نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧

گزارش کامل تصویری از جشن پرشین بلاگ (۵) 

( گزارش خودم مونده منتظرش باشین )



شایا تجلی ترانه سرای وبلاگنویس ...



شایا در میان دیگر وبلاگنویسان ...



وبلاگنویسان ...



زیبایی خند ه ها ...



کلاشینکف دیجیتال یکی از پنج وبلاگنویس ویژه و مورد تقدیر جشن وبلاگ فارسی ...



شایا تجلی جایزه بهترین ترانه سرای وبلاگنویس را دریافت میکند ...



تشکر شایا تجلی از وبلاگنویسان حاضر در جشن ...



حضور چشمگیر و کاملا متفاوت وبلاگنویسان در جشن وبلاگستان


عکس از محمد اخلاقی پور

منبع : اخبار پرشین بلاگ

ادامه دارد  .  .  .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧

 گزارش کامل تصویری از جشن پرشین بلاگ (۴)

( گزارش خودم مونده منتظرش باشین )

 

 

 



امیر رضا خادم پهلوان وبلاگنویس و عمو پورنگ محبوب ترین چهره هنری کودک و نوجوان ...

 

امیر رضا خادم  در میان وبلاگنویسان ...



وبلاگنویسان در جمع صمیمی خود از فرصتها استفاده میکنند ...



رضا کیانیان از محبوب ترین چهره های هنری کشور با حضور متواضعانه خود به جمع وبلاگنویسان انرژی داد ...




سپهر سلیمی وبلاگنویس برتر محیط زیست، جایزه خود را از دکتر محمد رضا واعظ مهدوی معاون شهردار تهران و امیر رضا خادم پهلوان نامی کشور دریافت میکند ...



پرشین بلاگ به سهم خود در خدمت محیط زیست کشور است و به این خدمتگزاری افتخار میکند ...



پهلوان وبلاگنویس ایران :‌ امیر رضا خادم ...



در داخل سالن اثری از تابلو و بنرهای رنگارنگ اسپانسر ها و پرشین بلاگ نبود ... نمایش لوگوی زیبا و خاطره انگیز پرشین بلاگ بر صفحه نمایش کافی بود برای بیان آنچه همه ی حاضرین و غایبین علاقمند را به یکدیگر پیوند میداد :
پرشین بلاگ ...



وبلاگنویسان متعددی در فواصل کوتاهی که بدست می آمد با جمع سخن گفتند ... حذف برنامه سخنرانی فرصتی برای ارتباط بهتر وبلاگنویسان با یکدیگر و لذت بردن از جشن وبلاگ فارسی فراهم کرده بود ...



حمایت وبلاگنویس از وبلاگنویس حق مسلم ماست ... ( آقای علیزاده به نمایندگی از وبلاگ فضای رویداد )



انسیه پولادزاده مدیر پر تلاش جشن از حضور معاون محترم شهردار تهران در جمع وبلاگنویسان استفاده و درخواست بازگشایی باشگاه وبلاگنویسان تهران را مطرح کرد ...



هنرمندان محبوبند ... رضا یزدانی خواننده ی متفاوت نسل جوان، از ابراز احساسات وبلاگنویسان تشکر میکند ...



ار راست به چپ: خانم محمدی، رضا یزدانی، مهدی بوترابی،  رضا کیانیان و پارمیدا  ...



علی اوجی کارگردان و سینماگر به نمایندگی از یغما گلروئی ترانه سرای محبوب، جایزه وی را دریافت میکند



ناصر عبداللهی در میان ما نیست ولی خاطره و آثار او را در جشن تولد پرشین بلاگ زنده نگهداشتیم ... از دکتر شریعتی و قیصر امین پور نیز یاد کردیم ...



سروش صحت در میان وبلاگنویسان ...

 

سروش صحت با محبت ... مثل همیشه ...



وبلاگنویسان برتر پرشین بلاگ یکی یکی می آیند ...



ساروی کیجا از وبلاگنویسان برتر در کنار معصومه ابتکار ...



وبلاگنویسان برتر پرشین بلاگ تقدیر میشوند ...



هنگام خروج از سالن ... ماجرا ادامه دارد ...


عکس از: 
آناهید داوری و پدرام باباپور

منبع : اخبار پرشین بلاگ

ادامه دارد  .  .  .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧

گزارش کامل تصویری از جشن پرشین بلاگ (٣)

( گزارش خودم مونده منتظرش باشین )



وبلاگنویسان برتر و میهمانان در حال گرفتن بسته هدایای ناقابل. حدود چهارصد بسته آماده شده بود ولی خب کم آمد ... شرمنده شدیم ... 

 

نویسندگان فرهیخته جامعه مجازی به برنامه های جشن توجه میکنند



کنترل فنی برنامه ها و نمایش آنها از طبقه دوم انجام میشد



مراسم جشن تصویربرداری شده است ... اگر خواستید
در اینجا چند تا از کلیپ های مراسم را بینید



به به ... به به



مجری محترم برنامه در جمع صمیمی وبلاگنویسان احساسی متفاوت داشت



بالا نیز مثل پایین جای خالی نبود. حتی تعدادی از وبلاگنویسان عزیز روی پله ها نشسته بودند ... پوزش می خواهیم ... امیدواریم سال آینده سالن بزرگتری داشته باشیم ... شاید سالنی دو هزار نفره ...



دیدار با دوستان مجازی از جاذبه های اصلی گردهمایی های وبلاگی است



گروه موسیقی سنتی آوای جکاد چون نگینی زیبا ... برنامه راس ساعت چهار آغاز شد و برنامه ای عالی را تقدیم میهمانان کرد



بابک طحان ...



رشیدی ...



هنرجو ...



داریوش فرضیایی یا عمو پورنگ در میان وبلاگنویسان



وبلاگنویسان ... 

 

بخش تقدیر از وبلاگنویسان دهکده اینترنتی ویسپوران



وبلاگنویسان ویسپوران ...



توجه توجه !!!



رضا یزدانی نوازنده و خواننده محبوب که دو کلیپ زیبای برج و دنیای وارونه وی در مراسم جشن وبلاگ فارسی با استقبال مواجه شد. توجه ویژه رضا یزدانی به مسائل زیست محیطی  و مشکلات اجتماعی جای قدردانی دارد



عمو پورنگ و آقاجانزاده دوست و مدیر برنامه های عمو



عمو پورنگ شاد ترین لحظات جشن را به وبلاگنویسان هدیه کرد



عمو پورنگ از وبلاگ دستنوشته هایش در سایت عمو دات آی آر یاد کرد ...



ابطحی نویسنده وبلاگ وب نوشت 



لحظات شادی با عمو پورنگ



لحظات شادی با عمو پورنگ



شادی حق مسلم ماست



مدیر تلاشگر آن یاسین شفقی


عکس از: 
آناهید داوری و پدرام باباپور

منبع : اخبار پرشین بلاگ

ادامه دارد  .  .  .

 

 

 

 

 

 




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧

گزارش کامل تصویری از جشن پرشین بلاگ (٢)

( گزارش خودم مونده منتظرش باشین )



ساعاتی پیش از مراسم:
آیا این سالن خالی را میتوان پر کرد؟
طبقه دوم را چی؟
سالن اضافی هم که داریم نیشخند
دلهره جدا  ...

 

بابک تهان، به همراه دیگر دوستان وبلاگنویس عضو گروه موسیقی آوای چکاد در حال تمرین آخر




هنوز تا ساعت ۴ فاصله داریم که سالن شلوغ میشود




فریبا محمدی مجری توانای برنامه خاطره انگیز صبح بخیر ایران اعلام برنامه میکند. سالن پایین تقریبا پر شده است




نخستین برنامه:‌ اجرای موسیقی سنتی توسط گروه آوای چکاد
هدف جشن: شادی ... موسیقی ... تقدیر ... با هم بودن ...




سالن شلوغ
توجه کامل به برنامه
آن هم در ابتدای برنامه ی اول جشن یعنی موسیقی سنتی



فوق العاده اجرا کردند ... جای همه کسایی که نبودند خالی ... فراموش نکنید که دی وی دی مراسم را تهیه کنید:
تبلیغات حق مسلم ماست



انسیه پولاد زاده در ابتدای مراسم با خیر مقدم شروع کرد و بعد:
گزارشی از مسابقات بزرگ وبلاگنویسی:‌ نوروز و دایره زنگی
گزارشی از داوری برگزیدگان زیست محیطی و ایرانشناسی و معماری
گزارشی از برگزاری دو نظر سنجی بزرگ وبلاگی توسط:
پرشین وبلاگ برای عموم وبلاگنویسان با بیش از ٨٠٠٠ رای
پرشین بلاگ اختصاصی کاربران پرشین بلاگ با بیش از ٣٠٠٠ رای
و تقدیر از وبلاگنویسانی که هر سال در جشن وبلاگ فارسی حائز رتبه میشدند و این بار در بخش ویژه ها بصورت جداگانه تقدیر شدند تا فرصت برای وبلاگنویسان جوانتر بیشتر شود.


 

شادی و شادابی حق مسلم ماست



یاشار عزیز و تیم وبلاگنویس و نوازنده، اجرای دیگری را تقدیم میکنند



جمعیت وبلاگنویس از جشن خود لذت می برند. سه ساعت وقت داریم و کلی برنامه ... اگر حدس زدید نفر اول ردیف اول کیه:
۱. یولت
۲. ویول
۳. ویول با ت جدا
۴. ویولت نیشخند



یاسین شفقی وبلاگنویس و مدیر سایت پروچیستا از دختر زرتشت و عکس میگوید ... 
 


وبلاگنویسان برتر در مسابقه نوروز، جوایز خود را دریافت میکنند. مهندس محبی مدیر روابط عمومی و بین الملل کانون ایرانگردی و اتومبیلرانی و  مهندس راد دانش مدیر فنی پرشین بلاگ و دکتر فریور  مدیر مسئول ماهنامه شادکامی هدایا را تقدیم میکنند



رضا کیانیان و وبلاگنویسان ... آقا رضا از معدود میهمانان غیر وبلاگنویس جمع بودند که امیدواریم بزودی وبلاگنویس شوند ... هر کی هم جای ایشان باشد و آنقدر برایش کف بزنند٬ فوری وبلاگنویس میشود



امیر رضا خادم  وبلاگنویس و پهلوان و افتخار آفرین ورزش در کنار رضا کیانیان و بقیه وبلاگنویسان در حال لبخند زدن



سید محمد علی ابطحی وبلاگنویس سیاسی با وبلاگ پربازدید وب نوشت از خاتمی گفت ... 

 

تقدیر از وبلاگنویسان بدست میهمانان وبلاگنویسان: ابطحی و کیانیان



معصومه ابتکار شخصیت جهانی وبلاگنویس و حامی محیط زیست در کنار ابطحی و دیگر وبلاگنویسان میهمان جشن وبلاگ فارسی



عمو پورنگ و پوپک صابری دختر مرحوم گل آقا و کلی وبلاگنویس حواس جمع دیگه ....



معصومه ابتکار از وبلاگ و محیط زیست میگوید
 


سروش صحت و عمو پورنگ و رضا کیانیان بیش از بقیه مورد تشویق قرار گرفتند
  
عکس از:  آناهید داوری و پدرام باباپور

منبع : اخبار پرشین بلاگ

ادامه دارد  .  .  .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧

گزارش کامل تصویری از جشن پرشین بلاگ

( گزارش خودم مونده منتظرش باشین )

راستی وبلاگم تو نظر سنجی سی ام شد

جشن

پوپک صابری دختر مرحوم گل آقا به همراه هوتن ابوالفتحی و ساداتیان برای تقدیر از برگزیدگان طنز ( وبلاگ ویسپوران: دهکده اینترنتی) و وبلاگنویسان دایره زنگی به روی صحنه می روند.



 

پارمیدا وبلاگنویس خردسال صورتی پرشین بلاگ با عموجوونش صحبت میکند. عمو پورنگ با شوخی های زیبایش بیشترین شادی را به صدها وبلاگنویس حاضر هدیه کرد.





عمو پورنگ نشان داد که تنها عموی  کودکان و نوجوانان نیست. مادر بزرگ بزرگترها نیز هست.





یاسین شفقی مدیر سایت عکس پرچیستا در حال معرفی سایت





محبی (مدیر روابط عمومی و بین الملل کانون جهانگردی و اتومبیلرانی)   راد دانش ( مدیر فنی پرشین بلاگ ) و دکتر فریور ( مدیر مسئول ماهنامه شادکامی) از برگزیدگان مسابقه وبلاگنویسی نوروز تقدیر کردند.





رضا کیانیان هنرمند و بازیگر محبوب، مورد استقبال فوق العاده وبلاگنویسان قرار گرفت.

 

جشن

سید محمد علی ابطحی از پیشکسوتان وبلاگنویسینی در حال بیان خاطره ای از آقای خاتمی



 

رضا کیانیان به ابراز و احساسات وبلاگنویسان پاسخ میدهد 





پویا کوشنده در حال معرفی راد دانش مدیر فنی پرشین بلاگ





همکاران پرشین بلاگ از راست به چپ:‌ خانم ها دانایی و پولادزاده آقایان پارسا فاتحی، راد دانش٬ آیدین مصطفی زاده ، حسین شرفی ، روح الله هاشمی و مرتضی باغانی خارج از کادر عکس هستند نیشخند 




تقدیر دکتر واعظ مهدوی معاون شهرداری تهران و امیر رضا خادم از سپهر سلیمی وبلاگنویس برتر محیط زیست





سروش صحت بیش از همه ی مهمانان مراسم مورد تشویق قرار گرفت

 



تقدیر خانم ابتکار از وبلاگنویسان برتر در نظر سنجی پرشین بلاگ: ساروی کیجا ... همشهری جواد... دکتر نم نم ... ممزی ...  بارانی ها و اکرنه



 

تقدیر خانم ابتکار به نمایندگی از وبلاگنویسان از بر و بچز پرشین بلاگ




بوترابی به نمایندگی از پرشین بلاگ مورد تقدیر قرار میگیرد





سروش صحت ، رضا کیانیان ،  عمو پورنگ  و سرباز معلم وبلاگنویس بوشهری: دیر تش باد و خواننده محبوب رضا یزدانی بیش از همه مورد تشویق قرار گرفتند.

 





















The image “http://persianweblog.ir/images/gallery/6pb-birth/11.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

منبع : اخبار پرشین بلاگ

ادامه دارد  .  .  .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

2۲ UP جدید* ٢٠/٠٣/۸۷

خودمونی

سلام

ایشالا تا شنبه از شرم در امانین ، دارم میرم تهران برا جشن پرشین بلاگ.

جا نمونین شما.

فعلا تا شنبه  بامن حرف نزن بامن حرف نزن




کلمات کليدي :خودمونی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

بخواب ای نازنینم

مهربانم

دلنشینم

منم من عاشقت

آرام باش ای بهترینم

من اینجا مست مستم

مست و بی پروا

شبانگاهان منم گرمای عشقت را درون بسترم خواهان

همان شبها که من مست حضور تو

نیاز تو

دو چشم دلنواز تو

خیابان را چو مستان نعره زن طی می کنم شاید تو را در حاله ای از نور من دیدم

ولی ای کاش می بودی و من نعره زن، از مستی عشق تو اینجا

باز در کنج قفس رویا نمی چیدم

من امشب وحشی ام ساقی

ز می ، از عشق، از بازی نامردان این دنیا

ز بدگویان که می گویند در دل من هوسبازم

تازه نمیدانند

من مستم

من اما غرق جرمم

پی از شب بر سر دارم

آری من مستم هوسبازم عطش دارم

عطش عشق تو امشب در دل می در شراب بی حضور تو وجودم را کمین کرده

کاش امشب ساقی لبهای تو یا گرمی دستان تو در دل این مجرم عاشق کمی غوغا به پا می کرد

من اینجا کنج زندان پر عطش، پر عشق، یا دیوانه ام این را نمی دانم

فقط میدانم ای تنها حضور بی حضور

ای که آغشته به تو دستان افکارم

در این دنیای پر رنگ و ریای بی نفس بی عشق بی پرواز

با دل با نفس با عشق با پرواز

تو را من دوست میدارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

شب رفتنت عزیزم هر گز از یادم نمیره 

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره

واسه هر کسی که میگم قصه شو اتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود

چشم تو یه دنیا تردید

اخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفتو جون داد

زلزله  خیلی دلا رو از اون شب تکون داد

غما امشب شیشه های خونه رو زدن شکستن  پابه پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از این جا رفتی ؟

تو چرا از اینجا رفتی؟

تو که مثل قصه هایی

گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

شب رفتن نوشتی شدی قربونی تقدیر نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن

قحطی سفیدیا بودهمه انگار مشکی بودن

شب رفتن که رفتی و گفتی دیگه چاره نیست

دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا دلمو دل داری دادن

اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو ار سر چشمام بر نمیداشت

من تا میخواستم ببارم

هر کسی میدید نمیذاشت

شب رفتنت رفتم سراغ تنها نوارت

اون که برام همه چی بود

اره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون

زندگی اما یه بازی

پیش اسم ما نوشتن اره حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی

یکی میگفتکه  غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن ابراواسه گریه کم اوردن

اشنا ها برای زخم وا شدم مرحمم اوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد

قلب ارزو هام انگار

قلب ارزو هام انگار برای همیشه وایستاد

شب رفتنت تو غربت جای اونجا این جا پیچید

دل تو بدون منظور رفت و خوشبختی مو دزدید

شب رفتن دیدم یکی از قرانیها مرد

فرداشم دیدم از دست قسمت اون  یکیرم با خودش برد

شب رفتنت راس راسی چشمات چه برقی داشتن

این همه ادم چرا من

پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه

قولتو اروم گذاشتم پیش قران لب تاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن

پیش شاعرا که دائم از مسافر مینویسن

شب رفتنتتو دیدم تا که غم نیاد سراغت

هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت

شب رفتن تو خیلی غمای شاعر

روی شیشمون نوشتم میشینم به پات مسافر

برو تا همه بدونن سفر هم اون قدر ها بد نیست

واسه گفتن از تو اما هیچ کی شاعری بلد نیست

هیچکی شاعری بلد نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

دلم برایت میسوزد

امشب را تا سحر بیدار خواهم ماند

به تو فکر میکنم  به تو که آمدن و رفتنت مثل یه خواب بیش نبود

یا شاید یه کابوس تا به خود آمدم جدایی در ما نفوذ کرده بود

فراق از من نبود

این شکستن پیمان از تو بی وفا بود

چقدر ساده فریب میزنی

دلم برایت میسوزد روزی از همین روزها

 شاید در سایه پشت سر

روز انتقام عشق برایت میرسد

گمان نکن که  آهم به دامنت گرفته

نه من هرگز نفرینی نمیکنم

این نفرین عشق است که دامن جفا کاران را میگیرد

نه برای بازی کردن با احساسات پاک یک تنها

برای به بازی گرفتن ذات مقدس عشق

توبه کن گرچه توبه ی دل شکستن هرگز درگیر نمی شود

آه که چه تنهائی دلم برایت میسوزد

بخششی برای جا گذاشتن همه قولها

همه حرفها همه پیمانهای شکسته

نیست بخششی برای خراب کردن

آرزوهای یک تنها نیست

من میدانم زمانی پی من خواهی گشت تا بگوئی فقط ببخش

اما من شاید ببخشمت اما قلبم هرگز

دلم برایت میسوزد

من میخواستم بسازم باتو

اما تو مرا سوزاندی

دلم برایت میسوزد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

یتیم ندیدن

دلم یتیم ندیدن نگاهی است که در خزانی سرد تنهایم گذاشت!

و چشمانم در انتظار نوری است که با رفتنش قلبم را در احاطه ی خلا ای مبهم نابود کرد

و دست هایم به سوی آسمانی است که مرا ازعشقم جدا ساخت!

و نگاهم به دنبال بی کرانی است که هیچ وقت در افقهای قلبم پایان نمی یابد ....

و اشک هایم محبوس صدفی است که در دریای غمهایم غرق شد...

و گوشهایم به دنبال صدایی است که در شبهای تار زندگی ام با لالایی های زیبایش مرا می خواباند...

و قلبم به دنبال نجوایی است که در دل سیاه شب عشق الهی را برایم تفسیر می کرد...

و روحم به دنبال معصومیت از دست رفته ایست که با رفتنش

لحظه و لحظه مرا از خدایم دورتر ساخت!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

شکسپیر

وقتیکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بیدار میشوند بیاد آرزوهای در خاک رفته .آه سوزان از دل بر

میکشم و غمهای کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده میکنم .

با دیدگان اشکبار یاد از عزیزانی میکنم که دیری است اسیر شب جاودان مرگ شده اند .

یاد از غم عشق های در خاک رفته و یاران فراموش شده میکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم بیدار

میشوند .افسرده و ناامید بدبختیهای گذشته را یکایک از نظر میگذرانم و بر مجموعه غم انگیز اشکهایی

که ریخته ام مینگرم .و دوباره چنانکه گویی وام سنگین اشکهایم را نپرداخته ام

دست به گریه میزنم .اما ای محبوب عزیز من اگر در این میان یاد تو کنم غم از دل یکسره بیرون میرود. زیرا

حس میکنم که در زندگی هیچ چیز را از دست نداده ام.

بارها سپیده درخشان بامدادی را دیده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران مینگریست

گاه با لبهای زرین خود بر چمن های سر سبز بوسه میزد و گاه با جادوی آسمانی خویش آبهای خفته را به

رنگ طلایی در می آورد.

بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند .مهر درخشان را وا داشتند تا

از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.

خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود

روشن کرد .اما افسوس.دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه

در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

آسمان

کسانی می روند

کسانی باز می گردند

پل عبور مهیا است

لیک , پاها وقتی بی حوصله اند

فعل رفتن

با هیچ زمانی صرف نمی شود

من تنهابه افق می نگرم

به قفس

که امنیت غریبی است

وقتی

پرنده آسمان را از خاطر برده است

چرا؟

چرا هیچکس با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

فقط برو

یکی از شاگردان شیوانا روی تخته سنگی رو به افق می نشست وبه اسمان خیره می شد وکاری نمی

کرد.شیواناوقتی متوجه بیکاری او شد کنارش نشست و از او پرسید:چرا دست به کاری نمی زنی تا نتیجه

ای عایدت شود وزندگی بهتری برای خود به رقم بزنی!

شاگرد جوان سری به علامت تاسف تکان داد وگفت:تلاش بی فایده است استاد!به هر راهی که فکر می

کنم می دانم که بی فایده است. من می دانم که کار درست چیست اما دست ودلم به کار نمی رود وهر

روز حس وحالم بدتر می شود!

شیوانا از جا برخاست ودستش را بر شانه شاگرد جوان گذاشت وگفت:اگر می دانی کجا بروی خوب برخیز

وبرو! اگر هم نمی دانی خوب از این وان جهت وسمت درست حرکت را بپرس وبعد که جهت را پیدا کردی

ان موقع برخیز ودر ان جهت برو! فقط برو ویک جا ننشین! از یک جا نشستن هیچ نتیجه ای عاید انسان

نمی شود.  فرقی هم نمی کند ان انسان چقدر دانش داشته باشد اگر غم واندوه داری در حین فعالیت

وکار به ان ها فکر کن اگر می خواهی معنای زندگی را درک کنی در اثنای کار وتلاش این معنا را دریاب.

مهم این است که دایم در حال رفتن به جلو باشی پس برخیز و  راه برو.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

فصل عاشقانه

در این تنهایی دلگیر ومبهم

من از تو می نویسم عاشقانه

دلم از تو شده لبریز احساس

تو این حال وهوای بی ترانه  
 
نمی دونم کدوم حس غریبی

منو با دستای تو آشنا کرد

یکی انگار تو این بهت غریبی

دل دیونه من رو صدا کرد
 
صدام دل مرده ای بود سرد و ساکت

نفس های تو شد طنین آواز

تو تنهایی غزل گم کرده بودم

بازم شد شعر من با عشقت آغاز
 
تو کوله باری از عشق وترانه

من از خواب  ترانه بی صدا تر

رسیدی از ته دنیای روشن

منو بردی با خود تا مرز باور
 
نمی دونم اگر با من نبودی

کدوم دست نوازش مرحمم بود

عزیزم توی این نامردمی ها

همیشه دستای تو مرحمم بود
 
بذار با هم باشیم تا فصل آخر

منو نذار با بی کسی ها

بمون با من تو این دنیای مسموم

دارم می میرم از دلواپسی ها




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

عجب ازین چرخ فلک

عجب ازین چرخ فلک که نمی دانم از چه رو بازمی گردد و نمی دانم در پی این بازگشت سرنوشت از پیش

نوشته را برایمان خواهد آورد یا می آید تا ببیند و بنویسد که چه عایدمان گردد ولی این خدایی که من می

شناسمش نه از قبل محکوممان کرده و نه به التماس یک شبه مان سرنوشت می نویسد ، خداوندا این ها

همه انسانند ، انسان ، و به حکم انسان بودن است که گاه راه به خطا می روند ، اصلا ً چرا می روند ،

میرویم ، خداوندا این اگر نمی بایست بود پس نمی آفریدیش پس ببخش خطایی را که نمی دانیم درستش

کدام است و شاید در پیچ راه زندگی گمش کرده ایم و به حکم خداییت تمنای ما رابپذیر که در نهایت چیزی

نخواهیم که تو نخواسته باشی ، خدایا می بینی ، اینجاها هنوز مردم آسمان را می بوسند و باد را در

آغوش می کشند و هنوز هم می شود مهربانی تعارف کردن مردم به هم را دید ، هنوز هم مردم گاه که

باران می بارد هم صدا می شوند با او و هنوز دوست دارند دوست داشتنی ها را ، گویا دوباره از پی

گذشت عمر به جایی رسیدیم که قبلا ً بودیم و انگار این روزها تلنگریست آرم و مهربان که اگر راه به بیراهه

نینجامد رافت به ارمغان خواهد آمد.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

طفل

طفلی غنوده در بر من بیمار

با گونه های سرخ تب آلوده

با گیسوان در هم آشفته

تا نیمه شب ز درد نیاسوده

هر دم میان پنجه من لرزد

انگشتهای لاغر و تبدارش

من ناله میکنم که خداوندا

جانم بگیر و کم بده آزارش

گاهی میان وحشت تنهایی

پرسم ز خود که چیست سرانجامش

اشکم به روی گونه فرو غلطد

چون بشنوم ز ناله خود نامش

ای اختران که غرق تماشایید

این کودک منست که بیمارست

شب تا سحر نخفتم و می بینید

این دیده منست که بیدارست

یادم اید که بوسه طلب میکرد

با خنده های دلکش مستانه

یا می نشست با نگهی بی تاب

در انتظار خوردن صبحانه

گاهی بگوش من رسد آوایش

ماما دلم ز فرط تعب سوزد

بینم درون بستر مغشوشی

طفلی میان آتش تب سوزد

شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بیماری

بر اضطراب و وحشت من خندد

تک ضربه های ساعت دیواری




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون

توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
 
نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها

غمو از دلم جدا نمی کنه
 
قصه ی ماتم من هر چی که بود هر چی که هست

قصه ی ماتم قلبِ خسته ی یه آدمه

وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم

از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
 
نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها

غمو از دلم جدا نمی کنه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

زندان

درین زندان برای خود هوای دیگری دارم

جهان گو: بی صفا شو، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف ورجا درگیر، اما باز

درین خوف و رجا من دل به‌ جای دیگری دارم

من این زندان به ‌جرم مرد بودن میکشم ای عشق

خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

اگر چه ‌زنده‌گی در این خراب آباد زندانست

و من هر لحظه‌ در خود تنگنای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمان های بعد از آن

جهان گرعشق دریابد، جزای دیگری دارم

دلم سوزد سری چون در گریبان غمی بینم

برای هر دلی جوش و جلای دیگری دارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

سخت جان

در دو روزه عمره کوته سخت جانی کردم

با همه نا مهربانان مهربانی کردم

هم دلی هم آشیانی هم زبانی کردم

بد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سرانجامی که بخشایند نویدم نیست نیست

هدیه از آیام جز موی سپیدم نیست نیست

من نه هرگز شکوه ای از روزگارن کرده ام

نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام

گر چه شکوه بر زبانم میفشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام

دسته تقدیره این زمانم کرده هم رنگ خزانم

پشت سر پلها شکسته پیش رو نقش سرابی

هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد مردمی دیریست مرده

سر فرازی را چه دانند سر به زیری سر سپرده

میروم دل مردگیها را ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

خرمگس

خرمگس هیچ از عشق نمی دانست

اصلا معنی محبت کردن را بلد نبود

جز آزار و اذیت اهالی باغ ، سرگرمی دیگری نداشت

ولی این روزها ، خود را به شکل پروانه در آورده بود

مانند پروانه راه می رفت ، مثل او پرواز میکرد در ظاهر مثل او به گلهای باغ مهربانی می کرد، مانند پروانه

ادای عاشقان دلسوخته را در می آورد

ولی خرمگس عاشق نبود

او اصلا از دنیای عشق چیزی سر در نمی آورد

به همین خاطر ، زمانی که پای سوختن و فدا شدن به میان آمد ، خیلی زود بهانه ای پیدا کرد و باغ را ترک

کرد

بعد از اینکه رفت ، تازه گلهای باغ شناختنش

اما پروانه در عشقش ثابت قدم بود، او صادق بود ، خالص بود ، ناب ترین احساس قلبی خود را نثار گلهای

باغ می کرد ، با مهربانی به گرد گلها می چرخید ، برایشان آواز دلدادگی می خواند و با قصه های شیرین

خود بر غصه های اهل باغ خط می کشید

در توفان ها و گردبادها همراهشان بود

گلهای خسته و بیمار را تیمار میکرد و مثل مادری مهربان از غنچه های تنها و غمگین پرستاری می کرد

پروانه بر عشقش وفادار بود و سرانجام همزمان با کوچ گلهای سرخ باغچه ، از اشتیاق عشق ، سوخت و

خاکستر شد

این بود سرنوشت دلپذیر پروانه




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

چشم من و انجیر

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه؟

واسطه نیاز به عزتت خمارم

حوصله هیچ کسی رو ندارم

کفر نمیگم سوال دام

یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم می شه چیکارم

میچرخم و میچرخونم سیارم

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش

راه دیدم نرفته بود رفتمش

جوانه نشکفته را رستمش

ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟

مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟!!

