نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧

گزارش کامل تصویری از جشن پرشین بلاگ (۵) 

( گزارش خودم مونده منتظرش باشین )



شایا تجلی ترانه سرای وبلاگنویس ...



شایا در میان دیگر وبلاگنویسان ...



وبلاگنویسان ...



زیبایی خند ه ها ...



کلاشینکف دیجیتال یکی از پنج وبلاگنویس ویژه و مورد تقدیر جشن وبلاگ فارسی ...



شایا تجلی جایزه بهترین ترانه سرای وبلاگنویس را دریافت میکند ...



تشکر شایا تجلی از وبلاگنویسان حاضر در جشن ...



حضور چشمگیر و کاملا متفاوت وبلاگنویسان در جشن وبلاگستان


عکس از محمد اخلاقی پور

منبع : اخبار پرشین بلاگ

ادامه دارد  .  .  .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧

 گزارش کامل تصویری از جشن پرشین بلاگ (۴)

( گزارش خودم مونده منتظرش باشین )

 

 

 



امیر رضا خادم پهلوان وبلاگنویس و عمو پورنگ محبوب ترین چهره هنری کودک و نوجوان ...

 

امیر رضا خادم  در میان وبلاگنویسان ...



وبلاگنویسان در جمع صمیمی خود از فرصتها استفاده میکنند ...



رضا کیانیان از محبوب ترین چهره های هنری کشور با حضور متواضعانه خود به جمع وبلاگنویسان انرژی داد ...




سپهر سلیمی وبلاگنویس برتر محیط زیست، جایزه خود را از دکتر محمد رضا واعظ مهدوی معاون شهردار تهران و امیر رضا خادم پهلوان نامی کشور دریافت میکند ...



پرشین بلاگ به سهم خود در خدمت محیط زیست کشور است و به این خدمتگزاری افتخار میکند ...



پهلوان وبلاگنویس ایران :‌ امیر رضا خادم ...



در داخل سالن اثری از تابلو و بنرهای رنگارنگ اسپانسر ها و پرشین بلاگ نبود ... نمایش لوگوی زیبا و خاطره انگیز پرشین بلاگ بر صفحه نمایش کافی بود برای بیان آنچه همه ی حاضرین و غایبین علاقمند را به یکدیگر پیوند میداد :
پرشین بلاگ ...



وبلاگنویسان متعددی در فواصل کوتاهی که بدست می آمد با جمع سخن گفتند ... حذف برنامه سخنرانی فرصتی برای ارتباط بهتر وبلاگنویسان با یکدیگر و لذت بردن از جشن وبلاگ فارسی فراهم کرده بود ...



حمایت وبلاگنویس از وبلاگنویس حق مسلم ماست ... ( آقای علیزاده به نمایندگی از وبلاگ فضای رویداد )



انسیه پولادزاده مدیر پر تلاش جشن از حضور معاون محترم شهردار تهران در جمع وبلاگنویسان استفاده و درخواست بازگشایی باشگاه وبلاگنویسان تهران را مطرح کرد ...



هنرمندان محبوبند ... رضا یزدانی خواننده ی متفاوت نسل جوان، از ابراز احساسات وبلاگنویسان تشکر میکند ...



ار راست به چپ: خانم محمدی، رضا یزدانی، مهدی بوترابی،  رضا کیانیان و پارمیدا  ...



علی اوجی کارگردان و سینماگر به نمایندگی از یغما گلروئی ترانه سرای محبوب، جایزه وی را دریافت میکند



ناصر عبداللهی در میان ما نیست ولی خاطره و آثار او را در جشن تولد پرشین بلاگ زنده نگهداشتیم ... از دکتر شریعتی و قیصر امین پور نیز یاد کردیم ...



سروش صحت در میان وبلاگنویسان ...

 

سروش صحت با محبت ... مثل همیشه ...



وبلاگنویسان برتر پرشین بلاگ یکی یکی می آیند ...



ساروی کیجا از وبلاگنویسان برتر در کنار معصومه ابتکار ...



وبلاگنویسان برتر پرشین بلاگ تقدیر میشوند ...



هنگام خروج از سالن ... ماجرا ادامه دارد ...


عکس از: 
آناهید داوری و پدرام باباپور

منبع : اخبار پرشین بلاگ

ادامه دارد  .  .  .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧

گزارش کامل تصویری از جشن پرشین بلاگ (٣)

( گزارش خودم مونده منتظرش باشین )



وبلاگنویسان برتر و میهمانان در حال گرفتن بسته هدایای ناقابل. حدود چهارصد بسته آماده شده بود ولی خب کم آمد ... شرمنده شدیم ... 

 

نویسندگان فرهیخته جامعه مجازی به برنامه های جشن توجه میکنند



کنترل فنی برنامه ها و نمایش آنها از طبقه دوم انجام میشد



مراسم جشن تصویربرداری شده است ... اگر خواستید
در اینجا چند تا از کلیپ های مراسم را بینید



به به ... به به



مجری محترم برنامه در جمع صمیمی وبلاگنویسان احساسی متفاوت داشت



بالا نیز مثل پایین جای خالی نبود. حتی تعدادی از وبلاگنویسان عزیز روی پله ها نشسته بودند ... پوزش می خواهیم ... امیدواریم سال آینده سالن بزرگتری داشته باشیم ... شاید سالنی دو هزار نفره ...



دیدار با دوستان مجازی از جاذبه های اصلی گردهمایی های وبلاگی است



گروه موسیقی سنتی آوای جکاد چون نگینی زیبا ... برنامه راس ساعت چهار آغاز شد و برنامه ای عالی را تقدیم میهمانان کرد



بابک طحان ...



رشیدی ...



هنرجو ...



داریوش فرضیایی یا عمو پورنگ در میان وبلاگنویسان



وبلاگنویسان ... 

 

بخش تقدیر از وبلاگنویسان دهکده اینترنتی ویسپوران



وبلاگنویسان ویسپوران ...



توجه توجه !!!



رضا یزدانی نوازنده و خواننده محبوب که دو کلیپ زیبای برج و دنیای وارونه وی در مراسم جشن وبلاگ فارسی با استقبال مواجه شد. توجه ویژه رضا یزدانی به مسائل زیست محیطی  و مشکلات اجتماعی جای قدردانی دارد



عمو پورنگ و آقاجانزاده دوست و مدیر برنامه های عمو



عمو پورنگ شاد ترین لحظات جشن را به وبلاگنویسان هدیه کرد



عمو پورنگ از وبلاگ دستنوشته هایش در سایت عمو دات آی آر یاد کرد ...



ابطحی نویسنده وبلاگ وب نوشت 



لحظات شادی با عمو پورنگ



لحظات شادی با عمو پورنگ



شادی حق مسلم ماست



مدیر تلاشگر آن یاسین شفقی


عکس از: 
آناهید داوری و پدرام باباپور

منبع : اخبار پرشین بلاگ

ادامه دارد  .  .  .

 

 

 

 

 

 




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧

گزارش کامل تصویری از جشن پرشین بلاگ (٢)

( گزارش خودم مونده منتظرش باشین )



ساعاتی پیش از مراسم:
آیا این سالن خالی را میتوان پر کرد؟
طبقه دوم را چی؟
سالن اضافی هم که داریم نیشخند
دلهره جدا  ...

 

بابک تهان، به همراه دیگر دوستان وبلاگنویس عضو گروه موسیقی آوای چکاد در حال تمرین آخر




هنوز تا ساعت ۴ فاصله داریم که سالن شلوغ میشود




فریبا محمدی مجری توانای برنامه خاطره انگیز صبح بخیر ایران اعلام برنامه میکند. سالن پایین تقریبا پر شده است




نخستین برنامه:‌ اجرای موسیقی سنتی توسط گروه آوای چکاد
هدف جشن: شادی ... موسیقی ... تقدیر ... با هم بودن ...




سالن شلوغ
توجه کامل به برنامه
آن هم در ابتدای برنامه ی اول جشن یعنی موسیقی سنتی



فوق العاده اجرا کردند ... جای همه کسایی که نبودند خالی ... فراموش نکنید که دی وی دی مراسم را تهیه کنید:
تبلیغات حق مسلم ماست



انسیه پولاد زاده در ابتدای مراسم با خیر مقدم شروع کرد و بعد:
گزارشی از مسابقات بزرگ وبلاگنویسی:‌ نوروز و دایره زنگی
گزارشی از داوری برگزیدگان زیست محیطی و ایرانشناسی و معماری
گزارشی از برگزاری دو نظر سنجی بزرگ وبلاگی توسط:
پرشین وبلاگ برای عموم وبلاگنویسان با بیش از ٨٠٠٠ رای
پرشین بلاگ اختصاصی کاربران پرشین بلاگ با بیش از ٣٠٠٠ رای
و تقدیر از وبلاگنویسانی که هر سال در جشن وبلاگ فارسی حائز رتبه میشدند و این بار در بخش ویژه ها بصورت جداگانه تقدیر شدند تا فرصت برای وبلاگنویسان جوانتر بیشتر شود.


 

شادی و شادابی حق مسلم ماست



یاشار عزیز و تیم وبلاگنویس و نوازنده، اجرای دیگری را تقدیم میکنند



جمعیت وبلاگنویس از جشن خود لذت می برند. سه ساعت وقت داریم و کلی برنامه ... اگر حدس زدید نفر اول ردیف اول کیه:
۱. یولت
۲. ویول
۳. ویول با ت جدا
۴. ویولت نیشخند



یاسین شفقی وبلاگنویس و مدیر سایت پروچیستا از دختر زرتشت و عکس میگوید ... 
 


وبلاگنویسان برتر در مسابقه نوروز، جوایز خود را دریافت میکنند. مهندس محبی مدیر روابط عمومی و بین الملل کانون ایرانگردی و اتومبیلرانی و  مهندس راد دانش مدیر فنی پرشین بلاگ و دکتر فریور  مدیر مسئول ماهنامه شادکامی هدایا را تقدیم میکنند



رضا کیانیان و وبلاگنویسان ... آقا رضا از معدود میهمانان غیر وبلاگنویس جمع بودند که امیدواریم بزودی وبلاگنویس شوند ... هر کی هم جای ایشان باشد و آنقدر برایش کف بزنند٬ فوری وبلاگنویس میشود



امیر رضا خادم  وبلاگنویس و پهلوان و افتخار آفرین ورزش در کنار رضا کیانیان و بقیه وبلاگنویسان در حال لبخند زدن



سید محمد علی ابطحی وبلاگنویس سیاسی با وبلاگ پربازدید وب نوشت از خاتمی گفت ... 

 

تقدیر از وبلاگنویسان بدست میهمانان وبلاگنویسان: ابطحی و کیانیان



معصومه ابتکار شخصیت جهانی وبلاگنویس و حامی محیط زیست در کنار ابطحی و دیگر وبلاگنویسان میهمان جشن وبلاگ فارسی



عمو پورنگ و پوپک صابری دختر مرحوم گل آقا و کلی وبلاگنویس حواس جمع دیگه ....



معصومه ابتکار از وبلاگ و محیط زیست میگوید
 


سروش صحت و عمو پورنگ و رضا کیانیان بیش از بقیه مورد تشویق قرار گرفتند
  
عکس از:  آناهید داوری و پدرام باباپور

منبع : اخبار پرشین بلاگ

ادامه دارد  .  .  .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧

گزارش کامل تصویری از جشن پرشین بلاگ

( گزارش خودم مونده منتظرش باشین )

راستی وبلاگم تو نظر سنجی سی ام شد

جشن

پوپک صابری دختر مرحوم گل آقا به همراه هوتن ابوالفتحی و ساداتیان برای تقدیر از برگزیدگان طنز ( وبلاگ ویسپوران: دهکده اینترنتی) و وبلاگنویسان دایره زنگی به روی صحنه می روند.



 

پارمیدا وبلاگنویس خردسال صورتی پرشین بلاگ با عموجوونش صحبت میکند. عمو پورنگ با شوخی های زیبایش بیشترین شادی را به صدها وبلاگنویس حاضر هدیه کرد.





عمو پورنگ نشان داد که تنها عموی  کودکان و نوجوانان نیست. مادر بزرگ بزرگترها نیز هست.





یاسین شفقی مدیر سایت عکس پرچیستا در حال معرفی سایت





محبی (مدیر روابط عمومی و بین الملل کانون جهانگردی و اتومبیلرانی)   راد دانش ( مدیر فنی پرشین بلاگ ) و دکتر فریور ( مدیر مسئول ماهنامه شادکامی) از برگزیدگان مسابقه وبلاگنویسی نوروز تقدیر کردند.





رضا کیانیان هنرمند و بازیگر محبوب، مورد استقبال فوق العاده وبلاگنویسان قرار گرفت.

 

جشن

سید محمد علی ابطحی از پیشکسوتان وبلاگنویسینی در حال بیان خاطره ای از آقای خاتمی



 

رضا کیانیان به ابراز و احساسات وبلاگنویسان پاسخ میدهد 





پویا کوشنده در حال معرفی راد دانش مدیر فنی پرشین بلاگ





همکاران پرشین بلاگ از راست به چپ:‌ خانم ها دانایی و پولادزاده آقایان پارسا فاتحی، راد دانش٬ آیدین مصطفی زاده ، حسین شرفی ، روح الله هاشمی و مرتضی باغانی خارج از کادر عکس هستند نیشخند 




تقدیر دکتر واعظ مهدوی معاون شهرداری تهران و امیر رضا خادم از سپهر سلیمی وبلاگنویس برتر محیط زیست





سروش صحت بیش از همه ی مهمانان مراسم مورد تشویق قرار گرفت

 



تقدیر خانم ابتکار از وبلاگنویسان برتر در نظر سنجی پرشین بلاگ: ساروی کیجا ... همشهری جواد... دکتر نم نم ... ممزی ...  بارانی ها و اکرنه



 

تقدیر خانم ابتکار به نمایندگی از وبلاگنویسان از بر و بچز پرشین بلاگ




بوترابی به نمایندگی از پرشین بلاگ مورد تقدیر قرار میگیرد





سروش صحت ، رضا کیانیان ،  عمو پورنگ  و سرباز معلم وبلاگنویس بوشهری: دیر تش باد و خواننده محبوب رضا یزدانی بیش از همه مورد تشویق قرار گرفتند.

 





















The image “http://persianweblog.ir/images/gallery/6pb-birth/11.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

منبع : اخبار پرشین بلاگ

ادامه دارد  .  .  .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

2۲ UP جدید* ٢٠/٠٣/۸۷

خودمونی

سلام

ایشالا تا شنبه از شرم در امانین ، دارم میرم تهران برا جشن پرشین بلاگ.

جا نمونین شما.

