نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٠١/٠٧/۸۷

شعری برای تو _ 8

امشب شعری خواهم نوشت

شعری که نام تو را که

«با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو رفته ای»

تکرار کند

خوابی که این روزها همراه تو شده است

همان خوابی که سرودی کرده بودی

«پر طبل تر از حیات»

خواب خود را

با فصلها در میان نهاده ی

«با فصلی که در می گذشت؛»

من در انتظار فصل سردی ام که درونم جریان دارد

به جستجوی آن فصل بودم

تو

خواب خویشتن را

«با برفها در میان نهادی

با برفی که می نشست؛»

من به پاییزی بی بهار متصلش کردم

«تو خوابت را

رازی کردی»

و من راز خواب تو را از بامداد خواستم

من خواب تو را

فریاد زدم

«چنان چون سنگی

که به دریاچه ئی

و بودا

که به نیروانا.»

آن چه ماند حسرتی بود

از نامی که

بروی سنگی ساده حک شده بود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

گل پونه ها

اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

و گر به رهگذری یک دم از وفاداری

چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز

هزار بازی از این طرفه تر برانگیزد

بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ

که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

آهای خانوم

اهای خانم ببخشید که ماه بازم درخشید

تو اسمون عشقم نه ماه خوبه نه خورشید

عاشقا دونه دونه از تو کوچه تو خونه

سر کشیدن براهت به صد 1000 بهونه

هر کی میخوا براهت صبحو تا شب بشینه

نگاه کنه تو چشمات مهتابو توش ببینه

هر کی میخوا براهت صبحو تا شب بشینه

نگاه کنه تو چشمات مهتابو توش ببینه

اهای خانم ببخشید

که ماه بازم درخشید

تو اسمون عشقم نه ماه خوبه نه خورشید

عاشقا دونه دونه از تو کوچه تو خونه

سر کشیدن براهت به صد 1000 بهونه

عاشق شدیم و بیتو منتظر تو مهتاب

ناز نگاه چشمات برده زچشم ما خواب

ماهو ستاره اینجاس

بازار ما تو دلهاس

حتی تو روز روشن اون بالای سر ماس

اهای خانم ببخشید

که ماه بازم درخشید

تو اسمون عشقم نه ماه خوبه نه خورشید

عاشقا دونه دونه از تو کوچه تو خونه

سر کشیدن براهت به صد 1000 بهونه

هر کی میخوا براهت صبحو تا شب بشینه

نگاه کنه تو چشمات مهتابو توش ببینه

هر کی میخوا براهت صبحو تا شب بشینه

نگاه کنه تو چشمات مهتابو توش ببینه

اهای خانم ببخشید

که ماه بازم درخشید

تو اسمون عشقم نه ماه خوبه نه خورشید

عاشقا دونه دونه از تو کوچه تو خونه

سر کشیدن براهت به صد 1000 بهونه

عاشق شدیم و بیتو منتظر تو مهتاب

ناز نگاه چشمات برده زچشم ما خواب

ماهو ستاره اینجاس

بازار ما تو دلهاس

حتی تو روز روشن اون بالای سر ماس

نگاه کنه تو چشمات مهتابو توش ببینه

هر کی میخوا براهت صبحو تا شب بشینه

نگاه کنه تو چشمات مهتابو توش ببینه

اهای خانم ببخشید

که ماه بازم درخشید

تو اسمون عشقم نه ماه خوبه نه خورشید

عاشقا دونه دونه از تو کوچه تو خونه

سر کشیدن براهت به صد 1000 بهونه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

گفتم گفتی

عش اخه مثل جونه ادم با عشق جوونه گفتی میرم از حال تا همیشه

گفتم نرو دلم رضا نمیشه

گفتی دیگه از تو دلم جداشد

گفتم بگو پس دل من چی میشه

گفتی که هر چی بود دیگه تموم شد

گفتم که روز مر گ ارزومه

گفتی که جاده هایمان جدا شد

گفتم بگو که راه من کدومه

عش اخه مثل جونه

ادم با عشق جوونه

حیفه تو این دوروزه

ادم بی عشق بمونه

عش اخه مثل جونه

ادم با عشق جوونه

حیفه تو این دوروزه

ادم بی عشق بمونه

دیوونه ی عاشقو تنها نزار

دلم رو دست بیوفایی نسپار

کی مثه من با نفس تو زندست

هر گز نگو به من خدا نگهدار

به من نگاه کن روتو بر نگردون

خوب میدونم یه روز میای پشیمون

تو میدونی عاشق تر از دل من

برای تو پیدا نمیشه اسون

عش اخه مثل جونه

ادم با عشق جوونه

حیفه تو این دوروزه

ادم بی عشق بمونه

عش اخه مثل جونه

ادم با عشق جوونه

حیفه تو این دوروزه

ادم بی عشق بمونه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

بوی بارون

بوی بارون بوی خوب تو رو یادم میاره رو تنم نم نم یادت داره آروم میباره

واسه بودنم نگاهت آخرین بهونه بود

آخرین بهونه من توی این زمونه بود

مهربون آی مهربون

برای این دل تنها تک و تنها تو بمون

راز این سینه عاشق رو تنها تو بدون

روی این کویر تشنه تنها تو ببار

تو بیابون تنم بذر امیدی تو بکار

نازنین آی نازنین

اشک پنهونی این مرد پر از درد رو ببین

مرهمی باش و کنار دل عاشقم بشین

ببین دستام چه تنها و چه سرده

ببین دوری تو با من چه کرده

اگر چه داشتنت دیگه خیاله

فراموشی عشق تو محاله




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

مسافر کویر

تو مثل گریهء ابری تو زلالی مثل بارو

من مسافره کویرم

مرده تشنهء بیابون

میدونم بی تو میمیرم

میدونم تمومه کارم

یاده تو هم سفره من

خاطراتت کوله بارم

من سیاهم تو سفیدی

من یه قطره و تو دریا

من به واقعیت تلخ

تو ولی مثل یه رویا

میرم و بر نمیگردم

که سفر آخره کاره

گرچه با ندیدن تو زنده بودنم محاله

توووووووو مثل دریا بزرگی

من خلیج گل نشسته

تو رهایی مثل موجها

من یه کشتی شکسته

مهربون اشکاتو پاک کن

که میگن شوگون نداره

گرچه هق هق خوده من

مثل ابرای بهاره

تو نگاه نکن تو چشمام

تا که اشکامو نبینی

مرده و بغضه و جاده

تویی آن چنان زنینی

منتظر نشسته جاده

نازنین خدا نگهدار

کاش میشد مثل گذشته

بگی به امیده دیدار




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

یک نگاه

آخه من چیکار کنم به سر دو راهیه اخه من کجا برم آخرش تباهیه

شکوه و شکایتم از چشاته

که گاهی شب روز بعضی کارهاته

چشم تو خوابو گرفته از چشام

بغض اورده نشونده تو صدام

حالو روزم رو بهم ریخته چشات

این چه اتیشه که افروخته چشات

یه نگاه بمن بکن چشم مستمو ببین

من میخوام نگات کنم اخماتو وا کن بشین

یه نگاه بمن بکن چشم مستمو ببین

من میخوام نگات کنم اخماتو وا کن بشین

میدونم که خنده ی تو گرونه

بعضی وقتها نرخ اون نرخ جونه

آخه جون من که ارزش نداره

اگه تو بخوای که خیلی اسونه

یه نگاه بمن بکن چشم مستمو ببین

من میخوام نگات کنم اخماتو وا کن بشین

آخه من چیکار کنم

به سر دو راهیه

اخه من کجا برم

آخرش تباهیه

شکوه و شکایتم از چشاته

که گاهی شب روز بعضی کارهاته

شکوه و شکایتم از چشاته

که گاهی شب روز بعضی کارهاته

چشم تو خوابو گرفته از چشام

بغض اورده نشونده تو صدام

حالو روزم رو بهم ریخته چشات

این چه اتیشه که افروخته چشات

یه نگاه بمن بکن چشم مستمو ببین

من میخوام نگات کنم اخماتو وا کن بشین

یه نگاه بمن بکن چشم مستمو ببین

من میخوام نگات کنم اخماتو وا کن بشین

میدونم که خنده ی تو گرونه

بعضی وقتها نرخ اون نرخ جونه

آخه جون من که ارزش نداره

اگه تو بخوای که خیلی اسونه

یه نگاه بمن بکن چشم مستمو ببین

من میخوام نگات کنم اخماتو وا کن بشین

یه نگاه بمن بکن چشم مستمو ببین

من میخوام نگات کنم اخماتو وا کن بشین




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

وعده گاه

دوتا چشمام دو تا گل میزارم دو سر پل یه گل با پیرهن تر

یه گل شیدا و پر پر

2 ساعت دیر شد اما

دلم دلگیر شد اما

هنوز تو وعده گاهم هنوزم چشم براهم

دلم میخواد 2 تا ماه بزارم دو سر راه

یه ماه پر شور و بیتاب

یه ماه ژولیده مهتاب

تو از هر راه بیایی

بروی ماه بیایی

بیایی یا نیایی نمیگم بیوفایی

دوتا چشمام دو تا گل میزارم دو سر پل

یه گل با پیرهن تر

یه گل شیدا و پر پر

یه دم میگم برو ببر زیادش

یه دم میگم بمون اخر میادش

یه دم پر میزنم تا بستاره

یه دم افتاده در عشقم دوباره

یه چشم از اب گذشته

یه چشم از خواب گذشته

یه چشم بارونه اینور یه چشم پرخونه اونور

دوتا چشمام دو تا گل میزارم دو سر پل

یه گل با پیرهن تر

یه گل شیدا و پر پر

یه دم میگم برو ببر زیادش

یه دم میگم بمون اخر میادش

یه دم پر میزنم تا بستاره

یه دم افتاده در عشقم دوباره

یه چشم از اب گذشته

یه چشم از خواب گذشته

دوتا چشمام دو تا گل میزارم دو سر پل

یه گل با پیرهن تر

یه گل شیدا و پر پر

2ساعت دیر شد اما

دلم دلگیر شد اما

هنوز تو وعده گاهم هنوزم چشم براهم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

وسوسه

دل تو نهر گل الود

دل من چشمه نور

تو سرا پا هوس اما

دلم از وسوسه دوره

فرق ما بین من و تو

از زمین تا اسمون

دل من سنگ صبوره

دل تو کوه غروره

دیگه از من نمیگیری یه سراغ خشک و خالی

راس راسی پاک زدی انگار خودتو به بی خیالی

دیگه از من نمیگیری یه سراغ خشک و خالی

راس راسی پاک زدی انگار خودتو به بی خیالی

گفتی رفیقه راهی به خستگیم پناهی

اما نگو که هستم با من یار نبودی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

قاصدک

تو اون عشقی که هرشب بخواب من میایی تو اون نور امیدی برام شادی میاری

تویی اونور دنیا منم اینور دنیا

شده اشکام یه دریا

منم تنهای تنها

رسید قاصدک از راه

میگفت فوت بکن هر راه

خبر داد که میاری برام عشقو بهمراه

میگفت فوت بکن هر راه

خبر داد که میاری برام عشقو بهمراه

تو اون عشقی که هرشب بخواب من میایی

تو اون نور امیدی برام شادی میاری

اهای اهای ستاره چه رسم روزگاره

یه عمره دل عاشق همش در انتظاره

اهای اهای ستاره چه رسم روزگاره

یه عمره دل عاشق همش در انتظاره

تو اون عشقی که هرشب بخواب من میایی

تو اون نور امیدی برام شادی میاری

تو اون عشقی که هرشب بخواب من میایی

تو اون نور امیدی برام شادی میاری

تویی اونور دنیا منم اینور دنیا

شده اشکام یه دریا

منم تنهای تنها

رسید قاصدک از راه

میگفت فوت بکن هر راه

خبر داد که میاری برام عشقو بهمراه

میگفت فوت بکن هر راه

خبر داد که میاری برام عشقو بهمراه

تو اون عشقی که هرشب بخواب من میایی

تو اون نور امیدی برام شادی میاری

اهای اهای ستاره چه رسم روزگاره

یه عمره دل عاشق همش در انتظاره

اهای اهای ستاره چه رسم روزگاره

یه عمره دل عاشق همش در انتظاره

تو اون عشقی که هرشب بخواب من میایی

تو اون نور امیدی برام شادی میاری

تو اون عشقی که هرشب بخواب من میایی

تو اون نور امیدی برام شادی میاری




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

شرقی تشنه

از تو نیمه راه جاده کاشکی برگردی دوباره پیش تنهای غریبی، که هوای تو رو داره

هنوزم دستای سردم، انتظار تو رو داره

از تو ابرای بهونه، داره یاد تو میباره

نمیگی ماهی می میره اگه از دریا جداشه

نمیگی تنگ غروبا، وقتی تنهاس کی باهاشه

هنوزم چشام براهه، تا برگردی دوباره

پیش تنهای غریبی، که هوای تو رو داره

روی شونه کدوم کوه توی آغوش کدوم تن؟

بشکنم بغضمو هرشب، بشکنه بغضشو با من

نمیگی ماهی می میره اگه از دریا جداشه

نمیگی تنگ غروبا، وقتی تنهاس کی باهاشه

هنوزم برای چشمام، تو به شیرینی خوابی

واسه این شرقی تشنه، به گوارایی آبی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

سفر

وقت رفتنته گریه نمیداد حتی مجالم

که تو رو اونجور ببینم

که بمونه تو خیالم

میدونستم سفر تو واسه من اخر راهه

میدونستم که نگاهم بتو اخرین نگاهه

سفرت بخیر عزیزم

بی بلا تنت سلامت

من میمونم چشم براهت

حتی تا روز قیانمت

سفرت بخیر عزیزم

بی بلا تنت سلامت

من میمونم چشم براهت

حتی تا روز قیانمت

همه جا بازی تقدیر

قفل پنجه ها رو وا کرد

جاده های مه گرفته عاقبت ما رو جدا کرد

دل میگه که بر میگردی ای همیشگی ترینم

فرصتی میده زمونه که بازم تو رو ببینم

سفرت بخیر عزیزم

بی بلا تنت سلامت

من میمونم چشم براهت

حتی تا روز قیانمت

سفرت بخیر عزیزم

بی بلا تنت سلامت

من میمونم چشم براهت

حتی تا روز قیانمت

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

رفیق پاییزی

از تو نیمه راه جاده کاشکی برگردی دوباره پیش تنهای غریبی، که هوای تو رو داره

هنوزم دستای سردم، انتظار تو رو داره

از تو ابرای بهونه، داره یاد تو میباره

نمیگی ماهی می میره اگه از دریا جداشه

نمیگی تنگ غروبا، وقتی تنهاس کی باهاشه

هنوزم چشام براهه، تا برگردی دوباره

پیش تنهای غریبی، که هوای تو رو داره

روی شونه کدوم کوه توی آغوش کدوم تن؟

بشکنم بغضمو هرشب، بشکنه بغضشو با من

نمیگی ماهی می میره اگه از دریا جداشه

نمیگی تنگ غروبا، وقتی تنهاس کی باهاشه

هنوزم برای چشمام، تو به شیرینی خوابی

واسه این سراج تشنه، به گوارایی آبی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

دیوانه شو

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

دفتر شعر

هرروز این وقت که خورشید توی بسترش میمیره

وقتیکه غروب دلگیر

بیغرورو سربزیره

وقتیکه تمام این شهر سرتا پا شادی و شورن

وقتیکه باخنده هاشون از غم غروب بدورن

دختر دلخسته شهر لب پنجره میشینه

همدم تنهایی خود مرگ خورشیدو میبینه

من دلم میگیره دختر وقتی تو تنها میشینی

با چشمای ماتو خستت مرگ خورشیدو میبینی

بسه دختر انتظارت تب سرد بیقرارت

توی سینه جای کینه میتونه شادی بشینه

عشق نفرین قلبت تو رو از خودت میگیره

بسه دختر انتظارت ممکنه دلت بگیره

دختر دلخسته شهر لب پنجره میشینه

همدم تنهایی خود مرگ خورشیدو میبینه

من دلم میگیره دختر وقتی تو تنها میشینی

با چشمای ماتو خستت مرگ خورشیدو میبینی

بسه دختر انتظارت تب سرد بیقرارت

توی سینه جای کینه میتونه شادی بشینه

عشق نفرین قلبت تو رو از خودت میگیره

بسه دختر انتظارت ممکنه دلت بگیره

بسه دختر انتظارت تب سرد بیقرارت

توی سینه جای کینه میتونه شادی بشینه

بسه دختر انتظارت تب سرد بیقرارت

توی سینه جای کینه میتونه شادی بشینه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

درهای بسته

شده کارم غمو تنها نشستن همینه کار عاشق دلشکستن

سر راهش باید هرروز بشینم

همه عمرم شده در راه نشستن

میدونه یک نفر در انتظاره

میدونه دل تو سینش بیقراره

نمیدونه که این چشمای بیخواب

برای دیدنش شب زنده داره

خدایا اخر این عشق چی میشه

معمای منو اون حل نمیشه

تمام دلخوشیمه دیدن اون

اونم از راه دور از پشت شیشه

از پشت شیشه

اگر عشقم یه عشق سرسری بود

اگر جز او کسی ماهو پری بود

چرا دست بر نمیداره این دل

همین بسه که عشق اخری بود

چی میشه بهتر از این باشه با من

سر من رو بگیره روی دامن

نفهمیدم گناه من چی بوده

که عشقم واسه اون بودو نبوده

خدایا اخر این عشق چی میشه

معمای منو اون حل نمیشه

تمام دلخوشیمه دیدن اون

اونم از راه دور از پشت شیشه

از پشت شیشه

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

برج عشق

عاشق همیشه تنها چشم انتظار فردا

دقیقه ها منتظر

پشت سر نفسها

عاشق همیشه تنها

چشم انتظار فردا

دقیقه ها منتظر

پشت سر نفسها

عاشقی دوبار ه امید تازه داره

رو برج سنگی عشق بارون داره می باره

عاشقی دوبار ه امید تازه داره

رو برج سنگی عشق بارون داره می باره

طلسم شب شکسته

بار سفر رو بسته

میخواد پیشش بمونه

هر کی با هاش نشسته

عاشقی دوباره نسیم بوی یاره

تا وقتی که بمونی دل با تو موندگاره

عاشقی دوبار ه امید تازه داره

رو برج سنگی عشق بارون داره می باره

عاشقی دوبار ه امید تازه داره

رو برج سنگی عشق بارون داره می باره

عاشق همیشه تنها

چشم انتظار فردا

دقیقه ها منتظر

پشت سر نفسها

عاشق همیشه تنها

چشم انتظار فردا

دقیقه ها منتظر

پشت سر نفسها

عاشقی دوبار ه امید تازه داره

رو برج سنگی عشق بارون داره می باره

عاشقی دوبار ه امید تازه داره

رو برج سنگی عشق بارون داره می باره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

بارون

ببار بارون...ببار امشب ،با اون آواز پر محنت

با اون اشکای سیل آسا ، با اون بغضای رعدآسا

ببار بارون...ببار امشب ، با اون ترانه غربت

با اون آواز جغد شب، با اون بلندی یلدا ،

با اون ستاره تنها،

صداتون عالمی داره،منو آروم نمیذاره

میون این شب نمناک،هم آوای من غمناک

ببار بارون...ببار امشب ،صدام امشب هم صداته

شریک درد و غمهاته، چشم گریون من امشب...

ببار بارون...ببار امشب...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

اتاق زیر شیروونی

کنج این اتاق زیر شیروو نی منو خاطرات تو با هم دیگه همخونه ایم

وقتی نیستی منو دل بی دلیل برای گریه دنبال بهونه ایم

توی این اتاق زیز شیروونی حتی یک پنجره هم باقی نمونده

نیستی و غبار جاده های دور

روی شعرام رو پوشونده

برو که اتاقک ما

کوچیک و تاریک و تنگه

پای من رفیق مرگه

منو تنهایی و رخوت منو هیچ وقت نرسیدن

تو و پرواز و رهایی تو و از قفس پریدن

سهم تو کندن و رفتن

سهم من موندن و خوندن

کنج این اتاق زیر شیروو نی منو خاطرات تو با هم دیگه همخونه ایم

وقتی نیستی منو دل بی دلیل برای گریه دنبال بهونه ایم

توی این اتاق زیز شیروونی حتی یک پنجره هم باقی نمونده

نیستی و غبار جاده های دور

روی شعرام رو پوشونده

برو که اتاقک ما

کوچیک و تاریک و تنگه

پای تو پای رسیدن

پای من رفیق مرگه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧

آدمکها

پرده ها رو شب گرفته جاده ها رو مه گرفته دور ه ی زمین ما رو اسمون در بر گرفته

هر کجا بشقاب پرنده دل خاکو از جا کنده

عمر این زمین خاکی

اینروزا به مویی بنده

اینروزا به مویی بنده

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

عکس زندونو کشیدن

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

زمینو به بند کشیدن

همه از همدیگه پاشیده شدن

چشمه های اب خشکیده شدن

ادمای عصر ماشینو فضا

میوه های خوب ما چیده شدن

همه از همدیگه پاشیده شدن

چشمه های اب خشکیده شدن

ادمای عصر ماشینو فضا

میوه های خوب ما چیده شدن

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

عکس زندونو کشیدن

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

عکس زندونو کشیدن

پرده ها رو شب گرفته جاده ها رو مه گرفته

دور ه ی زمین ما رو اسمون در بر گرفته

هر کجا بشقاب پرنده دل خاکو از جا کنده

عمر این زمین خاکی

اینروزا به مویی بنده

اینروزا به مویی بنده

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

عکس زندونو کشیدن

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

زمینو به بند کشیدن

همه از همدیگه پاشیده شدن

چشمه های اب خشکیده شدن

ادمای عصر ماشینو فضا

میوه های خوب ما چیده شدن

همه از همدیگه پاشیده شدن

چشمه های اب خشکیده شدن

ادمای عصر ماشینو فضا

میوه های خوب ما چیده شدن

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

عکس زندونو کشیدن

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

عکس زندونو کشیدن

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

عکس زندونو کشیدن

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

زمینو به بند کشیدن

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

عکس زندونو کشیدن

ادمکهای فضایی تو سپیدیو سیاهی

اومدن اینجا رسیدن

زمینو به بند کشیدن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٣٠/٠۶/۸۷

شعری برای تو _ 7

و من خواهم رفت ..

اری من نیز روزی خواهم رفت .

رها خواهم شد.

در دستانِ پرهوس باد رها خواهم شدو

باد روزی تن ِ خسته ام را با خود خواهد برد.

شب را پرسیدم:این همه سیاهی را سبب چیست؟

ستاره هایش را خندید و

گفت:اندک شرری اگر باشد در همین تاریکی است
 
که از دروازه چشمانت میگذرد
 
روز را گفتم:روشناییت را باور کنم؟

شعله های آفتابش را پنهان کرد و گفت:

بدین باور مباش ..

تو در سکوتی سرد خواهی مرد

روز و شب را پرسیدم:این آمد و شد ِ مدام از پی هم ؟؟

گفتند:از مردمانی میگریزیم
 
که در تاریکی ِجهل خود چشمهایشان را بر روی عشق بسته اند
 
،سکوت را سرزنش میکنند و بیهوده تن میسایند
 
در کوچه های منجمد ِبی احساسی ِخویش.
 
پرنده را گفتم :این همه اوج در آسمان از چیست؟

آسمانی که چتریست بر سر
 
مردمانی که چون موران ،خاموش در کنار هم میلولند..

گفت:آسمان بهانه است.

پرواز رابه خاطر نسپار که پروازم در آسمان نه رفتن و عشق ِ رسیدن به اوج است ،که رفتن از زمینی است

که خاکش پذیرای هر تنی به عبث شده است.

آب را پرسیدم:روشناییت را به من بده ..

آب گفت:آنان در بالا دست مرا گِل کردند.دیگر

حتی سهراب نیز شعری نمیسراید..و رفت.

آه ...آه..آه..

سرهای بریده..

کمرهای شکسته...

چوبه های دار ..

اعدامهای ممتد ..

کودکان ِ یاءس..منجمد و خموش

آری من خواهم رفت نه،من میروم .دیگر تمام شد..

دیگر این من نیز از خود گریزان است

ازمن پرسیدم:بااین لبهای خاموش

،تن ِحقیر،گردن شکسته وقلب پاره پاره توراکسی پذیرا هست؟

من گفت:آسمان پذیرایم نیست،چون فراخ است و من حقیر آب مرا نمیشناسد چون روشن است و من

تاریک روز از من میگریزد و شب رهایم میکند باد مرا با خود نمیبرد

اما ،اما من از خاکم ،خاک تنم را هر چند حقیر است و خوار ،میپذیرد پس من به خاک بازمیگردم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

آدما

آدما از آدما زود سیر میشن

آدما از عشق هم دلگیر میشن

آدما رو عشقشون پا میذارن

آدما آدمو تنها میذارن

منو دیگه نمیخوای خوب میدونم

تو کتاب دلت اینو میخونم

منو دیگه نمیخوای خوب میدونم

تو کتاب دلت اینو میخونم

یادته اون عشق رسوا یادته

اون همه دیوونگی ها یادته

تو میگفتی که گناه مقدسه

اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آی آدمای روزگار

چی میمونه از شماها یادگار

آدما آی آدمای روزگار

چی میمونه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دو رو خسته شدم

نمیخوای بمونی توی این خونه

چشم تو دنبال چشمای اونه

همه حرفای تو یک بهونه س

اون جهنمی که میگن این خونه س

همه حرفای تو یک بهونه س

اون جهنمی که میگن این خونه س




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

نامه هام رو بده

نامه هایم رو بده

جای پای اشک هایم رو بده

نامه هایم قصه های

غصه هایم رو بده

بین ما سردی نشسته

جز جدایی چاره نیست

نامه های من به جز یک مشت

کاغذ پاره نیست

نامه هایم رو بده

جای پای اشک هایم رو بده

نامه هایم قصه های

غصه هایم رو بده

من غروب عشق خود را

در نگاهت دیده ام

من بنای ارزو ها را

زهم پاشیده ام

انچه باید من بفهمم

این زمان فهمیده ام

در دل خود من

به عشق تو خندیده ام

نامه هایم رو بده

جای پای اشک هایم رو بده

نامه هایم قصه های

غصه هایم رو بده

نامه هایم رو بده

جای پای اشک هایم رو بده

قصه های غصه هایم رو بده

نامه هایم رو بده

جای پای اشک هایم رو بده

قصه های غصه هایم رو بده

نامه هایم رو بده

جای پای اشک هایم رو بده

قصه های غصه هایم رو بده




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

دو پنجره

توی یک دیوار سنگی

دو تا پنجره اسیرن

دو تا خسته، دو تا تنها

یکیشون تو، یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه

سنگ سرد و سخت خارا

زده مهر بی صدایی

به لبای خسته ما

نمیتونیم که بجنبیم

زیر سنگینی دیوار

همه عشق من و تو

قصه هست، قصه دیدار

همیشه فاصله بوده

بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته

شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست

اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو

دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم

زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه

تا رها بشیم میمیریم

کاشکی این دیوار خراب شه

من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه

دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها

درد بیزاری نباشه

میون پنجره هاشون

دیگه دیواری نباشه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

یک روزی پیدات میکنم

با اون همه قولو قرارو پیمون

که با من غم زده داشتی رفتی

می خواستی از تنهایی دورم کنی

اما منو تنها گذاشتی رفتی

پس اون همه وعده که دادی چی شد

رفتی وعدتو وفا نکردی

گفتی خدا تو رو به من رسونده

رفتی که شرم از خدا نکردی

برو ولی هر جا باشی

هر جای این دنیا باشی

یه روزی پیدات می کنم

نگاه تو چشمات می کنم

راز تو رو پیش همه

می گمو رسوات می کنم

با اون همه قولو قرارو پیمون

که با من غم زده داشتی رفتی

می خواستی از تنهایی دورم کنی

اما منو تنها گذاشتی رفتی

برو ولی یادت باشه که با من

از روز اول تو وفا نداشتی

گفتی خدا گواه دوست دارم

تو گفتی اما به خدا نداشتی

اون روزا یادت نمیاد که گفتی

اگر بری غم واسه من میمونه

یادت بیاد گفته بودی به جز تو

راز تو رو فقط خدا میدونه

برو ولی هر جا باشی

هر جای این دنیا باشی

یه روزی پیدات می کنم

نگاه تو چشمات می کنم

راز تو رو پیش همه

می گمو رسوات می کنم

با اون همه قولو قرارو پیمون

که با من غم زده داشتی رفتی

می خواستی از تنهایی دورم کنی

اما منو تنها گذاشتی رفتی

با اون همه قولو قرارو پیمون

که با من غم زده داشتی رفتی

می خواستی از تنهایی دورم کنی

اما منو تنها گذاشتی رفتی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

گاهی خنده گاهی گریه

گاهی خنده گاهی گریه

آخه این چه کاریه

سرم از غم تو گریبون

این چه روزگاریه

بعد تو این دل رسوا

به کسی دل نمی بنده

دیگه از غصه رو لبها

نمیشینه گل خنده

گاهی خنده گاهی گریه

آخه این چه کاریه

سرم از غم تو گریبون

این چه روزگاریه

آسمون قلب عاشق

افقش رنگ غروبه

اون وفا و مهربونی

اگه برگرده چه خوبه

بی تو دل هر شبو هر روز

مثل یک مرغ اسیره

بعد تو دل توی سینه

دوست دارم تنها بمیره

گاهی خنده گاهی گریه

اخه این چه کاریه

سرم از غم تو گریبون

این چه روزگاریه

بعد تو این دل رسوا

به کسی دل نمی بنده

دیگه از غصه رو لبها

نمیشینه گل خنده

گاهی خنده گاهی گریه

آخه این چه کاریه

سرم از غم تو گریبون

این چه روزگاریه

آسمون قلب عاشق

افقش رنگ غروبه

اون وفا و مهربونی

اگه برگرده چه خوبه

بی تو دل هر شبو هر روز

مثل یک مرغ اسیره

بعد تو دل توی سینه

دوست دارم تنها بمیره

گاهی خنده گاهی گریه

آخه این چه کاریه

سرم از غم تو گریبون

این چه روزگاریه

گاهی خنده گاهی گریه

اخه این چه کاریه

سرم از غم تو گریبون

این چه روزگاریه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

یک کمی وقت

از خدا یک کمی وقت خواست

وای ای داد بیداد

دیدی آخر خدا مهلتش داد

آمد و توی

قلبت قدم زد

هر کجا پا گذاشت

تکه ای از جهنم رقم زد

او قسم خورد و گفت

آبروی تو را می برد

توی بازار دنیا

مفت

قلب تو را می خرد

آمد دور روح تو پیچید

بعد با قیچی تیز نامریی اش

پیش از آنکه بفهمی

بالهای تو را چید

آمد و با خودش

کیسه ای سنگ داشت

توی یک چشم بر هم زدن

جای

قلبت

قلوه سنگی گذاشت

قلوه سنگی به اسم غرور

بعد از آن ریخت پرهای نور

وشدی کم کم از آسمان دور دور 

برد شیطان دلت را کجا، کو؟

قلب تو آن کلید خدا ، کو؟

ای عزیز خداوند

پیش از آنکه درآسمان را ببندند

پیش از آنکه بمانی

توی این راههای به این دور و دیری

کاش برخیزی و با دلیری

قلب خود را از او پس بگیری.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

نفس

اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه نفس من رو بگیر

برای یکی شدن اگه مرگ من بسه نفس من رو بگیر

ای تو هم سقف عزیز ای تو همه گریه ی من گریه هم فاصله بود

گریه ی آخر ما آخر بازی عشق ختم این غائله بود

حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس غم نه اما کم که نیست

هم شب تازه ی تو ترکش پر تیرعشق سنگ سنگر هم که نیست

خوب دیروز و هنوز طرحی از من بر صلیب روی تن پوشت بدوز

وقت عریانی عشق با همین طرح حقیر در حریق تن بسوز

پلک تو فاصله ی دست و کاغذ و غزل من و عاشقانه بود

رستن از پیله ی خواب ای کلید قفل شعر خواب شاعرانه بود

از ته چاه سکوت تا بلندای صدا یار ما بودی عزیز

در تمام طول راه با من عاشق ترین همصدا بودی عزیز

حدس رو گردان شدن از من و از راه ما باور بی یاوری

روز انکار نفس روز میلاد تو بود مرگ این خوش باوری

تو بگوغیبت دست غیبت هرچه نفس بین ما فاصله نیست

غیبت آخر تو کوچ مرغان صدا ختم این غائله نیست

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

می گذرم

می گذرم ، می گذرم ز برای تو از جان می گذرم ، ز دیار تو گریان می گذرم اشک آهم ، زاد راهم

