نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٠١/٠۶/۸۷

نگفتنی ها

می خوام امروز همه ی نگفتنی ها رو بگم

قصه ی عشق گذشته قصه ی شادی و غم

تو خیال کردی بری !

دنیا تمومه واسه من ؟

شادی از غم میمیره

خنده حرومه واسه من

من نگاهام دیگه دونبال تو نیست

دلمو پس میگیرم مال تو نیست

دیگه هرگز ننویس قصه برام

برو من عشق دروغی نمی خوام ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

حرفهایی برای نگفتن

سرمایه هردل حرفهایی است که برای نگفتن دارد ...

سرمایه هر گل جایی است که برای شکفتن دارد ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

صدا کن مرا

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم ان وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها رو ببینیم

ببین عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل میکند

بیا اب شو مثل یک واژه در سطح خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد آ ن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسیم از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه

جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر

معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطحکاک

فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار

خواهم شد

و ان وقت

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در ان گیر و داری که چرخ زره پوش از رویای

کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساسی

اسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از را وارد شد.

چه عملی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

ترا در سر اغاز یک باغ خواهم نشانید.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

مهر و اندوه

فریاد که داد از این مردم خود شاد

سبب ساز همه ,کار خودان تعبیر خوددار

منم . من کرده ام من می توانم

عجب غافل که در اوجند , برباد

چگونه میتوان خود کردها را کرد اوصاف

چگونه دیده بر روی دگر داد

مگر غیر از که خود را میشناسی

اگر خود را شناسی دگرمن , رفته بر باد

جز اوکس تواند برتو نشانی ؟

دلیل مهر و اندوه عمرت در دفتر کند باز




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

هوای با تو بودن

دوباره دل ، هوای با تو بودن کرده

نگو این دل ، دوری عشق تورو باور کرده

دل من خسته ، دست به دعا ها برده

همه آرزوهام با رفتن تو مرده

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

قد و قامت

قد است این ، قامت است این ، یا قیامت

قیامت میکند این قد و قامت

موذن گر ببیند قامتت را

به قد و قامت بماند تا قیامت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

نمیدانم کجا

در مسیری مبهم و بی انتها

ره سپارم در مسیر جاده ها

در نگاهم گفتنی هایم بسوخت

می روم اما نمیدانم کجا ؟!!!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

مکافاتی چنین

می ارزید رانده شدن از بهشت به لحظه ای

که آدم سیب سرخ را بدست حوا داد !!!

خوردن سیبی را مکافاتی چنین؟

نه !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

گریه نکن

هیچ وقت گریه نکن !

چون هیچکس لیاقت اشکهای تو رو ندارد ...

اگه هم داشته باشه ... طاقت اشکهای زیبای تو رو نداره ...

وقتی دلم برات تنگ میشه ...

میرم پشت ابرها زار زار گریه میکنم ...

پس وقتی بارون اومد ...

بدون دلم برات تنگ شده ...

به یادم من باش ...

دوستم نداشت ...

دروغ میگفت هر بار که به سراغم می آمد

با گریه میگفتم راستش را بگو

اگر مهری به دیگری داری تو را می بخشم

و باز خنده ای میکرد و میگفت :

جز تو ، مهری به کسی ندارم ...

تا اینکه یکروز با گریه بسراغم آمد و گفت :

مرا ببخش به تو دروغ گفتم ...

دل به دیگری دارم ...

خنده ی تلخی کردم و گفتم :

من هم به تو دروغ گفتم !!! تو را نمی بخشم ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

کیستی

روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند

که تا آخر عمر با من خواهد ماند ...

گفتم کیستی ؟ گفت : غم .

خیال میکردم غم نام عروسکی است

که میتوان با آن بازی کرد ...

ولی حالا فهمیدم که :

خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم ...!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

زمین

زمین دیگر آن کودک پاک نیست

پر از آلودگی هاست دامان وی

که خاکش به سر گر چه جز خاک نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

عاشق نبودی تو

عاشق نبودی تو

من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق

بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود !!!

دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود !!!

روزی به من گفتی :

دیگر نمی مانم

گفتم :

که میمیرم

گفتی :

که میدانم !!!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

در حسرت دیدار تو

آغازی باید

رویش گلها را

بارش باران را

آغازی باید

بگذار ندانند آن روز به ما چه گذشت

بگذار ندانند با ستاره چه رازی گفتم آن شب

صدای گنجشکان

نوای زندگی آسمان خاموش است

نوای فریادی دیگر ...

از گلوگاه انسانی دیگر

بهار در کف توست

بهار در تن تو

جریان می یابد

آغازی باید ... حضور تو  ،  بهار را جان داد

باز هم یک احساس از تلاطم وجودم بر خواست

مثل آن حس دیرینه

زده قلبم از سینه بیرون

چشمم در پیچ و خم کوچه عشقش جان میداد

و نگاهم به نگاهش عهد شادی میبست

و زمان عقربه ها را به مهمانی معکوس میخواند

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

باور کن

وقتی دستانم از اعتماد تهی است

چه فرقی می کند

که بگویم

اینجا زمستان است یا بهار .

اینجا سرد است

از تکرار ِ نبودن اعتماد .

وقتی گوشهایم ایمان نمی اورند به کلام

بیهوده ، برایم واژه های دلفریب میچینی

من از گور بی اعتمادی برخاسته ام

دشتهای اعتماد در سیلاب دروغ و خیانت

مرده اند .

وقتی نگاهم لبریز ِ وحشت می شود

از نگاهت ، می دزدمشان ...

نگاهم که می کنی ،

فرهنگ لغات میشود یک کلمه "عبث " .

اینجا تداوم خالی بودن از اعتماد است .

سرد است .

باور کن،




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

دلم از سنگ که نیست

چه کنم ؟ دلم از سنگ که نیست

چه دلیست این دل من ؟

که ز یک لرزش اشک بر رخ رهگذری

یا ز نالیدن مادر به فراق پسری دل من می شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دلیست این دل من ؟

که ز تردی چو یک ساقه ی تاک

به شتابی که تگرگ

بشکند ساقه و از هم بدرد پیکر برگ

یا به آسانی یک شاخه ی گل می شکند

چه دلیست این دل من ؟

هر کجا اشک یتیمی رنجور

می چکد بر سر مژگان سیاه

هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه

دل من می شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دلیست این دل من ؟

در مزاری که زنی ناله کند

در عزای پسرش

یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش

جانم آید به خروش

ور ببینم پر خونین کبئترها را

یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش

دل من می شکند

حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر

که به حسرت کند از شیشه ی اشک

به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

دل من می شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

ناله ی پیرزنی غمزده و دست تهی

که ندارد نفسی

ضجه ی مرغ اسیر

که کند ناله به کنج قفسی

هق هق مرد غریبی که بلا دیده بسی

حالت دختر زشتی که ز شرم

رو ندارد به کسی

دل من می شکند

هر کجا در نگه تازه نهالانی خرد

از ستیز پدر و مادر خشم آلوده

می وزد بوی طلاق

وز پراکندگی عائله ای برخیزد

در سرا بانگ فراق

دل من می شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

آن زمانی که به دنبال شهید

مادر داغ به دل

سینه می کوبد و می نالد و می گرید زار

هچنان ابر بهار

یا زمانی که نشیند در اشک

به سر سنگ مزار

و به فریاد کند نام پسر را تکرار

دل من می شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دلیست این دل من ؟

دلم از ناله ی مرغان چمن می شکند

ز خیال غم مردم دل من می شکند

دلم از داغ وطن می شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه کنم ؟

دل من می شکند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

حیف

حیف , میدانم که دیگر

بر نمی داری از خواب گران ! سر ! تا ببینی

خوردسال سالخوردی خویش را کاین زمان

چندان شجاعت یافته است

تا بگوید : ( راست می گفتی , پدر ) ... !




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

بیا

ای مرا آزرده ازخود ! گرپشیمانی بیا

نغمه های ناموفق  ! گرنمی خوانی بیا

تاکه سر پیچیدی از راه وفاگفتم : برو

یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگ دل

زان همه نامهربانی ! گر پشیمانی بیا

تاب رنجوری ندارم در پی رنجم مباش

گر نمی خواهی که جانم را برنجانی بیا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

ساعت و سیب

بچه که بودم

از جریمه های نانوشته که بگذریم,

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سین سفره ی من بود

بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه یی به خانه نمی رسید

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام این بود

که سه شنبه شب آخر سال

باران بیاید

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه ی کوتاه مان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود

گویند مردمان: غمه دیوانه خور

دیوانه ام شدیم

کسی غم نخورد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

آدم برفی

به شانه ام زدی

تا تنهاییم را تکانده باشی

به چه دلخوش کرده ای؟

تکاندن برف ازشانه های آدم برفی؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

آغازی باید

آغازی باید

و گرنه این ثانیه ها می خشکند

وقت پیوند من و خاطره هاست

آغازی باید

غم من بیشتراز فریاد یک قناری است

و من اکنون

به تپشهای قلبم نیز

شک دارم شک

تمامی شوقم شاید

دیدن روی کودکی شاد است

که به لبخندی به من می گوید

سلام !

و جوابش را

از چشمه غمگینه  نگاهم

برمی چیند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٣٠/٠۵/۸۷

دوره گردم

یاد دارم یک غروب سرد سرد می گذشت از توی کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید.

آی آقا ! سفره خالی می خرید




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

عادت

حرف های زیادی برای گفتن دارم و حرف های زیادی برای نگفتن!!! تنهایی را حس می کنم. همیشه از

عادت کردن متنفر بوده ام، همیشه ... ولی انگار دارم باز عادت می کنم. دارم یواش یواش به این عادت

می کنم که از تنهایی خودم در بیایم. این را از دلتنگی هایم فهمیده ام. دلتنگی هایی که برای خواندن

دارم، دلتنگی هایی که برای نوشتن دارم. برای همین نیز می ترسم، چون نمی خواهم عادت کنم و بعد

از آن عادت دوباره خرق عادت کنم. درکم می کنی؟ می دانم که می کنی. برای همین دارم به تو و حرف

هایت عا دت می کنم، ولی نمی خواهم "عادت" کنم.

بعضی وقتها دوست دارم فقط از تنهایی هایم بنویسم ولی باز می ترسم. از پشیمانی می ترسم. این

ترسها نیز شده اند برایم عادت حاد. برای همین، از همین ترسهایم نیز می ترسم. نجاتم بده، از تنهایی

که به آن کرده ام نجاتم بده ولی مرا به خودت عادت نده!!! همراهم باش ولی به عنوان یک عادت نباش.

می دانی که چه می گویم؟ درکم می کنی؟ می دانم که می کنی و برای همین ادراکت هست که انگار

دارم یواش یواش به تو عادت می کنم، ولی نمی خواهم عادت کنم!!! چه کنم تو بگو چه کنم؟

کله ام پر است از حرف های گفتنی و نگفتنی ام که همه شان برای توست و شاید .... برای خودم!!!

برای خودم چون تو را نیز جزئی از خودم می پندارم. برای همین است که انگار دارم یواش یواش به تو

عادت می کنم، چون همیشه به خودم عادت کرده ام، به حرف هایی که در سرم هستند. به گفتنی ها و

نگفتنی ها.... درکم که می کنی؟ می دانم که می کنی......

همیشه خواسته ام خودم باشم. خود خودم، ولی نتوانسته ام چون به نقابی که مانند همگان به چهره زده

ام عادت کرده ام. عادت کرده ام و می ترسم از خرق عادت. ولی برای تو همیشه خودم بوده ام و برای

همین نیز می ترسم. چون خرق عادت کرده ام، خود واقعی ام را به تو نشان داده ام. برای همین نیز بین

یک دو گانگی گیر کرده ام، بین دو احساس، احساس رضایت و ترس. ترس از خرق عادت و رضایت از خود

بودن. درکم می کنی که چه می گویم؟ می دانم که می کنی، برای همین بود که خود واقعی ام را به تو

نشان داده ام، فقط به تو.

از عادت بدم می آید. از عادت متنفرم، پس خودت را به من عادت نده. همیشه همراهم باش ولی خودت

را به من عادت نده.

کله دارد می ترکد... می ترکد از گفتنی هایم.... می ترکد از نگفتنی هایم.... نمی دانم بگویم یا نگویم.

ولی دانسته یا ندانسته همیشه برای تو گفته ام. چرایش را نمی دانم. شاید چون درکم می کنی.

هر کاری می خواهی بکن ولی تو را بخدا مرا به خودت عادت نده، من می ترسم از این عادت. می ترسم

از ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

بنویس

بنویس خواستنم از جنس گل ابریشمه

بنویس پاکی من پاکی نوروشبنمه

همه د.ست داشتنمو نقطه به نقطه بنویس

بنویس قصه زیاده ولی کاغذم کمه

بنویس نامه نویس

بنویس خواستن من شمردنی نیست بنویس

بنویس دل که به خاک سپردنی نیست

بنویس

بنویس خسته شدم اونقده خسته که نگو

همه دلتنگی من که گفتنی نیست بنویس

بنویس نامه نویس

بنویس وقتی تو نیستی انگار چیزی نیست

بنویس نامه نویس...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

سهم من کو

تو این همه هیاهو خدا سهم من کو اینا همه که جفتن از دل به هم می گفتن یکی نشسته دیگری کنارش

سر رو به شونه های اون سپردش یکی تو دستش داره شاخه گل می زنه بر زلف نگار سنبل یکی نشسته

اون طرف چه رعنا دل میده و دل میگیره چه زیبا یکی شده خیره به چشمان یار غزل غزل ترانه گشته انگار

کنار جوی آب صاف و زلال یکی لمیده دیگری بی ملال نغمه ی عاشق دگر به آواز سرود دل به گوش ماه تن

ناز گوش پری خود کند آن دگر ز زینت عشق و محبت بهار رقص کند به ناز و عشوه آن یک دل برد از دلبر خود

آن ملک تو این همه هیاهو خدا سهم من کو




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

راز بزرگ

زندگی راز بزرگی ست که در ما جاری است. زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست. زندگی وزن نگاهی ست

که در خاطره ها می ماند. شاید این حسرت بیهوده که در دل داری شعله گرمی امید تو را خواهد کشت.

زندگی درک همین اکنون است. زندگی شوق رسیدن به همان فردائیست که نخواهد آمد

 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

تکیه به شونه هام نکن

تکیه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم

مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟

حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟

مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا

نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها

تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه

یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه

من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی

قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

همیشه با تو

با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا

با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست ،

چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب

تو دلیل من برای حیات بودی و هستی

و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام

علت بودن من تو هستی

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است : « همیشه با تو »




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

یک ذره ام من و تو صد آفتابی

برمن چو میگذری چون آفتابی

هوشم ز سر ببری مانندشرابی

بهر شکسته دلان مرهم تویی تو

بر چشم خسته من داروی خوابی

هم شهره ای به نشاط شط نشیطی

هم شعله ای ز شرار شور شرابی
 
شرمنده ام که تو را در خور ندارم
 
جز جان کههدیه کنم تو روح نابی

مرداب را تو در آن نیلوفرستی

در عمق آبی بحر در خوشابی

برما چه می نگری همچون تو مستیم

ای چشم دلبر من چون من خرابی

مهر از تو می طلبم ؟ هیهات بر من

بر هر که چشمه نوش بر من سرابی

ک لب به کجا روی آورم روی ؟

مستقیم من و تو دریای آبی

من مستمند و تو صدر جهانی

یک ذره ام من و تو صد آفتابی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

من تنها نیستم

من تنها نیستم, اشکهایم را دارم, اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است. من تنها نیستم, لحظه

ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من

تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود. چقدر دوست دارم لحظه هایی را که

دلتنگ چشمانت می شوم. هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من, چرا

که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم . ولی من باز چشم براهم... چشم به راهم تا

آرامش را به قلب من هدیه کنی مهربان من.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

مال تو

خانه دل وقتی می آیی تمامش مال تو

از وجودم هرچه می خواهی تمامش مال تو

من فقط یک لحظه دیدارت کنم تنها همین

در عوض هر چه تماشایی تمامش مال تو

از تو هر شب خانه دل روشن و نورانی است

هر که دید گفتا چه شبهایی تمامش مال تو

این دلم از دیدارت شده دریا دلی

تو بخواه این دل دریایی تمامش مال تو

هر شب از یاد تو پرگل می شود صحرای دل

به چه صحرایی و گلهایی تمامش مال تو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

فریاد نزن ای عاشق

فریاد نزن ای عاشق فریاد نزن! بی سبب نیست چنین فریادم بی گناه در دام عشق! افتادم چه درست چه

غلط زندگیه هم خودم هم تورو بر باد دادم! بی گناه در دام عشق افتادم! اگر احساسم رو میفهمیدی...

ما سزاواریم اگر گریانیم! وقتی پیمان دلو می بستیم گفته بودی فقط عاشق هستیم ولی با عشق

نگفتیم هرگز نه گناه کاریم نه بی تقصیریم منو تو بازیچه ی تقدیریم هر دو در بی راه ی بی راه عشق با دل

و احساس خود




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

فریاد من

فریاد من همه گریز از درد بودچرا که من در وحشت انگیزترین شبها آفتاب رابه دعائی نومیدوار طلب کرده

امتو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ایتو از آینه ها و ابریشم ها آمده ایدر خلئی که نه خدا بود

نه آتشنگاه و اعتماد تو را به دعائی نومیدوار طلب کرده بودمشای تو بی رحم است و بزرگوار نفست در

دست های خالی من ترانه و سبزی استمن بر می خیزم!چراغی در دست , چراغی در دلمزنگار روحم را

صیقل می زنم آینه ای برابرآینه ات می گذارم تا با تو ابدیتی بسازم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

عشقت را ببخش

ارزشت را با مقایسه  کردن خود با دیگران پایین نیاور، زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.

اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصورمی کنند، تعیین نکن ، زیرا فقط تو می

دانی که چه چیزی برایت بهترین است.

با زندگی کردن در گذشته یا آینده زیستن در زمان حال را از دست نده حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی

کنی همه روزهای عمرت را زیسته ای.

هنگامی که هنوز چیزی را برای بخشیدن داری، هرگز ناامید نشو.

هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری.

از مواجه شدن با خطرات نترس، زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.

با گفتن این که : یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.

سریعترین راه دریافت عشق، بخشیدن آن به دیگران است.

سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است.

رویاهای خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی نامید بودن و نا امیدی

یعنی این که هیچ هدفی نداری.

زندگی یک مسابقه نیست، بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید.

به امید سبز ترین پیوندها...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

عشق شیرین من

در کویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

می دانم که نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است که هرگز درآن رکودی نیست

می خواهم که مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

تو در پاسخ به عشقم همیشه سکوت را اختیار کردی

و هرگز به خود اجازه ندادی که از لبانت شکوفه های عشق و محبت بیرون بیاید

و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش کند

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

که مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

می خواهم در کنار تو به اوج ابرها برسم

ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

که من او را چگونه دوست داشتم

ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم 

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله کشید

پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مکش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

عشق پر شرار

عشق مرا در نگاهت تیره و تار مکن ، ای مهربان

نور چشمانت را برایم خاموش مکن، ای مهربان

من سوخته ام از این شرار عشق، تو مرا دریاب

خرقه پوش از این باران عشق شدم ،تو مرا دریاب

قفل سنگین قلبت را برایم باز کن، ای نازنین

شعر سپید عشقت را برایم آغاز کن، ای نازنین

می خواهم تو را،  در این لحظه های سخت با من باش

می گذارم نام تو را،  در این سینه ی سبز با من باش

تو آن ستاره ی درخشان در سینه ی عاشق منی ، میدانی

تو آن زورق غریب اندیشه ی ذهن عاشق منی،  میدانی

 می گریزم از افسون دبده ی پر مهرت، ای جانان من

 می شتابم به سوی ان قلب خفته ومهربانت، ای جانان من

مردم طعنه ها زدند و گفتند از این عشق پر شرار من

زآن آتشی فکندند در این قلب بی قرار و بی ریای  من

بهر فریب آنان نام تو را هرگز بر زبان نیاوردم دگر

می ترسم از این فریب جانسوز که من تو را نیابم دگر

می روم تا ساحل آرام عشق یابم تو را،  شیرین جان

می سرایم لحظه های عاشقی خوانم تو را،شیرین جان

میروم بی شک در این راه تو را می بویم ای دلدار من

غم هجران تو را همراه خود می سازم  ای دلدار من




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

سر پناهی برای تو خواهم بود

این عشقی که به من بخشیدی برای همیشه زنده خواهد ماند تو همیشه آنجا هستی ،هنگامیکه فرو

افتم ضعف مرا می ستانی و به من نیرو وقدرت می بخشی و برای همیشه دوستت خواهم داشت و در

کنارت می مانم همچو فانوسی در تاریکترین شبها بالهایی خواهم بود، که در طول پرواز یاری ات خواهم

کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهی برای تو خواهم بود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

چه زیباست

چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن

برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت

زندگی چه ناشکیباست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

تبسم

و ای بسا که

تصویری کودن

از انسانی نا پختهاز من سالیان گذشته

گمگشتهکه نگاه خردسال مرا دارد

در چشمانشو من کهنه تر به جا نهاده است

تبسم خود رابر لبانش و نگاه امروز من بر آن چنان است که پشیمانی به گناهانش!!!!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

پشت میله های قفس

دردا که باز بندی به پایم افکنده شد و مرا در پشت میله های قفس قلبش اسیر نمود

گاهی آوای لطیفش به گوشم می رسید و از شنیدن آن سیراب می شدم .

گاه تا سحر نمی خفتم تا شاید نورعشقی از او بر من بتابد

با ستارگان بیدار می ماندم تا بتوانم شاید بوسه های شیرینش را حس کنم

خود را در آغوش مهتاب جای می دادم و از دل شوریده و دیوانه ی خود میگفتم.

می گفتم که چطور ناگهان به او تکیه کردم و حس کردم که او همان کسی است

که دوستش دارم و می تواند مامن آرامی برای من باشد

او را صدا زدم ،در انتظارش ماندم تا آسمان ابری دلش برایم صاف و آبی شود

در انتظارش ماندم تا شهد شیرین عشقش را بنوشم ،

چهره ی خورشید شهر دلم چه اندوهگین بود. نمی دانستم امیدی هست یا نه ؟

نگاه خسته اش را خریداری کردم

در طوفان غرور و بی مهریش صبوری را پناهگاه خود ساختم

خواستم تا در زمین سخت دلش همچو شقایق عاشقی برویم ،

خواستم که هرگز شرمگین این دل پاکم نباشم تا آه عشق بار دگر بر او بوزد

رنگ درد را در خود دیدم ،درد بی مهری،درد خاموشی،درد جدایی

عاقبت در سکوتم ، در چشمان منتظرم ، در رویاهای آشفته ام ،

در انتظارعمیقی که مرا احاطه کرده بود و در خیال اسیرم .

آفتابش رنگ شادی به خود گرفت

وغنچه ی نشکفته ی دلش که مدتها بود نورعشق را

به خود ندیده بود بار دگر شکفته شد

خنده را بر لبانم نشاند ،گلدان خشک دلم را با شراب عشق زیبای خود آبیاری نمود

با نسیم مهربانی اش صورتم را نوازش کرد

و آشیانه ی دوست داشتنش را برایم مهیا کرد

آری او مرا بعد از مصائب فراوانی پذیرفت

و در کلبه ی تنهائیش مرا میهمان خود کرد آشفتگی را از من ربود

و گل امید را با هزاران عشق و محبت به من هدیه داد

او دیگر شاهزاده ی این قلب عاشقم شد 

او با مهربانی قدم بر سنگفرش دلم گذاشت

او دیگر محبوب آتشین و پرشرار من شد

ما از فصلهای خشک گذر کردیم وبه گلستانی عطرآگین سلام کردیم

حال با یک نگاه با یک عشق با یک امید در یک ساحل پائیزی در یک غروب زیبا

درآن کلبه ی عاشقی نظاره گر این دوست داشتن هستیم

درآستانه ی عشق پرشورت ایستاده ام  مهربانم و با تمام وجود می گویم

سلام عشق خفته ی من

به قلب تنها و متروک من خوش آمدی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

بی آرزو چه می کنی ای دوست

با مرده ای در درون خویش به ملال سخنی می گویم

هوا خاموش ایستاده استاز آخرین کوچ پرندگان پر هیاهو سالها می گذردآب تلخ این تالاب اشک بی بهانه

من نیستبه چه می گریی نمیدانمزمستان ها همه در من استبه هر اندازه که بیگانه سر بر شانه ات

بگذاردباری آشناست غم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٢9/٠۵/۸۷

ساختمان پرشین بلاگ

دوستانی که تا حالا ساختمان پرشین بلاگ رو ندیدن میتونن با این عکس ببینن ( چی گفتم . . . ) نیشخند

برای دیدن در سایز بزرگ اینجا کلیک کنید ( 3268 * 2448 )

ساختمان پرشین بلاگ




کلمات کليدي :عکس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

یادداشتی از طرف خدا

به: شما

تاریخ : امروز

از: رئیس

موضوع : خودت

عطف به : زندگی

من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم . لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز

ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی برای رفع کردن آن تلاش نکن

، آنرا در صندوق ( چیزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر

من ، نه تو . وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نکن . در

عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن . ناامید نشو .

شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد

ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی

دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند

وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم

دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده

وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده بروی : به معلولی فکر کن که

دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد

ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه ؟

شکر گذار باش . در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن

نداشتند

وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی : به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش

مویی داشت تا به آن رسیدگی کند

ممکنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یک دوست بفرستی :  ممکنه در مسیر زندگی آنها تاثیری

بگذاری که خودت هرگز نمیدانستی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

دوستی

دوستی یعنی ادم و بخاطر خودش خواستن

دوستی یعنی بدونه تا گذاشتن

دوستی یعنی از خودت گذشتن

دوستی یعنی شریک مشکلات و شادی و غم ادم بودن

دوستی یعنی خسته نشدن از هم

دوستی یعنی باهم یکی شدن

دوستی یعنی با هم خندیدن با هم اشک ریختن

دوستی یعنی رفیق نیمه راه نبودن

دوستی یعنی بهم شک نکردن

دوستی یعنی پشته هم رو خالی نکردن

دوستی یعنی با هم بی پروا شدن

دوستی یعنی بهم اعتماد کردن

دوستی یعنی بازیچه نبودن

دوستی یعنی بی توقع بودن

دوستی یعنی منت نگذاشتن

دوستی یعنی سنگ صبور هم شدن

دوستی یعنی تو عالم تنهایی هم دمش بودن

دوستی یعنی با اون ادم خالص شدن

دوستی یعنی وقتی نبینیش دلت براش تنگ شدن

دوستی یعنی بی ریا شدن

دوستی یعنی دنیا شون دنیای هم شدن

دوستی یعنی جایگزین پیدا نکردن

دوستی یعنی بخاطرش جون دادن

دوستی یعنی بخاطرش به اب و اتیش زدن 

دوستی یعنی یک روح در دو بدن شدن

دوستی یعنی دلش و نشکستن

دوستی یعنی برات مهم بودن

دوستی یعنی کمکش کردن بی هیچ چشم داشتی

دوستی یعنی چیزی که تو نفهمیدی یعنی چی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

من می روم خداحافظ

آخرین جرعه های جام زندگی را سَر می کشم

دو سه جرعه ای بر خاک می فشانم

و کوله بار خستگی را بر دوش می برم

دیگر خسته ام از هرچه بوی زندگی می دهد!

از هرچه بوی سپیدی است خسته ام!

می روم با همه خستگی ام

می روم با پاهایی که از رفتن باز مانده

دیگر روزنه ای نمی یابم

برای آویختن دستهایم

دیگر چشمی نگران نیست برایم

می روم با چشمانی اشکبار

با دستانی خسته

با پاهایی بی توان

من می روم

وقتی هیچ دلیلی برای ماندن نیست

می روم تا ته غربت یک کوه

می روم تا ته یگانگی بیابان

آنجا که من باشم با غمهایم تنها!

می روم

وقتی تنها به هیچ زنده ام

و زمزمه می کنم:

" تنها ماندم، تنها با دل بر جا ماندم"

" چون آهی بر لبها ماندم"

من می روم

با آخرین جرعه های جام تهی ام، با کوله بار خستگی ام

با چشمان گریانم، با دستان آویخته ام، با پاهای بی توانم

من می روم خداحافظ ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

به سوی تو می آیم

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه

های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم

خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی

نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی

دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم

کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی

بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس

موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له

نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟

به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به

آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم

این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد

تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

آموختم

آموختم در انتهای نیاز بی نیاز باشم.

آموختم در عمق رزالت ،با اصالت باشم.

آموختم در پستی فطرت ،انسان  باشم.

آموختم در کنه بی کسی ،همه کس باشم.

آموختم در سراب همیشه سیراب باشم.