فعلا تا شنبه  بامن حرف نزن بامن حرف نزن




کلمات کليدي :خودمونی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

بخواب ای نازنینم

مهربانم

دلنشینم

منم من عاشقت

آرام باش ای بهترینم

من اینجا مست مستم

مست و بی پروا

شبانگاهان منم گرمای عشقت را درون بسترم خواهان

همان شبها که من مست حضور تو

نیاز تو

دو چشم دلنواز تو

خیابان را چو مستان نعره زن طی می کنم شاید تو را در حاله ای از نور من دیدم

ولی ای کاش می بودی و من نعره زن، از مستی عشق تو اینجا

باز در کنج قفس رویا نمی چیدم

من امشب وحشی ام ساقی

ز می ، از عشق، از بازی نامردان این دنیا

ز بدگویان که می گویند در دل من هوسبازم

تازه نمیدانند

من مستم

من اما غرق جرمم

پی از شب بر سر دارم

آری من مستم هوسبازم عطش دارم

عطش عشق تو امشب در دل می در شراب بی حضور تو وجودم را کمین کرده

کاش امشب ساقی لبهای تو یا گرمی دستان تو در دل این مجرم عاشق کمی غوغا به پا می کرد

من اینجا کنج زندان پر عطش، پر عشق، یا دیوانه ام این را نمی دانم

فقط میدانم ای تنها حضور بی حضور

ای که آغشته به تو دستان افکارم

در این دنیای پر رنگ و ریای بی نفس بی عشق بی پرواز

با دل با نفس با عشق با پرواز

تو را من دوست میدارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

شب رفتنت عزیزم هر گز از یادم نمیره 

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره

واسه هر کسی که میگم قصه شو اتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود

چشم تو یه دنیا تردید

اخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفتو جون داد

زلزله  خیلی دلا رو از اون شب تکون داد

غما امشب شیشه های خونه رو زدن شکستن  پابه پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از این جا رفتی ؟

تو چرا از اینجا رفتی؟

تو که مثل قصه هایی

گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

شب رفتن نوشتی شدی قربونی تقدیر نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن

قحطی سفیدیا بودهمه انگار مشکی بودن

شب رفتن که رفتی و گفتی دیگه چاره نیست

دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا دلمو دل داری دادن

اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو ار سر چشمام بر نمیداشت

من تا میخواستم ببارم

هر کسی میدید نمیذاشت

شب رفتنت رفتم سراغ تنها نوارت

اون که برام همه چی بود

اره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون

زندگی اما یه بازی

پیش اسم ما نوشتن اره حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی

یکی میگفتکه  غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن ابراواسه گریه کم اوردن

اشنا ها برای زخم وا شدم مرحمم اوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد

قلب ارزو هام انگار

قلب ارزو هام انگار برای همیشه وایستاد

شب رفتنت تو غربت جای اونجا این جا پیچید

دل تو بدون منظور رفت و خوشبختی مو دزدید

شب رفتن دیدم یکی از قرانیها مرد

فرداشم دیدم از دست قسمت اون  یکیرم با خودش برد

شب رفتنت راس راسی چشمات چه برقی داشتن

این همه ادم چرا من

پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه

قولتو اروم گذاشتم پیش قران لب تاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن

پیش شاعرا که دائم از مسافر مینویسن

شب رفتنتتو دیدم تا که غم نیاد سراغت

هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت

شب رفتن تو خیلی غمای شاعر

روی شیشمون نوشتم میشینم به پات مسافر

برو تا همه بدونن سفر هم اون قدر ها بد نیست

واسه گفتن از تو اما هیچ کی شاعری بلد نیست

هیچکی شاعری بلد نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

دلم برایت میسوزد

امشب را تا سحر بیدار خواهم ماند

به تو فکر میکنم  به تو که آمدن و رفتنت مثل یه خواب بیش نبود

یا شاید یه کابوس تا به خود آمدم جدایی در ما نفوذ کرده بود

فراق از من نبود

این شکستن پیمان از تو بی وفا بود

چقدر ساده فریب میزنی

دلم برایت میسوزد روزی از همین روزها

 شاید در سایه پشت سر

روز انتقام عشق برایت میرسد

گمان نکن که  آهم به دامنت گرفته

نه من هرگز نفرینی نمیکنم

این نفرین عشق است که دامن جفا کاران را میگیرد

نه برای بازی کردن با احساسات پاک یک تنها

برای به بازی گرفتن ذات مقدس عشق

توبه کن گرچه توبه ی دل شکستن هرگز درگیر نمی شود

آه که چه تنهائی دلم برایت میسوزد

بخششی برای جا گذاشتن همه قولها

همه حرفها همه پیمانهای شکسته

نیست بخششی برای خراب کردن

آرزوهای یک تنها نیست

من میدانم زمانی پی من خواهی گشت تا بگوئی فقط ببخش

اما من شاید ببخشمت اما قلبم هرگز

دلم برایت میسوزد

من میخواستم بسازم باتو

اما تو مرا سوزاندی

دلم برایت میسوزد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

یتیم ندیدن

دلم یتیم ندیدن نگاهی است که در خزانی سرد تنهایم گذاشت!

و چشمانم در انتظار نوری است که با رفتنش قلبم را در احاطه ی خلا ای مبهم نابود کرد

و دست هایم به سوی آسمانی است که مرا ازعشقم جدا ساخت!

و نگاهم به دنبال بی کرانی است که هیچ وقت در افقهای قلبم پایان نمی یابد ....

و اشک هایم محبوس صدفی است که در دریای غمهایم غرق شد...

و گوشهایم به دنبال صدایی است که در شبهای تار زندگی ام با لالایی های زیبایش مرا می خواباند...

و قلبم به دنبال نجوایی است که در دل سیاه شب عشق الهی را برایم تفسیر می کرد...

و روحم به دنبال معصومیت از دست رفته ایست که با رفتنش

لحظه و لحظه مرا از خدایم دورتر ساخت!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

شکسپیر

وقتیکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بیدار میشوند بیاد آرزوهای در خاک رفته .آه سوزان از دل بر

میکشم و غمهای کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده میکنم .

با دیدگان اشکبار یاد از عزیزانی میکنم که دیری است اسیر شب جاودان مرگ شده اند .

یاد از غم عشق های در خاک رفته و یاران فراموش شده میکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم بیدار

میشوند .افسرده و ناامید بدبختیهای گذشته را یکایک از نظر میگذرانم و بر مجموعه غم انگیز اشکهایی

که ریخته ام مینگرم .و دوباره چنانکه گویی وام سنگین اشکهایم را نپرداخته ام

دست به گریه میزنم .اما ای محبوب عزیز من اگر در این میان یاد تو کنم غم از دل یکسره بیرون میرود. زیرا

حس میکنم که در زندگی هیچ چیز را از دست نداده ام.

بارها سپیده درخشان بامدادی را دیده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران مینگریست

گاه با لبهای زرین خود بر چمن های سر سبز بوسه میزد و گاه با جادوی آسمانی خویش آبهای خفته را به

رنگ طلایی در می آورد.

بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند .مهر درخشان را وا داشتند تا

از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.

خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود

روشن کرد .اما افسوس.دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه

در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

آسمان

کسانی می روند

کسانی باز می گردند

پل عبور مهیا است

لیک , پاها وقتی بی حوصله اند

فعل رفتن

با هیچ زمانی صرف نمی شود

من تنهابه افق می نگرم

به قفس

که امنیت غریبی است

وقتی

پرنده آسمان را از خاطر برده است

چرا؟

چرا هیچکس با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

فقط برو

یکی از شاگردان شیوانا روی تخته سنگی رو به افق می نشست وبه اسمان خیره می شد وکاری نمی

کرد.شیواناوقتی متوجه بیکاری او شد کنارش نشست و از او پرسید:چرا دست به کاری نمی زنی تا نتیجه

ای عایدت شود وزندگی بهتری برای خود به رقم بزنی!

شاگرد جوان سری به علامت تاسف تکان داد وگفت:تلاش بی فایده است استاد!به هر راهی که فکر می

کنم می دانم که بی فایده است. من می دانم که کار درست چیست اما دست ودلم به کار نمی رود وهر

روز حس وحالم بدتر می شود!

شیوانا از جا برخاست ودستش را بر شانه شاگرد جوان گذاشت وگفت:اگر می دانی کجا بروی خوب برخیز

وبرو! اگر هم نمی دانی خوب از این وان جهت وسمت درست حرکت را بپرس وبعد که جهت را پیدا کردی

ان موقع برخیز ودر ان جهت برو! فقط برو ویک جا ننشین! از یک جا نشستن هیچ نتیجه ای عاید انسان

نمی شود.  فرقی هم نمی کند ان انسان چقدر دانش داشته باشد اگر غم واندوه داری در حین فعالیت

وکار به ان ها فکر کن اگر می خواهی معنای زندگی را درک کنی در اثنای کار وتلاش این معنا را دریاب.

مهم این است که دایم در حال رفتن به جلو باشی پس برخیز و  راه برو.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

فصل عاشقانه

در این تنهایی دلگیر ومبهم

من از تو می نویسم عاشقانه

دلم از تو شده لبریز احساس

تو این حال وهوای بی ترانه  
 
نمی دونم کدوم حس غریبی

منو با دستای تو آشنا کرد

یکی انگار تو این بهت غریبی

دل دیونه من رو صدا کرد
 
صدام دل مرده ای بود سرد و ساکت

نفس های تو شد طنین آواز

تو تنهایی غزل گم کرده بودم

بازم شد شعر من با عشقت آغاز
 
تو کوله باری از عشق وترانه

من از خواب  ترانه بی صدا تر

رسیدی از ته دنیای روشن

منو بردی با خود تا مرز باور
 
نمی دونم اگر با من نبودی

کدوم دست نوازش مرحمم بود

عزیزم توی این نامردمی ها

همیشه دستای تو مرحمم بود
 
بذار با هم باشیم تا فصل آخر

منو نذار با بی کسی ها

بمون با من تو این دنیای مسموم

دارم می میرم از دلواپسی ها




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

عجب ازین چرخ فلک

عجب ازین چرخ فلک که نمی دانم از چه رو بازمی گردد و نمی دانم در پی این بازگشت سرنوشت از پیش

نوشته را برایمان خواهد آورد یا می آید تا ببیند و بنویسد که چه عایدمان گردد ولی این خدایی که من می

شناسمش نه از قبل محکوممان کرده و نه به التماس یک شبه مان سرنوشت می نویسد ، خداوندا این ها

همه انسانند ، انسان ، و به حکم انسان بودن است که گاه راه به خطا می روند ، اصلا ً چرا می روند ،

میرویم ، خداوندا این اگر نمی بایست بود پس نمی آفریدیش پس ببخش خطایی را که نمی دانیم درستش

کدام است و شاید در پیچ راه زندگی گمش کرده ایم و به حکم خداییت تمنای ما رابپذیر که در نهایت چیزی

نخواهیم که تو نخواسته باشی ، خدایا می بینی ، اینجاها هنوز مردم آسمان را می بوسند و باد را در

آغوش می کشند و هنوز هم می شود مهربانی تعارف کردن مردم به هم را دید ، هنوز هم مردم گاه که

باران می بارد هم صدا می شوند با او و هنوز دوست دارند دوست داشتنی ها را ، گویا دوباره از پی

گذشت عمر به جایی رسیدیم که قبلا ً بودیم و انگار این روزها تلنگریست آرم و مهربان که اگر راه به بیراهه

نینجامد رافت به ارمغان خواهد آمد.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

طفل

طفلی غنوده در بر من بیمار

با گونه های سرخ تب آلوده

با گیسوان در هم آشفته

تا نیمه شب ز درد نیاسوده

هر دم میان پنجه من لرزد

انگشتهای لاغر و تبدارش

من ناله میکنم که خداوندا

جانم بگیر و کم بده آزارش

گاهی میان وحشت تنهایی

پرسم ز خود که چیست سرانجامش

اشکم به روی گونه فرو غلطد

چون بشنوم ز ناله خود نامش

ای اختران که غرق تماشایید

این کودک منست که بیمارست

شب تا سحر نخفتم و می بینید

این دیده منست که بیدارست

یادم اید که بوسه طلب میکرد

با خنده های دلکش مستانه

یا می نشست با نگهی بی تاب

در انتظار خوردن صبحانه

گاهی بگوش من رسد آوایش

ماما دلم ز فرط تعب سوزد

بینم درون بستر مغشوشی

طفلی میان آتش تب سوزد

شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بیماری

بر اضطراب و وحشت من خندد

تک ضربه های ساعت دیواری




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون

توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
 
نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها

غمو از دلم جدا نمی کنه
 
قصه ی ماتم من هر چی که بود هر چی که هست

قصه ی ماتم قلبِ خسته ی یه آدمه

وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم

از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
 
نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها

غمو از دلم جدا نمی کنه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

زندان

درین زندان برای خود هوای دیگری دارم

جهان گو: بی صفا شو، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف ورجا درگیر، اما باز

درین خوف و رجا من دل به‌ جای دیگری دارم

من این زندان به ‌جرم مرد بودن میکشم ای عشق

خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

اگر چه ‌زنده‌گی در این خراب آباد زندانست

و من هر لحظه‌ در خود تنگنای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمان های بعد از آن

جهان گرعشق دریابد، جزای دیگری دارم

دلم سوزد سری چون در گریبان غمی بینم

برای هر دلی جوش و جلای دیگری دارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

سخت جان

در دو روزه عمره کوته سخت جانی کردم

با همه نا مهربانان مهربانی کردم

هم دلی هم آشیانی هم زبانی کردم

بد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سرانجامی که بخشایند نویدم نیست نیست

هدیه از آیام جز موی سپیدم نیست نیست

من نه هرگز شکوه ای از روزگارن کرده ام

نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام

گر چه شکوه بر زبانم میفشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام

دسته تقدیره این زمانم کرده هم رنگ خزانم

پشت سر پلها شکسته پیش رو نقش سرابی

هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد مردمی دیریست مرده

سر فرازی را چه دانند سر به زیری سر سپرده

میروم دل مردگیها را ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

خرمگس

خرمگس هیچ از عشق نمی دانست

اصلا معنی محبت کردن را بلد نبود

جز آزار و اذیت اهالی باغ ، سرگرمی دیگری نداشت

ولی این روزها ، خود را به شکل پروانه در آورده بود

مانند پروانه راه می رفت ، مثل او پرواز میکرد در ظاهر مثل او به گلهای باغ مهربانی می کرد، مانند پروانه

ادای عاشقان دلسوخته را در می آورد

ولی خرمگس عاشق نبود

او اصلا از دنیای عشق چیزی سر در نمی آورد

به همین خاطر ، زمانی که پای سوختن و فدا شدن به میان آمد ، خیلی زود بهانه ای پیدا کرد و باغ را ترک

کرد

بعد از اینکه رفت ، تازه گلهای باغ شناختنش

اما پروانه در عشقش ثابت قدم بود، او صادق بود ، خالص بود ، ناب ترین احساس قلبی خود را نثار گلهای

باغ می کرد ، با مهربانی به گرد گلها می چرخید ، برایشان آواز دلدادگی می خواند و با قصه های شیرین

خود بر غصه های اهل باغ خط می کشید

در توفان ها و گردبادها همراهشان بود

گلهای خسته و بیمار را تیمار میکرد و مثل مادری مهربان از غنچه های تنها و غمگین پرستاری می کرد

پروانه بر عشقش وفادار بود و سرانجام همزمان با کوچ گلهای سرخ باغچه ، از اشتیاق عشق ، سوخت و

خاکستر شد

این بود سرنوشت دلپذیر پروانه




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

چشم من و انجیر

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه؟

واسطه نیاز به عزتت خمارم

حوصله هیچ کسی رو ندارم

کفر نمیگم سوال دام

یک تریلی محال دارم

تازه داره حالیم می شه چیکارم

میچرخم و میچرخونم سیارم

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش

راه دیدم نرفته بود رفتمش

جوانه نشکفته را رستمش

ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟

مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟!!

