نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۰۱/۱۰/۸۶

خدمت خداي خوب و عزيزم سلام‌

اميدوارم حالت خوب باشد و مهربان‌تر از هميشه به من نگاه كني. اگر از حال من بپرسي هيچ

اندوهي نيست مگر دوري از شما و هيچ نگراني‌اي مگر از خشمت.

اولين نفري را كه به تو نامه نوشت، هرگز نديدم. آخرين نفرش را نيز نمي‌بينم، ولي خودم را

مي‌بينم كه به تو نامه مي‌نويسد در حالي كه تو مي‌داني چه مي‌خواهم بنويسم. هيچ

پست‌خانه‌اي هم آن را پست نمي‌كند.

نازنين! به قدر تمام عددهايي كه نمي‌دانم از سن تو مي‌گذرد، دوستت دارم. تو برايم نه زياد

پيري نه زياد جوان. اين را مي‌دانم آن قدر مسن نيستي كه حوصله‌ي خواندن نامه‌ي مرا نداشته

باشي و آن قدر جوان كه نامه‌ام را سرسري بخواني.

خدا، من اعتراض دارم، آب‌نبات زندگي‌ام گم شده و مثل بچه‌هايي كه تازه از خواب بلند

مي‌شوند، دنيا برايم عوض شده، لج كرده‌ام، خسته‌ام و دلم گريه مي‌خواهد. حالا مي‌خواهم از

دنياي اطرافم از زمان و مكاني كه برايم صرف مي‌شود، بنويسم. قصد دارم شكايت كنم، تشكر

كنم، خيال دارم درد دل كنم.

خدا، هزار هزار بار پرسيدم، باز هم مي‌پرسم چرا آدم را آفريدي؟ اصلاً براي چه؟ مي‌خواستي چه

كار؟ با خيال راحت مي‌توانستي به جاي هر آدم هزار فرشته بسازي. اصلاً چه احتياجي به جادوي

آدم! يك سر و دو گوشي كه از هر ديو هفت‌سر بدتر مي‌شود. من فكر مي‌كنم تو از همان‌هايي

هستي كه سرشان براي اين كارها درد مي‌كند. براي همان‌هايي كه تعريفش را كردي احسن

الخالقين.

اين حرف‌ها حالا چه فايده دارد. به هر حال تو آفريدي و از او قول گرفتي تا مثل بچه‌ي آدم سرش

به كار خودش باشد، اما همه اين كار را نكردند. مي‌داني تو ما را مثل دانه‌هاي شن و طلاي كف

رودخانه در غربال ريختي و هي تكان دادي تا طلاها باقي بمانند، شن‌ها هم براي لگدمال شدن

بروند پايين.

نمي‌دانم چرا هميشه وقتي يك نفر چند بار خرابكاري مي‌كند و حرفي را به او چند مرتبه متذكر

مي‌شوند، به او مي‌گويند مگر با تو نيستم، به بچه‌ي آدم يك بار مي‌گويند. ولي من فكر مي‌كنم

آدم اگر خوب بود همان يك باري كه تو با همه‌ي ابهت و بزرگي به او گفتي نكن يا فلان چيز را نخور

گوش مي‌كرد و خودش و بچه‌هايش را گرفتار نمي‌كرد.

نتيجه اين كه، آدم با يك بار شنيدن گوش نكرد، چه برسد به بچه‌اش كه بخواهد حرف يكي مثل

خودش را با يك بار گفتن گوش كند. واقعاً كه اين مردم عجب توقعاتي دارند.

از همه‌ي اين‌ها گذشته، خداي خوب و نازم

عصر من عصر كِل كشيدن جهالت است

عصر انفجار آگاهي‌

عصر اتم‌

عصر من عصر شعرهاي مرده باد، زنده باد

ديوان عشق‌هاي خاك خورده‌

مثنوي‌هاي رقصان ميان گِل‌

عصر من عصر فرياد كتك خورده است‌

احساس شكست خورده‌

طلاق‌هاي قبل از ازدواج‌

عصر من عصر هجي حقوق لگدشده است‌

كشيدن صداي مظلوم له شده‌

نقاشي مداد قرمز روي اسلحه است‌

عصر من عصر پول و غلام تازه است‌

عصر سلطان و شبان‌

عصر رايانه و ماهواره است‌

عصر من عصر فرهنگ دربه‌در

آهنگ‌هاي بي‌خود و بدون سر

حرف‌هاي تكراري پدر

عصر ياد گرفتن حسودي زمين‌

عصر خوب شد دلم خنك شد

عصر برهنگي، گرسنگي، هيچ و پوچ عشق‌

داستان كثيف سياست‌

كار بدون حقوق و رياضت است‌

عصر من عصر نبرد سنگ با گلوله است‌

سرنوشت بدون نقطه‌

مردن در خانه‌ي همسايه است‌

عصر بريدن گلو

تمرين ناخن كشيدن و حرف كشيدن است‌

در عصر من آشناها گم شده‌اند

عصر من عصر دنبال كلانتري محبت گشتن است‌

عصر من تكرار تمام تاريخ لاي زورق طلا است‌

عصر گم شدن علي‌زهر خوردن مالك‌

رقصيدن اشعري است‌

عصر رفتن توي لاك زندگي است‌

عصر "به من چه مشكل شماست"

عصر دير باور مردن‌

عصر زود باور كشتن‌

آدم شدن‌

وقت زياد براي آدم كردن است‌

عصر من عصر تكه تكه گشتن نقش زمين قالي است‌

آن كه هميشه تو را دوست دارد. 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

بگو با مني

بگو با مني كه نبض روزگارو دست بگيرم

بگو تا از اين زمونه خنده هامو پس بگيرم

بگو هستي كه بمونم پشت زندگي نميرم

تو كه تو قصه نباشي از تمام قصه سيرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

يکي بود يکي نبود

خدائي بود و دريائي کبود شهري بود و جاده اي داشت که هيچ مسافري نداشت.

توي اين شهر غريب؛زير ساييه درخت بيدي.

من هميشه به دنبال گمشده ام مي گشتم. هر چند من گمشده ام را نديده بودم

فقط از شدت غصه غروب چيزي مثل بلور لا به لاي اشکهايم مي شکست

و روي گونه هايم مي ريخت و گونه هايم از غم کسي که نمي دانستم کيست

خيس باران مي شدند لحظه ها و دقيقه ها مي گذشت و..

من مات و مبهوت و اسير نگاهم به جاده بود

خواستم از پرستو ها در باره مسافرم بپرسم..اما افسوس که هيچ نشانه اي از او نداشتم

هميشه دوست دارم بدانم کسي که قرار است از راه دور و از جائي دور برسد..

با نگاهش به قلب چند شاپرک تير مي زند و قطره هاي شبنم را از چشمان چند

مسافر غريب پاک مي کند

من عاشق چشمان خيس و دلهاي ابدي و پاک بودم که دوست داشتند

با يک اشاره به آسمان بروند اما افسوس که راهشان خيلي درو بود

روزها از پي هم مي گذشت روزي که مثل هيچ روز نبود

يک نفر با دو چشم نجيب؛با يک لبخند قشنگ و صورتي وبا نگاهي که پر از عشق بود

آمد وزندگيم را تغيير داد.

فقط مي توان گفت او يک فرشته بود و تنها همين

من با اميد به فرشته  صبور وماه ماندني بي بهانه زندگي مي کردم

ياد و خاطره وي را ازطلوع زندگيم شده بود

اما من در پي اين دلخوشيها؛غصه اي به رنگ گلهاي بنفشه در غروب داشتم

به اين فکر بودم که اگر روزي مسافرم هواي سرنوشت به جائي ديگر مي رفت و تقدير او را

به راهي دور مي برد و مسافرم يادش مي رفت که کسي پشت دري بسته منتظرش هست

انگاه من غصه هايم را به چه کسي مي گفتم..

من همين تنها عشق را توي دنيا داشتم.جان هر چقدر گل نيلوفر تنها که توي مرداب خوابيده اند

به من بگوئيد که کجاي اين دنياي بزرگ صبوري مي فروشند...

تنها اميد من بمون...

تو بري موندن من معني ديوونگيه

آخرين حرفم اينه...

( تو بري براي من...آخر اين زندگيه...)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

اين آغاز جشن من است

به زندگي اگر خوب نگاه کني، دردآور است، سخت است، پر از غم است. اگر شادي باشد

کمرنگ است و بي مهر.امروز چراغ هاي دلم را روشن مي کنم، پنجره هايش را باز مي کنم، نور

را به جشن پرشوري دعوت مي کنم. رنگ ها در کنار هم نشسته اند. سازها چه شاد مي نوازند.

حالا چه شادم، مي رقصم، مي خندم، حالا اين هواي سرد هم مرا نمي لرزاند.در جشن دل من

هم ماه است، هم خورشيد، هم ستاره، هم عشق، هم زيبايي اما غم نه، آنچنان سيليي از من

خورده که جرات ندارد اين دور و بر پيدايش شود.اين منم که حالا اين جشن بزرگ را بعد از مدتها

برپا کرده و پا به پاي رنگها مي رقصم. باز گونه هايم از شور گل انداخته، باز شور حرکت دارم، باز

چشمانم از شادي مي درخشد.اين همه زيبايي را چه کسي و چه چيزي از من مي دزديد؟!

نمي دانم. هر که بود و هر چه بود، حالا ديگر نيست.گم شده است ديگر هم باز نخواهد

گشت.در اين ضيافت آب شده است.

و من برمي خيزم.

هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است

چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت

و همه اينها فقط به خاطر وجود زيباي تو در قلب من است، اي عزيزترينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

قصه روزها

روزهاميگذرند,لحظه ها ازپي هم ميتازند

وگذشت ايام,چون چروکي است که برچهره من ميماند

روزهاميگذرند,که سکوتي ممتد,برلبم ميرقصد

قصه هايي که زدل مي آيند,زيرسنگيني اين بارسکوت بي صداميميرند

روزها ميگذرند,که به خود ميگويم

گرکسي آمدوبرداشت زلب مهرسکوت

گرکسي آمدوگفت قطعه شعري بسرود

گرکسي آمدوازراه صفادل مارابربود

حرفهاخواهم زد,شعرهاخواهم خواند

بهرهرخلق جهان,قصه اي خواهم ساخت

روزها ميگذرند

که به خود ميگويم

گرکسي آمدوبرزخم دلم,مرحمي تازه گذاشت

گرکسي آمدوبرروي دلم,طرحي ازخنده گذاشت

گرکسي آمدودرخاطرمن,نقشي ازخودانداخت

صدزبان بازکنم

قصه هاسازکنم

گره ازابروي هرغمزده اي درجهان بازکنم

من به خود ميگويم

اگرآمدآن شخص

من به او خواهم گفت,آنچه درمحبس دل زندانيست

من به او خواهم گفت,تاابددردل من مهمانيست

ولي افسوس ودريغ

آمدي نقشي زخوددرسرمن افکندي

دل ربودي وبه زيرقدمت افکندي

ديده دريا کردي

عقل شيداکردي

طرح جاويدسکوت,توبه جاي لبخند,برلبم افکندي

دل به اميد دوا آمده بود

به جفا درد برآن زخم کهن افکندي

روزها مي آيند

لحظه ها ازپي هم ميتازند

من به خود ميگويم

مستحق مرگ است

گرکبوتربدهد دل به عقاب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

چشماتو ببند

يه لحظه چشماتو ببند ببين هنوزدوستت دارم

شبا كه خوابت نمي ره منم به يادت بيدارم

گريه نكن براي من رسم زمونه همينه

من هنوزم پيشتم نگاه تو نمي بينه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

نخستين ديدار

دل من دير زماني است که مي پندارد:

"دوستي" نيز گلي است،

مثل نيلوفر و ناز،

ساقه ترد و ظريفي دارد.

بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد

جان اين ساقه نازک را

- دانسته -

بيازارد!

در زميني که ضمير من و توست،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايي است که مي افشانيم.

برگ و باري است که مي رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .

گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،

زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،

که تمناي وجودت همه او باشد و بس.

بي نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .

زندگي ، گرمي دلهاي به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،

عطر جان پرور عشق

گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو کاشت!

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج مي بايد کرد .

رنج مي بايد برد ،

دوست مي بايد داشت !

با نلاهي که در آن شوق برآرد فرياد

با سلامي که در آن نور ببارد لبخند

دست يکديگر را

بفشاريم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از ياري ، غمخواري

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادي روي تو !

اي ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطرافشان گلباران باد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

 مهمترين بخش بدن

مادرم هميشه از من مي پرسيد که مهمترين بخش از بدن تو کدام است؟
 
در طول سالها حدسيات مختلفي مي زدم که گمان مي کردم درست است.
 
اون اوايل فکر مي کردم که صدا براي ما انسانها بسيار مهم است،

پس جواب دادم که گوشها. اما مادرم گفت که نه خيلي از مردم کرهستند،
 
بيشتر فکر کن دوباره از تو سوال خواهم کرد.
 
يه مدت طولاني گذشت و من در طي اين مدت همواره به جواب اين سوال
 
فکر مي کردم بالاخره روزي به مادرم گفتم که ديدن براي ما انسانها خيلي
 
مهم است پس مهمترين بخش از بدن بايد چشمها باشند. او به من نگاهي کرد
 
و گفت تو خيلي سريع پيشرفت مي کني اما نه عزيزم جواب درست نيست
 
چرا که خيلي از انسانها کور هستند.
 
من جوابهاي مختلفي به مادرم دادم اما پاسخ همچنان نه بود.
 
سال گذشته مادر بزرگ از دنيا رفت همه غمگين و نارحت شدند همه گريه
 
مي کردند،حتي پدر نيز گريه مي کرد.
 
وقتي با مادر بزرگ در آرامگاهش وداع کرديم مادر به من چشم دوخت و گفت
 
آيا هنوز نميداني مهمترين بخش از بدن ما انسانها کدام است؟؟؟
 
من گيج شده بودم چرا حالا؟من هميشه فکر مي کردم که اين يک بازي ميان
 
من و اوست. وقتي آثار گيجي و سردر گمي را در من ديد به من گفت:
 
اين سوال بسيار مهم است.اين سوال نشان مي دهد که تو واقعا به معني زندگي
 
پي برده اي. به تمامي قسمتهايي که در طول سالهاي گذشته اشاره کردي پاسخ
 
منفي دادم و مثالي برايت آوردم اما امروز لازم است که تو درس مهمي بياموزي.
 
سرش را که پايين انداخته بود بالا کرد و من ديدم که چشمهايش پر از اشک هستند.
 
او گفت:عزيزم مهمترين بخش از بدن تو شانه هاي توست.
 
من گفتم:چونکه سرم را نگاه مي دارد؟و او در جوابم گفت: نه
 
چون مي تواند سر دوست يا عشقت را آنزمان که مي گريد نگاه دارد.
 
هرکس به شانه اي نيازمند است تا زماني روي آنها بگريد. عزيزم اميدوارم
 
هميشه شانه اي براي گريه کردن داشته باشي.
 
آنروز دريافتم که شانه ها چه با اهميتند.
 
خدايا ! ...
 
خودت ميدوني چي ازت ميخوام پس خواهش مي کنم بهم بده،خيلي خسته ام...
 
دوستاي خوب و مهربونم اميدوارم همه ي شما هم شانه اي استوار،محکم و لايق براي گريستن

داشته باشيد و هم شانه هايتان،شانه هايي استوار،محکم و لايق براي ديگري باشد. 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

شانه هاي تو

وقتي كه شانه هايم در زير بار حادثه ميخواست بشكند

يك لحظه از خيال پريشان گذشت :

بر شانه هاي تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

عاشقان واقعي

شخصي فرشته اي را ديد كه در دست راستش مشعلي و در دست ديگرش سطل آبي داشت

از او پرسيد با آب واتش چه ميخواهي بكني؟

فرشته پاسخ داد

با مشعل مي خواهم خانه هاي مجلل بهشت را بسوزانم و با آب اتش جهنم را فرو نشانم

آنگاه پي خواهيم برد كه عاشقان واقعي خده چه كساني هستند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

رنگ پريده

رنگ پريده تر از برگهاي پاييزم

تو نيستي كه ببيني چگونه اشك ميريزم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

راز عشق

به آنان كه عاشقند و دوست دار يار

1_ راز عشق در تواضع است

اين صفت به هيچ وضع نشانه تظاهر نيست

بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوي است ـ ميان دو نفري که يکديگر را دوست دارند ـ تواضع

مانند جويبار آرامي است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه ميدارد

2_ راز عشق در احترام متقابل است

احساسات متغير اند امااحترام دو نفر ثابت ميماند

اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو متفاوت است

با احترام به نظريات اش گوش کن

احترام باعث ميشود که او بتواند خودش باشد

3_ راز عشق در اينست که

به يکديگر سخت نگيريد

عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است

4_ راز عشق درين است که

هر روز کار کني که شريک زندگي ات را خوشحال کن

نگذار که جويبار محبت از کمي باران بخشکد

5_ راز عشق در اين است که

حقيقت اصلي عشق يعني تفکر را از ياد نبري

آيا يک رابطه دراز مدت مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست ؟

6_ راز عشق در اين است که

رابطه تان را مانند يک باغ با محبت تزئين کنيد

بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه را بکار که زيبائي ـ برويد

ضمناً فراموش مکن که باغ را بايد هرس کرد

مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود

براينکه عشق همواره با طراوت بماند بايد به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد

7_ راز عشق در خوشي مشربي است

شوخي با ديگران را فراموش نکن در ضمن مراقب شوخي ها ات باش

شوخي نا پسند نکن ـ شوخي بايد از روي حسن ونيت باشد نه نيشدار

8_ راز عشق در اين است

که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي و صبر کني تا خون سرد را دو باره بدست آوري

با اينکه احساس جلوه الهام است اما شخص اعصباني نمي تواند چيز ها را با وضوع درک کند

قلبت را آرام کن

تنها به اين وسيله است که مي تواني چيزها را آنگونه که هستند دريابي

9_ راز عشق در اين است که

طرف مقابل ات را تحسين کني

هرگز با فرض اينکه خودش اين چيز ها را مي داند از تحسين غافل نشو

مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نيت بگويي دوستت دارم

گر چه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ـ اما کلمات تازه و جوان خواهند ماند

10_ راز عشق در اين است كه

که بيشتر با نگاه حرف بزني زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند

اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني مثل آن است که پنجره ها را با پرده زيبايي بيارايي

و به خانه گرمي و جذابيت بخشي

11_ راز عشق در اين است که

وقتي پيشنهادي به ذهنت ميرسد براي نياز خودت به بيان آن فکر نکني ـ بلکه به علاقه ديگري به

شنيدن آن فکر کني

اگر لازم بود حتي ماه ها صبر کن تا آماده گي شنيدن آنچه را که ميخواهي بگوئي پيدا کند

12_ راز عشق در اين است که

هيچکدام خود را معلم ديگري ندانيد

به عبارت ديگر از اينکه ميتوانيد از يکديگر ياد بگيريد سپاسگذار باشيد

13_ راز عشق در اين است که

در سکوت دست يکديگر را بگيريد ـ

کم کم ياد ميگيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد

14_ راز عشق در اين است که

شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند ـ

گياه هنگامي رشد که آزادانه از هوا ونور آفتاب استفاده کند ـ

15_ راز عشق در اين است که

به عشق بيشتر از يکديگر احترام بگذاريد ـ

زيرا عشق هديه ازلي خداوند است ـ

16_ راز عشق در اين است که

هنگام سوء تفاهم فقط به اين فکر نکني که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است ـ

17_ راز عشق در اين است که

از يکديگر انتظارات بي جا نداشته باشيد

ذهنيت را بر ارزشهائي متمرکز کن که شما را به يکد يگر نزديکتر ميکند ـ

نه بر مسائلي که بين شما فاصله مي اندازد

18_ راز عشق در اين است که

حس تملک را از خود دور کني

در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود ـ

در عوض به راه حلي فکر کني که در آينده از بروز چنين سوء تفاهم هايي جلوگيري کني

19_ راز عشق در اين است که

باور ها آرمان ها و اهدفتان را با يکديگر در ميان بگذاريد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

دنيا

دنيا كه اينجوري نميمونه هميشه

يه روز مياي ميگم نميخوام و نميشه

خيال نكن هميشه دلم برات ميميره

يه روزي برميگردي كه ديگه خيلي ديره

يه روز مياي سراغم كه خيلي وقته رفتم

هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم

اين روزارو يادت باشه كه يه وقت نگي نگفتي

اون روزا دور نيست كه به ياده من بازم نيفتي

يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره

هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره

يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره

هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره

دنيا كه اينجوري نميمونه هميشه

يه روز مياي ميگم نميخوام و نميشه

خيال نكن هميشه دلم برات ميميره

يه روزي برميگردي كه ديگه خيلي ديره

يه روز مياي سراغم كه خيلي وقته رفتم

هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم

اين روزارو يادت باشه كه يه وقت نگي نگفتي

اون روزا دور نيست كه به ياده من بازم نيفتي

يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره

هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره

يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره

هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

خداحافظ

گفتي محبت كن !!! برو ...

باشد خداحافظ

ولي رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

به تو نزديكترم

به تو نزديكترم ، ميدانم

يكي دو روزي ديگر از همين شاخه ي  لرزان حيات پركشان سوي تو

مي آيم باز دوستت دارم بسيارهنوز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

جشن عروسكها

مي گويند

صداي پاي بهار مي آيد

چرا نمي شِنَوَم ؟!

بهارِ عمرِ من!

به اين سرزمينِ هميشه خزان

سر نمي زني؟

زندگي بر شانه ام سنگيني آوار بود

هستي من پرسه اي در طول يك تكرار بود

روي بوم لحظه ها تصوير لبخندي نماند

زيستن مرثيه اي در سوگ يك پندار بود

بي تو هر گهواره گوري بي تو هر شادي غمي

هر نفس ناقوس مرگي هر دري ديوار بود

مي گذشتم با شتاب از كوچه هاي كودكي

ديگر از جشن عروسكها دلم بيزار بود

مي هراسيدم دگر از هر سياه و هر سپيد

امتداد لحظه ها در ديده ام چون مار بود

مرگ را با دوستي بر گردنم آويختند

دستان نارفيقان حلقه دار بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

با من بمون عروسکم

با من که تنها عاشق چشماي مست و نازتم

با من که هر جا که باشم عشق تو رو داد ميزنم

با من که توي آسمون عکس چشاتو ميکشم

با من که از پشت نگات طلوع خورشيد ميبينم

با من که در فراغ تو قاب چشام ابري ميشه

با من که لحظه وداع غم توي قلبم ميشينه

با من که بين آدما فقط تو رو جار ميزنم

با من که تا نفس دارم ز عشق تو دم ميزنم

با من که جاي خوبيهات قلبمو هديه ميکنم

با من که از خود خدا قول رسيدن ميگيرم

با من که تنها همدمم آغوش عکساي توئه

با من که بهترين دمم لحظه گريه کردنه

با من که جاي خنده هات بوسه به لبهات ميزنم

با من که اسم نازتو روي دلم حک ميکنم

با من که نذر هر شبم فال چشاي مستته

با من که شعر عاشقيم اسم تو رو داد زدنه

با من بمون عروسکم با من بمون ترانه ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

اوخوشبخت بود

اوخوشبخت بود.زيراهيچ سوالي نداشت .اما روزي سوالي به سراغش آمد وازآن پس خوشبختي

ديگر چيز کوچکي نبود.اوازخدا معني زندگي را پرسيد.اما خدا جوابش را با همان سوال خودش

داد. خدا گفت: اجابت تو همين سوال توست. سوالت را بگير و در دلت بکارو فراموش نکن که اين

دانه اي است که آب و نورمي خواهد. او سوال را کاشت.آبش داد و نورش داد. سوال جوانه زد و

شکفت و ريشه کرد . ساقه و شاخه وبرگ. وهر ساقه سوالي شد وهر شاخه وهربرگ سوالي!

واوکه تنها يک سوال داشت ؛ درختي شد که ازهرسرانگشتش سوالي آويخته بود. وهربرگ تازه

؛ دردي تازه بود وهربارکه ريشه فروترمي رفت ؛ درد او نيز عميق ترمي شد! فرشته ها مي

ترسيدند. فرشته ها ازآن همه سوال ريشه دار مي ترسيدند.اما خدا گفت: نترسيد!درخت او ميوه

خواهد داد . وباري که اين درخت مي آورد معرفت است! فصل ها گذشت ودردها گذشت درخت

اوميوه داد و بسياري آمدند وجواب هاي اورا چيدند.اما دردل هرميوه اي ؛بازدانه اي بود وهردانه

آغازدرختي وهر که ميوه اي را برد در دل خود بذر سوال تازه اي را کاشت.« اين است قصه زندگي

آدم ها »








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

اشکم

اشکم ولي به پاي عزيزان چکيده ام

خارم ولي به سايه گل آرميده ام
 
با رنگ و بوي تو اي نو بهار عشق

هم چون بنفشه سر به گريبان کشيده ام
 
چون خاک در هواي تو از پا فتاده ام

چون اشک در قفاي تو با سر دويده ام
 
من جلوه شباب نديدهم  به  عمر خويش

از ديگران حديث  جواني شنيدام
 
از جام عافيت  مي  ناب  نخورده ام

وز  شاخ آرزو گل عيشي نچيده ام
 
موي سپيد را  فلک  رايگان نداد

اين رشته را به نقد جواني خريده ام
 
اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز

آزاده منم که از همه عالم بريده ام
 
گر مي گريزم از مردمان رهي               

عيبم مکن که آهوي مردم نديده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

اسمون زندگي ام

تو اسمون زندگي ام ستاره بوده بي شمار

اما شبهاي بي کسي يکي نمونده موندگار

يکي نمونده از هزار

ستاره هاي گمشده هر شب من هزار هزار

اما هميشگي تويي ستاره ي دنباله دار

يکي نمونده از هزار

اي اخرين تنهاترين اواره عاشق

هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق

 ستارهاي گمشده هر شب من هزار هزار

اما هميشگي تويي ستاره ي دنباله دار

يکي نمونده از هزار

اي تو اشناي ناشناسم

اي مرحم دست تو لباسم

ديوار شبم شکسته از تو از

از ظلمت شب نمي هراسم

انگار که زاده شده با من

عشقي که من از تو مي شناسم

اي اخرين تنهاترين اواره عاشق

هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق

 ستارهاي گمشده هر شب من هزار هزار

اما هميشگي تويي ستاره ي دنباله دار

تو بودي و هستي هنوز سهم من از اين روزگار

با شب من فقط تويي ستاره ي دنباله دارششش

با شب من فقط تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۳۰/۰۹/۸۶

عید قربان مبارک

وبلاگ .::. پشت نقاب شب .::.  ، فرارسيدن عید قربان را بر همه مسلمانان و مخصوصا وبلاگ

نویسان عزیز تبريك مي‌گويد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

شب يَلدا يا شب چِله

شب يَلدا يا شب چِله آخرين روز آذر ماه، شب اول زمستان و درازترين شب سال است.

ايرانيان باستان با باور اينکه فرداي شب يلدا با دميدن خورشيد، روزها بزرگ‌تر شده و تابش نور

ايزدي افزوني مي‌‌يابد، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي‌خواندند و

براي آن جشن بزرگي بر پا مي‌کردند.

اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که

بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد.

نور، روز و روشنايي خورشيد، نشانه‌هايي از آفريدگار بود در حالي که شب، تاريکي وسرما

نشانه‌هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که

شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي‌برند. روزهاي بلندتر روزهاي

پيروزي روشنايي بود، در حالي که روزهاي کوتاه‌تر نشانه‌اي از غلبه تاريکي.

مراسم و آداب جشن

براي در امان بودن از خطر اهريمن، در اين شب همه دور هم جمع مي‌شدند و با برافروختن آتش

از خورشيد طلب برکت مي‌کردند.آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص، هندوانه، انار

و شيريني و ميوه‌هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي،

فراواني و شادکامي هستند. در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ

مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روي پوکي و يا پري آن، آينده‌گويي مي‌کنند.

پبشينه جشن

يلدا و جشن‌هايي که در اين شب برگزار مي‌شود، يک سنت باستاني است. اين جشن

مراسمي آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي‌کرده اند.

يلدا روز تولد ميترا يا مهر است. اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن

است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

بگو آخر من با تو چه کردم

گفتي که مرا دوست داري زندگيم زيبا شد

گفتي که عشق مرا در دل نهاده اي

خيال کردم که خوشبختي از ان ما شد

هر چه کردي پس از آن گله اي نداشتم

گفتم عاقبت يارم پيدا شد اندک اندک از کنارم دور شدي

نم نمک ديدم که ديگر مرا نميخواهي

نگو که غافل بودم دلت با ديگري آشنا شد

کم کم از من فرار کردي

نم نمک رميدي و رفتي

فهميدم که دلت ديگر از دلم جدا شد

آري درست حدس زده بودم

روزي آمدي و بانگ بر داشتي که دلم از تو رها شد

بگو آخر من با تو چه کردم

که اينگونه مرا اسير کردي

آنگاه وجودت اينقدر بي وفا شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

بدترين شكل دلتنگي

بدترين شكل دلتنگي آن است كه در كنارش باشي ولي بداني كه هرگز به او نمي رسي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

وقتي رفتي

وقتي رفتي همه چيز رفت

حتي لبخند گل ياس

توي سينه بي تپش شد

اون همه قلب پر احساس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

افسوس

در تنهايي شکفتم

در تاريکي نهفتم

با سايه سخن گفتم

با عشق به خواب رفتم

از تو خبري افسوس

از تو گذري افسوس

با غربت دل ساختم

تنها و رها ماندم

حال خاکستري سردم

پاييزي و بي برگم

از تو خبري افسوس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

دلت واسه ديدنش پر مي كشه

يه موقع سر بلند مي كني مي بيني ازش خبر نداري .

هر چي دنبالش ميگردي نمي توني پيداش كني .

يه موقع مي شه دلت واسه ديدنش پر مي كشه اما بهش دست رسي نداري .

يه موقع مي شه از آب خوردن نياز شديدتري بهش پيدا مي كني اما انگار آب شده رفته توي

زمين.

خلاصه روز مبادا رو يادت نره .
 
همون جاست كه بودنش به دردت ميخوره .
 
همون جاست كه اگه نباشه كلي به خودت چيز ميگي كه چرا گذاشتم بره .

چرا گذاشتم منو تنها ول كنه و بره دنبال خوش گذروني خودش.

هميشه به اش مي گفتم تا به من نگفتي جايي نرو .

هميشه به اش مي گفتم من وقتي تو نيستي برات نگرانم .
 
دلم هزار جا مي ره .
 
همه اش به خودم مي گم نكنه بلايي سرش بياد.
 
همه اش با خودم مي گم سرما نخوره.
 
نكنه تنها گيرش بيارن و انتقام من رو از اون بگيرن .
 
نكنه بكشنش .

نكنه ...

همه اش وقتي نيستي با خودم مي گم نكنه بشكننش .

با خودم مي گم آخه دله .

ظريفه

يهو مي شكنه .

يهو نابود مي شه .

يهو براي هميشه از پيش من مي ره و اون وقت
 
من ديگه چي كار كنم .
 
اما ...

اما تو كه اصلا ملاحظه من رو نمي كني .

هيچ وقت نخواستي به حرف من گوش كني .
 
هيچ وقت تحت فرمان من نبودي .
 
نه كه نبودي اما بالاخره قدرتت بيشتر از من بود ديگه . نمي دونم كي ميخواي دست از اذيت

كردن من برداري.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

يه قصه ي هميشگي

اي دل عاشق دردم گذر عمر ببين ... تو مرا گفتي عاشق زارم... گفتم اي دل بگذر...من که خو

کرده به دردم..من که تنها کس من تنهاييست...تو که مي داني ولي...تاب غم عشق ندارد دل

من..ديدي اي دل که چه کرد او با من؟!!ديدي اي دل اشک به چشم گوشه ي درد...ديدي اي

دل که چه تنها رهايم کرد؟!!ديدي اي دل که به تو مي گفتم...جان من خانه ي درد است

ولي...تاب اين داغ بزرگ نيارد...اي دل خسته ي من شاهد سوختنم باش...تا بفهمي که چه

گفتم با تو!!ديدي اي دل که چه آسان بگذشت از من...ديدي عاشق زارت چه خوارم کرد؟؟ديدي

که سراغي نگرفت از من...که چرا آمده بودم و چرا رفتم؟دلم آشفته و سرگردان است...دل من

ويران است ...تو اي دل کمکم کن..آسمان بردل من مي بارد...چه سياه است دل تاريکم...من که

خو کرده به درد بودم و تنهايي...تو گفتي اي دل!تو گفتي عاشق زارست تو را!!عشق او ناب و او

يارست تو را...اما او چه کرد با دل کوچک من!!حال که مي خندم دل من مي سوزد...وقتي مي

گريم دل من مي سوزد...که چه شبها به يادش بودم...که چه تنها و غريبانه پناهش بودم...که

چه تنها يارش بودم...ولي او رفت و از رفتن من ...آهي از جان و وجودش نکشيد..يعني آيا گريه

کرد؟!!ولي اي دل بگذار که راحت برود.. دل من تاب ندارد ولي اما بگذار که برود...روزي آيا مي آيد

ياد او برود از يادم؟!روزي آيا مي آيد بنويسم شعري که نباشد در آن؟راز اسمش را بخوانند ...ولي

اين اشک نلغزد !ولي اين دل نلرزد؟!ولي اي دل بگذار که برود..بدرقه اشک به راهش مگذار..بگذار

که آسان برود...اين شعر نوشتم و او رفت..اين بغض فرو خوردم و او رفت...و سالهاي درازي چه

زود براي من و او رفت....

شعرهايي نوشتم که دگر...نام و يادش در آن جاي نداشت...عين مردن بود ولي!فراموشم شد

نه که آسان به سان جان کندن فراموشم شد....که او بود ..که او رفت..که دلم شکست و او

رفت...روزها بگذشت...و او روزي آمد... به سراغم آمد...پر از حسرت عشق... پر از بغض فرو

خورده ي من..وقتي از عشق و نشانش همه جانم تهي بود...آمد از عشق سرود و

گريست...چشم هايش خسته بودند.. پراز حرف و فقط يک جمله ادا کرد:"من پشيمانم" دير

بود....دير بود...سينه ي سوخته ام را جاي دل خالي بود..ذره ذره اين سالها روزها ماهها...دل من

را به يغما برد..دير بود..او سخن مي گفت من سرم پايين بود..."بيا تا عاشقي را آغاز کنيم..هر

چه بگذشت ..بگذشت!بيا با هم پرواز کنيم...بدان که بال وپرم تويي...خسته از ديروزم..براي فردا

اميدم تويي" من سرم پايين بود..يادم آمد روزي که با او گفتم:بي تو من ميميرم و او خنديد...

سرپر از غوغا ...که برانم او را.. ناگهان جاي خالي دلم فرياد زد :جاي خالي دلت که يادت

هست؟!دل او را نشکن..بايد بخشيد...و لبخند زدم..روزها بگذشت...او سخن ها گفت و من تنها

لبخند زدم...و روزي گفتم:اما عاشقي دل مي خواهد !من دلم...و او خنديد باز هم خنديد...او

نمي فهميد...من دلش نشکستم که او هم بداند که چه سان..ذره ذره دل آدم را غم عشق مي

کاهد...

و او خنديد به اينکه من دل ندارم...گفت اما تو خوبي مهرباني...گفتم ولي دل ندارم...عاشقي دل

مي خواهد..گفت تو با من مي ماني!!گفتم دل ندارم...گفت تقصير من است؟همه جانم به فرياد

آمد..آري..و گفتم نه!!گفت اين يک شوخيست تلافيست...بغض او بغض خودم را به يادم

آورد...لبخند زدم..تلافي نيست اما آري شوخيست

گفتم آري دوستت دارم اما دروغ بود... پايت مي مانم اما دروغ بود...گفتم عاشقت هستم اما

دروغ بود... !!! و او خنديد و من!احساس کردم که دوستش دارم!!

پس هنوز ذره ي کوچکي از دل باقي بود!!!با همه تاب و توانم در نهانخانه ي دل پنهانش  کردم که

نبيند...که آنرا هم از من نگيرد

ذره کوچک و بشکسته ي دل عاشقش شد و من ترسيدم!که او هم برود از دستم...دستها باز

هم لرزيدند..اشکها باز هم غلتيدند و فرياد زدم: من از او بيزارم!!من از او بيزارم!!و او را راندم...همه

روزها همه سالها همه شبها که به يادش تا سحر زار زدم يادم هست..من از او بيزارم...و دلم آرام

گرفت..از تب و تابش افتاد..آري اي دل تو بمان با من..من بدون تو دگر ميميرم..آن ذره ي کوچک

قدر عالم وفا داشت..و او با من ماند...جان خسته ي من را او نگه داشت!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

يکبار خواب ديدن تو

به تمام عمر مي ارزد

پس نگو!...

نگو که روياي دور از دسترس خوش نيست که قبول ندارم...

گر چه به ظاهر جسم خسته است

ولي دل درياست تاب و توانش بيش از اينهاست

دوستت دارم...

و تا کنون هر چه باشد ... باشد ...

دوستت خواهم داشت بيشتر از ديروز

باکي ندارم از هيچ کس و هر کس که تو را دارم عزيزم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

تو ميخواي پر بکشي

ميدوني شاپرکا عاشق نورن؟

ميدوني شاپرکا براي نور سنگ صبورن؟

ميدوني که شاپرک هيچي به جز نور نميبينه؟

ميدوني گرماي نور بالاي رنگارنگشو هي ميسوزونه؟

ميدوني سوختناشو چرخشا شو افتادناش واسش قشنگن؟

آره هرکسي ببينه با خودش ميگه شايد دارن ميجنگن

نه بابا فکر نکنم اينو ديگه همه ميدونن

رسم نوروشاپرک رو واسه همديگه ميخونن

چه با اون فانوسا وچراغ موشيهاي قديمي

چه با اين لامپهاي رنگارنگي که داري ميبيني

آخه اون دلش خيلي لطيف و پاک

واسه همين که اسير خاک

اون دلش مي خواد بره کنار خورشيد

ولي خب تو تاريکي چراغ و خورشيد نمي فهميد

توي تاريکي ميشينه تا يه ذره نور ببينه

اگه آتيشم ببينه ميره با عشق روي آتيشا ميشينه

ولي خب اين ديگه آخرين کمينه

آخه رسم عشق وعاشقي همش همينه

تو ميخواي پر بکشي به اوج بي نظيرترين نور زمونه

نميدوني که شايد يه اهرمن روي زمين پروبال نازتو کرده نشونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

 مهمان ناخوانده

نمي خواهم چيزي بنويسم .اما هرروزکه مي گذرد،دلتنگي هايم چون ميهمان ناخوانده اي حريم

احساسم را لکه دار مي کنند . و  من از روي جبرونه اختيار ، بغض هاي نيمه فرو خورده ام را بر

روي برگ هاي دفترمنعکس مي کنم . با اين که به قول سهراب : ديروز زندگي را جور ديگر ديده

بودم وبراي فرداهاي نيامده ، سايه روشن هاي آبي کشيده بودم ونقطه سرخط هاي بي پايان

رابا فاصله هاي کم کنارهم گذاشته بودم که مبادا حضورکلمات شکسته وتنها را احساس کنند

وغربت را ضميمه ي ورق هاي مچاله شده ي دفتر؛ امااين بارهم نشدکه سکوت کنم ونگويم

چگونه درلحظه لحظه هاي تنهايي مي شکنم وقتي مي دانم هرچقدرهم که بخواهم ، ديگر

نمي توانم ديوارهاي قفس را بر دارم واز دريچه ي دنيا رواز را آغاز کنم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

گلهاي تازه

گاهي دلم نمي خواست تو را ببينم اما تو در کنارم بودي و با نفسهايت يخ روزهايم باز مي شد.

