نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

UP ٢٠ جدید* ٣٠/۱۱/۸٧

شعری برای تو  _ 53

تهی شده ام

و نمی دانم باز کجا گمت کردم

می دانم که هستی

می دانم که تا همیشه هستی

می دانم که در همین لحظه هم

در کنارم نشسته ای

و خیره به نوشته هایم نوازشم می کنی

ولی کاش مثل آن روزها لمست می کردم

اتاقم عجیب کمت دارد

جایت آماده است

بیا و بمان برایم

منتظرم . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

لطقا لبخند بزنید

همه دنیا در حکم یه دوربین عکاسی است لبخند بزنید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :لطقا لبخند بزنید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

جدائی حق ما نیست

سردی نگاهتو بشکن ، فاصله سزای ما نیست ، با تو بودن آرزومه این جدائی حق ما

نیست .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :جدائی حق ما نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

زخم زندگی من توئی

زخم زندگی من توئی !همه به زخمشون دستمال میبندن اما من به زخمم دل بستم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :زخم زندگی من توئی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک

1 _ سوت داور بازی شروع شد!!! دویدی ، دست و پا زدی ، غرق شدی ، دل شکستی ،

عاشق شدی ، بی رحم شدی ، مهربان شدی

2 _ بچه بودی ، بزرگ شدی ، پیر شدی سوت داور

3 _ بازی تمام شد... زندگی را باختی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

سه چیز در زندگی

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها.

 سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت.

سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها ، موفقیت و شانس .

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.




کلمات کليدي :سه چیز در زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

نگاهت زیباست

امشب برایت یه سبد ستاره چیدم

باورم کن که من

جز صدای سخنت هیچ نشنیدم

تسبیحی خواهم ساخت برایت

به نشان اسمت به نشان عشقت

از ستاره هایی که باشند

به پاکی و زلالی روحت

گویم برایت ذکری از

یا رب یا رب یا رب

خودت نگهش دار به سلامت

می دانم امید با تو بودن

برایم تنها یک رویاست

ولیکن اینگونه نگاه نکن

چه کنم تقصیر دلم نیست

نگاهت زیباست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نگاهت زیباست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

یادمه

خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم :

فراموش .یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یادمه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

موفقیت

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :موفقیت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

مجنون لیلی

کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی

من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی ، عاشقم

ابر شدم صدا شدی، شاه شدم گدا شدی، شعر شدم قلم شدی، عشق شدم تو غم

شدی

لیلای من، دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه های در به در

مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای

من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی، عاشقم

ماه شدم ابر شدی،اشک شدم صبر شدی،برف شدم آب شدی، قصه شدم خواب شدی

لیلای من، دریای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تومن

عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در

مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مجنون لیلی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

فرقى نمی کند

فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در

توست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :فرقى نمی کند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

عشق یعنی

عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه

عشق یعنی ... همون سلام اول.

عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان.

عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد.

عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم .

عشق یعنی ... انفجار احساسات.

عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری.

عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی.

عشق یعنی ... وقتی تو از اون بخوای که مرد زندگیت بشه.

عشق یعنی ... ترا ببخشه و یه فرصت دیگه بهت بده.

عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم

عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که مواظب هیکلت باشه

عشق یعنی ... مایه قوت قلب

عشق یعنی ... شادی و نشاط

عشق یعنی ... کسی که دلتو می بره

عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری.

عشق یعنی ... غذا رو شریکی خوردن.

عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی.

عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری.

عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون.

عشق یعنی ... هر روز به بهونه ای جشن گرفتن.

عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن.

عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره.

عشق یعنی ... عکس عشقت یه جایی جلوی شماته.

 عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره.

عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.

عشق یعنی ... وحشتی از بودن با اون نداری.

عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی.

عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن.

عشق یعنی ... یه کیک خونگی برای روز تولدش.

عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه.

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه.

عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست.

عشق یعنی ... گرفتن یه پرستار برای بچه 

عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه.

عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی.

عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم.

عشق یعنی ... با هم تاب خوردن.

عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی.

عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن.

عشق یعنی ... با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن.

عشق یعنی ... یکی همیشه با یه کادو و هدیه کوچولو بیاد.

عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن.

عشق یعنی ... روی هم اسمهای قشنگ گذاشتن.

عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.

عشق یعنی ... اولین کسی که زنگ میزنه ببینه تو رسیدی خونه یا نه.

عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و

گذار رفتن.

عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن.

عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها.

عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه.

عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته.

عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره.

عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها.

عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم

عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها.

عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید.

عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی.

 عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره.

عشق یعنی ... به اون نشون بدی که واقعا درکش می کنی.

عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید.

عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی.

عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن.

عشق یعنی ...  براش یه نامهء رمانتیک بفرستی.

عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن.

عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته.

عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره.

عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن.

عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی.

عشق یعنی ... جادوش کنی.

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک

بشی.

عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره.

عشق یعنی ... دو چهره خندون.

عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره.

عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی.

عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه.

عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست.

عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره.

عشق یعنی ... حرفشو باور کنی.

عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :عشق یعنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

زندگی زیباست

زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست

در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست!

زندگی آب روانی است روان می‌گذرد

آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :زندگی زیباست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

داستان زندگی من

داستان زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست ، و پایانش نبود تو . . .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :داستان زندگی من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

خاطره های آدم

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقشون پر عکس میشه اما همیشه دلت واسه

اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خاطره های آدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

بی خبر ماندی زحالم

آن که دلم را برده خدایا

زندگیم را کرده تباه کو؟

هم نفسم کو؟

آنکه نگاهش روز مرا کرده سیه کو؟

بی خبر ماندی زحالم

ز آنچه آمد بر سر من

عشق تو آخر به طوفان میدهد خاکستر من

شعله ای عشق تو از بس در بالا گرفت

سینه مالا مال آتش

غم وجودم را گرفت

هر زمان آید به یادم دیده ای مست تو

گریم از بخت بد خود نالم از دست تو

رخ ات زهر نو دمیده ای من رخ ات نور دیده ای من

بر خیزو بیا ای امید دلم شام من سپری کن

تو ای که به دل نقش غم زده ای

تو غنچه گره بر دلم زده ای

بر خسته دلان چون نسیم سحر یک نفس گذری کن

بی خبر ماندی زحالم

زآنچه آمد بر سر من

عشق تو آخر به طوفان میدهد خاکستر من

شعله ای عشق تو از بس در بالا گرفت

سینه مالا مال آتش

غم وجودم را گرفت

هر زمان آید به یادم دیده ای مست تو

گریم از بخت بد خود نالم از دست تو




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بی خبر ماندی زحالم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

برای خودت یه دیوار بساز

همیشه از خوبی های آدم ها برای خودت یه دیوار بساز .پس هر وقت در حقت بدی

کردند فقط یه آجر از دیوار بردار بی انصافیه اگه دیوارو خراب کنی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :برای خودت یه دیوار بساز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

آهنگ تیتراز کارتون شهر ارواح

Spirited Away

یه جایی، صدایی از اعماق قلبم صدا می زنه

ممکنه، همیشه خواب ببینم، رویاهایی که قلبمو میبره، با اشک و اندوه و غم بسیار،

می دونم، اون طرف، یه جایی؛ من، پیدات می کنم

هر وقت که زمین می خوریم، به آسمون آبی بالای سرمون نگاه می کنیم، و با رنگ آبی

اون بلند می شیم،

اما اولین بار جاده طولانی، تنهایی، انتهای دوردست و ناپدید شدن.

می تونم با این دو دستم روشنایی رو در آغوش بگیرم،

وقتی که خداحافظی کنم، قلبم از حرکت می ایسته،

در احساس لطیف، تن ساکتِ خالی من، به چیزی که حقیقت داره گوش فرا می ده،

تعجب از زندگی، تعجب از مردن

اونوقت با باد و شهر و گل ها، با هم می رقصیم

یه جای، صدایی از اعماق قلبم بهم می گه، خواب هاتو ببین، نزار جدا بشن،

ما از غم شما، یا اندوه دردناک زندگی صحبت می کنیم،

گاهی هم به جای صحبت، آوازی برای شما سر می دیم؛ زمزمه صدا،

ما هرگز نمی خوایم فراموش کنیم، در هر خاطر گذرایی، همیشه راهنمایی برای شما

وجود داره.