این دل پر خون ولش؟!!

دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!

خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم

چشم فرستادی برام

تا ببینم

که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟

کنار این جوی روون نعناش چیه؟

این همه راز

این همه رمز

این همه سر و اسرار معماست؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!

مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله

پریشونت نبودم ؟

من

حیرونت نبودم؟!

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!

انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!

چشمای من آهن انجیر شدن!

حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم

چشم من و انجیر تو بنازم!

دیوونه کیه؟

عاقل کیه؟

جوونور کامل کیه؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

ظلمت شب

به ظلمت شب خیره می شوم و به دور دستها

به ستاره کوچکی که به تنهایی در گوشه ای از سقف آسمان جا گرفته
 
کورسویی است. مانند تو که در آسمان تاریک دلم درخشیدی

با این همه به دلم امید می بخشی
 
از با تو بودن در تو غرق شدن به خاطر خودم لذت می برم

لب بگشا

ای آشنای دردم
 
بیا سراغ نور را از تو خواهم گرفت

و تو را به ضیافت پولکهای رنگی ستاره های نگاهم دعوت خواهم کرد
 
آنزمان که انبوه اندو ه و عصه از دلم کوچید

آنزمان که بدانم زندگی مرا به سوی خویش می خواند

و بتوانم که ...
 
بدان که تو را تا قیامت از آن خویش خواهم ساخت

پس تا آنزمان صبور بمان




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

بهار را باور کن

باز کن پنجرهها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبنک چهکرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتاگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

آرزو

خیلی وقته از چشام

بی تو بارون می باره

دل ناامید من

تو رو آرزو داره

دل ناامید من

تو رو آرزو داره
 
ای همیشگی ترین

آه ای دورترین

سوختن کار من است

نگرانم منشین

راست می گفتی تو

دیگر کنون دیر است

دوستی و دوری

آخرین تقدیر است

راست می گفتی تو

باید از عشق برید

از چنین پایانی به سر آغاز رسید

شکستی و شکستم

گسستی و گسستم

چه بودی و چه بودم

چه هستی و هستم
 
تو رها از من باش

ای برایم همه کس
 
زیر آوار قفس

مانده ام من ز نفس

تو و خورشید بلند

من و شب های قفس
 
بعد از این با خود باش

یاد تو ما را بس
 
شکستی و شکستم

گسستی و گسستم

چه بودی و چه بودم

چه هستی و هستم .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

دل به دریا بسپار

در پی حادثه ی دهر مرو

اتفاقی که نیفتاده مباش

این همه شکوه مکن این همه ساده نباش

روزگار تو اگرنیست به کام تو چه غم

بگذار از تو نشود شرمنده

که نیاوردی کم که نیفتاده به ابروی تو خم

کوه باش

آتش خود را بنشان در دل خویش

مرد خود باش و تکیه نکن بر نادر و بیش

به کسی غیرت پر قابل خود را مفروش

بی سبب در پی آزردن هر خلق مکوش

احدی را از خود عاجز و دلگیر مکن

تلخ و بی مایه مباش

گله از پوچی تقدیر مکن

به دل خویش بیاموز که عاشق باشد

مهربان باشد و پر مایه و لایق باشد

به دل خویش بیاموز که دریا باشد

با همه باشد و تنها باشد

بی خیال غم دنیا باشد

به دل خویش بیاموز که هستی عشق است

حاصل هر چه شکستن عشق است

یک کلام

گر زکسی رنجیدی

عاشق بودن باش

زندگی جاده ی پر پیچ و خم و پر خطری ست

که تو را کم دارد

مرد پیمودن باش




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

20 UP جدید* ٢٠/٠٣/۸۷

از آنوقت مال تو بودم

گر شوم مجنون ز عشقت، تا ابد دیوانگی معنا ندارد

شاید از همان وقت مال تو بودم که هنوز ترا ندیده بودم.

 زیر خاک مرا از روز ازل  با مهر تو سرشتند . من این راز را از همان دم دریافتم که نام ترا برای نخستین بار

شنیدم و ناگهان دل در برم طپید

زیرا روح تو در این نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوی خویش خواند.

یک روز نام ترا شنیدم و هماندم نفس در سینه ام خاموش شد مدتی دراز گوش فرا دادم اما فراموش کردم

جوابی بگویم

 از آن لحظه بود که هستی من با وجود تو در امیخت . گویی احساس کردم که برای اولین بار صدایی در

گوش دلم ندا داده است.

راستی آیا تو از این اعجاز خبر داشتی؟خبر داشتی که من بی آنکه ترا شناخته باشم ،بشنیدن نام تو

دانستم که محبوب و آقای خویش را یافته ام و با شنیدن نخستین کلمات تو این گمانم به یقین پیوست .

پیش از تو روزهای عمر من با تاریکی و نومیدی میگذشت  تو زندگانی مرا با فروغ امید روشن کردی وقتیکه

صدای ترا شنیدم رنگ از رخم پرید و بی اختیار نظر بر زمین افکندم در آن لحظه بود که دلهای ما با یک نگاه

خاموش از هم بوسه ی عشق ربودند .

من نام ترا در نگاه تو خواندم و بی آنکه از خود چیزی پرسیده باشم ، بخویش پاسخ گفتم( خود اوست)

آری خود او بود

خود او بود، او بود که زمستان زندگیم را به  بهاری شاد   تبدیل کرد

خود او بود، که هر صبح پیش از طلوع خورشید بدیدارم می آمد و امدن صبح را با دیدار او، با شنیدن صدای

او ،آغازگر بودم

دوستت دارم های  او بود که زندگی را برایم دوست داشتنی میکرد

دوستت دارم های او بود که قلبم را به طپش می انداخت و مرا به انتظار صبحی دیگر  وا می داشت

عزیزا! بی حضور تو، عطر گل مریم و شکوفه های بهار دیگر برایم دلپذیر نیست

تا ابد زنده باشی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

زندگیمو تو میسازی

بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم

من رهاتر از غبارم من به زنجیر اسیرم

نه طلوعی گرم و شادم نه غروبی سرد و خاموش

کاش بدونم که چی هستم بودنم شده فراموش

این لحظه هام درگیر و خستن

نه تو راهن نه نشستن

پی موندنم میپرسن

تا به کی دست و پا بستن

دیگه وقت انتخابه دیگه از دورویی سیرم

شیر و خط تو سرنوشته

یا میمونم یا میمیرم

یا فقط رومی رومی یا فقط زنگی زنگی

یا میشم سهم دل تو یا نصیب گور سنگی

واسه پایان سکوتم این ترانه رو میخونم

زندگیمو تو میسازی

کاش بخوای زنده بمونم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

خاتون

کدوم شاعر ، کدوم عاشق ، کدوم مرد
 
تو رو دید و به یاد من نیفتاد
 
به یاد هق هق بی وقفه ی من
 
توی آغوش معصومانه ی باد
 
تو اسمت معنی ایثار آبه
 
برای خاک داغ خستگی ها
 
تو معنای پناه آخرینی
 
واسه این زخمی دلبستگی ها
 
نجیب و با شکوه و حیرت آور
 
تو خاتون تمام قصه هایی
 
تو بانوی ترانه هامی اما
 
مثل شکستن من بی صدایی
 
تو باور می کنی اندوه ماه رو
 
تو می فهمی سکوت بیشه ها رو
 
هجوم تند رگبار تگرگی
 
که می شناسی غرور شیشه ها رو

تو معصومی مثل تنهایی من
 
شریک غصه های شبنم و نور
 
تو تنهایی مثل معصومی من
 
رفیق قله های پاک و مغرور
 
ببین ، من آخرین برگ درختم
 
درخت زخمی از تیغ زمستون

منو راحت کن از تنهایی من
 
منو پاکیزه کن با غسل بارون
 
تو تنها حادثه ، تنها امیدی
 
برای قلب من ، این قلب مسموم
 
ردای روشن آمرزشی تو
 
برای این تن محکوم محکوم
 
نجیب و با شکوه و حیرت آور
 
تو خاتون تمام قصه هایی
 
تو بانوی ترانه هامی ، اما 

مثل شکستن من بی صدایی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

فرشته بخواب

فرشته بخواب!

زندگی از پنجره ای که تو ایستاده به کوچه آن می نگری زیباست!

دختر زیبای آنسوی پنجره....!   افسوس که “دیگران” به زیبایی پنجره تو قد نمی دهند!

“دیگران” از پنجره آلوده خود رهگذر را زشت می بینند.

من تو را از پنجره در آرزو دیدم و تو...

مرا از بالا رهگذر کوچه!

هر روز آرزو گذر کردم به هر روز رهگذر آرام خندیدی!

دلم شکست.

از نگاه “دیگران” به کوچه پرسیدی.... رهگذر...؟؟!

از “دیگران” فرار کرد، تو زیبا

ندیدی...!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و

بهای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمیدارم دوست می دارم.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

من غریبه

من غریبه دیروز, آشنای امروز و فراموش شوده فردایم پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا

یادم کنی نمیدانم این زبان قاصر منه که نمی توند کلمات را بر باب میل غم دلم بنویسد یا اصلا واژی پیدا

نمی شه نمیدانم: قلبم یخ کرده ... مغزم قفل کرده .... چیزی که دلم بخواد و در موردش بنویسم گم

شده

از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدایی .... از نارفیقی ... از بی وفایی .... نمی دونم .... نمی

دونم ... هیچ کدوم از اینا ارومم نمی کنه .. دیگه هیچ کدوم از اینا برام معنی نداره .... اصلا چه فایده

داشت این نوشتنها و گفتن ها .. اینهمه از عشق و دوستی ، نوشتم چی شد به کجا رسیدم ..... اونی

که باید می فهمید، نفهمید ..... اونی که باید رسم وفا یاد می گرفت نگرفت .... دیگه به هیچی اعتماد

ندارم ..... تمام کتابهای شعرمو زیر و رو کردم ..... هیچ کدومش نمی تونن حال دلمو بفهمن  آری همون

دلی که  تورا بیش از قطره شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست داشت اما افسوس

که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و غزل جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند, آری از

حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کم ,نه  " نه دلم واست تنگ نشوده" شوده تنها دروغ من چرا دلتنگ تو

باشم /چرا عکس تورو ببوسم /چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم توی که نموندی پیشم  توی که

از جدا شودن نوشتی روی تن زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام   نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ.

به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار پس بنویس

مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم من از همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از  تو و با تو بودن  فقط

یک داغ جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت  هیچی فروخته شود.عزیز

منتظر نباش که شبی بشنوی از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام ! که عزیز بارانی ام را در جاده ای

جا گذاشتم یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام کردم توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری درهمان

دامنه ها و  دور از  دریا بمان هر جور تو راحتی ... باران زده من, همین  یاد چشمان قشنگت که تو دفتر

زندگیم به یادگاری مانده برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست من که این جا کاری نمی کنم فقط

گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

مرگ

روزها سخته خشکیده درخت عمرم!

توی تنهایی هام روزی هزار بار مردم!

بد بودم! دلم شکست! هیچکی به من دل نبست!

حالا ولم کنین چرا نمی زارید برم؟

چرا بعد توبه جهنمو خواب دیدم؟

با این که پیروزمو تو اسمون راه میرم!

تقصیر این زندگیه خوشونتو وحشیگری!

تو جنگ زندگی حتی ما قاتل همدیگریم!

اخرین سیب زندگیمم امشب می چینم!

بعد اون یه مرده میشمو یه گوشه میشینم!

عاشقم! هنوزم اینو می نویسم توی شبام!

با خون سیاهی که جاری میشه توی رگام!

آخه این بغز لعنتی رو چه جوری میشه شکوند؟

چه جوری میشه بینه این همه بد از خوبی خوند؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی

از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم

نمی‌شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه

پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است ...!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

دنیاعوض شده است

قانون عشق ورزی دلها عوض شده است

یوسف عوض شده زلیخا عوض شده است

سر همچنان به سجده فروبرده ام ولی

درعشق سالهاست که فتوا عوض شده است

از من کشیده دست طبیبم گمان کنم

فهمیده دردراکه مداوا عوض شده است

خوکن به قایقت که به ساحل نمیرسی

خوکن که جای ساحل ودریاعوض شده است

آن بی وفاکبوترجلدی که پرکشید

اکنون به خانه آمده اماعوض شده است 

حق داشتی مرانشناسی به هرطریق

من همچنان همانم ولی دنیا عوض شده است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

کدامین فریاد

دلم از زمین گرفت

دلم از خزان گرفت

دلم از نبودنت گرفت

دل من ــ دل نبود

واژه خواستنی بود محال

جام عشقی بود تهی!

لابه لای این همه خواب

رویای عشق تو هم رفت به خواب

و خودت نآمدی ای عشق

و خودت گپ نزدی ای عشق

و مرا سوزاندی

مرا بردی به خواب

خوابی از جنس ناب!

خواب....!

چه کسی مرا بیدار خواهد کرد؟!

با کدامین بانگ؟!

با کدامین داد!

با کدامین فریاد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

حکایت دیده و دل

اگر سکوت  این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،

می خواهم بگویم : سلام!

اگر دلواپسی  آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی  پروانه ها برایت بگویم!

از کوچه های بی چراغ!

از این حصار هر ور دیوار!

از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک  ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت ِ دیده و دل،

که ورد زبان کوچه نشینان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،

به گوشت نمی رسید؟

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

آخر این رسم و روال رفاقت است،

که در نیمه راه رؤیا رهایم کنی؟

می دانم!

تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان دستم بیشتر نیست!

یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردست دریا امیدی نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده ! -

آنقدر در غربت گریه هایم بمانی،

تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط کنم!

اما آمدی!

حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!

