نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢٩/٠٧/۸۷

شعری برای تو  _ 19

ای همه گل های از سرما کبود

خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟

مهر، هرگز این چنین غمگین نیافت

باغ، هرگز این چنین تنها نبود

تاج های نازتان بر سر شکست

باد وحشی چنگ زد در سینه تان

صبح می خندد خودآرایی کنید!

اشک های یخ زده، آیینه تان

رنگ عطر آویزتان بر باد رفت

عطر رنگ آمیزتان نابود شد

زندگی در لای رگ هاتان فسرد

آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاری، شام غمگین خزان

خوش تر از صبح بهارم می نمود

این زمان – حال شما، حال من است

ای همه گل های از سرما کبود !

روزگاری، چشم پوشیدم ز خواب

تا بخوانم قصه ی مهتاب را

این زمان – دور از ملامت های ماه –

چشم می بندم که جویم خواب را

روزگاری، یک تبسّم، یک نگاه

خوش تر از گرمای صد آغوش بود

این زمان بر هر که دل بستم دریغ

آتش آغوش او خاموش بود

روزگاری، هستی ام را می نواخت

آفتابِ عشقِ شورانگیزِ من

این زمان خاموش و خالی مانده است

سینه ی از آرزو لبریز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست

خنده ام را اشکِ غم از لب ربود

زندگی در لای رگ هایم فسرد

ای همه گل های از سرما کبود... !




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

اوج آرزوها

می شود آیا که اوج آرزوهایم شوی

یا کلید سبز فردای معمایم شوی

با کمند مهر بالاتر روی تا قصر ماه

قهرمان قصه و شعر و غزلهایم شوی

چشمهایم خیره خاکستر صد آرزوست

تا بیایی و غم امروز و فردایم شوی

من به سوگند و سکوت آخرین دل بستم

می شود تا محرم شبهای رویایم شوی

تا تماشایم کنی صد بار جان خواهم سپرد

آرزومندم شبی محو تماشایم شوی 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

پیر زن زرنگ و باهوش

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه

نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد .

سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات

کند  و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش

قرارگرفت .

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی

شد .

مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن

پیرامون موضوعات متنوعی شدند .

تاآنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسیدراستی این

پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است. زن در پاسخ گفت

خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس

انداز کرده ام .

پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این

فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شماشکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول .

زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر

شما حاضر خواهم شدتا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس  ببینیم

چه کسی برنده است .

مرد مدیر عامل پذیرفت و  از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای

برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراًوکیلش بود در محل

دفتر مدیر عامل حضور یافت ...

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر

پیراهن خود را از تن به درآورد.

مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با

لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او

را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا

مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از ت

بیرون کند !




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

لا لا لا لا

لا لا لا لا نخواب سودی نداره

همون بهتر که بشماری ستاره

همون بهتر که چشمات وا بمونه

که ماه غصه اش نشه تنها بیداره

لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت

نمیدونم به کارون یا خزر رفت

فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت

لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه

دست هر کی میبینی یه تفنگه

یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه

لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما

بشین باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها

لا لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا میدونه که حالش چه جوره

توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره

لا لا لا لا نخواب تیره است چراغم مثل اتشقشان میمونه داغم

به جون گلدونا کم غصه ای نیست

هزار شب شد هزار شب شد نیومد باز سراغم

لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست

دل دیوونه داشتن که خطا نیست

میگن دست از سرش بردار نمیشه اخه عاشق شدن که دست ما نیست

لا لا لا لا نخواب تنها میمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم

چرا چشمات پر خشم عزیزم مگه من مثل اون نامهربونم

لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن

من اسفند رو میارم تو دعا کن

بگو برگرده پیش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن

لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه

میگن با یه فرشته اونو دیدن دروغه جون دریا اشتباهه

لا لا لا لا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی

تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالایی

لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده اگه چشم انتظار باشی که

هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده

لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله

من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خیاله

لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه واسه کم ادمی خوب مینویسه

یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه

لا لا لا لا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ و تب دار و غریبه

تا اون بالاست رسیده است اما تنهاست پایین هم که بیوفته بی نصیبه

لا لا لا لا نخواب اینجا سیاهی پر اما تو تنگه قصه ماهی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

خدایا این صدا را می شناسی

خدایا این صدا را می شناسی

در آنجا بر فراز قله کوه، دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر، صدایم را خدا خواهد شنیدن

به سوی ابرهای تیره پر زد، نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم کای خداوند، من او را دوست دارم ، دوست دارم

صدایم رفت تا اعماق ظلمت، به هم زد خواب شوم اختران را

غبار آلوده و بیتاب کوبید، در زرین قصر آسمان را

ملائک با هزاران دست کوچک، کلون سخت سنگین را کشیدند

زتوفان صدای بی شکیبم، به خود لرزیده در ابری خزیدند

خدا در خواب رویا بار خود بود، به زیر پلکها پنهان نگاهش

صدایم رفت و با اندوه نالید، میان پرده های خوابگاهش

صدا صد بار نومیدانه برخاست،که عاصی گردد و بر وی بتازد

صدا می خواست تا با پنجه خشم،حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد می زد از سر درد،به هم کی ریزد این خواب طلایی؟

من اینجا تشنه یک جرعه مهر،تو آنجا خفته بر تخت خدایی

مگر چندان تواند اوج گیرد،صدایی دردمند و محنت آلود ؟

چو صبح تازه از ره باز آمد،صدایم از صدا دیگر تهی بود

ولی اینجا به سوی آسمانهاست،هنوزم این دیده امیدوارم

خدایا این صدا را می شناسی ؟من او را دوست دارم دوست دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

چیزهایی که آموخته ام

- کسی که چیزی ندارد که بخواهد برای خاطر آن جانش را از دست بدهد، چیزی هم

ندارد که بخواهد برای خاطرش زندگی کند.

- روزی را که خورشید غروب کرد و تو هیچ کار مفیدی انجام ندادی، جزو عمرت محسوب

نکن.

- زندگی رنگ آمیزی یک تصویر است نه جمع و تفریق کردن.

- می توانی ساکت بمانی و مردم  خیال کنند تو نفهم هستی یا دهانت را بازکنی و

شک آنان را از بین ببری.

- اگر به کسی بیست دلار قرض بدهی و او دیگر پیدایش نشود، حتماً ارزشش را داشته

که بابت ندیدن او آن پول را از دست بدهی.

- مادرم همیشه میگفت: زندگی مثل یک جعبه شکلات است، هیچ وقت نمی فهمی

برای چی دلت شکلات میخواهد....

- بگذارید برای در امان ماندن از خطر دعا نکنم، بلکه دعا کنم تا جسورانه با آن روبرو

شوم. بگذارید دعا نکنم دردم ساکت شود، بلکه دعا کنم بتوانم بر آن غلبه کنم. بگذارید

دنبال دوستی نگردم تا در نبرد زندگی یاری ام کند، بلکه به نیرو و پایداری خودم چشم

داشته باشم. بگذارید آرزو نکنم همین طور در انتظار بنشینم تا  کسی مرا برهاند، بلکه

آرزو کنم آنقدر شکیبایی داشته باشم تا بتوانم خود، آزادی ام را به دست آورم.

- یک ساعت خوشی در میان جمع به یک عمر زندگی بی نام و نشان می ارزد.

- فقط برای مدت کوتاهی اینجا هستی. شتاب مکن و نگران نباش. با آسودگی گل های

سر راهت را ببوی.

- زندگی مانند سکه است. میتوانی هر طور که میخواهی آن را خرج کنی. اما فقط

یکبار....

در سه کلمه می توانم آنچه را درباره زندگی آموخته ام بگویم: زندگی ادامه دارد...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

نمی خواهم برگردی

نمی خواهم برگردی

این را به همه گفته ام

حتی به تو

به خودم

اما نمی دانم

چرا هنوز

برای آمدنت فال می گیرم!!

چرا هنوز

پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام

تا ترا آرزو کنم!!

اما هنوز نمی خواهم برگردی

می دانی که دروغ نمی گویم

اگر هنوز ترا آرزو می کنم

برای بی آرزو نبودن است !!

و شاید هم

آرزویی زیباتر از تو سراغ  ندارم!!

اما هنوز هم نمی خواهم برگردی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

آن کافه گرم بود

آن کافه گرم بود ....فضایش ترک نداشت

چالوس بود و گردنه هایش ترک نداشت

دختر پرنده بود و پسر آسمان سبز

یک آسمان که حال و هوایش ترک نداشت

معماری دو مردمکش آبی سبک

اسلیمی بلند صدایش ترک نداشت

دختر پرنده بود که در کافه می نشست

در گوشه ای که خاطره هایش ترک نداشت

سیگار کنت و سوپ اقاقی و چای داغ!

فنجان لب پریده چایش ترک نداشت

{دختر تمام حرف دلش را به چای گفت:..}

"این کافه قد آینه ها بود...چای من!

جای قرار ما و شما بود چای من!

این کافه ختم عاشقی ام بود..روزها

یک جای امن بود...خدا بود ..چای من!

کافه شلوغ بود ..ولی جای ما دوتا

با یک کتاب ساده که جا بود چای من!

کافه شلوغ بود ..ولی بهتر از همین

جایی برای گریه کجا بود ..چای من؟!"

{دختر نفس گرفت که چایش ادامه داد...}

"دستت ترک ...هوای نگاهت ترک ترک

شال بلند سبز و سیاهت ترک ترک

در من نفس که می زنی ..هر بار دیده ام..

در سینه ات تنفس آهت ترک ترک

عکست که روی دایره صورتم نشست

دیدم چقدر صورت ماهت ترک ترک...

در کافه توی چاه زلیخا نشسته ای

دیواره های خاکی چاهت ترک ترک.."

{من را بنوش و قصه این کافه را بگو...}

یک جرعه چای و ...بغض امان مرا برید

این چای تلخ بی تو زبان مرا برید

یک جرعه چای و ..گریه امان مرا گرفت

این چای تلخ بود که جان مرا گرفت

لعنت به این تصور و تردید شک زده

لعنت به این دلی که برای تو لک زده

لعنت به من که کنت تو را دود می کنم

دارم تو را به عشق تو نابود می کنم

تا چای نیم خورده من را تو خورده ای

لعنت به تو که توی همین کافه مرده ای

این کافه گرم بود فضایش ترک نداشت

فنجان لب پریده چایش ترک نداشت

کبریت های کوچکش از جنس نور بود

این کافه ای که هیچ کجایش ترک نداشت

دختر نشست و خاطرش از کافه جمع بود.

یعنی هنوز خاطره هایش ترک نداشت

وقتی پسر نشست هوا خوب خوب بود...

وقتی دروغ گفت.....صدایش ترک نداشت!

یعنی به جای چای دو فنجان دوغ بود

چای عزیز!قصه ما هم دروغ بود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

هر چه هستی ، باش

هر چه هستی ، باش

با توام

ای لنگر تسکین !

ای تکانهای دل !

ای آرامش ساحل !

با توام

ای نور !

ای منشور !

ای تمام طیفهای آفتابی !

ای کبود ِ ارغوانی !

ای بنفشابی !

با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !

با توام

ای شادی غمگین !

با توام

ای غم !

غم مبهم !

ای نمی دانم !

هر چه هستی باش !

اما کاش...

نه ، جز اینم آرزویی نیست :

هر چه هستی باش !

اما باش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

حالم دیدنیست

کسی اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی ست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنی ست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفأل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

نمیخواهم

نمیخواهم امیدوار و دل‌خوش باشم به ماندن آنچه که نمی‌ماند و می‌رود. همه چیز

رفتنی‌ست مگر تنهایی.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

مسافری شمع آجین

"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او

نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو

خواهند داد."

این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما

نمی دیدم.

رفتم و بی قراری توشه ام بود.

رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.

رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.

رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا

استخوانم را سوزاند.

آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می

کنند.

شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.

جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته.

پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ،

ایمان.

و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب

روشنایی ، چرا این همه درد.

درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم

نداشتند.

راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم،

برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار

گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می

خواهم، دوستانم...

هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی

را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!

این یکی از هزار اصل رفتن است.

پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.

هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از

تنم خون و موم می چکد.

دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین،

که هیچ کس دوستش ندارد ...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

مرا به یاد داشته باش

دوباره باز کنار دریا, تنهای تنها, قایق هایی را نگاه می کنم که با رقص موج رویاهای

دست نیافتنی عاشقان دلباخته رو یدک می کشند و من از سپیده تا غروب دنبال قایقی

می گردم که رویاهای مرا سوار کرده و به اقیانوس های دور می برد تا شاید با اشک

ریختن و گریه کردن بتوانم راضی اش کنم تا مرا هم به همراه رویاها یم از اینجا ببرد و در

آن اقیانوس های دور با خاطراتی از گذشته و رویاهای زیبا زندگی کنم و در دل اقیانوس

جایی را برای خود پیدا کنم چون همه می گویند : دل اقیانوس همانند دل عاشق وسیع

است و در آن همه می توانند برای خودشان و غم و اندوه هاشان جایی پیدا کنند و

اقیانوس با دل وسیعش عاشان را درک می کند

اما اکنون که غروب است و من در ساحل نسشته و با دیدن زیبایی غروب دریا تو را به یاد

آوردم می گویم در خرابه ای از دل تنگ تو جایی داشتن بهتر از قصری زیبا و بزرگ در دل

اقیانوس است و در این لحظه با خود عهد می کنم که خرابه ی دل تو را, حتی اگر خرابه

ای از تنفر باشد با هیچ چیز عوض نکنم مگر اینکه احساس کنم که با بودن من تو در

آزاری و از زندگی محرومی

آنگاه که چنین احساسی کنم به تو قول می دهم تا از دیار تو به دور دست ها سفر

کنم , تا تو دریابی که برای تو از دیار که سهل است از جان خواهم گذشت

اما همیشه در این اندیشه ام که ای کاش به جای اقیانوس تو مرا درک می کردی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

کاشکی

کاشکی تلفن بزنه زنگ

تُو شبهای بی قراری

تو با اون صدای گرمت

اسمم را به لب بیاری

کاش بگی تو هم مثل من

شدی از دوری دیونه

بگی حس عاشقانه

توی قلب هر دو مونه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

سزای ما نیست

سردی نگاه را بشکن، فاصله سزای ما نیست

تو بمون واسه همیشه، این جدایی حق ما نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

خاطرات تو را

خاطرات تو را ، چه خوب ، چه بد حک می کنم

توی تنهائی هام فقط به تو فکر می کنم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

تار عنکبوت

در تار عنکبوتی گیر کردم که عنکبوتش سیر است نه میتوانم پرواز کنم و نه بمیرم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

باران بهانه بود

باران بهانه بود

که تو

زیر چتر من

تا انتهای کوچه بیایی

و دوستی

مثل گلی

شکوفه کند در میانمان . .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

آرزوی من این است

آرزوی من این است که دو روز طولانی ...در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

آرزوی من این است یا شوی فراموشم...یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من این است که تو مثل یک سایه...سرپناه من باشی لحظه تَر گریه

آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده....همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

آرزوی من این است هستی تو؛ من باشم...لحظه های هشیاری ، مستی تو؛ من

باشم

آرزوی من این است تو غزال من باشی...تک ستاره روشن در خیال من باشی

آرزوی من این است در شبی پُر از رؤیا ...پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا

آرزوی من این است از سفر نگویی تو...تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو

آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون ...پیروی کنیم از عشق، این جنون بی قانون

آرزوی من این است زیر سقف این دنیا ...من برای تو باشم ، تو برای من؛ تنها

آرزوی من این است...آرزوی من این است...آرزوی من این است....




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

آرزو

کاش از دنیا دمی فارغ شوم

فارغ و آزاد از این روزگار

این ستم ها ، نابکاری های زشت

خستگی ها ، بیقراری ، انتظار

روزهای مرده در آغوش شب

هفته های گم شده در سال و ماه

ساعت دلمرد? بی رنگ و رو

هی دروغ و هی خطا واشتباه

خنده های موذی بی بند و بار

جمعه های خاموش بی بال و پر

روی یک دیوار عکسی وا ژگون

طرح تنهایی گل در قاب در

فکر های آب ونان و زندگی

حرف های ساده بی محتوا

غیبت همسایه و گردوی تر

شکوه های ثابت بی انتها

آلبوم عکس و نگاه و خاطره

آروزی آش داغ و برف سرد

روی یک بشقاب تنها مانده است

تکه ای دندان زده از سیب زرد

صحبت از لیوان چای و بستنی

سایه روشن های صبح خستگی

نفرت و تنبیه و تو جیه دروغ

منت از ابراز یک دلبستگی

اتهام و اضطراب و ناسزا

آبروریزی برای یک شکم

اعتیاد و افتضاح و خودکشی

دزدی و آوارگی دمبدم
 
من چه گویم حال من بد می شود !

دور باید از سیاهی ها شوم

حرف برلبهای من خشکیده است

کاش فارغ از همه دنیا شوم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢۷/٠٧/۸۷

شعری برای تو  _ 18

صدای‌گمشده

بی‌شک‌ چنین ‌که‌ خواب ‌زچشمم ‌پریده ‌است‌

پروانه‌ای‌ دوباه‌ مرا خواب ‌دیده‌ است‌

شاید دوباره ‌شیطنت‌ بره‌ای ‌سفید

بر روی ‌خواب ‌تند علف‌ها دویده‌ است‌

ای‌ خاطرات‌ خانه‌ به ‌دوش‌ از شما کسی‌

آیا صدای ‌گمشده‌ام‌ را ندیده ‌است‌

آیا کسی ‌از آن‌همه ‌گل ‌بوسه‌های ‌مهر

یک‌ غنچه ‌از برای ‌لبانم‌ نچیده‌ است‌

مادر بیا دوباره ‌به‌ گهواره‌ام‌ ببر

آنجا که‌ شوق ‌کودکی‌ام‌آرمیده‌ است‌

مادر بیا دوباره ‌به‌گهواره‌ام‌ ببر

آنجا که ‌لای‌لای‌ تو شور آفریده‌ است‌

آنجا در آن‌بهشت‌ که‌ روزی‌ هزار بار

خورشید چشم‌های‌ تو بر من ‌دمیده‌است‌

مادر ببین‌ که ‌شعلة‌ آن ‌خاطرات ‌سبز

شعر مرا دوباره‌ به‌ آتش‌ کشیده‌ است‌

آن‌عقرب ‌سیاه ‌که ‌عین‌هراس ‌بود

چندی‌ است ‌زیر جامه‌ی ‌خوابم ‌خزیده‌ است‌

یک‌ عنکبوت‌ کبودی ‌به ‌رنگ ‌مرگ‌

روی ‌تمام ‌آینه‌ها خط‌ کشیده‌ است‌

گوساله‌ای ‌حریص ‌از آن‌سال‌های ‌دور

روزی‌ دو برگ‌ازعاطفه‌ام‌ را جویده ‌است‌

مادر تو را به ‌جان‌ خودت‌ چاره‌ای‌ بجو

دفترچه‌ام ‌به ‌صفحه‌ی ‌پایان ‌رسیده‌ است‌

مادر بر اشک‌اشک‌ غزل‌...، آه‌، نه‌، نشد

بر حرف‌ حرف‌این‌غزل‌اشکی‌ چکیده ‌است‌

راهی ‌نمی‌برد به‌دلم ‌شعر مدتی‌ است‌

رنگ ‌از رخ‌ تمام‌ قلم‌ها پریده ‌است‌

شعر زبان ‌بریده ‌در این ‌واژه‌های ‌گنگ‌

همرنگ ‌وحشت ‌رمه‌های ‌رمیده ‌است‌

مادر بیا دوباره ‌به‌ گهواره‌ام‌ ببر

مادر بیا که ‌خواب‌ زچشمم ‌پریده‌ است‌




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

حرفهایی برای نگفتن

سرمایه هردل حرفهایی است که برای نگفتن دارد ...

سرمایه هر گل جایی است که برای شکفتن دارد ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

قدرت دست های تو

تا حالا به دستات و نقش اونا تو زندگی توجه کردی! می توونی حدس بزنی دستات تا

الان چقدر برات کار انجام دادن؟

خوب فکر کن، اون لحظه قشنگی که دست تو، دست محبوبت رو گرفته بود و تو گرمای

وجودش رو حس می کردی یادت هست؟ اون لحظه رو چی، اون لحظه که تند تند تست

های کنکور رو حل می کردی و پشت سرهم مربع های کوچولو رو سیاه می کردی اون

لحظه اصلا حواست به دستات بود که عجب نعمتیه؟!

آره دستای تو کارای زیادی رو انجام می دن، ممکنه تو یه روز سرد دستای یخ زدت رو به

هم بمالی تا گرم بشه، گاهی ممکنه با دستات پای برگه های مهمی رو امضا کنی.

ممکنه با دستات پای یه برگ چک رو امضا کنی و بعدش خدای نکرده پشیمون بشی و

اون وقت می گی ای داد بیداد کاش دستم می شکست و این کار رو نمی کردم. بعضی

وقتا هم پای یه برگه رو امضا می کنی و اون وقت تا آخر عمرت یه همدم خوب و مهربون

داری. گاهی اوقات هم ممکنه دستای تو دستای یکی دیگه رو به گرمی فشار بده و یه

دوستی خوب رو شروع کنی، ممکنه با دستات یه اثر هنری خلق کنی مثل یه نقاشی

زیبا یا یک موسیقی دلنشین. ممکنه وقتی که خیلی ناراحتی دستات رو زیر چونت

بذاری یا با دستات زانوات رو بغل کنی یا وقتی که خوشحالی و هیجان داری با دستات

سر و صدا کنی یا دستات رو تو هوا تکون بدی و برقصی. ممکنه از اون آدمایی باشی که

موقع حرف زدن پنجاه درصد منظورشون رو با حرکت دستاشون نشون می دن.

این چیزا رو به یادت آوردم که بدونی با دستات خیلی کارا می کنی از کارای پیش پا

افتاده روزمره بگیر تا کارای مهم و سرنوشت ساز.. اما همه اینارو که یک طرف بذاریم یه

کار دیگه هم با دستات می کنی که سوای ایناست! اون هم وقتیه که همه درها به روت

بسته اس.

وقتی که از همه کس و همه جا ناامیدی، وقتی که دیگه عقلت به جایی قد نمی ده، اون

وقت موقع دلت می رسه، دلت هم بهت می گه برو به سمتش، برو که تنها خونه امید

اونجاست، برو که هر کی رفته دسته خالی برنگشته. اما چه جوری اون جا که خیلی

بالاست تو هم که رو زمینی وسط این همه آدم خاکی؟! اون موقع است که دستات به

کمکت می آن، تو شاید نتونی جسمت رو تا منزل مقصود ببری اما می تونی دستات رو

دراز کنی به سمتش،     می تونی دستات رو بالا بگیری و از ته قلب صداش کنی، داد

بزنی ای بی همتای بزرگ کمک کن... و اون قبل از هر چیز به دستایی نگاه می کنه که

تو گرفتی به سمتش  و اون وقت حاجت تو رو می ذاره کف دستت، بعد تو احساس می

کنی که قلبت آروم شده... اما این دست تو که این قدر مهم و عزیزه، که اون بزرگ

بخشنده بهش توجه داره تا حالا چه کارایی کرده؟ تا حالا شده دست نیازی رو که به

طرفش دراز شده بگیره یا کار خیری رو باهاش انجام بده؟ تا حالا شده با دستات در

بسته ناامیدی رو باز کنی؟! اگه جوابت مثبته پس گلی به گوشه جمالت، اگر هم که

نشده ناراحت نباش اون حواسش به تو هست نا امیدت نمی کنه به تو فرصت جبران

می ده از فرصتاش خوب استفاده کن چون ممکنه باز هم دستات بره به سمتش اون

وقته که اگه دستات پر باشه، رو سفید، سرت رو بالا    می گیری و اون زودتر از همیشه

جوابت رو می ده. پس تا وقت داری دستات رو پر کن از اقاقیای محبت، تا وقتی دستات

رو می گیری به سمتش بوی مست کننده دستای تو فرشته ها رو گیج کنه...

حالا باز دستات رو نگاه کن، همین الان هم خیلی کارا می تونی انجام بدی همین الان

هم خیلی ها چشم به راه یه دست مهربون مثل دستای تو هستن، پاشو که چشم

انتظاری خیلی بده!!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

نمی دانم که وفادار می مانم آیا

روز به پایان می رسید

غروب بود و غمی سرخ

شب در راه و من نشسته در کنجی نیمه روشن

وفادار به عهد تنهایی

و مبهوت در انتظار

سرودی در من هر لحظه زمزمه می شد

سرودی برای اندوه غمگین جدایی

چیست این نغمه که مرا چنین به گریستن وامیدارد

چیست این نغمه که مرا چنین آشفته وبی قرار می کند

در وجودم دلشوره چنگ می زند

در وجودم تنهایی بیداد می کند

فریادی از درون گوشم را کر می کند

گم شده آیا در من چیزی از این هستی

من نمی یابمش

کسی مرا گم کرده است آیا

کسی به دنبالم می گردد

کسی صدایم می زند

پس چرا نشسته ام به راهی که هیچکس منتظر نیست

چرا کز کرده ام به گوشه ا ی که هیچ چیز در انتهایش نیست

خم شده بر این دیوارهای گلی متروک

و غرق در رویای زیستن

وفادار مانده ام خدایا

یا عهدم را از یاد برده ام

به کجا پناه برده ام

به کجا تکیه کرده و خمیده ام

غژ غژ لولا های پوسیده درونم را می شنوم و این سرودی است که این چنین مرا به

گریستن وا می دارد

انتظار طولانی مرگ در خلوت تنهای بیداری

اشکهایم را واسطه می کنم برای حرف زدن

چرا که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند اینقدر لطیف و پر معنا سخن بگوید

می دانم و می دانی که این اشکها سالهاست که با تو بی وقفه در سخنند

پس چرا هیچ پاسخی نیست

من نمی شنوم جز سکوت

چرا که گوشهایم را از صدای فریادهای غرش بار درونم مدتهاست از دست داده ام

اما هنوز قلبم تندتر از همیشه می تپید

به لطف انتظار تو هنوز جانی برایم مانده

و هنوز خونی در رگهایم کم و بیش پرسه می زند

نفسی که بریده بریده تو را می خواند

و چشمانی که سالهاست می بارد

فصل باریدنش نمی دانم که کی به پایان می رسد

اما می دانم که فصل برگ ریزان عمر من در راه است

پس باز هم با این دست لرزان و نفسی بریده برایت می نویسم

می نویسم که دیشب خوابی آشفته مرا لرزاند مرا ترساند

رفته بودم به دیاری که در آن راه به آرامش داشت

همه چیز سبز و هوا به خوبی بهار

اطرافم پر بود از سیب

راستی گربه خانگی ام که در کودکیم مرد، آن هم آنجا بود

یک نفر گفت که من آزادم

2بال به پشتم دوخت

گفت پرواز کن هر کجا خواهی

به سراغت رفتم همه جا را گشتم اثری از تو ندیدم

برگشتم تا از کسی کمک جویم

دیدم هیچ کس نیست من تنهایم در کویری سوزان

شده بودم دیوانه و حیران

تو به من بگو تعبیر این خواب عجیب یعنی چه؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

بدون هیچ دلیلی دوستت دارم

داشتم توی جاده می رفتم که چشمم خورد به یک تابلو که روش نوشته بود: دوست

داشتن دل می خواهد نه دلیل . . . عزیزم بدون هیچ دلیلی دوستت دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

نگفتنی ها

می خوام امروز همه ی نگفتنی ها رو بگم

قصه ی عشق گذشته قصه ی شادی و غم

تو خیال کردی بری !

