نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠١/٠۵/۸۷

خدایا نامه ام رو بخون

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد

خدایا نامه ام رو بخون

شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

میسپارمش بهت میرم, تمام  تار و پودمو

یک وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

خــــدا یک وقت کسی نیاد بدوزده قلب سادشو

کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه اش بهش بگه  دوسش داره

خیلی بده زمونمون, خـــــــــــــدایا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

خـــــــدایا شاید این عشقی که من می گم تو نشناسیش

نزدیکترین کسم اونه

خیلی دوسش دارم 

راستی تا یادم نره بهت بگم :عزیزترین منم اون

خودم مهم نیستم اما اون, نزاری تنها بمونه  بمیرم واسه نگاهش ,گریه چقدر بهش میاد وقتی حرسش

میگیره! میگه:ازم بدش  میاد اما وقتی آروم می شینه  می بینه من بغضم گرفته همین دیونه بازیاش از

اول چشمم رو گرفت.....برو عزیزم برو برس به آرزوهات لعنت به این دست سرد سرنوشت که همیشه

برام بد نوشت




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

جملات زیبا و پند آموز

جهان هر کس به اندازه وسعت فکر اوست - حضرت علی (ع)

خوشبختی آن است که انسان دنیا را همانطور که تصویر می کند ببیند - کولرز

گاهی سکوت بیش از تمام حرف ها مقصود را بیان می کند - منتاسکیو

خداوند هرگز به بندگانش ستم نمی کند (سوره آل عمران) بلکه آنان خودشان به خویشتن ستم کردند

(سوره توبه).

زندگی مثال دختر زیبای تلخ رویی است که به انتظار خنده اش نشسته ای، غافل از اینکه اگر بخندد به تو

می خندد.

هر چه بیشتر تلاش کنید که به زور رابطه خوبی با دیگران ایجاد کنید کمتر موفق خواهید شد، برای ایجاد

یک رابطه خوب کافی است فقط راحت باشید، خودتان باشید و از لحظاتی که با دیگران هستید لذت ببرید.

برایان تریسی

عجب معلم تلخی است تجربه، اول امتحان می گیرد بعد درس می دهد.

دنیا گلی است که گلبرگ هایش خیالی و خارهایش حقیقی است.  سیلوا

هر کس دو روز او مساوی باشد، ضرر کرده است.   حضرت محمد (ص)

هر گاه بتوانیم پس از شکست لبخند بزنیم، شجاع خواهیم بود.   ابراهام لینکین

هر غروب خورشید را در هاون طلا می کوبند و گرد زعفرانیش، بر دریا می نشیند دریا بوی خورشید می

دهد

سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده میکنن ولی اصلا نگات نمی کنن .سعی

کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن

زندگی شاید لبخند زیبای کودکیم باشد....

شادی های وجودی بچگی هایم...

دوست داشتن های خالصانه و بی ریای یک خردسال...

دستان گرم و تقوای پدر...عشق و ایمان زیبای مادر...

زندگی این بود...این هست...و همین خواهد بود

عاشق شدن مثل دست زدن به آتش می مونه....

پس سعی کن تا وقتی جراتش رو پیدا نکردی....

هیچ وقت بهش دست نزنی.....

اما اگه بهش دست زدی....

سعی کن طاقتش رو داشته باشی

روز اول گل سرخی برام اوردی گفتی برای همیشه دوستت دارم روز دوم گل زردی برایم اوردی گفتی

دوستت ندارم روز سوم گل سفیدی برایم اوردی و سر قبرم گذاشتی و گفتی منو ببخش فقط یه شوخی

بود

دخترها مثل سیب های روی درخت هستند. بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند. پسرها

نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند، بنابراین به سیب های

پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا می کنند. سیب های بالای

درخت فکر می کنند مشکل ازآنهاست درحالی که آنها فوق العاده اند. آنها فقط باید منتظر آمدن پسری

بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید

هیچ وقت آرزو نکن توی دنیا جای کسی باشی چون اگه آرزوت براورده بشه جای خودت توی دنیا خیلی

خالیه

هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع نمی شود که در همین سه واژه کوتاه : او دوستم

ندارد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

سنگ قبر

دوباره دعوایشان شده بود.مرد اصلا حرف نمیزد.

زن میگفت: آخه نمیگی من چطور باید خرج خونه رو در بیارم؟ دستامو ببین..ببین عروست شده نظافتچی

خونه همسایه ها

مرد چواب نداد .زن چادرش را کشید جلوتر .دوباره زیر چشمی به اطراف نگاه کرد .کسی نبود .جری تر

شد .گفت : این هم از شازده بزرگت که میگفتی درسخونه .آقا دوتا تجدید اورده .تازه میگه همه معلم

خصوصی دارن . منم میخوام

مرد ساکت بود . زن خندید و گفت : یه خبر خوب هم بهت بدم . برای نرگس , خواستگار اومده . کاش بودی

و می دیدی.

و بعد یه قطره اشک از چشمهاش  جدا شد . جوی باریکی روی صورتش کشید و یواش افتاد رو سنگ قبر




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

دختر کبریت فروش

دختر به سوز و برف که عادت نکرده است

کبریت می فروخت حماقت نکرده است

سرما حریف قدرت یک لقمه نان نشد

بابا نو ئل دوباره رفاقت نکرده است

تانگو  برقص  زیر  نگاه  فرشته ها

فردا کریسمس است جنایت نکرده است

توی تنش ولو شده حس کشیش پیر

فرقی نمی کند که عبادت نکرده است

زانو  بغل  گرفت  کنار  پیاده رو

بغضش گرفته چون که خیانت نکرده است

تا مستحق این همه نفرین شود ولی

شاید به ظلم عرض ارادت نکرده است

کبریت های نم زده رسم جهان ماست

شومینه ای به شمع حسادت نکرده است

مردن چقدر ساده به او دست می دهد

محکوم می شود که رقابت نکرده است

دارم سیاه می نویسم از این روزگار تلخ

حتی جنازه اش به شب عادت نکرده است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

من از روز ازل دیوانه بودم

من از روز ازل دیوانه بودم

دیوانه‌ی روی تو

سرگشته‌ی‌ کوی تو

سرخوش از باده‌ی مستانه بودم

در عشق و مستی افسانه بودم

نالان از تو شد چنگ و عود من

تار موی تو، تار و پود من

بی‌باده مدهوشم

ساغر نوشم

زچشمه‌ی نوش تو

مستی دهد مارا، گل رخسارا!

بهار آغوش تو

چو به مانگری

غم دل ببری

کز باده نوشین‌تری

سوزم همچو گل

از سودای دل

دل، رسوای تو

من رسوای دل

گرچه به خاک وخون کشیدی مرا

روزی که دیدی مرا

بازآ

درشام غم صبح امیدی مرا

صبح امیدی مرا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

کاش باران ببارد

کاش بشود لبخند خورشید رالمس کرد

کاش در پس این نگاههای سرد ویخ زده

به اندازه ی پهنای گلبرگ گل سرخ

قدری عشق

قدری مهر وجود داشته باشد

چقدر دلم هوای دیدن لبخند یک نوزاد را کرده

چقدر دلم هوس لمس معصومیت گونه های یک طفل شیر خواره را کرده

هوس چهره ی آن دختر کوچولورا

که وقتی لبخندی تحویلش دادم

با نگاهش مرا در آغوش گرفت

آری، دلم هوای نگاههای معصوم

دست های پاک ، قلبهای لبریز از مهربانی کرده

من از تو چه خواستم ای زمانه ی غریب

جز یک شاخه گل سرخ زیبا

برای بوییدنش

برای لمس گلبرگهای مخملینش...

آری کاش باران ببارد

دلم هوای باران کرده

هوای یک حوضچه،پر از زلالی آب




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

می خواهم بگذرم

بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم

تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم

ساختم و تو خراب کردی

و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ریختم،

برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم

برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به یاد آوردم،‌

خودم را

که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم

چگونه پرواز را دوست داشتم

و تو را

که بالهای مرا شکستی

همچون قلبم

می خواهم بگذرم،

از تو

از عشق ویران کنندهء تو

از منی که با تو بوجود میامد

و چه غریب بود

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

در انتظار تو

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود
 
و من چقدر ساده‌ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته

تکیه داده‌ام !




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

فهم عاشقانه هستی

عشق، راز است.

حساب عشق از حساب شهوت جداست.

در شهوت هیچ رازی نیست.

شهوت یک بازی بیولوژیکی ست،

هر حیوان و پرنده و گیاهی، با این بازی آشناست.

عشق، با هستی رابطه دارد.

عشق، از چشمهی آگاهی می جوشد.

عشق، از اعماق هستی انسان متولد می شود.

شهوت، زاده ی حاشیه وجود آدمی است،

شهوت، نیاز تن است.

بیشتر آدمها با عشق بیگانه اند.

کسانی که عشق را تجربه می کنند،

در سکوت و آرامشی ژرف غوطه ور می شوند.

همین سکوت و آرامش است که آنها را با روح شان مأنوس می کند.

اگر با روح خود انس بگیری،

عشق تو دیگر یک رابطه نیست،

بلکه سایه ایست که تو را در همه جا همراهی می کند.

عشق به کسی یا چیزی محدود نمی شود.

عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.

عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،

نه در دستان بسته ی تو.

به محض آنکه دستان خود را می بندی،

انها را از عشق تهی می کنی.

وقتی دستان خود را می گشایی،

همه ی هستی در آنها جای می گیرد.

خدا در هممه جهان نمی گنجد؛

فقط دل است که گنجایش او را دارد.

عشق و حقیقت، دو نام یک تجربه اند.

کسی که عشق را تجربه کرده،

حقیقت را نیز تجربه کرده است.

کسی که حقیقت را تجربه نکرده،

عشق را نیز تجربه نخواهد کرد.

عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.

عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،

نه در دستان بسته ی تو.

عشق، خود را احتکار نمی کند،

بلکه خود را با دیگران سهیم می شود.

عشق چشمداشتی ندارد.

عشق، سهییم شدن بی قید و شرط است.

عشق، خواهشی ندارد

و جویای تملک نیست.

عشق، سر مستی ِ بخشیدن است.

عشق، نیازی به تظاهر ندارد؛

فقط هست و همین برای او کافیست.

عشق، روح را می پرورد.

هرگز به ملالت نمی انجامد.

عشق های دروغین خوراک ِ نفس اند؛

فقط خویشتن دروغی ات را ارضا می کنند.

بنده ی عشق باش.

ببخش

و از شور و سرمستی ِ بخشیدن بهره مند شو.

عشق را وظیفه تلقی نکن.

اگر عشق را وظیفه تلقی کنی،

همه ی شور و هیجان ِ عشق را از بین می بری.

هرگز گمان نکن که به دیگران بدهکار هستی.

عشق، بدهکار کسی نیست.

وقتی عشق می ورزی،

منتظر پاداش و ستایش نباش.

توقع و چشمداشت،

سیمای ِ قدسی ِ عشق را می آلاید.

عشق ِ حقیقی

هرگز سرخورده نمی شود

و به یأس نمی انجامد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

شاید همین باشد

زندگی شاید همین باشد

یک فریبه ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی

که دنیا را برای او می خواهی

من گمان کنم زندگی همین باشد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

رهگذر

رهگذرم

کوله ای بر پشت دارم از سوال

با سری پرسودا

رو به خورشید روان

زیر نور خورشید

پاسخی می جویم

در فراق خورشید

در شب تیره و تار

من چراغی دارم

با جواب می سوزد

در گذرگاه سفر

گه گداری

خانه ای می بینم

و چراغی روشن

یک نشانه یک پیام

بار دیگر یک مسافر زمینگیر شده

یکی از جنس خودم

دل به گل داده فراموش شده

از سفر می پرسد

من ز مقصد گویم

لحظه ای شوق سفر

می شود بیدار در عمق دلش

بار دیگر چشم هایش می زند برق شروع

دست او می گیرم

پای او همراه نیست

ذهن او بیمار است

چاره ای نیست وداع می گویم

رو به خورشید روان

از فراز تپه

لحظه ای می نگرم

خانه پیداست هنوز

چشم او هم بر راه

زیر لب زمزمه گر

اگر او بود سفر

تا چه حد زیبا بود

بار دیگر تنها

راه می پیمایم

کوله ای بر پشتم

قطرهای اشک به چشم

با خودم می گویم

شاید یک روز دگر

در گذرگاه سفر

خانه ای گشت پدید

با چراغی روشن

شاید از جنس خودم

صبح یک روز قشنگ

همسفر پیدا شد

شایدم روز دگر

کاروانی از ما

عازم خورشید شد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

روز مبادا

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند،

نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم،

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند،

نه باید ها

هر روز ِ بی تو روز مباداست

آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آینه ها که دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار

دیوارهای صاف

دیوارهای شیشه ای شفاف

دیوارهای تو

دیوارهای من

دیوارهای فاصله بسیارند

آه! دیوارهای تو همه آینه اند

آینه های من همه دیوارند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

انگاری حرفی ندارن

روزنامه پیچیدم

توی جعبه ای گذاشتم...

