نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ۰۱/۰۲/۸۷

باز هم خدا هست

اگر تنها ترین تنها شوم ، باز هم خدا هست

دو چیز را فراموش نکن : یاد خدا و یاد مرگ .

دو چیز را فراموش کن : بدی دیگران در حق تو و خوبی تو در حق دیگران .

چهار چیز را نگه دار : گرسنگیت را سر سفره دیگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را

در خانه دوست.




کلمات کليدي :باز هم خدا هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

هنگام وداع

آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع

حیفم آید که تو را دست خدا  بسپارم...

تو عزیزی، تو عزیزی، تو عزیزترین عزیزی واسه من

توی زندگی، عزیزم، همه چیزی واسه من

آنقدر مومن و پاکی که به هنگام نماز

می برم سوی تو ای کعبه دل دست نیاز

تو نیازی، تو نیازی، تو به شیرینی رازی واسه من

تو که مقصد قنوتی تو نمازی واسه من

تو عزیزی، تو عزیزی، تو عزیزترین عزیزی واسه من

توی زندگی، عزیزم، همه چیزی واسه من

قصه حسن تو در هیچ کتابی نبود

قطره اشک تو در هیچ شرابی نبود

در ره عشق تو از دادن جان باکم نیست

به از این در ره عشق تو صوابی نبود

تو صفایی، تو وفایی، با صفاتر از صفایی واسه من

تو عبادتی، تو نوری، تو خدایی واسه من

تو عزیزی، تو عزیزی، تو عزیزترین عزیزی واسه من

توی زندگی، عزیزم، همه چیزی واسه من...




کلمات کليدي :هنگام وداع




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

مگه میشه

کوچه و هوای خونه شعر دلتنگی میخونه

من در ابتدای پرواز . منتظر یک چمدونه

واسه لحظه جدایی چه سبد سبد گلایی

چه تبسمهای بیرنگ چه غم انگیز بوسه هایی

واسه لحظه جدایی چه سبد سبد گلایی

چه تبسمهای بیرنگ چه غم انگیز بوسه هایی

نکنه که شب سحر شه

این سرا خالی ز من شه

نکنه که باز دوباره

این پرنده دربدر شه

زیر این سقف قدیمی

که یه عمر خاطره دارم

روی سجاده مادر

من شبای گریه دارم

من مسافر غریبه توی جاده های غربت

به کجا میروم آخر به سپیدی یا که ظلمت

نکنه که شب سحر شه

گونه از اشک تو تر شه

مگه میشه باز دوباره

این پرنده دربدر شه

زیر این سقف قدیمی

که یه عمر خاطره دارم

روی سجاده مادر

من شبای گریه دارم

مگه میشه

مگه میشه




کلمات کليدي :مگه میشه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

نیست دیگر نفس

می سوزم و بانگی نمی آید سوی من

مشتعلم و آبی برآتش نمی آید سوی من

میکده خالی و ساغرو پیمانه خالی

باده فروش ، مستِ دروغ و خمخانه خالی

آغوشها بسته شد دستان بر قلم بشکسته شد

نجوای عاشقان در شب پیوسته ضجه شد

دوستان ماری بودنند در آستین

گرگها ،گوسفندی بودنند در پوستین

عاقبت دزدیدند مهرِ مهربان را

رحمی نکردند این بی هم زبان را

دستان گره در هم ،از هم جدا گشت

ابرازها از وجود در نگاه تنها گشت

مرغ باغ عشق دیگر عندلیب نبود کلاغ بود

در سینه خانه دیگر دل نبود جناق بود

مامن بغضی در گلو شد و فریادها در حنجره خاموش

گویی از مهربانم ندایی ازعشق نمی آید به گوش

گرمای عشق سرمای بهمن به دل داشت همی

مهربان کوهی از سنگ به دل داشت همی

ققنوس عشقم دَم بر آتش دیگر نداد

مرغ نغمه خوانم ،نغمه بر سر دیگر نداد

عشق را گفتم این انتها در کجا دارد نشان

در این دیر خراب ره نشانی  نیست بر من بی نشان

صبوری آمد و بهت عشق را بشکست اندرونم

صبر ایوب و گلستان ابراهیم از گذشته تا کنونم

 دوستان هم ترانه با من شوید هم صدا

به دنبال عشق باشید ،عشقی بی ریا

عشق می سوزاند تا کنه وجود

عرش  را می آورد به زمین به فرود

این همان هبوط اجدادمان بود

این همان سقوط دل نشینمان بود

اما آدم آدمیت را گم نکرد

حوا را در میانه معطل نیز نکرد

سعید ای هم صدا ،ای هم بغض ،ای هم نفس

مهربان را صدا بزن در سینه ام نیست دیگر نفس




کلمات کليدي :نیست دیگر نفس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

تو رو خدا نرو

آی آدما آی غنچه ها آی کوچه ها تو رو خدا بگین نره

پیاده ها سواره ها مسافرای جاده ها تو رو خدا بگین نره

تو رو خدا بگین نره اگه بره من حرفامو به کی بگم؟

آخه من هم عاشق شدم داره میره من چی بگم؟

آهای شبا ستاره ها ترانه ها اگه بره قشنگی ها رو میبره

آی آدما مسافرا پنجره های کوچه ها تو رو خدا بگین نره

عاشق شدم اون می دونه واسه همین داره میره

اگه بره کی تو شبام شعرام رو از من می گیره؟

نرو بمون اگه کمم عاشق شدم خیلی زیاد

یادش به خیر چه زود گذشت اون اولا یادت میاد؟

مترسکی غریب بودم تنها بودم ساکت و بی صدا بودم

قشنگ بودی بچه بودم از آدما جدا بودم

یه حرفی موند توی دلم بهت بگم از روزی که گفتی میرم

خواستم بگم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

نه خنده ها نه گریه ها نه اونهمه ترانه و گلایه ها

هیچی به یادت نمیاد نه بوسه و نه کوچه و نه سایه ها

داره میره تا دوباره ساکن اون شبها بشم

تو باغ سرد لحظه هام مترسکی تنها بشم

عمر منم با رفتنت انگاری رو به آخره

منم می خوام عاشق بشم تو رو خدا بگین نره

می خواد بره تنها بره تو فکر راه سفره

آی آدما ستاره ها مسافرا تو رو خدا بگین نره.




کلمات کليدي :تو رو خدا نرو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

چند حرف زیبا

ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو

دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار

عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور

نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک

روز میشه عاشق شد ، ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم کم افول می کنه ، دنبال

کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ،

کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می خوای اونو از رویات بکشی

بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

رویایی رو ببین که می خوای ، جایی برو که دوست داری ، چیزی باش که می خوای باشی ، چون

فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا

قوی باشی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال

بمونی




کلمات کليدي :چند حرف زيبا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

یاد

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو

به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد

دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان

نوشت : امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و

کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد نزدیک بود

غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت

برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد

دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های

صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟

دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد

های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی

حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.




کلمات کليدي :یاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

هنوزم در پی اونم

هنوزم در پی اونم که می شه عاشقش باشم مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم.

هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه.شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه.نگاه های پراز مهرش پناه خستگیم باشه  

میگن جوینده یابنده است ولی پاهای من خسته است من حتی با همین

پاها میرم تا حدی که جان است.

هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه

پاکو بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس

منو می خوای منم ای وای تورو می خوام.

خدایا عشق من پاکه درسته عشقی از خاکه منم اون عاشق خاکی که از   

 عشق تو دل چاکه.

 هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه

پاکو بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس

منو می خوای منم ای وای تورو می خوام.




کلمات کليدي :هنوزم در پی اونم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

واقعیت

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه

شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر

نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده

بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : "

من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم

اتاقی هستیم‎ . "

حدود یک هفته بعد‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان

نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شک دارم ،

اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎."

او در ایمیل خود نوشت‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در

ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که

شما به تهران برگشتید گم شده‎ . " با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎ : پسر عزیزم، من نمی گم تو با

Vikki رابطه داری ! ، و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این

است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود‎. با عشق ،

مامان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

میترسم

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم

موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم

موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم

موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم

حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم




کلمات کليدي :میترسم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

منو از نو بنا کن

آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم تا برای تو بمیرم، مهربان من

آمدم ای نازنینم تا به جبران گذشته سر ز پایت بر نگیرم، همزبان من

آمدم تا آنکه باشم تکیه گاه خستگی هات، ای گل نیلوفر من

تا سحرگاهان بپیچد عطر گرم بازوانت در حریم بستر من، مهربان من

در دو چشم من نگاه کن تو منو از من جدا کن با محبت آشنا کن

ترک آن افسانه ها کن مهربانی را صدا کن این تو و من را رها کن

نازنینم، تو منو از نو بنا کن

بر دو چشمان تو سوگند در تمام ملک هستی

اولین عشقم تو بودی آخرین عشقم تو هستی

سر زده همچون ستاره در شب تنهایی من

همچو باران بهاری تن کشیدی روزگاری، در حریم شوره زاری

در قلب سردم زد جوانه، گلهای خودروی ترانه

شیرین ترین افسانه ها پر شد ز ما در خانه ها، قصه های عاشقانه

می ماند از ما این ترانه بر روی لبها جاودانه

در قحطی عشق و وفا از عشق ما باشد نشانه

بعد ما در این زمانه

آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم تا برای تو بمیرم، مهربان من

آمدم ای نازنینم تا به جبران گذشته سر ز پایت بر نگیرم، همزبان من

آمدم تا آنکه باشم تکیه گاه خستگی هات، ای گل نیلوفر من

تا سحرگاهان بپیچد عطر گرم بازوانت در حریم بستر من، مهربان من

در دو چشم من نگاه کن تو منو از من جدا کن با محبت آشنا کن

ترک آن افسانه ها کن مهربانی را صدا کن این تو و من را رها کن

نازنینم، تو منو از نو بنا کن




کلمات کليدي :منو از نو بنا کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

من عاشق این هستم

من عاشق این هستم که شما چگونه در هر مرحله ای نشان می دهید که غیرقابل لمس

هستید.

آمریکایی ها شما را به زندان انداختند، شکنجه تان دادند،

جمع شما را نابود کردند و به وضوح گمان کردند که

با این رفتارشان، شما را تحقیر می کنند.

ولی در عوض، این غیرقابل لمس بودن شما درخشش خودش را نشان داد

و این آنان بودند که تحقیر شده باقی ماندند __

این را می توان از خشم پیوسته ی آنان نسبت به شما به روشنی دید.

شما یک دشمن غیرممکن هستید! شما آن حقیقت ساده هستید، که انسان،

فقط بدون جاه طلبی است که می تواند آزاد باشد تا ستارگان را در آغوش بگیرد.




کلمات کليدي :من عاشق این هستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

گفتگوی پنهانی

ای روح ِ مسکین ِ من

که در کمند ِ این جسم ِ گناه آلود اسیر آمده ای

و سپاهیان ِ طغیان گر ِ نفس، تو را در بند کشیده اند!
 
چرا خویش را از درون می کاهی و در تنگدستی و حرمان به سر می بری

و دیوارهای برون را به رنگ های نشاط انگیز و گرانبها آراسته ای؟
 
حیف است چنان حراجی هنگفت

بر چنین اجاره ای کوتاه، که از خانه ی تن کرده ای
 
آیا این تن را طعمه ی مار و مور نمی بینی

که هر چه بر آن بیفزایی، بر میراث ِ موران خواهد افزود؟
 
اگر پایان ِ قصه ی تن چنین است،

ای روح ِ من،

تو بر زیان ِ تن زیست کن؛

بگذار تا او بکاهد و از این کاستن بر گنج ِ درون ِ تو بیفزاید.

این ساعات ِ گذران را

که بر دریای سرمد کفی بیش نیست، بفروش

و بدین بهای اندک، اقلیم ِ ابد را به مـُلک ِ خویش در آور،
 
از درون سیر و برخوردار شو،

و بیش از این دیوار ِ بیرون را به زیب و فر میارای
 
و بدین سان مرگ ِ آدمی خوار را خوراک ِ خود ساز؛

که چون مرگ را در کام فرو بری،

دیگر هراس نیست و بیم ِ فنا نخواهد بود.




کلمات کليدي :گفتگوی پنهانی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

شب من

دوباره شب رسید و دوباره بیداری

من و اندوه تو و شیدا یی

شب و فکر تو و رؤیایی خوش

چه چنین شب زدگی حالی خوش

به توو یاد تو وابسته شدم

از من و از خوفتن خسته شدم

در شب من میشود با تو پرید

میشود در دل پاک تو رمید

شب من با تو چه شوری دارد

با تو غم چه راه دوری دارد

تو همان ماه منی ای ماه رو

با من از عشق و دل و نور بگو

من تو را میطلبم در رؤیا

که بیا ای نازنین پایین بیا

تو در آسمان به من مینگری

وانگه از درد دلم بی خبری

تو مرا چون دیگران پنداشتی

لیک عشقم در دلت ننگاشتی

تو چه می دانی ز روز و شب من

نکشیده ای تبی چون تب من

باز بیداری هم آهنگ من است

یاد توگدازه بر سنگ من است

آنقدر بر قلب تو خیره شوم

تا که روزی بر دلت چیره شوم




کلمات کليدي :شب من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

زندگی بدون عشق

زندگی بدون عشق

مانند درخت بدون شکوفه و میوه می ماند .

زندگی بدون عشق زندگی نیست ....

زندگی چیست ؟

عشق ورزیدن!و...؟

زندگی ماجرایی است پر هیجان ما در زندگی خود نشانه ها یی می بینیم

حاکی از حضور خداوند در درون و بیرون ما .

اگر چشم دل را باز کنیم می توانیم این نشانه ها را ببینیم و بخوانیم .

دنیای ما سرشار از معناست .

هر آنچه که در درون و بیرون ما اتفاق می افتد نامه ای است از عالم بالا که باید آن را باز کنیم و

بخوانیم .

این نامه ها را خداوند برای همه ما می فرستد او از زبان همه چیز و همه کس و همه حادثه ها با

ما سخن می گوید.

عشق چیست ؟ عشق رایحه شناخت خویشتن خویش است .

وقتی لبریز می شوی از حقیقت خود- که همان خداست – آن گاه سهیم می شوی خود را با

دیگران وقتی می فهمی که از هستی جدا نیستی .

آنگاه عاشق می شوی .

عشق میوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چیز و همه کس است .

عشق رابطه نیست بلکه برترین مرتبه وجود است .

بعضی ها به غلط گمان می کنند که نقطه مقابل عشق نفرت است .

نقطه مقابل عشق نفرت نیست بلکه ترس است .

نفرت عشق وارونه است .

وقتی خود را نمی شناسی


از همه می ترسی در عشق تمام پنجره های وجودت را به روی بی کران باز می کنی .

اما وقتی می ترسی همه ی پنجره های وجودت را می بندی

وبه آن ها قفل آهنی بی اعتمادی می زنی .

وقتی می ترسی تنها می شوی وقتی عشق می ورزی محو می شوی دیگر نیستی تا احساس

تنهایی کنی

عشق مرزهای تو را می ریزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها گیاه و خورشید و ماه و ستاره یگانه

می کند .

عشق افتادن قطره به دریاست قطره تویی و دریا خداست .

ما چنان آفریده شده ایم که فقط می توانیم به عشق زنده باشیم .

بدون عشق مردگی می کنیم .نه زندگی .

اگر نتوانیم عشق بورزیم از زندگی نیز محروم خواهیم شد .

آنگاه آنی نخواهیم بود که می توانیم باشیم .

اگر عشق نورزیم جاری وجودمان به مرداب ملال می ریزد .

می گندیم و می پوسیم و می میریم .

از مرگ نمی ترسید ؟ 

اگر مرگ وجود می داشت شاید از او می ترسیدم

بسیاری از آدم هایی که از مرگ می ترسند خبر ندارند که هم اکنون مرده اند .

زیرا عشق نمی ورزند .

عشق است که زنده می کند .

عشق کیمیاست .

ضیافت پر شکوه زندگی هرگز به پایان نمی رسد .این ضیافت همیشه برپاست .

بازیگران زندگی می آیند و می روند اما نمایش زندگی به پایان نمی رسد

عشق تداوم می یاید خنده تداوم می یاید زندگی تداوم می یابد

اگر به کیمیایی عشق برسیم و ققنوس وار بر خاکستر مرگ خویش با ل و پر بزنیم بی تردید حیات

جاویدانه پیدا می کنیم .

پیش از آن که مرگ به ما برسد ما باید به عشق رسیده باشیم

وقتی مرگ می آید باید ما را عاشق و دست افشان و تراوند خوان می بینند

باید مرگ را شگفت زده کنیم مرگ نباید ما را بمیراند.

اگر بمیرید دلتان بیشتر برای چه کسی تنگ می شود؟ 

برای زمین .

زمین ما که در کاینات بزرگ تر از ذره ای غبار نیست .

خوشبخت ترین سیاره عالم است .

بر روی این ذره ی غبار حیات شکفته است زمین ما زنده است و نفس می کشد.گ

وش بده پرنده ها می خوانند نگاه کن درخت ها غرق شکوفه و میوه اند

آدم ها را ببین عشق ها را خنده ها را گریه ها را .

آیا صدای آواز محزون آن عاشق تنها را نمی شنوی ؟ دخترکی در باد می رقصد

آیا او را نمی بینی ؟

خوشا به حال زمین که زنده است !

خوشا به حال همه ی درخت ها !!

خوشا به حال باران !!

خوشا به حال خورشید وماه و ستاره ها !!!
 
خوشا به حال شب !!

خوشا به حال روز !!

خوشا به حال عشق !!

خوشا به حال ما !!




کلمات کليدي :زندگی بدون عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

داستان شنل قرمزی ورژن ۲۰۰۸

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :

عزیزم چند روزه مادر بزرگت مبایلشو جواب نمیده . هرچی SMS هم براش میزنم باز جواب نمیده .

online هم نشده چند روزه . نگرانشم .

چندتا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر . ببین حالش چطوره .

شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم .

قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی .

مادرش گفت : یا با زبون خوش میری . یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه .

شنل قرمزی گفت : حیف که بهشت زیر پاتونه . باشه میرم .

فقط خواستین برین بهشت کفش پاشنه بلند نپوشین .

مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بیان.

می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .

شنل قرمزی گفت : من که گفتم از این پسر لوس دکتر خوشم نمیاد .

یا رابین هود یا هیچ کس . فقط اون و می خوام .

شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خریده از خونه خارج میشه .

بین راه حنا دختری در مزرعه رو میبینه .

شنل قرمزی‌: حنا کجا میری ؟

حنا : وقت آرایشگاه دارم . امشب یوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .

شنل قرمزی: ای ناکس حالا تنها میپری دیگه !!

حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .

هت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران میشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .

شنل قرمزی: حتما اون دختره ایکبری سیندرلا هم هست ؟؟؟

حنا : آره با لوک خوشانس میان .

شنل قرمزی: برو دختره ....... ( به علت به کار بردن الفاظ رکیک غیر قابل پخش بود )

شنل قرمزی یه تک آف میکنه و به راهش ادامه میده .

پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!

ماشینا جلوش نگه میداشتن اما به توافق نمی رسیدن و می رفتن .

میره جلو سوارش میکنه .

شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!

نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .

با اون مرتیکه ...... راه افتادیم دنبال ننه فلان فلان شدمون .

شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .

نل : حالا گیر نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرین رفت گرفتش .

این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بیرون .

زندگی هم که خرج داره . نمیشه گشنه موند .

شنل قرمزی : نگاه کن اون رابین هود نیست کیف اون زن رو قاپید .

نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کیف قاپی .

جان کوچولو و بقیه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند میکنن .

شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!

نل : اون دوتا رو هم ببین پت و مت هستن . سر چها راه دارن شیشه ماشین پاک

می کنن .

دخترک کبریت فروش هم چهار راه پائینی داره آدامس میفروشه .

شنل قرمزی : چرا بچه ها به این حال و روز افتادن ‌؟

نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتیول شد .

بچه مایه دار شدی . بقیه همه بد بخت شدن .

بچه های این دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چیه .

شخصیتهای محبوبشون شدن دیجیمون ها دیگه با حنا و نل و یوگی و خانواده دکتر ارنست حال

نمی کنن .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

تشنه

دلت دریای غمه میدونم

چشاتم ساحل ماتم میدونم

دست و پات مال خودت نیست میدونم

قلبت از آن خودت نیست میدونم

از پس هر نفست آه و درد میدونم

دردت از دندون و سر نیست میدونم

میدونم شبا دیگه خواب نداری

میدونم خنده و فریاد نداری

میدونم دلت شکسته میدونم

اشکت هر لحظه به لحظه میدونم

میدونم آب و هوای دل تو بارونیه

دنیا از نگاه تو ویرونیه

لحظه های زندگی برای تو حیرونیه

چی بگم تا مرحم دلت باشه

چی بدم تا پیشکش غمت باشه

میدونم" قسمت هر چی باشه " چرند ترین گفته هاست

فقط بگم عشق پاکت قشنگ ترین یافته هاست

میدونی آبی بودی حالا دیگه سبز شدی

رفتی به اوج آسمون

گاه گاهی سرکی به ما بزن

دلمون تنگ میشه واسه بارون دلت




کلمات کليدي :تشنه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

ترجمه آهنگ : " تملی معاک "

تملی معاک
همیشه با تو هستم

ولو حتى بعید عنی فی قلبی هواک
حتی اگر ازمن دور باشی عشقت درقلب من وجود دارد

تملی معاک
همیشه با تو هستم

تملی فبالی و فقلبی
همیشه در قلب و فکر من هستی

ولا بنساک
وهیچ وقت فراموشت نمی کنم

تملی واحشنی لو حتى بکون ویاک
همیشه دلتنگ دیدنت هستم حتی وقتی که با توام

تملی حبیبی بشتاق لک
همیشه شورو شوق وجودت را دارم عزیزم

تملی عینیه تنده لک
همیشه چشمانم تو را صدا می زند

ولو حوالیه کل الکون
حتی اگر تمام دنیا در اختیار من باشد

بکون یا حبیبی محتاج لک
باز هم تنها به تو نیاز دارم عزیزم

تملی معاک
همیشه با تو هستم

معاک قلبی معاک روحی یا أغلى حبیب
قلب من , وجود من همراه توست , ای گرانمایه ترین عشق

ومهما تکون بعید عنی
هر چه قدرازمن دورباشی

لقلبی قریب
به قلب من نزدیک هستی

یا عمری الجای والحاضر
ای گذشته و آینده من

یا أحلى نصیب
ای زیباترین اتفاق زندگیم

تملی حبیبی بشتاق لک
همیشه مشتاق دیدنت هستم عزیزم

تملی عینیه تنده لک
همیشه چشمانم اسم تو را صدا می زند

ولو حوالیه کل الکون
حتی اگر تمام دنیا در اختیار من باشد

بکون یا حبیبی محتاج لک
بازهم تنها به تو محتاج هستم عزیزم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

اما نمی شود

دلتنگ با تو بودنم ، اما نمی شود

بغضی نشسته توی دلم وا نمی شود

چشمت هزار جمله به من گفت.ناب ناب

چشمت هزار جمله که معنا نمی شود

این هم قلم.دو بال برای خودت بکش

یا می شود که پر بکشی یا نمی شود

هی فکر میکنم که غزل دست و پا کنم

دستم به احترام قلم پا نمی شود

خانم اجازه ، بوی مرا میدهی ولی

من مانده ام چرا من و تو ما نمی شود؟




کلمات کليدي :اما نمی شود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

از صمیم قلب زندگی کنید

زیرا به اجبار درگیر امور روزمره و عادی زندگی شده و آن را صحیح‌ترین کار ممکن می‌دانند، شاید به

این دلیل که دیگران انجام آن را صحیح می‌پندارند، یا تمایل به انجام آن کارها دارند. اغلب افراد در

زندگی خود روش از پیش تعیین شده والدین خود را انتخاب کرده و یا شاید انتخاب خود را از روی

درک و شناخت و شایدبه دلیل وجود بعضی مقایسه‌ها، انجام داده‌اند. بعضی از والدین نیز صرفاً به

این دلیل که دنباله‌رو دیگران باشند فرزندان خود را تشویق به انجام فعالیت‌های خاصی می‌کنند یا

لباس‌های خاصی به تن آنها می‌پوشانند. عده‌ای دیگر به جای اجاره آپارتمان، در تلاش برای خرید

خانه هستند، زیرا شنیده‌اند که این،بخشی از رویاهای هموطنان آنهاست و گاهی به این دلیل که

می‌خواهند «پابه‌پای دیگران پیش بروند» ازنظر مالی پا را از گلیم خود فراتر می‌نهند.

از صمیم قلب زندگی‌کردن، در واقع انتخاب روشی مناسب خود و خانواده خود در زندگی است.

انتخاب  تصمیمات مهم به دلیل همخوانی با آرزو‌ها و ارزش‌های شما ( و نه ارزش‌های دیگران )

صورت می‌گیرد. در  این صورت بیش از آنکه معتقد به فشارهای تبلیغاتی یا توقعات اجتماعی،

همسایگان و دوستان باشید به هدف‌های خود اعتقاد خواهید داشت. از صمیم قلب زندگی‌کردن به

معنای سنت‌شکنی خانوادگی،سرکشی، یا تفاوت‌داشتن با دیگران نیست. از صمیم قلب

زندگی‌کردن یعنی اعتقاد به ندای درون که وقتی کاملاً آماده شنیدن آن باشید، نمایان می‌شود.

این ندا از عقل و احساس کلی شما سخن می‌گوید و نه از  روی عادت . همه این بینش‌ها از

گوش سپردن به ندای قلب آغاز می‌شود.
 
اگر می‌خواهید آرامش طلب‌تر و خوشحال‌تر باشید، از این نقطه مناسب شروع کنید. از صمیم قلب
 
زندگی‌کردن یکی از پایه‌های آرامش درونی و رشد شخصی و فردی است. بدین ترتیب ترغیب

می‌شوید که مهربان‌تر و صبورتر باشید. آن را امتحان کنید. از کشف خود متعجب و شادمان

می‌گردید








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۳۱/۰۱/۸۷

خدایا

خدایا من از این دنیا دگر هیچ نمی خواهم

هیچ

من نه آن انگشتری الماس برتر بودن را می خواهم

نه حتی بودن را

من لحظه ها را تمام به بنده هایت می بخشم

تمام لحظه های زندگیم را

فقط در مقابل یک چیز

فقط در مقابل یک لحظه

یک لحظه ی ناتمام که بدانم او با من است

در کنار من

با من اما نه برای من

که من با او هستم و برای او و می دانم او باز هم مرا نخواهد دید و نخواهد فهمید چون سایرین

خدایا به من فقط یک لحظه فرصت بده تا طعم این بودن را بچشم

خدایا به من فقط یک لحظه فرصت بده تا این بودن را لمس کنم

و پس از آن تمام لحظه های عمرم را به بندگانت ببخش

خدایا قول می دهم که عهد نشکنم و طمع نکنم

خدایا فقط برای یک لحظه ، یک لحظه ای که برای من یک لحظه ی نا تمام است.




کلمات کليدي :خدایا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

یادت هست

یادت هست؟  

کودکی مان را

شب ها و روزهایی را که گم شده بودند

دل هایی که پرپر می زد

برای فریاد گنجشکک ها

یادت هست؟

دو بادبادکی که در هم پیچیدند

و من فکر می کردم که دعوایشان شده

و تو گفتی:

« آن ها عاشقند. باید با هم باشند»


و بعد رقصیدن برگ ها را دیدیم

زرد ، قرمز ،نارنجی -

که باهم عشقبازی می کردند

درخت هایی که خوابیدند

گنجشک هایی که پریدند

و سپس...

هیچ کس نبود

زمستان که شد

نه تو بودی نه من

من گمشده شب بودم

تو روز را گم کرده بودی

من پریشان تو بودم

تو دل را بازیچه می خواستی

دلی که یخ می زد

در دست سردت

یادت هست؟

برایت آشفتم

غریبانه گفتم:

« همیشه با من باش!»

چه زود

روزها رفت

حالا...

برایت می نویسم

از آن چه دیدم و ندیدی

از هر چه داشتم و نخواستی

از آن که بودم و تو نبودی

حالا...

که رنگ نگاهت ، از یادم رفت

حالا...

که پژمردم...

از دست دادم...

از دست رفتم...

حالا...

برایت می گویم از دردی که می آزاردم

می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من

و نگاهی که غریبه شد با احساسم

حالا فقط یک خاطره دارم

که هر شب تازه می کنمش:

« کودکی»

اگر چه دلم برایت تنگ شد

و برای معصومیتی که از دست رفت -

اما هنوز جای خالی تو هست

و هنوز هست دلی که بی تابی کند...

برای نگاهت

ماه من!

برایت می نویسم که بدانی

اگرچه دوستت ندارم!!! اما ...




کلمات کليدي :یادت هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

میم مثل مادر

کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتُ دوست دارم

چقدر مثل بچه گیام لالاییاتُ دوست دارم

سادگیاتُ دوست دارم، خستگیاتُ دوست دارم

چادر نماز زیر لب، خدا خداتُ دوست دارم

کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون می شدم

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم

کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

لالایی لالایی لالالا

بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامُ بشمارم

لالایی لالالالالا

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه

باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه

مـــــــادر! مـــــــادر!

بهت بگم چقدر صداتُ دوست دارم

لالاییاتُ دوست دارم ، بغض صداتُ دوست دارم

مـــــادر! مـــــادر!

لالایــــــی لالایـــــــــــی




کلمات کليدي :میم مثل مادر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

تو کجایی

همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهوونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای ناامید

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور

هنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور

با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی

میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی

مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی

تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهوونه یه هر عاشق باسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای ناامید

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی

غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی

تو کجایی، تو کجایی




کلمات کليدي :تو کجایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

خدانگهدار

آهای خوشکل عاشق

آهای عمر دقایق

آهای وصل به موهای تو سنجاق شقایق

آهای أی گل شب بو

آهای گل هیاهو

آهای طعنه زده چشم تو به چشمهای آهو

دلم ناله عاشق

آهای بنفشه تلخ

نکن غنچه نشکفته قلبم رو تو پر پر

من که دل به تو دادم

چرا بردی ز یادم .بگو با من عاشق

چرا برات زیادم

آهای صدای گیتار

آهای قلب رو دیوار

اگه دست توی دستام نزاری

خدا نگهدار خدانگهدار

دلت یاس پر احساس آی مریم نازم

تا اون روزی که نَفْسم بزنه ترانه سازم

برات ترانه سازم

تو آهنگی و سازم بیا برات می خوام از این صدا قفس بسازم.

آهای خوشکل عاشق آهای عمر دقایق آهای وصل به موهای تو سنجاق شقایق

آهای أی گل شب بو

آهای گل هیاهو

آهای طعنه زده چشم تو به چشمهای آهو.

دلم ناله عاشق

آهای بنفشه تلخ

نکن غنچه نشکفته قلبم رو تو پر پر

من که دل به تو دادم

چرا بردی زیادم

بگو با من عاشق

چرا برات زیادم

آهای صدای گیتار

آهای قلب رو دیوار

اگه دست توی دستام نزاری خدا نگهدار.

خدانگهدار




کلمات کليدي :خدانگهدار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

قصه اینجوری شروع شد

خواستن تو تا همیشه

گریه و اشک شبانه

تو می دونی تا همیشه

 من به یاد تو می مونم

هرچی که ترانه دارم

واسه ی چشات می خونم

واسه داشتن دستات

لحظه هام پر از بهونه اس

دیدن صورت ماهت

یه خیال عاشقانه اس

اگه تو بخوای می میرم

جون به دستات می سپارم

منو با حضورگرمت

عاشق وترانه خون کن

با نگاه پاک و معصوم.