آموختم در بی پناهی ،پناه باشم.

آموختم در سوز دل ،تسکین دل باشم.

آموختم در آیینه دق ،سنگ صبور باشم.

آموختم در نا امیدی ،امید باشم.

آموختم در تاریکی،نور باشم.

آموختم در فریاد،سکوت باشم.

آموختم در بی تابی ،شکیب باشم.

آموختم در دوری ،نزدیک باشم.

آموختم در کذب،صادق باشم.

آموختم درخواب،بیدار باشم.

آموختم در کثرت ،نادر باشم.

آموختم در پژمردگی ،رستن باشم.

آموختم در تمنا،عرضه باشم.

آموختم در فصل،وصل باشم.

آموختم در حجاب ،عریان باشم.

آموختم در تولد ،مرحوم باشم.

آموختم در ترس ،شهامت باشم.

آموختم در رنگین کمان ،یک رنگ باشم.

آموختم در پستی ،معرفت باشم.

آموختم در نامهربانی ،مهربان باشم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

یاد گرفتم که

1- با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

2- با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

3- از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .

4- تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

نیمکت

این فقط یه نیمکت از شهرمونه

نیمکتای دیگه خیلی بهتره!

خوبه ما دروغ نمی گیم،اگه نه...

دلمون آبرومونو می بره!

زندگی ساده تر از اونه که ما

بتونیم رو قلبمون پا بذاریم!

با دروغ تا آخر دنیا بریم...

همه ی آدمارو جا بذاریم!

دنیای مااااااااا

نه سپید ...نه سیاه

آدماشم همه خاکستریین!

بعضیا فکر میکنن،اولیین

اما!

(یکی مونده به آخریین!)




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

معلم روستا

این داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود که

هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای

نرم و دلنشین ندارد . اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است . او در گوشه ای از

حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده

است . پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و

هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است . روز بعد ، دختر متوجه فنجان

آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ

است .. اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است . زیرا او این آب را از جوانه

نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد . پسر هر روز به این کار ادامه می داد و

پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت . روزی از

روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا

پی برد .

در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟ پسر سری تکان داد و

با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است و این دوا برای کاهش درد

شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد .

روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟ دختر لبخندی زد و

گفت : این شیرین ترین دارو جهان است .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

مرگ تدریجی

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر سفر نکنیم

اگر مطالعه نکنیم

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم اگر به خودمان بها ندهیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم،

هنگامی که دست یاری دیگران را رد کنیم

مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد

اگر بنده عادتهای خویش بشویم

وهر روز یک مسیر را بپیماییم

اگر دچار روزمرگی شویم،اگر تتغییری در رنگ لباس خویش ندهیم

یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم

همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود

ودل را به تپش در می آورد

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم

اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیندازیم

اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم

اگر به خودمان اجازه ندهیم

برای یکبار هم که شده از یک نصیحت عاقلانه بگریزیم

بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم!

بیایید امردز خطر کنیم

همین امروز کاری بکنیم

اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم

شاد بودن را فراموش نکنیم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

مرا بیاد بیاور

وقتی که سپیده‌دم بایستی و هراس دریچه‌ی کاخ جادویی خود را بر روی خورشید با مدادی می‌گشاید مرا

بیاد بیاور.

وقتی که شب غرق در رویایی دور و دراز دامن‌کشان زیر حجاب سیمین خویش می‌گذرد از من یاد کن.

هنگام نزدیکی وصال، دل در سینه‌ات به تپش درآرد و سایه روشن غروب ترا به رویای دلپذیر شامگاهان

دعوت کند گوش به سوی جنگل فرا دار، تا بشنوی که صدایی آهسته زمزمه می‌کند: مرا بیاد بیاور.

مرا بیاد بیاورد آن روز که دست سرنوشت برای همیشه از تو جدایم کرده و غم دوری و گذشت ایام، زمان

افسرده‌ام را خاموش ساخته باشد آن روز به عشق تو می‌مانم من.

به وداع آخرینی که با هم کردیم بیندیش زیرا برای دلدادگان دوری و گذشت زمان معنایی نیست.

دلدار من تا وقتی که دل در سینه می‌تپد قلب من به تو خواهد گفت: مرا بیاد بیاور.

«زمانی که دل شکسته‌ی من برای همیشه در زیر خاک سرد آرمیده باشد و بوته‌ی گلی دور از گل‌های

دیگر آرام آرام بر روی گور من بشکفد مرا بیاد بیاور»

مرا بیاد بیاورد آن روز که دیگر از من نشانی در جهان نخواهد ماند. اما روح جاودانی من همچون دوستی

وفادار به طرف تو خواهد آمد و در خاموشی شب آهسته در گوشت زمزمه خواهد کرد:

مرا بیاد بیاور

مرا بیاد بیاور




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

مادر دوستت دارم

وقتی که تو ١ ساله بودی، اون (مادرت) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...

تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!

وقتی که تو ٢ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.

تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که  وقتی صدات می زد، فرار می کردی!

وقتی که ٣ ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.

تو هم با ریختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی !

وقتی ۴ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.

تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!

وقتی که ۵ ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.

تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی !

وقتی که ٧ ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.

تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ...!

وقتی که ٩ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید.

تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!

وقتی که ١٠ ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.

تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!

وقتی که ١١ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.

تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!

وقتی که ١٢ ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از

اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...

تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !

وقتی که ١٣ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.

تو هم، ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !

وقتی که ١۵ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِونی بر حذر داشت.

تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...

وقتی که ١۶ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!

وقتی که ١٧ ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.

تو هم،ازش تشکر کردی: با فراموش کردن  نوشتن یک نامه ساده !!!

وقتی که ١٨ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت

کنه ...

تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!

وقتی که ١٨ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...

تو هم ،هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی!

وقتی که ١٩ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :

تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی

وقتی که ١٩ ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که  تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!

وقتی که ٢٠ ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت

رو هم حمل کرد.

تو هم، ازش تشکر کردی،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی

جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!!

وقتی که ٢٠ ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟

تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره !

وقتی که ٢١ ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.

تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!

وقتی که ٢٢ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.

تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!

وقتی که ٢٣ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.

تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!

وقتی که ٢۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار

کنی، ازت سئوال کرد.

تو هم با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !

وقتی که ٢۵ ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می

کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...

تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!!

وقتی که ٢٧ ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.

تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، همه چیز دیگه تغییر کرده !!!

وقتی که ٢٨ ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.

تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!

وقتی که ٣٠ ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.

تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!

و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره  و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر

قلبت فرود میاد ...

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی : با کوچکی یک بوسه تا

بزرگی گفتن : مادر دوستت دارم ...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

کودک بودم

سالها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را

بند میزد به عشق

و من آن روز به خود می گفتم آخر این هم شد کار؟

ولی امروز که دیگرخبری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است

ترکی دارد و من

در به در وکوی به کوی

پی بند زنی می گردم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

رأفت و مهربانی

رأفت و مهربانی را پیشه کن حتی در مقابل شرارت.هر چند زخم خورده وخشمگین باشی.زیرامهربانی

وخوشرفتاری بدترین شکنجهبرای انسانهای شرور خواهد بود.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

درسی که باید از رود گرفت

رود از ابتدا تا انتها افتادگی و فروتنی را تجربه می کند و همین است که درنهایت به مهمانی آسمان دعوت

میشود رودها در مواجهه با موانع به آرامی آن را دور می زنند و به راه خودادامه می دهند پویائی رود،

ازجریان داشتن آن است . رود هاهم وقتی به مانعی می رسند فریاد می کشند، ولی خیلی زود

خودراپیدا می کند.هیچ جوی آبی حقیر نیست،زیرا مادری چون باران دارد رود ها در مسیر خود با همه چیز

پیوند میخورند ولی، در نهایت روشن و شفاف به آسمان می پیوندند . رود ها برای آنکه زلال شوند، گاهی

در سخت ترین لایه های زمین ریاضت می کشند.رود ها باآرامش خویش حتی سنگ ها را صیقل

می دهند.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

چه دلیلی داره زنده بودن

چه دلیلی داره زنده بودن .

وقتی کسی رو نداری برای پرستیدن .

وقتی دلی نداری برای سپردن .

حتی تنی برای زخم خوردن .

چه فایده داره نفس بی هم نفس کشیدن .

اشک چه ارزشی داره وقتی شونه هایی رو که سال ها چشم به راهش بودی و نداشتن .

چه فایده داره چشم هات وقتی نتونی زیبایی ها رو ببینی

زمانی که دلیل زیبا دیدن و نداشتن .

آه بلندی می کشم و با فریاد میگم

خدا یا چرا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

جهان خسته است

جهان خسته است , تنم خسته است , دلم از این همه نیرنگ شکسته است , خدا هم شاید اینک خسته

است و شاید هم رها کرده است این مردمان مردم نماها رامن اینجا بس غریبم غربتم را چاره ای نیست ,

پاسخی نیست , بالینی که سر بر آن فرود آرم وهرآنچه درون سینه ام تنگی کند بیرون بریزم اندکی

آرامش یابممحبت را سرایی نیست , سلامت را جوابی نیست , نگاهت را نگاه گرم مهرآمیز یاری نیست.

من اینجا بس غریبم , غریبی آنچنان بر جان می تازد که جانم را برایش هیچ نایی نیست... میان این همه

مردم کسی آیا نگاهم را نمی بیند؟! نگاهی خسته و گاهی پوشیده شده از اشک چندین ساله ام را آیا

کسی نمی بیند؟! کسی باور نمی دارد رنجی هست, عذابی هست خشمی هست




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

تو کیستی

به آبشار گفتم که تو کیستی ؟

گفتا که اشک کوه

گفتم از چه می گرید کوه

گفتا آنزمان که ناله های درهمشکسته جداییها را میشنود

و درددل های تنهایی که تنها پیش او می گرید

و بغضهایی فروخورده که نزدش میشکنند

قلب سنگیش آهسته میشکند

میجوشد

و آرام آرام

آبشار میشود




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

بزرگترین افسوس آدمی

بزرگترین افسوس آدمی این است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند

و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نمی خواست




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

اشک سوزان

ای ستاره ی درخشان آسمان دلم

اشک سوزان چشمان مرا ببین ، بغض من در جاده های بی کسی گم شده

دوست ندارم همچون یک عروسک کوکی باشم

هرگز نمی خواهم که در صندوقچه ی دلت مخفی بمانم

نمی خواهم در فشار هرزه ی نگاهها خرد شوم

من طالب پیوستن هستم ،من می خواهم شاهد سپیده دم عشق باشم

من هم می خواهم سرود عاشقانه سر دهم

رقص نیرنگ را نمی خواهم ،مرا پناه ده و از شبهای پر عذاب مرا دور ساز

بگذار تا زائیده ی عالی ترین تصویرها باشم

بگذار تا معنای هستی را در یابم و معجزه ی عشق را ببینم

می خواهم به آرامی به روی مخمل شب چشمهانم را بر هم گذارم

هجوم کابوسهای شبانه را از من برهان

تیغ بی وفایی را به من نشان مده ...شوق پرواز را به من بیاموز

 و جای حسرت را برایم باقی مگذار

بگذار تا مروارید دریایت شوم ،بگذار تا به نیستان دلت راه یابم

شکوه عشقت را از من دریغ نکن ،چهره ی تلخ جدایی را از من دور ساز

چشمان صاف و زلالت را برایم گل آلود نکن ،بر عشق پاکم نفرین نکن

مگذار که نشکفته پرپر شوم

زندگی مرا وسعت بخش به حرفهای دلم نگاه کن

برگ ریزان پائیزم را با تو می خواهم چرا که با بودن تو دیدنی و زیبا می شود

جاده ی تنهایی پائیزان فقط با بودن تو انتها می یابد

می خواهم چشمانت را باز کنی و مرا ببینی

 نمی خواهم روزی باشد که دیگر من تمام شده باشم

آه که چه شیرین است در این برگ ریزان و در این جاده ی تنهایی با تو همگام شدن

خدایا اگر قرار بود روزی شاهد باختنم باشم

پس چرا آتش عشقش را در وجودم شعله ور کردی ؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

١٩ UP جدید* ٢٨/٠۵/۸۷

در سینه ات نهنگی می تپد (قسمت آخر)

بهار که بیاید رفته ام

قصه را که می دانی ؟ قصه مرغان و کوه قاف را.قصه ی رفتن و آن هفت وادی صعب را،قصه ی سیمرغ

آینه را؟

قصه نیست، حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند.هزار سال است که تقدیر را تأخیر می

کنم.اما چه کنم با هدهد،  هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند؛ و من همان

گنجشک کوچک عذر خواهم که هر روز بهانه ای می آورد، بهانه های کوچک بی مقدار.

تنم نازک است و بالهایم نحیف.من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ می ترسم.من از گم شدن ،من از

تشنگی ، من از تاریک و دور واهمه دارم.

گفتی قرار است بال هایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم؟ گفتی که این تازه اول قصه است؟گفتی

که بعد نوبت معرفت است و توحید؟ گفتی که حیرت،بار درخت توحید است؟ گفتی بی نیازی...؟

گفتی فقر...؟گفتی که آخرش محو است و عدم...؟

آی هدهد! آی هدهد! بایست؛ نه ،من طاقتش را ندارم...

بهار که بیاید،دیگر رفته ام،بهار بهانه رفتن است.حق با هدهد است که می گفت: رفتن زیباتر است و ماندن

شکوهی ندارد، آن هم پشت این سنگریزه های طلب.

گیرم که ماندم و باز بال بال زدم،توی خاک و خاطره، توی گذشته و گل. گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم

بسته نگه داشتم،بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟

می روم، باید رفت؛ در خون تپیده و پرپر. سیمرغ مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد.هدهد بود که این را

به من گفت. راستی اگر دیگر نیامدم،یعنی که آتش گرفته ام؛یعنی که شعله ورم! یعنی سوختم، یعنی

خاکسترم را هم باد برده است.

می روم اما هر جا که رسیدم، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت.می دانم این کمترین شرط جوانمردی

است.

بدرود، رفیق روزهای بی قراری ام!

قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه ی سیمرغ، آنجا که جز بال و پر سوخته، نشانی ندارد...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

یک دقیقه برای خودم

هر روز صبح یک دقیقه وقت برای خودتان کنار بگذارید ، بنشینید و فکر کنید.

یک دقیقه وقت بگذارید و کار کوچکی برای ارج نهادن به خود انجام دهید.

یک دقیقه وقت بگذارید و بر آن شوید که امروز را از افسوس های گذشته و دلواپسی های آینده پاک کنید

یک دقیقه وقت بگذارید و فکر کنید یک مورد نگران کننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن و تنش عصبی دارد.

یک دقیقه وقت بگذارید و نگذارید که چیزهای کوچک شادمانی شما ر ا بر هم بزند.

یک دقیقه وقت بگذارید و اثرات حرف های غیر منصفانه را از بین ببرید.

یک دقیقه وقت بگذارید تا از افکار منفی خلاص شوید.

یک دقیقه وقت بگذارید و تجربه ای لذت بخش را به خاطر بیاورید.

یک دقیقه وقت بگذارید تا به تمدد اعصاب بپردازید.

یک دقیقه وقت بگذارید و تصمیم بگیرید که از هیچ کس انتظار تشکر نداشته باشید

یک دقیقه وقت بگذارید و بر آن شوید که اجازه ندهید کسی در شما احساس حقارت به وجود بیاورد

و بلأخره آخرین دقیقه روز خود را به این اختصاص دهید که تصمیم بگیرید به هیچ وجه در مورد آنچه دیگران

ممکن است درباره شما بگویند یا فکر کنند نگران نباشید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

من منتظرت می مونم

نمی دونم خواب بودم یا بیدار

همه جا نور بود،خدا رو دیدم

خدا همون نور بود...

خدا دستانم را گرفت

من براش حرف زدم ، درد و دل کردم

اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت

من گله می کردم...

اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت

گفتم مگه من گله گذار نیستم

مگر من بنده ی نا سپاس تو نیستم

به من نعمت دادی من بیشتر خواستم باز هم دادی

طمع من کم نشد خواستم و خواستم

و تو بی منت هرچی خواستم دادی

اون موقع تو رو احساس نمی کردم

اما حالا هم که در آغوش تو هستم

باز هم طمع دارم باز هم بیشتر می خوام

باز گله می کنم...

خدا گفت تو بنده ی من هستی

فقط از من بخواه من به تو بی منت نعمت می دم.

تو از من دور هستی اما من که به تو نزدیک هستم،

چطور خواسته ات را برآورده نکنم من به تو نزدیک هستم.

گله و شکایتت رو به من بگو

دادگاه انسان ها عدالت نداره

اگر هم خوب باشی باز محکومی.

اما تو برای من بزرگی برای من ارزشی.

من تو رو هرگز محکوم نمی کنم

من به تو همیشه فرصت جبران داده ام.

تو نیازمندی از من بخواه نیازها ت رو،

من بی نیازم هر چی بخوای در اختیارت می گذارم.

آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری،

من جهان رو برای تو آفریدم ، نعمت هاش رو برای تو آفریدم.

همه ی زیبایی ها برای توست از من نا امید نشو،

بخواه هر آنچه که می خوای.

من همه چیز رو در اختیارت می گذارم چه سپاسگذار باشی چه ناسپاس.

می خوام منو ببینی همون طور که من تو رو می بینم.

چشما ت رو باز کن من کنار تو نشسته ام.

تو همه چیز را از من داری چطور مرا نمی بینی؟

فقط کافیه چشما ت رو باز کنی.

گفتم: تو هر چه بیشتر به من دادی منو کور تر کردی،

طمع منو بیشتر کردی ای کاش فقیری بودم که جز تو هیچ کس رو نداشتم.

تو منو بی نیاز کردی در صورتی که میدونستی فراموشت میکنم.

خدا گفت: تو هم با تمام دارایی ها ت فقیری کسی را جز من نداری.

من تو رو بی نیاز کردم که منو بیشتر یاد کنی منو بیشتر احساس کنی.

اما نخواستی...

نعمت های من نشانه است، نشانه ای از وجود من ،

تو نخواستی این رو بفهمی تو نخواستی منو ببینی.

من کنارت بودم اما نخواستی منو احساس کنی.

اشک در چشمانم حلقه زد شرم کردم از وجود خودم.

دستا م رو از دستان خدا کشیدم ،سرم را پایین انداختم و گفتم:

خدا من بنده ی شرمسار تو هستم.

من خوب نبودم من فراموشت کردم چرا باز هم کنار من هستی؟

خدا گفت : شرمنده من نباش شرمنده خودت باش.

تو باید منو بشناسی تو باید منو ببینی تو باید منو بفهمی

منیتت را کنار بگذار من در وجود تو هستم.

من تو رو هر طور که باشی بد یا خوب دوست دارم

تو ر و در آغوشم میگیرم دستانت ر و می گیرم حرفهات رو گوش میکنم

حتی ناسپاسی هایت رو.

آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری.

تو فقط همت کن از ته دلت بخواه منو، من دستا ت رو گرفته ام

من با تو هستم از چی می ترسی؟

من که کنار تو هستم برو خودت رو بشناس به دنبال حقیقت پنهانت برو.

من در وجود تو هستم تو اگر خودت را پیدا کنی منو خواهی دید

اون وقت تو هستی که منو در آغوشت می گیری ، دستهای منو می گیری.

من منتظر تو هستم بازگرد به سوی من،

من توبه تو رو می پذیرم من منتظر بازگشت تو به سوی خودم هستم.

یهو همه جا تاریک شد ، خدا دیگه نبود.

احساس کردم اون برای همیشه رفته.

اما به یاد آوردم که اون گفت :

من در وجود تو هستم.

خدا رازی است در وجود من می روم تا پیدایش کنم.

ای عزیزترینم خدای مهربانم من به سوی تو باز خواهم گشت.

و صدایی آروم در گوشم زمزمه کرد

من منتظرت می مونم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

فقط تو

سکوتم صدای تو... هوایم هوای تو... دلتنگیم برای تو... تنهاییم بیاد تو... زندگیم فدای تو...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم .چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی . این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

همرنگ چشمهایت سکوت می کنم

یاد سال های ناسروده که می افتم

هم بازی کودکی هایم تیله هایش را
 
کنار آواز پروانه ها می یند
 
و با کشتی هایش
 
ایوان شمعدانی ها را فرش می کند
 
حالا فکر می کنم

چند سال از تیله ها بزرگتر شده ام ؟
 
چند سال از کاشی ها ؟

سکوتی که از اردیبهشت کودکی ها
 
تا امروز صبوری کرده می شکند

سکوتی سبز ، همرنگ تیله ها
 
امروز دستم را گرفتی
 
و تمام دنیای من کف دستهای تو جا ماند

این بار که دیدمت همراه دست هایت
 
یک تیله ی کوچک سبز برایم بیاور

باور کن هنوز آن قدر کودکم

که تمام دنیایم در همان تیله ی سبز خلاصه می شود

آه ... ستاره ی سبز من

صدای ساز می اید

عنکبوتی دارم
 
که گاهی تار می زند
 
می خواهم او را نشانت دهم

هم اتاقی من عنکبوت سبزی است
 
که آواز پروانه ها و لبخند سنجاقک ها را شکار می کند

نمی دانی چه لذتی دارد

گهواره و گریه و خواب

آخر این فصل دوباره زاده می شوم
 
با یک ستاره ی سبز در قلبم

و تیله ای سبز در دستم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

نشان لیاقت عشق

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی

مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی

سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و

برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار

گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟ سردار پاسخ داد: ای

فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا

پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم

کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به

عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی

سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر

سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست

کجا بود؟

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی

نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

می دونست

می دونست دلم اسیره ولی رفت

می دونست دلم گرفته ولی رفت

می دونست تنهایی سخته ولی رفت

می تونست باهام بمونه ولی رفت

می دونست دلم شکسته ولی رفت

غم اون تو دل نشسته ولی رفت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

مرداب

میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر

مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام

داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر

اما از بخت سیام راهم افتاد به کویر

چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد

آسمونم نبارید اونم سرگرونی کرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین

هی بخارم می کنن زندگیم شده همین

با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم

سرنوشتم همینه من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره

خاک تشنه همینم داره همراش می بره

خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید میاد

شن جامو پر می کنه که میاره دست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

محبت

شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار

چشم دوخته بود نگاهی انداخت.پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد. پرستار

نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد. بیمار به زحمت چشم هایش را

باز کرد و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود. بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر

امیدی به زنده ماندن او نداشتند. پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی

زد و چشم هایش را بست. پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد تا مرد

جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت. در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی

نوازش می داد. نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد.

پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود. مرد جوان با ناراحتی رو به

پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!

مرد جوان گفت: نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم. بعد به تخت

کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد. پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی

که پسرش نیستی؟ مرد پاسخ داد: فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند، ولی او

نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است که نمی تواند من را از پسرش

تشخیص دهد. من می دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

ماه و من

ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا

آسمان ترا ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

شب به خیر

تو سبز را به من آموختی
 
حالا از هردرختی سر بلند ترم
 
دیروز رکعت آخر باران دستم را بوسیدی
 
و من عجیب دلم می خواست عشقم را واژه واژه لمس کنی
 
نمی دانی چه قدر دلواپس پنجره ام

وقتی خورشید از پیله ی آسمان در می اید

پنجره ام باید یاد بگیرد
 
با چه کسانی به لهجه ی دیوار حرف بزند
 
و چه وقت خورشید عقیم را سرزنش کند

نمی دانم به کدام پرنده معتقدی

ولی تو را به جان هر چه چکاوک

پر آواز پروانه را نبند
 
هیچ کس آواز سبز پروانه ها را نمی فهمد

تو دیگر چرا؟

تو که از سلاله ی تابستانی

و با تمام رنگین کمان ها نسبت داری

آسمان بالغ می شود
 
هیچ کس نمی پرسد باران اهل شمال است

یا سیگار و ستاره
 
وقتی که قبل از آمدن اجازه می گیرد

سلام می کند

وای ، باران ، دلم برای لکنتت می سوزد
 
نگاهم می کند باران
 
نگاهی تر ، عاشق و مبهوت
 
خوابت نبرد ، صبر کن
 
هنوز هم خیلی از مردم
 
باران روی شانه ی چترشان جان می دهد
 
تو را به جان سیب ، مخاطب

بیا برویم کمی از باران دلجویی کنیم
 
بیا برویم از روی شانه ی یک شنبه چتر را برداریم
 
سکوتی زلال زیر پیراهنم می وزد
 
سکوتی از اردیبهشت کودکی ها
 
که حوصله ی زمستان را سر برده
 
خوابت برد ؟
 
ببین دیوان پنجره را باز می کنم تا تفألی بر باد بزنم
 
چرا نگرانی ؟
 
نگران برهنگی پنجره ای یا آواز پروانه ها ؟
 
شاید هم دل واپس عبور زمانی ؟

نه ، ستاره ی سبز من آسوده باش
 
این دختر ساده تمام سال هایی را که گذشت
 
به حساب همان سیب کال می نویسد
 
وقتی که دیدمت کمی از بوی سازت را برایم کنار بگذار
 
یک شنبه ما را گم نمی کند

شاید ما او را...ـ

خوابیدی گلم ؟

شب به خیر




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

زندگی و بادکنک

زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین

میبرد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

دوستت دارم

گاهی که رنگ چشمان تو را گم می کنم

پاییز می شوم

و باد لهجه ای زرد

کشان کشان

هلم می دهم تا سنگسار علاقه

همین کافی نیست که پلک نزنی ، گلم ؟

حالا شب به نیمه های عقربه می رسد

و من فکر می کنم دیروز سر انگشت پنجره

روی کدام سطر کوچه بود

که پاورچین و ساده

به آغوش تو ریختم

راستی ، کجای شب بودی که خواب زمستان سفید شد ؟

پنجره پیش بینی کرده بود

مرا که ببوسی برف می گیرد

حالا در عمق زمستان

کبوتری با آوازی از جنس سیب

روی لب هایم آشیانه کرده

کبوتری سبز که در ایینه پرواز می کند

چشم به راه کدام واژه از دهان دریایی ؟

باور کن

هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده

نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور

به من نگاه کن

امروز پنجم پنجره است

و من اندازه ی همین آسمان برهنه

دوستت دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

چند تا حباب رو آب

پسر نگاهی به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم دختر با بی میلی

قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم ... بعد به دختر گفت حالا تو

آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت کاشکی همین الان دنیا تموم بشه ... وقتی

چشماشو باز کرد پسر رو ندید فقط چند تا حباب رو آب دید




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

تقدیر و سرنوشت را بپذیر

تقدیر و سرنوشت را بپذیر،زمانی که نمی توانی آن را تغییر دهی .

و اما کوتاهی خود را به گردن شانس نینداز .

آنقدر شهامت داشته باش که بپذیری خطا کردی .

و آنقدر فهم و کمال داشته باش ،

که بدانی چگونه خطایی را و چرا مرتکب شده ای .

آنقدر محکم وبا اراده باش ،

که بتوانی خطای خود را جبران نمایی . تا فرصت باقی است .

با سرعت عملی همچون گردش گردون .

مبادا از تو سبقت بگیرد و تو در بی خبری مانده باشی .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

بهترین دوست

می دونی بهترین دوست تو کیه؟

کسی که اولین اشک تو را ببینه دومیش را پاک کنه سومیش را تبدیل به خنده کند




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

بـادهـایِ در گـذر

با عـُبـور بـادهـایِ در گـذر

قاصدی می آید آیا از سفر؟

آخرش غـَلیانِ بُغضِ بی قرار

می زنـد بـر آبـهـایِ بی گدار

آن تَعَلّل هایِ قلب و خامی اش

قِصّه هایِ تـَلخِ نا فرجامی اش

تا که با جانَت سرِ ِ بازی نداشت

غم مَجال صَحنه پردازی نداشت

دل ولی هرگز شَبیخونی نکرد

خار ِغـم در پـای مجنونی نکرد

بَند بَندِ بودنَش را می گُسَست

خلوتِ آیینه ها را می شِـکست

در خود ، امّا خسته و صد پاره بود

بــار بـَـردار ِ تـَنـی بـیـچـاره بـود

تا گذَر می کردی از قلبِ سراب

با نگاهی مُلتـَمِس بر نقشِ آب

غـُصّه ها را قِصّه می پَرداختی

قِصّه ها را زندگی می ساختی

دفتر ِاحساس ها رنـگی نـداشت

واژه هایش، هرگز آهنگی نداشت

حُرمـَتِ انـسانی اش مَعیوب تر

بَر تـَنـَش پـروانه ها مـَصلـوب تر

آنـکه از نـابـاوَریـها خـَسـتـه بود

تا کـُجا پـَرواز را پـَر بـَسته بود

واژه را داغِ صِـدا سَـر ریـز کـرد

در سُـکوتِ سینه حـَلق آویز کرد

آنچنان با حِسِّ مرگ آغـشته بـود

عشق را با دستهایش کُشته بود

بی گمان آهنگِ باران نیست این

گریه های تلخِ بی حَرفیست این

در تـَلاطُـم هـایِ ایـن طوفانِ مـرگ

شاخه ماند و حَسرت و یک دانه برگ

دیگر ، ای شب ، دشمنِ دیرینِ روز

چـشمِ ِ اُمّیـدی به بـیـداری نـَدوز

آمـدی در خواب او هـَذیـان شُدی

یـک رکوردِ تـَلـخِ بـی پـایـان شـُدی

جانِ گـرمِ نور ، از شبـها چـه دید؟؟!

