نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

پست ویژه * ١١/۱۱/۸٨

.::. پشت نقاب شب .::. ۴ ساله شد

.:: با ١١ روز تاخیر این پست رو گذاشتم ::.

سلامی چو بوی خوش آشنایی               بدان مردم دیده روشنایی

سلام به یاران آفتاب!سلام به شما دوستان عزیز و همراهان همیشگیِ .::. پشت نقاب شب .::. نمی دانم از کجا باید شروع کرد.

چهار سال پیش بود . درست اول بهمن ماه 1384 وبلاگی رو به نام .::. پشت نقاب شب .::. ثبت کردم و از اون به بعد شروع کردم به نوشتن.البتّه قبل از .::. پشت نقاب شب .::. وبلاگ های دیگری نیز داشتم امّا .::. پشت نقاب شب .::. چیز دیگری شد.به یاری شما دوستان گرانقدر و همراهان مهربانم .::. پشت نقاب شب .::. پله های موفقیت رو به سرعت طی کرد و در کمتر از یکسال ثمری شد شیرین بر شاخساران درخت پرشین بلاگ.

از رهگذر همین نیمه موفقیت، موفقیت های دیگری کسب کردم؛ همچون مدیریت باشگاه هواداران پرشین بلاگ در تبریز و گروه ایرانشناسی پرشین بلاگ و باشگاه مرکزی هواداران پرشین بلاگ که به من پیشنهاد شده و من هم به رسم ادب پذیرفتم.

می دانم و ارج می نهم این دانایی را که اگر صفحاتِ .::. پشت نقاب شب .::. امروز حرفی برای گفتن دارد و اندامی برای عرضه نمودن، از محبّتِ بی دریغِ دوستانی است که از ابتدای آشنایی تا کنون من را تنها نگذاشته اند و همواره با نیکی ها و مهربانی ها و راهنمایی های خود در مسیر موفقیت راهبرم بوده اند و نیز می دانم که تشکّری این چنین نخواهد توانست آن چنان محبت ها را جبران نماید امّا گوشه ای از فرهنگ زیبای دوست نوازی ایرانیان را خواهد نمود.

به رسمِ ادب و به پاسِ این همه نیکی، واژه به واژه ی وبلاگم در برابر شما عزیزان سرِ تعظیم فرود می آورد و بر تارکِ درختِ اندیشه تان بوسه می زند.

اگر گاهی با سخنی یا کلامی روحتان را آزردم یا نتوانستم خوبی هایتان را به نیکی جبران نمایم، شما بزرگواران بر من که کوچکم ببخشایید!

.::. پشت نقاب شب .::. - این کودک چهار ساله  را دوست دارم که زمینه ای شد برای یافتن دوستان عزیزی همچون شما و امیدوارم تا وقتی این کودک راه رفتن را بیاموزد، راهنمایی ها و مهربانی هاتان را از او دریغ نکنید.

سربلند و پایدار باشید . . .

دوستِ شما ، سعید

دوستانی که تو این مدت کمکم کردن :

همسر مهربانم که همیشه مشوقم بودن

دکتر بوترابی (مدیریت قبلی پرشین بلاگ)

خانم پولاد زاده ( مدیر جدید سایت پرشین بلاگ)

خانم ملکی ( که باعث آشنایی من با دکتر بوترابی شدن)

خانم سدادی

محمد عرب احمدی مهربان

محسن ثمودی دوست داشتنی ( از بچه های پرشین بلاگ بود و الانم تو مالزی ادامه تحصیل میده)

Pinky عزیز ( مریم چشم براه)

راد دانش ( مدیر تولید و پیاده سازی پرشین بلاگ که موقعی که پستهای وبلاگم رو به اشتباه پاک بودم کمکم کرد تا برشون گردونم)

خانم خلیلی

خانم نادری

خانم صادقی

خانم حصارکی

باشگاه هواداران پرشین بلاگ در تبریز

باشگاه مرکزی هواداران پرشین بلاگ (فنز)

حسین شرفی (از بچه های فنی پرشین بلاگ که دیگه تو گروه نیستن)

. . . و خیلی دوستای دیگه که اگه بخوام تک تک اسم ببرم ساعتها طول میکشه.

امیدوارم بازم همیشه پیشم باشن !!!




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه و کلمات کليدي ::: پشت نقاب شب :: 4 ساله شد و کلمات کليدي :جشن تولد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

٢٠ UP جدید* ١٠/١١/۸٨

شعری برای تو  _ 77

بی تو ترک برداشتم

و به هر بهانه ای

دلم می شکند

گاهی گم می شوم

پشت پنجره ها

و سکوتم را

بغض می کنم

تا نشنوند

صدای شکستنم را




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

برای تو می نویسم

برای تو می نویسم : دیدگانم برای این آمده اند تا تو را تماشا کنند.

