نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢٨/٠٨/۸۷

شعری برای تو  _ 31

تو نیستی

اما من برایت شعر می گویم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرقی می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

تو رو دوست ندارم

تو رو دوست ندارم  … نه دوستت ندارم

اما...اما

نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم می گیره

حسودیم می شه به اون آسمون آبی بالا سرت

هایی که واسه ی تو چشمک می زنن اون ستاره

حسود نیستم  به خدا من

نمی دونم چرا کارات همشون واسم قشنگن

نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مث تو نیستن؟

دوستت ندارم اما

 وقتی نیستی از همه چی متنفر می شم

باور کن دوستت ندارم

اما نمی دونم چرا چشای نازت

میاره آسمونو یادم

به دل ساده ی من حتی یه نیگای کوچولو هم نکرد حیف که هیشکی

حتی تو... اصلا می دونی باهام چیکار کردی؟

تو . . مث همیشه بی خیال

من توقعام رو  زندونی می کنم توی یه پستوی تاریک

دیگه حتی ازت توقع راس گفتنو هم ندارم

می دونم که دیگه دوستت ندارم

اما نمی دونم چرا همه خندیدن بهم

منو دیده باشن؟!!! واااای نکنه

نکنه؟

آره دیدنم وقتی چشای خیسم رفتنتو با گریه تعقیب می کرد

نمی دونم چرا با اینکه اصلا دوستت نداشتم اما نگام به جاده خشکید؟

اما کی باورش می شه قصه ی دروغی نفرتمو؟

آره؛ بازم خودمو به خنگی زدم

ولی تو باور کن

که... که...که

دوستت دارم...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

گفتی از یاد تو میرم

گفتی از یاد تو میرم

نه عزیزم مگه میشه

به جا چشمام قلبم با توست تا همیشه

فاصله بین من و تو

تا کجا دنباله داره

قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه

روز موعود مطمعا باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو تو مال منی تا همیشه

نمیدونم که کجا و با که هستی

نمیخوامم که بدونم

با تو من خونه ای ساختم

توی قلبم تاهمیشه

مگه تو نخواستی قول من و تو بمونه پابرجا

من که موندم ولی از تو خبری پیدا نمیشه

یه روزی یه وقت یه جایی

چشم من میوفته تو چشمای تو

اما اون همون خیاله که با من هست تا همیشه

نمیخوام که نا امیدی بشینه تو قلب خستم

چه دیدی خدا رو شاید

بشی مال من تا همیشه

روز موعود مطمعا باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو تو مال منی تا همیشه




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

بهم بگو

If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

-- Stone Temple Pilots

اگر تو خواستی قبل از من بمیری

بهم بگو که می خوای یه دوست رو هم همراه خودت ببری یا نه .

 
If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

-- Winnie the Pooh

اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام یه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.

True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.

-- Charles Caleb Colton

دوستی واقعی مثل سلامتی هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بدیم نمی دونیم.

A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.

یک دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد

که تموم دنیا از پیشت رفتن.

Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus

جلوی من قدم بر ندار،

شاید نتونم دنبالت بیام.

پشت سرم راه نرو،

شاید نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بیا و دوستم باش.


Friends are God's way of taking care of us.

دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن.

Friendship is one mind
in two bodies.

-- Mencius

دوستی یعنی یک روح در دو بدن .

I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay

-- Dave Matthews

من به تو تکیه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چیزمون مرتبه.

If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.

اگر تمام دوستام بخوان از یه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.

Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسی چیزایی رو که شما می گین می شنوه.

ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.

اما بهترین دوستان

حرفایی رو که شما هرگز نمی گین می شنون.

My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

-- Lee Iacocca

پدرم همیشه بهم می گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،

اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.


Hold a true friend with both your hands.;

-- Nigerian Proverb

یک دوست واقعی رو دو دستی بچسب.

A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

-- Unknown

یه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه

و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی

اونا رو واسه ات بخونه.

 

Pass this on to all of your FRIENDS,even if it means
sending it to the person that sent it to you.
And if you receive this e-mail many times from
many different people, it only means that you have
many FRIENDS. And if you only get it but once, do not be
discouraged for you will know that you have
AT LEAST ONE GOOD FRIEND.

این فایل رو واسه تموم دوستاتون ارسال کنین

حتی اگر باید اون رو واسه دوستی بفرستین که فایل رو ازش دریافت کردین.

و اگه شما این ایمیل رو به تعداد زیاد و از آدمای متفاوت دریافت کردین

این یعنی اینکه شما دوستای فراوونی دارین.

و اگه فقط یه بار واسه تون ارسال شد

دلسرد نشین ، چون شما می دونین که حداقل یه دوست خوب دارین




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

اگر فراموشم کنی

می خواهم بدانی
 
این را که

اگر از پنجره

به ماه بلورین،شاخه سرخ

پائیز کُند گذر

بنگرم،

اگر در کنار آتش

دست بر خاکستر نرم

بر تن پر چروک هیزم سوخته زنم

همه چیز مرا به سوی تو می آورد،

گوئی هر آنچه که هست

رایحه،روشنی و رنگ

قایق های خردی اند

راهی جزیره های تو که چشم به راه منند

اینک

اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی

من نیز تو را از دل می برم

اندک اندک.

اگر یکباره

فراموشم کنی

در پی من نگرد،

زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام.

اگر توفان بیرق هائی را

که از میان زندگیم می گذرند

بیهوده و دیوانه بخوانی

وسَر آن داشته باشی

که مرا در ساحل قلبم

آنجا که ریشه درآن دوانده ام رها کنی،

به یاد داشته باش

یک روز،

در لحظه ئی،

دست هایم را بلند خواهم کرد

ریشه هایم را به دوش خواهم کشید

در جستجوی زمینی بهتر.

اما

اگر روزی،

ساعتی،

احساس کنی که حلاوت جاودانی ات را

برای من ساخته اند،

اگر روزی گُلی

بر لبانت بروید در جستجوی من،

آه عشق من،زیبای خودِ من،

در من تمامی شعله ها زبانه خواهد کشید،

زیرا در درونم نه چیزی فسرده است ونه چیزی خاموش شده،

عشق من حیات از عشق تو می گیرد،محبوبم،

وتا روزی که تو زنده ای در دستان تو خواهد بود،

بی اینکه از عشق تو جدا شود.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

بی تو پاییزم

ناله ی برگهای پاییزی در زیر پای من

جیغ باد پاییزی نوازش من

گریه ی آسمان پاییزی همدم من

من پاییزی تو پاییزی او پاییزی

زیر درختان زرد پاییزی با تو پاییزی

با توام ای زیبای پاییزی

چه کنم بی تو در این روزهای پاییزی

تو در آسمان بهاری و من در این زمین پاییزی

بی تو من پاییز پاییزم

کاش شعر پاییزی مرا می شنیدی

کاش روی زرد پاییزی ام را میدیدی

و کاش دستان سرد پاییزی ام را می گرفتی

ای پاییز دوست داشتنی من

بی تو هیچم بی تو پاییزم

دوستت دارم ای عشق پاییزی من




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

آسوده باش

به تکه نانی آغشته ام

پیوست به نفس

در هراس از بایدها و نبایدها

شایدها ونشایدها

سالهاست

در پستوی همیشه باور

سوراخ های تحقیر و بی مهری ات را

وصله می زنم.

تا بدانی

من همان همیشگی ام

همان که به فضیلت های یک زن خوب

خوب واقف است

آری تو خوب می دانی

نمک گیر وظایف اجدادی خویشم

پس آسوده باش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

نگفته بودم

نگفته بودم

پیش از خدا حافظی

حافظه ی باران را مرور کنی ؟

و از میان تمام رویاهایش

سلام ها را به خاطر آوری ؟

نگفته بودم !

واژه ها مقدس اند

احساس می شوند

می ترسند

می تر سانند

و حادثــــــــــــــه

هیچ وقت خبرت نمی کند؟!

حالا رفته ای

و من در کوچه های قهوه ای کویری که

سواد خواندن ابر ها را ندارد

تشنه ی قطره ای سلامم

تا بار دیگر

سبز شوم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

یار بیوفـــــا

راستی را یار مــــا با گــــوش دل نشنید حیف

چــون به شیوهء دروغ خـــویش مینازید حیف

نقص او را شمــهء اظهار کـــــردم خسته شد

خیر را گفتم بــــه وی امــــا زمن رنجید حیف

نیگویی میکردمش افسوس بــــد بینی نمـــــود

رشته مهـــر و محبت از میان ببـــــرید حیف

پینه اندر جــــامه اش میدوختم با خـــــون دل

دامن را از جهالت عــــــاقبت بــــدرید حیف

علت ویرا بـــــآب دیــــــده میـــــــــدادم صفا

در عوض او خاکرا با صــــورتم پاشید حیف

روی خود را از بساط صدق گردانیــد و رفت

راه نا همواری تـاریکی بخود بــــگــزید حیف

"تنها" از آنکس کــــــــه تـو امید یاری داشتـی

سیلی از نــــا امیدی بـــــر رخت کوبیـد حیف




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

من شده ام از ما

من شده ام از ما

که از شما شوم اما

او می شوید تک تکتان از من  از شما

یا من تو را و یا که تو من را …

تو ما تر از منی  آنها

اما تنها تر از منی !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

من اینم از خودم

از دردها شبیه چه غمگینم از خودم

من اینم از خودم درست شنیدی!

شنیدید؟

انگار جور دیگری هستم

من درد می کنم و روی دست خودم باد

من باد کرده است سرم . . . زوزه می کشم:

و دنبال رد پای که در کوچه می کنم؟

گم می شوی «تو کو؟» و من اینجا چه می کنم؟»

در ابتدای حس غریبی

که کم کم دارد درمن غزل غزل می چکد

از قیافه می افتم

و قافیه ها را در ادامه گم می کنم

دنبال رد پای چه . . . ؟

. . . خوبی؟ چه می کنی؟

با زوزه های هر شب گرگی که

دارد غزل غزل . . .

و سرش درد می کند

برای این که بگوید: . . .

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

فصل تازه

نگاه کن من چه بی پروا، چه بی پروا

به مرز قصه های کهنه می تازم

نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما

برای عشق یه فصل تازه می سازم

یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت

برای تو که یک گلبرگ زودرنجی

یه فصل گرم و راحت زیر پوست من

برای تو که باارزش ترین گنجی

نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار

تن یخ بسته ی پروازو می بوسم

بیا گرم کن منو با سرخی رگ هات

من اون رگ های پر آوازو می بوسم

تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان

تو روپاکیزه مثل مخمل قرآن

طلوع کن من حرارت از تو می گیرم

ظهور کن من شهامت از تو می گیرم

بیا ، هیچ کس مثل من و تو عاشق نیست

مثل ما عاشق و همسایه و همدم

بیا ، از شیشه ی سخت و بلند عشق

مثل ارابه ی نور رد بشیم با هم

نگاه کن ، من چه شبنم وار، چه شبنم وار

به استقبال دستای خزون می رم

هراسم نیست از این سرمای ویران گر

برای تو ، من عاشقانه می میرم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

سفر در شب

همچون شهاب می گذرم در زلال شب…
 
از دشت های خالی و خاموش
 
از پیچ وتاب گردنه ها ،قعر دره ها …
 
نور چراغ ها ،چون خوشه های آتش در بوته های درد
 
راهی میان ظلمت شب باز می کند
 
همراه من،ستاره غمگین و خسته ای
 
در دور دست ها پرواز می کند
 
نور غریب ماه،نرم و سبک
 
به خلوت آغوش دره ها تن می کند رها.
 
بازوی لخت گردنه،پیچیده کام جو
 
بر دور سینه هوس انگیز تپه ها
 
باد از شکاف دامنه فریاد می زند …
 
من همچو باد می گذرم روی بال شب
 
در هر دو سوی راه
 
غوغای شاخه ها و گریز درخت ها ست
 
با برگ های سوخته
 
با شاخه های خشک
 
سر می کشند در پی هم خار های گیج
 
گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها
 
مبهوت می درخشد و مسحور می شود!
 
در های و هوی همهمه ها دور می شود
 
ای روشنائی سحر
 
ای آفتاب پاک
 
ای مرز جاودانگی نیکی...
 
من با امید وصل تو شب را شکسته ام
 
من در هوای عشق تو از شب گذشته ام
 
بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه
 
سوی تو بال و پر زده ام ودر ملال شب!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

ریگی بیش نیستم

در انبوه کوه عاشقانت ریگی بیش نیستم

صد بار گفته ام بر دلت نیشی بیش نیستم

گشته ام در برت عذابی از جنس روح

دوستی هستم و بر تو ای دوست سریش نیستم

بودنم ،بودی نگشت هرگز بر نابود تو

من همین بودم و از این بیش نیستم

سخن گفتم برت با یکصد و شانزده سبیل

آنچه با شما هستم بادیگران و خویش نیستم

مهربانی یافت می نشود در کلک یار

خدایا از غم هجر یار گویی در این دنیا نیستم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

دلم گرفته

دلم گرفته

از تو , که دیگر شما هم نیستی

از این واژگان

که چه خیس , چه خشک

مانند مورچگان روی خطوطِ بی قرار دویدن

صف می کشند و تیر باران

دلم گرفته :

از هر چه تصویر جهان در چشمانت که خط خطی ست

دوست دارم

با " دوستت دارم "

سخیف ترین انشا را بنویسم و به تعداد نفر ها تکثیر

دوست دارم

از تمام سر بالائی ها پائین بدوم

از همه ی سرازیری ها صعود

نه!

این حادثه دل به پایان نمی دهد

بویِ تو در تویِ دهلیزهای قدیمی دارد و

عطشی بی انتها

سیرم از هر چه سراب و سرود آب

آبی که ابر و ابروی تو را می نوشد

چونان عابری که عبایش را دریده

برهنه بر جاده ی رسوائی اش

رد انگشتانش را حک می کند

کوزه ام را می شکنم

تا آب بداند

هم قد تشنگی ام نمی شود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

خواستم برم از اینجا

خواستم برم از اینجا

اما پاهام نیومد

پامو بردم ولی حیف
 
دلم باهام نیومد

دیدم ولی دل من

با رفتنم شکسته

فکر کرده بر می گردم

باز منتظر نشسته

فکر کرده بر می گردم

باز منتظر نشسته

گفتم دل دیوونه

کی قدرتو می دونه

وقتی نباشی باز هم

کی منتظر می مونه

برای موندن من

دیگه نمونده جایی

می خوام بخونم اما

واسم نمونده نایی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

چقدر خنده داره

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60

دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با

همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به

فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی

نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت

می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و بحث

دینی و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره

خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که

شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری

درراه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می

کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که

سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

چشم هات

چشم هات مثل قشنگ است آبی اش

دریاست نه؟

لنز می زنی؟

و چه رنگی بود چشم های تو قبلاً

زیباترین تر از حالا بود

در عکس های قدیمی عینک نمی زدی ؟

قاب کرده ام!

و قبل از این که قلب مرا – قابلی نداشت –

من پست کرده ام برای تو

آنجاست؟

قرمز است … رسیده؟

چشمان من ولی

هنوز میشی کم رنگند

حتّی اگر درست ببینی

دارد به رنگ آبی دریا

لبخند می زند!

و دلم تند

قرمز تندی که می تپد برای تو آن جا

و جای تو تنگ است در دلم

پر رنگ می زند

به رنگ چشم های کسی

رنگ می زنم به رنگِ هرچه که لبخند

یا قسم به هرچه قشنگ است … خورده ام!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

بی آنکه دیده باشمش

بی آن که دیده با شَمَش

بی آن که دست های مرا گرفته باشد یا . . .

گرفته ای . . . گرمند

خواب دیده ام؟

بی آن که . . . دیده ام !‌

وا نمود کرده ام این طور

رؤیا بود هرچه خاطره کرده ام

باور نکن که آه . . . روزهای قشنگی بود

شب‌های روشنم!

نه این که نباشد

همیشه چیزهای کمی هست

که من بزرگ کرده ام

و غرق شده ام در چشم های کم عمقی

که کف کفش هایم را هم خیس نمی کرد

دست های کوچکی

که روایت های بزرگ کرده ام

حالا

ابر روایتی که تمام‌ آسمان را

ابری کرده است!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

اگر دل دلیل است

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه

همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢٧/٠٨/۸۷

شعری برای تو  _ 30

هنوز کابوس رفتنت را

بیدار نشده ام

با وجود این همه زمان !

صدای سکوتت می آید

از لای نسیم

که بی خیال ، چشمهایم را می برد

می برد تا ناکجای هزار کجای نامعلوم !

و آنجا رهایم می کند

بی نشان ...

تنهایم

و انده شب آزرده ام می کند ...

دیگر از خیالت خسته ام

و سهم من

از تمام تو

واژه ای جوهری است از نامت

که ذهن سپید کاغذ را

لک می کند

سیاه !

و حسرتی می نهد بر دلم

سخت

سنگین !

جای خالیت را چند ستاره پر می کند

خدا میداند

از دلم می پرسم

و ساده ی شیشه ای

می بینی ؟

بی رحم شده ام این روزها

تمام شعرهایم را سوزانده ام

پنجره ها را بسته ام

با خیالت جنگیده ام

و دیگر نم نم باران عاشقم نمی کند

رنگ آبی زیبا نیست

و زنگ باران دلنواز ،

نه !

و از همه بدتر اینکه

دوستت ندارم !

دروغی کبود...

خنده ام می گیرد!!

از همه خسته ام

خسته از همه

بیش از همه از خویش

که رفتی نامردانه

که ...

که یادت ویرانم می کند

که آوار

می شود بر لحظه هایم

و هیچ دستی

یاور آبادانیم نیست

هیچگاه نبوده !

خویشتن را از یاد برده ام

ودر این غروب غریب ،

گریه امانم را بریده

لعنت بر من که دوستت دارم هنوز

لعنت بر تو که دوستم نداشتی هرگز!

و امشب باز

بی تو چه به حضور همه

در باریکترین کوچه های صبرش

اشکهایش سرریز می شوند

آسان

بچه گانه

تنها...

و این است

تقدیر بی تو ...!!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

الهی

الهی ، روزیم روز هیچکس مباد

الهی ،دوستیم ارزانی دیگر کس مباد

الهی،دلی چنین بی کینه بر تن نمی خواهم

الهی،سری چنین بی سامان بر تن مباد

الهی ،قلم بشکن به دستانم

الهی ،دستی بی دست بر تن مباد

الهی،قلبی پر ز مهر نمی خواهم

الهی ،قلبی بی مهر بر سینه مباد

الهی ،زبان نمی خواهم برکامم بجنبد

الهی ،کامی تلخ تر از کامم مباد

الهی،مصلوب نامش مگردانم

الهی،کسی همچو من اسیر سراب مباد

الهی،دلم را بازگردان سوی تن

الهی ،هیچ دلی بی معشوق مباد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

بیا زیر چتر من

نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه

می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه

و قشنگتر اینه که

یادگرفته گوجه را

تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره

راسی راسی ؟ یه روزی

اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه

اون وقت بشر چکار کنه ؟

من : هیچی نازی

دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم

وقتی آهنا همه تموم بشه

اون وقت بشر

لباسارو می کنه و با هلهله

از روی آتیش می پره

نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو

اگه با هم بخوریم

هلهله های من وتو

چطوری ثبت می شه

من : عشق من

آب ها لنز مورب دارند

آدمو واروونه ثبتش می کنند

عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه

نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟

من : من سیاه و تو سفید

نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا

من : نمی دونم والله

چتر رو بدش به من

نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود

من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

خدایا چی میشد

خدایا چی میشد اگر روزهای من از لادن و شب بو سرشار بود ؟مرا بپذیر سلام مرا درون

کاسه ای پر از اب بینداز و به پیراهنم پاکدامنی را بیاموز!خدایا چی میشد اگر شبهای

من از تو خالی نبود چه می شد ازسیاره های دور برایم یک دسته گل می اوردی؟اگر تو

در کنارم باشی دنیا را در قفسی میگذارم و از سقف ایوان اویزان میکنم اگر تو مرا به

خانه ات راه دهی همه جنگلها را در گلدان کوچکی می کارمخدایا چی میشد  اگر گاهی

چند دقیقه با من زیر بارانهای پیاپی رودسر قدم میزدی؟چه میشد اگر در روزهای که دلم

سخت گرفته بود دفتر شعرم را می خواندی؟مرا بپذیر!با همین لباسهای ساده چرک الود

با همین دستهایی که از شدت گناه کبود شده است با همین واژه های که گاه زبانشان

میگیرد با همین دلی که علی رغم بدی هاییش دوست دارد در شبانه روز پنج بار

صدایش را بشوید و روبروی تو باستد




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

من خوبم

من، من هستم.

در دنیا هیچ کسی مثل من نیست. خیلی ها هستند که وجوه مشترکی با من دارند،

ولی هیچکس دقبقا مثل من نیست، بنابراین من مسئول هر حرفی هستم که می زنم،

هر کاری که انجام می دهم و هر اندیشه ای که در ذهن دارم. اینها همه به من تعلق

دارند، زیرا این منم که شخصا آنها را انتخاب کرده ام. من مسئول آنچه دارم، هستم.

جسم من همان کاری را می کند که من به او می گویم. ذهن من همان چیزی را  می

اندیشد که من می خواهم. چشمهای من همان تصاویری را می بیند که من میخواهم.

احساسات من هر چه که هست اعم از خشم، شادی، دلتنگی، عشق، ناامیدی و

هیجان و کلماتی که بکار میگیرم چه مودبانه و چه دلنشین باشند، چه سخت و

نامطبوع، چه درست باشد چه نادرست، صدایم خواه خشن باشد و خواه ملایم و اعمالم

چه نسبت به خود چه نسبت به دیگران، مسئول همه آنها "من" هستم. این منم که

مالک تخیلات، رویاها، آرزوها و ترسهایم هستم.

این منم که مالک پیروزیها، موفقیتها، شکستها و اشتباهاتی هستم. و چون مالک همه

چیز خود هستم، میتوانم با من  آشنا و رفیق بشوم. می توانم من را دوست داشته

باشم و فقط اینگونه است که میتوانم به بهترین نحو به خواسته های خود برسم. می

دانم که در من  جنبه هایی وجود دارند که گیجم می کنند، جنبه هایی که من آنها را

نمی شناسم، ولی تا هنگامی که با من  رفیق هستم و او را دوست دارم، شجاعانه وبا

دلی پرامید، راه حلهایی را برای مشکلات خود پیدا می کنم و می توانم در باره من

چیزهای  بیشتری یاد بگیرم. آنگونه که دیده می شوم و یا به نظر می رسم. آنچه می

گویم یا انجام می دهم و آنچه فکر و احساس می کنم، در آن لحظه خاص، همان من 

است و نشان می دهد که من در کجا قرار دارم.

بعدها که اعمال، گفتار، احساسات و اندیشه های خود را مرور می کنم، شاید بعضی از

جنبه ها، نامطلوب به نظر برسد. آن زمان می توانم عناصر نامطلوب را حذف و چیزهای

جدیدی را به جای آنها ابداع کنم.

من قادرم ببینم، بشنوم، لمس کنم، بیاندیشم، حرف بزنم و کارهایی را انجام بدهم.

ابزار بقای من، نزدیک شدن به دیگران، مفید بودن، درک کردن انسانها ودنیای بیرونی

هستند که همگی در اختیارم قرار دارند.

من مالک خود هستم، از اینرو این منم که خود را می سازم. من خودم هستم. و من

خوب




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

بهش بگید

تو بنیادم را به غم .گفتارم را به درد . نفسهایم را به آه آمیختی

وقتی که خاکم مى کنند بهش بگید پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت بگید شماره اى نداد

یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

هرچیکه خاطره دارم برید وازبیخ بکنید

نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه

نمى خوام هیچ وقت تنموتوى گورم بلرزونه

برو....آتیش به قلب من نزن بذارنگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من شل بشه ومن کلى خاطره

برو نمى خوام ببینى خونه ى من خالی شده

همدم من به جاى تو ریگ هاى پوشالی شده

اونکه میگفت میمرد برات دیدی راست راسى مرد

رفتو همه خاطرشم به خاطرت برداشتو برد

بهش بگید نشست به پات بهش بگیدنیومدى

بگین ...با اینکه قیدشو زدى

گاه می‌اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی

روی خندان تو را کاشکی میدیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر  ...