خوب و محکم اونو بستم

راه دیگه ای نداشتم

بردمش اداره ی پست

دادمش برات بیارن...

دل ُ تحویل نگرفتن

پیش ِ بسته ها بزارن

گیر دادن دلت بزرگ ِ

نمی شه اونو فرستاد...

مونده بودم چه کنم من

دل من یاد تو افتاد

یاد ِ اون روزی که قلبت یه دفعه مثل یه سنگ شد...

خاطراتت یادم اومد

دل ِ من دوباره تنگ شد

حالا من این دل ِ تنگ ُ میدمش برات بیارن...

این دفعه می شه فرستاد

انگاری حرفی ندارن

دل ِ من قد ِ یه دنیا تو رو دوست داره همیشه...

پیش ِ من باشی، نباشی

عاشق ِ هیشکی نمی شه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟
 
می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟
 
موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گذاره در نهاد ما نهاد
 
خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

دانم کنون

دانم کنون از آن خانه دور

شادی زندگی پر گرفته

دانم کنون که طفلی به زاری

ماتم از هجر مادر گرفته

هر زمان می دود در خیالم

نقشی از بستری خالی و سرد

نقش دستی که کاویده نومید

پیکری را در آن با غم و درد

بینم آنجا کنار بخاری

سایه قامتی سست و لرزان

سایه بازوانی که گویی

زندگی را رها کرده آسان

دورتر کودکی خفته غمگین

در بر دایه خسته و پیر

بر سر نقش گلهای قالی

سرنگون گشته فنجانی از شیر

پنجره باز و در سایه آن

رنگ گلها به زردی کشیده

پرده افتاده بر شانه در

آب گلدان به آخر رسیده

گربه با دیده ای سرد و بی نور

نرم و سنگین قدم میگذارد

شمع در آخرین شعله خویش

ره به سوی عدم میسپارد

دانم کنون کز آن خانه دور

شادی زندگی پر گرفته

دانم کنون که طفلی به زاری

ماتم از هجر مادر گرفته

لیک من خسته جان و پریشان

می سپارم ره آرزو را

بار من شعر و دلدار من شعر

می روم تا بدست آرم او را




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

خطوط را رها خواهم کرد

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکلهای هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

با دستمال تیره قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم باید باید باید

دیوانه وار دوست بدارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

خسته ام

خسته ام از آرزوها

آرزو های  شعاری

شوق پرواز مجازی

بال های استعاری

لحظه های کاغذی را

روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی

زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین

پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین

آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته

چشم های پینه بسته

خسته از درهای بسته

خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده

میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده

گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی

پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی

نیمکت های خماری

رونوشت روزها را

روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی

جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را

با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی

باد خواهد برد باری

روی میز خالی من

صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها

نامی از ما یادگاری




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

پدر و پسر

پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد.

به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!

صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....

و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت

انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام

دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب

بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد.

هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

من همانم

برای تو که نیامده خداحافظی می کنی ...

من؟

من همانم ....

همان که سالهاست لحظه های سبز کودکی را تجربه می کند .

من ؟

من همانم ....

همان که سالهاست از لحظه های خالی از حضور روشن تو می گوید ، می خواند ، می نویسد ... و می پ

گرید.

من ؟

من همانم ....

همان که سالهاست دیگر به کوچه همیشگی میعادگاه اقاقی و نسترن ، کوچه همیشگی چادر سفید و پ

اسباب بازی ، کوچه همیشگی عروسک و آیینه و کوچه همیشگی خیس از ترنم باران پا نگذاشته است .

من ؟

من همانم ....

همان که هر گاه باران می آید چترش را می بندد و به سادگی یک پرنده خیس از ترنم غزل وار باران به پ

کوچه پیچک پوش دلش سر می زند .

تو ...

راستی من برای که دارم از کوچه پیچک پوش دلم می گویم ؟

تو کیستی ؟

همجنسی از تبار باران ؟ یا همنفسی از همین آواره های این شهر بزرگ دود و نان حلال ؟

تو را می شناسم .

آری تو را می شناسم . شبی خسته ، از همین کوچه می گذشتی ...

یادم هست : باران می آمد و من که مثل هر شب رؤیاها ، تنها به دیدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را

دیدم .

خسته می رفتی و من ...

من نگاهت می کردم .

باور کن به سادگی نگاه یک پرنده که از بالای آسمان به این زمین و انسانهایش نگریسته باشد... فقط

نگاهت می کردم .

من مثل همیشه بی چتر ....

بی سرپناه ....

مثل تمام پرنده های این شهر بی پرنده ، آواره .....

تنها می رفتم . می رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکی و تصمیم کبری که زیر همان درخت

اقاقی همسایه جا مانده بود ، بگردم .

می رفتم تا آنسوی دیوار ، آنسوی همین کوچه پیچک پوش ، آنسوی خاطرات کودکی ، می رفتم تا

آنسوی حضور تو ....

می رفتم تا سراغ از نشانی تازه تو بگیرم ....

نه ! می رفتم تا خودم را دوباره بیابم ... .

آخر نمی دانی .

نه ! تو نمی دانی که من سالهاست خودم را گم کرده ام .

تو نمی دانی که از آن روزی که بار از این کوچه خالی از فریاد های کودکانه بستی و رفتی من خودم را گم

کردم .

تو نمی دانی که دیگر سالهاست فقط به خاطر این به این کوچه خالی نمی آیم که می ترسم خودم را پیدا

کنم !

بگذار از اول دوره کنیم !

تو از کوچه خالی از اقاقی و پرنده رفتی ....

و من دیگر هیچ نمی دانم . همین !

می ترسم ...

میترسم خودم را در گوشه ای از همین کوچه " تنها " پیدا کنم .

میترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هایی که نیستند ، در حال سنگ زدن به این زندگی

مرداب وار ، در حال سنگ زدن به شاعرانی از تبار دیوانه ها پیدا کنم . بگذار راستش را بگویم ...

می ترسم خودم را " بدون تو" پیدا کنم .

حالا دوباره آمده ای که چه ؟

نگو مرا نشناختی که تو را بهتر از خود می شناسم .

دوباره آمده ای که تنها ماندنم را به یادم بیاوری ؟

می دانم که رفته ای و حالا پس از سالها خسته از تلاطم نگاههای غریب برگشتی .

می دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههای نا آشناترینان با تبار شاعران دیوانه را نداری .

می دانم که در تمام این مدت با تمام رؤیاهایم همراه بوده ای اما ....

اما حالا دیگر دیر است .

دیر آمدی ای زود از دست رفته !

حالا دیگر سالهاست که هر قدر تلاش می کنم دیگر نمی توانم دیوار پیچک پوش را که با رفتنت ریخت دوباره

از نو بسازم .

خودت ببین !

حالا دیگر سالهاست که شعرهایم بی قافیه و ردیف شده اند .

حالا تو از من بی قافیه چه می خواهی ؟!

دیر آمدی ای زود از دست رفته .... دیر آمدی .

حالا دیگر من ....

من همانم ....

همان که سالهای بی تو را تحمل کرد و سالهای با تو را توان تحمل ندارد!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧

بخش مراقبت های ویژه

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود

ساعت ١٠ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف

مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و

بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود

که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ١٠صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از

پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل

نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ?? در محل مذکور برای

مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین

فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ١٠ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد.

دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود

را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٣٠/٠۴/۸۷

اجازه هست

اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟

رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

اجازه هست که قلـبمو برات چراغونی کنم؟

پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی کنم؟

اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟

روزی هزار و صـد دفه بگم که میمیرم برات؟

اجازه میدی که بـگم حرف ترانه هام تویی؟

دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟

اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟

تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟

اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟

بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟

 اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟

چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره

اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟

 پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تکون بدم؟

اجازه میدی که فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟

هر چی که عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟

 اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟

هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟

اجازه هست ؟ بگو که هست ، من همشو دارم میگم

با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم

اجازه میدی که بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟

من از تو خواهش می کنم که زیر وعـــده هات نزن

اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو

خنده من خنـــــــده تو ،شکست من شکست تـو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

سخنانی از بودا

:. چون در شکوفاندن مهر به کمال رسی، بدخواهی در تو از میان برخواهد خاست.

:. چون در شکوفاندن همدردی به کمال رسی کینه از میان برخواهد خاست.

:. چون در شکوفاندن شادی به کمال رسی، آز از میان برخواهد خاست.

:. چون در شکوفاندن یکساندلی به کمال رسی، نفرت از میان برخواهد خاست.

:. چون در شکوفاندن نظاره(مراقبه) در ناپاکی به کمال رسی، شهوت از میان برخواهد خاست.

:. چون در شکوفاندن ادراکِ ناپایندگی به کمال رسی، پندار«منم» از میان برخواهد خاست




کلمات کليدي :سخنانی از بودا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

مادر

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود

سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشـی خارج شد، دختری را دید که روی جـدول خیابان نشستـه بود و هق هق گریـه می

کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب، چرا گریه می کنی؟

دختر در حالی که گریه می کرد، گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت

دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز

قشنگ می خرم.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟

دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا

خودش دسته گل را به مادرش بدهد. 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

زندگی زخم و تو مرحم من

زندگی زخم و تو مرحم من

زندگی شوق گناه دل من

زندگی لذت بوئیدن تو

زندگی عطر وجود عاشقت

زندگی حسن نگاه صادقت

زندگی غم واسه نبودنت

زندگی شوق واسه رسیدنت

زندگی حرف دلت رو خوندن

شایدم حسرت و تنها موندن

زندگی شاید همش ساز و نواست
 
زندگی هر چی که هست باید که ساخت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

فریاد زیر آب

ضیافت های عاشق را

خوشا بخشش ، خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن در عشق

برای گم شدن در یار

چه دریایی میان ماست

خوشا دیدار ما در خواب

چه امیدی به این ساحل

خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و

خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن

خوشا از عاشقی مردن

اگر خوابم اگر بیدار

اگر مستم اگر هوشیار

مرا یارای بودن نیست

تو یاری کن مرا ای یار

تو ای خاتون خواب من

من تن خسته را دریاب

مرا هم خانه کن ، تا صبح

نوازش کن مرا ، تا خواب

همیشه خوابتو ددین

دلیل بودن من بود

چراغ راه بیداری اگر بود

از تو روشن بود

نه از دور و نه از نزدیک

تو از خواب آمدی ای عشق

خوشا خودسوزی عاشق

مرا آتش زدی ای عشق




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

زندگی رو دوست دارم با تمام بد بیاریش

زندگی رو دوست دارم با تمام بد بیاریش

عاشقی رو دوست دارم با تمام بیقراریش

من میخوام اشکو بفهمم وقتی از چشام میریزه

اما این درد چه کشندس واسه من خیلی عزیزه
 
تو کتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خسته اس

جای بارون بهاری روی چترای شکسته اس

اما من میگم یه عاشق همه دنیا رو داره

همه چترارو باید بست وقتی آسمون می باره
 
نون عشقو می خورم منت نونوا ندارم

سینه سوخته عاشقم با کسی دعوا ندارم

توی دنیایی که گرگ و بره گی تو ذاتشه

من میخوام خودم باشم با کسی کاری ندارم
 
زنده بودن نمی خوام زندگی قاموس منه

فقط و فقط  دورنگی تنها کابوس منه

گرچه خاکم زیر پا اما غرورم آسمونی

مشکی رنگ عشقمه ترانه ققنوس منه

چی می شد دارو باشی نه زخم کاری نه نمک

قطره آبی باشی رو قلب خشکه و ترک

واسه عشق و عاشقی تو سختیاش کم نذاریم

واسه خودمون آدمی باشیم نه آدمک
 
خیلی ها میگن که عاشقی رو دیدار بدونید

اما من میگم که عشقو طرح دیوار ندونید

من میخوام که مثل موج نباشم اما بمونم

کاش میشد تو عین سختی بازم عاشق بمونیم
 
زندگی رو دوست دارم با تمام بد بیاریش

عاشقی رو دوست دارم با تمام بیقراریش

من میخوام اشکو بفهمم وقتی از چشام میریزه

اما این درد چه کشندس واسه من خیلی عزیزه
 
تو کتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خسته اس

جای بارون بهاری روی چترای شکسته اس

اما من میگم یه عاشق همه دنیا رو داره

همه چترارو باید بست وقتی آسمون می باره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

