نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۰۱/۰۸/۸۶

نامه هايي که هرگز به آنها پاسخي داده نشد

نامه شماره ۴

نازنينم سلام

امروز کمي آرامترم

به خيالم که آمده اي

همه را خبر کردم براي استقبال

همه اينجايند

همه منتظر

اما من بي قرارو مضطرب

چشم به راه

خيره به در

گذشت ساعت ها و روزها

همه رفتند بي خيال و بي دغدغه

من ماندنم خيره به راهي زرد و پائيزي

براي هميشه باريدم

براي هميشه خشکيدم

جواب سوالهايي که ذهنم مدام در بازجويي هايش از من مي پرسد را نمي دانم

و من باز شکنجه مي شوم

جواب سوالهايي که ديگران در دادگاه زندگيم از من مي پرسند را به خدا نمي دانم

و من اين بار هم محکوم شدم به جزايي ديگر

همنفسم بدان که پيکرم را به دستشان سپردم تا شکنجه ام کنند و در حبسي ابد

بپوسانندش

اما آسوده ام چرا که هيچ کس و هيچ چيز نمي تواند انديشه شيرين تو را از من دريغ

کند

من براي ابد از اين بابت آسوده ام

درمن مثل هميشه آرام بخواب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

چند سطري از حرفهاي دلم

كاش مي شد نغمه ياران شنيد

كاش مي شد شور و مستي را چشيد

كاش مي شد بانگاهش تر شويم

كاش مي شد ناز او را هي كشيد

كاش مي شد عشوه معشوق ديد

كاش مي شد رنج عشقش را كشيد

كاش مي شد همچو باران در كوير

با دل و جانش تمنا را كشيد

كاش مي شد با لبانش يار بود

كاش مي شد نوش دارو را چشيد

كاش مي شد همراه حرف دلش

كاش مي شد با دل او زار گريست

كاش مي شد غرق خواهش مي شديم

كاش مي شد هق هق عاشق نشيد

كاش مي شد با صدايش مست شد

كاش مي شد با حضورش سبز شد

كاش مي شد در دلش غوغا بريخت

كاش مي شد با لب حسرت گريست

كاش مي شد همچون سياوش بود زار

كاش مي شد نغمه هايش را شنيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

چه کردي با من

ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟...

وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...

اما براي شنيدن چه کلامي؟...

مي خواهم بنويسم...

از تو..

از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..

مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...

چه کردي با من؟...

چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...

غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...

آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

كاش مي دانستي

كاش مي دانستي

چشم هايم  زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند

كاش مي دانستي

عشق من معجزه نيست

عشق من رنگ حقيقت دارد

اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي

دختري هست كه احساس تو را مي فهمد

دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد

دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد

كاش مي دانستي

تو فقط مال مني

تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني

شب من با تو سحر خواهد شد

تو نمي داني من

چه قدر عشق تو را مي خواهم

تو صدا كن من را

تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم

تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش مي دانستي

شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است

به سرم داد بزن

تا بدانم كه حقيقت داري

تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

باز هم اين همه عشق

اين همه عشق براي دل تو ناچيز است

آسمان را به زمين وصل كنم؟

يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟

من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم

به خدا تو نباشي

بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

شب

شب پابرجاست،

فکر فردا ممنوع!

هر واژه به جز
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
سکوت

اينجا ممنوع!

تا مرداب

آشفته نگردد خوابش

حرفي از رود،

موج،

دريا،

ممنوع!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

چرخ و فلک

چرخ و فلک مي خواستيم،

فلک نصيبمون  شد

ساده , ساده بوديم

کلک نصيبمون شد

دنباله يک حقيقت

تو آينه ها مي گشتيم

اما تو قاب گريه

ترک نصيبمون شد

قصه کهنه دروغ بود

منو ما بچگي کرديم

که به جاي قصه خوندن

قصه رو زندگي کرديم

حالا تو قحطي رويا

اجاق ترانه سرده

کسي رو بخار شيشه

دل رو نقاشي نکرده

کن قصه گو کتاب رو وا

اسم آخر رو صدا کن

سايه ئ بلند خواب رو

از ترانه ها جدا کن

از سر سطر ستاره

بنويس تا راه چاره

بنويس که دل براي

حرف تازه بي قراره

آسمونه قصه مونو

بنويس با رنگ آبي

عشقو با رنگ ترانه

شبو با رنگ خرابي

فصل  آخر کتابو

پر کن از عطر علاقه

تا ديگه براي ريشه

تيشه دست نگيره , ساقه

قصه کهنه دروغ بود

منو ما بچگي کرديم

که به جاي قصه خوندن

قصه رو زندگي کرديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

دلم برايت تنگ شده

دلم واقعا برايت تنگ شده است

چيزي هست که بايد بگويم
 
کارهايي که کرديم، حرفهايي که زديم

مدام به خاطرم مي آيند و لبخند را بر لبهايم مي نشانند

تو به من نشان دادي چگونه با حقيقت روبرو شوم

همه ي چيزاهايي خوبي که در من هست را مديون تو هستم

اگرچه فاصله اي که بين ما هست

ممکن است الان طولاني به نظر برسد

ولي هيچ وقت ما را از هم جدا نمي کند

مي دانم که در اعماقم تو،
 
هرگز نرفته اي، هرگز دور نيستي

قلب من جاييست که تو در آني

هميشه نزديکي، هر روز

هر قدم در طول‌ مسير

گرچه در حال حاضر ما مجبوريم خداحافظي کنيم

ولي من مي دانم که تو هميشه در زندگي من خواهي بود(آره)

هرگز نرفته اي
 
نه نه نه

من در اين خيابان هاي خالي تنها قدم مي زنم

ثانيه اي نيست که تو در آن همراه من نباشي

عشقي که تو دادي، خوبي اي که نشان دادي

هميشه به من قدرت خواهد داد و اساس و بنياد من خواهد بود
 
(به طريقي)

هر جور هست راهي پيدا مي کني

تا بهترين هاي وجودِ من را ببيني

تا وقتي که زمان به سپري شدن ادامه مي دهد،

قسم مي خورم که تو،

هرگز نرفته اي، هرگز دور نيستي

قلب من جاييست که تو در آني

هميشه نزديکي(هميشه نزديکي)

هر روز(هر روز)

هر قدم در طول‌ مسير

گرچه در حال حاضر ما مجبوريم خداحافظي کنيم

ولي من مي دانم که تو هميشه در زندگي من خواهي بود(در زندگي من،‌آره)
 
براي من هرگز نرفته اي

اگر چيزي هست من باور دارم که

تو را جايي در طول جاده دوباره خواهم ديد

هرگز نرفته اي، هرگز دور نيستي

قلب من جاييست که تو در آني

هميشه نزديکي(هميشه نزديکي)

هر روز(هر روز)

هر قدم در طول‌ مسير

گرچه در حال حاضر ما مجبوريم خداحافظي کنيم(آره آره)

ولي من مي دانم که تو هميشه در زندگي من خواهي بود(در زندگي من)
 
هرگز نرفته اي، هرگز دور نيستي

قلب من(قلب من جايي است) جايي است که تو در آني(در آني)

هميشه نزديکي، هر روز

هر قدم در طول مسير

هرگز نرفته اي، هرگز دور نيستي

قلب من جاي است که تو در آني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

ياد گرفتم

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو، سه ماه بيشتر زنده نيست ، ياد گرفتم که

عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ، ياد

گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق

تري ، تنهاتري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

دل سنگ

وقتي که تو دل سنگت پر از رنگ و رياست

وقتي که ساز صداقتت هميشه بي صداست

وقتي يک بار نشد تا سر حرفات بموني

نتونستي قدر عشق بي ريا رو بدوني

نمي تونم ، نمي خوام که با تو هم صدا بشم

من به خاطر خودت از تو بايد جدا بشم

نمي تونم ، نمي خوام حرفاتو باور بکنم

قصه ي دروغ احساستو از بر بکنم

اگه من مي خوام برم امروز و تنهات بذارم

واسه اينه که خودت رو به تماشات بذارم

ولي من هرگز نخواستم که فراموشت کنم

مثل اسمون بي ستاره خاموشت کنم

صداي تيک تيک ساعت ميگه وقت رفتنه

لحظه جدايي و خدافظي رو گفتنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

من نميدانم کيم

من نميدانم کيم . . .

هيچکس ؟

بدنبال . . . ؟

شايد هيچ چيز از جنس هيچ کس . . .

شايد دنبال خودم مي گردم در دنياي دگران . . .

هيچمو در پي هيچ همه عمر ، چو غمي در پي اشک و دلي در پي آه . . .

چيستم ؟ هيچکسي در پي شايد هيچ

بايد گشت

شايد ديد

در گذر ظلمت اين دير گذر کرده ز دور شايد آواز دلي مي آيد

شايدم نعره فرياد غمي ميشنوم از آهي

شايدم داغ دلم تازه شده . . .

همين دانم که روزي آمدم روزي روان ، خواهم کشيد جسم خود از اين تن فرسوده

بي روح پر دردم به روياي حقيقت بار انسانهاي نا باور .

من نه فرشته ام و از جنس آسمون ، و نه به قول اون نويسنده معروف يک کلوخ تيپا

خورده ، من فقط يه آدمم ، يه آدم که گاهي زيادي مهربونه گاهي زيادي حساسه و

گاهي هم زيادي مغرور ، آدمي که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه

زلال باشه اما افسوس که آدماي ديگه گاهي اين چيزا رو حس نمي کنن افسوس

که دردتو هيچکس نميفهمه نميتوني به کسي بگي مثل يه بغض بايد تا دم مرگ تو

گلوت نگه داري هيچکس نمي دونه چي ميگي به جز بعضي ها ...

نميداني

که انسان بودن وماندن چه دشوارست

چه رنجي ميکشد آن کس

که انسان است

و ازاحساس سرشاراست....


کاش خداي اون بالاها آدمايي رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ، به يه

چيز بخندن ، به يه چيز اشک بريزن ، و فهم و ادب و ايمان چاشني صداقت کلامشون

باشه .

(( اي کاش مي توانستيم ادراکمان را از نگاهها بالا ببريم زيرا در هر نگاهي هزاران

جمله نهفته است که ما از آنها بي خبريم . ))








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

گفتي بيا باران

گفتي بيا باران را به بيقراري دلها تعارف كنيم

چتر به دست گرفتيم و

راه افتاديم

گفتي ديگر از صداي صاعقه نمي ترسم

حالا خوب مي دانم

اين صداي مهيب ‍؛ همان لحن خيس و ساده باران است

كه گاهي

از هياهوي ابرها خسته مي شوند

مي آيند روي زمين تا كمي ستاره ها را تماشا كنند

و اگر هم دستشان رسيد

از درخت بي سايه اي سيب سكوت بچينند

آنوقت از مرگ واژه ها در زمين به آسمان شكايت كند

گفتي باران را دوست دارم

حتي اگر از سادگي هايم پيش ابرها بد بگويد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

فرق من وتو

تو گفتي: عاشقت هستم.

من گفتم : دوستت دارم.

تو گفتي : اگر يکروز ترا نبينم ، مي ميرم.

من گفتم: من فقط ناراحت مي شوم.

تو گفتي: من به جز تو ، به کسي ديگر فکر نمي کنم.

من گفتم: اتفاقاً من به خيلي چيزها فکر مي کنم.

تو گفتي: اگر با يکي ديگر بروي؛ من خودم را مي کُشم.

من گفتم: اما اگر تو با يکي ديگر بروي ؛ من فقط دلم مي خواهد طرف مقابل را خفه
کنم.

گفتي: ...

گفتم: ...

حالا فکر کردي فرق ما اينها است؟ نه !

فرق ما اين است که : تو دروغ گفتي ... من راست گفتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

شك و يقين

حيران و سرگردان در وادي ِ شك و يقين

اما پاك و يكدست در كردار

آهنگ ِ عمر را به پايان برد.
 
بي گمان در شك ِ صادقان

بيش از يقين ِ عامه ي مردمان

از نور ِ ايمان، نشان توان ديد.
 
او با شك و ريب پيكار كرد،

اما نخواست كورانه در امري داوري كند

و از اين پيكار، تواني تازه يافت.
 
با اشباح ِ وهم انگيز ِ انديشه هاي پر ابهام

روبرو شد

و آنها را به خاك نشاند،

و سر انجام در خود ايماني قوي تر يافت،

و آن قادر ِ متعال، كه آفريدگار ِ روز و شب است،

در تمامي شب با او بود.
 
از آنكه او را تنها در نور نبايد جـُست،

بلكه در تاريكي نيز از او نشان توان گرفت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

ميوه ي درخت سنوبر

دستانم بوي لجاجت مي دهند و نفس هايم از پرتگاه ترانه مي ريزند جوري که

خداوند هم برايم تره خورد نمي کند  انتهاي کلامم به يک بسم الله و چند شکر که

تمام نمي شوند  من براي يک شکر گذاري جدي آماده مي شوم خوب ... اول بايد

صورتکم را بر دارم  چقدر اين لحظه دشوار است ! چون روز ها مي روم پي يک لقمه

نان حلال آفتاب مستقيما مي خورد به مغز پيشاني ام و کمي صورتکم را به صورتم

مي چشباند  خدا بيا مرزد مشت محسن خياط را  هميشه مرا مي ديد و مي گفت :

پسر تو که پير نشده چروکيده اي !

لبانش که مانند قيف هاي نفت فروشان هميشه آماده ي زنندگي بوي بد و فحاشي

هاي ملموس بود مرا به فکر فرو مي برد .

با دو دست صورتکم را مي کشم " حالا مگر جدا مي شود اين سگ پدر !! پدرم

هميشه مي گفت که خوب حرف بزن نادان  عادت مي کني و از آن همه عادات

زشت انگار اين يکي که اصطلاحا به بد دهني معروف شده مانده است برايم

اه !! انگار توانست رهايم کند -

صورتک را روي فرش مي گذارم  چه زندگي است آخر نه ميزي نه نيم کتي نه

طاقچه اي همه و همه ي اتاق من به چهار ديوار و يک در خلاصه مي شود ? ديوار ها

که انگار هزار سال است مرده اند و هيچ رنگ و سويي ندارند و در هم که واويلا .. .. ..
 
