نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

UP ٢٠ جدید* 30/۱٢/۸٧

سال نو مبارک 

تو برای همیشه کافی هستی

خدایا!تو معبود دیرین مایی.تو خدای همیشه ی مایی.همه چیز نو به نو می شود و تو

همچنان،هر لحظه، در کار آفرینش تازه ای

خدایا!در این سال نو ،ما را از گزند شیطان در امان نگه دار و به ما توان غلبه بر نفس

اماره ببخش

خدایا!سال نو می شود و فرصتی نو از تو می خواهم.فرصتی که در آن، به کارهایی

بپردازم و در راهی قدم بردارم که مرا به تو نزدیک کند

خدایا!تو بخشنده و بزرگوار و با عظمتی.هر که پشتیبانی ندارد، به پشتیبانی تو  می

تواند دلگرم باشد و آن کس که هیچ ذخیره و پس اندازی ندارد،به دارایی و بخشش تو،

می تواند تکیه کند

خدایا!هر که پناهی ندارد، تو پناهش می دهی و آنکه فریاد رسی ندارد، تو به دادش می

رسی.تو پشتوانه و پشتیبان و گنج کسانی هستی که هیچ پشتوانه و گنج و پشتیبانی

ندارند

خدایا!امتحان و آزمایش های تو خوب است و امیدی که در دل ها می آفرینی  بزرگ. تو

ناتوان ها را عزت می بخشی و آن ها را که در حال غرق شدن و هلاک شدن هستند

نجات می دهی

خدایا!تو نعمت می بخشی و نیکی می کنی. تو خوش رفتاری و گذشت میکنی.

سیاهی شب،روشنی روز،سپیدی ماه و درخشش خورشید،همه در برابر عظمت

تو سر به سجده فرو می آورند

خدایا!تو همه زندگی ام را،تو همه زندگی ام را پر می کنی.تو برای همه زندگی ام کافی

هستی

خدایا!جز تو خدایی نمی شناسم. بر تو و کمک های تو تکیه می کنم،که تو پروردگار

زمین و آسمان، تو پروردگار همه جهانی

خدایا!تو راباور داریم و می دانیم که همه چیز،همه زندگی و همه هستی از آن توست

خدایا!دل هایمان را همیشه با یاد خودت زنده نگه دار و باران رحمت و مهربانی ات را

همیشه بر ما ببار

بخشی از دعای پیامبر به مناسبت فرا رسیدن سال نو قمری

وبلاگ .::. پشت نقاب شب .::. ، فرارسیدن عید باستانی نوروز را بر همه مسلمانان و
مخصوصا وبلاگ نویسان عزیز تبریک می‌گوید.




کلمات کليدي :سال نو مبارک و کلمات کليدي :عید نوروز و کلمات کليدي :عید باستانی نوروز و کلمات کليدي :تو برای همیشه کافی هستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

شعری برای تو  _ 57

گریه ام بند نمی آید

امشب

نگاهم را نذر کردم

که بیایی... که بیایی ...

حتی اگر نبینمت

من نمی دانستم

دستانم این همه

بی تاب دستان گرمت باشد

که دیدن نخواهد

و از شوق آمدنت

و گرفتن دستانم

چشمانی که دیگر نمی بینند

فقط ببارد




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

اولین روز کاری

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد.

در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و گفت: ” یک فنجان قهوه برای من بیاورید.”

صدایی از آن طرف پاسخ داد: ” شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی

حرف می زنی ؟”

کارمند تازه وارد گفت: ” نه ”

صدای آن طرف گفت: “من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق”

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: ” و تو میدانی با کی حرف میزنی بی چاره.”

مدیر اجرایی گفت: ” نه ”

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :اولین روز کاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

داستان بزبز قندی

آنچه در داستان بزبز قندی بیشتراز همه به چشم میخورد و شک بر انداز است رفت آمد

مادر بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء

استفاده میکرد
 
طی تحقیقات و کاشف بعمل آمده

مرودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه ازخانه خارج میشود

اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود

تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل

تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ? دقیقه گوسفند فشنی با یک

عدد پژو پارس اسپروت به سراغش می آید و با هم میروند صفا . 

پدر که سه شیفته کار میکند مادر هم که میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه میمانند .

کمترین خطری که تهدیدشان میکند گرگ پشت درب است و بیشترین خطر شبکه های

ماهواره ایی که از تلویزیون خانه ش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند . اینگونه

میشود که بچه شنگول از آب درمی آید .

شنگلول چرا شنگول است؟مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود .

شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل

رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم

آب شنگولی نفروشد .  

مونگول هم که بینوا مونگول است و هپلی .  اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور

است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با

نازک کردن صدا خودش را جای جی اف حبه انگور جا زد بود و وارد خانه شد . 

خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل

داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات

اساسی میباشند




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :داستان بزبز قندی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

بهار آمده

خاک باغچه ی خانه ی پاییزی ما آبستن رویش مجدد است .

و غنچه ها...

بی هراس از چیده شدن ؟ مانند دختران تازه بلوغ یافته ? طنازی می کنند .

بهار آمده؟

باغچه ? بهاری است اما !

خانه هنوز بوی پاییز می دهد...

صدای پای بهار شنیده می شود

درخت ها جان تازه ای گرفته اند

آسمان هم با آسمان زمستان فرق دارد

گاهی سرد می شود اما خیلی زود نسیم بهاری سردی زمستان را به خنکای دوست

داشتنی بهار تبدیل می کند

خیابان که می روی می بینی مردم با چه شوقی رفت و آمد می کنند، خرید می کنند

و ...

ولی نگاه عاشق به بهار نگاه دیگری است

یک نسیم از درد عشق است این بهار

آری دستاورد عشق است این بهار

بهار با همه خوبی و عظمت و طراوت یک وزش از نسیم عشق است

بهار حقیقی در دل آنان است که عاشقانه می اندیشند، عاشقانه می نگرند، عاشقانه

رفتار می کنند، عاشقانه می زیند و عاشقانه می میرند

گویی بهار می خواهد به ما بگوید که اگر عاشقانه مردیم، هرگز نمی میریم


آه، باور دارم که عشق پر از زخم و داغ است خصوصا برای عاشقی که جز جفا هیچ نبیند

و حتی برای عاشقی که وفا دیده است نیز تلخ است، اما مگر بهار تلخ نیست؟ بهار هم

با همه زیبایی تلخ است. مگر همه گلهای بهاری روزی به باد خزان دچار نمی شوند؟

بهار نیز چونان عشق زیبای پیچیده شده در غمهاست و آن چه که بهار را با عشق پیوند

می زند همین پارادوکس زیبای بهار است.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :بهار آمده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

یعنی میشه

یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟

مهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیم

 یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟

به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه؟

 یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم؟

کاشکی بدونم چقـَدَرباید مکافات بکشم

 یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه؟

چرا تا حالا نشده ، شاید گناه من باشه

 یعنی میشه که دستامون با هم مثل یه رشته شه؟

هر کی برای اون یکی درست مثل فرشته شه

 یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم؟

یه خواب راحت بکنیم ، یه آه راحت بکشیم

 یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ، دیوونت؟

دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت

 یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت؟

درست مثه تولدم ، درست مثه تولدت

 یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه؟

تکیه کلام تو بازم ، من میمیرم برات باشه؟

 یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگا کنه؟

میگی نمیشه ولی من ، همش میگم خدا کنه

 یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه؟

یه چیزی بشکنه فقط  ، اونم طلسم ما باشه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :یعنی میشه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