این دل بی درمان را که در شمار عاشقان همیشه می گنجانم،

انگشتانم،

برای شمردنشان

کم می آید




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

دریاچه های دوست

حالا دچار رفتن و ناچار ماندنی

دنبال اینکه دل سر جایش نشاندنی

این رود تشنه را چه به دریا رسیدنی

این کفش خسته را چه به مقصد رساندنی 

مردم تو را دهن به دهن جار می زنند

حالا شدی شبیه غزلهای خواندنی

چیزی نمانده از من و حالا پلنگ من

درگیر دل بریدن و آهو رماندنی ؟

با مرغ وحشی ات چه نکردی که اینچنین

در اشتیاق از سر بامت پراندنی

دریاچه های دوست صدایت نمی زنند

ای قوی خشک در دکور خانه ماندنی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

گمشده در اعماق

چه سنگین گذشت عصر بارانی ام

گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را

وامروز دوباره شکست

تکه ای از شکسته های قلبم

درآن گوشه ی پاییزی

گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود

تا حرفهایم

در بستری از بغض بخوابند

کاش گفته بودم...

کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی

که قلبم ستایشت می کرد

دریغ از گوشه چشمی

که همان، بت شکنم کرد

وامروز...

بخشایش عذرم

مفهومی بی رنگ است

گمشده در اعماق تاریک قلبم...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

چند سال

چند سال از عمرت رو پای عشق ریختی؟

چند ساعت از روز رو به فکر کردن به عشق می گذرونی؟

غمگینی؟

مضطربی؟

ناامیدی؟

سرخورده ای؟

عصبانی هستی؟

باور کن تقصیر هیچ کسی جز خودت نیست.

چرا به ما یاد نمی دن چیزها رو بیشتر از اون چه هست جدی نگیریم؟

چرا از زندگی که مثل یه آسمون بزرگه یه قفس می سازیم؟

چرا به ما یاد نمی دن که مقصد همه چیز نیست و مسیره که مهمه؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

پرواز کن

پرواز کن آشیانه از تست

یارا به دلم نشانه از تست

وین زمزمه ی شبانه از تست

آوای تو خفته در دل چنگ

شور غزل و ترانه از تست

هر شب منم و ستاره ی اشک
 
وین گوهر دانه دانه از تست

با آنکه جوانی ام بسر شد

در باغ دلم جوانه از تست

هرگز ز در تو رخ نتابم

سر از من و آستانه از تست

در پای تو جان سپردن از من

در من غم جاودانه از تست

جان را بطلب بها نخواهم

گر ناز کنی بهانه از تست

خالیست دل ای کبوتر من

پرواز آشیانه از تست

بازآ که فرشته ی زمانی

ای ماه زمین زمانه از تست

دور از تو دلم چو شب سیاه است

ای ماه بیا که خانه از تست

از عشق تو نغمه خوان شهرم

غمناله ی عاشقانه از تست

شادم که ز بوسه های گرمت

بر روی لبم نشانه از تست

در شعر یگانه ی زمانم

وین منزلت یگانه از تست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

بما اجازه ندادن

بمااجازه ندادن

که شعر عاشقانه بگوییم

بما اجازه ندادند مهربان باشیم

میان میکده با گریه های پنهانی

شب مکررمان را بروز آوردیم

ودرپناه درختان ودرپناه سکوت

قدم زدیم در این جاده های طولانی

بما اجازه ندادند

که درعزیز ترین لحظه های بیخبری

بپاس خاطر دلهایمان که خاموش است

به عاشقانه ترین روزها بیندیشیم

وپرکنیم فضا رازعطرخاطره ها

وشهرخفته و بیماررا

به چلچراغ غزل ایمان بیاراییم

توای زلال ترین چشمه نوازش ومهر

که باشکوه تراز روزهای پاییزی

میان ما شب طولانی زمان جاریست

تو خوب میدانی

که سالهای جدایی بما چگونه گذشت

هنوز در دل این کوچه های خاطره خیز

طنین زمزمه عاشقانه می پیچد

وذهن پنجره از انتظار لبریز است.

توای نهایت خوبی!چگونه باید گفت؟

که این زمانه نفرینی

که این هوای غبار آلود

که این فضای شناور میان آتش و دود

و روزهای سیاه بی کسی هرگز

بما مجال ندادند

بیندیشیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

باد ما را خواهد برد

در شب کوچک من،افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانی است

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها،همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن،هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان،در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

ای عشق

ای عشق همه بهانه توست

من خامشم این ترانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا

توفان ز تو و کرانه از توست.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

بر فراز آسمان

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره میکنم

ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره میکنم

با دلی که بویی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

در کنار این مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟

جام باده سر نگون و بسترم تهی

سر نهاده ام به روی نامه های او

سر نهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دو رویی و جفای سکنان خک

کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها ستاره های خوب و پک

من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا بمن اگر بجز جفا

زین سپس به عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار

سر بدامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزنی بسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمیرود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟

ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

20 UP جدید* ١٩/٠٣/۸۷

دعا می کنم

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابر

چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها

خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

برای پدرم

برای پدری که تو هستی

و برای پدری که در طی این مدت بوده ای

اگه من دوباره فرصت انتخاب داشتم

باز تو را به عنوان پدر انتخاب میکردم 

برای دردسرهایی که برات درست کردم

و برای فرصت هایی که به خاطر من از دست دادی

و من افتخار میکنم که تو بالاخره دیدی

که خداوند چگونه زندگی من را دگرگون ساخت

تو هیچگاه از ناملایمات زندگی فرار نکردی

در عوض به من امید دادی که بتونم. با مشکلاتم روبرو بشم

از تو سپاسگزارم  برای پایداری و استقامتت

و برای ایمان و اعتقادی که برای به من ارزانی داشتی

 تمام عشقی که تو به من  ابراز کردی .

همون عشقی است که من اکنون دارم به سوی تو روانه میکنم .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

خودت را از کسی پس نگیر

خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزیست که او دارد...وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی

این جمله فکر کن...شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

دلم برایت تنگ شد

می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد
 
در دایره حضورش تو را به من نشان دهد
 
می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم
 
هر وقت دلم هوای تو را کرد
 
عطر حظور مهربان تو را با من هم قسمت کنند
 
می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم
 
که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند
 
دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد
 
می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند
 
پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار مرا هم شنیدند
 
عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند....




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

اگه میخوای منو یه ذره هم که شده بشناسی بخون

میخوام از اولش بگم از وقتی که به دنیا اومدم  توی یه شب بارونی داشت آسمون رعد و برق میزد یه

روز استثنایی،انگار همه خبر داشتن من دارم میام!!! اما نه چرا دروغ  توی یه شب معمولی خدا توی فصل

تابستون چشمم برای اولین بار به این دنیا افتاد. ولی واقعا ساعت به دنیا اومدنم خاص بود!

موقع اذان به دنیا اومدم!

هیچی دیگه بزرگ شدم تو یه خانواده کوچولو که یه بچه تنها دلخوشی اونا شده بود تا زنده باشن و نفس

بکشن. مامانم بابام هر دوتاشون از وقتی که خروسا هم خواب بودن میرفتن سر کار وقتی هم که جغدا پا

میشدن بر میگشتن خونه! آخرشم العان خودشون رو مقصر میدونن که وقتی که من اولین قدم هام رو بر

میداشتم اتاقمون یا بهتر بگم خونمون انقدر کوچیک بوده که من نمیتونستم راه برم میخوردم به دیوار و

میفتادم زمین

همین طوری بزرگ شدم با این فرق که دیگه میفهمیدم تو خونه جا نیست پس نباید راه برم بخورم به در و

دیوار!باید اندازه قدمهام رو بفهمم بیشتر از حد قدم بر ندارم

از همون بچگیم از همه فراری بودم نمیدونم چرا اما از همه فراری بودم همیشه موقع مدرسه هم یه

گوشه حیاط به بازی بچه ها نگاه میکردم و لذت میبردم هیچ وقت اینو واقعا میگم هیچوقت با هیچ کسی

بازی نکردم! این از بچه بودنم که هیچوقت بچه گی نکردم! نمیخوام زیاد کشش بدم آخه زندگیم خیلی

طولانیه حرفام خیلی طولانیه اما یه زندگی معمولی همیشه از همه فراری بودم هیچ وقت کسی

نیومد تا منو بشناسه، بفهمه من کیم آخه تو این دنیا به این بزرگی! میدونم آخرشم یه گوشه از این دنیا زیر

آسمون خدا بدون این که کسی منو بشناسه میرم

هیچوقت از این دنیا از آدماش با این همه مشکلی که داشتم بدم نیومد همیشه عاشقانه آسمون رو زمین

رو هر چی موجود بود تو این دنیا رو دوست داشتم اما هیچ وقت یه چیز رو نفهمیدم چرا بقیه با این همه

چیزایی که دارن بازم از خدا ناراضین؟! وقتی میرم تو خیابون وقتی به آدما نگاه میکنم واقعا دلیل کاراشون

رو نمیفهمم! مخصوصا دلیل کارای هم سن و سالای خودم! به ماشینیشون به تیپاشون به خونه هاشون و

به کاراشون نگاه میکنم اما هیچ وقت نفهمیدم چرا من دوست ندارم مثل اونا باشم شاید غیر عادیم اما با

این تنهاییهام با این مشکلات بازم حس میکنم خیلی از اونا خوشبخت ترم! از هیچ کدوم بدم نمیاد اما دلم

براشون میسوزه هیچ وقت معنی واقعی این دنیا رو نمیفهمن




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

راست می گفت

تخت جای قشنگی برای خوابیدن نبود

اصلن آنجا جای مناسبی برای دیدن خوابهای رویایی نبود

آن هم وقتی توی هجوم سایه ی بلند کابوس هایی هستی ؛

که نمی دانی از کدام سگ دانی به سراغت آمده اند .

حل المسائل عشق در مسجد ایا صوفیا

دست نویسی از روایات مفقوده ی حلاج

کاریزمای ایلیاتی مادمازل های نحیف

از بیت الحم تا منارجنبان

از بورلی هیلز تا تجریش

یا در هر جا که به ناگهان کسی با عشق لیز می خورد ..

همه را می شود با یک دروغ ساده به ناف عین القضات گره زد !!

خیانت را خودم یاد نگرفتم که بکنم !!

فقط کافی بود چشمهایمان را خوب باز کنیم

کارل مارکس را توی گور بگذاریم ؛

ویتگنشتاین را یک کمیک استریپ ساده فرض کنیم ،

به قبر نیچه و خیلی های دیگر بخندیم ،

حافظ را باز کنیم *

و با یک رژلب قرمز رنگ روی شیشه بنویسیم :

" دوستت دارم / ساعتش مهم نیست "


* به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

                                                            جمال جلوه ی تو حجت موجه ماست




کلمات کليدي :راست می گفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

هر چه کهنه تر، بهتر

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند وپایان

تازه ای بسازند

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن

روزها ، و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده است

مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتتان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت

خواهید برد. زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به خرکتتان ادامه دهید

وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید، محکم بنشینید و خوشحال باشید ، زیرا

خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست

وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری

نهفته است، که به شما یاد می دهد چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید

شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد. اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش

می دارند

بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید، تا اینکه او را به خاطر غرورتان از

دست بدهید

ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست

داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم

هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید. جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد. دوستی مانند شراب است.

هر چه کهنه تر، بهتر




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

یک نفر هست

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا

بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی،دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم، ای خوب!

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش اینست؛

زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد...

مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده

و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....

مهربانم، ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها، با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی . . .




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

من چیستم

من چیستم؟

افسانه ای خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر زه خنده ای

رازی نهفته در دل شبهای جنگلی

من چیستم؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام زشت قحبه بدکار روزگار

من چیستم؟

بر جا زکاروان سبکبارآرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم؟

تک لکه ای زننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی،آلوده دامنی

یک زجه شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای وسرود نخوانده ای

من چیستم؟

لبخند پر ملالت پائیزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام وبی نشان

درآرزوی سر زدن آفتاب مرگ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

شریک سقف من

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو

فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم

شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیمو

همین یک لحظه دیدارو شریکم باش شریکم باش شریکم

فقط در حد یک لبخند لبتو قسمت من کن

اگه خورشید من نیستی بیا و شمعو روشن کن

تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش

کنار چشمه رویا یه لحظه خواب شریکم باش

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو

فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم

شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش

اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش

سلامی کن گهو گاهی بنام آشنا برمن

همین ا ندازه هم بسته برای شور دل بستن

غزل خونم نباش اما به حرفی شاد شادم کن

اگر دیدی منو بشناس نمیگم ا ینک یادم باش

به عشق نا بساما نو چه ساما نی از این خوشتر

شکا یت نامه دل رو چه پایانی از این خوشتر

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو

فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم

شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش

اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش

سلامی کن گهو گاهی بنام آشنا برمن

همین اندازه هم بسته برای شور دل بستن

شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیمو

همین یک لحظه دیدارو شریکم باش شریکم باش شریکم

فقط در حد یک لبخند لبتو قسمت من کن

اگه خورشید من نیستی بیا و شمعو روشن کن

تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش

کنار چشمه رویا یه لحظه خواب شریکم باش

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیمو

فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

رویا

باز من ماندم و خلوتی سرد

خاطراتی ز بگذشته ای دور

یاد عشقی که با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

روی ویرانه های امیدم

دست افسونگری شمعی افروخت

مرده یی چشم پر آتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

ناله کردم که ای وای این اوست

در دلم از نگاهش هراسی

خنده ای بر لبانش گذر کرد

کای هوسران مرا میشناسی

قلبم از فرط اندوه لرزید

وای بر من که دیوانه بودم

وای بر من که من کشتم او را

وه که با او چه بیگانه بودم

او به من دل سپرد و به جز رنج

کی شد از عشق من حاصل او

با غروری که چشم مرا بست

پا نهادم بروی دل او

من به او رنج و اندوه دادم

من به خک سیاهش نشاندم

وای بر من خدایا خدایا

من به آغوش گورش کشاندم

در سکوت لبم ناله پیچید

شعله شمع مستانه لرزید

چشم من از دل تیرگیها

قطره اشکی در آن چشمها دید

همچو طفلی پشیمان دویدم

تا که در پایش افتم به خواری

تا بگویم که دیوانه بودم

می توانی به من رحمت آری

دامنم شمع را سرنگون کرد

چشم ها در سیاهی فرو رفت

ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر

لیکن او رفت بی گفتگو رفت

وای برمن که دیوانه بودم

من به خک سیاهش نشاندم

وای بر من که من کشتم او را

من به آغوش گورش کشاندم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

رهگذران خسته‌

روزی من

درخت افشانی خواهم شد

میان شهر...

سایه‌ میگسترانم

رهگذران خسته‌ را

تا بیاسایند

درسایه‌سار

شاخه‌ و برگهایم

و بر زمین نهند

بار سنگین اندوه یک روز خسته‌ را.