چه کسی باور کرد ؟

جنگل جان مرا
 
آتش عشق تو خاکستر کرد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

ماه من غصه چرا

آسمان را بنگر ،که هنوز ،بعد صدها شب و روز
 
مثل ان روز نخست
 
گرم و آبی و پر از مهر ،به ما می خندد!
 
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
 
نه شکست و نه گرفت!
 
بلکه از عاطفه لبریز شد و
 
نفسی از سر امید کشید
 
و در آغاز بهار ،دشتی از یاس سپید
 
زیر پاهامان ریخت،
 
تا بگوید که هنوز ،پر امنیت احساس خداست!
 
ماه من،غصه چرا؟!
        
تو مرا داری و من هر شب و روز،
 
آرزویم ،همه خوشبختی توست! 
            
 ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخن هاگفتن
 
کار آنهایی نیست ،که خدا را دارند…
 
ماه من !غم و اندوه ،اگر هم روزی ،مثل باران بارید
 
 یا دل شیشه ای ات ،از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست،
 
با نگاهت به خدا ،چتر شادی وا کن
 
و بگو با دل خود ،که خدا هست،خدا هست!
 
او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید               
 
 نشانم میداد…
 
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام ،غرق شادی باشد…
 
ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

یک نصیحت

مواظب خودت باش....! یک خواهش : اصلا عوض نشو....! یک آرزو : فراموشم نکن....!

یک دروغ : دوستت ندارم....! یک حقیقت : دلم برات تنگ شده....! ویک رویا : تورا

داشتن




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

نمی دانم

نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان این دانا این پیغمبر
 
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
 
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟

چه دلیلی دارد که هنوز

مهربانی را نشناخته است ؟
 
و نمی داند در یک لبخند
 
چه شگفتی هایی پنهان است

من برآنم که درین دنیا

خوب بودن به خدا سهلترین کارست
 
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی

بیگانه است

و همین در مرا سخت می آزارد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

گاه دلتنگ شوی

گاه دلتنگ شوی ، گاه بی حوصله و سخت وغریب زمانی را هم ، غرق شادی و پر از

خنده ی عشق. همه را ای گل ناز به خداوند سپار خاطرت جمع عزیز که عدالت خصلت

مطلق اوست. گل نازم این بار چشم دل را واکن دست رد بر دل هر غصه بزن حرفهایت را

گرم و آرام و بلند به خداوند بگو.. عشق را تجربه کن




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

فرصت

فرصتی نیست تا بیندیشم

فرصتی نیست تا رسیدن مرگ

من به امید قطره ای باران له شدم زیر دانه های تگرگ

فرصتی نیست تا بیندیشم

وقت رفتن همیشه نزدیک است

 جاده ها پر ز اشتیاق منند

آسمان هم همیشه تاریک است

فرصتی نیست تا بیندیشم

شعله شمع رو به خاموشیست

لحظه ها را ز یاد خواهم برد.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

عشق یعنی

عشق یعنی دائماً در اضطراب، عشق یعنی تشنگی در شط آب !

عشق یعنی لاله پرپرشدن، عشق یعنی در رهش بی سرشدن !

عشق یعنی ....

عشق یعنی عاشق شیدا شدن، عشق یعنی گمشدن پیدا شدن !

عشق یعنی مبتلا گشتن به درد، عشق یعنی عقل را کردی تو خرد !

عشق یعنی هردمی در جستجو، عشق یعنی هجرت از من تا او !

عشق یعنی حرف او برروی چشم، عشق یعنی صبر در هنگام خشم !

عشق یعنی دلبری دلدادگی عشق یعنی غربت واماندگی !

عشق یعنی همچو آتش سوختن، عشق یعنی چشم بر او دوختن!

عشق یعنی دائماً در درد ورنج، عشق یعنی یافتن صدکوه گنج!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

سوگند به اسب و زیتون و ماه

خداوند گفت:سوگند به اسبان دونده ای که نفس نفس می زنند؛

سوگند به اسبانی  که به سم از سنگ آتش می جهانند؛

اسبان شنیدند و چنین شد که بی تاب شدند و چنین شد که دویدند، چنان که

از سنگ آتش جهید. اسبان تا همیشه خواهند دوید از اشتیاق آن که خدا

نام شان را برده است؛

خداوند گفت: سوگند به انجیر و سوگند به زیتون. و زیتون انجیر شنیدند

چنین شد که رسم روییدن پا گرفت و سبزی آغاز شد و چنین شد که

دانه شکفتن آموخت و خاک رویاندن و چنین شد که انجیر جوانه زد

و زیتون میوه داد؛

خداوند گفت: سوگند به آفتاب و روشنی اش. سوگند به ماه چون از پی آن بر آید

سوگند به روز چون گیتی را روشن کند و سوگند به شب چون فرو پوشد و

سوگند به آسمان و سوگند به زمین؛

آن ها شنیدند و چنین شد که آفتاب بالا آمد و ماه از پی اش. و چنین شد که

روز روشن شد و شب فرو پوشید. و چنین شد که آسمان بالا بلند شد و

زمین فروتن؛

و انسان بود و می دید که خداوند به اسب و به انجیر قسم می خورد، به

ماه و به خورشید و به هر چیز بزرگ و کوچک؛

و آن گاه دانست که جهان معبدی مقدس است و هر چه در آن است متبرک

و مبارک است؛

پس انسان مومنانه رو به خدا ایستاد و تقدیس کرد اسب و زیتون و

ماه را، آفتاب را و انجیر و آسمان را...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

زیبایی و زشتی

زیبایی و زشتی در ساحل دریای به هم رسیدند آن دو به هم گفتند: بیا در دریا شنا

کنیم. برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و

جامه های زیبایی را پوشید و رفت. زیبا نیز از دریا بیرون آمد و تن پوشش را نیافت، از

برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت. تا این

زمان نیز، مردان و زنان، این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی هم هستند

که چهره زیبایی را می بینند، و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد، او را می شناسند. و

برخی نیز چهره زشتی را می شناسند، و لباسهایش او را از چشمهای اینان پنهان نمی

دارد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

زندگی زیباست

زندگی زیباست، زشتیهای آن تقصیر ماست

در مسیرش هر چه نازیباست آن تدبیر ماست

زندگی آب روانی است روان میگذرد

آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

تقصیر تو نبود

تقصیر تو نبود خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها، خاموش شود خودم شعرهای

شبانه اشک را، فراموش نکردم خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم حالا نه گریه های من

دینی بر گردن تو دارند، نه تو چیزی بدهکار




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

بی خبر

ای کاش این بهاری که همه میگویند

بی خبر می آمد

شاید آنوقت ز شوقش همه گل می دادیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

برایش گریه کرد

امشب خدا هم برایش گریه کرد

مگر این سان تاوانه اشکهایش را پس داده باشد

اگر بهار بیاید که میاید

از او بپرسد که میپرسد

به بهار چه بگوید

بگوید مسافر او سفر کرده ایست

به برهوت بهار




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

این نیست

گویند ز عشق کم جدایی این نیست طریق آشنایی

من قوت ز عشق می پذیرم گر میرد عشق من بمیرم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧

اشکی برای ما نریخت

هیچ کس اشکی برای ما نریخت. هر که با ما بود از ما می گریخت. چند روزی است حالم

دیدنیست. حال من از این و آن پرسیدنیست.گاه بر روی زمین زل می زنم. گاه بر حافظ

تفأل میزنم. حافظ دیوانه فالم را گرفت. یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما ز یاران چشم

یاری داشتیم...خود غلط بود آنچه می پنداشتیم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢۵/٠٨/۸۷

شعری برای تو  _ 29

منتظر نباش

که شبی بشنوی

از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام !

که عزیز بارانی ام را

در جاده ای جا گذاشتم یا در آسمان ،

به ستاره ی دیگری سلام کردم

توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری

درهمان دامنه ی دور دریا بمان هر جور تو راحتی ...

باران زده من

همین سو سوی تو از آن سوی پرده ی دوری

برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست

من که این جا کاری نمی کنم فقط

گهگاهگان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم ...

همین این کار هم که نور نمی خواهد

می دانم که به حرفهایم می خندی

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم

باران می بارد . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

چشماتو فراموش می کنم

دیگه چشماتو فراموش می کنم

دیگه دستاتو می سپارم به خـــــــــــــــدا

آخه از دل من داری می شی جـــــــــــــــــــــــدا

من که ساده بودم مثل تو نبودم ,من تورا هدیه از خدا میدیدم ,ولی مثل تو را آی بی وفا

ندیدم.

نمیدونم که کدوم حرف تورا از من برید  یا کدوم شعرم تو را مثل گلی پژمرد

میدونم یک روز میای تا بگی رهای اما اون روز دیگه خیلی دیره کاش می شود زودتر بیای

اگه روزی تو نباشی , یا بری از من جدا بشی ,میدونم که نمی تونی عاشقی دوباره

بشی ,اگه روزی تو نباشی, بین ما  حرفی نباشه, نمیدونم چه کسی میتونه برام مثل

تو باشه

این پرنـــــــــــده دل من نمی تونه پر بگیره تورا می خواد در کنارش تا دوباره  بال و پر از

سر بگیره

آخه  حیف پر نگیره پشت ابرهارو نبینه حیف اینجا تک و تنها توی قفس  بیکس بمونه

بگذار تا که چون شمع کنار تو بمیرم

سر تا به پا بسوزم کنار تو بمیرم

این آخرین آرزوست این آخرین گفتگوست

بگذار تا که باشد تنها دلیل بودن کنار تو بمیرم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

برای تو می سرایم

بیا تا تا نقش رویت را به نقشی از طلا گیرم
 
بیا تا خاک راهت را به روی دیده ها گیرم
 
بیا تا بر جمال تو گل ریحان نشانم من
 
بیا کز ساغر چشمت شراب جان فزا گیرم
 
بیا که دیده خون بارد ز بس که در رهت ماندم
 
بیا تا خاک اقدامت به جای توتیا گیرم
 
بیا که بی تو تنهایم  دلم بی اشنا باشد
 
بیا تا من در اغوشت بردل  اشنا گیرم
 
بیا که پایابم برفت ز هجر رخ تو امیدم
 
من احوالت ز که پرسم سراغت از کجا گیرم
 
بیا در محفل لیلی که کام دل بر اری تو
 
بیا اندر کنار من که از دل صد نوا گیرم
 
بیا که انتظار تو را دارم ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

گل من گریه مکن

گل من گریه مکن

که در آینه ی اشک تو غم من پیداست

قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست

گل من گریه مکن

سخن از اشک مخواه

 که سکوتت گویاست

از نگه کردنت احوال تو را می دانم

دل غربت زده ات

بی نوایی تنهاست

من و تو می دانیم

چه غمی در دل ماست

گل من گریه مکن

اشک تو صاعقه است

تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی

بیش از این گریه مکن

که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی

من چو مرغ قفسم

تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی

گل من گریه مکن

 که در آیینه ی اشک تو غم من پیداست

فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست

دل به امید ببند

نا امیدی کفرست

چشم ما بر فرداست

ز تبسم مگریز

در دندان تو در غنچه ی لب زیباست

گل من گریه مکن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

باز بی تو

بی تو شبهایی از من به سر شد

باز بی تو آرزوهایم همه خون جگر شد

باز حسرت دیدار تو گشت سیماب وجودم

بازبه دنبال تو بسی ره وز پی ره پیمودم

باز صدای موذن می آید وبه چشمم خواب نیست

بازعطشی درون دارم وزدست مهربانم آب نیست

باز خدایا آه من هم بغض ناله گشته

باز وجودم با وجودش در خیال هم پیاله گشته

باز مست مست گشته ام از سراب خیالش

باز پیمانه ام خالی ست از شراب وصالش

باز سرخوشی من مدتی کوتاه داشت

باز حمارمُراد ِلنگهایی زهم کوتاه داشت

باز نجوا در گلویم فریاد شد

باز هر چه کِشته بودم بر باد شد

باز شقایق عشق رنگ زنبق به دل دارد

باز بخت من از عشقش پا به گل دارد

باز از عشق خوشه چینی می کنم

باز برای بَرش چله نشینی می کنم

باز دردی عجیب در سینه دارم

باز از مهربان دلی بی کینه دارم

باز مجنون وار لیلی را صدا می دهم

باز فرهاد وش بیستون را تکان می دهم

باز خرده غرورم را فرش راهش می کنم

باز از خون خود شیرین کامش را می کنم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

ساده بودم

ساده بودم

ساده دیدم

ساده دل باختم

ساده عاشق شدم

ساده حفظش کردم

ساده کنارش موندم

ساده گفتم دوستت دارم

ساده نگاهم کرد و خندید

ساده گفت ازت دلیل می خوام

ساده از کنارم گذشت و بی دلیل رفت

غافل از اینکه عشق نیازی به دلیل نداره

و بی خبر از اینکه چیزی که ابدی و ماندگاره سادگیه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

از تبار بی غمان

از تبار بی غمان غم پنهان

من از تبار بی غمان غم پنهانم

من چشمانی خشک اما اشک بارانم

خنده هایم آشکار و به دل خون

دوست داشتنم بی مرز،تا حد جنون

صبوری و شکیبم همچو بغض است در گلو

بهر یارم مهربان همچو می صافم در سبو

پاهایم ناتوان اما پیوسته به راه

مهر یار،سوزنی است گم کرده به کاه

اصالتم پایداری به هنگام دوری

نزدیکترم از نفس به هنگام صبوری

آغوشم پر از خاطرات خالی دل

دستانم مملو از تهی  و پا مانده به گل

سجاده ام خالی از مُهر یار و پیشانی به خاک

سر حلقه عاشقانم و بر مهربانم سینه ایی چاک

 اجداد من از بهشت آمدند بر زمین

تا بگویند عشق جاودانه است و همین

پاداش عشق زمین است وبس

مهربان عشق دیرین است و بس

اماکوله ام پر ز حسرت ازفراق یار

دارم اما سوی دیدارش اشتیاق بی شمار




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

مجالی نیست

دیگر برای ساختن حادثه مجالی نیست

دیگر برای زندگی حس و حالی نیست

من برای با تو بودن به هر دری زدم

دیگر برای به تو بودن راهکاری نیست

سر و پا عشق هستم عشق به تو اما

دیگر آن عشق بیش از این علامت سوالی نیست

دلم شد گهواره خون از دوری تو

دیگر از دوری تو در من جانی نیست

شب و هر شب دعا کردم بهر وصال

دیگر بهر وصال جز دعا مرا کاری نیست

امید داشتم . امید رسیدن به تو

دیگر بی تو و بی امید جز مرگ مرا حال نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

دفتر عشق

ساده گفت و ساده نگاه کرد

اما دل را چه عظیم لرزاند

جای نگاه ندیده اش روی تنم

و غبار آهش روی چشمانم ماند
 
سیاحتی بود چشمانش

و زیارتی بود صدایش
 
دل انگیزم ، دستانت را

خود بسته ای !
 
" صالح و طالح متاع خویش نمودند
               
تا که قبول افتد و که در نظر آید "




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

خیال می کردیم

ما را باش خیال می کردیم همیشه یکی را داریم

یکی که به وقت گریه سر روی شانه هاش بذاریم

ما را باش خیال می کردیم که یکی به فکرمان هست

میان این همه وحشت توی این کوچه بن بست

ما را باش دل به کی بستیم چشم به راه کی نشستیم

ما که واسه خاطر تو قرق ماه را شکستیم وقتی خورشید حقیقت از خواب قصه برآشفت

تازه فهمیدم چه آسان چشم تو به من دروغ گفت. هاج و واج رد نگاتو به گلای قالی

دوختی بگو اون همه عشقو به چه قیمتی فروختی؟ تو به فکر من نبودی توی گرگ و

میش مهتاب




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

خاطره های من سیاهند

تمام خاطره های من سیاهند
 
با لکه های ریز نورانی

درست مثل آسمان پر ستاره شب

آن روز که تو ستاره صدایم کردی

بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟

جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه

تو از من دروغ بافته بودی

و من از تو

گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند

حالا

چه فرقی میکند که تو مرا سیاه

و من تو را زرد یا سرخ

بافته باشم

ما هر دو پایمال شده ایم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

من هنوزم دوست دارم

دفتر خاطراتمو ، وا می کنم به یاد تو

در میارم از آلبومم ، عکسای یادگاریتو

عکسا تو هی می بوسمو ، زل می زنم به دفترم

عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده در سرم

من هنوزم دوست دارم

زنجیر قفل یاد تو ، از دل من وا نمی شه

طفلکی قلب عاشقم ، فکرته هر جا همیشه

بعد تو روزگار من ، خیلی به سختی می گذره

فکر نکن عاشقت یه روز ، عشق تو از یاد می بره

من هنوزم دوست دارم

کاش خونه قلبمو باز، بیای چراغونی کنی

کاش تو حصار زندگیت ، باز منو زندونی کنی

کاشکی بیای مثل قدیم ، دست تو دستام بذاری

قول بدی این بار که بیای ، باز نری تنهام بذاری

من هنوزم دوست دارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

بی چرا

بی چرا ؟ در جمله های روز می گردم هنوز

گنگ چون پر وانه ای در پیله ی سردم هنوز

باد می پیچد به اندام نگاه مر ده ام

با دهان مرده ی بیچاره می خندم هنوز

گاه چون طفلی میان گاهوار سینه ام

می دوم در باغ رویاها و می گردم هنوز

" بی کسی " مانند فانوسی نگاهم می کند

رو به راهم کرده تنهائی و در بندم هنوز

آه شبها بی تو طومار غزلهای هنوز

چون طناب تیره می پیچد به اندام ام هنوز

روح سر گردان و بی تاب تن دیوانه ام

روی سرخ عشق را پژمرده و زردم هنوز

کاش دنیا مثل کندوی عسل بود ودلم

شهد می نوشید از شیرینی دردم هنوز




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

به یاد داشته باش

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه

تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می

فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به

اسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز

فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

بن بست

نه دست اشتیاق

نه پای پیشواز

درهم شکسته عطر لطیف نیاز و ناز

گلهای من شکفته به گلدان او ولی

چشمان سبز فام وی از من گریخته است

لبریز کرده جام من از نوش آن نگاه

اما دریغ دست من این جام ریخته است

تا کی به هر بهانه سرودی نگاشتن

حرفی نمانده است

از او رمیده است

رویای خواستن

از من کلام غمزده دوست داشتن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

باورم نمی شود

باورم نمی شود تو از من گذشته باشی

باورم نمی شود تو رفته باشی

صدای گریه ی من تو را راضی نکرد

قطره قطره ی اشکم دل سنگ را سوزاند

ولی دل تو را نرم نکرد

باورم نمی شود که حتی پشت سرت را هم نگاه نکردی

باورم نمی شود که فریادم را نشنیده باشی

باورم نمی شود که رفته باشی

من هنوز نا باورم

ولی یاد گرفتم که عاشق نباشم

یاد گرفتم دل شکستن را

یاد گرفتم سنگ شدن را

پس می شکنم قلب های عاشق را

قلب من دیگر از گوشت و خون نیست

قلب من از سرب است

وجودم شعله ور از آتش نفرت

که می سوزاند جان ها را

حال باور می کنم مرگ تورا

زیرا باور کردم مرگ قلبم را

مرگ قلبم را

و روی سنگ قبرم نوشتم شعر تو را




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

دلگیر نشو

اگر روزی توپت افتاد خونه همسایه و اون پارش کرد دلگیر نشو

اگر روزی توپت افتاد خونه همسایه و اون پارش کرد دلگیر نشو چون یه دوستی داری که

حاضر قلبش زیر پات بندازه تا با اون بازی کنی.
 
بارونا دوست دارم چون تو را به یادم می‌ندازه و وقی قطراتش رو گونه‌هام می‌شینه

بیشتر دوسش دارم آخه غرور اشکامو که شکسته پنهان می‌کنه.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

اى همیشه خوب

ماهى همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

مى برد مرا بهر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

اى زلال پاک !

جرعه جرعه جرعه میکشم ترا بکام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو !

اى همیشه خوب !

اى همیشه آشنا !

هر طرف که میکنم نگاه

تا همه کرانه هاى دور

عطر و خنده و ترانه میکند شنا

در میان بازوان تو !

ماهى همیشه تشنه ام

اى زلال تابناک !

یک نفس اگر مرا بحال خود رها کنى

ماهى تو جان سپرده روى خاک !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

اندوه پرست

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستانی جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پایز بودم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧

ارزش یک لبخند

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی‌دانست

که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه‌المنظر بود.

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی‌آمد و از او وحشت داشتند،

کودکان از او دوری می‌جستند و مردم از او کناره‌گیری می‌کردند. قیافه زننده و زشت

پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل

نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را

گریزان از خود می‌دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می‌توان آن را به مالیخولیا

تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می‌گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را

نداشت و با آنها پرخاشگری می‌نمود و مردم را از خود دور می‌کرد.

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی

گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند. یک روز دخترک که

از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار

خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه‌ای

رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر مردم با دیدن صورت او

احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.

لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه

کلمه‌ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه

پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می‌کشید.

دخترک هر بار که پیرمرد را می‌دید، شدت علاقه وی را به خویش درمی‌یافت و با حرکات

کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی

نامه‌ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود

که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢٢/٠٨/۸۷

شعری برای تو  _ 28

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من

غصه هایت برای من

همه بغضها و اشکهایت برای من

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده

دوستت دارم ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

چگونه فراموشت کنم

چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که از خرا به های هرزگی؛ به قصر سپید عشق هدایتم کردی و عاشقی بیقرار و

یاری با وفا برای خویش ساختی.

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای آشک های او شانه هایت را ارزانی

داشتی؛و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی.
 
چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم؛ و به

جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم...

که خدا یا پس کی او را خواهم یافت؟!
 
چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برایم..برایم تمامی اسم ها

بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

چه ضیافت غریبی

چه ضیافت غریبی

من و گیتار و ترانه

جای تو : یه جای خالی

شعر من شعر شبانه

هرم خورشیدی چشمات

من رو آب کرد تموم کرد

لحظه ی ناب پریدن

با یه دیوار رو به روم کرد

گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ی چشمای توست

تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست

تو ضیافت سکوتم

تو اگه قدم بذاری

می بینی از تو شکستم

اما تو خبر نداری

بی تو از زمزمه دورم

بی تو از ترانه عاری

زخم تو : زخم همیشه

اینه تنها یادگاری

گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ی چشمای توست

تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

اینم از همون چراهاست

همیشه هر کاری که کردیم آخرش همیشه خیلی چیزا برامون نا معلوم و سوال بوده!

همیشه یه چرای تو همه کارامون وجود داشته! چرا های که اگه بخوای بری دنبالش دین

و ایمانتو وجودتو  و هستیتو از دست می دی! خودتون ببینبن الان دارین با چند تا از

این چرا ها زندگی می کنین؟ چندتاشو مثل خیلی چیزای دیگه قبول کردی! اولیش خود

هستی انسانهاست! چند دفعه فکر کردی بهش؟ من که خیلی ولی هر چی پیش خودم

جلو تر می رم هس می کنم که کلمات و زندگی برام بی معنی تر می شه! پس قبولش

کردم! چرا باید اینجوری باشه؟ اینم از همون چراهاست! 

از لطف همتون ممنونم ! یا حق . . .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

نمی دانم چرا

نامت را ننویسم؟

دستم نه،

اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا

وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین

نگاه می کنم،

پرده ی لرزانی از باران و نمک

چهره ی تو را هاشور می زند!

همخانه ها می پرسند:

این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،

که در بام تمام ترانه های تو

رد ِ پای پریدنش پیداست؟

من نگاهشان می کنم،

لبخند می زنم

و می بارم!

حالا از خودت می پرسم! عسلبانو!

