UP ٢٠ جدید* ٠١/٠٢/۸٨
شعری برای تو _ 61
این درد هم
انگار عادتم شده
دلتنگی هم نمی کنم
دیگر از نبودنت
سردم نمی شود
گریه هم نمی کنم
آرام گرفته ام
خنده به لبانم بازگشته
فردا پنج شنبه است
می بینی حالا که رفته ای
چه زود پنج شنبه می شود
من دیگر به پنج شنبه های
با تو بودن فکر نمی کنم
تویی که باور نداری
سنی تارین آی عاشیق
(همراه با ترجمه فارسی)
سنی « تارین » آی عاشیق ؟ یاسلی سازین تاقچادان ائندیر
کؤینه گیندن چیخاریب شوقیله باس باغرینا دیندیر
بیزه بیر تازه ناغیل ، بیر تازا سؤز سؤیله بو سازدا
اشیغا عاشیق اولان ائللرینی بیرجه سئویندیر
شا ققالا کؤهنه ناغیللاردا اولان اژدهانی
بیر ایچیم وئرمه گه سو مینلریله جان آلانی
نه زامان دئور جانینی ساخلایاجاقدیر شوشه ده
ال اوزات شیشه نی سال
نعره ته پ جامینی سیندیر ! جانین آل
یئنی دن بیر هاوا چال
داش هاواسی
قیش هاواسی
ایکی قارداش هاواسی
آندلی یولداش هاواسی
ائله وور زخمه نی ، سیمدن قور آتیلسین آلوو اولسون
عالمه شعله یاییلسین
بو قوروموشلار آلیشسین
لئهی قالخسین ، سو بولانسین
او دیله های – کوی اوجالسین
هاردا کار واردیر ائشیتسین
نه کی لال وارسا دانیشسین
یئنی دن بیر هاوا چال
یئنی دن بیر هاوا چال
یادا خاطیرده دیریت
اونودولموش آیاق آلتیندا ازیلمیش تاریخینی
بیرده تاریخده کی داستانلارا جان وئر
جانی وار بیرجه تکان وئر
بیزه چال آرزو گونوندن
بیر او گوندن کی
چنلی بئلده آلاچیقلار قورولا ، توفان اولا
چای بولاق طغیان ائدیب ، چیمخیرالار قایناشالار
اؤلکه دن یاد باغینا آخدیغی آرخلار قان اولا
اوبا – اویماق تیکیله ، کیشنیه آتلار
اوینایا گؤیده قیلینجلار
سیلدیریم ، داش قایا ، آت چاپماغا بیر جولان اولا
گوجلو قورخماز دلیلر ییغناغی بیر میدان اولا
««بللی احمد » نه « دمیرچی اوغلو » لار « ایواز بان» لار
تولکو چاققال یئرینه ، قافلان اولا
آصلان اولا
اوندا ظولمتده گونش پارلایاجاق ، نور ساچاجاق
مرد ، نامرد سئچیلیب اوندا سیناقدان چیخاجاق
اوندا قورخاق قاچاجاق
--------------------
ترجمه
ترا قسم به خدا ای عاشق ، ساز عزادارت را از تاقچه پائین بیاور
از روپوشش بیرون بیاور به سینه بفشار و به صدایش دربیاور
قصه تازه ای به ما بگو ، حرف تازه ای بزن با این ساز
ملت عاشق به عاشقت را خوشحال کن
اژدهای قصه های قدیمی را دو شقه اش کن
آن را که برای یک بار آب آشامیدنی جان هزاران را می گرفت
تا به کی جان دیو را داخل شیشه نگاه خواهد داشت
دست دراز کن و شیشه را به زمین بیانداز
نعره ای بکش و شیشه را بشکن و جانش را بگیر
آهنگی دیگر بزن
آهنگ سنگ
آهنگ زمستان
آهنگ دو برادر
آهنگ دوست قسم خورده
چنان زخمه بزن که از سیمت جرقه ای بپرد و آتشی بشود
شعله اش به عالم پراکنده شود
این خشک شده ها شعله ور شوند
گل بلند شود ، آب گل آلود شود
به این بهانه های و هوی بلند شود
هر جا کر هست بشنود
هر جا لای است به سخن آید
آهنگی از نو بزن
آهنگی از نو بزن
یا اینکه زنده کن
تاریخ فراموش شده و زیر پا له شده اش
یکی هم به داستانهای تاریخی اش جان بده
اگر جانی دارد تکانی بده
برایمان از روز آرزو بزن
از آن روز
که در چنلی بئل چادرها برپا شود ، توفان به پا شود
رود و جوی طغیان کند ، داد بکشند و با هم بجوشند
از دیار جوی های روان به دیار بیگانه خون آلود شوند
ایل و اوبا و چادرها برپا شوند ، اسبها شیهه بکشند
شمشیرها در آسمان برقص درآیند
کوه و سنگ و سنگلاخ ، برای اسبدوانی جولانگاه شود
میدانی باشد برای تجمع دیوانگان ، پر زور و نترس
برای بلل احمد ها دمیرچی اوغلو ها ایواز بانی ها
و هم نگار ها
دوران تجمع قوچ کور اوغلو ها شود
به جای روباه و شغال ، پلنگ باشد
شیر باشد
آن وقت در تارکی خورشید خواهد درخشید ، نور افشانی خواهد کرد
مرد و نامرد جدا شده از امتحان خواهند گذشت
آن زمان ترسو خواهد گریخت
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد . . . درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کار ساده ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت
به رایگان
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هر چند خرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است "
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
خیلی جالبه
از سوسک می ترسیم . . . از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم . . . از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم.
از شکستن لیوان می ترسیم . . . از شکستن دل آدما نمی ترسیم.
از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم . . . از خیانت به دیگران نمی ترسیم
ماه و من
ماه من غصه نخور
زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره
ماه من غصه نخور
همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک مثل تو و من نمیشن
ماه من غصه نخور
مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور
گریه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل ماله اشک شبنماس
ماه من غصه نخور
زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه ادم نمیشه
ماه من غصه نخور
خیلیا تنهان مثل تو
خیلیا با زخمای زندگی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور
زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور
زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه ادم نمیشه
ماه من غصه نخور
دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا
چهار چیز
چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند:
سنگ ... پس از رها کردن!
