نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧

UP ۱ جدید* ۰۱/۱۱/۸٧ (وبژه)

.::. پشت نقاب شب .::. 3 ساله شد

.::. پشت نقاب شب .::. 3 ساله شد

سلامی چو بوی خوش آشنایی               بدان مردم دیده روشنایی

سلام به یاران آفتاب!سلام به شما دوستان عزیز و همراهان همیشگیِ .::. پشت نقاب

شب .::. نمی دانم از کجا باید شروع کرد.

سه سال پیش بود . درست اول بهمن ماه 1384 وبلاگی رو به نام .::. پشت نقاب

شب .::. ثبت کردم و از اون به بعد شروع کردم به نوشتن.البتّه قبل از .::. پشت نقاب

شب .::. وبلاگ های دیگری نیز داشتم امّا .::. پشت نقاب شب .::. چیز دیگری شد.به

یاری شما دوستان گرانقدر و همراهان مهربانم .::. پشت نقاب شب .::. پله های

موفقیت رو به سرعت طی کرد و در کمتر از یکسال ثمری شد شیرین بر شاخساران

درخت پرشین بلاگ.

از رهگذر همین نیمه موفقیت، موفقیت های دیگری کسب کردم؛ همچون مدیریت

باشگاه هواداران پرشین بلاگ در تبریز و گروه ایرانشناسی پرشین بلاگ و

باشگاه مرکزی هواداران پرشین بلاگ که به من پیشنهاد شده و من هم به رسم

ادب پذیرفتم.

می دانم و ارج می نهم این دانایی را که اگر صفحاتِ .::. پشت نقاب شب .::. امروز

حرفی برای گفتن دارد و اندامی برای عرضه نمودن، از محبّتِ بی دریغِ دوستانی است

که از ابتدای آشنایی تا کنون من را تنها نگذاشته اند و همواره با نیکی ها و مهربانی ها

و راهنمایی های خود در مسیر موفقیت راهبرم بوده اند و نیز می دانم که تشکّری این

چنین نخواهد توانست آن چنان محبت ها را جبران نماید امّا گوشه ای از فرهنگ زیبای

دوست نوازی ایرانیان را خواهد نمود.

به رسمِ ادب و به پاسِ این همه نیکی، واژه به واژه ی وبلاگم در برابر شما عزیزان سرِ

تعظیم فرود می آورد و بر تارکِ درختِ اندیشه تان بوسه می زند.

اگر گاهی با سخنی یا کلامی روحتان را آزردم یا نتوانستم خوبی هایتان را به نیکی

جبران نمایم، شما بزرگواران بر من که کوچکم ببخشایید!

.::. پشت نقاب شب .::. - این کودک سه ساله-  را دوست دارم که زمینه ای شد برای

یافتن دوستان عزیزی همچون شما و امیدوارم تا وقتی این کودک راه رفتن را بیاموزد،

راهنمایی ها و مهربانی هاتان را از او دریغ نکنید.

سربلند و پایدار باشید . . .

دوستِ شما ، سعید

دوستانی که تو این مدت کمکم کردن :

همسر مهربانم

دکتر بوترابی (مدیریت قبلی پرشین بلاگ)

خانم پولاد زاده ( مدیر جدید سایت پرشین بلاگ)

خانم ملکی ( که باعث آشنایی من با دکتر بوترابی شدن)

خانم سدادی

محمد عرب احمدی مهربان

محسن ثمودی دوست داشتنی ( از بچه های پرشین بلاگ بود و الانم مدیر ورزش بلاگ)

Pinky عزیز ( مریم چشم براه)

راد دانش ( مدیر تولید و پیاده سازی پرشین بلاگ که موقعی که پستهای وبلاکم رو به اشتباه پرونده بودم کمکم کرد)

زانتین الهی صبور ( که تو قالب وبلاگم کمکم کردند و مدیر پرشین تم هستند)

خانم خلیلی

خانم نادری

خانم صادقی

خانم حصارکی

باشگاه هواداران پرشین بلاگ در تبریز

. . . و خیلی دوستای دیگه که اگه بخوام تک تک اسم ببرم ساعتها طول میکشه.

امیدوارم بازم همیشه پیشم باشن !!!




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه و کلمات کليدي ::: پشت نقاب شب :: 3 ساله شد و کلمات کليدي :جشن تولد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧

فردا ، یه روز خاص

١٢ به بعد منتظرتونم . . .




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه و کلمات کليدي :فردا ، یه روز خاص




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢٨/١٠/۸۷

شعری برای تو  _ 48

باورت می شود این لحظه ها را

زندگی شاید همین باشد ، آری

سلام

چه زود می گذرد روزهای بی تو

در میان کدامین چهار راه ، در امتداد کدام راه نا تمام مانده ای

که دیگر خبری از تو به گوش نمی رسد

به راستی هستی ، یا تو هم

عادت نکرده ام به نبودنت ، اینرا نگاههای بی دلیلم می گوید

اینرا لبهای پاره پاره ام بهتر نشان می دهد

اینرا ... ، چه می دانم ، خودم که می فهمم چه می گویم

تو هم اگر مرا شناخته باشی می فهمی

می گویند نزدیک است آمدنت ، باور نمی کنم

آخر آدمهای اینجا زیاد دروغ می گویند

ولی بعضی وقتها عجیب حست می کنم

بگو که گاه مونس تنهاییهایم میشوی

بگو که اشتباه نمی کنم ، بگو که سفر می کنی به لحظه هایم نمی شنوم

کمی بلندتر ، کمی شمرده تر ، کمی نزدیکتر ، کمی مهربانتر می بینی ، هنوز

فراموشت نکرده ام

زندگی شاید همین باشد ، آری... سلام




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

میمیرم

وقتی تو رو یادم میاد میمیرم و زنده می شم

خوب می دونی که بعد تو عاشق هیچکس نمی شم

بعضی شبها یادم میاد یه روز بودی کنار من

حالا تو رفتی و شکست این دل بی قرار من

حالا تو رفتی منم چشم انتظارت می مونم

تو عمر دارم برای تو شعرهای غمگین می خونم

بعضی شبها ستاره بهم می گن میاد یه روز

دل سیاه و بی کسم تا اون بیاد به پاش بسوز

بعضی روزا دلم می گه هنوز منو دوستم داری

چشمهای خیسم تا ابد باید از دوریش بباری




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :میمیرم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

یکی بود یکی نبود

یک مرد بود که تنها بود

یک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود

مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود

خدا غم آنها رو میدید و غمگین بود

خدا گفت:

شما را دوست دارم

پس همدیگر را دوست بدارید

و با هم مهربان باشید

مرد سرش را پایین آورد

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید

زن به آب رودخانه نگاه میکرد، مرد را دید

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند

خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید

مرد دستهایش را بالای سر زن گفت تا خیس نشود

زن خندید

خدا به مرد گفت:

به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی

و هر دو در آن زندگی کنید

مرد زیر باران خیس شده بود

زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید

خدا به زن گفت:

به دستهای تو همه زیبائیها را می بخشم

تا خانه ای که او می سازد، زیبا کنی

مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند

آنها خوشحال بودند

خدا خوشحال بود

یک روز، زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش

غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان

بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند

اما پرنده نیامد،،،پرواز کرد و رفت

و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید

کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند

خدا خندید و زمین سبز شد

خدا گفت:

از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد

فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند

مرد گل را به دست زن داد

و زن آن را در خاک کاشت

خاک خوشبو شد

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد

زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود

فرشته ها به او آموختند که چگونه

طفل را در آغوش بگیرد و از شیره ی جانش به او بنوشاند

مرد زن را دید که می خندد، کودکش را دید که شیر می نوشد

به زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت

خدا شوق مرد را دید و خندید

وقتی خدا خندید

پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت:

با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد

راست بگویید تا راستگو باشد

گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ ولابلای گلها

پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم میدویدند

خدا همه چیز و همه جا را می دید

می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر

زنی گرفته است، تا خیس نشود

زنی را دید که در گوشه ای از خاک

با هزاران امید شاخه گلی می کارد

دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند

و پرنده های که...

خدا خوشحال بود

چون دیگر

غیر از او هیچ کس تنها نبود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

سخنان مشاهیر بزرگ جهان در مورد دختران و زنان

دختران 2 دسته اند : دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند (شاو)

--------------------

زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید (تواین)

--------------------

با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید (وایلد)

--------------------

کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند (ولتر)

--------------------

از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند ( دیل کارنگی)

--------------------

ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید (سامبرست)

--------------------

زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را می فشارد (ویکتور هوگو)

--------------------

بوسه مرد علامت عشق و بوسه زن علامت تسلیم اوست (بال زاگ)

--------------------

در میان جانوران 3 جانور هستند که اکثر اوقات خود را صرف آرایش میکنند گربه-مگس و زن (شارل بوآیه)

--------------------

در زندگی یک مرد 2 روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد (ویکتور هوگو)

--------------------

نگهبان زن زشتی اوست (مثل عربی)

--------------------

هرگاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترغیب کنید (برنارد شاو)

--------------------

راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل می آورد (پوشکین)

--------------------

مردها آنچه را که می شنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می سازند، اما زنان از 2گوش وارد و از دهان خارج می کنند (برنارد شاو)

--------------------

زن با نگاه خود آتش می افروزد و بیهوده می کوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند (برنارد شاو))

--------------------

گرانقیمتترین انگشتری های جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد (چگورا)

--------------------

در برخورد با تازه عروس مردها به صورتش نگاه میکنند و خانمها به لباسش (دیکنز)

--------------------

زنها فقط 2روز می توانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ (برنارد شاو)

--------------------

بهترین سفارش نامه زن، زیبایی اوست که در همانجا قابل قبول است (ارسطو)

--------------------

زن، وقتی از یک حقیقت دفاع می کند منطقش بسیار ضعیف و قدرت اثباتش بی تأثیر است . ولی اگر همین زن بخواهد از یک دروغ دفاع کند آن وقت کسی را تاب مقاومت در برابر او نیست (گالیله)

--------------------

شوهری که بیش ازحد به پاکدامنی زن خود می بالد، احمقی است که بیش ازحد خود را فریب می دهد (لاروشنوکو)

--------------------

زن، شیطانی است کامل تر و شیطان تر (ویکتور هوگو)

--------------------

اشک، نیرومندترین ماده سیال روی زمین است (داوینچی)

--------------------

اگر زنی عصبانی شد، یقین کنید که یک کار انجام نشده دارد و چاره اش در این است که به عصبانیت تظاهر کند (دیکنز)

--------------------

برای زن فقط یک بدبختی و مصیبت وجود دارد و او این است که حس کند کسی اورا دوست ندارد (اعرابی)

--------------------

اگر تله به دنبال موش برود، زن نجیب هم دنبال مرد (ضرب المثل سوئدی)

--------------------

مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت (برنارد شاو)

و در آخر

ممکن است که از امواج دریا نجات یابید، ولی از دست زنها خیر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

حرفی نداری

گاهی حرفی نداری برای گفتن.. گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم

برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ.

حرفهایت در هم و بر هم می شوند.
 
شکل هایت نا مفهوم ! حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را ....

اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!!
 
نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی.

نسبت به همه چیز بی توجه هستی نسبت به آدمی که وقتی راه میروی به تو تنه می

زند ، نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند....

فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود

دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است رو قلب بکنی و دور بیاندازیش ..!!!!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :حرفی نداری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

تو برای عشقت چیکار کردی

یکی بود ، یکی نبود . زیر گنبد کبود .یه جایی توی همین شهرهای شلوغ ما …

" توی یه محله یه کبوترباز بود که عاشق کفترش بود . صبح و ظهر و شبش را روی بام

کنار کبوترهاش می گذروند . همه فکر و ذکر و همّ  و غمش کبوترهاش بودن . مردم تنگ

نظر محله که فکر می کردن اون برای دید زدن خونه های اونهاست که میره روی بام و

کبوترها بهونن . راه و بیراه جلوش را می گرفتن یا می رفتن در خونه اش بهش تذکر می

دادن . اما هیچ فایده ای نداشت که نداشت . کم کم از دستش عاصی شدند . به

کلانتری شکایت کردن . کبوترباز را گرفتند و به جرم هیزی  و سوء نظر به نوامیس مردم

زندانی کردن . بعد از مدتی با قید تعهد اینکه دیگه روی بام نره  آزادش کردند که بره خونه

اش . از کلانتری که اومد بیرون بی تا ب و مشتاق خودش را رسوند به خونه و یکراست

رفت روی بام سراغ کبوترهاش ...

اهالی محل دیدن ای بابا این از رو نمیره . یه فکر دیگه کردند و یه جایی گرفتنش و تا

میتونستن زدنش . اونقدر که چند وقتی توی بیمارستان بستری شد ولی همین که روی

پا شد و تونست از جاش بلند بشه . برگشت و همونطور لنگون لنگون خودش را رسوند

روی پشت بام پیش کبوترهاش . دیدند  نه ! این جدی جدی کم نمیاره یه نقشه دیگه

براش کشیدن . توی کمینش نشستن و یه شب که از یه گذر خلوت رد می شد . ریختند

سرش و دست و پاش را بستند و توی یه خرابه زندانیش کردند . بعدش هم کبوترهاش را

سر بریدن . چند روزی گذشت . رفت بازار و چهل تا کبوتر دیگه خرید . دیگه این مردم محل

بودند که از رو رفته بودند . نمیدونستند دیگه چکار باید بکنن تا این دست از کبوتربازیش

برداره ....

توی اون محل یه عارفی زندگی می کرد که خیلی مورد احترام و تکریم مردم بود . یه نفر

پیشنهاد کرد : چطور به شیخ بگیم باهاش حرف بزنه شاید اثری داشت . رفتند در محضر

شیخ سجاده نشین که : یا شیخ !  برای این مزاحم تدبیری بیندیشید ...

یه روز که کبوترباز از کوچه می گذشت ، شیخ صداش کرد و بهش گفت مردم از دست تو

شاکی و ناراضی هستند و ...

شرح مفصلی من باب حق الناس و مردم آزاری و ... برایش گفت . کبوترباز در جواب

عارف گفت : شیخ شما هیچ وقت عاشق شدی ؟ عارف گفت : بله . من عاشقم براو !

که عشق را فقط او سزاست و بس و...  کبوترباز گفت : شیخ من از کرامات و فضایل و

محسنات و شرح و بسط و فلسفه چیزی نمیدونم .  منم فقط  عاشق کبوترهامم و

عشق را فقط اینطوری می شناسم . همچین که پر می کشن تو آسمون یه حالی دارم

که نمیشه گفت ، انگار دنیا ماله منه . 

من به خاطر عشقم کتک خوردم ، زندان رفتم ، اسیر شدم ، رسوا و انگشت نما شدم ،

داغ بدنامی و ننگ تهمت را به جون خریدم ، توهین و تحقیر و تهدید و ناسزا  شنیدم ،

درد دوری و نبودنشون را تحمل کردم ، من شبها وقتی می خوام بخوابم آخرین حرفی که

میزنم کبوترهامه ، صبح ها که از خواب بیدار می شم اولین حرفی که میزنم کبوترهامه .

نصف شبها بلند می شم میرم بهشون سر میزنم ببینم راحت خوابیدن ، چیزی

مزاحمشون نباشه . اگه یه دفعه گرسنه و تشنه شون شد ، آب و دونه دارن . من برای

عشقم پای جونمم وایسادم .