ایا به یادت مانده آنچه خک ِ پُشت ِ پای تو را

در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،

آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود،

یا شوآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟

پاسخ ِ این سؤال ِ ساده،

بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟

کبوتر ِ باز برده ی من!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

سبب دوری

ما چون ز دری پای کشیدیم ،کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
 
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه ی بامی که پریدیم ، پریدیم
 
رم دادن صیدِ خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
 
صد باغ بهارست و صلای گل و گلشن

گر میوه ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
 
وحشی ! سبب دوری و این قسم سخن ها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد

در شب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه بر او بیم فرو ریختن است

ابرها،همچون انبوه عزاداران

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن،هیچ.

پشت این این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می مانند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره های سوزان،

در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

سفر ایستگاه

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

آسمون پر از ستاره است

میدونی؟

گاهی آسمون پر از ستاره است.

ولی یه ستاره میون اون ستاره ها بزرگتر و قشنگترو درخشانتره

اون ستاره ی:"تو"ی

من اسمشو گذاشتم "تو"ا

میدونی:؟

وقتی با ستاره تو حرف میزنم....

وقتی بهش خیره میشم یا بهش چشمک میزنم

همیشه ازم یه چیزی می پرسه.

میگه:دوستم داری؟ منم میگم,دوستت دارم

ولی دیشب از من یک سوال دیگه پرسید.

گفت:تو چرا هیچ وقت از من نمی پرسی  که دوستت داری؟

منم ازش پرسیدم : تو چی؟ دوستم داری؟

میدونی چی گفت؟گفت: قلبتو بده !گفتم چه جوری؟

گفت : چشاتو ببند،یه نفس عمیق بکش و خودتو رها کن

قلبت پرداز میکنه و خودش میاد پیشم.

منم همون کاری رو کردم که ستاره گفت.

ستاره قلبمو گرفت و روش یه چیزی نوشت و بعد پسش داد.

میدونی چی نوشته بود؟

نوشته بود: دوستت دارم

نوشته ستارهء "تو" رو قلبم موند . هنوزم هست.تاآخرم می مونه

چرا؟ چون بهم گفت: حقیقت هیچ وقت نابود نمیشه

چون چیزی است که "باید"وجود داشته باشه




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

مست مست

مست مست، مست‌تر از هر شب. یک شب نمیشه هزار شب. ولی دوست دارم هر

شب باشه مثل همین شب. خدایا میبینی مستم، مست بوی عشق تو. بهم نگاهی

بنداز تا مستی را شروع کنم. از نو  یه نگاه پایین بنداز، به این حقیر مسکین. از عشقت

فراموشم شده دین و آیین. اینجا جای موندن نیست، بذار بیام پیشت با بالای شاهین.

من که عاشقتم بعضی وقتا از خودم میپرسم دوسم داری؟ حالا هم که از مستی دور

خودم میرقصم مثل ماری توی دست آتیش میزنم خاری دورش میچرخم دور از هر خاری.

خدایا من امشب مست مستم از عشقت، تا برسم مثل پروانه‌ای دور شمع. تو دریایی

من یه قطره، تو عشقی من یه ذره، پس ذره ذره دوست ندارم نزدیکت بشم، آخه چرا

قدم به قدم، میخوام برای نزدیک شدن بهت بدوام. همین الانم با عشقم پیش توام، پله

پله تا رسیدن بهت پر درده. علاج عاشقایی مثل من مرگه. خدایا یه کاری کن امشب

بمیرم، خودت میدونی هنوزم تو بند این دنیا گیرم، پشت میله‌های این بدن اسیرم، نه

اینجا رو دوست دارم و نه از عشق سیرم. پس جون منو زودتر بگیر و بذار من زودتر برسم

به تو. ای خدا از عشق یه قصه نوشتی شد بهشت، اینو از من قبول کن چون تنها این

چیزی بود که میشد با خودکار من نوشت. پاک کن این سرشت. پله‌ای میسازم از

معرفت، خشت به خشت میکارم عشق، توی وجود، تا جایی که میشه کِشت، چیزی رو

که میدونم میتونم برسم بهش، بذار من برسم به جاهایی که بزرگا میرسن، تا که من به

تو  نشون بدم که تو عاشقی بهترینم. حتی نمیتونم بشمرم که چقدر دوست دارم، 1

2 3 نه شمارش دیگه بسه، چون میدونم به زودی میشی خسته، من پرواز میکنم تا

برسم بهت با بالای بسته.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

فاصله

فاصله یه حرف ساده س ، بین دیدن و ندیدن

بگو صرفه با کدومه ، شنیدن یا نشنیدن ؟

ما می خواستیم از درختا کاغذ و قلم بسازیم
 
بنویسیم تا بمونیم پشت سایه جون نبازیم
 
اینه ها اونجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیم

رو درخت با نوک خنجر « زنده باد درخت » نوشتیم

زنگ خوش صدای تفریح واسه مون زنگ خطر شد

همه چوبای جنگل ، دسته ی تیغ تبر شد
 
کسی معنی خطوط روی کنده رو نفهمید

از صدای اره برقی شونه ی درختا لرزید

فاصله یه حرف ساده س ، بین دیدن و ندیدن

بگو صرفه با کدومه ، شنیدن یا نشنیدن ؟

اگه حرفم رو شنیدی جنگل رو نده به پاییز
 
کاری کن درخت باغچه تن نده به خنجر تیز

با جوانه ها یکی شو ! قد بکش ! نگو که سخته !
 
جنگل تازه به پا کن ! هر یه آدم یه درخته !

فاصله یه حرف ساده س ، بین دیدن و ندیدن

بگو صرفه با کدومه ، شنیدن یا نشنیدن ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

بدنبال تو  میگردم

بدنبال تو  میگردم تو ای تنهای تا هرگز

تو ای گم گشته در اندیشه  فردای  تا  هرگز

منم جهل مرکب انکه در اغاز خود مانده است

بیا ذات مرا معنا کن ای دانای تا هرگز

بدون بیا فانوس روشن  کن بیا زیبای تا هرگز

 چلچراغ چشمهایت راه  تاریک   است

نمی دانم چه روزی با حقیقت می خوری پیوند

تو ای مرموز! ای کابوس ! ای رویای تا هرگز

منم مجنون تر از انکس که می دانی و میدانم

نمی خواهی که برگردی چرا.؟ لیلای تا هرگز

تو را من با تمام انتظارم جستجو   کردم

ولی پیدا نشد ان  عشق.! ناپیدای تا هرگز

تو ای انکس که تنها از فراز کوه می اید

بگو صبحی نشسته پشت این شبهای  تا هرگز




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

دل را ببر با خود

سهم من از چشمات، یک پنجره دیدن

تو شاخه یاسی، من حسرت چیدن

ایثار دست تو، آرامش خفتن

تو صد غزل خاموش، من لحظه ی گفتن

بر شانه های تو ، سر می نهم خسته

سرشار از شعرم ، اما لبم بسته

من شاخه ای خشکم، تو دست بارانی

مشکن مرا هرگز ای خواب توفانی

ای بودنت اعجاز ، ای دست تو مرهم

در حسرت رویت، شد قامت من خم

تو مثل یک رودی ، من مثل یک ماهی

دل را ببر با خود هر جا که می خواهی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

رقص مرگ

لابه لای خاطرات و عکسهای رنگ باخته

در کنار ساعتی که زنگ مرگ را نواخته،

آن طرف...میان قاب عکس مانده در غبارها

چهره ای ست کودکانه با تبسمی گداخته

کودکی که سهم او همیشه از قمار سرنوشت

 باختهای برده بود ، یا که بردهای باخته

کودکی شبیه من ، شبیه تو ، شبیه هیچ کس

مثل نقشهای مبهمی که ابر و باد ساخته...

زندگی برای ما همیشه صعب بود و سهمگین

مثل رقص مرگ در میان تیغهای آخته

گاه دل سپرده ایم ، صادقانه ، مثل مرغ عشق

گاه دل بریده ایم ، بی بهانه ، مثل فاخته

کاش آشنا نمی شدیم ... یا جدا نمی شدیم

کاش می شناختیمت آی... حس ناشناخته




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

 مرا از نو بساز

در بین این همه قالب و قلب

روح من در هیچ نمی گنجد.از رنگ آمیزی تو دیگر خسته ام

باز هم در ترکیب رنگ ها

در طراحی موزون

در تقارن بین احساس و عقل

واژه را ارزان فروختم!

طرح ماتی که از تو در من نقش بست کدر شد و به سیاهی متمایل

نمی توانید روح مرا بشویید

با خاکستری عجین و هم انس است

نه غبار را پاک می کنم نه چهره را در چشمه می شویم

تو را به باد می سپارم خود را به دریا

به موج

تا باز هم مرا به سینه ساحل بکوبد

تو را به برگ شقایق مهمان می کنم

خود را به شب نشینی اشک

دمسازی گون

مرا از نو بساز!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

او مسافر است

لحظه های روز و شبم در افسون نگاهت پریشان

دلم از مکر رفتارت سر در گریبان

و چشمانم برای سیر دیدنت همیشه گریان

در صدف نهادت چه پنهان است؟ چیست آه و فغان دلشدگان؟

چه رمزیست این پرده افکندن را؟

در افق به دنبال چه می گردی؟

خط صفر بینهایت پیداست

پرستوی مهاجر از دیار سخت ما رفت بر دل های مجروح هاله ماتم نشست

به دنبال کیستی؟

او رفته است دیگر شده شهر آکنده از تزویر ....

بشوی این حیا را ز سبزه زار

فردا تمام می شود

اگر ساعت دیواری از حقایق عقب است عقربه ها را باید جلو کشید

زنهار نسل گل سرخ در انقراض است و فردای او پرپر شدن......

غبار را از پنجره ها بشوی از سایه ها گریزان مباش

در همین نزدیکی ها در تک تک گلبرگ ها در عطش گل سرخ و عطر مریم ها او را جستجو

کن

به دنبالش باش تا عقربک بی رحم زمان همراه توست

زیرا گل سرخی که امروز لبخند می زند فردا خواهد مرد

او نیز رفتنی است پس به رهش روی آر

از سرخی راستین رخش و این همه تکرار فرصت های نیک را غنیمت بشمار

که قطار عمر در گذر است

او نیز در رهست...پژمرده می شود...از بی تفاوتی

او مهاجر است...

آری او مسافر است

یادت باشد من این جا کنار همین رؤیا های زودگذر به انتظار آمدن تو

خط های سفید جاده را می شمارم!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

 خدا کند ببارم

نمی دانم امروز چندم جهنم است.نعش دوازده ستاره بر دوش دارم.سیر از گرسنگی ام و

هی به تو می اندیشم .هنوز ردپاهایت را به سینه قاب کرده ام.

شب ها دلتنگی هایم را خواب می بینم.

امروز حوصله ام ابریست خدا کند ببارم…




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

باور کن

چشمهایم را می بندم

و زیر لب آرام آرام زمزمه می کنم :

گل من !

زندگی ،‌بدون روزهای بد نمی شود؛ بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم .

اما ،‌روزهای بد ، همچون برگهای پاییزی ،  شتابان فرو می ریزند ، و در زیر پاهای تو، اگر

بخواهی ، استخوان می شکنند ،‌و درختْ استوار و مقاوم بر جای می ماند.

گل قشنگ من !

برگهای پاییزی ، بی شک ، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به

تداوم درخت ، سهمی از یاد نرفتنی دارند ....

طعم حرفات هنوز شیرینه .

چه سخته با تو بودن و تنها موندن

چشمام رو می بندم

سکوت می کنم ....سکوت

و مزه شور قطرهای بی تاب،دهان خشکم را به ضیافت می خواند

چشمهایم هنوز بسته است

باور کن




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

چرا طلوع خواستنی

چرا کسی را که به رؤیا آب می دهد و حقیقت را می خشکاند

و کسی که روزها را در زنبیل تنهایی می ریزد

و پیاده در کویر راه می سپارد و حسرت دیدارت را بارها از نو می بافد

و به تندیس عشق می آویزد دوست داری؟

چرا تو آهنگ خواستنم را بی دغدغه می خوانی؟

چرا آن کبوتر همیشه در پرواز در گرداگرد آن برج را دانه می دهی؟

چرا طلوع خواستنی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

بقعه دل

حسی غریب می کشد این سمت و سو مرا

عطری نجیب می وزد از رو به رو مرا

خورشید رفته است و به دامان نشسته است

گرد و غبار  قافلهّ  آرزو  مرا

پیراهنی نمانده که روزی بیاورد

حتی نسیم گمشده بویی از او مرا

یک تکه استخوان و پلاکی شکسته هم

زان پیکر غریب به خون خفته کو مرا

در پایبوس سرخ کدامین زمین و مین

گل می کند شرارهّ این جستجو مرا...

در آستان بقعهّ دل ایستاده ام

اذن دخول می شکند در گلو مرا

ای ابر اشک وقت زیارت رسیده است

آخر مخواه این همه بی آبرو مرا

عطری شگفت در همه جا موج می زند

دیگر نمانده طاقت این گفتگو مرا...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢١/٠٨/۸۷

شعری برای تو  _ 27

نمی خواهم برگردی

این را به همه گفته ام

حتی به تو

به خودم

اما نمی دانم

چرا هنوز

برای آمدنت فال می گیرم!

چرا هنوز

پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!

تا تو را آرزو کنم!

اما هنوز نمی خواهم برگردی

می دانی که دروغ نمی گویم

اگر هنوز تو را آرزو می کنم

برای بی آرزو نبودن است

و شاید هم

آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!

اما هنوز هم نمی خواهم برگردی...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

می نویسم

می نویسم آری من می نویسم

از عشق برایت حرف می زنم

تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم

عشق را معنا می کنم

تا تو بفهمی معنای عشق من تویی

من زندگی میکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگیم!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

گریه نکن

هیچ وقت گریه نکن !

چون هیچکس لیاقت اشکهای تو رو ندارد ...

اگه هم داشته باشه ... طاقت اشکهای زیبای تو رو نداره ...

وقتی دلم برات تنگ میشه ...

میرم پشت ابرها زار زار گریه میکنم ...

پس وقتی بارون اومد ...

بدون دلم برات تنگ شده ...

به یادم من باش ...

دوستم نداشت ...

دروغ میگفت هر بار که به سراغم می آمد

با گریه میگفتم راستش را بگو

اگر مهری به دیگری داری تو را می بخشم

و باز خنده ای میکرد و میگفت :

جز تو ، مهری به کسی ندارم ...

تا اینکه یکروز با گریه بسراغم آمد و گفت :

مرا ببخش به تو دروغ گفتم ...

دل به دیگری دارم ...

خنده ی تلخی کردم و گفتم :

من هم به تو دروغ گفتم !!! تو را نمی بخشم ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

بهترین روز زندگیم

دلم عجیب هواتو کرده ، زیبا
 
اول اسم نازتم نمیدم
 
به لشگر ستاره های دنیا
 
تو گفتی عاشقی رسیدنی نیست

درس مث رویای من که کاله
 
مث صریحی تو، یه مرزی داری

شکستن ضریح تو محاله

زیبا فقط یه چیز دیگه مونده
 
اینکه میگم، تمام آرزومه

بگی میدونی من چه قد دیوونم

فقط همینو بدونی، تمومه

تو مخمل صورتی خیالم

سر تو هر لحظه سر پادشاس

خیال چشمای قشنگ تو تخت
 
عادت و این حرفا مال آدماس
 
کسی که عاشق تو شد یه روزی
 
همه می گفتن یه ذره آدمه
 
حالا میگن مجنون عشق زیباست
 
توی شناسنامه، ولی مریمه

زیبا، نرو، می ری ولی دیوونت
 
یه روزی ثابت میکنه به دنیا
 
که آدما واسه جواب گرفتن

فقط باید برید سراغ زیبا
 
دو دیقه بعد یه تماس کوتاه
 
یک شب نرم و خنک و پاییزی

زیبا جونم کاش که یکی می فهمید
 
چقدر دوست دارم چقدر عزیزی

بهترین روز زندگیم روز دیدن تو . . .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

اگه می موندی  می سوختی

اگه می موندی  می سوختی

قاب عکس لخت خالی

روی دیوار میگه نیستی

همنفس بودی یه روزی

دیگه نیستی ! دیگه نیستی
 
تو دیگه نیستی و چشمات
 
دیگه جای گم شدن نیست
 
بی تو تن پوش ترانه

مرهم زخمای من نیست

اگه می موندی کنارم پابه پای من می سوختی

اینه ی خاطره ها رو به یه گریه می فروختی

تو باید می رفتی بانو ! موندنت سقوط ما بود
 
حالا دوری اماهستی این تمام ماجرا بود
 
هنوزم وقتی شبام رو

با ترانه می گذرونم
 
بهترین ترانه هام رو
 
تو دل خودم می خونم
 
تو رو مثل یه ستاره
 
اونور گریه می بینم
 
همه گلایه هام رو

تو یه لحظه پس می گیرم
 
حالا دوری اما هستی این تمام ماجرا بود

باید بروی... چه وقت صبر است اینجا؟ قبر است اینجا... عزیز! قبر است اینجا؟ تاریکـــــی

شـــعر های مــن می گوید خورشید همیشه پشت ابر است اینجا!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

پسرم سیاستمدار خواهد شد

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل

آینده‌اش بکند . پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه

چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت .

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد .

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد : یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و

یک بطرى مشروب .
 
کشیش پیش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به

اتاقش بیاید . آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد . اگر کتاب

مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى

عالیست . اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست . امّا

اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى

شرمسارى دارد .»

مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت

می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد . کیفش

را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء

روى میز افتاد . با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
 
کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد . سکه طلا را

توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
 
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی !

پسرم سیاستمدار خواهد شد !  »








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

گوش کن

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های ترا

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان

کفش به پاکن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمانی روی کلوخی بنشیند با تو

و خرامیده شب اندام ترا

مثل یک قطره آواز به خود جذب کند

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت

«بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است»




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

می روم

می روم... نمی دانم به کجا...

نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند.

نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه...

نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه...

نمی دانم وقتی آمدنم دور شود چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه...

هیچ نمی دانم.

تنها می دانم باید بروم.

مراقب دلهایتان باشید...

نکند سرمای پاییز بر دلهایتان بنشیند.

هر چه باشد دلهایتان آنقدر ظریف است که می ترسم پاییز...

فدای دلهای بارانی و چشمان بهاریتان.

باز هم می گویم...

مراقب دلهایتان باشید.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

می خواستم بروم

امروز که می خواستم بروم حجم سرد تنت عجیب مرا آشفت زیبا روی سنگی بگذار برود

اینقدر در کشاکش لحظه ها اسیرش نکن او برای رفتن آمده بود نه برای ماندن




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

ما حق نداریم

ما باید در هر لحظه خودمان را به محاکمه بکشیم

که آیا واقعاً آنچه می گوئیم و می کنیم درست است؟

ما حق نداریم کم بدانیم.

ما حق نداریم بلیزیم.

ما حق نداریم اشتباه کنیم.

ایمان بی مطالعه سد راه تعالی ما است.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

کیستی

روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند

که تا آخر عمر با من خواهد ماند ...

گفتم کیستی ؟ گفت : غم .

خیال میکردم غم نام عروسکی است

که میتوان با آن بازی کرد ...

ولی حالا فهمیدم که :

خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم ...!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

کاش می شد

کاش می شد ظرفیت ها را قالب گرفت

کاش می شد در باریکه های سیال ذهن

تصویری از فرداهای دور برداشت

تا با آن ، لحظه های زیبا کاشت

کاش می شد هر روزی را که بد بود ، برداشت

جای آن روز ، روز دیگری کاشت

کاش می شد

کاش می شد با تمام باورها

با زورقی به سوی دریاها رفت

و از آنجا

تا فروغ بی نشانه

تا رؤیاها

تا اساطیر

با پای برهنه تنها رفت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

عشقت را دزدیدم

یک روز عشقت را دزدیدم وبرای اینکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان

کردم. غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

دیگر نمانده هیچ

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
 
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
 
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
 
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
 
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
 
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
 
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
 
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
 
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
 
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
 
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
 
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
 
اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
 
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
 
اینک منم گریخته از بند زندگی
 
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

حیف

حیف , میدانم که دیگر

بر نمی داری از خواب گران ! سر ! تا ببینی

خوردسال سالخوردی خویش را کاین زمان

چندان شجاعت یافته است

تا بگوید : ( راست می گفتی , پدر ) ... !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

پرنده ای به رسالت مبعوث شد

خداوند گفت: دیگر پیامبری نخواهم فرستاد، آن گونه که شما انتظار دارید؛

اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند؛

و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. پرنده آوازی خواند که در هر

نغمه اش خدا بود. عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند؛

و خدا گفت: اگر بدانید، حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد؛

خداوند رسولی از آسمان فرستاد. باران، نام او بود. همین که باران

باریدن گرفت، آنان که اشک را می شناختند، رسالت او را دریافتند

پس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا

شستند. خدا گفت: اگر بدانید با رسول باران هم می توانید به پاکی برسید؛

خداوند پیغامبر باد را فرستاد، تا روزی بیم دهد و روزی بشارت. پس باد

روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند، روزی در خوف

و روزی در رجا زیستند؛

خدا گفت: آن که خبر باد را می فهمد، قلبش در بیم و امید می لرزد و

قلب مومن این چنین است؛

خدا گُلی از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند. و گل چنان از رستاخیز

گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید, رستاخیز را به یاد آورد؛

خدا گفت: اگر بفهمید، تنها با گلی قیامت خواهد شد؛

خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بی درنگ قیام گفت

و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم

تماشا کردند، عده ای پیام دریا را دانستند، پس قیام کردند و چنان به

سجده افتادند، که هیچ از آن ها باقی نماند؛

خدا گفت: آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند، به بهشت خواهد رفت؛

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت: جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر

و مرسل است، اما همیشه کافری هست

تا باران را انکار کند و با گل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند و

باد را مجنون و دریا را ساحر. اما هم امروز ایمان بیاور که

پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد

برای ایمان آوردن تو کافی است ...؛




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

بیا

ای مرا آزرده ازخود ! گرپشیمانی بیا

نغمه های ناموفق  ! گرنمی خوانی بیا

تاکه سر پیچیدی از راه وفاگفتم : برو

یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگ دل

زان همه نامهربانی ! گر پشیمانی بیا

تاب رنجوری ندارم در پی رنجم مباش

گر نمی خواهی که جانم را برنجانی بیا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

بالاتر و پایین تر

آنکه بالاتر است ما را بدبخت می داند. آنکه از ما پایین تر است ما را خوشبخت تصور می

کند. اما هر دو آنها در اشتباه هستند. زیرا ما گاهی خوشبخت هستیم و یالبا بدبخت.

بدبختی در روزهایی است که به نَقصهای زندگی خود توجه داریم. و خوشبختی ما در

لحظات کوتاهی است که به نعمتهای زندگی خود نظر داریم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

اما نشد

با خود عهد بَستم فراموشت کنم .

نفس هایم را در سینه حبس کردم.

پرده ای سیاه به یادت آویختم. زندگی را فراموش کردم.

خاطراتت را ناباورانه به دور ریختم ...

اما نشد ...

باور کن نشد فراموشت کنم.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

آغازی باید

آغازی باید

و گرنه این ثانیه ها می خشکند

وقت پیوند من و خاطره هاست

آغازی باید

غم من بیشتراز فریاد یک قناری است

و من اکنون

به تپشهای قلبم نیز

شک دارم شک

تمامی شوقم شاید

دیدن روی کودکی شاد است

که به لبخندی به من می گوید

سلام !