دنیا تمومه واسه من ؟

شادی از غم میمیره

خنده حرومه واسه من

من نگاهام دیگه دونبال تو نیست

دلمو پس میگیرم مال تو نیست

دیگه هرگز ننویس قصه برام

برو من عشق دروغی نمی خوام ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

شش راه برای شاد بودن

اگر خواهان شادی و سعادت یک ساعته هستید . . . کمی چرت بزنید

اگر خواهان شادی و سعادت یک روزه هستید . . . به پیک نیک بروید

اگر خواهان شادی و سعادت یک هفته ای هستید . . . به مسافرت بروید

اگر خواهان شادی و سعادت یک ماهه هستید . . . ازدواج کنید

اگر خواهان شادی و سعادت یک ساله هستید . . . ثروتی به ارث ببرید

اگر خواهان شادی و سعادت برای همه عمر هستید . . . از کاری که می کنید لذت ببرید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

هوای با تو بودن

دوباره دل ، هوای با تو بودن کرده

نگو این دل ، دوری عشق تورو باور کرده

دل من خسته ، دست به دعا ها برده

همه آرزوهام با رفتن تو مرده

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

مهم نیست

مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم، باور کنید مهم این است که یادمان باشد

عمرمان کوتاه است در پایان زندگی خیلی از ما خواهیم گفت: کاش فقط چند لحظه

فرصت داشتیم تا خوب نگاه کنیم و همه ناگفته های مهرآمیز یک عمر را در چند ثانیه

بگوییم ، ای کاش با خاطره ها زندگی نمی کردیم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

منتظر باش

منتظر باش ...اما معطل نشو

تحمل کن...اما توقف نکن

قاطع باش .... اما لجباز نباش

صریح باش....اما گستاخ نباش

بگو آره ...اما نگو حتما

بگو نه...اما نگو ابدا

این یعنی همه چی باش و هیچی نباش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

لحظه ها

لحظه ها جاری شدند

یک به یک خالی شدند :

لحظه ای در اوج ِ بیداری

لحظه ای در عمقِ بیزاری

لحظه هایی :

با دلی شاد و لبی خندان

لحظه هایی :

با دلی غمناک و گریان

و من

سوارِ اسب ِ تقدیر

همچنان، می سرودم :

ندامت، حاصلِ رنج است.

ندامت، درد ِ بی درمانِ رسوائی ست.

ندامت، سایه ی شوم ِ گناه است.

ندامت، پاره ی عمری تباه است.

و صداقت :

واژه ای گویا

لحظه ای زیبا

رؤیت ِ معشوق

از وَرای دیده ای تَر بود ...

چشم ِ من چون ابر

گونه ام چون سیل

و صدایم :

مویه ی غمناک ِ آخر بود.

لحظه ها بود

روزها بود

سالها بود

ذهنِ من شیشه

کلامم کور

و دلم :

آینه ای تَر بود.

در نهایت

از اَزَل

تا روزِ آخر

هر چه بود

این لحظه های عمرِ من بود.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

گریه نکن

هیچ وقت گریه نکن !

چون هیچکس لیاقت اشکهای تو رو ندارد ...

اگه هم داشته باشه ... طاقت اشکهای زیبای تو رو نداره ...

وقتی دلم برات تنگ میشه ...

میرم پشت ابرها زار زار گریه میکنم ...

پس وقتی بارون اومد ...

بدون دلم برات تنگ شده ...

به یادم من باش ...

دوستم نداشت ...

دروغ میگفت هر بار که به سراغم می آمد

با گریه میگفتم راستش را بگو

اگر مهری به دیگری داری تو را می بخشم

و باز خنده ای میکرد و میگفت :

جز تو ، مهری به کسی ندارم ...

تا اینکه یکروز با گریه بسراغم آمد و گفت :

مرا ببخش به تو دروغ گفتم ...

دل به دیگری دارم ...

خنده ی تلخی کردم و گفتم :

من هم به تو دروغ گفتم !!! تو را نمی بخشم ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

زندگی کن

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گوئی واپسین لحظه است و کسی چه می

داند...شاید آخرین لحظه باشد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

در حسرت دیدار تو

آغازی باید

رویش گلها را

بارش باران را

آغازی باید

بگذار ندانند آن روز به ما چه گذشت

بگذار ندانند با ستاره چه رازی گفتم آن شب

صدای گنجشکان

نوای زندگی آسمان خاموش است

نوای فریادی دیگر ...

از گلوگاه انسانی دیگر

بهار در کف توست

بهار در تن تو

جریان می یابد

آغازی باید ... حضور تو  ،  بهار را جان داد

باز هم یک احساس از تلاطم وجودم بر خواست

مثل آن حس دیرینه

زده قلبم از سینه بیرون

چشمم در پیچ و خم کوچه عشقش جان میداد

و نگاهم به نگاهش عهد شادی میبست

و زمان عقربه ها را به مهمانی معکوس میخواند

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

در تمنای وصل

دل آرزو در تمنای وصل

نچیدست یک گل از جانت هنوز

که بر دیده بار سفر بسته‌ای

سفر می‌برد با تو جان مرا

سرشکم شود آب و قرآن و برگ

در آیینه دیدة منتظر

به راه تو تا بازگردی به مهر

کجا می‌روی میزبان دلم

که تنها مسافر منم، راهی‌ام

من آن شعر خامم که می‌خواهی‌ام

مرا پخته کن در تنور حضور

که در لحظه‌های بلند عبور

شوم شعر نابی ز باران نور

و شایسته گردم چو گل

شب پیشواز تو را




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

خوشبخت

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد. ولی او که می خواهد

خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه

هستند تصور می کند.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

چهار چیز

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند :

1. سنگ ... پس از رها کردن!

2. حرف ... پس از گفتن!

3. موقعیت... پس از پایان یافتن!

4. و زمان ... پس از گذشتن!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

تاریخ سکوت

من در میان مثلث هندسه ی عشق گرفتار شدم

از پی تاریخ سکوت

من باختم دل دیوانه به یک ضرب عجیب

و رسیدم به یک مرز جدا

زندگی می تند مثل یک قانون بقا

و شب می بازد مثل یک رنگ سیاه

دنیا پر از رازهای گسسته است دست نخورده

و خانه ها و فرش ها پر از هرم ها و مخروط ها

نگاه ها پر از معادله اند بی جواب

و رازها سرشارند از جبر

زندگی معادله ی تقدیر است

و مجهول آن انسانهایند

نمی گویم همه چیز حد است

منها بی معنا نیست

اعداد پی بازی کودکانه اند،بی خبر

نفس های سنگین زمین لبریز از شماره های معکوس است

برای زندگی

و به راستی برای آدم ها

گویا بودن آسان نیست در حجوم امواج اصم!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

بیشتر دوست داری

زمانه از من پرسید : چه کسی را از همه بیشتر دوست داری؟

من اسم ترا گفتم و او ترا از من گرفت

تا آنروز نمی دانستم رسم زمانه این است که: هر کسی را دوست داری از تو می گیره

کاش هرگز اسم ترا به زمانه نگفته بودم...کاش سکوت کرده بودم...شاید الان با تو و در

کنار تو....!؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧

آموخته ام

آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن

دست او .... و قلبی است برای فهمیدن او




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢۴/٠٧/۸۷

شعری برای تو  _ 17

آیا هنوز عاشقم هستی

آنگاه که سپیدی بر گیسوانم موج می زند

آیا هنوز هم به یاد می آوری

دختر جوانی را

که بردی

چون عروست

در یک روز بارانی

در پاییز

آیا هنوز مرا سخت در آغوش می فشاری

چون شب پیوندمان

یا ،از یاد خواهی برد

اولین روز دیدارمان را

در تابستان

هنگامی که رزها شکوفه داده بودند

و پرندگان می خواندند

آیا باز هم نوای خوش خنده هایمان

گوشت را می نوازد

آیا هنوز هم به یاد داری

همه سالهای شادی را که در کنار هم سپری کردیم

قلبت را تا همیشه

برایم روشن بدار ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

خدای من

خدای من!

این منم و پستی و فرومایگی‌ام

و این تویی با بزرگی و کرامتت

از من این می‌سزد و از تو آن ...

چگونه ممکن است به ورطه نومیدی بیفتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال

منی.

خدای من!

تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!

تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌ای با این همه کار بد که من می‌کنم و این همه زشتی کردار

که من دارم.


خدای من!

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله‌ای که من از تو گرفته‌ام.

تو که این قدر دلسوز منی! ...

خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟

تو کی غایب بوده‌ای که حضورت نشانه بخواهد؟

تو کی پنهان بوده‌ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.

کور باد نگاهی که دیده‌بانی نگاه تو را درنیابد.

بسته باد پنجره‌ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.

و زیانکار باد سودای بنده‌ای که از عشق تو نصیب ندارد.

خدای من!

مرا از سیطره ذلتبار نفس نجات ده و پیش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشیند از شک و

شرک، رهایی‌ام بخش.

خدای من!

چگونه ناامید باشم، در حالی که تو امید منی!

چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم که تو تکیه‌گاه منی!

ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش، آنچنان تجلی کرده‌ای که عظمتت بر تمامی ما

سایه افکنده




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

سخنانی از دکتر علی شریعتی

مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس

نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش

می کنند ، هست.

استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

دوستت دارم

آنقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم

وبه جای نوشتن تنها یک کلمه گوشه ی دفتر خاطراتت

شعر های حاشیه ای نوشتم !!!!

تا عاقبت در حاشیه چشم هایت افتادم

حالا که حاشیه نشینی را تجربه می کنم

بگذار فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم

دوستت دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

توصیه هایی جالب برای لذت بردن از زندگی

1- به تماشای غروب آفتاب بنشینید.

2- بیشتر بخندید.

3- کمتر گله کنید.

4- با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنید.

5- هدیه‌هایی که گرفته‌اید را بیرون بیاورید و تماشا کنید. شاید برایتان قابل استفاده

باشند.

6- دعا کنید..

7- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنید.

8- هر از گاهی نفس عمیق بکشید.

9- لذت عطسه کردن را حس کنید.

10- قدر این که پایتان نشکسته است را بدانید.

11- زیر دوش آواز بخوانید.

12- با بقیه فرق داشته باشید.

13- کفشهایتان را عوضی پایتان کنید و به خودتان بخندید.

14- به دنیای بالای سرتان خیره شوید.

15- با حیوانات بازی کنید.

16- کارهای برنامه‌ریزی نشده انجام دهید. برای انجام آن در همین آخر هفته برنامه‌ریزی

کنید!

17- برای کاری برنامه‌ریزی کنید و آن را درست طبق برنامه انجام دهید. البته کار

مشکلی است!

18- از تناقضات لذت ببرید.

19- دستان خود را در آسمان تکان دهید.

20- در حوض یا استخری که ماهی دارد شنا کنید، کنار آنها.

21- از درخت بالا بروید.

22- در حال رفتن به کلاس، یکبار دور خودتان بچرخید.

23- به دیگران بگوئید که خوشگل شده‌اند.

24- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، …) برای خودتان جمع‌آوری کنید.

25- هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه بروید.

26- آدم برفی یا خانه ماسه‌ای بسازید.

27- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشید پیاده روی کنید.

28- وقتی تمام امتحاناتتان تمام شد، برای خودتان یک بستنی بخرید و با لذت بخورید.

29- جلوی آینه شکلک در بیاورید و خودتان را سرگرم کنید.

30- فقط نشنوید، سعی کنید گوش کنید.

31- رنگهای اصلی را بشناسید و از آنها لذت ببرید.

32- وقتی از خواب بیدار می‌شوید، زنده بودنتان را حس کنید.

33- زیر باران راه بروید.

34- تا جایی که می‌توانید بالا بپرید.

35- برقصید. حتی در تختخواب.

36- کمتر حرف بزنید و بیشتر بگوئید.

37- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشوید، حرکات ورزشی انجام دهید.

38- بازی شطرنج را یاد بگیرید.

39- کنار رودخانه یا دریا بنشینید و در سکوت به صدای آب گوش کنید.

40- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهید.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

شعر سپید

تو شعرهای سپید من جایی نمونده واسه تو

سیاهی و در به دری از روزگار من برو

تورو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی

دیگه نمی خوام تو گوشم شعرهای غمگین بخونی

اگه نمی ریم بدون که دشمن جون منی

دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی

اگه نمی ریم بدون که دشمن جون منی

دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی

تو شعرهای سپید من جایی نمونده واسه تو

سیاهی و در به دری از روزگار من برو

تورو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی

دیگه نمی خوام تو گوشم شعرهای غمگین بخونی

دنیای من روشن و تو دشمن روشنیا

خورشید من دار میاد بی سروپای رو سیاه

می خوام روزای خوب من شکنجه جونت بشه

سپیدی های من تورو تا مرز مردن بکشه

سیاهی و دربه دری غصه نا تموم من

چه قدر باید گریه کنم از من و گریه دل بکن

تورو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی

دیگه نمی خوام تو گوشم شعرهای غمگین بخونی

اگه نمی ریم بدون که دشمن جون منی

دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

میان من و تو

این چه دنیای غریبی است میان من  و تو

شاید از جنس نگاه است جهان من و تو

رشک عالم شده آغوش من و قامت تو

خون به پا ساخته این تیر و کمان من وتو

تو و آن گوشه غربت، من و این کنج خراب

این بلا چیست که افتاده به جان من و تو؟

چنگ انداخته در زلف درختان از درد

خسته از سوگ بهار است خزان من و تو

گرچه از جنس جهانی متفاوت شده ایم

باز دنیای غریبی است میان من و تو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

یادت می آید

یادت می آید آنروز را که برای بار نخست چشمم به تو افتاد؟

من تو را ستودم وتو را چه زیبا یافتم که انگار بهترینی و که انگار بی نظیری

دقایق من با خاطره تو می گذشت و ساعات تنهاییم با رویای تو سپری می شد

یادت می آید آنروز از نگاهم پی به راز درونم بردی و مرا در پنهان کردن رازهای درونیم

چقدر ناشی یافتی؟ نگاههای منتظرم را یادت هست ؟وقتی هر ازگاه با نگاه تو تلاقی

می کرد ؟ یادت می آید چگونه از من رو بر می گرداندی که آلوده ی گناه نشوی ؟. چقد

ردوست داشتم این بی توجهی عامدانه ات را . دقایق را به امید آمدنت امیدوارانه سپری

می کردم

امروز فردا فردا و باز هم فردا... اما هرچه انتظار کشیدم نیامدی یعنی تو نمی دانستی که

من تو را دوست دارم؟ معنی نگاه منتظر را نمی فهمیدی؟ صدای تپش های قلبم را نمی

شنیدی ؟ و رخساره ام که گلگون می شد و چشمانم که پر از برق محبت بود ؟ روزها

سپری می شد و من در تنهایی خویش آرام آرام می شکستم و هر بار که بر حسب

تصادف به من بر می خوردی روی از من برمی گرفتی

دیگر احساس کردم این نگاه که از دیدن من به زمین دوخته می شود نگاههای شرمگین

یک قلب عاشق نیست . دیگر رنگ شرم بر آن چهره نبود که شاید نگاهی بود پراز بی

اعتنایی ، با این مفهوم: برو و اینقدر به من نگاه نکن !!! خیال نکن که می توانی با

نگاهت فریبم دهی . خیال نکن که مهری به تو دارم . سعی نکن خودت را به من قالب

کنی . اگر سر به زیر می افکنم از عشق نیست می خواهم دچار سو تفاهم نشوی!

و من چنین پنداشتم که تو مرا به سان کسی می پنداری که آتش هوس در او شعله

کشیده و نفهمیدی که من شیفته ی دوست داشتن و مهر ورزیدن به تو بودم آنقدر

خوشبخت کردن تو برایم مهم بود که خوشبختی خودم را از یاد برده بودم . دانستم که از

اول دچار سوء تفاهم بوده ام. نمی دانم، شاید آنقدر زیباو چشم نواز نبودم که اینگونه

حقیر در نظرت آمدم. و چه رویاهای احمقانه ای ! که من وتو می توانیم ساعتها در کنار

هم بخندیم و بخندیم و بخندیم و بهشتی برای خود بسازیم در زمین مثل دو دوست

صمیمی  .

شاید پنداشتی که من در حسرت تو خواهم مرد. یا به پای تو خواهم سوخت . اما چنین

نشد من هم تو را رها کردم . بی هیچ احساس نیازی . سبکبال و بی پروا رها شو و

پرواز کن به دنبال بلبل زیبایت شاید این زاغ سیاه دیگر شیفته ی پرندگان خوش آوازو

دلفریب باغ نشود و به انتظار زاغ سیاه تنهایی به سان خودش بماند که زاغها هم پرنده

اند.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

هم خونه

هم خونه ی من ای خدا
 
از من دیگه خسته شده
 
کتاب عشق ما دیگه

خونده شده ،‌ بسته شده

خونه دیگه جای غمه

اون داره از من دور می شه
 
این خونه ی قشنگ ما
 
داره برامون گور می شه
 
اون دست گرم و مهربون
 
با دست من قهره دیگه
 
چشمای غمگینش با من
 
قصه ی شادی نمی گه
 
هم خونه ی من با دلم
 
خیال سازش نداره
 
دستای کوچیکش دیگه
 
میل نوازش نداره
 
شبا وقتی میرم خونه
 
بوسه به موهاش می زنم
 
سرش به کار خودشه
 
انگار نه انگار که منم
 
روزا وقتی میام بیرون

اون خودشو به خواب زده
 
خب ، مثل روزگار شده
 
یه روز خوبه ،‌یه روز بده
 
ای دل من ، ای دیوونه
 
بذار برم از این خونه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

می بینی

تو چه آرام می گذری از کنار تنهاییم

نیم نگاهی ولبخندی

به نشانه دوستی

یا رسم وعادت دیرین

برای تسکین قلب من است یا افکار خودت

نمی دانم!!!!

هر چه هست

قلب مرا به آتش می کشاند

چشمانم را می سوزاند

لبانم را قفل می کند.

همین . . .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

ما و ماه

ماه در اوج آسمان میرود

و ما در گوشه ایی از شب

همچنان به گفت و گوی دست ها

گوش فرا داده ایم

و در چشم های هم یکدیگر را میخوانیم

 و در چشم های هم یکدیگر را می بخشیم

و من همه ی دنیا را در چشم های او می بینم

و او همه ی دنیا را در چشم های من می بیند

و ما در چشمهای هم ساکتیم

و در چشمهای هم میشنویم

و در چشم های هم یکدیگر را می شناسیم

یکدیگر را می بینیم

و گوش به زمزمه ی لطیف و مهربان دست ها خاموشیم

و ماه در اوج آسمان می رود .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

گل گلدون من

گل گلدون من خسته و تنهاست

غمگین و پریشون کنار در یاست

بیچاره حیوونکی تنهای تنهاست

منتظر یه قطره دریاست

یک نفر پیدا بشه به اون محبت بکنه

با یه مشت آب به اون محبت بکنه

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

صدها هزار نفرین

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول

آغاز دل سپردن  اول نگاه من بود

سر گشته و پریشان در جستجوی کویش

این خرقه گدایی تنها گواه من بود

هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد

دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود

فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد

راهی که رفته بودند آن راه راه من بود

تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید

فانوس دیدگانش نور پگاه من بود

زنجیر کرده بودند رندان با وفا را

مژگان بی مثالش تنها پناه من بود

روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند

تنها صدای آنجا فریاد آه من بود

در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم

شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

شب را قدم زدم

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم               

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر                    

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید          

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کورسوی اخترکان بشکند همه                   

از نام تو به بام افق ها، علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب             

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هرکه بود                      

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق، چون نسیم به خاکسترم وزد             

شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل             

همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

سخاوت

سخاوت آن نیست که انچه را من بیش از تو  به آن نیاز دارم به من ببخشی. بلکه آن

است که به من ببخشی آنچه بیش از من به آن احتیاج داری.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

روزگار غریبی است

سه نقطه های تو گاهی هزار واژه ومن

هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب

همیشه معنی صد اضطراب ... من، بی تو

همیشه دیدن بی پرده ی شما در خواب

چه عاشقانه ی پوچی! تو خوب می دانی
 
میان این همه رویا ، فقط تویی کمیاب

و من چه خسته تو را چون سراب می جویم

چه فصل خالی و تلخی ست سهم من زین خواب!

کجاست آنکه ز من آتشی بگیراند

بسازد از تن من قطعه قطعه های مذاب

و یا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل...

بخواند از تو غزل های نابِ بی پایاب

خدا کند که غزلهای آخرم باشد

خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب

چه روزگار غریبی ست نازنین، آری

نه حرف مانده برایم ، نه عشق های مجاب


بیا... تمام کن این انتظار را در من

بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب

یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من

هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

خیال کردم

خیال کردم تو هم درد آشنایی

به دل گفتم تو هم هم رنگه مایی

خیال کردم تو هم در بادیه عشق

اسیره حسرت و رنج و بلایی

ندونستم که بی مهرو وفایی

نفهمیدم گرفتار هوایی

ندونستم ته دیداره شیرین

نهفته چهریه تلخ جدایی

تو که گفتی دلت عاشقترینه

دلت عاشق ترین قلب زمینه

همیشه مهربونه با دل من

برای قلب تنهام همنشینه

چرا پس دل بدیده بی وفایی؟

شده قربانیت بی خون بهایی!

نفهمیدی امید نامیدی

رها کردی دلم رفتی کجایی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

خودت انتخاب کن

تمام آنچه تا به حال در زندگی ات رخ داده یا فرصتی برای رشد و ترقی توست یا مانعی

برای رشد و ترقی ات . خودت انتخاب کن .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

تو که می‌دانی

من تنها از گوشه چشم تو بال می‌کشم

به آسمان پر راز و آواز دنیا

من ردپای مادینه‌های غریزه را

بر شن‌های ساحل تنت

پی نخواهم گرفت

من بانوی بی‌ردپای دریای دل توام

و هیچ‌کس نخواهد فهمید

که من عبور کرده‌ام

در سایه‌سار فانوس عشق

ما پاره‌های گسسته عشقیم

و روز پیوستن ما

جهان یکپارچه خواهد شد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧

باز هم منتظر

باز هم منتظرامدنت می مانم

هر نفس با غم سبز تو غزل می خوانم

باز هم اتشت ای عشق قدیمی هر روز

می کشد پنجه به دیوار و در زندانم

پی دیدار و ملاقات تو هرشب تا روز

اشک و خون می چکد از گستره چشمانم

همه مردم این شهربه دنبال تواند

من هم از شوق تو اواره و سر گردانم

گرمی عشق نفسگیر تو تابستانی است

کشته دست همین گرمی تابستانم

بی توسر سبز تو من بی سر وبی سامانم

کوچه های همه شهر پر از رنگ و ریاست

باز هم منتظر امدن بارانم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید*٢٣/٠٧/۸۷

شعری برای تو  _ 16

مرو از آغوشم

من ترا بوسیدم

تا فراموش کنم قصه شیدایی را

تا بیامیزم با رنگ هوس

واپسین لحظه تنهایی را

من ترا بوسیدم

بهر تو از ره دور

ارمغان دگری آوردم

مخمل نرم نوازشها را

بر لب گرم تو جاری کردم

بیگناهم به خدا خنده و دعوت و اغوا از توست

ای سراپا تردید

موجم و دامن دریا از توست

آتشم وای مکن خاموشم

ای سرا پا تردید

ای امید گذران!!!مرو از آغوشم...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

تو دنیای بچه ها

تو دنیای بچه ها :  همه با هم زود  دوست میشن ،همه با هم دوستنن

تو دنیای بچه ها :تفنگا نا مریی یا الکین

تودنیای بچه ها : آقا پلیسا هیچ وقت رشوه نمی گیرن

تودنیای بچه ها : دزدا زود از زندان بیرون میان

تودنیای بچه ها : اگه سوتی بدی کسی چپ چپ نگات نمی کنه

تو دنیای بچه ها : اگه جیش داشته باشی زود دستتو میگیرن میبرنت دستشوئی

تودنیای بچه ها :  آمپول زدن هیچ وقت درد نداره(بازی)

تودنیای بچه ها : با  پولاشون میشه همه چیز خرید

تودنیای بچه ها :مرزی وجود نداره

تودنیای بچه ها : چیزی به اسم دختر بازی وجود نداره اون خاله بازیه

تودنیای بچه ها :اگه چیزی بهشون ندی  : ببین خیلی لوسی  اصلادیگه باهات دوست

نمیشم(مثلا قهر هستن) تو دنیای اونا قهرا چند دقیقه  ای و زود آشتیه

تو دنیای بچه ها : چیزی به اسم دروغ وجود نداره اگه باشه زود خودشونو لو میدن

تو دنیای بچه ها :  ماشینا  تصادف میکنن اما سر نشینا همیشه زنده می مونن

تو دنیای بچه ها :بدون مهریه و جهزیه میشه ازدواج کرد

تو دنیای بچه ها : هیچ کس معتاد نمیشه

تو دنیای بچه ها :تو بازی با لا بلندی  یه جا ده هست به اسم جاده خدا     

تو دنیای بچه ها :اگه اذیتش کنی بهت میگه : پو یو نکن به مامانت میگما

تو دنیای بچه ها : گو به (گربه ) بچه های شیطونو می خوره

تو دنیای بچه ها :آدما رو هیچ وقت به خاک نمیسپرن

تو دنیای بچه ها : آدم وجود نداره چون همشون فرشتن اینو خودشون نمیدونن 

همه این چیزای که گفتم هیچ کدوم تو دنیای واقعی آدم بزرگا وجود

نداره                                  

میگن قلب آدما به اندازه مشت دستشون  قلب بچه ها به ظا هر کوچیکه اما وسعتش

بیش از یه اقیانوس

کودکان راستگوترین و پاکترین انسانها هستند ،آنها فرشته های هستند که از طرف

خداوند متعال به خانواده هاهدیه می شوند ،آنها نور چشم خانواده هستند وگرمی و

زیبای به  زندگی می بخشند

باید از گلهای زندگی خوب مراقبت کنیم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

حال گیری اساسی

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو

روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو

روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من

تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
 
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون

و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو

کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه

نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم

میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض

شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد

حاضر شو که بریم مسافرت

و . . .