دل سردمونشون کن

تو مثه اب و نفس باش

واسه این عاشق مجنون

رو تن این خاک تشنه

تو ببار همیشه بارون

توی کوچه های امید

آزوم رنگ تو داره

تو بیا امید من باش

تا چشام بارون نباره

زندگی رنگی نداره

اگه تو نیایی کنارم

جز تومن کسی ندارم

تا ابد تو هستی یارم

تو زمستون سیاهم

تو دلم جوونه کردی

منو تا خدا رسوندی

قلبمو نشونه کردی

تو اگه پیشم نباشی

شب من سحر نمیشه

فاصله بین من و تو

دیگه در بدر نمیشه




کلمات کليدي :قصه اینجوری شروع شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

شب عاشقی

شب مهتابی، در کنار هم زیستن را آغاز کردیم.

هر لحظه شرار آتش چشمانت، وجودم را آتش می زند.

و من سر مست از باده وجود تو بودم.

آن شب پیمان و فا و پایداری میان قلبهای ما بسته شد.

تو دونسته بودی که چه خوش باورم من

قسم خوردی که عاشقترینی، صادقترینی.

گفتی:دلت مثل یک دریاست.

گفتی:باغ سبز وجودت برای من یک دنیاست.

گفتی: ستاره شبهات منم

گفتی:همسفر راهت منم.

گفتی:از عشق و مستی

از شور و هستی

تو دونسته بودی، که چه خوش باورم من.

حالا بیا

باز هم بگو

بگو از عشق ، از شور، از هستی، از من

من که دیگر تنها جز نامی بیش نیستم.

من که دیگر جز مردابی راکد هیچ نیستم




کلمات کليدي :شب عاشقی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

ساحلی دور

تو در چشم من همچو موجی

خروشنده و سرکش و نا شکیبا

که هر لحظه ات می کشاند بسویی

نسیم هزار آرزوی فریبا

تو موجی

تو موجی و دریای حسرت مکانت

پریشان رنگین افقهای

فردا

نگاه آلوده دیدگانت

تو دائم بخود در ستیزی

تو هرگز نداری سکونی

تو دائم ز خود میگریزی

تو آن ابر آشفته نیلگونی

....چه می شد خدا یا

چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟

شبی با دو بازوی بگشوده خود

ترا می ربودم ... ترا می ربودم




کلمات کليدي :ساحلی دور




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

ده ثانیه

ده ثانیه تا انتها                          

پایونی بی سر و صدا

بی خبر از هر شب و روز          

من و یه شمع نیمه سوز

یکی گذشت از ثانیه                         

نه تای دیگه باقیه

ای کاش تو لحظه ای که رفت          

میدیدمش یه بار دیگه

اون دور بود و تو حسرت                

ثانیه ها که میگذشت

ای کاش که این یک ثانیه                

بی بودنش نمیگذشت

ساعت میگه دو ثانیه                      

هش تای دیگه باقیه

یه عمر نشستم منتطر                       

کی میگه اینا بازیه

فقیر بودن جرم منه                      

عاشق بودن تنها گناه

یه عمری چش به در بودم           

این آخرا هم چش به راه

ساعت بازم بهم میگه                      

سه ثانیه رفته دیگه

خبر داری چه زود گذشت                 

مونده فقط هفت ثانیه

هی با خودم گفتم میاد                          

امیدتو ندی به باد

داد میزدم پس کی میای                       

کسی جوابمو نداد

من موندم و دو ثانیه                          

ازم فقط این باقیه

ثانیه پشت سر هم               

رفتن تا شیش و هفت و هشت

لحظه تو گوشام داد میزد               

هشت ثانیه ازت گذشت

من موندمو دو ثانیه                           

ازم فقط این باقیه

هنوز نشستم منتظر                            

چشم امیدم ساقیه

آی ای خنک باد سحر                  

واسش ببر تو این خبر

بگو که من تا آخرین                 

خیره بودن چشام به در

ثانیه نهم که رفت                          

مونده فقط یه ثانیه

سرت سلامت نازنین                      

از من یه لحظه باقیه

قسمت نشد ببینمت                          

شاید که لایق نبودم

منتظرت موندم یه وقت                   

نگی که عاشق نبودم

ثانیه ده گل یاس                       

راحت شدم دیگه خلاص

آزاد شدم میام پیشت               

بی واهمه بی هیچ هراس

قشنگ ترین ثانیه ها             

این ده تا بود که زود گذشت

رویای شیرین بود اونا                

چون با خیال تو گذشت




کلمات کليدي :ده ثانیه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

دوباره عشق

دوباره عشق تو یادآور زیبا ترین لحظه های زندگی بود

دوباره یاد و خاطر تو مرا از شب های تاریک و سیاه غربت گذراتد و به صبح سفید رساند

دوباره من با طلوع عشق تو زنده شده ام ولی این بار در انتظار غروب نخواهم نشست

تو مرا به بهار پیوستی و از پاییز گسستی

غروب دل انگیز و پاییز زیبای برگریز همیشه برای من زیبا بوده اند ولی پیش چشم های تو هیچ چیز

زیبا نیست

بعد از تو دگر هیچ هیچ چیز زیبا نیست و تنها زیبایی برای من پاکی تو سادگی تو و صداقت توست

من جز این از تو نمی خواهم




کلمات کليدي :دوباره عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

مادر

تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــــــرداشتن

تا ابـــد آن تـــــاج بــــرســـــــر داشتـن

در بـهشـت آرزو ره ِیــــــــــــــافتـــــن

هـــــر نفس شهــــدی به ساغــر داشتـن

روز در انــــواع نعمت هــا و نــــــــاز

شب بتی چــون مـاه در بـــــر داشتن

جــــاویدان در اوج قــــــدرت زیستـــن

ملـــــک عـــــالــم را مسخــــر داشتـن

بر تو ارزانی که مـــا را خوشتر است

لــــذت یک لحضــــه مـــــــادر داشتن




کلمات کليدي :مادر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

چشماتو دیدم

وقتی که چشماتو دیدم دیگه هیچ غمی ندیدم

دل بامن حرفتو می زد وقتی که بهت رسیدم

دیگه غم نیست توی قلبم وقتی که بگی عزیزم

می خوام برگردی دوباره که تواین شهر غریبم

توگل وسبزه ونوری تو خودت عشقی،غروری

وقتی که به من می خندی خیلی خیلی مهربونی

وقتی توباشی کنارم دیگه هیچ غمی ندارم

من باغم کاری ندارم دیگه من مثل بهارم

تامیای کنارمن وامیشه گلها

عزیزم دوستت دارم من قدیه دنیا

عزیزم بیا کنارم تابگم خاطره هارو

وابکن دفترعشقوتابگم دردو غمارو 

وقتی که چشماتو دیدم دیگه هیچ غمی ندیدم

دل بامن حرفتو می زد وقتی که بهت رسیدم 

دیگه غم نیست توی قلبم وقتی که بگی عزیزم

می خوام برگردی دوباره که تواین شهر غریبم

توگل وسبزه ونوری تو خودت عشقی،غروری

وقتی که به من می خندی خیلی خیلی مهربونی 

وقتی توباشی کنارم دیگه هیچ غمی ندارم

من باغم کاری ندارم دیگه من مثل بهارم

تامیای کنارمن وامیشه گلها

عزیزم دوستت دارم من قدیه دنیا

عزیزم بیا کنارم تابگم خاطره هارو

وابکن دفترعشقوتابگم دردوکه من تورودیدم من به آسمون رسیدم

توشدی عشق وامیدی که تورویاهام می دیدم

توکه نیستی کنارم غم بامن همسفره

دردودل هاموتوگوش کن که دلم پرازغمه

روزوشب این شده کارم که مثل بارون ببارم

یا چشمای قشنگت نمی زاره که بخوابم

منی که دلم گرفته توبیا وغم هاروپاک کن

عزیزم عشق رونگه داروهمه چیزرورهاکن

وقتی که میای توکوچه دل من می شه دیونه

گوش کنین مردم دنیا یارمه داره می خونه

وقتی که گلی می چینم توروتوی اون می بینم

عزیزم قدیه دنیامی خوامت برات بمیرم

مردومردونه به حرفام گوش بده که خیلی تنهام

آخه من خیلی غریبم تویی امروز توی فردام

وقتی من دلم گرفته توی این هفت روزه هفته

توبگو چکار کنم من توبگوتوای فرشته




کلمات کليدي :چشماتو دیدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

تو را با دیگری دیدم

تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی

با او آهسته می‌رفتی سرا پا محو او بودی

آه...     آه    ...   آه   ...

صدایت کردم و بر من چو بیگانه نگه کردی

شکستی عهد دیرین را گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی‌بخشم گناهت را نمی‌بخشم

چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم

چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم

تو عمرم را تبه کردی گنه کردی گنه کردی  

همین بود آن وفایی را که می‌گفتی


همین بود آن صفایی را که می‌گفتی

تو که خود اینچنین بودی چرا روزم سیه کردی

گنه کردی گنه کردی 

گناهت را نمی‌بخشم گناهت را نمی‌بخشم




کلمات کليدي :تو را با دیگری دیدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

تو چشات زُل می زنم

وقتی تو چشات زُل می زنم، با غمِ نگات فال می زنم

وقتی می بینم دوستم داری، از تهِ دلم داد می زنم

اگه یه روزی فرشته ها بخوان تو رو زودتر ببرن

به اونا می گم که از قدیم ماهی رو با تنگش می برن




کلمات کليدي :تو چشات زُل می زنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

بی تو بودن

در این فصل عطش تنها تو را من چشم در راهم

بیا ای ابر باران زا تنها تو را من چشم در راهم

شبی سرد است و طوفانی و این را خوب میدانی

که تا خورشید تا فردا تو را من چشم در راهم

چرا یک شب نمیسوزانیم ای عشق ای آتش

که چون پروانه بی پروا تو را من چشم در راهم

در آنجا آسمان با چشمهایت جشن میگیرد

در اینجا روزها شبها تو را من چشم در راهم

دل من عاقبت در حسرت پرواز میمیرد

پرستو را کبوتر را تو را من چشم در راهم...




کلمات کليدي :بی تو بودن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

برای یکروز هم که شده

پشت پلکت پنهان شوم
 
آنوقت خواب هم که باشی
 
می توانم چشمت را تماشا کنم
 
روی گوشه و کنار سپیدی چشمت قدم می زنم
 
کنار نهرهای خونین شکسته ات می نشینم
 
دست و صورتم را می شویم
 
تا لبه سیاهی چاه مردمکت می آیم
 
درونش سنگی می اندازم
 
صدایش که نیامد
 
می روم تو تا پیدایش کنم
 
میانه راه درون چاه تنگترت می روم
 
انتهای چاه که رسیدم
 
آنجا تا صبح آرام می نشینم
 
می نشینم تا پلکت طلوع کند
 
تا نور ته چاه را روشن کند
 
از آنجا هر کجا را که نگاه کنی
 
من نیز خواهم دید
 
شب وقتی پلک خمارت نیمه باز شد
 
از چاه بیرون می آیم
 
پایم را درون آب سرخ نهرهایت می گذارم
 
و از گوشه چشمت بیرون می آیم
 
اگر در آینه چشمت را نگاه کردی
 
رد پایم را تماشا کن




کلمات کليدي :برای یکروز هم که شده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

برات بمیرم

یادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشی الهی بمیری

اگه دوستم نداشته باشی، غیرِ‌ من کسی رو داشته باشی الهی بمیری

بعدش برات نوشتم، هَمَرو دروغ نوشتم، خودم بمیرم

اگه تو یه روز خواسته باشی که منو نداشته باشی

خودم میمیرمممممم

برات بمیرم برات بمیرم برات بمیرم

نبینی قهرِ خدا رو، بدی های روزگارُ

الهی نمیری الهی نمیری

بمونه سایت روی سرم ، می دونی برات در به درم

الهی نمیری الهی نمیری




کلمات کليدي :برات بمیرم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

از سوی یار

نسیم ملایمی وزیدن گرفت

حس میکنم

از سوی یار خبر آورده است

دیار یارم سبز بود

و در آن زیبا برکه ای بود که کینه ها را میشست

اشکهائی بود که در فراق یار پائین آمده بودند و قلبی بود

که برای دیدن یار در حال تپیدن بودو من بودم و هزارها آرزو

تنهائی هائی که از آمدنش میترسیدم و عزیزی که از دست داده بودم

و غمی که در دلم سنگینی میکرد.

آه از دوری و فراق

آه از تنها بودن و گوشهای نشستن

و با آمدن بهار غمهائی که در دلم بودند مردند و غنچه های شادی

که امکان روئیدن نداشتند شکفتند .

اشکهایم خشک شدند

و بار دیگر لبخند بر لبانم نشست و همراه نسیم به دیار یار هجرت کردم...




کلمات کليدي :از سوی یار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

اخرین لحظه دیدار

در اخرین لحظه دیدار به

چشمانت نگاه کردم و

گفتم بدان اسمان قلبم

با تو یا بی تو بهاریست

همان لبخندی که توان را

از من می ربود بر لبانت

زینت بست.

و به ارامی از من  فاصله

گرفتی بی هیچ کلامی.

من خاموش به تو نگاه می کردم

و در دل با خود می گفتم :ای کاش این قامت

نحیف لحظه ای فقط لحظه ای  می اندیشید که

اسمان بهاری یعنی ابر

باران رعد وبرق و طوفان

ناگهانی

و این جمله ،جمله ای

بود بدتر از هر خواهش

برای ماندن و تمنایی

بود برای با او بودن.




کلمات کليدي :اخرین لحظه دیدار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

آرزوهای عاشقانه

عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه های باریک خود به هر سو می کشاند.قلبم می تپد

و مرا صدا می زند و از من می خواهد که با او در احساسش شریک شوم.از من می خواهد که

برای او کمکی باشم تا آرامتر به ضربان درآید

با یاد او هر لحظه اشکهایم بر من چیره می شودو یارای مقابله را از من میگیرد

آه دل من تو با من چه کردی؟چرا؟

آرامش زندگی پر از نشاطم جای خود را به طوفانی عظیم و دردی جانکاه داده.و من توان مقابله با

آن را ندارم

خدایا من دلم را به تو سپرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه های دل پر احساسم را تنها برای

یک نفر باز کنی.کسی که بتوانم در دنیای پر از عشق او گم شوم و خود را یارای مقابله با

احساسی که او نسبت به من دارد و احساسی که خود نسبت به او دارم نبینم.از تو خواسته بودم

که اگر دروازه های دل من را برای او باز کردی من را در دریای عشق بی انتهای او غرق کنی

اما چه سود؟

کاش توانایی بیان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بیان آن عاجز نبود

کاش او را با لبخندی از عشق سرمست وجود خود می کردم

کاش می دانست که چگونه دل در گروی عشق او سپرده ام

کاش می دانست که انتظار در زندگی پر احساس من به پا یان رسیده و من تفاوت این احساسی

را که تنها نسبت به او دارم با تمامی احساس هایی که در زندگیم داشته ام باور کرده ام

اما چه سود؟

ای کاش های من هرگز به حقیقت تبدیل نمی شود. هرگز

خدایا نمی دانم چرا با من اینگونه کردی.من تو را باور دارم و تو تمامی اعتماد من در زندگی

هستی.کلید دروازه های دلم را نیز به همین دلیل به تو سپردم

اما چه سود؟

اینک که تو آن را باز کرده ای من نمی توانم جوابگویی به آن باشم

چرا اگر لحظه بزرگ زندگی من فرا رسیده و تو آن را برایم فراهم کردی.زندگیم به سویی می رود که

هر لحظه بیشتر مرا در خود غرق میکند؟چرا نمی توانم تصمیمی بگیرم که سراسر زندگیم را پر از

نشاط کند؟چرا قادر نیستم نه دلم را باز پس گیرم و نه قادرم رهایش سازم تا با ?پش های تند و

بی اندازه اش مرا به سمت دنیای متفاوتی بکشاند؟

خدایا نمیدانم در کدامین برزخ زندگی دست و پا میزنم.نمیدانم این راهی که در آن قصد حرکت دارم

مرا به کدامین وادی میکشاند

زمانی حاضر بودم هر بهایی را برای دلی که از احساس مالامال باشد بپردازم.می خواستم رنگ

عشق را به تمامی زندگیم بزنم.می خواستم که زندگی سیاه و سفیدم را با آن رنگی کنم

اما حالا زندگی من با وجود عشق نه تنها رنگی نشده است.بلکه تنها رنگی که درآن به چشم می

خورد سیاهی است

وقتی صدایش را در ذهن خود مرور می کنم می بینم که در آن لحظه صدای او آرامشی بس عظیم

برای دل خسته من بود.صدایش نوید امنیتی بزرگ بود.امنیت وآرامشی که می توانم تا ابد ان را از

آن خود کنم

می دانم که او نیز احساسی همانند من دارد.می دانم که دوستم داردومیدانم که دلش را با همه

وجود به من داده است.اما

خداوندا قادر به اسیر کردن این دل که هر لحظه با هیجان بیشتری می ?پد نیستم.اما این را نیز

میدانم که در زندگی کنونی من جایی برای عشق نیست.خداوندا راهی برای من نمانده.مرا یارای

مقابله نیست.دلم مرا میکشاندتا به سوی عشق او پرواز کنم.اما من چاره ای جز تحمل این فشار

حاصل از کشش قلبم ندارم.چاره ای برایم نمانده چون میدانم که هرگز نمی توانم به آن پاسخی

مطابق با خواسته دلم بدهم

کاش هرگز تا آخرین لحظه زندگانیم قلبم برای کسی نمی ?پید که مجبور باشم تا این ?پش را در

نطفه خفه کنم

کاش هرگز از خداوند نخواسته بودم که در دلم احساسی زیبا تر از همه احساس های دنیا قرار

دهد

اما صد افسوس که این اتفاق افتاده و من در دنیای لبریز از تنهایی خود مجبور به کشتن احساسی

هستم که روزی آرزوی به دست آوردنش را داشتم.می دانم که روزی پشیمان خواهم شدو

افسوس لحظه هایی را که در آن هستم خواهم خورد.اما این را نیز میدانم که زندگیم دگرگون تر از

آن است که بتوانم کاری برای این احساس غریب اما دوست داشتنی انجام دهم

زمانی آرزو میکردم و از خدای خود می خواستم که عشق را در زندگیم وارد کند.اما خدایا چرا

حالا؟چرا زمانی که با سختی های زندگیم دست و پنجه نرم میکنم.آن را که برایم بیش از هر چیزی

در زندگیم ارزش داشت به ارمغان آورده ای؟

نمیدانم.هیچ چیز نمیدانم.حکمت تو را نیز نمیدانم.اما این را می دانم که در این لحظه آرزو دارم که به

من توانی دهی و قدرتی بخشی که بتوانم این عشق را فراموش کنم و آن را از دل خود خارج کنم و

کم کم در گوشه ای از ذهنم جای دهم

به امید تو که سرور عشاق جهانی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۳۰/۰۱/۸۷

نامه ای بر اب و بر باد (2)

8 ماه گذشت

از اخرین روزی که دعا

کردم

از اخرین روزی  که

التماس کردم به خدا

تا شاید

دنیایش بایستد

تا شاید قطار سرنوشتش

را متوقف کند

تا قلم را از دست انکه

میگویند سرنوشت را

مینویسد

بگیرد

اما

نه اشکهایم

نه دعاهایم  ونه

التماسم

هیچ کدام نتوانستند تا

دنیا را نگه دارند...

من اینجا

روی زمین تو را از

دست دادم

اما انتظار داشتم کسی

در اسمان صدایم را

بشنود

چه بیهوده بود...

روزهایم به سختی شب

میشوند

وشبهایم بی انکه  نشانی

از تو حتی در خواب

داشته باشند

صبح میشوند

8ماه قبل فکر میکردم بی

تو هرگز نفس نخواهم کشید

اما 8 ماه است که هنوز

خورشید از جای همیشگی

اش طلوع میکند

و من نفس میکشم

بی تو...

به کسی میمانم که گویی

از خوابی طولانی

برخواسته است

گویی کابوسی را پشت

سرگذاشته

در و دیوار این شهر

چقدر اشنایند

صبر کن

من با کسی که دنیایش

بودم

که دنیایم بود

از خیابانهای این شهر

گذشته ایم

اما امروز...

چه تلخ است بی تو رفتن.

از ان عشق رویایی

از ان افسانه که 5 سال

از عمرم را به اندازه 50

سال طولانی کرد

از ان همه قول و قرار

جز طپش های گاه و بی گاه

قلب خسته ام    که به یاد

خاطراتمان میافتد

دستهایی که میلرزند

نگاهی که خیره مانده

و دلی که قول داده دیگر

نلرزد

چیزی بجا نمانده

کاش میشد زمان را به

عقب برگردانم

به  ساعت یک ظهر 30

خرداد81

شاید  اگر انروز دلم را

میکشتم

4 سال بعد

هرگز نمیدیدم

که در 30 خرداد 85

روزی که برای هردویمان

مقدس ترین روز بود

پیمان با غریبه ای

میبندی

میبینی

روزی که برای تاریخ

پیوندمان تعیین کرده

بودی

حالا

کابوس من شده

8 ماه از ان کابوس تلخ

خرداد میگذرد

حتما میدانی

که تقریبا همه چیز ها

را یکبار بی تو تجربه

کرده ام

اولین پاییز

اولین زمستان

و حالا اولین بهار بی

تو

میبینی...

هنوز هم باور نمیکنم

وقتی کنار هم بودیم

3 نفر بودیم

من تو و عشق

امروز بی انکه کنارم

باشی  4 نفریم

تو و عشق

من و عذاب...

کسی هست که مرا بیدار

کند و بگوید:

چقدر ناله میکردی در

خواب

کابوس میدیدی؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

از خدا پرسید

از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت

خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم

با خود فکر کرد و فکر کرد

اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم

خداوند به او داد

اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم

خداوند به او داد

اگر ... اگر ... واگر

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم

خداوند گفت باز هم بخواه

گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم

گفت بخواه که دوست بداری

بخواه که دیگران را کمک کنی

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی

و او دوست داشت و کمک کرد

و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند

و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد

رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست

در نگاه و لبخند دیگران




کلمات کليدي :از خدا پرسید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

بی تو

بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد

بار دیگر یاسمن و شقایق و شب بوها آمدند اما تو نبودی.

بار دیگر سرپنجه باران بر شیشه ها تلنگر زد اما تو نبودی

بار دیگر زنگ مدرسه به صدا درآمد اما تو نبودی

آفتاب بود اما تو نبودی، همه بودند اما تو نبودی

با ز هم صدای آن خواننده خوش صدا در کوچه بود اما تو نبود

با زهم گون تنها از نسیم پرسید به کجا چنین شتابان؟ اما تو نبودی

تو هم با نسیم کوچیده بودی، ای پرنده مهاجر چه بیرحمانه ما را در میان آدمکها رها ساختی و یه

سوی پریان رفتی

چه بیرحمانه در این شب سفر ما را در میان کوچه های وحشت تنها گذاشتی

مگر نمی دانستی برای ما در به در بودن رنج آور است؟

مگر نمی دانستی وقتی تو نیستی نفسهایم یکی یکی به یاد تو آه می شود؟

به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم، چه زیبا آمدی و چه زیبا رقتی

در شعله ای که یادگار پرمته در زنجیر است مثل یک پروانه زرین بال در شعله شمع آرام گرفتی

مگر می شود بوی پیراهنت را از فضای سرد این خانه زدود؟




کلمات کليدي :بی تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

گله دارم

میان قاصدکها می شود از حریر خانه ساخت

تن پوشی از بهار و ستاره

تو فریاد می زنی که سکوت دژخیم شب خواهد شکست

و خورشید آیا هنوز برای طلوع تردید دارد؟

خستگی بار سفر را از تن به درخواهیم کرد

اگر دست نوازشگر نسیم غبار از تنهایمان بیرون کند

غصه ها را می شود جارو کرد؟

من از تو می پرسم در هیاهوی این دشت، سراغ نوای مهربانی را می گیری که لطافتنش را

رهگذران بی خیال حس نخواهند کرد

دستی سبز می خواهم

سراغ از که بگیرم؟

چرا این جاده خاموش لب وا نمیکند تا بدانم که انتها و پایان کجاست؟

تا کجا باید رفت؟ تا کجا می توان رفت؟

از اویی که رفت

از اویی که نماند تا ببیند دشنه فراقش تا کجاهای تار و پود این قلب دردمند را دریده، گله دارم

از اویی که ناجوانمردانه سیلی روزگار را بر کبود صورتم دید و رنگ نباخت

و من چه مظلومانه در خود فرو می برم اعترافی را که باید سالها پیش با فریاد بر سرش می

کوبیدم

دیگر نفسی نمانده که بشود از این دل زخمدیده و مجروح داد سخن داد

هوای تو دیگر در سرم نیست، نباید از تو رنجید

دست سنگین زمانه اینگونه بر زمینم کوفت

مرحمی نیست تا بشود بر این زخم کبود بگذاری

و این زخم هم دیگر بهبود یافته

و شاید هم کهنه شده ...




کلمات کليدي :گله دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

در غم تو

من در غم تو ، تو در وفای دیگری

دلتنگ تو من ، تو دلگشای دیگری

در مکتب عاشقان کی روا باشد ؟

من دست تو گیرم ، تو پای دیگری




کلمات کليدي :در غم تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

دوستت دارم

وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد

و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم

لبخند شیرینت  را ندارم ...حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست

وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند

وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است 

وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم

وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم

وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام

وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است 

من می مانم و یاد تو  و دلی پر درد

سفره ای از عشق و غزل... و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح می درخشد

در خیالم ... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...

و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم

به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم

نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند

نگاهت می کنم

و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم  

با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است

تو را می خوانم

غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم

دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

یاد ِ دوست

هر زمان که از جور ِ روزگار

و رسوایی ِ میان ِ مردمان

در گوشه ی تنهایی بر بینوایی ِ خود اشک می ریزم،

و گوش ِ ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل ِ خویش می آزارم،
 
و بر خود می نگرم و بر بخت ِ بد ِ خویش نفرین می فرستم،

و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم،

که دلش از من امیدوارتر

و قامتش موزون تر

و دوستانش بیشتر است.
 
و ای کاش هنر ِ این یک

و شکوه و شوکت ِ آن دیگری از آن ِ من بود،
 
و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم

که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام

کمترین خرسندی احساس نمی کنم.

اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم
 
از بخت ِ نیک، حالی به یاد ِ تو می افتم،
 
و آنگاه روح ِ من

همچون چکاوک ِ سحر خیز

بامدادان از خاک ِ تیره اوج گرفته

و بر دروازه ی بهشت سرود می خواند

و با یاد ِ عشق ِ تو

چنان دولتی به من دست می دهد

که شأن ِ سلطانی به چشمم خوار می آید

و از سودای مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.




کلمات کليدي :یاد ِ دوست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

من بسوزم

خوشست خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمیرود آری

غریب را دل سرگشته با وطن باشد...




کلمات کليدي :من بسوزم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

عشق بورزید

ای همه مردم

در این جهان به چه کارید؟

عمر گرانمایه را چگونه گذارید؟

هر چه به عالم بود اگر به کف آرید

هیچ ندارید اگر عشق ندارید

وای شما دل به عشق اگر نسپارید

گر به ثریا رسید هیچ نیرزید

عشق بورزید




کلمات کليدي :عشق بورزید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

طایفه سنگدلان

گفتی که من از طایفه سنگدلانم به خدا نه

یا عاشق این هستم و یا عاشق آنم به خدا نه

هر جا که تو رفتی و به هر کس که رسیدی

گفتی که من از قوم جدایی طلبانم به خدا نه

چون اهل سکوتم نه اهل هیاهو

تو تشنه تعریفی و من بسته دهانم

پنهان شده در زیر سکوتم هیجانم

تقصیر ز من نیست دیوانه تو اهل سخن نیست

هر بار دلم خواست تا یک دله باشم

هر بار دلم خواست حرفی زده باشم

دیدم که همان لحظه گفتن نگرانم

تو تشنه تعریفی و من بسته دهانم

لحظه سوختنم سینه افروختنم عاشقی آموختنم

همه تقدیم تو باد

هی نگو حرف بزن یه جهان شعر و سخن

قصه های دل من همه تقدیم تو باد

شور و حال سازم

گرمی آوازم شعر عاشق سازم

همه تقدیم تو باد




کلمات کليدي :طایفه سنگدلان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

شباویز

شباویز در بستر شب قهقه میزند از رفتن او و قصه می گوید برای مرغکان در حال پرواز.

مرغکانی که او را با خود می برند و تو ای عزیر مهاجر عطش و بوی پرت را بر سرمان می ریزی تا در

فراغت، آن پرستوی مهاجر سیاه با مرغان هوا پر زند و آن قصه گوی شبهای خلوت، قصه سیاهش

را برایمان باز گویند.

ای عزیری که سپیدی روز را در شیاهی شب آوری




کلمات کليدي :شباویز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

دسته گل تو

گلنداما ، بسویم دسته ای گل

فرستادی، مرا پروانه کردی

مرا کاشانه چون غمخانه ای بود

تو این غمخانه را گل خانه کردی

زدست قاصدت گل را گرفتم

بهر گلبرگ آن صد بوسه دادم

پس از آن ، با دلی آکنده از عشق

به آرامی به گلدانی نهادم

شبانگه گرد گل پروانه گشتم

بیاد تو به گل بس راز گفتم

حکایت ها که با تو گفته بودم

بجای تو به گلها باز گفتم

میان دسته ای گل « زنبقت» را

زا اشک چشم گریان آب دادم

«بنفشه » را به یاد گیسوانت

بانگشتم گرفتم تاب دادم

گل ناز تو را بوسیدم از شوق

ولی آن گل کجا ناز تو را داشت

نشانی داشت از بوی تو اما

کجا چشم فسونسار ترا داشت

بروی برگ زیبای « گل سرخ »

نهادم با دلی غمگین لبم را

به امیدی که با یاد لب تو

بصبح آرام بشادی یک شبم را

ولی هر چند بوسیدم گلت را

دل تنگم چو غنچه نشکفت

در آنحالت که گرم بوسه بودم

« گل سرخ » تو در گوشم چنین گفت

گل سرخم مخوان ای عاشق مست

که من پیش لب یار تو خارم

به سرخی گرچه دارم رنگ آن لب

ولی شیرینی و گرمی ندارم




کلمات کليدي :دسته گل تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

در پی یافتن

پای در این راه نهادم  و هنوز

در پی یافتن واژه ی زیبای سعادت

و رها گشتن از این بهت غم آلود

در تکاپوی رسیدن به کجا آبادم ...

و نمی دانم

در این شهوت بی وفقه روییدنم اما

بخت مدفون شده ام ،

میوه ی شاخ چه درختی است ؟!!

عاقبت،

چه کسی تیزی دندان حقیقت

به تن میوه نورسته امید،

فرو خواهد کرد؟

من نمی دانم....  

شاید روزی قلبم را که در گوشه ی از دنیا جا گذشته ام، در پشت آن دیوارهای متروکه شهر پیدا

کردم و برای همیشه سپردم به چشمهای یک غریبه ...!   
  
می نوازم یادت را...

رد پای تو هنوز مانده بر روی غروب لحظات...

تو نرفتی زینجا

یاد تو پر شده در خاطره ها ...




کلمات کليدي :در پی یافتن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

چهره

هیچ کسی پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسائیکه واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه

پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتم و خورشید نبود

آسمون خوب میدونم مهتابی بود
 
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب و نا شناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود




کلمات کليدي :چهره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

چشم یاری

چند روزی هست حالم دیدنی است حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"




کلمات کليدي :چشم یاری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

تمنا

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی

هرگز ? هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این

هرگز کشت...