و جوابش را

از چشمه غمگینه  نگاهم

برمی چیند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ١٩/٠٨/۸۷

شعری برای تو  _ 26

بردن نام تو سخت است بیا برگردیم

گفتن راز به هر آینه سخت است بیا برگردیم

کوچه آبستن یک حس بد است ای یارم

تا توانی به دو زانوست بیا برگردیم

خانه دوست همین جاست بیا برگردیم

چاره درد همین جاست بیا برگردیم

آنکه روزی به غریبی دل او چاک زدیم

مرهم زخم دلش اوست بیا برگردیم

مقصد راه تو پیداست بیا برگردیم

عالم دور چه زیباست بیا برگردیم

دیدن خرمن عشقت که به تاراج رود

به خدا مرگ اقاقیست بیا برگردیم

بوته یاس چه تنها ست بیا برگردیم

چشم شیدا به تماشاست بیا برگردیم

نقره داغ رخت ای دوست نشستم تا صبح

جان عطر گل شب بو بیا برگردیم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

تولدت مبارک

از عشق ، عاشق تو هستم

نمی توان در واژه ها گنجاند ، احساس من را به تو

احساس من به تو ، نیرومندترین احساسی است که تا کنون داشته ام

با این حال هنگامی که می خواهم آن را به تو بگویم یا حتی ان را برایت بنویسم

واژه ای نمی یابم که حتی بتواند احساسی نزدیک به ژرفای احساس مرا بیان کند

و گرچه نمی توان جوهر چنین احساس شگفت انگیزی را بیان کرد

می توانم بگویم در کنار تو چه احساسی دارم ، آنگاه که در کنار توام ، گویی پرنده ای هستم

که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگ بال می گشاید

آنگاه که در کنار توام ، گویی گلی هستم که شاداب گلبرگ هایش را می گشاید

آنگاه که در کنار توام ، گویی موجی هستم در اقیانوس که توفنده بر ساحل می کوبد

نگاه که در کنار توام ، گویی رنگین کمانی هستم در پس طوفان

که سربلند ، رنگهایم را نمایان می سازم

آنگاه که در کنار توام ، گویی غرق در زیبایی ها گشته ام

و این تنها بخش کوچکی است از احساسی شگفت انگیز که در کنار توام....

و چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

دوستت دارم

آنقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم

وبه جای نوشتن تنها یک کلمه گوشه ی دفتر خاطراتت

شعر های حاشیه ای نوشتم !!!!

تا عاقبت در حاشیه چشم هایت افتادم

حالا که حاشیه نشینی را تجربه می کنم

بگذار فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم

دوستت دارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

راه های به دست آوردن آرامش

این را ه های می تواند ما را در به دست آوردن آرامش یاری کند، امتحان کنید:

1- جلوی گریه خود را نگیرید و گه گاهی گریه کنید.

2- دست کم روزی 15 دقیقه را در سکوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و نیز

چیزهایی که دارید فکر کنید. سکوت عصاره‌ ی آرامش است، با زور نمی‌ توان آن را ایجاد

کرد، باید زمانی که فرا رسید آن را بپذیرید.. اگر برایتان امکان دارد دست کم روزی یک

ساعت، تنها به اتاقی بروید و در را به روی خود ببندید.

3- افراد آرام به خود می ‌گویند که برای تغییر گذشته کاری نمی ‌توان کرد، آنگاه از فکر

ادامه زندگی لذت می ‌برند.

4- وقتی احساس می ‌کنید که سرتان پر از فکرهای جور و واجور است و جای خالی در

آن نیست، با قدم زدن، آنها را پاک کنید.

5- اگر نتوانید کسی را ببخشید، افکار خشمگین‌ تان شما را برای همیشه با این افراد

مرتبط خواهد کرد. شاد کردن دیگران، باعث آرامش می ‌شود.

6- آرامش را از کودکان بیاموزید، ببینید که چگونه در همان لحظه‌ ای که هستند، زندگی

می‌ کنند و لذت می ‌برند.

7- از همان که هستید راضی باشید، در این صورت احساس آرامش بیشتری می‌ کنید.

8- هرچه اکسیژن بیشتری به شما برسد، آرام‌ تر خواهید شد، خوب است در محل کار و

زندگی خود گیاهی نگه دارید.

9- مهم نیست که با شما مؤدبانه برخورد کنند یا نه، برخورد مؤدبانه‌ ی شما، باعث ایجاد

آرامی و احساس خوبی در شما خواهد شد.

10- سرعت حرکت شما با احساستان رابطه‌ ای مستقیم دارد، آرام راه بروید و حرکات

بدن خود را آرام ‌تر کنید، طولی نمی‌ کشد که آرام خواهید شد. گاهی می ‌توانید برای

رسیدن به آرامش، دراز بکشید، عضلات خود را شل کنید و به هیچ چیز فکر نکنید.

11- با حرکات آرام و صحبت کردن شمرده، احساس آرامش را به جمع منتقل کنید. آیا تا

به حال فرد آرامی را دیدید که با صدای بلند صحبت کند؟

12- با شوخ طبعی به آرامش خود کمک کنید.

13- راحتی، یکی از عناصر مهم آرامش است، مثل دمای مناسب، صندلی راحت و لباس

و کفش راحت.

• هر چند وقت یک بار ساعتتان را کنار بگذارید و خود را از فشار زمان نجات دهید.

• در آوردن کفش‌ها به کاهش فشار عصبی کمک می‌کند.

• فشردن یک توپ کوچک، تنش‌های عصبی‌ را که در انگشتان و دست‌های شما متمرکز

شده‌اند، خالی می ‌کند.

• لباس‌های گشاد و راحت، باعث ایجاد راحتی و احساس آرامش می‌ شود.

14- لحظه‌ های زیبای زندگیتان را بنویسید و از آنها عکس و فیلم بگیرید، سپس بیشتر

وقت‌ها آنها را به یاد آورید و درباره‌ شان فکر کنید و لذت ببرید.

15- هوای دریا، آب شور و صدای امواج، همگی باعث آرامش می ‌شوند، مسافرت به

سواحل دریا را فراموش نکنید. تماشای ماهی‌ ها مثل خیره شدن به دریا، در شما ایجاد

آرامش می ‌کند، زیرا ماهی‌ها آرام شنا می ‌کنند و آرام تنفس می‌ کنند.

16- آهسته غذا خوردن و جویدن، باعث تجدید قوای فکری و احساس آرامش خواهد شد.

17- برای تأثیر بیشتر و رسیدن به آرامش، در خود متمرکز شوید و آرام نفس بکشید.

18- تمرین کنید که آرامتر از حد معمول صحبت کنید، این کار خود به خود ضربان قلب و

تنفستان را کم می‌ کند و به شما اجازه می‌دهد، ذهن و فکرتان را از بسیاری مسائل

پاک کنید..

19- اگر به عقاید مذهبی و معنوی پایبند باشید، به یکی از با افتخارترین روش‌های

رسیدن به آرامش خاطر رسیده ‌اید، آنگاه می‌ توانید بگویید، الا بذکر الله تطمئن القلوب ..

اگر از خدا دور افتاده‌اید، اکنون زمان آشتی است. داشتن یک تکیه‌ گاه معنوی در حد

تعادل موجب آرامش می ‌شود.

20- احساسات و مشکلات خود را به دیگران بگویید و آرامش بیشتری احساس کنید.

21- یکی از مهمترین مهارت‌ها در آرام بودن، فکر نکردن به مسائل کوچک است،

دومینمهارت، کوچک شمردن تمام مسایل است.

22- شاد کردن دیگران، موجب آرامش می‌ شود. نمی ‌دانید چه لذتی دارد پول رستوران

امشب را با توافق سایرین به یک کارتن خواب هدیه دهید. قدردانی کنید. دیگران را برای

لطف کردن به خود تحت فشار قرار ندهید، لطف که وظیفه نیست!

23- اگر می‌ دانستید که : «سیگار کشیدن + ورزش نکردن = استرس ، اضطراب و حذف

آرامش»، هرگز سیگار نمی‌ کشیدید و ورزش کردن را به تعویق نمی‌ انداختید.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

نشانی از تو

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی

بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام!

درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

بـــرای تـــــو

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
 
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت

تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت
 
درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر
 
از لبانت جاری شد

تو مثل هیچ کس مهربان بودی

تو مثل هیچ کس خندان بودی

تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی

من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود

وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
 
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
 
نمی دانم ؟....نمی دانم می شود که ما
 
همیشه در کنار هم باشیم

وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی

ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
 
ویار همیشگی من باشی
 
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد

تا من بیشتر از تو

تورا ببینم
 
فـــــــــــــــــــــــــــــــــدات همقسم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

عاشقانه

اگه یه نامه باشم

پر از پیامای خوب

کاشکی جوابم تو باشی

اگه یه عابر باشم

اسیر طوفان شن

کاشکی سرابم تو باشی

پر از گناهم اگر رها شده بی خبر

کاشکی گناهم تو باشی

اگر تمام تنم

دو چشم خسته باشه

کاشکی نگاهم تو باشی

تو در من تب خوندنی تب تند و فریاد

تو اصلا تمام منی ، یه سایه ی همسفر ، یه همزاد

تولد یک صدا یه فریاد

سکوت من شیشه ای صدای تو موندنی

در من ، طلوع صدایی

تو مثل گل ساده ای نجیب و آزاده ای

اسمت ، صدای رهایی

صدای من رفتنی

صدای ما موندنی

مثل صدای همیشه

تو مثل گل ساده ای

نجیب و آزاده ای

حرفی ، برای همیشه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

یادت می آید

یادت می آید آنروز را که برای بار نخست چشمم به تو افتاد؟

من تو را ستودم وتو را چه زیبا یافتم که انگار بهترینی و که انگار بی نظیری دقایق من با

خاطره تو می گذشت و ساعات تنهاییم با رویای تو سپری می شد یادت می آید آنروز از

نگاهم پی به راز درونم بردی و مرا در پنهان کردن رازهای درونیم چقدر ناشی یافتی؟

نگاههای منتظرم را یادت هست ؟وقتی هر ازگاه با نگاه تو تلاقی می کرد؟ یادت می آید

چگونه از من رو بر می گرداندی که آلوده ی گناه نشوی ؟. چقدردوست داشتم این بی

توجهی عامدانه ات را . دقایق را به امید آمدنت امیدوارانه سپری میکردم

امروز فردا فردا و باز هم فردا... اما هرچه انتظار کشیدم نیامدی یعنی تو نمی دانستی که

من تو را دوست دارم؟ معنی نگاه منتظر را نمی فهمیدی؟ صدای تپش های قلبم را نمی

شنیدی ؟ و رخساره ام که گلگون می شد و چشمانم که پر از برق محبت بود ؟ روزها

سپری می شد و من در تنهایی خویش آرام آرام می شکستم و هر بار که بر حسب

تصادف به من بر می خوردی روی از من برمی گرفتی

دیگر احساس کردم این نگاه که از دیدن من به زمین دوخته می شود نگاههای شرمگین

یک قلب عاشق نیست . دیگر رنگ شرم بر آن چهره نبود که شاید نگاهی بود پراز بی

اعتنایی ، با این مفهوم: برو و اینقدر به من نگاه نکن !!! خیال نکن که می توانی با

نگاهت فریبم دهی . خیال نکن که مهری به تو دارم . سعی نکن خودت را به من قالب

کنی . اگر سر به زیر می افکنم از عشق نیست می خواهم دچار سو تفاهم نشوی!

و من چنین پنداشتم که تو مرا به سان کسی می پنداری که آتش هوس در او شعله

کشیده و نفهمیدی که من شیفته ی دوست داشتن و مهر ورزیدن به تو بودم آنقدر

خوشبخت کردن تو برایم مهم بود که خوشبختی خودم را از یاد برده بودم . دانستم که از

اول دچار سوء تفاهم بوده ام. نمی دانم، شاید آنقدر زیباو چشم نواز نبودم که اینگونه

حقیر در نظرت آمدم. و چه رویاهای احمقانه ای ! که من وتو می توانیم ساعتها در کنار

هم بخندیم و بخندیم و بخندیم و بهشتی برای خود بسازیم در زمین مثل دو دوست

صمیمی  .

شاید پنداشتی که من در حسرت تو خواهم مرد. یا به پای تو خواهم سوخت . اما چنین

نشد من هم تو را رها کردم . بی هیچ احساس نیازی . سبکبال و بی پروا

رها شو و پرواز کن به دنبال بلبل زیبایت شاید این زاغ سیاه دیگر شیفته ی پرندگان

خوش آوازو دلفریب باغ نشود و به انتظار زاغ سیاه تنهایی به سان خودش بماند

که زاغها هم پرنده اند.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

نگاه می کنم

تو در کنار پنجره

نشسته ای به ماتم درخت ها

که شانه های لخت شان خمیده زیر پای برف

من از میان قطره های گرم اشک

که بر خطوط بی قرار روزنامه می چکد

من از فراز کوه های سر سپید و کوره راه های نا پدید

نگاه می کنم به پاره پاره های تن

به لخته لخته های خون

که خفته در سکوت دره های ژرف

درختهای خسته گوش می دهند

به ضجه مویه های باد

که خشم سرخ برف را هوار میزند

من و تو زار می زنیم

درون قلب هایمان

به جای حرف




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

نقشی بر دار قالی

باغروب خورشید، چراغ نفتی دخترک روستایی روشن شد و دستان نحیف و پینه بسته

اش از تار و پود زندگی، به سوی دار قالی دراز گشت. به دنبال نقشی می گشت تا

رویاهای شبانه اش را با آن پیوند زند و نردبانی سازد تا با آن به آن سوی دیوار بلند دار

قالی که او را از بازی های کودکانه اش جدا ساخته بود، عبور دهد.

شب های زیادی در زیر نور چراغ نفتی با تاروپود کنجار رفت ولی آن نقش را نیافت.  تا

این که شبی از شب های سرد زمستانی در حالی که چشمان دخترک روستایی پر از

خواب شده بود، به ناگاه یکی از انگشتانش بر اثر غفلت زخمی شد و قطرات خون بر

نیمه بافته شده قالی جاری گشت.

گل های تشنه و بی روح قالی با مکیدن قطرات خون در زیر نور چراغ نفتی جان گرفتند و

چشمان خیره دخترک را به میهمانی خویش دعوت کردند و دخترک که محو گل های

قالی شده بود، خود نقشی شد بر دار قالی.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

ناگزیر

اگر ناگزیر بودم که بگویم چرا دوستش داشتم

پاسخ را به گمانم تنها این می گفتم که زیرا او او بود و من من بودم....!!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

ناشناس

بر پرده های در هم امیال سر کشم

نقش عجیب چهره یک ناشناس بود

نقشی ز چهره یی که چو می جستمش به شوق

پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود

یک شب نگاه خسته مردی بروی من

لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند

تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه

قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند

نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش

با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا

راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش

نالید عقل و گفت کجا می روی کجا

راهی دراز بود و دریغا میان راه

آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست

چون دیدگان خسته من خیره شد بر او

دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست

زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟

دستی بکشتزار دلم تخم درد ریخت

اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک

زنجیرش بپاست که نتوانمش گسیخت

شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود

از دیدگان خسته من نقش خواب را

لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور

کای مرد ناشناس بنوش این شراب را

آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان

در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست

ره بسته در قفای من اما دریغ و درد

پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست

لغزید گرد پیکر من بازوان او

آشفته شد بشانه او گیسوان من

شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست

هر لحظه کام تشنه او بر لبان من

ناگه نگه کردم و دیدم به پرده ها

آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست

افشردمش به سینه و گفتم به خود که وای

دانستم ای خدای من آن ناشناس کیست

یک آشنا که بسته زنجیر دیگریست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

مرد بی ایمان

مرد بی ایمانی که مربی شنا بود و چندین مدال المپیک داشت، هر چیزی را که راجع به

خدا و دین می شنید مورد تمسخر قرار می داد. یک شب او به استخر سرپوشیده

آموزشگاهش رفت. با این که چراغ ها خاموش بودند اما نور ماه برای شنا کافی به نظر

می رسید. مرد جوان بالای تخته شنا رفت و برای شیرجه زدن دستانش را باز کرد، ولی

ناگهان متوجه سایه بدنش شد که بر روی دیوار همچون صلیبی به نظر می رسید.

احساس عجیبی پیدا کرد. به سرعت از پله ها پایین آمد و چراغ را روشن کرد و در آن

لحظه ناگهان متوجه شد که آب استخر برای تعمیر خالی شده است.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

قلب جغد پیر شکست

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد.  رفتن و ردپای

آن را. وآدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند؛

جغد اما میدانست که سنگ ها ترک می خورند؛

ستون ها فرو می ریزند؛

درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند؛

او بارها و بارها تاج های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ

دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند؛ و فکر می کرد

شاید پرده های ضخیم دل آدم ها با این آواز بلرزد؛

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی

 و آواز نخوانی. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می کنی. دوستت ندارند. می

گویند بدیمنی و بد شگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیر شکست ودیگر آواز

نخواند؛

سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی

من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمان من گرفته است؛

جغد گفت: خدایا! آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند خدا گفت: آوازهای تو بوی دل

کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز

بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی

بندد؛  دل نبستن سخت ترین و قشنگترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان

که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ؛ جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا

میخواند و آن کس که می فهمد, می داند آواز او پیغام خداست




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

رفت کجا

بگو به من روزهای روشن رفت کجا

چرا صداقت شود جدا

از روزی که رفت از یاد

قاصدک امید رفت بر باد

همه دیگه محروم از دل شاد

گلها شود همش از جنس سنگ

صدای بی کسی توی دل پیچید مثل زنگ

گفتن عشق شوده سیاه رنگ

پس به همه عاشقا زدیم چنگ

گفتن ایمان هستش ننگ

همه قدم زدیم توی شهر فرنگ

سوخت همه نهالهای سبز و قشنگ

با نفس وجود کردیم جنگ

دیگه نشنیدیم ندای سرنوشت

جهنم ساختیم از یک بهشت

ننگ و خواری ساختیم از سرشت

گل نو شکفته شود ای سرشت

همه سیراب از دریاهای شور

چشمای تاریک بدون نور

مردها نامرد بدون غرور

به امید یاری رسون کنه ظهور

با دستهای خودمون فردا رو کردیم توی گور




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

توبه ها را بشکنید

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران

پیمانه را احیا کنید ای  میگساران

باده درساغرکنید توبه ی دیگر کنید

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید‌ ، آمد بهاران

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران

یادی از  آیین مستانی کنید

تا سحر پیمانه گردانی کنید

تا سحر معشوقه بازی های عرفانی  کنید

مست پنهانی کنید ای بیقراران

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید  ، آمد بهاران

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران

عاشقان غوغا کنید بر دل شیدا کنید

یک نفس گر میتوان ساغر زدن

پس چرا اندیشه فردا کنید

پیمانه را احیا کنید ای بیقراران

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید  ، آمد بهاران

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید  ، آمد بهاران




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

تکرار تو

این روزها ، برایم روزهای دلگیری است

می دانی ، این روزها چندین بار نامت را زیر لب زمزمه می کنم

این روز ها ، از دوری ات بی قرارم

بگذار عاشقانه تر بگویم :

این روزها ، تمام وجودم در یک حرف کوچک " تو " خلاصه شده

این روزها ، آرزو می کنم :

ای کاش در کوچه های کودکی می ماندم

ای کاش سایه ها از ذهنم رخت بر می بستند

و ای کاش می توانستم سکوت غم انگیز صحرای دلم را بشکنم .

غوطه ور در این افکار ، ناگاه به خود می آیم :

همه رفته اند ، و من تنها مانده ام

بهت زده و حیران ، در وسط اتاق می ایستم

چه سکوت غمباری !

پارچه های سیاه روی دیوارها و گل های خشک و پژمرده

خبر از فصل جدایی و نیستی می دهد .

آه ، دیگر آفتابی نیست که هر صبح با طلوع خود ، مرا بیدار کند

دیگر کسی نیست تا گرد و غبار دل ابری ام را ، پاک کند

دیگر کسی نیست تا مرا با نگاهش ،بدرقه کند ...

و من دوباره به خود می آیم :

تو دیگر نیستی

و من ، امروز ، بی تو ، گمشده ای در کوچه پس کوچه های عمرم

امروز دیگر به تنهایی خو گرفته ام و جزیی از وجودم شده

و دیگر رمقی برای رفتن به انتهای سفر ندارم .

و امروز من به یاد آن روزها ، و در حسرت دیدارت ، می گریم

و آرزو می کنم :

ای کاش می شد یک بار ، تنها یک بار دیگر ، تکرار شوی ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

تقدیر

باید تورو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد

این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی

حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشام می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازم پرپر کنی

محکم بگیرم دست تو احساسم باور کنی

باید تورو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

تا همیشه

طلوع می کنی، جاودان

ناخودآگاه سبز می شوم

و

تیک تاک باران

جاودانگی این لحظه را

تا همیشه

به تماشا می نشیند.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

آنکه شنید ، آنکه نشنید

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه

با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان

گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی

همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به

من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر

نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا

بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در

اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار

امتحان کنم.. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید "عزیزم، شام چی داریم؟"

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را

دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید.

سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت

همسرش گفت: " عزیزم شام چی داریم؟" و همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین

بار میگم؛ خوراک مرغ!!"

 حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه

فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ١٣/٠٨/۸۷

شعری برای تو  _ 25

رهایم کردی و رهایت نکردم!

گفتم حرف دل یکی ست!

من همانم که کنار کوچه بغض و بیداری

منتظرت خواهم ماند!!

چشمهایم را به پوزخند این وآن بستم

و چهره تو را دیدم!

گوشهایم را به زخم زبان این و آن بستم

و صدای تو را شنیدم!!!

دلم خوش بود به این که شاید یک روز

از زوایای گریه های بی حدم ظهور کنی !!!!

حالا من هستم اینگونه پریشان و

از دیدن این همه موی سپید در آینه مبهوت!

وکمی نگران!!!

میدانم یکی از همین روزها در آینه

تنها من هستم و دو سه موی سیاه!!!

تنها به این فکر می کنم که آیا تو مرا با این همه

موی سپید باز خواهی شناخت!!!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧

تنهام گذاشت و رفت

از من پرسید :تو مال منی؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر کاری دلت می خواد باهام

بکن. گفت :هر کاری؟ گفتم:آره. . . . تنهام گذاشت و رفت




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧

مرگ من نزدیک است

رفتنم نزدیک است

مرگ من نزدیک است

مرگ من سایه وار

از پس من زمین را می کاود

مرگ من هم آغوشم

در بستر بیداری می خندد

مرگ من در پشت پنجره

در انتظار رسیدن می گرید

مرگ من ساده است

مرگ من سرخ است

مرگ من سرد است

مرگ من سرمست از من

آواز رسیدن می خواند

مرگ من در میخانه قلبم

شراب حسرت می نوشد

مرگ من نزدیک است

مرگ من دست در دستم

 کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست

تا آخر زمین گردش می کند

مرگ من آواز چکاوک است

در کوچ زمستانی

مرگ من دشتی است

به وسعت ابدیت

مرگ من سراسر خون است

از فرق شکافته فرهاد

مرگ من نزدیک است

مرگ من از غروب خورشید سرخ است

مرگ من حسرت رسیدن است

مرگ من ابتدای ازل نیست

و انتهای ابدیت هم نخواهد بود

مرگ من تنفس ماهی است

در خفگی حوض

مرگ من ستاره ای است

در آسمان هفتم

مرگ من بر روی شانه ام

آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است

مرگ من آغازی بر رسیدن بهار

در تمام اعصار تاریخ است

مرگ من کوچ پرستو نیست

مرگ من گریه شمع نیست

مرگ من بال پروانه نیست

که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد

مرگ من بید مجنون نیست

که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد

مرگ من شیون ندارد

مرگ من شیرین است

اما هیچ فرهادی عاشق ندارد

مرگ من لیلی است

اما هیچ آواره مجنونی ندارد

مرگ من نزدیک است

مرگ من از پشت صبح پیداست

مرگ من در طلوع آسمان پیداست

مرگ من از پشت بال پروانه پیداست

مرگ من در آیینه چشمانم پیداست

در صدای جویبار پیداست

در صدای دریا پیداست

در سکوت کوه پیداست

در هاله ماه پیداست

مرگ من نزدیک است

مرگ من فرداست

فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد

فردایی که گلهایش همه ستاره

ستارگانش همه خورشید

خورشیدش همه دریا

دریاهایش همه صحرا

صحراهایش همه سراب

سرابهایش همه حقیقت

حقیقتش همه فردا

و فردایش خواهد رسید

مرگ من نزدیک است

مرگ من با طلوع خورشید می رسد

با صدای پای نسیم می رسد

مرگ من زمانی خواهد رسید

که همه چشمان عاشق باشند

و همه کویرها پر از شقایق باشد

مرگ من آنگاه می رسد

که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد

و هیچ هجرانی در یاد نباشد

مرگ من نزدیک است

مرگ من بی صدا می رسد

اما من صدای نفسهایش را

در دستانم می فهمم

رنگ آنرا می فهمم

سرمایش را می فهمم

من مرگ را می فهمم

می فهمم که آمدنش نزدیک است

می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است

می فهمم که با طلوع فردا

مرگ من نزدیک است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧

درسهایی از اوشو

زمانی که تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت میکند.هیچ چیز با تو مخالف نخواهد

بود. زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی.