می روم و دست دعا ، بر آسمان دارم

دور از یاران افتان و خیزان ، می روم و دام بلا به پای جان دارم

من و سوزِ عشق و خانه به دوشی ، من و شام هجر و کنج خموشی

رهِ بی پایانی دارم من ، سر بی سامانی دارم من

رهِ بی پایانی دارم من ، سر بی سامانی دارم من

من از شهر تو چون نالان می گذرم ، تنها سایه ی من باشد همسفرم

این عشق تو مرا ، بنگر تا کجا کشانده

دست از دلم بردار ، که دگر طاقتم نمانده

دل سنگت کجا درد مرا می داند ، غم و رنج مرا تنها خدا می داند

خدا می داند

دل سنگت کجا درد مرا می داند ، غم و رنج مرا تنها خدا می داند

خدا می داند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

لالایی

لالایی کن بخواب

خوابت قشنگه

گل مهتاب شبا هزارتا رنگه

یه وقت بیدار نشی از خواب قصه

یه وقت پا نذاری تو شهر غصه

لالایی کن مامان چشمهاش بیداره

مثل هر شب لولو پشت دیواره

دیگه بادبادکت نخ نداره

نمی رسه به ابر پاره پاره

لالایی کن لالایی کن

مامان تنهات نمی ذاره

دوست داره دوست داره

میشینه پای گهواره

همه چی یکی بودو یکی نبوده

به من چشمات میگه

دریا حسوده

اگه سنگ بندازی

تو اب دریا

میاد شیطون با من

به چنگ و دعوا

دیگه ابرا تو رو از من میگیرن

بالای باغچمون بی تو میمیرم

لالایی کن لالایی کن

مامان تنهات نمی ذاره

دوست داره دوست داره

میشینه پای گهواره

لالایی کن لالایی کن

مامان تنهات نمی ذاره

دوست دارم دوست داره

میشینه پای گهواره

لالایی کن لالایی کن

مامان تنهات نمی ذاره

دوست دارم دوست داره

میشینه پای گهواره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

کوچه ها

خاطرم آید که شب ها

با تمام آرزوها

بوسه بر لب های تشنه

می زدیم اما دریغا

می روم غمگین و خسته

با تنی سرد و شکسته

می روم اشکی بریزم

با دلی در خون نشسته

کوچه ها ای کوچه ها

کوچه های آشنا

بشنوید بهر خدا

این قصه ی درد مرا

می کشم بر دوش خود

کوله بار غصه را

با غمی بی انتها

آخر مرا کرده رها

کو چه ها شاید نداند

این چنین دلگیرم امشب

این همه افسرده حالم

ای خدا می میرم امشب




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

کاش من جای تو بودم

ای که دنیایش تو هستی

قلب پر مهرم شکستی

آمدی جایم گرفتی

در کنار او نشستی

کاش من جای تو بودم...

قصه میگوید برایت

از امید و آرزوها

مینشیند روبرویت

با نگاهی، پر تمنا

کاش من جای تو بودم...

مینشیند در کنارت

آن شب خوب عروسی

شادی از آوای تبریک

آن سرور و دیده بوسی

کاش من جای تو بودم...

در عقیق دیدگانت

مینشیند نقش فردا

میرود از شهر قلبت

تکسوار درد و غمها

کاش من جای تو بودم...

کاش من جای تو بودم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

فتنه

نازنین یار من ، غافل از کار من ، تا به کی ؟

از غم روی تو ، ناله زار من ، تا به کی ؟

دشمنی کار تو ، دشمنان یار تو ، تا به جند ؟

عاشقی کار من ، اشک و غم یار من ، تا به کی ؟

سوز پنهانم می دانی ، اشک خونینم می بینی

آتش دل را ننشانی ، تا به دامانم ننشینی

دل سیهی ، که مرادِ رهی ندهی

بی تو باشد ای ماه ، یار من هر شب آه

از تو سنگین دل وای ، وز تو نوشین لب آه

فتنه ی رویت دل من ، صید گیسویت دل من

ای بلای جان تا کی ؟ سوزد و نالد همچو نی ؟

ز آتشین خویت دل من ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

غزل مهربانی

در خانه خیال رُ خت در برابر است

امشب نگاه آینه بی تو مکدر است

با هر بهار تازه که از راه می رسد

در پیش پای چشم تو گلهای پرپر است

آیینه می کند شب شب ما را غم فراق

آری جدا شدن ز غمت گریه آورست

مضمون تازه ای که شکفت از خیال من

در رود شعر هم چو حبابی شناور است

هرگز مجال فکر و تفکر نبود و نیست

این عصر   عصر رجعت تنهای بی سر است

از رنج صبح سرد خماری از همه دردی فرا تر است

آن گل که رنگ آبی دریا به سینه داشت

زین خاک تیره نیست ز دنیای دیگر

سر را به روی شانه سعدی گذاشتم

دیدم که عشق در غزلش مهربان تر است

ما را بخوان دوباره ز تنهایی ام به خویش

ای آن که چشمهای تو مهر نور است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

شب تنهایی

در ای شبِ تنهایی ام ، با این همه شیدایی ام

تنها بود سازم ، دمساز و همرازم

نه همزبانی نه بخت سازگاری نه دلستانی ، نه یار غمگساری

نه دلفریبی نه مهی

ز درد هجران ، رسیده بر لبم جان

چرا تو ای شب ! نمی رسی به پایان ؟

چرا چو بختم سیهی ؟

بی خبر ز حال مایی ، ای امید جان کجایی ؟

آتش غمِ نهانم ، می زند شرر به جانم

ای بهار جاودانم

در ای شبِ تنهایی ام ، با این همه شیدایی ام

تنها بود سازم ، دمساز و همرازم

در انتظار تو دگر ، رسد چه شب ها به سحر

کشیده ای گرچه پا ز برم ، نمی روی هرگز از نظرم

به یادِ توشب ها تا به سحر ، به ماه بزم آرا می نگرم

نوای سازِ من شبانه ، طنین و بانگ این ترانه

ز سوز من بود نشانه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

دیگه اشکم

کاشکی تاریکی می رفت فردا می شد

صبح می شد چشمون تو پیدا می شد

لب های ناز تو با قصهء عشق

مثل گلهای بهاری وا می شد

تا دلم شکوه رو آغاز می کنه

دیگه اشکم واسه من ناز می کنه

یادته قول دادی پیشم می مونی

قصه ی عشق زیر گوشم می خونی

نمی دونست دل واموندهء من

که تو رسم بی وفایی می دونی

تا دلم شکوه رو آغاز می کنه

دیگه اشکم واسه من ناز می کنه

هنوز از عشق تو لبریزه تنم

عاشق چشمون ناز تو منم

نمی دونم چرا من هم مثل تو

نمی تونم زیر قولم بزنم

تا دلم شکوه رو آغاز می کنه

دیگه اشکم واسه من ناز می کنه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

بی زار

منم این خسته دلِ درمانده

به تو بیگانه پناه آورده

منم آن از همه دنیا رانده

در رهت هستی خود گم کرده

از ته کوچه مرا میبینی

میشناسیمو در میبندی

شاید ای با غم من بیگانه

بر من از پنجره ای میخندی

با تو حرفی دارم

خسته ام، بیمارم

جز تو ای دور از من

از همه بیزارم

جز تو ای دور از من

از همه بیزارم

گریه کن، گریه نه بر من خنده

یاد من باش و دل غمگینم

پاکیم دیدی و رنجم دادی

من به چشم خودم این میبینم

خوبه دیروزیه من در گم شد

که بگویم ز تو هم دل کندم

خسته از این همه دلتنگیها

بر تو و عشق و وفا میخندم

با تو حرفی دارم

خسته ام، بیمارم

زیر لب میگویم

از تو هم بیزارم

زیر لب میگویم

از تو هم بیزارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

بگو که هستی بگو

بگو که هستی بگو بگو که هستی بگو

منم ، منم

من آن سبوی بی مِیَم ،

که مستِ باده بوده ام

ز سینه ها به جرعه ای ،

چه عقده ها گشوده ام من

بگو که هستی بگو

منم ، منم ، آن زِ خود بیگانه ،

همدمِ پیمانه ، گرمی میخانه ، منم

آن تهی از باده ، آن ز جوش افتاده ،

هستی از کف داده ، منم

نه ساقیِ سبو کشم برد ،

نه مستِ باده ای غمم خورد

زمانه سنگِ کینه ام زد ،

چه دست رد به سینه ام زد

آن که در میکده ها ،

دل ها را داده صفا منم

آن که با دست تهی ،

از یاران مانده جدا منم

چو به می ، ساقی

مست بی پا شد ،

شکند ساغر را

به زمانه هر کس

بزم آرا شد ،

چو من افتد از پا

چو به می ، ساقی

مست بی پا شد ،

شکند ساغر را

به زمانه هر کس

بزم آرا شد ،

چو من افتد از پا

به زمان چون شمعی بودم ،

به میان جمعی بودم

شده ام من ، به جهان تنها ،

نکند کس گذری بر ما

بگو که هستی بگو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

بدرقه

چو می روی ، بدرقه ی ، راه تو این دعای من باشد

تو می روی ، مونسِ من ،

این دلِ بی نوای من باشد

چه غمی ای وعده شکن ،

که تو بشکستی دل من

که نگهدارِ دلِ من ،

خدای من باشد

نشناسی قدر وفا ،

ز تو دیدم جور و جفا

که گناه من به خدا ،

وفای من باشد

تو نگفتی دردِ تو را ،

با چه کسی گویم

تو نگفتی بوی تو را ،

از چه گُلی جویم

تو که پیمانت شکستی ،

چه کنی دیگر چه هستی

چه کنم که غمت بلای من باشد

تو که پیمانت شکستی ،

چه کنی دیگر چه هستی

چه کنم که غمت بلای من باشد

عمرم را تبه کردی ،

می دانی که گنه کردی

من که رضا به رضای تواَم ،

همه شب به دعای تواَم

چه بنالم ؟ زِ تو ای گل ،

که وفایم خطای من باشد

من که نشته به پای تواَم ،

به امیدِ وفای تواَم

تو که نوشِ دگرانی ،

زِ چه نیشت برای من باشد ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

بازگشته

امید جانم ز سفر بازآمد شکر دهانم ز سفر بازامد

عزیز آن که بی خبر

به ناگهان رود سحر

چو ندارد دیگر دلبندی

به لبش ننشیند لبخندی

چو غنچه ی سپیده دم

شکفته شد لبم ز هم

که شنیدم یارم بازآمد

ز سفر غمخوارم بازآمد

همچنان ، که عاقبت

پس از همه شب بدمد سحر ، ناگهان

نگارِ من ، چنان مهِ نو آمد از سفر

همچنان ، که عاقبت

پس از همه شب بدمد سحر ، ناگهان

نگارِ من ، چنان مِه نو آمد از سفر

من هم ، پس از آن دوری

بعد از ، غم مهجوری

یک شاخه ی گل ،

بُردم به برش

دیدم ، که نگارِ من

سرخوش ، ز کنار من

بگذشت و به بر

یارِ دگرش

یارِ دگرش

وای از آن گلی که دست من بود

خموش و یک جهان سخن بود

گل ، که شهره شد به بی وفایی

زِ دیدن چنین جدایی

از غصّه ی پاره پیرُهَن بود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٢٩/٠۶/۸۷

شعری برای تو _ ۶

واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ، و کلمه ها را ،که شاید جمله شود و

شاید معنی شود ... 

دوباره واژه ها بیگانگی میکنند ، دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ، و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...
 
چقدر سخت است هنگامی که میخواهی بنویسی ، اما قلم در دستانت خشکیده چه سخت است وقتی

که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته شده و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت نیز تو را همراهی می

کنند ، و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت را برایش بی زبان و بی قلم  بگویی ، تر

کرده ...   
 
همه چیز از من گرفته شده ، نه ... 
 
خود گرفتم ، ناخواسته ، شاید هم خواسته ولی ندانسته ..
 
و ... اینک سکوت ...
 
بهترین و البته تنهاترین صدایی است که می توانم با تو بگویم ، با تو که سکوتم را خواهی شنید ، و البته

دلی دارم پر از امید ، که سکوتم را برایت معنی خواهد کرد ..
 
ای صاحب سکوتم مرا بنگر ،کسی تو را می خواند که نه رویی برایش مانده که بگوید و نه می تواند بگوید ،

تنها سکوتی را که برایش مانده تقدیم تو می کند و می گوید :
 
بیا که با شمارش ثانیه ها به انتظارت نشسته ام ...

واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ، و کلمه ها را ، که شاید جمله شود 

و شاید معنی شود ...
 
دوباره واژه ها بیگانگی میکنند ، دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ،و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...  
 
چقدر سخت است هنگامی که میخواهی بنویسی ، اما قلم در دستانت خشکیده 

چه سخت است وقتی که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته شده و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت

نیز تو را همراهی می کنند ،و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت را برایش بی زبان و
 
بی قلم  بگویی ،تر کرده ...   
 
همه چیز از من گرفته شده ، نه ... 
 
خود گرفتم ، ناخواسته ،شاید هم خواسته ولی ندانسته ..
 
و ... اینک سکوت ...
 
بهترین و البته تنهاترین صدایی است که می توانم با تو بگویم ، با تو که سکوتم را خواهی شنید ،

و البته دلی دارم پر از امید ، که سکوتم را برایت معنی خواهد کرد ..
 
ای صاحب سکوتم مرا بنگر ،کسی تو را می خواند که نه رویی برایش مانده که بگوید و نه می تواند بگوید ،

تنها سکوتی را که برایش مانده تقدیم تو می کند و می گوید :
 
بیا که با شمارش ثانیه ها به انتظارت نشسته ام .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

درد و دل با خداوند مهربان

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و

هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده

بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق

خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم : پس چرا راضی شدی من

برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند

،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی

آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر

راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن

سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل

برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول

درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی

خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار

نمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

از لابلای نامه ها و یادداشتهای خصوصی

همسرم که مظهر محبت ،حمایت ، معرفت و دوست داشتن هستی :

تو را از میان صدها مرد پیدا کردم و خیلی گشتم تا تو را یافتم و برایم ارزشمندی چون خودم تو را انتخاب

کردم و تو را برای خودت خواستم.

تو را دوست دارم و عاشقت هستم و میپرستمت و با اینکه دلم نمیخواد ازت خواسته ای داشته باشم اما

تقاضایی دارم و آن اینه که:

مرا به خاطر خودم دوست داشته باشی و همیشه دوستم داشته باشی و دوست داشتنت بی کم و

کاست باشه و به من وفادار باشی.عیبم را بپوشانی و هیچگاه به خاطراشتباهم مرا سرزنش نکنی و

تحقیر نکنی و با تصمیماتت قلب مرا جریحه دار نکنی.مرا تنها نگذاری و اجازه ندی در کنارت احساس

تنهایی و غریبی کنم و نگذاری دیگران بین من و تو جدایی بیندازند.این به خاطر اینه که:

تو تنها عشق و هستی و امید من برای زنده بودن در این عالم خاکی و برای عالم غیر خاکی یک همراه و

همسفر هستی.

همیشه دوستدار و پشتیبانت :زنی که در این عالم خاکی شمعی است که به دنبال پروانه بود و دوست

داره پروانه اش همیشه در کنارش باشه تا زمانی که خاموش شه.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

نامه ای به خدا

خدا جونم سلام .

بعد مدتها باهات تنها شدم و چون تو را تنها همراز و همدل و مونس خودم دیدم خواستم حرفامو باهات

بزنم . نمیدونم از کجا شروع کنم و اینو میدونم که تو نگفته همه چیزهایی را که من میخوام بهت بگم

میدونی . بگذاراول خوب نگات کنم . نگاهم و سکوتم در آسمانی که به دنبال توست به پرواز حس درمیاد .

خیلی جالبه که ما آدما وقتی به آسمون نگاه میکنیم بیشتر تو رامیکنیم و لمس میکنیم .انگار یک جایی

توی آسمون نشستی و داری ما را نظاره میکنی . خدایا میدونم وقتی به بن بست میرسم باهات تنها

میشم و حرف میزنم و ازت راهنمایی میخوام و باهات درد دل میکنم و دعا میکنم تا کارم راه بیفته . تو که

دیگه اخلاق آدمات را میدونی . خدایا کاش وقتی در اوج شادی هم هستیم تو را یاد میکردیم و دو رکعت

نماز شکرمیخوندیم که سپاسگزار لطف و کرم تو باشیم .

خداجونم میدونی که خیلی تو را دوست دارم و اگه همسرم و همه را دوست دارم چون عشق تو در

وجودمه . اگه میخوام به کسی کمک کنم به خاطرعلاقه به توست و چون میدونم لبخند به لبانت مینشینه

از خطای دیگران میگذرم . خدایا دلواپسم ازآینده ای مبهم و نتیجه کارهای آدمیانت روی زمین . دلم میخواد

برات بگم که گاهی واژها هم معنی اصلی خودشون را از دست میدهند مثل عشق مثل ایثار مثل خیلی

چیزهای دیگه که از روی اجبار و به خاطر وضعیت نابسامانی که آدمیانت روز زمین بوجود میارند نشون داده

میشه . یاد سرگذشت زنی فداکارافتادم که به خاطر فقر و تنگدستی و برای حفظ آبرو مجبور شد به

شوهرش که اونو خیلی دوست داشت اجازه بده با زن پولدار دیگه ازدواج کنه تا بتونه از مال اون زن

زندگیشو حفظ کنه و دوتاییشون و بچه هاشون به فساد کشیده نشند و دست گدایی به سوی آدم های

مغرور و سر تو لاک زندگیشون دراز نکنند .

آیا به راستی این عشق است ؟ این ایثار است ؟ خدایا گیجم . تلخی تنهایی درحالی که درجمع هستم و

کسی به کسی نیست و تلخی غرور آدمهایی که فقط به فکر خودشون هستند و تلخی زندگی که آدم

هیچ نقشی در آن ندارد و دیگران به جای او میخواهند و زندگی میکنند و تصمیم میگیرند و تلخی زنده بودن

بدون خواستن و تمایل به ادامه زندگی . خدایا ناامیدی بدترین دردی است که امیدوارم هیچوقت به آدمهات

نچشانی.خدا جونم چه قدرخوب میشد اونقدر از خودمون راضی بودیم که با لذت زندگی میکردیم و

همیشه با رضایت تو به زندگی ادامه میدادیم . دلمون میخواد اما نمیگذارند کاش تو نمیگذاشتی که نگذارند

و کاش ما را در امتحانی قرار ندی که نتونیم سربلند بیرون بیاییم . خدایا زندگی شیرینه اما درست و سالم

زندگی کردن خیلی سخته به خصوص برای کسانی که در خانواده هایی بزرگ شدند که با درستی میانه ای

نداشتند و وارد زندگی میشند که نمیتونند و یا نمیگذارند . خدایا گاهی آدم فکرمیکنه که درست زندگی

میکنه و بعد سالها متوجه اشتباهش میشه و گاهی میخواد تصمیم درست بگیره اما ناتوانه . خدایا تو تنها

کسی هستی که میتونی و اجازه داری به جای ما تصمیم بگیری و درست بخواهی .

خدایا دست مارا بگیر و رها مکن حتی اگه خودمون با بی احتیاطی اونو رها کردیم . گاهی مثل بچه ها این

فرشتگان بیگناه و پاک آرزو میکنم یک جایی در کنارت مینشستم و از همه مخاطرات و این تلخی های

زندگی رها میشدم و با عطر دلنواز کرمت و لذت حضورت به آرامش میرسیدم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

مرد خدا

خرسند شدیم از این که امروز

رنگی دگر است، نه رنگ دیروز

تا شب نشده، رنگ دگر شد

گفتند از این نکته، هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون

لیلا تو را نداده ای به مجنون

فریاد بر آمد آن که، خاموش

کم داد اگر، نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی

رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو

گویند دواست، باده نوشی

هشیار نشد مگر که مدهوش

این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت

این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان

از خود به کجا شوی گریزان

بیداری دل چنین مخوابان

سخت امده است

مبخش آسان

هشیار شدیم از این که هستیم

رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم

ما باده نخورده ایم و مستیم

مسجد، سر راه از آن گذشتیم

بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی

با مرد خدا اگر نشینی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

یاد من باش

رفتیُ خاطره های تو نشسته تو خیالم!

بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم!

یاد من نبودی اما، من به یاد تو شکستم!

غیر تو که دوری از من ، دل به هیچ کسی نبستم!

هم ترانه! یاد من باش!

بی بهانه یاد من باش

وقت بیداریِ مهتاب،

عاشقانه یاد من باش!

اگه باشی با نگاهت، میشه از حادثه رد شد!

میشه تو آتیش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد!

اگه دوری، اگه نیستی، نفس فریاد من باش!

تا ابد، تا تهِ دنیا، تا همیشه یاد من باش!

هم ترانه! یاد من باش!

بی بهانه یاد من باش!

وقت بیداریِ مهتاب،

عاشقانه یاد من باش!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

قلبی شکست

ای آشنا می بینی قلبم شکست

باقیمانده محبت را ازمن گرفتند

دنیای احساسم خرابی دلگیری شد

خانه ی دل را گرفت گرد باد ماتم

بر قلب پر دردم نفس تازه ای ندمید

و فریاد دلم در سکوت آواره شد

گرمی محبتی نبود و پرنده ای که پرواز کرد

و تن سردم به جای قفس

مرهم نبود و از دردها بی حس گشتم

غریبی غمی که مهمان دلم شد

باز سکوت ،باز درد

و من همان غریبی، که بودم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

فاصله

میشه هیچ چی رو ندید

فقط نگاه کرد!

روزای مقدس و خوب رو فدا کرد

اما عشق فریاد یک درد عمیقه

دوای عشقو نمیشه بی صدا کرد

غربت صدای گریم درد بی تو بودنه

بی صدا شکستنم صدای شعرای منه

مثل خوشبختی تو دوری از من اما همیشه

طعم گریه های تو تلخیه حرفای منه

من مصیبتو با رفتنت شناختم!

به جای ترانه هام مرثیه ساختم

قصه هام غم نامه ای برای تو شد

هر کلام من فقط صدای تو شد

از منم به من تو نزدیکتری اما همیشه

سردیه دوریه تو از تن من دور نمیشه

درد این فاصله ها منو به فریاد میکشه

توی خرمنه سکوتم شعله های آتیشه...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

غریبه

مسافر شهر غمی

غریبی مثل خودمی

تو صورتت پر از غمه

غصه داری یه عالمه

دوست داری درد و دل کنی

دلت گرفته از همه

غریبه توی غربت

نگی چی شد محبت

بگی میگن دیوونه است

حرفاش چه بچه گونه است

تقصیر آدما نیست

این همه درد دوا نیست

آب و نون و نفس

کجا اومدی تو قفس

تو هم مثل همه ما ها

سر دو راهی موندی و

دل رو به دریاها زدی

گفتی غریبی بهتره

واسه همه در به درا

این دیگه راه آخره

تو شک و توی تردید

چشمات کجا رو می دید




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

طفلکی

نگو طفلی دل سپرده

یه نفر دلش رو برده

بگو چون عاشق قلبش

تابحال از غم نمرده

میدونی زندگی سخته

بار حرف زور زیاده

اون کسی برده که قلبش رو

به دست غم نداده

نگو طفلکی منم من

من شهامتم زیاده

هیچ کسی هنوز تو دنیا

مثل من که دل نداده

مثل پرواز پرنده

توی قلب آسمونها

من دلو به عشق سپردم

توی قلب کهکشونها

پر زدم من توی چشمات

با تو من پرواز کردم

من از پایان می ترسیدمو

آغاز کردم

نگو طفلی دل سپرده

یه نفر دلش رو برده

بگو چون عاشق قلبش

تابحال از غم نمرده

میدونی زندگی سخته

بار حرف زور زیاده

اون کسی برده که قلبش رو

به دست غم نداده

نگو طفلکی منم من

من شهامتم زیاده

هیچ کسی هنوز تو دنیا

مثل من که دل نداده

مثل پرواز پرنده

توی قلب آسمونها

من دلو به عشق سپردم

توی قلب کهکشونها

پر زدم من توی چشمات

با تو من پرواز کردم

من از پایان می ترسیدمو

آغاز کردم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

زیبا ترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد.

مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد

و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست؟

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود.

قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را

پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به

او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت:تو حتماً شوخی می کنی....قلبت را با قلب من

مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.؟

پیرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.

می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا

کرده ام و به او بخشیده ام.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

خاطره

میرم از شهر تو با یه کوله بار از خاطره

دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره

میگذره همراه جاده یاد تو از تو خیالم

توی راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم

توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی

می سوزونه منو یاده دلی که به من ندادی

راه میوفتم بی هدف مقصد راهو نمی دونم

کاش می شد آروم بگیرم ولی افسوس نمی تونم

کو یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من

من یه قصهم که جدایی شده فصل آخر من

توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی

می سوزونه منو یاده دلی که به من ندادی

توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی

می سوزونه منو یاده دلی که به من ندادی

توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی

می سوزونه منو یاده دلی که به من ندادی

توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی

می سوزونه منو یاده دلی که به من ندادی

میرمو گم میشم اخر تو غروب دشت غربت

نمی تونم که بمونم توی شهر بی محبت

توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی

می سوزونه منو یاده دلی که به من ندادی

توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی

می سوزونه منو یاده دلی که به من ندادی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

حکایت

با تو، حکایتی دگراین دل ما بسر کند

شب سیاه قصه ، را هوای تو سحر کند

باور ما نمیشود ، در سر ما نمیرود

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کند

چاره کار ما تویی ، یاور و یار ما تویی

توبه نمیکند اثر ، مرگ مگر اثر کند

مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم

قاضی درگاه تویی ، حکم سحر گاه تویی

با تو حکایتی دگر ، این دل ما بسر کند

شب سیاه قصه را ، هوای تو سحر کند

باور ما نمیشود ، در سر ما نمیرود

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کند

مقصد و مقصودم تویی ، عشقم و معبودم تویی

از تو حذر نمیکنم ، سایه مگر سفر کند

چاره کار ما تویی ، یاور و یار ما تویی

توبه نمیکند اثر ، مرگ مگر اثر کند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

حباب

میای از دورترین نقطه ی ایمان من

اونجا که لحظه هام پر شدن از یاسمن

میای از سکوت شهر پر از ستاره

میکشی دستامو روی موهات دوباره

میبری با خودت تا اوج بی نهایت

اونجایی که تو چشمات موج میزنه نجابت

آخ که دیگه دل من از تو جدا نمیشه

تو کتابای قصه کسی که ما نمیشه

وقتی که بجز عشق چیزی نمیشه که دید

غیر از گلهای بوسه چیزی نمیشه که چید

اونجاها آسمونشون رنگ طلایی داره

جای سیایی های شب حباب آبی داره

آدما از محبت برای هم میمیرن

تو سختیه زندگی دست همو میگیرن

آخ که دیگه دل من از تو جدا نمیشه

تو کتابای قصه کسی که ما نمیشه...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

چشم انتظار

ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم

از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم

هزار تا وعده دادی نیومدی مارو کاشتی

این دل مهربونو چشم انتظار گذاشتی

برای بی وفایی هزار بهونه داری

هزار و یک شکایت از این زمونه داری

ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم

از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم

هزار تا وعده دادی نیومدی مارو کاشتی

این دل مهربونو چشم انتظار گذاشتی

برای بی وفایی هزار بهونه داری

هزار و یک شکایت از این زمونه داری

چشم انتظارم نذار تاریک و تارم نذار

بیشتر از این غصه رو رو کوله بارم نذار

چه روز و روزگاریه وای چه شبای تاریه

دل پی بی قراری و عاشق ما فراریه

اون روز و روزگاری بود زمستون و بهاری بود

تو شادی و تو غصه مون حال و هوای یاری بود

برای بی وفایی هزار بهونه داری

هزار و یک شکایت از این زمونه داری

چشم انتظارم نذار تاریک و تارم نذار

بیشتر از این غصه رو رو کوله بارم نذار

چشم انتظارم نذار تاریک و تارم نذار

بیشتر از این غصه رو رو کوله بارم نذار

برای بی وفایی هزار بهونه داری

هزار و یک شکایت از این زمونه داری

چشم انتظارم نذار تاریک و تارم نذار

بیشتر از این غصه رو رو کوله بارم نذار




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

باغ بارون زده

من از صدای گریه تو

به غربت بارون رسیدم

تو چشات باغ بارون زده دیدم...