کلمات کليدي :تمنا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

تصویر آخر

باز یک شب یک دریچه ، دو چشم قشنگ

نامه ای خیس از ستاره ، من و تو چه بیرنگ

عکسی از دیروز دور ، یادی از فصل غرور

پشت سر درد شبانه ، بغضی از جنس ترانه ، ساز نا کوک زمانه

این همه شعر و سرود ، از تو از عطر تو بود

حلقه های بی نگین تو ، قایقی بی سر نشین تو

راه و خورجین ، اسب و زین تو ، بدترین و بهترین تو ، سهم من فقط همین تو....

ای چراغ هر چه جادو ، شعله های دست تو کو؟

تو دروغی بی فروغی ای چراغ پست کم سوحیف از اشک عاشق من ، حیف از این بیهوده بودن

بی دریغ و بینهایت

حیف از این من

حیف از این تن

حیف از این آه ، خواب کوتاه

حیف از این رنگ سحرگاه

حیف از این رویای روشن

حیف از این ترانه من

راحتم ،

بگذار و بگذر ،

رد شو از تصویر آخر.




کلمات کليدي :تصویر آخر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

به من نگاه کن

(به یاد مهستی )

به من نگاه کن واسه یه لحظه

نگات به صدتا آسمون می یرزه

من از خدامه بکشم نازتو

تا بشنوم یه لحظه آوازتو

من از خدامه پیش تو بمونم

جواب حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم دیوونت

سرم بذارم رو شهر هم نشونم

من از خدامه بمونی کنارم

من که به جز تو کسی را ندارم

من از خدامه که نباشه دوری

فقط دلم می خواد بگی چه جوری

من از خدامه که یه روز دعامون

بره تو آسمون پیش خدامون

بهش بگیم که بعد اون همه درد

خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد




کلمات کليدي :به من نگاه کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧

بزرگی و شان انسان

بزرگی وشان انسان

،در بزرگی وشان رویاهایش

،در عظمت عشقش

،در والایی ارزش هایش

.ودرشادی وسرور تقسیم شده اش نهفته است
 
بزرگی و شان انسان

،در بزرگی و شان افکارش

،در ارزش تجسم یافته اش

،در چشمه هایی که روحش از آن سیراب می گردد

ودر بینشی که بدان دست یافته،نهفته است
 
بزرگی وشان انسان

،در بزرگی و شان حقیقتی ست که بر لبان جاری می سازد

،در یاری و مساعدتی که بذل می کند

،در مقصدی که می جوید

!و در چگونه زیستن اوست




کلمات کليدي :بزرگی و شان انسان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

ای شعر

چرا دیگر نمی آیی به ذهن خسته ام ای شعر

چرا دیگر نمیگیری سراغی ازدلم ای شعر

چراغم..شعله ام..شمع ام  ولی دیریست خاموشم

ببین در خرمن جانم  دگر بار آتشی ای شعر

کتاب حرفهایم ز مشق عشق خالی ماند

قلم در دست من اینک صدایت میزند ای شعر

سکوت سرد تنهایی شکسته قامت طبعم

و من هرشب ز عمق دل تو را می خوانمت ای شعر

سخن بسیار..ذوق اندک..و من سرشار از اویم

چه سازم چاره ای امشب   تو خود بامن بگو ای شعر




کلمات کليدي :اي شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۲۹/۰۱/۸۷

خدایا

خدایا خدایا خدایا

کجایی؟

خدایا من کجام ؟

من غایم شدم یا تو ؟

گیجم !  گیجتر از هر وقت

چندتا چراغ روشن کن

قربونت

توی این تاریکی چشمام داره سیاهی میره

گاهی فکر میکنم برای اون چراغهایی که روشن میکنی بعد از این تاریکی باید تحمل دیدن نور رو

داشت!

بسم ا... ، روشن کن ؛




کلمات کليدي :خدایا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

چگونه فراموشت کنم

تو را که از خرا به های هرزگی؛ به قصر سپید عشق هدایتم کردی و عاشقی بیقرار و یاری با وفا

برای خویش ساختی.

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای آشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی؛و

با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی.
 
چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم؛ و به جستجوی

یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم...

که خدا یا پس کی او را خواهم یافت؟!

چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برایم..برایم تمامی اسم ها بیگانه شده

اند و همه ی خاطرات مرده اند...
 
چگونه فراموشت کنم؟...

تو را که با تو معنای وجود را دانستم برای من ماندگاری تا لحظه ای که خورشید عالم تاب بر دنیا

می درخشد. بی تو وجودم پوچ و فانی است.




کلمات کليدي :چگونه فراموشت کنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

مرا فراموش کرده‏ای

آن روزی که دیگر مرا فراموش کرده‏ای و من هم ...

چه کسی به تو میگوید ؟ ...

آری ... این خبر را ...

مردنم را ...

آیا در آن روز نیز همین گونه ای ؟ ...

هنوز بی یاد من ؟ ...

و باز من در اعماق تاریک مرگ خود، هنوز به فکر روشنای و امید تو ...

و آری کاش میتوانستم ببینم ...

بی قید و بی خیالیت را...

و کاش رها شدنت را میدیدم، از دست خیالاتی که هیچ گاه به سراغت نیامدند...

هیچ کس مرا باور نکرد...

باور نکرد، جنگل جان مرا ...

من نیز باور نکردم، جنگلم را،جانم را ...

هیچگاه...

دیگر از تو انتظاری نیست ...

حتی اندکی به من فکر کردن را ...

حتی یک لحظه خندیدن به حال مرا ...

حتی لبخندی از روی شادی برای مرگ من...

کاش بودی ...

فقط یک لحظه در فکر من ...




کلمات کليدي :مرا فراموش کرده‏ای




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

یک نفر هست

یک نفر هست که از پنجره‌ها

نرم و آهسته مرا می‌خواند

گرمی لهجه بارانی او

تا ابد توی دلم می‌ماند

یک نفر هست که در پرده شب

طرح لبخند سپیدش پیداست‌

مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌

پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌

یک نفر هست که چون چلچله‌ها

روز و شب شیفته پرواز است

توی چشمش چمنی از احساس

توی دستش سبد آواز است

یک نفر هست که یادش هر روز

چون گلی توی دلم می‌روید

آسمان، باد، کبوتر، باران‌

قصه‌اش را به زمین می‌گوید

یک نفر هست که از راه دراز

باز پیوسته مرا می‌خواند

می خواهمت ...

چنانکه شب خسته خواب را ،

می جویمت ...

چنان که لب تشنه آب را ،

محو توام ...

چنانکه ستاره به چشم صبح ،

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را ...

بی تابم ...

آنچنانکه درختان برای باد !!

یا کودکان خفته به گهواره تاب را ...

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل ...

یاآنچنانکه بال پریدن عقاب را ...

حتی اگر نباشی می آفرینمت !!

چونانکه التهاب بیابان سراب را !!

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی ،

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را !؟




کلمات کليدي :یک نفر هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

مداد رنگی

کاش مداد رنگی های بچگی ام را داشتم تا این روزهای خاکستری ام را رنگ می کردم

تو جعبه مداد رنگی همه مداد رنگی ها مشغول نقاشی بودن

به جز مداد سفید .همه می گفتن اون هیچ فایده ای نداره      

وقتی ظلمت و سیاهی شب همه مداد رنگی ها رو فراگرفت    

مداد سفید تا صبح بیدار بود . مهتاب کشید ستاره کشید

و کوچک کوچک شد صبح تو جعبه مداد رنگی همه مداد رنگی ها بودن

جز مداد سفید هیچ رنگی هم نتونست جای خالی اونو پر کنه




کلمات کليدي :مداد رنگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

نامردمان عصر

آتش احتیاجم را دیرگاهی است که در زیر خاکستر خاموشی پنهان کرده ام

تبخیر اشکهای نیازم را پرندگان تماشا بر بال ابرها به نظاره نشسته اند.

و شبهاست که دیگر عکس رخت بر تصویر مهتاب نمی درخشد

آنرا در قاب چشمانم پنهان کرده ام

تا نقش نگاهت بر تار قلبم حک شود

تا تو را از من نربانید

نامردمان عصر...




کلمات کليدي :نامردمان عصر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

من عریانم

من عریانم ،‌ عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من هم از عشق است

از عشق ‌،‌ عشق ،‌عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن ،‌راز آن وجود متحدی بود

که از حقیر ترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد …




کلمات کليدي :من عریانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

مطرب عشق

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرحبخش هوایی دارد

پیر دردی‌کش ما گر چه ندارد زر و زور

خوش عطابخش و خطاپوش خطایی دارد

محترم دار دلم کاین مگس قند پرست

تا هواخواه تو شد فر همایی دارد

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال

پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

درد عشق است و جگر سوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسا بچه باده پرست

شادی روی کسی خور که صفایی دارد

خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند

وز زبان تو تمنای دعایی دارد




کلمات کليدي :مطرب عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

گرمای تابستان

عشق آرام آرام سر از پستوی خانه بیرون کشید

و به خورشید لبخند زد.

بهار دل شکوفه به دامان دواند

و مهر مهری به پایان بی نهایت زمستان زد...

و تو دستم را در دست گرفتی تا در لطافت بهار

گرمای تابستان را فراموش نکنم.....!!!




کلمات کليدي :گرماي تابستان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

ظرفیت تکمیل

بعضی وقتا تا میای اوج بگیری

یک دفعه به پاهات یک زنجیر میبندن

یکی هم از اون زنجیر دستش رو میگیره

حالا میتونی اوج بگیر !!!

باید اون طرف رو هم با خودت ببری بالا

اما حواستت باشه تا اوج بگیری خیلی راه ِ

هنوز اول کار اونقدر میکوبتی زمین

که دیگه یادت میره پریدن چی بود !

چی برسه به پرواز و اوج گرفتن !!!

این دیگه ظرفیت نداره ...

این چراغها اتصالی پیدا کرده ؟

مشکل از اون بالاها نیست

احتمالا چراغها نیم سوز شدن  !

یک وقت برق که ضعیف و قوی نمیشه ؟

تا بحال دیدی جریان برق شدید بشه لامپ بترکه !

کشش نداشته

یک جورایی انگار ظرفیت نداشته !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

روز شوم

تو چشات یه زندگی مخفی شده

تو اونو از من نگیر

روزی که مرا نام دادند

روزی که آسمان گرگ و میش گونه بود

و روز در زنجیر نور می رقصید

روزی شوم بود
 
کودکی که در دستان مست اردیبهشت بیدار شد

و ابر ها برایش باریدند
 

من از زبانه های نور
                      
بلعیدم

زمین سبز بود و جایگاه من گرم

روزی که من در نهایت خنده اشک می ریختم

انگار

روز تولدم بود
 
روز شومی بی تکرار

روزی که  خورشید نور نداشت




کلمات کليدي :روز شوم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

دلتنگم

آنچنان دلتنگم که نمی دانم باید چگونه نبودنت را باور کنم !

دلتنگم. دلتنگ لحظه های ناب با هم بودن...دلتنگ شنیدن زمزمه دوستت دارم؛ دلتنگ تکرار هزار

باره دوست داشتن و باور کردن عشق. دلتنگ دیدنت؛ شنیدنت و حس کردن حضورت...

و نمی دانی این دلتنگی که دلهره است و نگرانی و حسرت چه شیرین است و چقدر لذت بخش.

و من از آن روز که دلم برای این دلتنگی ها تنگ شود؛ میترسم...

کاش مى شد تو را درک کنم   کوچه ى فاصله را ترک کنم یا که ترکت کنم و بار دیگر   معناى فاصله

را درک کنم!




کلمات کليدي :دلتنگم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

دفتر خاطرات

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین

خاطراتی مغشوش

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:

یکنفر در شب کام

یکنفر در دل خاک

یکنفر همدم خوشبختی هاست

یکنفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم

عمرمان میگذرد

وز سر تخت مراد

پای بر تخته تابوت گذاریم همه

ما همه همسفریم




کلمات کليدي :دفتر خاطرات




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

درد نامه

گذر سرد باد از کوچه تنهایی و وحشت، گریز برگها را به همراه داشت

و در گوشه ای از دیوار کاهگلی باغ، نقش دستانی پر از خواهش،

 چشمان رهگذران را لحظه ای به سوی خود می کشاند.

تا رسیدن اشکهای آسمان به زمین فرصتی بیش نمانده

و فراموشی دستان خالی

فراموشی احتیاج

فرصتی کمتر از یک نفس




کلمات کليدي :درد نامه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

حیف

باز یک شب یک دریچه ، دو چشم قشنگ

نامه ای خیس از ستاره ، من و تو چه بیرنگ

عکسی از دیروز دور ، یادی از فصل غرور

پشت سر درد شبانه ، بغضی از جنس ترانه ، ساز نا کوک زمانه

این همه شعر و سرود ، از تو از عطر تو بود

حلقه های بی نگین تو ، قایقی بی سر نشین تو

راه و خورجین ، اسب و زین تو ، بدترین و بهترین تو ، سهم من فقط همین تو....

ای چراغ هر چه جادو ، شعله های دست تو کو؟

تو دروغی بی فروغی ای چراغ پست کم سوحیف از اشک عاشق من ، حیف از این بیهوده بودن

بی دریغ و بینهایت

حیف از این من

حیف از این تن

حیف از این آه ، خواب کوتاه

حیف از این رنگ سحرگاه

حیف از این رویای روشن

حیف از این ترانه من

راحتم ،

بگذار و بگذر ،

رد شو از تصویر آخر.




کلمات کليدي :حیف




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

چگونه باور کنم

نگاهت

بیانگررازدلت نبود!

کاش

اینچنین بود.

نمی دانم

رفتنت را ،

به پای کدامین گناه خود بگذارم ؟

عشقم ؟

صداقتم ؟

شاید هم صمیمیتم ؟

بگو تا بدانم !

من که تو را

بارها و بارها

از آن خود دانستم ،

حال چگونه باور کنم که مرا

برای همیشه

تا ابد و قیامت

ترک کرده ای !

چگونه ؟

چگونه باور کنم ؟




کلمات کليدي :چگونه باور کنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

انسان ِ بی آهنگ

انسانی که در دلش نغمه و آهنگی نیست،

با نغمه و آهنگ به وجد نمی آید،
 
شایسته ترین فرد برای هرگونه خدعه و جنایت و تجاوز و غارت است،
 
روحش چون شب سیاه و ملال انگیز

و دلش چون شهریار تاریکی ِ تیره و ظلمانیست.
 
چنین انسانی را اعتماد هرگز نشاید.




کلمات کليدي :انسان ِ بی آهنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

انتظار

از دریچه

با دل خسته ، لب بسته ، نگاه سرد

می کنم از چشم خواب آلوده خود

صبحدم

بیرون

نگاهی:

در مه آلوده، هوای خیس غم آور

پاره پاره رشته های نقره در تسبیح گوهر...

در اجاق باده آن افسرده دل آذر

کاندک اندک برگ های بیشه های سبز را بی شعله

می سوزد...

من در اینجا مانده ام خاموش

برجا ایستاده

سرد

وز دو چشم خسته اشک یاس می ریزم جاودان:

جاده خالی

زیر باران!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧

از جنس شقایق

از جنس شقایق پر داغم

و قلیم به نازکای حریر محبت

و انتظار و صبر را در نگاه خسته ام دریاب

که چه منتظر به کاخ بلند آرزوهایت می نگرد

برای این نگاه های منتظر چه ارمغانی خواهی داشت؟




کلمات کليدي :از جنس شقایق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

احساسات دل برید

بایداز احساسات دل برید, باید حریم وجود را با خارهایی که در دلت فرو کردند حفاظت کنی ,بگذار

تا آسوده و بی دغدغه سر بر بالین نهی, بگذار تاآنان که می خواهند خط بطلان بر عشق کشند

زیرا که تو تنها بودی و خود نمی دانستی به تنهایی تن به مبارزه ای دادی که یارانت را در برابرت

می بینی نه در کنار.خدا به همرات.




کلمات کليدي :احساسات دل بريد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۲۸/۰۱/۸۷

خدایا سلام

مرد دستانش را به سوی اسمان دراز کردو گفت :خدایا سلام امشب میخوام با تو اندکی صحبت

کنم امشب به کسی برای شنیدن نیاز دارم به کسی برای گوش دادن به نگرانی و ترس هایم

خدایا تو خود شاهدی به تنهایی نمیتوانم....از تو میخواهم تا خانواده ام را در پناه خود حفظ کنی و

علیرغم سرنوشتی که برایشان رغم زده ای زندگی شان را پر از اطمینان و اعتماد نمایی و به من

ایمانی عطا کن تا بدون ترس و واهمه ای با لحظه لحظه ی زندگی ام روبرو شوم.خدایا از تو سپاس

گزارم که به حرف هایم گوش دادی شب بخیر .دوست دارم.انگاه زمزمه کرد:خدایا با من حرف بزن"

و سینه سرخی اواز خواند اما مرد نشنید.

پس دوباره گفت خدایا با من حرف بزن و اسمان غرشی کرد اما مرد باز هم نشنید و به اطراف

نگاهی انداخت و گفت:خدایا بگذار تا تو را ببینم و ستاره ای در اسمان روشن تر شد و چشمک

زد.اما مرد ندیدو فریاد زد: خدایا معجزه ای به من نشان بده نوزادی به دنیا امد و مرد باز هم متوجه

نشد و در نا امیدی گریه سر داد و گفت خدایا مرا لمس کن بگذار بدانم که تو در اینجا حضور داری.

پروانه ای روی شانه هایش نشست اما او انرا دور کرد....خدا در همین جاست همین نزدیکی

ها....در همین چیزهای به ظاهر ساده و بی اهمیت ولی نعمت های خداوند ممکن است ان طور

که منتظرش هستی به دستت نرسد؟




کلمات کليدي :خدايا سلام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

فال نیک

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟

شیرین من ، براز غزل شور و حال کو ؟

پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدن

آن بگهای سبز ِ سرآغاز سال کو ؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو ؟




کلمات کليدي :فال نیک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

نامه ای بر اب و بر باد

وای که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این پنجره ها کشیدم و ...تو نیامدی

نیامدی تا ببینی که بی تو چه تنهایم

نیامدی که شاید وجدانت راحت بماند

تا یادت نیاید که چه قولها دادی و چه قسم ها خورده بودی

نیامدی تا نشنوی تمام وجودم فریاد میزند بی معرفت ترین دوست دنیا هستی

تا یادت نیاید که روزگاری من تمام دنیات بودم

اما تمام اینها باعث نخواهد شد تا تقدیر فراموش کند بی مهری ات را

من شاید بتوانم باز هم سکوت کنم

اما مطمئنم روزگار و بازیهایش نه

نگرانم

نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند

نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد

تو مرا فراموش خواهی کرد

من منتظر شکستنت نیستم

نفرین هم نمیکنم

اما میدانم که این برای فرار از سرنوشت کافی نیست

نمیدانم هنوز هم میتوانی مثل قدیم بخندی

اینجا همیشه سرد است

همیشه همیشه حالم خوب نیست

اما هرگز دیگر گرمایی از وجودت طلب نخواهم کرد

بی من بمان تجربه کن یاری دگر را گرمی دستی دیگر را

بخاطر هم نیاور مرا اگر اینگونه راحتی

بخند به همه بگو که شادی

ولی من که میدانم

میترسم برای روزهایی که میایند برای تو

چهارشنبه که بیاید اولین سالیست که تولدت را تبریک نمیگویم

و هفت روز بعدش که بازهم چهارشنبه است اولین اسفندی است که نیستی

تا تولدم را تبریک بگویی

بهار که بیاید دیگر همه اولین بی تو بودن ها را یکبار تجربه کرده ام

اولین عید اولین باران بهاری اولین تابستان

میبینی

باور کردنش سخت است اما باور باید کرد

بخند شاد باش برای دلی که شکستی

برای حریم حرمتی که زیر پا گذاشتی

اسم تو صورت تو و یاد تو

تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را

تو یک دوست را از دست دادی و من دشمنم را شناختم

راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

تو اینجا نیستی

تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم

و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،

در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !

امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری

تو می آیی !

تو می آیی بهانه من ،

و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،

جوانه می زند ،

لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،

تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،

تمام لحظه های بی تو بودن را ،

تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،

شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،

به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !

تو می آیی بهانه من ،

تو می آیی ،

و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و

تنها به شوق تو ،

سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید !




کلمات کليدي :تو اینجا نیستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

نگاه من

نگاه من اینجا به امتداد چشم تو خشک شده است

راستی می دانی چشمهایت رنگ آب است ؟

زلال مثل دریا ، نه آبی ، نه سبز ، نه قهوه ای ، نه مشکی

نه هیچ رنگ زمینی در آن نگاه طولانی تو نیست

نگاه طولانی که هیچگاه نفهمیدم به چه کسی یا چه چیزی است

فقط این را فهمیدم که به من نیست

عزیز نازنین مبارکت باشد

زره ای که به تن پوشیده ای حقیقتاً به تو می آید

برازنده تر از هر زمان شده ای

قلب من یک ترک هم بر نداشته است

با تمام بی اعتنایی پاییزی تو حتی یک شکاف کوچک هم ندارد

و این را مدیون سخاوت روح اعلی توست

سخاوت تو همچنان که احساس مرا تازه تر می کند ،‌روزی از پایم در خواهد آورد

این دیگر یعنی شکست ! روح وارسته من تحمل این بی نیازی ترا ندارد ...




کلمات کليدي :نگاه من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

وقتی که تو بخواهی ناممکن ممکن می شود

وقتی تو بخواهی گلی زیبا بکاری .

وقتی تو بخواهی قایقی محکم بسازی.

وقتی تو بخواهی در رشته تحصیلی ات مدرک دکترا بگیری .

وقتی تو بخواهی به عیادت بیماری بروی.

وقتی تو بخواهی برای یک بار هم که شده به شهر مورد علاقه ات سفر کنی.

وقتی تو بخواهی دوست مورد علاقه ات را بعد از 20 سال پیدا کنی .

وقتی تو بخواهی کار مورد علاقه ات را پیدا کنی.

وقتی تو بخواهی گنجشک آسیب دیده ای را مداوا کنی.

وقتی تو بخواهی سرپرستی کودک یتیمی را بر عهده بگیری.

وقتی تو بخواهی برای این که هم نوعت زیر باران خیس نشود او را در زیر چتر

خودت پناه دهی.

وقتی تو بخواهی که زندگی یکنواختت را به زندگی پر از شور و هیجان تبدیل کنی.

وقتی تو بخواهی برای پاسداری از میهنت 2 سال هر روز 12 ساعت نگهبانی از

مرز های کشورت نگهبانی بدهی .

وقتی تو بخواهی برای خوش حال دخترکی خرد سال از انتقام گرفتن از پدرش بگذری.

وقتی تو بخواهی برای راحتی پرندگان اطراف خانه ات لانه ای برایشان درست کنی.

وقتی تو بخواهی انسان های گریان دور و برت را از ته دل

بخندانی...معلوم می شود که تو برای توانستن منتظر هیچ کس نیست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

یک عشق نخستین

چشمانم را به باد خواهم داد

تا درهیاهوی سیاحت بی کرانه اش

آن هنگام که کودکی بر فراز بامی چشم امید به پرواز لک لک ها دارد

آن هنگام که دستان پرسشگری به دنبال رد پای محبت

در فضای بی کرانه نامرادی ها

در فضای آغوش گشوده ی هوس های بی انجام

در کنار یک نیاز از پا فتاده

ساییده بر فضای سنگ فرش عشق می شود

و سرسبزی را در فراسوی یک نگاه، به ابدیت می سپارد

مرا در تراکم نقش های بی پرده

مرا در ارواح راه نیافته به عدم انسانی

مرا در لحظه دیدار دو پنجره

در لحظه یادآوری یک اسطوره از جوانی

یک عشق نخستین ...

مکرر کند

آن هنگام که نی نی چشمان زیبایی

مرا به عمق فاجعه نزدیک می کند ...




کلمات کليدي :یک عشق نخستین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

نمی شد که از آن کوچه نگذشت

کوچه خاکئ دوران شئرئن بعد ازظهرهائ گرم تابستان

ساپه ائ که زپر پائ تو گم مپشه و کنار نبشئ دپوار کاهگلئ خودش را قاپم مئ کنه

صدائ گرپه بجه خوابپده تو اپوان را مپشنوئ؟ بازئ دم گربه روئ لبه شپروانئ را جئ؟ مئ بپنئ؟

از شاخه خسته درخت توت  که اطرافش زنبورهائ قرمز مئ چرخند توتئ مئ افته چه شپرپن

بو ئ اون گل پاس رازقئ که ته کوچه برائ خودش غوغاپئ بپا کرده مئ خواهم پاهام رو بکشم

باپد به ته کوچه برسم لائ انگشتهائ پاهام خش خش خاک و سنگرپزه کف دستم عرق کرده

صدائ آب مپاد کدوم در را بزنم که در مپان باغچه اش حوض کوچکئ با شپر آب کهنه ائ که داره

مئ چکه باشه؟

از اپن کوچه باپد بگذرئ بوئ پاس رازقئ تابستو نئ را صدائ گرپه بچه و چکه چکه شپر کهنه آب

باپد رو زانو وسط اپن کوچه بشپنئ خاک مثل په قالئ قدپمئ و خوش نقش تو را مهمان کنه و

آفتاب زپر بازوت را نگه داره که از بازئ برگهائ درخت توت و عشق گلهائ وحشئ لا به لا ئ کا

هگل دپوار روبرو مست نشوئ نمئ شود که از اپن کو چه نگذشت؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

نظر شما چیست

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند .

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی دنیا بی خبر

باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود بر گردم . نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی

از مدارک اداری ، خبر های ناراحت کننده صورتحساب ، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز ، به عدالت به صلح ، به

فرشتگان ، به باران ، به ...

این دسته چک من ،کلید ماشین ، کارت اعتیاری و بقیه مدارک ، مال شما .

من رسما از بزرگسالی استعفاء می دهم .

نظر شما چیست ؟

ای بهترین همراه من بیا تا بودن را آنطور که می خواهیم تجربه نماییم .




کلمات کليدي :نظر شما چیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

ماه این قلب تویی

حرف درویش تویی، گمشده از خویش تویی

شادی "زهره" دراین جاده پرپیچ تویی

ماه این قلب تویی، سهیل این دهر تویی

حرفی از عشق نزن، زمزمه عشق تویی

لاله تویی، یاس تویی، یارو هم آواز تویی

روشنی چشم و دلم در شب پرواز تویی

معنی پروازتویی

همسفر زندگی ام...

معنی پرواز تویی...




کلمات کليدي :ماه این قلب تویی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

قصه من و تو

گذشت لحظه های با تو بودن

و در پاییز عشقمان

تامی از دوست داشتن باقی نماند

چقدر زودگذر بود قصه من و تو

و در آنروز که دست بی رحم تقدیر

درو کرد گندمزار دلهایمان را

و تهی شد همه جا از عطر گل عشق

و در کوچ پرنده های غمگین

در آن کویر آرزو

شاعری دل شکسته و تنها

می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها

شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکی به یاد همه خاطره ها




کلمات کليدي :قصه من و تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

شهر یاران

یک شب گرم وتب آلود آمدی از شهر یاران

ناگهان از هر جوانه گل بر آمدچون بهاران

ای تو از نسل بهاران ای امید سبزه زاران

ای صدایت پاک و معصوم چون سرود چشمه ساران

ای نگاه تو همیشه مثل دریا بی کرانه

ای که نامت در زمانه گشته در خوبی فسانه

کرده اینک در دل من آتش عشق تو خانه

ای که نامت بر لب من معنی خوب سرودن

خوشترین ایام عمرم لحظه های با تو بودن




کلمات کليدي :شهر یاران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

سایه های شگفت

تو از کدامین گوهری

که هزاران هزار سایه های شگفت،

خود را در تو می آویزند؟

و این چگونه تواند بود

که هر سایه ای را صورتی

و هر صورتی را طرزی و طرازی دیگر می بینم،

و تو تنها یک چیز،

و تو تنها یک ذات،

و هر سایه ای را از تو نقشی دیگر؟
 
اگر جمال ِ آدونیس را وصف کرده اند،

مجملی از جمال ِ تو گفته اند؛

و اگر چهره ی هلن را که مجموعه ی زیبایی است

به تمام و کمال ستوده اند،
 
شبحی ناتمام از جمال ِ تو تصویر کرده اند؛
 
و اگر از بهار و تابستان سخن گویند،

این یک سایه ی حسن ِ تو

و آن یک سفره ی احسان ِ توست.
 
ما تو را در تمامی صورت های قدسی می شناسیم

و در هرچه بدیع و زیباست، نشانی از تو باز می یابیم.

اما در حسن ِ خلق و وفای عهد

نه تو به کس مانی و نه هیچ کس به تو مانـَد.




کلمات کليدي :سایه های شگفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

زجر ِ من بودن

دشت خواب با کوه های

آبی ، نه شعری نه

میلادی

طلوعی بود که  مغربش

گریه میکرد

ستاره ها دل نداشتند که

بخوابند

سوخته حتی خاکستر دشت

ستون ستون، حرمت ِ

احساس بی ریشه گی

قدم قدم، درد ِ بی

همخونان

بغض بغض زجر ِ من بودن




کلمات کليدي :زجر ِ من بودن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

رنگ

بنویس آب ، نوشت آب                           

نان بنویس ، نوشت آب

تخته را پاک نمود و به جایش برگشت

پای او می لرزید، لیک آرام نشست 

زنگ تفریح زدند

هرکسی چیزی داشت از برای خوردن

دخترک با اندوه ، زیر چشمی همه را می پایید

وسپس بی تردید ، دست خود کرد دراز سوی شیری که در آن جاری بود

آب ، بی منت خلق

بازهم زنگ زدند،او سرجایش نشست

چشم در چشم معلم خاموش

کرد ترسیم دو سه شاخه ی رز ، رو به شاگردان گفت :

ساقه ها را ازدم ، شکلاتی بزنید

پشت گلبرگ کرم ، یا نباتی بزنید

برگها را بزنید همگی رنگ خیار

گل بالایی را رنگ زیبای انار

گل سمت چپ را ، پرتقالی نیکوست

وسط گلها هم ، رنگ شاد لیموست

آن گل پایین را ، تیره ی گیلاسی

سایه ی گل ها را روشن ریواسی

دخترک ، گل ها را روی یک صفحه کشید

وبه گفتارمعلم کمکی اندیشید

که چه رنگ است انار ؟یا چه رنگ است خیار ؟پرتقال و گیلاس ؟ شکلات و ریواس

اشکی از گوشه چشمش لغزید

گل و برگ و ساقه همه را آبی زد.




کلمات کليدي :رنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

دردهای من

دردهای من جامه نیستند تا زتن درآورم

چامه و چکامه نیستند تابه رشته سخن درآورم

نعره نیستند تازجان برآورم

دردهای من نگفتنی است دردهای من نهفتنی است

دردهای من گرچه مثل مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان ، مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند

ولی من تمام استخوان بودن

لحظه های سرودنم درد می کند

د ست سرنوشت،خون درد راباگلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خود را رها کنم

دفترمرا دست درد می زند ورق...

شعرتازه مرا درد گفته است، درد هم شنفته است

پس دراین میانه من ازچه حرف می زنم

درد حرف من نیست،نام دیگر من است

من چگونه خویش راصدازنم؟...