حرف ... پس از گفتن!
موقعیت... پس از پایان یافتن!
و زمان ... پس از گذشتن!
محبت نامحدود
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر
نامحدود می شود.
وقتی که عاشقم شدی
وقتی که عاشقم شدی
پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مث دل من
کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود
وقتی که عاشقم شدی
چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ، نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که
هوا گرفته بود و اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ، یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود
ترسم از این بود
ترسم از این بود
دوباره دل باختن
دل به روزنه ی نور بستن
رفتن و رفتن
بوسیدن و اشک ریختن
بی تابی و بی قراری
تکرار سکوت بعد از طوفان
تنهایی و قلم و یه تیکه کاغذ
نوشتن از حماقت
چی شد که ترس پشت عشق پنهان شد
چی شد دوباره نقطه سرخط
چی شد...
من پایان بودم و...
چی شد آغاز شدم
نمی دانم
نمی دانم
می دانم
تو هم درد مرا درمان نخواهی داد می دانم
فقط آرامشم را می دهی بر باد می دانم
علی رغم تمام لحظه های آشناییمان
تو هم روزی نخواهی کرد از من یاد می دانم
من نمی دانم
من نمی دانم
و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیغمبر
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا... سهل ترین کارست
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد
فقیر و ثروتمند
گاهی اوقات، برای فرار از تمامی کلیشه ها، انقدر بر خلاف جهت حرکت می کنیم، که
خود کلیشه می شویم
تبسم بدون اینکه دهنده اش را فقیر کند گیرنده اش را ثروتمند می کند.
زندگی
زندگی لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
دوباره دیدمت
باز هم پا به رویای بیداریم گذاشتی
آمدنت مثل گذشته های دور بود و رفتنت مثل آینده های نزدیک
هنوز هم همان بودی
همانقدر مهربان و دوست داشتنی
همانقدر لوس و بی مزه
همانقدر شوخ و با مزه
همانقدر سنگین و سر به زیر
همانقدر مغرور و سر فراز
همانقدر عزیز و قابل احترام
تنها چیزی که تغییر کرده بود
نمیدانم از تعارف کردن جای خود به دیگری چه لذتی می بری!؟
آیا سرای قلب من برای عظمت عشق تو کوچک است؟
قول میدهم در قلبم قصری از عشق برایت بسازم
حتی قول میدهم رود خانه ای از خون رگانم از میان قصر بگذرانم
تا صدایش لالایی شبهایت باشد و نجواگر عشق
درد و غم
گل از تراوت باران صبحدم، لبریز
هوای باغ و بهار از نسیم و نم لبریز
صفای روی تو ای ابر مهربان بهار
که هست دامنت از رشحه ی کرم لبریز
هزار چلچله در برج صبح می خوانند
هنوز گوش شب از بانگ زیر و بم لبریز
به پای گل چه نشینم درین دیار که هست
روان خلق زغوغای بیش و کم لبریز
مرا به دشت شقایق مخوان که لبریز است
فضای دهر ز خونابه ی رستم، لبریز
ببین در آینه ی روزگار نقش بلا
که شد ز خون سیاووش، جام جم لبریز
چگونه درد شکیبایی اش نیازارد
دلی که هست به هر جا ز درد و غم لبریز
داستان غم انگیز زندگی
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان ازپ
دوست داشتن باز می مانند
خسته ام از آرزوها
خسته ام از آرزوها
آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی
بال های استعاری
لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی
زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین
پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین
آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی
پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی
نیمکت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی
جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی
باد خواهد برد باری
روی میز خالی من
صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها
نامی از مایادگاری
چرا
هر که می بیند مرا، گوید پریشانی چرا
در کمند اضطراب عشق حیرانی چرا
عقل دوراندیش را کردی رها، دیدی بلا
عاشق و شوریده سر، حیران و پژمانی چرا
گشته ام بیمار عشق و داغدار و دل فکار
آشنای دل بپرسد زار و نالانی چرا
خنده ام بی اختیار و گریه ام از بی خودیست
هر کسی پرسد ز من خندان و گریانی چرا
زیر این طاق بلند آسمان دلشاد کیست
بی سبب در بند عیش و شادیِ جانی چرا
لذتی بالاتر از اندوه و درد عشق نیست
در خیالِ چاره و در فکرِ درمانی چرا
هر که را مهر و محبت نیست بیجا زنده است
در خمارِ عشقِ دل، ساقی پشیمانی چرا
بنشین
بنشین ، مرو چه غم که شب از نمیه رفته است ؟
بگذار تا سپیده بخندد به روی ما!
بنشین ببین که :دختر خورشید – صبحگاه-
حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما!
بنشین، مرو، هنوز به کامت ندیدام،
بنشین، مرو، هنوز کلامی نگفته ایم،
بنشین ،مرو، چه غم که شب از نمیه رفته است ؟
بنشین، که با خیال تو شبها نخفته ایم!
بنشین، مرو ،که در دل شب، در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه با آزار من مکوش
یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست.
بنشین، مرو، حکایت وقت دگر مگو
شاید نماند فرصت دیدار دیگری
آخر، تو نیز با منت از عشق گفتوست!
غیر از ملال ورنج ازین در چه می بری؟
بنشین مرو صفای تمنای من ببین!
امشب چراغ عشق در این خانه روشن است،
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز،
بنشین مرو مرو که نهنگام رفتن است!
اینک، تو رفته ای و من از راه های دور
می بینمت به بستر خود برده ای پناه،
می بینمت- نخفته- بر آن پرنیان سرد،
می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه،
درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ،
خواب از تو درگریز و تو از خواب درگزیر،
یاد منت نشسته برابر- پریده رنگ-
با خویش به خلوت خود میکنی ستیز!