سلام کسی که تو دلم درخشید

سلام کسی که تو دلم درخشید ، من دیگه دوسِت ندارم ... ببخشید

بهتره که نپرسی علتش رو ، چون که خودت ندادی فرصتش رو

بهتره این نامهء آخر باشه ، فکر کنم ای واسه ما ... بهتر باشه

من واسه اون کس که دوسش ندارم ، نمی تونم شاخهء گل بیارم

بین تو و اون روزا کلی فرقه ، تُو آسمونت پُره رعد و برقه

نه مهربونی ؛ نه واسم می خندی ، هر دری رو من می زنم ؛ می بندی

کو اون همه شعرای عاشقونه ، کی بود بهم می گفت : سلام بهونه

نه ... صحبت از سلام بهونه ای نیست

پرنده اینجاست ، ولی دونه ای نیست

خواستی فقط صاحب یه قفس شی ، بری و با دیگری هم نفس شی

خواستی بگی میشه تُو دام بیفتم ، بعدش بگی : دیدی بهت نگفتم

از چِش من افتادی نازنینم ، دوست ندارم دیگه تو رو ببینم

اون کسی که دَم می زد از حسادت ، اگه بمیرم نمی یاد عیادت

منم می خوام اتمام حجت کنم ، خیال هر دو مونو راحت کنم

اگه دلت همین حالا بشکنه ، بهتر از آوارگیای منه

من کسی رو می خوام که عاشق باشه ، اول و آخرش ... شقایق باشه

من کسی رو می خوام که نیست مثله تو ، پشیمونم ... دوست ندارم ... برو

پشیمونی گرچه نداره سودی ، خوب شد که فهمیدم بدی به زودی

من کسی رو می خوام که ناز و کم کم ، صدام کنه مثله فرشته مریم

  مثله همون روزای آشنایی ، نه مثله حالا ؛ نه مثله رهایی

جواب بدی ندی دیگه تمومه ، نمی دونم جواب واسه کدومه ؟

نامه هامو از بس جواب ندادی ، جواب بدی شاید بشه زیادی

شاخه نباتم که بشه واسطه ، دل نمی دم دیگه به این رابطه

اما یادت باشه که این آدما ، کم نبودن پیشم ولیکن شما

نیستید مثله اون روزای طلایی ، کی گفته سه تا بخش داره جدایی ؟

« جدایی هر غمش هزار تا بخشه ، دل می سوزونه مثله آذرخشه »

 من هر چی دوست دارم تموم شه نامه ، دلم میاد ... بازم میده ادامه

دیگه تموم شد اون همه غم و رنج ، وقته قرار و شوق ساعت پنج

« برو ... برو پیشه هر کسی که دوست داری

حق نداری اسمه منم بیاری »

بخوای ، نخوای ... زود برو به سلامت ، خدا کنه بین ماها قضاوت

خدا کنه بین ماها قضاوت ...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سلام کسی که تو دلم درخشید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

مرا ببخش

شعری برای باران سروده ام

شعری برای دردهای بی کران قطره ها

که در نی نی اشک چشمانم متولد میشوند

و در راستای خطی، آرام

بر روی گونه هایم جاری می شوند!

باران را میبویم

بویی نمیدهدولی دستانش بسیار مهربانند

زیرا مرا به یاد تو سوق میدهند

میلی برای رسیدن به تو

خدای خوب من!

در نگاه چشمانم

صدایی فریاد میزند که

که آمده ام تا بمانم برای تو

و اشکها به یاری من می آیندو

یاری دستانم است که بی هیچ چشمداشتی

به سویتو دراز شده اند

آری من تو را میخواهم

تو را

خدای مهربانم را!

مرا ببخش!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مرا ببخش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

یک سبد آرزوی کال

کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم

دور از نگاه ادما هر دومون عاشق می شدیم

کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت

 گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت

کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم

باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم

کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال م یگرفت

برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت

با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم

به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم

شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم

مامونو می بستیم و به یاد هم می افتادیم

کاشکه تو دریای قشنگ خواب شقایق می دیدیم

خواب دو تا مسافر و عشق و یه قاشق می دیدم

کاشکه می شد نیمه شب با همدیگه دعا کنیم

خدای آسمونا رو با یک زبون صدا کنیم

بگیم خدای مهربون ما رو ز هم جدا نکن

هرگز به عشق دیگری ما رو مبتلا نکن

کاش مقصد قایق ما یه جای دور و ساده بود

که عکس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود

کاش اومجا هیچ کسی نبود

یه وقتی با تو دوست بشه

تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه

کاشکه به جز من هیچ کسی این قدر زیاد دوست نداشت

یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت

کاش به پرنده بودی و من واسه تودونه بودم

شک ندارم اون موقع هم این جوری دیوونه بودم

کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم

یه بار نگاه می کردی و اون موقع پر پر می شدم

کاش گره دستامونو این سرنوشت وا نمی کرد

کاش هیچ کدوم از ما دو تا هیچ دوستی پیدا نمی کرد

کاش که می شد جدایی رو یه جایی پنهون بکنیم

خارای زرد غصه رو از ریشه ویرون بکنیم

کاش که با هم یه جا بریم که آدماش آبی باشن

شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابی باشن

کاشکه یه روز من و تو رو تو دریا تنها بذارن

تو قایق آرزوها یه روز مارو جا بذارن

اون وقت با لطف ماهیا دریا رو جارو بزنیم

بسوی شهر آرزو بریم و پارو بزنیم

بریم یه جا که آدماش بر سر هم داد نزنن

به خاطر یه بادبادک بچه ها فریاد نزنن

بریم یه جا که دلها رو با یک اشاره نشکنن

بچه ها توی بازیشون به قمریا سنگ نزنن

جایی که ما باید بریم پشت در زندگیه

عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگیه

چشمامونو می بندیم و با هم دیگه می ریم سفر

یادت باشه اینجا هوا غرق یه دلواپسیه

اما از اینجا که بریم فقط گل اطلسیه

ترو خدا منو بدون شریک شادی و غمت

مثل همیشه عاشقت مثل گذشته . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :یک سبد آرزوی کال




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

مرا به یاد خودم بینداز

مرا به یاد خودم بینداز !
 
بی هیچ مرثیه ای
 
که دریاها

از گریه ماهیان ، لبریزند
 
به یاد پلنگی که
 
کابوس تیره ی پلنگان را
 
در خنده های ماه تعبیر می کرد.
 
مرا به یاد خودم بینداز !
 
به یاد آسمانی که
 
شیون کبوتران را
 
سپید می نوشت.
 
مرا به یاد خودم بینداز !
 
به یاد اسب های گمشده در باد
 
و جاده ای که
 
در غبار گم شد
 
آه .......
 
همیشه زود آمده ام

اما دیر رسیده ام !!!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مرا به یاد خودم بینداز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

عسلک

عسلک

روشنی باغ بهار،

رفتن و شوق رها کردن

و لبخند،

به دلبستگی فرسوده.