کلمات کليدي :دردهای من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

به کسئ که از 5 سالگئ کار مئ کنه

صبحئ زود آپا قطره شبنمئ را که از نوک برگئ آوپزان باشه دپدئ؟

ساپه چشما ن سپاه مستت را در آن چطور؟

چشمانئ که همپشه قطره اشکئ در آن به مانند بچه ائ که در گهواره خوابپده دراز کشپده و تاب

مئ خوره

من مئ بپنمت با موهائ سپاه که مظلومئ صورتت را در خود گرفته آه اگر دست دراز کنئ زپر

پوست درخت گوشه باغچه گرمئ لبخندئ که سالها ندپدئ و اون عشق درونت را به بپرون مئ

کشئ

نگاه کن بالااونجا که ستاره ائ به اپن طرف و اون طرف مپدوه پشت سرش خطئ از وفائ نور را به

دنبال داره اگر انگشت را دراز کنئ مپتونئ اون خط را به دور انگشتت بپپجئ و از عشق داشتن نور

تا انتهائ آلبوم بجگئ بدوئ

من مئ بپنمت با لبهائ جمع شده مئ شود برگهائ سرخ لبت را دانه دانه باز کرد و از مپان آنها

بوئ خوش سکوت سالها را درپافت?مپشود آنها را چپد و در پاکتئ از تنهاپئ نگه داشت هنوز

شبنمئ از برگ آوپزان هست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

از ستاره تا اوج

هنوز آخرین ستاره

دنباله دار ،در آسمانم مانده

مانده تا بدانیم:

آنجا که نور را به

اعدام محکوم می کنند ،

ترانه را به جرم ِ

رهایی مصلوب می کنند ،

پروانه ها را به جرم ِ

تولد ،در پیله می سوزانند ،

ما چه بی صدا

ماندیم...

آنجا که لحظه ای من را

تحمل نکردند

لحظه را شکستند تا

بشکنم،

من چه تنها بودم و مایی

با من نبود...

این را آخرین ستاره

دنباله دار دید،

در من گریست ، در

دیدگانم سوخت...

چه کسی دانست این سوختن

چه بود ؟!...

برای ِ ما سوخت ...

دیگران نفهمیدنداین

سوختن یعنی چه؟...

در تیره نگاهشان زهری

بود،

زهری که چون خوره ای

روحم را درانزوا می

خراشد

آنها بر این باور

نبودند که خود سوزی

ستاره ،

پروازیست از ستاره تا

اوج...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

از رفتن من غصه نخورد

هیچ که از رفتن من غصه نخورد

هیچ که با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بد رقم نکرد

دل من می خواست تلافی بکنه

پس چه شد هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلیم آفتابی بود

اگه شب میرفتم و خورشیدم نبود

آسمون خوب می دونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب و ناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه آرزوهاش و باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود

گل ها  اما همه پژمرده بودن

کسایی که واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه

پس چه شه هیچ کسی عاشقم نکرد




کلمات کليدي :از رفتن من غصه نخورد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧

آن دخترک

امشب دلش بارانی هست در کوچه های قلبش به دنبال تو میگردد ،  چرا پیدایت نمی کند؟ تو

کجایی؟ چرا صدایت را نمی شنود؟
 
آن دخترک با نگاهی مهربان با دلی پر از عشق با ندای قلبش ، تو را صدا می کند، صدایش را نمی

شنوی؟
 
دخترک همیشه با قلبی گرم با شور و هیجانی خاص با تمام دردها و غمهایش ، همیشه سعی

کرده هیچ وقت ، هیچ وقت ناراحتی خودش را نشان ندهدهمیشه بر تمام دردها لبخند زده و

دیگران رو هم از غم بدور کرده و حتی بارها پای صحبت ناله و آه دوستانش نشسته و سعی کرده

، در همان چند لحظه ای هر چند کوتاه با لبخند و نگاه مهربان خود ، دل دوستانش را شاد کند و

غم را از آنان دور ...ولی اینبار ...دخترک دلش گرفته و بارانی هست امشب ندای قلب دخترک

سکوت کرده !!! یه مدتی هست سعی کرده ناراحتی و دلتنگی خود را از دوستانش پنهان کند

ولی ... اینبار بغض های گلویش به اشکهای چشمانش تبدیل و بدور از چشمان دوستانش

سرازیر... و دیگر لبخندهایش معنا ندارد ، چرا؟ چرا دل دخترک غمگین هست؟

حالا اینبار دوستانش حتما پای صحبتهای ندای قلب دخترک می شینند ، اینبار دوستانش قلب

دخترک را با لبخندهایشان شاد می کنند
 
ولی...دخترک ترجیح می دهد مهر سکوت بر لبانش بزند و آن، راز دلتنگیش را به کسی نگوید،
 
دخترک در جمع دوستان حضور پیدا کرد ، همه شاد ،همه خوشحال و ...
 
دخترک مثل همیشه با ظاهری آراسته با لباسی از ابریشم با نگاهی مهربون با دلی صاف و خیلی

زیبا، تا حدی که شبیه فرشته ها شده بود با این تفاوت که اینبار دلش گرفته ، آرام آرام وارد مجلس

شد ولی یکدفعه ... تمام نگاه مهمان ها به سوی دخترک جذب شده بود دخترک خیلی زیبا شده

بود او ناراحتی خود را پشت نگاه مهربانش پنهان کرده بود و باز لبخندی بر لب زد تا کسی رو

ناراحت نکند ... ولی نمی دانید ، نمی دانید، نمی دانید که دخترک چطوری بغضهایش را در گلویش

فرو برد تا حدی که نفس کشیدن برای او سخت بود...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۲۷/۰۱/۸۷

نمی خواستم بدانی

نمی خواستم بدانی ، دوستت دارم... !

و هرگز نمی خواهم بدانی

چقدر دوستت دارم ... !

هنگامی که در برابر دیدگانت

سیل اشک چشمانم

و در زلال چشمان سیاهت

تراته عاشقانه نگاهم

و در تمنای نگاهت

لبریز کاسه صبرم

و بر گونه های زیبایت

ارتعاش لبانم

و در پناه دلپذیرت

تکه ضربه های قلبم

مشتم را باز کرد.

بر این باور بودی

کـــــه

رسوا شدم... !

شاید

حق با تو باشد

چون دانستی

آنچه نمی خواستم بدانی

امـــا

یقین دارم

سوگند میخورم

هنوز هم

و هیچگاه نخواهی دانست

کــــه

چقدر دوستت دارم




کلمات کليدي :نمي خواستم بداني




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

لحظه ی آخر

لحظه ی آخر را به خاطر دارم شبی پر از ستاره. نمیدانم چرا ناگهان این کلمه را به زبان آوردم :

آسمان نگاه تو

شاید بخاطر برقی بود که آنشب در چشمانش احساس کرده بودم انگار تمام ستاره ها درون

چشمش میهمانی گرفته بودند وآن آسمان زیباترین آسمان زندگی من بود.بعد از رفتنش پشت

پنجره ایستاده بودم و به آینده ی مبهمم پس از او فکر میکردم . که ناگهان، ناگهان از نقاب پنجره

آسمان نگاهش به چشمانم بی فروغم گره خورد دستم را به نشان خدا حافظ با لا بردم اما با تمام

وجود او را میخواندم ومیخواستم که برگردد.

من رفتم وتمام عشقم را به او به یادگار دادم . وتمام تنهایی وغربتم را با خود به دیار غریبی بردم

که در آنجا تنها ترین تنهاترینم. وهنوز هم به یادش قلبم میتپد.




کلمات کليدي :لحظه ی آخر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

وفا به عهد

به تمام عهدهایمان وفا کردیم؛

عهد بستیم که با هم بمانیم، ماندیم،عهد بستیم باهم مهربان باشیم، مهربانیمان تمام شهر را

فراگرفت. عهد بستیم که من خود او باشم واوخود من وتمام احساسمان را به هم تقدیم

کردیم.عهد بستیم جای خالی هرچه نداریم را برا ی هم پر کنیم و همین را کردیم. عهد کردیم در

همه حال به یاد هم باشیم وهیچگاه همدیگر را رها نکردیم. اما.....

اما آخرین عهدمان را شکستیم. عهد بستیم که در لحظه ی وداع خاطره ای شیرین به یادگار

بگذاریم واشکی نریزیم. اما...

اما اشکها امانمان را بریدند و وقتی برای آخرین بار همدیگر را در آغوش گرفتیم چشمهایمان به جای

اشک خون میبارید. ودر دل میگفتیم که به کدامین گناه طعم این لحظه ی تلخ را چشیدیم؟ من رفتم

واو ماند، او که بهترین وزیباترین معنای زنده بودنم بود. من رفتم اما اوماند، او که فرشته ی نجات

من بود. اوکه.... همه کس بود ومن هیچ او




کلمات کليدي :وفا به عهد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

رویای غم انگیز

رویای غم انگیزی است

رویای نگاه تو

در شعر نمی گنجد حرفها و خیال تو

آن همه بی پروا  رفتن از مرز دنیا را

در وصف نمی گنجد در شعر نمی آید.

پس کو آن همه پرواز

پس کو آن همه آواز

سخت است عبور از تو

سخت از جدا از تو

من حیرت زده و مبهوت شاید از ریای تو

دیگر به که گویم من

روزی که برفتی تو

من دیوانه شدم بی تو

روزی که نشستم من

در وهم و خیال خود

سالها نوشتم من

از وصف فراق تو  از شرم وصال تو

من هیچ نمی دانم

رفتنت از چیست؟

من هیچ نمی گویم

غصه ات از کیست؟

روزهاست که بی خبر رفتی

روزهاست که بی اثر رفتی

من ماندم و تنهایی

من ماندم و رسوایی

تو هیچ ندانستی من مردم و پوسیم

تو هیچ نفهمیدی من رقتم و گرییدم

رفتم بدون تو با رسوایی و تنهایی

بس نیست دگر عشقم آن همه شیدایی

من مست خیال تو

من در شوق نگاه تو

در این همه اندیشه

تو بار سفر بستی

از پیش ندانستم

از پیش نفهمیدم

ای کاش که بعد از تو تا ابد می خفتم

تا ابد می مردم

پس خوب بدان عشقم

هرگز برنگرد از راه

تا هر لحظه به یاد آرم

اندوه طولانی عشقی جان کاه




کلمات کليدي :رویای غم انگیز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

قدم می زنم

وقتی قدم می زنم به خیلی چیزها فکر می کنم .

شاید بهتر باشد بگویم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم .

یک جور صدای خاص شبیه موسیقی

خیلی مبهم و ضعیف , محیط اطراف من را احاطه می کند .

یک موسیقی ملایم ...

در حین قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم .

بعضی از آن ها در حین رد شدن از کنارم دستشان را با ملایمت بر گونه هایم می کشند .

و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند .

بعضی از آن ها مدام گریه می کنند

و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گیرند .

من بی توجه به تمام این صحنه ها , فریاد ها و خنده ها , فقط قدم می زنم .

تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسیر عبور من در گذرند .

له شدن یک مورچه در زیر صفحه آجدار کفش یک عابر , یک فاجعه است .

قلب مورچه ها مثل پوستشان سیاه نیست

قلب مورچه ها رنگ سرخ است .

گاهی احساس می کنم در حین قدم زدن پرواز می کنم .

و این حالت در خواب های من تشدید می شود .

من شب ها نمی توانم بخوابم

قلب من گاهی از حرکت بازمی ایستد و من با تمام وجود این سکون را حس می کنم .

از این سکون نمی ترسم ...




کلمات کليدي :قدم می زنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

محبت چیست

از آتش پرسیدم محبت چیست؟

گفت از من سوزانتر است

از گل پرسیدم محبت چیست؟

گفت از من زیباتر است

از شمع پرسیدم محبت چیست؟

گفت از من عاشق تر است.

از خودش پرسیدم تو کیستی؟

گفت نگاهی بیش نیستم




کلمات کليدي :محبت چیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

گذرگاه زمان

گذرگاه زمان خیمه شب بازی دَهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشقها می میرند، رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده بجا می ماند.




کلمات کليدي :گذرگاه زمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

کوچه

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید؛
 
یادم آمد که:

شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
 
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت،

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ
 
یادم آید؛ تو به من گفتی :

«از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند براین آب نظر کن

آب، آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن!»
 
با تو گفتم:

حذر از عشق!

ـ ندانم ـ

سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من گفت زدی، من نه رمیدم، نه گسستم.

باز گفتم که:

تو صیاد و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گسستم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله ی تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید

ماه برعشق تو خندید
 
یادم آید که:

دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم
 
رفت در ظلمت غم ، آن و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن کوچه گذرهم ...
 
بی تو ، اما، به چه حالی من از ، آن کوچه گذشتم.




کلمات کليدي :کوچه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

کاش

کاش تو آن درخت سبزی بودی که با گشودن پنجره و دیدن تو دلشاد می شدم...اما نه در پاییز و

زمستان درختان سبز نیستند. پس شاید تو را از یاد ببرم.

کاش تو آن آسمان آبی بودی که با دیدن تو به آرامش میرسیدم...اما نه آسمان گاهی ابری و دلگیر

است.پس نمی خواهم تو را دلگیر ببینم.

کاش تو آن خورشید بودی که با نور خود به روحم گرما و روشنایی می بخشیدی...

اما نه کاش تو آن گل یاس سفیدی بودی که با بوییدنش لبخند بر لبانم می نشست...اما نه گل

یاس روزی پرپر می شود و تنها عطرش باقی می ماند.

پس بگذار آخرین آرزوهاییم را برایت بگویم کاش تو همان اتاق فیروزه ای من بودی که همیشه در

کنارت باشم و همیشه در تو محبوس باشم-آنگاه هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و همیشه عطر

گل یاس سفید تو در اتاقم خواهد پیچید




کلمات کليدي :کاش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

شکوه ِ دنیوی

(ویلیام شکسپیر)

شکوه ِ دنیا همچون دایره ایست بر روی آب

که هر زمان بر پهنای خود می افزاید

و در منتهای وسعت هیچ می شود.




کلمات کليدي :شکوه ِ دنیوی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

شب کوچک

در شب کوچک من افسوس !

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوش بختی مینگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

در شب اکنون چیزی میگذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است

ابرها چون انبوه عزاداران لحظهء باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای و پس از آن هیچ !

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره های سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد...!




کلمات کليدي :شب کوچک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

دل شکسته

یک نفر دلش شکسته بود

توی ایستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود

منتتظر،ولی دعای او

دیر کرده بود

او خبر نداشت که دعای کوچکش

توی چار راه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ

گیر کرده بود

او نشست و باز هم نشست

روزها یکی یکی

از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس

از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجاست؟

او چرا نمی رسد؟

شاید این دعا

راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او

دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چار راه آسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان

سبز شد

او از این طرف، دعا از آن طرف

در میان راه

باهم آن دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند

وای که چقدر حرف داشتند

برفها کم کم آب می شود

شب ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هرکسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود




کلمات کليدي :دل شکسته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سکوتی سنگین

سالها پیش از این در بهاری زیبا در غروبی غمگین در سکوتی سنگین ما به هم بر خوردیم

تو برای دل من آن غروب غمگین آن سکوت سنگین

من برای دل تو آن بهار زیبا

تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده

روزها از پی هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان می گذریم

تو سراپا شادی غرق در نغمه این آزادی فارغ از سلسله بند نگاهت بودی

دل بیچاره من , در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سکوتی سنگین

بی خبر گشت اسیر

من در اندیشه ان فصل بهار در زمستانی سرد , با دلی رفته ز دست زیر لب می گویم

کاش می شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها امید دل نا امید من

کاش می شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نمیرد دل من

حیف می دانم من تو همانگونه که بود آمدنت

در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سکوتی سنگین

دل مجنون مرا زیر پا می نهی و می گذری




کلمات کليدي :در بهاری زیبا و کلمات کليدي :در غروبی غمگین و کلمات کليدي :در سکوتی سنگین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

جهان ِ سخنگو

(ویلیام شکسپیر)

اگر از غوغای عالم و اشتغالات ِ زندگی دمی فارغ شویم

درختان را به هزار زبان سخنگو می یابیم

در جویبارها کتاب می خوانیم

و سنگ ِ موعظه می شنویم

و گوهر ِ نیکی را در هر چیز می بینیم.




کلمات کليدي :جهان ِ سخنگو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

توی دفتر موج رو دریا

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا

بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است

مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است

با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست

اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست

با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

روی آینه گریه هام . گونه های خیسم

ای که معنی اسم تو آسمون پاکه

ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا

توی خواب خاک . ریشه ها موسم شکفتن

همصدای من میخونن وقت از تو گفتن

چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن

با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن

با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

روی آینه گریه هام . گونه های خیسم

ای که معنی اسم تو آسمون پاکه

ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا

با ترانه نفسات . من ترانه میگم

اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم

بیا که دیگه وقتشه . وقت برگشتنه

بوی پیرهنت که بیاد . لحظه دیدنه

با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

روی آینه گریه هام . گونه های خیسم

ای که معنی اسم تو آسمون پاکه

ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا




کلمات کليدي :توی دفتر موج رو دریا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

تاج ِ خرسندی

(ویلیام شکسپیر)

تاج من بر سرم نیست

تاج ِ من بر قلب ِ من جای دارد

که الماس و فیروزه آن را نیاراسته

و از دیده ها پنهان است
 
تاج ِ من، خرسندی ِ من است

که به ندرت پادشاهی را از آن بهره داده اند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

تا به حال

برای بدست اوردن چیزی که تا به حال نداشته اید باید چیزی شوید که  تا به حال نبوده اید
 
سپاس خدایی را که نعمت همت را افرید
 
همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده اند
 
پروانه گاهی فراموش میکند که زمانی کرم بوده است
 
خودتان را به سمت ماه پرتاب کنید حتی اگر خطا کنید میان ستارگان خواهید بود
 
خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است عشق ثمره

ی خویشاوندی روحی است واگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد درطول سالیان و حتی

نسل ها نیز تحقق تخواهد یافت
 
ارزو کن بطلت ایمان داشته باش دریافت کن
 
بادا که تمام روزهای عمرتان را زندگی کنی




کلمات کليدي :تا به حال




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

باد و پیمان

حالا بگو دوباره

دستان من کجا بود؟

در عشق باد و پیمان

این چشمه ها چه ها بود؟
 
نوشیدن هوایت

سردابه ای تمناست

من را بگو که با تو

سردابه ام خدا بود...
 
گفتی که در تو بودم

در قلب پاک و مستت

گفتی صدای باران

تیر و کمان ما بود
 
گفتم نگو گناه است

روزی اگر بمیریم

گفتی ز باد و پیمان

این حرف ها سوا بود
 
برگرد با تو بودم

ای خواب مست و هوشیار

شاید اگر ندانی

زنجیر ما ز مـــــــــا بود




کلمات کليدي :باد و پیمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

آنگاه

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام

آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟.

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟




کلمات کليدي :آنگاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

آتــــیشی انداخته جونم

یکی اومده به خــــــوابم آتــــیشی انداخته جونم
 
یکی که دلش سفیده تو نگاش عشقو می خونم
 
کاش بمونه توی قلبـــــــم تا همــــیشه در کنارم
 
نمی خوام چشـــــمی ببینه تا نـــظر بشه خیالم
 
به کسی چیزی نمــــــی گم تا بمونه توی خوابم

می خوام دردمــــــو بدونه تــــــا بشه محرم رازم
 
می شه حرفا رو بهش گــــفت تـوی تنهایی ذهنم
 
آره اون می مــــونه پیشم همه جـا حتی تو قلب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۲۶/۰۱/۸۷

همیشه منتظریم

ما به فصلی دلخوش کرده بودیم

به فصلی که می آید

تا رنگ زمانه ایی دیگرشود

به امتداد فاصله ها کاری نداشتیم

به گلدانهای خالی نگاه نمی کردیم

به خورشید دلخوش بودیم

وغروب را از یاد برده بودیم.

هیچ کس در دلش عشق گذشته ایی

را نمی پروراند

هیچ کس به نبودن اعتنایی نداشت

همه به ستاره های دنباله دار

لبخند می زدیم

وچه شاد بودیم از این همه فراموشی.

چه بیهوده فکری که ندانستیم

همه چیز به سادگی تمام خواهد شد

و هیچ چیز برای ماندن نمی ماند

ما را چه می شود

مایی که همیشه به آسمان نگاه کردیم

آسمانی که ستاره ی دنباله داری

در آن نمی ماند

و چه تلخ خو کرده ایم

به انتظار عبثی که نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

به عشق زنده ایم و کسی نمی ماند . . .




کلمات کليدي :هميشه منتظريم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

تو دیونه رفتی

تو دیونه رفتی یشب بی نشونه تو خواستی که قلبم پریشون بمونه

واست گریی من دیگه بی عمونه دل از درد عشقت یه دریای خونه

میخوام با تو باشم هنوز عاشقونه ولی نازنینم چگونه چگونه

من از سبزه سبزم ولی خسته خسته من از شهر عشقم ولی دل شکسته

میگفتم یه ابری یه همرنگ بارون یه بارون رحمت واسه سبزه زارون

میخوام با تو باشم میخوام با تو باشم هنوز عاشقونه ولی نازنینم چگونه چگونه




کلمات کليدي :تو دیونه رفتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

دهقان فداکار

یکی بود یکی نبود. یکی از روزهای گرم تیرماه بود. یک دهقان فداکاری بود که ریزاحمد نام داشت و

خیلی به شدت احساس فداکارآلودگی می‌کرد و تصمیم گرفته بود پوز پترس فداکار اجنبی را بزند.

یکی از همان شب‌های تیرماه که ریزاحمد خسته و کوفته از سر کار به خانه برمی‌گشت و در حال

خواندن یک ترانه‌ی محلی گرمساری روی ریل‌ها بود (معلوم نبود بالاخره اون شب بارون می‌اومد یا

نمی‌اومد. به من و شما مربوط نیست قصه را بچسبید و درس‌تان را بخوانید) بله اون شب که بارون

اومد... یارم لب بون اومد... نه این مربوط به درس نبود. حواس نمی‌گذارید برای آدم. بله اون شب

که بارون می‌اومد ریزاحمد روی ریل قطار داشت می‌رفت که دید کوه ریزش کرده و سنگ‌های

بزرگ‌ناکی افتاده‌اند روی ریل به چه درشت‌جاتی.

ریزاحمد پیش خود فکر کرد: یاپیغمبر! الان قطار می‌آید و همه‌ی مسافرها خاکشیر می‌شوند و

آبرویمان پیش بین‌الملل و سرخه صلیب می‌رود. اتفاقاً قطار آن شب قطار اصلاح‌آلات و بارش پر از

ماشین اصلاح بود که برای زدن پشم و پیله‌ به کار می‌رفت.

ریزاحمد که دید کوه ریزش کرده به ذن فرو رفت و پس از دقایقی رفتن به عوالم روحانی و مدیتیشن

ای‌کیوسانی، فکر بکر و منطقی خوبی به کله‌اش رسید و تصمیم گرفت برای این که قطار به

سنگ‌ها نخورد و از خط خارج نشود خودش قبلاً آن را منفجر کند! این که چطور این فکر بکر به مخ

احمدک ما رسید به شما مربوط نیست، درس‌تان را بخوانید.

بله ریزاحمد با این فکر چند دینامیت از جیبش در آورد و آن را به ریل قطار بست. همین که قطار

نزدیک شد ریزاحمد دینامیت‌ها را روشن کرد. (البته برای دماغ‌سوخته کردن مستندسازان فضول او

به دلیل بارندگی به جای کبریت از فندک المنتی استفاده کرد). بعد از چند ثانیه دینامیت‌ها گرومپی

منفجر شدند و قطار با صدای وحشت‌انگیزناکی از ریل خارج شد و سر و کله‌ی مسافران و

لوکوموتیوران را هم شکست و پدر صاحب بچه‌ی همه‌شان را درآورد.  لوکوموتیوران زخمی و عصبانی

از قطار چپ شده خودش را کشید بیرون و به قصد کشت دنبال ریزاحمد گذاشت. ریزاحمد بی‌گناه

و معصوم هم که دید هوا پس است پا گذاشت به فرار و حالا ندو کی بدو. لوکوموتیوران هم پشت

سرش با مشت‌های گره کرده و فحش‌های هجده سال به بالا و کمر به پایین همچنان می‌دوید تا

رسیدند به نقطه و محل ریزش کوه. و آنجا بود که لوکوموتیوران خشکش زد.

لوکوموتیوران که دید کوه ریزش کرده و فهمید ریز احمد چه فداکاری بزرگی کرده اشک در

چشم‌هایش جمع شد. ریزاحمد را بغل کرد و های های شروع کرد به گریستن. بقیه مسافران و

خبرنگاران بین‌المللی و روسای ایستگاه‌های قطار هم با فهمیدن حادثه به محل آمده دور آنها جمع

شدند و صحنه‌ی  ملودرام هندی‌ناک و بالیوودآسایی به وجود آمده بود که اشک از مشک قورباغه در

می‌آورد. عکاسان کلیک کلیک عکس می‌گرفتند و بقیه در دستمال‌شان فین می‌کردند و تولید آب

دماغ در آن سال از همین جا فراوان شد.

به زودی عکس ریزاحمد را به عنوان دهقان فداکار در تمام کتاب‌های دبستانی و دانشگاهی و روی

جلد مجله تایم زدند و تفاسیر متعددی از روش‌ فداکارانه ریزاحمد و ذکاوت او در دنیا انجام شد.

حادثه‌ی آن شب فراموش ناشدنی به عنوان درس عبرت و الگویی برای فرزندان خاک عالم شد.

هنوز کنار ریل‌ها، قطار از خط خارج شده‌ی زنگ‌زده‌ای وجود دارد که به عنوان یادبود عکس ریزاحمد

فداکار را در حالی که نیش‌اش تا بناگوش باز است روی آن زده‌اند و زیر آن نوشته: ما اینیم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

دیگر تونیستی

آری دیگر نشان من در تفکر تو مرده است دیگر مرا در غسالخانه عشقت شستشویم داده و در گور

خود خواهی هایت به خاکم سپرده ایی و اکنون سرشکسته از فردایی که ساخته بودم و ناکام از

رویاهای درازم غرورم را به زیر پایت می افکنم تا باز هم تو را داشته باشم اما دیگر می دانم: دیگر

من نیستم

دیگر تونیستی




کلمات کليدي :دیگر تونیستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

یعنی تا ابد

اما خیلی وقته که خسته ام

دیگه حوصله ای واسه قایم موشک بازی و دلتنگی و خیلی چیزای دیگه ندارم!!!

فقط می خوام کنارم باشی

می خوام پیشم بمونی برای همیشه

همیشه یعنی همیشه

یعنی همه جا

یعنی تا ابد




کلمات کليدي :یعنی تا ابد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

فقط گاهگاهی

در زندگی آنچه زود از دست می رود

خود زندگیست...

از این روزها فقط خاطراتی باقی می ماند ،

خاطراتی که در سرنوشتمان

فقط گاهگاهی

تصویر تاریک و روشن این دوران را نمایان میکند...

و هر زمان که می گذرد

برگی از صفحه خاطرات کنده

و به پیمانه عمراندکـی افزوده می شود ...

 




کلمات کليدي :فقط گاهگاهی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

نیستی پیشم

دلم برات تنگ شده جونم میخوام ببینمت نمیتونم

بین ما دیوارای سنگی فاصله یک عمر میدونم

بغض ترانم و شکستم میخوام بگم عاشقت هستم

تو عین ناباوری شب خالی گذاشتی هر دو دستم

نیمه شب از خوابم پامیشم نیستی پیشم

باز دیونه میشم دوریی تو تیشه زد به ریشم نیستی پیشم

بی صدا از من خالی میشم هم صدا با بی بالی میشم

گونه هام خیس از شبنم غم نیستی پیشم




کلمات کليدي :نیستی پیشم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

سکوت برگریزان

در این سکوت برگریزان

عابری هستم که تنها خش خش برگها هراسان رفتنم را فریاد میزنند

و تو بی تفافت

از پشت پنجره به غربت رفتنم چشم دوخته ای

با تبسمی که آزارم میدهد

کسی نیست که برای واپسین نگاهم ...

دستی تکان بدهد ...




کلمات کليدي :سکوت برگریزان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

زندگی (7)

زندگی شاپرک است خفته بر بال نسیم

می پرد تا گل صبح از شب شهر قدیم

زندگی شاخ گلی است از کویری زده سر

عطر جان می بخشد تاکه گردد پرپر
 
زندگی چلچله ای است گرم کوچیدن مرگ

دفتر خوانده شده روز وشب برگ برگ
 
زندگی عاطفه ایست گرم توفنده وپاک

خنده نازک گلی به کرم ورزک برگ
 
زندگی منظره ای در گذرگاه نظر

بسترگل شدن گل ناچیز بشر
 
زندگی مشغله ای است در تکاپوی زمان

فصل کشتن بهار درویدن به خزان




کلمات کليدي :زندگی (7)




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

درس معلم

در کلاس روزگار
 
درسهای گونه گونه هست
 
درس دست یافتن به آب و نان
 
درس زیستن کنار این و آن
 
درس مهر
 
درس قهر
 
درس آشنا شدن
 
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
 
در کنار این معلمان و درسها
 
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
 
یک معلم بزرگ نیز
 
در تمام لحظه ها تمام عمر
 
در کلاس هست و در کلاس نیست
 
نام اوست : مرگ
 
و آنچه را که درس می دهد  زندگی است




کلمات کليدي :درس معلم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

خالی از امید

هوا تو کردم دوباره

بازم دلم تنگه برات

اگر چه دوری از دلم

هنوزم میمیرم برات

امید من سنگ صبور

باشه برو پیشم نیا

بزار که تنها بسوزم

تو غربت دلتنگیام

نه این که عاشق نباشم

نه

نه این که دوست ندارم

نه

می خوام تو اوج بی کسی

سر روی شونه ات بزارم

زخم زبون و صبر من

باید بگم حدی داره 

یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره

 




کلمات کليدي :خالی از امید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

حس غریب

چند وقتی ست حس غریبی دارم.

گم شدن در جاده ای ناپیدا.

تنها شدن در پهنای کویر.

پژمرده شدن در میان با د.

نمی دانم شاید حسی بالاتر از تمام حس های بشری.

حسی بیشتر ار مرگ.زندگی.کهنگی.حسی کاملتر از عشق.کاملتر از رویا.

شیرین تر از شیرینی.

چند وقتیست که بریده ام ...

از همه چیز .از دنیا.از این خاکیان عشق فشان که در وادی تیرگی عشق را جستجو می کنند.در

حالی که نمی دانند خود عشقند.

وجود انها عشق است روحشان که با معبود ازلی ییوندها دارد.

بگذار تا تنها بمانم .

تنها ان زمان است که وجودم ارامشی از شوق وصال می گیرد.

ان زمان است که برواز تا منزلگهت دیده ام را سر شار از اشکی زلال و پاک می کند.

و ان هنگام که زهز هلاهل مرگ را جرعه جرعه در کام وجودم بریزی و بار گناهان صعبم را صبو رانه

از دوشم بر گیری

ان هنگام که اشک هایم با جرعه وصال تو تطهیر می شود.

تنها ان هنگام است که ارامشی قلبی در وجود تنهای خود خواهم داشت




کلمات کليدي :حس غریب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

بی تو شکستن

دیگر توان ایستادنم نیست !

وقتی که ترانه های گم گشته

در هوای سرگردانی میمیرند

وقتی که قاصدکهای بی خبر

پیام تهی شدن می آورند

و گلهای تازه شکفته

به پرپر شدن خو می کنند

وقتی که نگاه تازه متولد شده ایی

در خفقان انتظار می میرد

دیگر توان ایستادنم نیست !

می روم تا به امتداد جاده ها بگویم

که بی تو شکستن ساقه ها حتمی ست...




کلمات کليدي :بی تو شکستن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

به سوی تو

گاه که من به سوی تو آیم ،

چه باک اگر مرگ در میان ما قرار گیرد ،

چرا که تو آن را ذوب می کنی .

مرگ که از جنس زمان است ،

نمی تواند آن چه را از زمان نیست تصرف کند .

جاودانگی شقایق ها را ..

فاصله ی میان مرگ و زندگی من ،

تنها یک لبه ی کاغذ است ..




