نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ٠١/٠٣/۸۷

لحظه تکرار

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟

شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید

اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟
 
بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد

چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟
 
لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه

زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
مستی من از تو و از همت چشمان توست

جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو

در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار

حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی

گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و من ماندم و یک دفتر و صدها غزل

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟




کلمات کليدي :لحظه تکرار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

نگام نمیکنی چرا

نگام نمیکنی چرا؟

مگه نمیدونی اگه یه لحظه چشماتوببندی دنیاتاریکترازشب میشه؟

نگام نمیکنی چرا؟

مگه نمیدونی پیش نگاه توزنده بودن روزندگی می کنم؟

ازپشت کدوم ابرازپشت کدوم ستاره ازاشک کدوم شبنم ازمهرکدوم قلب توروپیداکنم؟

دوباره نگام نمیکنی چرا؟

ازبس جزتومراتماشاکرددیگه خودموازهمه پنهون می کنم

صدانمیکنی منو؟چراازم  بی خبری؟چقدبایدگریه کنم؟چرامنونمی بری؟




کلمات کليدي :نگام نمیکنی چرا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

افلاطون می گه

افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون

کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه

عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یه

غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد اون بگه که هرگز نمیخواد تو رو ببینه




کلمات کليدي :افلاطون می گه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

شب زنده داری

من این شب زنده داری دوست دارم

پریشان روزگاری دوست دارم

به شهر من زمن بیگانه تر نیست

همین دور از دیاری دوست دارم

بیابان را که خلوتگه انس است

چو اهوی فراری دوست دارم

به پای خویشتن برخاستن را

بدون دستیاری دوست دارم

 نظر بازم زهر گلشن گلی را

چو مرغان بهاری دوست دارم

ترا هم با همه نامهربانی

عزیزم اری اری دوست دارم

به امید وصالت زنده ماندم

من این چشم انتظاری دوست دارم

به دامانت چو اویزم به مستی

زخود بی اختیاری دوست دارم

برای دیدنت رخصت نخواهم

من این بی بندو باری دوست دارم

نمیگیرم به یک جا یکدم ارام

چو طوفان بی قراری دوست دارم




کلمات کليدي :شب زنده داری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی




کلمات کليدي :تو مرا می فهمی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

یادمان باشد

یادمان باشد از امروز خطائی نکنیم

گرچه در خود شکستیم،صدائی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پائی نکنیم




کلمات کليدي :یادمان باشد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

توقف فقط در ایستگاه

زندگی آدم ها در امتدادی قدم بر می دارد که فراز و نشیب های آن انسان را به انجماد فرا می خواند

هر دستاویزی ، قرار را به وجودشان عرضه می کند تا به بهانه استراحتی گذرا از ادامه صرف نظر کنند

تا به واسطه ی  یک جرعه آب ، انبوهی از موفقیت از خاطرشان فرار کند و آنها را به بضاعت ناچیزشان قانع

کند .

اما وقتی گنجایش عمر با فرسایش کالبدشان به سرحد خویشتن رسید "تازه" در می یابند که نتوانستند

رویای شیرین کودکی شان را  با آجرهای سعی و تلاش به عمارتی مبدل سازند که بی گمان روحشان در

آن اسکان می یافت!

آن گاه خدا "این نور وصف ناپذیر" را در عدالت خانه ی خیالشان متهم می سازند و به جرم ناخدایی در

متروکه ی خیالشان به امان خودش می سپارند !

این گونه سایه ی یاس و نا امیدی بر فراز روانشان رخ بر می تاباند و تاریکی را سهم شان می نماید

و خیال افسرده شان ، حرکتی دوباره را به استهزا می گیرد و ....

این جا یعنی خدا حافظ زندگی

پرستو ها کوچ می کنند !

از فرط سوز زمستان و عطش تابستان

آن ها بر فراز  زمینی غوطه می خورند که آغوش وسوسه انگیزش هر لحظه آن ها را به فرود وا می دارد

لب های در هم آمیخته ی لاله های صحرایی ، وسعت سینه ی چمنزار و حتی تبسم گلبرگ ها ی

نیلوفری که ریشه اش مدام با لجنزار عشقبازی می کند ، همه و همه دل پرستو را به زمینی شدن و

قانونی شدن دعوت می کند !

پرستو می داند که وحشت زمستان رخسار غفلت آلود زمین را به سخره می گیرد و او را کفن پوش بهاری

می کند که دیگرعمری از او باقی نمانده است !

پس فقط به مقصدی فکر می کند که جاودانگی، رهین وصالش با اوست

پس پرواز می کند تا ابدیت را از دست ندهد و هم کیشانش نخندد به ریش افکار او !

تا عقوبت زمستان و گرسنگی و پژمردگی ، دست و بالش را به هم نبندد .

پرستو توقف نمی کند "هرگز"

مرگ پایان اوست "فقط"

رودها در آغوش رودخانه می غلتند !

از هراس ماندگاری و "رخوت"

از ترس گندیدن در مردابی که بوی تعفن می دهد و لاشه ی قورباغه !

آن ها دل ناهمواری ها را می شویند و زلالی را به آن ها القا می کنند .

قدم بر می دارند و هم پیمانه ی دریایی شوند که عظمت خویشتن را از برکت عشق رود در سینه گنجانده

است.

گاهی هم من و تو منع وصال می کنیم و گره کور را به زندگی رود عرضه می کنیم !!

ولی ،

او توقف نمی کند هرگز

بند من و تو پایان اوست فقط !

وتو ای وسیع ترین سایه بر موجودات هستی !

ای کسی که شیطان را شیطان ساختی و غرور را شیطان !

در کدام گوشه از خیالت ، رود را اسوه نمودی و پرستو را اسطوره ؟

یا اصلا به این ها فکر نکردی و تازه فکر می کنی که باید گاهی هم فکر کنی؟ !!!

ای بنی آدمی که هر ایستگاه را برای توقف گزینش می کنی و بساطت را هم در آنجا پهن !

چه زود دلت را به زمینی شدن کثیف می کنی !

اصلا تا به حال به آسمان هم فکر کرده ای !؟

یا فقط دلت  ضعف  می رود برای یک چهره ی با نمک و لب های قلوه ای  و چشمانی مست و خمار ؟

تا  پیش همه فریاد بزنی  و دلت را خوش هم خوش کنی که : 

" آی مردم  !!! ... عجب صفایی دارد مجنون شدن ! "

غافل از این که خودت را  بازیچه ی کودک روزگار نمودی  و بذر هوا و هوس را در سینه ات پاشانیدی !

آی ، ای همانی که دلت را به نیلوفر ها یی خوش کرده ای که در مرداب ریشه دوانده اند !

ای ناآشنایی که مجری حیله های شیطانی شده ای !

ای مسافری که در هر ایستگاهی اتراق نمودی و فکر کردی که ، پایان، انتهای توست !!

تا کی استشمام بوی مرداب برای تو لذت بخش است !؟

تا کی پشت هر بندی توقف می کنی و هیچ جنبشی را از خویشتن بروز نمی دهی ؟

چند قدم جلو تر ، دریایی از عظمت انتظارت را می کشد !

دریایی که  بوی نفت ، ماهی هایش را  خفه نمی کند  و نهنگ ها آن هم  هوس خودکشی به سرشان

نمی زند !

دریایی که قایق های آن گل های نیلوفرکه... نه ... "مریم " را به سویت روانه می کنند و محبت را آشکارا

می نمایانند ؛ 

کمی جلوتر ، چندین فرشته ، مطیع سرزمینی می شوند که امارتش را تو عهده دار می شوی ؛

آن وقت ، خیال تو متاثر از کرشمه های این زمینی ها نمی شود و طعم آسمانی شدن را می چشی ؛

آن گاه ناخدای کشتی زندگانی را فریاد می زنی و بوسه های عاشقانه ات ، فقط صورت او را نوازش می

کند !

عجب صفایی دارد ! صورت خدا را بوسیدن !  

کمی آن طرف تر ، دریایی است ؛

جنبش لازم است !

من و " تو"

نه دلمان را به این دنیا خوش می کنیم ،

نه به محتویات آن دل می بندیم !

من وتو _ای غریب ترین صدا در قاموس اصوات _ فقط حرکت می کنیم  ،

یادمان باشد همیشه :

.......{" توقف فقط در ایستگاه "}.......




کلمات کليدي :توقف فقط در ایستگاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

هنوزم در پی اونم

هنوزم در پی اونم  که می شه عاشقش باشم 

مث دریای من باشه منم چون قایقش باشم  

هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه 

شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه 

هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه 

نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه 

می گن جوینده یابندس ولی پاهای من خستس 

من حتی با همین پاها می رم تا حدی که جا باشه

هنوزم در پی اونم که اشکهامو روی گونم 

با اون دستهای پرمهرش  کنه پاک و بگه جونم بگه جونم 

نکن گریه منم اینجام  بزار دستهاتو تو دستام

تو احساس منو می خوای منم ای وای ترو می خوام  

خدایا عشق من پاک درسته عشقی از خاک 

منم اون عاشق خاکی  که از عشق تو دل چاک




کلمات کليدي :هنوزم در پی اونم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

همای عشق

ترسم زبیدادت شبی مستانه ساغر بشکنم

بیگانه گردم از وفا عهد تو دیگر بشکنم

دلرا چو جام لاله ای بیرون کشم از سینه ام

این دشمن دیرینه را با دیده ی تر بشکنم

چون شعله ی اتش شوم سوزان شوم سرکس شوم

عهدی که بستم از وفا می ترسم اخر بشکنم

همچون گلت پر پر کنم چشمت پر از گوهر کنم

از دردو حسرت عاقبت ان روی چون زر بشکنم

با چشمهای دل سیه در سینه ها غوغا کنم

با شور و شعر و خنده ها بازار گوهر بشکنم

ریزم بروی شانه ها گیسوی همچون خرمنم

قامت قیامت سازم و غوغای محشر بشکنم

می بارقیبانت زنم صد شعله بر جانت زنم

اخر دل رسوای تو چون شاخ بی بر بشکنم

از رشگ مجنونت کنم از غصه دل خونت کنم

اری همای عشق را باید شبی پر بشکنم




کلمات کليدي :همای عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

نیروی اشک

عزم وداع کرد جوانی بروستای

در تیره شامی از بر خورشید طلعتی

طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر

همچون حباب در دل دریای ظلمتی

زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای

ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی

در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه

ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی

لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت باک

دریادلان ز اوج ندارند دهشتی

برخاست تا برون بنهد جوان استوار دید

افراخت قامتی که عیان شد قیامتی

بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویش

 چون مفلس گرسنه بخوان ضیافتی

با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاق

بی آنکه از بان بکشد بار منتی

چون گوهری که غلطد بر صفحه ای ز سیم

غلطان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی

ز آن قطره سرشک فروماند پای مرد

بکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی

آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست

گفتی میان آتش و آب است نسبتی

این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشت

چندان اثر که قطره اشک محبتی




کلمات کليدي :نیروی اشک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

کمک نمی خوای

نشسته بود روی زمین و داشت یه تیکه هایی رو از روی زمین جمع می کرد.

بهش گفتم: کمک نمی خوای؟ گفت:نه.

گفتم: خسته می شی بذارخوب کمکت کنم دیگه.

گفت: نه خودم جمع می کنم.

گفتم:حالا تیکه ها چی هست؟بد جوری شکسته معلوم نیست چیه؟

نگاه معنی داری کرد و گفت:قلبم. این تیکه های قلب منه که شکسته. خودم باید جمعش کنم

بعدش گفت : می دونی چیه رفیق؟آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن.

وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشونبسپری هنوز تو دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شکوننش......

میخوام تیکه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده

داره آخه می دونی اون خودش گفته که قلبهای شکسته رو خیلی دوست

میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه.

تیکه های شکسته ی قلبش رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد. و من توی این

فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم

دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر کسی؟

انگاری فهمید تو دلم چی گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به

دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود.

گفت و این بار رفت سمت دریا




کلمات کليدي :کمک نمی خوای




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

ما

در عصر احتمال به سر می بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید
 
در عصر قاطعیت تردید

عصر جدید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال,یقینی نیست
 
اما من

بی نام تو

حتی

یک لحظه احتمال ندارم
 
چشمان تو

عین الیقین من

قطعیت نگاه تو

دین من است
 
من از تو ناگزیرم

من  بی نام ناگزیر تو می میرم




کلمات کليدي :ما




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

شیروانی سرخ عشق

شیروانی سرخ عشق را که نساختیم

بادگیر احساست نیز قد علم نکرد

لااقل بیا

برای دوپرنده ای که در رویاهایمان جدا افتاده اند

آشیانه ای نقاشی کنیم

قول میدهم برایشان شعر تازه ای بگویم

قاب گرفته در رویای مشترکمان

و نصب شده بر طرح آشیانه ای که باید سهم ما می شد .

بی انصافی تو بود که پرنده ها جدا ماندند

بی انصافی تو بود که نخواستی

برای شب های بارانی و بی چتر دنبال سقفی باشی

و لجبازی من که نخواستم هیچ کس جز تو

بنای خانه عشقم باشد

حالا که دست هایت چتر نمی شوند

حالا که نگاهت ستاره نمی بارد

حالا که خانه ای برای ما شدن نداریم

از کاغذ شعرهایم اتاقی می سازم

تا آوار تنهایی بر سرت نریزد

و آرامش خیالت ،‌خیس اشک هایم نشود




کلمات کليدي :شیروانی سرخ عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

شکست

از شکست نترسید. زیرا حتی اگر شکست بخورید، باز یک قدم جلوتر از کسی هستید که حتی آن

شکست را نیز تجربه نکرده و این خود یک موفقیت است.

همچنین یک قدم عقب‌تر از کسی هستید که پیروز شده است، و این به شما انگیزه‌ای می‌دهد برای

تلاش بیشتر. که کسب این انگیزه نیز، خود موفقیتی دیگر است.

پس در هر شکستی، 2 پیروزی وجود دارد. نگران آن نباشید




کلمات کليدي :شکست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

سینه بی عشق مباد

مهرورزان زمان های کهن، هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" یی

بر نیاید دگر آواز از "من"!

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست،

بپذیریم به جان،

هر چه جز میل دل او ،

بسپاریم به باد!
 
آه !

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شیرین" ،

تیشه می زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد .

کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است .

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین ،

بی نهایت زیباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بودت هر نفسی .

به وصالی برسی یا نرسی! 

سینه بی عشق مباد!!




کلمات کليدي :سینه بی عشق مباد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

میان اشباح

در میان اشباح راه می روم،

سرایی که می گفتند خانه ی من است،

به منزلگاه اشباح می ماند،

با نشانهای به جای مانده از روزگاران وصل.

ایا من خود شبحی بوده ام همه عمر،

یا خواب می دیدم همه ی آن روزان و شبان را؟

دیری است که درگذشته ام و درگذاشته ام همه ی رویاها را.

شهر من منزلگاه اشباح است،

می روند و می ایند و خاکستر به جای می گذارند،

شهر من دل من بود!




کلمات کليدي :میان اشباح




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

دختر و بهار

دختر کنار پنجره تنها نشیت و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بالهای تازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج به نرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

گویی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود




کلمات کليدي :دختر و بهار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

چتر هاراباید بست

چتر هاراباید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد
 
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست
 
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدم پی در پی

زندگی آبتی کردن در حوضچه اکنون است .




کلمات کليدي :چتر هاراباید بست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

اون پرنده تو بودی

اون پرنده تو بودی پیرهن ابر و درید

رفت و گم شد تو غروب رفت و از همه برید

اون که روی عاشقی طرح دلتنگی کشید

جفت پر شکستشو توی تنهایی ندید

توی واپسین نفس تو یادمی هم پرواز

باز تو می تونی فقط باشی برام نفس ساز

بیا هم هوای من برای من صمیمی

منو از اینجا ببر تو ای جفت قدیمی

من هنوز تشنه ی نورم تشنه ی دشت خورشید

زود بیا که باد غربت همه ی پرامو چید

بیا هم هوای من فقط تویی صمیمی

منو از اینجا ببر تو ای جفت قدیمی..

من اون پرندم گنگ و خسته

هر پر پاکم روی سنگه

هر یه پری که رخت تو بود

حالا واسه خاک رختی قشنگه!




کلمات کليدي :اون پرنده تو بودی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

آبتنی

لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز

پیکر خود را به آب چشمه بشویم

وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش

تا غم دل را بگوش چشمه بگویم

آب خنک بود و موجهای درخشان

ناله کنان گرد من به شوق خزیدند

گویی با دست های نرم و بلورین

جان و تنم را بسو خویش کشیدند

بادی از آن دورها وزید و شتابان

دامنی از گل بروی گیسوی من ریخت

عطر دلاویز و تند پونه وحشی

از نفس باد در مشام من آویخت

چشم فروبستم و خموش و سبکروح

تا به علف های ترم و تازه فشردم

همچو زنی که غنوده در بر معشوق

یکسره خود را به دست چشمه سپردم

روی دو ساقم لبان مرتعش آب

بوسه زن و بی قرار تشنه و تب دار

ناگه در هم خزید ...

راضی و سرمست




کلمات کليدي :آبتنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ۳۰/۰۲/۸۷

تو رو دوست ندارم

تو رو دوست ندارم  … نه دوستت ندارم

اما...اما

نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم می گیره

حسودیم می شه به اون آسمون آبی بالا سرت

هایی که واسه ی تو چشمک می زنن اون ستاره

حسود نیستم  به خدا من

نمی دونم چرا کارات همشون واسم قشنگن

نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مث تو نیستن؟

دوستت ندارم اما

 وقتی نیستی از همه چی متنفر می شم

باور کن دوستت ندارم

اما نمی دونم چرا چشای نازت

میاره آسمونو یادم

به دل ساده ی من حتی یه نیگای کوچولو هم نکرد حیف که هیشکی

حتی تو... اصلا می دونی باهام چیکار کردی؟

تو . . مث همیشه بی خیال

من توقعام رو  زندونی می کنم توی یه پستوی تاریک

دیگه حتی ازت توقع راس گفتنو هم ندارم

می دونم که دیگه دوستت ندارم

اما نمی دونم چرا همه خندیدن بهم

منو دیده باشن؟!!! واااای نکنه

نکنه؟

آره دیدنم وقتی چشای خیسم رفتنتو با گریه تعقیب می کرد

نمی دونم چرا با اینکه اصلا دوستت نداشتم اما نگام به جاده خشکید؟

اما کی باورش می شه قصه ی دروغی نفرتمو؟

آره؛ بازم خودمو به خنگی زدم

ولی تو باور کن

که... که...که

دوستت دارم...




کلمات کليدي :تو رو دوست ندارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

گفتی از یاد تو میرم

گفتی از یاد تو میرم

نه عزیزم مگه میشه

به جا چشمام قلبم با توست تا همیشه

فاصله بین من و تو

تا کجا دنباله داره

قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه

روز موعود مطمعا باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو تو مال منی تا همیشه

نمیدونم که کجا و با که هستی

نمیخوامم که بدونم

با تو من خونه ای ساختم

توی قلبم تاهمیشه

مگه تو نخواستی قول من و تو بمونه پابرجا

من که موندم ولی از تو خبری پیدا نمیشه

یه روزی یه وقت یه جایی

چشم من میوفته تو چشمای تو

اما اون همون خیاله که با من هست تا همیشه

نمیخوام که نا امیدی بشینه تو قلب خستم

چه دیدی خدا رو شاید

بشی مال من تا همیشه

روز موعود مطمعا باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو تو مال منی تا همیشه




کلمات کليدي :گفتی از یاد تو میرم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

من سیاه و تو سفید

اگه ما نمی دیدیم

از کجا می فهمیدیم

که سفید یعنی چه

که سیاه یعنی چی

سرمون طاغ می خورد به در

پامون می گرفت به سنگ

از کجا می دونستیم

بوته ای که زیر پامون له می شه

کلمه یا گل سرخ ..

یادمه قبل از سال

کبوتر با پای من راه می رفت

جیر جیرک با گلوی من می خوند

شاپرک با پر من پر می زد

سنگ با نگاه من برف و تماشا می کرد

سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز

هاله بودم در صبح ، گرد چتر گل یاس

گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب

نور بودم در روز

سایه بودم در شب

آب ها لنز مورب دارند

آدم و وارونه ثبتش می کنن

عکسمون تو آب برکه ، تا قیامت می مونه . . .

رنگی یا سیا سفید . . . من سیاه و تو سفید . . .




کلمات کليدي :من سیاه و تو سفید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

فصل تازه

نگاه کن من چه بی پروا، چه بی پروا

به مرز قصه های کهنه می تازم

نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما

برای عشق یه فصل تازه می سازم

یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت

برای تو که یک گلبرگ زودرنجی

یه فصل گرم و راحت زیر پوست من

برای تو که باارزش ترین گنجی

نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار

تن یخ بسته ی پروازو می بوسم

بیا گرم کن منو با سرخی رگ هات

من اون رگ های پر آوازو می بوسم

تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان

تو روپاکیزه مثل مخمل قرآن

طلوع کن من حرارت از تو می گیرم

ظهور کن من شهامت از تو می گیرم

بیا ، هیچ کس مثل من و تو عاشق نیست

مثل ما عاشق و همسایه و همدم

بیا ، از شیشه ی سخت و بلند عشق

مثل ارابه ی نور رد بشیم با هم

نگاه کن ، من چه شبنم وار، چه شبنم وار

به استقبال دستای خزون می رم

هراسم نیست از این سرمای ویران گر

برای تو ، من عاشقانه می میرم




کلمات کليدي :فصل تازه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

امید

در یکی از اتاقهای بیمارستانی دو مرد که هر دو حال وخیمی داشتند بستری بودند.یکی از آنها اجازه

داشت هر روز بعداز ظهر به مدت یک ساعت به منظور تخلیه ششهایش از مایعات روی تختخواب کنارتنها

پنجره اتاق بنشیند.

اما مرد دیگر اجازه تکان خوردن نداشت و باید تمام اوقات به حالت دراز کش روی تخت قرار گرفته باشد.

دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف می زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران

خدمت سربازی و تعطیلاتشان خاطراتی برای هم نقل می کردند.

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت یک ساعت بنشیند؛برای مرد دیگر تمام مناظر بیرون را

همان طور که می دید تشریح می کردو آن مرد هر روز به امید آن یک ساعت که می توانست دنیای بیرون

و رنگهایش را در فکر خود تجسم کند به سر می برد.

پنجره مشرف به یک پارک سرسبز است با دریاچه ای طبیعی که چند قو و اردک در آن شنا می کنندو بچه

ها نیز قایق های اسباب بازی خود را در آب شناور کرده و بازی میکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از

میان گل های زیبا و رنگارنگ عبور می کنند .منظره زیبای شهر زیر آسمان آبی در دور دست به چشم می

خورد و ...

در تمام مدتی که مرد کنار پنجره این مناظر را توصیف می کرد؛ مرد دیگر با چشمان بسته در ذهن خود آن

طبیعت زیبا را تجسم می کرد.در یک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از پایین پنجره عبور

می کردند را برای مرد دیگر شرح داد و مرد دیگر با باز سازی آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن

اتفاقات و مناظر را می دید.

روزها وهفته ها گذشت

یک روز صبح زمانی که پرستار وسایل استحمام را برای آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بی جان

مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود؛سراسیمه به مسئولان بیمارستان

اطلاع داد تا جسد مرد را بیرون ببرند

پس از مدتی همه چیز به حال عادی بازگشت مردی که روی تخت دیگر بستری بود از پرستار خواهش کرد

که جای او را تغییر داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از این تحول در بیمارش خوشحال

بود این کار را انجام داد؛و از راحتی و آسایش بیمار اطمینان حاصل کرد مرد به آرامی و تحمل درد و رنج

بسیار خودش را کم کم از تخت بالا کشید تا بتواند از پنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه کند به آرامی

چشمانش را باز کرد ولی روبروی پنجره تنها یک دیوار سیمانی بود.

مرد بیمار تعجب زده از پرستار پرسید: چه بر سر مناظر فوق العاده ای که مرد کنار پنجره برای او توصیف

می کرد آمده است؟

پرستار پاسخ داد:اوچگونه منظره ای را برای تو وصف کرده است در حالی که خودش نابینا بود؟ او حتی این

دیوار سیمانی را نیز نمی توانسته که ببیند. شاید او تنها می خواسته است که تو را به زندگی امیدوار

کند...




کلمات کليدي :امید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

واستا دنیا من می خوام پیاده شم

من دیگه خسته شدم بس که چشمام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره . غصه خوردن واسه چی

واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی

نمیخوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمیخوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایسا دنیا ، وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

همه حرف خوب میزنند اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدااا چقدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم دل با خودت نبین

نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایسا دنیا ، وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد

اون بلیت شانس داره بگو قسمت کی شد

همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست

این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایسا دنیا،وایسا دنیا من میخوام پیاده شم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

غفلت

گفتن و رفتن و ندیدن و نشنیدن

چشم فرو بستن و خفتن و نفهمیدن

بی آن‌که بخواهی احساس کنی که حتی شاید چیزی در این اطراف، صدای نحیفی دارد که تو را صدا میزند

بیدارشو

این همه غفلت...!؟‌

و آن صدای نحیف، امید توست؛ سعی دارد که بیدارت کند

بیدار شو




کلمات کليدي :غفلت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

ریگی بیش نیستم

در انبوه کوه عاشقانت ریگی بیش نیستم

صد بار گفته ام بر دلت نیشی بیش نیستم

گشته ام در برت عذابی از جنس روح

دوستی هستم و بر تو ای دوست سریش نیستم

بودنم ،بودی نگشت هرگز بر نابود تو

من همین بودم و از این بیش نیستم

سخن گفتم برت با یکصد و شانزده سبیل

آنچه با شما هستم بادیگران و خویش نیستم

مهربانی یافت می نشود در کلک یار

خدایا از غم هجر یار گویی در این دنیا نیستم




کلمات کليدي :ریگی بیش نیستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

رسوای دل

همچو نی می نالم از سودای دل
 
آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بسکه طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

خانه مور است و منزلگاه بوم

آسمان با همت والای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی

خندم از امیدواریهای دل




کلمات کليدي :رسوای دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

دلم گرفته

دلم گرفته

از تو , که دیگر شما هم نیستی

از این واژگان

که چه خیس , چه خشک

مانند مورچگان روی خطوطِ بی قرار دویدن

صف می کشند و تیر باران

دلم گرفته :

از هر چه تصویر جهان در چشمانت که خط خطی ست

دوست دارم

با " دوستت دارم "

سخیف ترین انشا را بنویسم و به تعداد نفر ها تکثیر

دوست دارم

از تمام سر بالائی ها پائین بدوم

از همه ی سرازیری ها صعود

نه!

این حادثه دل به پایان نمی دهد

بویِ تو در تویِ دهلیزهای قدیمی دارد و

عطشی بی انتها

سیرم از هر چه سراب و سرود آب

آبی که ابر و ابروی تو را می نوشد

چونان عابری که عبایش را دریده

برهنه بر جاده ی رسوائی اش

رد انگشتانش را حک می کند

کوزه ام را می شکنم

تا آب بداند

هم قد تشنگی ام نمی شود




کلمات کليدي :دلم گرفته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

خواستم برم از اینجا

خواستم برم از اینجا

اما پاهام نیومد

پامو بردم ولی حیف
 
دلم باهام نیومد

دیدم ولی دل من

با رفتنم شکسته

فکر کرده بر می گردم

باز منتظر نشسته

فکر کرده بر می گردم

باز منتظر نشسته

گفتم دل دیوونه

کی قدرتو می دونه

وقتی نباشی باز هم

کی منتظر می مونه

برای موندن من

دیگه نمونده جایی

می خوام بخونم اما

واسم نمونده نایی




کلمات کليدي :خواستم برم از اینجا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

روزی که روز من است

مدتی است خانه دلم را آب وجارو کرده ام.چشم به راه قدمهای سبزی هستم
 
که بهار را برایم به ارمغان می آورد
 
پرده ها را به کنار زده ام ونور را به خانه آورده ام
 
دره ها را گشوده ام تا چکاوکی از سرزمین عشق نغمه زندگی را برایم ساز کند
 
گرده ها را از دل ودیوار دلم زدوده ام
 
با بارانی از اشک طراوت را خوانده ام وچشم های خیسم را به در دوخته ام
 
گوشهایم را به آوای انتظار سپرده ام
 
تا روزی که روز من است بیـــاید وآن روز روزی است که تو خواهی آمد




کلمات کليدي :روزی که روز من است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

چه تدبیری مرا

من که مشغولم به کاردل .چه تدبیری مرا

من که بیزارم ز کار گل .چه تاثیری مرا
 
من سیرابم چنین ازچشمه ی جوشان عشق

خلق اگر با من نمی جوشد.چه تحقیری مرا
 
من که با چشم  حقارت  عالمی  را بنگرم

سنگ اگر بر سر بکوبم . چه تحقیری مرا
 
خامه ی قدرت بنامم  برگ  ازادی  نوشت

ای اسیران رین گرامی تر. چه تقدیری مرا
 
نام من در زمره ی این نامداران . گو مباش

بر سر امواج سر گردان. چه  تصویری مرا
 
نشئه ی جاوید من از باده ی شوریدگی است

بهتر از این مست خواهی. با چه تخدیری مرا
 
من بدین   ویرانی   دل.     بسته ام   امیدها

عشق   اباد   ابد    بادا.    چه تعمیری  مرا




کلمات کليدي :چه تدبیری مرا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

چقدر خنده داره

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک

تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول

به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا

بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از

هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و بحث دینی و نیایش طولانی تر از حدش

می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی

کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری درراه خدا انجام

بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت

آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید

دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟




کلمات کليدي :چقدر خنده داره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

پرستوی عاشق

در سراپرده تیرگیها

دل به امواج شب می سپارم

می نویسم برای تو ای خوب

هر چه فریاد در سینه دارم
 
ای مسافر مرا می شناسی

من نهالی ز بستان عشقم

یادگار سپیدار و سروم

قطعه شعری ز دیوان عشقم
 
از تنم شعر غم می تراود

با نفسهای من بوی خاک است

روزگاریست که این روح سرمست

عاشق یک پرستوی پاک است
 
آن پرستوی زیبا که یک شب

با سلامی مرا زیرو رو کرد

آمدو لانه گرم خود را

در دل سرد من جستجو کرد

مهربانی که یک لحظه یادم

خواب آرام او را به هم زد

دستهایش همان لحظه با عشق

نامه ی هستیم را رقم زد
 
آن پرستو تویی ای مسافر

باور مومن لحظه هایم

ای که در قلب پاییز مسموم

از بهاران سرودی برایم
 
عشق من آری از روشنائیست

تا بلندای احساس گلهاست

از شب غربتش می هراسد

روح این عشق از جنس میناست
 
می توانی به عشقم بخندی

می توانی بگوئی فریب است

میتوانی نفهمی غمم را

بی تفاوت بگوئی عجیب است




کلمات کليدي :پرستوی عاشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

بعدها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

خک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمنکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر اینه می ماند به جای

تار مویی نقش دستی شانه ای

می رهم از خویش و میمانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان میشود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره میماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خک دامنگیر خک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من میپوسد آنجا زیر خک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ




کلمات کليدي :بعدها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

نگفته بودم

نگفته بودم

پیش از خدا حافظی

حافظه ی باران را مرور کنی ؟

و از میان تمام رویاهایش

سلام ها را به خاطر آوری ؟

نگفته بودم !