عسلک،

زمزمه جرات موهوم شب تابستان

و شنا کردن در برک? احساس،

ولی با تردید.

عسلک،

دست در انداختن و رقصیدن،

با هوای تنک و نرم خزان،

برگریزان و خموشی و کمی،

نم باران و شتاب،

تا رسیدن به تن کلبه دور،

تا جنگل،

تا سواری سبک بال برگ،

روی بی وزنی باد

و فرود آمدنش،

روی سردی زمین.

عسلک،

روشنی برف سپید،

روی بام و سر کوه

و فروریختن گاه بگاه،

از سر شاخه خشکیده تاک،

گاه آوای کلاغی از دور،

یا که گنجشک غریب،

در پی لانه و شاید یک کرم،

یا که پس مانده نان دیروز،

روی یک صندلی سرد و پر از برف

و یا...

عسلک،

رنگ هر فصل درون دل توست.

رنگ رفتن، آمدن، سبز شدن

و سرانجام سپید

و به تکرار،

کنار سحر باغچه ای بنشستن

رنگ میبازی و می باری و باز

سبز سبزی فردا

گل سدپر داری

یاس و مریم

و گل سرخ،

روی لبخند قشنگت پیداست.

عسلک،

راز تو را میدانم.

سردی برف و کرختی خزان،

در دل کوچک توست.

عشق را،

در شبی سرد و زمستانی و دور

به تمنای زمین دادی و رفتی به سفر،

تا بهاری شاید،

بشکوفد در تو.

لیک قلبت هرگز،

نشکفتست و درونت تنهاست.

باز هر وقت زمستان اینجاست،

دلتو بی تاب است.

تا ببینی شاید،

سایه تنهایی،

که گذر دارد از این کوچه

و یادش آید:

دست هایت تنهاست.




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :عسلک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

صدای چک چک اشکهایت

صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه

معصومانه در کنج سکوت شب ‌، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم

می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را ازپریدن و پرکشیدن باز می دارد آه ، ای شکوه بی

پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو

را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تونهفته




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :صدای چک چک اشکهایت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

شن روان

عشق مانند شن روان است، اگر به آن چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید، به

آرامی پیمانه ای از آن بردارید تا روح شما را لبریز کند. همچنان که شن در جستجوی پر

کردن فضای خالی دستان شماست.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شن روان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

درد دل با دل

چرا دنیا پره از حادثه های وارونه

عاشق کسی می شی که عاشقی نمی دونه

من به دنبال تو و تو دنبال کس دیگه

هچکدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمی گه

من واسه ی چشمای نازنین تو یک دیوونم

من دوست دارم ولی علتشو نمی دونم

حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم

چون یه بار دیگه می خوام این دل و سکت بکنم

یه چیزی فقط بذار واسه روز تولدت

هدیه م رو بیارم و بازم بدم دست خودت

آدما فکر می کنن شاعرا خیلی غم دارن

کاش فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن

عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه

بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه

اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره

شایدم دوست داره ولی به روش نمی یاره

ولی نه اینا مال نداشتن لیاقته

اگه حرفم می زنه با تو فقط یه عادته

نکنه جمله هاش و پای محبت بذاری

بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاری

از خودش نمی شنوی اگه یه روز بخواد بره

وقتی می پرسی ازش می گه آره مسافره

ولی تو شب می شینی که باز اون رو دعا کنی

یا واسه سلامت اون نذرها تو ادا کنی

چه قدر بین دلا وحرفای ما فاصله س

چشماتون می خنده اما دلامون بی حوصله س

دوست داشتن هم یه جوری پنهون می کنیم

نمی دونیم که داریم یه قلب رو ویرون می کنیم

کاش بیایم آبروی مجنون و انقدر نبریم

دیگه منت نذاریم وقتی که نازی می خریم

عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله

اگه حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله

مهم اینه که چقدر دوسش داری فقط همین

اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمین

برگا زرده روزای اول فصل پاییزه

بذار اون بشکنه و دلت رو برگها نریزه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :درد دل با دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

غریبه از من و ما

تو غربتی که سرده
 
تمام روز و شبهاش
 
غریبه از من و ما
 
عشق من عاشقم باش
 
عشق من عاشقم باش
 
که تن به شب نبازم
 
با غربت من بساز
 
تا با خودم بسازم
 
عشق من عاشقم باش
 
تو خواب عاشقا رو
 
تعبیر تازه کردی
 
کهنه حدیث عشق رو
 
تفسیر تازه کردی
 
گفتی که از تو گفتن
 
یعنی نفس کشیدن
 
از خود گذشتن من
 
یعنی به تو رسیدن
 
قلبمو عادت بده
 
به عاشقانه مردن
 
از عشق زنده بودن
 
از عشق جون سپردن
 
عشق من عاشقم باش
 
وقتی که هق هق عشق
 
ضجه ی احتیاجه
 
سر جنون سلامت
 
که بهترین علاجه
 
عشق من عاشقم باش
 
اگر چه مهلتی نیست
 
برای با تو بودن
 
اگر چه فرصتی نیست
 
عشق من عاشقم باش
 
نذار بیفتم از پا
 
بمون با من که بی تو
 
نمی رسم به فردا
 
عشق من عاشقم باش




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :غریبه از من و ما




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

تنها منشین

آمد آمد با دلجویی گفتا با من

تنها منشین - برخیز و ببین - گلهای خندان صحرایی را

از صحرا دریاب این زیبایی را

با گوشه گرفتن درمان نشود غم

برخیز و بپا کن شوری تو به عالم

تو که عزلت گزیده ای

غم دنیا کشیده ای

ز طبیعت چه دیده ای تو

تو که غمگین نشسته ای

زجهان دل گسسته ای

به چه مقصد رسیده ای تو

آمد آمد با دلجویی گفتا با من

تنها منشین - برخیز و ببین - گلهای خندان صحرایی را

از صحرا دریاب این زیبایی را

زین همه طراوت از چه رو نهان کنی

شِکوه تا به کی ز جور این و آن کنی

دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای

جان من مگر تو عمر جاودان کنی

تا کی تو چنین باشی

عمری دل غمین باشی

گلگشتِ چمن بهتره

یا گوشه نشین باشی

تا کی باید باشی

افسرده در بند دنیا

خندان رو شو چون گل

تا بینی لبخند دنیا

آمد آمد با دلجویی گفتا با من

تنها منشین - برخیز و ببین - گلهای خندان صحرایی را

از صحرا دریاب این زیبایی را




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تنها منشین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

تکلیفمان را روشن کنیم

در حواشی شعرهایم،

همیشه طنین ِ ممتد ِ طعنه را شنیده ام!

که : شاعران از فتح ِ قله های قیود و قافیه بازآمده اند

و تو گریه های مکرر خود را ترانه می نامی؟

اگر اینگونه بود،

هر کودکی شاعر و هر انشای کودکانه

همنام ِ ترانه بود!

می شناسم این اهالی ِ همهمه را!

در عبور از معابر ِ باد،

شاعران ِ بسیاری را دیده ام!

شاعرانی که به لطف ِ عینکهاشان شاعر شدند!