کلمات کليدي :به سوی تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

به اندازهء تمام غروبها

گاهی که دلم به اندازهء تمام غروبها می گیرد

چشمهایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

چـه خیال پوچــیست افکارامــروزه ام ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

بگو موندنی ترینی

نوازش نگاهت شبو از یاد میبرم

باتو از هجوم اینحادثه ها بیخبرم

باتو داغم مثه خورشید باتو جاری مثه رود

مثه یه نقش مقدس روی دار تارپود

چشای تو شب خیسه دوتا یاقوت سیاه

مثل زیبایی برکه وقت شستشوی ماه

وقتی هستی همه نیستن شاپری بی بی بارون

بگو موندنی ترینی منو از سفر نترسون




کلمات کليدي :بگو موندنی ترینی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

برد با کیست

سرو می نازید و می بالید سخت:

«از من آیا هست زیبا تر درخت؟

برد با من نیست آیا ؟

من پرند نوبهاری بی خزانم در براست!»
 
گل، به او خندید و گفت:

«از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سراست!»
 
چهره نرگس به خودخواهی شکفت،

چشم بر یاران خام اندیش ، گفت:

«دست تان خالی است در آنجا که من ، دامنم سرشار از گنج زر است!»

ارغوان آتشین رخسار گفت:

«برد با همتای روی دلبر است!»  

لاله ها مستانه رقصیدند،

یعنی :«غافلید!

در جهانی اینچنین ناپایدار،

برد با آنکس که چون ما سرخوشان ، تا نفس دارد به دست ساغر است!»

پای دیواری ، درون یک اجاق،

کنده ای می سوخت ، در آن سوی باغ،

باغبان پیر را با شعله ها

رمز و رازی بود ، سرجنباند و گفت:

« برد با خاکستر است»
 
برد با او بود یا نه،

روز دیگر بامداد،

توده خاکستری را

هر طرف می برد باد!!




کلمات کليدي :برد با کیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

ای فردا

می خوانم و می ستایمت پر شور

ای پرده دل فریب رویا رنگ

می بوسمت ای سپیده گلگون

ای فردا ای امید بی نیرنگ

دیری ست که من پی تو می پویم

هر سو که نگاه می کنم آوخ

غرق است در اشک و خون نگاه من

هر گام که پیش می روم برپاست

سر نیزه خون فشان به راه من

وین راه یگانه راه بی برگشت

ره می سپریم همره امید

آگاه ز رنج و آشنا با درد

یک مرد اگر به خاک می افتد

بر می خیزد به جای او صد مرد

این است که کاروان نمی ماند

آری ز درون این شب تاریک

ای فردا من سوی تو می رانم

رنج است و درنگ نیست می تازم

مرگ است و شکست نیست می دانم

آبستن فتح ماست این پیکار

می دانمت ای سپیده نزدیک

ای چشمه تابناک جان افروز

کز این شب شوم بخت بد فرجام

بر می آیی شکفته و پیروز

وز آمدن تو زندگی خندان

می آیی و بر لب تو صد لبخند

می آیی و در دل تو صد امید

می آیی و از فروغ شادی ها

تابنده به دامن تو صد خورشید

وز بهر تو بازگشته صد آغوش

در سینه گرم توست ای فردا

درمان امیدهای غم فرسود

در دامن پاک توست ای فردا

پایان شکنجه های خون آلود

ای فردا ای امید بی نیرنگ 




کلمات کليدي :ای فردا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

ای جدا ناشدنی

ای مسافر ! ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت .

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .

آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را

می فرساید ...

بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را .

مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در

افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...

جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز... آرام تر بگذر ...

وداع طوفان می آفریند... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را که

می بینی ! آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ...

من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ...

ای پرنده ! دست خدا به همراهت ...

اما نمی دانی ... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...

از خود تهی شده ام ... نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟




کلمات کليدي :ای جدا ناشدنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧

اشنایی من وتو

فکر کنم کار خدا بود اشنایی من وتو شاید هم کار فرشته ای که با من

اینو من میخوام بدونی قلب من خیلی شکسته ولی با بودن تو خیلی بهتر

ارزو اگه تو باشی خیلی روشنه ارزو اگر نباشی شب من خاموشه

فکر کنم کار خدا بود اشنایی من وتو شاید هم کار فرشته ای با منه

اینو من میخوام بدونی قلب من خیلی شکسته ولی با بودن تو خیلی بهتر




کلمات کليدي :اشنایی من وتو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ۲۵/۰۱/۸۷

گوش کن دوست خوبم

گوش کن

به حرفهای این دل کوچک من هر چند وقت نیست اما گوش کن

آری گلم، درد و دلهایم از بی کسی است پس لحظه ای هر چند کم اما گوش کن
 
گاهی اوقات دلم هوس چه چیزایی می کنه

بعضی وقتا دلم به یاد چه کسایی می افته

جالبه ، شایدم خنده دار، نه اصلاً بیشتر گریه داره

می خوای بخندی بجاش اشکت در می یاد

می خوای گریه کنی ولی مجبوری که بخندی آخه خندت نمی یاد

چه صبورم من

چه صبوری تو

و چه سخت و شکننده

محزون با لبهایی بسته

از این شگفتی زمان مات موندم

و تو چرا این همه سردی

و من چرا هنوز مشتاق

سردیت مثل یخه

نه مثل برفه

نه اصلاً مثل خود سرمای آزار دهنده چله زمستونه

و من مثل یک بذر توی چله زمستون جوونه زدم

از کجا باید می دونستم که چه فصلی یا چه هوایی

طفلکی دلم چه خوش بود به همه چیزای این دنیا

آخ قربون بعضیا که به آدم می گن الکی خوش

راست می گن به خدا

دیگه کاشکی و شاید و اما هیچ اثری نداره

یه روزی بالاخره باید جوونه بزنی

ولی کجا و کی این مهمه

اگه عجله نداشته باشی خیلی خوبه

ولی اگه مثل من عجول باشی و دست و پات و گم کنی ، اونوقت سرگذشتت می شه...؟

آخه پس جای صبوری چی می شه؟

نه هیچ کس نیست که بهمون بگه بالاخره تکلیفمون چی می شه؟

من می دوم از پی تو

تو می دویی از پی او

و همه داریم دنیال همدیگه می کنیم

مثل بازی احمقانه بچگی ها

می دونی چرا احمقانه است

چون وقتی بچه گیامون یاد گرفتیم تا می تونیم دنیال هم بدوییم و قایم بشیم که کسی ما رو پیدا نکنه و بگیره

شد بازی واقعی وقتی که بزرگ شدیم

حالا دیگه لذت بچگی ها رو نداره

حالا دیگه خیلی خیلی تلخ شده

آخ خدا جون کاش می شد که یه روزی حداقل یه روز

همه وایسیم

اونوقت شاید همه همدیگه رو پیدا می کردیم

وای چه کیفی داشت

آره تو خودت می دونی که چقدر دلای کوچیک ما برای همدیگه تنگ می شه

آخ چه کیفی داره دلتنگی

و چه کیفی داره وقتی دلتنگیت تموم می شه

اما خیلی وقته که خسته ام

دیگه حوصله ای واسه قایم موشک بازی و دلتنگی و خیلی چیزای دیگه ندارم!!!

فقط می خوام کنارم باشی

می خوام پیشم بمونی برای همیشه

همیشه یعنی همیشه

یعنی همه جا

یعنی تا ابد

وای که چقدر قصه ها و غصه هامون زیاده

و چه قدر حرف داریم واسه گفتن

اما همیشه یه جایی تویی درد و دلامون کم می یاریم

واسه اینه که درد و غصه هامون هیچ وقت تموم تموم نمی شه

منم الان کم آوردم

دلم می خواد تا ته دنیا درد و دل کنم

اما نمی شه

اما نمی یاد

یکی داره از اون دور دورا بهم می خنده

صدای خنده هاش رو و صدای گریه هام رو خوب می شنوم

اینجا دیگه آخر تموم حرفای امروزمه

واسه فردا درد و دلای تازه دارم

به حرفام گوش می کنی؟




کلمات کليدي :گوش کن دوست خوبم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

من از تو می مُردم

من از تو می مُردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی 

تو در من می خواندی 

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

تو از میان نارون ها،گنجشک ها ی عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر می شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها ،گنجشک ها ی عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

تو با چراغهایت می امدی به کوچه ما

تو با چراغهایت می امدی

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه ها ی اقاقی می خوابیدند

و من در اینه تنها می ماندم

تو با چراغهایت می امدی...

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را می بخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را می چیدی

و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند

تو لاله ها را می چیدی

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب سینه هایم

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب سینه هایم

و گوش می دادی

به خون من که ناله کنان می رفت

و عشق من که گریه کنان می مُرد

تو گوش می دادی

اما مرا نمی دیدی!



کلمات کليدي :من از تو می مُردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

من دگر نیندیشم  
  
من دگر به بودن نیندیشم

کوه به کوه گشته ام ،

تاب این دردم را

نتوانند کشید 

من به دنیا نفس

نیندیشم

کرمان ِ گورم شمارش ِ

معکوس میدهند 

من به انسان دگر

نیندیشم 

آدمیان مرا از خود

ندانستند

من به تنهایی دگر ننالم

مسیحم مصلوب ِ تنهایی

بود 

من به نامردی دگر ننالم

مسیحم قربانی ِ بوسه ی

یهودا بود 

من زخود دگر زندگی

نخواهم

من کرباس ِ نیروانایی

ام را در آغوش ِ مسیح می خواهم 



کلمات کليدي :من دگر نیندیشم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

هستی ز نگاه

درها به طنین های تو وا کردم.

هر تکه نگاهم را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه .

بر لب مردابی ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز.

در بن خاری ، یاد تو پنهان بود، برچیدم، پاشیدم به جهان.

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن، و به خود گستردن.

و شیاریدم شب یکدست نیایش، افشاندم دانه راز.

و شکستم آویز فریب.

و دویدم تا هیچ . و دویدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.

و فتادم بر صخره درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، لرزیدم.

وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم.

ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم



کلمات کليدي :هستی ز نگاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

قصه نا تمام دل
  
بار کبوتر دلم پر زده در هوای تو

می کشدم به هر طرف جاذبه وفای تو

در سفری دوباره ام، سوخته چون ستاره ام

آه که آتش درون، شعله زد از نوای تو

گر چه جوان دویده ام، پیر به تو رسیده ام

تا به کجا کشد مرا، غربت ماجرای تو

ساز دل شکسته ام  مویه رداغ می کند

بغض زمان گرفته از گریه بی صدای تو

در شب بی خروش من ، چنگ غریب عشق کو

تا به نوای غم زند ، نغمه آشنای تو

از سر سجده گاه دل، سوخته جان نشسته ام

تا دم آخرین نفس بر لب من دعای تو



کلمات کليدي :قصه نا تمام دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

محال است

با مدعی محال است اسرار عشق گفتن

چنان که با تقلا در کیسه زباله 

خورشید را نهفتن

یک شب ستاره ای خرد فریاد زد 

که ای ماه تا چند خودنمایی 

آنگاه ماه غمگین با دست خورشید را نشان داد

یک شب ستاره ای خرد از فرط خستگی مرد



کلمات کليدي :محال است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

شما
  
می خوام امروز کمی از شما بگم

نمی خوام از تو یا من و ما بگم

می خوام امروز بگم ففط شما

اگه جسارت نمی شه دستی بکش رو سر ما

شما عاشق شما صوفی

شما معنای وجودی 

شما سرور

شما از هر کسی بهتر

شما نازی شمازیبا

شما لذت یه رویا 

شما انتهای عشقی

شما جاده بهشتی 

شما صاحب بارون

شما امنیت خیابون

شما معنای بهشتی

شما اصل و اند عشقی

شما نایب فرشته

شما انگیزه هر چی نوشته

شما محبوب هر چی دلی

صدای نجوای بلبلی

شما مخلوق بی عیب

شما انگیزه شادی عید

شما نقطه عطف زیبایی

شما بنده پاک خدایی

شما حاکم بهشتی

شما دشمن هر چی زشتی

شما اون بالا بالا

کاخی داری تو ی ابرا

شما فلسفه بارون

شما جواب رازهای پنهون

شما لذت روز برفی

شما برای من بهترین حرفی

شما چی هستی کی هستی

شما معمای وجودی

شما معنای سلامی و درودی

شما انگیزه عشق ماهی ته رودی 

شما زیباتر از حوری

شما شما شما شما شما شما شما شما رو دوست دارم



کلمات کليدي :شما




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

شعر سفر
 
همه شب با دلم کسی می گفت 

سخت آشفته ای ز دیدارش 

صبحدم با ستارگان سپید 

می رود می رود نگهدارش 
  
من به بوی تو رفته از دنیا 

بی خبر از فریب فردا ها 

روی مژگان نازکم می ریخت 

چشمهای تو چون غبار طلا 

تنم از حس دستهای تو داغ 

گیسویم در تنفس تورها 

می شکفتم ز عشق و می گفتم 

هر که دلداده شد به دلدارش 

ننشیند به قصد آزارش 

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من نگهدارش 

آه کنون تو رفته ای و غروب 

سایه میگسترد به سینه راه 

نرم نرمک خدای تیره ی غم 

می نهد پا به معبد نگهم 

می نویسد به روی هر دیوار 

ایه هایی همه سیاه سیاه



کلمات کليدي :شعر سفر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

رویای با تو بودن  
  
در بستر تنهایی

شب تا به سحر بیدار مانده بود

و من، غرق رویای شیرین دوست داشتنها

با هم بودنها

آسمان دلم پر ستاره بود

ماه در کنارم آرمیده بود

به هر کجا که می نگریستم

روشنایی بود و نور

تلاءلو مهتاب

آه رویای قشنگ با تو بودن

در سپیده دم بیداری

شب آرام

در کنار بسترم خوابیده بود



کلمات کليدي :رویای با تو بودن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

در جستجوی خوشبختی

اول دلم لک زده بود که بتونم دبیرستان را تمام کنم و به دانشگاه برم...

بعد داشتم میمردم که دانشگاه را تمام کنم و به سر کار بروم...

بعد دلم لک زده بود که ازدواج کنم و بچه دار شوم..

بعد همیشه منتظر بودم بچه هایم بزرگ شوند و به مدرسه بروند..

و من بتوانم دوباره مشغول به کار شوم...

بعد ارزو داشتم که باز نشسته شوم...

و حالا دارم میمیرم که...

یک دفعه متوجه شدم که اصلا یادم رفته بود زندگی کنم...



کلمات کليدي :در جستجوی خوشبختی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

دار کلام
  
گفتند بگو باز هم

بگو 

بی او؟ بگویم از

فاصله؟

از اوج ترنمی که با یک  

یک نت پایان یافت

شاید بگویند بگو     بگو

از خوره ای که کالبدم

را گرفت؟

مادر را داغدار کرد

آه که او شوقم بود   

او در من خوابید  

نگو بگو 

دیگر هر کلامی مرا حلقه

اعدام است



کلمات کليدي :دار کلام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

چشمانم مزخرف می بینند  
  
امروز که در خود هستم ،

حجم ِ فردا را نمی بینم

در خود ، خودگردی هستم

که دیگران مرا نمی

شناسند

شاید فردا ها ما را

بشناسند،از آنِ ما

باشند 

امروز دلگیری ِ بغضی

هستیم در گلوی ِ زمان ،

ما را می راند شاید تا

لمس ِ نبودن ها 

امروز تلخم ، اما با

تلخی زاده نشدم 

پدر ِ دنیا مرا با بوسه اش آفرید اما من راه ِ

گریز را رفتم 

گریز از ابتدایی به

آنجایی که انعکاس ِ

انسانی نیست 

من راهی رفتم که دیدم ،

که دیدم :

چشم ها فقط مزخرف

میبینند

من هنوز در باوری هستم

که با دستان ِ بی نبضم ،

بر سپیدی ِ کتاب ِ

نخوانده اش نوشتم :

وای ...چشمانم مزخرف می بینند 

به یاد ِ صادق هدایت که زمانی در باورمان زیست







نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

چشم به راه    

باز هم خالی است

صندوق پستی ام از شکوه های تو

نمی نویسی از نبود پنجره های رو به آفتاب

از سرفه های شبانه بی بی

از سوز و سرمایی که نقش می زند بر استخوانت 

عادت کرده بودم

به پاکتی پر از شکوه های تو

اعتراضت به  

دست هایی که ناخن در مچت فرو می کنند

چشم هایی که درونت را می کاوند

لب هایی که منتظرند رو برگردانی

عادت کرده بودم 

خالی است 

اما....

قبض های تلفن را پرداخت نکرده ای

«مشترک گرامی تلفن شما به دلیل بدهی قطع می باشد....»

و صدای ممتد جیغی

آوار می شود بر گوش های ناامید از شنیدن صدای تو

خاک گرفته این صندوق لعنتی

خالی است 

حرف هایم بوی نا گرفته از بس گفتم و تو نشنیدی

از بس...



کلمات کليدي :چشم به راه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

تشنه
 
دلت دریای غمه میدونم

چشاتم ساحل ماتم میدونم

دست و پات مال خودت نیست میدونم

قلبت از آن خودت نیست میدونم

از پس هر نفست آه و درد میدونم

دردت از دندون و سر نیست میدونم

میدونم شبا دیگه خواب نداری

میدونم خنده و فریاد نداری

میدونم دلت شکسته میدونم

اشکت هر لحظه به لحظه میدونم

میدونم  آب و هوای دل تو بارونیه

دنیا از نگاه تو ویرونیه

لحظه های زندگی برای تو حیرونیه

چی بگم تا مرحم دلت باشه

چی بدم تا پیشکش غمت باشه

میدونم " قسمت هر چی باشه " چرند ترین گفته هاست

فقط بگم عشق پاکت قشنگ ترین یافته هاست

میدونی آبی بودی حالا دیگه سبز شدی

رفتی به اوج آسمون

گاه گاهی سرکی به ما بزن

دلمون تنگ میشه واسه بارون دلت

تشنه

عاشقانه نوشتم عاشقانه هم بخوانید و عاشقانه هم نظر دهید که بهانه ی زندگی چیزی جز
 
عشق نیست.




کلمات کليدي :تشنه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

بی ماه ترین برکه  
  
دوباره هجوم خواب

خاکستری

گویی نفسها زادگان

مرگند

من نه تبلور غم نه

هجوم ترانه

باز غریق خاطراتی که

غرق هجرت تو بودند

تن من اسیر برزخی بی

رمق بازگشت

او    مرا برکه ای خواند

و خود بر من مهمان

عمر شب کوتاه بود 

شبهای دیگر هم بیماه ترین برکه



کلمات کليدي :بی ماه ترین برکه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

بهار را به خاطر بسپار  
  
زیبایی دشتها را ، به خاطر بسپار

قشنگی گلها را ، به خاطر بسپار

سبزی سبزه ها را ، به خاطر بسپار

زلالی چشمه ها را ، به خاطر بسپار

قرمزی شقایقها را ، به خاطر بسپار

مهمانی رنگها را ، به خاطر بسپار

پرواز پروانه ها را ، به خاطر بسپار

غنچه ها و شکوفه ها را ، به خاطر بسپار

عشقبازی پرنده ها را ، به خاطر بسپار

بنفشه ها و نسترن ها را ، به خاطر بسپار

رقص لاله ها را ، به خاطر بسپار

زمزمه برگها را ، به خاطر بسپار

باغهای با صفا را ، به خاطر بسپار

نسیم دلپذیر بهار را ، به خاطر بسپار

شادی بچه ها را ، به خاطر بسپار

بهار را با همه دلربایی هایش ، به خاطر بسپار







نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

به دادم برس

شب آغاز هجرت تو

شب در خود شکستنم بود 

شب بی رحم رفتن تو

شب از پا نشستنم بود

شب بی تو

شب بی من

شب دل مرده های تنها بود

شب رفتن 

شب مرد ن

شب دل کندن من از ما بود

واسه جشن دلتنگی ما

گل گریه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و تو

هم زمین هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه دیدم

کوچ تو اوج ریاضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم

کوچ من از من نهایتم بود

به دادم برس

به دادم برس

تو ای ناجی تبار من

به دادم برس

به دادم برس

تو ای قلب سوگوار من

سهم من جز شکستن من

تو هجوم شب زمین نیست

با پر و بال خاکی من

شوق پرواز آخرین نیست

بی تو باید دوباره بر گشت

به شب بی پناهی

سنگر وحشت من از من

مر حم زخم پیر من کو؟

واسه پیدا شدن تو آینه

جاده سبز گم شدن کو؟

بی تو باید دوباره گم شد

تو غبار تباهی

با من نیاز خاک زمین بود

تو پل به فتح ستاره بستی

اگر شکستم از تو شکستم

اگر شکستی از خود شکستی

به دادم برس 

به دادم برس

تو ای ناجی تبار من

به دادم برس 

به دادم برس



کلمات کليدي :به دادم برس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

اشنایی

بعد از هر سلام قلبم

درد می گیردو امتداد

این درد تا اشنایی دیگر

روحم را می ازارد تا

دیگر گفتن خداحافظ

برایم سخت

نباشد. عمر

در بیشه زار عمر بچه

گانه راه می رفتم

وبزرگسالیم در کویر

عمر ترک خورد

و قدمهایم در نرمی خاک

کویر محو شد .

طراوت جوانیم در لابه

لای تابش انوار خورشید

به یغما رفت،

تازه عشق را فهمیدم که

در خانه ی قلبم به صدا

در امد و ایینه قلبم

شکست وقتی پیر مردی

گوژپشت در ان محاسن

سفیدش را شانه می زدو

در ان لحظه قلبم همچون

زمین کویر ترک خورد




کلمات کليدي :اشنایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

از خدا خواستم

من از خدا خواستم،

نغمه های عشق مرا به گوشت

برساند تا   لبخند مرا

هرگز فراموش نکنی و

ببینی که سایه ام به

دنبالت است تا هرگز

نپنداری تنهایی.

ولی اکنون تو رفته ای ،

من هم خواهم رفت 

فرق رفتن تو با من این

است که من شاهد رفتن تو هستم




کلمات کليدي :از خدا خواستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

ابدیت

بهار بود و تو بودی

گل بود و تو بودی

بهار رفت و تو رفتی

خزان شد و نبودی

و من، همچون برگی خشکیده

در زیر پای عابران شتاب زده

خرد شدم

و باد، تکه های تنم را

به دشتهای دور سپرد

چقدر زودگذر بود روزهای خوب

می دانم که با آمدن بهار

تو دوباره باز خواهی گشت

و اگر گذرت به دشتهای سر سبز افتاد

سراغ مرا از لاله ها بگیر

اما غمگین نشو اگر مرا نیافتی

من در کنار کوهسار بلند

با شقایقها دوباره روییده ام

من همه جا با توام ای ابدیت




کلمات کليدي :ابدیت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

UP ۲۰ جدید* ۲۴/۰۱/۸۷

شبهای من

شبهای من

شبهای تنهایی

شبهای سکوت

شبهای ظلمت

شبهای غم

شبهای من

شبهای غربت

شبهای بی کسی

شبهای نا امیدی

شبهای من

شبهای بارانی

شبهای بی ستاره

شبهای بی معشوق

شبهای بی پایان

شبهای من




کلمات کليدي :شبهاي من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

وصیت نامه یک مرده باحال

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

- بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

- به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

- ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند.

- عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

- بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

- کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

- مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

- روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

- دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

- کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

- شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

- گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

- در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

- از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش می‌طلبم.

- به مُرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

- چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

ما هر دو

دیروز ما هر دو رویای دنیایی ایده ال را می دیدیم...دیروز بر لبهایمان انبوهی از حرفها بود...چون در

چشمهایمان روحهایمان را می دیدیم و حقیقت در سیمای تو جای شک و تردید باقی نمی

گذاشت... دیروز ما پیمان بستیم که همه ی دنیا را تسخیر کنیم...دیروز تو قسم خوردی که این

عشق تا ابد باقی خواهد ماند..به خاطر اینکه اشتباه نباید دوبار تکرار شود.. برای فهمیدن اینکه

عشق خالصانه چیست.. تو چه کار کردی؟؟ امروز تو امید را با غرورت خراب کردی... امروز تو با

عصبانیت سیمای مرا تاریک و کدر کردی... با خشمت همه ی داستانمان را پاک کردی... و همه ی

عشقی که به تو ارزانی داشتم را زیرو رو کردی.... با این اجازه که به خودت اجازه دادی روحم را

بشکنی... تو چه کار کردی!؟تـو ما را مجبور کردی سپیده دم را نابود کنیم و شبهامان با حرفهایی

که زدی غرق شدند خفه شدند و توهمات من با ظاهر سازیهای تو خاتمه یافت...تـو مفهوم عشق

را فراموش کردی و با دستانت خانه ی مان را کوبیدی خراب کردی...فردا بگذار روز تازه ای در جهان

من آغاز شود...فردا من اسم تو را نوشته شده در میان شعرهایم نخواهم دید...به اقرار پشیمانی

تو گوش نخواهم داد...بدون اینکه برای پشیمانیت متاسف شوم ، (تو را) نادیده خواهم گرفت...فردا

از یاد خواهم برد که دیروز عاشق راستین تو بودم...فردا حتی دلیلی برای تنفر از تو وجود نخواهد

داشت...من همه ی رویاهای تو را از رویاهایم پاک خواهم کرد... بگذار باد بوزد تا خاطراتت را

فراموش کنم... چه کار کردی!؟؟




کلمات کليدي :ما هر دو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

مرا با خودت یکی کن

به تو سلام می کنم ، کنار تو می نشینم

و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود.
 
اگر فریاد مرغ و سایه علفم

در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم

خسته ، خسته ، از راه کوره های تردید می آیم

چون آینه ئی از تو لبریزم

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

نه ساقه بازوهایت ، نه چشمه های تنت

بی تو خاموشم ، شهری در شبم

تو طلوع می کنی

من گرمایت را از دور می چشم و شهر من بیدار

می شود.

با غلغله ها، تردیدها، تلاش ها ، و غلغله مردد

تلاش هایش،
 
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد

دور از تو من شهری در شبم

ای آفتاب

و غروبت مرا می سوزاند.

من به دنبال سحری سرگردان می گردم

تو سخن می گویی ، من نمی شنوم

تو سکوت می کنی ، من فریاد می زنم
 
بامنی با خود نیستم
 
و بی تو خود را در نمی یابم

دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکینم بدهد.

اگر فریاد مرغ و سایه علفم

این حقیقت را در خلوت تو بازیافته ام
 
حقیقت بزرگ است و

من کوچکم

با تو بیگانه ام

فریاد مرغ را بشنو

سایه علف را با سایه ات بیامیز

مرا باخودت آشنا کن ،

بیگانه من

مرا با خودت یکی کن.




کلمات کليدي :مرا با خودت یکی کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

گور کن

بنویس ای گور کن عاشق بر گورم

که خالصانه مخلص خاک گورم

ای گور کن تو چه می دانی از خاک گور

تو نمی دانی که من یار هما بوف کورم

ای گورکن تو از پروانه وشمع چه می دانی

من برای شمع وپروانه هم سنگ صبورم

گور کن ای معمار خانه ابدم دوست من

می دانم در بنایی که تو ساختی اخر من مورم

ای گور کن منتظرم باش می ایم بزودی

نگو بی وفا بود نیامد حالا که از تو دورم

عاقبت عاشق دستانت شدم گورکن

می دانم پیش چشم تو بر تابوت شکسته نورم




کلمات کليدي :گور کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

گریه کردن

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر کردم که او یار من است

نه! فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است

« دوستت دارم» دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

پایبند جستجویم کرد و رفت

عاقبت بی آبرویم کرد و رفت

این دل دیوانه آخر جای کیست؟

آنکه لیلایش منم، مجنون کیست؟




کلمات کليدي :گریه کردن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

قصه از عشق می خوانم

تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو

تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو

تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم

خوش و سرمست بودم

و فارغ از همه جور جهان بودم

به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت

من از دام عشق خوب رویان در هزر بودم

و دایم در سفر بودم

که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم در زد

و با دست محبت بر دلم در زد

نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد

و من در خواب چشمانش فرو رفتم

در آنجا صد هزار افسانه می دیدم

و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم

قلب من گواهی داد که او تنهاست

که او هم چون تو تنهاست

از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود

برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم

ولی افسوس که تو تنهای تنها نبودی

فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم

و چون من کولی صحرا نبودی فکر می کردم

از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم

و از سر کوی تو برگشتشم

تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن

برو به شاهروی دیگری خو کن

ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم

دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان

را دوست می دارد

و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد

تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی

شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتم

به سوی دشت ما برگرد

برایت باز می خوانم سرود آشنایی را

و از دل می برم افسانه ی تلخ جدایی را




کلمات کليدي :قصه از عشق می خوانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

سرشک

دیگر بهانه هم لازم ندارم ،

بهانه برای بارش اشک .

مهربانی ِ نامهربانانه تو

زلزله به دل شکیبای ِ ناشکیب من میاندازد ...

و به جای آتش فشان عصبانیت

چشمه ای از چشمانم میجوشد ،

که گواه تلاطم درونم است .




کلمات کليدي :سرشک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

زندگی (6)

زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از

مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن

دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم.




کلمات کليدي :زندگی (6)




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

خوشه های عشق

من سالیان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام

من تمام سرزمینهای دور را

در جستجوی عشق زیر پا گذاشته ام

من در پس کوچه های عاشقی

دلم را ، در تک تک خانه ها یش جا گذاشته ام

من در تاریکی شبهای تنهایی

از همه این کوچه ها گذشته ام

من چه غزلهای عاشقانه برای عشق سروده ام

من آتش عشق را ، در دل همه عشاق افروخته ام

من خوشه های عشق را به گیسوان دختران زیبا آویخته ام

من جرعه جرعه شراب عشق را ، با تو نوشیده ام

من چه شبها به یاد عشق تو تا به سحر گریسته ام

من در زندان تنهایی بدون عشق افسرده ام




کلمات کليدي :خوشه های عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

خواب عاشق

ای گیاه سبز

ای مظهر رویش

زیستن را آغاز کرده ای,

و بسوی بیکران راهی

که آینده و پایان آن را میدانی

میروی.

میروی!

بی آنکه هیچگاه زیستن را از یاد بری.

اما, من!

من چگونه آغاز کنم زیستن را؟!

که در ابتدا و اوان زیستنهایم که

با تبری مواجه گشته ام که برق لبه های تیز آن

امید زیستن و شکوفائی را در من می براند.

به پایان راهم میاندیشم بی آنکه حتی بدانم

آیا این راه را پایانی هست یا...

نمیدانم.

به امید فرداها, چشمانم را بر هم میگذارم.

چشمانم را میبندم و در رویاهایم رسیدن را میبینم

نه به او که به حبابی بزرگ.

به حبابی همرنگ سیاهی شبم.

نمیدانم

شاید خواب باشد

شاید خواب میبینم.

شاید خوابم هشدار تحققی باشد

در جهان بیداریم.

اما میگویند:

" خواب عاشق همیشه چپ است."




کلمات کليدي :خواب عاشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

خنده ات را نه

نان را از من بگیر ، اگر میخواهی ،

هوا را از من بگیر ، اما

خنده ات را نه .

گل سرخ را از من بگیر

سوسنی را که میکاری ،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز میکند ،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو میزاید .

از پس نبردی سخت باز میگردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی ،

اما خنده ات را که رها میشود

و پرواز کنان در آسمان مرا میجوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم میگشاید .

عشق من ، خنده تو

در تاریک ترین لحظه ها میشکفد

و اگر دیدی ، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست ،

بخند ، زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته .

خنده تو ، در پاییز

در کنار دریا

موج کف آلوده اش را

باید برفرازد ،

و در بهاران ، عشق من ،

خنده ات را میخواهم

چون گلی که در انتظارش بودم ،

گل آبی ، گل سرخ

کشورم که مرا میخواند .

بخند بر شب

بر روز ،

بر ماه ،

بخند بر پیچاپیچ

خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه کمرو

که دوستت دارد ،

اما آنگاه که چشم میگشایم و میبندم ،

آنگاه که پاهایم میروند و باز میگردند ،

نان را ،

هوا را ،

روشنی را ،

بهار را ،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم ...