همشهریان خوب و مهربان

با کلامی که‌ از آن

عطر صمیمیت میتراود

از تنم میزدایند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

وای اگر باز نشد

ذهن در طول حیات

می شود چتر نجات

خوش به حال تو اگر باز شود

و تو را آرام 

آرام

فرود آرد

در پهنه دانایی
 
آگاهی

زیبایی و احساس جهان
 
وای اگر باز نشد...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

دنیای بی حاصل

تو این دنیای بی حاصل بودن با همه شکستگیهای دل من

با همه تلخیه قصه ی تو ومن من که حیفم میاد از گلایه کردن

ارزش گلایه ی من بیش از اینهاست نه برای اونکه اهل سوداست

کسی که لحظه به لحظه رنگ دنیاست من ساده به خیالم از خود ماست

سهم من از تو چه بوده غیر ازار تویی که دنیا برات شده یه بازار

من تو رو به چشم یاری دیده بودم تو منو اما به چشم یه خریدار

تو رو باید میشناختم که هزار تا چهره داشتی روی احساس دل من داشتی قیمت می گذاشتی

تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست چینی شکسته دل من دیگه پیوند شدنی نیست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

تاریک و سرد

در کافه ای تاریک و سرد

قهوه  گلویم را می لیسد

می نویسم باز

هزار سال هم بگذرد

کافی نیست برای ملودی فراموشی  تو

روبرو دختر و پسری زیر میز پاهایشان را به هم تاب می دهند

من اینجا م زیر تابوت خاطرات تو

خاطرات مرده  که بالای قفس  تاب میخورد

قفسی که جای دو نفر بود .انگار جایی برای یک نفر ندارد

نگاهم را خیره میکنم

زنی بدل های خریده از حراجی را بر روی میز پخش میکند

تلاشی برای ساخت بدلی از تو

اما توانم نیست

باعث نابودی یک حس منم

این نابودی درس آنشب  بود

که مشق هر روزم شد

کودکی آبمیوه اش را میریزد

شیطان میانجی شد ذرات این حس را از زمین جمع کرد

در آغوشم داد تا بسازم از نو

آغوشه پُر جیبهای تنگ بهانه ام شد

در کافه باز شد? همه سرما به داخل ریخت

بازهجوم وحشیانه من

تازیانه افکار پوچ

تو را  هم از دست دادم

هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد

در میان خنده های کافه چی، کودک زار میزند

باز می نویسم

هزار سال میتونه کافی باشه

من اینجام، زیر تابوت عشاق

از نفس افتاده ام

درکی ندارم

دست و پایم نمیرسد به عشق هرگز

خنده ها چندین برابر می شود

رویای بهارم زیر لاشه مغز بو گرفته

بوی استیک در فضای کافه می پیچد

مهم نیست حرکت ثانیه از یک تا شصت

مهم دقیقه رفتن  بود که گذشت

رفتن به  هیچ

حال چه کسی بیشتر زخمی شد؟

موسیو صورت حساب لطفا




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

خاطرات

باز در چهره خاموش خیال
 
خنده زد چشم گناه آموزت
 
باز من ماندم و در غربت دل
 
حسرت بوسه هستی سوزت
 
باز من ماندم و یک مشت هوس
 
باز من ماندم و یک مشت امید
 
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 
که ز چشمت به دل من تابید
 
باز در خلوت من دست خیال
 
صورت شاد ترا نقش نمود
 
بر لبانت هوس مستی ریخت
 
در نگاهت عطش طوفان بود
 
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 
دل من با دلت افسانه عشق
 
چشم من دید در آن چشم سیاه
 
نگهی تشنه و دیوانه عشق
 
یاد آن بوسه که هنگام وداع
 
بر لبم شعله حسرت افروخت
 
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 
که سراپای وجودم را سوخت
 
رفتی و در دل من ماند به جای
 
عشقی آلوده به نومیدی و درد
 
نگهی گمشده در پرده اشک
 
حسرتی یخ زده در خنده سرد
 
آه اگر باز بسویم ایی
 
دیگر از کف ندهم آسانت
 
ترسم این شعله سوزنده عشق
 
آخر آتش فکند بر جانت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

تقویم کهنه

کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست

حلقهء سبز بهار کجای گریه های ماست

کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم

بین این همه سوار چار هنوز پیاده ایم

کسی نیست نشون بده نشونیه ستاره رو

به دل ما یاد بده تولد دوباره رو

تولد دوباره رو

تولد دوباره رو
 
تقویم کنه رو باید ببندیم

بازم باید دروغکی بخندیم

بهار داره پا میزاره تو خونه

پنجرهء قلب ما کی می خونه

یکی باید واسه ما بهار رو معنا بکنه

سفرهء گمشدهء هفت سین و پیدا بکنه

یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه

بگه که تحویل سال چه لحظهء قشنگیه

یکی باید بیاد و سین سکوت و بشکنه

رمز قد کشیدن و تو کوچه فریاد بزنه

تو کوچه فریاد بزنه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

بوسه

در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله یی بی پناه می خندید

شرمنک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت

باید از عشق حاصلی برداشت

سایه یی روی سایه یی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه یی لغزید

بوسه یی شعله زد میان دو لب




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

یه کم فکر کن

برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم

ساخت

پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده! کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از

همون روز اول روی اصلیشون رو نشون بدن

زندگی واسه ما آدما مثل دفتر ١٠٠ برگه اولش خوش خط مینویسی و دوست داری به آخرش برسی

وسطاش خسته میشی بد خط مینویسی و هی برگه حروم میکنی اما آخرش که رسید جا کم میاری

حسرت میخوری که چرا برگه هاشو حروم کردی

فریدریش نیچه : "آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم

تو را باور کنم

در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونن. از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به

جایی نمی رسی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧

اگه بچه بودم

کاش یه بچه بودم و تو عالم بچگی داد میزدم که من دوستت دارم و

میخوام که برای خودم باشی

کاش یه عروسک بودی که قسمت من میشدی ... مطمئنا نمیذاشتم

که دست کسی به تو برسه و تو قلبت بشینه

خودم برات قصه می گفتم ... خودم برات لباس میدوختم و کفش میخریدم

تازه ... اگه تو ویترین مغازه هم میدیدمت انقدر گریه میکردم تا مامان تورو برام بخره

کاش الان هم بچه بودم

چون میخوام داد بزنم یکی اینو به من ببخشه

یه جوری بشه .... یه اتفاقی بیفته که سلام هارو بی پاسخ نذاری

معنی خدانگهدارم رو بفهمی

و .... برای خودم بشی




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

20 UP جدید* ١٨/٠٣/۸۷

شهادت حضرت فاطمه (س) تسلیت باد

وبلاگ .::. پشت نقاب شب .::. ، فرارسیدن شهادت حضرت فاطمه (س) را بر همه مسلمانان و

مخصوصا وبلاگ نویسان عزیز تسلیت می‌گوید.

شهادت حضرت فاطمه (س) تسلیت باد




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

سلام

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی دعای هر نظرگاهی

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم

تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی

مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر

نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

با غم دوریت چه کنم

من محکوم شدم به تنهایی...

کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به دوردست ها...

آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...

تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم

زد نیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی...

شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و

گناهی بزرگ...

نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...

همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم کردم...

درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...

اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم؟




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

به کی بگم

خدای من ، به کی بگم ؟

کی بشه از دنیا برم ؟

همیشه گریونه چشام

همیشه حیرونه نگام

بگو چرا قصر وفا

همیشه ویرونه برام ؟

می گن جوونی تو هنوز

چی می گی از شادی بگو

نمی دونم که بخت من

از راحتی نبرده بو

روزا به فکر رفتنم

شبا دچار موندنم

انگاری جا خوش کرده غم

توی طنین خوندنم

واسه من بی سرپناه

هیچ سقفی پیدا نمی شه

تو این زمونه غریب

هیچ دلی دریا نمی شه

شبا تا صبح دعا و اشک

روزا تا شب غم و جنون

بهار دیگه تموم شده

اومده باز فصل خزون

نمی دونم حرف دلو چه جوری فریاد بزنم

دل می گه بیرونش کنم

افسوس و آه و از تنم

کاشکی که این ترانه ها

هیچ جایی پیدا نمی شد

کاشکی  که بین عاشقا

هیچ کسی تنها نمی شد

دوباره بیت آخرو

همون غم همیشگیم

هزار تا بیتم که بشه

درست نمیشه زندگیم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

رفت

رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی

گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی

رفت و نگاهی ام نکردبه این مسافر غریب

که بعد اون چه میکشه از این همه درد و فریب

رفت و نگامو ندید که غرق بارونو غمه

از این همه درد هرچی بگم بازم کمه

رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگیم

با یک بغل شعرو غزل که گم شده تو زندگیم

رفت و کتاب عشقمو زیر غبار روزگار

از یاد اون رفت و حالا منم اسیرو بی قرار

رفت و کبوترای عشق واسش بهونه میگیرن

گلای باغ زندگیم از غم هجرش میمیرن

رفت و نگفت که کی میاد نگفت بی یادم میمونه

اما دل ساده من باز اونو عاشق میدونه.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

درد و دل

از خدایت میخواهی که خدایا به من آرامشی و اطمینانی و قدرتی عطا کن که جز تو هیچ نبینم و اینگونه

است که گاه جز خدا هیچ نمیبینی حتی بنده خدا که روزی سختی هایت را بهانه میکنی که اورا ترک کنی

قول و قرارت را فراموش می کنی .

حاصل چه شد ؟

تو فقط خدا را میبینی و از او میخواهی که هیچی جر او نبینی مگر او به نگاه تو نیازمند است ؟
 
کاش میگفتی :خدایا به من قدرتی عطا کن که حتی چیزهایی که دوست نمی دارم هم ببینم و از آنها فرار

نکنم و چیزهایی که مطابق خواسته ی من نیست را نادیده نگیرم .

آنگاه که غرور کسی را له میکنی آنگاه که آرزو ها و شمع امیدکسی را خاموش میکنی آنگاه که بنده ای را

نادیده میگیری آنگاه که حتی گوشت را می گیری تا صدای خورد شدن اورا نشنوی میخواهم بدانم

دستانت را سوی کدام آسمان دراز میکنی و دعا میکنی .به سوی کدام قبله نماز می گذاری
 
 
طوماری از دلایل را می آوری تا رفتنت را توجیه کنی من را نمیبینی و آنچه خود صلاح می دانی یک طرفه

انجام میدهی ؟مگر اوضاع بهتر شد ؟مگر بیداری ها و بیماری ها و بی تابی ها تمام شد ؟مگر توانستم

فراموشت کنم ؟

گیرم که خودت را قانع کرده باشی !!!!من را نه !!!نمیشود به خدا قانع نمی شوم .

عشق من احساس من منطق نمیشناسد اعتقاد من ضد منطقی ترین بخش عشق است
 
کاش قول و قرار به این سنگینی نگذاشته بودی تو که از عهده اش بر نمی آمدی

حالا من ماندم و بی تابی و بی خوابی و بیماری

به قول شاعری که بارها سر بر کتابش گذاشته ام و گریسته ام :

تو رفته ای بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ مرا میبرد به گور

من شب چراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم

ممنونم که مطلبو خوندید .غم نبینید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

گزینه

شاید زیادی زنده مانده‌ام

زنده ماندنم،

دشنامی است به آغاز هر تولد

در زنده ماندنم،

نه رویایی می‌شکفد

و نه صدایی اوج می‌گیرد

من به هرچه سفید است و پایدار،

لعنت فرستاده‌ام

گزینه‌های هستی را یک‌به‌یک خط می‌زنم

عشق

زندگی

ابدیت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

قلب تو کجاست

رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی

پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا

بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به

او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .

هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت

دارم آن زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده

دوست من.

رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی

عالی است

 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

سایبان آرامش ما ، ماییم

در هوای دو گانگی ، تازگی چهره ها پژمرد.

بیایید از سایه - روشن برویم.

بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم.

و اگر جا پایی دیدیم ، مسافر کهن را از پی برویم.

برگردیم، و نهراسیم، در ایوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر کشیم.

شب بوی ترانه ببوییم، چهره خود گم کنیم.

از روزن آن سوها بنگریم، در به نوازش خطر بگشاییم.

خود روی دلهره پرپر کنیم.

نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه.

نشتابیم ، نه به سوی روشن نزدیک ، نه به سمت مبهم دور.

عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم.

دم صبح ، دشمن را بشناسیم ، و به خورشید اشاره کنیم.

ماندیم در برابر هیچ ، خم شدیم در برابر هیچ ، پس نماز ما در را نشکنیم.

برخیزیم ، و دعا کنیم:

لب ما شیار عطر خاموشی باد!

نزدیک ما شب بی دردی است ، دوری کنیم.

کنار ما ریشه بی شوری است، بر کنیم.

و نلرزیم ، پا در لجن نهیم ، مرداب را به تپش در آییم.

آتش را بشویم، نی زار همهمه را خاکستر کنیم.

قطره را بشویم، دریا را در نوسان آییم.

و این نسیم ، بوزیم ، و جاودان بوزیم.

و این خزنده ، خم شویم ، و بینا خم شویم.

و این گودال ، فرود آییم ، و بی پروا فرود آییم.

برخورد خیمه زنیم ، سایبان آرامش ما ، ماییم.

ما وزش صخره ایم ، ما صخره وزنده ایم.

ما شب گامیم، ما گام شبانه ایم.

پروازیم ، و چشم براه پرنده ایم.

تراوش آبیم، و در انتظار سبوییم.

در میوه چینی بی گاه، رویا را نارس چیدند، و تردید از رسیدگی پوسید.

بیایید از شوره زار خوب و بد برویم.

چون جویبار، آیینه روان باشیم : به درخت ، درخت را پاسخ دهیم.

و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم.

برویم ، برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

دیوار

در گذشت پر شتاب لحظه های سرد

چشمهای وحشی تو در سکوت خویش

گرد من دیوار میسازد

می گریزم از تو در بیراهه های راه

تا ببینم دشتها را در غبار ماه

تا بشویم تن به آب چشمه های نور

در مه رنگین صبح گرم تابستان

پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی

بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان

می گریزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را

یا بنوشم سرد علفها را

می گریزم از تو تا در ساحلی متروک

از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی

بنگرم رقص دوار انگیز طوفانهای دریا را

در غروبی دور

چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم

دشتها را کوهها را آسمانها را

بشنوم از لابلای بوته های خشک

نغمه های شادی مرغان صحرا را

می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم

راه شهر آرزو را

و درون شهر ...

درب سنگین طلایی قصر رویا را

لیک چشمان تو با فریاد خاموشش

راهها را در نگاهم تار میسازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من دیوار میسازد

عاقبت یکروز ...