گاهي دلم نمي خواست تو را بخوانم،اما تو چون يک ترانه ي زيبا بر لبم زندگي مي کردي.

من در کنار تو بودم بدون اينکه شور و نوايي داشته باشم.بي آنکه بدانم تو از خورشيد کروتري.بي

آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهايي که تا به حال از بر کرده ام،شنيدني تري.

من در کنار تو بودم اما دريغا نمي دانستم کجا هستم.حکايت من حکايت دره اي است که عمري

در کنار کوهستان زندگي مي کند و با قله بيگانه است.

نمي دانستم از آسمان و زمين چه مي خواهم .هر شب در ديوان حافظ دنبال کسي مي گشتم

که مرا تا دروئازه هاي قيامت ببرد.

من انگار منتظر بودم کسي بيايد که قلبش زادگاه همه ي گلها باشد.

وقتي به من نگاه کردي،چشمهايم را بستم،وقتي در جاده هاي خاطره غزل مي

خواندي،ايستادم و خاموش ماندم .مهربانانه آمدي ،سنگدلانه رفتم.از شکفتن گفتي ،از خزان

سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت.حرفهايم مرطوب شد و چشمهايت با ابر هاي مهاجر رفتند.

اکنون مي خواهم دنيا پنجره اي بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با

نخستين خورشيد به خانه ام بيايي.

اکنون دوست دارم باغهاي زمين را دور بريزم،آنگاه گلهاي تازه اي بيافرينم و تقديم تو ميکنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

 گلبرگي از زندگي انسان

اين روزها , براي نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست 

تا دلت هم بخواهد , تنبلي هست 

وقت هم که نيست 

من مي مانم و کاغذ هاي بي خط  و ذهني خط خطي 

کاش يکي مي آمد خط خطي هاي ذهنم را با پاک کن فراموشي مي زدود 

و من را لابه لاي صفحه هاي سفيد , شبيه يک ساندويچ , مي پيچاند

و مي گذاشت توي يخچال خاطرات

کسي که اينقدر تنبل باشد , آخر و عاقبتي بهتر از اين هم , نتيجه اش نخواهد بود به گمان ... !

گاهي وقت ها حس مي کنم همين تعدد آدم ها

همين شلوغي بي معنا , همين سر و صداها و همين جوامع بشري !

باعث تنهايي هر کسي با خودش مي شود

در ميان اين شلوغي که نگاه مي کني , مي بيني هر کسي بار تنهايي خويش را به دوش مي

کشد  مثل قطره هايي که ميلي به دريا شدن ندارند 

خشک , مثل دانه هاي تگرگ , در کنار هم مي لولند

و ميلي به حرکت و جريان يافتن از خود نشان نمي دهند

انبوهي از دانه هاي خشک و ريز و درشت تگرگ بر زمين مي مانند تا دانه دانه آب گردند

و در کوير خشک خاطرات  فراموش شده , براي هميشه مدفون شوند ,گاهي از گوشه و کنار

کوير جوانه اي سر مي زند و زود , در حرارت غرور کوير , مبدل به خاري گزنده مي شود و بعضي

از همين دانه هاي تگرگ , بر خلاف روال , بخار مي شوند و پر مي کشند به سوي آسمان  آن

بالا , حس يکي شدن را تجربه مي کنند و مي روند رو به سوي دريا راه اگر زميني ميسر نباشد ,

آسمان به اين بزرگي که هست ولي کاش مي فهميديم که تنهايي ...  نمي شود .

زندگي براي من شبيه يک بازي گل يا پوچه درون يک دستم , تمام پوچي هاي زندگي ام و درون

دست ديگرم گليست اندازه تمام زيبايي ها و معناهاي زندگي خودم در اين بازي وقتي برنده ام

که , خودم دستي که درون آن گل است را ,پيشکش کسي کنم که روبروي من , به انتظار ,

ايستاده است .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

گلاي وحشي

ميدونم که روزگارت پر از گلاي وحشي

من يه شاخه شکستم مي توني منو نبخشي

تو يه سايبون امني واسه بلبلاي عاشق

منم اون اسير موجا توي حسرت يه قايق

بدون اما عاشقت بود اونکه مي گفتي ديوونه ست

آره ديوونگي داره اونکه خنده شم بهونه است

با لبات قهرم با چشات قهرم

نگام نکن با نگات قهرم

عاشقت بودم نفهميدي

هي بهت گفتم هي تو خنديدي

زخم زبونت به دلم نشست

سنگ عاشقا سرمو شکست

يادمه يه روز مست و مستونه

داد زدم بيا بيرون از خونه

سنگ آخرو تو به من بزن

خنديدي گفتي برو ديوونه

وقتي که عشقو ديدي تو نگام

وقتي که اسمت اومد رو لبام

داد زدم يه روز توي کوچه ها

اينو بدونين همسايه ها

من ديگه دارم مي ميرم براش

خنديدي گفتي عاشقم نباش گفتي عاشقم نباش عاشقم نباش نباش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

واسه من گل نفرست

واسه من گل نفرست ديگه دوست ندارم

نمي خوام گذشته ها رو باز به خاطر بيارم

مي دوني ميون ما هر چي بود گذشت و رفت

اون بهار آشنايي خيلي زود گذشت و رفت

ديگه از دوست دارم حرفي نزن

آخه عاشقي نيست ميون تو و من

من و تو بنده اين ما و منيم

اما عشق يعني با هم يکي شدن

از دلم مي پرسم آيا تو رو مي بينم دوباره

مي پيچه صدات تو گوشم که با خنده مي گي آره

خنده هاي تو غريب و گريه هاي تو دروغ

تو چي بودي واسه من يک چراغ بي فروغ

ديگه از دوست دارم حرفي نزن

آخه عاشقي نيست ميون تو ومن

من و تو بنده اين ما و منيم

اما عشق يعني با هم يکي شدن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

پس کوچه خيالاتم

ديروز وقتي از پس کوچه خيالاتم عبور مي کردم به مسافري غريب بر خوردم نمي دانم چرا در

يک لحظه احساس کردم که تنهاييش بر وجود سردم آتش مي زند کنارش نشستم . از او

پرسيدم آيا تنهايي؟ گفت نه من با روياي عشقم زنده ام و زندگي ميکنم. کلامش تا اعماق

وجودم نفوذ کرد. او کسي بود که با رويا مي زيست.پرسيدم آيا گمشده اي؟ گفت: نه. عشق

من همچون فانوسي هدايتم مي کند و راه را به من نشان مي دهد. پرسيدم: سفر مي  کني ؟

گفت: من هميشه در سفرم . پرسيدم:غريبي؟ گفت: غربت يعني چه هنگامي که با تمام وجود

گرماي عشقم حس مي کنم. ناگهان اشکي از گوشه چشمش سرازير شد و بر روي زمين

چکيد. پرسيدم: اين اشک براي چيست؟گفت:حرمت سکوتي است که هيچگاه شکسته نشده

و فريادي است به وسعت پرواز. پرسيدم: سکوت مي کني؟ نگاهم کرد؟! پرسيدم:اين نگاه

چيست؟گفت:حرمت کلماتي است که در حصار زمان مانده اند . مسافر غريبه بلند شد، دستم

را به گرمي فشرد و گفت:هرگاه خواستي عشقت را به شوريده اي ثابت کني، سکوت کن

ورفت . و من همچنان رفتنش را تماشا مي کردم تا شايد رفتنش نيز پيامي از عشق را به ارمغان

بياورد . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

عشق (LOVE)

عشق ، يك عكس يادگاري نيست ، يك مزاح شش ماهه يا يك ساله نيست .واقعيت عشق در

بقاي آن است حقيقت عشق در عمق آن ، و اين هر دو در اراده ي انساني ست كه مي خواهد

رفعت زندگي را به زندگي باز گرداند .

دختران و پسران بسياري هستند كه تمام هدفشان از طرح مساله ي عشق ،رسيدن است .

عجب جنجالي به پا مي كنند !اعتصاب غذا ، تهديد ، گريه ، سكوت ، فرياد ... و سرانجام ،

رسيدن .

اما از همين لحظه مشكل آغاز مي شود . وقتي هدف اينقدر نزديك باشد(گرچه كمي هم دور به

نظر مي رسد ) بعد از زماني كه برق آسا مي گذرد ديگر نمي دانند چه بايد بكنند . با اولين

شست و شوي پرده ها ، لب پر شدن بشقاب ها بو كهنگي گرفتن جهيزيه ، مي مانند

معطل .قصد بي حرمتي به هم را كه ندارند .بي حرمتي ، فرزند كهنگي ست ، فرزند تكرار .  اين

را بايد مي دانستند كه رسيدن پله ي اول مناره يي ست كه بر اوج آن اذان عاشقانه مي

گويند .برنامه اي براي بعد از وصل . برنامه اي براي تداوم بخشيدن به وصل .

از وصل ممكن و آسان تن به وصل دشوار و خطير روح








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

سوختن و ساختن

زندگي سوختن و ساختن است

بيجهت تجربه آموختن است

زندگي كهنه قمارست

قمار اين قترست كه همش باختن است

به خدا عشقاي امروزي هوسي بيش نيست

اولش خوبه بعدش رياست ، گول نخورين ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

اهميتي ندارد

اهميتي ندارد که از کدامين نقطه آغاز ميکني

مهم آنست که آنرا کجا به پايان ميبري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

آغاز

آغاز كسي باش كه پايانش تو باشي !...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۸/۰۹/۸۶

اجازه هست

اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟

رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فريادبزنم؟

اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟

اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوي کتــــابا بخونن؟

اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغوني کـــنم؟

پــيش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربونيکنـــم؟

اجــازه مي دي تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟

روزي هزارو صد دفه ، بگــم که مــي ميرم بـــرات؟

اجازه مي دي که بگــم حــرف تـــرانــه هام تويي؟

دليـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــويي؟

اجــازه دارم به هــمه بگم کـــه تــــو مـــال مــني؟

سـتارتم ايــنو مــي گه،کــه تو ، تـــو اقبال منــي؟

اجــــازه هست تـــا ته مـــرگ منتظر تو بشــينم ؟

تو رويــاهاي صــورتيم، خودم روبـــا تــو بــبينم ؟

اجازه هست جار بــزنم بگـم چقــد دوست دارم ؟

بگـم مـي خوام بـخاطرت ســر بـه بـيابون بذارم ؟

اجــازه هسـت بــراي تـو از تـه دل ديـوونه شــم ؟

اجازه مي دي که بگم همين روزاي مياي پيشم؟

اجازه هست عکس تو رو ، رو صـورت مــاه بزنم ؟

طـــلسم قــصه هامونو ، با داشــتن تو بشکــنم؟

اجازه مي دي که شبا همش بيام تـو خـواب تو ؟

اون عکسي که باهم داريم جا بدمش تو قاب تو؟

اجازه مي دي قصه هام با عشق تو جون بگيره ؟

چشـماي عاشقم واست روزي هـزار بـار بـميره ؟

اجازه مي دي عشقمو همش بهت نشون بدم ؟

پيش زمين و اسمون واسه تو دس تکــون بـدم ؟

اجـازه مـي دي واسـه تـو قصـر طـلايي بسـازم ؟

بــا يـه صـداي مـخمـلي بـــرات لالايـي بسـازم ؟

اجازه مي دي که فقط تـو دنــيا بــا تــو بــمونـم ؟

هر چي که عــاشقانه بـود به خـاطر تو بخـونم ؟

اجازه هست با بال تو پر بزنيم ، بريم بهشـت ؟

کاش نذاريم برنده شه،تو بازي ما،سرنوشـت ؟

اجـازه هست با افتخـار آهنگ ساز من بشـي ؟

تو فصل سـخت زندگـي باز گل نـاز مـن بشـي؟

اجازه هست پنـاه من گرمـي آغوشـت بشـه ؟

هراسمي جزاسـم خودم،ديگه فراموشت بشه؟

اجـــازه مـي دي پاييــزوپــر از تولــدت کنـــم ؟

بيـــامــو مــاه اذروپيشــکشـي خــودت کــنم ؟

اجازه هست؟بگوکه هست من همشودارم ميگم

بــا تو بــه آسمون مــي رم بـا تـو يه ادم ديـگهم

اجـازه هستيه لحظه هم ديگه ازت جدا نشم؟

گولگـلارو نخـورم، محــو ســتاره ها نشــم ؟

اجازه مي دي که بگم، مـن مال تو، تـو مـال من؟

من از توخواهش مي کنم که زير وعده هات نزن

اجــازه ي تــو دسـت تـو، اجـازه مـن دسـت تو

خنده ي من خنده ي تو ، شکست من شکست تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

کاش برگردي

اه از اين فاصله ها که هيچ گاه مرهم زخم بي کسي نمي شوند.

اه از اين جاده ها که نقش جدايي مي زنند و بوي غربت مي دهند.

( اينجا که باشي تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم و تو هم سهم لبخند هر روزه ات را به من

مي بخشي و باز هم بوي صميميت به مشام مي رسد )

وطن تو قلب من است و من تصوير خود را جز در چشمان تو نخواهم يافت.

پس کاش برگردي...

که عشق اينجا سرخ تر خواهد بود !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

آخر قصه

اين دلتنگم را هيچ کس مرهم نبود

آخرين نور اميدم نور چشمان تو بود

روزها و شبها قصه ي بود و نبود

خاطرم هر جاي قصه با تو بود

رفتي و اين رسم دلداري نبود

آخر قصه نمي دانم دلت پيش که بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

گوشه غربت

يه روزي گوشه غربت گوشه ي دلم نشستي

با خيالت هميشه راهمو بستي

هميشه دل و شكستي

زير پات نگاه نكردي

ديگه بسه ديگه خستم

ديگه من دلم شكستست

ارزش موندن ندارم

ديگه رفتم

ديگه رفتم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

آسمان پاييزي است

دل ما غنچه نشکفته

خود ما يکسره پژمرده

همه انسانيم

روح ما آهن نيست

راستي مهرباني چيست؟

عشق يعني چه؟

معناي پرستو را که مي داند ؟

اما تو

تو از تبار پاييز رنگارنگي

اين را خوب ميدانم

اين را هم مي فهمم

اي غريب آشنا

سخاوت در دستت بود که آمدي

و بوي صداقتت

فضاي قلبم را آکنده از مهر کرد

و بگذار آهسته بگويم

عشق را در تو يافتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

روي ديوار

روي ديوار مقابل پنجره‌ات قلبي كشيدم زيبا، تا ارزش عشق هميشه در خاطرت باشد، امروز

كسي راديدم كه روي قلبم مي‌نوشت: زباله‌هايتان را در اين محل نگذار روي ديوار مقابل پنجره‌ات

قلبي كشيدم زيبا، تا ارزش عشق هميشه در خاطرت باشد، امروز كسي راديدم كه روي قلبم

مي‌نوشت: زباله‌هايتان را در اين محل نگذار وقتي از همه چي خسته شدي وقتي حس مي

کني همه درها به روت بسته شده وقتي دلت پر از غم و غصه ست تا جايي که مي توني

دستات رو به طرف آسمون بلند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

ويران باد

كسي كه مي خواهد من وتو ما نشويم خانه اش ويران باد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

نفرين بر عشق

نفرين به روح وجان و دلسنگ ساي تو

نفرين بر عشاقيکه در پاي تو راز ميگويند

و با خون به دل جاي پاي آتش زاي ترا رنگين ميکنند

عقاب هرگز بر پايه غرور تو پر نکشيدخ

و گونه هاي گلگونت هيچ گاه طعم تلخ اشک را نچشيده

شمعي که تا سحر بر بالين تو سرشک داغ مي افشاندوفاي ترا نديده

و هيچ بلبلي عاشق پيشه اي در کنج خانه تو لانه نگزيده

بر بالاي آفتاب گام مينهي و به شعاع با وفاي مهتاب کام نميدهي

چگونه تواني سر بر تخت غرور خويش گذاري و راحت بيارامي

در حاليکه چشمهائي بسيار در شبهائي دراز و غم دار بر تو مينگرد

و دلهائيکه چون جامهاي ميگساران مست رنگين و شکسته است

و به خاطر تو راه فنا در پيش گرفته اند

اين چه سرنوشتي است و طبيعت زشت است

که اينهمه در احساس تو منت نهاده و دريچه قلب تو را بر هيچ کس نگشاده

نفرين بر نگاه تو که در دلها آه مي آفريند و از سوز آن بر چهره هاي بسيار رنج مينشيند

يک زمان کوتاه بصورت ديگري در آي و نيک بنگر که چه به روزگار افتادگان راه تو آمده

هنوز سالي از شروع محبت تو نگذشته بود

که ناگاه همه چيز را فراموش کردي

رفتن تو شوق زندگي را از روح من زدود

و از اشک من دريايي بيکران بوجود آمد،روح خندان من براي هميشه پژمرده و نالان گرديد

و اميدهاي پر شور جواني من بوادي نيستي شتافت

افسوس که اين بخت بد عاقبت مرا از توجدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

موج و ساحل

مسير آرامش  را مي پيمايم و

سبز مي کنم درختان را آنچنان که بهار
 
به رود نگاه کن !

به دريا

به امواجش

که چه زيبا از مقابل هم براي رسيدن به ماسه هاي ساحل مي گذرند

و حتي نمي دانند که شن هاي ساحل دور نمايه زيبايش

آسمان چشمانشان را کدر مي کند

و ما آدمها

چه بي تفاوت پا بر روي مقصد موج مي گذاريم

جاي پايمان را بر روي قلب شن ها مُهر مي کنيم

اما امواج مي آيند

و خود را بر روي ساحل پرتاب مي کنند

تا رد پاي آدمي را از بين برند

و چه زيبا آن موج که به ساحل رسيده

باز بر ميگردد تا باز دور نمايه معشوقش را نظاره کند

و تا ابد اين عشق موج و شن ساحل ادامه دارد

و آدمي خود را در درون همان موج تر مي کند

بدون آنکه موج اندوه و کينه در دل پرواز دهد

مي خواهم موج باشم

که اگر گاهي هدفم را ديدم که بچهُ آدمي !

با او قلعه افسانه اش را مي سازد

کينه را در سينه

بسوزانم و معشوقم! را  محصور دوران ها نکنم

و نگذارم او را آسان از خاطر محو کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

ليلي از تو مجنون از من

ليلي از تو

مجنون از من

خواهش از من   

خواستن از تو

ناز از تو    

خريدنش از من

دروغ از تو  

باور از من

موندن از من 

رفتن از تو

نيومدن از تو  

انتظار از من

جه قشنگه   

نگو زشته

حرفها از دله  

نه کتابه 

مجنونم بيا

ليلي ام باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

سخناني از اوشو

عشق تو را متعادل و متعالي ميكند . يك ادم خود خواه هيچ وقت عاشق نميشود , زيرا عشق

نقش مساوي كننده دارد . فقط دو نيروي تساوي بخش وجود دارد : يكي عشق و ديگري مرگ .

وقتي عاشق كسي هستي با او همترازي . و اگر واقعا عاشق باشي , در اين لحظه با كل

هستي همترازي . هيچ كس نه در جايگاهي برتر و نه پست تر قرار دارد . هر ادمي يگانه ,

متفاوت , ولي نه برتر و نه پست تر است .

------------

وقتي كه عاشقي , با هستي در يك تبادل و ارتباط عميق قرار داري , همه چيز در يك سطح

مساوي قراردارد , با ارزش مساوي .

------------

و مرگ يك تساوي بخش بزرگ است . وقتي بميري تمام تمايزات رخت ميبندد . هيتلر مرده مثل

سگ مرده است – بدون هيچ تفاوتي .

------------

رؤيا جوشش نا خود اگاه است . سراسر روز اميالمان را سر كوب ميكنيم و شب , وقتي خوابيد ,

همه انچه سركوب شده شروع به نمودار شدن ميكند . علت رؤياي شما همين است . و اگر

رؤياي شما كابوس آساست معني اش صرفا اين است كه واقعا اميالتان را سركوب كرده ايد .

سركوبهاي شما خطرناك است . چيزهاي رواني را درون ناخوداگاه خود سركوب ميكنيد ولي اين

چيزها هر چه دروني تر شوند مخرب تر ميشوند . آدمهاي ساده چندان رؤيا نمي بينند .

------------

عشق هيچگاه به مقامي نميرسد تا شما مدعي شوي كه آن را ميشناسي . عشق هرگز

خردمند نميشود , و اين خرد اوست .همواره در حال اموختن است . و از انجا كه راهبر هم خود در

حال اموختن است پش اعمال قدرت وجود ندارد . ارتباط بين بالادست و زير دست يا قدرت موردي

پيدا نميكند يا در واقع نبايد موردي پيدا كند , چون عملا اموزش در يك فضاي باز و ازاد اتفاق مي

افتد . كودك و نوجوان , براي پيشرفت نياز به ازادي دارند , نياز به فضاي مستقل تا بتوانند خود را

بشناسند . ترس از بالادست نه به كودك و نه به كس ديگري براي رشد كمك نميكند .

------------

نميتوانيم عاشق سينه چاك كسي باشيم و فاقد عشق نسبت به ديگران . اما انسان قادر

نيست پي به اين حقيقت ساده و ابتدايي ببرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

زندگي

زندگي خالي است ان را پر کن.

زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو.

زندگي يک معادله است موازنه کن.

زندگي يک معما است ان را حل کن.

زندگي يک تجربه است ان را مرور کن.

زندگي يک مبارزه است قبول کن.

زندگي يک کشتي است با ان دريا نوردي کن.

زندگي يک سوال است ان را جواب بده.

زندگي يک موفقيت است لذت ببر.

زندگي يک بازي است برنده و پيروز شو.

زندگي يک هديه است ان را دريافت کن.

زندگي دعا است ان را مرتب بخوان.

زندگي درد است ان را تحمل کن.

زندگي يک دوربين است سعي کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشي .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

پيروزي

آره پيروز شدم قلب غمو شكستم

قصر عشق و فتح كردم ، تو دلش نشستم

به فلك چيزي نگفتم ، نكنه چشم بزنه

عهد و پيموني رو كه با سادگي هاي تو بستم

نه گلايه نه شكايت نه يه بغض بي نهايت

يك شروع تازه دارم ، يه ترانه يك حكايت

صاف و ساده ، پاك و معصوم ، عشقو تو چشات ميديدم

واسه به تو رسيدن ، ديگه هيچ غمي نديدم

آره پيروز شدم قلب غمو شكستم

قصر عشق و فتح كردم ، تو دلش نشستم

به فلك چيزي نگفتم ، نكنه چشم بزنه

عهد و پيموني رو كه با سادگي هاي تو بستم

ميخوام حالا پرش كنم ، سفر به شهر عشق كنم

فرمانده باشم تو خوشي ،زندگيمو بهشت كنم

آره فرداها قشنگه ، دل واسه فردا خيلي تنگه

دل ديگه قهرمان شد ، با غصه ها بجنگه

آره پيروز شدم قلب غمو شكستم

قصر عشق و فتح كردم ، تو دلش نشستم

به فلك چيزي نگفتم ، نكنه چشم بزنه

عهد و پيموني رو كه با سادگي هاي تو بستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

كسي را كه تو مي خواهي

ـ بي شك ، بي تو خواهد ماند ـ در هواي آرزوي تو را داشتن

كسي را كه تو مي خواهي

ـ بي شك رهايت خواهد كرد ـ در فضايي ، غمناك ، غمناك ، غمناك

هيچ كس را ، هيچ كس را ديگر نمي خواهم

نه دوست داشتنت را و نه

دوستت داشتن را

چون هميشه تنها خواهم ماند

از هميشه تنهاتر

غروب خواهد شد و در قلبم ، آرزويي فرو خواهد ريخت

بي چشم هاي تو ، اينجا چيزي كم دارد ،

مثل آسمان بي خورشيد ، بي ستاره ، بي ابر

كسي اگر بپرسد ؛

پاسخم فرار خواهد بود

گريز از همه ي سؤال هاي بي جواب

گريز از همه ي لحظه هاي زندگي و

گريز از تو

گريز از نگاه تو

گريز از دست هاي سرد تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

بوديم ، نبوديم

تا كه بوديم نبوديم كسي كشت ما را غم بي همنفسي

تا كه رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند

قدر ايينه بدانيم چو هست نه در ان وقت كه اقبال شكست

دوستي با هر كه كردم خسم مادر زاد شد

اشيان هرجا گزيدم خانه صياد شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

اسمان هستي

اسمان هستي ات پر نور باد

مكتب سر مستي ات لبريز باد

تا هميشه خوب من جانان من

يادگارت سبزي پرديس باد

بادبان قايقت فر خدا

سايبان خانه ات تنديس باد

خانه گاهت جايگاه اقتدار

عاشقانت تا قيامت پايدار

شعر هايت استواروپر فريب

نور هستي روشني بخش وسخي

نازنينم تا ابد لبريز عشق

از نگاهت عالمي مسرور باد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

اولين بار

اولين بار که چهره تو را ديدم

اينگونه فکر کردم که خورشيد در چشمان تو طلوع کرده

و ماه و ستارگان،موهبتهاي بودند که تو هديه کرده اي

به شب و آسمانهاي بي ستاره،آري محبوب من

به شب و آسمانهاي بي ستاره

اولين بار که بر لبانت بوسه زدم

اينگونه احساس کردم که زمين در دستان من است

همچو قلب لرزان پرنده اي در قفس

محبوب من، آنجا در فرمانم بود

آنجا در فرمانم بود

اولين بار که در کنارت آرميدم

و تپش قلبت را بسيار نزديک به خود حس کردم

فکر کردم، زمين از مسرت ما پر مي شود

و تا ابد به طول خواهد انجامي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

غم عشق

از غم عشق چه مي بايد کرد

مي توان گريه جان سوزي کرد

مي توان قصه نوشت شعر سرود

مي توان از غم عشق لب پر تبسم داشت

به دمي به ديداري مي توان راضي شد

به تمناي نگاهي مي توان تشنه جانبازي شد

 از غم عشق چه مي بايد کرد

در پيچ و خم گيسوي يار

مي توان راه گشود دورا دور

مي توان مست شد از عطر و غرور

مي توان دل خوش کرد به کلامي که شنيد

از دو خط نامه سرد مي توان داغ شد و شعله کشيد

از جهنم گذري کرد و گذشت به گذر گاه رسيد

به گذر گاه تباهي به جنون

وز عطش فرياد زد

مي توان نيست شد و هيچ نديد

لحظه غربت خود را حس کرد

و در آن مرز غريبانه چه شيرين جان داد

از غم عشق چه مي بايد کرد

من نمي دانم هيچ تو بگو

تشنه ام تشنه ترين تشنه ها

از غمي مي سوزم

تو بگو

از غم عشق چه مي بايد کردن؟

خوشحال مي شم شما بهم بگين از غم عشق چه مي  بايد کردن؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

از تو متشکرم

از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتي که تو ذهنم نقش دادي.

از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدي تا بفهم که دوست داشتن کسي که ديگه دوستت

نداره چقدر احمقانه است .

از تو متشکرم به خاطر لحظه هايي که به من بخشيدي و لحظه هايي که از من گرفتي.

از تو متشکرم به خاطر اينکه به من ياد دادي که راحت بتونم فراموش کنم ولي به من ياد ندادي

که با فراموش کردن هر چيزي خودم هم به فراموشي سپرده مي شوم .

از تو متشکرم به خاطر اينکه به من فهماندي که دلدادگي دروغه و هر کس از عشق گفت

صددرصد دروغگوي بزرگي خواهد بود .

از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدي مسير زندگي ام را عوض کنم و با آدمها همان طور که

خودم دوست دارم ، زندگي کنم .

از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهميدم بعد از اينکه از تو کلمه خداحافظ را شنيدم

از تو به خاطر خيلي چيزهاي ديگر هم متشکرم اما مي ترسم که با گفتن آنها تو را از ياد ببرم ...
 
 اما اينو بدون :

من هيچ بهانه اي را براي رفتن نمي پذيرفتم و اما تنها دليل من براي رفتن ، اين بود که خودم را

خوب مي شناختم .
 
« تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
      
                                           توي کوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦

پشت قاب خاکي

آنکه مي گذشت روزي

به شيشه کوبيد و گفت

نسيم مي گذرد تماشا کن

ببين حديث ديگران که رفته از نظر

جاي پاي لحظه هاي رفته را تماشا کن

من نگاه کردم به شيشه هاي زمانه

هر آنچه مي گذشت مي ديدم

مسير بود و راه بود و انسانها

شب بود و روز بود و من بودم

پشت قاب خاکي ديروز

عکس من بود با کسي که ديگر نيست

مي نوشتم به خط پاييزي

اسم من هم زمان ديگر نيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۷/۰۹/۸۶

جشن تولد

واسه من جشن تولد يه بهونه بود هميشه

كه رو هديه ات بنويسم دلم از تو دور نميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

دعا

1- خدايا !
مي شودماازآدم هايي باشيم که کارهاي خوبشان را مي پذيري  ؟ کساني که فرشته هايت و

پيامبرانت به خاطرکارهاي خوبشان به آنها مژده مي دهند مژده روزهايي خوب مژده به بار

نشستن تلاشها.

2- خدايا!
تودرکتابت گفتهتاي درکارهاي خوب باهم مسابقه بدهيدپس به ما کمک کن هميشه دراين

مسابقه شرکت کنيم وکاري کن که برنده شويم .

3- خدايا!
کمک کن که اهل کاروتلاش باشيم ماراباخوب کارکردن وبا کارهاي خوب آشناومانوس کن خوب

کارکردن ماراتوبه ثمربرسان وکارهاي خوبمان راتوبه نيکي پذيراباش .

4- خدايا!
راه کارکردن وخوب کارکردن رابه رويمان بازکن وزمينه کارهاي خوب رابرايمان فراهم آور.

5- خدايا!
ياري کن کند کارنکنيم و کارهايمان را ناتمام نگذاريم کمک کن که اندوه کندي کارها يا ناتمام

ماندن آنهابه سراغمان نيايد بلکه جانمان را سرشار از شادي تمام کردن کارها بساز.

6-خدايا!
به ما کمک کن طوري زندگي کنيم که هم ما از کارهاي ناخوشايند همديگر بگذريم هم

توازمابگذري واين دسته از کارهايمان رابه خوبي تبديل کني و هم کارهاي خوبمان را نگه داري و

زيادکني .

7- خدايا!
بعضي ها ديگران رابه  کارهاي خوب دعوت مي کنند و خودرا از ياد مي برندخدايا!کاري کن که

ماپيش از همه هميشه خودرابه کارهاي نيک دعوت کنيم .

8- خدايا!
راه درستکاري رانشانمان بده و تاب وتوان مقاومت دربرابر شيطان را به ماببخش تابه وسوسه

هايش براي انجام کارهاي زشت پاسخ ندهيم .

9-خدايا!
تو از کساني ياد کرده اي که درراه تو درراه دوستي توازبهترين بخش حاصل کاروتلاش خود به

ديگران مي بخشد به فاميل و دوست و آشنا وغريبه خدايا تواين کارآنهارابه دانه اي تشبيه کرده

اي دانه اي که از دل خاک مي رويد وچند سنبله مي دهد که هرسنبله صد دانه دردل دارد خدايا

دانه هاي کوچک کارهاي خوبمان را درخاک خوبي خودت برويان و تکثير کن .

10-خدايا!
مي دانيم که جز حاصل کارهايمان چيزي براي ما نمي ماند خدايا!قدم هاي کوچکمان را قوت

ببخش وبه کارهاي کوچک وريزمان پاداشهاي بزرگ بده.خدايا!لذت احساس درست انجام دادن

کارهاوبه بارنشستن حاصل تلاشهاوزحمت هارا در هردودنيا به مابچشان.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

با يادت شادم

بردي از يادم دادي بر بادم با يادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند اي گل بر اشک خونينم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پيمان که از آن لب خندان

بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن

کي آيي به برم اي شمع سحرم

در بزمم نفسي بنشين تاج سحرم تا از جان گذرم

پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآيد عمر خبرم ده

نشسته بر دل غبارغم زانکه من در ديارغم گشته ام غمگسارغم

اميد اهل وفا تويي رفته راه خطا تويي آفت جان ما تويي

بردي از يادم دادي بر بادم

با يادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند

اي گل بر اشک خونينم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

از من دور كن

بابوسه اي آرام ترس را از من دور كن

مرا درآغوش بگير

و نوازش كن بگو دوستم داري

لبهايت را روي لبهايم بگذار

بگو تنهام نمي زاري مرا دركم كن

واي كه من عاشق تو هستم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

نمي خوام بگم

نمي خوام بگم قدردنيا دوستت دارم

چون دنيا  يه روز تموم مي شه

نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است

چون شب هم بالاخره تموم مي شه

نمي خوام بگم دوستت دارم

چون دوستت ندارم ... بلكه عاشقتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

هفت ماه گذشت

از آن زمان كه رفتي مدتي ميگذرد ولي هنوز هنوز ياد چشم هايت شب ها در دلم غوغايي به پا

مي كندهيچ وقت نمي توانم نگاهت را فراموش كنم و حرف هايي كه در آن روز برفي زير بارش

برف براي آخرين بار شندم ؛ چقدر آدم ها راحت همديگر را فراموش مي كنند ولي نمي دانم چه

كسي ياد تو را از دلم خواهد شست . مدت هاست كه شب و روز ندارم ؛ دنيا برايم فقط رنگ

سياهي پيدا كرده و فقط شب روز مي كنم تا دوباره وقت خواب به چشمانت شب بخير

گويم .نمي دانم چرا رفتي ، چرا از اول آمدي ؟ چرا سوزاندي و چرا در آن روز برفي خاكسترم را به

باد دادي ؟ سنگدل بودن اين قدر راحت است ؟! حتي خبري هم نگرفتي؟

نگفتي كسي كه من وارد زندگيش شدم ، من عاشقش كردم ، حال چه خاكي را بر سر مي

ريزد حتي نگاه نكردي كه از دوري تو چگونه موهايش دونه دونه سفيد شد.چگونه همه اون لبخند

ها تبديل به اشك هايي شد كه در باد و باران به قاصدكي سپردم تا پيش تو بيايد و حال ِ دل ِ

تنگم را براي تو بازگو كند. هيچ وقت نتونستم باور كنم كه دستان تو در دستان فردي ديگر است.

يادت هست گفتي ما را هيچ كس نمي تواند از هم جدا كند مگر اينكه خدا ، جون ما را بگيرد ؛

ولي ديدي كه چه راحت مرا تنها گذاشتي و فقط برايم يك دل مرده و يك پيري زودرس به يادگار

گذاشتي.اميدوارم كه خدايت ببخشايدت !

وجدان و غيرت گوهر گم شده اي ميان دست هاي آدم ها شده است. اي كاش كمي هم به

دنبال به دست آوردن گم شده ها مي رفتيم. اي كاش رسم وفا را از بي وفايي روزگار مي

آموختيم ؛ اي كاش كمي هم عاشق بوديم.اي كاش كمي لبخند هايمان منحصر به ارزش و مقام

انسان ها نبود . اي كاش آدم ها را به خوشي هاي روزگار نمي فروختيم .

نمي دانم كدامين ارزش و كدامين مقام چشمان تو را فريفت كه قلب عاشقم را به باد و باران

سپردي.به كدامين گناه زندگي ام را تباه كردي.

دلم براي نگاهش دوباره لك زده است

و بي خيال كه عمري به من كلك زده است

قمار عشق و اين همه شكست تكراري

دوباره بي بي دل را ، حريف ، تك زده است

نمي توان خفه كرد مردي را

كه حرف دلش را به قاصدك زده است

شبم را تار كن عيبي ندارد

دلم را خار كن عيبي ندارد !!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

نيايش

نور را پيموديم دشت طلا را درنوشتيم

افسانه را چيديم و پلاسيده فكنديم
 
كنار شن زار آفتابي سايه بار ما را نواخت
 
درنگي كرديم

بر لب رود

پهناور رمز روياها را سر بريديم

ابري رسيد و ما ديده فرو بستيم

ظلمت شكافت زهره را ديديم و به ستيغ برآمديم

آذرخشي فرود آ‚د و ما را در نيايش فرو ديد

لرزان گريستيم خندان گريستيم

رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم
 
سياهي رفت سر به آبي آسمان سوديم در خور آسمان ها شديم

سايه را به دره رها كرديم لبخند را به فراخناي تهي فشانديم

سكوت ما به هم پيوست وما ما شديم

تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد
 
آفتاب از چهره ما ترسيد
 
دريافتيم و خنده زديم
 
نهفتيم و سوختيم

هر چه بهم تر تنهاتر

از ستيغ جداشديم
 
من به خاك آمدم و بنده شدم

تو بالا رفتي و خدا شدي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

من امروز به تو نياز دارم نه فردا

ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند.

لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند.

دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.

گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.

قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.

دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.

جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود

براي تو مي نويسم

به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني

امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن

بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي

امروز با تبسم مختصري شادم كن

بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي

امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن

من امروز به تو نياز دارم نه فردا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

نام تو

نام تو را اورده ام دارم عبادت مي كنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي كنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من

اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي كنم

گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم

شايد كه تو راست گفته اي دارم اطاعت مي كنم

رفتم كنار پنجره ديدم تو را با ... بگذريم

چيزي نديدم انگاري دارم رعايت مي كنم

من عاشق چشم توام تو مبتلاي ديگري

دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي كنم

تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم

من با التماس ولي تو را به خانه دعوت مي كنم

گفتي محبت كن برو؛ باشد خداحافظ ولي

رفتم كه تو باور كني دارم محبت مي كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

مثل گلها باشيم

مثل گلها باشيم زيبا باشيم با وفا باشيم و پر احساس مثل باران باشيم پاک باشيم زلال باشيم

و پر از طراوت مثل آفتاب باشيم پر از حرارت پر نور باشيم و دل فريب مثل دريا باشيم بيکران و

بزرگ پر تلاطم باشيم و گاهي آرام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

مترسك

يك بار به مترسكي گفتم لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي گفت لذت

ترساندن عميق و پايدار است من از آن خسته نمي شوم دمي انديشيدم و گفتم درست است

چون كه من هم مزه اين لذت را چشيده ام

گفت فقط كساني كه تنشان از كاه پر شده باشد اين لذت را مي شناسند آنگاه من از پيش او

رفتم و ندانستم كه منظورش ستايش از من بود يا خوار كردن من يك سال گذشت و در اين مدت

مترسك فيلسوف شد هنگامي كه باز از كنار او مي گذشتم ديدم دو كلاغ دارند زير كلاهش لانه

مي سازند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

دنيا ويترين تماشاس

توي ويترينِ يه بوتيک مانکن پلاستيکي

نگاشو به عابرا دوخته وپلک نمي زنه!

چشماشو نقاشي کردن روي صورتش ولي

انگاري تو اون چشا صد ستاره روشنه!
 
خسته س ازتکون نخوردن! خسته ازخسته شدن!

ويترين شيشه براش مثل يه جورقفس شده!

بين اين مغازه هاي سوت وکور لعنتي

مث يه برده پير عمريه دس به دس شده!
 
هردقيقه يه لباسي به تنش مي کنن

خود اون خيلي از اين لباسا رودوس نداره!

مانکن ازنگاه اين عابرا ذلّه س ولي حيف

نمي تونه پاشو از شيشه ها بيرون بذاره!
 
من يه مانکن! تو يه مانکن دنيا !ويترين تماشاس!

همه محکوم سکوتيم! آخر قصه همين جاس!
 
مانکن چشماشو دوخته به خيابون  آخه اون

عاشق مانکن تو ويترين روبه روييه!

عابرا رو نمي بينه! خيلي وقته که دلش

بي قرار دختر غمگين روبه روييه!
 
ازبوتيک روبه رويي يه دونه مانکن ناز

چشماي آهوييشو سپرده به چشماي اون!

بالباي بسته ازاونور شيشه ها ميگه:

((مانکن عاشق!هميشه باهام بمون!))
 
هفته هامي گذرنُ اون دو تامانکن هنوزم

ازنگاه کردن هم يه لحظه غافل نمي شن!

دورن ازهم ولي بين دلاشون فاصله نيست

شيشه هاحريف عشق اين دوتادل نمي شن!
 
من يه مانکن! تو يه مانکن! دنيا ويترين تماشاس!

همه محکوم سکوتيم! آخر قصه همين جاس!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

لحظه ي بي اعتبار

دلتنگم ازغروب و خسته از اين قيل و قال

جا مانده ام در اين سكوت و لحظه ي بي اعتبار

بازم ملول گشته ام از وصف اين سفر

تا كي بگويم و بخوانم اين شرح حال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

کـاش

كاش مي شد قلبها آباد بود

كينه و غمها به دست باد بود

كاش مي شد دل فراموشي نداشت

نم نم بارون هم آغوشي نداشت

كاش مي شد كاشهاي زندگي

گم شوند پشت نقاب زندگي

كاش مي شد كاشها مهمان شوند

در ميان غصه ها پنهان شوند

كاش مي شد آسمان غمگين نبود

ردپاي قهر و كين رنگين نبود

كاش مي شد روي خط زندگي

با تو باشم تا نهايت سادگي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

غزل 1

برج ويرانم غبار خويش افشان کرده ام

تا به پرواز ايم از خود جسم را جان کرده ام

غنچه ي سربسته ي رازم بهارم در پي است

صد شکفتن گل درون خويش پنهان کرده ام

چون نسيمي در هواي عطر يک نرگس نگاه

 
فصل ها مجموعه ي گل را پريشان کرده ام
 
کرده ام طي صد بيابان را به شوق يک جنون
 
من از اين ديوانه بازي ها فراوان کرده ام
 
بسته ام بر مردمک ها نقشي از تعليق را
 
تا هزار ايينه را در خويش حيران کرده ام
 
حاصلش تکرار من تا بي نهايت بوده است
 
اين تقابل ها که با ايينه چشمان کرده ام
 
من که با پرهيز يوسف صبر ايوبيم نيست
 
عذر خواهم را هم آن چک گريبان کرده ام
 
چون هواي نوبهاري در خزان خويش هم
 
با تو گاهي آفتاب و گاه باران کرده ام
 
سوزن عشقي که خار غم بر آرد کو که من
 
بارها اين درد را اينگونه درمان کرده ام
 
از تو تنها نه که از ياد تو هم دل کنده ام
 
خانه را از پاي بست اين بار ويران کرده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

غفلت نكنيم

آب اين رود به سرچشمه نمي ايد باز

بهتر آن است كه غفلت نكنيم از آغاز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

شب بعد از رفتن تو

کسي غير از تو نمونده، اگه حتا ديگه نيستي

همه جا بوي تو جاري، خودت اما ديگه نيستي

نيستي اما مونده اسمت، توي غربت شبونه

ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه

آخرين ستاره بودي، تو شب دل واپسي هام

خواتنت پناه من بود، تو غروب بي کسي هام

لحظه، هر لحظه پس از تو، شب و گريه در کمينه

تو ديگه بر نمي گردي، آخر قصه همينه

مي شکنم بي تو و نيستي

به سراغم نمياي که ببيني

بي تو مي ميرم و نيستي

تو کجايي؟ تو کجايي که ببيني؟

شب بي عاطفه برگشت، شب بعد از رفتن تو

شب از نياز من پر، شب خالي از تن تو

با تو گل بود و ترانه، با تو بوسه بود و پرواز

گل و بوسه بي تو گم شد، بي تو پژمده شد آواز

مي شکنم بي تو و نيستي،

به سراغم نمياي که ببيني

بي تو مي ميرم و نيستي

تو کجايي؟ تو کجايي که ببيني؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

دلواپسي

از وقتي رفتي از پيشم يه کم واست دلواپسم

حالا گذشته ها گذشت ديگه بهت نمي رسم

ديگه گذشته خاطره نمونده حتي نفسي

نمونده حتي اسم من روي نگين يک کسي

مگه مي شه ستاره چيد از تو شب دلواپسي

ستاره مون شده حالا چشم و چراغ هر کسي

نه عشق مي خوام نه خاطره بزار فراموشش کنم

کاشکي مي شد ستاره تُ يه جوري خاموشش کنم

کاشکي مي شد ديگه صدات يه جور به گوشم نرسه

کاشکي مي شد يه جورايي راهها از هم جدا بشه

ببين هنوز اسم تو رو گوشه ي قلبم مي بينم!!

به ياد خاطراتمون هنوز واست گل مي چينم!!

هر روز به ياد اون روزها به حافظم سر مي زنم

يه فال حافظ مي گيرم اون وقت به جاش من مي ميرم

چي شد ازم گذشتي و حتي به خوابت نمي يام

زدي شکستي قلبم و گفتي که ديگه نمي خوام

فکر نکني سراغتُ از قاصدک نمي گيرم

تو آسمون ستاره اي براي تو نمي چينم

هنوز سئواله واسه من چي شد گذشتي از دلت

چي شد نيومدي ديگه سر قرار هر شبت

روز وداع عشقمون من مي دونم يادت مي ياد

فقط با عذر ساده اي گفتي خدا هم نمي خواد!

فکر نکني نبخشيدم واست دعا نمي کنم

وقتي مي رم پيش خدا تو رو صدا نمي کنم

فکر نکني حالا مي خوام بازم بياي سراغ من

باشي مثِ گذشته ها تک گل سرخ باغ من

دلت رو ديگه پس دادم شايد بشه مال کسي

شايد هم از ما بهترون بشه برات هم نفسي

اما يادت بياد عزيز اگه يه روز پر کشيدم

با قاصدکهاي دلت به آسمون سر کشيدم

بيا سر مزار من گل بفرست هنوز واسم

اما يادت بياد که من هنوز برات دلواپسم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

خواب و بيداري

چنان بار نخستين با نگاهت گرم بستم

كاين دلم ياد از نگاهت مي كند در خواب و بيداري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦

خواب

ببين چگونه مرا از خودم جدا کردند

غريبه ها که مرا با تو آشنا کردند

غريبه هاي عزيزي که از نهايت ذوق

مرا به مستي چشم تو مبتلا کردند

مرا به کوه نفس گير عاشقي بردند

و از بلندترين قله اش رها کردند

هنوز چشم من از خواب صبح سنگين بود

که از ميان سياهي مرا صدا کردند

به پشت پنجره سبز و ساده اي بردند

و پلک پنجره را رو به باغ وا کردند

به چشم من گل روي تو را نشان دادند

و در دلم هوس چيدنش بپا کردند

خلاصه، کاش به فردا نمي کشيد آن شب

شبي که چشم مرا عاشق شما کردند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۶/۰۹/۸۶

بي تو 

چه لحظه هايي كه بي تو يكي يكي گذشتند ...






نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

مي دونستم

مي دونم که تو هم دوستم داري... عاشقمي... اينو همون روز اول از چشات خونده بودم... مي

دونم... مي دونم که يالاخره يه روز مي ياد که براي هميشه با هم مي مونيم... آخ که چه لذتي

داره ... وقتي که خيره مي شم به چشات اونقدر محو و مست چشات مي شم که زمان و مکان

يادم مي ره... ديوونه ي نگاهتم من... وقتي باهام حرف مي زني از صدات عشق مي باره...

واسم شعر که مي خوني لرزش صداتو احساس مي کنم... آخ که چقدر عميق و از ته دل

اسممو صدا مي کني... مي دونستم دوستم داري... چقدر منتظر اين روز بودم که براي همديگه

اعتراف کنيم... ديگه کم کم داشتم خسته مي شدم... کلافه شده بودم... اينهمه مدت

ميديدمت اما نمي شد بت بگم...  من مي دونستم که بالاخره يه روزي مي ياد که آزادانه

همديگه رو دوست داشته باشيم... واي که چه لذتي داره اين دوستت دارم ها... فکر کرده بودي

از اون نگاهت نفهميدم؟... فکر کرده بودي نمي فهمم تمام فکر و ذکرت شده من؟... مي

دونستم دوستم داري... منتظرت بودم... عاشقت شده بودم... ديوونت شده بودم... مجنونت

شده بودم... مجنون تر از خودت... چشات بت من بود... نگاهت قبله ي من بود... صدات لالايي يه

شبام شده بود... حرفات قانون زندگيم شده بود... وجودت بهونه ي موندنم شده بود... واي که

چقدر غرق نگاهت مي شدم... ديوونه ي صدات بودم... انگاري تو هم مي دونستي... مي

دونستم که مي دوني دوستت دارم... تو هم مثل من منتظر يه اعتراف بودي... چقدر هر دومون

از اعتراف مي ترسيديم... چقدر اعتراف براي من سخت بود...  حاضر نبودم اين لحظات با ارزش با

هم بودن رو از دست بدم... چقدر من به خاطر تو خودمو کوچيک کردم که فقط بيام اونجا و

ببينمت... چقدر من و تو به خاطر همديگه از خودمون گذشتيم... مي دونستم که دوستم داري...

مي دونستي که دوستت دارم... فقط منتظر يه اعتراف بوديم... من که مي ميرم برات... جونم

فدات...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

وفا نکرد

يکي بود تو قصمون وفا نکرد

رفت و پشت سرشم نگاه نکرد

 يکي بود زندگيشو هوس سوزوند

 آبروش رفت و ديگه اينجا نموند

يکي بود يکي نبود و يک پري

يه بغل عاشقي هاي سرسري

کي بود اون که طاقت گريه نداشت

عاشق هوس شد و تنهام گذاشت

کي بود کي بود اون تو بودي

کاشکي از اول نبودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

عاشقم

حالا باز دوباره من  تو کلام و قصه هاتم 

من دل شکسته بازم  رو پناه شونه هاتم

حالا با بغض تنم  باز دليل گريه هاتم 

بارون و هق هق گريم  چشم به روي گونه هاتم
 
خيلي وقته عاشقم عاشق سادگياتم  

تو بتي براي من ، من بت شکن فداتم
 
شبا آغاز مي شن  نغمه ها ساز مي شن 

پرياي گوشه گير  فکر پرواز مي شن

باز تولد منه  توي انتظار تو
 
اولين فصل منه  اولين بهار تو
 
خيلي وقته عاشقم ، عاشق سادگياتم  

تو بتي براي من ، من بت شکن فداتم
 
من و مي شناسي عزيزم ، من همون عاشق خستم       

اسم من مونده به يادت ، يا که از ياد تو رفتم
 
بيا امروز و سفر کن ، واسه فردايي دوباره        

خستگي هامو تو در کن ، توي دنيايي دوباره
 
خيلي وقته عاشقم ، عاشق سادگياتم  
 
تو بتي براي من ، من بت شکن فداتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

ببخشيد

گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن
 
آدما انگار براي ما دعا نمي کنن

گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم

بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم

گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم

به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...

گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم

 تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...

گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد

گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد

گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد 

واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد

گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من
 
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن

گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت

واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت

ببخشيد

اگه تو مسير جاده خسته کردم لحظه هاتو

آخر جاده رسيد ، خسته نباشي

ببخشيد

اگه آفتابي نبودم توي خاکستري باور و ترديد

بي گناهم ، از ديار خيس بارانم نه از ديار خورشيد

ببخشيد ،ببخشيد ،ببخشيد
 
به قلم مي گويم :

- اي همزاد 

اي همراه

اي هم سرنوشت

هردومان  حيران بازي هاي دورانهاي زشت 

شعرهايم را نوشتي

دست خوش ،

اشک هايم  را کجا خواهي نوشت؟
 
شب شد

خورشيد رفت

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو مي کرد

ناگهان ستاره اي چشمک زد !

آفتابگردان سرش را به زير افکند

گلها خيانت نمي کنن!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و

گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار

ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ،

زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است .

مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و

بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

من کتاب نبوده ام

من کتاب نبوده ام ... که بخواني ... که نخواني ... که خسته شوي ... که خسته نشوي ... که

ورق بخورم ... که ورق نخورم ... که خاک بخورم ... که خاک نخورم ... که اعجاب انگيز باشم ... که

اعجاب انگيز نباشم ...که گم بشوم ... که گم نشوم ... که سياه باشم ... که سياه نباشم ... که

آخرين برگم تلخ باشد ... که آخرين برگم تلخ نباشد ... من کتاب نبوده ام هرگز ! من دفترم ! مرا

بنويس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

رودخانه بي پايان

نميدانم اين رودخانه بي پايان مرا تا كجا خواهد كشانيد .....بسان رهگذري مات قلوه سنگهاي

كف رودخانه را نظاره مي كنم و حيران از اين همه نفرت كه بر من مي‌بارد .... خدايا دل من بي

كينه است .... و من مسافر شبهاي مهتابم ... آرزو در من خفته است و من شبهاي درازيست كه

بيدارم . دلم هوس رفتن نموده است .... من ياد گرفته ام خوبي همانند آب است ...... فرقي هم

نمي كند اگر چشمهاي من بيزاري ببينند .... دستهاي من خالي بمانند ....پاهاي من رنجورتر از

قبل سايه سبك مرا به اندام بكشند ...و فرقي هم نمي كند اگر هيچ كس مرا نشناسد .....من

همان مسافرم با همان كوله بار ! بايد بروم ... نمي دانم به كجا .... فقط مي‌دانم كه خدايي

هست كه در اين نزديكيهاست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

نمي دانم

نمي دانم عشق خود را بـر چه كاغذي بنويسم كه هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم كه

هـرگز پرپر نشـود

بـر چه ديواري بنويسم كه هرگز پاك نشود بـر چه آبـي بنويسم كه هـرگز گل آلود نشود

وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم كه هـرگز سـنگ نشود ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

ميداني من عجيبم

من حيوان نامي حساس ناطقي هستم که تکراري نيستم

تمام احساس من سرد است و تاريک ،  اما به نور ايمان دارم

نور تنها ايماني است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !

شب را بيشتر از روز دوست دارم چون بر اين باورم که :

انديشه هاي شب هنگام ژرف تر هستند

و اينکه احساس ميکنم

در تاريکي و سياهي و سکوت شب است که من  ـ خودم ـ  مي شوم

شب هاي سرد و خالي پاييز و زمستان عجيب مرا بارور ميکنند !

من تنها درختي هستم که در پاييز و زمستان  شکوفه مي زنم! مانند گل يخ !

چه عطر خوبي دارد حياط کوچک خانه ي مان ...

اکسيژني از جنس گل هاي نرگس در ريه ام  جاريست ....

و احساس ميکنم اين رايحه ي لطيف ، همان عشق است !

راز افرينش اين حيوان نامي حساس ناطق - خودم-  را نميدانم در چيست !

اين موجود بسيار تلاش ميکند ...  و اطرافيانش او را دعا ميکنند که عاقل شود !

من در حد خود عاقلم !

من در تلاش بسيارم براي شنا کردن در خلاف جهت مسير رود زندگيست !

چون باور دارم در مسير رود زندگي شنا کردن کاري دشوار نيست !

و من ميخواهم دشوار باشم  !!!

نميدانم ... شايد اشتباه ميکنم !

ذهن من چند صباحي است که درگير انديشه هاي ماليخوليايي است

دلم به حالش مي سوزد ...  او را هم به زحمت انداخته ام !

گاهي احساس ميکنم از بس که به چيزهاي جزيي فکر ميکنم

چيزي در سرم با شدت خود را به اطراف ميکوبد و ميخواهد راهي

به بيرون يابد !!!

بخاطر همين هم گاهي فکر ميکنم در سر من ديوانه خانه اي وجود دارد

و ديوانه اي که به زنجير کشيده شده است ... دلم بحالش مي سوزد

و هر دوي ما بدون هيچ شناختي از هم ، داراي يک هدف هستيم !

هدف ما ...... رهايي است !

هر دوي ما از روزي که به دنيا آمده ايم در تلاشيم که از اينجا برويم

اما همچنان ساکن اين کره ي خاکي هستيم ولي اميدواريم که خواهيم رفت !

اما با توشه اي پر از مهرباني و نياز و سپاس که با خود براي پدر  - خداوند - سوغات مي بريم .

خواهم  رفت  و  خواهيم  رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

فيلمنامه عشق

امروز روز آن است...

كه فراموش كني آن چه كه بودي.

استواري گام هايت

صلابت عقاب ها را حقير جلوه خواهد داد.

برخيز...

دوباره بياآغاز!!!

براي اين فيلم نامه عشقت

به اين و آن قول نقش اول را مي دادي

اما اکنون...

بدون قهرمان مانده اي

با عده اي سياه لشكر و بدل كار!!!

هميشه به خودت,

تنها به خودت اطمينان داشته باش

و در هنگام مشكلات به آسمان نگاه كن.

چرا كه معمولا"...                         

اطرافت خالي از دوستاني مي شو د       

كه تا ديروز پاي رفاقت جان مي دادند !           

و تو مي تواني,                                         

آن باشي كه يك عمر آرزو داشتي.          

كمي تلاش,كمي ايمان!                              

ديگر وقت آن رسيده است                          

كه به وجودت افتخار كني!                  

به خاطر يافتن مقصر,                          

زندگي ات را تلخ و سياه نكن.                         

بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي مي ماند

خاطرات خوشي باشد

از لحظه هايي كه ديگر...

براي هيچ كدامتان تكرار نخواهد شد.

آن گاه كه...

نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم;

نا اميدي توان را از قدم هايمان مي گيرد

و ترفندهايمان براي رهايي به جايي نمي رسد..

براي بازيابي توان از دست رفته,

بياييد معجزه اشك را از ياد نبريم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

فاصله

بين ما فاصله نيست دنيايي حادثه نيست

بين ما يه دنيا عشق

که اونم فاجعه نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

طناب

داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد

داشت

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها

آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي

خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به

تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به

صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي

شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از

ابر پنهان شده بودند  كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله

نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه

داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد.

داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش

حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است

حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت،

چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند : “خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از

من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.

- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.

- پس آن طناب دور كمرت را ببر

براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب

بچسبد و آن را رها نكند روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند

كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت و شما؟

شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده

باشيد؟

هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد

هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است

هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب

شماست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

طلوع خوشبختي

به فردا دل خوشم كه شايد فردا طلوع خوشبختي من باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

شايد

دوستت دارم

دوستم داشته باش ... شايد فردائي نباشد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

دوست معمولي ، دوست واقعي

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.

دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.

دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.

دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.

دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.

دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.

دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.

دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟

دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.

دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.

دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.

دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.

دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.

دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.

دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

در پيچ و خم ترديد

من که خود گمشده در پيچ و خم ترديدم حرفي از دل بزن وکار مرا آسان کن

کهنه شد درد سکوت و تو نگفتي سخني

بشکن اين کهنه طلسم وهمه را درمان کن

دستهاي تو که در دست منند

قلب لرزان تو را لو دادند

نه خودت را و نه من را نفرين چشمهاي تو پرازفريادند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

خلقت زن

کسيم من دردمند ناتواني

اسيري خسته اي افسرده جاني

تذروي ايان بر باد رفته

به دام افتاده اي از ياد رفته

دلم بيمار و لب خاموش و رخ زرد

همه سوز و همه داغ و همه درد

بود آسان علاج درد بيمار

چو دل بيمار شد مشکل شود کار

نه دمسازي که با وي راز بگويم

نه ياري تا غم دل باز گويم

درين محفل چون من حسرت کشي نيست

بسوز سينه من آتشي نيست

الهي در کمند زن نيفتي

وگر افتي بروز من نيفتي

ميان بر بسته چون خونخواره دشمن

دلازاري بآزار دل من

دلم از خوي او دمساز درد است

زن بد خو بلاي جان مرد است

زنان چون آتشند از تندخويي

زن و آتش ز يک جنسند گويي

نه تنها نامراد آن دل شکن باد

که نفرين خدا بر هر چه زن باد

نباشد در مقام حيله و فن

کم از نا پارسا زن پارسا زن

زنان در مکر و حيلت گونه گونند

زيانند و فريبند و فسونند

چو زن يار کسان شد ما را زوبه

چون تر دامن بود گل و خار از او به

حذر کن ز آن بت نسرين برودوش

که هر دم با خسي گردد هم آغوش

منه در محفل عشرت چراغي

کزو پروانه اي گيرد سراغي

ميفشان دانه در راه تذروي

که ماوا گيرد از سروي به سروي

وفاداري مجوي از زن که بيجاست

کزين بر بط نخيزد نغمه راست

درون کعبه شوق دير دارد

سري با تو سري با غير دارد

جهان داور چو گيتي را بنا کرد

پي ايجاد زن انديشهها کرد

مهيا تا کند اجزاي او را

ستاند از لاله و گل رنگ و بو را

ز دريا عمق و از خورشيد گرمي

ز آهن سختي از گلبرگ نرمي

تکاپو از نسيم و مويه از جوي

ز شاخ تر گراييدن به هر سوي

ز اواج خروشان تندخويي

ز روز و شب دورنگي ودورويي

صفا از صبح و شور انگيزي از مي

شکر افشاني و شيريني از ن ي

ز طبع زهره شادي آفريني

ز پروين شيوه بالا نشيني

ز آتش گرمي و دم سردي از آب

خيال انگيزي از شبهاي مهتاب

گرانسنگي ز لعل کوهساري

سبکروحي ز مرغان بهاري

فريب مار و دورانديشي از مور

طراوت از بهشت و جلوه از حور

ز جادوي فلک تزوير و نيرنگ

تکبر از پلنگ آهنين چنگ

ز گرگ تيز دندان کينه جويي

ز طوطي حرف نا سنجيده گويي

ز باد هرزه پو نا استواري

ز دور آسمان نا پايداري

جهاني را به هم آميخت ايزد

همه در قالب زن ريخت ايزد

ندارد در جهان همتاي ديگر

بهدنيا در بود دنياي ديگر

ز طبع زن به غير از شرر چه خواهي ؟

وزين موجود افسونگر چه خواهي ؟

اگر زن نو گل باغ جهان است

چرا چون خار سرتا پا زبان است ؟

چه بودي گر سراپا گوش بودي

چو گل با صد زبان خاموش بودي

چنين خواندم زماني درکتابي

ز گفتار حکيم نکته يابي

دو نوبت مرد عشرت ساز گردد

در دولت به رويش باز گردد

يکي آن شب که با گوهر فشاني

ربايد مهر از گنجي که داني

دگر روزي که گنجور هوس کيش

به خاک اندر نهد گنجينه خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

تنهاترين تنهائيم

آنكه در تنهاترين تنهائيم

تنهاي تنهايم گذاشت

آرزو دارم كه در تنهاترين تنهائيش

تنها كسش ، تنهاي تنهايش گذارد !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

بهانه

بهانه باران کن مرا!

بهانه ام براي بودن کم است

آنچنان تبر تيز جلاد روح ، مي کاود مرا که درخت وجودم

سر سجده را به زمين سپرده!

کاري نمي توان کرد

مادرم سايه ات را در دلم ديد و گفت :

اميد من اميدوار باش

بهار نزديک است

گفتم :

چطور؟

گفت : تو مي تواني لحظه را اميدوار باشي

يا نا اميد از دست بدهي

اما خودت هم مي داني در اميد چيزي هست که در نا اميدي نيست

و آن

آرامش اکنون و وصال فرداست

قطره را ببين

که چگونه از براي رسيدن به دريا خود را از بالاي بي کران به دريا مي افکند

همين قطره با گرماي مقصد نور ، خورشيد

آنقدر سبک مي شود که دوباره بخار مي شود

سبک تر و سبک تر وسبک تر

تا جايي که به بالاي بي کران باز ميگردد

اگر تو اميد امروز و لحظه را نداشته باشي

نه دريا را مي بيني و نه آسمان را دوباره !

گفت : بهار با آنکه مي داند سه ماه ديگر بايد برود

باز تا آخرين لحظه مي ماند

مي ماند در اکنون و سبز سبز مي کند معبد خدا را بر روي زمين

درختان سبز مي شوند و روح دوبارهُ خداوند را احساس مي کنند

و

زمستان

زمستان هرگز خودش را نمي بازد

مي رود

مي ماند تا آخرين لحظه و مي لرزاند

اما هدفش را سرمشق خود مي کند

تا آخرين لحظه ُ روز 29 اسفند را به نام خود ثبت مي کند

و او در آخر گفت گاهي نا اميدي بهانه اي براي اميد است

گفت اميد بهانه نمي خواهد

فقط بايد بداني ما آدمها بهانه اي  براي رفتن نداريم

نه بهانه اي براي بودن و ماندن !

حال به مادرم سوگند خوردم که سال تازه را با اميد به خداي هستي آغاز کنم و تا آخرين روز آن

بهترين باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۵/۰۹/۸۶

من از کجا شروع کنم

من از کجا شروع کنم

وقتي سرآغاز ندارم

يک قلم و يک کاغذ و

يک درد هميشگي

نميشه با نوشته ها

که همه دردها رو بگي

يه بغض خام توي گلوم

يک دنيا حرف نا تموم

آرزو ها پشت سرم

نگاه من به روبروم

حرفهاي پر شکايتي

رو کاغذ هاي خط خطي

از من فقط مونده به جا

قلب پر از شکايتي

اين کاغذاي خط خطي

نامه درداي منه

جاي پاي اشک من

از گريه هاي نم نمه

غمي نشسته تو دلم

اشک چه زيبا شده باز

ترانه هام زمزمه مستي شبها شده باز

غم شکستن روبروم

که عاشقانه ديده ام

با اشک غزل شکفتم

با بغض غزل چيده ام

از کس گله نميکنم

شکايت از دل منه

دلم هنوز در حسرت

يک آرزوي باطله

رفتن من حتمي شده موندمن بي حاصله








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

 رفت وديگر نيست

نوشته هاي روي دسته صندلي براي کسي که رفت وديگر نيست ...!

مرا به تنهايي خود واگذاشتند همه

همه رفتند ولي تو هم...؟

هنوز هم هر از چند گاهي تصويري از آن روزهارا به خاطر مي آورم.مثل ماري درون ذهنم مي پيچد

و مغزم داغ مي شود و مي خاهد منفجر شود.آن جاست که دنبال تگه کاغذي يا دسته صندلي

مي گردم تا روي آن بنويسم.هرروز همه خاطرات آن روزها را به ياد مي آورم و همانهاست که هر

روز مرا مي سوزاند و خاکستر مي کند وروز بعد دوباره همان داستان تکرار مي شود.مدت هاست

که در جهنم اين خاطرات اسيرم.مگر مي توانم ذره اي از نگاه هاي او  خنده هاي او  حرف هاي

او  اشک هاي او  نگاه هاي او و باز هم نگاه هاي او را فراموش کنم؟ هرگز نفهميدم که از کجا

شروع شد و در کجا خاتمه يافت. مثل قطعه اي از پازل مي ماند که قطعه هاي اطرافش گم شده

است و امروز دقيقا در نقطه اي ايستاده ام که سال پيش خاطراتم از آنجا شروع مي شود و در

همين نقطه است که همه چيز پايان مي يابد.افسانه زندگي من فقط همين يک نقطه است.

تا کنون هزار بار فکر کرده ام براي اتفاقي که شروعي نداشته پاياني هم نبايد باشد و اتفاق او

اين گونه بود و اين دست تقدير بود که من در نقطه اي اسير باشم و او در خطي مستقيم تا بي

نهايت حرکت کند ودر اين ميان دست و پا زدن هاي من در اين پيله پستکه چه بي حاصل بود.

امروز من از او دور خواهم شد. تا آنجا که از تابش نگاه او در کسي ياچيزي پناه بگيرم .

و اورا براي کساني رها خواهم کرد که روح نگاه هاي او را هرگز در نخواهند يافت. من مي روم و

مي ميرم تا کرم وجودم پروانه اي شود براي زندگي ديگران و اينبار نه اين ها را روي تکه اي کا غذ

يا دسته صندلي بلکه روي تک تک سلول هاي قلبم مي نويسم تا هر زمان هر جا که تپيد گواه

آن باشد که من چرا مردم.

از زندگي از اين همه تکرار خسته ام

از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام

دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوي خانه تن خسته مي کشم

آوخ ... کزين حصار دل آزار خسته ام

بيزارم از خموشي تقويم روي ميز

وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام

از او که گفت يار تو هستم ولي نبود

از خود که بي شکيبم و بي يار خسته ام

تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد

از حال من مپرس که بسيار خسته ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

اخه چه جور دلت اومد

اخه چه جور دلت اومد

تنهام بزاري و بري

اخه مگه حرفي زدم

زخم زبوني من زدم

اره همش بهونه بود

مسئله يار ديگه بود

دلت هوايي شده بود

كارم از كار گذشته بود

برو با يارت عزيزم

رها كن اين تن من رو

الهي صد ساله بشه عشق قشنگت عزيزم

اما يك قول به من بده

يارت رو تنها نزاري

كه مثل من اسير بشه

اواره از خونه بشه

من هم يك قول بهت ميدم

يه روز فراموشت كنم

قلبمو سنگيش بكنم    

عشقت رو خاكستر كنم

اگه يك روز خواستي گلم

كسي رو نفرينش كني

بگو كه مثل من بشه    

زجر جدايي بكشه

اخه چه جور دلت اومد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

آرزوي تو را دارم

امشب هم آرزوي تو را دارم

و تو باز خفته اي

و باز آسمان تاريك است

و هوا هم ديگر سرد است

تا ديدار فردايمان راهي نمانده است

و من دارم مي سوزم

و كسي نيست تا نفسي تازه در من بدمد

و باز آرزوي تو و دستانت را دارم

و دلم را تا ابد

تا آن زمان كه فرشتگان ملكوت

در واقعيت به زمين نفرين شده مي آيند

به تو مي سپارم

و تو

نمي دانم

كه آن را زير پاهايت خواهي گذاشت...؟!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

واي بر من

دلم پرپر مي زند كه نيايي كه نبينمت

و تو نمي داني چقدر صبورم

و بيچاره دلم كه هيچ نمي گويد

و بيچاره دلم كه هيچ نمي داند

واي بر من بي تو  واي بر توي ندانسته بي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

آخر اي دوست نخواهي پرسيد

آخر اي دوست نخواهي پرسيد

که دل ازدوريت چه کشيد

سوخت در آتش وخاکستر شد

وعده هاي توبه دادش نرسيد

داغ ماتم شد و بر سينه نشست

اشک حسرت شد و برخاک چکيد

آن همه عهد فراموشت شد

چشم من روشن و روي تو سپيد

جان به لب آمده درظلمت غم

کي به دادم رسي، اي صبح اميد

آخر اين عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهي ديد

دل پر درد فريدون مشکن

که خدا برتو نخواهد بخشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

فاصله با آرزوهاي ما چه كرد

فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شددرعاشقي هم توبه كرد

پائيزفاصله سختيست براي تنهايي و من چه بد فراموش كرده بودم كه بايدبه تنهايي بر تنهاييم

غلبه كنم.

فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شد درعاشقي هم توبه كرد

طرح چشمانت زمين محبت بود و من قانون جاذبه ات را روزي كه سيب سرخ دلم افتاد فهميدم.

به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم  من رو تنها گذاشت و رفت....      

ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

كلمه دوستت دارم

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم كه من دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

عشق يعني

عشق يعني دو نفر با يك نفس

عشق يعني همه چيز و همه كس

عشق يعني انتظار

عشق يعني حسرت ديدن يار

عشق يعني تو عزيزم

عشق يعني هر نفس دلتنگي

عشق يعني يكصدا فرياد كن

عشق يعني هر نفس بيداد كن

يشق يعني زندگي با تو گلم

عشق يعني طعم شيرين لبت

عشق يعني يكدمي در اغوشت

عشق يعني ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

دلي بسوخت

دلي بسوخت ،اشكي بريخت

عشقي بسوخت ،جامي بريخت

آسمان نيلگون هوا طوفاني

همه منتظر بهر اتفاقي ناگهاني

پروانه آرزوي پرواز داشت

پر زدن را در هواي يار به سر داشت

كرم بيچاره پيله را هموار نمود

عشقش بهر شمع او را رسوا نمود

شمع او را بهر اين مهماني دعوت نمود

اما حيف پروانه در برش كوچك مي نمود

اي كه حسرت پرواز به دل داشتي

خود نمي خواستي آنچه را بگذاشتي

اي كه بادبان كشتي ات بر آب شد

 عشق توچون حبابي بر آب شد

اي كه ساغرت از پيمانه خالي گشته است

تويي كه جامت بشكسته جامي گشته است

اي كه خون دل بنوشانند تو را جام به جام

تا به كي پيمانه ات چون زهرباشد به كام

اي كه روح عشق تو روح مجنون بود

سينه ات از حك مهربان چون بيستون بود

كرم كوچك جان خود را در پيله جا گذاشت

جانش را به جان آفرين در آخر وا گذاشت

قاصدكها گفتند پيغام پروانه را

مهربان،مهربان ،دوست مي دارم تو را

گهي پر ،گهي تهي از عشق گردي

گهي ساكن ،گهي روان از عشق گردي

شقايقها آمدند همه زنبق به دست

كنار جسم بي جان پروانه همه دست به دست

نرگسها همه مرثيه خوان عشقش بودند

نيلوفران شرمنده از گلگوني رخش بودند

عجب بدرقه اي بود پروانه را

عجب شرري بود بال پروانه را

تير بهتان سوي پروانه پرواز داشت

پروانه اما سينه اي بازِ باز داشت

پروانه آموخته بود اما صبوري را پيشتر

زين سبب پذيرا بود تيرها را بيشتر

پروانه به دل اشك و به لب خنده داشت

مهربان را ستايش مي كرد وچيزي ديگر كم نداشت

پروانه سوي پرواز داشت اما پيله تنگ

گويا زمين و زمان  با پروانه داشت جنگ

عشق آسماني پروانه را ندا در مي داد

آغوشش اما بسته و پروانه را شوكران در مي داد

اما نمي دانستند پروانه را نايي در بدن نيست

كالبد را تهي كرده است و در بند اين بدن نيست

نمي دانستند پروانه ديگر شوق پروازي ندارد

پروانه ديگر به تن بال پروازي ندارد

شمع اما همچنان مي سوخت بي پروا

قطره ،قطره كوچك مي گشت اما نابجا

شمع را نوري نبود،گرمايي نبود

پروانه هم ديگر به تن جاني نبود

طفلكي پروانه ايستاد و سوخت تا انتها

قلبش مي تپيد و مي گفت مهربانم بيا

گرچه عمر پروانه ،شمع را كم مي نمود

درسهايي از اين عشق پروانه از بر مي نمود

عشق پروانه و شمع ،عشق سوختن است

عشق صبوري و لب از لب دوختن است

عشق پروانه و شمع ،عشق بانوي عشق است

چله نشيني و قطره باران و مرواريد عشق است

عشق پروانه و شمع عشق آسماني است

يك دسته گل انتظار و آخرين مهرباني است

عشق پروانه و شمع را من بعد چه كنم؟

عصمت ستايي  و سرودن مهربان را چه كنم؟

عشق پروانه و شمع زين پس جمعه ها دلگير است

بوسه بر غربت ستاره و زخم دلي سنگين است

عشق پروانه و شمع ستايش مهربان است

آنكه تو را مي ستايد ،غريبانه دلگير است

عشق پروانه و شمع راكجا يابند

مهربونم تو رو خدا يه كم بخند

عشق پروانه وشمع شب تنهايي عاشقان است

توي آسمان عشق فقط تويي فرياد اين است

عشق پروانه و شمع ساقي گم گشته و عشقي ناخوانده است

عشق پروانه و شمع سهمي از تو و مرگ پروانه است

سهم پروانه از عاشقي اين بود

سينه ها را از كينه تهي مي بايد نمود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

زندگي

زندگي همش ترانه است

يه كتاب عاشقانست

زندگي مثله كتاب

گاهي حرفاش بي حسابه

زندگي نگاه عاشق

زندگي گل شقايق

زندگي حسرت ديدار

زندگي مثله يه خواب

زندگي همش حبابه

زندگي يك گل ياسه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

چرا شكسته دلت

همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها!پاسخ يك دريا را در

قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد ....حرفهاي

ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت

كرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه

باد هميشه فرار مي كند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

جاي پاهات

دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيسه ...

هرچه بيشتر بموني ، رفتنت سختر مي شه ...

و اگه رفتي به جا مي مونه جاي پاهات براي هميشه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

تنها ماندم

لحظه هاي سخت تنها ماندنم

با تو يك دنيا قشنگي مي شود

با تو حتي خوابهاي تلخ من

يك بغل روياي رنگي مي شود

هيچ مي داني دلم اين روزها

بي تو دائم بي قراري مي كند؟

عصر بغض آلود و خيس جمعه ها

در فراقت سخت زاري مي كند؟

نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟

نامه اي از لحظه هاي انتظار

از ميان كوچه هاي تنگ دل

نامه اي از باغ سيب بي بهار

آسمان هم باز باريدن گرفت

مي نوازد چنگ باران را خدا

بوي خوب خاك و عطر ياد تو

مي كشد تا شهر رويايت مرا  

كاش در اين لحظه هاي تلخ درد

شانه هايت تكيه گاه گريه بود

كاش لبخند قشنگت از دلم

غصه هاي كهنه اش را مي ربود!

چشمهاي خيس من در يك اميد

قلب من در آرزوي وصل توست

سوخت باغ هستي ام در اين خزان

خوب مي دانم بهاران فصل توست!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

بالاي سرم

به بالاي سرم مي نگرم...بجاي آسمان , تو را ميبينم به زير پاهايت مي نگرم... بجاي زمين,خود را

ميبينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

ديدي آخر خدا مهلتش داد

از خدا يک کمي وقت خواست

واي اي داد بيداد

ديدي آخر خدا مهلتش داد

آمد و توي قلبت قدم زد

هر کجا پا گذاشت

تکه اي از جهنم رقم زد

او قسم خورد و گفت

آبروي تو را مي برد

توي بازار دنيا

مفت قلب تو را مي خرد

آمد دور روح تو پيچيد

بعد با قيچي تيز نامريي اش

پيش از آنکه بفهمي

بالهاي تو را چيد

آمد و با خودش

کيسه اي سنگ داشت

توي يک چشم بر هم زدن

جاي قلبت

قلوه سنگي گذاشت

قلوه سنگي به اسم غرور

بعد از آن ريخت پرهاي نور

وشدي کم کم از آسمان دور دور

برد شيطان دلت را کجا، کو؟

قلب تو آن کليد خدا ، کو؟

اي عزيز خداوند

پيش از آنکه درآسمان را ببندند

پيش از آنکه بماني

توي اين راههاي به اين دور و ديري

کاش برخيزي و با دليري

قلب خود را از او پس بگيري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

ارزوي فرشته ها

ارزوي فرشته ها اين است : ميهمان نگاه تو باشند

مثل تو كه نمي شود بشوند مثل لبخند ماه تو باشند!

ارزوي فرشته ها اين است : گاه روي زمين قدم بزنند

تا مگر بخت يارشان بشود تا مگر در مسير تو باشند!

گاه شاگرد مدرسه بشوند تو دبير فرشتگي باشي!

در كلاس تو درس گوش كنند پاي تخته سياه تو باشند!

ارزوي فرشته ها اين است : كه بدانند قلب تو از چيست

تا مگر مثل تو لطيف شوند! تا مگر دلبخواه تو باشند!

دوست دارند دختري بشوند تا ببوسند دست هاي تو را

مثل من با تو درد دل بكنند ميزبان نگاه تو باشند!

من خدا را چگونه شكر كنم ؟ كه تو را دارم اي فرشته ترين

كه هزاران فرشته مي خواهند بعد از او در پناه تو باشند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

ادعاي خدايي

ما آدما هميشه دنبال پيشرفت بوديم و هستيم ما از بدو تولد هميشه اهدافي رو در نظر داريم و

براي رسيدن به اونا در حرکتيم  بدون شک دروغ ميگه اوني که ميگه هدفي نداره  همه تلاش

خودمون رو مي کنيم تا به هدفمون برسيم ولي وقتي بهش مي رسيم و بعد از اينکه يه خورده

باهاش ور رفتيم مي فهميم زياد هم چيز جالبي نبوده  يه گوشه اي پرتش مي کنيم و مي ريم

دنبال يه چيز بزرگتر .....

هنوز هم بچگي‌هامون رو به خاطر داريم....

و اين که چطوري کم‌کم بزرگ شديم  و اهدافمون هم بزرگتر شد . اگه يه روزي براي به دست

آوردن پفک و شکلات بي تاب بوديم  بعدها به خاطر دوچرخه و... بي‌تاب مي‌شيم ولي در عين

حال از پفک و شکلات هم بدمون نمي‌آد ....

يکي يکي به اهدافمون مي‌رسيم ولي هيچ‌کدوم راضيمون نمي‌کنه کم‌کم مي‌فهميم دنبال يه

چيز خوبيم  يه چيزي که به روح بي قرارمون آرامش بده  چيزي که هنوز درست نمي دونيم چيه .

يه روز مي‌فهميم که عاشق شديم....

يه نفر همه فکرمون رو مشغول خودش کرده  به نظر مي‌رسه اون همون فرشته نجاته  همونيه

که با اومدنش همه چي رُ برامون مياره  با خودمون ميگيم اين همون چيزيه که دنبالش بوديم و

عشق همون نيازيه که همه ما آدما داريم  نياز داريم تا به يه نفر يا يه چيزي  اونقدر وابسته

بشيم که خودمون رُ هم فراموش کنيم  دوست داريم که مبهوت يک زيبايي ابدي باشيم و اين

همون نيازيه که هميشه ما رو به سمت بالا مي‌خونه..... عشق‌هاي دنيايي  تجربه و فرصت

خوبي هستند تا بويي از عشق به دماغ ما بخوره  تا ما به دنبال منشاء اين بو بريم ....

نمي‌دونم چه طوري اين بحث رو ادامه بدم و چطوري اونُ جمع بندي کنم تا به نتيجه برسيم ولي

بي‌خيال نتيجه‌اي که مي‌خواستم بحث رو بهش برسونم اينه که :

همه ما يه روزي مي فهميم ....

ظواهر و ماديات هر چند لازمن ولي کافي نيستند  ماديات هرگز روح  ما رُ ارضاء نمي‌کنن  بي

شک همه ما يه روزي به اين نتيجه مي رسيم ولي ممکنه اون روز خيلي دير باشه  ممکنه اون

روز روزي باشه که ما همه فرصت‌هامون رو از دست داده باشيم  فرصت رسيدن به يک آرامش

دروني و واقعي  فرصت لذت بردن از زندگي  چون عمر ما کوتاهه  و دريا بزرگ  هر چي

بيشتر بايد شنا کنيم و از شنا کردن لذت ببريم .
 
بين خودمون بمونه....

حرف زدن در مورد اين جور چيزا راحته  نيرويي در درون ما هست که اين حرفا رو تايد مي‌کنه

ولي نيروهاي ديگري هم هستند که ما رُ اسير خودشون کردند ما اسير کذشته‌ايم و چيزايي که

بهمون ياد داده  اسير جامعه‌ايم و نقابي که بهمون داده  جامعه‌اي که خيلي راحت ازش تاثير

مي‌گيريم  ما اسير قدرت طلبي و غرورمون هستيم  اسير خودخواهي  گناهانمون و خيلي

چيزاي ديگه هستيم . زنجيرها و محدوديت‌هامون بهمون اين اين اجازه رو نمي‌دن  که خودمون

باشيم و نداي درونمون رُ درست بشنويم  بايد نقاب‌هامون رُ برداريم بتها رُ بشکنيم و آزاد و رها

بشيم  مانبايد از زمين خوردن بترسيم  چون ادعاي خدايي نداريم با زمين خوردنه که ما

ساخته مي‌شيم  بعد مي‌تونيم به نداي درونمون گوش کنيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

آيا اين تقدير من است

آيا اين تقدير من است؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و افسوس دوري تو را بخورم.

درختان جاده زندگيم در حا خشك شدن هستند.

افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي

افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده .

افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي

گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود

افسوس كه خوشي ها تمام شد

افسوس كه باهم بودن ها تمام شد

اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم

من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه

به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند.
                            
لعنت به اين دنيا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

آخرين ترانه

شايد اين آخرين ترانه ام باشد و شايد مهربانترين قسمت انديشه ام .... گم شده است همه

نقشه هايم ...خود را كودكي حس مي كنم كه ميان اسباب بازيهايش گم شده است ... هميشه

دلم مي خواست كه بذر محبت درباغچه خانمان بكارم و عشق درو كنم ... مي بيني ؟ لحنم چه

ساده شده است ؟

ذهنم خسته است و چشمم تمناي خواب دارد ... نه خواب آشفته ! اي كاش مي شد به

دوردستها سفر كنم با كسي كه دلش از سنگ نمي شد ... كاش مي شد با كسي كنار آتش

بايستم كه دلش برف زمستان نبود .... كاش مرا كسي با خود مي برد ... .. .. كاش دلم نااميد

نمي شد .. كاش تو هم مرا تنها نمي گذاشتي ... كاش از سر بيقراري واژه هم از من فرار نمي

كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۴/۰۹/۸۶

شعر خوشبختي

بشنو همسفر من

با هم رهسپار راه درديم

با هم لحظه ها را گريه کرديم

ما در صداي بي صداي گريه بوديم

ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختيم

شايد در اين راه اگر با هم بمانيم

وقت رسيدن شعر خوشبختي بخوانيم

عشق نيرويي است در عاشق که او را به معشوق ميکشاند و دوست داشتن جاذبه اي است در

دوست که دوست رابه دوست ميبرد

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن شکل محودر دوست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

دل از تو نمي گيرم

گفتي اگه من مردم چقدر به من وفا داري؟

عشق رو به فراموشي چند روزه تو ميسپاري؟

گفتم تو که ميدوني سر خاک تو ميميرم

ولي تا لحظه مردن دل از تو نمي گيرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

اگه تو مال من بودي

اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع ميكرد

پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع ميكرد

 اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش ميرسيد

 مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش ميرسيد

 اگه تو مال من بودي همه خبردار ميشدن

 ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار ميشدن

 اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم

 پاييز ميفهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم

 اگه تو مال من بودي انقد غريب نميشدم

 من چي ميخواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم

 اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود

 دل من اون آواره اي كه شبا ميگرده نبود

 اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت

 تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت

 اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت ميشد

 قصه ي عشق ما دو تا، عبرت سرنوشت ميشد

 اگه تو مال من بودي ميبردمت يه جاي دور

 يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور

 اگه تو مال من بودي،‌ ميذاشتمت روي چشام

 بارون ميخواستي ميباريد، ابر سفيد گريه هام

 اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نميريخت

 شمعي كه پروانه داره، اشك غم انگيز نميريخت

 اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت

 آدما دارا ميشدن، دنيا ديگه فقير نداشت

 اگه تو مال من بودي خيال نميكنم باشي

 پس ميرم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

لاف عاشقي

آهاي تويي که ازاون مينويسي

بدون مرام اون ازجنس سنگِ

اوني که لاف عاشقي روميزد

ببين تنهام گذاشت باکلي نيرنگ

غريبي بي کسي انداره داره

آخه دل منم خدايي داره

يه گيتار شکسته هم دم من

يه کولي وغريب وبي نشونه

کسي که يه روز دلش بامن بود

ببين قلبش شده يه تيکه ازسنگ

يه گيتار شکسته هم دم من

يه کوليُ غريبُ بي نشونه

بريد بهش بگيد فرقي نداره

بخوادپيشم بمونه يا نَمونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

جايي براي محبت

به نام خدايي كه قلب را آفريد

جايي براي پاره شدن دل آفريد تا جايي براي محبت باشد

عشق را آفريد تا جايي براي عاشق شدن باشد

دست را آفريد تا دست در دستت دهم و چشم را آفريد تا با نگاهي عاشقت شوم

عزيزم مرا ببخش اميدوارم كه از من كينه اي به دل نگرفته باشي با تمام وجود دوستت دارم ...  








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

افسوس

در تنهايي شکفتم

در تاريکي نهفتم

با سايه سخن گفتم

با عشق به خواب رفتم

از تو خبري افسوس

از تو گذري افسوس

با غربت دل ساختم

تنها و رها ماندم

حال خاکستري سردم

پاييزي و بي برگم

از تو خبري افسوس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

نامردي

به مردي با تو پيوستم ندانستم كه نامردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

بي تو

خبر داري که از غم آتشي افروختم بي تو

در آن آتش سر اندر پاي خود را سوختم بي تو

به هر شهري هزاران ماهرو ديدم ولي زانها

به آن چشمت قسم چشمان خود را دوختم بي تو

خريداران فراوانند و پر سرمايه اما من

به چيزي جز خيالت خويش را نفروختم بي تو

مرا کشتند و از مهر تو هرگز رو نگرداندم

عزيزم بين چسان درس وفا آموختم بي تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

من عشق نمي دانم

من عشق نمي دانم! با من ازآن سخن مگو. بيراهه اي دردل سياه نيستي؟ به کجا مي

برندمان؟

به کدامين راهنما مي سپارندمان؟

گفتي که عشق بهانه ايست تا بتواني دمت را فرو بري و بازدمت را به من ببخشايي تا من بتوانم

با بازدم تو به خود تو حيات بخشم! اما من اين نمي خواهم. او را مي خواهم...

او که حيات را در پيکره ي خاکي ام به تصوير کشيد. منِِِ خاکي،که روحم همچون کويري بکرو

وحشي است، به او محتاجم.
 
من عشق نمي دانم! من از عشق نمي خوانم.هردو از خاکيم.هم من و هم خاک کوير تشنه ي

زير پايم... تو گفتي : " تو خاکي و روح پاک و رام در تو دميده شده،اما خاک زيرپايت بي روح

است."

من اين نمي خواهم.چون من روح پاک ندارم!

گفتي پاک ورام ومن چقدر وحشي ام. سرکش و دست نيافتني!

طنابت را که به آن لقب عشق داده اي،به زمين بيافکن.من قلاده نمي خواهم ، چون
 
من عشق نمي دانم! با من ازآن سخن مگو...

عشق چيست؟ صداي ناله هاي دلخراش پيرمردي که زيرشلاق جور و بي عدالتي کمرخم کرده

و توانش نيست که به چشمان سراپا منتظر و نگران فرزندانش چشم بدوزد!!! صدايش را مي

شنوي؟

با تمام وجودم، با ذره ذره ي قلبم، صدايش را مي شنوم. تو مي گويي:" از تقديرسخن مران که

او حريفي بي رقيب است."

چگونه ميتوانم ببينم و بگذرم؟! چگونه مي توانم ازارتعاش بدن يک مريض رو به مرگ بر خود نلرزم؟

چگونه؟ چگونه؟
 
من عشق نمي دانم! عشقي که در حصار عدد دو محبوس شده ! همانند ليلي و مجنون،

شيرين و فرهاد...

عشقي که در نهايت غرور و افتخار به زيبايي خويش،بويي جزکثافت و تباهي ندارد.
 
من عشق نمي دانم! با من ازعشق سخن مگو.گفتي که :" روح بدبيني با جسم تو همانند

پيچک و ديوار به هم تنيده شده اند. از بند غرور رها شو وعشق را بياموز!

مي خواهم بمانم.آري، مي دانم که مي خواهم در بند غرور باشم.مي داني چرا؟ چون به

محض رهايي از بند غرور، تو طنابت را به گردنم مي آويزي به اميد اينکه مرا از گرداب تزلزل

رهايي دهي ولي نمي داني که اين طناب به دور گردن من آويخته شده ومرا بي آنکه بداني به

نام عشق به دار مي آويزي!!!

گفتم که من عشق نمي دانم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

من ازمردن نمي ترسم

من ازمردن نمي ترسم

هراس از زندگي دارم

که هر روزش مثه ديروز

از اين تکرار بيزارم

من از مردن نمي ترسم

که هر چي باشه يکباره

هراس  از زندگي دارم

که دردش پر ز تکراره
 
اگه زندگي همينه

آره من عاشق مرگم

مي خوام از شاخه بيفته

دونه آخر برگم

زندگي مثه يه داسه

آدما مثل درختن

ظريفاشون زود ميميرن

ديرتراونا که سختن
 
اين ديگه دست آدم نيست

زورکي مياد به دنيا

به خودش مياد مي بينه

افتاده تو قعر دريا

کسي از ما نمي پرسه

دنيا اومدن به زوره

يکي سالمه ،يکي نه،يکي افليج، يکي کوره

به خودش مياد يه وقت که

واسه برگشت خيلي ديره

مي کنه جون روزي صد بار

روزي صد دفعه مي ميره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

لحظه هاي بي تو بودن

لحظه هاي بي تو بودن را در گوش شب نجوا مي کنم

ستاره مي شنود و تو را آرزو بر دل مي ماند ...

آرزوهايم را در لحظه هاي بي تو بودن مي شمارم

به گمانم مي آيد که روزي تک تک اين آرزوها را تو حقيقت مي کني ...

از فاصله ي رخوتناک با تو بودن تا بي تو بودن گذشته ام و

به لحظه هاي دوري رسيده ام ، در تمام لحظه ها حس غريبي دارم ...

حس دريايي که از بي موجي به مرداب بودن رسيده است ،

مرداب تنهاست و من تنهاتر ،

 مرداب مرا هم در برگرفته ،

سکوت غريب مرداب ،

حس غريب تنهايي ، حسي که وجودم را در برگرفته ،

تنهايي که چون پيچک بر تن احساسم پيچيده است ،

پيچکي که تا لحظه اي ديگر احساسم را خفه مي کند ،

به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را

تنها تو مي تواني از اسارت برهاني ...

تو خواستي که من با تو باشم !

اما نمي دانم چرا تنها لحظه اي خواستي !؟

لحظه اي ...

و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!

نمي دانم نگاه بي پرواي او چه در خود دارد که محبتت را دريغ کردي ؟

که تو هم قلبم را زخم زدي ؟؟

هيچ حرف دگري نيست که با تو بزنم ،

تو نمي فهمي اندوه مرا !

و اندوه تو تنها نگاه و صداي اوست ...

قلبم به پاي تو نشست ،

اما نمي دانست که اين چنين زود و بي محابا شکسته مي شود ؟

قلب بي گناهم چه مي دانست که تو هم اين گونه هستي ؟!!!

اين جهان براي تو پر است از او

و براي من خالي از تو ...

تنها مانده به تو بگويم :

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاري بود و

دل من سخت شکست ...

و تو به من و سادگيم خنديدي ... !

به من و حسي پاک که پر از ياد تو شد ؟!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

لحظه ها رو با تو بودن

لحظه ها رو با تو بودن

در نگاه تو شكفتن

حس عشق و در تو ديدن

مثل روياي تو خوابِ

با تو رفتن با تو موندن

مثل قصه تو رو خوندن

تا هميشه تو رو خواستن مثل تشنگي ِ آبِ

اگه چشمات منو مي خواست

تو نگاه تو مي مردم

اگه دستات مال من بود

جون به دستات مي سپردم

اگه اسمم رو مي خوندي

ديگه از ياد نمي بردم

اگه با من تو مي موندي

همه دنيا رو مي بردم

بي تو اما سر سپردن

بي تو عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن

بي تو خوبِ من محاله

بي تو حتي زنده بودن

بي هدف نفس كشيدن

تا ابد تو رو نديدن

واسه من رنج و عذابِ

اگه چشمات منو مي خواست

تو نگاه تو مي مردم

توي آسمون عشقم غير تو پرنده ايي نيست

روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه ايي نيست

توي قلب من عزيزم هيچ كسي جايي نداره

دل عاشقم بجز تو هيچ كسي رو دوست نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

لحظه مرگ

وقتي لحظه مرگم فرا خواهد رسيد

وقتي که دگر دست از دنيا خواهم کشيد

وقتي که دگر روي ماهت را نخواهم ديد

وقتي که دگر ديده از جهان خواهم بست

تو مرا غسل و کفن کن

تو مرا آرام در خاک کن

تو برايم بي صدا اشک ريز

هنگام آمدن بر روي مزارم بياور برايم شاخه گل عشق را

هنگام رفتن ببوس بالين خاک را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

عشق چيست

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

عشق يعني يك روياي نرم

عشق يعني يك دنيا خاطره

عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

عشق يعني گفتني با گوش كر

عشق يعني ديدني با چشم كور

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

عشق يعني اخره خط بهشت

عشق يعني گم شدن در لحظه ها

عشق يعني ابي بي انتها

عشق يعني يك سوال بي جواب

عشق يعني راه رفتن توي خواب

عشق يعني در فراغ سوختن

باز با محبوب دلگوييم راز راز دل گوييم با محبوب باز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

روبروي هم

ما چون دو دريچه روبروي هم

آگاه ز هر بگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش وخنده

هر روز قرار روز آينده

عمر آينه بهشت ، اما...آه

بيش از شب و روز تير و دي كوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته ست

زيرا يكي از دريچه ها بسته ست

نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد

نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

دلتنگي

از وقتي که مردم

دلتنگي هايم چندين برابر شده است.

يادت هست؟

حتي آن روزها که تمام ثانيه هايش را

با تو بودن خرج مي کردم

آرام و بي صدا مي گفتمت:

دلتنگم.

و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نکرد

تا لحظه ي مرگ.

دوستت دارم شيرين ترين کلمه اي ست که

در اين مکان عجيب و غريب برايت مي نويسم.

وقتي تازه زير خاکي شدم

قديمي تر ها تشر مي زدند

که چرا هنوز هم به آن بالا فکر مي کني؟

در اين جا

انديشيدن به آن بالاها چندان خوشايند نيست.

هنوز موريانه ها به چشمانم نرسيده اند.

مي داني؟

من نگران قلبم هستم

اگر آن را هم بخورند

ديگر با کجاي وجودم بايد دوستت داشته باشم؟

اينقدر از من نترس

شب سوم بعد از مرگم

آمدم به خوابت که همين را بگويم،

اما از ترس جيغ زدي و از خواب پريدي.

نفهميدم چرا تا اين حد وحشت کردي !

اما ببين...

به خدا من همان عاشق سابقم

فقط...

فقط کمي مرده ام !

همين...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

خاک خشکيده

در تنهايي روحم تيرگي ها به هم مي پيچند

دل خونين من را طلسم هراس به صلابه مي کشد

مانده ام حيران از آن همه فريب مرگ

سرزنشها ديده ام از پي هم

عرصه ي گيتي برايم تنگ گشته است و بيگانه

آري که چه مي گويم

پيشتر نيز چنين بوده ام ، تلخ و تاريک در خانه

باري اينک بر پاهاي لرزانم ايستاده ام

و چشمان بي فروغم را به روشناي کبود خاطرات سپرده ام

تا تو را دريابم

تا تو، مرا دريابي

تا به سوي آنچه بر ميراثمان، پليدانه چنگ مي زند

سهمي ، يورش بريم

تا خون سياه اين مردار

خاک خشکيده مان را

دگر باره

رونق ده باران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

چيزي نگو

چيزي نگو لياقتت عشق مقدسم نبود

حس ميكنم نبودي و بودنت هم يه قصه بود

چرا وقتي تورو از عشق خالي ديدم

جاي گريه به حالت ميخنديدم

شايدم واسه اينه كه ديگه بي ارزشي

واسه ي همه عروسك نمايشي

تو كه ميگذري ساده ز اين همه عشق

لياقت نداري ديگه با من باشي

تقديم به همه قلبهايي كه يك روز شكسته شده اند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

مي دانم بر نمي گردي

به خودم چرا،

اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!

مي دانم بر نمي گردي!

مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!

مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!

مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!

اما هنوز كه زنده ام!

گيرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،

ولي زنده ام هنوز!

پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟

چرا به خودم دروغ نگويم؟

من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!

بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!

اين كارگري،


كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،

سالها پيش مرده است!

نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!

مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،

حرف مي زنند و نمي گويند،

مي خوابند و خواب نمي بينند!

مي خواهند مرا هم مرده بينند!

مرا كه زنده ام هنوز!

(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)

ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!

تازه فهميده ام كه رؤيا،

نام كوچك ترانه است!

تازه فهميده ام،

كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!

تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،

بارها در خفا گريه كرده بود!

تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!

تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را

به خورد تلفن ترانه داده ام!

پس كنار خيال تو خواهم ماند!

مگر فاصله من و خاك،

چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،

بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،

كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!

ولي هر بار كه دستهاي تو،

(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)

ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،

زنده مي شود

و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!

اما، از ياد نبر! بي بي باران!

در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،

هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!

هيچ شانه اي!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

تشنه سخن بودم

اگرچه نزد شمـــــــــا تشنه سخن بودم           

کسي که حرف دلش را نگفت من  بودم

دلم براي خودم تنـــــگ مي شود آري           

هميشه بي خبر از حــال خويشتن  بودم

نشد جواب بگيرم ســــــــــلام هايم را           

هر آنچه شيــــــفته تر از پي شدن  بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را           

اشاره اي کنم انگار کوه کـــــــــن  بودم

من آن زلال پرستم در آب گــند زمان           

که فکر صافي آبي چنين لــــــــجن بودم

غريب بودم و گشتم غريــــــــــــب تر          

دلم خوش است که درغربت وطن بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۳/۰۹/۸۶

متاسفم برات

کوله بارآرزوهات رودوشت

تاکجا ها رفتي باپاي پياده

رفتيُ به هرچي خواستي نرسيدي

متاسفم برات اي دل ساده

دل به هر کي دادي ازسادگي دادي

زندگيتُ پاي دل دادگي دادي

هرجا که ديدي چراغي پرفروغ

تا بهش رسيدي فهميدي دروغ

عاشقُ خستهُ غمگينُ پريشون

دل بي کس دل اگه بي سروسامون

دل زخمي دل تنها و تکيده

دل گريون منوهي دل گريون

کوله بارآرزوهاتُ کي دزديد

دل ديوونه به گريه هات کي خنديد

توروباحولُ ولا تنها گذاشتند

اونا که لياقت عشقُ نداشتند

تکُ تنهاييُ با پاي پياده

متاسفم برات اي دل ساده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

براي دوستي

براي دوستي كسي را انتخاب كن كه

قلبش خيلي بزرگ باشه

تا وقتي كه مي خواي تو قلبش جا بشي

مجبور نشي خودتو خيلي كوچيك كني ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

بنويس از سر خط

وقتي به هم رسيديم .

هر دو شکسته ،

هر دو خسته ،

هر دو بال و پربسته ،

هر د و زخمي از اين زمونه .

خاطرات خوش ِ تمام شده ،

از جلوي چشمت مي گذره .

من از سر خط تو شروع کردم ،

با بهار.

من فراموش کردم .

آغاز کردم .

ولي باز انديشه پليد « ترس از پايان » ،

مي آزارد مرا .

شايد دوباره شکستن .

شايد مرگ ...

ولي مينويسم از سر خط .

اما ...

براي تو سخت است ،

از سر خط نوشتن .

حتي از روي خط من نوشتن .

شايد ترس از تکرار پايان .

منم مثل تو ،

زخم خورده ،

درد کشيده ،

تنها و تنها ...

چيزي در من مي جوشد .

تو را فرا مي خواند .

به نوشتن از سر خط .

به خط کشيدن روي نوشته هاي شکسته ،

به مرگ سپردن خاطرات ترک خورده ،

به نوشتن با يک دل شکسته ولي پيوسته .

من نوشتم از سر خط دفتر تازه ،

خط کشيدم روي نوشته هاي شکسته ،

به مرگ سپردم خاطرات ترک خورده را ،

مي نويسم با يک دل شکسته ولي پيوسته .

به نداي قلبي من گوش کن .

شروع کن .

حالا نوبت توست .

سر خط دفتر تازه منتظرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

شده تا حالا

شده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟

شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟

شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟

شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟

شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟

شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟

شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كني؟

شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟

شده تا حالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟

شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ باشه؟

شده تا حالا اه بسه .... ! ديگه خسته شدم از اين شده ها از اين همه تكرار

راسته تكرار تا ابديت

اما خدايا به فكر جثه بنده خودش هم بايد باشه شايد من نوعي نتونم تحمل كنم اين همه

سختي اين همه زجر رو تحمل كنم

چرا بعضي وقتها خدا به ما مي رسه خوابش مي گيره

نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم

اما خدا به خدا گريه خودت بسه

بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟

بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعني چي؟

من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري

خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ...

امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد

اما نمي دونم جواب منو مي ده يا نه

ديگه از تنهايي داره گريم مي گيره !

ولي خيلي خسته ام به خدا از همه چيز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

کاش مي شد

کاش مي شد ظرفيت ها را قالب گرفت

کاش مي شد در باريکه هاي سيال ذهن

تصويري از فرداهاي دور برداشت

تا با آن ، لحظه هاي زيبا کاشت

کاش مي شد هر روزي را که بد بود ، برداشت

جاي آن روز ، روز ديگري کاشت

کاش مي شد

کاش مي شد با تمام باورها

با زورقي به سوي درياها رفت

و از آنجا

تا فروغ بي نشانه

تا رؤياها

تا اساطير

با پاي برهنه تنها رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

لحظه اي ياد ما نباشي

ميتوني منو از پا دراري تو ميتوني که اشکم در بياري فقط تويي که ميتوني عزيـــــزم منو عمري

توي کما بزاري تو ميتوني که روحم رو بپاشي. تو ميتوني دوسم نداشته باشي آره تويي که

ميتوني عزيــــزم بري لحظه اي ياد ما نباشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

هرگز نهراسيدم

هرگز از مرگ نهراسيدم

گرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود

باري ترس من مردن در سرزميني است كه در آن

مزد گوركن از بهاي جان آدميزاد گران تر است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

پاييز دلم بهار شد

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد

وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد

زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد تو مانند باراني بر روي من باريدي

و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردي

تو مانند گلي در باغچه ي قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي كردي

تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي

تو با گرماي وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردي

وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است، چون تو دنياي مني

تو همان اميد زندگي مني كه آمدي

تو كه آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت

تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتردلم سوزاندم

و همه را از صندوقچه قلبم بيرون ريختم و از ياد بردم!

تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد

كلام دوست داشتن مقدس تر هميشه شد، و

داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!

تو كه آمدي، تنهايي به عزا نشست ، غم سفر كرد و قلبم به

استقبال عشق رفت. وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد،و

ديگر كنار ساحل تنها نبودم تو نيز با من بودي

تو مانند يك نواي عاشقانه در قلبم نشستي و

قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت كردي

تو مانند پرنده ايي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم

به من غرور پرواز به دشت عشق بخشيدي

تو مانند يك خاطره ي شيرين در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند!

دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات

شيريني كه با هم داشتيم در صندوقچه ي قلبم ميگذارم

و كليدش را به دست حق ميسپارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

واي بمن

دوشينه پي گلاب ميگرديدم در طرف چمن

اشفته گلي ميان گلها ديدم پژمرده چو من

گفتم كه چه كردي كه چنين ميسوزي اي يار عزيز

گفتا كه دمي در اين چمن خنديدم پس واي بمن ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

نيکوکار

روي نيکويي نبيند هر که نيکوکارتر

بيشتر آزار بيند هر که بي آزارتر

من که هر کس را به ياري بودم از جان دستگير

مانده ام از هر کسي بي کس تر و بي يارتر

هر قدر با چشم عزت سوي مردم بنگري

مي شوي هر روز چون من در نظر ها خوارتر ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

مي روم خسته

مي روم خسته و افسرده و زار، سوي منزلگه ويرانه ي خويش
 
به خدا مي برم از شر شما، دل شوريده و ديوانه ي خويش
 
مي برم تا که در آن نقطه دور ، شست و شويش دهم از رنگ گناه
 
شست و شويش دهم از لکه عشق ، زين همه خواهش بي جا و تباه
 
مي برم تا ز تو دورش سازم ، زتو اي جلوه اميد محال
 
مي برم زنده به گورش سازم ، تا از اين پس نکند ياد وصال
 
ناله مي سوزد و مي رقصد عشق ، آه .... بگذار که بگريزم من
 
از تو اي چشمه جوشان گناه ، شايد آن که بپرهيزم من
 
به خدا غنچه شادي بودم ، دست عشق آمد واز شاخم چيد
 
شعله آه شدم صد افسوس ، که لبم باز به آن لب نرسيد
 
عاقبت بند سفر پايم بست ، مي روم خنده به لب خونين دل
 
مي روم از دل من دست بردار ، اي اميد عبث بي حاصل








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

موج

گر به هم آوازيم ما دو سرگشته تنها چون موج

به پناهي كه تو مي جويي

خواهيم رسيد اند آن لحظه جادويي اوج....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

لالايي ستاره ها

من مي خواهم لحظه هايم را عاشقانه رنگ آميزي کنم تو چطور؟

من آنقدر خوشبختم که شب ها با لالايي ستاره ها مي خوابم.اگر شبي ستاره ها پتوي ابر را بر

سر خود بکشند و بخوابند،من باز هم خوشبختم؛ حتي اگر ستاره ها برايم لالايي نگويند.

تو فکر مي کني زمستان چيست؟ بهار چيست؟ زمستان قبول کرده که بهار آمده ولي تو نمي

خواهي قبول کني که زمستان را پشت سر گذاشته اي و به بهار رسيده اي؟گذشته ات را بيانداز

در حوض خاطره؛دستانت را باز کن واژه هاي خوشبختي را مي بيني که چقدر در دستانت مچاله

شده اند؟ زندگي را از خود نگير. تو چه بخواهي وچه نخواهي زنده اي و زندگي کردن حق

توست.

راستي؛دوست داري امروز چه رنگي باشد؟درست است؛هر رنگي که تو بخواهي همان ميشود.

فقط يادت باشد که لحظه هايت را عاشقانه رنگ آميزي کني.پنجره را بگشا. مي بيني هوا چقدر

خوش بوست.آن طرف را نگاه کن.

آن طرف آسمان را مي گويم؛آن هشت رنگ رنگين کمان را مي بيني!

تعجب نکن!اگر تو بخواهي، رنگين کمان هم هشت رنگ مي شود.فقط کافي است که تو

بخواهي. تو مي تواني بخواهي پس اين آزادي را از خودت نگير. از همين امروز شروع کن. هيچ

وقت دير نيست. براي آفتاب يک کارت دعوت بفرست، مطمئن باش اگر تو يک بار او را دعوت کني

،بار ديگر اوست که تو را به ميهماني فرا مي خواند.وقتي باران مي بارد، فرار نکن، بگذار باران

خستگي هايت را بشويد.من که زير باران حمام مي گيرم و زير آفتاب خشک مي شوم، تو را نمي

دانم؟!بيا تو هم مثل من يک شاخه گل محمدي به پروانه هديه کن.بيا تو هم مثل من زير باران

فرياد بزن، هر چه دل تنگت مي خواهد بگو، بگذار خالي شوي.

آهاي با توام گل هايي قالي را آب داده اي؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

من خسته ام

من خسته ام ، خسته

خسته و سرگردان ، تنها و بي كس

گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ،

مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام .

او كيست ؟

دو زانوي من ...

آري من دو زانوي خويش را در آغوش كشيده ام و او را ميفشارم ،

تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند .

آري دو زانوي من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهي كردند ،

اما هيچگاه آن را نيافتم .

درها همه بسته بودند ،

قلبها يخ زده و توخالي...

حال مي خواهم بگريم ... فرياد بزنم ... ناگفته ها را بازگو كنم ...

اما براي كه ؟ اما براي چه؟

جز اين دو زانوي من چه كسي است تا مرا دريابد...؟

چه كسي است تا من بتوانم

با او از عشق و دوست داشتن بگويم ...؟

آراي به راستي كه هيچ كس نيست ...

هست؟

من تنها هستم ، تنهاي تنها ...

شايد فقط تنهايي مرا بفهمد ... شايد تنهايي بتواند

داغ تنهايي را در من آرام كند!

اين دو زانوي من،

كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ،

اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،

مي خواهند در آغوش من بمانند...

تنهايي تنها كسي بود كه من مي توانستم براي او آرام آرام اشك بريزم ...

وآنگاه

آرام و بي صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند

و من در آغوش سرد تنهايي.

تنهايي با همه رفافتش،

تك تك روياهاي مرا سوزاند،

روياي عشق را ... روياي فردا را...

اكنون من تنها هستم ... تنهاي تنها

در اتاق تاريكم ...

پس اي تنهايي با من بمان ،

اما از تو خواهشي دارم ميكنم

هيچ گاه حس عشق را در من همچون روياي عشقم نسوزان.

هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهي گرفت ...

حال من در تنهايي خويش گم شده ام، همه چيز را از دست داده ام ، حتي خودم را ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

عشق هاي خياباني

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
 
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
 
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
 
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
 
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
 
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
 
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
 
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

 سهل و ممتنع

هستم و نيستم

قانون عشق همين است

آن قدر ممتنع كه هرگز

با آن همه تفكر خالص كه داشتي

قادر به شرح قاعده ي آن نبوده اي

توضيح قاعده

كار فلاسفه است

كاري به اين امور ندارم

من

تنها همين كه شب

با آرزوي بودن تو صبح مي شود

قانون گرم عشق مرا شكل مي دهد

اين قدر سهل كه هرگز

ميدان يك تفكر خالص

قادر به جذب قاعده ي آن نمي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

سه نقطه

ما پرنده هاي تنها

زير شيرووني خونه

هر دو تا خسته زغربت

هر دو آواره زلونه

ما دو تا مثل مسافره کوير

تشنه جرعه اي از محبتيم

ولي بيگانه ز هم

در اين سرا

لب پر بسته

پر از شکايتيم

اگه دست سرنوشت رقمه بختو

برامون مي نوشت

يا اگه آينده باز

بهمون فرصت بودن مي داد

ديگه دنيا برامون تنگ نمي شد

ديواراي لونمون سنگ نميشد

حالا هم دير نشده

مي تونيم پرهامونو باز بکنيم

را ه يک لونه رو پيدا بکنيم

لونه اي که عشق برامون بياره

خنده و شادي رو لبها بذاره

اونجايي که غم فردا نباشه

واسه اين دل تنها نباشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

پس از مرگ

نميدانم پس از مرگم چه خواهم شد...

نميدانم پس از مرگم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي شايد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يكريز و پي در پي دم گرم خودش را بر گلويم سخت بفشارد

بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

بسته به زنجير

نقاش جهان روي مراپير كشيد

چشمان مراابري و دلگير كشيد

درخلق دلم لطف نمودند خداي

يك شير ولي بسته به زنجير كشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦

باده ي ناب

هوا ، هواي بهارست و باده ، باده ي ناب
                 
به خنده خنده بنوشيم ، جرعه جرعه شراب

در اين پياله ندانم چه ريختي ، پيداست
                
كه خودش به جان هم افتاده اند ، آتش و آب

فرشته روي من ، اي آفتاب صبح بهار
                          
مرا به جامي از اين آب آتشين درياب

به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش
                              
به بزم ساده ما اي چراغ ماه بتاب

گل اميد من امشب شكفته در بر من
                   
بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد
                           
بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۰/۰۹/۸۶

من اومدم

اومدم تا بگم

بگم بدون تو چقدر تنهام

بگم بازم هواي رفتن کردي و آسمون رو بغض گرفت

بگم که کوله بارت رو که بستي تا بري

آسمون بازم بغض کرد اما اونو نشکست

چون موندنت رو باور داشت

چون نمي خواست مثل من رفتنت رو باور کنه

همين که گفتي خداحافظ

آسمون لرزيد

داد زد و اشک ريخت

انقدر اشک ريخت که زمين به التماس در اومد

مثل من که واسه موندن تو انقدر اشک ريختم که احساسم

به التماس در اومد نرو

برگرد

هنوزم دير نشده

من فراموشت نکردم

و

فراموشت هم نمي کنم

من دوست داشتم

و

دوست هم دارم

من هميشه منتظر بازگشت تو ميمونم عزيزم

اگه حتي يک ذره دلت وام تنگ شد بيا

آغوش من پذيزاي گرماي وجود توست

هيچ وقت فراموشت نميکنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

باز دلم بهانه ات را گرفته است

بازدلم بهانه ات را گرفته است

و ديوانه وار وجودم را زير و رو مي کند تا شايد تو را بيابد

چند وقتي است که گم شده اي

در لابلاي تار و پور وجودم

اصلاً خودم شده اي،دلم،روحم،قلبم،چشمم،دستم...

خودِ خودِ من شده اي

با اين حال از من دوري

دورتر از ستاره اي که تو آن شب آشنايي براي طلوع عشقمان نشانه کردي

وااااااااااي چه دست نيافتني شده اي

چه دور شده اي از من،چه دور مانده ام من از تو و چه مشتاقم براي بودن با تو

آه چه فاصله اي است بين چشمان من و تو

چه دور است بوسه هايت از گونه هايم

وچه سرد است دستانم بي حضور گرماي دستانت

من عاشق ديروزم ومشتاق امروز و ديوانه ي فردا

عاشق حرفهاي ديروزت و مشتاق ديدن امروزت و ديوانه ي آغوش فردايت

اي عزيز ترين، حال که مشتاق ترينم بيا، که ديوانگي فردايت را با تمام وجود حس کنم

ولي اگر امروز هم نيايي باز هم ديوانه ات خواهم بود

ديوانه ي نبودنت، دوريت، کم بود حضورت، نداشتن بوسه هايت ...

نگذار ديوانگي نبودنت جنوني کشند شود براي آغازسفر به نيستي

و من بمانم و حسرت بوسه ات

من بمانم و سردي دستانم

من بمانم و ...

بيا که ديگر به حد جنون رسيده ام و سفر نزديک است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

 نازي نازي نازگل من

مهربون من ، همه جون من فداي احساس قشنگت وقتي نگاه ميكني و ميگي دوستم داري ،

بگير دستامو تو دستت حتي خاطرات تلخ بين ما واسه من خيلي قشنگه وقتي پيشمي ،

نزديكمي ، دلامون با هم يه رنگه نازي نازي نازگل من دل بي تو ميميره تن سردم تازه داره با تو

جون ميگيره BABY BABY ، ناز گل من دل بي تو ميميره دست سردم توي دستات تازه داره جون

ميگيره .. ... .... واسه من واژه جدايي شده شده خيلي بي معني من تورو دوست دارم تو هم

BABY مني ديگران نيستن واسم مهم ديگه من تور دارم واسه من مهم اينه قول ميدم با كسي

نرم گردش جايي تنها تويي كه واسم ارزش داري اخلاقاي تو هميشه با من خاصن شايد واسه

اينه كه من تورو هميشه خواستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

عجله نکن چون ديگه دير شده

يه روزايي مثل امروز براي گفتن خيلي چيزها ديگه دير شده

خوب که فکر مي کنم براي همه چيز دير شده

توي هر کاري عجله مي کردم اما هميشه کندتر از زمان بودم

من جا موندم

من توي اين بازي عمرم جا موندم

ديگه فرصتي نيست

چون براي بازي مجدد ديگه دير شده

نه رقيبي هست نه وقت و انگيزه اي

هميشه همينطور بوده

آره از وقتي من يادم مي ياد واسه هر کاري که کردم يه لحظه بعدش پشيمون شدم

بعد پشيموني رو فراموش کردم بعد فراموشي رو رها کردم

بعد خودم رو گم کردم و به خودم اومدم که اي واي دختر چه کردي با خودت

وقت اضافه هم گذشت

تو حتي نفهميدي که کي سوت آخر بازي رو زدن

فقط وقتي فهميدي که همه با حالت تعجب از شکست بهت زده نگات مي کردن

و تو هيچ وقت نفهميدي که چرا باختي

اما من بهت مي گم تو هميشه از روزگار جا موندي

چون هيچ چي رو جدي نگرفتي

آره بابا زندگي چيزي جز يه شوخي بامزه نيست اينو بعدن مي فهمي

هيچ چيز اين زندگي جدي نيست

حتي اخم آدمها هم يه جورايي بامزه است

و من به همه چيز مي خندم، حتي به گريه هاي خودم

مجبورم براي همه چيز

حتي براي خنديدن و گريستن

چون چاره اي نيست

پس به روزگار و بازي هاي روزگارهم مي خندم

اما يه لحظه صبر کن ببينم

نگام کن

خوب به من نگاه کن

واسه چي داري گريه مي کني

واسه چي داري ناله مي کني

شکايتت از کي ، از چي؟

اشک نريز گلکم، نازکم

آروم باش و به من خوب گوش بده

ديدي گفتم براي خيلي چيزها دير شده

اما تو حرفم رو باور نکردي

آره جونم، وقتي واسه چيزي که تموم شده و از دست رفته گريه مي کني

معلوم مي شه که تو نفهميدي و قدر خيلي چيزها رو ندونستي شايدم اونا قدر تو رو ندونستن

اما ديگه بازي تموم شده حتي اگر همه تلاشت رو بکني ديگه هيچي سر جاي خودش بر نمي

گرده

قصه غصه هاي آدمها هيچ وقت خدا تمومي نداره

اما خاطره ها مي تونه مرهماي خوبي واسه زخم ما باشه

مثل من باش که خاطره هام شده فانوس روشن روزها و شباي سياهم

البته اگه يه کم فکر کني مي فهمي که درد هم شيرينه، لذت داره

الان که توي رنج و دردم دارم اينا رو مي گم

چون فهميدم که رنج لذت داره

لذتش اينه که قدر روزهاي خوب و شيرينت رو توي رنج و درده که  مي فهمي

خيلي چيزهاي ديگه هست که مي خوام بگم

اما حرفم نمي ياد، باشه واسه بعد، وقتي که ...

تو بگو که کي تا واست خوب خوب تعريف کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

گلم

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور مي بينم که مي آيي

ترا از دور مي بينم که مي خندي

 ترا از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي

نگاهم باز حيران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خويش خواهم ديد

سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برايت شعر خواهم خواند

برايم شعر خواهي خواند

تبسمهاي شيرين ترا با بوسه خواهم چيد

وگر بختم کند ياري

در آغوش تو 

اي افسوس...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

آرام تر بگذر

آرام تر بگذر

اي مسافر

اي جداناشدني

گامت را آرامتر بردار

از برم آرامتر بگذر

تا به کام دل ببينمت

بگذار از اشک سرخ

گذرگاهت را چراغان کنم

آه که نمي داني

سفرت روح مرا به دو نيم مي کند

و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد

بگذار بدرقه کنم

واپسين لبخندت را

و آخرين نگاه فريبنده ات را

مسافر من

آنگاه که مي روي

کمي هم واپس نگر باش

با من سخني بگو

مگذار يکباره از پا درافتم

فرق صاعقه وار را

بر نمي تابم

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز

آرام تر بگذر

تو هرگز مشايعت کننده نبودي

تا بداني وداع چه صعب است

وداع توفان مي آفريند

اگر فرياد رعد را در توفان نمي شنوي

باران هنگام طوفان را که ميبيني

 آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري

من چه کنم

تو پرواز ميکني و من پايم به زمين بسته است

اي پرنده

دست خدا به همراهت

اما نمي داني

که بي تو به جاي خون

اشک در رگهايم جاريست

از خود تهي شده ام

نمي دانم تا بازگردي

مرا خواهي ديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

زمان ، زمان من شد

فصل رويش گل يخ زمان له کردن برگها زير پا
 
زمان مالک شدن لحظه ها زمان خفه کردن ارباب زمان
 
ارضاي حس نفرت ارضاي حس دلتنگي
 
فصل دادگاه تو فصل حاکميت من
 
چقدر نوشتم و کشيدم اين شب را
 
جغد کور امشب براي من ناله نمي کند
  
شايد براي تو
 
مي رقصم و مي گريم ...
 
جمله هاي پاره پاره را به خنده در مي آورم
 
اکسيژن کهنه اي را مي بلعم و با ديدن تو استفراغش مي کنم
 
چه زيبا شده اي ...
 
دستانم به لرزه افتاد  مثال روز اول
 
چرا ترسيده اي چرا اين همه اشک؟ 
 
زمان آن شد اين جمله ها را به حلقت  بريزم
 
و آرام در گوشت بگويم اين اتاق را مي شناسي ؟
 
خلوت من و تو 
 
اما شد گورستان روياي من
 
جلوه پليدي دارد  اما بي توقع
 
ميشنوي صداي گريه شيطان را ؟
 
مي پرسد: او کيست که تو  اينقدر به او وابسته اي؟
 
دادگاه به جلسه بعد موکول








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

اخرين ديدار

اخرين ديدار پشت ديدگان مر طوبم.عاشقانه از تو مي گويم مثل پچکي خسته.از کنار غصه

ميرويم از تو گر چه رنجيدام،دل نکندم از يادت.

با صداي زخمي قلبم،مي زنم هر شبانه فريادت .باز همچنان من تنها،مي خزم روي سردس

جاده بر شقيقه زمين انگار،جاي اي من وتو مانده مي نويسم دوباره از اندوه مي سپارم دوباره

دل بر غم مي کشم شکسته قلبي را که فريب خورده از دو چشم نم خسته ام.

خسته از ديروز که تمامش دروغ محض بود وچه نفرت گر فته ام از عشق که مرا به وسوسه

الود،چشمه اشک عا قبت خشکيد،بر سر بستر دل تب دار او هنوز در گلو به جا مانده بغض سو

زان اخرين ديدار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

هرگز براي دوست داشتن پاياني نيست

من خداي آسمان را- کهکشان را دوست دارم

من پل رنگين کمان را - آفتاب مهربان رادوست دارم

ابرهاي پر ز باران- کوهساران- ماهتاب و لاله زاران

من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم

عاشقان ناتوان را- عشق هاي بي امان را- من تمام

شاپرکهاي جهان را دوست دارم

دوستي هاي نهان را- خنده هاي ناگهان را- من تمام درد هاي تلخ و شيرين

جهان را دوست دارم

مادران را - آرزوهاي عزيز و خو بمان را- قلبهاي

پاکشان را-اشکهاي نابشان را- دستهاي گرمشان را

حرفهاي از صميم قلبشان را- شوروشوق چشمشان را

من تمام ساکنان قلبهاي عاشقان را دوست دارم

من دروغ بچگان را- شيطنتهاي هميشه بکرشان را

رازشان را- پاکي احساسشان را- خنده هاي شادشان را

بادبادکهاي قشنگ و نازشان را- دستهاي کوچک و

پربارشان را- هر نگاه خالي از نيرنگشان را- اعتماد

خالي از ترديدشان را- من تمام شيطنتهاي جهان را

دوست دارم

سايه هاي کاج هاي مهربان را- بيد مجنون ها و برگ

نازشان را- سروها و قامت رعنايشان را- نخلها و ارتفاع

نابشان را- تاکها و مستي انگورشان را- سر کشي هاي

شراب و ... راستي من تمام درختان انگور جهان را

دوست دارم

نازهاي معشوقان زمان را- دل شکستنهاي بي منظورشان

را- قهرهاي تلخشان را- آشتيهاي

زود هنگامشان را- عشقهاي آتشين و پر رنگشان را

قلبهاي بي تاب و تنگشان را- آشنايي هاي پرلبخند شان

را و خداحافظي هاي پر اشکشان را- گريه هاي شوقشان

را- ضربه هاي قلبشان را- حرفهاي بي حد و مرزشان

را- من تمام عشق هاي جاودان را دوست دارم

ليلي و مجنونمان را- خسرو و شيرينمان را- کوه کن

فرهادمان را....يادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

مي پرستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

هيهات

گشته ام غنچه زاري که به صحراي سکوت

غير مشتي لجن و خار،خريدارم نيست

مرغ گمگشته دياري که دم مرگ، دريغ

جز طپشهاي تب و، شيون شب ،يارم نيست

واي از اين روح، از اين روح سيه مست سياه

که به هر در که زدم، سرخوش و سرمستم کرد

من که خود زاده مي بودم . پرورده مي

اشک هر رو سپي عشق ، شبي مستم کرد

آسمان داند و اين قلب طپش مرده که عشق

با من شاعر سرگشته چها کرد ... چها

تا که سيراب کند کام مرا زاب حيات

بر سرابي هوس آلوده رها کرد ... رها

اينک اينسان منم ، افتاده تک و بيکس ويار

پاي لب تشنه سرابي ، لب يک چشمه مات

چشمه بي تب و تابي که سرشک دل من

چشمه اش کرده چه آبي چه سرابي ، هيهات








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

پس بهتر است فعلاً بزرگ نشوم

وقتي بزرگ شدم،

ميخواهم هركسي باشم
 
به جز يك پدر بد اخلاق،

يك راننده اتوبوس بي حوصله،

يك آدم عصباني،

يا يك آدم نااميد كه با همه دعوا دارد،

و يا آدم گنده اي كه بيهوده باد توي دماغ مي اندازد،

خب مثل اينكه ديگر آدمي نمانده...

پس بهتر است فعلاً بزرگ نشوم،








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

نرو

نرو تو هم مثل من تو غصه کم مياري

نرو آه نرو نرو

تو هم مثل من نمي توني دووم بياري

نرو تو هم مي پوسي ميميري بي من نرو

تو هم طاعون غم مي گيري اي من نرو

آه نرو نرو نرو

تو که ميدوني من بي تو

تو بي من يعني حسرت

تو که ميدوني بي جواب ميمونه عشق و عادت

تو که ميدوني کم ميشم

تو که ميدوني کم ميشي

تو که ميدوني هم آغوشه غم ميشي نرو

آه نرو نرو

بري جواب روزاتو چي ميدي؟

حرفاي مارو تو گوش کي مي گي؟

تو ميدوني توي اين بچه بازي

من و تو هر دو بازنده ي بازي

نرو که رفتنت صلاح ما نيست

ببين جدايي تو نگاه ما نيست

نرو نذار بگم عشق يعني حسرت

نذار که اين تمنا بشه نفرت

نرو

تو که ميدوني من بي تو

تو بي من يعني حسرت

تو که ميدوني بي جواب ميمونه عشق و عادت

تو که ميدوني کم ميشم

تو که ميدوني کم ميشي

تو که ميدوني هم آغوشه غم ميشي پس نرو

آه نرو نرو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

دمساز

مي بندم اين دو چشم پر آتش را

تا ننگرد در درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

از شعله نگاه پريشانش

ميبندم اين دو چشم پر آتش را

تا بگذرم ز وادي رسوايي

تا قلب خامشم نكشد فرياد

رو مي كنم به خلوت و تنهايي

اي رهروان خسته چه مي جوئيد

در اين غروب سرد ز احوالش

او شعله رميده خورشيد است

بيهوده مي دويد به دنبالش

او غنچه شكفته مهتابست

بايد كه موج نور بيفشاند

بر سبزه زار شب زده چشمي

كاو را بخوابگاه گنه خواند

بايد كه عطر بوسه خاموشش

با ناله هاي شوق بيآميزد

در گيسوان آن زن افسونگر

ديوانه وار عشق و هوس ريزد

بايد شراب بوسه بياشامد

از ساغر لبان فريبائي

مستانه سر گذارد و آرامد

بر تكيه گاه سينه زيبايي

اي آرزوي تشنه به گرد او

بيهوده تار عمر چه مي بندي؟

روزي رسد كه خسته و وامانده

بر اين تلاش بيهوده مي خندي

آتش زنم به خرمن اميدت

با شعله هاي حسرت و ناكامي

اي قلب فتنه جوي گنه كرده

شايد دمي ز فتنه بيارامي

مي بندمت به بند گران غم

تا سوي او دگر نكني پرواز

اي مرغ دل كه خسته و بيتابي

دمساز باش با غم او ، دمساز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

همه شب جاي منه

روي سکوي کنار پنجره همه شب جاي منه

چند ورق کاغذ و يک دونه قلم

هميشه يار منه

کاغذاي خط خطي از کنار در باز پنجره

مي پرن توي کوچه

سر حال از اينکه آزاد شدن

نمي دونن که اسير دل سنگ باد شدن

ديگه بيداري شب عادتمه

همدم سکوت تنهايي من تيک تيک ساعته

حالا من موندمو يک دونه ورق

که اونم از اسم تو سياه ميشه

همه چيم تو زندگي آخرش به

پاي تو پناه ميشه

چشمونم فاصله را از پنجره ديد ميزنه

دلم اسم تو رو فرياد ميزنه

دراي پنجره رو تا انتها باز مي کنم

تو خيالم با تو پرواز مي کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

کسي حالم نمي پرسه

در اين شبهاي دلتنگي که غم با من هم آغوشه

به جز اندوه و تنهايي کسي با من نمي جوشه

کسي حالم نمي پرسه کسي دردم نمي دونه

نه هم درد و هم آوايي با من يک دل نمي خونه

از اين سرگشتگي بيزارم و بيزار

ولي راه فراري نيست از اين ديوار

براي اين لب تشنه دريغا قطره آبي بود

براي خسته چشم من دريغا جاي خوابي بود

در اين سرداب ظلمت نور راهي بود

در اين اندوه غربت سرپناهي بود

شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد

کجا پيدا کنم دلسوخته اي هم درد

اسير صد بيابان وَهم و اندوهم

مرا پا در دل و سنگين تر از کوهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

عاقبت دل شکستن

شب بود و خموش

چهره تاريکش دل من را لرزاند

و من افسرده کشيدم بر خود

بار اندوه غمي جان فرسا

دردم از آن عشق ديرين بود

غصه ام از او جدا ماندن

دردم از آن بود

غصه ام از او

اشک من غلتيد

جاي انگشتان تو بر صورتم پوسيد

دختري گرييد

پسري خنديد

و من آهسته درآغوش گرفتم دخترک را، دخترک ترسيد

از نگاهش خون مي باريد

مثل يک بچه آهو مي لرزيد

پسرک باز هم ديد و خنديد

گفتمش:

غصه ات از چيست دختر زيبا

گريه ات از کيست، با من بگو آن را

گفت:

غصه ام از فراغ او

گريه ام از خنده هاي او

ليک همچنان از عشق نافرجام مي ناليد

از درد دوري بر خودش سخت مي پيچيد

دخترک آن شب در آغوش من خوابيد

در درونش نور عشق و پاکي مي تابيد

با آن همه رنجش و آزار

اما هرگز در درونش خون نفرت نمي جوشيد

باز هم مثل هر شب

دخترک خواب پيوند با پسرک را ديد

باز هم پسرک بي اعتنا

در روياي آن شب مي رفت و مي خنديد

خورشيد صبح دگر بار،

بر آن سرزمين و مردمان تابيد

اما دخترک از خواب برنمي خيزيد

آري دخترک از اندوه تا به ابد خوابيد

پسرک بر جسدش حاضر شد و گرييد

او تا به ابد ناليد

دخترک آرام در خواب خوشش خنديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

سيبي از درخت وسوسه

نامت چه بود؟ آدم

فرزندِ ؟ من را نيست نه مادري و نه پدري بنويس اول يتيم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اينک محل سکونت؟ زمين خاک

آن چيست بر گُرده نهادي؟امانت است.

قدت؟ روزي چنان بلند که همسايه خدا ، اينک به قدر سايه بختم بروي خاک

اعضاي خانواده؟ حواي خوب و پاک، قابيل وحشتناک،هابيل زير خاک

روز تولدت؟در جمعه اي ،به گمانم روز عشق

رنگت؟ اينک فقط سياه ز شرم چنان گناه

وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هواي دوست نه آنچنان سنگين که نشينم به اين زمين

جنست؟ نيمي مرا زخاک نيمي دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت اميد بروي خاک

شاکي تو؟ خدا

نام وکيل؟ آن هم فقط خدا

جرمت؟ يک سيب از درخت وسوسه

تنها همين؟ همين و بس

حکمت؟ تبعيد در زمين

همدمت در گناه ؟ حواي آشنا

ترسيده اي؟ کمي

زچه؟ که شوم من اسير خاک

آيا کسي به ملاقاتت آمده است؟ بلي

چه کس؟ گاهي فقط خدا

داري گلايه اي؟ ديگر گِله نه ولي...

ولي که چه؟حکمي چنين آن هم به يک گناه؟!!!!

دلتنگ گشته اي؟ زياد

براي که؟ تنها فقط خدا

آورده اي سند؟ بلي

چه؟دو قطره اشک

داري تو ضامني؟ بلي

چه کس؟ تنها کس خدا

در آخرين دفاع؟ مي خوانمش چنان که اجابت کند دعا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

رنگ خدا

هيشکسي به ياد عاشفانه نيس

توي دفتر دلي ترانه نيس

رو لباي سرخ دلسپردگي

هيچي جز بوسه ي تازيانه نيس
 
هيشکسي اهل وفا نيس به خدا

آدمي تو آدما نيس به خدا  

اين همه رنگ و ريا، اما دريغ؛

رنگي همرنگ خدا نيس به خدا

معني عشق و هوس عوض شده

جاي پرواز و قفس عوض شده

گرگاي گرسنه جاي آدمان

معني مرگ و نفس عوض شده
 
آينه ي زندگي بي هويته

اين دروغه که خود حقيقته

هيشکسي اهل خودش نيست و خدا

اين نقابيه که روي صورته
 
آدما! ما همه مون مسافريم

يه روزي بايد بذاريم و بريم

پس چرا دلو نبازيم به مهر

وقتي تو بازي دنيا حاضريم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

دلتنگي هاي هميشگي

دلتنگي هاي هميشگي

اشتباهات هميشگي

اشکهاي هميشگي

غصه هاي هميشگي

مرا به جنون هميشگي مي کشاند

اين قانون ذاتي من است

قانون منزجر کننده طبيعت بشريت

انساني همواره پيچيده و عجيب

کسي که براي دلتنگي هايش اشک مي ريزد

اين است که اين چنين مرا از خود بيزار مي کند

مي خواهم استوار باشم

سخت و پابرجا

مي خواهم دل سنگ شوم مي خواهم چون يک بت به زندگي خويش ادامه دهم

با قلبي سنگي و سرد

و پابرجا چون کوه، کوهي که با طوفانهاي وحشيانه و با هزار هزار جنگ خونين همچنان استوار مي ماند

بي هيچ اعتنايي

بي هيچ احساس و حرکت و تشويشي

مي خواهم دگر بغضي براي گريستن نداشته باشم

مي خواهم دگر دستي براي حس کردن نداشته باشم

ميخواهم دگر قلبي براي تپيدن و چشمي براي ديدن نداشته باشم

مي خواهم سنگ شوم،

بي روح، بي احساس، بي چشم، بي بغض و اندوه

اين است دختر سخت و بي احساسي که توان زيستن خواهد داشت

توان ماندن و زندگي در اين زمانه بي رحم و وحشي

عصر قلبهاي فولادي

عصر شکارچيان ماهري که به يک چشم بر هم زدن تو را پاره پاره مي کنند

وقلبت را با بي مهري مي درند

و روحت را چون پس مانده هاي غذايشان تف مي کنند

اين است روزگار عشق هاي مصنوعي و شيشه اي

اين است روزگار دوست داشتن بي محبت و بي احساس

اين است روزگاري که يکديگر را لمس مي کنيد بي آنکه روحتان در هم آميخته باشد

براي ابد بر اين روزگار بد مي گريم

براي ابد بر اين روزگار بد خون دل مي خورم

براي ابد بر اين روزگار بد رنج مي کشم

من اينجايم در ميان شما

شمايي که عشقتان را نثار تنم مي کنيد

بي آنکه قلب و روحم را دريافته باشيد

راستي به چه مي مانيد شما؟

شمايي که به جسم هم، به اين ظاهر غريابنه هم عشق مي ورزيد

بي آنکه حرف دلي گفته باشيد از درد مشترکتان

از اندوه آنچه از آن رنج به دوش مي کشيد

و آرام در پوست غريبانه هم مي خزيد

تا غمي جان فرسا را از يکدگر پنهان کنيد

آه که من فرياد نفرت بر مي کشم از اين هم انزجار

از اين همه درد فرو خورده

آه که من سراسر پرم از فرياد زخمهايي که کشيده ام

ديدگانم دگر تاب ديدن اين همه نفرت را ندارد

دستانم دگر ياراي دست دادن با شما را ندارد

لبانم دگر توان بازگو کردن اين همه رنج را ندارد

هيچ کس با من حرفي از درونم نزد

و من در درون خود سوختم

و من غريب مانده ام در ميان شمايي که زندگي را اينگونه مي پنداريد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

با تو بودن

من و آواي گرمت را شنودن

بدين آوا غم دل را زدودن

از اول کار من دلدادگي بود

وليکن شيوه ي تو دل ربودن

گرفت از من مجال ديده بستن

همه شب بر خيالت در گشودن

قرار عمر من بر کاستن بود

تو را بر لطف و زيبايي فزودن

غم شيرين دوري بر من آموخت

سخن گفتن غزل خواندن سرودن

من و شب هاي غرببت تا سحرگاه

چو شمعي گريه کردن نا غنودن

چه خوش باشد غم دل با تو گفتن

وزان خوشتر اميد با تو بودن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦

یه مرخصی چند هفته ای

سلام به همه دوستای عزیزم.

زیاد وقتتو نو نمیگیرم ، تو این زلزله های اخیر خونمون مشکل پیدا کرده و تا یه جای جدید مستقر نشدیم چند هفته ای نمیتونم در خدمتتون باشم.

از لحاظ روحی هم به هم ریختم.

برام دعا کنین زودتر مشکلم حل بشه تا بر گردم پیشتون.

سعی میکنم off و نظراتمو سر بزنم .

>> به امید دیدار <<

پ . ن ۱ (۱۵/۰۹/۸۶) : خونه ما از این خونه های قدیمی و بزرگ هست برا همین آسیب دیده.

فعلا جایی پیدا نکردیم ، آخه تو این سرما ....

بد بختی اینجاست که تونه دیگمون مستاجر هست.

پ . ن ۱ (۱۷/۰۹/۸۶) : فعلا به نتیجه ای نرسیدیم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۰/۰۹/۸۶

خدايا

خدايا تو خودت مي دوني اشکهايم نشانه چيست .

پس در اين دل شکسته به دنبال چي هستي که هر لحظه غمي را بر آن ارزاني مي کني

خدايا تو خودت ميدوني دنياي من با تو معني پيدا مي کنه پس چرا هميشه منو در برزخ زندگي

بدون راهنما قرار ميدي ؟

خدايا تو خودت از سر درون خبر داري و مي دوني اين بنده نمي تواند شکرت را به جاي آورد پس

راحتش کن تا در اين شرمندگي نمونه.

خدايا اي يگانه محبوب دل غمگينم !

چه روزهايي براي تو گريستم و تو چشم بر اشکهايم بستي .

چه شبهايي با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردي .

چگونه اي ...؟

من هنوز در حيرتم که بهانه هاي اين دل شوريده براي پيوستن به تو چيست ؟

با همه بديهايم سوي تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار بدي . خدايا تو را به غروب جمعه که

ياد آور حجت توست مرا رها نکن .

من بي تو هيچم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

فصل چشمانت

يادمه فصل پاييز توي چشمات

يادمه فصل موندن توي حرفات

ميدونم ميخواي بري سفر سلامت

ميمونم منتظرت تا صبح برگشت

رفتي و پاييز اينجا بي تو هيچ رنگي نداره

ابراي تيره و خسته حال باريدن نداره

رفتي و کبوتر دل بي تو اهنگي نداره

تو بگو که اين جدايي تا کجا ادامه داره ...

مي بارد از چشمم

کم کم خدا حافظ

گفتي سلامت کو؟

گفتم:خدا حافظ

دست سفر در دست

رفتند از اين بن بست

من هم سفر خوبست

من هم خدا حافظ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

ديگه دوست ندارم

ديگه دوست ندارم                                                           

قلب منُ شکستي تو

خواستي بري عيبي نداره                                                     

ماه ميشينه به جاي تو ؛

يه روز تو رو مي خواستمت                                                  

مي خنديدم با لب تو

خشکيده خنده رو لبم                                                          

گريه شدم به پاي تو؛

هر روز با يک شاخه ي گل                                                   

مي اومدم سراغ تو

پرپر مي کردي دلمُ                                                          

جز گل نگفتم باز به تو ؛

ديگه بهم دروغ نگو                                                           

نداره رنگ حناي تو

آسمونم بياد زمين                                                          

دست نمي دم به دست تو.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

عاشقي يعني همين

اگه خاکستر نشيني اگه اهل آسموني

اگه جنس خودمايي اگه ازما بهتروني

اگه شاعر اگه سرباز اگه قصاب اگه سارق

اگه ارباب? اگه زارع اگه پاروزن قايق

اگه آهنگرو خرّات اگه سرگرم تجارت

يا اگه حتي وزيري پشت مسند صدارت
 
يه نفر دلت رو مي دزده با يه نگاه!

عاشقي يعني همين يعني گناه بي گناه!
 
بعد ازاون روز ديگه ازخودت رهايي مث من!

خوش ترانه خوش طنين و خوش صدايي مث من!

بعدازاون ديگه دلت ميشه چراغ راه تو!

غير از عشقت کسي رو نمي بينه نگاه تو!

دنيا تودست توئه باهيشکي کاري نداري!

همه ي زندگيتو به پاي عشقت مي ذاري!
 
عاشقي يعني همين يعني گناه بي گناه!

يه نفر دلت رو مي دزده با يه نگاه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

بي خبري

شايد براي ختم دلتنگيهاي ريشه دار

مامني در ميان گلهاي ياس پيدا شود

من كه از نارسايي انديشه بر روزهاي فردا

به ستوه آمده ام

براي جستجوي راز خدا نگهدار ان شب تو

در ميان تمام شبهاي يلداي دنيا رخته كرده ام

هنوز هم در تنهايي و سكوت غريبي بر سر كويت نشسته

و تو بي خبري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

درگير با تو بودنم

در گير و دار بودنم درگير با تو بودنم
 
راضي اگه به موندنم عاشق ازتوخوندنم
 
ديوونگي يارم شده دلدادگي کارم شده
 
ديوونگي کار دل با تو گرفتارم شده
 
قلبي که با تو ميزنه تو سينه داغونش نکن
 
اشکاي دونه دونموسيلاب بارونش نکن
 
تا وقتي قلب عاشقم به خاطر تو ميزنه
 
طلسم تنهايي من با دستاي تو مي شکنه
 
با اون لباي بسته حرفاي تازه داري

خوندم من از نگاهت انگار دوستم نداري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

زندگي

زندگي جز با تو برام حرومه

اگه نياي کاره دلم تمومه

طوري تو کردي که بشه باورم

عشقاي اين زمونه بي دوومه

يه روز برام گل مياري

يه روز من و خار مي کني

هيچ مي دوني با اين کارات من و گرفتار مي کني

يه روز ميگي يارت ميشم دوباره غمخوارت ميشم

روزه ديگه با طعنه هات حرفاتو انکار مي کني

يادم مي ياد يه روز برات مثل پري زاد بودم

تو باغ سر سبزه چشات يه سر و آزاد بودم

هر واژه کلامه تو موج زمان بود واسه من

هر روز اگه مي ديدمت جوون بودم شاد بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

لب گرمت

لب گرمت به لب من چه خوش است

از لبت بوسه گرفتن چه خوش است

با تو زيباي دل آرام  شبي

گوشه ميکده خفتن چه خوش است

خلوتي دلکش و خالي ز رقيب

سخنان تو شنفتن چه خوش است

راز عشق طرب انگيز تورا

از فرومايه نهفتن چه خوش است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

همچوآئينه

اي دوست گرعيب من ميبيني

همچوآئينه روبروبگونه

همچو شانه پشت سر موبه مو  بگو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

من خود را دوست دارم

گاه كه از خود رها مي شوم و ديده به دست خواب ميدهم مسافر شبهايي مي شوم كه در آن

باغها پر از انگور است و انجير ... خدايا ميوه بهشتي مي خواهم ... انار بدهيد ... دستهاي من

التماس يك سيب را به پيشگاهتان خواستار است .. هنوز عاشقم و هنوز دلم مي تپد ... من

مسافر دهه هفتادم ! ... هنوز من خيال مي كنم ... دلها عاشق مي شوند ... دلها مي مانند ...

دلها مي سوزند ... هنوز من حقيقت را جستجو مي كنم ... هنوز من خويش را در صحراي ذلت

خوار نكرده است .. هنوز روح حقيقت خواه من تن خاكي مرا دفن مي كند در انديشه هايش ... نه

گور به گور كه گور شايسته مردگان است ... روح من خواهش بي امان شيطاني وسوسه را پليد

شمرده و من ذات خويش را يافته است ... زشت يا زيبا چنينم ... خوب يا بد سرشت من اين

است ... و اكنون كه به رعايت عاشقي دلم جوان مانده است ،‌سهم عقل خويش را بر مي دارم و

آواز مي خوانم كه من خود را دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

عطر گل ياس

عطر گل ياس خاطره عطر كسي است كه نميدانم كيست

مي آيد يا كه رفته است؟

عزيزتر از جان تنهايم مگذار!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

شمع

اي شمع به چه ميخندي

به شب تيره خاموشم

به خدا مردم از اين حسرت

كه چرا نيست در آغوشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

سوگند

قسم به گريه ابر و به ناله بلبل

که بي حضور گلي کس نديده لبخندم

در ميکده مست از مي نابم کردند

سرمست ز جرعه شرابم کردند

اي دوست به چشم هاي مست تو قسم

جامي دوسه دادند و خرابم کردند

بجان دوست که باخبر شدم از دوست

نشسته بيخبر از جهان وهرچه دراوست

هر کس به آرزوئي و مايل بجانبي است

من غيردوست هيچ نخواهم بجان دوست

جانا به جز از عشق تو ديگر هوسم نيست

سوگند خورم من که بجاي تو کسم نيست

خشم و کين، جور و ستم، لطف و عطا، مهر و وفا

به خدا گر ز تو باشد همه نيکوست مرا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

سخاوت دستهاي زيباي تو 

 به اين لحظه هاي عاشقي مان قسم ،

به اين كلام مقدس عشق قسم خيلي دوستت دارم.

سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگي ام خواهم ماند

عزيزم و سوگند ميخورم

كه به پاي عشقت خواهم سوخت

به اين ثانيه هاي پر ارزش زندگي قسم ،
 
به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها

عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم

سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد

من در آتش آن بسوزم چونكه

ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…

سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم

هيچ گونه سختي و عذابي را نخواهم كشيد…

در لحظه اول ديدارمان و لحظه اي كه عاشق هم شديم
 
مست شراب عشقت شدم

پس سوگند ميخورم به اين جام شراب كه تنها
 
از جام قلب تو مست عشق شوم و

سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق

كه تمام فكر و زندگي ام تو باشي و نام

تو باشد و عشق تو باشد عزيزم

آمدي در قلبم چه زيبا هم آمدي ،
 
آمدي و مرا ديوانه و عاشق خودت كردي پس

سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
 
نه مجنون باشم و نه فرهاد

تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
 
با آرامش با تو باشم

بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسي از عشق!

سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم!

به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را
 
رها نكنم و تو را هر چه

زودتر به سرزمين عشاق برسانم

به آن قبله گاهي كه روبروي آن نشسته اي و از خداي خويش
 
آرزوي مرا داري قسم

كه به خاطر تو تمام سختي ها و مشكلات را تحمل كنم

و به خاطر تو سالها انتظار

بكشم تا روزي به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.

به آن اشكهاي مقدست قسم ،
 
به آن اشكهايي كه روي گونه هاي نازنينت سرازير

شده است قسم كه هيچگاه حرفي نزنم كه قلبت شكسته شود
 
و كاري نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود!

عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم
 
و با تمام وجودم بفشارم و

سوگند خويش را برايت ياد كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

زيبا ترين گل

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر

شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ...

از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي

شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر

بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

سحر

اي کاش باز سحر شود

تا چشمان تر خواب زده ام را در زلال گيسوانش بشويم

تا زمستان زندگيم باز بوي بهار را استشمام کند

اي کاش باز سحر شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

زندان

زندگي زندان هست

و آن غصه هايش هم حصار من

همان زندانيم حكم اعدامم بيار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

دروغ و حقيقت

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده

لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت

لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت

عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

در سنگر عشق

يك روز كه مرده بودم اندر خود زيست

گفتم به خدا ، كه اين خدا ، در خود كيست ؟

گفتا كه در آن خود ي كه سرمايه ي هست

در سنگر عشق ، جويد اندر خود نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

تك ستاره اي برام

تو شب تارو سياه تو تك ستاره اي برام

مي درخشي و روشني مي بخشي

دلم و پرميدي و تا به عمق آسمونا مي بري

من تو تواسمونا نغمه ي عشق و مي خونيم

برا هم ناز مي كنيم يا كه نه مي سازيم و ره سازش .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۰۹/۰۹/۸۶

آخرين شعر

آنگاه كه نوشته هايت پايان مي‌گيرد

اندكي به تماشاي دريا بنشين.

آنگاه كه حرفهايت پايان مي گيرد؟

بخاطر ناگفته‌هايت دلگير مشو

خسته اي، مي خواهي چندي بيارام.

ساعت هر چند كه مي خواهد باشد؟

من چشمانت را گوش خواهم داد....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

شرح نداديم

به هر چه شرح نداديم واژه ها اصيل تر ماندند

به هر چه کمتر گفتيم بيشتر تفاهم داشتيم

گناه لغت نامه نيست
 
نه اشتباه خروسي که در کمد اتاق خوابت مي خواند
 
درست نيست که اندوهگين شوي
 
و يا بپرسي : کدام خروسي ؟
 
نگاه کن ! کودک در خواب به رنگين کمان لبخند مي زند
 
طلوع پرچم بر چهره اش : سه رنگ قشنگ

شبيه « آب » گفتن ماهي طلايي در تنگ عيد
 
حواست کجاست ؟ زيبايي مي گويد آب
 
همين زمان ، در تقارني شگفت انگيز
 
کاغذ هاي پرکنده ي مشق به خورشيد لبخند مي زنند
 
در آفتاب پنجره ي تو که مشرف به آسايشگاه است
 
حتي ديوانگان نيز دريافته اند
 
که هر چه کنتر گفتيم بيشتر تفاهم داشتيم
 
نخستين عشق تو کجا رفت ؟
 
بگو سلام به خورشيد ، روي کاغذ مشق
 
که بر نقش کودکانه ي خود کنجکاو مي نگرد
 
ببند چشمت را ، بگذار روي گونه ي تو بگذرند
 
خطوط بچه گانه ي رنگين کمان
 
حرارت شعرهاي ديوانگان
 
و ماهي طلايي
 
در روز اول بهار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

آخه تو عزيز قصه هامي

آخه تو عزيز قصه هامي ، آخه تو شعر رو لبامي

آخه جون تو بسته به جونم ، اگه بري ديگه نمي تونم
 
آخه اسم تو رو که ميارم ، ميشي همه ي دار و ندارم

آخه از چي مي ترسي مهربونم ، من که رو عشق تو موندگارم
 
يه شب ميون بارون غرورمو شکستم

کاشکي به تو مي گفتم چقدر  تو رو مي خواستم
 
مي خوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت

با اين که خيلي خستم ، بگذرم از گناهت
 
آخه تو عزيز قصه هامي ، آخه تو شعر رو لبامي

آخه جون تو بسته به جونم ، اگه بري ديگه نمي تونم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

تکه های ناب

عشق با غرور زيباست  ولي اگر آن را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي کني ،آنوقت است

که ديگر عشق نيست صدقه است

* * * * * *

فقط اسمي به جا مانه از آن چه بودم و هستم

دلم چون دفتري خالي قلم خشکيده بر دستم

* * * * * *

محبت از درخت آموز که سايه از سر هيزم شکن هم بر نمي دارد

* * * * * *

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را

اين آتش عشق است نسوزد همه کس را

* * * * * *

به آنهايي که پاييز را دوست ندارند بگو پاييز همان بهاري است که عاشق شده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

دوستت دارم

دوستت دارم بيش تر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن! دوستت دارم چون تو ارزش دوست

داشتن را داري! دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري! دوستت دارم همچو طلوع

خورشيد در سحر گاه عشق! دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در

حال عبورند! دوستت دارم چون تو رو ميخواهم ! دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از

محبت و عشق! دوستت دارم بيش تر از آن چه تصور مي كني! دوستت دارم همچو رهايي پرنده

از قفس و ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

مي بوسم تو را

گفتي كه مي بوسم تو را ,گفتم كه تمنا مي كنم

گفتي اگر بيند كسي؟ گفتم كه حاشا مي كنم

گفتي ز بخت بد اگرنا گه رقيب آيد ز در

گفتم كه با افسون گري , او را ز سر وا مي كنم

گفتي كه تلخي هاي مي گر ناگوار افتد مرا؟

گفتم كه با نوش لبم آن را گوارا مي كنم

گفتي چه مي بيني بگو- در چشم چون آيينه ام؟

گفتم كه من خود را در او عريان تماشا مي كنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

قسمت نميشه انگار

قسمت نميشه انگار ، دست تو رو بگيرم

براي آخرين بار براي تو بميرم
 
گريه نکن که اشکات براي من يه درده

تحمل غم تو منو ديوونه کرده
 
هيشکي مث من تو رو دوست نداره

اينو از تو چشام مي توني بخوني
 
تو بودي جونمو ، عمرمو ، کسي که مي خواستمو

قسم راستمو که مي خواي بموني
 
واسه ي عشق تو همه چي دادمو به جز غرورمو که اونم رفته به باد

بود و نبودمو ، همه وجودمو، واسه تو دادمو ، تو ميگي منو نمي خواي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

عاشق دل باك

وقتي خدا قسم به قلم برده است

بر روح قرآن نشان از ابد گفته است

بر ديده ي بازمهر عطش خورده است

بر عاشق دل باك رنگ غزل شسته است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

چشم تو

آن كه از چشم تو انداخت مرا بي تقصير

چشم دارم كه به همين درد گرفتار شود

بچه ها من خيلي تنهام خيلي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

از خويشتن جدا شده ام

امشب از خويشتن جدا شده ام

مثل يک راز بر ملا شده ام

دردهاي نگفته را بگذار

با غمي تازه آشنا شده ام

آمدم تا تو ... از خودم رفتم

موجي از جنس کوچه ها شده ام

چه بگويم که بي حضور شما

سنگ زيرين آسيا شده ام

دست تقدير بشکند که چنين

به شب غصه مبتلا شده ام

آخرين حرف امشبم اين است

من خودم نيستم شما شده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

پري کوچيک من

پري کوچيک من ني لبکش جنس بلور

توي گرگ و ميش چشماش صد تا مرواريد نور

پري کوچيک من خونه ش تو اقيانوس دور

واسه اون بستر موجا مثل گهواره و گور

پري کوچيک من فاصله ي بين دو بوسه س

اما بوسه بي خطر نيست همه جا سايه ي کوسه س

پري غمگين من ! طلسم موجا مي شکنه

بوسه ي دوم معجزه رو لبهاي منه

تنم رو طعمه ي کوسه مي کنم براي تو

توي ني ني نگاهت يه ستاره روشنه

پري کوچيک من ! حرفي بزن چشمات و وکن

من صدات رو مي شناسم تنها يه بار من رو صدا کن

سينه ريزي از ترانه دو تا گوشواره ي گيلاس

برگ سرخ گل کوکب پيشکشم برات هميناس

صداي ني لبک تو رمز بيداري موجه

عمق اقيانوس رويا با تو هم معني اوجه

پري غمگين من !‌ طلسم موجا مي شکنه

بوسه ي دوم معجزه رو لبهاي منه

تنم رو طهمه ي کوسه مي کنم براي تو

تو ني ني نگاهت يه ستاره روشنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

آواز را گم کرده ام

سينه ي پر شورم و آواز را گم کرده ام

بال و پر دارم ، ولي پرواز را گم کرده ام

هم نوا با خويش بودم در گذار زندگي

هم نوا و هم نوا پرواز را گم کرده ام

چشم در راهم ، نگاهم بيکران را آرزوست ،

حاصل اما چشم و چشم انداز را گم کرده ام

کودک شيطان عشقم درس و مشقم عشق و عشق

راه مکتب خانه ي شيراز را گم کرده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

باز بي تو

باز بي تو تا ابد بارانيم

در حصار عشق تو زندانيم

باز امشب دل صدايت ميكند

با تب عشق آشنايت ميكند

باز امشب كوچه پر از ياس شد

آسمان دل پر از احساس شد

باز چشمانم به راهت مانده است

بي تو مي دانم كه قلبم مرده است

باز لبهايم غزل خوانت شده

عاشق پيدا و نهانت شده

باز بي تو تا ابد بارانيم

در حصار عشق تو زندانيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

از عشق چه داني

آخرش از عشق چه داني که به من پيوستي

چشم در چشم من و دل سوي دلدار دگر

بي خداحافظي رفتي پي يک يار دگر

تو بدون بي تو غروبه همه ساحل من

غير از تو عشق دو رنگت که شده واسه من

بعد يک عمر به روياي خودم ميخندم

که چرا دل به غريبه ز وفا مي بندم

دل من صبر ميخواد تا که سيه پوش بشه

مشعل عشق تو از حافظه خاموش بشه

مشعل عشق تو من را تو دو راهي گم کرد

من و تا آخر عمر قربوني مردم کرد

من بيچاره که با مشعل تو وا موندم

توي مرداب نگاه تو بازم جا موندم

تو بريدي و تو رفافت بازم باختي

من و باش چه قصري از جنس نگاهت ساختم

تو ديگه منو نميخواي رفتن و حاشا ميکني

چرا باز مي خندي و منو تماشا ميکني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

مارا تو فنا کردي

آخر دل مارا تو فنا کردي و رفتي

بيهوده مرا چشم براه کردي و رفتي

آن کاخ اميدي که بنا کردم از عشقت

خاکستري از آن تو بپا کردي و رفتي

تو که داني همه ترس من از هجر تو بود

پس چرا شهر دلم را تو رها کردي و رفتي

در توانم نبود دوري و هجر تو عزيز

گو که خواب است که اينگونه جفا کردي و رفتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

فرصت هاي دست يافتني

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره.

کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به

يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي

که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود،

پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز

شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين

ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه،

بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج

بشه.

براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين

و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک

ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما

گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش

مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در

آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

ليلي و مجنون

ليلي:
 
همه مي‌گويند وصله ناجوريد. مثل لباس گشاد زار مي‌زنيد به تن هم. چشمانـتان آلبالو ـ گيلاس

مي‌چيند و هوس را با عشق اشتباه گرفته‌ايد. كوس رسوايي عشق شما آبرو برايمان نگذاشته.

آنهايي هم كه كاسه داغ‌تر از آش‌اند جار مي‌زنند ليلي دسته گل به آب داده؛ بيچاره ليلي!

يك ريز و پشت هم، تگرگ حرف‌هايشان بر سرم سوز مي‌زند. نمي‌فهمند؛ هر چه مي‌خواهند

مي‌گويند، نمي‌دانند ليلي بيدي نيست كه با اين بادها، يا نه بهتر از آن، تندبادها بلرزد. من به

عشق مردانه‌ي مجنون ايمان دارم. تاوان اين به ظاهر گناه هم با خود خودم.

هرچه باشد من ليلي‌ام. ليلي سراسر شور و احساس، ليلي سوز و گداز، ليلي مجنون. مجنون

من هرچه باشد براي من عزيز است و دوستش دارم. به قول مادربزرگ «اين علف هرچقدر هم

شور، تلخ، بي‌مزه، به دهان بزي شيرين آمده است» ولي چه كنم كه ديگران يا در اين باغ

نبوده‌اند يا اگر بوده‌اند دچار فراموشي شده‌اند.

از من مي‌خواهند تمام جوانب را بسنجم. اگر هم عاشقم، عاقلانه عاشق باشم. اما عشق كه

منطق سرش نمي‌شود، يك اتفاق است. اين لرزش دل بدمصب كه دست خود آدم نيست. اگر

بود كه يك قفل بزرگ به درش مي‌زدم و كليدش را در چاه مي‌انداختم. گمان مي‌كنند تحمل

عشق به اين راحتي‌ها است؛ نه! بخدا شب و روزم را گرفته، آزارم مي‌دهد، اذيت مي‌شوم، درد

به جانم انداخته. اصلاً اگر اختيار با خودم بود، اول خودم را پيدا مي‌كردم بعد مجنون را. اگر اين

تپش‌هاي نابجا نبود، اين همه در هول و هراس نبودم. شايد اگر مي‌توانستم دل سركش را رام

كنم آن وقت «عاقلانه انتخاب مي‌كردم و عاشقانه زندگي.»

اينها را گفتم كه بدانيد مي‌‌دانم همه چيز را. به اين عشق واقفم، به سختي‌ها و مرارت‌هايش، به

رنج و مصيبت‌هايش و... اما باز هم در تب و تاب مجنونم.

دلم برايت مي‌سوزد ليلي جان!
 
مجنون:
 
مجنون كدومه؟ عشق كدومه؟ كي عاشقه؟ من؟ كي گفته؟ عمراً! من عاشق بشم؟ اشتباه به

عرض رسوندن عزيز من! من هر چي بشم عاشق نمي‌شم. مي‌دوني چيه اصلاً؟ ما دور دلمون

يه حصار كشيديم به چه سفتي! به چه محكمي! هيشكي حق نداره پاش رو از حدود دل ما فراتر

بذاره و بياد تو. دله ديگه؛ زيرگذر لوطي نيست كه هر كي دوست داشت هر موقع بـياد و ازش رد

شه و بره و پشت سرش رو هم نگاه نكنه...

آقايي كه شما باشي ـ و ايضاً خانومي كه البته جاي خواهري ـ واللا ما هم شنيديم كه مي‌گن

انگار يه روزي يه مجنوني بوده و گويا يكي ديگه هم بوده. يادم نيست الان شيرين بود اسمش يا

چيز ديگه؛ يه ماجراهايي انگار با هم داشتن. مي گن انگار زياد مي‌زدن كاسه كوزه‌ي هم ‌رو

مي‌شكستن. دستشون رو مي‌بريدن، قط مي‌زدن و روي خاك با خون اسم هم‌ رو مي‌نوشتن و

براي هم شاخ و شونه  ‌مي‌كشيدن و پاي دو سه نفر ديگه مثل ليلي و خسرو و منيژه و فرهاد و

بيژن رو هم انگار كشيده بودن وسط و از اين حرفا. ما كه واللا  سر درنياورديم كه اين وسط كي از

كي خوشش اومد و كي سينه چاك كي شد. امّا فكر مي‌كنم منيژه با فرهاد رفت و مجنون با

خسرو… هييييييي واي نه! استغفرا...! اشتباه شد انگار. فكر نمي‌كنم اون موقع‌ها اين چيزها

قانوني بوده باشه!... خلاصه ما نفهميديم كي عاشق كي شد. فقط  مي‌گن انگار خيلي دردسرا

داشت بازيشون و كلّا خيلي زدن به تريپ هم و آخر هم انگار به هيچ جا نرسيدن. يادمه معلّم

ادبياتمون كه براي خودش پير پسري بود و عزب، به ما يه چيزي مي‌گفت كه نتيجه‌ي اخلاقي‌اش

اين مي‌‌شه كه دلي رو كه درد نمي‌كنه، الكي اسير چشم و ابرو و خال و رخسار نمي‌كنن. ما

هم با خودمون گفتيم كه لااقل همين يه درس رو از اين معلّم بگيريم و دل به هيشكي نبنديم. از

اون روز تا حالا هم نه دل به جگر‌گوشه‌ي مردم داديم و نه قلوه‌شون رو گرفتيم. (آخ كه چقدر

هوس دل و جيگر كردم! يادم باشه اينا رو كه نوشتم، برم زير بازارچه دو تا سيخ جيگر خودم رو

مهمون كنم...)

تا اين جا رو داشته باش... در مي‌زنن برم ببينم كيه، جَلدي برمي‌گردم... واي! چه آشي! چه

رنگي! چه بويي! آه... ليلا خانم بود... دختر همسايه‌ي روبرويي. آش آورد. تا آش رو داد دستم،

انگار كه داغ داغ هورتي سركشيده باشمش، از خود صورتم داغ شد اومد تا وسط سينه‌ام كه

ديدم داره انگاره يه چيزي اون وسط مسطا مي‌سوزه... مي‌لرزه و ‌مي‌سوزه. گفت نذريه. دعا

بفرماييد. گفتم قبول باشه، چشم...

يه دفعه انگار ياد يكي از همون درساي ادبـيات افتادم كه مجنون مي‌گفت:

يــا رب به خـــدايي خداييـــت         وانگه به كمــال كبرياييـت
از عمر من آن چه هست برجاي     برگير و بر عمر ليلي افزاي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

به كنار من بيا

به كنار من بيا اي جاودان همدم زندگانيم

به كنار من بيا و مذار سرماي زمستان

در ميان ما جدايي افكند.

به كنار من در بر آتش بنشين ، كه يگانه ميوه زمستان آتش است و بس.
 
با من از شكوه قلب خود سخن گوي ،

كه شكوه قلب تو بس عظيم تر

از طوفان پشت پنجره هاست .

در را ببند و پنجره ها بر بند،

كه سيماي خشمناك آسمان

روان مرا در غم فرو مي برد و چهره پر برف دشتها

روح مرا به گريه وا مي دارد.
 
چراغ را ز روغن پركن تا همچنان نور بخشد،

و آن را در كنار خود نه تا بخوانم از اشكهايت

آنچه زندگي در كنار من بر چهره تو نگاشته است .

بيا تا شرب پاييزي بنوشيم و بخوانيم

ترانه يادگار بذر افشاني سبكبار بهار را ،

پاسداري تابستان را و پاداش پاييز

به هنگام خرمن را .
 
به كنار من بيا اي محبوب روح،

كه آتش زير خاكستر رو به سردي و خاموشي است .

مرا در آغوش گير كه از تنهايي در هراسم ،

چراغ ، كم سو است و چشمان ما خواب آلود.

بيا تا به يگديگر بنگريم

پيش از آنكه خواب بر چشمان ما چيره شود.
 
با دستانت مرا درياب و در آغوشم گير ،

و بگذار تا خواب روح هاي ما را هم آغوش سازد.

گرمايم بخش اي محبوب من، كه زمستان

هيچ برايم نگذاشته جز گرماي وجود تو.
 
جاودانه من ، در كنارم بمان .

اقيانوس خواب چه ژرف و بيكرانخواهد بود،

و سپيده خورشيد چه كوتاه در پس ما!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

نقش منو به من بدين

آينه هاي زندگي رنگِ منو نشون بدين

شما رُ جونٍ آسمون حقيقتِ منو بگين 

تا کي بايد تو جنگل زندگي نقش اجرا کنم

خسته شد از نقش و ادا سايه خسته تنم
 
آينه ها نقش منو واسه يه بار به من بدين

مي خوام به من بگم منو اين دفه بي نقاب ببين

خسته شدم بسکه سکوت نقش ِ هميشه منه

کمک کنين تا من ِ من ، از اين نقاب دل بکنه
 
غبارِ روي ِ آينه از من ِ من ، تو حرف بزن

بگو که سايه هاي شب ، از روي لحظه هام برن

من که منو نديدم ، نعش ِ منو کشيدم

اما هزار هزار بار ، گلايشو شنيدم
 
اين دفه بارِ آخرِ ، آينه ها داد بزنين

پرده ها رُ پاره کنين ، منو به فردا ببرين

فردا شايد ابري باشه ، يه دريا بارون بباره

از پس ِ اين نقش سکوت ، يه دنيا فرياد بباره ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

زندگي پرواز است

زندگي پرواز است زندگي يک راز است زندگي مثل گل است در سر منقار پرستوي سياه زندگي

آمدن است در شب سرد گناه زندگي راه نرفتن در سرديست زندگي خود گرميست. زندگي

مستي است مست زبيداد گناه زندگي رفتن نيست ماندن نيست زندگي خلق يک خاطره است

خاطره اي که زپس ديوار زمان محو نشود.

زندگي بودن نيست زندگي رفتن نيست زندگي عشق است زندگي در تنگ دل يک ماهي در

کنار درياست که به آن مينگرد با دل خويش که ببيند هم دردي هم رازي و بخواهد  اورا  و بنام  او

اين قفس را بشکند در ساحل که چه خواهد شد؟

ميرسد به در يا يا که در ساحل غم خواهد مرد ماهمه يک جوريم پر از راز دل اين ماهي که

توانست به رفتن دهد آرامش اين دل را تورا چه مرا چه ؟

که در اين ساحل سرد همه دنبال هميم هيچ نميبينيم هيچ نمي خوانيم همه از يک رنگيم  اما!

در گذر خاطره ها همه محو فاجعه ايم؟

همه محو خويشتن که بيايد ياري شکند اين تنگ دل خسته ما وبرد ما را ز اين شهر شلوغ و پر

درد و بخواند نامت را ز پس ثانيه ها تا ببيني که همين ثانيه ها عشق تورا خواهند برد .

وتو خواهي ماند و اين خاطره ها ونخواهي فهميد هيچ زپس فاجعه ها کسي بود که نامت را

خواند.
 
 
اين دست نوشته اي بود از برادري کوچک   که در کنار شما زندگي مينه  تو همين شهر شلوغ

پردرد پراز خاکستري رنگ زمان که نه سپيد است نه سياه .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۰۸/۰۹/۸۶

به فکر من باش

وقتي از دوست داشتن حرف مي زني ، به فکر من نباش ...

وقتي از عشق حرف مي زني ، به فکر من نباش ...

وقتي از نفرت حرف مي زني ، به فکر من نباش ...

وقتي حرف نمي زني  به فکر من باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

دلتنگ

و در تمام اين لحظه هاي دلتنگي ، دل عجيب بهانه ات را مي گيرد . نمي دانم چه كنم كه ديگر

يادت نكند . نمي دانم ... نمي دانم " تو با من چه كرده اي ، كه از يادم نمي روي ؟ " .

مدتهاست كه ديگر عقل هم قادر به قانع كردن دل نيست . سالهاست كه دل ساز خود را مي

زند ، حرف خود را مي زند و كار خود را مي كند ، و عقل فقط نظاره گر است .

اين روزها بيشتر از هميشه به گوش دل قصه رفتن مي خوانم تا شايد باور كند كه خزان امسال

پايان همه چيز است ، اما انگار هرچه من بيشتر مي گويم ، او كمتر گوش مي كند و بيشتر هواي

ديدنت به سرش مي زند . ديگر نمي دانم چه كنم . چگونه از بار اين بغض كم كنم ؟ چه كنم كه

جايت اينقدر در لحظه هايم خالي نباشد ؟ ساده برايت بگويم اين روزها " در جمع من و اين بغض

بي قرار جاي تو خاليست ... "

و من در تمام اين لحظه ها با خود مي انديشم : آخرين پاييز دانشگاه با اولين آن چه فرقي دارد ؟

آخرين پاييز دانشگاه هم بي صدا از راه رسيد و باد سرگردان همچون هميشه بي مقصد آواي

رفتن سر داده ، كسي چه مي داند ، شايد اوهم سالهاست به دنبال كسي مي گردد كه در

پاييز گم كرده !

شايد پاييز امسال براي تو و ديگران مثل همه سالها باشد و شايد اصلا" از آمدنش خوشحال

نباشيد . اما براي من يك فرق اساسي با همه سالها دارد و آن اينكه امسال پاييز، من بي دليل

هر روز بيشتر دوستت دارم . و بي آنكه بدانم چرا ، بيشتر به فكرت هستم . اما نه ، مهمترين

فرقش چيز ديگري است : پاييز امسال عجيب بوي جدايي مي دهد . بوي غربت و تنهايي امسال

تمام پاييز را در بر گرفته و من با هر نفس عميق بوي بغض فروخورده آسمان را حس مي كنم .

كاش پاييز امسال مثل تمام قصه هاي ناتمام ، پاياني نداشته باشد . كاش آذر امسال آنقدر

طولاني شود تا من از ديدنت سير شوم . كاش پاييز امسال پايان قصه من نبود ...

از امسال پاييز معني تلخ تري پيدا خواهد كرد : معني تلخ جدايي . چون از اين پس به ياد خواهم

آورد كه تو را در پاييز گم كردم !

فردا روز ديگري است

كه بي تو

بر عمر تلف شده افزوده مي شود

همين روزها

روز رفتن از راه مي رسد

و من طوري از خيال تو گم مي شوم

كه انگار هرگز نبوده ام ... !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

تو يا زندگي خودم

روزي از من خواهي پرسيد که من کودوم رو بيشتر دوست دارم ؟

 تو يا زندگي خودم  و من جواب خواهم داد : زندگيم ...

و تو منو ترک مي کني بدون اينکه بدوني تويي زندگي من ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

عشق چيه

نگو عشق چيه بگو درد دل چيه !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

دستهايم را تنها تو بگير

دستهايم را تنها تو بگير شعرهايم را تنها تو بخوان

و مرا صدا كن

به تماشاي بهاران در باغ به فرود برف بر روي درختان غريب

به گذر از راهي پر برگ در فصل خزان

اين خزان كه چنين مي گذرد مي توانست بهاران باشد

چه زمستان ملال انگيزي در راهست

باز هم ريزش برف

باز هم شر شر باران در شب باز هم يك شب طولاني

باز هم پنجره اي بسته و دستاني سرد باز هم خيره شدن به در و ديوار اتاق

سال ها پيش زمستان هم زيبايي داشت

خنده ها خنده ديگر بود

دختري بود كه در خاطره هايش در شب به تو مي گفت سلام

و به همراه تو مي رفت به مهماني گنجشك هاي كوچك باغ

و دلش را به تو مي پيوست در اوج بلا تكليف سال هايي كه گذر كردند

و تماشاي بهاران را با خود بردند

فصل ها مي گذرند من در اينجا به تو مي انديشم و دريغا كه همه هستي من

همچو آن جوي طويلي ست كه بر سينه دشت روز و شب مي گذرد

فصل هايي كه اگر بودي بهتر بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

يک جمله

هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي.بدان که آن از

کوچکي روح توست نه از بزرگي گناه او.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

وطن

وطن آدمي را بر هيچ نقشه اي نشاني نيست

وطن آدمي تنها در قلب كساني است كه دوستش دارند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

نگاه معصومت

ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم آرزويي هر چند بچه گانه هر چند از

روي دل هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم ولي حتي اگر به آرزويم نرسم! من تا

آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتي

اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد هميشه در دلم خواهي ماند جايي که جاي هيچ کسي

نيست بجز تو و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد... نگاه معصومت در ياد من

هميشه جاويد است براي هميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

نقش صورتت

نقش صورتت را در گلها مي جويم و برق چشمانت را تنها در ستارگان

در تنهايي تو را مي بينم

و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم

در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم

و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت رانقش صورتت را در گلها مي جويم و برق

چشمانت را تنها در ستارگان

در تنهايي تو را مي بينم

و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم

در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم

و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت را

پس كام فرو مي بندم تا زماني كه حلاوت عشق تو

عشق بي فرجامت تلخي تنهاييها و تشنگي هايم را

به قعر فراموشي كشاند

اشكهايم گل هاي عشق تو را سيراب مي كند

و خوناب دلم ريشه درخت ترديد را

پس هست آنچه را كه براي من است!

يا نيست آنچه را كه مرا هست است؟

هستي اش غروب مرگ دلم را مژده مي دهد؟

يا طلوع خورشيد وجودش را به مرگ ترديد ها؟

چه ديوانه وار مي انديشم

چرا نه  مگر نه اينكه دوستت دارم پس ديوانه ام در بهار افكارم

چه انديشه ها كه بارور نمي گردد

و چه تضاد ها كه وجودم را مي كاهد

پس اي كاش عشق تورا در وجودم نمي پروراندم

و تلخي كامم را به شهد تو مژده نمي دادم

با همه اين تضادها خسته و در مانده

به اخرين كلام در دنياي بيداري

در دنياي رنگ ها زمزمه مي كنم دوستت دارم

و آنگاه در طلوع دنياي خواب

و غروب دنياي بيداري و رنگ ها به خواب ميروم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

محرم اسرار

امروز كسي محرم اسرار كسي نيست

ما تجربه كرديم كسي يار كسي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

قواعد دوست داشتن

دوستي مانند يك بازي است كه مهره هاي آن دائم در حال برخوردن هستند. در بهترين حالت آن

دو نفر مانند چراغ مه شكن هستند و راه يكديگر را روشن مي كنند. همچنين نقاط ضعف هم را

آشكارمي كنند كه موجب رشد دوطرف و پايداري علاقه مي شود اما اين تعادل را چگونه مي توان

حفظ كرد؟ خيلي ساده و با رعايت قواعد بازي مي توان اين كار را انجام داد. مهمترين قواعد

دوست داشتن به قرار زير است:

1ـ خود را دوست بداريد

كسي كه اعتماد كافي به خود ندارد نمي تواند از احساسات طرف مقابل به درستي

قدرشناسي كند. به اين ترتيب موفق مي شويد: دست از كار كردن مانند سيندرلا برداريد. اين

در صورتي است كه خود را به درستي ارزيابي نكرده ايد. برنامه خود را تغيير دهيد. شعارتان اين

باشد، بهترين چيزها براي خودم! براي خود چيز تازه اي بخريد، به سينما برويد. كسي كه

باخودخواهي به برآورده كردن خواسته هاو اهداف خود بينديشد، نتيجه عكس آن را مي گيرد.

علاقه به خود در اثر ارتباط عاطفي و روحي با همسر انسان به دست مي آيد، نه درحل كردن

مشكلات به تنهايي.

2ـ مسئوليت خود را برعهده بگيريد

هركس طراح خوشبختي خود است. به اين ترتيب موفق مي شويد؛ اگر فكر مي كنيد

خوشبختي در دوستي خود به خود به وجود مي آيد، در اشتباه هستيد. علاقه هم مانند يك

غذاي لذيد بايد درست شود. فعال شويد! دوستي ايده آل محصولي از عقايد، اهداف و همكاري

است. بايد سؤال زير را براي خود مطرح و آن را حل كنيد، آيا اصلاً به زندگي زناشويي علاقه اي

داريد؟ همسر شما بايد داراي چه ويژگيهايي باشد؟ در كجا مي توانيد او را بيابيد؟ و هنگامي كه

او را يافتيد بايد بين واقعيت و تصورات خود تعادلي برقرار كنيد.

3ـ به خود وقت بدهيد

زن و شوهر بايد با صرف وقت و صبر زياد، نخهاي زندگي خود را به هم گره بزنند، به اين ترتيب

موفق مي شويد: زندگي زناشويي خود را خانه اي ببينيد كه بايد آن را بسازيد و عشق يكي از

مصالح اصلي آن است. براي اينكه ساختمان محكم ساخته شود، بايد پايه هاي محكمي براي آن

بريزيد. شما بايد براي كشيدن نقشه و پياده كردن آن درساختن اين خانه آرامش و زمان زيادي

صرف كنيد. اين موضوع در مورد ارتباط دو نفر هم صدق مي كند.

اگر شما براي رسيدن به علاقه اي عميق، عجله به خرج دهيد، در خاتمه چيزي به دست خواهيد

آورد كه فقط شبيه يك ارتباط است. اما معلوم نيست كه اين ارتباط در مواقع بحراني هم دوام پيدا

كند، بنابراين دربيان نظرات خود و پذيرفتن نيازهاي طرف مقابل رك باشيد.

4ـ بر ترسهاي خود غلبه كنيد

آيا گمان مي كنيد كه رشد، تكامل و سرزندگي در درازمدت جايي در زندگي زناشويي شما

نخواهد داشت؟ دوستي واقعي، ردوبدل كردن دائمي افكار است. به اين ترتيب موفق مي شويد

ليستي از مسائل مهم تهيه كنيد. ترسهاي خود را بشناسيد. شما در كجا جلو خود و همسر

خود را مي گيريد و مانع پيشرفت رابطه مي شويد؟ چه چيزي موجب رنجيدگي شما مي شود؟

در چه مواردي مي توانيد با گذشت باشيد؟ باهمسر خود صحبت كنيد كه چگونه مي توان با

موانعي كه در ارتباط شما وجود دارد، مبارزه كرد؟

5ـ از كلمات صحيح استفاده كنيد

لحن صحبت دريك ارتباط زناشويي نقش مهمي دارد. پس از سپري شدن دوران اوليه زندگي،

بايد با همسر خود گفتگوهاي زيادي داشته باشيد تا بتوانيد يكديگر را بهتر درك كنيد. به اين

ترتيب موفق مي شويد، هنگام صحبت با همسر خود توجه داشته باشيد كه زمان ومكان

صحيحي را انتخاب كرده ايد. نبايد با طعنه يا خشونت صحبت كرد. احساسات خود را هنگام

گفتگوهاي منطقي زياد به بازي نگيريد. از گله كردن بپرهيزيد. به يك توافق برسيد. تشويق

وتحسين در زندگيهاي موفق نقش بسيار مهمي برعهده دارند. براي هر انتقاد بايد 5 نكته مثبت

را هم در نظر بگيريد.

6ـ رفتاري قاطع و در عين حال منصفانه داشته باشيد

آيا شما در بن بستي قرار داريد ونمي دانيد چگونه بايد از آن خارج شويد؟ همواره در زندگي

زناشويي وضعيتهايي وجود دارند كه با توافق دوطرفه، هيچكس احساس مغبون شدن نمي كند.

به اين ترتيب موفق مي شويد. اولين قدم قبول داشتن همسر است. بعد بايد نتيجه مورد نظر

خود را تعيين كنيد. همواره در تمام مسائل توافقي وجود دارد كه هر دوطرف را راضي كند.

7ـ در تغييرات با يكديگر همكاري كنيد

هيچ چيز ثابت نيست. درزندگي زناشويي تغييرات غيرقابل اجتناب هستند. تغيير شغل، تولد

فرزند و غيره مسائلي هستندكه زن و شوهر بايد با هم بر آن غلبه كنند.

به اين ترتيب موفق مي شويد: انعطاف پذيري علاوه بر اينكه يكي از پايه هاي مهم زندگي است،

يكي از مهمترين خصوصيات افرادي است كه برخورد بهتري در حل مشكلات دارند. پذيرفتن

تغييرات با انعطاف پذيري يعني وداع با چيزهايي كه در گذشته وجود داشته است. تغييرات

همواره موجب تغيير روند بازي مي شوند. حال بايد رفتاري جديد در پيش گرفت. تغييرات سه

مرحله دارند. 1ـ هنوز همه چيز آشناست وهركس مي داند چه بايد بكند. 2ـ چيزهاي آشنا شروع

به از بين رفتن مي كند و حال بايد فعال بود. 3ـ هر يك ازافراد خانواده در چارچوب تغيير موردنظر

خود را تطبيق مي دهد.

8ـ جمع بندي رابطه

همانطور كه اتومبيل خود را نزد تعميركار مي بريد، بايد از رابطه خود هم مراقبت به عمل آوريد.

كنترل دائمي ارتباط موجب حل راحت تر مشكلات و اختلافات احتمالي مي شود.

به اين ترتيب موفق مي شويد، هر روز كاملاً آگاهانه براي همسر خود وقت بگذاريد. از او بپرسيد

كه روز خود را چگونه گذرانده است و به چه فكر مي كند. ارتباط مانند يك باغچه است، بايد از آن

مراقبت كرد، در غير اين صورت پژمرده مي شود.

9ـ ارتباط خود را تازه و شاداب نگه داريد

راز داشتن ارتباط خوب و درازمدت اين است كه دائم به آن رسيدگي كرد.

به اين ترتيب موفق مي شويد، گاهي اوقات او را به طرز مطبوعي غافلگير كنيد. به پيك نيك

برويد، تا جايي كه امكان دارد با هم بخنديد. اتفاقاتي را به خاطر بياوريدكه هردو در آنها نقش

داشته ايد. در برخي موارد موضوعات كوچك را همواره رعايت كنيد. بعضي از اين مسائل هميشه

ثابت مانند لنگري هستندكه كشتي احساسات را در درياي توفان نگه مي دارند و شما را به

آرامش مي رسانند.

10ـ آرامش خود را حفظ كنيد

بايد كاملاً آگاهانه قواعدي را رعايت كنيد، زيرا زماني مي رسد كه شما به زندگي روزمره خود

بازمي گرديد.

به اين ترتيب موفق مي شويد: هنر بزرگي است كه هويت همسر خود را بپذيريد وبه آن احترام

بگذاريد و درعين حال خود را هم فراموش نكنيد به ايده آل هاي خودوفادار بمانيد و ارتباط خود را با

دوستانتان قطع نكنيد. حتماً بايد به كار خود ادامه دهيد و علايق خود را فراموش نكنيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

مست نگاهتم

دگر عشق تو و روح تو در كالبدم نيست

دگر حرف تو و فكر تو در جان و دلم نيست

دگر دوست ندارم بشوم ملعبه ي تو

دگر نيست خبر از هوس زودگذر تو

دگر خسته شده جان من از دوري تو

چه كردي كه شدم عاشق زارو همه جا در هوس تو

دگر از عكس تو در شيشة قلبم خبري نيست

دگر از دست تو در دست غريبم خبري نيست

ديدي كه چگونه شده ام خوارو خفيفت

در اين طرف و آن طرفت زارو ذليلت

ديدي كه دوباره مثل ديروز شدي حاكم قلبم

با دست پليدت دوباره بزدي تيشه به قلبم

نفرين به تو و عشق تو درعمق وجودم

نفرين به من و قلب من و باور زودم

نفرين ابد بر تو كه آتش زدي دامان وفايم

نفرين ابد برمن مسكين كه شدم مست نگاهت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

عجيب

دلم مي خواد يه جوري زندگي کنم که آدما بهش ميگن !!! عجيب !!!

فقط به تو سلام کنم ... فقط با تو حرف بزنم ...

فقط واسه تو دعا کنم ... دستام فقط تو دست تو باشه ...

فقط ديوونه ي تو باشم ، به جاش تو هم مال من باشي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

سراب

عمري به سر دويدم در جست وجوي يار

جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود

دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد

اين جست و جو نبود

هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس

گاهي ز شوق خنده زدم گه گريستم

بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار

مشتاق كيستم
 
رويي شكست چون گل رويا و ديده گفت

اين است آن پري كه ز من مي نهفت رو

خوش يافتم كه خوش تر ازين چهره اي نتافت

در خواب آرزو

هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر
 
اين خوشپسند ديده زيباپرست من

شد رهنماي اين دل مشتاق بي قرار

بگرفت دست من

و آن آرزوي گم شده بي نام و بي نشان
 
در دورگاه ديده من جلوه مي نمود

در وادي خيال مرا مست مي دواند
 
وز خويش مي ربود
 
از دور مي فريفت دل تشنه مرا
 
چون بحر موج مي زد و لرزان چو آب بود

وانگه كه پيش رفتم با شور و التهاب
 
ديدم سراب بود

بيچاره من كه از پس اين جست و جو هنوز
 
مي نالد از من اين دل شيدا كه يار كو ؟
 
كو آن كه جاودانه مرا مي دهد فريب ؟
 
بنما كجاست او

 آنا صبح مي خندد و باغ از نفس گرم بهار

مي گشايد مژه و مي شكند مستي خواب

آسمان تافته در بركه و زين تابش گرم

آتش انگيخته در سينه افسرده آب

آفتاب از پس البرز نهفته ست و ازو

آتشين نيزه برآورده سر از سينه كوه

صبح مي آيد ازين آتش جوشنده به تاب

باغ مي گيرد ازين شعله گل گونه شكوه

آه ديري ست كه من مانده ام از خواب به دور

مانده در بستر و دل بسته به انديشه خويش

مانده در بسترم و هر نفس از تيشه فكر
 
مي زنم بر سر خود تا بكنم ريشه خويش
 
چيست انديشه من ؟ عشق خيالي آشوبي

كه به بازويم گرفته ست به بيداري و خواب
 
مي نمايد به من شيفته دل رخ به فريب

مي ربايد ز تن خسته من طاقت و تاب

آنچه من دارم ازو هست خيالي كه ز دور
 
چهر برتافته در آينه خاطر من

همچو مهتاب كه نتوانيش آورد به چنگ

دور از دست تمناي من و در بر من

مي كنم جامه به تن مي دوم از خانه برون

مي روم در پي او با دل ديوانه خويش

پي آن گم شده مي گردم و مي آيم باز
 
خسته و كوفته از گردش روزانه خويش

خواب مي آيد و در چشم نمي يابد راه

يك طرف اشك رهش بسته و يك سوي خيال
 
نشنوم ناله خود را دگر از مستي درد

آه گوشم شده كر يا كه زبانم شده لال

چشم ها دوخته بر بستر من سحرآميز

خواب بر سقف نشسته ست چو جادوي سياه
 
آه از خويش تهي مي شوم آرام آرام

مي گريزد نفس خسته ام از سينه چو آه

بانگ برمي زنم از شوق كه : آنا آنا

ناگهان مي پرم از خواب گشاده آغوش
 
مي شود باز دو دست من و مي افتد سست
 
هيچ كس نيست به جز شب كه سياه است و خموش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

خوشبختي

لحظات را طي کرديم تا به خوشبختي برسيم .

امّا وقتي رسيديم ، فهميديم خوشبختي همان لحظه هاست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

مرا به طلوعي ديگر برسان

در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور آن نگاهي

ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق

تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعي ديگر برسان ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

تصوير

سه نفر در ايستگاه

مرد، زن و کودک

دستان مرد درون جيب

دست کودک در دست زن

مرد غمگين است

غمگين چون ترانه اي حزن آلود

زن زيباست

چون خاطره اي زيبا

کودک

چون خاطره‌اي زيبا، حزن آلود

چون ترانه اي حزن آلود، زيبا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

بي دليل

من مدتي ست هرچه مي گذره بي دليل بيشتر دوستت دارم ...

امّا اين بار نه مثل مجنون ، نه مثل ليلي

تنها مثل خودم ، فقط خودم ...

تا هر وقت که بخواهي دوستت دارم ...

من همون ديوونه ي روزاي اولم با اين تفاوت که بيشتر دوست دارم ...

نه ! اگه خودت نخواي ، اون وقت هم توي دلم

دوستت خواهم داشت بي آنکه بدوني ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

به غريبه سر سپردي

اگه رفتي بي تفاوت ، به غريبه سر سپردي ...

اينو بدون که دل من ، شده جادو به تلسمت ...

يکي هست اينور دنيا ، که تو يادش مونده اسمت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

با او

هرگز به دنبال کسي نباش که با او زندگي کني ...

بلکه به دنبال کسي باش که بدون او نتوني زندگي کني ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۰۷/۰۹/۸۶

يه نيايش كوچولو

خدايا

به من توفيق تلاش در شكست

صبر در برابر نا اميدي

رفتن بي همراه

كار بي پاداش

خوبي بي نمود

مناعت بي غرور

عشق بي هوس

تنهايي در انبوه جمعييت

و دوست داشتن بي آنكه دوست بداند

روزي فرما...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

پيوند ناگستني

بوته ي اقاقيا بودم با عشق تو بزرگ شدم .

حالا درختي پر شاخ و برگ شده ام بيا و مرا از ريشه بيفكن . دلم مي خواهد هيزم شكن اين

درخت تو باشي.

شاخه ي زنبق بودم با عشق تو گل دادم ،

حالا كه شاخه اي پرگل شده ام بيا و مرا بچين .آخر اگر تو مرا نچيني ،برايم خار و گل چه فرقي

خواهد داشت؟

آب چشمه بودم با عشق تو از دل سنگ بيرون آمدم .

حالا كه سر از سنگ خارا بد آورده ام ،بيا و مرا بنوش . مرا كه بلور شفاف نيز بدرخشندگيم رشك

مي برند.

پروانه بودم با عضق تو بال و پر يافتم

حالا كه پر و بال گشوده ام بيا ومرا در دام انداز ،بگذار آتش عشق تو و پرم را بسوزاند.

بخاطر تو رنج خواهم برد زيرا غمي كه از عشق تو بر دلم نشيند برايم فرح بخش است نميداني

چطور روز و شب در آرزوي هيزم شكني تو،در آرزوي گل چيني تو،در آرزوي عطش تو،در آرزوي

آتش تو هستم .

بگذار زخم عشق تو بر دلم نشيند تا خوني را كه از آن بيرون خواهد چهيد چون گوهري لعلگون

ارمغان تو كنم.

بخاطر تو ،در جاي زيورهاي عادي،گيسوانم را با هفت خار بلند خواهم آراست و بجاي ياقوتهاي

گرانبها ،دو شراره ي خون فام آتش از دو گوشم خواهم آويخت.

آنوقت ،اي محبوب من ! به ديدار تو خواهم آمد تامرا ، در عين رنج بردن خندان ببيني و گريان در

آغوشم گيري

در آغوشم گيري تا بيش از همه مال تو باشم ،مال تو باشم…

آه و افسوس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

مطمئن باش و برو

برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند زني...

ضربه ات کاري بود...

دل من سخت شکست...

و

چه زشت به من و سادگي ام خنديدي...

به من و قلبي پاک

که پر از ياد تو بود...

به خيالم مي گفت:    تا ابد مال تو بود...

مطمئن باش و برو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

تنهاييم حق من است

هيچ کس نخواهد توانست ما را از هم جدا کند

من و تنهايي يکي هستيم

تو با من به تنهايي مي رسي

و يا با تنهايي هايت باز به من مي رسي

بي دليل

يا

با دليل

چيزي از جنس خط خطي هاي معوج يک کودک

هستم
 
مدادي گاز زدي

يک مشت مداد رنگي ريز و درشت

خورده هاي ابلغ پاکن

و ...
 
ميخواهم همين باشم

همين

خط هاي کج و معوج صادقانه

مي خواهم دور از

نقش هاي زيباي يک استاد نقاشي باشم
 
همين قدر دور

از تمام حالات شيطاني

از کساني که بردگان شيطان هستند

مي دانم

مرا با تنفر مي شناسي

با چندش آور ترين طعم مي گويي

و بار ها مي خندي که چگونه اين قدر صريح هستم
 
مي دانم

هنوز هم نمي فهمي چه امتدادي است در حرف هايم

هنوز هم فکر مي کني

پاي مهره هاي مار در ميان است

پاي جنبل و جادو
 
انتهاي من

انتهاي کساني است

که بوي تنفر دهانشان از دور ها مشخص است

مي تواني تنها شبيه

آفت  برگ هاي غنچه ي  نوشته هايم باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

چاره غم داني چيست

براي کسي که مرا آتش زد و خود ندانست

گفتمش چاره غم داني چيست؟

گفت: اشک از غم تو مي کاهد

گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت

گريه هم خاطر خوش مي خواهد!؟

کاش اين درد که در سينه من پنهان است

آتشي مي شد و مي سوخت مرا

با که گويم که پس از عمري ، دوست

شيوه ي دشمني آموخت مرا ؟

اي آفتاب پاک صداقت ، در من غروب کن.؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

روزي به تو خواهم گفت

روزي به تو خواهم گفت ازغربتم روزي که با ريزش  برگها خزان زندگي من آغاز شد،آن روز که

آفتاب گردان وجودم به سوي خورشيد دلت را آرزو مي کرد .

آن روز که ابرهاي سياه وسفيد سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته بود وباران غم ازگوشه ي آن

به کوير سرد گونه هاي استخوانيم فرو ريخت

آن روزهمه چيزرا در يک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که سيلاب اشک هايمان يکي گردد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

کاش

کاش مي شد ما بهاري مي شديم

خيس آواز قناري مي شديم

کاش از خوبان عالم مي شديم

توبه مي کرديم آدم مي شديم

کاش نامردي نصيب ما نبود

در بي دردي نصيب ما نبود

کاش چوپان دل ما عشق بود

پاسبان محمل ما عشق بود

کاش در يک شبي سبز و شگفت

عشق از ما بيعت مي گرفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

يه شب... يه دل تنگ... يه ياد كهنه... يه يار قديمي ...

ديشب وقتي كه صداتُ پس از ماهها از پشت سيمهاي تلفن شنيدم به سختي تونستم

تشخيص بدم كه خودتي...

داره باورم ميشه كه از يادم ميري بيرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدي... و چه قدر غريبه...

همون غريبه آشناي من كه يه روزي از 100 فرسخي مي شناختمت... اما حالا صداتم  با من

بيگانه است...

ديشب وقتي چشمهام رو روي هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست

نميديدم...

ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتي وقتي كه

كنارم بودي و دستات تو دستم بود....

هميشه ازم دور بودي.... هميشه....

ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....

ديشب دلم يه سوزش عجيبي داشت...

ديشب دلم هوات كرده بود....

ديشب...

اما تو نبودي.... تو  كنارم نبودي... حتي توي خيالم هم درست نمي ديدمت..

ديشب شب بدي بود...

واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور كردم... مثل يه فيلم... خيلي سريع... بعضي جاهاش هم stop

مي كردم و به چشمات خيره مي شدم...( آخ كه چه قدر دلم هواي چشمات كرده )

اما بالاخره تموم شد...وقتي خوب به همشون فكر كردم.... يه تصميم جديد گرفتم...

يه قلم... يه كاغذ... يه جفت چشم باروني... و يه پنجرة بارون خورده...

نوشتم... نوشتم... از تو ... از يادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگي هام ... از

رفتنت... از نبودنت و در آخر اينكه.....

 هنوزم دوست دارم اي عشق ديرينة من

 يه پاكت نامه... يه عكس يادگاري... يه دل شكسته... يه دست لباس...

راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسيدم... يه گوشه خالي... كنار يه قبرستون ... يه

قبر خالي... بي نام و نشون...نامه ات بوسيدم و گذاشتم تو قبر خالي... بعد هم عكست رو

گذاشتم روش... بعد هم خاك ريختم... خاك ... خاك... خاك

يه قبر... يه شمع... يه شاخه گل... يه دل تنگ...

حالا ديگه جات مشخصِ ... حالا ديگه لازم نيست دنبالت بگردم... از اين به بعد ميام اين جا... هر

وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد... هر وقت خواستم بيام پيشت ميام اينجا... ديگه لازم

نيست تو خيابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... ديگه منتظر برگشتنت نمي مونم...

ديگه منتظر تلفنت نيستم... آخه ديگه مطمئنم كه تو مردي و جات هم گوشه يه قبرستون بي

نام و نشونه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

من ديدمت

وقتي اومدي کسي تورو نديد اما من ديدمت  

کسي تو رو حس نکرد ولي من باهمه وجودم حست کردم

هميشه دلم مي خواهد برات شعر بنويسم

عاشق باشم و دلتنگ نمي ذاره نذاشته

همين خورده ريزي که اسمش زندگي
 
مسافر غريب من جاده زندگيت کجاست 

بگو که مقصد دلت تو خونه فرشته هاست

چه قصه ها گفتي برام از روزگار نالوتي

گفتي ديگه خسته شدم از عشقهاي دروغکي

سفر يه جور شکايت به خنده هاي ديگران

چقدر دلم خسته اس کنار من بمون

حرفهاي من هنوز ناتمام تا نگاه مي کنم وقت رفتن است

باز هم همون حکايت هميشگي

پيش از اونکه با خبر بشم لحظه عظيمت تو ناگزير ميشه

تو کوله بار خستگي که پر شده از خاطره

يه قلبي هست که مي شکنه

بهت ميگه يه حس کور که از اين بيچاره دل بکن

ديو فريب سرنوشت مي خواهد تو رو جدا کنه 

يکي ميگه کاشکي نره منم ميگم خدا کنه خدا کنه خدا کنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

من تو را مي خواهم

هيچگاه نگاهت را فراموش نمي کنم

نگاهي سر شار از محبت و صميميت

صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم

اما...

من تو را مي خواهم نه خيالت را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

من آنم

من آنم که سرم را هرگز خم نکردم

من آنم که اسمم اسم هيچ کس را يدک نکشيده

من آنم که روي پاهايم ايستاده ام

من آنم که شانه هايم پناه هق هق مادرم است و مادرم شانه هايش پناه عالم است

من آنم که گريه ام را فقط ماه ديده و صداي گريه ام را ماه هم نشنيده

من آنم که دستم را همواره سوي آنان که در راه جا مانده اند دراز مي کنم

من آنم که سرم همواره سوي آسمان است و خورشيد هيچگاه چشم هايم را زخم نزده

من آنم که پناهم خداست

من آنم که جز از خدا ياري نخواسته ام

من آنم که جز به خواست او به پا نخواسته ام و ننشسته ام

من آنم که وقتي به نماز ايستادم خدا را ديدم که به نظاره بود

اما روزگار اينها را بر من نبخشيد

اما روزگار اين دل پر درد را هم بر من دريغ کرد

کمر بست بر شکستنم و شکست

ديوارهاي خانه ي مهرم را بر سرم آوار کرد

پس ديگر هيچگاه سرم را بالا نگرفتم

اسمم را خوار کرد و من هرگز ديگر نامم را بر زبان نراندم

شانه هايم زير بار غم شکست

چشم هايم براي گريه از من اجازه نگرفتند و رهگذران گريه ام را به نظاره ايستادند

از راه جا ماندم اما دستي به سويم دراز نشد

مثل ديوانه ها خنديدم

به رسم اين روزگار

به سازي که برايم زد مثل مست ها رقصيدم

گريستم اما مردماني که با گريه شان مي گريستم خنديدند

فرياد زدم اما آنان که دست گرمم نوازششان مي کرد سيليم زدند

آنان که شکستم تا غرورشان نشکند غرورم شکستند

چه بازي سختي کرد روزگار با من

او که مي گفت مست است از جام نگاهم دل به نگاه يک بيگانه سپرد و رفت

باز مثل اول قصه من ماندم و خدا

ياريم کن خدايا به پا خيزم

قسم به همه ي خوبيها ديگر خوبي را فراموش مي کنم!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

مغرور

در آمد از در بيگانه وار سنگين تلخ

نگاه منجمدش به راستاي افق مات در هوا مي ماند

نگاه منجمدش را به من نمي تا باند

عزاي عشق كهن را سياه پوشيده

رخش همان سمن شير ماه نوشيده

نگاه منجمدش خالي از نوازش و نور

نگاه منجمدش كور از غبار غرور

هزار صحرا از شهر اشنايي دور

نگاه منجمدش همين نه بر رخم دري از آشتي نگشود

كه پرس و جوي دو نا آشنا در آن گم بود

نگاه منجمدش را نگاه مي كردم

تنم ار اين همه سردي به خويش مي پيچيد

دلم از اين همه بيگا نگي فرو پاشيد

نگاه منجمدش را نگاه مي كردم

چگونه آن همه پيوند را ز خاطر برد؟

چگونه آن همه احساس را به هيچ شمرد؟

چگونه آن همه خورشيد را به خاك سپرد؟

در اين نگاه در اين منجمد در اين بي درد

مگر چه بود كه پاي مرا به سنگ در اورد

مگر چه بود كه روح مرا پريشان كرد

به خويش مي گفتم:

چگونه مي برد از راه يك نگاه قلب ترا

چگونه دل به كسان سپرده اي كه به قهر

رها كنند و بسوزند بي گناه ترا؟

نگاه منجمدش را نگاه مي كردم

چگونه صاحب اين چهره سنگدل بوده است؟

دلم به ناله در امد كه اي صبور ملول

درون سينه اينان نه دل كه سنگ بوده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

لحظه يکي شدن

مي دونم آخره قصه ميرسي به داد من ... لحظه يکي شدن...

وقتي هيچ خبري از تو ندارم وقتي نيستي تا سرم رو روي شونه هات بذارم وقتي تنهاي تنها

شدم وقتي که تمام غم دنيا مياد سراغم وقتي که ديگه  حتي اشک هم جواب نميده وقتي بايد

باور کنم که من هم پشت تابلو عبور ممنوع عشق ايستادم" يه گوشه آروم و ساکت مي شينم

ديوان حافظ رو بر ميدارم به ياد يه شب به نيت دل تو فال مي گيرم ... بعد هم آروم اشکامو پاک

مي کنم به تنهايي و تاريکي شب لبخند مي زنم ...

مي دونم که يکي هست که فرياد دلم رو ميشنوه ميدونم  که خدا مي دونه که چه قدر دوست

دارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

گل گلدون من شکسته

گل گلدون من شکسته در باد

تو بيا تا دلم نکرده فرياد

گل شب بو ديگه شب بو نميده

کي گل شب بو رو از شاخه چيده

گوشهء آسمون پر رنگين گمون

من مثل تاريکي تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

آسمون آبي ميشه

اما گل خورشيد

رو شاخه هاي بيد

دلش ميگيره

دره مهتابي ميشه

اما گل مهتاب

از برکه هاي آب

بالا نميره

تو که دست تکون ميدي

به ستاره جون ميدي

ميشکفه گل از گل باغ

وقتي چشمات هم مياد

دو ستاره کم مياد

ميسوزه شقايق از داغ

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

گل گلدون من شکسته در باد

تو بيا تا دلم نکرده فرياد

گل شب بو ديگه شب بو نميده

کي گل شب بو رو از شاخه چيده

گوشهء آسمون پر رنگين گمون

من مثل تاريکي تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

آسمون آبي ميشه

اما گل خورشيد

رو شاخه هاي بيد

دلش ميگيره

دره مهتابي ميشه

اما گل مهتاب

از برکه هاي آب

بالا نميره

تو که دست تکون ميدي

به ستاره جون ميدي

ميشکفه گل از گل باغ

وقتي چشمات هم مياد

دو ستاره کم مياد

ميسوزه شقايق از داغ

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

كاروان

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...

خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار

نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر

در بهاري كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟

چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟

من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟

وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...

مي برد مژده آزادي زنداني را ،

زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد

سحري جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد

شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش

روح آزرده من مي رمد از بوي بهار

بي تو خاري ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...

كارواني همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !

سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان

بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روي گل و سير چمن نيست بهار

به خدا بي رخ معشوق ، گناه است ! گناه !

آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق

به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

قبرستان عاشقان

شهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي

کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که

تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم

نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود(ازهردست بدي ازهمون

دست ميگيري )

دستانم بوي گل ميدادمرابه جرم چيدن گل محاکمه کردن پيش خود نگفتند شايد من گلي

کاشته باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

ستاره

تو آسمون زندگيم ، ستاره بوده بي شمار
 
اما شباي بي كسيم يكي نمونده موندگار
 
يكي نمونده از هزار

ستاره هاي گمشده ، هر شب من هزار هزار
 
اما هميشگي تويي ، ستاره ي دنباله دار
 
يكي نمونده از هزار

اي آخرين ، تنهاترين ،‌آوره ي عاشق
 
هر شب عمرم همراه با من ، ستاره اي عاشق
 
اما هميشگي تويي ، ستاره ي دنباله دار
 
يكي نمونده از هزار

اي تو ، آشناي ناشناسم

اي مرهم دست تو لباسم
 
ديوار شبم شكسته از تو
 
از ظلمت شب نمي هراسم

انگار ك زاده شده با من

عشقي كه من از تو مي شناسم
 
انگار كه زاده شده با من
 
عشقي كه من از تو مي شناسم

اي آخرين تنهاتريم آواره ي عاشق

هر شب عمرم همراه با من ، ستاره ي عاشق

تو بودي و هستي هنوز

سهم من از اين روزگار
 
با شب من فقط تويي

ستاره ي دنباله دار
 
با شب من فقط تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو

ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفتم زندگيمو!

ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

تو را گم کرده ام

تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه هاي من

گرفتار سکوتي سردوسنگينند

و چشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگيينند

چراغ روشن شب بود برايم"چشمان زلال تو

کجا ماندي که من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

حال و هواي من

امروز وقتي باز آسمون حال و هواي منو ديد و مثل هميشه
 
تصميم گرفت همراه دل باروني من بشه و شروع به باريدن كرد
 
سوار ماشين شدم و رفتم جايي كه معمولا وقتي آسمون ميباره ميرم اونجا .
 
وقتي تو ماشين بودم لغزش قطره هاي بارون روي شيشه و رقص برف
 
پاك كن ها بهم اجازه نداد بفهمم كي رسيدم ...
 
وقتي رسيدم رفتم جايي وايسادم كه شهر با تمام زشتي و زيبايش زير
 
پاهاي ناتوانم بود ، تازه اونجا ديدم چه جاده پر پيچ و خمي رو بالا
 
اومدم بدونه اينكه ذره اي از سختي اين راه و احساس كنم .
 
وقتي قطره هاي قشنگ و لطيف بارون به تن تب دارو خسته ام ميخورد
 
و با قطره هاي گرم اشكم يكي مي شد انگار دستان نرم و پر مهر
 
مهربون يكتاست اشك دلم رو با محبت تمام پاك مي كنه .
 
از اون بالا به پايين جاده دقيق شده بودم كه شايد بيايي و تو همراه
 
اين لحظه هاي بي كسيم بشي . ولي هرچي بيشتر دقت مي كردم
 
خودمو تنهاتر ميديدم . حتي يه رهگذر هم از اين جاده گذر نمي كرد
 
اگر كسي هم ميومد يا همون پايين تر به محبوبش مي رسيد و يا بالاتر
 
كسي در انتظارش بود اونوقت مي فهميدم اونم مال من نبود.
 
يك آن از ترس بي كسي و تنهايي به خود لرزيدم و تازه اونموقع
 
بود كه فهميدم 2 ساعته در انتظار اينكه شايد امروز ديگه بيايي
 
آنجا نشسته ام .

ولي امروزم نيامدي و من باز هم در حسرت بي تو بودن ...

 
دلم گرفت و بر تنهايي خود بيشتر از هميشه گريستم ، آخه نمي دوني
 
چقدر سخته به جاي اينكه از سوز سرما به خودت بلرزي از سرماي
 
بي كسي از دنياي تنهاييت بيرون بياي ...
 
نا اميد و خسته از اينكه امروزم نيومدي بلند شدم كه برم .
 
يك لحظه احساس كردم يكي داره صدام مي كنه و بهم مي گه آهاي فلاني
 
چرا انقدر تنها ؟!! نميخواي منو ببيني ؟
 
همون موقع رو به آسمان كردم وبا تمام وجود در درون خود فرياد زدم
 
اي مهربونترين مهربونا : تو اميد تمام لحظه هايم هستي ،
 
اگر تورا نداشتم كه واي به تمام زندگيم...
 
اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۰۶/۰۹/۸۶

خدايا از تو سپاسگزارم

خدايا بخاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم .
 
خدايا بخاطر اينکه هرگاه در جاده زندگي قدمهايم اندکي از راه راست سست ميشود تو با

تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم .

خدايا ممنونم که هرزمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن

بلائي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر اراده بي نهايت هيچ چيز تاب

ايستادگي ندارد.

خدايا از اينکه مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زيرنظر دارد و هرگز فراموشم نمي کند سخت

به خود مي بالم .

خدايا با اينکه گناه کرده ام،  ناسپاسي نموده ام، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا اميد شده

ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان هرزمان که درمانده از همه چيز و همه کس    

شده ام با ز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و درنهايت بزرگواري حمايتم کرده اي .

براستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي چه ميتوانم بگويم؟

اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟

خدايا شمار دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق العاده ات در

سختترين  و غيرممکن ترين شرايط ياورم بوده اي از حساب بيرون است.

تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيزهائي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد. پس تمنا

دارم در يافتن راه درست زندگي وبه دست آوردن شادماني ، عشق ، آرامش و سعادت حقيقي

ياري ام کني . چرا که بدون تو هيچ ندارم و باتو از همگان بي نيازم .

خداي من مي دانم که با اين همه تو با زهم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم

هستي .

زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند.

" اگر آنان که از من روي برتافتند مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم هر آينه از

شوق جان مي سپردند" .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

ديگه تنها شدي

قبولش کن که ديگه تنها شدي

کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي

بهونه نداري بيدار بموني

بگي عاشقي بي اون خواب نداري

توي اين جهان بايد تنها باشي

هميشه کنجه اتاقت بميري

ديگه رفته اون روزاي عاشقي

که واسش شعر بگيو اشک بريزي

به خدا من ميدونم دوسش داري

ولي قسمت نبوده با هم باشين

فراموش کن عشقتو تا بتوني

دوباره شعر بگيو زنده باشي

خيلي سخته که ازش دل بکني

فراموش کني واسش شعر نخوني

ولي چاره اي نمونده ميدوني

بهترين کاره که تنهاش بذاري

تا ببينه بي وفايي يعني چي

دوريو صبرو جدايي يعني چي

اگه تنها شدي اون بالا يکي

هميشه يادته تا تنها نشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

"هيچ کس"، معشوق توست 

عاشقي مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي

هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي

چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه مي کرد.

او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته

چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي

خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين

است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟

عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج

دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.

بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.

عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.

 اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا

به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در

سفري که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

زبانم براي تعريف تو توانايي ندارد

نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد

نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد

نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد

نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .

و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !

يک نصيحت : مواظب خودت باش !

يک خواهش : اصلاً عوض نشو !

يک آرزو : فراموشم نکن !

يک دروغ : تو رو دوست ندارم !

يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !

ميدانم که امروز تو هم گوشهايت زنگ بيداري خواهد زد ، ميفهمي که تو را چقدر من دوست

داشتم و چقدر براي ديدنت دلتنگي ميکردم ، دستهايت خواهد لرزيد ، چشم به در خواهي ماند ،

چون تو هم امروز حس خواهي کرد که در دلم من چه ميگذشت ؟

ميداني چرا ؟ چون ديگر من آغوش خاک سرد و بي روح را به آغوش تو ترجيح داده بودم

نرو !! تنهايم نذار ، من رفتن و ترک کردن کسي که دوست دارم را ندارم

من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم

مي گويي برميگردم و من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگاز اعتماد ندارم

در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم !

نگاه هايي هستند که انسان را تا عمر دارد ميگرياند و دلش را خاکستر ميکند !

راه هايي هستند که تا به مقصد برسد تاب و توانت را از دست ميدهي !

قلبهابي هستند که غمها و دردها شکسته و پيرشان کرده اند !

انسانهايي هستند که هرگز فراموش نمي شوند !

دوستها و عشقهايي هستند که دوست داشتند ولي به مانند تو فراموش کردند !

ولي عشق تا لحظه اناالله وانا اليه الراجعون در قلبش زنده مي ماند !

اگه اين به اين حرفها دلشو خوش نميکرد ديگه اين نوشته ها نيود

آرزو داشتم بالهاي تو بودم اگر من نبودم پرواز کردن برايت امکان نداشت

و آرزو داشتم بهار فصلهايت بودم چون اگر من نبودم گلهاي زيبا باز نميشدند

براي من ديدن تو به مانند آب خوردن بود و زندگي کردن با تو به مانند نفس کشيدن :

بدون آب خوردن و تشنه ماندن ميتوانم 3 روز زنده بمانم ولي بدون نفس کشيدن هرگز !

به تو چي بگويم ؟ نمي دانم !

اگه بگم خورشيد تابان ! آن هم غروب ميکند

اگه بگم زندگيم هستي آن هم کوتاه است !

اگه گلم بگم ؟ آن هم زود پژمرده ميشود !

به تو ميگم ( روحم ) که اين روح با تو زندگي ميکند .

تو به زيبايي گلها حسودي نکن چون تو از هر گلي زيباتري پس بذار گلهاي حسودي تو را بکنن

خودت را ناراحت نکن زيبايي تو از هرگل زيباتري پر فروغتر است ، تو به مانند عشق آزادي ، به

مانند آزادي فراتر و دلنشين تر ،، پس تو از يک دنيا با ارزش تر و با معناتر هستي !

يک اميدي در زندگي دارم که هرگز از بين نخواهد رفت !

يک حسرتي هست که هرگز تاب کشيدنش را نخواهم داشت !

و يک يک مرگ وجود دارد ،،، يک روز البته خواهد آمد اما ....

عشقي که نسبت به تو دارم نه خواهد مرد و نه کم خواهد شد .

هترين و زيباترين و دلنشين ترين < واژه عشق > تو را دوست داشت است !

شيرين ترين و خوشترين لحظه هاي < انتظار زندگي > انتظار کشيدن براي توست !

و مکمل زندگي و روح نوازترين صبح بيداري وجود تو ، و هستي تو بوده است !

شاد باشيد و هميشه خندون، بدرود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

 گل من

اي گل من گل شبو

واسه شبهام ميشي خوشبو

دل ميگه بي تو ميميرم

واسه من هستي يه دل جو

همه شبها هستي بيدار

دل من شده گرفتار

دلو از خودت نرنجون

من ميشم برات يه هميار

شبها زيبا ميشه با تو

غصه هام وا ميشه با تو

اين همه قشنگيهارو

چه كسي داره بجز تو

من بدون بوت ميميرم

كمكم كن جون بگيرم

نزار اينجا منو تنها

من به عشق تو اسيرم

هيچي مثل تو نميشه

زندگيم بي تو نميشه

توي شب تو رو شناختم

عطرشب بي تو نميشه

شبها زيبا ميشه با تو

غصه هام وا ميشه با تو

اين همه قشنگيهارو

چه كسي داره بجز تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

قشنگ ترين خاطره

وقتي که خاکم مي کنن 

بهش بگين پيشم نياد

بگيد که رفت مسافرت

بگين شماره اي نداد

يه جور بگين که آخرش

از حرفاتون هول نکنه

طاقت ندارم ببينم

به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو برداريد آتيش بزنيد

هر چي که خاطره دارم

بريد و از بيخ بکنيد

نذاريد از اسم منم يه کلمه جا بمونه

نمي خوام هيچ وقت تنمو

توي گورم بلرزونه

برو آتيش به قلب من نزن

بذار نگاهت از يادم بره

بذار واسه هميشه قلب من

چال بشه با من کلي خاطره

برو نمي خوام ببيني

خونه ي من خالي شده

همدم من به جاي تو

ريگاي پوشالي شده

اونکه مي گفت مي مُرد برات

ديدي راس راسي مرُد

رفت و همه خاطرشم

به خاطرت برداشت و برد

بهش بگين نشست به پات

بهش بگين نيومدي

بهش بگين دوسِت داره

با اينکه قيدشو زدي

نشونيه قبر منو

بهش ندين خوب مي دونم

مياد جاي هميشگي

سر قرار تو رودخونه

مي خوام رو سنگ قبرم اين باشه

طلوعي که خيلي غم انگيز بود

قشنگ ترين خاطره ي عمرم

غروبي که خيلي دل انگيز بود

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

احساس آن روز

چرا چشمان پر دردت شکسته است؟

چرا رنگ در اميد تو ديگر براي عشق تو پايان ندارد؟

ازين سر در گمي آينده اي را

براي سخت پاشيدن به روي  هستي ات آماده  کردي

بس که ريختي درد وجودت را به دامان فکر

فکري نمانده برايت به جز فکر ديگري

سروي ولي نه آن سرو پر شکوه

سروي ولي نه در آغوش آسمان

زيباي من تا به کي تازيانهُ طبيعت را به جان خري؟

هزاران بار اگر اشک شرابي را به گونه هايت حس کردي

حال نهايت چه شد؟

گاه مي گويم چه مي شد من به جز احساس غمگين خاموشي

حس ديگري را با نهايتم احساس مي کردم

کاش مي شد پنج حس وجودت را کناري

براي حس شيشم واگذارم

و آن حس جديد آشتي را براي شعر از تو نوشتن در اعماق وجودم خاک مي کردم

نه مي خواهم ببينم بي تو را پيمان

نه مي خواهم شنيدن را به جز تو

نه مي خواهم حس  با دست لمسم

نه مي خواهم ببويم گل به جز تو

و در آخر که هستم من بدونت

نه مي خواهم ببوسم من لبي را

و آن حس جديد اشتي را براي خود به يادت خاک مي کردم

و قلبم را کنارت ياد مي کردم

تو را قسم تو ماه من

چگونه اي که من به جز تو ديگر اين دنيا را نيستم؟

چگونه اي که هستي ام را با هستي تو احساس کردم؟

آمدي و فهميدم که دنيا قبل از آن چيزي به جز تو را کم داشت

و آن احساس با تو بودن بود

پاک

خاموش

آرام و درخشان

تو ماه زميني من

بدان که هنوز که هنوز است احساسم را با احساس آن روز قياس مي کنم

و اينک

چرا چشمان پر دردم شکسته است؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

نامه عشقم برايت

سلام من به يار خوب ديرينم

که ديگر روي ماهش را نميبينم

اگر ماهي چرا يکشب نديدم

شبي خوابيدمو در خواب ديدم

بگفتند او ستاره سهيل است

اگرآني، چرايکدم نديدم

پيت در آسمان يا در زمينم

کجايي تو که خوابت هم نبينم

مرا نشناختي اميد جانم؟

درست است نازنينم من همانم

که در اعماق قلبت خانه دارم

ويادر ديدگان تو نهانم

زحالم گربپرسي خوب دانم

که شورورغبتي در خود ندارم

اگرگويم ملالم دوريت نيست

دروغ است وبدان کارم صبوريست

گهي خشنود گه در غرق ماتم

زتنهايي بگيرم زانوي غم

گهي چون جوي خشک وگه روانم

خلاصه بگذرانم روزگارم

تو از خود گو چطوري روبراهي؟

نميبيني مرا چه سربحالي

بدون ديدن رخسارورويم

ويا دور از تمام هايوهويم

سراپا شادوخشنودي وخوبي؟

ويا دلتنگ ومحزون وملولي؟

چرا ديگر به ديدارم نميايي

نميخواهي بيايي يا نميداني

که شبنم صبحگاه پرکرده جايت را

طلوع نور پوشانده شعاعت را

اگررويت نبينم آسمان هست

ستاره،قرص ماه وکهکشان هست

فلق بينم به ياد مويت افتم

شفق بينم به وصف رويت افتم

ستاره آرزوداردنشيند

به جاي هردوچشمت تاببيند

کبوترخسته بالي را که خواهد

به روي شانه هاي تو بخوابد

زهرچه بگذريم بايد بگويم

زمانه يکسره ناسازگارست

تمام خاطراتش ماندگارست

چه کردي با فرازوبانشيبش

چه کردي بارفيق ونارفيقش

اگرهرجاي اين دنيا که باشي

بخواهي روزوشب دلشادباشي

اميدت رامکن نوميدهرگز

نشوآزردگي دوست باعث

خلاصه اختتام نامه خود

خورم سوگند نزدخالق خود

قسم برلحظه ديداراول

به تلخي وداع روز آخر

قسم بر حرمت ايام رفته

قسم برعهدوپيمانهاي بسته

به يادخاطرات نازنيني

که تااين لحظه در يادم نشسته

سراغ ازمعرفت ازعشق گيرم

به ياديارهستم تا بميرم

سراغ ازمن نگير آندم که پيرم

ويادر دامن خاکي اسيرم

گلم!ديراست وقتت را نگيرم

زپرحرفي خودسردردگيرم

دگرحرفي ندارم تابگويم

سلامت باشي،اينست آرزويم

فداي تو مواظب خودت باش

به يادهمره تنهاييت باش

خداحافظ عزيز نازنينم

الهي هيچوقت داغت نبينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

نـيمـه شـب

نـيمـه شـبي در هـوست سوختم            

تا بـه سحر چشم بـه در دوخـتم

سجده همان فــرصت دلـباختن             

کـعبه همان کـعبه تو را ساختن
 
واي اگــر واديــه پـــيـــدا کــنم            

نـفـس زنان تو را تـمـاشا کـنـم
 
اگر بـخواهي بـه ورا مـي روم             

سـر بـه پايان بـه حرا مي روم
 
عـشـق تـو ديـوانـه هـوايـي کـنـد ابـهـتـت فــقـط خـدايـي کـنـد 

چـنـد صـباحيست هـوايت کنم سخت ترين لحظه دعايت کـنم
  
له له دل از نـگهت عـار نيست             

کجا نـشسته اي خدا يارنـيـست
 
هـزار بـار آمــده ام کــيســتـي             

در زده ام خـانـه چرا نـيـسـتـي
 
پنجره ات بـاز ولـي دور بــود           

چـشم تو بر ديـدن مـا کـور بـود
 
از مـي و ميخانه رهـا مـيشـوم           

رخصت بده امـشب خدا مـيشوم

مرگ چرا اين در و آن در زني غيردلم بر هـمگان سر زني

درد مـعـمـا شـده تـدبـيـر کن خواب نـديـده را تـو تـعبير کـن
 
تـير غمم سوي تـو پرتاب شد              

سـراب ديــده ام پـر از آب شــد
 
درد دلـم يــاد جـــوانــي کـنـد              

لـشـکر غم حمـلـه چـو آنـي کـند
 
هرکس ونا کسي مرا باج برد            

جـوانــيـم خــدا بــه تــاراج بـرد
 
سوي تـوشـکوايه جدا کرده ام            

بـه خلوتي تـو را صـدا کــرده ام

نـامه ام از فـقر پـديـدار بـود نـالـه مـن کهـنـه و بـيـمـار بـود

خدا فـقط درد خودش چاره کرد نخواند و نامه مرا پاره کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

نور ماه

و نور ماه اينبار هم بر من مي تابد

و مرا در تراوشات نقره فامش غرق مي سازد

و من يكبار ديگر خسته از

حل معماي زندگي لحظات كم مانند جواني را

در زير دست و پايم به هدر مي دهم

و من يك شب ديگر را تا سپيده تنها ترين فانوس

روشنايي بيدار خواهم پيمود

و هيچكس نخواهد فهميد كه چه زيبا ستاره ها

غروب مي كنند

و من چه بينا بر آنها مي نگرم

و يكباره هجوم روز ديگري است كه بر من مي تازد

و من چه تنها به نبرد روشنايي مي روم

و من پر از سكوت روز بعدي را نيز خواهم گذراند

تا به مهتاب شب برسم

تا عمرم را با ورق زدن شب و روز

تاريكي و روشنايي

فقط پر كرده باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

نگاه کن و ببين

نگاه کن ديده گانت را بگشاو ببين

در کدامين جا ي دنيا مي توان چنين نقاش ماهري را يافت

که غروب خورشيد رابه اين زيبايي قلم زند

در کجاي دنياميتوان باغباني بهاين زبردستي رايافت

که جنگل هاو گلهارا به اين زيبايي پرورش دهد

در کجاي اين زمين خاکي ميتوان شاعري به اين هنرمندي را يافت

که ترانه هاي باران را به اين زيبايي بسرايد

در کجاي اين زمين سبز مي توان موسيقيداني به اين هنرمندي را يافت

که موسيقي باد را با آهنگ شاخ وبرگ درختان بسازد

در کجاي اين کهکشان ميتوان معماري به اين زبردستي را يافت

که اين کره خاکي را به اين نظم و زيبايي معماري کند

 او کيست که از همهبرتري دارد

او کيست که تمام در ختان او را تعظيم مي کنند

او کيست که تمام مرغان عالم در تسبيح اويند

او کيست که تمام ابرهاي آسمان بهفرماناو درحرکتند

نمي دانم هر چه فکر ميکنم جز يک نفر کسي را پيدا نميکنم که تمام اين کارها را بانيم نگاهي

انجامدهد

آري فکر کنم که شما هم فهميد يد او کيست

او خداست خدايي که همه عاشقان عالم سعي مي کنند به اين معشوقه ي خود نزديک شوند

وذکر او گويند.

او خداي محمداست

اوخداي تمام عاشقان اين دنياست

اوست که مي افريند و مي ميراند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

 نزديک ترين نقطه به خدا

نزديک ترين نقطه به خدا هيچ جاي دوري نيست.نزديک ترين نقطه به خدا نزديک ترين لحظه به

اوست،وقتي حضورش را درست توي قلبت حس مي کني، آنقدر نزديک که نفست از شوق

والتهاب بند مي آيد.

آنقدر هيجان انگيزکه با هيجان هيچ تجربه اي قابل مقايسه نيست.تجربه اي که بايد طعمش را

چشيد. اغلب درست همان لحظه که گمان مي کني در برهوت تنها ماندي، درست همان جا که

دلت سخت مي خواهد او با تو حرف بزند،همان لحظه که آرزو داري دستان پر مهرش را بر سرت

بکشد، همان لحظه نوراني که ازشوق اين معجزه دلت مي خواهد تاآخردنيا از ته دل وبا کل

وجودت اشک شوق شوي وتا آخرين ذره وجود بباري. نزديک ترين لحظه به خدا مي تواند در دل

تاريک ترين شب عمر تو رخ دهد،يا در اوج بزرگ ترين شادي دلخواسته ات.مي تواند درست

همين حالا باشد و زيباترين وقتي که مي تواند پيش بيايدهمان دمي است که برايش هيچ بهانه

اي نداري. جايي که دلت براي او تنگ است. زيبا ترين لحظه ي عمر و هيجان انگيز ترين دم حيات

همان لحظه باشکوهي است که با چشم خودت خدا را مي بيني.درست همان لحظه که مي

بيني او با همه عظمت بيکرانش در قلب کوچک تو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن

او را در دلت حس، و نوراني و متعالي شدن حست را درک مي کني.آن لحظه که مي بيني آنقدر

اين قلب حقير ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بيکرانش آن را لايق شمرده و بر

گزيده.

و تو هنوز متعجب و مبهوتي که اين افتخار و سعادت آسماني چگونه و ازچه رو از آن تو شده

است.

توي آسمون دنياهر کسي ستاره داره .چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

عشق يک فرشته

مي خوام براتون قصه بگم.قصه عشق يک فرشته.فرشته ما ميون آدم ها بود ولي آدم ها نمي

تونستند  ببيننش مگر اينکه خودش بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگي روزمره و کارهايي بود

که از طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولي روزي عاشق نگاهي شد. عاشق اشک و گريه

کردني شد.ولي عاشق نگاه يه آدم.کم کم خودشو به عشقش نشون داد.ولي عشقش نمي

دونست که اون يه فرشته است.چون ظاهرش

مثل آدم ها بود و هميشه يه نوع لباس مي پوشيد. کم کم عشقش هم به اون علاقه مند

شدولي اين واسه فرشته قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزديکي مياره و فرشته ما نمي

تونست به عشقش نزديک بشه يا حتي اونو لمس کنه. بالاخره فرشته قصه ما با کسي آشنا

شد که قبلا فرشته بوده ولي الان تبديل به آدم شده.حالا فرشته قصه ما مي تونه تبديل به آدم

بشه ولي بايد با جاودانگي خداحافظي کنه.حالا فرشته ما بين دو راهي عشق و جاودانگي قرار

گرفته و بايد يک راه را انتخاب کنه.بالاخره تصميمشو مي گيره و عشق را انتخاب مي کنه و با

جاودانگي تا ابد خداحافظي مي کنه.حالا اون تبديل به آدم شده.حالا به آرزوش رسيده.حالا مي

تونه عشقش رو در آغوش بگيره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح کنه....امروز صبح اولين شبي

است که اون با عشقش سحر کرده.ولي امروز بدترين روز براي اون هستش چون عشقش در اثر

يک تصادف ميميره.حالا فرشته سابق قصه ما نه عشقشو داره نه جاودانگي را.در دوران

فرشتگي دوستي داشت که هميشه همراهش بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر مي

شه و ازش مي پرسه:ارزشش رو داشت؟
 
فرشته قصه ما مي گه: <يک بار بوسيدن او به تمام عمرم مي ارزد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

سرنوشت را مي خوانم

سرنوشت را مي خوانم در افكارم

گاه درست

و گاه اشتباه

خطاهايم را مي توانم ببينم ولي نمي توانم عبرت بگيرم

و غبار در راه آنقدر در راه زياد است كه من در

ميان هياهو خود را نيز گم مي كنم

و تو كه در پيچش هاي زمان گاهي خود را به من مي نمايي

من به انتظار آمدنت همه راهها را نيمه كاره

رها كرده ام

به گلباران كردن مقدمت خواهم پرداخت و

طلسم خود را بر گردنت خواهم انداخت

و آن روز من هنگام ترانه خواندن

تنها نخواهم بود

و تو براي هميشه غبار جاده ها را برايم

كنار خواهي زد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

دلم پيشته

دلم پيشته... گل من مي دوني؟ بگو تا ابد پيش من مي موني

تو را دوست دارم با دل و جونم تا دنيا دنياست با تو مي مونم
 
وقتي چشماتو روبروم مي بينم وقتي عزيزم پيش تو مي شينم
 
هميشه پنهون ميخوامت از جون عشقت از قلبم نمي ره بيرون
 
نازنينم با تو بودن واسه من خواب و روياست
 
بيا پيشم تو نباشي اين دل من خيلي تنهاست
 
آرزومه با تو باشم تا ببيني دل چه حالي مي شه
 
بي تو تنهام تو را مي خوام يه روز بي تو يه سالي مي شه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

کوير

دستم را دراز مي کنم

و تکه اي از ابر بي باران اميد را

به زير مي آورم

و در آسمان خيال رها مي کنم

تا شايد دوباره بر كوير خشكيده ي احساس ببارد

و گلهاى عشق

دوباره شکوفا شوند...

هر روز با اين رويا دلخوشم

اما...

اما مي ترسم

مي ترسم تند باد سرنوشت ابرهاي روياى مرا با

خود ببرد

و كوير احساسم هميشه کوير بماند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

خانه به دوش

خانه به دوش تو شدم

بنگر که مرا تا کجا کشاندي

عاشق روي تو شدم

تو که جان مرا به لبم رساندي

اي با تو بودن حسرت ديرينه من

اي راز عشقت تا ابد در سينه من

اي با تو بودن حسرت ديرينه من...

از تو بريدن خيلي سخته نازنين

به تو رسيدن خيلي سخته نازنين

از تو بريدن خيلي سخته خيلي سخته نازنينم

به تو رسيدن خيلي سخته خيلي سخته نازنينم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

بهار آمده

خاک باغچه ي خانه ي پاييزي ما آبستن رويش مجدد است .

و غنچه ها...

بي هراس از چيده شدن  مانند دختران تازه بلوغ يافته  طنازي مي کنند .

بهار آمده

باغچه  بهاري است اما !

خانه هنوز بوي پاييز مي دهد...

صداي پاي بهار شنيده مي شود

درخت ها جان تازه اي گرفته اند

آسمان هم با آسمان زمستان فرق دارد

گاهي سرد مي شود اما خيلي زود نسيم بهاري سردي زمستان را به خنکاي دوست داشتني

بهار تبديل مي کند

خيابان که مي روي مي بيني مردم با چه شوقي رفت و آمد مي کنند، خريد مي کنند و ...

ولي نگاه عاشق به بهار نگاه ديگري است

يک نسيم از درد عشق است اين بهار

آري دستاورد عشق است اين بهار

بهار با همه خوبي و عظمت و طراوت يک وزش از نسيم عشق است

بهار حقيقي در دل آنان است که عاشقانه مي انديشند، عاشقانه مي نگرند، عاشقانه رفتار مي

کنند، عاشقانه مي زيند و عاشقانه مي ميرند

گويي بهار مي خواهد به ما بگويد که اگر عاشقانه مرديم، هرگز نمي ميريم

آه، باور دارم که عشق پر از زخم و داغ است خصوصا براي عاشقي که جز جفا هيچ نبيند و حتي

براي عاشقي که وفا ديده است نيز تلخ است، اما مگر بهار تلخ نيست؟ بهار هم با همه زيبايي

تلخ است. مگر همه گلهاي بهاري روزي به باد خزان دچار نمي شوند؟ بهار نيز چونان عشق

زيباي پيچيده شده در غمهاست و آن چه که بهار را با عشق پيوند مي زند همين پارادوکس

زيباي بهار است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

بهار آرزوها

بهار .... بهار ..... و باز بهاري ديگر

آري بهار آرزوها

بوشو حس مي كني؟ آره درست شنيدي بوشو! اگه شامه ي قوي داشته باشي بوشو حس

مي كني. وقتي كه صبح از خواب ناز پا شدي، پنجره اتاقتو باز كن. چشماتو ببند و دستاتو به

اندازه يه دنيا باز كن. اون وقت خيلي ساده وجودشو ، آمدنشو حس مي كني. با تمام وجودت

مي توني اونو احساس كني و بغلش كني . به سادگي نوشيدن يك ليوان آب گوارا... ولي اي

كاش وجود اين بهار فقط فيزيكي نباشه يعني همون بهاري كه سالي يك بار با اومدنش همه ي

گرد و غبار شهرو با اون باروناي قشنگش از بين مي بره و همه چيزو همه جا را پاك و زيبا و

باطراوت مي كند.

بهاري كه با اومدنش همه چيز تازه و نو مي شه. بهاري كه فصل تولده، تولد دوباره طبيعت و

شايد تولد دوباره انسان ها ! كاش اين بهار فقط تولد دوباره ي طبيعت نباشه. تولد دوباره ما

انسان ها هم باشه. يعني ما سعي كنيم كه با تغيير فصل و سال آدم ديگه اي باشيم، به قول

هايي كه به خودمون و ديگران داديم عمل كنيم و بهتر از هميشه و قبل بشيم. سعي كنيم

همان طور كه بهار با اومدنش گردوغبارو از همه جا پاك مي كنه ما هم دل هامونو از هر چي غم و

كينه و گرد و غبار پاك كنيم. سرماي زمستا نو دور بريزيم و كاري كنيم كه گرد و غبار دلمون پاك

بشه و دلاي شيشه اي مون مثل آينه برق بزنه و صاف و زلال بشه. ما هم سبز بشيم ،مثل

بهار، به رنگ طبيعت. دلامونو پر كنيم از صفا و عشق و محبت. اگه تو روزاي سرد زمستوني دلي

رو از روي يه اشتباه كوچك شكستيم بريم و دوباره اونو به دست بياريم. بريم و به دوستامون يه

سلام دوباره بكنيم و پيام آور مهر و محبت باشيم و كاري كنيم كه همه جا پر بشه از شادي و

محبت، از سرور و آواز، از ترانه ي عشق و دوستي. اون وقته كه ديگه همه جا بهاري ميشه. همه

جا بوي بهار و تازگي مياد. همه جا سبز ميشه حتي تو. آره! تو هم سبز مي شي و گويي يك

تولد دوباره پيدا مي كني و اون موقع است كه احساس طراوت و شادابي مي كني ، درست مثل

شكوفه هاي بهاري كه به اميد بارور شدن و به كمال رسيد و دست يابي به اوج به بهار سلام

مي كنند. سلامي دوباره و نو. يك سلام با بو و رنگي تازه. يك سلام با تمامي وجود. و سلامي

هم از طرف من به تو دوست خوبم. به تويي كه متولد هر روزي از اين سال نو و قشنگي و همين

الان اضافه شدن يك بهار به بهاراي عمرتو و طلوع بهاري ديگر از عمرت را تبريك مي گويم و

اميدوارم هميشه بهاري باشي و سرسبز . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

به که گويم

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش

غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش

گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو

که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش

به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم

همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش

من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب

غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۰۵/۰۹/۸۶

آدم ها

آدم ها مثل كتاب هستند ...

بعضي از آدم ها جلد زر كوب دارند ... بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك .
 
بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي .
 
بعضي از آدم ها ترجمه شده اند .
 
بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدم هاي ديگه هستند .
 
بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها صفحه رنگي دارند .
 
بعضي از آدم ها تيتر دارند , فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشتند :
 
حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است .
 
بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند . بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند

و بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند .
 
بعضي از آدم ها نمايشنامه هستند . در چند پرده نوشته مي شوند .
 
بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدم ها معلومات عمومي هستند .
 
بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند .
 
از روي بعضي آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها بايد جريمه نوشت .
 
بعضي از آدم ها رو بايد چند بار بخوونيم تا معني اونها رو بفهميم و بعضي از آدم ها رو بايد

نخونده دور انداخت ... !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

وقتي رفت

وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزيزم ، اين کار را نکن.

نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده.

وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه،

رويم را برگرداندم،

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.

نگفتم: عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم،

چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده اي،

من آن را سد نخو اهم کرد.

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم: اگر تو نباشي، زندگي ام بي معني خواهد بود.

فکر مي کردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.

اما حالا، تنها کاري که مي کنم

گوش دادن به چيزهايي است که نگفتم.

نگفتم: باراني ات را درآر...

قهوه درست مي کنم و با هم حرف مي زنيم.

نگفتم: جادهء بيرون خانه

طولاني و خلوت و بي انتهاست.

گفتم: خدا نگهدار، موفق باشي،

خدا به همراهت. او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چيزهايي که نگفتم، زندگي کنم.

زندگي چيزي جز يک دروغ بزرگ نيست !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

شادي حرومه

 رفتم و تنهات مي ذارم

با يه دنيا گله

واسه دست کشيدن از عشقت

چاره شد فاصله

روزي که چشمات وديدم

چشم از همه بريدم

اما دريغ از عشق تو

ديگه تمومه

شادي حرومه

به قلب خستم

زدي نشونه

اي جونم   

ديگه نمي خوام

دل ديوونه

ازخاطراتم
 
چيزي بمونه

اي جونم

اي واي ازاون همه احساس

شدپرپرنگاه تو

حيف ازدلي که باجونم

ميرفت به راه تو

حالاکه دست دل سنگت

روشد واسه دل خستم

نمي خوام بدوني چشمامو

روي تو بستم

رفتي وقلبِ توتنهاست

بين اين همه سياهي

حالاببين بدون من چه سخته بي پناهي

روزي که دل کندي ازمن

گفتي آسونه رفتن 

اما دريغ از عشق ِمن

ديگه ندارم

عشق ِ به سينه

روقلبِ زخمي

نشسته کينه

اي واي

ديگه نمي خوام

بمونه يادم

عشق ِ سياهت

داده به بادم

اي واي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

خيلي خوب ... خيلي بد

خيلي خوب...خيلي زود تبديل شد به خيلي بد

خيلي زود .

هيچ كس هيچ چيز به من نگفت و به همين دليل سر در نياوردم!

كه خيلي خوب چقدر زود تبديل مي شود به خيلي بد!

آفتاب ... تبديل شد به سايه ، به باران

شور و شوق ... تبديل شد به لذت ، به درد

ترنم ترانه هاي دل انگيز جايش را داد به سر دادن سرود هاي غم انگيز

خيلي زود .

با " تا ابد " شروع شد

و ابد تبديل شد به گاهي ، به هيچ وقت!

و "مرا دوست داشته باش " تبديل شد به " جايي هم ( در قلبت ) براي من در نظر بگير "

خيلي زود .

خيلي خوب ... زودتر از آنكه فكر مي كرديم تبديل شد به خيلي بد

خيلي زود .

اگر هيچ كس به تو نگفته باشد ، حالا ديگر بايد بداني

كه خيلي خوب ، خيلي زود تبديل مي شود به خيلي بد !

خيلي زود .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

کاش بودي

امروز بد جوري حضور دستاي مهربونت رو روي شونه هام کم دارم.....

امروز هواي گريه دارم...

دلم خيلي برات تنگ شده..

خيلي به بودنت نياز دارم...

دلم ميخواد کنارم باشي...

ميخوام که باشي...

امروز خيلي دلم مي خواد از تو بگم...

مي خوام سرمو بذارم رو شونه ت...

مي خوام تمام دلتنگي هامو تو بغلت گريه کنم...

کاش مي دونستي تو دلم چه خبره...

کاش بودي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

با من بگو درد دلت

با من بگو درد دلت

با من بگو ساز دلت

آه دلم را ببين که بي تو چه باشکوه مي نوازد

من شدم شبنم لغزيدم ز چشمان غم

بشنو صداي قلبم که باز از فرو ريختن مي گويد

لمس کن دست سردم را که بي تو گرمي ندارد

با توام ولي با تو نخواهم ماند

درد نرسيدن سنگين نيست

درد خواستن و گذشتن سنگين است

بار غم تقسيم کن

من هم خواستم

من هم لايق اين غمم

نگاهم بي تو نوري ندارد

نور دو چشمانم توئي

به تو گفتم اين عشق تا ندارد

جاودانه دوست داشتنيه من

صبر نوح از خدا طلب کردم

بي توام اما با تو زنده ام

جسمت ازآنم نيست روحت شدم

دستم از سنگ رود خروشان جدا کردم

با شوقي سرشار از رسيدن به سوي آبشار رفتم

پرت شدم

فشار آب قلبم را فشرد

سنگ سخت قلبم را شکست

فکر کردم دلم در انتهاي آبشار انتظارم را ميکشد

آه آه دلم نيست!!!

اي آب خروشان دلم را به تو سپرده بودم

آبشار گفت:

دلت را بر نخواهم گرداند؛

گفتم: چرا؟؟

گفت :

آنقدر پاک و زلال بود که با من يکي شد

گفتم :

مرا هم با خود يکي کن

گفت :

تو به زلاليه دلت نيستي

گفتم :

ميشوم

گفت : بدرود

گفتم :

صبر کن ، خواهشي دارم

برگشت و نگاهم کرد

گفتم :

حالا که با دلم يکي شدي؛ خود دلم هستي

برايت هديه اي دارم

با فشارآب خروشانت دلم را فشردي

با سنگ سختت آنرا شکستي

خون پاک وسرخم تقديم تو

گريستم ، قطره اشکي همراه قطره خون به او دادم

آنرا بوسيد و ناپديد شد

از آنروز هر روز به آبشار مي آيم

که شايد باز او را ببينم

گوئي که مرا ميبيند و پنهان ميشود

اما قلبم قطره خونش را حس ميکند

ميدانم که همين نزديکي هاست

ميدانم که او هم مرا ميخواهد

آه که رود خروشان مارا از هم جدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

فاني شيرينم

گاه نگران ميشوي که نکند آنقدر که انتظار داري تو را دوست نداشته باشم . عزيزم،دوستت دارم

هميشه و هميشه بي هيچ قيد و شرطي. هر چه بيشتر تو را ميشناسم بيشتر به تو علاقه مند

ميشوم. همه احساسات من حتي حسادتهايم ناشي از شور عشق بوده است.

در پر شور ترين احساسم حاضرم برايت بميرم.تو را بيش از اندازه ناراحت و آشفته کرده ام، ولي

تو را به عشق قسم، آيا کار ديگري ميتوانم بکنم؟

هميشه براي من تازه هستي. آخرين تبسم تو شاداب ترين و آخرين حرکات تو، زيباترين

آنهاست.
 
تقديم به کسي که بودنش دليله بودنم شد و اگه يه روز نباشه ديگه زندگي هم

نيست چون با بودنش زندگي معنا و هدف پيدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

ميدوني

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم

تو تنها نيستي تو کوله بارت عشق ميزارم که بگذري

قلب ميزارم که جا بدي

اشک ميدم که همراهيت کنه

و مرگ که بدوني برميگردي پيشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

مرگ سنگين

مي روم

سنگين تر از هميشه

اين بار کوله باري تازه بر دوش دارم

اين بار انگار

از هميشه تنها ترم

خسته ترم ...

يک شاخه گل ميخک

يعني چه ... ؟

تکرار کن

يعني چه ... ؟

يعني چه ... ؟
 
من نسيم را مي فهمم

من دستان خميده ي درخت پير را مي فهمم

من ريشه هاي زير خاک را مي فهمم

يک جرعه تنهايي

شايد تنها آرزوي من باشد

شايد تنها گرفتن دستان تو

ابديت آرزوي من باشد

اي ابرو خميده و ناز بر زلف

اي تنها تفکر زمان معصوميتم

اي تمام مقدسات من

تنها براي توست که خواهم نوشت
 
فکر کن ...

کسي که مرگ برگ ها را کشيده است

منم !

بايد براي مرگ تدريجي احساس گريست

براي دروغ ها

براي ذره ذره ي بهشت که مي رود

به اعماق فراموشي ها

بايد براي تمام معصوميت از دست رفته

ناله کرد

اينجا صحبت گناه ديگر نيست

اينجا حرف

حرف يک جهنم است

حرف

حرف نهايتي خيره از  شهوت است

ببين که برهنه برهنه فکر مي کنند

و آغوش آغوش انجام مي دهند
 
براي خداوند که ديگر

نماز وحشت نمي خوانند

اين چاپلوسي ها کافي نيست ... ؟

اينجا زمين معصيت کار است

زمين تشنه ي کفر است

جنايت کار است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

محبت ديدن

محبت ديدن

خيلي دوست داشتني است

ولي

دوست داشتني تر از آن

محبت کردن است

بعضي ها که روح بزرگي دارند

هر محبتي را جبران مي کنند

ولي بزرگتر از آنها کساني هستند

که بي هيچ چشمداشتي محبت مي کنند

بعضي ها ارزش محبت ديدن ندارند

ولي

بي ارزشتر از آنها

کساني هستند که قدر محبت رو نمي دونند

خوبه که محبت کردن رو ياد بگيريم

ولي بهتره که هميشه منتظر محبت ديدن نمانيم

عشق و محبت مثل بومرنگ مي مونه

به هرطرف و با هر قدرتي که پرتابش کني

به طرف خودت بر مي گرده

حتي اگر مسيري که پرتاب شده اشتباه باشه

حتي اگر به هدف بخوره يا نخوره

اگر هزار بار هم بومرنگ احساست را پرتاپ کردي

و به هدف نخورد

نااميد نشو

چون هنوز چيزاين هدف بوده که لايق اين برخورد نبوده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

غير طبيعي و نامعلوم

زندگي من به نظرم همانقدر غير طبيعي،نامعلوم و باور نکردني

ميامد که نقش روي قلمداني که با آن مشغول نوشتن هستم

گويا يک نفر نقاش مجنون وسواسي

روي جلد اين قلمدان را کشيده-

اغلب به اين نقش نگاه ميکنم.

مثل اينست که به نظرم آشنا مي آيد...

شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن مي کند.

خيلي دلم ميخواد که نقش آن قلمدان را ميتونستم ببينم...

شايد من هم بتونم قوي و پرمايه بنويسم،

شايد هم هر کدام از ما بايد

نقشي که متعلق به خود ماست پيدا کنيم

و با تاثير گرفتن از آن بنويسيم

و شايد بتوان نوشته هاي هر  کدام از ما را به نقشي تبديل کرد.

شما مي تونيد نقش نوشته هاي خودتون رو بکشيد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

شب آمد دوباره

شب آمد، شب آمد دوباره

که سوسو زند هر ستاره

به دامان شبها  دو چشمم

کمي فرصت گريه داره

تو اي شب که مثل خود من

غريبي و تنها تريني

دلت را گرفته سياهي

خموشي و عشق آفريني

نواها به دل کرده پنهان تويي

تو پرسوز و پررمز و رازي

بلا کش تويي، روح سرکش تويي

تو بايد به فردا ببازي
 
آنکه دل داد و پژمرد و افسرد

حسرت روزگاران به جان بُرد

آنکه با آرزوهاي بسيار

رنج ياران نامهربان برد

نواها به دل کرده پنهان تويي

تو پرسوز و پررمز و رازي

بلا کش تويي، روح سرکش تويي

تو بايد به فردا ببازي

اي خدا خسته ام

ساز بشکسته ام

جز تاثر نوايي  ندارم

اي شَوَم رحمتي

تا که در فرصتي

همچو ابر بهاران ببارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

 چقدر زود دير ميشود

دور دست ها به دنبالت ميگردم

شايد بيابم نشاني از چشمان مهربانت

يا بيابم نشاني از غرور سرکشت

که باعث اين جدايي شد

در کدامين افق و در کدامين بالين آرميده اي

و آيا به ياد مياوري نگاه تنهايي يک پرستوي مهاجر را

و آيا بياد مياوري انتظار و فاصله اي دور با دو قلب نزديک را

آيا هنوز پنجره را به ياد مي آوري و آيا شب ها هنوز به ياد نگاه يک مسافر انتظار را تجربه ميکني

با کدامين قلب شيشه اي آميخته اي که قلب سنگي مرا فراموش کردي؟

نمي دانم چه به دنبالت هستم؟واقعا نمي دانم؟

من؟

من که نتوانستم انتظار را تحمل کنم؟

شب ها با ياد و نگاه تو آرام ميگرفتم و صبح ها چشم به افق چشمان تو داشتم

کجايي؟کجايي اي آرامش شيرين رويا هاي کودکانه

يادم هست پيمان بستيم که هم پاي پيمانمان بجنگيم

سلطان قلب يکديگر باشيم و پيمان ياري را نشکنيم

پس چه شد؟چه شد که هر دو سنگي شديم؟

شايد من زودتر سنگي شدم؟ولي تو هم مقصري

مقصري که هيچگاه قلب شيشه ايت را برويم نگشودي

هميشه پشت پنجره غرور ايستادي و فقط نظاره کردي

فقط نگاه؟

حال که از دست دادمت مدتي است که ميبينمت

در خيال-خواب-بيداري-ميان مردم-در شلوغي شهر

آيا او همان گمشده من است؟

ولي نه

تو نيستي پس چه؟

حال که در اعماق قلبم خانه کرده اي

از خودت خبري به من بده

نگرانت هستم

واي که چقدر زود دير ميشود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

خيال انگيز

خيال انگيز و جان پرور، چو بوي گل سراپايي

نداري غير از آن عيبي، که مي­داني که زيبايي
 
من از دلبستگي هاي تو با آيينه دانستم

که بر ديدار طاقت سوز خود، عاشق تر از مايي
 
به شمع و ماه حاجت نيست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس افروزي، تو ماه مجلس آرايي
 
منم ابر و تويي گلبن، که مي­خندي چو مي­گريم

تويي مهر و منم اختر، که مي­ميرم چو مي­آيي
 
مه روشن، ميان اختران پنهان نمي­ماند

ميان شاخه هاي گل مشو پنهان،که پيدايي
 
کسي از داغ و درد من، نپرسد تا نپرسي تو

دلي بر حال زار من، نبخشد تا نبخشايي
 
مرا گفتي، که از پير خرد پرسم علاج خود

خرد، منع من از عشق تو فرمايد، چه فرمايي؟
 
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشايد

مگر اي اشک غم امشب، تو از دل عقده بگشايي
 
رهي، تا وارهي از رنج هستي، ترک هستي کن

که با اين ناتواني ها، به ترک جان توانايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

به شدت آشفته ام

کجايي پس ؟ مگه نمي دوني دلم برات تنگ شده ؟ مگه دلت برام تنگ نشده ؟ پس چرا

نيستي ؟

بشين روبروم ... بگذار خوب نگات کنم ... من يه گمشده تو نگاهت دارم ، ازش خبر نداري ؟

دستات مهربونه مثل نگاهت ... و گرم مثل زندگي ...

فکر کنم کارت داشتم ، فکر کنم مي خواستم بهت چيزي بگم ، اما الان هيچي يادم نمياد ، يعني

حرف ها يادمه اما اهميتشون تو اين لحظه کم شده ... حضورت حرف هام رو تحت الشعاع قرار

داده ...

خيلي چيزها بايد بگم ... اما لال شدم ، حرفم نمياد ... شايد هم از سکوت تو مي ترسم ...

دلم يه گريه ي سير مي خواد ... نه از روي درد ، براي رها شدن ... خود اين مدليم رو دوست

ندارم و دارم سعي مي کنم پنهان شم که ديگران هم من رو اين مدلي ، لب ورچيده و بي

حوصله نبينند ...


دوست دارم عين گربه تازه از جنگ برگشته، يه گوشه تنها گير بيارم و آرام آرام زخمهايي که در

اثر مرور زمان از ادمها و مکانها و اتفاقها برداشتم، بليسم

با تمام بدخلقي هايم، چه دلتنگ هستم.

زندگي چيز بارزشي نيست، اما بعد از مدتي ميفهمي تو براي آن با ازرش ترين ها را خرج کرده

اي، يعني عشقت را فداي زندگي کردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

عشق تو چرا کم نمي شــود

اين عشق تو چرا کم نمي شــود

وين سينه خالي از غم نمي شود

دواي دردهـــاي مـن تـــو بـوده اي

چــرا نـگاه تـــو مرهـــم نمي شود

تـمـــــام دل مـــــرا ســــــروده اي

ســـرود تـــو تمـام هـم نمي شود

آوارگــــي خســته مي کنـد مـرا

خستــگي دليـل خوابم نمي شود

عشـــق تــو وابـستـه مي کند مرا

و ايــــن طنــاب چــاهم نمي شود

کجاست خنده هاي مه گرفته ات

کـه ابـر ، عـابر سرابـم نمي شود

کجاست دستهاي تب گرفتــه ات

کــه رهنــماي راهــــم نمي شود

من از غريـب زادگــي دلـم گرفــت

چــــــرا تمــام ، غربتـم نمي شود

من از کـوير مانــدگي دلـم گرفــت

چــــــرا وقـــت رفتنـــم نمي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

آسمـان

آسمـان را ستـاره زيـبـا مي کند
 
بـاغـچـه را گـل

چـشـم را اشـک

قـلـب را عـشـق

امـا تـو هـمـه چـيـز را !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

آرزو دارم

آرزو دارم دستي در دستانم بود و مرا نوازش ميكرد

اي كاش آن دست، دستان مهربان تو بود!

آرزوي آغوش گرمي را دارم كه مرا در آغوش خود گيرد

ودر اغوشش با من با صداي آهسته درد و دل كند

و اي كاش آن آغوش، آغوش گرم تو بود!

آرزوي يك بوسه را دارم!

بوسه اي از سوي يك لب سرخ!

از سوي كسي كه زندگي

من است و با تمام وجود دوستش دارم

كاش و اي كاش آن بوسه از سوي تو بود

آرزوي پرواز دارم، پرواز از اين سرزمين بي محبت

ميخواهم سفر كنم، سفر بسوي سرزمين خوشبختي ها

و كاش همسفري بود، و آن همسفر من تو بودي!

آه

آرزوي شنيدن صداي نفسهايت را دارم

كاش فاصله اي نبود و كاش ما در كنار هم بوديم

تا صداي نفسهاي گرمت را احساس كنم

كاش مرزي نبود بين ما و اي كاش اگر هم

مرزي بود آن مرز تو بودي!

آرزو دارم دست درون موهايت كنم و

برايت در يك شب عاشقانه لالايي را بخوانم

كاش اگر همبستري بود ، آن همبسترم تو بودي

آرزو دارم حتي از دور دست ها نيز چهره ات را ببينم، اما !

آرزو دارم تمام آرزوهايم را زنده كني

آرزو دارم دستانت را بگيرم و بر لبانت بوسه

زنم و بگويم كه خيلي دوستت دارم عزيزم

و اي كاش آرزوي من آن آرزوهاي من

همه تو بودي تا ديگر نه آرزويي داشتم

و نه ديگر رويايي را در سر داشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

آرام دل

 عمريست تا من در طلب هر روز گامي ميزنم

دست شفاعت هر زمان در نيکنامي مي زنم

بي ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود

دامي براهت مينهم مرغي بدامي ميزنم

اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو

حالي من اندر عاشقي داد تمامي ميزنم

تا بو که يابم آگهي از سايه سرو سهي

گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامي ميزنم

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خيالي ميکشم فال دوامي ميزنم

با آنکه از وي غايبم وز مي چو حافظ  تايبم

 در مجلس روحانيان گه گاه جامي ميزنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

بازيه دل شکستنه

آدما حرمت اين پنجره ها رو ميشيکنن

با نگاه زردشون ، دل بهارو ميشکنن
 
لهجه ي سلامشون ، بوي خدافظي ميده

دل نازکم از اين آدما خيلي رنجيده
 
ميدون مسابقس ، بازيه دل شکستنه

قهرمان ميشه با سر، هر کسي نارو بزنه
 
ميون اين آدما ، چطور بايد بُر بخورم

مثل ابرا بازم از ، بارون دلتنگي پُرم
 
تو که درس کينه رو ، مشغول دوره کردني

نگا کن دلت شده ، رنگ سياهه روشني
 
کاش دوباره حرفي از عاشقي در ميون باشه

هر کي هر چي که ميگه ، تو دلشم همون باشه
 
کاشکي آدما با هم يه ذره مهربون بشن

فصل پيوند گُلاس ، کاش همه باغبون بشن
 
ميدون مسابقس بازيه دل شکستنه

قهرمان ميشه با سر هر کسي نا رو بزنه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۰۴/۰۹/۸۶

چهل نامه ي كوتاه به همسرم

نامه ي هفتم

عزيز من!
 
بي پروا به تو مي گويم كه دوست داشتني خالصانه، هميشگي، و رو به تزايد، دوست داشتني

ست بسيار دشوار- تا مرزهاي ناممكن. اما من، نسبت به تو از پس اين مهم دشوار به آساني

برآمده ام؛ چرا كه خوبي تو، خوبي خالصانه، هيمشگي و روبه تزايدي ست كه هر امر دشوار را بر

من آسان كرده است و جميع مرزهاي ناممكن را فروريخته.

امروز كه روز تولد توست، و حق است خانه را به مباركي چنين روزي گل باران كنم، اگر تنها غنچه

فروبسته گل سرخ به همراه اين نامه كرده ام دليلش اين است گمان مي كنم، عصر، بچه ها، و

شايد برخي از دوستان و خويشان، با گل هايشان از راه برسند. و اين، البته، شرط ادب و مهمان

نوازي نيست كه ما، پيشاپيش، همه ي گلدان ها را اشغال كرده باشيم.

گلدان، خانه ي محبت دوستان ماست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦

خدايا

"خدايا ! وقتي مرا بخواني ، به تو خواهم رسيد .

در نام مطهرت ، سرور وصال نهفته است.

در عشق تو مرگ پايان مي پذيرد.

آن که با کلامت زندگي کند ، هجوم ترديدها را فرو ميگذارد و شب و روز کمر به خدمتت ميبندد."








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦

ميخواهم براي تو بنويسم

وقتي ميخواهم براي تو بنويسم دوست دارم از هر چه در طبيعت است کمک بگيرم از يک گل

سرخ تنها در بيشه اي بي نشان از کبوتري که در ابر ها لانه دارد. از چشمه اي زلال آنقدر زلال

که انسان حيفش آيد قطره اي از آن بنوشد از شاپرکي که صداي خود را صيقلي داده از پروانه اي

که هر روز زيباتر ميشود از کوهي که هيچ پايي به قله اش نرسيده از دريايي که دستي کاکل

موجهايش را لمس نکرده از قصه اي که هيچ گوشي آن را نشنيده و از تصويري که هيچ نقاشي

آن را نکشيده است.

وقتي ميخواهم براي تو بنويسم دوست دارم از هر آنچه در کاينات است کمک بگيرم دوست دارم

ستاره ها را آب کنم و به جاي جوهر در قلم بريزم تا کلمه هايم نوراني شوند. دوست دارم در

خلوترين نقطه ماه بنشينم و حرف دلم را براي تو بنويسم دلم نميخواهد هيچ کس حتي فرشته

هايي که در دو طرف شانه هايم زندگي مي کنند حر فهايم را بشنوند.

من تو را در همه اي کاش هايم ميبينم. تو را در همه دلواپسي ها و دلشور هايم در اشکها و

شاديهاي کودکانه ام در حسرتها و آهها و در سوزو گدازهايم ميبينم من هر دري را به اميد آمدن

تو باز ميکنم و هر دفتر چه اي به اميد خواندن نام تو ورق ميزنم با کلمه هاي نمي توانم حرف بزنم

کاش حرفهاي ساکتم را ميشنيدي حرفهاي که در چشمهايم زندگي ميکنند. حرفهايي که هيچ

گاه نتوانستم بر زبان بياورم . به آويشن و سوسن و شبنم اين حرفها سالها ست که منتظرند به

تو برسند. مي خواهم برايت آسماني بسازم و خورسيدي که هيچ گاه غروب نکند مي خواهم

برايت کهکشاني بسازم که هيچ فرشته اي به آنجا نرسيده باشد مي خواهم قلبم شعله اي

گيرا باشد و من در پرتو آن تا روز قيامت بسوزم و تو را تما شا کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦

به تواز تو ميرسيدم

توي باور نازت ازم يه ياغي ساختي

ميخوام بگم عزيزم  منو تو نشناختي

دوست دارم که باشم تو باور تو يک مرد

با حال التماسي بگم دوباره برگرد

هر واژه‌ي بي ربطي اونو يادم مياره

همه ميخوان بگن که اون منو دوست نداره

هر روز مثل اشکي که ميخوام بارون ببينم

ولي طاقت نميارم تو چشماي تو بشينم

مگه من دل نداشتم ؟ دل منو شکستي

چرا وفانکردي به اون عهدي که بستي

تو که گذاشتي رفتي منو تو اين شب سرد

با التماس دستهام ميگم دوباره برگرد

ميخوام بگم که يادت توي دلم ميمونه

توي دلم سياه نيست !! اينو چشات ميدونه

ميگن شيرين و فرهاد رفتن توي هر ياد

چون به هم نرسيدن  کردن عشقو فرياد

مگه من دل نداشتم ؟ دل منو شکستي

چرا وفانکردي به اون عهدي که بستي

چه کنم حالا که بي تو تنهاي تنها موندم

اينا حرفهاي دل بود که برات ترانه خوندم