برای تو می نویسم : لبانم برای این آمده اند تا نام تو را فریاد کنند.

برای تو می نویسم : دستهایم برای این آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.

برای تو می نویسم : گامهایم برای این آمده اند که به سوی تو بشتابند.

برای تو می نویسم : قلب من برای این آمده است که تو رو بستاید.

برای تو می نویسم : دل من برای این آمده است که تو را در خود بنشاند.

برای تو می نویسم : جان من برای این آمده است که به پای تو قربان شود

برای تو مینویسم :

به جای دسته گل بزرگی که فردا بر قبرم نثار می کنی

امروز با شاخه گل کوچکی یادم کن

بجای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی

امروز با تبسم مختصری شادم کن

بجای آن متن های تسلیت گویی که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی

امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :برای تو می نویسم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

گله یار دل آزار  _ 1

" به دلیل طولانی بودن در ٢ بخش ارائه خواهد شد "

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
 
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود
 
همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
 
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
 
شب به کاشانه اغیار نمی باید بود

غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود

یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خون من زار نمی باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود
 
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
 
گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم؛ آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی؛ دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
 
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گزیبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
 
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چارهء من چیست چه تدبیر کنم
 
نخل نو خییز گستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی؛ سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است
 
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو

به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو

داغ عشق تئ به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو

از غم عشق تو چنین زارم و میدانی تو
 
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :گله یار دل آزار و کلمات کليدي :وحشی بافقی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

جنی

یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو می خوند که زنش یهو ماهی تابه

رو می کوبه سرش.

مرده میگه: برا چی این کارو کردی؟

زنش جواب میده به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تیکه کاغذ پیدا کردم که توش

اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود ...

مرده میگه وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که

روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.

زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه.

سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر

کوبید رو سر مرده که تقریبا بیهوش شد.

وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی?
 
زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :جنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

کودکی ها بازگرد

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها شاد وخندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی

برسوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس

روبه مکارو دزد وچاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان  گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد ان آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام وهم یادت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کودکی ها بازگرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

دوستش دارم

به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم

،برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ،

میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم  ولی ...روم نشد !

جشن فارغ التحصیلیه ،

میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی .

سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم

ولی...روم نشد !

پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه

فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم

همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.

نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد

برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم

همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .

رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره

ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .
 
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم

،هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی

اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی...

روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دوستش دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

خدای مهربون من

عجیب هوای هیجان عاشقی هامان کرده دلم....

روزگاری شرقی ترین الهه ی قلبت به تبسمی مغلوب دستانت بود

گویی روزها ...

نه...

ماهها

 و یا شاید هم چندسالیست رغبتی برای تماشای زیبایی چشمانش نداشته ای.

به یادت هست؟

دریای چشمانش  دیرزمانیست  کویر را هم رو سفید کرده است

و تو حتی به یاد نداری قایقت را در کنار کدام اسکله به  جا گذاشته ای

عجیب هوای عاشقانه هایت کرده دلم...

به یاد تنگ بودن عقربه های ساعتت نبودم!

ببخش وقت برای باهم بودن زیاد است ...

کار باز هم از لرزش معصومانه ی شانه های الهه ات مهم تر است

عجیب هوای عاشقی کرده دلم...

کسی در عمق بازوانم فریاد می زند

چه فرقی دارد عاشق  او باشی یا من!

اصل عاشقیت مهم است !!!

عجیب نیست!

دیگر همه ی هواهای دلم به قاب عکسی خاک گرفته مصلوب شده...

هوایی ندارد دلم؟ حتی هوای هیجان عاشقی هایت را....!!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدای مهربون من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

هزار خواهش و آیا

هزار پرسش و اما 

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا

هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

هزار باد و مباد

هزار کار نکرده

هزار کاش و اگر 
 
هزار بار نبرده

هزار پوک و مگر

هزار بار همیشه

هزار بار هنوز ...