این دل پر خون ولش؟!!

دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!

خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم

چشم فرستادی برام

تا ببینم

که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟

کنار این جوی روون نعناش چیه؟

این همه راز

این همه رمز

این همه سر و اسرار معماست؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!

مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله

پریشونت نبودم ؟

من

حیرونت نبودم؟!

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!

انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!

چشمای من آهن انجیر شدن!

حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم

چشم من و انجیر تو بنازم!

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

ظلمت شب

به ظلمت شب خیره می شوم و به دور دستها

به ستاره کوچکی که به تنهایی در گوشه ای از سقف آسمان جا گرفته
 
کورسویی است. مانند تو که در آسمان تاریک دلم درخشیدی

با این همه به دلم امید می بخشی
 
از با تو بودن در تو غرق شدن به خاطر خودم لذت می برم

لب بگشا

ای آشنای دردم
 
بیا سراغ نور را از تو خواهم گرفت

و تو را به ضیافت پولکهای رنگی ستاره های نگاهم دعوت خواهم کرد
 
آنزمان که انبوه اندو ه و عصه از دلم کوچید

آنزمان که بدانم زندگی مرا به سوی خویش می خواند

و بتوانم که ...
 
بدان که تو را تا قیامت از آن خویش خواهم ساخت

پس تا آنزمان صبور بمان




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

بهار را باور کن

باز کن پنجرهها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبنک چهکرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتاگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

آرزو

خیلی وقته از چشام

بی تو بارون می باره

دل ناامید من

تو رو آرزو داره

دل ناامید من

تو رو آرزو داره
 
ای همیشگی ترین

آه ای دورترین

سوختن کار من است

نگرانم منشین

راست می گفتی تو

دیگر کنون دیر است

دوستی و دوری

آخرین تقدیر است

راست می گفتی تو

باید از عشق برید

از چنین پایانی به سر آغاز رسید

شکستی و شکستم

گسستی و گسستم

چه بودی و چه بودم

چه هستی و هستم
 
تو رها از من باش

ای برایم همه کس
 
زیر آوار قفس

مانده ام من ز نفس

تو و خورشید بلند

من و شب های قفس
 
بعد از این با خود باش

یاد تو ما را بس
 
شکستی و شکستم

گسستی و گسستم

چه بودی و چه بودم

چه هستی و هستم .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

دل به دریا بسپار

در پی حادثه ی دهر مرو

اتفاقی که نیفتاده مباش

این همه شکوه مکن این همه ساده نباش

روزگار تو اگرنیست به کام تو چه غم

بگذار از تو نشود شرمنده

که نیاوردی کم که نیفتاده به ابروی تو خم

کوه باش

آتش خود را بنشان در دل خویش

مرد خود باش و تکیه نکن بر نادر و بیش

به کسی غیرت پر قابل خود را مفروش

بی سبب در پی آزردن هر خلق مکوش

احدی را از خود عاجز و دلگیر مکن

تلخ و بی مایه مباش

گله از پوچی تقدیر مکن

به دل خویش بیاموز که عاشق باشد

مهربان باشد و پر مایه و لایق باشد

به دل خویش بیاموز که دریا باشد

با همه باشد و تنها باشد

بی خیال غم دنیا باشد

به دل خویش بیاموز که هستی عشق است

حاصل هر چه شکستن عشق است

یک کلام

گر زکسی رنجیدی

عاشق بودن باش

زندگی جاده ی پر پیچ و خم و پر خطری ست

که تو را کم دارد

مرد پیمودن باش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٢٠/٠٣/۸۷

از آنوقت مال تو بودم

گر شوم مجنون ز عشقت، تا ابد دیوانگی معنا ندارد

شاید از همان وقت مال تو بودم که هنوز ترا ندیده بودم.

 زیر خاک مرا از روز ازل  با مهر تو سرشتند . من این راز را از همان دم دریافتم که نام ترا برای نخستین بار

شنیدم و ناگهان دل در برم طپید

زیرا روح تو در این نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوی خویش خواند.

یک روز نام ترا شنیدم و هماندم نفس در سینه ام خاموش شد مدتی دراز گوش فرا دادم اما فراموش کردم

جوابی بگویم

 از آن لحظه بود که هستی من با وجود تو در امیخت . گویی احساس کردم که برای اولین بار صدایی در

گوش دلم ندا داده است.

راستی آیا تو از این اعجاز خبر داشتی؟خبر داشتی که من بی آنکه ترا شناخته باشم ،بشنیدن نام تو

دانستم که محبوب و آقای خویش را یافته ام و با شنیدن نخستین کلمات تو این گمانم به یقین پیوست .

پیش از تو روزهای عمر من با تاریکی و نومیدی میگذشت  تو زندگانی مرا با فروغ امید روشن کردی وقتیکه

صدای ترا شنیدم رنگ از رخم پرید و بی اختیار نظر بر زمین افکندم در آن لحظه بود که دلهای ما با یک نگاه

خاموش از هم بوسه ی عشق ربودند .

من نام ترا در نگاه تو خواندم و بی آنکه از خود چیزی پرسیده باشم ، بخویش پاسخ گفتم( خود اوست)

آری خود او بود

خود او بود، او بود که زمستان زندگیم را به  بهاری شاد   تبدیل کرد

خود او بود، که هر صبح پیش از طلوع خورشید بدیدارم می آمد و امدن صبح را با دیدار او، با شنیدن صدای

او ،آغازگر بودم

دوستت دارم های  او بود که زندگی را برایم دوست داشتنی میکرد

دوستت دارم های او بود که قلبم را به طپش می انداخت و مرا به انتظار صبحی دیگر  وا می داشت

عزیزا! بی حضور تو، عطر گل مریم و شکوفه های بهار دیگر برایم دلپذیر نیست

تا ابد زنده باشی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

زندگیمو تو میسازی

بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم

من رهاتر از غبارم من به زنجیر اسیرم

نه طلوعی گرم و شادم نه غروبی سرد و خاموش

کاش بدونم که چی هستم بودنم شده فراموش

این لحظه هام درگیر و خستن

نه تو راهن نه نشستن

پی موندنم میپرسن

تا به کی دست و پا بستن

دیگه وقت انتخابه دیگه از دورویی سیرم

شیر و خط تو سرنوشته

یا میمونم یا میمیرم

یا فقط رومی رومی یا فقط زنگی زنگی

یا میشم سهم دل تو یا نصیب گور سنگی

واسه پایان سکوتم این ترانه رو میخونم

زندگیمو تو میسازی

کاش بخوای زنده بمونم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

خاتون

کدوم شاعر ، کدوم عاشق ، کدوم مرد
 
تو رو دید و به یاد من نیفتاد
 
به یاد هق هق بی وقفه ی من
 
توی آغوش معصومانه ی باد
 
تو اسمت معنی ایثار آبه
 
برای خاک داغ خستگی ها
 
تو معنای پناه آخرینی
 
واسه این زخمی دلبستگی ها
 
نجیب و با شکوه و حیرت آور
 
تو خاتون تمام قصه هایی
 
تو بانوی ترانه هامی اما
 
مثل شکستن من بی صدایی
 
تو باور می کنی اندوه ماه رو
 
تو می فهمی سکوت بیشه ها رو
 
هجوم تند رگبار تگرگی
 
که می شناسی غرور شیشه ها رو

تو معصومی مثل تنهایی من
 
شریک غصه های شبنم و نور
 
تو تنهایی مثل معصومی من
 
رفیق قله های پاک و مغرور
 
ببین ، من آخرین برگ درختم
 
درخت زخمی از تیغ زمستون

منو راحت کن از تنهایی من
 
منو پاکیزه کن با غسل بارون
 
تو تنها حادثه ، تنها امیدی
 
برای قلب من ، این قلب مسموم
 
ردای روشن آمرزشی تو
 
برای این تن محکوم محکوم
 
نجیب و با شکوه و حیرت آور
 
تو خاتون تمام قصه هایی
 
تو بانوی ترانه هامی ، اما 

مثل شکستن من بی صدایی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

فرشته بخواب

فرشته بخواب!

زندگی از پنجره ای که تو ایستاده به کوچه آن می نگری زیباست!

دختر زیبای آنسوی پنجره....!   افسوس که “دیگران” به زیبایی پنجره تو قد نمی دهند!

“دیگران” از پنجره آلوده خود رهگذر را زشت می بینند.

من تو را از پنجره در آرزو دیدم و تو...

مرا از بالا رهگذر کوچه!

هر روز آرزو گذر کردم به هر روز رهگذر آرام خندیدی!

دلم شکست.

از نگاه “دیگران” به کوچه پرسیدی.... رهگذر...؟؟!

از “دیگران” فرار کرد، تو زیبا

ندیدی...!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و

بهای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمیدارم دوست می دارم.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

من غریبه

من غریبه دیروز, آشنای امروز و فراموش شوده فردایم پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا

یادم کنی نمیدانم این زبان قاصر منه که نمی توند کلمات را بر باب میل غم دلم بنویسد یا اصلا واژی پیدا

نمی شه نمیدانم: قلبم یخ کرده ... مغزم قفل کرده .... چیزی که دلم بخواد و در موردش بنویسم گم

شده

از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدایی .... از نارفیقی ... از بی وفایی .... نمی دونم .... نمی

دونم ... هیچ کدوم از اینا ارومم نمی کنه .. دیگه هیچ کدوم از اینا برام معنی نداره .... اصلا چه فایده

داشت این نوشتنها و گفتن ها .. اینهمه از عشق و دوستی ، نوشتم چی شد به کجا رسیدم ..... اونی

که باید می فهمید، نفهمید ..... اونی که باید رسم وفا یاد می گرفت نگرفت .... دیگه به هیچی اعتماد

ندارم ..... تمام کتابهای شعرمو زیر و رو کردم ..... هیچ کدومش نمی تونن حال دلمو بفهمن  آری همون

دلی که  تورا بیش از قطره شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست داشت اما افسوس

که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و غزل جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند, آری از

حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کم ,نه  " نه دلم واست تنگ نشوده" شوده تنها دروغ من چرا دلتنگ تو

باشم /چرا عکس تورو ببوسم /چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم توی که نموندی پیشم  توی که

از جدا شودن نوشتی روی تن زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام   نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ.

به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار پس بنویس

مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم من از همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از  تو و با تو بودن  فقط

یک داغ جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت  هیچی فروخته شود.عزیز

منتظر نباش که شبی بشنوی از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام ! که عزیز بارانی ام را در جاده ای

جا گذاشتم یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام کردم توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری درهمان

دامنه ها و  دور از  دریا بمان هر جور تو راحتی ... باران زده من, همین  یاد چشمان قشنگت که تو دفتر

زندگیم به یادگاری مانده برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست من که این جا کاری نمی کنم فقط

گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

مرگ

روزها سخته خشکیده درخت عمرم!

توی تنهایی هام روزی هزار بار مردم!

بد بودم! دلم شکست! هیچکی به من دل نبست!

حالا ولم کنین چرا نمی زارید برم؟

چرا بعد توبه جهنمو خواب دیدم؟

با این که پیروزمو تو اسمون راه میرم!

تقصیر این زندگیه خوشونتو وحشیگری!

تو جنگ زندگی حتی ما قاتل همدیگریم!

اخرین سیب زندگیمم امشب می چینم!

بعد اون یه مرده میشمو یه گوشه میشینم!

عاشقم! هنوزم اینو می نویسم توی شبام!

با خون سیاهی که جاری میشه توی رگام!

آخه این بغز لعنتی رو چه جوری میشه شکوند؟

چه جوری میشه بینه این همه بد از خوبی خوند؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی

از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم

نمی‌شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه

پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است ...!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

دنیاعوض شده است

قانون عشق ورزی دلها عوض شده است

یوسف عوض شده زلیخا عوض شده است

سر همچنان به سجده فروبرده ام ولی

درعشق سالهاست که فتوا عوض شده است

از من کشیده دست طبیبم گمان کنم

فهمیده دردراکه مداوا عوض شده است

خوکن به قایقت که به ساحل نمیرسی

خوکن که جای ساحل ودریاعوض شده است

آن بی وفاکبوترجلدی که پرکشید

اکنون به خانه آمده اماعوض شده است 

حق داشتی مرانشناسی به هرطریق

من همچنان همانم ولی دنیا عوض شده است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

کدامین فریاد

دلم از زمین گرفت

دلم از خزان گرفت

دلم از نبودنت گرفت

دل من ــ دل نبود

واژه خواستنی بود محال

جام عشقی بود تهی!

لابه لای این همه خواب

رویای عشق تو هم رفت به خواب

و خودت نآمدی ای عشق

و خودت گپ نزدی ای عشق

و مرا سوزاندی

مرا بردی به خواب

خوابی از جنس ناب!

خواب....!

چه کسی مرا بیدار خواهد کرد؟!

با کدامین بانگ؟!

با کدامین داد!

با کدامین فریاد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

حکایت دیده و دل

اگر سکوت  این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،

می خواهم بگویم : سلام!

اگر دلواپسی  آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی  پروانه ها برایت بگویم!

از کوچه های بی چراغ!

از این حصار هر ور دیوار!

از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک  ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت ِ دیده و دل،

که ورد زبان کوچه نشینان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،

به گوشت نمی رسید؟

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

آخر این رسم و روال رفاقت است،

که در نیمه راه رؤیا رهایم کنی؟

می دانم!

تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان دستم بیشتر نیست!

یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردست دریا امیدی نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده ! -

آنقدر در غربت گریه هایم بمانی،

تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط کنم!

اما آمدی!

حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!

این دل بی درمان را که در شمار عاشقان همیشه می گنجانم،

انگشتانم،

برای شمردنشان

کم می آید




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

دریاچه های دوست

حالا دچار رفتن و ناچار ماندنی

دنبال اینکه دل سر جایش نشاندنی

این رود تشنه را چه به دریا رسیدنی

این کفش خسته را چه به مقصد رساندنی 

مردم تو را دهن به دهن جار می زنند

حالا شدی شبیه غزلهای خواندنی

چیزی نمانده از من و حالا پلنگ من

درگیر دل بریدن و آهو رماندنی ؟

با مرغ وحشی ات چه نکردی که اینچنین

در اشتیاق از سر بامت پراندنی

دریاچه های دوست صدایت نمی زنند

ای قوی خشک در دکور خانه ماندنی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

گمشده در اعماق

چه سنگین گذشت عصر بارانی ام

گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را

وامروز دوباره شکست

تکه ای از شکسته های قلبم

درآن گوشه ی پاییزی

گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود

تا حرفهایم

در بستری از بغض بخوابند

کاش گفته بودم...

کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی

که قلبم ستایشت می کرد

دریغ از گوشه چشمی

که همان، بت شکنم کرد

وامروز...

بخشایش عذرم

مفهومی بی رنگ است

گمشده در اعماق تاریک قلبم...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

چند سال

چند سال از عمرت رو پای عشق ریختی؟

چند ساعت از روز رو به فکر کردن به عشق می گذرونی؟

غمگینی؟

مضطربی؟

ناامیدی؟

سرخورده ای؟

عصبانی هستی؟

باور کن تقصیر هیچ کسی جز خودت نیست.

چرا به ما یاد نمی دن چیزها رو بیشتر از اون چه هست جدی نگیریم؟

چرا از زندگی که مثل یه آسمون بزرگه یه قفس می سازیم؟

چرا به ما یاد نمی دن که مقصد همه چیز نیست و مسیره که مهمه؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

پرواز کن

پرواز کن آشیانه از تست

یارا به دلم نشانه از تست

وین زمزمه ی شبانه از تست

آوای تو خفته در دل چنگ

شور غزل و ترانه از تست

هر شب منم و ستاره ی اشک
 
وین گوهر دانه دانه از تست

با آنکه جوانی ام بسر شد

در باغ دلم جوانه از تست

هرگز ز در تو رخ نتابم

سر از من و آستانه از تست

در پای تو جان سپردن از من

در من غم جاودانه از تست

جان را بطلب بها نخواهم

گر ناز کنی بهانه از تست

خالیست دل ای کبوتر من

پرواز آشیانه از تست

بازآ که فرشته ی زمانی

ای ماه زمین زمانه از تست

دور از تو دلم چو شب سیاه است

ای ماه بیا که خانه از تست

از عشق تو نغمه خوان شهرم

غمناله ی عاشقانه از تست

شادم که ز بوسه های گرمت

بر روی لبم نشانه از تست

در شعر یگانه ی زمانم

وین منزلت یگانه از تست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

بما اجازه ندادن

بمااجازه ندادن

که شعر عاشقانه بگوییم

بما اجازه ندادند مهربان باشیم

میان میکده با گریه های پنهانی

شب مکررمان را بروز آوردیم

ودرپناه درختان ودرپناه سکوت

قدم زدیم در این جاده های طولانی

بما اجازه ندادند

که درعزیز ترین لحظه های بیخبری

بپاس خاطر دلهایمان که خاموش است

به عاشقانه ترین روزها بیندیشیم

وپرکنیم فضا رازعطرخاطره ها

وشهرخفته و بیماررا

به چلچراغ غزل ایمان بیاراییم

توای زلال ترین چشمه نوازش ومهر

که باشکوه تراز روزهای پاییزی

میان ما شب طولانی زمان جاریست

تو خوب میدانی

که سالهای جدایی بما چگونه گذشت

هنوز در دل این کوچه های خاطره خیز

طنین زمزمه عاشقانه می پیچد

وذهن پنجره از انتظار لبریز است.

توای نهایت خوبی!چگونه باید گفت؟

که این زمانه نفرینی

که این هوای غبار آلود

که این فضای شناور میان آتش و دود

و روزهای سیاه بی کسی هرگز

بما مجال ندادند

بیندیشیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

باد ما را خواهد برد

در شب کوچک من،افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانی است

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها،همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن،هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان،در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

ای عشق

ای عشق همه بهانه توست

من خامشم این ترانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا

توفان ز تو و کرانه از توست.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

بر فراز آسمان

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره میکنم

ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره میکنم

با دلی که بویی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

در کنار این مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟

جام باده سر نگون و بسترم تهی

سر نهاده ام به روی نامه های او

سر نهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دو رویی و جفای سکنان خک

کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها ستاره های خوب و پک

من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا بمن اگر بجز جفا

زین سپس به عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار

سر بدامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزنی بسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمیرود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟

ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

20 UP جدید* ١٩/٠٣/۸۷

دعا می کنم

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابر

چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها

خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

برای پدرم

برای پدری که تو هستی

و برای پدری که در طی این مدت بوده ای

اگه من دوباره فرصت انتخاب داشتم

باز تو را به عنوان پدر انتخاب میکردم 

برای دردسرهایی که برات درست کردم

و برای فرصت هایی که به خاطر من از دست دادی

و من افتخار میکنم که تو بالاخره دیدی

که خداوند چگونه زندگی من را دگرگون ساخت

تو هیچگاه از ناملایمات زندگی فرار نکردی

در عوض به من امید دادی که بتونم. با مشکلاتم روبرو بشم

از تو سپاسگزارم  برای پایداری و استقامتت

و برای ایمان و اعتقادی که برای به من ارزانی داشتی

 تمام عشقی که تو به من  ابراز کردی .

همون عشقی است که من اکنون دارم به سوی تو روانه میکنم .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

خودت را از کسی پس نگیر

خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزیست که او دارد...وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی

این جمله فکر کن...شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

دلم برایت تنگ شد

می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد
 
در دایره حضورش تو را به من نشان دهد
 
می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم
 
هر وقت دلم هوای تو را کرد
 
عطر حظور مهربان تو را با من هم قسمت کنند
 
می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم
 
که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند
 
دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد
 
می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند
 
پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار مرا هم شنیدند
 
عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند....




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

اگه میخوای منو یه ذره هم که شده بشناسی بخون

میخوام از اولش بگم از وقتی که به دنیا اومدم  توی یه شب بارونی داشت آسمون رعد و برق میزد یه

روز استثنایی،انگار همه خبر داشتن من دارم میام!!! اما نه چرا دروغ  توی یه شب معمولی خدا توی فصل

تابستون چشمم برای اولین بار به این دنیا افتاد. ولی واقعا ساعت به دنیا اومدنم خاص بود!

موقع اذان به دنیا اومدم!

هیچی دیگه بزرگ شدم تو یه خانواده کوچولو که یه بچه تنها دلخوشی اونا شده بود تا زنده باشن و نفس

بکشن. مامانم بابام هر دوتاشون از وقتی که خروسا هم خواب بودن میرفتن سر کار وقتی هم که جغدا پا

میشدن بر میگشتن خونه! آخرشم العان خودشون رو مقصر میدونن که وقتی که من اولین قدم هام رو بر

میداشتم اتاقمون یا بهتر بگم خونمون انقدر کوچیک بوده که من نمیتونستم راه برم میخوردم به دیوار و

میفتادم زمین

همین طوری بزرگ شدم با این فرق که دیگه میفهمیدم تو خونه جا نیست پس نباید راه برم بخورم به در و

دیوار!باید اندازه قدمهام رو بفهمم بیشتر از حد قدم بر ندارم

از همون بچگیم از همه فراری بودم نمیدونم چرا اما از همه فراری بودم همیشه موقع مدرسه هم یه

گوشه حیاط به بازی بچه ها نگاه میکردم و لذت میبردم هیچ وقت اینو واقعا میگم هیچوقت با هیچ کسی

بازی نکردم! این از بچه بودنم که هیچوقت بچه گی نکردم! نمیخوام زیاد کشش بدم آخه زندگیم خیلی

طولانیه حرفام خیلی طولانیه اما یه زندگی معمولی همیشه از همه فراری بودم هیچ وقت کسی

نیومد تا منو بشناسه، بفهمه من کیم آخه تو این دنیا به این بزرگی! میدونم آخرشم یه گوشه از این دنیا زیر

آسمون خدا بدون این که کسی منو بشناسه میرم

هیچوقت از این دنیا از آدماش با این همه مشکلی که داشتم بدم نیومد همیشه عاشقانه آسمون رو زمین

رو هر چی موجود بود تو این دنیا رو دوست داشتم اما هیچ وقت یه چیز رو نفهمیدم چرا بقیه با این همه

چیزایی که دارن بازم از خدا ناراضین؟! وقتی میرم تو خیابون وقتی به آدما نگاه میکنم واقعا دلیل کاراشون

رو نمیفهمم! مخصوصا دلیل کارای هم سن و سالای خودم! به ماشینیشون به تیپاشون به خونه هاشون و

به کاراشون نگاه میکنم اما هیچ وقت نفهمیدم چرا من دوست ندارم مثل اونا باشم شاید غیر عادیم اما با

این تنهاییهام با این مشکلات بازم حس میکنم خیلی از اونا خوشبخت ترم! از هیچ کدوم بدم نمیاد اما دلم

براشون میسوزه هیچ وقت معنی واقعی این دنیا رو نمیفهمن




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

راست می گفت

تخت جای قشنگی برای خوابیدن نبود

اصلن آنجا جای مناسبی برای دیدن خوابهای رویایی نبود

آن هم وقتی توی هجوم سایه ی بلند کابوس هایی هستی ؛

که نمی دانی از کدام سگ دانی به سراغت آمده اند .

حل المسائل عشق در مسجد ایا صوفیا

دست نویسی از روایات مفقوده ی حلاج

کاریزمای ایلیاتی مادمازل های نحیف

از بیت الحم تا منارجنبان

از بورلی هیلز تا تجریش

یا در هر جا که به ناگهان کسی با عشق لیز می خورد ..

