نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢٨/٠٩/۸۷

شعری برای تو  _ 40

می خوام امشب تو را نیز از دفترم خط بزنم

چه سود از ترانه ای که حقیقت پیش رویش نیست !

از سوختن بی صدا می ترسم

از شعرهایم نیز

تو را خط می زنم

تا آسمانی که دیگر نیست

افسوس که ثانیه های انتظار در پس لحظه های خالی

به شمارش دردها می ماند....پیوسته .... بی پایان

تو را خط خواهم زد

و باز تنهاییم را خواهم سوخت

پوسیدن در این زمین خاموش

میان مردمانی دروغ

با بوی تعفن جاری در فضا

که پیوسته بی ذره ای تقدیر وبلوغ نفس می کشند

زیر قابی از ماه

بی پروا عرق می کنند

می نویسند از عشق

افسوس....

 فریاد ساده ای از دوست

چیزی در من فرو می ریزد

لغزشی در دل

چشمهایی خیس

لمس مشتی بر دیوار

جای لبخندی بر دست

آه اگر باران ببارد

دیگر چیزی نمی شنوم ...

صدای خرد شدنم گوشهایم را کر کرده

ساعتم سکته کرده

ساعت سراب است ...

باید بخوابیم تا کسی بیدارمان کند

باید بدانیم هر چه دیدیم همه خواب است

تقدیر بر این است که بی صدا در میان رازهایمان بشکنیم

زخمهای من اینبار

در آیینه رخنه می کنند

به وقت همیشه و هیچ ...

چیزی در من فرو می ریزد

شبیه همان صدای ویرانی که امروز اتفاق افتاد

امشب آنقدر تو نیستی

که به دیوار روبرو می گویم تو

امروز روز طلوع خورشید است

پس چرا خورشید از همیشه سردتراست

سردتر ...

خسته تر ...

تنهاتر...

نشسته ام با جامه سپید عریانی

نقش امیدهای کاغذی برخاک می کشم

به آسمان نمی رسد دستم

تا واژه های تاریک نیستی بر خاک بنشانم

و از فضای مبهم دیروز خاطرات ماسیده در گیج گاهم را آرام کنم

دور می شوم ....دورتر از هر چه که فکرش را بکنی

آنجا که رویا خود نیمه تاریکی از خوشبختیست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

خدایا نامه ام رو بخون

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد

خدایا نامه ام رو بخون

شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

میسپارمش بهت میرم, تمام  تار و پودمو

یک وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

خــــدا یک وقت کسی نیاد بدوزده قلب سادشو

کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه اش بهش بگه  دوسش داره

خیلی بده زمونمون, خـــــــــــــدایا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

خـــــــدایا شاید این عشقی که من می گم تو نشناسیش

نزدیکترین کسم اونه

خیلی دوسش دارم 

راستی تا یادم نره بهت بگم :عزیزترین منم اون

خودم مهم نیستم اما اون, نزاری تنها بمونه  بمیرم واسه نگاهش ,گریه چقدر بهش میاد

وقتی حرسش میگیره! میگه:ازم بدش  میاد اما وقتی آروم می شینه  می بینه من

بغضم گرفته همین دیونه بازیاش از اول چشمم رو گرفت.....برو عزیزم برو برس به آرزوهات

لعنت به این دست سرد سرنوشت که همیشه برام بد نوشت




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

گفتنیها کم نیست

گفتنیها کم نیست ، من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم

گفتنیها کم نیست ، من و تو کم گفتیم

مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،‌درهم و برهم گفتیم

دیدنیها کم نیست ، من وتو کن دیدیم

بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقیها را ،‌پرسیدیم

چیدنیها کم نیست ، من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی

بی‌سبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسیدیم

خواندنی‌ها کم نیست ،‌من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین ،‌شکل سرودن را

در معبر باد ،‌بادهانی بسته واماندیم

من و تو کم بودیم

من و تو ،‌ اما در میدانها

اینک اندازة‌مان می‌خوانیم

ما به اندازة‌ما می‌گوییم ،‌ما به اندازة‌ما می‌روییم

من و تو کم نه که باید شب ب‌’رحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم

من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،‌که می‌باید ،‌با هم باشیم

من و تو حق داریم در شب این جنبش

نبض آدم باشیم

من و تو حق داریم که به اندازة‌ ما هم شده

با هم باشیم

گفتنیها کم نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

تو باختی

نامه ای بر اب و باد

وای که چقدر سر انگشت خسته بر بخار شیشه این پنجره ها کشیدم و..... تو نیامدی

نیامدی تا ببینی بی توچه تنهایم

نیامدی تا شاید وجدانت راحت بماند

نیامدی تا نشونی تمام وجودم فریاد می زد بی معرفت ترین معشوقه ی دنیا

هستی

تا یادت نیاید روزگاری که تمام دنیایم بودی

اما تمام اینها باعث نخواهد شد تا تقدیر فراموش کند بی مهریت را

من شاید بتوانم بازم سکوت کنم

اما مطمئنم روزگار و بازیهایش نه...

نگرانم

نگرانم برای روزهایی که می ایند تا از تو تاوان بگیرند

نگرانم برای پشیمانیت زمانی که هیچ سودی ندارد

روزگار درد کشیدنت برایم عذاب اور خواهد بود .....

اما روزها خواهند گذشت

و

تو

اری تو

انچه که به من بخشیدی

ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت

تو مرا فراموش خواهی کرد

می دانم

من منتظر شکستنت نیستم

نفرین هم نمی کنم

به حرمت عشقی که هرگز معنایش را ندانستی..!!!!!!!!!!

به خاطر اشکهایی که به من ارزانی داشتی

به خاطر

به خاطر خودت

اما می دانم این برای فرار از سرنوشت کافی نیست

نمی دانم هنوز هم مثل قدیم می خندی

اینجا همیشه سرد است

همیشه همیشه حالم خوب نیست

اما هرگز گرمایی از وجودت طلب نخواهم کرد

باورم بود کنارمی همیشه

باورت داشتم

بودنت مهمترین دلیل بودنم بود

ستایش ات کردم نه انگونه لایقش باشی ...!!!

اما چشمانم تنها تو را می دید

تویی که امروز به جانم ضربه زدی وتنها رفتی

بی من بمان تجربه کن یاری دگر را گرمی دستی دیگر را

به خاطر نیاور مرا اگر اینگونه راحتی

بخند و به همه بگو که شادی

ولی که من می دانم

حتی دمی هم نمی توانی اسایش داشته باشی

اخر انچه تو با من کردی خارج از توان

تو بود

هرگز باور نداشتم این چنینم کنی

هرگز

می ترسم برای روزهایی که می ایند برای تو

افسوس

افسوس که تا دم اخرندانستم چه با من خواهی کرد

ندانستم دلت، نگاهت، دوست داشتنت همه یک فریب بود

می ترسم از روزی که حالت چون حال امروزم بارانیست

و در پی شانه ای برای گریستن

نمی دانم یادت هست

چگونه دلی که در دستانت بود

برای تو می تپید زیر پایت گذاشتید

تا انجا که توان داشتی فشردی

که نشاید باری دیگر در پی ات چون کودک گریانی دوان دوان

گوشه ی دامنت را بگیرد

تا لحظه ای درنگ کنی اما تو حتی نگاه هم نکردی

نگاه نکردی

می دانم

چون نمی توانستی

نمی توانستی ببینی انکه زیر گامهای توست

منم

منی که تمام زندگیم بودی

منی که تمام دنیایم را به پایت ریختم تا نروی

یادت می اید

پیش روی توی سرد دل

به چه سان اشک ریختم

تا شاید گرمای اشکهایم دل سخت تو را نرم کند

اما چه خیال باطلی

تو نگاهت به من نبود

من تنها یک بازیچه

بازیچه

هرگز ندانستم چه ازتو دریغ کردم

چه برایت کم گذاشتم که بی من قصد رفتن کردی

کاش که هرگز نمی دیدمت

کاش که چشم هایم کور بود

ولی حالا که دیدم

دل سپردم

و رفتی بی من ...؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

حسرت پرواز

دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم

با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی

سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچکی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد

همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم

فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ‌پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاک گورم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

کاش باران ببارد

کاش بشود لبخند خورشید رالمس کرد

کاش در پس این نگاههای سرد ویخ زده

به اندازه ی پهنای گلبرگ گل سرخ

قدری عشق

قدری مهر وجود داشته باشد

چقدر دلم هوای دیدن لبخند یک نوزاد را کرده

چقدر دلم هوس لمس معصومیت گونه های یک طفل شیر خواره را کرده

هوس چهره ی آن دختر کوچولورا

که وقتی لبخندی تحویلش دادم

با نگاهش مرا در آغوش گرفت

آری، دلم هوای نگاههای معصوم

دست های پاک ، قلبهای لبریز از مهربانی کرده

من از تو چه خواستم ای زمانه ی غریب

جز یک شاخه گل سرخ زیبا

برای بوییدنش

برای لمس گلبرگهای مخملینش...

آری کاش باران ببارد

دلم هوای باران کرده

هوای یک حوضچه،پر از زلالی آب




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

فقط چند قدم

چشم می گشاید اقاقیا و می ارد چهره ی خشک زمین را

وبوسه میزند بر دستان جنگل

و پرستش می کند مطرب آب را

از فواصل پرواز پرنده ای اوج می گیرد

همرهش میرود تا نیلگونی آسمان

در ژرفای لحظه میرود تا التهاب پرنده

می سوزد در التهاب پرنده بودن

و زمزمه میشود بر شاخسار سروهای شکسته کمر

و می نوازد گونه ی کویر را

چشم می گشاید اقاقیا و می سوزاند قلب زمین را

ورق می زنم نقشی از نیمرخ چهره ات را

که در آن آذرخشی رخشید

در تکرار ثانیه ها

تو عزم سفر داری و من در میان پنجره های بسته ، خواب

در فراسوی رویا

تو را می بینم که با نامی از من در سراب ایستادی

و با سفر همراه میشوی

تا رسیدن به تو چند قدم باقی است...

تا رسیدن به تو ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

ملاقات

قسم به عشقمون قسم

همش برات دلواپسم

قرار نبود اینجوری شه

یهو بشی همه کسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

به ملاقات اومدم

ببین که دل سپرده داری

چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری

نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم

تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری

من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن

من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن

از عشق نداشتن

از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

من از عمق رفاقت

من از لطف صداقت

من از بازی نور در سینه بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدائی ها مرگ آشنائی

من از میلاد تلخ بی وفائی ها می ترسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

یاد گذشته

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا مینگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

تا لبی بر لب من می لغزد

می کشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بر دارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

مادر این شانه ز مویم بردار

سرمه را پک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار ایدم این زیبایی

بشکن این اینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خودآرایی

در ببندید و بگویید که من

جز از او همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا ؟ بکم نیست

فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگویید آن زن

دیر گاهیست در این منزل نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

می خواهم بگذرم

می خواهم بگذرم

بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم

تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم

ساختم و تو خراب کردی

و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ریختم،

برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم

برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به یاد آوردم،‌

خودم را

که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم

چگونه پرواز را دوست داشتم

و تو را

که بالهای مرا شکستی

همچون قلبم

می خواهم بگذرم،

از تو

از عشق ویران کنندهء تو

از منی که با تو بوجود میامد

و چه غریب بود

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد

 




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

کاش میدانستیم

کاش میدانستیم زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پس مردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

سمت عطر تو

از کنار بازوی شهر میگذرم

با خالکوب نقش تو در چشم و

چرخ عقاب الکل در هوش

می آیم

از کنار دکه ها و نئون ها

تا چهار راه رازقی وروح

سمت میگیرم

ونیلی عطر تو قطب نمای من است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

ستاره زندگی من

ستاره شب های تارم بودی

ستاره ای که با درخشیدنش چتر آسمان را زینت می داد

ستاره ای که با وجودش وجود دیگری را میسر می کرد

ستاره ای که با تمام دل خستگی ها و دلتنگی های یه دل آزرده کنار میامد

ستاره ای که ستاره بود وبا بودنش به دیگران روح حیات می داد

ستاره زندگی من

همیشه بدرخش

همیشه در شبهای تارم سوسو کن

تابدونم هستی و کنارمی

تا حس کنم وجود نازنین تو

تا حس کنم و کنار بیام با نبودنت تو شبهای ابری

ای نسیم...ای باد...بیا...بیا وبا آمدنت ابراها رو کنار بزن تا نور ستاره من دوباره زخم های

دل منو دوا کنه و با چشمکش دلتنگی های منو از بین ببره.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

شاید همین باشد

زندگی شاید همین باشد

یک فریبه ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی

که دنیا را برای او می خواهی

من گمان کنم زندگی همین باشد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

دیشب دلم گرفته بود

دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی
 
دلم هواتو کرده بود،هوای شیرین زبونیت
 
دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی
 
ای هم صدا،ای آشنا بگو که پیشم می مونی
 
نمی دونم چه حالی وکجایی و چه می کنی
 
ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا میمونی
 
رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت
 
دیدم محاله دیدنت ،چون گل باید بچینمت
 
رو صندلی نشستمو یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم
 
خبر آورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم؟
 
گفتم بگو،آهی کشید اومد نشست رو شونه هام
 
یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام
 
از تو همش شکوه می کرد،با اشک گرم و دل سرد
 
می گفت که یادت نمی یاد اون روزای آخرو ؟
 
چه قدر دلش می خواست نگاش کنی،صداش کنی،
 
بهش بگی دوسش داری،به شرطی تنهاش نذاری
 
تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم،پاش می شینم
 
دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

دستامو که می گیری

دستامو که می گیری هر پنجره نو میشه

شب یکدفعه تسلیم عشق من و تو می شه

دستامو که می گیری دیواری نمی مونه

هرواژه غزل میشه تو خلوت این خونه

دستامو که می گیری روشن میشه فانوسم

با تو خود آزادی بی تو خود محبوسم

دستامو که می گیری من شکل خودم می شم

از واهمه می افتم از دلهره کم می شم

ویرون میشه تنهایی دلواپسی می کوچه

بارون گل زنبق می باره تو این کوچه

وقتی که تو نزدیکی دلتنگی ازم دوره

وقتی که تو تاریکی مهتاب چه پر نوره

شب بی ترانه شد حوای بی حواس

آواز تازه باش دستای تو کجاست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

خطوط را رها خواهم کرد

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکلهای هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

با دستمال تیره قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم باید باید باید

دیوانه وار دوست بدارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

پشت هر چهره

پشت هر چهره شهری است

کوچه هایش پر رمز پر راز

آسمانش چشم

گاه باران گاه آبی

وزمانی پر پرواز کبوترها

باغ این شهر پراز قاصدک است

همه اینجا منتظرند

چشم به راه

خاک این شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست

نقدی باید زد

قصه بکر شنیدن دارد

پشت هر چهره شهری است

پرشمع

پر نذر

آرزوها بادبادکهایی رقصان

در هوا سرگردان

فرصتی باید برای دل بستن

دیدن....

پشت هر چهره شهری است

دروازه لبخند کجاست؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

بهترین راه حل

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند...

چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.

آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که:

«در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول

ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز

کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید»...

پادشاه بیرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود،

آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.

نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود!

آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و

کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بیرون

رفت!!!

و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر

چهارم از اتاق بیرون رفته!

وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته و

من نخست وزیرم را انتخاب کردم».

آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در

گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»

مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین

سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این

احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از

کجا شروع کنم؟

نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای

وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به

قهقرا خواهی رفت؛

هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و

دیدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که

یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را

از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید.

این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح

کرد».
 
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!

خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...

و سوال این هست: من که هستم...!؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

این اکسیر در خانه کیست

 1. خوشبختی خانه در خدا پرستی است.

 2. عزت خانه در دوستی است.

 3. ثروت خانه در شادی است.

 4. زیبایی خانه در پاکیزگی است.

 5. پاکی خانه در تقوا است.

 6. نیاز خانه در معنویات است.

 7. استحکام خانه در تربیت است.

 8. گرمی خانه در محبت است.

 9. صفای خانه درمحبت است.

 10. پیشرفت خانه در قناعت است.

 11. لذت خانه در سازگاری است.

 12. سعادت خانه در امنیت است.

 13. روشنایی خانه در آرامش است.

 14. رفاه خانه در حرمت و تفاهم است.

 15. ارزش خانه در اعتماد و اطمینان است.

 16. سلامتی خانه در نظافت و پاکیزگی است.

  17. صفت خانه در انصاف و گذشت است.

 18. شرافت خانه در لقمه حلال است.

 19. زینت خانه در ساده بودن است.

 20. آسایش خانه در انجام وظیفه است




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢٣/٠٩/۸۷

شعری برای تو  _ 39

می خوام امشب تو را نیز از دفترم خط بزنم

چه سود از ترانه ای که حقیقت پیش رویش نیست !

از سوختن بی صدا می ترسم

از شعرهایم نیز

تو را خط می زنم

تا آسمانی که دیگر نیست

افسوس که ثانیه های انتظار در پس لحظه های خالی

به شمارش دردها می ماند....پیوسته .... بی پایان

تو را خط خواهم زد

و باز تنهاییم را خواهم سوخت

پوسیدن در این زمین خاموش

میان مردمانی دروغ

با بوی تعفن جاری در فضا

که پیوسته بی ذره ای تقدیر وبلوغ نفس می کشند

زیر قابی از ماه

بی پروا عرق می کنند

می نویسند از عشق

افسوس....

فریاد ساده ای از دوست

چیزی در من فرو می ریزد

لغزشی در دل

چشمهایی خیس

لمس مشتی بر دیوار

جای لبخندی بر دست

آه اگر باران ببارد

دیگر چیزی نمی شنوم ...

صدای خرد شدنم گوشهایم را کر کرده

ساعتم سکته کرده

ساعت سراب است ...

باید بخوابیم تا کسی بیدارمان کند

باید بدانیم هر چه دیدیم همه خواب است

تقدیر بر این است که بی صدا در میان رازهایمان بشکنیم

زخمهای من اینبار

در آیینه رخنه می کنند

به وقت همیشه و هیچ ...

چیزی در من فرو می ریزد

شبیه همان صدای ویرانی که امروز اتفاق افتاد

امشب آنقدر تو نیستی

که به دیوار روبرو می گویم تو

امروز روز طلوع خورشید است

پس چرا خورشید از همیشه سردتراست

سردتر ...

خسته تر ...

تنهاتر...

نشسته ام با جامه سپید عریانی

نقش امیدهای کاغذی برخاک می کشم

به آسمان نمی رسد دستم

تا واژه های تاریک نیستی بر خاک بنشانم

و از فضای مبهم دیروز خاطرات ماسیده در گیج گاهم را آرام کنم

دور می شوم ....دورتر از هر چه که فکرش را بکنی

آنجا که رویا خود نیمه تاریکی از خوشبختیست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

نمی گویم فراموشم مکن

نمی گویم فراموشم مکن هرگز،ولی گاهی به یاد آور، رفیقی را که می دانی نخواهی

رفت از یادش

داشتم فکر می کردم به ماندن و رفتنت،

نفهمیدم چه شد ... دیدم رفته ای!