خودت را بپذیر؛ هر چه که هستی. حتی اگر نقصی هم داری آن را بپذیر. تنها آن هنگام

قادری دست از جنگ با خودت برداری و آسوده باشی.

زندگی یعنی آموختن صلح. صلح با دیگران نه، با خودت.

عشق یک تجربه هست ولی زبان بسیار مکار است. پس مراقب زبانت باش.

سکوت را بر خودت تحمیل نکن. هیچ چیز را بر خودت تحمیل نکن. شادی کن؛ آواز بخوان.

بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات کوچکی از سکوت و آرامش واردت میشود.

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر جهان است.

اگر بتوانی دیگری را همانطور که هست؛ بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو

واقعی است.

وقتی با عشق به دیگری بنگری؛ او والا میگردد و منحصر به فرد.

هر گاه عاشق باشی احساس عجز کامل میکنی. درد عشق هم همین است. زیرا تو

میخواهی هر کاری را برای معشوقت انجام دهی اما میفهمی که کاری از دستت بر نمی

آید. اما عشق یعنی همین که تمام فکرت؛ خدمت به دیگری باشد حتی اگر از عهده ات

بر نیاید.

تو نمیتوانی انسانی را تصاحب کنی. زیرا او یک شخص است. تصاحب فقط با اشیاء

ممکن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبی؛ عشق تو شهوت است.

اگر نتوانی با معشوقت ساکت بمانی؛ بدان که هنوز عاشق نشده ای.

تنها راه کسب عشق؛ از طریق همین عشق میسر میشود. هر چه بیشتر ایثار کنی؛

بیشتر میگیری.

والاترین انسان کسی هست که با عزمی شکست ناپذیر؛ انتخاب کند.

هر موجودی؛ یک سرود الهی است. بی همتا؛ منحصر به فرد؛ تکرار نشدنی و غیر قابل

مقایسه.

اگر بتوانی تماماً و یک دل عشق بورزی؛ از عمق دلت؛ زندگی تو سرشار از شادی و

احساس میشود. نه تنها برای خودت بلکه برای دیگران هم. اصلاً تو برای دنیا برکت و

نشاط خواهی شد.

اگر عشقی احساس نمیکنی؛ تظاهر نکن. سعی نکن نمایش بدهی که عاشقی. حتی

اگر خشمگینی بگو که خشمگین هستی و باش. ولی حقیقی باش.

زندگی یک مسابقه و رقابت نیست .پس دلیلی هم برای مقایسه خودت با دیگران وجود

ندارد.

هیچکس نمیتواند تو را تغییر دهد. تنها خودت قادر به تغییر خودت هستی.

اصیل بودن و واقعی بودن نهایت زیبایی است.

اصیل بودن یعنی واقعی بودن. خنده هایت، گریه هایت، نفرتت و عشقت و همه زندگیت

باید واقعی باشد تا اصیل باشی.

آنان که طمع کارند؛ برای پر کردن احساس تهی بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل

میکنند




کلمات کليدي :سخنانی از اوشو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧

این جمله همیشه یادت باشه

این جمله همیشه یادت باشه: زندگی گل سرخی است که گلبرگهایش خیالی و

خارهایش واقعی است




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧

10 راز ابراز علاقه

1- به جای انکه از روی در مانگی رمانتیک باشید با چشمان باز و امیدوارانه رمانتیک

باشید.

2- به خاطر داشته باشید خوشحالی و خوشبختی چیزی نیست که مالکش

باشید.خوشبختی یک مهارت است . خوشبختی را نمی توانید به چنگ آورید.

خوشبختی را هنگامی تجربه خواهید کرد که بیاموزید در هر لحظه چگونه زندگی کنید.

3- چنانچه خواهان آن هستید که عاشق باشید. می بایست نخست عشق را در درون

خود جسته و یافته باشید. فقط در این هنگام است که عشق را در دیگری نیز خواهید

یافت.

4- به ازدواج خود مانند راهی محتول کننده و سفری که در بردارنده رشد و تغییر شخصی

است بنگرید . گام برداشتن در این مسیر برای شما و همسرتان نیرو استحکام , پایمردی

و بردباری به همراه خواهد آورد تا بتوانید سفر عشق را دو شادو ش یکدیگر بپیمایید.

5- به همسرتان توجه و علاقه نشان دهید و هرگز از یاد مبرید که چرا عاشق او شدید.

6- به همسرتان کمک کنید شما را بیشتر و بهتر دوست داشته باشد. با در میان

گذاشتن خواسته های پنهان و نیز درونی ترین و عمیقترین نیازهایتان با او کمکش کنید

تا شما را خوشحال کند.

7- به بیان این نکته که عاشق همسرتانید اکتفا نکنید. به او بگویید چرا دوستش دارید و

به او عشق می ورزید.

8- اعجاز و وفوری را که همسرتان با عشق خود به زندگیتان آورده شکر گزار باشید.همانا

او کلید ورود شما به بهشت روی زمین است.

9- به خاطر داشته باشید ازدواج به شما کمک می کند تا هر آنچه را در شما دوست

داشتنی نیست بهبود بخشید.

10- پایبندی خود را ازدواجتان هر روز تمدید وتجدید کنید . آن را قوی تر و عمیقتر از روز

قبل سازید. این امر رابطه شما را از یک دوستی و یا موانست به یگانگی و الحاقی

حقیقی و کم نظیر بدل می سازد که یک یک اعمال و حرکات شما را از معنا و مفهوم

آکنده می سازد.

همواره مراقب چهار نشانه هشدار دهنده در مورد ازدواج باشید:

مقاومت, مخالفت, جبهه گرفتن

بی میلی, دلخوری , انزجار

طرد کردن , رد کردن , نپذیرفتن

واپس زدن , سرکوب کردن و سرخوردگی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

ستارهء من

دیشب برای اخرین بار

دیشب برای اخرین دیدار

چشمانم را روبه تو باز کردم

و به چشمان تو خیره شدم

و از ته دل برایت حرف زدم

و تو با ارامش کامل به تمام

حرفهایم گوش دادی

کاش میشد دستانت را

در دستانم میگرفتم

کاش میشد تو را از ان باغچه میچیدم

و تو را در باغچهء دلم میکاشتم

تا همهء اون باغ تاریک با نور تو روشن میشد

کاش میشد که مال من باشی

و تمام تاریکی های دلم را روشن میکردی

...کاش.

میدانم میدانم

زمان رفتن است

منتظرت میمانم

ای ستارهء تنهایی من




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

اگه از یاد تو رفتم

اگه از یاد تو رفتم اگه رفتی تو زدستم اگه یاد دیگرونی من هنوز عاشقت هستم با وجود

اینکه گفتی دیگه قهری تا قیامت با تموم سادگی هام/ گفتم اما به سلامت شاید این

خوابه که دیدم هر چه حرف از تو شنیدم قلب ناباور من گفت من به عشقم نرسیدم!

پیش از این نگفته بودی غیر من کسی رو داری توی گریه توی شادی سر رو شونه هاش

بذاری تو رو می بخشم و هرگز دیگه یادت نمی افتم برو زیبای عزیزم تو گرونی من چه

مفتم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

یک عشق

یک عشق عروج است و رسیدن به کمال

یک عشق غوغای درون است و تمنای وصال

یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم

یک عشق خیال است و....خیال است و....خیال




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

همیشه برای کسی

همیشه برای کسی بخند که میدونی به خاطر تو شاد میشه

واسه کسی گریه کن که میدونی وقتی غصه داری و اشک میریزی برات اشک می ریزه

برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه

عاشق کسی باش که دوستت بداره!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

ماه تنها بود، منم

ماه تنها بود، منم

این همه به آسمان نگاه کردیم و ندانستیم

ماه نقطه آخر خط است

و این هوای کوچک

دل شوره هایمان را جا نمیدهد دیگر...

نمیدانم به جای کدامین واژه سکوت را جایگزین کرده ام و به جای کدامین غصه تمام

رنجها و دردها را در کوله بارم ذخیره کرده ام و با خود می برم، به هوای کدامین نگاه و

کدامین دیدار چشمهایم را بسته ام و در جاده ای بی سر و ته زندگی قدم می گذارم

تنها، در این تنهایی عمیقی که به اندازه همه تنهایی خدا عمیق است که حتی

دستهای فرشته های خدا هم به آن نمیرسد...!

این جا و آن جا

حالا تمام آن روزها روی دستمان مانده

و هیچ کس آن خیابان را تا انتها نرفت

این خنده گاهی بیخ گلویم را آنچنان می بندد که به بغض تبدیل می شود این روزها، این

روزهای که رابطه ها شده اند کاری و هیچ کس به فکر هیچ کس نیست، این روزهای که

دوستی ها و رفاقتها به طنابی پوسیده و کهنه می ماند، کاش کسی میدانست که

تقصیر کدامین ماه است که بدون اینکه ما بدانیم شب تو آسمان در کنار ستاره تا صبح

بزمی عاشقانه بر پا می کنند و ما خیره به آسمان تا صبح بیدار می مانیم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

گوشه غربت

یه روزی گوشه غربت گوشه ی دلم نشستی

با خیالت همیشه راهمو بستی

همیشه دل و شکستی

زیر پات نگاه نکردی

دیگه بسه دیگه خستم

دیگه من دلم شکستست

ارزش موندن ندارم

دیگه رفتم

دیگه رفتم...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

قلب نیست

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می

شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده

است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش

نهنگی می تپد! ...آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...

ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب

است.

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه

نگه داری؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی

قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این

آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.

کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.

کاش ...

بگذریم ...

دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و

تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.

و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

خیلی دیر بود

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو رویای دور

فکر میکردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای

که دور دور رفته ای

 اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم

 و اشکهای خداحافظی را

برای رسیدن به تو

پا پیش گذاشتم

خودم را قسمت کردم

تو را سهم تمام رویاهایم کردم

انصاف نبود!

تو که میدانستی با چه اشتیاقی

خودم را قسمت میکنم

پس چرا ...

زودتر از تکه تکه شدنم

جوابم نکردی  ؟!

برای خداحافظی

خیلی دیر بود

خیلی دیر ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

تو نمی آیی

نه ! هیچکس سراغی از من نمیگیرد

حتی تو که

آفتاب با تو طلوع می کند

تو سراغی نمی گیری

آفتاب هم

تو نمی آیی

دیگران هم ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

بی تو

بی تو به روی پلکم لم داده خون و شبنم

بی تو شکسته ام من ذهنم گسسته از هم

بی توچه برگریزی در باغ حمله ورشد

می ریخت استخوانم بر سنگ وخاک کم کم

بی تو اگر بمیرم نام و نشان ندارم

باید بگویم اینک زاین مرگ می هراسم

بی تو نوشتن من محدود یا نحیف است

بی تو است قصه ام گنگ بی تواست شعر مبهم

بی تو نمی شود گفت با هیچکس غمم را

بی توکجاست همدل بی تو کجاست همدم؟

حالا که نیستی تو ای کاش من بمیرم

بی تو دراحتظارم در انتظار مرگم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

بودیم ، نبودیم

تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر ایینه بدانیم چو هست نه در ان وقت که اقبال شکست

دوستی با هر که کردم خسم مادر زاد شد

اشیان هرجا گزیدم خانه صیاد شد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

بگذرا گریه کنم

بگذار گریه کنم برای عاطفه ای که نیست

و دنیایی که انجمن حمایت از حیوانات دارد

اما انسان پا برهنه و عریان میدود

بگذار گریه کنم برای انسانی که راه کوره های
 
مریخ را شناخته است اما هنوز!

کوچه های دلش را نمی شناسد!!!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

اگر نمیتوانی

اگر نمیتوانی با کسی که عاشقش هستی باشی، عاشق کسی باش که با او هستی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

پشت قاب خاکی

آنکه می گذشت روزی

به شیشه کوبید و گفت

نسیم می گذرد تماشا کن

ببین حدیث دیگران که رفته از نظر

جای پای لحظه های رفته را تماشا کن

من نگاه کردم به شیشه های زمانه

هر آنچه می گذشت می دیدم

مسیر بود و راه بود و انسانها

شب بود و روز بود و من بودم

پشت قاب خاکی دیروز

عکس من بود با کسی که دیگر نیست

می نوشتم به خط پاییزی

اسم من هم زمان دیگر نیست.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ١٢/٠٨/۸۷

 

شعری برای تو  _ 24

سرت را که بالا بیاوری

چیزی از نجابتت کم نمی شود ،

خیالت راحت

فرشته های رو شونه هات

پیرتر از آنند ، که حساب و کتاب بیخودی خوبیت را

کف دست بنویسند !...

گناه اگر کنی

از آسمان ستاره می افتد ،

دامنت را بلند کن ،

به چیدن خوشه خوشه آمده ام !

دست پُر اگر از این سیاهی بر نگشتم

دراز می افتم رو به جاده ای که از روم

قطار بهشت بگذرد !

چقدر خندیدیم با دهان پر از زُهل

چقدر مُردیم با دهان پُر از گریه !

تمام آبهای خلیج و خزر

به سمت تو می ریزند

از تو آب می خورد این همه باغهای انگور وسیب

شرابی ام کن

پوست بکن سیب و لعنت به من اگر نخورم !

چرا زمان پرتاب نمی رسد؟

من با هیچ کس شوخی نمی کنم

حتی تو ، قدیسک ساعت دوازده !

روسری ات را بردار

هوای این نقطه از تهران

هواییت نمی کند !

به درد هیچ شیطانی نمی خوریم

معادلات جهان بگذار مجهول بماند

حتی در کار ما خدا !

نمی خواهم پاک بمیرم وقتی خاک ناپاک است ،

برای این همه شرم ، بی شرمیت را متاسفم !

در ارتفاع هزار پایی زمین ایستاده ام

میترسم از پاهام

پا بده

این برج هر لحظه میریزد

به فاصله ی پلکی به هم زدن اما جهان نمی ریزد !

دروغ محض است ،

قدیسک ساعت دوازده !

پرده بردار که دور تو بچرخم

با وضوی شراب از باغهای انگوریت !

سرم را که بالا بیاورم

تیغ نفرین کتاب نا خوانده

میزد ..میبُرد از ته همه ی رگهای بسته ام را

ما گول خوردیم

باید از راهی که آمده بودیم

بر نمی گشتیم

حتی اگر قطار جهنم از جنازه هامان می گذشت

سرت را که بالا بیاوری

فرشته های جوان جانشین

نجابتت را می دزدند !

ما را به سمت هم پرت نمی کنند ،

و از دست سیب و شراب هم

کاری بر نمی آید

روسری ات را محکم بچسب

ما گول خوردیم !




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

چرا مادرمان را دوست داریم

چون ما را با درد می‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرند

چون شیرشیشه را قبل از توی حلق ما، پشت دستشان می ریزند

چون وقتی توی اتاق پذیرایی می رینیم با ما بداخلاقی نمی کنند
    
و وقتی بعد ها توی تشکمان می شاشیم آبروی ما را نمی برند
    
و وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش

میاد!
 
چون وقتی تب می کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می

خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را

عصبانی می کند
 
چون وقتی می گوزیم اخم و لبخند را قاطی می کنند وفقط می گوید نمیری الهی

بوگندو!
   
و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می زند، با پدر دعوا می کنند
 
چون وقتی در قابلمه عدسی را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می

خواهد سر صبح زمستانی غش کند

چون هر روز صبح "بسم الله" می گویند و دنبال کیف و دفتر و مداد و جوراب ما می گردند
 
چون وسط سریال های ملودرام گریه می کنند
     
و بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرشان این است که مبادا کاسب های بی

انصاف سر طفل معصومشان را کلاه گذاشته باشند
 
چون شبهای امتحان و کنکور پابه‌پای ما کم می‌خوابند اما کسی نیست که برایشان

قهوه بیاورد و میوه پوست بکند
 
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می کنند و نذر می کنند

و کسی که این بساط را راه انداخته نفرین می کنند

و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می زنند
 
چون وقتی که موقع مریضیشان یک لیوان آب به دستشان می دهیم یک طوری تشکر

می کنند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده ایم

چون موقع خواندن مفاتیح عینک می‌زنند

و وقت اشک ریختن برای رفتگان عینکشان را برمی‌دارند
 
چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدو بدمان می‌آید و عاشق بادمجانیم

حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم

چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است که مبادا دکترهای بی انصاف سر طفل

معصومشان را کلاه بگذارند...

چون مادرند!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

نمی بخشم

نگاهت را نمی بخشم

تو را با دیگری دیدم

که گرم گفتگو بودی

کنارش نرم می رفتی

سراپا محو او بودی

صدایت کردم تو را

چو بیگانه نگه کردی

گنه کردی گنه کردی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

بی انصاف

نازکتر از بلورم و،نرمتر از حریر ،اگر هم قصد شکستن داری سنگ بی انصافیست ، یک

تلنگر کافیست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم ...

مجنونم و دلزده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

همینی که هست

اومد که فریاد بزنه 

امّا دیگه نایی نداشت

خواست بمونه پیشش ولی 

تو قلب اون جایی نداشت

آی دختره آی بی وفا  آی تو که تنهام می ذاری

تو قاب عکست جای من ، عکس کی رو می خوای بذاری

برو برو که مثل تو

زیاده تو دنیا واسم

برو برو ولی بدون

که تا ابد جایی نداری تو دلم

زدم به سیم آخرم

گفتم ولش کن بی خیال 

اون واسه من یار نمیشه

بی خیال این عشق محال

گفتم توی مرامه ما

منّت کشی نیست با مرام

می خواد بره خوب به درک  همینی که هست ختم کلام !!!

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

کی بود

کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت

کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت

کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید

کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید

نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود

رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود

من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت

اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت

من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند

اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند

حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست

کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

چشم چشم دو ابرو

چشم چشم دو ابرو

دو ابروی کمونی

چشم چشم دو ابرو

دو چشم آسمونی

چشم چشم دو ابرو

چشمای خیس هر شب

من ، تو ... یه فریاد اسم تو عمری بر لب

دست دست دوتا دست

دو دست عاشقانه

دو دست پاک و پر مهر یه حس صادقانه

پا پا دوتا پا دو پای سخت و همراه

همراهی قرص و محکم حتّی تا خونه ی ماه

قلب قلب دوتا قلب

دو قلب قفل درهم

دو قلب مست و عاشق
 
عشق فرا از عالم

جسم جسم دوتا جسم

دو جسممو با یه کوه

یه روح آسمونی

بلند چو قلّه ی کوه

عشق عشق چه زیباست

الهی جون بگیره

هر کسی سدّ عشقه

دعا کنیم بمیره !!!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

نا بخشوده

کنارم دراز بکش برایم بگو چه کرده اند

واژه هایی را که می خواهم بشنوم برایم بگو تا شیاطینم را برانی

اکنون در قفل است اما اگر صادق باشی باز خواهد بود

اگر بتوانی " من " را درک کنی خواهم توانست " تو " را درک کنم

کنارم دراز بکش در زیر آسمان شرور

سیاهی روز تیرگی شب - در این فلج شریکیم

در ها شکافته گشوده می شوند اما آفتابی به درون نمی تابد

دلهای سیاه بر تاریکی زخم می زنند اما آفتابی به درون نمی تابد

نه - آفتابی به درون نمی تابد

نه - آفتابی نمی تابد ...

آنچه احساس کرده ام آنچه فهمیده ام

ورق بزن سنگ را بگردان

پشت در اگر برایت بگشایمش ...

آنچه احساس کرده ام آنچه فهمیده ام

بیمار و خسته تنها می ایستم

کاش اینجا بودی چون من همانم که در انتظار تو مانده است

و یا تو هم نا بخشوده هستی ؟

کنارم دراز بکش سوگند که آسیبت نمی زند

دوستم ندارد - هنوز دوستم دارد - اما دیگر هرگز عشق نخواهد ورزید

کنارم دراز بکش اما آنگاه که دیگر رفته ام

آن دلهای سیاه کماکان تیره تر زخم می زنند

آری خواهد آمد اما آنگاه که دیگر رفته ام

آری خواهد آمد اما آنگاه که دیگر رفته ام

تا سر حد مرگ مطمئنم که خواهد آمد ...

آنچه احساس کرده ام آنچه دانسته ای

ورق بزن سنگ را بگردان

پشت در اگر برایت بگشایمش ...

( پس تو را نا بخشوده خوانم زین پس )

آه - آنچه حس کرده ام

آه - آنچه می دانم

این کلید را بر می دارم ( آزاد هرگز )

و دفنش می کنم ( من هرگز ... ) در تو

چون توهم نا بخشوده هستی ...

آزاد هرگز ...

من هرگز ...

چون توهم نابخشوده هستی ...

آه




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

می بینم و می شنوم

می بینم راز نگاهی را که دیدنی نیست.

می شنوم آهنگ صدایی را که شنیدنی نیست.

اما نفهمیدم چه میگوید ؟ چه میخواهد ؟ این عشق از جان ناقابل ما.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

مهم نیست

مهم نیست که بباورهای عمیق و اشتباه چه مدتی با ما بوده اند و یا چه کسی و یا چه

کسانی آن ها را به ما قبولانده اند و یا چقدر عمیق در ضمیر ناخودآگاه ما ریشه دوانیده

است .

مهم این است که باورهای اشتباه و مزاحم را هر قدر هم که عمیق باشند می توان از

ریشه در آورد و به بیرون پرتاب کرد .

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ بلند

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

کلاغ غار غاری

من آن کلاغ غار غاری

خسته ام از در به دری

ساده بگم عاشق شدم

بهم می گن حق نداری

بهم می گن پرت سیاهه

همیشه غار غارت به راهه

واسه تو که سکّه نداری

عاشق شدن یه جور گناهه

بهم می گن بی اعتباری

تو حق دوست داشتن نداری

دور شو از این شهر و سفر کن

اینجا دیگه کاری نداری

درسته من پرم سیاست

امّا دلم بی انتهاست

درسته آوازم بده

آی آدمها حق با شماست

لعنت به این دور و زمونه

ارزشمون به سکمونه

پر سیاه جرم منه

آهای کلاغ آواز نخون

دلت رو بردار و ببر

پول نداری ، پرت سیاست

کجا به تو ، عاشق شدن

اینجا جای بزرگتر هاست !!!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

حرفهایم را به تو می گویم

حرفهایم را به تو می گویم به تو که عاشقی مثل من.

به تو که نرمی و لطافت باران در آرامش صدایت بر سجده می افتد و تو که عاشقانه

سلامم میدهی.

و تو تویی که جاده از عبورت خجالت میکشد حرفهایم را به تو می گویم تا به باد برسانی

که تو با باد همسفری و من چون همیشه گرد راهت با تو حرف میزنم .

حرفهایم را به تو می گویم چون میدانم که چشمانت حرف چشمانم را خوب می فهمد و

وجود عاشقت گذر نگاهم را خوب درک می کند و مرغ عشق خانه ی ما در برابر آواز

سکوتت صوت زیبایش را در قفس سینه محبوس میسازد.

حرفهایم را به تو می گویم به تو که آواز عشقت دنیای زرد و بی روح قاصدکها را معنا می

بخشد و تو که به شدت باد بر کویر دلم می تازی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

شروع تازه

من از این غمم می گیره

که شکوفه ای نمونده

هر چی بوده رو درختا

آسمون یک دفعه برده ...

من از این دلم می گیره

که کلاغا روبراهن

قمری و کفتر چاهی

به نبود تو دچارن ...

من دلم می گیره وقتی

اونا از من تو رو می خوان

چی بگم؟جواب ندارم!

من همیشه بی تو تنهام ...

آسمونُ ابر گرفته

بارونم نم نمکی هست

چرا پس طوفان نمی شه؟!

غم تو که تو دلش هست !