واژه ها مقدس اند

احساس می شوند

می ترسند

می تر سانند

و حادثــــــــــــــه

هیچ وقت خبرت نمی کند؟!

حالا رفته ای

و من در کوچه های قهوه ای کویری که

سواد خواندن ابر ها را ندارد

تشنه ی قطره ای سلامم

تا بار دیگر

سبز شوم




کلمات کليدي :نگفته بودم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

آرزو

کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

به سرا پای تو لب می سودم

کاش چون نای شبان می خواندم

بنوای دل دیوانه تو

خفته بر هودج مواج نسیم

میگذشتم ز در خانه تو

کاش چون پرتو خورشید بهار

سحر از پنجره می تابیدم

از پس پرده لرزان حریر

رنگ چشمان ترا میدیدم

کاش در بزم فروزنده تو

خنده جام شرابی بودم

کاش در نیمه شبی درد آلود

سستی و مستی خوابی بودم

کاش چون اینه روشن میشد

دلم از نقش تو و خنده تو

صبحگاهان به تنم می لغزید

گرمی دست نوازنده تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا

نیمه شب ماه تماشا میکرد

در دل باغچه خانه تو

شور من ...ولوله برپا میکرد

کاش چون یاد دل انگیز زنی

می خزیدم به دلت پر تشویش

ناگهان چشم ترا میدیدم

خیره بر جلوه زیبایی خویش

کاش در بستر تنهایی تو

پیکرم شمع گنه می افروخت

ریشه زهد و تو حسرت من

زین گنه کاری شیرین می سوخت

کاش از شاخه سر سبز حیات

گل اندوه مرا میچیدی

کاش در شعر من ای مایه عمر

شعله راز مرا میدیدی




کلمات کليدي :آرزو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

اگر فراموشم کنی

می خواهم بدانی
 
این را که

اگر از پنجره

به ماه بلورین،شاخه سرخ

پائیز کُند گذر

بنگرم،

اگر در کنار آتش

دست بر خاکستر نرم

بر تن پر چروک هیزم سوخته زنم

همه چیز مرا به سوی تو می آورد،

گوئی هر آنچه که هست

رایحه،روشنی و رنگ

قایق های خردی اند

راهی جزیره های تو که چشم به راه منند

اینک

اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی

من نیز تو را از دل می برم

اندک اندک.

اگر یکباره

فراموشم کنی

در پی من نگرد،

زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام.

اگر توفان بیرق هائی را

که از میان زندگیم می گذرند

بیهوده و دیوانه بخوانی

وسَر آن داشته باشی

که مرا در ساحل قلبم

آنجا که ریشه درآن دوانده ام رها کنی،

به یاد داشته باش

یک روز،

در لحظه ئی،

دست هایم را بلند خواهم کرد

ریشه هایم را به دوش خواهم کشید

در جستجوی زمینی بهتر.

اما

اگر روزی،

ساعتی،

احساس کنی که حلاوت جاودانی ات را

برای من ساخته اند،

اگر روزی گُلی

بر لبانت بروید در جستجوی من،

آه عشق من،زیبای خودِ من،

در من تمامی شعله ها زبانه خواهد کشید،

زیرا در درونم نه چیزی فسرده است ونه چیزی خاموش شده،

عشق من حیات از عشق تو می گیرد،محبوبم،

وتا روزی که تو زنده ای در دستان تو خواهد بود،

بی اینکه از عشق تو جدا شود.




کلمات کليدي :اگر فراموشم کنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

چرا نیست

آرزویی است مرا در دل

که روان سوزد و جان کاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشک و فغان خواهد

بخدا در دل و جانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش

سوختم از غم و کی باشد

غم من مایه آزارش

شب در اعماق سیاهی ها

مه چو در هاله راز اید

نگران دیده به ره دارم

شاید آن گمشده باز اید

سایه ای تا که به در افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سایه

خیره گردم به در دیگر

همه شب در دل این بستر

جانم آن گمشده را جوید

زین همه کوشش بی حاصل

عقل سرگشته به من گوید

زن بدبخت دل افسرده

ببر از یاد دمی او را

این خطا بود که ره دادی

به دل آن عاشق بد خو را

آن کسی را که تو می جویی

کی خیال تو به سر دارد

بس کن این ناله و زاری را

بس کن او یار دگر دارد

لیکن این قصه که میگوید

کی به نرمی رودم در گوش

نشود هیچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

میروم تا که عیان سازم

راز این خواهش سوزان را

نتوانم که برم از یاد

هرگز آن مرد هوسران را

شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟

به شب تیره خاموشم

بخدا مردم از این حسرت

که چرا نیست ...




کلمات کليدي :چرا نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۲۸/۰۲/۸۷

خداحافظ تمام ناتمام ها

اگر نفس هایم هنوز هق هق را نوازش نمیکند دلیل بر نشکستن بغض زخمی سینه ام نیست

تقدیم به تمام آنان که ستاره هایشان در هجوم عشق نفس بریده است قرارم در هجوم بی قراری

شکست

تاب ماندن و توان بودن در خود نمی یابم

التهاب پنجره فریاد میزند دوری ات را

نگاهم سوخت از بس که شعله شد شبهای بی فانوس نبودنت را

لالایی مهتاب مرثیه ی مرگ را نجوا میکند

ستاره ها نفس بریده اند و رنگ باخته اند در این ترانه ی عاشقانه

شعله ی نیمه جان شمع پر میدهد پروانه ی سوخته ی نگاهم را تا معبد حضور تو

و تن تب دار آسمان تلخ ترین خاطره های نگاه غریبش را بدرقه ی راهم میکند آه که چه سخت

است نبودنت و در این نبودن ماندن اینبار برای رفتن؛رفتنی که رنگ ماندن بر چهره دارد میگویم

خداحافظ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

آره

آره ! بد دردیه همینه ! همینه که گاهی وقتا اینقدر بهم می ریزی و اینقدر داغون می شی و اینقدر

می خوای کسی نفهمه که درونت چه خبره که برای نشون دادنش از نوشته های دیگرون استفاده

می کنی .. که مبادا یه وقت لای زبونت باز بشه و کسی بفهمه دردت چیه و گیر بدن و حالت

گرفته شو  و .. آره ! همینه ! وقتی خودت ندونی این احساس لامصب چیه که هر روز که می گذره

بیشتر اذیتت می کنه . وقتی خودت ندونی و ندونی چه طوری این طوری شد . وقتی اولش کاره

ای نباشی و اتفاقی افتاده باشی تو جریان و آخرش خودت ، خود خودت کار و خراب کرده باشی ..

وقتی کسی دردت و نفهمه .. وقتی از ترس این که نکنه که دوباره شروع بشه مجبور شی

سیمکارتتو عوض کنی .. وقتی نخوای کسی بفهمه ولی به شدت نیاز داری که کسی بفهمه و

باهات حرف بزنه  .. وقتی بخواد بی تفاوت باشه .. وقتی بخوای بی تفاوت باشی .. وقتی دل یه

چیزی بگه عقل یه چیز دیگه ولی زندگی دست رد و مهر قرمز بزنه رو عقل و دل .. وقتی بخوای

گریه کنی نشه .. وقتی بخوای داد بزنی نشه .. وقتی بخوای سکوت کنی اما اونم نشه ... وقتی

رفتار ، عقل ، احساس همه با هم تناقض داشته باشند .. وقتی از یه فرض کاملا" درست برسی

به یه حکم نیمه غلط .. وقتی دلت تنگ باشه و دلش سنگ .. وقتی دلش تنگ باشه و دلم

سنگ .. وقتی دلگیر باشی .. وقتی دلگیرت کرده باشه .. وقتی بخوای فراموش کنی و بخواد

فراموش کنه .. اما .. اما این خاطره .. خاطره این وسط مث بختک افتاده باشه رو زندگیت ، فکر و

اندیشت .. بسه .. بسه دیگه .. قرار بود کسی نفهمه




کلمات کليدي :آره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

سخنانی از خلیل جبران

:. حقیقتی که نیاز به دلیل و گواه دارد تنها نیمی از حقیقت است.

:. هنر گامی است در رهگذر شناخته‌ها به سوی ناشناخته‌ها.

:. ایمان، معرفتی است درون دلها، ورای هر گواه و دلیل.

:. حقیقت، اراده و آرمان الهی در نهاد آدمی است.

:. نیایش نوای دلهاست که راه خود را به سوی بارگاه الهی می‌گشاید.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

بی تو

وقتی تو آمدی و دستت را به سویم دراز کردی ، گفتم

از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی

از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی

از محبت ؟ : عشق

از دوستی ؟ : صداقت

از بهار ؟ : طراوت

از سفر ؟ : انتظار

از جدایی ؟

باز هم گفتم جدایی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گریه انداخت .

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...

تو آغوش به رویم گشودی و گفتی :جدایی ، هرگز ... بی تو من می میرم




کلمات کليدي :بی تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

بیمارم

من به اندازه نادیدن تو بیمارم

و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم

ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم

دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم
 
خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید
 
خسته از شعر و هر صحبت طوطی وارم
 
گرمی وحرم حضورت بدنم را سوزاند

نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟

گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم
 
ساعتی هست که همصحبت این دیوارم




کلمات کليدي :بیمارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

خواربار فروش و خدا

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از

صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند

کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت

بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض

این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان

ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این

خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت :

اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه

خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت

و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش

نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد

کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و

دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید

نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.

مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد

و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

من را ببخش

من را ببخش شاعر و کم رو و ساده ام

مثل غزل به طبع شما حال داده ام

یک پانتومیم مبهم خوشبخت بی خیال

تلخ است  -پشت پرده ی روی گشاده ام

اینگونه سیب و ساکت اگر تجزیه شوم

در چشم هات می رود آخر براده ام

یک لحظه است رفتن - تا شرق درد هام

شیطان شده ست قسمت پای پیاده ام

در مسلخی که ساخته ی دست عشق بود

با یک کفن در آتش خود ایستاده ام

هی راه می روم که بفهمم کیم؟  چیم؟

این من که تا هنوز در آغاز جاده ام




کلمات کليدي :من را ببخش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

از من دور شد

هر کسی از من خواست با او باشم از من دور شد

مهربانی دید و از این لطف  من مغرور شد

خواستم با او بمانم  تا ابد هم آشیان

دیدم اما هر چه راگفتم به او در گور شد

کاش می شد قلب وسعت می گرفت

شمع با پروانه الفت می گرفت

کاش می شد در پس احساسها

خنده ها از اشک سبقت می گرفت

کاش می شد از الفبای وجود

عین و شین و قاف نشات می گرفت

کاش میشد در پس سجاده ها

یک دعا تا اوج رفعت می گرفت

آتش عشق تمام وجودم را فرا گرفت

گریه از گونه ام سرازیر شد 

شاید این اشک جدایی خاموش کند آتش دوری من را

کی برمیگرده اون یاره همیشه عاشق

میدونم اون عاشق بود و یک روز برمیگرده

چرا از من جدا شد

خدایا هرکه با من آشنا شد

نمی دونم چرا از من جدا شد 

روز اول که اومد با وفا بود

وقتی نازش کشیدم بی وفاشد

باز سحر اومد ، آفتاب در اومد

با خنده گل شب به سر اومد

گلی دارم به گلزار زمونه

که در زیبایی و خوبی نشونه

بگوئید بیش نرنجونه دلم رو

که آهم سرد تر از باد خزونه




کلمات کليدي :از من دور شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

وعده ی ما لب دریا

روی عکسا گرد و خاکه ،  بیشتر دلا هلاکه

قحطی گلای پونه ست ، تقدیرا دست زمونه ست

عهد و پیمونا شکسته ،    رشته ی دلا گسسته

تقویما رو ماه تیره ،  زندونا پر اسیره

آدما یا همه مردن ، یا که مات و دل سپردن

عصر ما عصر فریبه ،عصر اسمای غریبه

عصر پژمردن گلدون ، چترای سیاه تو بارون

مرگ آواز قناری،مرگ عکس یادگاری

تا دلت بخواد شکایت،غصه ها تا بینهایت

دلای آدما تنگه ،غصه هم گاهی قشنگه

چشما خونه ی سواله ،مهربون شدن محاله

حک شده روی هر دیواری ، که چرا دوسم نداری

 خونه هامون پر نرده ،پشت هر پنجره پرده

تا دلت بخواد مسافر ،تا بخوای عاشق و شاعر

شبا سرد و بی عروسک ، دلای شکسته از شک

زلفای خیلی پریشون ، خط زدن رو اسم مجنون

شهری که سرش شلوغه ،وعده هاش همه دروغه

چشمای خیره به جاده ،عشوه های نخریده

آسمونا پر دوده ،قلب عاشقا کبوده

گونه ی گلدونا زرده ،رفته و بر نمی گرده

آدما بی سرگذشتن ، آهوا بدون دشتن

دفترا بدون امضا ،ماهیان بدون دریا

تشنه ها هلاک آبن ،همه حرفا بی جوابن

نصف زندگی نگاهه ،بقیش همه گناهه

خدا رو انگار گذاشتن ، رو زمن و بر نداشتن

در و دیوارا سیاهه ،آدرسامون اشتباهه

شب و روزا پر عادت، وقت که شد شاید عبادت

خدا مال غصه هاته ،وقتی غم داری خداته

روی اینه ها غباره،شیشه ی پنجره ی تاره

بغضا بی صدا و کاله ،همه از فکر و خیاله

قلک خوبیا خالی،مهربونیا خیالی

قفسا پر پرنده ،لبای بدون خنده

نه شنیدنی نه گوشی،نه گلی نه گلفروشی

مرگ جشنای تولد ،مرگ اون دلی که گم شد

خستگی بی اعتمادی،شک و تردید زیادی

امتحان مکرر ،لونه های بی کبوتر

مشقامون بدون امضا ،اسممون همیشه رسوا

نمره های عشقمون تک،بامامون بدون لک لک

همه غایب تو دفتر ، مث بالای کبوتر

خونه ها بدون باغچه،بدون حافظ و طاقچه

نه برای عشق میلی،نه کسی به فکر لیلی

دیگه پشت در بسته ،کسی بیدار ننشسته

نه کسی نه انتظاری ،نه صدای بی قراری

واسه عاشقی که دیره ،لااقل دلت نگیره

کاش تو قحطی شقایق، باز بشیم سوار قایق

بشینیم بریم تو دریا ،من و تو تنهای تنها

ماهیا خیلی امینن ،نمی گن اگه ببینن

انقدر می ریم که ساحل، از من و تو بشه غافل

قایق و با هم می رونیم ،می ریم اونجاها می مونیم

جایی که نه آسمونش ،نه صدای مردمونش

نه غمش نه جنب و جوشش،نه صدای گلفروشش

مث اینجا ‌آهنی نیست ، خوبه اما گفتنی نیست

پس ببین یادت بمونه ، کسی ام اینو ندونه

 زنده بودیم اگه فردا ، وعده ی ما لب دریا

صبح پاشو بدون ساعت ،که فراموش بشه عادت

نره از یاد تو زیبا ، وعده ی ما لب دریا




کلمات کليدي :وعده ی ما لب دریا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

نیست یاری تا بگویم راز خویش

نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم خدا را زخمه ای

زخمه ای تا برکشم آواز خویش

برلبانم قفل خاموشی زدم

با کلیدی آشنا بازش کنید

کودک دل رنجه ی دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش کنید

پر کن این پیمانه را ای هم نفس

پر کن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن چنان کز شور می

باز گویم قصه افسون او

رنگ چشمش را چه میپرسی ز من

رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد

آتشی کز دیدگانش سر کشید

این دل دیوانه را دربند کرد

از لبانش کی نشان دارم به جان

جز شرار بوسه های دلنشین

بر تنم کی مانده است یادگار

جز فشار بازوان آهنین

من چه میدانم سر انگشتش چه کرد

در میان خرمن گیسوی من

آنقدر دانم که این آشفتگی

زان سبب افتاده اندر موی من

آتشی شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ایمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسمانم گرفت

گم شدم در پهنه صحرای عشق

در شبی چون چهره بختم سیاه

ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت

بر سرم بارید باران گناه

مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز

مردی آمد قلب سنگم را ربود

بس که رنجم داد و لذت دادمش

ترک او کرد چه می دانم که بود

مستیم از سر پرید ای همنفس

بار دیگر پرکن این پیمانه را

خون بده خون دل آن خودپرست

تا به پایان آرم این افسانه را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

گنجینه دل

چشم فروبسته اگر وا کنی

درتو بود هر چه تمنا کنی

عافیت از غیر نصیب تو نیست

غیر تو ای خسته طبیب تونیست

از تو بود راحت بیمار تو

نیست به غیر از تو پرستار تو

همدم خود شو که حبیب خودی

چاره خود کن که طبیب خودی

غیر که غافل ز دل زار تست

بی خبر از مصلحت کار تست

بر حذر از مصلحت اندیش باش

مصلحت اندیش دل خویش باش

چشم بصیرت نگشایی چرا ؟

بی خبر از خویش چرایی چرا ؟

صید که درمانده ز هر سو شده است

غفلت او دام ره او شده است

تا ره غفلت سپرد پای تو

دام بود جای تو ای وای تو

خواجه مقبل که ز خود غافلی

خواجه نه ای بنده نا مقبلی

از ره غفلت به گدایی رسی

ور به خود ایی به خدایی رسی

پیر تهی کیسه بی خانه ای

داشت مکان در دل ویرانه ای

روز به دریوزگی از بخت شوم

شام به ویرانه درون همچو بوم

گنج زری بود در آن خکدان

چون پری از دیده مردم نهان

پای گدا بر سر آن گنج بود

لیک ز غفلت به غم ورنج بود

گنج صفت خانه به ویرانه داشت

غافل از آن گنج کهد ر خانه داشت

عاقبت از فاقه و اندوه و رنج

مرد گدا مرد و نهان ماند گنج

ای شده نالان ز غمو رنج خویش

چند نداری خبر از گنج خویش؟

گنج تو باشد دل آگاه تو

گوهر تو اشک سحرگاه تو

مایه امید مدان غیر را

کعبه حاجات مخوان دیر را

غیر ز دلخواه تو آگاه نیست

ز آنکه د لی رابدلی راه نیست

خواهش مرهم ز دل ریش کن

هر چه طلب می کنی از خویش کن




کلمات کليدي :گنجینه دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

میگفت

گفتم دوست دوست

گفت تا کجا؟

گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ

خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ

گفتم: نه نه نه نه تا نداره

گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ

باز هم با هم دوستیم؟

تا بهشت تا جهنم

تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم

خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار

اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا

اما من اصلا براش تا نمیزارم

نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد

می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمیفهمید !!

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بذاریم

گفتم باشه تو بذار

گفت شکلات باشه؟

گفتم باشه

هر بار یک شکلات میذاشت تو دستم منم یک شکلات میذاشتم تو دستش

باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست

من تندی شکلاتامو باز میکردم میذاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم

میگفت شکمو

تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میگذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ

میگفتم بخورش

میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه

صندوقچش پر از شکلات شده بود

هیچکدومشو نمی خورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟

میگفت مواظبشون هستم

میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میذااشتم تو دهنمو می گفتم

نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !!

یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال

بیست سالش شده

اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم

من همه شکلاتامو خوردم

اون همه رو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه

می خواد بره اون دور دورا

میگه میرم اما زود برمیگردم

من که میدونم اون بر نمیگرده

یادش رفت به من شکلات بده

من که یادم نرفته شکلاتشو دادم

تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش

یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت

یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش

هر دوتا رو خورد خندیدم

میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره

مثل همیشه

خوب شد همه رو خوردم

اما اون هیچ کدوم رو نخورده

حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه




کلمات کليدي :میگفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

عجب آواز خوشی

گوشها منتظر بانگ جرس‌های من‌اند

کوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌های تو اند

تو از این برف فرو آمده دلگیر مشو

تو از این وادی سرمازده نومید مباش

«دی» زمانی دارد

و زمستان اجلش نزدیک است

من صدای نفس باغچه را می‌شنوم

و صدای قدم گل را در یک قدمی

و صدای گذر گرده گل را در بستر باد

و صدای سفر و هجرت دریا را در هودج ابر

و صدای شعف فاخته را در باران

و صدای اثر باران را بر قوس و قزح

و صداهایی

نمناک

و مرموز

و سبز

عجب آواز خوشی در راه است.




کلمات کليدي :عجب آواز خوشی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

طی شد این عمر

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند، چنان باد دَمان

همه تقصیر من است، این که خودم میدانم

که نکردم فکری

که تامل ننمودم، روزی

ساعتی یا آنی

که چه سان میگذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ

که پس از این ز چه رو

نتوان خندیدن

هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا می آئیم؟

بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه:

که جوان است هنوز، بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر بَرَد، کام رانی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این نیز، بر او عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که او

از هم اکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند

سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ

به چه سان دی بُگذشت؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دَمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه توانی که ز کف دادم مُفت

من نفهمدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات

آن کسانیکه نمیدانستند زندگی یعنی چه؟

رهنمایم بودند

عمرشان طی شد

بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا میگفتند که چو آنان باشم

که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم

فکر گشتن باشم

فکر تامین معاش

فکر ثروت باشم

فکر یک زندگی بی جنجال

فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت:

زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش فهمیدم

حال میپندارم، هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گُسَلَم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم

در ره کشف حقایق کوشم

زره جنگ، برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خویش

ره نمایم به همه، گرچه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مُثمِر باشم

نه چنین زائد و بی جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم




کلمات کليدي :طی شد این عمر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

سرود آشنایی

کیستی که من

این گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو می گو یم،

کلید خا نه ام را

در دست ات می گذارم،

نان شادی ها یم را

با تو قسمت می کنم،

به کنارت می نشینم وبر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویا های خویش

با تو درنگ می کنم؟




کلمات کليدي :سرود آشنایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

دریایی

یکروز بلند آفتابی

در آبی بیکران دریا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترا بار تنها

چشمان تو رنگ آب بودند

آن دم که ترا در آب دیدم

در غربت آن جهان بی شکل

گویی که ترا بخواب دیدم

از تو تا من سکوت و حیرت

از من تا تو نگاه و تردید

ما را می خواند مرغی از دور

می خواند بباغ سبز خورشید

در ما تب تند بوسه میسوخت

ما تشنه خون شور بودیم

در زورق آبهای لرزان

بازیچه عطر و نور بودیم

می زد ‚ می زد درون دریا

از دلهره فرو کشیدن

امواج ‚ امواج نا شکیبا

در طغیان بهم رسیدن

دستانت را دراز کردی

چون جریان های بی سرانجام

لبهایت با سلام بوسه

ویران گشتند ...

یک لحظه تمام آسمان را

در هاله ای از بلور دیدم

خود را و ترا و زندگی را

در دایره های نور دیدم

گویی که نسیم داغ دوزخ

پیچیده میان گیسوانم

چون قطره ای از طلای سوزان

عشق تو چکید بر لبانم

آنگاه ز دوردست دریا

امواج بسوی ما خزیدند

بی آنکه مرا بخویش آرند

آرام ترا فرو کشیدند

پنداشتم آن زمان که عطری

باز از گل خوابها تراوید

یا دست خیال من تنت را

از مرمر آبها تراشید

پنداشتم آن زمان که رازیست

در زاری و هایهای دریا

شاید که مرا بخویش می خواند

در غربت خود خدای دریا




کلمات کليدي :دریایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

تنها در بی چراغی شب

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.

لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.
 
تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها.

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،

درها عبور غمناک مرا می جستند.

و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
 
ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:

همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته ! همه 

تپش هایم.

من از برگ ریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم ، 

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.

خوشه فضا را فشردم،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.

و سرانجام 

در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.

میان ما سرگردانی بیابان هاست.

بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.

میان ما "هزار و یک شب" جست و جوهاست.




کلمات کليدي :تنها در بی چراغی شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

حس

خوبی دارم به تو که نزدیکی

میشه دستاتو گرفت توی این تاریکی

میشه تا اخر عمر با خیالت سر کرد

میشه عاشق موندو عشق رو باور کرد

تا تو هستی جز تو همه چی ممنوع است

عشق دل کنده از این کوچه باغ بن بست

من توی آغوشت گرم بودم یا سرد

کاش شب میفهمید، روز باور میکرد

بغض یه دنیا رو از دلم کم کردی

من فقط من بودم منو ادم کردی

عشق بی حادثه نیست من خیانت کردم

اگه یادم باشی زود برمیگردم

ای خدایی که برام تو شبا فانوسی

هول میشم وقتی تو منو میبوسی




کلمات کليدي :حس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

پر از هوای گریه ام

شب است و من به یاد تو پر از هوای گریه ام

ستاره گوش می کند به های های گریه ام

تو رفته ای و عشق تو به داد من نمی رسد

به گوش تو مگر نمی رسد صدای گریه ام ؟!

نگاه من به خون تپید در سکوت درد تو مرا به خویشتن بخوان به خون بهای گریه ام

ترانه ی طلوع را هزار بار گریه کن اگر که پی نبرده ای به ماجرای گریه ام

شبی که رفتی و دگر نیامدی ، شکفته شد گلی به یاد  عشق تو در باغ های گریه ام

سکوت جاودان تو ، شکسته ساز سینه را

شب است و من به یاد تو پر از هوای گریه ام




کلمات کليدي :پر از هوای گریه ام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

یادت رفت

به خاطر آدمهائی که برای پیدا کردن ماه

روزها

آسمان را نمی گر دند

شبها

برای جای خالی خورشید نمی گریند

به خاطر آدمهائی که

پا به پای جوی کوچکی که ابرش را گم کرده

تا انتهای کوچه نمی دوند

پشت پاهای کرور ها دل گمشده

حتی , یک پیاله آب نمی ریزند

من

پلکهایم را می کشم

با مداد رنگی خیالم

باغچه ی خانه ام را غرق گلهای وحشی

باقیمانده ی دفتر چه ام را

غرق کلام مقدس می کنم .

به خاطر تو

که آسمان را رها کردی

یادت رفت

هد هد سی مرغ عاشق بودی!




کلمات کليدي :یادت رفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ۲۶/۰۲/۸۷

چرا باید با تو باشم

تو که دلت با من نیست!

چرا باید با تو باشم؟

تو که لحظه هایت از آن من نیست

چرا باید با تو باشم؟

وقتی تو را در آغوش سرد دیگری میبینم!!!

کدامین گناه از آن من است؟

منی که در راه رود خانه گل آلود تو قرار گرفته ام

و به آرزوی گرفتن تو از آب غرق شدم

منی که یکی از هزاران قربانی تو بودم

چرا باید لحظه ای باتو باشم؟؟؟

تویی که خدایان عشق نفرینت کرده اند!!!

و از بوی گل سرخ سهمی نداری

چرا باید با تو باشم؟!

تو که گل شقایقم را از من گرفته ای!

گل شقایقم به اتهام با تو بودن مرا تنها گذاشت و رفت...!

پیش تر ها قاب عکست را دوست داشتم

و در کنار تاقچه اطاقم پنهانش می کردم

دیروز طفل خواهرم عکست را با دستهای کودکانه اش پاره میکرد!!!

و من تنها نظاره گر آن بودم

بگذار آخرین خاطره از تو پاک شود

و من بازگردم به آغوش زندگی!!!

تو گل شقایقم را از من گرفته ای

و من به اتهام عشقی پوچ

در زندان تنهایی محکوم شده ام!!!

من یکی از قربانیان حادثه عشق بوده ام!!!

جاده سپید از کدام طرف است؟

خورشید شادی با کدامین طلوع باز میگردد

و انتظار شاخه گل شقایق در میان کدام دشت مر ا تافرداها با خود می برد؟

من توانم را از دست داده ام

من گل شقایقم را از دست داده ام

من گل شقایقم را از دست داده ام

من گل شقایقم را از دست داده ام

من گل شقایقم را از دست داده ام

ای سینه در حرا رت سو زا ن خو د بسوز

دیگر سرا غ شعله آتش ز من مگیر

می خوا ستم که شعله شو م سر کشی کنم

مر غی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

رو حی مشو شم که شبی بی خبر ز خو یش

در دا من سکو ت به تلخی گریستم

نا لان ز کر ده ها و پشیما ن ز گفته ها

دیدم که لا یق تو و عشق تو نیستم

رفتو که گم شو م چو یکی قطره اشک گر م

در لا بلای دا من شبر نگ زند گی

رفتم که در سیا هی یک گو ر بی نشا ن

فا رغ شو م ز کشمکش و جنگ زند گی

حضور نیست*

در خلوتی که غیر تو کس را حضور نیست!

مرغ نگاه هستم.

بر شاخه ای زمهر!

زیباترین ترانه به اهنگی از نیاز!

سر میدهد!

و ای عشق چاره ساز!

در خلوتی که غیر تو کس را حضور نیست

تا میکنی تو ناز!

دست نگاه عشق من به سوی تو دراز

تا میکنی تو ناز

من باشم و نیاز

آسمان همچو صفحه ی دل من است

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب است

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر به روی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ میدود همچو خون به رگهایم

آه ... گویی ز دخمه ی دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه ی تو

می شکفد چون لاله ، گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله ی راز

نا شناسی درون سینه ی من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

گویا بوی عود می آید

آه .. باور نمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین با شد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

بیگمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده ی عشق

می نویسم بروی دفتر خویش

جاودان با شی ای سپیده ی عشق




کلمات کليدي :چرا بايد با تو باشم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

شبای بی ترانه

من از این شبای بی ترانه

موندنت تو خاطراتمو می خوام

رخوت عبور و از تنم بگیر

تا رسیدن به تو آسون شه برام

جاده های نیمه شب رو بشکن و

رگ این فاصله ها رو پاره کن

خیره شو به سقف تار آسمون

فکر زخمای دل ستاره کن

اگه مهربون بشی با نفسام

دیگه زندونی تو نمی میره

تن شکفتنم مث یه حادثه ست

که فقط با موندنت جون می گیره

من و تو تا فصل سبز ما شدن

یه قدم فاصله داریم نازنین

دستمو بگیر و سر رسیدنو

توی جشن این یکی شدن ببین




کلمات کليدي :شبای بی ترانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

گریه کن

گریه کن جداییا مارو رها نمی کنن آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گریه کن حالا حالاها از هم باید جدا باشیم بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم به خدای آسمونامون گلایه میکنم

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد گرچه که تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد

گریه کن واسه همه واسه خودت برای من توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن

گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت




کلمات کليدي :گریه کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

عشق همین نزدیکی ست

با نگاهی به خودم

همه را می نگرم

همه چیز وهمه کس

همگی چشمه ای از عشق وسرود

و حقیقت که چه بی پرده وساده

مرا می نگرد.