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

دیگران را ببخشید

دیگران را ببخشید نه به این علت که آنها لیاقت بخشش ترا دارند به این علت که تو

لیاقت آن را داری که آرامش داشته باشی.(من می خواهم او را با تمام بدیها و

نامردیهایش ببخشم چون واقعا احتیاج به آرامش دارم)




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

فردا و دیروز

فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند: دیروز با خاطراتش مرا فریب داد. فردا با وعده

هایش مرا خواب کرد. وقتی چشم گشودم امروز هم گذشته بود




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

تمام لحظه ها زیبا هستند

تمام لحظه ها زیبا هستند

این تو هستی که باید پذیرنده باشی و آماده تسلیم

تمام لحظه ها سرشار از نعمت اند

این تو هستی که باید توانایی دیدن داشته باشی

تمام لحظه ها با نیایش همراهند

اگر همه را با سپاسی ژرف بپذیری هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

یادم هست

یادم هست که همیشه به من میگفتی: برو من پُشت تو هستم...ولی هیچوقت فکر اون

خنجری که پُشتت قایم کرده بودی، را نمیکردم!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

من

زمین و آسمان را  کهکشان را دوست دارم             

من پل رنگین کمان را  آفتاب مهربان رادوست دارم

ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران
 
من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم

عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را

من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم
 
دوستی های نهان را  خنده های ناگهان را
 
بوسه های صادق و سرشارمان را
 
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را  دوست دارم
 
مادران را  

قلبهای پاکشان را

اشکهای نابشان را

دستهای گرمشان را

حرفهای از صمیم قلبشان را

شوروشوق چشمشان را

من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
 
من دروغ بچگان را

شیطنتهای همیشه بکرشان را

رازشان را

پاکی احساسشان را

خنده های شادشان را

بادبادکهای قشنگ و نازشان را

دستهای کوچک وپربارشان را

هر نگاه خالی از نیرنگشان را

اعتماد خالی از تردیدشان را

من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
 
سایه های کاج های مهربان را

بید مجنون ها و برگ نازشان را

سروها و قامت رعنایشان را

نخلها و ارتفاع نابشان را

تاکها و مستی انگورشان را

سر کشی های شراب و ...

راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم

نازهای معشوقان زمان را

دل شکستنهای بی منظورشان را

بوسه های گرمشان را

قهرهای تلخشان را

آشتیهای زود هنگامشان را

عشقهای آتشین و پر رنگشان را

قلبهای بی تاب و تنگشان را

آشنایی های پرلبخند شان را

و خداحافظی های پر اشکشان را

گریه های شوقشانرا

ضربه های قلبشان را

حرفهای بی حد و مرزشان را

من تمام عشق های جاودان را  دوست دارم

لیلی و مجنونمان را

خسرو و شیرینمان را

کوه کن فرهادمان را....
 
یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

می پرستم.....

تا ابد هر جا که هستم

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

کافی نیست

داشتن کافی نیست، باید اقدام کرد

خواستن کافی نیست، باید کاری کرد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

کار کوچک ، نتایج بزرگ

مردی در کنار ساحل دورافتاده­ای قدم می­زد. مردی را در فاصله دور می­بیند که مدام خم

می­شود و چیزی را از روی زمین بر می­دارد و توی اقیانوس پرت می­کند. نزدیک­تر می

شود، می­بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می­اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

-  این صدفها را در داخل اقیانوس می­اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف­ها را به

ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می­فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود

دارد. تو که نمی­توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل

نیست. نمی­بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

((برای این یکی اوضاع فرق کرد.))

نتیجه: ما نمی­توانیم کارهای بزرگی را روی این کره خاکی انجام دهیم، اما می­توانیم

کارهای کوچک را با عشق­های بزرگ انجام دهیم و کارهای کوچکی که با عشق بزرگ

صورت می­گیرد دیگر یک کار کوچک نیست، کاری بزرگ است و کارهای بزرگ نتایجی

بزرگ در پی دارند.

اگر کار کوچکی با دقت و به طور مداوم و از روی محبت انجام شود دیگر کار کوچکی

نیست.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

زندگی

لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه و گل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد

تو چه فکر می کنی

کدام یک درست گفته اند

من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد اوگل است

گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

ده اندرز از اورت . دبلیو . لرد

خودت باش. صفات مطلوب را در خودت ایجاد کن.

هشیار باش. در هر فرصت، احساسات خود را بیان کن.

مثبت باش. هدف های خود و راه رسیدن به آن ها را مشخص کن.

منظم باش. قدم های خود را یکی یکی بردار.

پشتکار داشته باش. مسیر خود را از دست مده.

اهل علم باش. شغل خود را بیشتر بشناس.

منصف باش. با دیگران چنان رفتار کن که می خواهی با تو رفتار کنند.

معتدل باش. از افراط و تفریط بپرهیز.

اعتماد به نفس داشته باش. مطمئن باش که ضعیف نخواهی شد.

اهل عمل باش. مغز خود را بیش از جسم خود به کار بگیر.




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

دو نوبت

جهان نسبت به هرکس دو نوبت دارد: یک نوبت به نفع شما است. و یک نوبت به ضرر

شما

آنگاه که دنیا به شما روی آورد یاغی نشوید. و موقعی که دنیا به شما پشت کرد صبر

پیشه کنید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

دو تن مغررو

ما دو تن مغررو

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من بی تاب بی تابم

من به دیدار تو می آیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

خسته

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث

درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

حساس خوشبختی

حکیمی گفته است برای احساس خوشبختی به هیج واقعه بیرونی نیاز نیست

خوشبختی کیفییتی ازذهن است که اندیشه اززمان لذت میبرد هرگز کسی به موفقیت

نرسیده است مگر اینکه درگوشه ای ازوخود خودبه جیزی برترازشرایط زمانه ایمان داشته

است




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

تحمل نکن

بگذار شیطنت عشق چشمان ترا به برهنگی خویش بگشاید. هر چند آنجا جز رنج و

پریشانی نباشد.اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

بهتر

تنهایی از همنشین بد بهتر

همنشین شایسته از تنهایی بهتر

نکو گفتن از سکوت بهتر

سکوت از بد گفتن بهتر




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

به تو می اندیشم

بی من اگر آرامی ، من نمی خواهم کنارم باشی

با شکست قلبم تو اگر پیروزی، آرزوی دل من نیز کامیابی توست

من تنها به تو می اندیشم که مبادا خاری به دلت ریش آرد




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧

با ما باشی یا تنها

با ما باشی یا تنها، اینجا باشی یا آنجا، برکه باشی یا دریا، جنگل باشی یا صحرا، هر

چه باشی تو هر جا، یادت همیشه با ما




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید*٢١/٠٧/۸۷

شعری برای تو  _ 15

چه زیبا باشی و چه زشت

چه تردید داشته باشی و چه برایت مهم باشد

پیش از آن‌که فراموشم کنی یا که بمیری

درهایت را برایم بگشا

می‌خواهم در آغوشت بگیرم

چه روسپی باشی و چه روحانی

چه ضعیف باشی و چه قوی

پیش از آن‌که گورت کنده شود

درهایت را برایم بگشا

می خواهم در آغوشت بگیرم

چه هراسان باشی و چه دل‌گیر

یا آن‌که کاملا برایت بی اهمیت باشد

پیش از آن‌که تمام هستی ات مرا ترک کند

مرا به عزا ننشان

می‌خواهم در آغوشت بگیرم

حتی اگر آنچه می‌اندیشم برایت ذره‌ای اهمیت نداشته باشد

حتی اگر بدجنس باشی

حتی اگر تمام هستی ات

نداند که من وجود دارم

می خواهم بگیرمت

می خواهم بگیرمت

چرا که تو ریشه و منشا من هستی

چرا که توعزیز ودوست‌داشتنی من هستی

چرا که درون تو

سرزمین مادری من است

می‌خواهم در آغوشت بگیرم

چه افسوس شیرینی باشم

چه بدترین خاطره‌ات

چه داده و چه فروخته شده باشم

همیشه از آن تو بوده‌ام

می‌خواهم بگیرمت ...

می‌خواهم بگیرمت...

می‌خواهم در آغوشت بگیرم

و خود را در چشمانت بازیابم

می خواهم بگویم که از تو دل‌گیر نیستم

با آن که عصرهایی از تو دل‌گیر بوده ام

چه احساسات را لعنت فرستاده باشی

و چه مرا نیمه دیگر خود کرده باشی

می خواهم که مرا بفشاری

می خواهم که مرا در آغوشت بفشاری




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

سوتی از نوع بد

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام

که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب

بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و

می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.

دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می

پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو

حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی

حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.

بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز

می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد

تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.

درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش

می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور

لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی

حسن آقا. صفا آوردی!

این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم

خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون . . .




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

مثل مداد باش

پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟

-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.

می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی،

در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به

آرامش می رسی :

صفت اول:

می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که

هرحرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر

اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم:

باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث

می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود و اثری که از خود به

جا می گذارد ظریف تر و باریک تر، پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این

رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم:

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان

که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست

نگهداری، مهم است.

صفت چهارم:

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس

همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سرانجام

پنجمین صفت مداد:

همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می

گذاری.سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد. بدان که چه می کنی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

دفتر برنامه های روزانه

روزی پدری در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود و مشغول بررسی نامه ها و تنظیم قرار

ملاقات و ... بود.

به طوری که وقتی دخترش به او نزدیک شد متوجه نشد. دختر پس از کمی سکوت

گفت:

- بابا چیکار می کنید؟

- دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توی دفترم می نویسم.

باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:

- بابا آیا اسم من هم در اون دفتر هست؟

درسته ما آدمها انقدر خودمون رو سرگرم زندگی می کنیم که خیلی ها رو فراموش می

کنیم. این دنیای بزرگ اونقدر مشغله برای ما می تراشه که واقعاً بزرگترین و نزدیکترین رو

فراموش می کنیم.

خدا ما رو نیافریده تا ما خودمون رو اونقدر سرگرم زندگی کنیم که حتی فرصت نکنیم

باهاش دو کلمه حرف بزنیم. خدا می خواد تا حداقل چند دقیقه از روز با ما صحبت بکنه.

مطمئناً اگر همه ما صدای خدا رو می شنیدیم الآن بهمون می گفت : آیا اسم من توی

اون دفتر هست؟

با آرزوی اینکه اولین اسم توی دفتر برنامه روزانه ما خدا باشه




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

فقط برو

یکی از شاگردان شیوانا روی تخته سنگی رو به افق می نشست وبه اسمان خیره می

شد وکاری نمی کرد.شیواناوقتی متوجه بیکاری او شد کنارش نشست و از او پرسید:چرا

دست به کاری نمی زنی تا نتیجه ای عایدت شود وزندگی بهتری برای خود به رقم بزنی!

شاگرد جوان سری به علامت تاسف تکان داد وگفت:تلاش بی فایده است استاد!به هر

راهی که فکر می کنم می دانم که بی فایده است. من می دانم که کار درست چیست

اما دست ودلم به کار نمی رود وهر روز حس وحالم بدتر می شود!

شیوانا از جا برخاست ودستش را بر شانه شاگرد جوان گذاشت وگفت:اگر می دانی کجا

بروی خوب برخیز وبرو! اگر هم نمی دانی خوب از این وان جهت وسمت درست حرکت را

بپرس وبعد که جهت را پیدا کردی ان موقع برخیز ودر ان جهت برو! فقط برو ویک جا

ننشین! از یک جا نشستن هیچ نتیجه ای عاید انسان نمی شود.  فرقی هم نمی کند

ان انسان چقدر دانش داشته باشد اگر غم واندوه داری در حین فعالیت وکار به ان ها فکر

کن اگر می خواهی معنای زندگی را درک کنی در اثنای کار وتلاش این معنا را دریاب.

مهم این است که دایم در حال رفتن به جلو باشی پس برخیز و  راه برو.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

دلم برایت میسوزد

امشب را تا سحر بیدار خواهم ماند

به تو فکر میکنم  به تو که آمدن و رفتنت مثل یه خواب بیش نبود

یا شاید یه کابوس تا به خود آمدم جدایی در ما نفوذ کرده بود

فراق از من نبود

این شکستن پیمان از تو بی وفا بود

چقدر ساده فریب میزنی

دلم برایت میسوزد روزی از همین روزها

 شاید در سایه پشت سر

روز انتقام عشق برایت میرسد

گمان نکن که  آهم به دامنت گرفته

نه من هرگز نفرینی نمیکنم

این نفرین عشق است که دامن جفا کاران را میگیرد

نه برای بازی کردن با احساسات پاک یک تنها

برای به بازی گرفتن ذات مقدس عشق

توبه کن گرچه توبه ی دل شکستن هرگز درگیر نمی شود

آه که چه تنهائی دلم برایت میسوزد

بخششی برای جا گذاشتن همه قولها

همه حرفها همه پیمانهای شکسته

نیست بخششی برای خراب کردن

آرزوهای یک تنها نیست

من میدانم زمانی پی من خواهی گشت تا بگوئی فقط ببخش

اما من شاید ببخشمت اما قلبم هرگز

دلم برایت میسوزد

من میخواستم بسازم باتو

اما تو مرا سوزاندی

دلم برایت میسوزد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

باز هم تو نیستی

باز هم تو نیستی باز هم دلم پر است

زندگی بدون تو خارج از تصور است

پرسه ای که میزنم اوج دل گرفتگیست

خنده ای که میکنم از سر تظاهر است

بی وساطت تو ای ابی همیشگی

بین آب و آینه سایه تنفر است

از جداره های خواب آفتاب من بتاب

زیر سایه زیستن واقعا نفس بر است

باز هم در آینه خیره میشوم ولی

باز هم تو نیستی باز هم دلم پر است

زندگی بدون تو خارج از تصور است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

همدم غروب

دور میشم از تو آروم مثل گذشتن از خواب

آرومتر از پرواز یه شبنم زیر آفتاب

آروم مثل نسیمی که میگذره از چمن

میگذرم از کنارت همدم محبوب من

دور میشم از پیش توآهسته اما خسته

حالا که بوسه خواب روی چشات نشسته

حالا میرم که مهتاب اسم تورو صدا کرد

دست پر از تمنات دست منو رها کرد

سیاه ترین خاطره تو قصه تو بودم

تو شعله ور تر از عشق

من از سرما سرودم

توجلوه طلوعی ای همصدای خوبم

منو به سایه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم

آروم میرم مبادا رفتنمو ببینی

با چشمای پر از اشک سر راهم بشینی

دیگه وقتی نمونده تو دل این شب تار

میسپارمت به خاطر برای آخرین بار

سیاه ترین خاطره تو قصه تو بودم

تو شعله ور تر از عشق

من از سرما سرودم

توجلوه طلوعی ای همصدای خوبم

منو به سایه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

نیمه شب

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زبان

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را،خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی، آن اسرار را، آن دو چشم مست

آهووار را همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من ازتکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من ، او

همنشین و همزبان شد با من، او

خسته جان بودم که جان شد با من، او

ناتوان بودم، توان شد با من، او

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم، زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق، پابرجاست دل

گرگشایی چشم دل، زیباست دل

گر تو زورق بان شوی، دریاست دل

بی تو شام بی فرداست ، دل

دل زعشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو، سرگردان شده

گفت: در عشقت وفادارم، بدان

من تو را بس دوست میدارم، بدان

شوق وصلت را بسر دارم، بدان

چون تویی مخمور،‌خمارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت، افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب، یعنی خاموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او، سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من، هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت، در نکوهی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما، سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما، پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

برسر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم اینکه همخون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بدبین وصل او قسمت نشد

این گدا، مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی، تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او، من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر، آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا، پر پروانه را

عشق من، از من گذشتی، خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت،‌فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی، چه سود؟

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته بازآیدبه رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت، هرکس است

باش با او، یاد تو ما را بس است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

نخ به نخ خاطراتت

نخ به نخ خاطراتت را می ریسم تار یاد و پود یادگاری

هر دو در هم گره خورده اند و خاطره بافته اند در دل سردم
 
و تو بند بند خاطره را با من پیوند دادی شکفته تر از هر لبخند

رنگین تر آرزوهای رنگی پشت شیشه و سرد تر و بی روح تر از آسمان بی ستاره

چه آهسته غروب رفتنت از اشکهای ترنج تر می شود
 
و چه آهسته من تو را گم می کنم در پشت برفهای تاریک رفتن

و تو فاصله فاصله با مشت هایت برف می ریزی بر روی چشم هایم

چشمهایی که انتظار آمدنت را بوسه میزد
 
تو من را در من خلاصه کردی و من را در هرگز....




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

مسافر

جهان، بسان قطاری ست، جاودان در راه

که روی خطّ زمان، چون شهاب می گذرد.

گذارش از دل تاریک دره های ازل،

به سوی دشت مه آلود و ناپدید ابد،

چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!

مسافران قطار

نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه

همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه

درین قطار به سر می برند، خواه نخواه.

دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ

وجود مختصری در میانه دو عدم

به نام عمر، که آن هم چو خواب می گذرد!

کنار پنجره ای چون مسافران دگر

به آنچه مهلت دیدار هست، می نگرم.

به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات

-که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد-

به سرنوشت بشر

به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند

به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!

به بی پناهی انسان درین ستم بازار

به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند

به همرهان عزیزی که زودتر از ما

در آن کرانه بی انتها، پیاده شدند

به عشق، نور امیدی درین سیاهی کور!

به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست

هزار آرزوی ناشکفته در او هست!

به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟

به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه

به گرم پوئی باد،

به سرد مهری ماه؛

که بی خیال تر از آفتاب می گذرد.

کنار پنجره ام با خیال خود، ناگاه

صدای سوت قطار

ز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،

که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد

پیاده باید شد!

در آن کرانه بی انتها، در آن تاریک

تنم به سان غریقی ست در کشاکش موج

نه هیچ راه گریزی به بی کران فضا

نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا

نه هیچ نقطه پایاب و

آب می گذرد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

مرا مى بینى

مرا مى بینى و هر دم زیادت مى کنى دردم

ترا مى بینم و میلم زیادت مى شود هر دم

به سامانم نمى پرسى نمى دانم چه سر دارى

به درمانم نمى کوشى نمى دانى مگر دردم

نه راهست این که بگذارى مرا بر خاک و بگریزى

گذارى آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم هم

که بر خاکم روان گردى بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم مى دهى تا کى

دمار از من برآوردى نمى گویى برآوردم

شبى دل را به تاریکى ز زلفت باز مى جستم

رخت مى دیدم و جامى هلالى باز مى خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده

چو گرمى از تو مى بینم چه باک ازخصم دم سردم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

قاب عکس خالی

از تو قاب عکس خالی باز داره صدا می پیچه    

روی دیوار تک و تنهام یکی من رو هم ببینه

تنها موندم توی قاب روی دیوارای سنگی

پس تو کی میخوای بیایی با یه دونه قلب سنگی

توی این اتاق تاریک با یه عالم خاطراتت

می شکنه بغض سکوتم توی رویای نبودت

یاد روزهایی که با هم زیر آسمون آبی

پا می زاشتیم روی ابرا پا برهنه و دو تایی

حالا اون روزا عزیزم دیگه رفته از تو یادم

منم و یه قاب خالی با تو که نیستی کنارم

چشام و رو هم میزارم شاید تو بیای کنارم

بگیرم دستت و اینبارنذارم بری ز یادم

یعنی میشه که تو باشی کنارم تو قاب چوبی

منو فریاد بزنی بعد بگی که میای می مونی

یا که نه دست من از تو دیگه دور شده یه دنیا

حالا من چی هستم اینجا یه دونه عاشق تنها

عاشقی که توی قابه زندگی براش عذابه

پر کشیدنش چه آسون موندنش دیگه مهال




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

شب قدر عشق

به خواب آمدی در شب قدر عشق

تو انگار از سوی آب آمدی

گلویت پر از صوت داوود باد

سرودت پر از زمزم رود بود

نفس می‌زدی در هوای دلم

و در هر دمت بوی پاک مسیح

شفا می‌پراکند در جان من

گل‌آلوده رود مرا، زلال تو می‌برد تا بحر عشق

من از شوق، فریاد حیرت‌کشان

تو از لطف، باران رحمت‌فشان

و من در تمامی تو ناتمام

که تو ناتمام مرایی تمام

پریشان شده پرده‌های دلم

و حیران شده پنجره‌های چشم

از آن آمدن، آمدن‌های تو

که در شرق دل

شعله‌، ور می‌کشید




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

شب رفتنت عزیزم هر گز از یادم نمیره 

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره

واسه هر کسی که میگم قصه شو اتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود

چشم تو یه دنیا تردید

اخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفتو جون داد

زلزله  خیلی دلا رو از اون شب تکون داد

غما امشب شیشه های خونه رو زدن شکستن  پابه پام عکسای نازت اومدن تا صبح

نشستن

تو چرا از این جا رفتی ؟

تو چرا از اینجا رفتی؟

تو که مثل قصه هایی

گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

شب رفتن نوشتی شدی قربونی تقدیر نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن

قحطی سفیدیا بودهمه انگار مشکی بودن

شب رفتن که رفتی و گفتی دیگه چاره نیست

دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا دلمو دل داری دادن

اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو ار سر چشمام بر نمیداشت

من تا میخواستم ببارم

هر کسی میدید نمیذاشت

شب رفتنت رفتم سراغ تنها نوارت

اون که برام همه چی بود

اره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون

زندگی اما یه بازی

پیش اسم ما نوشتن اره حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی

یکی میگفتکه  غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن ابراواسه گریه کم اوردن

اشنا ها برای زخم وا شدم مرحمم اوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد

قلب ارزو هام انگار

قلب ارزو هام انگار برای همیشه وایستاد

شب رفتنت تو غربت جای اونجا این جا پیچید

دل تو بدون منظور رفت و خوشبختی مو دزدید

شب رفتن دیدم یکی از قرانیها مرد

فرداشم دیدم از دست قسمت اون  یکیرم با خودش برد

شب رفتنت راس راسی چشمات چه برقی داشتن

این همه ادم چرا من

پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه

قولتو اروم گذاشتم پیش قران لب تاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن

پیش شاعرا که دائم از مسافر مینویسن

شب رفتنتتو دیدم تا که غم نیاد سراغت

هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت

شب رفتن تو خیلی غمای شاعر

روی شیشمون نوشتم میشینم به پات مسافر

برو تا همه بدونن سفر هم اون قدر ها بد نیست

واسه گفتن از تو اما هیچ کی شاعری بلد نیست

هیچکی شاعری بلد نیست

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

دیگر نپرس

دیگر نپرس

چطوری بانو، چه می‌کنی

تو که می‌دانی پیشه همیشه دل منی

و گوشه پنهان تنهایی‌ام

هر شب بر سینه تو

به خواب آرزو می‌رود

دیگر نپرس چرا صدایت گرفته است

قناری‌های قفسی

در گریه حنجره‌هاشان

همیشه خواب آواز می‌بینند

دیگر نپرس، کجایی دختر

گم‌شده‌ای انگار در های‌های دل بی‌قرار خویش

می‌دانی که من مقیم همیشه حوالی کوچه بی‌پایان رویایی هستم

که مثل زلال خواهشی بی‌پژواک یک دیوار حتی به سوی آرزوی تو بال می‌کشد




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

دلم تنگ نشده

نه ، دلم تنگ نشده

واسه ی دیدن تو

واسه بوی گل یاس

واسه عطر تن تو
 
نه ، دلم تنگ نشده

واسه بوسیدن تو

برای وسوسه ی

چشمای روشن تو
 
چرا دلتنگ تو باشم

چرا عکستو ببوسم

چرا تو خلوت شبهام

چشم براه تو بدوزم
 
چرا یاد تو بمونم

تویی که نموندی پیشم

می دونم تا آخر عمر

نه دیگه ، عاشق نمیشم
 
یه روز ابری و سرد

رفتی تو از زندگیم

به تو گفتم بعد از این

واسه هم غریبه ایم
 
از حقیقت تا دروغ

فاصله خیلی کمه

نه دلم تنگ نشده

تنها  دروغمه ....




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

کدامین فریاد

دلم از زمین گرفت

دلم از خزان گرفت

دلم از نبودنت گرفت

دل من ــ دل نبود

واژه خواستنی بود محال

جام عشقی بود تهی!

لابه لای این همه خواب

رویای عشق تو هم رفت به خواب

و خودت نآمدی ای عشق

و خودت گپ نزدی ای عشق

و مرا سوزاندی

مرا بردی به خواب

خوابی از جنس ناب!

خواب....!

چه کسی مرا بیدار خواهد کرد؟!

با کدامین بانگ؟!

با کدامین داد!

با کدامین فریاد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

در گیر و دار قافـیه

بـاز هـم در گیر و دار قافـیه، لـبریز از یـک حس زیـبا می شــوم

باز هم در یک شــب سنگین و سرد، تا سحر پاپیچ رویا می شوم

باز هم چشمان خیس و خسته ام، مست از حس غمناک غزل

می نشـیند روی یک بیت اسیر، بی صدا هم رنگ دریا می شوم

موجهایم رج به رج در قلب شب، می نشیند روی شنهای کویر

راوی دل واژه هـای قـاصــدک، قـاصــد دنـیـای بـالا می شـــوم

 گــوشـه ی دنـج دعـای نـیـمـه شـب، پشت گـریه، پـشت تـب

در کـنار خــواب دیـدار و قــرار، لابـه لای خــاک پـیـدا می شـــوم

ردپای پلکهایت روی عکس، یادگـاریـست از اشکهای بی صـدا

تا ابـد ایـن یـادگـارت را نگــیر، ای که با تو مـن هـویـدا می شــوم

سالها رفتـند اینـک این منـم، گوشه گـیـر و مـنـزوی و خـوابگـرد

تا نگردم سوی تو دعـوت به خواب، در همین دریا صحرا می شوم

آخــریـن امــیـد خـط فـاصـلـه، آخـریـن خـواهـش، یـک الـتـمـاس

خـاطرات کـهـنه ام را پـس بـده، چـونکه با آنها مـن ما می شـوم

 من مسافر هستم و چشم انتظار، منتظر هستم مثل قاصــدک

خون دل خوردم در عین سکوت، در غروب عشق سودا می شوم

مـنـتـظـر مانـدیـد تـا تنـها شـوم، مـنـتظـر مانـدیـد تـا دیـوانـگـی

زیر پـرچـین غزل دفنـم کنـید، من دوباره صــبح احـیا می شــوم

آخرین بیت غزل هم سر رسید، آخرین نقطه سر آغاز من است

دستـهایت را مگـیر از دسـت مـن، بـی حضور تو تنـها می شــوم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

گمشده در اعماق

چه سنگین گذشت عصر بارانی ام

گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را

وامروز دوباره شکست

تکه ای از شکسته های قلبم

درآن گوشه ی پاییزی

گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود

تا حرفهایم

در بستری از بغض بخوابند

کاش گفته بودم...

کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی

که قلبم ستایشت می کرد

دریغ از گوشه چشمی

که همان، بت شکنم کرد

وامروز...

بخشایش عذرم

مفهومی بی رنگ است

گمشده در اعماق تاریک قلبم...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید*١٨/٠٧/۸۷

شعری برای تو  _ 14

طنین نفسهای تو

ضریاهنگ شعریست

گوش نواز.

چون رقص سنگ و جویبار.

کاش!

دمادم نفسهایت را

در زیر و بم خوابهایم

می بلعیدم.

تا مست شوم در تو و آنچه از توست.

سرمست رویای بودنت

بیصدا می خزم در خود.

تا در آغوش تو صبح شود.

و با آفتاب دستانت بیدار شوم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

می‌خوام ازتون عذر بخوام

تا اینکه سرانجام یه روز لب به سخن باز کرد و به اون مرد گفت:

«می‌خوام ازتون عذر بخوام، آخه...»

مرد مهربون، صبحت اون رو قطع کرد و گفت: «‌می‌خوام خوب به سمت راست جاده نگاه

کنی و گل‌های زیبایی که در طول مسیر، رشد کردند رو ببینی.»

و ادامه اینکه:

«می‌دونی در تمام دفعه‌هایی که ما از این مسیر، عبور می‌کردیم، تو اون‌ها رو آبیاری

می‌کردی و باعث شدی حاشیه‌ی جاده‌، این همه زیبا و دوست داشتنی بشه؟!»

آره عزیز دلم!

برخی ، پدر و مادر پیرشون رو رها می‌کنند یا اون‌ها رو به خانه‌های سالمندان می‌برند و

گمون می‌کنند دیگه به درد نمی‌خورند!

کاشکی خوب چشم‌هامون رو باز کنیم تا ببینیم حضور قشنگ اون‌‌ها ، چه طراوتی رو به

ما و چه نشاطی رو به نوگل‌های زندگی‌مون هدیه می‌‌ده.

و کاشکی تا دیر نشده ببینیم و .... !




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

تو تکرار نخواهی شد

تو تکرار نخواهی شد انتظار بیهودست انتظار سنگی ست برای توازن حیات و سرنوشت

ما چنین بوده است ببین که چگونه تقدیر خودش را بخواب خواهد زد تا عادت کنیم به

فاصله ها وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد وما در لابلای خاطره ها خواهیم

پوسید افسوس که قانون سرنوشت تسلیم ما نشد وما پنهان شدیم از چشمهای روز و

شب تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش حیات داشتیم و شوق ترنم صدایمان لبریز

شاعرانه بود برای دوباره بودن اما تو تکرار نخواهی شد زیرا تو برای ابدیت آمده بودی از

عبورهای رنگی برای معنا شدن در خویش ناب و بی همتا ماندی و خواهی ماند تقدیم

به کسی که تو دلم کسی بجاش دیگه تکرار نمیشه




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

به سه طریق

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:

او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد.

او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.

او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

دل تو مثل دلم

دل تو مثل دلم این همه دل تنگ که نیست

به خدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نیست

همه حرفات پر کذب و پر نیرنگ و فریب

عشق من مثل تو و عشق تو بیرنگ که نیست

تنم این جاست , همه فکر و خیالم پیش تو

تو که آرومی آخه ,در دل تو جنگ که نیست

وقتی رفتی , واسه من حتی دلت تنگ نشد

خونه ی عشقو شناختن , کار هر سنگ که نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

کوچکترین محبت

ایمان داشته باش که کوچکترین محبت از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

قاصد مخصوص

گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم

از همین دور ولی روی تو را می بوسم

گر چه در سبزترین باغ ولی خاموشم

گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم

خلوت ساکت یک جوی حقیرم بی تو

با تو گسترده گی پهنه اقیانوسم

ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه

من چرا این قدر از آمدنت مایوسم؟

این غزل حامل پیغام خصوصی من است

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

گر چه تکرار نباید بکنم قافیه را

به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

بار دیگر می گویم تا یادت نرود

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

هدیه عشق

شبنم جان دلی بود

هجوم باغ گلی بود

صدای سرخ دلی بود

بارش بوسه به لب‌های تمنای دلی بود

نمی‌دانم!

هدیه عشق به دامان بت بتکده‌ای بود

راحت سینه او بستر گرم سر و گیسوی پریشانکده‌ای بود

کودکی در نگهش صافی شفاف دل می‌زده‌ای بود

نمی‌دانم!

هر چه بود

او نفس عاشق دریازده‌ای بود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

ببخشید شما ثروتمندید

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دولباس

هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشید

خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به

آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى

کوچک آنهاافتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم

آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعدیک فنجان

شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیرچشمى

دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعدپرسید:

«ببخشین خانم! شما پولدارین»؟

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون

ونعلبکى اش به هم مى خوره»

آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان

شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به

رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب

زمینى،آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به

هم مى آمدند.صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق

نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همانجا

نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

عمری گذشت

عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت

دل ، همزبانی از غم تو خوب تر نداشت

این درد جانگداز زمن روی برنتافت

وین رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در این سال های سخت

من بودم و نوای دل بینوای من

دردا که بعد از آن همه امید و اشتیاق

دیر آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از یاد تو کجا بگریزم که بی گمان

تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره خود می کنم نگاه

کاین صورت مجسم رنج است یا منم؟

امروز این تویی که به یاد گذشته ها

در چشم رنجدیده من می کنی نگاه

چشم گناهکار تو گوید که ” آن زمان

نشناختم صفای تورا “ – آه ازین گناه!

امروز این منم که پریشان و دردمند

می سوزم و ز عهد کهن یاد می کنم

فرسوده شانه های پر از داغ و درد را

نالان ز بار عشق تو آزاد می کنم.

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای

بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است.

تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبین

ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده است.

گفتم : ز سرنوشت بیندیش و آسمان

گفتی : ” غمین مباش که آن کور و این کر است“!

دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور

صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

شب نیست

شب نیست از اندوه چشمانت،پلکی به روی پلک بگذارم

ترسم فراموشت کنم ناگه، تا از خیالت چشم بردارم

من بودم وماه وشب وشعرم؛ ـ شعری که سهم چشمهایت شد!

حرفِ دلت با ماه می گفتی؛ ـ ماهی که هر شب داده آزارم ـ

اینگونه با من دشمنی تا کی؛ ـ دیگر به خواب من نمی ایی ـ

در کوچه باغ خواب رویاها ایا نخواهی کرد تکرارم

این چندمین بار است بی خوابی سهم من از چشمان ناز توست

هرگاه قرص ماه کاملتر، من نیز تا خورشید بیدارم

زیبا شبی بر چشم من بُگذر تا در وجودِ خویش دریابی؛

من شاعری آواره با عشقم ازشعر چشمان تو سرشارم

یک روز باران خوب یادم هست؛آهسته گفتی دوستم داری

با واژه های ساده اما سخت،گفتم که من هم دوستت دارم

حالا هزاران سال بعد از تو یاد سکوت خویش می افتم

یک شوق دیرین می دود در من، می‌خواهد از من خواب انگارم

فردا مرا از یاد خواهی برد، فردا؛ - همین فردا که می‌‌اید -

زان پس درونِ خود به آسانی روزی تو خواهی کرد انکارم.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

تمام هستی ام

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم، کُشتم

من بهار عشق را دیدم اما باور نکردم، یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم.

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم ، تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن ، همه صبر و قرارم رفت... بهارم رفت...عشقم مُرد...یارم رفت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

پروانه بودن

من از پروانه بودن ها، من از دیوانه بودن ها، من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش

زده بر دامان پروانه نمیترسم....من از هیچ بودن ها، از عشق نداشتن ها، من از بی

کسی و خلوت انسان ها میترسم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

به من کمک کن

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم،

کمی با کفشهای او راه بروم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

به من بگو ای عاشق من

به من بگو ای عاشق من

بگو که این سخن ها همه راست است

 آنگاه که برق دیدگان تو می درخشند

ابرهای سیاه سینه ی تو پاسخی توفنده می دهد

راست است که لب های من

همچون غنچه ی نو شکفته ی نخستین عشق هوشیار

شیرین است ؟

آیا خاطر آن ماههای سپری شده ی بهاران

هنوز در پیکر من درنگ می کند؟

آیا تارهای زمین نیز مانند چنگ

 به زخمه ی پاهای من نغمه می زند؟

پس این راست است که چون من پدیدار می شوم

 شبنم ازدیده ی شب فرو می چکد

 و هنگامی که پرتو بامداد

گردم می پیچداز شوق خنده می زند؟

حقیقت دارد وراست است که

عشق تو در سراسر جهان

وطی قرون تنها در جستجوی من ره سپرده است.

وچون سرانجام مرا یافتی ،

تمنای سالخورده ی تو ،

در سخن های شیرین و دیدگان ولبها

وزلفان مواج من آرامشی تمام یافت؟

پس این راست است که رمز ابدیت را

بر این پیشانی کوچک من نوشته اند.

ای عشق من ،

بگو این همه حقیقت دارد

 

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

به بهانه عشق

بیا به بهانه عشق

به دورآبادی برویم

که دل را آذین تماشای گل می‌کنند

و به حرمت عشق

پیشانی به خاک می‌سایند

و برای عاشقان آفتابی دعای وصل می‌خوانند

بیا برویم

به نورآبادی که مردمانش

فانوس سرخ دلهاشان را

به تمامی سطح شب می‌آویزند

و نمی‌گذارند که دل‌های عاشق

عشق را در خیال گناه گریه کنند

بیا برویم

پیش از آن که ناگزیر خود را خط بزنیم

از هراس خط خوردن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

بخشنده عشق

الهی!ای صورتگر چهره های گلگون

وای بخشنده ی عشق به سینه های مجنون

ای آفریننده ی طبایع موزون

که انسان را رفعت بخشیده ای

بر بلندای گردون

مارا از سقوط در دره ی شیطان نگه دار .

ای مهرآفرینی که مهرت از درک آفریده هایت

بیش است وافزون وبیرون!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

اولین روز دبستان

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها، شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

از روی عادت

به ستاره ها نگاه کن. به چشمک زدنشون بخند. اما بهشون دل نبند ، چون چشمک

هاشون از روی عادته




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

ارزش تو

ارزش تو به اندازه آن چیزی است که به آن دل می بندی پس مواظب باش که به کمتر از

بی نهایت عشق ، دلبسته نشوی.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ١٧/٠٧/۸۷

شعری برای تو  _ 13

به هر کجا می نگرم دوستت دارم

به تو نگاه می کنم

به دور دست

به نقطه تاریک عمرم

به جایی نگاه می کنم که روزی به واسطه تو

بر قله آن می ایستادم

به جاده نگاه می کنم

جاده ای که روزی همه دلخوشی من بود

روزی گفتم تنهایی خیلی تنها

گفتی با تنهایی تنها ترم

به خود می گویم که چرا

که چرا رفت و نگاه نکرد

چرا چشمان خسته و گریان مرا ندید

چرا رفت وعشق را با خود برد

بازهم به دور دست نگاه می کنم

باز هم به نقطه ای سیاه نگاه می کنم

چشمهایم را می بندم

چشمهایم را از جاده بر می گردانم

آن روز یادت هست

آن روز را به یاد می آوری

روزی که به تو گفتم دوستت دارم

روزی را که قلبم را به تو تقدیم کردم

روزی که پلک هایم قدرت زدن نداشت

چون چشم هایم به چشمانت خیره بود

روزی را به یاد می آوری

که عاشقانه از درد هایم برایت سخن گفتم

آن را برای تو کنار گذاشته ام

قلبم را می گویم

قلبی که از غصه و درد سنگین است

قلبی که مالامال از محبت خالیست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

جملات کوتاه ولی عمیق

• آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به

سهولت است

• وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند،

نه رفتار و عملکرد شما

• سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می

برد

• اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می

گیرید که همیشه می گرفتید

• افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام

می دهند

• پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با

چند نفر

• کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم

• کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید

• انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند

• همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

• تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است

• دشوارترین قدم، همان قدم اول است

• عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید

• آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد

• وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن

نخواسته اید

• در اندیشه آنچه کرده ای مباش، در اندیشه آنچه نکرده ای باش

• امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست

• برای کسی که آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست

• امید، درمانی است که شفا نمی دهد، ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم

• بجای آنکه به تاریکی لعنت فرستید، یک شمع روشن کنید

• آنچه شما درباره خود فکرمی کنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است که دیگران

درباره شما دارند

• هرکس، آنچه را که دلش خواست بگوید، آنچه را که دلش نمی خواهد می شنود

• اگر هرروز راهت را عوض کنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید

• صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یک مرتبه

نیست

• وقتی شخصی گمان کرد که دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده

کند

• کسانی که در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد

• کسی که در آفتاب زحمت کشیده، حق دارد در سایه استراحت کند

• بهتر است دوباره سئوال کنی، تا اینکه یکبار راه را اشتباه بروی

• آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید

• اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد که متعلق به گذشته

هستید

• خودتان را به زحمت نیندازید که از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی کنید از

خودتان بهتر شوید

• خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد

• درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت کنید، نه بر اساس برگهایش

• انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند که خیال می‌کند دیگران را فریب

داده است

• کسی که دوبار از روی یک سنگ بلغزد، شایسته است که هر دو پایش بشکند

• هرکه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد

• کسی که به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است

• اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت

• اینکه ما گمان می‌کنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است که برای خود

عذری آورده باشیم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

گفتـــــــــگو بــــــا خـــــــدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

خدا گفت:پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم اگر وقت داشته باشید!

خدا لبخند زد !

وقت من ابدی است!!!

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد :این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوندعجله دارند زودتر

بزرگ شوند و بعدحسرت دوران کودکی را می خورند.

اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنندو بعدپولشان را خرج حفظ

سلامتی می کنند.

اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال را فراموش می کنندآنچنان که دیگر نه در حال

زندگی می کنندنه در آینده!

این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مردو آنچنان می میرند که گویی هرگز

نبوده اند.

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم!

بعد پرسیدم به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد

بگیرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن

خود کرد,اما می توان محبوب دیگران شد..

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنندیاد بگیرند که ثروتمند کسی

نیست که دارایی بیشتری دارد,بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان

داریم ایجاد کنیم,ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند,اما بلد نیستند احساسشان را

ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند,اما آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند,بلکه خودشان هم باید خود را

ببخشند.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم!

همیشه!!!!

INTERVIEW WITH GOD

I dreamed I had an interview with god
God asked
So you would like to interview me
I said ,If you have the time
God smiled
My time is eternity
What questions do you have in mind for me
What surprises you most about human kind
God answered:
That they get bored with child hood
They rush to grow up and then
long to be children again
That they lose their health to make money
and then
lose their money to restore their health
That by thinking anxiously about the future
They forget the present
such that they live in nether the present
And not the future
That they live as if they will never die
and die as if they had never lived
God's hand took mine and
we were silent for a while
And then I asked
As the creator of people
What are some of life lessons you want them to learn
God replied with a smile
To learn they can not make any one love them
but they can do is let themselves be loved
To learn that it is not good to compare themselves to others
To learn that a rich person is not one who has the most
but is one who needs the least
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
and it takes many years to heal them
To learn to forgive by practicing for giveness
To learn that there are persons who love them dearly
But simly do not know how to express or show their feelings
To learn that two people can look at the same thing and see it differently
To learn that it is not always enough that they be forgiven by the others
They must forgive themselves
And to learn that I am here
ALWAYS




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

خداحافظ

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

دلیل قانع‌کننده

مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد.  ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. 

وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.  قدری راند و

از شتاب اتومبیل لذّت برد.  وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود.  کروکی

اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد.  چند شاخ مو بر بالای

سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت.  پای را بر پدال

گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس.  سرعت به 160 کیلومتر در

ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود.  نگاهی به آینه انداخت.  دید اتومبیل پلیس به سرعت در

پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده

است.  مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.  لَختی

اندیشید.  سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد

بر سرعتش افزود.  به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به

240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می

رانم؟  باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد."  از سرعتش کاست و سپس

در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.  اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. 

افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت

خدمتم تمام است.  امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی

بروم.  سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم.  اگر دلیلی

قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با

یک افسر پلیس فرار کرد.  تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"

افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و

رفت.




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

من با تو

من با تو همه آب‌های جهان را شناور گشته‌ام

من با تو تمامی آسمان‌ها را به پرواز کشیده‌ام

و سراسر صحراها را طعم باران چشانیده‌ام

من از مرور تو، همه جام‌های گذشته را لبریز کرده‌ام

و تمامی لحظه‌های عشق را یک جرعه سرکشیده‌ام

و تشنه‌ام هنوز!

تمامی دشت‌های هستی‌ام از آن توست

کاش گل‌های بیشتری داشتم

و چشمه‌های نوش‌تری

بر کدام موج آرام نشسته‌ای

که در لالایی نگاهت

این همه آرامم می‌کنی

در گهواره چشمانی که، دنیای مرا تاب می‌دهد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

عمراً اگه بفهمی کی به کیه

پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر

خیلی باهوش می امد .

وی را صدا زد و با کمال ادب از او پرسید:می بخشید اقا شما را به چه علت به

تیمارستان اورده اند؟

مرد جواب داد : اقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری 18 ساله داشت روزی پدرم از

ایندختر خوشش امد و با او ازدواج کرد از ان روز به بعد زن من مادرزن پدر شوهرش شد و 

چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند و چنگیز

برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می

شد و من پدر بزرگ برادر تنی خود شده بودم.چندی بعد زن من پسری زایید و از ان روز

زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادر بزرگ او شد در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ

خود و حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دخترزنم خواهر پسرم شود

بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس

پدرم هم برادر من است و هم نوه ام.
 
حالا اقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید ایا کارتان به تیمارستان

نمی کشید؟




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

رودخانه باش

هر چیزی که دارای حد و مرز است تو را اسیر می سازد . تو باید از تمام حد و مرزها فراتر

روی .. انگاه که به مرحله ای برسی که در ان وجودت با هیچ حد و مرزی روبرو نباشد و

بی هیچ تعریف و چارچوبی فقط باشی ، آن گاه که از تمام حد و مرزهای ذهن و بدن

فراتر بروی ، وارد دنیای دریاگون می شوی .

پس لازم نیست در چیزی در بمانی و لازم نیست به چیزی دل بسته شوی . چنان رها

باش که وجودت از حرکت باز ماند . همچون رودخانه باش . رودخانه از سرزمین های

زیادی می گذرد . از دره ها ، کوه ها و جنگل های بسیار زیبا می گذرد اما همچنان به راه

خود ادامه می دهد . رودخانه از میان مناظر بسیار زیبا می گذرد بدون آن که دل بسته

شود . می رود و می رود تا به دریا برسد .

همچون رودخانه باش ، روان و رها . وگرنه تبدیل به مرداب خواهی شد . و مرداب هرگز به

دریا نمی رسد . فقط رودخانه است که می تواند به دریا برسد . بی اغاز و بی پایان ،

همواره روان باش تا دریا دور نباشد . هر قدر هم که دور باشد ، دور نخواهد بود .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

کوچه یاس

آه من ایستاده ام

روی تقویم دلم

و پرم از انتظار

باز بیچاره دلم

شنبه ها یکشنبه ها

سوختند در انزوا

نیز روز های دگر

رفته اند تا نا کجا

می دوم تا دم گل

میزنم من فریاد

فصل پرپر شدن است

کوچه یاس کجاست؟

به چه کس باید گفت

گل ترازوی خداست

به چه کس باید گفت

یک نفر هم شاید

گاهی آواز خوشی می خواند

از سر دلتنگی

یا دم حادثه ها

یک نفر هم شاید

شعر من را می خواند

بر لب پنجره ها

روستایی شهری

عکس من رادیدی؟

گریه ام پیدا بود

اشک من را دیدی؟

من پرم از هیجان

نبض من دلتنگیست

نفسم خاطره است

خاطراتم ابریست

از شما می پرسم

هیچ کس اینجا نیست؟

چشم هایم گفتند

امشب هم بارانیست

کوچه یاس کجاست؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

کاش برخیزی

از خدا یک کمی وقت خواست

وای ای داد بیداد

دیدی آخر خدا مهلتش داد

آمد و توی قلبت قدم زد

هر کجا پا گذاشت

تکه ای از جهنم رقم زد

او قسم خورد و گفت

آبروی تو را می برد

توی بازار دنیا

مفت قلب تو را می خرد

آمد دور روح تو پیچید

بعد با قیچی تیز نامریی اش

پیش از آنکه بفهمی

بالهای تو را چید

آمد و با خودش

کیسه ای سنگ داشت

توی یک چشم بر هم زدن

جای قلبت

قلوه سنگی گذاشت

قلوه سنگی به اسم غرور

بعد از آن ریخت پرهای نور

وشدی کم کم از آسمان دور دور

برد شیطان دلت را کجا، کو؟

قلب تو آن کلید خدا ، کو؟

ای عزیز خداوند

پیش از آنکه درآسمان را ببندند

پیش از آنکه بمانی

توی این راههای به این دور و دیری

کاش برخیزی و با دلیری

قلب خود را از او پس بگیری.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

عشق جنون مدارا

گر چه از فاصله ماه به من دور تری

ولی انگار همین جا و همین دور و بری

ماه می تابد و انگار تویی می خندی

باد می آید و انگار تویی می گذری

شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد

می شود روز و شب اینجا که به کندی سپری

گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست

و هنوز از یخ و برفاب ولنجک اثری

باز بگذار در و پنجره ها را امشب

باد می آید و می آورد از من خبری

خبری تازه که نه یک خبر سوخته را

باد می آورد از فاصله دور تری

خبر اینقدر قدیمی ست که هر پیر زنی

خبر اینقدر بدیهی ست که هر کور و کری

می تواند که به یاد آورد و بشنودش

تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

شبی اما

شبی در آتشِ خشمِ

خدای جاودانِ من.

خداوندانِ خواب آلودة آلوده می سوزند.

شبی در قطرهِ اشک

فرو افتاده ازچشمم

تمامِ چشمه های تشنة این دشتِ بی رؤیا

بسان ِچشمِ خونینم

ز قبرِ خاک می جوشند.

شبی خفاشهای شب

به قعرِ غارهای خود

ز بیمِ روز می پوسند.

شبی شب

کوچه هایش را

به پیشِ پای روزی نو

با چشمِ هزار اختر

چراغان می کند , اما

کدامین شب؟

نمی دانم

نمی دانم که تا آن شب

چندین اخترِ بی پر

به قربانگاهِ این بتهای ویرانگر

خموش وسرد

در طوفانِ تاریکی

بلا گردانِ فکرِ روز می گردند.

نمی دانم که تا آن شب

چندین چشم

در رویای بیداری

به میلِ داغِ شنهای

کویرِ خشک کابوسی حقیقی

کور می گردند.

نمی دانم که تا آن شب

چندین هرزة بد مست

در جامِ سرِ بلبل

ز خونِ نغمه می نوشند

هنگامی

که از تصویرِ مرگِ خود

برای لحظه ای

مغموم

یا مخمور می گردند.

نمی دانم که تا آن شب

چندین روزِ بی خورشید

چندین ماهِ بی رؤیا

چندین شامِ بی فردا

وچندین سالِ بی امید

در راه است.

نمی دانم که تا آن شب

کدامین قلعة خاموشِ بی شهزادة افسانه

زندانِ

مخوفِ دختر ماه است.

نمی دانم که تا آن شب

کدامین قطرةِ آوازهِ خوانِ چشمِ اقیانوس

حکایت گوی مرگِ جویبارِ خستة آه است.

نمی دانم نصیب من

از این راهِ بی انجامِ بی فرجام

کدامین د امِ رسوایی

کدامین چاله و چاه است.

نمی دانم

نمی دانم

به استغنای دانایان قسم

فرزانگانِ سرزمینهای نمی دانم

مرا از باتلاقِ بی کرانِ اینهمه کابوسِ بی پاسخ

به سوی ژرفنای آبی رؤیای دانایی

روان سازید.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

شاخ و برگ

یک روز گرم تابستانی شاخه ای از یک درخت, مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکان

داد و به دنبال آن برگ های ضعیف و کم طاقت از آن جدا شدند و آرام بر زمین ریختند.

شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگها جدا شدند. برگی

سبز, درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن

مقاومت می کرد.                                                  

باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت بود و به هر شاخه خشکی که می رسید آن

را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به شاخه افتاد با دیدن

تنها برگ آن, ار قطع کردنش صرفنظر کرد. بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ

بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه, مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خودش را

تکان داد تا اینکه به ناچار آن برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر زمین

افتاد.                               

باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد, بی درنگ آن شاخه را از بیخ

قطع کرد. شاخه بدون آن که مجال اعتراض داشته باشد بر زمین افتاد.   

ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: « اگرچه به خیالت زندگی ناچیزم در

دست تو بود, ولی همین خیال واهی پرده ای بر چشمان واقع نگرت تا فراموش کنی که

من حافظ حیات تو بودم. »




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

سیل عشق

عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یک روز رسید که قلبش تَرَک

برداشت و عشق از شکافِ دلش بیرون ریخت.

سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.