این روزا این آسمونم

مثل من بغض تو گلوشه

تنهایی شده یه عادت،

گریه هم دوا نمی شه

چه بهونه ی قشنگی

واس ِ یک شروع تازه

تنهایی خودش یه دنیا

برام انگیزه می سازه؛

دیگه می خوام عاشقونه

از نو یک ستاره باشم

وا نمی دم به سیاهی

من می خوام حماسه باشم ؛

بسِّ!من دیگه نمی خوام

پا به پای تو بسوزم

من می تونم با یه شبنم

همیشه طوفان بسازم ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

زیر باران

زیر باران راه می روم ...

بدون چتر

شاید زمین سهم بیشتری از باران بگیرد.

آویخته مانده ام از یگانه بند فراموشی دلت

دستی به یاری شبنم عاشقم بیار

من سالهاست کنج دلت خاک می خورم ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

تاسف

چهار گوشه ی زمین

از تخت افتاده است

آسمان ، بر سَر ِستاره ها

تخم تاریکی ، می پاشد !؟

کار انسان ، پر کردن چاله ها نیست فقط

سیاه چاله ها ، در راه است

سنگ ِتمام / سنگ ِمزار شاعر است

آنهم وقتی که : شعرش ، شیهه می کشد ...

- اگر در گستره ی خود ، گندم می کاشتی

امروز ...

به گدایی نان ، نمی افتادی !؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

به دنبال بهترینم

من به دنبال یه چیزه بهترینم سهراب ...

تو خودت گفتی بهم ، بهترین چیز :

رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

بگو

اگه چشات پرسید بگو ندیدمش !

اگه گوشت پرسید بگو نشنیدمش !

اگه دستت لرزید بگو ماله سرماست !

اگه پاهات سست شد بگو ماله ضعفه !

ولی اگه دلت ریخت به خودت دروغ نگو که دوستش نداری ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

برف

دیشب برف بارید

برفی زیبا ، به سفیدی دل زیبای مادر

و من درخت تنهای میان خانه را دیدم

که برف را همچون لباسی پشمی به خود گرفته بود

گویی عروسی است که لباس سفید به تن دارد

اما صبح دیدم برف زیبا دست های عروس خویش را شکسته بود

آری به درستی چنین است رسم روزگار ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧

آواز تیشه

امروز، من از خود می پرسم : شیرین ِجان ِ تو

از تیشه ی کدام فرهاد، قد می کشد؟!

-یکی از بیستون دست تکان می دهد

رگ گردنت ، حکایت از مکالمه ای تند دارد !

با خسرو ! نمی دانم ! شاید - با پیرزنِ عجوزه !

امروز، من هم ، بقدر نیاز، از خود، خالیم !

یقین دارم ، از جنس نام تو بوده ام فرهاد یا شیرین ؟!

نمی دانم : فرقی نمی کند !

دیرگاهی ست ... قندهای ساییده ات / آب می کشند

روبان ِ دخترانت ، به سرانگشتِ باد، می دهند!

بگو !من ، آخر، کجای تاریخ تو ایستاده ام ای عشق!!

این راز سربه مُهر/پیشانی نوشت چه کسی ست ؟!

من و تو، سالهاست ... در کابوسهای عاشقانه امان

در حاشیه ی بیستونهای خود / می پوسیم !

خورشیدمان دیگر/ رنگ به چهره ندارد ...

باری : جاده ای که از تو خالی باشد/دره است !...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠٨/٠٨/۸۷

شعری برای تو  _ 23

امشب دیگر سکوت را بشکن یگانه ام!

ببین این منم

این منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام!

جای تو خالی است...
 
ببین کلبه را امشب چراغانی کرده ام

از این دیوار به آن دیوار ریسه کشیده ام

برگرد یگانه  من!
 
بگو چه میخواهی

چشم آبی می خواهی باشد سراپا دریا می شوم!

گیسوی مشکی می خواهی آسمان شب می شوم!

راستی آسمان را ببین

لباس مهمانی برتن کرده است

او را هم امشب دعوت کرده ام

تا در آغوش هم به ستارگان پیراهنش خیره شویم...
 
من را ببین!

ببین دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است

ببین غم دوری تو چگونه بغضش را تکه تکه کرده است

ببین چگونه احساسش هزار پاره شده است

ببین لبانش رنگ لبخند را از یاد برده اند

ببین...

برگرد نازنین یگانه ام!

برگرد تا کلبه عشقمان را ستاره باران کنیم

برگرد تا دور تا دور باغچه را بنفشه بکاریم

برگرد تا امشب از بوی اطلسی ها سرمست شویم

برگرد که من آغوش سبز تو را می طلبم

برگرد? برگرد برگرد...

اگر بیایی تمام شهر را گلباران میکنم

اگر بیایی تا صبح غزل عشق برایت می خوانم

اگر بیایی...

راستی از کدام سو می آیی؟

از آسمان? از پشت ماه یا از ورای امواج دریا؟

همسایه پری دریایی شده بودی

که مرا از یاد بردی

یا ماه تو را افسون کرده بود؟!

برگرد که امشب

بهار چشمانش را سرمه کشیده است

برگرد که امشب

سرخی آتش را بر لبانم نشانده ام

برگرد که امشب

گیسوان مواج دریا را به امانت گرفته ام!
 
امشب آنقدر می نویسم تا تو بیایی...
 
کاش! موقع رفتن ازت قول میگرفتم که بر میگردی

کاش! به عطر اطلسی ها قسمت می دادم

کاش! با ناز چشمانم افسونت میکردم...

راستی امشب بلبلان را هم خبر کرده ام

تا من و تو زیر باران آوازشان تاصبح برقصیم!
 
باران...

میدانم که عاشق بارانی اصلا ای کاش! من باران بودم تا شاید دوستم میداشتی...

هروقت باران اشکهایش را پشت شیشه اتاق می ریخت

من به یادت اشکهایم را روی گلهای قالی می ریختم...
 
برگرد امشب یگانه ام!

شب تابها را گفته ام که کلبه مان را نورباران کنند!

به گلهای سرخ گفته ام که کلبه را عطر افشان کنند!

میدانم که گل سرخ را دوست داری

ای کاش! گل سرخ بودم تا شاید دوستم میداشتی!

باورت نمیشود!

تا نبینی باورت نمیشود

حتی در خیالت هم نمی گنجد که امشب چه مهمانی برپا کرده ام!

ولی تا تو...

ولی تا تو نیایی جشن من رنگ عشق نمیگیرد...
 
برگرد امشب نازنین یگانه ام!

سحر نزدیک است نگذار که طلوع خورشید بزم شبانه مان را بر هم بزند!

آخر فردا دیگر من نیستم که برایت لبخند بزنم

دیگر فردا من نیستم که نگاهت را بوسه باران کنم

دیگر فردا من نیستم که سرم را مهمان شانه هایت کنم

دیگر فردا من نیستم که احساسم را نقاشی کنی!

برگرد امشب نازنین یگانه ام! سحر نزدیک است

دیگر فردا من نیستم? من نیستم

منی...

نیست نیست نیست!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

کنار تو نمی مانم

دست از سر ما بردار، کنار تو نمی مانم

یه روز می گفتم عاشقم، اما دیگه نمی تونم

تقصیر هیچ کس دیگه نیست، قصه ما تموم شده

حیف همه خاطره ها ، به پای کی حروم شده

دروغ می گفتی که برم، از بی کسی دق می کنی

اشکاتو باور ندارم ، بی خودی هق هق می کنی

یادم می افته لحظه ای که دست تو رو شد برام

قسم می خوردی پیش من ، که جز تو عشقی نمی خوام

دست خودم نیست که دیگه ، هیچ کسی باور ندارم

این چیزها تقصیر تو هست، تلافیشو در می یارم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کنار تو نمی مانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

من یک انسانم (از زبان یک زن)

اگر به خانه ی من آمدی"برایم مداد بیاور مداد سیاه می خواهم روی چهره ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یک مداد پاک کن بده برای محو لبها نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم

کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم شخم بزنم وجودم را بدون اینها راحت تر

به بهشت می روم گویا!

یک  تیغ بده؛  موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد و بی واسطه روسری کمی

بیاندیشم !

نخ و سوزن  هم بده، برای زبانم می خواهم بدوزمش به سق اینگونه فریادم بی صداتر

است!

قیچی یادت نرود می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم ! 

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی مغزم را که شستم ، پهن کنم روی

بند تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت می دانی که؟ باید واقع

بین بود !

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، 

برچسب فاحشه می زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی که خواهران و برادران دینی  به قصد

ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند !

تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم....

ترجیح  می دهم خودم قبل از دیگران حقم را  بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم  یک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....بیاویزم به

گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:

"من یک انسانم "..." من هنوز یک انسانم" ...." من هر روز یک انسانم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :من یک انسانم (از زبان یک زن)




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

مهم مثل تو

توی زندگی بعضی چیز ها بزرگ ، بعضی چیز ها کوچک ، بعضی چیز ها ساده و بعضی

چیز ها مهم هستند:

بزرگ مثل عشق

کوچک مثل غم

ساده مثل من

مهم مثل تو …




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :مهم مثل تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

آرزو دارم بفهمی

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آرزو دارم بفهمی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

رازهای زندگی

پوزش و عذرخواهی دلیل خردمندی است.

امید سرابی است که اگر ناپدید شود همه از تشنگی خواهیم سوخت.

خونسردی بزرگترین صفت یک فرمانده است.

تمام شان و عظمت یک انسان در فکر است.

پیش از پیری جوانی و پیش از بیماری تندرستی را دریاب.

نگذارید موریانه نگرانی ، بنای زندگیتان را واژگون کند.

هیچ تنهایی وحشتناک تر از تکبر نیست.

مرد بزرگ کسی است که در سینه خود قلبی کودکانه داشته باشد.

هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار.

نهال دوستی واقعی آهسته رشد می کند.

دنیا گلی است که گلبرگهایش خیالی و خارهایش حقیقی است.

آنچه که پیش از مرگ انسان را می کشد نومیدی است.

با داشتن اراده قوی مالک همه چیز هستید.

سخنان شیرین زحمتی ندارند ولی فواید بی شماری به شما می رسانند.

اگر به کسی اعتماد نداری از او پرهیز کن.

سکوت گاه هزاران معنی در بر دارد که از گفتن به دست نمی آید.

شناختن وظیفه کار مشکلی نیست ولی انجام وظیفه مشکل است.

نگاه مکن چه کسی سخن می گوید ، ببین چه می گوید.

کسی که به خود اطمینان دارد به تعریف کسی احتیاج ندارد.

به زبانت اجازه نده که قبل از اندیشه ات به کار افتد.

آخرین چیزی که انسان گناهکار از دست می دهد ، امید است.

سعادت حقیقی را در عشق جستجو کن.

خاموشی زبان تندرستی انسان است.

سعادت عادت است، آنرا پرورش دهید.

محبوبترین اعمال نزد خدا شاد کردن دل مومن است.

بردباری در زمان خشم مشکل ترین ولی با ارزشترین کارهاست.

هیچ شهرتی پایدار تر از نیک نامی نیست.

شجاعت مانند عشق از امید تغذیه می کند.

دل بستن به دنیا دل بستن به پوچی هاست.

راز موفقیت این است که پیوسته هدفی را دنبال کنید.

با آنچنان عشقی در قلبت زندگی کن که احیانا اگر به جهنم رفتی، خود شیطان تو را به

بهشت باز گرداند.

نباید اجازه بدهیم روحمان به وسیله افسوس و پشیمانی ساییده شود.

دوران کهنسالی ما به روش زندگیمان بستگی دارد.

تنها وظیفه انسان عشق ورزیدن است.

آنجا که امکان نفرت هست امکان عشق هم هست، فقط کافی است ار میان این دو،

یکی را انتخاب کنیم.

بهتر است زندگی را همان جور که واقعا هست بپذیریم، نه ان جور که خیال می کردیم

باشد.

بهترین راه برای اجتناب از دردسر، وجود مسولیت مشترک است.

آرزو هایتان را جدی بگیرید.

در زندگی لحظه هایی هست که بیش تر نیازمند شجاعتیم تا احتیاط.

ما همیشه می توانیم چیزی را که می خواهیم به دست بیاوریم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :رازهای زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

10 چیز که خداوند در مورد آن ها از تو سوال نمی کند

1.خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو خواهد پرسید

که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

2. خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، بلکه از تو خواهد پرسید به

چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟

3. خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی، بلکه از تو خواهد

پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

4. خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود، بلکه از تو خواهد

پرسید آیا سزاور گرفتن آن بودی؟

5. خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید

آیا آن را به بهترین نحو انجام دادی؟

6. خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید برای

چندنفر دوست و رفیق بودی؟

7. خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی، بلکه از تو خواهد

پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

8. خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود، بلکه از تو خواهد پرسید که

چگونه انسانی بودی؟

9. خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری

بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد

برد.

10. خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مقاله را برای دوستانت نخواندی، بلکه خواهد

پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :حکمتهای خداوند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

می پرستمت

با اینکه می دانم دوست داشتن گناه است ... دوستت دارم

با اینکه می دانم پرستش کار کافر است ... می پرستمت

با اینکه می دانم آخر عشق رسوایی است ... عاشقت می شوم

پس گناهکارم، کافرم، رسوایم، ولی همچنان ... دوستت دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :می پرستمت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

سکوت ، نگاه ، تو ، من

هستم ، تو هم هستی در کنارم

اما، سکوت بر لبانت جاریست

جاری چون رود ...

کلمات در ذهنت ، اما با زبانت دشمن

بگو ، دوباره صدایم کن

دوباره در ذهنت مرا به یاد بیاور

اسمم ، یادم و نوشته هایم تقدیم به سادگی مهربان نگاهت

نگاه کن ، ببین چه ساده شکستم

چه ساده و تنها

در بیچاره ترین روزنه های امید ،

به فراموشی سپرده شدم

ببین منم نشسته به زانوی غم

سکوت میفروشم و لبخند میخرم

اسمم سکوت ، رازم سکوت ، جانم سکوت

همه چیزم قربانی نگاهت باد

نگاه کن که مدتی است ندیده ای نگاهم را

تو ، هستی ، من هم

تو هستی ، تا صدا فریاد میزند هستم

تا به من میخندی ، تا مرا میبینی

تا صدایت هست ، هستی ، باش

اکنون من ، تنها ،در زمزمه سرد زمستان

به یاد تو سکوت میفروشم

اکنون من در زاویه تاریک زندگی

با یاد تو ستاره های سفید قالی را بهم گره میزنم

و میخندم به تو ، به خودم به تمام آرزوهایم

تنها این معما مرا می آزارد : اگر سکوت تمام شد چه باید کرد ؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سکوت ، نگاه ، تو ، من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

نمی دانم چه حسی هست

نمی دانم چه حسی هست این عاشقی؟وقتی می نشینم ، وقتی راه می روم ، وقتی

می خوابم دوستت دارم.وقتی صدایی می اید دوستت دارم ، وقتی سکوت است

دوستت دارم.چه می کنی با من که چنین راحت همیشگی شده ای ؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :نمی دانم چه حسی هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

کاری به کار عشق ندارم

نه

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم

تا روزگار بو نبرد

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم !




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کاری به کار عشق ندارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

سوغاتی

وقتی میای صدای پات

از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور

که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه 

لحظه دیدن می رسه

هر چی که جاده اس رو زمین

به سینه من می رسه
 
ای که تویی همه کسم

بی تو میگیره نفسم

اگه تورو داشته باشم

به هر چی می خوام می رسم

وقتی تو نیستی قلبمو

واسه کی تکرار بکنم

گتهای خواب آلوده رو

واسه کی بیداربکنم

دست کبوترای عشق

واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من می تونه

بدون تو زنده باشه؟

عزیزترین سوغاتی

غبار پیراهن تو

عمر دوباره منه

دیدن و بوییدن تو

نه من تورو واسه خودم

نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره منی

تو رو واسه نفس می خوام




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سوغاتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

سخت تر از انتظار

هیچ چیز سخت تر از انتظار نیست

آن هم انتظار لحظه ای که یک آشنا صدایت کند و به تو بفهماند که دوستت دارد

اما هر چقدر که انتظار هم سخت باشد به آن لحظه زیبا می ارزد

پس انتظار می کشم تا آن لحظه زیبا نصیبم شود .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :سخت تر از انتظار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

سایه اشک

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم

طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا

وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی

که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا

سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت

که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد

بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا

تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل

بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا

درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن

ییر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا

از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت

ییر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود

به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا

مه من رو بنما بی تو دلم یمگین اســـــــت

بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سایه اشک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

زیبایی رایگان است

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد .

بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند

زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است

او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی

که  وقت و زحمت بیشتری برده است ، همان پول گلدان ساده را می گیری؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان

است




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زیبایی رایگان است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

زمین مدور

خدا زمین را مدور  آفرید تا به انسان بگوید: همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا

رسیده ای ، درست در نطقه آغاز هستی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زمین مدور




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

در قرنهای دور

در قرنهای دور

در بستر نوازش یک ساحل غریب

زیر حباب سبز صنوبرها

همراه با ترنم خواب آور نسیم

از بوسه ای پر عطش آب و آفتاب

در لحظه ای که شاید

یک مستی مقدس

یک جذبه

یک خلوص

خورشید و خاک و ‌آب و نسیم و درخت را

در بر گرفته بود

موجود ناشناخته ای درضمیر آب

یا روی دامن خزه ای در لعاب برگ

یا در شکاف سنگی

در عمق چشمه ای

از عالمی که هیچ نشان در جهان نداشت

پا در جهان گذاشت

فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب

یک ذره بود اما

جان بود نبض بود نفس بود

قلبش به خون سبز طبیعت نمی تپید

نبضش به خون سرخ تر از لاله می جهید

فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب

در قرنهای دور

افراشت روی خاک لوای حیات را

تا قرنهای بعد

آرد به زیر پر همه کائنات را

آن مستی مقدس

آن لحظه های پر شده از جذبه های کوچک

آن اوج آن خلوص

هنگام آفرینش یک شعر

در من هزار مرتبه تکرار می شود

ذرات جان من

در بستر تخیل تا افق

آن سوی کائنات

زیر حباب روشن احساس

از جام ناشناخته ای مست می شوند

دست خیال من

انبوه واژه های شناور را در بیکرانه ها پیوند می دهد

آنگاه شعر من

از مشرق محبت

چون تاج آفتاب پدیدار می شود

این است شعر من

با خون تابناک تر از صبح

با تار و پود پاکتر از آب

این است کودک من و هرگز نگویمش

در قرنهای بعد

چنین و چنان شود

باشد طنین تپش های جان او

با جان دردمندی همداستان شود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :در قرنهای دور




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

دخترک

دخترک چند روزی بود که پاش شکسته بود و توی خونه مونده بود.از اینکه خونه نشین

شده بود و نمی تونست راه بره کلافه شده بود .تصمیم گرفت به پارک بره تاحال وهواش

عوض بشه .

وقتی روی نیمکت پارک نشست ،چشمش به دختری که د و پاش فلج  بود وروی نیمکت

روبرو نشسته بود افتاد .از مادرش که اونو به پارک برده بود خواست تا روی اون نیمکت

کنار اون دختر بشینه.

وقتی نشست سلام کرد وسر صحبت رو با اون باز کرد.با حالتی اندهناک وگلایه مند

گفت، خیلی سخته که دیگران راه می رن وما نمی تونیم. دختری که پاهاش فلج بود با

تعجب به اون نگاه کرد. دخترک ادامه داد،تازه امثال شماها رو درک می کنم. دختر در

جوابش خندید .

دخترک پرسید ،چرااز حرفهای من تعجب کردی ،چرا خندیدی.دختر جواب داد ،دلیل تعجب

من از اینه که تو حسرت راه رفتن دیگران رو می خوری در حالی که من خودم رو

خوشبخت تر از اونا می بینم.چون فکر می کنم من راحتم واونا خسته می شن که راه

می رن.و دلیل خنده ی من اینه که تو فکر می کنی امثال منو درک می کنی. دخترک

گفت ،مگه ما مثل هم نیستیم. دختر جواب داد نه،چون تو پرنده ای هستی که آزاد

بودی . چند روزه که اسیر شدی. برای همینه که خودتو به در ودیوار می کوبی و حسرت

آزادی رو می خوری. ولی من از بدو تولد تو قفس بودم.

معنی آزادی رو نفهمیدم که حسرت اونو بخورم و برای رسیدن بهش تلاش کنم. برای

همینه که متعجبم از شکوه های تو.   من خیلی راضیم از این وضع.

دخترک خیلی فکر کرد حق با اون دختر بود.  خدارو شکر کرد که اونقدر خوشبخت بود که

می تونست تفاوت بین سختی و آسایش رو درک کنه. تازه فهمیده بود که همیشه این

آدمهای خوشبختند که درد رو حس می کنند ومی نالند وشکوه می کنند. چرا که اون

کسی که خوشبختی رو حس نکرده از بدبختی شکوه ای نداره.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دخترک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

جرات داشتن آرزوهای بزرگ

یکی از دوستان شیوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی

تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر

افتاد.

شیوانا به عیادتش رفت و بر بالینش نشست. اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر

لحظه مضطرب تر و آشفته تر می شد. شیوانا دستی روی شانه دوست بیمارش زد و

خطاب به او گفت: دوست داری آرام ترین انسان روی زمین را به تو نشان بدهم که

وضعیتش به مراتب از تو بدتر است ولی با همه این ها آرام ترین و شادترین انسان روی

زمین نیز هست!؟

دوست شیوانا تبسم تلخی کرد و گفت: مگر کسی می تواند مصیبتی بدتر از این را

تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: آری برخیز تا به تو نشان

بدهم.

مرد تاجر را سوار گاری کردند و شیوانا نیز در کنار گاری پای پیاده به حرکت افتاد. یک

هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستی رسیدند که زلزله یک سال پیش آن را ویران

کرده بود. در دهکده زلزله زده، شیوانا سراغ مرد جوانی را گرفت که لقبش آرام ترین

انسان روی زمین بود.

وقتی به منزل آرام ترین انسان رسیدند دوست بیمار شیوانا جوانی را دید که درون کلبه

ای چوبی ساکن شده است و مشغول نقاشی روی پارچه است. تاجر ورشکسته با

تعجب به شیوانا نگریست و در مورد زندگی آرامترین انسان پرسید.

شیوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالی که آرام ترین انسان برای آن ها غذا تهیه

می کرد برای تاجر گفت که این مرد جوان، ثروتمندترین مرد این دیار بوده است. اما در اثر

زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کلیه فرزندان و فامیل هایش را هم از

دست داده است. او آرام ترین انسان روی زمین است چون هیچ چیزی برای از دست

دادن ندارد و تمام این اتفاقات ناخوشایند را بخشی از بازی خالق هستی با خودش می

داند.. او راضی است به هر چه اتفاق افتاده است و ایام زندگی خود را به عالی ترین

شکل ممکن سپری می کند. او در حال بازسازی دهکده است و قصد دارد دوباره همه

چیز را آباد کند و در تنهایی روی پارچه طرح های آرام بخش را نقاشی می کند و به تمام

سرزمین های اطراف می فروشد.

مرد تاجر کمی در زندگی و احوال و کردار و رفتار آرام ترین انسان روی زمین دقیق شد و

سپس آهی عمیق از ته دل کشید و گفت: فقط کافی است راضی باشی! آرامش

بلافاصله می آید!