بعد یک دفعه دلم خواست همه ی باورهای تلخم را بریزم دور؛

"عشق در نرسیدن است. با وصل، عشق می میرد."

نفرین به باورهایم!

بعد یک دفعه دلم خواست همه ی فاصله ها را پاک کنم؛

"همیشه فاصله ای هست"

نفرین به فاصله!

بعد نگاه کردم دیدم، چه تنها شده ام. دیدم چه قدر دلم هوایت را کرده است.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

من از تو می مُردم

من از تو می مُردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

تو از میان نارون ها،گنجشک ها ی عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر می شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها ،گنجشک ها ی عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

تو با چراغهایت می امدی به کوچه ما

تو با چراغهایت می امدی

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه ها ی اقاقی می خوابیدند

و من در اینه تنها می ماندم

تو با چراغهایت می امدی...

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را می بخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را می چیدی

و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند

تو لاله ها را می چیدی

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب سینه هایم

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب سینه هایم

و گوش می دادی

به خون من که ناله کنان می رفت

و عشق من که گریه کنان می مُرد

تو گوش می دادی

اما مرا نمی دیدی!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

مرا با خویش بگذار و بگذر

مرا با خویش بگذار و بگذر

جاده ی عشق من بن بست است،مگذر!

من وقف شده ام

چشمانی که تو چراغ می خوانیشان،وقف مسجدی تاریک شده است

صدایی که تو وسوسه انگیزش می خوانی،قرار است رستاخیزی بیندازد در

گوش های پوسیده مشتی قبر نشین!

در گذر از قرن یخی،قلبم فسرده و سرد است؛ درگذر از من

گر ز من باور نداری گوش کن

این حماسه باد می خواند

علمی به نقش غرور و جنون

فتاده چو شیر پیرکنون

به روی زمین واژگون

مرا به خویش می خواند باد

تا برقصاند این درفش فریدون

تا بمیرانم این ماران دون

مرا به خویش می خواند این خاک آغشته به خون

من عشقت را سپردم به امواج سند نیلگون

از پنجره های آهنین این خانه،فریاد سیاوش می آید به درون

ز هر چاه بی انتها،صدای بیژن می آید برون

مرا به خویش می خوانند

به رزم تزویر می روم زره به تن

آری ، آری

بگذشته ام من از من

تو هم بگذر از من

رادمردان همه از من

همان پا بستگان چون گون

آری ، آری

چو قصه ی آن پیر کدکن

مرا به خویش می خواند

مرا،اسیر آرزوهای کوچک مکن

رهایم کن !




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

گوش کن دوست خوبم

گوش کن

به حرفهای این دل کوچک من هر چند وقت نیست اما گوش کن

آری گلم، درد و دلهایم از بی کسی است پس لحظه ای هر چند کم اما گوش کن
 
گاهی اوقات دلم هوس چه چیزایی می کنه

بعضی وقتا دلم به یاد چه کسایی می افته

جالبه ، شایدم خنده دار، نه اصلاً بیشتر گریه داره

می خوای بخندی بجاش اشکت در می یاد

می خوای گریه کنی ولی مجبوری که بخندی آخه خندت نمی یاد

چه صبورم من

چه صبوری تو

و چه سخت و شکننده

محزون با لبهایی بسته

از این شگفتی زمان مات موندم

و تو چرا این همه سردی

و من چرا هنوز مشتاق

سردیت مثل یخه

نه مثل برفه

نه اصلاً مثل خود سرمای آزار دهنده چله زمستونه

و من مثل یک بذر توی چله زمستون جوونه زدم

از کجا باید می دونستم که چه فصلی یا چه هوایی

طفلکی دلم چه خوش بود به همه چیزای این دنیا

آخ قربون بعضیا که به آدم می گن الکی خوش

راست می گن به خدا

دیگه کاشکی و شاید و اما هیچ اثری نداره

یه روزی بالاخره باید جوونه بزنی

ولی کجا و کی این مهمه

اگه عجله نداشته باشی خیلی خوبه

ولی اگه مثل من عجول باشی و دست و پات و گم کنی ، اونوقت سرگذشتت می

شه...؟

آخه پس جای صبوری چی می شه؟

نه هیچ کس نیست که بهمون بگه بالاخره تکلیفمون چی می شه؟

من می دوم از پی تو

تو می دویی از پی او

و همه داریم دنیال همدیگه می کنیم

مثل بازی احمقانه بچگی ها

می دونی چرا احمقانه است

چون وقتی بچه گیامون یاد گرفتیم تا می تونیم دنیال هم بدوییم و قایم بشیم که کسی

ما رو پیدا نکنه و بگیره

شد بازی واقعی وقتی که بزرگ شدیم

حالا دیگه لذت بچگی ها رو نداره

حالا دیگه خیلی خیلی تلخ شده

آخ خدا جون کاش می شد که یه روزی حداقل یه روز

همه وایسیم

اونوقت شاید همه همدیگه رو پیدا می کردیم

وای چه کیفی داشت

آره تو خودت می دونی که چقدر دلای کوچیک ما برای همدیگه تنگ می شه

آخ چه کیفی داره دلتنگی

و چه کیفی داره وقتی دلتنگیت تموم می شه

اما خیلی وقته که خسته ام

دیگه حوصله ای واسه قایم موشک بازی و دلتنگی و خیلی چیزای دیگه ندارم!!!

فقط می خوام کنارم باشی

می خوام پیشم بمونی برای همیشه

همیشه یعنی همیشه

یعنی همه جا

یعنی تا ابد

وای که چقدر قصه ها و غصه هامون زیاده

و چه قدر حرف داریم واسه گفتن

اما همیشه یه جایی تویی درد و دلامون کم می یاریم

واسه اینه که درد و غصه هامون هیچ وقت تموم تموم نمی شه

منم الان کم آوردم

دلم می خواد تا ته دنیا درد و دل کنم

اما نمی شه

اما نمی یاد

یکی داره از اون دور دورا بهم می خنده

صدای خنده هاش رو و صدای گریه هام رو خوب می شنوم

اینجا دیگه آخر تموم حرفای امروزمه

واسه فردا درد و دلای تازه دارم

به حرفام گوش می کنی؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

دلم تنگ تو نیست

دلم تنگ تونیست دلم تنگ خودم است .... دلم تنگ دستان تو نیست .... بلکه برای

دستان خودم تنگ است ... دلم برای دل تو نمی تپد ... دلم برای خودم می تپد ... چرا

که من و تو از روز اول یکی بودیم برای همیشه وعده مان هم همین بود . هم اکنون

دنبال خودم می گردم .... من کجایم

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود میسرم به روی آتش که نجوشم به هوش

بودم از اول که دل به کس مسپارم شمائل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم به راه بادیه

رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم من رمیده دل آن به که در

سماع نیام که گر به پای در آیم به در برند به دوشم

کجایی که مرا بی جواب گذاشتی از دور مرا می بینی ومی بینم کنج کلامت ولی ای

دوست کجایی از کی بپرسم از کی طلب کنم چشمان مستم کی را ببیند وقتی تو

آنجایی

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی من نگویم چه کن ، ار اهل دلی خود تو بگوی دو

نصیحت کنمت بشنو صد گنج ببر زدر عیش در آی و به ره زهد مپوی بوی یکرنگی از این

نقش نمی اید خیز دلق الوده صافی به می صاف بشوی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

دلم می خواد قصه بگم

دلم می خواد قصه بگم اما نه اون قصه ها ، قصه من وتو

یه قصه ای که توی اون من باشم و تو شما

می خوام از اون روزی بگم که سرد و بارونی بودش

اما نگاه ما دو تا بارونو زیبا می دونست

می خوام از اون روزی بگم کا در کنار هم بودیم

تو پیش من

من پیش تو

می خوام بگم خدا کنه

که مرغ عشق باز بخونه

گلدون مهر و عاطفه نشکنه سالم بمونه

بگو اصلا تو دوست داری قلبو شکارش بکنی؟

یا مرغ عشقی بخری هر روز نگاهش بکنی ؟

بگو شده قلب تو هم جیک جیک و تاپ تاپ بکنه؟

با دیدن یه همسفر بهونه سفر کنه؟

شده بهارا بشینی شکوفه ها رو ببینی؟

اونوقت بیای و از بهار شور پریدن بگیری؟

شده یه روز به آسمون خیره بشی نگاه کنی؟

بعد یه مدتی ستاره تو پیدا کنی؟

شده کنار گل سرخ بخوای یه قصه ای بگی؟

نگاش کنی ،نازش کنی اما بعدش هیچی نگی؟

شده یه روز یه قاصدک رو توی دستات بگیری؟

نزدیک لبهات کنی و براش ترانه بخونی؟

بعدش فوتش کنی و بعد یه فال حافظ بگیری؟

شده دلت هوایی گرمای خنده هاش بشه؟

یا که چشات بارونی گل های پرپرش بشه؟

شده به خاطر دلش گلهای یاس رو بچینی؟

یا بعد فقط برای اون جشن ستاره بگیری؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

هـمه دلتنگی های من

هنوز بغضی که در هوای آن آخرین دیدار جا خوش کرده بود،بود که رفتی.پنداری تقدیری

بود این ماندن بامن.

قسمت را گریزی نیست.اما چرا درآن هوای ابری ناگفته دل،مجال باریدن به این من

خسته را دادی؟

نـمی دانـم ترس از تر شدن در خواب ترانه بود یا … اصلا تو بگو در های وهوی رفتنت دل

تو برای سکوت دل من به اندازه یک پرواز،فقط پرواز تا سور ستاره تنگ شد؟!

دل دل نکن،من که گفتم ((نه گفتن))تو را هیچ وقت به دل نگرفتم . اصلا می دانـی که

من مدتـهاست دیگرخیلی چیزها را به دل نـمی گیرم!می پرسی از کی؟

از هـمان زمان که بخار دهان چشم انتظار مسافر لحظه ها در هوای سرد انتظار یخ زد

وآرزو های من هم!!!

ازهـمان لـحظه که بال پرواز پروانه به جرم زیبا بودن – با سوزن سرد سخاوت – آذین دفتر

چه های سنگی شد وکسی برای غربت آن گریه که نه،لـحظه ای سکوت هم نکرد.

از هـمان زمان که سهم ماندنـهای عاشقانه گریه های کودکانه شد وسهم رفتـن های

بـی بـهانه خنده های زیرکانه!!!

به گمانم گمان کردی فراموشم شد قرارمان برآن بود که دیگر در ابری ترین هوای دست

نوشت هایـم هم بارانـی نشوم.

اما حالا یک دلـخوشی تازه پیدا کرده ام،دلـخوشی تازه من به قرار این دل بی قرار با تو در

عالـم رویاست.

نکند که در عالـم خواب هم چشم انتظار بـمانـم.

توکه این دلـخوشی تازه را ازمن نـمی گیری؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

نمی خواهی شروع کنی

می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟

اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت.

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار

نشست.

ولی مدتی که گذشت خوابش برد.

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ،

چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت.

مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید وگفت :

ای دل غافل یار آمد وما در خواب بودیم .

و افسرده و پریشون برگشت به شهر.

در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید :

چرا اینقدر ناراحتی؟

و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت :

این که عالیه !

آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !

دلیل اول این که :

خواب بودی وبیدارت نکرده !

و به طورحتم به خودش گفته :

اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟

و دلیل دوم اینکه :

وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو

گذاشته تا بشکنی و بخوری!

مجنون سری تکان داد و گفت :

نه!

اون می خواسته بگه :

تو عاشق نیستی!

اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد!

تو رو چه به عاشقی؟

بهتره بری گردو بازی کنی!

آره عزیز دلم باید حواسمون رو جمع کنیم .

نکنه خوابمون ببره !

نکنه فرصتها رو از دست بدیم.

نکنه وقتی بیدار بشیم که دیگه کار از کار گذشته باشه !

و باید بدونیم ، هر ثانیه از زندگی ما لحظه ای بی نظیر و تکرار نشدنیه.

و از اون لحظه های ناب ، بهترین استفاده رو ببریم.

پس بیا از همین لحظه شروع کنیم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

من دگر نیندیشم

من دگر به بودن

نیندیشم

کوه به کوه گشته ام ،

تاب این دردم را

نتوانند کشید

من به دنیا نفس

نیندیشم

کرمان ِ گورم شمارش ِ

معکوس میدهند

من به انسان دگر

نیندیشم

آدمیان مرا از خود

ندانستند

من به تنهایی دگر ننالم

مسیحم مصلوب ِ تنهایی

بود

من به نامردی دگر ننالم

مسیحم قربانی ِ بوسه ی

یهودا بود

من زخود دگر زندگی

نخواهم

من کرباس ِ نیروانایی

ام را در آغوش ِ مسیح میخواهم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

محال است

با مدعی محال است اسرار عشق گفتن

چنان که با تقلا در کیسه زباله

خورشید را نهفتن

یک شب ستاره ای خرد فریاد زد

که ای ماه تا چند خودنمایی

آنگاه ماه غمگین با دست خورشید را نشان داد

یک شب ستاره ای خرد از فرط خستگی مرد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

ما رو باش

ما رو باش خیال می کردیم همیشه یکی روداریم

یکی که به وقت گریه سر رو شونه هاش  بذاریم

ما رو باش خیال می کردیم که یکی به فکرمون هست

میون این همه وحشت توی این کوچه بن بست

ما رو باش دل به کی بستیم چشم به راه کی نشستیم

ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستیم

وقتی خورشید حقیقت از خواب قصه برآشفت

تازه فهمیدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت

هاج و واج رد نگاتو به گلای قالی دوختی

بگو اون همه عشقو به چه قیمتی فروختی؟

تو به فکر من نبودی توی گرگ و میش  مهتاب

حتی اندازه چشمی که یهو می پره از خواب




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

گناه من

گناه من شاید این بود که تمام رؤیاهایم را از کوچه‌های زندگی گرفتم و به آغوش مردی

سپردم که ماندنی نبود هر چند آغاز راه را دشوار دیدم اما دل سپردم و رها شدم در

قلبی که تنها زمزمه‌اش نتوانستن بود دلم به حال دلتنگیهایش سوخت خواستم

شکسته های دلش را بند بزنم ولی...دلم شکست . نگاهش کردم آری گناه من شاید

دل باختن به آن نگاه بود و قدم زدن با مردی که عشق را شایسته‌ی تلاش و خواستن

نمی‌دانست تا اینکه یک روز رفتن را بهانه کرد...و من هنوز هم عاشقم!!! او می داند و

باز می رود

 




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

قصه نا تمام دل

بار کبوتر دلم پر زده در هوای تو

می کشدم به هر طرف جاذبه وفای تو

در سفری دوباره ام، سوخته چون ستاره ام

آه که آتش درون، شعله زد از نوای تو

گر چه جوان دویده ام، پیر به تو رسیده ام

تا به کجا کشد مرا، غربت ماجرای تو

ساز دل شکسته ام  مویه رداغ می کند

بغض زمان گرفته از گریه بی صدای تو

در شب بی خروش من ، چنگ غریب عشق کو

تا به نوای غم زند ، نغمه آشنای تو

از سر سجده گاه دل، سوخته جان نشسته ام

تا دم آخرین نفس بر لب من دعای تو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

سفر

سفری بی آغاز

سفری بی پایان

سفری بی مقصد

سفری بی برگشت

سفری تا کابوس

سفری تا رویا

سفری تا بودا

شبنم تاج محل

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم

هق هق پارسیان

تکه نانی در خواب

بوی گندم در مشت

مشت کودک در خاک

کفش مادر در برف

چرخ یک کالسکه

گوشه ی گندم زار

بند رختی پاره

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم

چمدانی بی شکل

جعبه ی یک دوربین

عکس یک بازیگر

جمعه های بی مشق

تلی از ته سیگار

دشنه ای زنگ زده

چشم گاوی در دیس

سفره ای پوسیده

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم

برج لندن در مه

جان لنون در باران

سوهو در بی حرفی

رود سن در یک قاب

متروی سن ژقمن

قهوه ی سن میشل

پرسه ای در پیگل

کافه ها بی لبخند

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم

خانه ای در آتش

بوف کوری در نور

گل یاسی در زخم

غربت لالایی

بوسه در راه آهن

سرخی لب در شب

برکه ای از فانوس

انفجاری در ماه

کو چه ای خیس از عشق

شعر سبز لورکا

ساعت 5 عصر

مستی بی وحشت

گریه های ژکوند

خط خوب سهراب

نامه ای آب شده

ونگوگ گوش به دست!

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

درسهایی از زندگی

1- اعتماد سازی سالها بطول می انجامد، اما ممکن است در عرض چند ثانیه از میان

برود.

2- در این دنیا اهمیت ندارد که چه چیزهایی دارید، بلکه این مهم است که چه کسی را

در زندگی خود دارید.

3- هنگامی که خود را با دیگران مقایسه میکنید در واقع ارزش وجودی خود را زیر سوال

میبرید. ما همگی افرادی بی همتا و منحصر بفرد میباشیم.

4- شما میتوانید کاری را در یک لحظه انجام دهید که تا پایان عمر موجب پشیمانی و

اندوه شما گردد.

5- برای رسیدن به شخص آرمانی و ایده آل خودتان به روندی مادام العمر نیاز است.

6- با بهره گیری از فرصتهاست که ما شجاعت را می آموزیم.

7- یا باید رفتار و نگرش خود را کنترل کنید و یا آنکه تحت فرمان رفتار خود در خواهید آمد.

8- ما نسبت به کرده خود مسئول میباشیم، صرفنظر از اینکه چگونه آن را توجیه کنیم.

9- هر چقدر هم که آغاز یک رابطه پر حرارت و عاشقانه باشد، علاقه و احساسات آتشین

فرو خواهد نشست و بهتر است چیز دیگری جای آن را بگیرد.

10- قهرمانان افرادی هستند که عملی را که میبایست انجام پذیرد را انجام می دهند،

صرفنظر از پیامدهای آن.

11- پول ابزاری نامناسب برای امتیاز دهی میباشد.

12- میزان کمال و پختگی به نوع تجارب و میزان درس گیری شما از آن تجارب بستگی

دارد و نه به میزان سن شما.

13- این با خارج گشتن از محدوده آسایش است که ما رشد میکنیم.

14- هر مقدار هم که دوست شما خوب باشد، بر خی اوقات احساسات شما را جریحه

دار خواهد کرد، و شما باید وی را مورد بخشش قرار دهید.

15- این تنها کافی نیست که دیگران را مورد بخشش قرار دهید، برخی اوقات شما

خودتان را هم باید ببخشید.

16- هر اندازه هم که قلب شما شکسته شده باشد، جهان برای اندوه شما از حرکت

نخواهد ایستاد.