مگر تو ای همه هرگز

مگر تو ای همه هیچ 

مگر تو نقطه ی پایان

بر این هزار خط ناتمام بگذاری

مگر تو ای دم آخر

در این میانه تو 

سنگ تمام بگذا




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :هزار خواهش و آیا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

خدا رو چه دیدی

خدا رو چه دیدی

شاید با تو باشم

شاید با نگاهت

ازاین غم رها شم

خدا رو چه دیدی

شاید غصه رد شد

دلم راه و رسم

این عشقو بلد شد

هنوز بیقرارم

به یاد نگاهـت

نشستم تو بارون

بازم چش براهت

تو ترسی نداری

از عشق و جدایی

میخوای پر بگیری

به سمت رهـایی

برای تو موندن

دلیلــی نداره

واست حرف رفتن

شده راه چاره

خدا رو چه دیدی

تو شاید بـمونی

شاید غصه هامو

تو چشمام بخونی

خدا رو چه دیدی

شاید دل سپردی

شاید عشقمونو

تو از یاد نبردی

هنوز بیقرارم

به یاد نگاهـت

نشستم تو بارون

بازم چش براهت




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خدا رو چه دیدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

رد پایت در دلم ماند

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

شکوه خنده هایت در دلم ماند

دلم را با سحر خوش کرده بودم

غروب ماجرایت در دلم ماند

شریک درد هایم بودی اما

غم بی انتهایت در دلم ماند

هزار و یک شبم چون باد بگذشت

طنین قصه هایت در دلم ماند

سپردی سر نوشتم را به پاییز

بهار با صفایت در دلم ماند

علی رغم سکوت ساده من

سفر کردی صدایت در دلم ماند

و حالا مثل یک رویای برفی

تو رفتی رد پایت در دلم ماند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :رد پایت در دلم ماند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

یادت بخیر

تقصیر تو نبود

خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها

خاموش شود

خودم شعرهای شبانه اشک را

فراموش نکردم

خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند

نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد

بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند

و عسلهایم

صبحانه کسانی باشند

که هرگز ندیدمشان

تنها آرزوی ساده ام این بود

که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

و بعد از قرائت بارانها

زیر لب بگویی

یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش

همین جمله

برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان

کافی بود

هنوز هم جای قدمهای تو

بر چشم تمام ترانه هاست

هنوز هم همنشین نام و امضای منی

دیگر تنها دلخوشی ام

همین هوای سرودن است

همین شکفتن شعله

همین تبلور بغض

به خدا هنوز هم از دیدن تو

در پس پرده باران بی امان

شاد می شوم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :یادت بخیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

هزار و یک بار عشق

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ.

اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.

و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند.

پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.

اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند،

پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛

که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو.

اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد

و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.

پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.

هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و

تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.

و عشق آمد در هیبت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست

و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.

سوار گفت:

از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند.

پس قلبت را بیاموز که:

عشق کار نابکاران نیست

عشق کار پهلوان است، ای پسر

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت.

و آن روز، روز نخست عاشقی بود.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :هزار و یک بار عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

نباید جنگید

با اندیشه ها نباید جنگید باید تامل کرد.یه نظر ساحرانه است که میگه حقیقت آینه ای

است که از آسمان به زمین افتاده و هزار تکه شده و هر کس قسمتی از آن را برداشته و

عکس خودش را در آن می بیند.در مورد بازسازی ساختار ازدواج اول اینکه اینجا محیطی

است که بتونیم راحت حرف و نظرمون بگیم قرار نیست جبهه بگیریم در مقابل هم و هر

کس برچسبی بزند.قرار نیست وقتی نوشته ای را از کسی میخوانیم آن را کاملا بپذیریم

یا رد کنیم .اوشو هم از این اصل جدا نیست.من با اینکه اول عشق باشه موافقم حتی با

اینکه 1سال با هم زندگی کنند تا بدونند که میخواهند با هم تا ابد باشن موافقم.اما در

جائی سخن از عشق به میان می آورد که واسه هر کس تعهد میاره و پایبندی و...میگه

عاشق باشید بعد ازدواج کنید اما در جای دیگه همین شخص میگه ازدواج را هر دوسال

یکبار تمدید کنیم. اگه تصمیم گرفتیم همیشه باهم باشیم چه احتیاج به تمدید است!!!!

مگر اینکه بخواهیم هوس را به عشق آلوده کنیم.حرف مسخره ای که حتی بعضی

حرفای خودش را رد می کند.معتقدم تعهد و علاقه را محضر به وجود نمیاره همون طور که

مصریان قدیم فقط با شکستن یک کوزه با هم عهد ازدواج را  می بستند .وحتی اگه یک

نفر نخواد از همون لحظه به جا طلاق عاطفی مرگ احساسه بین دو نفروباید راحت

بتونیم با این موضوع کنار بیاییم که ادامه دادن ما را به.... می برد حتی اگه 1نفرمقابل

همیشه عاشق بماند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نباید جنگید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

کاروانسرا

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.

من نبودم این کاروانسرا بود.