تو که می گی عاشق خدات هستی ، به خاطر عشقت چیکار کردی ؟

"  تو به خاطر عشقت کتک خوردی ، زندان رفتی ، اسیر شدی ، رسوا و انگشت نما

شدی، داغ بدنامی و ننگ تهمت را به خود خریدی، توهین و تحقیر و تهدید و ناسزا 

شنیدی ، شبها وقتی میخوابی آخرین حرفی که میزنی عشقته ؟  صبح ها که از خواب

بیدار می شی اولین حرفی که میزنی خداته ؟ نصف شبها بلند می شیم بهش سر

بزنی . تو برای عشقت پای جونت وایسادی؟ "

تو برای عشقت چیکار کردی ؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :تو برای عشقت چیکار کردی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

زخمهای عشق و ابرهای پرباران

آشنایی ها چه زود رنگ خاکستری گرفت

و جاده تن خسته تر از هر دوی ما به امتداد خویش می نگرد

میدانی همسفر سهم من از روزگار شاید تبسمی کوتاست

و من به خود جفا میکنم که این لبخند ساده را نیز از خود میرانم

کاش روزی فرا می رسید که خستگی را ه را از تن به در می کردیم

تو بگو ناشکیبایی ام را بر شانه های کدامین مهربان ببارم؟

تو بگو بغض خیس چشمانم را بر گونه های خیس کدام دریا ببارم؟

هنوز ردپای مبهمی از زخم عشق در  سینه ام می سوزند

هنوز هم به دنبال اویی میگردم که سالهاست گمشده است

سالها پیش دردی عمیق مرا در خویش تبخیر کرد

و امروز به ابرهای پرباران رسیدم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :زخمهای عشق و ابرهای پرباران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

3 تا تک زنگ بزن

دخترک با بی حوصلگی خودش رو به میل دسته چوبی قدیمی رساند. کمی صبر کرد تا

چشمای که بیشتر شبیه یک کاسه خون بودند به تاریکی اتاق عادت کنه .چهره

مظتربش با نور سفید موبایل رنگ پریده تر به نظر می رسید.دست هاش هنوز از شدت

نگرانی می لرزید و آرام نوشت :

"حالا که شارجت تموم شده و نمی تونی اس ام اس بزنی اگه دوست داری بوسم کنی

1 تک زنگ بزن ...اگه دوستم داری 2 تا تک زنگ بزن... اگه دوسم نداری و می خوای به

خاطر حرف های امشبم برای همیشه بری 3 تا تک زنگ بزن"

اما پسرک آنقدر از این پشنهاد هیجان زده شد که سه بار دخترک را بوسید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :3 تا تک زنگ بزن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

فریاد بی صدا

صدای ناله ی تو

کمین کدام جنگل را

آشفته می کند؟!

صدای باران و بادِ تو

دل کجای زمین را

می لرزاند

تو در کدامین سمت انسان

پناه گرفته ای؟!

شرابه های ِ رودت

از کدام سرچشمه

شاخه شاخه ، راه دوسویه می روند

تو خشت نگران کدام دیواری ؟!

اینجا هوای تازه چه زود پیر می شود




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :فریاد بی صدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

یه نفر

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره

یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره

می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش

اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه

اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی

اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد

مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان

یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش

یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن

یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی

یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن

یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا

یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون می گه

یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره

یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه

یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس

یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه

عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره

می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و

مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم

ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره

یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما

این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده

همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا

اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت

با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :یه نفر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

لذت زندگی

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى

از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!

از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟

مکزیکى: مدت خیلى کمى !

آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟

مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !

آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟

مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم

خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده مىچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و

خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى

بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه

هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !

مکزیکى: خب! بعدش چى؟

آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها

میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى.... بعدش کارخونه راه میندازى و به

تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى!

بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم

میزنى ....

مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟

آمریکایى: پانزده تا بیست سال !

مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟

آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو

به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره !

مکزیکى: میلیونها دلار؟ خب بعدش چى؟

آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که

میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى !

با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :لذت زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

قفس

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
 
که مرا صد گله باشد که به درمان نرسد

از من سوخته دل در دل خود یاد کنید
 
مشتری در هوس عیش نگاهم می کرد

تا که از آن نگهش جنت شداد کنید
 
می شود گفت که مرگ است و سراغم آمد

روز هجرم ز حصار قفسم داد کنید
 
آن صدف را که به یادش لب خود باز بکرد

طفل نا خواسته شد شرم که از باد کنید
 
باز گویم که نگویم سرم از دست برفت

این چه سریست که سرها همه ازداد کنید
 
شاید امروز همان پرده دیروز بود

که ز چشمان سحر پرده به در باز کنید
 
تو بیا آنکه نشان از تو ندارم در خواب

این چه کابوس حرامیست که غمباد کنید




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

غنچه های بسته زندگی

ما شبیه غنچه های بسته زندگی می کنیم، باید مانند گل ها بخندیم. آن گاه که هم

چون گل بشکفیم،‌ زندگی معنا پیدا می کند. اگر کسی وجود خویش را با هستی سهیم

نشود، زندگی اش معنا ندارد.

هر کسی به این دنیا پا گذاشته، تا ترانه ای را بخواند، هیچ کس جز تو نمی تواند ترانة تو

را بخواند؛ این ترانه فقط و فقط برای تو و صدای ویژة تو نوشته شده. اگر ترانة خویش را

نخوانی، دنیا هیچ جایگزینی برای تو پیدا نمی کند و از این بابت، برای همیشه، چیزی را

از دست خواهد داد. تو اگر ترانه ات را نخوانی، قدر و قیمت خود را نخواهی شناخت و

خود را پاره ای از هستی احساس نمی کنی؛ تو با هستی بیگانه خواهی بود و غریبه

می مانی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :غنچه های بسته زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

عشق یعنی چی

آسمون به ماه میگه:

عشق یعنی چی؟

ماه میگه: یعنی اومدن دوباره‌ی تو ماه میگه؟
 
تو بگو عشق یعنی چی؟
 
آسمون میگه : انتظار دیدن تو
 
نشان عشق

روز و شب...

مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب

جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب

هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام

تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام

تا بیابم شاید از تو، رد پایی روز و شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها

بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب

پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من

روز و شب با یاد تو، دارم صفایی روز شب




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :عشق یعنی چی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

طرح خنده

در طرح هر خنده ای

ترفندی از شکل خود می بینی !

کافیست تو لب بگشایی

واژگان تهی ، بخاطر تو

بارور می شوند !

به تمامیت خنده ها احترام می گذاری

پشت ِ ابروی ِ هیچ خنده ای را برنمی داری !

تمام اشیا

هنگام خندیدنِ تو

زاده می شوند !

وطرحی فرانو از تو می گیرند

تا خود را

به تکه پاره های ناجور ِشب !

بخیه زنند ...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :طرح خنده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

دستها

دستها بالا بود هر کس سهم خودش را می طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل

ما بود.ولی نوبت من که رسید !سهم من یخ زده بود! سهم من چیست مگر؟ یک پاسخ!

پاسخ یک حسرت!سهم من کوچک بود قد انگشتانم...عمق ان وسعت داشت...

وسعتی تا ته دلتنگی ها...شاید از وسعت ان بود که بی پاسخ ماند ...!




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

خانه ام ابری ست

خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من !

آن نی زن که ترا آوای نی برده ست

دور از ره

کجایی؟

خانه ام ابری ست

اما

ابر ،

بارانش گرفته است

درخیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره

وهمه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ،

در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خانه ام ابری ست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

تو را چه می رسد

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

کدام فتنه بی رحم

عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟

شب آفتاب ندارد

و زندگانی من بی تو

چو جاودانه شبی

جاودانه تاریک است

تو در صبوری من

اشتیاق کشتن خویش

و انهدام وجود مرا نمی بینی

منم که طرح مودت به رنج بی پایان

و شط جاری اندوه بسته ام اما

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟

ز من چگونه گریزی

تو و گریز از خویش ؟

به سوی عشق بیا

وارهان دل از تشویش




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو را چه می رسد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

ای کاش

ای کاش

می دانستی

که من

این بی کس

این تنها

چگونه به تو دل بسته بودم

چگونه به امید دیدنت نشسته بودم

و چگونه مهرت را در دل جای داده بودم

ای کاش




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ای کاش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧

افسوس

افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسیدی

افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستی که بدانم

ای کاش برای یک نفس

تنها برای یک نفس

به حرف دلم گوش می کردی

شاید

شاید حرف دلم تو را خوشایند می آمد




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢۴/١٠/۸۷

شعری برای تو  _ 47

دیدار

با تو میسر نمی شود.

می آیی،

می بینمت

در یک به هم زدنٍ چشم،

در لحظه ای یگانه

که هر دم تکرار می شود.

با این همه

هنوز نیامده ای،

دیگر رفته ای،

همیشه همین طور است

و من همیشه،

هنوز.

در انتظارٍ آمدنت،

دل تنگٍ رفتنت می مانم

هنوز،

همیشه.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

خدا سلام رساند و گفت

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های

سرخ انگور آویزان.

مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری

ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم

عمق را به جستجو رفت.

و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و

دویدن بیاموز.

من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و

درخت به نوعی.

تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب

دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و

وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می

سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری

را برای رسیدن نمی بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر

غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی

مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به

دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر

شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و

بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت:

مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس

نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :خدا سلام رساند و گفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

دعایی که هیچ وقت به استجابت نرسید

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .

گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .

گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه.

گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

یه خنجر برداشت .

گفتم این چیه ؟

گفت : سیسسسسس.

ساکت شدم .

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .

خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .

دوست دارم دیوونه.

اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

دوست دارم دیوونه .

میگن هر چی تو آفتاب بمونه رنگش می پره

منم مدتیه قلبمو گذاشتم تو آفتاب تا سیاهی هاش بپره

آن عشق که دیده گریه آموخت ازو

دل در غم او نشست و جان سوخت ازو

امروز نگاه کن که جان و دلِ من

جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :دعایی که هیچ وقت به استجابت نرسید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

جواب جالب زن

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و

چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم" ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم

بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس

های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ما از اداره

حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس

های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار .

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان

دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب

بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره

ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"

جواب زن خیلی جالب بود ...

زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جواب جالب زن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

تو را دوست نمی‌دارم

تو را دوست نمی‌دارم

گرچه گلی در نظر آیی

یا یاقوت زردی

یا میخکی

که آتش، آن‌ها را به کشتن خواهد داد

تو را دوست می‌دارم

چونان حقایق تاریک

که دوست‌داشتنی هستند

من حقیقت تو را دوست می‌دارم

اگر گیاهی باشی که هیچ‌گاه شکوفه نداده است

باز دوستت می‌دارم

حقیقت مطلق تورا

و عشقی که از تو

در بدنم زندگی می‌کند

دوستت می‌دارم، بی‌آنکه بدانم چرا؟

یا چه زمانی؟ در کجا؟

تو را آشکارا دوست می‌دارم

ما به هم نزدیکیم

به قدری نزدیک که دستان تو بر سینه‌ام

همان دستان من است

به قدری که بستن چشمان تو

همان به خواب رفتن من است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو را دوست نمی‌دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

تو نباشی من نیستم

گفته بودم تو نباشی من نیستم

زین پس مهربانم بی تو من کیستم

ای همه کسم در دوران بی کسی

ای که نفسی ،وز پی هر نفسی

ای همه مهربانی ،ای همه خوب

ای که وجودم بسته به وجود توخوب

ای که صبوری فراغت آن من

ای که داغ عشقت بر پیشان من

من بعد طلیعه دارعشقت هستم

چشم به ره،مجنون دیدارت هستم

من بعد کوچه انتظار را هر روز آبپاشی کنم

من بعد باغ شقایقها را باغبانی کنم

من بعد خار رز را به دل می خرم

من بعد رنج بار فراغت را به دل می برم

من بعد عشقت را در گل شیپور فریاد زنم

من بعد رنگ رنگین کمان را برهم زنم

من بعد راز عشقت را با گل شب بو نجوا کنم

من بعد دل خود را با دل پروانه همراه کنم

من بعد مهربانم شاه بیت شعرهایم مهربانی است

من بعد بانوی عشق ،نام تومظهر هر بی زبانی ست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو نباشی من نیستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

جای دستات خالیه تو دستام

اگه بی تو تنها  گوشه ای نشستم

تویی تو وجودم بی تو با تو هستم

اگه سبز سبزم تو هجوم پاییز

ذره ذره من از تو شده لبریز

ای همیشه همدم واسه درد دلهام

عطر تو همیشه جاری تو نفسهام

ای که تار و پودم از یاد تو بی تاب

با منی ولی باز دوری مثل مهتاب

بی تو با تو بودن شده شب و روزم

بی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی توی حرفام تویی تو نفسهام

ولی جای دستات خالیه تو دستام

من به شوق و یاد بارون

زنده ام وپژمرده نمیشم 

تشنه یه قطره اما

زرد و دل آزرده نمیشم

سخته وقتی تو غزلها از من و تو واژه ای نیست

سخته بی تو با تو بودن

سخته اما چارهای نیست

بی تو با تو بودن شده شب و روزم

بـــی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی توی حـــــرفام تویی تو نفسهام

ولی جای دستات خالیه تو دستام




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :جای دستات خالیه تو دستام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

نتوان گفت

نتوان گفت که این قافله وا می ماند

خسته و خفته از این خیل جدا می ماند

این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی

این سفر همره تاریخ به جا می ماند

دانه و دام در این راه فراوان اما

مرغ دل سیر ز هر دام رها می ماند

می رسیم آخر و افسانه ی وا ماندن ما

همچو داغی به دل حادثه ها می ماند

بی صداتر ز سکوتیم ولی گاه خروش

نعره ماست که در گوش شما می ماند

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما

مرد با هرچه ستم هر چه بلا می ماند




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نتوان گفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

روزهای آخر

گفتی تو روزهای آخر

تو بخیرما به سلامت

گفتی من برنمی گردم

دیدن ما به قیامت

پشت پات اشکامو ریختم

که توبرگردی دوباره

دل نا قافلم اما

 تاابدتوانتظار

تومثل ستاره بودی

توی تاریکی شبهام

یادت صدات میکردم

نارنین من تورو میخوام

عاشقونه دلُ باختم

اما تو باور نکردی

گل عشق خاطراتُ

پیش روم پرپرمی کردی

تنهایی گذاشتی رفتی

که بگی دیدی نموندم

بادلی شکسته حتی

قصه رفتن نخوندم

چشم براهت من تنها

بارون اشکام می باره

روکویرگونه من

گلهای حسرت می کاره

توهمیشه مهربونی

واسه این دل شکسته

واسه احساس لطیفم

که فقط دل به تو بسته

تو برویادت بمونه

دل عاشق دیوونه

تا ابد توانتظارت

همیشه ازتومی خونه 




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :روزهای آخر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

طفل

طفلی غنوده در بر من بیمار

با گونه های سرخ تب آلوده

با گیسوان در هم آشفته

تا نیمه شب ز درد نیاسوده

هر دم میان پنجه من لرزد

انگشتهای لاغر و تبدارش

من ناله میکنم که خداوندا

جانم بگیر و کم بده آزارش

گاهی میان وحشت تنهایی

پرسم ز خود که چیست سرانجامش

اشکم به روی گونه فرو غلطد

چون بشنوم ز ناله خود نامش

ای اختران که غرق تماشایید

این کودک منست که بیمارست

شب تا سحر نخفتم و می بینید

این دیده منست که بیدارست

یادم اید که بوسه طلب میکرد

با خنده های دلکش مستانه

یا می نشست با نگهی بی تاب

در انتظار خوردن صبحانه

گاهی بگوش من رسد آوایش

ماما دلم ز فرط تعب سوزد

بینم درون بستر مغشوشی

طفلی میان آتش تب سوزد

شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بیماری

بر اضطراب و وحشت من خندد

تک ضربه های ساعت دیواری




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :طفل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

سیلی تقدیر

شاید این اندوه حقم بوده است

سهم من ازعاشقی غم بوده است

پیش دریای محبت های تو

تشنگی های دلم کم بوده است

پاسخ عشق تو را بد داده ام در دلم رنگ و ریا هم بوده است

رو بر ان آیینه شفاف مهر

چهره ام تاریک و مبهم بوده است

بعد تو این دل شکسته بسته است

زخم ها محتاج مرهم بوده است

مثل چنگ از زخمه پر سوز غم ناله ام هم زیر هم بم بوده است

آه من افتاده ام از پایین

سیلی تقدیر محکم بوده است

آه خاتون دست این دل را بگیر

گر چه این اندوه حقم بوده است




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :سیلی تقدیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

رنگ چشمات

رنگ چشمان تو

آه رنگ چشمان تو

اگر حتی به رنگ ماه نبودند

اگر حتی چونان بادی موافق

در هفته کهربایی‌ام وجود نمی‌داشتی

در این لحظه زرد

که خزان از میان تن تاک‌ها بالا می‌رود

من نیز

چون تاکی تکیده بودم

آه، ای عزیز‌ترین!