با وفا دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل ، آفرین دل ، مرحبا دل
ز دستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه ِخطا دل ؟!
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل ، مصیبت دل ، بلا دل
از این دل دادِ من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا دل
درون ِسینه آهی هم ندارد
ستمکش دل ، پریشان دل ، گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل
UP ٢٠ جدید* ٢۵/٠١/۸٨
شعری برای تو _ 60
تمام امشب را
مثل هر شب
به تو فکر خواهم کرد
میان سکوت کوچه ها
و پاییزی که بر زمین نشسته
و به تصویر تو
خیره خواهم شد
و آرام آرام
چکه خواهم کرد
روی همه خاطراتم
بعضی ها
آیا شما هم از این بعضی ها هستید
بعضیها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضیها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضیها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضیها یک عمر زندگی میکنند برای رسیدن به زندگی،
بعضیها زمینها را از خدا مجانی میگیرند و به بندگان خدا گران میفروشند.
بعضیها حمال کتابند،
بعضیها بقال کتابند،
بعضیها انباردارکتابند،
بعضیها کلکسیونر کتابند
بعضیها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضیها اصلا قیمتی ندارند،
بعضیها به درد آلبوم میخورند،
بعضیها را باید قاب گرفت،
بعضیها را باید بایگانی کرد،
بعضیها را باید به آب انداخت،
بعضیها هزار لایه دارند
بعضیها ارزششان به حساب بانکیشان است،
بعضیها همرنگ جماعت میشوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضیها را همیشه در بانکها میبینی یا در بنگاهها.
بعضیها در حسرت پول همیشه مریضند،
بعضیها برای حفظ پول همیشه بیخوابند،
بعضیها برای دیدن پول همیشه میخوابند،
بعضیها برای پول همه کاره میشوند.
بعضیها نان نامشان را میخورند،
بعضیها نان جوانیشان را میخورند،
بعضیها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضیها نان پدرانشان را میخورند،
بعضیها نان خشک و خالی میخورند،
بعضیها اصلا نان نمیخورند،
بعضیها با گلها صحبت میکنند،
بعضیها با ستارهها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه میکنند.
بعضی ها صدای ملائک را میشنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمیشنوند.
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمیدهند.
بعضی ها در تلاشند که بیتفاوت باشند.
بعضی ها فکر میکنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود میدانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز میآورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر میکشند.
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه میگیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمیکشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی میکنند، بعضیها یک درجه کند.
هیچکس بیدرجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما میخورند.
بعضی ها در تمام زندگیشان نقش بازی میکنند.
بعضی از آدمها فاصلة پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کرة زمین و بعضی به وسعت کل هستی.
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
بعضی ها خیلی جور های مختلف هستند .
شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟
جای تو خالی
حالا من یه گوشه تنهام با یه عکس یادگاری
رفتی بی وفا و گفتی که منو دوسم نداری
حالا باز دوباره بارون می خوره رو تن شیشه
اخه چی کم شده از تو که می ری واسه همیشه
عزیزم دنیا کوچیکه تو بگو اخه کجایی
یاد تو می افتم هر وقت
هی می گم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی
تو شبای پر ستاره
دل من هواتو داره
یاد من می مونه نیستی
بودنت خواب و خیاله
روی بام خاطراتت من کبوتر شدم اما
با یه سنگ نفرت تو پریدم از بوم دنیا
حالا بعد رفتن تو من یه گوشه ای نشستم
هی می گم کجایی اخر اخه من دل به کی بستم
دیگه خسته ام از این عشق خیالی
هی میگم جای تو خالی
کوچک من
کوچک من!باز دل تنگ نگاهت مانده ام
تشنه کام آن لبان بوسه خواهت مانده ام
واژه هایت دیر شد ...این روح شاعر پیشه سوخت
در هوای شعرهای گاهگاهت مانده ام
سرکشی های تو عاشق تر از اینم می کند
گل به دست و شعر بر لب سر به راهت مانده ام
دل سپردن اشتباهی بود شیرین و قشنگ
تا همیشه وامدار اشتباهت مانده ام
گرچه این احساس کودک مانده رنجت می دهد
مادری کن با منی که در پناهت مانده ام
کوچک من! این پریشان کیست در چشمان تو؟
محو در آیینه ی چشم سیاهت مانده ام
لیلی و مجنون
بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن خانهاش با من
نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن
دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم
اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من
نگو دیگر به من اندر دل اتش نمیسوزد
تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان
چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من
در این دنیای وا نفسای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده شکرانهاش با من
یکی باش
یکی باش برای یک نفر
نه تصویری مبهم در خاطره های 100 نفر
وداع با من
رفیق راهی و از نیمه راه می گویی
وداع با من بی تکیه گاه می گویی
میان این همه آدم، میان این همه اسم
همیشه نام مرا اشتباه می گویی
به اعتبار چه آیینه ای، عزیز دلم
به هرکه می رسی از اشک و آه می گویی
دلم به نیم نگاهی خوش است، اما تو
به این ملامت سنگین، نگاه می گویی؟
هنوز حوصله عشق در رگم جاری است
نمرده ام که غمت را به چاه می گویی
دست مرا بگیر
ای نازنین جواب معمای من تویی
تنها چراغ روشن شبهای من تویی
وفتی دلم گرفت از انبوه ابرها
احساس آفتابی دنیای من تویی
ای سرو سربلند! دلم بال و پر گرفت
آواز آسمانی رویای من تویی
خونم به گردنت اگر از من جدا شوی
زیرا دلیل روشن فردای من تویی
امشب هوای کوه و بیابان به سر زده است
دست مرا بگیر که مجنون من تویی
یک یادآوری
شکسپیر میگه کسی رو که دوست داری هر چندوقت یک باربهش یادآوری کن تا فراموش
نکنه قلبی براش می تپه
واین یک یادآوریست
یک دقیقه سکوت
سلام.
خوش آمدی.
هرچند خیلی دیر شده.