همیشه

با همین دل و چشمهایم ، همیشه

با همین چشم ، همین دل

دلم دید و چشمم می گوید

آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،‌هیچ چیز نیست

زیرا همه چیز زیباست ،‌زیاست ،‌زیباست

و هیچ چیز همه چیز نیست
 
و با همین دل ، همین چشم

چشمم دید ، دلم می گوید
 
آن قد که زشتی گوناگون است ،‌هیچ چیز نیست

زیرا همه چیز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است
 
و هیچ چیز همه چیز نیست
 
زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
 
وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما

با همین چشم ها و دلم
 
همیشه من یک آرزو دارم
 
که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است

از همه کوچکتر

و با همین دلو چشمم

همیشه من یک آرزو دارم
 
که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
 
از همه بزرگتر
 
شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
 
و من همیشه یک آرزو دارم
 
با همین دل
 
و چشمهایم
 
همیشه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

رنگ سکوت

صدا بشارت تجدید حیات زندگیست

در حنجره ی سکوت خیابان وکوچه

صدا رنگ شرم نشسته بر گونه های سرخ

عشق است

در شاهرگهای میعاد

نت های آواز باران است

ترانه می نگارد گوش طبیعت را

صدا،

روح ناقوس بیست وچهار

«چوار چرا» ی مهاباد است

وخاموشی

قرچ وقروچ چوبه های دار ده فروردین

بیست وپنج

در معبد دلهای ما تا ابد

طنین خواهد افکند

دینگ ... دانگ...

صدا رمز قفل زندان ماندلاست

سراغ از زنجیرهای زنگار گرفته زاگرس وآرارات گرفتم امروز

صدا واپسین آواز عروسک شیشه ای و

آخرین نفسهای کودکان حلبچه است

وخاموشی رنگ سکوت و

سرشار از توطئه خفته در پیرامونم




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

شمع خودسوز

شمع خودسوز شدم با دل بى‏تاب بیا

اى تو رویاى شب و دیده بى‏تاب بیا

چه گهرزا شده این چشم پرامید اى یار

جوهر عشق بر آن جام مى ناب بیا

دم به‏دم ناى من آواى تو مى‏خواند و بس‏

به دمى کن کرمى با من و بشتاب بیا

نى روشنگر جان بودم و سودائى عشق‏

پیش از آنى که شوم تیره چو مرداب بیا

پاى بر هفت فلک بود مرا همچو ملک‏

حالیا دورم از آن گمشده آداب بیا

سفر عمر بسر آمد و فردائى نیست‏

این دو روزى که مرا هست، تو دریاب بیا

دفتر عشق نواخوان فراقى نشود

بررقم وصل توان برد به هر باب بیا

چه سبب سوز بلائى است جدائى اى دوست‏

سببى ساز و به کام دل احباب بیا

شب چراغ دلى اى روشنى خلوت جان‏

پا به‏پا همقدم شبرو مهتاب  بیا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمیاید

اندوهگین و غمزده می گویم

شاید ز روی ناز نمی اید

چون سایه گشته خواب و نمی افتد

در دامهای روشن چشمانم

می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم

مغروق این جوانی معصوم

مغروق لحظه های فراموشی

مغروق این سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشی

می خواهمش در این شب تنهایی

با دیدگان گمشده در دیدار

با درد ‚ درد سکت زیبایی

سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

می خواهمش که بفشردم بر خویش

بر خویش بفشرد من شیدا را

بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلای گردن و موهایم

گردش کند نسیم نفسهایش

نوشد بنوشد که بپیوندم

با رود تلخ خویش به دریایش

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله های سرکش بازیگر

در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد

خکسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بینم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جویم

لذات آتشین هوسها را

می خواهمش دریغا ‚ می خواهم

می خواهمش به تیره به تنهایی

می خوانمش به گریه به بی تابی

می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب ‚ شب بی پایان

او آن پرنده شاید می گرید

بر بام یک ستاره سرگردان




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

زندگی سودایی است

زندگی سودایی است

زندگی نجوایی است

که من را آه کشیدم در خود

زندگی سوز جگر سوز غم جانان است

اما صحبت از زخم درون و غم و اندوه در سخن آسان است

هیچ کس عشق ندارد که بداند سوز را

هیچ کس زخم ندارد که بداند درد را

اما من خسته از این همه زخم و اندوه و غم هجران

نسشته منتظر در کویری دل سوخته از غم باران

نمی دانم ، ولی شاید این اشتباهم بود

تو از من اینگونه تابیدن در این ظلمت شب را نمی خواهی

تو از من پروانه وار سوختن و آتش گرفتن را نمی خواهی

ولی من دگر این روزها بی توان تر از سوختن پروانه و تابیدن شمعم

نوایی نیست

صدایی نیست

سکوت این شب وحشت زده از مرگ کشنده است

تو کجایی پناه امن خستگی هایم

تو کجایی

من اما اینجا در کنارت جای هر شبم خفتم

من اما از سر دلتنگی و اندوه در گوشت نوایی گفتم

پس جوابم کو

پس صدایت کو

اگر نگاهم می کنی پس چشمهایت کو

گمانم برد اگر روزی نباشی

نه ، نه

آه که می ترسم، می لرزم حتی از این احساس 

تو کجایی آغوش گرمه این روزهای سرد

حرفی بزن با من

حرفی بزن یارم

اما نه ، انگار که دیگر هیچ نوایی نیست

صدایی نیست

سکوت این شب وحشت زده از مرگ کشنده است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

گاهی گریه ، گاهی خنده

زندگی  گاهی گریه ست

گاهی خنده

گاهی بازنده ای

گاهی برنده

زندگـــــی

گاهی عشق

گاهی نفرت

گاهی امید

گاهی حسرت

گاهی افتادن و موندن و بریدن

گاهی وقتا پر گشودن وپریدن

زندگـــــی

مثل یه سقفه

تو هجوم بی پناهی

زندگــــی عشق و محبت

کندن از مرگ و تباهی

زندگـــــی مثل یه جنگه تنها جنگی که قشنگه

تو نبرده زندگــــــی عشق حکم تفنگ




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

زمان به من آموخت

زمان به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست

بوسیدن قول ماندن نیست و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

خاموش است

دیگر کنون دیری و دوری ست
 
کاین پریشان مرد
 
این پریشان پریشانگرد
 
در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است
 
سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن

جمله تن ، چون در دریا ، چشم
 
پای تا سر ، چون صدف ، گوش است
 
لیک در ژرفای خاموشی

ناگهان بی ختیار از خویش می پرسد

کآن چه حالی بود ؟
 
آنچه می دیدیم و می دیدند
 
بود خوابی ، یا خیالی بود ؟

خامش ، ای آواز خوان ! خامش

در کدامین پرده می گویی ؟
 
وز کدامین شور یا بیداد ؟
 
با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی
 
این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟

چرکمرده صخره ای در سینه دارد او
 
که نشوید همت هیچ ابر و بارانش

پهنه ور دریای او خشکید
 
کی کند سیراب جود جویبارانش ؟
 
با بهشتی مرده در دل ،‌کو سر سیر بهارانش ؟

خنده ؟ اما خنده اش خمیازه را ماند
 
عقده اش پیر است و پارینه
 
لیک دردش درد زخم تازه را ماند
 
گرچه دیگر دوری و دیری ست
 
که زبانش را ز دندانهاش
 
عاجگون ستوار زنجیری ست
 
لیکن از اقصای تاریک سکوتش ، تلخ
 
بی که خواهد ، یا که بتواند نخواهد ، گاه

ناگهان از خویشتن پرسد

راستی را آن چه حالی بود ؟

دوش یا دی ، پار یا پیرار

چه شبی ، روزی ، چه سالی بود ؟
 
راست بود آن رستم دستان
 
یا که سایه ی دوک زالی بود ؟

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

بیادتم

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن !...
 
نور مهتاب برای عاشق شدن خیلی ایده ال است فقط ایرادش این  است که ممکن است فردا در زیر نور

افتاب از انتخاب مهتابی ات پشیمان شوی !...
 
امید" درمانی است که شفا نمیدهد ولی کمک میکند تا "درد" را تحمل کنیم!...
 
بزرگترین افسوس ادمی این است که حس میکند می خواهد اما نمیتواند و به یاد می اورد زمانی را که

میتوانست اما نخواست!...
 
عشق یعنی چون خورشید تابیدن بر شب های دوست  و چون برف ذوب شدن بر غم های دوست!...
 
روز اول شوخی شوخی جدی شد شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود و جدی ترین شوخی

عمرم از دست دادن تو بود!...
 
حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست من پرستوی خزان دیده و خاموش تو ام!...
 
ادم عزیزانشو فراموش نمیکنه بلکه به ندیدنشون عادت میکنه.....تقدیم به کسی که عادت به ندیدنش

مثل فراموش کردنش غیرممکنه!...
 
هیچگاه فاصله ها حریف خاطره ها نیستند....بیادتم!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

خدای زنده

شاید در زندگی برای هر کدام از ما موقعیت های

فراوانی پیش آمده باشدکه از

آن به سعادت و خوشی و لذت یاد می کنیم و حتی

خاطرات آن لحظه ها برایمان

شادی آور و دوست داشتنی است .  اما  در دفتر

خاطراتم و در حافظه ذهنی و

احساسی ام هیچ لذت و سرخوشی برایم بالاتر از

یادآوری این حقیقت نیست که

خدای من زنده است .

از زمانیکه این حقیقت وارد زندگی و فهم من شد

به کلی دیدگاه ، خواسته ها

و هدف زندگیم زیر و رو شده است . وقتی  بدانی که

بزرگترین نیروی هستی ،

مهربانترین دوست ، تواناترین و زیباترین و

دوست داشتنی ترین معشوق هستی ؛

حقیقتاً حضور دارد و در همه لحظه ها  بدون

مزاحمت هیچ دربان و حاجبی می

توان او را ملاقات کرد و عاشقانه سر بر پایش

گذاشت نیاز ها را بر او عرضه

کرد و دست مهربان و نوازشگرش را هر لحظه بر روح

و جان و قلب خود احساس

کرد  چنان سرمستی   و سرخوشی بی  نهایتی وجودت

را فرا می گیرد که دیگر

خوشی های زودگذر رنگ می بازند و تنها می توان

آنها را فراز و فرودی از

روند زندگی دانست .

کسی که از سرچشمه ای زلال و گوارا میتواند

جانش را پرطراوت کند دیگر گل

آلوده های هر روزه سیرابش نمی نماید . و دیگر

نگاهش به وسعت بی نهایت او

خیره مانده است .

اگر زیباترین منظر چشم انداز باشد به کدام حجت

می توان نگاه را به جانب

دیگر چرخاند و از لذت دیدار بی نصیب ماند .

اما خصوصیات خدای زنده چیست ؟

او می بیند ، می شنود ، فعال است ، پاسخ می دهد

، محبت می کند ، تعلیم می

دهد ، سخن می گوید ، هدایت می کند .

او تنها در آن دور دستها ،در افسانه ها ، در

خیالات و اوهام و در ورای

آسمانها نیست . او حضور دارد و حضورش حتی در

زمین خاکی ما لمس می شود .

در شهر ما ، در کوچه های ما ، در خانه های ما  و

در قلبهای ما حضور دارد

و این حضور یک بودنِ فعال است بودنی که اگر آن

را ببینیم  بالاترین لذت

هاست برترین سعادتهاست و با هیچ سروری قابل

قیاس نیست .

همینکه بدانی او نیاز هایت را می داند ، به درد

دلهایت به راستی و حقیقتا

اگر او را بخوانی گوش می دهد . و برتر از همه

اینکه سخن می گوید و پاسخ

می دهد دیگر خواسته و آرزویی جز او نمی ماند .