زندگي شايد سيبي است سرخ

گرد و زيبا و لجوج

و جماعت انگار

مثل کرم داخل آن مي چرخند
 
زندگي پر از بلندي و پستي است

اما ما انسان ها عادت بر اين داريم که در بلندي ترس از پستي داريم

و در پستي حسرت بلندي را مي خوريم

انگار اين منم که سايه ي سايه ام هستم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

دلخوشي من‌

دلخوشي من‌، اين است که هر روز دستانم را در بي‌برگي کوچه گم مي‌کنم‌، تا از

زبان پاييز پيراهنت بشنوم که چه کسي شب‌هاي مرا طولاني کرده است و چه کسي

خاکستر دريا را در نگاهم پاشيده است‌.

دلخوشي من‌، اين است که هر روز تاوان آينه را مي‌دهم و هر روز مــي‌پرسم چه

کسي تاوان دلتنگي ام را ... هروقت دلتنگي‌ام گل مي‌دهد‌. آينه ترک برمي‌دارد‌. آينه

که شکست‌، «‌تو‌» در مقابلم قد مي‌کشي با چشم‌هايي گنگ ولي زلال‌. شايد

قهوه‌اي ساده‌، شايد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

به زمين ميزني و ميشكني

به زمين ميزني و ميشكني، عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد، در دلي ، آتش جاويدي را

ديدمت ، واي چه ديداري  واي، اين چه ديدار دلازاري بود

بيگمان برده اي از ياد آن عهد را، كه مرا با تو سرو كاري بود

ديدمت؛ واي چه ديداري  واي، نه نگاهي ، نه لب پرنوشي

نه شرار نفس پر هوسي، نه فشار بدن و آغوشي

اين چه عشقي است كه در دل دارم، من از اين عشق چه حاصل دارم

مي گريزي ز من و در طلبت ، باز هم كوشش باطل دارم

باز لبهاي عطش كرده من، لب سوزان ترا مي جويد

مي تپد قلبم و با هر تپشي ، قصه عشق ترا مي گويد

بخت اگر از تو جدايم كرده، مي گشايم گره از بخت، چه باك

ترسم اين عشق سرانجام مرا، بكشد تا به سر پرده خاك

خلوت خالي و خاموش مرا،تو پر از خاطره كردي ؛ اي مرد

شعر من شعله احساس من است، تو مرا شاعره كردي ؛ اي مرد

آتش عشق به چشمت يك دم، جلوه ئي كرد و سرابي گرديد

تا مرا واله و بي سامان ديد، نقش افتاده بر آبي گرديد

در دلم آرزويي بود كه مرد، لب جانبخش ترا بوسيدن

بوسه جان داد بروي لب من، ديدمت ؛ ليك دريغ از ديدن

سينه اي ؛ تا كه بر آن سر بنهم، دامني تا كه بر آن ريزم اشك

آه ؛ اي آنكه غم عشقت نيست، مي برم بر تو و قلبت رشك

به زمين مي زني و مي شكني، عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد، در دلي ؛ آتش جاويدي را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

بر فراز قله كوه

در آنجا ، بر فراز قله كوه، دو پايم خسته از رنج دويدن

به خود گفتم كه در اين اوج ديگر، صدايم را خدا خواهد شنيدن

به سوي ابرهاي تيره پر زد، نگاه روشن اميدوارم

ز دل فرياد كردم كه اي خداوند: من او را دوست دارم؛ دوست دارم

صدايم رفت تا اعماق ظلمت، به هم زد خواب شوم اختران را

غبار آلود و بيتاب كوبيد، درِ زرين قصر آسمان را

ملائك با هزاران دست كوچك ، كلون سخت سنگين را كشيدند

ز طوفان صداي بي شكيبم، بخود لرزيده ، در ابري خزيدند

ستونها همچو ماران پيچ در پيچ ، درختان در مه سبزي شناور

صدايم پيكرش را شستشو داد، زخاك ره ، درون حوض كوثر

خدا در خواب رؤيا بار خود بود، بزير پلكها پنهان نگاهش

صدايم رفت و با اندوه ناليد، ميان پرده هاي خوابگاهش

ولي آن پلكهاي نقره آلود، دريغا؛ تا سحر گه بسته بودند

سبك چون گوش ماهي هاي ساحل، به روي ديده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نوميدانه بر خاست، كه عاصي گردد و بر وي بتازد

صدا مي خواست تا با پنجه خشم، حرير خواب او را پاره سازد

صدا فرياد مي زد از سر درد، به هم كي ريزد اين خواب طلائي ؟

من اينجا تشنه يك جرعه مهر، تو آنجا خفته بر تخت خدائي

مگر چندان تواند اوج گيرد، صدائي دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد، صدايم از «صدا» ديگر تهي بود

ولي اينجا بسوي آسمانهاست، هنوز اين ديده اميدوارم

خدايا اين صدا را مي شناسي؟ من او را دوست دارم، دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

آواز جدايي

اي يار ِ من، اي نگار ِ جاني

چون بگذرم از جهان ِ فانــي

زنهار كه نغمه هاي غمــگين

در روز ِ وداع ِ من مــخواني
 
نه گل به كنــــار ِ من گذاري

نه سرو كنــــــار ِ من نشاني
 
بگذار كه سبزه هاي مرطوب

از شبنم ِ پاك ِ آســـــــــــماني

اطــــــراف ٍ مزار ِ من برويند

با آن همــه لطف و مهرباني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

اميد محال

تا نهان سازم از تو بار دگر راز اين خاطر پريشان را

مي كشم بر نگاه نازآلود نرم و سنگين حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشي جانسوز، از خدا راه چاره مي جويم

پارسا وار در برابر تو سخن از زهد و توبه مي گويم

آه...هرگز گمان مبر كه دلم با زبانم رفيق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود دروغ، كي ترا گفتم آنچه دلخواهست

تو برايم ترانه مي خواني، سخنت جذبه اي نهان دارد

گوئيا خوابم و ترانه تو از جهاني دگر نشان دارد

شايد اين را شنيده اي كه زنان در دل «آري » و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عيان نمي سازند، رازدار و خموش و مكارند

آه من هم زنم ، زني كه دلش در هواي تو مي زند پر و بال

دوستت دارم اي خيال لطيف، دوستت دارم اي اميد محال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

آخرين روياي عشق من

روزها از پي هم مي گذرند و فراموش مي شوند ، آما اي آخرين روياي عشق من هيچ

چيز تو را از ياد من بيرون نمي برد . هر روز برگي از زندگاني من فرو مي افتد و هر گز

هيچ برگي تازه بدان نمي رويد ، اكنون پيشاني من بدست زمانه پرچين شده است اما

در ميان اين ظلمت و خاموشي ، چهره زيبا و آسماني تو هر روز در چشم دل و من زيبا

تر و آسماني تر جلوه مي كند و هر گز دست غارتگر ايام به صفا و زيبايي آن گزندي

نمي رساند .

الهه من! هرگز چهره تو از برابر ديدگانم كنار نمي روند زيرا آن هنگام كه ديگر تو را

نتوانم ببينم آسماني تر از هميشه در آسمانها بدنبال تو خواهم گشت و همچون پرنده

سبكبال بر بالهاي نسيم سحري خواهم نشست و بسوي تو خواهم شتافت و بدان

كه يك لحظه نيز دلم بي ياد تو نخواهد تپيد .

پري روي من ! هنوز هر لحظه كه با چشم دل بسوي تو مي نگرم نفس عاشقانه باد

صبا را مي بينم كه گيسوان مشكينت را پريشان مي كند و سينه مرمرينت را در زير

امواج زلفان بلند و سياهت مي پوشاند .

الهه زيبايي من ! نمي داني چهره زيباي تو در پس اين حجاب تيره ، همچون نخستين

شكوه سپيده دم كه پرده ظلمت سحر گاهان را پاره مي كند زيبا و رويا انگيز است .

دلبرمن ! خورشيد با همه درخشندگي و جلالش در پايان روز ناپديد مي شود و جاي

خود را به تاريكي شب مي سپارد اما آ فتاب عشق تو در آسمان دل من جاودانه مي

درخشد و مرا جان مي بخشد و اين روزي است كه هيچ شبي بدنبال ندارد .

نازنينم ! هر صدايي كه به گوشم مي رسد جز داستان تو نمي شنوم ، بهر جا كه نظر

مي كنم جز چهرة تو نمي بينم ، صحراي خاموش، امواج دريا ، ابرهاي گذران و نسيم

سبكروح همه با من حديثي از روي زيباي تو مي گويند .

غزال من ! هر شب هنگاميكه دنياي خسته در خواب مي رود و فرشته خاموشي بر

جهان دامن مي گستراند ، من با نسيم نيمه شب رازها در ميان مي گذارم و از روي

زيباي تو داستانها مي سازم و قلم فرسايي ميكنم و تمام واژگان زيباي دايره المعارف

ها را براي وصف روي زيباي تو به ياري مي طلبم و به آسمان زيباي شب نگاه مي كنم

و بر چهره ستارگان فروزان كه عاشقانه بر هم چشمك مي زنند خيره مي شوم .

ولي دلدار من ! بگذار بگويم كه در دل هيچ ستاره اي بجز ماه روي تو نمي بينم و در

چشمك اختران جز نشان ديدگان عاشق كش تو نمي يابم .

دلرباي من ! هر زمان كه نسيم بهاري مرا از عطر گلها سر مست مي كند بياد مي

آورم كه من مست باده عشق توام و بوي گلهاي چمن برايم جز نشاني از نفس

عطرآگين سرمست كننده تو نيست .

بهار من ! هر شب هنگام خفتن ترا با چشم دل مي بينم وآن هنگام كه به خواب ميروم

هميشه به تو نزديكترم ، زيرا تنها در دنياي خواب مي توانم پرده جدايي را كنار زنم و با

تو سخن بگويم و هيچ چيزي جز روي زيباي تو نبينم و هيچ صدايي بجز آهنگ تو

نشنوم.

دلدار من ! دير گاهي نيست كه روح ما چون دو شعاع سپيده دم و يا مثل دو آه

عاشقان بهم پيوند خورده است اما با اين همه من هنوز دور از تو نفس مي كشم و

روزها را به ياد تو مي گذرانم .

وبه ياد تو كه آخرين روياي عشق من هستي و هيچ چيز تورا از خاطر من محو نخواهد

كرد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۳۰/۰۷/۸۶

نامه هايي که هرگز به آنها پاسخي داده نشد

نامه شماره ۳

مهربانم سلام
 
بازهم اين چنين آشفته ام و مي دانم که آرامشي در پي نيست

اي کاش که حتي براي لحظه اي چند آرامشي قبل از طوفان وجودم را فرا مي گرفت

بي قرار پرسه مي زنم روياهاي شيرينمان را

اما اين بار بي حضور تو

عادت کرده ام به اين سفر هر روزه ام

اين روزها دگر چشمم نمي گريد

اين روزها دلم مي گريد

کاش کسي بود تا چتري مي شد براي دل باراني من

نمي دانم که دغدغه ذهن تو اين روزها چيست

اما مدام دلشوره هاي عجيب ديوانه ام مي کند

سست و خسته و خموده ام

بي اختيار برايت مي نويسم

چرا که طاقتي ديگر برايم نمانده است

مي دانم که اين بار هم پاسخي براي حرفهاي من نيست

اما آرام مي شوم حتي اگر بدانم که حرفهايم خوانده مي شود از جانب تو

حرفهايم بي پاسخ ماند

نگاهم در تاريکي پوسيد

و بغض راه گلويم را بست

و قلبم سرد شد

و ذهنم آب شد، همه چيز در درونم از هم گسست جز حضور تو

تنها به من بگو تا به کي نامه هاي بي جواب را در گنجينه اين خانه بسوزانم

تا کسي نفهمد که من تنهايم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

خدا رو دوست دارم

خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* هميشه روشنه خدا رو دوست دارم چون به همه

*پي ام ها* جواب ميده خدا رو دوست دارم چون حرفاي آدم رو *سند توآل* نمي کنه

خدا رو دوست دارم چون هيچ کسي رو *ايگنور* نمي کنه خدا رو دوست دارم چون ،

خداست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

اره بهانه

تقديم به دل هاي که ...

نوشته هام براي تو بود

آرزوهام براي تو بود

دل اگر سر ذوقي داشت براي تو بود

توي خزونم رنگي بود براي تو بود

اگه خورشيد خاموش بود به اميد تو بود

با تو مي شد به ترانه سفر کرد

حال که تو نيستي ...

چکن با ... ؟!

نوشته هاي که رنگ و بوي تو مي دهد

آرزوهاي که بر باد رفته

دلي که شکسته

خزوني که گرفتار طوفان شده

بي رنگ شده

خورشيد خاموشي که هيچ نداره

اسير سياهي شده

ترانه هاي که مانده خسته

از تکرار

شکسته از انتظار

گويي چيزي گم کرده

کلمات بي مفهوم پي در پي هم

حتي اونها هم شکستن

باورشان نيست

بهانهء ترانه ها نباشه

اره بهانه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

آن سوي اين ديوار

در باغ ديوانه خانه اي، جواني رنگ پريده و جذاب و شگفت انگيز را ديدم. بر نيمكتي

كنار او نشستم و گفتم : «چرا اين جايي؟»

مرد با تعجب به من نگاه كرد و گفت : «چه سوال عجيبي، اما جوابت را مي دهم.

پدرم مي خواست مثل او باشم؛ عمويم هم مي خواست من مثل خودش باشم.

مادرم مي خواست من تصويري از شوهر دريانوردش باشمو از او پيروي كنم. برادرم

فكر مي كند بايد مثل او ورزشكاري ماهر باشم.»

«استاد فلسفه و استاد موسيقي و استاد منطقم هم مي خواستند مثل آنها باشم،

مصمم بودند كه من بازتاب چهره ي خودشان در آينه باشم.»

«پس به اينجا آمدم. اين جا را سالمتر مي دانم. دست كم مي توانم خودم باشم.»