جـُز جـَوابِ تـُنـدِ سَر بــالا نـَدیــد

پس چه دارد جُز دلی سرما زده

بر هر آنـچه بـوده پـُشتِ پـا زده

آتـَشی در نـُطفه خـاکستر شده

شورِ ِ ایمانی ، که بی باوَر شده

در دلـَـش پـَرواز امـّا بی نـَفَس

آشِـنـایِ تـنـگــنـاهـایِ قـَفـَس

شکلِ یک بُغضِ نََفَس گیرم هنوز

از قَفـَس هایِ تو دِلگیـرم هنـوز

آسِمان در آرزویِ بـالِ عـشـق

بی خـبـَر از آفـَتِ غَربالِ عشق

تا پـَـرنده بـودن امّـا راه بـود

اِدِّعایِ عاشِقیت بی گاه بود...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

اما هست

تو اگر لب تر کنی

دیر یا زود

بارانی ام را می پوشم

و به دیدن باران های تمام روزهای هفته از سال نیامده می روم

به خاطر تو ، مخاطب

دیر یا زود

آسمان را جواب می کنم ، دریا راخراب

تو فقط لب تر کن

آه ، چه قدر خوبم من در این ساعت خوابیده

چه قدر خوبم

وقتی که می گویی

مراقب دختری که ته ایینه ات شاعر می شود باش

چه قدر خوبم

وقتی که هر چند بی برواز ، بی واژه ، بی اتفاق

اما هستی

سبز و ساده و آرام

می نشینی و از خورشید عریان دوشنبه ها حرف می زنی

که ترس از سفر کبودش می کند

و از هلال ماهی

که در ایینه ام کاشته ام

و ناشنیده می دانی

هر سال زمستان پر از عطر بابونه می شود

نگاهم می کنی

دهانم طعم آبی می گیرد

نگاهم می کنی

آسمان بنفش می شود

بنفشه می بارد

دریا طعم نارنج می گیرد

نارنجی می شود

نگاهم می کنی

ساعت بیدار می شود

عقربه ها راه می افتند

به هشتاد می رسند

نگاه تو روی نت سی قفل می کند

نگاه من کلید سل می شود

قفل را باز می کند

آه ، چه قدر خوبم

وقتی که بی برواز ، بی واژه ، بی اتفاق

اما هست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧

نامه ای به امام زمان ( عج )

« نیایش »

مولایم :

یکی از اثرات محبت شما در زندگی من , نه بهتر است بگویم در زندگی ما , غمی است که برپیکره روح و روانمان کشیده شده و در اعماق وجودمان نفوذ کرده است .

هر عیدی که فرامی رسد بنا است که ما بخندیم ؛ خوشحال باشیم و شادی کنیم و ما نیز می خواهیم  در اعیاد چنین باشیم ؛ اما چه کنیم که غیبت تو خنده را به ما حرام کرده است .

سرورم : ما درخوشحالی شما خوشحالیم اما در اعماق درونمان چنان غمی نهفته است که حتی الفاظ قادر نیستند بر پیکره اش لباس شوند .

یا مولای :

هر روز فرخنده ای که از ایام الله فرا می رسد ما شیعیان جشن می گیریم , اما درمیان فریادهای شهدایمان و نالهای کشته هایمان و آتش ظلمهائی که از زمان شهادت مادرت فاطمه زهراء برما روا داشته اند .

خوشحالیهایمان را با اشک و خون ترسیم می کنیم و با بغض فرو کشیده لب فرومی بندیم و خواهیم گفت که سرچشمه زلال امامت آنگاه د ردل زمین فرو رفت که بانگ های فریاد : هل من ناصر ینصرنی , اباعبدالله علیه السلام  بی جواب ماند. 

آقای من :

این غم همواره درون سینه های ماست تا زمانی که ظهور بفرمائی .

البته چنین است که حزن جز فرآورده محبت شما نیست.

- چطور خوشحال باشد عاشقی که این چنین معشوقی دارد و به فراق او مبتلاست؟

- چطور بخندد تشنه ای که دریایی از آبی شیرین و زلال و خنک د رپیش دارد امابرای سیراب شدن از آن راهی نمی یابد ؟

مولای من:

-   مامی خندیم اما این خنده فقط بر لبان ما نقش می بندد زیرا که در دلهای ما آتشفشانی از سنگهای گداخته حسرت نهفته است .

- حسرت یک نگاه ...

- حسرت سیراب شدن د ردریای چشمهایت و حسرت شنیدن سخنان حکیمانه ات .

- امیدوارم هرگز نخواسته باشم به شمارش آورم اثرات محبتتان را در زندگیم , زیرا که محبت شما د رزندگی من نه تنها اثرنکرده است بلکه با روزگار من عجین شده است و گوشت و خون و پوستمان ازآن روییده است . اینکه بخواهیم از اثر چیزی در زندگیمان صحبت کنیم که بزرگترین رکن زندگی است شاید بی معنا باشد.

حبیبا:

چطور از اثر محبتت در زندگیم سخن بگویم و در حالی که دانه های عشقت هنگامی در قلبم کاشته شد که به من درس خداشناسی می دادی وقتی که ذرّه کوچکی بودم، در قبل از این عالم .

و واضحتر بگویم .

سیدی!

کوچکترین تشعشع از اثرات محبتت در زندگیم متلاشی شدن همه وجودم و توجه همه قلبم و خیر دنیا و آخرت برایم .

به امید آن روزی بیایی و به سرمای غربت و تاریکی جهل و زشتی ظلم خاتمه دهی . زیرا که زیبایی و خوبی جز با  وجودتو معنا نمی شود.

وبلاگ پشت نقاب شب ، فرارسیدن ولادت امام زمان (عج) را بر همه مسلمانان و مخصوصا وبلاگ

نویسان عزیز تبریک می‌گوید.

یا مهدی




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢١/٠۵/۸۷

در سینه ات نهنگی می تپد  _ 12

خوشبختی خطر کردن است

دلبسته ی کفش هایش بود.کفش هایی که یادگار سالهای نوجوانی اش بودند.دلش نمی آمد دورشان

بیندازد.هنوز همان ها را می پوشید.اما کفش ها تنگ بودند و پایش را می زدند،قدم از قدم اگر بر می

داشت تاولی تازه نصیبش می شد.

سعی می کرد کمتر راه برود که رفتن دردناک بود.

می نشست و زانویش را بغل می گرفت و می گفت: خانه کوچک است وشهر کوچک و دنیا کوچک.

می نشست و می گفت : زندگی بوی ملامت می دهد و تکرار. می نشست و می گفت :خوشبختی

،تنها یک دروغ قدیمی است.

او نشسته بود و می گفت  که پارسایی از کنار او رد شد. پارسا پابرهنه بود و بی پای افراز.او را که دید

لبخندی زد و کفت:خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است

و زیباترین خطر ، از دست دادن.

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای،دنیا کوچک است و زندگی ملال آور.جرأت کن و کفش تازه به پا

کن.شجاع باش و باور کن که بزرگ تر شده ای.

اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت:اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا

پابرهنه نباشی؟

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد:من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افرازی بود.هر بار که از سفر برگشتم

پای افراز پیشینم تنگ شده بود و هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام.هزاران جاده را پیمودم و هزارها

پای افراز را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت.

حالا پا برهنگی ،پای افراز من است.زیرا هیچ پای افرازی دیگر اندازه ی من نیست.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صد ها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشّاق

سرا پای وجود بینوا معشوق را پروانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته

و تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را دارد

وگر نه من به جای او چو بودم یک نفس

کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

رفت دلم

با هر که رفت،رفت دلم،مال من که نیست

این درد کهنه، قصه ی امسال من که نیست

من بی دلم، دلی که به نام تو کرده ام

دل دل نکن، بزن زمین، مال من که نیست!

ای آسمان! به هر چه قسم خوردنی، قسم

حال تو، مه گرفته تر از حال من که نیست

من آن منم که خیره به سقفم نه آسمان

پرواز هست، زیر پر و بال من که نیست

آری! خلاصه با تو بگویم که روی خوش

با هر که هست، با من و امثال من که نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

یادت رفت

به خاطر آدمهائی که برای پیدا کردن ماه

روزها

آسمان را نمی گر دند

شبها

برای جای خالی خورشید نمی گریند

به خاطر آدمهائی که

پا به پای جوی کوچکی که ابرش را گم کرده

تا انتهای کوچه نمی دوند

پشت پاهای کرور ها دل گمشده

حتی , یک پیاله آب نمی ریزند

من

پلکهایم را می کشم

با مداد رنگی خیالم

باغچه ی خانه ام را غرق گلهای وحشی

باقیمانده ی دفتر چه ام را

غرق کلام مقدس می کنم .

به خاطر تو

که آسمان را رها کردی

یادت رفت

هد هد سی مرغ عاشق بودی!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

تو را دوست ندارم

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی

غمینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبیه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

خدا گفت

خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است:

عشق .

وهرکه عاشق تر آمد؛

نزدیک تر است.پس نزدیک تر آیید؛

نزدیکتر.

عشق کمند من است.

کمندی که شما را پیش من می آورد.

کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست.

گفتگو با من. با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.

لیلی همصحبت خدا شد .

خدا گفت:

عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند .

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

یادمون باشه

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته

میمیره .

 یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره

یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم .

 یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیری




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

نیست یاری

نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم خدا را زخمه ای

زخمه ای تا برکشم آواز خویش

برلبانم قفل خاموشی زدم

با کلیدی آشنا بازش کنید

کودک دل رنجه ی دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش کنید

پر کن این پیمانه را ای هم نفس

پر کن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن چنان کز شور می

باز گویم قصه افسون او

رنگ چشمش را چه میپرسی ز من

رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد

آتشی کز دیدگانش سر کشید

این دل دیوانه را دربند کرد

از لبانش کی نشان دارم به جان

جز شرار بوسه های دلنشین

بر تنم کی مانده است یادگار

جز فشار بازوان آهنین

من چه میدانم سر انگشتش چه کرد

در میان خرمن گیسوی من

آنقدر دانم که این آشفتگی

زان سبب افتاده اندر موی من

آتشی شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ایمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسمانم گرفت

گم شدم در پهنه صحرای عشق

در شبی چون چهره بختم سیاه

ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت

بر سرم بارید باران گناه

مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز

مردی آمد قلب سنگم را ربود

بس که رنجم داد و لذت دادمش

ترک او کرد چه می دانم که بود

مستیم از سر پرید ای همنفس

بار دیگر پرکن این پیمانه را

خون بده خون دل آن خودپرست

تا به پایان آرم این افسانه را




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

نگفته بودم

نگفته بودم از دلم که آب می شود

همیشه لحظه های عشق خراب می شود

به پشت سر نگاه می کنم هزار بار

تمام هستیم حباب می شود

به دل نوید عشق تازه می دهم

عشقهای تازه هم سراب می شود

من و شب و فرار و مستی و غرور

شبم به احترام تو شراب می شود

دو چشم من نخفته تا سحر ز خشم شب

سحر بهانه اش دو لحظه خواب می شود

دلم به برف قاصدک خوش است و دست باد

و برف چه ساده آب می شود

بس است سفر حدیث تازه ای بگو

به قاصدک بگو دلم کباب می شود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

کاش

آسمانم ستاره می خواست که تو آمدی .

ابر حسود اما چشم دیدن خوشحالیم را نداشت.

آسمانم ابری شد.

بارید و بارید و من ...

به انتظار دیدن دوباره ات قطره های باران را یکی یکی می شمردم.

اما تو دیگر پشت ابر ها نبودی وقتی که تمام شدند.

نمی دانم در کدام صورت فلکی باید به دنبال تو گشت.

در آسمان بزرگ من جای یک ستاره خالی شد.

کاش از خورشید فرار نمی کردی تا روشنتر

به دنبالت می گشتم.

کاش هرگز آسمانم ستاره نمی خواست.

کاش ابر ها کمی مهربانتر بودند ...

تا تو را گم نمی کردم.

ای کاش میدانستی شبها....

تنها ستاره ای را که به نامت زده ام

به چشمانم سنجاق میکنم تا یادم نرود

در روی زمین کسی هم هست

که سبزی لحظه هایش روزی آرزویم بود ....

خانه را در چشم های تو پیدا کردم

پلکهایت را به هم نزن خانه خراب میشوم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

دعوتت می کنم

کلبه قلبم دعوتت می کنم تا در اجاق سرد دلم چیزی جز خیال تو نمی سوزد بیا و ببین که چگونه قلب

بهانه گیرم مدام پای بر زمین می کوبد و با هر بهانه ای باران سرد تنهایی را بر چهره ام می نشاند دستانم

از تو دور است و چشمانم در حسرت دیدارت اشکبار لحظه ی سفید امدنت را نقاشی و جاده سیاه رفتنت

را خط خطی می کند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

خداحافظ تمام ناتمام ها

اگر نفس هایم هنوز هق هق را نوازش نمیکند دلیل بر نشکستن بغض زخمی سینه ام نیست .... تقدیم

به تمام آنان که ستاره هایشان در هجوم عشق نفس بریده است قرارم در هجوم بی قراری

شکست....تاب ماندن و توان بودن در خود نمی یابم....التهاب پنجره فریاد میزند دوری ات را ....نگاهم

سوخت از بس که شعله شد شبهای بی فانوس نبودنت را ....لالایی مهتاب مرثیه ی مرگ را نجوا

میکند....ستاره ها نفس بریده اند و رنگ باخته اند در این ترانه ی عاشقانه....شعله ی نیمه جان شمع پر

میدهد پروانه ی سوخته ی نگاهم را تا معبد حضور تو.....و تن تب دار آسمان تلخ ترین خاطره های نگاه

غریبش را بدرقه ی راهم میکند.... آه...که چه سخت است نبودنت و در این نبودن ماندن....اینبار برای

رفتن؛رفتنی که رنگ ماندن بر چهره دارد میگویم  خداحافظ....




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

حقیقت

حقیقت تلخ است اما نه به تلخی تنهایی

تنهایی سخت است اما نه به سختی جدایی

می خواستم اسمتو روی سینه ام خال کوبی کنم

اما ترسیدم که صدای قلبم تو رو اذیت کنه...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

چقدر گفتم

چقدر گفتم بیا و ساده برگرد

تا وقتی دل بهونه گیره بر گرد

ولی گفتی تو با بی اعتنایی

چشام از دیدن تو سیره برگرد

چقدر گفتم شکیبایی گذشته

تمنّام از تو تا دنیا گذشته

بیا و کوچه رو پُر از تپش کن

تو گفتی از من این حرفا گذشته

چقدر گفتم بیا اشکام رو پاک کن

بیا و غربتِ دل رو دوا کن

ولی گفتی برو با بی خیالی

دلت رو از دل سردم جدا کن

چقدر گفتم که یادت رفتنی نیست

همیشه لحظه هامون موندنی نیست

تو گفتی قصهء لیلی و مجنون

دیگه مثل قدیما خوندنی نیست

چقدر گفتم میاد آخر یه روزی

که شنزار جدایی ساحل ماست

تو خندیدی ولی هرگز ندیدی

دل بیچارهء من سخت تنهاست

تو فکر کردی هنوز دل بیقراره؟

واسه برگشتنت روز می شماره؟

تو رو یه گوشه از قلبم می ذارم

ولی لیلیت دیگه دوستت نداره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

جاده انتظار

هنوز در جاده انتظار نشسته وچشمانم را به آسمان بیکران دوخته ام.
 
هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان می کنم

باز در انتظارم که بیایی
 
بیا تا پیش از این نگاهم غریب نماند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

پر از هوای گریه ام

شب است و من به یاد تو پر از هوای گریه ام

ستاره گوش می کند به های های گریه ام

تو رفته ای و عشق تو به داد من نمی رسد

به گوش تو مگر نمی رسد صدای گریه ام ؟!

نگاه من به خون تپید در سکوت درد تو مرا به خویشتن بخوان به خون بهای گریه ام

ترانه ی طلوع را هزار بار گریه کن اگر که پی نبرده ای به ماجرای گریه ام

شبی که رفتی و دگر نیامدی ، شکفته شد گلی به یاد  عشق تو در باغ های گریه ام

سکوت جاودان تو ، شکسته ساز سینه را

شب است و من به یاد تو پر از هوای گریه ام




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

به سوی تو

می خواهم تو را صدا بزنم ولی زبان ندارم
 
می خواهم به سویت بیام ولی توان ندارم
 
می خواهم تو را ببینم ولی چشم ندارم
 
من در قلبم تو را دارم
 
پس با قلبم تو را  صدا می زنم
 
و با قلبم به سوی تو می ایم
 
وبا قلبم تو به تو نگاه می کنم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

بگو

 بگو ازبام من می خوای تو بپری خود بود گناهدل را به این وآن سپردن بگوبگوازمن توپیدا کردی بهتری

بگوبگودل رااگردادی به دیگریکاشکی که برگردهمیگه نگاه تو دردست من سردهدست قشنگ تو با

آرزوهایم حالا که برگشتم گفتی که منتظر نشستن آخرین راهِگفتم مبادا جای من را دیگری گیردهمیشه

با تو همراه گفتی که یاد من کوتاهِ کوتاهِگفتم که عمر این سفر دیگه بر نمی گردی میگفتی با حسرت تو

گریه میکردی بیش از هزاران چشمازشهرمون برم کاری زدستم بر نمی آیددلم میسوزد وصدایم در نمی

آید




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

بدانید

مرگ را بگویید کسی اینجا به انتظار ایستاده

مرگ را بگویید

من هستم

کسی که میعاد گاه را ترک نکرده است

من از خورشید آموخته ام

سوختن و تکرار را

در آب دیدم خداوند هست

من خداوند را فهمیده ام

چشمانم از آسمان بارانی ترند

اما گلویم هنوز

سکوت می نوشد

من بغض خواهم کرد

اما

اشک نخواهم ریخت

دار تنهایی من رنگین است

آن قدر رنگ وا رنگ

که نخواهی دانست

من در کجای این همه زشتی نشسته ام

تاریک تر از شب و

شکسته تر از پیری

تنها تر از خداوند حتی

هستم

نیرنگ چشمانت مرا شکست

صدایی نخواهی شنید هیچ گاه

اما

بدان همین که من

شکسته ام




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

از من دور شد

هر کسی از من خواست با او باشم از من دور شد

مهربانی دید و از این لطف  من مغرور شد

خواستم با او بمانم  تا ابد هم آشیان

دیدم اما هر چه راگفتم به او در گور شد

کاش می شد قلب وسعت می گرفت

شمع با پروانه الفت می گرفت

کاش می شد در پس احساسها

خنده ها از اشک سبقت می گرفت

کاش می شد از الفبای وجود

عین و شین و قاف نشات می گرفت

کاش میشد در پس سجاده ها

یک دعا تا اوج رفعت می گرفت

آتش عشق تمام وجودم را فرا گرفت

گریه از گونه ام سرازیر شد 

شاید این اشک جدایی خاموش کند آتش دوری من را

کی برمیگرده اون یاره همیشه عاشق

میدونم اون عاشق بود و یک روز برمیگرده

چرا از من جدا شد

خدایا هرکه با من آشنا شد

نمی دونم چرا از من جدا شد 

روز اول که اومد با وفا بود

وقتی نازش کشیدم بی وفاشد

باز سحر اومد ، آفتاب در اومد

با خنده گل شب به سر اومد

گلی دارم به گلزار زمونه

که در زیبایی و خوبی نشونه

بگوئید بیش نرنجونه دلم رو

که آهم سرد تر از باد خزونه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢٠/٠۵/۸۷

در سینه ات نهنگی می تپد _ 11

قلبم کاروانسرایی قدیمی است

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.من نبودم که این کاروانسرا بود.پی اش را من نکندم.بنایش را من بالا

نبردم،دیوارش را من نچیدم.من که آمدم ،او ساخته بود و پرداخته،و دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره

قندیلی آویزان، که روشن بود و می سوخت.از روغنی که نامش عشق بود.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.من اما صاحبش نیستم.صاحب این کاروانسرا هم اوست.کلیدش را به

من می دهد،درها را خودش می بندد،خودش باز می کند،اختیار دارایی اش با اوست.اجازه ی همه چیز.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند.هیچ کس نمی تواند

بماند.که مسافر خانه جای ماندن نیست.می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.

کاش قلبم خانه بود،خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد.می آمد و می ماند و زندگی می

کرد.

سالهای سال شاید...

هر بار که مسافری می آید،کاروانسرا را چراغانی می کنم و روغن دان قندیل های را پراز عشق.هر بار

دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.

نمی گذارد،نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود.بیرونش می برد،بیرونش می کند.ومن هر بار

در کاروانسرای قلبم می گریم.غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد.همه جا را برای خودش می

خواهد،همه ی حجره ها را ،خالی خالی،

و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد،او داخل می شود .با صلابت و سنگین و سخت.آن روز

دیوارها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت و آن روز ،آن روز که او تنها مهمان مقیم من

باشد،کاروانسرا ویران خواهد شد.آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

نامه ای برای تو  _ ٢

من از یک شکست عاشقانه می ایم بگذرا همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند .شکست نه برای

پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن.میگویند از صبح بنویس از افتاب و من چگونه از خورشید بنویسم

وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش های مثبت میخواهد و آدمهای

خوشحال اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادعای ادم های خوشبخت را دربیاورم.بی

ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است.

قیمت وفا شاید گران تر از ان بود که بهانه ی دوت داشتنی زندگیم از عهده داشتنش بر آید.

سقف اعتماد تعمیری است مدام چکه میکند اغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی

ست نمیتوانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را.

مهم نیست تمام سرزنش ها را میپذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد میاورد وآتش را

میسوزاند.
 
این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون

نمیرسید.اعتراضی نیست کسی که به او نمیرسد به جنون رسیده از او راضی است .خلاصه غم

سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد.اما همیشه حق با برنده ها نیست میشود در عین

بازنده بودن سربلند بود.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

الهی

وقتی باور بودن در ذهن خسته ام جایی برای بودن ندارد؛ وقتی گناه مثل ریسمانی گردن آویز روح پاک و

انسانی ام شده است؛ با کلمه مقدس عشق قلبم را دار می زنند؛ زندگی مثل بن بستی همه ی

هستی ام را در یک لحظه به نیستی می رساند.

چشمان اشک آلودم را می گشایم مؤذن اذان می گوید و خورشید در پس شهر به امید سپیده است. با

خود می گویم: او مرا می خواند؛ به رسم بندگی آب را در سیاهی جسم و روحم محو می کنم و به سوی

تو می آیم...

احساس زندگی در وجودم زنده می شود و با امید به سویت پر می گشایم. ستایشت می کنم ، به رکوع

می روم در مقابل این همه عظمت گل های بنفشه ی کنار باغچه رکوع می کنند. سر به سجده که می

گذارم حس قلبی دوباره در درونم زنده می شود و آرامش وجودم را فرا می گیرد....




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

چشم چشم ، دو ابرو

چشم چشم ، دو ابرو، نگاه من به هر سو، پس چرا نیستی پیشم ؟ نگاه خیس تو کو؟ گوش گوش ، دو تا

گوش، دو دست باز ، یه آغوش ، بیا بگیر قلبمو، یادم ترا فراموش....چوب چوب یه گردن، جایی نری تو بی

من، دق می کنم می میرم، اگه دور بشی از من ، دست دست ، دو تا پا، یاد تو مونده اینجا....یادت میاد

که گفتی : بی تو نمیرم هیچ جا...من؟ من؟ یه عاشق ، همون مجنون سابق




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

آخر الزمان _ 2

کبوتر با کبوتر باز با غاز..!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

گفتار حکیمان

-لقمان در وصیت به فرزندش گفته :

پسر جان ! شرّ با شرّ خاموش نشود ، چنانکه آتش با آتش ، بلکه شرّ را خیر فرو می نشاند و آتش را آب .

به مرگ کسی شادی مکن ، گرفتار را مسخره مکن ، خیر خود را دریغ مدار.

آنچه نمی دانی از علما فراگیر و آنچه می دانی به دیگران بیاموز.

-  ابن سینا : هرکه دنیا خواهد ، علم آموزد و هرکه آخرت خواهد در عمل کوشد .

- هرکه تلخی دوا تحمّل نکند ، شیرینی شفا نچشد .

- بوذرجمهر : بخیل برای ثروت خود نگهبان است و برای وارث انباردار.

-  افلاطون : ناتوان ترین مردم آن است که نتواند سرّ خویش را نگه دارد ، نیرومندترین مردم آن است که

خشم خویش نگه دارد . از همه صابرتر کسی است که تهی دستی را کتمان کند و از همه قانع تر کسی

است که به آنچه میسّر شود بسازد . جاهل دشمن خویش است ، چگونه دوست دیگری می شود ؟!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

خوب، بد، آشغال

خدایا!

آدمهای خوب رو میبری بهشت

آدمهای بد رو هم میبری جهنم

آدمهای آشغال رو تو کدوم سطل میندازی؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

مختصر و مفید _ ۵

گرمی سلامم آتش خاطره هاست.... پذیرایش باش گر چه میان ما فاصله هاست

--------------------------

به جنگل سوخته خاطراتم سوگند،درخت یادت را باغبان خواهم بود تا ابد

--------------------------

اگه چشمات تر شد، اگه دلت تنگ شد، اگه دیگه نبود کسی،امید و هم نفسی، بدون که هست اینجا

کسی ، که تو واسش همه کسی

--------------------------

ای وای نکنه عاشقی هامون دروغکی باشه.....من دوست ندارم بوسه هامون یواشکی باشه

--------------------------

دلم می خواست بهانه ای باشی برای فراموش کرده همه چیز

اما حالا دلم می خواهد بهانه ای باشد برای فراموش کردن تو

--------------------------

وقتی عشقت را از دست دادی دیگه سعی نکن به دستش بیاری

درست مثل چینی شکسته می مونه که حتی اگه بندش هم بزنی دیگه به زیبایی گذشته نیست.

--------------------------

از پاسخ من معلمان آشفتند. از حنجره شان هر چه در آمد گفتند

اما به خدا هنوز هم معتقدم  از جاذبه تو سیبها افتادند

--------------------------

تو ای زیباترین شعر خدایی...تو ای گلبرگ سرخ آشنایی....میان کوچه های قلب تارم.... به دنبال تو می

گردم کجایی

--------------------------

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان...........ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

--------------------------

عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه. پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پیدا نکردی هیچ

وقت بهش دست نزنی. اما اگه بهش دست زدی سعس کن طاقتش را داشته باشی که تو دستات نگهش

داری.

--------------------------

یه نفر ... یه جایی.....یه وقتی..... تموم رؤیاهاش لبخند تو بود. پس یه جایی، یه وقتی با یه لبخند یادش

کن

--------------------------

من آن خاموش خاموشم ، که با شادی نمی جوشم. ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم. تو

غم در شکل آوازی، شکوه اوج پروازی، نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

--------------------------

روزی به عقب نگاه می کنید و به آنچه " گریه دار " بود می خندید....

--------------------------

وقتی نوشتم عاشق ترینم، گفتی نمی خوام ترا ببینم

برایت نوشتم که بیقرارم، با خنده گفتی : دوستت ندارم

--------------------------

ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم، منزل ما قلب کسانی است که دوستشان داریم

--------------------------

مشکلات به سبکی هوا، عشق به عمق اقیانوس، دوستی به محکمی الماس، موفقیت به درخشانی

طلا... اینها آرزوهای من برای توست

--------------------------

ما که همسایه ی اشکیم ولی با دل تنگ ، گر لبی خنده زند یاد شما می افتیم

--------------------------

سکوت یعنی یه حرف که تو دلمه......یعنی یه اسم که رو لبامه

یعنی یه شرم که تو چشامه....یعنی یه آرزو که توی سینمه

سکوت یعنی ..... دوستت دارم

--------------------------

با هم اینجوری نبودیم، اصلا قرار نبود اینجوری باشیم ، قصه ما قصه عشق و عاشقی نبود اما.... چقدر

زیبا گفته اند : عشق یک حادثه است

--------------------------

با تو الفبای عشق را آموختم...ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم. به تو کلبه عشقمان بالیدم. تو

همه گمشده ام شدی. حال که چنین شیفته توام. باش تا در کنارت آرامش گیرم.