کلمات کليدي :خنده ات را نه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

خلوت

خلوت دریچه ای به دنیای مهربانی ها

خلوت حکایت گوی دردها و غصه ها

خلوت پناهگاه دلهای تنها

خلوت سر چشمه دوستی ها

خلوت دنیای شادی ها




کلمات کليدي :خلوت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر
 
راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
 
همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است




کلمات کليدي :حلقه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

جنگ

پیرزنی تنها

در کنار ویرانه ها

با دلی شکسته و چهره ای در هم فرو رفته

با دیدگانی بی فروغ و دستهای خالی

به تماشا ایستاده بود

همه جا سکوت مرگبار

آرامش بعد از کشتار

آسمان غمگین می گریست بر ویرانه ها

امید های رفته بر باد

آرزوهای نقش بر آب

شهر های سوخته شده از خشم سپاهیان نیستی و فنا

نا قوس مرگ همه جا طنین افکن

هر کجا پیکری خفته به خون

سایه ها چون شبحی سر گردان

همه جا ویرانه

بوی دود باروت و خانه های سوخته

اشکها روی گونه ها خشکیده است

موئد گریه و زاریست

جنگ است و ویرانی




کلمات کليدي :جنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

تاسه

در گهواره از گریه تاسه می رود

کودک کر و لالی که منم

هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور

از سطح پهن پیشانیم می گذرد

خواهران و برادران

نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید

همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید

پنج یا شش ماه

خوشبختی جز رضایت نیست

به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر

گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست

از یاد رفته است

خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید

همین است

برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید

برای حفظ رضایت

نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید

پرستوهای مادر قادر به شکارش بچه هاشان نیستند




کلمات کليدي :تاسه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

به دادم برس

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته

نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

کسی که رفت رفتی دوباره عاشقم کرد

منو آباد کرد وخودش ویرون شد از دور




کلمات کليدي :به دادم برس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

بخاطر کی

پرسید بخاطر کی زنده هستی ؟

با اینکه دلم میخواست با تمام وجودم

داد بزنم

بهش گفتم : بخاطر هیچ کس

پرسید پس بخاطر چه زنده هستش

با اینکه دلم فریاد میزد بخاطر تو

با یک بغض غمگین

گفتم بخاطر هیچ چیز

ازش پرسیدم : بخاطر چه زنده هستی

در حالی که اشم در چشماش جمع شده بود

گفت بخاطر کسی که بخاطر هیچ زنده ام




کلمات کليدي :بخاطر کی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧

آوار رنگ

هیچ وقت
 
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدید ماند

 




کلمات کليدي :آوار رنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧

آسمان شب

تا وقتی سرت را بالا می گیری توی آسمان شب نگاهت به جای دیدن ماه به طرف ستاره ها

کشیده می شه. هزاران هزار ستاره. کدامین ستاره به تو چشمک می زند؟ ستاره کم نور یا

ستاره ای پر فروغ؟ دنبال ستاره ای باش که چشمکش تنها برای توست و تنها برای تو نور می

تاباند.  از چشمک های ممتد و پیاپی ستاره های بزرگ و نورانی بپرهیز. آن ستاره به همه می نگرد

و همه به آن می نگرند




کلمات کليدي :آسمان شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

  UP ۲۰ جدید* ۲۰/۰۱/۸۷

سخن آخر

اکنون زمان گریستن است،اگر تنها بتوان

گریست،یا به راز داری دامان تو اگر بتوان

اعتمادی داشت،یا دست کم به درها!!!که در

آنان احتمالا گشودنی است به سوی نابه کاران

با این همه به زندان من بیا که تنها دریچه اش

به دیوانه خوانه میگشاید

اما چگونه و به راستی چگونه زندان من را

که این چنین بی سرود و بی صدا مانده را

خواهی شناخت؟




کلمات کليدي :سخن آخر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

خوشه های عشق

من سالیان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام

من تمام سرزمینهای دور را

در جستجوی عشق زیر پا گذاشته ام

من در پس کوچه های عاشقی

دلم را ، در تک تک خانه ها یش جا گذاشته ام

من در تاریکی شبهای تنهایی

از همه این کوچه ها گذشته ام

من چه غزلهای عاشقانه برای عشق سروده ام

من آتش عشق را ، در دل همه عشاق افروخته ام

من خوشه های عشق را به گیسوان دختران زیبا آویخته ام

من جرعه جرعه شراب عشق را ، با تو نوشیده ام

من چه شبها به یاد عشق تو تا به سحر گریسته ام

من در زندان تنهایی بدون عشق افسرده ام




کلمات کليدي :خوشه های عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

فاصله

روزی هزار بار بر صفحه

دل بنویس:میان بود و

نبودش تنها یک حرف

فاصله است!به همین

سادگی! و من.... روز و شب

جریمه سنگین رفتنت را

پرداختم! و جز دل که

روزی هزار بار خراش

افتاد، کسی نفهمید که

از ب،  بودنت ،تا نون

نبودت فاصله تا بی

نهایت بود




کلمات کليدي :فاصله




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

هیاهو

می‌سُرم بر بلندای دیوار

می‌پیچم بی سرانگشت

بر زیبایی تنت

هزار خاطره اینجاست

لای هر چین یکی

و من

هنوز در جریانم

میان هیاهوی این روزهای گنگ

با انگشتان جوهری‌ام دیوار سیاه می‌کنم

مثل کودکی‌هامان

بی دغدغه

کاش تو بودی

اتاق و کفش‌ها و  بادکنک‌هایت

و من هنوز

آنقدر بزرگ نشده بودم

که از شرم پیراهنی گشاد بپوشم




کلمات کليدي :هیاهو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

شکوفه های نگاه تو

شکوفه های نگاه توست که عطر خاطره های دور را به یادم می آرد

سخاوت دستهای زیبای توست که گل عشق در باغچه خانه مان می کارد

واژه های قشنگ و پر معنای توست که در دفتر عشقم به یادگار می ماند

اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم می افشاند

اندیشیدن به چشمان بی پروای توست که خواب ناز را از دیدگانم می رباید

پیوند دستهای من و توست که شوق زندگی در دلم می رویاند

وعده های پر امید توست که برایم نوید خوشبختی به ارمغان می آرد

شبنم اشکهای توست که بر چهره ام گلهای غم می کارد

صدای آشنای توست که مرا پیوسته به سوی خود می خواند




کلمات کليدي :شکوفه های نگاه تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

شعر تازه 

و خاصيت عشق اين است

کسي نيست

بيا زندگي را بدزديم آن وقت

ميان دو ديدار قسمت کنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زود تر چيز ها را ببينيم

ببين عقربک هاي فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردي بدل مي کنند




کلمات کليدي :شعر تازه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

زندگی

زندگی یعنی هیاهو زندگی یعنی تکاپو. زندگی یعنی شب نو روز نو اندیشه نو.زندگی یعنی غم نو

حسرت نو پیشه نو زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد

زندگی باید یک دم یک نفس حتی ز چنبش وا نماند.گر چه این جنبش برای مقصودی بیهوده

باشد.زندگی همچنان آبست.آب اگر راکد بماندچهره اش افسرده خواهد گشت و بوی گند

میگیرد.در ملال آبگیرش چهره لبخد می میرد




کلمات کليدي :زندگي




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

سراب

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار

جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود

دادم در این هوس دل دیوانه را به باد

این جست و جو نبود

هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس

گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم

بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار

مشتاق کیستم

رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت

این است آن پری که ز من می نهفت رو

خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت

در خواب آرزو

هر سو مرا کشید پی خویش دربدر

این خوشپسند دیده زیباپرست من

شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار

بگرفت دست من

و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان

در دورگاه دیده من جلوه می نمود

در وادی خیال مرا مست می دواند

وز خویش می ربود

از دور می فریفت دل تشنه مرا

چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود

وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب

دیدم سراب بود

بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز

می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟

کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟

بنما کجاست او




کلمات کليدي :سراب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

زیباترین

زیباترین تصویری که در

زندگانیم دیدم نگاه

عاشقانه و معصومانه تو بود.

زیباترین سخنی که

شنیدم سکوت دوست

داشتنی تو بود.

زیباترین احساساتم

گفتن دوست داشتن تو بود.

زیباترین انتظار

زندگیم حسرت دیدار تو بود.

زیباترین لحظه زندگیم

لحظه با تو بودن بود.

زیباترین هدیه عمرم

محبت تو بود.

زیباترین تنهاییم

گریه برای تو بود.

زیباترین اعترافم عشق

تو بود.




کلمات کليدي :زیباترین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

زمانه

اگر غربت درد را لمس

کردی مطمئن باش که دیگر

دستانت را کسی لمس

نخواهد کرد.




کلمات کليدي :زمانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

جفای یاوه گو

ای شاهد یاوه گو

ائ قاصد یاوه جو

گفتی بهار آید باز

گفتی خزان خواهد ساز

دانی چرا گویم راز؟

باید حقیقت راگفت

باید گذشته را شست

باید وساطت را رست

از برتری تا بهبود

کی می شودا و خوشنود؟

بینش فرا گیرای دوست

بیرون شو تو از آن پوست

مهرو وفا را دریاب

عیسی مسیح را برگیر

کو از تو خیلی دور است -- چون چشم و قلبت شور است




کلمات کليدي :جفای یاوه گو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

ثانیه ها و روزها 

چه طولانی بودند

ثانیه ها را میگویم

ثانیه هایی که کنارم

بودی

انگار دنیا  هیچ غمی را

نمیتوانست به قلبم راه

دهد

چه کوتاه بودند

روزها را میگویم

روزهایی که به قول وفا

داریت پایبند ماندی . . .




کلمات کليدي :ثانيه ها و روزها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

تفسیری از میلاد

میلاد روزیست که تن به زندگی رای مثبت داد

میلاد روزیست که رویا جایش را به حقیقت داد

میلاد روزیست که مژگانم برای نخستین بار با گریه اشنا شد

میلاد ساعتی است که حنجره برای اولین بار تن به گریه داد

میلاد یعنی خنده همه به گریه در انزوای من!

میلاد یعنی روزی که خدا برای خنده اش مرا یه زمین کذائی داد

میلاد یعنی روز شروع انتظار کشیدن قبر برای ورود من

میلاد یعنی زمانی که زندگی از ترس مرگ به تنفس راه داد

میلاد روز شکست خوردن من برار مرگ است

میلاد روز تسلیم شدن من به مرگ است

میلاد روزیست که ساعت شنی عمرم شروع به ریختن شن عمرم میکند؟

بریز ای ساعت که سوختم من

بریز ای ساعت که بی صدا افروختم من

بریز ای ساعت تا زمان معین.... بریز بریز بری

همیشه گفتم میگم خواهم گفت لعنت بر تو ای زندگی .تولد.روز .شب.ساعت شنی

پاورقی : گرچه میدانم تلخ است اشعار من زیرا در خلوت انزوا زنده بگور است افکار من




کلمات کليدي :تفسيري از ميلاد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

پرنده

پرنده ای تنها از ایران پر زد و رفت

پرنده در سرزمین های دور به دنبال آشیانه گشت

همه جا از روی جنگلها و جویبار ها گذشت

سالها و سالها همه جا گشت و گشت

پرنده دور از وطن دلش خیلی شکست

پرنده بال پروازش خرد وشکست

پرنده روی شاخه ای یخ زده نشست

قطره های اشک در چشم او نشست

آوای پرنده از دشت های جدایی گذشت

چه کسی راه بازگشتم بست




کلمات کليدي :پرنده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

بگو کجاست

ای مرغ آفتاب! زندانی دیار شب جاودانیم

یک روز، از دریچه زندان من بتاب

می خواستم به دامن این دشت، چون درخت

بی وحشت از تبر

در دامن نسیم سحر غنچه واکنم

با دست های بر شده تا آسمان پاک

خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم

گنجشک ها ره شانه ی من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

این دشت خشک غمزده را با صفا کنم

ای مرغ آفتاب

از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد

دست نسیم با تن من آشنا نشد

گنجشک ها دگر نگذاشتند از این دیار

وان برگ های رنگین، پژمرده در غبار

وین دشت خشک غمگین، افسرده بی بهار

ای مرغ آفتاب

با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد

آزاد و شاد پای به هرجا توان نهاد

گنجشک پر شکسته ی باغ محبتم

تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهای دور

شاید به یک درخت رسم نغمه سر دهم

من بی قرار و تشنه ی پروازم

تا خود کجا رسم به هر آوازم

اما بگو کجاست؟

آن جا که - زیر بال تو - در عالم وجود

یک دم به کام دل

اشکی توان فشاند

شعری توان سرود؟




کلمات کليدي :بگو کجاست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

برای

برای کلام عشق

دوست داشتن را سرودم

برای گذراز اندوه

به لحظه های با تو بودن اندیشیدم

برای دوستی

مهربانی و صداقت را بخشیدم

برای تنهایی

همدردی ندیدم

برای آشنایی

به آسمان دلت پر کشیدم




کلمات کليدي :براي




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

با باد خواهم خواهم گفت

با باد خواهم گفت

حکایت نامهربانیت را

تا از هر کویی که

میگذرد

انرا بخواند

تا شاید روزی

از سر کوی تو نیز

بگذرد

و در گوشت بخواند  قصه

ای را که برایت

اشناست

به یاد خواهی اورد

مرا

نگاه یخ زده ام را

و روزی را که دنیا را بر

سرم خراب کردی

به یاد خواهی اورد...

به یاد قصه ای خواهی

افتاد

که نامهربانی تو و سکوت

من

اخرین برگش بود

به یاد خواهی اورد

کسی را که همه دنیای تو

بود

قسمهایی که خوردی

عهد هایی که بستی

و قلبی را که شکستی

همه را به یاد خواهی

اورد

با باد خواهم گفت حکایت

نامهربانیت را...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

انسان؛شدن است،نه بودن

فکر می کنی زندگی چیست ؟

یک خوشبختی ؟

یک دایره که دور تا دورش پرچین است  ؟
                                                                       
زندگی یک تکرار

تکرار حرف های من و تو

و تکرار اعمال من و تو 

و زندگی می تواند حتی یک تکرار پر از تکرار باشد
 
من در انتظار بهار بسر نمی برم

مرا از زمستان ترسی نیست

خزان در من خلاصه می شود

مرگ در کنار نام من به خواب می رود
 
در زیر فریاد شهر

پوستم ترک خورده است

تنم برای به خاک خفتن زنده است

زمان برای من معنی نخواهد داشت

زمان برای کسی که سال های مقدس را دیده است

یعنی درد
 
چنار  کنار  بیشه ی دلهره ی یک آدم

بلندی اش به حد آسمان رسیده است
 
عبور خواهم کرد

از لابه لای این امواج سهمناک
 
من از سکوت

از این موج های پایکوبه های غربت وحشی

این دشنه ها

این مرگ ها

حتی کلام نسنجیده ی زاغ ها

یا تکه لاشه ای که لاشخور بر آن نشسته است

هرگز ترس نخواهم داشت
 
باور برای آن مترسک زیبای باغ بود

من از چه در باور فرو روم ... ؟

بگذار تا ترانه های من

تنها برای من بمانند و

بس من لرزه های زبانم را تقدیم کرده ام

تنها برای آن کسی که لایق است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

آخرین حرفهای شب جدایی

به نام تنها مونس شبهای تنهایی

دلم می خواست من باشمو تو با یک دنیای خالی.دوست داشتم تو باشی منو دو قلب

پرحساس.اما نمیشه بدون تو دنیا برام ارزشی نداره.کاش خودم می مردم. اما مرگ لحظه های پر

احساس زندگیمو نمی دیدم.خدایا چه سخته.تحملش چه سخته

اما می دونم که اگه نشد باهم باشیم .اما قلبامون هنوز باهمه.من الان بیش از هر زمانی اون دلی

که بهم دادی تو قلبم حس می کنم

امشب اگه تنهام اگه نیستی باهم اشک بریزیم.اما ضربان قلبتو توی دلم احساس می کنم اگه هر

شب از شوق بودن با تو خوابم نمی برد.امشب از درد جدایی و غم نبودنت نمی تونم بخوابم نیستی

اما من حست می کنم.باهام حرف نمی زنی اما من صداتو می شنوم که تو دلت داری حرف می

زنی.نمی بینمت اما با همه وجود تو ذهنمی الان به یاده لحظه آخر افتادم.لحظه آخر صدات

لرزید.صدای منم لرزید

وقتی صدات قطع شد باور لحظه ها برام مشکل شد.تازه فهمیدم که دیگه هرگز این صدارو نمی

شنوم.اشک ریختم.اما چیزی عوض نشد

من موندم با یک جاده بی انتها که از این به بعد کسی رو برای همراهی ندارم.چه دردناک بود اون

لحظه.قدرت تحملشو نداشتم.اما چاره ای جز تحمل نداشتم

زندگی با من چی کار کرد؟امشب چه طولانی شده.بغضمم نمیشکنه. امشب همه چیز عزاب آور

شده.سکوت بغض خفه کننده فکر تو صدای ضربان قلبم تحمل نفس کشیدنم باور لحظه هام و نگه

داشتن قلبی که تو به من دادی

سخته.سخت تر از حد توانم.حست میکنم. با همه وجود حست می کنم.می دونم که الان داری به

من فکر می کنی.می دونم. باور دارم

با من نیستی اما من تورو با ذره ذره وجودم حس می کنم

می دونم که تو هم منو حس می کنی

دارم آهنگایی که با همه وجود به تو دادم گوش می دم.اون روز که اون آلبومو به تو دادم می

دونستم که توی این شب که عزاب آور ترین شب زندگیمه تنها این آلبوم میتونه منو با آهنگاش باور

کنه.برای همین به تو دادم. تا تو هم تو این شب بری سراغش.کاش تو هم الان گوش بدی و مثل

من خودتو به احساس واقعی این آهنگا بسپاری

یک بار بهت گفته بودم.الان بازم میگم.به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز یادم.هر چقدر بیشتر

فکر می کنم کمتر می تونم باور کنم که دیگه باهم نیستیم

چه پاک بود این احساسی که بین ما بود.چه ساده بودیم هردومون

ما که توقع زیادی نداشتیم.فقط می خواستیم خودمونو فدای احساسی که برامون ارزش داشت

بکنیم. اما نشد

زندگی به ما مهلت نداد

خدایا زندگی چه بی رحمه

ما که توقع زیادی نداشتیم. فقط می خواستیم با هم باشیم.اما زندگی این حقو از ما گرفت.کاش

بودی و می دیدی که بدون تو دلیلی برای ادامه ندارم

ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته.اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم

دوست ندارم که از ذهنم بیرونش کنم

خدایا چه سخته جدایی.هنوز به اندازه نصف روز از لحظه آخر نگذشته اما من طاقتم داره تموم

میشه.چقدر دلم برات تنگ شده

دلم بد جوری گرفته.اما این بار تو نیستی که برات از دل تنگیام بگم.ستاره دلتنگی های منم امشب

تو آسمون گم شده.پیداش نمی کنم

این شبم که به آخر نمیرسه

خدایا این زجر تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟چرا دیشب که با هم می خندیدیم زود

گذشت؟ولی امشب که با هم نیستیم پایان نداره؟

می خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه.من دعا می کنم تو هم دستاتو بالا بگیر تا

دعامون بر آورده بشه.می دونم که سخته اما بیا باور کنیم که برای ما بازگشت امکان نداره

نمی دونم امشب تا کی می خواهد طول بکشه

اما من تحمل می کنم.تو هم تحمل کن.میدونم که میگی سخته.می دونم که داری اشک میریزی و

میگی نمیخوام

اما اینم می دونی که ما مجبوریم که زیر بار غصه هامون تحمل کنیم .پس منم با تو اشک میریزم و

سعی می کنم که با هر قطره اشکم هم باورمو بیشتر کنم و هم احساسمو

دوستت دارم برای همیشه.می دونم که تو هم تا آخرین لحظه دوستم خواهی داشت

می خوام برم .برمو از فردا با سکوت و دل شکستم یک زندگی بی دلیلو شروع کنم.میخوام برم و با

همه این چیزایی که اتفاق افتادباز خدارو شکر کنم.تو هم برو.برو تا کم کم بتونی باور کنی که

همیشه هر چی تو زندگی دوست داشته باشی بهش نمیرسی

دلم برات چه تنگه .دنیا دلش چه سنگه

دنیا حسابی مارو دور خودش دوونده.صبرم زیاده اما عمری دیگه نمونده

برام سخته.خیلی هم سخته

اما باید بگم

خداحافظ زیباترین لحظه های زندگی من.خداحافظ خاطرات من

خداحافظ برای همیشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

با تو تنها می شود  

با تو تنها می شود

معنی هستی را چشید

در ره نا منزلی

در منزلت ماوی گزید

با تو آسان می شود

از در بدر بودن گریخت

سر به روی زانوان

از بی کسی اشکی نریخت

ای طلوع هستی ام

آسان چه تابیدی بتاب

سر به روی سینه ام

تا جان به تن دارم بخواب

از طلوع هستی ات نوری به شبهایم بریز

تا ابد با من بمان از من و عشق مگریز




کلمات کليدي :با تو تنها می شود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۱۹/۰۱/۸۷

یکی بود،یکی نبود

زیر این طاق کبود یکی بود،یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس

شب و روزش بی نفس همهء آرزوهاش پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت

زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید

تو چشم مرغ اسیر غم دل تنگی رو دید

دیگه طاقت نیوورد ،رفت توی قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم

بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم

یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد

بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک  اون رو دید

با خودش یه عهدی بست،نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس،رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیزاشت

تا یه روز یه باد سرد میونه قفس وزید

آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد و یخ

مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد

نگاهش به آسموووووووووون تا که دق کردشو مرد...!




کلمات کليدي :يکي بود،يکي نبود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

وصف تو

تو درژرفای روح من

ودراوج رهایی ها

تودرپستوی قلب من

ودر آغاز این رویا

وجودی پاک و محجوبی

نگاهی ساده و عاشق

هوایی تو، چقدر خوبی

برایت میبرم خودرا

به اوج سبزی دنیا

ویا عمق سیاهی ها

چه من شیدا،چه من تنها

نگاهم هر کجا بوده

درآخر خیره ات مانده

زبانم هر چه میگفته

درآخروصف تو خوانده

خودِ تو هم نمیدانی

کجا بودم و یا هستم

ولی رؤیای پاک تو

کند دائم مرا مستم

تو هستی محرم رازم

به تو همیشه  مینازم

توراباعشق میبینم

نباشی بی تو میمیرم

چه شوری باتودارم من

توهستی مرحم دردم

در این آشفتگی ها هم

به دنبال تو میگردم

تو مخفی مانده ای دائم

درون قلب غمگینم

تورا فریاد خواهم زد

توو عشقت شده دینم




کلمات کليدي :وصف تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

کاشکی برگردی دوباره

از تو نیمه راه جاده کاشکی برگردی دوباره

پیشه تنهای غریبی که هوای تورو داره

هنوزم دستای سردم انتظاره تورو داره

از تو ابرای بهونه داره یاده تو میباره

نمیگی ماهی میمیره اگه از دریا جداشه؟

نمیگی تنگه غروبها وقتی تنهاست کی باهاشه؟

هنوزم چشمام به راه تا که برگردی دوباره

پیش تنهای غریبی که هوای تورو داره

روی شونهء کدوم کوه؟ توی آغوش کدوم تن؟

بشکنم بغضمو هر شب

بشکنه بغضشو با من

نمیگی ماهی میمیره اگه از دریا جدا شه؟

نمیگی تنگه غروبها وقتی تنهاست کی باهاشه؟

هنوز هم برای چشمام تو به شیرینیه آبی

واسه این شرقی تشنه به گوارایه آبی




کلمات کليدي :کاشکی برگردی دوباره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

افسوس(5)

افسوس،افسوس،برگذشته ها افسوس

در نگاه تو ، درمن ، درنگاه ما افسوس

درسپیدهء وصل و درغروب فسق ما

بر یکی شدن هامان، برزمان ما افسوس

در صدای لرزانم ، در صدای زیبایت

بر چکیدن اشکی ، از نهاد ما افسوس

درهوای پاک عشق، درسکوت وآرامش

دربهار یک لاله ، بر چلچله ها افسوس

درتبسمی شیرین ، درهمهمه ای سنگین

خواهم بروم تا عشق،غم برده مراافسوس

من مستم ودیوانه، تو مستی وآزادی

بی خود زِخودیم امشب،درشراب ماافسوس

درقهقههء شادی، دراوج خوشی بودن

در دهانِ پر خنده ، در وَرای ما افسوس

در صدای قلب من ، در نوای قلب تو

بر گذشتن عمر و بر تپیده ها افسوس

درشبی که مهتابی است، درمنی که بی خوابم

در ستارهء بختم ، بر تمام ما افسوس




کلمات کليدي :افسوس(5)




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

کلاغها

من در میان این بستر پاره و نمناک

و تمام این اندیشه های غمناک

در میان کوچه های شهر ما

کلاغهای بی پروا

کلاغهای پر اختیار و پر رو

کلاغهای خبر چین و دروغگو

کلاغهای ظاهر فریب و خوش پوش

در میان این کوچه ها

تمامی نگاه ها سیاهند

اشکها بی اختیارند و غرور مصنوعیست

و خورشید عصیان گر ترین خورشید هاست

و عشق...افسوس چه بگویم.

من تمامی وجودم پرواز است

خدای من , مرا بر فراز آسمان شناور کن

که هیچ کلاغی مرا پرواز نیاموخت

و کبوتران سفید ما همه در بندند...




کلمات کليدي :کلاغها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

نگاه کن

نگاه کن که غم درون دیده ام,

چگونه قطره قطره آب میشود !

چگونه سایهء سیاه سرکشم,

اسیر دست آفتاب میشود !

نگاه کن !

تمام هستی ام خراب میشود,

شراره ای مرا به کام میکشد

مرا به اوج میبرد

مرا به دام میکشد

نگاه کن !

تمام آسمان من پر از شهاب میشود !

تو آمدی ز دور ها

ز سرزمین عطر و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاج ها ! ز ابر ها ! بلور ها !

مرا ببر امید دل نواز من

ببر به شهر شعر و شور ها

به راه پر ستاره میکشانی ام

فرا تر از ستاره مینشانی ام !

نگاه کن

من از ستاره سوختم !

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم !

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره میرسد

صدای تو !

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن من کجا رسیده ام

به کهکشان ! به بیکران ! به جاودان !

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها !

مرا بپیچ در حریر بوسه ات !

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن !

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب میشود !

به روی گاه واره های  شعر من,

نگاه کن !

تو میدمی آفتاب میشــــــــــــــــــــــــــود !




کلمات کليدي :نگاه کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

قول وفاداری بده

فریاد نزن ای عاشق.من صدایت را درون قلب خود میشنوم

درد را در سینهء عاشق تو با ذهن خود مینگرم

فریاد نزن ای عاشق.فریاد نزن

بی سبب نیست چنین فریادم بی گناه در دام عشق افتادم

چه درست و چه غلت زندگیه

هم خودم هم تو رو بر باد دادم.بی گناه در دام عشق افتادم

اگر احساسمو میفهمیدی قلبتو دوباره میبخشیدی

لحضهء پایان این دیدار رو روز آغازی دگر میدیدی

اگه بیهوده نمیترسیدم.عشقو اون گونه که هست میدیدم

شاید این لحضهءسنگین وداع قلبمو دوباره میبخشیدم

کاش از این عشق نمیترسیدم....

ما سزاواریم اگر گریانیم

این چنین خسته و سرگردانیم.ما که دانسته به دام افتادیم چرا از عاشقی رو گردانیم؟

وقتی پیمان دلو میبستیم گفته بودیم فقط عاشق هستیم

ولی با عشق نگفتیم هرگز از دو نیمه ما برابر هستیم

از دو نیمه ما برابر هستیم

نه گناه کاریم نه بی تقسیریم

من و تو بازیچهءتقدیریم

هر دو در بی راههءبی رحم عشق با دل و احساس خود درگیریم

بیشتر از همیشه دوستت دارم

گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم

زیر آوار فروریختهءعشق از دلم چیزی نمونده که به تو بسپارم

تو که همدردی مرا یاری ده.به من عاشق امیدواری بده

گرچه عشق با ما سره یاری نداشت تو به من قول وفاداری بده

تو به من قول وفاداری بده




کلمات کليدي :قول وفاداري بده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

قاصدک

انگار برای عاشقی آفریده شده.یا نه!!!!برای رسوندن خبری از عاشقی به معشوقی

یا از معشوقی به عاشقی....

قاصدک رو گرفتم  این بار هیچ خبری با خودش نداشت اما نذاشتم بی خبر بره

تو گوشش زمزمه کردم و او نو به دست باد سپردم...

قاصدک نرفته برگشت و گفت

شونه های من برای رسوندن این خبر ضعیف هستن .این خبر سنگینه و این عشق بزرگ.

گفتم برو....

قاصدک به فکر فرو رفت بعد لبخندی زد و گفت:

از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانیه ,راهی از رنج و عشق و صبوری

و هر کسی به  این راه آشنا نیست.پس عاشق اون کسی باش که جواب  عشق

رو خوب بده...

عاشق یک عاشق باش...!




کلمات کليدي :قاصدک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

شبگردی

زودتر حاضر شو

ولباسهای قشنگت را بپوش

باز شب آمده است

باز باید برویم

باز باید بشویم

رهسپار ناکجا

قصهء شب کوتاه

راه شب طولا نیست

ماه هم حاضر شده

آمده از پشت ابر

مه چراغ راه ماست

و خدا آن بالا

انتظار اولین نگاه ما را میکشد

تو خدا را بنگر ومن هم.

اما چشمهای تو باز چشمهایم بسته است

من خدا را با دو چشم بسته ام میبینم

چه شب زیباییست من تمام شب را با دو چشم بسته ام میبینم

وتو همچنان خدا را بنگر

و به او بگو چه داری در دل

با دهانی بسته

باز هم سحر رسید

جامهء ضیافتت را در بیار

حرف ها را زده ایم

رازها را گفته ایم

چشمها گریان شده

عطش دیدن آن صاحب شب شده سیراب شدن

هر دوشیدا شده ایم

عاشقی شیوهء شب گردی ماست

رازها دارد در خود

در دوچشم بسته ام

در دهان بسته ات

در خدای هر دومان

باز هم شب گردی

رفت تا شبی دگر.




کلمات کليدي :شبگردي




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

عشق گمنام

آسمان تاریک است

وزمین غمگین تر

همه جا خاموشی است

ماه هم نیست دگر

چشمهایم خسته

بدنم رنجوراست

دل تنهای من

دل سوت وکور است

به چه می اندیشم؟

به خطاهای دلم 

تابه کی تا به کجا؟

تا کی این همه خطا؟

یار من یارم نبود

عاشق زارم نبود

یار من ؛خود عاشقی دیوانه بود

درسرش سودای لیلایی دگر

من کجا ؛ لیلای یار من کجا...

چه خیال خامی

چه عشق گمنامی

وای بر من و دلم.




کلمات کليدي :عشق گمنام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

فال حافظ

شعرها و دست نوشته های من هرچقدر قشنگ باشن! نباید تکراری بشن .پس امروز به حافظ

گفتم میخوام یه شعر از خودت توی وبلاگم بنویسم که همه خوششون بیاد. اینو بهم نشون داد و

گفت همه خوششون میاد مطمئن باش.منم با اطمینان اینو نوشتم یه جورایی براتون فال

گرفتم.مطمئنم که خوشتون میاد

دیدار شد میسّر و بوس وکنارهم

از بخت شُکر دارم و از روز گارهم

زاهد برو که طالع اگرطالع منست

جامم به دست باشد و زلف نگارهم

ما عیب کس به مستی و رندی نمیکنیم

لعل بتان خوشست و می خوشگوارهم

ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند

وز می جهانپرست وبت می گسارهم

خاطربه دست تفرقه دادن نه زیرکیست

مجموعه ای بخوان وصراحی بیارهم

بر خاکیان عرش فشان جرعهء لبش

تا خاکْ لعل گون شود و مشگبارهم

آن شد که چشم بدنگران بودی از کمین

خصم ازمیان برفت وسرشک ازکنارهم

چون کائنات جمله به بوی توزنده اند

ای آفتاب سایه ز ما  بر مدار هم

چون آب روی لاله وگل فیض حسن تست

ای ابر لطف بر من خاکی ببارهم

برهان ملک و دین که زدست وزارتش

ایام کان یمین شدو دریا یسار هم

 گوی زمین ربودهء چوگان عدل اوست

وین برکشیده گنبد نیلی حصارهم

عزم سبک عنان تو در جنبش آورد

این پایدار مرکز عالی مدار هم

تا از نتیجهء فلک و طور دور اوست

تبدیل ماه و سال و خزان و بهارهم

خالی مباد کاخ جلالش ز سروران

وز ساقیان سروقد گلعذار هم

حافظ اسیرزلف تو شداز خدا بترس

وز انتصاب آصف جم اقتدارهم .