وقتی که آینه شکسته می شه، تکه های متلاشی شده روی زمین پخش می شن،

اونوقت نگاه هایی از زندگی جدید ، دور تا دور ما منعکس می شه،

پنجره ی آغاز، آروم و بی حرکت ، نور جدیدی از سپیده دم.

بزار تن ساکت خالی من، پر بشه و احیا بشه.

نه نیازی به جستجوی بیرون هست، نه از دریا با قایق گذشتن

بزار درون من بدرخشه،

درسته،

اینجا درون منه، من یه روشنایی یافتم که همیشه همراه منه،

یه روشنایی که همیشه با منه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آهنگ تیتراز کارتون شهر ارواح و کلمات کليدي :spirited away




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

آخه چی می شد

ای خدا چی می شد من همون

سیب قشنگ تو دستاش بودم؟

آخه چی می شد اگه من

لبخند سرخ رو لب هاش بودم؟

آخه چی میشد اگه من

جوونه ای از عشق

یه گوشه تو اون

قلب زیباش بودم؟

ای خدا

ای خدا آخه چی می شد

من،من همون سیب گلاب

توی قصه هاش بودم؟

اونو ازم گرفتی

باشه گله ای نیست

اما ای کاش، ای کاش

کاری می کردی که من

همون حلقه زرد ازدواج

توی انگشت قشنگ دستاش بودم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آخه چی می شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

آخه بس نیست

این همه زجر

آخه بس نیست؟

عشقشو از دلم بیرون بکن

این همه درد برام

یعنی بس نیست؟

خدایا

دیوونه می شم

دیوونه می شم وقتی بدونم

یکی دیگه کنارشه

موقعی که میره یکی

همیشه چشم انتظارشه

عشقم رفت خودت پشتو پناهش

عشق منم بدرقه برق نگاهش

کاش ،کاش

یه سیب گلاب خوب داشته باشه

اما ای کاش می دونست

هیچ کس نمی تونه مثل من

دوسش داشته باشه




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :آخه بس نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

UP ٢٠ جدید* ٢٨/۱۱/۸٧

شعری برای تو  _ 52

اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را

و می ترسم از آن روزی که خرد شوم

زیر پاهای گذر زمان

و از یادت بروم

و از یادت بروم

به انتظارت هستم

و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که

جاری می شوند  بدون نشانی کوچک از تو

لحظه ای بیا ندیش

همه ی بودنم را که سرد است و سیاه

و شتابم را در گذران افق تردید

و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته

لحظه ای یباندیش و احساسش کن

تمام دلدادگی ام را . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

آخرین درودهام

آخرین درودهایم نثار آنانی باد که کاستی هایم را می دانند و باز دوستم می دارند !




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آخرین درودهام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

من یک عمر به خدا دروغ گفتم

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می

توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر

بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را

بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی

خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می

خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت

ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ

کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است.. با

شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو

پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان

هایم زیر آوار بلا شکست.. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا

پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم

و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا

را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از

خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی

شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در

ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با

خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا

ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا

کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی

لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای

که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه

می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز

سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان

کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو

کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم

و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم.

هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از

همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود.

گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن

که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی... از کسانی کمک خواستی که محتاج

تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه

هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی

همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم

را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و

به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه

در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از

عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر

نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو

نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش

مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور،

آرامش و بی نیاز از هر چیز.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

آخرین فرصت همراهی

زندگی درک همین امروز است . ظرف دیروز پر از بودن توست . شاید این خنده که امروز

دریغم کردی ، آخرین فرصت همراهی ماست.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آخرین فرصت همراهی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

به یادم باش

عزیزتر از آنی که بگویم دوستت دارم

محبوب تر از آنی که بگویم می خواهمت

نمی گویم مال من باش!فقط گاهی به یادم باش !




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :به یادم باش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

3 راه بیشتر نداری

هی!!!! 3 راه بیشتر نداری:

1 _ با من باشی

2 _ با تو باشم

3 _ توافق کنیم که با هم باشیم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :3 راه بیشتر نداری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

من تو را می خواهم نه خیالت را

هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم نگاهی سرشار از عشق صمیمیت و

محبت .امروز سالها از آن روز می گذرد ولی تو هر گز بر نگشته ای ..صدایت در گوشم

زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولی من تو را می خواهم نه خیالت را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

گرامی‌ترین و زیباترین

گرامی‌ترین و زیباترین‌ها در جهان،نه دیده می‌شوند و نه حتی لمس می‌شوند، آنها را

تنها در دل باید لمس کرد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :گرامی‌ترین و زیباترین و کلمات کليدي :هلن کلر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

تمام عمرم

وقتی بدانم که یک لحظه به یادم هستی

تمام عمرم را فدای آن لحظه می کنم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :تمام عمرم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

برات مینویسم دوستت دارم

برات مینویسم دوستت دارم آخه میدونی؟ آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد

می برن ولی یه نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست.گرچه پاره کردن یه کاغذ از

شکستن یه قلبم ساده تر.ولی من مینویسم...من مینویسم دوستت دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :برات مینویسم دوستت دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

عاقبت رسوا شدم

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی

هرکه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
 
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی

عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :عاقبت رسوا شدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

شیوه اندیشمندان

سخن کوتاه کن که شیوه ی اندیشمندان است.

زیرا گاهی سخنی کوتاه که مخاطب راوادار به تفکروتحقیق نماید

بسیار سازنده ترومؤثرترازیک کتاب خواهد بود.

چرا که اغلب انسانها علومی را در زندگی بکار می برند

که شخصا از صحت آن اطمینان یافته باشند.

حفظیات کمتر به مرحله ی عمل می رسد.

اما گاه اندیشه ی نیکو وگاه اندیشه ی پلید موجب سکوت است.

نیک اندیشی را پیشه کن تا نیکی را برای آینده ی خود پس انداز کنی.

زیرا انسان همیشه به آمال وآرزوهایی می رسد

که در دل برای دیگران دارد خواه نیک باشد خواه بد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شیوه اندیشمندان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

زنها هرگز نمیگویند

زنها هرگز نمیگویند ترا دوست دارم ولی وقتی از تو پرسیدند مرا دوست داری بدان که

درون آنها جای گرفته ای.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :زنها هرگز نمیگویند و کلمات کليدي :رو شفوکو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

روزی صد بار

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم

که تو را به خدا سپردم!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :روزی صد بار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

درون تو صدایی هست

درون تو صدایی هست که تمام روز در وجود تو زمزمه می کند؛حس می کنم این درسته،

می‌دانم این یکی غلطه.نه معلم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست و نه هیچ آدم عاقلی

نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط. تنها به صدای درونت گوش کن!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :درون تو صدایی هست و کلمات کليدي :شل سیلور استاین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

باید صبر کنی یا فراموش

صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر این است

که ندانی باید صبر کنی یا فراموش




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :باید صبر کنی یا فراموش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

اگه

اگه کوه باشی استواری ...

اگه رود باشی روانی ...

اگه کوه باشی بلندی اگه آسمان باشی وسیعی ...

اگه خورشید باشی پر حرارتی ...

. . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :اگه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

از جدایی ها

به چشمهای نجیبش که آفتاب صداقت

و دستهای سپیدش

که بازتاب رفاقت

و نرمخند لبانش نگاه می کردم

و گاه گاه تمام صورت او را

صعود دود ز سیگار من کدر می کرد

و من به آفتاب پس ابر خیره می گشتم

و فکر می کردم

در آن دقیقه که با من

نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود

و رنج من همه از درد خود نهفتن بود

سیاه گیسوی من مهربانتر از خورشید

از این سکوت من آزرده گشت و هیچ نگفت

و نرمخنده نشکفته بر لبش پژمرد

و روی گونه گلگونش را

غبار سرد کدورت در آن زمان آزرد

توان گفتن از من رمیده بود این بار

در آخرین دیدار

تمام تاب و توانم رهیده بود از تن

اگر چه سخن از تو می گرزیم

را چهبارها که به طعنه شنیده بود از من

توان گفتن از من رمیده بود این بار چرا ؟

که این جداییم از او نبود از خود بود

و سرنوشت من آنگونه ای که میشد بود

سخن تمام

مرا دستهای نامرئی به پیش می راندند

سخن تمام مرا کوه و جنگل و صحرا به خویش می خواندند

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی اید

صفای گمشده ایا

براین زمین تهی مانده باز می گردد ؟

اگر زمانه به این گونه پیشرفت این است

مرا به رجعت تا آغاز مسکن اجداد

 مدد کنید که امدادتان گرامی باد

همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست

که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

همیشه می گفتم

چه قدر مردن خوب است

چه قدر مردن

در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است

خوب است

میان این برهوت

این منم من مبهوت

بیا بیا برویم

به آستانه گلهای سرخ در صحرا

و مهربانی را

ز قطره قطره باران ز نو بیاموزیم

بیا بیابرویم

به سبزه زار که گسترده سینه در صحرا

بیا که سبزه ‌آندشت را لگد نکنیم

و خواب راحت پروانه را نیاشوبیم

گیاه تشنه لب دشت را به شادابی

ز آب چشمه شراب شفا بنوشانیم

بیا بیا برویم

و مهربانی خود را به خاک عرضه کنیم

که دشت تشنه عشق است و شهر بیگانه

بیا بیا برویم

که نیست جای من و تو

که جای شیون نیز

نه سوز سرما اینجا

که خشمی آتش وار

به شاخه سر نزده هر جوانه

می سوزد

نه پر گشود پرنده در اوج در پرواز

که شعله های غضب جوجه پرستو را

درون بیضه به هر آشیانه می سوزد

تمام مرتجعان غول گول دنیایند

همیشه سد بلندی به راه فردایند

بیا بیا برویم

که در هراس از این قوم کینه توزم من

و سخت می ترسم

که کار را به جنون

و مهربانی ما را به خاک و خون بکشند

چگونه می گویی

به هر کجا که رویم آٍمان همین رنگ است

بیا بیا برویم

آه من دلم تنگ است

بیا بیا برویم

کجاست نغمه عشق و نسیم آزادی

در این کویر نبینم نشان آبادی

نشانه شادی

دلم گرفت از این شیوه های شدادی

بیا بیا برویم

خوشا رستن و رفتن

به سوی آزادی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :از جدایی ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

آسمون و ماه

آسمون به ماه میگه:عشق یعنی چه؟ماه میگه:یعنی بودن در آغوش تو

ماه میگه:تو بگو عشق یعنی چه؟آسمون میگه:انتظار دیدین تو.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :آسمون و ماه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

Love

Love مخفف عبارات:

Lake of sorrow(دریاچه ی غم)،

Ocean of tears(اقیانوس اشک)،

Valley of death(دره مرگ)،

End of life(آخر زندگی)!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :love




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

UP ١٩ جدید* ٢٣/۱۱/۸٧

عضو گیری باشگاه هواداران پرشین بلاگ

 

باشگاه هواداران پرشین بلاگ اقدام به عضو گیری مینماید.

 

 

باشگاه هواداران پرشین بلاگ ازتمام کاربران فارسی زبان و وبلاگ نویسان فعال و علاقمند دنیای مجازی دعوت به همکاری مینماید .

لطفا بعد از تکمیل فرم ، آن را به آدرس persianbloger@gmail.com وpbfansclub@gmail.com و یا info@persianhelp.ir ارسال نمایید.

دریافت فرم عضویت

نکته بسیار مهم :

لطفا فرم عضویت را پر کرده و برای ما بفرستید .

دوستانی که فرم ارسال ننمایند و یا در قسمت نظرات مشخصات خواسته شده را ذکر نمایند نسبت به عضویتشان ترتیب اثر داده نخواهد شد .

پ . ن : با تشکر از دوستانی که فرم عضویت را برای ما فرستاده اند ، تقاضا دارد که نواقص فرم را برای ما ارسال کنند تا نسبت به واگذاری شماره عضویت اقدام شود.

بدیهی است ناقص بودن فرم ارسالی به عهده شخص بوده و فرستادن فرم به منزله عضویت رسمی در باشگاه نمیباشد.

پ . ن 2 : بزودی برای کسانی که اطلاعات کامل برای ما فرستاده اند و یا دوستانی که نواقص فرم های ارسالی را برطرف کرده اند شماره عضویت برایشان ارسال خواهد شد.

بدیهی است ناقص بودن فرم ارسالی به عهده شخص بوده و فرستادن فرم به منزله عضویت رسمی در باشگاه نمیباشد .

به تمام دوستانی که فرم عضویتشان ناقص بود از طریق ایمیل اطلاع داده شده است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

شعری برای تو  _ 51

حالا که رفته ای می دانم

تو هم دلتنگی

می دانم صبحها بی قرار بیدار می شوی

و دیگر فرقی نمی کند

کدام بلوز را با کدام شلوار بپوشی

بلوز آبی چهار خانه و شلوار جینت را

که دوست داشتم پیدا کنی یا نکنی

حالا که رفته ای

آنقدر در میان گریه هایم به تو زنگ می زنم

که به هق هق می افتم

و پشت آن زار می زنم

برای تو که حالا رفته ای

و برای خودم که تنها مانده ام




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

به چه چیزت افتخار کنیم

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی

که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آنها از

پیرمرد بپرسد!

شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتارزشت دختر و زن با

پیرمرد پنهان کند ، از زن قضیه را پرسید. زن گفت:" این مرد همسر من و پدر این دختر

است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از

بس شب و روزکار می کند دستانی پینه بسته و سروصورتی زخمی و پشتی خمیده و

قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در

هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله

از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به

عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم!؟"

شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید:" این مرد اگر شکل و شمایلش

چگونه بود شما به او افتخار می کردید!؟"

دخترک با خنده گفت:" من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس

باشد و سروصورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و

درشکه مرا در بازار همراهی کند."

زن نیز گفت:" من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با

نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد

فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور ونمیر برای ما درآمد بیاورد!؟به راستی این مرد

کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او

افتخار کنیم!؟"

شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت:" آهای

پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختربی ادب  و مادر گستاخش می

گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم ، دیگر سراغ شما آدم

های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و

مرتبه آن موقعیت من بودند!؟"

پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با

صدایی که آکنده از بغض گفت:" اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می

شوند!! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان

بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم!"

پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.

شیوانا آهی کشید ورو به زن ودختر کرد و گفت:" آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر

و محبت این مرد است که با وجود همه زخم و زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته

تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند. "




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شیوانا و کلمات کليدي :به چه چیزت افتخار کنیم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

جملات ناب

Accept - پذیرا باشید
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید، حتی اگر برایتان مشکل باشد

که عقاید، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.

* * * * * * * * * * * * * * *

Break away - خودتان را جدا سازید 

 خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.

* * * * * * * * * * * * * * *

Create - خلق کنید 

 خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید

و با آنها امیدها، آرزوها، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.

* * * * * * * * * * * * * * *

Decide - تصمیم بگیرید 

 تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید. در آن صورت شادی راهش را

به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.

* * * * * * * * * * * * * * *

Explore - کاوشگر باشید 

 جستجو و آزمایش کنید. دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید

چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را

بیشتر می شناسید.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Forgive - ببخشید 

 ببخشید و فراموش کنید. کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش

ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی

امکان دارد اشتباه کند.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Grow - رشد کنید 

 عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید

تا نتوانند مانع رشد و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Hope - امیدوار باشید 

 به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر

است، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Ignore - نادیده بگیرید 

 امواج منفی را نادیده بگیرید. روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر

بسپارید. پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Journey سفر کنید 

 به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن، امکانات جدید را آزمایش کنید. سعی کنید هر

روز چیزهای جدیدی را بیاموزید، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می

کنید.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Know - آگاه باشید

آگاه باشید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد

شد. همانطور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می

آید.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Love - دوست بدارید 

 اجازه دهید که عشق به جای نفرت، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما

ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد، اما موقعی که عشق در قلبتان

ساکن است، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Manage - مدیر باشید 

 بر زمان مدیریت داشته باشید، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد.

استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Notice - توجه کنید 

 هرگز افراد فقیر، ناامید، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید

و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Open - باز کنید 

 چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید،

حتی در سخت ترین و بدترین شرایط، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Play - بازی و تفریح کنید 

 فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید.

بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع، مفهومی ندارد.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Question - سوال کنید 

 چیزهایی را که نمی دانید بپرسید، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده

اید.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Relax - آرامش داشته باشید 

 اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود

و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Share - سهیم شوید 

 استعدادها، مهارتها، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید،

زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.

 * * * * * * * * * * * * * * *

Try - تلاش کنید 

 حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید.

با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهر و خبره می شوید.

* * * * * * * * * * * * * * *

Use - استفاده کنید 

 از استعدادها و توانایی هایتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید. استعدادهایی که

تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما

پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.

* * * * * * * * * * * * * * *

Value - احترام بگذارید 

 برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند، ارزش قایل شوید

و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید.

* * * * * * * * * * * * * * *

Warm - صمیمی باشید 

 با اطرافیانتان صمیمی باشید و نگذارید فضای اخلاقیتان

به سمت و سویی جز صمیمیت منتهی شود.

* * * * * * * * * * * * * * *

X-Ray - اشعه ایکس 

 با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید،

در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.

* * * * * * * * * * * * * * *

Yield - اجازه دهید 

 اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود.

اگر شما در راه درستی حرکت کنید در انتها سعادت واقعی را خواهید یافت .

* * * * * * * * * * * * * * *

Zoom - تمرکز کنید 

 زمانی که خاطرات تلخ، ذهنتان را پر کرده است سعی کنید با مثبت اندیشی به آینده

فکر کنید و بر خوشبختی که در ادامه ی عمر در انتظارتان است تمرکز کنید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جملات ناب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

اگر آب باشی

دوست من یک زمانی می رسدکه می فهمی اگر فواره هم بودی و یکبند بالا می رفتی

باید می امدی پایین اصلا این خاصیت فواره هاست خاصیت همه بالا رفتن هاست آن روز

وقتی آمدی پایین فکر می کنی شکستی مثل ساقه های ترد گلهای نسترن خیال می

کنی همه چیز تمام شده و دروازه هایی که آرزو داشتی وقتی به آن بالا ها رسیدی

بازشان کنی و از آنجا یک عالم نور و دلخوشی برداری حالا فکر می کنی تا ابد بسته

شده اند نه تو این فکرها را نمی کنی این فکرها مال دلهای کوچک است که ظرفیت

افتادن ندارند ولی تو آنقدر بزرگی که باور داری بالا و پایین مهم نیست مهم این است که

فواره باشی آب باشی و به چشمهای خسته و از یاد رفته به دلهای عتیقه خاک گرفته یک

آسمان پر از پرستوهای شفاف و زلال تازگی هدیه کنی . می دانی اگر آب باشی حتی

اگر ته ته زمین هم باشی زیر آن همه سنگ و سیاهی باز هم آبی . اگر هم بالا بروی

بالای بالا ابر بشوی توی آسمان باز هم آبی خوبی دوست داشتنی هستی .. پس

هیچوقت نگو که شکستی نگو همه چیز تمام شد حالا برو و به آن لحظه ها که می

خواهند ترا بشکنند بگو که می خواهی آب باشی و آب هر جا که باشد بالاست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :اگر آب باشی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

کاش می شد

فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست

اما حیف این تازه اول یک زندگیست

زندگی چیزیست شبیه یک حباب

عشق آبادیه زیبایی در سراب

فاصله با آرزو های ما چه کرد

کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کاش می شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

بی مثل

اگر نمیتوانی به کسی امید بدهی ، نا امیدش نکن

اگر شنونده خوبی هستی ، راز دار خوبی هم باش

اگر نمیتوانی زخمی را مرحم بکشی ، نمک هم نباش

اگر خواستی کسی را سیر کنی ماهی بهش نده ، ماهیگیری یادش بده




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :بی مثل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

همه باید بخوابند

اکنون که مال منی

رویایت را تنگاتنگ رویایم بخوابان

و به عشق و رنج و کار بگو

که اکنون

همه باید بخوابند

به عشق بگو دیگر هیچ کسی جز تو

نمی‌تواند در رویایم بگنجد

ما بر فراز رودخانه‌های زمان پرواز می‌کنیم

و هیچ کسی جز تو از میان تاریکی‌ها با من سفر نخواهد کرد

هیچ کسی جز تو

که همیشه سبزی، همیشه خورشیدی، همیشه ماهی

حالا که دستانت مشت خود را باز کرده‌اند

بگذار معنی لطیفشان به زمین چکد

و من، به دنبال اشکی که از تو فرو می‌چکد

سفر می‌کنم

اشکی که مرا

تمام مرا به یغما برد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :همه باید بخوابند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

نمک زندگی

خوب گفته اند که باید آدمها را در شرایط بخصوص خودشان شناخت، مثلا دعوا کردن، در

دعوا کردن ممکن است چیزهایی گفته شود که ممکن بود هیچ وقت به زبان آورده نمی

شدند و تنها موقعی که آدم عصبانی میشود به زبان آورده شوند. آن موقع است که آدم

می فهمد طرف مقابلش که بوده است، اخلاقش چگونه بوده است و اصلا خودش را هم

بهتر می شناسد. می فهمد موقعی که عصبانی است چگونه فکر می کند، چگونه

تصمیم می گیرد و کلی چیز های دیگر. اینکه به تعهد هایش، و از همه مهمتر به

اعتقاداتش پایبند است یا نه؟ آخر آدم ها موقع حرف زدن خیلی چیزها می گویند ولی

موقع عمل... همه چیز زیر پا گذاشته می شود. راستش من نیز یکبار یکی از اعتقاداتم

را زیر پا گذاشتم، بخاطر احساسم، ولی پشیمان شدم. بدجور هم پشیمان شدم.

راستش از خودم بدم آمد. آخر لذت دارد وقتی آدم بخاطر اعتقاد و تعهدش پشت پا به

چیزی بزند که ممکن بود زندگی اش را زیر و رو کند، زندگی اش را عوض کند. ولی وقتی

بخاطر اعتقادی که داشت به آن توجهی نمی کند، گذشتن از آن نیز برایش آسانتر

میشود. اصلا به نظر من این اعتقادات نوعی هدف هستند برای زندگی، نوعی مسیر

هستند برای زندگی که وقتی نباشند زندگی نیز بی معنی است. فرق آدمها نیز در

همین است. اینکه اعتقاداتشان، اهدافشان با هم فرق می کند و این اختلاف را می آورد

و گاهی هم دوست داشتن را. آخر همه چیز که یکی بودن نیست. اگر دو نفر عین هم

باشند که زندگی شان یکنواخت می شود. گاهی وقتها وجود اختلاف هست که علاقه

می آورد و به تناسب آن دوست داشتن را




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نمک زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

مشکلات بزرگ

مشکلات بزرگ امروز ؛ مسائل کوچک دیروز هستند که به موقع حل نشده اند.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :مشکلات بزرگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

سرنوشت عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمررفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست

دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود

 بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سرنوشت عشق تلخ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

زمان

زمان طولانی میشودبرای کسانی که غصه دارند.کوتاه میشود برای کسانی که شاد

هستند. دیر می گذرد برای کسانی که منتظر هستند زود می گذرد برای کسانی که

عجله دارند اما ، اما ابدی میشودبرای کسانی که عاشق هستند




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :زمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

تو که نیستی

تو که نیستی غم غربت با منه

همیشه یه دنیا حسرت با منه

تو که نیستی روزا با شب یکی ان

هر دوشون تاریکن وتاریکی ان

با تو ماهو همه جا میبینم

حتی خورشیدو شبا می بینم

بی تو این دنیا که تو چنگ منه

دیگه چنگی به دلم نمیزنه

میدونستی پیش تو گیر دلم

میدونستی بری میمیره دلم

ای دل صاب مرده باز تورو خواب برده

پاشو از خواب و ببین دنیاتو آب برده

دارم از این همه گریه آب میشم

رو سر دنیا دارم خراب میشم

خیلی مایوسه دلم یه کاری کن

داره می پوسه دلم یه کاری کن

غم وغصه شده حق دل من

به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه

به خدا بهتره زیر گِل باشه

میدونستی پیش تو گیر دلم

میدونستی بری میمیره دلم

دارم از درد غریبی آب میشم

رو سر خودم دارم خراب میشم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو که نیستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

پرواز

غزل، نگاه کن ببین که شهر زیر پائ ماست

نگاه کن از آسمان زمین چقدر بئ بهاست

ببین صدای بوق ها ، محله شلوغ ها

برائ ارتفاع ما چقدردور و بئ صداست

تمام شهر روشن است، زمین پراز ستاره هاست !