فردای آن روز خدا دوباره جهانی تازه خلق کرد.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

سوز غریب عاطفه

آهی اگر از سوز غریب عاطفه برآورم

تمامی آب‌های جهان آتش خواهد گرفت

نگاهی اگر اقیانوس مرا سرریز کند

چشمانت پراز آسمان خواهد شد

با این همه

گهواره مرا بجنبان عزیز

بر سینه خیال

که من در ارتفاع شکوهناک خویش

کودکی تنها و خسته‌ام هنوز




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

رنگ عشق

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ کرده است. رنگ عشق؛ و این

رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد. از هر طرف که بگذری، لباست به

گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد. اما کاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد

باش و بی پروا بگذر، که خدا کسی را دوستتر دارد که لباس‌اش رنگی‌تر است!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

رفتم

رفتم که چون همه روز گل سرخی از او گیرم،

ولی دریغ که ساعتها گذشت و وی هرگز از خیال من قدمی فراتر ننهاد.

آخرین گلی را که بمن بخشیده بود در دست داشتم،

 لبان لرزانم را بر آن نهادم و بی اختیار اشکها فشاندم.

رنج انتظار قلبم را می فشرد ، و بیم بی و فائی او

روحم را آشفته و ملتهب ساخته بود.

گاهی با دیدگانی گریان به راهش خیره می گشتم ،

 وزمانی با اشکهای گرم و دیوانه خویش ،

شبنم های سوزانی بر گلبرگ پژمرد? گل می نهادم!

لحظات و دقایق با آرامی مرارات باری از پس یکدیگر می گذشتند،

و من هر دم با اعماق تاریک و جانشکاف یاس و ناکامی نزدیکتر می گشتم!

اندک اندک از خود بی خود شدم و سایه های غم انگیزی دلم را در میان گرفتند!

در میان این دگرگونیهای جانگذار ، گل از میان انگشتانم رها گردید

 و در آغوش جویباری افتاد که زمزمه کنان از کنارم می گذشت!

نمی دانم در سقوط آن تحف? عزیز چه نکت? لطیفی نهان بود ،

چون ضرب? ناشناسی اعصاب خواب آلود مرا بیدار ساخت.

سراسیمه از جا جستم و دیوانه وار در پی اش دویدم!

اما  چه سود که جز رنج و افسردگی چیزی نیافتم!

 گل از آبشارها سرازیر گشته و در میان خزه ها و

 سنگ های نا پیدائی  فرو رفته  و ناپدید گشته بود!

پس، خسته و مبهوت بکنار صخر? که دامانش میعادگاه

 همیشگیه ما بود بازگشتم و باز هم تنها و متفکر در کنا رآب نشستم!

افق دوردست مغرب همانند قلب شکسته ام خونین گشته بود!

ابرهای سرگردان آسمان نیز بسان روح آواره ام آش گرفته بودند!

پرد? تیره رنگی که بیم بی وفائی و درد  انتظار در مقابل دیدگانم

برپا داشته بودند،

 همه چیز و همه جا را در نظرم تاریک و طوفانی جلوه می داد.

آخ که نور و تاریکی دل آدمی چه زود بر سراسر آفرینش دامن می کشد!

سرانجام او نیامد..و سرخ گلی را که نشانه ی مهر و وفای خویش

 می خواندمش، بر سین? آشفته  و پر دردم ننهاد.

اما ،جویبار گل  خیال انگیز برای دل بدبختم بهمراه آورد

و لحظ? روانم را بنور امید و آرزو گرم و روشن ساخت!

با دستانی لرزان آن تحف? دلفریب را گرفتم و بر سینه نهادمش !

 ارمغان جویبار بر اثر آخرین سرخیهای گریز پای شفق گلگون گشته بود

 ولی با این همه......

گل زردی بیش نبود....!!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

دوست دارم

من زمین و آسمان را  کهکشان را دوست دارم

من پل رنگین کمان را  آفتاب مهربان رادوست دارم

ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران

من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم

عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را

من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم

دوستی های نهان را  خنده های ناگهان را

بوسه های صادق و سرشارمان را

من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را  دوست دارم

مادران را 

قلبهای پاکشان را

اشکهای نابشان را

دستهای گرمشان را

حرفهای از صمیم قلبشان را

شوروشوق چشمشان را

من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم

من دروغ بچگان را

شیطنتهای همیشه بکرشان را

رازشان را

پاکی احساسشان را

خنده های شادشان را

بادبادکهای قشنگ و نازشان را

دستهای کوچک وپربارشان را

هر نگاه خالی از نیرنگشان را

اعتماد خالی از تردیدشان را

من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم

سایه های کاج های مهربان را

بید مجنون ها و برگ نازشان را

سروها و قامت رعنایشان را

نخلها و ارتفاع نابشان را

تاکها و مستی انگورشان را

سر کشی های شراب و ...

راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم

نازهای معشوقان زمان را

دل شکستنهای بی منظورشان را

بوسه های گرمشان را

قهرهای تلخشان را

آشتیهای زود هنگامشان را

عشقهای آتشین و پر رنگشان را

قلبهای بی تاب و تنگشان را

آشنایی های پرلبخند شان را

و خداحافظی های پر اشکشان را

گریه های شوقشانرا

ضربه های قلبشان را

حرفهای بی حد و مرزشان را

من تمام عشق های جاودان را  دوست دارم

لیلی و مجنونمان را

خسرو و شیرینمان را

کوه کن فرهادمان را....

یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

می پرستم.....

تا ابد هر جا که هستم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧

سنگ عشق

زمین عاشق شد و آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یکی از آن

هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.

حالا هروقت که روحم یخ می کند، سنگ آتشینم سرد می شود و تنها سنگش باقی

می ماند و هروقت که عاشقم، سنگ آتشینم گُر می گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.

مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش.

مرا ببخش که در سینه‌ام سنگی آتشین است.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧

برای هم گلایه می‌کنیم

فراتر از بال

فراتر از خیال

فراتر از عشق

کجاست آن جا که در من است

کجاست او که با من؟

نمی‌یابمت تو را در آن‌جا

دلم بهانه می‌گیرد

تو را که در این‌جایی

تو هم بهانه می‌گیری مرا

تو هم دست خالی برگشته‌ای

و ما از تهیدستی دلهامان

برای هم گلایه می‌کنیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧

۱ UP جدید* ٠۹/٠٧/۸۷

 پست ویژه

بزرگداشت ده‏هزارمین مطلب وبلاگم . . .

 آره درست خوندین ، این جشن ١٠٠٠٠ پست وبلاگم هست که میشه گفت در نوع

خودش بی نظیر هست.

فکرشو بکن ، تو مدت 2 سال و 6 ماه و 9 روز 10000 پست !!!

روزای خوبی رو کنار هم گذروندیم .

خلاصه مطلب اگه شما دوستای خوبم باهام نبودین مطمئنن الان من اینجا نبودم.

یه تشکر مخصوص از همسر مهربانم که خیلی کمکم کرده.

و یه تشکر ویژه از دکتر بوترابی مهربان و صمیمی که با اعتماد شون نسبت به من و

همه بچه های وبلاگ نویس باعث شدن که همه ما در محیطی آرام به فعالیتمون ادامه بدیم.

دکتر به خاطر همه چی ممنونم ازت.

کسایی تو این مدت کمکم کردن تا من به اینجا برسم ، از همشون ممنونم دوستای خوبی همچون :

خانم ملکی ( که باعث آشنایی من با دکتر بوترابی شدن)

فریدای عزیز ( مدیر سابق باشگاه هواداران پرشین بلاگ در تبریز)

محمد عرب احمدی مهربان (مدیر فنز مرکزی)

محسن ثمودی دوست داشتنی ( از بچه های پرشین بلاگ بود و الانم مدیر ورزش بلاگ)

Pinky عزیز ( مریم چشم براه)

حسین شرفی (مدیر طراحی وب پرشین بلاگ _ موقعی که نسخه جدید بالا اومد خیلی اذیتش کردم و مدیر 300 _ 400 تا سایت دیگه هم هست  _ ماکرومدیاایکس و پرشین وبلاگ)

راد دانش ( مدیر تولید و پیاده سازی پرشین بلاگ که وقتی پستهای وبلاگم پرید کمکم کرد تا برشون گردونم ، اما یه کم بد اخلاقه)

خانم پولاد زاده ( روابط عمومی پرشین بلاگ که مثل یه خواهر بزرگ همیشه کمکم میکنن)

زانتین الهی صبور ( که تو قالب وبلاگم کمکم کرد و مدیر پرشین تم هستش)

فاطیمای گرامی ( که با نکاتی که در مورد پستهام میداد خیلی کمکم کرد)

خانم نادری ( از همکاران خوب  باشگاه هواداران پرشین بلاگ در تبریز)

امیر حسین عزیز ( از همکاران خوب باشگاه هواداران پرشین بلاگ در تبریز که به علت درساشون کم مینویسن)

از ساحل عزیز و مهربانم هم تشکر میکنم که همیشه باعث دلگرمیم هست.

. . . و خیلی دوستای دیگه که اگه بخوام اسم ببرم ساعتها طول میکشه.

نکته مهم : به ولاگم یک هفته مرخصی تشویقی دادم .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

١٩ UP جدید* ٠٨/٠٧/۸۷

اینجا چه خبره

فردا منتظرتون هستیم !!!

همتون به یه جشن کوچیک و خودمونی دعوتین.




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

شعری برای تو  _ 12

با باران می آیی

گفتی بهار که بیاید برمیگردی

گفتی اولین باران بهاری که ببارد برمیگردی

گفتی که می آیی با بهار می آیی...

نمیدانی که بهار چگونه بهار را انتظار کشید

نمیدانی که بهار طلوع خورشید را میشمرد

نمیدانی که بهار آرزو میکرد روزهایش شب شود

نمیدانی که بهار برایت هفت سین عشق چیده بود

نمیدانی که...

آخر فکر میکرد که روز اول بهار باز میگردی

فکر میکرد که تو هم دلت برای بهار تنگ شده است

فکر میکرد که تو هم مثل بهار منتظر بهانه ای برای آمدن بودی

فکر میکرد که تو هم دلت را یک جای دیگر جا گذاشته ای

فکر میکرد که ...

بهار آمد ولی تو نیامدی

بهار آمد ولی بهار چشم انتظار ماند

بهار آمد ولی بهار بوی پیراهن تو را نشنید

بهار آمد ولی چشمان بهار به راه ماند!

بهار آمد ولی...

با خود گفتم باران که ببارد می آیی ولی تو نیامدی!

با خود گفتم عاشق بارانی آخر تو خود بارانی ولی تو نیامدی!

با خود گفتم شاید با باران بعدی می آیی

با خود گفتم اینبار چشم به آسمان میدوزم شاید باران ببارد

باران هم بارید ولی تو نیامدی!

عشق بهار زیر باران خیس شد

چشمان بهار همرنگ باران شد

تنش بوی باران گرفت

سکوتش صدای باران گرفت ولی تو نیامدی!

پشت پنجره اشک ریختم

سراغت را از پروانه ها گرفتم

نجواهای عاشقانه ام را در گوش قاصدک گفتم

از ستاره ها جویای احوالت شدم

ولی تو نیامدی!

و امشب باز باران می بارد نازنینم!

می گویند باران رحمت است

بوقت باران هر آرزویی کنی اجابت است

من تو را از باران میخواهم

آخر بهار دارد میرود

شاید تا بهار آینده دیگر باران نبارد

چرا نمی آیی؟

مگر دلتنگ بهار نیستی؟

مگر عطر یاسها را از یاد پرده ای؟

مگر...

وای اگر برگردی چه میشود!

عطر تنت با عطر یاسهای باغچه که همراه شود حیاطمان بوی بهشت می گیرد

اگر برگردی بهار پروانه ها را خواهد گفت که دورت را حلقه کنند

اگر برگردی بهار دوباره بهار میشود

اگر برگردی رویای بهار باز آفتابی میشود

باز امشب هق هق بهار در میان فریادهای باران گم شد

باز دست گلی که برایت چیده بودم توی گلدان پژمرده شد

باز احساس ترک خورده بهار هزار پاره شد

باز...

باز هم چشم انتظارت می مانم

می دانم که می آیی با بهار می آیی ... با باران می آیی!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

منزل به منزل

به دنبال تو ام منزل به منزل پریشان می روم ساحل به ساحل

به خواب دیده ام رویا به رویا

به یادت بوده ام فردا به فردا

پس از تو روح سرگردان موجم

هنوزم تشنه ام دریا به دریا

تو را تنهای تنها می شناسم

تو را هر جای دنیا می شناسم

به دنبال تو ام منزل به منزل

پریشان می روم ساحل به ساحل

به خواب دیده ام رویا به رویا

به یادت بوده ام فردا به فردا

در به در ، در به در تو

بی تو و همسفر تو

هر چه گفتیم تا به امروز

از تصدق سر تو

از همین روز تا به فردا

حتی تا آخر دنیا

هر چه هستم یا که باشم

از تو ام تنهای تنها

خاکم و خاک در تو

سایه ی پشت سر تو

همه ی زندگی من

یک غزل از دفتر تو

به دنبال تو ام منزل به منزل

پریشان می روم ساحل به ساحل

به خواب دیده ام رویا به رویا

به یادت بوده ام فردا به فردا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

بگو ای یار

بگو ای یار ، بگو ای وفادار بگو از سر بلند عشق

بر سر دار بگو

بگو از خونه بگو

از گل پونه بگو

از شب شب زده ها

که نمی مونه بگو

بگو از محبوبه ها

نسترن های بنفش

سفره های بی ریا

روی سبزه زار فرش

بگو ای یار بگو

که دلم تنگ شده

رو زمین جا ندارم

آسمون سنگ شده

بگو از شب کوچه ها

پرسه های بی هدف

کوچه باغ انتظار

بوی بارون و علف

بگو از کلاغ پیر

که به خونه نرسید

از بهار قصه ها

که سر شاخه تکید

بگو از خونه بگو

از گل پونه بگو

از شب شب زده ها

که نمی مونه بگو

بگو از محبوبه ها

نسترن های بنفش

سفره های بی ریا

روی سبزه زار فرش

بگو ای یار بگو

که دلم تنگ شده

رو زمین جا ندارم

آسمون سنگ شده




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

بنویس

تو که دستت به نوشتن آشناست دلت از جنس دل خسته ی ماست دل دریا رو نوشتی ،

همه دنیا رو نوشتی ،

دل ما رو بنویس

تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ی ماست

دل دریا رو نوشتی،

همه دنیا رو نوشتی ،

دل ما رو بنویس

بنویس هر چه که ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم

توی این پاییز بد فکر بهاریم

دل دریا رو نوشتی ،

همه دنیا رو نوشتی ،

دل ما رو بنویس

دست من خسته شد از بس که نوشتم

پای من آبله زد بس که دویدم

تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن

چرا اونجا که تویی من نرسیدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتی

از غبار بی سوار شب گذشتی

تو که عشق و با نگاه تازه دیدی

بادبان به سینه ی دریا کشیدی

دل دریا رو نوشتی ،

همه دنیا رو نوشتی ،

دل ما رو بنویس

بنویس از ما عشقو نشناختیم

حرف خالی زدیم و قافیه باختیم

بگو از ما که تو خونمون غریبیم

لحظه لحظه در فرار و در فریبیم

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

خاتون

کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد تو رو دید و به یاد من نیفتاد