وقتی تو هستی

همه چیز هست- همه چیز

از ماسه‌ها تا زمان

از درخت تا باران

تا تو هستی

همه چیز هست

تا من باشم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :رنگ چشمات




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

زندگی با آدماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون

توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
 
نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها

غمو از دلم جدا نمی کنه
 
قصه ی ماتم من هر چی که بود هر چی که هست

قصه ی ماتم قلبِ خسته ی یه آدمه

وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم

از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
 
نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها

غمو از دلم جدا نمی کنه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیگه گریه دلو وا نمی کنه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

دیگر نمی خندم

نه... من دیگر نمی خندم

نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم

دگر پیمان عشق جاودانی

با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم

شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت

ز قلب آسمان جهل و نادانی

به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت

تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید

شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی

بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟

شما ، رقاصه های بی سر و بی پا

که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه

چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت

به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت

سحر تا شام می رقصید

قسم : بر آتش عصیان ایمانی

که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم

که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم

پای می کوبید و می رقصید

لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید

می بینم که می لرزید و می ترسید

از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم

که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی

خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی

و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی

کنون خاموش ،‌در بندم

ولی هرگز به روی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیگر نمی خندم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

یتیم ندیدن

دلم یتیم ندیدن نگاهی است که در خزانی سرد تنهایم گذاشت!

و چشمانم در انتظار نوری است که با رفتنش قلبم را در احاطه ی خلا ای مبهم نابود کرد

و دست هایم به سوی آسمانی است که مرا ازعشقم جدا ساخت!

و نگاهم به دنبال بی کرانی است که هیچ وقت در افقهای قلبم پایان نمی یابد ....

و اشک هایم محبوس صدفی است که در دریای غمهایم غرق شد...

و گوشهایم به دنبال صدایی است که در شبهای تار زندگی ام با لالایی های زیبایش مرا

می خواباند...

و قلبم به دنبال نجوایی است که در دل سیاه شب عشق الهی را برایم تفسیر می

کرد...

و روحم به دنبال معصومیت از دست رفته ایست که با رفتنش

لحظه و لحظه مرا از خدایم دورتر ساخت!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :یتیم ندیدن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

بوی بارون میده

به نام خداوند ایثاروانصاف

دوباره دقیقه هارو کند وآهسته میبینم

دوباره چشم خدارو رو خودم بسته میبینم

تا دلم آروم بگیره سربه کوچه ها میذارم

روبه آدما میخندم تو سیاهی یا میبارم

توی یک جاده برفی پی انتها میگردم

توی این رویای آبی هنوزم اسیر دردم

آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته

آخه یک جنس غریبه آسمون منو ساخته

مرده رنگ انتظارو بارون چشمای خستم

انگارآهنگی نداره بی تو این قلب سکستم

عشق من جنس هوس نیست رنگ خاطرات تلخه

قصه های پرغباره که روشون چشمامو بستم

ازسپیده تا سپیده آسمون ابری وتاره

مثل بغض سینه من شوق باریدن نداره

بوی بارون میده حرفات اشک چشمات بیقراه

عشق من سوز زمستون عشق تو روبه بهاره




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بوی بارون میده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

یادت بخیر

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی هرگاه

در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن

خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :یادت بخیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

بهار خاموش

بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت

بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند

بر آن آئینة زنگار بسته

بر آن گهواره که ش دستی نجنباند 

بر آن حلقه که کس بر در نکوبید

بر آن در که ش کسی نگشود دیگر

بر آن پله که بر جا مانده خاموش

کسش ننهاده دیری پای بر سر ـ

بهار منتظر بی مصرف افتاد!

به هر بامی درنگی کرد و بگذشت

به هر کوئی صدائی کرد و استاد

ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.

نه دود از کومه ئی برخاست در ده

نه چوپانی به صحرا دم به نی داد

نه گل روئید، نه زنبور پر زد

نه مرغ کدخدا برداشت فریاد.

به صد امید آمد، رفت نومید

بهار ـ آری بر او نگشود کس در.

درین ویران به رویش کس نخندید

کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر. 

کسی از کومه سر بیرون نیاورد

نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.

هوا با ضربه های دف نجنبید

گل خودروی بر نامد ز باغی. 

نه آدم ها، نه گاوآهن، نه اسبان

نه زن، نه بچه . . . ده خاموش، خاموش.

نه کبکنجیر می خواند به دره

نه بر پسته شکوفه می زند جوش.

به هیچ ارابه ئی اسبی نبستند

سرود پتک آهنگر نیامد

کسی خیشی نبرد از ده به مزرع

سگ گله به عوعو در نیامد.

کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال

که پا بر جادة خلوت گذارد

کسی پیدا نشد در مقدم سال

که شادان یا غمین آهی برآرد.

غروب روز اول لیک، تنها

درین خلوتگه غوکان مفلوک

به یاد آن حکایت ها که رفته ست

ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک . . .

بهار آمد، نبود اما حیاتی

درین ویرانسرای محنت آور

بهار آمد، دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بهار خاموش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

ایام شوم

خانه ای داشتم در دلم پر ز نقاشی آبرنگ

آسمانی زیبا ،ابرهای رنگ رنگ

کندویی پر ز عسل،حوضی پر از ماهی

قاصدکهایی خوش خبر ،آفتابگردان ،هر چه خواهی

گلستانی از ذنبق ، بوستانی از نرگس و ریحان

رودی جاری از دوستی، مواج از مهربان

پرندگانی همه زیبا بلبلانی خوش از الحان

نسیمی شور انگیز و دلی بی سامان

بیدهایی افشان ،سروهایی بلند

دستانی منتظر پشتی خمیده چون کمند

خاطراتی خوش ،چهره ایی معصوم

راضی از خود اگر چه بودم مغموم

ناگهان دلم شکست ،اشکم چکید

برگ ریزان شد در دلم ،بیچاره بید

سرو خمیده گشت و شقایق بر باد

کندو واژگون و نبود بر زخم دلم هیچگونه پاد

مهربان نقاشی ام را سودا کرده بود

آبرنگم را دیگر سیاه قلم کرده بود

بلبلان در لکنت و قاصدکها بر منقار بوم

سر بر گریبان و متحیر از این ایام شوم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ایام شوم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

اعتراف به عشقهای نهان

دلتنگی های آدمی

را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از ناگفته هاست

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

وشگفتی های بر زبان نیامده

و در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو ومن

برای تو وخویش

چشمانی آرزو میکنم

که چراغهاو نشانه ها را در

ظلمتمان ببیند

وگوشی

که صداها وشناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

برای تو خویش

روحی

که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

وزبانی

که در صداقت خود

مارا از خاموشی خویش بیرون کشد

وبگذارد از آن چیزی که در بندمان کشیده است سخن بگوئیم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :اعتراف به عشقهای نهان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٢٠/١٠/۸۷

شعری برای تو  _ 46

گاه می گویم کاش نام تو ، هم نام یکی بود ز آشنایانم

تا آن گاه که از من پرسند...

آخر این کیست

این نام غریب

که تو گاه و ناگاه بر زبان می آری ؟

من توانم گویم ...

پسر همسایه ...

دایی پروانه ...

یا ...

وای چه می گویم من !!!

گر چنین بود نداشتم پاسخ ...

وقت پرسیدن این که :

آخر این کیست که تو ،

اینچنین با احساس نام او را بر زبان می آری ؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

خدایا

نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالایی و من این پایین

می دونی وقتی فکر می کنم همین الان میلیون ها نفر دارن باهت حرف می زنن

و تو حرف همه رو میشنوی چه احساس خنده داری بهم دست میده .

خدایا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گیرم ...

خدایا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...

چن تا زبون بلدی آخه ... چینی و ژاپونی خیلی سخته ... فرانسه هم همینطور ...

خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟

آخه تو خدای من که نیستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حیوونی ..

خدایا منو می بینی اصلن .. یا اصلن منو دیدی .. اسمم می دونی چیه و شماره

شناسنامم ؟

خدایا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...

چرا تو همه جا هستی وقتی هیچ جا نیستی ..

خدایا ... چرا ازون اول که ندیدمت غیب بودی ؟

می خوام ببینمت ... حتی اگه به قیمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟

اصلن الان بیداری یا خوابی .. شایدم جلسه داری ...

خدایا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟

خدایا ما آدمای بدبخت میون جنگ شیطون با تو چه کاره بیدیم ؟

اصلن چرا بهش میدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.

خدایا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جیززززه ؟

نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من یه بازیچه بیشتر نیستم توی دستات ...

خب تو حق داری .. تو خدایی ...

خدایا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟

سردمه ... کسی اینجا نیس .. همه مردن ...

خدایا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...

سرم درد می کنه .. گیجم ... منگم .. خوابم میاد ... خدایا قرص داری ؟

دهنم خشک شده ... مورمورم میشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو  تو کشتی خدایا ؟

چرا تنها دیدن من تو رو خوشحال می کنه ؟

خوابم میاد ... نمی دونم ... شاید امشبم حرفای منو با حرفای بقیه قاطی کردی ...

راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟

خدایا من می ترسم ...

خسته ام ...

خدایا شب به خیر ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

آموخته ام که

آموخته ام که: عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت   .اموخته ام که: این عشق

است که زخمها را شفا می دهد.نه زمان

آموخته ام که : بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای خلاق ترین فرد‌‌ خالق

یکتا) است

آموخته ام که: مهم بودن خوب است.ولی خوب خوب بودن از ان مهمتر

آموخته ام که: تنها اتفا قا ت کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام که: خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید پس چطورمی شود که من

همه چیز را در یک روز بدست اورم

آموخته ام که: چشم پوشی از حقایق انها را تغییر نمی دهد

آموخته ام که: در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد

آموخته ام که: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه ای جدیدتر دوباره بکو شم

آموخته ام که: موفقیت یک تعریف دارد:(باور داشتن موفقیت )

آموخته ام که: تنها کسی که مرا شاد می کند.که می گوید تو مرا شاد کردی

آموخته ام که: گاهی مهر بان بودن .بسیار مهمتر از درست بودن است

آموخته ام که: هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود نه گفت

آموخته ام که: در اغوش داشتن کودکی به خواب رفته. یکی از ارامش بخش ترین حس

های دنیا را درون ادمی بیدار میکند

آموخته ام که: زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای ان نزدیکتر می شوی

سریعتر می گذرد

آموخته ام که: باید شکر گزار باشیم که خدا هر انچه می طلبیم را به ما نمی دهد

آموخته ام که: وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گیرد.در واقع

شما را به اسارت زندگی میکشد

آموخته ام که:هر چه زمان کمتری داشته باشیم کارهای بیشتری انجام میدهیم

آموخته ام که:همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم.دعا کنم

آموخته ام که: زندگی خدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی

بودن دور باشیم

آموخته ام که:تنها چیزی یک شخص می خواهد.فقط دستی است برای گرفتن دست او و

قلبی برای فهمید نش

آموخته ام که: لبخند ارزانترین راهی است که می توان با ان نگاه را وسعت بخشید

آموخته ام که : باد با چراغ خاموش کاری ندارد

آموخته ام که: به چیزی که دل ندارد نباید دل بست

آموخته ام که : خوشبختی جستن ان است نه پیدا کردن ان




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :آموخته ام که




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

باور می کنی

ماه من ...

بعضی اوقات که تو اتاق تنها می شم ..

یه جحم سردی از کنارم عبور می کنه که حجم تن من نیست ..

سردی رد شدنش رو می شه احساس کرد ..

با بوی عطری که بوی عطر من نیست ..

یکی هست ولی دیده نمی شه ..

یکی که سرده ..

بوی تنش رو می شناسم ..

فقط وقتی تنهام احساسش می کنم ..
 
باور می کنی ..؟




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :باور می کنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

شب شده ساکته دوباره خونه

میگرده دل دنبال یک بهونه

میگرده باز گنجه ی خاطراتو

پی یه حرف ناب و عاشقونه
 
عکس تو رو باز میذاره روبروش
 
که تا ته شب واسه تو بخونه
 
دلم تو التهابه که چه جوری
 
قدر چشای نازتو بدونه
 
تو عصری که قحطی عطر یاسه
 
اما به جاش دوست دارم گرونه
 
کافیه اسمتو یه جا ببینم
 
تا حس شعرم بزنه جونونه

من نمیتونم بگم اندازه شو

اینو فقط شاید خدا بدونه
 
محاله که عشق ما رو ندونن
 
برو سوال کن از گلای پونه
 
اگه بخوان خیلی کم از تو بگن
 
میگن همون که خیلی مهربونه؟
 
بی خبری تو ولی از حال من
 
میندازم اینو گردن زمونه
 
چقدر حسودیم میشه وقتی همه
 
بهم میگن دل تو پیش اونه؟
 
من خودم باز میزنم به اون راه
 
میگم بیارید واسه من نشونه
 
اما تا کی فریب بدم دلم رو
 
اون داره کلی آدرس و نشونه
 
مهم ولی تویی که اسم نازت
 
با من یه جایی پشت آسمونه

اونا نمیدونن ستاره هامون
 
دوتاس ولی توی یه کهکشونه
 
اینو بخون تا دوباره بدونی
 
دیوونتم، دیوونتم، دیوونه
 
نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نامهربان بودیم و رفتیم

نگو اینها دلیل محکمی نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گریه کن حالاحالا از هم باید جدا باشیم

بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم

به خدای آسمونامون گلایه می کنم...

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم

 تنهایی ، برای سنگینی غصه کم بودیم...

گریه کن ، سبک میشی ، روزای خوب یادت میاد

گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد 

واسه مشکلاتی که ، بودش و هست و حل نشد

گریه کن واسه همه ، واسه خودت ، برای من
 
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن

گریه کن تا آینه شه ، باز اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه ، فدای گریه کردنت

ببخشید

اگه تو مسیر جاده خسته کردم لحظه هاتو

آخر جاده رسید ، خسته نباشی

ببخشید

اگه آفتابی نبودم توی خاکستری باور و تردید

بی گناهم ، از دیار خیس بارانم نه از دیار خورشید

ببخشید ،ببخشید ،ببخشید

به قلم می گویم :

- ای همزاد 

ای همراه

ای هم سرنوشت

هردومان  حیران بازی های دورانهای زشت 

شعرهایم را نوشتی

دست خوش ،

اشک هایم  را کجا خواهی نوشت؟
 
شب شد

خورشید رفت

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد
 
ناگهان ستاره ای چشمک زد !

آفتابگردان سرش را به زیر افکند

گلها خیانت نمی کنن!!!




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

من کتاب نبوده ام

من کتاب نبوده ام ... که بخوانی ... که نخوانی ... که خسته شوی ... که خسته

نشوی ... که ورق بخورم ... که ورق نخورم ... که خاک بخورم ... که خاک نخورم ... که

اعجاب انگیز باشم ... که اعجاب انگیز نباشم ...که گم بشوم ... که گم نشوم ... که

سیاه باشم ... که سیاه نباشم ... که آخرین برگم تلخ باشد ... که آخرین برگم تلخ

نباشد ... من کتاب نبوده ام هرگز ! من دفترم ! مرا بنویس




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :من کتاب نبوده ام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

وفا نکرد

یکی بود تو قصمون وفا نکرد

رفت و پشت سرشم نگاه نکرد

یکی بود زندگیشو هوس سوزوند

آبروش رفت و دیگه اینجا نموند

یکی بود یکی نبود و یک پری

یه بغل عاشقی های سرسری

کی بود اون که طاقت گریه نداشت

عاشق هوس شد و تنهام گذاشت

کی بود کی بود اون تو بودی

کاشکی از اول نبودی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :وفا نکرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

نمی دانم

نمی دانم عشق خود را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـی

بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود

بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود

وسرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :نمی دانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

میدانی من عجیبم

من حیوان نامی حساس ناطقی هستم که تکراری نیستم

تمام احساس من سرد است و تاریک ،  اما به نور ایمان دارم

نور تنها ایمانی است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !

شب را بیشتر از روز دوست دارم چون بر این باورم که :

اندیشه های شب هنگام ژرف تر هستند

و اینکه احساس میکنم

در تاریکی و سیاهی و سکوت شب است که من  ـ خودم ـ  می شوم

شب های سرد و خالی پاییز و زمستان عجیب مرا بارور میکنند !

من تنها درختی هستم که در پاییز و زمستان  شکوفه می زنم! مانند گل یخ !

چه عطر خوبی دارد حیاط کوچک خانه ی مان ...

اکسیژنی از جنس گل های نرگس در ریه ام  جاریست ....

و احساس میکنم این رایحه ی لطیف ، همان عشق است !

راز افرینش این حیوان نامی حساس ناطق - خودم-  را نمیدانم در چیست !

این موجود بسیار تلاش میکند ...  و اطرافیانش او را دعا میکنند که عاقل شود !

من در حد خود عاقلم !

من در تلاش بسیارم برای شنا کردن در خلاف جهت مسیر رود زندگیست !

چون باور دارم در مسیر رود زندگی شنا کردن کاری دشوار نیست !

و من میخواهم دشوار باشم  !!!

نمیدانم ... شاید اشتباه میکنم !

ذهن من چند صباحی است که درگیر اندیشه های مالیخولیایی است

دلم به حالش می سوزد ...  او را هم به زحمت انداخته ام !

گاهی احساس میکنم از بس که به چیزهای جزیی فکر میکنم

چیزی در سرم با شدت خود را به اطراف میکوبد و میخواهد راهی

به بیرون یابد !!!

بخاطر همین هم گاهی فکر میکنم در سر من دیوانه خانه ای وجود دارد

و دیوانه ای که به زنجیر کشیده شده است ... دلم بحالش می سوزد

و هر دوی ما بدون هیچ شناختی از هم ، دارای یک هدف هستیم !

هدف ما ...... رهایی است !

هر دوی ما از روزی که به دنیا آمده ایم در تلاشیم که از اینجا برویم

اما همچنان ساکن این کره ی خاکی هستیم ولی امیدواریم که خواهیم رفت !

اما با توشه ای پر از مهربانی و نیاز و سپاس که با خود برای پدر  - خداوند - سوغات می

بریم .

خواهم  رفت  و  خواهیم  رفت  ...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :میدانی من عجیبم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

منتظر

آن روز که آمدی تابستان بود و هوا آفتابی ..

و من مثل همیشه منتظر ..

منتظر اویی که قرار است در باران بیاید ..

مگر به ما نگفته بودند که آن مرد در باران آمد ..!

ولی آن روز هوا آفتابی بود ، باران هم نمی بارید ..

شاید هم قرار بود که ببارد ولی فراموش کرده بود ..

کسی چه می داند ..؟

و من این را به فال نیک گرفتم ..

و گمان کردم با اینکه او در باران نیامد و بدون اسب است ..

همان است که عمری در رویا هایم نقش اول را بی غلط بازی کرده است ..

اما آن نازنین اهل ِ پاییز , بی دلیل و شاید طبق قانون وداع ِ سرنوشت ..

رفت ..

و من قهر کردم با آسمان ..

که اگر آن روز باریده بود , هرگز از خانه بیرون نرفته بودم ..

و شاید هرگز او را نمی دیدم ..

از آن روز که او رفت ..

مـاه عزیزتر است ..

برای شبهای پر از آتش و پاییز تنهایی ام ..

باران چشمم دیگر نمی گذارد ..

می گوید , نباید گفت از کسی که بی بهانه تنهایت گذاشته است ..

و من می بارم ..

تا خاطره ی روز یا شبی دیگر ...




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :منتظر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

گل همیشه نازم نبودی چاره سازم

نکردی مهربونی به قلب پر نیازم

آخه این اسمش وفا نیست، راه و رسم عاشقا نیست

وقتی که دلم گرفته، دل شکستن که روا نیست

توئی که بر سر من عشقت و منٌت میزاری

رنجی که به من میدی پای محبت میزاری

توئی که با همه مهری که میگی به من داری

پس چرا سوختنم و به پای عادت می زاری

محتاج محبتم خدایا ،مددی کن شاید که خدا بگیره دست پر نیازم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :گل همیشه نازم نبودی چاره سازم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

فاصله

بین ما فاصله نیست دنیایی حادثه نیست

بین ما یه دنیا عشق

که اونم فاجعه نیست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

عشق یا اعتماد

نمی دانم ..

چیزی میان ما گم شد ..

که هر گز آن را نیافتم ..

پس مرا فراموش کن ..

مثل قصه های مادر بزرگ ..

که هرگز وجود نداشت ..!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :عشق یا اعتماد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

عاشقم

حالا باز دوباره من  تو کلام و قصه هاتم 

من دل شکسته بازم  رو پناه شونه هاتم

حالا با بغض تنم  باز دلیل گریه هاتم 

بارون و هق هق گریم  چشم به روی گونه هاتم
 
خیلی وقته عاشقم عاشق سادگیاتم  

تو بتی برای من ، من بت شکن فداتم
 
شبا آغاز می شن  نغمه ها ساز می شن 

پریای گوشه گیر  فکر پرواز می شن

باز تولد منه  توی انتظار تو
 
اولین فصل منه  اولین بهار تو
 
خیلی وقته عاشقم ، عاشق سادگیاتم  

تو بتی برای من ، من بت شکن فداتم
 
من و می شناسی عزیزم ، من همون عاشق خستم       

اسم من مونده به یادت ، یا که از یاد تو رفتم
 
بیا امروز و سفر کن ، واسه فردایی دوباره        

خستگی هامو تو در کن ، توی دنیایی دوباره
 
خیلی وقته عاشقم ، عاشق سادگیاتم  
 
تو بتی برای من ، من بت شکن فداتم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :عاشقم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

شاید

دوستت دارم

دوستم داشته باش ... شاید فردائی نباشد ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :شاید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

در پیچ و خم تردید

من که خود گمشده در پیچ و خم تردیدم حرفی از دل بزن وکار مرا آسان کن

کهنه شد درد سکوت و تو نگفتی سخنی

بشکن این کهنه طلسم وهمه را درمان کن

دستهای تو که در دست منند

قلب لرزان تو را لو دادند

نه خودت را و نه من را نفرین چشمهای تو پرازفریادند




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :در پیچ و خم تردید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

تنها متولد شدن

گفته بودی که چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه

شب می کشم از پنجره پر

افسوس که خورشید شده تنگ غروب

اندوه که مهتاب شده وقت سحر

وقتی که دگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دگر نمی توانست مرا دوست بدارد

او را دوست داشتم

وقتی که او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :تنها متولد شدن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧

تنها گناه ِ ما

تنها گناه ِ ما ..

این بود که نفس می کشیدیم ..

چه گناه ِ مکرری ..

اصرار بر این گناه ِ کوچک بود که ..

بزرگ شدیم ..

و اکنون نفس است که ..

میان ِ رفته و نیامده ..

می رود و می آید ..

تا باز شاید ، بزرگتر شود ..

گناه ِ بودن ِ ما .. .

نازنین ..

نگاه کن ، بزرگ شدم ..

آن هم بدون تو ..

آنقدر ها هم سخت نبود ..!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :تنها گناه ِ ما




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

با توام

ماه من ..

آن روز با تو بودم ..

امروز بی تو ..

آن روز که با تو بودم ..

بی تو بودم ..

امروز که بی توام ..

با توام ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :با توام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ١٩/١٠/۸۷

شعری برای تو  _ 45

برای دیدن پنهان ... و رسیدن به آسمان آبی عشق

روزها، ماهها و سال ها دویدم ... زمستان را به دست بهار سپردم

و تابستان را در دست رنگین کمان خزان رها کردم

اما لحظه دیدار کجاست ؟

از نسیم پاییز شنیده ام ... آنگاه که هرگز پاییز فرا نرسد

و خورشید هرگز غروب نکند... تو را خواهم دید

از آسمان شنیده ام که اگر روزی هرگز تاریک نشود

و ماه و مهر دست در دست هم ....در دلش جای گرفته باشند

تو را خواهم دید... و از باران شنیده ام

آنگاه که هرگز لبی تشنه نماند ... تو می آیی

و تو خواهی آمد...

آنگاه که تنها به عشق دیدارت نفسهایم فرو رود

و قلبم با یادت بتپد  ... تو را خواهم دید




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

آرزو دارم عـزادار تــو باشـــم

آرزو دارم مـرگـت را ببــینـم

بر مــزارت دســته هـای گـل بچـیـنــم

آرزو دارم ببــینم پــر گناهـــی

مــرده ای در دوزخــی و روسیاهــی

جـــای اینــکــه عاشــق زارتـــو باشم

آرزو دارم عــزادار تــو باشـــم

جـــای اینــکــه عاشــق زارتـــو باشم

آرزو دارم عــزادار تــو باشـــم

بهتــر از هــر عاشـقی نازت کشیدم

درعوض نامردمی ها ازتو دیدم

هرکجایی راه خوشبختی نیابــی

راحت و بی دغـدغـه هرگــز نخوابی

هرکجایی آب خــوش هــرگزننوشی

یالبــاس عافــیت هــرگز نپــوشــی

جـــای اینــکــه عاشــق زارتـــو باشم

آرزو دارم عــزادار تــو باشـــم

ای چپاولگر توای وحشی ترازبـــبر

وحشتیانه هم بمیری گرکنی صبر

عــاشـــقم کــردی و رفتــی ازکــنارم

رنگ پائیزی کشیـــدی بر بهــارم

ای پری وانس وجن باتو همه قهر

مرگ آیینه بنـدان می کند شـهر

جـــای اینــکــه عاشــق زارتـــو باشم

آرزو دارم عـزادار تــو باشـــم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :آرزو دارم عـزادار تــو باشـــم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

عاشقت نیستم

عا شقت هستم وقتی که عاشقت نیستم

تو را دوست نمی دارم و دارم

تو را دوست میدارم و ندارم

چندانکه هر باشنده ای

امیزه ای است از هر دو سو .

تا آرامش را حتی

نیمه ی سردیست

و هر واژه را سکوتی .

تو را دوست می دارم

چرا که این آغاز عشق توست

آغازی به بی نهایتی که پایانش نیست

و دوستت نمی دارم

زان رو که جاودانه ای.

عشق من دو گونه زیست می کند :

عاشقت هستم وقتی که عاشقت نیستم

و تو را دوست می دارم وقتی که دوستت نمی دارم .




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :عاشقت نیستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

ولی یادت نره

دلم گرفتس

سکوتم رو میذارم جای حرفای نگفتم

چه طوره؟

قبول . . . هر چی تو بخوای

برو حرفی ندارم

ولی یادت نره ها

بد جوری دلمو شکوندی بی انصاف




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :ولی یادت نره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

دیدی دلت شکست

دیدی دلت شکست

روی زمین ریخت،ریز ریز،تکه تکه

و آسمان باز آبی ماند!

دیدی روح سبزت زیر چرخ ماشین های خارجی لجن مال میشد و قیامت هم نشد

دیدی پاهایت از خستگی زار میزدند و همه آنها که شبها برایشان گریه میکردی،روزها به

خاطرشان از ابزارهای انسانی طعنه می شنیدی

حتی در کوچه بن بست، نم از باران و برکت،رحمت خدا

به فکر کفش های پاره تو نبودند،آرام و مؤدب به فکر نگاه عشق های مغازه ای شان

بودند!

دیدی مردانگی می میرد، و فلک باز فلک میماند

دیدی آفت همه شکوفه های درخت سیب را کشت و طبیعت ساکت بود

دیدی که می مردی و خدا هم با تو میمرد؟

دیدی عشق را سر بازار، با جنون و ابتذال حراج میکردند

و الهه ای حفاظتش نمی کرد!

دیدی خدا را شکستند، باز ساختند، شکل یک دستگیره ی زیبا برای دروازه قدرت!

و هیچ فرشته ای از او دفاع نمی کرد!

به خود می گویی دیدی!

ولی به دیدنت سوگند که ندیدی!

اگر می دیدی امروز چشمی بودی، که دنیا به تو از آن نگاه میکرد

« دنیا تو را می دید نه تو دنیا را !»

اگر دیده بودی اصلا میدانستی برای زندگی نیازی نیست ببینی!

کاش همین حالا ببینی، که افسانه ها می میرند

محبت یک دروغ است و شرف یک واژه برای زیبایی اتاق پذیرایی

وجاهت

کاش همین حالا ببینی...ای کاش ببینی

ای کاش همین حالا که حرفت را در گوش دیوار زمزمه می کنی

ببینی

که دیوار هم تو را نصیحت می کند!




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دیدی دلت شکست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

کاشکی

کاشکی یه روز ببینمت، که دل سپردی به کسی

بشکنه عشق و  بدونی چه سخته درد بی کسی

کاشکی فقط با یک نگاه تو دام اون اسیر بشی

بخوای تو دامش بمونی پرت بده رها بشی

کاشکی وقتی عاشق شدی دلتو پیش کشش کنی

بعدش اونو بشکنتش نتونی نفرینش کنی

کاشکی درست زمانی که فکر میکنی اون مال توست

ببینی با کس دگست خیال اون نصیب توست

نمی خواستم مثه اشکاش، یه روز از چشاش بی افتم

ندونستم زیـــــر پاهــاش ، سنـگی بی قیمـت و مفـتم

آ رزوم بود با وجودم ، مثه روحم آشنا شه

واسه فریاد غرورم ، بــــال پرواز صدا شه

گم شدم تو شب چشماش ، بلکه عاشقم بدونه

واسه سر سپردگیهـــاش ، دیگـــه لایقــم بدونه

اما امروز یه غریبه ست ، که فقط به من می خنده

دل و دیــــوونه میـــدونه ، در رو دیــــوونه می بنده

چی شده اونهمه احساس ، اینو هــرگز نمیدونم

دیگه بسمه شکستن ، نمی خوام عاشق بمونم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کاشکی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

کدوم یکی

فکر می کنید شما کدوم یکی هستید ...؟ چهار نفر بودند که اسمشان این ها بود :‌ _

همه کس ، _ یک کسی ، _ هر کسی ، _ هیچ کس . کار مهمی در پیش داشتند و

همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند . هر کسی می توانست

این کار را بکند ،‌ اما هیچ کس این کار را نکرد . یک کسی عصبانی شد ، چرا که این کار ،

کار همه کس بود ، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.

سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا

هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد . خوب حالا شما

کدومشون هستین ؟! .... تا حالا فکر کردین ؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کدوم یکی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

هوس باز

عاشـق نبودی تو ، من عاشـقت بودم

از قلبه گاه عشق ، بودی تو معبودم

آرامـ ـو آسوده ، در خواب خوش بودی

یه لحظه من بی تو ، هرگز نیاسودم

من با نفسهایم نام تو رو خواندم

کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم

من با نفسهایم نام تو رو خواندم

کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم

روزی که می گفتی ، من با تو می مانم

روزی که دانستی ، من بی تو می میرم

روزی که با عشقت ، بستی به زنجیرم

بازنده من بودم ، این بوده تقدیرم

خوش باوری بودم ، پیش نگاه تو

هر دم زچشمانت ، خواندم کلامی رو

خواندم کلامی رو

عاشـق نبودی تو ، من عاشـقت بودم

از قلبه گاه عشق ، بودی تو معبودم

آرامــو آسوده ، در خواب خوش بودی

یه لحظه من بی تو ، هرگز نیاسودم

من با نفسهایم نام تو رو خواندم

کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم

من با نفسهایم نام تو رو خواندم

کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم

عشق تو چون برگی ، در دست طوفان بود

دل کندنو رفتن ، پیش تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم

گفتم که می میرم ، گفتی که می دانم

باور نمی کردم ، هرگز جدائی را

آن آمدن با عشق ، این بی وفائی را

این بی وفائی را

عاشـق نبودی تو ، من عاشـقت بودم

از قلبه گاه عشق ، بودی تو معبودم

آرامــو آسوده ، در خواب خوش بودی

یه لحظه من بی تو ، هرگز نیاسودم

من با نفسهایم نام تو رو خواندم

کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم

من با نفسهایم نام تو رو خواندم

کاش ای هوس بازم باتو نمی ماندم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :هوس باز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

نکته همینجاست

گل سرخ زیبا می شکفد چون

تلاش نمی کند نیلوفر باشد

و نیلو فرها اینگونه زیبا می شکفند چون

چیزی از افسانه شکفتن گلهای دیگر نمی دانند

همه چیز در طبیعت زیباست چون

تمام پدیده ها آزاد از رقابتند

هیچ یک نمی خواهد دیگری باشد

همه به راه خود می روند

نکته همینجاست !