درس اول اینجاست:

عشق با خورشید است

وصداقت با آب

استواری با کوه

ساده بودن با خاک

ساده می آموزم

من امید از پرواز

زندگی از لبخند

مهر را از باران

بی ریایی از برف

هر چه اینجا با ماست

همگی راهنمای دل ماست

ساده می آموزند

که چرا ما باید

همه را دوست بداریم

وعاشق باشیم.




کلمات کليدي :عشق همین نزدیکی ست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

یک پرسش

آنچه که در ادامه خواهید دید ، یک معمایی است که از دانشجویان دانشگاه استنفورد پرسیده شد

و تنها 17% از دانشجویان توانستند پاسخ درست را بدهند . لازم به ذکر است که طبق آخرین رده

بندی ارائه شده ( اکتبر 2005 ) ، دانشگاه استنفورد پنجمین دانشگاه برتر در جهان می باشد.
 
و اما معما ، ، ، آن چیست که :
 
از خدا بزرگتر است

از شیطان بد جنس تر

فقیر آن را دارد

ثروتمند به آن نیاز دارد

اگر آن را بخوری ، خواهی مرد
 
زیاد لازم نیست به مغز خودتون فشار بیارید ، اگه یه خورده با دید باز فکر کنید ، اونو پیدا خواهید

کرد .

برای دیدن جواب معما به آخر همین پست مراجعه کنید
 
هدف اصلی من از مطرح کردن معما این بود که خیلی وقتها تو زندگی ِ خودمون به بعضی مشکلات

برخورد می کنیم و از اون مشکل یک غول می سازیم و هی به خودمون تلقین می کنیم که این

عمراً قابل حل نیست . به نظر من زندگی خیلی هم سخت نیست . ( مولوی میگه : زندگانی

شربت اندر شربت اندر شربت است ) یک روز یکی از استادامون در جواب به یکی از بچه ها که

میگفت " گرفتن نمره 20 یا 19 فقط در خواب امکان پذیر هست" ، گفت :" نمره 20 را برای این

گذاشتن که اونو بیاری نه اینکه جنبه دکوری باشه".پس من هم باید بگم :معماهای زندگی

( سختی ها ) را برای این گذاشتن که ما حلش کنیم نه اینکه بشینیم براش عذا بگیریم .
 
نکته دیگه در مورد معماها این هست که لازم نیست حتما برای مقابله با اون به قول بچه ها کاملا

مسلح باشیم ، باور کنید گاهی با دست خالی هم میشه از پسش بر بیایم . نکته بعدی هم این

هست که ما دانشجوها دیگه این برامون یه عادت شده که اگه راه حل مسائلمون کمتر از یه برگ

A4 بشه ، نتیجه میگیریم که این راه حل اشتباست و هزاران مثال دیگه . . .
 
شاید داستان تخم مرغ کریستف کلمب را شنیده باشید ولی گاهی تکرار لازم است .پس من

دوباره اونو یادآوری می کنم .

یک روز کریستف کلمب به یک مهمانی دعوت شد . . . تعداد زیادی از افراد حاضر در مهمانی به

کلمب گفتند که واقعا کاری که انجام دادی خیلی ساده بود

( کشف قاره آمریکا ) ، هر کسی که سوار بر کشتی می شد و همه دریاها را طی می کرد ، در

نهایت اون قاره را کشف می کرد . کلمب برای اینکه به اونا جواب بده ، ازشون خواست تا یک تخم

مرغ را از انتها به طور ایستاده بر روی میز قرار دهند ، خوب هر کسی هر چه تلاش می کرد باز تخم

مرغ قِل می خورد و می افتاد . در نهایت همه گفتند که این کار شدنی نیست . بعد کلمب اومد یه

خورده پوسته انتهایی تخم مرغ را شکاند و بعد از روی همون انتها تخم مرغ را به طور ایستاده قرار

داد. بعد کلمب گفت : این ساده ترین کار در دنیا بود . هر کسی می توانست آنرا انجام دهد ، البته

بعد از آنکه نشان داده شد که چگونه انجام می شود.

راستی در مورد اون معمایی که در ابتدا پرسیدم ، باید این نکته را اضاف کنم که بعد از کمی

جستجو در اینترنت فهمیدم ، هرگز چنین پرسشی از دانشجویان استنفورد صورت نگرفته و اون عدد

17% در واقع یک شایعه اینترنتی بوده . حتی نوشته بودند که 80% یک کودکستان به آن جواب

درست داده اند . البته با توجه به مشغله های فکری که ما آدم بزرگ ها برای خودمون درست می

کنیم هیچ بعید نیست که اگه روزی اینکار را انجام دهند به همین اعداد دست پیدا کنند . به هر

حال این مهم نیست که آیا آن پرسش صورت گرفته یا نه ، بلکه مهم درسهایی است که ما از آن

یاد می گیریم یا مثلا در مورد سخنرانی کورت ونه کوت برای فارغ التحصیلان دانشگاه MIT در سال

1997 ، هر چند که این هم جزو شایعه های اینترنتی بود و خود ونه کوت گفت "من این حرف ها را

نزده ام ولی دوست داشتم که از آن من بود" . واقعا این کوته بینی است که آدم درس های نهفته

در این مطالب را کنار بگذارد و برود دنبال حواشی آن ، درست مثل این که عده ای می گویند

اصحاب کهف 6 نفر بودند و با سگشان می شوند 7 نفر و یک عده دیگر میگویند آنها 7 نفر بودند و با

سگشان می شوند 8 نفر .

هیچ چیز ، در واقع هیچ چیز از خدا بزرگتر نیست و از شیطان هم بدجنس تر نیست . فقیر هیچ چیز

ندارد . ثروتمند هم به هیچ چیز نیاز ندارد و ما اگر هیچ چیز نخوریم ، سرانجام میمیریم




کلمات کليدي :یک پرسش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

یه روز میاد دوباره

یه روز میاد دوباره دستهای من و تو

برای عشق یه فصل موندنی می سازه

صدای تو می پیچه بازهم توی کوچه

می خونی از عاشقی و هوای تازه

بی تو منم خسته ی راه ، یه بی نشونه

پرنده ای شکسته پر ، بی آشیونه

بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم

رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم




کلمات کليدي :یه روز میاد دوباره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

نـمـی دانــم

نـمـی دانــم پـس از مــرگم کسـی یـادم کند یانه؟

بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم کند یا نه؟

مــنی کـــه بـــا امــیــد لـطف یـزدان رفتم از دنیا

نــمـــی دانم که او گوشی به فریادم کند یا نه؟

هـــر آنکس را که در دنیا زخود رنجانده ام گاهی

نــمــی دانـــم زبـنــد خــویـش آزادم کند یا نه؟

اگــر بــا تـیـشه طـعـنـه بـشـد ویـران دلـی از من

نــمـی دانــم کــه آن ویــرانـــه آبادم کند یا نه؟

بـه نـاحـق گـر کـه خوردم مالی از طفل یتیم اینک

نمـــی دانـــم کــه بــا بـخشیدنم شادم کند یا نه؟

اگـرگــردیـد نـیــلی صـورتـی از سـیلـی و مُـشـتم

نــمــی دانــم گــذ شــتــش خـانه آبادم کند یانه؟

اگـر گـاهـی دل مــادر زخـود رنــجــانـده گرداندم

نـــمـــی دانــم کــه شـیرش را حلالم میکند یانه؟

ز فـــرمان پــدر گاهــی اگـــرپــیــچـیده ام سر را

نــمـــی دانــم کــه با بخشش زلالم می کند یانه؟

اگر حــقــی بـه ناحق کرده ام در طول عمر خود

نـــمـی دانــم کـه صاحب حق حلالم می کند یانه؟

اگــر گــامــی بــه راه کــج نهادم ، پای درظـلمت

نــمــی دانـــم کــه پا فکری به حالم می کند یانه؟

دروغــم گــر کــه فــردی را گــرفــتـار بلا گرداند

گــذ شــتـش آنــک آســوده خـیـالم می کند یا نه؟

دل جــاویـــد گــر رنـجـیـده شد از دست این و آن

نــمــی دانــم کـــه دل دور از ملالم می کند یا نه؟




کلمات کليدي :نمی دانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

موج دریاها

ترا در موج دریاهای آبی جستجو کردم

به یادت با هزاران قطره باران گفتگو کردم

تو حتی از نگاه من نخواندی « دوستت دارم»

و با فریاد و غوغا، عشق خود را با تو رو کردم

نشستم در کویر دور دست آرزوهایم

در آن صحرای بی سرسبز با اشکم وضو کردم

سفر آمد جدایی خیمه زد در سرنوشت ما

و من بی تو سفر با حسرت و بغض گلو کردم

شدم همسایه دریا، اسیر عشق و یکرنگی

ترا در موج دریاهای آبی جستجو کردم




کلمات کليدي :موج دریاها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

کاش اینجا بودی

گل من گوهر من ،کاش اینجا بودی

جان من جوهر من، کاش اینجا بودی

اگر اینجا بودی ، خانه خاموش نبود

آینه حوصله داشت گل فراموش نبود

وزن قلب سنگینم ، غربت آهنگ نبود

ساعت دیواری خسته از زنگ نبود

کاش اینجا بودی

با تو بودن ای کاش، تا ابد ممکن بود

لحظه های دیدار، تا ابد ساکن بود

اگر اینجا بودی، زندگی وسعت داشت

غزل ناممکن، به قلم رغبت داشت

کاش اینجا بودی

کمترین پیدایی،دوری و اینجایی

من که با تو هستم،تو چرا تنهایی

باهمه دوری ما،اینهمه فاصله ها

همه جا سرشار ،از هوایت اینجا

گل من گوهر من ،کاش اینجا بودی

جان من جوهر من، کاش اینجا بودی

کاش اینجا بودی




کلمات کليدي :کاش اینجا بودی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

صخره و سنگ

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می میرم

من در این شب که بلندست

به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آیند

من در این شب که بلندست

به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

عشق یعنی سخن از زخم شقایق گفتن حرفی از جنس زمان با دل عاشق گفتن




کلمات کليدي :صخره و سنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

روزهای کودکی

روزهای شاعرانه ای است

روزهای بوسه های هفت سالگی

روزهای رقص با نسیم

روزهای عطر اطلسی

الک دولک

توی کوچه های یک محله نمور

و قصه های شاعرانه پدربزرگ

من هنوز در تعجبم

که بعد بیست سال

از حوالی کدام عاشقانه

شعرهای پست مدرن پست می کنی

که نامه های شاعرانه ات بوی پونه می دهد.

بی تو خسته

بی دلشکسته ام

کاش می رسیدی ای همیشه سبز

ازحوالی بهار

از تلاقی آسمان و آب

دست خسته مرا

می گرفتی و

می کشاندیم

به سمت آبی بنفشه ها

به سمت عشق

به سمت روزهای کودکی

به سمت بوسه های هفت سالگی

به سمت نقل و پولکی

به سمت ...!!!!

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

روز بعد از رفتن

روز بعد از رفتن تو آینه جا خورد تا منو دید

آینه با من گفتگو کرد اول از حال تو پرسید

روز بعد از رفتن تو رازقی مرد، باغچه خشکید

دل اطلسی شکست و شعرم از دست تو رنجید

روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد

نسترن های رو طاقچه بی تو پرپر شد و پژمرد

نفسامو تو سینه پس زد، زمین عاشقاشو بلعید

شیشه ی پنجره یخ زد، بارون فاجعه بارید

عابر دیوونه این بار به من دیوونه خندید

عکس یادگاری ما بعد تو منو نبخشید




کلمات کليدي :روز بعد از رفتن و کلمات کليدي :گفتگو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

دگر نای پرواز ندارم

گفتی پرنده ات اسیر است به دامم

گفتم که دگر من پر پرواز ندارم

گفتی سکوت است چو قفلی بر لب تو

گفتم که دگر میل به آواز ندارم




کلمات کليدي :دگر نای پرواز ندارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

می توان آیا به دل دستور داد

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟
 
می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟
 
آنکه دستور زبان عشق را

بی گذاره در نهاد ما نهاد
 
خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

 خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام




کلمات کليدي :خسته ام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

تمامی لحظات زندگی

تویی که تمامی لحظات زندگی مرا محاصره کردی
 
 تویی که نمی دانم که خواهی آمد ؟
 
اصلاً بگو ببینم می آیی؟
 
می آیی تا با تمام دلتنگی های سرزمین آرزوهایم وداع کنم؟
 
می آیی تا شقایق های قلبم دوباره جان بگیرد؟
 
می آیی تا از دریای نگاهت

قطره ای هم بر کویر چشمانم بریزم؟
 
می آیی تا ستاره های آسمان زندگانیم

از ناله های شبانه ام آرام بگیرند؟
 
کاش می دانستم از اوج کدامین قله

از دل کدامین شب ، از عمق کدامین

جنگل خواهی آمد

تا برایت قلبم ، این بزرگ ترین سرمایه ام را
 
پیش کش آورم و به تو بگویم




کلمات کليدي :تمامی لحظات زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

دل تو مال من تن تو مال او

نگه دگر به سوی من چه می کنی

چو در بر رقیب نسشته ای

به حیرتم که بعد از آن فریبها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آنشب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو برو به سوی او مرا چه غم

تو آفتابی، او زمین ، من آسمان

بر او بتاب، زانکه من نشسته ام به ناز روی شانه ستارگان

بر او بتاب، زانکه گریه می کند در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتنها

دل تو مال من؛ تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به زار من

گذشتم از تن تو ، زانکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او

گذشت و رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

به جان ماه و آب قسم میخورم

از این ظلمت شب و تیرگی آسمان تو را می یابم و خود را به تو می سپارم

به دستان تو و شب نگاه تو و در گرمای بازوانت به خواب خواهم رفت خوابی برای ابدیت

برای بودن تا همیشه من تو را می یابم من تو را نجات خواهم داد

از تمام مردمان بیرحم و سایه های شبح وار دستت را خواهم گرفت

من با تو هستم من تو هستم من چهره های پشت نقاب را رسوا خواهم کرد

و خنده های مترسک های بی جان را خواهم

کشت و تو را از هر بندی رها خواهم کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

اونی که رفته

خورشید دامن طلایی اش را آرام آرام روی قله کوهها می کشد

به پایان روز راهی نمانده و غروب نزدیک است

به تو می اندیشم چرا فکر نکردم که به تو محتاجم

کدامین قانون تلخ به این زودی رد نگاهت را از چشمانم گرفت

چرا به این زودی ،

شاید دوباره ...

اما عزیر من

باید زودتر از این ها به فکر می افتادیم باید تو را از آن خویش می ساختم

می ترسم دوباره نگاهم غمگین شود

می ترسم باور کن از تنهایی می ترسم

بگو باید با که درد و دل کرد؟

گرچه وقتی که بودی همیشه مهر سکوت بر لبانم میزدم

اما اکنون می بینم که واژه ها روی سینه ام سنگینی می کند

می خواهم بدانی که وحشتی در دلم افتاده

کاش کس مرا از این کابوس تلخ بیدار می کرد

کاش برای همدلی پاپیش نمی گذاشتی

که اینگونه با رفتنت

سینه سپید دفتر را نمی خراشیدم




کلمات کليدي :اونی که رفته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧

اولین و آخرین

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم

هر پسین

این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست

نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟

ای راز

ای رمز

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین




کلمات کليدي :اولین و آخرین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ۲۵/۰۲/۸۷ 

نگو به من بمون

نگو به من بمون 

نه خواهشی نکن 

تو را قسم بذار برم

دیگه نوازشی نکن

با دو تا چشم پر گناه

از دلم خواهشی نکن

از سر رام برو کنار

اشک چشامو در نیار

فقط میگم اینو بدون

نگو به من دیگه بمون

واسه دل شکسته

نمونده دیگه راهی

واسه این قلب خسته

نمونده سر پناهی

نه آشیون ، نه خونه

وای

نه این دل دیونه

واسه موندن ندارم سر سوزن بهونه

تو را قسم بذار برم

حالا که خشک و پرپرم

اگر که غرق حسرتم

همینه راه آخرم

نگو به من بمون ، نه خواهشی نکن

با دوتا چشم پر گناه

دیگه نوازشی نکن

نگو به من بمون

گذشته آب از سرم

نه خواهشی نکن

در این وداع آخرم

نگو به من بمون

عمر عشق من و تو دیگه تمومه

زندگیم پیش تو راس راسی حرومه

دل خوشیم پیش تو، تو بگو کدومه

زندگی حرومه ، دل خوشیم کدومه ،

وای

اون چه ریخته شد پیشت ، عابرومه

دوری از تو و عشقت ، آرزومه

جاده سیاه غصه روبرومه

دل خوشیم کدومه ، زندگیم حرومه

وای

نگو به من بمون

نهه خواهشی نکن

تورا قسم بذار برم

دبگه خواهشی نکن




کلمات کليدي :نگو به من بمون




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

بهش نگین

بهش نگین که من چقدر دوسش دارم

برای بردن دلش کوه رو شونه ام میزارم

بهش نگین دیوونه ی چشاش شدم

مست همه شیطونیاش  عاشق خندهاش شدم

اگه بفهمه عاشقم میره و پیداش نمیشه

کی میدونه عاقبت این دله زارم چی میشه

اگه بگم دوسش دارم قلبشو پنهون میکنه

پیش چشای عاشقم رقیبو مهمون میکنه

بهش نگین که من چقدر دوسش دارم

برای بردن دلش کوه رو شونه ام میزارم
 
غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی

رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی

اشک سردم را ندیدی در عشقو نخریدی

به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی

سر راهم ننشستی  دل به این عاشق نبستی

رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی

من میخواستم با تو باشم

با تو از خود م رها شم

تو ولی رفتی و از من دل بریدی

دل به راهی گنگ و نا غافل سپردی

اشک سردم را ندیدی در عشقو نخریدی

به دل تاریک شبهام نزدی نور امیدی

سر راهم ننشستی  دل به این عاشق نبستی

رفتی و پشت سر خود همه پل ها رو شکستی

غزل رفتن سرودی بی وداعی و درودی

رفتی و از من گذشتی تو که یار من نبودی




کلمات کليدي :بهش نگین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

چیزی پرسیدی

آهان آدرس بهشت را می خواهی!!

از تعجب خنده ام می گیرد.

تو چطور آدرس خانه ات را نمیدانی؟ حتما دچار فراموشی شده ای !

راستی خانه تو کجاست؟

آنجا که در قصه های شیرین ما در، قصر پریان است و یا در داستان های پدر بر قله بلند سعادت

جای دارد؟

نه، آنجا خیلی دور است، خیلی دور، دور از دسترس !

خانه تو اینجاست. در همین نزدیکی است، در کوچه پس کوچه های زندگی.

خانه تو جایی است که در آن گل بر روی چمن می رقصد، ماهی حوضش را به گنجشکها می دهد

و بال هایشان را قرض می گیرد. جایی که در آن چشم ها می شنود و گوش ها می بینند. جایی

که در آن آیینه ها را از غبار می روبند.

جایی که در آن هیچکس سایه ندارد. جایی که در آن شب و روز در پی هم نمی دوند. جایی که در

آن سفره شاهانه ای برایت گسترده شده و تو با حرص و ولعی بسیار، آرامش را می نوشی و می

بلعی. جایی که در آن با ترنم سحرانگیز سکوت می رقصی. جایی که در میان خاک حاصلخیزش

درخت زیبا و تنومند زندگی ات در حال شکوفه دادن و به بار نشستن است و جایی که در آن او با تو

سخن می گوید.

خانه تو همین جاست در همین نزدیکی، آدرسش را خوب به خاطر بسپار




کلمات کليدي :چیزی پرسیدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

میخوام برم

از اینجا که پر از غمه  خسته شدم میخوام  برم

قلبموکه دادم  به تودیگه باید پس بگیرم

موندن هرگز خداحافظ دیگه میرم

اگه یه روز دردهای دنیا بریزه تو قلبه من

ستاره ها خاموش بشن تو آسمون  شبه من

من میمیرم دیگه میرم

خداحافظ دیگه رفتم پایان ثانیه منم

هر جای ساعت ببینمت عقربه هاشو رو میشکنم

حتی نشد واسه یه بارمن بدیاتو خوب کنم

خورشیدو کشتم تا دیگه خودم بجات غروب کنم

دل میسوزه ازم نخواه که بیشتر ازاین اسیر این قفس باشم

هیچی نمونده از دلم خاکستر دو آتیشم

ریزه ریزه دل میسوزه خسته شدم

دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه انگار داره میخونه تو قصه هام

عاشق بودم خسته شدم

خسته شدم دیگه میرم گریه نکون

دلم بیا بریم از عشق دیگه نگیم

درده عشقی تو کشیدی جز خدا به کسی نگیم

دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم

دردی عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگ




کلمات کليدي :میخوام برم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

عــــــــبـــور خاطــــره

دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم

خاطره هایی که همه رنگ حضور دارد...رنگ بی رنگی

می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم
 
من می خواهم تا آخر تمام پائیز های دنیا سر بر شانه ی بهار بگذارم و تا هق هق 
 
آخرین باران اشک بریزم
 
تا زمانی که ماهیها عاشق شوند...تا جوانه زدن همه ی شقایق ها
 
تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد
 
تا سالها بعد...سالهایی که چشمان توعطر عشق را نوازش میکنند
 
زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی میشود
 
اما افسوس که در کوچه ی آن بهار جز تو راهگذری نیست
 
افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...
 
افسوس که آن هنگام بهار در میان اشکهای ترنج گم شده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

دنیا را روشن کن

دنیا را روشن کن

به زندگی طعمی ببخش تا ببینی که عشق چقدر می تواند آزادت کند

دنیا را روشن کن

مرا ببین !

و ببین که دوست داشتن چقدر می تواند شادت کند

تو می گویی بال در آورده ای

پس به بالهایت بیاموز که پرواز کنند

بدون اینکه بپرسند چرا ...

به بالهایت یاد بده که زندگی کنند

که دوست داشته باشند

دنیا را روشن کن ...

که دوستی را شاد کنی

بلند شو. نگاه کن !

با چشمهایت دنیا را روشن کن !

25دقیقه مهلت

بیست و پنج دقیقه مهلت برای اینکه دوستت بدارم

بیست و پنج دقیقه مهلت برای اینکه دوستم بداری

بیست و پنج دقیقه مهلت برای عشق

زمان کوتاهی است ...

با این همه من بیست وپنج دقیقه از عمرم را کنار می گذارم تا به تو فکر کنم

تو هم اگر فرصت داری

بیست و پنج دقیقه

فقط بیست و پنج دقیقه به من فکر کن ! ...

بیا بیست و پنج دقیقه از عمرمان را....!




کلمات کليدي :دنیا را روشن کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

امشب

بخون برا ی من لالائی امشب

که دلگیر دلم از همه دنیا

بمون با من بخون برام دوباره

که خسته ام از دوباره های فردا

بخون لالائی که دلم گرفته

تو این شب سیاه غم گرفته

بخون که دیگه خسته ام از سیاهی

بخون که نفسی نمونده باقی

بزار تو حُرم آغوشت بسوزم

تو این شبای سرد بی چراغی

بخون لالائی واسم تموم شب

که تو نبض ترانه هات اسیرم

بخون لالائی امشب عاشقونه

بزار از شب قصه پر بگیرم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

یاد گرفته ام

نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام

که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!

حالا یاد گرفته ام

که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.

یاد گرفته ام

که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند ...

یاد گرفته ام

که بشنوم: تا فردا ...

و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند




کلمات کليدي :یاد گرفته ام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

چه مغرورانه

مغرورانه اشک ریختیم چه مغرورانه سکوت کردیم چه مغرورانه التماس کردیم چه مغرورانه از هم

گریختیم غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم هدیه

خداوند را از هم پنهان  کردیم




کلمات کليدي :چه مغرورانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

صدف

مرامت را بنازم ای صدف

هرگاه دلت از آسمان آبی و

دریای پر امواج می گیرد

دهانت بسته می گردد

دلت پر غصه می گردد

و عشق تو

به آن دریا

چنان پاک و چنان خالص

که همچون دُر

سفید و ناب می گردد

و دریا

همچنان کف بر لبِ

این آسمان آبی و ساحل

به دنبال افق گردد




کلمات کليدي :صدف




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

صبح

شوری ابعاد عید

ذایقه را سایه کرد

عکس من افتاد در مساحت تقویم

در خم آن کودکانه های مورب

روی سرازیری فراغت یک عید

داد زدم

به چه هوایی

در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود

آن روز

آب چه تر بود

باد به شکل لجاجت متواری بود

من همه مشقهای هندسی ام را

روی زمین چیده بودم

آن روز

چند مثلث در آب

غرق شدند

من

گیج شدم

جست زدم روی کوه نقشه جغرافی

آی هلیکوپتر نجات

حیف

طرح دهان در عبور باد به هم ریخت

ای وزش شورای شدیدترین شکل

سایه لیوان آب را

تا عطش این صداقت متلاشی

راهنمایی کن




کلمات کليدي :صبح




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

رهگذر

یکی مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

رسیده نیمه شب از راه ‚ تن خسته ‚ غبار آلود

نهاده سر بروی سینه رنگین کوسن هایی

که من در سالهای پیش

همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم

هزاران نقش رویایی بر آنها در خیال خویش

و چون خاموش می افتاد بر هم پلکهای داغ و سنگینم

گیاهی سبز میرویید در مرداب رویاهای شیرینم

ز دشت آسمان گویی غبار نور بر می خاست

گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم

نسیم گرم دستی حلقه ای را نرم می لغزاند

در انگشت سیمینم

لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید

و مردی می نهاد آرام با من سر بروی سینه ی خاموش

کوسنهای رنگینم

کنون مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده سخت وامانده

بر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش را

آه من باید به خود

هموار سازم تلخی زهر عتابش را

و مست از جامهای باده می خواند که ایا هیچ

باز در میخانه لبهای شیرینت شرابی هست

یا برای رهروی خسته

در دل این کلبه خاموش عطر آگین زیبا

جای خوابی هست ؟




کلمات کليدي :رهگذر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

دیوانگی را خوش است

تقابل جوانی و پیری

دردناک است

تضاد احساس

کشنده است
 
به چه کسی باید گفت

که دردی در دل داشتن

و درمان را در یک قدمی دیدن

زجر آور است ؟!
 
به چه کسی باید گفت

خواستنش با دل

و روی برگرداندن از روی عقل

ملال آور است ؟!
 
تقابل دل و عقل

وحشتناک است

تضاد عقل و دل

دیوانه کننده است




کلمات کليدي :دیوانگی را خوش است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

خلیج جاودان فارس

دوباره نغمه های شوم

صدای بوف کور و زنجره

دوباره می رسد بگوش

صدای زوزه شغال

دوباره عوعو سگان تازی سیاه

دوباره قلب روشنی

به زیر پا نهادن شرف

دوباره پاک کردن خطوط نقشه ها

توسط مداد پاکنی کثیف

که می گذارد از خودش سیاهی

قلوب عاملین جور

دوباره جنگ نامها

دوباره ننگ دامها

دوباره گل نمودن زلال پهنه خلیج

همان خلیج تا ابد همیشه فارس

همان خروش قهر آریائی دلیر

گذر گه عبور کوروش کبیر

اگر هزار بار نامهای دیگری بپا کنند

دوباره پاک می کنم

و می نویسمش به خط خوش

خلیج جاودان فارس

خلیج تا ابد همیشه فارس

 




کلمات کليدي :خلیج جاودان فارس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

خانه ام بی آتش

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!

راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،

پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،

طاقتش را داری که ببینی هر روز ،

زیر رگبار نگاهی هرزه

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!

اگر اینگونه ای آری بنویس ،

من دگـر خسته شـدم ...

باز تا کی به دروغ بنویسم :

" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "

گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!

رنگ نیرنگ آبی ست ؟!

می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!

قسمت می دهم امّا به قلم ،

آنچه می بینی و دیدم بنویس

از خدا ،

از قفس خالی عشق ،

از چراگاه هوس ،

از خیانت ،

از شرک ،

از شهامت بنویس !!!

بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،

آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،

از من

" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "

از خود ...

هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :

(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))

حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!

جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!

طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است

من دگـر خـسته شـدم

می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ

این همه مورد خوب ...




کلمات کليدي :خانه ام بی آتش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

حدود جوانی

از شمال محدود است ، به آینده ای که نیست
 
به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف ممات
 
از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
 
گاهی اوقات شیرین
 
مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
 
شروع جنگ حیات
 
مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
 
غروب عشق دیرین

این چه حدودیست ! آیا شنیده ای و میدانی ؟
 
حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی




کلمات کليدي :حدود جوانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

خورشیدکم

کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم

پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی . من که منم برای تو

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم . نبض دل عاشقمو

پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

گریه نمیکنم نرو

آه نمیکشم بشین

حرف نمیزنم بمون

بغض نمیکنم ببین

سفر نکن خورشیدکم . ترک نکن منو نرو

نبود نت مرگ منه . راهی این سفر نشو

نزار که عشق منو تو . اینجا به آخر برسه

بری تو و . مرگ من از . رفتن تو سر برسه

گریه نمیکنم نرو

آه نمیکشم بشین

حرف نمیزنم بمون

بغض نمیکنم ببین

نوازشم کن و ببین . عشق میر یزه از صدام

صدام کن و ببین که باز .غنچه میدن ترانه هام

اگر چه من به چشم تو . کمم قد یمیم گمم

آتشفشان عشقم و . در یا ی پر تلا طمم

گریه نمیکنم نرو

آه نمیکشم بشین

حرف نمیزنم بمون

بغض نمیکنم ببین




کلمات کليدي :خورشیدکم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

بیا بازم‌ مثل‌ِ قدیم‌

بیا بازم‌ مثل‌ِ قدیم‌

با هم‌ دیگه‌ بریم‌ شمال‌ !

دلم‌ گرفته‌ ! راضی‌اَم‌ به‌ این‌ خیالای‌ محال‌ !

من‌ُ بِبَر ! تا آخرِ جادّه‌ی‌ چالوس‌ بِبَرَم‌ !

تا شیشه‌ی‌ بارونی‌ُ خیس‌ِ اتوبوس‌ بِبَرَم‌ !

تا جای‌ پات‌ رو ماسه‌ی‌ داغ‌ِ مُتل‌قو بِبَرَم‌ !

تا آخرین‌ دلهره‌ی‌ نگاه‌ِ آهو بِبَرَم‌ !

من‌ُ بِبَر تا گُم‌ شُدن‌ تو اون‌ چشای‌ بی‌قرار !

تا ساختن‌ِ قصرِ شنی‌ رو ساحل‌ِ دریاکنار !

دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !

جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ بِبَر ! من‌ُ بِبَر !

یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال

منتظرِ عبورِ ماس‌ !

نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !

یادش‌ به‌ خیر لحظه‌ای که

چشمای ما دریا رُ دید !

نورِ چراغ‌ِ زنبوری

رستوران‌ِ اسب‌ِ سفید !

یادش‌ به‌ خیر شنای‌ ما

میون‌ِ موجای‌ بَلا !

خاطره‌های‌ مشترک

وقت‌ِ سفر تو جنگلا !

دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !

جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ بِبَر ! من‌ُ بِبَر !

یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال

منتظرِ عبورِ ماس‌ !

نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

با تموم بی پناهی

اگه دستام خالی باشه

وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم

که بدونم لایق تو
 
دلمو از مال دنیا

به تو هدیه داده بودم

با تموم بی پناهی

به تو تکیه داده بودم
 
هر بلایی سرم اومد

همه زجری که کشیدم

همه رو به جون خریدم

ولی از تو نبریدم
 
هر جا بودم با تو بودم

هر جا رفتم تو رو دیدم

تو سبک شدن،تو رویا

همه جا به تو رسیدم
 
اگه احساسمو کشتی

اگه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت

به غریبه دل سپردی
 
بدون اینو که دل من

شده جادوی طلسمت

یکی هست این ور دنیا

که تو یادش مونده اسمت




کلمات کليدي :با تموم بی پناهی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

احساس

من اکنون احساس می کنم

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم.

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،

این سوال همواره در بیش نظرم بدیدار است،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر،

که تو اینجا جه می کنی؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس می کنم،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد،

همین و همین




کلمات کليدي :احساس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ۲۳/۰۲/۸۷

بعضی‌ها

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
 
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
 
بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
 
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،
 
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
 
بعضی‌ها حمال کتابند،
 
بعضی‌ها بقال کتابند،
 
بعضی‌ها انباردارکتابند،
 
بعضی‌ها کلکسیونر کتابند
 
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
 
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
 
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
 
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
 
بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،
 
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
 
بعضی‌ها هزار لایه دارند
 
بعضی‌ها ارزششان  به حساب بانکی‌شان است،
 
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،
 
بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
 
بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،
 
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
 
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،
 
بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.
 
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
 
بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،
 
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،
 
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،
 
بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،
 
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،
 
بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،
 
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
 
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.
 
بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.
 
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
 
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.
 
بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.
 
بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
 
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
 
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.
 
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.
 
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.
 
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند.
 
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.
 
بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.
 
هیچکس بی‌درجه نیست.
 
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.
 
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.
 
بعضی از آدمها فاصلة پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
 
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
 
بعضی به اندازه کرة زمین و بعضی  به وسعت کل هستی.
 
بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
 
بعضی ها خیلی جوذ های مختلف هستند . آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟




کلمات کليدي :بعضی‌ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

از تو باید می گذشتم

از تو باید می گذشتم

ولی افسوس نتونستم

تو عروسک بودی آخر

آخر  قصه  دونستم

تو  وجود  خالی  تو

جز دروغ هیچی ندیدم

کاش می شد بینی حبیبمُ

بیش از اینها می رسیدم

می رسیدم

سوختمو ، سوختمو ساختم

هر چی داشتم به پات باختم

کاش تو را از روز اول

مثل امروز می شناختم

آخه عشق یعنی شکستن

عاشقانه سر سپردن

دل سپردن به سرابه

در سکوت بی شمردن

یه روزی، یه روزگاری

حرف بین ما نگاه بود

عشقو نقاشی می کردیم

نقش ما، خورشیدو ماه بود

بعد از اون واژه نوشتیم

جمله مون ستاره چین بود

مثل دریا آبی بودیم

معنی زندگی این بود

زندگی این بود




کلمات کليدي :از تو باید می گذشتم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

سلام

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه




کلمات کليدي :سلام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

خداحافظ

خداحافظ برای تو چه آسان بود

ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت

برای من غم تلخ جدایی داشت

برای من غم تلخ جدایی داشت

خدا حافظ طلوع من غروب من

خداحافظ تو ای محبوب خوب من

خدا حافظ طلوع من غروب من

خداحافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو

طلوع پاک شبنم بود

غروبت ظلمت تاریکی غم بود

سلام تو

شروع آشنایی ها

نوید مهربانی ها

زمان همزبانی ها

دریغ از قطره های اشک سوزانم که از دیدار تو بر رخ چکیده

خزان زندگی آمد

دل افسرده بعد از تو

بهاری نو ندیده

خداحافظ

خداحافظ

خداحافظ . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

من و تو

من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره

همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره

نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه

چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره
 
من و تو
 
من و تو
 
من و تو
 
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
 
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم
 
نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما
 
یه عغمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
 
تمام وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
 
دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما

من و تو
 
من و تو
 
من و تو

هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
 
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم

گل های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه

دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه

گل های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن

اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

من و تو ، من و تو ، من و تو ، من و تو




کلمات کليدي :من و تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

نیایش

دستهایم اندازه ی شعاع خورشید باز می شوند...دستهایم می خواهند حجم عشق را اندازه

بگیرند...دستهایم کوچکند...

دستهایم رنگ می پاشند روی صورتم... : سفید...صورتی......گلی...تو گلی...این را هزار بار از

دهانی می شنوم که فتح الفتوح غزلهایی سپید است...که دروازه ایست به سوی شهر

جاودانگی...

دستهایم گرم می شوند...داغ می کنند...می سوزند...چقدر تابستان است هرم نفسهای

انگشتانت...دستهایم سرد می شوند...یخ می کنند...چقدر زمستان است خلوت تنهای

انگشتانم...

دستهایم قنوت می کنند...زبانم واژه باران می شود...شهاب ِ دعا دیدنیست...ربّنا لا تُزِغ قلوبنا بعدَ

اذ هَدَیتَنا مِن لَدُنکَ رحمة...

لبهایم به دستهایم نزدیک می شوند...برایت یک سوغاتی می فرستم...




کلمات کليدي :نيايش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

تا اطلاع ثانوی غم و غصه تعطیل

آزاد آزادم ببین

چون عشق درگیر من است

دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است

شاید نمی دانی ولی از خود خلاصم کرده ای . . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

همین امروز یا فردا

همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد

چگونه بگذرم از تو

بگویم هر چه با دا با د

تو خواهی رفت می دانم اگرچه دوستم داری

ودرشبهای من عمری گل فانوس می کاری

مگر هر قصه شیرین شبی پایان نمی گیرد ؟؟

و تو ان قصه ای هستی که بی پایان می میرد

پس از تو تا ابد مثل خزان متروک می مانم

سراغ از من نمی گیرد اقاقی خوب می انم

و مثل پشته ای هیزوم و خواهد شد

و عمرش به همین اتش فقط محدود خواهد شد

منم با رفتنت بی شک شوم خاکستری خاموش

که داغ مرگ را

تنها به سختی می کشد بر دوش

بهشت من! بدون تو فقط هم صحبتم اه است

مگر این را نمی دانی که دوزخ بی تو در راه است؟؟

نمی دانم چرا پرم از دلهره بی تو و می افتد به جان من غمی مثل خوره بی تو...

تمام لحظه هایم را هراس الود می بینم

فقط نا باوری را از درخت عمر میچینم

مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمد

شکستن های روحم را کسی جز تن نمیفهمد

همیشه فکر میکردم برایت ارزو هستم

همان یک  روزن نوری را که داری پیش رو هستم

ولی اکنون می بینم تمامش خواب بود و بس

خیال تشنه از رویا فقط سراب بود و بس

مسیر چشمانت را

شبی ناگاه گم کردم

چراغی نیست راهی نه

چگونه بی تو برگردم؟

نمی دانی چقدر از این شب دل تنگ می ترسم

از اواز تنهایی از این اهنگ می ترسم

تو دستم را نمی گیری که از این خاک برخیزم

و به سوی اسمانی که بنام توست بگریزم

سرنوشت من همیشه مقیم درد اباد است

کدامین دست ویرانگر در خوشبختنیم را بست؟

ببین ای دوست که مرگ دل چگونه سوگوارم کرد

رسید لحظه اندوه بار خواب و بیقرارم کرد

دلم در بستر دوری بسان بید می لرزد

به جانت جان شیرینم به دیدارت نمی ارزد




کلمات کليدي :همین امروز یا فردا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

نام تو

یارا نفس بریده می شود

قلب در سینه می تپد

جان به لب می رسد

نام تو بر زبان می راند

با نگاه تو زندگی می کند

به یاد تو می خندد

به بانگ تو بر می خیزد

به سوز تو می خواند

در شوق تو می نوازد

در التهاب تو درد می بیند

در هجر تو غم می خورد

به روی تو نقش می کشد

تا تو او را یاری کنی

تا تو مهربانی کنی




کلمات کليدي :نام تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

هدیه

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم




کلمات کليدي :هدیه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

واژه های خیس

از واژه های خیس من تا تو

دریا  نشست  و  بی صدا خندید 
 
یک آسمان  پروانه در چشمت

آرام  پشت  واژه  ها  خندید
 
میخواستم  قسمت  شود دیروز

در لحظه های آبی امروز
 
پرواز کردی تا دل فردا

ایکاش و اما و چرا ؟ خندید
 
هی پرسه میزد شانه هایت را

پیشانی داغ غزل در من
 
دیوانگی هم عالمی دارد

گفتم  وَ  قلبت آشنا خندید 
 
رد میشد از پس کوچه های عشق

چیزی شبیه من شبیه تو
 
آتش  زدم  بر گونه های  شب

مهتاب  رقص  شعله  را خندید
 
دلواپسی  بو د و  سکوت  تو

دلواپسی  بود  و  نگاه من 
 
یک بار دیگر زندگی کردم

چشمان غمگین تو تا خندید




کلمات کليدي :واژه های خیس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

و شکستم و دویدم و فتادم

درها به طنین های تو وا کردم

هر تکه را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه

بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز

در بن خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن

و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه راز

و شکستم آویز فریب

و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تاهسته هوش

و فتادم بر صخره درد از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم

وزشی می رفت از دامنه ای گامی همره او رفتم

ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

نیمه گمشده

تو در من که را جستجو می کنی

که دائم مرا زیرو رو می کنی؟

من از فهم چشمان تو عاجزم

چرا بی صدا گفتگو می کنی؟

 تو را دوست دارم که با گریه ات

تمام مرا شستشو می کنی

مگر قبله ات جانب گریه است

که رویت به آن سمت و سو می کنی؟

مبادا که بر غصه سازش کنی

که یک روز بر آن خو می کنی

که ات در من بی نشان گم شده است

به جایم که را آرزو می کنی؟

و من می روم تا ببینم که باز

نشان مرا پرس و جو می کنی

و یک شب مرا آرزو می کنی

دوباره مرا جستجو می کنی...




کلمات کليدي :نیمه گمشده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

خلوت دلگیر

من دراین خلوت دلگیر

جان می سپارم امشب

تقسیم می کنم سکوت را

با سکوت...

وتو درآنسوی این شب

با غم ها بیگانه

می گریزی از یاد من

شاید اما در خیالت

یاد من می شکفد

من ولی در این خیالم

که در چشمهای خسته ات

امروز شادی کجا بود...؟




کلمات کليدي :خلوت دلگیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

دل پردرد

دل به هوای نوشتن امده است
 
دردی نه این چنین دارد که امده است

من و این برگ سپید سپید

کو مجالی تا پرکنم ز درد سیاه سیاه

اینجا که غمی سهمگین نهفته است

کو زبانی را که آن را بیان کند

صد بار نگفته را به مکرر گفته ایم

کو آن دلی تا آن را درک کند

کو آن معشوقی که حرف را فهم کند

دردی نیست اگر درک نمیکنند

باشد که گوشی هم نیست تا آن رد کند

گر خسته و زارم نه بلای بزگی است

بلای بزرگ آن است که او خطا کند

میسوزم و نیست حرفی تا با تو بگویم

حرف ها مردند و دلی هم نیست تا مرا یاد کند

هر کس کنار یار خود به گفت و گو نشسته است آه

کو یاری تا مارا گفت و گو کند

صد هزار مرتبه شکر کند خدارا

هزار مرتبه بیاورد دلیل و قسمت را

اما نه این دل وا نمی شود

گرفته است واین حرف ها برایش پا نمی شود

اگر درست بود که این چنین مبود

باشد این چنین بماند و درد دوست دوا کند

ما میرویم و دوست با یاربماند وعشق را بنا کند.




کلمات کليدي :دل پردرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

دل

یک روح ترک خورده دنبال تو می اید

یک قاصد تن خسته از بال تو می اید

یک جسم پر ازغوغا یک روح قفس دیده

یک میوه تن شسته از کال تو می اید

تو عاشق ما هرگ‍ز‌،ما لایق تو هرگز

این راز رقم خورده از فال تو می اید

یک شاعر دل خسته در گوش پرستو گفت

این لام پر از غوغا از دال تو می اید

این روح زمین خورده از خاطره ای خاکی

این شعر پر از باران از حال تو می اید

یادت نرود اما تا رویش شعری نو

یک شعر ترک خورده دنبال تو می اید




کلمات کليدي :دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

حس خوبی دارم

حس خوبی دارم به توکه نزدیکی        

میشه دستاتوگرفت توی این تاریکی

میشه تاآخرعمرباخیالت سرکرد

میشه عاشق موندوعشقوباورکرد

تاتوهستی جزتوهمه چیزممنوعه است

عشق دل کنده،ازاین کوچه باغ بن بست

من توی اغوشت گرم بودم یاسرد

کاش شب می فهمیدروزباورمیکرد

بغض یک دنیاروازدلم کم کردی

من فقط من بودم منوادم کردی

عشق بی حادثه نیست من خیانت کردم

اگه یادم باشی زودبرمیگردم

ای خدایی که برام توی شبافانوسی

هول می شم وقتی تومنومیبوسی




کلمات کليدي :حس خوبی دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

به نا م او

سلام

سلام شروع قشنگی برای نوشتن است و نیزگفتن

به حال انسانهای زمان ما باید گریست . به حال دنیایی که می تازد و میجنگد و خراب میکند و

انسانهایی که عرصه را خالی میکنند و میگذارند دنیا همان کاری را با انها بکند که صداقت خوبی و

مهربانی در عصر من در دنیای اطرافم پشیزی نمی ارزد کسی برای قلب پر از صداقت کسی تره

هم خورد نمیکند  .من مانده ام میان این همه نامردی به قاصدکم چه بگویم روزگاری دور قاصدکم

میدانست که باید بیاید و حرف دل مرا ناگفته به او برساند و حال که تمام حرف هایم را نگفته گفته

ام دیگر قاصدکم رفته است که از او خبر بیاورد و هنوز باز نیامده است میدانم که قاصدک نیز نمیداند

چه بگوید میان این همه درد .

او باز نمیگردد احتمال بازگشت هم هست اما خبری تازه نخواهد داشت یا خبری دردناک تر از

همیشه چه روزگار ناآشنایی است چه دنیای حقیری است...آهای همه بدانید همه گوش کنید او

می دانست که من چقدر دوستش دارم من نیز هزاران بار به او گفته بودم که هیچ کس به اندازه ی

من وجود اورا عاشقانه دوست ندارد او ایمان داشت به عشق پاک پاک دخترکی معصوم به عشق

عمیق که زیر بار  همه ی مشکلات این راه سخت را با خیالش سر کرد و زیر بار همه ی مشکلات

حتی خیانت سر خم نکرد و حتی ذره ای از عشقش کم نشد چه برسد به اینکه به تنفر تبدیل

شود .

من نیز به خودم ایمان داشتم به بخشش خودم و از اینکه او را بخشیده بودم قطره ای پشیمان

نبودم و نیستم .به قلب او به احساس او به پاکی او نیز ایمان داشتم اشتباه نکرده بودم نه او

همان قلبی بود که من در شانزده سالگی عاشقش شدم.

اما چه شد که به اینجا رسید نمیدانم .

کدام اتفاق تمامی معادلات ما و انچه که ما طی چندین ماه با هم ساخته بودیم را بهم ریخت و

نابود کرد تا حالا به این درد فکر کرده اید که ساختمانی که شما با تک تک و جودتان ساخته

باشیدفقط و فقط به یک یا چند باد کوچک از هم بپاشد .صحبت از طوفان نیست اصلا از طوفان

نمیگویم.حتی طوفان هم میتواند بنای محکم عشق واقعی را در هم ریزد ؟

نه باور نمی کنم .حالا در این لحظه رو ساختمان بناشده ای که نسیمی ان را در هم ریخت و آن

قلب خاکستردو اتیشه ام نشسته ام در سیاهی این شب تیره نشسته ام و مینویسم و به دور

می نگرم دوری که می اید و میرود اما و اما

آه و آه

و چه میکند این نقطه چین های اخر جمله که

فقط در قلبت می ماند و همیاری خواننده را طلب میکند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

آنقدر

آنقدربلندی

که دستم نمیرسد

از جیبهایت ترانه بردارم

آنقدر دوری

که نمیدانم

برای دیدنت

چند حادثه بمیرم

آنقدرپیدائی

که نمیدانم

در خواب کدام ستاره قطبی

گم ات کرده ام

با این همه

حرف نیامدنت که می شود

باران را

ورق میزنم

که بیائی




کلمات کليدي :آنقدر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

آفرینش

خداوند وقتی بندگانش را می آفرید

با پری از مرغ پر طلا

با قلم نوک طلا

بروی پیشانیشان نوشت قصه ی خوب سرنوشت

اما نوبت به ما که رسید

مرغ پر طلا پرید

قلم نوک طلا شکست

و خداوند پری از مرغ غم گرفت و بروی پیشانیم نوشت قصه ی تلخ سرنوشت
 
سر نوشت را نتوان از سرنوشت




کلمات کليدي :آفرينش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ۲۲/۰۲/۸۷

آن روزها و این روزها

آن روزهای خوش با تو بودن را چگونه فراموش کنم !

این روزهای سرد و ساکت و تنها را چگونه تحمل کنم ؟

آن روزهای افتابی با تو بودن را چگونه فراموش کنم !

این روزهای ابری و تاریک را چگونه تحمل کنم؟

آن همه تبریک گفتنها ؛ آن همه آرزوی خوشبختی شنیدنها را چگونه فراموش کنم !

این همه دلسوزی و تمسخر شنیدنها را چگونه تحمل کنم ؟

" صـــــدای شکستن قلبم وغرورم را چگونه فراموش کــــنم "

دیگر مهم نیست خورشید بیاید یا باران ببارد ... !!!

دیگر مهم نیست من کجای صفحه زندگی مثل ادمکی بی جان جابجا می شوم... !!!

چه اهمیتی دارد که خوب باشم یا بد . زشت باشم یا زیبا ... !!!

اصلا" باشم یا نباشم ... !!!




کلمات کليدي :آن روزها و این روزها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

سخنانی ازشیخ ابوالحسن خرقانی

:. عالم بامداد برخیزد طلب زیادتی علم کند، و زاهد طلب زیادتی زهد کند و بوالحسن در بند آن بود

که سروری بدل برادری رساند.

:. اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن من است. همچنین از ترک

تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من

است.

:. کاشکی بدل همه خلق، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید… کاشکی حساب همه خلق

با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید.

:. کاشکی عقوبت همه خلق، مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید. بهترین چیزها دلیست که

در وی هیچ بدی نباشد.

:. اگر سرودی بگوید و به آن حق را خواهد بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد.

:. هر چه برای خدا کنی اخلاص است و هر چه برای خلق کنی ریا.

:. هر که عاشق شد خدای را یافت و هر که خدای را یافت خود را فراموش کرد.

:. الهی! خلق تو شکر نعمتهای تو کنند - من شکر بودن تو کنم؛ نعمت، بودن توست

:. چون خویشتن را با خدا بینی، وفا بود و چون خدا را با خویشتن بینی، فنا بود

:. عالمان آن گویند که شنیده باشند، جوانمردان آن گویند که دیده باشند…

:. حق تعالی قسمت بندگان پیدا کرد - هرکس نصیب خود برداشتند - نصیب جوانمردان؛ یعنی

اولیاء، اندوه بود

:. آنکس که حق او را خواهد، راه را به او نشان خواهد داد و راه برای وی کوتاه خواهد شد…








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

نه ، دلم تنگ نشده

نه ، دلم تنگ نشده

واسه ی دیدن تو

واسه بوی گل یاس

واسه عطر تن تو
 
نه ، دلم تنگ نشده

واسه بوسیدن تو

برای وسوسه ی

چشمای روشن تو
 
چرا دلتنگ تو باشم

چرا عکستو ببوسم

چرا تو خلوت شبهام

چشم براه تو بدوزم
 
چرا یاد تو بمونم

تویی که نموندی پیشم

می دونم تا آخر عمر

نه دیگه ، عاشق نمیشم
 
یه روز ابری و سرد

رفتی تو از زندگیم

به تو گفتم بعد از این

واسه هم غریبه ایم
 
از حقیقت تا دروغ

فاصله خیلی کمه

نه دلم تنگ نشده

تنها  دروغمه ....




کلمات کليدي :نه ، دلم تنگ نشده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

تار یاد و پود یادگاری

نخ به نخ خاطراتت را می ریسم تار یاد و پود یادگاری

هر دو در هم گره خورده اند و خاطره بافته اند در دل سردم
 
و تو بند بند خاطره را با من پیوند دادی شکفته تر از هر لبخند

رنگین تر آرزوهای رنگی پشت شیشه و سرد تر و بی روح تر از آسمان بی ستاره

چه آهسته غروب رفتنت از اشکهای ترنج تر می شود
 
و چه آهسته من تو را گم می کنم در پشت برفهای تاریک رفتن

و تو فاصله فاصله با مشت هایت برف می ریزی بر روی چشم هایم

چشمهایی که انتظار آمدنت را بوسه میزد
 
تو من را در من خلاصه کردی و من را در هرگز....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

تقدیر من

با من بگو از عشق

ای اخرین معشوق

که برای رسوایی

دنبال بهونم

با بوسه ای اروم خوابم رو دزدیدی

تو شدی تعبیر دنیای شبونم

من تو نگاه تو رویامو میبینم

فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست

که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من

عشق تو شود

که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهایی

همرنگ گیسوته

اغوشتو وا کن

بانوی مهتابی

دلواپسی هامو

با خندی ای کم کن

که تو ای پایین تردید و بی تابی.




کلمات کليدي :تقدیر من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

یه شب مهتاب

ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره

کوچه به کوچه

باغ انگوری

باغ آلوچه،

دره به دره

صحرا به صحرا،

اون جا که شبا

پشت بیشه‌ها

یه پری می‌آد

ترسون و لرزون

پاشو می‌ذاره

تو آب چشمه

شونه‌می‌کنه

موی پریشون...

یه شب مهتاب

ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره

ته اون دره

اون‌جا که شبا

یکه و تنها

تک‌درخت بید

شاد و پرامید

می‌کنه به ناز

دس‌شو دراز

که یه ستاره

بچکه مث

یه چیکه بارون

به جای میوه‌ش

سر یه شاخه‌ش

بشه آویزون...

یه شب مهتاب

ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره

از توی زندون

مث شب‌پره

با خودش بیرون،

می‌بره اون‌جا

که شب سیا

تا دم سحر

شهیدای شهر

با فانوس خون

جار می‌کشن

تو خیابونا

سر میدونا:

عمو یادگار!

مرد کینه‌دار!

مستی یا هش‌یار

خوابی یا بیدار؟

مست ایم و هش‌یار،

شهیدای شهر!

خواب ایم و بیدار،

شهیدای شهر!

آخرش یه شب

ماه می‌آد بیرون،

از سر اون کوه

بالای دره

روی این میدون

رد می‌شه خندون...

یه شب ماه می‌آد

یه شب ماه می‌آد




کلمات کليدي :یه شب مهتاب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

نومیدی عشقی

در زندگی هرکس همواره اتفاقی وجود دارد که عامل اصلی توقف پیشرفت اوست . یک ضربه " یک

شکست تلخ " یک نومیدی عشقی " تا حتی پیروزی که درست درکش نمی کنیم می تواند باعث

بزدلی و عدم پیش رفتن ما شود . جادوگر هنگامی که می خواهد نیرو های نهانش را رشد بدهد

باید اول خود را از این نقطه کنترچی رها کند و برای این کار باید زندگی اش را مرور و این نقطه را

کشف کند

این تصور که عشق خوشبختی می آورد اختراع مدرنی است که در پایان قرن هفدهم به وجود

آمده . از قرن هفدهم به بعد این اعتقاد را مردم می آموزند که عشق تا ابد دوام داشته باشد و

ازدواج بهترین مکان برای تحقق عشق است . در گذشته این قدر ها نسبت به دوام شور و

عشق خوش بین نبوده اند . داستان رومئو و ژولیت اصلا شاد نیست " یک تراژدی است . در دهه

های اخیر روز به روز بیشتر از ازدواج توقع دارند که راهی باشد برای تحقق خویشتن . دروغ و نا

شادی در کنار هم رشد کرده است

در میان شما کیست که صد

گوسفند داشته باشد و یکی از

آن ها گم شود " که آن نود و نه را

در صحرا وا نگذارد و از پی آن

گم شده نرود تا آن را بیابد ؟




کلمات کليدي :نومیدی عشقی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

نقاب

ای بازیگر گریه نکن ما هممه مون مثل همیم

صبحها که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم

یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش

یکی ترانه ساز میشه یکی میشه غزل فروش

کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتهای ماست

گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست

هر کسی هستی یه دفعه خط بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن رها شو از حیله خواب

نقش یک دریچه رو رو میله قفس بکش

برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش

کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس

تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس

تا کی به جای خودما نقاب ما حرف بزنه

تا کی سکوت و رج بزنه. نقش نمایش منه

هر کسی هستی خط بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن رها شو از حیله خواب

نقش یک دریچه رو رو میله قفس بکش

برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش

میخوام همین ترانه رو رو صحنه فریاد بزنم

نقابمو پاره کنم

جای خودم داد بزنم




کلمات کليدي :نقاب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

ماه این همیشه تنها

باز امشب در چنگال سیاه شب اسیر تنهایی و ظلمت وامانده

اما هیچ ستاره ای یارای یاریش را ندارد

ماه امشب چه خواهد کرد؟ آیا به فردا شب دیگری خواهد رسید؟

آیا جهد همیشگی اش را هنوز دارد؟ آیا دلش هنوز برای همه ی تنها مانده های زمینی می تپد؟

من همیشه و باز امشب تنهایم اورا درک می کنم

خدایا به تنهایی ات قسم ات می دهم ماه را از تنهایی امشب به سلامت بگذران.




کلمات کليدي :ماه این همیشه تنها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

ای کاش چشمانت را بارانی نمی دیدم

عشق من , نگو

نگو از اشکهایت

نگو از چشمان بارانی ات

نیامده ام که تو را بارانی ببینم

ای کاش چشمانت را بارانی نمی دیدم

من عاشق چشمانت هستم

پـس ای بــــــــــــــــــــــــاران

نبار

نبار تا چشمانی را ببینم که دوستش دارم

چشمانم از باران پر شده

ای کاش این باران نمی بارید

ای کاش

ای کاش می دانستی که عاشق چشمانت هستم

ای کاش صدای گریه هایم را می شنیدی

ای کاش می دانستی گریه هایم  از دیدن اشکهای توست

ای بــــــــــــــــــــــــاران,

ای باران  اولین باریست که  دوست دارم  نباری

لعنت به تو

نفرین به تو ای باران

نبار....نبار...

نبار و حسرت دیدن بر چشمانم مگذار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

شاید آن روز

شاید آن روز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس

نداشت..باید اینطور نوشت: هر گلی باشی چه شقایق چه پیچک و یاس زندگی

اجباریست..زندگی در گرو خاطره هاست.. خاطره در گرو فاصله هاست.....فاصله تلخترین خاطره

هاست




کلمات کليدي :شاید آن روز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

سایه ی ستاره

شبا تو تمام شهر دو تا دریچه روشنه

یکی چلچراغ توست ، اون یکی فانوس منه

ما مث دو تا ستاره می درخشیم توی شب

نبض سرخ نفسم تنها واسه تو می زنه

ما دوتا پولک نوریم رو یه ترمه ی سیاه

یه گذر با دو تا فانوس ، یه شبیم با دو تا ماه

نکنه یه شب ستاره ی تو روشن نباشه

نکنه یه وقت من رو جا بذاری تو نیمه راه

نکنه پنجره ت رو یکی ببنده ! نازنین !

نکنه چشمکت رو بدزدن از شب زمین !

بی تو من جایی ندارم تو تموم آسمون !

بی تو من سایه ی یک ستاره ام ! فقط همین

بین این دو تا دریچه یه پل از ترانه هاس

جاده ی روشن بیداری عاشقانه هاس

بین آواز من و دل تو فاصه نیست

تپش ترانه ها رها از این بهانه هاس

این دو تا ستاره سرچشمه ی آواز منن
 
مث دونه های الماس توی شب برق می زنن

چلچراغ عشق ما هیچ شبی خاموش نمی شه

حتی ما اگه نباشیم این چراغا روشنن

نکنه پنجره ت رو یکی ببنده ! نازنین!
 
نکنه چشمکت رو بدزدن از شب زمین !

بی تو من جایی ندارم تو تموم آسمون !

بی تو من سایه ی یک ستاره ام ! فقط همین !




کلمات کليدي :سایه ی ستاره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

زندگی یه بازیه

زندگـــــــــــــــــــی یه بازیه کی از عـــمرش راضـــیه؟!

ابر گـــریونه دلـــم چشمـــه خونه دلم

نـــمیتونم دلمـــو راضـــی کنم

ایـــن دل دیوونه رو راضـــی به این بازی کـــنم

یه بـــــــــــــــــــــــــهونه برای بـــودن و مـــوندن ندارم

تو گلوم بغـــض غمـــه هوای خـــوندن ندارم!

همه جـــا سرد و ســـیاه رو لـــبام ناله و آه

سر من بی ســـایبون نـــگه ام مــــــــــــــــــــونده به راه

دســـت من غـــمگین وسرد تو دلـــم یه گوله درد

نه بـــهاری نه گـــلی پائیزه پائیـــزه زرد...

دلـــی که دلـــدار نداره با زندگـــی کار نداره!

غریـــــــب این دیـــارم یه آشــــــــــــــــــــــــنا نــدارم

سرم بی ســـایبونه دلـــم یه پارچه خـــونه!

غم تو دلم نشـــسته بال و پرم شـــکســـته

غریـــب این دیـــارم یه آشـــنا ندارم

ســـرم بی سایـــبونه دلم یه پــــــــــــــــــــــارچه خـــونه!

همه جا ســـرد و سیـــاه رو لـــبام ناله و آه

سر من بــــی سایـــبون نگه ام مونـــده به راه

دست من غـــمگین وســـرد تو دلم یه گـــوله درد

نه بـــــــــــــــــــــــــــهاری نه گـــلی پائـــیزه پائـــــــیزه زرد...  




کلمات کليدي :زندگی یه بازیه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

زندگی می گوید

زندگی می گوید سهم تو تنها درد و اشک است می گوید سرنوشت تو را با اشک رقم زده ایم و تو

را با درد آمیخته ایم . می گوید تو از جنس بارانی اما نمی دانم چرا همیشه دلم بارام می خواهد

آنقدر باران که اشک چشمانم را در میان قطرات باران پنهان شود . زندگی به من آموخت که هیچ

چیز و هیچ کس نیستم و تنها باید مطیع یکتا خالق هستی باشم . آری ! زندگی به من آموخت که

بسوزم و با زندگیم بسازم پس لب از لب باز نمی کنم و می سوزم و می سازم ، آری سوختن ،

هیچ نگفتن ، هنر است و تنها می گویم :

سوختم در عشق خودم سوختم

سوختم و آموختم

بی وفایان در جهان

بسیارند در هر زمان

عاشقی; راز خود اندر دل بدار

سنگدلان بسیارند  می سوزم این نیز می گذرد .