زیبا ، مهربان ، دوست

داشتنی و عاشق ، با محبت با گذشت ، بینا ، شنوا

و ...

تا بحال به خدای زنده فکر کرده بودید ؟ آیا

خدای شما زنده است ؟

الهی شکر




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

تو مث ستاره ای

تو به شفافی شبنم روی برگا من مثل برگ زردی که می افته از درختا

تو مثل طراوت گلای نرگس روی قلبم من نوشتـــــم بـــــی تو هرگـــــز

بین من و تو فاصله غوغا میکنه یاد حرفــــــای قشنگــــت منو رها نمــیکنه

تو منو گذاشتی رفتی

توی روزگار وحشی

توی کوچه های غربت

دنبــــالم حتی نگشتی

تو مث ستاره ای که توی شبهای سیاهم میدرخـــــــشـــــی و میــــــشی جــــون پناهم

تو مث طـــــــراوت گلـــــــای پــــــونه چرا رفــــــــتی از برم ای دیوونـــــــــــــــــه

تو مث یه تیکه ابری توی آسمون آبــی پاکو ســـــــاده مث رویـــــــا مث خوابـــــــی

بگو یک بار آره یک بار برمیــــگردی یا هنـــــوزم بی تفـــــــــاوت یخ ســـــــــردی

بین من و تو فاصله غوغا میکنه یاد حرفــــــای قشنگــــت منو رها نمــیکنه

تو منو گذاشتی رفتی

توی روزگار وحشی

توی کوچه های غربت

دنبــــالم حتی نگشتی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

تنهایی، تنها دارایی آدمها

نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارایی اش تنهایی

گفت: تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم. کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟

هیچ کس پاسخ نداد

گفت:تنهایی ام پر از رمز و راز است، رمز هایی از بهشت. راز هایی از خدا.

با منگفت و گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم

هیچ کس با او گفت و گو نکرد

و او میان این همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست

آنجا همیشه کسی هست. کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد

او به غارش رفت و ما فراموشش کردیم و نمی دانیم که چه مدت آنجا بود

سیصد سال و نه سال بر آن افزون؟ یا نه، کمی بیش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانیم چه کرد

و چه گفت و چه شنید؛ و نمی دانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟

اما از غار که بیرون آمد بیدار بود، آنقدر بیدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هایش دور خورشید بود،

تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می درید

از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور. اما نمی دانم سنگینی اش را از کجا آورده بود، که

گمان می کردیم زمین تاب وقارش را نمی آورد و زیر پاهای رنجورش درهم خواهد شکست

از غار که بیرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما دیگر سخن نگفت.انگار لبانش را

دوخته بودند، انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود

و این بار ما بودیم که دنبالش می دویدیم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حیرت. و او بی آنکه چیزی

بگوید، می بخشید؛بی آنکه چیزی بخواهد

او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش تنهایی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

 آخرین نفسهای شعرم

بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
 
درون خود می بلعد ،
 
تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم

میخواهم نامم تنها اسمی باشد کــــــه
 
در دفتر عاشقانه هایت به ثبــــت میـــرسد

میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم
 
و هرگاه تنها شدی تورا ببینم
 
و تنهاییت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.

هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...

هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.

تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
 
روی اولین درخت حک کــردی

و همانجا قسم خوردم مرد مردانـــــــــــــه

عاشقت بمانم....




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

بر گور لیلی

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز

آخر مراشناختی ای چشم آشنا

چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو

من هستم آن عروس خیالات دیر پا

چشم منست اینکه در او خیره مانده ای

لیلی که بود ؟ قصه چشم سیاه چیست ؟

در فکر این مباش که چشمان من چرا

چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست

در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود

در چشم من شکفته گل آتشین عشق

لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم

بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق

در بند نقشهای سرابی و غافلی

برگرد ... این لبان من این جام بوسه ها

از دام بوسه راه گریزی اگر که بود

ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها !

آری ... چرا نگویمت ای چشم آشنا

من هستم آن عروس خیالات دیر پا

من هستم آن زنی مه سبک پا نهاده است

بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

١٧ UP جدید* ٢٩/٠۴/۸۷

دل به چشمای تو بستم

دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم

عشق تو باور من شد با تموم تاروپودم

هرکی اومد سر راهم چشمامو بستم و ندیدم

عکس تو توی دست من بود تورو با دلم خریدم

برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود

بودن تو پیش چشمام خواب و رویای شبم بود

من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم

ندونستم تو غروبی وای چه تلخه سرنوشتم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

پشته هر چهره شهر

پشته هر چهره شهری است

کوچه هایش پر رمز پرراز

آسمانش چشم گاه باران،گاه آبی

وزمانی پر پرواز کبوترهاست

باغ این شهر پر از قاصدک است

همه این جا منتظرند،چشم به راه

خاک این شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست

نقدی باید زد،قصه بکر شنیدن دارد

پشت هر چهره شهری است

پرشمع،پرنذر

آرزوها بادبادکهایی رقصان در هوا سرگردان

فرصتی باید

برای دل بستن،دیدن

پشت هر چهره شهری است

دروازه لبخند کجاست؟...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

حالت چطور است

اینجا همه هر لحظه می‌پرسند:

« حالت چطور است؟ »

اما کسی یک بار

از من نپرسید

« بالت . . . »

تقصیر من نبودکه با این همه . . .

که با این همه امید قبولی

در امتحان ساده‌ی تو رد شوم

اصلاً نه تو ، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

که من بد شدم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

چشم

یه هو دلم لرزید تا حالا این حس رو نداشتم لااقل این شکلیشو تجربه نکرده بودم نگاهش که به نگاهم

افتاد خشکم زد برق چشماش بدجوری منو گرفت یه لحظه یادم رفت چی داشتم می گفتم ، اصلا ً دلم

نمی خواست یادم بیاد فقط می خواستم ساکت بشینم و همین جوری نگاش کنم من با اون صحبت می

کردم و چشمای اون با من .

حالا دیگه راحت می تونستم صدای ضربان قلبمو بشنوم نفس تو سینم جمع شده بود ولی می ترسیدم

که نفس بکشم می ترسیدم زمان به نفس من بند باشه نمی تونستم چشم از چشماش بردارم ولی چه

کنم حیا اجازه نمی داد و مجبور بودم چند لحظه به چند لحظه سرم و بیارم پایین نمی دونم اونم حس منو

داشت یا نه ولی از قرار معلوم اینطور نبود . اون موقع فقط می خواستم کاری کنم تا اون صحبت کنه و من

بتونم ازین فرصت استفاده کنم و همین جور ذول بزنم به چشماش .

تو دلم می گفتم خدایا نکنه تموم بشه . شنیده بودم آدم با یه نگاهم می تونه عاشق بشه ولی باور نمی

کردم واقعیت داشته باشه .

باید می رفتم و اون هم بی خبر از همه جا بدون اینکه بدونه به من چی گذشته خداحافظی کردم و رفتم و

زیر لب تکرار می کردم خدایا خدایا . . .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

تنها در میان تن ها

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار به تو پیوستن چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سر در خانه نوشته اند

ومن در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دوری ها فراموش کردن ها و گسستن ها

ومن در این همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان با همه نا رفیقی با ما رفیقند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

 تردید

هر چه تردید شدند عشق به پایان نرسید

ماه در مهر تو محصور شد آبان نرسید

می شکستند مرا تا که مرا ابری تر...

ابرها هم متراکم شد و طوفان نرسید

باد هی بال کبوتر به حیاطم آورد

نامه های تو ولی از تو چه پنهان نرسید

مشهد عشق تو را صحن دلم می طلبید

چشم آهوی من اما به خراسان نرسید

چمدان سفر از حسرت دیدار تو پر

مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسید

همسفر...باز بگو راه کمی طولانیست

عاقبت مرد تو در نم نم باران نرسید...؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

نگاه کن

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گستَرَد

آن که نهال ِ نازک ِ دستان‌اش

از عشق

خداست

و پیش ِ عصیان‌اش

بالای جهنم

پست است.

آن‌کو به یکی «آری» می‌میرد

نه به زخم ِ صد خنجر،

و مرگ‌اش در نمی‌رسد

مگر آن که از تب ِ وهن

دق کند.

قلعه‌یی عظیم

که طلسم ِ دروازه‌اش

کلام ِ کوچک ِ دوستی‌ست.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

یک لیوان چای داغ

من یک لیوان چای داغ را به تو ترجیح می دهم

چون چای فقط زبانم را می سوزاند ولی تو دلم را.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

مشت بر دیوار

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز میگفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا میکشت

باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه عاصی

در درونم هایهو می کرد

مشت بر دیوارها میکوفت

روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه میپیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب

هایهای گریه هایش را

در صدایم گوش میکردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم نمی دانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر میخاست

لیک درمن تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خاست

مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهو ها

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیکتر میشد

ورطه تاریک لذت بود

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیا ها

باز تصویری غبار آلود

زان شب کوچک ‚ شب میعاد

زان اطاق سکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی دستهای من

می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان میوه های نور

یکدیگر را سیر میکردیم

با بهار باغهای دور

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویا ها

زورق اندیشه ام آرام

میگذشت از مرز دنیا ها

روزها رفتند و من دیگر

خود نمیدانم کدامینم

آن مغرور سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم ؟

بگذرم گر از سر پیمان

میکشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او اید

عاقبت روزی به دیدارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

راستی

دگر ره شب آمد تا جهانی سیا کند
 
جهانی سیاهی با دلم تا چها کند

بیامد که باز آن تیره مفرش بگسترد

همان گوهر آجین خیمه اش را به پا کند
 
سپی گله اش را بی شبانی کند یله
 
در این دشت ازرق تا بهر سو چرا کند

بدان زال فرزندش سفر کرده می نگر

که از بعد مغرب چون نماز عشا کند

سیم رکعت است این غافل اما دهد سلام

پس آنگه دو دستش غرقه در چین فرا کند

به چشمش چه اشکی راستی ای شب این فروغ

بیاید تو را جاوید پر روشنا کند

غریبان عالم جمله دیگر بس ایمنند
 
ز بس کاین زن اینک بیکرانه دعا کند

اگر مرده باشد آن سفر کرده وای وای
 
زنک جامه باید چون تو جامه ی عزا کند

بگو ای شب ایا کائنات این دعا شنید

ومردی بود کز اشک این زن حیا کند ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

پشیمانم

راستش نمیدانم اقرار به پشیمانی خودش پشیمانی میاورد یا نه

اما بگذار آیینه وار اغرار کنم

پشیمانم

از تمام حس هایی که نثار این یخ بسته های سنگی کردم

از تمام لبخند هایی که با تایید اهل دل به روترشی اهل عقل زدم

از تمام سادگی های بی جواب مانده ام

از تمام نیمه های پر لیوان ها که دیدم

سخت

پشیمانم...!

پشیمان میشوم شاید...!

از اینکه ماندم و رفتی

پشیمان میشوی روزی

از اینکه رفتم و ماندی...!