به یاد هق هق بی وقفه من

توی آغوش معصومانه باد

تو اسمت معنی ایثار آبه

برای خاک داغ خستگی ها

تو معنای پناه آخرینی

واسه این زخمی دلبستگی ها

نجیب و با شکوه و حیرت آور

تو خاتون تمام قصه هایی

تو بانوی ترانه هامی اما

مثل شکستن من بی صدایی

تو باور می کنی اندوه ماهو

تو می فهمی سکوت بیشه ها رو

هجوم تند رگبار تگرگ ی

که می شناسی غرور شیشه ها رو

تو معصومی مثل تنهایی من

شریک غصه های شبنم و نور

تو تنهایی مثل معصومی من

رفیق قله های پاک و مغرور

نجیب و باشکوه و حیرت آور

تو خاتون تمام قصه هایی

تو بانوی ترانه هامی اما

مثل شکستن من بی صدایی

ببین من آخرین برگ درختم

درخت زخمی از تیغ زمستون

منو راحت کن از تنهایی من

منو پاکیزه کن با غسل بارون

تو تنها حادثه تنها امیدی

برای قلب من این قلب مسموم

ردای روشن آمرزشی تو

برای این تن محکوم مهزوم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

خورجین

ببین ای بانوی شرقی ای مثل گریه صمیمی همه هر چی دارم اینجاست، تو این خورجین قدیمی

خورجینی که حتی تو خواب ، از تنم جدا نمی شه

مثل اسم و سرنوشتم دنبالم بوده همیشه

بانوی شرقی من ، ای غنی تر از شقایق

مال تو ارزونی تو ، خورجین قلب این عاشق

توی این خورجین کهنه شعر عاشقانه دارم

برای تو و به اسمت یک کتاب ترانه دارم

یه سبد گل دارم اما ، گل شرم و گل خواهش

تنی از عاطفه سیراب ، تنی تشنه ی نوازش

بانوی شرقی من ، ای غنی تر از شقایق

مال تو ارزونی تو ، خورجین قلب این عاشق

این بوی غریب راه نیست ، بوی آشنای عشقه

تپش قلب زمین نیست ، این صدا صدای عشقه

اسم تو داغی شرمه ، تو فضای سرد خورجین

خواستن تو یه ستاره ست پشت این ابرای سنگین

خورجینم اگه قدیمی ، اگه بی رنگه و پاره

برای تو اگه حتی ارزش بردن نداره

واسه من بود و نبوده ، هر چی که دارم همینه

خورجینی که قلب این عاشقترین مرد زمینه

بانوی شرقی من ، ای غنی تر از شقایق

مال تو ارزونی تو ، خورجین قلب این عاشق




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

شب زده

عزیز بومی ای هم قبیله رو اسب غربت چه خوش نشستی

تو این ولایت ای با اصالت

تو مونده بودی تو هم شکستی

تشنه و مومن به تشنه موندن

غرور اسم دیار ما بود

اون که سپردی به باد حسرت

تمام دار و ندار ما بود

کدوم خزون خوش آواز

تو رو صدا کرد ای عاشق

که پر کشیدی بی پروا

به جستجوی شقایق

کنار ما باش که محزون

به انتظار بهاریم

کنار ما باش که با هم

خورشید و بیرون بیاریم

هزار پرنده مثل تو عاشق

گذشتن از شب به نیت روز

رفتن و رفتن صادق و ساده

نیامدن باز اما تا امروز

خدا به همراه ای خسته از شب

اما سفر نیست علاج این درد

راهی که رفتی رو به غروبه

رو به سحر نیست شب زده برگرد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

عسل

میام از شهر عشق و کوله بار من غزل پر از تکرار اسم خوب و دلچسب عسل

کسی که طعم اسمش طعم عاشق بودنه

طلوع تازه خواستن تو رگهای منه

میام از شهر عشق و کوله بار من غزل

پر از تکرار اسم خوب و دلچسب عسل

عسل مثل گله، گل بارون زده

به شکل ناب عشق که از خواب اومده

سکوت لحظه هاش هیاهوی غمه

به گلبرگ صداش هجوم شبنمه

نیاز من به او ، ورای خواستنه

نیاز جویبار ، به جاری بودنه

کسی که طعم اسمش طعم عاشق بودنه

تمام لحظه ها مثل خود من با منه

تویی که از تمام عاشقا عاشقتری

منو تا غربت پاییز چشات می بری

کسی که عمق چشماش جای امن بودنه

تویی که با تو بودن بهترین شعر منه

تو مثل خواب گل، لطیف و ساده ای

مثل من عاشقی، به خاک افتاده ای

یه جنگل رمز و راز ، یه دریا ساده ای

اسیر عاطفه، ولی آزاده ای

نیاز من به تو، ورای خواستنه

نیاز جویبار، به جاری بودنه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

هدیه

یادته چه عاشقونه اومدی تو دل تنگم

تورو خواستم بیشتر از جون

ولی آخر کردی ترکم

از همون لحظه اول

دل به دیدار تو بستم

رفتی از پیشم عزیزم

من که عاشق تو هستم

من که عاشق تو هستم

برای هدیه عشق

این دل پاکو دارم

میخوام که این دلم رو

به پای تو بزارم

به پای تو بزارم

همه ستاره ها رو

شبا با هم شمردیم

قشنگ ترینشونو

به عشق نشون گذاشتیم

یادته چه عاشقونه

اومدی تو دل تنگم

تورو خواستم بیشتر از جون

ولی آخر کردی ترکم

از همون لحظه اول

دل به دیدار تو بستم

رفتی از پیشم عزیزم

من که عاشق تو هستم

من که عاشق تو هستم

برای هدیه عشق

این دل پاکو دارم

میخوام که این دلم رو

به پای تو بزارم

به پای تو بزارم

همه ستاره ها رو

شبا با هم شمردیم

قشنگ ترینشونو

به عشق نشون گذاشتیم

ای که رفتی و ندیدی

دلمو تو نا امیدی

سختیو پرپر شدن رو

تو که هیچ وقط نکشیدی

تو دلت سنگ عزبزم

وای که بیرنگ عزیزم

تن من زخمی دستات

زخمی از عشقت عزیزم

برای هدیه عشق

این دل پاکو دارم

میخوام که این دلم رو

به پای تو بزارم

به پای تو بزارم

همه ستاره ها رو

شبا با هم شمردیم

قشنگ ترینشونو

به عشق نشون گذاشتیم

برای هدیه عشق

این دل پاکو دارم

میخوام که این دلم رو

به پای تو بزارم

به پای تو بزارم

همه ستاره ها رو

شبا با هم شمردیم

قشنگ ترینشونو

به عشق نشون گذاشتیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

نازنین

نازنین ای نازنینم ای تو عشق آخرینم

با همه ناز و نگاهت

شرمو تو چشات می بینم

توی سرزمین عاشق

سهمم از عشق تو بودی

وقتی هرجا رو می دیدم

همه جا فقط تو بودی

عاشق دیوونه منم

ای به فدات جونو تنم

تو بال پرواز منی

شوق هر آواز منی

تو را خواستم از ته دل

اومدی تو سرنوشتم

تا قیامت اسمتو من

روی قلب خود نوشتم

توی سرزمین عاشق

سهمم از عشق تو بودی

وقتی هرجا رو می دیدم

همه جا فقط تو بودی

عاشق دیوونه منم

ای به فدات جونو تنم

تو بال پرواز منی

شوق هر آواز منی

تویی که آرام جونی

ای نگاهت آسمونی

توی سوز غربت عشق

تکیه گاه من تو هستی

توی سجده گاه عاشق

قبله گاه من تو هستی

قبله گاه من تو هستی

قبله گاه من تو هستی

عاشق دیوونه منم

ای به فدات جونو تنم

تو بال پرواز منی

شوق هر آواز منی

عاشق دیوونه منم

ای به فدات جونو تنم

تو بال پرواز منی

شوق هر آواز منی

تویی که آرام جونی

ای نگاهت آسمونی

عاشق دیوونه منم

ای به فدات جونو تنم

تو بال پرواز منی

شوق هر آواز منی

تویی که آرام جونی

ای نگاهت آسمونی

عاشق دیوونه منم

ای به فدات جونو تنم

تو بال پرواز منی

شوق هر آواز منی

تویی که آرام جونی

ای نگاهت آسمونی

عاشق دیوونه منم

ای به فدات جونو تنم

تو بال پرواز منی

شوق هر آواز منی

تویی که آرام جونی

ای نگاهت آسمونی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

قصه دل

تو این روزا دلم خسته همه درها به روم بسته به جز دردو غمو گریه

همه چیزم ز دست رفته

منو گذاشتو رفت اون که

هستیم از وجودش بود

دل غمگینو خاموشم

پر از شادی ز عشقش بود

حالا قصه دل من

یه ابر که باز نمیشه

اگه هر دم هی بباره

درد من درمون نمیشه

تو اون شب شب بارونی

با اون چشمای گریونی

که رفتی از برم ای یار

منو بردی به ویرونی

تو رفتیو گذشت افسوس

که عشق من خدایی بود

تو ای قلبت جدا از من

همه هستیم فدایی بود

حالا قصه دل من

یه ابر که باز نمیشه

اگه هر دم هی بباره

درد من درمون نمیشه

حالا پشت شیشه تنها

صدای بارون میپیچه

اما هر چقدر میباره

پیش اشکام کم میاره

چشمای قشنگ اون بود

که دلو انداخت به جودش

دست گرمو مهربونش

دلو کرده سایه بونش

توی این شبهای تاریک

روزای سرد جدایی

دل من مونده به یادت

دوباره یه روز میایی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

عادت

به تو عادت کردم به تو عادت کردم

وقتی می گیری دستمو

داغ می کنه تنمو

زندگی باورم می شه

حس می کنم بودنمو

تا سر رو شونم میذاری

رو هم میذارم چشامو

نفس می گیرم من ازت

ببین منو خواستنمو

به تو عادت کردم

به تو عادت کردم

به تو و دیدنت عادت کردم

به تو عادت کردم

به تو عادت کردم

به تو و بودنت عادت کردم

نوازشات دوست دارم

بوسیدنات دوست دارم

حالا که تو مال منی

چه شوقی تو سینه دارم

برق نگات دوست دارم

اون خنده هات دوست دارم

وقتی بهونه می گیری

بهو نه هات دوست دارم

به تو عادت کردم

به تو عادت کردم

به تو و دیدنت عادت کردم

به تو عادت کردم

به تو عادت کردم

به تو و بودنت عادت کردم

ای کبوترای لونه

شبا عطر گل پونه

ماهی تنگ رو طاقچه

به هوای خوب خونه

به صدای نم نم بارون

زیر طاقی توی ایوون

به بنفشه های باغچه

به گلای توی گلدون

به تو عادت کردم

به تو عادت کردم

به تو و دیدنت عادت کردم

به تو عادت کردم

به تو عادت کردم

به تو و بودنت عادت کردم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

شهر عشق

شهر من ای شهر قشنگ آسمونت پاک و یه رنگ

دلم چقدر تنگه برات

قربون او پس کوچه هات

یادش بخیر تو اون روزا

با اون همه خاطره ها

توی راه مدرسمون

دخترای محلمون

دخترای محلمون

تو کوچه های کاه گلی

بازی با اون توپ گلی

بوی نمو بارون و خاک

اون عاشقای سینه چاک

شیطنتای کودکی

قرار های پنهو نکی

پشت دیوار قایمکی

بوسه های یواشکی

توی غربت تو تنهایی

تو یه اسم آشنایی

من خوشم با خاطراتت

شهر عشق و عاشقایی

توی غربت تو تنهایی

تو یه اسم آشنایی

من خوشم با خاطراتت

شهر عشق و عاشقایی

شهر من ای شهر قشنگ

آسمونت پاک و یه رنگ

دلم چقدر تنگه برات

قربون او پس کوچه هات

یادش بخیر تو اون روزا

با اون همه خاطره ها

توی راه مدرسمون

دخترای محلمون

دخترای محلمون

تو کوچه های کاه گلی

بازی با اون توپ گلی

بوی نمو بارون و خاک

اون عاشقای سینه چاک

شیطنتای کودکی

قرار های پنهو نکی

پشت دیوار قایمکی

بوسه های یواشکی

توی غربت تو تنهایی

تو یه اسم آشنایی

من خوشم با خاطراتت

شهر عشق و عاشقایی

ای تو پاره تن من

یاد توست که یاور من

تو شبای بی قراری

اسم تو اسم شب من

ای تو پاره تن من

یاد توست که یاور من

تو شبای بی قراری

اسم تو اسم شب من




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

سرگذشت

وقتی که نم نم بارون از روزای رفته میگه

وقتی که قطره اشکی

از دلی شکسته میگه

وقتی بوی خاک کوچه

شوق کودکی میاره

وقتی باد سرد پاییز

تو رو یاد من میاره

به خودم میگم که با عمرم چه گذشت

چی برام مونده بجز یه سرگذشت

به خودم میگم که با عمرم چه گذشت

از روزای رفته میگه

وقتی که قطره اشکی

از دلی شکسته میگه

وقتی بوی خاک کوچه

شوق کودکی میاره

وقتی باد سرد پاییز

تو رو یاد من میاره

به خودم میگم که با عمرم چه گذشت

چی برام مونده بجز این سرگذشت

به خودم میگم که با عمرم چه گذشت

دیگه این شهر غریبه

دیگه این کوچه خلوت

چیزی یادم نمیاره

جز غمو نکبتو غربت

نه روزام داره یه خورشید

نه شبام داره ستاره

توی عمر تیره دوزا

روز و شب فرقی نداره

چه گذشت

چه گذشت

چه گذشت

چه گذشت

چه گذشت

حالا هروقت که میبینم

رفته هرچیز که عزیزه

وقتی حتی خاطرات

دیگه از من میگریزه

به خودم میگم که با عمرم چه گذشت

چی برام مونده بجز این سرگذشت

به خودم میگم که با عمرم چه گذشت

به خودم میگم که با عمرم چه گذشت

چی برام مونده بجز این سرگذشت

به خودم میگم که با عمرم چه گذشت

به خودم میگم که با عمرم چه گذشت

چی برام مونده بجز این سرگذشت

به خودم میگم که با عمرم چه گذشت

چه گذشت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

دل من

ای دل دیوونه بس کن این بهونه اونی که میخوای یار دیگرونه

بس که خوش باوره اینو نمیدونه

هرچی خوشگله نامهربونه

دل پریشون پریشون پریشون

تو شودی خون دلم وای دل خون

دل پریشون پریشون پریشون

تو شودی خون دلم وای دل خون

دل من دل من دل دیونه من

ای دل دیوونه بس کن این بهونه

اونی که میخوای یار دیگرونه

بس که خوش باوره اینو نمیدونه

هرچی خوشگله نامهربونه

دل پریشون پریشون پریشون

تو شودی خون دلم وای دل خون

دل پریشون پریشون پریشون

تو شودی خون دلم وای دل خون

دل من دل من دل دیونه من

دل دل دل من

بیا عاشق نشیم ما

دیگه تنها باشیمو

تا عاقبت تنها بمونیم

دل دل دل من

تو این دنیای پر رنگ و ریا

عشق چی چیه

بسه دیگه آروم بمونیم

دل من دل من دل دیونه من

دل من دل من




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

خانومی

خانومی ! چشماتو وا کن خانومی ! منو نگا کن

آهای خانوم قسنگه

دلت نقره ای رنگه

مگه خبر نداری ؟

دلم باهات یه رنگه

حالا که تو رو دارم

تویی تو روزگارم

هیچی کم ندارم

تا هستی تو کنارم

تو غنچه ی بهارم

هوای تو رو دارم

خانومی ! لباتو وا کن

خانومی ! منو صدا کن

خانومی ! چشماتو وا کن

خانومی ! منو نگا کن

خانومی ! لباتو وا کن

خانومی ! منو صدا کن

خانومی ! چشماتو وا کن

خانومی ! منو نگا کن

آهای خانوم قسنگه

دلت نقره ای رنگه

مگه خبر نداری ؟

دلم باهات یه رنگه

حالا که تو رو دارم

تویی تو روزگارم

هیچی کم ندارم

تا هستی تو کنارم

تو غنچه ی بهارم

هوای تو رو دارم

خانومی ! لباتو وا کن

خانومی ! منو صدا کن

خانومی ! چشماتو وا کن

خانومی ! منو نگا کن

خانومی ! لباتو وا کن

خانومی ! منو صدا کن

خانومی ! چشماتو وا کن

خانومی ! منو نگا کن

نیا بیرون شبا مهتاب حسودی داره

آخه وقتی میای طفلکی کم میاره

میگن بارون قشنگه وقتی که می باره

ولی وقتی قشنگه رو موهات می باره

خانومی ! لباتو وا کن

خانومی ! منو صدا کن

خانومی ! چشماتو وا کن

خانومی ! منو نگا کن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

برف

کاش همه چی مثل گذشته ها بود گولهء برف گولهء بوسه ها بود

زمستون یه طرف با سوز و سرماش

من و دل یه طرف با خورده حرفاش

منو می بره اون دورا به یادش

که دست تو دست رو برفای پیاده

کاش همه چیز مثل گذشته ها بود

گولهء برف گولهء بوسه ها بود

کاش همه چیز مثل گذشته ها بود

گولهء برف گولهء بوسه ها بود

یه آتیش بود و سرمای زمستون

یه تیر برق که اونور خیابون

کنار پنجره ، دست زیر چونه

زیر نور چراغ برف دونه دونه

کاش همه چیز مثل گذشته ها بود

گولهء برف گولهء بوسه ها بود

کاش همه چیز مثل گذشته ها بود

گولهء برف گولهء بوسه ها بود

یه مشت توت و نخودچی توی دستم

یه عشقی که می کرد اون روزا مستم

یه جفت گالش لاستیکی و پاره

یه سرمایی که اشکو در میاره

کاش همه چیز مثل گذشته ها بود

گولهء برف گولهء بوسه ها بود

کاش همه چیز مثل گذشته ها بود

گولهء برف گولهء بوسه ها بود

کاش همه چیز مثل گذشته ها بود

گولهء برف گولهء بوسه ها بود

کاااااش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

آواز

میخندم اما خنده ام تلخه میدونی میگریم اما گریه از درده میدونی

خندم برای پوچی دنیاست میدونم

گریم برای عشق بی فرداست میدونم

میخونم این آواز عشق تا زنده هستم

بی عشق نمیشه زنده بود ای یار مستم

پرکن فضای خالی دنیامو با عشق

بگذار اگر میخدم من با عشق بخندم

نگیر مجنون عشقو از لبمافسونگر عشق

بیا با من بخونبا من برقصبازیگر عشق

منی که عاشق عشقممیدونی پایبندم

نذار بیهوده بر این عشقو این دنیا بخندم

میخندم اما خنده ام تلخه میدونی

میگریم اما گریه از درده میدونی

خندم برای پوچی دنیاست میدونم

گریم برای عشق بیهودس میدونم

میخونم این آواز عشق تا زنده هستم

بی عشق نمیشه زنده بود ای یار مستم

پرکن فضای خالی دنیامو با عشق

بگذار اگر میخدم من با عشق بخندم

نگیر مجنون عشقو از لبم

افسونگر عشق

بیا با من بخون

با من برقص

بازیگر عشق

منی که عاشق عشقم

میدونی پایبندم

نذار بیهوده بر این عشقو این دنیا بخندم

بیا فکری بکن بر این دل عاشقو زارم

نرو از پیش من با بمون تنها نذارم

بده پیمانه عشقو عزیزم توی دستم

منی که خود یه مستم

بیش از این باشم که هستم

نگیر مجنون عشقو از لبم

افسونگر عشق

بیا با من بخون

با من برقص

بازیگر عشق

منی که عاشق عشقم

میدونی پایبندم

نذار بیهوده بر این عشقو این دنیا بخندم

بیا فکری بکن بر این دل عاشقو زارم

نرو از پیش من با بمون تنها نذارم

بده پیمانه عشقو عزیزم توی دستم

منی که خود یه مستم

بیش از این باشم که هستم

نگیر مجنون عشقو از لبم

افسونگر عشق

بیا با من بخون

با من برقص

بازیگر عشق

منی که عاشق عشقم

میدونی پایبندم

نذار بیهوده بر این عشقو این دنیا بخندم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٠٧/٠٧/۸۷

شعری برای تو  _ 11

باز امشب چشم به آسمان دوخته ام

باز امشب گوش به صدای بال کبوتران می سپارم تا شاید صدای بال تو را هم بشنوم

باز امشب تمام حرف ها و درددلهایم را در قفس سینه ام محبوس کرده ام...
 
خیلی وقت است که دیگر به خوابم نمی آیی

خیلی وقت است که شبانگاهان گلهای بالش من رنگ اشک به خود می گیرند
 
رفتی ...

خیلی زود ...

بدون هیچ خبری ...

تنها یادگار من از تو نقش غروبی است که تو را با خود برد...
 
باغ زندگی ام خزان شد

اشک چشمانم خشک شد

سکوتم رنگ بغض گرفت

تو رفتی ?

خیلی زود ...

من پروازت را با حسرت به تماشا نشستم

من هم آغوشی فرشتگان با تو را به قاب گرفتم

من مسیر معراجت را تا نزدیکی ستارگان دنبال کردم ...

تو رفتی و من به همزبانی آینه ها عادت کردم

تو رفتی و گوش من دیگر آواز زندگی را نشنید

تو رفتی و دستانم سرد شد...

دنیای من!

آخرین خیال نگاهت را در قلبم به یادگار دارم

خوشحالم که لبخند می زنی

دنیای من!

بیا و ببین که امشب برایت معجر سیاه بر سر کرده ام

بیا و ببین که قلب من برای دیدنت پرپر می زند

بیا و ببین که غم ندیدن تو چه بر سر شبهایم آورده است

بیا و ببین که دیگر هیچ ستاره ای به من لبخند نمی زند

بیا و ببین که احساسم را نامهربانان به غارت بردند

بیا که خیلی وقت است دلتنگ چشمانت هستم

باز امشب من ام و خیال تو!

می خواهم فردا آن خاکی که تو را در آغوش گرفته است اشکباران کنم...

می خواهم فردا بیایم و به خاک التماس کنم که رهایت کند...

می خواهم فردا به سوگ دومین سالگرد عروجت بنشینم.

دنیای من!

می دانم که این اواخر خیلی دلتنگ شده بودی

می دانم...

دیگر بازی بس است!

من نتوانستم پیدایت کنم!

اصلا من باختم!

باز هم تو بردی!

بیا بیرون...

بگذار اینبار من قایم شوم...

اصلا این بازی خوب نیست!

بیا یه بازی دیگه کنیم!!!

باز هم گوش می سپارم

شاید صدای بالهایت را بشنوم...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

مادر

تنهایی و غربت سخته اِی مادر غم دوریه تو چه دستیه مادر

آتیش میزنه به قلب داغونم

تو میدونی که من بی تو نمیمونم

سرمو تو بگیر، تو دامنت مادر

بکش دست نوازش به سرم مادر

بذار داد بزنم،گریه کنم مادر

بازم بگم هنوز محتاجتم مادر

مادر،مادر

دلم بی تو شده دیوونه،ای مادر

دوای دردمی اِی جون مادر

تنهایی و غربت سخته اِی مادر

غم دوریه تو چه دستیه مادر

آتیش میزنه به قلب داغونم

تو میدونی که من بی تو نمیمونم

سرمو تو بگیر، تو دامنت مادر

بکش دست نوازش به سرم مادر

بذار داد بزنم،گریه کنم مادر

بازم بگم هنوز محتاجتم مادر

مادر،مادر

دلم بی تو شده دیوونه،ای مادر

دوای دردمی اِی جون مادر

مادر،مادر

تو تنها باور و یاورم مادر

همه دردات به جون،اِی جون مادر

بگو مادر کجایی

تویی که جون پناهی

واسه دردای این دل

تو تنها آشنایی

شکستی با غم من

تو خوردی غصه من

فدای خاک پاتم

تو اِی تاج سر من

ببین بی تو دلم دنیای درده

چه غمی تو این دل لونه کرده

واسه یاد قدیم و بچگی ها

دلم تنگه،هوای تو رو کرده

مادر،مادر

دلم بی تو شده دیوونه،ای مادر

دوای دردمی ای جون مادر

مادر،مادر

تو تنها باور و یاورم مادر

همه دردات به جون،ای جون مادر

مادر،مادر

دلم بی تو شده دیوونه،ای مادر

دوای دردمی ای جون مادر




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

آخره زمون

ای وای که محبت دیگه بازاری نداره

با این دل دیوونه

کسی کاری نداره

دل مونده تو این

صحرای محشر

حتی یه نفر میل

پرستاری نداره

ای وای ای وای

دل بی هم زبون شد

ای وای ای وای

دل بار گرون شد

ای وای آخره زمون شد

این دل یه روزی

جمعیتی دور و ورش بود

صد غافله دل همه جا

همسفرش بود

شمع و گل و پروانه و

بلبل می دونستن

مرغ دل من

بام و هوا زیر پرش بود

ای وای ای وای

دل بی هم زبون شد

ای وای ای وای

دل بار گرون شد

ای وای آخره زمون شد

آخر من دل خسته

رو به خدا کردم

آن قادر مطلق رو

صد بار صدا کردم

گفتم که خدای من

تو یاورم بودی

هر وقت به تو رو کردم

فریاد رسم بودی

ای وای که محبت

دیگه بازاری نداره

با این دل دیوونه

کسی کاری نداره

دل مونده تو این

صحرای محشر

حتی یه نفر میل

پرستاری نداره

ای وای ای وای

دل بی هم زبون شد

ای وای ای وای

دل بار گرون شد

ای وای آخره زمون شد

آخر من دل خسته

رو به خدا کردم

آن قادر مطلق رو

صد بار صدا کردم

گفتم که خدای من

تو یاورم بودی

هر وقت به تو رو کردم

فریاد رسم بودی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

قشنگ روزگار

اصلاحیه بگین ماه درنیاد غرق ستارست،مجلس امشب

عروس تاج گلهایم

تویی،تو،ماه امشب

عاشقه عاشق شدن باش،

در حضور حضرته عشق

یادگاری جاودانه لای برگه دفتر عشق

ای همه داروندارم،

ای قشنگه روزگارم،

من به عشقت،عادتی دیرینه دارم

تونباشی من کی هستم؟

هرجا هستم،با تو هستم

من تورا تا مرزه بودن،

میپرستم

روی برگ گل نوشته

عشقه که جاش تو بهشته

بذار ای نازنین سر روی شونم

میمونم پا به پات تا پای جونم

تا ابد با تو میمونم

شبی از این قشنگتر نیست ، شب من

مثه امشب شبی نیست ،این شب من

این فقط یلدا شب من

ای همه داروندارم،

ای قشنگه روزگارم،

من به عشقت،عادتی دیرینه دارم

تونباشی من کی هستم؟

هرجا هستم،با تو هستم

من تورا تا مرزه بودن،

میپرستم

روی برگ گل نوشته

عشقه که جاش تو بهشته

بنازم راه ورسم روزگارو

دلش خواست همسفر کرد ما دوتارو

خوب تموم کرد کار مارو

مبارک باشه این جشن شب ما

سعادت باشه یار و یاور ما

وصلت فرخنده ما

ای همه داروندارم،

ای قشنگه روزگارم،

من به عشقت،عادتی دیرینه دارم

تونباشی من کی هستم؟

هرجا هستم،با تو هستم

من تورا تا مرزه بودن،

میپرست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

گل فروش

روی یک جدول ِ بسته ، یه پسربچه نشسته گُلای سُرخ ُ گرفته توی انگشتای بسته

گل فروشِ کوچکِ ما، شبا زخماشُ شمرده

همه ی آرزوهاشُ بادِ دزدِ کوچه بُرده

اگرم با گشنگی هاش شبُ تا صبح سر آورده

سر رسیدن ِ بهارُ کسی یادش نیاورده

آی خانم گل! آی آقا ! گُل !

اولین بهار من ! گُل !

آی خانم گل! آی آقا ! گُل !

آخرین بهار من ! گُل !

آدما تو فکرِ عیدن ، فکرِ یک ماهی سفیدن

اونا از تو خونه هاشون ، انگار هیچی نشنیدن

دیگه شب از راه رسیده ، غنچه ی غروب ُ چیده

از پسر بچه ی خسته هیچکی یه گُل نخریده

پُل ِ عابرِ پیاده اما جای اَمن ِ خوابه

رو لب ِ اون پسر اما یک سوال ِ بی جوابه :

«ـ ای خدا! ای خدا! چرا نمی شه این گُلا یه لُقمه نون شه ؟

جای خواب ِ من رو ابرا ، روی بام ِ آسمون شه ؟

چرا سوسوی ستاره، تو شبِ من نمی مونه ؟

قدرِ این گُلای سُرخُ چرا هیچ کس نمی دونه ؟»

آی خانم گل! آی آقا ! گُل !

اولین بهار من ! گُل !

آی خانم گل! آی آقا ! گُل !

آخرین بهار من ! گُل !

صُب شده اونورِ شیشه ، پسرک بیدار نمی شه

انگاری تمام ِ عمرش توی خواب بوده همیشه

گُلای مُرده ی پَرپَر ، روی پُل ریخته کنارش

خیره موندن به خیابون اون چشای بی قرارش

چشمِ بچه های کوچه اما بازم زیرِ بارون

تو مرخصی ِ عیده ، پاسبون این خیابون

چشمِ بچه های کوچه اما بازم زیرِ بارون

کِی میشه از خواب بیدار شن آدمای این خیابون

آی خانم گل! آی آقا ! گُل !

اولین بهار من ! گُل !

آی خانم گل! آی آقا ! گُل !

آخرین بهار من ! گُل !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

وای وای

می خوام امشب تنها باشم توی خواب و رویا باشم

می خوام امشب زیبای من

عاشق تو و دنیا باشم

ببین که غرق آتشم

از عشق تو چه می کشم

وای

در این شام مهتاب

بمان که مستم و بی تاب

وای وای، امشب در سر شوری دارم

وای وای، امشب در دل نوری دارم

وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم

از عشق تو بی قرارم

همه خواب و من بیدارم، وای

وای وای، با شوری که در سر دارم

وای وای، با نوری که در دل دارم

وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم

از عشق تو بی قرارم

همه خواب و من بیدارم، وای

می خوام امشب شیرین من

واسه عشقت فرهاد باشم

نذار امشب با یاد تو

مثل برگی بر باد باشم

ببین که غرق آتشم

از عشق تو چه می کشم

وای

در این شام مهتاب

بمان که مستم و بی تاب

وای وای، امشب در سر شوری دارم

وای وای، امشب در دل نوری دارم

وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم

از عشق تو بی قرارم

همه خواب و من بیدارم، وای

وای وای، با شوری که در سر دارم

وای وای، با نوری که در دل دارم

وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم

از عشق تو بی قرارم

همه خواب و من بیدارم، وای

وای وای، امشب در سر شوری دارم

وای وای، امشب در دل نوری دارم

وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم

از عشق تو بی قرارم

همه خواب و من بیدارم، وای

وای وای، با شوری که در سر دارم

وای وای، با نوری که در دل دارم

وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم

از عشق تو بی قرارم

همه خواب و من بیدارم، وای




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

ناز نگات

شب که می رسه خورشید خانم روسریشو سر می کنه ستاره ها پیدا می شن اشک چشامو تر میکنه

اشک چشامو تر می کنه

باز دوباره خبر از اون صورت ماهت میاره

مهتاب همش تاب می خوره دلو به تاپ تاپ میاره

دلو به تاپ تاپ میاره

وای که دلم تنگ برات با این دل تنگ برات

واسه ی اون ناز نگات واسه ی دیونگیات

وای که دلم تنگ برات با این دل تنگ برات

واسه ی اون ناز نگات واسه ی دیونگیات

باد که میاد آروم آروم قاصدکا رو میاره

دل میگه خدا کنه دل خبر از تو بیاره

باز خبر از تو بیاره

چشام همش تا به سحر بیاد تو خواب نداره

خاطره ها جون می گیره باز تو رو یادم میاره

وای که دلم تنگ برات با این دل تنگ برات

واسه ی اون ناز نگات واسه ی دیونگیات

وای که دلم تنگ برات با این دل تنگ برات

واسه ی اون ناز نگات واسه ی دیونگیات

بی تو پی بهونم در به در میخونم

هر جایی که پا می ذارم داره یه عشق نشونم

بی تو یکی یدونم مجنون این زمونم

توی راه دل دادگی همه می گن دیونم

دیونم دیونم

همه می گن دیونم دیونم دیونم

وای که دلم تنگ برات با این دل تنگ برات

واسه ی اون ناز نگات واسه ی دیونگیات




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

منتظر

مگه چشمات چی چی داره ؟! که دلم آروم نداره

تورو از وقتی که دیده

شب و روزش بیقراره

مخمل ناز دو ابروت

برق چشمون سیاهت

برده آسون دل مارو

گرمیه گرم نگاهت

یه چیزا یی تو نگاته

که میلرزونه دلم رو

یه جورایی اون دو چشمات

زده آتیش هستی ام رو

دل دیگه دیوونته

اومده دم خونته

بیا درو وا کن

یه عاشق دربدر مهمونته پشت در

بیا درو وا کن

دل دیگه دیوونته

اومده دم خونته

بیا درو وا کن

یه عاشق دربدر منتظره پشت در

بیا درو وا کن

مگه چشمات چی چی داره ؟!

که دلم آروم نداره

تورو از وقتی که دیده

شب و روزش بیقراره

هر چی گفتن از قدیما

یا نوشتن تو کتابا

واسه چشمون تو بوده

آخره آخره چشمات!

یه چیزا یی تو نگاته

که میلرزونه دلم رو

یه جورایی اون دو چشمات

زده آتیش هستی ام رو

دل دیگه دیوونته

اومده دم خونته

بیا درو وا کن

یه عاشق دربدر مهمونته پشت در

بیا درو وا کن

دل دیگه دیوونته

اومده دم خونته

بیا درو وا کن

یه عاشق دربدر منتظره پشت در

بیا درو وا کن

رنگ پاک اون چشاتو

پاکی دریا نداره

پیش دریاچه ی چشمات

هر چی دریاست کم میاره!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

کرشمه

تا پیدات میشه خورشید آسه میره از ترسش ماه شب از راسه می ره

باشد بر پشت بنچاقت نوشته که از تو بعد ها مد شد کرشمه

تا پیدات میشه خورشید آسه میره

از ترسش ماه شب از راسه می ره

نترسین هول نشین این رسم اونه

واسه اینه که اسمش جون جونه

خدا خواستش از این ور رات بیفته

ستاره خم بشه رو پات بیفته

باشد بر پشت بنچاقت نوشته که از تو بعد ها مد شد کرشمه

تا پیدات میشه خورشید آسه میره

از ترسش ماه شب از راسه می ره

باشد بر پشت بنچاقت نوشته که از تو بعد ها مد شد کرشمه

خودت خواستی بری رفتی و مردم

مواظب باش تو رو دستت سپردم

خداییشم اگه اسمتو بردم بجز جون چشات قسم نخوردم

تو ای خاتون من تاج سر من تو ای آزادی بال و پر من

تمام آبروی عشق گروته همة سقا خونة آینه جلوته

بزن بشکن بریز عشقو بسوزون بنا کن قبله از خاکستر اون

تا پیدات میشه خورشید آسه میره

از ترسش ماه شب از راسه می ره

باشد بر پشت بنچاقت نوشته که از تو بعد ها مد شد کرشمه

بگو درد دل مارا اُ بگو درد دل ما را بگو درد دل مارا

زیارت کن تو صحرا را بگو درد دل ما را

نگو عاشق کشی رسمه وضو کن آب دریا را

تو از اینجا ببر ما را بگو درد دل مارا

شفاعت کن تو دنیا را بگو درد دل ما را

چراغ واژه خاموش است خبر کن اهل فردا را

تا پیدات میشه خورشید آسه میره

از ترسش ماه شب از راسه می ره

باشد بر پشت بنچاقت نوشته که از تو بعد ها مد شد کرشمه

چشامو محضرین شش دانگ فداش کن

بهش فوت کن واسش نظر کن دعاش کن

ببر راهی به سمت کربلاش کن

به زور جادوجنبل مال ماش کن

خاطر خواهی مو بستم با طلسمت

حلالش هر کی قسم خورد به اسمت

واسه این اسممو کردم به اسمت که با اسمم بشه خورد هر طلسمت

زیارت نامه رو وقتی نوشتم

به قدر اسم تو خالیش گذاشتم

باشد بر پشت بنچاقت نوشته

که از تو بعد ها مد شد کرشمه

تا پیدات میشه خورشید آسه میره (آسه میره)

از ترسش ماه شب از راسه می ره (! !)