--------------------------

هدیه ام را بپذیر ، چکه اشکی که از چشمه شفاف دلم جوشیده است و گل سرخی که از سبزترین ناحیه

عشق برایت چیده ام

--------------------------

تو یه روز سرد وقتی دنبال جایی برای قایم شدن می گشتم نتونستم جایی گرمتر از قلبت پیدا کنم.

فراموشم نکن بیرون خیلی سرده

--------------------------

با بال شکسته پر گشودن هنر است... این را همه پرندگان می دانند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

آخرالزمان

دیگه حتی هندونه ها هم تو زرد از آب در میان..!

پ.ن: حالا جدی جدی مزه آناناس میدن؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

همرنگ چشم هایت سکوت می کنم

دوشنبه از خودمان است

بنشین و بلند بلند سکوت حرف های مرا گوش کن

هر کس به دیدنم آمد مریم و ریواس دستش بود

تو اما با خودت کمی از حروف باران بیاور

حرف هایم تشنه اند

نمی دانم چرا سایه ات را از روی رؤیاهایم پر می دهند

از روی دیوار همسایه

از روی سیگار

از روی سکوت ؟

راستی دارم یاد می گیرم ساده دروغ بگویم

بگویم حالم خوب است

بگویم

حالا تو قضاوت کن

وقتی دروغ می گویم شبیه کلاغ نمی شوم

شبیه قار قار

شبیه آنتن خانه ی همسایه ؟

صدایی می اید

صدایی که بی شباهت به ستاره نیست

صدایی از پرنده ای که تازه بوسیدن را یاد گرفته

شاید هم باز دروغ بگویم

پرنده ای که بوسیدن بداند آواز را فراموش می کند

ببین گلم

ببین چه قدر کلمه کنار هم می چینم تا توئ زاده شوی

تو از جنس کلمه و آوازی

تو از جنس شهریور و سکوتی

بیا بنشین کنار این همه کلمه

کنار دست هایم

کنار دی

شب بوی مهتاب گرفته

پنجره بوی باد

من بوی خواب

حالا دو شنبه رو به قبله ی ترانه جان می دهد

و سه شنبه با سلام زاده می شود

در آشیانه ی سه شنبه دو تخم کبوتر چاهی ست

جوجه ها که سر از تخم در آوردند

سه شنبه های تقویم پر از پر می شود

پر از پرواز

حالا بیا کنار سهمی از دل تنگی من بنشین

می خواهم رنگ چشم هایت سکوت کنم

می خواهم تا آخر دنیا

تا آخر ایینه ببوسمت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

نمی خواهم قلب تو باشم

نمی خواهم قلب تو باشم که با هر اتفاقی بشکنم. می خواهم روح تو باشم که تنها لحظه مرگ از تو جدا

بشوم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

میهمان گل

در فصل گل چو بلبل مستم به جان گل

بلبخند می زنم چو بیابم نشان گل

در جشن باغ خنده ی گل را عزیز دار

شادی گزین که دیر نپاید زمان گل

در بستری ز عطر بخواباندت به ناز

یک شب اگر به باغ شوی میهمان گل

گل را مچین ز شاخه که گریان شود بهار

با گل وفا کنید شما را به جان گل

 آغوش خویش بستر بلبل کند ز مهر

ای جان من فدای دل مهربان گل

وقتی تگرگ می شکند جام لاله را

از داغ او به گریه فتد باغبان گل

گوید که عمر می گذرد با شتاب باد

بشنو حدیث رفتن خود از زبان گل

گر عاشقی بیا و ببین لطف عشق را

شبنم چه نرم بوسه زند بر دهان گل

 الماس دانه دانه ی شبنم به گل نگر

بس دیدنیست چهره ی گوهر نشان گل

دست بهار گوهر باران صبح را

همچون نگین نشانده چه زیبا میان گل

به به چه دلرباست که ماهی در آفتاب

زلف بلند خویش کند سایبان گل

کو شهرزاد عنچه لبم در شب بهار ؟

تا بشنوم به بوسه از او داستان گل




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

فکر ناب

پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند.روزی ، سه

شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز،

چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند.

شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد.

شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزنتر خرید .اما با این پوشال ها فقط نیمی از اتاق را پر کرد.

نزدیک بود آسمان تاریک شود.شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او

پرسیدند:"تو چه خریده ای؟" او گفت در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و

فقط چند شمع را خریدم.. اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

غصه را رها کنیم

بیا با دیده? خوشبینی به دنیا بنگریم

غصه را رها کنیم ، مژده? شادی آوریم

بیا به قشنگی های زندگی نظر کنیم

روی بال آرزو به شهر عشق سفر کنیم

بیا از هر چی غم فرار کنیم

بیا پاییز دلو بهار کنیم

لحظه های عمر ما زود گذره

با یه چشم به هم زدن میگذره

پس چه خندون ، چه گریون داره میگذره عمرا

خودت رو نرنجون به کامت باشه دنیا

بیا و شکستو باور نکنیم

گلای امیدو پرپر نکنیم

بیا سرنوشت بسازیم واسه هم

نخوریم غصه برای بیش و کم

بیا از هر چی غم فرار کنیم

بیا پاییز دل و بهار کنیم

لحظه های عمر ما زود گذره

با یه چشم به هم زدن میگذره

پس چه خندون ، چه گریون داره میگذره عمرا

خودت رو نرنجون به کامت باشه دنیا

چه خندون ، چه گریون داره میگذره عمرا

خودت رو نرنجون به کامت باشه دنیا

دنیا وفا نداره ، چشمش حیا نداره

با همه نا رفیقه ، ما و شما نداره

اگه به روش بخندی به روی تو می خنده

و گرنه تیره روزی چون و چرا نداره

پس چه خندون ، چه گریون داره میگذره عمرا

خودت رو نرنجون به کامت باشه دنیا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

عشق مارمولک

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای

چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار  در  بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به

پایش کوفته شده است.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام

ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می

توانیم عاشق شویم اگر سعی کنی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

دلتنگم برایت

کجارفتی که دلتنگم برایت

رای لحظه یی از خنده هایت

به دریای نگاهم ساحلی نیست

که جاماند برایم رد پایت

وامشب......درکنار قاب خالی

دلم را میکشانم در هوایت

تو می آیی؟نه میدانم دروغ است

تفال هم زدم با نامه هایت

ومن کشتم رقیبت,دفترم را

اجابت کرده ام آیا دعایت

دوباره نامه ی من بی جواب است

تومی سوزانی آن را درنهایت

کجاهستی که دلتنگم برایت

برای توبرای شانه هایت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

چه زیباست

چه زیباست به یاد تو با چشمهای خسته گریستن. چه زیباست همیشه در تنهایی ترا حس کردن. چه

زیباست در خیال با تو زندگی کردن. عزیزم نام تو بر قلبم  خالکوبی شده تا فراموشت نکنم. عزیزم همچون

نفس کشیدن ترا به خاطر می سپارم. یک روز دیگر هم بدون تو گذشت......




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

توحید شیطان

خدا خودش رو زد به مریضی

همه ملائک رفتن عیادتش به جز ابلیس

فقط ابلیس بود که ایمان داشت خدا هیچ وقت مریض نمیشه..!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

پیرمردی به نام عشق

شهرپربود ازهراس واضطراب

شب نمی آمد به چشم خلق خواب

صحبت از یک قاتل مرموز بود

قتل مرموز خبرهرروز بود

کس نمی دانست اورا نام چیست

قصه این غول خون آشام چیست

عاقبت یک شب از بامی افتاد

عاقبت قاتل در دامی افتاد

آنکه خواب از چشم مردم می ربود

پیرمردی بود نامش عشق بود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

آیا می‌‏شناسیدم

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

زخمی ام - زخمی سراپا می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم- خسته آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصد ساله‌‏ای از دفترحافظ

تا غزل‌‏های شماها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا! می شناسیدم

اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود

عشق(قیس) و( حسن)لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف(فرهاد)تیشه من نهادم، من!

من بریدم(بیستون) را می شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم, مهربان سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ١٩/٠۵/۸۷

در سینه ات نهنگی می تپد _ 10

قلبم افتاده آن طرف دیوار

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دورتادور زندگی را فرا گرفته اند نمی شود از دیوارهای بلند بالا

رفت .نمی شود سوک  کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را

قلقلک می دهد .کاش این دیوارها پنجره  داشت ،کاش میشد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره

اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد

با این دیوارها چه می شود کرد؟می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلأ

فراموش کرد که دیواری هم هست ،شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند . شاید دریچه ای

،شاید شکافی ،شاید روزنی.

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن، برای رد شدن

نور،برای عبور عطر و نسیم،برای... بگذریم.

گاهی ساعت ها پشت دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم ، اگر همه چیز

ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت ،همه چیز ساکت

نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند.

دیوارهای دنیا بلند است ، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه بازیگوشی که توپ

کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد. به امید آن که شاید در آن خانه باز شود،گاهی

دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.

آن طرف حیاط خانه خداست. 

و آن وقت هی در می زنم ، در می زنم، در می زنم ، و می گویم: "دلم افتاده توی حیاط شما ،می شود

دلم را پس بدهید...؟"

کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند، اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف

دیوار. همین .و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار... همین که...

من این بازی را ادامه می دهم. و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا

دیگر دلم را پس ندهند،تا آن در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو.

آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم.

من این بازی را ادامه می دهم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

نامه ای برای تو

نیمه شب است ....

خواب  بر بیداری مغلوب  ... و دوباره یاد تو بر همه ی افکارم غالب گشته.فکر تو که همیشه با آمدنش

اشک را همراه دارد.

عزیز ترینم ، تا سر حد یک انفجار نا بهنگام ناراحتم

میدانم که تا روز دیدارت باید چندین بهار دیگر را سپری کنم.

میدانم که شاید سرنوشت ما آنطور که میخواهیم نباشد.

اینها را – و خیلی چیز های دیگر را – میدانم. ولی احساس میکنم شیون مدام شبانه ی من بالاخره آنچه

را که میخواهم به من میدهد.

احساس میکنم آسمان هم میخواهد در اندوهم با من شریک شود. او هم ابر های سیاهش را برای یاری

ام در دل خود گسترانیده . ابر ها هم میخواهند با من هم گریه شوند.

آسمان میگرید و بادها شیون کنان فریاد میکشند:بریز...!ای آسمان اشک بریز..

گویی آنها هم عظمت غم و اندوه قلبم را درک کرده اند.

و این گناه من نیست.گناه تو هم نیست.خودم هم نمیدانم باید چه کسی را مقصر کنم.شاید هم

سرنوشت!!!

در چنین  روزهایی من نمیتوانم با این کلمات اندکی از غم واندوهم را کم کنم ولی فقط میتوانم بگویم :

به امید روزیکه نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نامه را از سر هایمان بیرون کند.

تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار       

عشق من تا نامه ای دیگر خداحافظ"




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

همه چیز در تمام عمر من غدغن

آبیه دریا غدغن

شوق تماشا غدغن

عشق دو ماهی غدغن

با هم و تنها غدغن

«برای عشق تازه اجازه بی اجازه»

پچ پچ و نجوا غدغن

رقص سایه ها غدغن

کشف بوسه ی بی هوا

به وقت رویا غدغن

«برای خواب تازه اجازه بی اجازه»

در این غربت خانگی

بگو پس چی باید بگیم

غزل بگو به سادگی

بگو زنده باد زندگی

«برای شعر تازه اجازه بی اجازه»

ازتو نوشتن غدغن

گلایه کردن غدغن

عطر خوش زن غدغن

تو غدغن

من غدغن

«برای روز تازه اجازه بی اجازه»




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

مهم نیست

مهم نیست که خسته ام

مهم اینه که باد، بارون، آسمون مال منه

مهم نیست که غمگینم

مهم اینه که الان پر از تجربه ام

مهم نیست که یدونه غصه دارم

مهم اینه که یه عالمه بهانه دارم برای لبخند زدن

مهم نیست دلم شکسته

مهم اینه که خدا درون دلهای شکسته ست

مهم نیست که شکست خوردم

مهم اینه که حالا آماده ی موفقیت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

مختصر و مفید _ ۴

شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی

که تو فانوس شب من باشی

- - - - - - - - - -

همه زندگی فقط 3روزه : اومدن - بودن - رفتن . من خودم نخواستم بیام ولی خودم می خوام که باشم

اونم فقط به خاطره تو وقتی هم که دیگه نباشی منم میرم

- - - - - - - - - -

زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب

روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

- - - - - - - - - -

باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد

- - - - - - - - - -

آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی است که تنفر به بار می آورد

و من هرگز نمی توانم کسی را که به او لبخند نزده ام از ته دل دوست داشته باشم

- - - - - - - - - -

حتی اگه خدا رو در رو ما رو به راه راست هدایت کنه، ما عوضی می ریم. چون سمت راست اون می شه

سمت چپ ما!

- - - - - - - - - -

گریه هامو تو ندیدی ... هر چی گفتم نشنیدی

من کدوم عهدو شکستم ... که تو SMS نمی دی؟

- - - - - - - - - -

اشکهای نیامدنت روی گونه هام ماسیده ... نبوس نمک گیر می شی ها ...

- - - - - - - - - -

وقتی که وفا قصه برف به تابستان است و محبت گل نایابیست به چه کسی باید گفت: با تو خوشبخت ترین

انسانم!؟؟

- - - - - - - - - -

روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من و تو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم

در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم

- - - - - - - - - -

بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم *بیا با بنفشه های لب جوب آشتی کنیم * بیا ازحسرت و غم

دیگه باهم حرف نزنیم * بیا برخنده ی این صبح بهار خنده کنیم

- - - - - - - - - -

فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست... اما حیف این تازه اول یک زندگیست... زندگی چیزیست شبیه

یک حباب..  عشق آبادیه زیبایی در سراب... فاصله با آرزو های ما چه کرد... کاش می شد در عاشقی

هم توبه کرد

- - - - - - - - - -

آفتاب باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی

- - - - - - - - - -

وقتی که بارون میاد برو زیر بارون هرچقدر که تونستی قطره های بارون رو جمع کنی . همونقدر دوستم

داری و هر چقدر که نتونستی جمع کنی . بدون همونقدر من تو رو دوست دارم

- - - - - - - - - -

اگه این روزا حس کردی توی قلبت بجای صدای "تاپ تاپ "صدای اره و تیشه میاد نترس! مریض نشدی

"من دارم توی دلت واسه خودم یک کلبه می سازم"

- - - - - - - - - -

من از بازی هفت سنگ بدم میاد . می ترسم انقدر سنگ روی سنگ بذاریم که دیوار بینمون درست بشه،

بیا لی لی بازی کنیم

- - - - - - - - - -

برای رسیدن به تو لحظه ها را سفر کردم، اما تو به اندازه فاصله ها از من دوری

- - - - - - - - - -

افسوس که عشق جاودانه نیست.عشق گل سرخیست که طاقت طوفان را ندارد. عشق یک خاطره سبز

است که از آمدن پاییز میترسد

- - - - - - - - - -

آری دوستی دو نیمه دارد نیمی از آن عشقی است که دل تو را بیقرار کرده است و نیمی دیگر آن محبتی

است که در دل من می تپد

- - - - - - - - - -

عشق شاید زود تو را عاشق و دلتنگ کند اما هرگز تو را سیر نمی کند.

- - - - - - - - - -

بهترین لحظه، لحظه ایست که فکر کنی فراموشت کردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بیاد که توش

نوشته میمیرم برات !

- - - - - - - - - -

قلب مهربانت مثلثی را می ماند در دریای عشق مرا در خود کشیدی برمودای من !!!

- - - - - - - - - -

می دونی اگه یه روز خورشید بمیره چی میشه؟.اون وقت زمین دوره تو میگرده.ولی من عمرا بذارم.چون

فقط من باید دورت بگردم !




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

یک مشکل حل نشده

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

تو میروی

تو میروی و انگار آسمان میداند

سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند

تو میروی و دلم را غروب میگیرد

تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد

به پای گریه های یک نگاه می نالد

پرنده ای برای چشم های تو میخواند

تو میروی و دلم را سکوت میگیرد

دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد

دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد

برای غنچه های غم شکوفه می چیند

تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند

زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

هرگز

هرگز کسی که به حقیقتی رسیده نمی تواند ان را برای دیگری تعریف کند و کسی که ادعای دانستن

حقیقت را دارد تنها آن را از دور دیده است. همانند پروانه ای که وقتی در آتش سوخت دیگر زنده نیست




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

میدونی

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟ جایی که میری مردمی داره که می شکننت

نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم

که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

محبت و ناز

یکی محبت می کنه و یکی ناز می کنه ! اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت

می کنه همیشه تنهای تنهاست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

گریز و درد رفتم

" گریز و درد رفتم ! مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جـــز گریـز برایم نمانده بود ! ایــن عشق

آتشین پـــــر از درد بی­امید در وادیِ جنــــونـــم کشانده بــــــــود

رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را با اشکهای دیده زلب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرودهم

رفتم! مگو ! مگو که چرا رفت! ننگ بود عشق مــــن و نیاز تـــو و سوز و ساز ما از پرد? خموشی و ظلمت،

چو نور صبح بیرون فتاده بــــــود به یکباره راز مـــا

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامـــــن شبرنگ زنـــــدگــی رفتم که در سیاهی

یک گور بی­نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده­های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش

سردِهجر ازرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه ! در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر ! می­خواستم که شعله شوم

سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر !

روحی مُشوشم که شبی بی­خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده­ها و پشیمان ز

گفته­ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم ! "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

گریز و درد

رفتم ! مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جـــز گریـز برایم نمانده بود !

ایــن عشق آتشین پـــــر از درد بی­امید

در وادیِ جنــــونـــم کشانده بــــــــود

رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را

با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرودهم

رفتم! مگو ! مگو که چرا رفت! ننگ بود

عشق مــــن و نیاز تـــو و سوز و ساز ما

از پرد? خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بیرون فتاده بــــــود به یکباره راز مـــا

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامـــــن شبرنگ زنـــــدگــی

رفتم که در سیاهی یک گور بی­نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده­های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سردِهجر

ازرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه ! در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر !

می­خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر !

روحی مُشوشم که شبی بی­خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده­ها و پشیمان ز گفته­ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

غروب

تا کی آسمان را بنگرم

تا طلوع خورشید فروغ من باشد

آنکه در پس خانه ای تاریک

غربت تاریک نشینان تصویر کرد،

اما روشنایی خودش را هیچ کس باز نیافت،هیچ کس...

نمی دانم مغرضان پاکی ات را

به قطره های چکیده از آسمان افکارشان می آلودند،

کوته نظران و باطل اندیشان

روشنایی چه چیز را می آلودند؟

روشنایی چه چیز را می آلودند؟

من تو را از قاب پنجره ای که به عشق گشوده می شود،می نگرم

تو را در کوچه ای که زندگی از آن گذشت می جویم

اما تا به کی پنجره غم زده ام،از تصویر تو تهی ست

تا به کی زمان مرا از تو دور می سازد؟

تا به کی؟

چرا آنگونه که شایسته ستودنی،تو را نمی ستایند

آنکه راز جاودانگی از عمری در چشم به هم زدنی آموخت،

ناله ی دوستت دارم از تو را چه کسی پاسخ گو بود؟

حال آنکه من از اعماق وجود فریاد می کنم:

((دوستت دارم.))

تو را پرستو ها نوید دادند،

اما نه آنوقت که کبوتران بال هایشان را برای تو گشودند

ورق هایت خود را به صلیب کشیدند

آنوقت که تزلزل تکه های آینه در ریشه های خاک بود

آه که هوس هایت چه پاک بود!!!

می دانم برای هر کس هر چه بودی

برای من ورای آن بودی

حدیث عشق و نغمه ی تاریک مهتاب را در افق آموختی

تا کی باید این فاصله ها را بپمیمایم

تا به وصال دستان خسته ات برسم

تا کی باید مرثیه ها بخوانم

که ترانه ی میعاد را تو از سکوت آهنگین نمودی؛

در تبرک نامت آسمان جبهه می گیرد

اما ما هنوز شب ها داریم تا به نزد تو

ای پاکی سپیده دم

و ای آتشین نگار خورشید... .

زمان را به لحظه ات محبوس کردی

آن هنگام که زمان تو را از چشمان نادیده دریغ کرد،

افسوس؛

نه سهم من این است

نه سهم تو،

بلکه تقدیر برکه ای کوچک است از لجن.

در هراست خون رنگ وقوع داشت

و در دلت سبزینه امید بود؛

تو آن لحظه ی روشنی هستی که عشق

به یاد تو غروب را به خاطر آورد

ای مهربان،ای فروغ.

تا سپیده دم بیدار می مانم

بلکه فروغت را از فروغ شبنمی که چشمانم چکیده،ببینم

آی آسمان؛

ای فروغ... .

چرا تقویم یاد تو را گم کرد؟

و چرا مهربانت نیامد چراغ بدست؟

در انتهای کوچه ای که معبر باد بود،

و در عین حال گریستن گاه من،

چرا ...؟

بغض در سینه ام کفن گزیده بود

آن هنگام که در چشم هایت غربت مسکن داشت.

روزی خود چراغ بدست به میهمانی ات خواهم آمد

با سبدی پر از شاخه های خورشید

روزی که نه مردان از گره آویزانند

و نه زنان در آغوش گنگ گمراهی گم می شوند؛

بدان تا سحر بیدار خواهم ماند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

عشق

هر جا از عاشقی بپرسید که عشق چیست تنها به زخمهای خود اشاره می کند .

عشق حاشیه انسان بر کتاب آفرینش است ،

عشق سرطان دوست داشتن است ،

عشق خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است ،

عشق لک لکی است که که روی درخت خاطرات لانه دارد ،

عشق دل ماست تقسیم بر همه زیباییها ،

عشق همان است که دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد ،

عشق عقد دائم ما با غم و غربت است ،

عشق شب نامزدی ما با جدایی است ،

عشق لحظه عظیمی است که در آن زنت برای معالجه قلبت طلا هایش را می فروشد ،

عشق کاری است که تنها از سینه سوخته های محبت و دود چراغ خورده های معرفت بر می آید ،

عشق من و توییم به اضافه یک پاییز قدم زنان ،

عشق یک نگاه نیست عشق یک کلمه نیست

عشق خلاصه شده در فاصله ، عشق آزادی است ،

عشق شادی است ،

عشق آغاز آدامی زادی است ،

عشق آغاز روئیدن است ،

عشق رودخانه لیلی است که صدا ندارد ،

عشق جهنمی است که دوا ندارد ،  زندگی همواره دو نیمه است نیمه ای سرد و آجین و نیمه ای سوزان

و آهنگین عشق آن نیمه سوزان زندگی است ،

عشق پلی است که اقلیم حیات و سرزمین مرگ را به هم پیوند می دهد ،

عشق چون دریاست عشق رسوا و رسوایی است عشق تنها و تنها یی است ،

عشق نکهت جان است جان و ایمان است ،

عشق وجه سبحان است پیر عرفان است شاه مردان است ،

عشق بستان است گلستان است بی پایان است ،

عشق آفتاب است ، لطف مهتاب است ،

عشق بی عین و  بی شین است ،

عشق چراغ نجات بخش انسان است ،

عشق نوری است که در هر نظری جلوه گر است ،

عشق اسطرلاب اسرار خداست ، یادگاری است که در این کنبد دوار می ماند ،

عشق آتش دلهای کباب است ،

عشق دردها را درمان می کند ،

عشق تمنای دو قلب است ،

عشق پیوست بهترین محبتی است میان من و تو




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

سه ستون

خوشبختی بر سه ستون استوار است: فراموش کردن گذشته، غنیمت شمردن حال و امیدوار بودن به

آینده..




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

سخت ها را میخواهیم

ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم. غافل از اینکه خوبها

آسان میآیند، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

زندگی

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می­گذرد !

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می­آویزد

زندگی شاید طفلی­ست که از مدرسه برمی­گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله

رخوتناک دو هم­آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر برمی­دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی­معنی می­گوید

صبح به خیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودی­ست

که نگاه من، در نی­نی چشمان تو خود را

ویران می­سازد

و در این حسّی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافتِ

ظلمت خواهم آمیخت.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

پر از حس همیشگی

تازه از راه رسیده بودم

پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم

پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم

آسمان صاف و بی نهایت بود

و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی

جاده ها پر از حس همیشگی

و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم

در امتداد جاده گام بر می داشتم

طنین گامهای سنگینم

دلواپسی های جاده را تشدید می کرد

به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد

اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد

گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود

و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد

باید می رفتم

به پایان این همه انتظار می رسیدم...

تازه از راه رسیده ام

با کوله باری از عشق...

به دور دست ها می نگرم...

هنوز هم باید رفت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧

بوی نان نمی دهد

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده وصمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد :

با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد ، زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت که قطره ای است بی کران

کس نشان ز بیکران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و کس

نام دیگر بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی دهد

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

بدترین نوع فراق

بدترین نوع فراق زمانی هست که کسی رو که دوست داری در کنار خودت داشته باشی ولی بدونی هیچ

وقت نمی تونی مالکش بشی.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ١٨/٠۵/۸۷

در سینه ات نهنگی می تپد _ 9

می وزد،می بارد و می گرددو می تابد

هر آدمی دو قلب دارد.

قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.قلبی که از آن باخبر است،همان قلبی

است که در سینه می تپد ، همان که گاهی می شکند،گاهی می گیرد و گاهی می سوزد، گاهی سنگ

می شود و سخت و سیاه. و گاهی هم از دست می رود.

با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد.دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق

می افتد. سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.با این دل است که عاشق می شویم ،با این

دل است که دعا می کنیم،و گاهی هم با همین دل است که نفرین می کنیم ،کینه می ورزیم و بد دل می

شویم.

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.این قلب اما در سینه جای نمی شود.و به جای

آنکه بتپد،می وزد، می بارد و می گردد و می تابد.این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می

گیرد،سیاه و سنگ نمی شود ،از دست هم نمی رود.زلال است و جاری،مثل رود و مثل نسیم . و آن قدر

سبک که هیچ وقت،هیچ جا نمی ماند.بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد.آدم

همیشه از این قلبش عقب می ماند .

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی،او دعا می کند،وقتی تو بد می گویی و بیزاری،او عشق

می ورزد،وقتی تو می رنجی ،او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند ، نه به احساست کاری دارد ،نه به تعقلت ، نه به آنچه می گویی و نه به

آنچه می خواهی و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند.به خاطر قلب دیگرشان،به خاطر قلبی که از

بودنش بی خبرند.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

دیگه بهت نمی رسم

بذار یواش شروع کنم سلام گلم  همنفسم

آرزوهام راضی شدن دیگه بهت نمی رسم

گفتم چیا گفتی بهم؟ گفتی که آینده داری

دنیا همش عاشقی نیست گریه داری. خنده داری

گفتم که گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی

به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش کسی

خلاصه گفتم که چشات قصدرسیدن نداره

رویاها کاله و دسات خیال چیدن نداره

گفتم که گفتی زندگیت غصه داره . سفر داره

هم واسه من. هم واسه تو. با هم بودن خطر داره

گفتم تو گفتی رویاها مال شبای شاعراست

شهامتو کسی داره که شاعر مسافراست

مسافرا اون آدمان که با حقیقت می مونن

تلخیاشو خوب می چشن

غصه هاشو خوب می دونن

گفتم فقط می خوای واست یه حس محترم باشم

عاشقیمو قایم کنم تو طالع تو کم باشم

گفتم که گفتی ما دوتا به درد هم نمی خوریم

ولی یه جا مثل همیم. هر دو مون از غصه پریم

گفتم تو گفتی می تونیم یادی کنیم از همدیگه

اما کسی به اون یکی لیلی و مجنون نمی گه

گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جداجداست

حرف تو رو چشم منه ..اما اینام دست خداست

هر چی که تو گفته بودی گفتم به دل بی کم و بیش

حال خودم؟ نه راه پس مونده برام

نه راه پیش

دلم که حرفاتو شنید

اول که باورش نشد

ولی نه. بهتره بگم نفهمیدش سرش نشد

یه جوری مات و غمزده فقط به دورا خیره شد

رنگ از رخش . نه نپرید

شکست و مرد و تیره شد

بلور رویاهام ولی . چکید مثله خواب تگرگ

آرزوهام از هم پاشید . رسید ته کوچه مرگ

راستش ازم چیزی نموند

به جز همین جسم ظریف

خوب می دونی چی میکشه غریب تو خونه حریف

نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقونه نیست

رویاو آرزو که هیچ . حتی دل دیونه نیست

دوستت دارم چه توی خواب

چه توی مرگ و بیداری

فدای یه تار موهات

که منو دوستم نداری

مواظب آدما باش

زندگی گرگه مهربون

خدای رویای منم

هنوز بزرگه مهربون

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

زندگی را به تمامی زندگی کن

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی

همچون نیلوفری باش در آب

زندگی در آب بدون تماس با آب!

زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات

ریاضیات وابسته به ذهن اند

و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند

زندگی سخت ساده است

خطر کن

وارد بازی شو

چه چیز از دست می دهی ؟

با دست های تهی امده ایم

وبا دست های تهی خواهیم رفت

نه, چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

تا سر زنده باشیم

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

وفرصت به پایان خواهد رسید

آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !

مرگ تنها برای کسانی زیباست که,

زیبا زندگی کرده اند!

از زندگی نهراسیده اند

شهامت زندگی کردن را داشته اند

کسانی که عشق ورزیده اند

دست افشانده اند

و زندگی را جشن گرفته اند

پس

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن

که گویی واپسین لحظه است

و کسی چه می داند ؟

شاید اخرین لحظه باشد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

باز خدا هست

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست

او جانشین همه نداشتنهاست

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

تو را ترک خواهم گفت

امروز دیگر تو را ترک خواهم گفت . اصرار نکن دیگر نمی مانم. بعد از این همه که مرا آزردی حالا در این

دقایق آخر با من مهربانی می کنی؟

این اشکهای گرم و سوزانی که در چشمانم غلتان است با تو چه می گویند و از من چه می خواهند؟ جز

اینکه تنها وفاداری را آرزو می کنند؟ ولی من آنها را مایوسانه از خودم می رانم چون وفایی در تو نم یابم.

آری می روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صدای قهقه خندهایت را بگوشم نشنوم.

بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمی دانم به من چه خواهند گفت در حالیکه با دلی شکسته و

پریشان باز می گردم و با تو چه خواهند کرد آن ناز و عشوه هایی که تو را مجذوب کرده است. بر دل ها

آتش می زنی اما باز گناه را به من نسبت خواهند داد و تقصیر را بر گردن من خواهند نهاد . راست است که

یک دل و یک عشق تو را کافی نیست. توباید دلها بسوزی . بدبخت من ، که جز یک دل و یک عشق نداشتم.

خداحافظ ، گریه نکن که باور نمی کنم مرا دوست بداری . شاید این اشکها بخاطر تنهایی باشد ولی نترس

تو را تنها نمی گذارند . این من هستم که باید بگریم . تنها من هستم که جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمی

خواهی .

من باید آه بکشم و اشک بریزم ولی کجا در تو اثر خواهد کرد؟ می خواهم بروم دیگر این سوگندها که در

پیشم یاد می کنی و قسم ها که پی در پی بر زبان می آوری نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .

فراق تو برایم زیاد سخت است زیاد ، ولی بیش ازاین تاب بی وفایی و بی مهری هایت را ندارم. کجا برایم

عزیز و دوست داشتنی تر از کنار تو بود اگر با من کمی مهربان می بودی؟ حال که مرا دوست نمی داری ،

حال که با من بی وفایی می کنی ، حال که من پناه گاهت نیستم ، حال که.... دیگر خداحافظ .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

هیچ از او یاد مکن

روزی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامده است فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

خدا

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد

؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی ؛ بدون تنها محرمت

"خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفه ات کرده ؛ شک نکن تنها مرحمت "خداست"

که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

سرگذشت غم انگیز

این چه سرگذشت غم انگیزی است در حیات آدمی!

بی تابی فرار از بند به سوی رهایی

و اضطراب نجات از رهایی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

همه از من گریزانند

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند

تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

رفیقان یک به یک رفتند

مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند ، گمان کردم که هم دردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

گره افتاده در کارم

به خود کرده گرفتارم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

واقعی

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه

نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟

دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !

حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .

به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و  با مهربانی و دلسوزی

به دوستش نگاه کرد و گفت :

من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !

خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !

سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .

- منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود ، من از شنیدن

چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم !

اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

میخواهم پیاده شوم

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند

ستایش کردم گفتند خرافات است

عاشق شدم گفتند دروغ است

 گریستم گفتند بهانه است

خندیدم گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم !




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

کوچه های بی چراغ

گر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،

می خواهم بگویم : سلام!

اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!

از کوچه های بی چراغ!

از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!

از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت ِ دیده و دل،

که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،

به گوشت نمی رسید؟

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،

که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟

می دانم!

تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!

یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردست ِ دریا امیدی نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده ! -

آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،

تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!

اما آمدی!

حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!

این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،

انگشتانم، برای شمردنشان کم می آید!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

کاش کودک بودم

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می

خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج

ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

عشق بزرگ

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخیر

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگیر

پرنده بودم اما حوای باغ زمین

از آسمان بلندم کشیده بود به زیر

پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی علیل و اسیر

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بیاوری به مسیر

و آمدی و مرا زین خرابه پر دادی

به سمت باز افق‌های روشن تقدیر               

میان این من حال و تو ای من پیشین

تفاوتی است اساسی، قبول کن بپذیر

گذشت آنچه میان من و تو بود گذشت

ترا ندیده گرفتم، مرا ندیده بگیر

به راز عشق بزرگی وقوف یافته‌ام

مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقیر

پرنده‌ام اینک یک پرنده آزاد

پرنده‌ام آری یک پرنده ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

شگفتا

شگفتا!هر چه غوغاهای زمین در برابرم ساکت تر می شود

زمزمه ی ناشناسی از دوردست های  درونم  نزدیک تر می آید.

هرچه جهان بیشتر رنگ می بازد

سرزمین ناشناخته از دور پدیدارتر می گردد

و هرچه رنگ ها می میرند یک "نمی دانم که" در من رنگ می گیرد

و هرچه با زندگی بیگانه تر می شوم حیاتی درمن آشناتر می روید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

خداوندا

خداوندا

اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

 چه زجری می کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

توانستن در ندانستن

چه سخت است توانستن در ندانستن !

رهایی برای آنکه آشیانی ندارد،

آزادی برای آنکه نمیداند چگونه باشد کشنده است!

اختیار مطلق برای کسی که نمی داند چه اختیار کند شکنجه آور است.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

دیرتر و دورتر

روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم

تا هرچه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم ،

نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه

پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

بودنت ، نبودنت

نذاری فاصله ها

توهجوم سایه ها

میون غریبه ها

نذاری توجاده ها تورو از من بگیرن

تو خودت خوب میدونی

توی راه زندگیم

دلخوشم به بودنت

پس نکنی یه کاری تا فرق نکنه چه بودنت ،نبودنت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧

آن زمان

آن زمان که دوستمان می داشتند ، دوستشان نداشتیم.

آن زمان که قدرمان را می دانستند ، قدرشان را ندانستیم و آن زمان که ما را گرامی می داشتند ،

گرامیشان نداشتیم

و حال که به قدر وارزششان پی بردیم آنها هستند که ما را ترک خواهند گفت

زیرا کاسه صبر هر چه قدر هم که بزرگ باشد سرانجام روزی لبریز خواهد شد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ١۶/٠۵/۸۷

در سینه ات نهنگی می تپد _ 8

دو بال کوچک نارنجی...

هیچ کس وسوسه اش نکرد .هیچ کس فریبش نداد. او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده

دور انداخت.

او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید، ایستاد. انگار می خواست چیزی

بگوید.چیزی اما نگفت.خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت: برو؛ زیرا که اشتباه کردی .

اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی ؛ و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست.

او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچک تر از آن بود که او را به کاری وادار کند.شیطان

موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت.

او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند،او رفت تا کودکانه اشتباه کند.

او به زمین آمد و اشتباه کرد.بارها و بارها ،اشتباه کرد.مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی

اجازه باز می کند ، یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد. فرشته ای سر به هوا که گاهی سر

می خورد . می افتد و دست و پایش را می شکند.

اشتباه های کوچک او مثل لباس های نامناسب او بود که گاهی کسی به تن می کند. اما ما همیشه تنها

لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود.ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به

سمتش پرتاب کردیم.سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم

اما یک روز او بی آنکه چیزی بگوید ، لباس های نامناسبش را از تن درآورد و اشتباه های کوچکش را دور

انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد؛ دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود، و پر زد

مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد.  او به بهشت برگشت وحالا هر صبح وقتی خورشید طلوع

می کند ، صدایش را می شنویم .زیرا او قناری کوچکی است  که روی انگشت خدا آواز می خواند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

یک مقدار معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای

مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به

اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.

بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره

سارا حوصلش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جاخورد و گفت چه میخواهی؟

دخترک جواب داد برادرم خیلی مریضِ می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟

دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟

دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد

من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است.داروسازگفت:

متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض ِو بابام پول ندارد و این همهء

پول من است. من از کـــــجــا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید:چقدر پول داری؟

دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت:

آه چه جالب!!!فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من

میخوام برادر و والدینت را ببینم فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق

تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و

او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه

واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینهء عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت فقط 5 دلار.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

مختصر و مفید _ ۴

گریه کردن تا سحر کار من است. شاهد من چشم بیمار من است

فکر کردم که او یار من است. نه ! فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است. «دوستت دارم» دروغی فاحش است

یک شب آمد ، زیر و رویم کرد و رفت. بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

پابند جستجویم کرد و رفت. عاقبت بی آبرویم کرد و رفت

این دل دیوانه آخر جای کیست؟ آنکه لیلایش منم ، مجنون کیست؟

--------------------

یاران این زمانه همچون گل انارند

از دور جلوه دارند نزدیک بو ندارند

رنگ عجیب دارند بوی وفا ندارند

--------------------

به شیشه گفتم دوستت دارم...شکست

به گل گفتم دوستت دارم.....پژمرد

به دریا گفتم دوستت دارم...خشکید

حالا به تو می گم دوستت دارم... هوای خودت را داشته باش

--------------------

کاش می شد اشک را تهدید کرد.مدت لبخند را تمدید کرد. کاش می شد در میان لحظه ها ، لحظه دیدار را

نزدیک کرد.

--------------------

گر چه می دانم ندارد وعده ها هرگز وفا

با همه ناباوری با وعده فردا خوشم

--------------------

ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد، عجب از محبت من که در او اثر ندارد.

غلط است هر که گوید : دل به دل راه دارد. دل من ز غصه خون شد ، دل او خبر ندارد.

--------------------

پنج راه برای خوشحال بودن: 1-داشتن یک دوست خوب مثل من.....2- داشتن دوستی مثل من....3-

فقط داشتن من.....4- داشتن من.....5- من

--------------------

روی گلهای نرگس با یک مداد قرمز، هزار دفعه نوشتم که : موندن بی تو هرگز

--------------------

هست : آن نیست که هر لحظه کنارت باشد

هست: آن است که هر لحظه به یادت باشد

--------------------

وقتی کسی به تو گفت: از ته دل دوستت داره ، مواظب باش چون هنوز جایی در بالای دلش برای دیگران

هست.

--------------------

دست دادن معنی رفاقت نیست،بوسیدن قول ماندن نیست، عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست

--------------------

نمی خواهم به غیر از من رفیق دیگری باشی. برای لحظه ای حتی کنار دیگری باشی

--------------------

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی، می رسد روزی که احساس مرا باور کنی،می رسد روزی که

پشیمان باشی از رفتار خویش، خاطرات رفته را تو موبه مو از بر کنی، می رسد روزی که نام تو بمیرد بر

لبم، آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

--------------------

بگذار تا می توانم بگویم : دوستت دارم

که وقتی بری ، من می مانم و خاطر تو.... بگذار تا می توانم بگویم دوستت دارم

--------------------

روشن ترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیرد.

--------------------

اگر دنیا فراموشگر خاطره هاست

تو فراموش نکن آنچه بین من و تو بود

--------------------

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم، ولی اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

تو به من آموختی که چگونه دوستت بدارم. اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم.

--------------------

زمستان بهانه است ، برف از آسمان خسته می شه

پاییز بهانه است ، برگ از درخت خسته می شه

پیام بهانه است ، دلم برات تنگ می شه

--------------------

طعم شیرین عسل از بوسه است. پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است. بهترین هدیه پس از یک انتظار ،

بشنوید از من فقط یک بوسه است.

--------------------

من اگر دختر نفرین شده تقدیرم

اگر از راز جهان وارث یک احساسم

تو همان آدمک چوبی پیمان شکنی

که فقط لایق آتش زدنی

--------------------

از وقتی که دلم را شکستی بیشتر دوستت دارم، چون هر تکه از دلم جداگانه دوستت داره

--------------------

حکایت عجیبی است که فراموش شدگان، هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

سلام مهربانم

کسی را برتر از شما نیافتم برای اندکی صحبت دل و راهی را معقول تر که با آمدن و رفتنی قطع شود و

منتظر تا تماس بعدی که آنرا نیز انتظار که انتظار عادتی است دیرینه.

مهربانم،یگانه شور انگیزمن

شور دوست همی داشتنت چنان شرر بر جانم انداخته است که تاب را زکف ربوده و جان را ز تن . همه

وجودم تمنا گشته است و هر زمان که به دست افشانی دیدارت می آیم چنان قطره ای باران که بر پنجره

فرو بسته دلت،لرزان بر شیشه نفاق و جدایی ساییده می شوم فرو می ریزم و حسرت دیدار تو تا تبخیری

دیگر و بارانی دیگر بر لطافت ابری دلم باقی می ماند..

مهربانم ،شیرین ترین آرزویم

انتظار را تار و پود از هم دریده ام و لبانم را بر سراب لبانت با تاری ازجنس حسرت تنیده ام ،رخساره ام

بسی مکدر و شکسته است و چون به محراب حضورت نایل آید از گرمی آن اندکی گلگونی خواهد گرفت

چرا که ساقی من تویی و شراب وصلت کیمیای وجود مس فام من.

مهربانم، امید روز و شبهای من

روزها را به انتظار دیدارت به شب می برم و شب در خیال رویای شما در خواب به روز،گویی آسمان یا فقط

خورشید را به دل دارد و یا فقط ماه را و نمی دانم این چه سری است که در من نهفته است از دوست

همی داشتنت.بسان آرش می مانم که همه وجود خود را در تیری مجموع کرده و تا مرز دوست همی

داشتنم بر من و شما هویدا شود که پس از گذر ایامی غریب به 5سال تیری سرگردان در کهکشان

فراموشخانه ذهنت هنوز در حرکت است و نشان از بی مرزی سرای دوست داشتنت میباشد.

مهربانم،علاقه بی پیرایه من

قاف تا قاف دلت را سیمرغ وار چرخیده ام و بارها و بارها در فراقت ققنوس وار بر آتش دل خود سوخته ام تا

تولدی تازه داشته باشم در خود سوزی خود که از این حیث گرما بخش حریم سرد سرای دلت باشم که

توالی این حرکت وجودم را به خاکستری خوشبو از عطر دوست داشتنت مبدل ساخته است.

مهربانم،هورم نوشتارم

دل نوشته هایم به فریاد آمده اند و انگشتانم لرزان بر صفحه،گویی رمقهای آخرین خود را که روزی توانی پر

شور بود،را می کشد و دیری نخواهد پایید این شمع را که در مسیر تند باد گذشته خود قرارداده ایی به

خاموشی رود و جز هاله ای از دودی سیاه بر وجود سفیدم برجای نگذاری و من شرمسار باشم از ناتوانی

خود در برابر همه وجود مهربان که آنچه را که می نویسم و توان آن بر من آمده است از وجود علاقه ای پاک

و دست خطی که در مکتب خانه خودت آموختم میباشد.

مهربانم،سوز دعا و ورد شبانه ام

تورا می ستایم و بر محراب عشقت دوگانه صداقت و عشقت را بر پا می دارم تا از چند گانگی و نخوت

علاقه به غیر بپرهیزم تا در سیر مسیر عشقت به کعبه مقصود رسیده و جرعه ای از زمزم وصلت نوشیده

تا سعی خود را بر ای اجابت دوگانه خود از صداقت عشقم تا عشق صادقم را هفت که نه هفتاد بار

بپیمایم تا همچون قاصدکی در میقات باد خوش خبر و خوش یمن بر هر دل شوریده ای نشاط گردم.

مهربانم،مهربان من

تو را به دل دوست می دارم و به سرشت پایدار و تا نفس آخرین از این دامان پر سوز دست بر نمی دارم که

همان نشان سرگشتگی و بی سامانی ماست .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

من نتوانستم  تو توانستی

من خواستم دوستت بدارم

تو خواستی نابودم کنی

من نتوانستم .. تو توانستی

کدام یک از ما بیگناه تر بود؟!!...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

نقل قولهای عاشقانه

.- عشق=زندگی، ترس=مرگ. هیچ حد وسطی برای آن وجود ندارد.

·- عشق با دوست داشتن خودتان آغاز می شود.

·- کار نباید اولین اولویت زندگی شما باشد.

·- همیشه به ندای درونتان گوش دهید. به ندرت دروغ می گوید.

·- زندگی شما و زندگی آنها که دوستشان دارید، اکنون اتفاق می افتد. زندگی شما مقدمه ی نمایشی

برای زندگی بعدی که خواهید داشت نیست....پس با عشق زندگی کنید.

·- هیچ ترازویی برای اندازه گیری عشقی که می توانیم به دیگران و خودمان بدهیم، وجود ندارد.

·- بخشش عشق را نباید روی تابلوی امتیازات برآورد کرد.

·- خوشبختی باید از درون شما آید.

·- پول موضوع زندگی نیست.

·- شکایت کردن فقط ترس، ناامنی، و بدبختی را بیشتر می کند.

·- هر روز با احساس قدرشناسی از خواب بیدار شوید.

·- شبها قبل از خواب، به آنچه که در طول روز نسبت به آن قدرشناس بوده اید فکر کنید.

·- برای رسیدن به آنچه واقعاً از زندگی می خواهید، هدف هایتان را پست و کم نکنید.

·- برای رسیدن به رویاهایتان و مهمتر از آن عشق تلاش کنید.

·- خودتان را باور کنید.

·- هر روز بیشترین تلاش خود را به کار گیرید، و هیچگاه به گذشته نگاه نکنید.

·- مجرد ماندن هیچ اشکالی ندارد.

·- تنها بودن به معنای شکست خوردگی نیست.

·- عشق، وقتی که انتظارش را ندارید در خانه تان را می زند.

·- برای عاشق شدن، هر روز و همیشه باید تمرین کنید.

·- عشق یک نبرد است، با آن به همین صورت برخورد کنید.

·- قرار عشقی مثل دوچرخه سواری است؛ شما هیچوقت فراموش نمی کنید که چطور باید آن را انجام

دهید.

·- اگر تعداد دوستان واقعیتان به اندازه انگشتان یک دستتان باشد، واقعاً فرد خوشبختی هستید.

·- هر روز و همیشه تفریح کنید.

·- نفس همیشه شما را دچار مشکل می کند. جایی را پیدا کنید که آن را برای همیشه دفن کنید.

·- همه ی ما برنده هستیم. هیچ بازنده ای وجود ندارد. انتخاب با شماست.

·- از تجزیه و تحلیل بیش از حد دست بردارید، فقط عمل کنید.

·- قدم زدن درمانی بسیار عالی است. جسم را ورزش می دهد و فکر را روشن و پاک می کند.

·- هر روز یک نفر را تحسین کنید.

·- عشق به چه مربوط است؟...به همه چیز!

·- مسائل مادی به زندگی شما عشق و خوشبختی نمی آورد.

·- اگر اعتماد نکنید، نمی توانید عاشق شوید.

·- عشق شخصی دیگر باید متمم ما باشد نه مکمل ما.

·- اهمیت و زیبایی لمس کردن را درک کنید.

·- از کودک درونتان کمک و راهنمایی بخواهید.

·- عشق واقعی بی قید و شرط است.

·- عشق بهترین هدیه ای است که می توانید به کسی بدهید، مخصوصاً به خودتان.

·- درمورد هیچ زن یا مرد دیگری قضاوت نکنید؛ این حق را ندارید.

·- به هر کس به خاطر آنچه که هست احترام بگذارید، و با همه با یک میزان عشق و احترام رفتار کنید.

·- ترس نمی گذارد عشق را به طور کامل تجربه کنید.

·- جایی در درون همه ی ماست که به ما اجازه می دهد به عشق رجوع کنیم.

·- هر روز، برای خودتان وقت بگذارید.

·- هیچ وقت، همه چیز را نخواهیم فهمید. این زیبایی زندگی است و مهمتر اینکه زیبایی عشق است.

·- عشق واقعی با هیچ رشته ای به هم متصل نمی شود، هیچ توقعی هم وجود ندارد.

·- بدون توقع زندگی کنید، اینطوری هیچوقت ناامید نخواهید شد.

·- در رابطه هایتان، فردیت خودتان را حفظ کنید.

·- احساساتتان را صادقانه با همه در میان بگذارید.

·- سازش و مصالحه هیچ اشکالی ندارد.

·- همیشه خودتان را باور کنید.

·- برای اینکه عاشق شوید، باید بتوانید گذشت کنید، گذشتی کامل و بی قید و شرط.

·- دوست داشتن خودتان، خودپسندی نیست.

·- خوشبختی از درون خودتان می آید، نه از کسی دیگر.

·- صبر پاداش خوبی دارد.

·- رابطه های عاشقانه مستلزم تعهد است.

·- زندگی انتخاب است. بدانید که همیشه می توانید انتخاب کنید.

·- شما نمی توانید هیچ کس را تغییر دهید، مگر اینکه آن فرد خود بخواهد که تغییر کند.

·- هوشیاریتان را بالا برید.

·- همه ی ما می توانید فوق العاده باشیم، فقط کافی است خودمان را باور کنیم.

·- هیچگاه نخواهید توانست آن رابطه ی عاشقانه ای که می خواهید را با کسی داشته باشید، مگر اینکه

برای رسیدن به آن سعی و تلاش کنید.

·- خودِ واقعیتان را به همه نشان دهید.

·- همیشه رویاها، اهداف، ارزشها و شیوه ی زندگی خودتان را بدون هیچگونه سازش، حفظ کنید.

·- مرغ همسایه هیچوقت غاز نیست.

·- قبل از اینکه بپرسید "تو همانی هستی که من می خواهم؟"، به خاطر داشته باشید که بپرسید: "تو

همانی نیستی که من می خواهم؟"

·- هیچوقت از سوال کردن هراس نداشته باشید. پاسخ سوالها انتخاب های بهتری جلوی روی زندگیتان

خواهد گذاشت.

·- صمیمیت جنسی باعث تقویت و جهندگی یک رابطه ی عاشقانه می شود.

·- واژه بهتری برای غیبت=تبادل اطلاعات

·- مادرم همیشه می گوید: "همه چیز را ساده بگیر."

·- زندگی ثروت، موفقیت و آنکه بیشتر پول درمی آورد نیست. زندگی درمورد عشق است.

·- یاد بگیرید که برای به دست آوردن چیزهای کوچک عرق نریزید و تلاش نکنید.

·- رفتار مثبت و سالم، زندگی شما را جلوتر خواهد انداخت.

خشم و حسادت فقط باعث بدبختی است.

·- وقتی افکار منفی به ذهنتان می آید، با به خاطر آوردن تجربه های خوب و مثبت از گذشته آنها را خاموش

کنید.

·- فقط با افکار، حرف ها، و رفتارهای روزانه مان در مقابل دیگران، بخصوص فرزندانمان، می توانیم دنیایی

زیبا و محبت آمیز خلق کنیم.

·- همه چیز را به خودتان نگیرید.

·- بدبختی عاشق همراهی است. از آن همراه دوری کنید.

·- همیشه از موفقیت و خوشبختی دیگران شاد شوید.

·- لبخند زدن آسان تر از اخم کردن است.

·- یک فرد موفق واقعی فروتن است و نیازی نمی بیند تا موفقیت یا ثروت خود را به دیگران نشان دهد.

·- موفقیت با دلار و سِنت اندازه گیری نمی شود.

·- خوشبختی همیشگی فقط یک رویا نیست.

·- نومیدی فقط بدبختی را مجذوب خود می کند.

·- یاد بگیرید که درست نفس بکشید، استرستان را کاهش خواهد داد.

·- زندگی تنوع زیادی از انتخاب های مختلف است. این ما هستیم که چه چیز را انتخاب کنیم.

·- اطرافتان را با افرادی مثبت و بامحبت پر کنید.

·- احساس ترس و ناامنی باعث انتخاب های بد می شود.

·- هیچ رابطه ای ارزش از دست دادن فردیت و شخصیتتان را ندارد.

·- یک ازدواج سالم وموفق آن است که طرفین بتوانند با هم مکالماتی طولانی داشته باشند.

·- "نه" گفتن هیچ اشکالی ندارد.

·- بیان احساساتتان در نوشتن برای روح و روانتان عالی است.

·- زندگی این نیست که همه را از خود خوشنود نگاه دارید.

·- هر روز با احساس قدرشناسی زندگی کنید.

·- با نگرانی فقط انرژیتان را هدر می دهید.

·- اگر ریسک نکنید، هیچ چیز به دست نمی آورید.

·- هر چه پیرتر می شوید، بهتر می شوید.

·- همیشه احساساتتان را صادقانه ابراز کنید، به خصوص وقتی روز بدی داشته اید.

·- احساسات دردناک و منفی اشکالی ندارد، اما نه اینکه بخواهید با آنها زندگی کنید.

·- وقتی عشق در یک رابطه فروکش می کند، حس آشنایی و آسایش چیزی است که زوج ها را کنار هم

نگاه می دارد. حس آشنایی و آسودگی بدترین دلیل برای کنار هم ماندن است.

·- وقتی کسی می گوید: "روز بدی داشته ام." هیچوقت نگویید "بد فکر نکن." حرف شما به این معناست

که درست نیست احساسات منفی خود را بروز دهی.

·- نقاط ضعف و قدرت خود را بشناسید.

·- هیچ وقت از درخواست کمک هراس نداشته باشید.

·- سوء استفاده ی فیزیکی و روحی قابل قبول نیست. از آنها خودداری کنید.

·- هر روز با عشق زندگی کنید.

·- اگر رویاهایتان را دنبال کنید، هیچوقت ناامید نخواهید شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

وصیت نامه

مایلم روزی که میمیرم مرا در تابوت  سیاهی بگذارند تا همه بدانند در تاریکی به سر میبردم

دستهایم را بیرون  از تابوت بگذارید تا همه بدانند دست خالی از دنیا رفته ام 

عکس های عزیزم را بالای سرم بگذارید تا همه بدانند به انچه میخواستم برسم  نرسیدم

چشم هایم را باز بگذارید که همه بدانند چشم انتظار بودم

و تکه یخی بالای سرم بگذارید که به جای مادرم وقت غروب برایم اشک بریزد

روی سنگ قبرم چیزی ننویسید که همه فراموش کنند.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

نگو دیره

نگو دیره ، نگو دیره که دلم بی تو میمیره

بگو که همیشه عاشقم میمونی ، ای عشق من

زیر بارون، زیر بارون،به یاد توگریه کردم

چرا رفتی ، چرا رفتی ، ای عشق من

بمون ، بمون ، نرو تنهام نزار ، دلم میمیره

صدا، صدا ، صدای خنده هات یادم نمیره ، نمیره

خدا ، خدا ، تنها پناه دلخستگی هام

نرو تنهام نزار گریم میگیره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

نام تو

وقتی نگاهت

دم از جدایی می زند

به خاطر بیاور که :

عشق با دو هجای صامت پایانیش ،

تنها یک بخش است 

باید ببینمت !

چرا که روی نوار قلبی ام

پیوسته نام تو بود

و پزشک نیز بر آخرین نسخه ام . . .

تو را تجویز کرده است ! ! !

بیا ، تا دیر نشده .

قلب مهربانت مثلثی را می ماند

در دریای عشق

مرا در خود کشیده

برمودای من ! ! !

لبخند می زنیم

به آسمان ،

به هر جایی که امکان دارد ،

به زمین ،

خداوند عاشق ماست

چه سعادتی وال تر از این ؟ ! !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

ناشنوایی

یک روز یک پیرمرد ه متوجه میشه که زنش یه مدتی که هر چیزی رو که بهش میگه نمیشنوه !!!

خیلی نگران میشه ! به دکترشون زنگ میزنه و میگه چی کار کنم این جوری شده !

دکترشون بهش میگه : مشکلی نیست من همسرتون رو معاینه می کنم

اما قبل از این که من ایشان را معاینه کنم شما باید یک تست از ایشان بگیرید !!!

شما باید از فواصل مختلف بایستید و همسرتون را صدا کنید و هر بار این فاصله رو نزدیک تر کنید تا این که

به کنارش برسید !

میخواهم بدانم شدت ناشنوایی همسرتان چقدر است؟

پیرمرده تصمیم میگیره که کاری که دکتر بهش گفت رو عملی کنه بنابراین یک روز که همسرش در آشپز

خانه مشغول شام درست کردن بود از فاصله 40 متری همسرش می ایسته و می پرسه :

خانوم برای شام چی داریم !!!؟

اما صدایی نمی شنوه !!

10 متر میره جلو تر و دوباره می پرسه :

خانوم شام چی داریم !؟

اما بازم صدایی نمی شنوه !