چشم تو همرنگ یه باغه

تو غربت غروب پاییز

مثل من از یه درد کهنه لبریز...

با تو بوی کاهگل و خاک

عطر کوچه باغ نمناک

زنده میشه...

با تو بوی خاک و بارون

عطر ترمه و گلابدون

زنده میشه...

تو مثل شهر کوچیک من

هنوز برام خاطره سازی

هنوزم قبله معصوم نمازه...

تو مثل یاد بازی من

تو کوچه های پیر و خاکی

هنوزم برای من عزیز و پاکی...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

با من باش

لحظه ای با من باش، تا که از آن لحظه برویم تا گل

که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل

لحظه ای با من باش، تا که از تو نفسی تازه کنم

تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم

سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال

تا به دروازه های شهر آرزوهای محال

سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها

از میون دشت پر خاطره ترانه ها

لحظه ای با من باش

لحظه ای با من باش

لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم

از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم

شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا

قصه ای به رنگ و عطر قصه های عاشقای دنیا

از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا

کوچه پس کوچه شهر و با خیالت پرسه زد تا مرز فردا

لحظه ای با من باش

لحظه ای با من باش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

اون روزها

اون روزا ما دلی داشتیم

واسه بردن جونی داشتیم

واسه مردن کسی بودیم

کاری داشتیم

پاییز و بهاری داشتیم

تو سرا ما سری داشتیم

عشقی و دلبری داشتیم

اون روزا ما دلی داشتیم

واسه بردن جونی داشتیم

واسه مردن کسی بودیم

کاری داشتیم

پاییز و بهاری داشتیم

تو سرا ما سری داشتیم

عشقی و دلبری داشتیم

کسی آمد که حرف عشق را با ما زد

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک دریای توفانی

دل ما رفته مهمانی

چه دور ساحلش

از دور پیدا نیست

یک عمری راه و در قدرت ما نیست

باید پارو نزد وا داد

باید دل رو به دریا داد

خودش میبردت هرجا دلش خواست

به هرجا برد بدون ساحل همونجاست

به امیدی که ساحل داره این دریا

به امیدی که آروم میشه تا فردا

به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره

به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره

دل ما رفته مهمانی

به یک دریای طوفانی

باید پارو نزد وا داد

باید دل رو به دریا داد

خودش میبردت هرجا دلش خواست

به هرجا برد بدون ساحل همونجاست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

اگه تو بری

مگه می شه یه پرنده

بمونه بی آب و دونه

مگه می شه که قناری

توی بغض آواز بخونه

اگه تو بری ز پیشم

من همون قناری می شم

که تو بغض و گریه هاشم

میگه میخوام با تو باشم

مگه میشه که ستاره

توی آسمون نباشه

یا گلی به خاطراتم

عطر یاد تو نپاشه

اگه تو بری ز پیشم

من همون ستاره می شم

که تو هفتا آسمونم

نمی خوام بی تو بمونم

مگه می شه ماهیا رو

بگیریم از آب چشمه

یا گلای باغ عشقو

بزاریم یه عمری تشنه

اگه تو بری ز پیشم

من همون ماهیه می شم

که بدون آب و دریا

میمیرم بی کس و تنها

مگه میشه گلدونا رو

بذاریم تو حسرت آب

یا شب قشنگ عاشق

بمونه بی نور مهتاب

اگه بری ز پیشم

من همون گلدونه می شم

که واسه یه قطره آب

می کشم حسرت توی خواب

مگه می شه یه پرنده

بمونه بی آب و دونه

مگه می شه که قناری

توی بغض آواز بخونه

اگه تو بری ز پیشم

من همون قناری می شم

که تو بغض و گریه هاشم

میگه می خوام با تو باشم

مگه می شه که ستاره

توی آسمون نباشه

یا گلی به خاطراتم

عطر یاد تو نپاشه

اگه تو بری ز پیشم

من همون ستاره می شم

که تو هفتا آسمونم

نمی خوام بی تو بمونم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧

از عشق تو

اگه از عشق میشه قصه نوشت

میشه از عشق تو گفت

میشه با ستاره های چشم تو

مغرب نو مشرق نو برپا کرد

میشه از برق نگات

خورشید و خاکستر کرد

میشه از گندمیای سر زلفت

یه عالم شعر نوشت

آره

از عشق تو دیوونگی هم عالمیه

آره از عشق تو مردن داره

میشه از عشق تو مرد و

دیگه از دست همه راحت شد

میشه از عشق تو مرد و

دیگه از دست تو هم راحت شد

آره

از عشق تو دیوونگی هم عالمیه

اگر از عشق میشه قصه نوشت

میشه از عشق تو گفت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٢٨/٠۶/۸۷

شعری برای تو  _ ۵

دوستت دارم ها ..... اه ..........چه کوتاهند !
 
دوستت خواهم داشت
 
بیشتراز باران
 
گرم تراز لبخند

داغ چون تابستان
 
دوستت خواهم داشت
 
شادتر خواهم شد
 
ناب تر، روشن تر
 
بارور خواهم شد
 
دوستم داشته باش ...

برگ را باور کن

افتابی تر شو...

باغ را از بر کن

دوستم داشته باش ..

عطر ها در راهند ..

دوستت ارم ها .آه......چه کوتاهند..




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

فقط یک فصل از زندگی

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه

شان روییده بود

پسراول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودنددرخت را توصیف کنند

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن

پسر سوم گفت: نه درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که

تابه امروز دیده ام

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر اززندگی و زایش

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده

اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند

و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و

رفته باشند اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی  بهار ، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف

داده اید

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند

همیشه همینطوری نمی مونه: که زندگی گلابی تر از این حرفاست




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

همیشه چنین بود

همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد تا آنکه ساعت فراق فرا می رسد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

نفس ‌نفس

چه می‌شود اگر بیایی

و فاصله خط بزنی

و سرود رود را

به بزم آبی دریا

مهمان کنی

و در چینهای شتابان دامنش

نفس‌نفس ستاره بریزی و

مهتابی‌ام کنی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

غزل شعر

با من بیا ترنم باران باش

بامن بیا صدای هزاران باش

شیدا ی من و هزار دستانی

باز آی وشکوه بهاران باش

بی من گل به طرف چمن رنگ ندارد

با من بیا طراوت بستان باش

دانی که آبروی عشق منم، شعرم من ؟

با من بیا کن خوبترینم،آری بیا حکایت یاران باش.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

بازی تلخ طبیعت

زندگی چیست ؟ بلوغ با شهوت ، عشق با ذلت ، ازدواج با حماقت ، فرزند با مصیبت ، مرگ با وحشت ،

تکرار تا این است اینست بازی تلخ طبیعت




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

تنها از همین می ترسم

رهایم کردی و رهایت نکردم!

گفتم حرف دل یکی ستّ

هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،

کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری

منتظرت خواهم ماند!

چشمهایم را بر پوزخند این آن بستم

و چهره ی تو را دیدم!

گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم

و صدای تو را شنیدم!

دلم روشن بود که یک روز،

از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!

حالا هم،

از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!

فقط کمی نگران می شوم!

می ترسم روزی در آینه،

تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند

و تو از غربت بغض و بوسه برنگشته باشی!

تنها از همین می ترسم ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

زندگی عمریست

زندگی عمریست که اجل در پی آن می تازد

هرکس غم بیهوده خورد می بازد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

میو ه های آرزو، رسیدنی ست

تو چه ساده ای و من ، چه سخت

تو پرنده ای و من ، درخت.

آسمان همیشه مال توست

ابر، زیر بال توست

من ، ولی همیشه گیر کرده ام.

تو به موقع می رسی و من،

سال هاست دیر کرده ام.

خوش به حال تو که می پری!

راستی چرا

دوست قدیمی ات _ درخت را _

با خودت نمی بری؟

فکر می کنم

توی آسمان

جا برای یک درخت هست.

هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را

روی ما نبست.

یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار

یا مرا ببر

توی آسمان آبی ات بکار.

خواب دیده ام

دست های من

آشیانه تو می شود.

قطره قطره قلب کوچکم

آب و دانه تو می شود.

میوه ام:

سیب سرخ آفتاب.

برگ های تازه ام:

ورق ورق

نور ناب.

خواب دیده ام

شب، ستاره ها

از تمام شاخه های من

تاب می خورند.

ریشه های تشنه ام

توی حوض خانه خدا

آب می خورند.

من همیشه

خواب دیده ام، ولی ...

راستی ، هیچ فکر کرده ای

یک درخت

توی باغ آسمان

چقدر دیدنی ست!

ریشه های ما اگرچه گیر کرده است

میوه های آرزو، ولی رسیدنی ست.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

کاش کی میشد

کاش کی میشد بعضی ها کمی انسان بودند و چشمان کور خود را باز میکردند و اگر شهامت داشتند دل

انسانها را با شکستن دل دیگر انسانها مثلا شاد نمیکردند




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

طاقچه سنگی

روی یک طاقچه سنگی

میون دو قاب رنگی

بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی

عکس تو، تو قاب خاتم

در حصار خالی از غم

حتی در مرگ تن من

نمی گیره رنگ ماتم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

شیشه ای می شکند

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید... شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل

آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت.... مرحمی بر

دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا

ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

سه چیز

سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی

نیستند: رؤیا ها ، موفقیت و شانس . سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس 

دوستان




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

سخت و لجوج

صدایی پیچید , ترسیدم.

او خندید.

باد زوزه کشان داخل را می کاوید.

رعد آمد, مشت برپنجره می کوبید.

پنجره خلوت من از آبی ها جدا بود, تنها می خوابید.

داخل سکوت ,و هیاهو در بیرون می غرید.

من سرم از فکرها و رویاهای پریشان, از درد می نالید.

یادهای گذشته-همان کابوسهای دیرینم- بیرحمانه رژه می رفتند.

من چشمانم مات بود و مبهوت.

و در سکوت فکرها بیشتر می شوند و من تنهاتر.

پرده انگار دیوار حجیم جسوری بود ,بی رویا - سخت و لجوج-

آسمان آبی دلتنگت شده ام.

ناگاه فهمیدم باد باید بیاید. آری, باید باید

ولی نه, از باد هم بالاتر...

این پنجره تاریک طوفانی می خواهد.

پس ای ابرهای ناهمگون بغرید.

رعد و برقی باید تا ...

شاید قلب پرده بمیرد از ترس.

و بلغزد و بعد بتابد خورشید.

صدایی پیچید...این رعد بود؟!

بازهم چشمانم بارانی ست. این رعد بود که غرید!

افسوس!!من بودم که باز ترسیدم.

پرده اما سخت و لجوج می خندید.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

ساخته ی افکار خویش

آدمی ساخته ی افکار خویش است فردا همان خواهی شد که امروز بدان فکر می کنی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

رنگ ها

رنگ ها هم راه و روش زندگی کردن را نیز به انسان ها می آموزند: سفید پاکی و تمیزی ... زرد سر

افرازی و سربلندی ... نارنجی نشاط و سرزندگی ... صورتی ملایمت و لطافت .... قرمز عاشق بودن ...

بنفش خجالت و شرم ... سبز جوانی و تازگی ... آبی آرامش ... قهوه ای پایداری و استقامت و صبر ...

خاکستری بارانی بودن و مشکی شوق و ذوق را! پس بیایید رنگارنگ زندگی کنیم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

پس از آخرین دیدار

پس از آخرین دیدار با دوستانت یادت باشد که ، به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش

کشیدن یکدیگر ندارند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

این همه نامرد

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت

هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت

چشم سادگی از لطف زمین می جوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

آهای مدعی

ادعای ماندن سخت بود

ادعای رفتن آسان

و ادعای عشق، ساده ترین سلام تو

فاصله‌ها تنهایم گذاشتند

نه از تنهایی ترسیدم، نه از فاصله

چهره تو آخرین دروغ ساده بود

آهای مدعی! آهای...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧

آرزوهایی که حرام شدند

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ١٠ یا ۵٠ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

١ میلیارد و هفت میلیون و ٢۵ هزار و ۶٠٠ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٢٧/٠۶/۸۷

شعری برای تو  _ 4

صدای پای تو زیباست همانند طپش قلبم .

هنگامی که میدوی تا از من جدا شوی .

صدای خنده ی تو زیباست .
 
لب های تو زیباست زمانی که جمله ی دوستت دارم را سرودی .
 
چشمانه تو زیباست هماننده تکه ابری بهاری

زمانی که برای دل شکسته ی من گریستی .
 
سکوتت نیز زیباست سکوتی که همیشه مرا به سوی تو میکشاند

این همه زیبایی است که اسیر کرده مرا.
 
همه ی احساساتم را .

ولی من این تک سوال را از دل رسوا شده ام می پرسم

تو مرا بهر چه می خواهی ؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

می خواهم فاحشه بشوم

انشا تکان دهنده یک دختر 10 ساله : می خواهم فاحشه بشوم...

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد

بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی

است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را

انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند

تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی

دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست

ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .

ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین

باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .

" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی

است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار

بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید

اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و

همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را

دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم

بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس

است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه

هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا

کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می

گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند

مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون

مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های

زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این

همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که

جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش

تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ،

بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون

بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم

راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .

من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم

مخالفت نکند "




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

خداوندا

خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق آرزوها

یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان. یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

بعضی عشقها

بعضی عشقها سرابند، هرگز به آن نخواهی رسید.

بعضی عشقها عذابند، که به انسان فرود می آیند.

بعضی عشقها رحمتند، که به انسان نازل می شوند.

بعضی عشقها دامند، چشم باز برای نیفتادن در آن لازم است.

بعضی عشقها باتلاقند، تلاش برای رهایی از آن غرق شدن بیشتر را به دنبال دارد.

بعضی عشقها پرنورند، آنقدر که کور می کنند انسان را.

بعضی عشقها کم نورند، بدون آسیب رساندن روشنایی می بخشند وگاهی چراغ راه میشوند.

بعضی عشقها داغند، می سوزانند همه چیز راهمچون آتش.

بعضی عشقها گرمند، گرمایی مطبوع می بخشند در زمان نیاز، همچون بخاری در زمستان.

بعضی عشقها خوار کننده اند ، موجب ذلت ورسواییند.

بعضی عشقها آبرو وعزت می بخشند به انسان.

بعضی عشقها تکراری وکسالت آورند.

بعضی عشقها تازه ونابند.

بعضی عشقها حقیقتند.

بعضی عشقها توهم وخیالند.

برای بعضی عشقها عقل باید دل را تنبیه کند.

برای بعضی عشقها عقل باید دل را تحسین کند.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

دلش پیش تو نیست

نمی دانم چرا این گونه هست؟ وقتی نگاه عاشق کسی به توست می بینی اما،دلت بسته به مهر

دیگری است. بی اعتنا می گذری وعاشقانه به کسی می نگری.... که دلش پیش تو نیست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

خدایا

خدایا ! دوست بدار آنهایی را که دوستمان دارند و نمی دانیم

و سلامت بدار آنهایی را که دوستشان داریم و نمی دانند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

داستان جالب

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین

شد.

خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه

آرزویت را برآورده  می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نگذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را

بگویم.

هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ١٠ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ١٠ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های

دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهد ماند. پس آرزویش

برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ١٠ برابر ثروتمند تر

می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه، هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه آقایون: اینجا پایان این داستان نبود.

مرد دچار حمله قلبی ١٠ برابر خفیف تر از همسرش شد!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

تو چه می دانی

تو چه می دانی این دل که پشت پیراهنی از گل سرخ پنهان است، چقدر دلتنگ توست؟ اگر دیواره ی

دهلیزهایش را ببینی که با نام تو تزیین شده،اگر صدای تند وهیجان آلودش را بشنوی، آنگاه شاید کمی -

فقط کمی - او را درک کنی.

تو چه می دانی که این چشم که از میان تیرهای مژگان و کمان ابروان ردپای تورا دنبال می کند، چقدر

مشتاق دیدار توست؟

اگر خود را در آیینه اش تماشا کنی و رودهای گرمی که دمادم از آن جاری می شوند ببینی آن وقت شاید

کمی - فقط کمی - به او حق بدهی.

نه، تو اینها را نمی دانی. اگر می دانستی حتم داشتم حتی یک لحظه هم مرابا غم هایم تنها نمی

گذاشتی و دلت نمی آمد که شعر هایم را نخوانی.

کاش می دانستی که هر قطره باران آیینه ای است که می توانی عشق مرا به خودت در آن ببینی، آنگاه

در روزهای بارانی هیچ گاه از قاب پنجره کنار نمی رفتی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

دو فرشته کوچک

روزی روزگاری دو فرشته کوچک در سفر بودند یک شب به منزل فردی ثروتمند رسیدند و از صاحبخانه اجازه

خواستند تا شب را در آنجا سپری کنند . آن خانواده بسیار بی ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو

فرشته در اتاق میهمانان شب را سپری کنند و در عوض آنها را به زیرزمین سرد و تاریکی منتقل کردند . آن

دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جای خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به

سوراخی در درون دیوار افتاد و سریعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمیر و درست کرد.

فرشته کوچکتر پرسید : چرا سوراخ دیوار را تعمیر کردی .

فرشته بزرگتر پاسخ داد : همیشه چیزهایی را که می بینیم آنچه نیست که به نظر می آید .فرشته

کوچکتر از این سخن سر در نیاورد .

فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزدیکی یک کلبه متعلق به یک زوج  کشاورز

رسیدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپری کنند.

زن و مرد کشاورز که سنی از آنها گذشته بود با مهربانی کامل جواب مثبت دادند و پس از پذیرایی اجازه

دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روی تخت انها بخوابند و خودشان روی زمین سرد خوابیدند ..

صبح هنگام فرشته کوچک با صدای گریه مرد و زن کشاورز از خواب بیدار شد و دید آندو غرق در گریه می

باشند . جلوتر رفت و دید تنها گاو شیرده آن زوج که محل درآمد آنها نیز بود در روی زمین افتاده و مرده .

فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فریاد زد : چرا اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد . تو به خانواده اول

که همه چیز داشتند کمک کردی و دیوار سوراخ آنها را تعمیر کردی ولی این خانواده که غیر از این گاو چیز

دیگری نداشتند کمک نکردی و اجازه دادی این گاو بمیرد..

فرشته بزرگتر به آرامی و نرمی پاسخ داد : چیزها آنطور که دیده می شوند به نظر نمی آید.

فرشته کوچک فریاد زد : یعنی چه من نمی فهمم.

فرشته بزرگ گفت : هنگامی که در زیر زمین منزل آن مرد ثروتمند اقامت  داشتیم دیدم که در سوراخ آن

دیوار گنجی وجود دارد و چون دیدم که آن مرد به دیگران کمک نمی کند و از آنچه دارد در راه کمک استفاده

نمی کند پس سوراخ دیوار را ترمیم و تعمیر کردم تا آنها گنج را پیدا نکنند .

دیشب که در اتاق خواب این زوج خوابیده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و

من بجای زن گاو را پیشنهاد و قربانی کردم .

چیزها آنطور که دیده می شوند به نظر نمی آیند




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

نشانی این‌جاست

مردی از دوردست می‌آید

سراغ خانه گل را از رهگذر می‌گیرد

او نشانه‌ای می‌دهد

مرد گم می‌شود

زنی کودکانه در پنهانش می‌تپد

دست ساده او را می‌گیرد

و با خود می‌برد

و در آغوش گل شناور می‌کند

نشانی این‌جاست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

مرد و زن

مردها را شجاعت به جلو می برد و زنها را حسادت




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

عشق

عشق طرح ساده لبخند ماست

معنی لبخند ما پیوند ماست

عشق را با دست های مهربان

هر که قسمت می کند مانند ماست

عشق یعنی اینکه ما باور کنیم

یک دل دیگر ارادتمندماست

دوستی همسایه ی نزدیک ما

مهربانی نیز خویشاوند ماست

شرح مبسوط زیان و سود عشق

چشم غمگین و دل خرسند ماست

گرچه ما خود را نصیحت می کنیم

عشق اما بی خیال پند ماست

دست خوبت را به دست من بده

دستهای ما پل پیوند ماست

در همه قاموسهای معتبر

عشق تنها واژه پیوند ماست

کیست عریان تر زما در متن عشق

ارتفاعات غزل الوند ما




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

زنده بودن

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت. شریعتی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

زندگی

زندگی درک همین امروز است

ظرف دیروز پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز دریغم کردی

آخرین فرصت همراهی ماست.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

خواستم زندگی کنم

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم،  گفتند خرافات است.وقتی

خواستم  عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی  خواستم گریستن، گفتند دروغ  است.وقتی خواستم

خندیدن، گفتند  دیوانه است.دنیا را نگه دارید،  میخواهم پیاده شوم. دکتر علی  شریعتی

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ  و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ  می بازد و با عشق می میرد.

اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کننداگر مثل اسب دونده

باشی،سوارت می شوند....فقط از فهمیدن تو می ترسند. شریعتی

 




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

تو واقعاً چته

گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری یه دوست که وایسه روبه روت تو چشات نگاه کنه و محکم بزنه تو

گوشت تو دستت رو بذاری روی گونت و دوباره نگاش کنی ببینی که خشوگینه از دستت عصبانیه توی اخم

های صورتش ببینی که دوستت داره ببینی که دوستته که نگاش کنی، ببینی همون جوری که دستت روی

اون صورتیه که اون بهش کشیده زده، که بهت بگه « تو چته؟ بسه، به خودت بیا - تو چته؟ »

که سرت فریاد بکشه که تو یهو بلرزی،که بری بغلش، که بغلت کنه، همون دستی که کوبید توی صورتت رو

بذاره روی سرت، توی موهات که سرت رو فشار بده تو گودی شونش،که تو چشمات و ببندی و روی

شونش گریه کنی، و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته...؟ »




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

به نور تو زدوده‌ام

شراب تو را

با تمامی جام‌های گذشته‌‌هایم

نوش کرده‌ام

تمامی تصاویر گذشته را

به نور تو زدوده‌ام

انتظار ابدی‌ات

به آوازی از ازل

آغاز سرود من است

به کدامین زمان پناه برم

که یاد تو مرا تطهیر نکند

در آتشی گدازنده!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

بازی الاکلنگ

دوست داشتن مثل بازی الاکلنگ می مونه. اونی که عاشقتره همیشه خودش رو پایین نگه می داره تا

عشقش از بالا بودن لذت ببره




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

اشتباه از دید آدمی

اگر یک پزشک اشتباه کند، آن اشتباه عمل جراحی خوانده می شود.

اگر یک مهندس اشتباه کند، آن را به حساب اقدامی متهورانه می گذارند.

اگر یک آرایشگر اشتباه کند، آن را به چشم مدل مویی جدید نگاه می کنند.

اگر یک سیاستمدار اشتباه کند، آن را قانونی جدید تلقی می کنند.

اگر یک دانشمند اشتباه کند، آن را به عنوان یک اختراع تازه ثبت می کنند.

اگر یک خیاط اشتباه کند، آن را به عنوان مدل روز می پذیرند.

اگر یک استاد اشتباه کند، آن را به عنوان یک فرضیه نو قبول می کنند.

اگر یک کارمند اشتباه کند، او صرفا اشتباه کرده است!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧

آغاز زندگی انسان

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این

وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم

است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می

خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می

رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و

حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه... و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان

نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به

انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دست هایش را گشود و

خدا به او اختیار داد. خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را

برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را

برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٢۶/٠۶/۸۷

شعری برای تو  _ 3

گفتی : بمان می خواستم اما نمی شد

گفتی :بخوان ،بغض گلویم وا نمی شد

گفتم که : می ترسم من از سحر نگاهت
 
گفتی : نترس ای خوب من،امّا نمی شد

گفتی: نگاهم کن ـ ببین ـ آهسته دیدم
 
راهی نبود از مرز میشد تا نمیشد دست دلم پیش تو رو شد

آه ای عشق راز نگاهم کاشکی افشاء نمی شد
 
در ورطه ای از عشق و عقل افتاده بودم

چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمی شد

می خواستم ناگفته هایم را بگویم

یابغض می آمد سراغم ،یا نمی شد

گفتی که :تا فردا خداحافظ ولی،آه آنشب

نمیدانم چرا فردا نمی شد ؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

خدایا

خدایا! مرا از غم تنهایی پناه ده، و به نیت نیکو راهنما باش، وبه تندرستی عهده دار باش؛ و از ترس نگاهدار

و دلیری را بر دلم افکن.

خدایا! مرا در قضاوت به راه درست توفیق ده و از ریا برکناردار.

خدایا!  بستر کرامت خود را برایمان بگستران، و به نومیدی از خود محروم منما.

خدایا!  خیر را برای من حتمی فرما، و شناخت برگزیدن را به دل ما بیافکن، پس دلهره شک را از ما بزدا، و

ما را به باور مخلصان یاری فرما.

خدایا! آنچه از تقدیر تو که نمی پسندیم محبوب ما گردان، و بر ما آنچه از حکم تو که سخت می شماریم

آسان گردان، و آنچه را دوست داری ناپسند نشماریم، و آنچه را ناپسند می داری برنگزینیم.

و کار ما رابه آنچه پایانش پسندیده تروبازگشتش نیکوتر است پایان ده ، زیرا تو آنچه اراده نمایی انجام

میدهی و تو بر هر چیز توانایی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

دفتر خاطرات من

دفتر خاطرات من

شروع می شه با اسم تو

طلسم تنهایی من

شکسته با طلسم تو

با نفس تو ، قلب من

صدای زندگی شنید

عکس تورا کنار من

خدا با دل تنگی کشید

خدا با دل تنگی کشید

تا دل بیقرار من

ز دست تو آروم گرفت

دستامونا ، دست خدا

گذاشت تو دست سرنوشت

چه بی بهونه دلامون

اسیر دست ما شدن

چه بی بهونه دستامون

از هم دیگه جدا شدن

حالا اون روز و شبها

یه عمر گذشت و میگذره

بعد یه عمر از من و تو

مونده هنوز یه پنجره

پنجره شعرهای من

به شوق چشمات وا می شه

بی تو لب ترانه هام

ساکت و بی صدا میشه

اگه تو بودی زندگی

گرم نفسهای تو بود

دستام ستاره کم نداشت

اگه تو دستهای تو بود

بعد تو ، دفتر دلم

پاییز غصه و غمه

دلم خوشه به یاد تو

که تا همیشه مرهمه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

این دیوانگست

این دیوانگست ...

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .

این دیوانگیست ...

که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.

این دیوانگیست ...

که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

این دیوانگیست...

که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان

رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.

این دیوانگست ...

 که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است ...

این دیوانگیست ...

که همه ی شانسها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

کسی می‌خواهم

کسی می‌خواهم، نمی‌یابمش

می‌سازمش روی تصویر تو

و تو با یک کلمه فرو می‌ریزی‌اش

تو هم کسی می‌خواهی، نمی‌یابیش

می‌سازی‌اش روی تصوی من

و من نیز با یک کلمه ...

اصلا بیا چیز دیگری نسازیم

و تن به زیبایی ابهام بسپاریم

فراموش شویم در آن‌چه هست

روی چمن‌های هم دراز بکشیم

به نیلوفرهامان فرصت پیچش بدهیم

بگذار دست‌هایم در آغوش راز شناور شوند

رویای عشق در همین حوالی مبهم درد است شاید!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

به تو می اندیشم

مثل پروانه به شمع و تو هر لحظه که از من دوری...من به چنگال شتابنده ترین باد بیابان پیما سرگردانم و

تو خود دانی واژه فاصله یک فاجعه است لحظه ها را دریاب




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

با دلتنگی ها خو میکنم

دلم نمی خواهد دلایل اندوهم را بررسی کنم. زندگی همین است که هست. با دلتنگی ها خو میکنم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

بعد از رفتنت

بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم تا که به وقت آمدنت درختی شود از چشم

انتظاری های من.و تمام خاطرات کخنه ات را قاب کردم و بر دیوار احساس فرو ریخته ام آویختم تا تو

بیایی.

هر چند که بغض و کینه همچون پیچکی بر استواری های تن زخمی دا شکسته ام پیچیده لیک هنوز

سحرگاهان اشک قربانی میکنم تا تو بیایی و بعد از رفتنت لحظه ها را میشمارک تک به تک و خورشید را

برای حضور بیشرمانه اش در آسمان ملامت میکنم.و چشمانم را بدرقه راهت میکنمو اشکهایم را پشت

پایت میریزم تا که شاید نه برای من به حرم انتظارم باز ایی و به نگاه سردت که از پشت پنجره چشمانت به

انتظارم طعنه وار میخندید دل نبستم و از حاشیه تنهایی مسیر گم کرده نفسهایت را جستجو کردم

من تورا تنها تورا از میان تمام آرزوهایم آرزو کردم تا تو بیایی.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

دیگران را ببخش

دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه آنها لیاقت بخشش تو را دارند، بلکه به این خاطر که تولیاقت آرامش را

داشته باشی.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

مهم نیست

مهم نیست که به باورهای عمیق و اشتباه چه مدتی با ما بوده اند و یا چه کسی و یا چه کسانی آن ها را

به ما قبولانده اند و یا چقدر عمیق در ضمیر ناخودآگاه ما ریشه دوانیده است .مهم این است که باورهای

اشتباه و مزاحم را هر قدر هم که عمیق باشند می توان از ریشه در آورد و به بیرون پرتاب کرد .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

من دلم تنگ کسی است

من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد باور عشق برایش سخت است ای خدا باز به یاری

نسیم سحری می شود آیا دل به ناکدل من بربندد؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

من ادعا نمی کنم

من ادعا نمی کنم، همواره به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم

ولی می توانم ادعا کنم که لحظاتی که به یادشان نیستم نیز دوستشان دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

دیر نیست

امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است. هیچ وقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

دل شکسته

یک نفر دلش شکسته بود

توی ایستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود

منتتظر،ولی دعای او

دیر کرده بود

او خبر نداشت که دعای کوچکش

توی چار راه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

خوب است که گاهی فرو افتیم

خوب است که گاهی فرو افتیم . زخم ببینیم و باز بپاخیزیم . جندین بار به بیراهه رویم زیانی در ان نیست.