باشد بر پشت بنچاقت نوشته که از تو بعد ها مد شد کرشمه

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

غریبه

یه روز دیوونه ت بودم ، که چراغ خونه ت یودم وقتی که عاشق بودی ، یکی یه دونت بودم

دلم می لرزه ، با عشق تازه

قمار عشقه یکی می بازه

منو پریشون کردی ، خونه رو تو ویرون کردی

از دل این دیوونه ، تو خودتو ویرون کردی

دلم می لرزه ، با عشق تازه

قمار عشقه یکی می بازه

چه سخته این دل بستن ، دوباره یه روز دل کندن

روزی نگاهت عاشق ، یه روزی غریبه ست با من

قلبم حالا اینو می دونه ، که دلت پر از بهونه ست

آخه این رسم زمونه ست

چه قصّه ها گفتی ، که باورش کردم

دلی تو سینه م بود ، دربه درش کردم

برو گذشتم از تو ، تو باش و رسوایی ها

تو رو رها کردم من ، تو بمون و تنهایی ها

پرنده ای بودم ، که رفتم از دامت

برو شدم آزاد ، گذشتم از بامت

نمی برم دامت ، گذشتم از اون عشق و خاطره ها

یه روز دیوونه ت بودم ، که چراغ خونه ت یودم

وقتی که عاشق بودی ، یکی یه دونت بودم

دلم می لرزه ، با عشق تازه

قمار عشقه یکی می بازه

یه روز دیوونه ت بودم ، که چراغ خونه ت یودم

وقتی که عاشق بودی ، یکی یه دونت بودم

دلم می لرزه ، با عشق تازه

قمار عشقه یکی می بازه

منو پریشون کردی ، خونه رو تو ویرون کردی

از دل این دیوونه ، تو خودتو ویرون کردی

دلم می لرزه ، با عشق تازه

قمار عشقه یکی می بازه

چه سخته این دل بستن ، دوباره یه روز دل کندن

روزی نگاهت عاشق ، یه روزی غریبه ست با من

قلبم حالا اینو می دونه ، که دلت پر از بهونه ست

آخه این رسم زمونه ست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

عزیزم

عمر کوتاه من و تو تباهه عزیزم

توی این شهر روزای در به در ما

سیاهه عزیزم

توی این شهر بین من و تو

کسی نیست غیر من و تو

هر کی زخمی رو گلوشه

همصدا نیست غیر من و تو

نست مصلوب مسیحای تو بوده

که همیشه عالم و رای تو بوده

تو که بودی که به هر کس که رسیدی

این چنین محو تماشای تو بوده

فاصله های من و تو

قد چشمای من و تو

لحظه ی دار من و تو

آخر کار من و تو

عمر کوتاه من و تو

تباهه عزیزم

توی این شهر روزای در به در ما

سیاهه عزیزم

توی این شهر




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

شهر آواز

یه روز از راه اومدی و سرنوشتم رو نوشتی تو هوای بی کسی ها، تو یه پیکی که از بهشتی

همسفر باش ای گل من

همسفر با شهر آواز

ناجی من ای فرشته

پَر بگیریم به اوج پرواز

الهی که اسیر نشی

از عاشقی دلگیر نشی

در زیر این سقف کبود تنها نباشی

الهی گل پَرپَر نشه

نسوزه، خاکستر نشه

ای عاشقان فریاد بیصدا نباشه

مقصد ما بُرج خورشید

یه سفر تا ستاره هاست

تا قیامت، عشق و مستی

این پیام عاشقاست

شهر عشقم، شهر آواز

شهر بی زندان و بَست

سردرش با گل نوشته، شهر عاشقهای مست

الهی که اسیر نشی

از عاشقی دلگیر نشی

در زیر این سقف کبود تنها نباشی

الهی گل پَرپَر نشه

نسوزه، خاکستر نشه

ای عاشقان فریادی بیصدا نباشه

تو بخوان ای همیشه عاشق

تو بخوان از عشق و رهایی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

رعنا

چه خبر از اون آدمای بی نشون که نیمه ی شب ها واسه دلشون

توی کوچه های شهر می خوندن

رعنا تو کجایی،رعنا چه بلایی

تو عالم مستی بغضو می شکوندن و

قصه ی وفا رو می خوندن

رعنا های های،رعنا آخ گل مایی،رعنا

تسکین دلم باش ای ماه

تو که توی دل من جاداری

من آینه ی بیدارم

تو سایه روشن این بیداری

حرفی بزن ای سنگ صبور

که تیرگی رو ازم ورداری

حالا منم اینجا واسه دل تنگم

توی کوچه های شهر می خونم

این گوشه ی دنیا یاد تو هستم و

مثه شمع نیمه جون می مونم

یا بار سفر را بردار

یا که بی تو بی نشون می مونم

چه خبر از اون

چه خبر از اون آدمای بی نشون

که نیمه ی شب ها واسه دلشون

توی کوچه های شهر می خوندن

رعنا تو کجایی،رعنا آخ سیاهی

تو عالم مستی بغضو می شکوندن و

قصه ی وفا رو می خوندن

رعنا های های،رعنا آخ گل مایی،رعنا

من از تو جدا بودم

من بودم و ما بودم

که مونس دل تنهای من

اشک شد،فغان شد

تو شبای مثه یلدای من

ای کاش خبری داشتی

ای کاش سخنی داشتی

که مونس دل تنهای من

اشک شد،فغان شد

تو شبای مثه یلدای من

کاشکی بی خبر یه روزی برام

جاده ها رو پشت سر می ذاشتی

اُ غمو از دلم برمی داشتی

چه خبر از اون

چه خبر از اون آدمای بی نشون

که نیمه ی شب ها واسه دلشون

توی کوچه های شهر می خوندن

رعنا تو کجایی،رعنا آخ چه بلایی

تو عالم مستی بغضو می شکوندن

و قصه ی وفا رو می خوندن

رعنا های های،رعنا آخ گل مایی،رعنا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

دلم اونجاست هنوز

توی اون کوچه ی بن بست ، خونه ای بود که به یک دنیا می ارزید اونجا مه مهتاب می دیدم ، خواب صد

خواب ُ می دیدم

اون تموم باورم ، خونه ی من بود

توی اون توی اون کوچه ی بن بست ، خونه ای بود که به یه دنیا می ارزید

اونجا که شرم و حیا رو تو نگاهی می شد از پنجره هاش دید

تو خونه مهتاب ُ می دیم ، خواب صد خواب ُ می دیدم

خونه اونجاست هنوز ، خونه اونجاست هنوز

کاشونه اونجاست هنوز ، کعبه ی عشق من و ما همه اونجاست هنوز

دلم اونجاست هنوز ، دلم اونجاست هنوز

میگن قناری همه شب منتظر می مونه ، سحر که از راه برسه یه نفس می خونه

غصّه نخور دل من ، یه روز هم نوبت ماست ، تو خواب آشفته نبین که سرود ما فرداست

باشه تا یه روزی ، کاشونه اونجا باشه ، اونجا که محبت ، ستون ایووناشه

دلم اونجاست هنوز ، دلم اونجاست هنوز

توی اون توی اون کوچه ی بن بست ، خونه ای بود که به یه دنیا می ارزید

اونجا که شرم و حیا رو تو نگاهی می شد از پنجرههاش دید

تو خونه مهتاب ُ می دیم ، خواب صد خواب ُ می دیدم

خونه اونجاست هنوز ، خونه اونجاست هنوز

کاشونه اونجاست هنوز ، کعبه ی عشق من و ما همه اونجاست هنوز

دلم اونجاست هنوز ، دلم اونجاست هنوز

میگن قناری همه شب منتظر می مونه ، سحر که از راه برسه یه نفس می خونه

غصّه نخور دل من ، یه روز هم نوبت ماست ، تو خواب آشفته نبین که سرود ما فرداست

باشه تا یه روزی ، کاشونه اونجا باشه ، اونجا که محبت ، ستون ایووناشه

دلم اونجاست هنوز ، دلم اونجاست هنوز




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

درویش

دروش من، درویش من یار هم کیش من

تو ترک این آشنا مکن

به حال خویشم رها مکن

درویش من، درویش من

یگانه خویش من

ببین چه بی همزبان شدم

به صد نشان، بی نشان شدم، ببین

اگر که درهای میکده

به دست مستان شکسته شد

تبسم پیر می فروش

امید دل های خسته شد

سکوت تو، فغان من، غم نهان من

فکنده آتشی به جان من

بدان که خاکسترم تو را

در آسمان ها صدا کند، تو را

ای جان من،جانان من

مرو بی من مرو

گم گشته ام مرو بی من مرو

چه گویم از آنچه دیده ام

که لعن دندان گزیده ام

دروش من، درویش من

یار هم کیش من

تو ترک این آشنا مکن

به حال خویشم رها مکن

درویش من، درویش من

یگانه خویش من

ببین چه بی همزبان شدم

به صد نشان، بی نشان شدم، ببین

یا هو یا هو یا هو یا هو یا هو یا هو یا هو یا هو

سکوت تو، فغان من، غم نهان من

فکنده آتشی به جان من

بدان که خاکسترم تو را

در آسمان ها صدا کند، تو را

رفیق و همدم در این دیار

ز بخت بد کیمیا شده

نمی تپد قلب عاشقم

که خون دل،که خون دل بی بها شده

اگر که بغضم شکسته شد

گلایه با صد زبان نبود

دلیل شب گریه ها ی من

شکایت از،شکایت از این و آن نبود

اگر چو پروای جسم من بسوزد و جان رها کند

بدان که خاکسترم تو را در آسمان ها صدا کند

سکوت تو، فغان من، غم نهان من

فکنده آتشی به جان من

بدان که خاکسترم تو را

در آسمان ها صدا کند، تو را

دروش من، درویش من

یار هم کیش من

تو ترک این آشنا مکن

به حال خویشم رها مکن

درویش من، درویش من

یگانه خویش من

ببین چه بی همزبان شدم

به صد نشان، بی نشان شدم، ببین




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

جنگ و صلح

ببین تو ای رفیق ای نارفیق

ای وجود با من و از من رها

ای آن من دیگر، تو ای انسان

این سرود دلنواز جان جانان است

که هر دم می نهد مرهم به زخم هر دلی و،

می کشد دست نوازش بر سر ما

این نفیر خشم یاران

بی قراران

قسم خورده سواران پریشان است

که زیر سلطه ی شلاق شب صبح امید را می پویند راه.

تو شاهد باش

مراقب باش

تحمل کن سر ناسازگاری فلک، این چرخ گردون را

که در آخر، در این مهمانی کوتاه،

تو می مانی و مشتی خاک

که گر نامت نکو باشد

تو را باکی نباشد

از هجوم باد هرزه گرد تشنه ی گرما




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

تارا

تارا تور عروسی رو به سر کرد تارا اهل آبادی رو خبر کرد

هزاز تا خواستگار رو دست به سر کرد

من دیوونرو دیوونه تر کرد

سر زلف سیاش مروارید دسته

خودش گل میون گل نشسته

حالا پا می ذاره رو نقل و سکه

می ریزن رو سرش گل دسته دسته

حالا خونه تارا پر از نقل و کلوچست

پر از هلهله امشب همه خونه و کوچست

صدای یار مبارک می گه تارا چه قشنگه

واسه من پر شادی صدای تار و کمونچست

تارا تور عروسی رو به سر کرد

تارا اهل آبادی رو خبر کرد

هزاز تا خواستگار رو دست به سر کرد

من دیوونرو دیوونه تر کرد

تارا قربون اون ناز و اداتم

تارا کشته اون چشم سیاتم

عزیز مهربونم کنار تو می مونم

جون تو بسته به جونم

تو می دونی عزیزم خاک پاتم

برات می میرم و عمری باهاتم

تو شور لحظه هامی شریک غصه هامی

تو که آخرین کلامی

تارا تور عروسی رو به سر کرد

تارا اهل آبادی رو خبر کرد

هزاز تا خواستگار رو دست به سر کرد

من دیوونرو دیوونه تر کرد

سر زلف سیاش مروارید دسته

خودش گل میون گل نشسته

حالا پا می ذاره رو نقل و سکه

می ریزن رو سرش گل دسته دسته

حالا خونه تارا پر از نقل و کلوچست

پر از هلهله امشب همه خونه و کوچست

صدای یار مبارک می گه تارا چه قشنگه

واسه من پر شادی صدای تار و کمونچست

تارا تور عروسی رو به سر کرد

تارا اهل آبادی رو خبر کرد

هزاز تا خواستگار رو دست به سر کرد

من دیوونرو دیوونه تر کرد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

بی خوابی

پُر است خواب ندیده ، باغی از شعر رسیده سردم است آه کشیده ، رها زی از همه بریده

رمه ای از خود رمیده ، تشنه ی شیر سپیده

مستم از بغض رفاقت ، تندم از عطر سخاوت

تندم از نغز ترانه ، سوزم از شعر ضیافت

رودی از موج جماعت ، خنده ای تا بی نهایت

همه ام زخم همیشه ، برجی از سنگم و شیشه

پُرم از کاخ شکسته ، تیشه ام تیشه به ریشه

موجم از اوج پرستو ، داغم از چراغ جادو

پُرم از دیو و پریچهر ، پُرم از کمند کیسو

پُرم و چه خالی از تو ، پُر و خالی هردو هردو

همه ای بی همه ی تو ، تو عشقت از این همه پُر شد

زیر این آوار آواز ، رو به این تالار بی ساز

پایه ای در راه بی دم ، باسه ی من پاشو دل باز

تشنه ای آبی ترین باش ، خسته از خواب زمین باش

تازه شو از حس بودن ، نازنین تو این چنین باش

پُرم و چه خالی از تو ، پُر و خالی هردو هردو

همه ای بی همه ی تو ، تو عشقت از این همه پُر شد

زیر این آوار آواز ، رو به این تالار بی ساز

پایه ای در راه بی دم ، باسه ی من پاشو دل باز

تشنه ای آبی ترین باش ، خسته از خواب زمین باش

تازه شو از حس بودن ، نازنین تو این چنین باش

پُرم و چه خالی از تو ، پُر و خالی هردو هردو

همه ای بی همه ی تو ، تو عشقت از این همه پُر شد

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

بسوز ای دل

دلی داشتم پراز مهر و محبت نمی خواستم تک و تنها بمونه

بهش گفتم هوادار تو باشه

دلم پر زد هنوز تو آسمونت

نشستم تا دلم برگرده ازخود

هنوزم عاشق و چشم انتظارم

گمون کردم یه روز آروم می گیره

هنورم که هنوزبیقراره

دلم می خواست بسازم با جدایی

ولیکن دشمن جون جدایی

الهی دل بسوزی

الهی دل بسوزی بسوزی

دل من بال و پر زد چون کبوتر

من عاشق که بال و پر نداشتم

هزارون پرده بین ما کشیدند

ولی من دیده از تو برنداشتم

نگفتم با کسی حرف دلم رو

ولی از این و اون خیلی شنیدم

من عاشق شدم ورد زبونها

نگو از عاشقی خیری ندیدم

دلم می خواست بسازم با جدایی

ولیکن دشمن جون جدایی

الهی دل بسوزی

الهی دل بسوزی بسوزی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧

اندک اندک

از رو عادت به رفاقت دل ما را ساده بردی

تن سرد این غریبو

تو به خشم شب سپردی

از قفس تا به رهایی

مرگ بر رنگ سیاهی

یا هو ضامن آهو

نفس هم نفسم کو

مرگ مرغ در قفسم کو

فرقه فرقه"فرقه من تو

ماه شام آخر من تو

ای عشق دست به سرم کن

پی شب در به درم کن

با جنون هم سفرم کن

تو برقص ای باد بهار

هوووووووووووو

تو بگو باز از غم یار

هوووووووووووو

زنده باد در حلقه دار

شب جشن این دیدار

همه خواب و ما بیدار

چه غمی دارد دلشان

پر درد است دامنشان

بی ستاره اس هر شبشان

منو تو ما وایشان

به ضمانت درویشان

اندک اندک جمع مستان

یار ماو یاور ما

اندک اندک می پرستان

تاج عالم بر سر ما

خوش به حال سوته دلی

که رها شد با ایشان

به ضمانت درویشان

این چه سند چه قباله ی تلخیست

بوی بوی کفن پوشان

دولت عشق از مکتب ما شد

جان تو و جان ایشان

بگو بگو خورشید خاموش

خوش به سعادت خاموشان

گر شما بود و ما شد

به شرف دست درویشان

بگو بگو تو جنس بادی بوی علف را تازه کردی

بگو بگو باروون که نم زد رسم و به هم زد باز بر میگردی

اگه شورم شور تو دارم ای کس وکارم

تو رو دارم

تو رو دارم شکر گذارم شکر تو گفتن

شهرت کارم

دل به دریا اگر زدی بزن و با دریا باش

هیهات از درد غریبی تو غریب الغربا باش

اهای اهای کی پس خدا بود

کی پشت چین پرده ها بود

اهای اهای کی ناخدا بود

از عشق میمرد و بی صدا بود

تو خدایی تو ناخدایی

تو بی صدا و با صدایی

تو کجایی بگو به عالم

که پشت ما و مشت مایی

دل به دریا اگر زدی بزن و با دریا باش

آه باد آتش و خاکی

فکر چشم تر ما باش

اندک اندک ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٠۵/٠٧/۸۷

شعری برای تو  _ 10

می دانم عشقی اینچنین کامل ،روزی خاتمه می پذیرد

و باید وداع کرد

خداحافظ ،غمناکترین واژه ایست که خواهم شنید

و خداحافظ یعنی برای آخرین بار تو را در بر خواهم گرفت

روزی این واژه را خواهی گفت و من نیز خواهم گریست

قلبم خواهد شکست هنگامیکه از تو این واژه را بشنوم

چون تو به من عشق بخشیدی

تنها وعده این بود ،که مرا دوست داری

چیزی اینچنین استوار روزیمی دانم عشقی اینچنین کامل ،روزی خاتمه می پذیرد

و باید وداع کرد

خداحافظ ،غمناکترین واژه ایست که خواهم شنید

و خداحافظ یعنی برای آخرین بار تو را در بر خواهم گرفت

روزی این واژه را خواهی گفت و من نیز خواهم گریست

قلبم خواهد شکست هنگامیکه از تو این واژه را بشنوم

چون تو به من عشق بخشیدی

تنها وعده این بود ،که مرا دوست داری

چیزی اینچنین استوار روزی خواهد رفت

و باید وداع کرد

اما این عشقی که به من بخشیدی

برای همیشه زنده خواهد ماند

تو همیشه آنجا هستی ،هنگامیکه فرو افتم

ضعف مرا می ستانی و به من نیرو وقدرت می بخشی

و برای همیشه دوستت خواهم داشت

و در کنارت می مانم

همچو فانوسی در تاریکترین شبها

بالهایی خواهم بود، که در طول پرواز یاری ات خواهم کرد

و در طوفان سر کش ،سر پناهی برای تو خواهم بود

خواهد رفت

و باید وداع کرد

اما این عشقی که به من بخشیدی

برای همیشه زنده خواهد ماند

تو همیشه آنجا هستی ،هنگامیکه فرو افتم

ضعف مرا می ستانی و به من نیرو وقدرت می بخشی

و برای همیشه دوستت خواهم داشت

و در کنارت می مانم

همچو فانوسی در تاریکترین شبها

بالهایی خواهم بود، که در طول پرواز یاری ات خواهم کرد

و در طوفان سر کش ،سر پناهی برای تو خواهم بود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

دلم اونجاست

توی اون کوچة بن بست خونه ای بود که به یک دنیا می ارزید

اونجا که مهتابُ می دیدم

خوابِ صد خوابُ می دیدم

اون تموم باورم، خونة من بود

توی اون، توی اون کوچة بن بست

خونه ای بود که به یک دنیا می ارزید

اونجا که شرم و حیا رو

تو نگاهی می شد از پنجره هاش دید

تو خونه مهتابُ می دیدم

خواب صد خوابُ می دیدم

خونه اونجاست هنوز

خونه اونجاست هنوز

کاشونه اونجاست هنوز

کعبة عشق من و ما همه اونجاست هنوز

دلم اونجاست هنوز

دلم اونجاست هنوز

میگن قناری همه شب، منتظر می مونه

سحر که از راه برسه، یه نفس می خونه

غصه نخور ای دل من

یه روز هم نوبت ماست

تو خواب آشفته نبین

که سرود ما فرداست

باشه تا یه روزی کاشونه اونجا باشه

اونجا که محبت ستون ایوونها شه

دلم اونجاست هنوز

دلم اونجاست هنوز

توی اون، توی اون کوچة بن بست

خونه ای بود که به یک دنیا می ارزید

اونجا که شرم و حیا رو

تو نگاهی می شد از پنجره هاش دید

تو خونه مهتابُ می دیدم

خواب صد خوابُ می دیدم

خونه اونجاست هنوز

خونه اونجاست هنوز

کاشونه اونجاست هنوز

کعبة عشق من و ما همه اونجاست هنوز

دلم اونجاست هنوز

دلم اونجاست هنوز

میگن قناری همه شب، منتظر می مونه

سحر که از راه برسه، یه نفس می خونه

غصه نخور ای دل من

یه روز هم نوبت ماست

تو خواب آشفته نبین

که سرود ما فرداست

باشه تا یه روزی کاشونه اونجا باشه

اونجا که محبت ستون ایوونها شه

دلم اونجاست هنوز




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

گل سرخ

من جلوه ی هستی را در نی نی چشمانت دیدم

تو را در خلوت شب هایم فریاد کردم

صبورانه سوختم و ساختم

با منی با من بمان

تا سرود عشقم را با عشق بسازم

نتونستم نتونستم قد رعنا تو ببینم

آخه چشمی که پر آبه فرصت دیدن نداره

نتونستم گل سرخی واست از باغچه بچینم

آخه دستی که بلرزه جرءت چیدن نداره

ترس دیدن یا شنیدن

که می خواس بده به بادم

سایه ای بود سرد و سنگین

روی ذره اعتمادم

چه شبایی تو اتاقم

واسه تو نامه نوشتم

جای تو نامه رو خوندم

آخر از نامه گذشتم

از همون روز که تو رفتی

بی تو اما با تو بودم

یاد تو چون خون رگهام

جاری بوده تو وجودم

از همون روز که تو رفتی

غافل از اونکه تو قلبت

مهربونه جایی داشتم

اگه زودتر می دونستم

دست رو دستام نمی ذاشتم

اگه روزی،روزگاری بشه باز تو رو ببینم

وحشت از دنیا ندارم که گل سرخو بچینم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

ضیافت بیخوابی

پرم از خواب ندیده باغی از شعر رسیده سردم از آه کشیده

رازی از پرده پریده

رمه ای از خود رمیده

تشنه ی شیر سپیده

مستم از بغض رفاقت

تردم از عطر سخاوت

تندم از بغض ترانه

سرخم از شوق ضیافت

رودی از موج جماعت

خنده یی تا بی نهایت

همه ام زخم همیشه

برجی از سنگم و شیشه

پرم از کاخ شکسته

تیشه ام تیشه به ریشه

موجم از اوج پرستو

داغم از چراع جادو

پرم از دیو و پریچه

پرم از کمند گیسو

پرم و چه خالی از تو

پرو خالی هر دو هر دو

همه یی بی همه ی تو

پر شو از این همه پر شو

زیر این آوار آواز

رو به این تالار بی ساز

پای این درگاه بی در

بسته ی من باش و دلباز

تشنه یی آبی ترین باش

خسته از خواب زمین باش

تازه شو از حس بودن

نازنین تو این چنین باش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

ساز و آواز

جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل

پیام ما که رساند مگر نسیم شمال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مراد نصیحت کنان ما این است

که ترک دوست بگوییم تصوری است محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود

ز سر به در نرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آریم

به آب دیده خونین نوشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی است

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

داد

حریفا ، میزبانا

میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمودستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ؟ سحر شد؟ بامداد آمد ؟

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست

حریفا گوش سرمابرده است این

یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

شب با روز یکسان است ....




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

تصنیف من از روز ازل

من از روز ازل، دیوانه بودم

دیوانه روی تو، سرگشته کوی تو

سرخوش از باده ی، مستانه بودم

در عشق و مستی، افسانه بودم

نالان از تو شد چنگ و عود من

تار موی تو، تار و پود من

بی باده مدهوشم ساغر نوشم ز چشمه نوش تو

مستی دهد ما را گل رخسارا! بهار آغوش تو

چو به ما نگری غم دل ببری کز باده نوشین تری

سوزم همچون گل، از سودای دل

دل، رسوای تو، من رسوای دل

گرچه به خاک و خون کشیدی مرا روزی که دیدی مرا

باز آ که در شام غمم صبح امیدی مرا صبح امیدی مرا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

تصنیف غم عشق

از غم عشق تو ای صنم روز و شب ناله ها می کنم من

وز قد و قامتت هرزمان صد قیامت به پا می کنم من

دست بر زلف تو می زنم روز خود را سیه می کنم من

گر به فلک می رسد آه من از غمت

چشم تو دل می برد

دلربا یار

با من شیدا نشین حال نزارم ببین

بیش از این بد مکن فتنه به کارم مکن

بی وفا یار

آیین وفا و مهربانی درشهر شما مگر نباشد

سر کوی تو تا چند آیم و شم

زوصلت بی نوا چند آیم و شم

سر کویت برای دیدن تو

نترسی از خدا چند آیم شم

صبر بر جور تو می کنم من روز خود را سیه می کنم من

عمر خود را تبه می کنم من




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

تصنیف ز دست محبوب

ز دست محبوب ندانم چون کنم

وز هجر رویش دیده جیحون کنم

یارم چو شمع محفل است

دیدن رویش مشکل است

سرو مرا پا در گل است

وان خط و خالش مایل است

یار من، دلدار من، کمتر تو جفا کن

یادی آخر تو ز ما کن

رفتم بر آن ماهرو

با او نشستم روبرو

گفتم سخنها مو به مو

یار من، دلدار من، کمتر تو جفا کن

یادی آخر تو ز ما کن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

تصنیف دل شیدا

تو دوری از برم دل در برم نیست

خدا خدا هوای دیگری اندر سرم نیست

به جان دلبرم کز هر دو عالم

خدای من تمنای دگر جز دلبرم نیست

آرام جانم سرو روانم  من بی تو نمانم عزیز من

بیا ای نازنین بیا ای مه جبین دردت به جانم

از غم عشقت دل شیدا شکست

شیشه می در شب یلدا شکست

از بس که زدم ریگ بیابان به کف

خار مغیلان همه در پا شکست

از غم عشقت دل شیدا شکست

شیشه ی می در شب یلدا شکست

از بس که زدم ریگ بیابان به کف

خار مغیلان همه در پا شکست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

تصنیف تار زلف

از بس به تار زلفت ، دلها گرفته منزل

دل را کجا بجویم ، یک زلف و این همه دل

سرو روانم ، آرام جانم، من بی تو نمانم

بیا حبیبم ، بیا شیرینم ، بیا شمع محفلم

آه ای هستی من شور مستی من برچین اشک مرا برچین




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

تصنیف ایران ای سرای امید

ایران ای سرای امید

بر بامت سپیده دمید

بنگر کزین ره پر خون

خورشیدی خجسته رسید

اگر چه دلها پر خون است

شکوه شادی افزون است

سپیده ما گلگون است ِ وای گلگون است

که دست دشمن در خون است

ای ایران غمت مرساد

جاویدان شکوه تو باد

راه ما راه حق راه بهروزی است

اتحاد اتحاد رمز پیروزی است

صلح و آزادی جاودانه در همه جهان خوش باد یادگار خون عاشقان،

ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

بیداد

مسیحای جوان مرد من، ای ترسای ترس پیرهن چرکین،

هوا بس ناجوان مردانه سرد است.

آی دمت گرم و سرت خوش باد،

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای، در بگشای.

هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی، دَمَت گرم و سرت خوش باد، سلامم را تو پاسخ گوی،

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم،

منم من سنگ تی پا خورده رنجور

منم دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور، نغمه ناجور




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

بگو بگو ایران

تن سربی تو آیه باران تن برفی من فصل زمستان

بگو بگو ایران خاک وطن من

ای پیکر گلگون شده ما ای سروده افسون شده ما

بگو بگو ایران خاک وطن من

ای ولایت من تو حکایت من تو نهایت من می تا سرمن در ساغرمن

ای ولایت من غم تو غم من من وباور من به فدای تو گلباران تن من

چه خبر ز صبا کو زمزمه از هر یارودیاری دارد

تو بگو به صبا بوی وطنم با گل سر و کاری دارد

تو اگر نگری ساحت ایران صد لاله به دامان دارد

گل لاله ما در باغ زمان زمزمه از باران دارد

تن سربی تو آیه باران تن برفی من فصل زمستان

بگو بگو ایران خاک وطن من

ای پیکر گلگون شده ما ای سروده افسون شده ما

بگو بگو ایران خاک وطن من

ای ولایت من تو حکایت من تو نهایت من می تا سرمن در ساغرمن

ای ولایت من غم تو غم من من وباور من به فدای تو گلباران تن من

چه خبر ز صبا کو زمزمه از هر یارودیاری دارد

تو بگو به صبا بوی وطنم با گل سر و کاری دارد

تو اگر نگری ساحت ایران صد لاله به دامان دارد

گل لاله ما در باغ زمان زمزمه از باران دارد

تن سربی تو آیه باران تن برفی من فصل زمستان

بگو بگو ایران خاک وطن من

ای پیکر گلگون شده ما ای سروده افسون شده ما

بگو بگو ایران خاک وطن من

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

بـــــــــــارون

ببار ای ابر بهـــــــــــــــــار

با دلم به هوای زلف یــار

داد و بیداد از این روزگـــار

ماه رو دادن به شبهای تار

ای بـــــــــــارون

بر کوه و دشت و هامون ببار

ای بــــــــــــارون

ببار ای ابر بهـــــــــــــــــار

ببار ای بارون ببـــــــــــــار

با دلم گریه کن خون ببار

در شبهای تیره چون زلف یار

بهر لیلی چو مجنون ببـــار

ای بــــــــــــارون

دلا خون شو خون ببـــــــــار

بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبهای سرخ یــار

به یاد عاشقای این دیـــــــار

به کام عاشقای بی مــــــزار

ای بــــــــــــارون




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

ای عاشقان

ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید

وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار

تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید

چندین که از خُم در سبو خون دل ما میرود

ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پر خون کنید

دیدم به خواب نیمه شب، خورشید و مه را لب به لب

تعبیر این خواب عجب، ای صبح خیزان، چون کنید؟

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند

از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید

آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار

تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید

ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید

وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند

از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید

ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید

وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار

تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

اوّلین حرکت

سلامت را نمی خواهند گفت پاسخ، سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، تنواند، که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کسی یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار استد در پیش چشمانت.

نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم؟ ز چشم دوستان دور یا نزدیک.

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیرٍ پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست... آی

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی؛ در بگشای.

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.

منم من، سنگ تیپا خورده رنجور.

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.

حریفا! میزبانا! مهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست.

صدائی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم، حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد؛ بامداد آمد؟

فریبت می دهد؛ بر آسمان، این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است.

این، یادگار سیلی سرد زمستان است. و قندیل سپهر تنگ میدان.

مرده یا زنده، به تابوت ستبر ظلمت نٌه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر؛ درها بسته؛ سرها در گریبان؛ دستها پنهان؛ نفسها ابر؛ دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده؛ سقف آسمان کوتاه؛ غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

انتظار

چون رسیدی به خانه من شاهد بی قراریم باش

بگو از انتظار من

ای مسافر تو قصه گو باش

چون رسیدی به خانه من

این طلسم سکوت بشکن

باسلام و دعای من

بگو از این غریب تنها

به همیشه عزیزترینم

بگو تنها تویی نشانم

ای تو نور خدای من

ای مسافر قصه گو باش

بگو از انتظار من

گل نشوندم به شوره زاران

سیل اشکم گواه من

بگو از آرزوی دیدار

تو به اون نازنین ترینم

اوج فریاد آخرینم

این تو و این انتظار من

از تو اشاره ای

از من دوان شدن

آنچه میل توست

از من همان شدن

بی ستاره ام

هفت آسمان تئیی

آن بی نشان منم

نام و نشان تویی

شیشه عمر من

حالا به دست توست

لشکر شکسته را

ای ناز شصت توست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

دارم از تو مینویسم

دارم از تو مینویسم

که برام تنها عزیزی

تویی که تو رویاهام

عطر صد خاطره میریزی

تو که تنها یادگاری

واسه دلواپسی هام

تو که خوبی تو که ماهی

واسه باغ اطلسی هام

تو همون مسافری که

نمی خواهی که بمونی پیش این قلب تنهام

تو همون تنها امیدی

واسه تک تک نفسهام

تویی تو تنها نگارم

ستاره واسه شبهای تارم

آخه دیگه چطوری باید بگم من ؟

که خیلی دوستت دارم.

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧

آواز

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کسی یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٠۴/٠٧/۸۷

شعری برای تو _ ٩

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در

انتظار او بود.

بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

بله حتما. چه سوالی؟

بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد:" این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟"

فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

اگر باید بدانی خوب می گویم، 20 دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" می شود لطفا 10 دلار

به من قرض بدهید؟"

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:" اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن

یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی.

من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم."

پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:" چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین

سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و

خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص

اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

خواب هستی پسرم؟

نه پدر، بیدارم.

فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو

خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس

مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:" با اینکه

خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟"

پسر کوچولو پاسخ داد:" برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک

ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم..."




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

پشت آن پنجره

خدایا ! دلم باز امشب گرفته

بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را

خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا ! بیا پشت آن پنجره

که وا می شود رو به سوی دلم

بیا،پرده ها را کناری بزن

که نورت بتابد به روی دلم

خدایا! کمک کن به من

نردبانی بسازم

و با آن بیایم به شهر فرشته

همان شهر دوری که بر سردر آن

کسی اسم رمز شما را نوشته

خدایا! کمک کن

که پروانه شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش

مبادا بمیرد

خدایا! دلم را

که هر شب نفس می کشد در هوایت

اگرچه شکسته

شبی می فرستم برایت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

تنهایم نگذار

به نام خالق عشق

سلام به شکیبایی و صبر

می دانم که برف عمرش کوتاه است و سپیدی اش جاودان

می دانم که با رفتن پاییز سپیدی می آید، ترنم دلپذیر عشق می آید، قدم زدنهای عاشقانه روی زمین

برفی در تنهایی غریبانه سکون می آید، اما این را هم می دانم که بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را

نبینیم بهار را ایمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است

می خواهم اعتراف کنم. اعترافهای عاشقانه ام را اعتراف کنم

حال که دیگر نخواهمت دید و چشمم به چشمهای همیشه منتظرت نخواهد افتاد، توان نوشتن اعترافهای

فروخروده ام را می یابم

به ترم آخر نرسیده رفتنی شدم

یا دانشکده مرا تاب نیاورد، یا من دنیا را، یا دنیا نوشته هایم را، یا نوشته هایم انتظار تو را، صبر و استقامت

شش ساله تو را با اینکه می توانستی زودتر از اینها از این خراب شده لعنتی بری و همه چیز را پشت

سرت به خاک بسپاری، ماندی شاید نذر و نیازها و دعاهای من بود که مستجاب شد تا تو یک ترم دیگر

بمانی و صد و خورده ای از پول فروش کتابت رو دو دستی تقدیم مسئول ثبت نام بکنی. و بگذار اعتراف

کنم وقتی کارنامه ات رو دیدم و وقتی اونو جلوی روی من پاره کردی و با خشم و بدون خداحافظی رفتی،

از خوشحالی رفتم یه کلاس خالی پیدا کردم و هزار بار روی تخته سیاه نوشتم:خدایا دوستت دارم

سرزنشهای من بخاطر افتادن واحدهایت همه اش به خاطر لجبازی بود

اما، تو جدی گرفتی حتی آن یک هفته ای که نمی خواستم چهره زیبایت را ببینم همه اش از خوشحالی

بود. نمی خواستم ببینمت چون هیچ دلم نمی خواست که مجبور بشم فیلم بازی کنم و علی رغم میل

باطنی ام با تو رفتار کنم

نمی دانم چطور این ترم هم گذشت و باز، تو6 واحد رو گذاشتی برای ترم دوازدهم و ماندی. ماندی تا

اسمم در کنار نام زیبایت در پروژه پایان ترم هر دویمان حک شده و زرکوب به یادگار بماند

وقتی هنگام ارائه پروژه در کمال خودخواهی هشتاد درصد پروژه را تحقیقات گسترده و وتلاش شبانه روزی

خودم به تنهایی عنوان کردم می خواستم برای بار آخر چهره عصبانی ات را ببینم

می خواستم برای بار آخر، دل سیر خشم و نفرت را در چهره منحصر بفردت ببینم تا بتوانم فراموشت

کنم... که تو فراموشم کردی. و اینبار با جدیت تمام رفتی که رفتی

اگر نگاهت نمی کردم و یا خودم را می زدم به اون راه که انگار ندیدمت منتظر بودم بیایی... بیایی تا

و تو دیگر نیامدی

روز امتحان آخر از اول صبح منتظرت بودم .... منتظر بودم سوالی را که مدتها پیش از من پرسیدی و گفتم

نمی دانم بگویم که می دانم و خوب هم می دانم

و تو نیامدی و من سر جلسه امتحان نرفتم تا شاید تو بیایی و تو نیامدی و اولین صفر کارنامه چهارساله

دوران دانشجویی ام بخاطر تو بود. فقط به خاطر تو.... و تنها صفری است که عاشقانه دوستش دارم

آن صفر توی کارنامه را به خاطر تو دوست دارم

دیگر نمی توانم بنویسم

آخرین نوشته ام هم درباره تو بود. تویی که طنین صدایت و نوازش دستهایت، سنگینی خاک را کنار خواهد

زد و آرامش را برایم به ارمعان آورد

تحمل این زندگی رو ندارم. از خودم بدم می آد

بس است

شاید خاطرات بیادماندنی گذشته آرامم کند

تنهایم نگذار




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

دلم عجیب گرفته است

دلم گرفته دلم عجیب گرفته است ...
 
تمام راه به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود

چه دره های عجیبی
 
و اسب ‚ یادت هست

سپید بود

و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
 
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه

و بعد تونل ها

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند !!

و فکر میکنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد

چه سیبهای قشنگی
 
حیات نشئه تنهایی است

و میزبان پرسید

قشنگ یعنی چه ؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !

و عشق تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
 
و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
 
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

و نوشداروی اندوه ؟
 
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
 
و حال شب شده بود
 
چراغ روشن بود
 
و چای می خوردند
 
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!

چه قدر هم تنها !!

خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
 
دچار یعنی عاشق!!!!
 
و فکر کن که چه تنهاست ،اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

و چه فکر نازک غمناکی

و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
 
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
 
همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد !
 
و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..

و عشق

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
 
نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
 
همیشه عاشق تنهاست

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
 
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
 
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
 
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند ..

و خوب می دانند

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رودخانه را نگشود !

و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق

در آب های هدایت روانه می گردند

و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
 
هوای حرف تو آدم را

عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
 
و در عروق چنین لحن

چه خون تازه محزونی!
 
حیاط روشن بود

و باد می آمد
 
اتاق خلوت پاکی است

برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد

دلم عجیب گرفته است

خیال خواب ندارم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

چه سخت است دل کندن

چه سخت است دل کندن

چه سخت است فراموش کردن، بی خیال شدن، خود را به آن راه زدن

این سختی، تقاص سکوت است

تقاص فاصله ای است که سکوت خالق آن است

دانه های درشت برف آرام و بی صدا روی زمین می نشیند. صدای گهگاه برخورد قطرات ناشی از آب

شدن برف با لبه بیرونی قاب پنجره است که سکوت را می شکند و من را به خود می آورد هفت روز

گذشت و گویی فضای سیاه حاکم بر اتاق کوچک من مقاوم تر از هجوم سپیدی بیرون است

هفت روز گذشت و نامه بدون نام و نشان روی میز که می دانم متعلق به کیست، یک ماه است که دست

نخورده خاک می خورد. . دقیقا سی و سه روز

هفت روز است که اتاق را ترک نکرده ام. در این روزهای تنهایی که می دانم خواهند ماند و تمام جانم را

خواهند گرفت، تاب سپیدی را ندارم. تاب روشنایی و نور و طلوع را ندارم

تاب دیدن شادی بچه های دبستانی در روزهای تعطیلی مدارس بخاطر بارش برف را ندارم

تاب شادی فروش یک هفته ای آخرین کتابی که یک سال تمام وقتم را گرفت تا بتوانم عقده های فروخورده

ام را با عنوان «اعترافات عاشقانه» به نوعی خالی کنم و آنرا به او که باورم نکرد تقدیم کنم را ندارم

نامه بی نام و نشان روی میز راحتم نمی گذارد. می دانم که طاقت نخواهم آورد. سی و سه روز لجبازی

بس است

برف همچنان آرام و بی سر و صدا می بارد

به سراغ نامه می روم. مثل همیشه توی پاکت و اینبار لای گزارش کذایی پروژه پایان ترم. اسم او در کنار

اسمم روی جلد پروژه آرامم می کند

پاکت را باز می کنم. تر و تمیز مثل همیشه روی یک طرف کاغد کلاسور خوش خط و خوانا و باز مثل

همیشه بدون شماره صفحه

ده صفحه کلاسور جلوی رویم است. همه چیز عادی است اما صفحه ای که روی همه صفحات قرار دارد

برخلاف همیشه با « به نام خالق عشق» آغاز شده است

نمی دانم ولی اولین بار است که دوست دارم نوشته ای از او را تا انتها بخوانم. آن هم نه یکبار بلکه

صدهزار بار. تا شاید بتوانم برای همیشه همه چیز و همه کس را فراموش کنم

پشت میز کوچکم می نشینم. روی میز را مرتب می کنم. همه چیز باید آراسته باشد. برای خواندن و

شنیدن آماده ام. او با آخرین نوشته اش رفت




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

وقتی خواستم

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی

خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم

خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،میخواهم پیاده شوم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

به من اطمینان کن

چه کسی گفته که عاشق بشو و پنهان کن تشنه باشو گله از آمدن باران کن

به من اطمینان کن

به من اطمینان کن

من که خود گمشده در پیچ و خم تردیدم

حرفی از دل بزنو کار مرا آسان کن

کهنه شد درد سکوتو تو نگفتی سخنی

بشکن این کهنه طلسمو غم ما درمان کن

به من اطمینان کن

به من اطمینان کن

دستهای تو که در دست منند

قلب لرزان تو را لو داده

نه خودت را و نه من را نفریب

چشم های تو پر از فریادند

گل سرخی که برایم زده ای بر سر خود

این گل از قلب و زبان تو سخن می گوید

لا اقل دلخوش از آنم که در این شک و یقین

این زبان بسته ، دگر راست به من می گوید

این زبان بسته ، دگر راست به من می گوید

من که خود گمشده در پیچ و خم تردیدم

حرفی از دل بزنو کار مرا آسان کن

کهنه شد درد سکوتو تو نگفتی سخنی

بشکن این کهنه طلسمو غم ما درمان کن

به من اطمینان کن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

چه روزگاری

چه روزگاری داشتیم

چه روزای شادی داشتیم

مثل دو تا پرستو

پر می زدیم دوتایی

با قلبای پُر امید

بی خبر از جدایی جدایی جدایی

چه روزگاری داشتیم

چه روزای شادی داشتیم

مثل دو تا پرستو

پر می زدیم دوتایی

با قلبای پُر امید

بی خبر از جدایی

وای نمی دونم چی کردی

تو که منُ جادو کردی

من رو به هر جا خواستی

دنبال خود کشوندی

وقتی که عاشق شدم

غم تو دلم نشوندی

چون شاخه ای تکیده بی سایبون نشستم

بتهای آرزومُ با سنگ زدمُ شکستم

آفت جون من بود اون چشمای قشنگت

آتیش به جونم انداخت چشمای تیره رنگت

عاقبت یه روز پشیمون

اومدی با چشم گریون

خواستم برات ناز کنم

اما دلم نیومد

دو چشماتُ که دیدم

قهر دلم سر اومد

چه روزگاری داشتیم

چه روزای شادی داشتیم

مثل دو تا پرستو

پر می زدیم دوتایی

با قلبای پُر امید

بی خبر از جدایی

وای نمی دونم چی کردی

تو که منُ جادو کردی

من رو به هر جا خواستی

دنبال خود کشوندی

وقتی که عاشق شدم

غم تو دلم نشوندی

چون شاخه ای تکیده بی سایبون نشستم

بتهای آرزومُ با سنگ زدمُ شکستم

آفت جون من بود اون چشمای قشنگت

آتیش به جونم انداخت چشمای تیره رنگت

عاقبت یه روز پشیمون

اومدی با چشم گریون

خواستم برات ناز کنم

اما دلم نیومد

دو چشماتُ که دیدم

قهر دلم سر اومد

خواستم برات ناز کنم

اما دلم نیومد

دو چشماتُ که دیدم

قهر دلم سر اومد

خواستم برات ناز کنم

اما دلم نیومد

دو چشماتُ که دیدم

قهر دلم سر اومد

خواستم برات ناز کنم

اما دلم نیومد

دو چشماتُ که دیدم

قهر دلم سر اومد

خواستم برات ناز کنم

اما دلم نیومد

دو چشماتُ که دیدم

قهر دلم سر اومد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

همانند سیب باش

قادر نیستی خود را بالا  ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

هر چه نباشیم اگر

هر چه نباشیم اگر

دست کم عزیر دلی هستیم

یا پاسخ دلهایی شاید

پس بگذار دلت را بنویسم

بر شرم بن‌بست سینه‌ای که

شاید نتوانست کاری کند برای تو، اما

لااقل چندی انگشت‌شمار حتی

توانستی سر به دیوارش بکوبی

و بر سینه‌ای که بستر کرده بودمت

بیارامی

و به لالایی بوسه‌ای، به خواب پرنده‌ای روی

که از نگاهت پرکشید و

بر شاخسار طوبای دلم نشست

دیگر چه می‌خواهی مگر؟!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

هر جا دلم بخواهد

چون میهمانان به سفره ی پر ناز و نعمتی

خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری

هر جا دلم بخواهد من دست می برم

دیگر مگو : ببین به کجا دست می بری

با میهمان مگوی : بنوش این ، منوش آن

ای میزبان که پر گل ناز است بسترت

بگذار مست مست بیفتم کنار تو

بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت

هر جا دلم بخواهد ، آری ، چنین خوش است

باید درید هر چه شود بین ما حجاب

باید شکست هر چه شود سد راه وصل

دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب

گه می چرم چو آهوی مستی ، به دست و لب

در دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکن

گه می پرم چو بلبل سرگشته با نگاه

بر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهن

هر جا دلم بخواهد ، آری به شرم و شوق

دستم خزد به جانب پستان نرم تو

واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور

چون ببنم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو

تو خنده زن چو کبک ، گریزنده چون غزال

من در پیت چو در پی آهو پلنگ مست

وانگه ترا بگیرم و دستان من روند

هر جا دلم بخواهد آری چنین خوش است

چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص

بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو

بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو

بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو

کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن

گلدیس پک و پردگی نازپرورت

هر جا دلم بخواهد من دست می برم

ای میزبان که پر گل ناز است بسترت

تو شوخ پندگوی ، به خشم و به ناز خوش

من مست پند نشنو ، بی رحم ، بی قرار

و آنگه دگر تو دانی و من ، وین شب شگفت

وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

سوته دلان

برای شام آخر مشکلی در کار ما افتاد ، ای عشق مسوزانم که از داغ شقایق ها خبر دارم

ای عشق ، ای عشق ، ای عشق

بی تو در مهمانی سوته دلان لب فرو بسته چه کردی

ای عشق ، ای عشق ، ای عشق

بی تو از سیلاب اشک پاک مظلومان دل خسته چه دیدی

ندانستی که من تنها و سرگردان ، میان کوچه های شب چه می کردم

نپرسیدی که آخر ، خسته از قهر سیه چشمان به دنبال چه می گشتم

زبانم لال ، زبانم لال نبردی یاد ، ندیدی که من آنجا ،

شاهد شب زنده داری خدا بودم

ای عشق

شاید در این تباهی ها ، در این همیشه باقی ها

داستانی ناگفتنی بوده است در خلوت تمامی بیراهه های من

چه بیراهه رفتیم ای دوست تا بهت عاشقانه ی خویش

و تا اولین ، تا اولین حکایت باقی

تا اولین ، تا اولین حکایت باقی

برای شام آخر مشکلی در کار ما افتاد ، ای عشق

مسوزانم که از داغ شقایق ها خبر دارم

چه حاصل از رهاگشتن بریدن بی خبر بودم ، ای عشق

دم رفتم تو را چون سایه با خود همسفر دارم

بی تو دیوانه ، تو زنجیری این شهر پر از غصّه

نپرسیدی که من تنها و سرگردان ، میان کوچه های شب چه می کردم

ندانستی که از داغ شقایق ها ، چرا در شام آخر قصه می گفتم

لالا لالا ، غم بی همزبونی گل عاشق ، همه شب زخمه بر تار دلم می زد

بدان ای عشق که می لرزد دلم امّا ، دگر اشکی برای تو نمی ریزد

زبانم لال ، زبانم لال نبودی و ندیدی که من آنجا ،

شاهد شب زنده داری خدا بودم

ای عشق




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

ستاره

من کویری بی نشونم (هِی) پر زخمم اگر چه خاموشم

من کویری بی نشونم پر زخمم اگر چه خاموشم

اون اسیر خستة خسته که سراپا همیشه آغوشم

من کویری بی نشونم پر زخمم اگر چه خاموشم

ای ستاره قبلة من باش که زیارت شده فراموشم

دامن بادُ گرفتم، اسم تو روی لبش بود

از تو گفت و هُرم نفسهاش رو سر من دست نوازش بود

تن من زخمیه اینجا، واسه این بزم شبونه

رخت نور و نقره تنم کن، کاروان یک امشبُ مهمونه

کاروان امشبُ مهمونه

از تو گفتن، از تو خوندن، واسه من مثل مناجاته

گم شدن در بی نهایت، گفتة اون پیر خراباته

اگه باشی و نباشی، اسم تو اسم شب عشقه

ای ستاره تا قیامت دل عاشق در طلب عشقه، در طلب عشقه، در طلب عشقه

پس بزن امشب پردة ابرُ، مجمر نورم کن

وقت ظهوره، جلوه گری کن، مست غرورم کن

ناجی من باش امشب و هر شب، تاج سر من باش

آزاد باش و ستارة آزادی من باش، آزادی من باش

من کویری بی نشونم پر زخمم اگر چه خاموشم

اون اسیرخستة خسته که سراپا همیشه آغوشم

من کویری بی نشونم پر زخمم اگر چه خاموشم

ای ستاره قبلة من باش که زیارت شده فراموشم

آی ستاره آی ستاره آی ستاره

پشت پردة ابر تیره ای دوباره

سرمه ای بکش بر دو چشم خود که امشب

شب نشینی لحظه های انتظاره

آی ستاره آی ستاره آی ستاره

پشت پردة ابر تیره ای دوباره

سرمه ای بکش بر دو چشم خود که امشب

شب نشینی لحظه های انتظاره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

دل های بزرگ و احساس های بلند

دل های بزرگ و احساس های بلند ، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

 




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

چه رنجی است

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده

ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

تو رفته ای

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم .

این زندگی من است




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

تو بخند

تو بخند وقتی می خندی همهء دنیا می خنده

آسمون آفتابی میشه در به روی شب می بنده

در به روی شب می بنده

تو دلیل خنده هامی تو دلیل گریه هامی

تو پری قصه هامی یه ترانه رو لبامی

وقتی دلگیر می شی دلتنگ وقتی که غصه باهاته

دلم از دنیا می گیره که شریک گریه هاته

تو بخند وقتی می خندی همهء دنیا می خنده

آسمون آفتابی میشه در به روی شب می بنده

در به روی شب می بنده

بخون از زندگی با من بگو از روزای روشن

تا به فردایی رسیدن دست بزار تو دستای من

تو باید پلی به فردا با امیدی نو بسازی

حیفه خوب لحظه هاتو به سراب غم ببازی

تو بخند وقتی می خندی همهء دنیا می خنده

آسمون آفتابی میشه در به روی شب می بنده

در به روی شب می بنده




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

تکیه نکن

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ   و عشق.

آدم با غرور می تازد، با دروغ  می بازد و با عشق می میرد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

ای دوست

چه بیراهه رفتیم ای دوست از جمع راه ها که به وادی رسیده است

زمان کجاست

نارد زمانه می بردش در ساحت نظاره ی تاریخ هستی ام

مرزی که می رود به آوای بازها

شاید ، شاید در این تباهی ها ، در این همیشه باقی ها

داستانی ناگفتنی بوده است در خلوت تمامی بیراهه های من

چه بیراهه رفتیم ای دوست تا افق عاشقانه ی خویش

و تا اولین ، تا اولین حکایت باقی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

از تو چه پنهون

ببین از تو چه پنهون ، دلم هواتو کرده هوای صحبت های تو آشنا رو کرده

می خوام هزار و یکشب ، بشینم پای حرفهات

نگاهم رو بدوزم ، به اون غنچه ی لبهات

ببین از تو چه پنهون ، قشنگ نازنینم

نمی خوام نمی تونم ، که دوریتو ببینم

تو چشمای قشنگت ، یه آسمون ستاره ست

تبسم روی لبهات ، برام عمر دوباره ست

از تو چه پنهون که شبها ، تو به خوابم میای

بنده نوازی می کنی ، به سراغم میای

دل من رو با خود می بری ، تو به شهرهای دور

تو قصر رویا می شونی ، توی دنیای نور

اگه مثل یه سایه ، برات باری نباشم

می خوام حتی یه لحظه ، ازت جدا نباشم

می خوام تو باغ چشمام ، گل روی تو باشه

توی خلوت دستهام ، سر زلف تو باشه

از تو چه پنهون که شبها ، تو به خوابم میای

بنده نوازی می کنی ، به سراغم میای

دل من رو با خود می بری ، تو به شهرهای دور

تو قصر رویا می شونی ، توی دنیای نور

اگه مثل یه سایه ، برات باری نباشم

می خوام حتی یه لحظه ، ازت جدا نباشم

می خوام تو باغ چشمام ، گل روی تو باشه

توی خلوت دستهام ، سر زلف تو باشه

الهی بمونی ، همیشه واسه ی من

تویی دار و ندارم ، تو موندی واسه ی من

تو موندی واسه ی من

از تو چه پنهون که شبها ، تو به خوابم میای

بنده نوازی می کنی ، به سراغم میای

دل من رو با خود می بری ، تو به شهرهای دور

تو قصر رویا می شونی ، توی دنیای نور




کلمات کليدي :شعر