کلمات کليدي :زندگی می گوید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان است.

کسی سر برنیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه ،

جر پیش پا را دید نتواند !
که ره

تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون،

ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است،

پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من !

ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...!

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی !

در بگشای !

منم من میهمان هر شبت،

لولی وش مغموم.

منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم ، دشنام پست آفرینش !

نغمه ی ناجور !

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در،

بگشای،

دلتنگم.

حریفا ! میزبانا !

میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم .

حسابت را کنار جام بگزارم .

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد سحرگه نیست.

حریفا !

گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان ،

مرده یا زنده .

به تابوت ستبر ظلمت یه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ،

شب با روز یکسان است !

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ،

دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین .

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است !!!




کلمات کليدي :زمستان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

همدم غروب

دور میشم از تو آروم مثل گذشتن از خواب

آرومتر از پرواز یه شبنم زیر آفتاب

آروم مثل نسیمی که میگذره از چمن

میگذرم از کنارت همدم محبوب من

دور میشم از پیش توآهسته اما خسته

حالا که بوسه خواب روی چشات نشسته

حالا میرم که مهتاب اسم تورو صدا کرد

دست پر از تمنات دست منو رها کرد

سیاه ترین خاطره تو قصه تو بودم

تو شعله ور تر از عشق

من از سرما سرودم

توجلوه طلوعی ای همصدای خوبم

منو به سایه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم

آروم میرم مبادا رفتنمو ببینی

با چشمای پر از اشک سر راهم بشینی

دیگه وقتی نمونده تو دل این شب تار

میسپارمت به خاطر برای آخرین بار

سیاه ترین خاطره تو قصه تو بودم

تو شعله ور تر از عشق

من از سرما سرودم

توجلوه طلوعی ای همصدای خوبم

منو به سایه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم




کلمات کليدي :همدم غروب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

تصور کن

" تصور کن هیچ بهشتی در کار نیست

آسان است اگر تلاش کنی

و هیچ جهنمی در زیر پایمان نیست

بر بالای سرمان تنها آسمان است

تصور کن همه انسان‌ها

برای امروز زندگی می‌کنند …

تصور کن هیچ کشوری نیست [مرزها از بین رفته‌اند]

تصورش سخت نیست

هیچ بهانه‌ای برای کشتن یا مردن در راهش نیست

چنان که مذهبی وجود ندارد

تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند

شاید بگویی من یک رویا پرداز هستم

اما من تنها نیستم

من امیددار روزی هستم که تو به ما بپیوندی

و جهان یکی شود

تصور کن مالکیتی وجود ندارد

تعجب می‌کنم اگر بتوانی

نیازی به حرص یا گرسنگی نیست؛

برادری بشر.

تصور کن همه مردم

زمین را با یکدیگر قسمت می‌کنند …

شاید بگویی من یک رویا پرداز هستم

اما من تنها نیستم

من امیددار روزی هستم که تو به ما بپیوندی

و جهان یکی شود"




کلمات کليدي :تصور کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

تا آفتابی دیگر

رهروان خسته را احساس خواهم داد
 
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
 
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
 
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد

سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد

چشم ها را باز خواهم کرد

خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد

دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند

نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت

گوش ها را باز خواهم کرد

آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت

لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد

سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد




کلمات کليدي :تا آفتابی دیگر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره میبارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه میکارد

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتشها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوب من

بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رویا ها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه میخواهم

من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریاییست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریا ها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست




کلمات کليدي :از دوست داشتن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

آفاق پریشانی

وقتی نسیم صبحگاهان – مست –

گل های باغ گیسوانت را

افشاند و پر پر کرد و پر پر کرد و پر پر کرد ؛

بر روی پیشانی ،

من نیز، در آیینه چشم تو می دیدم

پرواز روحم را

در آفاق پریشانی ....




کلمات کليدي :آفاق پريشاني




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ۲۱/۰۲/۸۷

باور کنین نمیشناسمش

باور کنین نمیشناسمش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

شاه ماهی غزلهایم شده ای

بی آنکه بدانی

بی آنکه بخوانی

تشبیهت میکنم به ماه

به ماه بی هاله

گیسوان رقصان تو

موج موج اندامت را

دو چندان با شکوه می گرداند

دو شاخه از تن تندیس

گشوده می شود آرام در رشته امواج با ناز

دریا همینجاست شاهماهی

در آستانه طواف

در هزار حلقه سرگیجه دوار

در پیچ و خم دستانت

پیچ و خم افکارت گم است انگار

در میان این رامشگریها

تویی که دیگران در کنارت تن هایی هستند تنها

با سیمایی که زیبایی کهن دارد زیبایی شرقی

چشمان سیاهی که می کشاند

هزار شعاع چشم را به درون خود

و طلسم جادویی یک رقص

و آنچه تو میدانی و گفتنی نیست

همه گم میشوند

(دریا کجاست شاهماهی؟دریا همینجاست شاهماهی)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

دو روز

دنیا دو روز است

یک روز با تو

یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرور مباش

روزی که علیه توست صبور باش

هر دو پایان پذیرند !!!




کلمات کليدي :دو روز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

آرزو دارم

آرزو دارم فراموشت کنم اما چگونه؟

از نهیب سینه خاموشت کنم اما چگونه؟

آرزو دارم در آغوشت کشم بی محابا اما چگونه؟

دستهایت را بگیرم پیش چشمانت بمیرم

زلف خودرا همچو پوشت کنم اما چگونه ؟

سر به دامانت گزارم تا که جان در سینه دارم اما چگونه؟

خواب نازی کنج آغوشت کنم اما چگونه ؟

اما چگونه    چگوووووووووووووونه؟




کلمات کليدي :آرزو دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

خاکستر

به من بگویید

فرزانه گان رنگ بوم و قلم

چگونه

خورشیدی را تصویر می کنید

که ترسیمش

سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟




کلمات کليدي :خاکستر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد بیگانه ای شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در مینهد تا بشنود

شاید آن گمگشته آواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست

فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران

کو دگر آن دختر دیروز نیست

آه آن خندان لب شاداب من

این زن افسرده مرموز نیست

گاه میکوشد که با جادوی عشق

ره به قلبم برده افسونم کند

گاه می خواهد که با فریاد خشم

زین حصار راز بیرونم کند

گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد

آن نگاه مست و افسونکار تو ؟

دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم

نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم بر او

بی صدا نالم که : اینست آنچه هست

خود نمیدانم که اندوهم ز چیست

زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا برگویمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بیگمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایه آزار خویش

از منست این غم که بر جان منست

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقه زنجیر نیست

آه اینست آنچه می جستی به شوق

راز من راز نی دیوانه خو

راز موجودی که در فکرش نبود

ذره ای سودای نام و آبرو

راز موجودی که دیگر هیچ نیست

جز وجودی نفرت آور بهر تو

آه نیست آنچه رنجم میدهد

ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

یاد یک روز

خفته بودیم و شعاع آفتاب

بر سراپامان بنرمی میخزید

روی کشی های ایوان دست نور

سایه هامان را شتابان میکشید

موج رنگین افق پایان نداشت

آسمان از عطر روز کنده بود

گرد ما گویی حریر ابرها

پرده ای نیلوفری افکنده بود

دوستت دارم خموش خسته جان

باز هم لغزید بر لبهای من

لیک گویی در سکوت نیمروز

گم شد از بیحاصلی آوای من

ناله کردم : آفتاب ...ای آفتاب

بر گل خشکیده ای دیگر متاب

تشنه لب بودیم و او ما را فریفت

در کویر زندگانی چون سراب

در خطوط چهره اش نا گه خزید

سایه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشید بر گیسوی من

آسمان لغزید در چشمان او

آه ... کاش آن لحظه پایانی نداشت

در غم هم محو و رسوا میشدیم

کاش با خورشید می آمیختیم

کاش همرنگ افقها می شدیم




کلمات کليدي :یاد یک روز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

هنوز شقایق نشدی

پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می

رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ... تلخ

است که با درد موافق شده است ... عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که

عاشق شده است




کلمات کليدي :هنوز شقایق نشدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

یک دقیقه وقت بگذارید

هر روز صبح یک دقیقه وقت برای خودتان کنار بگذارید؛

بنشینید و فکر کنید.
 
یک دقیقه وقت بگذارید

و کار کوچکی برای ارج نهادن به خود انجام دهید.

یک دقیقه وقت بگذارید

و بر آن شوید که امروز را از افسوس های گذشته و

دلواپسی های آینده پاک کنید

یک دقیقه وقت بگذارید

و فکر کنید یک مورد نگران کننده تا چه اندازه ارزش

غصه خوردن و تنش عصبی دارد.

یک دقیقه وقت بگذارید

و نگذارید که چیزهای کوچک شادمانی شما ر ا بر هم بزند.

یک دقیقه وقت بگذارید

و اثرات حرف های غیر منصفانه را از بین ببرید.

یک دقیقه وقت بگذارید

تا از افکار منفی خلاص شوید.

یک دقیقه وقت بگذارید

و تجربه ای لذت بخش را به خاطر بیاورید.

یک دقیقه وقت بگذارید

تا به تمدد اعصاب بپردازید.

یک دقیقه وقت بگذارید

و تصمیم بگیرید که از هیچ کس انتظار تشکر نداشته باشید

یک دقیقه وقت بگذارید

و بر آن شوید که اجازه ندهید کسی در شما احساس حقارت

به وجود بیاورد

و بلأخره آخرین دقیقه روز خود را به این اختصاص دهید

که تصمیم بگیرید به هیچ وجه در مورد آنچه دیگران ممکن است

درباره شما بگویند یا فکر کنند نگران نباشید.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

مسافر

از عذاب جاده خسته نرسیده و رسیده

آهی از سر رسیدن نکشیده و کشیده

غم سر گردونامو با تو صادقانه گفتم

اسمی که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم

با تنم زخمی اگه بود بی رمغ بود اگه پاهام

تازه تازه با تو گفتم اگه کهنه بود دردام
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم
 
تو تموم طول جاده که افق برابرم بود

شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود

منه دل شیشه ای هر جا هر شکستن که شکستم

زیر کوه بار غصه هر نشستن که نشستم

عشق تو از خاطرم برد که نهیفمو پیاده

تو رو فریاد زدمو باز خون شدم تو رگ جاده
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

نیزه نم باد شرجی وسط دشت تابستون

تازیانه های رگبار توی چله زمستون

نتونستن نتونستن جلوی منو بگیرن

از من خسته ی خسته شوق رفتن و بگیرن

حالا که رسیدم اینجا پر غصه برا گفتن

پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنوفتن
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم

تو رو با خودم غریبه از خودم جدا می بینم

خودمو پر از ترانه تو رو بی صدا می بینم

منه سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما تو رو عاشق می دونستم
 
اون همیشه با محبت برای من دیگه نیستی

نگو صادقی یه عشقت آخه چشمات می گه نیستی




کلمات کليدي :مسافر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

محبوبه شب

وقتی شب پاشو تو باغها میزاره

نفس گلها می گیره

وقتی تاریکی از آسمون می باره

دل غنچه ها می میره

وقتی ظلمت نفس گلها رو بسته

گل محبوبه شب بیدار نشسته

دل به تاریکی و ظلم شب نمی ده

که عطرش تا ته باغها رسیده

اگه محبوبه رو تو گلدون بذارن

همه اطرافشو خار و خس بکارند

اگه دیوار بکشند دور وجودش

اگه تهمت بزنند به تار و پودش

عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره

گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره

شبها که گلها تو تاریکی نشستن

همه از وحشت شب چشمها رو بستن

تنشون میلرزه از ترس سیاهی

گل محبوبه، تو واسشون پناهی




کلمات کليدي :محبوبه شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

شب غم انگیز

شب غم انگیزی است و جز دیدگان گریانم دمسازی نیست دریایی هستم ازدرد ولیکن خاموش

ومحدود گویا تمام درهای اسمان گشوده شده تا همه باد غمش را بر سر من ببارد و همه چیز

صاعقه ی دردیست که خونباران چشمانم را دامان میزند .

خزانم چقدر طولانی است ؟گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی ودر بایر

ترین زمین ارزو بپاشند  و نهال هستی ام را به دست سنگ ترین دایه ی روزگار بسپارند از بودن تنها

فصل زمستان و خزان را می فهمم . بهار را تنها برای لحظه ای زودگذر در خواب دیدم  تنها هستم و

در اندوه درد مرا یاری نیست این سیاهی غم که از ازل تا ابد بر روزگارم سایه افکند و هر سخن و

کلامم به بوی خویش می امیزد و تا عمق نگاهم  را مکرر ساخته قلم به دست میگیرم شاید این

ضعیف ترین عصااز بار اندوهم را به دوش بکشد .




کلمات کليدي :شب غم انگیز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

دلسرد

قصه ام دیگر زنگار گرفت:

با نفس های شبم پیوندی است.

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل : هوس لبخندی است.

خیره چشمانش با من گوید:

کو چراغی که فروزد دل ما؟

هر که افسرد به جان ، با من گفت:

آتشی کو که بسوزد دل ما؟

خشت می افتد از این دیوار.

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی کلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد.

باد نمناک زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیکر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سر ما.

گاه می لرزد باروی سکوت:

غول ها سر به زمین می سایند.

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم ها در ره شب می پایند!

تکیه گاهم اگر امشب لرزید،

بایدم دست به دیوار گرفت.

با نفس های شبم پیوندی است:

قصه ام دیگر زنگار گرفت.




کلمات کليدي :دلسرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

خواب

شب بر روی شیشیه های تار

مینشست آرام چون خکستری تبدار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد

پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید آرام

گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغهای سبز

چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

 




کلمات کليدي :خواب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

چه سکوتی

وچه تاریکی دهشتناکی

عمق کوچه باغ برفیست

ردٌ پایی بر تن ِ برفِ سفید

رفته تا تهِ تاریکی کوچه

ردٌ پای عابری خسته وتنها

عابری بی خبراز سردی ِ این شب

بی خبراز سردی ِ این برف

عابری که به ما پشت کرده

می رود تا گم شود

تا به رنگِ تاریکی ِ تهِ آن کوچه شود

بی توجه به نگاه من وتو

به آن تابلوی برفی

سالهاست که می رود

و نمی رسد به مقصدی

او اسیر است

اسیر تابلویی برفی...




کلمات کليدي :چه سکوتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

چشمهایم را می بندم

چشمهایم را می بندم و بی هراس روی لبه پشت بام راه می روم.

دیگر چه فرق دارد که در بستر بمیرم یا در جوی آب.

اینک فریادی به دیواره ی رگهایم مشت می کوبد.

فریادی که از ناله هایی جانکاه زاییده شده است.

ناله های زجر آور هم نوعان منآرام آرام راه می روم.

می دانم که هر لحظه امکان سقوطم هست.

می دانم که همه ی لذت کودکانه ای که از زندگی می برم ممکن است در چشم به هم زدنی به

نیستی بپیوندد.

ولی چه فرق دارد!

به هر حال دیر یا زود باید از محنت گاه زندگی گریخت

کاش وقتی بین زمین و آسمان معلق می شوم، پیش از آنکه بمیرم لحظه ای بیاسایم

و بدانم برای چه می میرم

چراکه هرگز نفهمیدم برای چه زندگی می کنم

می دانم که آسمان هم با من هم درد است

نور مهتاب هم تیره و آلوده شده استاو هم از خویش می هراسد.

همچون من

او هم پا به پای من روی پشت بام راه می آید

نمی دانم تا کی این بازی ادامه خواهد داشت

امیدوارم زیاد طول نکشد

چون به هر حال بازنده ی این بازی من هستم




کلمات کليدي :چشمهایم را می بندم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

بهانه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند




کلمات کليدي :بهانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

بهاررا باورکن

باز کن پنجرهها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است ...

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دل تنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن




کلمات کليدي :بهاررا باورکن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

اعتراف

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

میکشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارسا وار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گویم

آه ... هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود دروغ

کی ترا گفتم آنچه دلخواهست

تو برایم ترانه میخوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گویا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل ”آری و نه“ به لب دارند

ضعف خود را عیان نمیسازند

راز دار و خموش و مکارند

آه من هم زنم ‚ زنی که دلش

در هوای تو میزند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال




کلمات کليدي :اعتراف




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

از بیم و امید عشق رنجورم

از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشین خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی

در بستر عشق او سحر کردم

شبهای دگر که رفته از عمرم

در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تامل گفت

او یک زن + ساده لوح عادی بود

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه می خواهم

رو پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق ترا به هیچ نشمارد

آن پیکر داغ و دردمندت را

با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثار ره کردم

در سینه دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

اندیشه آن دو چشم رویایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ای دیدار

دنبال تو در بدر نمیگردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان به لب نمیرانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو مجو هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۲۰/۰۲/۸۷ 

صبح بی تو

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی تو می گویند تعطیل است کار عشقبازی عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو،اما خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد .

روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرمای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد

در هوای عاشقان پر می کشد با بیقراری آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد




کلمات کليدي :صبح بی تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

خیال کردم

خیال کردم تو هم درد آشنایی

به دل گفتم تو هم هم رنگه مایی

خیال کردم تو هم در بادیه عشق

اسیره حسرت و رنج و بلایی

ندونستم که بی مهرو وفایی

نفهمیدم گرفتار هوایی

ندونستم ته دیداره شیرین

نهفته چهریه تلخ جدایی

تو که گفتی دلت عاشقترینه

دلت عاشق ترین قلب زمینه

همیشه مهربونه با دل من

برای قلب تنهام همنشینه

چرا پس دل بدیده بی وفایی؟

شده قربانیت بی خون بهایی!

نفهمیدی امید نامیدی

رها کردی دلم رفتی کجایی




کلمات کليدي :خیال کردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

روزگار غریبی است

سه نقطه های تو گاهی هزار واژه ومن

هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب

همیشه معنی صد اضطراب ... من، بی تو

همیشه دیدن بی پرده ی شما در خواب

چه عاشقانه ی پوچی! تو خوب می دانی
 
میان این همه رویا ، فقط تویی کمیاب

و من چه خسته تو را چون سراب می جویم

چه فصل خالی و تلخی ست سهم من زین خواب!

کجاست آنکه ز من آتشی بگیراند

بسازد از تن من قطعه قطعه های مذاب

و یا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل...

بخواند از تو غزل های نابِ بی پایاب

خدا کند که غزلهای آخرم باشد

خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب

چه روزگار غریبی ست نازنین، آری

نه حرف مانده برایم ، نه عشق های مجاب

بیا... تمام کن این انتظار را در من

بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب

یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من

هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب




کلمات کليدي :روزگار غریبی است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است

یبا بنگر ، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ،ای همگناه من در این برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها

ومن می مانم وبیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیده متروک

شب افتاده است و در تالاب من دیریست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی

که می ترسم ترا خورشید پندارند

و می ترسم همه از خواب برخیزند

و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچکس ما را

نمی خواهم بداند هیچکس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی ها که با آن رقص غوغایی

نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده است و من تنها و تاریکم

بیا ای مهربان با من

بیا ای نازنین من




کلمات کليدي :به دیدارم بیا هر شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

از طرف اونی که تنهاست

از طرف اونی که تنهاست ،تنها نا امیده ،تنها میره،تنهاش میذارن تنها نمیذاره،تنها یه آرزو داره اینکه

تنهاش نذاری . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

می بینی

تو چه آرام می گذری از کنار تنهاییم

نیم نگاهی ولبخندی

به نشانه دوستی

یا رسم وعادت دیرین

برای تسکین قلب من است یا افکار خودت

نمی دانم!!!!

هر چه هست

قلب مرا به آتش می کشاند

چشمانم را می سوزاند

لبانم را قفل می کند.

همین . . .




کلمات کليدي :می بینی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

یک شب

یک شب ز ماورای سیاهی ها

چون اختری بسوی تو می ایم

بر بال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می ایم

سرتا بپا حرارت و سرمستی

چون روزهای دلکش تابستان

پر میکنم برای تو دامان را

از لاله های وحشی کوهستان

یک شب ز حلقه که به در کوبم

در کنج سینه قلب تو می لرزد

چون در گشوده شد تن من بی تاب

در بازوان گرم تو می لغزد

دیگر در آن دقایق مستی بخش

در چشم من گریز نخواهی دید

چون کودکان نگاه خموشم را

با شرم در ستیز نخواهی دید

یکشب چو نام من به زبان آری

می خوانمت به عالم رویایی

بر موجهای یاد تو می رقصم

چون دختران وحشی دریایی

یکشب لبان تشنه من با شوق

در آتش لبان تو میسوزد

چشمان من امید نگاهش را

بر گردش نگاه تو میدوزد

از زهره آن الهه افسونگر

رسم و طریق عشق می آموزم

یکشب چو نوری از دل تاریکی

در کلبه ات شراره میافروزم

آه ای دو چشم خیره به ره مانده

آری منم که سوی تو می ایم

بر بال بادهای جهان پیما

شادان به جستجوی تو می ایم




کلمات کليدي :یک شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

یادت می آید

یادت می آید آنروز را که برای بار نخست چشمم به تو افتاد؟

من تو را ستودم وتو را چه زیبا یافتم که انگار بهترینی و که انگار بی نظیری

دقایق من با خاطره تو می گذشت و ساعات تنهاییم با رویای تو سپری می شد

یادت می آید آنروز از نگاهم پی به راز درونم بردی و مرا در پنهان کردن رازهای درونیم چقدر ناشی

یافتی؟ نگاههای منتظرم را یادت هست ؟وقتی هر ازگاه با نگاه تو تلاقی می کرد ؟ یادت می آید

چگونه از من رو بر می گرداندی که آلوده ی گناه نشوی ؟. چقد ردوست داشتم این بی توجهی

عامدانه ات را . دقایق را به امید آمدنت امیدوارانه سپری می کردم

امروز فردا فردا و باز هم فردا... اما هرچه انتظار کشیدم نیامدی یعنی تو نمی دانستی که من تو را

دوست دارم؟ معنی نگاه منتظر را نمی فهمیدی؟ صدای تپش های قلبم را نمی شنیدی ؟ و

رخساره ام که گلگون می شد و چشمانم که پر از برق محبت بود ؟ روزها سپری می شد و من در

تنهایی خویش آرام آرام می شکستم و هر بار که بر حسب تصادف به من بر می خوردی روی از من

برمی گرفتی

دیگر احساس کردم این نگاه که از دیدن من به زمین دوخته می شود نگاههای شرمگین یک قلب

عاشق نیست . دیگر رنگ شرم بر آن چهره نبود که شاید نگاهی بود پراز بی اعتنایی ، با این

مفهوم: برو و اینقدر به من نگاه نکن !!! خیال نکن که می توانی با نگاهت فریبم دهی . خیال نکن

که مهری به تو دارم . سعی نکن خودت را به من قالب کنی . اگر سر به زیر می افکنم از عشق

نیست می خواهم دچار سو تفاهم نشوی!

و من چنین پنداشتم که تو مرا به سان کسی می پنداری که آتش هوس در او شعله کشیده و

و نفهمیدی که من شیفته ی دوست داشتن و مهر ورزیدن به تو بودم آنقدر خوشبخت کردن تو برایم

مهم بود که خوشبختی خودم را از یاد برده بودم . دانستم که از اول دچار سوء تفاهم بوده ام. نمی

دانم، شاید آنقدر زیباو چشم نواز نبودم که اینگونه حقیر در نظرت آمدم. و چه رویاهای احمقانه ای !

که من وتو می توانیم ساعتها در کنار هم بخندیم و بخندیم و بخندیم و بهشتی برای خود بسازیم در

زمین مثل دو دوست صمیمی  .

شاید پنداشتی که من در حسرت تو خواهم مرد. یا به پای تو خواهم سوخت . اما چنین نشد من

هم تو را رها کردم . بی هیچ احساس نیازی . سبکبال و بی پروا

رها شو و پرواز کن به دنبال بلبل زیبایت شاید این زاغ سیاه دیگر شیفته ی پرندگان خوش آوازو

دلفریب باغ نشود و به انتظار زاغ سیاه تنهایی به سان خودش بماند که زاغها هم پرنده اند.




کلمات کليدي :یادت می آید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

ناگزیر

اگر ناگزیر بودم که بگویم چرا دوستش داشتم

پاسخ را به گمانم تنها این می گفتم که زیرا او او بود و من من بودم....!!




کلمات کليدي :ناگزیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

ناشناس

بر پرده های در هم امیال سر کشم

نقش عجیب چهره یک ناشناس بود

نقشی ز چهره یی که چو می جستمش به شوق

پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود

یک شب نگاه خسته مردی بروی من

لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند

تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه

قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند

نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش

با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا

راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش

نالید عقل و گفت کجا می روی کجا

راهی دراز بود و دریغا میان راه

آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست

چون دیدگان خسته من خیره شد بر او

دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست

زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟

دستی بکشتزار دلم تخم درد ریخت

اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک

زنجیرش بپاست که نتوانمش گسیخت

شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود

از دیدگان خسته من نقش خواب را

لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور

کای مرد ناشناس بنوش این شراب را

آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان

در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست

ره بسته در قفای من اما دریغ و درد

پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست

لغزید گرد پیکر من بازوان او

آشفته شد بشانه او گیسوان من

شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست

هر لحظه کام تشنه او بر لبان من

ناگه نگه کردم و دیدم به پرده ها

آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست

افشردمش به سینه و گفتم به خود که وای

دانستم ای خدای من آن ناشناس کیست

یک آشنا که بسته زنجیر دیگریست




کلمات کليدي :ناشناس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

عاشقانه

اگه یه نامه باشم

پر از پیامای خوب

کاشکی جوابم تو باشی

اگه یه عابر باشم

اسیر طوفان شن

کاشکی سرابم تو باشی

پر از گناهم اگر رها شده بی خبر

کاشکی گناهم تو باشی

اگر تمام تنم

دو چشم خسته باشه

کاشکی نگاهم تو باشی

تو در من تب خوندنی تب تند و فریاد

تو اصلا تمام منی ، یه سایه ی همسفر ، یه همزاد

تولد یک صدا یه فریاد

سکوت من شیشه ای صدای تو موندنی

در من ، طلوع صدایی

تو مثل گل ساده ای نجیب و آزاده ای

اسمت ، صدای رهایی

صدای من رفتنی

صدای ما موندنی

مثل صدای همیشه

تو مثل گل ساده ای

نجیب و آزاده ای

حرفی ، برای همیشه




کلمات کليدي :عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

صدها هزار نفرین

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول

آغاز دل سپردن  اول نگاه من بود

سر گشته و پریشان در جستجوی کویش

این خرقه گدایی تنها گواه من بود

هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد

دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود

فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد

راهی که رفته بودند آن راه راه من بود

تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید

فانوس دیدگانش نور پگاه من بود

زنجیر کرده بودند رندان با وفا را

مژگان بی مثالش تنها پناه من بود

روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند

تنها صدای آنجا فریاد آه من بود

در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم

شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود




کلمات کليدي :صدها هزار نفرین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

گناه

گنه کردم گناهی پر ز لذت

درآغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه جوی و آهنین بود

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

گنه کردم چشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت

ز اندوه دل دیوانه رستم

فروخواندم به گوشش قصه عشق

ترا می خواهم ای جانانه من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم

بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش




کلمات کليدي :گناه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

درست مثل غنچه

درست مثل غنچه به هم فشرده بودم

غروب کرده بودم...شکست خورده بودم
 
شب شکستنم بود...اگر نمی رسیدی

جنازه ی دلم را به خانه برده بودم...
 
بدون چشم های تو رفته بودم از دست

بدون دست های تو جان سپرده بودم
 
شب به هم رسیدن...نسیم می شدم کاش

که دانه دانه زلف تو را شمرده بودم
 
عزیز من که چشمت دوباره عاشقم کرد

اگر نگاه گرمت نبود...مرده بودم!!!




کلمات کليدي :درست مثل غنچه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

در هیاهوی زمان

در هیاهوی زمان

در دل ساکت شب

بی رمق، خسته و سرد

من به دنبال خودم می گردم!

کی شدم گمشده در وادی غم؟

من که بودم...

کیستم...

چه کسی خواهم شد؟

قاصدی بی مقصد
 
آه...

ای رفته ز یاد

مشتی از خاک زمین

من گمشده ام

چه کسی خواهد یافت؟

من سرگردان را...

من پاییزی را...

گم شدم در تنهایی

وسعتی تو خالی

باد برده است مرا

یا که یک خواب عمیق؟

من چه اندازه زیاد

پوچ و خالی شده ام!

عشق از یاد دلم رفته چه زود
 
هیس... ساکت... انگار...

که صدایی خبر از آمدنم می دهد

این صدای قدم خسته توست؟

یا نوای قدم رسته من؟

آنچه از من شده دور

به تنم می آید

من به من می رسم انگار دگر

شاید این بار شکوفا شوم
 
هیس... ساکت... انگار...!




کلمات کليدي :در هیاهوی زمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

توبه ها را بشکنید

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران

پیمانه را احیا کنید ای  میگساران

باده درساغرکنید توبه ی دیگر کنید

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید‌ ، آمد بهاران

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران

یادی از  آیین مستانی کنید

تا سحر پیمانه گردانی کنید

تا سحر معشوقه بازی های عرفانی  کنید

مست پنهانی کنید ای بیقراران

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید  ، آمد بهاران

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران

عاشقان غوغا کنید بر دل شیدا کنید

یک نفس گر میتوان ساغر زدن

پس چرا اندیشه فردا کنید

پیمانه را احیا کنید ای بیقراران

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید  ، آمد بهاران

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید  ، آمد بهاران




کلمات کليدي :توبه ها را بشکنید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

تنهــــــــــــا

تنهــــــــــــا کسی که در زندگی اش معنائی هست

شاعـــــــــر است و حاشیه نشینی , بهـــــــائی ست

که برای یافتن این معنا می پـــــــــردازد.