ان وقت که دریافتی راه بی راهه است باز گرد. زندگی سراسر ازمون و خطاست. در خیال شاید ولی در

واقعیت دیروز را نمی توان زندگی کرد فردا نیز نبوده است فردا در حال امدن است و تنها امیدی است که به

ثمر نمیرسد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

حاضر نمی شویم

چرا وقتی پایمان، جایی از اشتباه خودمان توی چاله می رود، حاضر نمی شویم قبول کنیم که این

اشتباهی بوده که کرده ایم و دنیا به آخر نرسیده. چرا وقتی عاشق می شویم بی دلیل همه وجودمان را

بی دریغ حراج می کنیم. چرا هر چه عشقمان غلیظ تر و شدیدتر است ، سرعتمان در هیچ شدن بیشتر 

و اگر در این بین طرفمان عوضی در بیاید (حالا یا از اول ما اشتباه انتخاب کرده ایم یا نه، انتخابمان لیاقت

محبت را نداشته، فرقی نمی کند) زود همه بیرق های محبت را چال می کنیم و جایش خنجر و سپر و

نیزه بیرون می آوریم ، غافل از این که دنیا با یک آدم و یک عشق شروع نشده ، تمام هم نمی شود. تا دنیا

دنیا است آدم و عشق و خطا هم هست.

به جای اینکه با تمام قدرت دریای عطوفت وجودمان را تبدیل به سیلاب نفرت کنیم، کافی است فقط

حواسمان را جمع کنیم تا دوباره اشتباه نکنیم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

پیر

از پیری پرسیدم چه زمانی انسان پیر میگردد،فرمود درست آن زمان که از گذشته خودپشیمان شده

افسوس آن را بخورد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

باید نرفت

هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه ، فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راهی

که پیش روست . گاهی برای رسیدن باید نرفت




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

او نشست

او نشست و باز هم نشست

روزها یکی یکی

از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس

از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجاست؟

او چرا نمی رسد؟

شاید این دعا

راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او

دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چار راه آسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان

سبز شد

او از این طرف، دعا از آن طرف

در میان راه

باهم آن دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند

وای که چقدر حرف داشتند

برفها

کم کم آب می شود

شب

ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی

رفته رفته توی راه

مستجاب می شود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

آرام روی به مُردن می نهی

وقتی چیزی نمی خوانی ، آرام روی به مُردن می نهی.... وقتی به اصوات زندگی گوش نمی دهی ،

وقتی قدر خودت را نمی دانی ، آرام روی به مُردن می نهی.... وقتی خودباوری را در خودت می کشی ،

وقتی نمی گذاری دیگران به تو کمک کنند ، آرام روی به مُردن می نهی..... وقتی برده ی عادات خود می

شوی ، وقتی همیشه از یک راه تکراری می روی. اگر روز مرگی را تغییر ندهی. اگر رنگ های گونه گون بر

تن نکنی ، یا اگر با نا شناس ها صحبت نکنی. آرام روی به مُردن می نهی..... وقتی از شور و گرما ، از

احساسات سرکش ، و از آنچه چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندتر می کند ، پرهیز

می کنی. آرام روی به مردن می نهی.... اگر وقتی از شغلت ، یا عشقت خرسند نیستی ، آن را عوض

نکنی. اگر برای یافتن مطمئن در نامطمئن خطر نکنی. اگر ورای رویاها نروی ، اگر به خودت اجازه ندهی.

که حداقل یکبار در تمام زندگیت.. از مصلحت اندیشی گذر کنی. آرام روی به مردن می نهی.... امروز

زندگی را آغاز کن. امروز مخاطره کن. امروز کاری بکن. نگذار که آرام بگیری... شاد بودن را فراموش نکن.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ۲۵/٠۶/۸۷

شعری برای تو  _ 2

مثل شروع همه ی قصه ها یکی بود یکی نبود...

من بودمو تو بودی و یه دنیا با یه عالمه آدم ...یه عالمه آدم با یه دنیاآرزو یه ور دنیا من بودم تنهای تنها با یه

دل شکسته...با یه قلب که هیچکی صاحبش نبود با چشمایی که قسم خورده بود عاشقونه نگاه نکنه

با دستایی که قول داده بود دست هیچکی رو از عشق نفشاره اون ور دنیا تو بودی ویه قلب عاشق؛یه دنیا

آرزو.. با دلی که عذاب عشق روچشیده بود با دستایی که توی تنهایی و سرما لرزیده بود...با چشمای

مغروری که اصلا نمیشد ازش خوند چه قدر ساده و راحت اشکی میشن من اومدم تو هم اومدی یه جای

دنیا به هم رسیدیم

چشمت اوفتاد توی چشمام... ته نگات خوندم چه قدر ساده ای ودوست داشتنی نمیدونم تو از نگام چی

خوندی اما...

انگار یکی توی دلت میگفت دیگه گمشده ت رو پیدا کردی

روزها اومدو رفت چه قدر توی تنهایی یواشکی به یادت بودم..در دل کردیم با هم خدیدیم....گریه کردیم

برات از تنهایی هام گفتم ..برام از دلتنگی هات گفتی چقدر واسم حرفای قشنگ زدی..از دوستی و

عشق و محبت اون روزا من بودم با یه دنیا بی اعتمادی...گفته بودم میترسم...آخه چشمای کنجکاو مردم

من و تو رو میپایید

من دیگه تو شده بودم تو دیگه من شده بودی...قلب من دیگه صاحب داشت

چشام قسمشو شکسته بود

اومدم دستمو بزارم توی دستات اما ترسیدم ..نمیدونم چی شد کی منو تو رو از هم جدا کرد؟

آره چشم حسود دنیا و این آدماش عشق منو تو رو نظر کرده بودند

دستمو پس کشیدم تو باز خودت شدی و من باز خودم

منو تو به هم رسیده بودیم اما از کنار هم رد شدیم...

لحظه ی جدا شدن هر کدوم برگشتیم پشت سرمونو نگاه کردیم

اما یادمون رفت برای هم دست تکون بدیم صدای خنده ی حسودا رو میشنیدم دلم لرزید نکنه اشتباه کرده

باشم ..دوباره برگشتم  تو با یه چمدون پر از اشک میرفتی صدات زدم فریاد زدی دیگه صدام نزن کاشکی

اون لحظه ی آخر بر می گشتی نگام میکردی...برات دست تکون دادم ندیدی

نمیدوم تو کجا رفتی و به کجا رسیدی..فراموشم کردی یا نه؟

حالا که نیستی فقط یه آرزوی محال واسم مونده..کاش اون لحظه ی آخر که صدات زدم بر میگشتی و

نگام میکردی شاید به جای دل من دل اون حسودهارو میشکستی...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

من و تو

من تنها تو تنها

من شیدا تو رها

من عاشق تو فارغ

من طوفان تو قایق

من مجنون تو لیلی

من کمی تو خیلی

من غمگین تو دلشاد

من اسیر تو آزاد

من شاعر تو عاقل

من دریا تو ساحل

من فردا تو دیروز

من همیشه تو هنوز؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

اگه منو دوسم داری

نمی شنوی صدامو نمی بینی نگامو

دلم هوا تو کرده

چرا تو نداری هوامو

مگه دوستم نداری

چرا تنهام می ذ اری

چرا نمی شنوی تو

صدای گریه هامو

اگه منو دوسم داری

همین حالا حالا بگو

اگه منو دوسم داری

همین حالا حالا بگو

مگه دوستم نداری

چرا تنهام می ذ اری

چرا نمی شنوی تو

صدای گریه هامو

صدای گریه هامو

نمی شنوی صدامو

نمی بینی نگامو

دلم هوا تو کرده

چرا تو نداری هوامو

مگه دوستم نداری

چرا تنهام می ذ اری

چرا نمی شنوی تو

صدای گریه هامو

اگه منو دوسم داری

همین حالا حالا بگو

اگه منو دوسم داری

همین حالا حالا بگو

مگه دوستم نداری

چرا تنهام می ذ اری

چرا نمی شنوی تو

صدای گریه هامو

صدای گریه هامو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

یه کمی منو دوسم داشته باش

نگو نمیای آخه دیر میشه میشکنه این قلب شیشه

شاید دیگه منو نبینی

دل تو می سوزه واسه همیشه

یکمی یکمی یکمی یکمی منو دوسم داشته باش

جونمی عمرمی قلبمی یکمی دوسم داشته باش

حتی یه قطره واسه یه لحظه حتی یه ذره یکمی منو دوسم داشته باش

تا لحظه آخرم میگذره آب از سرم

بگو که دوسم داری

نذار که از دست برم

یکمی یکمی یکمی یکمی مون دوسم داشته باش

جونمی عمرمی قلبمی یکمی منو دوسم داشته باش

حتی یه قطره واسه یه لحظه حتی یه ذره یکمی منو دوسم داشته باش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

حرفهای رفتنت

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود !

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت

بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت

بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌ی شبهای من

لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می‌شوم

کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!

این منم پنهانترین افسانه‌ی شبهای تو

آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت

در گریز از خلوت شبهای بی‌پایان خود

بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم

زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود

قایقی می‌ساختم آنجا که دریایی نداشت

پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا

در پس نکامیم تقدیر جاپایی نداشت

شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود

در شب بارانی‌ات یک قطره خوانایی نداشت

ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر

صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود

یا اگر هم بود ، حرفی از نمی ایی نداشت

عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود

در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت

بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت

چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

دل ساده

اگـه دل از ســر و ســامـون بیافته

جلو چشمام بخواد به خون بیافته

نـمـیذارم کـه قـلب عاشق من

بـه لـیـلا خواهـی مجـنـون بیافته

بـه لـیـلا خواهـی مجـنـون بیافته

بازم این دل ساده دسته گل به آب داده

سلام یار جونیـشو با علیـک جواب داده

بازم ایـن دل عاشــق از نـفــس نیفتاده

نبض تند احساسش به شمارش افتاده

به شمارش افتاده

بـه مـن گـفـتـی دلـم کـه سـر بزیری

دیـگـه دنبـال عاشــقـی نمی مـیری

چه عشقی می کنم وقتی تو گیری

تـو دنــیــای مـن عـاشــق اســیـری

بـه تـو گــفـتـم اگـه دل تــاب بـیـاری

تـو کــار عــشــق نـیـاری بـد بـیـاری

تـو رو مـی بـرمـــت دیـــدن یـــاری

که عـمریـه واسش چشم انتظـاری

بازم این دل ساده دسته گل به آب داده

سلام یار جونیـشو با علیـک جواب داده

بازم ایـن دل عاشــق از نـفــس نیفتاده

نبض تند احساسش به شمارش افتاده

وای از این دل ساده...

بـه مـن گـفـتـی دلـم کـه سـر بزیری

دیـگـه دنبـال عاشــقـی نمی مـیری

چه عشقی می کنم وقتی تو گیری

تـو دنــیــای مـن عـاشــق اســیـری

بـه تـو گــفـتـم اگـه دل تــاب بـیـاری

تـو کــار عــشــق نـیـاری بـد بـیـاری

تـو رو مـی بـرمـــت دیـــدن یـــاری

که عـمریـه واسش چشم انتظـاری

بازم این دل ساده دسته گل به آب داده

سلام یار جونیشو با علیک جواب داده

بازم این دل ساده دسته گل به آب داده

سلام یار جونیـشو با علیـک جواب داده

بازم ایـن دل عاشــق از نـفــس نیفتاده

نبض تند احساسش به شمارش افتاده

وای از این دل ساده...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

خواب

صدای خنده هات میاد صدای بوسه هات می یاد

که میفرستی تو آسمان مثل یک ملودی میاد

بهم میگی دوستم داری نمیری تنهام بذاری

بری تو از کنار من منو با غمهام بذاری,بذاری

دل و گذاشتی بی جواب یک عمر می کشم عذاب

فقط خوشم با یاد تو می بینم عشقتو تو خواب

کبوتر قشنگ من چه میکنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

یادم میاد گفتی به من هیشکی مثل تو نمی شه

گفتی کنارت می مونم هر لحظه با تو همیشه

اگر بری دق میکنم دنیا رو عاشق میکنم

هرچی گل روی زمین واست شقایق میکنم

هرچی گل روی زمین واست شقایق میکنم

دل وگذاشتی بی جواب یک عمر می کشم عذاب

فقط خوشم با یاد تو می بینم عشقتو تو خواب کبوتر قشنگ من چه میکنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه را واست نوشت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

عشق شرورانه

مردم شرور شرورانه عشق می ورزند.مردم بی رحم با خشونت.مردم ضعیف از سر ضعف.مردم نادان

ابلهانه.اما عشق آزادمردان هیچ گاه بی خطر نیست.در این عشق هدیه ای برای معشوق وجود نداردو

عاشق خود مالک هدیه عشق خویش است و معشوق در پرتو نگاه درونی عاشق کاهیده می شوداز توان

می افتد و می پژمرد

موهبت عشق از آن کسی است که عشق می ورزد نه آن که معشوق است و دوست داشته می شود.

هدیه (بهره) از آن عاشق است نه معشوق

عاشق تنهایی را دوست دارد. در پرتو عشق سکوت می کند ؛ به درون خود می نگرد و در این سفر درونی

زیبایی هایی می بیند که چهره معشوق را از یاد می برد . آن چه می ماند عشق گدازانی است که وجود

عاشق را می سوزاند و معشوق محبوب است ؛ چرا که اوست که مایه ی این موهبت گشته است. هر

چه عاشق ؛ عاشق تر می شود ؛ معشوق محبوبتر است و آن که بیشتر از این عشق گدازان بهره می

برد عاشق است




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

ع ع ع ش ش ش ق ق ق

وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه؟زود دستمو بالا بردم گفتم یک بخش، اما از وقتی تورو شناختم

فهمیدم عشق 3 بخشه:اتشه دیدنه تو…. شوقه با تو بودن….و اندوهه بی تو بودن!!!

من تو این دنیا سه تا دوست دارم …خورشید ،ماه و تو . اولی رو واسه

خودم دومی رو واسه شبام ولی تو رو واسه تک تک لحظه هام می خوام

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

آرزو دارم شبی عاشق شوی .آرزو دارم بفهثمی درد را .تلخی برخوردهای سرد را .می رسد روزی که بی

من سر کنی .می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی تو بودی باور من-تو یار و یاور من- تو بودی عشق

اول-رفیق آخر من- تو بودی شور هستی-رفیق خوب مستی-تو بودی کعبه ی عشق-مثل خدا پرستی دل

آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست ... اما اگه حرفاشون از دل باشه می تونه بزرگترین آدم ها رو

بسازه

همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش باشه ریشش کجاست

صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین میدهد

صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا نشسته ام تا شاید صدایم کنی صدایم کنی ومحبت بی

دریقت را نثارم کنی

نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست

بشنو از دل ، دل حریم کبریاست

نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه ی دلبر شود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

شجاعت

شجاعت آن نیست که از آدمها شجاع تقلید کنی، بلکه آن است که به شیوه ی خود زندگی کنی و بهای آن

را نیز بپردازی. حتی اگر بهای به شیوه ی خود زیستن، خود زندگی باشد، باز ارزش آن را دارد. زیرا در چنین

شیوه ی زیستن است که روح به دنیا می آید. هنگامی که کسی آماده است تا برای چیزی بمیرد، همین

آمادگی و شور اوست که او را دوباره متولد می کندبه شیوه ی خویش زیستن، شجاعت می خواهد، دل و

جرأت می خواهد. به شیوه ی خود زندگی کن، شبیه خودت باش و بس. نگران عوام نصیحت گو نباش.

زندگی خود را ترسیم کن. از روی نقش کهنه ی دیگران نقاشی نکن. خلاق باش. اگر هم در شیوه ی خود

بر خطا باشی، بهتر از آن است که دیگران به جای تو زندگی کنند و تو بر صواب باشی

مراقب خرجهای کوچک باش،شکافی کوچک می تواند کشتی بزرگی را غرق کند. یا چیزی بنویس که

ارزش خواندن را داشته باشد یا کاری بکن که ارزش نوشتن داشته باشد. کسی که عاشق خودش باشد

هیچ رقیبی نخواهد داشت. حماقت یعنی کار واحدی را بارها و بارها انجام دادن و انتظار نتایج مختلف

داشتن. جایی که ازدواج بدون عشق باشد حتماً عشق بدون ازدواج نیز خواهد بود. با همه مؤدب، با

بیشتر کسان اجتماعی، با تعداد کمی صمیمی، با یک نفر دوست باش و با هیچ کس دشمن نباش.  

بنجامین فرانکلین




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

شاید آن روز

تنها چند خط گریسته ام میان دفتری که سالهاست

لذت خودکاری را به خویش ندیده است:

من نمیدانم چرا سهراب گفت:

"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"

من همه چیز را همانگونه که هست می بینم

آیا آن کودکی را که دراز کردست دست

و یا آ ن گل که ز بی مهری دهر پژمردست

و یا آن کس که از تنهایی

به نوشتن ترانه دل بست

جور دیگر دیدنش انصاف هست؟

وقتی می بینی که زنی با فریاد

بهر فرزندانش تن به هر کاری داد

وقتی می بینی که غروب خورشید

همه جا را گرفته چون باد...

وقتی می بینی که همه غمگینند با نقاب گشتند شاد

وقتی می بینی که سکوت در ظلمت با هزار آه و صد ها فریاد

ناله ها را سر داد

باز هم میگوی جور دیگر باید دید؟

وقتی خط به خط متن های همه نیست جز آه

وقتی مردن همه در شهر سیاه

وقتی که بر لب هر پیر و جوان هست زندگیم گشت تباه

باز هم میگویی جور دیگر باید دید؟

با هزار خنده تلخ میگویم که به این حرف تو باید خندید

شا ید آن روز که سهراب میگفت:

"تا شقایق هست زندگی باید کرد"

خبر از داغ دله نسترن سرخ نداشت

شاید آن روز سهراب به قد قامت موج ایمان داشت

شاید آن روز سهراب...!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

سراب

من همون پرنده مسافرم توی آسمون آفتابی تو

من همون پرنده مسافرم

توی آسمون آفتابی تو

اومدم راه درازی واسه

دیدن اون شب مهتابی تو

تو برام مثله یه رویا می مونی

تو بزرگی مثله دریا می مونی

توی آسمون تاریک دلم

مثله خورشید واسه فردا می مونی

من یه خوابم تو یه رویا

من کویرم تو یه دریا

تو مثله نم نم بارون

من مثله خشکی صحرام

من یه خوابم تو یه رویا

من کویرم تو یه دریا

تو مثله نم نم بارون

من مثله خشکی صحرام

بی تو من مثله حباب روی آبم می دونی

بی تو من تشنه عشقت تو سرابم می دونی

بی تو آسمون نداره واسه من ستاره ای

بی تو من مثله یه غنچه توی خوابم می دونی

من یه خوابم تو یه رویا

من کویرم تو یه دریا

تو مثله نم نم بارون

من مثله خشکی صحرام

من یه خوابم و یه رویا

من کویرم تو یه دریا

تو مثله نم نم بارون

من مثله خشکی صحرام

بی تو من مثله حباب روی آبم می دونی

بی تو من تشنه عشقت تو سرابم می دونی

بی تو آسمون نداره واسه من ستاره ای

بی تو من مثله یه غنچه توی خوابم می دونی

من یه خوابم تو یه رویا

من کویرم تو یه دریا

تو مثله نم نم بارون

من مثله خشکی صحرام

من یه خوابم تو یه رویا

من کویرم تو یه دریا

تو مثله نم نم بارون

من مثله خشکی صحرام

تو مثله نم نم بارون

من مثله خشکی صحرام




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

روزگار

یه روزگار یه وقتی نه غصه بود نه سختی

یه روزگار یه وقتی

نه غصه بود نه سختی

میشد نشست تو آفتاب

در سایه درختی

میشد نوازشی کرد

ز عشق ستایشی کرد

حتی میشد با دشمن

دوستانه سازشی کرد

نوش نوش بادمون بود

شعر و ترانه مون بود

زندگی رو می ساختیم

هر جور ارادمون بود

شاه و پیادمون بود

ناز و افادمون بود

زندگی رو می ساختیم

هر جور ارادمون بود

یه روزگار یه وقتی

نه غصه بود نه سختی

میشد نشست تو آفتاب

در سایه درختی

میشد نوازشی کرد

ز عشق ستایشی کرد

حتی میشد با دشمن

دوستانه سازشی کرد

بهار رفت و خزون شد

قحطیه سایه بون شد

فصل شکستن گل

به دست باغبون شد

به دست باغبون شد

در گذر دقایق

نه دریا موند نه قایق

نه قلب زندگی زد

برای قلب عاشق

در باغ پر شقایق

برای قلب عاشق

در باغ پر شقایق

یه روزگار یه وقتی

نه غصه بود نه سختی

میشد نشست تو آفتاب

در سایه درختی

میشد نوازشی کرد

ز عشق ستایشی کرد

حتی میشد با دشمن

دوستانه سازشی کرد

نوش نوش بادمون بود

شعر و ترانه مون بود

زندگی رو می ساختیم

هر جور ارادمون بود

شاه و پیادمون بود

ناز و افادمون بود

زندگی رو می ساختیم

هر جور ارادمون بود

یه روزگار یه وقتی

نه غصه بود نه سختی

میشد نشست تو آفتاب

در سایه درختی

میشد نوازشی کرد

ز عشق ستایشی کرد

حتی میشد با دشمن

دوستانه سازشی کرد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

رفتی

اگه یافتنی نبودی

خوب و خواستنی نبودی

تو رو اونقدر نمی خواستم

رفتی و رفتی وقتی

وقتی چشمات گریه میکرد

قلبم از دوری چشمات ناله از دست تو میکرد

میدونی یکی واسه خنده قشنگت هنوز میمیره

عشق بازی رو شنهای داغ توی ساحل یادم نمیره یادم نمیره

باتن سوخته ازافتاب پابرهنه توی ساحل

گرم و خواستنی نبودی تورو اونقدر نمی خواستم

رفتی و رفتی وقتی

وقتی چشمات گریه میکرد

قلبم از دوری چشمات ناله ازدست تو میکرد

میدونی یکی واسه خنده قشنگت هنوز میمیره

عشق بازی رو شنهای داغ توی ساحل یادم نمیره یادم نمیره

میدونی یکی واسه خنده قشنگت هنوز میمیره

عشق بازی رو شنهای داغ توی ساحل یادم نمیره یادم نمیره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

دونه دونه

تو که چشمات مثل دریا پاکه

واسه عشقت این دلم هلاکه

ستاره رو از تو چشمات چیدم

تو وجودت شوق عشقو دیدم

آسون ، خیلی آسون

اومدی و شدی تو قلبم مهمون

بمون با من بمون

نذار بی تو بشه این دل پریشون

دونه دونه واژه عشق

زده تو قلبم جوونه

عاشقونه عاشقونه

عشق تو با من می مونه

رنگ عشقو توی چشمات دیدم

از همه دنیا دل بریدم

گفتی میخوای پیش من بمونی

قصه عشقو واسم بخونی

آسون ، خیلی آسون

اومدی و شدی تو قلبم مهمون

بمون با من بمون

نذار بی تو بشه این دل پریشون




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

خداحافظ پاییز

چقدر به تو وابسته ام

در اولین شب زمستان

دلم برای تو تنگ می شود

و گونه هایم

خیابان نمناک

یک شب پاییزیست ...

به یاد دارم

شبهایی را که تا سحر

در خیابان های این شهر پاییزی

در زیر بغض ابرهایت قدم بر میداشتم

و خاطرات شیرین درد را با تو تکرار می کردم

و سحرگاه

رفتگر

خاطرات را جارو می کرد و به جوی می سپارد ...

به یاد دارم

غرش آسمانت را

در هنگام آشتی دو ابر ...

پاییز ای کاش میدانستم

به کجا خواهی رفت

تا نامه ایی برایت می نوشتم ...

پاییز آن شب یادت هست ؟

یادت هست با هم باریدیم ؟

یادت هست تو بر من فریاد میزدی و من ...

فقط می باریدم ...

پاییز

تو رفتی

ولی من به پاس آن شب

هنوز میبارم ..

پاییز

بهانه شب های دلتنگی

پاییز

پر احساس ترین معشوقه

پاییز

آغوش دلهای عاشق

خدانگهدار ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

حسرت

سر سجادهء عشقم

به خاک افتادهء عشقم

ولی با این همه احساس

تهی از بادهء عشقم

پر و خالی شدم از بس

به دست هر کس و نا کس

چه مانده از تنم باقی

شکسته جام بی ساقی

تنم زخمی شد از هر دست

به جانم سنگ هر سر مست

برای جرعه ای مِی بود

به من هر کس که دل می بست

به نام اعتماد و عشق

اگر دستی به من آویخت

به پایش زندگی دادم

به جانم زهر حسرت ریخت

هزاران بار دل دادم

که شاید عشق ناب این است

سراب تلخ باران بود به

خود گفتم شراب این است

سر سجادهء عشقم

به خاک افتادهء عشقم

ولی با این همه احساس

تهی از بادهء عشقم

پر و خالی شدم از بس

به دست هر کس و نا کس

چه مانده از تنم باقی

شکسته جام بی ساقی

تنم زخمی شد از هر دست

به جانم سنگ هر سر مست

برای جرعه ای مِی بود

به من هر کس که دل می بست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

بهار عشق

اومد بهار و بوی یار و ،

این بهار است بهار است

از در رسید و ما رو دید و با نگاهی عاشق ما شد

گفت باورم کن ، عاشقم من

عاشقونه باورش کردم

گفت از بهشت عشق چشمات تا قیامت بر نمیگردم

خورشید عالمتابه ، تنها به من می تابه

با رنگ و بویی تازه ، رنگین کمون می سازه

دنیا رفیق ما شد ، یار شفیق ما شد

از لابه لای ابرا ، خورشید ما پیدا شد

اومد بهار و بوی یار و ،

این بهار است بهار است

از در رسید و ما رو دید و با نگاهی عاشق ما شد

می دونستم یه روز پیداش می شه از آسمون ها

می دونستم اینو عاشق ترین مهربون ها

می دونستم میاد و می بره ، ما رو به همراش

برو ای دل ، برو ای دل برو ، فکر فکر باش

اومد بهار و بوی یار و ،

این بهار است بهار است

از در رسید و ما رو دید و با نگاهی عاشق ما شد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

اون خدای مهربون

اون خدای مهربون خدای رنگین کمون

خدای رنگین کمون

ماه رمضون

موقع اذون

دعا میاد به آسمون

فرشته ها مثل کبوتر

بالا می برن بالا بالاتر

ای فرشته ای که مثل

همهء فرشته ها

غروبا پر می کشی به آسمون

اون بالاها

تو فرشته همه بچه های رو زمینی

سلام ما بچه ها رو

می رسونی به خدا

به خدا ، به خدا ،به خدا

اون خدای مهربون

که به ما داده زبون

دو تا چشم برای دیدن

دو تا گوش واسه شنیدن

دو تا پا برای حرکت

دو تا دستاتو برای کار و برکت

کار و برکت

اون خدای مهربون

خدای رنگین کمون

خدای رنگین کمون

خدای رنگین کمون

رنگین کمون




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ،صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده دردلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد،کس به داغ دل باغ ،دل نداد

ای وای،های های عزا در گلو شکست

"بادا "مباد گشت "مباد ا"به باد رفت

"آیا "زیاد رفت و"چرا "در گلو شکست

فرصت گذشت وحرف دلم نا تمام ماند

نفرین وآفرین ودعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد وخدا ... در گلو شکست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

 

20 UP جدید* ۲۴/٠۶/۸۷

شعری برای تو  _ 1

 

رو به گریه بازه جانم دلم از دنـیا گرفته

تپش ترانه هامو مرگ بی صـدا گرفته

گریه کن گریه کن گریه ای آواز خاموش

گریه کن گریه کن ای تــرانـــه فراموش

گریه کن گریه باغ لاله هـای پـرپـر

گریه کن گریه من لحظه های آخر

از کجای شرجی شب می شـه دریا رو صدا زد

به کدوم لهجه غربت می شه دنیا رو صدا زد

رو به گریه باز جانم دلم از دنیا گرفته

تپش ترانه هامو مرگ بی صدا گرفته

گریه کن گریه کن گریه ای آواز خاموش

گریه کن گریه کن ای تــرانـه فـرامـوش

کی صــدا زد مـنو از شـب من که مغـلوب دوباره ام

شب شب تاریک وخاموش من پر از نعش ستاره ام

این کدوم لحظه درده شـب چـنـدم عذابه

که دقیقه قرن سرشار از تلاطم عذابه

گریه کن گریه کن گریه ای آواز خاموش

گریه کن گریه کن ای تــرانـه فرامــوش

گریه کن گریه باغ لاله هـای پـرپـر

گریه کن گریه من لحظه های آخر

از کجا شرجی شب می شه دریا رو صدا زد

به کدوم لهجه غربت می شه دنیا رو صدا زد

رو به گریه بازه جانم دلم از دنیا گرفته

تپش ترانه هامو مرگ بی صدا گرفته

گریه کن...گریه کن گریه ای آواز خاموش

گریه کن...گریه کن ای تـرانـه فـرامــوش

گریه کن گریه باغ لاله هـای پـرپـر

گریه کن گریه من لحظه های آخر




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

لینکهای زرد در سایت های زرد

نرم افزار ویژه آموزش حک(لطفا املا هک را دقت کنید!!) به همراه فایل تصویری سنگ قبرنویسی (1

کلیک)
 
کلیپ خفن از تجاوز یک مرد به منشی گوشی موبایل خود (195068563212566 کلیک)
 
چگونه بدون داشتن هرگونه ظرافت خدادادی، دیگران را مجذوب چهره خود کنیم؟(فتوشاپ+ قرص توهم زا)
 
دانلود خاطرات دلبرکان غمگین من، به همراه عکس، بلوتوث شیطانی وشماره تلفن دلبرکان جهت هرگونه

اخاذی
 
جدید ترین فایل صوتی از صدای بادگلوی دیوید بکهام. "ام پی تری- کیفیت بالا" ( توجه: سایر صداهای وی

نیز موجود است)
 
عکسی از قبض آب یک استخر زنانه به همراه درج میزان مصرف و مهلت پرداخت (مثبت 18)

انواع ترفندهای کامپیوتری و آنتی ویروس برای مقابله با ویروس اچ آی وی
 
چگونه عکس و آی دی خود را از روی شیشه بطری شیر پاک کنیم؟ (کلیپ فلش)
 
آموزش اپرا (سبک پاواراتی) با صدای استاد جواد یساری (جدید)
 
راهنمایی و مشاوره ازدواج با گزینه مناسب و اگر نشد،‌ گزینه نامناسب!
 