میگریزم از فسون دیده تردید

می تروام همچو عطری از گل رنگین رویا ها

می خزم در موج گیسوی نسیم شب

می روم تا ساحل خورشید

در جهانی خفته در آرامشی جاوید

نرم میلغزم درون بستر ابری طلایی رنگ

پنجه های نور میریزد بروی آسمان شاد

طرح بس آهنگ

من از آنجا سر خوش و آزاد

دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو

راههایش را به چشم تار میسازد

دیده میدوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن دیوار میسازد




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

دلم دریا شد

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب

پلنگ کوه ها درخوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بی تابه امشب

دل من در تنم بی تابه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

راز زندگی

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها

خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زیر

زمین مدفون کن فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده و سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار

بده ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر

خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد در این هنگام

یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجاهی خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس

به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

خفتگان

خفتگان نقش قالی ، دوش با من خلوتی کردند

رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور

و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور
 
با من و دردی کهن ،‌ تجدید عهد صحبتی کردند

من به رنگ رفته شان ، وز تار و پود مرده شان بیمار
 
و نقوش در هم و افسرده شان ، غمبار
 
خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم

دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند
 
من نمی گفتم کجا یند آن همه بافنده ی رنجور

روز را با چند پاس از شب به خلط سینه ای
 
در مزبل افتاده بنام سکه ای مزدور
 
یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گله ی خوش چرا
 
در دشت و در دامن
 
یا کجا گلها و ریحانهای رنگ افکن
 
من نمی رفتم به راه دور
 
به همین نزدیکها اندیشه می کردم
 
همین شش سال و اندی پیش
 
که پدرم آزاد از تشویش بر این خفتگان می هشت
 
گام خویش

یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خک و خاموشی
 
پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی
 
لاجرم زی شهر بند رازهای تیره ی هستی

شطی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم
 
دیدم ایشان نیز
 
سوی ن گفتی نگاه عبرتی کردند
 
گفتم : ای گلها و ریحانهای رویات برمزار او
 
ای بی آزرمان زیبا رو
 
ای دهانهای مکنده ی هستی بی اعتبار او
 
رنگ و نیرنگ شما ایا کدامین رنگسازی را بکار اید
 
بیندش چشم و پسندد دل
 
چون به سیر مرغزاری ، بوده روزی گورزار ، اید ؟
 
خواندم این پیغام و خندیدم
 
و ، به دل ،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم

خفتگان نقش قالی همنوا با من

می شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

حسرت

مچاله می شوم از حسرتی که غم زده است

چقدر حال مرا زندگی به هم زده است

بهانه گیری کابوس هر شبم یعنی

کسی به خلوت دنیای من قدم زده است

و درک کردم از احساس کوچه سر شارم

شبی که حادثه ی قصه از تو دم زده است

کسی مقصر این التهاب زیبا نیست

فضای ذهن من از خلسه های سم زده است

نشسته ام و فقط فکر می کنم که چرا ؟

خدا به صفحه ی تقدیر من قلم زده است

کسی که فال مرا با دروغ معنا کرد

عبور ثانیه ها را چقدر کم زده است

برای اخر یک اتفاق تکراری

مسیح پای صلیب دلم حرم زده است

بزن خلاص کن این اخرین روانی را

دوباره مثل همیشه به سرم زده است




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

تو می‌توانی

تو می‌توانی؟ 

من سال‌های سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

تنها منم

تنهائی روشن است

عقربه ها با چرخش آتشدان اعداد بر دستان

گیج شده اند

به دنیا آمده ام

به جهانی که تو ترسیم کرده ای

پشت همه ی پنجره ها باران پرسه می زند

میان همه ی دیوار های محدود تنهائی بزرگ می شود

تنها منم

که پرچم تو را بر فراز خویش به اهتزاز در آورده ام

و مقابل چشمان ابدی ات

م ی ر ق ص م




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

نمیدانی

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم

چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم

نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم

چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری شب غمنک خاموشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم

که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی

دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

قفل خموشی

به لبهایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

بیا ای مرد ای موجود خودخواه

بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را

منم آن مرغ آن مرغی که دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرود ناله شد در سینه تنگ

به حسرتها سر آمد روزگارم

به لبهایم مزن قفل خموشی

که من باید بگویم راز خودرا

به گوش مردم عالم رسانم

طنین آتشین آواز خود را

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

لبم بوسه شیرینش از تو

تنم با بوی عطرآگینش از تو

نگاهم با شررهای نهانش

دلم با ناله خونینش از تو

ولی ای مرد ای موجود خودخواه

مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانی

فضای این قفس تنگ است تنگ است

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از این ننگ و گنه پیمانه ای ده

بهشت و حور و آب کوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه ای ده

کتابی خلوتی شعری سکوتی

مرا مستی و سکر زندگانی است

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

که در قلبم بهشتی جاودانی است

شبانگاهان که مه می رقصد آرام

میان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابی و من مست هوسها

تن مهتاب را گیرم در آغوش

نسیم از من هزاران بوسه بگرفت

هزاران بوسه بخشیدم به خورشید

در آن زندان که زندانیان تو بودی

شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

بدور افکن حدیث نام ای مرد

که ننگم لذتی مستانه داده

مرا میبخشد آن پروردگاری

که شاعر را دلی دیوانه داده

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

شیشه امید

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای

نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که دردل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من

لب سوزان ترا می جوید

میتپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق ترا میگوید




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

امشب

امشب میان اشکم تصویری از تو دیدم

در این سکوت وحشت نام تورا شنیدم

امشب که دل گرفته در این شب سیاهم

امید بر تو دارم باشد همین گناهم

باری نظر وا کن بر این شبانه آهم

امشب که بار دیگر یادت به باد دادم

چون شعه ای خموش و خاکستری به بادم

امشب به یادت لحظه ای به خواب رفتم

با دیدن خیالت مینای غم شکستم

امشب میان اشکم آسوده جان سپردم

از این جهان خاکی بادی ز غم نبردم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

20 UP جدید* ١4/٠٣/۸۷

از خود گذشته

 از خود گذشتم تا که تو از پیچ وخمها بگذری

لب بستم از گلایه تا از سر غمها بگذری

گوشه گرفتم تا که تو با دنیا دم ساز بشی

پایان گرفتم تا که تو دوباره آغاز بشی

درد من بودی وهمدرد نبودی

راهه من بودی و همراه نبودی

غم من بودی تو غمخوار نبودی

عشق من بودی وفادار نبودی

اشک شدم در پشت پلک غصه ها پنهون شدم

خرد شدم در شوره زار سینه ها زندون شدم

پرم شکست تا اینکه تو معنی پرواز شدی

غمم ترانه شد که تو نغمه وآواز شدی

درد من بودی وهمدرد نبودی

راهه من بودی و همراه نبودی

غم من بودی تو غمخوار نبودی

عشق من بودی وفادار نبودی...

اشک شدم در پشت پلک غصه ها پنهون شدم

خشک شدم در شوره زار سینه ها زندون شدم

سکوت شدم تا اینکه تو صدای فریاد شدی

قفس نشین شدم که تو  دوباره آزاد شدی

بخاطر دوست خوبم فریدا




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

دعا

لوییز زنی بود با لباس‌های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواروبار فروشی شد و با فروتنی از

صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و

شش بچه‌شان بی‌غذا مانده‌اند.

جان صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در

حالی که اصرار می‌کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول‌تان را می‌آورم. جان گفت: نسیه

نمی‌دم. 

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، گفتگوی آن دو را می‌شنید به مغازه‌دار گفت: ببین خانم

چی می‌خواد پولش با من. جان بهش برخورد و گفت: لازم نیست خودم می‌دهم. لیست خریدت کو؟ لوییز

گفت: اینجاست لیست‌ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. 

لوییز با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه‌

ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. جان با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه

دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد آنقدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند.

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت تا بیبیند روی آن چه نوشته شده

است. کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته شده بود: ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری

خودت آن را برآورده کن. مغازه‌دار با بهت جنس‌ها را به لوییز داد و همان جا ساکت و متحیر ماند. لوییز

خداحافظی کرد و رفت.

مشتری 1 اسکناس 50 دلاری به مغازه‌دار داد و گفت: تا آخرین پنی‌اش حلالت. فقط اوست که می‌داند

وزن دعای خالص و پاک چقدر است
 
دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد و پاداش بسیار برد




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

خوش خیال کاغذی

دستمال کاغذی به اشگ گفت:

«قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقم

با من ازدواج می کنی؟»

اشک گفت:

«ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چه قدر ساده ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می شوی

چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی

پس برو و بی خیال باش

عاشقی کجاست

تو فقط دستمال باش»

دستمال کاغذی دلش شکست

گوشه ای کنار جعبع اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

از تن سفید و نازکش دوید

خون درد

آخرش

دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت،مثل این و آن نشد

رفت اگر چه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

چون که در دلش

خودش

دانه های اشک کاشت.




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

تنها

بی تو منو پنجره های بسته

بی تو منو و زمزمه های خسته

بی تو منو و شب ناله های بارون

تنهایی و دل به خون نشسته

دل به خون نشسته

بی تو غریبه گشتم

با همه سرگذشتم

رو تن تنهایی هام

اسم تو رو نوشتم

ای که نگاه ت ، زنگ صدات

به یاد کوچه مونده

تو گوش هر پنجره ای

ازروشنایی خونده

ترانه هات برده منو

تا سرزمین رویا

گفتی ازین شب سیاه

چیزی تا صبح نمونده

بی تو غریبه گشتم

با همه سرگذشتم

رو تن تنهایی هام

اسم تو رو نوشتم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

در این سرای بی کسی

در این سرای بی کسی  کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهیست پر ستم که اندرو به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم ام سزاست

وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

گناه

هیچ گناهی بالاتر از آن نیست که قلب کسی را بشکنی در حالیکه عشق تو را در خود جای داده است




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

دیوانه وار دوست دارم

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم، باید. باید. باید.

دیوانه وار دوست بدارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

کودکیمان را یادت هست

شب هایی که گم شده بودند در شوق روزها و دلهایی که پرپر میزد برای فریاد گنجشک ها

یادت هست دو بادبادکی را که در هم پیچیده بودند

من فکر میکردم دعوایشان شده و تو گفتی :آنها عاشقند باید با هم باشند

و بعد رقصیدن برگها را دیدیم نارنجی،قرمز،زرد

که با هم عشق بازی می کردند

درخت هایی که خوابیدند و گنجشکک هایی که پریدند

و سپس هیچ کس نبود...

زمستان که شد نه تو بودی نه من

من گم شده ی شب بودم و تو روز را گم کرده بودی

من پریشان تو بودم و تو دل را بازیچه می خواستی

دلی که یخ میزد در دستان سردت

یادت هست برایت آشفته غریبانه گفتم:

همیشه با من باش

چه زود روزها رفت ....

و حالا برایت می نویسم

از آنچه دیدم و ندیدی

از آنچه داشتم و نخواستی

از آنکه بودم و تو نبودی

و حالا که رنگ نگاهت از یادم رفت...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

کاش امشب باران ببارد

کاش امشب باران ببارد بارانی که همیشه دلم برایش تنگ می شود کاش امشب باران ببارد و روحم را جلا

بخشد هنوز هم بوی خاک باران خورده مدهوشم می کند مرا می برد تا انتهای رویاها

کاش زیر باران باشم زیر آسمان بی انتها بدون چتر بدون سرپناه تنهای تنها و به آسمان نگاه کنم این

آسمان دیدن دارد آسمان هم درد را می گویم وقتی به عمق اشک های آن می نگرم دلم آرام می گیرد و

تازه باورم می شود که هنوز هم باران بیشتر از من اشک می ریزد .

باران که می بارد همه گریه می کنند گریه ای که هیچ کس آن را نمی بیند ولی بعد از آن همه دلشان باز

می شود  ،باران که می بارد می برد دلها را تا ناکجای روئیاهای عاشقانه،  کاش امشب باران ببارد با بوی

همیشگی اش خدا کند که بهشت هم همین بو را داشته باشد،  کسی می گفت دلیل اینکه خاک نم

خورده انسان را مدهوش و سرگردان خویش می کند این است که انسان نیز از همان جنس است شاید

انگار باران به جای همه گریه می کند و راز دل همه را از خدا می خواهد و آسمان که آرام می شود همه

آرام می شوند،  ببار ای دلسوز بشر ببار که باریدنت را دوست دارم  ،ببار که شاید از پس اشک های تو دل

انسان آرام گیرد،  ببار که شاید این همه احساس تو به ما هم احساسی نو هدیه کند  ،ببار که این ذلال

بشوید هر آنچه ذلال نیست ، بشوید بدی ها را،  بشوید غم ها را،  بشوید نامردمی ها را،  بشوید زشتی

ها را،  بشوید کینه ها را تا شاید از پس آن مانند کودکی که بعد از گریه صورت از پای مادر بر می دارد و آرام

می شود ما هم آرامشی را دست یابیم که نیست که فراموش شده که نمی دانم کی و کجا این بشر

جایش گذاشته و مدتی است که نیست و مدتی است دلم در پی این دلتنگی ها آن را خواب می بیند ، ببار

که باریدن تو قشنگ است .

تمام عمر در اندیشه ی حضور کسی بودم که هرگز نیامد . . .




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

طلا

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور.

مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار

سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود . . .

 




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

سپیده عشق

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه میرقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

می دود همچو خون به رگهایم

آه ... گویی ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه تو

میشکوفد چو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله راز

ناشناسی درون سینه من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

گوییا بوی عود می اید

آه... باور نمیکنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

بیگمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده عشق

می نویسم بر وی دفتر خویش

جاودان باشی ای سپیده عشق

 




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

فلسفه های لاجوردی

روزی که دانش لب آب زندگی می کرد

انسان در تنبلی لطیف یک مرتع

با فلسفه های لاجوردی خوش بود

در سمت پرنده فکر می کرد

با نبض درخت او می زد

مغلوب شرایط شقایق بود

مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت

انسان در متن عناصر می خوابید

نزدیک طلوع ترس بیدار می شد

اما گاهی آواز غریب رشد در مفصل ترد لذت می پیچید

زانوی عروج خاکی می شد

آن وقت انگشت تکامل

در هندسه دقیق اندوه تنها می ماند




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

در رهگذار باد

بعد از تو در شبان تیره و تار من

دیگر چگونه ماه

آوازهای طرح جاری نورش را

تکرار می کند

بعد از تو من چگونه

این آتش نهفته به جان را

خاموش میکنم ؟

این سینه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش میکنم ؟

من با امید مهر تو پیوسته زیستم

بعد از تو ؟

این مباد

که بعد از تو نیستم

بعد از تو آفتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو

درآسمان زندگیم مهر و ماه نیست

 بعد از من آسمان آبی است

آبی مثل همیشه




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

داری می آیی

داری می آئی ای دوست

ای همیشه زنده ام ، داری می آیی

نکند بیایی و نباشم!

هنوز کثیفم

هنوز دارم فرو می روم

در (من)!

 در مردابی که می گوید دوستم دارد!

این من آلوده به من!

باز هم بگو گریه نکن تا بشنوم

باز هم بخوان که می آیی

با تو سخن می گویم

تصویری مات و عزیز...

به سکوت وفادار خواهم ماند ...

شب است و خواب حرام!

داری می آیی ای دوست...

داری می آیی ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

پیانو

پیانویی مه آلود

در ایوان چوبی خانه

صندق آهنگهای قدیمی عشق.