همه را می شود با یک دروغ ساده به ناف عین القضات گره زد !!

خیانت را خودم یاد نگرفتم که بکنم !!

فقط کافی بود چشمهایمان را خوب باز کنیم

کارل مارکس را توی گور بگذاریم ؛

ویتگنشتاین را یک کمیک استریپ ساده فرض کنیم ،

به قبر نیچه و خیلی های دیگر بخندیم ،

حافظ را باز کنیم *

و با یک رژلب قرمز رنگ روی شیشه بنویسیم :

" دوستت دارم / ساعتش مهم نیست "


* به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

                                                            جمال جلوه ی تو حجت موجه ماست




کلمات کليدي :راست می گفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

هر چه کهنه تر، بهتر

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند وپایان

تازه ای بسازند

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن

روزها ، و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده است

مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتتان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت

خواهید برد. زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به خرکتتان ادامه دهید

وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید، محکم بنشینید و خوشحال باشید ، زیرا

خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست

وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری

نهفته است، که به شما یاد می دهد چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید

شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد. اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش

می دارند

بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید، تا اینکه او را به خاطر غرورتان از

دست بدهید

ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست

داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم

هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید. جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد. دوستی مانند شراب است.

هر چه کهنه تر، بهتر




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

یک نفر هست

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا

بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی،دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش اینست؛

زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد...

مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده

و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....

مهربانم، ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها، با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی . . .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

من چیستم

من چیستم؟

افسانه ای خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر زه خنده ای

رازی نهفته در دل شبهای جنگلی

من چیستم؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام زشت قحبه بدکار روزگار

من چیستم؟

بر جا زکاروان سبکبارآرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم؟

تک لکه ای زننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی،آلوده دامنی

یک زجه شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای وسرود نخوانده ای

من چیستم؟

لبخند پر ملالت پائیزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام وبی نشان

درآرزوی سر زدن آفتاب مرگ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

شریک سقف من

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو

فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم

شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیمو

همین یک لحظه دیدارو شریکم باش شریکم باش شریکم

فقط در حد یک لبخند لبتو قسمت من کن

اگه خورشید من نیستی بیا و شمعو روشن کن

تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش

کنار چشمه رویا یه لحظه خواب شریکم باش

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو

فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم

شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش

اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش

سلامی کن گهو گاهی بنام آشنا برمن

همین ا ندازه هم بسته برای شور دل بستن

غزل خونم نباش اما به حرفی شاد شادم کن

اگر دیدی منو بشناس نمیگم ا ینک یادم باش

به عشق نا بساما نو چه ساما نی از این خوشتر

شکا یت نامه دل رو چه پایانی از این خوشتر

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو

فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم

شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش

اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش

سلامی کن گهو گاهی بنام آشنا برمن

همین اندازه هم بسته برای شور دل بستن

شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیمو

همین یک لحظه دیدارو شریکم باش شریکم باش شریکم

فقط در حد یک لبخند لبتو قسمت من کن

اگه خورشید من نیستی بیا و شمعو روشن کن

تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش

کنار چشمه رویا یه لحظه خواب شریکم باش

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو

فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

رویا

باز من ماندم و خلوتی سرد

خاطراتی ز بگذشته ای دور

یاد عشقی که با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

روی ویرانه های امیدم

دست افسونگری شمعی افروخت

مرده یی چشم پر آتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

ناله کردم که ای وای این اوست

در دلم از نگاهش هراسی

خنده ای بر لبانش گذر کرد

کای هوسران مرا میشناسی

قلبم از فرط اندوه لرزید

وای بر من که دیوانه بودم

وای بر من که من کشتم او را

وه که با او چه بیگانه بودم

او به من دل سپرد و به جز رنج

کی شد از عشق من حاصل او

با غروری که چشم مرا بست

پا نهادم بروی دل او

من به او رنج و اندوه دادم

من به خک سیاهش نشاندم

وای بر من خدایا خدایا

من به آغوش گورش کشاندم

در سکوت لبم ناله پیچید

شعله شمع مستانه لرزید

چشم من از دل تیرگیها

قطره اشکی در آن چشمها دید

همچو طفلی پشیمان دویدم

تا که در پایش افتم به خواری

تا بگویم که دیوانه بودم

می توانی به من رحمت آری

دامنم شمع را سرنگون کرد

چشم ها در سیاهی فرو رفت

ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر

لیکن او رفت بی گفتگو رفت

وای برمن که دیوانه بودم

من به خک سیاهش نشاندم

وای بر من که من کشتم او را

من به آغوش گورش کشاندم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

رهگذران خسته‌

روزی من

درخت افشانی خواهم شد

میان شهر...

سایه‌ میگسترانم

رهگذران خسته‌ را

تا بیاسایند

درسایه‌سار

شاخه‌ و برگهایم

و بر زمین نهند

بار سنگین اندوه یک روز خسته‌ را.

همشهریان خوب و مهربان

با کلامی که‌ از آن

عطر صمیمیت میتراود

از تنم میزدایند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

وای اگر باز نشد

ذهن در طول حیات

می شود چتر نجات

خوش به حال تو اگر باز شود

و تو را آرام 

آرام

فرود آرد

در پهنه دانایی
 
آگاهی

زیبایی و احساس جهان
 
وای اگر باز نشد...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

دنیای بی حاصل

تو این دنیای بی حاصل بودن با همه شکستگیهای دل من

با همه تلخیه قصه ی تو ومن من که حیفم میاد از گلایه کردن

ارزش گلایه ی من بیش از اینهاست نه برای اونکه اهل سوداست

کسی که لحظه به لحظه رنگ دنیاست من ساده به خیالم از خود ماست

سهم من از تو چه بوده غیر ازار تویی که دنیا برات شده یه بازار

من تو رو به چشم یاری دیده بودم تو منو اما به چشم یه خریدار

تو رو باید میشناختم که هزار تا چهره داشتی روی احساس دل من داشتی قیمت می گذاشتی

تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست چینی شکسته دل من دیگه پیوند شدنی نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

تاریک و سرد

در کافه ای تاریک و سرد

قهوه  گلویم را می لیسد

می نویسم باز

هزار سال هم بگذرد

کافی نیست برای ملودی فراموشی  تو

روبرو دختر و پسری زیر میز پاهایشان را به هم تاب می دهند

من اینجا م زیر تابوت خاطرات تو

خاطرات مرده  که بالای قفس  تاب میخورد

قفسی که جای دو نفر بود .انگار جایی برای یک نفر ندارد

نگاهم را خیره میکنم

زنی بدل های خریده از حراجی را بر روی میز پخش میکند

تلاشی برای ساخت بدلی از تو

اما توانم نیست

باعث نابودی یک حس منم

این نابودی درس آنشب  بود

که مشق هر روزم شد

کودکی آبمیوه اش را میریزد

شیطان میانجی شد ذرات این حس را از زمین جمع کرد

در آغوشم داد تا بسازم از نو

آغوشه پُر جیبهای تنگ بهانه ام شد

در کافه باز شد? همه سرما به داخل ریخت

بازهجوم وحشیانه من

تازیانه افکار پوچ

تو را  هم از دست دادم

هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد

در میان خنده های کافه چی، کودک زار میزند

باز می نویسم

هزار سال میتونه کافی باشه

من اینجام، زیر تابوت عشاق

از نفس افتاده ام

درکی ندارم

دست و پایم نمیرسد به عشق هرگز

خنده ها چندین برابر می شود

رویای بهارم زیر لاشه مغز بو گرفته

بوی استیک در فضای کافه می پیچد

مهم نیست حرکت ثانیه از یک تا شصت

مهم دقیقه رفتن  بود که گذشت

رفتن به  هیچ

حال چه کسی بیشتر زخمی شد؟

موسیو صورت حساب لطفا




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

خاطرات

باز در چهره خاموش خیال
 
خنده زد چشم گناه آموزت
 
باز من ماندم و در غربت دل
 
حسرت بوسه هستی سوزت
 
باز من ماندم و یک مشت هوس
 
باز من ماندم و یک مشت امید
 
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 
که ز چشمت به دل من تابید
 
باز در خلوت من دست خیال
 
صورت شاد ترا نقش نمود
 
بر لبانت هوس مستی ریخت
 
در نگاهت عطش طوفان بود
 
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 
دل من با دلت افسانه عشق
 
چشم من دید در آن چشم سیاه
 
نگهی تشنه و دیوانه عشق
 
یاد آن بوسه که هنگام وداع
 
بر لبم شعله حسرت افروخت
 
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 
که سراپای وجودم را سوخت
 
رفتی و در دل من ماند به جای
 
عشقی آلوده به نومیدی و درد
 
نگهی گمشده در پرده اشک
 
حسرتی یخ زده در خنده سرد
 
آه اگر باز بسویم ایی
 
دیگر از کف ندهم آسانت
 
ترسم این شعله سوزنده عشق
 
آخر آتش فکند بر جانت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

تقویم کهنه

کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست

حلقهء سبز بهار کجای گریه های ماست

کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم

بین این همه سوار چار هنوز پیاده ایم

کسی نیست نشون بده نشونیه ستاره رو

به دل ما یاد بده تولد دوباره رو

تولد دوباره رو

تولد دوباره رو
 
تقویم کنه رو باید ببندیم

بازم باید دروغکی بخندیم

بهار داره پا میزاره تو خونه

پنجرهء قلب ما کی می خونه

یکی باید واسه ما بهار رو معنا بکنه

سفرهء گمشدهء هفت سین و پیدا بکنه

یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه

بگه که تحویل سال چه لحظهء قشنگیه

یکی باید بیاد و سین سکوت و بشکنه

رمز قد کشیدن و تو کوچه فریاد بزنه

تو کوچه فریاد بزنه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

بوسه

در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله یی بی پناه می خندید

شرمنک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت

باید از عشق حاصلی برداشت

سایه یی روی سایه یی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه یی لغزید

بوسه یی شعله زد میان دو لب




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

یه کم فکر کن

برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم

ساخت

پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده! کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از

همون روز اول روی اصلیشون رو نشون بدن

زندگی واسه ما آدما مثل دفتر ١٠٠ برگه اولش خوش خط مینویسی و دوست داری به آخرش برسی

وسطاش خسته میشی بد خط مینویسی و هی برگه حروم میکنی اما آخرش که رسید جا کم میاری

حسرت میخوری که چرا برگه هاشو حروم کردی

فریدریش نیچه : "آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم

تو را باور کنم

در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونن. از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به

جایی نمی رسی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

اگه بچه بودم

کاش یه بچه بودم و تو عالم بچگی داد میزدم که من دوستت دارم و

میخوام که برای خودم باشی

کاش یه عروسک بودی که قسمت من میشدی ... مطمئنا نمیذاشتم

که دست کسی به تو برسه و تو قلبت بشینه

خودم برات قصه می گفتم ... خودم برات لباس میدوختم و کفش میخریدم

تازه ... اگه تو ویترین مغازه هم میدیدمت انقدر گریه میکردم تا مامان تورو برام بخره

کاش الان هم بچه بودم

چون میخوام داد بزنم یکی اینو به من ببخشه

یه جوری بشه .... یه اتفاقی بیفته که سلام هارو بی پاسخ نذاری

معنی خدانگهدارم رو بفهمی

و .... برای خودم بشی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

20 UP جدید* ١٨/٠٣/۸۷

شهادت حضرت فاطمه (س) تسلیت باد

وبلاگ .::. پشت نقاب شب .::. ، فرارسیدن شهادت حضرت فاطمه (س) را بر همه مسلمانان و

مخصوصا وبلاگ نویسان عزیز تسلیت می‌گوید.

شهادت حضرت فاطمه (س) تسلیت باد




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

سلام

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی دعای هر نظرگاهی

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم

تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی

مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر

نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

با غم دوریت چه کنم

من محکوم شدم به تنهایی...

کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به دوردست ها...

آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...

تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم

زد نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی...

شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و

گناهی بزرگ...

نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...

همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم کردم...

درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...

اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

به کی بگم

خدای من ، به کی بگم ؟

کی بشه از دنیا برم ؟

همیشه گریونه چشام

همیشه حیرونه نگام

بگو چرا قصر وفا

همیشه ویرونه برام ؟

می گن جوونی تو هنوز

چی می گی از شادی بگو

نمی دونم که بخت من

از راحتی نبرده بو

روزا به فکر رفتنم

شبا دچار موندنم

انگاری جا خوش کرده غم

توی طنین خوندنم

واسه من بی سرپناه

هیچ سقفی پیدا نمی شه

تو این زمونه غریب

هیچ دلی دریا نمی شه

شبا تا صبح دعا و اشک

روزا تا شب غم و جنون

بهار دیگه تموم شده

اومده باز فصل خزون

نمی دونم حرف دلو چه جوری فریاد بزنم

دل می گه بیرونش کنم

افسوس و آه و از تنم

کاشکی که این ترانه ها

هیچ جایی پیدا نمی شد

کاشکی  که بین عاشقا

هیچ کسی تنها نمی شد

دوباره بیت آخرو

همون غم همیشگیم

هزار تا بیتم که بشه

درست نمیشه زندگیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

رفت

رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی

گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی

رفت و نگاهی ام نکردبه این مسافر غریب

که بعد اون چه میکشه از این همه درد و فریب

رفت و نگامو ندید که غرق بارونو غمه

از این همه درد هرچی بگم بازم کمه

رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگیم

با یک بغل شعرو غزل که گم شده تو زندگیم

رفت و کتاب عشقمو زیر غبار روزگار

از یاد اون رفت و حالا منم اسیرو بی قرار

رفت و کبوترای عشق واسش بهونه میگیرن

گلای باغ زندگیم از غم هجرش میمیرن

رفت و نگفت که کی میاد نگفت بی یادم میمونه

اما دل ساده من باز اونو عاشق میدونه.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

درد و دل

از خدایت میخواهی که خدایا به من آرامشی و اطمینانی و قدرتی عطا کن که جز تو هیچ نبینم و اینگونه

است که گاه جز خدا هیچ نمیبینی حتی بنده خدا که روزی سختی هایت را بهانه میکنی که اورا ترک کنی

قول و قرارت را فراموش می کنی .

حاصل چه شد ؟

تو فقط خدا را میبینی و از او میخواهی که هیچی جر او نبینی مگر او به نگاه تو نیازمند است ؟
 
کاش میگفتی :خدایا به من قدرتی عطا کن که حتی چیزهایی که دوست نمی دارم هم ببینم و از آنها فرار

نکنم و چیزهایی که مطابق خواسته ی من نیست را نادیده نگیرم .

آنگاه که غرور کسی را له میکنی آنگاه که آرزو ها و شمع امیدکسی را خاموش میکنی آنگاه که بنده ای را

نادیده میگیری آنگاه که حتی گوشت را می گیری تا صدای خورد شدن اورا نشنوی میخواهم بدانم

دستانت را سوی کدام آسمان دراز میکنی و دعا میکنی .به سوی کدام قبله نماز می گذاری
 
 
طوماری از دلایل را می آوری تا رفتنت را توجیه کنی من را نمیبینی و آنچه خود صلاح می دانی یک طرفه

انجام میدهی ؟مگر اوضاع بهتر شد ؟مگر بیداری ها و بیماری ها و بی تابی ها تمام شد ؟مگر توانستم

فراموشت کنم ؟

گیرم که خودت را قانع کرده باشی !!!!من را نه !!!نمیشود به خدا قانع نمی شوم .

عشق من احساس من منطق نمیشناسد اعتقاد من ضد منطقی ترین بخش عشق است
 
کاش قول و قرار به این سنگینی نگذاشته بودی تو که از عهده اش بر نمی آمدی

حالا من ماندم و بی تابی و بی خوابی و بیماری

به قول شاعری که بارها سر بر کتابش گذاشته ام و گریسته ام :

تو رفته ای بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ مرا میبرد به گور

من شب چراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم

ممنونم که مطلبو خوندید .غم نبینید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

گزینه

شاید زیادی زنده مانده‌ام

زنده ماندنم،

دشنامی است به آغاز هر تولد

در زنده ماندنم،

نه رویایی می‌شکفد

و نه صدایی اوج می‌گیرد

من به هرچه سفید است و پایدار،

لعنت فرستاده‌ام

گزینه‌های هستی را یک‌به‌یک خط می‌زنم

عشق

زندگی

ابدیت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

قلب تو کجاست

رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی

پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا

بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به

او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .

هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت

دارم آن زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده

دوست من.

رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی

عالی است

 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

سایبان آرامش ما ، ماییم

در هوای دو گانگی ، تازگی چهره ها پژمرد.

بیایید از سایه - روشن برویم.

بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم.

و اگر جا پایی دیدیم ، مسافر کهن را از پی برویم.

برگردیم، و نهراسیم، در ایوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر کشیم.

شب بوی ترانه ببوییم، چهره خود گم کنیم.

از روزن آن سوها بنگریم، در به نوازش خطر بگشاییم.

خود روی دلهره پرپر کنیم.

نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه.

نشتابیم ، نه به سوی روشن نزدیک ، نه به سمت مبهم دور.

عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم.

دم صبح ، دشمن را بشناسیم ، و به خورشید اشاره کنیم.

ماندیم در برابر هیچ ، خم شدیم در برابر هیچ ، پس نماز ما در را نشکنیم.

برخیزیم ، و دعا کنیم:

لب ما شیار عطر خاموشی باد!

نزدیک ما شب بی دردی است ، دوری کنیم.

کنار ما ریشه بی شوری است، بر کنیم.

و نلرزیم ، پا در لجن نهیم ، مرداب را به تپش در آییم.

آتش را بشویم، نی زار همهمه را خاکستر کنیم.

قطره را بشویم، دریا را در نوسان آییم.

و این نسیم ، بوزیم ، و جاودان بوزیم.

و این خزنده ، خم شویم ، و بینا خم شویم.

و این گودال ، فرود آییم ، و بی پروا فرود آییم.

برخورد خیمه زنیم ، سایبان آرامش ما ، ماییم.

ما وزش صخره ایم ، ما صخره وزنده ایم.

ما شب گامیم، ما گام شبانه ایم.

پروازیم ، و چشم براه پرنده ایم.

تراوش آبیم، و در انتظار سبوییم.

در میوه چینی بی گاه، رویا را نارس چیدند، و تردید از رسیدگی پوسید.

بیایید از شوره زار خوب و بد برویم.

چون جویبار، آیینه روان باشیم : به درخت ، درخت را پاسخ دهیم.

و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم.

برویم ، برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

دیوار

در گذشت پر شتاب لحظه های سرد

چشمهای وحشی تو در سکوت خویش

گرد من دیوار میسازد

می گریزم از تو در بیراهه های راه

تا ببینم دشتها را در غبار ماه

تا بشویم تن به آب چشمه های نور

در مه رنگین صبح گرم تابستان

پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی

بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان

می گریزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را

یا بنوشم سرد علفها را

می گریزم از تو تا در ساحلی متروک

از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی

بنگرم رقص دوار انگیز طوفانهای دریا را

در غروبی دور

چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم

دشتها را کوهها را آسمانها را

بشنوم از لابلای بوته های خشک

نغمه های شادی مرغان صحرا را

می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم

راه شهر آرزو را

و درون شهر ...

درب سنگین طلایی قصر رویا را

لیک چشمان تو با فریاد خاموشش

راهها را در نگاهم تار میسازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من دیوار میسازد

عاقبت یکروز ...

میگریزم از فسون دیده تردید

می تروام همچو عطری از گل رنگین رویا ها

می خزم در موج گیسوی نسیم شب

می روم تا ساحل خورشید

در جهانی خفته در آرامشی جاوید

نرم میلغزم درون بستر ابری طلایی رنگ

پنجه های نور میریزد بروی آسمان شاد

طرح بس آهنگ

من از آنجا سر خوش و آزاد

دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو

راههایش را به چشم تار میسازد

دیده میدوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن دیوار میسازد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

دلم دریا شد

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب

پلنگ کوه ها درخوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بی تابه امشب

دل من در تنم بی تابه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

راز زندگی

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها

خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زیر

زمین مدفون کن فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده و سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار

بده ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر

خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد در این هنگام

یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجاهی خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس

به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

خفتگان

خفتگان نقش قالی ، دوش با من خلوتی کردند

رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور

و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور
 
با من و دردی کهن ،‌ تجدید عهد صحبتی کردند

من به رنگ رفته شان ، وز تار و پود مرده شان بیمار
 
و نقوش در هم و افسرده شان ، غمبار
 
خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم

دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند
 
من نمی گفتم کجا یند آن همه بافنده ی رنجور

روز را با چند پاس از شب به خلط سینه ای
 
در مزبل افتاده بنام سکه ای مزدور
 
یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گله ی خوش چرا
 
در دشت و در دامن
 
یا کجا گلها و ریحانهای رنگ افکن
 
من نمی رفتم به راه دور
 
به همین نزدیکها اندیشه می کردم
 
همین شش سال و اندی پیش
 
که پدرم آزاد از تشویش بر این خفتگان می هشت
 
گام خویش

یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خک و خاموشی
 
پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی
 
لاجرم زی شهر بند رازهای تیره ی هستی

شطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم
 
دیدم ایشان نیز
 
سوی ن گفتی نگاه عبرتی کردند
 
گفتم : ای گلها و ریحانهای رویات برمزار او
 
ای بی آزرمان زیبا رو
 
ای دهانهای مکنده ی هستی بی اعتبار او
 
رنگ و نیرنگ شما ایا کدامین رنگسازی را بکار اید
 
بیندش چشم و پسندد دل
 
چون به سیر مرغزاری ، بوده روزی گورزار ، اید ؟
 
خواندم این پیغام و خندیدم
 
و ، به دل ،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم

خفتگان نقش قالی همنوا با من

می شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

حسرت

مچاله می شوم از حسرتی که غم زده است

چقدر حال مرا زندگی به هم زده است

بهانه گیری کابوس هر شبم یعنی

کسی به خلوت دنیای من قدم زده است

و درک کردم از احساس کوچه سر شارم

شبی که حادثه ی قصه از تو دم زده است

کسی مقصر این التهاب زیبا نیست

فضای ذهن من از خلسه های سم زده است

نشسته ام و فقط فکر می کنم که چرا ؟

خدا به صفحه ی تقدیر من قلم زده است

کسی که فال مرا با دروغ معنا کرد

عبور ثانیه ها را چقدر کم زده است

برای اخر یک اتفاق تکراری

مسیح پای صلیب دلم حرم زده است

بزن خلاص کن این اخرین روانی را

دوباره مثل همیشه به سرم زده است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

تو می‌توانی

تو می‌توانی؟ 

من سال‌های سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

تنها منم

تنهائی روشن است

عقربه ها با چرخش آتشدان اعداد بر دستان

گیج شده اند

به دنیا آمده ام

به جهانی که تو ترسیم کرده ای

پشت همه ی پنجره ها باران پرسه می زند

میان همه ی دیوار های محدود تنهائی بزرگ می شود

تنها منم

که پرچم تو را بر فراز خویش به اهتزاز در آورده ام

و مقابل چشمان ابدی ات

م ی ر ق ص م




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

نمیدانی

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم

چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم

نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم

چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری شب غمنک خاموشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم

که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی

دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

قفل خموشی

به لبهایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

بیا ای مرد ای موجود خودخواه

بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را

منم آن مرغ آن مرغی که دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرود ناله شد در سینه تنگ

به حسرتها سر آمد روزگارم

به لبهایم مزن قفل خموشی

که من باید بگویم راز خودرا

به گوش مردم عالم رسانم

طنین آتشین آواز خود را

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

لبم بوسه شیرینش از تو

تنم با بوی عطرآگینش از تو

نگاهم با شررهای نهانش

دلم با ناله خونینش از تو

ولی ای مرد ای موجود خودخواه

مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانی

فضای این قفس تنگ است تنگ است

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از این ننگ و گنه پیمانه ای ده

بهشت و حور و آب کوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه ای ده

کتابی خلوتی شعری سکوتی

مرا مستی و سکر زندگانی است

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

که در قلبم بهشتی جاودانی است

شبانگاهان که مه می رقصد آرام

میان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابی و من مست هوسها

تن مهتاب را گیرم در آغوش

نسیم از من هزاران بوسه بگرفت

هزاران بوسه بخشیدم به خورشید

در آن زندان که زندانیان تو بودی

شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

بدور افکن حدیث نام ای مرد

که ننگم لذتی مستانه داده

مرا میبخشد آن پروردگاری

که شاعر را دلی دیوانه داده

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

شیشه امید

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای

نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که دردل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من

لب سوزان ترا می جوید

میتپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق ترا میگوید




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

امشب

امشب میان اشکم تصویری از تو دیدم

در این سکوت وحشت نام تورا شنیدم

امشب که دل گرفته در این شب سیاهم

امید بر تو دارم باشد همین گناهم

باری نظر وا کن بر این شبانه آهم

امشب که بار دیگر یادت به باد دادم

چون شعه ای خموش و خاکستری به بادم

امشب به یادت لحظه ای به خواب رفتم

با دیدن خیالت مینای غم شکستم

امشب میان اشکم آسوده جان سپردم

از این جهان خاکی بادی ز غم نبردم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

20 UP جدید* ١4/٠٣/۸۷

از خود گذشته

 از خود گذشتم تا که تو از پیچ وخمها بگذری

لب بستم از گلایه تا از سر غمها بگذری

گوشه گرفتم تا که تو با دنیا دم ساز بشی

پایان گرفتم تا که تو دوباره آغاز بشی

درد من بودی وهمدرد نبودی

راهه من بودی و همراه نبودی

غم من بودی تو غمخوار نبودی

عشق من بودی وفادار نبودی

اشک شدم در پشت پلک غصه ها پنهون شدم

خرد شدم در شوره زار سینه ها زندون شدم

پرم شکست تا اینکه تو معنی پرواز شدی

غمم ترانه شد که تو نغمه وآواز شدی

درد من بودی وهمدرد نبودی

راهه من بودی و همراه نبودی

غم من بودی تو غمخوار نبودی

عشق من بودی وفادار نبودی...

اشک شدم در پشت پلک غصه ها پنهون شدم

خشک شدم در شوره زار سینه ها زندون شدم

سکوت شدم تا اینکه تو صدای فریاد شدی

قفس نشین شدم که تو  دوباره آزاد شدی

بخاطر دوست خوبم فریدا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

دعا

لوییز زنی بود با لباس‌های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواروبار فروشی شد و با فروتنی از

صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و

شش بچه‌شان بی‌غذا مانده‌اند.

جان صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در

حالی که اصرار می‌کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول‌تان را می‌آورم. جان گفت: نسیه

نمی‌دم. 