 مرکز دوست یابی و همسریابی با استفاده از نرم افزارهای دوست یاب، ردیاب و موقعیت یاب ( GPS )،

مجهز
 
 به سیستم تخمین درآمد و املاک پدر طرف
 
آموزش ضبط نوار قلب و نوار غزه،  بر روی سی دی و دی وی دی

عکسی تکان دهنده از  گاز گرفتن آقای ایمنی(گاز)  توسط یک سگ هار (مشاهده صرفا برای استانهای

بدون گاز)
 
برگی از تاریخ: ماجرای تقدیر فتحعلیشاه از یک خیر و نیکوکار حرمسراساز!
 
راهنمای تعمیر و نگهداری ماشین لباس شویی به همرا آدرس مراکز مجاز قالی شویی  و زناشویی
 
فروش کلیه‌، همراه با گارانتی و خدمات پس از فروش
 
ورود مجردها ممنوع!  -(کشتی نوح)
 
هشدار وزارت ارتباطات در باره ممنوعیت استفاده از تمبر هندی در مرسولات پستی
 
خبری از دنیای نمایش:  مهریه از امشب به اجرا گذاشته می شود.
 
کتاب اصول تعهد و ازدواج موفق، اثر سارکوزی (نویسنده کتاب موفق همسر یک دقیقهآ­ای)- پی دی اف




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

جرأت دریا شدن

حرفها که تکراری میشوند

غصه ها که عادی می شوند

شعرها که بی صدا می شوند

وقتی که حتی اتفاقها معمولی می شوند

بارانها از سر تکرار می بارند و بهارها از سر عادت گل می کنند

وقتی همة روزهای تقویمت مثل هم می شوند

شنبه با جمعه فرقی نمی کند

زمستان با بهار، امسال با پارسال

وقتی به آسمان یکجور نگاه می کنی

به خودت یکجور نگاه می کنی

و حتی به خدا

و می خواهی زندگی را سخت نگیری تا زندگی بر توسخت نگیرد،

و لحظه ها روال عادی خودشان را داشته باشند

بهار هر وقت دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت خواست دلش بگیرد

آن وقت مثل سنگریزه ای در دل کوه گم می شوی

بدون آنکه کمترین اثری بگیری یا کمترین اثری ببخشی

مثل یک روز بی خاطره به پایان می رسی بدون آنکه حتی لحظه ای در حافظه ای ثبت شده باشی

اما به خاطر خدا هم که شده اینقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو و کمی هم جرأت دریا شدن داشته

باش.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

برای او که نماند و مرا با دنیایی از خاطره تنها گذاشت

برای تو می نویسم. برای تو که با طو فانی آمدی و ... با آنکه شبهای طوفانی ام زیاد بودند، و لی آنشب

طوفان برایم چیز دیگری بود...

طوفان زیر و رویم کرد. مرا شست، پاکم کرد. بعد از مدتها سبک شدم، احساس پرواز میکردم. احساس

پریدن و چقدر این پریدن و پرواز کردن قشنگ بود... نمیدانی چه حس قشنگیست با بالهایی که مال خودت

نیست پرواز کنی، بپری، بالا بروی. تا ابرها، ستاره ها و...آن روزها فکر میکردم

حالا دیگر تمام دنیا برای من است و تمام دنیایم در تو خلاصه میشد. تو بال پرواز من بودی و من با تو پریدن

را تجربه کردم. چه شبهای قشنگی بود...

ولی چقدر کوتاه بود. برای اولین بار بود که دلم میخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود. طوفان شد،

بارانی شدم. اما نبودی ... جای خالیت را حس میکردم.

به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس کردم جمله ای را که بارها بر زبان میراندی:" گاهی از انتظار خسته

میشوم...". اما من هم از انتظار و هم از اینجا بودن خسته شده ام.

میخواهم بروم. کجا؟! نمیدانم. شاید همان جاده بی انتهایی که همیشه بر سر رفتن در ان با هم دعوا

داشتیم. جاده ای که مقصدی ندارد.

فقط می روی، می روی، میروی...رفتن از ماندن و انتظار کشیدن راحت تر است. میدانی چرا؟ چون امید

داری شاید در انتهای آن جاده نامعلوم، انتظارت به پایان برسد.

صدایت سرد است، دستانت سردتر و من یخ بسته ام. می خواهم با تو گرم شوم، آب شوم.

کاش میدانست? چقدر " دلم برایت تنگ است..."




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

مختصر و مفید

خیلی تلخه اگه ببینی یه آهو اسیر پنجه های شیر شده ولی تلخ تر اینه که ببینی یه شیر اسیر چشمای

آهو

--------------------

عشق با روح شقایق زیباست، عشق با حسرت عاشق زیباست، عشق با نبض دقایق زیباست، عشق در

حسرت دیدار تو بودن زیباست

--------------------

همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش باشه ریشش کجاست

--------------------

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند

--------------------

اگر برگ درخت در پاییز نمی افتاد، جایی برای روئیدن برگ های بهاری پیدا نمی شد.

--------------------

آن کس که با داشته های خوب خود خوشحال نیست ، با برآورده شدن آرزوهایش نیز خوشحال نخواهد بود.

--------------------

حسین پناهی: من از این می ترسم که دوست داشتن را مثل مسواک زدن بچه ها به من و تو نذکر بدهند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

نیستی که ببینی

تو نیستی که ببینی
 
چگونه عطر تو ؛ در عمق لحظه ها جاری است
 
چگونه عکس تو ؛ در برق شیشه ها ؛ پیداست

چگونه جای تو ؛ در جان زندگی سبز است

تمام گنجشکان

که درنبودن تو
 
مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر نگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ؛ ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند
 
چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
 
چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست ؛ از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 
جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه در این خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است
 
تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو ؛ یاد همه چیز را رهاکرده است

غروب های غریب
 
در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من
 
در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

روزها از پی هم میگذرند

روزها از پی هم میگذرند

در این رهگذر ثانیه ها 

در پس رنگ شب دیوارهای بی نگاه 

یاد تو در سر هر کوچه که از آن بگذشته ایم

با صدای که در این  تاریکی ست

لحظه ها را به ترنم خوانی می راند .

در پس رهگذر خاطره ها

در پی زنگ و صدای آشنا

خاطراتم به هوائی که در این نزدیکی ست

و به یاد تو از آن لحظه به لحظه سو به خاموشی ست

سوز نمناک غریبانه نگاهی دارد .

خاطر از یاد برفته و غم هجران تو از دیده نرفته .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

می شه از طرف من به همه دنیا بگین

به جست و جوى روحم رفتم

ولى نتوانستم ببینمش

به جست و جوى خدایم رفتم

ولى نتوانستم پیدایش کنم

به جست و جوى دل شکسته ها رفتم

و هر سه را پیدا کردم

حدود 5 سال پیش داشتم پرونده دانشجویانى را که براى نخستین بار در کلاس الهیات شرکت کرده بودند،

زیر و رو مى کردم. آن روز براى نخستین بار تامى را دیدم که داشت موهایش را که تا روى شانه هایش مى

رسید، شانه مى کرد و بلافاصله در ذهنم، او را در گروه دانشجویان عجیب و غریب طبقه بندى کردم.تامى

خیلى زود به برجسته ترین معترض کلاس من تبدیل شد. او دائم به این که خدایى وجود دارد که بدون ذره

اى چشمداشت، ما را دوست دارد، اعتراض مى کرد و این حرف مرا به تمسخر مى گرفت. وقتى بالاخره

امتحان آخر ترم رسید، با بدبینى از من پرسید: «فکر مى کنین که من روزى بتونم خدا رو پیدا کنم » من با

لحنى قاطع گفتم: «نه!» او پوزخندى زد و گفت: «گمانم در تمام طول ترم زور مى زدین که درمورد من به

همین نتیجه برسین.» و بعد راه افتاد و رفت. پنج، شش قدم که از من دور شد، با صداى بلند گفتم: «فکر

نکنم تو هیچوقت بتونى اونو پیدا کنى، ولى مطمئنم که اون تو رو پیدا مى کنه.»

تامى بى آن که برگردد، شانه هایش را بالا انداخت و رفت و من از این که او متوجه نکته زیرکانه اى که در

حرفم وجودداشت، شده باشد، کمى ناامید شدم.

بعدها شنیدم که تامى فارغ التحصیل شده و از این بابت خیلى خوشحال شدم، ولى کمى بعد خبر ناراحت

کننده اى را شنیدم و آن هم این که تامى سرطان گرفته بود. قبل از این که من پیدایش کنم، او به سراغم

آمد. وقتى وارد دفترم شد، دیدم که بدنش به شدت تحلیل رفته است. موهاى بلندش در اثر شیمى

درمانى ریخته بود، ولى چشم هایش برق مى زد و لحنش براى نخستین بار، راسخ و مصمم بود. بى

مقدمه گفتم: «تامى! اغلب به فکرت بودم. شنیده ام خیلى مریض بودى.»

با خونسردى جواب داد: «آره! چند وقتى هست که سرطان دارم.»

پرسیدم: «مى تونى درباره اش با من حرف بزنى »

گفت: «البته که مى تونم. دوست دارین چى بدونین »

گفتم: «این که فقط ٢٠ سال داشته باشى و بدونى دارى مى میرى، چه حالى داره »

لبخند آرامى زد و گفت: «مى تونست خیلى بدتر از اینها باشه. مثلاً این که ٢٠ ساله باشى و به پشت

سرت نگاه کنى و ببینى که بزرگ ترین واقعیت هاى زندگى ات، بى بند و بارى، ظلم به بقیه و پول درآوردن

باشه.»

و سپس ادامه داد: «همه چیز آخرین روز کلاس با شما اتفاق افتاد. از شما پرسیدم که آیا مى تونم خدا رو

پیدا کنم و شما با لحن قاطعى جواب دادید نه! من خیلى از این حرف شما که استاد الهیات هستید تعجب

کردم، ولى بعدش گفتید ولى اون تو رو پیدا مى کنه. با این که اشتیاقى به پیدا کردن خدا نداشتم، اما

خیلى به این حرف شما فکر کردم. روزى که پزشکان از کشاله ران من غده اى رو بیرون آوردند و گفتند که

بدخیمه، براى پیدا کردن خدا اشتیاق پیدا کردم و وقتى سلول هاى سرطانى، توى بدنم پراکنده شدند،

واقعاً درهاى آسمان رو کوبیدم، ولى هیچ اتفاقى نیفتاد، تا این که یک روز صبح بیدار شدم و به جاى این که

سعى کنم به هر ضرب و زورى که هست چیزى رو به دست بیارم، خودم رو تسلیم کنم. تصمیم گرفتم

واقعاً براى مرگ اهمیتى قائل نشم. تصمیم گرفتم بقیه عمرم رو صرف کارهاى مهمى بکنم. شما گفته

بودین خیلى غم انگیزه که آدم، زندگى رو بدون دوست داشتن بگذرونه، ولى از اون بدتر وقتى یه که از دنیا

برى و یادت رفته باشه به آدم هایى که دوستشون دارى گفته باشى که چقدر دوستشون دارى، بنابراین

من کارم رو با سخت ترین بخش، یعنى گفتن این حرف به پدرم شروع کردم. یک روز صبح وقتى پدرم

داشت

طبق معمول روزنامه مى خوند، بهش گفتم: پدر! مى خوام باهاتون حرف بزنم. پدرم بدون این که چشم از

روزنامه برداره گفت: خب! بزن. گفتم حرفم خیلى مهمه. پدرم روزنامه رو دو، سه سانتى پائین آورد و

گفت: خب! چى مى خواى بگى گفتم مى خوام بدونین خیلى دوستتون دارم. یکهو روزنامه از دست پدرم

کف اتاق ولو شد. اون دوتا کار کرد که هرگز یادم نمى یاد توى عمرش انجام داده باشه؛ اول این که گریه

کرد، بعدش هم من رو بغل کرد و تا سپیده صبح با هم حرف زدیم. بعد نوبت به مادر و برادر کوچکترم

رسید. ما با همدیگه گریه کردیم و حرف هایى رو که سال ها توى دلمون تلنبار شده بود، به هم زدیم. تنها

تأسف من این بود که چرا این قدر معطل کرده بودم بعد یک روز چشم بازکردم و دیدم خدا هست. اون همه

کارها رو اون جورى که خودش مصلحت دیده بود، جور کرده بود. حق با شما بود. خدا منو پیدا کرد.»

نفسم بند آمده بود. گفتم: «تامى! مى دونى از چه حقیقت شگرفى دارى حرف مى زنى مى شه بیایى

سر کلاس الهیات و اینها رو بگى »

گفت: «خیلى دلم مى خواد، ولى من دیگه فرصتى ندارم. شما از طرف من به همه دنیا بگین.»

و من قول دادم که از طرف او به همه دنیا بگویم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

شب خاطرات

نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم

نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم

می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم

می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم

می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم

نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم

می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم

می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم

می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم

می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم

می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

داستانی که می خوام بگم مربوط به همه ی ماست

کسی که می گوید دوس دارم بازیگر یشم یا کسیکه میگه از بازیگری خوشم نمیاد به هر حال مجبور است

بازیگر شود چون همه انسان ها در این دنیا بازیگر هستن وهرکس نقش خاصی دارد.

این دنیا مثل یک فیلم سینمایی است که زمان اتمام این فیلم تا ابدیت است.نام این فیلم>>قصه دنیا<<

است.تهیه کننده وکارگردان این فیلم خداوند بزرگ ومهربان است وخداوند بر هریک از بندگان بازیگر نفشی

تعیین کرده که بایید بپذیریم و در این فیلم بازی کنیم .

حالا دیگه بستگی به خودمون داره .اگه ثابت کنیم به نحواحسن بازیگری میکنیم.یعنی آن طور که  کارگردان

ازما انتظار دارد به وظیفه مون درست عمل کنیم.پاداش خوبی به ما می ده یعنی ثواب دنیا وآخرت .ولی

اگه درایفایی نقشمون همان طور که خداتعیین کرده .نتونیم بازیگر خوبی باشیم.

ساقط ازپاداش دنیا وآخرت می کند.پس سعی کنیم در فیلم سینمایی بلند مدت قصه دنیا از این

بازیکریمون درست ویه نحواحسن استفاده کنیم که برای همیشه تاابد کارگردان ازما راضی وخشنود باشد

به امید آن روز که بالاخره روزی فرارسیدکه خواسته های کارگردان رابه جایی اوریم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

یک غرور

میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم

از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام

یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب

در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت

در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده

موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام

یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم

بی تو از حرف بی دریغ ماندم

از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود

و زمین در وسعتش هیچ نداشت

بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ

ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت

ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی

 در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

مهربان

تو می توانی مهربان باشی

از مهر تو بر لبان من حرف برای گفتن زیاد است

 می توانم از مهر تو آنچنان بگویم گه لبان بی مهران خواموش شود

 تو از پشت ابر ها با مهر برای من باد وزیدی که مهرت مرا در آغوش گرفت

می توانم بر بلندای آسمان فریاد بر آرم

از مهر تو مهربانم که گوش های بسته او بی مهر نشود

 ما می توانیم با دست های مهربان تو مهر را بر پا کنیم

پس تو ای مهربان من مهرت را از دل برون کن به دل های ما




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

من که باورم نمیشه

من که باورم نمیشه

تو نباشی

عشق نباشه

گل نباشه

بشت بنجره نباشی

دلم از

دلت جدا شه

من که باورم نمیشه

تو نمونی

تو نباشی

من نباشم

مگه میشه

تو نمونی

من نمیرم

زنده باشم

من که باورم نمیشه

بردن اسم تو از یاد

اخه حس عاشقی رو

دستای تو یاد من داد

زیر سایه تو بودن

از گذشته تا همیشه

منو جا نذار تو دردها

اخه باورم نمیشه

من که باورم نمیشه

من که باورم نمیشه

تو نباشی

عشق نباشه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

مادر تنها

مــنــــــم یـــــــک مــــــادرم یـــــک مــــــادر تـــنــهـــا

نــشـسـتــم مـنـتـظـر شایــد کــه بازآیند کفترها

دو چــــشـمــانــــم بــــــه درب لانــــــه خـــشـکــیــده

کــه تــا شــایــد بـبـیـنـم بــاز پــرواز کبـوترها

ســه تـــا کــفــتر که با خون دل خود آب و دان دادم

بــزودی از بـــرم رفـتـنـد ، گـشـتم یکه و تنها

چــه شــبــهــای زمــستــانــی بـه زیر بال و پرهایم

غنــودند و نَـبُد ترسی زباد و برف و بورانها

اگــر آن بـــــاد پــــائـــیــزی بــهــم زد آشیــانـــم را

ویــا ویـران بشد لانه ز دست باد و طوفانها

بـــه خـــون دل بــنـــا کــردم دوبــاره لانه ای دیگر

کــه تــا یـابند آرام و قرار این جوجه کفترها

بــه آنـــان یـــاد دادم نــحـــوه پـــرواز و بــا اینکار

خــودم مـــانــدم غریبانه به کنج لانه ام تنها

چه خوش بودی دوباره جوجه هایم باز مـی گشتند

در ایــن پـیرانه سر بودی برایم مرهم غمها

قـــســم بــر هــستی جــاویـد در این قلب مجروحـم

نـبــاشــد کـیـنـه ای از دست رفتار کبوتر ها

اگـــر آنـــان رهـــا کـــردنــد این تن خسته محزون

خـداونــدا سلامــت ســاز پـــرواز کـبــوترها




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

دنیای سراسر نیرنگ

من به افسانه بازیگری نیرنگ زمان مینگرم

به نسیم سحر این پیک دل انگیز زمان مینگرم

به سکوت دلم ، و به تنهایی شبهای سیاه

به گل وحشی تنهایی غـــــــــــــم ، ، به زمستـــــــان

و به چشمان غم آلود خزان مینگرم

به تنهایی دل در شب تار

و به آنانکه که به من گرم و دزدانه زدنند لبخند ریا

و به دنیای سراسر نیرنگ

نمیدانی ، چه میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است .

چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

دلم می سوزد

دلم می سوزد برای تمام رویاهایی که نیمه تمام ماندند و شاهزاده ای سوار بر اسب سیاه آمد و با

شمشیر نگاه خود تمام رویاهایم را گردن زد.

شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها.

و من تب کردم اما دیگر نه رویای نا تمام و نه دستی برای زدودن خسیسی واهمه ها....




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

تو رفتی

تو رفتی و دو چشمانم به در ماند

سکوت سرد سایه تا سحر ماند

سکوتی تلخ و اندوه بار و سنگین

لبانم تا سحر بی همسفر ماند

ز شادی های سبز با تو بودن

برایم شاخه ای بی برگ و بر ماند

تو رفتی و ندانستی که بی تو

خیالت تا ابد در قلب و سر ماند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

به من بگوید من کیستم

باید بنویسم  .

هنوز هم باید بنوسم .

هر چند دیگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خندیدن ، بهانه ای

برای گریستن ، بهانه ای برای زندگی کردن دیگر بهانه ای برای هیچ

 چیزی وجود ندارد .مدتهاست نگریستم .

حتی مدت هاست که نخندید ه ام  .

راستی من کیستم .

مدتهاست که دیگر خودم را نمی شناسم .

به من بگوید من کیستم ؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

ای که منم عاشق تو

هیچ نمی توان گفت در این سیاهی دروغ

هیچ نمی توان سرود در این سیاهی سکوت

باز به این و آن نگر مژده رسد به بی خبر

باز همی به من نگر ای که تویی پر ز خبر

باز کلام من شده این که تویی عاشق من

چشم ببند به این و آن ای که تویی عاشق من

من که به چشم دیده ام داغ جدایی تو را

این که به من نظر کنی یا که به آن نظر کنی

هیچ نمی شود نگاه , نگاه من به چشم تو

ای که همه عاشق تو ای که همه فدای تو

من به فدای روی تو جان منم ز دست تو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧

آشفته

در تک تک لحظه های خالی از بی شرمی

می توان در کنار لحظه های خالی از یک لبخند

و در شروعی تازه , یک چشم به هم زدن

با هم به امواج دریای خالی از یک قطره آب و اشک نگاه کرد

آیا می توان خاطرات را هم خالی کرد از ذهن پوچ یک کودک نا بالغ ؟؟

خنده را افسون کرد و رو رفت به جای یک خاطره در ساعت ١١:٢٠

نگاه کن به مردی که شبها ولگردانه نعشه است ار بوی تریاک سوخته

او نمی خندد و بی خاطره نعشه

تو به یاد خاطراتم بمان ای نعشه از یک لبخند

خنده هایم را به پاکی دریای بی آب به لبخنده بی دلی فروختی

من نعشه ی خندهای باز مانده ای از تو بی خواب در ربودم

من خالی از پوچم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٢۲/٠۶/۸۷

خدایا

خدایا!  ما را از خود نگاهدار، وبه خود حفظ فرما، وبه سوی خویش راهنمایی فرما، واز خود دور مگردان، زیرا

هر که را تو نگاهداری سالم ماند،و هر که را تو هدایت کنی دانا شود، و هر که را به خود نزدیک گردانی

غنیمت برد.

خدایا! سلامتی دل های ما را دریاد عظمت خود و آسایش بدن های ما را در سپاسگزاری نعمت خود قرار

ده و گفتار زبان های ما را در وصف نعمت های خود.

خدایا!  ما را از دعوت کنندگان خود که به سوی تو می خوانند واز هدایت کنندگان خود که به راه تو راهنمایی

می کنند قرار ده، واز افراد ویژه خود که در نزد خودت ویژه اند، ای مهربانترین مهربانان.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

اغلار

بیچاره گوزوم هرگجه سن سیز با خار اغلار

گوز یاشیله اولدوز لاری بیر بیر سایار آغلار

سن آیریلیقی خوشلادون اما

دفترد قلم شرح فراقون سایار آغلار




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

ناصرالدین شاه و نوکر فرانسوی

نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه

فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از

مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به

سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه

جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم

نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود

استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!

حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت

و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را

با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا

سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت

دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و

محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را

زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا

نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می

گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت

پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند!




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

دیگه دلتنگ نمی شوم

دیگه دلتنگ نمی شوم. شاید زیادی خودم را درگیر کردم. با این حال هنوز دوست داشتن کارمن

است.شاید روزی برسد که دیگر دلتنگی برای من بی معنی شود.فکر کنم آن روز خیلی سرد و بی روح

باشم.ولی برای خودم و سادگیم متاسفم وبرای ... تاسفی که تا آخر عمر همراه من است. ولی به جای

دلتنگی  همیشگی ... حسرت جایش را گرفته . حسرت همه چیز و همه کسانی که به راحتی از

دستشان دادم. تنها چیزی که برایم مانده است ساعتهای خلوت و سکوتی است که با صدای هِق هِق

گریه سپری می شود.تنها چیزی که برایم باقی مانده صدای تیک تیک ساعتی است که همیشه وهمه

حال گذشت زمان را به یاد من می آورد. تنها چیزی که برایم مانده است انتظار برای ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

دعا

ای آنکه شگفتی های عظمتت پایان نپذ یرد

ما را از الحاد درعظمت خود باز دار.

ای آنکه گنجینه های رحمتت نابود نمی گردد

برای ما در رحمت خود بهره ای قرار ده.

ای انکه در مقابل منزللت منزلت ها کوچک است

ما را در نزد خود گرامی بدار.

 خدایا! ما را به بخشش خود از بخشش بخشندگان بی نیاز کن،

تا با وجود اعطای تواز کسی خواهش نکنیم،

وبا احسان تو از کسی نترسیم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

ترا می خواستم

ترا می خواستم تا در جوانی نمیرم از غم بی همزبانی. غم بی همزبانی سوخت جانم. چه می خواهم

دگر از این زندگانی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

یه جا یاداشت کن

آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه، خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز

داری دیروز آرزوشو کردی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

هیچکس نمی تواند

هیچکس نمی تواند به عقب بر گرددو شروع جدیدی داشته باشد .هر کس می تواند از حالا شروع کند تا

پایان جدیدی بسازد.خداوند قول روز بدون درد،خنده بدون غم،آفتاب بدون باران را نداد.اما توان برای

آنروز،نوازش برای گریه ونور برای راه را قول داد ...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

یاس

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود.

دست در دست پرنده،بال در بال

نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

هیچ نیست

با همه ی بی سروسامانیم

باز به دنبال پریشانیم

طاقت فرسودگیم هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنیم

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانیم

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانیم

ماهی برگشته زدریا شدم

تا که بگیری وبمیرانیم

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانیم؟

حرف بزن !ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

وای‌ اگر پرنده‌ای‌ را بیازاری

پسرک‌ بی‌آن‌ که‌ بداند چرا، سنگ‌ در تیرکمان‌ کوچکش‌ گذاشت‌ و بی‌آن‌ که‌ بداند چرا، گنجشک‌ کوچکی‌ را

نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هایش‌ شکست‌ و تنش‌ خونی‌ شد. پرنده‌ می‌دانست‌ که‌ خواهد مرد اما...

اما پیش‌ از مردنش‌ مروت‌ کرد و رازی‌ را به‌ پسرک‌ گفت تا دیگر هرگز هیچ‌ چیزی‌ را نیازارد.

پسرک‌ پرنده‌ را در دست‌هایش‌ گرفته‌ بود تا شکار تازه‌ خود را تماشا کند. اما پرنده‌ شکار نبود. پرنده‌ پیام‌ بود.

پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرک‌ دوخت‌ و گفت: کاش‌ می‌دانستی‌ که‌ زنجیر بلندی‌ است‌ زندگی، که‌ یک‌

حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و یک‌ حلقه‌اش‌ پرنده. یک‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و یک‌ حلقه‌ سنگ‌ریزه. حلقه‌ای‌ ماه‌ و

حلقه‌ای‌ خورشید.

و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌ای‌ دیگر است. و هر حلقه‌ پاره‌ای‌ از زنجیر؛ و کیست‌ که‌ در این‌ حلقه‌ نباشد و

چیست‌ که‌ در این‌ زنجیر نگنجد؟!

و وای‌ اگر شاخه‌ای‌ را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای‌ اگر سنگ‌ریزه‌ای‌ را ندیده‌ بگیری، ماه‌ تب‌

خواهد کرد. وای‌ اگر پرنده‌ای‌ را بیازاری، انسانی‌ خواهد مرد.

زیرا هر حلقه‌ را که‌ بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره‌ کردی.

پرنده‌ این‌ را گفت‌ و جان‌ داد.

و پسرک‌ آن‌قدر گریست‌ تا عارف‌ شد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

مشکل است

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

کوه را با آن بزرگی می توان هموار کرد

حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

کوچه تنها است

در میان کوچه باران تند می بارد

هی فلانی

کوچه را در یاب

میتوان بی خود شد امشب

در میان باد
 
یکه و تنها ،
 
دست بر دامان        

آسمان بیرنگِ بی رنگ است

وای  اما

کوچه با من،  ناله می خواند
 
خواب،   بیدار است

آب،

آتش بازی درد است

دیده ام با اشک خندان است
 
با توام ای دوست

ناخدا اینجاست

تا خدا را در میان شعله و سرما

سر فرو گردد
 
وای اما

کوچه با من، ناله می خواند

عید نوروز است

ماهی ام در تُنگ، کوچه را می  دید

سفره تنها بود

سین، سراب مرگ رویاهاست
 
ای خدایا

کوچه ام تنهاست

من نشانی را ندارم

این کلام آخر ِ

امروز وفردا هاست

کوچه اینجا هست

شیشه را بُگشای

در میان کوچه بارن تند می بارد

ای خدایا

کوچه ام تنهاست

باد و باران هدیه ی

آن  خالق ِ زیباست

کوچه ِ من

چشم در راه است
 
چتر من

بُگشا خودت را

کوچه تنها است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

قیمت عشق

برای خریدن عشق هر کس هر چه داشت آورد ،دیوانه هیچ نداشت و گریست ،گفتند چون هیچ ندارد می

گرید ، اما هیچ کس ندانست که قیمت عشق اشک است




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

تو نسیم باش

ساقه شکستن ، قانون طوفان است. تو نسیم باش و نوازش کن




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

پر از اوج و عشق و غرورم

ز چشمت اگر چه دورم هنوز

پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

اگر غصه بارید از ماه و سال

به یاد گذشته صبورم هنوز

شکستند اگر قاب یاد مرا

دل شیشه دارم بلورم هنوز

سفر چاره دردهایم نشد

پر از فکر راه عبورم هنوز

ستاره شدن کار سختی نیست

گرشتم ولی غرق نورم هنوز

پر از خاطرات قشنگ توام

پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

ترا گم نکردم خودت گم شدی

من شیفته با تو جورم هنوز

اگر جنگ با زندگی ساده نیست

در این عرصه مردی جسورم هنوز

اگر کوک ماهور با ما نساخت

پر از نغمه پک و شورم هنوز

قبول است عمر خوشی ها کم است

ولی با توام پس صبورم هنوز




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

بلورین عشق

خورشید داشت غروب می کرد. و او آرام و بی حوصله قدم بر می داشت. خودش را گم کرده بود. این

اواخر با    "  فلسفه نبودن  " خودمانی تر شده بود. بالاخره امشب می خواست به دعوت او پاسخ مثبت

بدهد. روی پل بلند یک رودخانه عمیق، محل دنجی برای قرار آن ها بود. نزدیک رودخانه که رسید، ایستاد.