17- پیشینه و شرایط شما قطعا در آنچه که هستید تاثیر گذار بوده اند، اما شما در شکل

گیری شخصیت آینده خود مسئول میباشید.

18- دو فرد ممکن است به یک چیز واحد و کاملا یکسان نگاه کنند و چیزهایی کاملا

متفاوت ببینند.

19- کیفیت ارتباط برقرار کردن شما تعیین کننده کیفیت زندگی شما خواهد بود.

20- شما قادر هستید به هر چه که میخواهید برسید، بشرط آنکه ایمان داشته باشید

که استحقاق آن را دارید و وقت، انرژی و ذهن خود را وقف آن کنید.

21- شما می باید اهداف خود را بر اساس خواسته های خود تعیین کنید، و نه خواسته

های دیگران.

22- زندگی در گذشته و آینده از زندگی امروز شما میکاهد.

23- اگر تناسب اندام خود را حفظ نکنید در دراز مدت تاوان آن را خواهید پرداخت.

24- در هر کجا از عرصه زندگی که شما برای آن انرژی صرف نمیکنید، زیان خواهد دید.

25- شما قادر نمیباشید دیگران را وادار کنید تا شما را دوست داشته باشند، تنها کاری

که میتوانید انجام دهید آنست که فردی دوست داشتنی گردید.

26- اگر شما از انتظارات و نیازهای خود به دیگران چیزی نگویید، تنها چیزهایی را که آنها

حدس میزنند شما به آن نیاز دارید را در اختیارتان قرار خواهند داد. و این ممکن است با

خواسته های شما بسیار متفاوت باشد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

چشمانم مزخرف می بینند

امروز که در خود هستم ،

حجم ِ فردا را نمی بینم

در خود ، خودگردی هستم

که دیگران مرا نمی

شناسند

شاید فردا ها ما را

بشناسند،از آنِ ما

باشند

امروز دلگیری ِ بغضی

هستیم در گلوی ِ زمان ،

ما را می راند شاید تا

لمس ِ نبودن ها

امروز تلخم ، اما با

تلخی زاده نشدم

پدر ِ دنیا مرا با بوسه اش آفرید اما من راه ِ

گریز را رفتم

گریز از ابتدایی به

آنجایی که انعکاس ِ

انسانی نیست

من راهی رفتم که دیدم ،

که دیدم :

چشم ها فقط مزخرف

میبینند

من هنوز در باوری هستم

که با دستان ِ بی نبضم ،

بر سپیدی ِ کتاب ِ

نخوانده اش نوشتم :

وای ...چشمانم مزخرف می بینند

به یاد ِ صادق هدایت که زمانی در باورمان زیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

فردا می رود

به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند

و پرسیدم دلم او گفت نه تنها نمی ماند

به او گفتم که چشمان تو جادم کرده این دل را

گفت این چشمها تا ابد زیبا نمی ماند

به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت

ولی او گفت که این دل دائما دریا نمی ماند

به او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست

ولی او گفت کمی که بگذرد یلدا نمی ماند

به او گفتم که کم دارد تو را رویای کمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند

و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد

چرا که در مسیر راه , عاشقی باقی نمی ماند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

به دادم برس

شب آغاز هجرت تو

شب در خود شکستنم بود

شب بی رحم رفتن تو

شب از پا نشستنم بود

شب بی تو

شب بی من

شب دل مرده های تنها بود

شب رفتن

شب مرد ن

شب دل کندن من از ما بود

واسه جشن دلتنگی ما

گل گریه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و تو

هم زمین هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه دیدم

کوچ تو اوج ریاضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم

کوچ من از من نهایتم بود

به دادم برس

به دادم برس

تو ای ناجی تبار من

به دادم برس

به دادم برس

تو ای قلب سوگوار من

سهم من جز شکستن من

تو هجوم شب زمین نیست

با پر و بال خاکی من

شوق پرواز آخرین نیست

بی تو باید دوباره بر گشت

به شب بی پناهی

سنگر وحشت من از من

مر حم زخم پیر من کو؟

واسه پیدا شدن تو آینه

جاده سبز گم شدن کو؟

بی تو باید دوباره گم شد

تو غبار تباهی

با من نیاز خاک زمین بود

تو پل به فتح ستاره بستی

اگر شکستم از تو شکستم

اگر شکستی از خود شکستی

به دادم برس

به دادم برس

تو ای ناجی تبار من

به دادم برس

به دادم برس




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

از خدا خواستم

من از خدا خواستم،

نغمه های عشق مرا به گوشت

برساند تا   لبخند مرا

هرگز فراموش نکنی و

ببینی که سایه ام به

دنبالت است تا هرگز

نپنداری تنهایی.

ولی اکنون تو رفته ای ،

من هم خواهم رفت 

فرق رفتن تو با من این

است که من شاهد رفتن تو هستم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢٠/٠٩/۸۷

شعری برای تو  _ 38

می خوام امشب تو را نیز از دفترم خط بزنم

چه سود از ترانه ای که حقیقت پیش رویش نیست !

از سوختن بی صدا می ترسم

از شعرهایم نیز

تو را خط می زنم

تا آسمانی که دیگر نیست

افسوس که ثانیه های انتظار در پس لحظه های خالی

به شمارش دردها می ماند....پیوسته .... بی پایان

تو را خط خواهم زد

و باز تنهاییم را خواهم سوخت

پوسیدن در این زمین خاموش

میان مردمانی دروغ

با بوی تعفن جاری در فضا

که پیوسته بی ذره ای تقدیر وبلوغ نفس می کشند

زیر قابی از ماه

بی پروا عرق می کنند

می نویسند از عشق

افسوس....

فریاد ساده ای از دوست

چیزی در من فرو می ریزد

لغزشی در دل

چشمهایی خیس

لمس مشتی بر دیوار

جای لبخندی بر دست

آه اگر باران ببارد

دیگر چیزی نمی شنوم ...

صدای خرد شدنم گوشهایم را کر کرده

ساعتم سکته کرده

ساعت سراب است ...

باید بخوابیم تا کسی بیدارمان کند

باید بدانیم هر چه دیدیم همه خواب است

تقدیر بر این است که بی صدا در میان رازهایمان بشکنیم

زخمهای من اینبار

در آیینه رخنه می کنند

به وقت همیشه و هیچ ...

چیزی در من فرو می ریزد

شبیه همان صدای ویرانی که امروز اتفاق افتاد

امشب آنقدر تو نیستی

که به دیوار روبرو می گویم تو

امروز روز طلوع خورشید است

پس چرا خورشید از همیشه سردتراست

سردتر ...

خسته تر ...

تنهاتر...

نشسته ام با جامه سپید عریانی

نقش امیدهای کاغذی برخاک می کشم

به آسمان نمی رسد دستم

تا واژه های تاریک نیستی بر خاک بنشانم

و از فضای مبهم دیروز خاطرات ماسیده در گیج گاهم را آرام کنم

دور می شوم ....دورتر از هر چه که فکرش را بکنی

آنجا که رویا خود نیمه تاریکی از خوشبختیست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

نامه ای بر اب و بر باد

وای که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این پنجره ها کشیدم و ...تو نیامدی

نیامدی تا ببینی که بی تو چه تنهایم

نیامدی که شاید وجدانت راحت بماند

تا یادت نیاید که چه قولها دادی و چه قسم ها خورده بودی

نیامدی تا نشنوی تمام وجودم فریاد میزند بی معرفت ترین دوست دنیا هستی

تا یادت نیاید که روزگاری من تمام دنیات بودم

اما تمام اینها باعث نخواهد شد تا تقدیر فراموش کند بی مهری ات را

من شاید بتوانم باز هم سکوت کنم

اما مطمئنم روزگار و بازیهایش نه

نگرانم

نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند

نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد

تو مرا فراموش خواهی کرد

من منتظر شکستنت نیستم

نفرین هم نمیکنم

اما میدانم که این برای فرار از سرنوشت کافی نیست

نمیدانم هنوز هم میتوانی مثل قدیم بخندی

اینجا همیشه سرد است

همیشه همیشه حالم خوب نیست

اما هرگز دیگر گرمایی از وجودت طلب نخواهم کرد

بی من بمان تجربه کن یاری دگر را گرمی دستی دیگر را

بخاطر هم نیاور مرا اگر اینگونه راحتی

بخند به همه بگو که شادی

ولی من که میدانم

میترسم برای روزهایی که میایند برای تو

چهارشنبه که بیاید اولین سالیست که تولدت را تبریک نمیگویم

و هفت روز بعدش که بازهم چهارشنبه است اولین اسفندی است که نیستی

تا تولدم را تبریک بگویی

بهار که بیاید دیگر همه اولین بی تو بودن ها را یکبار تجربه کرده ام

اولین عید اولین باران بهاری اولین تابستان

میبینی

باور کردنش سخت است اما باور باید کرد

بخند شاد باش برای دلی که شکستی

برای حریم حرمتی که زیر پا گذاشتی

اسم تو صورت تو و یاد تو

تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را

تو یک دوست را از دست دادی و من دشمنم را شناختم

راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

آهای خبر نداری

عشق کدوم غریبه، یهو به جونت افتاد

چی که شد که خیلی ساده عشقمو بردی از یاد

قلبمو بی تفاوت له کردی زیر پاهات

گول نگاتو خوردم یا که فریبه حرفات، یا که فریبه حرفات

آهای خبر نداری، دلم داره می میره
 
همدم بی کَسی هات تو بی کَسی اسیره

بهش بگین هنوزم جاش خالیه تو خونه ام

بگین هنوز داد می زنم برگرد دردت به جونم، بیا بلات به جونم
 
آهای خبر نداری، دلم داره می میره
 
همدم بی کَسی هات تو بی کَسی اسیره

بهش بگین هنوزم جاش خالیه تو خونه ام، بگین هنوز داد می زنم برگرد دردت به جونم،

بیا بلات به جونم
 
رفتی از این جا اما، بدون نرفتی از یاد

ندیدی وقتی رفتی واسَت کی دست تکون داد

هر کی منو می بینه فکر می کنه دیوونه ام

دیوونه تو هستم

دردو بلات به جونم، دردو بلات به جونم
 
آهای خبر نداری، دلم داره می میره
 
همدم بی کَسی هات تو بی کَسی اسیره

بهش بگین هنوزم جاش خالیه تو خونه ام، بگین هنوز داد می زنم برگرد دردت به جونم،

بیا بلات به جونم
 
آهای خبر نداری، دلم داره می میره
 
همدم بی کَسی هات تو بی کَسی اسیره

بهش بگین هنوزم جاش خالیه تو خونه ام، بگین هنوز داد می زنم برگرد دردت به جونم،

بیا بلات به جونم
 
آهای خبر نداری، دلم داره می میره
 
همدم بی کَسی هات تو بی کَسی اسیره

بهش بگین هنوزم جاش خالیه تو خونه ام، بگین هنوز داد می زنم برگرد دردت به جونم،

بیا بلات به جونم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

کلاف سر در گُم زندگی

کلاف سر در گُم زندگیمو می شکافم

به عشق تو، اونو دوباره از نو می بافم
 
حتی اگه این خونه زندون بشه، می خندم

زندگیم از دست تو داغون بشه، می خندم
 
می گذره این دلخوری ها،

می گذره، عمر تو و من به خدا

می گذره

می گذره این دلخوری ها،

می گذره، عمر تو و من به خدا

می گذره
 
کلاف سر در گم زندگیمو می شکافم

به عشق تو، اونو دوباره از نو می بافم
 
حتی اگه این خونه زندون بشه، می خندم

زندگیم از دست تو داغون بشه، می خندم
 
می گذره این دلخوری ها،

می گذره، عمر تو و من به خدا

می گذره

می گذره این دلخوری ها،

می گذره، عمر تو و من به خدا

می گذره

اون که به ویرونی این خونه زد من بودم

زلف پریشون تو رو شونه زد من بودم

به فکر من باش که کَسی رو جز تو ندارم

حوصله این همه تنهایی رو ندارم

کلاف سر در گم زندگیمو می شکافم

به عشق تو، اونو دوباره از نو می بافم
 
حتی اگه این خونه زندون بشه، می خندم

زندگیم از دست تو داغون بشه، می خندم

می گذره این دلخوری ها،

می گذره، عمر تو و من به خدا

می گذره

می گذره این دلخوری ها،

می گذره، عمر تو و من به خدا

می گذره
 
کلاف سر در گم زندگیمو می شکافم

به عشق تو، اونو دوباره از نو می بافم

حتی اگه این خونه زندون بشه، می خندم

زندگیم از دست تو داغون بشه، می خندم
 
کلاف سر در گم زندگیمو می شکافم

به عشق تو، اونو دوباره از نو می بافم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

باور نمی کنم

نه، این قرارمون نبود

تو بی خبر بری

من خسته شم که تو

بی همسفر بری

نه، این قرارمون نبود

من رنگ شب بشم

تو سرسپرده شی

من جون به لب بشم

باور نمی کنم

این تو، خود تویی

این تو که از خودش بی خود شده تویی

باور نمی کنم

عشق منی هنوز

گاهی به قلب من سر می زنی هنوز

وقتی زندونی تو هوس

مثل پروازی تو قفس

این رسم همراهی نشد

ای همنفس

وقتی قلبت از من جداست

سرگردون بی هم صداست

انگار دست تو، دست من

نا آشناست

باور نمی کنم

این تو، خود تویی

این تو که از خودش، بی خود شده تویی

باور نمی کنم

عشق منی هنوز

گاهی به قلب من سر می زنی هنوز

باور نمی کنم

عشق منی هنوز

گاهی به قلب من سر می زنی هنوز




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

اونی که می خواستم

اونکه یه وقتی تنها کَسم بود

تنها پناه دل بی کَسم بود

تنهام گذاشت رفت رفت از کنارم

از درد دوریش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه

ترانه عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه همزبونه

نمی دونستم نامهربونه
 
با این که رفته اما هنوزم

از داغ عشقش دارم می سوزم

فکر و خیالش همش باهامه

هرجا که میرم جلو چشامه جلو چشامه

دلم می خواد تا دووم بیارم

رو درد دوریش مرهم بذارم

اما نمی شه راهی ندارم

نمی تونم من طاقت بیارم

نمی تونم من طاقت بیارم

اون که یه وقتی تنها کَسم بود

تنها پناه دل بی کَسم بود

تنهام گذاشت رفت رفت از کنارم

از درد دوریش من بیقرارم
 
خیال می کردم پیشم می مونه

ترانه عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه همزبونه

نمی دونستم نامهربونه

با این که رفته اما هنوزم

از داغ عشقش دارم می سوزم

فکر و خیالش همش باهامه

هرجا که می رم جلو چشامه جلو چشامه

دلم می خواد تا دووم بیارم

رو درد دوریش مرهم بذارم

اما نمی شه راهی ندارم

نمی تونم من طاقت بیارم

نمی تونم من طاقت بیارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که، تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی.

من گمانم، زندگی باید همین باشد

زخم خوردن

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او، گرامی نیست

بی گمان، باید همین باشد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

یک حقیقت دردناک

معنی زندگی

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که، تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی.

من گمانم، زندگی باید همین باشد

زخم خوردن

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او، گرامی نیست

بی گمان، باید همین باشد

 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

هر لحظه

لحظه شادی، پروردگار را ستایش کن. حمد و سپاس مخصوص اوست و هیچ کس و هیچ

چیز در مرتبه او شایسته ثنا نیست.

در لحظه سختی، فقط از خداوند کمک بخواه. او بهترین فریادرس است و همیشه با تو و

در کنار توست.

در لحظه حیرانی و گمراهی، فقط خدا را جست و جو کن. او هدایت گر به سوی نعمت

هاست. راه درست را از او بخواه چرا که تنها او از پیدا و نهان باخبر است.

در لحظه آرامش، معبود را مناجات کن. او تنها اجابت کننده دعاهاست. برای همه دعا کن

به خصوص برای کسانی که در حقشان بدی کرده ای و همینطور برای کسانی که با تو

مشکل دارند و در آخر، برای خواسته های خودت دعا کن، او همه را گوش می دهد.

در لحظه نا امیدی، امیدت به خدا باشد. او امید ناامیدان است و همیشه به یاد داشته

باش که "این نیز بگذرد."

در لحظه تنهایی، پروردگار را صدا بزن. او هیچ وقت بنده اش را تنها نمی گذارد. همین

الان می توانی حضورش را در کنارت حس کنی. فقط کافی است صدایش بزنی. او تنها

یار تنهایی هاست.

در لحظه نیاز، حاجت خود را از درگاه خالق هستی طلب کن زیرا "نتیجه طلب از خلق اگر

روا شود منت است و اگر نه ذلت، در حالی که طلب از او اگر برآورده شود نعمت است و

اگر نه حکمت." و به خاطر داشته باش که او بی نیاز مطلق است.

در لحظه های دردناک، به خداوند اعتماد کن. او بهترین معتمد است و هرگز پشت تو را

خالی نمی کند. برای هر دردی درمانی اندیشیده است.

در لحظه موفقیت، از خدا فزونی ایمان بخواه و بدان که این مرحله نیز پایان راه نیست

بلکه آغازی است برای برداشتن گام های بعدی. در هر قدم بر ایمان خود بیفزا.

در لحظه دلشکستگی، دلت را به خدا بده. او بهترین مونس است، همیشه برای تو وقت

دارد و هیچ گاه دل تو را نمی شکند.

در لحظه عاشقی، خالق عشق را در نظر داشته باش. باید از عشق زمینی به عشق

آسمانی رسید.

در لحظه نگرانی و دلواپسی، از ذکرش غافل نشو چون "یاد خدا آرام بخش دل هاست."

همه چیز در حیطه قدرت و کنترل اوست. پس توکلت فقط به خدا باشد. کارها را به او

بسپار تا زمان انتظار به آخر رسد.

در لحظه پیروزی، از معبود، تواضع و فروتنی طلب کن. از غرور بپرهیز که بزرگ ترین اشتباه

است.

در لحظه شکست، مطمئن باش خداوند دست تو را گرفته است و نمی گذارد زمین

بخوری مگر آن که خودت دست او را رها کنی. هر شکستی باید مقدمه ای برای پیروزی

باشد.

در لحظه ضعف و ناتوانی، از قادر مطلق توانایی بخواه. هیچ چیز برای او غیر ممکن

نیست.

در لحظه کار، به خدا تکیه کن. او محکم ترین تکیه گاه و پشتیبان است. هر کاری را با نام

او شروع کن. بکوش، پشتکار داشته باش، سپس همه چیز را به خدا واگذار کن. کسی

که خود حرکت می کند، خداوند به او برکت می دهد.

در لحظه تاریکی، با نور کلامش دلت را روشن کن و آن را مایه برکت و روشنایی زندگی

خود قرار بده.

در لحظه پریشانی، به خداوند پناه ببر که او امن ترین پناهگاه است.

در لحظه دلتنگی، با معبود خود راز و نیاز کن. او دانای اسرار نهان و محرم رازهاست.