خود باش و از یاد مبر

هر کاری کنی نمی توانی غیر از خود باشی

تمام دست و پا زدنها عبث است

تنها و تنها مجبوری خود باشی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نکته همینجاست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

نرفتی از یادم

برای اینکه بگویم نرفتی از یادم

به جای هدیه برایت غزل فرستادم

هنوز کوچ تو را کوچه کوچه می گریم

که کوچه گردترینم برس به فریادم

چه می شود که بیایی سراغ من گیری

قدم ز لطف گذاری به غصه ابادم

برای تو تو که دلشوره های شیرینی

قسم به عشق برای همیشه فرهادم

قفس برای من پر شکسته زندان نیست

اگر به دیدنم اید دوباره صیادم

مرا شکستی و دل شاد از شکستن من

به شادمانی تو شادمان و دلشادم

سپرده ام دل خود را به دست عشق و خوشم

که موج غم نکند هیچ گاه بنیادم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نرفتی از یادم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

گنبد کبود

زیر گنبد کبود

جز من و خدا کسی نبود

روزگار رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

تو دعای کوچک منی

بعد هم مرا

مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن

کار مشکلیست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

دورترین نقطه جهان

خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته ، بی گمان برسد شکنجه

بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد خدا کند ،

که نفرین نمی کنم نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از

سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دورترین نقطه جهان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

خیال کردم

خیال کردم تو هم درد آشنایی

به دل گفتم تو هم همرنگ مایی

خیال کردم تو هم در وادی عشق

اسیر حسرت و رنج و بلایی

ندونستم تو بی مهر و وفایی

نفهمیدم گرفتار هوایی

ندونستم پس دیدارشیرین

نهفته چهره تلخ جدایی

تو که گفتی دلت عاشق ترینه

دلت عاشق ترین قلب زمینه

همیشه مهربونه با دل من

برای قلب تنهام همنشینه

چرا پس به تیغ بی وفایی

شده قربانیت بی خون بهایی

نفهمیدی امید ناامیدی

رها کردی دلم رفتی کجایی

ز بس آزار دادی روز و شب دل

دل دیوانه ام آخر شد عاقل

دل غافل شد عاقل دست برداشت

ز امید خیالی خام و باطل

خیال کردم تو هم درد آشنایی

به دل گفتم تو هم همرنگ مایی

خیال کردم تو هم در وادی عشق

اسیر حسرت و رنج و بلایی

چرا پس به تیغ بی وفایی

شده قربانیت بی خون بهایی

نفهمیدی امید ناامیدی

رها کردی دلم رفتی کجایی




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :خیال کردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

خراب آباد

در خراب آباد دل بسی زیستم و باهر جام صبوحی او در صحنه زندگی مست شدم و

مجنون نگاهش شدم . اسیر کلامش شدم با نامش خود را تسلی دادم با یادش ماه و

خورشید را به یکدیگر رساندم اما او چون غزالی که از صیاد گریزان است همواره از یادم

گریزان است با چشمانم برایش کمند می افکنم اما این غزال بر باد سوار است و من

نشسته برخاک . او هم آغوش افلاک من هم جوار خار دربر دلدار

در ساحل زیبای دلم کلبه ای ساختم حقیرانه و در ورای ذهنم حصاری ساختم تا دست

تطاولگر زمانه یاد ش را از من به یغما نبرد . در دالان های خیال شمعی برافروختم تا

سیرت زیبایش بر من متجلی شود .

زورق گمگشته من در طوفان بی تو دوام نمی آورد . بادبانهایش تکه پاره تنش شکسته

است . لیکن نمی خواهم تنها یادگارت هم در کشاکش ابرهای لجوج فراموشی فنا شود




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

تو یه هدیه از خدای

تو یه قطــــــــــــــــره از خــــــــــدای

تو یه هدیـــــــــــــــــــه از خــــــــــــــدای

واس منـــــــــــو شبهای بی کســــــــــــــی

تـــــــــو همون بودی که من خوابـــــــــــش رو دیدم

تـــــــــو همونـــــــی که میخوام بـــــــــراش بمیــــــــــــــــرم

با رفتنـــــــــــــت غـــــــــــــــــم می شه شــــــــــــریک قلبـــــــــــــم

دلم خودکشی میکنه خودش رو دار میزنه پای چوبه دار اسم تورو فریاد میزنه

قول با تو بــــودن رو فرشتـــــــــه ها میــــــــــدن نــــــــــــــــــــــــــدا

خــــــــــدا نکنـــه برســــــه اون لحظــــــــــــــــــــــــــــه ودا

آره پـــرپـــــــر می شم واسه طنین ناز صدات

توی این شهر غریـب شدم آواره نگـات

بی تو دلــــــــــم هــــــــــــــــــــــــــــــــــــوای غربـــــــــــــــــــــــت داره

آره گلــــم حتی اشکـ هـــــــام باهات حــــــــــــــــــــــــــــــــــــرف داره

تو همون فرشتـــــــــــــــه ای از جــنس آدم

تو واسم نشـــــــــــــــونه از خــــــدای عالم

تو همـــــــــــــــــــــونی که توی خنـــــــــــدهام شـــــــــــــــــــریکی

توی دردو غصـــــــــــــــه هام واســـــــــم طبیبــــــــــــــــــــــــــــــی 

تو همـــــــــــــون روئیــــــــــای پاکی که توی شبهــــــــــــــــای منی

تو یه قطــــــــــــــــــــره از خـــــــــــــــــــدای

تو یه هدیـــــــــــــــــــه از خــــــــــــــــــــدای

قلــــــم بنویســـــــه من هم میگـم  آرزوهامـــــــــــو با اون 

 من میمیــــــــرمو زنده میشم واســـــــــــــه عشقمــــــــــــــــــون

 اگه قیامــــــــت  بشه حتی دنیـــــا بینمون نزار ثانیه فاصله بشه بینمــــــــون

نفــــــــرین به روزگـــــــــــار اگه بخواد تـــــــــــــو رو ازم بگیـــــــــــــره

خـــــــــدا رو پیشونیــــــم اسم تـــــو رو نوشــــــــــــه

 تو همــــــــــــــون بودی و هستــــــــــی که میخوام براش بمیـــــــــــــــــــــــــرم

از خـــــــــــــــــدا میخوام همیشـــــــــــه پیش  تو آروم بگیــــــــــــــــــــــــــــــــرم

تو واســــــــــــــــم دنیـــــــــــای عشقـــــــــــــــــی 

کــــــــه توی تمـــــــــــوم لحظــــــــــــه های منــــــــــی

تازه میشـه روح و جونـــــــــــــــــــــــم وقتـــــــــی که تو  پا به پامـــی

از خـــــــــــــــــدا میخوام که همیشـــــــــــــــــه کنــــــــــــــار تو بمونـــــــــــــــــــــــم

پروانـــــه باش شمــــــــع میشــــــــــــــــم تا به پای تو بســــــــــــــــــــــوزم

وقتــــی چشمـــــات گریه داره آرزومــــــه  که بمیــــــــــــــــــرم

کاش بودم کنارت ای گــــــــل تا دستاتو بگیــــــــــرم

تو یه قطــــــــــــــــــره از خـــــــــــــــدای

تو یه هــــــــدیه از خــــــــــدای

تــــــــــو یـــــه قطـــــــــــــــــــــــره از خــــــــــــــــــــــــــــــــدای

تـــــــــو یـــــه هدیــــــــــــــــــــــــه از خــــــــــــــــــــــــــــــــدای

 




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تو یه هدیه از خدای




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

تموم هستی رو باختیم

حیف که اون روزای خوب خیلی زود تموم شدن

با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن

ما میخواستیم یک شبه رهه صدساله بریم

برای لبهای عشق شعر خوشبختی بگیم

من و تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم

تموم هستی رو باختیم

می خوام اینو بدونی دل من مرده دیگه

توی سینه زدنو ازیادش برده دیگه

دیگه اون روزا گذشت همه خاطره ها

دست سنگین سکوت پل سرد بین ماست

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم

تموم هستی رو باختیم

دیگه حتی اسم من با لبات نا آشناست

سرنوشت عشقمون بازی دست خداست

برای برگشت ما دیگه خیلی دیر شده

سرنوشت منو تو به غمی زنجیر شده

منو تو تنهای تنها واسه امروز وفردا یه قصرکاغذی ساختیم

تموم هستی رو باختیم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تموم هستی رو باختیم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

از من گفتم

دوست دارم هر آنکه مرا دوست دارد

از من گفتم و تو هر بار خیره به نقطه ای سکوت و شاید فرار را ترجیح دادی*

من با این افکار و افگار چه کنم ؟ من با این کوله باری که پر زخنده های روزگار است چه

کنم

من با دلم چه کنم که عاشق توست ؟ نمی خواهم بیازارمت اما کوله بارم در حال پاره

شدن است *

و تنها تو می توانی با معجزه عشق دستانت و گرمای آغوشت وصله ای به آن زنی که

شیطان زمان ادراک تکه تکه کردن آن را نداشته باشد*

کودکـ ـ مادرـ عشق هر کسی بگوید که مراعات نظیر میان این واژه ها نیست بی شک

معنای زندگی نمی داند*

مادرم از من نگریز از من و آنچه هستم و آنچه به سرم آوردی من از تو کینه ای ندارم که

دلم با چنین واژه ای بیگانه است*

مادرم تو از جنس بلور عشقی ومن چه بگویم ؟

اگر بگویم برایت جان می دهم دروغ گفته ام که بی تو زندگی چه در این خانه و چه در

کاشانه بعدی ام نا ممکن می باشد*

اگر بگویم که عاشقت هستم بیهوده گفته ام که نه این عشق نیست جنون هم نیست*

من ترا فراتر از کلمه دوستت دارم 

امید 

در ابتدای راه من بودم و تو بودی و احساس تشنگی امید بود و میل شدید به زندگی در

نیمه راه من بودم و تو بودی و احساس خستگی امید رنگ سیاهی میل به مردگی در

انتهای راه من بودم و جز من کسی نبود امید چاره نبود تن من مرده بود




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :از من گفتم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

اجازه دادن

اجازه دادن، اصولا کار پیچیده ای است .
 
زندگی "هندسهُ" ساده ویکسان نفسهاست .
 
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما .
 
زندگی "مجذور" آینه است .
 
گو نام ما زیاد به عمدا چه می بری ، خود آید آن که یاد نیاید ز نام ما
 
در غنچه ای هنوز و هزارت رقیب هست
 
در غم این نباش که هر قدم که تو بر میداری به کجا ترا هدایت میکنه ، فقط کسی که

دورنگری میکنه راه اش رو پیدا میکنه
 
از تجربه روز به روز روزها برای هم بگویم و فاصله ها را در هم بشکنیم و فرزند زمان

خویشتن بباشیم .
 
نجاری رو دوس دارم که از میز و صندلی چوبی درخت بسازه .
 
هر درخت پیر میتونه یه صندلی جوون باشه .
 
فریاد خورشید در دل شب به نجوای ستارگان تبدیل میشه .
 
سکوت فقط از خودش حرف شنوی داره .
 
شب رو به اندازه خواب و روز را به اندازه بیداری دوس دارم .
 
حاصل جمع شبها هم نمی تونه دامن خورشید و لکه دار کنه .
 
لحظه حال مرز بین گذشته و آیندس .
 
پرنده تیرخورده و مرگ در آغوش هم جون دادن .
 
عمر هزینه سفر زندگی رو میده .
 
مرگ در واپسین دم حیات متولد میشه .
 
مرگ و زندگی با هم گورستان و آباد میکنن .
 
گل پاییزی بر مزار بهار پرپر میشه .
 
وقتی بین پاهام اختلاف پیش بیاد سر دو راهی میمونم .
 
خدا نکنه پاهام با هم دعواشون بشه .

شرمنده اگه بینمک بود ، دیروز رفتم پیش متخصص بینمکی گفت امیدی نیست .
 
عادت و دقت باهم بدن ، اگر یکی بیاد تو ، اون یکی میره بیرون .
 
انسان در هر کاری که عادت داره ، دقت نداره .
 
زور مال کسانیست که منطق ندارند .
 
چرا مردم هر کاری رو میتونن بکنن ولی من نه؟

دوری ، عشق را شدت میبخشد و نزدیکی ،قوت  .




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :اجازه دادن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

آسمان چشم او آینه کیست

آسمان چشم او آینه کیست

آن که چون آینه با من روبرو بود

درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد

سرنوشت این جدایی دست او بود

آه...

گریه مکن که سرنوشت

گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت دلهای ما را

با غم هم آشنا کرد

با غم هم آشنا کرد

چهره اش آینه کیست

آنکه با من روبرو بود

درد و نفرین بر سفر

این گناه از دست او بود

این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من

روزگارت شادمان باد

ای درخت پرگل من

نو بهارت ارغوان باد

ای دلت خورشید خندان

سینه تاریک من

سنگ قبر آرزو بود

سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من

قصهُ سنگ و سبو بود

من گلی پژمرده بودم

گر تو را صد رنگ و بو بود

ای دلت خورشید خندان

سینه تاریک من

سنگ قبر آرزو بود

سنگ قبر آرزو بود




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧

عاشورای حسینی

وبلاگ .::. پشت نقاب شب .::. ، فرارسیدن عاشورای حسینی را بر همه مسلمانان و

مخصوصا وبلاگ نویسان عزیز تسلیت می‌گوید.




کلمات کليدي :مناسبتهای ویژه و کلمات کليدي :عاشورا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ١۶/١٠/۸۷

شعری برای تو  _ 44

هر چه بود همین بود ، نه دروغ بود و نه خیال ...

هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبک شدن این بغض

رویا را در واقعیت حل کردن و نوشیدن جرعه ای بیتابی

دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبور

مسخ دستانی که همیشه داغ بود از بودن

هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی

هر چه بود همین بود...

تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه سکوت ؟

تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه دلتنگی ؟

تو می دانی که چه شد که من ماندم و این همه سرگردانی ؟

تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد ، این بغض سبک نمی شود ؟!

چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم می کند؟

چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بیتاب ترم می کند؟

من گفتم اما تو باور نکردی

دلتنگ تر شدم ...

بیتاب تر شدم ...

بعد هم من ماندم و خودم !

من ماندم واین همه فراموشیه گاه و بیگاهی که به نگاهت چنگ می اندازد

من ماندم و ...

بگذریم !

نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم !

همیشه وقتی می رسیم که دیگر هیچ نمانده جز حسرت !

نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی !

باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم

تو مانده باشی و یک دنیا بی خیالی سرد که تن لرزان خیالت را رنجور کند

تو مانده باشی و یک دینا توجیه ؟

تو مانده باشی و یک دنیا دروغ

تو مانده باشی و یک دنیا خیالات پوچ

باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ ؟

باورت شود!

قصه تمام شد!!!

تو ماندی و هیچ




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

نامه ی یک مرد برای همسرش

برای همه لحظات جادویی متشکرم !

متشکرم

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی.

برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی.

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.

برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم"

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.

به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که :

لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم "

آغوش من همیشه برای تو باز است.

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم.

همیشه پشتیبانت هستم.

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.