پی اش را من نکندم..

بنایش را من بالا نبردم..

دیوارش را من نچیدم..

من که آمدم ، او ساخته بود و پرداخته..

و دیدم که هزار حجره دارد .

و از هر حجره قندیلی آویزان که روشن بود.

و می سوخت از روغنی که نامش عشق بود.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.

من اما صاحبش نیستم..

صاحب این کاروانسرا هم اوست.

کلیدش را به من نمی دهد..

درها را خودش می بندند..

خودش باز می کند..

اختیارداری اش با اوست. اجازه ی همه چیز..

قلبم کاروانسرایی قدیمی است .

همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند...

هیچ کس نمی تواند بماند ..

که مسافرخانه جای ماندن نیست.

می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.

کاش قلبم خانه بود..

خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد...

می آمد و می ماند و زندگی می کرد..

سال های سال شاید..

هر بار که مسافری می آید..

کاروانسرا را چراغان می کنم .

و روغن دان قندیل ها را پر از عشق...

هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم .

که مسافر برای رفتن آمده است..

نمی گذارد ، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود...

بیرونش می برد ، بیرونش می کند.

و من هر بار در کاروانسرای قلبم می گریَم.

غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد...

همه جا را برای خودش می خواهد...

همه ی حجره ها را خالی خالی . . .

و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود.

با صلابت و سنگین و سخت...

آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت ...

و آن روز ، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد...

کاروانسرا ویران خواهد شد.

آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کاروانسرا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

شاید امشب به یادت بیایم

شاید امشب به یادت بیایم

با بالهای خیال و کفشهایی از جنس امیدهای وارونه

از آسمان میآیم

از راه کهشانهای پروانه ای

با حضور دلگرم کننده ی ستاره های دیوانه

آری همان

ستاره های دنباله دار منظومه ای

حتی اگر درها راببندی

دیوارها را بلند تر کنی

امشب با یادت خواهم آمد

میدانم که همیشه

فراموش میکنی پنجره ها ی خیالت را به روی من ببندی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شاید امشب به یادت بیایم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

رفتنی برو

دلم از اشک گرفته دلم از شب از همه تیرگی وهراس مرگ

دلم از خودم گرفته که شدم نغمه سرای دل غمگین زمان

دلم از درد گرفته که اونم داره منو تو لحظه هام جا میذاره

دلم از غصه گرفته که داره منو با عشق رفتم دیگه تنها میذاره

دلم از خودم نه بهتره بگم از تو گرفته

تو که بی رحم شدی وهوس بال زدنت تو چشم من خشکید ومرد

من مبهوت میون رفتن ونرفتنت بال میزدم

تو رو فریاد میزدم

از همه تنهاییام داد میزنم اسم تو رو

میگم ای شبای غمگین بهاری دست رنگتو بگیر وزود برو

شدی چند رنگ عزیز دیگه توی دل من جای تو نیست

برو خوش باش به سلامت خدا یارت !دلبرت دلدار تو

رفتنی برو بذار جونو بدم کنار تو

رفتنی خیلی دوستت داشتم ورفتی میدونم

رفتنی تموم شعرامو واسه تو میخونم

رفتنی یادت باشه دلم شکسته تو شکوندیش بی وفا

رفتنی برو دوستت دارم برو دست خدا




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :رفتنی برو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

حلقه موج

گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم

من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم

هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم

هر نفس با یاد یاری ناله زاری کنم

حلقه های موج بینم نقش گیسویی کشم

خنده های صبح بینم یاد رخساری کنم

گر سر یاری بود بخت نگونسار مرا

عاشقی ها با سر زلف نگونساری کنم

باز نشناسد مرا از سایه چشم رهگذار

تکیه چون از ناتوانیها به دیواری کنم

درد خود را میبرد از یاد گر من قصه ای

از دل سرگشته با صید گرفتاری کنم

نیست با ما لاله و گل را سر الفت رهی

می روم تا آشیان در سایه خاری کنم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :حلقه موج




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :حلقه و کلمات کليدي :فروغ فرخزاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

به پندار تو

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زیانم گویاست!

قفسم طلاست!

به این ارزد که دلم تنهاست؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :به پندار تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

بعد از آن

بعد از آنکه گردم به مستی هلاک

به آیین مستان خاکم کنید

به آب خرابات غسلم دهید

از آن گاه بر دوش مستم نهید

به نابوتی از چوب تاکم نهید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان، نخواهد خراج از خراب




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بعد از آن و کلمات کليدي :حافظ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸

آدمی دو قلب دارد

قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود

زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :آدمی دو قلب دارد