ببین که ان ستاره ها چراغ تنگ کوچه هاست

ببین که خانه هائ ما چه جعبه هائ کوچکی ست

تماممان عروسکیم ، بخند ، خنده ات رهاست

غزل ، مگر خدائ خوب میان ابرها نبود ؟!

به او سلام کن ، بگو اتاق تازه ات کجاست

میان قلب آسمان چقدر من شبیه توست

جدا از آن دروغ ها ،جدا از آنچه زیر پاست

ببین چه خوب مئ پریم ، ببین که بال می زنیم

ولی عزیز نازنین ، زمین به انتظار ماست !

عروسک قشنگ تو ، میان شهر مانده است

به او دوباره میرسئ،که خاک سخت باوفاست

به خاطر دویدنت ، نفس نفس کشیدنت

برائ نغمه هائ تو ، زمین تر از زمین کجاست؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :پرواز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

بهار غریب

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر ونسیم

من به سرگشتگی ‌آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می اید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ژرفترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهار دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی می گذر

و تو در خوابی

و پرستوها خوابند

و تو می اندیشی

به بهار دیگر

و به یاری دیگر

نه بهاری

و نه یاری دیگر

حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا این دریا

پر خواهم زد خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بهار غریب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

به امید دیدار تو زنده ام

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :به امید دیدار تو زنده ام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

ایمان و امید و سخت کوشی

خوشبختی شکل ظاهری ایمان است، تا ایمان و امید و سخت کوشی نباشد، هیچ

کاری را نمی توان انجام داد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ایمان و امید و سخت کوشی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧

امید

امید همچون خون در روان آدمیست که اگر نباشد گامی به پیش نمی رود و اگر باشد

جهانی را دگرگون می سازد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :امید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧

امروز دلم گرفته است

امروز دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی، گرفته است....آسمان چشمانم به اندازه ی

تمام ابرهای بهاری، بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی،

یخ زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد...چهارفصلی

است انگار، سرزمین دقایق من! دلم گرفته... کلافه ام... از خودم و سادگی ام حالم به

هم می خورد! نمی دانم چطور باور کردم؟ چطور حرفهایت را باور کردم؟ من؟ من با آن

همه ادعای زیرکی چطور خام آن حرفها شدم؟یادم آمد! حرف هایت را در کادوی هزار

کلمه ی عاشقانه پیچیده بودی، و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز کردن کاغذ کادو را

داشتم و دیدن احساسی که توی آن جا خوش کرده بود.. چه ساده بودم من، که مثل

کودکی هایم فریب طعم شیرین آب نبات را خوردم ... باز هم کام لحظه هایم شیرین شد

از طعم کلمات عاشقانه و عقل رنگ باخت در شوقِ معشوق بودن!!آن قدر به گوشم

خواندی که دوستت دارم، که بی تو زندگی بی معناست، که تو    نیمه ی گمشده ام

هستی و ... که باورم شد. باور کردم که دوستم داری و یادم رفت که روزی به خودم قول

داده بودم که گول حرفهای عاشقانه را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول

داده بودم که همیشه از عقل کمک بگیرم در انتخاب های زندگی ام... بیچاره عقل! در

پشت حصارهایِ بلندِ زندانِ احساس، چنان محبوس بود که راهی به بیرون نداشت و

فریادهایش به گوش هیچ کس نمی رسید، حتی من! انگار صدای هشدارهایش را نمی

شنیدم.  عاشقم بودی! خودت گفتی! خودت گفتی که می آیی و من را تا اوج قله ی

سعادت، تا کاخ سپید آرزوها می بری! یادت هست؟ خودت گفتی که عشقم در خانه ی

قلبت مأوا گزیده، برای همیشه!خودت گفتی که  حتی مرگ، توان جدا کردن ما را ندارد

خودت گفتی که این عشق در وجودت ریشه دوانده و قطع این درخت مساوی است با

مرگ تو!خودت گفتی که این عشق، مرهمی است بر زخم تنهایی ات!خودت گفتی که

کودک ناآرام قلبت، در آغوش این عشق آرمیده است و جدایی از این عشق، مثل جدایی

کودکی از مادر، ناممکن است!خودت گفتی... پس چه شد که تمام این حرف ها را

فراموش کردی و رفتی؟ چطور شد که رهسپار دیار آینده شدی بی من؟چطور شد که

عشقم را از خانه ی دلت راندی؟چه چیز ما را از هم جدا کرد که از مرگ قوی تر بود؟

چگونه ریشه های این درخت را خشکاندی در وجودت؟چه چیز مرهم زخم تنهایی ات

شد، که از عشق آرامش بخش تر بود؟ چگونه این کودک را از آغوش مادرش ربودی؟ آه!

تو چه کردی؟دست دلم را گرفتی و به شهر خیال آوردی تا ساکن کاخ آرزوها شود، پس

چگونه راضی شدی که در زندان کابوس ها رهایش کنی؟چگونه توانستی با من چنین

کنی؟ تو عاشق نبودی، تو فقط ادعای عاشقی داشتی!آه! اگر من عاشق می شدم

عزیزم، عشقم فقط بر زبانم نبود، بلکه از دلم برمی آمد. عشقی که از افق دل طلوع

کند، غروبی ندارد.مطمئنم اگر من عاشق می شدم، واژه ی عشق را اینقدر ساده خرج

نمی کردم، که روزی واژه هایم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید؟! دلت عاشق

نبود، عزیزم! اگر عاشق بودی، اگر مرا می خواستی، با دیدن اولین مانع، جا نمی زدی!

اگر عاشق بودی اصرار می کردی و راهی می جستی برای وصل، نه بهانه ای برای

جدایی!اگر عاشق بودی، اگر واقعاً، آن طور که می گفتی دوستم داشتی، اینقدر زود به

دنبال بت دیگری نمی گشتی که در بتخانه ی دلت بگذاری و بپرستی اش! تو به عشق

ایمان نداشتی که اینقدر زود کافر شدی!اگر عاشق بودی، می دانستی که خدای

عشق، یکی است..این عشق نبود، هوس بود. عشق ماندنیست، و هوس گذرا! و تو

گذشتی... دلم به درد آمده، دشنه ی بی وفایی، قلبم را مجروح کرده؛ بیچاره دلم،

گوشه ی   ویرانه های وجودم، افتاده و جان می دهد! بیچاره دلم! مُرد و دست آخر هم

یک عاشق حقیقی به عمرش ندید!حق داشت بینوا، که درهای خانه اش را بسته بود به

روی مدعیان عشق! می گفت اگر عاشق حقیقی باشند، بالاخره راهی به درون خانه

می جویند، و اگر نباشند، حتی اگر درها را باز هم بگذاری، می آیند و می روند و حتی ردِ

پایشان، بر پیکر ثانیه هایت باقی نمی ماند!آه! دلم گرفته! احساس می کنم فریب خورده

ام... کلاه عاشقی را بر سر دلم گذاشتی و رفتی...  دلم گرفته! دلم به اندازه ی تمام

روزهای پائیزی گرفته است...آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارانی

است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در

این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد... داغی است بر دلم که  می گدازد جگرم

را...چهارفصلی است انگار سرزمین دقایق من!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :امروز دلم گرفته است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧

عضو گیری باشگاه هواداران پرشین بلاگ

باشگاه هواداران پرشین بلاگ اقدام به عضو گیری مینماید.

باشگاه هواداران پرشین بلاگ ازتمام کاربران فارسی زبان و وبلاگ نویسان فعال و علاقمند دنیای مجازی دعوت به همکاری مینماید .

لطفا بعد از تکمیل فرم ، آن را به آدرس persianbloger@gmail.com وpbfansclub@gmail.com و یا info@persianhelp.ir ارسال نمایید.

دریافت فرم عضویت

نکته بسیار مهم :

لطفا فرم عضویت را پر کرده و برای ما بفرستید .

دوستانی که فرم ارسال ننمایند و یا در قسمت نظرات مشخصات خواسته شده را ذکر نمایند نسبت به عضویتشان ترتیب اثر داده نخواهد شد .