کلمات کليدي :فال حافظ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

فرزند

من فرزند آفتابم چرا که همواره گرمایش را در قلبم احساس می کنم.

من فرزند بادم چرا که همیشه صدایش در گوشم طنین می اندازد؛و تنها اوست که غمهای مرا با

خود به دور دستها می برد.

من فرزند بارانم؛ آری باران چون هنگامی که خورشید قلبم پشت ابرهای سرنوشت پنهان می شود

این باران اشک است که دوباره در روحم جانی تازه می دمد.

من فرزند خاکم؛ فرزند زمینم؛ چون از او زاده شدم و تنها اینجاست که به آرامش می رسم.

من فرزند کوهم؛ چون تنها اوست که ضربهء تیشهء فرهاد ها را با جان و دل می پذیرد و دم بر نمی

آورد.

من فرزند رودم؛چون با نگریستن به آن دریافته ام که همیشه زمان می گذرد و گذشتهء مرا با خود

می برد و همواره ارمغانی تازه از فرداها می آورد.




کلمات کليدي :فرزند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

تلاش عاشق

اگه من اینور دنیا؛عاشقم عاشق و تنها

اگه تو اونور دنیا؛فارق ازحال وروزما

اگه دنیا سردسرده؛خالی ازآدم ومرده

اگه هیچکی هم نباشه؛عاشقت یه دوره گرده

دوردنیارومیگرده تا توروپیدا کنه باز

توهمون سرودلیلی؛توهمونی تویی یک راز

رازی که مال منی تو؛مال اعماق وجودم

اگه تو وجود نداشتی؛حالا من اینجا نبودم

آستینام بالای بالاست؛کفشای کتونی پامه

عزم من جزم وجودت؛جاده های خاکی جامه

یه نشونه هایی داری که دیگه هیچکی نداره

اون نشونه هاست که حالا منو پیش تو میاره

دستای تو گرم وخوبه؛چشم تو مثل ستاره

یه بوی خوبی داری تو؛بوی گل بوی بهاره

حتی وقتی دوری از من؛توی رویاهام نشستی

میدونی چه کاری کردی؟قفل قلبمو شکستی

آخرش تلاش عاشق بی نتیجه نمی مونه

پیدا میشی تو یه روزی؛اون اینا رو میدونه




کلمات کليدي :تلاش عاشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

چقدر سخته

چقدر سخته که آدم مجبوره بعضی کسا و چیزا رو به خاطر شرایط کنار بگذاره.گاهی وقتا آدم می

خواد فریاد بزنه و داد بکشه ولی نمیشه.همش میشه ناله می ریزه تو دل آدم و تبدیل به هق هق

میشه و قطرات مرواریدی میشه که از گوشه چشم میچکه پایین...




کلمات کليدي :چقدر سخته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

دیو

خیلی وقته که ازت بدم میاد

حتی اسمت دیگه یادم نمیاد

متنفرم از اون خاطره ها

که یه لحظش نبودم از تو جدا

نمیخوام درموردت فکر بکنم

نمیخوام بدی هاتو ذکر بکنم

نمیخوام یادم بیاد چقدر بدی

آخه این قصه تموم شد با بدی

قصه شومی که آخرش تویی

قهرمانش،اولش،همش تویی

یکی بودیکی نبودش تو بودی

رنگ گنبد کبودش تو بودی

تو بودی تنهاترین آدم بد

که برام دیو شدی تا به ابد

یه دیوزشت وخطرناک وکثیف

که نه خوبی داره نه روح لطیف

دیگه من نمیخوام یادم بیاد

چون از این دیو کثیف بدم میاد .




کلمات کليدي :ديو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

ستاره

می گن آدما هر کدوم تو آسمون خدا یه ستاره دارن...که وقتی می خوان برن پیش خدا سوار اون

ستاره هه  میشن!!! من دیشب رفتم و یه زرنگی کردم...قبل از این که تو سوار ستارت بشی و

تنهام بذاری...من رفتم رو پشت بوم یه پله ی خیلی دراز گذاشتم زیر پام و ستاره ی تو رو دزدیدم.

می دونم که کار خوبی نکردم می دونم که اگه بفهمی سر زنشم می کنی...ولی بذار واسه یه

دفعه هم که شده من یه کار واسه دل خودم انجام بدم.بعدش از پله اومدم پایین و یه کم با خودم

فکر کردم...که کاشکی بقیه ی ستاره ها رو هم دزدیده بودم اون وقت دیگه هیشکی اون بالا بالاها

نمی رفت، خونه مون هم ستاره بارون می شد...ولی حیف چون پله ی من افتاده و دیگه توانی

برای بلند کردن و دوباره گذاشتنش ندارم...از اون بالا تو رو می بینم، داری زنگ خونمون رو فشار

میدی من خسته و کوفته روی زمین دراز کشیدم و ستاره ی تو,تو دستمه با شنیدن صدای زنگ یهو

از جام می پرم...سریع ستاره ی تو رو میذارم زیر پام و میرم...می رم تو آسمونا...بالا و بالا تر اون

قدر که تو رو مث یه نقطه می بینم ...مامانمو می بینم که با گریه به استقبالت اومده...تو هم داری

گریه می کنی...وای نکنه به خاطر این که من ستارتو دزدیدم ناراحت شدی...ولی من مطمئنم تو

این قدر دوستم داری که می تونی از این کار بدم چشم بپوشی ولی چرا همتون

ناراحتین...نکنه...نکنه که من اشتباهی ستاره ی خودمو دزدیده باشم...نکنه که همه ی این چیزا

حقیقت داشته باشه و تو فکر و خیال من نباشه...وای من احساس سبکی دارم...حس پرواز...یه

حس خوشایند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

ترانه سفید

عمر چقدر زود گذشت

زندگی چون یک نفس

همچو خواب نیمه روز

تا به خود آمدم از دستم رفت

هستی ام گم گشت در بی خبری

خواب بودم ،وقت بیداری

و نفهمیدم چرا

روباه حیوان کلاه برداری است

برف چرا سرد تر

از باران

کرم ابریشم چرا

دور خود پیله تنید

سهم من از زندگی

یک غزل حتی نبود

یک ترانه سفید

که به آن خیره شوم

با سر انگشت خیال

با صدای ساز فکر

قطعه آهنگی بسازم

خواب بودم ، افسوس

اولین ترانه عمرم را

مرثیه خوانی برای مرگ ذهنم سر داد




کلمات کليدي :ترانه سفید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

پس چرا ستاره

هرگز آرزو نکرده ام یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چون روح برگزیدگان همنشین خاموش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقهء گیاه

باد و آفتاب و آب را میمکد که زندگی کند

بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیم ها نوازشم کنند

از دریچه ام نگاه میکنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه جست و جو نمیکنم

در فغان لذتی که پاک تر

از سکوت سادهءغمیست

آشیانه جست و جو نمیکنم

در تنی که شبنمیست

روی زنبق تنم

بر جدار کلبه ام که زندگیست

با خط سیاه عشق یادگار ها کشیده اند مردمان ره گذر:

قلب تیر خورده

شمع واژگون

نقطه های سیاه پریده رنگ

بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که مینشست

روی یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کــــــــــــــــــــــنم؟

این ترانهء من است

دل پذیر دل نشین

پیش از این نبوده بیش از این...!




کلمات کليدي :پس چرا ستاره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

آسمون آبی

من از اون آسمون آبی می خوام

من از اون شبهای مهتابی می خوام

دلم از خاطره های بد جدا

من از اون وقتای بی تابی می خوام

من می خوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهامو به یک حباب بدم

سیبی از شاخه حسرت بچینم

بندازم رو آسمونو تاب بدم

گل ایونه بهار دل من

یه بیابون لاله زاره دل من

مثه یک دسته گل اقاقیا

دلمو باز می کنه بیا بیا

تو میری پشت علفها گم میشی

من می مونمو گل اقاقیا




کلمات کليدي :آسمون آبي




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧

آدم برفی

دکمه های چشم تو، پره از ترس و هراس

که یه وقت نیاد بالا ، خورشید بی احساس

آخه آفتاب که بشه، عمرتو تموم می شه

آب میشی روی زمین، زندگیت حروم میشه

عمر تو کوتاهه ، خنده هات مصنوعی

چونکه زود باید بری ، اینو خوب میدونی

کسی که روصورتت، لب خندون مینشوند

میدونست که ازقدیم،هرکی رفت خندش موند

یه دل برفی داری ، که پر از تنهاییه

ولی باز میخندی تو، ظاهرت چه عالیه

توآدم برفی شاد، تواونی که غم نداشت

شادیتو نشون دادی، ولی گرما نگذاشت




کلمات کليدي :آدم برفي




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۱۸/۰۱/۸۷

هرگز نمی بخشمت

گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است
 
چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم
 
میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است...باورم نمیشد
 
اما دیگر برایم باور شد
 
که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند
 
و تو که روزی بهترین بودی...ناگهان بدترین شدی...
 
چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟
 
سادگیم را ؟
 
اما بدان...سادگیم را ساده نگیر
 
باورت کردم...به خیال خامم که تو هم باورم کردی...
 
با تو دنیایی نقره ای ساختم
 
با تو نفس کشیدم...
 
به تو امید بستم...
 
چه راحت شکستی و رفتی...
 
چه بی خیال آتش زدی...این دل بی درمان را...
 
چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم...
 
تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترین شکل بازی دادی.....
 
مرا،احساسم را به بازی گرفتی...
 
من بازیچه نیستم...عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی...
 
دروغی بزرگ که منو دوست داشتی ...

هرگز نمی بخشمت




کلمات کليدي :هرگز نمی بخشمت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

نگو دیره

نگو دیره ، نگو دیره که دلم بی تو میمیره

بگو که همیشه عاشقم میمونی ، ای عشق من

زیر بارون، زیر بارون،به یاد توگریه کردم

چرا رفتی ، چرا رفتی ، ای عشق من

بمون ، بمون ، نرو تنهام نزار ، دلم میمیره

صدا، صدا ، صدای خنده هات یادم نمیره ، نمیره

خدا ، خدا ، تنها پناه دلخستگی هام

نرو تنهام نزار گریم میگیره




کلمات کليدي :نگو دیره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

یادت هست

دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت

که بماند یک جا

به کجا؟

معلوم است

به در خانه ی تو

دل من عادت داشت

که بماند آن جا

پشت یک پرده تور

که تو هر روز آن را

به کناری بزنی

دل من ساکن دیوار و دری

که تو هر روز از آن می گذری

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغچه بود

که تو هر روز به آن می نگری

دل من را دیدی؟

ساکن کفش تو بود...

یادت هست؟




کلمات کليدي :یادت هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

لعنت به این دنیا

آیا این تقدیر من است؟

تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم و

افسوس دوری تو را بخورم...

درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند!..

افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی...

افسوس که سرنوشت برای ما جدایی را رقم زده !!..

افسوس که هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر میشوی !

گفتی ما بدون هم خوشبخت تریم اما... اما خوشبختی من در با تو بودن بود ..

افسوس که خوشی ها تمام شد...

افسوس که باهم بودن ها تمام شد...

اما اگر تو بدون من خوشبختی دوری را تحمل میکنم !...

من و تو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه

به هم برساند و تا آخر این دنیا موازی خواهیم ماند ...

لعنت به این دنیا ...




کلمات کليدي :لعنت به اين دنيا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

وبعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
 
تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
 
تمام شب برای با طراوت ماندن
 
باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
 
پس از یک جست وجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 
تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روییدند با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
 
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من
 
تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی
 
از تنهایی و حسرت رها کردم.
 
این بود آخرین حرفت و رفتی...!
 
و من بعد ار عبور تلخ و غمگینت
 
چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی
 
خورشید وا کردم.
 
نمی دانم چرا رفتی...؟
 
نمی دانم چرا...؟
 
 شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
 
نمی دانم کجا...؟
 
تا کی...؟
 
برای چه...؟
 
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از
 
رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
 
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
 
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
 
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
 
و بعد از رفتنت آسمان چشم هایم خیس باران بود
 
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
 
من بی تو تمام هستم از دست خواهد رفت
 
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
 
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
 
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 
و من با آن که می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد
 
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد...
 
برگرد و ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
 
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت
 
قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
 
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو :
 
که در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
 
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
 
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
 
در امواج پاییزی ترین ویرانی یک دل
 
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
 
نمی دانم چرا...؟
 
شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای
 
شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
 
دعا کردم...




کلمات کليدي :وبعد از رفتنت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

وایسا دنیا

نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آواره شم

جای موجود کر و خالی پر افاده شم

وایسا دنیا...وایسا دنیا..من میخوام پیاده شم




کلمات کليدي :وایسا دنیا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

نگاه

آسمان نگاه تو همیشه سبزست ومن

محو تماشای نگاهت

نازنین

سهم من از

تمام دنیای زیبای تو

لحظات اندک نگریستن به توست

توی غربت چشمام دیگه هیچ  شاپرکی نیست

توی این سینه خستم دیگه هیچ درددلی نیست

وقتن  رفتن  شده  نازم دیگه هیچ وقتی نمونده

اما  این  نگاه  آخــر ، منو  تا کجا   کــــــشونده

جسم من  میره  از اینجا ، ولی روح  من اسیره

تا  ابد  ای  گل  نــازم ، دل من برات  میــــــمیره

فکر نکن  که  رفتن  من ،  هوسه  ، به  اختیاره

نه  عــــــــزیزم  رفتن  من  کاره   تلـــخ   روزگاره ...




کلمات کليدي :نگاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

من نتوانستم  تو توانستی

من خواستم دوستت بدارم

تو خواستی نابودم کنی

من نتوانستم .. تو توانستی

کدام یک از ما بیگناه تر بود؟!!...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

غمگین

دل من غمگین است

زندگی شیرین است

بال من خونین است

اشک غم باید ریخت

رسم دنیا این است!..




کلمات کليدي :غمگين




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

لحظه ی دل انگیز

عشق لحظه ی دل انگیزتلاقی یک احساس در تلاطم دو دریاست

ضمین  احساس من و تو ، دست  من    

ضمانت  تلاطم  دو دریا ، پای تو




کلمات کليدي :لحظه ی دل انگیز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

در زندگی , اشتباهات زیادی کرده ام!...

اشتباهاتی که گاهی مدام , سایه اش را در کنارم حس می کنم..

دل هایی را شکسته ام !!!..

که صدای شکسته شدنشان را و پژواکش را در خودم دائما , به وضوح می شنوم

چیزهایی را ندیده به حال خود رها کرده ام!!!...

که تصویرشان را مدام , در حرکت پیوسته ام , می بینم.

و دردهایی را درمان نبوده ام!!!..

که دردش را , ممتد و سنگین , در تمامی زندگی ام , احساس می کنم.

و شیطان در کنارم , دلداری ام می دهد که :

انسان ، جائز الخطاست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

شب تا سحرگاه

به روی گونه تابیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار انتظارت تا سحرگاه

شبی همپای پیچکها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت

تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیز است تو شیدایی ام را

به چشم خویش فهمیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق

ببین با سرنوشت من چه ها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را

میان یاد پیچیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من

تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

تمام بغضهایم مثل یک رنج

شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن

به جای غصه ترسیدی و رفتی

کنار من نشستی تا سپیده

ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه

نگارت را پرستیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه

مرا دیوانه نامیدی و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود

و من در پای چشمه تشنه ماندم

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست

ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را

نمی دانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را

به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست

پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری

دل من را کشاندی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی

تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم

تو پایان مرا دیدی و رفتی




کلمات کليدي :شب تا سحرگاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

شاید با امروز

شاید با امروز روزهاست که از این بودن دلگیرم!

شاید با امروز روزهاست که در خلوت من دیگر هیچ چیز سر جایش نیست..

شاید با امروز روزهاست که دلم آرام آرام در خراب آباد این سینه می میرد...

شاید با امروز روزهاست که آسمان در هر طلوع آبی مهرانگیزش را بیش از دیروزها می بازد !..

و هر سطر نیرنگ این واژه ها را بر سپیدای نگاه می نویسد..

سرمای ثانیه ها امروزها را بیش از دیروزها می میراند....

شاید با امروز روزهاست که شور زیستن در سکوتی خاکستری خاموش می شود!

شاید با امروز روزهاست که من می دانم

آشیانه ای که بر فراز آن تک درخت است برای همیشه خالی خواهد ماند..




کلمات کليدي :شاید با امروز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

روز مرگ من

روز مرگ من

صدا کنید

آنکه سالهاست رفته است

از من به او بگویید

این سرنوشت عشق است

مردن بدون معشوق !




کلمات کليدي :روز مرگ من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

دوست

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو

گل بشنو هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوی

دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی میکوبم و به یادش با قلم

سبز بهار مینویسم ای دوست خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست

کجاست




کلمات کليدي :دوست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

دلم می خواهدبروم

من دلم می خواهدبروم

پلک هر پنجره را باز کنم

تا همه جای اتاق،روشن شود

بروم و با سحر گاه عکس بگیرم

من دلم می خواهد بروم

اسم بنویسم در مدرسه خوبیها

تا دلم مثل بهار از گل عاطفه لبریز شود

و بچینم همه را و به دل آدمها هدیه کنم

من دلم می خواهد

دشمنی را یکجا جمع کنم

و بریزم در رود که با خود ببرد

بروم بین دل و آینه ها پل بزنم

من دلم می خواهد بروم به شهر مهربانی ها

تا سوغات همیشگی محبت را بیاورم

من دلم می خواهد بروم...

ای فرشته تنهایی !

آیا با من می آیی؟




کلمات کليدي :دلم می خواهدبروم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

تا دیر نشده " خدانگهدار "

چگونه بگویم؟

نمی دانم !..

فقط کمی سعی کن شاید فهمیدی...

شاید بفهمی که من نمی خواهم

تو با قرار دادن دستهایت در دستهایم

همزمان غرق شویم..

" نگو این کار در دوست داشتن دلیل دارد !..."

دستم را رها کن و

( تا دیر نشده )

برو به ساحل...

هرچند که منظره خوبی ندارد !

ولی دوست دارم در این لجنزار زندگی

تو از روی ساحل غرق شدنم را ببینی!...

اینطوری هم من رو دیدی و

هم غرق نشدی !!.... .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

بازار نامردی

در این بازار نامردی به دنبال چه میگردی؟

نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی

برو بگذر از این بازار از این طنازی و مستی

اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی !!!




کلمات کليدي :بازار نامردی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

ارزویم این است

ارزویم این است

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد هر آن اندازه که دلت می خواهد




کلمات کليدي :ارزویم این است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

ای انسان تنها مانده

ای انسان رها شده در تنهایی خویش !...

خورشید غروب کرده بود...

مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق روی زمین افتاد...

نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ...

گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند.

علفهای سبز کنار مرد رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید

تا گرمش کرد...

مرد غلتید تا بیدار شود...

با این کار علفها را زیر بدنش له کرد و با دست ساقه گل را شکست و چشمش که به

خورشید افتاد گفت: " ای لعنت به این خورشید، باز هم امروز هوا گرم است."




کلمات کليدي :ای انسان تنها مانده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۱۷/۰۱/۸۷

یک نفر هست

یک نفر هست که از پنجره‌ها

نرم و آهسته مرا می‌خواند

گرمی لهجه بارانی او

تا ابد توی دلم می‌ماند

یک نفر هست که در پرده شب

طرح لبخند سپیدش پیداست‌

مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌

پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌

یک نفر هست که چون چلچله‌ها

روز و شب شیفته پرواز است

توی چشمش چمنی از احساس

توی دستش سبد آواز است

یک نفر هست که یادش هر روز

چون گلی توی دلم می‌روید

آسمان، باد، کبوتر، باران‌

قصه‌اش را به زمین می‌گوید

یک نفر هست که از راه دراز

باز پیوسته مرا می‌خواند




کلمات کليدي :یک نفر هست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

نگاه تو

آه اگر روزی نگاه تو

مونس چشمان من باشد

قلعه سنگین تنهایی

چهار دیوارش ز هم پاشد

آه اگر دستان خوب تو

حامی دستان من باشد

قلعه سنگین تنهایی

چهار دیوارش ز هم پاشد




کلمات کليدي :نگاه تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

یا رب

یا رب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم

از بوسه های آتشین وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش سیری ویران ز دست دیگری

از رشک آزارش دهم وز یصه بیمارش کنم

هر شامگه در خانه ای چابک تر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای وز خویش بیزارش کنم

گیسوی خود افشان کنم چشمان خود گریان کنم

با گونه گون سوگندها بار دگر یارش کنم

جون یار شد بار دگر کوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم




کلمات کليدي :یا رب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

می گویند اگر نباشی

می گویند اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می کند!

می گویند اگر نباشی، دوباره به یاد می آورم بهار کی از راه می رسد!

می گویند اگر نباشی..
...
..
.

نگاه از من پنهان نکن!

آنها می گویند اما من هنوز هم همه فصلها را تنها پاییز می بینم،

هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه.

هنوز هم در پی عطر یاس هستم و هق هق نبودنت.

هنوز هم دستهایت را می خواهم.

و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م




کلمات کليدي :می گویند اگر نباشی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

خداحافظ

به من گفتی خداحافظ و بر قندیل مژگانت بلور اشک جاری بود.

غم تلخی میان قصه هایت با تمام بی قراری بود!

چرا با تو خداحافظ !؟

تو که گل بوته های شعر شادم را ز باران نگاهت بارور کردی

تو که جام خیالم را همه شب با شراب عشق پر کردی

تو که افسانه با عشق بودن را برایم از تبار زندگی خواندی

تو که بذر محبت را به دشت سینه مشتاقم افشاندی!

چرا با تو خداحافظ !؟

تو میهمان عزیز لحظه های شاد من هستی

تو همچون قصه شیرین عهد کودکی در یاد من هستی

خداحافظ کلامی تلخ و غمگین است

غم رفتن غمی بسیار سنگین است.!

خداحافظ !...نه

تو دریای منی من ماهیم دور از تو می میرم

اگر رفتی سراغت را همه جا از خدای عشق می گیرم

مرو...ای بودنت شور جوانی ها !

مرو...ای بهترین حرف کلام مهربانی ها !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

من فریادم

به کدامین دیار باید رفت، به کجا باید فرار کرد؟ به کجا، که وادی خاموشان نباشد!؟

کجاست جایی که دلشان فریاد بخواهد؟

کجاست که دل به سکوت خوش نکرده باشند

و زندگی و زنده بودن را در فریاد ببینند؟

من فریادم. و گریزان از وادی خاموشان

کیست که دلش فریاد بخواهد؟

من فریادم و از دیدن این همه خاموشی بیزار، از شنیدن هیچ بیزارم، از بودن با غم و سکوت و بی

فاوتی و رخوت بیزارم

من فریادم، رها شده از بند اسارتها، من فریادم، پرجنب و جوش تر از امواج دریا

من فریادم،آیا کسی دلش فریاد می خواهد؟

آه ای خدای من، چه سخت است وقتی کسی حوصله فریاد را هم ندارد! دیگر کسی دل

شنیدن صدای بلند را هم ندارد چه برسد به فریاد!؟

من فریادم، ولی این دنیا، این آدم ها، این افکاری که به طرفم هجوم می آورد

همه مرا در گلو خفه کرده اند

من فریادم، ولی نگذاشتند حرف بزنم

من فریادم، وای حسرت داشتن شنونده ای که حتی سکوت از من بخواهد بر دلم مانده است!؟

من فریادم، ولی بی صدا و پر از حرف

من فریادم،فریاد، ولی لب خموش و دل طوفانی

آیا کسی دلش فریاد می خواهد؟ آیا کسی هست که بشنودش، کسی هست که وجودش را

برای فریاد بودنش بخواهد نه برای مهر سکوتی که بر لب دارد؟

آیا کسی فریاد می خواهد؟

دلم از این همه سکوت دارد می میرد، دیگر نمی تواند بی صدا فریاد بزند

چرا کسی از فریاد بودنم لذت نمی برد، همه عاشق آرامشم هستند! آخر چرا کسی باور ندارد

من فریادم، فریاد




کلمات کليدي :من فريادم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

زندگی را دوست دارم

زندگی را دوست دارم به شرط آنکه : (ز) آن زندان نباشد (ن) آن ندامت نباشد (د) آن درماندگی

نباشد (گ) آن گورستان نباشد (ی) آن یاس نباشد دوستی یک حادثه و جدایی قانون است. بیا

حادثه آفرین و قانون شکن باشیم

نگو بار گران بودیم و رفتیم. نگو نامهربون بودیمو رفتیم آخه اینها دلیل محکمی نیست بگو با دیگران

بودیم و رفتیم

• برای هزارمین بار پرسید: تا حالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم :

نه ! هیچوقت ... تا مبادا دلش بشکنه

• کاش می دانستی انتظار دیدنت چه مجازاتی است... شاید دیگر چشم براهم نمی گذاشتی

• غروب شد، خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره چشمک زد

آفتابگردان سرش را پائین انداخت... گل ها هرگز خیانت نمیکنند

• آنگاهکه بادستانت واژه عشق را برقلبم نوشتی سواد نداشتم ، اما به دستنانت اعتماد داشتم.

حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم

• عشق مثل آب می مونه می تونی توی دستات قایمش کنی اما آخرش دستاتو باز می کنی می

بینی نیست. قطره قطره چکه می کنه و بدون اینکه بفهمی می بینی دستت پر از خاطره هاست




کلمات کليدي :زندگي را دوست دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

روی بوم دل

دیشب که روی بوم دل، مرغ دل ُصدازدم

سر دو راهی دلم، اسم تو رو صدا زدم

رفتم کنار پنجره تا فال حافظ بگیرم

برای مرهم دلم اومد که: باید بمیرم

اومد: فراموشت نشه! دلت اسیر کس نشه !

یه وقت دلت رو نبره آخر سر جا بزاره
 
گفته بودم درِ دلُ به روی کس وا نکنم

برای هیچ دلی یه وقت، خودم رو رسوا نکنم

از اینکه عابری یه وقت قدم به قلبم بزاره

بعدِ یه مدتی بره فقط یه اسم جا بزاره

قفلی به روی دل زدم مثل تموم بی دلا

کتاب عشقُ خط زدم ورق ورق چه بی صدا

دیگه تو راه زندگی کسی دلم رو ندیده

هر کی گذشته ها اومد صدای عشقُ نشنیده

جواب سلام هیچ کسُ با مهربونی ندادم

سلام گرم کسی رو با گرمی دل ندادم

دیشب دوباره دیدمت، بودی مثه گذشته ها

بازم دیدم تک گل سرخ، واشده زیرِ نامه ها

تا اومدم بازم برات از غصة دلم بگم

از مهربونیات بگم از خوبیای تو بگم

دیدم کنار پنجره یه فال حافظ می گیرم

گفته بودم یه عادته که بی وجودش می میرم

اومد: فراموشت شده!؟ دلت اسیر چی شده؟

اصلا بگو که این روزها دل تو مالِ کی شده؟

قفل دل تو سنگی بود! اینُ خودت گفته بودی

یادت می یاد گذشته رو؟ عشقُ ز دل رونده بودی

روی تمام ذهن من حک شده جای یک سئوال

حک شده روی خاطرم تعبیر زیبای یه فال

منتظرم خودت بگی می خوای بری یا بمونی؟

برای قلب عاشقم بگو تا آخر می خونی؟

اول و آخرش بگو سلام هر شبت چیه؟

تو راه عشق و عاشقی طرف حساب تو کیه؟

هدف چیه ، طرف کیه جواب سلام تو چیه؟

نگی یه وقت تو قلب من پر از چیزهای خالیه
 
نگی یه وقت، خیالی نسیت یه روز دل تو بشکنه

بگی که ارزشی نداشت دلم واست زیادیه

تعبیر تو هر چی که بود می خوام صدایی بکنم

تو دستتُ بالا بگیر می خوام دعایی بکنم

هر جای دنیا که می ری می خوام که باورت بشه

می خوام بگم خدا جونم الهی که خوشبخت بشه




کلمات کليدي :روي بوم دل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

رنجیده خاطر

من آن رنجیده خاطر اسیر چشم یار بی وفایم

من آن رفته از یاد در این دونیای بی عشق و وفایم

من آن گمگشته در ظلمت شبهای سیاه و تارم

من آن خسته دل در فکر رهایی از زندانم

من آن اسیر چشمان سیاه نا مهربانم

من آن دیوانه در شهر و دیار عاقلانم

من آن سکوت مرگبار در کنار هزاران فریادم




کلمات کليدي :رنجيده خاطر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

دوستش دارم

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید
 
روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندانبان خود بودم
 
آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های و هو میکرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه مینالید

دوستش دارم ،نمی دانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خاست

لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خاست

مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رؤیاها

زورق اندیشه ام،آرام

می گذشت از مرز دنیاها

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان

می کُشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم




کلمات کليدي :دوستش دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

به کسی نیاز داره

مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد: " توله های فروشی ".

چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او

نشان دهد.

مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه

توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین

توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت.

پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟" مغازه دشار توضیح داد که

آن توله از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند،

اما تا آخر عمرش همون جوری خواهد لنگید.

پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام

مغازه دار موافقت نکرد، اما پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ

خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود، به مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم

نمی تونم خوب بدوم ، این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

پرواز در سکوت

پرواز در سکوت . آری پرواز در سکوت!

خدایا ! بارالها! دیگر نمی خواهم در زمین خاکیت پا بگذارم.

دیگر نمی خواهم در این عرصه گام بردارم. می خواهم پرواز کنم. آری ? پرواز!

پرواز در آسمان پروازی به سوی تو تا ملکوت !

خدایا خسته ام ! خدایا خسته ام از این مردمان!

دیگر گوش شنوایی نیست که گوش جان به حرف های ناگفته ام بسپارد.

دیگر هم دمی نیست که غمخوار روزهای تنهاییم باشد.

خدایا این چه روزگاری است!!

که آدمیان بدون ارتکاب جرم مجازات می شوند. که به خاطر گناه ناکرده خرد   می شوند و می

شکنند!

این چه دنیایی است که هیچ کس خود نیست! که همه نقاب و صورتک های زیبا به چهره دارند و

وای به آن روز که این نقاب ها کنار بروند!

این چه دنیایی است که همه از عشق و محبت دم می زنند ولی دانه های نفرت در دل همه

کاشته میشود!

این چه دنیایی است که احساس و دل آدم ها دیگر ارزشی ندارد و چیزهایی که وقتی مانند طلا

ناب و باارزش بودند دیگر حتی کوچک ترین ارزشی ندارند!

خدایا ! بارالها! به من پر پروازی عطا فرما . آری  پرپرواز! دو بال می خواهم برای پرواز. خدایا دیگر

طاقت ماندن ندارم نمی خواهم بمانم و شاهد این سیاهی ها باشم. خدایا  دو بالی می خواهم

که توان پر گشودنشان عشق تو باشد عشقی الهی و آسمانی. خدایا ! پرواز کردن را به من

بیاموز  چگونگی پرواز در اوج  می خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگینم را در این وادی

جای بگذارم.