به خودش فکر کرد.       چشم هایش را بست و بیشتر فکر کرد. شاید...برای آخرین بار...اما...چیزهایی

داشت یادش می آمد. از مدت ها قبل به آن ها فکر نکرده بود. در همان حالت، لبخند معناداری زد. شمرده

و با احترام. از نو خودش را به خودش معرفی کرد:

" من تندیس بلورین عشقم. زیباترین هارمونی ها در من متجلی اند. در سند بودنم، مهر " تبارک الله " زده

اند. من اسطوره زیبایی و نایب عشق بر روی زمینم. از وقتی که من آمده ام، پروانه ها هنوز می رقصند.

آمدنم، و لوله ای به جان باد انداخته است. فرشتگان بر مقدم مبارکم سجده می کنند. وقتی که من می

خندم، دریاها سماع می کنند.. نور لبخندم، گل ها را مبهوت می کند.اگر همه عالم را زیر و رو کنند، یک

شاه شطرنج پیدا نمی شود که مات موزونی قامت من نباشد. ریحانه ها، خودشان را برای نگاه من وقف

آرایش می کنند. و رنگ ها همه مرا دوست دارند. "

چند لحظه سکوت کرد. خودش را به یاد آورده بود. ادامه داد:

" من اعلیحضرت انسانم، بنده بارگاه باری تعالی "

نسیم خنکی به صورتش خورد. چشم هایش را باز کرد و به طرف طلوع ماه به راه افتاد.

با نگاه عمیقیش روزهای سبزی را که در انتظار او بودند، از همین حالا می دید.

او به سمت " بودن " می رفت.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

بعضی ها

بعضی ها با غصه پیرن

بعضی ها با غم رفیقن

بعضی ها از بس عزیزن

هرگز از دلها نمیرن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

با دلم می مانی

خاطرم نیست که تو از بارانی ، یا که از نسل نسیم

هر چه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت.....

فقط آهسته بگو: با دلم می مانی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧

انسان

انسان به میزان بر خورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست بلکه درست به خاطر نیازهایی که در

خویش احساس میکند انسان است هر کسی به میزانی انسان تر است که نیازهای کامل تر ومتعال تر و

متکامل تر دارد

آدم های اندک نیاز های اندک دارند

آدم های بزرگ نیازهای بزرگ 

باید انسان بودن پاک بودن مسئول بودن و در اندیشه سرنوشت دیگران بودن وظیفه باشد

بالاتر از آن صفت آدمی باشد

باز هم بالاتر وجود آدمی باشد.

برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از

طرف جریان آب حرکت کند




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٢۰/٠۶/۸۷

اگه المپیک تو ایران بود

طبق اخرین اخبار به علت بسته نبودن جاده مسیر دوچرخه سواری که از تهران تا جمکران بود تا حالا 27 تصادف دوچرخه سواران با ماشین گزارش شده است.
 
نیروی انتظامی اعلام کرد از روز اول شروع المپیک تا حالا حدود 45 هزار بدحجاب و بیحجاب را پس از اینکه به تذکرات توجه نکردند بازداشت کرد و بازداشتها هم چنان ادامه دارد.
 
در پی حضور بوش در مراسم افتتاحیه! ورزشکاران کمپ ایرانی برای اعلام انزجار خود کفن پوشان وارد ورزشگاه شده و در حین عبور شعار مرگ بر امریکا سر دادند. در همین راستا مردم ایران نیز تظاهراتی در گوشه کنار کشور برگزار کردند.
 
به علت نبودن توالتهای عمومی در سطح شهر تهران تا الان 2350 ترکیدگی مثانه و کلیه گزارش شده که پزشکان مشغول مداوای انان هستند.
 
در پی حضور تیم اسرائیل در ایران ، ایران المپیک را تحریم کرد و از شرکت در ان خودداری میکند.
 
در مسابقات شنای زنان از حضور مردان جلوگیری شد و برای اینکه در موقع پخش مسابقه شئونات رعایت شود در اب گرد زغال ریختند تا اب سیاه شده و زنان دیده نشوند! در پی این تصمیم قرار شد که برنده مسابقه به قید قرعه کشی انتخاب شود.
 
در مسابقات پرش با نیزه زنان به علت برگزاری مسابقات در یک مکان بسته و پایین بودن سقف انجا تا اکنون 4 نفر از شرکت کنندگان به علت برخورد با سقف ، به سقف پاشیده شدند و امدادگران مشغول جدا کردن این نفرات با کاردک از سقف هستند.
 
به علت سهمیه بندی بنزین مسابقات اتوموبیل سواری و موتور سواری برگزار نشد.
 
در مسابقه دو میدانی در 100 متر به علت چاله چوله بودن سیر از 10 نفر شرکت کننده یک نفر توانست خود را به 5 متری خط پایان برساند!
 
مسابقات کشتی با گرمکن ورزشی برگزار میشود.

 در مسابقات اسب سواری ، شرکت کنده ایران به علت نبود اسب مناسب با الاغ شرکت کرد که در پی این اقدام کمیته المپیک این شرکت کنند را به خاطر دوپینگ از مسابقات محروم کرد.
 
پس از برگزاری مسابقات قایقرانی در یکی از رودخانه های رشت بنام گوهر رود تا اکنون 150 نفر از شرکت کنندگان به بیماریهای ناشناخته و اسهال شدید مبتلا شدند. توضیح اینکه فاضلاب رشت در رودخانه گوهر رود میریزد و این رودخانه نیز به نوبه به دریا میریزد.




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

آیا می دانید هاله شما چه رنگی است

در صورتیکه تاریخ تولد شما در:

اول فروردین ماه باشد سیاه هستید

بین دوم فروردین تا 11 فروردین باشد ارغوانی هستید

بین 12 تا 21 فروردین باشد. شما سرمه ای است

بین 22 فروردین تا 31 فروردین باشد نقره ای هستید.

بین یکم اردیبهشت تا 10 اردیبهشت باشد سفید هستید.

بین 11 اردیبهشت تا 24 اردیبهشت باشد شما آبی هستید.

بین 25 اردیبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائی رنگ هستید.

بین 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شیری رنگ هستید.

بین 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاکستری هستید.

بین 24 خرداد تا دوم تیر ماه باشد شما رنگ خرمائی هستید.

سوم تیر ماه باشد رنگ شما خاکستری است.

بین 4 تیر ماه تا 13 تیر ماه باشد شما قرمز هستید.

بین 14 تیر ماه تا 23 تیر ماه باشد شما نارنجی هستید.

بین 24 تیر ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستید.

بین 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتی هستید.

بین 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبی هستید.

بین 23 مرداد تا یکم شهریور باشد شما سبز هستید.

بین 2 شهریور تا 11 شهریور باشد شما قهوه ای هستید.

بین 12 شهریور تا 21 شهریور باشد شما کبود رنگ هستید.

بین 22 شهریور تا 31 شهریور باشد شما لیموئی هستید.

متولدین یکم مهر ماه زیتونی هستند.

بین 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغوانی هستید.

بین 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه ای دارید.

بین 22 مهر ماه تا یکم آبان ماه شما نقره ای هستید.

بین 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفید هستید.

بین 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائی است.

بین یکم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شیری رنگ هستید.

بین 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاکستری هستید.

بین 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائی رنگ هستید.

متولدین اول دیماه نیلی رنگ هستند.

بین دوم دی ماه تا 11 دی ماه باشد رنگ شما قرمز است.

بین 12 دی ماه تا21 دی ماه باشد شما نارنجی هستید.

بین 22 دی ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستید.

بین 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتی هستید.

بین 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبی هستید.

بین 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستید.

بین 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه ای هستید.

بین 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما کبودی رنگ هستید.

بین 21 اسفند تا 29 اسفند باشد لیمویی هستید...

قرمز
با نمک و دوستداشتنی، مشکل پسند اما همیشه عاشق.......و اینطور بنظر میرسد که مورد محبت نیز باشید. با روحیه و بشاش اما در همان زمان میتوانید بد اخلاق هم شوید قادرید با مردم بسیار خوب و با ملاطفت برخورد کنید و این همان عشقی است که میتواند در راهی که در پیش دارید همراهتان باشد
آدمهایی را که راحت صحبت میکنند دوست دارید این آدمها باعث میشوند احساس راحتی بیشتری داشته باشید.

شیری رنگ
اهل رقابت و بازی دوست. دوست ندارد ببازد ولی همیشه بشاش است.
شما قابل اعتماد و امین هستید و خیلی علاقه دارید وقت خود را بیرون بگذرانید، با دقت عشقتان را انتخاب میکنید و بسادگی عاشق نمی شوید اما وقتی او را یافتید تا مدتهای طولانی دوستش خواهید داشت.

نیلی
شما بیشتر متوجه نگاهتان هستید و استانداردهای بالائی در انتخاب عشق دارید. هر راه حلی را با دقت و تفکر انتخاب می کنید و بسیار بندرت مرتکب اشتباه احمقانه میشوید دوست دارید رهبر باشید و به راحتی می توانید دوستان جدید پیدا کنید.

خاکستری
جذاب و فعال هستید، شما هرگز احساستان را پنهان نمی کنید و هر آنچه را که درونتان است آشکار می سازید. اما ضمنا میتوانید خودخواه هم باشید. می خواهید مورد توجه باشید و نمی خواهید بطور نا برابر با شما برخورد شود. میتوانید روز مردم را روشن کنید. شما میدانید در زمان مناسب چه بگویید و خوش اخلاق هستید.

سبز
خیلی خوب با افراد تازه کنار می آیید. در واقع آدم خجالتی ای نیستی اما گاهی اوقات با کلماتت به عواطف مردم آسیب می رسانید. دوست دارید تا مورد توجه و علاقه کسی باشید که دوستش دارید ولی اغلب تنهایید و به انتظار فرد مورد نظرت می مانید.


طلائی
شما میدانید چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. آدم بشاشی هستید و زیاد بیرون میروید. بسیار سخت میتوانی فرد مورد نظرت را پیدا کنی اما وقتی او را یافتی تا سالیان متمادی دوباره عاشق نمی شوی.

صورتی
شما همواره در تلاشید تا در هر چیزی بهترین باشید و دوست دارید به سایرین کمک کنید. اما بسادگی قانع نمی شوی.
دارای افکاری منفی هستید و در جستجوی عشقی شورانگیز مانند آنچه در قصه هاست هستید.

زرد
شما شیرین و بیگناهید ، مورد اعتماد بسیاری از مردم ، و دارای رهبریتی قوی در ارتباطاتتان هستید. شما خوب تصمیم میگیرید و انتخاب درستی در زمان مناسب می گیرید. همواره در افکار داشتن روابط عاشقانه بسر می برید.

خرمائی
باهوشید و میدانید چه چیزی درست است. میخواهید همه چیز را مطابق میل خود کنید که گاهی میتواند بدلیل عدم توجه به نظر دیگران مشکل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستید. وقتی فرد مورد نظرتان را یافتید برایتان دشوار است فرد بهتری پیدا کنید.

نارنجی
در مقابل اعمالتان مسئولیت پذیر هستید، می دانید چگونه با مردم رفتار کنید. همواره اهدافی برایدستیابی به آنها دارید و حقیقتا برای رسیدن به آنها تلاش میکنید ، فردی آماده رقابت هستید. دوستانتان برایت بسیار مهم هستند و قدر آنچه را که دارید میدانید، گاهی اوقات واکنشتان زیادی شدید است و علت آن نیز احساساتی بودنتان است.

ارغوانی
اسرار آمیز هستید، بهیچوجه خودخواه نیستید ، زود و آسان نظرتان جلب میشود. روزتان با توجه به خلقتان میتواند غمگین یا خوش باشد. بین دوستان محبوب هستید اما میتوانید دست به عمل احمقانه ای نیز بزنید ، بسادگی امور را فراموش میکنید. بدنبال شخصی هستید که قابل اعتماد باشد!!!

لیموئی
آرام هستید، اما بسادگی عصبانی می شوید. به آسانی حسادت می ورزید و در مورد چیزهای کوچک اعتراض میکنید، نمی توانید به یک کار بچسبید اما دارای شخصیتی هستید که اعتماد و علاقه همه را جلب میکند.

نقره ای
خیال پرداز و بامزه اید ، دوست دارید چیز های جدید را بیازمایید. علاقه دارید خود سازی کنید و بسادگی می آموزید، براحتی میتوان با شما صحبت کرد و شما نصایح خوبی
میدهید. وقتی موضوع دوستی است متوجه میشوید نمی توان به کسی اعتماد کرد، اما وقتی دوستان واقعی خود را یافتید تا پایان عمر به آنها اعتماد میکنید.

سیاه
شما یک مبارز هستید و دارای انگیزه اید. اما تغییر در زندگی را نمی پسندید. زمانی که تصمیمی گرفتید، روی تصمیمتان تا مدتها پای می فشارید. زندگی عشقی شما نیز توام با مبارزه است و مثل همه نیست.

زیتونی
شما روشن قلب و آدم گرمی هستید. همراه خوبی برای فامیل و دوستانید. خشونت را نمی پسندید و میدانید چه چیزی درست است. شما مهربان و بشاش هستید اما بسادگی به مردم حسادت نورزید.


قهوه ای
فعال و ورزشکارید ، برای دیگران مشکل است که به شما نزدیک شوند. زمانی که متوجه میشوید نمی توانید به چیزی که میخواهید دستیابید ،‌ بسادگی تسلیم شده آنرا رها میکنید.

آبی
اتکا به نفس کمی دارید و خیلی ایرادی هستید. هنرمند هستید و دوست دارید عاشق شوید ، اما

میگذارید عشقتان از دستتان برود چون در این مورد از مغزتان فرمان میگیرید نه از قلبتان.

سرمه ای
شما جذابید و عاشق زندگی خود هستید ، نسبت به همه چیز دارای احساسی قوی هستید و خیلی

زود گیج میشوید
زمانی که از دست شخص یا اشخاصی عصبانی می شوید برایتان مشکل است آنها را ببخشید.

سفید
شما آرزو و اهدافی در زندگی دارید زود حسادت می ورزید
نسبت به دیگران متفاوت و گاهی اوقات عجیب هستید اما همه این حالت شما را دوست دارند.

کبود
احساسات شما بسادگی و ناگهانی تغییر میکند اغلب تنها
هستید ، مسافرت را دوست دارید. انسان صادقی هستید ولی حرف مردم را زود باور میکنید. یافتن عشق برای شما سخت است و گمگشته عشق هستید....




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

دوستم نداشتی

تو از قلب پاکم خبر نداشتی

تو عالم یه رنگی که مارو کاشتی

نگو که این جدایی کار خدا بود

مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی

هر وقت می خواستم بگم یه باوفا باش

تو این همه غریبه یه آشنا باش

دلم تو سینه داد زد این التماسه

فکر غرور این دل محض خدا باش

نه جای قهر گذاشتی نه جای آشتی

گفتی هواتو دارم اما نداشتی

نه اینکه تو عشقت من کم آوردم

مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی

شاید در این بازی قلبت بشه راضی مارو شکستی

حالا که می سوزم از آتش عشقت خاموش نشستی

در غایت خوبی تو چیزی کم نذاشتی

مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

سخنانی از جبران خلیل جبران _ بخش دوم

به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید . به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل ، سپیده می دمد و جان تازه می شود . جبران خلیل جبران

اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط . جبران خلیل جبران

مردم ! هشدار ! که زیبایی زندگانی ست ، آن زمان که پرده گشاید و چهره برنماید

لکن زندگی شمایید و حجاب خود ، شمایید .

زیبایی قامت بلند ابدیت است ، نگران منتهای خویش در زلال آینه اما صراحت آینه شمایید و نهایت جاودانه شمایید . جبران خلیل جبران

شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیم های گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟ . جبران خلیل جبران

از یک خود کامه، یک بدکار، یک گستاخ، یا کسی که سرفرازی درونی اش را رها کرده، چشم نیک رای نداشته باش . جبران خلیل جبران

زندگی روزمره شما پرستشگاه و نیز دیانت شماست . جبران خلیل جبران

برادرم تو را دوست دارم ، هر که می خواهی باش ، خواه در کلیسایت نیایش کنی ، خواه در معبد، و یا در مسجد . من و تو فرزندان یک آیین هستیم ، زیرا راههای گوناگون دین انگشتان دست دوست داشتنی “یگانه برتر ” هستند ، همان دستی که سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست یافتن به همه چیز را رسایی و بالندگی جان می بخشد . جبران خلیل جبران

در پهنه ی پندار و خلسه ی خیال ، فراتر از پیروزیهای خود بر نشوید ، و فروتر از شکستهای خود نروید . جبران خلیل جبران

چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را . جبران خلیل جبران

حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . جبران خلیل جبران

چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری . جبران خلیل جبران

بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می کنند . جبران خلیل جبران

ایمان از کردار جدا نیست و عمل از پندار . جبران خلیل جبران

زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دین شماست .آنگاه که به درون آن پای می نهید، همه هستی خویش را همراه داشته باشید . جبران خلیل جبران

گروهی دریای زیبای حقیقت را به درون خود نهان دارند و زلال آنرا در پیاله کوچک کلام نمی کنند به گرمای مهربان سینه ی آنان باشد که جان به سکوتی موزون ماوی گزیند . جبران خلیل جبران

انسان فـرزانه با مشعـل دانش و حکمت، پیش رفته و راه بشریت را روشن می سازد . جبران خلیل جبران

اگر به دیدار روح مرگ مشتاقید ، هم به جسم زندگی روی نمایید و دروازه های دل بدو برگشایید .
که زندگانی و مرگ ، یگانه اند ، همچنانکه رودخانه و دریا . جبران خلیل جبران

اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد . جبران خلیل جبران

به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند . جبران خلیل جبران

براستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟
خداوند، درهای فراوانی ساخته که به حقیقت گشوده می شوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ایمان به آن می کوبند ، باز می کند.

نیکی در انسان باید آزادانه جریان و تسرِی یابد . جبران خلیل جبران

همه آنچه در خلقت است ، در درون شماست و هر آنچه درون شماست ، در خلقت است. جبران خلیل جبران

شاید بتوانید دست و پای مرا به غل و زنجیر کشید و یا مرا به زندانی تاریک بیافکنید ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آورید. جبران خلیل جبران

آنگاه مردم را درست می ببینی که در بلندیهای سر به آسمان کشیده حضور داشته باشی و نیز در منزلگاههای دور . جبران خلیل جبران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت

مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز

خورشید آزارش می داد...

خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می

رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.

شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.

شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن

پیچید یا کاش …

و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و

گم شدن ابتدای جهنم.

اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!

شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ،

جوهر جهنم بود.

حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی

غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.

چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .

چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.

وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.

خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.

خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.

خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.

حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.

خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

خداوندا مرا دریاب

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا

در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان

ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند

به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

هیچ چیز برای خداغیر ممکن نیست

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری

ماهیگیری نمیدانست

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف یخی که درکنار دستش بود می انداخت تا

ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .ماهیگیر با

تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او

پرسید :- چرا ماهیهای به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است..... گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل

های بزرگ ، رویاهای بزرگ وفرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم .

چون ایمانمان کم است .ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم ، اما نمیدانیم که

تنها نیاز ما نیز ، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم.خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو

نمی دهد

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی

هیچ چیز برای خداغیر ممکن نیست




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

یاس های سفید

یاس های سفید خاطره را، پشت دیوار های دلم پنهان کردم، تا طوفان تزویر آن را نچیند ، از شب رسم

مهتاب بودن را آموختم، در سکوت ، از یاد ها، ترانه سرودم ، میراث ما ، خوشه های خونین اقاقیا ست،

تکرار یک رویش ، تولدی در آفرینش ، و باور اینکه عشق همیشه ناگهان می روید سکوت جایی در خلوت ما

ندارد، ببین که کلمات چگونه در آغوش روح من آرمیده اند، به ستیغ بلند ترین قله ها بنگر و گام بردار ،

گذشته دیگر مجالی برای عبور از ما نخواهد داشت ، پیمانت را به یاد آر

فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران.زلال که باشی، آسمان در توست

 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

یاد ماه خفته

بر سینه صبوری شب

یاد ماه خفته، بیدار مانده بود

و عشق افسانه می‌سرود

از پاشه‌های نور

باغ دیوانه گشته بود

در عطشان ریشه‌های خویش

انگار شرابی پاک

می‌دوید در تمامی رگ‌های تاک

مگر که دریایی ببارد از آسمان نگاهت،

بر صدای سوخته عشق،

از شرحه‌های خاموش سینه فریاد

ورنه درد، پیله خواهد درید

در حنجره سکوت

و شاید من نیز پس از مرگ زاده شوم

و عشق در تو میلاد کند

آن‌گاه که ابر نگاهت باریدن آغاز می‌کند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

هزار و یک بار عشق

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر

می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر

کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و

مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان

است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را

می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.

پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.

هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و

استخوان.

و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از

جا کنده شد.

سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم

نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

 




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

نغمه درد

در منی و اینهمه زمن جدا

با منی و دیده ات بسوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم بسینه می طپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر زمن

برکشی تو رخت خویش ازین دیار

سایه توام بهر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که بر گزینمش بجای تو

شادی و غم منی بحیرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

دیدمت شبی بخواب و سرخوشم

وه ... مگر بخواب ها به بینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم وز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند ... بلکه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

کاش میشد

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود.

دست در دست پرنده،بال در بال

نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

قصه زندگی آدم‌ها

او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی

دیگر، چیزی کوچک بود.

او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همین سؤال

توست. سؤالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه‌ای ا‌ست که آب و نور می‌خواهد.»

او سؤالش را کاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد. ساقه و شاخه و

برگ. و هر ساقه سؤالی شد و هرشاخه سؤالی و هر برگ سؤالی.

و او که روزی تنها یک سؤال داشت؛ امروز درختی شد که از هرسرانگشتش سؤالی آویخته بود. و هر برگ

تازه، دردی تازه بود و هر باز که ریشه فروتر می‌رفت، درد او نیز عمیق‌تر می‌شد.

فرشته‌ها می‌ترسیدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ریشه‌دار می‌ترسیدند.

اما خدا می‌گفت: «نترسید، درخت او میوه خواهد داد؛ و باری که این درخت می‌آورد. معرفت است.

فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای او را چیدند. اما دردل هر

میوه‌ای باز دانه‌ای بود و هر دانه آغاز درختی‌ست. پس هر که میوه‌ای را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌ای را

کاشت.

«و این قصه زندگی آدم‌هاست» این را فرشته‌ای به فرشته‌ای دیگر گفت.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

شیطان

اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِدیرین را

آن وقت او

خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من

طعم دهانم تلخ ِتلخ است

انگار سمی قطره قطره

رفته میان تاروپودم

این لکه ها چیست؟

بر روح ِ سرتاپا کبودم!

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

ای آنکه داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروی من راز و نیاز است

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو

کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

شب بود اما

صبح آمده این دوروبرها

این ردپای روشن اوست

این بال و پرها

لطفت برایم نسخه پیچید:

یک شیشه شربت، آسمان

یک قرص ِخورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

سکوت

سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد و در زندگی ما لحظه هایی هست که

تنها کار ماباید انتظار کشیدن باشد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

دو همدرد

بلبلی  گفــت  بــه  کنــج  قفسی

کـه  چنین  روز ، مـرا  بـاور  نیست

آخر  این  فتنه  سیه کاری  کیست

گــر چـه  کـار  فلک  اخضــر نیست

آنــچنان  سخــت  ببستند  ایـن  در

که تو گویی که قفس  را در نیست

قفسم گرز زر و سیم است چه فرق

که مرا دیـده بـه سیـم و زر نیست

بـــاغبــانش ز چــه در زنـدان است

بــلبــل شیــفته  یغمـاگــــر نیست

هــر چـه بـــر چهــره گل می نگرد

نـگهی در خــور ایــن کیفــر نیست

کــه بــه سـوی چمنـم خـواهد برد

کس بـه جـز بخت بـدم رهبر نیست

دیــده بــر بـام قفس بایــد دوخـت

دگـــر امــروز گــل و عبهــر نیست

ســوختم ایـن همــه از محنــت بـاز

ایـن تــن ســوخته خـاکستر نیست

طـــوطی ای از قفـس دیــگر گـفت

چــه تــوان کــرد  ره  دیگــر نیست

بس کـه تلخ است گـرفتاری و صبر

دل  مــا را  هــوس شکــــر نیست

چــو گـــل و لاله نــخواهنـد مانـدن

سیـرگـاهی زقفس خوشتر نیست

دل مفــرسای بــه ســودای محال

کــه اگـــر دل نبــود  دلبــر نیست

در و بام قفس ات زریـــــــن است

صیــد را بهتــر از ایــن زیـور نیست

زخـم من صحن قفس خونین کرد

همچو من پای تو از خون، تر نیست

تـــو شکــیبا شـــو و پنـــدار چنان

که بـه جــز برگ گلت بستر نیست

گــه بلندی است، زمــانی پستی

هرکس ای دوست بلند اختر نیست 

همـه فــرمان قضـــا بــایـــد بــرد

نیست یک ذره کـه فـرمانبـر نیست

چــه هــوس ها بـه سر افتاد مرا

که تبه گشت و یکی در سر نیست

چــه غــم از بـال و پـرم ریخته شد

دگـــرم حـــاجت بــال و پـــر نیست

چمن ار نیست،قفس خود چمن است 

بــه خیـــال است به دیدن گر نیست

چـــه تفــاوت کنــدت گــــر یـــک روز

خـــون دل هست و گل احمر نیست

چــــرخ نیلوفـــریت ســــایه فکنـــد

اگــــــرت ســـایه نیلوفـــــــر نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

درد بی کسی

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

تاریکم هنوز

دست‌هایم غرق شده‌اند

در ژرفای حسی

هزارتوی و بی‌قرار

پریان همیشه آرام بستر اقیانوس

مرا که در تلاطم دریایی حادثم

بر دستهای پریشان امواجی غریب

گهواره بسته‌اند

او را در بیداری چشمان من

مناجات خواب را از یاد برده‌اند

انگار تمام بهانه‌های عشق را

در چشمان تو نوشته‌اند

و سخت جانی من، سنگ بستری است

که همه باران‌های نورانی تو را

در خود فرو می‌مکد

شاید برای همین است که تاریکم هنوز!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

آنچه زود از دست می رود

در زندگی آنچه زود از دست می رود خود زندگیست . از این روزها فقط خاطراتی باقی می ماند، خاطراتی

که در سرنوشتمان فقط گاهگاهی تصویر تاریک و روشن این دوران را نمایان میکند و هر زمان که می گذرد

برگی از صفحه خاطرات کنده و به پیمانه عمر اندکی افزوده می شود ...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ۱۸/٠۶/۸۷

اصلاح بعضی واژه ها

در راستای اینکه باید زبان شیرین فارسی را پاس بداریم تصمیم به اصلاح بعضی واژه های فرهنگی

مزاحم و بعضاً بیگانه گرفتیم که به شرح زبر می باشد:

نگوییم " وب سایت " بگوییم : رایانه جا یا تارانه

نگوییم " وب  " بگوییم : جایانه یا تار

نگوییم " وب مستر " بگوییم : صاحب تار یا تارزن

نگوییم " ایمیل " بگوییم : نامه برقی

نگوییم " ایمیل آدرس " بگوییم : نشاننامه برقی

نگوییم " چت " بگوییم : زر

نگوییم " چت روم " بگوییم : زرستان با زرگاه

نگوییم " مانیتور " بگوییم : نمایانه

نگوییم " کی بورد " بگوییم : دکمه گاه

نگوییم " اسکنر " بگوییم : عکس برگردان

نگوییم " پرینتر " بگوییم : چاپانه یا چاپگر

نگوییم " ماوس " بگوییم : موش

نگوییم " دیسک " بگوییم : گردالی

نگوییم " سی دی (کامپکت دیسک) " بگوییم : کامل گردانه یا کاف گاف

نگوییم " دیسکت " بگوییم : گردکی

نگوییم " هارد دیسک " بگوییم : سخت گردالی

نگوییم " نوت بوک " بگوییم : رایانه رو

نگوییم " لینک " بگوییم : چسبانک

نگوییم " مایکروسافت " بگوییم : کوچک نرم یا نرم بچه

نگوییم " اکانت " بگوییم : برات

نگوییم " ماوس پد " بگوییم : خرش گاه

نگوییم " فوتوشاپ " بگوییم : عکاسخانه

نگوییم " اینترنت " بگوییم : جهان شبکه

نگوییم " اینترانت " بگوییم : درون شبکه

نگوییم " اینترنت اکسپلورر " بگوییم : جهانگرد شبکه

نگوییم " وب براوزر " بگوییم : تاریاب

نگوییم " کرسر " بگوییم : ریزینه

نگوییم " بیل گیتس " بگوییم : حساب دروازه

نگوییم " هات میل " بگوییم : داغنامه




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

خداوندا تقدیرم را زیبا بنو یس

کمکم کن آنچهرا که تو زود می خواهی من دیر نخواهم و آنچه را که تو دیر می خو اهی من زود نخواهم

پروردگارابه من بیاموز دوست بدار م کسانی راکه دوستم ندارند ..عشق بورزم به کسانی که عا شقم

نیستند...بگریم برای کس انی که هرگز غمم را نخوردند ...به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز

تبسمی به صورتم ننواختند... محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

به تو فرصت می دهم

فکر نکن وقتی از تو دورم یعنی فراموشت کردم

نه.... فقط دارم به تو فرصت می دهم که دلت برام تنگ بشود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

سخنانی از جبران خلیل جبران _ بخش اول

جبران خلیل جبران شاعر ، نقاش، نویسنده و متفکر لبنانی که در عمر کوتاه 48 ساله ( 1883 تا 1931 ) خویش راز های بسیاری را با آینده گان در میان گذاشت باز گویم و بدین شکل یادش را گرامی دارم.

زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند . جبران خلیل جبران

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم. جبران خلیل جبران

هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند . جبران خلیل جبران

و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟
آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان. جبران خلیل جبران

چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت . جبران خلیل جبران

این کودکان فرزندان شما نی اند ، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند. جبران خلیل جبران

اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند . جبران خلیل جبران

دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است. جبران خلیل جبران

رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد . جبران خلیل جبران

پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد ، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت ؟! . جبران خلیل جبران

مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد . جبران خلیل جبران

ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی . جبران خلیل جبران

وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است. جبران خلیل جبران

مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : “چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! ” .
زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد ” لباست کو؟! ” و از بی پناه سوال نمی کند ” خانه ات کجاست ؟! ” . جبران خلیل جبران

تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند . جبران خلیل جبران

شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد. جبران خلیل جبران

کار تجسم عشق است. جبران خلیل جبران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

تا تو راهی نیست

کاش هیچوقت عشقی متولد نمیشد که احساسی بمیرد

مهربانا!

میدانم که تا تو راهی نیست.

میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.

میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.

میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.

اما نمیدانم 

چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟

دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.

کمکم کن!

من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.

تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!

دستی نیست تا نگاه خسته ام را نوازشی دهد.

اینجا ،باران نمی بارد...

فانوسهای شهر، خاموش و مُرده اند

دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند...!

نامردمان عشق ندیده ، خنجر کشیده اند بر تن برهنه   و بی هویتم !

دلم می خواهد آنقدر بنویسم تا نفسهایم تمام شود.

آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم ، تا سَرَم   ، فریاد کنند.

می خواهم امشب ، شاعر نو نویس کوچه ها شوم.

بوی غربت کوچه ها امان بُریده است...!

می خواستم واژه ای پیدا کنم تا ...

دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را عرضه کند ، ولی واژه ها باز هم غریبی می کنند.

می خواستم ، کاغذی بیابم منت نگذارد ، تنش را بدستانم بسپارد ،

تا نوازشش دهم ،اما ، اعتمادی نیست...!

این لحظه ها ی لعنتی ، باز هم مرا عذاب می دهند...

این دقیقه های بی وفا ، بی وجدانترین ِ عالم اند...!

دستی نیست تا دستهای خسته ام را گرم کند...

نگاهی نیست ،تا مرا امید دهد...

نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم.

اینجا،آخرین ایستگاه عاشقیست...!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

دستای خدا

یک توپ بسکتبال تو دست من ت قریباً 19 دلار می ارزه. یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33

میلیون دل ار می ارزه. بستگی داره تو دست کی باشه. یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگا نه

است. یک تیرکمون تو دست آرش یک اسلحه قدرتمنده.. پس دلواپسی ها، نگرانی ها، تر س ها، امیدها،

رویاها، خانو اده ها و نزدیکانت رو به دس تان خدا بسپار چون... بستگی داره تو دست کی باش




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

سخنان نادر شاه افشار

میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند . نادر شاه افشار

سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام . نادر شاه افشار

تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم . نادر شاه افشار

باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ . نادر شاه افشار

از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است . نادر شاه افشار

اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید . نادر شاه افشار

خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود . نادر شاه افشار

وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند . نادر شاه افشار

هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند … نادر شاه افشار

شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است . نادر شاه افشار

فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود . نادر شاه افشار

کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است . نادر شاه افشار

 هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است . نادر شاه افشار

 لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم . نادر شاه افشار

 برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم . نادر شاه افشار

گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند . نادر شاه افشار

کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم . نادر شاه افشار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

نمی دانم

نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم.

نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم.

نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند.

نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود.

نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او.او قدر ندانست یا من.

نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.

نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است، دل کندن آسان نیست.

نمی دانم خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم یا دنیارو داد تا دل بکنیم.

هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او.

تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه ها سخت تر است یا ...

نمی دانم شکستن غرورم سخت تر است یا شنیدن صدای شکستن قلبم.

نمی دانم تو به من عشق را آموختی یا می خواهی نفرت را یادم بدهی.

نمی دانم که بگویم: چرا آمدی؟ یا بپرسم که؟ چرا رفتی؟

من نمی دانم تو به من بگو...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

بهترین

بهترین همسفر آن است که در طول سفر فکر کنی یک نفری درعین دو یا چند نفر بودن.

بهترین آیینه وجدان توست، آگاه و بیدار باش.

بهترین شریک آن است که اصلا وجود نداشته باشد.

بهترین گذشت آن است که در موضعقدرت باشی و آن را انجام دهی.

بهترین ایده ها را همیشه احساس تو به تو هدیه می کند نه عقل تو.

بهترین راه حرف زدن، صریح و شفاف حرف زدن است، از حاشیه بپرهیز.

بهترین مامن شانه های کسی است که از صمیم قلب دوستش داری.

بهترین نعمت بدون هیچ قید و شرطی، سلامتی است و دل خوش.

بهترین جست و جو، کنکاش در وجود خودت است.

بهترین عمل آن است که بدی را با نیکی جواب بدهی.

بهترین راه برای بدگویان آن است که در عمل عکس آن چه را که گفته اند نشان بدهی نه با زبان.

بهترین فرار آن است که از جمع غیبت کنندگان بگریزی.

بهترین بزرگواری آن است که هرگز از بالا به کسی نگاه نکنی مگر آن که بخواهی او را از زمین بلند کنی.

بهترین طرز فکر کردن آن است که به دیگران بر اساس خصوصیات شخصیتی شان امتیاز بدهی نه بر

اساس ظاهر و ثروت.

بهترین قدردانی آن است که در آن افراط نباشد.

و بهترین مرگ آن است که تنها جسمت از میان رفته باشد و نه اسمت.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

کانال تلویزیون

عاشق هایت را مثل کانال تلویزیون عوض می کنی، و با افتخار می گویی،که عشق برایت این چنین است

و من می خندم ...به برنامه هایی که هیچ کدامشان،به درد نمی خورند!!!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

موفقیت و خوشبختی

«موفقیت» بدست‌آوردن چیزی است که دوست داری و «خوشبختی» دوست داشتن چیزی است که

بدست‌آورده‌ای




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

مراقب باشید

مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست‌آورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست

آورده‌اید دوست داشته‌باشید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

قلب سیاه

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود....

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

فرق داشت

وقتی که سر از تخم در آورد با بقیه جوجه ها فرق داشت .. از همه زشت تر بود.. وقتی به این موضوع پی

برد یاد قصه جوجه اردک زشت افتاد که مادرش برایشان وقتی در تخم بودند تعریف کرده بود... به همین

دلیل شروع کرد به خودش را گرفتن..می گفت : من همون جوجه اردک زشتم که بزرگ شد خوشگل

میشه ... همه طردش کرده بودند..ولی او همچنان خودش رو می گرفت... تا اینکه مدت ها گذشت و

بزرگ شد ...با هیجان به لب برکه رفت و چشمانش را باز کرد : یک کلاغ زشت را دید که بهت زده به او

تماشا می کرد......!!!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود
 
روزگار روبه راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود
 
زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود
 
تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت

تو دعای کوچک منی

بعد هم مرا مستجاب کرد
 
پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد
 
سالهاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازی ای که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت
 
با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

دنیا را بد ساخته اند

کسی را که دوست داری،تو را دوست نمی دارد . کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری اما

کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج

است ... زندگی یعنی این....




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

حس

حس میکنم دیگه دوستم نداری

حس میکنم زیادی وجودم

چرا به این زودی ازم بریدی

من که گل سر سبد تو بودم

حس میکنم تو این روزا نمی خوای

یه لحظه هم حتی من و ببینی

کاش میدونستم عشق دیروز من

فردا که شد تو با کی هم نشینی

دوستم نداری میدونم دوستم نداری

اما تو چشمات مبینم که بیقراری

خدا کنه که برگردی تو پیشم

بدون تو من دیونه میشم
 
دوست ندارم حضور من کنارت

باعث دل خستگیه تو باشه 

شاید سفر رفتن من یه فصل تازه ای از زندگی تو باشه

حس میکنم باید از اینجا برم

جایی که هیچکی راهشو بلد نیست

باید برم که قدرمو بدونی

یه مدتی تنها بمونی بد نیست

حس میکنم دیگه دوستم نداری

حس میکنم زیادی وجودم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

چیزهایی که نداریم

به ندرت به چیزهایی که داریم می اندیشیم. در حالی که پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

بیکسی هست

بیکسی هست، که دنبال کسی مــــی گردم
 
در تمنای مسیحا نفســــی مـــــی گــردم
 
از گلستان جهان دیده فــــــرو بسته، ولی
 
در پی گلشن بــــی خار و خسی می گردم
 
پای دل بـــی خبر از وسـعت این ره باشد
 
چو امــــیدش به امیدیست بسی می گردم
 
آنکه شادی بدهد غـــــــم ببرد می خواهم
 
نه برای خـــــوشی و بوالهوسی می گردم
 
بغض ها خورده گره حنـــجره بیفریادست
 
در سکــوتی عقب دادرســـی مــــی گردم
 
کیمیا میطلبم گـــــرچه نباشـــــــــم قابل
 
در تمنای مسیـــــحا نفسی مــــــی گردم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

اهمیتی ندارد

اهمیتی ندارد که از کجا آمده اید ، مهم این است که به کجا می روید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ۱۶/٠۶/۸۷

پیش از این های فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان،از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند

تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

تا که یکشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر…




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

دوستت دارم عزیزم

مدت زیادی از ازدواجشان می گذشت و طبق معمول، زندگی فراز و نشیب های خاص خود را داشت. یک

روز، زن که از ساعات زیاد کاری شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید زبان به شکایت

گشود و باعث نا امیدی شوهرش شد.

مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آن

چهرا که باعث آزارشان می شود بنویسند و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر کنند.

زن که گله های بسیاری داشت بدون این که سر خود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن. مرد نیز پس از

نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.

یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذها را رد و بدل کردند.

مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند، اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به

سرعت کاغذ را پاره کرد. شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود: دوستت دارم عزیزم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

به تو عادت دارم

به تو عادت دارم

مثل پروانه به آتش مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه که از من دوری من به ویرانگری فاصله می اندیشم .

در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آنرا داری که به این فاصله پایان بخشی ....




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

پس نگیر

خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزی باشد که او دارد.. وقتی می گویی دوستت دارم خوب به

این جمله فکر کن شاید نوری را روشن کنی که با خاموش کردن آن، به خاموش شدن او ختم شود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

آموخته ام

آموخته ام... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم

آموخته ام... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می

دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستیم

آموخته ام...که فرصتها هیچ گاه از بین نمیروند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست رفته ما را تصاحب

خواهد کرد

آموخته ام....که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام... که لبخند ارزانترین راهی است که میتوان توسط آن نگاه را وسعت داد

آموخته ام... که نمیتوانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب کنم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

اى همیشه خوب

ماهى همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

مى برد مرا بهر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

- اى زلال پاک - !

جرعه جرعه جرعه میکشم ترا بکام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو !

اى همیشه خوب !

اى همیشه آشنا !

هر طرف که میکنم نگاه

تا همه کرانه هاى دور

عطر و خنده و ترانه میکند شنا

در میان بازوان تو !

ماهى همیشه تشنه ام

اى زلال تابناک !

یک نفس اگر مرا بحال خود رها کنى

ماهى تو جان سپرده روى خاک !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

من و تو ، ما نبودیم

از اول هم من و تو ، ما نبودیم

من وتو مال یک دنیا نبودیم

از اول هم در آن سردرگمی ها

می گفتیم با هم هستیم، اما نبودیم

تمامش کن بیا از هم جدا شیم

بیا اینقدر تکراری نباشیم

تمامش کن تا همین جا توی لحظه

از این تنهایی با هم رها شویم

تمامش کن ته این جاده بسته است

ته ش ما هستیم که قلبهایمان شکسته

بگو اینجا کجای قصه ماست

نگاه کن اول راهیم و خسته

نترس از اینکه حرفام دلنشین نیست

تمام سهم ما از عشق این نیست

ما عشق اول هم بودیم ام

همیشه عشق اول بهترین نیست

از اول هم من و تو ما نبودیم

من و تو مال یک دنیا نبودیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

گاهی از غم می شود

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

سادگی، مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند

اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشمهامان باصداقت می شدند

گاهی از غم می شود ویران دلم، ای کاش

بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از

عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.به او پوزخندی زد و گفت:دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خودهیچ توقعی از او

ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که

چه چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم وشب پروانه را سحر

کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه

نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در

آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

هر کجا که هستی

هر کجا که هستی ، هرکجا خودت را یافتی ، از هر آنچه که داری لذت ببر ، به تمامی لذت ببر . هر جا که

هستی و از هر چه که در دسترس است ، احساس سپاس و نیایش داشته باش




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

کوه یخ

هفته ها طول کشید تا توانستم ترا دوست داشته باشم.

روزها صرف شد تا عشق ترا باور کنم.

پس از آن ماهها طول کشید تا توانستم به تو دلگرم شوم.

اما افسوس که دلگرم شدن هفته ها زمان می خواهد و برای دلسرد شدن فقط لحظه ای کفایت می کند

و تو چه آسان آنهمه حرارت را به کوهی یخ تبدیل کردی...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

فریب واژه ها را نخور

فریب واژه ها را نخور، مراقب واژه ها باش، تو می توانی در جنگلی از واژه ها گم شوی و هر چه بیش تر و

بیش تر از حقیقت دور خواهی شد. حقیقت یک تجربه بی واژه است




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

دروازه نرده ای باغ

به راحتی صفحه ای در کتابی بسیار ورق خورده

باز می شود،

و، در درون، چشمان ما

نیازی ندارند بر اشیایی تامل کنند

که قبلا در خاطره ثبت و ضبط شده اند.

در اینجا عادات و اذهان و آن زبان خصوصی

که همه خانواده ها اختراع می کنند

به نظرم چیزهایی عادی می ایند.

به سخن گفتن چه نیازی هست

یا به تظاهر به کس دیگری بودن؟

همه اهل خانه مرا می شناسند،

از اضطراب ها و ناتوانی من آگاهند.

بهترین رویدادی که می تواند اتفاق افتد-

آنچه شاید خدا به ما عطا کند:

اینست که شگفتی نیافرینیم یا از ما نخواهند پیروز شویم

بلکه فقط بگذارند وارد شویم

چون بخشی از واقعیت انکار ناپذیر،

مثل سنگهای راه، مثل درختان.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

درخت مشکلات

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی

به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت

جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر

کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با

دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر

نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت:آه این درخت مشکلات من

است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و

فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی

می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ

درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

تمنا باید قوی باشد

استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت

امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست

از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد

یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را از دست استادش

رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از دو دقیقه ، استاد او را رها کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ،

به روی آب آمد

فریاد زد : نزدیک بود مرا بکشید

استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت : نمی خواستم بکشمت ؛ اگر می خواستم ، دیگر اینجا

نبودی . فقط می خواستم بدانم وقتی زیر آب بودی چه احساسی داشتی

احساس کردم دارم می میرم ! تنها چیزی که در زندگی می خواستم ، کمی هوا بود

دقیقا همین است . اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر می شود که تمنائی داشته باشیم و اگر به آن نرسیم

، بمیریم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

پیروزی

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آن است که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

پرنده عاشق

آن پرنده عاشق است

عاشق ستاره ماهی‌ای

که مثل یک نگین نقره‌ای

روی دست آب برق می‌زند

ماهی لباس نقره‌ای هم عاشق است

عاشق پرنده ی طلایی‌ای

که مثل سکه‌ای

توی مشت آفتاب

برق می‌زند

آن پرنده را ولی چطور

می‌شود به ماهی‌اش رساند!

خطبه ی عروسیِ

این دو عاشق عجیب را چطور

می‌شود میان ابر و آب خواند!

هیچ‌کس

تاکنون

سفره‌ای برای عقد ماهی و پرنده‌ای نچیده است

هیچ‌کس پرنده ماهی ای ندیده است.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

بیا

که سهراب با تو نیازی به نوشدارو ندارد

که مجنون با وجودت دل از لیلی می کند

که با عطر وجودت انسان نیازی به هوا ندارد

که زمین تشنه با تو نیازی به آب ندارد

که گیاه را با وجودتو نور خورشید به چه کار آید

که دل گرفته آسمان با نگاه به چهره ی زیبایت صاف خواهد شد

که شب با وجودت روشن خواهد شد

که آینه ها با تو تجلی زیباتری به انسان می نمایانند

که غروب های غم انگیز با تو معنایی ندارند

که کودک عقل بشر با وجود معلمی چون تو پا به ورطه ی پختگی می نهد

که فردا با وجود تو خواهد آمد

که کوه مشکلات با همراهی تو سبک تر از پر کاهی خواهد بود

که پای هیچ بچه آهویی با وجود تو در بند صیادان نخواهد ماند

که نسیم با بودن تو می وزد

که گل با تو بویی خوش دارد

که صورت رنگ پریده ی حقیقت با تو در حال می شود

که نهال خشکیده ی انسانیت و رافت با بودن تو از نو می شکفد

که همه چیز با تو هست و همه چیز بی تو نیست

 آقای من هزار و اندی سال پیش روی زیبای خود در نقاب کشیدی تا چشم ناپاک نامحرمان آن را نبیند و

خود را از این دیو صفتان عالم مخفی کردی تا به بد ذاتی و بد سرشتی آن ها گرفتار نشوی

اینک عالم و عالمیان ، انسان و فرشته و خاک و باد و آب و آتش و جنگل و بیابان و دریا و صحرا و همه و

همه چشم در راهند اما همچنان جمعه ها می گذرد و چشمان ما را در حسرت دیدارت باقی می ماند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

نرو

که آسمان با رفتنت خواهد گرفت

که رنگ شب با رفتنت خواهد پرید

که نور روز با رفتنت تاریک می شود

که دیگر دریا بدون تو موج نمی زند

که درختان بدون تو نمی شکفند

که بدون تو خورشید روی خود نمایی ندارد

که چراغ مهتاب بی صفای رویت خاموش می شود

که بی تو آسمان شب آن لکه های نورانی را بر صورت نخواهد داشت

که زمین بی تو خون خود به بیرون می پاشد

که بدون تو رود خانه نای رفتن ندارد

که نارون دیگر سایه ای ندارد

که هوا بی تو رنگ بی رنگی ندارد

که بلبلان صحرا بی وجودت روزه ی سکوت بر لب دارند

که گلبوته های امید در صحرای نا امیدی نخواهد رویید

که شبنم سحر گاهی بی تو حال تر کردن تن نرم و لطیف برگ را ندارد

که بدون تو جیر جیرک ها نخواهند خواهند

که چشمه ها با رفتنت آنقدر گریستند که دیگر آبی در چشم ندارند تا در فراغت زمین چشمشان را ترک

کنند

که همای سعادت دیگر بر دوش هیچ کس نخواهد نشست

که طبیعت بی تو سر ناسازگاری با انسان دارد

که بشریت بی وجودت در دامی سخت ترسناک گرفتار است

که خون بی وجودت سرخ نخواهد بود

که بی وجودت دل فرهاد یاد شیرین می کند

که آسمان در نبودنت آبی ، جنگل در نبودنت سبز، زمین در نبودنت پاک، آتش در نبودنت داغ، آبشار در

نبودنت زیبا و سحر در نبودنت شاداب نخواهد بود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

برخیز و راه برو

یکی از شاگردان شیوانا همیشه روی تخته سنگی رو به افق می‌نشست و به آسمان خیره می‌شد و

کاری نمی‌کرد. شیوانا وقتی متوجه بیکاری او شد کنارش نشست و از او پرسید:چرا دست به کاری

نمی‌زنی تا نتیجه‌ای عایدت شود و زندگی بهتری برای خود رقم بزنی؟

شاگرد جوان سری به علامت تأسف تکان داد و گفت: ”تلاش بی‌فایده است استاد! به هر راهی که فکر

می‌کنم، می‌دانم که بی‌فایده است. من می‌دانم کار درست چیست اما دست و دلم به کار نمی‌رود و هر

روز هم حس و حالم بدتر می‌شود

شیوانااز جا برخاست و دستش را بر شانه شاگرد جوان گذاشت و گفت: ”اگر می‌دانی کجا بروی خوب

برخیز و برو! اگر هم نمی‌دانی خوب از این و آن جهت و سمت درست حرکت را بپرس و بعدکه جهت را پیدا

کردی آن موقع برخیز و برو! فقط برو و یک جا ننشین! از یک جا نشستن هیچ نتیجه‌ای عاید انسان

نمی‌شود. فرقی نمی‌کند آن انسان چه‌قدر دانش داشته باشد.اگر غم و اندوه داری در حین فعالیت و کار

به آنها فکر کن! اگر می‌خواهی معنای زندگی را درک کنی در اثنای کار و تلاش این معنا را دریاب. مهم این

است که دائم در حال رفتن به جلو باشی! پس برخیز و راه برو




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ۱۵/٠۶/۸۷

تشنه‌ام،خورشید می‌خواهم‌

نامه‌ات‌ که‌ به‌ دستم‌ رسید،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بیدارم‌ کرد. نامه‌ات‌ ستاره‌ای‌ بود که‌ نیمه‌شب‌ در خوابم‌

چکید و ناگهان‌ دیدم‌ که‌ بالشم‌ خیس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ که‌ تو اینجا بوده‌ای‌ و نامه‌ را خودت‌

آورده‌ای. رد‌ پای‌ تو روشن‌ است.

هر جا که‌ نور هست، تو هستی، خودت‌ گفته‌ای‌ که‌ نام‌ تو نور است.

نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشانی. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزی‌ و روز.

گفتی‌ که‌ مهمانی‌ است‌ و گفتی‌ هر که‌ هنوز دلی‌ در سینه‌ دارد دعوت‌ است.گفتی‌ که‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌

است‌ و منتظری‌ تا کسی‌ بیاید و از ظرف‌ داغ‌ خورشید لقمه‌ای‌ برگیرد.

و گفتی‌ هر کس‌ بیاید و جرعه‌ای‌ نور بنوشد، عاشق‌ می‌شود.

گفتی‌ همین‌ است، آن‌ اکسیر، آن‌ معجون‌ آتشین‌ که‌ خاک‌ را به‌ بهشت‌ می‌برد. و گفتی‌ که‌ از دل‌ کوچک‌ من‌

تا آخرین‌ کوچه‌ کهکشان‌ راهی‌ نیست، اما دم‌ غنیمت‌ است‌ و فرصت‌ کوتاه‌ و گفتی‌ اگر دیر برسیم‌ شاید

سفره‌ات‌ را برچیده‌ باشی، آن‌ وقت‌ شاید تا ابد گرسنه‌ بمانیم...

آی‌ فرشته، آی‌ فرشته‌ که‌ روزی‌ دوستم‌ بودی، بلند شو دستم‌ را بگیر و راه‌ را نشانم‌ بده، که‌ سفره‌ پهن‌

است‌ و مهمانی‌ است. مبادا که‌ دیر شود، بیا برویم، من‌ تشنه‌ام، خورشید می‌خواهم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

تنها کسم بود

اون که یه وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنارم

از درد دوریش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه

ترانه عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه همزبونه

نمی دونستم نامهربونه

با اینکه رفته اما هنوز هم

از داغ عشقش دارم می سوزم

فکر و خیالش همش باهامه

هر جا که می رم جلو چشامه

دلم می خواد تا دوام بیارم

روُ درد دوریش مرهم بذارم

اما نمی شه راهی ندارم

نمی تونم من طاقت بیارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

حالا که رفته ای

حالا که رفته ای

سراغ کلمات نمی روم

خسته وبی حوصله اند .

ترانه نمی خوانند.

شعر نمی شوند.

حالا که رفته ای پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبه رو

هیچ نمی خواند.

فقط می گویی:

کو کو؟

حالا که رفته ای کنارش می نشینم

گریه نمی کند.

دستش را می گیرم

گریه نمی کند

به پایش می افتم

گریه نمی کند.

نکند اتفاقی افتاده است

که شعر گریه نمی کند.

حالا که رفته ای

تعجب می کنم

همه کلمات مداد بر می دارند

همه ی کلمات شاعر شده اند.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

چرا نمی شناسمت

می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم

دیگر به غربت چشمهایت خو کرده‌ام و به دردهای بادکرد? روحم

که از قاب تنم بیرون زده‌اند

با توام بی حضور تو

بی منی با حضور من

می بینی تا کجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازک پروانه نشکند.

همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت

سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که زخم‌هایت، زخم‌های مکررم بودند

نخ های آبی ام تمام شده‌اند و گل‌های بقچه‌ی چهل تیکه دلم ناتمام مانده‌اند.

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

تو با من بودی

تو با من بودی از آغاز قصه

از اونجایی که تو دنیا نبودم

حساب با تو بودن نیست اما

می خوام ثابت کنم تنها نبودم

می خوام باور کنم این زندگی رو

می خوام تو قلب فردای تو جا شم

یه لحظه فکر این روزای من باش

می خوام یک عمر تو فکر تو باشم

فقط یک لحظه از فردا جدا شو

دوباره تو خیالات بچگی کن

حقیقت داره خوشبختی هنوزم

یه لحظه با حقیقت زندگی کن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

دانستن و خواستن

دانستن به تنهایی کافی نیست ، دانسته را باید بکار بست . خواستن به تنهائی کافی نیست ، خواسته را

باید عمل کرد .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

خبر دعوت دیدار

کاش میدانستی، بعد از آن دعوت زیبا

به ملاقات خودت

من چه حالی بودم

خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید

پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز

خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت

هر چه باشد، بلد راه تویی

ما یک عمر بدین خانه نشستیم وتو

تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود

گویا با من بنشسته دگر کاری نیست

جای ماندن چون دگر نیست،

از اینجا بروم

مژده دادم به نگاهم، گفتم:

نذر دیدار قبول افتاده است

و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته، آبرویم نبری

عقل، شرمنده به آرامی گفت:

راه را گم نکنیم!!

خاطرم خنده به لب گفت: نترس

نگران هیچ مباش

سفر منزل دوست،

کار هر روز من است

چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد

وه چه رویای قشنگی دیدم

خواب، ای موهبت خالق پاک

خواب را دریابم

که تو در خواب، مرا خواهی خواست

که تو در خواب، مرا خواهی خواند

و تو در خواب، به من خواهی گفت:

تو به دیدارمن آ

آه، کاش میدانستی

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی دارم

پلک دل باز پرید

خواب را دریابم

من به میهمانی دیدار تو می اندیشم..




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

بدان ای دوست

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

این سان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

من درتو گم گشتم مرا در خود صدا می زن

تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ، ای دوست

گفتی بخوان – خواندم – گرچه گوش نسپردی

حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه ، تو هم با هر بهانه، شانه خالی کن

از من – من این بر شانه ها بار گران- ای دوست

نا مهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

نصیحت مکن

هرگز دیگران را نصیحت مکن مگر اینکه آن نصیحت را مکرر به خود کرده باشی و هرگز دیگران را بعد انجام

خطاها سرزنش مکن اگر خود را بسیار سرزنش نکرده ای.زیرا انسانی که خود را تربیت نکرده هرگز نمی

تواند دیگری را تربیت کند.  

 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

مهم نیست

مهم نیست خود را چگونه بیارایی چرا که ظاهرت هر چند برای من زیباترین استء اما فقط توان بازگویی

یک هزارم از زیبایی باطنت را دارد.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

من غلام قمرم ،غیر قمر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم

گفت آن چیز دگر نیست , دگر هیچ مگوی

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی , جز تو به سر هیچ مگوی

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگوی

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگوی

ای نشسته تو در این خانه پر نقش خیال

خیز از آن خانه برون رخت ببند هیچ مگوی

من غلام قمرم, غیر قمر هیچ مگوی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

مسئله کوچک

یک مسئله کوچک مانند یک ریگ است.

اگر این ریگ را خیلی نزدیک چشمان خود نگه دارید هم? دید شما را به خود اختصاص می دهد و چیز

دیگری را نمی بینید.

اگر در فاصله ای معقول آن را نگاه دارید می توانید آنطور که هست آن را ببینید و اهمیت نسبی آن را درک

کنید.

اگر این ریگ را جلوی پای خود بیندازید چیزی جز یک ریگ که در مسیر ابدیت قرار دارد نخواهید دید.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

لحظات را طی کردیم

لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم، اما وقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بود.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

فرقی نمی کند

فرقی نمی کند که بخوانیم راه را

وقتی به متن جاده نوشتن چاه را

فانوسهای مرگ که در چشم گرگ هاست

روشن نوشته اند زمستان و آه را

بند آمده دوباره نفس های جزر و مد

دزدیده اند پشت هوس سیب ما ه را

اینجا شروع پنجره اصلا" قشنگ نیست

ای میله ها ! چگونه بکوچم نگاه را ؟

هر چند پلک خاطره ها باز بشته است

ایمان بیاورید سرود پگاه را

فردا دوباره پنجره ها تازه می شوند

تا وا کنند مشت شب رو سیاه را




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

شک کردم

به قاب پنجره ام که شک کردم

نگاهم به شیشه ثانیه ها برخورد

صدایم از حاشیه فریاد گذشت

نام من از اسامی خوب ها خط خورد

چکمه هایم از غزل و حادثه ها پر شد

فاصله شبانه ام تا خورشید

بین خاطره ها گم شد

از سفر پنجره ام که برگشتم

ماند یک قاصدک و یک من و آن جاده پیر

انتخابم میان ثانیه ها

همین لحظه های آخر شد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

زیر خاکستر

زیر خاکستر ذهنم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری ست ز عشقی سوزن

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آن گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا

مانده ام زنده هنوز

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را ببین

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم، هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گر چه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سال هاست که از دیده من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتش سرکش و سوزنده هنوز




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

رؤیــا

دیشب رؤیایی داشتم:

خواب دیدم بر روی شن­ها راه می­روم

با خودِ خداوند

و بر روی پرد? شب

تمام زندگیم را، مانند فیلمی دیدم !

همانطور که به گذشته­ام نگاه می­کردم

دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد !

یکی مال من و دیگری از آنِ خداوند !

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص­یافته خاتمه یافت .

آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم ؛

در بعضی جاها فقط یک ردِپا وجود داشت .........

اتفاقاً آن روزها مطابق با سخت­ترین روزهای زندگیم بود

روزهایی با بزرگترین رنجها و ترسها و تردیدهاو .......