سپس ناگهان به طرف من برگشت و گفت : «ببينم، راه تو هم به خاطر تحصيلات و

مشاوره ي خوب به اين جا ختم شده؟»

پاسخ دادم : «نه، من بازديد كننده ام.»

و او گفت : «آه، پس تو يكي از آنهايي هستي كه در ديوانه خانه ي آن سوي اين

ديوار زندگي مي كند.»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

فرياد

دلم مي خواهد فرياد بكشم

فريادي بلند

انقدر بلند

تا لحظه اي

فقط لحظه اي

دلم از اين زندان بي كسي

گريخته

و در اين شب هجران

لحظه اي

و فقط لحظه اي

نور ماه را تجربه كند

دلم مي خواهد انقدر بلند فرياد بكشم

تا نفسهاي تنهايي ام

كوه را مرتعش سازد

انقدر مرتعش

كه عالم

براي لحظه اي

فقط لحظه اي

سكوتم را احساس كند

وقتي كه فرياد بلندم

روحم را با تو صيقل مي دهد

و چيزي جز

هيچ

نصيب ام نمي شود

اري من فرياد مي كشم

تا از انچه كه تقدير برايم رقم زده

شكوه كنم

اما

تو از اين فرياد چه مي فهمي؟

چيزي جزانچه من از ان فرياد مي كشم

اري

چيزي جز انچه من تجربه كرده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

همون كاري كه من ميكنم

نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميکنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميکنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته کار من

اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميکنم

گفتي دلم را بعد از اين دست کس ديگر دهم

شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميکنم

رفتم کنار پنجره ديدم تو را با... بگذريم
 
چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميکنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
 
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميکنم

تو التماسيم مي کني جوري فراموشت کتم

با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميکنم

گفتي محبت کن برو باشد خداحافظ ولي
 
رفتم که تو باور کني دارم محبت ميکنم

همون كاري كه من ميكنم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

راه بي برگشت

مرا بگذار از اين راه بي برگشت برگردم

اگر چه سالها با خوب و بدهاي تو ساختم

نمي دانستم اين راهي كه در پيش است طوفاني است

وگرنه روز اول عاشقي را توبه مي كردم

ولي با اين همه يادش به خير روز باراني

كه با يك دسته گل برايت هديه آوردم

ترا از پشت ديوار جدايي ها صدا كردم

و گفتم: دوستت دارم؛ ز چشمانت مكن طردم

تو خنديدي ، گواهي خواستي ، گفتم: گواه من

يكي اين چشم باراني ، يكي اين چهره زردم

اگر چه خوب مي دانم كه راه پشت سر بسته است

ولي بذار از اين راه بي برگشت برگردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

کمي متفاوت

خيالتان راحت باشد وقتي شما کاري نميکنيد خطري نميتواند شما را تهديد کند

به قول هاپز:«وقتي کشتي در بندرگاه مي ماند جايش امن است  ولي کشتي براي

ماندن در بندرگاه ساخته نشده است»

اگر شما ترجيح مي دهيد در گوشه اي در گوشه اي لم بدهيد و به زندگي کم قناعت

کنيد قضيه فرق ميکند ولي اگر جزو ان دسته از افراد هستيد که حالتان از آدمهاي

معمولي و محافظه کار بهم ميخورد پس از جايتان بلند شويد و همانطور که از کارتان

لذت مي بريد مشغول ساختن آينده خود شويد چون اگر شما کار خاصي انجام ندهيد

هميشه از حداقل ها برخوردارند.

هيچ وقت منتظر کسي ديگر نباشيد همه چيز خود خودت هستي گنجي هستي

برخيز  وبشناس خود را

صائب  مي فرمايد

نخواهد آتش از همسايه هر کس جوهري دارد

چنار از سينه خود ميکند ايجاد آتش را

برخير و آتشي برپا کن...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

عزيزم

عزيزم غصه نخور زندگي با ماست

اگه باختيم امروزو فردا که برجاست

توي اين شب سياه مه گرفته

نگاه کن خورشيدي از اون دورا پيداست

عزيزم دنيا همين جور نميمونه

يه روز اخر ميشکنه خواب زمونه

عزيزم شب هميشه شب نميمونه

صبح ميشه افتاب مياد رو بوم خونه

عزيزم دنيا گلستون ميشه يک روز

هر چي مشکل باشه اسون ميشه يک روز

مهربوني جاي کينه رو ميگيره

هر جا دردي باشه درمون ميشه يک روز

عزيزم دنيا همين جور نميمونه

يه روز اخر ميشکنه خواب زمونه

عزيزم شب هميشه شب نميمونه

صبح ميشه افتاب مياد رو بوم خونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

سلاخي

اين بود گناه من

نمي دانستم

نمي دانستم که چگونه بگويم حرف دلم را

همين...

و به خاطر همين گناه، دلم را به سلاخي گرفتند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

دوستم داشته باش

بادها دلتنگند

دستها بيهوده

چشمها بيرنگند

دوستم داشته باش

شهرها ميلرزند

برگها ميسوزند

يادها ميگندند

بازشو تا پرواز

سبزباش از آواز

آشتي کن با رنگ

عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش

سيبها خشکيده

ياسها پوسيده

شيرهم ترسيده

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت

بيشتر از باران

گرمتر از لبخند

داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت

شادتر خواهم شد

ناب تر

روشنتر

بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور کن

آفتابي تر شو

باغ را از بر کن

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارمها آه چه کوتاههند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

دلم افتاده آن طرف ديوار

دنيا ديوار هاي بلند دارد و درهاي بسته که دور

تا دور زندگي را گرفته اند

نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.نمي شود

سرک کشيد و آن طرفش را ديد.

اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار کنجکاوي آدم

را قلقلک مي دهد

کاش اين ديوارها پنجره داشت و کاش مي شد گاهي

به آن طرف نگاه کرد.شايد هم

پنجره اي هست و من نمي بينم .شايد هم پنجره اش

زيادي بالاست و قد من نمي

رسد با اين ديوارها چه مي شود کرد؟

مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد

و مي شود اصلا فراموش

کرد که ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي

برداشت و کند و کند. ...شايد

دريچه اي،شايد شکافي،شايد روزني

هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار سوراخي درست

کنم.حتي به قدر يک سر

سوزن،براي رد شدن نور،براي عبور عطر و

نسيم،براي...بگذريم.گاهي ساعتها

پشت اين ديوار مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به

آن و فکر مي کنم؛ اگر همه

چيز ساکت باشد مي توانم صداي باريدن روشنايي

را از آن طرف بشنوم.اما هيچ

وقت،همه چيز ساکت نيست و هميشه چيزي هست که

صداي روشنايي را خط خطي کند

ديوارهاي دنيا بلند است،ومن گاهي دلم را پرت

مي کنم آن طرف ديوار.مثل

بچه ي بازيگوشي که توپ کوچکش را از سر شيطنت به

خانه ي همسايه مي

اندازد.به اميد آنکه شايد در آن خانه باز

شود.گاهي دلم را پرت مي کنم آن

طرف ديوار. آن طرف حياط خانه ي خداست. وآن وقت

هي در مي زنم،در ميزنم،و

ميگويم:"دلم افتاده توي حياط شما.مي شود دلم را

پس بدهيد..." کسي جوابم

را نمي دهد،کسي در را برايم باز نمي کند.اما

هميشه،دستي،دلم رامي اندازد

اين طرف ديوار.همين. و من اين بازي را دوست

دارم.همين که دلم پرت مي شود

اين طرف ديوار،همين که

من اين بازي را ادامه مي دهم و آنقدر دلم را

پرت مي کنم،آنقدر دلم را پرت

مي کنم تا خسته شوند،تا ديگر دلم را پس

ندهند.تا آن در را باز کنند و

بگويند: بيا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت

من مي روم و ديگر هم بر

نمي گردم

من اين بازي را ادامه مي دهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

تو غربتي که سرده

تو غربتي که سرده تمام روزو شبهاش غريبه از من ما عشق من عاشقم باش . ...

اين روزها همدمم فقط کاغذ هاي که درازاي ان به طول يلداي خودمان پر از خطوط

کج و راست و ديوارهاي اهني و بتي بي روح و خستگي همنشيني با چشم بادمي

ها . نه کلامي اشنايي خلاصه کنم روزگار اينجوري ميگذره . از صداي سخن عشق

نديدم خوشتر ... سرزندگي و استواري رو اينجا مديون دوستاي عزيز مثل شما

هستم . ستارها نهانند در اسمان ابري دلم گرفته اي دوست هواي گريه دارم .

راستي .بعدا ميگم . خاک را بدرود کردم شهر را ... چرا که او نه عطر ستاره بود نه اواز

اسمان .. . واما تو شقايق رستنت نشان از عاشق بودن افريدگارت است پس عاشق

بمان که افريدگارت پايان هر روز در افق دفترش را با رنگ تو زينت دهد تا خواب کند

خورشيد را بر گهواره مواج زولال . روزگاران به کام تا ديدار ديگر . خدا حافظ نمي گويم

ميخواهم اگر باز دمي در پس دمي بيايم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

تجربه فصلها

فصل ها سپري شد

بهار

بي درنگ

اوج

و كم كم

از خاطره هاي گنگم

فاصله گرفت

و خزان ساكت

در بوته زارهاي باورم

واژه ها را جست

و در اين تاريكي

زمستان ملال اور

كه لحظه هاي تهي بودن را

تكرار مي كرد

ترانه هاي جدايي را

برايم سرود

و من

فصل ها را تجربه كرده ام

هنوز تو را

ميان فصل ها

پنهان كرده ام

تو را هزاران بار

تجربه كرده

و در ميان واژه هايم

چه كنم؟

اما باز تو را ديدم

فصل ها سپري شد

اما تو را

ميان واژه ها

دنياي كوچم

و ميان قلب ام جا داده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

بي‌حنجره

وَه‌ چه‌ بي‌حنجره‌ام‌ من‌ !

تشنه‌ي‌ يه‌ جرعه‌ آواز !

مثل‌ِ يه‌ مرغ‌ِ مهاجر ،

وقتي‌ تَن‌ميده‌ به‌ پرواز !

بي‌تو بي‌بهانه‌ام‌ موندم‌ ،

واسه‌ پروازِ دوباره‌ !

مردِ غمگين‌ِ سکوتم‌ ،

حرف‌ِ تازه‌يي‌ نداره‌ !

نبض‌ِ معيوب‌ِ حضورت‌ ، من‌ُ آخر از پا انداخت‌ !

بازي‌ِ عشقت‌ُ آخر ، دل‌ِ ناباورِ من‌ باخت‌








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

يک شعر پر از غلط

بي تو يک بوسه ي فراموش شده ام؛ يک شعر پر از غلط؛ يک پرنده ي بي آسمان؛

يک نسيم سرگردان؛ يک روياي نا تمام.

من بي تو بهاري غريبم که در برف متوقف مانده؛ يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا

نمي رسد.

يک عشق با شکوه که مجالي براي شکفتن ندارد.

بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمي کنم...
 
هيچ وقت با خودت فکر کرده اي که انتهاي اين عشق ها چيست خرد شدن معشوقه

هاي بي پروا و کم سو شدن اميدهاي پوشالي و چيزي که آغاز شد بايد پايانش را

هم باور داشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

باورم نكردم

آن شب كه گفتي: باورم كن با تو مي مانم

دلواپسيهاي من از صبح فردا بود

آن شب كه گفتي: با تو هستم تا كه دنيا هست

باورم نكردم گر چه اين جمله  زيبا بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

با عشق زندگي کن

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته

بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به

بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.

استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه

سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا

برسد مي تواند وارد شود .

مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد ، چه شده؟ابليس كه از خشم

قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده

و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...

در چشم هايشان نگاه مي كند...

به درد و دلشان مي رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...

هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.

دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت: ((با چنان

عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به

بهشت باز گرداند))








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

اشک

با همه بي سرو سامانيم

باز به دنبال پريشانيم

طاقت فرسودگيم هيچ نيست

در پي ويران شدن آنيم

آمده ام تا تو نگاهم كني

عاشق آن لحظه طوفانيم

دلخوش گرماي كسي نيستم

آمده ام تا تو بسوزانيم

آمده ام با عطش سالها

تا تو كمي عشق بنوشانيم

ماهي برگشته ز دريا شدم

تا تو بگيري و بميرانيم

خوبترين حادثه ميدانمت

خوبترين حادثه مي دانيم؟

حرف بزن ابر مرا باز كن

ديرزماني است كه بارانيم

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه يك صحبت طولانيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦

پوزشم را بپذير

آه باز گفتم تنها ؟!

پوزشم را بپذير

دير وقتيست که ديگر گله ام را به شب و پنجره و اين همه باران نکنم

دير وقتيست که هر شب دل تو مي گيرد .
 
چشم من با غم تو همدرد است

چه بگويم : تنها ؟

باز هم نا شکري؟...

گر چه جسمم بي توست .
 
روح من تنها نيست

روح من گرمي دستان تو را حس کرده است

و صدايي آرام ... مثل لالايي باران در شب...

اين همه آرامش در صداي تو و من باز بگويم:تنها؟!!!

روح من تنها نيست .

روح من خسته اين دوريهاست

روح من خسته ز هر ترديدي ست

آسمان ابري و...

تو اينجايي!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۹/۰۷/۸۶

نامه هايي که هرگز به آنها پاسخي داده نشد

نامه شماره ۲

دوست مهربانم سلام

نمي دانم که مرا چه خطاب مي کني؟

نمي دانم که در دلت چه مي پنداري؟

نمي دانم که دلتنگم مي شوي آيا؟

نمي دانم که در پي ام به کجا ها رفته اي؟

نمي دانم که انتظارت از اين دخترک بي نشان چيست؟

نمي دانم پايان اين انتظار کشنده و فراغ ما چيست ؟

ولي ....

مي دانم که خطا کرده ام

آنگونه نبوده ام که بايد مي بوده ام

آري . . .