فقط کافی است چیزی از من بخواهی ,

بلافاصله از آن تو خواهد شد.

می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم.

من کاملا به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی.

در دنیا تو از هرکسی برایم مهم تر هستی.

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم.

همین الان در فکر تو هستم.

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است.

هر وقت که احتیاج به درد دل داشتی روی من حساب کن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :نامه ی یک مرد برای همسرش و کلمات کليدي :متشکرم و کلمات کليدي :برای همه لحظات جادویی متشکرم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

جملات انرژی بخش

معیار واقعی بودن تصمیم ان است که دست به عمل بزنیم  _ انتونی رابینز

اجازه نده ترس تو را فلج سازد _ مارک فیشر

افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند _ مارک فیشر
 
منشا همه بیماریها در فکر است _ ژوزف مورفی
 
رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است _ انتونی رابینز
 
چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد _ ژوزف مورفی
 
افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط ازارشان دهد _ مارک فیشر
 
افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند _ مارک

فیشر
 
اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند. _ انتونی رابیتز

هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند. _ مارک

فیشر
 
وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی به ما دست میدهد. _ انتونی

رابینز
 
ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم. _

ژوزف مورفی
 
هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند. _ ژوزف

مورفی
 
قانون زندگی , قانون باور است. _ ژوزف مورفی
 
اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد _ انتونی رابینز
 
با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید. _ انتونی رابینز
 
برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی. _ مارک

فیشر
 
اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید. _ مارک فیشر
 
نبوغ در سادگی نهفته است _ مونزارت

این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد _ انتونی رابینز
 
در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است _ انتونی رابینز
 
تمام کسانی که ثروتمند شده اند باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند. _ مارک

فیشر
 
باور به طور خود بخود به اجرا در میاید> _ ژوزف مورفی
 
نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود. _ انتونی رابینز
 
به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید _ ژوزف مورفی

ترس باعث میشود تا بسیاری از مردم به رویاهایشان نرسند. _ مارک فیشر
 
زندگی دقیقا به ما ان چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم _ مارک فیشر
 
نباید مطالب غلطی که از گذشته در ذهن ما برنامه ریزی شده اند حال و اینده ما را تباه

کنند _ انتونی رابینز
 
آرزوهی هر فرد موجب شکل گرفتن و بقای افکار او میشود _ هراکلیتوس
 
اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود. _ ژوزف مورفی
 
زندگی آماده است تا بسیار بیشتر از انچه تصورش را میکنید به ما بدهد. _ مارک فیشر
 
تنها کسانی میتوانند کارهای بزرگی انجام دهند که به قدرت ذهن ایمان دارند. _ مارک

فیشر
 
ضمیر باطن شما سازنده بدن شماست و میتواند شما را درمان کند. _ ژوزف مورفی




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جملات انرژی بخش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

استعفاء

بدین وسیله رسمًا از بزرگسالی استعفاء می دهم و مسئولیت های یک کودک 8 ساله را

قبول می کنم .

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که اینجا یک رستوران 5 ستاره

است .

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است ، چونکه می توانم آن را بخورم .

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خودم را در هوا پرواز دهم .

می خواهم به گذشته برگردم ، وقتی همه چیز ساده بود ، وقتی داشتم رنگ ها را ،

جدول ضرب را و شعر های کودکانه را یاد می گرفتم ،

وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم...




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :استعفاء




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

یه انشاء باحال

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان !

لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟

پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده

خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در

خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه.

کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی

نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش

کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که

منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر

کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می

ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب

عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت

شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره . . . ،

می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله

پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت

مستضعف و پا برهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر

هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه

خودش دست و پا می زنه.




کلمات کليدي :طنز و کلمات کليدي :یه انشاء باحال




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

فقط بخواهد خوشبخت باشید

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد

خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه

هستند تصور میکند _ مونتسکیو

خوشبخت کسی است که راه قدر دانی از خدمت دیگران را بلد است و شادی دیگران را

به قدر شادی خود حس میکند _ گوته

من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد همان اندازه

خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد _ ابراهام لینکلن

برای نیل به خوشبختی هیچ راهی خطاتر از لذت طلبی و کوشش برای درک عیش و

نوش و خوشیهای عالم نیست _ارتور شوپنهاور

غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک به

ماست ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست _ موریس متر لینگ

خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم دیگران را از آن

بر خوردار کنیم _ کارمن سیلوا

خوشبخت کسی است که دم را غنیمت میشمارد و به خود میگوید من امروز خوشم تا

فردا چه پیش اید _ درایدن

بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش

می باشد می جوید _ لناو

انسان در اغوش خوشبختی ،خوشبختی را جستجو میکند _ دشتی

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند خیلی زود هم

فراموش میکند که خوشبخت است _ اندره موروا

یکی از راههای خوشبختی این است که شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار

باشی _ هرشل

به دست آوردن آنچه را که ما آرزو داریم موفقیت است اما چیزی را که برای به دست

آوردن آن تلاش نمی کنیم خوشبختی است _ لوسیا

انسان برای خوشبختی خلق شده و خوشبختی از راه کار مفید حاصل میشود _

ساموئل اسمایلز

به عقب نگاه نکنید ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید

_ ساچل پیچ
 
خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم فقط باید ان را به یاد بیاوریم _ اوسکارو ایلد

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه

خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد _ ویلیام

شکسپیر




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :فقط بخواهد خوشبخت باشید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

پروردگارا

پروردگارا

به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده تا متوقع نباشم

دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.




کلمات کليدي :سخنانی از خلیل جبران و کلمات کليدي :جبران خلیل جبران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

کاش من جای تو بودم

ای که دنیایش تو هستی

قلب پر مهرم شکستی

آمدی جایم گرفتی

در کنار او نشستی

کاش من جای تو بودم...

قصه میگوید برایت

از امید و آرزوها

مینشیند روبرویت

با نگاهی، پر تمنا

کاش من جای تو بودم...

مینشیند در کنارت

آن شب خوب عروسی

شادی از آوای تبریک

آن سرور و دیده بوسی

کاش من جای تو بودم...

در عقیق دیدگانت

مینشیند نقش فردا

میرود از شهر قلبت

تکسوار درد و غمها

کاش من جای تو بودم...

کاش من جای تو بودم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :کاش من جای تو بودم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

یعنی تا ابد

اما خیلی وقته که خسته ام

دیگه حوصله ای واسه قایم موشک بازی و دلتنگی و خیلی چیزای دیگه ندارم!!!

فقط می خوام کنارم باشی

می خوام پیشم بمونی برای همیشه

همیشه یعنی همیشه

یعنی همه جا

یعنی تا ابد




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :یعنی تا ابد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

یادمان باشد

یادمان باشد از امروز جفایی

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدایاران را

جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم

تا بهاران نرسیده ست هوایی نکنیم

گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان

با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :یادمان باشد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

نگاه توست

نگاه توست که رنگ دگر دهد به جها ن

اگر که دل بسپاری به  مهر ورزیدن

اگر که خو نکند دیده ات به بد  دیدن

امید توست که در خارزار، کوه ،کویر

اگر بخواهد ، صد   باغ ارغوان دارد .

دلت  به نور  محبت ، اگر بود  روشن

تو را همیشه چون گل ، تازه و جوان دارد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نگاه توست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

قشنگ ترین لحظه ها و سخت ترین دقایقت

قشنگ ترین لحظه هامو با سخت ترین دقایقت عوض می کنم تا بدونی چقدر دوستت

دارم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :قشنگ ترین لحظه ها و کلمات کليدي :سخت ترین دقایقت و کلمات کليدي :قشنگ ترین لحظه ها و سخت ترین دقایقت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

شیطان جنس کهنه می فروشد

شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های

قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری

ها را در دفتر کارش پذیرفت.

حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی که آدم را مهم جلوه می‌داد،

عینک‌هایی که دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه

همه را جلب می‌کرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده که آدم می‌توانست آن‌ها را در

پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوت‌هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت

داشتید، پولش را بدهید."

کی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچکس به آن‌ها توجه

نمی‌کرد. اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است که خیلی از آن ها

استفاده کرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن

مراقب باشند.

با این حال قیمت شان کاملاً مناسب است. یکی شان "شک" است و آن یکی "عقده

حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می کنند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شیطان جنس کهنه می فروشد و کلمات کليدي :شک و کلمات کليدي :عقده حقارت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

شب نیلوفری

پلکهای خسته ام را که می گشایم چیزی در وجودم می شکند.

نگاهم به چشمان همیشه بیدار پنجره گره می خورد. (باز باران می بارد) و حسی

ناشناخته همراه با حرکت آرام و زیبای قطره ها در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان

می آورد.

ناخواسته از جا برمی خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کمتر می کنم.

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخوانده ام بسته بماند!؟

رطوبتی دلچسب کف دستهایم را از پاکی پر می کند.

دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خورد و در میان هزاران قطره بی قرار گم می

شود.

زیر لب آهسته زمزمه می کنم ((باران باران))

 




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :شب نیلوفری و کلمات کليدي :باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

راه زندگی

شبی یک کشتی، در حالی که دریا را می پیمود، گرفتار طوفان شد. کشتی چنان تکان

می خورد که همه مسافران بیدار شدند. آنان وحشت زده از طوفان تعادل خود را از دست

داده بودند. برخی از آنان فریاد می کشیدند و عده ای دعا می کردند. دختر 8 ساله  ناخدا

کشتی نیز آنجا بود. سر و صدای بقیه او را از خواب بیدار کرد. از مادرش پرسید:مادر چه

شده است؟

مادر گفت: طوفانی غیر منتظره کشتی را گرفتار کرده است.

کودک ترسید و پرسید: آیا پدر پشت سکان است؟

مادرش پاسخ داد: بله پشت سکان است.

دختر کوچک با شنیدن این پاسخ، دوباره به رختخواب برگشت و در عرض چند دقیقه به

خواب فرو رفت.. باد همچنان می وزید و امواج خروشان پیش می آمدند. کشتی هنوز

تکان می خورد، اما دخترک دیگر نمی ترسید. چرا که پدرش پشت سکان بود.

همچنان که در راه زندگی پیش می رویم با انواع هوای طوفانی، آرام سخت و ملایم

مواجه می شویم. زمانی می رسد که می بایست  با مشکلات، خطر، رسوایی، اهانت،

بیماری و مرگ مواجه شویم. لحظاتی که ترس بر ما چیره می شود، ما نباید فراموش

کنیم که چنین تجربه هایی بدون هدف، برای ما اتفاق نمی افتد.. یکی از درسهای

بزرگی که این رویدادهایی به ما می دهد روی کردن به خداوند و متکی بودن به او در هر

شرایطی است. منظورم این نبود که فقط در زمان تنگی و مشکل خدا را یاد  کنیم. اما

باید به خاطر داشته باشیم که خداوند همیشه همراه ما هست، اگر او را صدا کنیم.

خداوند تو سکاندار هستی و من نباید بترسم تو از من مراقبت می کنی.

از کتاب مزمور حضرت داوود: ای خدا مرا محافظت فرما، زیرا بر تو توکل می دارم.

ای خداوند بر تو توکل دارم؛ پس خجل نشوم تا به ابد. در عدالت خویش مرا نجات بده.

گوش خود را به من فراگیر و مرا به زودی برهان. برایم صخره ای قوی و خانه­ای حصین

باش تا مرا خلاصی دهی. زیرا صخره و قلعه من هستی. به خاطر نام خود مرا هدایت و

رهبری فرما. مرا از دامی که برایم پنهان کرده اند بیرون آور. زیرا قلعه من تو هستی. روح

خود را به دست تو می سپارم. ای یهوه(یکی از نامهای خداوند)، خدای حق، تو مرا فدیه

دادی. از آنانی که از اباطیل پیروی می کنند نفرت می کنم. و اما من بر خداوند توکل می

دارم. به رحمت تو وجد و شادی می کنم زیرا مشقت دیده و جانم را در تنگیها شناخته

ای؛ مرا به دست دشمن اسیر نساخته ای؛ پایهای مرا بجای وسیع قائم گردانیده ای. ای

خداوند بر من رحمت فرما زیرا در تنگی هستم. چشم من از غصه کاهیده شد، بلکه

جانم و جسدم نیز. زیرا که حیاتم از غم و سالهایم از ناله فانی گردیده است. قوتم از

گناهم ضعیف و استخوانهایم پوسیده شد. نزد همه دشمنانم عار گردیده ام. خصوصاً نزد

همسایگان خویش؛ و باعث خوف آشنایان شده ام. هر که مرا بیرون بیند از من می

گریزد. مثل مرده از خاطر فراموش شده ام و مانند ظرف تلف شده گردیده ام. زیرا که

بهتان را از بسیاری شنیدم و خوف گرداگرد من می باشد، زیرا بر من با هم مشورت می

کنند و در قصد جانم تفکر می نمایند. و اما من بر تو ای خداوند توکل می دارم و گفته ام

خدای من تو هستی. وقتهای من در دست تو می باشد. مرا از دست دشمنانم و جفا

کنندگانم خلاصی ده. روی خود را بر بنده ات تابان ساز و مرا به رحمت خود نجات بخش.

ای خداوند خجل نشوم چونکه تو را خوانده ام. شریران خجل شوند و در حفره خاموش

باشند. لبهای دروغ گو گنگ شود که به درشتی و تکبر و استهانت بر عادلان سخن می

گوید. زهی عظمت احسان تو که برای ترسندگانت ذخیره کرده ای و برای متوکّلانت پیش

بنی آدم ظاهر ساخته ای. ایشان را در پرده روی خود از مکاید مردم خواهی پوشانید.

ایشان را در خیمه ای از عداوت زبانها مخفی خواهی داشت متبارک باد خداوند که رحمت

عجیب خود را در شهر حصین به من ظاهر کرده است. و اما من در حیرت خود گفتم که از

نظر تو منقطع شده ام. لیکن چون نزد تو فریاد کردم آواز تضرع مرا شنیدی. ای جمیع

مقدسان خداوند او را دوست دارید. خداوند ُامنا را محفوظ می دارد و متکبران را مجازات

کثیر می دهد. قوی باشید و دل شما را تقویت خواهد داد، ای همگانی که برای خداوند

انتظار می کشید




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :راه زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

دیونه رفتی

تو دیونه رفتی یشب بی نشونه تو خواستی که قلبم پریشون بمونه

واست گریی من دیگه بی عمونه دل از درد عشقت یه دریای خونه

میخوام با تو باشم هنوز عاشقونه ولی نازنینم چگونه چگونه

من از سبزه سبزم ولی خسته خسته من از شهر عشقم ولی دل شکسته

میگفتم یه ابری یه همرنگ بارون یه بارون رحمت واسه سبزه زارون

میخوام با تو باشم میخوام با تو باشم هنوز عاشقونه ولی نازنینم چگونه چگونه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دیونه رفتی و کلمات کليدي :میخوام با تو باشم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

خدا حافظ

خدا حافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین

به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ، نه

اینکه رفتنت ساده است نه اینکه می­شه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :خدا حافظ و کلمات کليدي :خدا حافظ همین حالا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

بگو موندنی ترینی

نوازش نگاهت شبو از یاد میبرم

باتو از هجوم اینحادثه ها بیخبرم

باتو داغم مثه خورشید باتو جاری مثه رود

مثه یه نقش مقدس روی دار تارپود

چشای تو شب خیسه دوتا یاقوت سیاه

مثل زیبایی برکه وقت شستشوی ماه

وقتی هستی همه نیستن شاپری بی بی بارون

بگو موندنی ترینی منو از سفر نترسون




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بگو موندنی ترینی و کلمات کليدي :بگو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

بگو که هستی بگو

بگو که هستی بگو بگو که هستی بگو

منم ، منم

من آن سبوی بی مِیَم ،

که مستِ باده بوده ام

ز سینه ها به جرعه ای ،

چه عقده ها گشوده ام من

بگو که هستی بگو

منم ، منم ، آن زِ خود بیگانه ،

همدمِ پیمانه ، گرمی میخانه ، منم

آن تهی از باده ، آن ز جوش افتاده ،

هستی از کف داده ، منم

نه ساقیِ سبو کشم برد ،

نه مستِ باده ای غمم خورد

زمانه سنگِ کینه ام زد ،

چه دست رد به سینه ام زد

آن که در میکده ها ،

دل ها را داده صفا منم

آن که با دست تهی ،

از یاران مانده جدا منم

چو به می ، ساقی

مست بی پا شد ،

شکند ساغر را

به زمانه هر کس

بزم آرا شد ،

چو من افتد از پا

چو به می ، ساقی

مست بی پا شد ،

شکند ساغر را

به زمانه هر کس

بزم آرا شد ،

چو من افتد از پا

به زمان چون شمعی بودم ،

به میان جمعی بودم

شده ام من ، به جهان تنها ،

نکند کس گذری بر ما

بگو که هستی بگو




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :بگو که هستی بگو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧

باد

آواز حزین نزدیک است

رنگ رخسار درختان را بین !