آنگاه از خدا پرسیدم:

خداوندا ! تو به من گفته بودی که در تمام روزهای زندگی با من خواهی بود

و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم !

خواهش می­کنم به من بگو چرا در آن روزها مرا تنها گذاشتی ؟

خداوند پاسخ داد:

فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

حتی برای لحظه­ای !

و من چنین نکردم

هنگامی که آن روزها یک ردِّپا بر روی شن­ها دیدی

این من بودم که تو را بر دوش کشیده بودم !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

تنگنای سینه ها

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

سادگی، مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند

اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشمهامان باصداقت می شدند

گاهی از غم می شود ویران دلم، ای کاش

بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

پایان زندگی

در پایان زندگی ، از روی تعداد مدرک هایی که گرفته ایم ، مقدار مالی که اندوخته ایم و کار های بزرگی که

به انجام رسانده ایم ، در باره ی ما قضاوت نخواهد شد ،بلکه از ما خواهند پرسید : آیا گرسنه ای را سیر

کردی ؛ برهنه ای را لباس پوشاندی و بی خانه ای را پناه بخشیدی " . گرسنه ی نه فقط لقمه نان که

گرسنه ی عشق ، برهنه ی نه فقط از تن پوش که برهنه از عزت و احترام انسانی و بی خانه ای نه فقط

از خشت و گل که بی خانمان به سبب طرد و رانده شدن.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧

بیراهه

من از بیراهه ها رفتم

درون ظلمت شب ها

سفر کردم،

و از گرمای شن های بیابانها و از

سرمای طاقت سوز بارانها،

نترسیدم.

من از بیراهه ها رفتم

و از گم گشتن و ماندن،

میان غارهای سرد و وحشت زا،

به خود هرگز نلرزیدم.

ولی اینک،

در این بیراهه عشقت،

من از خاشاک پچ پچ ها هراسانم،

و از این برق چشمانت

که می سوزاند تنم را،هستی ام را،

من گریزانم

در این بیراهه ها می ترسم

شبی آخر تهی از خود

فغانها کرده،اسرار غمت را

مو به مو گویم،

سر هر کوی و به هر برزن.

و نامت را

که در خود آیه ها دارد،

به غمازان،سخن چینان

به هر که بگذرم من،

فاش گردانم.

در این بیراهه می ترسم،

که در پیچ گذرگاهی،

یکی زین روزها،

چون بینمت آخر،

زلیخا وار،

با سنگ تحمل بشکنم من

شیشه عمر نیازم را،

و مشتاقانه فریادی کشم

که ای همنشین لحظه های خوب و جاویدم!

تو بهترین طلوعی،

عطر پیغامی،

طنین زندگی هستی،

ترا خواهم،ترا خواهم

در این بیراهه می ترسم!

در این بیراهه می ترسم!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ۱٣/٠۶/۸۷

کمی نامه می نویسم

مثلا برسد به دست تو که می خوانی

چند ساعتی هست که همین طور با خودم کلنجار می روم و فکر می کنم که آیا می شود سلام را اول

نامه نیاورد . و آن را در لابه لای کلمات نامه یا در آخر نامه پیوند داد . شاید به خاطر این باشد که می خواهم

نامه ای متفاوت با نامة ستاره ها داشته باشم . حال از این هم که بگذریم نمی دانم که چقدر باید نامه

بنویسم ، کم یا زیاد ، اندازه اش دستم نیست .

به هر حال  کمی نامه می نویسم مثلا برسد به دست تو که می خوانی . برسد به کلاغ ها که یکیش من

بودم یکیش تویی که امروز قرار است با من راه بروی و عاشق طعم قهوه ای هستی . یا اصلا برسد به

دست یکی دیگر .مثلا به دست سیاره ی همسایه که انار خیس را خیلی دوست دارد . یا به دست تو که

خیلی وقت ها کفش هامان با هم از غصه خالی می شود و بعد از مدتی دوباره پر، و دیگر اینکه  چشم

های آبیت و موهای روشنت را خیلی دوست دارم ولی نمی دانم چرا گاهی وقت ها ناگهان غیبت می

زند .

باز هم می گویم برسد به دست تو، که توی روز های روشن این نامه را می خوانی و فکر می کنی به

همین چند شب پیش بود که برایت لالایی خواندم . می توانی مخاطب نامه ام خود تو باشی که نوشتی

آسمان زنی است تنها .حتی ساکن شهر قصه باشی و گاهی به اینجا سری بزنی .یا همزادم باشی و از

کنار باغ ارم این نامه را بخوانی و توی دلت بگویی سلام همزاد دیر یابم

اصلا از نسل حوا باشی و همه خیلی دیر بفهمند چقدر از نسل حوایی . حتی محبوبه ای باشی که

همیشه درست شب ها عطرت بپیچد و این نامه را بلند بلند برای باغچه بخوانی .یادم آمد می توانی یکی

دیگر هم باشی که وقتی کسی نیست شب ها برایش بلند بلند کتاب بخوانی ، انگار کمی حواست پرت

شده و معلوم نیست چند خط از این نامه را جا می اندازی بهتر است که غلط بنویسم شاید به واسطه

گرفتن غلط هایم نامه ام را با د ق ت بخوانی هر چه فکر می کنم که چه بنویسم که ماه حسادتش نشود

عقلم به جایی نمی رسد شاید کمی ابر لازم باشد تا او را بپوشاند  .  سلام! من خیابان های پر چاله ای

می بینم . من خوابم و متوجه نیستم که شاید توی چاله ای افتاده باشم که از طرح های تصویب شده یا

نشده ی خداوند است . کمی کنجکاو هستم . من از صدای سوت خوشم می آید . دلم تنگ می شود

برای کسی که در بیداری دیگر او را نخواهم دید و دلم باز می شود وقتی که او را در خواب می بینم این

تنها جاییست که می توانم او را ملاقات کنم ، دستم گاهی به آسمان می رسد ، گاهی نه ، گاهی ستاره

می چینم و گاهی آنها را فقط نوازش می کنم ، حال با چیده هایش چکار می کنم بماند چون خودم هم

نمی دانم چه برسد به تو . این نامه جای خالی ندارد . برسد به دست تو. آری ، خود خودت که الان هاج و

واج مانده ای که من دیوانه چه نوشتم ، آیا وقتی می نوشتم خواب بودم یا بیدار .

بماند چون خودم هم نمی دانم چه برسد به تو که فقط خواننده آن هستی .

محمد هنوز بیداری ، ساعت 3 صبح مگه نمی خوای بخوابی ، معلوم هست داری چیکار می کنی تمام

زندگیت شده این دستگاه لعنتی که امید وارم باعث و بانیش آب خوش از گلوش پایین نره ، به ارواح خاک

بابات قسم اگه خاموشش نکنی بگیری بخوابی میام پرتش می کنم بیرون .

وای ی ی ی ی ی

عزیز جون فدات شم کاری به کار من نداشته باش دارم متن می نویسم شما بخواب منم تا چند دقیقه

دیگه می خوابم ، اصلأ یه بوس بدم راضی میشی دست از سرم برداری ، برو بده به اون دخترایی که

باهاشون حرف میزنی ، قربونت برم که کم نمی یاری ، چشم الان می خوابم .

خوب فکر کنم واسه امشب کافی باشه ، همون طور که متوجه شدی ، عزیزم دیگه بد جوری عصبانی

شده و تحت هیچ شرایطی هم کوتاه بیا نیست به هر حال مجبورم به خاطر جان لپ تاپمم که شده دست

از متن نوشتن بر دارم و کله ...... بذارم اون هم با این امید که فردا هم روز خداست ولی نه آن که من هم

به تارا باز خواهم گشت برای برگرداندن کلارک گیبل بلکه وقت هست برای نوشتن متن اونم از نوعی که

من می نویسم و هنوز بعد از چند سال اسمی واسش انتخاب نکردم .

حال از حضورت خداحافظی می کنم و این متن رو فردا برایت ارسال می کنم که برسد به دست تو که می

خوانی .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

سخنان جبران خلیل جبران

و اگر خواستید پروردگارتان را بشناسید،
 
پس به حل معماها روی نیاوردید،
 
بلکه به پیرامون خود بنگرید،
 
خواهید دید که او با کودکان شما در حال بازی است.
 
و به آسمان گسترده نظر فرا دارید،
 
می بینید که او در میان ابرها راه می رود و دستانش را در آذرخش دراز می کند و با
 
باران به زمین فرود می آید.
 
نیک اندیشه کنید آنگاه پروردگارتان را خواهید دید که در گلها لبخند می زند،
 
سپس بر می خیزد و دستهایش را در درختان تکان می دهد....




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

چشماتو فراموش می کنم

دیگه چشماتو فراموش می کنم

دیگه دستاتو می سپارم به خـــــــــــــــدا

آخه از دل من داری می شی جـــــــــــــــــــــــدا

من که ساده بودم مثل تو نبودم ,من تورا هدیه از خدا میدیدم ,ولی مثل تو را آی بی وفا ندیدم.

نمیدونم که کدوم حرف تورا از من برید  یا کدوم شعرم تو را مثل گلی پژمرد

میدونم یک روز میای تا بگی رهای اما اون روز دیگه خیلی دیره کاش می شود زودتر بیای

اگه روزی تو نباشی , یا بری از من جدا بشی ,میدونم که نمی تونی عاشقی دوباره بشی ,اگه روزی تو

نباشی, بین ما  حرفی نباشه, نمیدونم چه کسی میتونه برام مثل تو باشه

این پرنـــــــــــده دل من نمی تونه پر بگیره تورا می خواد در کنارش تا دوباره  بال و پر از سر بگیره

آخه  حیف پر نگیره پشت ابرهارو نبینه حیف اینجا تک و تنها توی قفس  بیکس بمونه

بگذار تا که چون شمع کنار تو بمیرم

سر تا به پا بسوزم کنار تو بمیرم

این آخرین آرزوست این آخرین گفتگوست

بگذار تا که باشد تنها دلیل بودن کنار تو بمیرم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

کوتاه و مفید 

زندگی را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترین قله ها رسیدی، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن

که پایت را خراشیدند

--------------------

اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند... بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند

آغاز.

--------------------

تمام لحظه های دنیا واسه زمانیه که اصلآ انتظارشو نداری و هیچ لذتی بالا تر از دوست داشتن نیست

پس حالا که انتظارشو نداری دوست دارم

--------------------

فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی

وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی دلتنگی است

-------------------- 

هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع نمی شود که در همین سه واژه کوتاه : او دوستم

ندارد ...

--------------------

دنیای عاشقانه با اس ام اس های عاشقانس همیشه نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در

انتظارت بماند.

--------------------

به خدا گفتم به من همه چیز بده تا از زندگی لذت ببرم، خدا گفت: به تو زندگی دادم تا از همه چیز لذت

ببری...

--------------------

گل نیلوفر در مرداب میروید تا همه بدانند در سختی ها باید زیباترین را بیافریند....

--------------------

کار امروز را به فردا نسپار. امروز دوستم داشته باش، شاید فردایی نباشد

--------------------

ناپلئون میگه : حرفی را بزن که بتونی بنویسیش ، چیزیو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزیو امضا کن

که بتونی پاش وایسی...... پس : دوستت دارم، ( امضا ) !!

--------------------

نهرها نمیتوانند تشنگی عشق را برطرف سازند و سیلابها نمی توانند آنرا غرق نمایند

--------------------

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

--------------------

دوستی یه حادثه و جدایی قانون است. بیایید حادثه آفرین و قانون شکن باشیم!

--------------------

عشق همواره یکسان باقی می ماند.این انسان ها هستند که تغییر میکنند

--------------------

خوبی ای که امروز میکنی، اکثر مردم آنرا فردا فراموش خواهند کرد،با این وجود خوبی کن.

--------------------

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من

و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگــر نگــــاه کنیم.

--------------------

آنچه تو سالها صرف ساختنش میکنی، شخصی میتواند یک شبه آنرا خراب کند،با این حال سازنده باش

--------------------

دل آدمها به اندازه حرف هاشون بزرگ نیست ولی حرفی که از ته دل باشه می تونه آدم بزرگی بسازه

--------------------

مردم اغلب نامعقول، غیر منطقی و خودخواه هستند.با این وجود آنها را ببخشایید.

-------------------- 

کافی نیست که فقط دیگران را ببخشایید. گاهی اوقات باید خودتان را نیز ببخشید.

--------------------

بهتره دیگران از ما به خاطر آنچه که هستیم متنفر باشند تا اینکه ما را به خاطر آنچه که نیستیم دوست

داشته باشند

--------------------

ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی

--------------------

زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من,عقل نالید کجا حل شود مشکل

من , ... خندید در خانه ی ویرانه ی من.

--------------------

همیشه به یاد داشته باش فراموش کنی آنچه را که موجب اندوهگینیت می شود ?اما هرگز فراموش مکن

به یاد داشته باشی آنچه شادمانت می کند ...''




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

اینو یادت باشه

انسان باش و انسانیت کن اگه خیلی برات سخته حداقل آدم بودن رو تمرین کن




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

نامه های عاشقانه

عزیزم!

امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به

محبس ابدی بسپارند . حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می

خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی

می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد

شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد

من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی . من از

بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه

خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که ...

اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز

این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت

این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در

مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که

انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد

کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در

میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس

پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است

، عبارت از خیال و عشق اوست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

می پرسد از من کیستی

می پرسد از من کیستی؟ می گویمش، اما نمی داند

این چهره گم گشته در آئینه، خود این را نمی داند

می خواهد از من فاش سازم خویش را، باور نمی دارد

آئینه در تکرار پاسخ های خود، حاشا نمی داند

می گویمش، گم گشته ای هستم در این دور بی مقصد

کاری به جز شب کردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش، می گویمش، چیزی از این ویران نخواهی یافت

کاین در غبار خویشتن، چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش، آن قدر تنهایم که بی نردید می دانم

احل مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با ظاهری غمگین

آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

مگس ها دل کوچکی دارند

فکر می کنم اندازه کله یک مورچه
 
مگس ها پرواز می کنند
 
مثل کبوتر ها و عقاب ها
 
مگس ها عاشق می شوند و بی پروا عشق بازی می کنند
 
مثل اسب ها و شیر ها
 
مگس ها زمستان ها می خوابند
 
مثل خرس های قطبی
 
مگس ها آلودگی ها را دوست دارند و مزاحمند
 
مثل آدم ها
 
 
آدم ها می گویند از چیزهای آلوده بدشان می آید
 
آدم ها از چیزهای مزاحم هم بدشان می آید
 
آدم های از چیزهایی که شبیه خودشان است بدشان می آید

مگس دارد به زندگی اش و تخم هایی که درون شکمش دارد فکر می کند
 
مگس دارد خودش را از آلودگی هایش پاک می کند
 
مگس دارد نفس می کشد و از زندگی اش لذت می برد
 
شترررررق ...
 
- کشتمش

دو قطره خون به جای می ماند
 
از دلی اندازه کله مورچه
 
مگس می میرد
 
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد و زندگی در مدار صفر درجه اش می چرخد !

بعضی آدم ها شبیه مگسند
 
منتها هیچوقت پرواز نمی کنند
 
از عشق بازی چیزی حالیشان نمی شود
 
و حتی دلی اندازه کله مورچه هم ندارند
 
فقط مزاحمند
 
و با نبودنشان , هیچ اتفاق مهمی نمی افتد و حتی زندگی راحت تر بر مدار صفر درجه اش می چرخد
 
فقط بدی اش این است که
 
هیچ مگس کشی اندازه هیکل این آدم ها نیست !




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

مجالی نیست

دیگر برای ساختن حادثه مجالی نیست

دیگر برای زندگی حس و حالی نیست

من برای با تو بودن به هر دری زدم

دیگر برای به تو بودن راهکاری نیست

سر و پا عشق هستم عشق به تو اما

دیگر آن عشق بیش از این علامت سوالی نیست

دلم شد گهواره خون از دوری تو

دیگر از دوری تو در من جانی نیست

شب و هر شب دعا کردم بهر وصال

دیگر بهر وصال جز دعا مرا کاری نیست

امید داشتم . امید رسیدن به تو

دیگر بی تو و بی امید جز مرگ مرا حال نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

گفتگوی عاشق و معشوق

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغهء دیروز بود و

هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده

بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق

خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت

به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان،

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن

سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت

فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو

تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی

خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن

اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
 
خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت. ولی تو

منو واسه همیشه میخوای . توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسیدن عطا

کن. به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حکم برانم، نه آنکه گوش به فرمان بادا بادای ایام

باشم ...

کمکم کن تا پیش از آنکه مرا بفهمند به سوی درکشان گامها بردارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

کلمه

کلمه شی ء نیست .

کلمه ی خدا ، خدا نیست .

اما ذهن مدام کلمه انبار می کند

کلمه ، کلمه ، کلمه

و آنگاه کلمه ، حجاب می شود .

این واقعیت را در خود مشاهده کن :

آیا میتوانی بدون وساطت کلمات

چیزی را احساس کنی ؟

آیا میتوانی بدون وساطت کلمات

حتی برای لحظه ای ، زندگی کنی ؟

فکر نکن ،بلکه ببین .

آنگاه مشغول مراقبه خواهی بود .

بی حضور کلمات ، حضور داشتن

این است مراقبه .

گلی که اسیر تاج گل پادشاه شده است

به تلخی میخندد

وقتی می بیند که گل مرغزار به موقعیت

او غبطه می خورد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

کلی منت میکشه

ماه اگه تو رو ببینه کلی منت میکشه
 
جلوی آینه نرو آینه خجالت میکشه
 
پیش گلدونا نرو به چشمات عادت میکنن

همین الانم دارن به من حسادت میکنن
 
نرو بیرون از خونه آدما عاشقت بشن

نمیدونن چقدر راهه تا لایقت بشن
 
دیگه دوست پیدا نکن یه وقت منو گم میکنی

بعد میگم شاید داری بهم ترحم میکنی
 
به کسی نگاه نکن آدما طاقت ندارن

عاشق چشات میشن ولی محبت ندارن
 
وقتی مهمونی میری موتو پریشون نکنی

بچه های مردمو یه وقتی مجنون نکنی
 
حوصلت که سر میره نرو کنار پنجره

که نگن دوباره این واسه کسی منتظره
 
هرکی گفت دوست داره یه وقت باور نکنی

هرچی کاشتم توی این سالا تو پرپر نکنی
 
واسه هیچ کسی غیر من یه وقت ناز نکنی

دوتا بال دادن بهت یه موقع پرواز نکنی

تو مسیر زندگی یه وقتی تنهام نذاری

نرسیدم به نگاه عاشقت جام نذاری
 
تو به باغچه آب نده امشب شاید گل بکنه

فردا که نیستی نمی تونه تحمل بکنه
 
زیر بارون نریا ظرفیتش خیلی کمه

فکر نکن هرکی می گه عاشقه مثل منه
 
ماه اگه دلش شکست یه وقت نری کمک

نکنه یادت بره تنهاییهای پسرک
 
هوس گردش دنیا نکنی نری سفر

که منم مجبور بشم بهت بگم منو ببر
 
فانوس چشماتو تو کوچه ها روشن نکنی

قلبای آدمارو مثل دل من نکنی
 
عاشق کسی نشی یه وقت من از یادت نرم

نکنه دیگه نری سراغ شعر دفترم
 
بودنت با من واسه قلب تو دردسر نشه

شعرای من پیش چشمای تو بی اثر نشه
 
نکنه با حرف عاشقانه اذیتت کنم

تو رو وادار به شکفتن محبتت کنم
 
کاش میشد فقط یه بار چه توی خواب چه بیداری

واسه دلخوشیم یه جور میگفتی دوسم داری
 
کاش میشد اسم منو بیشتر از این صدا کنی

من نگاهت میکنم تو هم به من نگاه کنی
 
به گلا نگا نکن بذار که زندگی کنن

بذا با خیال عشقت رفع تشنگی کنن
 
به سوالای عجیب آدما جواب ندی

از کسی نامه نگیری منو باز عذاب ندی
 
اگر از من کسی رو دیدی که مهربونتره

اسمشو که می یاری برق از نگاهت می پره
 
ولی خسته که شدی بیا دلم منتظره

دلتو بهش بده اگردیدی عاشق تر




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

کلاغ و طوطی

کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند طوطی شکایت کرد و خداوند او را زیبا آفرید

ولی کلاغ گفت:"هر چه از دوست رسد نیکوست"

و نتیجه آن شد که میبینی طوطی همیشه در قفس و کلاغ همیشه آزاد

"به زندگی امیدوار باش"




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

ساده بودم

ساده بودم

ساده دیدم

ساده دل باختم

ساده عاشق شدم

ساده حفظش کردم

ساده کنارش موندم

ساده گفتم دوستت دارم

ساده نگاهم کرد و خندید

ساده گفت ازت دلیل می خوام

ساده از کنارم گذشت و بی دلیل رفت

غافل از اینکه عشق نیازی به دلیل نداره

و بی خبر از اینکه چیزی که ابدی و ماندگاره سادگیه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

خیال می کردیم

ما را باش خیال می کردیم همیشه یکی را داریم

یکی که به وقت گریه سر روی شانه هاش بذاریم

ما را باش خیال می کردیم که یکی به فکرمان هست

میان این همه وحشت توی این کوچه بن بست

ما را باش دل به کی بستیم چشم به راه کی نشستیم

ما که واسه خاطر تو قرق ماه را شکستیم

وقتی خورشید حقیقت از خواب قصه برآشفت

تازه فهمیدم چه آسان چشم تو به من دروغ گفت

هاج و واج رد نگاتو به گلای قالی دوختی

بگو اون همه عشقو به چه قیمتی فروختی؟

تو به فکر من نبودی توی گرگ و میش مهتاب




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

خودم را ساخته ام

خودم را ساخته ام تا بگویم آنچه را باخته ام ، فراموش کرده ام . زندگی ام را به پای کسی گذاشتم که

دوستش می داشتم ولی او هیچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از این که هرگز

برایش اهمیتی ندارم ، به او حق می دهم شاید او هم مانند من یکی را دوست داشته است... حال از

خود می پرسم : او را برای همیشه دوست خواهم داشت؟ افسوس که چنین نخواهد بود! او را فراموش

کرده ام . من زمانی به خود نگریستم که دیگر سینه ام شکافته ، قلبم افسرده و روحم سپرده شده بود .

باید صبر می کردم تا زخم سینه ام با نمک خوب شود ، با قلبم چه کار می کردم برای گرم شدن در آفتاب

گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره ای نداشتم نیمی از خاکستر قلب سوخته ام را به آب و نیم دیگر را به

خاک سپردم و به یادم ماند که روحم ، روحم ، روح من هیچ موقع ، هیچ وقت و هیچ زمانی از او جدا نشد .

یادگار او سوالی است بی انتها : آیا صبر کنم بر او که بر من صبر نکرد ؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

پشت پرواز تب

پشت پرواز تب ثانیه ها جاری بود

یک پرنده قفسش ساعت دیواری بود

شب به انگیزه ی پایان خودش پاسخ داد

ماه در مزرعه مشغول سحر کاری بود

پشت هر ثانیه ای تازه نشستم که هنوز

دلم آماده ترین قسمت بیداری بود

ساعت از سبز گذشت و دلم از حوصله پر

سهم کو؟ کو؟ ی دلم خلوت اجباری بود؟

تیک تاک از نفس افتاد ودلم پر پر زد

باز هم لحظه شماری ...وچه تکراری بود

سیب در چشم تو آغاز شد ودست شدم

چیدن چند غزل_گریه که ناچاری بود

من به پروانگی بخت خودم شک کردم

آبی روسری ات روی پرم جاری بود

روسری آبی من! سر به هوا مثل درخت

خاک من تشنه ی آن لحظه که می باری بود

کاش می شد سفری تا شب چشمان شما

وشما پنجره ها پاسخ تان آری بود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

ارزش یک لبخند

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی‌دانست که چرا او

تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه‌المنظر بود.

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی‌آمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری

می‌جستند و مردم از او کناره‌گیری می‌کردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را

دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر

اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می‌دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می‌توان آن را

به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می‌گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و

با آنها پرخاشگری می‌نمود و مردم را از خود دور می‌کرد.

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده

خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند. یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از

کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی

برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه‌ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر

مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.

لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه‌ای با هم سخن

بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز

انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می‌کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می‌دید، شدت علاقه وی را به

خویش درمی‌یافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه‌ای به منزل آنها

آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او

بخشیده بود.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

ارزش

ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور, زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.

اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصور می کنند, تعیین نکن, زیرا فقط تو می

دانی که چه چیزی برایت بهترین است.

با زندگی کردن در گذشته یا اینده زیستن در زمان حال را از دست نده. حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی

کنی,همه روزهای عمرت را زیسته ای.

هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری , هرگز ناامید نشو.

هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری از مواجه شدن با خطرات

نترس, زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.

با گفتن این که: یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.

سریعترین راه دریافت عشق , بخشیدن آن به دیگران است.

سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است.

رویا های خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی این که هیچ هدفی نداری.

زندگی یک مسابقه نیست , بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧

آن غروب ها

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را تا شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها تنها به جرم اینکه

او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد-وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ۱١/٠۶/۸۷

خداوندا

خداوندا نگذار که از تو فقط نامت را بدانم و نگذار که از تو تنها مشق کردن اسمت را به یاد داشته باشم.

همواره در من جاری باش، همانگونه که خون در رگهایم جاری است. خداوندا: از تو میخواهم که هرگز در

بیابان هولناک زندگی، تنها و بی یاور رهایم نسازی . از تو میخواهم که در کوره راه پر پیچ و خم زندگی،

تنهایم نگردانی که همواره محتاج وجودت میباشم

آمین




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

دوسِت دارم

می خوام بگم: دوسِت دارم! به پنجره ! به آسمون!

به این شب ِ اینه دزد! به تک درخت ِ کوچه مون!

می خوام بگم: دوسِت دارم! به تو! به اسم ِ نقطه چین!

به گریه های بی هوا! به کولی ِ کوچه نشین!

می خوام بگم: دوسِت دارم! به هر رفیق ُ نارفیق!

به شاعرای بی غزل! به جنگلای بی حریق!

میخوام بگم: دوسِت دارم! به قاتلم! به روزگار!

به اون کسی که میندازه به گردنم طناب ِ دار!

دنیای ما عوض می شه، تنها با این جمله ی ناب:

دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو این عذاب!

می خوام بگم: دوسِت دارم! به بادبادک! به مدرسه!

به ترکه ی خیس ِ انار، کنار ِ درس ِ هندسه!

میخوام بگم: دوسِت دارم! به مرغ ِ عشق ِ بی قفس!

به جغد ِ پیر ِ بد صدا! به نی زنای بی نفس!

میخوام بگم: دوسِت دارم! به هر چی خوبه، هر چی بد!

به خونه های کاگِلی! به سیبای توی سبد!

می خوام بگم: دوسِت دارم! به بغض ِ تلخ ِ انتظار!

به بدترین فصل ِ سفر! به آخرین سوتِ قطار!

دنیای ما عوض می شه، تنها با این جمله ی ناب:

دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو این عذاب!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

چی بگم

چی بگم ابری وبارون نمی شی

درد و می فهمی و درمون نمی شی

خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون من و می بینی ویرون نمی شی

دل دیوونه خرابم میکنی چرا مثل قدیما خون نمی شی

سر به صحرا می ذاری  من و تنها میذاری

ناله ی باغ کدوم گمشده ای

چرا بین گلا پنهون نمی شی  ای وای چرا بین گلا پنهون نمی شی 

وقتی بارون میزنه شاخه ها رو میشکنه

دل تنها چرا مثل گنجشکا پریشون نمی شی

من و میبینی و حیرون نمی شی

چی بگم ابری وبارون نمی شی

درد و می فهمی و درمون نمی شی

چی بگم با کی بگم راز تو رو

داری آتیش میگیری خون نمی شی

من که هر شب تا سحر قصه ی عشق و تو گوشت میخونم

بازم افسانه ای افسون نمی شی

تو بزرگی واسه دنیای خیال آدما

دل زخمی ناله طشت بلا

نکنه غصه ی لیلی رو داری

واسه این قصه مجنون نمیشی

چی بگم ابری وبارون نمی شی

درد و می فهمی و درمون نمی شی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

مداد سفید

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می

گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده

بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و

کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای اونو کسی نتونست پر کنه . . .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

تو اما

عشق من!‌ بی‌قرارم!‌ تو اما...

من تو را دوست دارم، تو اما ...

من فراموشی خاطراتم

احتمالاً‌ غبارم، تو اما...

هیچ‌کس این طرف‌ها ندارد

هیچ کاری به کارم، تو اما...

گوش کن، من رگ خشک باغم

من کجا جویبارم، تو اما...

برگ زردم، بله، ‌می‌پذیرم

پوچ و بی‌اعتبارم، تو اما...

چهره دردناک و تبسم؟

خنده‌ای مستعارم، تو اما...

بی‌پناهم، سپر هم ندارم

چشم اسفندیارم،‌ تو اما...

صورتم سرخ ... آری، قشنگ است

از درون هم انارم، تو اما...

فصل‌ها از بهارم گذشتند

خب، تمام است کارم، تو اما...

گفتمت: فصل خوبی است،

گفتی:خسته‌ام، کار دارم، تو اما...

باز در چشم من خیره ماندی

باز بی‌اختیارم، تو اما...

قلعه‌ای ماسه‌ام روی ساحل

سخت ناپایدارم، تو اما...

زخم، پاشیده شب را به جانم

مرگ دنباله‌دارم، تو اما...

بی تو ای ماه!‌ ای ماه!‌ ای ماه!‌

ظلمت روزگارم، تو اما...

شیهه‌ اسب من را خریدند

این هم از افتخارم، تو اما...

ابر در ابر در ابر در ابر

در خودم سوگوارم، تو اما...

آخرین سرفه یک مسافر

سوت سرد قطارم، تو اما...

من خودت را به تو می‌سپارم

جز تو چیزی ندارم، تو اما...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

خداحافظ

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم؟

خداحافظ ، تو ای همپای شبهای غزل خوانی

خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ، بدون تو گمان بردی که می مانم

خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی!!!!




کلمات کليدي :شعر