مي خواهم بداني که من شبهي بيش نيستم

چيزي نيستم که دلخوش باشي به آن

و من هيچ چيز نيستم

و من هيچ کس نيستم

جز آوره اي عريان که سرگردان شده در اين صحراي بي نشان

تنها بدان

که دوستت مي دارم تا ابد

و تو در مني براي هميشه براي ابد

هزار بار هزار راه را که روم باز به تو مي رسم

باز هم در درون خود با تو مي پيوندم

چرا که در روياهاي شبانگاهيم جز تو هيچ فرشته مردانه اي نيست

تمام لحظه هاي من به تنفسهاي گرم تو بسته

تمام گريه هاي من از فراغ چشماهاي زيباي تو هر شب گريسته

پس به عشقم شک نکن

پس به دردم لحظه اي چند گوش کن

به من دل نسپار

چرا که چون رويايي شيرين يا تلخ اما نيمه تمام از ذهنت خواهم پريد

پس گرهي نبند از دلت به نگاه من

چرا که من رسمم کوچ است

کوچ از اين ديار غم آلود آشوب وار

زمانه خلق مرا چند گاهي است که فشرده است

مي خواهم در هوايي سبک تنفس کنم

مي خواهم از اين ديار براي ابد رخت بربندم

مي خواهم براي ابد بميرم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

کوتاه مثل خدا

آهاي خالق!

آهاي پروردگار ...
 
آهاي خداي بنده هاي گرفتار،

تو جاي من بودي،

دلتنگ دوست داشتني هاي روزگارت نمي شدي؟
 
بندگانت ميان ماندن و رفتن حيران شده اند،

يكي گرسنه، يكي تشنه، يكي زخمي،

بندگانت ... يكي دل شكسته، يكي پاي بسته، يكي گوشه اتاق تاريكي تنها

نشسته،...
 
توآن بالايي ...

مي گويند لاي ابرها،

مي گويند عرش،

من اين پايين، خاك، خاكستر، خار ...

آهاي خداي همه خدانمايان؛

كردگار همه مومنان و ثروت همه بينوايان؛

آهاي آرزوي چشمهايم،

آهاي اميد دستهايم ...

خدايا،

دوستت دارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

منو ببخش

كه نديده مي گرفتم

التماس اون نگاه نگرونو

منو ببخش

كه گرفتم جاي دست عاشق تو

دست عشق ديگرونو
 
لايق عشق بزرگ تو نبودم

غافل از معجزه ي تو شد وجودم
 
منو ببخش

كه درخشيديو من چشمامو بستم

منو بخشيديو من چشمامو بستم

منو ببخش
 
تو به پاي من نشستيو جدا از تو نشستم

كه نياوردي به روم هر جا دلت رو مي شكستم
 
منو ببخش...

منو ببخش...

منو ببخش...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

شکنجه گر

تو بري کي به دل من

بزنه زخمه هميشه

يا کدوم نگاه سردي

زجر لحظه لحظه ميشه

به يه بغض دست و پا گير

حنجرم رو کي ببنده

تو بري به عاشقيام

کي بخنده ؟ کي بخنده ؟

کي نفس بگيره از شب

با لب ساکت قصّه ش

کي مث تو از عذابم

مي تونه نگيره غصّه ش

تو بري گريه نکردن

به چشاي من نمياد

دل دلتنگ من از من

جاي زخمي از تو مي خواد

ديگه کي مثل خود تو

مي تونه شکنجه گر شه

نرو تا که باقي من

با همين ضجّه به سر شه

تو بمون با همه تلخي

که به بودن تو گيرم

تو اگه نفس نگيري

تو نفس زدن مي ميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

بهترين بهترين من

اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من

لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست

آه

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضاي خانه,كوچه,راه

در هوا,زمين,درخت,سبزه,آب

در خطوط در هم كتاب

در ديار نيلگون خواب
 
اي جدايي تو بهترين ترانه ي گريستن

بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام

اي نوازش تو بهترين اميد زيستن

در كنار تو

من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام
 
نازنين من

نام تو مرا هميشه مست مي كند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر هاي ناب

نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي ست

من تو را به خلوت خدايي خيال خود

بهترين بهترين من خطاب مي كنم

بهترين بهترين من ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

بدون تو نميمونم

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تمام وجودمو برداشت که

شايد منم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم.

سريع از کنار مرداب دور شدم.حالا وقتي که مي بينم خودم مرداب شدم

دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهائي نميرم.

وحالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده...!

 راستي من مردابم وتو زندگيت را وقف من کردي؟نکند اين حقيقت داشته باشد!

ميون خواب و بيداري،تو اين دنياي تکراري

بدون تو نميمونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

انتظار تو

ببين که مي کشد دلم هميشه انتظار تو

و آه مي کشم تو را ، خوشا دمي کنار تو

ببين چگونه لحظه ها سياه و سردو بي صدا

عبور مي کنند و من هميشه بي قرار تو

شبي به خواب ديدمت. الهه سعادتم.

که من نشسته ام چه خوش به زير سايه سار تو

سروده ام دو شعر، شعري از بلور و نور

يکي در انتظار تو ، يکي به افتخار تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

يادم باشد

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم

يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند،

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات

گذشته !

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي

قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق

مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

همه گويند شفاي من بيمار تويي

به كه مي توانم بگويم؟

مگر درد دوري تو را كسي مي تواند بفهمد؟

مگر كسي مي تواند بفهمد نبودنت برايم چه عذابيست؟

ساعت هايم ، دقيقه هايم ، ثانيه هايم ، بوي تو را گرفته اند

تويي كه نيستي و شايد هيچ وقت نباشي

اما روياي بودنت آنقدر شيرين است

كه گاهي فراموش ميكنم كه نيستي

گاهي آنقدر تو را حس ميكنم كه از ياد ميبرم كه نيستي

باور نمي كنم كه تو را نداشته باشم

واي... نمي داني چه ميكشم

وقتي به خود مي آيم و ميبينم بودنت رويايي بيش نبود

آنقدر برايم زيادي كه به رويايي از تو هم قانعم

اما تا كي ميشود فقط با يك رويا زندگي كرد؟

آخر تك تك لحظه هاي زندگي واقعيست

نبودنت واقعيست

تنهاييم واقعيست

و بودنت دروغين

آري به خود دروغ مي گويم كه مي آيي

اما باشد... مي خواهم هميشه يك دروغگو بمان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

نواهاي زميني

ميان تمام نواهاي زميني نوايي ,که به دورترين نقطه در اسمان راه مي يابد,

موسيقي موزون قلب عاشق است..

عشق رود زندگي در جهان است.

مينديش که با ديدن جويباري کوچک , يا با رسيدن يه نخستين چشمه حقير

عشق را شناخته اي.

تا آن زمان که از ميان دره هاي خارايين نگذري , و جويبار را گم نکني

و مرغزار را پشت سر نگذاري و جويبار را ببيني که هر آيينه گسترده و ژرف تر مي

گردد.

تا آنجا که کشتي ها بر پهنه آن پيش مي رانند,

تا به فراسوي مرغزار پا ننهاده اي و به اقيانوس بي انتها نرسيده اي ,

تا تمامي گنج ها را به اعماق اين اقيانوس نسپرده اي,

در نخواهي يافت که عشق چيست

در شهري به نام عشق کوهي است به نام محبت 

در اين کوه رودي است به نام صفا 

در اين رود آبراهي ميرود به نام وفا 

سر انجام اين آبراه به آبگيري ميريزد به نام وداع








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

زليخا برگرد

زليخا مغرور قصه اش بود، زليخا به همنشيني با نام يوسف مينازيد. زليخا بر بلنداي

فصه رفت و گفت : رونق اين قصه همه از من است، اين قص0 بوي زليخا ميدهد.

کجاست زني که جون من شايسته ي عشق پيامبري باشد، تا بار ديگر قصه اي اين

چنين زيبا شود؟

قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت : بس است، زليخا! بس است. از قصه

پايين بيا که اين قصه اگر زيباست، نه به خاطر تو که زيباِي همه از يوسف است.

زليخا گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوي هر قصه اي است. عمري است که نامم را

در حلقه ي عاشقان برده اند.قصه گفت نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمي

داني . تو هماني که بر عشق چنگ انداختي . تو آني که پيراهن عاشقي را به

نامردي دريدي ، تو آمدي و قصه بوي خيانت گرفت، بوي خدعه و نيرنگ. از قصه ام

بيرون برو تا يوسف بماند وراستي.

زليخا گريست واز قصه بيرون رفت. خدا گفت:زليخا برگرد که قصه ي جهان، قصه ي

پر زليخاست

و هر روز هزارها پيراهن پاره مي شود از پشت . اما زلخايي بايد، تا يوسف، زندان بر او

برگزيند.

و قصه را و يوسف را، زيبايي همه اين بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

مي خوانم براي يكرنگي ات

مي خوانم براي دلتنگي هايت

مي خوانم براي يكرنگي هايت

و در آن دم كه نفس هاي خورشيد

به شماره مي افتد

مي آسايم در پناه سايه بان دستانت
 
درنورديدن   اين راه

چيزي شبيه سنگ ساخت , از من وما

آسمان خستگي ها

اشك ريخت جاي باران

و ما با چترهاي بسته , هنوز

انتظار مي كشيديم باراني شدن را
 
و در آخرين نقطه هستي

پا نهاده بر سنگي سست و لرزان

هم چو آويزي بر پرتگاه زمان

مي خوانم براي يكرنگي ات

براي چشمان نجيب باراني ات

كه در لحظه سقوط , تا هميشه

دستاويز نفس هاي كند ما بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

رفتن تو

در غروب رفتن تو خنده هايم را شکستم

من براي اولين بار اشکهايم را گسستم

باورم هرگز نميشد تو چنين نامرد باشي
 
باورم هرگز نميشد چون يخ اما سرد باشي
 
زير باران جدايي تو برايم قصه خواندي من برايت شعر گفتم
 
در دل اما تو نماندي در غروب رفتن تو من شدم تنهاي تنها توي کوچه زير بارون قلب

من رسواي رسوا بي تو اي نامهربانم دل به دريا ميسپارم من براي بازگشتت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

سجده پاکي

سحر در سجده ي پاکي

تو را در زجه هاي قلب بيمارم دعا کردم.

هزاران بار

اندوه و تنهايي در

تو را در هاي هاي گريه و اشک ام صدا کردم

تو را من تا.

سحر هر شب به تنهايي دعا کردم.

دريغ از درد تنهايي

دريغ از آه سرد و اشک رسوايي

که در دنياي بي مهري

کسي از دل نمي تابد

_ و من در آسمان و کهکشان- اينچنين دنياي بد عهدي

تو را خورشيد پاک_آسمان عشق کردم

تو را من عاشق ام عاشق!

تو را با عشق و مستي من وفا کردم.

عجب دنياي بد عهدي

عجب دنياي صد رنگي

عجب رنگ پر از ننگي

چرا اينگونه بي رحمي؟

چرااز خود نمي پرسي؟

چرا با من چنين کردي!؟

من اينجا در تمام لحظه هايم

نام زيباي تو را فرياد کردم

تو را در کفر اين هستي، خدا کردم

خدايا من تو را اينگونه با خود آشنا کردم.

از آن روزي که مهر از من گسستي

تو را من تا خدا فرياد کردم

دعا کردم ، دعا کردم

کردم. تو را از هر بلايي من رها

عجب دنياي بيرحمي!

نميدانم خدايا ،

من چرا بيگانه اي را با دل ديوانه ي خود آشنا کردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

خودشكن

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روي من و

خيره در منست

به گفتم خويشتن

آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟

مشتي زدم به سينه او،

ناگهان دريغ

آئينه تمام قد روبه رو شكست .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

چشمهاي مشرقي

شرق اشراقي چشمان تو زيبا است هنوز
 
گونه ات ساحل چشمان چو درياست هنوز
 
خلسه چشم عسل خورده رويايي تو
 
به خدا سبز تر از كوچه گلها است هنوز
 
جاري ابي احساس كه است و لطيف
 
پشت چشمان چو درياي تو پيدا است هنوز
 
اگر از دفتر شعرم غزلي مي شكفد
 
همه اش زير سر اين دل شيدا است هنوز
 
گل اگر سيلي سرما بخورد غم مخوريد
 
ذوق من جنگل مرطوب غزل ها است هنوز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

جمله اخر

تويي که دل دل ميكني  هنوز

هيچ حواست هست که برگ ها خيلي وقت است روييده اند و

گاه رفتنشان است؟

من خود را با آنها روي زمين مي اندازم
 
شايد هم شايد همراه طبيعت دوباره از نو روييدم نه!

چگونه مي شود فهميد پس از سقوط چه چيز انتظارت ر امي كشد کشد؟

فرق چنداني با همه نداري! فقط مي داني که همه اين راه را مي روند و تو هم!

من تصميم خودرا گرفته ام

سقوط هميشه ابتداي اوج است

اين بار شايد

سقوط فقط سقوط است

اصلا

بگذار فلسفه نبافيم

من در اوج بودم و حالا سقوطم مقدر شده 

مثل يک قانون طبيعي

کوتاه بود...لحظه اوج چه تو از فلسفه متنفري پس

فقط يک جمله ديگر مي گويم

دوست دارم با اهنگ عبورتو ( تنها تو تو بر من بوز)

به زمين برسم

دريغ که نميكني؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

توي دلم ميگويم

سماور قل قل ميکند .

مادربزرگ پايش را دراز کرده است .

بوي بهار نارنج ميدهد چارقدش

زير چشمي نگاهم ميکند،سر قندان را برميدارد

يک آب نبات به من ميدهد ويکي خودش برميدارد

ميگويد: بين خودمون باشه

من ميخندم

او هم ميخندد

توي چشمش آب ميافتد به سقف اتاق نگاه ميکند

من هم نگاه ميکنم

سماور قل قل ميکند .

پايم را دراز کرده ام.