پشیمانم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

دیشب دلم گرفته بود

دیشب دلم گرفته بود

مثل هوای بارونی

دلم هواتو کرده بود

هوای شیرین زبو نیت

دلم میخواست گریه کنم

بگم که سخته تنهایی

ای همصدا ای آشنا

بگو که پیشم می مونی

نمی دونم چه حالی و کجایی و چه می کنی

ولی صدات تو گوشمه

می گی که اینجا می مونی

رفتم کنار پنجره

گفتم شاید ببینمت

دیدم محاله دیدنت

چون گل باید بچینمت

رو صندلی نشستمو یهو دیدم

یه قاصدک اومد پیشم

خبر آورد ای آشنا

یه رازی را بهت بگم ؟

گفتم بگو : آهی کشید

اومد نشست رو شونه هام

یواشکی چشماشو بست

تا نبینه اشک چشام

می گفت که تو یه راه دور

یه راه دور و سوت کور

مسافری نشسته بود

مسافره غریب و دلشکسته بود

از تو همش شکوه میکرد

با اشک گرم و دل سرد

می گفت که یادت نمیاد

اون روزای آخریه

چه قدر دلش می خواست که تو

نگاش کنی ، صداش کنی

بهش بگی دوسش داری

به شرطی تنهاش نذاری

تا اومدم بهش بگم برو بگو

دوسش دارم ، پاش می شینم

دیدم که اون رفته بود و

منم دارم خواب می بینم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

سه دقیقه

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
 
نه به صدا
 
نه به سکوت
 
صدایی که مرا با نام دیگری می خواند

و سکوتی سبز
 
که در آخرین شب پاییز

جا مانده است
 
آه ، دریچه ی آفتاب
 
کبوتران سوخته ات

بریده بریده

از آسمان می بارند
 
دلهره روی صورت من رنگ می بازد

دریا خکستر می شود
 
رؤیاهایم بوی دود می گیرد
 
به یاد بیاور
 
گفته بودم
 
خیلی صبورم که هنوز هم
 
می نشینم

و از ته ایینه برایت انار می چینم
 
اما دیگر نه انار و علاقه
 
نه علاقه و اقاقی

نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ

نه روز به خیر و خداحافظ

خاموشت کرده ام
 
نام من پرنده شد و پرید
 
و نام تو ، ستاره ی سبز من
 
با خکستر کبوتران سوخته

آهسته وزید

من آلوده بودم

آلوده ی جزر ومد صدایت
 
و تو برای دست کشیدن به پوست من
 
انگشت هایت را
 
گم کرده بودی

سه دقیقه از مرگ من گذشت
 
حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
 
و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

پدر جان

پدر جان در دل تنگت چه ابری بود

که من چندان که می گریم

هنوزش هیچ پایان نیست

چه صبری داشتی اما ،

از ان دندان که بر  هم می فشردی

همچنان خون دلم جاری ست.

غمت با من

درین شب های ابری

زنده ماند اما،

نمی دانم امیدم در دل تنگ که خواهد زیست؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

به اندازه فاصله زانو تا زمین

روزی دو مرد جوان نزد شیوانا آمدند و ازاو پرسیدند:" فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن

برای حل مشکل چقدراست؟"

شیوانا اندکی تامل کرد و گفت:"فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به

اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"

آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد شیوانا بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند.

اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا

برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ

مشکلی حل نمی شود. "

دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این

راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را

می دانند. شیوانا منظور دیگری داشت."

آندو تصمیم گرفتن نزد شیوانا بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. شیوانا با دیدن مجدد دو

جوان لبخندی زد و گفت:" وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند.

نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از

این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون

این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که

یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!"




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

با چشم باز خوابی

با چشم باز خوابی، عین الیقین می‌بینم

شیطان نژاده گان را، بر روی زین می‌بینم

چشمانشان زبانه، از شعله تازیانه

داغی ز حیله‌هاشان، روی جبین می‌بینم

گفتارشان پریشان، روح ستیزه در آن

درغُل غُل گلو شان، زهراب کین می‌بینم

مردان آب دیده، از خویشتن رمیده

نا آزمودگان را، بالا نشین می‌بینم

گردآفرید جان را، عیّار دلستان را،

در لایه‌های سرخاب، اندوهگین می‌بینم

با گور‌های نمناک، خمیازه می‌کشد خاک

اهریمن زمان را، روی زمین می‌بینم

جان ناتوان و خسته، چشم از امید بسته

زهدان آرزو را، گور جنین می‌بینم

در بطن این هیاهو، من می‌دوم به هر سو

راه گریز خود را، در آن و این می‌بینم

بی‌حلقه‌های انگشت، بر سینه می‌زنم مشت

باروی استخوان را، دیوار چین می‌بینم

کفر سکوت هرچند، هر گوشه بار افکند

توفان مبهمی را، سر در کمین می‌بینم

می‌بینم آری ... آری، انبوه بی شماری

آهنگ گام شان را، شور آفرین می‌بینم

دستانشان هم آوا، هر چند بسته، اما

صبح سپیدشان را، در آستین می‌بینم ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

دوستش داشته باش

اگه کسی دیوونت بود

بازیش نده اگه عاشقت بود

دوستش داشته باش اگه دوست داشت

بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت

فقط بهش لبخند بزن اینطوری همیشه یه پله ازش عقبتری اگه یه روزی خسته بشه و یه پله بیادعقب تازه

میشه مثل تو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧

ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر مبارک

برای میلاد بزرگ مردی چون  علی (ع) چه باید گفت.  او نشانی نورانی از توانایی های انسان است.

او مولود کعبه است ، بزرگی ببین تا کجاست  که مادری اجازه یافت فرزندش درخانه خدا متولد شود ، این نشان از چه دارد جز انتخاب شده از جانب حق .

فردا روز اوست، تولد پدری که پدر فرزندان ِ عالم است .

رجب ماه اوست.در برابر  عظمت این بزرگ مرد تاریخ بشریت باید تمام قد به احترام ایستاد و سپس سر تعظیم فرود آوردو سجده شُکر نیز

عظمت علی (ع) در واژه پدر عینیت می  یابد

چه خوش گفت استاد شهریار که آنچه میخواهم بگویم در این شعر زیبا نهفته است :


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوی فکندی همه سایه هما را

نــاشناسی کـه به تاریکـی شب

می بُرد شــامِ یتیمانِ عــرب

پادشاهی که به شب بْرقَع پوش

می کِشد بارِگدایان بردوش

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من بخدا قسم خدا را

بخــدا کـه در دو عـالم اثــر از فنــا نمانـد

چو علی گرفته باشد سُرِ چشمه بقا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

درجهانی همه شور و همه شَر

ها عُلیّّ بشرّ کَیفُ بشر

شَبرْوان مستِ وِلای تو علی

جانِ عالم به فدای تو علی

پدرم روزت مبارک

پدرم روزت مبارک




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧

تشکر و قدردانی

بدینوسیله از تمامی دوستانی که طی این مدت ، چه قبل از فوت که با دلداری و دعای خیر نسبت به عزیز از دست رفته یمانما را مورد لطف خود قرار دادند و چه بعد از فوت مرحومه به طرق مختلف اعم از : تماس تلفنی _ ارسال SMS _ ارسال ایمیل _ کامنت _ PM _ پست اختصاصی در وبلاگ _ حضور در مجلس ختم و ارسال تاج گل باعث شادی روح آن مرحومه و تسلی خاطر بازماندگان شدند کمال تشکر را دارم.

. از خداوند منان برای همتون سلامتی روز افزون و شادکامی آرزومندم .

پ . ن 1 : از اینکه نتونستم تو این مدت به کامنتهام پاسخ بدم شرمندم.

پ . ن 2 : از دوستای وبلاگنویس تهرانی هم ممنونم که با حضورشون در مسجد باعث سر بلندی من شدند ، واقعا ممنون.

مراسم ختم روز پنچشنبه 27/۰۴/۸۷ از ساعت ۷ الی ۹ در مسجد علی ابن ابیطالب

واقع در چهارراه آبرسان _ به سمت چهارراه عباسی _ اول بیلانکوه

(مراسم تو تبریز برگزار میشه)

روحش شاد . . .

روحش شاد . . .

روحش شاد . . .

روحش شاد . . .

روحش شاد . . .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

لیلا ما رو تنها گذاشت

بازگشت همه بسوی اوست . .

با قلبی آکنده از درد و اندوه لیلا ( دختر خاله عزیزم ) ما رو تنها گذاشت

روحش شاد . . .

روحش شاد . . .

مراسم ختم روز پنچشنبه ۲۰/۰۴/۸۷ از ساعت ۵ الی ۷ امام زمان واقع در تهران - خیابان آزادی -(( مسجد امام زمان ))

* هفته دیگه جمعه مراسم تو تبریزم برگزار میشه




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

١٠ UP جدید* ١٧/٠۴/۸۷

سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی

خدایا!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.

خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.

خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.

خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.

خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !

خدایا!
خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند،  آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

زندگی

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد.

زندگی، بغض فـروخورده نیست.

زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.

زندگی، شـــوق وصال یار است.

زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.

زندگی، تکیه زدن بر یــار است.

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.

زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا.

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.

زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.

زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.

زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.

زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است.

به، چقدر شیـــرین است.

زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است.

زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.

زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.

زندگی گاه شده است که برد بیراهم.

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

ماندنی ترین نگاه

هزاران بار در حریق چشمانت سوختم

ای ماندنی ترین نگاه

هزاران بار در طوفان نیستی ات گم شدم

ای ماندنی ترین هستی

هزاران باردر ساز شعرت رنگ شدم

ای فریبنده ترین شعر

هزاران بار از جام باده ات مست شدم

ای لبریز ترین مستی

حال به من بگو

در زیبا ترین نگاه

ماندنی ترین هستی

فریبنده ترین شعر

و لبریز ترین مستی

چگونه فقط

کوچه های ذهنم را

با خیال تو خوش کنم

چگونه؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

چشم به راه یه نگاهم

هر چه دارم از تو دارم

ای همه دار و ندارم   

با تو آرومم و بی تو

بی قرار بی قرارم

 گفتی باشم حالا هستم چشم به راه یه نگاهت

میدونم منو میبینی که نشستم سر راهت

 با تو کوچه های بن بست می رسند به کهکشونا

با تو بی راهه یه راه بی نشون بی نشونا

 اونا که از تو نشونی روی پیشونی ندارن 

داغشون رو دلشونه خم به ابرو نمیارن       

 رسم من فرشتگی نیست من که درگیر زمینم

تو خودت اینو میخواستی من یه آدمم همینم

اونی که رو دوش خستش یه امانت از تو داره

گاهی کم میاره اما این امانتو میاره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

کافیست باور کنید

قانون زندگی قانون باورهاست.

و اندیشه ها از باورها دستور می گیرند

کافیست باور کنید

وقتی زمانه جوان است

حس می کنم که جوانم

آبم که روشن و لغزان

در رودخانه روانم

حس می کنم که سرا پا

شور و شتاب و تلاشم

موجم که در دل دریا

جانی پر از هیجانم

فواره ام که به صورت

همتای بید بلورم

رقصان و شاد و غزلخوان

پیوسته در فورانم

دارم هوای دویدن

همپای باد سبک پو

بر آن سرم که برآیم

از آزمون توانم

صد بوسه دارم و یک لب

کو آن غنچه بچیند

مات از بلوغ بهاری در برگ ریز خزانم

سیاره یی که زمین است

خواهم که سعد بچرخد

وز نحس دور بماند

این جرم و آن دگرانم

چشمم به راه که پیکی

با صلحنامه درآید

جنگ یهود و مسلمان

آتش فکنده به جانم

من جز یگانه ندیدم

پروردگار جهان را

هم جز یگانه نیامد

در دیده خلق جهانم

ای هر که نام و به هر جا

پیشانی از تو لب از من

بگذار از دل تنگت

شیطان و کینه برانم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

گریه نخواهم کرد

من گریه نخواهم کرد

من اشک نخواهم ریخت...

من خسته نخواهم شد

افسرده نخواهم شد...

فریادزنم، فریاد: من عشق نمی خواهم

معشوق نمی خواهم...

می خندم و می رقصم فریاد زنم

فریاد : اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم

من درد جدا بودن

بر گور عیان کردم افسوس نخواهم خورد ،

افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی

کاشانه نمی سازم

من زشت نمی گویم

بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ،

من خسته و رنجورم امروز چنان دیروزافسوس نخواهم خورد

من یاد گرفتم عشق بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم

سرمشق کنم امروز : دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم!!!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

بازی مسخره

زندگی یه بازی مسخره بود

وقتی چشمای تو چشمامو ندید

دستامون یه قصه ی تازه نوشت

دلت عاشق شد و دنیامو ندید

غصه ی نبودن و بودن تو

بغض خنده هامو تو خودش شکست

یخ جاده های خیس و شب زده

بالای خسته ی پروازمو بست

اومدی اما می دونم که باید

نرسیده به گلایه گم بشم

تکیه مو بدم به هرچی فاصله ست

میون هزار تا سایه گم بشم

من و تو مثل دو تا ستاره ایم

که دلامونو به هم گره زدن

توی گرگم به هوای آسمون

چشامون اما به هم نمی رسن

توی لحظه های تلخ بی کسی

بذار تنهاییمو تنها بذارم

تا همیشه عاشقت باشم ولی

حتی به خودم نگم دوست دارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

دیشب برای اخرین بار

دیشب برای اخرین دیدار

چشمانم را روبه تو باز کردم

و به چشمان تو خیره شدم

و از ته دل برایت حرفت زدم

و تو با ارامش تمام به حرف هایم گوش دادی

کاش میشد دستانت را در دستانم بگیرم

کاش میشد تو را در باغچهء کوچک دلم می کاشتم

تا تمامه تاریکی های دلم را روشن کنی

کاش میشد که ماله من باشی

کاش

میدانم , میدانم

باز زمان رفتن است

منتظرت میمانم ای ستارهء تنهایی من




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

پستوی اسرار

دریغا اینک در جشن سکوت

می کاوند

پستوی اسرار خانه ها را

آغوش خالی سفره وقلب سوخته ی نسار کوه را

نفس کوله بار و راز جامه ی زنان و

بستر تب گرفته ی بیمار،گهواره ی کودک غرق در خواب و

درون ...