کلمات کليدي :تنها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

بـــرای تـــــو

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
 
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت

تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت
 
درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر
 
از لبانت جاری شد

تو مثل هیچ کس مهربان بودی

تو مثل هیچ کس خندان بودی

تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی

من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود

وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
 
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
 
نمی دانم ؟....نمی دانم می شود که ما
 
همیشه در کنار هم باشیم

وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی

ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
 
ویار همیشگی من باشی
 
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد

تا من بیشتر از تو

تورا ببینم
 
فـــــــــــــــــــــــــــــــــدات همقسم




کلمات کليدي :برای تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای پریدن نمیکند

تنها بهانه ی ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست




کلمات کليدي :آواز عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

آرزویم این است

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد




کلمات کليدي :آرزويم اين است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۱۹/۰۲/۸۷

I'm so tired of being here ـ از اینجا بودن خسته ام

I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have
All of me
You used to captivate me
By your resonating life
Now I'm bound by the life you've left behind
Your face it haunts

My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me
I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along

از اینجا بودن خسته ام در حالیکه تمام ترس های بچه گانه ام سرکوب شده

و اگه مجبوری بری آرزو میکنم هر چه زودتر بری

چون وجودت هنوز اینجا پرسه میزنه و منو تنها نخواهد گذاشت

این زخم ها به نظر نمیاد خوب بشن و این درد دردی واقعیه

خیلی چیزا وجود داره که زمان نمیتونه پاکشون کنه

وقتی گریه میکردی تمام اشکاتو پاک می کردم

وقتی جیغ میکشیدی با تمام ترس هات مبارزه می کردم

تمام این سالها دستتو در دستم گرفتم

ولی تو هنوز صاحب تمام منی

تو عادت داشتی منو با نور طنین اندازت جادو کنی

حالا با زندگی که پشت سر گذاشتی بسته شدم

صورتت به رویاهای من که زمانی خوشایند بودن میاد

صدات تمام عقل سلیممو شکار کرد

خیلی سعی کردم به خودم بگم که رفتی

اگرچه هنوزم با منی ولی من از اولش هم تنها بوده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

هیچکس با من نیست

که صمیمیت دستانم را دریابد

و مرا درک کند

هیچکس با من نیست

که دم پنجره تنایی بنشیند

و تماشاگر غم بارش باران باشد

و من همان مرغک غمگینم در کنج قفس

که تمام سخنش تنهائی است

من چنان شاپرک محزونم

که با اندازه تنهائی خود غمگینست

بالهایم زخمی است

اه ای دست نوازشگر باد

تو در اغوشم گیر

تشنه ی پروازم

پر کشیدن به سر کاج بلند

و کجاهای پر از سبزه و گل

اه

نوشیدن شبنم چه حلاوت دارد

در فضائی که پر از رایحه ای داوودیست

نمی دانم که این عشق چگونه بر

کویر خشک قلبم بارید که دل بی خبرم عاشق شد

و به عشقش می بالد

نمی دانم می داند که با دیدنش می رود از تن و جانم خستگی

نمی دانم تا کی عاشق می ماند

نمی دانم می داند بدون او بی قرارم ، هیچم ، پیچم

نمی دانم می داند در انتظار فردای با او بودنم

نمی دانم چگونه سر کنم لحظات بی او بودن را

نمی دانم می داند که هیچگاه عشق واقعی نمی میرد

نمی دانم می داند دوست ندارم در رویای کسی دیگر باشم




کلمات کليدي :هیچکس با من نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز اول پیش خود گفتم: دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و تردید

روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کُشت ، باز زندانبان خود بودم

آن منِ دیوانه عاصی، در درونم هایهو می کرد

مُشت بر دیوارها می کوفت، روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود، همچو روحی در شبستان

بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش

شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید «دوستش دارم نمی دانی»

بانگ او ، آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خاست

لیک در من تا که می پیچید، مُرده ای از گور بر می خاست

مُرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شورانگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید مثل قلب بچه آهوها

در سیاهی پیش می آید جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیکتر می شد ورطه تاریک لذت بود

می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رؤیاها

زورق اندیشه ام آرام می گذشت از مرز دنیاها

باز تصویری غبارآلود زان شب کوچک، شب میعاد

زان اتاق ساکت سرشار از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی دستهای من می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود ، بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها، قلبهامان میوه های نوبر

یکدیگر را سیر می کردیم، بهار باغهای دور

می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رؤیاها

زورق اندیشه ام آرام می گذشت از مرز دنیاها

روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم؟

آن منِ سرسختِ مغرورم؛ یا منِ مغلوبِ دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان، می کشدم این غم بار دیگر

می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

همه ی عمر دیر میفهمیم

همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه.

مثل وقت هایی که ...

زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه

یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه

خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه

یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه

یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه

پاییز وقتی که تموم شد  به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه

نگاه کن پاییز به نفس نفس افتاده

هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه....

امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین...

زندگی خیلی طولانی نیست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

ای خدا

ای خدا این وصل را هجران مکن

سر خوشان عشق را نالان مکن

چون خران بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین و سر گردان مکن

 باغ جان را تازه و سر سبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

جمع و شمع خویش را بر هم مزن

دشمنان را دور کن شادان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس

کعبه امید را ویران مکن

نیست در عالم ز هجران تلخ تر

هر چه خواهی کن لیکن آن مکن




کلمات کليدي :ای خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

کم دوست داشته باش اما همیشه

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است,عشقی که گرم

و شدید است زود میسوزد و خاموش میشود..مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست

داشته باش این وزن آواز من است اگر مرا بسیار دوست میداری شاید این حس تو صادقانه

نباشد.کمتر دوستم بدار تا ناگهان عشقت به پایان نرسد من به کم هم قانعم اگر عشق تو اندک و

کم  اما صادقانه باشد من راضی ام. دوستی پایدار و همیشگی از هر چیزی بالاتر است...مرا کم

دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است بگو تا زمانی که زنده

ای دوستم داری ومن نیز تمام عشق خود را به تو پیشکش میکنم و تا زمانی که زندگی باقی است

هرگز ترا فریب نمیدهم... مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز

من است عشق پایدار لطیف و ملایم است و در طول عمر ثابت قدم, با تلاش صادقانه چنین

عشقی به من هدیه کن و من با جان خود از آن نگهداری خواهم کرد..عشق صادقانه پایدار و

همیشگی است مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش همان گونه که وزن

زندگی است . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

من هستم و دیداری در آئینه

من هستم و حسرتی جانسوز،جاودانه

من هستم وچشمانی منتظر به ره

من هستم و جان دادنی شبانه

من هستم و عشقی پیر،اما ملتهب

من هستم و مهربانی همچو فسانه

من هستم و اندوهی بی پایان

من هستم و دل و چشمی در میانه

من هستم و اشکی شورانگیز

من هستم و سرشکی ز چشم روانه

من هستم و بغضی سخت در گلو

من هستم و سکوتی بس دیوانه

من هستم و مستیِ،مستی یار

من هستم و  ساغری تهی از پیاله

من هستم و ساقی و پیاله ایی بشکسته

من هستم و خماری از بد مستی زمانه

من هستم و دستی خالی از مهربانی

من هستم و سری سودایی این است نشانه

من هستم و هجوم بلا بی شکایت

من هستم و سوز وآتشی  به دل خانه

من هستم و دل نوشته هایم

من هستم و همنوا با من گروه ترانه

من هستم و ابتلا به درد دوستی

من هستم و عشق مهربانی یگان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

دلم میخواهد

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو

گل بشنو هرکسی میخواهد وارد خانه پر مهرو صفامان گردد شرط وارد گشتن شستو شوی

دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ وریاست بر در خانه گلی میکوبم تا بدانند همه خانه

دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست




کلمات کليدي :دلم میخواهد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

دیگه بسشه درد

من توی بهد گرگ و میشم تو چته!

من زدم تیشه به ریشه ام تو چته!

از نگاه عرضه خیال من دارم شکنجه می شم تو چته!

اسممو چند دفعه بردی تا حالا!

چند ستاره کم آوردی تا حالا!

تو مثل من که همش بد میاره به در بسته نخودی تا حالا!

دددددددددددل دیگه بسشه درد

توی بذره حسرت

توی سایه های مردن

آه دیگه خسته شودم

دل شکسته شودم

بازم  می مانم

من پل دست نیازم تو چته!

من می سوزمو می سازم تو چته!

توی غبار زندگی منم که مفت از تو نیستمو می بازم تو چته!

من همونم که شکستیش یادته!

به رگ فاصله بستیش یادته!

حالا آمدی چی رو نشون بدی ؟ دلی که نمی پرستیش یادته!

دددددددددددل دیگه بسشه درد

توی بذره حسرت

توی سایه های مردن

آه دیگه خسته شودم

دل شکسته شودم

بازم  می مانم

عشق تو شعله خلوصه واسه من میگیم فرصت شب و روزه واسه هم فکر آس و پاسی خودتو کن

نمی خواد دلت بسوزه واسه من




کلمات کليدي :دیگه بسشه درد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

قطره قطره

قطره قطره پاک خواهد شد

همنشینِ خاک خواهد شد

روزگاری در همه محفل ها

برایش سینه ها چاک خواهد شد

هر کس یادی از او بشنود

نم نمک مستِ میِ تاک خواهد شد

از بیمِ دردِ فراقش روزگار

عجینِ بارانِ نمناک خواهد شد

کسی کو زیادش آسان برفت

باقی عمرش به لاک خواهد شد

زمانه الباقی به کارش می کشد

نخورده می عشق هلاک خواهد شد




کلمات کليدي :قطره قطره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر




کلمات کليدي :شرح پریشانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

سرود جدائی

چه غریبانه می‌نماید نوای این دوری بزرگ. این همه فاصله میان من و تو، با کدام قدم‌ها پیموده

می‌شود؟ وقتی که نه پایی برای رفتن است و نه نفس‌هایی که خسته از جستجوی تو، به شماره

افتند

من هم‌چنان در این تنهایی تاریک، در این هوای بی‌کسی، منتظر، چشم به راهی دوخته‌ام که

انتهایش غروب خورشید سوزانی است، که آتش فراق تو را به تصویر می‌کشد. و چه خوش

می‌سوزد این دایره‌ی حیران

ای آن‌که دلم امشب هوای بودنت را بهانه کرده، بدان! که فرصت بودن و بوییدن محدود است و زمان

هم‌چنان در حسادت نزدیکی میان من و تو، عقربه‌هایش را تندتر می‌چرخاند تا شاید این فاصله‌ را

دورتر، و نقطه‌ی پایان را نزدیکتر کندچه می‌شد اگر زمان و مکان نبود تا نه فرصت کمی در میان

باشد و نه فاصله‌ای طولانی در پیش

چه می‌شد اگر که سرنوشت بازی دیگری را رقم می‌زد: بازی بودن و دیدن نه بازی کودکانه دویدن و

نرسیدن... که من اکنون نه توان کودکی‌ام باقی است و نه آن رویاهای پریدن. بال‌هایم بریده، بر

روی این زمین ناباوری، در تحیرم که چه شد که شبانه، شبیخون دهشتناک این سرنوشت، میان

من و تو، جدایی انداخت و زمان مرا با خود برد،‌ تا همیشه رویای رسیدن به تو، همانند رویای

بازگشت به گذشته، همانند یک سراب سرد باشد

دست‌هایم خالی، به بالا گرفته‌ام که بدانی تهی است از هرآنچه که پیش از این داشته‌ام و تو

میدانی که مقصود چیست

به من نگاه کن! به این دفتری که سراسر سرود جدایی است. به این قلم بنگر که تنها برای گفتن

دردهایش می‌لغزد. و به این دستان تهی، که جز نبودن و نداشتن، کلمه‌ی دیگری را به یاد ندارد

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی

عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی

دوست دارم آن زمانی بنویسم که تو را در آغوش گرفته،‌ سپیدی آخرین ورق این دفتر بی‌جلد را پر از

لکه‌های جوهر مملو از بودن و دیدن و رسیدن کنم. ورق‌ها رو به اتمام... و تو در آن ناکجایی که

نمی‌دانم چیست. اما می‌دانم که هر اندازه من از تو دور هستم، تو به من نزدیکی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

تاریکی چشمانت

در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشمهایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد
 
تو را صدا کردم

در تاریکترین شب ها

دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی

با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی
 
با تنت برای تنم لالا گفتی

چشم‌های تو با من بود

و من چشم‌هایم را بستم

چرا که دست‌های تو اطمینان بخش بود
 
صدایت می‌زنم گوش بده

قلبم صدایت می‌زند

شب، گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می‌کنم

از پنجره‌های دلم

به ستاره‌هایت نگاه می‌کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم‌های تو سرچشمه ‌دریاهاست

انسان سرچشمه دریاهاست




کلمات کليدي :تاریکی چشمانت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

تو در چشم من

جائی نیست که تو در چشم من نباشی

جائی نیست که دلم تو را نخواهد

لحظه ای نیست که دور از تو خوشحال باشم و گوشه ای نیست که من به یاد تو در آن خلوت نکرده

باشم

پس ای نازنین من !! 

که همه وجودم را فرا گرفته ای

آرام دستهایت را بر روی سینه ام بگذار تا دلم آرام شود و اینقدر برای تو بی تابی نکند و به قلبم بگو

که هیچ وقت قلبت را از قلبم جدا نخواهی کرد .

به چشمانم نگاه کن و بگو که هیچ گاه از نگاهم دور

نخواهی شد و بگذار تا همیشه در شهر چشمانت زندگی کنم .

بگذار تا دلم با آرامیدن تو در سینه ام آرام شود

زیرا تمام وجودم را تسخیر کرده ای و تمام اعضای

بدن من به تو نیاز دارد و نمی تواند دوری تو را برای

لحظه ای تحمل کند .

ای کسیکه مرا در شهر چشمانت اسیر کردی

اگر بی وفایم از روی گفتارم دریاب !

اگر نامهربانم از روی رفتارم درک کن !

اگر می خواهی بدانی دوستت دارم از نگاهم می توانی اینرا بدانی !

اگر فکر می کنی درست نمی گویم قلبم را بشکاف ونظاره گر آن باش !




کلمات کليدي :تو در چشم من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

تنها باد

سایه شدم، و صدا کردم

کو مرز پریدن‌ها، دیدن‌ها؟ کو اوج "نه من"، دره "او"؟

و ندا آمد: لب بسته بپو

مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت

و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد

دستم در کوه سحر "او" می‌چید، "او" می‌چید

و ندا آمد: و هجومی از خورشید

از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر

و ندا آمد: بالاتر، بالاتر

آوازی از ره دور: جنگل‌ها می‌خوانند؟

و ندا آمد: خلوت‌ها می‌آیند

و شیاری ز هراس

و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد

"او" آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم

و ندا آمد: پرها هم

و ندا آمد: پرها هم




کلمات کليدي :تنها باد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

تناقض

من اینجا

کنار چادر نمازسپید م

به سکوت می اندیشم

به وسعت دریا

و

کوچکی دلها

به اسمان بی ریا

و

ادمکهای دورو

به بهاری دل انگیز

و

خزانی منافق

به صبر خدا

و

سو استفاده بشر

به رودخانه ای پر تلاطم

و

قطبی یخ زده

به پرند گان خوش اواز

و

گوشهای نا شنوا

به شور نواختن

و

گیتار خاموش

به زیبایی ایات

و

خاموشی لبها

به درختان سر به فلک کشیده

و

سستی ریشه ها

به

عظمت رنگها

و

دورنگی ها ی فریبنده

به هستی

و

پوچی

می اندیشم

و از این اندیشه

به تناقض می رسم

تناقضی که روحم را

دگرگون ساخته

و جسمم را

مرتعش می سازد

کاش می شد

زیبایی دنیا را

زشت نکرد

کاش می شد

عظمت نعمت را

تمسخر نکرد

کاش . . .




کلمات کليدي :تناقض




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

باران می بارید

باران تند می بارید

و من

و تو

زیر باران بدون اینکه دیگران را ببینیم

داشتیم رها می شدیم از همه چیز.

بجز چیزهایی که با هم داشتیم و چیزهایی که ریز ریز جمع کرده بودیم

دار وندارمان دو دل بود که نمی دانست آنشب زیر باران چگونه بتپد ....

باران بی امان می بارید،

هوا تاریک بود و جاده پر پیچ و خم

و تو آشنای جاده و من

غریب...

جاده تو را می شناخت از سالها قبل

و انگاری تو را دوست داشت

با تو حرف می زد

اما من

فقط در آن جاده تو را داشتم و شور و شوق بچه گانه وجودت را ...

انگار داشتی پرواز می کردی

رها بودی و در پیچ و خم جاده شعر خواب می خواندی

و من

چه کودکانه با صدای لالایی تو در رویایی عمیق فرو می رفتم........

شب

و آرزوی بودن با تو در شب

چه رویای صادقانه شیرینی که داشت به حقیقت می پیوست

و من چه آرام و بی اختیار خود را به آن می سپردم ...

دعا کردم آن شب صبح نشود دعا کردم هرگز جاده انتها نداشته باشد  دعا کردم هیچ چیز آن

شب هرگز تغییر نکند خیلی دعا کردم خیلی ...

رفتیم و رفتیم تا به بالاترین نقطه رسیدیم

به بالاترین نقطه

به یک پنجره که رو به آرامش باز می شد

چشم به آینه دوختیم و در آینه دیدیم زیبایی و شکوه لحظه ای را که اوج رسیدن بود ...

پی نوشت : نوشتم تا بخونی اگه خوندی بدون که بی تو به من خیلی سخت میگذره ولی روزهای

با تو بودن توفیقش اینه که می شه این روزها رو تحمل کرد . . .




کلمات کليدي :باران می بارید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

سهراب سپهری

با احترام به سهراب سپهری

کفش هایم کو؟

چه کسی بود صدا زد: یابو!

آشنا بود انگار

چه صدای خوفی!

مثل یک عربده بود

مثل کابوس طلبکار

و صاحبخانه

من به اندازه یک برج، دلم می گیرد

وقتی می بینم

که سیامک- پسر همسایه-

پرشیا می راند

با وجود اینکه

ماست را می ماند!

و هم اینک جیبم

که به اندازه لیوان سیاست خالی ست

خنده اش می گیرد

می شکوفد درزش!

و بیاریم سمسار

ببرد این همه مبل

ببرد این همه فرش

خانه را باید شست

جور دیگر باید زیست

خانه باید خود باد

خانه باید خود باران باشد!

آن زمان است که تو می بینی

ماه می آید پایین

می رسد دست به سقف ملکوت!

ملک الموت کجاست؟

کفش هایم کو؟

چه کسی بود صدا زد: یابو




کلمات کليدي :سهراب سپهری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

آ فرینش

روز تلخی بود

مهتاب هفت بار به ستارگان شک کرد

زمین

به هسته‌های پوسیده در بطنش، لعنت فرستاد

درختان بی‌اعتنا شدند

به رسوایی کوچ پرندگان

و به صدای اساطیری کبوترها

و آسمان

برای هر رهگذری آرام گریست

وسوسه زهرآلود آدم، بارور شد

در گلوی هوس‌انگیز حوا

سیب سبزی بی‌اندوه،

در دستان حوا رویید،

بی حضور آدم

و پس از دشنام سخت آ فرینش،

بشر متولد شد.




کلمات کليدي :آ فرینش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

Go lovely rose

Tell her that wastes her time and me
That now she knowes
When i resemble her to thee
How sweet and fair she seems to be
 

ای گل قشنگ برو به او که وقت خودش و مرا تلف کرد بگو
وقتی که من او را به یک گل تشبیه می کنم
چقدر ملیح و دلربا به نظر میرسد




کلمات کليدي :go lovely rose




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

یه مصیبت دیگه

مانیتورم دیشب سوخت  تا فردا ایشالا ردیف میکنم.
نگران نباشین بر میگردم

 پ.ن : مصیبت هم چنان پا بر جاست  ۱۶/۰۲/۸۷

 




کلمات کليدي :یه مصیبت دیگه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

  UP ۲۰ جدید* ۱۱/۰۲/۸۷ 

باران عشق

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو

رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید

وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند

گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم

تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست

دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که

بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا

کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات

حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای

بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب

میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک

است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

خدا نگهدار

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
 
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های

من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
 
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !

من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من

دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این

ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها

اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان ! نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

خدانگهدار ... خدانگهدار




کلمات کليدي :خدا نگهدار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

محکوم

لبم محکوم شد به ساده بودن

غرورم محکوم شد به خونسرد بودن

احساسم محکوم شد به کم حرف بودن

دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن

چشمانم محکوم شد به مهربان بودن

دستهایم محکوم شد به سرد بودن

پاهایم محکوم شد به تنها رفتن

آرزوهایم محکوم شد به محال بودن

وجودم محکوم شد به تنها بودن

عشقم محکوم شد به محبوس بودن

و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن

و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق بودن




کلمات کليدي :محکوم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

بــــــــــــرای تــــــــــــــو

تورا دوست میدارم هم قسم
 
باز هم امروز در دلم دردی دارم بازم چشمانم از حسرت خیس است
 
آخر چرا تو را غریبه میدانم؟
 
تو که تمام دل را مال خود کرده ای تو که الماس چشمایم را گرفته ای
 
یادت است غریبه من انروز تو را دیدم
 
 من بین آن همه چشم تو را شناختم تو را که با همه فرق داشتی اما چرا همه نمیرفتند
 
تا من بتوانم با تو تنها باشم؟
 
تو را که بعد از آن قبله ام را بر گرداندم و چشمهایم گریان است
 
مدتی است که مثل روحی سرگردانم
 
مثله روحی که در کوچه های شعر به دنبال آشنایی تو می گردم
 
تا شاید دستهایم که از لبهایم عاشقترنداز تو نشانی پیدا کنند




کلمات کليدي :برای تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

غمگین ترین قصه

دارم مثل یه قصه میشم غمگین ترین قصه هاست دردهام همیشه بی صداست یه مرد بی ستاره

که دلخوشی نداره راهیم راهی جایی که پر از زمزمه باشه اونجا خوشبختی یه دنیا قد سهم همه

باشه من اگر طلسم نبودم واسه تو یه اسم نبودم پای حرفات مینشستم دل به پیغومت میبستم

توی تنگنای نفسهام زخم دردی ریشه داره که تو هق هق غریبی ام من و راحت نمیذاره ...




کلمات کليدي :غمگین ترین قصه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

سهم کمی نیست

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم انقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست!

ایینه ام را بردهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست!

همواره چون من نه

فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست!




کلمات کليدي :سهم کمی نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

از من نپرس

از من نپرس چقدر دوستت دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که

چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را

از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن

از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی




کلمات کليدي :از من نپرس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

مثل آسمان

مثل آسمان

که می نویسد از ابر،

مثل ابر

که می نویسد از باران،

مثل باران

که می نویسد از رود،

مثل رود

که می نویسد از دریا،

من

از تو می نویسم
 
مثل دریا

که می نویسد از موج،

مثل موج

که می نویسد از ساحل،

مثل ساحل

که می نویسد از انتظار،

مثل انتظار

که می نویسد از دلتنگی،

من

ازتو می نویسم




کلمات کليدي :مثل آسمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

عصیان

به لبهایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

بیا ای مرد ای موجود خودخواه

بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را

منم آن مرغ آن مرغی که دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرود ناله شد در سینه تنگ

به حسرتها سر آمد روزگارم

به لبهایم مزن قفل خموشی

که من باید بگویم راز خودرا

به گوش مردم عالم رسانم

طنین آتشین آواز خود را

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

لبم بوسه شیرینش از تو

تنم با بوی عطرآگینش از تو

نگاهم با شررهای نهانش

دلم با ناله خونینش از تو

ولی ای مرد ای موجود خودخواه

مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانی

فضای این قفس تنگ است تنگ است

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از این ننگ و گنه پیمانه ای ده

بهشت و حور و آب کوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه ای ده

کتابی خلوتی شعری سکوتی

مرا مستی و سکر زندگانی است

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

که در قلبم بهشتی جاودانی است

شبانگاهان که مه می رقصد آرام

میان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابی و من مست هوسها

تن مهتاب را گیرم در آغوش

نسیم از من هزاران بوسه بگرفت

هزاران بوسه بخشیدم به خورشید

در آن زندان که زندانیان تو بودی

شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

بدور افکن حدیث نام ای مرد

که ننگم لذتی مستانه داده

مرا میبخشد آن پروردگاری

که شاعر را دلی دیوانه داده

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر




کلمات کليدي :عصیان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

زیر درخت مدرسه

می نشینم زیر درخت مدرسه

روی برگهایی که زیر درخت ریخته شده می نویسم

*خزان*

خ: خدایا

ز: زندگیمو

ا: ازم

ن: نگیر

اشکهای حلقه زده در چشمانم دیگر مجالی برای ماندن پیدا نمی کنند

اولین قطره که بر گونه هایم می نشیند

دوست داشتن تو را فریاد می زند

آرام با دستهایم اشک را بر می دارم

و آن را در آغوشم می فشارم

چشمهایم را می بندم

روز های بد و خوب در ذهنم طلاقی پیدا می کند

حرفهایی که هیچگاه به حقیقت نپیوست

آرزوهایی که محال بود

و شبهایی که بعد از تو بر سر سجاده عشق می نشستم و هزاران قطره مثل همین قطره اشک

که در آغوشم هست از چشمانم سرازیر می شد.

آری...

من تمام این مدت را با یاد تو زیر درخت مدرسه می گذراندم

که ناگهان خود را در دفتر مدرسه یافتم

دستهایم را باز کردم تا آن قطره اشک را نشان دهم

که ثابت کنم عاشقم و بی جا زیر درخت ننشستم که ناگهان

به جای قطره اشک خودکار را در آغوشم یافتم

و همزمان مدیر مدرسه فریاد زد:

تعهد نامه را امضاء کن




کلمات کليدي :زیر درخت مدرسه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

دوستت دارم و نیز از تو خشمگین ام

دوباره دود سیاه و آه‌های تو

دوباره کوچه‌های غربت و سایه‌های تو

دوباره خورجین آواره‌گی و شانه‌های تو

دوباره و دوباره

دهان‌گشاده‌ی دست بند و

دست‌های تو.

چه بار سنگینی هستی

بر شانه‌های غم

و رودخانه‌ای خشمگین

در میان چشمانی مه‌آلود.

ابر مانند تو

با گریه آشنا نیست.

درد مانند تو

در اعماق هیچ زخمی ننشسته

و هیچ بیشه‌ای

در خزان عمرش

نیم‌اندازه‌ی تو هم

برگ و بار و شاخ رنج‌ـ‌ش را

فرو نیفکنده‌.

چه بار سنگینی هستی

بر شانه‌های غم

و رودخانه‌ای خشمگین

در میان چشمانی مه‌آلود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

ساده بودم

دنیای خودم گرم است من دوست نمیخواهم!!!

ساده بودم ساده

پاک مثل کف دست

من چه میدانستم ساده بودن سخت است

به تو دل خوش کردم

به تو عاشق بودم

شدم آیینه تو

صاف و صادق بودم

تو به من می گفتی ساده بودن زیباست

عشق مثل خود تو

ساده مثل خودماست

عشق ساده نبود...

عاشقی ساده نبود...

همسفر اهل سفر راهی جاده نبود

اتفاقی کوتاه عشق هم آمد و رفت

قصه من این بود این سراغازم شد بعد از آن قصه عشق هم هم آوازم شد ,




کلمات کليدي :ساده بودم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

حسرت

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا

دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت

یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز

لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه های شوق ترا گفت با نگاه

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه ایی که ز عشق خواندی

به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است

دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد

می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز

بر سینه پر آتش خود می فشارمت




کلمات کليدي :حسرت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

پرسش بی پاسخ

چشم ها ، پرسش بی پاسخ حیرانی ها
 
دست ها، تشنه تقسیم فراوانی ها
 
با گل زخم، سر راه تو آذین بستیم
 
داغ های دل ما جای چراغانی ها
 
حالیا، دست کریم تو برای دل ما
 
سر پناهی است در این بی سر و سامانی ها
 
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
 
ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی ها
 
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
 
سایه امن کسای تو مرا بر سر بس
 
تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها
 
چشم تو لایحه روشن آغاز بهار
 
طرح لبخند تو پایان پریشانی ها




کلمات کليدي :پرسش بی پاسخ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

تو نسیتی که ببینی

تو نیستی که ببینی
 
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها لب حوض

درون اینه پک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو مگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه دیرن خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده سکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی...




کلمات کليدي :تو نسیتی که ببینی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

نگاهتون چه آشناست

تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست

اگه بپرسین از دلم میگم گرفتار شماست

نگاهتون پیش منه حواستون جای دیگه است

خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگه است

نفس نفس تو سینه ام عطر نفس های شماست

اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست

میمیرم از حسادت دلی که دلدار شماست

کاش میدونستم اون کیه که این روزا یار شماست

خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست

شما گناهی ندارین این روزگاره بی وفاست

تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست

تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست

نفس نفس تو سینه ام عطر نفس های شماست

اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست...




کلمات کليدي :نگاهتون چه آشناست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

بادل عاشق بدنکن

ای ادم نامهربون

سنگ دل وبی وفانشوتودل داری این ام بدون

توقول همراهی دادی رووعدی دلت بمون

باطن پاک و توجهان می خرنش خیلی گرون

عهدشکن عشق نباش خیرنمی بینی ازاون
 
باهمون نگاه اول توی قلبم خونه کردی

مثل یک پرنده ازعشق توی سینه لونه کردی

دل روبردیونگفتی که دلی به این ظریفی

واسه باختن نانداره که ببازه به حریفی

توهمونی که توقلبم قددنیا خونه داره

توی تک باغ دل من گل خوشبختی می کاره

توهمون خوبی که اسمت به لبم خنده میاره

اگه باشی تاهمیشه دیگه این دل غم نداره

عشق تویک اسمونه پرازنوروقشنگی

دل ساده که نفهمیدتوقشنگ امادورنگی

توکه احساسی نداری چرابامن عهدبستی

به خداکه بی وفایی اخه توپیمون شکستی

من بازدارم هنوزم توی خاطرات می سوزم

یادظلم های گذشته سیاکرده شب وروزم

دوست دارم یادت توسینه واسه همیشه بمیره

توشکست سخته عشقت دلم عبرتی بگیره

تابفهمه توی دنیاخیلی ازعشقا فریبه

خیلی ازعشقا فریبه




کلمات کليدي :بادل عاشق بدنکن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

اشتقاق

وقتی جهان

از ریشه جهنم

و آدم
     
از عدم

و سعی

از ریشه های یأس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده
       
در حرف

کفتار را

به کفتر
  
تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان

دل بست

نان را

از هر طرف بخوانی

نان است!




کلمات کليدي :اشتقاق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

از انکار تو می‌آیم‌

از انکار تو می‌آیم‌ !

تمام‌ِ باورِ دیروز !

سرابی‌ بودی‌ از آغاز

نه‌ یک‌ فانوس‌ِ یلداسوز !

از انکار تو می‌آیم‌ !

رفیق‌ِ نارفیقی‌ها !

شکستن‌های‌ بی‌وقفه‌

تمام‌ِ سهم‌ من‌ از ما !

مرا این‌گونه‌ در برزخ‌

رها کردی‌ به‌ آسانی‌ !

نه‌ همدستی‌ ، نه‌ همپایی‌ ، من‌ُ این‌ بغض‌ پنهانی‌ !

من‌ از آیینه‌ ترسیدم‌ ، که‌ در آیینه‌ دیوی‌ بود !

سکوت‌ من‌ در انکاره‌ ، تماشایم‌ غریوی‌ بود !

و تندیس‌ِ تو ویران‌ شد ! به‌ دست‌ عاشقی‌ بُت‌ساز !

چه‌ ساده‌ باورت‌ کردم‌ ! دروغین‌ بودی‌ از آغاز !

فقط‌ از عشق‌ بود ! از عشق‌ ! اگر زانو زدم‌ بر خاک‌ !

مرا در سایه‌ها بُردی‌ ، تو اِی‌ خورشیدک‌ِ ناپاک‌ !

سرت‌ در حلقه‌یی‌ از نور ، دلت‌ در چنگ‌ اهریمن‌ !

بمان‌ در اوج‌ِ این‌ درّه‌ ، در این‌ معبد بمان‌ بی‌من‌ !