وامانده دردش امانم را بريده

نوه کوچکم نگاهم ميکند

آب نباتي از قندان بر ميدارم ،به او ميدهم و يکي براي خودم

ميگويم: بين خودمون باشه

او ميخندد ،مثل فرشته ها

من لبخند ميزنم ، گريه ام ميگيرد

توي چشمم آب ميافتد به سقف اتاق نگاه ميکنم

توي دلم ميگويم

دلم براي فرشته ها تنگ مي شود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

اي کاش منم يک قلب ادم برفي داشتم

ادم برفي به ادمها مي خندد  چون قلب ادم برفي با خورشيد بهاري گرم مي شود 

ولي قلب ما ادم ها گاهي توي بهار هم سرد و بي روح باقي مي ماند..... ادم برفي

به ما مي خندد چون قلبش را به هر شکلي که بخواهد در مي اورد  ولي قلب ما

ادمها وقتي شکست ديگه شکل نمي گيرد..... ادم برفي وقتي قلبش دو تکه شود باز

به هم وصلش مي شود  ولي ما ادمها وقتي قلبمون دو تکه شد... تکه هاش دور مي

اندازيم... اي کاش منم يک قلب ادم برفي داشتم.

اي کاش هنوز کودکي بودم که در کنار کوچه بازي مي کرد  و به دنياي اما و چرا تنها

لبخند مي زدم و  زندگي را در لبخند مادر معني مي کردم صداي تو را از ميان مه

شنيدم و به سويت امدم  ولي خود در جادوي مه گم شدم  و شبح وار مي گردم و مي

گردم... چيزي از گذشته خود بياد ندارم جز اينکه مي خواستم حرکت کنم  ولي به

کجا؟... من کي هستم؟... کجا دارم مي روم؟ ... براي چه مي روم؟... اسمم را

فراموش کردم ... من هيچ کسي نيستم جز يک شبح سرگردان.... يک شبح که روي

برگ يک گل سرخ نشسته  و نمي داند چرا گلبرگهاي گل سرخ از  شبنم چشمانش

خيس شده... نمي دانم نمي دانم نمي دانم    چشمهايم را مي بندم و به دنياي با تو

بودن پا مي گذارم ... صدايت را با گوش جان مي شنوم  (به اندازه کهکشان راه شيري

دوست دارم)  صدايي که مرا به خود مي خواند به دور  از دنياي گرگ و ميش  جايي

دور تر از دنياي بودن

يا نبودن  جايي که بودن خويش را در وجودت معني کنم... به عقربه رقاص زمان نگاه

مي کنم که  بدون توجه به من مي رقصد و مي رقصد... صداي قلبم را مي شنوم که

مي گويد... صدايم کن صدايم کن..... و من هنوز منتظرم 

در کوچه هاي کودکي خودم قدم مي گذارم... هنوز همه چيز بوي زندگي مي دهد...

ارزوهايي به زيبايي يک اسباب بازي و به شيريني يک بستني... ارزوهايي به سادگي

يک لبخند و  به گرمي اغوش پر مهر پدرم ... اي کاش هرگز بزرگ نشده بودم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

انتظار

واژه ي غريبي است ...

واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .

که چه سخت است انتظار .

هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من !

خواهم ماند تنها در انتظار تو .

چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو ، نمي دانم؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۸/۰۷/۸۶

نامه هايي که هرگز به آنها پاسخي داده نشد

نامه شماره 1

مهربانم سلام

مرا ببخش

نمي دانم چرا سکوت کرده ام

بيش از اينها مرا ببخش

چرا که مدتهاست که ترسيده ام

در اين هجوم وحشي زندگاني ، در ميان اين درندگان خونخوار

جسمم دريده شد

قلبم پاره پاره شد

و چشم اشک بارم ،خون گرييد

مرا ببخش

مرا ببخش اي دلپذير

جانم به لب رسيد

دلپذير من دگر گلايه اي بر لبم نيست

چرا که تنها جرعه اي آب مي خواهم تا زنده بمانم

مرا لمس کن

مرا در دستانت حس کن

مرا در چشمانت لمس کن ، بر روي گونه هايت، در آغوشت

چرا که من در درون تو زندگاني گزيده ام

لانه ام در درون توست

پس خودم را به تو مي سپارم

و بيش از هر چيز مي خواهم تا محافظم باشي

مرا بپذيري و کنارم باشي

مرا جرعه اي آب ده براي زنده ماندن

تنها همين و بس

دگر حرفي براي گفتن نيست 
 
در درونت آشياني ساخته ام

اجاره اش را با بهاي عشق مي پردازم

و متراژ آن را با مهرباني اندازه مي کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

قشنگترين اشتباه

حس تو ،نبض تو ،دست تو خاطره شد

عشق تو ، ياد تو ، اسم تو خاطره شد

مثل يك حس زيبا ، مثل يك خواب كوتاه

من اسمت را گذاشتم «قشنگترين اشتباه»

بي تو هر لحظه من، شكست بي صدا بود

اين خنده ها دروغه، بي تو شادي كجا بود

حس نوازش تو، هنوز رو پوست منه

گرمي خوب دستات، منو آتيش مي زنه

روزهاي شادي و عشق ، حيف كه چه زود مي گذره

از قصه من و تو ، چي مونده جز خاطره

گرفته هر ستاره فانوس عشق به راهت

نرفت از ياد آينه هنوز رنگ نگاهت

رفتي تو از زندگيم، انگار كه يك خواب بودي

در لحظه هاي عمرم ، افسوس كه كمياب بودي

مي دونستم كه از اول اين رسم زندگي نيست

خوشبختيها زودگذر، هميشگي نيست

به دنبال يك رؤيا كه دست نيافتني بود

مي دونستم كه از اول قلبم شكستني بود

مثل يك حس زيبا، مثل يك خواب كوتاه

من اسمت را گذاشتم«قشنگترين اشتباه»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

کسي اونجا نيست

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي  جواب نميده؟

يهو يه صداي  مهربون! مثل اينکه صداي يه فرشتس ، بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم . کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثي نه چندان طولاني : نه خدا خيلي دوستت داره مگه

کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش

غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني

ميکند بگو . . .
 
ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،

خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
 
چرا؟اين مخالف تقديره چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
 
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم

نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست

نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

سخته؟ مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ، محبوب ترين مخلوق من ... چه زود

خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه... کاش همه مثل تو به جاي

خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا

ميگرفت

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند . دنيا براي

تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي ...

کودک کنار گوشي تلفن، درحالي که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو

رفت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

بخدا دوستت دارم اما

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت:فقط امروز

براي مدت زيادي از برم مي روي بگو که دوستت دارم به چشمانش

خيره شدم قطره هاي اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه اي

زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزي که به سوي او رفتم آنقدر خوشحال

شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روي سينه ام فشرد و

گفت امروز بگو دوستم داري دستهاي سفيدو بلندش راگرفتم اما باز

نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بيماري افتاد با چندشاخه

گل ميخک سرخ به ديدارش رفتم کنار بالينش نشستم او را نگاه کردم

به من گفت:بگو که دوستم داري مي ترسم که ديگر هيچوقت اين کلمه

را از دهانت نشنوم اما باز بوسه اي بر لبانش زدم و رفتم. وقتي که آن

روز به بالينش رفتم روي صورتش پارچه اي سفيد بود وحشت زده و حيران

پارچه را کنار زدم تازه فهميدم چقدر دوستش دارم فرياد زدم :

بخدا دوستت دارم اما . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

راز پاييزي

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم

تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم

تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان

و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف

و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

انتهاي كوچه بن بست

جاده را تا انتهاي كوچه بن بستي كه به تو مي رسيد طي كردم.

مي داني چقدر راه پيموده ام امروز؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

يادم امد

چشمان مخمورمان

خوابمان کرد

که کتابمان را

بي موالاتانه

زير نور مهتاب ساعت يازده

زير سقف آسمان

باز رها کرديم

اولين شب باراني که رسيد

باد حريصانه موهاي زيباي خاطراتمان را کشيد

آشفته شد کلماتمان

قطرات باران، رنگ هاي قشنگ خطوط و عکس ها

را در هم اميخت

ما فراموش کرده بوديم

کجا گمش کرديم

و اخر کدام سطر بوديم

من گريه مي کردم و تو سکوت کرده بودي

هردو تصميم کبري گرفتيم

تو تصميم گرفتي کتاب جديدي بخري

و من...

خودت مي داني...

ديگر حوصله کتاب خواندن ندارم

من ندانم كه كيم

من فقط ميدانم

كه تويي شاه بيت

غزل زندگيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

امروز فهميدم

هميشه در عجب بودم که چرا

در جاده عشق پا به پايم

نمي امدي حتي وقتي که آهسته و پيوسته مي رفتم

امروز فهميدم

ريگي که در کفشت بود تو را مي آزرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

وقتش رسيده

وقتش رسيده  حال و هوايم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره جايم عوض شود

هي کار دست من بدهد چشم هاي تو

هي  توبه بشکنم و خدايم  عوض شود

با بيت هاي  سر زده از سمت ِ ناگهان

حس  مي کنم  که قافيه هايم عوض شود

جاي تمام  گريه ،  غزل هاي ناگــــــزير

با قاه قاه ِ خنده ي بي غم عوض شود

سهراب ِ شعرهاي من از دست مي رود

حتي اگر عقيده ي رستم عوض شود

قدري کلافه ام و هوس کرده ام  که باز

در بيت هاي بعد، رديفم عوض شود

حـوّاي جا گرفته در اين  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هيچ وقـت به آدم نـمي رسد

تن  داده ام  به اين که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم به جهنم نمي رسد

با اين رديف و قافيه بهتر نمي شوم !

وقتش رسيده حال و هوايم عوض شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

گاهي اوقات

گاهي اوقات به اين نتيجه مي رسم که هيچ چيز مال من نيست.

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايي هستم که بدون هيچ دليلي ,

و بدون هيچ اراده اي به اينجا تبعيد شده ام .

من همينطور سرگردان به همهمه هاي مبهم اطراف خويش گوش سپرده ام

 محيط من را , هاله اي سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...

و بر فراز سرم , آسماني به وسعتي که نمي دانم به وسعت ندانسته هايم

و به رنگ آبي , که پس زمينه دست نيافتني آن است

مثل انتهاي خواسته هاي بي انتهاي من اطرافم را آدم ها گرفته اند

که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند براي چه ,

بر سنگفرشي از باقيمانده مردگانشان , قدم مي زنند
 
و گاهي هم , براي اينکه چيزي گفته باشند زير لب

زمزمه مي کنند : چه هواي خوبي!!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

من

من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است

من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم، كُشتم

من بهار عشق را ديدم اما باور نكردم، يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم.

من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم ، تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم

من به عشق منتظر بودن ، همه صبر و قرارم رفت... بهارم رفت...عشقم مُرد...

يارم رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

ديديم و شنيديم

اگر تمام آنهمه را ديديم و شنيديم

اگر لب فرو بستيم

و نفسي هم بر نياورديم

اگر دست و دل زخمي

از اين همه نگفته و درشت شنيده

بي زخمه ماند

و حرفي و سخني و كلامي نگفتيم

گمان مبر كه آن همه درست بود

و قبول داشتيم

كه قبول داشتن و نداشتن ما

گره ايي از كار فرو بسته ما نمي گشايد

تنها حرمت گذاشتيم

و خون دل خورديم

و سينه را از آهي پر از خون انباشتيم

تا شايد يك روز

يك موسم

كه ميدانيم

خيلي هم دور نيست

از دست و دلي كه نارفيق بود بگوييم

و بگوييم: مي توان مثل هيچكس نبود و باشيم

آخه عشق يعني شكستن

عاشقونه سر سپردن

دل سپردن به سراب

در سكوت خويش مردن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

روزگارِ دلتنگي

دلم گرفته از اين روزگارِ دلتنگي، گرفته اند دلم را به کارِ دلتنگي. 

دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند، گرفت آينه ام را غبارِ دلتنگي. 

شکست پشتِ من از داغِ بي تو بودنها ؛ به روي شانه دل ماند بارِ دلتنگي.

درون هاله اي از اشک مانده سرگردان؛ نگاه خسته من در مدار دلتنگي.

از آن زمان که تو از پيش من رفتي ، نشسته ام من و دل کنارِ دلتنگي. 

ديگر پرنده احساس من نمي خواند. مگر سرود غم از شاخسارِ دلتنگي.

بيا که ثانيه ها بي تو کُند مي گذرد. بيا که بگذرد اين روزگارِ دلتنگي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

دل نوشته

وقتي طلوع كردي من آن بالا بودم پشت شيشه محو تو آخ كه گاهي پايين چه قدر

بهتر از بالاست تو نمي دانستي من چه بازي غريبي را شروع كرده ام تو آن پايين مثل

يك حجم آبي مي درخشيدي و من به هرچه رنگ ابي بود حسودي ام مي شد بعد

هر دو سوار آن اسب سفيد شديم كه بال نداشت و فقط مثل ديوانه ها خيابان هاي

سبز را مي پيمود و ميشمرد و مي بوييد وتمام مي كرد دوباره ميشمرد وتمام مي كرد

و سه باره مي شمرد و تمام مي كرد و دل من چه قدر كوچك و تنگ بود مي خواستم

بگذارمش هزار بار خيابان ها را تمام كند تا دل ام بزرگ شود و بزرگ شود و باز هم

بزرگ شود و بازهم بزرگتر شود و آنقدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگيري اما نشد و

نمي شود تو گفتي برو آنجا كنار ديوار من ميخواستم ديوار چنان بكوبم كه تكه تكه

شود تا هر دو از بن بست رها شويم اما تو جيغ كشيدي و من به خاطر تو جلو ديوار

ايستادم و هر دو به ديوار زل زديم كه چقدر بلند بود و ضخيم بود سخت .ديوار به

ناتواني و حقارت ما پوزخند مي زد و من لجم گرفته بود بعد تو چشم هاي سبزت را به

من دادي كه چه قدر آبي بودند و من چشم هام را به تو و تو هنوز نمي دانستي من

چه بازي غريبي را شروع كرده ام بعد من دست هات خيره شدم و همه معصوميت

زندگي را در آنها ديدم و بر خود لرزيدم مثل دريا آبي بودند يا انگار تكه اي از آسمان

بودند كه روي زمين افتاده بودند بعد من با قلم سبزي تمام حرمت آن دست هاي آبي

را بوسيدم و فهميدم كه خدا هم آبي است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

چه سخته

آخر قصه تاريک و دل سپردن

دلي تا نيمه ترک را به باد سپردن

چه سخته ... چه سخته ...
 