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، گفتگوی آن دو را می‌شنید به مغازه‌دار گفت: ببین خانم

چی می‌خواد پولش با من. جان بهش برخورد و گفت: لازم نیست خودم می‌دهم. لیست خریدت کو؟ لوییز

گفت: اینجاست لیست‌ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. 

لوییز با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه‌

ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. جان با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه

دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد آنقدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند.

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت تا بیبیند روی آن چه نوشته شده

است. کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته شده بود: ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری

خودت آن را برآورده کن. مغازه‌دار با بهت جنس‌ها را به لوییز داد و همان جا ساکت و متحیر ماند. لوییز

خداحافظی کرد و رفت.

مشتری 1 اسکناس 50 دلاری به مغازه‌دار داد و گفت: تا آخرین پنی‌اش حلالت. فقط اوست که می‌داند

وزن دعای خالص و پاک چقدر است
 
دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد و پاداش بسیار برد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

خوش خیال کاغذی

دستمال کاغذی به اشگ گفت:

«قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقم

با من ازدواج می کنی؟»

اشک گفت:

«ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چه قدر ساده ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می شوی

چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی

پس برو و بی خیال باش

عاشقی کجاست

تو فقط دستمال باش»

دستمال کاغذی دلش شکست

گوشه ای کنار جعبع اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

از تن سفید و نازکش دوید

خون درد

آخرش

دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت،مثل این و آن نشد

رفت اگر چه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

چون که در دلش

خودش

دانه های اشک کاشت.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

تنها

بی تو منو پنجره های بسته

بی تو منو و زمزمه های خسته

بی تو منو و شب ناله های بارون

تنهایی و دل به خون نشسته

دل به خون نشسته

بی تو غریبه گشتم

با همه سرگذشتم

رو تن تنهایی هام

اسم تو رو نوشتم

ای که نگاه ت ، زنگ صدات

به یاد کوچه مونده

تو گوش هر پنجره ای

ازروشنایی خونده

ترانه هات برده منو

تا سرزمین رویا

گفتی ازین شب سیاه

چیزی تا صبح نمونده

بی تو غریبه گشتم

با همه سرگذشتم

رو تن تنهایی هام

اسم تو رو نوشتم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

در این سرای بی کسی

در این سرای بی کسی  کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهیست پر ستم که اندرو به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم ام سزاست

وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

گناه

هیچ گناهی بالاتر از آن نیست که قلب کسی را بشکنی در حالیکه عشق تو را در خود جای داده است




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

دیوانه وار دوست دارم

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم، باید. باید. باید.

دیوانه وار دوست بدارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

کودکیمان را یادت هست

شب هایی که گم شده بودند در شوق روزها و دلهایی که پرپر میزد برای فریاد گنجشک ها

یادت هست دو بادبادکی را که در هم پیچیده بودند

من فکر میکردم دعوایشان شده و تو گفتی :آنها عاشقند باید با هم باشند

و بعد رقصیدن برگها را دیدیم نارنجی،قرمز،زرد

که با هم عشق بازی می کردند

درخت هایی که خوابیدند و گنجشکک هایی که پریدند

و سپس هیچ کس نبود...

زمستان که شد نه تو بودی نه من

من گم شده ی شب بودم و تو روز را گم کرده بودی

من پریشان تو بودم و تو دل را بازیچه می خواستی

دلی که یخ میزد در دستان سردت

یادت هست برایت آشفته غریبانه گفتم:

همیشه با من باش

چه زود روزها رفت ....

و حالا برایت می نویسم

از آنچه دیدم و ندیدی

از آنچه داشتم و نخواستی

از آنکه بودم و تو نبودی

و حالا که رنگ نگاهت از یادم رفت...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

کاش امشب باران ببارد

کاش امشب باران ببارد بارانی که همیشه دلم برایش تنگ می شود کاش امشب باران ببارد و روحم را جلا

بخشد هنوز هم بوی خاک باران خورده مدهوشم می کند مرا می برد تا انتهای رویاها

کاش زیر باران باشم زیر آسمان بی انتها بدون چتر بدون سرپناه تنهای تنها و به آسمان نگاه کنم این

آسمان دیدن دارد آسمان هم درد را می گویم وقتی به عمق اشک های آن می نگرم دلم آرام می گیرد و

تازه باورم می شود که هنوز هم باران بیشتر از من اشک می ریزد .

باران که می بارد همه گریه می کنند گریه ای که هیچ کس آن را نمی بیند ولی بعد از آن همه دلشان باز

می شود  ،باران که می بارد می برد دلها را تا ناکجای روئیاهای عاشقانه،  کاش امشب باران ببارد با بوی

همیشگی اش خدا کند که بهشت هم همین بو را داشته باشد،  کسی می گفت دلیل اینکه خاک نم

خورده انسان را مدهوش و سرگردان خویش می کند این است که انسان نیز از همان جنس است شاید

انگار باران به جای همه گریه می کند و راز دل همه را از خدا می خواهد و آسمان که آرام می شود همه

آرام می شوند،  ببار ای دلسوز بشر ببار که باریدنت را دوست دارم  ،ببار که شاید از پس اشک های تو دل

انسان آرام گیرد،  ببار که شاید این همه احساس تو به ما هم احساسی نو هدیه کند  ،ببار که این ذلال

بشوید هر آنچه ذلال نیست ، بشوید بدی ها را،  بشوید غم ها را،  بشوید نامردمی ها را،  بشوید زشتی

ها را،  بشوید کینه ها را تا شاید از پس آن مانند کودکی که بعد از گریه صورت از پای مادر بر می دارد و آرام

می شود ما هم آرامشی را دست یابیم که نیست که فراموش شده که نمی دانم کی و کجا این بشر

جایش گذاشته و مدتی است که نیست و مدتی است دلم در پی این دلتنگی ها آن را خواب می بیند ، ببار

که باریدن تو قشنگ است .

تمام عمر در اندیشه ی حضور کسی بودم که هرگز نیامد . . .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

طلا

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور.

مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار

سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود . . .

 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

سپیده عشق

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه میرقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

می دود همچو خون به رگهایم

آه ... گویی ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه تو

میشکوفد چو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله راز

ناشناسی درون سینه من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

گوییا بوی عود می اید

آه... باور نمیکنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

بیگمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده عشق

می نویسم بر وی دفتر خویش

جاودان باشی ای سپیده عشق

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

فلسفه های لاجوردی

روزی که دانش لب آب زندگی می کرد

انسان در تنبلی لطیف یک مرتع

با فلسفه های لاجوردی خوش بود

در سمت پرنده فکر می کرد

با نبض درخت او می زد

مغلوب شرایط شقایق بود

مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت

انسان در متن عناصر می خوابید

نزدیک طلوع ترس بیدار می شد

اما گاهی آواز غریب رشد در مفصل ترد لذت می پیچید

زانوی عروج خاکی می شد

آن وقت انگشت تکامل

در هندسه دقیق اندوه تنها می ماند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

در رهگذار باد

بعد از تو در شبان تیره و تار من

دیگر چگونه ماه

آوازهای طرح جاری نورش را

تکرار می کند

بعد از تو من چگونه

این آتش نهفته به جان را

خاموش میکنم ؟

این سینه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش میکنم ؟

من با امید مهر تو پیوسته زیستم

بعد از تو ؟

این مباد

که بعد از تو نیستم

بعد از تو آفتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو

درآسمان زندگیم مهر و ماه نیست

 بعد از من آسمان آبی است

آبی مثل همیشه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

داری می آیی

داری می آئی ای دوست

ای همیشه زنده ام ، داری می آیی

نکند بیایی و نباشم!

هنوز کثیفم

هنوز دارم فرو می روم

در (من)!

 در مردابی که می گوید دوستم دارد!

این من آلوده به من!

باز هم بگو گریه نکن تا بشنوم

باز هم بخوان که می آیی

با تو سخن می گویم

تصویری مات و عزیز...

به سکوت وفادار خواهم ماند ...

شب است و خواب حرام!

داری می آیی ای دوست...

داری می آیی ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

پیانو

پیانویی مه آلود

در ایوان چوبی خانه

صندق آهنگهای قدیمی عشق.

روزگاری دوستت میداشتم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

افسوس

براستی
 
ما چه ساده به هم پیوند زده بودیم ثانیه هامان را

به سادگی

من ناباورانه به باور بودنت رسیده بودم

تو باور لحظه های من شده بودی

اما افسوس

افسوس




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

یک ناشناس

بر پرده های در هم امیال سر کشم

نقش عجیب چهره یک ناشناس بود

نقشی ز چهره یی که چو می جستمش به شوق

پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود

یک شب نگاه خسته مردی بروی من

لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند

تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه

قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند

نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش

با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا

راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش

نالید عقل و گفت کجا می روی کجا

راهی دراز بود و دریغا میان راه

آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست

چون دیدگان خسته من خیره شد بر او

دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست

زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

شعر ناب عشق

با شوق و اشتیاق چکیدی بر گونه های سرخ جوانم

با شعر ناب عشق کشیدی راهی به برکه های نهانم

گفتی که آشنای نسیمی بی گفتگو تر از گل یاســی

بوئیدمت به چشمه ی ادراک دیدم چو آب چشمه روانم

بر خاک جای پای دلت بود دل دل کنان به راه کشید م

جاری شدم به سوی نگاهت تا در حصار جسم نمانـم

پیدا نبود سرخی پرواز زیرا که خانه پر ز قفس بـــــــــود

آواز سرد شانه به سر ها می برد تا کجا کــه ندانــــــم

از اوج چون زلاله چکیدی با دانه های بکــــــــــر نجابت

من با تو با نگاه تو دیدم در اوج قلــــــــــــــه های زمانم

ای عشق بر تمامی جانم جای عبور سرخ تو پیداست

با نکته ای دوباره نمایان خود را که بی تـــــو سر نتوانم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

جوانمرد

اگر گرسنه ای, تنها بر سفره ی جوانمرد بنشین

او نام تو را نخواهد  پـرسید...
 
اگر غریبی و گمشده, تنها بر سفره ی جوانمرد بنشیناو از ایمان تو نخواهد پـرسید...
 
جوانمرد است که می گوید از نام و ایمان کسان نپرسید

و بی پرسشی نان دهید.
 
اوست که می گوید

کسی که بر خوان خدا به جان ارزد البته بر سفره ی

جوانمرد به نان می ارزد!!!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

افسوس گذشته ها

یادمه بچه بودیم، تو گذشته های دور   

اون زمان که قلب ما پر بود از شادی و شور

روزی که تو را دیدم موهاتو بافته بودی

با گل سفید یاس ، گلوبند ساخته بودی

بعد از اون روز قشنگ ، از خدا رازی شدم

از دم صبحتا غروب با تو همبازی شدم

چه روزهای خوبی بود ، ولی افسوس زود گذشت

تا یه چشم به هم زدیم ، روز و هفته ها گذشت

یادمه روی درخت دو تا دل کنده بودیم

سال بعد ، از اون کوچه ما دیگه رفته بودیم

شاید اون دلا دیگه خشکیده رو ساقه ها

شاید هم بزرگ شده زیر بال شاخه ها

چه روزهای خوبی بود ، ولی افسوس زود گذشت

تا یه چشم به هم زدیم ، عمرمون مثل باد گذشت

رفتی ولی اینو بدون هرجا باشی دوستت دارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

 ١٩ UP جدید* ١٣/٠٣/۸۷

 

حالا که پژمردم

از دست دادم...

از دست رفتم...

برایت میگویم از دردی که می آزردم

می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من

و نگاهی که غریبه شد با احساسم

حالا فقط یک خاطره دارم که هر شب تازه می کنمش

...کودکی...

اگر چه دلم برای تو و برای معصومیتی که از دست رفت تنگ شد

اما هنوز جای خالیه تو هست و هنوز هست دلی که بی تابی کند

برای نگاهت مهتاب من...

برایت مینویسم که بدانی اگر چه ورق نمی زنی خاطرات لحظه های با هم بودن را

اما من حتی هنوز هم که غبار گرفته تصویر تو درآیینه ی چشمانم باز هم

الفبای عشق را می خوانم و می نویسم و می گویم

دوستت دارم




کلمات کليدي :حالا که پژمردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

گفتم نرو

گفتم نرو پر پر میشم

گفتی می خوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم

گفتی میخوام تنها باشم

گفتم دلم

گفتی بسوز

گفتم یه عمری باز هنوز

گفتم پس عمرم چی میشه

گفتی هدر شد شب روز

وای دلم..م..م..م..م.

گفتم آخه داغون میشم

گفتی به من خوش میگذره

گفتم بیا چشمام به تو

گفتی آخه کی میخره

گفتم منو جنس میبینی

گفتی آره بی قیمتی

گفتم یه روز تنها میشی

با من نکن بی حرمتی

گفتم صدام می گیره باز

گفتی به درد بسوز بساز

گفتم حالا که پیر شدم

گفتی که از تو سیر شدم

گفتم تمنا میکنم

گفتی میخوام خوردت کنم

گفتم بیا نشکن دلو

گفتی فراموش کن منو




کلمات کليدي :گفتم نرو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

تو چه هستی

تو چه هستی

این همه آزار دادنم برایت کافی نیست

این سنگدلی است تو چه هستی؟

تو چه هستی؟ چطوراشکهای من برایت اینقدر بی ارزش هستند عزیزم

ولیکن چرا من راضی به آزار از جانب تو هستم

و تمام وجودم متعلق به توست
 
یعنی چرا من به مورد ستم واقع شدن در دستان تو رضایت می دهم

ای وای اگر معنای عشق این باشد
 
اگر گناه من دوست داشتن توست هرگزتوبه نخواهم کرد

اگر قسمت من این باشد که با عذاب تو زندگی کنم

زندگی خواهم کرد

فکر نمی کنی سنگدلی است؟ 

سنگدلی است که من را درعشق خود فریب می دهی

سنگدلی است تمام دوست داشتن و سالهای زندگی وعشقم

به سرعت از بین بروند

و بازیچه ای برای راحتی تو باشد

تمام محبت و جایی که در قلبم داشتی , تمام آرزوهایم به سرعت نابود شدند

ای وای اگر معنای عشق این باشد
 
اگر گناه من دوست داشتن توست هرگزتوبه نخواهم کرد
 
اگر قسمت من این باشد که با عذاب تو زندگی کنم
 
زندگی خواهم کرد




کلمات کليدي :تو چه هستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

زمـــــزمــه

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....




کلمات کليدي :زمزمه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

دل من سخت گرفته است

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم

طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا

وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی

که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا

سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت

که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد

بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا

تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل

بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا

درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن

غیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا

از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت

غیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود

به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا

مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت

بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا




کلمات کليدي :دل من سخت گرفته است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

غریبانه

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
 
درین خانه غریبند ، غریبانه بگردید
 
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
 
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
 
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
 
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
 
یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
 
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید
 
یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
 
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید
 
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
 
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید
 
نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
 
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید
 
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
 
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید
 
چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟

پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید

بر آن عشق بخندید که عشقش نپسندید

در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید

اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

کلید در امید اگر هست شمایید

درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟

به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد

گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید




کلمات کليدي :غریبانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

داشتم جائی می خواندم

داشتم جائی می خواندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهایت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!

گفتم اضطراب؟ از کجا فهمیدی ؟از رنگ زرد رخسارم

یادم نیست از که شنیدم اما خوب گفت که

عشق رنگ زرد خورشید مهربان است

راستی عشق را از رنگ پریده ام می خوانی؟می خوانی مگر نه؟

پس تو هم مانند من عاشقی

نازنینم قسم به لحظاتی که یاد تو دنیا را برایم بارانی می کند

آها!راستی کجا می روم؟عشق سوگند خوردن دارد؟

نه مگر نه؟

دیدی پس تو هم عاشقی مانند من

مثل خیلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

میدانی نازنینم می دانی مگر نه؟بگویم؟بازهم؟

آخر عهد کردیم که راز دل با کس نگوییم ؟

پیمان شکنی بکنم؟

دوست داشتنت را فریاد بزنم؟ می خواهی؟

نه ؟آخر چرا؟

آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟

دوستی گفت: با دل شوریده ام آرام تر

آرام در گوش تو می خوانم !فقط در گوش تو می خوانم

نازنینم با دل شوریده ام آرام تر !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

رنگین کمان

هر روز،شاید ده ها رنگین کمان

در دهان ما نطفه میبست

و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود  

اگر عشق، ارتفاع داشت

من زمین را در زیر پای خود داشتم

و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها

به تمسخر میگرفتی

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود

محال نبود،وصال

و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه میتوانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی

و شاید من، کمر شکسته ترین بودم

اگر غرور نبود

چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند

و ما کلام دوستت دارم را

در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم

اگر دیوار نبود

نزدیک تر بودیم،

همه وسعت دنیا یک خانه میشد

و تمام محتوای یک سفره

سهم همه بود

و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد

اگر ساعتها نبودند

آزاد تر بودیم،

با اولین خمیازه به خواب میرفتیم

و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم

اگر خواب حقیقت داشت

همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز

لبریز از ناباوری بودم

هیچ رنجی بدون گنج نبود

اما گنجها شاید، بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند

دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید

تا دیگری از سر جوانمردی

بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود

همه کافر بودند

و زندگی بی ارزشترین کالا بود

ترس نبود،زیبایی نبود

و خوبی هم، شاید

اگر عشق نبود

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم

اگر عشق نبود

اگر کینه نبود

قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش میکردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم

به یادگار نگه میداشتی

و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی

به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد

من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم

و تو نیز هرگز ندیدن من را

آنگاه نمیدانم  براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟




کلمات کليدي :رنگین کمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

نگاهی از آسمان

نگاهی که همیشه از آسمان دزدیده ام

و ستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم

باور رفتن ...

باور گذشتن ...

باور باز نیامدن ...

و ردپایی مانده بر امتداد چشمانی خسته

رویاهایی پر از التهاب

خوابهایی پر از تب
                 
و چشمانی که خیال رفتن ندارند




کلمات کليدي :نگاهی از آسمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

میدوزم

شادی را به غم

زیاد را به کم

درخت را به ریشه

گاهی را به همیشه

ستاره را به آسمان

زمین را به کهکشان

کهنه را به نو

و

.
.
.

خودم را به تو...




کلمات کليدي :میدوزم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

میان گریه هایم

در میان گریه هایم ، همچو یک شمع مذابم

در میان آرزو ها ، چون کویری در سرابم

چشمه ای خشکیده ، از امواج آبم

من سرودی در گلو ، بگرفته از غم

تار رنجم ، من ، ربابم

من چو قانوسی

به تاق بی کسی

ما’وا گرفتم

شمع بی نورم، که در فانوس جانم

جا گرفتم!

قوی تنهایم ، که در تنهائی خود

رفته ام از یاد یاران ، دیر سالی

مرغ غم در جان من

خوش کرده منزل

وای بر من ، وای بر دل!

من چو فانوسی به تاق بی کسی ما’وا گرفتم

شمع بی نورم که در فانوس جانم ، جا گرفتم

قوی تنهایم ، که در تنهائی خود

رفته ام از یاد یاران .... دیر سالی

مرغ غم در جان من خوش کرده منزل

وای بر من وای بر دل




کلمات کليدي :میان گریه هایم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

لالایی بی لالایی

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

آی پونه ها ، اقاقیا ، شقایقای خسته

کبوترا ، قناریا ، جغدای دل شکسته

قصه ی کهنه ی شما آخر اونو نخوابوند

ترس از لولو مرده دیگه پشت درای بسته

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

بارونای ریز و درشت و عاشق بهاری

ماه لطیف و نقره ای ، عکسای یادگاری

آسمون خم شده از غصه ی دور دریا

شبای یلدای پر از هق هق و بی قراری

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

روز و شبای رد شده ، چه قدر ازش شنیدید

چه لحظه هایی که اونو تو پیچ کوچه دیدید

وقتی که چشماشو می بست ترنه ته می کشید

چه قدر برای خواب اون بی موقع ته کشیدید

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

آدمگای آرزو ، ماهیای خاطره

دیگه صدایی نمی یاد از شیشه ی پنجره

دیگه کسی نیس که باش هزار و یک شب بگم

رفت اونی که از اولم همش قرار بود بره

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

برف سفید پشت بوم بی چراغ خونه

دو بیتیای بی پناه خیلی عاشقونه

دیدید با چه یقینی دائم زیر لب می گفتم

محاله اون تا آخرش کنار من بمونه

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

پروانه ها بسوزید و دور چراغ بگردید

شما دیگه رو حرفتون باشید و برنگردید

یه کار کنید تو قصه های بچه های فردا

نگن شما با آبروی شمعا بازی کردید

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

تمام شبها شاهدم ، چیزی براش کم نبود

قصه های تکراری تو هیچ جای حرفم نبود

ستاره ها خوب می دونستن که براش می میرم

اندازه ی من کسی عاشقش تو عالم نبود

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

از بس نوشتم آخرش آروم و بی خبر ، رفت

نمی دونم همین جاهاس یا عاقبت سفر رفت

یه چیزی رو خوب می دونم اینکه تمام شعرام

پای چشای روشنش بی بدرقه ، هدر رفت

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

لالاییا مال اوناس که عاشقن ، دل دارن

شب و می خوان ، با روزو با شلوغی مشکل دارن

کسایی که هر چی که قلبشون بگه گوش می دن

واسه شراب خاطره ، کوزه ای از گل دارن

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

دیگه شبای بارونی ، چشم من ابری تیره

با عکس اون شاید یه ساعتی خوابم می بره

منتظرهیچ کس نیستم تا یه روزی بیاد

با دستاش آروم بزنه به شیشه ی پنجره

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

ته دلم همش می گم اگه بیاد محشره

دلم با عشقش همه ی ناز اونو می خره

من نگران چشمای روشنشم یه عالم

یعنی شبا بی لالایی راحت خوابش می بره ؟

من حرفمو پس می گیرم باز می خونم لالایی

اگه بیاد و نزنه ، باز ساز بی وفایی

انقدر می خونم تا واسه همیشه یادش بره

رها شدن ، کنار من نبودن و جدایی

لالالالایی شبای ساکت و پر ستاره

کاش کسی پیدا شه ازش برام خبر بیاره

آرزومه یه شب بیاد و با نگاهش بگه

کسی رو جز من توی این دنیای بد نداره




کلمات کليدي :لالایی بی لالایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

صدایی در شب

نیمه شب در دل دهلیز خموش

ضربه پایی افکند طنین

دل من چون دل گلهای بهار

پر شدم از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست که باز آمده

جستم از جا و در ایینه گیج

بر خود افکندم با شوق نگاه

آه لرزید لبانم از عشق

تار شد چهره ایینه ز آه

شاید او وهمی را می نگریست

گیسویم در هم و لبهایم خشک

شانه ام عریان در جامه خواب

لیک در ظلمت دهلیز خموش

رهگذر هر دم می کرد شتاب

نفسم نا گه در سینه گرفت

گویی از پنجره ها روح نسیم

دید اندوه من تنها را

ریخت بر گیسوی آشفته من

عطر سوزان اقاقی ها را

تند و بیتاب دویدم سوی در

ضربه پاها در سینه من

چون طنین نی در سینه دشت

لیک در ظلمت دهلیز خموش

ضربه پاها لغزید و گذشت

باد آواز حزینی سر کرد




کلمات کليدي :صدایی در شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

چقدر آرزو داشتم

چقدر آرزو داشتم دیگران حرفهای مرا بفهمند و چقدر دوست داشتم نگاه خیسم را درک کنند

چقدر دلم میخواست یکنفر به من بگوید:"چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است؟"

اما کسی نبود.

همیشه من بودم و من بودم و تنهایی همراه با دفتری پر از شعر!

آری با شما هستم...شما دوستانی که بی تفاوت از کنارم گذشتید...

حتی یک بار هم نپرسیدید:"چرا چشمهای تو بارانی است؟"

شما که بی رحمانه لبخند ساده ام را سوزاندیدو نگاه بی ریایم را خاموش کردید!

شما که یکسره به فکر خودتان بودید...

جرم من چیست؟

منی که خالصانه همه ی شما را دوست دارم و قلب کوچکم را مالامال از محبت نثار شما کرده ام...

شما چه کردید؟




کلمات کليدي :چقدر آرزو داشتم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

شکست نیاز

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادویی اندوه شکست

آمدم تا بتو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره امیدم

خنده مرگی

وه چه شیرینست

بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود

پای کوبیدن

وه چه شیرینست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشیدن

وه چه شیرینست

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در بروی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست

تو همان به ‚ که نیندیشی

بمن و درد روانسوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعله نیفروزم




کلمات کليدي :شکست نیاز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

دستهایم را که میگیری

دستهایم را که میگیری...

حجم نوازش لبریز میشود!

گویی تمام رزهای زرد باغها

با دستهای بی دریغ تو

برای من

چیده میشوند

و قلب من

پرنده ای میشود

به پاکی بیکران نگاهت

پر میکشد...

و در آن وسعت بی انتها

در خاکستری اندوه ابرها

گم میشود

دستهایم را که میگیری...

نگاهم

این قاصدک های بی تاب هزاران شور

در آبی فضا رها میشوند

و بغض گریه ها

از شنیدن نفس زدنهای روح

زیر هجوم آوار سرنوشت

بی صدا شکسته میشود...

دستهایم را که میگیری...

عبور تلخ زمان را

دیگر

نمیخواهم که باور کنم.....!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

باز با زمزمه مرغ سحر

باز با زمزمه مرغ سحر

باز دروقت نماز

درسکوت سحر سرد و حزین

پیکر یخ زده شهر زرند

بار دیگر لرزید

در مه خون و قیام

باز طومار هزاران انسان

سخت در هم پیچید

باز کرمان بلادیده زشلاق زمان

بار دیگر لرزید

باز آوارو خروش و بلوا

باز پر پر شدن و رفتن گلهای بهشت

باز آوارگی بلبل باغ

باردیگرسخن از رفتن و داغ

کومه ها خشت و گِلی

ساکنینش همه در معرض طوفان بلا

در دمی بیشتر از ثانیه ای

کومه ها گشت چو تلی از خاک

خفته در زیر تل دهشتناک

باز صدها تن پاک

باز آواز حزین ، گریه طفل یتیم

بار دیگر آژیر ، باردیگر فریاد

باز درخواست برای چادر

باز صفهای طویل ،جهت دادن خون

باز هنگامه و اوج ایثار

جهت مرهم زخم دلها

باز هم اوج شکوفائی حس بشری

باز جاوید شدن در تاریخ

لحظه ها در گذر است

بشتابید که فردا دیر است




کلمات کليدي :باز با زمزمه مرغ سحر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

اینک

مگر از سیلاب اشکهایمان

تخت روانی به‌ ارمغان

فرستیم شما را

که‌ جز این بضاعتی

به‌ دست نیست ما را

و وجودتان

همه‌ بانگی شد

رهایی خلق را.