تو را هرگز کسی‌ جز من‌ ، دخیلی‌ بر نمی‌بندد !

به‌ این‌ عاشق‌ترین‌ عاشق‌ ، کسی‌ جُز تو نمی‌خندد !

من‌ از آیینه‌ ترسیدم‌ ، که‌ در آیینه‌ دیوی‌ بود !

سکوت‌ من‌ در انکاره‌ ، تماشایم‌ غریوی‌ بود !

و تندیس‌ِ تو ویران‌ شد ! به‌ دست‌ عاشقی‌ بُت‌ساز !

چه‌ ساده‌ باورت‌ کردم‌ ! دروغین‌ بودی‌ از آغاز !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

ارغوان

چگونه پیچک غم ارغوان شادی را

به باغ خاطر ما پژمرده است
 
چگونه کم کم زنگار ناامیدی ها
 
جلای آیینه شورو شوق رابرده است

لبان ما دیری است

به هم فشرده چو نیلوفران نشکفته است

چنان به زندگی بی نشاط خو کردیم

که نقش روشن لبخند یادمان رفته است
 
ببین به چهره ی این مردمان راهگذر

دل تمامیشان  غنچه ی  نخندیده است

هنوز خانه هایی از خانه های این سامان

شبی ز بانگ سرود وسرور همخوانان

دمی ز شادی و پاکوب دست افشان

به خود نلرزیده است

ببین که بر سر دلهامان چه اوردیم

ببین ناخواسته با عمر خود چه ها کردیم

چرا چو ماتمیان بی خروش میمانیم؟

چرا سرود نیایش به بامداد به نور

سرود گندم باران

سرود شالیزار

سرود مادر پدر کودک

سرود وطن

سرود زندگی و عشق را نمیخوانیم؟
 
یکی بپرس که از زندگی چه میدانیم؟

نفس کشیدن آیا نشان زیستن است؟

خموش مردن؟

یا شور و شوق پروردن؟

چو افتاب به لحظه ها درخشیدن.

امید و شادی و شورو نشاط بخشیدن

مگر نه اینکه غمی سهمگین به دل داریم

مگر نه اینکه به رنچی گران گرفتاریم

نشاط مان راباید همیشه چون خورشید

بلند و گرم در اعماق جان نگه داریم

مده به پیچک غم اب و افتاب و نسیم

بیا دو باره به فریاد ارغوان برسیم




کلمات کليدي :ارغوان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

  UP ۲۰ جدید* ۱۰/۰۲/۸۷

نامه ای به یک غریبه

مهربان من سلام

صبح تو بخیر

باز صبح آمده زدور دستها

باز هم شب گذشته

آسمان خواب من

پر از ستاره بود

مثل روزهای کودکی

خواب دیدمت که می رسی

و باغچه دوباره غرق یاس می شود

یک سبد ستاره روی شانه ات

به خسته های این شب سیاه

به راه ماندگان کوره راه های سوت و کور

ستاره هدیه می دهی

خواب دیدمت که می رسی

و قاصدک به خنده رقص می کند

و آسمان خانه پر زسینه سرخ می شود

بادبادکی که کودکی

در زلال آسمان رها نموده است

گوشواره های خویش را جار می زند

خواب دیدمت که آمدی

و باز آسمانی از قناری و پرنده های ساحلی

به سمت شهر ما کوچ می کنند

و من به آن کبوتران شعرهایی از فروغ هدیه می کنم

من به آن پرندگان گفته ام:

فروغ گفته  است:

پرنده رفتنی است




کلمات کليدي :نامه اي به يك غريبه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

یادته

موهای شونه نکرده یادته ؟

چشمک از پشت پرده یادته ؟

روز تمرین اشاره یادته ؟

شب چیدن ستاره یادته ؟

شعرای کتاب درسی یادته ؟

یادته گفتی میترسی یادته ؟

عکسمون تو قاب عکسو یادته ؟

بله بدون مکث و یادته ؟

دستمون تو دست هم بود یادته ؟

غصه هامون کم کم بود یادته ؟

چشم نازت مال من بود یادته ؟

دیدن من قدغن بود یادته ؟

رویاهای آسمونی یادته ؟

قول دادی پیشم بمونی یادته ؟

دست گرمت تو زمستون یادته ؟

شونه من زیر بارون یادته ؟

گل سرخارو نچیدیم یادته ؟

یه روزی همو ندیدیم یادته ؟

شرطامون سر صداقت یادته ؟

تو مجازات خیانت یادته ؟

پنهونی سر قرارا یادته ؟

تاخیرات توی بهارا یادته ؟

دستاتو میخوام بگیرم یادته ؟

راستی تو بی تو میمیرم یادته ؟

پیش هم بودیم نذاشتن یادته ؟

اونا ما رو دوست نداشتن یادته ؟

نامه بدون امضا یادته ؟

اسم مستعار نیما یادته ؟

طرح اون انگشتر من یادته ؟

پاسخ مختصر من یادته ؟

چی میخواستیم از خدامون یادته ؟

مستجاب نشد دعامون یادته ؟

چشممون زدن حسودا یادته ؟

چشامون شد مثل رودا یادته ؟

گفتی ما باید جدا شیم یادته ؟

گفتی باید بی وفا شیم یادته ؟

یه روزی ازم بریدی یادته ؟

خط رو اسم من کشیدی یادته ؟

چش من به چشمت افتاد یادته ؟

کاری که دست دلم داد یادته ؟

روزای خیلی طلایی یادته ؟

روز ترس از جدایی یادته ؟

حالا اومدم همونجا وایسادم

جایی که دل به دلت داده بودم

دراوردم از دستم انگشترو

جا گذاشتمش همونجا دفترو

اما قول دادم به قلبم و خدا

دیگه دل ندم به عشق آدم




کلمات کليدي :یادته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

منو نترسون

به من از روزهای کوتاه

شبای سرد زمستون

زوزه ی سگ های ویلون

شب خلوت خیابون

زیر سقفای شکسته

رگ تند باد و بارون

گنجه های پر ز هیچی

حسرت یه لقمه ی نون

بگو بگو با همیم

ولی از دوریت نگو

منو نترسون

منو نترسون !

به من از سرفه ی برگا

سینه ی زخمی پاییز

ترس گنجشکای عاشق

از مترسک های جالیز

سر موندن و نرفتن

بوته با گلاش گلاویز

پٍُر پَرهای شکسته ست

قفسای زرد پاییز

بگو بگو با همیم

ولی از دوریت نگو

منو نترسون

منو نترسون !

به من از دستای تب دار

لبای تناسه بسته

روی ریگ داغ دویدن

با پای زخمی و خسته

دیدن مردی که زیر سایه ی خودش نشسته

با همه آوارگی هاش

دل به موندن تو بسته

بگو بگو با همیم

ولی از دوریت نگو

منو نترسون

منو نترسون !

کسی که می پندارد

تمامی میوه ها زمانی می رسند ،

که توت فرنگی از انگور هیچ نمی داند !!!




کلمات کليدي :منو نترسون




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

لحظه های کاغذی

خسته ام از آرزوها

آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی

با لهای استعاری

لحظه های کاغذی را

روز و  شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی

زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین

پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین

آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته

چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته

خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده

میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده

گریه های اختیاری

عصر جدولهای خا لی

پارک های این حوا لی

پرسه های بی خیا لی

نیمکت های خماری

رو نوشت روز ها را

روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی

جمعه های بیقراری

عاقبت پرونده ام  را

با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی

باد خواهد برد باری

روی میز خالی من

صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها

از ما یادگاری




کلمات کليدي :لحظه های کاغذی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

یه دنیا تشنگی

یه دنیا تشنگی تو عمق چشمامه
 
ببین امشب قصاص از اشک می گیرم
 
ببین می مونم امشب تا سحر یا نه
 
دوباره مثل هر شب ساده می میرم

یه بغض مرده رو لبهام ماسیده
 
نمیشه اسمتو آروم بشمارم
 
ببین از بس دلم با خاک خوابیده
 
شبیه مرده های زیر آوارم

کجا باید تو رو پیدا کنم امشب
 
کدوم سقفه که مال هردومون باشه
 
نمی بینی چقدر از هم جدا موندیم
 
کدوم روزه که تو آغوش شب جاشه

بیا دستامو از این فاصله بردار
 
بذار باور کنم احساس بارونو
 
همیشه باید از آخر کسی باشه
 
که لمسش تر کنه چشم پشیمونو




کلمات کليدي :یه دنیا تشنگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

همدم شبهایم

تو می ترسی ازعشق وسودای عشق

تو بگریزی  از شور دنیای  عشق
 
همان  به که از این  سفر  بگذری

توطاقت نداری به صحرای عشق
 
تو را الفتی نیست  با این  جنون

مبادا  نهی  لب  به  مینای عشق
 
تو  را  عشق از خود  جدا  می کند

چو موسی که گم شد به سینای عشق
 
جنون  کرد  همت که  مجنون رسید

ز لیلای  صورت به لیلای  عشق
 
ز  تن  جان  عاشق  گریزان   بود

ندارد صدف در والای   عشق...!
 
همدم شبهایم.....!!!




کلمات کليدي :همدم شبهایم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

از تو دل بریدم

وقتی از تو دل بریدم

جز خودت چیزی ندیدم

پی هر کسی که رفتم

اخرش به تو رسیدم

حالا که رفتم و گشتم

میبینم تکی تو دنیا

نمیشه تو رو عوض کرد

حتی با شبای رویا
 
انگار اسمون نمیخواست

ببینه ماها رو با هم

یادته لحظه ی اخر

زیر اون بارون نم نم
 
گل سرختو گرفتی

دادی دستم گل مریم

دست من نبود نه از تو

بلکه از خودم گذشتم
 
عشقتو خواستم بذارم

لای خاطرات دفتر

اما یاد تو نمی گذاشت

میومد دوباره از سر
 
توی یک غروب جمعه

اصل مطلبو نوشتم

پی هیچ کس نمی گردم

چون تویی اول و اخر
 
حالا که رفتم و گشتم

میبینم تکی تو دنیا

نمیشه تو رو عوض کرد

حتی با شبای رویا
 
یادته خواستی بمونم

ناله کردم که نمیشه

حالا عمریه اسیرم

توی دام زرد غربت
 
اما اسمشه که نیستی

با منی همش....همیشه

من که تقصیری نداشتم

تلخه قانون جدایی
 
من و تو سرش نمیشه

میزنه چه تیشه هایی

ولی حق داری بگی که

اینا حرفه....بی وفایی
 
حالا که رفتم و گشتم

میبینم تکی تو دنیا

نمیشه تو رو عوض کرد

حتی با شبای رویا




کلمات کليدي :از تو دل بریدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

از باغ خوشبختی

ما برای خود

تکه زمینی را

شخم می زنیم

می کاریم بذله گویی ات را

شوخ طبعی ام را

خنده هایمان را

اشک هایمان را

خوشحالی مان را

ناراحتی هایمان را

و یک درخت کوچک.

می افشانیم

بذر آرامش ات را

سکوتم را

معنویتمان را

عقیده هایمان را

دیوانگی هایمان را

عشق مان را

و گلهایی ساده.

می گذاریم امید هایمان

بارور شوند

هیچ چیز

از باغ خوشبختی مان

چیده نخواهد شد




کلمات کليدي :از باغ خوشبختی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

گل همیشه بهار

در قلب کوچک و ناتوانم تا ابد جای توست

دلدار من این کلبه حزن آور این کاشانه مملو از عشق فقط جای تست تلخیها فراز ها نشیبها بر

حرارت و اشتیاق من می افزایند.

و این ماتمکده تعلق بتو دارد . . .




کلمات کليدي :گل همیشه بهار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

گشایش

تو را به راستی،

تو را به رستخیز

مرا خراب کن!

که رستگاری و درستکاری دلم

به دستکاری همین غم شبانه بسته است

که فتح آشکار من

به این شکست های بی بهانه بسته است




کلمات کليدي :گشایش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

صدای آسمانی تو

وقتی که صدای آسمانی تو
 
در خاموشی شبهای تو  

طنین می افکند تو ای    

نغمه پردازگشوده بال      

آسمان تنهایی من        

خبر نداری که         

من چشم در          

راه تو             

دارم




کلمات کليدي :صدای آسمانی تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

دیوانه

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت

در آن هنگامه جان خویش را سوخت

همه خکسترش را باد می برد

وجودش را جهان از یاد می برد

تو همچون آتشی ای عشق جانسوز

من آن دیوانه مرد آتش افروز

من آن دیوانه آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم

خوشم با این چنین دیوانگی ها

که می خندم به آن فرزانگی

به غیر از مردن و از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن

در این عالم سرانجامی نداریم

چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم

لهیبی همچو آه تیره روزان

بساز ای عشق و جانم را بسوزان

بیا آتش بزن خکسترم کن

مسم در بوته هستیی زرم کن




کلمات کليدي :دیوانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

یار دلبند

دو شاخه نرگست ای یار دلبند     
 
چه خوش عطری درین ایوان پراکند

اگر صد گونه غم داری چو نرگس
 
به روی زندگی لبخند لبخند
 
گل نارنج و تنگ آب و ماهی
 
صفای آسمان صبحگاهی

بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
 
که از او می ستانی هر چه می خواهی

سحر دیدم درخت ارغوانی

کشیده سر به بام خسته جانی

بهارت خوش که فکر دیگرانی

سری از بوی گلها مست داری

کتاب و ساغری در دست داری
 
دلی را هم اگر خشنود کردی
 
به گیتی هرچه شادی هست داری
 
چمن دلکش زمین خرم هوا تر
 
نشستن پای گندم زار خوشتر
 
امید تازه را دریاب و دریاب
 
غم دیرینه را بگذار و بگذر




کلمات کليدي :یار دلبند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

خیلی سخته

خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری

خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ، اما اون بگه : نمی خوامت حال

فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را




کلمات کليدي :خیلی سخته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

خوش به حال

خوش به حال آن مرد که در زندگیش تو راه بروی

خوش به حال مردی که برایش تو شیرین زبانی کنی

خوش به حال مردی که نگاه پاک و معصومانه تو هر روز به او خیره شود

خوش به حال مردی که دستهای قشنگ تو دکمه های پیراهنش را

باز کند ، ببندد ، تا لبهایت به نجوایی بخندند

حسرت دستهایت مانده به چشمهایم ، به خوابهایم ، به کش و قوس های تنم

در حسرت دستهایت پرپر میزنم

چقدر برایت قصه بگویم

چقدر ببوسمت ، نوازشت کنم  ، موهایت را نفس بکشم تا خوابت ببرد  ؟

چقدر نگاهت کنم ؟

نگاهت کنم تا خوابت ببرد

چقدر بی تو به تو فکر کنم ؟




کلمات کليدي :خوش به حال




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

تعطیل

کاش در تنهایی خود ذوب می شدم

و التهاب سکوتم نمی ترکید

زمانه زمانه ی نامردی است

باور کن هنوز هم دستانم بوی نارنج می دهند

من یخه ام را باز می کنم

و در سرمای شب های دی ماه پا برهنه و مبهوت

راه می روم

می فهمم که چه افسانه ای بود

و افسوس می خورم که افسانه بود
 
افسوس که افسانه بود

و باور کن ...

بارون و دوس دارم هنوز چون تو رو یادم میاره




کلمات کليدي :تعطیل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

پنجره

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین میرسد

و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم سرشار می کند .

و می شود از آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد یک پنجره برای من

کافیست.

من از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم ، باید، باید ، باید.

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست ؟

پیغمبران ، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما اوردند

این انفجارهای پیاپی،

و ابرها مسموم ،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر ، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهارپری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی

من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام

بگویم؟

حس می کنم که وقت گذشته ست

می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان

من و دست های این غریبه ی غمگین

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم .




کلمات کليدي :پنجره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

در دلم دردیست

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز

در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز

راز سرگردانی این روح عاصی را

با تو خواهم در میان بگذاردن امروز

گر چه از درگاه خود می رانیم اما

تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی

سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست

کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی




کلمات کليدي :در دلم دردیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

باز کن

باز کن از سر گیسویم بند

پند بس کن که نمیگیرم پند

در امید عبثی دل بستن

تو بگو تا به کی آخر تا چند

از تنم جامه برآر و بنوش

شهد سوزنده لبهایم را

تا یکی در عطشی دردآلود

بسر آرم همه شبهایم را

خوب دانم که مرا برده زیاد

من هم از دل بکنم بنیادش

باده ای ‚ ای که ز من بی خبری

باده ای تا ببرم از یادش

شاید از روزنه چشمی شوخ

برق عشقی به دلش تافته است

من اگر تازه و زیبا بودم

او ز من تازه تری یافته است

شاید از کام زنی نوشیده است

گرمی و عطر نفسهای مرا

دل به او داده و برده است زیاد

عشق عصیانی و زیبای مرا

گر تو دانی و جز اینست بگو

پس چه شد نامه چه شد پیغامش

خوب دانم که مرا برده ز یاد

زآنکه شیرین شده از من کامش

منشین غافل و سنگین و خموش

زنی امشب ز تو می جوید کام

در تمنای تن و آغوشی است

تا نهد پای هوس بر سر نام

عشق طوفانی بگذشته او

در دلش ناله کنان می میرد

چون غریقی است که با دست نیاز

دامن عشق ترا می گیرد

دست پیش آر و در آغوش گیر

این لبش این لب گرمش ای مرد

این سر و سینه سوزنده او

این تنش این تن نرمش ای مرد




کلمات کليدي :باز کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

با تو بودن

من و آوای گرمت را شنودن

بدین آوا غم دل را زدودن

از اول کار من دلدادگی بود

ولیکن شیوه ی تو دل ربودن

گرفت از من مجال دیده بستن

همه شب بر خیالت در گشودن

قرار عمر من بر کاستن بود

تو را بر لطف و زیبایی فزودن

غم شیرین دوری بر من آموخت

سخن گفتن غزل خواندن سرودن

من و شب های غرببت تا سحرگاه

چو شمعی گریه کردن نا غنودن

چه خوش باشد غم دل با تو گفتن

وزان خوشتر امید با تو بودن




کلمات کليدي :با تو بودن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۰۹/۰۲/۸۷ 

برای تو که بهترینی

آهای تو!

آره با توام!

چرا ناراحتی؟چرا اضطراب داری؟چرا استرس داری؟چرا اعتماد به نفست

رو از دست دادی؟چرا احساس می کنی که هیچی نیستی و هیچ دلیلی برای

ادامه نداری؟تو خیلی بزرگی. اونقدر که حتی فکرش و نمی تونی بکنی.

این من و تا آخر دقیق بخوان تا بهت ثابت کنم.

همین دلشوره ها و ناراحتی هایی که بعضی اوقات به خاطر کارهایی که کردی یا حرفهایی که

زدی،داری.آره همین ناراحتی ها که باعث شده از خودت بدت بیاد یه نشونست. همین دلواپسی از

حرفایی که نباید میزدی

یا کارهایی که نباید می کردی یه نشونست.

همه این ها نشونه اینه که تو هنوز خوبی.قلبت هنوز پاکه و روحت هنوز آرومه.اگه این طور نبود بی

خیال می شدی. مثل بقیه.

اصلا کارهای بدت رو نمی دیدی که بخوای به خاطرش ناراحت بشی.

اگه غمگینی نشونه اینه که قلب صافت تحمل سیاهی رو نداره.

پس چرا از خودت ناراحتی؟ همین که متوجه کارایی شدی که نبایدمیکردی

همین که ناراحت شدی، همین که پشیمون شدی، باید خوشحال باشی و خدا رو شکر کنی که

دلت هنوز سفیده که می تونی لکه های سیاه رو روش ببینی.مثل یه راننده که پیچ و خم های

جاده باعث میشه که خوابش نبره،

پیچ و خم های زندگی هم باعث می شه تو خوابت نبره.

اسیر تکرار و روز مرگی نباشی باعث میشه تا اگه چشات بسته شد و خوابت برد، پیچ و خم ها

بیدار نگهت داره.

پس خدا رو شکر کن که توی یه جاده بی پیچ و خم رهات نکرده.

اون می خواسته که صداش کنی فراموشش نکنی.

صدات رو دوست داره پس صداش کن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

باورم نمی شود

باورم نمی شود تو از من گذشته باشی

باورم نمی شود تو رفته باشی

صدای گریه ی من تو را راضی نکرد

قطره قطره ی اشکم دل سنگ را سوزاند

ولی دل تو را نرم نکرد

باورم نمی شود که حتی پشت سرت را هم نگاه نکردی

باورم نمی شود که فریادم را نشنیده باشی

باورم نمی شود که رفته باشی

من هنوز نا باورم

ولی یاد گرفتم که عاشق نباشم

یاد گرفتم دل شکستن را

یاد گرفتم سنگ شدن را

پس می شکنم قلب های عاشق را

قلب من دیگر از گوشت و خون نیست

قلب من از سرب است

وجودم شعله ور از آتش نفرت

که می سوزاند جان ها را

حال باور می کنم مرگ تورا

زیرا باور کردم مرگ قلبم را

مرگ قلبم را

و روی سنگ قبرم نوشتم شعر تو را




کلمات کليدي :باورم نمی شود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

گل من گریه مکن

که در آینه ی اشک تو غم من پیداست

قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست

گل من گریه مکن

سخن از اشک مخواه

 که سکوتت گویاست

از نگه کردنت احوال تو را می دانم

دل غربت زده ات

بی نوایی تنهاست

من و تو می دانیم

چه غمی در دل ماست

گل من گریه مکن

اشک تو صاعقه است

تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی

بیش از این گریه مکن

که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی

من چو مرغ قفسم

تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی

گل ن گریه مکن

 که در آیینه ی اشک تو غم من پیداست

فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست

دل به امید ببند

نا امیدی کفرست

چشم ما بر فرداست

ز تبسم مگریز

در دندان تو در غنچه ی لب زیباست

گل من گریه مکن




کلمات کليدي :گل من گریه مکن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

باورکن

باور کن که دوستت دارم

ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم ....

ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم....

ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم....

ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم....

ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم....

ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم....

ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم....

دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی .....

عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای....

به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم ......

دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم ....

اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم!

باور کنی ، باور نکنی یک کلام! دوستت دارم....

به خداخیلی دوستت دارم




کلمات کليدي :باورکن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

باز باران بی ترانه

باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه

باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
 
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟
 
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند

که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟
 
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟
 
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران, عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
 
یاد ارم, روز باران را

یاد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران..از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟
 
بشنو از من, کودک من

پیش چشمم, مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
 
خدا هم خوب می داند که
 
این عدل زمینی ,عدل کم دارد




کلمات کليدي :باز باران بی ترانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

خاطره های من سیاهند

تمام خاطره های من سیاهند
 
با لکه های ریز نورانی

درست مثل آسمان پر ستاره شب

آن روز که تو ستاره صدایم کردی

بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟

جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه

تو از من دروغ بافته بودی

و من از تو

گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند

حالا

چه فرقی میکند که تو مرا سیاه

و من تو را زرد یا سرخ

بافته باشم

ما هر دو پایمال شده ایم




کلمات کليدي :خاطره های من سیاهند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

خاطره

دفتر خاطراتمو ، وا می کنم به یاد تو

در میارم از آلبومم ، عکسای یادگاریتو

عکسا تو هی می بوسمو ، زل می زنم به دفترم

عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده در سرم

من هنوزم دوست دارم

زنجیر قفل یاد تو ، از دل من وا نمی شه

طفلکی قلب عاشقم ، فکرته هر جا همیشه

بعد تو روزگار من ، خیلی به سختی می گذره

فکر نکن عاشقت یه روز ، عشق تو از یاد می بره

من هنوزم دوست دارم

کاش خونه قلبمو باز، بیای چراغونی کنی

کاش تو حصار زندگیت ، باز منو زندونی کنی

کاشکی بیای مثل قدیم ، دست تو دستام بذاری

قول بدی این بار که بیای ، باز نری تنهام بذاری

من هنوزم دوست دارم




کلمات کليدي :خاطره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

به یاد داشته باش

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می

نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست

دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز

فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی




کلمات کليدي :به یاد داشته باش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

بن بست

نه دست اشتیاق

نه پای پیشواز

درهم شکسته عطر لطیف نیاز و ناز

گلهای من شکفته به گلدان او ولی

چشمان سبز فام وی از من گریخته است

لبریز کرده جام من از نوش آن نگاه

اما دریغ دست من این جام ریخته است

تا کی به هر بهانه سرودی نگاشتن

حرفی نمانده است

از او رمیده است

رویای خواستن

از من کلام غمزده دوست داشتن




کلمات کليدي :بن بست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

برای تو می سرایم

بیا تا تا نقش رویت را به نقشی از طلا گیرم
 
بیا تا خاک راهت را به روی دیده ها گیرم
 
بیا تا بر جمال تو گل ریحان نشانم من
 
بیا کز ساغر چشمت شراب جان فزا گیرم
 
بیا که دیده خون بارد ز بس که در رهت ماندم
 
بیا تا خاک اقدامت به جای توتیا گیرم
 
بیا که بی تو تنهایم  دلم بی اشنا باشد
 
بیا تا من در اغوشت بردل  اشنا گیرم
 
بیا که پایابم برفت ز هجر رخ تو امیدم
 
من احوالت ز که پرسم سراغت از کجا گیرم
 
بیا در محفل لیلی که کام دل بر اری تو
 
بیا اندر کنار من که از دل صد نوا گیرم
 
بیا که انتظار تو را دارم ...




کلمات کليدي :برای تو می سرایم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

برای آخرین بار

با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردی که اشک چشمم ست,

به خیسی چشمانم باور نداشتی.

با خون قلبم نوشتم عاشقانه میپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .

نمی خواستم ببینی تا در لحظه آخر زندگیم لبخندت رو ببینم به ناچار دست خونی ام را نشان دادم

و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود نظاره کردی ولی لحظه ایی بود که چشمانم را

برای همیشه بستم و این هم برایم کافی ست  برای یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم  و

هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم.

مرگ هم با عشق زیبا ست.

دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم برای آخرین بار




کلمات کليدي :برای آخرین بار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

غنچه لبخند

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
 
نغمه ام دلگیر و افسرده است
 
نه سرودی،نه سروری
 
نه هم آوازی،نه شوری
 
زندگی گویا زدنیا رخت بر بسته است
 
یا که خاک مرده بر شهر پاشیده است
 
این چه آیینی،چه قانونی،چه تدبیری است
 
من از این آرامش سنگین و صامت عاصی ام دیگر
 
من از این آهنگ یکسان و مکررعاصی ام دیگر
 
من سرودی تازه می خواهم
 
جنبشی،شوری،نشاطی،نغمه ای
 
فریادهایی تازه می جویم
 
من به هر آیین و مسلک
 
کو کسی را،از تلاش باز دارد
 
یاغی ام دیگر
 
من امیدی تازه می خواهم
 
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم
 
کرم خاکی نیستم اینک
 
نیستم شب کور
 
کز خورشید روشنگر بدوزم چشم
 
آفتابم من
 
که یکجا،یک زمان ساکت نمی مانم




کلمات کليدي :غنچه لبخند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

بچه ها

کاغذی بردارید

بنویسید:کبوتر زیباست

بنویسید: کلاغ بی نهایت زشت است

بنویسید:که آذر خوب است

بنویسید: که دارا فردا یک قهرمان می زاید

بنویسید: که دارا یک نوزاد دارد

بنویسید: که آذر بی عروسک هم می تواند باشد

تا شب جمعه آینده

مشق تان این باشد

که پدر دندان دارد

اما نان ندارد بخورد




کلمات کليدي :بچه ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

باید سفر کنم ؛ اما

آن شب دوباره غصه ی تنهایی ، از اشک های چشم تو پیدا شد

بغض نگاه غمزده ی باران ، در ساحل نگاه تو دریا شد

آن شب دوباره دست و دلم لرزید ، شوری عجیب در دل من گل کرد

شوری شبیه شعر و شب شبنم ، از لابه لای پنجره پیدا شد

یادش به خیر آن شب پر احساس ، ماندیم و عاشقانه غزل خواندیم

اما دریغ ! رفتی و آن احساس ، افسانه ی تمام غزل ها شد

تا شهر چشم های تو راهی نیست ، تا شهر آب ، آینه و باران

شهری که پلک های پر از مهرش ، با غنچه های پنجره ها وا شد

در واپسین یک شب نم خورده ، از کوچه های شهر ، گذر کردم

اما تو را نیافتم و یادت ، در کوچه های شهر ، معما شد

باید سفر کنم به تو اما نه ... دیگر به تو نمی رسم ای رویا

حالا بیا ببین که دلم بی تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد

دلم بی تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد




کلمات کليدي :باید سفر کنم ؛ اما




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

بازم امشب

ستاره هنوز بیداری بازم امشب خواب نداری
 
نکنه تو هم مثل من عاشقی چشم انتظاری
 
نکنه تو هم تو شبها خسته از غبار جاده
 
خواب مهتاب و میبینی که میاد پای پیاده
 
نکنه هجوم ابرا تو رو هم از ما بگیره
 
ستاره برای بودن دیگه فردا خیلی دیره
 
حالا که خورشید طلسم قلعه ی سنگی خوابه
 
تو نگو عشقا دروغه تو نگو دنیا سرابه
 
با کدوم بهونه باید شب و از تو کوچه دزدید
 
گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها نبخشید
 
ستاره همه غروبم پیشکش ناز تو باشه
 
تو بمون تا چشمای من با سپیدی اشنا شه
 
من اگه اسیر خاکم تو که جات تو اسمونه
 
دل خوشم به این که هر شب توبیای رو بوم خونه
 
همنشین ابر و ماهی توی اون همه سیاهی
 
نکنه اینقده دور شی که دیگه منو نخواهی


کلمات کليدي :بازم امشب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

بازا

ای پاکترین واژه ی هستی

ای آتش دل نوای مستی

بازا که شکست حرمت دل

بشکن به شراره چشم پستی

بازا که دلم به خون قرین شد

آوازه ی عاشقی همین شد
 
ای پاکترین واژه ی تقدیر

ای رنگ حقیقت از تو تفهیم

بازا که دل از تو می نویسد

ای نقش زمانه از تو تصویر
 
بازا که شب از ستاره خالیست

افسون شده خاک آشنا نیست

چشمان فلک تنگ و حقیر است

بازا که زمانه مهربان نیست
 
بازا بازا دوباره بازا

بازا که صدای دل غمین است

آوازه ی عاشقی همین است




کلمات کليدي :بازا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

باز شب آمد

باز شب آمد بدنها خسته شد

خستگان خفتند و درها بسته شد

جز در رحمت که هرگز بسته نیست

عشق دگر باشد کسی دلخسته نیست

شب است و سکوت است و ماه است ومن

شب و خلوت و اشک اه است و من

شبی چون سیه روزی ،روز من

شب و ناله استخوان سوز من

شب و ناله های نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو

من امشب خبر می کنم درد را

که آتش زند این دل سرد را

بگو بشکفد بغض پنهان من

که گل سر زند از گریبان من

مرا کشت خاموشی ناله ها

دریغ از فراموشی لاله ها




کلمات کليدي :باز شب آمد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

باز بی تو

بی تو شبهایی از من به سر شد

باز بی تو آرزوهایم همه خون جگر شد

باز حسرت دیدار تو گشت سیماب وجودم

بازبه دنبال تو بسی ره وز پی ره پیمودم

باز صدای موذن می آید وبه چشمم خواب نیست

بازعطشی درون دارم وزدست مهربانم آب نیست

باز خدایا آه من هم بغض ناله گشته

باز وجودم با وجودش در خیال هم پیاله گشته

باز مست مست گشته ام از سراب خیالش

باز پیمانه ام خالی ست از شراب وصالش

باز سرخوشی من مدتی کوتاه داشت

باز حمارمُراد ِلنگهایی زهم کوتاه داشت

باز نجوا در گلویم فریاد شد

باز هر چه کِشته بودم بر باد شد

باز شقایق عشق رنگ زنبق به دل دارد

باز بخت من از عشقش پا به گل دارد

باز از عشق خوشه چینی می کنم

باز برای بَرش چله نشینی می کنم

باز دردی عجیب در سینه دارم

باز از مهربان دلی بی کینه دارم

باز مجنون وار لیلی را صدا می دهم

باز فرهاد وش بیستون را تکان می دهم

باز خرده غرورم را فرش راهش می کنم

باز از خون خود شیرین کامش را می کنم




کلمات کليدي :باز بی تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

دلگیر نشو

اگر روزی توپت افتاد خونه همسایه و اون پارش کرد دلگیر نشو

اگر روزی توپت افتاد خونه همسایه و اون پارش کرد دلگیر نشو چون یه دوستی داری که حاضر

قلبش زیر پات بندازه تا با اون بازی کنی.
 