در این هنگام آرام ترین انسان روی زمین در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالی که

لبخند می زد گفت: فقط رضایت کافی نیست! باید در عین رضایت مدام و لحظه به لحظه

، آتش شوق و دوباره سازی را هم دایم در وجودت شعله ور سازی باید در عین رضایت

دائم، جرات داشتن آرزوهای بزرگ را هم در وجود خودت تقویت کنی. تنها در این صورت

است که آرامش واقعی بر وجودت حاکم خواهد شد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جرات داشتن آرزوهای بزرگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

باران را خیلی دوست دارم

باران را خیلی دوست دارم

خیلی بیشتر از آنچه تصورش را بکنید

همینقدر بگویم که وقتی باران میبارد امکان ندارد مرا زیر سقف یا هر سایه بان دیگر

ببینید

باران که می آید عاشق می شوم عاشقتر از همیشه و شروع می کنم به کوچه

گردی.کوچه های غربت اگر چه عاشقانه نیست اما ترانه های من از آنجا به معراج عشق

می روند

خیلی وقت است که باران نیامده خیلی وقت است که از فرق سر تا عمق کفشهایم

خیس نشده خیلی وقت است که ترانه های بارانی نگفته ام

خیلی وقت است که تو را ندیده ام پاییز دیگر خواهد رسید و باز باران خواهد بارید تو هم

که میایی پس دیگر هیچ چیزی برای گریه کردن کم نخواهد بود

منتظرت می مانم تا تو بیایی و من زیر باران-خیس خیس- به تو بگویم: (دوستت دارم)




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باران را خیلی دوست دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠۶/٠٨/۸۷

شعری برای تو  _ 22

ای همه گل های از سرما کبود

خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟

مهر، هرگز این چنین غمگین نیافت

باغ، هرگز این چنین تنها نبود

تاج های نازتان بر سر شکست

باد وحشی چنگ زد در سینه تان

صبح می خندد خودآرایی کنید!

اشک های یخ زده، آیینه تان

رنگ عطر آویزتان بر باد رفت

عطر رنگ آمیزتان نابود شد

زندگی در لای رگ هاتان فسرد

آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاری، شام غمگین خزان

خوش تر از صبح بهارم می نمود

این زمان – حال شما، حال من است

ای همه گل های از سرما کبود !

روزگاری، چشم پوشیدم ز خواب

تا بخوانم قصه ی مهتاب را

این زمان – دور از ملامت های ماه –

چشم می بندم که جویم خواب را

روزگاری، یک تبسّم، یک نگاه

خوش تر از گرمای صد آغوش بود

این زمان بر هر که دل بستم دریغ

آتش آغوش او خاموش بود

روزگاری، هستی ام را می نواخت

آفتابِ عشقِ شورانگیزِ من

این زمان خاموش و خالی مانده است

سینه ی از آرزو لبریز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست

خنده ام را اشکِ غم از لب ربود

زندگی در لای رگ هایم فسرد

ای همه گل های از سرما کبود... !




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

نامه ای به یک غریبه

مهربان من سلام

صبح تو به خیر

باز صبح امده ز دور دست ها باز هم شب گذشته

اسمان خواب من پر از ستاره بود
 
مثل روزهای کودکی

خواب دیدمت که می رسی

و باغچه دوباره غرق یاس می شود

یک سبد ستاره روی شانه ات

به خسته های این شب سیاه

به راه ماندگان  کوره راه های سوت و کور

ستاره هدیه می کنی
 
خواب دیدمت که می رسی

و قاصدک به خنده رقص می کند

و آسمان خانه پر زسینه سرخ می شود

بادبادکی که کودکی

در زلال آسمان رها نموده است

گوشواره های خویش را جار می زند
 
خواب دیدمت که آمدی

و باز آسمانی از قناری و پرنده های ساحلی

به سمت شهر ما کوچ می کنند

و من به آن کبوتران شعر هایی از فروغ

هدیه می کنم
 
من به آن پرندگان گفته ام:

فروغ گفته است:

"پرنده رفتنی است"




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

تو ببخش

ساده نبود گذشتنم اگه گذشتم

تو ببخش اگه نموندم پای عَهدم اگه شکستم

تو ببخش اگه همسفر نبودم تو رو تنها جا گذاشتم

تو ببخش اگه بُریدَم جرأت موندن نداشتم

همصدای گریه ی تو دارم اینجا جون می بازم

گُلکم تقصیر من بود کاش یه روز با تو بسازم

مرگِ واسم دوریِ تو اگه دورم

تو ببخش اگه مثل غم پائیز بی عبورم

تو ببخش

تو ببخش اگه غم من واسه قلب تو زیاده

اگه جای دستای تو دست من تو دست بادِ تو ببخش

تو ببخش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

رفت

رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی

گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی

رفت و نگاهی ام نکردبه این مسافر غریب

که بعد اون چه میکشه از این همه درد و فریب

رفت و نگامو ندید که غرق بارونو غمه

از این همه درد هرچی بگم بازم کمه

رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگیم

با یک بغل شعرو غزل که گم شده تو زندگیم

رفت و کتاب عشقمو زیر غبار روزگار

از یاد اون رفت و حالا منم اسیرو بی قرار

رفت و کبوترای عشق واسش بهونه میگیرن

گلای باغ زندگیم از غم هجرش میمیرن

رفت و نگفت که کی میاد نگفت بی یادم میمونه

اما دل ساده من باز اونو عاشق میدونه.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

غم بیهودگی ها

در من غم بیهودگی ها می زند موج

در تو غروری از توان من فزون تر

در من نیازی می کشد پیوسته فریاد

در تو گریزی می گشاید هر زمان پَر

ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست

ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت

ای کاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فریبی رشتة عمرم نمی بافت

اندیشة روز و شبم پیوسته این است

من بر تو بستم دل ؟

دریغ از دل که بستم

افسوس بر من ، گوهر خود را فشاندم

در پای بت هایی که باید می شکستم

ای خاطرات روزهای گرم و شیرین

دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید

در این غروب سرد درد انگیز پائیز

با محنتی گنگ و غریبم واگذارید  

اینک دریغا آروزی نقش بر آب

اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر

در من ، غم بیهودگی ها می زند موج

در تو غروری از توان من فزون تر.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

با غم دوریت چه کنم

من محکوم شدم به تنهایی...

کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به دوردست ها...

آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...

تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود که مجازاتی این چنین

سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی...

شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی قلبت صادقانه دوست

داشتن جرم است و گناهی بزرگ...

نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...

همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم کردم...

درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مرا از

خود راندی...

اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

بیا تا برایت بگویم

همه ی لرزش دست و دلم از ان بود

که عشق پناهی گردد ...

پروازی نه ،گریزگاهی گردد ...

بیا تا برایت بگویم

چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

دورترین نقطه جهان

خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به منِ خسته، بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوستش داشته به آن برسد

رها کنی و بروند دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی ، بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه نفرین نمی کنم، نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سَرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

هیچکس با من نیست

که صمیمیت دستانم را دریابد

و مرا درک کند

هیچکس با من نیست

که دم پنجره تنایی بنشیند

و تماشاگر غم بارش باران باشد

و من همان مرغک غمگینم در کنج قفس

که تمام سخنش تنهائی است

من چنان شاپرک محزونم

که با اندازه تنهائی خود غمگینست

بالهایم زخمی است

اه ای دست نوازشگر باد

تو در اغوشم گیر

تشنه ی پروازم

پر کشیدن به سر کاج بلند

و کجاهای پر از سبزه و گل

اه

نوشیدن شبنم چه حلاوت دارد

در فضائی که پر از رایحه ای داوودیست

نمی دانم که این عشق چگونه بر

کویر خشک قلبم بارید که دل بی خبرم عاشق شد

و به عشقش می بالد

نمی دانم می داند که با دیدنش می رود از تن و جانم خستگی

نمی دانم تا کی عاشق می ماند

نمی دانم می داند بدون او بی قرارم ، هیچم ، پیچم

نمی دانم می داند در انتظار فردای با او بودنم

نمی دانم چگونه سر کنم لحظات بی او بودن را

نمی دانم می داند که هیچگاه عشق واقعی نمی میرد

نمی دانم می داند دوست ندارم در رویای کسی دیگر باشم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

من شکستم

من شکستم ،آری ! تو شکستم دادی

من غریبم !آری، تو غریبم کردی

تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندی

تو مرا بر در و دیوار بدی کوباندی

تو مرا از بودن  تو  مرا از من  و از ما و تو از پنجره ها ترساندی

تو مرا از فردا تو مرا از دریا ترساندی

من اسیرم !آری تو اسیرم کردی

بی خبر از باران تو کویرم کردی

من شکستم آری !تو شکستم دادی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

ما همه‌ آفتابگردانیم‌

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور می‌چرخد و آدمی‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان‌

به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست. آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌

است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.

اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در

زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او

خورشید را پیدا خواهد کرد.

آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا

اشتباه‌ می‌گیرد.

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌

خورشید، کاری‌ ندارد. او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور

می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.

دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و

روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر

می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظی‌ کردم،

داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد،

نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

گل شقایقم

فاصله منو بگیر از این روزای در به در از این شبای بی سحر منو ببر به خاطرات رفتمون

روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد خیابونا غریب و

غم گرفتن کجا برم چرا نمیرسم به تو، کجایی پس چرا نمیرسی به من حالا که نیستم

اشکاتو کی پاک کن کی عاشقونه مینویسه اسمتو بدون من هزار ساله دیگه هم بدون

کسی نمیشگنه تلسمتو چقدر حرف مونده و نمیشنوی، چقدر راه مونده و نمیکشم

ببین کجای قصه پس دادی منو،محال بی پناه تر از این غریبگی نکن دلم غریبه نیست،

همونه که برات ستاره چیده بود بگو که یادته، بگو که یادته همون که گفتی از خدا رسیده

بود تو شونتو نمیسپاری به هق هقم، نمیگی عاشقم نه میگم عاشقم نه تو دیگه برام

اون عشق سابقی نه من دیگه برا ت گل شقایقم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

کاش، کاش نبود

کاش می دانستیم زندگی کوتاه است

کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم

کاش قلبی را برای شکستن انتحاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید

کاش دلهایمان دریایی می شد

کاش می فهمیدیم زندگی زیباست ، و لدت می بردیم تا نهایت

کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود

کاش، کاش نبود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

راه بهشت

راه بهشت پر از بغضم پر از حرف سقوط ام تو رو گم کردم اما روبروتم منو برگردون اونجایی

که بودم آخه تا کی گرفتار حبوط ام تو دنیایی که جای آرزوهاست کسی جز تو منو

عاشق نمیخواست بیا تا سر بذارم روی شونت برم مثل خودت تنهای تنها هنوزم زخمی

سیب فریبم اسیراین شبای نانجیبم تو خوبی کن بیا به خلوت من تو که میدونی من

اینجا غریبم هنوزم عکس چشمات روبروم نگاه تو تمام آرزوم بذار باور کنم دستاتو دارم

نگیری دستامو کارم تمومه

 




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

به یاد تو

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز، بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر صورت خود خیره شدم باز، بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم و بر سر و بر سینه فشاندم، چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه ، در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم بخود آنگاه ؛ صد افسوس که او نیست، تا مات شود زینهمه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند بتن من، با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم، تا خیره شود عکس رخ خویش بیند

این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب، کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد، دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را

ای آینه مُردم من از این حسرت و افسوس، او نیست که بر سینه فشارد بدنم را

من خیره به آئینه  و او گوش به من داشت، گفتم که چسان حل کنی این مشکل ما

را بشکست و فغان کرد که« از شرح غم خویش، ای زن ؛ چه بگویم که شکستی

دل ما را»




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

خالق زندگی

شما خالق زندگی خود هستید . هم اکنون زندگی خود رابا آگاهی از اصول اقتدار طریقت

عاشقانه زیستن دقیقاً به صورتی که می خواهید ، بیافرینید ، به پا خیزید و وجودتان را

به عشق برانگیخته سازید باشد که متبرک شوید .

بگویم با تو سر سینه خویش

بپردازم غم دیرینه ی خویش




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

تو می‌توانی

تو می‌توانی؟

من سال‌های سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

شیشه امید

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای

نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که دردل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من

لب سوزان ترا می جوید

میتپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق ترا میگوید




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

بارون چشات

وقتی بارون چشات میگه وقت رفتنه

وقت حکومت غمو ، حضور گریه منه

سکوت گریه نگام ، هنوز به یاد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو این سکوت بی صدا ، بازم دلم از تو رمید

خسته و دل شکسته ام ، خالی ام از عشق و امید

این گریه همیشگی ، مونده تو شبهای من

تو این روزهای بی وفا ، عشق رو تو دادی یاد من

این قلب خسته و نگام ، آخر بی نشونیه

یاد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنیه

صدای آخرین من ،تا تو نیای در نمی یاد

تک تک لحظه های من ، فقط تو رو ازم می خواد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

بارانی

از تهی سرشاریم مثل لبریز از آه

نا گزیر از گفتن ناگریز از تاوان

وبه خواری زدن نفس خود از بهر طمع

وبه آرامی پی نیمه دل را گشتن

ما چقدر بی باکیم مثل یک هرزه پی بی باکی

وچقدر پر باریم و چقدر پر باران

و زمینهای دل از قحطی ما خشکسال است

کاش میباریدیم

مثل باران زده بارانی ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ۰۵/٠٨/۸۷

شعری برای تو  _ 21

چشم درراهم

بیا زودتر ای صدای گرم عشق

که سالهاست شور زندگی را

درگوشم زمزمه می کنی

بیا تا دگر بار باتو جوانه زنم

باتو سبز شوم چونا ن بهار

فقط باتو می گویم

خسته ام خسته

ازهمه کس وهمه چیز جز تو

تو و دل شوره ها یت

تو ونوا زش ها یت

تو و گرمی دستهای مهرافشانت

ای قدیمی ترین وماندگار ترین عشق

دوستت دارم

بی بهانه وبسیا ر

زودتر بیا

گلدا ن دل روبه خشکی است




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

راست میگفتی پدر

حیف میدانم که دیگر

برنمیداری از ان خواب گران سر،

تا ببینی

خورد سال سالخورد خویش را

کین زمان چندان شجاعت یافته تا بگوید

" راست میگفتی پدر..."




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

برای تو کم بودم

تو چطور میگی که من برای تو کم بودم

منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم

تو فقط دیده گریون خواستی

من برت قلب پر از خون بودم

آخه تو فقط یه عاشق خواستی

اما من گذشته از جون بودم

تو فقط دست نوازش خواستی

من سرا پا غرق خواهش بودم

تو همیشه در پی ترانه ها

اما من حدیث سازش بودم

آره.تو یه دل سپرده خواستی

چه کنم که سر سپردت بودم

تا که هرگز کسی عاشقت نشه

واسه مردم درس عبرت بودم

راستی لعنت به من دیوونه که

به توقلبم رو چه آسون دادم

تو چطور میگی که من برای تو کم بودم

منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

می خواهم خودم برایت بنویسم

من ماندم و الهه ی شعری که می گویند

شعر تمام شعران را انشاء می کند!

هر شب می اید

چشمان ِمنتظرم را خیس ِگریه می کند

و می رود!

امشب، اما

در ِاتاق را بسته ام!

تمام پنجره ها را بسته ام!

حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،

تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!

بگذار الهه ی شعر،

به سروقت ِشاعران ِ‌دیگر ِاین دشت برود!

می خواهم خودم برایت بنویسم!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

کجاست بگو

کجاس بگو اونکه برات می مرده کو؟

اونکه قسم می خورده که دوسِت داره ؟

اما به جاش با یه قسم، هر چی که داشتی برده کو

تنها شدی

بازتف سر بالا شدی

گذاشت و رفت،  دیدی دوسِت نداشت و رفت

کجاس بگو؟

اون که برات می مرده و هر چی که داشتی برده کو

اون که یه باره اومد و آتیش به زندگیت زد و ازت برید

اون که دل ساده و تنهاتو به صلابه کشید

یادت باشه منتظر اون که  میگه دردتو می دونه نشی

حرفاشو باور نکنی، هر کی بیاد نمک به زخمت می زنه

ساده ی دل داده ی من گول نخوری، دوباره دیوونه نشی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

من و تو

منو تو مثل دو تا خط میمونیم

که توی دفتر مشق اسیر شدیم

نرسیدیم  به  هم  و آخرشم

تو همون دفترکهنه پیر شدیم

بی هم وکنار هم روزها گذشت

دستهای من نرسید به دست تو

میدونیم که ما به هم نمی رسیم

مگه با شکست من شکست تو

ما به هم نمی رسیم آخر بازی همینه

آخر عشق دو تا خط موازی همینه

اگه من بشکنم وتو بی خیا ل

بگذری از من و تنهام بذاری

اگه با تموم این خاطره ها

تو همین دفترمشق جام بذاری

بعد اون دیگه نه من ما ل منه

نه تو تکیه گاه این شکسته ای

بیا عاشق بمونیم کنار هم

نگو از این نرسیدن خسته ای




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

خداحافظ دوست من

خداحافظ دوست من

خدا حافظ مهربان

قطره هایی که روی گونه هایم می لغزند اشک نیست

دیشب

خاطرات با تو بودن را در کوچه قدم میزدم

باران بارید

من رو به آسمان کردم

باران در چشمانم بارید

این قطره ها را چشمانم برای تو از باران امانت گرفت

تا امروز با تمام تنهایی ام به تو هدیه کنم

این قطره ها سهم تو از باران دیشب است

اگر گونه هایم سرخ شده اند

اگر می لرزم

به خاطر سوز سرمای غربتی است که در چشمان تو دیده ام

من گریه نمی کنم

خداحافظ دوست من

خداحافظ مهربان




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

ندونستی

ندونستی که بعد از تو چراغ خونه خاموشه

گلهای خونه پزمرده همه ای حرفها فراموشه

امید با تو بودن هم درون سینه ام مرده

تو را داشتن توی این دنیا چه ساده پیشم افسرده

هنوز عطر نفسهات را فضای خونه پر کرده

دل عاشق من اینجا بدون تو پر از درد

بیا برگرد دلم تنگه گلهای خونه بی رنگه

چه سخته منتظر موندن دلم بدجوری دلتنگه

تو که رفتی نموندی قدر عشقم را نخوندی

بی صدا پر از ترانه قلب خسته ام را سوزندی

کاشکی می شد قصه ای عشقم با تو دنبال بگیره

هر چه دیوار جدائی بین ما دوتا بمیره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

دل تنگتر از تنگ بلورم

هر چند که دل تنگتر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوهتر از دامن الوند

بشکوهتر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی ست

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

وقتشه

وقتشه از عشق تو دل بکنم

مثل تو که رو دلت پا می ذاری

می خوام این روزا مال خودم باشم

این مهم نیست که من و دوست نداری

دیگه فرقی واسه من نمی کنی

انگاری بود و نبودت یکیه

تا میام دوباره عاشقت بشم

می بینم پشت سرم تاریکیه

خوش به حال دل دیوونه من

تو رو نشناخته عبادت می کنه

داره ذره ذره می میره ولی

به نبودن تو عادت می کنه

خوش به حال تو که عاشق نشدی

من و بی بهونه تنها می ذاری

وقتشه دل رو به دریا بزنم

این مهم نیست که من و دوست نداری

خواب چشمام و حروم کردی رفیق

گل می خواستم تو خار بودی رفیق

من ساده تو رو ناجی می دیدم

تو واسم طناب دار بودی رفیق




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

نمی دانم

نمی دانم تو را چه بنامم
 
فقط می دانم که وقتی نگاهت بانگاهم آشنا شد    
 
تو صمیمانه به من لبخند زدی
 
فقط می دانم که در اوج تنهایی
 
مرا با محبت خود صدا کردی
 
فقط می دانم که اگر بتوانم تو را بیابم
 
 بر روی گونه هایت بوسه خواهم زد
 
فقط می دانم که اگر بتوانم آن روز تو را در آغوش بگیرم
 
دیگر تنها نخواهم ماند
 
فقط می دانم که تنها دیدن تو باعث می شود
 
دوباره بخندم و احساس شادی کنم
 
حال تو بگو من تو را چه بنامم؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

نگران نباش

نگران نباش ... !‌ من و تو روزی سفر خواهیم کرد به باغ آقاقیها و روزی خواهد آمد که سر

کوچه تنهایی نیلوفر از پشت دیوار سرک بکشد و بگوید « سلام ! » روزی خواهد آمد که

دست من و تو به ضریح خدا خواهد رسید و ما پیوسته سرود رهایی خواهیم خواند ....

روزی که به شهر رویاهامان سفر کینم ذهن ما شکوفه می زند در باغ جوانی و من

اهمیت نمی دهم اگر کمی هم دیر شده باشد ! ..... هر آنچه رفته است مربوط به

سالهای رفته است و هر آنچه در پیش است تصوری از رویای من و تو روی صفحه

پراصطکاک ذهن  ... غباری روی آئینه ای ... چند کلمه ای روی تخته سیاه نوشته به

دست کودکی ...! و روزی خواهد آمد که من و تو یکدیگر را دربهشت ملاقات خواهیم

کرد ... اصلا چه کسی گفته است که رویاها همانند که هستند ... رویا می تواند تغییر

کند .. در سرزمین رویا می توان پرش کرد ... گذر کرد .. گذشت و گذارد که خاطره هامان

زیر شنهای عمیق دریا دفن شود ...پس به خاطر رویاهایمان این بار را مردانه بخند ... ! ‌و

ببین که بهار پیام تازه اش برای تو چیست ... کشفش کن ...!‌حتما او حرفی دارد که قرار

است امسال به تو بگوید

 




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

می‌تونم

می‌تونم با تو به هر جا برسم

توی خواب اسمتو فریاد بزنم

می‌تونم قصه‌ی دیوونگیمو

توی کوچه‌های شهر داد بزنم

می‌تونم تا به همیشه پا به پات

توی هر قصه کنارت بمونم

می‌تونم زیر پر ستاره‌ها

واست از لیلی ومجنون بخونم

می‌تونه نگاه مهربون تو

منو تا مرز شقایق ببره

می‌تونه قشنگی برق چشات

منو از یاد حقایق ببره...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

من نمی دانم

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان این دانا این پیغمبر

در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر

ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟

چه دلیلی دارد که هنوز

مهربانی را نشناخته است ؟

و نمی داند در یک لبخند

چه شگفتی هایی پنهان است

من برآنم که درین دنیا

خوب بودن به خدا سهلترین کارست

ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است

و همین در مرا سخت می آزارد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

صدای تو

این کتاب‌های نادان را

که مدام می‌گویند

وزن ندارد

و رنگ یا طعم یا رایحه

و حجم ندارد و دیده نمی‌شود

صدای تو

زیر آن بید بلند

که از شنیدن واژه‌هایت جنون گرفت

دفن کنید.

به فتوای مردی

که هر شب‌ آدینه بر ضریح صدایت دخیل می‌بندد. مستور




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

دیگه دل با کسی نیست

دلم از خیلی روزا با کسی نیست

تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

شدم اون هرز گیاهی که گلا

پرپر دستهای خار و خثی نیست

دیگه دل با کسی نیست             دیگه فریاد رسی نیست

آسمون ابری شده دیگه خار و خثی نیست

بارون از ابرا سبک تر می پره هر کسی سر به سوی خودش داره

مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم

دیگه هیچ کس دلم و نمیبره

دیگه دل با کسی نیست             دیگه فریاد رسی نیست

آسمون ابری شده دیگه خار و خثی نیست

ماهیها از پاشوره بیرون افتاده

شاپرکها پراشون زخمی شده

نکنه تو گله بره هامون گذر گرگ بیابون افتاده

دیگه دل با کسی نیست             دیگه فریاد رسی نیست

آسمون ابری شده دیگه خار و خثی نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

دوست دارم همه عالم را

هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست

مثل گل،صحبت دوست

مثل پرواز،کبوتر

می و موسیقی و مهتاب و کتاب،

کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر

این همه یک سو،یک سوی دگر،

چهره ی همچو گل تازه ی تو!