مژده‌ رسانان صبح سپید

جامه‌ای مگر از خون به‌ تن کردید

چنین که‌ ندا در دادید

زوال زود رس

و مرگ متعفن

دیر سیرتان شب پرست را.

منصوریان جان باخته‌

حلاج وار بر سر دار

خوش باد خوابهایتان

در لالایی مخمل گونه‌ مادر میهن.

ای...

پروانه‌های سوخته‌ پر

به‌ گرد شمع

رنجهای آپو...

اینک مائیم

در دایره‌ هجرانتان اسیر

با باری از حسرت و اندوه

به‌ گران سنگی تاری ی ی ی ی خ ...




کلمات کليدي :اینک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

ایستادی توی ساحل

ایستادی توی ساحل و به کف موجای دریا نگاه می کنی! قطره های بارون آروم آروم به تنت برخورد می

کنن و سرمای عمیقی تا عمق وجودت نفوذ می کنه و بدنت می لرزه مثل وقتایی که تنهایی بهت نفوذ

می کنه و حس بدی پیدا می کنی. یه نیرویی می کشدت طرف دریا اما ترس نمی ذاره! برای یه لحظه

دلت می خواد مثل بطری خالی اون نوشابه باشی که روی آب غوطه وره و غرق نمی شه! اما خوب که

نگاش می کنی دلت براش می سوزه! کافیه یه سنگ ببندی بهش و براش یه لنگر درست کنی! موجای

خشمگین میان و خودشونو می کوبن به ساحل حتی ماهی های کوچیک رو می بینی که موج پرتابشون

کرده بیرون و دریا پسشون نگرفته! اما تو هنوز اون وسطی! نه عقب می ری و نه جلو و نه غرق می

شی! مدام بدون هیچ نتیجه ای همون جایی که هستی می مونی و تا آخر عمرت بی هدف بالا و پایین

می ری و آخرشم هیچی! تا حالا فکر کردی خیلی از ماها هم همینطوری مثل این بطری خالی تو این

دریای زندگی ور و بی هدف شب و روز رو می گذرونیم و نه می رسیم و نه دل می کنیم؟ قصه زندگی

چنتامون همینه و اسمشو گذاشتیم سرنوشت؟

کاش می شد برسی به ساحل! کاش تو هم می شدی نامه بر و امید یه آدم!

آدمی که دلش می خواد تو برسی به ساحل! کاش لنگر خواب و نخوت رو باز می کردی و خودتو می

سپردی به دست موجای عاشقی! هر چند که ممکنه مثل ماهی های کوچولو، رو سنگا جون بدی و یا

مثل گوش فیل ها و صدفا خرد بشی اما حتی اگه تبدیل به شن، احساس بهتری از غوطه ور موندن تا ابد

داری! حاضری این لنگرو باز کنی؟




کلمات کليدي :ایستادی توی ساحل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ١٠/٠٣/۸۷

دَر ِ گوشی

می خوامت!

این خلاصه ی تموم ِ شعرای عاشقونه ی دنیاس!

تو این زمونه ی سِلف سرویس،

مجال ِ این نیس بِرَم تو عالم ِ هَپَروتُ

چشمات ُ به فانوسای یه بندرِ دورافتاده تشبیه کنم

که بی قرار ِ برگشتنِ ماهیگیراشه!

یا مثلاً بگم که دستات

مثِ کلبه ی امنی تو دل ِ یه جنگل ِ انبوه ِ،

واسه زندونی ِ فراری!

اگه تو این روزگارْ

فرصت ِ شنیدن ِ جواب سلامتُ داشته باشی

بایس کلات ُ بندازی هوا،

دیگه چه برسه به رد ًُ بدل کردن ِ دل قلوه

که این روزا کالای ممنوعن!

بذار در ِ گوشِت بگم:

میخوامت!

این خلاصه ی تموم ِ جُرمای عاشقونه ی دنیاس!




کلمات کليدي :دَر ِ گوشی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

زیرِ بارون‌ راه‌ نرفتی

زیرِ بارون‌ راه‌ نرفتی‌ ،

تا بفهمی‌ من‌ چی‌ میگم‌ !

تو ندیدی‌ اون‌ نگاه‌ُ ،

تا بفهمی‌ از کی‌ میگم‌ !

چشمای‌ اون‌ زیرِ بارون‌ ،

سرپناه‌ِ اَمن‌ِ من‌ بود !

سایه‌بون‌ِ دِنج‌ِ پلکاش‌ ،

جای‌ خوب‌ِ گُم‌ شدن‌ بود !

تنها شب‌ مونده‌ وُ بارون‌ !

همه‌ی‌ سهم‌ِ من‌ این‌ بود !

تو پرنده‌ بودی‌ ، من‌ سَرو !

ریشه‌هام‌ توی‌ زمین‌ بود !

اگه‌ اون‌ُ دیده‌ بودی‌ ،

با من‌ این‌ شعرُ می‌خوندی‌ !

رو به‌ شب‌ داد می‌کشیدی‌ :

نازنین‌ ! چرا نموندی‌ ؟

حالا زیرِ چترِ بارون‌ ،

بی‌ تو خیس‌ِ خیس‌ِ خیسم‌ !

زیرِ رگبارِ گلایه‌ ،

دارم‌ از تو می‌نویسم‌ !

تنها شب‌ مونده‌ وُ بارون‌ !

همه‌ی‌ سهم‌ِ من‌ این‌ بود !

تو پرنده‌ بودی‌ ، من‌ سَرو !

ریشه‌هام‌ توی‌ زمین‌ بود !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

چیزی بگو

چیزی بگو خیال من آشفته تر شود چیزی شبیه شعر دلم زیروزبر شود چیزی شبیه عطر حضور همیشه

ات از خاطرات دور ولی ساده تر شود خواندم حضور چشم تو اینجا همیشگی است خوش دارم این خیال

کمی تازه تر شود تکراربی نهایت یک راه بی تو هیچ حالا خیال کن پای دلم خسته تر شود ترسیده ام زهای

وهوی غریب غریبه ها ترسم صدای آشنای تو هم دورتر شود عمری گریخته ام از چند و چون عشق

ترسم که سعی دل به نگاهت هدر شود من بین ماندن و رفتن عجیب حیرانم شعری بخوان که رفتن دل

سخت تر شود من خوب می شناسمت




کلمات کليدي :چیزی بگو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

دلتنگ لحظه های نبودنت

امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم

وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها !!!

تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی

بی آنکه بدانی

من این روزها

هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

تنهاترین فریاد

من تنهاترین فریاد در اوج صدایم

من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام

من میخواهم زنده بمانم تابا توباشم تاباتو بخوانم چراکه بی تومیمیرم!

تمام شعرهای من فریاد قلب من است وتمام انها از ان توست .

من زردترین پاییزم در فصل نگاهت پس ان رادریاب وبا برق چشمانت غروبش را همراه باش ...

کسی چه می داند فردا چه خواهد شد ؟

شاید تقدیر دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند و شاید هم نه...

ولی تا ان روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم.

دلم همیشه می خواست غزلی بگویم که اخرین بیتش..

آخرین پلک خواب الوده تو باشد....

امشب ولی می خواهم به جای حافظ با دیوان چشمان تو فال بگیرم..

پلک که می زنی ورق ورق غزل تازه زاده می شود..

اخرین برگ دیوان چشمان تو کجاست؟

پلک بزن من غزل تازه می خواهم///....

خسته ام اما نه آنقدرکه نتوانم تو را دوست داشته باشم

و از کنارنفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

اگرشوق رسیدن به دستهایت نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم

واگر صدای گوشنواز تو نبود ازگوشه تنهایی بیرون نمی آمدم.

اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدارنمی کرد

و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهانرا نمی فهمیدم...

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامعه ندر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو




کلمات کليدي :تنهاترین فریاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

واژه

واژه های بی قرار من

اندکی تآمل کنید

من شما را می جویم

من بدون شما

در غصه ی بغض الود

میهمان سکوت خواهم بود

ای واژه های دیرینه ام

بهار امده

بیایید و لطافت بهار را درک کنید

ای واژه های سکوت من

چشمان سرنوشت

از انتهای اقیانوس زمان

بی احساس

مرا می نگرد

و من اکنون در میان شما

اری

میان شما واژه های بی قرارم

بدون هیچ دغدغه ای برای اغاز

مانده ام

ای به سوی من بیایید

می خواهم با شما واژه هایم

در مسیر سرنوشت

در اعماق وجودم

کلام عشق را سر دهم

ومن اکنون

به تمام واژه های عالم

نیاز دارم

بشتابید به سوی سکوت شبانه ام

من پشت پنجره

از لابلای درختان

به انتهای هستی می نگرم

چشمانم

انتظار شما واژه هایم را دارند

اری

انتظار واژه ها را




کلمات کليدي :واژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

می شکنم بی صدا و صبور

واژه واژه های دلتنگی و دلواپسی در سرما و بعض حنجره یخ می زند.

و نگاه کبودم به آسمان، تا تلاقی دو رعد باقی خواهد ماند

به خط پروازت که می نگرم چیزی در دلم می میرد

به قاب چوبی عکست که چه جوان و زنده به من می نگری

انگار که این بار من پیر شده ام

چقدر برای لبخندهایت بیقرارم ای سفر کرده

برای دستهای عاطفه و احساس دلتنگم

و هنگامیکه از تو می نویسم این زخم سربسته سینه دهان می گشاید.

چیزی مرا در خود ذوب می کند، به جانم شرر می زند و آنگاه سیل اشک از جویبار مردمک چشمان سرازیر

می گردد.

به تو که می اندیشم از این همه غربت و تنهایی دلم کبود می شود.

دستانم پناهی می خواهد و تو نیستی

کوله بار غربت این دل را می خواهم در پناه شانه ات زمین بگذارم کجایی؟

راستی کدامین حادثه شوم مرا از تو جدا ساخت

کدامین خاطره تلخ تو را از من ربود

چشمانم به ندیدنت عادت کرده، این همه سال دوری، اینهمه سال بی پناهی و اینهمه سال اندوهی که

در سینه  حبس می کنی

شاید نامحرمان از نگاه خسته ات آنرا نبینند.

در من گویا احساس مرده، بی تو احساسم رفت، بی تو احساسم مرد، بی تو  برخود زخم می زنم

دشنه فراقت سالهاست که سینه ام را دریده

کاری ترین از دشته و عمیق تر از این زخم دیده بودی؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

عجب آواز خوشی

من صدای نفس باغچه را می‌شنوم

و صدای قدم گل را در یک قدمی

و صدای گذر گرده گل را در بستر باد

و صدای سفر و هجرت دریا را در هودج ابر

و صدای شعف فاخته را در باران

و صدای اثر باران را بر قوس و قزح

و صداهایی

نمناک

و مرموز

و سبز

عجب آواز خوشی در راه است




کلمات کليدي :عجب آواز خوشی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

نقشی بکش از زندگی

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید!...




کلمات کليدي :نقشی بکش از زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

گر پشیمانی بیا

ای مرا آزرده از خود؛ گر پشیمانی بیا

نغمه های ناموافق؛ گر نمی خوانی بیا

تا که سر پیچیدی از راه وفا، گفتم: برو

جز وفا؛ اکنون اگر راهی نمی دانی بیا

یک نفس با من نبودی مهربان، ای سنگدل

زان همه نامهربانی؛ گر پشیمانی بیا

تاب رنجوری ندارم، در پی رنجم مباش

گر نمی خواهی که جانم را برنجانی ، بیا

خود تو دانی دردها بر جان من بگذاشتی

تا نفس دارم اگر در فکر درمانی بیا

دشمن جانم تو بودی، درد پنهانم ز توست

با این همه شکوه ها ، گر راحت جانی بیا




کلمات کليدي :گر پشیمانی بیا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

قصه از عشق می خوانم

تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو

تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو

تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم

خوش و سرمست بودم

و فارغ از همه جور جهان بودم

به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت

من از دام عشق خوب رویان در هزر بودم

و دایم در سفر بودم

که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم در زد

و با دست محبت بر دلم در زد

نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد

و من در خواب چشمانش فرو رفتم

در آنجا صد هزار افسانه می دیدم

و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم

قلب من گواهی داد که او تنهاست

که او هم چون تو تنهاست

از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود

برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم

ولی افسوس که تو تنهای تنها نبودی

فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم

و چون من کولی صحرا نبودی فکر می کردم

از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم

و از سر کوی تو برگشتشم

تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن

برو به شاهروی دیگری خو کن

ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم

دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان

را دوست می دارد

و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد

تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی

شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتم

به سوی دشت ما برگرد

برایت باز می خوانم سرود آشنایی ر

و از دل می برم افسانه ی تلخ

جدایی را




کلمات کليدي :قصه از عشق می خوانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

فرشته ساده است

این فرشته ساده است و خط خطی ست

سر به زیر و یک کمی خجالتی ست

بوی سیب می دهد ‏‏، لباس او

دامنش حریر سبز و صورتی ست

گوشواره هایش از ستاره است

تاجش از شهاب سنگ قیمتی ست

سرمه های نقطه چین چشم هاش

ریزه هایی از طلاست‏‏‏ ، زینتی ست

تکه ای بهشت توی دستش است

خنده های کوچکش قیامتی ست

دشمنی همیشه در کمین اوست

دشمنش، بد و حسود و لعنتی ست

هاج و واج مانده روی این زمین

او فرشته ای غریب و پاپتی ست

این فرشته راستش خود تویی

قصه فرشته ات حکایتی ست




کلمات کليدي :فرشته ساده است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

عشق آمد

عشق آمد خویش را گم کن عزیز

قوتت را قوت مردم کن عزیز

عشق یعنی خویشتن را گم کنی

عشق یعنی خویش را گندم کنی

عشق یعنی خویشتن را نان کنی

مهربانی را چنین ارزان کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس

در مقام بخشش از آئین مپرس

هرکسی او را خدایش جان دهد

آدمی باید که او را نان دهد




کلمات کليدي :عشق آمد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

شعر بی دروغ

ما که این همه برای عشق
   
آه و ناله ی دروغ می کنیم

راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان
          
-که بی دریغ-

خون خویش را نثار عشق می کنند

از نثار یک دریغ هم
         
دریغ می کنیم؟

با این همه

اما

با این همه

تقصیر من نبود
                 
که با این همه...

با این همه امید قبولی

در امتحان سادهْ تو رد شدم
 
اصلاً نه تو ، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود
              
که من
     
بد شدم!




کلمات کليدي :شعر بی دروغ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

زنجیر عشق

حالا فهمیدم چرا زنجیر عشق تو محکم ترین زنجیر دنیاست...

ای کاش تمام کودکی هایم بازی دیگری را به جای عمو زنجیر باف انتخاب میکردم،

ان عموی خیالی ان روز ها، امروز خودش را جور دیگری نشانم داد که

فکرش را نمیکردم...خودم گفتم ای کاش،

نه من میگفتم و نه او میبافت...زنجیر بلند و رها نشدنی

عشق تو را...دیدم هیچ وقت با صدای هیچ پرنده ای حتی هیچ چیز برایم نمی اورد

نگو رفته بود تو را بیاورد...

یادم باشد هر کودکی را در حال بچگی کردنش دیدم بگویم به همه بگوید ترا به

خدا هیچ کس عمو زنجیر باف بازی نکند یا لا اقل کسی عمو نشود

و اگر شد در جواب زنجیر مرا بافتی هیچ کس حتی دشمنش بله نگوید

چون مثل من میشود صاحب بلند ترین زنجیر دنیا...

 




کلمات کليدي :زنجیر عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

دردهای من

جامه نیستند

تا زتن درآورم

‹‹چامه وچکامه››نیستند

تا به ‹‹رشته سخن››درآورم

نعره نیستند

تا ز‹‹نای جان››برآورم

دردهای من نهفتنی

دردهای من نگفتنی

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گِلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ وبوی غنچهً دل است

پس چگونه من

رنگ وبوی غنچه را زبرگ های تو به وتوی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد میزند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد،حرف نیست

درد،نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟...




کلمات کليدي :دردهای من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

پرنده عجیب

وقتی که همه پرنده ها برای زمستون

به سوی جنوب حرکت می کنن.

یه پرنده ی عجیب و غریب راهشو کج کرده به سمت شمال

بال بال زنون و جیک جیک کنون

توی سرما به سرعت به سمت شمال پرواز می کنه.

پرنده می گه"دلیل به شمال رفتن من این نیست که

یخ با سوز باد و زمین پر از برف رو دوست دارم.

به خاطر این به شمال می رم

که تنها پرنده ی شهر بودن خیلی خوب و باحاله."




کلمات کليدي :پرنده عجیب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

تنها از دیار خود

باز هم امدی تو بر سر راهم

ای عشق میکنی دوباره کمراهم

دردا من جوانی را به سر کردم

تنها از دیار خود سفر کردم

دیری است قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

دریا اولین عشق مرا بردی

دنیا دمدم مرا تو ازردی

دریا سرنوشتم را به یاد اور

دنیا سرکذشتم را مکن باور

من غریبی قصه بردازم

جون غریقی غرق در رازم

کم شدم در غربت دریا

بینشان و بی هم اوازم

میروم شبها به ساحل ها

تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته ی دریا

مینویسم اوج غم ها را

دریا اولین عشق مرا بردی

دنیا دمدم مرا تو ازردی

دریا سرنوشتم را به یاد اور

دنیا سرگذشتم را مکن باور




کلمات کليدي :تنها از دیار خود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

این ترانه بوی نان نمی‌دهد

این ترانه بوی نان نمی‌دهد

بوی حرف دیگران نمی‌دهد

سفرهء دلم دوباره باز شد

سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد

نامه‌ای که ساده و صمیمی است

بوی شعر و داستان نمی‌دهد:

با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی‌دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی‌دهد

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه، آسمان نمی‌دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد!

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی‌دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی‌دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد

کس ز فرط های‌و‌هوی گرگ و میش

دل به هی‌هی شبان نمی‌دهد

جز دلت که قطره‌ای است بیکران

کس نشان ز بیکران نمی‌دهد

عشق نام بی‌نشانه است و کس

نام دیگری بدان نمی‌دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی‌دهد

ناامیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این ، نه آن…نمی‌دهد

پاره‌های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی‌دهد

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد…








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

از بچگی

از بچگی همیشه می دانست که باید، چند قدمی عقب تر از مادرش راه برود

یعنی شنیده بود و می دانست کار خوبی ست و خودش هم این جوری بیشتر دوست داشت

مادرش لحظه ای مکث کرد ،سر برگرداند و به آرامی گفت

جوونم بود،جوونای قدیم!مادر تو چرا همیشه از من پیرزن عقب می مونی؟از بچگی ات ام همین جوری بودی

همیشه باید برمی گشتم،عقب و نیگا می کردم تا بفهمم کجایی

از ته دل خندید وپیرزن مات و مبهوت همچنان نگاهش می کرد




کلمات کليدي :از بچگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ٠٩/٠٣/۸۷

نشد یه قصری بسازم

نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم

یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم

اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش

نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم

عجب چشای روشنی

باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه

من کجا و دیوونگی

چه جوری به حرفش گوش کنم

اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بار برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون

دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده

حتی بهم بگه بدی

نشد دوستت دارم بگه

به من که نه به دیگری

نشد یه بارم رد بشه

از روی شعرا سرسری

نشد یه کاری بکنه

که بدونم دوستم داره

آتیش گرفتم و یه بار

نگام نکرد بگه آره

نشد یه بار حرف بزنه

نزاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت

نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد بره

نشد نره

نشد بخواد

نشد بیاد

نشد ولی

شاید بشه

واسم دعا کنید

زیاد

از شما پنهون نکنم

یه حرفهایی بهم زده

گفته همین روزا میاد

اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما




کلمات کليدي :نشد یه قصری بسازم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

نمی توانم از عشقم برایت بگویم

این است داستان من

آوازی عاشقانه خواهم خواند

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

امااین احساس نیرومند است

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد

دیگری نیست

هیچ کس دیگری نیست

هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد

یا با زیبایی تو برابری کند

همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام

افسون کنم

این لحظه کجایی عشق من ؟

من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری

قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب

می خواهم که ترا در آغوش بگیرم

ترا نزد خود می خواهم

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

بازسازی دنیا

پدر روزنامه می خواند. اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از

روزنامه را-که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.

"بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم. ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست

بچینی ؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع  بعد پسرک

با نقشه ی کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید:"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟"

پدر پرسید:"پس چگونه توانستی این نقشه ی دنیا را بچینی؟"

پسر گفت:" پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود .وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم

دوباره ساختم."




کلمات کليدي :بازسازی دنیا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

یک شعر تازه

یک شعر تازه دارم

شعری برای دیوار

شعری برای بختک

شعری برای آوار

تا این غبار می مرد

یک بار تا همیشه

باید که می نوشتم

شعری برای رگبار

این شهر واره زنده است

اما بر آن مسلط

روحی شبیه چیزی

چیزی شبیه مردار

چیزی شبیه لعنت

چیزی شبیه نفرین

چیزی شبیه نکبت

چیزی شبیه ادبار

در بین خواب و مرداب

چشم و دهان گشوده است

گمراهه های باطل

بن بست های انکار

تا مرز بی نهایت

تصویر خستگی را

تکرار می کنند این

ایینه های بیمار

عشقت هوای تازه است

در این قفس که دارد

هر دفعه بوی تعلیق

هر لحظه رنگ تکرار

از عشق اگر نگیرم

جان دوباره ،‌من نیز

حل می شوم در اینان

این جرم های بیزار

بوی تو دارد این باد

وز هفت برج و بارو

خواهد گذشت تا من

همچون نسیم عیار




کلمات کليدي :یک شعر تازه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

ترانه می بافم

دوباره واژه به واژه ترانه می بافم

برای بودن با تو بهانه می بافم

و تارهای نگاه تو را که بی همتاست

به پود خاطره ای عاشقانه می بافم
 
درون خانه ای از التماس دستانم

تمام شعر تو را عارفانه می بافم

به این امید که فردا دوباره می آیی

دعای وصل تو را من شبانه می بافم
 
دوباره قصه مرداب را نگو بانو...

تو فرصتی بده خود را روانه می بافم

شبیه رود بزرگی که در پی دریاست

نگاه بحر تو را بی کرانه می بافم
  
درخت زندگیم ریشه کن شده اما

امید زندگی من: جوانه می بافم

اگر اراده کنی می رسم به آغوشت

و توی قلب تو من آشیانه می بافم




کلمات کليدي :ترانه می بافم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

کسانی می روند

کسانی می روند

کسانی باز می گردند

پل عبور مهیا است

لیک , پاها وقتی بی حوصله اند

فعل رفتن

با هیچ زمانی صرف نمی شود

من تنهابه افق می نگرم

به قفس

که امنیت غریبی است

وقتی

پرنده آسمان را از خاطر برده است

چرا؟

چرا هیچکس

با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟




کلمات کليدي :کسانی می روند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

منظومه ها

پس این ها همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها

حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد

ما زنده ایم چون بیداریم

ما زنده ایم چون می خوابیم

و رستگار و سعادتمندیم

زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی

برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم

خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست

سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند

و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش

برگچه های پیاز ترانه های طراوتند

و فکر من

واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها

بانگ خروس رابر می داشتند

و همین طور ریگ ها

و ماه

و منظومه ها

ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید

زیرا دوست داشتن خال با روح ماست




کلمات کليدي :منظومه ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

خاطرات خوب

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
 
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
 
موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
 
من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
 
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
 
امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن




کلمات کليدي :خاطرات خوب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

قرض

همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان

فرهاد از شادی پر از اشک بود.

رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!

دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و

بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:

«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در

نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.




کلمات کليدي :قرض




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

سراب

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار

جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود

دادم در این هوس دل دیوانه را به باد

این جست و جو نبود

هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس

گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم

بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار

مشتاق کیستم

رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت

این است آن پری که ز من می نهفت رو

خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت

در خواب آرزو

هر سو مرا کشید پی خویش دربدر

این خوشپسند دیده زیباپرست من

شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار

بگرفت دست من

و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان

در دورگاه دیده من جلوه می نمود

در وادی خیال مرا مست می دواند

وز خویش می ربود

از دور می فریفت دل تشنه مرا

چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود

وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب

دیدم سراب بود

بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز

می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟

کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟

بنما کجاست او




کلمات کليدي :سراب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

روحم برده اوست

ذاتم کشته دستان اوست
 
مغزم برده امواج چشمان اوست
 
از نسل قبل از توست
 
گریه کن  شیطان گریه کن برای معصومیت از دست رفته ام

و تو ...
 
گوش کن به صدای آوار و دیوار این اتاق که بر من و تو می گرید
 
روزی با من و تو می خندید
 
روزی شاهد بوسه ها و سجده ها بود
 
تماشا کن سرنوشتی که تو را در من نابود می کند

هنوز به دنبال جواب تنها سوالم میگردم
 
معنای آنچه نشانم داده شد چه بود؟
 
معنای هیچ چیز برایم معنا ندارد
 
دادگاه توست و حاکمیت من
 
حاکمی که برده زاده شد
 
برده ای که عاشق توست هنوز
 
اما حکم من مرگ توست
 
حکم حکمه اعدام
 
بدنم می لرزد
 
حرفی بزن بگو تباه شد عمر از وحشت و شهوتی به اسم زندگی
 
ببوس و فراموش کن
 
قلم واقعیت ها  را خط میزند
 
ببین چگونه تو را از دست میدهم
 
ببین چگونه روحم را در ثانیه می فروشم
 
تا تو باشی و هزاران هزار برده دیگر از تو زاده شوند
 
نفسم بوی مرگ می گیرد
 
این طناب طناب نجات است
 
بخند ارباب
 
بخندعشق
 
بخند شیطان
 
چهار پایه از زیر  پایم رها میشود...
 
تو هنوز مرا نگاه نمی کنی...