چه سخته

دل به پرتوي تک ستاره سپردن

که اسير تاريکيت ميکنه

چه سخته ... چه سخته ...
 
چه سخته

هم ترانه ي تنهايي بودن و بي بهانه ماندن

بي بهانه نوشتن

چه سخته ... چه سخته ...
 
چه سخته

زير عبور رگبار لحظه ها به خاطرات گذشته جون سپردن

گذشت زمان رو بيهوده شمردن

چه سخته ... چه سخته ...
 
چه سخته

دچار سکوت بودن در اوج تکرار شکست

ديدن و فقط ديدن با چشمي بارون زده

چه سخته ... چه سخته ...
 
چه سخته

چو خورشيد ولي خموش

چشم انتظار تا کجا ؟ با چشمي خسته

چه سخته ... چه سخته ...
 
چه سخته

ترانه هام فرياد بي صدا شده

گرفتار بي کسي

بي هم ترانه شده

چه سخته ... چه سخته ...

حتي باورش هم سخته

چه سخته ... چه سخته ...

حالا
 
من ماندم و آخر قصه که برام ورق زدي
 
دلي که بهش رنگ سياهي زدي

براي تو چه ساده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

بيكرانه

در انتهاي هر سفر

در آيينه

دار و ندار خويش را مرور مي كنم

اين خاك تيره اين زيمن

پايوش پاي خسته ام

اين سقف كوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خداي دل

در آخرين سفر

در آيينه به حز دو بيكرانه كران

به جز زمين و آسمان

چيزي نمانده است

گم گشته ام ‚ كجا

نديده اي مرا ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

بيا بنويسيم

بيا بنويسيم روي خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا  

بيا بنويسيم روي برگ روي آب روي دفتر موج رو دريا

بيا بنويسيم که خدا ته قلب آينه ست       

مثل شور فرياد يا نفس تو حصار سينه س

با هميشه موندن وقتي که هيچي موندني نيست

اوج هر صداي عاشق که شکستني نيست

با صدام ميام همه جا تو رو مي نويسم   

روي آينه گريه هام گونه هاي خيسم

اي که معني اسم تو آسمون پاکه          

ريشه صدام نبض عشق زير پوست خاکه

بيا بنويسيم...

توي خواب خاک ريشه ها موسم شکفتن   

هم صداي من مي خونن وقته از تو گفتن

چشم بسته مو تو بيا به سپيده وا کن    
           
با ترانه نفسهات باعچه رو صدا کن

با صدام ميام همه جا تو رو مي نويسم    

روي آينه گريه هام گونه هاي خيسم

اي که معني اسم تو آسمون پاکه            
         
ريشه صدام نبض عشق زير پوست خاکه

بيا بنويسيم...

با ترانه نفسهات من ترانه مي گم  

اسمتو مثل يه غزل عاشقانه مي گم

بيا که ديگه وقتشه وقت برگشتنه      

بوي پيرهنت که بياد لحظه ديدنه

با صدام ميام همه جا تو رو مي نويسم  

روي آينه گريه هام گونه هاي خيسم

اي که معني اسم تو آسمون پاکه           

ريشه صدام نبض عشق زير پوست خاکه

بيا بنويسيم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

با تمام قدرت

چرا وقتي پايمان، جايي از اشتباه خودمان توي چاله مي رود، حاضر نمي شويم

قبول كنيم كه اين اشتباهي بوده كه كرده ايم و دنيا به آخر نرسيده. چرا وقتي عاشق

مي شويم بي دليل همه وجودمان را بي دريغ حراج مي كنيم. چرا هر چه عشقمان

غليظ تر و شديدتر است ، سرعتمان در هيچ شدن بيشتر  و اگر در اين بين طرفمان

عوضي در بيايد (حالا يا از اول ما اشتباه انتخاب كرده ايم يا نه، انتخابمان لياقت محبت

را نداشته، فرقي نمي كند) زود همه بيرق هاي محبت را چال مي كنيم و جايش

خنجر و سپر و نيزه بيرون مي آوريم ، غافل از اين كه دنيا با يك آدم و يك عشق شروع

نشده ، تمام هم نمي شود. تا دنيا دنيا است آدم و عشق و خطا هم هست.

به جاي اينكه با تمام قدرت درياي عطوفت وجودمان را تبديل به سيلاب نفرت كنيم،

كافي است فقط حواسمان را جمع كنيم تا دوباره اشتباه نكنيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

امتداد نوشته عشق

امتداد نوشته عشق به غروب نزديک است

ورسيدن به تو براي من نطفه اي غريب

اي دل بيقرار

از تو نوشتن و تکرار و تکرار

تو همه فرورديني و آبان منم

به هم نخواهيم رسيد ميدانم

تو پرستويي واين پر غم منم

تو نه نشان از از من ميگيري

نه ز جان بر من ميميري

من همه مُردم تو شدم

تو از اين تو چرا نشان نميگيري

من عبور نخواهم کرد ميمانم

من با انتظار عجينم

منتظر ميمانم تا تو اي پرستو

در آسمان چشمانم اوج شوي

واين بار رد نگاهم رهايت نخواهد کرد

تا ايمان بياوري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦

آسمان بارانيست

امشب آسمان بارانيست و باران زيباست

باران را دوست دارم و تصور ميکنم باران نيز مرا دوست مي دارد.

باران! اين دوست داشتن را دوست مي دارم زيرا که پيونديست بين من و تو پيوندي به

وسعت آبي آسمان و سپيدي ابرها. اين را مي نويسم تا به تو بپيوندم چونن پيوند تو

نا گسستني ترين پيوندهاست.

باران! تو اي فراتر از همه ي وجود و اي پاک ترين مقدسات آسماني امشب بر من ببار

مي خواهم امشب از تمام شبهاي عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار مي خواهم

امشب آخرين شب دلتنگيم باشد.

بر من ببارکه شايد از پاکي و روشنايي تو گل وجودم دوباره جان گيرد.گلي که دست

پشيمانيم گلبرگهايش را پرپر کرده است. دلم امشب تاريک است شمع وجودش را

سردي نفسهاي مسافر طرد شده خاموش کرده . امشب جرعه اي عشق مي

خواهم براي روشناي اش.

باران! اي بهترين بهانه براي اشکهاي شبانه ي من اي طلوع دوباره عشق بر من ببار

و مگذار غبار غم همچنان بر تن خسته ام بماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۷/۰۷/۸۶

خواب

خواب روياي فراموشيهاست !

خواب را دريابم،

كه در آن دولت خاموشيهاست .

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،

و ندايي كه به من ميگويد :

گر چه شب تاريك است

دل قوي دار،

سحر نزديك است

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبي،

پر مرغان صداقت آبي ست

ديده در آينه صبح تو را مي بيند .

از گريبان تو صبح صادق،

مي گشايد پرو بال .

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

نه؟

از آن پاكتري .

تو بهاري ؟

نه،

بهاران از توست .

از تو مي گيرد وام،

هر بهار اينهمه زيبايي را .

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

يک نفر

يک نفر

يک جايي

تمام رويا هاش لبخند توست

و زماني که به تو فکر ميکنه

احساس ميکنه که زندگي واقعا يا ارزشه

پس هر وقت احساس تنهايي کردي

اين حقيقت را به خاطر بسپار

يک نفر

يک جايي

در حال فکر کردن به توست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

بنام تو

امروز با تو سخن خواهم گفت اما به  نوعي ديگر. زيرا امروز همه چيز نوع ديگراست

حتي تو.اينگونه نگاهم نكن.راست مي گويم تو نيزنوع ديگر شده اي نه چون

همشيه...

امروزحتي چشمهاي زيبايت نيز نوع ديگري به من مي نگرد...پر غروراما زيبا.

چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا كه مي شناسي حاجتم به سخن نيست...

ازنگاه معنادارت مي فهمم انچه را كه در دل داري....پس اينگونه با من سخن نگو.

حتي لحن شيزين كلامت هم نيز نوع ديگريست...

كاش همان حرف زدنهاي عادي مرا دوست داشتي.اما انگار نه.خوشت نيامد...

پس با خود گفتم با زبان شعر بگويم ...اما گويي فايده نداشت و ندارد...

دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگويم؟

مي خواهي حرفهايم را برايت نقاشي كنم؟...نه...قلم كه توان ترسيم ندارد...

مي خواهي حرفهايم رابر روي سنگ حك كنم؟...سنگ كه ياراي مقاومت ندارد..

مي خواهي حرفهايم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟...نه...اگر نا محرمي شنيد

چه؟...

مي خواهي حرفهايم را فرياد كنم تا گوش فلك كر شود؟...

پس چگونه بگويم؟...به خدا ديگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته...

ديگر نمي دانم چه بگويم جز اينكه تورا مي خواهم ...

و

دوستت دارم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

اگر مي دانستي

تو اگر مي دانستي

که چه زخمي دارد

که چه دردي دارد

خنجر از دست عزيزان خوردن

از من خسته نمي پرسيدي که چرا تنهايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

مگه بازم آرزو دارم من

امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود. صاف و پر ستاره. قاصدکي آرام نگاهم را

دزديد. آن را گرفتم، نگاهش کردم. دوستي داشتم که مي‌گفت اگر آرزويي را آرام به

قاصدک بگويي و بعد در باد رهايش کني حتما برآورده مي‌شود! او به قاصدک‌ها

ايمان داشت.باد با عجله دويد. انگار باز دنبال کفش‌هاي قاصدک مي‌گشت! آهاي

قاصدک سر به هوا، چشمک کدام ستاره مجذوبت کرد؟

خواستم اين بار براي يک بار هم که شده، من از قاصدک بپرسم آرزويت چيست؟

دست و پايش را گم کرد. آرام گفت

دوست دارم دستانم در دست‌هاي خورشيد باشد. مي‌داني چرا؟ چون دست‌هاي او

در دست خورشيد است!!  چه آرزوي نابي

از باد هم پرسيدم. سريع وزيد و گفت

الان فقط مي‌خواهم کفش‌هاي قاصدک را پيدا کنم

از آسمان پرسيدم. گفت

هميشه او به من نگاه کند

از ستاره پرسيدم. گفت

هميشه برايش چشمک بزنم. چون فقط ستاره‌ها هستند که از چشمک زدنشان

منظوري ندارند

از من پرسيدند.

گفتم

گفتم ...هميشه...هميشه شب باشد! آن هم يلدايي

راستي امشب مي‌خواهم به صيد ستارگان بروم. پيغامي براي ماه نداري؟
 
اشک رازي است...

مي دوني چرا وقتي گريه مي کني آروم مي شي؟

چون اشکاي گرمت قبل از اين که از مجراي چشم سرازير بشه يک سري به قلبت مي

زنه. بعد قلبت که داغه حرارتشو مي ده به اشکات و اشکات گرم مي شن. اونوقت

اشکات سرماشونو  مي دن به قلبت. اين جوريه که اشکات گرم مي شن و قلبت سرد

و آروم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

اين زندگي

اين زندگي مجال به عاشق نمي دهد

جز فرصت زوال به عاشق نمي دهد

هنگام سهم بندي خوبي زندگي

يک درصد احتمال به عاشق نمي دهد

در فکر يک سفر به ديار توام ولي

انديشه ها که بال به عاشق نمي دهد

اين روزها خساست اين شهر لعنتي

يک پلک هم خيال به عاشق نمي دهد

شايد حضور گرم تو بارآورم کند

اين نامه ها که حال به عاشق نمي دهد

گفتي چرا اسير غم زندگي شدم

چون فرصت سوال به عاشق نمي دهد

فرزند شعر حافظم و پير سرنوشت

معشوقه را که فال به عاشق نمي دهد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

زخم هاي عشق

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و

خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي

کودکش لذت ميبرد .

مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند.ا

مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را

برگرداند ولي ديگر دير شده بود ...ا

تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد . مادر از راه رسيد و از

روي اسکله بازوي پسرش را گرفت .ا

تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که

نميگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود , صداي

فرياد مادر را شنيد , به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را

کشت .ا

 پسر را سريع به بيمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد .

پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم

ناخنهاي مادرش مانده بود .ا

خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان

دهد .ا

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهايش

را نشان داد و گفت : اين زخم ها را دوست دارم اينها خراش هاي عشق مادرم

هستن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

يادش به خير

يادش به خير , چه روزهايي بود

آفتابش گرم و مهتابش خندان

شادي اش عميق , غصه هايش زودگذر

و چه ديوار کوتاهي داشت

خانه اسباب بازي من .

هر صبح , شادمان بيدار مي شديم

غرق در لذت بازي هاي تکراري

روزهاي کوتاه به شب مي رسيد

روياهاي صادقانه و طلايي شبانه

به شوق طلوع صبح فردا

و باز تکرار بازي ها و لبخند ها

و دلها خالي از قهر و کينه .

(( قهر , قهر , تا روز قيامت ))

روز قيامت اما چند دقيقه بعد فرا مي رسيد .

دنيايي کوتاه و سبز

آسماني آبي , چشماني کوچک و روشن

آرزوهايي کوچک و بي ريا

و نگاهي که به عمق يک قطره باران بود . . .

سالها گذشت و گذشت

و ما کوچکتر و کوچکتر شديم

آن وقت ها دنيا کوچک بود

و ما در مقابل آن بزرگ .

ولي اکنون دنيا بزرگ است

و ما در مقابل آن کوچک .

و چه ديوار بلندي دارد

خانه غم هاي من .

هر صبح , هراسان برميخيزيم

در انتظار يک روز طاقت فرساي ديگر .

شب هايي بي رويا

دنيايي طولاني و خاکستري

آرزوهايي بزرگ و جان فرسا

آسماني ابري , چشماني بزرگ و تاريک

و نگاهي که در آن دورويي ها , نفرت ها ,

عشق ها و لبخندها پنهان است . . .

من نمي دانم که چرا هر کودک

آرزو دارد  زود بزرگ شود

آرزويي دست يافتني

اما چه تلخ ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

دنبال باران و بهار و بابونه

هرگز براي عاشق شدن به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. بونه نباش. بونه نباش.