شاعرانی که مویشان را از وسط فرق می گرفتند،

تا شاعر تر شوند!

شاعرانی که گفتند : « - ساده ایم! » و ساده نبودند!

گفتند : « - عاشقیم! » و عاشق نبودند!

گفتند : « - به رسم آینه رفتار می کنیم! »

ولی آینه ها را شکستند

و تنها از طراوت ِ تن ها ترانه نوشتند!

باور کن راضی به گشودن ِ درگاه ِ گرد گرفته ی شان نیستم.

اما ببین چگونه پاپیچ ِ این پای پیاده می شوند!

هر چند،

آنها که از خطوط ِ خوابهای من خبر ندارند!

آنها که تابحال،

جز خواب ِ چراغ سبز ِ چهارراه ِ خیابانشان،

خوابی ندیده اند!

بگذار دلشان به همین هفته های همهمه خوش باشد!

وقتی نام ِ زغفران می شاید،

آنها به یاد ِ شله زرد می افتند!

هیچ شاعری در دفتر ِ شعر ِ خود ننوشت:

زعفران گل ِ زیبایی ست!

از ضمیر ِ زنگار بسته شان

به جز تکرار ِ طعنه و تردید

انتظاری نمی رود!

بگذار ندانند که رگبار ِ گریه های من،

از کجای آسمان آب می خورد!

ولی می خواهم تو بدانی! گُلم!

می خواهم تو بدانی!

پدر بزرگم همیشه می گفت

وقتی شبانه به کابوس ِ بی نور ِ کوچه می روی،

برای فار از زوایای ترس

آوازی را زمزمه کن!

من همه برای پُر کردن ِ این خلوت ِ خالی ترانه می خوانم!

برای تاراندن ِ ترس!

به خدا از این کوچه های بی سلام،

از این آسمان ِ بی کبوتر می ترسم!

بامها را ببن!

دیگر کسی بادبادک نمی سازد!

در دامنه ی دست ش کودکان،

تیر و کمان حرف ِ اول را می زند!

می ترسم از هزاره ای دیگر،

نسل ِ گلهای سرخ منقرض شده باشد!

می ترسم نوه های این ماهی ِ سرخ هم

با خیال ش رسیدن به دریا،

دور ِ حصار ِ همین حوض ِ نیمه پُر

بچرخند و ُ

پیر شوند و ُ

بمیرند!

می ترسم تو نیایی و من،

تا همیشه همسایه ی این سایه های سرشکسته شوم!

می ترسم!در قید و بند ِ تکمیل ترانه هم نیستم!

می دانم که دنیا شبیه ترانه ها یم نیست!

تنها برای دوری ِ دستهایمان زمزمه می کنم!

حالا اگر این طایفه ی بی ترانه را

تحمل شنیدن ِ آوازهای من نیست،

این پهنه ی پنبه زار و این گودال ِ گوشهایشان!

بگذار به غیبت قافیه هایم مُدام نق بزنند!

بگذار از غربال ِ نازادگان بگذرم!

بگذار جز تو کسی شاعرم نداند!

مگر چه می شود؟

اصلاً دلم نمی خواهد به وقتِ رفاقتم با قلم شاعر باشم!

می خواهم در خیابان شاعر باشم!

وقتی راه می روم،

آواز می خوانم،

گریه می کنم!

وقتی گربه ی گرسنه ی کوچه را،

به نان ِ نوازشی سیر می کنم!

می خواهم آواز ِ دُهُل را از نزدیک بشنوم!

می خواهم تمام رودها را تا سرچشمه شان شنا کنم!

می خواهم تمام فانوسهای فاصله را روشن کنم!

می خواهم یک بار،

فقط یک بار ترانه ای به سادگی ِ سکوت ِ کودکان بنویسم!

آنوقت دفترم را ببندم،

بیایم روی همان نیمکت ِ سبز ِ انتظار بنشینم،

صدای پای تو را از پس ِ پرچین ِ پارک بشنوم،

چهره ات را در ظهرهای دور ِ آن پائیزِ خوب بخاطر بیاورم

و بمیرم!

به همین سادگی!

ساده بودن را از پری ِ کوچکی آموخته ام،

که با بوسه ای می مُرد و با بوسه ای به دنیا می آمد!

اما در این میان رازی هست.

که تنها تو از زوایای آن با خبری!

بگو بدانم! بی بی باران!

گرمای ناب ِ دومین بوسه ی معجزه، ایا

بر گونه های خیس ِ گریه ی من

خواهد نشست؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تکلیفمان را روشن کنیم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

بیا و بهم کمک کن

سلام ای تنها بهونه ، واسهء نفس کشیدن

هنوزم پَر میکشه دل ، واسهء به تو رسیدن

واسهء جواب نامت ، می دونم که خیلی دیره

بذار به حساب غربت ، نکنه دلت بگیره

عزیزم بگو ببینم ، که چه رنگه روزگارت

خیلی دوست دارم تو مهتاب ، بشینم یه شب کنارت

سَرتو با مهربونی ، بذاری به روی شونم

تو فقط واسم دعا کن ، آخه ... دنبال بهونم

حالمو اگه بپرسی ، خوبه ... تعریفی نداره

چون بلا تکلیفه عاشق ، آخه تکلیفی نداره

نکنه ازم برَنجی ، تشنه ام ... تشنهء بارون

چقدر از دریا ما دوریم ، بی گناهیم هر دوتامون

بد جوری به هم می ریزه ، منو گاهی اتفاقی

تو اگه نباشی از من ، نمی مونه چیزی باقی

می دونی که دست من نیست ، بازیای سرنوشته

رو قشنگا خط کشیده ، زشتا رو واسم نوشته

باز که ابری شد نگاهت ، بغضتم واسم عزیزه

اما اشکاتو نگهدار ، نذار این جوری بریزه

من هنوز چیزی نگفتم ، که تو طاقتت تموم شد

باقی شو بگم می بینی ، گریه هات کلی حروم شد

حاله من خیلی عجیبه ، دوست دارم پیشم بشینی

من نگاهت بکنم تو ، تُو چشام عشقو ببینی

یادته منو تو داشتیم ، ساده زندگی می کردیم

از همین چشمهء شفاف ، رفعه تشنگی می کردیم

یه دفعه یه مهمون اُومد ، عقلمو یه جوری دزدید

دل تو به روش نیاورد ، از همون دقیقه فهمید

اولش فکر نمی کردم ... که دلم رو بُرده باشه

یا دلم گوله چشای ... روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و دیدم ، دل من دیونه تر شد

به تو گفتم و دلت از ، قصه من با خبر شد

اولش گفتم یه حِسه ، یا یه احترام ساده

اما بعد دیدم که عشقه ، آخه اندازش زیاده

تو بازم طاقت آوردی ، مثله پونه ها تُو پاییز

سرنوشت تو سفیده ، ماجرای من غم انگیز

بد جوری دیوونتم من ، فکر نکن این اعترافه

همیشه نبودن تو ، کرده این دلو کلافه

« می دونم فرقی نداره ... واست عاشق بودن من »

« می دونم واست یکی شد ... بودن و نبودن من »

می دونم دوسم نداری ، مثله روزای گذشته

من خودم خوندم تُو چشمات ، یک کسی اینو نوشته

اما روحه من یه دریاست ، پُره از موج و تلاطم

ساحلش تویی و موجاش ، خنجرای حرف مردم

« آخ که چه لذتی داره ، ناز چشماتو کشیدن »

« رفتن یه راه دشوار ، واسه هرگز نرسیدن »

  من که آسمون نبودم ، اما عشقه تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو ، به خدا اون بی گناهه

تو که چشمای قشنگت ، خونهء صدتا ستارست ...