همیشه و در هر حال پروردگار را با صدای آرام و با احترام بخوان. او قدرت و ظرفیت انجام

هر کاری را دارد. توجه ات را از خود و خلق برداشته و به وی معطوف کن. خداوند تو را

عاشقانه، بدون هیچ قید و شرطی دوست می دارد و هیچ چیز نمی تواند از شدت این

عشق بکاهد. او در لحظه های خواب و بیداری، اضطراب و آرامش، کار و تفریح و خلاصه

در هر موقعیت و شرایطی مراقب تو و لطفش شامل حالت است. به معبود بیندیش،

ایمانت را محکم کن و از او آمرزش بخواه. همه چیز درست می شود.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

نفرین

الهی سقف آرزوت، خراب بشه روی سرش

بیای ببینی که همه، حلقه زدن دوروبرش

الهی که روز وصالت، توفان شه از سمت شمال

هیچی از اون روز نمونه به جز گل های پر پرش
 
بین من و تو فاصله غوغا می کنه

یاد حرفای قشنگت منو رها نمی کنه

تو منو گذاشتی رفتی، توی روزگار وحشی

توی کوچه های غربت، دنبالم حتی نگشتی
 
کفتر چاهی من، تنگ بی ماهی من

ای هوای وصل من، جنگجوی بی صفت

چه کسی باور کرد،

جنگل جان من را، آتش عشق تو خاکستر کرد

می توانی تو به من، زندگانی بخشی

یا بگیری از من آن چه را می بخشی

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

 می آیی

می آیی از آن سو تر
 
می آیی با قدم های استوار
 
دوباره می بینمت ...
 
مثل همیشه دلتنگ و پژمرده می شوم
 
از دیدنت نه ،
 
 از رفتنت
 
دوباره می بینمت ...
 
مثل همیشه غمگین و تنها ؛
 
عبورت را دنبال می کنم ...
 
مهربانم !
 
می ترسم دوستت داشته باشم
 
این بار دیگر نگاهم را از عمق نگاهت بر نخواهم داشت ...
 
این بار دیگر در هزار توی احساست راه خواهم یافت
 
و عاشقانه فریادت خواهم کرد ...
 
این بار دیگر ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

غبار بارون

چشمای غم گرفتت می گن دلت اسیره

طعنه نمی زنم من، واسش بمیر بمیره. واسش بمیر بمیره

چشمای غم گرفتت می گن دلت اسیره

طعنه نمی زنم من، واسش بمیر بمیره. واسش بمیر بمیره
 
حیف نگاه ماهت که قاب عکسی می شد

تو آینه خوب نگاه کن ببین چشات حروم شد. ببین چشات حروم شد

هنوز غبار بارون رو گونه هات نشسته

چشات دروغ نمی گن به انتظار نشسته

یه سرسپرده می خواست وقتی که خواست بمیره

چشات می گن عزیزم نگو که غیر از اینه. نگو که غیر از اینه

یه سینه سوخته عاشق، پیش چشات نشسته

اونم یه روز یه دل داشت. اونم یه روز یه دل داشت، اما حالا شکسته

اونم یه روز یه دل داشت. اونم یه روز یه دل داشت، اما حالا شکسته

چشمای غم گرفتت می گن دلت اسیره

طعنه نمی زنم من. واسش بمیر بمیره. واسش بمیر بمیره

چشمای غم گرفتت می گن دلت اسیره

طعنه نمی زنم من. واسش بمیر بمیره. واسش بمیر بمیره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

خیـــال

بذار خیال کنم هنوز، ترانه هامو می شنوی

هنوز هوامو داری رو، هنوز صدامو می شنوی

بذار خیال کنم هنوز یک لحظه از نیازتم

اگه تموم قصه ها هنوز ترانه سازتن

بذار خیال کنم هنوز، پر از تب و تاب منی

روزا به فکر دیدنم، شبا پر از خواب منی

بذار خیال کنم تو دلتنگی هات

غروب که می شه یاد من می افتی

تویی که قصه طلوع عشقو

گفتی و دوست دارم رو نگفتی

بذار خیال کنم منم، اون که دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهایی، پر می شی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری، اونی که هنوز همنفسه

بذار خیال کنم منم، اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و، دوباره توی فالمی

بذار خیال کنم به تو، اگر چه بی خیالمی

بذار خیال کنم تو دلتنگی هات، غروب که می شه یاد من می افتی

تویی که قصه طلوع عشقو گفتی و دوست دارم و نگفتی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

جدایی

اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره ها خط می زنم

از دل تنگ تموم آدما

از شب و روز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قیامت می کنم

نمی ذارم کسی عاشق نباشه

ماه رو بین همه قسمت می کنم

وقتی گاهی من و دل تنها می شیم

حرفای نگفتنی را میشه دید

میشه تو سکوت بین ما دو تا

خیلی از ندیدنی ها را شنید

قصه جدایی ما آدما

قصه دوری ماست از خودمون

دوری من و تو از لحظه عشق

قصه سادگی گمشدمون

اگه دستم به جدایی برسه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

تمومش کن

از اول هم، من و تو، ما نبودیم

من و تو، مال یک، دنیا نبودیم

از اول هم، تو این سردرگمی ها

می گفتیم با همیم اما نبودیم

تمومش کن

بیا از هم جداشیم

بیا اینقدر تکراری نباشیم

تمومش کن

تا همین جا توی لحظه

از این تنهایی با هم، رها شیم

تمومش کن

ته این جاده بسته

تهش ماییم که قلبامون شکسته

بگو این جا کجای قصه ماست

نگاه کن اول راهیم و خسته

نترس از این که حرفام، دلنشین نیست

تموم سهم ما از عشق، این نیست

ما عشق اول هم بودیم، اما

همیشه عشق اول، بهترین نیست

تمومش کن

بیا از هم جدا شیم

بیا اینقدر تکراری نباشیم

تمومش کن

تا همین جا توی لحظه

از این تنهایی با هم رها شیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

پاره تنم کجاست

نعره های بی امونم

گوش آسمون رو کر کرد

مگه فریادمو نشنید

که داره دیر می شه برگرد

آی به گوشش برسونید

کسی جز من نمی تونه

کوله باره غصه هاشو

روی دوشش بکشونه

این همه پیغوم و پسغوم

می فرستم که بدونه

داره دلواپسی دنیامو

به آتیش می کشونه

من که جاشو پر نکردم

شاید اصلا نمی دونه

آی به گوشش برسونید

یکی این جا نگرونه

نمی تونم بی تفاوت

رو گذشته پا بذارم

اون که پاره ی تنم بود

چه جوری تنها بذارم

آی به گوشش برسونید

کسی جز من نمی تونه

کوله باره غصه هاشو

روی دوشش بکشونه

این همه پیغوم و پسغوم

می فرستم که بدونه

داره دلواپسی دنیامو

به آتیش می کشونه

من که جاشو پر نکردم

شاید اصلا نمی دونه

آی به گوشش برسونید

یکی اینجا نگرونه

نمی تونم بی تفاوت

رو گذشته پا بذارم

اون که پاره ی تنم بود

چه جوری تنها بذارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

بهترین ترانه

بهترین ترانه رو من

از چشای تو می سازم

تو قمار زندگیمون

تو نباشی من می بازم

اگه باشی در کنارم

با تو من مالک دنیام

بی خیال غربت و غم

بی خیال نور فردام

دوست دارم

دوست دارم

تو ی دنیا

تو رو دارم

دوست دارم

دوست دارم

تو ی دنیا

تورو دارم

مثه آسمون که تنهاست

امیدش چندتا ستاره س

دیدن برق نگاهت

واسه من عمر دوباره س

هرسر انگشت تو یعنی

قصه خوبه نوازش

هر نگاه عاشق تو

غزل آبی خواهش

جاده های مهربونی

می گذره از تو نگاهت

روشنه شبای تارم

با خیال روی ماهت

جاده های مهربونی

می گذره از تو نگاهت

روشنه شبای تارم

با خیال روی ماهت

بهترین ترانه رو من

از چشای تو می سازم

تو قمار زندگیمون

تو نباشی من می بازم

اگه باشی در کنارم

با تو من مالک دنیام

بی خیال غربت و غم

بی خیال نور فردام

دوست دارم

دوست دارم

توی دنیا

تو رو دارم

دوست دارم

دوست دارم

توی دنیا

تورو دارم

مثه آسمون که تنهاست

امیدش چندتا ستاره س

دیدن برق نگاهت

واسه من عمر دوباره س

هرسر انگشت تو یعنی

قصه خوبه نوازش

هر نگاه عاشق تو

غزل آبی خواهش

جاده های مهربونی

می گذره از تو نگاهت

روشنه شبای تارم

با خیال روی ماهت

جاده های مهربونی

می گذره از تو نگاهت

روشنه شبای تارم

با خیال روی ماهت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

نگاه من

نگاه من اینجا به امتداد چشم تو خشک شده است

راستی می دانی چشمهایت رنگ آب است ؟

زلال مثل دریا ، نه آبی ، نه سبز ، نه قهوه ای ، نه مشکی

نه هیچ رنگ زمینی در آن نگاه طولانی تو نیست

نگاه طولانی که هیچگاه نفهمیدم به چه کسی یا چه چیزی است

فقط این را فهمیدم که به من نیست

عزیز نازنین مبارکت باشد

زره ای که به تن پوشیده ای حقیقتاً به تو می آید

برازنده تر از هر زمان شده ای

قلب من یک ترک هم بر نداشته است

با تمام بی اعتنایی پاییزی تو حتی یک شکاف کوچک هم ندارد

و این را مدیون سخاوت روح اعلی توست

سخاوت تو همچنان که احساس مرا تازه تر می کند ،‌روزی از پایم در خواهد آورد

این دیگر یعنی شکست ! روح وارسته من تحمل این بی نیازی ترا ندارد ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

یک عشق نخستین

چشمانم را به باد خواهم داد

تا درهیاهوی سیاحت بی کرانه اش

آن هنگام که کودکی بر فراز بامی چشم امید به پرواز لک لک ها دارد

آن هنگام که دستان پرسشگری به دنبال رد پای محبت

در فضای بی کرانه نامرادی ها

در فضای آغوش گشوده ی هوس های بی انجام

در کنار یک نیاز از پا فتاده

ساییده بر فضای سنگ فرش عشق می شود

و سرسبزی را در فراسوی یک نگاه، به ابدیت می سپارد

مرا در تراکم نقش های بی پرده

مرا در ارواح راه نیافته به عدم انسانی

مرا در لحظه دیدار دو پنجره

در لحظه یادآوری یک اسطوره از جوانی

یک عشق نخستین ...

مکرر کند

آن هنگام که نی نی چشمان زیبایی

مرا به عمق فاجعه نزدیک می کند ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧

نظر شما چیست

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند .

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی

دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود بر گردم . نمی خواهم زندگی من پر شود

از کوهی از مدارک اداری ، خبر های ناراحت کننده صورتحساب ، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز ، به عدالت به

صلح ، به فرشتگان ، به باران ، به ...

این دسته چک من ،کلید ماشین ، کارت اعتیاری و بقیه مدارک ، مال شما .

من رسما از بزرگسالی استعفاء می دهم .

نظر شما چیست ؟

ای بهترین همراه من بیا تا بودن را آنطور که می خواهیم تجربه نماییم .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ۱٩/٠٩/۸۷

شعری برای تو _ 37

هنوز هم تلخ می نویسم ...

به گمانم هنوز هم تلخم !

براستی چرا اینگونه شده ام ؟

وقتی تنها می شوم

حرفم نمی آید، افکارم جمع نمی شود

آشفته می شوم، نگران

راحت بگویم

تلخ می شوم

مثل قهوه ی تلخی که با یک لیوان شکر هم قابل خوردن نیست!

می گفت چقدر در کنارت آرامش دارم

دلم برای در کنار تو بودن  تنگ شده !

برویم و تا چندی دور شویم از هیاهوی این شهر

خوش بگذرانیم

بخندی تا من هم کمی بخندم ...!

می دانی از وقتی که رفتی نخندیدم

امشب می نشینم و به حرفهایت فکر می کنم

باورم نمی شود همه ی اینها را خطاب به من زده باشد

چه متغیر شده ام این روزها

وقتی تنهایم عجیب احساس دوگانگی می کنم

کاش هرگز تنها نبودم

براستی چرا اینگونه شده ام ؟

چه بد که تلخ می نویسم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

همه و همه

ترانه هایم

شعرهایم

سپیدهایم

سیاه هایم

رنگی هایم

خاکستری هایم

همه و همه را به تو می بخشم

به تو که بهترینی

به تو که نیم نگاهی حتی

عاشقانه به من نمی کنی

همیشه خنده و بازی

همیشه شوخی و خنده

بیا یک بار جدی باشیم

نمی شود؟

ترانه هایم را می بینی و

پشت می کنی

جدی یا شوخی؟

مگر چه می خواهم؟

جز یک دل؟

یک عشق؟

مگر چه دارم بدهم؟

جز یک دل؟

دل شکسته؟

ترانه هایم؟

شعر هایم؟

سپیدهایم؟

سیاه هایم؟

دوست دارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

مال تو

خانه دل وقتی می آیی تمامش مال تو

از وجودم هرچه می خواهی تمامش مال تو

من فقط یک لحظه دیدارت کنم تنها همین

در عوض هر چه تماشایی تمامش مال تو

از تو هر شب خانه دل روشن و نورانی است

هر که دید گفتا چه شبهایی تمامش مال تو

این دلم از دیدارت شده دریا دلی

تو بخواه این دل دریایی تمامش مال تو

هر شب از یاد تو پرگل می شود صحرای دل

به چه صحرایی و گلهایی تمامش مال تو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

یا تو یا هیچ کس دیگه

بخاطر تو می خونم، یا تو یا هیچ کس دیگه

قدر چشاتو می دونم، یاتو یا هیچ کس دیگه

بخاطر تو می شکنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

من از تو دل نمی کنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

بخاطر من نرو                   

به عشقمون تکیه کن

بغضت رو بشکن آروم        

اگه می خوای گریه کن

بخاطر من بمون               

تو خاطرت می مونم

خودم ستارت می شم     

تو می شی آسمونم

بخاطر من بیا                  

من که برات می میرم

بیا و فریاد بزن                 

حرفم و پس می گیرم

بخاطر تو می خونم، یا تو یا هیچ کس دیگه

قدر چشاتو می دونم، یاتو یا هیچ کس دیگه

بخاطر تو می شکنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

من از تو دل نمی کنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

می خوام بگم دوست دارم، یا تو یا هیچ کس دیگه

بی تو نفس کم میارم، یا تو یا هیچ کس دیگه

بخاطر من نرو                   

به عشقمون تکیه کن

بغضت رو بشکن آروم        

اگه می خوای گریه کن

بخاطر من بگو                   

بگو هرگز نمی ری

بگو که موندگاری              

حرفتو پس می گیری

بخاطر من بخند                

تا دوباره بهار شه

عاشق قلعه نور               

اسب طلا سوار شه

بخاطر تو می خونم، یا تو یا هیچ کس دیگه

قدر چشاتو می دونم، یاتو یا هیچ کس دیگه

بخاطر تو می شکنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

من از تو دل نمی کنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

می خوام بگم دوست دارم، یا تو یا هیچ کس دیگه

بی تو نفس کم میارم، یا تو یا هیچ کس دیگه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

متاسفم برات

کوله بارآرزوهات رودوشت

تاکجا ها رفتی باپای پیاده

رفتیُ به هرچی خواستی نرسیدی

متاسفم برات ای دل ساده

دل به هر کی دادی ازسادگی دادی

زندگیتُ پای دل دادگی دادی

هرجا که دیدی چراغی پرفروغ

تا بهش رسیدی فهمیدی دروغ

عاشقُ خستهُ غمگینُ پریشون

دل بی کس دل اگه بی سروسامون

دل زخمی دل تنها و تکیده

دل گریون منوهی دل گریون

کوله بارآرزوهاتُ کی دزدید

دل دیوونه به گریه هات کی خندید

توروباحولُ ولا تنها گذاشتند

اونا که لیاقت عشقُ نداشتند

تکُ تنهاییُ با پای پیاده

متاسفم برات ای دل ساده




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

هوای با تو بودن

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دست من خسته از این دست به دعاها بردن

همه آرزوهام بارفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

فریاد بی صدا

صدای ناله ی تو

کمین کدام جنگل را

آشفته می کند؟!

صدای باران و بادِ تو

دل کجای زمین را

می لرزاند

تو در کدامین سمت انسان

پناه گرفته ای؟!

شرابه های ِ رودت

از کدام سرچشمه

شاخه شاخه ، راه دوسویه می روند

تو خشت نگران کدام دیواری ؟!

اینجا هوای تازه چه زود پیر می شود

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

وای بمن

دوشینه پی گلاب میگردیدم در طرف چمن

اشفته گلی میان گلها دیدم پژمرده چو من

گفتم که چه کردی که چنین میسوزی ای یار عزیز

گفتا که دمی در این چمن خندیدم پس وای بمن ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

میتونی

میتونی منو از پا دراری تو میتونی که اشکم در بیاری فقط تویی که میتونی عزیـــــزم منو

عمری توی کما بزاری تو میتونی که روحم رو بپاشی. تو میتونی دوسم نداشته باشی

آره تویی که میتونی عزیــــزم بری لحظه ای یاد ما نباشی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

من خسته ام

من خسته ام ، خسته

خسته و سرگردان ، تنها و بی کس

گوشه اتاق تاریکم نشسته ام ،

مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام .

او کیست ؟

دو زانوی من ...

آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را میفشارم ،

تا حس سفر در دلم همیشه تازه بماند .

آری دو زانوی من همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی کردند ،

اما هیچگاه آن را نیافتم .

درها همه بسته بودند ،

قلبها یخ زده و توخالی...

حال می خواهم بگریم ... فریاد بزنم ... ناگفته ها را بازگو کنم ...

اما برای که ؟ اما برای چه؟

جز این دو زانوی من چه کسی است تا مرا دریابد...؟

چه کسی است تا من بتوانم

با او از عشق و دوست داشتن بگویم ...؟

آرای به راستی که هیچ کس نیست ...

هست؟

من تنها هستم ، تنهای تنها ...

شاید فقط تنهایی مرا بفهمد ... شاید تنهایی بتواند

داغ تنهایی را در من آرام کند!

این دو زانوی من،

که هرگز مرا تنها نگذاشتند ،

اکنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،

می خواهند در آغوش من بمانند...

تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام اشک بریزم ...

وآنگاه

آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می رفتند

و من در آغوش سرد تنهایی.

تنهایی با همه رفافتش،

تک تک رویاهای مرا سوزاند،

رویای عشق را ... رویای فردا را...

اکنون من تنها هستم ... تنهای تنها

در اتاق تاریکم ...

پس ای تنهایی با من بمان ،

اما از تو خواهشی دارم میکنم

هیچ گاه حس عشق را در من همچون رویای عشقم نسوزان.