دوست دارم همه عالم را لیک

هیچکس را نه به اندازه ی تو!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

دوست دارم خیلی زیاد

دوست دارم

دوست دارم خیلی زیاد

خیلی زیاد

اینو واسه تو ساختمش

امیدوارم خوشت بیاد

این جمله ی منه

دوست دارم خیلی زیا

فکر کردن اصلا نمی خواد

دوست دارم خیلی زیاد

فقط واسه تو ساختمش

دوست دارم خیلی زیاد

به چشماتم خیلی میاد

دفتر شعر من کجاست ؟واسه اون ناز نگات می خوام امشب تا سحر ترانه سازی بکنم

یه ترانه بسازم که جهانی شه

که همه دنیا بدونن هیچکی مثل تو نمی شه

با جمله های تکراری دوباره بازی می کنم

باز خودمو گول می زنم

قافیه سازی می کنم

دلم برات تنگ می شه

قافیه اش از سنگ می شه دلم فقط تو رو می خواد

قافیه اش در نمی یاد

هیچی تو ذهنم نمی یاد

هیچی تو ذهنم نمی یاد

خسته می شم از هر چی جمله اس که با حرف دله نوشتن ترانه هم خداییش انگار

مشکله

دفترو می ذارم کنار

چشمامو رو هم می ذارم

تورو کنارم می بینم

بی اختیار بهت می گم دوست دارم خیلی زیاد

دوست دارم خیلی زیاد

این جمله ی منه دوست دارم خیلی زیاد

فکر کردن اصلا نمی خواد

دوست دارم خیلی زیاد

فقط واسه تو ساختمش

دوست دارم خیلی زیاد

به چشماتم خیلی میاد

این جمله ی منه دوست دارم خیلی زیاد شعر باید خودش بیاد

دوست دارم خیلی زیاد قافیه لازم نداره

دوست دارم خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد

سهراب سپهری شاملو حافظ و سعدی می خونم

دنبال یک حرف قشنگ تا صبح بیدار می مونم

گوشی رو بر می دارمو یه زنگ به مریم می زنم

یه گوشه تنها می شینم گیتارو با غم می زنم

این جمله ی منه دوست دارم خیلی زیاد

فکر کردن اصلا نمی خواد دوست دارم خیلی زیاد

فقط واسه تو ساختمش دوست دارم خیلی زیاد

به چشماتم خیلی میاد

این جمله ی منه دوست دارم خیلی زیاد

شعر باید خودش بیاد

دوست دارم خیلی زیاد قافیه لازم نداره 

دوست دارم خیلی زیاد

به چشماتم خیلی میاد

این جمله ی منه دوست دارم خیلی زیاد فکر کردن اصلا نمی خواد

دوست دارم خیلی زیاد فقط واسه تو ساختمش

دوست دارم خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد

این جمله ی منه ...دوست دارم خیلی زیاد شعر باید خودش بیاد

دوست دارم خیلی زیاد قافیه لازم نداره دوست دارم خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد

دوست دارم خیلی زیاد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

دلم می خواهد گریه کنم

دلم می خواهد گریه کنم..داد بزنم..گله کنم

اما کسی نمی شنوه... صدای گریه های من

روزا دارن می گذرن وعمر منم تموم می شه

شبا دارن صبح می شن و این قصه هم تموم می شه

فقط یه اسم..فقط یه یاد....ازم تو دنیا می مونه

شاید اگه حرف بزنم...داد بزنم...

یا شعرامو واسه همه...تو کوچه فریاد بزنم!!!

اسم منم خوب بمونه!یاد من از یادا نره

اینکه منم یه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون می کشیدم

گرچه دیگه فرق نداره ...چونکه دیگه نمی مونم

چه فرقی داره که منم... یه روزی عاشقی بودم!

که دل دادم به عاشقیم.....اما نموند تو زندگیم!

سوای این عاشقیا ...من عاشق زندگیم

عاشق این فرشته هام...که گاهیم یه شیطونن!!

من عاشقم و دل دارم...چون که منم یه آدمم!!

آدما زود اسیر می شن....دل رو میدن فقیر می شن!!!

از همدیگه زود سیر می شن...زودی می یان و پیرمی شن...

بعدش می رن زیر یه خاک..آدما زود تموم می شن!!

یه عده از این آدما..انگار تو پیله می مونن...

عمرشونم تموم می شه ..توپیله هاشون میمیرن!!

بعضی ها پروازمی کن!!!پیله هارو باز می کنن!!!

بعدش می رن به آسمون...پرمی کشن تو کهکشون...

از آدما فقط یه اسم ...فقط یه یاد..فقط همون خاک می مونه...

بیاید همه قولی بدیم...تو پیله هامون نمونیم!

چون آسمون سهممونه...و پر کشیدن تقدیرمونه!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧

تمام دلتنگی ام

تمام دلتنگی ام را بر دامن ابری گره می زنم

و خیس در ردیف غروب

می نشینم به انتظار تو

خوب می دانم

سهم من تنها مشتی کلمه است.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ۰۳/٠٨/۸۷

شعری برای تو  _ 20

اگر به خاطر زیبایی ، دوست ام میداری دوستم مدار!
 
خورشیدرا دوست بدار با گیسوان زرینش .
 
اگر به خاطر جوانی دوستم میداری دوستم مدار!
 
به بهار عشق بورز که هر ساله جوان است.
 
اگر به خاطر دارایی دوستم می داری دوستم مدار!
 
پری دریایی را دوست بدار که مروارید و یاقوت ، بسیار دارد.
 
اگر دوستم می داری به خاطر عشق پس هر آینه دوستم بدار!
 
دوستم بدار هماره من هماره عاشق ات خواهم بود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

مصاحبه با خدا

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست

داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره

آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود

را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه

در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند

که گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در

زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می

توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان

سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که

نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند

که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم

هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

قله  خوشبختی

تو چنگ ابرای بهار افتادم و درنمیام

چشمامو سرزنش نکن از پسشون برنمیام

پیر شدم تو این قفس، یه کم بهم نفس بده

رحم و مروتت کجاست، جوونیامو پس بده

فکر نمیکردم بذاری زار و زمین گیر بشم

فکر نمی کردم که یه روز

این جوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود

حتی اگه سنگ بودی ، دلت به رحم اومده بود

دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه

شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه

پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست

دلبر خودپسند من قله?ی خوشبختی کجاست؟

ازت می خواستم بمونی ، بهت می گفتم که نری

این روزا نیستی اما باز ، به پات می افتم که نری

تو فکرتم اما دلم

هی میگه فکرشم نکن

یه کم به فکر تو نبود

پس دیگه فکرشم نکن

فکر نمیکردم بذاری زار و زمین گیر بشم

فکر نمی کردم که یه روز

این جوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود

حتی اگه سنگ بودی ، دلت به رحم اومده بود

ازت می خواستم بمونی ، بهت می گفتم که نری

این روزا نیستی اما باز ، به پات می افتم که نری




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

20 روش عاشقانه برای عاشقتر کردن

1- همیشه نسبت به هم مؤدب باشید، این کار بسیار آسان است و در کیفیت روابط تان

تفاوت چشم گیری ایجاد می کند.

2- زمانی که برای نخستین بار همسرتان را دیدید و عاشقش شدید را به یاد بیاورید و

نامه عاشقانه‌ای برایش بنویسید و طی آن جزئیات آن خاطره را برایش بازسازی نمایید.

3- داخل اتومبیل همسرتان یادداشتی بگذارید که روی آن نوشته شده : «عشق توست

که چرخ های دنیا را می چرخاند».

4- وقتی در هوای سرد با هم قدم می زنید کت تان را درآورده و بر روی شانه هایش

بیندازید.

5- به او بگویید با تمام افرادی که تاکنون دیده اید تفاوت چشم گیری دارد. این موضوع در

روابط تان تحوّل شگفت انگیزی به وجود خواهد آورد.

 (یک زن خوب، الهام بخش مرد است. یک زن فوق العاده، نظر مرد را جلب می کند، یک

زن زیبا، مرد را شیفته خود می کند. یک زن دل سوز، قلب مرد را می رباید...)

6- به پاس قدردانی از زحماتش، دستش را ببوسید.

7- فکر کنید که دیگر محبوب تان را نخواهید دید و پس از آن نامه عاشقانه بلندبالایی

برایش بنویسید و به او بگویید او و عشقش برای شما چه معنا و جایگاهی دارد.

8- در کمد لباس هایش عطر بپاشید.

9- اگر دلتان می خواهد احساساتی برخورد کند، شما نیز با او احساساتی تر باشید.

10- زمان، دل های شکسته را درمان می کند!

11- به نقطه ضعف های همسرتان پی ببرید و زمانی که بین شما مشکلی پیش می

آید، انگشت روی آنها نگذارید.

12- دفترچه ای از حوادث جالبی که برایتان رخ داده است درست کنید و زمانی که او نیاز

به کمی تجدید روحیه و تفریح دارد آن را در اختیارش بگذارید.

13- همین امشب به هنگام صرف شام در دهان همسرتان لقمه بگذارید.

14- با او مانند یک انسان رفتار کنید نه یک شیء.

15- با او به عنوان مهم ترین شخصیت دنیا برخورد کنید.

 (در صورتی که با افرادی که دوستشان دارید هم دردی کنید، آنها بیشتر مجذوب شما

می شوند).

16- برای حفظ سلامتی اش از هیچ کاری دریغ نکنید.

17- وقتی روز بدی را پشت سر گذاشته اید سرتان را روی شانه های او بگذارید و یک دل

سیر گریه کنید.

18- با همدیگر از فرزندانتان مراقبت کنید.

19- هرگاه می خواهد از خانه خارج شود تا جلوی در خانه دنبالش رفته و او را بدرقه

کنید.

20- هرگاه یک مشاجره لفظی بین شما پیش آمد زود همه چیز را فراموش کنید.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

ای دلم

هی نشین غصه نخور رفته که رفته

دل از عاشقی نبُر رفته که رفته...

اگه "عاشقه" تو بود تنها نمی رفت

شده پا به پات می سوخت، اما نمی رفت.

بی خیالش ، مگه چند سال تو جوونی؟

بی خیالش ، مگه چند سال تو میمونی؟

بی خیالش ، اینا رسمه روزگاره

همشون کار خداست ، حکمتی داره.

یاد حرفای قشنگش ، می دونم واست عذابه

دل تو خیلی گرفته، حال و روزتم خرابه.

دیگه تنها شدی و سکوت تو پر از غمه

همه ی عالم و آدم واسه تو جهنمه.

اون که رفته دیگه رفته

دیگه برگشتن نداره

اگه "دوستت" داشت نمی رفت

دیگه تنهایی دوباره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

تو نیستی که ببینی

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها لب حوض

درون اینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو نگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه دیرن خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده سکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

 در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

غمی به دل نگیر

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه

دوستت نداشته باشند...!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

هواپیمای سه موتوره

-انسان مانند یک هواپیمای سه موتوره است که :

موتور وسط ارتباط با خدا،

موتور دست راست ارتباط با خود (اعتمادبه نفس)

و موتور دست چپ ارتباط با دیگران است.

درصورت روشن بودن این سه موتور انسان اوج می گیرد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

کلبه ای برای همه

روزی شیوانا در مدرسه درس اراده و نیت را می گفت. ناگهان یکی از شاگردان مدرسه

که بسیار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من می خواهم ده روز دیگر در کنار

باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر

حرف شما درباره نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز دیگر کلبه من آماده شود!

همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمین را تمیز و صاف کرد

و روز بعد به تنهایی شروع به کندن پایه های کلبه نمود. هیچ یک از شاگردان و اعضای

مدرسه به او کمک نمی کردند و او مجبور بود به تنهایی کار کند. روزها سپری می شد و

کار او به کندی پیش می رفت. روزهای اول چند نفر از شاگردان به تماشای او می

نشستند. اما کم کم همه چیز به حال عادی بازگشت و تقریباً هر کس سر کار خود رفت

و آن شاگرد مجبور شد به تنهایی همه کارها را انجام دهد.

یک هفته که گذشت از شدت خستگی مریض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتی در

سر کلاس ظاهر شد با افسردگی خطاب به شیوانا گفت: نمی دانم چرا با وجودی که

تمام عزمم را جزم کردم ولی جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟

شیوانا تبسمی کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزویی بکن!

پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده می کنم تا ده روز دیگر در گوشه باغ یک اتاق

خلوت برای همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جای خلوت و امنی برای مراقبه و

مطالعه نیاز داشت به آن جا برود! این اتاق می تواند برای مسافران و رهگذران آینده هم

یک محل سکونت موقتی باشد!

همان روز پسر آشپز به سراغ کار نیمه تمام شاگرد قبلی رفت.. اما این بار او تنها نبود و

تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج شده بودند. حتی خود شیوانا هم به او کمک

می کرد. کمتر از یک هفته بعد کلبه به زیباترین شکل خود آماده شد.

روز بعد شیوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد

خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نیت اولش ساختن کلبه ای برای

خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که این کلبه

را به نفع بقیه می سازد و دیگران نیز از این کلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نکنیم

که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت دیگران را هم در نظر بگیریم. چون اگر دیگران

نباشند خیلی از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشید!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

کار دل مشکل شد

ای داد دوباره کار دل مشکل شد

نتوان ز حال دل غافل شد

عشقی که به چند خون دل حاصل شد

پامال سبکسران سنگین دل شد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

قدیس

زیبای بی نهایت من، ای قدیس !

هیچ گاه طلبی از تو نکردم

جز تو،

و اگر تا کنون به تو نائل نیامده ام

کوتاهی از کسی نیست ،

جز من.

ببین چگونه در گذار پر توحش این طوفان

حتی بیدهای لاغر و کم وجود نیز

بر بی پناهی جاودانه ی من به چشم ترحم می نگرند .

سینه ام پر تپش از شعله ی شوری است که تو جوانه ی آن را در قلب من رویاندی

اما

پوستم را لمس کن

هیچ نشانی از دستان نوازشگر عشق بر آنم پیدا نیست

و عجب درد بزرگیست بیگانگی عمل از آرزو .

پرواز در بطن ابرها و زندگی در حریم پاک تو

اندیشه ام همیشه بوده و هست ،

واقعیت اما رنگ دیگری دارد و آبی نیست،

عبور از حضیض مه مرا فریفت

و تباهی بر سریر آرزوهای من نشسته است .

قدیس من !

دیر زمانی نیست از آن هنگام که

آوای مقدس تو ، ار لابه لای پرده های فروافتاده ی زمان برخاست

و دل اکنون پر التهاب مرا، تا اوج بی کرانه ی لذتهای پنهان و بی نیاز

افسنه وار با خود برد .

اینک ولی حتی فریادهای گاه گاه تو

که به سوی عشق و ابدیت فرا می خوانند

در بحبوحه ی صداهای بی ارزش این شبهای تهی از امید

بی اثر شده اند. . .

و با گوشهای من غریب .

معجزه ای مگر پدید آید

تا نجاتم دهد از این گرداب

که انتهایش در فنا و با دستهای من نا آشناست.

اما من میدانم . . .

خوب می دانم که تو ای قدیس

نغمه ی معجزه گرت را در گوش زمان بار دگر خواهی خواند

مرا از جشن بی روشنی خوابها به ضیافت آفتاب خواهی برد

و لبخند را بر لبهای پر عطشم خواهی راند .

- اگر من بخواهم -




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

عشقا چی بود به جز فریب

تو هم ترک ، منم ترک

اینم یه درد مشترک

تو غصه دار، من غصه دار
 
پس واسه چی بیاد بهار

تو بی چراغ ، من بی چراغ

کی بگیرد از ما سراغ

تو هم غریب ، منم غریب

عشقا چی بود به جز فریب

تو حادثه ، من حادثه

پس کی به ابرا برسه

تو بارونی ، من بارونی

پس کجا رفت مهربونی

من بی پناه ، تو بی پناه

کافیه امشب نور ماه

من بی وفا ، تو بی وفا

چی کار کنه با ما خدا

من بی فروغ ، تو بی فروغ

بازم به هم بگیم دروغ ؟

من بی جواب ، تو بی جواب

معنیش چیه ! این جز سراب

من تشنگی ، تو تشنگی

کاش که نمی گذشت بچگی

منم گله ، تو هم گله

آخر کی داره حوصله

من انتظار، تو انتظار

من باریدم  تو هم ببار

من چشم خیس ، تو چشم خیس

برام یه چیزی بنویس

منم زلال تو، هم زلال

چی کم داریم ما دو تا بال

من اولی ، تو اولی

چقدر قشنگ و مخملی

من در به در ، تو در به در

می یای با هم بریم سفر ؟

من اعتماد ، تو اعتماد

عشق و چرا دادیم به باد

من دیوونه  ، تو دیوونه

پس کی می گه نمی مونه

من ناامید ، تو ناامید

از من و تو نبود بعید ؟

تو شبنمی ، من شبنمی

ما مثل هم شدیم کمی

تو بی صدا ، من بی صدا

پس چی شد اون همه دعا

تو پرغم ، من پر غم

جون خودت خسته شدم

تو بی گناه ، من بی گناه

یعنی همش بود اشتباه ؟

تو خستگی ، من خستگی

پس چیه معنیش زندگی ؟

تو پر درد ، من پر درد

پاییز واسه چی می شه زرد ؟

من که رها ، تو که رها

فقط بگو بریم کجا ؟

من که محال ، تو که محال

چی بود دوست دارم  خیال ؟

تو که بدی ، من که بدم

ببخش نه بد حرفی زدم

باشه بدم تو که گلی

معجزه ای  تجملی

من که اسیر ، تو که اسیر

کی کرده ما رو ناگزیر ؟

من سر حرف ، تو سر حرف

تقصیر ماست غیبت برف ؟

من بی نشون ، تو بی نشون
 
جایی داریم جز آسمون ؟

من پر راز ، تو پر راز

اما نداریم اعتراض

من پر شور، تو پر نور

چرا نریم یه جای دور

من فاجعه ، تو فاجعه
 
چیکار کنیم با شایعه
 
من اتفاق ، تو اتفاق

به جرم قدری اشتیاق

تو عطر یاس ، من التماس

راسته که دنیا دست ماس ؟

من اولین ، تو آخرین
 
واسه تو بس نیس نازنین ؟

من عابرم ، تو شاعری

نرو کجا می خوای بری ؟

من یه کتاب ، تو یه کتاب

کاش نکشیم انقد عذاب
 
من خاطره ، تو خاطره

بمون تا یادمون نره

منم که تو ، تو هم که من

پس زیر وعده هات نزن

من آرزو ، تو آرزو

پس آرزو کن و بگو ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

صلح واقعی

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی

خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها

نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.

در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی

با ابرهای سفید کشیده شده بود.

همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی

ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می

بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک

برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام

نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.

همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست،

معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن

است. این معنی واقعی صلح است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

زندگی این گونه است

نمی دانم چرا زندگی این گونه است

مرا به ژرفای درونش می کشاند

گاه رهایم می کند و گاه درونش حل می کند

می ایستم و نظاره می کنم و گوش فرا می دهم

سخنی نمی گوید

نگاهم نمی کند

می گریم و فغان می کنم

نوازشم نمی کند

بی اختیار به راه خویش می روم

کسی صدایم می کند

این بار هم به حرمت نفسهایی که می کشم می ایستم

اما این بار هم کسی نبود

می دانم که صدای تو همیشه در من فریاد می کشد

با تنی خسته و نفسی بریده و اشکی چکیده بر صورتم باز هم به راه خویش می خزم

در امتداد حزن آلود این زیستن چیست ؟

در انتهای خویشتنم کیست؟

مرا جسم و جانی نیست

بی حرکت خفته ام دراین دریای متلاطم

مرا از این امواج سر کش دیوانه وار نجات ده

مرا به ساحلی آرام ببر

و تا ابد بر من بتاب

چونان خورشیدی که تنم را گرم می کند

و چونان تبسمی که مرا غرق می کند

و چونان بوسه ای که مرا در عطش داغش ذوب می کند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

رفته بر باد

پرده افتاد
 
صحنه خاموش
 
آسمان و زمین مانده مدهوش

نقش ها رنگ ها چون مه و دود
 
رفته بر باد
 
مانده در پرده گوش
 
رقص خاموش فریاد

پرده افتاد
 
صحنه خاموش

وز شگفتی این رنگ و نیرنگ
 
خنده یخ بسته بر لب
 
گریه خشکیده در چشم
 
پرده افتاد
 
صحنه خاموش
 
و آن نمایش
 
که همچون فریبنده خوابی شگفت
 
دل از من همی برد پایان گرفت
 
و من

که بازیگر مات این صحنه بودم
 
چو مرد فسون گشته خواب بند
 
که چشم از شکست فسون برگشاید

به جای تماشاگران یافتم خویشتن را

شگفتا ! که را بخت آن داده اند
 
که چون من
 
تماشاگر بازی خویش باشد ؟
 
وز این گونه چون من

تراشد
 
فریب دل خویشتن را
 
که آخر رگ جان خراشد ؟

بلی پرده افتاد و پایان گرفت

فسونکاری این شب بی درنگ
 
و من در شگفت

که چون کودکان

بخندم بر این خواب افسانه رنگ ؟

و یا در نهفت دل تنگ خویش

بگریم بر اندوه این سرگذشت ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

خیلی وقته

خیلی وقته سایه ات را بر سر ندارم

چشم به در دارم ، ازت خبر ندارم

خیلی وقته زیر رگبار محبت

پای رفتن دارم ، همسفر ندارم

تو برام همه کسی،تو برام هم نفسی

نمی دونم که چرا تو به من نمی رسی

جای امن بودنم ، گرمی آغوش توست

دلی دارم ای نازنین، که همیشه پیش توست

کی به تو گفته دیگه ترا نمی خوام

با دلی عاشق به دنبالت نمی یام

کی به تو گفته دیگه دوستت ندارم

گل بوسه بر سر راهت نمی کارم

به من بگو کدوم صدا با تو هنوز عاشقانه می خونه

کدوم دلِ درد آشنا مثل دل من به پات می مونه

شبهای من بدون تو یک آسمون بی ستاره است

بودن تو برای من مثل تولدی دوباره است

خیلی وقته سایه ات را بر سر ندارم

چشم به در دارم از خبر ندارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

حیف

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم

حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم

حیف اون روزها که کلی ناز چشماتو کشیدم

حیف شوقی که تو گفتی داری، اما من ندیدم

حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم

حیف رؤیام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم

حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب

حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو، توی خواب

حیف باوفایی من، حیف عشق و اعتمادم

حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم

حیف فرصتهای نقرم، حیف عمرم و دقیقم

حیف هرچی به تو گفتم ، راس راسی حیف سلیقه ام

حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده

حیف احساس طلائیم، حیف این عشق و عقیده

حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود

حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود

حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت

حیف اعتماد اون روز . حیف واژه خیانت

حیف اون همه دعاهام واسه تو، توی شب یلدا

حیف اون چیزی که گم شد دیگه هم نمیشه پیدا

حیف هرچی که سپردم حیف هرچی که نبودی

حیف تکلیفم بیاو روشنش کن تو به زودی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

تو می روی آرام

تو می روی آرام

من از پی ات غمگین

قدم به راه جنون گذاشته ام سنگین

تو می روی آرام

چه ساده و چه صبور

مرا نمی بینی که گشته ام رنجور

تو می روی آرام

چه با وقار و متین

تنی به سرخی تو به خط جاده نگین

تو می روی آرام

فرشته ای انگار

دل رمیده ی ما شده اسیر نگار

تو می روی آرام

در این شب یلدا

دراین شب باران شبی به رنگ خدا

گهی نظر به منُ

گهی به عشق کنی

نه عاشقم شویُ نه ترک عشق کنی

گهی به ره نگری

گهی به سوی خدا

تو عازم حرمی چه حاجتی به گناه

در این کشاکش راه

ز دوریت بیمار

به عشق دیدن تو نگاه تیره و تار

نشسته ام در سوگ

نگاه مات و کبود

سکوت سرد زمین گواه این غم بود..




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

اینجوری آروم می گیره

بگم سلام...دل می گیره

بگم علیک... دل می میره

فقط میگم دوستت دارم....اینجوری آروم می گیره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧

اتحاد است که همه کار می کند

زن کشاورزی بیمار شد ، کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت و از او خواست برای

همسرش دعا کند .

راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بیماران را شفا بخشد.

ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت : " صبر کنید ! از شما خواستم برای همسرم

دعا کنید و شما دارید برای همه بیماران دعا می کنید ! "

راهب گفت : " من دارم برای همسرت دعا می کنم .."

کشاورز گفت : " اما برای همه دعا کردید ، با این دعا ، ممکن است حال همسایه ام که

مریض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی اید. "

راهب گفت : " تو چیزی از درمان نمی دانی ، وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای

خودم را با دعاهای هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند ،

متحد می کنم ، وقتی این دعاها با هم متحد شوند ، چنان نیرویی می یابند که تا درگاه

خدا می رسند و سود ان نصیب همگان می شود .

دعا های  جدا جدا و منفرد ، نیروی چندانی ندارد و به جایی نمی رسد.




کلمات کليدي :متن ادبی