تو که لبخند طلائیت ، واسه من عمره دوبارست ...

بیا و مثله گذشته ، جزء به من ... به همه شک کن

من بدون تو میمیرم ، بیا و بهم کمک کن ...

بیا و بهم کمک کن




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بیا و بهم کمک کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

بلاتکلیفم

مثِ کتاب ِ فراموش شده یی

رو نیمکت ِ یه پارک ِ سوت ُ کور

که باد ِ دیوونه

نخونده وَرَقِش می زنه!؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بلاتکلیفم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

انتخاب من

ای علت قشنگی رویا و خواب من

تنها دلیل گل شدن اضطراب من

ای راه حل ساده ی جبران تشنگی

فواره ی نگاه قشنگ تو آب من

رفتی چه قدر ساده دل آسمان شکست

در عکس مهربان تو در کنج قاب من

باران چه قدر حرف تو را گوش می کند

می بارد آن قدر که نیایی به خواب من

گرچه نگاه عاشق تو هیچ کم نکرد

از اوج دل ندادن تو یا عذاب من

اما دل شکسته ی من باز هم نوشت

صد آفرین به چشم تو و انتخاب من




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :انتخاب من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

UP ٢٠ جدید* ٢١/۱٢/۸٧

شعری برای تو  _ 56

از

سر شب

ابرهای سیاه و

نبودن باران آزارم می دهد

پشت پنجره نیستم

باز کردم پنجره را

و تو را نفس می کشم

و غم دوریت را

با هق هق هایم سر می دهم

و زندگی را

با آه سردی می نوازم

پنجره را می بندم

نگاهم پشت پنجره می ماند

سکوت می کنم

و می چکم بر پرده های

ایستاده بر پنجره ها




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

برای همیشه خداحافظ

هروقت از کسی جدا شدی بهش بگو برای همیشه خداحافظ هرچند با این کار قلب او را

میشکنی واورا نارحت میکنی ولی از انتظار نجاتش میدهی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :برای همیشه خداحافظ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

خدایا

خدایا من اگر بد کنم تو را بنده های خوب فراوان است

اما اگر تو مدارا نکنی مرا خدای دیگر کجاست؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :خدایا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

سخنان بزرگان در باب ازدواج

ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند سعی دارند ازآن خارج و

آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند! فرانکلین

* زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند درحالی که

زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار دارند. فرانسیس بیکن

* تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج

تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود!سامرست موام

* ازدواج با یک مرد مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت ویترین

تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان میشوید.. جین کر

* ازدواج برای کسانی که تصور می کنند صبح روز بعد از آن ، آدم دیگری میشوند

موضوعی ناامیدکننده است.ساموئل راجرز

* مجردان بیشتر از متاهلین درباره زنان اطلاع دارند چون اگر نداشتند آنهاهم ازدواج می

کردند!  اچ.ال.منکن

*مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط

بکشد.سینکلر لوییس

* قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته ایداما بعد از

ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود!هلن رولان

* هیچ گاه ازدواج نکردم چون سه حیوان خانگی داشتم که دقیقا نقش یک شوهررا به

تناوب برایم ایفا می کردند.یک سگ داشتم که هر روز صبح غرغر میکرد.یک طوطی

داشتم که تمام بعداز ظهر بدو بیراه می گفت و یک گربه که همیشه دم دمهای صبح به

خانه بازمی گشت!ماری کورلی

* زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند... که نمی کنند.مردان با

این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند... که می کنند!

* خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می کنند اسمش را میگذاریم

عشق به استقلال اجتماعی اما وقتی مردان از ازدواج خودداری می کنندبه آن می گوییم

ترس از مسوولیت اجتماعی!وارن فارل

* اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می خواهی یکسال

عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می خواهی مادام العمر در عذاب باشی ازدواج کن! ضرب

المثل چینی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید

پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند.

هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما

اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که

دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید".

آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی  سخت کار

میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است.

کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"

آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.

بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه  پرسید:

" کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟"

یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:

"ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ

کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً

افرادی را که کار میکنند نخورید"...




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

من تو را اینجا کنارم دارم

اگر هیچ راه و حرفی وجود نداشت برای صحبت کردن من باز هم صدایت را میشنوم ، اگر

هیچ اشکی وجود نداشت ، من تو را احساس میکنم و حتی اگر خورشید از تابیدن

جلوگیری میکرد و تمام پایان ها به عشق منتهی میشد من تو را اینجا کنارم دارم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :من تو را اینجا کنارم دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

خوبم به خوبى تو

یادت همیشه سبز است در خلوت خیالم

خوبم به خوبى تو

هر چند نپرسى حالم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :خوبم به خوبى تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

حرف زدن از عشق زود بود

یک سال نقش فاصله هامان سکوت بود

شاید برای حرف زدن از عشق زود بود

ای کاش قفل سخت سکوت تو میشکست

یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست

من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی

با یک نگاه ساکن شهر دلم شدی

اکنون ولی به ساحل باور رسیده ام

دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام

آری کویر تشنه به باران نمی رسد

این قصه تا ابد به پایان نمی رسد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :حرف زدن از عشق زود بود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

یک ملا و یک راهب

یک ملا و یک راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر

سفر می کردند ، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت

از آن بگذرد. 

وقتی ان دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. راهب بلا درنگ

دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.

آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین

هنگام ملا   که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزیز! ما 

نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقررات مکتب

ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.»

راهب  با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد:« من دخترک را همان جا رها کردم

ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یک ملا و یک راهب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

هنوز دلتنگ و خیلی عزیز

اونائی که ما عاشقشون هستیم هیچ وقت از ما دور نمیشوند هر روز کنار ما راه میروند

اما دیده نمیشوند ... شنیده نمیشوند و هنوز نزدیک و هنوز عاشق ... هنوز دلتنگ و

خیلی عزیز . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :هنوز دلتنگ و خیلی عزیز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

ملاصدرا می گوید

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

پــدر می‌شود یتیمان را و مادر.

برادر می‌شود محتاجان برادری را.

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.

طفل می‌شود عقیمان را. امید می‌شود ناامیدان را.

راه می‌شود گم‌گشتگان را. نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.

شمشیر می‌شود رزمندگان را.

عصا می‌شود پیران را.

عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط

طهارت روح؛

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان

می‌نشیند و  بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را

میزان می‌کند  و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"...

مگر از زندگی چه می‌خواهید،

که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟

که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟

که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟

قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید.

زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می‌پرد و دور... بی اعتنا به حقیران ِ در روح.

کینه چون لاشخور و کرکس است. کوتاه می‌پرد و سنگین. جز مردار به هیچ چیز

نمی‌اندیشد.