هر چند میدانم که تو او را هم از من خواهی گرفت ...

حال من در تنهایی خویش گم شده ام، همه چیز را از دست داده ام ، حتی خودم را ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

عشق واقعی

تا حالا فکر کردید فرق عشق بلبل و پروانه چیه ؟

بلبل وقتی عاشق گل میشه داد میزنه فریاد میزنه که من عاشقم اما وقتی گل پژمرده

شد ولش میکنه و میره سراغ یه گل دیگه .و اما پروانه ..... وقتی عاشق شمع میشه

اونقدر دورش میچرخه اونقدر دور شمع میچرخه تا میسوزه و صداش هم در نمیاد...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

عشق را دزدید

یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است

این خبردرکوچه های شهر ما پیچیده است

دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت

گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است

عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم

عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است

عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد

عابری این تابلو را دورمیدان دیده است

یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است

چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است

می روم از شهر این دل سنگهای کور دل

یک نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

عشق

عشق، سرطان دوست داشتن است.

عشق، عقد دائمی ما با غربت است.

عشق، شماره تلفنی است که سالها بدنبال آن می گردیم.

عشق، آمپول ب کمپلکس معرفت است.

عشق، اتوبانی است که تا ته ابدیت می رود.

عشق، آسانسور حیات بشر است. وای بحال کسی که توی این آسانسور گیر کند.

عشق، قند متافیزیکی است که در دل آدم آب می شود.

عشق، شب نامزدی ما با جدایی است.

عشق، نردبانی است که ما را از خود بالا می کشد.

عشق، همان فعل انفعالی است که در برابر گل سرخ به ما دست می دهد.

عشق، عزرائیل زیبایی است که رسید، جسم ما رامی گیرد و قبض روح راامضا می کند

عشق، اولین آهی است که در آیینه کشیده ایم.

عشق، اولین حقوق ما از باجه معرفت است.

عشق،خرید وفروش پایاپای عاشق و معشوق است.

عشق، لک لکی است که روی درخت خاطرات ما لانه کرده دارد.

عشق، مقصد نیست، بلکه مرکبی است برای رسیدن به مقصد.

عشق، تنها مهمانی است که بدون دعوت وارد میشود،کافیست درخانه قلب را

بازبگذارید.

عشق، یک لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاری.

عشق، بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق، صدای فاصله ها، فاصله هایی که غرق ابهامند.

عشق، تنها دردی است که بیماربدنبال علاج نیست، زیرا درد عشق برایش مطلوبتراز

سلامتی است.

عشق، . . .

یعنی واقعاً عشق این همه معنا دارد! پس خوش به حال آنهایی که عاشقند و این همه

معنی دارند...

خلاصه اینکه بی عشق ما سنگ، ما هیچ




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

شده تا حالا

شده تا حالا دلت همچین بگیره که ندونی به کجا پناه ببری؟

شده تا حالا تمام وجودت اشک باشه؟

شده تا حالا دوست داشته باشی یه ثانیه دیگه هم نفس نکشی؟

شده تا حالا دنیا به این بزرگی بشه برات قفس؟

شده تا حالا تا اعماق وجودت بخوای داد بزنی؟

شده تا حالا با تمام احساست از زندگی بدت بیاد؟

شده تا حالا نتونی به کسی اعتماد کنی؟

شده تا حالا همچین کم بیاری که مرگ تو از خدا بخوای؟

شده تا حالا از اونی که دوسش داری بخوای بگذری؟

شده تا حالا اسم مرگ برات زیبا باشه طوری که همون موقع تمام نیازت مرگ باشه؟

شده تا حالا اه بسه .... ! دیگه خسته شدم از این شده ها از این همه تکرار

راسته تکرار تا ابدیت

اما خدایا به فکر جثه بنده خودش هم باید باشه شاید من نوعی نتونم تحمل کنم این

همه سختی این همه زجر رو تحمل کنم

چرا بعضی وقتها خدا به ما می رسه خوابش می گیره

نمی خوام به خودم اجازه بدم کفر بگم

اما خدا به خدا گریه خودت بسه

بزار منم بفهم زندگی یعنی چی؟

بزار بفهمم خوشبختی خندیدن واقعی یعنی چی؟

من خسته ام خسته از این همه خنده های ظاهری

خسته از اینکه همه رو بخندونم اما خودم هیچ ...

امشب دلم خیلی گرفته انقدر که فکر کنم صدامو خدا تو عرش شنید

اما نمی دونم جواب منو می ده یا نه

دیگه از تنهایی داره گریم می گیره !

ولی خیلی خسته ام به خدا از همه چیز ...

 




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

چشمهای تو

انگار تا همیشه باید در پی چشمهای تو

ستاره های جاده را سوا کنم و چه طولانی است این شبهای بی ستاره جاده




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

بهت نمی رسم

به چشمای خودت قسم دیگه بهت نمی رسم ...

وصال تو خیالیه وای که دلم چه حالیه

یادت میاد بهارمون ... دلهای بی قرارمون ...

حالا که عاشقت شدم ، نیستی دیگه مال خودت...

گم شده باز باد بادکم

تو ...نمی یای به کمکم ... ؟

میخوام دستات رو بگیرم تو بمونی من بمیرم

عاشقی هم نوبتیه آخ که این چه دردیه ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

به تو

هیچ کس از جنس ما نبود

اینچنین که هستم که هستی ...

که بودم ...که بودی

ولی به خدا قسم

قسم به نان و نمک

به شرم تو    به چشمای قشنگ تو

اندازه هرچه دل تنهایی ات بخواهد

با تمام وجود و با هرچه عشق و عشق ...

دوستت دارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

باور کن غریبه

دلم بیهوده خرسند است باور کن غریبه

نباشی مرگ لبخند است باور کن غریبه

صدایت می کنم اما همیشه حرفهایم

برایت قصه مانندست باور کن غریبه

به تنهایی تو هر شب طعمه دریاست چشمم

مرا با گریه پیوندست باور کن غریبه.

خودم را ابتدا خوشبخت می دیدم و حالا

دلم بیهوده خرسند است....باور کن غریبه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧

آرزوی آبی من

دریا آرزوی آبی من است

با آوای مغمومش

و باد کلام شیرینم

که گونه ات را می بوسد و

لای گیسویت می پیچد

شب سکوت توست

و روز لبخندت

شب هایی که بی تو می گذرند

از گیسوی تو درازترند.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧

آدم برفی

شد قطره به قطره آب آدم برفی

در محضر آفتاب آدم برفی

آب از سر او گذشت

بیدار نشد ز خواب آدم برفی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ۱۶/٠٩/۸۷

نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه

نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می

گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه

باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام

دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.. هیچ کس را هم ندارم تا از او

پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان

داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز

گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند

خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری

از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو

توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها

گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند .!!!




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

بارها و بارها نوشتم

بارها و بارها نوشتم اما این بار مینویسم برای تو , برای لبخندی نو برایت

مینویسم ,مینوسم که بخوانی تا بدانی: در زندگی ام فقط تو را دارم که بخوانی تا بدانی

تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد فقط تویی که بخوانی تا بدانی برایم

همچون آب برای گل برایت مینویسم که بخوانی و بدانی من هرگز کسی را که با سختی

دیگران در کنارش به آرامش رسیده ام آسان از دست نخواهم داد




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

مادر زن

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از

قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
 
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو 206 نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته

بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب

وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو 206 نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته

بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسید.
 
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
 
امّا داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر

بیاندازم.
 
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که

روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

فرشته نگهبان

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:

- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.

مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با

تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید..بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه

داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:

- ایست!

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات

پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبانت هستم. مرد

فکری کرد و گفت:

-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

به خاطر داشته باشیم

عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم.

راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم ..

نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم .

سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم.

طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم.

زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم .

دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم .

ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم.

رسیدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرویم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

روزی که نباشم

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان

برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه هاشان را نمی بندند

قفل افسانه ئیست و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ئیست تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی , برای همیشه بائی

و مهربانی با زیبائی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

همیشه

ما همیشه صداهای بلند را می شنویم

پر رنگ ها را می بینیم، سخت ها را میخواهیم

غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند

بی رنگ می مانند، بی صدا می روند




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

نمی دانم

نمی دانم چرا ما انسان ها عادت داریم آبی وسیع آسمان را رها کنیم و جذب آبی کوچک

چشمانی شویم که عمقی ندارد با اینکه می دانیم روزی بسته خواهد شد اما آسمان

کی بسته خواهد شد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

نجس ترین چیز دنیا

گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند

که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که

برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی

که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به

این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد

اشرف باشد.

 عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید

بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر

می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان

هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می

خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن

باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای

نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام

می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که

تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری"   !!!!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

مثل اون

ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست

نداشته باشی از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکنچون شاید هیچ وقت

هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

قفل

قفل ها که بی کلید شدن

چشم ها به در سفید شدن

چه امتحان خوبیه

دوریت عجب غروببیه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

سه جمله ی زیبا

1) اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی .

2) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال

بیم فراغ .

3) آغازکسی باش که پایان تو باشد




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

زندگی چیست

زندگی چیست ؟

اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟

اگر گریه است چرا خنده میکنیم؟

اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم ؟

اگر زندگی است چرا می میریم ؟

اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟

اگه عشق نیست چرا عاشقیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

راه های کسب انرژی مثبت

1- دوست داشتن، سعی کنید همه را دوست داشته باشید. نفرت داشتن انرژی منفی

دارد.

2- بخشش، سعی کنید اشتباهات دیگران را ببخشید. حس انتقام انرژی منفی دارد.

3- همیشه خوبی دیگری را بگویید. بدگویی انرژی منفی دارد.

4- راست بگوئید یا چیزی نگویید.. دروغگویی انرژی منفی دارد.

5- حق دیگران را ضایع نکنید ضایع کردن حق دیگران انرژی منفی دارد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

دیگر جا نیست

دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است

زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی

بر زمین تو, باران چهره ی عشقهایت را پر آبله می کند

پرندگانت همه مرده اند

در صحرائی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی

آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.

دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است

خدایان همه آسمان هایت بر خاک افتاده اند

چون کودکی بی پناه و تنها مانده ای

از وحشت می خندی

و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم.

دوشادوش زندگی در همه نبردها جنگیده بودی

نفرین خدایان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد مرا در برابر تنهائی

به زانو در می آوری.

آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مائی؟

انسان هائی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم؟

دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است.

می ترسی-به تو بگویم-تو از زندگی می ترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریکی نگاه می کنی از وحشت می لرزی

و مرا در کنار خود از یاد می بری




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

خیلی سخته

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد اون بگه که هرگز نمیخواد تو رو ببینه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

پنج قانون خوشبختی

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید

1- قلبتان را از نفرت پاک کنید.

2- ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید.

3- ساده زندگی کنید.

4- بیشتر بخشش کنید.

5- کم تر توقع داشته باشید.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

پایان یکروزه عشق

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند

دیو هستند و لی مثل پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظرمی سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

پایان غم هایت

اگر از پایان گرفتن غم هایت ناامید شده ای به خاطر بیاور که زیباترین صبحی که تا به

حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای

تمام شدن نمی دید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

بی‌قرارم روز و شب

در هوایت بی‌قرارم روز و شب

سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند

جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست

یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود

تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح

زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو

در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر

همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام

تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم

عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو

انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید

با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز بعد

روز و شب را می‌شمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است

ز ابر دیده اشکبارم روز و شب




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ۱۲/٠٩/۸۷

شعری برای تو  _ 36

راه دوری نیست.

کافی است از کنار این ردیف درختان بیایی.

تا انتهای این جاده بیایی.

گم نمی شوی. راه دیگری نیست.

میان بر نمی شود زد.

اگر پاییز باشد برگهای خشک زیر پایت صدا می کنند.

شاید هم زمستان باشد و برف باریده باشد

و جای پایت روی برفها بماند.

راه دوری نیست.

ردیف درختان نمی گذارد گم شوی.

این همان جاست که من کنارش ایستاده ام.

همان جا که سر راه هیچ کس نیست.

راه دوری نیست.

اما دیر شده است.

دور نیست اما دیر شده است

 




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

تمام هستی من

سلام تمام هستی من

راستش با عجله از سرکار آمدم که بیام زود بخوابم شاید خوابتو ببینم تا دراز کشیدم

شوق پیدا کردنت و دلهره تورو داشتن همه وجودم رو تسخیر کرد گوی ١٠٠٠ ساله که با

این وجودم و این جسمم آشنای خواب از سرم پرید نگاهی به گذشته سرنوشتم

انداختم باورم نمی شود این همان منی هستم که سرنوشت جسمم رو زیر ١٠٠٠ خروار

خاکه تنهای و بی کسی به دست تباهی سپرده و روحم رو در دهکده عشق زیر همان

تک درخت کهنه انتظار به اسارت گرفته بود و باغ آرزوهایم رو به گورستانی متروک تبدیل

کرده بود آری ... رسیده بودم به پایانم امااااااااااااااااا............. توی ای فرشته نجاتم .تو ای

مظهر خوبی تو ای طوفان شادی که آمدی و درخته کهنه انتظار رو از ریشه کندی و روحم

رو تا اوج رهای بردی و به جسم مرده ام امید زیستن بخشیدی و گورستان متروک قلبم

رو به باغی پراز غنچه های زیستن برای رسیدن به تو بخشیدی راستش نمی دونم باید

تورو چی بنامم می گن فقط خداونده که به دیگران جان می بخشه نکنه تو خدای منی

می دانم از تو نوشتن امکان ناپذیره اما نمی دانم این زبان قاصره منه که نمی تونه

کلماتی که لایق توصیف عزمت و شکوه مهربانیت باشه رو بگه یا اصلا نمی شه از یک

فرشته نوشت ولی اینو بدون که در حجم مهربانیت جوانه زدم و با نسیم صدایت به بار

نشستم و دستانت مرا تا بینهایت کشاند هر قطره اشک شادی با قطره دیگر آمیخته تا

غزل آشنای من و تو را بسراید تورو بیش از قطر شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس

لطافت دارد دوست دارم حتی قطره اشکی که بر روی گونه هایم می غلتدو فریاد زنان

میگوید دوستت دارم "......" جونم از حالا تا فردای قیامت اری از همیشه تا هروز

پس مال من باش که دیوانه وار محتاجتم و عاشقانه می پرستمت




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صد ها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشّاق

سرا پای وجود بینوا معشوق را پروانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته

و تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را دارد

وگر نه من به جای او چو بودم یک نفس

کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

عشق من ، عشق تو

زندگی را عشق زیبا می کند

بندگی را عشق معنا می کند

عشق محزون می کند قلب تورا

عشق هادی می شود عقل تورا

عشق باشد هستیت گلگون تر است     

عشق باشد روح تو رنگین تر است

عشق لیلی را چو مجنون می کند

عشق هستی را دگرگون می کند

عشق تو  هست مرا  معنا کند

عشق تو در جان من غوغا کند

عشق من تنهاترین عشق خداست

عشق من مهجور از دنیای ماست

عشق من غصه مخور دل بد مکن

گر چه بی معناست غمگینم مکن

عشق من روح مرا دریاب تو

عشق من عمر مرا برتاب تو

دل رها شد دیده بی سو می رود

ذهن من بی جان شد و جان می رود

بی تو اما ضامن دشت آهوان

آهویی تنهای تنها می رود

گر رها سازی مرا فانی شوم

مثل من با من کنی گم می شوم

زندگی نبض نگاه خسته ای است

بندگی زیباترین دلبستگی است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

دعوتت می کنم

کلبه قلبم دعوتت می کنم تا در اجاق سرد دلم چیزی جز خیال تو نمی سوزد بیا و ببین

که چگونه قلب بهانه گیرم مدام پای بر زمین می کوبد و با هر بهانه ای باران سرد تنهایی

را بر چهره ام می نشاند دستانم از تو دور است و چشمانم در حسرت دیدارت اشکبار

لحظه ی سفید امدنت را نقاشی و جاده سیاه رفتنت را خط خطی می کند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

قوانین عشق مورفی

1. همه‌ی خوب‌ها گرفته شده‌اند.

2. اگر کسی گرفته نشده باشد، حتما دلیلی دارد. (نتیجه‌ی 1)

3. هرچه زیباتر، دورتر!

4. عقل × زیبایی × قابلیت دست‌رسی = ثابت

5. میزان عشق هر کسی نسبت به تو، متناسب با معکوس عشق تو نسبت به اوست.

6. پول نمی‌تواند عشق بیافریند، اما به طور قطع تو را در موقعیت بهتری قرار می‌دهد.

7. بهترین چیزهای دنیا مجانی‌اند – و هر قران‌شان می‌ارزد.

8. هر عمل دوستانه‌ای، عکس‌العمل نه چندان دوستانه‌ای در پی دارد.

9. پسران (دختران) زیبا از همه دیرتر تمام می‌شوند.

10. اگر به نظر بیش از حد خوب می‌نماید که واقعیت داشته باشد،‌ احتمالا واقعیت ندارد.

11. در دست‌رس بودن تابع‌ای از زمان است. دقیقه‌ای که تو علاقه‌مند می‌شوی،

لحظه‌ایست که او کس دیگری را پیدا می‌کند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

متاسفم

متاسفم می دانم دیر کرده ام

فکر می کنم در مسیر زمان گم گشته ام

هنگامیکه شروع به رفتن کردم دیگرنتوانستم خود را متوقف سازم

بسیار سعی کردم که بفهمم

و سعی داشتم اشتباهات را جبران کنم

فکر می کردم آنچه را که انجام داده ام بخوبی پنهان کرده ام

اما اکنون او می گوید از همان ابتدا می دانسته است

بله او از همه چیزمان با خبر بود

اگر راهی دگر وجود داشت

آیا فکر نمی کنی ، برای یافتن اش تلاش کرده ام

آیا فکر نمی کنی می خواهم بمانم

اگر راهی دگر وجود داشت، عشق، راهی جز این نیست

راهی دگر نیست

شاید بهتراست اینجا را ترک کنم

اما قبل از رفتن دوست دارم چیزی را بدانی

گاهی اوقات چاره ای جز این نداشتیم

هنگامیکه قوانین را می شکستیم

عزیزم، تنها باید یک بار دیگر تو را می دیدم

اگر راهی جز وداع نداشتیم

زیرا او از همه چیزمان با خبر بود

هرگز نمی خواستیم اینگونه شود

هرگز قصد نداشتیم،اینگونه جدی باشم

اما فکر از دست دادن تو

مرا وادار می کند ، اینگونه باشم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

چقدر گفتم

چقدر گفتم بیا و ساده برگرد

تا وقتی دل بهونه گیره بر گرد

ولی گفتی تو با بی اعتنایی

چشام از دیدن تو سیره برگرد

چقدر گفتم شکیبایی گذشته

تمنّام از تو تا دنیا گذشته

بیا و کوچه رو پُر از تپش کن

تو گفتی از من این حرفا گذشته

چقدر گفتم بیا اشکام رو پاک کن

بیا و غربتِ دل رو دوا کن

ولی گفتی برو با بی خیالی

دلت رو از دل سردم جدا کن

چقدر گفتم که یادت رفتنی نیست

همیشه لحظه هامون موندنی نیست

تو گفتی قصهء لیلی و مجنون

دیگه مثل قدیما خوندنی نیست

چقدر گفتم میاد آخر یه روزی

که شنزار جدایی ساحل ماست

تو خندیدی ولی هرگز ندیدی

دل بیچارهء من سخت تنهاست

تو فکر کردی هنوز دل بیقراره؟

واسه برگشتنت روز می شماره؟

تو رو یه گوشه از قلبم می ذارم

ولی لیلیت دیگه دوستت نداره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

هیچ کس باور نمی کرد

هیچ کس باور نمی کرد

که من

به خاطر صدایی که

دوباره بشنوم

در کوچه های شبانه

تلف شدم

مردم

تو صدای دل انگیز پیانویی بودی

که در یک شب مهتابی

از کلبه مجهول به گوش می رسید.