این کار رو تکرار می کنه تا به پشت سر همسرش می رسه !

دوباره می پرسه :

خانوم شام چی داریم ؟!

این بار همسرش جواب میده ، میگه :

"برای پنجمین بار کباب جوجه "




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

پشت پا زد به عشق

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد وشد سرمست

حسرتم نیست ز آنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

بازهم میتوان به گیسویم

چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم می توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد

باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

میدهندم به سوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او میگفت

تکیه گاهیست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

بخدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و نداد

غارتم کرده داد میخواهم

دل خونین مرا چکار اید

دلی آزاد و شاد میخواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست

بیدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر باو باشد

او که از من برید و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

زمزمه خون

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگ هایم می شنیدم

زندگی ام در تاریک ژرفی می گذشت.

این تاریکی، طرح وجودم را روشن می کرد.

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید.

زیبایی رها شده بود

و من دیده براهش بودم:

رویای بی شکل زندگی ام بود.

عطری در چشمم زمزمه کرد.

رگ هایم از تپش افتاد

همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد

در شعله فانوسش سوخت:

زمان در من نمی گذشت.

شور برهنه ای بودم.

او فانوسش را به فضا آویخت.

مرا در روشن ها می جست.

تا رو پود اتاقم را پیمود

و به من ره نیافت.

نسیمی شعله فانوس را نوشید.

وزشی می گذشت

و من در طرحی جا می گرفتم،

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم.

پیدا، برای که؟

او دیگر نبود.

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟

عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد.

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد

و من چه بیهوده مکان را می کاوم:

آنی گم شده بود.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

لحظه ی دل انگیز

عشق لحظه ی دل انگیزتلاقی یک احساس در تلاطم دو دریاست

ضمین  احساس  من  و تو ،  دست  من    

ضمانت  تلاطم  دو دریا ،  پای  تو




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

از خود رهیدن

گلم از خود رهیدن را بیاموز

به سر منزل رسیدن را بیاموز

مجال تنگ و راهی دور در پیش

به پاهایت دویدن را بیاموز

زمین بی عشق خاکی سرد و مرده ست

به قلب خود تپیدن را بیاموز

جهان جولانگهی همواره زیباست

به چشمت خوب دیدن را بیاموز

بیاموز، آفریدندت توانا

توانا، آفریدن را بیاموز

جهان طعم شراب کهنه دارد

به لبهایت چشیدن را بیاموز

تو اهل آسمانی ای زمینی

به بال خود پریدن را بیاموز

صدایت می کنند از عالم عشق

به گوش جان شنیدن را بیاموز

نسیمی باش و از باد بهاری

سحرگاهان وزیدن را بیاموز

تو ابر رحمتی ، گاهی فرو ریز

ز اشک خود چکیدن را بیاموز

گذارت گر ز راهی پر گل افتاد

به دست خود نچیدن را بیاموز

به عاشق غمزه و غم میفروشند

تو از اول خریدن را بیاموز

سبک همواره بار زندگی نیست

به دوش خود کشیدن را بیاموز

کمانت می کند این بار سنگین

تو از اول خمیدن را بیاموز

جهان از هر دو دارد ، شادی و غم

شکیب داغ دیدن را بیاموز

به دنیا دل سپردن نیست دشوار

ز دنیا دل بریدن را بیاموز

نیاسودن به دوران جوانی

به پایان آرمیدن را بیاموز

به جولان در سخن "سالک" مپرداز

دمی در خود خزیدن را بیاموز




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

شب را دوست دارم

شب را دوست دارم

چون دیگر هیچ رهگذری

از کوچه پس کوچه های شهرم نمی گذرد

تا سرگردانی مرا ببیند

شب را دوست دارم

چون دیگر هیچ عابری

از دور اشک های یخ زده ام را

در گوشه چشمان بی فروغم نمی بیند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

سبز و قرمز

همیشه قلم سبز و قرمز همراهت باشه ؛

چون می تونی ازش استفاده کنی،

سبز برای باید ها و قرمز برای نباید ها.

دورتادور ما حلقه های سبز و قرمز کشیده شده که بیشترش رو خودمون کشیدیم.

مجموعه حلقه ها یعنی شخصیت ما ،

یعنی شناخت ما ،

یعنی تجربه ما.

راستی تراش داری؟ میخوام قلم ام رو بتراشم...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

هوای رفتن

می خوام یه قصری بسازم

پنجره هاش آبی باشه

من باشم و تو باشی و

یه شب مهتابی باشه

امشب می خوام از آسمون

یاسهای خوشبو بچینم

امشب می خوام عکس تو رو

تو خواب گل ها ببینم

کاشکی بدونی چشمات رو

به صد تا دنیا نمی دم

یه موج گیسوی تو رو

به صد تا دریا نمی دم

کاش تو هوای عاشقی

همیشه پیشم بمونی

از تو کتاب زندگی

حرفای رنگی بخونی

حتی اگه دلت نخواد

اسم تو ، تو قلب منه

چهره تو یادم میاد

وقتی که بارون می زنه

امشب می خوام برای تو

یه فال حافظ بگیرم اگر که خوب در نیومد

به احترامت بمیرم

امشب می خوام رو آسمون

عکس چشات رو بکشم

اگر نگاهم نکنی

ناز نگات رو بکشم

می خوام تو رو قسم بدم

به جون هر چی عاشقه

به جون هر چی قلب صاف

رنگ گل شقایقه

یه وقتی که من نبودم

بی خبر از اینجا نری

بدون یه خداحافظی

پر نزنی تنها نری

وقتی که اینجا بمونی

بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی

مرگ گلهای مریمه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

حرف را باید زد

به راستی که:

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است

و عبس بودن پندار سرورآور مهر

و تو خوب می دانی

سخاوتمندتر از آن هستم که دل داده ام را باز ستانم

و من می ترسم

از روزی که نیمه های شب

صدای هق هق فرو خورده اش را

از پشت پنجره ام بشنوم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

پایان تردید

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

زیرا باران ، روی یک شاخه گل سرخ

در کنار غم واندوه دلی

یا میان خوشی و بی دردی

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

در کنار غزلی از حافظ

در میان گریه

در پس نا امیدی

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

در کنار همه باور ها

یا میان هر چه نا باوری و تردید است

پس یک خاطره تلخ

بعد از اندوه جدایی

بعد دل بستن و بگسستن و دلگیر شدن

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

تو خودت اصل حضوری

درک من محدود است

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

یاری ام کن بتوانم

روی نومیدی و یاس

روی این بی خبری

خط بطلان بکشم

و مددهای تو را

از دل و جان حس بکنم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧

بهار من

آنگاه که بهار

مادرانه آید به نوازش بیابان

و آنگاه که ابر

عاشقانه شوید تن خاک را به باران

یاد تو و آن نوازش توست

در خاطره غم گرفته من

ای وای

بهار من تو بودی

ای جان به خاک خفته من




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ١۴/٠۵/۸۷

در سینه ات نهنگی می تپد _ 7

طناب های وسوسه در دستش است

درها را ببندید، پنجره ها را هم.پرده ها را بکش،درزها را بگیر.روزنه ها را هم. او همیشه آنجا ایستاده

است .آن طرف خیابان،روبه روی خانه ات. تو را می پاید.می روی و می آیی.می خوابی وبیداری و او

چشم از تو بر نمی دارد.کمین کرده است ومنتظر است.منتظر یک آن،یک لحظه ،یک فرصت؛ تا این در باز

بماند واین پنجره نیم بسته ؛ منتظر است ،منتظر روزن ،یک رخنه، یک سوراخ.

می خواهد تند و گستاخ و بی محابا داخل شود و پیش از آنکه بفهمی و با خبر شوی، پیش از آنکه کاری

کنی ،جستی بزند و مثل دوال پایی دستش را دور گردنت ببندد و پایش را دور کمرت.

می خواهد سوارت شود و آن قدر کوچکت کند و ، آنقدر مچاله که توی مشت او جا شوی. آن وقت تو را

توی جیبش می گذارد و می رود.این همه ی آرزوی اوست.

آرزوی شیطان...

اما وای، که بستن درها و گرفتن روزنه ها کافی نیست . زیرا او زیرکی کهنسال است. هزار اسم دارد و

هزارن نقاب ؛ هر اسمی را که بخواهد قرض می گیرد وهر قیافه ای را به عاریت.

شیطان دشوار می شود و دشوارتر. آن وقت که به زور نمی آید. آراسته و موجه است . با لباس دوست .با

نقاب عاشق .دست هایش از شعبده است وچشم هایش از جادو،به رنگ تو در می آید.و آن می کند که تو

می خواهی .زشت را زیبا و بد را خوب جلوه می دهد.تحسینت می کند و تعریفت ، و تو آرام آرام غرور را

مزه مزه می کنی و این آغاز فروپاشی است.

پرده را کنار می زند .هنوز آنجا ایستاده است.طناب های وسوسه در دستش است...

خدایا،خدایا،خدایا شمشیری از عشق می خواهم و جوشنی از ایمان . می خواهم به جنگش بروم، که

من کارزار را از پرهیز دوست تر دارم.

تنها تو،تنها تو یاری ام کن در روز مصاف و در آوردگاه دل...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

انتخاب همسر

در انتخاب همسر نیک سیرت را برگزین.

آنکه نیک صورت را برمی گزیند خرسند می گردد

وآنکه نیک سیرت را برمی گزیند خوشبخت.

خوشبختی والاتر از خرسندی است.

زیرا خرسندی به علت ناپایداری نیکویی صورت زودگذر

وخوشبختی به علت بادوام بودن نیکویی سیرت ماندگار است.

صورت نیکو اگر همراه با سیرت نیکو نباشد دلزدگی وبی میلی رابه همراه دارد

اما سیرت نیکو اگر حتی باصورت نیکوهمراه نباشد علاقه واشتیاق را هرروز افزون می نماید.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

کوتاه ترین راه ها

کوتاه ترین راه عشق ورزیدن نگاهی ست خالص و بی ریا توام با عشق...
 
کوتاه ترین راه رسیدن به ثروت آن است که قابلیت هایت  را بشناسی و بر آن تکیه کنی...
 
کوتاه ترین راه برای تسکین پشت کنکوری ها دیدن افراد موفق و خوشبختی است که حتی از جلوی

دانشگاه هم رد نشده اند...
 
کوتاه ترین راه برای رسیدن به آرزوها واقع بین بودن است...
 
کوتاه ترین راه برای غیبت نکردن آن است که عیوب خود را مثل عیب دیگران ببینی...
 
کوتاه ترین راه برای داشتن جسمی سالم اعتدال در خوردن است نه کم نه زیاد...
 
کوتاه ترین راه برای رسیدن به ثبات آن است که بر آنچه ایمان داری پافشاری کنی حتی اگر یک لشکر

مخالف داشته باشی...
 
کوتاه ترین راه برای رسیدن به آرامش آن است که کمتر به چیز هایی که نداری فکر کنی...
 
کوتاه ترین راه برای فاش نساختن راز دیگران آن است که هرگز به رازشان گوش ندهی...
 
کوتاه ترین راه برای تحقیر نکردن دیگران این است که فقط چند لحظه خودت را جای آنها قرار دهی...
 
کوتاه ترین راه غلبه بر مشکلات کوچک و ناچیز شمردن آنهاست...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

خداحافظ

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در این اندوه می میرم

در این تنهایی مطلقق که می بندد به زنجیرم

همیشه با تو بودنهای من دیری نمی پاید

و بهد از تو کسی دیگر به دیدارم نمی آید

چونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم

چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

سری عاشقانه _ 3

یک عاشق چشم به راه عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است درآتش فاصله ها سوخته

است در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته

است آری من همانم که به او می گویند دیوانه به او می گویندآواره من همانم که لحظه هایم را به یاد

عشق می گذرانم با یاد او اشک می ریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد می زنم فریاد می

زنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من

*.*.*.*.*.*. *

هر کی عاقله ، غمی داره روزگار درهمی داره عاشق نشدی تا بدونی ،‌ نفرت هم عالمی داره

*.*.*.*.*.*. *

اری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن

زیباست روی هر شانه سری وقت وداع میگرید سر من وقت وداع گوشه دیوار گریست

*.*.*.*.*.*. *

 تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن

وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد

رنگی های یادت رنگ می زنم

*.*.*.*.*.*. *

شریک عشق تو شدن یعنی همنفس شعر و ترانه شدن یعنی چون ابری تیره به دریا زدن دیوانه شدن

شریک عشق تو شدن یعنی عاشقی به سان یک مجنونی یعنی قطره بارانی در دل کویر جاری شدن

شریک عشق تو شدن یعنی دیوانه وار عاشق شدن زدن به کوه و بیابان و سرمست لحظه ای دیدار تو

شدن

*.*.*.*.*.*. *

نشستم گریه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ی پاییز ... واسه تنهایی میخک

توی دفتر شعرم ... واسه سربلندی کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعی که اب

شد تا از قطره هاش یاد بگیرند که سوختن یک طرفه هم میتونه باش

*.*.*.*.*.*. *

می دونم عشق یه معمای دیگه س

 سرزمین دل یه دنیای دیگه س

*.*.*.*.*.*. *

دوست داشتن او اگر گناه است ...من در قعر جهنمم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

زیبای محض

زیبای من!

چنانت محتاجم، که بی تو زندگی ام نیست، و چنانت مشتاقم، که جز تو، دل دادگی ام. چندانت مهربان

یافتم، که تنها به تو دل باختم. ای آن که نامت بلند است و حدیث بودنت، بی چون و چند! ای زیبای محض!

من سر در تسلیم تو تا بردم و نقش غیر از تو ستردم؛ هیچ نماند، الآ عشق. تو را با کدامین واژه باید

ستود؟ که ستایش گری خُردینه ام و پرستش گری، کمینه.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

مرا فریاد کن

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

 پر از دلتنـــــگی منی

میـــــــدانم این روزهـــا پر از دلتنـــــگی منی!

خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام
 
و تنـــها امیـــد دســـت های تنـــهای مـــــــــن ،نفســهای گـــرم تـــوست
 
که مــــرا گرم میکند
 
و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و مــن هـــــم

وصــال را تصـــور کنم...
 
اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم

وچـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی
 
گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر کـــنم

و منتــظرم

تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم و دســـتان زخمی از تنــهاییت را
 
با بوســه هایم مـــداوا کنــــم.
 
بـــاور کــــنی یا  نه دیـــگر چه فرق میــــکند؟
 
مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم و تورا بــــه
 
بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم.

میــــــدانم تا تو هستـــی سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود
 
و من کنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهمیشه ستـــاره ها را
 
بیــــــــــــــــــدار خواهــــــــم کرد.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

بنگاه دنیا

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن  سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم

از این پس به جز او خدا کسی را نداری




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

کسی می اید

من خواب دیده ام که کسی می اید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شون

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می اید

کسی می اید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست

مثل انسی نیست

مثل یحیی نیست

مثل مادر نیست

و مثل آن کسی ست که باید باشد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

 شکوفه های نگاه

شکوفه های نگاه توست که عطر خاطره های دور را به یادم می آرد

سخاوت دستهای زیبای توست که گل عشق در باغچه خانه مان می کارد

واژه های قشنگ و پر معنای توست که در دفتر عشقم به یادگار می ماند

اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم می افشاند

اندیشیدن به چشمان بی پروای توست که خواب ناز را از دیدگانم می رباید

پیوند دستهای من و توست که شوق زندگی در دلم می رویاند

وعده های پر امید توست که برایم نوید خوشبختی به ارمغان می آرد

شبنم اشکهای توست که بر چهره ام گلهای غم می کارد

صدای آشنای توست که مرا پیوسته به سوی خود می خواند

من از او شور وحال و گرمی واحساس میخواهم

من او را پاکتر از غنچه های یاس میخواهم

من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی

دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

هرگز

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو بمن گفتی

هرگز ،هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این هرگز کشت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

عالم فانی

بیا درویش بشیم خاکی و بی ریا شیم

بغض تن را بشکنیم از من وما رها شیم

بیا پروانه صفت به دور هم بگردیم

زیر چتر معرفت یک دل و یک صدا شیم

زندگی با کبرصفا نداره

عالم فانی بقاء نداره

اونهایی که خاکی اند

عاشق دل پاکی اند

پیش خدا عزیزنو

شاه و گدا نداره

افتاده شو مغرور نباش

پروانه شو بی نور نباش

اینهمه به مال ومنالت نناز

یا اینکه به حسن جمالت نناز

دو روز د نیا که منم نداره

خوردن حرص بیش و کم نداره

افتاده شو مغرور نباش

پروانه شو بی نور نباش

زندگی بذر محبت کاشتن

نه به ناداری و نه به داشتن

حاصل عمر گرانمایه ما نامی نیک به جا گذاشتن

اونهایی که خاکی اند

عاشق دل پاکی اند

پیش خدا عزیزنو

شاه و گدا نداره

افتاده شو مغرور نباش

پروانه شو بی نور نباش

جانانه شو منفور نباش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

خوب بیندیش

شکوه های بی انتهای ما آدمها ! چرا دنیا اینقدر به چشم ما سیاه شده است ؟ می دانم ریشه همه این

دردها در ترس است ! ترس از دوست داشتن ... ترس از دوست داشته شدن .... ترس از انتهای راه که

بی اعتبار شویم ...! اما همه در بطن اندیشه های خود آگاهند که تا خطر نکنیم خود را نخواهیم

شناخت ... راستی تا به حال فکر کرده ای که دوست داشته شدن بسی سخت تر از دوست داشتن

است؟ برای خواهان یک دل زیبا شدن باید زیبا باشی ... زیبایی که دست خود آدم نیست ! لابد این از

مغزت خواهد گذشت ... اما از من که بپرسی می گویم هر آدمی یکی از اجزای صورتش زیباست ... برای

دوست داشته شدن از آن مهمتر باید بخشنده باشی ... قدرت بخشیدن یک لبخند ، یک اعجاز در زندگی تو

به پا خواهد کرد ... حال با خود بیندیش آیا توان بخشیدن یک نگاه مستقیم ... یک تبسم شیرین را به آنکه

دوستش داشته ای داشته ای ؟! خوب بیندیش




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

نه بیمارم ، نه تبدارم

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب

می گفت :

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

شب غم انگیز

شب غم انگیزی است و جز دیدگان گریانم دمسازی نیست دریایی هستم ازدرد ولیکن خاموش ومحدود

گویا تمام درهای اسمان گشوده شده تا همه باد غمش را بر سر من ببارد و همه چیز صاعقه ی دردیست

که خونباران چشمانم را دامان میزند .

خزانم چقدر طولانی است ؟گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی ودر بایر ترین زمین

ارزو بپاشند  و نهال هستی ام را به دست سنگ ترین دایه ی روزگار بسپارند از بودن تنها فصل زمستان و

خزان را می فهمم . بهار را تنها برای لحظه ای زودگذر در خواب دیدم  تنها هستم و در اندوه درد مرا یاری

نیست این سیاهی غم که از ازل تا ابد بر روزگارم سایه افکند و هر سخن و کلامم به بوی خویش می

امیزد و تا عمق نگاهم  را مکرر ساخته قلم به دست میگیرم شاید این ضعیف ترین عصااز بار اندوهم را به

دوش بکشد .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

دفتر عشق

ساده گفت و ساده نگاه کرد

اما دل را چه عظیم لرزاند

جای نگاه ندیده اش روی تنم

و غبار آهش روی چشمانم ماند
 
سیاحتی بود چشمانش

و زیارتی بود صدایش
 
دل انگیزم ، دستانت را

خود بسته ای !
 
" صالح و طالح متاع خویش نمودند
               
تا که قبول افتد و که در نظر آید "




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

چرا خبری ازش نیست

آه که چقدر توی سخت ترین لحظات تنهام

یکی به من بگه آخه پس اون خدای تنهایی های من کجاست

یکی به من بگه داره اون بالا به کی توجه می کنه

آخه مگه منم بندش نیستم

مگه بهم قول نداده بود کمکم کنه

مگه بهم قول نداده بود که بهم صبر بده پس چی شده

یکی به من بگه آخه خدای من کجاست

گم شده، نمی دونم؟

اما چرا نیستش

دلم براش شور می زنه؟

من براش نگرانم؟

چرا نیست؟

چرا خبری ازش نیست؟

به خودش قسمتون می دم اگه کسی از خدای من خبری داشت به منم بگه

اگه دیدینش بهش بگین به همون بندت که روزی هزار و یک قول بهش می دی یه سر بزن

آخه نگرانته آخه بهت احتیاج داره

تو رو خدا یکی خدای منو واسم پیدا کنه




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

اى همیشه خوب

ماهى همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

مى برد مرا بهر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

اى زلال پاک !

جرعه جرعه جرعه میکشم ترا بکام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو !

اى همیشه خوب !

اى همیشه آشنا !

هر طرف که میکنم نگاه

تا همه کرانه هاى دور

عطر و خنده و ترانه میکند شنا

در میان بازوان تو !

ماهى همیشه تشنه ام

اى زلال تابناک !

یک نفس اگر مرا بحال خود رها کنى

ماهى تو جان سپرده روى خاک !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

آرزو دارم

آرزو دارم فراموشت کنم اما چگونه؟

از نهیب سینه خاموشت کنم اما چگونه؟

آرزو دارم در آغوشت کشم بی محابا اما چگونه؟

دستهایت را بگیرم پیش چشمانت بمیرم

زلف خودرا همچو پوشت کنم اما چگونه ؟

سر به دامانت گزارم تا که جان در سینه دارم اما چگونه؟

خواب نازی کنج آغوشت کنم اما چگونه ؟

اما چگونه    چگوووووووووووووونه؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

آیا زیباست؟

زندگی زیباست

گل زیباست

باران زیباست

اما . . .

آیا زیباست ؟




کلمات کليدي :عکس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

در سینه ات نهنگی می تپد _ 6

در حوالی بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم .در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع

شده بودند ؛هیاهو می کردند و بیشتر می خواستند.

توی بساطش همه چیز بود؛ غرور،حرص ،دروغ و خیانت،جاه طلبی و قدرت .هرکس چیزی می خرید و در

ازایش چیزی می داد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی

ها ایمانشان را می دادند و بعضی ها آزادگی شان را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.حالم را بهم می زد،دلم می خواست همه ی نفرتم

را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند، موزیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم ،فقط گوشه

ای بساطم را پهن کردم وآرام نجوا می کنم ، نه قیل وقال می کنم و نه کسی مجبور می کنم چیزی از من

بخرد،می بینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی.تو زیرکی و

مومن.زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.اینها ساده اند و گرسنه.به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد، حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزندو او هی گفت و گفت

وگفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیز های

دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.با خودم گفتم : بگذار یکبار هم شده

کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یکبار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از

دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم. تمام راه را دویدم،تمام

راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم.می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی

سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم .شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل.

اشک های که تمام شد،بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم.که صدایی شنیدم... صدای

قلبم را.

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

نگار

ای بهار آرزوهام ای نگارم ای بلورین
 
ای امید قلب خستم ای گل یاس نگارین

بی تو از غمها سرایم بی تو از دلواپسیها

با تو از گلها بگویم با تو از دلبستگیها

بی تو ازجهان فراری بی تو از خزان گریزان

باتو شاد و باتو خندان باتو محو خوب رویان

گرتو باشی گر نباشی

گر بمانی گر نمانی

من همونم که همیشه پابه پای تو میمونم

چشم براه تو می مونم

باتو در دنیای فانی می نشینم روز و شبها

بی تو در قاب شکسته مینویسم من زغمها

از زمستان من گریزان در پی نگارم آیم

در پی گل و شکوفه دلنوازی می نمایم

خاک اندوه در برم نیست چون تودر کنارم آیی

می نویسم من ز قلبت چون تو در بهارم آیی

گرتو باشی گر نباشی

گر بمانی گر نمانی

من همونم که همیشه پابه پای تو میمونم

چشم براه تو می مونم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

حافظ در عصر جدید

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم

گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم

گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی

گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی

گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟

گفتا : که می سرایم شعر سپید باری

گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد

گفتم : رقیب ، گفتا : کله پا شد

گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟

گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟

گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز

گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده

گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده

گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟

گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟

گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟

گفتا : شدست منشی در دفتر اداره

گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل

گفتا : که دست خود را بردار از سر دل

گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی

گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا : به جای هدهد دیش است و ماهواره

گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟

گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟

گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی

گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟

گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی

گفتم : بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان

گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان ؟

گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری ؟

گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری

گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها

گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟

گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی




کلمات کليدي :طنز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

نامه ی آخر

سلام کسی که تو دلم درخشید

من دیگه دوستت ندارم ببخشید

بهتره که نپرسی علتش رو

چون که خودت ندادی فرصتش رو

بهتره این نامه اخر باشه

فکر کنم این واسه ما بهتر باشه

من واسه اون کسی که دوست ندارم

نمی تونم شاخه ی گل بیارم

بین تو و اون روزا کلی فرقه

تو آسمونت پر رعد و برقه

نه مهربونی نه واسم میخندی

هر دری و من میزنم میبندی

کو اون همه شهرای عاشقونه

کی بود بهم میگفت سلام بهونه

نه نه صحبت سلام بهونه ای نیست

پرنده اینجاست ولی دونه ای نیست

خواستی فقط صاحب یه قفس شی

بری و با دیگری هم نفس شی

خواستی بگی میشه تو دام بیفتم

بعدش بگی دیدی بهت نگفتم

از چشم من افتادی نازنینم

دوست ندارم دیگه تو رو ببینم

اون کسی که میزد دم از حسادت

اگه بمیرم نمی یاد عیادت

منم میخوام اتمام حجت کنم

خیال هر دومون رو راحت کنم

اگه دلت همین حالا بشکنه

بهتر از آوارگی های منه

من کسی رو میخوام که عاشق باشه

اول و آخرش شقایق باشه

من کسی رو می خوام که نیست مثل تو

پشیمونم دوستت ندارم برو

پشیمونی گر چه نداره سودی

خوب شد که فهمیدم بدی به زودی

من کسی رو میخوام که ناز و کم کم

صدام کنه مثل فرشته مریم

مثل همون روزای آشنایی

نه مثل حالا نه مثل رهایی

جواب بدی ندی دیگه تمومه

نمیدونم جواب واسه کدومه

نامه هامو از بس جواب ندادی

جواب بدی شاید بشه زیادی

شاخه نباتم که بشه واسطه

دل نمیدم دیگه به این رابطه

اما یادت باشه که این آدما

کم نبودن پیشم ولیکن شما

نیستید مثل اون روزای طلایی

کی گفته سه تا وقت داره جدایی

جدایی هر غمش هزار تا بخشه

دل میسوزونه مثل آذرخشه

من هر چه دوست دارم تموم شه نامه

دلم می یاد بازم میدونه ت

دیگه تموم شد اون همه غم و رنج

وقت قرار و شوق ساعت پنج

برو برو پیش هر کسی که دوست داری

حق نداری اسم منم بیاری

بخوای نخوای زود برو به سلامت

خدا منه بین ما ها قضاوت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

شبای خیس مهتاب

به چه قیمتی گذشتی از شبای خیس مهتاب

چی گذاشتی از منو تو جز آرزوی بر اب

به چه قیمتی غرور سر راهمون کشیدی

چرا لحظه با هم بود نامون و ندیدی

خوب من ما هر دو باختیم توی این بازی بی خود

هر دو تا مون کم گذاشتیم که ترانه هامون مرَد

چیزی از لحظه نمونده منو تولحظه رو کشتیم

حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم

اگه دوستم نداری به روم نیار یه چیز از غرورم واسم بزار

نزار تو فکر تنهایی گم بشم نزار حرف و حدیث مردم بشم

دلمو اینقدر نشکن آخه این دل عاشقت بود

ول نکن این قلب خون اخه روزی لایق تو بود

دلمو اینقدر نسوزون مگه چی مونده از این دل

رفتیو با بی وفایی زدی مهر دست باطل

تو که دوستم نداشی باشی چرا آتیشم کشیدی

اون که تو خود خواهیات مرد دل من بود تو ندیدی

ازتو خونه وجودم به چه آسون پریدی

ریختن غرور این مرد و ندیدی نشنیدی

اگه دوستم نداری به روم نیار یه چیزی از غرورم واسم بزار

نزار تو فکر تنهایی گم بشم نزار حرف و حدیث مردم بشم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

آخرین تماس

توی آخرین تماست گفتی از یاد تو رفتم

گفتی عاشقی دروغه از هوس بود هر چی گفتم

دلمو چه ساده باختم به  نگاه پر فریبت

چه آتشی می سوزونه اون دو تا چشم نجیبت

دیگه حرمتی نذاشتی واسه این دل دیوونه

دلمو شکستی ، باشه تو فقط یادت بمونه

بعد تو جایی ندارم واسه موندن ای غریبه

رفتنت راستی محضه، نه دروغه نه فریبه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

می خوام برم

می خوام برم بدون تو ، بدون حس بودنت.