بونه نباش.

گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت

مي نشاند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

وقتي دلتنگ شدي

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به

ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو

که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي

دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي

توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که

دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار

کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

من و تو

من و تو هر دو به يک شهر ز هم بي خبريم... هر دو به دنبال دل گمشده در به دريم...

مه که محتاج نفسهاي هميم آه چرا...؟ از کنار تن يخ کرده هم ميگذريم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

كسي دوستم ندارد

گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته

باشد؟

تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !

خدا هيچ نگفت.

گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا

را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم

من است.

خدا هيچ نگفت.

گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال

من نيست.

خدا گفت : چرا مال تو هم هست.

دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست.

اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.

دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.

ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز دوست

داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.

مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚

چشم هاي مؤمن جز زيبا نمي بينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه

هست‚نيكوست.

آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.

قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

غروبي سرد و غمگين

در غروبي سرد و غمگين ، ديده بر راه تو بستم

انتظاري سخت بود، اما بر اين سودا نشستم

وعده كردي تا بيايي ، غم زدايي از دل ما

گفتمت با وعده شادم، بر سر پيمان نشستم

بي وفا با من چه كردي ، قلبم آزردي و رفتي

عاقبت مجبورم كردي تا سكوتم را شكستم

در سكوت خلوت خود با دلم نجوا نمودم

كه اي دل غافل چه كار مي دهي آخر به دستم

دل بگفتا: ديده را گو، كين همه تقصير اوست

گر نبيند روي زيبا، من كه هستم ، من چه هستم

بر در ميخانه رفتم تا كنم غم را فراموش

چون زدم جامي به يادت، كاسه مي را شكستم

دل به من گفتا: ندانستم مرامت بي وفايي است

ورنه هرگز دل به مهرت نمي بستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

عشق زماني است که

عشق زماني است که نتواني به چيزي جز او فکر کني.

عشق زماني است که دستش را در دست داري و آغاز آشنايي تان را به ياد

نمياوري.

عشق زماني است که هر وقت خبر جالب يا غم انگيزي مي شنوي به اولين کسي

که دوست داري بگويي ، اوست .

عشق زماني است که اگر شرايط فراهم نشد چند وقتي او را ببيني ، احساس

بيماري و کسالت کني .

عشق زماني است که وسايلي را که دوست دارد بلافاصله برايش مي خري، فقط

چون مي داني وقتي ان را به او مي دهي به تو لبخند مي زند.

عشق زماني است که تو رضايت او را به رضايت خودت ترجيح دهي.

عشق زماني است که او لباسهاي زيبايش را فقط به خاطر تو بپوشد .

عشق زماني است که هر وقت از موضوعي نگران است ، به او ارامش دهي.
                 
عشق زماني است که حتي وقتي در مهماني جاي زيادي براي نشستن هست

درکنار تو بنشيند.

عشق زماني است که بعد از انکه از او جدا شدي ، ديگران را با او مقايسه کني و

همه ي انها را در مقابل او کوچک ببيني .

عشق زماني است که " زندگي " مي کني

عشق زماني است که  به اوج مي رسي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

ديگه

ديگه از خستگي هام خسته شدم

ديگه از وابستگي هام خسته شدم

ميزنم تيغ به بند بستگي

 مگر آزاد بشم ز خستگي

بسه تنهائي ديگه توي قفس

بسه اين قفس بدون هم نفس

ديگه بسه تشنگي بدون آب

خوردن فريب و نيرنگ سراب

واسه هرکي دلم من تنگ ميشه

تا مي فهمه دلش از سنگ ميشه

دوستي از رو زمين پاک شده

عشقها  و مردونگي خاک شده

هر کي فکر خودش توي قفس

حتي اگه شد بي هم نفس

 ديگه بسه ديگه بسه انتظار

ابر رحمت به سر منم ببار

شب تاره شب تاره شب تار

 آسمون خورشيد رو بردار و بيار

بايد حرف دلم رو گوش کنم

غصه دل رو فراموش کنم

دستم رو بلند کنم به آسمون

خودم رو رها کنم از اين و اون

دلم رو جدا کنم از آدما

سينه ام رو پر کنم از عطر خدا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

دست ها بالا بود

دست ها بالا بود

هر کس سهم خودش را طلبيد

سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود

نوبت من که رسيد

سهم من يخ زده بود

سهم من چيست مگر

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگي ها

شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

دخترک

دخترک گوشش به صداي سبزي فروش بود...
 
سبزي فروش داد مي زد :« آي .... سبزي بهاره، سبزي تر، سبزي ترد، سبزي تازه،

سبزي خانم، بفرما!»  دخترک با خودش گفت:« سبزي ! سبزي که اينقدر اسم و

فاميل و لقب و صفت دارد، من چرا بي نام و نشان باشم!» به همين دليل به خودش

گفت:« دختر نازنين، دختر خوب، دختر خوشگل ، دختر مهربان، دختر ستاره، دختر ماه،

دختر خورشيد...» ... همين طور که براي خودش انواع صفت ها و لقب ها را مي

شمرد، پاسباني جلويش سبز شد و گفت:« آي ... دختر خياباني! چرا باز اين طرف ها

آفتابي شدي، هوس زندان کردي؟» ...
.
.
.
او مي رفت و با خودش مي گفت: « دختر بدبخت، دختر بيچاره، دختر سياه روز، دختر

خياباني، تو حتي يک برگ سبزي هم نيستي ! » ...

صداي سبزي فروش هنوز مي آمد:« سبزي بهاره، سبزي تر، سبزي ترد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

تخته سياه زندگي

آن گاه كه به حكم عقلانيت .

دو نيمكره ي كوچك .

دريايي از احساس را محدود مي كند .

چيزي نمي توان گفت .

افسوس كه در امپراطوري عظيم انسان .

قدرت در دست اقليت است !!!

از عشق بياموز آزادي را .

كه چگونه پايبند هيچ چيز نيست .

وبا نگاه آرامش بخشش .
 
نان اميد را ميان تو و ديگران . تقسيم مي كند. 

پانصد و هفتاد و چهارمين بلاي آسماني نيز به خير از سرم گذشت !

كي مي خواهي باور كني كه اين عشق خدايي است ؟!!! 

بر تخته سياه زندگي احتمالات و فرضيات را چه خوب به من آموختي

گفتي : احتمال اين كه عاشقت بمانم كم است پس فرض كن كه ...

رابطه اي در كار نبوده است !!!  
 
براي زندگي كردن ...

بسيار كم فرصت داريم

اما براي روزي كه خواهيم رفت از اين جا تا ابديت .

قدر ثانيه هاي اندك زندگي ات را بدان

شايد آن دنيا آن گونه كه فكر مي كني نباشد !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

صداي آخر تو

اين  صداي آخر تو  توي قلب  مي مونه هيچ کي مثل تو بلد  نيست دلم رو  بسوزونه

بدون با رفتن تو روز و شب واسم   سياه ميدونم بر  نمي گردي ولي باز چشمام  به

راه جاي پات  به روي قلبم هنوزم تازگي داره نه باورم مي شه ميگن که منو  دوستم

ندارن  قل ميدم  وقتي که نيستي  عکس تو بغل  نگيرم قل ميدم روزي هزار بار واسه

عشقت  نميرم قل ميدم  وقتي که نيستي پاي عشقت نسوزم قل ميدم در انتظارت

چشمامو به  در  ندوزم حالا ديگه گل خشکت  وسم تنها  يادگاره منتظر به راهت مي

مونم تا تو برگردي دوباره

باورم کن باورم کن که  بدون تو ميميرم بي تو تنها خوب ميدوني که  تو غصه هام

اسيرم به زير  خاکمو   هنوز نرفتي از  خياله من غصه نخور, سياه نپوش , گريه  نکن

براي من ديگه فقط آرزومه  بارون بباره رو تنم دوباره لحظه ها سپار منو به باد رفتنم ,

بارون مي باره و تو رو دوباره پيشم  مي بينم اشک تو چشام حلقه مي شن دوباره 

تنها مي شينم قل بده وقتي تنها مي شم بازم بياي کنار من شبهاي جمعه که ميگن 

بياي سر  مزار من 

توي لحظه هاي بي کسي قشنگي قسمت ما حالا به هم نميرسيم پاييز غريب و بي

رنگ آن همه برگ  مگه  کم بود گل مرا چرا چيدي گل  من , دنياي من, دنياي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

آدمـــا تو زندگي

آدمـــا تو زندگي ، مث يه مســــــــافرن

يه روزي دنيا مي آن يه روز از دنيا مي رن

قصه بودن مــــا ، آخرش رفتن مـــــاست

چيزي که جا مي مونه ، دفتر خاطــره هاست

دفتري پر شـــده از ، لحظه هاي خوب و بد

اينه رسم روزگـــار ، از گذشتـــــه تا ابد

لحظه دربــــدري ، درد غربت کشيـــــدن

تو غبار کوچه هــــا ، زندگي رو نديـــدن

زير آوار زمـــــون ، گريه کردن تــا سحر

مثل سايه در غــــم و حسرت يه همسفـــر

لحظه اي که عاطفـــــه ، از دلا پر مي زنه

نور مهربونيهــــــــا ، به خونه سر مي زنه

وقتي دستاي اميد ، اشکـــا رو پاک مي کنه

غم و نااميدي رو ، يه گوشــه خاک مي کنه

توي راه زندگـــي ، آره ما مسافــــــريم

بهتره که همسفــــــر ، باشيم و باهـم بريم

لحظـــــه شادي و غم ، قدر هم رو بدونيم

با لباي خاطــــــــره ، شعر عشقو بخونيـم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۶/۰۷/۸۶

نامه اي به يك غريبه

مهربان من سلام

صبح تو به خير

باز صبح امده ز دور دست ها باز هم شب گذشته

اسمان خواب من پر از ستاره بود
 
مثل روزهاي كودكي

خواب ديدمت كه مي رسي

و باغچه دوباره غرق ياس مي شود

يك سبد ستاره روي شانه ات

به خسته هاي اين شب سياه

به راه ماندگان  كوره راه هاي سوت و كور

ستاره هديه مي كني
 
خواب ديدمت كه مي رسي

و قاصدك به خنده رقص مي كند

و آسمان خانه پر زسينه سرخ مي شود

بادبادكي كه كودكي

در زلال آسمان رها نموده است

گوشواره هاي خويش را جار مي زند
 
خواب ديدمت كه آمدي

و باز آسماني از قناري و پرنده هاي ساحلي

به سمت شهر ما كوچ مي كنند

و من به آن كبوتران شعر هايي از فروغ

هديه مي كنم
 
من به آن پرندگان گفته ام:

فروغ گفته است:

"پرنده رفتني است"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

از خيلي خوب به خيلي بد

It went from so good...to so bad...so soon
So good,to so bad,so soon
But nobody told me,so i never knew
It goes from so good,to so bad,so soon
 
It went from sunshine...to shadows...to rain
It went from passion ...to pleasure...to pain
From singing sweet love songs,to cryin the blues
So good...to so bad...so soon
 
It started with words like forever
And went from always,to sometimes,to never
from give me some lovin ... to give me some room
So good...to so bad...so soon
 
It went from so good...to so bad...so soon
So good,to so bad,so soon
If nobody,s  told you ,its time that you know
It goes from so good,to so bad,so soon
 
So good,to so bad,so soon


 
از خيلي خوب به خيلي بد

خيلي خوب ... خيلي زود تبديل شد به خيلي بد

خيلي زود

هيچ كس چيزي به من نگفت و به همين دليل هيچ وقت سر در نياوردم

كه خيلي خوب چقدر زود تبديل مي شود به خيلي بد
 
آفتاب ... تبديل شد به سايه ... به باران

شور و شوق ... تبديل شد به لذت ... به درد

ترنم ترانه هاي دل انگيزعاشقانه جايش را داد به سر دادن سرودهاي غم انگيز

خيلي زود

با تا ابد شروع شد

و ابد تبديل شد به گاهي ... به هيچ وقت

و مرا دوست داشته باش تبديل شد به جايي هم در قلبت براي من در نظر بگير

خيلي زود
 
خيلي خوب... زودتر از آنكه فكر مي كرديم تبديل شد به خيلي بد

خيلي زود

اگر هيچ كس به تو نگفته باشد حالا ديگر بايد بداني

كه خيلي خوب خيلي زود تبديل مي شود به خيلي بد
 
خيلي زود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

تنها كسم خدا

نامت چه بود؟

آدم

فرزند؟

بنويس اولين يتيم خلقت

محل تولد؟

بهشت پاك

اينك محل سكونت؟

زمين خاك

آن چيست بر گرده نهادي؟

امانت است

قدت؟

روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك

اعضاء خانواده؟

حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك

روز تولدت؟

روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟

اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟

رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟

نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك

جنست ؟

نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا

شغلت ؟

در كار كشت اميدم

شاكي تو ؟

خدا

نام وكيل ؟

آن هم خدا

جرمت؟

يك سيب از درخت وسوسه

تنها همين ؟

همين!!!!

حكمت؟

تبعيد در زمين

همدست در گناه؟

حواي آشنا

ترسيده اي؟

كمي

ز چه؟

كه شوم اسير خاك

آيا كسي به ملاقاتت آمده؟

بلي

كه؟

گاهي فقط خدا

داري گلايه اي؟

ديگر گلايه نه؟، ولي ...

ولي چه ؟

حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟

دلتنگ گشته اي ؟

زياد

براي كه؟

تنها خدا

آورده اي سند؟

بلي

چه ؟

دو قطره اشك

داري تو ضامني؟

بلي

چه كسي ؟

تنها كسم خدا

در آ خرين دفاع؟

مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

تورا چه درديست

تورا چه درديست که در نهان خلوت خود؛ميزني آوا

و نشاط زندگي را از کف من مي ربايي.

بگذار تا تو را جاري سازم از چشمانم وبخوانم

با صداي تو که تنها گشته ام؛...

که مرا با رنج بودن تنها گذارده

اند...تنها...

سر گذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده گشته...