هیچ کس باور نمیکند

که من

به خاطر...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

من نیستم

من نیستم

آنکه باید می بودم ، آنکه باید باشم

من نیستم من.

من گرفتارم من اسیرم من خستم

هیچ راهی نیست؟

راه زندگی بر من ، راه غصّه خواهی بیش نیست.

من نیستم من

جادّه های آینده در خیالم دیریست ، کوچه های تاریکیست.

آه شقایق های وجودم :

با گذشته زندم.

بشنو از من ، من نیستم من

بشنو و هیچ نگو از من

با محبّت با وجودی از عشق

با قلم ها در شب

با سکوت شاعرانه در فکر ، با خیالم ، با روح

هیچ نگو

بشنو آنچه در قلب سیاهم برپاست

رنگ من در غم نیست

رنگ من آبی است

روح من بر قایق

قایقی بر دریاست.

آه بر من که نیستم ، من نیستم من

غوطه ور در خواب

لحظه ای در خانه ، لحظه ها در گرداب.

فکر من شب ها

می رود تا پرواز ، پیش آن کبکی

که رهاست از سیلاب

فکر غم های دراز

بشنو از من

من نبودم من ، که چنین می میرم

می شنیدم که دلی هم میگفت :

جادّه های زندگی را می دوم ، لیک چه سود

آنچه می یابم نمی خواهم و آنچه می خواهم نمی یابم

روح زندگی خالیست ، غصّه ها خواهند رست.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

من نمی دانم

من نمی دانم ، چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست و چرا در

قفس هیچ کسی کرکس نیست . گل شبدر چه کم از لاله ِ قرمز دارد . چشم ها را باید

شست ، جور دیگر باید دید . واژه ها را باید شست . واژه باید خود باد ، واژه باید خود

باران باشد .

از دل من جوی خون بالا گرفت

تا بدیدم قامت و بالای تو




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

کوچه ی شهر دلم

کوچه ی شهر دلم از صدا ی پای تو خالیه

نقش صد خاطره از روزای دور

عابر این کوچه ی خیالیه

تو شب کوچه ی دل دیگه مهتاب نمیاد

تو ی حجله ی چشام عروس خواب نمیآد

کوچه ی شهر دلم بی تو کوچه ی غمه

همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه

غم تنهایی داره کوچه ی دل بدون تو

همه شعر دفتر من مال تو برای تو

بوی دستای تو داره غربت دستای من

یاد قصه های تو مونس لحظه های من

به شب کوچه ی دل دیگه مهتاب نمیاد

تو ی حجله ی چشام عروس خواب نمیآد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

رفت دلم

با هر که رفت،رفت دلم،مال من که نیست

این درد کهنه، قصه ی امسال من که نیست

من بی دلم، دلی که به نام تو کرده ام

دل دل نکن، بزن زمین، مال من که نیست!

ای آسمان! به هر چه قسم خوردنی، قسم

حال تو، مه گرفته تر از حال من که نیست

من آن منم که خیره به سقفم نه آسمان

پرواز هست، زیر پر و بال من که نیست

آری! خلاصه با تو بگویم که روی خوش

با هر که هست، با من و امثال من که نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

چیزی نگو

چیزی نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود

حس میکنم نبودی و بودنت هم یه قصه بود

چرا وقتی تورو از عشق خالی دیدم

جای گریه به حالت میخندیدم

شایدم واسه اینه که دیگه بی ارزشی

واسه ی همه عروسک نمایشی

تو که میگذری ساده ز این همه عشق

لیاقت نداری دیگه با من باشی

تقدیم به همه قلبهایی که یک روز شکسته شده اند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

جایی برای محبت

به نام خدایی که قلب را آفرید

جایی برای پاره شدن دل آفرید تا جایی برای محبت باشد

عشق را آفرید تا جایی برای عاشق شدن باشد

دست را آفرید تا دست در دستت دهم و چشم را آفرید تا با نگاهی عاشقت شوم

عزیزم مرا ببخش امیدوارم که از من کینه ای به دل نگرفته باشی با تمام وجود دوستت

دارم ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

تو بازنده ای زندگی

تو بازنده ای زندگی

ومن آن فسیل هزارساله که دیگرفریب نمی خورد،

نه به آسمان آبیت

نه به هوای تازه ات

نه به صبح وشادیهای توخالیت وغمهایت

هه!!!!

دیگرحنایشان رنگی ندارد

من، آن فسیل هزارساله ام که دیگرفریب نمی خورد

و تو!!

بازنده ای زندگی

دیگرمرا به هرچه می خواهی بفریب

مرا به هرچه می خواهی بفریب

الا به عشق!

که برای چنین فریبی

هنوزبا دست لرزان، آغوش بازمی کنم.....




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

تو خورشیدی

نه راز

نه قصه

نه رویایی دور

تو خورشیدی زیبایی

برای پنجره ی کوچک من




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

به خاطر بسپاریم

* اگر کسی یک بار خود را به خوبی مطالعه و مرور کند،تمام کتابهای جهان را خوانده

است!

* اشتباه نکردن ستودنی نیست،در اشتباه نماندن ستودنی است!

* زیبایی نه در سیما،بلکه نوری در دل است!

* خوشبخت ترین موجود کسی است که خوشبختی را در خانه خود جستجو کند!

* برای سرکوب باطل،هنرمندانه ترین روش،ستایش از حق است!

* وجدان بعد از باز نشستگی،حقوق بگیر شیطان میشود!

* نوآوری فی نفسه محترم نیست،چه کسی میگوید یک رذیلت تازه بهتر از یک فضیلت

قدیمی است؟

* لطفی بکن ولی توقع جبران آن را نداشته باش!

* تصمیم های خداوند اسرارآمیز ،اما همواره به سود ما میباشد!

* موفقیت سفر است،مقصد نیست!

* دل معبد فرشتگان استبه شیطان اجاره اش ندهید!

* قلب کودک تحقیر شده، به بمبی است که فردا منفجر میشود!

* حق تقدم همیشه با کسی است که حق را مقدم داشته است!

* دقت اول، از پشیمانی آخر،جلوگیری میکند!

* دوستی هم همانند عشق، حتما باید دوطرفه باشد!

* روح در سکوت سخن می گوید!

* خشنود ساختن همگان محال است!

* یک انسان خردمند!فرصتها و شانسها را می سازد،نه اینکه در انتظار آنها بنشیند!

هر کجای زمین را که مایلی بکن،گنجی خواهییافت،البته به شرط اینکه با ایمان یک

کشاورز،زمین را بکنی!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

با نهایت تاسف

دیگرحتی سیب سرخ دوستی مان نیز، دلگرمم نمی کند

تمامی سنگ فرش های این جاده ی بی انتها صدای مرا شنیده اند

اشکهایم نیزشرمنده ی دلند

دیگر آبرویی نمانده

حال که باید نگاه را نیز از چشمانم پنهان کنم!!

دیگر کجای این زندگی می توان اشرف مخلوقات را ستود؟!

ای آینه ازرویت شرمنده ام

تو هم مجبوری دروغی را نشان دهی که دل خوش کنم

ای زندگی

برای همیشه کنارت خواهم گذاشت

تو هیچ گاه ارزشش را نداشتی

و من نمی دانم به دنبال چه به دنبالت آمدم!!

با نهایت تاسف

ببخشید...اشتباهی آمدم

مرا به جای اولم بازگردان...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

اگه یه روزی

اگه یه روزی بغض گلوت رو فشرد

بهت قول نمیدم که میخندونمت

ولی میتونم باهات گریه کنم

اگه یه روزی نخواستی به حرفا ی کسی گوش کنی، خبرم کن

قول میدم خیلی ساکت باشم

اگه یه روز خواستی در بری

حتماً خبرم کن

قول نمیدم که ازت بخوام وایسی

امّا میتونم باهات بدو م

امّا اگه یه روزی سراغم رو گرفتی

و خبری نشد

سریع به دیدنم بیا

مطمئن باش که بهت احتیاج دارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠٨/٠٩/۸۷

شعری برای تو  _ 35

انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

آسمون و ماه

آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چی؟ماه میگه: یعنی اومدن دوباره‌ی تو...،ماه میگه؟

تو بگو عشق یعنی چی؟ آسمون میگه : انتظار دیدن تو




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

دیگر این دل آن دل نیست

دیگر این دل آن دلی نیست که در آرزوی یک یار با وفا باشد
 
 این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در انتظار یک همزبان و همیار باشد
 
این دل از تنهایی خرد خرد شده است
 
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد
 
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است
 
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
 
بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد

این دل از انتظار خسته شده است
 
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست

این دل احساساتش همه سوخته شده است
 
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست

این دل غرورش شکسته شده است

دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد

آری این دل اینک تنهای تنها شده است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

غریبه

ندونسته دلم رو به غریبه سپردم

این غریبه رو ساده شمردم

گول چشم سیاهش و خوردم

رفت از این شهر

که دلم رو به خون بکشونه

جون من رو به لب برسونه

جای دیگه آتیش بسوزونه

ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبست

یه غریبه اومد از راه

با من آشنا شد

با تموم خستگیهاش

با من همصدا شد

یه دل از محبت در ما با صفا شد

به غرور گذشته رسیدم

به هوای گذشته پریدم

چی بگم، ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

دوستش دارم و دوستم دارد

دوستش دارم ، دوستم دارد ، دوست دارد عذابم دهد ، عذابی که سرچشمه اش

سکوت و پایانش لبخندی همراه با اشک که مرا میکشد




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

فرداهای نیامد

سلام تنها ثروتِ فرداهای نیامده , مانده تا حالم آن جوری شود که بتوان راستش را برایت

نوشت.. اگر هم لا به لاى حرفهایم طعمِ خوشى را حس کردى بدان ناخواسته از دستِ

قلمم در رفته است.
 
خیلى روزمى شد که حتى هیچ چیز برایت پاره هم نکرده بودم چه برسد به اینکه

بنویسم...

خسته ام .... حوصله خودم را هم ندارم..... تنها به این فکر مى کنم که تمام افرادى که

ناخواسته دلیلِ تولدِ دیگران مى شوند محکومند اما هیچ راهِ قانونىِ مناسبى براىِ صدورِ

هیچ حکمى در مورد آنان نمى یابم.
 
ببین!!!دیشب که در نوشته هاى تکه تکه دفترم پرسه مى زدم حرفى یافتم که مناسب

ترین عنوان براى نامه بى دلیلم بود. راستش تمام این ها رو نوشتم که آن جمله را

بنویسم :

حق با کسى بود که براى اولین بار این حرفِ غم انگیز را از روى بدست آوردن تجربه اى به

قیمتِ دانه هاى یاقوتىِ اشکهایش زده بود........تو هم بخوان.....شروع کن و لطفاً باورت

شود هیچ کس لیاقتِ اشکهاى تو را ندارد و کسى که لیاقتِ اشکهاى تو را دارد هیچ گاه

اشکِ تو را در نخواهد آورد. جسارت نباشد , اما تو خیلى اشکِ مرا در آوردى.... کم دیدى

و کلى هم ندیدى و حتى کسى نگذاشت خبرت شود اما مهم نیست.
 
چقد بد است که بزرگ مى شویم .... یعنى قدمان , شناسنامه هایمان , کلاس هاى

درسى , اندازه لباسهایمان , اما خودمان کاش همان اندازه صادق مى ماندیم که

نماندیم.... هر چه سایزها بزرگ شدند ما آب رفتیم.

بچگى من و تو خاطرت هست؟ وقتى اسمِ دو نفر را مى آورند و مى پرسیدند کدام را

بیشتر دوست دارى و ما و تمام هم سن و سالهایمان در آن وقت همیشه نام دومى را

چون دیرتر مى شنیدیم و به خاطرمان مى ماند حفظ مى کردیم و مثل طوطى

تحویلشان مى دادیم و اگر جاى آن دو را براى دومین بار عوض مى کردند باز هم آن

دومى را که بار اول , اولى بود مى گفتیم و پیشِ خودمان تعجب هم نمى کردیم که این

بار چرا یکى را بدون اینکه محبتى کرده باشد بیشتر دوست داریم و این مالِ غریبه تر ها

بود.
 
نمى دانم نامه عاشقانه برای تو مى نویسم یا خاطراتِ امروز و دیروز بچه ها را , خلاصه

که تو که بچگى ات حرفِ راست را مى شد از زبانت شنید اینگونه شدى .. واى به حال

بچه هایى که هنوز بچگى را پشتِ سر نگذاشته...عینِ بزرگتر ها شده اند.
 
دلم عجیب براى فردا که نه , بى فرداییمان شور مى زند اما چه فایده , آن اتفاقى که

نباید بیفتد مدتهاست براى من افتاده است

شبى از آواى آسمانى جواب گرفتم کسى که دو رو دارد براى جستجوى یکرنگ نیست و

هیچ دفاعیه اى برایت نیافتم... دروغ چرا....خیال هم نبافتم وگرنه مى شد مثلِ همه

شعرها حق را به تو داد و پرونده را مختومه اعلام کرد.

اما نکردم چون نخواستم ...چون گاهى وقتى به آخرِ یک خط مى رسى بازگشت از آن

دیوانگیست..

گاهى این آخرِ خط است که به انسان یاد مى دهد اولِ یک خط کجاست. نه! اشتباه نکن

جا نزدم , پشیمان هم نشدم و عینِ بچه ها که امروز و دو روز بعد از خرید اسباب بازى

جدیدشان آن را به بقیه ترجیح مى دهند و اگر روز بعد کسى جدید ترش را بخرد آن را هم

یه گوشه پرت مى کند تصمیم عوض نکردم.
 
حرفهایم نا تمام است تا الهِ صبح مى توانم برایت بنویسم اما فعلاً دیگر کافیست هم

دست هاى من خسته اند و هم چشم هاى تو .... لطفاً اگر تا به حال فکرى نکرده اى که

می دانم نکرده اى براى فردا که چه عرض کنم براى بى فرداییت بکن.
 
هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره به غم نمى خراشیم

ما خوبى او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

مرد واقعی

مرد واقعی در شرایط سخت صفات خویش رو باید نشون بده، مثل «چای» که در معرض

آبجوش جنس و عطرش مشخص میشه!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

قیمت هر انسان

دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان ... و دروغ

از همه چیز ارزانتر … و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان!!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

مرگ من

مرگ من روزی فرا خواهد رسید ...

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید ...

روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها ، دیروزها !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

گناه عشق

ا ز پس شیشه عینک استاد
 
سرزنش بار به من مینگرد
 
باز در چهره من می خواند
 
که چه ها بر دل من می گذرد
 
می کند مطلب خود را دنبال
 
بچه ها عشق گناه است گناه
 
وای اگر بر دل نوخواسته ای
 
شکر عشق بتازد بیگاه
 
مینشینم همه ساعت خاموش
 
با دل خویشتنم دنیایی است
 
ساکتم گرچه به ظاهرا
 
در دلم با غم تو دنیایی است
 
مبصر چو امروز اسمم را خواند
 
بی خبر داد کشیدم غائب
 
رفقایم همگی خندیدند
 
که جنون گشته به طفلک غائب
 
بچه ها هیچ نمی دانستند
 
که من اینجام و دلم جای دگر
  
دل آنها پس درس استاد و است کتاب
 
دل من در پس سودای دگر
  
من به یاد تو و آن خاطره ها
 
یاد آن دوره که بگذشت چو باد
  
باز از چهره من می خواند
 
از پس شیشه عینک استاد
  
ولی آیا چه کسی در دل من
 
نقش زیبای تو را پاک می کند

درس من ....

دانش من.....

استادم...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

دلیل گریه ام چیست

با صدایی گرفته از باد پرسیدم : دلیل گریه ام چیست ؟

و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد .

از قطرات باران که بر صورتم می لغزیدند پرسیدم : چرا گریانم ؟

باران هم بدون آمیختن با قطرات اشک من بر زمین ریخت و به جریان آب پیوست .

آفتاب با ملایمت خاصی بر صورتم می تابید

از او پرسیدم : دلیل اشکم چیست ؟

او هم بدون جوابی به من به ابدیت خود پیوست .

از پرندگان در حال پرواز پرسیدم : دلیل اشک من چیست ؟

آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزی خود رفتند .

تنهایی در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم .

پاسخ به سوال خود را در تمامی طبیعت یافتم زندگی بدون هدفی وجود ندارد .

بعضی با موفقیت و بعضی با شکست مواجه می شوند

اشک برای سرنوشتی می ریزیم که بر هیچ کس آشکار نشده .

دنبال پاسخی به سوالی هستیم که جواب ندارد و در آخر می گرییم - برای نامعلوم

غرق در تماشای حرکت زیبا و یکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار

کردم :

چرا گریانم ؟

به خاطر اینکه در این زندگی پهناور تنهایی به دنبال حقایقی هستی که بر تو آشکار

نیست .

از درخت سالمند پرسیدم : آیا همیشه گریان خواهم بود ؟

او در جوابم گفت : دلیل بودنت را بیاب و به زندگیت جهتی بده  برگی بر صورتم افتاد و

اشکانم را پاک کرد برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحی و پیچیدگی آن شدم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

غافلم

می روم  اما نمی پرسم ز خویش        

ره کجا ؟ منزل کجا؟ مقصود چیست ؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

سوگند

مردم همه

تورا به خدا

سوگند می‌دهند
 
اما برای من
 
تو آن همیشه‌ای

که خدا را به‌تو

سوگند می‌دهم!

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

سال ها صبرکن

مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سال ها می خوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره، پس

اگه کسی رو دوست داری، برای داشتنش سال ها صبرکن.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

درخواست سیانور از داروخانه

خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره!

داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را

مسموم کنه. چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من

نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من

مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این

نمی شه! نه خانوم،نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما

سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه

عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند

شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که

نسخه دارید؟!