نداره رنگی از خوشی دقیقه های موندنت

نگاه سردتو بگیر بریدم از نگاه تو

نمی تونم که جون بدم به جرم هر گناه تو

میرم که از نبودنت به حس بودن برسم

میرم که تو فکر نکنی پرنده ای تو قفسم

اگه یه وقت دلت گرفت برای بچه بازیام

خیال نکن صدام کنی دوباره باز پیشت میام

بدون که رفتنم دیگه برای بی تو بودنه

تموم آرزوی من به جاده دل سپردنه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

کلاغ

صبح دلهره داشتم . قرار بود نتایج کنکور تو روزنامه چاپ شه.

مادرم به روزنامه فروشی رفت.من از بس دلهره داشتم نمی تونستم برم.

اصلا عقربه های ساعت حرکت نمیکردند.انگار زمان هم قهر کرده بود.

پنجره رو وا کردم.

کلاغی قار قار کنان اومد لب پنجره نشست .

دیگه مطمئن شدم قبول نشدم.

کلاغ لعنتی!

زنگ در به صدا در اومد.گلدونو محکم پرت کردم سمت پنجره و به شدت به کلاغ برخورد کرد و کلاغ به پایین

پرت شد.

با عصبانیت به سمت در دویدم.

در رو که وا کردم  جعبه شیرینی رو دیدم که مادرم با خوشحالی به سمتم  گرفت و گفت :

مبارکه خانم دکتر

من اما نگاهم به کلاغ خوش خبری بود که جونش رو به خاطر خرافات آدما از دست داده بود




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت

آسمان را نگاه می کنم نشسته ای با آن موهای معطر، روی رقص باد قدم هایت می دود، تا من دستهایم

را باز کنم و لبریز شود آغوشم. نگاه کن به گره های کور قانونهای سرد و بی محتوی که چگونه پاهای ما را

بسته است با نوار های سیاه و دود اندود.

من اینجا مانده ام و تو آنجا. بوسه ها را قاصدکها می نشانند داغ داغ روی سلولهای سرد و پراکنده مغزم،

درمان را چه حاجت؟!

نگاه کن چه نزدیکی به من، در من، آنگونه که حجم یک نفس تا تست، فرو دهم می آیی، باز آید گرمای تو

می دود. آنقدر آسمانی شده ای که حضورت را نیازی نیست مثل خدا که هست و نیست. نمازم رو به

تست. و مگر خدا عشق را در اولین کلام به آدم نیاموخت؟ ببین چگونه سینه به سینه رسیده است تا ما،

پر رنگتر و ملموس تر. چه باک اگر نسل آدم فراموش کرده است طعم شیرین عشق را. سیب های لهیده

منتظر می مانند روی سر شاخه ها و زمستان می رسد. سرخی سیب هم نا امید می ماند از آرامش

باران. آدم و حوا مثل داستانهای مادر بزرگ دیگر به گندمی بهشت را نمی فروشند! چه باک اگر فراموش

کرده اند که ساعتی دیگر حضورشان را تضمینی نیست. ما، من و تو، یک تنه همه دانه های گندم را می

خریم از خدا که بماند در خلقتش مات و مبهوت! ما، من و تو، یک تنه همه سیبها را گاز می زنیم شیرین و

پر آب. می آیی سری بزنیم به باغ و سیب ها را بچینیم؟ خسته اند از بی کسی می دانم.

آدم ها متفاوتند از ما یا ما دگرگون شده ایم؟! می تازند و می کشند و می برند بی پروا. هر کشیده آنها

بغض می شود و هوا ی سینه ام را محبوس نگاه سرد خود نگه می دارد.

هراسی نیست... که تو هستی، که بیایم و زیر سایه نگاه عاشق تو آرام بگیرم.

کجای سنگهای سرد می نویسند که تا کجا رسیده ایم؟ می دانی؟

چه کسی مدالهای ما را می شمرد وقتی نیستیم؟

لوح های سپاس ریشخند آنها ست به من.

پی چه هستند این سگهای ولگردی که مدام پارس می کنند و هوای لطیف خدا را آلوده وهم صدای

خویش؟

گوش کن... صدای شمشیرهای تیز را می شنوی که بهم می خورند و خون می پاشد روی صورتهای یخ

زده و سنگی شان؟

می شنوی ضجه های حسرت آلوده و غضبناکشان را که چگونه آتش می کشد به زندگی ها؟ زیر

سقفهای کوتاه و درون جمجه های ترک خورده آنان کرم ها می خزند و موشها می جوند ریشه های بودن

را. در این ازدحام کلبه تو پوشیده از اقاقیا و یاسهای سپید پناهگاه تن آزرده من می شود وقتی کبود

دستهای آلوده می شوم به جبر!

آبی آرام حضورت کنار سبزی زندگی رنگ سرخ عشق می پاشد به لحظه های باقیمانده عمرم. عقربه ها

می روند تا باز مانند از حرکت و سر بگذارم روی شانه های تو بمانم و زمان گم شود در گذر بی گذرایش،

شسته رگبار باران. چتر بگشایی و من خیس و سفید پوش آرام گیرم در بهار آغوشت.

بگو به آدم ها که تو از کجا چنین آرام و آبی دریا را وام گرفته ای؟

بگو به آدم ها فهم سرخی گل را؟

بگو ...بگو ...چگونه این همه عاشقی؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

ماورای سیاهی ها

یک شب ز ماورای سیاهی ها

چون اختری بسوی تو می ایم

بر بال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می ایم

سرتا بپا حرارت و سرمستی

چون روزهای دلکش تابستان

پر میکنم برای تو دامان را

از لاله های وحشی کوهستان

یک شب ز حلقه که به در کوبم

در کنج سینه قلب تو می لرزد

چون در گشوده شد تن من بی تاب

در بازوان گرم تو می لغزد

دیگر در آن دقایق مستی بخش

در چشم من گریز نخواهی دید

چون کودکان نگاه خموشم را

با شرم در ستیز نخواهی دید

یکشب چو نام من به زبان آری

می خوانمت به عالم رویایی

بر موجهای یاد تو می رقصم

چون دختران وحشی دریایی

یکشب لبان تشنه من با شوق

در آتش لبان تو میسوزد

چشمان من امید نگاهش را

بر گردش نگاه تو میدوزد

از زهره آن الهه افسونگر

رسم و طریق عشق می آموزم

یکشب چو نوری از دل تاریکی

در کلبه ات شراره میافروزم

آه ای دو چشم خیره به ره مانده

آری منم که سوی تو می ایم

بر بال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می ایم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

هوای زمزمه کردن

هوای زمزمه کردن هست , زبان زمزمه کردن نیست
 
دلم برای تو میمیرد,  دلی  لایق  مردن  نیست
 
همیشه پر تپشم از تو , مرا به اینه مهمان کن
 
مگر شکسته نمی خواهی.؟ کسی شکسته تر از من نیست.!
 
به کوله بار غزلهایم , سری دوباره نخواهد زد.
 
همان کسی که دلش دریاست, همان کسی که در دلش
 
اهن نیست.!؟
 
تمام خستگی ات از من , ترانه های دلم از تو
 
دلی که هیچ نمی سوزد .
 
همان که لایق مردن نیست...!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل

نه پیغامی نه پیک آشنائی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدائی

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحر گاهی زنی دامن کشان رفت

پریشان مرغ ره گم کرده ای بود

که زار و خسته سوی آشیان رفت

کجا کس در قفایش اشک غم ریخت

کجا کس با زبانش آشنا بود

ندانستند این بیگانه مردم

که بانگ او طنین ناله ها بود

به چشمی خیره شد شاید بیابد

نهانگاه امید و آرزو را

دریغا ، آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افکند او را

به او جز هوس چیزی نگفتند

در او جز جلوه ظاهر ندیدند

به هر جا رفت در گوشش سرودند

که زن را بهر عشرت آفریدند

شبی در دامنی افتاد و نالید

مرو! بگذار در این واپسین دم

ز دیدارت دلم سیراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد بر هم

چرا امید بر عشقی عبث بست؟

چرا در بستر آغوش او خفت؟

چرا راز دل دیوانه اش را به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟

چرا؟... او شبنم پاکیزه ای بود که در دام گل خورشید افتاد

سحر گاهی چو خورشیدش بر آمد

به کام تشنه اش لغزید و جان داد

به جامی باده شورافکنی بود

که در عشق لبانی تشنه سوخت

چو می آمد زره پیمانه نوشی

به قلب جام از شادی می افروخت

شبی ناگه سر آمد انتظارش

لبش در کام سوزانی هوس ریخت

چرا آن مرد بر جانش غضب کرد؟

چرا بر ذره های جامش آویخت؟

کنون ، این او و این خاموشی سرد

نه پیغامی، نه پیک آشنائی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدائی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

من به میهمانی دیدار تو می اندیشم

کاش میدانستی، بعد از آن دعوت زیبا

به ملاقات خودت

من چه حالی بودم

خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید

پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز

خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت

هر چه باشد، بلد راه تویی

ما یک عمر بدین خانه نشستیم وتو

تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود

گویا با من بنشسته دگر کاری نیست

جای ماندن چون دگر نیست،

از اینجا بروم

مژده دادم به نگاهم، گفتم:

نذر دیدار قبول افتاده است

و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته، آبرویم نبری

عقل، شرمنده به آرامی گفت:

راه را گم نکنیم!!

خاطرم خنده به لب گفت: نترس

نگران هیچ مباش

سفر منزل دوست،

کار هر روز من است

چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد

...

وه چه رویای قشنگی دیدم

خواب، ای موهبت خالق پاک

خواب را دریابم

که تو در خواب، مرا خواهی خواست

که تو در خواب، مرا خواهی خواند

و تو در خواب، به من خواهی گفت:

تو به دیدارمن آ

آه، کاش میدانستی

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی دارم

پلک دل باز پرید

خواب را دریابم

من به میهمانی دیدار تو می اندیشم...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

لیلی و مجنون

لیلی تو دیگه مجنون نمی خواد

واسه روحش دیگه زندون نمی خواد

از بی وفای ها دیگه خسته شده

اگه باز وفا باشه اون نمی خواد

دیگه بسه انتظار خسته شده از این بلا

عاشق آزادیه بلای عشق و نمی خواد

رسم شیدایی شده زخمی بذاری و بری

واسه زخمای دلش اون دیگه مرحم نمی خواد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

غلط است

جان من, سنگدلی...!دل به تو دادن غلط است
 
بر سر راه  تو چون  خاک  فتادن غلط  است
 
چشم  امید  به  روی  تو  گشادن   غلط  است
 
روی  پر  گرد  به  راه تو نهادن غلط  است
 
رفتن  اولاست,  ز کوی تو ستادن غلط  است
 
جان شیرین به تمنای تو تو دادن   غلط  است
 
تو نه انی که غم  عاشق زارت باشم
 
چون شود  خاک بر ان  خاک  گزارت  باشم
 
مدتی  هست  که حیرانم و تدبیری نیست
 
عاشق  بی  سرو  سامانم و تدبیری نیست
 
از  غمت  سر به  گریبانم و تدبیری نیست
 
خون  دل  رفته  به  دامانم و تدبیری نیست
 
از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست
 
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
 
شرح درماندگی  خود به که تقریر کنم
 
عاجزم.! چاره ئ من چیست چه  تدبیر کنم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

غریبه دیروز

من غریبه ای دیروز. آشنای امروز و فراموش شده ای فردا.پس در آشنایی امروز مینگرم.تا در فراموشی

دنیا یادم کنی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

صدای پات

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه

هرچی که جادست رو زمین به سینه ی من میرسه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم میرسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام 

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام

عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس میخوام

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

صبوری

صبوری مهم ترین چیز است در حیات معنوی انسان. ای بسا که انسان پس از کشت دانه باید منتظر

بماند! در ابتدا همه تلاش ها بیهوده به نظر می رسد. به نظر چیزی اتفاق نخواهد افتاد. و آنگاه یک روز

انتظار به پایان می رسد و واقعیت نمایان می شود-  دانه می شکافد، از زمین سر می کشد، نهال می

شود! اما به یاد داشته باش، آنگاه که به ظاهر هیچ اتفاقی در شرف وقوع نبود، دانه در زیر خاک بی وقفه

سرگرم کاری بود.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

چرخه روزگار

بنا به توصیه دوستش برای بهبود درد سینه اش نزد دکتر رضایی فوق تخصص قلب رفت به محض دیدن دکتر

دگرگون شد ، این چهره چقدر برایش آشنا بود .

در یک لحظه خاطرات کودکشی را مرور کرد :

ده سال پیش که تازه به خانه جدیدشان نقل مکان کرده بودند ، هرگاه همراه مادرش بیرون میرفت ، پسرک

فقیری را میدید که در کنار آدامس و شکلات هایی که برای فروش به همراه داشت ، اغلب دفتر و کتابی

روی زمین پهن کرده و درحال درس خواندن بود همیشه مادرش با دیدن این صحنه پسر خود را ملامت میکرد

که نگاه کن این بچه با چه شرایطی درس می خواند اما تو با اینکه در رفاه کامل هستی خوب درس نمی

خوانی و پسرش هم همیشه میگفت : مادره ساده و دل نازک من ، این گداها برای جلب توجه من و تو

درس می خوانند تا پول بیشتری بگیرند و حاضرم ثابت کنم حتی یک خط از این کتاب را هم نمیتواند

بخواند ...

چشمش به نوشته بزرگ روی دیوار مطب افتاد :

" مادر که مُرد سوخت بهار جوانیم ... خندید برق رنج به بی آشیانیم "




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ١١/٠۵/۸۷

در سینه ات نهنگی می تپد _ 5

پیش از آن  که قلبت را بدزدند...

قلبت کتیبه ای باستانی است ،از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی ناخونا را بر آن حکاکی کرده

اند، الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند

،بخوانی.

قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا،کسی بیاید و خاک روی

این کتیبه را بروبد.کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است ،کسی که می تواند از شکل های درهم و

برهم ،واؤه کشف کند و از واؤه ها ی بی معنا ،منشور و فرمان و قانون به در بکشد .

گشودن رمزها رنج است و کسی برای رمزگشایی این کتیبه ی مهجور رنج نخواهد برد.کسی برای

خواندن این حروف نامفهوم ،ثانیه هایش را هدر نخواهد داد.کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.اما

چرا،همیشه کسانی هستند؛دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی. کتیبه قلبت را می دزدند

بی آن که بتوانند حرفی از آن را بخوانند .کتیبه ی قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است.

او سهامدار موزه آتش آست. و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد.

پیش از آن که قلبت را بدزدند، پیش از آن که دلت را به سرقت برند،کاری بکن.آن قلم تراش نازک ایمان را

بردار ،که باید هر شب و هر روز ، که باید هرروز و هر شب بروبی و بزدایی و بکاوی .شاید روزی معنای این

حروف را بفهمی ،حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی

است که در کندو کاو و در کشف این لوح می برد.

زیرا که این لوح،همان لوح محفوظ است؛ همان کتیبه ی مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته

است.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

سخنانی از بزرگان

همت آن است که هیچ حادثه و عارضه ای، مانع آن نگردد. (ابن عطا)

مرد بلند همت تا پایه بلند به دست نیاورد از پای طلب ننشیند. (کلیله و دمنه)

صاحب همت در پیچ و خم های زندگی، هیچ گاه با یاس و استیصال رو به رو نخواهد شد. (ناپلئون)

سرچشمه همه فسادها بیکاری است، شیطان برای دست های بیکار، کار تهیه می کند. (پاسکال)

کار و کوشش ما را از سه عیب دور می دارد، افسردگی، دزدی و نیازمندی. (ولتر)

بیش از حد عاقل بودن، کار عاقلانه ای نیست. (مثل فرانسوی)

جواهر بدون تراش و مرد بدون زحمت ارزش پیدا نمی کنند. (مثل چینی)

از دشمن خودت یکبار بترس و از دوست خودت هزار بار. (چارلی چاپلین)

علت هر شکستی عمل کردن بدون فکر است. (الکس مکنزی)

بدبختی انسان از جهل نیست از تنبلی است. (دیل کارنگی)

آنچه ما بکاریم درو می کنیم و سرنوشت ما را به جزای کارهایمان خواهد رسانید. (اپیکوس فیلسوف)

بدون باختن برنده نمی شوی. (مثل روسی)

انسان فرزند کار و زحمت خویش است. (داروین)

اشخاص بزرگ و با همت به کوه مانند، هر چه به ایشان نزدیک شوی عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود

و مردم پست و دون همانند سراب مانند که چون کمی به آنان نزدیک شوی به زودی پستی و ناچیزی خود

را بر تو آشکار سازند. (گوته)




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

یک داستان عجیب

لطفا آن را تا انتها بخوانید

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت

کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.

شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده

بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم 

این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»  

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و  آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد  ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن

شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون

تو یک راهب نیستی»

این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها

راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم  این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه

می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی

زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ

این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم  و عمر خودم  را وقف کاری که از من خواسته بودید

کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232    عدد است. و 231,281,219,999,129,382  

سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم  . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی .

ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در

بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در  سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار

داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که  از در های بی پایان خلاص شده بود

قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه

شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..... اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

تا ابد در دل من میمانی

تو مرا می فهمی من تورا میخواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا می خوانی من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی تا ابد در دل من میمانی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

وداع

در لحظه وداع ، وقتی که هرکدام به راهی جدا می­رفتیم ، گردنبد صلیب طلایی را به من داد !

من با تعجب نگاهی به او کردم و گفتم: مگر ما از همدیگر جدا نمی­شویم؟ این که یادگاری­دادن ندارد !

او در پاسخ گفت: مگر نه این است که صلیب را بر بالای گور می­گذارند؟ خب !

قلب تو نیز گور عشق من است ! این را بر گردنت بیاویز تا همیشه بر مزار من گریه کنی !




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

وقتی کسی رو دوس داری

وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر

امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی

حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن

حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری

دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ

عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ

حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی

حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن

وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

انتظارت می کشم

گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم

منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم

ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم

تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

عشق حسرت رسیدنه

اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم میرسیدن که دیگه نه لیلی لیلی بود نه مجنون مجنون عشق واسه

رسیدن نیست .

عشق حسرت رسیدنه  




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد

یکفریب ساده و کوچک

آن هم ازدست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جزبا او نمیخواهی!

من به گمانم زندگی باید همین باشد

آه....آه،اما

او چرااین را نمیداند؟

او چرا اینقدر غافل است از من؟

من نمی دانم چرا طاووس من

این رانمی داند که دل من هم دل است آخر

سنگ و آهن نیست

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

ناله خاموش‌

هراز چندگاه باصدای ناله‌ای که از دور

می‌آمد تفکرش به هم می‌ریخت. با هر

مکث و توقفی صدا تکرار می‌شد، تکرار.

نصف شب بود و در حال نوشتن.

صدای ناله‌رو می‌خواست از توی نوشته‌هاش خط

بزنه و به نوشتن ادامه بده ولی نمی‌شد.

اول فکر کرد خیاله ولی با چند بار چشماشو باز و

بسته کردن و مطمئن از

بیدار بودن خود مطمئن شد که صدا واقعی است.

ناله‌ها خودشونو تو سیاهی شب حک کرده بودن.

هر چه نگاه می‌کرد به جایی نمی‌رسید فقط صدای

گریه بود ولی نمی‌دونست از کجاست بلند شد و به طرف در رفت.

همه جا تاریک تاریک بود. دستش رو به دیوار گرفت

و از صدای به هم خوردن

اشیا و شکستن آنها می‌فهمید که امشب شب عجیبی است براش.

صدای ناله آنقدر ضعیف بود که گوشاشو

تیز تیز کرد.کاش می‌تونست زودتر بفهمه که صدا

از کجاست تا بره و مطلبشو

بنویسه،

همین طوری هم کلی وقت کم داشت.

آخه اون صدا از کجا می‌اومد.

فضا گنگ بود و می‌خواست زودتر کشف کنه اون صدا رو.

به صدای ناله نزدیک شد. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن به میز کوچک

شیشه‌ای رسید که تنگ ماهی رو اون جا خوش کرده بود.

نشست و از چیزی که می‌دید بهت زده شد.

حالا دیگه می‌تونست بنویسه و بنویسه.

اون شب هم اون، هم ماهی کوچولوش غصه‌دار مرگ دوستشون بودن که روی تنگ ماهی شناور بود.

ودیگر حرفی نیست به جز ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

میپرسم و میگویی

میپرسم: چه کار می کنی؟

می گویی: به اینده فکر می کنم.

میپرسم: اینده؟

میگویی:

آ:آری، کاش

ی: یک بار

ن:نشان بدهی

د: دوستم داری

ه: همین!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

مثل دریا

انتظار مثل دریا می مونه هر چقدر جلوتر میری عمیقتر میشه




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

عشق بها دارد

من و تو بودیم و یک دریا عشق

حالا من هستم و یک دنیا اشک

آری عشق بها دارد ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

سخت است

ان قدر دل کندن از تو سخت است

که در اخرین کوپه از اخرین واگن قطار

نشسته ام!

تا هرچه قدر می شود...

دیرتر ترکت کنم!!!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

زندگی

زندگی یعنی نشاندن لبخند بر دل شکسته ای

زندگی یعنی ستردن اشک از گونه ای

زندگی یعنی برداشتن بار غم از شانه ای

زندگی یعنی شکفتن در سرزمین قلبها

همچون گلی

زندگی یعنی محبت ، مهربانی، زندگی یعنی صداقت ، سادگی و همدلی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

زرشک

تمام پاسخ او یک کلام بود:

زرشک!

بخوان اگرچه که رنج آوراست وسخت وعذاب
 
بخوان به نام نمایشگه بزرگ کتاب!

حضور محفل انس است و مردمان جمعند

بساط عیش مهیاست با همه اسباب!

هوای خوب بهار است و جوّ فرهنگی است

فضا شبیه خرابات و آب عین شراب!

و عشق طبق روال همیشه مرسوم است

میان خلق -اعم از ثواب دار و عقاب!-

یکی مقابل یارش تمام قد به سجود!

یکی برای عبادت نشسته در محراب

یکی مجرد و تنها، دو تا بغل به بغل!

یکی احاطه شده با تمامی اصحاب

پسر زکول پدر رفته است تا بالا

چنانکه از تنه بید می رود سنجاب!

همیشه باربری از وظایف مرد است

رفیق! مرد بمان و سر از وظیفه متاب!!

یکی به داد و هوار است گرم بیداری!

یکی بروی چمن ها گرفته گوشه خواب

تمام شهر فشرده شده است در یکجا

هزار نقشه و طرح و هزار رنگ و لعاب!

چنان شلوغ که گویی قیامت است به پا

چنان فشار که دائم عذاب پشت عذاب

چطور مرد و زنش را جدا کنم از هم؟

چطور شیر و شکر را جدا کند قصاب؟!

چگونه غرفه مذکور می شود پیدا؟

مگر به جنبل و جادو و رمز و اسطرلاب!

رسیده ای به کتابت ولی چه شد تخفیف؟

تمام قیمت آنرا می آورد به حساب

مودبانه به صندوقدار می‌گویی:

عزیز! وضع غم انگیز بنده را دریاب!

بماند اینکه همیشه عواملی هستند که

جز به جنس مونث نمی‌دهند جواب!

تمام پاسخ او یک کلام بود: زرشک!

تو را از آنهمه زحمت چه شد نصیب؟...سراب!

تو را چنانکه تویی هیج کس نمی‌فهمد

دلت برای خودت می شود همیشه کباب!

ازین کباب شدن تشنه می شوی و سپس

تویی و سیل حریفان تشنه در پی آب

و در ادامه- ببخشید دست ما هم نیست

نتیجاتا معذوریم؛ رویتان به گلاب!-

عطش که می رود از بین، تازه مشکل بعد:

کجاست سمت خلا؟ می دوی به حال خراب!

همیشه خاطره ها را خراب می کرده است

وجود فاصله ای بین ما و دست به آب!...

به بیت بعدی لطفا توجه کافی-کنید.

بعدش من می‌روم دگر به شتاب!

مواظبت کن تا اینکه خواندنت نشود

کتاب بعد کتاب و حجاب روی حجاب

خلاصه قصه دراز و خیال ما هم شاخ...

تمام شد به خدا...رفتم...آخ...گوشم، آخ




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

خسته ام

خسته ام ...!

خسته نبودنت

خسته از روزهایی که بی تو شب میشود و شبهایی که باز هم بی تو میگذرد تا که طلوعی وغروبی دیگر

بیایند و باز هم گذر زمانها که بی تو میگذرد ...! میگذرد ...! میگذرد وباز هم میگذرد

 




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

چه قدر ارزش داشت

چند ریال

چند دلار

بگو چه قدر بیشتر؟

سکوت نکن!

بگو عشق او ، چه قدر بیشتر از من

ارزش داشت؟!!!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

به خدا می شکنم

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محسور وجود

من اگر در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم

تک و تنها به خدا می شکنم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

امواج زندگی

امواج زندگی را

با اغوش باز پذیرا باش

حتی اگر گاهی،

تو را به قعر دریا ببرد!

ان ماهی که همیشه بر سطح اب می بینم....

مرده است!!!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠٨/٠۵/۸۷

درد و دل خدا با من و تو

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند

کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم

که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که

بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی.

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از

آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف

بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من

حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها

برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای

زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ

چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی

که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛

و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی

ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه

تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگرانصبورباشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت

که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از

عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،

می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت : خدا




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

در سینه ات نهنگی می تپد _ 4

اینکه مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست ، ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.ماهی

کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق

اقیانوس،اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها ،ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه .اما ماهی وقتی در دریا شناور شد، ماهی

است و قلب وقتی  در خدا غوطه خورد،قلب است.هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد ،تو

چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری ؟و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی

دریا مختصر می شود و وقتی قلبی خلاصه می شود و آدم قانع.

این ماهی کوچک ،اما بزرگ خواهد شد و این تنگ ،تَنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی وکاش نقبی می زدی از تُنگ سینه به اقیانوس .کاش راه آبی به

نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی .کاش...

بگذریم...

دریا و اقیانوس به کنار ،نامنتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااقل آب این تنگ را عوض می کردی.این آب مانده است و بو گرفته است و تو می دانی آب هم که

بماند می گندد.آب هم که بماند لجن می بندد.و حیف از این ماهی که در گل ولای بلولد و حیف از این قلب

که در غلط  بغلتد!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

چطوره حالاتتون

ای جماعت، چطوره حالاتتون؟

قربون اون فهم و کمالاتتون !

گردنتون پیش کسی خم نشه

از سَر بنده سایه تون کم نشه

راز و نیاز و بندگی تون، دُرست

حساب کتاب زندگی تون، درست

بنده می شم غلام دربست تون

پیش کسی دراز نشه دست تون

از لبتون خنده فراری نشه

خدا نکرده، اشکی جاری نشه

باز، یه هوا دلم گرفته امروز

جون شما، دلم گرفته امروز

راست و حسینی ش، نمی دونم چرا

بینی و بینی اش، نمی دونم چرا

خلافامون، از سر اختلاف نیست

خلاف، خلافه، توش خطا خلاف نیست

فرقی نداره دیگه شهر و روستا

حال نمی دن مثل قدیما، دوستا

شاپرک ها، به نیش مجهز شدن

غریب گزا هم آشنا گز شدن

« رپ »تنگ غروب که شهر، پر شد از

ما موندیم و یه کوچه علی چپ

خورشیده می نشست که ما پا شدیم

رفتیم و گم شدیم و پیدا شدیم

رفتیم و چرخی دور میدون زدیم

ماه که در اومد، به بیابون زدیم

آخ که بیابون چه شبایی داره

شب تو بیابون چه صفایی داره

شب تو بیابون خدا بساط کن

اون جا بشین با خودت اختلاط کن

دل که نلرزه، جز یه مشت گِل نیست

دلی که توش غصه نباشه، دل نیست

این در و اون در زَدَناش، قشنگه

به سیم آخر زدناش، قشنگه

دلم گرفته بود و خیلی غصه داشتم

منم براش سنگ تموم گذاشتم

نصفه شبی، به یه کوه تکیه کردم

نشستم و تا صبح، گریه کردم

سِجل و مدرک نمی خواد که گریه

دستک و دنبک نمی خواد که گریه

ساعت الان حدود چهار و نیمه

غصه نخور داداش، خدا کریمه

شعرم اگه سُست و شکسته بسته است

سرزنشم نکن، دلم شکسته است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

ای کاش تمام اینها را می دانستی

اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد

می دادی.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو  رازهای

یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی گر چه خانه ی شیطان شایسته ی

ویرانی است.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت

پنجره ای و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.

ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش

رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را... 

قلبت را...  حرفت را...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می

دارد.