آزار...آزار...

انگار پژواک روح سرکش

ساتالایتی را شکار می کنند!

من از جمهوری سکوت سخن می گویم...

آنانی که از باران صدا می پژمرند و

می شکافد کاخ کسرایشان

تنها باغ رنگین تابوهایند و...

افسوس! افسوس!

عیان اند امروز

قلمهای سیر گرسنه ی خودی

که بر سر سفره ی

سرشار از رنگ و لبریز از سکوت آنها

میزیند

از این است هر از گاهی دست گرم اشعارم

می کوبد بر زنگ سکوت عشق و

بر حذر می داردشان

از حضور دسته گل نرگسی بر میز حاکمان و

بر لبان پر فریاد زخم عشق وآزادی ما

نشستن به خاموشی...

عده ای در سایه سار دلارستان این فصل

تهی از عمر زندگی می کنند و

می بینم گاه به گاه

از عینک سیاه قدرت می نگرند

کودک عاصی شعرم را و

دروازه باغچه ی باز شهر را

می بندند به رویش

از ترانه ی عشق گم گشته ی غزلم

عصیانگری می سازند

با شعر پوچ کوته نظری

با زهر سکوت و دهان خالی

وا پس نگریهایشان

از دختران زلف نگون سار قصیده ام می سازند

تئاتر سنگ سار ازسنگ سکوتشان

من از جمهوری سکوت سخن می گویم

من از جمهوری سکوت سخن می گویم .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

بازم ببار ای آسمون شاید منم گریه کنم

بغض سکوت و بشکنم اشکم به تو هدیه کنم

نگاه نکن که ساکتم دلم اسیر سایه هاست

نگاه خستمو ببین که لبریز از گلایه هاست

کویر خشک گونه ام اشکی به روی خود ندید

لبانم ز خنده دور شدن هیشکی کلامی نشنید

یه عمره غم تو دلم نشسته بیرون نمیره

لبای بی خنده من تو حسرت و غم میمیره

رفت و منو تنها گذاشت

روزو شبا یه عمره منو به بازی میگیرن

ستاره های نقره ای تو دست ابرا اسیرن

ای آسمون تو هم ببار شاید یه کم سبک شی

نگاه به بغض من نکن نگو به زودی پیر میشی

دیگه گذشت از من و دل شکوفه ها منتظرن

دشتای سبز تو یه عمریه که باریدن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧

خدایا لیلا رو به رضا ببخش

قرار بود از رضا بنویسم براتون ، رضایی که از بچه گی بد شانس بود.

حتما میگین چرا بد شانس؟!

پس بخونین :

لیلا مادر ناتنی رضاست. آره درست خوندی ناتنی . مادر اول رضا بر اثر سرطان فوت کرده البته وقتی رضا 3 _ 4 ساله بود و حالا هم لیلا تو این وضعه و این برا یه بچه 13 ساله سخته که دو تا مادر و از دست بده.

هر وقت خواستم برا لیلا دعا کنم گفتم : " خدایا لیلا رو به رضا ببخش ، نذار بازم یتیم بشه "

امروز صبخ یه سر رفتم بیمارستان ، دکترا گفتن که دیگه کم کم دستگاها رو ازش جدا کنیم. ( اگه دسگا هارو جدا کنن بیشتر از 2 ساعت زنده نمیمونه ) ، اما موضوع به اینجا ختم نمیشه . . .

بعد از اینکه معاینش کرد گفت ( منظورم دکتره) که 1% رو به بهبود هست. حالا نمیدونیم خوشحال باشیم یا نه ، شاید این خواست خداست که اینجوری بشه.

به هر حال بازم امیدمون به خداست.

التماس دعا

رضا

رضا _ 13 بدر امسال




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧

برای لیلا دعا کنین

120 ساعت دلشوره

120 ساعت چشم انتظاری

120 ساعت فکر

120 ساعت غصه

شاید تا حالا شماها تو این وضع نبودین و شایدهم بودین اما نه به این شدت اما بعضی هارو میشناسم که بستگانشون تو این حال بودن اما نه این جوری .

یه لحظه فکر کن :
وایستی جلوی دکتر ، دکتر بهت بگه اون رفتنی یه ، امیدی به بازگشتش نیست و از این حرفها ، باور کن خیلی سخته .

دیروز از دکترش اجازه گرفتیم و 2تا جراح و متخصص بردیم بالا سرش ، اونا هم همین حرفهارو تکرار کردن ، همشون می گن این عمل جراحی نمیشه یعنی با عمل جراحی حالش بهتر نمیشه ولی باید جمجمشو باز کنن تا فشار به مغزش کمتر بشه و این که یه آمپول هست به اسم هپارین ( اگه اشتباه نکنم ) که رقیق کننده خونه که اگه اونو تزریق کنن شایدبشه کاری کرد اما وقتی با دکتر خودش مشورت کردن و جلسه گذاشتن ، و به این نتیجه رسیدن که چون حال عمومیش رضایت بخش نیست و کوچکترین فشار و محرک براش خیلی خطرناکه یعنی اگه اون آمپول تزریق بشه امکان خونرزی شدید و پارگی رگهاش خیلی زیاده ، تو این شرایط فقط چیزی مثل معجزه میتونه کمکش کنه . با تمام این اوصاف بازم امیدمون به خداس ، خداوند ارحمن الراحمین است و بنده هاشو نا امید نمی کنه .

بیشتر از همه برای رضا پسرش ناراحتم وقتی می بینمش داغ دلم تازه میشه .

خیلی خسته ام ، خیلی ، . باید برم بیمارستان ، فردا براتون مینویسم که چرا برای رضا ناراحتم و فکر کنم وقتی بخونینش شما هم حالتون بهتر از من نباشه ...

به امید دیدار و التماس دعا.

اَلّلهمَ صَلِّ عَلی محَمًّد وَ آلِ محَمًّد

اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَىُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَّهُ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الاَرْضِ مَن ذَا الَّذِى یَشفَعُ عِندَهُ إِلا بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَینَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لا یُحِیطونَ بِشىْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلا بِمَا شاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السمَوَتِ وَ الاَرْض وَ لا یَئُودُهُ حِفْظهُمَا وَ هُوَ الْعَلىُّ الْعَظِیمُ لا إِکْرَاهَ فى الدِّینِ قَد تَّبَینَ الرُّشدُ مِنَ الغَىِّ فَمَن یَکْفُرْ بِالطغُوتِ وَ یُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ استَمْسک بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لا انفِصامَ لَهَا وَ اللَّهُ سمِیعٌ عَلِیم اللَّهُ وَلىُّ الَّذِینَ ءَامَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظلُمَتِ إِلى النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطغُوت یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلى الظلُمَتِ أُولَئک أَصحَب النَّارِ هُمْ فِیهَا خَلِدُونَ الا بذکر الله تطمئن القلوب

بمان با ما




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧

التماس دعا برای مرگ مغزی

بچه ها سلام .

امروز صبح دختر خالم رفت تو کما دکترا می گن مرگ مغزی شده ، جوونه همش ٣۵ سالشه براش دعا

کنین .

( برا دیدن عکسها روشون کلیک کنید )

بمان با ما بمان با ما بمان با ما بمان با ما

بمان با ما

پ . ن  1:  دکترا میگن قلب و حالت عمومیش خوبه اما مغز ، نصفش از کار افتاده ، گفت 10% احتمال

برگشت داره و اگه  تو همین حالت باشه حداکثر 1 ماه زنده میمونه .

>> براش دعا کنین <<

بمان با من




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧

گزارش لحظه به لحظه از جشن شش سالگی پرشین بلاگ

 سالن دو طبقه است و تعدادی از مهمونا می گن اگر مهمان درجه یک یا وبلاگ‌نویس برگزیده نیستند برن بالا. همه مهمانان هم در بدو ورود  یک پاکت بسته رو تحویل می‌گیرند که هدایای داخل آن تنوع بسیاری داشت که شامل مجسمه سرباز هخامنشی ، کول دیسک ، بلیط موزه ، سی دی حامد مقدم ، سی دی دکتر شریعتی ، اشتراک مجله گل آقا ، سی دی های نرم افزاری و آموزشی و ... بود.

 

ساعت چهار و ده دقیقه برنامه شروع می شه  در مدتی که منتظر هستند آدم ها جمع بشوند برامون قرآن پخش می‌کنن و بعد سرود جمهوری اسلامی ایران.

فریبا محمدی مجری توانای برنامه خاطره انگیز صبح بخیر ایران اعلام برنامه میکند. سالن پایین تقریبا پر شده است

صندلی‌ها کاملا پر نیست. 

ساعت ۴ و ۲۵. گروهی موسیقی آوای چکاد همچنان مشغول نواختن و خواندن. سالن بالا که دیگه تا ته پر شده (: پس دلیل خلوتی رو باید بدقولی و وقت‌نشناسی دوستان دونست. گروه موسیقی داره ادامه می‌ده: بوی جوی مولیان آید همی...

۴ و ۳۶. موسیقی تموم می شه و چراغ‌ها رو روشن می‌کنن و دوباره مجری (فریبا محمدی ) می‌یاد و از طرف مسوول روابط عمومی معذرت خواهی می‌کنه که جا تنگه و می‌گه که عده‌ای از سالن مجاور با مانیتور دارن نگاه می‌کنن. حالا می‌گه که مات و مبهوت است از وبلاگ یک بانوی سیاستمدار و وبلاگ روزنه و آرمانش و آمالش و اهدافش: خانم محتشمی پور.

حالا نوبت خانم پولادزاده  است که بیاد پشت تریبون. درباره فرهیختگان و تولید محتوا صحبت می‌کنه و شروع هفتمین سال پرشین بلاگ. می‌گه فیلترینگ از پدیده گذشته و پخته شده و به خاطر یک اشتباه تایپی نباید وبلاگ کسی از دسترسی خارج بشه! در مورد اینترنت هم حرف می‌زنه و می‌گه که سرعت بالا حق مسلم است و مردم دست می‌زنن.

۴ و ۴۴. یک ویدئو کلیپ کوچیک پخش می‌کنن با اسکرین شات بعضی وبلاگ‌های  بلاگفا و پرشین بلاگ . . . می‌گن که در جمع یادگار کیومرث صابری هست ، خانم پوپک صابری نویسنده وبلاگ گلنسا و می‌رن سراغ بخش بعدی که معرفی وبلاگ «دهکده اینترنتی» است که چند نوبت در هفته آپدیت می‌شه و خیلی‌ها رو جلب کرده و روی پرشین بلاگ است و الان می‌خوایم ازشون تقدیر کنیم ولی قبلش دعوت می‌کنن از جناب آقای امیرحسین داوودی که مدیر هنری گل‌اقا است و خانم محتشمی پور وبلاگ روزنه و دکتر پورترابی و ابوذر حجتی مدیر مسوول ویسپران. دوباره یک خانم و یک نفر دیگه که اسماشون یادم رفته.

بالاخره حجتی رو دعوت می‌کنن پشت تریبون که می‌گه دوست داره توی دنیای مجازی دنیای حقیقی داشته باشه و دوستانش رو دعوت می‌کنه روی سن.

 

۴ و ۵۴ حالا آنونس و بعد کلیپ دایره زنگی رو نشون می‌دن! هنرپیشه‌ها به گل‌اقا و پرشین تولز بلاگ و ماها سلام می‌کنن و تبریک می‌گن و از اینجور حرف‌ها. دوبی هستن برای نمایش فیلم در اونجا.  توی مجله گل‌آقایی که توی پاکت بود نوشته شده بود که این جشن،‌ جشن اهدای جوایز برندگان جشنواره سینمایی دایره زندگی است

کلیپ دیقیقا ۱۲ دقیقه طول می کشه و در آخری کلیپ هم ویندوز می زنه که می‌خواد ری استارت بشه  حالا دکتر فریور با شعار «انسان‌های بزرگ شرایط را خلق می‌کنند و انسان‌های کوچک تابع شرایط هستند» معرفی می‌شه.