پ . ن : با تشکر از دوستانی که فرم عضویت را برای ما فرستاده اند ، تقاضا دارد که نواقص فرم را برای ما ارسال کنند تا نسبت به واگذاری شماره عضویت اقدام شود.

بدیهی است ناقص بودن فرم ارسالی به عهده شخص بوده و فرستادن فرم به منزله عضویت رسمی در باشگاه نمیباشد.

پ . ن 2 : بزودی برای کسانی که اطلاعات کامل برای ما فرستاده اند و یا دوستانی که نواقص فرم های ارسالی را برطرف کرده اند شماره عضویت برایشان ارسال خواهد شد.

بدیهی است ناقص بودن فرم ارسالی به عهده شخص بوده و فرستادن فرم به منزله عضویت رسمی در باشگاه نمیباشد .

به تمام دوستانی که فرم عضویتشان ناقص بود از طریق ایمیل اطلاع داده شده است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

UP ٢٠ جدید* ١٧/۱۱/۸٧

شعری برای تو  _ 50

دارد چه بر سرم می آید ؟

چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند

کم آورده ام

نا توان شده ام در برابر روزها

! خسته تر از آنم حرفی بزنم، یا گاهی داد تا شاید کمی سبک شوم

تنهاییم هر روز پر رنگتر می شود

نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت !؟

اینجا کسی نیست برای حرف زدن

یا حتی اگر کسی هم باشد

حرفهای من از جنس دیگری است

! کسی چیزی نمی فهمد از آن

ولی

ولی دلم می خواست کسی بود و می فهمید تنهایی چه دردی دارد

وقتی دلم تو را می خواهد و هیچ گاه نیستی

بعضی وقتها آرزو می کنم کاش خیال بودنت هم هرگز نبود

! کاش نبودی

کاش نبودی تا من هر روز و هر لحظه احساس دلتنگی نکنم

دستانم را در هوا رها می کنم

ولی نیستی

نیستی تا آنها را بگیری

نیستی تا باورم شود هنوز هم هستم

چه سخت می گذرد بر من

دلم می خواهد پشت پا بزنم به هر آنچه بوده و هست

من احساساتم را کشته ام

چه دردی می کشند

من به خودم و احساساتم خیانت کرده ام

آنها توان اینهمه سختی را نداشتند

دردم می آید

من درد دارم

هی من، می بینی

دیگر تو را هم برای خودم ندارم

چقدر تنهایم

تنهای تنها

ولی آخر دوست داشتن تو چیز دیگری است

دوستت دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

سخنانی از بزرگان

پل سارتر: از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد

- - - - - - - - - - - - - - -

وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند

- - - - - - - - - - - - - - -

ناپلئون: من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام

- - - - - - - - - - - - - - -

مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران

- - - - - - - - - - - - - - -

کانت: چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن

- - - - - - - - - - - - - - -

جرج آلن : اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته

می‌مانند، می‌شکنند

- - - - - - - - - - - - - - -

میکل آنژ: چه غصه هایی بخاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگی ام پیش نیامد خوردم

- - - - - - - - - - - - - - -

ویل کارنگی:راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است

- - - - - - - - - - - - - - -

چارلی چاپلین: دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای

دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.

- - - - - - - - - - - - - - -

اورپیدس: نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند

- - - - - - - - - - - - - - -

جیمز آلن شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه که آرزو کنید بزرگ

می شوید

- - - - - - - - - - - - - - -

دکتر علی شریعتی :بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن

- - - - - - - - - - - - - - -

اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت

اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند

اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند....

فقط از فهمیدن تو می ترسند. " دکتر علی شریعتی




کلمات کليدي :سخنانی از بزرگان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

دوستی با بعضی آدمها _2

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ای است

هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع

نمی کنند

این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کندخاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان

که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمیکنی  

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو .این دوستها جان

می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس

صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی اولش هم حس خوبی به تو می دهند  

این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می

خوری و فکر میکنی خوش بحال ترین آدم روی زمینی..فقط نمی دانی چرا باقی چای که

مانده در فنجان بعداز یکی دوساعت میشود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به

دیواره فنجان رنگ میدهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است

باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر ورنگش منتظر بمانی باید صبر

کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر

باریک.خوب نگاهش کنی..عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی

و زندگی کنی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دوستی با بعضی آدمها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

الهی ! همه را به راه راست هدایت کن

خدایا ! مرا در زمره ی دروغگویان پر مداعی که ادعای درستی دارند قرار مده!

ای یگانه! دیری ست که تشخیص انسان و دیو سخت گشته! راهنماییم کن . . .

ای معبود! مرا به هیچ کس جز خودت و مگذار که انسانهای قدر ناشناس و نالایق از درک

سخنان من عاجز اند!

الهی ! همه را به راه راست هدایت کن . . . !




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :الهی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

شیطان

شیطان

اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِدیرین را

آن وقت او خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :شیطان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

لذت غمگین بودن

چند وقتی است آنقدر سرم شلوغ است که حتی فرصت غمگین شدن را نیز ندارم. نمی

دانی که چقدر لذت دارد، لذت غمگین بودن را می گویم. ولی نه هر غمگین بودنی.

غمگینی که برای تو باشد لذت دارد. اصلا هر چه که برای تو باشد لذت دارد. ولی نمی

دانم چرا این غمگین بودن لذتی بسی بزرگتر دارد برای من؟!! نمی دانم، شاید ... شاید

برای اینکه باز امیدوارم. امیدوار به تو رسیدن. امیدوار به تو فکر کردن. شاید هم نه ...

فقط دل خوش کردن است. ولی در هر صورت دوستش دارم.

آدمها گاهی برای خالی کردن خود دنبال بهانه ای هستند . بعضی وقتها با یک حادثه

معمولی، بعضی وقتها با یک زیارت، بعضی ها در جمع، بعضی ها در خلوت. بهانه من

برای خالی کردن خود در خلوت تویی و غم تو. نه اینکه از غمی که تو داری نه، که اگر

بگویم آری دروغ گفته ام. نمی گویم از غم هجران تو، که اگر این را نیز بگویم باز دروغ

گفته ام. توصیفش شاید بشود همان لذت غمگین بودنی که گفتم. ولی این را می توانم

بگویم که این غمگین بودن برای توست، ولی چگونه؟ خود نیز نمی دانم...

گاهی وقتها فکر می کنم یعنی آدم اگر کسی را دوست داشته باشد و به آن برسد بعد از

آن لذت غمگین بودن چه می شود؟ جای خود را به کدام لذت می دهد؟ نمی دانم، هنوز

به جواب نرسیده ام. ولی شاید مثل الان که وقت تجربه این لذت را ندارم، آن موقع نیز

وقت نداشته باشم؟!!! شاید آنقدر لذت های دیگری وجود دارد که دیگر این لذت را لذت

حساب نخواهم کرد؟ شاید ... ولی به قول معروف باید حال را چسبید و این حال به من

می گوید لذتی بالاتر از لذت غمگین بودن نیست. می خواهم الان غمگین تو باشم.

نمی خواهم به هیچ چیز دیگر فکر کنم. فقط و فقط غمگین تو باشم




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :لذت غمگین بودن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

یک فریب ساده و کوچک

هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که

زندگی را جز برای او و جز با او نمی خواهی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یک فریب ساده و کوچک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

من دانم و تنها دل من

اشتیاقی که به تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و تنها دل من




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :من دانم و تنها دل من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

من با خدا غذا خوردم

پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند ? او می دانست تا رسیدن به خدا باید

راه دور و درازی را بپیماید . به همین دلیل چمدانی برداشت و درون ان را پر از ساندویچ و

نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید ? سفر را شروع کرد . چند کوچه آن طرف تر

به یک پارک رسید ? پیر مردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود . پیش او رفت و

روی نیمکت نشست . پیر مرد گرسنه به نظر می رسید ? پسرک هک احساس

گرسنگی می کرد . پس چمدان را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیر مرد تعارف

کرد . پیر مرد غذا را گرفت و یک لبخندی به کودک زد . پسرک شاد شد و با هم شروع به

خوردن کردند . آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند ? بی آنکه 

کلمه ای با هم حرف بزنند وقتی هوا تاریک شد پسرک فهمید که باید به خانه برگردد ?

چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیر مرد انداخت  پیر مرد با

محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد .

وقتی پسرک به خانه برگشت ? مادرش با نگرانی از او پرسید : تا این وقت شب کجا

بودی ؟

پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید ? جواب داد : پیش خدا !

پیر مرد هم به خانه اش رفت همسر پیرش با تعجب از او پرسید : چرا انقدر خوشحالی ؟

پیر مرد جواب داد : امروز بهترین روز عمرم بود ? من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :من با خدا غذا خوردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر سفر نکنیم

اگر مطالعه نکنیم

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم

اگر به خودمان بها ندهیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم

هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر بنده ی عادتهای خویش بشویم

و هر روز یک مسیر را بپیماییم

اگر دچار روزمرگی شویم

اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم

یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم

همان احساسات سرکشی که

موجب درخشش چشمان ما می شود

و دل را به تپش در می آورد

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد

اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم

اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم

اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم

اگر به خودمان اجازه ندهیم

برای یکبار هم که شده

از نصیحتی عاقلانه بگریزیم

بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم!

بیایید امروز خطر کنیم!

همین امروز کاری بکنیم!

اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم!

 شاد بودن را فراموش نکنیم!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

غمی به دل نگیر

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه

دوستت نداشته باشند...!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :غمی به دل نگیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

زمانی فراموشت خواهم کرد

زمانی فراموشت خواهم کرد که عقلم خاموش , نفسم قطع , روحم در آسمان , تنم در

زیر خاک




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :زمانی فراموشت خواهم کرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

دوست داشتن

دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دوست داشتن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

دنبال کسی نباش

شکسپیر میگه: هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی , به دنبال

کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دنبال کسی نباش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

دلت اینجاست

آدم ها خیلی نمیتونن از هم دور بشن بالاخره یه چیزی جا میمونه که مجبورن برگردن

و برش دارن  سعی نکن از من دور بشی ... دلت اینجاست . . .




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دلت اینجاست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن

هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک غزال شروع به دویدن میکند و

می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفریقا

وقتی خورشید طلوع می کند یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند که باید سریع

تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد مهم نیست غزال هستی یا شیر با طلوع

خورشید دویدن را آغاز کن.. " آنتونی رابینز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

این دنیای منه

منتظر کسی باش که اگر حتی در ساده ترین .کهنه ترین و زشت ترین لباس بودی حاضر

بشه تو رو به همه دنیا نشون بده و بگه (این دنیای منه)




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :این دنیای منه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

این درد مشترک من و توست

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه! این

درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگــرنگــــاه کنیم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :این درد مشترک من و توست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

امیدوارم همیشه قشنگ ببینی

یکی قشنگی منظره را می بیند آن دیگری کثیفی پنجره را ... این تو هستی که تصمیم

می گیری چه ببینی ... امیدوارم همیشه قشنگ ببینی حتی از پشت یک پنجره

کثیف ...!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :امیدوارم همیشه قشنگ ببینی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

آنسوی ناکامی ها

آنسوی ناکامی هاخدائی هست که داشتنش جبران همه نداشته هاست.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آنسوی ناکامی ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

UP ۱۵ جدید* ١۶/۱۱/۸٧

شعری برای تو _ 49

سکوت عجیبی دارد اینجا

دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،

خنده هایت و نوشته هایی که ...

با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟

دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،

وقتی بلند بلند می خوانمت

تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی

 وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...

کاش اینجا بودی، درست روبروی من!

سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را!




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

نکته های فراموش نشدنی

اگر به کسی همه عشق ات را تقدیم کردی تضمینی نیست که او هم در آینده چنین

کند. انتظار بازگشت عشق را نداشته باش. فقط منتظر بمان تا عشقی که تقدیم کردی

در قلب او رشد کند و بزرگ شود. اما اگر چنین نشد تو به عشق درون قلب خودت برس و

آن را بزرگ و متعالی کن.

********************

اینکه انسان وقتی چیزی را از دست بدهد قدرش را می داند درست است! اما این هم

درست است که انسان زمانی که چیزباارزشی را بدست می آورد تازه می فهمد که

تمام عمر چه چیزی را از دست داده بوده است 

********************

وقت خودت را با صحبت کردن در مورد آدم های موفق با روح های بزرگ و اینکه چگونه

می توان مثل آنها بود تلف نکن. به جای آن خودت به یک انسان موفق با روحی بزرگ

تبدیل شو 

********************

خواستنی بودن رازی ندارد. بدون اینکه در مورد دیگران قضاوت کنی به آنها نگاه کن.دنیا را

همانگونه که هست ببین 

********************

اگر امید نداشته باشی نمی توانی آنچه را که ورای امید است را ببینی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :نکته های فراموش نشدنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

کوسه ای در مخزن زندگیتان بیندازید

ژاپنی ها عاشق ماهی تازه اند..اما  آبهای اطراف ژاپن سالهاست ماهی  تازه ندارد.بنابر

این برای رساندن  غذا به جمعیت ژاپن قایق های  ماهیگیری بزرگتر شدندومسافت های

دورتری راپیمودند.  ماهیگیران هرچه مسافت طولانی تری  راطی می کردند به همان

میزان آوردن  ماهی تازه بیشتر طول می  کشید.اگربازگشت بیش ازچند روزطول  می

کشید ماهی ها دیگر تازه نبودند  وژاپنی ها مزه آن را دوست نداشتند.

برای حل این مسئله شرکت های  ماهیگیری فریزرهایی در قایق ها  تعبیه کردندآنها

ماهیها را  میگرفتند وآنها را روی دریا منجمد  میکردند.فریزرها این امکان را  برای

ماهیگیران ایجاد کردند که  دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری  را روی آب بمانند.اما

ژاپنی ها مزه  ماهی تازه و منجمد را متوجه  می شدندو مزه ماهی یخ زده را دوست 

نداشتد.

بنا براین شرکت های ماهی گیری  مخزن هایی را درقایق ها کار  گذاشتند وماهی ها را

در مخازن آب  نگهداری می کردند.ماهی هاپس از کمی  تقلا آرام می شدند و حرکت

نمی  کردند آنها خسته و بی رمق اما زنده  بودند.متاسفانه ژاپنی ها هنوز هم  می

توانستند تفاوت مزه را تشخیص  دهند.زیرا ماهیها روزها حرکت  نکرده بودند و مزه ماهی

تازه را از دست داده بودند.باز هم ژاپنی ها  مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی  حال

و تنبل ترجیح می دادند.

پس شرکت های ماهی گیری به گونه ای  باید این مسأله را حل می کردند.

اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری  ژاپن بودیدچه پیشنهاد می دادید؟

چطور ژاپنی ها ماهی ها را تازه نگه  می دارند؟

برای نگه داشتن ماهی تازه شرکت  های ماهی گیری ژاپن هنوز هم از  مخازن نگهداری

ماهی در قایق  استفاده می کنند اما حالا آنها یک  کوسه کوچک به داخل هر مخزن

می  اندازند.کوسه چند تایی ماهی می  خورد اما ماهی ها با وضعیتی بسیار

سرزنده به مقصد می رسند زیرا ماهی  ها تلاش کرده اند.

توصیه:

به جای دوری جستن از مشکلات به  میان آنها شیرجه بزنید.  از بازی لذت ببرید..

عزم بیشتر ودانش بیشترداشته  باشید وکمک بیشتری دریافت کنید.

اگر به اهدافتان دست یافتید اهداف  بزرگتری برای خود تعیین کنید.

زمانی که نیازهای خود وخانواده تان را برطرف کردید برای حل نیازهای گروه، جامعه و

حتی نوع بشر اقدام کنید.

کوسه ای در مخزن زندگیتان  بیندازید و ببینیدکه واقعا چقدر  می توانید دورتر بروید








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

چطور می توان بهتر زندگی کرد

پرسیدم:  چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و 

بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن و  هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است

فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی  کوچک

باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی       

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن

فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در

توست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :چطور می توان بهتر زندگی کرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

دوستی با بعضی آدمها

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم

دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این

چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که

چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها

جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس

ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می

دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات

فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا

باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و

بد بو که چنان به دیواره فنجام رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه

چای .