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

و مرا از این عذاب رها می کردی  ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

تو دیگه هیچی نیستی

یه روزی فکر میکردم بدون تو میمیرم

پیش خودت میگفتی تو چنگ تو اسیرم

یه روزی فکر میکردم کنار تو میمونم

تا دنیا دنیا باشه از عشق تو میخونم

یه روزی فکر میکردم برام خیلی عزیزی

اگه یه روز نباشی دل رو به هم میریزی

یه روزی فکر میکردم صادق و باوفایی

اما حالا میبینم از این حرفا رهایی

برام دیگه مهم نیست عاشق من نباشی

فقط می خوام خیلی زود از پیش من جدا شی

فقط بدون که دیگه تو قلب من تو مردی

خیلی وقته میدونم قلبم و از یاد بردی

منم میخوام رها شم میخوام با تو نباشم

منم میخوام مثل تو با یکی آشنا شم

الان دیگه میفهمم که عشق تو سراب بود

خدا رو شکر تو قلبم هنوز یه قطره آب بود

خداحافظ عزیزم.حال دلت خرابه

تو دیگه هیچی نیستی عشقت مثل حبابه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

با تو هستم

با تو هستم.. آری با تو ... تو که فکر می کنی من در جدایی از تو بهترین لحظات را دارم... بدان گاهی

وقتها به زور و جبر روزگار مجبور به جدایی هستیم... مجبور به جدایی... فقط خدا می داند در این جدایی

اجباری چه بر روز روح و قلب و جسم من آمده... باور کن مجبور بودم.... چاره ای دیگر نبود. راه حل دیگری

پیدا نکردم. باور کن مجبور بودم.. نباید مرا سنگدل و بی رحم بخوانی. نباید فکر کنی ... حتی برای لحظه

ای فکر کنی فرد دیگر جایت را گرفته.. من بعد تو در به روی همه دنیا و آدمهایش برای همیشه بستم...

بعد تو من از زندگی کردن انصراف دادم.فقط با یاد و نام و خاطرات با تو بودن به زندگی ادامه می دهم تا

شاید...!؟ راهی جز جدایی نبود.باور کن تا همیشه همیشه دوستت دارم و تو تنها «...» هستی.

به قول مهستی (خدا رحمتش کند):شاید اگر دائم بودی کنارم. یک روز می دیدم که دوستت ندارم.

میخوام بروم که تا ابد بمونم. سخته برای هر دومون می دونم. فکر نکنی دوری و اینجا نیستی.قلب من

اونجاست تو تنها نیستی......رفتن من شاید یه امتحانه واسه شناخت تو در این زمونه. غصه نخور زندگی

رنگارنگه. یه وقتهایی دور شدن هم قشنگه....




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

می خوانمت

می خوانمت به نام سزاوار دیگری

ای انکه از حریم تکلم فراتری

می ایی و به وزن صداقت برای عشق

صدها غزل, شقایق ابی می اوری

بر عجز ناتمام افقهای شبزده

اعجاز پر فروغ طلوع مکرری

تو قبله گاه باور چندین طلوع سبز

معبود بی نیاز هزاران صنوبری

می خوانمت به نام غریبه به نام خویش

می خوانمت به نام سزاوار دیگر ی...!
 
همدم شبهایم...!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

کاش

کاش بیایم برای بی پناها سایبون باشیم
 
با دلای دل شکسته کمی مهربون باشیم
 
کاش بیایم به باغبونا کمی حرمت بذاریم
                                                     
احترام دلای شکسته رو نگهداریم
 
کاش به مهربونترا دین مون و ادا کنیم

سهم خوشبختی مون و وقف بزرگترا کنیم
 
کاش یه کاری بکنیم که خستگیها دربشه

مرحمی بشیم که زخم آدما بهتربشه
 
کاش که شاخه درخت زندگی رونشکنیم

هفته ای یه بار به باغبونامون سربزنیم
 
کاش که پاک کنیم تمام اشکایی که جاریه
                                              
خوب نگه داریم چیزی که واسه یادگاریه
 
کاش دس پرنده های بی پناه وبگیریم

توی آسمون بریم دامن ماه وبگیریم
 
کاش با مهربونی مون غصه ها رو کم بکنیم

رشته های عشق و تا همیشه محکم بکنیم
 
کاش بشینیم پای صحبت اونا که بی کسن

اگر درد و دل کنن به آرزوشون میرسن
 
کاش تو عصری که همش سنگیه وآهنیه

بگیم از چیزهایی که خوب ولی رفتنیه
 
کاش هنوز دیر نشده قدر هم و خوب بدونیم

نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم
 
کاش که این یه جمله هیچ موقع ز یادمون نره

آدمی چه خوب باشه چه بد باشه مسافره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

عاشق مرگ

اومد که فریاد بزنه اما دیگه نایی نداشت

آسمون پیشش ولی تو قلب اون جایی نداشت

آی دختره آی بی وفا آی تو که تنهام می ذاری

تو قاب عکست جای من عکس کیو می خوای بذاری

برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم

برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم

برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم

برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم

زدم به سیم آخرا گفتم ولش کن بیخیال

اون واسه من یار نمیشه بیخیال این عشق محال

گفتم تویه مرام ما منت کشی نیست بی مرام

می خواد بره خوب به درک همینه که هست ختم کلام

برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم

برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

عاشق تنها

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز آرام ، آرام باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو ، و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم و بدون شانه هایت...!

یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست که یاد نگر فته ام

که چگونه! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

شهر را به آتش میکشم

روزی با خودم فکر کردم اگر او را با دیگری ببینم شهر را به آتش میکشم. ولی امروز حاضر نیستم کبریتی

روشن کنم تا ببینم او کجاست!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

زنگ تلفن

کاشکی تلفن بزنه زنگ

در شبهای بی قراری

تو با اون صدای گرمت

اسمم رو به لب بیاری

کاش بگی تو هم مثل من

شدی از دوری دیونه

بگی حس عاشقونه

توی قلب هر دوی ماست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

چه زیبا گفتم

چه زیبا گفتم: دوستت دارم... چه صادقانه پذیرفتی...چه فریبنده آغوشت برایم باز شد. چه ابلهانه با تو

خوش بودم. چه کودکانه همه چیزم شدی. چه زود به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی. چه ناجوانمردانه

نیازمندت شدم. چه حقیرانه واژه غریبه خداحافظی به من آمد. چه بی رحمانه در این جدایی سوختم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

تـــکه ای از تقویم شـــبانان

ای درختان برهنه که برگهای سایه دار خویش را که روزی پرندگان بشادی در آنها آشیان می نهادند‌از دست

داده و اینک قبای خاکستری رنگ بتن کرده اید.امروز اشک شما را می بینم که مانند باران از شاخسار فرو

می چکد اما نرسیده به زمین افسرده شده و یخ می بندد.

مرا نیز برگ و بار زندگی خشکیده و غنچه های مرادم نشکفته و تباه کرده است.از چشم من اشک گرم

فرو می چکد اما بر رخسارم یخ بسته و دامن را تر نمی کند.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

چه بر ما رفته است

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند

در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
 
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

پل قدیمی

زندگی یک پل قدیمیه، به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب می شه. به این فکر کن که اگه

افتادی یکی باشه که دستتو بگیره




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

باتو هستم ای مسافر

باتو هستم ای مسافر

ای به جاده تن سپرده

ای که دلتنگی غربت

منواز یاده تو برده

هنوزم هوای خونه

عطر دیدار تو داره

گل به گل گوشه به گوشه

تو رو یاد من می یاره

با تو من چه کرده بودم

که چنین مرا شکستی

بی وداع و بی تفاوت

سرد و بی صدا شکستی

به گذشته برمیگردم

به سراغ خاطراتم

تازه میشم از دوباره

از کتاب خاطراتم

به تو میرسم همیشه

در نهایت رسیدن

هرکجا باشی و باشم

به تو برمیگرده حتماً

این تویی همیشه من

تویی آیننه تقدیر

با همه شکستن از تو

نیستم از دست تو دلگیر




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

اوایل کودکی

اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.آن قدر که دیگر نمی شد آن را

در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم

شان بزرگتر از دل می شود، می ترسم.از چیزهایی که برای نگاه کردشان- بس که بزرگ اند- باید فاصله

بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در"دوستت

دارم" خلاصه اش کنم،به شدت ترسیده ام.از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام.

فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام

و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند.به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید

و گریخت. آنقدر که من مقهور آن شدم.آنقدر که وسعت اش از مرزهای "دوست داشتن" فراتر رفت.آنقدر

که دیگر از من فرمان نمی برد. آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.اکنون من با همه ی توانی

که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس

می کنم رها شوم .تا گوی داغ را،برای لحظه ای هم که شده،بیندازم روی زمین




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

از من نرنج که از تو رنجیده ام

از من روی مگردان

که جز تو ندارم

خوارم مشمار

که به اخلاص نزد تو آمده ام

سالهاست گیسو افشانده ام

برای شکار دل تو

وعده داده بودی که صیاد خواهم شد

چه روزها که شب شد و تو هنوز

به دام من در نیامده ای

اجر من باتوست

میان چشمان و گیسوانت

یک آسمان نشسته است

و آه من

تا ملکوت ادامه پیدا می کند

در یلدای انتظار

تور لحظه ها را می بافم

لحظه هایی که، حوصله خمیازه می کشد

و می پرسد آیا او از بافتن گیسوی خلقت خسته نمی شود

اما تو که از رطب عشق تناول کردی

و در زیر نارگیل های نبوت

گیسوی سبز شاخه ها را شانه کرده ای

و سرخس ها به آهنگ کلام تو می رقصند

و مرداب از هیبت نگاهت

به حیرت فرو رفته است

و دانش در کف دستهایت

دل به سکوت سپرده است

بلند می شوم و آسمانها را کنار می زنم

و برهنگی را که زیباترین پیراهن توست به تن می کنم.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

آرزوی کسی

گاهی آنقدر غرق در آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠5/٠۵/۸۷

تولدم مبارک

سلام

این پست کوتاه و ویژه هست

تولدم مبارک

تولدم مبارک . . .

تولدم مبارک . . .

میخواستین میومدین تولدم از کیک میخوردین نیشخند نیشخند




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

در سینه ات نهنگی می تپد _ 3

خدا چلچراغی از آسمان آویخته است

گفتند: چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن.شب چهلمین ،خضر خواهد آمد.چهل سال خانه ام را

رُفتم و روبیدم و خضر نیامد.زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم . . .

گفتند : چله نشینی کن.چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت.و

من چهل سال از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله نشستم،اما هرگز بلندی را بوی

نبردم.زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام . . .

گفتند: دلت پرنیان بهشتی است .خدا عشق را در آن پیچیده است .پرنیان دلت را به واکن تا بوی بهشت در

زمین پراکنده شود.چنین کردم، بوی نفرت عالم راگرفت.وتازه دانستم بی آنکه باخبر باشم،شیطان از دلم

چهل تکه ای برای خودش دوخته است.

به اینجا که می رسم ناامید می شوم، می خواهم همه سرازیری جهنم را یکریز بدوم. اما فرشته ای

دستم را می گیرد و می گوید: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه کن.خدا چلچراغی از آسمان آویخته

است که هر چراغش دلی است .دلت را روشن کن.تا چلچراغ خدا را بیفروزی.فرشته شمعی به من می

دهد و می رود . . .

راستی امشب به آسمان نگاه کن، ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

وقتی هستی نیستم , وقتی نیستی هستم

وقتی هستی نیستم , وقتی نیستی هستم , وقتی هستم نیستی, وقتی نیستم تو نیستی
 
هستی ای همه ی نیست شده ی هستی من, هستی من نیست می شود وقتی

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست ، گر در آن دوست نباشد همه درها بسته است

من از نازت خریدارم نهایت قیمتش جانم ، تو هم ای نازنین یارم به لبخندی بکن شادم
 
به تو سپرده بودمش، به هزار و یک امید و امروز برای هزار و یکمین بار دلمو میبرم تا شکستگیشو گچ

بگیرم
 
شوق دیدار تو را قاصد بیراه چه داند ؟

آنقدر شوق تو دارم که خدا می داند
 
تصور کن شلوار بچه 3 ساله رو پوشیدی, حس میکنی چقدر تنگه, دلم برات همون قدر تنگ شده
 
آدما نمیتونن تغییر نکنن ، رابطه ها نمیتونن عوض نشن ، دنیا نمیتونه ثابت بمونه ، ولی یه دوست میتونه تا

ابد یه دوست باشه
 
دوستان را یاد کردن عار نیست ، یک اس ام اس کمتر از دیدار نیست . دوستان را دوستی کن در حیات ،

بعد مردن دوستی در کار نیست
 
اگه چشمم تو رو خواست قول میدم چشممو ببندم، اگه زبونم تو رو خواست قول میدم گازش بگیرم ، اما

اگه دلم تو رو خواست چه کار کنم.؟؟

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن

می دونی چرا رنگ غروب سرخه ؟ جون خورشید وقتی می بینه من و تو همدیگرو دوست داریم اتیش می

گیره
 
در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تورا... تو گل ناز منی از دور می بوسم تورا...

هیچ وقت نذار هر رهگذری که رد میشه رو دلت یادگاری بنویسه چون بعدا پاک کردنش خیلی سخته
 
غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند، و ما هدیه شیطان را بهم می دهیم ولی هدیه خداوند را

از یکدیگر پنهان می کنیم

آرزو دارم شبی عاشق شوی .آرزو دارم بفهمی درد را .تلخی برخوردهای سرد را .می رسد روزی که بی

من سر کنی .می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی ...

کوههای عظیم پر از چشمه اند و قلبهای بزرگ پر از اشک

همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید یادش باشه ریشه اش کجاست 

هنوز در پی جراح زبردستی می گردم که سرنوشت مرا با تو پیوند بزند 

خواستم در مصرف عقل صرفه جویی کنم عاشق شدم

ما جدا افتادگان را هیچ کس غمخوار نیست جان فدای دوست کردن پیش ما دشوار نیست

دکتر شریعتی گفتن:" استاد! سیگار طول زندگی آدمو کوتاه میکنه" در جواب گفت :" من به عرض زندگی

فکر می کنم

این پیام جهت بالا بردن کلاس شما در جمع است, بعد از خواندن الکی بخند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

This is life

We never get what we want

We never want what we get

We never have what we like

We never like what we have

Still we live

Still we love

Still we hope

This is life




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

من تو را خواهم کشت

من دوستت دارم

من تو را خواهم کشت

من عشق را میبینم

می توانم غرایز نفسانی را هم ببینم

من احساس خطر میکنم

من احساس ناامیدی میکنم

برای کسانی که دوستت دارند بازی در نیاور

زیرا من صدایی می شنوم که می گوید:

من دوستت دارم

من تو را خواهم کشت...

تنهایی

من در اتاقم احساس تنهایی می کنم...

به آینه ی روح خود نگاه کن

عشق و نفرت در حقیقت یک چیز هستند

گذشت و فداکاری تبدیل به انتقام میشوند و حرف مرا باور می کنن

که تو چهره ای را خواهی دید که می گوید:

من دوستت دارم

من تو را خواهم کشت...

ولی من برای همیشه دوستت دارم

تنهایی ، من در اتاقم احساس تنهایی میکنم...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

مرا آزار کردی تو

قدر هر چه گل دیدم مرا آزار کردی تو

خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو

عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت

و کار قلب این دیوانه را دشوار کردی تو

چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت

چقدر این چشم ها را پیش مردم خوار کردی تو

شنیدم بارها با ولیکن حیف

شهامت مال هر کس نیست پس انکار کردی تو

چقدر اشعار زیبایی برایم خواندی و گفتی

و بازی با دل بیمار من بسیار کردی تو

نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد

خدایم خود تلافی می کند هر کار کردی تو

دلم را دیگر از هرچه نگاه و آرزو کندم

تمام پنجره های مرا دیوار کردی تو

چه حسنی داشت درد این شکست تلخ میدانم

مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

حالم به هم می خورد

حالم به هم می خورد

از نشخوار واژه ....عشق!

در کلام بوزینگانی که نمی دانند

ا ش غ ! را چگونه می نویسند؟

در قاموس اینان ع ش ق یعنی:

I LOVE YOU...!

وسپس فیلمی که مخفیانه!!

از معشوقشان می گیرند

تا عشق شان مستدام باشد

تا وقتی گیتی هست

تا وقتی سی دی هست

شبها خرناس هوس

روزها سر درآخور چشم چرانی

سیاه دلان بیدل

عشق را قباله آبا و اجدادیشان می دانند

که شب بخوابند و صبح بگویند:

من عاشق تو هستم

من مجنون دیده ام

لیلی شنیده ام

عشق خوانده ام

اما در آخر الزمان

اینجا عشق یعنی:

هوس...نفس اماره...گناه

آی ای عشق

حالم دارد به هم می خورد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

مهربانی ممنوع

دست سوزنده مشتاقت را

در نهانخانه جیبت بگذار

تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی

خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت می جنگند

دوستی مسخره است

مهربانی ممنوع !

و تو ای دوست ترین

در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را

من و تو

باید از سلسله بایدها, دستهامان را زنجیر کنیم

با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم

و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم

کاش میدانستی

که نباید حس کرد,که نباید دل بست

در فضایی که پر از همهمه آدمهاست

من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین

دل ما بسته وابستگی است

قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

من ره آورد کویرم هیچ می دانی

سلام ای آشنا  , من ره آورد کویرم هیچ می دانی؟!

آنجا که زندگی همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود و چون ریگهای روان به همه جا مینشیند.

اینجا در سینه ام عشق به زندگی پرنده اسیری است در تنگترین سوزناک ترین قفس مرگ

اینجا زندگی بیمار است و بدون هیچ پرستاری در بستر جان می دهد.در این کویر می توانی تا بینهایت را

ببینی هموار هموار و این همواری تو را با خاطرات جانگدازی قرین می کند که تا مغز استخوانت را می

سوزاند.

خداوندا نمی دانم چه اراده بر بودنم کرده ای و از چه سبب می خواهی به این زندگی ادامه دهم .

من سیاره ای هستم سرگردان در فضای لایتناهی بی هیچ مدار!

مدار وجود من هنوز گرد وجودم حلقه شده و دایره بودنم محیط بر هیچ بودنی و خواستنی نیست.

طفل دلم به پیری رسیده و هسته بودن من هم چنان نیست در نیست است.

چه شبهای تیره و تاری خالی از امید را پی هم می گذرانم و چه روزهای زجر آور کشنده ای را تحمل می

کنم به امیدی .....

ای خدای من ای تنها محرم اسرا نهانم ای با وفای من ای همیشه همراه

بر خشم فرو خورده ام بر غصه های نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی اگر بنده ای شاکر

نبوده ام مرا ببخش.

برای من خسته و دل شکسته دنیا در جلوه سرابی از امید رهایی هر دم خود نمایی می کند به امید

روزی که به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها شوم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

مختصر و _ ٢ ...
 
میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب "برات میمیرند، مثل" د "دوستت دارند، مثل " ع "

عاشقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.

-----------------

اقتدار دل شکسته به اندوهی است که سروده نمی شود

-----------------

عشق ویزای ورود به دل است

-----------------

کیسه ی کوچک چای تمام عمر دلباخته ی لیوان شد. ولی هر بار که حرف دلش را می زد صدایش توی اب

جوش می سوخت . کیسه ی کوچک چای با یک تکه نخ رفت ته لیوان. حرف دلش را اهسته گفت... لیوان

سرخ شد

-----------------

بهترین مترجم کسیست که سکوت را ترجمه کند

-----------------

میدوزم شادی را به غم، زیاد را به کم، درخت را به ریشه، گاهی را به همیشه، ستاره را به آسمان، زمین

را به کهکشان، کهنه را به نو و خودم را به تو...

-----------------

در رویاهای کودکانه آموختم به چیزی که به من تعلق ندارد فکر نکنم اما ناگهان او همه ی فکرم شد .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

سهم تو

لحظه ها برای تو چه سرشارند و برای من چه تهی

سهم تو از این دقایق سپید یک شادی محض و بی دلیل است و سهم من یک اندوه سرد

تو چه آرام و بی دغدغه می خندی ومن

یرای یک لبخند دنبال هزار بهانه  ریز و درشت می گردم

روزگاری من هم مانند تو شاد و سرشار بودم روزگاری نه چندان دور

روزگاری که ثانیه ها لبریز از عشق بودند

عشق به ماندن به شدن

اما اینک در این یخبندانی که بر قلب تنهای من حاکم شده است

انگار بهار رویایی شده است بعید

اما بهار اتفاق بعیدی نیست

هر سال از پس زمستان قدمهایش را حس می کنم

آری سرما نمی ماند

اندوه همیشگی نیست

دستهای خالی روزی پر از شاخه های رز خواهند شد

باران ملایم یقین روزی بر این کویر تردید خواهد بارید

چشمه های عشق خواهند جوشید .این دستهای سرد

گرمای تو را حس خواهد کرد

دیر نیست تماشای لحظه ی زیبای دوباره شکفتن

منتظرت خواهم ماند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

کسی دیگر نمی کوبد

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

من که منم برای تو

کجای این جنگل شب

پنهون میشی خورشیدکم

پشت کدوم سد سکوت

پر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی

من که منم برای تو

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم

نبض دل عاشقمو

پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

گریه نمیکنم نرو

اه نمیکشم بشین

حرف نمیرنم بمون

بغز نمیکنم، ببین

سفر نکن خورشیدکم

ترک نکن منو نرو

نبود نت مرگ منه

راهیه این سفر نشو

نزار که عشق منو تو

اینجا به اخر برسه

بری تو.  مرگ من از

رفتنه تو سر مبرسه

گریه نمیکنم نرو

اه نمیکشم بشین

حرف نمیرنم بمون

بغز نمیکنم ببین

نوازشم کن ببین

عشق میر یزه از صدام

صدام کن و ببین که باز

اونچه میگن ترانه هام

اگر چه من به چشم تو

کمم، قد یمیم، گمم

اتشفشانه عشقمو

در یا یه پر تلا تمم

گریه نمیکنم نرو

اه نمیکشم بشین

حرف نمیرنم بمون

بغز نمیکنم ببین




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

قصه ای از شب

شب است
 
شبی آرام و باران خورده و تاریک
 
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور

فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور
 
به کرداری که گویی می شود نزدیک

درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد

زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
 
دود بر چهره ی او گاه لبخندی

که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی
 
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در سکت پر درد
 
گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟

کنار دخمه ی غمگین

سگی با استخوانی خشک سرگرم است

دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند

دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است

شب است

شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک

نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر

و لیکن چون شکست استخوانی خشک

به دندان سگی بیمار و از جان سیر

زنی در خواب می گرید

نشسته شوهرش بیدار

خیالش خسته ، چشمش تار




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

زندگی شکفتن است

غنچه با دل گرفته گفت:

زندگی

لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد

تو چه فکر میکنی

کدام یک درست گفته اند

من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد اوگل است

گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

کی آمد و کی رفت

عمرم به تلخی تلخی ها گذشت

پیر شد دلم ، به سردی ایام شکست.

در فکر آرزوهای فردا سیر کردم

لحظه ها را فدای باورهای ساده ام کردم

فردا از راه رسید و در حسرت دیروز نشستم

کی آمد و کی رفت؟

مقصود نیافتم!

غم دوستان ،خنده ی ایام دیدم

عمرم بگذشت و به آخر رسید کارم

عجبم نیست که افسوس به کامم آمد

گردش ایام دیدم و کس نیامد به دیدارم

با وحشت تنهایی زندگی کردم

روزها به سر آمد و شب ها ناله کردم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

مایه امید من

ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ

تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است

ای مایه امید من ای تکیه گاه دور

هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است

شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت

احساس قلب کوچک خود را نهان کنم

بگذار تا ترانه من رازگو شود

بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم

تا بر گذشته مینگرم

عشق خویش را

چون آفتاب گمشده می آورم به یاد

می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است

این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد

این درد را چگونه توانم نهان کنم

آندم که قلبم از تو بسختی رمیده است

این شعر ها که روح ترا رنج داده است

فریادهای یک دل محنت کشیده است

گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این

آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای نقشباز

با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر

بار دگر به کنج قفس رو نموده ام

بگشای در که در همه دوران عمر خویش

جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند

تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند

تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ

بندی دگر دوباره بپایم نیفکند

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

دلیر نینوا

دانی کیست آن اسطوره عشق ؟

که بُد مست می پیمانه عشق ؟

همان دیر آشنای وادی مهر

دلیر نینوا ،مهرانه عشق

به دستش دشنه نابودی دیو

بزد با خنجر جانانه عشق

کنار رود القم بود ، اما

خود و عباس و اکبر تشنه عشق

به پیشش خَم بُوَد سرو شجاعت

به دور شمع دین پروانه عشق

تمام هستی اش آورد میدان

زن و فرزند و اهل خانه عشق

شناسی آن غریق بحر ایمان؟

عطش نا ک یَم و دریاچه عشق

تو دانی آن شجاع راست قامت

به شهر عاشقان دروازه عشق

به دشت ماریه آورد همت

بزد خَرگاه غیرت ، خیمه عشق

مجزا کرد مرز کفر و ایمان

چه خوش ترسیم کردی نقشه عشق

به راه یار هرچیزی فدا کرد

جوان و نوجوان و بچه عشق

زحج آمد بسوی دشت خونین

نمود آنجا طواف کعبه عشق

نبردش درس ایثار و شجاعت

بما آموخت علم مکتب عشق

بدستش رایت خونین توحید

همین خون شد مراد و مطلب عشق

به یاران داد سرمشق رشادت

همه نوشیدن از آن مَشرب عشق

تنش آماج تیر جهل و نفرت

عَدو زد نیزه بر خونین لب عشق

وجودش ذوب در معنای عزّت

همی می سوخت او اندر تب عشق

حسین است آن شهید وادی عشق

بِزَد جاوید جامی بر لب عشق




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

خیالای ولگرد ، دستای جوهری ، رویاهای سبزابی

وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ...

به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم

قد ...

به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...

خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا

برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...

می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ...

بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گدانی کنار

جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه

شو چه جوری پیدا می کنه...

قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون

لطافت ...

می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل

پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب

من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل

بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ...

حاشیه رفتم ...

باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...

 وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزابی که تنها سهمش از همه

بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ...

یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزابی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی

که شاید ...

شهرمو می گفتم که باز گم شدم ...

زادگاهی که اگه روزی مثل سبزابی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...

به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزابی و دورم ...

شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست

که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ...

پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خک و خلی و سکر آور باروون ...

ایرانم ... قشنگ ترین وجوون ترین گوشه ی این دنیا ...

شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...

شهر زندگی ...




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧

چهار روش برای گفتن "دوستت دارم"

گفتن "دوستت دارم" معمولاً برای افراد بسیاری دشوار بوده و نیازمند یک زمان مناسب است؛ اما حتماً

لازم نیست که عبارت "دوستت دارم" را بر زیبان بیاورید تا طرف مقابل متوجه احساسات درونی شما

بشود. هر چند این عبارت می تواند گویای احساسات بدیهی باشد، اما می توان از راههای دیگر نیز

عشق را اظهار نمود، که چه بسا میتواند تاثیرگذار تر بوده و رابطه را بیش از پیش شاداب، سرزنده و سالم

نگه دارد.

راههای ساده ای وجود دارند که می توانند بدون اینکه حرفی به زبان بیاورید، به همسرتان ثابت کنید که

دوستش دارید. و علاوه بر همه این موارد: آیا شما در بوسیدن تبحر دارید یا خیر؟

1- تایید کرده، تشکر کنید و قدردان باشید

یکی از خصلت های طبیعی هر انسانی این است که به دنبال تایید از طرف کسانی است که دوستشان

می دارد.

به همین دلیل کاملاً معقول می باشد که تا جایی که می توانید تلاش کنید تا مطمئن شوید که شریک

زندگیتان می داند که تا چه اندازه او را دوست می دارید و برایش ارزش و احترام قائل هستید. در میان

گذاشتن این امر که چه احساسی نسبت به همسرتان دارید، اصلاً نیازی به صرف وقت آنچنانی ندارد. اگر

هم احساس می کنید که او در حال حاضر می داند که شما چه احساسی نسبت به او دارید، بد نیست

گاه و بی گاه یادآوری های کوچکی داشته باشید تا او هم بیشتر ترغیب به عشق ورزی نسبت به شما

شود.

همه ما دوست داریم تا به خاطر کارهایی که انجام می دهیم، مورد تایید و پذیرش سایرین قرار بگیریم.

حال چه این کار تامین مالی خانواده باشد، چه پرورش مناسب فرزندان باشد، نحوه انجام کارهای فردی،

نحوه نگاه ما به مسائل مختلف، و یا سایر موفقیت هایی که در زندگی بدست می آوریم.

بنابراین اگر دائماً بخواهید نقد کنید و فقط جنبه های منفی شریک زندگی خود را ببینید، گفتن "دوستت

دارم" نمی توان