فقط قبل از وداع همیشگی، بیا اینجا مقابلم بنشین، می خواهم یک دقیقه سکوت
کنیم. به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند
یک آرزوی انسان
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو
نیز هرگز ندیدن من را . . . آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت . . . ؟
نمی دانم
ترسم از این بود
دوباره دل باختن
دل به روزنه ی نور بستن
رفتن و رفتن
بوسیدن و اشک ریختن
بی تابی و بی قراری
تکرار سکوت بعد از طوفان
تنهایی و قلم و یه تیکه کاغذ
نوشتن از حماقت
چی شد که ترس پشت عشق پنهان شد
چی شد دوباره نقطه سرخط
چی شد...
من پایان بودم و...
چی شد آغاز شدم
نمی دانم
نمی دانم
نمی تونم
تونم .... نمی تونم ...
هرجا میرم تو پیش رومی
بین خاطراتم خودم و گم می کنم
چه بیهوده...که تمام خاطراتم تویی
زمان رو میشمارم
حتی زمان یادآور توست
راه می روم
آه ه ه قدمهایت را کنارم حس می کنم، پا به پای من
می نگرم خاموش
خاموشییم را فکر چشمهایت می شکند
گوش می کنم به اواز سکوت
حتی سکوتم و ناقوس خاطراتت خاموش می کند
نمی دانم
نمی دانم...
دارم دست و پا میزنم توی مرگ لحظه ای بی تو
شاید بدنبال راه فراری از این همه بی تو بودن
راهی هست؟
نمی دانم
نمی دانم
چکنم با توی که در من بودی...
حالا که رفتی گویی هنوز در منی
یا شاید مرا نیز با خود برده ای
به...
نمی دانم
نمی دانم
چکنم
صدای میاید که باید خود را نابود کنم
لبریز
گل از تراوت باران صبحدم، لبریز
هوای باغ و بهار از نسیم و نم لبریز
صفای روی تو ای ابر مهربان بهار
که هست دامنت از رشحه ی کرم لبریز
هزار چلچله در برج صبح می خوانند
هنوز گوش شب از بانگ زیر و بم لبریز
به پای گل چه نشینم درین دیار که هست
روان خلق زغوغای بیش و کم لبریز
مرا به دشت شقایق مخوان که لبریز است
فضای دهر ز خونابه ی رستم، لبریز
ببین در آینه ی روزگار نقش بلا
که شد ز خون سیاووش، جام جم لبریز
چگونه درد شکیبایی اش نیازارد
دلی که هست به هر جا ز درد و غم لبریز
گوئیا خوابم
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را
می کشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پار ساوار در برابر تو
سخن از زهد و توبه میگویم
آه...هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراه است
هرچه گفتم دروغ بود،دروغ
کی تورا گفتم آنچه که دلخواه است
تو برایم ترانه میخوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گوئیا خوابم و ترانه ی تو
از جهانی دگر نشانه دارد
شاید این را شنیده ای که زنان
در دل (اری)و (نه)به لب دارند
ضعف خود راعیان نمی سازند
رازدارو خموش و مکارند
آه،من هم زنم ،زنی دلکش
در هوای تو می زند پرو بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال
کاری به کار عشق ندارم
نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم
تا روزگار بو نبرد
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم !
ساده نبود
ساده نبود دیدن خونه وقتی که تو دست خزونه
جدایی و غروب خنده
دلشوره و درد شبونه
ساده نبود از تو گذشتن
فاصله ی بین تو و من
تحمل مرگ ترانه
مرثیه ی شبونه خوندن
خوشحالم
خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت خوشحالم که باختی
چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت
بغض کهنه
خسته ام از بغض کهنه عشقی دوباره
سنگین تحملش تو صدام
تو شعرام
به یاد تو قانع ام
نم می زنم غبار خاطراتمون و لحظه به لحظه
با خیسی چشام
که مبادا دچار مرگ لحظه ها بشن
باورش هم هنوز سخته برام
نیستسی و زنده ام به یادت
بغض من وا نمیشه نه تو صدام
نه تو شعرام
خدایا یه دریا گریه می خوام
با جدایی هیچی تموم نشده
گذشت زمان تو رو برام تکرار می کنه
پیچیده عطر تنت توی فضای تنهاییم
پر شده از حضورت توی لحظه های بی کسیم
ما عشق هم بودیم
پس چی شد ...
حالا دارم می نویسم از تو تو شعرام
از خاطراتی که مونده برام
بغض عشقی که هنوز مونده تو صدام
تو شعرام...
از جدایی اگه خیلی گذشته
ولی برام مرگ یک ثانیه بوده
چون هنوز به عشق تو آلوده ام
بدون تو یه لحظه بی درد نیاسودم
آرامش
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل , آرامش را
تصویر کند .
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاویری بودند از جنگل به
غروب , رودهای آرام و کودکانی که در خاک می دویدند , رنگین کمان در آسمان ،
و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .
پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولی , تصویر
آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود . در جای
جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید , و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه
چپ دریاچه ، خانه کوچکی قرار داشت , پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمی
خواست , که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است .
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود . قله ها تیز و دندانه ای
بود . آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و
سیل آسا بود .
این تابلو هیچ با تابلو های دیگر ی که برای مسابقه فرستاده بودند , هماهنگی نداشت .
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم جوجه پرنده ای را
می دید . آنجا , در میان غرش وحشیانه طوفان گنجشکی ، آرام نشسته بود .
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم
. بعد توضیح داد :
آن چیزی نیست که در مکانی بی سرو صدا , بی مشکل ، بی کار سخت یافت
می شود , چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت , آرامش در قلب ما حفظ
شود . این تنها معنای حقیقی آرامش است .
UP ٢٠ جدید* ١٨/٠١/۸٨
شعری برای تو _ 59
منتظرت نبودم!
به خوابم آمدی...