روزگاری دوستت میداشتم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

افسوس

براستی
 
ما چه ساده به هم پیوند زده بودیم ثانیه هامان را

به سادگی

من ناباورانه به باور بودنت رسیده بودم

تو باور لحظه های من شده بودی

اما افسوس

افسوس




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

یک ناشناس

بر پرده های در هم امیال سر کشم

نقش عجیب چهره یک ناشناس بود

نقشی ز چهره یی که چو می جستمش به شوق

پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود

یک شب نگاه خسته مردی بروی من

لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند

تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه

قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند

نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش

با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا

راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش

نالید عقل و گفت کجا می روی کجا

راهی دراز بود و دریغا میان راه

آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست

چون دیدگان خسته من خیره شد بر او

دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست

زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

شعر ناب عشق

با شوق و اشتیاق چکیدی بر گونه های سرخ جوانم

با شعر ناب عشق کشیدی راهی به برکه های نهانم

گفتی که آشنای نسیمی بی گفتگو تر از گل یاســی

بوئیدمت به چشمه ی ادراک دیدم چو آب چشمه روانم

بر خاک جای پای دلت بود دل دل کنان به راه کشید م

جاری شدم به سوی نگاهت تا در حصار جسم نمانـم

پیدا نبود سرخی پرواز زیرا که خانه پر ز قفس بـــــــــود

آواز سرد شانه به سر ها می برد تا کجا کــه ندانــــــم

از اوج چون زلاله چکیدی با دانه های بکــــــــــر نجابت

من با تو با نگاه تو دیدم در اوج قلــــــــــــــه های زمانم

ای عشق بر تمامی جانم جای عبور سرخ تو پیداست

با نکته ای دوباره نمایان خود را که بی تـــــو سر نتوانم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧

جوانمرد

اگر گرسنه ای, تنها بر سفره ی جوانمرد بنشین

او نام تو را نخواهد  پـرسید...
 
اگر غریبی و گمشده, تنها بر سفره ی جوانمرد بنشیناو از ایمان تو نخواهد پـرسید...
 
جوانمرد است که می گوید از نام و ایمان کسان نپرسید

و بی پرسشی نان دهید.
 
اوست که می گوید

کسی که بر خوان خدا به جان ارزد البته بر سفره ی

جوانمرد به نان می ارزد!!!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

افسوس گذشته ها

یادمه بچه بودیم، تو گذشته های دور   

اون زمان که قلب ما پر بود از شادی و شور

روزی که تو را دیدم موهاتو بافته بودی

با گل سفید یاس ، گلوبند ساخته بودی

بعد از اون روز قشنگ ، از خدا رازی شدم

از دم صبحتا غروب با تو همبازی شدم

چه روزهای خوبی بود ، ولی افسوس زود گذشت

تا یه چشم به هم زدیم ، روز و هفته ها گذشت

یادمه روی درخت دو تا دل کنده بودیم

سال بعد ، از اون کوچه ما دیگه رفته بودیم

شاید اون دلا دیگه خشکیده رو ساقه ها

شاید هم بزرگ شده زیر بال شاخه ها

چه روزهای خوبی بود ، ولی افسوس زود گذشت

تا یه چشم به هم زدیم ، عمرمون مثل باد گذشت

رفتی ولی اینو بدون هرجا باشی دوستت دارم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

 ١٩ UP جدید* ١٣/٠٣/۸۷

 

حالا که پژمردم

از دست دادم...

از دست رفتم...

برایت میگویم از دردی که می آزردم

می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من

و نگاهی که غریبه شد با احساسم

حالا فقط یک خاطره دارم که هر شب تازه می کنمش

...کودکی...

اگر چه دلم برای تو و برای معصومیتی که از دست رفت تنگ شد

اما هنوز جای خالیه تو هست و هنوز هست دلی که بی تابی کند

برای نگاهت مهتاب من...

برایت مینویسم که بدانی اگر چه ورق نمی زنی خاطرات لحظه های با هم بودن را

اما من حتی هنوز هم که غبار گرفته تصویر تو درآیینه ی چشمانم باز هم

الفبای عشق را می خوانم و می نویسم و می گویم

دوستت دارم




کلمات کليدي :حالا که پژمردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

گفتم نرو

گفتم نرو پر پر میشم

گفتی می خوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم

گفتی میخوام تنها باشم

گفتم دلم

گفتی بسوز

گفتم یه عمری باز هنوز

گفتم پس عمرم چی میشه

گفتی هدر شد شب روز

وای دلم..م..م..م..م.

گفتم آخه داغون میشم

گفتی به من خوش میگذره

گفتم بیا چشمام به تو

گفتی آخه کی میخره

گفتم منو جنس میبینی

گفتی آره بی قیمتی

گفتم یه روز تنها میشی

با من نکن بی حرمتی

گفتم صدام می گیره باز

گفتی به درد بسوز بساز

گفتم حالا که پیر شدم

گفتی که از تو سیر شدم

گفتم تمنا میکنم

گفتی میخوام خوردت کنم

گفتم بیا نشکن دلو

گفتی فراموش کن منو




کلمات کليدي :گفتم نرو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

تو چه هستی

تو چه هستی

این همه آزار دادنم برایت کافی نیست

این سنگدلی است تو چه هستی؟

تو چه هستی؟ چطوراشکهای من برایت اینقدر بی ارزش هستند عزیزم

ولیکن چرا من راضی به آزار از جانب تو هستم

و تمام وجودم متعلق به توست
 
یعنی چرا من به مورد ستم واقع شدن در دستان تو رضایت می دهم

ای وای اگر معنای عشق این باشد
 
اگر گناه من دوست داشتن توست هرگزتوبه نخواهم کرد

اگر قسمت من این باشد که با عذاب تو زندگی کنم

زندگی خواهم کرد

فکر نمی کنی سنگدلی است؟ 

سنگدلی است که من را درعشق خود فریب می دهی

سنگدلی است تمام دوست داشتن و سالهای زندگی وعشقم

به سرعت از بین بروند

و بازیچه ای برای راحتی تو باشد

تمام محبت و جایی که در قلبم داشتی , تمام آرزوهایم به سرعت نابود شدند

ای وای اگر معنای عشق این باشد
 
اگر گناه من دوست داشتن توست هرگزتوبه نخواهم کرد
 
اگر قسمت من این باشد که با عذاب تو زندگی کنم
 
زندگی خواهم کرد




کلمات کليدي :تو چه هستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

زمـــــزمــه

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....




کلمات کليدي :زمزمه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

دل من سخت گرفته است

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم

طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا

وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی

که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا

سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت

که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد

بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا

تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل

بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا

درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن

غیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا

از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت

غیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود

به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا

مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت

بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا




کلمات کليدي :دل من سخت گرفته است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

غریبانه

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
 
درین خانه غریبند ، غریبانه بگردید
 
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
 
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
 
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
 
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
 
یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
 
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید
 
یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
 
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید
 
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
 
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید
 
نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
 
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید
 
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
 
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید
 
چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟

پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید

بر آن عشق بخندید که عشقش نپسندید

در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید

اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

کلید در امید اگر هست شمایید

درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟

به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد

گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید




کلمات کليدي :غریبانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

داشتم جائی می خواندم

داشتم جائی می خواندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهایت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!

گفتم اضطراب؟ از کجا فهمیدی ؟از رنگ زرد رخسارم

یادم نیست از که شنیدم اما خوب گفت که

عشق رنگ زرد خورشید مهربان است

راستی عشق را از رنگ پریده ام می خوانی؟می خوانی مگر نه؟

پس تو هم مانند من عاشقی

نازنینم قسم به لحظاتی که یاد تو دنیا را برایم بارانی می کند

آها!راستی کجا می روم؟عشق سوگند خوردن دارد؟

نه مگر نه؟

دیدی پس تو هم عاشقی مانند من

مثل خیلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

میدانی نازنینم می دانی مگر نه؟بگویم؟بازهم؟

آخر عهد کردیم که راز دل با کس نگوییم ؟

پیمان شکنی بکنم؟

دوست داشتنت را فریاد بزنم؟ می خواهی؟

نه ؟آخر چرا؟

آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟

دوستی گفت: با دل شوریده ام آرام تر

آرام در گوش تو می خوانم !فقط در گوش تو می خوانم

نازنینم با دل شوریده ام آرام تر !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

رنگین کمان

هر روز،شاید ده ها رنگین کمان

در دهان ما نطفه میبست

و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود  

اگر عشق، ارتفاع داشت

من زمین را در زیر پای خود داشتم

و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها

به تمسخر میگرفتی

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود

محال نبود،وصال

و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه میتوانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی

و شاید من، کمر شکسته ترین بودم

اگر غرور نبود

چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند

و ما کلام دوستت دارم را

در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم

اگر دیوار نبود

نزدیک تر بودیم،

همه وسعت دنیا یک خانه میشد

و تمام محتوای یک سفره

سهم همه بود

و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد

اگر ساعتها نبودند

آزاد تر بودیم،

با اولین خمیازه به خواب میرفتیم

و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم

اگر خواب حقیقت داشت

همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز

لبریز از ناباوری بودم

هیچ رنجی بدون گنج نبود

اما گنجها شاید، بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند

دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید

تا دیگری از سر جوانمردی

بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود

همه کافر بودند

و زندگی بی ارزشترین کالا بود

ترس نبود،زیبایی نبود

و خوبی هم، شاید

اگر عشق نبود

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم

اگر عشق نبود

اگر کینه نبود

قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش میکردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم

به یادگار نگه میداشتی

و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی

به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد

من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم

و تو نیز هرگز ندیدن من را

آنگاه نمیدانم  براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟




کلمات کليدي :رنگین کمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

نگاهی از آسمان

نگاهی که همیشه از آسمان دزدیده ام

و ستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم

باور رفتن ...

باور گذشتن ...

باور باز نیامدن ...

و ردپایی مانده بر امتداد چشمانی خسته

رویاهایی پر از التهاب

خوابهایی پر از تب
                 
و چشمانی که خیال رفتن ندارند




کلمات کليدي :نگاهی از آسمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

میدوزم

شادی را به غم

زیاد را به کم

درخت را به ریشه

گاهی را به همیشه

ستاره را به آسمان

زمین را به کهکشان

کهنه را به نو

و

.
.
.

خودم را به تو...




کلمات کليدي :میدوزم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

میان گریه هایم

در میان گریه هایم ، همچو یک شمع مذابم

در میان آرزو ها ، چون کویری در سرابم

چشمه ای خشکیده ، از امواج آبم

من سرودی در گلو ، بگرفته از غم

تار رنجم ، من ، ربابم

من چو قانوسی

به تاق بی کسی

ما’وا گرفتم

شمع بی نورم، که در فانوس جانم

جا گرفتم!

قوی تنهایم ، که در تنهائی خود

رفته ام از یاد یاران ، دیر سالی

مرغ غم در جان من

خوش کرده منزل

وای بر من ، وای بر دل!

من چو فانوسی به تاق بی کسی ما’وا گرفتم

شمع بی نورم که در فانوس جانم ، جا گرفتم

قوی تنهایم ، که در تنهائی خود

رفته ام از یاد یاران .... دیر سالی

مرغ غم در جان من خوش کرده منزل

وای بر من وای بر دل




کلمات کليدي :میان گریه هایم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

لالایی بی لالایی

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راحت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

آی پونه ها ، اقاقیا ، شقایقای خسته

کبوترا ، قناریا ، جغدای دل شکسته

قصه ی کهنه ی شما آخر اونو نخوابوند

ترس از لولو مرده دیگه پشت درای بسته

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

بارونای ریز و درشت و عاشق بهاری

ماه لطیف و نقره ای ، عکسای یادگاری

آسمون خم شده از غصه ی دور دریا

شبای یلدای پر از هق هق و بی قراری

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

روز و شبای رد شده ، چه قدر ازش شنیدید

چه لحظه هایی که اونو تو پیچ کوچه دیدید

وقتی که چشماشو می بست ترنه ته می کشید

چه قدر برای خواب اون بی موقع ته کشیدید

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

آدمگای آرزو ، ماهیای خاطره

دیگه صدایی نمی یاد از شیشه ی پنجره

دیگه کسی نیس که باش هزار و یک شب بگم

رفت اونی که از اولم همش قرار بود بره

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

برف سفید پشت بوم بی چراغ خونه

دو بیتیای بی پناه خیلی عاشقونه

دیدید با چه یقینی دائم زیر لب می گفتم

محاله اون تا آخرش کنار من بمونه

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

پروانه ها بسوزید و دور چراغ بگردید

شما دیگه رو حرفتون باشید و برنگردید

یه کار کنید تو قصه های بچه های فردا

نگن شما با آبروی شمعا بازی کردید

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

تمام شبها شاهدم ، چیزی براش کم نبود

قصه های تکراری تو هیچ جای حرفم نبود

ستاره ها خوب می دونستن که براش می میرم

اندازه ی من کسی عاشقش تو عالم نبود

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

از بس نوشتم آخرش آروم و بی خبر ، رفت

نمی دونم همین جاهاس یا عاقبت سفر رفت

یه چیزی رو خوب می دونم اینکه تمام شعرام

پای چشای روشنش بی بدرقه ، هدر رفت

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

لالاییا مال اوناس که عاشقن ، دل دارن

شب و می خوان ، با روزو با شلوغی مشکل دارن

کسایی که هر چی که قلبشون بگه گوش می دن

واسه شراب خاطره ، کوزه ای از گل دارن

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

دیگه شبای بارونی ، چشم من ابری تیره

با عکس اون شاید یه ساعتی خوابم می بره

منتظرهیچ کس نیستم تا یه روزی بیاد

با دستاش آروم بزنه به شیشه ی پنجره

دیگه براش نمی خونم ، لالایی بی لالایی

انگار راخت تر می خوابه با نغمه ی جدایی

ته دلم همش می گم اگه بیاد محشره

دلم با عشقش همه ی ناز اونو می خره

من نگران چشمای روشنشم یه عالم

یعنی شبا بی لالایی راحت خوابش می بره ؟

من حرفمو پس می گیرم باز می خونم لالایی

اگه بیاد و نزنه ، باز ساز بی وفایی

انقدر می خونم تا واسه همیشه یادش بره

رها شدن ، کنار من نبودن و جدایی

لالالالایی شبای ساکت و پر ستاره

کاش کسی پیدا شه ازش برام خبر بیاره

آرزومه یه شب بیاد و با نگاهش بگه

کسی رو جز من توی این دنیای بد نداره




کلمات کليدي :لالایی بی لالایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

صدایی در شب

نیمه شب در دل دهلیز خموش

ضربه پایی افکند طنین

دل من چون دل گلهای بهار

پر شدم از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست که باز آمده

جستم از جا و در ایینه گیج

بر خود افکندم با شوق نگاه

آه لرزید لبانم از عشق

تار شد چهره ایینه ز آه

شاید او وهمی را می نگریست

گیسویم در هم و لبهایم خشک

شانه ام عریان در جامه خواب

لیک در ظلمت دهلیز خموش

رهگذر هر دم می کرد شتاب

نفسم نا گه در سینه گرفت

گویی از پنجره ها روح نسیم

دید اندوه من تنها را

ریخت بر گیسوی آشفته من

عطر سوزان اقاقی ها را

تند و بیتاب دویدم سوی در

ضربه پاها در سینه من

چون طنین نی در سینه دشت

لیک در ظلمت دهلیز خموش

ضربه پاها لغزید و گذشت

باد آواز حزینی سر کرد




کلمات کليدي :صدایی در شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

چقدر آرزو داشتم

چقدر آرزو داشتم دیگران حرفهای مرا بفهمند و چقدر دوست داشتم نگاه خیسم را درک کنند

چقدر دلم میخواست یکنفر به من بگوید:"چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است؟"

اما کسی نبود.