کلمات کليدي :روحم برده اوست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

ذهن یک جوانه

من درختم

پوستم چندش را فهمیده

و شاخه های درهمم

انگار

خیلی زود

طعم کرچ خستگی را حس کرده اند
 
شب آرام 

و درد  من نیز پایان

ندارد

انگار

من

تنهایی سست یک شاخه ی خشک را می فهمم

من از انجماد می آیم

از یک سکونت ملال انگیز




کلمات کليدي :ذهن یک جوانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

دیدی که رسوا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل

بی آرزو عاشق شدم

با آن همه آزادگی

بر زلف او عاشق شدم

عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من

غافل شود از یاد من

قدرم نداند

فریاد اگر از کوی خود

وز رشته ی گیسوی خود

بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل

بی آرزو عاشق شدم

با آن همه آزادگی

بر زلف او عاشق شدم

عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من

غافل شود از یاد من

قدرم نداند

فریاد اگر از کوی خود

وز رشته ی گیسوی خود

بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا

فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل

با یار صاحبدل کنم

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او

مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او

در کوی جان منزل کند

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که در گرداب غم

از فتنه ی گردون رهی

افتادم و سرگشته چون

امواج دریا شد دلم

افتادم و سرگشته چون

امواج دریا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم




کلمات کليدي :دیدی که رسوا شد دلم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

در امتداد حادثه

در امتداد حادثه خسته به بن بست رسیدم

بذار جونم برات بگه که چی دیدم چی ندیدم

این قصه و ترانه نیست کابوس کودکانه نیست

رنگ و ریای آدما حقیقته افسانه نیست

پوشالیه وجودشون حقیقته دروغشون

حتی خدا گول میخوره از ظاهر سوجودشون




کلمات کليدي :در امتداد حادثه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

خوشا دل را

خوشا روزی به امیدت نشستن

به چشمانت دخیل عشق بستن

خوشا در زیر باران گریه کردن

و تنها با خدا در هم شکستن

خوشا در آزویت جان سپردن

خوشا از دوریت ارام مردن

خوشا با یاد عشق نازنینت

جهان را با غمش از یاد بردن

خوشا چشمان نازت را ربودن

خوشا هر روز در یاد تو بودن

خوشا دل را به عشقت تکیه دادن

تمام عمر عشقت را ستودن




کلمات کليدي :خوشا دل را




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

پرنیان سرد

بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

بنشین، ببین که دختر خورشید "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما

بنشین، مرو، هنوز به کامت ندیده ایم

بنشین، مرو، هنوز کلامی نگفته ایم

بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است

بنشین، که با خیال تو شب ها نخفته ایم

بنشین، مرو، که در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست

بنشین، مرو، حکایت "وقت دگر" مگوی

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست

غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟

بنشین، مرو، صفای تمنای من ببین

امشب، چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین، مرو، مرو که نه هنگام رفتن است!...

اینک، تو رفته ای و من از راه های دور

می بینمت به بستر خود برده ای پناه!

می بینمت - نخفته - بر آن پرنیان سرد

می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه

درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ

خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز

یاد منت نشسته برابر - پریده رنگ -

با خویشتن - به خلوت دل - می کنی ستیز




کلمات کليدي :پرنیان سرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

درابتدا

تا تو که بودی

یکی بود که دیگر نیست

و یکی نبود

در ابتدای هر قصه ای

تنها یکی ست

که راوی ست

و یکی که نیست

در متن هست می‌شود

و هم پای دست های مؤلف – مرده است ؟ -

روی صفحه ای که تمام جهان است راه می افتد

و در ابتدا او بود

خدا بود

و کلمه بود که ما بودیم

روی پهنه ای که تمام مکان است

راه می دویم

و با شعری که تمام زمان است

می خندیم

می گر. . . یه می شویم !




کلمات کليدي :درابتدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

ای شمع آهسته بسوز

ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است

ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است

منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو بگفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید

آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت ای عاشق بی چاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی




کلمات کليدي :ای شمع آهسته بسوز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

به همین حالت

از فکری که تو سرش افتاده بود زد بیرون.

این فکر باید عملی می شد .بالاخره از یه جایی باید شروع می کرد...!

پیاده رو اولین انتخابش بود.جدول ها رو یکی یکی به حالت برعکس طی کرد...

رسید به پل...!پل رو هم به همین حالت پشت سر گذاشت...

وقتی دریا رو خلاف اب شنا کرد حتی به فکر غرق شدن هم نبود.

حتی دوست داشت سایه اش رو هم برعکس ببینه.

همه فکر میکردند دیونه شده...

ولی تمام تلاشش به هدر رفت چون اون چیزی که میخواست میسر نمی شد

در ظاهر همه این چیزها برعکس تصور می شد...

ولی برعکس تصور کردن زندگی غیر ممکن بود.

فقط خیالش ممکن بود...!

پس خیالش رو بر عکس کرد و زندگی رو با همه بالا و پایینش پذیرفت....!!!!




کلمات کليدي :به همین حالت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

وداع همیشگی

آمد کنار حوصله من تنگ نشست
 
مثل همیشه پنجره ها را ولی نبست
 
گفتم چقدر سهم حقیرست این زمین

گفت آسمان، برای من و تو همیشه هست
 
خورشید شد به آتش کشید تن مرا

خندید، بند بند وجودم زهم گسست

پیچید بوی تلخ وداع همیشگی
 
افتادم از نهایت چشمش، دلم شکست
 
از درد حلقه میزدم و دم نمیزدم

دریا و آسمان و زمین، دست روی دست
 
حالا نشسته ام به تماشای روزها
 
حالا اسیر بازی این روزگار پست
 
حالا منم که سنگ صبور زمین شدم
 
او یک پرنده شد در افقهای دور دست
 
پیچید بوی خاطره ای تلخ در تنم
 
آمد کنار حوصله ام تنگ تر نشست




کلمات کليدي :وداع همیشگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ٠٨/٠٣/۸۷

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن

سلام

حال همه‌ ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم


که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است

اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند

بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ری‌را جان! نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

از   خانه  بیرون  میزنم

از   خانه  بیرون  میزنم  اما   کجا  امشب       

شاید تو  میخواهی  مرا در  کوچه ها  امشب!

پشت  ستون   سایه ها  روی  درخت   شب     

می جویم  اما نیستی  در هیچ   جا  امشب؟
 
می دانم ،    آری  نیستی  اما  نمی دانم     

بیهوده  می گردم   به  دنبالت  چرا  امشب؟
 
هر  شب ترا   بی  جستجو  می یافتم  اما      

نگذاشت  بی خوابی به دست آرم  ترا امشب
 
ها...سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف!   

ای کاش می دیدم  به چشمانم  خطا  امشب
 
هر  شب  صدای  پای تو می آمد از هر  چیز       

حتا  ز  برگی  هم  نمی آید  صدا  امشب
 
امشب  ز پشته ی  ابرها  بیرون  نیامد  ماه    

بشکن  قرق  را  ماه  من  بیرون  بیا   امشب
 
گشتم  تمام کوچه ها را یک نفس هم  نیست  

شاید  که  بخشیدند   دنیا  را  به  ما   امشب
 
طاقت  نمی آرم  تو  که  می دانی  از   دیشب    

باید  چه  رنجی برده  باشم  بی تو  تا  امشب
 
ای  ماجرای  شعر و شب های   جنون  من      

آخر   چگونه  سر  کنم  بی  ماجرا   امشب؟




کلمات کليدي :از خانه بیرون میزنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

چرا خبری ازش نیست

آه که چقدر توی سخت ترین لحظات تنهام

یکی به من بگه آخه پس اون خدای تنهایی های من کجاست

یکی به من بگه داره اون بالا به کی توجه می کنه

آخه مگه منم بندش نیستم

مگه بهم قول نداده بود کمکم کنه

مگه بهم قول نداده بود که بهم صبر بده پس چی شده

یکی به من بگه آخه خدای من کجاست

گم شده، نمی دونم؟

اما چرا نیستش

دلم براش شور می زنه؟

من براش نگرانم؟

چرا نیست؟

چرا خبری ازش نیست؟

به خودش قسمتون می دم اگه کسی از خدای من خبری داشت به منم بگه

اگه دیدینش بهش بگین به همون بندت که روزی هزار و یک قول بهش می دی یه سر بزن

آخه نگرانته آخه بهت احتیاج داره

تو رو خدا یکی خدای منو واسم پیدا کنه




کلمات کليدي :چرا خبری ازش نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

برای شکستن

کافی بود به سنگ سلام کنم

کنار بید مجنون

نامم همیشه لیلی باشد

آینه ها چه می دانند

من چندمین زن عاشقم

و

عشق غیر ممکن است

تو را نشناسد

اگر گریسته باشی.

دخترانی که شرم گونه هاشان را

با گوشه ی چادر مادرانشان پاک کرده اند

پنجره ی زیبائی خود را نخواهند گشود

و

محال است کرم اندامشان پر وانه شود.

من ..... می ترسم و

یادم نیست

در لحظه ی شقایق

به آفتاب پناه بردم

یا

به چادر سیاه مادرم ؟




کلمات کليدي :برای شکستن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

اى همیشه خوب

ماهى همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

مى برد مرا بهر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

اى زلال پاک !

جرعه جرعه جرعه میکشم ترا بکام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو !

اى همیشه خوب !

اى همیشه آشنا !

هر طرف که میکنم نگاه

تا همه کرانه هاى دور

عطر و خنده و ترانه میکند شنا

در میان بازوان تو !

ماهى همیشه تشنه ام

اى زلال تابناک !

یک نفس اگر مرا بحال خود رها کنى

ماهى تو جان سپرده روى خاک !




کلمات کليدي :اى همیشه خوب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

از تبار بی غمان غم پنهان

من از تبار بی غمان غم پنهانم

من چشمانی خشک اما اشک بارانم

خنده هایم آشکار و به دل خون

دوست داشتنم بی مرز،تا حد جنون

صبوری و شکیبم همچو بغض است در گلو

بهر یارم مهربان همچو می صافم در سبو

پاهایم ناتوان اما پیوسته به راه

مهر یار،سوزنی است گم کرده به کاه

اصالتم پایداری به هنگام دوری

نزدیکترم از نفس به هنگام صبوری

آغوشم پر از خاطرات خالی دل

دستانم مملو از تهی  و پا مانده به گل

سجاده ام خالی از مُهر یار و پیشانی به خاک

سر حلقه عاشقانم و بر مهربانم سینه ایی چاک

 اجداد من از بهشت آمدند بر زمین

تا بگویند عشق جاودانه است و همین

پاداش عشق زمین است وبس

مهربان عشق دیرین است و بس

اماکوله ام پر ز حسرت ازفراق یار

دارم اما سوی دیدارش اشتیاق بی شمار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

مرگِ شقایق

یکی در مرگِ شقایق

یکی در فصل ِ خزان

و هر بار تو به من زندگانی بخشیدی!

تو مهربانانه به من عاطفه بخشیدی!

تو به من گفتی بمان

و من ماندم!

مـــــاندم!

من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس

که قدم بزنیم در کوچه بن بستِ شکوه

خالی از شک

خالی از ترس

خالی ازبیم

و من اکنون تنها به ابدیت خواهم رفت

به تنهایی با بید سخن خواهم گفت

و به آن دنیای دگر خواهم رفت

آرام خواهم رفت!




کلمات کليدي :مرگِ شقایق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

نمیدانم چی باید کرد

تو می دانی بگو با من ... بگو از جان                                                                                     

بگو از بودن و ماندن در این دلواپسی

سردرگمی

گم گشتگی در خود

چگونه؟

می توان فهمید

چگونه می توان احساس کرد

عطر گل یاس اقاقی را

در این فصل قشنگ عشق

در این فصل قشنگ و بودن و ماندن

تو از عشق گفتی و ماندی

چگونه باورم آید.

تورا با آن همه پاکی

تورا با آن همه یکرنگی و صدق و وفا

تو می دانی چگونه؟

باورم آید

چگونه؟

تو می دانی

ولی ... من می گویم برایت باز هم

مثل همیشه

مثل ایام قدیم

اگر از عشق می شد قصه نوشت

می شد از عشق تو گفت

می شد از عشق تو مرد

می شد از دست همه راحت شد

می شد از عشق تو گم شد

می شد از عشق تو مجنون شد و مرد

تو می دونی نازنین

با تو بودن دل به دریا زدنه

با تو بودن به نهایت ... به صد رسیدنه

تو می دونی ...

با تو بودن ... به عرش خدا رسیدنه

با تو بودن به ما رسیدنه

فارغ از هر غم و غربت

تو می دونی

واسه اینه ... که می گم

می شه از عشق تو گفت

می شه از عشق تو مرد

تو کلام بی صدایی

تو که همراهی همیشه

تو که نازنین ترینی

واسه قلب خسته من ... تو همیشه

بهترینی

تو می دونی

که یک همراز قشنگی من با این قلب شکسته تو می دونی

تو بمونی من می مونم




کلمات کليدي :نمیدانم چی باید کرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

ناموس عشق

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند

پنهان خورید باده که تعزیرمی کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می برند

عیب جوان و سرزنش  پیر می کنند

جزقلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل دراین خیال که اکسیرمی کنند

گویند رمز عشق  مگوئید ومشنوید

مشکل حکایتیست که تقریرمی کنند

ما از برون درشده  مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیرمی کنند

تشویش وقت پیر مغان می دهند باز

این سالکان نگرکه چه باپیر می کنند

صدملک دل به نیم نظر می توان خرید

خوبان دراین معامله تقصیر می کنند

قومی به جدّوجهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله  به تقدیر می کنند

فی الجمله اعتماد  مکن بر ثبات  دهر

کاین کارخانه ایست که تغییرمی کند

می خورکه شیخ وحافظ ومفتّی ومحتسب

چون  نیک  بنگری  همه  تزویر  می کنند




کلمات کليدي :ناموس عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

مانده تا برف زمین آب شود

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر

ناتمام است درخت

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.


مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام

مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنیم

من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است که برخیزیم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

همیشه با تو

صدایت می کنم امشب

من از عمق دلم بنگر

جوابم ده تو نجوا کن

شود حالم از این بهتر

صدایت می کنم بشنو

که من بی تو نمی مانم

بیا یارم تو خورشیدی

که بی تو رنگ شب خوانم

صدایت می کنم برگرد

که تنها تو شدی یارم

بیا ای عشق نافرجام

به تو مدیون بدهکارم

صدایت می کنم شاید

شوی یک لحظه مهمانم

در آن لحظه تو را گویم

چه اندازه پریشانم

صدایت می کنم اما

چرا چیزی نمی گویی

از این قلب پر از حسرت

چرا مهرم نمی جویی

صدایت می کنم جانا

برس امشب به داد من

تمام خواستن ها را

تو از بر کن به یاد من

صدایت می کنم از دل

تو هم امشب صدایم کن

تو مغروری غرورت را

فقط امشب فدایم کن

همیشه با تو




کلمات کليدي :همیشه با تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

شگفتا

وقتی که بود نمی دیدم

وقتی می خواند نمی شنیدم

وقتی که دیدم که نبود

وقتی شنیدم که نخواند!

چه غم انگیزاست وقتی چشمه سردو زلال

در برابرت، می جوشد و می خروشد

و می خواند ومی نالد، تشنه آتش باشی ونه آب،

و چشمه خشکید , از آن آتش که تو

تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت،

و آتش کویر را تافت، و در خود گداخت واز زمین آتش

روئید واز آسمان آتش بارید تو تشنه آب گردی و

تشنه آتش وبعد، عمری گداختن ازغم نبودن کسی

که تا بود از غم نبودن تو می گداخت




کلمات کليدي :شگفتا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

دیدار تلخ

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای

نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که دردل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من

لب سوزان ترا می جوید

میتپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق ترا میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت چه بک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده خک

خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی ای مرد

شعر من شعله احساس من است

تو مرا شاعره کردی ای مرد

آتش عشق به چشمت یکدم

جلوه ای کرد و سرابی گردید

تا مرا واله بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

در دلم آرزویی بود که مرد

لب جانبخش تو را بوسیدن

بوسه جان داد به روی لب من

دیدمت لیک دریغ از دیدن

سینه ای تا که بر آن سر بنهم

دامنی تا که بر آن ریزم اشک

آه ای آنکه غم عشقت نیست

می برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمین می زنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را




کلمات کليدي :دیدار تلخ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

دل من یه قفله

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده

می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده

یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه

اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟

چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من

دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده

گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون

گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده

التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم

گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده

گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی

گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده




کلمات کليدي :دل من یه قفله




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

دفتر عشق

ساده گفت و ساده نگاه کرد

اما دل را چه عظیم لرزاند

جای نگاه ندیده اش روی تنم

و غبار آهش روی چشمانم ماند
 
سیاحتی بود چشمانش

و زیارتی بود صدایش
 
دل انگیزم ، دستانت را

خود بسته ای !
 
" صالح و طالح متاع خویش نمودند
               
تا که قبول افتد و که در نظر آید "




کلمات کليدي :دفتر عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

نیمه شب است

خالیِ شانه هایم را به سرمای دیوار تکیه می دهم،

بالای سرم،

ساعتی که درک حضورش محال است، تک تک می کند.

نیمه شب است اما.

سرم را که روی شانه ام خم می کنم،

غیبت حضور لَختی موهایت،

لُختی چاردیوار بی رنگم را به رخ می کشد.

آری نازنینم،

حدیث، همان است:

نیمه شب است

و من تنهایم.

تا من گز می کنم تنهایی تنم را،

ربع دایره می چرخند

نرگسی های پشت پنجره

تا خاک

انحنای مردن را

و من رهایشان می کنم،

وقتی لا به لای گل های سرخ هم سرنگ کاشته باشند!

نازنینم،

دلم گرفته است،

و باز بی خودی تب دارم

تنم می سوزد و باز این تب است

که یک تنه می زند بر تنم،

که " هی! تنهای مغموم شب های کسالت بار!

برایم از نو بخوان، آواز قریب غربت سرزمین بی نوایت را!"

و من

سفره خالی ات،

حسرت کودکانت،

زخمی تنت،

خون پیراهنت،

سنگ باران خواهرت،

بغض مادرت و گور بی سنگ برادرت را

آوازی می کنم

دشتی، با زخمه های کمانچه و ناله های نی.

نازنینم،

گرفتار شبی عجیبم

که این چنین دلم گرفته است.

چرا نوازشت را دریغ می کنی؟!




کلمات کليدي :نیمه شب است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

چرا

ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟

بر من خسته کرده ای روی گران چرا؟ چرا؟

بر دل من که جای تست کارگه وفای تست

هر نفسی همی زنی زخم سنان چرا؟ چرا؟

گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری

جان و جهان همی بری جان و جهان چرا؟ چرا؟

چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری

ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا؟ چرا؟

مهر تو جان نهان بود مهر تو بی نشان بود

در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا؟ چرا؟

گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن

ای بنموده روی تو صورت جان چرا؟ چرا؟

ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل

بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا؟ چرا؟




کلمات کليدي :چرا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

بی چرا

بی چرا ؟ در جمله های روز می گردم هنوز

گنگ چون پر وانه ای در پیله ی سردم هنوز

باد می پیچد به اندام نگاه مر ده ام

با دهان مرده ی بیچاره می خندم هنوز

گاه چون طفلی میان گاهوار سینه ام

می دوم در باغ رویاها و می گردم هنوز

" بی کسی " مانند فانوسی نگاهم می کند

رو به راهم کرده تنهائی و در بندم هنوز

آه شبها بی تو طومار غزلهای هنوز

چون طناب تیره می پیچد به اندام ام هنوز

روح سر گردان و بی تاب تن دیوانه ام

روی سرخ عشق را پژمرده و زردم هنوز

کاش دنیا مثل کندوی عسل بود ودلم

شهد می نوشید از شیرینی دردم هنوز




کلمات کليدي :بی چرا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧

باد

دیوانه ترشده امشب

می وزد وحشیانه

لابه لای پیردرختان خشک

می دزدد از هر شاخه ای

برگ خشکیده ای

می گوید به آن تو بازیچه ای

بازیچه ای...

می کشدش به زنجیر و

می برد به آسمان

هوهو می خندد و

نظاره می کند

جان داد نش را

وبه سوگش می نشیند شب

دلش را اندوهی می فشارد

آهسته می گو ید

مرگ فرشته ای بود

که تو را با خود برد

شاید امشب دلت آرام بگیرد

شاید امشب غصه در دلت بمیرد

شاید امشب...

شاید امشب




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧

اندوه پرست

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستانی جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پایز بودم




کلمات کليدي :اندوه پرست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ٠۵/٠٣/۸۷

از تو میپرسم دوست

چه خبر از دل من ؟ که تو بهتر دانی که چه کردی با من
 
تو شکیبا بی شکیبم کردی
 
بنگر آنقدر غریبم کردی

که شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
 
باز هم می گویم انتظارم روزی می ستاند پایان
 
باز هم می گویی ، جای پای امید

مژده پایانی نیک باشد شاید
 
باز هم می گویی ،‌که همین ها باید
 
باز هم می گویی که نباشد حرف من از برای گفتن و نباشد هر جا از برای رفتن
 
انجمادم را باز متهم می سازی
 
مجمر صبر دل تا لبالب پرشد

این تلاطم آخر سر به طغیان بگذاشت و خروشم از رکودم پرسید

توچرا مدتهاست هیچ پیدایت نیست؟
 
و من از تو می پرسم ای دوست

از تو ای دغدغه ساز

از تو ای شور افکن

تو چه کردی با من ؟
 
تو چه کردی با من

که غریبانه ترین شعر زمین را گفتم




کلمات کليدي :از تو میپرسم دوست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

دلارام

دلارام دلم ، آرام من کو؟

درین باران غم ، پس بام من کو ؟

دلارام دلم کو ؟ آن نگاه کو ؟

برین کشتی شکسته ، ناخدا کو ؟

پس آن رویای دیروزی کجا رفت ؟

اسیر باد پاییزی چرا رفت ؟

دلارام دلم ، دلتنگم از دل

که ای دل ، پای رفتن مانده در گل

برای زخم جان ، کو جان پناهی ؟

دلم می سوزد و در سینه آهی

دلارام دلم ، آرام من کو ؟

درین باران غم ، پس بام من کو ؟




کلمات کليدي :دلارام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

باور نکردی

گفتم ای خوبم به فریادم برس

افتاده ام از پا ولی باور نکردی

گفتم از نامهربان بودن

پشیمان می شوی فردا ولی باور نکردی

گفتم از ناباوری مردم بیا و باورم کن

کم کن آزرم که میمانی تک و تنها ولی باور نکردی

اشک من را دیدی و خندیدیو خونسرد رفتی

سوختنها را تماشا کردی و

پر پر زدنها را ولی باور نکردی

من به تو خوبی نمودم تو بدی کردی به من

گفتم ای غافل ندارد ارزشی دنیا

ولی باور نکردی




کلمات کليدي :باور نکردی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

اینجا من هستم

اینجا من هستم؛ سکوتی محض

سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو

اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمره‌گی

خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ

معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام

اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی

من هستم و سازی مبهم

اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم

من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور

من هستم و یکرنگی شکسته‌ام

اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میایی

در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ

که سینه‌ام را هر آن می‌درد

اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است

من هستم سیمایی شکسته‌تر از همیشه

اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو




کلمات کليدي :اینجا من هستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

هنگام

هنگام رسیده بود ، ما در این

کمتر شکی نمی توانستیم

آمد روزی که نیک دانستند

آفاق این را و نیک دانستیم

هنگام رسیده بود ، می گفتند

هنگام رسیده است ؛ اما شب

نزدیک غروب زهره ، در برجی

مرغی خواند که هوی کو کو کب

آن مرغ که خواند این چنین سی بار

این جنگل خوف سوزد اندر تب

آنگاه دگر بسا دلا با دل

آنگاه دگر بسا لبا بر لب

پیری که نقیب بود ،‌ آمد ، گفت

هنگام رسیده است ؛ اما باد

انگیخته ابری آنچنان از خک

کز زهره نشان نمانده بر افلک

جمعی ز قبیله نیز می گفتند

هنگام رسیده است ؛ مرغ اما

دیری ست نشسته خامش و گویا

رفته ست ز یاد و رد جاودییش

ناخوانده هنوز هفت باری بیش

سرگشته قبیله ،‌ هر یک سویی

باریده هزار ابر شک در ما

و افکنده سیاه سایه ها بر ما

هنگام رسیده بود ؟ می پرسیم

و آن جنگل هول همچنان بر جا

شب می ترسیم و روز می ترسیم




کلمات کليدي :هنگام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

نگاه وهم آلود

نگاه وهم آلودم را خواندی و ترس مبهم چشمانم را

ناگفته هایم  را از لب خاموش و سردم دریافتی

خواستی که بمانی همراه و همدم روزها و شب هایم
                                     
گفتی که محتاجم مانند احتیاج نیلوفر و پیچک

گفتی که تا هستم، خواهی ماند

وگفتی که گذشته ها را به دست باد بسپریم
 
تو گفتی و من سراپا گوش شدم لبریز از شوق شنیدن

میدانی که دردی جانکاه بر قلبم سنگینی می کند

دردی که باید می چشیدم، من باید به جان می خریدمش
 
من به انتظار معجزه ای شب و روز تیره را به سر می کنم

زمان آبستن حوادثی است

و تا زمان تولدش به انتظار و دلهره می گذرانیم لحظات را
 
اکنون که به من نزدیکتری دعای سبزت را پناهم گیر.