قرارمان این نبود
ثانیه ای برای دیدن
بیایی و بروی
نمی دانم چرا ؟ می لرزیدی
می ترسیدی
شال قهوه ای بر گردنت انداختم
دستهایت را ها کشیدم
تا گرم شوی
کاش در حسرت
این ثانیه ها
خواب می ماندم
و تو نمی رفتی
اینم کلام آخرم
هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو
بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفای منو
تو بی وفا بودی ولی اونی که برات میمرد منم
تا زنده ام دوست دارم اینم کلام آخرم . . .
سه تا مریض
روزی یک مریض به دکتر مراجعه کرد و از کمر دردشدید شکایت داشت... دکتربعد از معاینه
ازش پرسید: خب، بگو ببینم واسه چی کمرت درد می کنه؟!
مریض گفت : محض اطلاعتون باید بگم که من برای یک کلوپ شبانه کار می کنم، امروز
صبح زودتر به خونم رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم!
وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده ، در بالکن هم باز بود، من سریع
دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم!
وقتی پایین را نگاه کردم، یه مرد را دیدم که میدوید و در همان حال داشت لباس
میپوشید!!! من هم یخچال را که روی بالکن بود بلند کردم و پرتاب کردم به طرف اون!
فکر کنم دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچال باشه....
مریض بعدی ، به نظر می رسید که تصادف بدی با یک ماشین داشته!
دکتر بهش گفت : مریض قبلیِ من بد حال به نظر می رسید، ولی مثل اینکه حال شما
خیلی بدتره! بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟!
مریض پاسخ داد : باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود
ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم،
من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهایم را میپوشیدم، شما
نمیکنید؛ ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!!!
وقتی مریض سوم وارد شد به نظر می رسید که حالش حتی از دو مریض قبلی هم !
دکتر در حالی که شوکه شده بوده پرسید: تو دیگه از کدوم جهنمی فرار کردی.....!!! و
بیمار جواب داد : خب، راستش من بالای یک یخچال نشسته بودم که یهو یک نفر اون را
طبقهء سوم پرتاب کرد پایین
هنوز عاشقتم
اگه از تو ننوشتم
فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا
تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم
فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا
دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم
وقتی می خوای که بمونی
وقتی می خوای تو خیالت
شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما
تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام
موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم
ازتو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت
رازچشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام
تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت
شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم
دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست
بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی
رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی
روزی عاشق تو بودم
و هنوز عاشقتم
دوسـتشدارم
دوسـتشدارم، غمـش در سینه باشد یا نباشد
صـورت مـاهـش در ایـن آیـیـنـه باشـد یا نباشـد
یـاد او در خـاطـر مـن هـسـت اگــر در خـاطـر او
یـادی از ایـن عـاشـق دیـریـنـه بـاشـد یا نبـاشد
شیشهی ایمان بهدست افتادهام در پای آن بت
جـای مـن آغـوش ایـن سنگینـه باشـد یا نباشد
لبهای من به خنــده نشســت
روی تـنـهـایـیام پرنـــده نشســت
بـاز طــوفــان گــــرفــت ابـراهـیـــم
بـت مـن جـان گـــرفــت ابـراهـیــم
بـت مـن رنـگ و بــو نمـیخـــواهـد
شبنـماست او، وضو نمــیخواهـد
برگ و بار جهان ز ریشــهی اوست
خونپیغمبرانبه شیشــهی اوست
هـر طرف نقـش آن پــریرو هست
رو به هر سو که میکنم او هست
دلـم از غصـه مسـت اوست هنــوز
چشمهایم به دست اوست هنــوز
مـیزنـم هـرچـه... در نمـیشکنــد
بـت مــن را تـبـــر نمـــیشـکـنــــد
تـو بـتـت از گِـل اسـت ابــراهـیـــم
کار من مشکــل اسـت ابــراهـیــم
تو بهارت به ایــن قشنگی نیســت
بت من چون بت تو سنگـی نیست
گُـل بـه گـیـسـو نمیزنـد بـت تــــو
چـشــم و ابــرو نـمیزنـد بـت تــــو
تـو صــدای مــرا نمــیفــهــمـــــی
حـرفهــای مــرا نمــیفـــهمــــی
امـتـحــان کـن جـمـــال او دیـــــدن
تـا تـو بـاشـی و بـتپـرسـتـیـــــدن
تو دلت خون نبـوده در هـوســــــی
چشمهایت نمانده پیشکســـــی
تــو نـشـسـتـیکـنـار دلـهــــرهات؟
شده اندیشهی کسی خـــورهات؟
شـده از عمـق سینـه آه کنــــی؟
مثـل دیــوانـههــا نـگــاه کـنـــــی؟
خـیــمــهی ســروری مـزن اینجـا
لاف پــیـغــمــبـــری مــزن ایـنـجا
عرض و جـدی بـر ایـن وجــود آور
بت عشـق اسـت سـر فــرود آور
آب خــواهــدشـــد آهـــن تبــــرت
خون میافتد به عشوه در جگرت
از غمـش سر به چاه خواهـیبرد
بـه خـدایـت پنــاه خـواهـیبــــــرد
غنچـه را بنـده مـیکنـد بت مـــن
مثل گُل خنده میکنــد بت مـــن
مـاه در چــاه تـنـگ پـیـــرهـنـــش
مـیخـزد یـوسـفـانـه بــر بدنـــش
آبـــی چـشــــم آسـمــــانـــی او
بـاغ لـبهـــای زعـفــــــرانـــی او
شـب زیـبـــای گیسـوان خمــش
مــژههــای بـلـنــد روی همــــش
قـطــرهی ژالــــه بـــر رخ لالــــــه
آه از ایـــن مـــاه چـــاردهســــاله
لبهای مـن به خنـــده نشست
روی تنهایـیام پـرنـــده نشست
بـاز طــوفــان گــــرفـت ابـراهیـم
بـت مــن جـان گـرفـت ابـراهیـم
او در اندیشهی زمان جاریست
روی لبهای دیگران جاریست
امتــحـان کــن جـمــال او دیــدن
تـا تـو باشـی و بـتپـرسـتـیــدن
مـــــن زبــانریــز آن پـــریرویــم
هر چه دلخواه اوست میگویم
چـه کـنـم رو بـه این حرم نکنم؟
سجـده بـر پـای ایــن صنم نکنم
مـن چـه بـا ایـن دل فگـار کنــم؟
تـو کـه پیغمبـری چـهکـار کنــم؟
سراغم را نمی گیری
بیا تا باورت گردد که بی تو کمتر از خاکم ولی با تو به افلاکم
بیا باآرزوهایم بسازم خانه ای در دل
سراغم را نمی گیری، مگر بیگانه ای با دل؟!