بارونا دوست دارم چون تو را به یادم می‌ندازه و وقی قطراتش رو گونه‌هام می‌شینه بیشتر دوسش

دارم آخه غرور اشکامو که شکسته پنهان می‌کنه.




کلمات کليدي :دلگیر نشو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

آشتی

هر چه میخواهی بکن چشمهای تو مال من است

نگو نه

بگذار دستهای تو را بهانه کنم

برای آشتی با غزل

هر چند حدیث ما-من و قلم-

حدیث زخم و دشنه است

و ارادتی که جز با خون به وصلت نمی رسد

تو می دانی که واژه ها هرگز دردی از من دوا نمی کنند

و می دانی که اگر ستاره هایت را از من دریغ کنی

چگونه پنجره هایم در شب فرو می ریزند

و من از صدای قدمهای عابران غریب

در کوچه های مه گیر بی چراغ

سنگین می شوم

چونان سکوت تلخناک شاعره ای نومید

که دیگر حرفی برای گفتن ندارد.

و می دانی در انتظار شبی که در آستانه باران و نسیم

مرا زمزمه کنی

بر من چه می گذرد

تنها تو می دانی...

در من لحظه ای شیرین جریان دارد

به گوارایی اندوهی که اندوهگسار آن تویی

بگذار

تنها

دستهای تو را بهانه کنم...




کلمات کليدي :آشتي




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ۰۸/۰۲/۸۷ 

نامه هایی که هیچ گاه به آن پاسخی داده نشد

( نامه شماره 3 )

مهربانم سلام
 
بازهم این چنین آشفته ام و می دانم که آرامشی در پی نیست

ای کاش که حتی برای لحظه ای چند آرامشی قبل از طوفان وجودم را فرا می گرفت

بی قرار پرسه می زنم رویاهای شیرینمان را

اما این بار بی حضور تو

عادت کرده ام به این سفر هر روزه ام

این روزها دگر چشمم نمی گرید

این روزها دلم می گرید

کاش کسی بود تا چتری می شد برای دل بارانی من

نمی دانم که دغدغه ذهن تو این روزها چیست

اما مدام دلشوره های عجیب دیوانه ام می کند

سست و خسته و خموده ام

بی اختیار برایت می نویسم

چرا که طاقتی دیگر برایم نمانده است

می دانم که این بار هم پاسخی برای حرفهای من نیست

اما آرام می شوم حتی اگر بدانم که حرفهایم خوانده می شود از جانب تو

حرفهایم بی پاسخ ماند

نگاهم در تاریکی پوسید

و بغض راه گلویم را بست

و قلبم سرد شد

و ذهنم آب شد، همه چیز در درونم از هم گسست جز حضور تو

تنها به من بگو تا به کی نامه های بی جواب را در گنجینه این خانه بسوزانم

تا کسی نفهمد که من تنهایم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

تقدیم به هیچ کس

تو روزی خواهی آمد...همراه با نسیم...همراه با پرستوی مهاجر...همراه با ریزش اولین قطرات

باران . . .

تو روزی خواهی آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابیدن اولین اشعه آفتاب...و با خود دنیایی را

خواهی آورد . . .

تو روزی خواهی آمد...و خاطراتی را زنده خواهی کرد که در پس خروارها خاک بوی تعفن گرفته

اند . . .

تو روزی خواهی آمد...روزی خواهی آمد از سفری که سر آغازش ماجرای عشق بیگانه ای دیگر بود

و فصل آخرش کوله باری از حسرت و پشیمانی . . .

تو روزی خواهی آمد...روزی که من دیگر هیچ چیز را به خاطر نخواهم آورد... روزی که دیگر نه

چشمانم برقی خواهد داشت.. نه در قلبم رده پایی از عشق . . .

روزی که دیگر خیلی دیر خواهد بود . . .




کلمات کليدي :تقدیم به هیچ کس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

نرفتی از یادم

برای اینکه بگویم نرفتی از یادم

به جای هدیه برایت غزل فرستادم

هنوز کوچ تو را کوچه کوچه می گریم

که کوچه گردترینم برس به فریادم

چه می شود که بیایی سراغ من گیری

قدم ز لطف گذاری به غصه ابادم

برای تو تو که دلشوره های شیرینی

قسم به عشق برای همیشه فرهادم

قفس برای من پر شکسته زندان نیست

اگر به دیدنم اید دوباره صیادم

مرا شکستی و دل شاد از شکستن من

به شادمانی تو شادمان و دلشادم

سپرده ام دل خود را به دست عشق و خوشم

که موج غم نکند هیچ گاه بنیادم




کلمات کليدي :نرفتی از یادم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

دیدی دلت شکست

دیدی دلت شکست

روی زمین ریخت،ریز ریز،تکه تکه

و آسمان باز آبی ماند!

دیدی روح سبزت زیر چرخ ماشین های خارجی لجن مال میشد و قیامت هم نشد

دیدی پاهایت از خستگی زار میزدند و همه آنها که شبها برایشان گریه میکردی،روزها به خاطرشان

از ابزارهای انسانی طعنه می شنیدی

حتی در کوچه بن بست، نم از باران و برکت،رحمت خدا

به فکر کفش های پاره تو نبودند،آرام و مؤدب به فکر نگاه عشق های مغازه ای شان بودند!

دیدی مردانگی می میرد، و فلک باز فلک میماند

دیدی آفت همه شکوفه های درخت سیب را کشت و طبیعت ساکت بود

دیدی که می مردی و خدا هم با تو میمرد؟

دیدی عشق را سر بازار، با جنون و ابتذال حراج میکردند

و الهه ای حفاظتش نمی کرد!

دیدی خدا را شکستند، باز ساختند، شکل یک دستگیره ی زیبا برای دروازه قدرت!

و هیچ فرشته ای از او دفاع نمی کرد!

به خود می گویی دیدی!

ولی به دیدنت سوگند که ندیدی!

اگر می دیدی امروز چشمی بودی، که دنیا به تو از آن نگاه میکرد

« دنیا تو را می دید نه تو دنیا را !»

اگر دیده بودی اصلا میدانستی برای زندگی نیازی نیست ببینی!

کاش همین حالا ببینی، که افسانه ها می میرند

محبت یک دروغ است و شرف یک واژه برای زیبایی اتاق پذیرایی

وجاهت

کاش همین حالا ببینی...ای کاش ببینی

ای کاش همین حالا که حرفت را در گوش دیوار زمزمه می کنی

ببینی

که دیوار هم تو را نصیحت می کند!




کلمات کليدي :دیدی دلت شکست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

واسه تولد تو

واسه تولد تو دست خالیم عزیزم

چیزی جز گریه ندارم که اونم به پات میریزم

واسه تولد تو منه آواره چی دارم؟

که مث دوروبریهات واسه تو هدیه بیارم؟

خوش به حال هر چی چشمه که داره تورو می بینه

اون طرف 1000تا سایه روی دیوارا نشسته

اما اینور از خجالت یه نفر چشماشو بسته

خوش به حال هر هدیه که تو دست تو می شینه




کلمات کليدي :واسه تولد تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

نگو می ترسم

دست به کاری بزن که از آن می ترسی.

شجاعت آن نیست که هرگز نترسی.

شجاعت آن است که با وجود ترسهایت اقدام کنی .

آنهایی که ماسک به چهره دارند و چیزی را وانمود می کنند که نیستند ، بازندگان هراسان زندگی

اند.

آری انسان زیستن و انسان ماندن به راه رفتن بر روی طناب می ماند.

در حالت تعادل آرامش و سکوتی عظیم تو را فرا میگیرد.

آرامشی که پیش از آن هرگز تجربه نکرده ای.

در میانه و در حالت تعادل است که دروازه دلت گشوده می شود.

قدرت در لطافت است ، نه در سفتی و سختی .

اشیاء سفت و سخت بسیار آسیب پذیرند.

خداوند انسان را به منزل نمی رساند ، بلکه او را به صراط هدایت می کند.

صراط یعنی راه ، راهی که از تو تا به هستی مطلق کشیده شده است.




کلمات کليدي :نگو می ترسم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

وصیت عاشقانه

تا چند صباحی دیگر شاید پایان راه زندگی ام باشد ، و یا شاید آغاز دوباره زندگی .

آری من بیمارم ، بیماری که مبتلا شده ام پایانش مرگ است ، تاریخ مرگم را می دانم و منتظر آن

می مانم تا فرا رسد امیدی ندارم ، تنها امید به خداست که دوای دردم را برساند.

می خواهم در این لحظات که از مرگ خودم با خبرم و می دانم چه زمانی فرا می رسد وصیتی

برای همگان بنویسم پس بخوانید وصییت مرا در این دفتر عشق .

آهای آدمیان ، به چشمان خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند

اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگرنیز مجنون شدند با عقل و

منطق زندگی کنند.

آهای عاشقان اینک که پا به راه دشوار گذاشته اید،با صداقت عشق را ابراز کنید، تنها عاشق یک

دل باشید، تنها به یک نفر دل ببندید و با یکرنگی و یکدلی زندگی کنید.

آهای عاشقان به عشق خود وفادار باشید، تا پاین راه با عشق خود باشید، و از ته دل عشق را

دوست داشته باشید.

آهای عاشقان از تمام وجود عاشق شوید ، و با اراده واطمینان پا به این راه بگذارید.

رسم عاشقی دروغ و خیانت نیست، رسم عاشقی صداقت است پس سر لوحه و الگوی خود را

صداقت قرار دهید.

آهای عاشقان نه لازم است مجنون باشید نه فرهاد، تنها خودتان باشید،همین و بس.

آهای عاشقان، ساده نباشید،عشق را از ته دل بخواهید و انتطار عشق را حتی تا پای مرگ

بخواهید.

آهای عاشقان عشق را برای قلبش بخواهید نه برای هوس و خوش گذرانی و گذراندن

لحظه های زندگی ،با هدف عاشق شوید و با عشق از دنیا بروید.

وصیت من به همه عاشقان و آدمیان همین چند جمله بود

دوای درد من معشوق است و تاریخ مرگ من برابرجدایی او از من می باشد

دوای دردم رسیدن به معشوقم است، و تاریخ شفافم گرفتن دستان او و رسیدن به او می باشد

پس خداوندا دوای درد مرا به قلبم برسان تا این کابوس وحشتناک سرطان و مرگ به خاطر جدا

از عشق رااز وجودم محو کن




کلمات کليدي :وصیت عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

گل فروش

در جاده زندگی طی ِراه بی لطافت ، بدون گُل انگار، دنبال ِگمشده ای بودم.

در عبور گل فروش ِ سر چهار راه. التماس ِ یک شاخه. اما سردی ِگذر ِمردمان ِخاکستری نور

خورشید را گرفته بود

فراموشی ِ عشق تنهایی ِلذت ِ بی شریک آسمان ِابری دل های خشک بیابانی بر سکوت ساخته

که تنها ، باد شکننده اش بود ُ بُس.

ترس از حضور ِنگاه انتظار ِنور ِسبز ... ولی افتاد . آری نگاه به نگاه افتاد ُ بغض ِترس ، به آ نی

شکست

ای وای بر من که از چشمان ِ باز می ترسیدم . آری واقعیت این بود : من گل فروش بودم ُ او خریدار

محبت .

حال ، لحظه ایست که من باز خرسندم . عبور را به راه ِجاده می اندازم ُ در عشق می کوشم

از آن وقت به حال جاده را گُل بارانم . از آن وقت به حال جاده را گُل بارانم




کلمات کليدي :گل فروش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

کدوم یکی

فکر می کنید شما کدوم یکی هستید ...؟ چهار نفر بودند که اسمشان این ها بود :‌ _ همه کس ،

_ یک کسی ، _ هر کسی ، _ هیچ کس . کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک

کسی این کار را به انجام می رساند . هر کسی می توانست این کار را بکند ،‌ اما هیچ کس این

کار را نکرد . یک کسی عصبانی شد ، چرا که این کار ، کار همه کس بود ، اما هیچ کس متوجه

نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک

کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد .

خوب حالا شما کدومشون هستین ؟! .... تا حالا فکر کردین ؟




کلمات کليدي :کدوم یکی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

قولای تو

من دیگه برنمی گردم ‚ اشکات رو هدر نکن

توی این لحظه ی آخر دل رو در به در نکن

من باید برم ولی ‚ تو باید اینجا بمونی

وقت دلتنگی بازم ترانه هام رو بخونی

قد یه چش به هم زدن ‚ قولای تو دووم نداشت

دست تو حتی یه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت

من مثه ایینه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم

اما چشمای مات تو یه اینه رو به روم نذاشت

من ساده فکر می کردم که همیشه با منی

فکر می کردم که میای سایه ها رو پس می زنی

اما تو به اینه و ترا پشت پا زدی

اون ور حادثه ها ‚ تازه سراغم اومدی

قد یه چش به هم زدن ‚ قول ای تو دووم نداشت

دست تو حتی یه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت

من مثه ایینه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم

اما چشمای مات تو یه اینه رو به روم نذاشت

سیب سرخی رابه من بخشید و رفت ، عاقبت برعشق من خندید ورفت ، اشک درچشمان سردم

حلقه زد ، بی مروت گریه ام رادید و رفت




کلمات کليدي :قولای تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

سلامی دوباره

آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در اینه زندگی  می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

می ایم می ایم می ایم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می ایم می ایم می ایم

و آستانه پر از عشق می شود

 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد




کلمات کليدي :سلامی دوباره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

زندگی یک موهبت است

خاکی است که گلهای سرخ عشق در ان شکوفا می شوند

عشق فی نفسه بسیار گرانبهاست هدفی ندارد مقصودی ندارد ولی تاثیری شگرف دارد لذت

بخش است سرمستی خاص خود را دارد

منتها اینها هیچ کدام مقصود عشق نیستند عشق تجارت نیست که در ان هدف و مقصدی مطرح

باشد

عشق دیوانگی خاص خود را دارد

این دیوانگی چیست؟

دیوانگی این است که توجیهی برای اینکه چرا عشق می ورزی جوابی منطقی ندارد در زندگی روز

مره هر کاری که انجام میدهی هدفی را در پی ان دنبال می کنیم و دلیلی منطقی برای انجام ان

داری مثلا معامله میکنی چون به پول احتیاج داری به پولاحتیاج داری چون می خواهی خانه بخری

به خانه احتیاج داری چون که زندگی بدون خانه و سرپناه ممکن نیست

ولی در مورد عشق قضیه فرق می کند عشق ورزیدن و عاشق شدن غیر قابل توجیه است تنها

چیزی که می توانی بگویی این است

نمی دانم . فقط می دانم که عشق ورزیدن تجربه ای است برای مشاهده کمال زیبای درفضای

باطن ولی این نیز هدف عشق نیستفضای باطن ارزش مادی ندارد نمی توان در قبال ان کالا یا

متاعی دریافت کرد ولی در عین حال مانند غنچه گلی سرخی است که قطره ای شبنم بر روی ان

همچون مروارید می درخشد و در نسیم سحر گاهی و پرتو افتاب این غنچه به رقص در می اید.




کلمات کليدي :زندگی یک موهبت است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

رابطه ی دو تا چشم

تا حالا به رابطه ی دو تا چشم دقت کردی ؟ با هم باز میشن - با هم بسته میشن - با هم

میخندن - با هم گریه میکنن - با هم میچرخن . جالب اینجاس که هیچکدوم هم اون یکی رو

نمیبینه . دوستی یعنی این!! حالا دقت کردی این دو تا چشم فقط زمانی که یه دختر جلوشون

ظاهر میشه یکیشون بسته میشه و اون یکی باز میمونه (چشمک) . نتیجه گیری اخلاقی : دختر

حتی بهترین و محکم ترین روابط دوستی رو هم به هم میزنه




کلمات کليدي :رابطه ی دو تا چشم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

جملات زیبا

هیچ کس جز خود ما مسئول بدبختی و خوشبختی های ما نیست

هر کاری را که تصمیم به انجام آن گرفتید نصف آن را انجام داده اید.

خونسردی بزرگ ترین صفت یک فرمانده است.

حربه ضعیفان شکایت است.

کسی که از مرگ میترسد از زندگی هم میترسد.

بلند پایه ترین مردم در خرد و اندیشه کسی است که خود را از مشورت بی نیاز نداند.

کسی که رحم و محبت می آفریند زندگی خلق میکند.

به جای این که به تاریکی لعنت بفرستیدیک شمع روشن کنید.

بهترین شکل حکمرانی سلطنت بر قلوب است.

شاید ثمره کلام دلنشین را که امروز بر زبان می آورید فردا بچشید.

آن که تواناتر است آسان تر می بخشد.

تنها شجاعت گام نهادن در راه باعث می شود تا راه خود را بنماید.

داناترین مردم کسی است که از مردم نادان فرار کند.

دل دوستان آزردن مراد دشمنان برآوردن است.

پدرت را مراعات کن تا پسرت تو را مراعات کند.

آینده را قضا و قدر می سازد و امید و تلاش تو آن را می گذراند.

اگر افکار خود را پریشان رها کنیم به دنبال زشتی ها و پلیدی ها می رود.

هر سفر هزار فرسنگی با یک گام شروع می شود.

دشوارترین قدم همان قدم اول است.

شجاعت حقیقی در غلبه بر سختی های زندگی است.

ناتوان ترین مردم آن کسی است که نتواند راز خود را نگه دارد.

برای خوشبخت زیستن باید موقعیت های مناسب ایجاد کنیم نه اینکه در انتظار آن باشیم.

بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه آن چه بدان می نگری.

برای کسی که آهسته و پیوسته راه می رود هیچ راهی دور نیست.

عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان کوچک آشکار می شود.

درجه سعادت اشخاص به میل خود آنها بستگی دارد.

انسان مانند رودخانه است هر چه عمیق تر باشد آرام تر و متواضع تر است.

تقدیر ارباب مردمان ترسوست و برده مردمان شجاع.

نا امیدی نخستین گامی است که شخص به سوی گور برمی دارد.

حقیقت تلخ بهتر از دروغ شیرین است.

غرورروشن ترین نشانه بلاهت است.

مردی که کوه را از میان برداشت مردی بود که شروع به برداشتن سنگریزه ها کرد.




کلمات کليدي :جملات زیبا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

تا کی باید اشک بریزم

تا کی باید اشک بریزم به پای تندیسی که نام تو بر آن است.

دیگر زنده نیستم بدون بغض

تو راز این دل بستن کور را به کسی نگو

می دانم همه می دانند!

رد پای شیدایی بر جاده قلبم به چشم می خورد

بوی عطر بهار نارنج که در کوچه می پیچد

ترانه نیاز را گل های سرخ زمزمه می کنند

بهار که می آید بوی آغوش تو در فضا می پیچد

اقاقی ها بی تاب می شوند هشتی از التهاب نفس های من و تو خالیست

بیا دزدانه باز هم به هم چشم بدوزیم.کسی چه می داند!؟

بیا برویم و انار از شاخه همسایه بچینیم کسی چه می داند؟من بوده ام یا تو

باز می رویم و پشت علف های هرز باغچه برای هم قصیده عشق می خوانیم

چرا نمی خواهی؟

چرا دیگر با من به مهمانی نرگس ها نمی آیی؟

اینقدر به این زمین لعنتی نچسب

دهانت بوی خاک می گیرد!

چه می شود شبی به دور از پچ پچ های مردم مرا باز

باران خطاب کنی




کلمات کليدي :تا کی باید اشک بریزم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

انتظار

انتظار انتظار و بازهم انتظار

می شود تا ابد در انتظارت بود

اما اگر فقط بگویی که تا ابد می آیی

کاش مـی شـد در کنـارت

عاشـق و دیوانـه بـودن

بـا دل مســت و خرابـت

همدل وهـم خانـه بـودن

کاش مـی شـد در خیالـم

خـواب ورویـای تودیـدن

در دل شـب مسـت بــودن

چشـم زیبـای تـو دیـدن

کاش مـی شـد از نگاهـت

پل بـه دنیـای دلـت زد

مست چشمـان تـو بـود و

بوسـه نـا غافلــت زد!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

از من گفتم

دوست دارم هر آنکه مرا دوست دارد

از من گفتم و تو هر بار خیره به نقطه ای سکوت و شاید فرار را ترجیح دادی

من با این افکار و افگار چه کنم ؟ من با این کوله باری که پر زخنده های روزگار است چه کنم

من با دلم چه کنم که عاشق توست ؟ نمی خواهم بیازارمت اما کوله بارم در حال پاره شدن است

و تنها تو می توانی با معجزه عشق دستانت و گرمای آغوشت وصله ای به آن زنی که شیطان

زمان ادراک تکه تکه کردن آن را نداشته باشد

کودکـ ـ مادرـ عشق هر کسی بگوید که مراعات نظیر میان این واژه ها نیست بی شک معنای

زندگی نمی داند

مادرم از من نگریز از من و آنچه هستم و آنچه به سرم آوردی من از تو کینه ای ندارم که دلم با چنین

اژه ای بیگانه است

مادرم تو از جنس بلور عشقی ومن چه بگویم ؟

اگر بگویم برایت جان می دهم دروغ گفته ام که بی تو زندگی چه در این خانه و چه در کاشانه

بعدی ام نا ممکن می باشد

اگر بگویم که عاشقت هستم بیهوده گفته ام که نه این عشق نیست جنون هم نیست* من ترا

فراتر از کلمه دوستت دارم 

امید 

در ابتدای راه من بودم و تو بودی و احساس تشنگی امید بود و میل شدید به زندگی در نیمه راه

من بودم و تو بودی و احساس خستگی امید رنگ سیاهی میل به مردگی در انتهای راه من بودم و

جز من کسی نبود امید چاره نبود تن من مرده بود




کلمات کليدي :از من گفتم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

شکایت

از روی خستگی ، از روی بی حوصلگی ، از روی شکایت لب به فکر و خیال میزنم . دیگه وقتی بارون

میاد اسمون پاک نمیشه دیگه هیچ پرنده ای عاشق نمیشه .

به کجا باید رسید ؟ مهم اینست ؟ نشاید نه ، شاید چگونه باید رسید ؟ قدم ها را باید سبک

برداشت روی ابرها هیس هیس ساکت ... بنگر به پایین همه کوچک هم حقیر  کجایی ؟ در

اسمونه تخیلت به کجا پرواز میکنی ؟ به اندیشه وسوسه انگیز دنیا ؟ به دنبال چی ؟ پی اسمون ؟

قطره بارانی که پاک کننده باشه ؟ یا دریایی که پاک باشه ؟  نه نه چه مقصود پاکی محاله . شاید

گودالی دون زمین حاصل اندیشه یا مقصودی نا پاک . صدایی میاد گوش کن تیک تیک اره صدای

ثانیه است داره میاد با چه عجله ای چه کاره بیهوده ای تکرار تکرار. ثانیه ای بی سرنجام در پی

هدف بی فرجام .سرانجام از این بالا زمین پر از حفره ، گودال نه چاه بهتره ، حاصل این ادمکها .

بسته اینهمه به تماشا نشستن روی ابر های خیال تو هم درون چاهی دور و برتو نگاه کردی ؟

کسی صدای منو میشنوه باز تکرا نه تکرار ازمن ، من حتی خسته از تکرار ، تکرار از چاه کسی

صدای منو میشنوه میشنوه ... نیست طنابی نیست نردبانی شاید اندیشه آنها نیست . به دنبال

چه میگردنند این بی اندیشه ها درون چاههای عمیقتر با کلنگ بیل . اری هست طتابی هست

نردبانی چه محکم چه نورانی گویی نیست اندیشه بالا رفتن همه در اندیشه چاه کندن غافل .

هیس هیس بکن بکن ...  خورشید...خموش




کلمات کليدي :شکایت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

کار پیچیده

اجازه دادن، اصولا کار پیچیده ای است .
 
زندگی "هندسهُ" ساده ویکسان نفسهاست .
 
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما .
 
زندگی "مجذور" آینه است .
 
گو نام ما زیاد به عمدا چه می بری ، خود آید آن که یاد نیاید ز نام ما
 
در غنچه ای هنوز و هزارت رقیب هست
 
در غم این نباش که هر قدم که تو بر میداری به کجا ترا هدایت میکنه ، فقط کسی که دورنگری

میکنه راه اش رو پیدا میکنه
 
از تجربه روز به روز روزها برای هم بگویم و فاصله ها را در هم بشکنیم و فرزند زمان خویشتن

بباشیم .
 
نجاری رو دوس دارم که از میز و صندلی چوبی درخت بسازه .
 
هر درخت پیر میتونه یه صندلی جوون باشه .
 
فریاد خورشید در دل شب به نجوای ستارگان تبدیل میشه .
 
سکوت فقط از خودش حرف شنوی داره .
 
شب رو به اندازه خواب و روز را به اندازه بیداری دوس دارم .
 
حاصل جمع شبها هم نمی تونه دامن خورشید و لکه دار کنه .
 
لحظه حال مرز بین گذشته و آیندس .
 
پرنده تیرخورده و مرگ در آغوش هم جون دادن .
 
عمر هزینه سفر زندگی رو میده .
 
مرگ در واپسین دم حیات متولد میشه .
 
مرگ و زندگی با هم گورستان و آباد میکنن .
 
گل پاییزی بر مزار بهار پرپر میشه .
 
وقتی بین پاهام اختلاف پیش بیاد سر دو راهی میمونم .
 
خدا نکنه پاهام با هم دعواشون بشه .

شرمنده اگه بینمک بود ، دیروز رفتم پیش متخصص بینمکی گفت امیدی نیست .
 
عادت و دقت باهم بدن ، اگر یکی بیاد تو ، اون یکی میره بیرون .
 
انسان در هر کاری که عادت داره ، دقت نداره .
 
زور مال کسانیست که منطق ندارند .
 
چرا مردم هر کاری رو میتونن بکنن ولی من نه؟

دوری ، عشق را شدت میبخشد و نزدیکی ،قوت  .




کلمات کليدي :کار پیچیده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧

آسمان چشم او آینه کیست

آسمان چشم او آینه کیست

آن که چون آینه با من روبرو بود

درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد

سرنوشت این جدایی دست او بود

آه...

گریه مکن که سرنوشت

گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت دلهای ما را

با غم هم آشنا کرد

با غم هم آشنا کرد

چهره اش آینه کیست

آنکه با من روبرو بود

درد و نفرین بر سفر

این گناه از دست او بود

این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من

روزگارت شادمان باد

ای درخت پرگل من

نو بهارت ارغوان باد

ای دلت خورشید خندان

سینه تاریک من

سنگ قبر آرزو بود

سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من

قصهُ سنگ و سبو بود

من گلی پژمرده بودم

گر تو را صد رنگ و بو بود

ای دلت خورشید خندان

سینه تاریک من

سنگ قبر آرزو بود

سنگ قبر آرزو بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ۰۷/۰۲/۸۷ 

نامه هایی که هیچ گاه به آن پاسخی داده نشد

(نامه شماره 2)

دوست مهربانم سلام

نمی دانم که مرا چه خطاب می کنی؟

نمی دانم که در دلت چه می پنداری؟

نمی دانم که دلتنگم می شوی آیا؟

نمی دانم که در پی ام به کجا ها رفته ای؟

نمی دانم که انتظارت از این دخترک بی نشان چیست؟

نمی دانم پایان این انتظار کشنده و فراغ ما چیست ؟

ولی ....

می دانم که خطا کرده ام

آنگونه نبوده ام که باید می بوده ام

... آری

می خواهم بدانی که من شبهی بیش نیستم

چیزی نیستم که دلخوش باشی به آن

و من هیچ چیز نیستم

و من هیچ کس نیستم

جز آوره ای عریان که سرگردان شده در این صحرای بی نشان

تنها بدان

که دوستت می دارم تا ابد

و تو در منی برای همیشه برای ابد

هزار بار هزار راه را که روم باز به تو می رسم

باز هم در درون خود با تو می پیوندم

چرا که در رویاهای شبانگاهیم جز تو هیچ فرشته مردانه ای نیست

تمام لحظه های من به تنفسهای گرم تو بسته

تمام گریه های من از فراغ چشماهای زیبای تو هر شب گریسته

پس به عشقم شک نکن

پس به دردم لحظه ای چند گوش کن

به من دل نسپار

چرا که چون رویایی شیرین یا تلخ اما نیمه تمام از ذهنت خواهم پرید

پس گرهی نبند از دلت به نگاه من

چرا که من رسمم کوچ است

کوچ از این دیار غم آلود آشوب وار

زمانه خلق مرا چند گاهی است که فشرده است

می خواهم در هوایی سبک تنفس کنم

می خواهم از این دیار برای ابد رخت بربندم

می خوهم برای ابد بمیرم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧

اشک خـــــــــدا

هنوز چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند

شاید باور نکنی!!!

 در تمام شعرهایم

احساست می کردم ... ودلم

این غم دان پر درد

این صندوقچه اسرارت

هوای تو را بارها می کرد

و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم

و او مانند یک بچه از برای دیدنت

مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و

هنگامه شب مرا به اغما می کشاند...

و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها

بارها او را تنبیه می کردم...!!!

نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی

که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم

این مرد...

این من!!!

نتوانست هیچگاه بگوید که چه دردی دارد...

و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روی دیدگانش می دید

اما...

امروز آن باران بوی دیگری داشت...

در حوالی گلدان خالی دلم

و صدای آن از بس که دلم خالی بود

می پیچید و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود

آن درد.....درد دیدن و نگفتن کاش می مرد

اما اشکان خدا هم دیگر فایده ای ندارد...




کلمات کليدي :اشک خـــــــــدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧

ببخش

ببخش اگر تو قصه مون دورنگ و نامرد نبودم ببخش که عاشقت بودم

خسته و دلسرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم اگر که گفتم

به