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم

بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام

باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب

نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی

کنی




کلمات کليدي :دوستی با بعضی آدمها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

لذت کشف کردن

امشب دوباره شبی است که خوابم نمی برد و هوس نوشتن دارم ولی باز مثل همیشه

در نوشتن همان جمله اول در می مانم و همانطور قلم بدست چند دقیقه ای را به فکر

کردن می گذرانم. فکر کردن به همه چیز. پدر، مادر، تو، عادت، حجم دوست داشتن،

خانه، کاشانه، نام، همه چیز .....

می خواهم بهانه ای داشته باشم برای نوشتن، از دلتنگی هایم می خواهم شروع کنم

ولی کدام دلتنگی .... نمی دانم چرا من اینگونه ام. همه در تلاشند تا عشقشان را

بچنگ بیاورند ولی من نه. دوست ندارم. همین که می دانم به عشقم می رسم دلسرد

می شوم. از عشق(عشق که نه، خواستن بگوییم بهتر است) بیزار می شوم. همیشه

عشق را در طلب دیده ام. طلب برای رسیدن. تلاش برای رسیدن. نه رسیدن و تمام

شدن. دوست دارم اگر یار هم کنارم باشد باز در طلب او باشم. در انتظار گوشه محبتی

از او. همیشه ناشناختنی از او باشد که در پی کشف آن باشم و وقتی آنرا یافتم

خوشحال شوم از یافتنش حتی اگر به مذاقم خوش نباشد که همین نا خوشی نیز برایم

عین خوشی است!!

دوست دارم وقتی به عشق رسیدم- و نه به خواستن- تنها به یک عشق برسم و آن نیز

همیشگی باشد. تجربه کردن را دوست دارم ولی تجربه در عشق را در یک بار آن. می

خواهم لذت عاشق شدن اول را با تمام وجودم حس کنم و آنرا برای همیشه حفظ کنم.

می خواهم فقط در یک عشق- چه مسخره، یک عشق!!! مگرچند عشق نیز وجود

دارد؟!- کند و کاو کنم. تمام ابعاد آنرا کشف کنم و در هنگام مرگ تاسف بخورم بخاطر

کشف نکردن خیلی از ابعاد دیگر آن!!!!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :لذت کشف کردن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

وهم سبز

تمام روز در آینه گریه می کردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای کوچه صدای پرنده ها

صدای گم شدن توپ های ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حباب های کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند

و باد ‚ باد که گویی

در عمق گودترین لحظه های تیره همخوابگی نفس می زد

حصار قلعه خاموش اعتماد مرا

فشار می دادند

و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند

تمام روز نگاه من

به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من میگریختند

 و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند

کدام قله ‚ کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟

به من چه دادید ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندامها و خواهشها ؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب ‚ از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود ؟

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سِحر ماه ز  ایمان گله دورم کرد!

چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار  پوچ تنم ره نمی برد

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند

مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل

که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال می کند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه می آمیزد

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه می آراید

تمام روز ‚ تمام روز

رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت

نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :وهم سبز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

نگذار به آرامی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات

ورای مصلحت‌اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نگذار به آرامی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

من‌ آن‌ خاکم‌ که‌ عاشق‌ می‌شود

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌

تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه، یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه، یا مشتی‌

سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌

باقی‌ بماند، فقط‌ خاک.

اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد، ببیند،

بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌

کند، عوض‌ بشود، تغییر کند.

وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌

خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند. من‌ آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ توی‌ دست‌های‌ خدا

ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا

فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.

اما اگر این‌ خاک، این‌ خاک‌ برگزیده، خاکی‌ که‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاکی‌

که‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌

نکند، اگر همین‌ طور خاک‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر که‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را

تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ کُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ کاش‌

خاک‌ بودم...

این‌ وحشتناک‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ که‌ یک‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ که‌ حتی‌ نتوانسته‌

خاک‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ که...

خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را که‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید.

عرفان‌ نظرآهاری‌








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

شب خلوص

شب هایی هستند که آدمی بعضی مواقع خوابش نمی آید. نه بخاطر خواب بعد از

ظهرش، نه بخاطر مشغله های ذهنی و فکری اش، نه بخاطر معشوقه اش، نه بخاطر

رفتارش، نه بخاطر حرف هایش و نه بخاطر ... بخاطر هیچ چیز هم نه. فقط و فقط به خاطر

خودش! در این شب به اوج خلوص می رسد. خود را پاک تر از هر پاکی می بیند حتی

اگر ساعتی قبل بزرگترین گناهان را انجام داده باشد! آن شب شبی است که اگر بخواهد

می تواند تا صبح بیدار بماند و بنویسد و بنویسد و بنویسد. از هر چه بخواهد بنویسد و

روز بعد آنرا بخواند و تعجب کند از هر آنچه که نوشته است که آیا من اینها را نوشته ام؟!!!

آن شب شبی است که روزش روز دیگری است. روزی پر از شادی و نشاط. آن شب،

شب خلوص است. شب خود خود آدم!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شب خلوص




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

ساحل و صدف

داستان کوتاه و آموزنده

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام

خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر

می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به

ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود

دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل

نیست.. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد."




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ساحل و صدف




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

دزدی از بانک

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد

وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من

از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم
 
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت
 
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من

از این بانک دزدی کنم؟
 
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید
 
نکته اخلاقی: وقتی شانس در خونه شما را میزند .... از آن استفاده کنید




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :دزدی از بانک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

درد تو

من درد تو را زدست آسان ندهم!

دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم


ازدوست به یادگار دردی دارم

ان درد به صد هزار درمان ندهم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :درد تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

پیاز

وقتها خدا آدم ها را درون ماجرا هایی هل می دهد که آدم نمی داند در آن ماجرا ته پیاز

است یا سر پیاز!!!! گاهی وقتها فقط وسیله ای است برای کنار زدن تکه سنگی از سر

راه مورچه ای! گاهی وقتها هم وسیله است برای رساندن دو طرف به یکدیگر! و آن وقت

است که آدم می فهمد نه، خود او اصلا خود پیاز بوده است!!! و آن وقت است که کیف

می کند از وسیله بودنش و اصلا از بودنش. و این همان اصل وجودی ماست، که وسیله

باشیم، حال آنکه اصلا خبر نیز نداشته باشیم از اینکه وسیله بوده ایم، یا اگر بدانیم هم

وسیله بوده ایم برای چه بوده ایم، برای که بوده ایم و اصلا خیلی چیز های دیگر؟ پس

بیایید همیشه دعا کنیم و شکرگذار باشیم. دعا کنیم که وسیله خیر و خوشی باشیم و

شکر گذار باشیم بخاطر وسیله بودنمان بعنوان خیر و خوبی.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :پیاز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧

اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست،

لباسش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه

نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده

بود در فکری عمیق فرو رفته بود...

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این

موقع شب اینجا نشستی؟"

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع ها رو به یاد

میارم، ٢٠ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟
 
زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک

شد ا گفت: "آره یادمه..."

شوهرش به سختی‌ گفت:

_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)

_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج

میکنی‌ یا ٢٠ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!

_آره اونم یادمه...

مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧

تشکر و قدردانی

با سلام خدمت همه دوستای عزیزم.

از اینکه در این مدت از طریق SMS ، کامنت ، ایمیل ، تلفن و حتی حضوری جویای حال من بودید کمال تشکر را دارم.

باشد که لایق این همه محبت شما باشم.

با تشکر : سعید علیزاده پروین




کلمات کليدي :شخصی و کلمات کليدي :تشکر و قدردانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧

خوشبختانه عمل به خوبی تموم شد




کلمات کليدي :شخصی و کلمات کليدي :یه عمل جراحی چند ساعته و کلمات کليدي :عمل به خوبی تموم شده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧

یه عمل جراحی چند ساعته

بعضی وقتا یه سهل انگاری کار دست آدم میده

همینم شده حکایت من

به هر حال پنچشنبه صبح ساعت ٧:٣٠ بستری میشم و یه عمل کوچولو دارم جمعه هم مرخص.

٢٠ روز استراحت مطلق ، ١ ماه هم استراحت همینجوری . . .

اینم سند . . .

برام دعا کنید




کلمات کليدي :شخصی و کلمات کليدي :برام دعا کنید و کلمات کليدي :یه عمل جراحی چند ساعته