بالاخره خوشبخت خواهیم شد
آنچه می خواهیم نیستیم
آنچه هستیم نمی خواهیم
آن چه دوست داریم نداریم
آن چه داریم دوست نداریم
اما عجیب است که هنوز زنده ایم و امیدوار به اینکه روزی
جایی، در کنار کسی، بالاخره خوشبخت خواهیم شد
می روم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتر از من میروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
یاد گرفتم که
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار
خواهد بود
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
نمی دونم
نمی دونم چرا دلم مدتیه غصه داره
مدتیه از تو چشام بارون سختی میباره
نمی دونم چرا شبا با غصه هم خونه میشم
وقتی ستاه درمیاد راس راسی دیوونه میشم
شاید به آخر رسیدم، رفتن علاج دردمه
واسه همین دنیا دیگه برام مثل جهنمه..
نگاه زیبا
در دنیایی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش.
قلب تو
خبر به دور ترین نقطه ها برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیش از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به قلب تو نرسد..
قصه مادربزرگ
من برای سالها می نویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که
قصه مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود و یکی نبود.
قصد فداکاری نداشت
ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت عقده در دل داشت روی خاک خالی کرد و رفت
دیگه از موندن نخون
نخواستم با غم بسازی نخواستم هیچی نگی
نخواستم درد دلتو دیگه با هیچکی نگی
آخه عشق اجبار نیست تو زندون من نمون
حالا که فکر رفتنی ، دیگه از موندن نخون
حس دوست داشتن تو
هر ثانیه که می گذرد چیزی از تو را با خود می برد.
زمان غارتگر غریبی است،همه چیز را بی اجازه می برد.
تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند: "حس دوست داشتن تو را.."
جبران همه نداشتنها
آنسوی ناکامی ها خدائی هست که داشتنش برای همه جبران همه نداشتن هاست
بین من و تو فاصله هاست
بیقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست
آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
با دلم می مانی
خاطرم نیست تو از بارانی، یا که از نسل نسیم؟
هر چه هستی گذرا نیست هوایت
بویت، فقط آهسته بگو: با دلم می مانی؟
آرزوی بهار
در گذرگاهی چنین باریک
ور شبی این گونه دل افسرده وتاریک
کز هزاران غنچه لب بسته امید
جز گل یخ گل در برف و در سرما نمی روید
من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد
من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت
با قیام سبزه ها از خاک
با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان مانده اندیشه هایم را
باز در پرواز خواهم کرد
گر بهار اید
گر بهار آرزو روزی به بار اید
این زمینهای سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه های سنگ
از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد
آه... کنون دست من خالی است
بر فراز سینه ام جز ته هایی از گل یخ نیست
گر نشانی از گل افشان بهاران بازمی خواهید
دور از لبخند گرم چشمه خورشید
من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید
هست گل هایی در این گلشن که از سرما نمی میرد
و اندرین تاریک شب تا صبح
عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد
UP ٢٠ جدید* ٠٩/٠١/۸٨
شعری برای تو _ 58
بگذار
باران بیاید
و تو بیایی و بمانی
تا تمام خاطره را
زیر باران
تا یک نگاه عمیق
تا یک تبسم عاشقانه
تا لبخند
تا بوسه
تا یک آغوش گرم
و تا یک نفسی دوباره
پیش ببریم
آرزوهایی که حرام شدند
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ١٠ یا ٢٠ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
١میلیارد و هفت میلیون و ٢٠ هزار و ١٠٠آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ...
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
از تو چه پنهون
ببین از تو چه پنهون ، دلم هواتو کرده هوای صحبت های تو آشنا رو کرده
می خوام هزار و یکشب ، بشینم پای حرفهات
نگاهم رو بدوزم ، به اون غنچه ی لبهات
ببین از تو چه پنهون ، قشنگ نازنینم
نمی خوام نمی تونم ، که دوریتو ببینم
تو چشمای قشنگت ، یه آسمون ستاره ست
تبسم روی لبهات ، برام عمر دوباره ست
از تو چه پنهون که شبها ، تو به خوابم میای
بنده نوازی می کنی ، به سراغم میای
دل من رو با خود می بری ، تو به شهرهای دور
تو قصر رویا می شونی ، توی دنیای نور
اگه مثل یه سایه ، برات باری نباشم
می خوام حتی یه لحظه ، ازت جدا نباشم
می خوام تو باغ چشمام ، گل روی تو باشه
توی خلوت دستهام ، سر زلف تو باشه
از تو چه پنهون که شبها ، تو به خوابم میای
بنده نوازی می کنی ، به سراغم میای
دل من رو با خود می بری ، تو به شهرهای دور
تو قصر رویا می شونی ، توی دنیای نور
اگه مثل یه سایه ، برات باری نباشم
می خوام حتی یه لحظه ، ازت جدا نباشم
می خوام تو باغ چشمام ، گل روی تو باشه
توی خلوت دستهام ، سر زلف تو باشه
الهی بمونی ، همیشه واسه ی من
تویی دار و ندارم ، تو موندی واسه ی من
تو موندی واسه ی من
از تو چه پنهون که شبها ، تو به خوابم میای
بنده نوازی می کنی ، به سراغم میای
دل من رو با خود می بری ، تو به شهرهای دور
تو قصر رویا می شونی ، توی دنیای نور
تو بخند
تو بخند وقتی می خندی همهء دنیا می خنده
آسمون آفتابی میشه در به روی شب می بنده
در به روی شب می بنده
تو دلیل خنده هامی تو دلیل گریه هامی
تو پری قصه هامی یه ترانه رو لبامی
وقتی دلگیر می شی دلتنگ وقتی که غصه باهاته
دلم از دنیا می گیره که شریک گریه هاته
تو بخند وقتی می خندی همهء دنیا می خنده
آسمون آفتابی میشه در به روی شب می بنده
در به روی شب می بنده
بخون از زندگی با من بگو از روزای روشن
تا به فردایی رسیدن دست بزار تو دستای من
تو باید پلی به فردا با امیدی نو بسازی
حیفه خوب لحظه هاتو به سراب غم ببازی
تو بخند وقتی می خندی همهء دنیا می خنده
آسمون آفتابی میشه در به روی شب می بنده
در به روی شب می بنده
غزل شعر
با من بیا ترنم باران باش
بامن بیا صدای هزاران باش
شیدا ی من و هزار دستانی
باز آی وشکوه بهاران باش
بی من گل به طرف چمن رنگ ندارد
با من بیا طراوت بستان باش
دانی که آبروی عشق منم، شعرم من ؟
با من بیا کن خوبترینم،آری بیا حکایت یاران باش.