نتیجه‌ی اخلاقی:

وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

جایی که هیچ کس مشکل ندارد

یک روز یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت:

- آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم از پس مشکلاتم بر بیام. لطفاً به من کمک

کنید.

دکتر پیل جواب داد:

- باشه فقط یکم صبر کن من یک سخنرانی دارم بعد از سخنرانی به تو جایی رو نشون

می­دم که هیچ کس اونجا مشکلی نداره.

مرد جوان خوشحال می­شه و می­گه:

- باشه من منتظرم. هر طور شده به هر قیمتی من به اونجا می­رم.

بعد از سخنرانی پیل اون مرد رو به اون مکان برد. می­تونید حدس بزنید اونجا کجا بود؟

قبرستان

پیل یه نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت:

- اینجا 150 نفر اقامت دارن بدون اینکه مشکلی داشته باشن. مطمئنی که می­خوای به

اینجا بیای؟

واقعاً همینطوره. همه ما توی دنیایی زندگی می­کنیم که پر از مشکلاته و تا پایان

عمرمون با اونها دست و پنجه نرم می کنیم. فقط زمانی خلاص می­شیم که عمرمون

توی این دنیا به پایان برسه. پس بهتره برای پیروزی از مشکلاتمون از خدا کمک بخواهیم

و زمانیکه با آنها روبرو می­شیم اون رو یک چیز عادی بدونیم. توی مسابقه دو با مانع

شرکت کنندگان موانع را جزئی از مسابقه می­دانند و برای رسیدن به خط پایان و پیروزی

موانع را پشت سر می­گذارند و هرگز به خاطر اینکه ممکنه با موانع برخورد کنند از دور

مسابقه خارج نمی­شن.

زندگی ما هم مثل مسابقه دو با مانع می­مونه. بهتره ازش فرار نکنیم بلکه خودمون رو

برای مقابله با اونها آماده کنیم.

حالا بهتره اینکار رو بکنیم : هرگاه با آزمایشها روبرو می­شوید آن را کمال شادی

بیانگارید، زیرا می­دانیم گذار ایمان شما از بونه آزمایشها پایداری به بار می آورد. *

پس: دلسرد نمی­شویم هر چند انسان ظاهری ما فرسوده می­شود انسان باطنی روز

به روز تازه­تر می­شود.*

چون: در سختیها نیز فخر می­کنیم، زیرا می­دانیم سختی­ها بردباری به بار می­آورد و

بردباری شخصیت را می­سازد و

شخصیت سبب امید می­شود و امید به سرافکندگی نمی­انجامد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

تو می‌توانی

من سال‌های سال مُردم
 
تا اینکه یک دم زندگی کردم
 
تو می‌توانی
 
یک ذره
 
یک مثقال
 
مثل من بمیری؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

تو

هر چه بیشتر بر « تو » آن یگانه ی خاموش تعمق می کنم ، در عمق بیشتری از سکوت

درونم فرو می روم و ناتوانی سخن را در می یابم . کلمات ضعیف اند ، بیهوده اند و

چگونه می توانند شکوه « تو » و آن که فراسوی همه تجلیل ها هستی بسرایند ؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧

بزرگترین افسوس

بزرگترین افسوس آدمی این است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند، و به یاد

می آورد زمانی را که می توانست اما نمی خواست




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧

احساس کمبود

گاهی وقت ها باید کم باشی تا کمبودت احساس شه نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت

شه




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠۶/٠٩/۸۷

شعری برای تو  _ 34

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس  کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک  است و پُر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که نمی دانی من که هستم

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن  ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

باز باران بی ترانه

باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه

باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
 
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟
 
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند

که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟
 
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟
 
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران, عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
 
یاد ارم, روز باران را

یاد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران..از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟
 
بشنو از من, کودک من

پیش چشمم, مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
 
خدا هم خوب می داند که
 
این عدل زمینی ,عدل کم دارد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

قوانین مورفی

1. هیچ چیزی به آن آسانی که به نظر می رسد نیست.

2. هر چیزی بیش از آن حدی که تصور می شود طول خواهد کشید.

3. چیزی که ممکن است خراب شود، خراب می شود.

4. اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد، آن یک خراب می شود که

بیشترین خسارت رت بزند.

× اگر بدتین زمان خراب شدن برای چیزی وجود داشته باشد، همان زمان است که خراب

خواهد شد.

5. اگر چیزی قابل خراب شدن نباشد، پس حتماً می شود.

6. اگر پیش بینی می کنی که چهار احتمال برای خراب شدن چیزی و جود دارد و از قبل

تمهیداتی برای آن ها اندیشیده اید، پس حتماً راه پنجمی به طور غیرمنتظره به وقوع

می پیوندد.

7. وقایع خود به خود تمایل به بدتر شدن دارند.

8. اگر به نظر می آید که همه چیز به خوبی پیش می رود، پس حتماً از چیزی صرف نظر

کرده اید!

9. طبیعت همیشه طرفدار خرابی های پنهان است.

10. طبیعت یک حرام زاده است.

11. غیرممکن است که چیزی را بی خدشه ( Foolproof ) ساخت چون همیشه احمق

ها ( Fools ) نابغه اند.

12. هرگاه برنامه ریزی بکنی که کاری را انجام دهی، حتماً کار دیگری به وجود می آید که

باید قبلش انجام دهی.

13. هر راه حل، مسایل جدیدی به وجود می آورد.

قانون کپی کننده های مورفی؛

قابل کپی بودنِ چیزی به طور معکوس متناسب با اهمیت آن است.

قانون جاده ی باز مورفی؛

در یک جاده ی خیلی طولانی که پلی یک طرفه به طور اتفاقی در آن قرار گرفته است و

می دانیم که تنها دو ماشین در آن جاده وجود دارد، آن گاه خواهیم داشت:

(1) دو ماشین در جهت های مخالف هم حرکت می کنند و

(2) آن ها همیشه در سر پل به هم می رسند.

قانون ترمودینامیک مورفی؛

وقایع تحت فشار بدتر می شوند.

فلسفه مورفی؛

لبخند بزن! ..فردا بدتر خواهد بود.

بازبینی کوانتومی مورفی؛

همه چیز، همگی با هم بدتر می شوند.

ثابت مورفی؛

چیزها متناسب با ارزش شان خراب می شوند.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

سنگتراش

روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه

بازرگانی رد می شه ، در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال

خود غبطه خورد و با خود گفت :

این بازرگان چقدر قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که

همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.

مرد با خودش فکر کرد : کاش من یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر می شدم. 

در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد . در حالی که روی تخت روانی

نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می

آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به

زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید که

نیروی ابر از خورشید بیشتراست، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و

تبدیل به باد شد.

ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت . با

خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم

شد.

همن طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می

شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده

است!!!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

دست از سر ما بردار

دست از سر ما بردار

کنار تو نمی مونم

یه روز می گفتم عاشقم

اما دیگه نمی تونم

تقصیر هیچکس دیگه نیست

قصه ی ما تموم شده

حیف همه خاطره ها

به پای کی حروم شده

دروغ می گفتی که

برم از بی کسی دق می کنی

اشکاتو باور ندارم

بی خودی هق هق می کنی

یادم می افته لحظه ای که دست تو رو شد برام

قسم می خوردی پیش من که جز تو عشقی نمی خوام

دست خودم نیست که دیگه هیچکسی باور ندارم

این چیزا تقصیر توه تلافیشو در می یارم

نمی دانم چه حسی هست این عاشقی؟

وقتی می نشینم

وقتی راه می روم

وقتی می خوابم دوستت دارم

وقتی صدایی می اید دوستت دارم

وقتی سکوت است دوستت دارم

چه می کنی با من که چنین راحت همیشگی شده ای ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

لذت زندگی

زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت

داشتنش را از بین می برد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

نقطه آغاز

خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا

رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی . . .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

میترسم

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم

موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم

موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم

موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم

حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

منو از نو بنا کن

آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم تا برای تو بمیرم، مهربان من

آمدم ای نازنینم تا به جبران گذشته سر ز پایت بر نگیرم، همزبان من

آمدم تا آنکه باشم تکیه گاه خستگی هات، ای گل نیلوفر من

تا سحرگاهان بپیچد عطر گرم بازوانت در حریم بستر من، مهربان من

در دو چشم من نگاه کن تو منو از من جدا کن با محبت آشنا کن

ترک آن افسانه ها کن مهربانی را صدا کن این تو و من را رها کن

نازنینم، تو منو از نو بنا کن

بر دو چشمان تو سوگند در تمام ملک هستی

اولین عشقم تو بودی آخرین عشقم تو هستی

سر زده همچون ستاره در شب تنهایی من

همچو باران بهاری تن کشیدی روزگاری، در حریم شوره زاری

در قلب سردم زد جوانه، گلهای خودروی ترانه

شیرین ترین افسانه ها پر شد ز ما در خانه ها، قصه های عاشقانه

می ماند از ما این ترانه بر روی لبها جاودانه

در قحطی عشق و وفا از عشق ما باشد نشانه

بعد ما در این زمانه

آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم تا برای تو بمیرم، مهربان من

آمدم ای نازنینم تا به جبران گذشته سر ز پایت بر نگیرم، همزبان من

آمدم تا آنکه باشم تکیه گاه خستگی هات، ای گل نیلوفر من

تا سحرگاهان بپیچد عطر گرم بازوانت در حریم بستر من، مهربان من

در دو چشم من نگاه کن تو منو از من جدا کن با محبت آشنا کن

ترک آن افسانه ها کن مهربانی را صدا کن این تو و من را رها کن

نازنینم، تو منو از نو بنا کن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

غروب

ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم

من از قبیله ی عشاق بی سر انجامم
 
به آن دقایق پر درد زندگی سوگند

که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم
 
مکش ز دامن من دست با فراغت دل

که آفتاب غروبی به گوشه ی بامم
 
مرا که این همه طوفان طبیعتم، دریاب

که من به یک سر موی محبّتی رامم
 
ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر

نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
 
مرا امید رهایی ز قید هستی نیست

که با تمام وجودم فتاده در دامم
 
به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید

مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم
 
چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟!

هنوز دست ارادت نبسته احرامم
 
هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون

ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

گفتگوی پنهانی

ای روح ِ مسکین ِ من

که در کمند ِ این جسم ِ گناه آلود اسیر آمده ای

و سپاهیان ِ طغیان گر ِ نفس، تو را در بند کشیده اند!
 
چرا خویش را از درون می کاهی و در تنگدستی و حرمان به سر می بری

و دیوارهای برون را به رنگ های نشاط انگیز و گرانبها آراسته ای؟
 
حیف است چنان حراجی هنگفت

بر چنین اجاره ای کوتاه، که از خانه ی تن کرده ای
 
آیا این تن را طعمه ی مار و مور نمی بینی

که هر چه بر آن بیفزایی، بر میراث ِ موران خواهد افزود؟
 
اگر پایان ِ قصه ی تن چنین است،

ای روح ِ من،

تو بر زیان ِ تن زیست کن؛

بگذار تا او بکاهد و از این کاستن بر گنج ِ درون ِ تو بیفزاید.

این ساعات ِ گذران را

که بر دریای سرمد کفی بیش نیست، بفروش

و بدین بهای اندک، اقلیم ِ ابد را به مـُلک ِ خویش در آور،
 
از درون سیر و برخوردار شو،

و بیش از این دیوار ِ بیرون را به زیب و فر میارای
 
و بدین سان مرگ ِ آدمی خوار را خوراک ِ خود ساز؛

که چون مرگ را در کام فرو بری،

دیگر هراس نیست و بیم ِ فنا نخواهد بود.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

کاش کودک بودم

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک

بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته

باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش

می کردم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

سخت تر از انتظار

هیچ چیز سخت تر از انتظار نیست ، آن هم انتظار لحظه ای که یک آشنا صدایت کند و به

تو بفهماند که دوستت دارد اما هر چقدر که انتظار هم سخت باشد به آن لحظه زیبا می

ارزد ، پس انتظار می کشم تا آن لحظه زیبا نصیبم شود .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

زندگی بدون عشق

زندگی بدون عشق

مانند درخت بدون شکوفه و میوه می ماند .

زندگی بدون عشق زندگی نیست ....

زندگی چیست ؟

عشق ورزیدن!و...؟

زندگی ماجرایی است پر هیجان ما در زندگی خود نشانه ها یی می بینیم

حاکی از حضور خداوند در درون و بیرون ما .

اگر چشم دل را باز کنیم می توانیم این نشانه ها را ببینیم و بخوانیم .

دنیای ما سرشار از معناست .

هر آنچه که در درون و بیرون ما اتفاق می افتد نامه ای است از عالم بالا که باید آن را باز

کنیم و بخوانیم .ا ین نامه ها را خداوند برای همه ما می فرستد او از زبان همه چیز و

همه کس و همه حادثه ها با ما سخن می گوید.

عشق چیست ؟ عشق رایحه شناخت خویشتن خویش است .

وقتی لبریز می شوی از حقیقت خود- که همان خداست – آن گاه سهیم می شوی خود

را با دیگران وقتی می فهمی که از هستی جدا نیستی .آنگاه عاشق می شوی .

عشق میوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چیز و همه کس است .

عشق رابطه نیست بلکه برترین مرتبه وجود است .

بعضی ها به غلط گمان می کنند که نقطه مقابل عشق نفرت است .

نقطه مقابل عشق نفرت نیست بلکه ترس است .

نفرت عشق وارونه است .

وقتی خود را نمی شناسی

از همه می ترسی در عشق تمام پنجره های وجودت را به روی بی کران باز می کنی .

اما وقتی می ترسی همه ی پنجره های وجودت را می بندی

وبه آن ها قفل آهنی بی اعتمادی می زنی .

وقتی می ترسی تنها می شوی وقتی عشق می ورزی محو می شوی دیگر نیستی تا

احساس تنهایی کنی

عشق مرزهای تو را می ریزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها گیاه و خورشید و ماه و

ستاره یگانه می کند .

عشق افتادن قطره به دریاست قطره تویی و دریا خداست .

ما چنان آفریده شده ایم که فقط می توانیم به عشق زنده باشیم .

بدون عشق مردگی می کنیم .نه زندگی .

اگر نتوانیم عشق بورزیم از زندگی نیز محروم خواهیم شد .

آنگاه آنی نخواهیم بود که می توانیم باشیم .

اگر عشق نورزیم جاری وجودمان به مرداب ملال می ریزد .

می گندیم و می پوسیم و می میریم .

از مرگ نمی ترسید ؟ 

اگر مرگ وجود می داشت شاید از او می ترسیدم

بسیاری از آدم هایی که از مرگ می ترسند خبر ندارند که هم اکنون مرده اند .

زیرا عشق نمی ورزند .

عشق است که زنده می کند .

عشق کیمیاست .

ضیافت پر شکوه زندگی هرگز به پایان نمی رسد .این ضیافت همیشه برپاست .

بازیگران زندگی می آیند و می روند اما نمایش زندگی به پایان نمی رسد

عشق تداوم می یاید خنده تداوم می یاید زندگی تداوم می یابد

اگر به کیمیایی عشق برسیم و ققنوس وار بر خاکستر مرگ خویش با ل و پر بزنیم بی

تردید حیات جاویدانه پیدا می کنیم .

پیش از آن که مرگ به ما برسد ما باید به عشق رسیده باشیم

وقتی مرگ می آید باید ما را عاشق و دست افشان و تراوند خوان می بینند

باید مرگ را شگفت زده کنیم مرگ نباید ما را بمیراند.

اگر بمیرید دلتان بیشتر برای چه کسی تنگ می شود؟ 

برای زمین .

زمین ما که در کاینات بزرگ تر از ذره ای غبار نیست .

خوشبخت ترین سیاره عالم است .

بر روی این ذره ی غبار حیات شکفته است زمین ما زنده است و نفس می کشد.گ

وش بده پرنده ها می خوانند نگاه کن درخت ها غرق شکوفه و میوه اند

آدم ها را ببین عشق ها را خنده ها را گریه ها را .

آیا صدای آواز محزون آن عاشق تنها را نمی شنوی ؟ دخترکی در باد می رقصد

آیا او را نمی بینی ؟

خوشا به حال زمین که زنده است !

خوشا به حال همه ی درخت ها !!

خوشا به حال باران !!

خوشا به حال خورشید وماه و ستاره ها !!!
 
خوشا به حال شب !!

خوشا به حال روز !!

خوشا به حال عشق !!

خوشا به حال ما !!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

خواب پروانه

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمانها آبی

پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در اینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

نه

از آن پاکتری

تو بهاری ؟

نه

بهاران از توست از تو می گیرد وام

هر بهار اینهمه زیبایی را




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

پاییز زرد

تو اگه پاییز زردی واسه من بهار سبزی

تو اگه هوای سردی واسه من همیشه گرمی

تو اگه ابر سیاهی واسه من ابر بهاری

تو اگه دشت گناهی واسه من یه بی گناهی

تو اگه غرق نیازی واسه من یه بی نیازی

تو اگه رفیق راهی واسه من یه تکیه گاهی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

به یاد داشته باش

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه

تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می

فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به

اسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز

فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

اما نمی شود

دلتنگ با تو بودنم ، اما نمی شود

بغضی نشسته توی دلم وا نمی شود

چشمت هزار جمله به من گفت.ناب ناب

چشمت هزار جمله که معنا نمی شود

این هم قلم.دو بال برای خودت بکش

یا می شود که پر بکشی یا نمی شود

هی فکر میکنم که غزل دست و پا کنم

دستم به احترام قلم پا نمی شود

خانم اجازه ، بوی مرا میدهی ولی

من مانده ام چرا من و تو ما نمی شود؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

افسانه زندگی

یک روز رسد خوشی به اندازه کوه

یک روز رسد غمی به اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است گلم

در سایه کوه باید از دشت گذشت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

از من آزرده مشو

از من آزرده مشو

میروم از خانه ی تو

قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم

تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست

امر کن تا که بمیرم به خدا می میرم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠۴/٠٩/۸۷

شعری برای تو  _ 33

می روی.

پرده ها را پس می زنم

پنجره را باز می کنم

موهایم را به دست باد می سپارم و

نفس می کشم

نفسی عمیق.

رد پایت نرسیده به پیچ کوچه محو می شوی.

خورشید تیره می شود 

خیابان سردتر  می شود.

نفس می گیرد

بغضم اشک می شود

و تا آمدن دوباره تو 

انتظار می کشم .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

داستانی  کوتاه و آموزنده

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و

پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک

اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى

امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده

بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال

قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه

هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و

خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را

رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به

پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی

ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با

استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت

کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است.

همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه

بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام

شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق

او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو

خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه

اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر

افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان

هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ

پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته

بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد

یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف

شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون

فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را

همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن

ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد.

سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى

گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و

علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى

نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می

کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد

و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا

حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما

بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که

دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان

بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با

وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با

رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین

معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس

از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم

خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار،

نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود

که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش

چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در

مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته

می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او

دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک

شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و

در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به

خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از

همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می

کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو

بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى

است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

باید صبر کنی یا فراموش

صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر این است

که ندانی باید صبر کنی یا فراموش




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

باران نباش

باران نباش تا با التماس به شیشه بکوبی که نگاهت کنند. ابر باش که با التماس نگاهت

کنند که بباری




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

ساده و بی ادعا

یکی در آرزوی دیدن توست ، یکی در حسرت بوسیدن توست ولی من ساده و بی

ادعایم ، تمام هستی ام خندیدن توست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

درک همین امروز

زندگی درک همین امروز است . ظرف دیروز پر از بودن توست . شاید این خنده که امروز

دریغم کردی ، آخرین فرصت همراهی ماست.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

تو دیگه مرا نمی شناسی

نمی دانم گنجشکها که شبیه هم هستند چه جوری همدیگه را می شناسن. و نمی

دانم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگه مرا نمی شناسی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

اینجوری آروم می گیره

بگم سلام...دل می گیره

بگم علیک... دل می میره

فقط میگم دوستت دارم....اینجوری آروم می گیره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

هنوز باشد زود

هزار سال در این آرزو توانم بود تو هر چه دیر بیایی ، هنوز باشد زود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

همیشه مال تو هست

اگه تو دنیا هیچی هیچی نداشته باشی مطمئن باش سه چیز همیشه مال تو

هست:خدای مهربون، فکرای قشنگ،قلب کوچیک من.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

مرغ یا ماهی

در زلال لاجوردین سحرگاهی

پیش از آنی که شوند از خواب خوش بیدار

مرغ یا ماهی

من در ایوان سرای خویشتن

تشنه کامی خسته را مانم درست

جان به در برده ز صحراهای وهم آلود خواب

تن برون آورده از چنگ هیولاهای شب

دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتاب

پیش چشمم آسمان : دریای گوهربار

از شراب زندگی بخشنده ای سرشار

دستها را می گشایم می گشایم بیشتر

آسمان را چون قدح در دست می گیرم

و آن زلال ناب را سر می کشم

سر می کشم تا قطره آخر

می شوم از روشنی سیراب

نور اینک در رگهای من جاری است

آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت

بانگ برمی داشتم

ای خفتگان هنگام بیداری است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

گفت نگو

معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.معلم

گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو ....




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

قسمت تو نبوده

کسی را که دوست داری آزادش بگذار !!! اگر قسمت تو باشد  برمی گردد و گرنه بدان که

از اول قسمت تو نبوده است




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

غمی به دل نگیر

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه

دوستت نداشته باشند...!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

صدف های رنگین خیال

در دریای نیلفام خوابهای شیرین شب ، صدف های رنگین خیال را می کاوم ، شاید

مروارید رویای تو را در آن یابم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

تمام امید آسیابان

تمام امید آسیابان به وزش باده تاآسیابش از کارنیافتده،قلبم آسیاب، خودم آسیابان

ونفسهایت باد.!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

تقصیر دلم چیست

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیبا ست

حاجت به بیان نیست که از روی تو پیدا ست

من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم

افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

به بهانه ی تو

روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به تو

دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می

مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

 گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

آخرین پناه

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

لحظه ی رهایی پرنده هاست

لحظه ی عزیز با تو بودنه

آخرین پناه موندن منه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠٣/٠٩/۸۷

شعری برای تو  _ 32

این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم!

کاش اینجا بودی

دلم دارد می پوسد

عکسهایت را گذاشته ام روبرویم

گونه هایم اشکبار ست

آن نگاه غمگینم

آن سکوت عذاب آور

نابودم می کند

کاش بودی و دستانت می شد لحظه ای برای من

کاش بودی و سرت را می گذاشتی روی پاهایم

دست می کشیدم لای موهایت

همانطور که گفته بودی نوازش کن

نگاهم می شد تنها برای تو

می رفتیم در وجود هم

آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد

این روزها من را چه شده

چرا هی نابود می شویم در خود !

دیشب وقتی به رویا دیدمت،

وقتی صدای گریه هایم پیچید در ثانیه هایم

تمام کردم

از این بی کسی ها، از این سکوتها،

از این چشمهایی که بعد از رفتنت

مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...

کی خیال آمدن داری نمی دانم !

ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم،

چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟

دستانم را می گشایم و به خیال آن ظهر تابستانی که در آغوش کشیدمت

خیال می کنم اینک باز در کنار منی، درست روبروی من،

چشم می دوزم به چشمهایت و التماست می کنم باز نروی !

بودنت زندگی است ، باش برایم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم

عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم ، باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد روزی شبی دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست ،

اما کسی چه میداند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست

آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آیینه ها که دعوت دیدارند، دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار

دیوارهای صاف ، دیوارهای شیشه ای شفاف

دیوارهای تو، دیوارهای من ، دیوارهای فاصله بسیارند

آه ، دیوارهای تو همه آیینه اند ، آیینه های من همه دیوارند ...

وقتی تو نیستی ... !




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

واسه من گریه نکن

واسه من گریه نکن
 
با من اگه زخم تمام خنجرهاست
 
با من اگر درد تمامی دنیاست
 
عشق کوچک من ای ماهی خسته
 
قلبم اگه قلبی به وسعت دریاست
 
واسه پرپر زدنم گریه نکن
 
واسه ویرون شدنم گریه نکن
 
واسه من گریه نکن
 
سهم عاشق
 
گم شدن تو شعر یه آوازه
 
مرگ عاشق
 
سفری به شکل یه پروازه
 
قصه ی بودن من
 
حدیث برگی در باد
 
طعم تنهایی من
 
به تلخی یه فریاد
 
اگه با من غربت
 
همه غمزده هاست
 
اگه هر شکستنم
 
یه شکست بی صداست
 
واسه پرپر زدنم گریه نکن
 
واسه ویرون شدنم گریه نکن
 
واسه من گریه نکن
 
اگه با من تنت رو تو قاب سنگی دیدی
 
بعد من شعر منو به اینه ها یاد می دی
 
اگه با من سکوت یه تک درخت تنهاست
 
بعد من خاطره هام ترانه ی عاشق هاست
 
رفتنم مرثیه ی قدیمی رفتن نیست
 
رفتنم موندنمه ، حکایت مردن نیست
 
واسه من گریه نکن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

دیگه دوست ندارم

برو بمیر دیگه دوست ندارم

شدی سیاهی واسه روزگارم

دیگه نمی خوام واسه بی وفائیت

مثل یه ابری بشمُ ببارم

بروبمیرکه دیگه عاشقت رفت

رفتُ یه دنیای دیگه بسازه

دیگه نمی خواد توی راه عشقش

دل به هربی سروپا ببازه

خیلی ساده جای عشقت

تودلم نفرتُ کاشتی

همه هستی موگرفتی

واسه من چیزی نذاشتی

واسه نفرت تو وجودم

توتموم تاروپودم

واسه اینه که تو قلبت

من واست بازیچه بودم

فکرنکنی حال منُ گرفتی

اینم بدون تا وقتی که نفهمی

تنها چیزی که حالمو میگیره

قیافتِ نگی بهم نگفتی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

بی تو می میرم

نمیدانم تو میدانی دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده، سراپای وجودم آب گردیده

نمی دانم تو میدانی ز هجرت دیدگانم پر ز خون گشته، درون بسترم همچو شمع

میسوزم، برای دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به روی ماه می دوزم . نمی دانم تو

میدانی درون بسترم من سخت می گریم و اکنون در فضای خاطرم می پیچد که بی تو

می میرم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

دوستت دارم

چه کشیده ام ز هجرت که کسی خبر ندارد

چه کنم که سوز و سازم به کسی اثر ندارد

می ترسم از جدایی روزگار . می ترسم از سکوت و تنهایی.از این که خاطره های با تو

بودن را به دوش کشم!می ترسم با دست خود دست و پایم را به زنجیر کشم و در

سرزمین غریب بی تو با دلی شکسته به انتظار  روزها بکشم و آه کشم چه کنم؟به چه

مشغول کنم دیده ودل را که مدام دل تو را می طلبد و دیده تو رو می خواهد .

پروردگارا! از آینه بخواه که با من مهربان شود از آینه ها بخواه که غبار گناه را از چهره من

بر گیرند. ای نازنین ترین عشق!مقصود دل های غمگین و قلب های شکسته !در این

شب غمناک در این سیاهی محض با تمام احساس نا چیزم تو را با زبان زاری و

شرمساری طلب می کنم منت بگذار و بنده خویشم بخوان نازنینا وقتی دلم تنها می

شود وقتی قصه های مثل سنگ از آسمان تاریک دلم خیال باریدن دارند فقط با ذکر نام

توست که به ساحل آرامش می رسم.پروردگارا دوست دارم دست های بی نصیب و

گناهکارم را به سوی تو دراز کنم . یقین دارم که دستهای ناتوانم را به گرمی خواهی

فشرد زیرا قتاری ها و شب بو ها به من گفته اند که تو همه را دوست داری و بندگان زار و

گنهکار را از بارگاه کبریای نمی رانی!من چشم به راه مغفرت و عنایتت می مانم تا

همیشه دنیا چون عاشقی که هیچ گاه از معشوق خویش چشم بر نمی دارد . تا

همیشه دنیا تا همیشه عشق تا همیشه بودن.

دوستت دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

بهترین جای دنیا

واسه خودم و تنهایی هام ، واسه دلم و مهربونی هام ، واسه تو و یاد تمام رویاهام

یه دنیا کویر سادگی می خوام

واسه دیدن بی طاقتی هام ، واسه فهمیدن ترانه هام

یه آسمون و دریای آبی می خوام

واسه ندیدن خستگی هام

یه دل و قلب مهربون می خوام

یه دنیا کویر سادگی می خوام، که من و تو رو صدا کنه، من و تو رو جدا کنه

از این همه رنگ و ریا رها کنه . مارو ببره به آسمون ، به کهکشون .

یه دل و قلب مهربون می خوام ، که من و تو رو تنها کنه

مارو ببره اون جایی که منم ، تویی ، یه دنیا تنهایی و دیگه هیچی نیست

یه آسمون و دریای آبی می خوام ، تا دل کوچیک من رو آبی تر کنه ،

خنده های من راستی کنه .

آره ، من و با تو ما کنه

چی بگم . هیچی نگم ، آخه من که اهل گله نیستم ، اما ...

واسه من یه دنیا کویر سادگی و آسمون و دریای آبی ، تمام دنیاست ، همه دنیاست .

بهترین جای دنیا همین جاست که منم ، تویی ، تنهایی و دیگه هیچی نیست .

آره ، من یه دنیا کویر سادگی می خوام




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشگ هایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دل های خسته

پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

امید تازه

یک امید تازه داشتم بر باد شد

خانه ایی آباد داشتم بر بادشد

چشم مستان خواستم رسوا شدم

قلب عاشق داشتم بر بادشد

هر چه نالیدم نبد فریاد رس

شرح پیروز داشتم بر باد شد

با خدا گفتم هزاران درد دل

خود چه امید دوایی داشتم بر بادشد

نیست امید رهایی یاربا

راه بازی داشتم بر باد شد

همرهان راه دل تنها شدم

کاروانی داشتم بر باد شد

بارالها یک ره رستن نشان دل بده

هرچه من ره داشتم بر باد شد

مانده ام در کار خود وا مانده ام

انتظار یک تبسم داشتم بر باد شد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

یافته ام ترا

در روزی همه آبی

همه هوای تازه

یافته ام ترا

صدایت را

نگاهت را

شگوهت را

و هر آنچه را که بتوان جای داد در واژه شعر

یافته ام ترا

ترا که همه فری و همه نازی

میخوانمت سبک بال

می خواهمت پر رمق

منی که از دیار خستگی ها گذر کرده ام...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

هنگام که گریه می دهد ساز

هنگام که گریه می دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نیل چشم دریا

ازخشم به روی میزند مشت

زان دیر سفر که رفت از من

غمزه زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه های مانوس

تصویری از او بر گشاده

لیکن چه گریستن چه طوفان؟

خاموشی شبی است هر جه تنهاست

مردی در راه میزند نی

و آواش فسرده بر می اید

تنهای دگر منم که چشمم

طوفان سرشک می گشاید

هنگام که گریه می دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هتگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می زند مشت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

گلبرگی جامانده

گلهایی که بر طراوت پیکرم می‌رویند

که رنگ نوازش دستان تو را دارند

نیلوفرانی بر ساق‌هایم پیچانند

که در بوی تو می‌خزند

تو گلبرگی جامانده

در لحظه‌های خاطره منی

که بوی صد باغ بر می‌آید از آن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

فقط فرض کن

فقط فرض کن!

فرض کن پک کنی برداشتم

و نام تو را

از سر نویس ِ تمام نامه ها

و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم!

فرض کن با قلمم جناق شکستم!

به پرسش و پروانه پشت کردم

و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!

فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،

حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد

و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،

صدای آواز های مرا نشنید!

بگو آنوقت،

با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟

با التماس این دل ِ در به در!

با بی قراری ٍ ابرهای بارانی...

باور کن به دیدار ِ اینه هم که می روم،

خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!

موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست!

همنشین ِ نفسهای من شده ای! خاتون!

با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

سیاهی در سیاهی

سیاهی در سیاهی ,شب پی شب

منو مهر خموشی خورده بر لب

عروس ارزوهام سیاه پوش

شدم از خاطر دنیا فراموش

نه امیدی به صبح روشنایی

نه اوایی, نه اهنگ درایی

نه مجنونی که عشق اموزم از او

نه لیلایی که جان افروزم از او

نه خورشیدی که ظلمت سوز باشد

نه فردایی که شاید روز باشد

کویرم ,خشکم و بی حاصلم

غریقی خسته,دور از ساحلم

من از ساحل دور و ساحل از من

من از او غافل و او غافل از من

نه منصورم که مرد دار باشم

نه چون نقشی که بر دیوار باشم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

چرا

چرا کسی را که به رؤیا آب می دهد و حقیقت را می خشکاند

و کسی که روزها را در زنبیل تنهایی می ریزد

و پیاده در کویر راه می سپارد و حسرت دیدارت را بارها از نو می بافد

و به تندیس عشق می آویزد دوست داری؟

چرا تو آهنگ خواستنم را بی دغدغه می خوانی؟

چرا آن کبوتر همیشه در پرواز در گرداگرد آن برج را دانه می دهی؟

چرا طلوع خواستنی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

بقعه دل

حسی غریب می کشد این سمت و سو مرا

عطری نجیب می وزد از رو به رو مرا

خورشید رفته است و به دامان نشسته است

گرد و غبار  قافلهّ  آرزو  مرا

پیراهنی نمانده که روزی بیاورد

حتی نسیم گمشده بویی از او مرا

یک تکه استخوان و پلاکی شکسته هم

زان پیکر غریب به خون خفته کو مرا

در پایبوس سرخ کدامین زمین و مین

گل می کند شرارهّ این جستجو مرا...

در آستان بقعهّ دل ایستاده ام

اذن دخول می شکند در گلو مرا

ای ابر اشک وقت زیارت رسیده است

آخر مخواه این همه بی آبرو مرا

عطری شگفت در همه جا موج می زند

دیگر نمانده طاقت این گفتگو مرا...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

برگ و عابر

نگاهم میکنی!نامهربان اماچرا دیگر؟

از اینجا میروم،گویا نمی خواهی مرادیگر

نگاهت روبه سردی رفت،من هم میروم گرچه

برایم سخت باشدباوراین ماجرادیگر
 
قصّه دلتنگی من،نازنین بگذار وبگذر

بگذرازمن روبه سوی گرمی آغوش دیگر

عابر تو ،عابری تو، اندرین پاییز،برگم

بر تنم گامی نه،تردم ونزدیک مرگم
 
برتن نمناک کوچه،خش خش پایت شنیدم

خسته ورنجورخودرازیرپاهایت کشیدم

این دل پاییزی ام رازیرپاهایت ندیدی

آه ازعشقت کشیدم،جزجفاازتوندیدم
 
نازنینم بگذرازمن،کزمن وازماگذشته

دست بی رحم زمانه،اینچنین برمانوشته

قصُه دلتنگی من نازنین بگذاروبگذر

بگذرازمن روبه سوی گرمی آغوش دیگر

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

باغ دیوانه

بر سینه صبوری شب

یاد ماه خفته، بیدار مانده بود

و عشق افسانه می‌سرود

از پاشه‌های نور

باغ دیوانه گشته بود

در عطشان ریشه‌های خویش

انگار شرابی پاک

می‌دوید در تمامی رگ‌های تاک

مگر که دریایی ببارد از آسمان نگاهت،

بر صدای سوخته عشق،

از شرحه‌های خاموش سینه فریاد

ورنه درد، پیله خواهد درید

در حنجره سکوت

و شاید من نیز پس از مرگ زاده شوم

و عشق در تو میلاد کند

آن‌گاه که ابر نگاهت باریدن آغاز می‌کند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

به دیده میشکنم

اگر چه باز نبینم به خود کنارِ ترا

عزیز میشمرم عشق یادگار ترا

در این خزان جدایی به بوی خاطره ها

شکفته میکنم از نو به دل بهار ترا

زبان شعله به گوشم به بیقراری گفت

حدیثِ سستی ِ قول تو و قرار ترا

ز من جدا شده یی همچو بوی گل از گل؛

منی که داده ام از دست، اختیار ترا

شدی شراب و شدم مست بوسه ی تو شبی

کنون چه چاره کنم محنت خمار ترا؟

به سینه چون گل ِ عشقت نمیتوانم زد

به دیده میشکنم خارِ انتظار ترا

چو بوی گل چه شود گر شبی به بال نسیم

سبک برآیم و گیرم ره دیار ترا

همان فریفته سیمین با وفای توأم

اگر چه باز نبینم به خود کنار ترا.

نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نامهربان بودیم و رفتیم

نگو اینها دلیل محکمی نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

آمدی تو

باز هم، آمدی تو بر سر راهم

آی عشق می کنی دوباره گمراهم

دردا ، من جوانی را به سر کردم

تنها ، از دیار خود سفر کردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

خسته از صدای زنجیر است

دریا ،اولین عشق مرا بردی

دنیا ، دم به دم مرا تو آزردی

دریا ، سرنوشتم را به یاد آور

دنیا ،سرگذشتم را مکن باور

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

گم شدم در غربت دریا ، بی نشان و بی هم اوازم

میروم شب ها به ساحل ها

تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته ی دریا

می نویسم اوج غم ها را

دریا ،اولین عشق مرا بردی

دنیا ، دم به دم مرا تو آزردی

دریا ، سرنوشتم را به یاد آور

دنیا ،سرگذشتم را مکن باور




کلمات کليدي :شعر