Persianblog پرشین بلاگ

بعد هنرمند محبوب «داریوش فرضیایی» که عموپورنگ است با آقاجانزاده دوست و مدیر برنامه های عمو . البته از این افراد فقط اسم می‌برند.

حالا نوبت دعوت دوستان برنده مسابقه دایره زنگی است اما قبلش پوپک صابری از گل‌آقا دعوت می‌شه و تهیه دایره زنگی و ابوالفتحی از نشریه چلچراغ. احتمالا می‌خوان جایزه‌ها رو اینها بدن. نفر اول مسابقه ثمانه حاجی عبداللی است و چند نفر دیگه. این وسطم پارمیدا کوچولو جایزه‌ها رو می‌ده به دست اون سه نفر که اونا بدن دست برنده‌ها.

جشن

بازهم نوبت کلیک است و همون کلیپ قبلی رو نشون می‌دن ( همونی که وبلاگهای برتر رو معرفی میکنه )

حالا میگن که میراث‌بلاگر جزو اسپانسرهای این برنامه است که علاقمنده به گسترش گردشگری و میراث معنوی و اینجور چیزها که ماهانه به سه تا سایت مرتبط جایزه می‌ده. www.mirasbloger.ir

4 و 16 دقیقه و دوباره موسیقی اما اینبار توسط یک گروه وبلاگنویس. رابط برق می‌یارن روی صحنه و بعدش گیتار الکتریک. منتظریم ببینیم داستان چیه. سه نفر هستند و درست بعد از پنج دقیقه که سیم‌های سه تا گیتار رو وصل می‌کنن شروع می‌کنند به کوک کردن. پنج دقیقه‌ای یک آهنگ فارسی می‌زنن و می‌رن. پارمیدا کوچولو هم می‌یاد بهشون گل می‌ده . راستی این پارمیدا کوچولو  ۶ سالشه و مامانش بلاگ داره ، وبلاگ داره و با هم می‌نویسن. بعد مجری اصرار می‌کنه که عمو پورنگ بید بالا حتما  براش محکم دست می‌زنن و می‌گه که صحبت برای این جمع براش سخت است و سخته حرف بزنه بین بزرگ‌ترها چون معمولا با بچه‌ها کار می‌کنه. پارمیدا کوچولو  یک گل دستش می‌گیره و می‌یاد جلو. عمو پورنگ ازش می‌پرسه چطوری وبلاگ‌ می‌نویسه و مامانش چجوری کمک می‌کنه و پارمیدا چیکار می‌کنه و این حرف‌ها و دختره در نهایت می‌گه «من نمی‌دونم... مامانم می‌نویسه» و همه می‌زنن زیر خنده.

عمو پورنگ یک خاطره هم می‌گه: قبل از تلویزیون در رادیو بودم و در سال ۷۷ در عصر جمعه با رادیو غلام واکسی و ناصر خنگه و ننه بلقیس می‌شدم. با منوچهر آذری در برنامه زنده بودیم. یک لحظه سردبیر گفت که بیام بیرون و یک شنونده زنگ زده و می‌خواد با ننه بلقیس صحبت کنه! من هم رفتم چون دو هفته متوالی زنگ می‌زد و برای ناراحت نکردن آن خانم با صدای ننه بلقیس گفتم: «سلام خانم! من ننه بلقیسم»  اینو با صدای زنونه می‌گه و همه می‌خندن. بعد گفت که دختره گفت مادر چقدر خوشحالم می‌کنی. من هر وقت صدای تو رو می‌شنوم یاد مادر مرحومم می‌افتم. بعد با صدای زنونه ادامه می‌ده که چطوری با طرف گپ می‌زده. در نهایت گفتش که در مرحله آخر با همون حجب و حیای دخترانه طرف گوشی رو داده به پدرش که صحبت کنه و بهش گفته «سلام حاج آقا خسته نباشین من در خدمت شما هستم». می‌گه که پیرمرده اصرار داشته که چون خیلی خوب برنامه رو اجرا می‌کنم و منو دوست داره می‌خواد با دسته گل بیاد رادیو برای خواستگاری و در نهایت پورنگ گفت که باید جواب قطعی می‌داد چون بحث یک عمر زندگی بود. بهش گفته که شرایط ازدواج نداره چون «عذر می‌خوام به این دلیل نمی‌تونم چون من هم مثل شما یه... منم مثل شما یه... منم مثل شما .... با لحن مردونه یه مردم!»

دست و خنده  بعد از وبلاگش می‌گه و اینکه هر وقت توی اینترنت می‌ره باید کلی دنبال وبلاگش بگرده چون پورنگ زیاد شده اما وبلاگ خودش به همت آقای دکتر بوترابی www.amoo.ir است و توش برنامه‌هایی برای کودکان داره. می‌گه که چون مخاطب بچه‌ها هستند لطفا در کامنت و نظر و رفتار دقت کنند که کودکان اونجا رو می‌خونن.

مجری هم می‌یاد و می‌گه که سال ۷۲ همکار عمو پورنگ بوده و یک نفر باید یک گزارش تهیه می‌کرد که جایی بررسی بشه. با یک ناگرای ۱۲ کیلویی روز تعطیل رفته بیرون و یک کم دیگه با گزارش آماده برگشت و گفت با ۸ نفر از یک ماشین مصاحبه کرده و در نهایت همه اونها عمو پورنگ بودن. مردم بعد از خنده عموپورنگ براش دست می‌زنن.

در روند خاطره گویی و قبل از پایین رفتن عمو یک خاطره دیگه می‌گه از اصفهان که یک بچه اصفهانی که آخر برنامه اومده بود کنار سن و می‌گفت «مامان بیا این پرونگس!» و مامانش اومده و گفته که «وا! این پورنگس؟ پس چرا کوتولس؟ دماغشم خیلی گندس!»

۵ و ۴۲ نوبت می‌رسه به معرفی سایت www.Prochista.com. یک پسر با کت و شلوار و کراوات به روی سن می‌یاد (یاسین شفقی). اسم سایتشون به معنی دختر زرتشت است. می‌گه سایت یک مجله عکاسی است و بعد هم مسابقات دو هفته‌ای و مسابقه ایران من زیبا است داره. نمایی از سایت رو نشون می‌دن. به نظر خوبه و بد نیست . پشتیبانشون پرشین بلاگ است. می‌گه در نسخه آینده دنبال چیزی شبیه به فلیکر هستند و به شکل دو زبانه و جستجوی هوشمند و صفحات شخصی و بزرگترین فروشگاه اینترنتی ایران بودن و ...

حالا دوباره مجری می‌یاد و به قهرمان برتر زمین و بانوی دانشمند و ... دکتر ابتکار و بعد دکتر خادم قهرمان ملی خوشامد می‌گه. چند دقیقه بازم محتشمی‌ پور دعوت می‌شه از وبلاگ روزنه. قبلا اومده بود؟ چادری. کمی دست می‌زنن و محتشمی پور می‌گه که مجری احساسات خودش رو به جمع القا می‌کنه و معلوم نیست همه روزنه را بشناسن. می‌گه از قدیم با زنان اصلاح طلب وبلاگ گروهی داشته‌اند و این روزها خاطرات رو از دوران کودکی می‌نویسه و دیگر چیزها. آدم‌ها در جنب و جوش هستند. از جشن می‌رن و فکر کنم پایین پذیرایی می‌شن. می‌گه وبلاگ داره چون تریبونی برای صحبت نداره. در شروع خاطرات بوده و دلنوشته‌ها بدون قواعد وبلاگنویسی چون اصولا توی چارچوب نمی‌تونه کار کنه ((: می‌گه همه شخصیتش در فعالیت سیاسی نیست و فرهنگی و غیردولتی هم هست هم چهار پنج تا موسسه می‌گه که توشون کار فرهنگی و پژوهشی می‌کنه. ۴۵ ساله و اردیبهشت ۴۲ است و متعلق به زمانی که خمینی گفت سربازانش در گهواره‌ها هستن. گفت که زنان قلم و قدم بر می‌دارن در فضای مجازی و درها باید بازشن و رخشان بنی اعتماد هم قراره در مورد زن گفت خانم بنی اعتماد علاقمنده به ارتباط بیشتر با دنیای مجازی.

می‌گه من هم انسان هستم و یک زمان‌هایی فضا تنگ بیرون من رو فشار می‌ده ولی هیچ وقت ناامید نیستم و همیشه در صحنه خواهیم ماند و از هر دری که بیرونمان کنند یک روزنه خواهیم گشود تا پیروزی.

پارمیدا کوچولو  یک گل بهش می‌ده و می‌ره.

دوباره مجری و تقدیر از مسابقه اینترنتی نوروز و دعوت از دکتر فریور از شادکامی و محبی و مهندس راددانش. ایول! فریور از شادکامی همونی است که بیرون در به ما می‌گفت باید شاد باشیم.

Persianblog پرشین بلاگ

سه نفر می‌ایند و جایزه می‌گیرند و اسم وبلاگشون رو مجری می‌پرسه و می‌گه و یک نفر هم اسم وبلاگش رو نمی گه

اوه.. حالا می‌گن که رضا کیانیان هم اومده. تنها کسی است که خیلی زیاد براش دست می‌زنن. توی کمک به سازمان‌های واقعی که به آدم‌ها کمک می‌کنند زیاد دیدیمش و اینجا هم براش خیلی دست می‌زنن. امیدوارم کننده است.

حالا آهنگ وطنم رو پخش می‌کنن و بعدش هم خواهش می‌کنن سید محمد ابطحی بیاد ازش چند دقیقه استفاده کنیم. می‌یاد بالا. مجری می‌گه منظم‌ترین وبلاگنویسی در عرصه سیاسی و اجتماعی است. سلام می‌کنه بدون‌ آیه و حدیث و از آقا رضا می‌پرسه که چی بگه. یک پسری می‌یاد و تبلغات جابلاگی رو بهمون می‌ده ابطحی می‌گه که در هیات دولت گرسنه بوده و اشتباهی زنگ خاتمی رو فشار می‌ده به جای منشی و خاتمی با تعجب در وسط جلسه برداشت و ابطحی گفت «ناهار ما رو بگو بیارن» و خاتمی هم گفته «چشم!» و گوشی رو گذاشت و عصبانی شد.

این خاطره بی‌ربط چی بود؟ بعد می‌گه «همه حضار اینجا ناهاری هستند پس ما چی بگیم؟»!؟! چی می‌گه فکر کنم اکس مصرف کرده

کمی ذهنش رو جمع و جور می‌کنه و اضافه می‌کنه که افسوس می‌خوره که چقدر ما راحت وبلاگ می‌نویسیم و برای اون سخته. چهار سال و ... تا آذر چقدر مونده... دی بهمن اسفند شش ماه؟! و در این چهار سال و شش ماه مغزش خیلی کپ کرده و وبلاگ نویسی جزوی از زندگی‌اش است و دخترش می‌پرسه که آیا وبلاگش رو آپ کرده یا نه.

ابطحی می‌گه که هر کس در یک حوزه حرف می‌زنم و یکی مثل اون در همه حوزه‌ها و کار دشواری است و به عنوان یکی از پرنویس‌ترین وبلاگ‌های کشور به همه دست مریزاد می‌گه و کاری است که یک کمی چیز احتیاج دارم... استمرار. نباید زود دلسرد شد و این آفت بدی است که با شوق شروع می‌کنیم و بعد کنار می‌گذاریم و وبلاگ می‌نویسیم که فلانی بخونی و فلانی که خوند و باهاش آشنا شدیم وبلاگ رو ول می‌کنیم. دست و خنده. بعد از پوپک صابری می‌گوید و اینکه پدرش مکتبی در طنز نویسی پایه گذاری کرده و خدا پدرش را رحت کند و جامعه ایرانی طنز نویسی را ادامه بدهد هرچند که این روزها با اتفاقاتی که می‌افتد طنزنویسی سخت نیست دست و تشویق و حرفش را تمام می‌کند.

کیانیان رو دعوت می‌کنند بالا و در حدود سی ثانیه دست می‌زنند و با جمله «سلام می‌کنم. وبلاگ نویس نیستم ولی وبلاگ نویسان را دوست دارم.»

خیلی طولانی برایش دست می‌زنند. ابطحی هنوز روی سن است و فکر می‌کنم چی فکر می‌کنه . . .