خدایا از تو آرامش می خواهم. می خواهم با آن دو بال همچون فرشته ای کوچک در هوای تو پرواز

کنم می خواهم هم دم سکوت و تنهایی باشم و دیگر دم برنیاورم. دیگر نمی خواهم گله کنم! از

این دنیا  از این مردمان  دیگر گله ای ندارم!

می خواهم پرواز کنم  پروازی همراه با آرامش و سکوت تا عرش کبریایت. می خواهم از زمین

خاکیت به عرش برسم  با عشق تو  با کمک تو.        

خدایا  عشق زمینیت را نمی خواهم  خدایا چیزهای فانی را نمی خواهم  من ابدیت را می

خواهم من عشق تو را می خواهم. خدایا ! درهای دلم را را بر روی همه ی امور دنیوی بسته ام

دیگر دل بستگی به این زمین خاکی ندارم. می خواهم پرواز کنم به سوی ملکوت. با عشقی که تو

به من ارزانی داشتی عشقی مقدس که هیچ گاه نابود نمی شود و همیشگی و پایدار است و با

وزش نسیمی محو نمی گردد زیرا سرچشمه ی آن تویی.

خدایا دیگر سخن نمی گویم . سکوت می کنم سکوت  و دم برنمی آورم تا نظری بر من افکنی و

بال های مرا با عشقت توان پرواز بخشی تا پرواز کنم . پروازی در سکوت به سوی تو ای معبودم!

پروردگارم پذیرای من باش و آن چه را می خواهم به من عطا کن .من پروازی را می خواهم که

مقصدش تو باشی . پرواز در سکوت را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

چه کردی با من

میخواهم بنویسم...اما از چه؟ از کی؟ و برای چی؟...

وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...

اما برای شنیدن چه کلامی؟...

می خواهم بنویسم...




کلمات کليدي :چه کردی با من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

حلالم کن

حلالم کن ,حلالم کن
 
دراین دنیا نکردم من گناهی 

فقط کردم به چشمانت نگاهی

اگر باشد نگاه من گناهی

مجازاتم بکن هر طور که خواهی

زندگی اجبار است مرگ انتظار است عشق بک بار است

جدایی دشوار است فکر تو تکرار است
 
کاش گناهی کنم که مجازاتش

تبعید به قلب تو باشه...




کلمات کليدي :حلالم کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

دل من

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم

طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا

وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی

که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا

سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت

که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد

بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا

تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل

بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا

درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن

سیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا

از ین دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت

زیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود

به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا

مه من رو بنما بی تو دلم یمگین اســـــــت

بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا




کلمات کليدي :دل من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

بگشای دریچه سوگوارت

باز کن پنجره چشمت را!

و به خورشید بگو

که کسی آمده است

تا بتابد امروز

و بخواند قصه

قصه سبز رهایی را

برشاخه خشک ،
 
بازکن پنجره چشمت را!

وبیاویز به آن فانوسی

و به مهتاب بگو

صفحه ذهن کبوتر آبی ست.

ای صداقت

ای سبز!

مریم خسته من!

دست تو پیچک خردی ست

به دیوار تنم.
 
تو اگر بشناسی غم در خود مردن

بغض این پنجره را می فهمی.

ای غنی تر از شعر!

متبرک فصلم!

کاش تو سبزترین

شعر مرا

برتن خشک زمین می خواندی

کاش تو می ماندی

کاش تو می خواندی

کمتراز حنجره زخمی من

ای صمیمی

ای سبز!

شاید از پوچی ماست

که شقایق زخمی ست .
 
باز کن پنجره چشمت ر ا. . .




کلمات کليدي :بگشای دریچه سوگوارت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

باید رفت

کاش رها میدشم از کاش ها...کاش...

باید رفت...

باید حصارها را در هم کوبید...

باید ...باید ها را انکار کرد...

باید واژها را

مانند اشکهایم رها کنم

باید زندگی کنم...

باید..برای باید ها باشم...

قلبم از باید ها تیر میکشد...

واژها از باید ها خسته اند...

دلم میخواهد بروم...

بروم جایی که دریایش..همیشه آرم است..

واژه اش...

واژه ی آسمان است...

مهتابش همیشه نورانی...

جایی که انتهای قلبم آنجاست..

جایی که واژه نداند کجاست...

فقط میخواهم بروم...

دلـم میخواهم...ب ـ ر ـ و ـ م !!




کلمات کليدي :باید رفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

اشتیاق پرواز

در اشتیاق پرواز بی آسمان ترینم

عمری به جرم بودن با خاک هم نشینم

نفرین به چشم هایم این حفره های تاریک

آخر چگونه ای دور؟ باید تو را ببینم!

ای باغ سبز سیال!آخر بگو چه می شد؟

نزدیک تر بیایی تا از تو گل بچینم؟

در کوچه های تردید تنها رهایم آیا؟

تقدیر بی تو بودن نقش است بر جبینم؟

ای اشتیاق آبی!با من بمان که عمریست

در آرزوی پرواز بی آسمان ترینم!




کلمات کليدي :اشتياق پرواز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

ای کاش (3)

ای کاش جمله زیبای دوستت دارم

بی هیچ غرضی بر زبان ها جاری بود!

ی کاش از گفتن دوستت دارم،

از ترس سوءتفاهم ها و غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم،

ی کاش محبت را بی هیچ چشمداشتی

حتی چشم داشت محبت،

به او که دوستش داریم هدیه میدادیم

ای کاش،

ای کاش...




کلمات کليدي :اي كاش (3)




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

از تو

از این نیامدن و قصد رفتن کردنت..

می خواهم بنویسم اما دستهایم می لرزد...

چه کردی با من؟...

چه خواستم ز تو که دریغ میکنی؟چه خواستی که نکردم؟...

غم نبودنت به جانم نیشتر میزند اما درمانی نیست که به مقابلش روم...

آخر تو تنها امید بودی تنها دعای شبانه ام...

می خواهم بنویسم...

از چشمانی خیس و دلی در اندوه نشسته از آرزوها و دعا های بیهوده..

هنوز دستانم میلرزد اما باز هم می خواهم عقده نشکفته ی دل را با نوشتن باز کنم..

نمی نویسم چگونه می پرستمت...

می نویسم که مردنم را در پایت باور نداری...

می نویسم که من همان جزیره متروک بودم...

ای که بی من قصد رفتن می کنی...

می خواهم بنویسم اما چه سود؟!تو که نخوانده دوررش می اندازی..

چه سود از نوشتن وقتی گریه هایم نتوانست تو را از رفتن باز دارد..

دیگر نمی خواهم بنویسم ...

دیگر نمی خواهم بگویم چه قول ها دادی و چه قسم ها خوردی...

نمی خواهم بنویسم که چگونه دستی که به نیاز بسویت دراز شده بود رد کردی...

نمی خواهم بنویسم که می توانی فراموش کنی ...

اما نا نوشته می دانی که هرگز فراموش نخواهم کرد...




کلمات کليدي :از تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۱۶/۰۱/۸۷ 

خدا گفت

خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است:

عشق .

وهرکه عاشق تر آمد؛

نزدیک تر است.پس نزدیک تر آیید؛

نزدیکتر.

عشق کمند من است.

کمندی که شما را پیش من می آورد.

کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست.

گفتگو با من. با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.

لیلی همصحبت خدا شد .

خدا گفت:

عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند .

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.




کلمات کليدي :خدا گفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

بهترین دلیل زنده بودنم

آره !

با تو ام !

بهترین دلیل زنده بودنم !

با تو ام !

من خیلی وقت پیش باختم!

مثل خودت !

اما درست توی همون روزایی که فکر می کردم که دیگه برای موندن دلیل ندارم !

اومدی ! با یه بغل عشق و مهربونی !

بد نشستی به دلم ! بد !

همچین که یهو دیدم صاحب خونه ی این قلب کوچیک شدی !

من هی گفتم دریای قشنگی تو توی قلبم جا نمی شه !

اما تو گفتی می شه ! و شد !

حالا من عاشقت شدم !

حالا من زندگی از دست رفته رو

توی اون 2 تا چشم قشنگت می بینم

توی لطافت موهای حریر مانندت و

توی طعم عسلی لبهات !

آره ! با توام !

تو که با همه خستگی و خواب آلودگی می تونی منو ببری به عرش !

تو که برای موندنت کنار من از خیلی ها گذشتی !

آره ! با خودتم !

سرت رو بالا بگیر !

می خوام همه شیرینی بوسه هات رو با نوازش موهای نرمت و برق چشمات داد بزنم!

می خوام برم روی بلندترین قله ها وایسم و داد بزنم که همه بفهمن ، من :

دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

بدانید

مرگ را بگویید کسی اینجا به انتظار ایستاده

مرگ را بگویید

من هستم

کسی که میعاد گاه را ترک نکرده است

من از خورشید آموخته ام

سوختن و تکرار را

در آب دیدم خداوند هست

من خداوند را فهمیده ام

چشمانم از آسمان بارانی ترند

اما گلویم هنوز

سکوت می نوشد

من بغض خواهم کرد

اما

اشک نخواهم ریخت

دار تنهایی من رنگین است

آن قدر رنگ وا رنگ

که نخواهی دانست

من در کجای این همه زشتی نشسته ام

تاریک تر از شب و

شکسته تر از پیری

تنها تر از خداوند حتی

هستم

نیرنگ چشمانت مرا شکست

صدایی نخواهی شنید هیچ گاه

اما

بدان همین که من

شکسته ام




کلمات کليدي :بدانید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

اگه روزی تو نباشی

نمیدونم . نازنینم . که کدوم حرف تو رو آزرد

یا کدوم ترانه من . تو رو مثل گلی پژمرد

نمیدونم . نمیدونم . که چی گفتم تو شنیدی

چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی

اگه روزی تو نباشی بین ما راهی نباشه

نمیدونم کی میتونه که برام مثل تو باشه

اگه روزی تو نباشی یا بری از من جدا شی

نمیدونم تو میتونی عاشقی دوباره باشی؟

این پرنده دل من . نمیتونه پر بگیره

تو رو میخواد در کنارش . بال و پر از سر بگیره

آخه حیفه پر نگیره . پشت ابرا رو نبینه

حیفه اینجا تک و تنها . تو قفس بی کس بشینه




کلمات کليدي :اگه روزي تو نباشي




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

می رسد روزی

می رسد روزی که بی من زندگی را سر کنی

مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی




کلمات کليدي :مي رسد روزي




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

دلبر

دلم را جز تو کس دلبر نباشد

به جز شور توام در سر نباشد
 
دل من را تو عمدا میکنی تنگ
 
که تا جای کس دیگر نباشد




کلمات کليدي :دلبر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

سهراب

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی...

گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی...

گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی

او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :

دیوانه ی باران ندیده




کلمات کليدي :سهراب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

کاش می دانستی

زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است




کلمات کليدي :کاش می دانستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

معجزه

اگرمعجزه مقدور است اگرقلبت پرازنوراست

اگرچشمم به جزچشمت به روی هرکسی کوراست

اگرچون خستگان گشتم اگرهم خسته ات کردم

اگربی میل بودی ومن به خودوابسته ات کردم




کلمات کليدي :معجـزه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

دروغ

به چشمی نگاه نکن اگه دروغ خواهی گفت

به کسی سلام نده اگه خداحافظی در پیش است

دست کسی را نگیر اگه رها خواهی کرد

به کسی نگو دوستت دارم

اگه دیگری در فکرت است ...




کلمات کليدي :دروغ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

حقیقت

حقیقت تلخ است اما نه به تلخی تنهایی

تنهایی سخت است اما نه به سختی جدایی

می خواستم اسمتو روی سینه ام خال کوبی کنم

اما ترسیدم که صدای قلبم تو رو اذیت کنه...




کلمات کليدي :حقیقت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

جاده انتظار

هنوز در جاده انتظار نشسته وچشمانم را به آسمان بیکران دوخته ام.
 
هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان می کنم

باز در انتظارم که بیایی
 
بیا تا پیش از این نگاهم غریب نماند




کلمات کليدي :جاده انتظار




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

توبه

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم

که دگر با تو از این گونه خطاها نکنم

بوسه دادی و چو برخاست لبت از لب من

توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم




کلمات کليدي :توبه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

تو و راز گل سرخ

راز گل سرخ چی بود ..

زهری در جوهر نوشته های کتابی جذاب ..

این کتاب معروف بود به اینکه هر کی میخوندش میمیره ..

به این ترتیب که وقتی خواننده برای گم نکردن مطلب انگشتش رو روی کلمات ریز

نوشته کتاب میذاشت و بعد برای ورق زدن به دهنش میبرد اون سم وارد

بدن خواننده میشد و بعد از چند روز که کتاب رو خونده بود

اثر میکرد و اون شخص رو میکشت .




کلمات کليدي :تو و راز گل سرخ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

بی یارم

رفتی قبول امابزار به یادت بی یارم

تو شب تلخ رفتنت ، دلم هزارتا غصه داشت

گونه هام خیس می شدن ، دلم هیچ همدردی نداشت

گفته بودم نفسی برام ، میرم تا آخرش

نفسی که حرمتم رو بگیره ،  می برمش




کلمات کليدي :بی یارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

به سوی تو

می خواهم تو را صدا بزنم ولی زبان ندارم
 
می خواهم به سویت بیام ولی توان ندارم
 
می خواهم تو را ببینم ولی چشم ندارم
 
من در قلبم تو را دارم
 
پس با قلبم تو را  صدا می زنم
 
و با قلبم به سوی تو می ایم
 
وبا قلبم تو به تو نگاه می کنم




کلمات کليدي :به سوی تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

بگو

بگو بگو از بام من می خوای تو بپری خود بود گناهدل را به این وآن سپردن بگوبگوازمن توپیدا کردی

بهتری بگوبگودل رااگردادی به دیگریکاشکی که برگردهمیگه نگاه تو دردست من سردهدست

قشنگ تو با آرزوهایم حالا که برگشتم گفتی که منتظر نشستن آخرین راهِگفتم مبادا جای من را

دیگری گیردهمیشه با تو همراه گفتی که یاد من کوتاهِ کوتاهِگفتم که عمر این سفر دیگه بر نمی

گردی میگفتی با حسرت تو گریه میکردی بیش از هزاران چشمازشهرمون برم کاری زدستم بر نمی

آیددلم میسوزد وصدایم در نمی آید




کلمات کليدي :بگو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

بارون چشات

وقتی بارون چشات میگه وقت رفتنه

وقت حکومت غمو ، حضور گریه منه

سکوت گریه نگام ، هنوز به یاد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو این سکوت بی صدا ، بازم دلم از تو رمید

خسته و دل شکسته ام ، خالی ام از عشق و امید

این گریه همیشگی ، مونده تو شبهای من

تو این روزهای بی وفا ، عشق رو تو دادی یاد من

این قلب خسته و نگام ، آخر بی نشونیه

یاد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنیه

صدای آخرین من ،تا تو نیای در نمی یاد

تک تک لحظه های من ، فقط تو رو ازم می خواد




کلمات کليدي :بارون چشات




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

با من

با من که تنها عاشق چشمای مست و نازتم

با من که هر جا که باشم عشق تو رو داد میزنم

با من که توی آسمون عکس چشاتو میکشم

با من که از پشت نگات طلوع خورشید میبینم

با من که در فراغ تو قاب چشام ابری میشه

با من که لحظه وداع غم توی قلبم میشینه

با من که بین آدما فقط تو رو جار میزنم

با من که تا نفس دارم ز عشق تو دم میزنم

با من که جای خوبیهات قلبمو هدیه میکنم

با من که از خود خدا قول رسیدن میگیرم

با من که تنها همدمم آغوش عکسای توئه

با من که بهترین دمم لحظه گریه کردنه

با من که جای خنده هات بوسه به لبهات میزنم

با من که اسم نازتو روی دلم حک میکنم

با من که نذر هر شبم فال چشای مستته

با من که شعر عاشقیم اسم تو رو داد زدنه

با من بمون عروسکم با من بمون ترانه ام




کلمات کليدي :با من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

احساس ارام

به انتهای احساسی ارام اندیشیدم
  
به انچه که ارامشی بزرگ است
 
در نهایت تصویری عاشقانه
                  
به دنبال نگاهی عاشق اما محروم
 
تصویری که سهمی از ان نداشتم
          
فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است
 
پاکی ان احساس روحم را نوازشی داد
 
از خود پرسیدم پاکترین عشق کجاست؟
 
که از هوی و هوس راهش جداست
     
ناگهان حس کردم طراوتی بر وجودم بارید
 
انقدر ارام شدم که زجر دنیا فراموشم شد
 
بله پاکترین احساس همان تصویر خیالم بود
 
از جنس باران که مرا جان بخشید
                                                
از باران هم پاکتر مگر می شود بود
 
گفتم شاید این عشق پاک مرا بشوید
  
مرا از عشق سیراب کند
 
این احساس که از اسمان بارید
     
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چیز
 
و حالا من هم قدری پاک شده ام
     
تصویر خیالم مرا تا اوج برد و ارام کرد




کلمات کليدي :احساس ارام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

 UP ۲۰ جدید* ۱۵/۰۱/۸۷

نمیدانم

امشب باز چه ام شده؟

نمیدانم.

بعد از چند وقت ردپایت را در اینجا جا گذاشتی..

فکر نمیکردم که دیگر چیزی از گذشته در خاطرت مانده باشد..چه برسد به انکه به اینجا بیایی..

فکر میکردم که انقدر در خوشی غرقی که شاید حتی درخیابان هم ببینی ام نشناسی ام.

چه شد که یادی از گذشته ها کردی..

 گذشته مگر ارزشی هم داشت...مگر ارزشی هم داشتم..

به پوچی امدی..دیدی که اینجا همه اش سیاهی بود وبس.

غیر از سیاهی مگر چیز دیگری هم در اینجا یافت میشد که به دنبالش امدی..

اینجا خیلی وقت است که رنگش به رنگ دل صاحبش در امده...

گفتی که خوب شد که نفرینم نکردی وگرنه زندگی ام...

نه نفرین نکردم حتی یک بار...نه تو را نه اورا..

اما زندگی ات را...نمیتوانم قبول کنم که غیر از لذت چیز دیگری را هم مزه کرده باشی.

هنوز هم اشکهای ان شبت را فراموش نکردم...یادت هست؟؟

شب سیزده به در پارسال...کنار اتش..شاید هم فراموش کرده باشی...اما من خوب یادمه..

توقع داری قبول کنم که زندگی را که به خاطر نزدیکی به از دست دادنش تو را به ان حال واداشته

بود که انجور اشک میریختی،حالا بی سرانجام باشد؟

همیشه سرانجام اشک به دریای خوبی هاست..قبولش نداری؟؟

هیچ زمانی اشکهایت را ندیده بودم...بی انصاف ان شب هم نشانم نمیدادی تا بیشتر نسوزانی

ام...

اشکهایی که مال...در پیش من...

چند وقت بود که انقدر حرف نزده بودم..برای هیچ کس..تمام حرفهایم را با خودش میزدم..

یادت هست که اولش گفتم که حال عجیبی دارم امشب...

به همین خاطر بود که بعد از چند وقت با یکی حرف زدم...

همیشه نگاهت در پی کسی است که نگاهش در پی دیگری است.




کلمات کليدي :نمیدانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

همه می‌پرسند

همه می‌پرسند

چیست در زمزمه‌ی مبهم آب؟

چیست در همهمه‌ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می‌برد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی‌حاصل موج؟

چیست در خنده‌ی جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می‌نگری؟

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی‌اندیشم

من، مناجات درختان را، هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه‌ی کوه

صحبت چلچله‌ها را با صبح

نبض پاینده‌ی هستی را در گندم ‌زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه‌ی گل

همه را می‌شنوم

می‌بینم

من به این جمله نمی‌اندیشم

به تو می‌اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می‌اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم

تو بدان این را، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله‌ها را، تو بگو

قصه‌ی ابر هوا را، تو بخوان

تو بمان با من، تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه‌ی جانم باقی است

آخرین جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش




کلمات کليدي :همه مي‌پرسند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

چند روزیه که رفتی

بازم دلم گرفته چند روزیه که رفتی

میگی به خاطره من از عشقمون گذشتی

بمون بزار از اسمت یه شعره نو بسازم

نزار به جرم دیروز امروزمو ببازم

دارم میمیرم برات نزار بیفتم به پات

مگه گناهم چی بود تصدغ اون نگات

به من یه فرست بده تا دستاتو بگیرم

یا این که ماله من شی یا پای تو بمیرم




کلمات کليدي :چند روزيه که رفتي




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

هنوز وجود داری

هر شب در رویاهایم تو را می بینم و حس می کنم

اینگونه است که درمیابم تو هنوز وجود داری

و از دوردست ها به رویایم پا میگذاری

تا به من نشان دهی که هنوز با منی

دور یا نزدیک هر جا که هستی مهم نیست

حس می کنم قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید

تو یک بار دیگر در را می گشایی و میهمان قلبم میگردی

و قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید

عشق تنها می تواند یک بار تو را بنوازد

و تا ابد باقی بماند و تا پایان عمر تو را رها نکند

عشق آن زمانی بوجود آمد که من به تو عشق ورزیدم

آن لحظه راستینی که در آغوشت گرفتم

لحظه ای که همواره در زندگی ام جاودان خواهد ماند

آن زمان که در کنارم هستی از هیچ چیز نمی هراسم

و می دانم که قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید

ما تا ابد اینگونه خواهیم ماند و در قلبم تو را حفظ خواهم کرد

و قلبم آری قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید.




کلمات کليدي :هنوز وجود داری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

باور کن

دیگر نه پایی دارم که پا به پای بودنت بدوم،

نه نگاهی که در انتظارت بمانم.

واژه ها را هم پیدا نمی کنم.

این دستها هم، دیگر از سرما یخ زده است!

کمی دورتر از حضور خیال من و تو، پچ پچ ها را می شنوی؟!

می گویند اگر نباشی بغضم سبک می شود.

آنوقت تنها من می مانم و من.

آنوقت دیگر نه فریاد می کنم نه سکوت.

آنوقت دیگر پاهایم آبله نمی زند از این همه دویدن پی ات.

می گویند اگر نباشی به هیچ کجای من و این دنیا بر نمی خورد.

آنوقت فقط من می مانم و این همه شعر که می دانم در انتظار نگاهم هستند.

آنوقت فقط من می مانم و این همه دلتنگی هایی که بیقرار ِبودنم می شوند.

آنوقت فقط من می مانم و این همه نگاه که می دانم برای فردایشان دستهایم

را می خواهند.

می گویند اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می کند!

می گویند اگر نباشی، دوباره به یاد می آورم بهار کی از راه می رسد!

می گویند اگر نباشی،...

نگاه از من پنهان نکن!

آنها می گویند.

اما من...

هنوز هم همه فصلها را تنها پاییز می بینم،

هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه.

هنوز هم در پی عطر یاس هستم و هق هق نبودنت.

هنوز هم دستهایت را می خواهم.

و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.

اما...

باور کن خسته ام!باور کن




کلمات کليدي :باور کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

مسافر

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ که‌‏‎ ‎دنبال‌ خدا بگردد؛

و گفت:تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود ‏برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و‏‎ ‎کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت:   

چه‌ تلخ‌ ‏است‌‏‎ ‎کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

و درخت‌ زیر لب‌ گفت:     

ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و‏‎ ‎بی‌ ره آورد ‏برگردی.

کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

مسافر‎ ‎رفت‌ و گفت:   

یک‌ درخت‌ از راه‌ ‏چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است،   

او هیچ‌گاه‌ لذت‌‏‎ ‎جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید که‌ درخت‌ گفت:      

اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز‎ ‎کرده‌ام‌

و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛

جز آن‌ که‌ باید.

مسافر رفت‌ و ‏کوله‌اش‌‏‎ ‎سنگین‌ بود.

هزار سال‌ گذشت،

هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ،

هزار سالِ‌ بالا و پست‏‎.

‎مسافر بازگشت.     

‏رنجور و ناامید.      

خدا را نیافته‌ بود،

اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود‏‎ . ‎به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید.

جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از ‏آن‌ آغاز کرده‌ بود.

درختی‌ هزار‏‎ ‎ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.       

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

‏مسافر‎ ‎درخت‌ را به‌ یاد نیاورد.  

اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت:     

سلام‌ مسافر، در‏‎ ‎کوله‌ات‌ چه‌ ‏داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

 مسافر گفت:     

بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام،‎ ‎کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت:    

چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری،‏‎ ‎همه‌ چیز داری.  


اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی،

در

کوله‌ات‌ همه‌ ‏چیز داشتی،

غرور‎ ‎کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.     

حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست.

و‎ ‎قدری‌ ‏از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت.

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد

و‏‎ ‎چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و ‏گفت:   

هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای،‎ ‎این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت: 

زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ ‏در خودم. 

و پیمودن‌ خود،‏‎ ‎دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست‎.‎




کلمات کليدي :مسافر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

ما میشکنیم تا که شکسته نشویم

سکوت بره های معصوم دشت را

دستان گناه کار من آشفت
 
زیر هر قطره ی باران

اشک هایم را احساس کن

انگشتان کوچکت چقدر معصومند
 
بند بندشان را می فهمم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

ما

آنقدر تنها بودم که

در خودم خودی را ساختم تا

با او « ما » شوم .

و این طور شد که ناگهان

تمام اطرافم

پر شد از تکثیر وحشت آور آدمهایی که

پر از « ما » های تنها بودند ...

آیا من کپی نا شناخته ای از تنهایی آدمها نیستم ؟




کلمات کليدي :ما




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

راز هستی

از راز هستی برایم بگو

از رقص ابرها....

از پایکوبی نسیم....

از شیطنت قاصدکها...

از عشق برایم بخوان

از زمزمه دشت...

از آواز آب ....

از سرود برگ...

بگو چه می گویند اینها؟!

بگو چه می خواهم من؟!

بگو چه شوقیست دروجودم؟!

این چیست که آوازم می دهد؟!

آهای ؟؟!!

کجا می روی ؟!...آهسته تر!!

بگذار تا دستهایت را بگیرم !

بگذار پا به پایت قدم بردارم !

بگذار با تو باشم !

اینها .....!!!

این پرنده های  ستاره که در شاخ و برگ ابر جست و خیز میکنند!!

این گلهای زرد وحشی که از لابه لای سنگها به من میخندند...!!

کمی آهسته تر...!

می دانم که چشمهایت ذره ذره آسمان و خاک را زیرو رو می کنند!

می دانم که تن مهربانت لحظه لحظه نسیم را لمس میکند..!

می دانم که.....

کمی آهسته تر...لحظه ای درنگ کن!

بگذار تا پای خسته من نیز اندکی بیاساید...

بگذار دستهایم را در آب سرد این رود بشویم ....

من که چون تو نیرومند نیستم !

شانه هایم را سالهای درد و غربت رنجور کرده است..

چه می شود که اندکی دستهای خسته ام را در دست گیری!!

ها؟؟!!

این موسیقی دل انگیز باد مرا مست می کند

بگذار اندکی بر تکیه گاه شانه هایت بیاسایم...!

قول می دهم که پس از آغوشت  پرواز کنم!!!




کلمات کليدي :راز هستي




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

تقدیر

باران

حوالی چشمهایم می‌بارد

و برف

بر روی گیسوانم می‌نشیند

چرا تقدیر من این است؟




کلمات کليدي :تقدیر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

دیگه بسه

دیگه بسه...

اینجا ایستگاه آخره ...

بسه هر چی زجر کشیدم...

همه چی تموم شد ...

حوصله ی حرفای تکراری رو ندارم ...




کلمات کليدي :دیگه بسه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

بهم نگفتن

همیشه این کلمه رو میشنیدم ...

همیشه یه کسایی بود که بهم بگه چرا تو عشقی نداری ...

همیشه بود کسایی که بگه عشق یعنی زندگی ...

میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی ... 

ولی میدونی بهم نگفتن اگه اسیره یکی بشی دلت میسوزه ...

بهم نگفتن اگه چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به اتیش میکشن ...

بهم نگفتن اگه تمومه روز رو ببینیش ولی بازم دلتنگش میشی

بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره .. بهم نگفتن .. نگفتن که تو پشت سرش اشک میریزی ولی اون

بی اعتنا میره ...

نگفتن تو دیونش میشی ولی اون بی خیالت میشه ...

نگفتن که روزگاری میگذره تو بهونشو میگیری ... نگفتن اگه اون بره دلتنگه صداش میشی .. نگفتن

تو کوچه ها چشات دنبالش میگرده .. نگفتن اگه بره .. اگه بره با یه سکه تو دستت دنباله یه تلفن

میگردی تا یه لحظه هم که شده صداشو بشنوی .... بهم نگفتن ...! ولی میدونی بعد رفتنت وقتی

شکوه میکردم .. وقتی اشک میریختم .. وقتی دلتنگت بودم ...

 وقتی تو رو کم داشتم ... یه کلمه بیشتر بهم نگفتن :

عشق این چیزارم داره ...

عشق یعنی دور از معشوق بودن ....




کلمات کليدي :بهم نگفتن که




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

پس کی میای

روزهای سرد و ماتم گرفته ی زمستونی... شبهای غمگین و شیشه ای... شعله شمعی  نیمه

ی جان در حال سوختن... اتاقکی تاریک و پنجره ای نیمه باز رو به فرداهای نیامده... خیلی دوست

دارم فردا نیامده از راه برسه... مگه فردا چی می خواد بشه... در این ماتم کده عاشقی چشم

انتظارم که به یاد گذشته ها نه چندان دور خطها به نگارش در میارم... در میان حروف احساس

آرامش میکنم... صدای موسیقی آرام که طنین خاصی به محیط بخشیده... لحظه ای رو به روی

آئینه ایستادن و خیره شدن به عکس توی آئینه... او کیست؟ نمیدانم... منم یا غریبه ای همزاد

من... آری این منم... چشمها همان چشمانند... فقط دیگه از اون چشمای امیدوار خبری نیست...

اینجا کسی نیست... تشنه هستم... تشنه ی یه جرعه محبت...تشنه ی یه قطره ی وفا... چه مه

آلود شده اینجا... چه غباری جمع شده از غصه ها... به یاد میارم آن روز بهاری را... آن روز که

دانسته به دام عشق گرفتار شدم... فکر میکردم عشق پاکم را تا آخر زیستنم باور دارد... غافل از

اینکه او پشت پا به همه چی زد... چرا؟ نمیدانم؟  سنگینی خاصی در برم گرفته... ولی من تا

بینهایت دوستش دارم خودشم میدونه... نمیدونم چی می خوام... میخوام از دست تو هم خودمو

راحت کنم... دیگه بسمه اشک و آه... هیچ وقت این قدر احساس خلا نمیکردم...




کلمات کليدي :پس کي مياي




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧

ای روزگار

ای روزگار با من چه ها که نکردی !

ای کاش بهار من زمستون نمیشد

ای کاش فردا نمی رسید

نمیدونم باید فرار کرد یا ماند و سوخت و ساخت

گریختن به کجا ؟

و ماندن چگونه ؟

نه پای فرار دارم نه تحمل فراق

منتظر روزیم که مرگ بیاد و در آغوشم بگیره

ان روز از تو به بزرگترین محکمه عالم شکایت خواهم کرد

شکایت خواهم کرد نه به خاطر شکستن پیمان ات

نه به خاطر رفتن ات

نه به خاطر دل بریدن ات

و نه به خاطر دروغهایت...

آن روز از تو خواهند پرسید

گناه من چه بود  ؟؟

براستی گناه من چه بود ؟

گناه من چه بود که اینگونه رهایم کردیی

.

.

.

.

نمی بخشمت.




کلمات کليدي :ای روزگار