کلمات کليدي :نگاه وهم آلود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

نامردی

به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی




کلمات کليدي :نامردی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

نادم

گل زیبای من بر من نظر کن

نگاه گرم تو بس دلنشین است

ببین دستان سرد بی پناهم

تمام هستی من بند این است

از آن روزی که فهمیدم خطایم

دگر صبر و قراری در برم نیست

همه امید من برگشتن توست

بجز عشقت هوایی در سرم نیست

نمی دانی از آن روزی که رفتی

همه روزم چو شب تاریک و تار است

سرم زیرپر افسردگی هاست

حساب دردهایم بی شمار است

همه امید من بازا که بی تو

چو مرغی بال و پر بشکسته مانم

همه امید من بخشایش توست

بیا ای مهربان آرام جانم




کلمات کليدي :نادم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

نابینا

نابینایی رو که جوان بود و شاید دلش پر از آرزوهای قشنگ تمام مدتی که داخل اتوبوس تو شهری بودم

فکرم رو به خودش مشغول کرد

پسرکی که دلسوزانه و عاجزانه تمنای کمک از مسافران رو داشت کنار من دختری همراه مادرش بود که از

چهره و قیافه شان نشون می داد که دلهای اونا سخت تر از این هست که با حرفای یه نیازمند به درد بیاد

و پسرک نابینایی که فقط نیاز اون به اندازه گرفتن عصایی بود که بتونه مسیرهای پر رفت و آمد شهر رو

طی کنه و التماسانه تمنای کمک داشت و اونا فقط با حالت تمسخر به اون نگاه می کردند و چهره آدمهای

دیگر رو هم که دیدم اونا هم تقریبا به همین منوال بود.که اتوبوس ایستگاه بعدی توقف کرد انبوهی از

مسافران حمله کردند به طرف اتوبوس برای سوار شدن که ناگهان پسرک نابینا در انبوهی از جمعیت به

بیرون پرتاپ شد و حتی کسی برای کمک از اون تلاشی نکرد.و حالا شاهد چشم های نابینایی که پر از

اشک شده بود بودم یه بغضی راه گلومو فشار می داد و با خودم گفتم اخه فقط نیازهای مادی نیست که

می تونه دل یه نیازمند رو به دست بیاره بلکه عاطفه و محبت هم هست که می تونه زندگی به اون ببخشه

همیشه دعام اینه

خدایا کمکمون کن که اون بنده ای که خودت دوست داری باشیم




کلمات کليدي :نابینا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

گمشده

بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوییا او مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از ایینه می پرسم ملول

چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟

لیک در اینه می بینم که وای

سایه ای هم زانچه بودم و نیستم

همچو آن رقاصه هندو بناز

پای میکوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمیجویم بسوی شهر روز

بیگمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مردابها بنهفته ام

می روم ... اما نمیپرسم ز خویش

ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

او چو در من مرد نا گه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوییا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه ... آری ... این منم ... اما چه سود

او که در من بود دیگر نیست نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود آخر کیست کیست ؟




کلمات کليدي :گمشده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

قسم به بهار

قسم به بهار که باز دم مسیحای اوست
 
نبض زندگی می زند من و تو زنده ایم بهار در راه است ستاره چشمک می زند مرغ عشق من و تو

می خواند
 
ای مهربان تر از خورشید مبارک باد اولین بهار طبیعت بر من و تو در بزم بودن با هم

وام می دهم سرمای زمستان را به زمستان و می گریزم از او و همچو عاشقی دیوانه در مامن امن تو پناه

می اورم

و زمزمه می کنم عاشقانه ای آرام را
 
خوب من عشق در هیچ روزی جز همه روز تجلی پیدا نمی کند پس مبارک باد بر من تجلی نام تو در قلب

عاشقم




کلمات کليدي :قسم به بهار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

زندگی

همچون قفسی است

قفسی تنک

بر از تنهایی

و چه خوب است

لحظه غفلت آن زندانبان

بعد از آن هم

پرواز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

روز مبادا

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

هر روز ِ بی تو روز مباداست

آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آینه ها که دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار

دیوارهای صاف

دیوارهای شیشه ای شفاف

دیوارهای تو

دیوارهای من

دیوارهای فاصله بسیارند

آه! دیوارهای تو همه آینه اند

آینه های من همه دیوارند

روحش شاد و یادش گرامی باد




کلمات کليدي :روز مبادا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

دلم بیمار ،تنم بیمار

درخت دوستی ام بی بار بی بار

دلم آزرده و گونه هایم زرد

تقدیر مرا ،سوخته همره کِشته هایم کرد

از خدا خواهم دیگر ایکاش نفس نبود

پرنده آرزوهایم دیگر در قفس نبود

جسمم به زیر خاک و روحم خارج از تعلق

دساتنم همره گوشهایم خالی لز رنگ تملق

داشتم یگانه پوشینه ای پاک پاک

تا بپوشانم این سینه چاک چاک

سبک و بی بار، پران بودم تا بر دوست

تا بگویم شکوه خود از مهربان دوست

دوستی اینچنین کجا یابی در عالمی

تو در جوش و دوست در بی غمی

تو سودای او به سر و او سر به سودای دیگری

تو دلی شکسته به محضر و او مفتخر به شکسته سری








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

تولدی دیگر

همه هستی من ایه تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این ایه ترا آه کشیدم آه

من در این ایه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر




کلمات کليدي :تولدی دیگر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

تو که نبودی

تو که نبودی ستاره ای نداشتم تا برایش شب ها ،

آوای ناله سر کنم

ستاره ها مدتهاست هرچه شعر میگویم ، از من دوری میکنند

و من ناگزیر میشوم
 
تا ترانه های بی صاحبم را برای تو سر دهم...
 
سردی و برودتی که مدتهاست
 
خون کمرنگ و بی رمقم را لای انگشتانش فشار می دهد،

با تو که باشد مرا هم رها میکند..

دلم میخواهد تا جان دارم بنویسم
 
و تنها تو بخوانی
 
و هرزمان که خسته شدی
 
سر روی شانه های منتظرم بگذاری
 
تا من هم با تو خالی شوم

دلم میخواهد بعد از مدار صبح تو را ببویم...
 
وقتی اشک های بی گناه و معصوم تورا با دستان لرزانم

از گونه های غرق اشک پاک کنم ،
 
برای نماز صبحم وضو نمیخواهم




کلمات کليدي :تو که نبودی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

تـنها

چند روز ا‌ست، بغض گریه‌های خسته‌ام را بر دوش گرفته‌ام و هیچ دلتنگی را.

چند ماه است، گلویم پر از آواز است و هیچ شنونده‌ی را.

چند سال است، دیوانم پر از شعر است و هیچ خواننده‌ی را، نمی‌یابم تا اشک و آواز و شعرم را برایش

بگذارم.




کلمات کليدي :تنها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

با تو سخن می گویم

امروز با تو سخن خواهم گفت اما نوعی دیگر. زیرا امروز همه چیز نوع دیگراست حتی تو.اینگونه نگاهم

نکن.راست می گویم تو نیزنوع دیگر شده ای نه چون همیشه

امروزحتی چشمهای زیبایت نیز نوع دیگری به من می نگرد پر غروراما زیبا.

چقدر در نگاهت حرف نهفته هست مرا که می شناسی حاجتم به سخن نیست

ازنگاه معنادارت می فهمم آنچه را که در دل داری پس اینگونه با من سخن نگو.

حتی لحن شیرین کلامت هم نیز نوع دیگریست

کاش همان حرف زدنهای عادی مرا دوست داشتی.اما انگار نه.خوشت نیامد

پس با خود گفتم با زبان شعر بگویم اما گویی فایده نداشت و ندارد

دل تو سخت پسند است تو بگو چگونه بگویم؟

می خواهی حرفهایم را برایت نقاشی کنم؟نه قلم که توان ترسیم ندارد

می خواهی حرفهایم رابر روی سنگ حک کنم؟سنگ که یارای مقاومت ندارد

می خواهی حرفهایم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟نه اگر نا محرمی شنید چه؟

می خواهی حرفهایم را فریاد کنم تا گوش فلک کر شود؟

پس چگونه بگویم؟به خدا دیگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته

دیگر نمی دانم چه بگویم جز اینکه




کلمات کليدي :با تو سخن می گویم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

آن حسرت دیرینه

امشب آن حسرت دیرینه من

در بر دوست به سر می اید

در فروبند و بگو خانه تهی است

زین سپس هر که به در می اید

شانه کو تا که سر و زلفم را

در هم و وحشی و زیبا سازم

باید از تازگی و نرمی و لطف

گونه را چون گل رویا سازم

سرمه کو تا که چو بر دیده کشم

راز و نازی به نگاهم بخشد

باید این شوق که دردل دارم

جلوه بر چشم سیاهم بخشد

چه بپوشم که چو از راه اید

عطشش مفرط و افزون گردد

چه بگویم که ز سحر سخنم

دل به من بازد و افسون گردد

آه ای دخترک خدمتکار

گل بزن بر سر و سینه من

تا که حیران شود از جلوه گل

امشب آن عاشق دیرینه من

چو ز در آمد و بنشست خموش

زخمه بر جان و دل و چنگ زنم

با لب تشنه دو صد بوسه شوق

بر لب باده گلرنگ زنم

ماه اگر خواست که از پنجره ها

بیندم در بر او مست و پریش

آنچنان جلوه کنم کو ز حسد

پرده ابر کشد بر رخ خویش

تا چو رویا شود این صحنه عشق

کندر و عود در آتش ریزم

ز آن سپس همچو یکی کولی مست

نرم و پیچنده ز جا برخیزم

همه شب شعله صفت رقص کنم

تا ز پا افتم و مدهوش شوم

چو مرا تنگ در آغوش کشد

مست آن گرمی آغوش شوم

آه گویی ز پس پنجره ها

بانگ آهسته پا می اید

ای خدا اوست که آرام و خموش

بسوی خانه ما می اید




کلمات کليدي :آن حسرت دیرینه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

آهی کشید

آهی کشید، غمزده پیری سپیـد موی

افکند صبحگاه، چـو در آیـنه نگاه

در لابلای موی چو کافور خویش دید

یک تار مو سیاه!

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد.

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.

سی سال پیش، نیز، در آئینه دیده بود

یک تار مو سپید!




کلمات کليدي :آهی کشید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ٠۴/٠٣/۸۷

گفتنیها کم نیست

گفتنیها کم نیست ، من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم

گفتنیها کم نیست ، من و تو کم گفتیم

مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،‌درهم و برهم گفتیم

دیدنیها کم نیست ، من وتو کن دیدیم

بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقیها را ،‌پرسیدیم

چیدنیها کم نیست ، من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی

بی‌سبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسیدیم

خواندنی‌ها کم نیست ،‌من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین ،‌شکل سرودن را

در معبر باد ،‌بادهانی بسته واماندیم

من و تو کم بودیم

من و تو ،‌ اما در میدانها

اینک اندازة‌مان می‌خوانیم

ما به اندازة‌ما می‌گوییم ،‌ما به اندازة‌ما می‌روییم

من و تو کم نه که باید شب ب‌’رحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم

من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،‌که می‌باید ،‌با هم باشیم

من و تو حق داریم در شب این جنبش

نبض آدم باشیم

من و تو حق داریم که به اندازة‌ ما هم شده

با هم باشیم

گفتنیها کم نیست




کلمات کليدي :گفتنیها کم نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

دیشب دلم گرفته بود

دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی
 
دلم هواتو کرده بود،هوای شیرین زبونیت
 
دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی
 
ای هم صدا،ای آشنا بگو که پیشم می مونی
 
نمی دونم چه حالی وکجایی و چه می کنی
 
ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا میمونی
 
رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت
 
دیدم محاله دیدنت ،چون گل باید بچینمت
 
رو صندلی نشستمو یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم
 
خبر آورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم؟
 
گفتم بگو،آهی کشید اومد نشست رو شونه هام
 
یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام
 
از تو همش شکوه می کرد،با اشک گرم و دل سرد
 
می گفت که یادت نمی یاد اون روزای آخرو ؟
 
چه قدر دلش می خواست نگاش کنی،صداش کنی،
 
بهش بگی دوسش داری،به شرطی تنهاش نذاری
 
تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم،پاش می شینم
 
دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم




کلمات کليدي :دیشب دلم گرفته بود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

فقط چند قدم

چشم می گشاید اقاقیا و می ارد چهره ی خشک زمین را

وبوسه میزند بر دستان جنگل

و پرستش می کند مطرب آب را

از فواصل پرواز پرنده ای اوج می گیرد

همرهش میرود تا نیلگونی آسمان

در ژرفای لحظه میرود تا التهاب پرنده

می سوزد در التهاب پرنده بودن

و زمزمه میشود بر شاخسار سروهای شکسته کمر

و می نوازد گونه ی کویر را

چشم می گشاید اقاقیا و می سوزاند قلب زمین را

ورق می زنم نقشی از نیمرخ چهره ات را

که در آن آذرخشی رخشید

در تکرار ثانیه ها

تو عزم سفر داری و من در میان پنجره های بسته ، خواب

در فراسوی رویا

تو را می بینم که با نامی از من در سراب ایستادی

و با سفر همراه میشوی

تا رسیدن به تو چند قدم باقی است...

تا رسیدن به تو ...




کلمات کليدي :فقط چند قدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

افسانه

الهی که شفا پیدا کنی تو

واسه دردات دوا پیدا کنی تو

تو این دنیا که بی وفای رسمه

رفیق باوفا پیدا کنی تو

مرا تموم دنیا رو بگردی

عمرا تموم دنیا رو بگردی

مثل من عاشقی پیدا کنی تو

نرو افسانه من ناتمومه

بدون اگه بری کارم تمومه

بهت گفتم بیا دنیای من باش

کنارت حتی مردن ارزومه

شنیدم تو دلت انگار میگفتی

که عاشقی کجاست وفا کدومه

میخوام به سردی سبام بخندم

وقتی می بینمت با دیگرونی

تو اوج گریه هام میخوام بخندم

میخوام داد بزنم تنهای تنهام

میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

منم تو شهر غم زندونی تو

غم وغصه ی دل ارزونی تو

نگو دوست دارم به یه غریبه

میشه اون مثه من زندونی تو




کلمات کليدي :افسانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

تا کی

تا کی ؟ تا کی می خوای اومدنت رو پشت روزها و هفته های تقویم  قایم کنی ؟ تا کی

می خوای واسه بودنت واسه اومدنت بارون رو بهونه کنی؟ بس نیست ؟

این همه از تو گفتن بس نیست ؟تا کی باید از تو بنویسم ؟

خسته شدم ... خسته شدم از بودن با خاطره هات...خاطره هایی که مال من نیست و

در من غوطه ور شده...امشب می خوام دستات رو تو دست مهتاب بذارم ...

امشب میخوام دیگه نباشم و دلم رو بسپرم به آسمون...وقتی واژه هام در برابر تو کم میارن

دلم دیگه حرفی واسه گفتن نداره ...دلم آروم شده آروم تر از عمق نگاه تو...

دیگه وقت رفتنه...دل بیتابم رو کنار چشات جا میذارم و گم میشم تو همه ی بودن ها و رفتن ها...

همین جا کنار خاطره های نبودن تو و بودن و موندن من آخر دفتر

خاطراتم مهر پایان میزنم...حالا این تو و این خاطره های بارونی بودن خیالت....




کلمات کليدي :تا کی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

دستامو که می گیری

دستامو که می گیری هر پنجره نو میشه

شب یکدفعه تسلیم عشق من و تو می شه

دستامو که می گیری دیواری نمی مونه

هرواژه غزل میشه تو خلوت این خونه

دستامو که می گیری روشن میشه فانوسم

با تو خود آزادی بی تو خود محبوسم

دستامو که می گیری من شکل خودم می شم

از واهمه می افتم از دلهره کم می شم

ویرون میشه تنهایی دلواپسی می کوچه

بارون گل زنبق می باره تو این کوچه

وقتی که تو نزدیکی دلتنگی ازم دوره

وقتی که تو تاریکی مهتاب چه پر نوره

شب بی ترانه شد حوای بی حواس

آواز تازه باش دستای تو کجاست




کلمات کليدي :دستامو که می گیری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

یه شعله شکسته

یه شعله شکسته یه شمع رو به بادم
 
خسته از این زمونه فریاد گریه دارم

شده فضای سینه سیه چو روزگارم

از همه دل بریدم دل به کسی ندادم

عاشق شدم به چشمات دادم دل و به رویات

رفتی و پا گذاشتی به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه عمرم تموم نمی شه

تموم زندگیمو به چشمای تو دادم

عمری به پات نشستم دل به کسی ندادم

منتظرم که روزی تو باشی در کنارم




کلمات کليدي :یه شعله شکسته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

همیشه مثل همیشه

دل خسته ام باز امشب زین اسمان همیشه

کو بال های پریدن ای مهربان همیشه

ماییم و ذوقی که شاید حرفی ندارد بگوید

برخیز و مارا غزل کن ای مهربان همیشه

هنگام از تو سرودن ماییم و ذوقی گلو گیر

ماییم و لکنت زبانی این ناتوان همیشه

در سفره گرم ما بود ان روزها نان و لبخند

صبحانه گرم ما کو؟کو اب و نان همیشه؟

یک مشت نقل ستاره یک اسمان نان خورشید

گاهی بیاور برایم از کهکشان همیشه

شعری پر از حرف تکرار گفتم من ویاد دارم

گفتی که بیزارم اما زین شاعران همیشه




کلمات کليدي :همیشه مثل همیشه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

نجات

با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را

روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده

همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی می فشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر

بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان ...»

ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم

اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»




کلمات کليدي :نجات




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

ملاقات

قسم به عشقمون قسم

همش برات دلواپسم

قرار نبود اینجوری شه

یهو بشی همه کسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

به ملاقات اومدم

ببین که دل سپرده داری

چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری

نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم

تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری

من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن

من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن

از عشق نداشتن

از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

من از عمق رفاقت

من از لطف صداقت

من از بازی نور در سینه بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدائی ها مرگ آشنائی

من از میلاد تلخ بی وفائی ها می ترسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم




کلمات کليدي :ملاقات




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

در انتظار مرگ من

تردید نکن به بودنم

من آخرین نگاهتم

من شعله ی عذاب تو

آغاز یک گناهتم

از من نرنج به دل نگیر

هم صحبت سخن پذیر

تنها فقط از من نبود

این  حس و شهوت این دلیل

از رفتنم نرنج نگو

این مرد بد بد کرد و رفت

من مرد بد بودم ولی

حتی زمان هم شک نکرد

حالا که تنها می رمو

تنهاییا حق تو شد

تنها بمون که بی دلیل

این حق برات ناحق نشد

از من نرنج به دل نگیر

هم صحبت سخن پذیر

تنها فقط از من نبود

این حس و شهوت این دلیل

باور نمی کنی ولی

من دیگه نیستم مال تو

حتی همین خواستن یه روز

اصلا نبوده حق تو

تو مثل من اثیمیو

من مثل تو یه فاحشه

فرق میون ما دو تا

یه قلبهو یه حادثه

من با خودم می جنگم و

تو با خدای خوبیات
من از خودم می رنجم و

تو از تموم دوریات

باور نمی کردی یه روز

رفتن برات جدی میشه

گفتی دو روزو طی کنیم

آینده ها عادی میشه

آینده ی عادی ی تو

رسیده از راه دراز

رسیده تا بهت بگه

منم همون دیروز ناز

دیروزی که رفت و نموند

مثل همین امروز ها

تنها دعا می مونهو

فریاد و این نفرین ها

از من نرنج به دل نگیر

هم صحبت سخن پذیر

تنها فقط از من نبود

این حس و شهوت این دلیل




کلمات کليدي :در انتظار مرگ من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

حسرت پرواز

دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم

با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی

سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچکی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد

همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم

فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ‌پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاک گورم




کلمات کليدي :حسرت پرواز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

چه می شد

چه می شد گر دل آشفته من به شهر چشم تو عادت نمی کرد وای کاش از نخست ان چشمهایت مرا

آواره غربت نمی کرد چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت میان راز چشمان تو می ماند تومی ماندی و او هم مثل

یک کوچ زباغ دیده ات هجرت نمی کرد تمام سایه روشن های احساس پر از آرامش مهتابیت بود ولیکن

شاعر آئینه ها هم به خوبی درک این وسعت نمی کرد زمانی که تو رفتی پاکی یاس




کلمات کليدي :چه می شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

تو میروی

تو میروی و من فقط نگاهت میکنم..تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم..بی تو یک عمر فرصت برای گریستن

دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است




کلمات کليدي :تو میروی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

پشت هر چهره

پشت هر چهره شهری است

کوچه هایش پر رمز پر راز

آسمانش چشم

گاه باران گاه آبی

وزمانی پر پرواز کبوترها

باغ این شهر پراز قاصدک است

همه اینجا منتظرند

چشم به راه

خاک این شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست

نقدی باید زد

قصه بکر شنیدن دارد

پشت هر چهره شهری است

پرشمع

پر نذر

آرزوها بادبادکهایی رقصان

در هوا سرگردان

فرصتی باید برای دل بستن

دیدن....

پشت هر چهره شهری است

دروازه لبخند کجاست؟




کلمات کليدي :پشت هر چهره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

پاییز

از چهره طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ای مسافر خک آلوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگهای مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه میدهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت ؟

جز سردی و ملال چه میبخشد

بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پاییز ای سرود خیال انگیز

پاییز ای ترانه محنت بار

پاییز ای تبسم افسرده

بر چهره طبیعت افسونکار




کلمات کليدي :پاییز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

با دو دست خالی

با دو دست خالی از عشق

دیگه هیچ جا جای من نیست

انگار هیچ چیزی مرحم

باسه این زخم های تن نیست

من فراموش شدم و تو

هنوزم تو نفسامی

رفتی بی من ولی انگار

هر جا می رم تو باهامی

رفتی گفتی خاطراتت

جای من باست می مونه               

کاشکی بودی و می دیدی

دلم از دوریت می خونه

کاش انقدر دوست نداشتم

که بگم بی تو نمیشه

کاش دلت سنگی نبود و

دله من مثل یه شیشه

کاش فقط یه روزه دیگه بی تو من دووم بیارم

تا بتونم بازم عشقم تورو رو چشام بزارم

تا بتونم بازم عشقم تورو رو چشام بزارم




کلمات کليدي :با دو دست خالی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

این قفس

پنجرهای قلبم شکسته

دروازهای دلم بسته

کجاست آن یار که دراین قفس نشسته

آن یار که این قفس نشسته زنجیر به دست و پایش بسته

تا نکند بیرون از این دروازه شکسته ...




کلمات کليدي :این قفس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

یاد گذشته

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا مینگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

تا لبی بر لب من می لغزد

می کشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بر دارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

مادر این شانه ز مویم بردار

سرمه را پک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار ایدم این زیبایی

بشکن این اینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خودآرایی

در ببندید و بگویید که من

جز از او همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا ؟ بکم نیست

فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگویید آن زن

دیر گاهیست در این منزل نیست




کلمات کليدي :یاد گذشته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

پاره ای از «او»

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود

سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان

پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این

همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن ابتدا و

انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی و هر بار که

می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای ازهستی را بر

دوش می کشی. پاره ای از مراخدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه

راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش

کشید




کلمات کليدي :پاره ای از «او»




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ٠٣/٠٣/۸۷

دلتنگت شده ام به همین سادگی

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است

و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه

پس اینبار برایت می نویسم که

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند

می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که

دلتنگت شده ام به همین سادگی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

بی بهانه

می خواهم از تو

بی بهانه

گذر کنم

پیله ات

از دیوارهای آهنی

سخت تراست

دیگر سرانگشتان نحیفم را

یارای ریسیدن

ابریشم های آهنی نیست

از کاویدن وجودت

برای ذره ای محبت خسته ام

دراین معدن غرور

ذره محبتی نیست

نگاهت عشق را ِز یادم می برد

آه که در چشمانت

کمی مهربانی نیست

جنس قلبت

سنگ خارا

خشم تو

چون خشم دریا

وای ازاین خشم

به دریا

هیچ ماهی نیست

این همه بهانه را

در گوشت نخواهم خواند

می دانم برای شنید نش

شنوا گوشی نیست

می خواهم از تو

بی بهانه

گذرکنم




کلمات کليدي :بی بهانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

دلباخته

ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ

من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس

بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم

چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است

گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!

اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ




کلمات کليدي :دلباخته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

موج

تو در چشم من همچو موجی

خروشنده و سرکش و نا شکیبا

که هر لحظه ات می کشاند بسویی

نسیم هزار آرزوی فریبا

تو موجی

تو موجی و دریای حسرت مکانت

پریشان رنگین افقهای فردا

نگاه آلوده دیدگانت

تو دائم بخود در ستیزی

تو هرگز نداری سکونی

تو دائم ز خود میگریزی

تو آن ابر آشفته نیلگونی

چه می شد خدا یا ...

چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟

شبی با دو بازوی بگشوده خود

ترا می ربودم ... ترا می ربودم




کلمات کليدي :موج




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

گل اطلسی

بیم دارم مرا به دست فراموشی سپرده و دل به دیگری بندی.

محبوبه ی قشنگم میخواهم سری از اسرار نهانخانه ی قلبم را برایت فاش کنم.

مینویسم ،میگویم ،میسرایم تا این نغمه ی تردید آمیز را برایم توصیف کنی.

در هر قطره اشکم و هر آه سوزانم این جمله به چشم میخورد.

آیا مرا دوست داری؟

فکرو خیالم راز و نیازم اندوه و عقده ام حاکی از این راز بزرگ میباشد.واضح تر سخن بگویم در عشقت

تردید دارم مرا از این گودال زندگی نجات ده.

به امید کمک تو...




کلمات کليدي :گل اطلسی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

گفته بودی

گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای

من شکستم هر دو را

گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام

به خاموشی مغرورانه ات

شکستی تو مرا

با تو گفتم

از همه تنهایی ام، خستگی ام

با تو گفتم تا بدانی

با همه ناجیگری، بی ناجی ام

تو، سکوتت خنجریست

بر قلب من

و حضورت، مرهمی

بر زخم من

پس، باش

تا همیشه با من باش

حتی اگر خاموشی...




کلمات کليدي :گفته بودی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

هبوط رنگ

کنون هبوط رنگ

سال میان دو پلک را

ثانیه هایی شبیه راز تولد

بدرقه کردند

کم کم در ارتفاع خیس ملاقات

صومعه نور

ساخته می شد

حادثه از جنس ترس بود

ترس

وارد ترکیب سنگ ها می شد

حنجره ای در ضخامت خنک باد

غربت یک دوست را

زمزمه می کرد

از سر باران

تا ته پاییز

تجربه های کبوترانه روان بود

باران وقتی که ایستاد

منظره اوراق بود

وسعت مرطوب

از نفس افتاد

قوس قزح در دهان حوصله ما

آب شد




کلمات کليدي :هبوط رنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

عصر جدید

ما

در عصر احتمال بسر میبریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید

در عصر قاطعیت تردید

عصر جدید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال، یقینی نیست

اما من

بی نام تو
      
حتی
         
یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو

عین الیقین من

قطعیت نگاه تو

دین منست

من از تو ناگزیرم

من

بی نام ناگزیر تو می‌میرم




کلمات کليدي :عصر جدید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

عزیز بنشین کنارم

خدای مهربون عاشق نوازه

غم بی چارگان را چاره سازه

خودش می دونه چون تنهای تنهاست

که تنهایی بلای جان گدازه

عزیز بنشین به کنارم

ز عشقت بی قرارم

جون تو طاقت ندارم

حالا مرو از کنارم

به خدا دوست می دارم

سر کوه بلند تا کی نشینم

عزیز بنشین به کنارم

کنار سرزمین گل را بچینم

عزیز بنشین به کنارم

حالا سرخ و سفید بر هم تنیده

عزیز بنشین به کنارم

نمی دونم کدوم گل را بچینم

عزیز بنشین به کنارم

چنون که می روی هم پا و هم پا

عزیز بنشین به کنارم

نمی ترسی که بر پایت خوره خار

عزیز بنشین به کنارم

اگه خاری خوره سوزن ندارم

عزیز بنشین به کنارم

به مژگون بر کنم ای جون غمخوار

عزیز بنشین به کنارم

گل سرخ و سفیدم دسته دسته

عزیز بنشین به کنارم

میونه سنگ مرمر ریشه بسته

عزیز بنشین به کنارم

الهی بشکنه اون سنگ مرمر

عزیز بنشین به کنارم

که یار نازنین تنها نشسته

عزیز بنشین به کنارم




کلمات کليدي :عزیز بنشین کنارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

راز دل

می توان خواست ، می توان گفت ؟!! شاید …

نمی دانم خواستن به چه قیمتی و گفتن به چه شکل آیا می توان هر آنچه از دل می گذرد را به زبان جاری

ساخت باز هم نمی دانم انگار قرار نیست گفته شوند یا بهتر بگویم انگار قرار نبوده است گفته شوند و حال

به این ادراک نیز رسیده ام که خواستن هم نشود.