چه سفید است ز ین ترسیدن!!!

باد آواز نخوان...

مرگ سبزه

مرگ تن ها

مرگ سرد رویش

در ین باغ عجب شرم و حییی دارد

با تو هستم باد!!!

مگر نشنیدی که گویند

زندگی چیزی نیست

که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

ی باد

آوازت را تمام کن

من زندگی را فراموش نمی کنم

می دانی

امروز صفحه خاطراتم پاک شد

و من امروز با تمام گذشته هیم در دلواپسی فردا می سوزم

باد!!!

چه میشود اگر به جی ین هوهوی خرابکار

نسیمی شوی و ابر فردا را به من هدیه دهی!

یا مرا ببر به آسمان

یا در ین گرمی جهنمی مرا چون مرده سرد کن!

ینجا بری من سلول انفرادیست

که همگان کلید ورودش را دارند و مرا نیشخند می کنند

و من نمیتوانم ازین زندان شیشه ی به بیرون زنم

ی آسمان به باد بگو تو را به من هدیه دهد

من در درونت می توانم به هر سو بتازم

در روی زمین نیست بریم ماندن

آهسته نوی زندگی را خواندن

پیوسته به جی ابرهی تردید

اشک هی بی سبب را راندن

تمدید اجاره در زمینم مرگ است

تهدید نماندنم همیشه درد است

آن جان که همیشه آرزویش من بود

در آن همه آسمان همیشه سرد است!!!

سحر و جادو دیگر از من بگذشت

شد که تصویرش کنم لیلانه دشت

شب که تا صبح ستاره چیدم

در خیالم آن عطارد چشم گشت




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باد و کلمات کليدي :آواز حزین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠٩/١٠/۸۷

شعری برای تو  _ 43

گاهی کنارم می نشینی

آرام آرام برایت می گویم و خود را لا به لای کلمات باز می یابم

مرا به نام می خوانی و صدایت نوازشم می کند

آرام می گیرم

دست دراز می کنم تا زندگی را چنگ بزنم

فاصله اما زیاد است و زندگی

از دستانم سُر می خورد

باز خالی می مانم و تو

تنها نگاهم می کنی.

قطره قطره می چکم و

در هزارتوی تَرک های بی رحم زمین

گم می شوم.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

زن از دیدگاه دکتر علی شریعتی

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

برای ازدواجش  در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف

قانونگذار می توانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای

صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان

مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد  سینه ای را به

یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این، رنج است.




کلمات کليدي :سخنانی از دکتر علی شریعتی و کلمات کليدي :زن و کلمات کليدي :زن از دیدگاه دکتر علی شریعتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

بعضی عشقا

بعضی عشقا مثل حضرت نوح می مونن ( بعضیا از ترس طوفان میان پیشت)

بعضی عشقا مثل حضرت آدمه ( خوبیش اینه که اولین عشقته )

بعضی عشقا مثل حضرت ابراهیمه ( باید همه چیزتو قربونی کنی )

بعضی عشق ها هم مثل حضرت مسیحه ( آخرش به صلیب کشیده میشی)

بعضی عشق ها هم مثل حضرت موسی هستن ( تا یه کمی دور میشی یه گوساله

میاد جاتو می گیره )




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :بعضی عشقا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

ملاقات

قسم به عشقمون قسم

همش برات دلواپسم

قرار نبود اینجوری شه

یهو بشی همه کسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

به ملاقات اومدم

ببین که دل سپرده داری

چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری

نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم

تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری

من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن

من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن

از عشق نداشتن

از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

من از عمق رفاقت

من از لطف صداقت

من از بازی نور در سینه بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدائی ها مرگ آشنائی

من از میلاد تلخ بی وفائی ها می ترسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :ملاقات




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

کوتاه و عمیق

هر وقت که زمین خوردی ، دست کم چیزی از زمین بردار...

اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید ، به او قدرت بدهید.

اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید ، اشک بریزی ، لذت دیدن ستاره ها را از

دست می دهی.

به نور نگاه کن ! سایه ها پشت سرت خواهند بود.

هرگز امیدی را از کسی سلب نکن ، شاید این تنها چیزی است که او دارد.

حسود فکر می کند که اگر پای همسایه اش بشکند ، او بهتر می تواند راه برود.

کسی که کاری نمی کند ، اشتباهی نمی کند و کسی که اشتباهی نمی کند ، چیزی

یاد نمی گیرد.

خوش بین باشید ، اما خوش بین دیرباور.

کسی که سوال می پرسد ، چند دقیقه احمق است اما کسی که سوال نمی پرسد ،

برای همیشه احمق است.

برای هر مشکلی دست کم دو راه حل وجود دارد ، سکوت و صبر و گذر زمان

زیاد زیستن آرزوی همه است اما خوش زیستن ، آرمان یک عده معدود.

من به شانس خیلی اعتقاد دارم ، چون هر وقت که تلاش می کنم ، شانس می آورم.

ارزش هر کس به اندازه چیزی است که به دنبال آن است.

مردم اغلب از بی وقتی شکایت می کنند ، در حالی که مشکل اصلی بی هدفی است.

پول بر عاقلان خدمت می کند و بر جاهلان ، حکومت.

پرستویی که به فکر مهاجرت است از ویرانی اشیانه نمی ترسد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کوتاه و عمیق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

ممنوع

مهربانی ممنوع !

دست سوزنده مشتاقت را

در نهانخانه جیبت بگذار

تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی

خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست,با سرانگشتانت می جنگند

دوستی مسخره است

مهربانی ممنوع !

و تو ای دوست ترین

در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را

من و تو

باید از سلسله بایدها, دستهامان را زنجیر کنیم

با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم

و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم

کاش میدانستی

که نباید حس کرد,که نباید دل بست

در فضایی که پر از همهمه آدمهاست

من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین

دل ما بسته وابستگی است

قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ممنوع




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

بهانه ای برای دلم

روز تولدم را فراموش کردی..... گفتم گرفتاری

سالگرد آشنائیمان را از یاد بردی.... گفتم مشکل داری

زیبایی لبخندم را نادیده گرفتی..... گفتم غصه داری

محبتهایم را از یاد بردی..... گفتم گله و شکایت داری

ولی حالا خودم را فراموش کردی... نمی دانم چه بهانه ای برای دلم بتراشم




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :بهانه ای برای دلم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

تو را دوست ندارم

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی

غمینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبیه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :تو را دوست ندارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

کاش می دانستی

کاش می دانستی ما را فرصت آن نیست که روزهای رفته را از سرگیریم و لحظه های

بی بازگشت را تمنا کنیم.

کاش می دانستی فردا چه اندازه دیر است برای زیستن، و چه اندازه زود است برای

مردن.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :کاش می دانستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

با دو دست خالی

با دو دست خالی از عشق

دیگه هیچ جا جای من نیست

انگار هیچ چیزی مرحم

باسه این زخم های تن نیست

من فراموش شدم و تو

هنوزم تو نفسامی

رفتی بی من ولی انگار

هر جا می رم تو باهامی

رفتی گفتی خاطراتت

جای من باست می مونه               

کاشکی بودی و می دیدی

دلم از دوریت می خونه

کاش انقدر دوست نداشتم

که بگم بی تو نمیشه

کاش دلت سنگی نبود و

دله من مثل یه شیشه

کاش فقط یه روزه دیگه بی تو من دووم بیارم

تا بتونم بازم عشقم تورو رو چشام بزارم

تا بتونم بازم عشقم تورو رو چشام بزارم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :با دو دست خالی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

از آن پاک تری

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما ... چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!!!

آسمان سربی رنگ ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور ...

خواب رویای فراموشی هاست ... خواب را دریابم. من شکوفایی گلهای امیدم را در رویا

می بینم

و ندایی که به من می گوید : گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است

دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند. مهر در صحرا مان داس بدست خرمن

خواب مرا می چیند

دیده در آینه صبح تو را می بیند.

تو گل سرخ منی تو گل یاس منی ... تو همان شبنم پاک سحری

نه ! از آن پاک تری




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :از آن پاک تری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

همیشه مثل همیشه

دل خسته ام باز امشب زین اسمان همیشه

کو بال های پریدن ای مهربان همیشه

ماییم و ذوقی که شاید حرفی ندارد بگوید

برخیز و مارا غزل کن ای مهربان همیشه

هنگام از تو سرودن ماییم و ذوقی گلو گیر

ماییم و لکنت زبانی این ناتوان همیشه

در سفره گرم ما بود ان روزها نان و لبخند

صبحانه گرم ما کو؟کو اب و نان همیشه؟

یک مشت نقل ستاره یک اسمان نان خورشید

گاهی بیاور برایم از کهکشان همیشه

شعری پر از حرف تکرار گفتم من ویاد دارم

گفتی که بیزارم اما زین شاعران همیشه




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :همیشه مثل همیشه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

دست خودم نیست

اگه دارم میرم بدون دست خودم نیست

از چشم که بیفتم ، از دل دیگه سخت نیست

میرم چون دیدن و نداشتنت سخته

میرم چون دیگه عشقم رفته

از قلبت میرم همین راهشه

این حقم نبود ، ولی باشه

تو بازیه سرنوشت منو نبر از یاد

منو به یاد بسپار ، نده منو بر باد

حالا کجام ؟ دستات توی دست کین ؟

یه روز میرسه، ازت پس میگیرم

دلی که پیشت بودو زیر پا گذاشتیش

این حرفای کسیه که یه روز دوستش داشتیش




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :دست خودم نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

دعوتت می کنم

کلبه قلبم دعوتت می کنم تا در اجاق سرد دلم چیزی جز خیال تو نمی سوزد بیا و ببین

که چگونه قلب بهانه گیرم مدام پای بر زمین می کوبد و با هر بهانه ای باران سرد تنهایی

را بر چهره ام می نشاند دستانم از تو دور است و چشمانم در حسرت دیدارت اشکبار

لحظه ی سفید امدنت را نقاشی و جاده سیاه رفتنت را خط خطی می کند




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :دعوتت می کنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صد ها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشّاق

سرا پای وجود بینوا معشوق را پروانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته

و تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را دارد

وگر نه من به جای او چو بودم یک نفس

کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :عجب صبری خدا دارد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

نازنین

آسمون ابری شده ، ستاره خوابه نازنین

لذت یکی شدن با تو سرابه نازنین

دریا تو نگاه تو قشنگ و آبی تر میشه 

اما سهم من ازش فقط یه خوابه نازنین            

همیشه قسمت من ازت یه خوابه نازنین

همیشه بودن تو برام سرابه نازنین

لمس عشقم که خیال توی قلبت می دونم

دیگه چشمات و نبند نگاتو ازم نگیر

هر کسی بهونه می خواد واسه زنده بودنش

تو بیا بهونه باش و توی ذهن من نمیر

تو بهونهء قشنگِ زندگیمی نازنین

تو یه شعر موندگاری توی قلبم نازنین 

تو شبای بی کسی مو حسرت و دلواپسی مو          

تو طلوع خستگی مو که ندیدی نازنین

گریه های بی صدا مو نشنیدی نازنین

بغض تلخ این سکوت رو نشکستی نازنین

خواستم این ترانه رو پیش کش چشمات بکنم 

تو خودت خدای این ترانه هایی نازنین                         

هیچ بهانه ای نبود واسه دوباره دیدنت

تو بهونه ی همه بهانه هایی نازنین




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نازنین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

چقدر گفتم

چقدر گفتم بیا و ساده برگرد

تا وقتی دل بهونه گیره بر گرد

ولی گفتی تو با بی اعتنایی

چشام از دیدن تو سیره برگرد

چقدر گفتم شکیبایی گذشته

تمنّام از تو تا دنیا گذشته

بیا و کوچه رو پُر از تپش کن

تو گفتی از من این حرفا گذشته

چقدر گفتم بیا اشکام رو پاک کن

بیا و غربتِ دل رو دوا کن

ولی گفتی برو با بی خیالی

دلت رو از دل سردم جدا کن

چقدر گفتم که یادت رفتنی نیست

همیشه لحظه هامون موندنی نیست

تو گفتی قصهء لیلی و مجنون

دیگه مثل قدیما خوندنی نیست

چقدر گفتم میاد آخر یه روزی

که شنزار جدایی ساحل ماست

تو خندیدی ولی هرگز ندیدی

دل بیچارهء من سخت تنهاست

تو فکر کردی هنوز دل بیقراره؟

واسه برگشتنت روز می شماره؟

تو رو یه گوشه از قلبم می ذارم

ولی لیلیت دیگه دوستت نداره




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :چقدر گفتم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

چه می شد

چه می شد گر دل آشفته من به شهر چشم تو عادت نمی کرد وای کاش از نخست ان

چشمهایت مرا آواره غربت نمی کرد چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت میان راز چشمان تو می

ماند تومی ماندی و او هم مثل یک کوچ زباغ دیده ات هجرت نمی کرد تمام سایه روشن

های احساس پر از آرامش مهتابیت بود ولیکن شاعر آئینه ها هم به خوبی درک این

وسعت نمی کرد زمانی که تو رفتی پاکی یاس




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :چه می شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

رفت دلم

با هر که رفت،رفت دلم،مال من که نیست

این درد کهنه، قصه ی امسال من که نیست

من بی دلم، دلی که به نام تو کرده ام

دل دل نکن، بزن زمین، مال من که نیست!

ای آسمان! به هر چه قسم خوردنی، قسم

حال تو، مه گرفته تر از حال من که نیست

من آن منم که خیره به سقفم نه آسمان

پرواز هست، زیر پر و بال من که نیست

آری! خلاصه با تو بگویم که روی خوش

با هر که هست، با من و امثال من که نیست




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :رفت دلم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧

شعر

شعر یعنی با افق یک دل شدن

یا لباسی از شقایق دختن

شعر یعنی با وجود خستگی

بر سر پروانه دل سوختن

شعر یعنی سری از اسرار عشق

شعر یعنی یک ستاره داشتن

شعر یعنی یک نگاه خسته را

از کویر گونه ای برداشتن

شعر یعنی داستانی نا تمام

شعر یعنی جاده ای بی انتها

شعر یعنی گفتن از احساس موج

در کنار حسرت پروانه ها

شعر یعنی آه سرخ لاله ها

شعر یعنی حرف پنهان در نگاه

شعر یعنی ترجمان یک نفس

عمق سایه روشن دشت پگاه

شعر یعنی یک زلال بی دریغ

شعر یعنی راز قلب یک صدف

شعر یعنی درد دلهای نسیم

حرفی از تنهایی سبز علف

شعر یعنی تاب خوردن روی موج

در کنار برکه ساحل ساختن

شعر یعنی هدیه اس از آسمان

بهر یاسی بی نوا انداختن

شعر یعنی فصلی از سال نگاه

شعر یعنی عاشقانه زیستن

شعر یعنی پولکی از عشق را

روی دامان کویری ریختن

شعر یعنی حس یک پرواز محض

در میان آسمان پیدا شدن

شعر یعنی در حصار زندگی

غرث در گلواژه رویا شدن

شعر یعنی قصه یک آرزو

شعر یعنی ابتدای یک غروب

شعر یعنی تکه ای از آسمان

شعر یعنی وصف یک انسان خوب

شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق

کم کنم از واژه و حرف و سخن

شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پک

نه عبوری ساده چون اشعار من




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠٨/١٠/۸۷

شعری برای تو  _ 42

در کدامین لایه رویاهایم خفته ای

کدامین نقش را داری که اینچنین بر دلم نشسته ای

با آن درون شگفت انگیزت ...