همیشه من بودم و من بودم و تنهایی همراه با دفتری پر از شعر!

آری با شما هستم...شما دوستانی که بی تفاوت از کنارم گذشتید...

حتی یک بار هم نپرسیدید:"چرا چشمهای تو بارانی است؟"

شما که بی رحمانه لبخند ساده ام را سوزاندیدو نگاه بی ریایم را خاموش کردید!

شما که یکسره به فکر خودتان بودید...

جرم من چیست؟

منی که خالصانه همه ی شما را دوست دارم و قلب کوچکم را مالامال از محبت نثار شما کرده ام...

شما چه کردید؟




کلمات کليدي :چقدر آرزو داشتم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

شکست نیاز

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادویی اندوه شکست

آمدم تا بتو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره امیدم

خنده مرگی

وه چه شیرینست

بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود

پای کوبیدن

وه چه شیرینست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشیدن

وه چه شیرینست

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در بروی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست

تو همان به ‚ که نیندیشی

بمن و درد روانسوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعله نیفروزم




کلمات کليدي :شکست نیاز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

دستهایم را که میگیری

دستهایم را که میگیری...

حجم نوازش لبریز میشود!

گویی تمام رزهای زرد باغها

با دستهای بی دریغ تو

برای من

چیده میشوند

و قلب من

پرنده ای میشود

به پاکی بیکران نگاهت

پر میکشد...

و در آن وسعت بی انتها

در خاکستری اندوه ابرها

گم میشود

دستهایم را که میگیری...

نگاهم

این قاصدک های بی تاب هزاران شور

در آبی فضا رها میشوند

و بغض گریه ها

از شنیدن نفس زدنهای روح

زیر هجوم آوار سرنوشت

بی صدا شکسته میشود...

دستهایم را که میگیری...

عبور تلخ زمان را

دیگر

نمیخواهم که باور کنم.....!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

باز با زمزمه مرغ سحر

باز با زمزمه مرغ سحر

باز دروقت نماز

درسکوت سحر سرد و حزین

پیکر یخ زده شهر زرند

بار دیگر لرزید

در مه خون و قیام

باز طومار هزاران انسان

سخت در هم پیچید

باز کرمان بلادیده زشلاق زمان

بار دیگر لرزید

باز آوارو خروش و بلوا

باز پر پر شدن و رفتن گلهای بهشت

باز آوارگی بلبل باغ

باردیگرسخن از رفتن و داغ

کومه ها خشت و گِلی

ساکنینش همه در معرض طوفان بلا

در دمی بیشتر از ثانیه ای

کومه ها گشت چو تلی از خاک

خفته در زیر تل دهشتناک

باز صدها تن پاک

باز آواز حزین ، گریه طفل یتیم

بار دیگر آژیر ، باردیگر فریاد

باز درخواست برای چادر

باز صفهای طویل ،جهت دادن خون

باز هنگامه و اوج ایثار

جهت مرهم زخم دلها

باز هم اوج شکوفائی حس بشری

باز جاوید شدن در تاریخ

لحظه ها در گذر است

بشتابید که فردا دیر است




کلمات کليدي :باز با زمزمه مرغ سحر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

اینک

مگر از سیلاب اشکهایمان

تخت روانی به‌ ارمغان

فرستیم شما را

که‌ جز این بضاعتی

به‌ دست نیست ما را

و وجودتان

همه‌ بانگی شد

رهایی خلق را.

مژده‌ رسانان صبح سپید

جامه‌ای مگر از خون به‌ تن کردید

چنین که‌ ندا در دادید

زوال زود رس

و مرگ متعفن

دیر سیرتان شب پرست را.

منصوریان جان باخته‌

حلاج وار بر سر دار

خوش باد خوابهایتان

در لالایی مخمل گونه‌ مادر میهن.

ای...

پروانه‌های سوخته‌ پر

به‌ گرد شمع

رنجهای آپو...

اینک مائیم

در دایره‌ هجرانتان اسیر

با باری از حسرت و اندوه

به‌ گران سنگی تاری ی ی ی ی خ ...




کلمات کليدي :اینک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

ایستادی توی ساحل

ایستادی توی ساحل و به کف موجای دریا نگاه می کنی! قطره های بارون آروم آروم به تنت برخورد می

کنن و سرمای عمیقی تا عمق وجودت نفوذ می کنه و بدنت می لرزه مثل وقتایی که تنهایی بهت نفوذ

می کنه و حس بدی پیدا می کنی. یه نیرویی می کشدت طرف دریا اما ترس نمی ذاره! برای یه لحظه

دلت می خواد مثل بطری خالی اون نوشابه باشی که روی آب غوطه وره و غرق نمی شه! اما خوب که

نگاش می کنی دلت براش می سوزه! کافیه یه سنگ ببندی بهش و براش یه لنگر درست کنی! موجای

خشمگین میان و خودشونو می کوبن به ساحل حتی ماهی های کوچیک رو می بینی که موج پرتابشون

کرده بیرون و دریا پسشون نگرفته! اما تو هنوز اون وسطی! نه عقب می ری و نه جلو و نه غرق می

شی! مدام بدون هیچ نتیجه ای همون جایی که هستی می مونی و تا آخر عمرت بی هدف بالا و پایین

می ری و آخرشم هیچی! تا حالا فکر کردی خیلی از ماها هم همینطوری مثل این بطری خالی تو این

دریای زندگی ور و بی هدف شب و روز رو می گذرونیم و نه می رسیم و نه دل می کنیم؟ قصه زندگی

چنتامون همینه و اسمشو گذاشتیم سرنوشت؟

کاش می شد برسی به ساحل! کاش تو هم می شدی نامه بر و امید یه آدم!

آدمی که دلش می خواد تو برسی به ساحل! کاش لنگر خواب و نخوت رو باز می کردی و خودتو می

سپردی به دست موجای عاشقی! هر چند که ممکنه مثل ماهی های کوچولو، رو سنگا جون بدی و یا

مثل گوش فیل ها و صدفا خرد بشی اما حتی اگه تبدیل به شن، احساس بهتری از غوطه ور موندن تا ابد

داری! حاضری این لنگرو باز کنی؟




کلمات کليدي :ایستادی توی ساحل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ١٠/٠٣/۸۷

دَر ِ گوشی

می خوامت!

این خلاصه ی تموم ِ شعرای عاشقونه ی دنیاس!

تو این زمونه ی سِلف سرویس،

مجال ِ این نیس بِرَم تو عالم ِ هَپَروتُ

چشمات ُ به فانوسای یه بندرِ دورافتاده تشبیه کنم

که بی قرار ِ برگشتنِ ماهیگیراشه!

یا مثلاً بگم که دستات

مثِ کلبه ی امنی تو دل ِ یه جنگل ِ انبوه ِ،

واسه زندونی ِ فراری!

اگه تو این روزگارْ

فرصت ِ شنیدن ِ جواب سلامتُ داشته باشی

بایس کلات ُ بندازی هوا،

دیگه چه برسه به رد ًُ بدل کردن ِ دل قلوه

که این روزا کالای ممنوعن!

بذار در ِ گوشِت بگم:

میخوامت!

این خلاصه ی تموم ِ جُرمای عاشقونه ی دنیاس!




کلمات کليدي :دَر ِ گوشی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

زیرِ بارون‌ راه‌ نرفتی

زیرِ بارون‌ راه‌ نرفتی‌ ،

تا بفهمی‌ من‌ چی‌ میگم‌ !

تو ندیدی‌ اون‌ نگاه‌ُ ،

تا بفهمی‌ از کی‌ میگم‌ !

چشمای‌ اون‌ زیرِ بارون‌ ،

سرپناه‌ِ اَمن‌ِ من‌ بود !

سایه‌بون‌ِ دِنج‌ِ پلکاش‌ ،

جای‌ خوب‌ِ گُم‌ شدن‌ بود !

تنها شب‌ مونده‌ وُ بارون‌ !

همه‌ی‌ سهم‌ِ من‌ این‌ بود !

تو پرنده‌ بودی‌ ، من‌ سَرو !

ریشه‌هام‌ توی‌ زمین‌ بود !

اگه‌ اون‌ُ دیده‌ بودی‌ ،

با من‌ این‌ شعرُ می‌خوندی‌ !

رو به‌ شب‌ داد می‌کشیدی‌ :

نازنین‌ ! چرا نموندی‌ ؟

حالا زیرِ چترِ بارون‌ ،

بی‌ تو خیس‌ِ خیس‌ِ خیسم‌ !

زیرِ رگبارِ گلایه‌ ،

دارم‌ از تو می‌نویسم‌ !

تنها شب‌ مونده‌ وُ بارون‌ !

همه‌ی‌ سهم‌ِ من‌ این‌ بود !

تو پرنده‌ بودی‌ ، من‌ سَرو !

ریشه‌هام‌ توی‌ زمین‌ بود !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

چیزی بگو

چیزی بگو خیال من آشفته تر شود چیزی شبیه شعر دلم زیروزبر شود چیزی شبیه عطر حضور همیشه

ات از خاطرات دور ولی ساده تر شود خواندم حضور چشم تو اینجا همیشگی است خوش دارم این خیال

کمی تازه تر شود تکراربی نهایت یک راه بی تو هیچ حالا خیال کن پای دلم خسته تر شود ترسیده ام زهای

وهوی غریب غریبه ها ترسم صدای آشنای تو هم دورتر شود عمری گریخته ام از چند و چون عشق

ترسم که سعی دل به نگاهت هدر شود من بین ماندن و رفتن عجیب حیرانم شعری بخوان که رفتن دل

سخت تر شود من خوب می شناسمت




کلمات کليدي :چیزی بگو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

دلتنگ لحظه های نبودنت

امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم

وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها !!!

تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی

بی آنکه بدانی

من این روزها

هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

تنهاترین فریاد

من تنهاترین فریاد در اوج صدایم

من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام

من میخواهم زنده بمانم تابا توباشم تاباتو بخوانم چراکه بی تومیمیرم!

تمام شعرهای من فریاد قلب من است وتمام انها از ان توست .

من زردترین پاییزم در فصل نگاهت پس ان رادریاب وبا برق چشمانت غروبش را همراه باش ...

کسی چه می داند فردا چه خواهد شد ؟

شاید تقدیر دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند و شاید هم نه...

ولی تا ان روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم.

دلم همیشه می خواست غزلی بگویم که اخرین بیتش..

آخرین پلک خواب الوده تو باشد....

امشب ولی می خواهم به جای حافظ با دیوان چشمان تو فال بگیرم..

پلک که می زنی ورق ورق غزل تازه زاده می شود..

اخرین برگ دیوان چشمان تو کجاست؟

پلک بزن من غزل تازه می خواهم///....

خسته ام اما نه آنقدرکه نتوانم تو را دوست داشته باشم

و از کنارنفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

اگرشوق رسیدن به دستهایت نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم

واگر صدای گوشنواز تو نبود ازگوشه تنهایی بیرون نمی آمدم.

اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدارنمی کرد

و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهانرا نمی فهمیدم...

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامعه ندر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو




کلمات کليدي :تنهاترین فریاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

واژه

واژه های بی قرار من

اندکی تآمل کنید

من شما را می جویم

من بدون شما

در غصه ی بغض الود

میهمان سکوت خواهم بود

ای واژه های دیرینه ام

بهار امده

بیایید و لطافت بهار را درک کنید

ای واژه های سکوت من

چشمان سرنوشت

از انتهای اقیانوس زمان

بی احساس

مرا می نگرد

و من اکنون در میان شما

اری

میان شما واژه های بی قرارم

بدون هیچ دغدغه ای برای اغاز

مانده ام

ای به سوی من بیایید

می خواهم با شما واژه هایم

در مسیر سرنوشت

در اعماق وجودم

کلام عشق را سر دهم

ومن اکنون

به تمام واژه های عالم

نیاز دارم

بشتابید به سوی سکوت شبانه ام

من پشت پنجره

از لابلای درختان

به انتهای هستی می نگرم

چشمانم

انتظار شما واژه هایم را دارند

اری

انتظار واژه ها را




کلمات کليدي :واژه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

می شکنم بی صدا و صبور

واژه واژه های دلتنگی و دلواپسی در سرما و بعض حنجره یخ می زند.

و نگاه کبودم به آسمان، تا تلاقی دو رعد باقی خواهد ماند

به خط پروازت که می نگرم چیزی در دلم می میرد

به قاب چوبی عکست که چه جوان و زنده به من می نگری

انگار که این بار من پیر شده ام

چقدر برای لبخندهایت بیقرارم ای سفر کرده

برای دستهای عاطفه و احساس دلتنگم

و هنگامیکه از تو می نویسم این زخم سربسته سینه دهان می گشاید.

چیزی مرا در خود ذوب می کند، به جانم شرر می زند و آنگاه سیل اشک از جویبار مردمک چشمان سرازیر

می گردد.

به تو که می اندیشم از این همه غربت و تنهایی دلم کبود می شود.

دستانم پناهی می خواهد و تو نیستی

کوله بار غربت این دل را می خواهم در پناه شانه ات زمین بگذارم کجایی؟

راستی کدامین حادثه شوم مرا از تو جدا ساخت

کدامین خاطره تلخ تو را از من ربود

چشمانم به ندیدنت عادت کرده، این همه سال دوری، اینهمه سال بی پناهی و اینهمه سال اندوهی که

در سینه  حبس می کنی

شاید نامحرمان از نگاه خسته ات آنرا نبینند.

در من گویا احساس مرده، بی تو احساسم رفت، بی تو احساسم مرد، بی تو  برخود زخم می زنم

دشنه فراقت سالهاست که سینه ام را دریده

کاری ترین از دشته و عمیق تر از این زخم دیده بودی؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

عجب آواز خوشی

من صدای نفس باغچه را می‌شنوم

و صدای قدم گل را در یک قدمی

و صدای گذر گرده گل را در بستر باد

و صدای سفر و هجرت دریا را در هودج ابر

و صدای شعف فاخته را در باران

و صدای اثر باران را بر قوس و قزح

و صداهایی

نمناک

و مرموز

و سبز

عجب آواز خوشی در راه است




کلمات کليدي :عجب آواز خوشی