و این است آرزو ، آرزو را به شرط راز داری می توان داشت ، داشت و نگفت ، نگفت و تحمل کرد و در آخر

رضا داد به آنی که رخ می دهد و آنی که حال باید آن را اعتقاد داشت و پذیرفت زیرا رد آن یعنی رویارویی ،

رویارویی با هجوم دردها و شکستن زیر پای شرمندگی و ندامت و این شرمندگی قیمتی دارد تا بینهایت و

آن است به اندازه ی خرد شدن .

پس بیا آرزو کن و نگو و نخواه که این روزگار ، روزگاریست بس ناجوانمرد که اگر زیر پا لهمان نکند دستی از ما

نگیرد ، کاش خواب باشم … کاش این ها کابوس باشد که تمام می شود و کاش در همین نزدیکی

انتظارمان را بکشند بی هیچ چشم داشتی از برای عشق




کلمات کليدي :راز دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

اخرین لحظه دیدار

در اخرین لحظه دیدار به

چشمانت نگاه کردم و

گفتم بدان اسمان قلبم

با تو یا بی تو بهاریست

همان لبخندی که توان را

از من می ربود بر لبانت

زینت بست.

و به ارامی از من  فاصله

گرفتی بی هیچ کلامی.

من خاموش به تو نگاه می کردم

و در دل با خود می گفتم :ای کاش تو

لحظه ای فقط لحظه ای  می اندیشید که

اسمان بهاری یعنی ابر

باران رعد وبرق و طوفان

ناگهانی

و این جمله ،جمله ای

بود بدتر از هر خواهش

برای ماندن و تمنایی

بود برای با او بودن




کلمات کليدي :اخرین لحظه دیدار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

بن بست

تلخ است پر سه های خیابان عصرها

بی چتر زیر نم نم باران  عصرها

گم کرده ام همیشه خودم را کنا ر تو

درسایه های مبهم و بی جان عصرها

حالا ترانه های بنان دل نشین تراند

حالا نشسته ایم در ایوان عصرها

اما هنوز سایه ی این سر نوشت تلخ

افتاده است بر تن فنجان عصرها

گنجشک های حادثه هی برگ می شوند

بر شاخه های خشک درختان عصرها

من ابر می شوم و تو را گریه می کنم

همراه  باد های   پریشان  عصر ها

"ازهرطرف نرفته به بن بست می رسیم"

در کو چه های سر به گریبان عصر ها




کلمات کليدي :بن بست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

پاییز هم اومد

ان قدر خیس باران پاییزم

با نمی شبنمی زود میریزم

یک تلنگر بزن بغض تردم را

بر سر شانه هایت فرو ریزم

ارزویم همین بود صبحی با

نی نی چشم مست تو برخیزم

برگ زردی چرکیده ماندم تا

از سر شانه هایت بیاویزم

داس بیرحم طوفان دمی نگذاشت

با بهارت,  تنم را بیامیزم

سرنوشتم همین بوده تا بوده

تک درخت منم که برگ میریزم




کلمات کليدي :پاییز هم اومد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

پاسخ

درتاریکی بی آغاز و پایان

دری در روشنی انتظارم رویید

خودم رادر پس در تنها نهادم

و به درون نهادم
 
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
 
سایه ای در من فرود آمد
 
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد

پس من کجا بودم ؟

شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت

و من انعکاسی بودم
 
که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
 
و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت

من در پس در تنها مانده بودم
 
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
 
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود

در گنگی آن ریشه داشت

ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
 
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود

و من درتاریکی خوابم برده بود
 
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
 
و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود

ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟

در تاریکی بی آغاز و پایان
 
فکری در پس در تنها مانده بود

پس من کجا بودم ؟
 
حس کردم جایی به بیداری می رسم

همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
 
ایامن سایه گمشده خطایی نبودم ؟

دراتاق بی روزن
 
انعکاسی نوسان داشت

پس من کجا بودم ؟
 
درتاریکی بی آغاز و پایان

بهتی در پس در تنها مانده بود




کلمات کليدي :پاسخ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

امشب

امشب میان اشکم تصویری از تو دیدم

در این سکوت وحشت نام تورا شنیدم

امشب که دل گرفته در این شب سیاهم

امید بر تو دارم باشد همین گناهم

باری نظر وا کن بر این شبانه آهم

امشب که بار دیگر یادت به باد دادم

چون شعه ای خموش و خاکستری به بادم

امشب به یادت لحظه ای به خواب رفتم

با دیدن خیالت مینای غم شکستم

امشب میان اشکم آسوده جان سپردم

از این جهان خاکی بادی ز غم نبردم.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

اسیر

جان میدهم به گوشه ی زندان سرنوشت

سر را به تازیانه ی او خم نمیکنم

افسوس بر دوروزه ی هستی نمیخورم

زاری بر این سراچه ماتمم نمیکنم
 
با تازیانه های گرانبار جان گداز

پندار انکه روح مرا رام کرده است
 
جان سختی ام نگر که فریبم نداده است

این بندگی که زندگیش نام کرده است

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جان من

گر من به تنگ های ملال اور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرام من
 
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب

میپوشم از کرشمه ی هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

ای سرنوشت از تو کجا میتوان گریخت؟

من راه اشیام خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن

با من تلاش کنکه بدانم نمرده ام

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ

روح مرا در اتش بیداد خود بسوز

ای سرنوشت هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را

منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

محکم بزن بر شانه ی تازیانه را.




کلمات کليدي :اسیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

پرستوی عاشق

آه اگر چینی تو در این بغض

بشکند از هجوم غرورت

آه اگر چشمهایم سرانجام

ره نیابد به دنیای نورت
 
زخمی از تیغ نا باوری ها

با تمنای خود می ستیزم

زیر پا می گذارم دلم را

از تو و عشق تو می گریزم
 
میگریزم که چون اشک ماهی

گم شوم در هیاهوی دریا

میگریزم که همچون شبی سرد

دل ببازم در آغوش فردا
 
هجرت تلخ و بی رحمم آن روز

قلب سخت تورا می فشارد

پرسشی گریه آلود و شبرنگ

در سکوتت قدم می گذارد
 
ای پرستوی پاک ای مسافر

از چه نامم ز خاطر  زدودی

خوب من زیر باران وحشت

لانه ات را چرا گم نمودی
 
زیر لب شرمگین میخروشی

کاش می دیدمش بار دیگر

اشک می ریزی آهسته افسوس

نیست امکان دیدار دیگر




کلمات کليدي :پرستوی عاشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

آن دم که باران می بارید

آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم!

تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و عشق!

آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده !

اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....

از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی ...

باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را احساس کنم

یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد ....

قطره های اشکی که بوی باران میداد !

گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!

احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...

حس غریبی بود

حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من میریزد

یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن ایستاده بودم تو نشسته

بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...

تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من میریخت

آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!

آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

آسمون من

درخشش ستاره هایت را از من مگیر

تو که می دانی

عاشقم

عاشق برق چشمانت

یکرنگی دلت را پنهان نکن

تو که می دانی

دیوانه ام

دیوانه ی آرامش آبی ات

ای آسمان زندگی ام




کلمات کليدي :آسمون من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

آدم و حـوّا

حـوّا گناه کرد و عـشق آفریــده شد

جریان آن گناه به عالم کشیده شد
 
آدم برای پاکی و شیطان به جای نفس

حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــریده شــد
 
مــن با گـنـاه خـوردن یـک سـیب زنـده ام

سیبی که از حوالی یک خواب چیده شد
 
من خواب چـشمهای شما را ندیده ام

امّا دوباره درتن و جانم دمیــده شد ...
 
حسّی که عشقبازی تو باورم شود

آهـی که از تـغـزّل نامت شنیده شد
 
عصیانگرم!چو ریشه به خاکت دویـده ام

هنگامه ای که پرده به نامش دریده شد
 
خاکی محقّرم که به عشقت هبوط کرد

اشــکی مکررم که به پایـت چکیـده شد
 
حـوّای بـی گـنـاه غـزلهـای سـرخ و نـاب

این بار در حوالی من با تو دیده شد ...
 
افتــاد از نگاه شما( آدم)نجیب!

آدم گناه کرد و غزل آفریده شد.




کلمات کليدي :آدم و حـوّا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ٠٢/٠٣/۸۷

خدا در خیال ِ کودک

گویند خدا بالاست
 
اما اگر به فراز ِ کاج نگاه کنی
 
نخواهی دیدش. راستی چرا؟
 
اگر اعماق ِ معدن ها را بکاوی
 
او را در طلای معادن نخواهی یافت
 
اگرچه این نور ِ اوست
 
که در هر چه شکوهمند است، می درخشد.
 
چقدر او خوب و مهربان است!
 
که روی حقیقت ِ زمین و آسمان روکش انداخته
 
و خود را همچون عشقی،
 
که مثل رازی در قلب حبس می شود،
 
در پرده قایم کرده است.
 
اما
 
من همچنان حس می کنم
 
آغوش ِ گرم ِ او،
 
از همه ی آفریدگان
 
و هر چه که به چشم و گوش می آید،
 
به سوی ِ من گشوده شده است.
 
مثل این می ماند
 
که مادر ِ مهربانم نیمه شب
 
لبهای مهربانش را بر پلکهای بسته ی من می نهد،
 
مرا نیمه بیدار می کند،
 
و می گوید:“
 
نازنین،
 
حدس بزن چه کسی تو را در تاریکی بوسیده است؟




کلمات کليدي :خدا در خیال ِ کودک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

باور نکن تنهاییت را

باور نکن تنهاییت را

من در تو پنهانم تو در من

ازمن به من نزدیکتر تو

ازتو به تو نزدیکتر من
 
باور نکن تنهاییت را

تا یک دلو یک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق

بر دوش هم سر می گذاری
 
دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهاییت را

هرجای ای دنیا که باشی

من با توئم تنهای تنها
 
من با توئم هر جا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم
 
حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهاییت را

من با توئم منزل به منزل




کلمات کليدي :باور نکن تنهاییت را




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

زیر باران

زیر باران بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم و نو بیندیشیم

عادت کهنه را به هم بزنیم

و زباران کمی بیاموزیم

که بباریم و حرف کم بزنیم

کم بباریم اگر، ولی همه جا

عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا کنیم و خیس شویم

لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود بخود زیباست

سخن عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دست دل است

زندگی را بیا رقم بزنیم

قطره ها در انتظار تواند

زیر باران بیا قدم بزنیم




کلمات کليدي :زیر باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

گفتم و گفتی

گفتم نرو پر پر میشم

گفتی میخوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم

گفتی میخوام تنها باشم

گفتم دلم گفتی بسوز

گفتم یه عمری باز هنوز

گفتم پس عمرم چی میشه

گفتی حدر شد شب و روز

گفتم آخه داغون میشم

گفتی به من خوش میگزره

گفتم بیا چشمام به تو

گفتی آخه کی میخره

گفتم منو جسم میدیدی

گفتی آره بی قیمتی

گفتم یه روز کسی بودم

با من نکن بی حرمتی

گفتم صدام میمیره باز

گفتی به درد بسوز بساز

گفتم حالا که پیر شدم

گفتی که از تو سیر شدم

گفتم تمنّا میکنم

گفتی میخوام خوردت کنم

گفتم بیا بشکن تنو

گفتی فرمواش کن منو




کلمات کليدي :گفتم و گفتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

دل شکسته

دلش رو فروخته بود ، خیلی ارزون ، مدت ها فکر می کردم دلش ماله منه یعنی یه جورایی معامله کرده

بودیم ، دلم رو داده بودم بهش در عوض دل اون شده بود ماله من ، ولی انگار این عهد یکجانبه بود ، چون

دیگه نه دل خودمو دارم و نه دل اونو ، اون طور که می گن به چند نفر هم فروخته و به بعضیاشونم باخته ،

سینم تنگ شده بدم اومده ازین روزگار لعنتی ، دیده بودم سر هرچیزی معامله کنن دیده بودم هر چیزی

رو بخرن و بفروشن دیده بودم سر هر چیزی شرط ببندن و قمار کنن ولی نه دل نه دلی که صاحب داره نه

دلی که چشم انتظارشن ،تازگیا یهو خندم می گیره خنده با اشک ، یادم هم نمیاد دیده بوده باشم کسی

هم بخنده و هم گریه کنه اونم نه از سر شادی که از ناراحتی ، البته کسی که معامله بلد نیست حقشه

که اینطوری بشه ، آخه این طور که معلومه قانون معامله تغییر کرده ، یعنی هرچی نامردتر بهتر ، این روزا

باید دل رو چال کرد جایی که هیچ کس نبیندش که اگه بدونن داری مفت از چنگت در میارنو از بین می برنش

، حالا که کسی دلت رو نمی بینه دیگه راحت می تونی رو دل دیگرون قمار کنی که اگه زرنگ باشی خیلی

زود پیشرفت می کنی اونوقته که خیلی مهم میشی ، میشی یه نامرد گرگ صفت ، ولی خوب نمی خواد

فکر بدی کنید چون اصلاً بد نیست که خوب هم هست یه کم با دقت که به دورو برتون نگاه کنید می بینید

ازین ناانسانها کم هم نیست ، درنده هایی که یه صورتک خوشگل گرفتن جلو روشون ، تازه چه ارجو قربی

هم دارن . . . می بینید ! ، به هرحال از ما گفتن ، تو این دنیا البته این جور که معلومه و این طور که از

ظواهر امر دست گیر آدم میشه یا باید دلت رو مفت ببازی و بعدش بشینی زانوی غم بقل بگیری یا اینکه

رو دل دیگرون بازی کنی ، پیش هم اومده که از بین همین دل از دست داده ها هم بعد یه مدت قمار

بازهای راه بلدی بیرون اومدن که راه در رو تو کارشون نیست و اگه چشمشون به دلی بیوفته مشتری اول

و آخرش خودشونن . . . اینارو گفتم بدونی که دوروبرت چه خبره اگه دوست نداشتیشون می تونی مثل

من دلت رو مفت بفروشی و پیش خودت فکر کنی که نه معامله بدی هم نبود ولی بعدش باید گوشاتو

مهکم بگیری که صدای خنده هاشون رو نشنوی . . . انتخاب با خودت ولی تا یادم نرفته بگم یه نفر هست

اون بالاها که می گن دل رو خیلی خوب می خره ، هرکی فروخته راضی بوده همه ی عمر در اندیشه ی

حضور کسی بودم که هرگز نیامد . . .




کلمات کليدي :دل شکسته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

هنگام رسیدن

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن

بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

با این همه دل‌های ناکام ِ رسیدن

کی می‌شود روشن به رویت چشم من، کی؟

وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟

دل در خیال رفتن و من فکر ماندن

او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم

بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود

پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن کبوترهای بی‌پروا که رفتند

یک مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن

ای کالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!

می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن




کلمات کليدي :هنگام رسیدن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

همین دل و چشمهایم

همین دل و چشمهایم ، همیشه
 
با همین چشم ، همین دل
 
دلم دید و چشمم می گوید
 
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،‌هیچ چیز نیست
 
زیرا همه چیز زیباست ،‌زیباست ،‌زیباست
 
و هیچ چیز همه چیز نیست
 
و با همین دل ، همین چشم
 
چشمم دید ، دلم می گوید
 
آن قد که زشتی گوناگون است ،‌هیچ چیز نیست
 
زیرا همه چیز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است
 
و هیچ چیز همه چیز نیست
 
زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
 
وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
 
با همین چشم ها و دلم
 
همیشه من یک آرزو دارم
 
که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
 
از همه کوچکتر
 
و با همین دل و چشمم
 
همیشه من یک آرزو دارم
 
که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
 
از همه بزرگتر
 
شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
 
و من همیشه یک آرزو دارم
 
با همین دل
 
و چشمهایم
 
همیشه




کلمات کليدي :همین دل و چشمهایم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

نغمه درد

در منی و این همه ز من جدا

با منی ور دیده ات بسوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بیخبر زمن

بر کشی تو رخت خویش از این دیار

سایه تو ام بهر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جای تو

شادی و غم منی به حیرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است ؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟

دیدمت شبی بخواب و سرخوشم

وه ... مگر به خوابها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله میکشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند... بلکه ره برم شوق

در سراچه غم نهان تو




کلمات کليدي :نغمه درد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

هوای گریه با من

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

ستاره ها نهفته

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من




کلمات کليدي :هوای گریه با من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

من میرم واسه همیشه

خستـــم از روزای ابــری

خیلی سنگینه نـگاهت

دوست ندارم تو تابستون

بشینــم باز ســر راهت

نمیـــخوام بـــازم خیـالت

قبـلـه آرزوهــــام شــــه

تـــو بمــون و عاشقـــای

روی پُـــر غـرور و ماهت

آره مــن اونم که گفتــم

واسـه چشم تـو دیوونم

آره مـن قـول داده بــودم

تـا تهش بــاهات بمونـم

ولی پس دادی نگــــامو

زیــر رگبــــــار غـــرورت

من فقط یکــم شکستم

خوب نگام کنی همونم
 
چـمــدون رویـــاهـــامـو

دیگه برداشتم و بستم

دیگــه عین اون قدیمــا

چشــــاتو نمیپرستــــم

رخ تــو عین یه بـــــازی

منــو مـات قصه هـا کرد

حالا بی اسمـم و تنها

پُــرپــاییز و شکستــــم

اینــی که حــــالا میبـینـی

دیگه مجنون چشات نیست

دیگه وقتی نیمه شب شه

نگـران لـحظه هــات نیست

مـــن بــرام فــرقـی نــداره

کـــه تو بــاشی یـا نباشی

خیلـی وقته دیگه نیستی

تو دلم جـــایی برات نیست

از تو هیچ چیزی نـمونــده

نـه نگـــاهی و نـه یــــادی

مـــن سپردمـت به دریــــا

عـیــن یـــه مـوج زیـــــادی

تازه فهمیدم با این عشق

زندگیـــم چقـد تلـف شـد

تــو بـــه جــای التماســم

یـــه گُلـــم بهـــم نــدادی

من میرم واسه همیشه




کلمات کليدي :من میرم واسه همیشه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

من تو را نمی شناسم

و من تو را نشناخته می خواهم

و من تو را می خواهم تا بشناسم

و من دوست دارم که تو بهترین باشی

و من دوست دارم که تو تنهاترین باشی

و من دوست دارم که باهم به نظاره فرداها بدویم

ولی نمی دانم چرا

حال تو را می نگرم که مانند قطرات باران

می توانی زلال باشی

حال به باران می نگرم که می تواند مرا از دانه

به شکوفه بنشاند

مرا شاد و سر سبز کند

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده"

" قلبم از دوری تو بد جوری دل تنگ شده

شاید تو همان باشی که در اعماق روح من عطر جانت

طنین انداخته

شاید تو همان جنگلی باشی گه من ,تک درخت تنها ,به

انتظارش نشسته

باید صبر کرد تا تو خود را نشان دهی

تا بتوانم پیدایت کنم

باید امیدوار بود

تا بتوان امیدها را به واقعیت تبدیل کرد




کلمات کليدي :من تو را نمی شناسم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

مرام عقابان

برای پر زدن از تو ، خوشا مرام عقابان

نشسته اند ملخهای شک به برگ یقینم

ببین چه زرد می جوند –سبزترینم!

ببین چگونه مرا ابر کرد –خاطره هایی-

که در یکایکشان میشد افتاب ببینم

شکستنی شده ام –اعتراف می کنم –اما

ز جنس شیشه عمر توام ، مزن به زمینم

برای پر زدن از تو ، خوشا مرام عقابان

کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم

نمی رسند به هم دست اشتیاق من و تو

که تو همیشه همانی –که من همیشه همینم




کلمات کليدي :مرام عقابان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

قربانی

امشب بر آستان جلال تو

آشفته ام ز وسوسه الهام

جانم از این تلاش به تنگ آمد

ای شعر ... ای الهه خون آشام

دیریست کان سروده خدایی را

در گوش من به مهر نمی خوانی

دانم که باز تشنه خون هستی

اما ... بس است این همه قربانی

خوش غافلی که از سر خود خواهی

با بندهات به قهر چها کردی

چون مهر خویش در دلش افکندی

او را ز هر چه داشت جدا کردی

دردا که تا بروی تو خندیدم

در رنج من نشستی و کوشیدی

اشکم چو رنگ خون شقایق شد

آن را بجام کردی و نوشیدی

چون نام خود بپای تو افکندم

افکندیم به دامن دام ننگ

آه ... ای الهه کیست که میکوبد

اینه امید مرا بر سنگ ؟

در عطر بوسه های گناه آلود

رویای آتشین ترا دیدم

همراه با نوای غمی شیرین

در معبد سکوت تو رقصیدم

اما... دریغ و درد که جز حسرت

هرگز نبوده باده به جام من

افسوس ... ای امید خزان دیده

کو تاج پر شکوفه نام من ؟

از من جز این دو دیده اشک آلود

آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟

ای شعر ...ای الهه خون آشام

دیگر بس است ... اینهمه قربانی




کلمات کليدي :قربانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

دلم گرفت

دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون

از این همه در به دری از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون

از این مترسکای پست از هم دلای هم زبون

تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون

اهای خدای عاشقا تویی فقط دل خوشیمون

آره دلم خیلی پره از غمهای رنگ و وارنگ

از جمله ی دوست دارم دروغ های خیلی قشنگ




کلمات کليدي :دلم گرفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

به نام حضرت عشق

ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم

ما کشته ی آن مهرخ خورشید کلاهیم

ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم

صد شور نهان با ما   تاب و تب جان با ما

در این سر بی سامان  غم های جهان با ما

با ساز و نی  با جام می  با یاد وی

شوری دگر اندازیم در میکده ی جان

جمع مستان غزل خوانیم

همه مستان سر اندازیم

سر اندازیم سر افرازیم

جز این هنر ندانیم که هرچه میتوانیم

غم از دل ها بر اندازیم براندازیم

ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم

ما کشته ی آن مهرخ خورشید کلاهیم

ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم

صد شور نهان با ما   تاب و تب جان با ما

در این سر بی سامان  غم های جهان با ما




کلمات کليدي :به نام حضرت عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

حـــــالا بزن

حالا بزن شبــــــــانه علفها را

بالا ببر تمـــــــامی دفــــهــا را

هو هو کنان بیا و بیفشان دست

بر کش، بکوب، دف دفِ کفها را

سر را بلند کن به سر اندازی

بر هم بزن توالی صفها را

یعقوب را بگیر و بلندش کن

چرخی بزن که یاد اسفها را

مستی کند به عرشه کشتی نوح

هر نا خلف و یا که خلف ها را

اصحاب کهف را بپران از خواب

بیرون بیار دُرِّ صدف ها را

دیگر به روزگار بخند از سر

در کن تمام قصد و هدفها را

یک عمر زیر پات علف روئید

حـــــالا بزن تمام علف ها را




کلمات کليدي :حـــــالا بزن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

چه دور ، چه نزدیک

چه دوری ،

وقتی کنار تو نشسته ام و به آرزوهای خفته ام فکر می کنم

چه نزدیکی ،

وقتی فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در میدانچه قدیمی با میوه های کال حرف می زنم .

اتاقم پر از باران می شود ، وقتی رویا ها یم را فراموش می کنی و چشمهایم را پشت آفتاب جا می

گذاری .

دلم پر از خون می شود وقتی سلامم را نمی شنوی و در کشتزار زندگی بذرهای شعله می پاشی .

ترانه های جبرئیل را بشنو و از تپه های غرور پایین بیا .

اگر ستاره ها از راه برسند  ماه به تو نگاه نخواهد کرد ، حرفهایم را باور کن .

یاسمنها درخشنده تر از پیش در حاشیه باغچه نشسته اند و به  آواز ماهی های حوض گوش می دهند .

دانه های برفکی جامه هایمان را سپید خواهند  کرد . کاش کسی انبوه برف را از بام قلبمان پاک کند .

رگهای من شبیه زمستان شده ا ند .پلکهای مرطوب مرا باور کن .

این باران نیست که می بارد ، صدای خسته من است که از چشمهایم بیرون می ریزد .

بیا از دالانهای تاریک بیهودگی عبور کنیم  و به چمنزاران روشن برسیم .

گذشته های خاموش را را دور بریز و خانه را پر  از بوی زنبق  کن .

بیا قلبهایمان را در اقیانوس بشوییم تا هیچ گاه طعم نمک را فرامش نکنیم .

اگر سلامم را پاسخ بگویی ، از آ واز قناریها برایت انگشتر و گرد نبند می سازم




کلمات کليدي :چه دور ، چه نزدیک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

تنها ترین تنها

تنها ترین تنها منم

سرگشته و رسوا منم

آه ای فلک ای آسمان

تا کی ستم بر عاشقان

بشنو تو فریاد مرا

آه ای خدای مهربان

عشق تو خوابی بود و بس

نقش سرابی بود و بس

این آمدن این رفتنم

رنج و عذابی بود و بس

ای فلک بازی چرخ تو نازم

بی گمان آمدم تا که ببازم

ای دریغا که شد دو چشم سیاهی

قبله گاه من و روی نمازم

تو ای ساغر هستی، به کامم ننشستی

ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی




کلمات کليدي :تنها ترین تنها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

به تو فکر می کنم

در سکوت پریشان نیمه شب در زیر نگاههای کنجکاو مهتاب به حریم عشق تو در وهم سبز اساطیرم فکر

میکنم و شب جاده ها را با ته مانده های دلتنگی و غربتنم در سکوت پریشان نیمه شب پشت پنجره های

باد برده به تماشا می نشینم . تجلی بیهودگی حرفهایم را در خلوت و سکوت در نگاه تب آلوده جیرجیرک ها

روی برگهای باران خورده شهر جا می گذارم . من از گریز و درد بانگ قدمهایم را به گوش شپ پره های

دیوانه می سپارم و از شیشه های مه گرفته تنهایی خاموشی خانه ام را فریاد می زنم . در سکوت

پریشان نیمه شب میان آتش و بغض و خونه به شکوه های تلخ چشمانت و به احساس در گورخفته زبانم

فکر می کنم

چگونه می توانم در این قفس تنگ به عشق بازی شاپرکها و به آب شدن شرمگین شمع ها و به فریب

جاده ها فکر می کنم . دیگر از دلتنگی هم دلم می گیرد میان شهوت سیال نگاهت خود را جاودان می

کنم و درچشم هایت تعبیر می شوم . خسته و خاموش به تماشای تجلی شکوه دستهایت زمانی که از

هیچ لبریز می شوم و آتش تمنا و التماس خاکسترم می کند فکر میکنم . به آخرین نگاهی که پر از باران

در آسمان سینه ام دوید به حرفهای غم گرفته ات به آشوب ناگهانی چشمهایت به تو فکر می کنم .

در سکوت سینه ام در این قفس تنگ تنهایی به تو و به چشم هایت فکر میکنم . تنها به تو فکر می کنم !




کلمات کليدي :به تو فکر می کنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

بتو عادت دارم

بتو عادت دارم مثل پروانه به آتش،مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه که از من دوری،من به ویرانگری فاصله

می اندیشم در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه

پایان بخشی




کلمات کليدي :بتو عادت دارم