و آه ...

هم اکنون

در آغوش کدام سعادت خفته ای

که من اینچنین مفلسانه تو را ندارم

تو در کدام کوچه ، در کدام نقطه ،درکدام نوشته ، در کدام حضور

که من عاجزانه نمی یابمت !

تو در کدام مکتب آموخته ای که اینچنین ویرانم کنی

نباشی و سراپا عصیانم کنی

راست بگو

چند بار دوستت دارم را نیرنگ کرده ای ؟

چند بار به آسمان برده ای و انداخته ای ؟

چند بار عشق مزمزه کرده و هوس تف کرده ای ؟

آی آشنای دیر آشنا

راست بگو

راست...

برای یک بارهم که شده ...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :شعری برای تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

نامه یک مادر به گل‌شیفته فراهانی

می‌دانی هالیوود کجاست؟

سلا‌م گلشیفته جان؛این روزها نام تو را از خیلی‌ها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و حجابت را از سر برداشته ای و...

گلشیفته جان،وقتی ٢ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما که فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشک خیس شد،آن لحظه شک نداشتم که همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته،نقش پنهانی ا ست از تصویر مادری که هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری که همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نورو گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن که فرزندش "باشد."مادری که یک زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذکری الهی،در خانه نور می پراکند.

یادت هست هنگامی که تو با مشت به شیشه کوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملا‌قلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم کرد.تو زنی شدی به شکل مادر رسول،به شکل مادر همه ایرانی‌ها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن که آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.

اما حالا‌ تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلم‌های‌هالیوود شوی.

گلشیفته جان،نمی دانم که مادرت در قید حیات هست یا نه،اما می خواهم به عنوان یک مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی که‌هالیوود کجاست؟

می دانم که هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیس‌های سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیای‌هالیوودی‌ها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی که چنگ بیندازد تا چه منجلا‌ب‌هایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی که تو اکنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایه‌های خانواده‌ها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم که آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفت‌ها چشمت را کور نکند.

دخترم،برای من که مادرم قابل تصور نیست که چگونه یک هنرپیشه زن غربی،در حالی که از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می کند؟گلشیفته جان،دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برق‌هالیوود چشمت را کور کند که گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت،طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربین‌های عکاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه کند،می تواندحساب بانکی تو را با ارقام نجومی پر کند،دستشان درد نکند،خیلی هم خوب است که به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش که حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت کنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساکنت کنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه کودکت را نخواهد گرفت.این درسی بود که رسول ملا‌قلی پور به تو یاد داد،اما خیال می کنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می کنم یک بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی کند؟

فراموش نکن گلشیفته جان که تو اول یک مادر هستی،بعد یک هنرپیشه،اول یک مادر هستی بعد یک شهروند،اول یک مادر هستی بعد یک...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد که بخواهی برای آن لذت یک مادر پاک و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصت‌های درخشان‌هالیوود هم نمی تواند لذت یک لحظه از تجربه شگفتی را که امثال مادر ملا‌قلی پور درک کرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فکر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یک"مادر"باش.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

به تو سلام میکنم

من به تو سلام میکنم

تو که تک ستاره

دمادم غروبی

به تو سلام میکنم

ای مهوش غزالها

ای ترانه ساز هستی

ای که جادوی کلماتت

قلمها را

سرنگون میکند

دفتر شاعر

در واپسین

کدام غزل

به اشک

رسیدی

تو که مستانه

به محتسب

پوزخند

  میزنی

بازقصه بگو

توکه

هزار یک شب

فارسی را

پایان بردی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :به تو سلام میکنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

باورش کردم

باورش کردم

ندانستم تمام حرفهایش دروغ بود

خنده هایش دروغ و بی احساس

گریه هایش هم کمی عجیب است

ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند

ساحر است می خواهد سحر سامانم کند

ندانستم رهگذر است بهانه اش خستگی

برای اغفال من می آید از در دلبستگی

باورش کردم و حرفهایش را شنیدم

زبان دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم

بازیش که تمام شد

دل ساده ام که رام شد

دیگر دوست داشتنی در کار نبود

دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود

راست و دروغ به عشق من قسم خورد

چیزی نگفتم من، هر چه به روزم آورد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :باورش کردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

نه من نه تو

تو ندانستی چه می خواهم زتو من نگفتم که بمان یا که برو

من فقط می خواستم شمعی شوم  تا بسوزم جان خود را نزد تو

تو ولی از آتشم ترسیدی و رفتی و گفتی که : برو ! نه من نه تو




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :نه من نه تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

مال من نشدی

هر چند مال من نشدی ولی ازتو خیلی چیزها یاد گرفتم

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم

یاد گرفتم هیچوقت هیچ کس ارزش شکستن غرورم را نداره

یاد گرفتم در زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلش را به بهانه ای

بشکنم

یاد گرفتم گریه های هیچ کس را باور نکنم یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندهم

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :مال من نشدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

قیمت هر انسان

دوره ارزانیست .شرف ارزان .تن عریان ارزان. آبرو ارزان. قیمت یک تکه نان و دروغ از همه

چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :قیمت هر انسان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

مهم نیست

مهم نیست فردا چی میشه؟(مهم اینه که امروز دوستت دارم)

مهم نیست فردا کجا میری؟ (مهم اینه که هرجا باشی دوستت دارم)

مهم نیست تا ابد با هم باشیم؟ (مهم اینه که تاابد دوستت دارم)

مهم نیست قسمت چیه؟ (مهم اینه که قسمت شد دوستت دارم)




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :مهم نیست و کلمات کليدي :دوستت دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

لذت ببریم

بیائید از همین امروز برای فرداهای خود برنامه ریزی دقیقی داشته باشیم

تا هیچ گاه حسرت ثانیه ای که گذشت را نخوریم.

بیائید همگی مفید باشیم و طوری زندگی کنیم که گویی فردایی نیست،

باید از همین امروز لذت ببریم.

بیائید طوری زندگی کنیم که پشیمانی نداشته باشد.




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :لذت ببریم و کلمات کليدي :از همین امروز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

کاش میدانستیم

کاش میدانستیم زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پس مردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :کاش میدانستیم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

شونه

وقتی سرت رو ، رو شونه های کسی میگذاری که دوستش داری بزرگترین آرامش دنیا رو

تو خودت احساس میکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو، رو شانه هات

میذاره احساس می کنی قوی ترین موجود جهانی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :شونه و کلمات کليدي :قوی ترین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

زندگی

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.

زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.

زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.

زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.

زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر

من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذرست




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :زندگی را دوست دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

ده تعریف از واژه " عشق "

١- کسی که به خاطرش جان بدهید

٢- بیش از آنچه مراقب خود باشید مراقب کس دیگری باشید

٣- بیش از هر چیزی برایتان اهمیت داشته باشد

۴- دوستی

۵- اتحاد کامل دو روح

۶- خانواده

٧- تفاهم و درک متقابل

٨- کسی که در روزهای سختی باعث خنده و شادی شما بشود

٩- وقتی که نتوانید بدون وجود کسی زندگی کنید

١٠- حقیقت جاری زندگی




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :ده تعریف از واژه " عشق "




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

خداوند

وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید ، محکم باشید و خوشحال....

خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست...




کلمات کليدي :متن عاشقانه و کلمات کليدي :حکمتهای خداوند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

چند تا یه

یه نصیحت: مواظب خودت باش.

یه خواهش:هیچ وقت عوض نشو.

یه آرزو: فراموشم نکن.

یه دروغ: دیگه دوستت ندارم.

یه حقیقت: دلم برات تنگ شد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :چند تا یه و کلمات کليدي :دیگه دوستت ندارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

جنون عاشقی

بگذر از کوی ما

کن نظر سوی ما

به هر طرف ببین شروع کنم

در پی من دوان

گشته پیر و جوان

از این جنون چه گفت و گو کنم

به گریه ندامتم

ز انتظار بی پایه ای

چو می کند ملامتم

ز جفای تو همسایه ای

به گریه ندامتم

ز انتظار بی پایه ای

چو می کند ملامتم

ز جفای تو همسایه ای

چه گفت و گو برای او کنم

بر این بلا چگونه خو کنم

ای فرزانگان بر دیوانگان

این ملامت چرا کنید

کم تماشای ما کنید

از من بگذرید

راه خود روید

عاشقان ما را رها کنید

کم تماشای ما کنید

مگر به شهر شما

قسم شما را به خدا

جنون عاشقی تماشا دارد

بسوزد آن که هست و حاشا دارد




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :جنون عاشقی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

جای واقعی خود

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جایی هست ، به جای آنکه جای کسی را

بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را پیدا کنید!!




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :جای واقعی خود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

تکلیف دل

ای معنی انتظار یک لحظه بایست

دیوانه شدم به خاطرت کافی نیست ؟

برگرد و نگاهم کن و یک جمله بگو

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :تکلیف دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

امروز و فردا

این همه خونی که دنیا در دل ما می کند

جای ما هر کس که باشد ترک دنیا می کند

هر زمان گویم که فردا ترک دنیا می کنم

تا که فردا می رسد امروز و فردا می کنم




کلمات کليدي :شعر و کلمات کليدي :امروز و فردا و کلمات کليدي :دنیا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

آفتابگردان

آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ، ناگهان ستاره ای چشمک زد..آفتابگردان سرش را

پایین انداخت آری...گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند




کلمات کليدي :متن ادبی و کلمات کليدي :ستاره و کلمات کليدي :آفتابگردان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

٢٠ UP جدید* ٠۵/١٠/۸۷

شعری برای تو  _ 41

می خوام امشب تو را نیز از دفترم خط بزنم

چه سود از ترانه ای که حقیقت پیش رویش نیست !

از سوختن بی صدا می ترسم

از شعرهایم نیز

تو را خط می زنم

تا آسمانی که دیگر نیست

افسوس که ثانیه های انتظار در پس لحظه های خالی

به شمارش دردها می ماند....پیوسته .... بی پایان

تو را خط خواهم زد

و باز تنهاییم را خواهم سوخت

پوسیدن در این زمین خاموش

میان مردمانی دروغ

با بوی تعفن جاری در فضا

که پیوسته بی ذره ای تقدیر وبلوغ نفس می کشند

زیر قابی از ماه

بی پروا عرق می کنند

می نویسند از عشق

افسوس....

فریاد ساده ای از دوست

چیزی در من فرو می ریزد

لغزشی در دل

چشمهایی خیس

لمس مشتی بر دیوار

جای لبخندی بر دست

آه اگر باران ببارد

دیگر چیزی نمی شنوم ...

صدای خرد شدنم گوشهایم را کر کرده

ساعتم سکته کرده

ساعت سراب است ...

باید بخوابیم تا کسی بیدارمان کند

باید بدانیم هر چه دیدیم همه خواب است

تقدیر بر این است که بی صدا در میان رازهایمان بشکنیم

زخمهای من اینبار

در آیینه رخنه می کنند

به وقت همیشه و هیچ ...

چیزی در من فرو می ریزد

شبیه همان صدای ویرانی که امروز اتفاق افتاد

امشب آنقدر تو نیستی

که به دیوار روبرو می گویم تو

امروز روز طلوع خورشید است

پس چرا خورشید از همیشه سردتراست

سردتر ...

خسته تر ...

تنهاتر...

نشسته ام با جامه سپید عریانی

نقش امیدهای کاغذی برخاک می کشم

به آسمان نمی رسد دستم

تا واژه های تاریک نیستی بر خاک بنشانم

و از فضای مبهم دیروز خاطرات ماسیده در گیج گاهم را آرام کنم

دور می شوم ....دورتر از هر چه که فکرش را بکنی

آنجا که رویا خود نیمه تاریکی از خوشبختیست




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

خدا کند که بیایی

چه انتظار عجیبی!! تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی

عجیب‌تر که چه آسان ، نبودنت شده عادت

نه کوششی نه وفایی ؛ فقط نشسته و گوییم : خدا کند که بیایی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

خداحافظ

اگه می‌دونستی قطره بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسی داشت

اگه می‌دونستی یه بندر وقت رفتن کشتیها چه تنها میشه

اگه می‌دونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده‌ها چه غمگین میشه

اگه می‌دونستی رفتنت چه آتیشی به جونم کشید

اون وقت این قدر راحت نمی‌گفتی :خداحافظ




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

به تو عادت دارم

به تو عادت دارم

مثل پروانه به آتش، مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه که از من دوری، من به ویرانگری فاصله می اندیشم

در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه پایان بخشی




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

غریبانه مرو

ای چراغ دل تاریکم ازاین خانه مرو

آشنای تو منم بر در بیگانه مرو

شمع من باش و بمان نور ز تو اشک زمن

جانفشان تو منم در بر پروانه مرو

سوختی جان مرا آه مکن

اشک مریز

از بر عاشق دلداده غریبانه مرو




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

میخوام برگردم

مردم این شهر غریبن،میخوام برگردم

قصدشون فریبه ، میخوام برگردم

یه نفر بود که دل به نگاهش بستم

نگاهش سردو غریبه، میخوام برگردم




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

دوست دارم همیشه

دوست دارم همیشه ازتو بنویسم بی انکه در جستجوی قافیه ها باشم بی انکه واژه ها

را انتخاب کنم دوست دارم از تو بنویسم که میدانم هنوز دوستم داری و هر سپیده دم

یک سبد مهربانی از تودریافت میکنم




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

گمان کردم که همدردند

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم. دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در

دستم. گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم. به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو

دارم .رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که

همدردند




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

کاش میشد

کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت

کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت

کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی

داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

کار "خدا" بوده

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه بی محابا دلها قبل از

دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران

شنیده نشد تا خرد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته

و بغض تنهائی خفه ات کرده ؛ شک نکن تنها مرحمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه

بهونه واسه نوازشت گیر آورده




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

فقط چند لحظه

مهم نیست که چند بهار در کنار هم زندگی کنیم،مهم این است که یادمان باشد

عمرمان کوتاه است .

در پایان زندگی،خیلی از ما خواهیم گفت:

کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب به هم نگاه کنیم !




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

فقط این عشق

خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته ، بی گمان برسد شکنجه

بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد خدا کند 

که... نفرین نمی کنم نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند فقط این عشق

از سرم برود خدا کند که فقط زود آنزمان برسد




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

عشق

عشق ان چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم وبیشتر از هر

چیزی دادنش را دوست داریم وهیچکس در نمی یابد که عشق همان چیزی است که

همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود.




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

سوختم

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

سلام

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین

معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است .




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

زندگی

زندگی حکمت اوست

زندگی دفتری از حادثه هاست

چند برگی را تو ورق میزنی و مابقی راقسمت




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

حسرت رسیدن

اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم میرسیدن که دیگه نه لیلی لیلی بود نه مجنون مجنون

عشق واسه رسیدن نیست . عشق حسرت رسیدنه




کلمات کليدي :متن عاشقانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

پرواز

آنکه می‌خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می‌باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالارفتن

آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

پر حرفی

اگر می‌دانستند تا کنون چند بار حرفهای دیگران را بد فهمیده‌اند، هیچکس در جمع

اینهمه پر حرفی نمی‌کرد.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

اگر می خواهید

اگر می خواهید چیزی کوچک شود ابتدا اجازه دهید خوب گسترده شود

اگر می خواهید از چیزی رها شوید ابتدا اجازه دهید شکوفا شود

اگر میخواهید چیزی را بدست آورید ابتدا آن را ببخشید

این درک ظریفی از قانون هستی است: نرم بر سخت غلبه میکند

آرام بر سریع پیروز میشود




کلمات کليدي :متن ادبی