 بعد منو دعوت می‌کنن روی سن برای تقدیر از وبلاگ ایرانشناسی که یک گروه هشتاد نفری هستیم که ادارش میکنیم! بعد  یک جمله کوتاه در مورد سایت میگم و  پایین می‌رم. البته بعد از گرفتن جایزه

Persianblog پرشین بلاگ

البته 2 بار رفتم روی سن که 1 بارش به نمایندگی از وبلاگ فضای رویداد بوذ. 

و حالا نوبت پرزنت پرشین بلاگ است. حالت رفاقتی نوشتن «بر و بچز شرکت» ! بچه باحال بازی. معرفی می‌کنن همدیگه رو با یک توضیح مختصر و عکس. راد دانش. حسین شرفی (که توی قزوین درست می‌خونه و به نظرش جای خوبی برای درس است و آدم‌ها به دلیل نامشخص به این جمله می‌خندن)، مصطفی زاده، هاشمی طاهری، پارسا فاتحی و باقری و پولاد زاده و دانایی.

هرکس میکروفون رو می‌گیره که یک جمله بگه ‌

برای این گروه دست می‌زنن و یک نوانما پخش می‌شه چراغ‌ها که خاموشند، عکس امام و رهبر کماکان می‌درخشته. متن ترانه برج بلندی است که داره ساخته می‌شه و می‌گن باعث افتخاره ولی حیف که کسی نمی‌دونه باعث افتخار کجاست؟

برای کلیپ دست می‌زنن

۶ و ۳۳ دقیقه است و مجری از روز زمین سبز و صدمه به محیط زیست حرف می‌زنه و اینکه سپهر سلیمی برنده وبلاگنویسی مسابقه سبز است اما قبلش پهلوان و قهرمان و جوانمرد و مورد لطف خداوند و طنین انداز کننده نام و افتخار ملت ایران امیررضا خادم و معاون شهرداری تهران (محمد رضا واعظ مهدوی) دعوت می‌شن تا جایزه رو بدن. با دختر کوچولوهه هم هماهنگ می‌شه که آماده باشه برای دادن گل! در بخش معماری هم تیم فضای رویداد که وبلاگ منتخب اول است و طرح شهر که متخب دیگر است می‌یان و هر کدوم یکی دو جمله می‌گن درباب خوشحالی و تشکر از پرشین بلاگ. البته خادم که میکروفون رو می‌گیره تشکر می‌کنه از بلاگفا و بعد می‌فهمه اشتباه شده و می‌گه خودش روی بلاگفا است و در نتیجه اشتباه گفته  مردم هم حسابی براش دست می‌زنن و از زنده شدن نام بلاگفا خوشحال می‌شن.

خانم پولادزاده  بالا می‌یاد و درباره «باشگاه وبلاگنویسان تهران» صحبت می‌کنه که دو سال پیش تاسیس شد برای هماندیشی و اینکه طبق همین باور رفتند به استقبال. در روزهای اول خوب بود و همایش برگزار می‌کرد و به وبلاگنویس‌ها سالن می‌داد و ... اینها را خطاب به خادم و دوستش که در شورای شهر و اینجور چیزها هستند می‌گویند. ادامه می‌دهد که یکهو بعدا قرار شده بود در باشگاه وبلاگنویسان کلاس گل دوزی بگذارند و هر روز یک تصمیم جدید و شب شعر و برنامه سالمندان و ... و امروز هم سهم وبلاگنویسان از باشگاه صفر شده و این روزها هم قرار است سینمایی بشود با ۶۹ صندلی. از اعضای شورای شهر و سرورانش درخواست می‌کند که باشگاه را به وبلاگنویس‌ها برگرداند. می‌گوید این درد دل وبلاگنویسان است نه فقط مربوط به وبلاگنویسان پرشین بلاگ.

ساعت ۶ و ۴۴ است و دوباره پرزنت! وبلاگنویسانی که مطلب تولید می‌کنند و ... ! اول یک پزشک است. ‌ دومی دکتر فتحی است به عنوان یکی از سر دسته‌های مهاجرت  سومی اکرنه است. کلاشینکف دیجیتال. مجری هم «بروزه» رو می‌خونه «براوزر» و می‌خندن داستان گل دادن قاطی پاتی است کمی پارمیدا کوچولو خسته شده ولی انگار اصرار دارن که بیاد قهرمان زمین و بانوی دانشمند، خانم ابتکار هم می‌یاد که چند دقیقه‌ای افتخار بده و توضیح می‌ده که در مطالعات بین المللی جامعه مجازی ایران جزو یکی از موفقترین و پویاترین جامعه است و دلیلش هم مهر و محبت است (به این می‌گن آخر دانشمند).

حالا دارند بقیه ویژه ها رو معرفی می‌کنن. ابطحی است و آقای هدایتی و .. دوباره همان قبلی‌ها! آهان اینبار بهشون جایزه می‌دن.

ساعت ۶ و ۵۶ است و کلیپ دنیای واروونه. درباره دنیای واروونه است و جنگ و ترانه سازی که ترانه‌اش را فروخته و شیرینی که فرهاد بهش خیانت کرده یا همچین چیزی. یکسری عکس خفن از گیتار برقی و چیزهای خفن‌تر در حد اسکلت و هیولا هم نشون می‌دن. کلیپ خوبیه  البته قبلی باحال تر بود. عصر فراموشی خاطرات. ترانه گو ! معجزه تو صداته! دنیای واروونه رو زیر و رو کن! این دل ویرون شده پا به پاته. کلاغ رو قله است، تو ته چاه، عقابه. / یغما گلرویی ترانه را گفته و رضا یزدانی خوننده.

یزدانی رو معرفی می‌کنن و قبل از تقدیر ازش دعوت می‌کنن از کیانیان و دکتر بوترابی که بیان بهش جایزه بدم. داره خیلی تکراری می‌شه. بخصوص این بوترابی. یزدانی می‌گه خاص بودن سخت است و خیلی سعی کرده در انتخاب ترانه و سبک موسیقی و نوع گویش خاص باشه و در نتیجه قشر فرهنگی و دانشجو مخاطب شده و خوشحاله همه می‌رن پایین ولی یادشون می‌افته که آقای علی اوجی نماینده یغما گلرویی اینجاست و در نتیجه دوباره همون گروه می‌رن بالا تا به آقای اوجی هم یک جایزه بدن  آدم خوبیه و می‌گه گلرویی مشکل داشته و به نمایندگی اینجاست ولی بعدش خراب می‌کنه چون تذکر می‌ده که مرتب دست بزنیم!

در عین حوصله سر رفتگی همگان، دوباره می‌خوان تقدیر کنن و همه شاکی هستن کم کم ساعت از هفت گذشته . حالا دوباره جایزه برندگان مسابقه یک چیزی است. مجری زیاد اشتباه می‌خواند و مردم پچ پج می‌کنند. همین لحظه بارها و بارها اسم یک وبلاگ به اسم «دیر تش باد» رو اشتباه می‌خونه و نویسنده با فریاد اسم درستش رو می‌گه. فکر کنم از هر وبلاگ به شکل اتفاقی یک خط رو می‌خونن. چهار پنج وبلاگ نشون داده می‌شه و بعد دکتر بوترابی و خادم بالا می‌آیند برای جایزه  وبلاگ «دیر تش باد» یک پسر است از شهرستان دیر که معلم چهار نفر است. بیش از حد براش دست می‌زنن چون واقعا جذابه حرف زدن و دیدن همچین آدم فعالی.

Persianblog پرشین بلاگ

ویولت هم در جایزه‌ها هست که وبلاگ من و MS رو می‌نویسه. مجری می‌گه که نمی‌دونه چرا ویولت خودش بالا نمی‌یاد! حالا هم وبلاگ آنی دالتون که توی اسکرین شاتش آخرین مطلب رو می‌خونیم با نام «یک دختر ترشیده».

Persianblog پرشین بلاگ

آخی... یک کلیپ است از «یک سرباز معلم جنوبی» که در اصل همان نویسنده «دیر تش باد» است. عبدالمحمد از کوچکترین مدرسه جهان با چهار نفر می‌نویسد. دیر روستایی ۳۰ نفره در جنوب است و تش باد نام نوعی باد. معلم درباره این مدرسه می‌نویسند و دنبال کتاب کردن این وبلاگ است. جزو کلیپ آهنگ یار دبستانی می‌زنند و با دست زدن لیلا، سالن شروع به دست زدن با آهنگ می‌کنند. تصایویری از دیر و مدرسه و چهار دانش آموزش می‌بینیم؛ دو دختر و دو پسر کوچک که در عکس‌ها حتی پشت کامپیوتر هم نشسته‌اند. بدون شک مدرسه خوبی است و بهتر از خیلی مدارس ما  www.dayyertashbad.blogfa.com

از احساساتی‌ترین جاهای کل جلسه است. بین این همه تشویق و تقدیر از خودمان، شاید اولین نفری است که وبلاگش واقعا تحویل گرفته شد.

یاد ناصرعبداللهی بخیر! این را خانم مجری می‌گوید و از ایشان خاطره می‌گوید.

ساعت ۷ و ۲۰. ترانه سرای برخی از آهنگ‌های ناصرعبداللهی قرار است از ترابی و ابطحی جایزه بگیرند.

دوباره خانم مجری می‌اید و دوباره اسلایدها را از رو می‌خواند برای جایزه بهترین‌های پرشین بلاگ. غزل پست مدرن و بارانی‌ها و داستانک و دکتر نم نم و داستان‌های محمد رضا و ساروی کیجا (که دوباره اسم را اشتباه می‌خواند)... شلوغ می‌شه چون سروش صحت اومده. انگار فقط جای عادل فردوسی پور خالی است؟ . بعد هم همشهری جواد.

دعوت می‌کنن از بوترابی و سروش صحت و خانم ابتکار که جایزه این سری رو بدن. قیافه سروش صحت رو که می‌بینم می‌شناسم. می‌گه تا همین الان سر کار بوده و با عجله خودش رو رسونده چون می‌خواست امروز بعد از ظهر در خدمت ما باشه. خوشحاله که رسیده ولی حیف که دیر رسیده.

ابتکار می‌گه تولد پرشین بلاگ است و مرکز صلح و مدیر زیست به نمایندگی از تمام دوستان اینجا یک هدیه به آقای پورترابی می‌دم. باز می‌کنن و یک بشقاب است! البته با آرم مرکز محیط زیست.

خانم پولادزاده می‌گویند که وبلاگ دارند و می‌خواهد از اسپانسر و اسپانسر معنوی تشکر کند. همه بلند شده‌اند بروند. ما هم جزوشان... ساعت ۷ و ۳۱

یه سری عکس که خودم و خودمون انداختیم :

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ

Persianblog پرشین بلاگ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧

 گزارش کامل تصویری از جشن پرشین بلاگ (۶) 

( گزارش خودم مونده منتظرش باشین )

دوستان پروچیستا با ایجاد امکان گرفتن عکس یادگاری به جشن وبلاگستان کمک کردند تا ماندگار تر شود:



عکس یادگاری وبلاگنویسان ... پنج وبلاگنویس فعال



عکس یادگاری وبلاگنویسان ... نیشخند



عکس یادگاری با عمو پورنگ ... خوشمزه



عمو پورنگ شاد و مهربان ... زبان



عکاس و وبلاگنویس فعال ... عینک



عکس یادگاری با عمو پورنگ ... از خود راضی



عکس یادگاری وبلاگنویسان ... ابله



عکس یادگاری وبلاگنویسان با عمو پورنگ و شایا تجلی ...  گاوچران



همونی که در باره عکس بالایی گفتم ... گاوچران



عکس یادگاری وبلاگنویسان ... فرشته



رضا کیانیان ... همراه با وبلاگنویسان در جنشن وبلاگستان ... تشویق



عکس یادگاری وبلاگنویسان با رضا کیانیان ... مژه



عکس یادگاری وبلاگنویسان با ابطحی ... چشمک



عکس یادگاری وبلاگنویسان با ابطحی ... هورا



نفر اول برگزیدگان نظرسنجی پرشین بلاگ ... همشهری جواد ابرو



عکس یادگاری دوستان وبلاگنویس سوپر فعال ... لبخندنیشخند



عکس یادگاری دوستان وبلاگنویس ... خجالت



عکاسی که با رضایت و بدون مقاومت شکار عکاسی دیگر میشود ...

عکاسی از پروچیستا

ادامه دارد  .  .  .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه