نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦

یه تشکر خودمونی

سلام به همه دوستاي خوبم.

نميدونم چه جوري ازتون تشكر كنم.

لطفا تونو هيچ وقت فراموش نميكنم، چه دوستايي كه کامنت ( نظر ) گذاشتند ، چه

دوستايي كه PM گذاشتن ، چه دوستاييكه تماس گرفتن ، چه دوستايي كه SMS  زدن

و چه اونايي اومدن ممنون همتونم.

انشاالله بتونم جبران كنم.

از دكتر بوترابي هم ممنونم كه با تماس خودشون واقعا خوشحالم كردن.

پ.ن : به اين شعار ايمان آوردم كه " ما تنها نيستم "

*(`'·.¸(`'·.¸* سعید علیزاده پروین *¸.· '´) ¸.·'´)*








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦

نويسنده وبلاگ "پشت نقاب شب" دومين شب متوالي در بيمارستان بستري شد.

(امير حسين كريمي فر)

؛ براش دعا کنید ؛








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۷/۰۸/۸۶

قصه ي قرار اخر

يادته تو اوج پاييز ، اخرين لحظه ي ديدار

خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار
 
يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم

تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار
 
تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد

بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار
 
بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون

هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار
 
يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟

يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟
 
منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم

يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار
 
خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن

بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار
 
نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري

من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار
 
دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم

شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار
 
دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر

خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من اوار
 
حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت

همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار
 
اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم

غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

تو هم آخر تونستي

تو هم آخر توانستي به قلبم داغ بگذاري

و عشق آتشينم را ز سردي هيچ انگاري

تظاهر بود گفتي : تو را من دوست مي دارم

ندانستم به غير از من کسي را زير سر داري

همواره ياد تو همزاد چشمان تر من بود

چه هنگامي که مي خوابم چه در اوقات بيداري

تو دنياي دلم بودي چرا ترک وفا کردي

که خون و اشک از چشمم به يادت مي شود جاري

به ديده ياد سبزت را هميشه آب خواهم داد

اگر چه جاي دل سنگي درون سينه ات داري

به پايت زندگاني را فنا کردم نمي داني

ندارم دل که بينم از دو چشمت اشک غم باري

شکايت هاي قلبم را دوباره سرخ ميگريم

که زردي نگاهم را به روي خود نمي آري

ما رو باش سپرديمش دل و چشمامونو به کي

اون که به زندگي ميگه ، نمايش عروسکي

با همه مي بينمت ، با همه کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

تو بگو چگونه باور كنم

از هر كه پرسيدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هيچكس نگفت . يكي گفت :

ديگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ، در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر

من است . ديگري گفت : ديگر به او نگاهي نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالي

كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست . ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير . اما چگونه

نگاهش را ناديده بگيرم ، درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست . تمام راه حلها را

امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از ديروز و هر روز نگاهش

همان نگاه ديروز است ، همان نگاه اول روز . چگونه مي توانم فراموشش كنم در

حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ

سبزِ سرو نامش را نوشته ام . و از صداي چكاوك ، و از صداي بلبل ، و از سكوت

قاصدك ، تنها صداي سلام او را مي شناسم . در هر آينه اي ، و بر هر ديواري ، قابي از

نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو مي پرسم : چگونه فراموشت كنم ؟! چگونه

ديگر نگاهت نكنم ؟! چگونه ديگر نامت را نياورم ؟! چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟! چگونه

ديگر صدايت را نشنوم ؟! وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟! اي كاش پاسخم

مي دادي . اي كاش فقط براي يك لحظه سكوت را مي شكستي . از تو مي پرسم :

چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم ؟! چگونه چشمه آب را

بنگرم ، و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهي اندازم ، و

عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟! چگونه از كنار نسيم بگذرم ، و بوي خوش تو به

مشامم نرسد ؟! چگونه موجهاي دريا را ببينم ، و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم

؟! چگونه ؟! بگو چگونه مي توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ،

وداع كنم و فرض كنم از ابتدا هيچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهاي شقايق همه

دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهاي قاصدك ، و اميد گنجشك، و تمام خاطرات پرستو .

چگونه باور كنم تو ديگر نگاهم نخواهي كرد ؟! چگونه باور كنم زندگي به همين

سادگي مسير جاده تو را از من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بيابان كه جز برهوت

تنهايي نيست خيلي وقت است آغاز گشته است ؟! چگونه باور كنم سرابي بيش

نبودي ؟! چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را براي همگان تنها در زندگي من به

نمايش گذاشت ؟! چگونه باور كنم ماه از سرزمين من گريخت ، بي آنكه مهتابي او را

بربايد ؟! تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

وقتي دلم تنگه برات

وقتي دلم تنگه برات

وقتي دلم مي کنه صدات

مي شنوي صداي نالمو؟

که مي رسونه باد برات؟

من يه عمر عاشقتم ....

عاشق خودت عاشق چشات

نگو چشات نا مردي کرد

عشقمو ديد رحم نکرد

آخه نگاه منم عاشقته

ميزنه قلبم با يه نگات

زمونه بود نا مردي کرد

عشقمو ديد حسودي کرد

دلم موندو صبوري کرد

نشست به پات عاشقي کرد

اما نگام نگاهتو هوايي کرد

بي خيالي دلم دل تورو

خودت بگو کجايي کرد؟

تو راست مي گي سر به هوام

از يه سراي ديگه و

شايدم از ناکجام....

تو راست مي گي ...

بال وپر شکستمو مرهمي نيست

آخر قصه ي دلم

رسيدن و با همي نيست

تو راست مي گي که دنيا

مال منو مال تو نيست

مال دلاي عاشق و

مال چشاي ساده نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

باز هم تو نيستي

باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است

زندگي بدون تو خارج از تصور است

پرسه اي كه ميزنم اوج دل گرفتگيست

خنده اي كه ميكنم از سر تظاهر است

بي وساطت تو اي ابي هميشگي

بين آب و آينه سايه تنفر است

از جداره هاي خواب آفتاب من بتاب

زير سايه زيستن واقعا نفس بر است

باز هم در آينه خيره ميشوم ولي

باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است

زندگي بدون تو خارج از تصور است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

باز هم تو نيستي

باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است

زندگي بدون تو خارج از تصور است

پرسه اي كه ميزنم اوج دل گرفتگيست

خنده اي كه ميكنم از سر تظاهر است

بي وساطت تو اي ابي هميشگي

بين آب و آينه سايه تنفر است

از جداره هاي خواب آفتاب من بتاب

زير سايه زيستن واقعا نفس بر است

باز هم در آينه خيره ميشوم ولي

باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است

زندگي بدون تو خارج از تصور است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

قاب عکس خالي

از تو قاب عکس خالي باز داره صدا مي پيچه    

روي ديوار تک و تنهام يکي من رو هم ببينه

تنها موندم توي قاب روي ديواراي سنگي

پس تو کي ميخواي بيايي با يه دونه قلب سنگي

توي اين اتاق تاريک با يه عالم خاطراتت

مي شکنه بغض سکوتم توي روياي نبودت

ياد روزهايي که با هم زير آسمون آبي

پا مي زاشتيم روي ابرا پا برهنه و دو تايي

حالا اون روزا عزيزم ديگه رفته از تو يادم

منم و يه قاب خالي با تو که نيستي کنارم

چشام و رو هم ميزارم شايد تو بياي کنارم

بگيرم دستت و اينبارنذارم بري ز يادم

يعني ميشه که تو باشي کنارم تو قاب چوبي

منو فرياد بزني بعد بگي که مياي مي موني

يا که نه دست من از تو ديگه دور شده يه دنيا

حالا من چي هستم اينجا يه دونه عاشق تنها

عاشقي که توي قابه زندگي براش عذابه

پر کشيدنش چه آسون موندنش ديگه مهال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

عشق تو، ياد تو،اسم تو ، خاطره شد

مثل يه حس زيبا، مثل يه خواب کوتاه، من اسمتو گذاشتم، قشنگترين اشتباه بي تو

هر لحظه من ،شکسته بي صدا بود، اين خنده ها دروغه، بي تو شادي کجا بود

روزهاي شادي وعشق،حيف که چه زود ميگذره، از قصه من وتو چي موند به جز

خاطره يه قاب عکس خالي، زير غبار هميشه، يه پنجره که هر گز ،به جايي باز

نميشه گرفته هر ستاره، فانوس عشق به راهه، نرفت از ياد آينه، هنوز رنگ نگاهت

رفتي تو اززندگيم، انگار که يه خواب بودي، تو لحظه هاي عمرم ،افسوسي کمياب

بودي مي دونستم از اول ،اين رسم زندگي نيست ،خوشبختي ها زود گذر، هر گز

هميشگي نيست به دنبال يه رويا، که دست نيافتني بود، مي دونستم از اول قلبم

شکستني بود مثل يه حس زيبا، مثل يه خواب کوتاه، من اسمتو گذاشتم، قشنگترين

اشتباه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

همه ميگن

همه ميگن آدم بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنياش بگذره ...

ولي تو که دنياي مني چطور ازت بگذرم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

فرصتي نمانده است

فرصتي نمانده است

بيا همديگر را بغل کنيم

فردا يا من تو را مي کشم

يا تو چاقو را در آب خواهي شست

همين چند سطر

دنيا به همين چند سطر رسيده است

به اينکه انسان کوچک بماند بهتر است

به دنيا نيايد بهتر است

اصلاٌ اين فيلم را به عقب برگردان

آنقدر که پالتوي پوست پشت ويترين پلنگي شود

که مي دود در دشت هاي دور

آنقدر که عصاها پياده به جنگل برگردند

و پرندگان

دوباره بر زمين...

زمين...

نه! به عقب تر برگرد

بگذار خدا دوباره دست هايش را بشويد

در آينه بنگرد

شايد

تصميم ديگري گرفت....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

شبي از شب ها

در شبي از شب ها خدا را ديدم كه در حال بازرسي پرونده ها بود...

يكي را  برداشت و رو به من گفت آدمكشتي ؟

گفتم تو مرا قاتل كردي

گفت دزدي كردي؟

گفتم تو مرا محتاج كردي

گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟

گفتم تو مرا عاشق كردي

پس از اندكي سكوت گفت تو تنها بنده اي هستي كه

حقيقت زندگي را در يافتي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

سه چيز

زندگي سه چيز بيش نيست :

به اجبار دنيا آمدن ...

با غم زيستن ...

با آرزو مردن ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

زندگي را دوست دارم

زندگي را دوست دارم

نه در قفس...

عشق را دوست دارم

نه در هوس...

تو را دوست دارم

تا اخرين نفس...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

ديوِ توي قصه ها

ديوِ توي قصه ها كه هميشه برام ميخوندن تو بودي

فكرمي كردم همچون پريا مهربوني كاش من دختر مهربون بودم

تو شاهزاده قصه ي من

واسه ي دوست داشتنت كافي بود صفحه ي بعد رو بزنم

اما انگار نميشه قصه ي من مثل تموم قصه ها

اولش دوستي باشه و آخراش مهربوني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

دل هر كس دل نيست

من چه ميدانستم ، دل هر كس دل نيست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بي خبر از عاطفه اند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

دشوارتر از مردن

عقل پرسيد كه دشوارتر از مردن چيست؟

عشق گفت : فراق از همه دشوارتر است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

خواب آب مي ديدم

خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..

بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به

هدر ندهم ...

با تمام وجود خواستمش ...

غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...

بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...

بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...

شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...

شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم

کند ...

و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .

شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...

سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..

براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...

ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد

روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....

هنوزهم اميدوارم ...

او مي رود تا با ديگري برود

و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....

چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

تو اينجايي

تو اينجايي بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش مي خواد بباره

دوباره رخت عرياني به تن كن

بگو آينه مكرر شه دوباره

كنار تو پر آواز قلبم

غزل بارونه جانم از حضورت

به من تا مي رسي گل ميده دستت

گلستون ميشه ساعت از عبورت

توي شب كوچه هاي ترس و پرسه

منو پيدا كن از اندوه آواز

كنار مرگ خاموش كبوتر

منو پيدا كن از رؤياي پرواز

تو اينجايي كه نوراني شه اسمم

به من برگرده خورشيد شبانه

كه من ديوانه شم از خواستن تو

جهان رنگين كمون شه از ترانه

به من چيزي بده از موج و شبنم

به من چيزي بگو از ماه و ماهي

صدام كن تا كه در واشه به رؤيا

كه رد شم از شبستان تباهي

تو اينجايي بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش مي خواد بباره

دوباره رخت عرياني به تن كن

بگو آينه مكرر شه دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

تنهادليل من

براي دريافت عشق بايد آن را مي بخشيديم.

تنهادليل من مخفي كردن عشق بود

و مخفي عشق سريع ترين راه از دست دادن آن است...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

تمنا كردم

من تمنا كردم كه تو با من باشي

توبه من گفتي : هرگز هرگز ، پاسخي سخت و درشت !!!

و مرا غصه اين! هرگز! كشت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦

به خاك مقدس عشق مي افتم

به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم ، در برابرش

سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود برگرد.

بيا وبـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان .

من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه دوري تو

را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو غافل باشم . من نـمي توانـم

حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي

داد ودلـم را آرام مي كرد وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده

ام.

تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود.

ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند ،مـخصوصا

ستاره هاي بادبادكي .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به

روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است.

چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند.

هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ،سوار بر موتور توي خيابانـهاي شهر پرسه مي زدم ،

اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد . دست به سوي آب مي برم ووضو

از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت مي كنم وفقط تو را مي خواهم.

تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو را فرياد

مي كند .

نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان …

لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟

يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك

احساسم گذاشتـي؟

يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست وخواستـي كه

مراقب آسـمانت باشم .

آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه رفتي تنها

هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند نـمي دانـم چه بر سرم

مي آمد.

مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي.

با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما …

بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند.

من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۶/۰۸/۸۶

نامه من به تو

سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمي داني ...

نمي دانم با چه کلماتي نامه را آغاز کنم ،

چون نمي دانم حرف هاي دلم را به تو که دوستت دارم ،
 
به تو که تنها کسي هستي که دريچه هاي قلبم را به سويت مي گشايم چگونه

بگويم ...

آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشي بر آن نيست ...

حالا که نيستي مثل مرداب تنهايم ،

مثل مرداب آرام و ساکت و غمگين ...

اما اين را هم بدان که اگر کنار من باز نيايي
 
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا مي گيرد !
 
مرداب تنهاست و من تنها تر ...

بدون تو در آسمان عشق من نوري نمي تابد و
 
تمام زندگيم را يکدم رنج و غم فرا گرفته ،
 
بيا و برگرد و حرف هايم را در نگاهم بخوان ...

بخوان و بدان که بي تو شمعي بي پروانه شده ام ...

و نمي دانم طوفان عشق سرکشم را بي تو چه کنم ؟!

تو نيستي تا حرف هايم را به تو بگويم

پس غم بي هم زبانيم را به باد مي گويم

تا شايد آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...

خواهش خاموشم را در چشم هاي خسته ام ببين ...
 
ديشب خيال روي تو به من گفت که تو باز خواهي گشت !

آيا تو اين روياي دور را رنگ واقعيت مي بخشي ؟

" ... تو با شب رفتي و با شب مياي از ديار غربت ،
 
توي قلب من مي موني پر غرور و پر نجابت ... "

مي دانم باز مي گردي و تمام کوچه پس کوچه هاي قلبم را

لبريز از آمدنت خواهي کرد ...

مرا همانگونه ببين که هستم ،
 
همانگونه که تو را دوست مي دارم ...

من از تو آمدن و برگشتنت را مي خواهم ،

پس بيا و دست مرا بگير و از اين شهر غربت زده ،

از اين شهر غم زده به روياهاي خود ببر ...

و بدان که دوستت دارم و آمدنت را مي خواهم ...

به انتهاي احساسي آرام مي انديشم ،

به آنچه که آرامشي بزرگ است و تو همان آرامشي ...
 
پاکي احساس و قلبت ، روحم را نوازش مي دهد ...

با وجود تو طراوتي را در وجودم حس مي کنم خالي از هوي و هوس ...

اما حالا تنها تصوير خياليم از توست که

همراه با آرامش به من زجر دوري تو را يادآور مي شود ...

تو همچون باران پاکي ، پاک و زلال ...

بيا و مرا از عشق سيراب کن ...

تصوير برگشتن تو مرا تا اوج مي برد و آرام ميکند ...

پس بيا و با من باش ..

برگرد و باز با من باش و با من بمان ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

آخرين فريب

گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود

اينك هزار بار ، رها كرده بودمت

زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي

در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت

هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد

آغوش گرم خويش برويم گشاده اي

 دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست

اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي

در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب

ليكن هزار جامه بر اندام او كني

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب كني و مرا رام او كني

روزي نقاب عشق به رخسار او نهي

 تا نوري از اميد بتابد به خاطرم

روزي غرور شعر و هنر نام او كني

تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم

در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام

ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش

اي زندگي ، دريخ كه چون از تو بگسلم

در آخرين فريب تو جويم پناه خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

دوستت دارم بسيار هنوز

ان سيه دست، سيه داس، سيه دل که تو را

چو گلي با ريشه

از زمين دل من کند و ربود

نيمي از روح مرا با خود برد

نشد اين خاک بهم ريخته هموار هنوز

ساقه اي بودم پيچيده بر ان قامت مهر

ناتوان...نازک...ترد

تندبادي برخاست ، تکيه گاهم افتاد، برگها يم پژمرد

روزها طي شد،از تنها يي مالامال

شب همه غربت و تاريکي و غم بود و خيال

همه شب چهره ي لرزان تو بود، کز فراسوي سپهر

گرم مي امد در اينه اشک فرود

نقش روي تو در اين چشمه ، پديدار هنوز

تو گذشتي و شب و روز گذشت

ان زمان ها به اميدي که تو برخواهي گشت

پاي هر پنجره مات

مي نشستم به تماشا، تنها

گاه بر پرده ي ابر، گاه در روزن ماه

دورتا دورترين جاها مي رفت نگاه

باز مي گشتم تنها،هيهات

چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز

دوستت دارم بسيار هنوز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

اجازه هست

اجازه هست بشم فدات؟

اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات؟

شب که ميآد يواش يواش با چشمک ستاره هاش,اجازه هست ازآسمون ستاره کش

برم برات؟

اجازه هست بياي پيشم يه کم بگم دوست دارم ؟

تو هم بگي دوسم داري؟

بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد و بي کسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات

بزارم؟

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟

خيال کنم با رفتنت دل منو نميشکني؟

اجازه هست بشم فدات ؟

برم به قربون چشات؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

تا حالا شده

تا حالا شده بخواي اشک بريزي ، گريه کني يه عالمه اما نتوني و گلوت از زور بار بغز

بخواد خفه شه ...

تا حالا شده که بخواي با تمام قدرت خدا رو فرياد بکشي و ازش کمک بخواي که

رهات کنه ، به دادت برسه ...

تا حالا شده که دلت بخواد يه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از اين همه چشم

انتظاري در بياره ...

تا حالا شده زير بار سنگين فاصله انقدر له بشي که ديگه حتي نتوني جيک بزني ...

تا حالا شده عشقت و نديد بگيرن و بعد هم ...

اصلا تا حالا شده عاشق بشيد من شدم و فهميدم عشقم مثل همه چيز تو دنيا واسه

همه يه شکل نيست ...

عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوري ، فاصله ، انتظار و شور مثل غم ،

مثل اشک و گرفته و تنگ

مثل بغز ، مثل نفسهاي کوتاه من و از جنس من از جنس برزخ ، از جنس مه

و بزرگ از قد آسمون هم خيلي بالاتر شايد هم بيشتر ، عاشقانه اونقدر که دوستم

داشت و دارم

لطيف مثل ابريشم ، ابر و تموم مهربونياش ... تا حالا شده به انتظار شنيدن دوباره ي

يه صداي آشنا روزها ، شبها ،

ماهها و شايد سالها به انتظار بشيني که بياد بياد ، برگرده و بالاخره تنهايي تو هم

تموم شه

يه زماني بود که مي خنديدم ، مي رقصيدم با عشق و بوسه و احساس ... بجاي

درويشي و تنهايي و هاي هاي بي خبري

دامنم پر بود از احساس خوشبختي ، عشق ، عشق ، عشق ...

حالا هم حالم خوبست يه تنهايي دارم به وسعت عشق تو ، يه آرامش و سکوت

محض که اونجا فقط صداي تيک تيک ساعت

که مي تونه جاي تو رو بگيره ، جاي عشقم رو بگيره ، جاي نفسهاي گرمت و بگيره ...

از وقتي رفتي چشماي کسي ديگه آينه صورتکم نشد ، ا ز وقتي که رفتي ...واي به

روزي که از سفر بر گردي ديگه نمي ذارم بري و

تنهام بزاري هر جا بري باهات مي يام ، باهات مي يام .... دوسِت دارم ...دوسِت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

يک عاشقانه دردناک

شکستي و سوزاندي و رفتي....خاموش ماندم

خنديدي و اشکهايم را نديدي و نيش زبان زدي ....خاموش ماندم

با بي تفاوتيهايت مرا آتش کشيدي و با هر نفس مرا به مرگ نزديک کردي.....خاموش

ماندم

ولي اينبار ديگر ميخواهم فرياد بزنم زخم نبودنت را .ميخواهم حس بي تو بودن را از

دل پوسيده ام خط بزنم تا اين ثانيه هيچ نگفتم ولي از اين به بعد غم هايم را با ناله

زمزمه ميکنم

حالا که تو دريک قدمي مرگ ايستاده اي چگونه ساکت بمانم و غم از دست دادن تو

را بر شانه هاي کوچک خود تحمل کنم و من بر قله بلند بد بختيها مي ايستم و به

گذشته هاي خوبم با تو ميانديشم که چگونه بر بال ابرها مينشستيم و رها از هر

نگاهي خاطره هاي خوب يکديگر را با هم قسمت ميکرديم

آري به ياد داري روز اول را؟همه چيز با يک خنده آغاز شد و با همان خنده به پايان

رسيد که مرا به آتش کشيد ولي تو هميشه نميخنديدي بر عکس من .گويا لبخندهاي

تو را هم از لبانت دزديده بودم و ميخواستم يک نفس نماند که غم بر دشت آرزوهامان

بتابد...ولي تو هميشه غمگين بودي و در پاسخ نگاههاي بي صبرانه و کودکانه ام

لبهايت را جمع ميکردي و بر گونه ام بوسه ميزدي و من آرام ميشدم و حالا دليل اينهمه

غم تو را فهميدم يادم ميايد دستانت را بر موهايم مي کشيدي و لذت را با اطمينان

حس ميکردم ناگهان بر افروخته شدي و از من فاصله گرفتي اشک در نگاهت لرزيد و

مرا با خود برد و پريشان گفتي اگر ما جدا شويم چه ميشود...؟باز در خود فرو

رفتي ...با حالتي بچه گانه پايم را بر زمين کوبيدم و گريه اي سر دادم که گوشهايت را

گرفتي و من فرياد زدم نه..و تو با همان غم هميشگي که در چشمانت موج ميزد

دستم را گرفتي و مرا آرام نمودي و آخرين حرفت را زمزمه کردي :گاهي از تقدير

نميشود گريخت کودکم :

آه...آخرين حرفت بود و تو رفتي آرام و نجيب همانطور که قدم بر دلم نهاده

بودي ..بيصدا  رفتي

اي زندگي نکبت بار امروز که سر انگشت بيروحم را بر شيشه سرد اتاق ميکشم و بر

کليدهاي کيبورد پنجه ميسايم دومين سال است که تو نيستي ولي من همچنان

نفس ميکشم و هنوز نمرده ام تو ميدانستي عمرت قد گلهاي سرخ است و زود ميروي

و من نفهميدم

چهره ات را از ياد نميبرم وقتي که جسم بي جانت بر من لبخند ميزد ولي چشمانت

همان غم را  داشت دست بر صورتت کشيدم آرام بودي و صبورانه مرا مينگريستي

دردهايم همه سر از گور بر آوردند و کنارت آرام دراز کشيدم نميدانم چقدر طول کشيد

ولي باز هم من بودم و تو

باز هم آرامش را از تو ميربودم و چشمانت را پر هوس ميديدم ولي اينبار جسمي بي

جان در کنارم نفس کشيدن را از ياد برده بود و مرا با خود بردند به يک جا که فقط غبار

بود و خاک و اشک و ناله ....با تو خداحافظي نکردم ولي تو لبخند زدي و برايم آرزوي

خوشبختي کردي وقتي خاک سرد تو را در آغوش کشيد تازه فهميدم که تو مرا تنها

گذاشته اي و ديگر بر نميگردي به کنارم و به ياد دارم آن روز تا ساعتها بر مزار خاطره

هايم اشک ريختم ....از اشکهايم خاک هم گل شد و تو نيامدي و نيامدي و نيامدي

دومين سال آرامشت را به تو تبريک ميگويم...کاش من هم زودتر آرامش بگيرم

هنوز هم صدايت را ميشنوم که زمزمه ميکني

گاهي از تقدير نميشود گريخت کودکم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

يادته اولين ديدار

اولين بوسه

يادته؟

اولين باري كه همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم

به هم قول داديم مال هم باشيم

به هم دروغ نگيم

چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت

چه قدر سخته آدم كسي رو كه همه عشقش شده.همه ي وجودش شده

هر چند وقت يه بار ببينه

خوش به حال اونايي كه عاشقن و هميشه كنار هم هستن

خوش به حال اونايي كه مي دونن يه روز به هم ميرسن

خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي دارن

خوش به حال اونايي كه اول راه هستن

چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم بمونم منتظر تا برگردي پيشم

اگر چه بوسه ي اونروزمون گناه به شمار ميرفت

ولي براي من مقدس بود

يه جور تجديد ميثاق بود

اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا

عاشقه

يه فضاي مشترك

يه فضاي كوچيك

تو رو تو كدوم ترانه؟ تو كدوم شعر جستجو كرد؟

تو رو تا كي از خدا خواست؟داشتنت رو آرزو كرد؟

كاش ميشد دائم تو رو ديد

به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم .براي هم باشيم

به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم

تكيه گاه دله هم

به هم قول داديم مثل آينه باشيم صافِ صاف كه بشه زشتي ها وزيباييها

رو توي دل هم ببينيم

قسم خورديم كه به جز هم به كسي ديگه ايي پناه نبريم

تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم

به هم ديگه آرامش هديه كنيم

از خدا خواستيم

ما هميشه از خدا خواستيم توي اين عشق كمكمون كنه

از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بزاره رو حسابِ عشقمون

خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم

كاش مي دونستيم تا چه حد به قول يي كه به هم داديم پايبند بوديم

تقديم به همه ي عاشق ها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

هق هقِِِِِِِِِِِ تلخمو بشنو

هق هقِِِِِِِِِِِ تلخمو بشنو، توي کوچه هاي خلوت

اين خودِِِِ عشقه عزيزم، نه بهانه ست، نه يه عادت

غصه ها مو به تو گفتم، اما چي ازت شنُفتم

يه نفس هم نفسم باش، نزار از نفس بيوفتم

گريه هامو تو نديدي، هر چي گفتم  نشنيدي

من کدوم عهد رو شکستم، که از عشق من بريدي

وقتي نيستي لحظه هامو با خيالت مي گذرونم

حتي تا آخر دنيا من براي تو مي خونم

وقتي نيستي حتي خورشيد ، مي شه مثل لحظه ها زد

با تو ام آهاي مسافر، با همين ترانه برگرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

وقتي که خوابي نيمه شب

وقتي که خوابي نيمه شب تو را نگاه مي کنم

زيبا ئيت را با خدا گاه اشتباه مي کنم

از شرم سر انگشت من پيشانيت تر مي شود

بوي تنت مي پيچد و دنيا معطر مي شود
 
گيسوت تابي ميخورد مي لغزد از بازوي تو

از شانه جاريمي شود چون آبشاري موي تو

چون نسترن در بسترم  مي گستراني بوي خود

من را نوازش مي کني بر مهربان زانوي خود
 
اي آفتاب! اي آفتاب!  امشب بمير و در نيا

اي شب!بيا مردانه تا  روز قيامت سر نيا

آسيمه مي خيزم ز خواب اما تو پيشم مانده اي

مجراي نور پنجره  با دامنت پوشانده اي
 
حالا که خوابي نازنين  تو را نگاه مي کنم

درعشق تو مي ميرم و با تو گناه مي کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

واسه يك بار

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه

من فقط   يه  چيزي از خـــــدا مي خــــوام

واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

نيازمند

من همانم که شبي، نيمه شبي

درگذار ره تو خانه  کنم

گرتو راهم ندهي در حرَمت

خانهء ساخته ويرانه کنم

کوچ خودرا بدهم در کف باد

خويش ازبهر تو آواره کنم

چندوقتيست گذاري هم به خوابم نکني

ديدن روي تودرخواب هم افسانه کنم
 
من همانم که زشوق رويت

زرقباي تن خود پاره کنم

بارداي مندرس گونه تو

رخت اشراف به تن تازه کنم

بي نيازم !بي نياز از اغناء

بانياز تو به شب چاره کنم

طعم آن مستي جام مي ِتو

شدسبب قصد به ميخانه کنم

گرلبم تربشد ازمستي مي

عاشقان راهمه مستانه کنم

مرغ عشقم که دلم ميخواهد

درکف دست تو کاشانه کنم

چون شوي شمع ميستان دلم

همه راچون گل وپروانه کنم

گرکسي غم به دلت راه انداخت

بزم شادش همچو غمخانه کنم

باد درزلف سياهت سرزد

رخصتي ده که سرت شانه کنم
 
گربخواهم ناز چشمت خود را

همچو يک کودک دردانه کنم

ور بخواهم جرعه اي آب زبهر

آب دردست تو پيمانه کنم

تانياز دل من رفع کني

عالمي را همه ديوانه کنم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

معني پيدا نمي كرد

ميدوني اگه عشق نبود خانه ، زمين ، جنگل ، كوه ، دشت ، رود ، دريا ، خورشيد ،

مهتاب و گردش دوار نبود .

بود اين گونه نبود.

صلح ، دوستي ، محبت وآشنايي نبود

ميدوني اگر فردا نبود اصلا بودن معني پيدا نمي كرد .

ميدوني اگر مرگ نبود ، عشق مفهومي نداشت و زندگي ارزش . همه اينا در سايه

همين يه كلمه است كه ساليان سال در دنيا بر قراره . از آدم تا محمد و قرنهاي

متمادي با اونا و حالا ساليان درازيه كه  بدون محمد تو اين دنيا در حال حركته و

عاشقانه راه خودش و به سمت ترقي طي مي كنه و هر روز هم از روز قبل بهتر مي

شه . چيزهايي كه چندين سال قبل بوجود آمدنش بعيد به نظر مي رسيد اكنون

موجوده و سير تكاملي خودشو  طي مي كنه ولي عشق از اول بوده .

چيزي كه به شكل هاي مختلف نمايان شده و هميشه همراه دل ، گل ، راه بهشت ،

جهنم ، رسوايي ، شيدايي،  مستي ، بي وفايي و جدايي ، در كنار هم بودن ، دور از

هم بودن ، منتظر بودن و رسم وفا آموختن با همه اينها ، با شقايق بوده وهست .

عشق حالا تنها تفاوتي كه پيدا كرده شكلشه.

تلفني . همكلاسي . دنياي مجازي . دنياي حقيقي . دنياي مادي . دنياي معنوي .

عشق پسر به دختر .عشق دختر به پسر . مهم بودنه و پويايي راه كه سلامت دار راه

هستش .

ولي مهم رسيدن به هدفيه كه توجيه پذير باشه امروز براي رسيدن به هدف كارهاي

زيادي انجام داده مي شه كه همه توجيه پذيرند. تنها چيزي كه تو جيه پذيرنيست

عشق دنياي مجازي يا تمدن دوم كه اين تمدن دوم در كشور اسلامي ما داره جاي

خودشو به شكل خاصي باز مي كنه. ولي آنچه با اهميته همين دنياي مجازي هم

قدري صداقت مي طلبه كه اصلاً وجود خارجي نداره .

باز هم مي خوام بگم كاش يك جو صداقت داشتيم و كاري رو كه مي خواستيم انجام

بديم  درست انجام مي داديم و اجازه نمي داديم تا نيلوفر ها خشك . شقايق ها

پژمرده . لاله ها افسرده و زندگي در پس پرده ابهام قرار بگيره و تازه دم از عشق

بزنيم . خيلي ها مي دونند عشق چيه و عاشقي چگونه است . وقتي در عشق و

عاشقي اندكي صداقت باشه بي پروا مي شيم .همانطور كه شاعر گفته :

فاش مي گويم از گفته خود دل شادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

حالا خودتون قضاوت كنيد در كجاي كار قرار داريد ؟

وقتي زندگي ماشيني شد و اين زندگي ماشيني به سمت ماشيني تر و اين ماشيني

تر شدن به سوي دنياي مجازي حركت مي كنه و در خانه يا اداره خود نشسته و با

دور ترين نقطه جهان ارتباط داري و در يك صفحه كوچك نوشته روارسال مي كني و

بلافاصله جواب مي گيري حق است كه احترام ها .محبت ها .دوستي ها .برادري

ها .برداشته شه و توهين ها براي رسيدن به اين دنيا شكل بگيره كه شكل هم

گرفته ! و اكنون سالي 500هزار نفر در دنياي مجازي با هم ازدواج حقيقي مي كنند و

زندگي مشترك خود را شروع مي كنن .خوب وقتي سرعت اين قدر زياد هستش و

هزينه ي كمتري داره همين گونه است كه ديگه شما نمي توني عشقي واقعي پيدا

كني و حقيقت را خيلي وقته كه بايگاني كرده ايم و ديگه از اون حرفي به ميان نمي

آريم چون حقيقت و واقعيت چيزي ديگه اي هستش و بودن چيزي ديگه . ديدن با

احساس كردن تفاوت داره . رهايي با رستن تفاوت داره . وقتي همه چيز با هم

متفاوت شده چطور ممكنه عشق فرق نكرده باشه و شقايق ها خشك نشن .

ميدوني قرار نبود اصلاً عشقي وجود داشته باشه حالا كه عشق هم به ميون اومده

چيكار بايد بكنيم؟ وقتي حركتي انجام ميشه قبل از حركت لازمه تمام جوانب حركت

سنجيده بشه وآونوقت حركت كنيم زندگي مثل مهره هاي شطرنجه كه لازمه با فكر

حركت كرد كه از حريف رو دست نخوري .

ميدوني قرار نبود دلمون تنگ بشه و از دوري همديگه گله مند شيم و حرفهاي هم را

بفهميم و نخواهيم بگيم چي كار بايد بكنيم و يا سر كوچه تنهايي شعري رو بخونيم . و

يا دوباره از همديگه گله كنيم .

دنياي مجازي اين حرف ها را بر نمي داره . در عصر تمدن دوم بهتره همين طور راحت

دوست شويم و راحت هم از يكديگر جدا شويم .وقتي مي تونيم اين طور زندگي كنيم .

ميدوني چه اتفاقي رخ خواهد داد . اين اتفاقي كه رخ مي دهه ديگه گلهاي شقايق

رويش نخواهند داشت و زندگي هم ادامه نخواهد داشت.

ميدوني قرار نبود . دخترا برن سراغ پسرا .

ميدوني قرار نبود زندگي اين طوري بشه .

قرار بود زندگي حالت عادي خودش را طي كنه و مثل اينكه اين دنياي مجازي همه

چيز را ريخته به هم و درست شدني هم نيست .و ديگر مردا وزنا احترام هم را نگه

نمي دارن . ودخترها و پسر ها احترام پدر ومادرا شون را نگه نمي دارن .همه اين

برنامه ها از دنياي مجازي سر چشمه گرفته در صورتي كه دنياي مجازي يك دنياي پر

سرعته و خيلي سريع دوستي ها را بر قرار و ارتباط ها رو داير مي كنه .

ميدوني قرارنبود . فاصله ها زياد بشه  . حالا فاصله ها مجازي كم شده ولي حقيقي

هماني است كه قبلا بوده .دلم مي خواهد خيلي حرف بزنم ولي خوب وقت رفتنه

وبايد برم

به همه جوان ها و دوستاي عزيزم تو گروه توصيه مي كنم كه عشق رو به صورت

واقعي قبول كنن نه در دنياي مجازي كه اين دنيا خيلي دور از واقعيت هستش و

سعي كنيد خودتون باشيد موفق باشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

مي دونستم

مي دونستم يه روزي، تو رُ پيدا مي کنم
 
اين دلِ غمزدَه رُ، با تو شيدا مي کنم
 
مي دونستم عاقبت اين وَرا پَر مي زني
 
زيرِ بارونِ سکوت، دِلَمُ در مي زني
 
مي دونستم تو چشات، مَنُ خوابم مي کني
 
تُو با اُون هُرمِ نِگات، منُ آبم مي کني
 
مي دونستم اِنتظار، آخرين راهِ منِه
 
اسمِ تُو ترانه ي، گاهُ بيگاهِ منِه
 
آخر اُون لحظه رسيد، دِلم از قفس پريد
 
با دُو بالِ آرزو، تا تَهِ نفس پريد
 
اُمدي از راهِ دور، جا گرفتي تو دِلم
 
عشقُ با خطِّ دُرشت، تُو نوشتي رو دِلم
 
من همون خسته بودم، تُو بِمَن نَفَس دادي
 
مُژده ي پَر کشيدن، از توي قفس دادي
 
با سَر اَنگُشتاي ِ عشق، تُو به جِلدِ تَن زدي
 
قُرعه ي عاشقي رُ، تُو به اسمِ مَن زدي
 
تو چشات پيدا شُدم، که منَ گُم نکُني
 
عشقَمُ قُربونِي، حَرفِ مردُم نکُني
 
توي ِ صندوقچه ي شب، اِسممُ جا نذاري
 
دلُ دادم دس ِ تُو، روي ِ اُون پا نذاري...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

مي خواهم تو را صدا بزنم

مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم

مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم

مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم

من در قلبم تو را دارم

پس با قلبم تو را  صدا مي زنم

و با قلبم به سوي تو مي ايم

وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

به ياد تو

مي پرسي با كسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع : همين

كه صبح مي رسد خاموش مي شوم و با وجود اين ، استعداد روشن شدن دوباره در

من مهيا است .

بالعكس ديشب را خوب خوابيده ام . ولي خواب را براي بي خوابي دوست مي دارم .

دوباره حاضرم . من هرگز اين راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتي به نظر مي آيد ترجيح

نخواهم داد . در آن راحتي دست تو در دست من است و در اين راحتي ... آه ! شيطان

هم به شاعر دست نمي دهد ، مگر اين كه در اين تاريكي شب ، خيالات هراسناك و

زمان هاي ممتد نااميدي را به او تلقين كند

بارها تلقين كرده است : تصديق مي كنم سالهاي مديد به اغتشاش طلبي و شرارت

در بسطي زمين پرواز كرده ام . مثل عقاب ، بالاي كوه ها متواري گشته ام ، مثل دريا ،

عريان و منقلب بوده ام . بدي طينت مخلوق ، خون قلبم را روي دستم مي ريخت . پس

با خوب به بدي و با بد به خوبي رفتار كرده ام ، كمكم صفات حسنه در من تبديل

يافتند : زودباوري ، صفا و معصوميت بچگي به بدگماني ، خفگي و گناه هاي عيب

عوض شدند .

آه ! اگر عذاب هاي الهي و شراره هاي دوزخ دروغ نبود ، خدا با شاعرش چه طور

معامله مي كرد

حال ، من يك بسته ي اسرار مرموزم ، مثل يك بناي كهنه ام كه دستبردهاي روزگار مرا

سياه كرده است . يك دوران عجيب خيالي در من مشاهده مي شود . سرم به شدت

مي چرخد . براي اين كه از پا نيفتم ، عاليه ، تو مرا مرمت كن

راست است : من از بيابان هاي هولناك و راه هاي پر خطر و از چنگال سباع گريخته

ام . هنوز از اثره ي آن منظره هاي هولناك هراسانم

چرا ؟ براي اين كه دختر بي وافيي را دوست مي داشتم ، قوه ي مقتدره ي او بي تو ،

وجه مشابهت را از جاهاي خوب پيدا مي كند

پس محتاجم به من دلجويي بدهي . اندام مجروح مرا دارو بگذاري و من رفته رفته به

حالت اوليه بازگشت كنم

گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پيشگاه تو آورده ام . عاليه ي

عزيزم ! آن چه نوشته اي ، باور مي كنم . يك مكان مطمئن به قلب من خواهي داد .

ولي براي نقل مكان دادن يك گل سرمازده ي وحشي ، براي اين كه به مرور زمان

اهلي و درست شود ، فكر و ملايمت لازم است .

چه قدر قشنگ است تبسم هاي تو

چه قدر گرم است صداي تو وقتي كه ميان دهانت مي غلتد

كسي كه به ياد تبسم ها و صدا و ساير محسنات تو هميشه مفتون است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

منو نو كن

منو نو كن به يه بوسه

برسونم به ستاره

اسمم وبپاش تو آينه

بذار بشكفم دوباره

شب و برگردون به اول

زير موسيقي بارون

واسه دوره كردن عشق

لحظه رو غزل بپوشون

ساعت ساعت سبزعاشقانست

ساعت سرخ يه ترانست

با تو جهان شعري به شكوه رقص يه پروانست

بده شعري به نسيم و گل سرخي به كبوتر

معجزه كن اي معجزه گر

دست بكش رو خواب ابرا

ماه و مهمون كن به بستر

معجزه كن اي معجزه گر

از جشن رنگين ماهي ها

يه قطره دريا به من بده

از خواب ترد قناري ها

يه شاخه رويا به من بده

از كهكشون افسانه يك رنگين كمون جا به من بده

از آب و مهتاب و خاطره يه لحظه فردا به من بده

ساعت ساعت سبز عاشقانست

ساعت سرخ يه ترانست

با تو جهان شعري به شكوه رقص يه پروانست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

 سر فرو آورده ام

سر فرو آورده ام از دوري او، مدتي است كه نيست پيدا. دلدار من گفته بود هر شب با

ياد تو سر به بستر مي نهم. گفتم بي تو خواب از چشمانم مي رود.

خورشيد با همه زيبايي به دنيا فخر مي فروخت. وجود من، بي وجود او خالي بود از

هر آرزو. وعده هايش فراموشش گشت. قراري كه با من بسته بود كو؟

شبي بي قرار و خاموش، با ياد او ترانه ها سروده بودم. هر روز هنگام غروب آفتاب،

به انتظارش مي نشستم و به اميد ديدار او ماه و ستارگانش، دريا و ساحلش را، رود را

با همه زيبايي و خورشيد را با همه گرمي اش به شهادت مي گرفتم. و اونيست. به

راستي كو؟

نيست پيدا دلدار من! آري او مرا از ياد برده و به وعده گاه نيامده و من به انتظارش تا

تمامي عمر مي نشينم تا بيايد. راستي كو؟ كو؟ چرا به وعده گاه نيامد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

سخته انتظار

سخته وقتي انتظار ميشه حجم نفس

وقتي كبوتر دل بي قرار ميشه توي قفس

سخته وقتي بي كسي ميشه همه كس

ورد زبونت مهربون ،مهربون ميشه وبس

سخته وقتي وسعت نگاهش توي نگات

نمي ذاره باز بشه پلك از روي پلكات

سخته وقتي جز التهاب چاره ديگه نيست

پايي واسه رفتن و دويدن ديگه نيست

سخته وقتي خواهشات واسه پاكي كراهت، بي فايده ميشه

بيد مجنون واسه صداقت بي سايه ميشه

سخته وقتي مي بينيش بهش ميگي دوست دارم

اما اون دوست نداره بهت بگه دوست دارم

سخته وقتي بهش ميگي تومث نگارمي

اونم ميگه يه جورايي تو،مث مژگان كنارمي

سخته وقتي خورشيد وجودش تن تو رو مي سوزونه

دوست داري واسش مث ماهي بشي كه از آب دور مي مونه

اما انگاراون توجهي نمي كنه

جدي جدي ماهيه داره جون مي كنه توي خونه

سخته وقتي ببيني حرير خيالت پاره شه

جُل و كنف واقعي جاي حريره جا مي شه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

به سوي تو مي آيم

اگر براي آن به سوي تو مي آيم

که مرا از شعله هاي دوزخ نجات بخشي

بگذار که در انجا بسوزم

و اگر

براي آن به سوي تو مي آيم

که لذت بهشت را به من ببخشي

بگذار که درهاي بهشت به رويم بسته شود

اما اگر

براي خاطر تو به سويت مي آيم

محبوبم

مرا از خويش مران

متبرکم کن

تا در کنار زيبايي جاودانه ات

تا ابد لانه کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦

آخرين لحظه

زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي كردن را ، تنها به زندگي ، سالهاي عمر

را افزوده ايم نه زندگي را به سالهاي عمرمان.
 
بيشتر خرج مي كنيم اما كمتر داريم بيشتر مي خريم اما كمتر لذت مي بريم .
 
ما تا ماه رفته و برگشته ايم ، اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يك

سوي خيابان به آن سو برويم .
 
بيشتر مي نويسيم اما كمتر ياد مي گيريم ، بيشتر برنامه مي ريزيم اما كمتر به انجام

مي رسانيم .
 
فضاي بيرون را فتح كرده ايم اما نه فضاي درون را ،‌ ما اتم را شكافته ايم اما نه تعصب

خود را .
 
عجله كردن را آموخته ايم ، نه صبر كردن را .
 
درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر ، فرصت بيشتر اما تفريح كمتر ،

درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر ، منازل رويايي اما خانواده اي
 
از هم پاشيده ...
 
زندگي فقط حفظ بقا نيست ، بلكه زنجيره اي از لحظه هاي لذت بخش است
 
زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد و جاهايي را كه دوست داريد ببينيد ،

در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين كنيد .
 
عباراتي مانند : يكي از اين روزها و روزي را از فرهنگ لغت خود خارج كنيد .

 بياييد نامه اي را كه قصد داشتيم ، يكي از اين روزها بنويسيم همين امروز بنويسيم .
 
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم كه چقدر آنها را دوست داريم .
 
هيچ چيزي را كه مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاخير نيندازيد .
 
هر روز ، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نمي دانيد كه شايد آن مي تواند

*آخرين لحظه* باشد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۵/۰۸/۸۶

كانديد دريافت جايزه

هفته نامه فرهنگي ، هنري ، اجتماعي ، سينمايي و طنز چلچراغ براي قدرداني از 

كساني كه نام ايران را در سالي كه گذشت بلند آوازه كردند و هويت ايراني را به

جهانيان شناساندند اقدام به بر گزاري يك فراخوان و راي گيري نموده است .

از جامعه وبلاگ نويسان هم سعيد عليزاده پروين (مدير وبلاگهاي ايرانشناسي)

www.iranset.persianblog.ir كانديد دريافت جايزه گرديده است.

نكته مهم : راي گيري فقط از طريق هفته نامه چلچراغ امكان پذير ميباشد .

نكته مهم ۲ : راي گيري  از طريق سایت هفته نامه چلچراغ امكان پذير نميباشد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

بهترين دشمنم باش

اگر بهترين دوست نيستي لااقل بهترين دشمنم باش

اگر غمخوارم نيستي لااقل بزرگترين غمم باش

هرچه هستي هميشه بهترين باش

چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند

پس در بدترين خاطراتم  بهترين باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

زندگي زيباست

شعرهايم را شکستي

غصه در آغوش رفتي

حرمت يک جفت چشم عاشقت را

بي بهانه..بي مهابا شکستي

تو که رفتي دنيا تيره شد

دستهايم خسته و شعرهايم بسته شد

آنقدر از جاده ها نام و نشانت خواستم

راه هم از يک مسافرخسته شد

وقتي که تو رفتي آسمان هم گرييد

شمعداني سوخت عاشقانه پرسيد

منتظر مي ماني؟تا بيايد؟

گريه کردم خود فهميد!

منتظر ماندم با دلي خسته

منتظر ماندم به درهايي بسته

تا که شايد يک روز او بيايد

دل پراز ترديد که آيا مي آيد؟

يک نفر آمد که چشمانش زلالي داشتند

حرفهايش بوي تواز تو نشاني داشتند

من گمان کردم که او همتاي توست

عشق او مانند تو همرنگ توست

پاک و بيرنگ است ..خاموش

هم آواي توست....

آن مسافر دستهايم را سردو بي جان کرد

خسته بودم خسته تر کرد

آن مسافر حرمت عشقم شکست

پرواز را از يادم برد پرهايم شکست

چشم هاي انتظارم بسته شد

من نگاهم بر راه تو يک خسته شد

با دلي پردرد بر راهت نشستم

با يک بغض نشکسته بر راهي که رفتي خواندم

بيا ديگر که جانم خسته است

بيا ديگر که پرها بسته است

بيا ديگر که بر اين سرنوشت

ايزدش مهر تمامي بسته است

يک شبي آمد ماه مي لغزيد

در دلم غوغا بود گرچه دل مي ترسيد

آمدي شب از دلم رخت خود را بست

جاي آن يک خورشيد" عشق زيبايت" نشست

شعر يعني عشق يعني بودنت

عشق يعني آن نگاهت..غصه يعني رفتنت

شعرهايم با تو رفت و با تو آمد

خنده هايم با تو رفت و با تو آمد

وقتي که تو هستي آسمان هم آبيست

دستهاي سرد و بيجانم آفتابيست

وقتي که تو هستي آسمان رنگ صدفهاست

چشمهايم خسته اند اما

"زندگي زيباست"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

يك نفر هست هنوز

يك نفر هست هنوز

كه سرا پاي وجودش مرا مي فهمد

يك نفر هست هنوز

كه در همه ثانيه ها مي جويد

و غم فاصله را مي داند

يك نفر هست هنوز

كه نگاهش سخن از چشم ترم مي خواند

و دلش تا به ابد در پي من مي ماند

يك نفر هست هنوز

كه در آتش تند غمم تب دارد

گر نباشم هر دو چشمش مي بارد * نمي دانم دلم پي کيست !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

درک کن

همه رفتن ولي اين دل ما رو اوني که فکر نمي کرديم سوزوندش

درک کن

انتخاب مرا در اين بيراهه هاي شب

درک کن

من را درون جهنمي که ساخته ام

پوست من ملتهب و کرچ است

کافي است تا فقط نسيم بوزد

تا چون کوير وحشت تو

ترک بر دارم

فضاي خالي ميان انگشتان من

فقط

انگشتان مردد تو را مي طلبند

من

صبر خواهم کرد

دستان من

شايد

دستان يک شيطان باشند

اما

تنها براي تو نيستند اي زيباي من

بايد براي نيمه هاي خالي تنهايي فکري کرد

بايد دستان پرورد گار را گرفت

با برج ها نشست و بر خاست

فکر ها را طويل کرد

بايد سپهري خواند

اما مثال شاملو ديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

به شهري سفر خواهم كرد

روزي به شهري سفر خواهم كرد كه دلم هرگز نگيرد ... خسته از اين رنگهاي سفيد

وسياه ... از اين پيچش و التهاب واژه ها و مبهوت از اين سكون لحظه ها دايره وار به

گرد خويش چرخيده ام و پيوسته از خود مي پرسم آيا دنيا همينقدر كوچك است ؟

همانند مورچه اي كه درون يك قطره آب زنداني شده است ... شايد روزي بشود از اين

قطره آب خود را رها كنم و به شهري بزرگتر كه درياچه اش يك قطره آب نباشد

سفركنم... به شهري كوچ خواهم كرد كه درياي ذهن من اسير قطره خرده فكري

سراب گونه نشود ... من از آدميان خسته و به آدميان مشتاقم ... من ذهن خويش را

تكانده ام از همه مشاقيها و از همه اسارتها و نفرتها و خستگيها .. اكنون كه با

سربلندي به اين احساس نائل آمدم مي خواهم راه خويش گيرم و به شهري سفر

كنم كه خدا آنجا فانوسي برايم روشن گذاشته است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

خيال ميکردم

وقتي با تو بودم خيال ميکردم که ديگر تنها نيستم ولي حال که  رفتي و من به پشت

سرم مي نگرم ميبينم مدتي که با تو بودم نه تنها ...تنها بودم بلکه حالا هم تنها ترين

تنهايان هستم .

سرنوشت من اين بوده و هست و خواهد بود که هميشه تنها باشم و من  در مقابل

سرنوشتم جز پذيرش راهي ندارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

ميهماني چشمانم

امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ...

خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن...

امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مي نوازم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

انتهاي كوچه ي تنهايي

مي نشينم

در كور سوي كوچه ي تنهايي

روزها به صبر

شب ها به انتظار

گذر زمان

گذر عمر

گفتند چون مي گذرد غمي نيست

گذشت

اما با غم

گفتند اين نيز بگذرد

گذشت

اما سخت

حال چه كنم

به چه شوقي

به چه اميدي

گذرعمر را تماشا كنم

در انتهاي كوچه ي تنهايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

من مي دانم

مي دانم روزي از کوچه دل تنگي هايم گذر خواهي کرد

من آن روز کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد

تا بوي خوش آمدن يار همه را با خير کند

و به انتظار ديرينه من پايان دهد

و من تو را

عشقت را

حتي دوست نداشتن هايت را

در سينه ام

در خيالم

در روحم

حبس خواهم کرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

محتاج است

خدا كند كه بداني چقدر محتاج است

نگاه خسته ي من به دعاي چشمانت

چه مي شود كه صدايم كني به لهجه موج

به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

گريه ميكنم

هر وقت دلم برات تنگ ميشه

ميرم پيشه ابرا ، زار زار گريه ميكنم

پس هر وقت بارون و ديدي بدون دلم برات تنگ شده ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

 عشق يعني

عشق يعني يك سلام بي جواب

عشق يعني حسرت تشنه به آب

عشق يعني يك شب پر رمز و راز

عشق يعني كوله باري از نياز  

عشق يعني چشمه آب زلال    

عشق يعني يك فروغ بي زوال 

عشق يعني در شب در ماندگي   

خسته از اين روزگار بندگي  

معني عشق و دل و دلدادگي

در كتاب قصه اي از بچگي   

در ميان لحظه هاي خستگي       

عقل را شالوده بود اين زندگي    

تا كه يك شب ، پيغام خدا    

از درون برق و سيم و از هوا  

همچو تيري گرم و تيز  

بر نشان قلب من با صد ستيز 

بر نشست و شعله زد بر خرمنم  

روح من پرواز دادي از تنم       

اي يگانه سرنشين قلب من       

اي طنين بي رقيب آهنگ من     

عشق يعني بوسه اي از راه دور

عشق يعني كاسه اي لبريز نور

عشق يعني خواب من با يك خيال

عشق يعني يك فروغ بي زوال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

 بي تو هرگز

عشق يعني خاطرات بي غبار

دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز

 زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او

زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ملتهب از يك نگاه

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت

شور عشق

گرمي دست تو در آغوش عشق

 عشق يعني "بي تو هرگز "

پس بمان

تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن

.از برايش قلب خود تقديم كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

دنيا

دنيا گذرگاهي است

ميان آنچه که انديشيده ايم

و آنچه کرده ايم

دريغ که انديشه ها بيش از کرده هاست

همين لعن تاريخ است

بر انساني که خواست اما نشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

جا پاي خدا

خوابي ديدم.

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم. بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام

برق زد.

در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديگري متعلق به

خدا.

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه

کردم.

متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا روي شن

بوده است.

همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده

است.

اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم:    “خدايا تو گفتي

اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت ترين دوران

زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت. نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت

ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي.”

خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم وهرگز تنهايت نخواهم گذاشت.

اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديدي زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي

کردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

تنها شدم

تنها شدم اين دل اين دله ديوونه مستي از مي عشق از تو ديوونه

باورنکن ، عاشق نشو

رسواي عشق تو اين زمونه تنها ميمونه

اي دل اي دل اي ديوونه

دنياي من همه رفت از يادم خداي من بيا برس به دادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...

ديوونه دل تو با من چه ها کردي؟   

عاشق شدي خودتورها کردي

دريا دريا غم آشنا کردي

اون يار من دلمو به تو دادم اي عشق من چرا دادي بر بادم

آتيش زدي به دل و بنيادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...

دل ديوونه ي من ميگه آروم نداره

براي ديدن تو هميشه بيقراره

دلم دل دار ديدارم بيا که دل به ياد خبر نداري

اي يار هستيمو به تو دادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

تمناي تو

گفتي :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت ."

گفتم : "من دعا نکردم ."

گفتي :" او به من وفا نکرد."

گفتم : " حالا مثل من شدي ! بي وفايي , تور ا شکست !"

گفتي  : " به تلخي مرگ نيلوفر ها شکستم ."

گفتم :" تنها دل شکسته , هيچ مرهمي ندارد !"

گفتي :" دستانت را به دستان من بسپار !"

گفتم :" يک بار سپردم و آواره شدم ."

گفتي :" قسم به عشق , اين با من مجنونم !"

گفتم :" قسم به شب به آسمان دل سپرده ام !"

گفتي :" چتر دلم را پناه دلت مي کنم !"

گفتم :" باران , سهمي از زندگي من است ."

گفتي :" زير باران خيس و بي پناه مي شوي ."

گفتم :" خيس شدن دليل ديوانگي من است ."

گفتي :"بگذار من شاهزاده ي قلبت باشم !"

گفتم :" قلبم سال هاست با زخمي کهنه , زندگي مي کند !"

گفتي :" من آمدم تا مرهم دلت باشم ."

گفتم :" دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند."

گفتي :"دل به من بسپار!"

گفتم :" دلت در هياهوي بي وفايي ديگري ست."

گفتي :" تو منتظر من بودي !"

گفتم :" مدت هاست انتظار را , در نقاشي روياهاي محالم رنگ آميزي مي کنم ... و تو , دلت هنوز اسير بي او بودن است."

گفتي :" از روزگار بي وفا دلم گرفته !"

گفتم :" دل به دريا بسپار و از غم رها شو !"

گفتي:" دلت با من نا مهربان نبود."

گفتم :" دل تو بي وفايي را , بر قاب آبي اش نوشت."

گفتي:" با هم ازاين ديارسفر کنيم ."

گفتم :" تو سفر کردي و من تنها شدم ."

گفتي :" اين بار, تو همراه من بيا!"

گفتم :" برو , من اين ديار را عاشقانه دوست دارم !"

گفتي :" او مثل تو عاشق نبود."

گفتم :" عاشقي درد سختي بود!"

گفتي:" اين بار من عاشقم !"

گفتم:" پس برگرد!...به سرزميني

که به نيت چشمانش دلم را اواره کردي ...

برگرد من سالهاست , بي تو نفس مي کشم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

به تو مي آموزم

به تو مي آموزم:

(الف)ايمان را

تا كه روحت با آن

نور و صيقل يابد

به تو مي آموزم

كه چطور

فعل مجهول« ستمها شده است»

فاعلش معلوم است

بشناسش، كه ستمكش نشوي

با ستم هيچ مساز

با ستمگر بستيز

به تو مي آموزم

كه اگر ما همه يك تن بشويم

يك تن تنها نيست

كه ستمديده شود

به تو مي آموزم

هر كجايي سخن از زور و زر است

حرف ربط آنجا نيست

به تو مي آموزم

كه گذشت

آن زمانها كه كلام

كنج زندان دهان من و تو مي پوسيد

حرف را بايد زد

به زبان همه كس

به تو مي آموزم

كه چطور

بر رخ اطلس انسانيت

رنگها بي مفهوم

مرزها بي معني است؛

و تو هم در تاريخ

جاي پايي داري

به تو مي آموزم

كه چطور

عشق را در دل خود ضرب كني

و سپس بر همگان تقسيمش

و چطور

نا مساوي ها را

به تساوي بكشي

به تو مي آموزم

لحظه هاي گذران هستي

چه بهايي دارند؛

هر زمان گلبرگي

از گل عمر من و تو به زمين مي افتد

پس بيا بوي خوش خوبي را به همه هديه كنيم

نو گلم ، فرزندم

اي سراپا همه شوق

تو بخواه ...

تو بپرس

تا كه تعريف كنم

بي نهايت ها را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

بايد صليب ساخت

بايد کسي که به بنفشه ها چشم دارد را کشت

بايد صليب ساخت

اما به دوش نکشيد

بايد به مسلمان بودن گريست

من رهگذر خيابان هاي تنهايي ام

من از شهر بي ايمان مسلمانان مي آيم

من خداوندم چند روزي ايست که مي گريد

شايد براي آنهايي که در دست ابليس اند

مرا نمي فهمي

نگاه نکن

مرا با خط ها موازي نکن

مرا نبر و هي ندوز

من يک جنس بي ترحمم

من مثل ديو ها نبوده ام

بر عکس نبوده ام

من مثل آينه

مثل انعکاس رنگ ها

نشسته ام

بيا و آرام آرام

مرا مرور کن

من هميشه در رگ فکر هايت جاري ام

خون نيستم

از آن مهم تر ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۴/۰۸/۸۶

كانديد دريافت جايزه

هفته نامه فرهنگي ، هنري ، اجتماعي ، سينمايي و طنز چلچراغ براي قدرداني از 

كساني كه نام ايران را در سالي كه گذشت بلند آوازه كردند و هويت ايراني را به

جهانيان شناساندند اقدام به بر گزاري يك فراخوان و راي گيري نموده است .

از جامعه وبلاگ نويسان هم سعيد عليزاده پروين (مدير وبلاگهاي ايرانشناسي)

www.iranset.persianblog.ir كانديد دريافت جايزه گرديده است.

نكته مهم : راي گيري فقط از طريق هفته نامه چلچراغ امكان پذير ميباشد .

نكته مهم ۲ : راي گيري  از طريق سایت هفته نامه چلچراغ امكان پذير نميباشد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

يادداشتي از طرف خدا

به: شما

تاريخ : امروز

از: رئيس

موضوع : خودت

عطف به : زندگي

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش

كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره

كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا

انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو .

وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن .

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد

تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ

است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيکار

است و شغلي ندارد

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با

تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم

فرزندانش را سير كند

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر

كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به

معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي

هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه

بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر

كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ،

ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز

نميدانستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

ديگه باورم شده

ديگه باورم شده تنها شدم

هيچكي نيست دست توي دستام بذاره

ديگه آرزوم اينه ببينمت سر رو شونه هات بذارم دوباره

هر شب خوابتو مي بينم اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم

خواستي كه فراموشت كنم ولي

اينو از دلم نخواه نمي تونم

مي دوني تنها شدن حقم نبود

مني كه هميشه عاشقت بودم

تو برو سفر فراموشم بكن اما من هميشه عاشق مي مونم

با تو بودن فقط تو خواب و خيال

رفتي از پيشم هنوزم رفتنت واسم سواله

رفتي سفر با رفتنت سوختم و خاكستر شدم

خواستم كه از يادم بري رفتي و عاشق تر شدم

درد رفتن هنوزم يه عذابه سينه سوزه

يكي هست به انتظارت چشماشو به در بدوزه

اگر تنهام بذاري ميميرم و يه روزي سر به بيابوون مي ذارم

بذار تا همه بدونن عاشقم بدونن جز تو كسي و ندارم

مي دوني تنها شدن حقم نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

مادر من فقط يك چشم داشت

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من

بود.

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك

روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خيلي

خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟به روي خودم نياوردم ،

فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك

چشم داره

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و

منو ..

كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟

اون هيچ جوابي نداد....

حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا

خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم “: چطور جرات

كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”

گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي

اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار

دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

همسايه ها گفتن كه اون مرده

ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو

سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از

دست دادي

به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

بنابراين مال خودم رو دادم به تو

براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور

كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو مادرت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

امروز

امروز هم گذشت با هر تلخي كه داشت

در انتظار سخت فردا نشسته ايم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

اين باران نيست که ميبارد

اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

از وقتي كه مردم

دلتنگي هايم چندين برابر شده است.

يادت هست؟

حتي آن روزها كه تمام ثانيه هايش را

با تو بودن خرج مي كردم

آرام و بي صدا مي گفتمت:

دلتنگم.

و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نكرد

تا لحظه ي مرگ.

مرا از تنهايي چه باک که بي آن تنها تر از تنهايي ام

خسته ام

خسته ام از اين زنده بودن هاي بيهوده

خسته از اغوش سرد ?از بي وفايي

من از اين زندگي ها سخت بيزارم

خسته ام

خسته از دل بستن و عاشق نبودن

من مرگ را در اغوش ميگيرم

من به خدا سلام ميکنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

سلام گل مهربونم

سلام گل مهربونم ، تو اين چند روز فهميدم نه تنها خيلي واسم عزيزي، بلکه هيچي

نميتونه تو رو از خاطره من ببره…..هيچ چيز.

تو اين چند روز تو خلوتام فهميدم خيلي چيزا رو ياد گرفتم….. اين که اگه آدم تونست

قلبشو پاک کنه و سيقل بده عاشق ميشه اون وقت اين عاشقي ديگه خيلي واسش

قشنگ ميشه ….خيلي… اين عالم خيلي پاکه و هيچي نميتونه خدشه دارش

کنه….هيچي. تو اين عالم ديگه دوري و نزديکي به عشقت فرقي نداره تو همه جوره

باهاش خوشي… براش نگران ميشي همش به يادشي و حتي به يادش اشک

ميريزي …. اشک… آره تو اين عالم اشک ريختن خيلي قشنگه…خيلي...تو اين عالم

هر چيزي تورو به ياده عشقت ميندازه …نميدونم بعد از اين حرفام تو چه فکري ميکني

اينارو بيشتر واسه دله خودم گفتم…هميشه شنيده بودم عشق خودخواهي مياره

ولي تو اين عالم اثري از خود خواهي نديدم…اصلا… مهربونم به نظر من اين دله آدمه

که دنيا رو براش ميسازه يا برعکس خراب ميکنه …… يه چيزه ديگه ام ياد گرفتم اينکه

آدم تو اون عالم ديگه از خواهشهاي دلش خجالت نميکشه… يعني ديگه همه چيز

براش مقدسه… پاکه… و ديگه از اينکه ميگي دوست دارم خجالت نميکشي و بدون

هيچ چشمداشتي ، با تمامه وجودت دوست ميداري….حتي اگه جوابي نشنوي…به

قوله حافظ : عشق ميورزم و اميد که اين فن شريف چون هنرهاي دگر موجب حرمان

نشود.

راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست

من تو اين دنيا يه جاده دارم.. جادم هميشه منتظره

هميشه رو به فرداس وسکون نداره .... من هميشه همسفرشم و به نداش پاسخ

ميدم....و تنهاش نميذارم

اگه عاشق شي سختيهارو هم راحت ميتوني تحمل کني…. پيش مياد که بيقرار

ميشي، دلتنگ ميشي، يهويي احساس پرواز ميکني، اشک ميريزي… مينويسي چرتو

پرت به هم ميبافي... خلاصه همه چيش با هم برات شيرينه و پاکه.... پاک .

تو اين عالم ديگه نگاها و حرفا ، خواهشا وسوست نميکنه و هر چيم زياد شه نميتونه

تورو از عشقه واقعيت جدا کنه… و ياده هيچ کس برات جاي گزينه عشقت نميشه….

و يه جورايي از اين جور چيزا فرار ميکني تا با خيالي راحت باشي…

من اين دنيا رو با هيچي عوض نميکنم… و دعا ميکنم هر کسي اين دنياي قشنگو

واسه خودش ساخته هيچ وقت خراب نشه …هيچ وقت.

از اين به بعد عشق واسم مقدسه... ديگه دلم نمياد ازش فرار کنم امتناع کنم... چون

حالا واقعا شناختمش...و به حقيقتش پي بردم....و تو اي عشق پاک من،  تو بودي که

خواسته يا ناخواسته منو بردي تو اين عالم! حالا نميدونم کجايي يا چه حالي داري

ولي مثه هميشه برات دعا ميکنم سلامت باشي و موفق.... و شبات پر ستاره باشه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

هستم تو هم باش

نميتونم فراموشت كنم وقتي كه بهت فكر مي كنم

نمي تونم در آغوشت نگيرم وقتي چشماي نازت رو به خاطر نيارم

نمي تونم زندگي كنم وقتي كه تو نباشي

فقط مي تونم باشم وقتي كه تو باشي ...

هستم تو هم باش...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

گم شدن تو رويا

واسه گم شدن تو رويا نمي خوام با تو بمانم

خاطره هامونو امشب با دقائق مي سوزونم

يه روزي به خاطر تو روي شبها پا گذاشتم

اون روزا هيچ چيو و قد يه نگات دوست نداشتم

توي چشمات يه غزل بود يه غزل جنس ترانه

تپش قلب من و تو مي سرودش عاشقانه

چشمات و به روي عشق و روي مهربوني بستي

هر چي مهربوني کردم تو شدي نامهربون تر

واسه اين شهرزاد عاشق توشدي غريبه اخر

اون کسي که عاشقت بود تو رو ديگه دوست نداره

واسه دل بريدن از تو لحظه ها رو مي شماره ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

 کاش ميشد

کاش ميشد فقط يه بار واسه دلم سايه بودي

هر جا که دلم ميرفت تو واسش همسايه بودي

کاش ميشد توي دلم يه مرغ دريايي بودي

توي دراي دلم هميشه آفتابي بودي

کاش ميتونستم نگاهتو

اسير اين دل بکنم

اما نشد

تو رفتي و دلم گرفتار نگاهت هنوز

اسير نشد نگاه تو تو کنج خونه ي دلم

مثل پرستو اومدي يه روز توخلوت دلم

آشيونه ساختي , پاييز رسيد پر کشيدي از خونه ي دلم

ببين هنوز به يادت من شبا يه فال حافظ ميگيرم!

چشمم به آسمونه وشعراي غمگيني ميگم

درسته که جات خاليه

اما صداي گرم تو

تو خلوت تنهايي ام واسه هميشه باقيه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

برام دعا کنيد

بالم شکسته چاره ندارم دعا کنيد

پژمرده شاخه هاي قرارم دعا کنيد

احساس آشنايي من مانده در قفس

وا مانده اي به پشت حصارم دعا کنيد

از من گرفته اند حسودان مسير عشق

ديگر کجا قدم بگذارم دعا کنيد

من خسته ام و از سفري دور مي رسم

تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنيد

ياران صفا و تازگي باغتان کجاست

پژمرده شاخه هاي بهارم دعا کنيد

دعا کنيد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

خوش جلوه

خوش جلوه تر از رخت نديدم عسلک

بگذار فدايت بشود اين پسرک

يک عمر غلام تو شوم اي بانو

دادي تو اگر جواب رد خوب به درک

لبخند زدم براي من همدم شد

اين عهد ميان من و او محکم شد

اينها همه ناشي از وفاداري اوست

روي سي و يک دختر قبلي کم شد

پريشانم ز بدعهدي ايام

جواني طي شد و مانديم ناکام

ندارم يار و دلدار و انيسي

به جز آزاده و مينا و الهام

عمري است که داغ دل من پنهان است

در وادي عشق راه بي پايان است

هرکس دل خود باخته بر (يک) دلبر

اما دل من در گرو (زيد)ان است
     
تو پرچم مهر را برافراشته اي

از عطر خوش و رايحه انباشته اي

با لطف تو من ريشه دواندم در خاک

از بس سر وعده ها مرا کاشته اي
 
شميم زلف تو پيچيد در سر

شدم مست از گلاب و مشک و عنبر

ولي آن عطر و ريحان و شکوفه

همه جمعا به آن بوي دهان در








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

پاييز با تو از راه رسيد

و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به سوي دستانت

چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به آسمان فرستاديم

تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ...

و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو کبوتر را به ياد مي آورد...

تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدي ...

و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي...

تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي نگاه خسته ام بر چشمان پر

نيازت مي توانم زندگي کنم.

من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق

آن نگاه خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد.

دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي خوب

افسانه هايم را با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...

شانه هايت چه غريبانه مي لرزد از ترس جدايي بود ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

بهار گذشته

به خاطر تو گذشتم، ز يادگار گذشته

تو هم گذشتي، و حيران شدم به کار گذشته
 
گذشت عمر عزيز و تو را نديده گذشتم

ز خاطرات غم انگيز انتظار گذشته
 
بشوي ازرخ زرد من اي سرشک خدا را

غبار حسرت و اندوه روزگار گذشته
 
بهار زندگيم شد خزان و خير نديدم

نه از خزان کنوني ، نه از بهار گذشته
 
نشاط و شور جواني، ز کف به عشق تو دادم

ز کوي خويش مرانم، به اعتبار گذشته
 
به بي قراري من دل بسوزدت ز محبت

بياد خوشتنآري، اگر قرار گذشته
 
اميد زندگيم بودي و، ز دست برفتي

کنون ترانه سرايم به ياد يار گذشته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

به تو ميرسم باران

به نام خالق باران .... خداي مهربان
  
ناب تر از باران نديده ام . باران که مي آيد بي تاب مي شوم
 
نميد انم بي تاب شده ايد يا نه ؟؟
 
اما اين را مي دانم که اگر باران دچار و بيقرارتان نمي کند
 
عاشق نبوده ايد هرگز
 
صداي شيشه مي آيد ... کسي به پنجره مي کوبد ؟؟
 
نه اين صداي باران است
 
آمدنش را خبر مي دهد . ساعت ساعت عاشقي ست به کوچه
 
بايد رفت و من مي روم
 
مثل هميشه  تا دوباره خيس خيس  از تو بنويسم بي بي آبي
 
باران که مي آيد يادم مي رود که تو چه بودي و چه کردي . انگار
 
نه انگار که ...اما
 
خيلي وقت است که تو را به خاک سپرده ام از همان نگاه آخر
 
در اين شک نکن ... اما  نمي دانم اين باران چه قدرتي  دارد که
 
مرده را هم زنده ميسازد
 
هرچه هست تو در باران به من بر مي گردي و البته من هم به تو
 
اين است جادوي باران
 
کاش ميدانستم باران چه سحري دارد که اين قدر آسان  از يـــادم
 
مي برد که تو با من ... با سادگي هايم و با صداقتم و با احساسم
 
چه کردي ....... خودت هم مي داني که هرچه بود فقط  تو بود وبس
 
اما اگر نمي داني بدان که به راحتي مي توانستم  برند ه ي اي قمار
 
از پيش  باخته باشم ...... اما خواستم تو پيروز شوي  شايد که
 
مرهمي باشد بر زخم هايي که پيش از من از روزگار خورده اي
 
هر چه که بود گذشت اما باز هم  مي گويم  خودم خواستم بازنـد ه
 
 باشم ... سادگي را با ساده لوحي اشتباه نگير... سادگي  يعنـــي
 
صداقت .... يعني يکرنگي  يعني عشق
 
هه  .. عجب  ترجمه اي کردم ... تو اصلا "   اين واژ ه ها را
 
نمي فهمي  که از روي آن ها بتواني سادگي را حس کني
 
اصلا"  بي خيال  همان ها که تو مي داني درست است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

به او بگو

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

من مي شناختم او را

نام تو را هميشه بر لب داشت

حتي در حال احتضار

آن دلشکسته عاشق بي نام و نشان

آن مرد بي قرار

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

هرروز پاي پنجره غمگين نشسته بود

و گفتگو نمي کرد

جز با درخت سرو

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

او پاک زيست

پاک تر از چشمه هاي نور

همچون زلال اشک

يا چون زلال قطره باران به نوبهار

آن کوه استقامت

آن کوه استوار

وقتي به ياد روي تو بود

مي گريست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

او آرزوي ديدن رويت را

حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت

اما براي ديدن تو چشم خويش را

آن چشم پاک را

پنداشت

آلوده است و لايق ديدار يار نيست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

آن لحظه اي که ديده براي هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شايد

روزي اگر
.
.
.
.
نه
.
.
.
آهبه
.
.
.
نمي آيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

بگفتا اي عزيز

چرا از حال معشوقت نپرسي

تو که از يار خود غافل نبودي

تو که از وصف او حرمان نبودي

تو که عشقت همه دشت و دمن را

همه ماه و زمين و کهکشان را

تو که پندت همه پير و جوان را

همه دفتر همه ديوارها را

تو که در آسمان جز او نبيني

تو که در آفتاب رويش بديدي

بگفتا من به يارم عشق دارم

من از هجرش دمي آسان نخوابم

اگر بيني که از عشقش چو نالم

اگر در شرح او بي تاب هستم

بدان از دوريش تابم رميده

که جان و روح را از ياد برده

بدان در عشق او بي انتهايم

بدان از مهر او بيمار گونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

ببار

قطره اي را ز دريا جدا کردم

و آن را سبز پاشيدم به روي هر چه از شرمندگي پر بود

و آن درياي بي قطره مرا نفرين صد آه دل خود کرد

نمي دانم مگر کم مي شود از او

که آن قطره ز درياي کلامش امانت دار شبهاي درازم گشت

کنم تمثيل

منم آن قطره روياروي هر شعري ز هر سطري که افشاندم

منم آن بي همه کس راز را با هستي صدباره ام گفتم

نمي دانم چرا درگاه هر اين آشيان هستي

چراغ روشن و خاموش عمر دير پا را ميکند سستي

من آن مستم که بر بستم غمم را زين ديار غربت خاموش تنهايي

منم آن شمع اشکانده به روي هر چه از عاشق کشي خم بود

من آن قطره ، من آن شمعم

من آن سيلاب آرام گرفتار شب ديشب

بيا با هم کنيم اين ماندن سکوي بي آرامش پر درد را فرياد

که اي سوزنبن فانوس دست ، اي تو کز مهر خود ريل زمان را مي کني بر هم

نه آن دريا ، نه اين خشکي را نمي خواهم

من آن ابر سپيد آشتي را کنار آسمان آبي بي ته طلب دارم

بيا با من شويم آن ابر را آرام

بپاشيم روي هر چه غم بي ماه بودن را اشک تنهايي

و باز اين چرخه را با چلچراغ آسمان خورشيد

کنار هم در اين بي کهکشان بازار تنهايي

دوباره قطره را ابري شويم آزاد

و باز اين ابر را باران تنهايي ببارانيم

که رخ هرگز نکند ، چشم پر اشک عاشق پيشه را محکوم

ببار اي ابر من روي تمام هستي پر درد آرامش

ببار اي همه نور الهي روي هرچه بيني و ما آنرا نخواهيم ديد...

ببار...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

شعر ماندني

اين عشق ماندني

اين شعر بودني

اين لحظه هاي با تو نشستن

سرودني ست

اين تيره روزگار

در پرده غبار دلم را فروگرفت

تنها به خنده

يا به شکر خنده هاي تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست

تنها تويي که بود و نمودت يگانه بود

غير از تو هر که بود هر آنچه نمود نيست

بگشاي در به روي من و عهد عشق بند

کاين عهد بستني اين در گشودني ست

اين شعر خواندني

اين شعر ماندني

اين شور بودني

اين لحظه هاي پرشور

اين لحظه هاي ناب

اين لحظه هاي با تو نشستن

سرودني ست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦

اي همدم اي مرحم

اي تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر

اي تو از خاصيت عاطفه پيغام آور

همدم دور به من مثل تن من نزديک

صاحب قصه ي ميلاد و هنوز و آخر

رحم کن دست تو پرپر شدنو مي فهمه

رحم کن چشم تو ايثار منو مي فهمه

با چه ترسي بي تو دور از چشم تو مي زيستم

من حريف جذبه ي چشم تو هرگز نيستم

رحم کن تا شب بي جنبش بي حوصلگي

پشت اين پنجره ي خالي قابم نکنه

دارم از فکر رسيدن به تو آباد مي شم

تو بيا که باد ولگرد خرابم نکنه

رحم کن دست تو پر پر شدنو مي فهمه

رحم کن چشم تو ايثار منو مي فهمه

اي مراقب چراغ نفس من در باد

نفست به شعر من جرأت عرياني داد

بال پرواز من در به در عاشق باش

چون که در من کسي از اوج پريدن افتاد

رحم کن دست تو پر پر شدنو مي فهمه

رحم کن چشم تو ايثار منو مي فهمه

دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري

اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري

دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري

اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري

در کتاب قصه ي من معني هر دل سپردن

خودشکستن بود و مردن در غم خود سوگواري

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

من چه بودم نقش باطل قايقي گم کرده ساحل

با هزاران زخم بر دل از عزيزان يا نگاري

بي نياز از هر نيازي بي خبر از حيله سازي

با گناه پاکبازي باختن در هر قماري

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

من چه بودم شعله ي درد قصه ي خاکستر سرد

زخمي دنياي نامرد قصه ي چشم انتظاري

با من ويرانه از درد دست تو اما چه ها کرد

اي که با معناي ديگر عشق را آموزگاري

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۳/۰۸/۸۶

كانديد دريافت جايزه

هفته نامه فرهنگي ، هنري ، اجتماعي ، سينمايي و طنز چلچراغ براي قدرداني از 

كساني كه نام ايران را در سالي كه گذشت بلند آوازه كردند و هويت ايراني را به

جهانيان شناساندند اقدام به بر گزاري يك فراخوان و راي گيري نموده است .

از جامعه وبلاگ نويسان هم سعيد عليزاده پروين (مدير وبلاگهاي ايرانشناسي)

www.iranset.persianblog.ir كانديد دريافت جايزه گرديده است.

نكته مهم : راي گيري فقط از طريق هفته نامه چلچراغ امكان پذير ميباشد .

نكته مهم ۲ : راي گيري  از طريق سایت هفته نامه چلچراغ امكان پذير نميباشد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

بعضي ها (۵)

بعضي ها سلام

بعضي ها سفيد رويند

بعضي ها سفيد مويند

بعضي ها سفيد بختند

بعضي ها سفيد دندانند

بعضي ها روزگارشون سفيده

بعضي ها پروندشون سفيده

بعضي ها لباساشون سفيده

بعضي ها وقتي به دنيا مي يان اولين لباسشون سفيده

بعضي ها که نه همه وقتي از دنيا مي رن با لباس سفيد مي رن

بعضي ها رو که مار مي گزه از ريسمون سفيد مي ترسن

بعضي ها دنياشون سفيده

بعضي ها روزيشون سفيده

بعضي ها سفيد کارند

بعضي ها رنگ سفيدو دوست دارند

بعضي ها ماشينشون سفيده

بعضي ها خونشون سفيده

بعضي ها وقتي مي ترسن رنگشون سفيد مي شه

بعضي ها با لباس سفيد مي رن خونه بخت

بعضي ها دلشون سفيده

بعضي ها اعمالشون سفيده

بعضي ها فکرشون سفيده

بعضي ها سر قبرشون گل سفيد مي ذارن

بعضي ها نمي دونم چرا تو عزاشون همه چيز سياهه ولي گلها سفيده

بعضي ها مي دونيد چرا کفن بايد سفيد باشه ؟

بعضي ها چرا عروس بايد با لباس سفيد بره خونه بخت ؟

بعضي ها هيچ دقت کرديد بيشترين رنگي که هر روز اطرافتون مي بينيد سفيده

بعضي ها چرا دکترها لباسشون سفيده ؟

بعضي ها مي دونيد چرا اين همه سفيد زياده

بعضي ها من فکر مي کنم تو رنگ سفيدي اگه کوچکترين کثيفي بشينه زود مشخص

ميشه

بعضي ها برا اين رنگ سفيدو انتخاب مي کنن چون نشان دهنده سليقه فرده

بعضي ها چرا همه رنگ خدا رو سفيد مي دونن؟

بعضي ها چرا هميشه و همه جا خوبي با رنگ سفيد معلوم ميشه ؟

بعضي ها فکر مي کنم سفيد رنگ عشقه البته به گفته بعضي هاي ديگه

بعضي ها تا حالا فکر کرديد فرق بين رنگ سفيد و سياه چيه

بعضي ها چرا همه رنگ سفيدو خوب و رنگ سياهه بد مي دونن

بعضي ها راستي تا حالا فکر کرديد که چرا ؟

بعضي ها سنگ قبرشون سياهه و بعضي هاي ديگه هم سنگ قبرشون سفيده اصلا

چرا به جز اين دو رنگ سنگ قبر ديگه اي نيست

بعضي ها يه کم به اين موضوع فکر کنيد به راستي چرا اينطوريه ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

دلم مي خواهد گريه کنم

دلم مي خواهد گريه کنم..داد بزنم..گله کنم

اما کسي نمي شنوه... صداي گريه هاي من

روزا دارن مي گذرن وعمر منم تموم مي شه

شبا دارن صبح مي شن و اين قصه هم تموم مي شه

فقط يه اسم..فقط يه ياد....ازم تو دنيا مي مونه

شايد اگه حرف بزنم...داد بزنم...

يا شعرامو واسه همه...تو کوچه فرياد بزنم!!!

اسم منم خوب بمونه!ياد من از يادا نره

اينکه منم يه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون مي کشيدم

گرچه ديگه فرق نداره ...چونکه ديگه نمي مونم

چه فرقي داره که منم... يه روزي عاشقي بودم!

که دل دادم به عاشقيم.....اما نموند تو زندگيم!

سواي اين عاشقيا ...من عاشق زندگيم

عاشق اين فرشته هام...که گاهيم يه شيطونن!!

من عاشقم و دل دارم...چون که منم يه آدمم!!

آدما زود اسير مي شن....دل رو ميدن فقير مي شن!!!

از همديگه زود سير مي شن...زودي مي يان و پيرمي شن...

بعدش مي رن زير يه خاک..آدما زود تموم مي شن!!

يه عده از اين آدما..انگار تو پيله مي مونن...

عمرشونم تموم مي شه ..توپيله هاشون ميميرن!!

بعضي ها پروازمي کن!!!پيله هارو باز مي کنن!!!

بعدش مي رن به آسمون...پرمي کشن تو کهکشون...

از آدما فقط يه اسم ...فقط يه ياد..فقط همون خاک مي مونه...

بيايد همه قولي بديم...تو پيله هامون نمونيم!

چون آسمون سهممونه...و پر کشيدن تقديرمونه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

دلم با کسي نيست

ديگه دل با کسي نيست

دلم از خيلي روزا با کسي نيست

تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست

شدم اون هرز گياهي که گلا

پرپر دستهاي خار و خثي نيست

ديگه دل با کسي نيست 

ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست

بارون از ابرا سبک تر مي پره هر کسي سر به سوي خودش داره

مثل لاک پشت تو خودم قايم شدم

ديگه هيچ کس دلم و نميبره

ديگه دل با کسي نيست

ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست

ماهيها از پاشوره بيرون افتاده

شاپرکها پراشون زخمي شده

نکنه تو گله بره هامون گذر گرگ بيابون افتاده

ديگه دل با کسي نيست

ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

زندگي

زندگي خالي است ان را پر کن

زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو

زندگي يک معادله است موازنه کن

زندگي يک معما است ان را حل کن

زندگي يک تجربه است ان را مرور کن

زندگي يک مبارزه است قبول کن

زندگي يک کشتي است با ان دريا نوردي کن

زندگي يک سوال است ان را جواب بده

زندگي يک موفقيت است لذت ببر.

زندگي يک بازي است برنده و پيروز شو

زندگي يک هديه است ان را دريافت کن

زندگي دعا است ان را مرتب بخوان

زندگي درد است ان را تحمل کن

زندگي يک دوربين است سعي کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشي

برام دعا کنيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

من و تو

من و تو مثل دو تا خط ميمونيم

که توي دفتر مشق اسير شديم

نرسيديم  به  هم  و آخرشم

تو همون دفترکهنه پير شديم

بي هم وکنار هم روزها گذشت

دستهاي من نرسيد به دست تو

ميدونيم که ما به هم نمي رسيم

مگه با شکست من شکست تو

ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه

آخر عشق دو تا خط موازي همينه

اگه من بشکنم وتو بي خيا ل

بگذري از من و تنهام بذاري

اگه با تموم اين خاطره ها

تو همين دفترمشق جام بذاري

بعد اون ديگه نه من ما ل منه

نه تو تکيه گاه اين شکسته اي

بيا عاشق بمونيم کنار هم

نگو از اين نرسيدن خسته اي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

هزار کوچه فاصله

تمام عمر ، يک نفس دويده ام به پاي تو

نمي رسم به پاي تو ، نمي رسي به پاي من

من اين طرف ، تو آن طرف ، هزار کوچه بين ماست

من اين طرف به ياد تو ، تو نيمه ي جداي من

چه قدر چشم هاي تو براي من مقدس است

بيا ! دلم براي تو ... نگاه تو براي من

دوباره من براي تو غزل سروده ام بيا

بيا که دوست دارمت ، غريب آشناي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

وقتي صدايت را مي شنوم

وقتي صدايت را مي شنوم در اسمان بي كران اوج مي گيرم ... پرنده ها را همراهي

مي كنم ... شب ها ستاره ها را بر مي چينم ... بخش بزرگي از وجودم را كه روح فرا

گرفته به ارامش مي رساند . انگار چندين سال است كه صدايي نشنيدم . صداي

گرمت را تا ابد مي خواهم . نفس هاي گرمت را به نفس هاي سردم پيوند بزن و

هميشه پرده هاي گوشم را با اين گرما نوازش كن و مگذار اين سردي بر گرمي غلبه

كند . ديگر جاني در توانم نيست . مي خواهم تا زنده هستم باشي كنارم وقتي هم

بار سفر بستم باشي به يادم ... مي داني وقتي صداي گرمت نباشد ارامش من هم

به هم مي ريزد ؟ وقتي صداي گرمت نباشد به پايين نگاهي مي اندازم كه چقدر

فاصله ها زيادند ... خورشيد ديگر ان سوزش را ندارد بر جسم نحيف و منجمدم ...

پاهايم سست مي شود گويي رمقي در جسم بيمارم ندارم ... پرنده ها پروازي

ندارند ... ستاره ها نوري ندارند ... اه از نهاد سنگين و پر دردم بر مي ايد . پس اين اه را

تا مي تواني به سراغم نفرست چون من از اين اه دل خوشي ندارم ... سنگ صبورم ..

همچنان همان احساس را نسبت به تو دارم كه تا امروز تصور مي كردم اني و زود گذر

است ولي اني نيست و حقيقت محض است .. گويند حقيقت تلخ است ولي براي من

هميشه شيرين بوده است و نمي توانم انكار كنم و از خود برانم . شايد تو نداني ولي

من مي دانم كه درد چقدر سنگين است .. درد روح را مي گويم كه از جسم بيمارم سر

چشمه گرفته است ... اري .. كسي مي خواهم كه در كنارم باشد هر چند لحظات اخر

عمرم را مي گذرانم ... كسي كه دستانم را بگيرد و در روح پر دردم شريك باشد ... از

تمام عالم و ادم فقط تو را توانستم انتخاب كنم  نمي دانم چرا ؟ جسم ناتوان و

بيمارم را با حرف هاي حقيقي نوازش كن و كمي از اين درد را كاهش ده و وجود مرا

همچون وجود او دوست بدار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

هر چي ميگم بذار بشه

وقتي تاريکي شبها رو چشام پا ميذاره

نور چشماي قشنگت توي قلبم ميزنه

وقتي سرماي زمستون توي رگهام ميزنه

گرمي دستاي نازت منو آروم ميکنه

وقتي تلخي فراغت تو نگام موج ميزنه

شهد بوسه لبانت رو دلم ساز ميزنه

وقتي کابوس جدايي رو دلم خط ميزنه

روي خواب خط ميکشم تا منو داغون نکنه

وقتي لحظه وصالت داد رفتن ميزنه

ابر چشماي غريبم تا سحر زار ميزنه

وقتي قصه رسيدن کج و ناخوانا ميشه

واژه هرگز نميخوام واسه من خوانا ميشه

وقتي رسم و عادت بدقوليهات تازه ميشه

رد پاي گريه هام رو صورتم خط ميذاره

وقتي قفل دستات از دستاي من جدا ميشه

زنگ خوابيده قلبم بي صدا کنده ميشه

آي خداي عاشقا دلم ميخواد بهت بگه

اگه به عشقم برسم چيزي ازت کم نميشه

فداي مهربونيهات قصه ما تموم نشه

گوشه نگاهي بکني واسه عشق ما بسه

نذار گل وصال ما به دست تقدير برسه

واسه يه بار هم که شده هر چي ميگم بذار بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

نگران نباش

نگران نباش ... !‌ من و تو روزي سفر خواهيم كرد به باغ آقاقيها و روزي خواهد آمد كه

سر كوچه تنهايي نيلوفر از پشت ديوار سرك بكشد و بگويد « سلام ! » روزي خواهد

آمد كه دست من و تو به ضريح خدا خواهد رسيد و ما پيوسته سرود رهايي خواهيم

خواند .... روزي كه به شهر روياهامان سفر كينم ذهن ما شكوفه مي زند در باغ

جواني و من اهميت نمي دهم اگر كمي هم دير شده باشد ! ..... هر آنچه رفته است

مربوط به سالهاي رفته است و هر آنچه در پيش است تصوري از روياي من و تو روي

صفحه پراصطكاك ذهن  ... غباري روي آئينه اي ... چند كلمه اي روي تخته سياه

نوشته به دست كودكي ...! و روزي خواهد آمد كه من و تو يكديگر را دربهشت ملاقات

خواهيم كرد ... اصلا چه كسي گفته است كه روياها همانند كه هستند ... رويا مي

تواند تغيير كند .. در سرزمين رويا مي توان پرش كرد ... گذر كرد .. گذشت و گذارد كه

خاطره هامان زير شنهاي عميق دريا دفن شود ...پس به خاطر روياهايمان اين بار را

مردانه بخند ... ! ‌و ببين كه بهار پيام تازه اش براي تو چيست ... كشفش كن ...!‌حتما او

حرفي دارد كه قرار است امسال به تو بگويد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

ياد حقايق

مي‌تونم با تو به هر جا برسم

توي خواب اسمتو فرياد بزنم

مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو

توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم

مي‌تونم تا به هميشه پا به پات

توي هر قصه كنارت بمونم

مي‌تونم زير پر ستاره‌ها

واست از ليلي ومجنون بخونم

مي‌تونه نگاه مهربون تو

منو تا مرز شقايق ببره

مي‌تونه قشنگي برق چشات

منو از ياد حقايق ببره...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

مي تواني

قبول کن که خوب هم مي تواني

مرواريد وار از لرزش چشمانم بي افتي

مرا نمي فهمند سياهي هاي دفترم

مرا نمي فهمند

ساده و بي آرايش مي گذرم

نم نم مي ريزم

و بريده بريده به انتها مي رسم

پايان حرف هاي من

يک سکوت لذت بخش است

اي پروردگار

من درميان دو دستان پر لطافت تو

بوده ام

بر هرکه و هر چه که

لايق است

من ميان مرگ برگ زرد تک درخت ترد شده از باغ

تنها بيان زبان روان اندام يک مار پيچ خواهم بود

من مثل اسم زشت يک اثيم مي ميرم

حتي همان زمان که دهان نقش ها را نشانه اي نبوده اند

حتي همان زمان که روان همه پاييزي است

من مرد مرده اي

از جنش کرچ يک مغوا هستم

من مغز هاي نوشته را نمي نوشم

شايد براي پوسته ي شاه توت

من نقشه ي بنفشه ي نشسته ي افسانه اي شدم

من بوته بوته مي روم

من رخنه رخنه مي روم

باور نمي کنيد چرا

اين برکه اي که در نوشته هايم است

تنهايي ميان شعر هاي من

شايد نشانه اند

شايد نشانه هاي رفتن من است

شايد همان زمان که فکر هم نمي کنيد

من هم شوم ميان مثال ها کسي

اينجاي کار کمي دل انگيز است

آن کس که سر د بود

بي عاطفه

عشق و لطافت و دلتنگي اش نبود

يک مرد

يک اثيم

با دست هاي پر ز خشم يک دختر نجيب

من ماهي ملوس سال هاي تنهاييم را رها نموده ام

حالا ميانه ام

تنها ميانه ي درياي ترد ها

مي گذرند خاطره ها

خواهند مرد رابطه ها

من فقط مي مانم

حوض مي ماند و خاک

آب و عشق و ماهي و علاقه مثل عشق مي ميرند

خواب بايد ديد

خواب بايد ديد زندگي را اينجا

زير شير واني احساس بايد رفت

و کمي هم بايد

زير سايه ي عدالت فکر کرد

که چقدر مي مانيم

عاشق و تشنه ي هم

ما همينيم يا نه

شايد هم

ما فقط رابطه ي سست دو احساس جوانيم

هر چند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

مي بيني

مي بيني سكوتم را!

مي بيني درماندگي ام را؟!

مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!

مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟!

مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت

مي زند؟!

مي بيني؟!...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.

ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني عكس ِ نداشته ات را مسح مي كند؟!

مي بيني؟!...

هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو بيايي...

بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!

به ديوارها بنگر...

مي بيني ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟!

ديگر ديوارها جايي ندارند كه من خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان نقش كنم!

مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك كند،

لااقل به هواي ديوار ها باز گرد!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

مست و رسوا

عاشق همه سان مست و رسوا بادا

ديوانه و شوريده وشيدا بادا

با هوشياري

با هوشياري غصه هر چيز خوري

چون مست شدي هر چه بادا بادا

ساده مي توان گفت

سخت مي توان فهميد

باور نکردني هم هست

و ساده مي توان فراموش کرد

دوست داشتن را

خداوند بخشي است دست نيافتني

عبور هر کلمه

عبور يک عمر است

مي توانيم بهتر و کامل تر فکر کنيم

حتي اگر نمي خواهيم براي کسي تعريف کنيم

تمام من نا تمام کسي نيست

و نا تمام کسي

تمام من نخواهد بود

بيت هاي آخر را تنها خودم سرودم

براي يک قهرمان سوخته

شايد همان کسي که نور را با رنگ ها کشيد

کسي که گياه گونه شکل گرفت

من کسي را ديدم

که عکس نان را با چندشي عجيب مي ديد

مرگ را مي بلعيد

و ترانه ها را تنها شعار مي دانست

تا کجاي حرف هايم خوب بود

يک مرد که زير بار فقر خم مي شود

فقري کشنده و قوي

شايد کسي که سعادت نمي فهمد

با دست هاي بي شرمانه اش

با مشت هايش

اين مرد را نشانه رفته است

يک انتها از حرف هاي من

چيزي است که من درون پيله ام خواهم نهاد

من پوست خواهم انداخت

و تنها تاريکي فهم پروانگي ام را دارد

مردم نمازشان را

از محراب ها بريده اند

مردم پر از تنفر و شکايتتند

اما کسي هنوز اينجا

شايد

به تنگ نيامده

هر صبح کسي که خورشيد را کشيده است

با حالتي مقدس و

دستاني از لطافتي عريان

بر پوستم روشني مي بخشد

من صبح ها دوباره زنده مي شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

درد بي درمان

رندي را گفتند . درد بي درمان چيست ؟

گفت . غم عشق

پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود

گفت . در فراق يار

گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند

گفت . با آه جگر سوز

پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر

گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند

گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست

گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد

پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن

گفت . مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد

گفتند . چگونه

گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست..

اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات

پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند

گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند

گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد

گفت .

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه

که زيارتگه رندان جهان خواهد شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

روزاي طلايي

روزاي خيلي طلايي يادته               

روز ترس از جدايي يادته 

دستمون تو دست هم بود يادته       

غصه هامون كم كم بود يادته  

چشم نازت مال من بود يادته              

ديدن من قدغن بود يادته

روزگار قهر و آشتي يادته       

هيچ كس و جز من نداشتي يادته

روياهاي آسموني يادته                 

قول دادي پيشم بموني يادته

روزاي بي غم و غصه يادته                   

ببينم اول قصه يادته

عصر ابراز علاقه يادته                     

خبر خوش كلاغه يادته

دست گرمت تو زمستون يادته         

شونه من زير بارون يادته

واسه خنده اجازه يادته                   

اونا كه ميگفتي رازه يادته

شرطامون سر صداقت يادته              

تو مجازات خيانت يادته

دستاتو ميخوام بگيرم يادته          

راستي تو بي تو ميميرم يادته

واسه فال قهوه رو خوردن يادته

روزي صد بار بي تو مردن يادته

پيش هم بوديم نزاشتن يادته       

اونا ما رو دوست نداشتن يادته

چيزي خواستيم از خدامون يادته      

مستجاب نشد دعامون يادته

چشمون زدند حسودا يادته             

چشامون شد مثل رودا يادته

گفتي ما بايد جدا شيم يادته               

گفتي بايد بي وفا شيم يادته

يه دفعه ازم بريدي يادته              

خط رو اسم من كشيدي يادته

گفتي عشق تو هوس بود يادته  

گفتي خوب بود ولي بس بود يادته

چشم من به چشمت افتاد يادته         

كاري كه دست دلم داد يادته

اما قول دادم به قلبم و خدا                

ديگه دل ندم به عشق آدما

حيف شعري كه نوشتم يادته              

شعر من بدم باشه زيادته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

خيالت آمد

اشكهايم

نگاه هايم

حرفهايم

و سكوتم

نه

هيچ يك اثري نداشت

همه بي اثر بود

مي رود

بدون نگاهي

و من فكر مي كنم

و به ياد مي آورم

روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش"

نگاهي مي كنم

من هستم

اما او . . .

حرف آخر:خواستم براي نبودنت دلتنگي کنم که....خيالت آمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

آرام

مي خواهم که بدانم که دگر نيست مرا رفتن و ماندن

اگر اين چرخش دوران بگذارد

سرنوشت گل شببو که دگر شب بو نمي داد

سرنوشت پر پرواز پرستو

که دگر از سر نمي راند

سرنوشت شاخه را حتي خودش هرگز نداند

نقشهُ بي رنگ آسايش روي سنگ را

پردهُ آفتاب خوردهُ گذشته را

و نگاه التماس فردا را

خدايا تو به من گو که کدامين سر نخ را به سر طناب آينده گره بايد يزنم؟

تا که آرام شود اين دل

تا که عيوب زمان هم

تا که پروانهُ عاشق را هم

بشود زندگي اش آبي آبي

سر هر راه نشاني بايد

سر هر بيراه هم شايد

پس آنکه را بر سر سه راهيست زندگي اش

چشم بسته ببايد پايش در آن راه

معلم را که پايانش شروع هر کسي باشد

معلم سوزد و گويد که فردا بايد اين باشد

ولي انگار

هر کس را که بينم گويدم آرام

که اي آرام ، مرا صبري عطا کن آنچنان آرام

که ترسد هرکه را با من اجين باشد

که اين مرده است

قبر را بايد مهيا ساخت

و من آهسته و آرام سر را از براي خواستن بر باد بسپارم

و گويم قبر را اندک تو بالاتر بکن اي قبر کن

تا که مخلوق خدا

حسرت اين قبر مرا پاک خورد

که چه او مرحمتي را

که به خالق شود او نزديک

و نداند که من آرام

صبرم را

از آن خالق که گويندش خـــــــــــــــــــــــدا دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

خلوت و تنهايي

بگذار تا ترانه هايم هنوز هم بميرند

در خلوت و تنهايي

بگذار براي کسي

کس نباشم هنوز

مي خواهم من

سخت ترين جمله را نماد کنم

چيزي که گفتنش در اين زمانه راحت است

دوستت دارم ها

بگذار تا به روزنه

دهن کجي کنم

به خستگي

به پا گرفتگي

به غم

به دلهره به اشک

مرا به باد ها سپرده اند

و در ميان راه رو ها نوشته اند

که پنجره شکسته است

ولي کسي

به فکر بستن شکسته نيست

مرا شکسته اند

اثيم بودنم بهانه بوده است

اثيم بودنم فقط

بهانه است

خواب خواهم ديد

خواب من خواب پرنده اي مهاجر است

خواب من مقدس است

چون درونش تو نماز مي خواني

چون درونش تو نماز مي خواني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦

20روش عاشقانه


1 - سعي کنيد هميشه جواب‌تان در برابر او «چشم» باشد.

2 - هميشه در اتفاقات خوب زندگي او را سهيم کنيد قبل از اينکه ديگران را در جريان

بگذاريد.

3- سعي کنيد هميشه در مقابل اشتباهي که مرتکب شده‌ايد به او بگوييد:

«متأسفم» .

( به همسرتان دقيقاً همان نکاتي که دوست دارد بشنود و درباره خودش فکر مي‌کند

بگوييد ).

4- لازم است بياموزيد که چطور بايد احساستان را کنترل کنيد تا طرف مقابل‌تان مستأصل نشود.

5- با هداياي کوچک و ارزنده او را هيجان‌زده و غافلگير نماييد.

6- هدايايي را که به شما ‌مي‌دهد هرگز با چيزي عوض نکنيد.

7- يک قاعده ي مهم و اساسي درباره عشق: «هرگز در عشق صرفه‌جويي نکنيد ».

8- هرگاه کسي به شما هديّه داد، آن را با همسرتان قسمت کنيد.

9- هرگز چيزي را از او پنهان نکنيد.

10- او را در جمع دوستانتان بهترين همسر دنيا معرفي کنيد.

11- رو در روي هم بنشينيد و درباره مشکلات صحبت کنيد.

12- از همديگر دلجويي کنيد.

13- براي هم‌خاطره بسازيد.

14- در مسائل مالي ياور و پشتيبان هم باشيد.

15- نکات منفي اخلاقش را درنظر نگيريد.

16- هرگز همسرتان را با ديگران مقايسه نکنيد.

17- به جاي صد در صد، صد و پنجاه درصد عاشق هم باشيد.

18- پس از مشاجرات لفظي، يک دوجين کارت متأسفم برايش بفرستيد.

19- او را فقط براي دوست داشتن دوست بداريد.

20- پيش از رفتن به مسافرت وسايل‌تان را با هم جمع‌آوري کنيد و تمام زحمات را به

عهده همسرتان نگذاريد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۲/۰۸/۸۶

كانديد دريافت جايزه

هفته نامه فرهنگي ، هنري ، اجتماعي ، سينمايي و طنز چلچراغ براي قدرداني از 

كساني كه نام ايران را در سالي كه گذشت بلند آوازه كردند و هويت ايراني را به

جهانيان شناساندند اقدام به بر گزاري يك فراخوان و راي گيري نموده است .

از جامعه وبلاگ نويسان هم سعيد عليزاده پروين (مدير وبلاگهاي ايرانشناسي)

www.iranset.persianblog.ir كانديد دريافت جايزه گرديده است.

نكته مهم : راي گيري فقط از طريق هفته نامه چلچراغ امكان پذير ميباشد

نكته مهم ۲ : راي گيري  از طريق سایت هفته نامه چلچراغ امكان پذير نميباشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

دليل بودن تو

هر کسي دوتاست .

و خدا يکي بود .

و يکي چگونه مي توانست باشد ؟

هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست .

و خدا کسي که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است که آنرا ببيند .

خوبي ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زيبايي همواره تشنه دلي است که به او عشق ورزد .

و قدرت نيازمند کسي است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوي غروري است که آنرا بشکند .

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسي نداشت ...

و خدا آفريدگار بود .

و چگونه مي توانست نيافريند .

زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ...

و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ، نمي گوييم .

و حرفهايي است براي نگفتن ...

حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند .

و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...

و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هيچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
        
هر کسي گمشده اي دارد .
                             
و خدا گمشده اي داشت ...    








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

هنوز برايم تمام نشدي

هنوز برايم تمام نشدي ...

نه اين‌که اين اتاق بوي تو را مي دهد هنوز ...

نه اين‌که حلقه‌ي تعلّقت در دستم هست هنوز ...

و يا رنگ لبانم که انگار خاصّ دخترهاي متعهّد است ...

نه هيچ‌کدام از اين‌ها نيست؛ نگاهم است !

همان چشمان کذايي درون قاب آينه

که مي‌گويد هنوز در زندگي‌ام هستي ...

مثل بختک افتادي رو سرنوشتم ...

اين روزها نيستي که ببيني عسل بانوت? عسل گيسوت? عسل چشمت !

چطوري براي پسرکان شهر ماراتن عشق گذاشته ... !

نيستي که ببيني مردکِ کارگردان با چه انگيزه‌ي چندش‌آوري

چشم در چشمانم مي‌گه :

تو همه‌ي فاکتورهايي که يک زن مي‌تونه داشته باشه

تا مردي رو عاشق خود کُند داري !

گوش‌هاي من پُر است از اين حرف‌هاي کليشه‌اي تکراري ... !!!

نيستي که ببيني تمام زواياي روحم را مي‌کاوند به اميد رسيدن به جسمم !

اين جسم بي‌جان اين تن خسته محکوم است به تنهايي ... !!!

نيستي که ببيني عشق ها تبديل شده به قراردادهاي يک ساله ... !

نيستي و نمي‌بيني که نصيب بي‌هويت‌ترين پسر شهرم مي‌شوم ...

روزي ...!!!

هر کجا هستي باش ...

فقط باش !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

خيلي نامردي

رفتي

بي نگاهي حتي

بي خدا حافظي

ديدي خيلي نامردي*!

اما اي هميشه هميشگي ، جايت خاليست.

اينجا

کنار من!

آغوش من تو را ميخواهد

حتي سايه ات

حتي در خيال

هر جا که هستي ، تنها و جفت ، خوش باشي و شاداب!

اما بدان

من

تو را

نبخشيدم

هرگز و هيچوقت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

واسه يك بار

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه

من فقط   يه  چيزي از خـــــدا مي خــــوام

واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه

تو گم شدي دوباره

قسم دادي خدا رو به ماه و ستاره

به چشمايي كه هر شب اسير انتظاره
 
به اون بنفشه هايي كه مخصوص بهاره

به اون مهي كه تنهاست مال شباي تاره
 
يه شب خدا گفت تو رو واسم مياره

تو رو اورد و كردي به چشم من اشاره
 
چه كم بود عمر اين فصل ،من و تو و نظاره

دنيا كوچيك بود اما، تو گم شدي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

تو كه مهربوني

ميخوام بازم فكر كنم به تو كه مهربوني

به تو كه تا هميشه واسم يه همزبوني

نگات هميشه نازه چشمات پر نيازه

نياز قلب عاشق براي من يه راز

هميشه فكر ميكردم كنار من مي موني

اما انگار خيال بود كه پيش من بموني

يه روز ميام بازم من به ديدن نگا هت

اونجائي كه نباشه ديگه راه فرارت

واست ميگم از عشقم كه مثل يه جنونه

اگر كه تو نباشي نميتونه بمونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

ندانستم

ندانستم که من کيستم...

ولي دانستم تو کي هستي...

ندانستم که عاشق کيست...

 ولي دانستم عشق چيست...

احساس نکردم شب روز ميگذرد...

ولي احساس  کردم تويي که ميگذري...

چشمانم به روشنايي جوابي نمي گفت...

چشمانم  تو را جواب گفت...

دست هايم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگيرم...

قلبم را خواهم بست تا هيچ کس ديگري وارد آن نشود...

چشمانم را خواهم بست تا  تصويري غير از تو در آن نقش نگيرد...

زبانم را خواهم بست تا بستن در هاي بسته را نگوييم...

گوش هايم را خوام بست تا صداي عشق از ان بيرو نرود...

نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را هميشه ببينم...

احساس نکردم تکه آينه عشق در قلبم فرو رفت...

احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت...

احساس نکردم روزي خواهم شکست...

روزي خواهم گريست...

روزي خواهم رفت  به آن طرف آينه...

آينه اي که تکه اش در قلبم است...

و نور زندگي من ...

و توان زندگي ام...

ندانستم زمستان کي گذشت...

ندانستم بهار آمد...

ندانستم بهار هم دارد مي رود...

فقط دانستم اين ما هستيم که مانده ايم و گذشتن ها رو تماشا ميکنيم...

تماشا ميکنيم و براي روزهاي که بر نمي گردند اشک ميريزيم...

ندانستم زندگي چيست...بلکه دانستم زندگي کردن چيست...

ندانستم دستانم به هم  ميرسند... دانستم دستانم به تو نمي رسند...

نگاهم تورا نخواهد ديد...قلبم تورا خواهد ديد...

بعد از همه ندانسته هايم...

دانستم که  دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند...و من دوست دار تو...

و دانستم که عشقم براي تو است...و من عشق تو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

 هيچ چيز مال من نيست

گاهي اوقات به اين نتيجه مي رسم که هيچ چيز مال من نيست

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايي هستم که بدون هيچ دليلي , و بدون هيچ اراده اي

به اينجا تبعيد شده ام

درون دست هاي من , سيب سرخ گاز زده ايست که نمي دانم چطور به دست من

رسيده است و من همينطور سرگردان به همهمه هاي مبهم اطراف خويش گوش

سپرده ام

محيط من را , هاله اي سياه و غليظ از دروغ پوشانده است و بر فراز سرم , آسمانيژ

به وسعتي که نمي دانم به وسعت ندانسته هايم

و به رنگ آبي , که پس زمينه دست نيافتني آن است مثل انتهاي خواسته هاي بي

انتهاي من

اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند براي چه , بر

سنگفرشي از باقيمانده مردگانشان , قدم مي زنند و گاهي هم , براي اينکه چيزيژ

گفته باشند زير لب زمزمه مي کنند : چه هواي خوبي !

من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگاني هستم که بر سطح توده اي مدور بر مدار

صفر درجه اي به مرکزيت نوري دست نيافتني مي چرخند مي دانم , روزي , به دليلي

که هيچ ارتباطي به من نخواهد داشت در حفره اي تاريک , که هيچگاه متعلق به من

نخواهد بود

در زير سنگفرشهايي که خيلي زود , گذرگاه عابران بي خيال خواهد شد مدفون مي

شوم

انگار نه انگار که بودني برايم بوده است و انگار نه انگار که رفتني اين موضوع نه به

من مربوط مي شود و نه به هيچ کس ديگر اين موضوع يک اتفاق ساده است يک

اتفاق ساده مسخره براي اينکه تنوعي باشد براي گريز از تکرار قدم زدن هاي بيهوده

و به گمانم کسي هم آن بالاهاست که نظاره ميکند مردن تدريجي ام را ...

از فراز آسمان لاجوردي دست نيافتني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

همه هستي من

همه هستي من ايه تاريکيست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين ايه ترا آه کشيدم آه

من در اين ايه ترا

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد

يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد طفلي است که از مدرسه بر ميگردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد

که کلاه از سر بر ميدارد

و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست

که نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

که من آن را با ادرک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي که به اندازه يک تنهاييست

دل من

که به اندازه يک عشقست

به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گلها در گلدان

به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي

و به آواز قناري ها

که به اندازه يک پنجره مي خوانند

آه ...

سهم من اينست

سهم من اينست

سهم من

آسمانيست که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد

دستهايت را دوست ميدارم

دستهايم را در باغچه مي کارم

سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم

و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

و به ناخن هايم برگ گل کوکب مي چسبانم

کوچه اي هست که در آنجا

پسراني که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر

به تبسم معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را باد با خود برد

کوچه اي هست که قلب من آن را

از محله هاي کودکيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان

و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمي از تصويري آگاه

که ز مهماني يک اينه بر ميگردد

و بدينسانست

که کسي مي ميرد

و کسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد

من

پري کوچک غمگيني را

مي شناسم که در اقيانوسي مسکن دارد

و دلش را در يک ني لبک چوبين

مي نوازد آرام آرام

پري کوچک غمگيني که شب از يک بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

تا تو راهي نيست

ميدانم که تا تو راهي نيست.
 
ميدانم که آسمان فيض و رحمتت همه جا بر سرم سايه دارد.
 
ميدانم که دستهاي سبزت هميشه پشت و پناهم است.
 
ميدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهاي ناتمام من هستي.
 
اما نميدانم ؟
 
چرا هرروز که ميگذرد از تو دورتر ميشوم؟!
 
دلم را به دست آب مي سپارم و سبزي روحم را به شيريني ناپايدار و فريبنده ي

گناهان.
 
کمکم کن!
 
من اين لذتها را به بهاي دوري از تو نمي خواهم. من تو را ميخواهم.
 
تنها تو را...اي مهربانترين مهربانان!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

من اعتراف ميکنم

من اعتراف ميکنم که دستهاي سنگيم بدون تو شکسته اند

من التماس مي کنم که در نگاه ساکتت دوباره پر شوم ز اشک

دوباره پر شوم زآه

وبگذرم از اين هواي پر گناه

چگونه مي توان نشست

چگونه مي توان نديد

چگونه مي توان نخواند

در اين ديار پر سکوت چگونه مي توان شنيد

چه روزها که آمدند نيامدي

چه هفته ها که مي روند نيامدي

ومن پر از دوباره ها دوباره ها دوباره ها

قسم به او

قسم به آبي حضور او به غربت شکسته ام قدم گزار

غريب تر زغربت پرندگان بسته پر

شکسته تر زماهي شکسته تنگ بي خبر

در اين زمانه خراب خراب تر زنام وننگ سربي تبر

عزيز دل مرا ببر

مرا ببر از اين ديار نا مراد به سر زمين جاودانه حضور حامي خودت

مرا ببر از اين کرانه هاي زرد به ساحل غريب آبي خودت

دلي که سرگران ودربه در اسير درد گشته است

بخوان بخوان به واد ي خودت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

معراج فنا

در کوي محبت به وفايي نرسيديم

رفتيم ازين راه و به جايي نرسيديم

هر چند که در اوج طلب هستي ما سوخت

چون شعله به معراج فنايي نرسيديم

با آن همه آشفتگي و حسرت پرواز

 چون گرد پريشان به هوايي نرسيديم

 گشتيم تهي از خود و در سير مقامات

 چون ناي درين ره به نوايي نرسيديم

 بي مهري او بود که چون غنچه ي پاييز

 هرگز به دم عقده گشايي نرسيديم

 اي خضر جنون ! رهبر ما شو که در اين راه

 رفتيم و سرانجام به جايي نرسيديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

 سيب

مي‌خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ مي‌خواست بماند، ولي چيزي او را

به سوي خود مي کشيد؛ مي‌خواست بنويسد، قلمي نداشت، مي‌خواست بايستد،

چيزي او را وادار به نشستن مي‌کرد. مي‌خواست بگويد، لبان خشکيده‌اش

نمي‌گذاشتند. مي‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي‌شد. مي‌خواست بپرد،

ديگر آسمانش تنگ بود، مي‌خواست دست بزند و شادي کند، ولي دستانش ياري

نمي‌دادند. مي‌خواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما

چيري راه تنفسش را بسته بود. مي‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل

شد. مي‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از ديدن زيبايي‌ها لذت ببرد، اما با اين که

پنجره با او فاصله اي نداشت، اين کار برايش غير ممکن بود. مي‌خواست بي‌پروا همه

چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. مي‌خواست گلي بچيند و به کسي

که به او خيره شده بود بدهد، دستش جلو نمي‌رفت. مي خواست به همه بگويد

دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نمي‌شد، مي خواست ستاره هاي

آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند.

آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت. مي‌خواست حداقل

لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس

گفت (بگو سيب) از دنيا گله نمي‌کرد. دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري

بکند فقط بگويد (سيب)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

هميشه تنها باشي

سعي کن هميشه تنها باشي

زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت

بگذار عظمت عشق را درک کني

زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند

بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد

زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد

اما

اگر روزي امد که عاشق شدي

تنها يک نفر را دوست داشته باش

بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"

بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني

ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

روزگـار عـجيبي اسـت

خاطرات پر مي کـشـنـد . با وزش بادي سرد. باز دوباره بر ميگردد
 
بـي صـدا ولـي سـنـگين
 
نـمـي دانيم بـه کـدامين جـويبار سرازير شده ايم
 
تنها خش خش . تـنها سـکـوت
 
بي درمانم. بي درمـان
 
بازنده. برنده. بي معنا
 
باز مي گوييم :

فـردا نـفـسي نـو از آن مـاسـت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

راز دل

مي پرسي تو را دوست دارم؟

حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم

مگر مي شود با کلمات ، احساس دستها را بيان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با ديدگان پر انديشه و روشن بين

به من مي نگري چه نشاط و لطفي دلم را فرا مي گيرد ؟

مي پرسي تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ اين سوال را نمي داني ؟

مگر خاموشي من ، راز دلم را به تو نمي گويد ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمي دهد ؟

راستي آيا شکوه آميخته به بيم و اميد ، که من هر لحظه هم مي خواهم به زبان آورم

و هم سعي مي کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمي گويد ؟

عزيز من ! چطور نمي بيني که سراپاي من از عشق به تو حکايت مي کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حديث عشق مي گويند ، بجز زبانم که خاموش است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

ديوارهاي اين قفس

ديوارهاي اين قفس روح مرا خواهد كشت ... چيزي به تمام شدن نفسم باقي نمانده

است و من هزاران آرزو خفته در خانه دلم ... در اين گوشه زندان ،‌تاريك و تنها به گور

به گور شدن روح خويش مي‌انديشم ... خدايا چرا هر چه مي‌روم نمي‌رسم ؟ من ديگ

آن ماهي قرمز كوچه حوض خانه‌مان نيستم ... من نهنگ شدم ... درون من عنقريب

انفجاري مرا به نابودي خواهد كشانيد ... مرگ روح خويش را نزديك مي‌بينم ...گواينكه

تمام ذهنهاي بيدار خفته‌اند ... انگار من تنها كسي هستم كه انديشه‌ام نفرين شده

است ! من كه هستم كه چنين نفرين مرا احاطه كرده است ؟ خدايا واقفي كه جز راه

تو نپيمودم و همواره شوق رهايي از اين زندان پاهاي خسته مرا به جلو كشانيده

است ... گمان نمي‌كنم بيش از اين بتوانم اميدورا بمانم ! چرا روح من به تسليم رضا

نمي‌دهد ؟ چرا ذليل نمي‌شود ؟ زندگي همواره در ذهن من بسان شورشي عظيم

بوده است ... شورشي عليه خواب ...اما انگار خوابها هيچگاه تعبير نخواهند شد ...

ديگر نميدانم آيا من خوابم يا چشمهاي اين و آن خواب اند ؟ نمي‌دانم زنداني كه برايم

ساخته‌ايد درهايش باز خواهند شد ؟ نمي‌دانم ديگر من خوابم يا من بيدارم ؟ فقط

ذهن آشفته من همين را مي‌فهمد كه شما را هيچگاه نخواهم بخشيد ...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

اول راه

کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه  او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

 دلخوشي

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را

براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و

پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي

پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش
 
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست انقدر برايت در زمين

ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند !زيبا چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي

است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي

حوصله كن نازك من كه ديگر باورم شده دوستم داري
 
چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمي

خواهم همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم

نمي خواهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

تو گم شدي دوباره

قسم دادي خدا رو به ماه و ستاره

به چشمايي كه هر شب اسير انتظاره
 
به اون بنفشه هايي كه مخصوص بهاره

به اون مهي كه تنهاست مال شباي تاره
 
يه شب خدا گفت تو رو واسم مياره

تو رو اورد و كردي به چشم من اشاره
 
چه كم بود عمر اين فصل ،من و تو و نظاره

دنيا كوچيك بود اما، تو گم شدي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۱/۰۸/۸۶

كانديد دريافت جايزه

هفته نامه فرهنگي ، هنري ، اجتماعي ، سينمايي و طنز چلچراغ براي قدرداني از 

كساني كه نام ايران را در سالي كه گذشت بلند آوازه كردند و هويت ايراني را به

جهانيان شناساندند اقدام به بر گزاري يك فراخوان و راي گيري نموده است .

از جامعه وبلاگ نويسان هم سعيد عليزاده پروين (مدير وبلاگهاي ايرانشناسي)

www.iranset.persianblog.ir كانديد دريافت جايزه گرديده است.

نكته مهم : راي گيري فقط از طريق هفته نامه چلچراغ امكان پذير ميباشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

چهل نامه ي كوتاه به همسرم

نامه ي پنجم

همراه همدل من!

در زندگي، لحظه هاي سختي وجود دارد؛ لحظه هاي بسيار سخت و طاقت سوزي،

كه عبور از درون  اين لحظه ها، بدون ضربه زدن به حرمت و قداست زندگي مشترك،

به نظر، امري ناممكن مي رسد.

ما كوشيده ييم – خدا را شكر – كه از قلب اين لحظه ها، بارها و بارها بگذريم، و چيزي

را كه به معناي حيات ماست و روياي ما، به مخاطره نيندازيم.

ما، به دليل بافت پيچيده ي زندگي مان، هزار بار مجبور شديم كوچه تنگ و طولاني و

زرورقي را بپيمايم  بي آنكه تنمان ديوار اين كوچه را بشكافد يا حتي لمس كند. _

ما در اين كوچه ي چه بسيار آشنا، حتي بارها، مجبور به دويدن شديم، و چه خوب

ماهرانه دويديم – انگار كن كه بر پل صراط...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

هوا بد شد

وقتي رفتي باز هوا بد شد

روزگار از بدي بدتر شد

وقتي رفني آسمون تر شد

گريه ي ابرا بد ترشد

گلا پژمردن ، واي گلا مُردن

شاخه هاشون زير پا خم شد

ابرا باريدن ، دلا پوسيدن

قفس قناري تنگ تر شد

اين دلم مُرده ، دستمو خونده

صبح تا شب بهونه آورده

بي خبر مونده ، از همه رونده

قاصدک خبر نياورده

ديگه برگرد يار ، ديگه بس کن يار

اين دلم از غصه داغون شد

بي تو من خستم ، درها رو بستم

همه جا واسم يه زندون شد

وقتي  رفتي  باز هوا بد شد

روزگار از بدي بدتر شد

وقتي رفتي آسمون تر شد

گريه ي ابرا بد تر شد

ديگه برگرد يار ، ديگه بس کن يار

دل من از غصه داغون شد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

تو بامني

تو بامني هرجابرم مهره تو بنده جونمه

عشقت نميره ازسرم،تو پوست و استخونمه

يه دم اگه نبينمت يه دنيا دل تنگت ميشم

نگاه دريايه تو آبيه روي آتيشم

واست دلم واست تنم واست تمام زندگيم

از تو دوباره من شدم با تو تمام شد خستگيم

نم نم بارون چشام گواه عشقه پاکمه

هم نفسه قسمت من دوست دارم يه عالمه

قشنگ ترين خاطره ها با تو و از تو گفتنه

آرامش وجود من صداي تو شنُفتنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

من عاشقم همين و بس

تکيه به شونه هام نکن

من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمي رسيم

بسه ديگه بذار برم

کي گفته بود به جرم عشق يک عمري پرپرت کنم ؟

يک گوشه اي کنج قفس چادر غم سرت کنم ؟

من نه قلندر مي شم و نه قهرمان قصه ها

نه برده ي حلقه به گوش نه مثل اون فرشته ها

من عاشقم همين و بس ... غصه نداره بي کسيم !!!!

قشنگيه قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم !!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

سهم تو و من

سهم تو

شوق دلم

مستي من

از نفس باور عشق

در نوازشگري خاطره ات

سهم من

آمدن حس نياز

اين اسارتگر بستان وجود

در پي جستن تصوير نهان

از گهر هم نفسي

سهم تو

حس تلاطم

غزل موج غرور

سفر ابر ملالت زده

در زمزمه بارش چشم

سهم من

رخوت هم فاز شدن

با تپش آينه ات

شعله لحظه دلباختنت

از نگه قاتل من

سهم تو

بو سه بر اين

مخمل گيسوي بلند

رخ ز مستي زده

تا پيچ و گذار کمرم

سهم من

لمس نگاهت

گذر پيچک عشق

دور اين قامت من

در پي تسخير دلم

سهم تو

شعر تب غرق شدن

آمدن فصل نياز

مردن از سوختن و

زنده شدن در شب راز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

هر شب

هر شب که فرصت ميکنم جوياي حالش مي شوم

از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم

در اسمان ارزو هر دم صدايش مي زنم

چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم

در هر شب تاريک من بدر است ماه صورتش

از شرم اين ديدار نو منهم هلالش مي شوم

جاريست اشک از ديدگان هر دم که يادش مي کنم

مقبول در گاهش شوم اشک زلالش مي شوم

سر گشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم

گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم

جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم

با اين دل سو دائيم رنج و ملالش مي شوم

تاريکي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر کشيد

انگار خواب است اينکه من غرق وصالش مي شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

تو و من

هميشه به تو عشق ورزيده ام
 
از ان هنگام که زمان اغازيدن گرفت

از ان هنگام کهباران باريدن گرفت

از ان هنگام که درد عشق تو را احساس کردم

بسيار شاد بودم

و ما از اشتياق هم ترسيده بوديم

من هميشه به تو عشق ورزيده ام

هيچ کس ديگري در ميان نبود

تو را نشناختم پيش از انکه خود را بشناسم

اه! عزيز من! من هميشه به تو عشق ورزيده ام

تو بسيار نزديک براي اسايش من بودي

بسيار دور از دسترس بودي

به دوراز دست گام بر مي داشتي

بايد تو را نگاه مي داشتم

من هميشه دوست دارم

و هنگامي که تو مرا صدا کني اين مرا به گريه مي اندازد

ما هرگز زمان را براي ((تو و من)) نساختيم اگر من همه انها را دوباره زنده کنم

من هرگز نمي گذاشتم که پايان يابد

من هنوز با تو بودم

اه خدا من تو را دوست دارم

با وجود اينکه ماراه هاي جدا گانه اي را ميرويم

هرگز ديدن رويا درباره تو را پايان نمي دهم

من هميشه به تو عشق ورزيده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

نمي دانم

نمي دانم کدامين روي

نمي دانم کدامين بوي

نمي دانم کدامين سوي

مرا با شوق و بيتابي همراه خود مي برد

و آن سان که من غرق در افکار بي رحم جدايي

زير اشکهايم جان مي سپردم

و تو آرام در بستر روياهاي من بي خيال از مردنم

آرام مي راندي و با پلک فرو بسته تاب مي خوردي

من در درون خود چيزي يافتم

چيزي که مرا خواند

چيزي که تو را راند

و مرا از آن خواب آشفته رهانيد

نگاهم، صدايم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد

و از اين ذهن بي تابم تو را برد

خودم را برد

تمام هستي ام را برد

آري هستي پوچي که مي انگاشتم تمام وجودم بود

وجودي که تو فاتحش بودي

وجودي که تو عاشقش بودي

به يادت هست...!!!

آري بهترينم

در زمستاني که از سوز جدايي تمام زندگي يخ زد

صدايم مرد

نگاهم مرد

و من در بهاري نو شکفتم باز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

نخستين گام

انگاه که نخستين گام را در دنيا گذاشتم

بغض اتشيني گلويم را مي فشرد

شايد دليل ان غربت و دلتنگي بود

و هر لحظه شدت ميگرفت

چنانکه با تمام وجودم گريه را سر دادم اما..

گريه هم ارامم نکرد...

تا اينکه مرا به اغوش کشيدي

و من صداي طپش هاي قلبت را شنيدم

و ارام به صداي روح نواز قلبت گوش سپردم

و چنان ارامشي نصيبم شد که ديگر

نه از بغض خبري بود و نه احساس غربت

گويي با تمام وجودم به صداي قلبت..

بوي محبتت و صفاي وجودت اعتماد کردم

و دريافتم که تنها نياز حقيقي ام لبخند زيباي تو

و اغوش گرم و بي مثالت است

فداي صفاي وجودت شوم

من در خلوت تنهايي خود به اين باور رسيده ام که اينجا براي زنده ماندن بايد مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

من به خودم رسيده ام

به يك باور بيست و پنج ساله ي گنگ مبهم

و هنوز هم خودم را پيدا نكرده ام

و نمي دانم كه اصلا چرا هستم و چرا بايد باشم !!!

( بيست و پنج سال از اين اتفاق مي گذره و من هنوز هم درك نكردم كه چرا انسانها

معتقدند لحظه تولد زيباترين لحظه زندگي ست !!!)

من خودم را مي بينم كه هر روز مثل ديروز از خواب بيدار مي شود و تمام كارهاي

تكراري ديروز را انجام مي دهد

مثل يك رباط يا يك عروسك كوكي ...

من خودم را مي بينم كه هر روز در جستجوي چيز تازه ايست و نمي داند كه آن

چيست فقط مي گردد و پيدا نمي كند و باز هم مي گردد و مي گردد اما...

من خودم را مي بينم و دلم را كه هر روز با من قهر مي كند و هر وقت هم فرصت پيدا

مي كند مدام بهانه مي گيرد و بيقراري مي كند و هنوز هم نمي دانم كه حرف

حسابش چيست!!!

من خودم را مي بينم كه گاهي احساس مي كند به آخر خط رسيده و مرگ را به هر

چيز ديگري ترجيح مي دهد و گاهي آنقدر شاد است كه قلبش مثل قلب يك گنجشك

مي زند و دلش مي خواهد كه زمان بايستد وحركت نكند ...

من خودم را مي بينم ... خودم را و تمام صفات خوب و بدم را....

و گاهي تصوير مبهمي از پيري و مرگم را مي بينم و تصويري از سنگ قبرم و قطره

اشكي را كه ممكن است براي من و به خاطر من از گونه اي به زمين بچكد ....

و حال من به يك باور بيست و سه ساله از خودم رسيده ام

و بعد هراسان مي شوم كه من كه هستم چه هستم و چرا بايد باشم و اصلا به كجا

بايد برسم ؟

احساس مي كنم كه خودم را گم كرده ام ...

آه من گم شده ام در اين باور بيست وپنج ساله ام ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

گنجي نهان

در دلم گنجي نهان دارم

تاح بر سر نيستم من،

ويرانه اي تنها تر از بادم

عاشقي بي زر و زورم ،

عشق سرمايه ي من

در دل ويرانه ي من عشق خود کردي نهان

گنج در ويرانه خوشتر مي نمايد ،

تا که در بالاي تاج!

در دلم گنجي نهان دارم...

بس شنيدم من حکايت،

از زبان حافظ و سعدي

در بيان حال چاه !

قتل پور زال زر در چاه نامردان؛

يا که جنگ يوسف ريبا با زشتي آن چاه؛

قصه ي چاه حزين و بيژن تنها؛

ديده ام من بارها ماه را در بن چاهي ،

ليکن اما من نديدم چاه را بر روي ماه !

چاه خندان بر مه رويت ، عزيزم

جلوه اي دارد شگفت

جه خيالي به سرم بود ؛

نمي دانم... آه ....!

در طريق عشق او

بس سواران بيني و بس کاروان

پايشان بر مرکب زرين لگام

من، پياده ، به کجا خواهم رسيد

پاي من در غل و زنجير حيات !

در طرب آورده،

سخن پر تب و تاب دل من،

دل کوه و دل سنگ ؛

تيشه ي شعر من اما چه تواند کردن

با دل سنگ تو ، اي تنهاي من!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

قسم به مهتاب

قسم به مهتاب كه عكس رخ اوست

عزيز دل...

گفتم كه هيچگاه اشكهايم را نمي بيني مگر ...

در شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ...

خودت برايم خواندي...نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك ترين چيزها كه

بزرگ جلوه ميكند اشك در چشمانت جاري شود اشك براي شاديهاي بزرگ و غم هاي

بزرگ است...

و امروز من در بزم بودن با تو اشك ريختم تا چشمانم نا تمام نماند وكوير تنم پر شد از

بوي عطر تو...

هق هقي نشنيدي آرام گريه كردم همچون شمع...

قسم به تو كه بهانه اي براي سجده به او

امشب من هستم و يه دل كه دلتنگ نگاهت هست يه دل كه دلتنگ طنين صدايت

هست...

اي تو كه منم...اي مهربان يارم...

كاش تمام لحظات من پر مي شد از طعم شيرين حضورت

نه ياد آن ...كاش تمام لحظات بودنم پر مي شد از طنين جاودانه صدايت نه انتظار

شنيدن...اما در لازمان عشق انتظار براي من طعم حضورت هست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

شبي از شب ها خدا

در شبي از شب ها خدا را ديدم كه در حال بازرسي پرونده ها بود يكي را بر داشت و

رو به من گفت :

آدم كشتي؟ گفتم تو مرا قاتل كردي.

 گفت دزدي كردي؟گفتم تو مرا محتاج كردي

 گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟

گفتم تو مرا عاشق كردي پس از اندكي سكوت گفت تو تنها بنده اي هستي كه

حقيقت زندگي را در يافتي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

نقاش خيال

شايد آنروز كه نقاش خيال

روي پيشاني

ما نقش كابوس زمان را مي ريخت

رنگ مهتاب نبود

رنگ شب بود و سكوت

كه گره هاي ترك خورده ي عشق

روي تابوت زمان نقش شدند

نتوانستم من باز كنم

چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام

و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي

رنگ تقصير نداشت

دست خلاق هنر مند جهان

قصه ي ما را با هم

روي يك بوم كشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

سهم من

هر کسي سهم خودش را طلبيد

سهم هر کس که رسيد

داغ تر از دل ما بود

ولي نوبت من که رسيد

سهم من يخ زده بود!

سهم من چيست مگر؟

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگيها

شايد از وسعت آن بود

که بي پاسخ ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

دلم مي سوزه

دلم مي سوزه واسه نامه هايي که هيچ وقت پست نشدند و رو طاقچه اتاق ،مثل

هميشه توي تب انتظار سوختند...

دلم مي سوزه واسه لحظه هايي که با هم بوديم... ولي از هم نگفتيم و نگفتيم....

دلم مي سوزه واسه گل هايي که مي شد به هم ببخشيم و بعد از مرگ نثار هم

نکنيم...

دلم مي سوزه واسه دل هايي که براي دوست داشتن به ما بخشيده شدند ولي ما

اونها رو پر از کينه و نفرت مي کنيم...

دلم مي سوزه واسه زندگي که يه راه برگشتي داره ولي ما نمي تونيم نا مهربوني

ها و بي وفايي هامون رو جبران کنيم...

راستي چه کسي مي دونه فردا فرصتي براي جبران نامهربوني ها و غفلت هاي

امروز پيدا مي کنه...؟؟!!

کي مي دونه؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

دلم گرفته است

هر لحظه فرو ميريزد...چشمانم سياهي ميرود...

قلم بين انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرور ميکند...

دواتم خاليست...دفتر خاطراتم به انتها رسيده...

ورق بزنم ؟؟

اگز برگ آخر باشد !؟

خطوط صفحه چون جاده هايي پيچ در پيچ نگاههاي بي فروغ ..

اما مشتاقم را تا افق بدنبال ميکشند..

کدامين است جاده اي که مـرا به او ميرسا نـــد ؟

بار ها در راه بودم.... در ميانه راه ...و شايد بيشتر !... نزديک رسيدن بودم که

بازگشتم ... نه

باز گردانده شدم...اما

ترديد ندارم ..... دوباره خواهم رفت.

جاده ... هر لحظه مرا نجوا ميکند ...

و من غرق خواستنم ...

هزاران غروب را بر ديوار ماتمکده ام شمارش کرده ام

مگر آخرين عدد چند است ... که

ديگر ديوار هم جائي براي خط کشيدن نشانم نمي دهد ...!

آهسته از پس ديوار...

صدائي منتظر مرا ميخواند ...

بايد صداي قلبم.. صداي نفسهايم ...

خاموش شويد ...

حالا بهتر ميشنوم

دفتر خاطراتم به انتها رسيده است...

و...من

ترديد ندارم ....

رقص مرگ را دوباره بر صحنه خواهم برد...

من... غرق خواستنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

سرماي زمستون

توي سرماي زمستون

روبخارپشت شيشه

اسم تونوشتم اما

ميدونم بي تو نميشه

ميدونم که با توبودن

يه هواي ديگه داره

اين دل عاشق وتنها

طاقت دوري نداره

همه ي شعرهامو خوندم

که تو برگردي دوباره

آخه اين دلم بجزتو

هيچکسي رو دوست نداره

کاش مي شدخاطره هامون

دوباره مثل هميشه

تازه شن توفصل سرما

روبخار پشت شيشه

همه ي شعرهامو خوندم

که تو برگردي دوباره

آخه اين دلم بجزتو

هيچکسي رو دوست نداره

هنوزم دلخوش و شادم

به شمردن دقايق

که يروز ميايي کنارم

اينه آرزوي عاشق

بيهوده واژه هارا زحمت دادم ،نه عشق، نه طوفان، نه خاکستر،نه درد

هيچکدام ترجمان تو نبودند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦

غم ما

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود و ليک خون جگر شود

خواهم شدن به ميکده گريان و داد خواه

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

از هر کرانه تير دعا کرده ام روان       

باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود

اي جان حديث ما بر دلدار باز گو  

ليکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کيمياي تو زر گشت روي من

آري به يمن لطف شما خاک زر شود

در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب       

يارب مباد آنکه گدا معتبر شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۰/۰۸/۸۶

كانديد دريافت جايزه

هفته نامه فرهنگي ، هنري ، اجتماعي ، سينمايي و طنز چلچراغ براي قدرداني از 

كساني كه نام ايران را در سالي كه گذشت بلند آوازه كردند و هويت ايراني را به

جهانيان شناساندند اقدام به بر گزاري يك فراخوان و راي گيري نموده است .

از جامعه وبلاگ نويسان هم سعيد عليزاده پروين (مدير وبلاگهاي ايرانشناسي)

www.iranset.persianblog.ir كانديد دريافت جايزه گرديده است.

نكته مهم : راي گيري فقط از طريق هفته نامه چلچراغ امكان پذير ميباشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

بهانه اي ندارم

ديگر براي اينکه گريه نکنم

هيچ بهانه اي ندارم

گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است

کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين

نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم

وراه را بدون آن ادامه بدهيم

زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند

وتو ايکاش مرا مي فهميدي

حالا که مي روي قرارمان هيچ ولي بگو به چه بهانه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

قدغن

آبي دريا ، قدغن

شوق تماشا ، قدغن

عشق دو ماهي ، قدغن

با هم و تنها ، قدغن

براي عشق تازه ،

اجازه بي اجازه...

پچ پچ و نجوا ، قدغن

رقص سايه ها ، قدغن

كشف بوسه ي بي هوا

به وقت رويا ، قدغن

براي خواب تازه ،

اجازه بي اجازه...

در اين غربت خانگي

بگو هرچي بايد بگي

غزل بگو به سادگي

بگو ، زنده باد زندگي

براي شعر تازه ،

اجازه بي اجازه...

از تو نوشتن ، قدغن

گلايه كردن ، قدغن

عطر خوش زن ، قدغن

تو قدغن ، من قدغن

براي روز تازه ،

اجازه بي اجازه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

شبهاي مهتابي

در اين شبهاي مهتابي

که از تو دورم و از خويشتن سيرم

تنفر دارم از خويش و کمي هم از تو دلگيرم

چنان ديوانگان سر بر در و ديوار مي کوبم

چنان آوارگان در غربت احساس مي ميرم....

به اميدي که باز آيي...

به يا گرمي آغوش جانبخشت

به ياد آن همه مهتاب شبهايي

که تا صبح سحر آندم که خورشيد از کنار پرده توري

کمي آنورتر کوه بلند پير مي آمد

نوازشگر

و با گرمي خود بيدارمان مي کرد

به ياد آنهمه مهتاب شبها که

به دور از چشم آدم هاي بد بيدار مي مانديم

و در گوش هم از احساس مي خوانديم

اگر حتي در اوج نفي و رسوايي

بدون ترس و پروايي ز بد گويان

در اين شبهاي مهتابي من از گلبرگ از گلدان قناري هرچه که زيباست

دل سيرم!

به تو گفتم که نذري دارم و امشب اداي نذر خواهم کرد

از امشب در حياط خانه دستم را به سوي آسمان پرواز خواهم داد

و از آن خالق هستي که دستم را از اوج کبريا پس داد و بر دستان تو بنهاد

خواهم خواست

دوباره بر سر کالسکه هرشب گل مهتاب بنشاند

و دستم را تمنا وار در دست تو بگذارد

و از تو عشق را اين بار بستاند

به دست من من دلپاک بسپارد

که عمري عشق را فرياد سازم با شکيبايي....

 هرگز گمان مبر پنهان که مي شوي در خود

در خود تورا نمي بينم

پنهاني ات زيباترين گواه بينايي من است!

تک واژه را نگاه کن

تنها مکثي ميان انگشت هاي تو کافي ست

تا گرد و غبار پنجره بر گيرم و خورشيد را بنگرم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

كاش بودي

كاش بودي تا دلم تنها نبود

اسير غصه ي فردا نبود

كاش بودي تا براي قلب من

زندگي اينگونه بي معنا نبود

كاش بودي تا لبان سرد من

قصه گوي قصه ي فردا نبود

كاش بودي تا نگاه خسته ام

بي خبر از موج و دريا نبود

كاش بودي تا زمستان دلم

اين چنين پر سوز و پر سرما نبود

كاش بودي تا فقط باور كني

بعد تو زندگي زيبا نبود

کاش پرستوها ديکه شهرمونو ترک نکنن. کاشکي فصل عاشقي تو شهر ما کوتا

نبود. کاش کتاب قصه ليلي و مجنون نمي‌سوخت. کاشکي عشق قربوني توي

خيابونا نبود
 
كاش ميشد خاطره را تصوير كرد

کاش ميشد لحظه ها را در ظرفي بلورين جمع کرد و هر وقت مي خواستيم بيرونشان

ميکشيديم و به نظاره مينشستيم

کاش ميشد خاطره ها را در کوزه اي محکم ريخت و بر دوش کشيد و براي رفع عطش

مهرباني جرعه اي از آن برکشيد

کاش ميشد دريچه اي باز کرد به لحظه هاي خوش خاطره و درونش جهيد و زندگي را

از آن شروع کرد
 
کاشکي خبر نداشتي ، ديوونه نگاتم

يه مشت خاک ناچيز ، افتاده به زير پاتم

کاشکي صداي قلبت ، نبود صداي قلبم

کاشکي نگفته بودم ، تا جون دادن باهاتم
 
کاشکي واژه‌اي به نام "کاش" تو واژه‌ها نبود

کاشکي "نااميدي" تو کتاب دهخدا نبود

کاش مي‌شد يک کاري کرد تا هيچ دلي يخ نزنه

کاش حديث تنهايي بجز تو قصه‌ها نبود

کاش مي‌شد يک کاري کرد پنجره‌ها بسته نشن

کاش پسِ پنجره‌ها تاريکي و سرما نبود

کاش يه بار وقت بذاريم، رو آينه دسمال بکشيم

کاش روي برگاي شمدوني دود سيا ‌نبود

کاش نگاه مائده به يک عروسک نمي‌موند

کاش توي قلب باباش دلهره فردا نبود

کاشکي حرف دختر خزون رو ميشنيدي که گفت:

"کاش تو قلب بچه‌ها داغ غم بابا نبود"

کاش دلامون بيخودي اسير رنگا نمي‌شد

کاش قفس فلزيا جاي قناريا نبود

کاش پرستوها ديکه شهرمونو ترک نکنن

کاشکي فصل عاشقي تو شهر ما کوتا نبود

کاش کتاب قصه ليلي و مجنون نمي‌سوخت

کاشکي عشق قربوني توي خيابونا نبود

کاش نماز عشقمون فقط يه رکعت بود و بس

کاشکي دهليز دلامون يکي بود، دوتا نبود

کاش از اول ميدونستم که برام نميمونه

کاشکي بعد آشنائي‌ها جدائي‌ها نبود

کاشکي بين من و تو، يه شخص ثالث نمي‌بود

کاش غزل گفتن من بسته به اين چيزها نبود

کاش کتاب زندگي يه‌جور ديگه ورق مي‌خورد

کاش مي‌شد يک کاري کرد تا ديگه ايکاش‌ها نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

شور عشق

به شيدايي به شور عشق

به مجنون پرُ آوازه

به قطره قطره ي باران

به گلبرگ تر و تازه

به هر يادي که در خاطر

به يادت بسته شيرازه

به چشمانت که مي دوزد

نگاهم را به دَروازه

تو را من دوست مي دارم

نمي دانم، نمي دا نم چه اندازه

به گل هايي که مي رويد

بهاران در دل صحرا

به دشت سينه عاشق

که مي سوزد زهجران ها

به سوگند دو دل با هم

که مي بندند پيمان ها

به گرمايي که مي بخشد

نگاهي بر دل شيدا

تو را من دوست مي دارم

به آبي وسعت دريا

به اشک شوق ديداري

به پايان شب هجران

به مستي و صفاي مي

به شور و عشق بي پايان

به غوغاي دل عاشق

به صبح وصل مشتاقان

به لحظه لحظه با يادت

که آرامش دهد بر جان

تو را من دوست مي دارم

ميان جمله ي خوبان

كاش مي شد اشك را تهديد كرد ِ مدت لبخند را تمديد كرد ِ

كاش مي شد از ميان لحظه ها ؛ لحظه ديدار را نزديك كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

مگذار

مگذار كه عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود !

مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه

به عادت آب دادن گلهاي باغچه تبديل شود !

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست .

پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود ، پيوسته ، خواهان نو شدن

است و دگرگون شدن .

تازگي ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق .

چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت ، و

عشق همچنان عشق بماند ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

روزگار دلتنگي

دلم گرفته از اين روزگار دلتنگي

گرفته اند دلم را به کـار دلتنگي

دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند

گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگي

شکست پشت من از داغ بي تو بودنها

به روي شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگي

درون هاله اي از اشک مانده سرگردان

نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگي

از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردي

نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگي

دگر پرنده احساس مــن نمي خواند

مگر سرود غم از شاخسار دلتنگي

بيا که ثانيه ها بي تو کند مي گذرد

بيا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

ميله هاي ديوار

خوابم نمي برد..

ساعت از سالها گذشته...

اينک اين ماه است که به دستش ساعت بسته است!

وهم خيال امانم نمي دهد

امواج آرام خيالم ديگر به ساحل روحم نمي آيند

ديگر از آن فرار مي کنند

نمي دانم آنها ديگر چرا؟!

کسي نيست برايم لالايي سرد بي روح کسالت بار را سر دهد...

چه برسد به اينکه بخواهد مرا نوازش کند!

اصلا نوازش چيست؟

همان نيست که وقتي دلبندش مي شوي

دلبندت به تو مي زند و

تو از زجر درد و پرستيدنش

لب از هم باز نمي کني و دندانهايت را به هم مي فشاري

تا....

اين درد به درونت مخفي شود...

صداي درد کشيدنت را او نشنود؟

ولي مگر خزانه دردت چقدر خاليست که

تو همهُ دردهايت را در آن ميريزي؟

شايد تنها چيز...

و تصوري از ماکت آرزو هايت...!

تصورش را بکن...

زمانيکه تو از پشت ميله هاي زندان به آن طرف ميله ها مي نگري...

چه در بند باشي ...

چه آزاد...

باز دلت مي گيرد

چون تو آن لحظه فرق بين دو سوي ميله ها را نمي فهمي...

از هر طرف که بنگري

نمي تواني سرت را از بين آن ميله ها رد دهي تا ...

کاش بفهمي...

من اينطور احساس خفگي مي کنم

حتي ديگر خودم هم مرا تحويل نمي گيرد!

سايه ام هم مثل بقيه از پيشم رفته...

کجا؟

او چرا؟

بغضم مي ترکد و تازه مي فهمم فقط اوست که مرا مي فهمد و ترکم نکرده!

اين بغض توان دوباره گفتن دوستت دارم رو از من گرفته

اما در دلم ميگويم دوستت دارم

اصلا عشق معنيش چيه؟

همان نيست که فقط از طرف تو بود که اينطور معنيش کردي

که

دوستش داري

چه دوستت داشته باشد چه نداشته باشد...

خداي هر همه...

تشنه عشق او بودن کي به سيرابي ختم ميشه؟

اي عشق من...

گفتي من بايد بروم تا ديگر نباشم

گفتي گورت را جاي ديگر پيدا کن..!!

گورت را گم کن...

انگشتم را به نشانهُ آنکه مي دانم رفتنت را

ولي چرايش را نه

به روي لبانت گذاشتم...

ترسيدم....از اينکه نکند کاري کردم که نتواني نفس بکشي ...

و تو تمام احساس سر انگشت مرا بوسيدي...

کاش ميدانست همين مرا آرام مي کند...

مگر از او چيز بيشتر خواستم؟

گفتم مي روي دلم را نيز با خودت ببر...

اما او نمي دانست که فقط يک تعارف بود!!

من دلم را مي خواستم

ولي او با خود برد

به من گفت قول بده گوشه قلبت جايي براي من بگذاري...

نميدانست يه گوشه کوچک گذاشتم

اما...

براي خودم

و بقيه اش را به نام او کردم

کاش ميشد قلبم را به او بدهم تا مطمئن شود

و در آخر باعث ميشد

من مرده که قبل از اينها مرده بودم

باز هم بميرم...

اما براي او...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

 گشت زمان

روي دامان تو مستانه سر،ما، زيباست

خواب پروانه به دوش گل ِزيبا، زيباست

در گريبان تو اشکم چه پر از جلوه شده است

شبنم آويخته بر دامن گلها، زيباست

در قفس مردن مرغان شکيبا، زيباست

بي خبر خلق از از اين سوختن ما، بهتر.

شعله ي شمع، به تاريکي شبها زيباست

دست پرورده ي کس نيستم اين عزّت من

جلوه ي لاله ي روييده به صحرا، زيباست

زين همه نقش و نگاري که بر اين کارگه است

سر به زانو زدن مردم دانا زيباست

سرخي روي شفق نخوت خورشيد شکست

سر نگون گشتن فواره ز بالا، زيباست

حاصل کرده ي ما گشت زمان مي خواهد

عکس امروز، در آيينه ي فردا زيباست

در گذرگاه تو  اين گريه ي من زيبا نيست

حالت چشم تو هنگام تماشا زيباست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

اين گونه فراموش مي شويم

شب است و ماه مي تراود از چشم هاي شب

خواب

اين حس غريب باز به سمت خويش مي کشاندم

و نگاه اين مسير خيال

در انتظار پاسخي ست از راه و از خواب هاي محال....

بند بندم را به احترام تو خواهم سوزاند

و خاکسترم را به باد خواهم داد

و مي دانم

که به حرمت نگاهت

باد خاکسترم را به سمت تو مي آرد

و بر چشمت مي نشاند تا به خواب هايم راه يابي

گلي ميان برگ هاي دفترم گذاشته ام

به ياد تو به ياد ديدار اول

در کوچه هاي هزار نقش و در هواي بهاري انتظار

و در آن غروب دل انگيز که خورشيد از شرم تو به لاک زمين فرو مي رفت....

شکاف پنجره هنوز از دست تو سخن مي گويد

و دستهاي من هنوز گرمي دستهايت را به مسلخ حضور مي کشاند

صورتت را بر ماه ترسيم مي کنم که آسمان بداند

تو ماه مني و ديگر ماه ي نروياند که عکس تو نباشد بر آن...

نگاهم زمزمه خيال هاي دست نيافتني ست

و حس مبهمي دلم را تا کنار تو مي کشاند.....

راستي

هميشه همين گونه است که مي بينيم؟!

يا نه عاقبت دستاني تو را قفل مي کند

و من بي کليد مي مانم!

حضوري غايب بر پيشاني مرصع تو

که چين بر مي دارد

تا پيمانه اي باشد بر قطره قطره اي که مي چکم

راستي هميشه اين گونه فراموش مي شويم

يا پشت بر آينه خواب مي رويم؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

سرود گل

با همين ديدگان اشک آلود

از همين روزن گشوده بدود

به پرستو، به گل ، به سبزه درود ، به شکوفه ،

به صبحدم ، به نسيم

به بهاري که ميرسد از راه ، چند روز دگر به ساز و سرود

ما که دل هامان زمستان است

ما که خورشيدمان نمي خندد

ما که باغ و بهارمان پژمرد

ما که پاي اميدمان فرسود

ما که در پيش چشم مان رقصيد

اين همه دود زير چرخ کبود

سر راه شکوفه هاي بهار ، گريه سر مي دهيم با دل شاد

گريه شوق با تمام وجود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

رنج تلخ است

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
 
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده

ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

ديدار

عمري گذشت و عشق تو از ياد من نرفت

دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت

اين درد جانگداز زمن روي برنتافت

وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال هاي سخت

من بودم و نواي دل بينواي من

دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق

دير آشنا دل تو ، نشد آشناي من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان

تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه

كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويي كه به ياد گذشته ها

در چشم رنجديده من مي كني نگاه

چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان

نشناختم صفاي تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند

مي سوزم و ز عهد كهن ياد مي كنم

فرسوده شانه هاي پر از داغ و درد را

نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهي بخوان ز دفتر شعرم ترانه اي

بنگر كه غم به وادي مرگم كشانده است .

تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين

اي بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان

گفتي : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !

ديدي كه آسمان كر و سرنوشت كور

صدها هزار مرتبه از ما قوي تر است ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

پروردگارا

پروردگارا!در اين جهان آرزو چرا كلبه ي كوچكي كه جز دل نام ندارد نصيب من كرده

اي ؟ كاشانه ي محقري كه در برابر طوفان حوادث استقامتي ندارد. كلبه خونيني كه

جز تقدير را در آن راهي نيست. خانه ي ويراني كه در آن جز اشك و صبر همدم و

مونسي را صاحب نيست. ديرگاهي بود كه آرزومي كردم تو را ببينم , تورا به آنچه

زيباست تشبيه مي كردم . اما لحظه اي بعد افسرده و سرافكنده مي شدم , زيرا اين

زيبايي هاست كه شبيه تواند . تو خود الهه زيبايي هستي. خواستم تو را به ماه

تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابي ات چيزي در آن نيافتم. مي خواستم شايد معجزه اي

شود و تو در كنارم بيايي. مي خواستم كه روبه رويم بنشيني ومن خود رادر چشمان

آسماني ات تماشاكنم. افسوس كه تو اشك ها و حسرت هايم را نمي بيني . نمي

بيني كه در خنده هاي من آهنگ هاي ناله پنهان است. اكنون تو اي جان شيرين , بيا

بنشين تا بگويم كه امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است. وقت آن رسيده است كه

بداني تو روح مني و حقيقت من هستي . همچنان كه يك گل احتياج به آفتاب دارد,

من هم براي زنده ماندن به عشق تو احتياج محتاجم . اگر به سويم بازگردي گناهت را

ناديده مي گيرم و باز دامنم را به سويت مي گشايم . كاش هم اكنون باز مي گشتي

تا اشعه ي آفتاب اميد بخش, حزن و افسردگي ام را پايان دهد و اين قلب شكسته ام

به اميد تو, به اميد ديدار تو, به اميد عشق تو, به اميد وصال تو بار ديگر حركت از سر

گيرد و به ادامه ي حيات اميدوار سازد. براي من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است.

اما دور بودن وتو را نديدن را نمي توانم تحمل كنم. تو آن چشمه ي آب گوارايي ! اي

مايه ي حيات كه مي تواني مرا با برق نگاهت عمر دوباره دهي, فراموش مكن كه من

جز تو كس ديگري را ندارم. تو به من كتاب دوست يابي دادي ولي درس دشمني

آموختي. تو از وفا و عاطفه سخن گفتي در حالي كه نا مهرباني و بي مهري پيشه

ساختي. اكنون همه چير جز نگاه تو را از ياد برده ام. چندي است تو را نمي بينم و اگر

چه هرگز تو را فراموش نمي كنم و در پرتو درخشان و سايه ي حيات بخش تو زندگي

مي كنم. اما با وجود اين تو را آزار نمي دهم. تو برو با هر كه مي خواهي خوش باش.
اين تنها آرزوي من است

زندگي ... هوس نيست... اول فقط ميشناختمت... يك روز باهات حرف زدم، بعدا فقط

يك دوست بودي يك كم گذشت، بهترين دوستم شدي... همه حرفهام رو بهت ميگفتم،

خوشحالي و ناراحتي همديگر رو ميدونستيم، نصيحتم ميكردي و دلداريم ميدادي، يا

اينكه با خوشحالي من سهيم ميشدي. زمان گذشت... كم كم بهم نزديكتر شديم، از

همه زندگي هم با خبر شديم، خوب و بدش مهم نبود... اينكه هردومون يكي

روداشتيم باهاش درددل كنيم قشنگ بود. بازم گذشت... گذشت... گذشت... هر روز

برام عزيزتر ميشدي، هرازگاهي ناخودآگاه دلم بدجوري تنگت ميشد... به روي خودم

نمياوردم، ميگفتم: اينم ميگذره... نگذشت... يك روز بهم گفتي كه دل تو هم تنگه...

گفتي كه خيلي دلت تنگه، گفتي كه دوستم داري، منم دوستت داشتم... سكوت

كردم... هيچي نگفتم... ميترسيدم! از چي؟ خودم هم نميدونستم، باز هم گذشت...

ديدم بدون تو خيلي سخت شده، بهت گفتم... بهت گفتم كه همه چيز من هستي،

بهت گفتم چقدر دلم تنگه، بهت گفتم كه چقدر براي بودن باهات بيصبرم، ميترسيدم...

يرسيدي چرا؟ نميدونستم... گفتي كه ترس نداره، باورم نميشد... عاشق شده بودم!

اينقدر اين كلمه رو توي كتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه كشيدن كه ديگه باورم

نميشد عشق وجود داشته باشه. فكر ميكردم هوسي بيش نيست... نميدونستم چه

جوري فرار كنم، كجا برم، به كي بگم، به خودت گفتم... گفتي كه هست، عشق هنوز

هست، هوس نيست! دلم آروم شد... خيلي آروم شد، تازه فهميدم كه دنيا چقدر

قشنگه، تازه فهميدم كه تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.... تازه فهميدم كه عاشق

شدم. و اميد وصال قدرت هركاري رو بهم داد، هركاري... آره، عشق است و با اميد

رسيدن بهش، كوه رو از جا ميشه كند. چه حال و هواي عجيبي است... توي آينه

لبخندي به خودم زدم و گفتم: هوس نيست، عشق است... و چقدر قشنگه اينو بدون

كه يه چشم هميشه بايد توش اشك باشه ، وگرنه ميسوزه . يه دل هميشه بايد توش

غم باشه ، وگرنه مي شكنه . يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه

اسير ميشه . يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه . يه صورت هميشه بايد شاد

باشه وگرنه به دل هيچ كس نمي چسبه . يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه

وگرنه با كاغذ سفيد فرقي نداره . يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه كلاف

سردرگمه . يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه ميريزه . يه چشم اشك آلود ، يه دل غم آلود ، يه

كبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ،

يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاك، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي كه :

چشماي اشك آلودت رو من پاك كنم ، دل غم آلودت رو من شاد كنم ، جفت كبوتر

عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي كوچيكت رو من

خندون كنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاكي قلبت رو با سلامت عشقم معني

كنم ،احساس ميكنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

لبريز كينه و نفرت

پرنده اي رو كه دوستش داري رهاش كن اگه دوستت داشته باشه بر مي گرده در

غير اين صورت هيچ وقت دوستت نداشته : چقدر سخته تو خيالت ساعتها

باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ جز سلام نتوني بگي....چه قدر سخته گل

آرزوهاتو،توي باغ ديگه اي ببيني وهزار بار تو خودت بشكني و آروم زير لب بگي: « گل

من باغچه نو مبارك : چه قدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو

ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده ، زل بزني و به جاي

اينكه لبريز كينه و نفرت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

به وسعت قلب يك پروانه

بعضي ها را خيلي دوست داريم وبه ديدنشان عادت كرده ايم وزماني كه از پيش ما

ميروند در دل مي گوئيم

خدايا چقدر دلمان تنگ شده است...اما خود كلمه دلمان تنگ شده است يعني چه؟

يعني قلبمان كوچك مي شود يا دل مخصوص دلتنگي چيزي است كه نه ديدني

است نه لمس كردني يا شايد همان حس غريبي است كه باعث مي شود تپش قلب

زياد شود ونفسها همچون سوزني به سينه فرو رود .همان حسي را مي گويم كه از

انگشت پا شروع مي شود ومثل موج به سمت بالا مي رود ..گريه مان مي گيردوبي

قراري مردمك چشمشانمان را گشاد مي كند...

من مي گويم دل تنگ شدن يعني پروانه شدن

نمي دانم چرا به ياد پروانه افتادم شايد چون ظريف است ورنگارنگي بالهايش مرا به

ياد احساسهاي لطيف و قشنگ مي اندازدپروانه عاشق تست ودلتنگ واز بس كه

دلش تنگ ميشود يكدفعه تمام تنش قلب مي شود وچون روح براي ماندن در جسم

خود جا كم مي اورد او مي مي ميرد...

پروانه با تمام وجود دلتنگ مي شود...دلم مي خواست من هم پروانه بودم...اما

نه ...فكرش را كه مي كنم ميخواهم قلبي به وسعت يك پروانه داشته باشم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

دل کندم از دنيا

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايي است ، ببين مرگ مرا در خويش که مرگ

من تماشايي است . مرا در اوج مي خواهي تمـــاشا کن ، دروغـين بودم از ديروز مرا

امروز حاشا کن . در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حــال ما ، همه از من گريزانند

تو هم بگذر از اين تنها . فقط اســمي بجا مانده از آنچه بـــودم و هســـتم ، دل من

چون دفترم خالي قــلم خشکيده در دســتم . گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

، به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم . رفيقان يک به يک رفتند مرا با خو د

رها کردند ، همه خود درد من بودند گمــــــــــان کردند که همـــــــدردند .

شگفتا از عزيزاني که هم آواز من بودند ، به سوي اوج ويراني پـــل پرواز من بودند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

ارزش غم

زندگي را نفسي

ارزش غم خوردن نيست

و دلم بس تنگ است

بي خيالي

سپر هر درد است

باز هم مي خندم

آن قدر مي خندم

که غم از روي رود .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦

پاک چون مرواريد

آسمانهاي نگاهم روزي

جلوه گاه دو کبوتر بودند

برفي و بال سپيد

پاک چون مرواريد

صبحگاهان در دشت

زير اين گنبد سبز

نگهم از پيشان هر طرفي مي گرديد

شامگاهان که افق

جام خونين به سراپرده ي شب مي نوشيد

باز مي ديدمشان

روي ديواره ي باغ

باد ، نازک پرشان را به هوس مي پوييد

گاه در گوشه ي بام

آن يکي مي زد چتر

اين يکي مست دلارايي دوست

سر فرو برده به گرد پر او مي چرخيد

زندگي زيبا بود

آسمان مي خنديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۹/۰۸/۸۶

كانديد دريافت جايزه

هفته نامه فرهنگي ، هنري ، اجتماعي ، سينمايي و طنز چلچراغ براي قدرداني از 

كساني كه نام ايران را در سالي كه گذشت بلند آوازه كردند و هويت ايراني را به

جهانيان شناساندند اقدام به بر گزاري يك فراخوان و راي گيري نموده است .

از جامعه وبلاگ نويسان هم سعيد عليزاده پروين (مدير وبلاگهاي ايرانشناسي)

www.iranset.persianblog.ir كانديد دريافت جايزه گرديده است.

نكته مهم : راي گيري فقط از طريق هفته نامه چلچراغ امكان پذير ميباشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

تولدت مبارك

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي که تو آغاز شدي!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

چهل نامه ي كوتاه به همسرم

نامه ي چهارم

همقدم هميشگي من!
 
مطمئن باش هرگز پيش نخواهد آمد كه دانسته تو را بيازارم يا به خشم بياورم.

هرگز پيش نخواهد آمد

آنچه در چند روز گذشته تو را رنجيده خاطر و دل آزرده كرده است

مرا، بسيار بيش از تو به افسردگي كشانده است

و مطمئن باش چنان مي روم كه بدانم – به دقت – كه چه چيزها اين زمان تو را زخم

مي زند

تا از اين پس، حتي ندانسته نيز تو را نيازارم.

ما بايد درست شويم.

ما بايد تغيير كنيم.

 






نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

توي دنيا تو رو دارم

توي دنيا تو رو دارم

واسه من همين بسه ، خوبترينه ، بهترينه  اون كه بامن همنفسه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

غم بي هم نفسي

تا كه بوديم نبوديم كسي

كشت ما را غم بي هم نفسي

تا كه رفتيم همه يارشدند

خفته ايم و همه بيدار شدند

قدر آيينه بدانيم چوهست

نه در آن وقت كه اقبال شكست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

هم صدا

اگه هم صدا بودي اگه هم صدام بودي

هيچ كي حريفم نمي شد

كوه اگه رو شونه هام بود كمرم خم نمي شد

تو اگه خواسته بودي ،‌ آخ تو اگه خواسته بودي

تو اگه مونده بودي

موندني ترين بودم ، عمر صدام كم نمي شد

اگه هم صدا بودي ، اگه هم صدام بودي

هيچ كي حريفم نمي شد

كوه اگه رو شونه هام بود ، كمرم خم نمي شد

اگه زخمي مي شدم به دست تو مرهم بود

زخم قيمتي من محتاج مرهم نمي شد

اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت

گل سرخ قصه مون تشنه ، شبنم نمي شد

تو اگه خواسته بودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

يکي را دوست ميدارم

آري ، يکي را دوست ميدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است…

او همان خورشيد درخشان آسمان روزهاي زندگي من است…

يکي را دوست ميدارم …آري ، او همان مهتاب روشن بخش شبهاي من است …

قلبم او را دوست ميدارد و من هم تسليم احساست پاک قلبم ميباشم…

يکي را دوست ميدارم ،

همان فرشته اي که در نيمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستي ها برد…او همان فرشته اي است که با بالين سفيدش

مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با دنياي دوستي و محبت آشنا کرد…

يکي را دوست ميدارم ،

همان کسي که هر شب برايم قصه ليلي و مجنون در گوشم

زمزمه ميکرد و مرا به خواب عاشقي مي برد …

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که مرا آرام کرد و معني دوستي را به من

آموخت…اينک که من با او هستم معني واقعي دوست داشتن را فهميدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نيست ،

او برايم مانند يک آسمان است که هميشه بالاي سرم

مي باشد…آسماني که زماني ابري مي شود

چشمهاي من هم از دلگيري او باراني مي شود…

آري ، تو برايم مانند همان آسماني…يکي را دوست ميدارم ،

او ديگر يکي نيست او برايم يک دنيا عشق است…

پس بمان اي کسي که تو را دوست ميدارم ،

بمان و تسليم احساسات پاک من باش

مي خواهم با تو تا آخرين نفس بمانم....

مي مانم تا زماني که خون عشق در رگهاي من جاري است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

يادي از تو

وقتي که يادي از تو            

بر چشم من نظر کرد

خو کرده ي قفس را            

بد بخت و دربدر کرد

من آنکه بوده عمري               

مانده ز کاروان ها

دستان بي پناهم ....                 

اميد يک نفر کرد

گفتم خداي شب ها               

شايد به من نظر کرد

افسوس که گريه هايم              

تکرار بي ثمر کرد

گفتم گناه من بود                   

دل با گناه سر کرد

گفتند مرا که خاموش            

آنچه که شد قدر کرد

گفتم خداست شاهد                    

بر مردمان عالم

بشنيد صداي من را              

بر درد من نظر کرد

داد آنچه دل طلب کرد            

يار از دلم سفر کرد

از آن زمان که او رفت           

دلم قصدي دگر کرد

تا آن زمان که آيد                

از جان من حذر کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

وقتي رفتم

هيچکي از رفتن من غصه نخورد

هيچکي با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت

بغض هيچ آدمي فرياد نشد

وقتي رفتم کسي غصش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب ميدونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و نا شناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هيچ کسي پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسائيکه واسشون مهم بودم

همه شايد يه جوري مرده بودن

وقتي رفتم کسي غصش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب ميدونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و نا شناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

مي ميرم

اي كسي كه از نگاهت مي ميرم

اي كسي كه با تو آروم مي گيرم

من رو با وجودت آرامش بده

قلبتو با قلب من سازش بده

نذار تا بي تو دلم تنها بمونه

چيزي جز يادت برام باقي نمونه

با حضورت آسمونو آبي كن

هوا رو با اون نگات آفتابي كن

اي عزيزم ...بهترينم....

با تو من عاشقترينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

من و آفتاب

من و آفتاب تو يك لحظه به دنيا آمديم
 
 من از ببرها هيچ ترسي ندارم ، اما از جريان هوا وحشت دارم
 
گلها پُرند از تضادها ....
 
 گلها همگي خودپسند هستند .
 
 فدرت بايد پيش از هر چيز يه عقل متكي باشد .
 
 خودپسندان چيزي جز ستايش خودشان را نمي شنوند .
 
 محاكمه كردن خود ، از محاكمه كردن ديگران مشكل تر است .
 
 ماهي در آب هم به اندازه گلي كه در بستر خشك رودخانه مي رويد ، احساس

تشنگي مي كند .
 
 گربه پر توقع انتظار دارد موش به خودش سوس گوجه فرنگي بزند .
 
 پيري بلند پروازي هاي ايام جواني را به خاك مي سپارد .
 
 پوست موز انتقام لگد مال شدنش را از طرف مي گيرد .
 
ــ ماهي از عرض رودخانه به دريا نمي رسد .
 
 انسان هنگامي راه و رسم زندگي كردن را ياد مي گيرد كه در جاده عمر ، به آخر خط

رسيده ...
 
يكرنگ تر از تخم مرغ نديدم ، آنهم شكست و دورنگي اش پيدا شد !!
 
 هر سلام سرآغاز دردناك يك خداحافظي است .
 
 مادر بزرگ و عصايش با هم پير مي شوند ، هر چه مادر بزرگ خميده تر مي شود

عصايش هم كوتاهتر مي شود .
 
 سن درخت را از روي حلقه هاي مقطعش مي شمرند و سن آدم را از روي تعداد

خطوط پيشاني اش .
 
 آنقدر بهش گفتند الهي پير شوي كه بيچاره در جواني دچار پيري زودرس شد .
 
 بعضي ها انتظار دارند به همان راحتي كه ماهي مي گيرند ، شاه ماهي صيد كنند .
 
 عشق درست مثل يك ساختمان بزرگ است كه يك روزه ساخته نمي شود .
 
 هيچكس براي مرگ گريه گريه نميكند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

من بي تو

من بي تو يه ناتمومم

من بي تو يه نيمه جونم

دور از تو ،نذار بمونم

من بي تو ،نه نمي تونم

اي عشق راه دورمن

شکست دل مغرور من

حادثه رفتن تو بود

مهم نبود غرور من

مهم نبود شکستنم

به پاي تو نشستنم

مهم تو بودي عشق من

نه قصه ي دل بستنم

جاي تو آغوش منه

اين معني دوست داشتنه

رفتي و خاطرات تو

قلبم و آتيش مي زنه

اشکام به وقت رفتنت

عذاب تلخ باختنت

ارزشش و داشت عشق من

معجزه ي شناختنت

مهم نبوده سوختنم

دور از تو پرپر زدنم

به افتخار عشق تو

مي گم که بازنده منم

من بي تو يه ناتمومم

من بي تو يه نيمه جونم

دور از تو نذار بمونم

من بي تو ،نه نمي تونم

من بي تو يه بي نشونم

من بي تو رو به جنونم

دور از تو نذار بمونم

من بي تو نه نمي تونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

ماه من غصه نخور

ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن

همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي کم مي شه کسي رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شباي ماست

ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت

خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلاي عاشقه ونازه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه

مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمي کنن

ماها که از آدماکمک طلب نمي کنن

ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين

دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين

ماه من غصه نخور سبک مي شي بارون بياد

توي عاشقي بايد نترسيد از کم وزياد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن

ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره

کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره

زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه

اوني که غصه نداشته باشه ؛آدم نمي شه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

طوفان بلا

طوفان بلا باز به رسم كهن خود

برچيد گلي تازه ز باغ و چمن خود

بلبل ز غم دوري گل در شب هجران

تا صبح بناليد و برفت از وطن خود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

دوباره صحبت از توعزيزاست

 دوباره صحبت از توعزيزاست،تويي که اساس خلقتت دو چيز را دراعماق نگاهم

لرزاند،يکي عرش را و ديگري دل مرا!تو را چه بنامم؟

تو آرزوي مني،اما نه!تو ازآرزو بهتري.تويي که به تقدير وجود ماه-زيبا ونوراني-بر سرم

سايه ا فکندي ومرا از هر چه داشتم رها کردي وتعلق خاطرم را دردفترسرنوشتم به

اسم خودت به ثبت رساندي.

آنگاه که حضورت را در کاشانه ي قلبم يافتم،با خويش عهد بستم که تو را درنگارخانه

ي ذهنم به تصوير بکشم.گويي هرچه زيبايي وخوبي ونور وجود داشته همه را ازآن

تو کرده بودند وتويکباره مرا ازهرچه خواستني وآرزو کردني ا ست بي نياز کردي!!!

حرف نميزني مگرآنکه مرحمي باشي بر اين خسته دل! نگاه نمي کني مگرآنکه

بخواهي تجربه ي پرواز بدون با ل و پر را به من ارزاني داري.

بي هيچ قيد وشرطي وبي هيچ تصوير ذهني ازوجود مرزهاي محبت،تورا دوست

ميدارم...

اي ازآرزو بهتر،اي خداي محبت،تورا مي جويم،اما صد افسوس که تو هرگزبه رازدل

من آگاه نخواهي شد.

نه اينکه نخواهي يا نتواني! هرگز! ازاين رو به اين راز دست پيدا نمي کني چون آن

دست نيافتني است.

نامحدود ولايتناهي!سکوت وباز هم سکوت!!ميدانم که ازآن گريزاني.تو خود به من

گفتي که حجم سکوتم، وجودت را متزلزل ميسازد،اما چه کنم؟

چه کنم که زبانم،فکرم وحتي دستانم تا به اين حد درحضو تو،محو وبي هويت

ميشوند؟!! چه کنم که وقتي به ذهن من ميآيي،ناگهان همه چيزازبين ميرود وفقط تو

مي ماني وتو! چه کنم که هرچه بگويم،بازهم ناتوانم؟ آنقدرناتوان که ازقصور خويش

درعذابم...

چه کنم که ميخواهم بداني،اما نميدانم چطورميتواني اين ذهن را بخواني؟چه کنم؟

برمن بگو چه چاره کنم؟

چاره اي نيست جزسياه کردن اين ورق باره ها! شايد بتواني بداني آنچه را که ازمن

نميداني...چاره اي نيست جزدرفکرتوغرق شدن تا بتوانم مرحمي باشم براين دل

پرخواهش...

دلي که فقط تورا ميخواهد،دلي که ديگربراي من دل نميشود،چون توآن را ازآن

خويش نمودي.

مهربان! چاره اي ديگر نيست.

اگرهست برمن بگو. بگذاربدانم آن چاره چيست؟ يا بهتربگويمت آن چاره کيست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

سيب

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

تو به من خنديدي

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

سرماي شب

توي اين سرماي شب ، تن تو گرمي من بود

قطره ز چشم افتادگانم ، مرحم و دواي من بود

سپيد گشته زلفانم ، گوياي درد دل من بود

تك تك انگشتان پايم ، بوي زخم دل من بود

واي از اين زمانه واي از اين زمانه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

پرستش

آخر اگر پرستش اوشدگناه من

عذرگناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من

او هستي من است كه آينده دست اوست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

بيگانه

ما همه بيگانه ز هم نوع

سنت زده ايم با رنگ تمدن

نان درديست ديرينه ز اجداد

مي كشيم با خود غم نان را

هم نوع , مبادا بماني بي لانه و بي نان

تا هست نفس در قفست , بكش غم نان را

آهسته سخن گوي ، كه ديوار به گوش است

ناني كه مي خوري مي رود از دست ...

اميدوارم به عشق پاك خودت برسي.

(اگر ماه بودم به هرجا كه بودم سراغ تو را  از خدا مي گرفتم و

گرسنگ بودم به هرجا كه بودم سر رهگذار تو جا مي گرفتم. )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۸/۰۸/۸۶

كانديد دريافت جايزه

هفته نامه فرهنگي ، هنري ، اجتماعي ، سينمايي و طنز چلچراغ براي قدرداني از 

كساني كه نام ايران را در سالي كه گذشت بلند آوازه كردند و هويت ايراني را به

جهانيان شناساندند اقدام به بر گزاري يك فراخوان و راي گيري نموده است .

از جامعه وبلاگ نويسان هم سعيد عليزاده پروين (مدير وبلاگهاي ايرانشناسي)

www.iranset.persianblog.ir كانديد دريافت جايزه گرديده است.

نكته مهم : راي گيري فقط از طريق هفته نامه چلچراغ امكان پذير ميباشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

چهل نامه ي كوتاه به همسرم

نامه ي سوم

بانو، بانوي بخشنده ي بي نياز من! 

اين قناعت تو، عجب دل مرا مي شكند...

اين چيزي نخواستنت، و با هر چه كه هست ساختنت...

اين چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوي پرچين ها نگاه نكردنت ...

كاش كاري مي فرمودي دشوار ناممكن، كه من به خاطر تو سهل ممكنش مي

كردم...

كاش چيزي مي خواستي مطلقا ناياب، كه من به خاطر تو آن را به دنياي يافته ها

مي آوردم...

كاش مي توانستم همچون خوب ترين دلقكان جهان، تو را سخت طولاني و عميق

بخندانم...

كاش مي توانستم همچون مهربانترين مادران، رد اشك را از گونه هايت بزدايم...

كاش نامه يي بودم، حتي يك بار، با خوبترين اخبار...

كاش بالشي بودم، نرم، براي لحظه هاي سنگين خستگي هايت

كاش اي كاش كه اشاره يي داشتي، امري داشتي، امري داشتي، نيازي داشتي،

روياي دور و درازي داشتي...

آه كه اين قناعت تو، اين قناعت تو دل مرا عجيب مي شكند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

عصر جمعه ها

عصرهاي نيلوفري ...
 
يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ از بودن گفتيم و ماندن! ... و شديم و مانديم!....

يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ زير باران،باران پاييزي!...

از گريه گفتيم.. و گريه كرديم!...

يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ به اين نتيجه رسيديم كه بايد صبر كرد!...

 و صبر كرديم!..
 
عصرهاي خاكستري ....

يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ فقط حرف زديم!..باور نكرديم!..

يكي از اين عصرها ما ـ من ـ تونبودي ـ تنها ماندم!..باران و گريه هم نبود!..

وصبر كردم!..

يكي از اين عصرها تو ـ من نيستم ـ تنها مي ماني!..باران و گريه!...ـ نمي دانم ـ

صبر مي كني ؟!...

 يكي از اين عصرها ....

* واي!! من چقدر خودخواهم و فقط از دلتنگي هاي خودم حرف مي زنم!...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

گريه

گريه سزاوار تو نيست

مگر

قطره هاي نخست

دريايي سازدم

جان داده به صدفي

که مرواريد انگشتانت را

مي ماند و مي رود

آن گاه که ماهيان

بي قرار و فراوان

به شمارشي معکوس مي رسند.

گريه سزاوار من است

که گداخته ام به خورشيدي

زمستاني ام به برفي

و در نوبت ام به تعجيلي

و پايي که ديگرم

توان از تو رفتن نيست

باز هم مي گويم

سزاوار تر از تو گريه من است

که غرقاب خونم مي کند

و راحت و زلال به زاويه درد مي رسد

نه

گريه فقط سزاوار من است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

من از تو

من از تو آرامشي مي خواستم تا جسم و جانم را تسکين دهد و روانم را براي کار و

تلاش و حرکت وپويايي آماده نمايد

اما چه بگويم و چگونه بنويسم در تو يافتم در لحظه هاي با تو بودن به آن آرامش

شيرين زندگي رسيدم

حضور تو مرا رام و آرام کرد و من در مقابل تو نشستم و مات ومبهوت تو شدم

نمي داني چه احساسي در آن لحظات داشتم چه پروازي چه معراجي چه صعودي

چه خلسه ايي تو هميشه مرا اشباع مي کني

تو مرا مي فهمي تو خطاهاي مرا ناديده مي گيري تو نقاط ضعف مرا به رويم نمي

آوري تو مرا تضعيف نمي کني

چقدر تو بزرگي و چقدر من مبهوت تو

گاهي اوقات که تو گرفتاري و نمي تواني مرا بپذيري چه بر من که نمي گذرد چه

اظطرابها و نگراني ها دغدغه ها و انتظارها که دنيايم را متلاطم نمي کند و رشته

زندگي را از دستم نمي گسلد

شب از نيمه گذشته است حتما تو در خواب نازي و من فردا مسافرم کاش در اين

سفر مرا همراهي مي کردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

با من بمان

با من بمان اگرمي خواهي آسمان آبي باشد

ماه در آسمان مهتابي باشد

با من بمان اگر مي خواهي شعله عشق خاموش نشود

اگر مي خواهي ليلي مجنون فراموش نشود

با من بمان اگر مي خواهي عاشق باشيم

من و تو مثال گل شقايق باشيم

با من بمان اگر مي خواهي فردا را ببيني

با من بمان اگر مي خواهي انسان آدم شود

اگر مي خواهي فاصله بين من وتو کم شود

با من بمان اگر مي خواهي برويم به بهشت

خارج شويم من و تو از سرنوشت....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

نا رفيق

خدا نصيب هيچکس ،نا رفيق نکنه

زمين گرمم کمِتِ

کمِتِ آتيش به خدا

بوسه ي مرگ و بچشي

بند ت بشه جداجدا

زمين گرمم کمِتِ

توکه ميگفتي من سرم

کي ميشه اون گلوت و

با دشنه نامردي بدرم

تو که نديدي خورشيد و

پس چرا ميخواي بتابي

مگه تو فردا نمي خواي

تو يه وجب جابخوابي

آخه چي کار کرده با من

ريشه مو ازجا ميکنه

وقتي که نفرين ميکنم

برميگرده خودمو ميزنه

هرکاري ميخواي ميکني

ظل ميزني ميگي نباش

زخم زبونم که زدي

حالا ديگه نمک نپاش

يه جوري حرفم ميزني

که من ازت بدم بياد

آخه يذره فکر کني

کي ديگه حالا جز من مياد

حالا هر جا که هستي

پاي هرکي نشستي

بدون اين رسم رفاقت

چندين وچند سالمون نبود

آخه نبود

آخه اين قلب خسته

پاي يکي نشسته

اما بدون نمي دونست

که ميخواد بشکنه

خيلي زود، خيلي زود

آخه اي زخم کاري

چرا آروم نداري

چرا ميسوزي وميسازي و

ميگي دردي نداري

بگو، آخه بگو

درد نفرين تو از

درد اين زخم کاري

حتي دردهايي که تو

توزندگي خود داري

بدتره اي دورو

گوشا توبازکن ميشنوي

صداي خرده هاي من 

صداي پرروکه ميگه

دلت مي خواد بازم بزن

يادتِ بردي با خود ت

اين دلمو باز اسيري

خيالت وراحت کنم

نمي ميرم تا نميري

تو که واسه مردم همش

آسمون بي د ريغي

با يد بگم خد متتون

نارفيقي، نارفيقي

يادم نميره حرفا تو

يادم نرفته تا هنوز

يادمِه آتيشم زدي

رفتي عقب گفتي بسوز

 هرکاري ميخواي ميکني

ظل ميزني ميگي نباش

زخم زبونم که زدي

حالا ديگه نمک نپاش

يه جوري حرفم ميزني

که من ازت بدم بياد

آخه يذره فکر کني

کي ديگه حالا جز من مياد

حالا هر جا که هستي

پاي هرکي نشستي

بدون اين رسم رفاقت

چندين وچند سالمون نبود

آخه نبود

آخه اين قلب خسته

پاي يکي نشسته

اما بدون نمي دونست

که ميخواد بشکنه

خيلي زود خيلي زود

آخه اي زخم کاري

چرا آروم نداري

چرا ميسوزي وميسازي و

ميگي دردي نداري

بگو آخه بگو

درد نفرين تو از

درد اين زخم کاري

حتي دردهايي که تو

توزندگي خود داري

بدتره اي دورو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

از يادم نخواهي رفت

من اين را خوب مي دانم

مرا از ياد خواهي برد ميدانم

و من از ديدگان سرد تو يک روز

ميخوانم سرود تلخ و غمگين خداحافظ

مرا از ياد خواهي برد و از يادم نخواهي رفت

من اين را خوب ميدانم

که روزي هم ، مرا از خويش خواهي راند

و قلبت را

که روزي آشيان گرم عشقم بود ، خواهي برد

تو از يادم نخواهي رفت

و چشمان تو

هر شب آسمان تيره ي احساس من را نور ميپاشد

و من با خاطراتت زنده خواهم بود

چه غمگينم از اين رفتن

و از اين روزهاي سرد تنهايي چه بيزارم

مرا از ياد خواهي برد ميدانم

و ميداني که از يادم نخواهي رفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

مشکل است

اى كه مى گويى آشنايى با غريبان مشکل است

آشنايى را مى توانم ، اما جدايى مشکل است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

زندگي قصه

زندگي قصه تلخي است كه از آغازش

بس كه آزرده شدم قصد به پايان دارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

اي دل

اي دل ،زين پس درد عشق را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،زين پس بار تن را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،بي قراريها ديگر بس است

زين پس انتظار را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،اي مهربان ،اي همنشين شبهاي من

زين پس نقش عشق را در رويا مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،در خيال مزه شهد لبش بودي تو

زين پس طعم گس عشق را مي بايد چشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،به دل پاس دار مهر مهربان را

زين پس ناز دل را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

رفته که رفته

هي نشين غصه نخور رفته که رفته

دل از عاشقي نبر رفته که رفته

اگه عاشق تو بود تنها نميرفت

شده پا به پات ميسوخت اما نميرفت

بيخيالش ...مگه چند سال تو جووني ؟

بيخيالش ...مگه چند سال تو ميموني ؟

بي خيالش ...اينا رسم روزگاره

همشون کار خداست ...حکمتي داره

يادحرفاي قشنگش ، ميدونم واست عذابه

دلتم خيلي گرفته ...حال و روزتم خرابه

اون که رفته خيلي وقته ،خبري از تو نداره

اون يه ابر پر غباره ،گاهي وقتا نميباره

ديگه تنها شدي و سکوت تو پر از غمه

همه ي عالم و آدم واسه تو جهنمه

اون که رفته ديگه رفته ، ديگه برگشتن نداره

اگه دوستت داشت نميرفت

ديگه تنهايي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

دل غافل

چشمي به هم زديم و دنيا گذشت ، دنبال هم امروز و فردا گذشت

دل ميگه دنيا رو از نو بساز ، اي دل غافل ديگه از ما گذشت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

تابيدي و رفتي

به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار اتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

تمناي مرا ديدي و رفتي

شبي از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيزست توشيداييم را

به چشم خويش فهميدي و رفتي

چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست

ولي دل رابه چشمت هديه كردم

سر راهت كه مي رفتي تو آن را

به يك پروانه بخشيدي و رفتي

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

براي ديدن تو

براي ديدن تو نقره ي ماهو چيدم

تا آسمون هفتم به خاطرت دويدم

براي ديدن تو. آسمونو شكافتم

ستاره چشيدم تا طعمشو شناختم

برا ديدين تو خارا رو سجده كردم

به جاي چشم ابرا سوختم و گريه كردم

براي ديدن تو پاييز شدم شكستم
 
برف زمستون شدم رو بامتون نشستم
 
براي ديدن تو از درياها گذشتم
 
دور ضريح عكست شب تا سپيده گشتم
 
براي ديدن تو شدم مث پنجره
 
اشاره هات محاله از ياد چشمام بره
 
براي ديدين تو سوار موجا شدم
 
چون تو رو داشته باشم هميشه تنها شدم
 
براي ديدن تو عمري مسافر شدن
 
به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم
 
براي ديدن تو خط كشيدم رو تقدير
 
نگات مث يه صياد منو كشيد به زنجير
 
براي ديدن تو سنگا رو شيدا كردم
 
طلسما رو شكستم راها رو پيدا كردم

براي ديدن تو ، تو جنگلا گم شدم
 
بازيچه ي نگاه ساكت مردم شدم
 
براي ديدن تو خيلي چيزا شنيدم
 
خيلي كارا رو كردم اما تو رو نديدم
 
براي ديدن تو رفتم تو باغ شعرا
 
سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نيما
 
براي ديدن تو چه دردايي كشيدم
 
تبم رسيد به خورشيد ،‌ تموم شدم ، بريدم
 
براي ديدن تو از خواب گل و پروندم
 
چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم
 
براي ديدن تو چه قصه ها كه داشتم
 
سر و رو شونه ي رنج چه روزا كه گذاشتم

براي ديدن تو قامت غصه خم شد
 
انگار كه قحطي اومد هر چي به جز تو كم شد
 
براي ديدن تو نياز نبود بگردم
 
تو هر جا با من بودي پس تو رو پيدا كردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

بالهايت را کجا جا گذاشتي

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من

درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي 

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را

اشتباه مي گيرم

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز

هم خنديد

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد .

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک

آبي دور – يک اوج دوست داشتني

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته

است

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي

شود 

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي

بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي

شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را

با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را

نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو

به خدا کرد و گريست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

اينم قشنگه

هي صبر و هي تحمل...

كلاغ ميخوند ميگفتيم يه روز ميخونه بلبل...

توباغچه خار دراومد گفتيم اينم قشنگه ، كمي نداره از گل...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

رسم عاشقي

اين همان هيچ است كه از هيچي خود مي گويد.

چرا آخرين برگ به هنگام افتادن از شاخه ي درخت آرزوها خنديد؟! مگر نمي دانست

كه تنهاترين لحظه هاي عمر شاپركها در خلوت روياي او رقم مي خورد؟! ولي باز

خنديد و رفت... رفتن از بيداري به خوابي ابدي. اما باز خنديد! زمين او را در آغوش

گرفت، باد وحشي با آن همه فريب نيرنگ خود با نيشخند مرگبارش بر سر برگ

خسته ايستاد، باز برگ خنديد! باد با فريادي پر از كينه پرسيد: به چه چيز مي خندي؟

برگ زرد و خسته در حالي كه برق اميد در چشمهايش مي درخشيد به صورت باد

نگاهي انداخت. سكوتش سرشار از نا گفتني ها بود. باز خنديد و براي هميشه

خوابيد!!!

اين بار، باد بود كه مي لرزيد و وحشت در وجودش موج مي زد. باد چه در چشمهاي

برگ ديد كه اين گونه پريشان شده بود؟؟! زمين لب به سخن آورد و گفت: بهار در راه

است...

اين تكرار هميشگي حيات است كه اين تازگي را در قلب زمين جاي مي دهد.

لحظه اي چشمهايم را مي بندم و به اولين چيز كه به ذهنم ميرسد فكر مي كنم.

چيزي جز تو به يادم نمي آيد. آخر چرا؟!خوب اين رسم عاشقي است، ديگر غصه

بس است. بايد خنديد! خنديد به آن همه پوچي و بي ثمري. ولي، ولي بهار در راه

است...

به اميد روزي كه از هيچ نباشد هيچ                








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

بيا

بيا تا نقش عشق را از لوح دلمان خط نزنيم

بيا تا به دوستيهايمان مكر مكرر نزنيم

بيا تا عشق را همصدا صحبت كنيم

بيا تا به محبت كردن عادت بكنيم

بيا تا دوستي رو ازچشمه معصوميت سيراب كنيم

بيا تا آسمان دوستي را با منيري منور بكنيم

بيا تا شانه در گيسوي ليلي زنيم

بيا تا كه شايد مجنون راكمتر نيشتر زنيم

بيا تاهمنوا با بلبلان، بهار را صدا زنيم

بيا تامثل بهار مهرسياهي بر زغال زنيم

بيا تا آزاد و رها تو آسمون مهربوني پربزنيم

بيا تا مثل قاصدك به هر دل منتظري سربزنيم

بيا تا قافيه و وزنهارا به هم زنيم

بيا تا حرف دل را بي پرده با خدا زنيم

آخدا،ميشه اونم منو دوست داشته باشه

گوشه قلبش اون كنارا اسم منو داشته باشه؟

آخدا،ميشه برق دوست داشتنو تو چشماش ببينم

از اون برق چشاش به جزاو چيزي نبينم

آخدا،از اون لباي خوردنيش جمله دوست دارم ميادبيرون؟

يا كه نمياد ،جون ما از وجودمون مياد بيرون

آخدا،تو كه مريم و باردار ميكني

چوبارو همه رو مارميكني

جان مولا بگو اين مشكلا كاري داره؟

جان مولا دردسر فراوني داره؟

آخدا،نميدونم چه جوري شدعاشقش شدم

واله و شيفته و رامش شدم

آخدا، الان اگه اينو بخونه، من ميدونم

فكرهاي مكدر ميكنه،من ميدونم

آخدا،تو شاهدي كه منو هيچي راضي نداره

به جزء لبخند دوست كه اون هم دريغي نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

اي كاش

كاش يك ماه بودم تا در آسمان آرزويت يك جا مي نشستم و شبها برايت روشنايي

مي تاباندم

كاش مي شد كه كبوتري بودم كه در آسمان خيالت پرواز مي كردم و به پشت بام

خيالت فرود مي آمدم و دانه هايي را كه از مهر و محبتت پاشيده بودي بر مي چيدم

كاش ستاره اي بودم و در آسمان سياه شب جا مي گرفتم و گاه گاهي

برايت چشمك ميزدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۶/۰۸/۸۶

چهل نامه ي كوتاه به همسرم

نامه ي دوم

بانوي بزرگوار من!

عطر آگين باد و بماناد فضاي امروز خانه مان

و فضاي خانه مان، هميشه، در چنين روزي كه روز عزيز ولادت پر بركت تو براي

خانواده كوچك ماست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

بعضي ها (۲)

بعضي ها روزي يک خم شراب معرفت مي نوشند .

بعضي ها در خواب هم بيدارند.

بعضي ها بر فريض پرخوري ، مراقبت کامل دارند .

بعضي ها در درياي خيالات خويش ، بي خيالند .

بعضي ها تعم تلخ دروغ را هرگز نچشيده اند .

بعضي ها در قفس نفسشان ، حبس شده اند .

بعضي ها قلب پاکشان ، نجس شده است .

بعضي ها روحشان در زمين حبس شده است .

بعضي ها جسمشان ، عوالم وجود را حيات بخشيده است .

بعضي ها شيشه هاي هوا را شکسته اند .

بعضي ها سحر ، به عالم بالا سر زده اند .

بعضي ها تشن يک نگاه اين و آنند .

بعضي ها تشن شراب طهوراند .

بعضي ها هم نشين ميز و مدرک و مقامند .

بعضي ها جليس حضرت رب العالمينند .

بعضي ها ميهمان سفر چرب و شيرين اين و آنند .

بعضي ها ميزبان پروردگار جهانند .

بعضي ها اجاره نشين خان? عنکبوتند .

بعضي ها عرش نشين بهشت برينند .

بعضي ها هواي نفسشان از نفس افتاده است .

بعضي ها پله هاي السابقون السابقون را طي کرده اند .

بعضي ها به درک اسفل السافلين سقوط کرده اند .

بعضي ها فقط چند کيلو آب و چند کيلو گوشت و استخوانند .

بعضي ها جوهرجواهرات عالمند .

بعضي ها مسجود فرشتگانند .

بعضي ها معلم شيطانند .

بعضي ها اسير عالم خاکند .

بعضي ها امير افلاکند

بعضي ها گردن بند بندگي شيطان را انتخاب ميکنند .

بعضي ها هنوز از لاک خود پرستي در نيامده اند .

بعضي ها دنبال پاسپرت عالم ملکوتند.

بعضي ها چشم دلشان را کور کرده اند .

بعضي ها روي خطوط خطا ، از هم سبقت مي گيرند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

ما رو باش خيال مي کرديم

ما رو باش خيال مي کرديم هميشه يکي روداريم

يکي که به وقت گريه سر رو شونه هاش  بذاريم

ما رو باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمون هست

ميون اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست

ما رو باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم

ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستيم

وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت

تازه فهميدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت

هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي

بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟

تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش  مهتاب

حتي اندازه چشمي که يهو مي پره از خواب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

ما كه توقع نداريم

ما كه توقع نداريم زندگي زيبا بشه باز

يا كلاغاي قارقاري بيان بشن ترانه ساز

ما كه توقع نداريم دنيابه كاممون بشه

ليلي قصه كشته ي عشق و مراممون بشه

به اسم عشق وعاطفه با قلبمون بازي ميشه

هركي به قانون خودش براي ماقاضي ميشه

اين روزاهرچي عاشقه رو زندگي ميكشه خط

عشق و هوس يه معني تو اين كتاباي لغت

خلاصه دنياي شما براي من خيلي كمه

ازاين ديار بي كسي رفتن من مسلمه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

شبي غمگين

شبي غمگين , شبي باراني , شبي سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت ديدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من مي گفت تنهايي غريب است

ببين با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستي ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبي به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهميد

اگر چه تا ته دنيا صدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

وقتي تو رفتي

وقتي تو رفتي

بال و پرم رفت

عمرم گذشت و

آب از سرم رفت

وقتي تو رفتي

قلبم تو سينه

آتش گرفت و

خاکسترم رفت

تنها تو بودي

مرهمهاي دردم

بي تو چي هستم

خاموش وسردم

وقتي تورفتي

اين دل عاشق

با من چه ها کرد

با چشم گريون

در کوچه ي عشق

تورو صدا زد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

هـمه دلتنگي هاي من

هنوز بغضي كه در هواي آن آخرين ديدار جا خوش كرده بود،بود كه رفتي.پنداري

تقديري بود اين ماندن بامن.

قسمت را گريزي نيست.اما چرا درآن هواي ابري ناگفته دل،مجال باريدن به اين من

خسته را دادي؟

نـمي دانـم ترس از تر شدن در خواب ترانه بود يا … اصلا تو بگو در هاي وهوي رفتنت

دل تو براي سكوت دل من به اندازه يك پرواز،فقط پرواز تا سور ستاره تنگ شد؟!

دل دل نكن،من كه گفتم ((نه گفتن))تو را هيچ وقت به دل نگرفتم . اصلا مي دانـي كه

من مدتـهاست ديگرخيلي چيزها را به دل نـمي گيرم!مي پرسي از كي؟

از هـمان زمان كه بخار دهان چشم انتظار مسافر لحظه ها در هواي سرد انتظار يخ

زد وآرزو هاي من هم!!!

ازهـمان لـحظه كه بال پرواز پروانه به جرم زيبا بودن – با سوزن سرد سخاوت – آذين

دفتر چه هاي سنگي شد وكسي براي غربت آن گريه كه نه،لـحظه اي سكوت هم

نكرد.

از هـمان زمان كه سهم ماندنـهاي عاشقانه گريه هاي كودكانه شد وسهم رفتـن هاي

بـي بـهانه خنده هاي زيركانه!!!

به گمانم گمان كردي فراموشم شد قرارمان برآن بود كه ديگر در ابري ترين هواي

دست نوشت هايـم هم بارانـي نشوم.

اما حالا يك دلـخوشي تازه پيدا كرده ام،دلـخوشي تازه من به قرار اين دل بي قرار با

تو در عالـم روياست.

نكند كه در عالـم خواب هم چشم انتظار بـمانـم.

توكه اين دلـخوشي تازه را ازمن نـمي گيري؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

دلم براي كسي تنگ است

دلم براي كسي تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

وگيسوان بلندش را

به بادها مي داد

ودستهاي سپيدش را

به آب مي بخشيد

دلم براي كسي تنگ است

كه چشمهاي قشنگش را

به عمق درياي واژگون مي دوخت

وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي كسي تنگ است

كه همچو كودك معصوم

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را

نثار من مي كرد

دلم براي كسي تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

ودر جنوب ترين جنوب

هميشه درهمه جا

آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

پيوسته نيز بي من بود

وكار من زفراقش فغان وشيون بود

كسي كه بي من ماند

كسي كه با من نيست

كسي...

دگر كافيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

همه چيز عوض شده

همه چيز عوض شده .من ...تو...او...همه چيز تمام شد تا رفتن اغاز شود.

مردانه مرد بودن هنر است نه نامردانه مرد بودن.

هيچکس نمي فهمه حتي تو!

چرا که جمله ي يست بس سنگين ودشوار...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

فراموشم مکن

نمي گويم فراموشم مکن هرگز،ولي گاهي به ياد آور، رفيقي را که مي داني

نخواهي رفت از يادش

داشتم فکر مي کردم به ماندن و رفتنت،

نفهميدم چه شد ... ديدم رفته اي!

بعد يک دفعه دلم خواست همه ي باورهاي تلخم را بريزم دور؛

"عشق در نرسيدن است. با وصل، عشق مي ميرد."

نفرين به باورهايم!

بعد يک دفعه دلم خواست همه ي فاصله ها را پاک کنم؛

"هميشه فاصله اي هست"

نفرين به فاصله!
.
.
.

بعد نگاه کردم ديدم، چه تنها شده ام. ديدم چه قدر دلم هوايت را کرده است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

نمي خواهي شروع کني

مي گن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو

ببيني ؟

اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت.

مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل

قرار نشست.

ولي مدتي که گذشت خوابش برد.

نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه

داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت.

مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود، آهي کشيد وگفت :

اي دل غافل يار آمد وما در خواب بوديم .

و افسرده و پريشون برگشت به شهر.

در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد :

چرا اينقدر ناراحتي؟

و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت :

اين که عاليه !

آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !

دليل اول اين که :

خواب بودي وبيدارت نکرده !

و به طورحتم به خودش گفته :

اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟

و دليل دوم اينکه :

وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ، پس برات گردو

گذاشته تا بشکني و بخوري!

مجنون سري تکان داد و گفت :

نه!

اون مي خواسته بگه :

تو عاشق نيستي!

اگه عاشق بودي که خوابت نمي برد!

تو رو چه به عاشقي؟

بهتره بري گردو بازي کني!

آره عزيز دلم بايد حواسمون رو جمع کنيم .

نکنه خوابمون ببره !

نکنه فرصتها رو از دست بديم.

نکنه وقتي بيدار بشيم که ديگه کار از کار گذشته باشه !

و بايد بدونيم ، هر ثانيه از زندگي ما لحظه اي بي نظير و تکرار نشدنيه.

و از اون لحظه هاي ناب ، بهترين استفاده رو ببريم.

پس بيا از همين لحظه شروع کنيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

بگذار و بگذر

مرا با خويش بگذار و بگذر

جاده ي عشق من بن بست است،مگذر!

من وقف شده ام

چشماني که تو چراغ مي خوانيشان،وقف مسجدي تاريک شده است

صدايي که تو وسوسه انگيزش مي خواني،قرار است رستاخيزي بيندازد در

گوش هاي پوسيده مشتي قبر نشين!

در گذر از قرن يخي،قلبم فسرده و سرد است؛ درگذر از من

گر ز من باور نداري گوش کن

اين حماسه باد مي خواند

علمي به نقش غرور و جنون

فتاده چو شير پيرکنون

به روي زمين واژگون

مرا به خويش مي خواند باد

تا برقصاند اين درفش فريدون

تا بميرانم اين ماران دون

مرا به خويش مي خواند اين خاک آغشته به خون

من عشقت را سپردم به امواج سند نيلگون

از پنجره هاي آهنين اين خانه،فرياد سياوش مي آيد به درون

ز هر چاه بي انتها،صداي بيژن مي آيد برون

مرا به خويش مي خوانند

به رزم تزوير مي روم زره به تن

آري ، آري

بگذشته ام من از من

تو هم بگذر از من

رادمردان همه از من

همان پا بستگان چون گون

آري ، آري

چو قصه ي آن پير کدکن

مرا به خويش مي خواند

مرا،اسير آرزوهاي کوچک مکن

رهايم کن !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

فرصتي براي آغاز

فصل هاي زندگي اما مانند کتابيست ...

در شب امتحان سراسر دلهره است

و من آنقدر مضطربم که فراموشم شده که پاورقي ها هم مهم هستند

و هر خط نشانه ايست براي درک بهتر حقيقت زندگي در گرداب توهم ...

نبايد هرگز حتي در لحظه هاي دور از انتظار هم ناديده گرفت احساسي را که در

گلدان وجود ريشه گرفته است و براي جوانه زدن دل دل ميکند ...

و نبايد آنقدر غصه ها و تنهايي ها را در لحظه هاي گذشته جستجو کرد که ديگر

فرصتي براي آغاز دوباره نباشد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

ما را چه کسي از ما گرفت

شراب ارزوهايم را چه کسي سر کشيد؟

تا که يکباره بي ارزو گشتم.

در ميخانه را چه کسي برويم بست ؟

تا که تنها و بي کس گشتم.

روح... را چه کسي از او ربود تا بي روح گشتم.

ما را چه کسي از ما گرفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

سفر

سفري بي آغاز

سفري بي پايان

سفري بي مقصد

سفري بي برگشت

سفري تا كابوس

سفري تا رويا

سفري تا بودا

شبنم تاج محل

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

هق هق پارسيان

تكه ناني در خواب

بوي گندم در مشت

مشت كودك در خاك

كفش مادر در برف

چرخ يك كالسكه

گوشه ي گندم زار

بند رختي پاره

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

چمداني بي شكل

جعبه ي يك دوربين

عكس يك بازيگر

جمعه هاي بي مشق

تلي از ته سيگار

دشنه اي زنگ زده

چشم گاوي در ديس

سفره اي پوسيده

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

برج لندن در مه

جان لنون در باران

سوهو در بي حرفي

رود سن در يك قاب

متروي سن ژقمن

قهوه ي سن ميشل

پرسه اي در پيگل

كافه ها بي لبخند

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

خانه اي در آتش

بوف كوري در نور

گل ياسي در زخم

غربت لالايي

بوسه در راه آهن

سرخي لب در شب

بركه اي از فانوس

انفجاري در ماه

كو چه اي خيس از عشق

شعر سبز لوركا

ساعت 5 عصر

مستي بي وحشت

گريه هاي ژكوند

خط خوب سهراب

نامه اي آب شده

ونگوگ گوش به دست!

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

دلم مي خواد قصه بگم

دلم مي خواد قصه بگم اما نه اون قصه ها ، قصه من وتو

يه قصه اي که توي اون من باشم و تو شما

مي خوام از اون روزي بگم که سرد و باروني بودش

اما نگاه ما دو تا بارونو زيبا مي دونست

مي خوام از اون روزي بگم کا در کنار هم بوديم

تو پيش من

من پيش تو

مي خوام بگم خدا کنه

که مرغ عشق باز بخونه

گلدون مهر و عاطفه نشکنه سالم بمونه

بگو اصلا تو دوست داري قلبو شکارش بکني؟

يا مرغ عشقي بخري هر روز نگاهش بکني ؟

بگو شده قلب تو هم جيک جيک و تاپ تاپ بکنه؟

با ديدن يه همسفر بهونه سفر کنه؟

شده بهارا بشيني شکوفه ها رو ببيني؟

اونوقت بياي و از بهار شور پريدن بگيري؟

شده يه روز به آسمون خيره بشي نگاه کني؟

بعد يه مدتي ستاره تو پيدا کني؟

شده کنار گل سرخ بخواي يه قصه اي بگي؟

نگاش کني ،نازش کني اما بعدش هيچي نگي؟

شده يه روز يه قاصدک رو توي دستات بگيري؟

نزديک لبهات کني و براش ترانه بخوني؟

بعدش فوتش کني و بعد يه فال حافظ بگيري؟

شده دلت هوايي گرماي خنده هاش بشه؟

يا که چشات باروني گل هاي پرپرش بشه؟

شده به خاطر دلش گلهاي ياس رو بچيني؟

يا بعد فقط براي اون جشن ستاره بگيري؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

دلم تنگ تونيست

دلم تنگ تونيست دلم تنگ خودم است .... دلم تنگ دستان تو نيست .... بلكه براي

دستان خودم تنگ است ... دلم براي دل تو نمي تپد ... دلم براي خودم مي تپد ... چرا

كه من و تو از روز اول يكي بوديم براي هميشه وعده مان هم همين بود . هم اكنون

دنبال خودم مي گردم .... من كجايم

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود ميسرم به روي آتش که نجوشم به هوش

بودم از اول که دل به کس مسپارم شمائل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم به راه

باديه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم من رميده دل آن

به که در سماع نيام که گر به پاي در آيم به در برند به دوشم

كجايي كه مرا بي جواب گذاشتي از دور مرا مي بيني ومي بينم كنج كلامت ولي اي

دوست كجايي از كي بپرسم از كي طلب كنم چشمان مستم كي را ببيند وقتي تو

آنجايي

ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي من نگويم چه كن ، ار اهل دلي خود تو بگوي

دو نصيحت كنمت بشنو صد گنج ببر زدر عيش در آي و به ره زهد مپوي بوي يكرنگي از

اين نقش نمي ايد خيز دلق الوده صافي به مي صاف بشوي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

فردا مي رود اينجا

به من او گفت فردا مي رود اينجا نمي ماند

و پرسيدم دلم او گفت نه تنها نمي ماند

به او گفتم که چشمان تو جادم کرده اين دل را

گفت اين چشمها تا ابد زيبا نمي ماند

به او گفتم دل دريايي ام قرباني چشمت

ولي او گفت که اين دل دائما دريا نمي ماند

به او گفتم که هر شب بي نگاه تو شب يلداست

ولي او گفت کمي که بگذرد يلدا نمي ماند

به او گفتم که کم دارد تو را روياي کمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رويا نمي ماند

و حق با اوست عاشق شو همين و هر چه باداباد

چرا که در مسير راه , عاشقي باقي نمي ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

به که بايد پيوست

به که بايد دل داد؟

به که بايد پيوست؟

و به چشمان که بايد خنديد؟

به نسيم گذرا

به گل اطلسي و ياس سفيد

به کبوتر حرم

يا به مهتاب خدا؟

به که بايد پيوست؟

به عبور گل سرخ

يا به تکرار نگاه

يا صداي نفس چلچله ها

يا به يک برگ خزان ديده سرد؟

به که بايد دل داد؟

به يکي مرد بزرگ

يا به يک کودک شيطان و شرور

يا به يک نغمه ي شاد؟

به که بايد پيوست؟به يکي رود زلال

يا به يک رشته پيچيده کوه

يا به يک کوچ پر از عشق پرستوي قشنگ؟

به که بايد خنديد؟

به نگاه تر يک پروانه

يا به يک شعله ي مستانه ي شمع

يا به يک روشني تار دل ديوانه؟

به که بايد خنديد ؟

به که بايد پيوست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦

باد ها مي مانند

که مي گويد باد ها مي مانند و سپيدارها نه؟

پس انعکاس تو در من چگونه آينه اي مي سازد

که از حضور خويش غافلم مي کند

و تشنگي برهان قاطع زباني مي شود

که به خصلت عصا يي در خود تعبيرم ميکند

پس بايد چيزي در من نشسته باشد

وقتي تو

بر تارهاي بسته ي موهايت

فرياد مي زني:

من...

آري من شکل غريق خويشم تا تو سپيد بماني...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۵/۰۸/۸۶

چهل نامه ي كوتاه به همسرم

نامه اول

اي عزيز!

راست مي گويم.

من هرگز يك قدم جلوتر از آن جا كه هستم را نديده ام.

قلمم را ديده ام چنان كه گويي بخشي از دست زاست من است؛ و كاغذ را.

من هرگز يك قدم جلوتر از آن جا كه هستم را نديده ام.

من اينجا «من» را ديده ام – كه اسير زندان بزرگ نوشتن بوده است، هميشه ي خدا،

كه زندان را پذيرفته، باور كرده، اصل بودن پنداشته، به آن معتاد شده، و به تنها پنجره

اش كه بسيار بالاست دل خوش كرده...

و آن پنجره، تويي اي عزيز!

آن پنجره، آن در، آن ميله ها، و جميع صداهايي كه از دوردست ها مي آيند تا لحظه

يي، پروانه وش، بر بوته ذهن من بنشيند، تويي...

اين، مي دانم مدح مطلوبي نيست

اما عين حقيقت است كه تو مهربان ترين زندانبان تاريخي.

و آن قدر كه تو گرفتار زنداني خويشتني

اين زنداني، اسير تو نيست –

كه اي كاش بود

در خدمت تو، مريد تو، بنده ي تو ...

و اين همه در بند نوشتن نبود

اما چه مي توان كرد؟

تو تيمار دار مردي هستي كه هرگز نتوانست از خويشتن بيرون بيايد

و اين، براي خوبترين و صبور ترين زن جهان نيز آسان نيست.

مي دانم.

اينك اين نامه ها

شايد باعث شود كه در هواي تو قدمي بزنم

در حضور تو زانو بزنم

سر در برابرت فرود آورم

و بگويم: هر چه هستي هماني كه مي بايست باشي، و بيش از آني، و بسيار بيش

از آن. به لياقت تقسيم نكردند؛ والا سهم من، در اين ميان، با اين قلم، و محو نوشتن

بودن، سهم بسيار نا چيزي بود: شايد بهترين قلم دنيا، اما نه بهترين همسر...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

خودش رفت تا او زنده بماند

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .آن ها عاشقانه ... يكديگر را

دوست داشتند

زن جوان : يواش برو من مي ترسم

مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره

زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم

زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني

مرد جوان : مرا محكم بگير

زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري

مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه

نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه

آفريد . در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد يكي از دو سرنشين

زنده ماند و ديگري در گذشت

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند

با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت

دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

يه قدم تو ،يه قدم من

يه قدم تو ،يه قدم من   

يه دل از تو، يه دل از من

واي چه احساس قشنگي   

من و تو هميشه با هم
 
وقته يک ديدار تازه       

توي يک صبح صميمي

اشک نيلوفري تو         

خاک خشک بدن من

با تموم بي قراري        

زير عکس يادگاري

مي نويسم که عزيزم     

نکنه ، دوسم نداري
 
گل  نيلوفر زيبا            

با وفا ، يار شکيبا
   
من براي تو مي خونم     

با يه حس پاک و زيبا
  
عشقي مثل عشق مجنون    

پاکي مثل دل ليلي
 
عشق نيلوفري من           

دوست دارم شما رو خيلي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

تقويم عمرم

يک برگ ديگر از تقويم عمرم را پاره مي کنم

امروز هم گذشت

با مرور خاطرات ديروز

با غم نبودنت..و سکوتي سنگين

و من شتابان در پي زمان بي هدف

فقط ميروم ..فقط ميدوم

ياسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

گرمي مهر تو را ميخواهند

غنچه هاي باغ هم ديگر بهانه ميگيرند

ميان کوچه هاي تاريک غربت و تنهايي

صداي قدمهايت را مي شنوم اما تو نيستي

فقط صدايي مبهم

قول داده بودي برايم سيب بياوري

سيب سرخ خورشيد

سيب سرخ اميد

يادت هست؟

و رفتي و خورشيد را هم بردي

و من در اين کوچه هاي تنگ و تاريک

سرگردانم و منتظر

برگي از زندگي ام را ورق ميزنم

امروز به پايان دفترم نزديکم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

هميشه جاودان

اي هميشه جاودان در خواب هايم در سكوتم در شبم

در لحظه هاي انتظارم در تمام گفتگو هايي كه با غير تو دارم

من چه خواهم كرد بي تو

واي اگر بي من دلي آسوده داري واي اگر نامي به جز من مي رود روي لبانت

واي اگر دستي به جز من مي فشارد دستهايت

واي بر من گر به كسي دل بسته باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

همه دنيا

همه دنيا ...ديوار بود

ديوارهاي سنگي

ديوارهاي بلند دلتنگي

و تو را ...ديدم

و هزار پنچره بر روي من گشوده شد

هر پنچره هزار فصل بود

که مرا با آن سوي ديوار آشتي مي داد

هر پنچره هزار خاطره بود

که مرا با خودم آشتي مي داد

تو رفتي، و تمام دنيا دوباره ديوار شد

اين بار ، خسته...در اين سوي ديوار نشسته

ولي با بغض هزار خاطره

از آن سوي ديوار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

هر صبح

هر صبح که مي بينمت آري به جرم عشق

در دادگاه دلهره

محکوم مي شوم

محکوم به اعدام در صبح روز بعد

اما

هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح

از پشت پنجره مي بينمت سپس

سرباز جذبه هاي ماهر چشمان نافذت

سوي سلول انفرادي چشم تو مي برند

من را

که محو نگاه تو گشته ام...

تا عصر مي رسد از خواب مي پرم

فکر فرار از محبس چشم تو ام ولي

حکمم به دادگاه تجديد نظر داده مي شود...!!

اي داد

اين حکم آخر است_: تبعيد

اينگونه است

که شبها به وقت خواب

من به جزيره خيال تو تبعيد مي شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

وقتي که دلت گرفت

وقتي که دلت گرفت وقتي که دلتنگ شدي وقتي ديدي هيچکس نيست که باورت

کنه وقتي فهميدي کسي نيست به حرفات و دردودلات گوش بده بروکنار پنجره پنجره

رو باز کن.يه نگا به اسمون بنداز فرقي نداره صبح باشه يا شب افتابي باشه يا ابري

فقط بهش نگا کن ناخود اگاه احساس ارامش وجودت روتسخير ميکنهروحت به پرواز

در مياد.ميري تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربوني که هر چه قدر هم پيشش

بموني راضي نميشي که ازش دل بکني.يه لحظه چشاتو ببند.اروم هواي تازه رو تو

ريه هات وارد کنبذار احساس کني دفعه اولته که داري اين قدر خوب نفس مي

کشي.وقتي اروم شدي و فهميدي که اون قدر تنها نيستي چون يکي هست که

هميشه با توست اگر اشکات  جاري شد بي خيل بذار ببارن.اون موقع هست که به

ارامش واقعي رسيدي و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل

بيشتر به اون بزرگ دوست داشتني مي توني بقيه مسيرت رو ادامه بدي.وقتي پنجره

رو مي بندي انگاربرگشتي سر جاي اولت اما اين بار بااميد و توکل بيشتر .سعي کن

نه تنها وقتي دلتنگي بلکه هميشه حتي يه ذره هم که شدهبه سراغش بري و

باهاش درددل کني و يادت باشه هيچ وققت پيوند چشاتو با اسمون قطع نکني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

مـيـدونـم كـه ندارمـش

نـيـسـتــش !

نمي دونم كجاسـت ؟!

چه مي كـنـه ؟

ولي مـيـدونـم كـه ندارمـش ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

مي خواستي چيزي بگی

مي خواستي چيزي بگويي

نه!

لازم نيست

اصلا لازم نيست

پريان

دريا دريا گريسته اند

که چشمانم

اين چنين به خشک سالي رسيده است

لازم نيست

اصلا لازم نيست

تنها

آينه را بردار

و تيري رها کن

بر پيشاني ام اگر نشست

آماده ام

ترديد مکن

من زنده به گور تو ام!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

نم نمِ غم

همان نم نمِ غم ، كنار تو خوبه ، چه خالي چه پر، مثل شعر نو خوبه

جهان با تو سريزو لبريز رنگه ، كنار توهم آوارگي قشنگه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

مهمان نگاهم شو

مهمان نگاهم شو دريک شب رويايي

بگشاي به روي من يک پنجره زيبايي

فانوس نگاهم را اويخته ام بر در

من منتظر گفتم , زيرا تو مي آيي

بي تاب ترازموجم بي خواب تراردريا

من مانده ام ويادت بايک شب يلدايي

تاعابرچشمانت ره گم نکند در شب

بر کوچه بتابان نوراي ماه تماشايي

ازپهنه ي چشمانت موج آمدودل رابرد

آي شده ام اينک دريايي دريايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

من همونم

من همونم که هميشه

غم وغصم بي شماره

اونيکه تنها ترين

حتي سايه ام نداره

اين منم که خوبيامو

کسي هرگز نشناخته

اونکه در راه رفاقت

همه هستي شو باخته

هر رفيق راهي با من

دوسه روزي همسفر بود

ادعاي هر رفاقت

واسه من چه زودگذربود

هر کي بازمزمه عشق

دو سه روزي عاشقم شد

عشق اون باعث زجر

همه دقايقم شد

اونکه عاشق بود عمري

از جدا شدن مي ترسيد

همه هراس وترسش

به دروغش نمي ارزيد

چه اثرازاين صداقت

چه ثمرازاين نجا بت

وقتي قد سرسوزن

به وفا نکرديم عا دت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

گمون مي کردم

گمون مي کردم شروع ترانه هام پايان غم هام باشه اما خوب مي دونستم خودمو

گول مي زنم .

از توي دست نوشته هام که شايد بهش بتوني بگي ترانه يا شعر ميشد برگ برگ

درخت غم هامو ديد .

سبز نيست زرد نيست اين بار سياه ست.

اما چرا من از رنگ روسري مادر غمگين نمي شوم ؟

ميدوني: فرق برگ زرد پاييزي با برگاي سياه درخت غمم تو چيه؟

تو برگ زيباي پاييز رو زير پاها ت حس مي کني از صداي خش خش اونا لذت مي بري

برات خاطره مي سازن و اما....

اما برگاي درخت من به من اين فرصت رو ندادن اين من بودم که بايد زير پاي درخت

قرباني برگ ها مي شدم .

سياه.. زرد..سبز..آبي

همشون برام بي معنا بود. براي من آب با تمام پر رنگي اش پر معنا ترين واژه بود.

براي من هر کدام از آن به ظاهر رنگ ها با تو زيبا جلوه مي کند

با تو حتي ميشد

سياهي برگاي درخت غم را براي هميشه نديد

يا حداقل تحمل کرد ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

گل من باغچه نو مبارک

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

چه قدر سخته وقتي

پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي

تا نفهمه هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب

بگي : گل من باغچه نو مبارک








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

غزل آخرين انزوا

من فروتن بوده ام

و به فروتني, از عمق خواسته هاي پريشان خاكساري خويش تمامي عظمت

عاشقانه ي انساني را سروده ام تا نسيمي برآيد.

نسيمي برآيدو ابرهاي قطراني را پاره پاره كند.ومن بسان دريايي از صافي آسمان پر

شوم-از آسمان و مرتع ومردم پر شوم.

تا از طراوت برفي آفتاب عشقي كه بر افق ام مي نشيند,يك چند درسكوت وآرامش

باز نيافته ي خويش از سكوت خوش آواز

"آرامش" سرشارشوم-

چرا كه من,دير گاهي ست جز اين غالب خالي كه به دندان طولاني لحظه ها خاييده

شده است نبودهام;جز مني كه از وحشت

خلاء خويش فرياد كشيده است نبوده ام...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

شنيدم كه رفته ائ

امروز شنيدم كه رفته ائ

و دلم باز شكست

و تنم باز گريست

و نگاهم پي ياري گم شد

من چه تلخم امروز!!!
 
دلم پرپر مي زند كه نيايي

كه نبينمت

و تو نمي داني

چقدر صبورم

و بيچاره دلم كه هيچ نمي گويد

و بيچاره دلم كه هيچ نمي داند

واي بر من بي تو

واي بر توي ندانسته بي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

 هر چه بود گذشت

عهد من شکستي و گفتي هر چه بود گذشت

به گريه گفتم آري ولي چه زو گذشت

تو بودي و بهار بود و عشق و اميد

تو رفتي و بهار رفت و هر چه بود گذشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

در مصاف عشق

در مصاف عشق چون شمعم که آبم مي کنند

همنشين شعر دلگير و شرابم مي کنند

شعرهايم تا به اوجم مي برند اما دريغ

چشم هاي مست تو فورا خراب مي کنند

باز مي آيم ولي با ديگران مي بينمت

ديگران هم چون تو در درگير عذابم مي کنند

فکر رفتن مي کنم اما همين نا مردمان

با نواي ماندن بيهوده خوابم مي کنند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

بي سختي

يكديگر را مي آزاريم

بي آن كه بخواهيم

شايد بهتر آن باشد

دست به دست يكديگر دهيم ، بي سختي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۳/۰۸/۸۶

سلام بهار زندگيم

تقديم به او ... همنفس دور از من ...

سلام بهار زندگيم . خوبي گلم ؟

 مثل هميشه ... همون مزاحم كوچولو كه داره با يادت نفس ميكشه . اين بار در جواب

نامه هايي كه ... دوستت دارم . يا حق ...

نامه ي تو چقدر زيبا بود ...

هر خطش را سه مرتبه خواندم ...

بعد آن را به روي يك دفتر ...

تانخورده قشنگ چسباندم ...

نامه ي تو چقدر خوشبو بود ...

بوي گلهاي رازقي ميداد ...

حرفهايت هنوز هم طعم ...

عطر پائيز عاشقي ميداد ...

گفته بودي عجيب دلتنگي ...

دل من هم براي تو تنگ است ...

پيش من هم غروب غمگين است ...

پيش من هم طلوع كمرنگ است ...

خوشم آمد چقدر دانايي ...

حالي از حال من نپرسيدي ...

ولي از پشت قاب دلتنگي ...

زردي ام را چه زود فهميدي ...

ياس زرد دو خانه آنورتر ...

داشت ديشب تورا دعا ميكرد ...

تشنه بود و نبودي و او داشت ...

التماس پرنده ها ميكرد ...

گفته بودي ز غيبت باران ...

باز هم درد مشترك داريم ...

تا بخواهي شقايق تشنه ...

گل سرخ پر از ترك داريم ...

دوريت كار دست من داده ...

فاصله كه ميان ما كم نيست ...

هيچ كس روزگار و اقبالش ...

مثل ما بي نشان و مبهم نيست ...

فكرت اينجا ميان گلدان است ...

جلوي چشم آرزوهايم ...

تو خودت را به جاي من بگذار ...

تو دلت سوخت من چه تنهايم ؟

سالها ميشود كه با عكست ...

توي اين شهر زندگي كردم ...

با يكي دو تماس كوتاهت ...

ماه ها رفع تشنگي كردم ...

ولي آخر چقدر بنشينم ...

نامه اي حرف روشني چيزي ...

گل خشكي ميان اين كاغذ ...

كه به آن وعده اي بياميزي ...

بنويس از خودت از اين نامه ...

دو سه خط مختصر فقط فهرست ...

فقط اين بار خواهشي دارم ...

عكس تازه براي من بفرست

بازم مثل هميشه ... منتظر جوابتم ... خداي نور و ابريشم ... قرارمون همون جايي

كه ... يه دنيا عاشقشم ...

كسي كه بيشتر از همه دوست دارم هاي دنيا دوستت دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش،

که تو را مي خوانم، که تو را مي خواهم.

دوستم داشته باش،

که تويي در نگهم، تو نوايم هستي.

دوستم داشته باش،

چون تو را مي پويم، آسمان فرش من است.

رود سرمست من است.

من تو را مي جويم، با سر انگشت  دلم روح پر نقش تو را مي پويم.

شادم از اين پويش، مستم از اين خواهش.

آه، اگر پلک زنم،نکند محو شوي!

آه، اگر گريه کنم،نکند پرده اشک نقش زيبايت را اندکي تيره کند!

از رهي مي ترسم، که تو همراه نباشي با من

از شبي در خوفم، که صدايت برود، دور شود از گوشم.

آه، آن شب نرسد يا اگر خواست رسيد، من به آن شب نرسم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

اگرمي دانستم

اگرمي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،هيچ گاه نگاهت نمي کردم

اگر مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،هيچ گاه به دستت نمي آوردم

اگر مي دانستم جدايي به اين حد تلخ است،هيچ گاه دل به دوستي نمي بستم

اگر مي دانستم جدايي براي عشق است ،هيچ گاه عاشق نمي شدم

اگر مي دانستم سرانجام عاشقي چنين است هيچ گاه آغاز نمي کردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

پاييز عمرم

احساس ميکنم پاييز عمرم فرا رسيده

صداي آه و ناله ام همچون خشخش

به زير پاهاي تو به گوش مي رسد

کاش سر به زير بودي

تا زير چشمي به من مي انداختي

و خرد شدنم را؛شکستنم را

زير قدمهاي سنگينت حس ميکردي

هيچ گاه تو را اينگونه نديده بودم

پشت پازده به گذشته

به سوي آينده اي نامعلوم

يعني نمي تواني شکستنم را

در فراقت احساس کني

تو را به عاشقانه هايمان قسم

زود برگرد"

چشمانم خشکيده بس که به راه مانده

شايد فردا که بيايي دير باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

حرفهاي طلاِِيي

خاتون مهربان حرفهاي طلاِِيي سلام

دستهايت قداست آسمان را نيلي کرد و چشمانت دريا را شرمسار مهرباني آبي

صداقتش.

خاتون من بگو براي از تو گفتن کدام لحظه را بهانه کنم، کدام جاده را براي رسيدن

طي کنم تا  براي هميشه کنار محبت سبز تو باشم براي هميشه با تو.

خاتون من دلم براي روزهاي شاد و پر لبخند تنگ شده،فرشته من چه دردي آسمان

دلت را ابري کرد و چه حرفي بغض بزرگ گلويت را پر کرد.

از غريبگي با من بگو ، بگو خاتون من  بگو من هميشه منتظرم، منتظر شنيدن حرفهاي

خوب تو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

نمي خواستم كه تو رو

هيچ وقت نخواستم كه تو رو با چشمـات به ياد بـيـارم

نمي خواستم كه تو رو ، تو گم ترين آرزوهام ببينم

نميخواستم كه بي تو به ديوارها بگم هنوزم دوستـت دارم ...

آخه تو حول و ولاي پريـشونـيهـام ، تورو نداشتـم !

تو گير و دار اي بابا دل تو هيچ و حال او خوش ،

اي بي ‌مروت ، ديگه دلي ميمـونه كه جور دل كبوتر بـتـپـه ؟!

كـه با تو از جون زندگي اش بـگـه ؟

بگه كه هـنــوز زنـدســـت ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

من و سايه ام

من و سايه ام

باز هم

راه خواهيم رفت

و من

برايش قلب خواهم دوخت

چشم خواهم کشيد

کفش خواهم خريد

دستهايش را

رنگ خواهم زد...

من و سايه ام

باز هم

راه خواهيم رفت

خواهيم خنديد

خواهيم گريست

و من برايش

سايه بان خواهم بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

اين من بودم

گوش هايت صداي مرا نمي شنيدند

من فرياد مي زدم

اين من بودم

سکوت را فرياد زدم

تو نمي شنيدي

چون صدايم عاشقانه بود

ديگر هيچ نمي گويم

در سکوت من بمير

کاش آن روز که تقديم تو شد همه ي هستي من
 
مي سپردم که مواظب باشي جنس اين جام بلور است

 لبريز از عشق و غرور گر بازيچه شود        

 مي شکند... مي شکند...مي شکند... مي شکند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

طراوت باران

قسم به طراوت باران كه جزء اوئي نيست

امروز نسيم آمد تا گرمم نشود "خورشيد تابيد تا سردم نشود

"آب در جويبار جاري شد تا بنوشم

امروز پدر هست تا دخترش باشم "مادر هست تا همرهش باشم"

امروز تو نيز هستي وتمام كساني كه دوستشان دارم

تو نيز اينجايي تا باز كنيم دفتر خاطره را"

و مرور كنيم هر چه گذشته است از غم و شادي

و امروز هر ورقي پر كنيم از خاطره ها

پس باز بپرس چگونه ام...

تا بگويم بسيار عاشقم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

رقص دستانم

من رقص دستانم را در تاريکي شب

در ازدحام شلوغي برگهاي دفترم

ورق مي زنم.

بايد که با شب جنگيد

من اندوه شبانه ام را در حسرت و تمناي

واژه هاي پوسيده از دلم بيرون ميکشم تا

بگذرانم گرماي طاقت فرساي اطاقم را

مرا درياب مرا درياب که شب را دريافته ام

با پاهاي خسته قدم بر بيابان داغ اطاقي شني ميگذارم

مي خواهم لمس کنم

با پاهاي برهنه اين خستگي را....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

دست تو مقدسه

دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست

اسم تو نوازش لبهاي سرد و بي صداست

چي مي شد عشقا همه مثل تو آسموني بود

چشم تو دنيايي ازجنس محبت و وفاست

دست مهربون تو هديه اي از لطف خداست

همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست

نفسا تازه ميشن وقتي که بوي تو مي ياد

هميشه نفس بکش عطر نفسهات کيمياست

تپشاي قلب تو قصه اي از راز و نياز عاشقاست!

مثل دريا اگه پاكي اينم از معجزه هاست!
 
دل من جوون مي شه وقتي صدا تو مي شنوم

هميشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

خيلي بد شد

پيش تو باز کم آوردم خيلي بد شد

قسم دروغي خوردم خيلي بد شد

با قريبه منو ديدي خيلي بد شد

پشت من چيا شنيدي خيلي بد شد

بتو گفتم مثل تو زياده اما واسه تو داشتم ميمردم

تو را با اون يکي ديدم کم آوردم

ولي من هر کاري کردم تو را از ياد نمي بردم

اگه اشتباهي کردم آخرش چوبشو خوردم

غير تو هيچکي نديدم همه جا به تو رسيدم

از همه دنيا گذشتم تو را با اون يکي ديدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

حس عاشقي

مست يه نيم نگاهتم

خورشيدباشي من ماهتم

اي اشک گريه هاي من

کاش بدوني عاشقتم

نرونرو تواز پيشم

من بي توديوونه ميشم

نميره مهرت ازدلم

من بي توويرونه ميشم

چشات قشنگُ بي رياست

الماس شهرعاشقاست

صورت مثل ماه تو

شاه پري توقصه هاست

اي نازنين دنياي من

اي هم دم شبهاي من

بانوي رويايي من

اي شب آفتابي من

نازوادا ديگه بسه

نگات برام يه نفسه

نازنکن ديگه بسه

نازنکن ديگه بسه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

حس مغلوب شدن

چيزي در من شکسته است

پيش تر از حس مغلوب شدن

زيرا تو را نيافتم.

که نامهربان تر از عشق بودي

بگذار همه شب ها در من بگريند

تا از درياي سپيد برآيم

بگذار با دلتنگ ترين غروب ها

با تشييع سرد خويش بروم

تا از سياهي خاک

با ياد روشن نام تو برخيزم

در غارهاي زمستان

به شب برسم

بي آنکه کشف چشمان تو را باور کنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

براي عشق

براي عشق تمنا كن ولي خوار نشو

براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش

براي عشق خودت باش ولي خوب باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

تمام کوچه هاي دلتنگي

تمام کوچه هاي دلتنگي

مرا به ياد مي آورند

تمام خيابان هاي بيهودگي

وزن لرزان قدم هايم را مي شناسند

تمام بن بست ها

خراش خونين سياه مشق هايم را

بر سينه دارند

نبض جاده ها

در جستجوي من مي شکفت

و تاول سرگرداني مرا

به خاک مي گفت،

با اين همه در من ،

هزار جنگل مي شکفت

زيرا بهارم تنها در دستان تو گمشده بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

فرشتهً وجودم

تک فرشتهً وجودم،اگر چه از تو دورم  ،اما ريسمان محبت تو را به من وصل کرده است.

پادشاه سرزمين تنهاييم،تک نوازندهً  غربت دور اندازهً  وسعت  تنهاييم<دوستت

دارم>> به اندازهً همهً  آن روزهايي که حسرت نبودنت ديوانه ام کرده بود

دوستت دارم کاشکي دوست داشتن نشان دادني بود تا به تو نشان مي دادم که

چقدر  دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

تو چه هستي

بگذار كه فراموش كنم

تو چه هستي، جز يك لحظه، يك لحظه كه

چشمان مرا

مي گشايد در

برهوت آگاهي؟

بگذار

كه فراموش كنم.!؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

صدا صداي مـنـه

اگه صدا صداي مـنـه ،

نـفـس اگه نـفـس تو ،

بذار كه اون خوش غيرت هـاش بــدونـن :

كه دل ، ديگه دل من نيست !

نه ديگه اين دل واسه ما دل نـمـيـشـــه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

اعتماد تهي

وقتي دستانم از اعتماد تهي است

چه فرقي مي کند
 
که بگويم
 
اينجا زمستان است يا بهار .

اينجا سرد است

از تکرار ِ نبودن اعتماد .

وقتي گوشهايم ايمان نمي اورند به کلام

بيهوده ،  برايم واژه هاي دلفريب ميچيني

من از گور بي اعتمادي برخاسته ام

دشتهاي اعتماد در سيلاب دروغ و خيانت

مرده اند .

وقتي نگاهم لبريز ِ وحشت مي شود

از نگاهت ، مي دزدمشان ...

نگاهم که مي کني ،

فرهنگ لغات ميشود يک کلمه "عبث " .

اينجا تداوم خالي بودن از اعتماد است .

سرد است .

باور کن،

بر هيچ از واژه ها جمله مي بافي .

چرخهاي اعتماد

دير زمانيست که ديگر نمي چرخند .

هيچ حرف دگري نيست که با تو بزنم

تو نمي فهمي اندوه مرا

چه بگويم به تو اي رفته ز دست

شدم از مستي چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنکس دلش را به دل سنگ تو بست

تو نمي فهمي اندوه مرا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۲/۰۸/۸۶

دلم برايت تنگ مي شود

مي گويم: دلم برايت تنگ مي شود

.لبخند مي زني

".مي گويم: "نخند! جدّي گفتم

نگاهت را به موهايم که انگشتانت را درونشان راه مي بري دوخته اي و لبخند

کمرنگي روي لبانت آرام گرفته است. سرم را روي پاهايت گذاشته ام و دارم به تو مي

گويم که چقدر دلم برايت تنگ خواهد شد.

بعد مي گويم: "اصلاً آمديمو پس فردا هواپيمايم سقوط کرد و من مردم! آنوقت چکار

کنم؟

".واي! من دلم برايت خيلي تنگ مي شود. حتي براي يک روز

.و تو باز هم هيچ نمي گويي و تنها، خطوط دو سمت لبت عميق تر مي شوند

.مي گويم: "هيچ گاه زود تر از من نمير!" و به چشمانت نگاه مي کنم

.نگاهت نگران مي شود! چرايش را نمي دانم. مهم اين است که اينجايي

.چه مهرباني

فرداي همين شب پليس راه خبر مي دهد که در جاده حادثه اي رخ داده. که باران

زمين را لغزنده

.کرده بوده و يک ماشين کنترلش از دست رفته است

.تو الان ته دره در ماشين خوابت برده است و تنها آرزوي من اين است که درد نکشيده

باشي

اطرافيانم مدام حرف مي زنند. همگي توي ماشين به سمت محل حادثه نشسته ايم

و اطرافيانم خيلي حرف مي زنند. من امّا هيچ نمي گويم. از شيشه ي ماشين به دور

دستهاي خاکستري باراني خيره شده ام که بوي تو را مي دهند و در اين فکرم که

چقدر خوشحالم که ديشب به تو گفته ام که چقدر دلم برايت تنگ مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

شعرهايم را باد برد

تقديم به تو كه قلب كوچیکت هميشه درياييه

شعرهايم را باد برد

مثل هرشب از كنار پنجره

و من تنها شدم مثل غريبه در خودم

در هجوم بي كسي ها

در حصار خستگي ها

منزجر از باد وحشي شب و آوار غم

آينه را در هم شكستم بازم

خسته از دار و ندار زندگي

چشم به ديوار اتاق

پيش رو آينه و شمعدان قديمي و كبود

روي طاقچه آنطرف

ساعت كهنه و خاك خورده پنجاه سال پيش

لحظه ها دلگير است

نفسم مي گيرد

موج فرياد در اتاق خالي از حجم و صدا مي پيچد

باد وحشي ناگهان

 پنجره ها را در هم مي كوبد

قلب ساعت بي صدا مي ايستد

لحظه ها آهسته در قلب زمان مي ميرند

شعرهايم در هوا پر مي زنند

باد آنها را در فضا گم مي كند

لحظه ايي مي گذرد - به خودم مي آيم - ولي انگار دير است

متحير لب پنجره باز مي نشينم

پر پر شعرهاي خود را توي باد مي نگرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

رفتنت ثانيه اي بود

رفتنت ثانيه اي بود كه بر پيكر عشق, هوس آويخت, هوس شعله كشيد جاودان پيكر

ما بود كه در بستر ناز حلقه آويخت ,هوس شعله كشيد من سرا پا همه وجدآمده بودم

به خوداز حيرت آمد, هوس اورد, هوس شعله کشيد ,ناز كردم تنم از بوسه عشق

غرق باور شده بودم كه هوس شعله كشيد نه هراس از گنه و فتنه ي عرياني خويش

ناگهان غرق تمنا شدم اوبوسه کشيد لب من غرق تمناي و هراس از گذرش اسمان را

بدريد, از هوسش شعله کشيد همه يادم همه جانم به نوازش به تو بو سرخي عشق

به عرياني ما شعله كشيد رفتي و روزنه ي عشق هوس ريخت به کام کام ما تر شد و

از روزنه اش شعله کشيد سوختم, باور رفتن كه نبودش به سرت به کجا رفتن تو, بر

دل من شعله کشيد قبل رفتن نگاهم غرق تمناي تو بود رفتي وثانيه هم بر دل من

شعله کشيد هوس امد ,هوس امد,که هوس شعله کشيد غصه ي رنج تنم با تن تو

قصه کشيد يادم ايد چشم مستت نفست باده ي دستت همه اش عشق مرا در نگهت

شعله کشيد حلقه اويخته اي بر دل من ساغر من نوش کن حلقه ي جانم که ز تو

شعله کشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

دعــا بـــده بـــــروم

دلــم پُــر اسـت فـضـا تـنـگ كــوچــه غـمـنـاك اسـت

عــروس عـشــق بــه زيــر هـزارمــن خــاك اســت
 
نـه دسـت دوســت نـه ره تــوشــه و نـه روزنـــه اي

سـفـر بـه پـيــش و ره عـــاشـــقـي خـطـرنـاك اســت
 
بــه دخـــتــرم کــه دم از راه زد شـــبــي گـــفـــتـــم

كــه رســم ومــذهــب عــشــاق رزم بـيـبــاك اســـت
 
دعـــابـــده  بــــروم جــــســـت وجـــوي روزنــه اي

كــه چـشـم هـا بـه ره وقـلـب عـاشـقــان چــاك اسـت
 
طــلســم جـــاده ي بــن بــســت ســــد مــن نــشـــود

كـه عـشـق سـركــش وچـابــكـسـوار وچـالاك اســت
 
هــجــوم عـــشـــق  زكـــف بــرده  اخــتــيــار مــرا

اگــرچــه كــاخ ســتــم  گــردنـش بــرافــلاك اســت
 
دعــابــده بــروم ســرنــهــم بــه مــســتـي عـــشـــق

در آن ســپــيــده کــه انــگــور در تــن تـــاک اســت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

به خاطر كي زنده هستي

به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم " به خاطر

تو " بهش گفتم:  " به خاطر هيچكس "  پرسيد: پس به خاطر چي زنده هستي؟ با

اينكه دلم داد ميزد " به خاطر دل تو " با يه بغض غمگين بهش گفتم:   "به خاطر هيچ

چي ". ازش پرسيدم: تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشماش

جمع شده بود گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده هست!
 
 
زندگي يک آرزوي دور نيست؛

زندگي يک جست و جوي کور نيست

زيستن در پيله پروانه چيست؟

زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست

گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛

هرچه ناپيدا صدايت ميزند

جنگل خاموش ميداند تو را؛

با صدايي سبز ميخواند تو را

زير باران آتشي در جان توست؛

قمري تنها پي دستان توست

پيله پروانه از دنيا جداست؛

زندگي يک مقصد بي انتهاست

هيچ جايي انتهاي راه نيست؛

اين تمامش ماجراي زندگيست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

من رو درگير خودت کن

من رو درگير خودت کن تا جهانم زير رو شم

تا سکوت هر شب من  با هجومت رو به رو شه

بي هوا بدون مقصد  سمت طوفان تو مي رم 

من درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم 

با خيال تو هنوزم مثل هر روز وهميشه

هر شب حافظه من  پر تصوير تو مي شه

با من غريبه گي نکن با من که درگير تو ام

چشماتو از من برندار من مات تصوير توام

با من غريبگي نکن با من که درگير توام

چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام ...!

تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يک روياست

آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست 

تو همين جاي يوهرروز من به تنهايي دچارم

من نزديک خودم کن تا تورو يادم بيارم

با خيال تو هنوزم مثل هر روز هميشه

هر شب حافظه من  پر تصوير تو مي شه

با من غريبگي نکن با من که درگير تو ام

چشماتو از من برندار من مات تصوير توام

با من غريبگي نکن با من که درگير توام

چشماتو از من برندار من مات تصوير تو ام من مات تصوير توام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

بغض تازه

در من ترانه هاي قشنگي نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بيهوده  خسته اند

انگا ر سالهاي  زيادي ست  بي جهت

اميد  خود  به اين دل ِ ديوانه  بسته اند

ازشور و مستي  ِ پدران ِ  گذ شته مان

حالا به من رسيده و در من نشسته اند ...

من باز گيج مي شوم از موج واژه ها

اين بغضهاي تازه که در من شکسته اند

من گيج گيج گيج ،  تورا  شعر مي پرم

اما تمام پنــــجره ها ي تــو بستـــه اند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

صداي تو

هيشکي مثل تو نبود
 
صداي تو
 
بيداري ريشه ، آواز سبز برگه
 
صداي تو
 
پر وسوسه مثل شبخوني تگرگه
 
صداي تو آهنگ شکستن

بغض يه دنيا حرفه
 
تصويري از آواز صريح
 
قنديل و نور و برفه
 
هيشکي مثل تو نبود
 
هيشکي مثل تو منو باور نکرد
 
هيشکي با من مثل تو
 
توي نقب شب من سفر نکرد
 
هشکي مثل تو نبود
 
ساده مثل بوي يک اطلسي
 
يا بلوغ يه صدا
 
ميون دغدغه ي دلواپسي
 
تو غرورت مثل کوه
 
مهربونيت مثل بارون ، مثل آب
 
مثل يه جزيره ، دور
 
مثل يه دريا ، پر از وحشت خواب
 
هيشکي مثل تو نرفت
 
هيشکي مال تو نموند

شعرهاي تنهاييمو
 
هيشکي مثل تو نخوند
 
همه حرفام مال تو
 
همه شعرهام مال تو
 
دنياي من شعرمه
 
همه دنيام مال تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

مي رود ز يكسو

مي رود ز يكسو،دلبر از سويي ديگر

جان زتن برون گشت ،دلبرما ،دلبر كويي ديگر

درد از پس درد آيد فرود ،غم از پي غم

اشك من روان و جويي از پي جويي ديگر

بهاران خزان وآفتاب تموز گرديده خاموش

صبر مي خواهد اين دل و از پس آن حلاجي ديگر

رهروان خسته و پاها بسي غرقه به خون از خس و خاشاك

درحسرت مرحمي از مهر يا سوز نمك بر زخمي ديگر

سر در گريبان دارم و در كف اندك از خودم

مهربانا رخصتي تا كنم اندك غرورم در پي اصراري ديگر

شاهدان بازيگر و يار ديرين در بهتي از انتظار

تا كه شايد بيابد مهربان يار خود ز بازاري ديگر

قحط محبت است در اين ديار ،خدايا رحمتي فرست

ايوب و نوح را به پا دار يا كه طوفاني ديگر

ميخانه ها ويران و ساغرها بشكسته است

تا كه مهربان آيد در بر و از نو جامي ديگر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

مهربان و باگذشت

امروز کسي باش که واقعا آرزو داري

مهربان و باگذشت

ساده و شفاف

پاک و خالص

با انعطاف و مددرسان


رنج و نگراني را کنار بگذار


به لحظات زندگي چنان ارزش بده که آرزو داري

امور را از اين پس همان طور به پيش بروند

درک کن که با خودخواهي و خود پسندي درد

جسماني و رنج رواني را براي خود تدارک مي بيني

((زندگي کن با مرام هاي واقعي چون محبت وعفو

وجودي عاشق

از خواسته نفس رها شو

و در وجود خويش به جاي رنج دادن و ناسپاسي

به دنبال شوق و اميد باش))

فقط يک روز بي ضرر باش

و براي همگان مفيد باش

حقيقت را درياب

نيت کلام و کردار و گفتارت را آرامش بده

اگر باورت نکردند

نهراس

برناتواني خود براي رسيدن به خواستهاي مهرآميزت
غلبه کن

چنان با محبت رفتار کن که دليلي براي شرمسار

بودن از خودت نداشته باشي

پيش داوري هايت را کنار بگذار

که رنج پيش از آن حتمي است

همين امروز از بخشش آکنده شو

کس نمي داند فردا چه در راه است

زندگي کوتاه است

درگذشته ها نمان

نگران آينده نباش

فقط يک روز لحظه هاي امروزت را بااميد و اشتياق به

سمت مسير ي تازه و سپيد ببر

در تاريکي به دنبال چه ميگردي ؟

چرانور را نمي جويي ؟

لا اقل يک روز کسي باش که واقعا آرزو داري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

کجايم مي تواند خوب باشد

مي نويسم خطي

خالي از هر حسي

هر عشقي

همه از برکت ديوانگي بهت زمان فهميده

همه از نفرت خشک ايمان آلوده

باغچه فهميده

من  نهايت ديده ام

من صداي خرد کردن گل فهميدم

دست من آلوده است

از بيان و آواز

تنه من آلوده است

مي گريزم تا به کي از دردم

آخرش بايد به جلاد ستم ديده کنم گردن خم

همه ي هستي من يک حس بود

حس آزادي از آدم

کاش مي فهميدم

پشت صد ناز و فسونش او خفه

او که چشمانش مشکي است

او که دستش سنگين است

او که از آبادي بيرون است

او که بود

او بد بود

سينه در آه و هوس مدفون بود

او که بود

وحشت سست کنار رود بود

لرزه اي روي پل بي دسته

او خود شيطان بود

بشکن اين سکوت تلخ وحشت

را بشکن
 
تنه ام آزاد ساز

من به تنهايي فهميدم

که خدا اينجا نيست

مي حراسد از من

دلش از من سوخته

گاه مي انديشم

تا به کي مخفي شدن در بطن زشت انسان

آخرش بايد کمي عاقل بود

کاش در تنهايي من عشق بود

کاش اين وحشت تلخ مخفي

در عموق شعله هاي ترس من خاموش بود

زندگي زيبا بود

و کساني که درخت سيب را مي کاشتند

اين هم زيبا بود

سيب را شهوت زد

از درختش افتاد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

از خدا خواستم

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد ،

خدا گفت : نه !

رها کردن کار توست ، تو بايد از آن ها دست بکشي.

از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند ،

خدا گفت : نه !

روح او بي نقص است و تن او موقت و فناپذير .

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

شکيبايي زاده ي رنج و سختي است ، شکيبايي

بخشيدني نيست ، به دست آوردني است .

از خدا خواستم تا خوشي و سعادت ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

سعادت را فراچنگ آوري .

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد ،

خدا گفت : نه !

رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر و به

من نزديک

تر و نزديک تر مي کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشيد ،

خدا گفت : نه !

بايسته آن است که تو خود سربرآوري و ببالي اما

من تو

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوي .

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي

آفريد از

خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

من به تو زندگي خواهم داد ، تا تو خود را از هر

چيزي

لذتي به کف آري .

از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست

بدارم ،

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

و خدا گفت : آه ، سرانجام چيزي خواستي تا من

اجابت کنم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

زيبا

خود را در عشق بياب

نه در چاپلوسي آينه.
 
دلم امواجش را به ساحل جهان مي کوبد و

گريان بر آن مي نويسد:

"دوستت دارم"
 
زندگي

توانگريش را

به ثروت جهان و

ارزشش را

به دولت عشق مي يابد.
 
آبشار مي خواند

"چون رها شوم،

ترانه ام را خواهم يافت"
 
براي بار دم طاووس

افسوس مي خورد

گنجشک.

توفان گرد باد

بي راهه مي رود

به جست و جو کوتاه ترين راه

و ناگاه

اين جستجو

در هيچ گاه

به آخر مي رسد.

خدا به انسان مي گويد:

"شفايت مي دهم

چرا که آسيبت مي رسانم.

دوستت دارم

چرا که مکافاتت مي کنم."

نمي توانم گفت

که چرا اين دل

اندک

اندک

زار و نزار مي شود

نيازهاي کوچکي دارد

که هرگز نمي خواهد

يا نمي داند

يا به ياد نمي آورد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

قرباني عشق

ديگر نکنم از روي ناداني

قرباني عشق او غرورم را

شايد که چو بگذرم از او يابم

آن گمشده شادي و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستي داد

آنکس که مرا اميد و شادي بود

هر جا که نشست بي تأمل گفت

" او يک زن ساده لوح عادي بود "

ميسوزم از اين دورويي و نيرنگ

يکرنگي کودکانه ميخواهم

اي مرگ از آن لبان خاموشت

يک بوسه جاودانه مي خواهم

رو ؛ پيش زني ببر غرورت را

کو عشق تو را به هيچ نشمارد

آن پيکر داغ و دردمندت را

با مهر روي سينه نفشارد

عشقي که تو را نثاره کردم

در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

شورنده تر آذري نخواهي يافت

در جستجوي تو و نگاه تو

ديگر ندود نگاه بي تابم

انديشه آن دو چشم رٍٍويايي

هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

ديگر به هواي لحظه اي ديدار

دنبال تو در بدر نميگردم

دنبال تو اي اميد بي حاصل

ديوانه و بي خبر نمي گردم

اي زن که دلي پر از صفا داري

از مرد وفا مجو؛ مجو ؛ هرگز

او معني عشق نمي داند

راز دل خود به او مگو هرگز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

دلم گرفته آسمون

دلم گرفته آسمون کجا برم؟به کي بگم؟

اين همه خستگي و غم اما بازم بايد که زندگي کنم

دلم مي خواست رها بشم برم ز شهر آدما

هرجا که فکر کني برم فقط برم از اينجاها

خسته شدم از بي کسي دستاي سرد و يخ زده

آخه بابا عاشق شدم چرا کسي نمي شنوه؟

صداي قلبمو دارم با اسم اون داد مي زنم

بغض گلوي عاشقو دارم که فرياد مي زنم

چشام برا دوري اون دنباله يه بهونه بود

تا که نشون بده چقدر اين عاشقه ديوونه بود

يکي مي گفت عاشق بود و بنده خدا دوري کشيد

نعره زد و کمک مي خواست،هيشکي به دادش نرسيد

حالا ديگه خسته شده سر به بيابون مي زاره

شبا ز درد عاشقي از جدايي باز مي ناله

صداي خنده هاي تو داره مي ره ز خاطرم

توروخدا خداي من نزار که از يادش برم

خسته شدم اي آسمون از همه چي از همه جا

کاشکي يه روز بياي بگي بيا بريم اون بالاها

انگاري که خدا مي خواد آدم بدا رو دق بده

خداي من بزار که برگمو بدم نمره دنيامواگه مي خواي تو يک بده

دلم واسه نديدنت مجنون شده اينو بدون

عشق منو گرفتن و گفتن که تو خونت بمون

شکست دلم با رفتنت بعد تو مهربون من انگاري ديوونه شده

سهم دلم از عشق تو چند دقيقه گريه شده

قسم ميدم نگاهتو توروخدا به رو خيال من نبند

من عاشقم عاشق خنده هاي تو يه کم ديگه به روم بخند

تنهايي امشبم گذشت مثل شباي قبل من با درد دوري تو بود

ولي تو انگاري که باز حتي خيالتم نبود

فرق من و تو همينه من عاشقم تو بي خيال

خواستن تو براي من ديگه شده خيلي محال

پاکي عشق تو رو عمرا به دنيا نمي دم

هرچي مي خواي دکم بکن اما از اينجا نمي رم

امشب تو رو تو آسمون مثه ستاره ها ديدم

روياي با تو بودنو امشب چه خوشگل کشيدم

مي خوام بگه دوست دارم،قلبمو امشبم ديدم

تلخي خداحافظي رو دوباره امشب چشيدم

بازم تو رو مي سپرمت دست خداي خالقت

سياهي قلب منو ببخش به پاکي دلت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

دستمال کاغذي و  اشک

دستمال کاغذي به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست!

يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟

عاشقم!... با من ازدواج ميکني؟!

اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟

تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي!

توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي!

چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي!

پس برو و بي خيال باش،...عاشقي کجاست؟

تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست!

گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد

در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!

آخرش دستمال کاغذي مچاله شد

مثل تکه اي زباله شد!

او ولي شبيه ديگران نشد

چرک و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگرچه توي سطل آشغال؛

پاک بود و عاشق و زلال!

او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت!

چونکه در دلش خودش ، دانه هاي اشک کاشت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

خوشبختي 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست

پس چرا امروز مي سوزم

**********

چشم به راه و با دستي خالي ودلي شکسته در جاده سرد وتاريک زمانه،و در دنيايي

که چراغ از کور مي دزدنند فانوس به

دست به انتظارت نشسته ام اي غريب اشنا با غم من ُاي دوا و درمان من بگو ايا قدم

بر ديدگانم مي گذاري؟

**********

همه زيبايي هاي بي پيرايه ازعشق سرچشمه مي گيرند،اماعشق از چه چيز

سرچشمه مي گيرد؟ عشق از جنس چيست ؟ اين فرا طبيعي از کدامين طبيعت

جاري شده است؟ زيبايي زاده ي عشق است. عشق زاده ي توجه و اعتناست ،

توجه اي ساده به ساده ها . توجه اي متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بي پيرايه

است . توجه اي زنده به همه ي زندگي ها

**********

هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از عشق صميميت و

محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي .. صدايت در گوشم

زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را  

**********

در دنيا خواستار سه چيز باش: 1.گل براي يك روز 2.ستاره براي يك شب 3.دوستي

براي يك عمر

**********

کس اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي ست

حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم...

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را

گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦

بهترين ها

بهترين بخشش آن است که ، منتظر تشکر نباشي .

بهترين عادت آن است که ، هميشه در سلام ، پيش دستي کني .

بهترين خصلت آن است که ، هيچ کس را نرنجاني .

بهترين خداحافظي آن است که ، حتما سلامي در پي داشته باشد .

بهترين قدرداني آن است که ، در عمل باشد نه بر زبان .

بهترين عشق آن است که ، دو طرفه باشد .

بهترين شغل آن است که ، از انجامش لذت ببري .

بهترين غذا آن است که ، با دل خوش خورده شود .

بهترين پول آن است که ، از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشي .

بهترين پدر و همسر آن است که ، خانواده در