آهای مدعی
ادعای ماندن سخت بود
ادعای رفتن آسان
و ادعای عشق، ساده ترین سلام تو
فاصلهها تنهایم گذاشتند
نه از تنهایی ترسیدم، نه از فاصله
چهره تو آخرین دروغ ساده بود
آهای مدعی! آهای...
نفس نفس
چه میشود اگر بیایی
و فاصله خط بزنی
و سرود رود را
به بزم آبی دریا
مهمان کنی
و در چینهای شتابان دامنش
نفسنفس ستاره بریزی و
مهتابیام کنی
هر جا دلم بخواهد
چون میهمانان به سفره ی پر ناز و نعمتی
خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
دیگر مگو : ببین به کجا دست می بری
با میهمان مگوی : بنوش این ، منوش آن
ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
بگذار مست مست بیفتم کنار تو
بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد ، آری ، چنین خوش است
باید درید هر چه شود بین ما حجاب
باید شکست هر چه شود سد راه وصل
دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب
گه می چرم چو آهوی مستی ، به دست و لب
در دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکن
گه می پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
بر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهن
هر جا دلم بخواهد ، آری به شرم و شوق
دستم خزد به جانب پستان نرم تو
واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور
چون ببنم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو
تو خنده زن چو کبک ، گریزنده چون غزال
من در پیت چو در پی آهو پلنگ مست
وانگه ترا بگیرم و دستان من روند
هر جا دلم بخواهد آری چنین خوش است
چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص
بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو
بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو
بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو
کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن
گلدیس پک و پردگی نازپرورت
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوی ، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو ، بی رحم ، بی قرار
و آنگه دگر تو دانی و من ، وین شب شگفت
وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار
همیشه چنین بود
همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد تا آنکه ساعت فراق فرا می
رسد
وقتی خواستم
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات
است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند
دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،میخواهم پیاده
شوم
غبار بارون
چشمای غم گرفتت می گن دلت اسیره
طعنه نمی زنم من، واسش بمیر بمیره. واسش بمیر بمیره
چشمای غم گرفتت می گن دلت اسیره
طعنه نمی زنم من، واسش بمیر بمیره. واسش بمیر بمیره
حیف نگاه ماهت که قاب عکسی می شد
تو آینه خوب نگاه کن ببین چشات حروم شد. ببین چشات حروم شد
هنوز غبار بارون رو گونه هات نشسته
چشات دروغ نمی گن به انتظار نشسته
یه سرسپرده می خواست وقتی که خواست بمیره
چشات می گن عزیزم نگو که غیر از اینه. نگو که غیر از اینه
یه سینه سوخته عاشق، پیش چشات نشسته
اونم یه روز یه دل داشت. اونم یه روز یه دل داشت، اما حالا شکسته
اونم یه روز یه دل داشت. اونم یه روز یه دل داشت، اما حالا شکسته
چشمای غم گرفتت می گن دلت اسیره
طعنه نمی زنم من. واسش بمیر بمیره. واسش بمیر بمیره
چشمای غم گرفتت می گن دلت اسیره
طعنه نمی زنم من. واسش بمیر بمیره. واسش بمیر بمیره
سخنانی از بزرگان
آلبرت انیشتین :
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد
ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند
----------------------------
ناپلئون بناپارت :
هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز .
----------------------------
آلبرت انیشتین :
هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !
----------------------------
اسکار وایلد :
همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .
----------------------------
آلبرت انیشتین :
دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک
ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای
تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !
----------------------------
ناپلئون بناپارت :
مذهب چیزی است که مانع کشته شدن پولدار بدست فقیر میشود .
----------------------------
مارک تواین :
بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که
واقعاً احمقی !
----------------------------
آلبرت انیشتین :
تفاوت بین نابغه و کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های خودش را دارد
----------------------------
بیلی کریستال :
زنان برای سکس به دلیل نیاز دارند ، مردان فقط به جا
----------------------------
وودی آلن :
زندگی عشقی من واقعاً وحشتناکه ، آخرین باری که درون یک زن بودم زمانی بود که
برای بازدید داخل مجسمه آزادی شدم
----------------------------
آلبرت انیشتین :
دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد
اولی مطمئن نیستم !
----------------------------
جانی کارسون :
مردی را میشناختم که سیگار کشیدن ، مشروب خوردن و سکس را ترک کرد و از آن به
بعد تا قبل از خودکشی زندگی سالمی داشت .
----------------------------
ژوزف استالین :
مرگ یک نفر تراژدیه ، مرگ یک میلیون نفر آمار
----------------------------
ماهاتما گاندی :
آنچنان زندگی کن گویی که فردا خواهی مرد ، آنچنان بیاموز گویی که تا ابد زنده خواهی
ماند .
----------------------------
البرت هوبارد :
زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری
----------------------------
آلبرت انیشتین :
انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند .
----------------------------
ژان کوکتو :
ما باید به شانس ایمان بیاوریم ، تا کی میتوانیم موفقیت کسانی را که دوستشان
نداریم تفسیر کنیم .
----------------------------
آیزاک آسیموف :
زندگی لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،این میان انتقال رنج آور است
----------------------------
ناپلئون :
اگر با دشمنی زیاد بجنگی ، بعد از مدتی تمام استراتژی های تو را فرا میگیرد .
----------------------------
وینستون چرچیل :
پیروزی یعنی توانایی رفتن از یک شکست به شکست دیگر بدون از دست دادن اشتیاق .
سخت و لجوج
صدایی پیچید , ترسیدم.
او خندید.
باد زوزه کشان داخل را می کاوید.
رعد آمد, مشت برپنجره می کوبید.
پنجره خلوت من از آبی ها جدا بود, تنها می خوابید.
داخل سکوت ,و هیاهو در بیرون می غرید.
من سرم از فکرها و رویاهای پریشان, از درد می نالید.
یادهای گذشته-همان کابوسهای دیرینم- بیرحمانه رژه می رفتند.
من چشمانم مات بود و مبهوت.
و در سکوت فکرها بیشتر می شوند و من تنهاتر.
پرده انگار دیوار حجیم جسوری بود ,بی رویا - سخت و لجوج-
آسمان آبی دلتنگت شده ام.
ناگاه فهمیدم باد باید بیاید. آری, باید باید
ولی نه, از باد هم بالاتر...
این پنجره تاریک طوفانی می خواهد.
پس ای ابرهای ناهمگون بغرید.
رعد و برقی باید تا ...
شاید قلب پرده بمیرد از ترس.
و بلغزد و بعد بتابد خورشید.
صدایی پیچید...این رعد بود؟!
بازهم چشمانم بارانی ست. این رعد بود که غرید!
افسوس!!من بودم که باز ترسیدم.
پرده اما سخت و لجوج می خندید.
سالها صبر کن
مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره، پس
اگه کسی رو دوست داری، برای داشتنش سالها صبر کن.
زندگی عمریست
زندگی عمریست که اجل در پی آن می تازد
هرکس غم بیهوده خورد می بازد
خسته ام از این کویر
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
چه روزگاری
چه روزگاری داشتیم
چه روزای شادی داشتیم
مثل دو تا پرستو
پر می زدیم دوتایی
با قلبای پُر امید
بی خبر از جدایی جدایی جدایی
چه روزگاری داشتیم
چه روزای شادی داشتیم
مثل دو تا پرستو
پر می زدیم دوتایی
با قلبای پُر امید
بی خبر از جدایی
وای نمی دونم چی کردی
تو که منُ جادو کردی
من رو به هر جا خواستی
دنبال خود کشوندی
وقتی که عاشق شدم
غم تو دلم نشوندی
چون شاخه ای تکیده بی سایبون نشستم
بتهای آرزومُ با سنگ زدمُ شکستم
آفت جون من بود اون چشمای قشنگت
آتیش به جونم انداخت چشمای تیره رنگت
عاقبت یه روز پشیمون
اومدی با چشم گریون
خواستم برات ناز کنم
اما دلم نیومد
دو چشماتُ که دیدم
قهر دلم سر اومد
چه روزگاری داشتیم
چه روزای شادی داشتیم
مثل دو تا پرستو
پر می زدیم دوتایی
با قلبای پُر امید
بی خبر از جدایی
وای نمی دونم چی کردی
تو که منُ جادو کردی
من رو به هر جا خواستی
دنبال خود کشوندی
وقتی که عاشق شدم
غم تو دلم نشوندی
چون شاخه ای تکیده بی سایبون نشستم
بتهای آرزومُ با سنگ زدمُ شکستم
آفت جون من بود اون چشمای قشنگت
آتیش به جونم انداخت چشمای تیره رنگت
عاقبت یه روز پشیمون
اومدی با چشم گریون
خواستم برات ناز کنم
اما دلم نیومد
دو چشماتُ که دیدم
قهر دلم سر اومد
خواستم برات ناز کنم
اما دلم نیومد
دو چشماتُ که دیدم
قهر دلم سر اومد
خواستم برات ناز کنم
اما دلم نیومد
دو چشماتُ که دیدم
قهر دلم سر اومد
خواستم برات ناز کنم
اما دلم نیومد
دو چشماتُ که دیدم
قهر دلم سر اومد
خواستم برات ناز کنم
اما دلم نیومد
دو چشماتُ که دیدم
قهر دلم سر اومد
تو رفته ای
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو
نزدیک تر میشوم . این زندگی من است
تکیه نکن
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.
آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد
اصلا قبول نیست
نه، نه، اصلا قبول نیست...
هر شب که آغوش می گشایی و مرا با لالایی آرام بخشت خواب می کنی
با خودم می گویم :
به پاس همه ی عشقت، فردا صبح که چشم باز کردم به تو سلام می کنم.، لبخند
میزنم و روی ماهت را می بوسم.
اما هر روز صبح ، مثل همیشه ، باز تو برنده ای ، هر روز صبح که به پلک هایم قدرت باز
شدن
و به چشمهایم نور دیدن میدهی
باز هم این تویی که اول به من سلام می کنی
این تویی که اول به من لبخند میزنی ..
این تویی که در من می درخشی با تک تک اشعه های خورشید آسمانت
این تویی که در من می شکفی با باز شدن هر شکوفه ات
تو در من سروده می شوی با آواز خوش پرندگان
در من جاری می شوی با جریان رود
بر من میوزی با هر نسیم
بر من می باری با هر قطره باران
آرامشم میدهی با یادت در کنار عزیزانم
در من میخندی با لبخند کودکان پاک
تو را می بینم در مهر بی توقع دوست
تو را می یابم در همراهی بال یار آماده به پرواز به سوی تو
تو را ...تو را می جویم در هر نفس...
و باز هر شب با چشمک زیبای ستارگانت
با نور مهتابت
در آغوش پر مهرت
آرام ، آرام به خواب میروم
به آن امید که باز چشمانم به رویت باز شود
و از عشقت سیراب شوم