بـرای عاشق، ناب ترین، شور است و زندگی و نشاط.

برای لاشخور،خوبترین،جسدی ست متلاشی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ملاصدرا می گوید و کلمات کليدي :ملاصدرا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

کسی چراغ  روشن نمی کند

کسی چراغ  روشن نمی کند تا پشت در پنهانش کند

هدف نور، آوردن نور بیشتر به پیرامونش است

و باز کردن چشمها

و نشان دادن شگفتی های اطراف

کسی مهمترین دارایی اش ، عشق را قربانی نمی کند.

کسی رؤیاهایش را به کسانی نمی سپرد که می توانند نابودشان کنند.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کسی چراغ روشن نمی کند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

عشق بها دارد

من و تو بودیم و یک دریا عشق ، حالا من هستم یک دنیا اشک ... آری ... عشق بها

دارد !!!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :عشق بها دارد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

عشق

عشق اقیانوسیست که اگر درونش غرق بشی نمیتونی طلب کمک کنی به خاطر اینکه

این یک خود کشیه که تو مرتکب شدی برای یک زندگی جدید و زیبا




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

عجب روزگاری

چه تاجی زدی بر سرم زندگی ؟

به غیر از مصیبت به جز بندگی

یه روزم اگربه شادی گذشت

ندیدم بهاری ? محبت ز یاری

دلم غرق خون شدعجب روزگاری

عجب روزگاری . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عجب روزگاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

سمت مخالف رودخانه

برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده

ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند (دکتر علی شریعتی)




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :سمت مخالف رودخانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

تنها توقعم

نگات قشنگه ولیکن ... یه کم عجیب و مُبهمه

من از کجا شروع کنم ، دوست دارم ... یه عالمه

منو گذاشتی و بازم ، یه بار دیگه رفتی سفر

نمی دونم ! شاید سفر ، برای دردات مرحمه

تا وقتی اینجا بمونی ، یه حالت عجیبیه

من چه چوری واست بگم ، بارون قشنگ و نمنه

هوای رفتن که کنی ... واسه تو فرقی نداره

اما به چون اون چشات ، مرگه گلای مریمه

آخرشم دق می کنم ، تا منو دوست داشته باشی

مردن که از عاشقیه ، یک دفعه نیست که ... کم کمه

 می پرسم از چشمای تو ، ممکنه اینجا بمونی ؟

می خندی و جواب میدی ، رفتن من مسلمه

برو ... برو ! به خاطر خودت ، اما به من یه قول بده

هر جای دنیا که بری ، دیگه نشو ماله همه

رسمه که لحظه سفر ، یادگاری به هم میدن

قشنگترین هدیه تو ، تُو قلبه من یه مشت ... غمه

شاید اینو بهم دادی ، که همیشه با من باشه

حق با توء ، تو راست میگی ، غمت همیشه پیشمه

دیدی گلا شب که میشه ، اشکاشونو رو می کنن

یادت باشه ... چشم منم ، همیشه غرقه شبنمه

تو میری و ، اسمه منو ، از رو دلت خط می زنی

اسمه قشنگ تو ولی ، همیشه هرجا یادمه

چشمای روشنت یه کم ، کاشکی هوای منو داشت

تنها توقعم فقط ... یه بار ... جوابِ ناممه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تنها توقعم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

تردید

می گویند :"تا عشقت را که در درون دلت هست بروز ندهی عشقت عشق نیست"

تردیدی سر تا پایم را فرا می گیرد.

نگاه های پر از حرف هایم را به یاد می آورم

و سکوتم را

یعنی عشقم عشق بود؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :تردید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

برای داشتن باید گذشت

گاه برای ساختن باید ویران کرد ، گاه برای داشتن باید گذشت و گاه در اوج تمنا باید

نخواست . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :برای داشتن باید گذشت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

آخرین حقیقت عشق

عشق چیزیست که :حس شدنیست ، نه گفتنی ، دادنیست ، نه فروختنی موقعی میاد

که انتظارشو نداری ، و ترکت میکنه که بهش احتیاج داری . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :آخرین حقیقت عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

UP ٢٠ جدید* ١١/۱٢/۸٧

شعری برای تو  _ 55

خیره می شوم به عقربه ها

می شمارم لحظه های بودنت را

چشمانم را که می بندم

گاه گاهی برایم می خوانی

دفتر سفیدم را می گشایم

می نشینم در خلوت اتاقم

و از سرمای نبودنت

خود را در آغوش می کشم

و سکوتِ

لحظه هایم را می نگارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

برای فراموش کردن تو

کاش بدانی نبودنت ، ندیدنت یا برای همیشه رفتنت هرگز بهانه نمی شود برای فراموش

کردن تو




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :برای فراموش کردن تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

اندیشه های خود را شکل ببخشید

مردی در کنار جاده، دکه­ای درست کرد و در آن ساندویچ می­فروخت. چون گوشش

سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی­خواند. او

تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ­های  خود را شرح داده بود.

خودش هم کنار دکه­اش می­ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می­کرد و مردم

هم می­خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک

او پرداخت. سپس کم­کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر  به اخبار رادیو

گوش نداده­ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد

شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می­آید. باید خودت را برای این کسادی آماده

کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می

دهد و روزنامه هم می­خواند پس حتماً آنچه می­گوید صحیح است. بنابراین کمتر از

گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود

نمی­ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی­کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش

یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی

شروع شده است.

افغانی­ها ضرب­المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب به او اعتمادنکن

اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند کمی درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پیدا

شندن و به تو گفتند که اسبی حتماً یک زین برای خودت سفارش بده. این ضرب­المثل به

خوبی اثر القاعات منفی دیگران را بر ما نشان می­دهد.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه­های خود را

شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه­های شما را شکل می­دهند. خواسته­های

خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه­ریزی می­کنند.

در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می­داد اما به خاطر افکار پسرش،

تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که

خودش داره باعث ورشکستگی می­شه و تلقین بهران مالی کشور، باعث شد که

زندگی اون آدم عوض بشه.

گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می­کنیم و به اونها اعتماد بی­خودی می­کنیم

که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می­کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه­ای رو نمی­بینیم و

به روی  حقیقت­ها بسته می­بندیم.

خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص

بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه،

کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت

ببریم. چون زندگی مال ماست.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :اندیشه های خود را شکل ببخشید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

چهل نکته برای داشتن زندگی متفاوت

1- روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی

ضد افسردگی ست.

2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید  

3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و

خواب بیشتری کنید.  

4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد

دارم....»  

5- با سه E زندگی کنید؛ Energy (انرژی)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و

همدلی با دیگران)، و همینطور با سه F یعنی Faith (ایمان)، Family (خانواده) و Friends

(دوستان).  

6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین

، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.  

7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر

مشغله مان را فراهم می کنند.  

8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.

9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.  

10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در

کارخانه ها تولید می شوند کمتر.

11- مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا (نوعی زغال اخته

آبی رنگ)، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.

12- تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.

13- از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی

تازه ای وارد زندگیتان شود.

14- انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به

گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف

همین لحظه مثبت اکنون کنید.

15- این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه

امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل

کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود

عمری با شما باقی خواهد ماند.

16- صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه

دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.

17- بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را ازتان دور نگه خواهد

داشت.

18- زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست. 

19- زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.  

20- خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.  

21- مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. با مخالفتها

موافقت کنید.  

22- با گذشته تان از در سازش در آئید، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد.  

23- زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها

هیچ نمی دانید.

24- از شمع هایتان استفاده کنید، خوشگل ترین ملافه تان را کنار نگذارید، برای روز مبادا

و یا روزی خاص نگه شان ندارید، امروز همان روز بخصوص است.

25- جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست.  

26- همه باصطلاح بدبختیها را با این جمله قالب دهید: «آیا تا پنج سال آینده، هیچ

اهمیتی خواهند داشت؟»  

27- همه را به خاطر هر چیز و همه چیز ببخشید.

28- افکار مردم در مورد شما، هیچ ربطی به شما ندارند.  

29- زمان ، حلال همه مشکلات است. به همه چیز زمان دهید، زمان.  

30- یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد، بالاخره تغییر می کند.

31- زمان بیماری، این شغل نیست که به دردتان می رسد،خانواده  ودوستانتان هستند.

آنها با مهربانی  در تماس باشید.

32- از شر هر آنچه سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص شوید.

33- حسادت هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید رسیده اید.

34- بهترینها هنوز در راه اند. کمی صبر کنید...

35- هر حسی که می خواهید داشته باشید، بلند شوید، شیک کنید و بزنید بیرون.  

36- کار درست را انجام دهید! 

37- اغلب با خانواده در تماس باشید. 

38- شبها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: «به خاطر... ممنونم.» «امروز

به ... دست یافتم.»  

39- یادتان باشد، برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی

.  

40- از سفر لذت ببر. یادت باشد که این دیزنی ورلد Disney World نیست و تو هم در پی

یک گشت و گذار کوتاه نیستی. بهترین استفاده را از آن کنید و از سفرتان لذت ببرید.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :چهل نکته برای داشتن زندگی متفاوت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

جالب اینجاست

خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک ولی جالب اینجاست ? تو به این بزرگی من

کوچک را فراموش نمیکنی ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جالب اینجاست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

خون دل می خوریم

اگه عشق نبود از تشنگی می مردیم .خدا رو شکر عشق هست و خون دل می خوریم

تا زنده بمونیم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خون دل می خوریم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

آنجا نمی ماند

به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند

و پرسیدم دلم او گفت : نه تنها نمی ماند

به او گفتم که چشمان تو جادو کرده این دل را

و گفت این چشم ها که تا ابد زیبا نمی ماند

به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت

ولی او گفت این دل دائما دریا نمی ماند

به او گفتم که کم دارم تو را رویای کمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند

به او گفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست

ولی گفت او کمی که بگذرد یلدا نمی ماند

به او گفتم قبولم کن که رسوایت شوم او گفت

کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماند

و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد

چرا که در مسیر عاشقی اما نمی ماند

خدایا خط بکش بر دفتر این زندگی اما

به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آنجا نمی ماند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

یکبار فقط

 چشمان مرا به چشمهایش گره زد

بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد

او رفت ولی نه طبق قانون وداع

یکبار فقط به شیشه ی پنجره زد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :یکبار فقط




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

هست

وقتی از همه جا نا امید شدی برو توی کوه فریاد بزن که آیا هنوز امید هست؟ آن موقع

خواهی شنید که هست هست هست...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

نه به هر قیمتی

آمده ایم که با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم ، نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نه به هر قیمتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

مشکلات

مشکلات ، انسانهای بزرگ را متعالی میسازد و انسانهای کوچک را متلاشی . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مشکلات و کلمات کليدي :شریعتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

ماجرای گروه 99

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما

خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای

ترانه ای را شنید.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده

می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام

را شاد کنم.

ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
 
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.

نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!

اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’

پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
 
 
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،

باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.

به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل

در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را

به اتاق برد و باز کرد.

با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.

آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟

آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
 
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی

حیاط را زیر و رو کرد؛

اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی

دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و

فرزندش انتقاد کرد
 
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی

خواند؛

او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از

نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ماجرای گروه 99




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

سفارش

ز دست تو رنجیدم و چیزی نگفتم            

با دیگرانت دیدم و چیزی نگفتم

کلی سفارش کرده بودی من نفهمم

این نکته را فهمیدم و چیزی نگفتم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سفارش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

سرنوشت

خدایا سرنوشت مرا خیر بنویس، تقدیری مبارک، که آنچه را تو زود می خواهی دیر

نخواهم. و چیزی را که تو دیر می خواهی زود نخواهم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :سرنوشت و کلمات کليدي :خدایا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

زندگی

زندگی بافتن یک قالیست ، با نقش و نگاری که خودت میخواهی . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

دنیا نگهدار

نه دل در دست محبوبی گرفتار، نه سردرکوچه باغی برسردار، از این بیهوده گردیدن چه

حاصل ؟ پیاده می شوم، دنیا نگهدار




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دنیا نگهدار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

دل شکسته

آفتاب پنجره را میشناسد ، حتی اگر بسته باشد

مهتاب به دیدارم میآید حتی اگر خسته باشد

و دل هوای تو را دارد حتی اگر شکسته باشد . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دل شکسته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

درد می کشم

به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم

و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم

تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش

که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :درد می کشم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

چرا باید

همیشه عکس نازت روبرویم

نگاه تو دلیل جستجویم

چرا باید تمام حرف ها را

بدون تو به تصویرت بگویم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :چرا باید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

آشفته بازار

دلم تنگ است ، دلم میسوزد از باغی که میسوزد . نه دیداری ، نه بیداری ، نه دستی

از سر یاری .مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آشفته بازار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

UP ٢٠ جدید* ٠٨/۱٢/۸٧

شعری برای تو  _ 54

گاهی بیا

و لحظه‌ای بمان

دستی به روی شانه‌ی من بگذار

تا از فراز ماندنت

این سطرهای در هم و برهم

این تلخ نوشته هایم و

این شعرهای مبهم و  خط خورده‌ی مرا

در دفترم بخوانی

تا سطرهای تار روشن شوند

تا من

قلم به دست تو بسپارم

تا تو به دست من

بنویسی آمدنت را




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

می خوای بری برو اما

سبد سبد یاد و خاطره بودنت را پشت پنجره نگاهم آویختم.

عطر خوش خنده هایت را تا آن دوردست ها پراکندم.

صدایت را صدا زدم.

نگاهت را جستجو کردم.

آرزوهایت آرزویم شد.

غمت بهانه غصه هایم و شادی ات دلیل خنده هایم .

در روزگار نبودنت، بودنت را زندگی کردم.

اگر نمی خواهی، اگر دوست نداری ، برنگرد اما دلم به حال دلم می سوزد؛ برگرد.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :می خوای بری برو اما




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

فقط یک نگاه کافی ست

چگونه سخن بگویم در حالی که زبانی ندارم

برای گفتن اشک کودکی که بر گونه اش روان است

برای گفتن نانی که نخوردهاش بسیار است

برای تسلیم شدن زنی که مهتاج است

شاید زندگی همین است

شاید

شاید برای گفتن باید زبان داشت

برا رها شدن از زندان اسارت

ولی برای نگاه کردن لازم نیست

که چگونه سخن بگویی

یا با چه زبانی قصه تنهایی را باز گویی

افسوس که در کوچه ما کسی نیست

تا نگاه ما با کسی آشنا شود

برای زدن در چوبی خانه ما

لازم نیست که قصه ای داشته باشی

فقط یک نگاه کافی ست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :فقط یک نگاه کافی ست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

کی بود یکی نبود

برای سالها مینویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق میشود افسوس که قصه ی

مادربزگ راست بود همیشه یکی بودیکی نبود




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کی بود یکی نبود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

گفتم و گفت

گفت : سلام

گفتم : سلام

معصومانه گفت : می مانی ؟

گفتم : تو چطور ؟

محکم گفت : همیشه می مانم

گفتم : می مانم 

روزها گذشت . روزی عزم رفتن کرد . گفتم : تو که گفته بودی می مانی ؟

گفت : نمی توانم ! قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :گفتم و گفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

زندگی خیلی طولانی نیست

همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....وقتی عمر همه چیز داره تموم

میشه.

مثل وقت هایی که ...

زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه

یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه

خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه

یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه

یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه

پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه

نگاه کن پاییز به نفس نفس افتاده

هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه

امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین

زندگی خیلی طولانی نیست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی خیلی طولانی نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

یادت هست

یادت هست که گفتی دوستت دارم  سرم رو پایین انداختم و گفتم نظر لطفته.سرم رو

بالا آوردی تو چشام نگاه کردی و گفتی نظر لطفم نیست نظر دلمه تکرار اون حرفای نافذ و

اون جمله که هیچ وقت برایم تکراری نمی شد باعث شد که دل من هم صاحب نظر بشه

و منو مجبور کنه که بهت بگم منم دوستت دارم.مگه نگفته بودی دوستت دارم؟مگه

دوستت نداشتم؟چرا حالا تنها هم آغوش من یاد توست؟یکی از ما دو تا دروغ می

گفتیم... ولی هنوز... همان قدر برایم عزیز هستی که نمی توانم تهمت آن دروغگویی

رابه تو بزنم. آری من دروغ می گفتم دروغی به وسعت تمایی بی تو ماندن هایم من

دوستت نداشتم من دیوانه وار عاشقت بودم.من تو را با ذره ذره ی وجودم می پرستیدم

ولی تو...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :یادت هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

وقتی که خیلی دیره

وقتی که خیلی دیره ، تازه می فهمی که اونی که از همه ساکت تر بود بیشتر از همه

دوستت داشت. ولی تو حواست به شیرین زبونی یه عشق دروغی بود...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :وقتی که خیلی دیره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

نشد یه قصری بسازم

نشد یه قصری بسازم پنجرهاش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم

یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم

اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش

نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم

عجب چشای روشنی

باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه

من کجا و دیوونگی

چه جوری به حرفش گوش کنم

اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بار برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون

دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده

حتی بهم بگه بدی

نشد دوستت دارم بگه

به من که نه به دیگری

نشد یه بارم رد بشه

از روی شعرا سرسری

نشد یه کاری بکنه

که بدونم دوستم داره

آتیش گرفتم و یه بار

نگام نکرد بگه آره

نشد یه بار حرف بزنه

نزاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت

نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد بره

نشد نره

نشد بخواد

نشد بیاد

نشد ولی

شاید بشه

واسم دعا کنید

زیاد

از شما پنهون نکنم

یه حرفهایی بهم زده

گفته همین روزا میاد

اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نشد یه قصری بسازم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

فریاد تو

چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است

شرم دارم که شکایت بکنم از تنهایی . . .

یاد تو چندیست که مهمانم شده

خاطراتت آفت جانم شده

هر چه میگویم سخن از یاد توست

در سکوت من فقط فریاد توست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :فریاد تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

فاجعه

شکست در عشق فاجعه نیست ؟ فاجعه آن است که بدانی چرا در عشق شکست

خوردی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :فاجعه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

دیدنی است

مثل باران چشمهایت دیدنی است

شهر خاموش نگاهت دیدنی است

زندگانی معنی لبخند توست

خنده هایت بی نهایت دیدنی است . . .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیدنی است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

خسته ام

خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا

از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا

خسته ام  از دوری

از درد انتظار از این بیماری نا علاج

خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... ام  خسته

آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش.

از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام .

چرا ؟

پس کو صداقت و محبت اندکی محبت

در میان دل مردم همش نیرنگ پیداست..نیست

دیگر دست محبتی در میان مردم نیست

دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست

سفره ی دل مردم همش دروغ است وبه ظاهر پاک و صادقانه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خسته ام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

چه سخته

معمولا آدما از اینکه بعد از مرگ فراموش بشن وحشت دارن ولی چه سخته زنده باشی و

فراموش بشی . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :چه سخته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

جبران همه ی نداشتن هاست

آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی است که داشتن آن جبران همه ی نداشتن هاست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جبران همه ی نداشتن هاست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

تا اینکه تو برگردی

هر لحظه دعا کردم تا اینکه تو برگردی  

یک عمر خدا کردم تا اینکه تو برگردی

تنها شدم و خود را در وادی هجران ها  

از هر که جدا کردم تا اینکه تو برگردی

با یاد تو سر بردم در اوج پریشانی       

خواهش زخدا کردم تا اینکه تو برگردی

آن لحظه آخر را دیدی چه قسم دادی      

من نیز وفا کردم تا اینکه تو برگردی

می رفتی و نشنیدی پشت سرت اما من  

صدبار صدا کردم تا اینکه تو برگردی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تا اینکه تو برگردی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

پیرزن و کارگر

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.

وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و

شوهر پیر سوخت.

 اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و

خوش بین است.

 او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.

در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.

پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه

شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده

بودند.

پیر زن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟ کارگر جواب داد:

«من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و  از نحوه برخورد

او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه

گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم

تا از او تشکر کنم.» پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد.

زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پیرزن و کارگر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

باور نکردی

گفتم ای خوبم به فریادم برس افتاده ام ز پا

ولی باور نکردی

گفتم از نامهربان بودن پشیمان می شوی فردا

ولی باور نکردی

گفتم از ناباوری مُردم بیا و باورم کن 

کم کن آزارم که می مانی تک و تنها

 ولی باور نکردی

اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد رفتی

سوختن ها را تماشا کردی پر پر زدنها را

ولی باور نکردی

من به تو خوبی کردم و تو بدی کردی به من

گفتم ای غافل ندارد ارزشی دنیا

ولی باور نکردی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باور نکردی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

اصلا نترس

هر وقت تو زندگی رسیدی به جایی که یه در بزرگ یا یه قفل گنده داره اصلا نترس!چون

اگه قرار بود باز نشه به جای در، دیوار میذاشتن




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :اصلا نترس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

آتش عشق

آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی‌ای است که تنفر به

بار می آورد

و من هرگز نمی توانم کسی را که به او لبخند نزده‌ام از ته دل دوست داشته باشم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :آتش عشق