من خواب وجودم را پرپر کرده ام وسر بر بالش

تاريک تنهايي گذارده ام.

تا شب را زودتر از سر گذرانم

اما ميان دو لحظه پوچ مانده ام...انگار دري به

سردي خاک باز کردم

  گورستان به زندگيم تابيده...

دستم را ببين؛راه زندگيم در تو خاموش مي شود..

راهي در تهي...سفري به تاريکي...راهي که

از شب

آغاز شد؛به آفتاب رسيد...واکنون از مرز گمشدن

ميگذرد...

کنار مششتي خاک در دور دست خودم تنها شده ام

وصدايي که مي گويد تا ابديت غم وتنهايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

زخم زبان

از بس زخم زبان خوردم، دهان از گفتگو بستم؛ در دل را ز نوميدي به روي آرزو بستم

به عهد سُست او از دست دادم زندگاني را، سزاي خويش ديدم كه پيوندي به مو

بستم

نهان كردم به خلوتگه دل، گنج غم او را ؛ بر اين ويرانه خاموش، راه جستجو بستم

ز بس با نامرادي خو گرفتم من ، به روي دل در اميد را با دست خويش از چارسو

بستم

به اميدي كه اندازد نظر بر جان بيمارم، نگاه دردمند خويش را در چشم او بستم

چو پايم را بُريد از كوي خود، دست از جهان شستم

چو نامم را به خواري برد، چشم از آبرو بستم

وفاداري همينم بس كه با نوميدي از عشقش

وفا را صرف او كردم ، اميدم را به او بستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

به ياد تو

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز، بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز، بند از سر گيسويم آهسته گشودم

عطر آوردم و بر سر و بر سينه فشاندم، چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم

افشان كردم زلفم را بر سر شانه ، در كنج لبم خالي آهسته نشاندم

گفتم بخود آنگاه ؛ صد افسوس كه او نيست، تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند بتن من، با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز

او نيست كه در مردمك چشم سياهم، تا خيره شود عكس رخ خويش بيند

اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب، كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند

او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد، ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را

اي آينه مُردم من از اين حسرت و افسوس، او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را

من خيره به آئينه  و او گوش به من داشت، گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما

را بشكست و فغان كرد كه« از شرح غم خويش، اي زن ؛ چه بگويم كه شكستي

دل ما را»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

کاش، کاش نبود

کاش مي دانستيم زندگي کوتاه است

کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم

کاش قلبي را براي شکستن انتحاب نمي کرديم

کاش همه را دوست داشتيم

کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم

کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه و داغ را نمي ديد

کاش دلهايمان دريايي مي شد

کاش مي فهميديم زندگي زيباست ، و لدت مي برديم تا نهايت

کاش مي دانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد

کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دل هاي زخم خورده نبود

کاش، کاش نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

دلسوخته

دلسوخته تر از همه ي سوختگانم ،از جمع پراکنده رندان جهانم،در صحنه ي بازيگري

کهنه دنيا  ،عشق است قمار من و بازيگر آنم"با آنکه همه سوخته در بازي عشقند

بازنده ترين هست در در اين جمع نشانم

اي عشق زهر است از تو به کامم ،دل سوخت ،تن سوخت ماندند من و نامم.

عمريست که مي بازم و يک برد ندارم ،اما چه کنم عاشق اين کهنه قمارم،"اي

دوست مزن زخم زبان جاي نصيحت،بگذار ببارد به سرم سنگ مصيبت

من در به در عشقم و رسواي جهانم  چون سايه به دنباي سر عشق روانم  ،او کهنه

حريف من و من کهنه حريفش سرگم حاليم من و او رو سر جانم بايد که ببازم با درد

بسازم ،در مذهب رندان اين است نمازم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

من شکستم

من شکستم ،آري ! تو شکستم دادي

من غريبم !آري، تو غريبم کردي

تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي

تو مرا بر در و ديوار بدي کوباندي

تو مرا از بودن  تو  مرا از من  و از ما و تو از پنجره ها ترساندي

تو مرا از فردا تو مرا از دريا ترساندي

من اسيرم !آري تو اسيرم کردي

بي خبر از باران تو کويرم کردي

من شکستم آري !تو شکستم دادي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

در فراسوي زمان

در فراسوي زمان به دنبال تو گشتم

اما تو را نيافتم

تو رفته بودي

بي انكه بگويي

تو تنها رفتي

و من تنها ماندم

در تنهايي ام

سكوت را ميهمان كرده

اما

تو را نيافتم

در جنگل عشق

درختان سر به فلك كشيده را ديده

اما تو را نيافتم

در كنار امواج دريا نشستم

اب زلال و پاك بود

اما تو نبودي

در جاده ي بي كسي

به دور دستها خيره شده

تا شايد گم شده ام را بيابم

اما باز هم تو را نيافتم

به اسمان نگريستم

ستاره تو را نيافتم

تو رفته بودي

و مرا تنها

در بيهوته اي رها كرده بودي

من تنها شده بودم

بي هيچ واژه اي

بي هيچ رازي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

خبر به دورترين نقطه جهان برسد

خبر به دورترين نقطه جهان برسد نخواست او به منِ خسته، بي گمان برسد

شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد

چه مي كني اگر او را كه خواستي يك عمر به راحتي كسي از راه ناگهان برسد

رها كني برود از دلت جدا باشد به آنكه دوستش داشته به آن برسد

رها كني و بروند دو تا پرنده شوند خبر به دورترين نقطه جهان برسد

گلايه اي نكني ، بغض خويش را بخوري كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا كند كه... نه نفرين نمي كنم، نكند به او كه عاشق او بوده ام زيان برسد

خدا كند فقط اين عشق از سَرم برود خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

بي خاصيت

راننده کاميوني وارد رستوران شد.

دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم

به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ

پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.

راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم

راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت

کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.

دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه

آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!

رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت

دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

بارون چشات

وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو اين سكوت بي صدا ، بازم دلم از تو رميد

خسته و دل شكسته ام ، خالي ام از عشق و اميد

اين گريه هميشگي ، مونده تو شبهاي من

تو اين روزهاي بي وفا ، عشق رو تو دادي ياد من

اين قلب خسته و نگام ، آخر بي نشونيه

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

صداي آخرين من ،تا تو نياي در نمي ياد

تك تك لحظه هاي من ، فقط تو رو ازم مي خواد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

براي همه وقت ها

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

خستگي زياد

با خستگي زياد از بودنم در اينجا

به وسيله تمام ترس هاي کودکانه ام در حال نابود شدن هستم

و اگر قرار بر ترک کردن من است

اميدوارم فقط تو مرا ترک کني

چرا که ياد تو همچنان اين اطراف پرسه مي زند

و مرا در تنهاييم رها نمي کند

گويا اين زخم ها التيام پيدا نخواهند کرد

و اين رنجي کاملا واقعيست

چيزهاي زيادي وجود دارند که حتي گذر زمان هم نمي تواند انها را به دست

فراموشي بسپارد

هر گاه گريستي تمام اشک هايت را پاک کردم

هر گاه فرياد زدي با تمامي ترسهايت مقابله کردم

و در تمامي اين سال ها دستانت را فشرده ام

اما تو هنوز مالک تمامي وجود من هستي

با برق نگاه پر طنينت هميشه مرا شيفته خود مي کردي

اما حالا در ميان تمام روزهاي رفته گرفتار شده ام

با ياد چهره ات يکباره روياهاي خوشي به سراغ من مي ايند

و صدايت مرا از خود بي خود مي کند

براي انکه رفتنت را به خودم بقبولانم بسيار تلاش کردم

اما هنوز هم تو با مني

ولي من از ابتدا تنهاي تنها بوده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

اين ديوانگست

که از همه ي گلهاي رز تنها به خاطر اين که خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته

است متنفر باشيم .

اين ديوانگيست ...

که همه ي رويا هاي خود را تنها به خاطر اينکه يکي از انها به حقيقت نپيوسته است

رها کنيم.

اين ديوانگيست ...

که اميدخود را به همه چيز از دست بدهيم ،به خاطر اينکه در زندگي با شکست

مواجه شده ايم.

اين ديوانگيست ...

که از تلاش و کوشش دست بکشيم به خاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه

مانده است.

اين ديوانگيست...

که همه دستهايي را که براي دوستي به سويمان دراز مي شوند را به خاطر اينکه

يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم.

اين ديوانگست

 که هيچ عشقي را باور نکنيم ، به خاطر اينکه در يکي از انها به ما خيانت شده است

اين ديوانگيست ...

که همه ي شانس هارا لگد مال کنيم به خاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان نا کام

مانده ايم ..
 
اين ديوانگيست ...
 
به اميد  اينکه در مسير خود هرگز دچاراين ديوانگي ها نشويم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

من از عهد آدم تو را دوست دارم

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سروديم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطي! نه خالي! نه خواب و خيالي

من اي حس مبهم تو را دوست دارم

سلامي صميمي تر از غم نديدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بيا تا صدا از دل سنگ خيزد

بگوييم با هم: تو را دوست دارم

جهان يک دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم تو را دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

نکات ايمني

1. اگر روزي دشمن پيدا کردي,بدان در رسيدن به هدفت موفق بوده اي.

2. اگر روزي تهديدت کردند,بدان در برابرت ناتوانند.

3. اگر روزي (خيانت) ديدي, بدان قيمتت بالاست.

4.( اگر روزي ترکت کردند,بدان با تو بودن لياقت مي خواهد).








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

آخر دنياست

آدمک آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همينجاست بخند

آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي

به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخنــــد

فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت

فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست بخنــــد

راستي آن چـه بـه يـادت داديـم

پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد

آدمك نغمه اغاز نخوان!!

به خدا آخر دنياست بخند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦

4 سوال با ارزش در زندگي

تنها 4 سوال با ارزش در زندگي هست:

چه چيزي مقدسه؟

ساخته روح چيست؟

ارزش زندگي براي چيست؟

و ارزش مرگ از آن چيست؟

پاسخ هر کدام از اين سوالات

فقط عشق








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۵/۰۷/۸۶

بد از تو

ندونستي كه بد از تو

چراغ خونه خاموشه

گلاي خونه پژمرده

همه حرفا فراموشه

اميد با تو بودن هم

درون سينه ام مرده

تو رو داشتم تو اين دنيا

چه ساده پيشم افسرده

هنوز عطر نفس هاتو

فضاي خونه پر كرده

دل عاشق من اينجا

بدون تو پر از درده

بيا بر گرد

دلم تنگه

گولهاي خونه بي رنگه

چه سخته منتظر موندن

دلم بد جوري دل تنگه

تو كه رفتي ونموندي

درد عشقم رو نخوندي

اين صدا پر از ترانه

قلب خستمو سوزوندي

كاش ميشد قصه عشقم با تو دنباله بگيره

هر چي ديوار جدايي

بين ما دوتا بميره

هنوز عطر نفس هاتو فضاي خونه پر كرده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

خبر نداشتي

تو از قلب پاکم خبر نداشتي

تو عالم يه رنگي که ما رو کاشتي

نگو که اين جدايي کار خدا بود

مشکل فقط همين بود دوستم نداشتي

هر وقت ميخواستم بگم يه با وفا باش

تو اين همه غريبه يه آشنا باش

دلم تو سينه داد زد اين التماسه

فکر غرور اين دل محض خدا باش

نه جاي قهر گذاشتي نه جاي آشتي

گفتي هواتو دارم اما نداشتي

نه اينکه تو عشقت من کم آوردم

مشکل فقط همين بود دوستم نداشتي

شايد در اين بازي قلبت بشه راضي

ما رو شکستي

حالا که ميسوزم از آتش عشقت

خاموش نشستي

در غايت خوبي تو چيزي کم نداشتي

مشکل فقط همين بود دوستم نداشتي

گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي

من شکستم هر دو را

گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام

به خاموشي مغرورانه ات

شکستي تو مرا

با تو گفتم

از همه تنهايي ام، خستگي ام

با تو گفتم تا بداني

با همه ناجيگري، بي ناجي ام

تو، سکوتت خنجريست

بر قلب من

و حضورت، مرهمي

بر زخم من

پس، باش

تا هميشه با من باش

حتي اگر خاموشي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

 رازدار هم باشيم

بيا براي خدا رازدار هم باشيم، هميشه در غم و شادي كنار هم باشيم

بيا به راستي عشقمان قسم بخوريم، به سينه تا نفسي هست يار هم باشيم

بيا كه در پس ديوار خنده گريه كنيم، قراربخش هم و بي قرار هم باشيم

اگر چه تحفه جان قابل عزيزان نيست، چه عيب دارد اگر جان سپار هم باشيم

بيا به خاطر دستي كه داده ايم به هم ، در اين زمانه غمگسار هم باشيم

ز كينه ورزي بيهوده دست برداريم، به درس دوستي آموزگار هم باشيم

اگر سپيده نزد سر  چه جاي بيم و هراس، بيا كه روشني شام تار هم باشيم

گذشت هر چه كه در حق هم بدي كرديم،دگر خدا نكند شرمسار هم باشيم

من وتو در چمن روزگار همچو گل هستيم، به يك دو شكوه دريغ است خار هم باشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

 شريك سقف من نيستي

شريك سقف من نيستي ، بذار همسايه باشيم و فقط يك دونه ديوار را شريكم باش

شريك عمر من نيستي، بيا هم لحظه باشيم و همين يك لحظه ديدار را شريكم باش

فقط در حد يك لبخند ، لبت را قسمت من كن؛ اگر خورشيد من نيستي بيا شمع را

روشن كن

تمناي شرابم نيست، يك جرعه آب شريكم باش؛ كنار چشمه رؤيا ، يك لحظه خواب

شريكم باش

شريك زندگيم نيستي ، شريك آرزويم باش؛ اگر نيستي كنار من ، بيا و رو به رويم باش

سلامي كن گهگاهي به نام آشنا بر من ؛ همين اندازه هم بسه براي شور دل بستن

غزل خونم نباش ، اما به حرفي ساده شادم كن؛ اگر ديدي مرا بشناس، نمي گم اين

كه يادم كن

يك عشق نابسامان را چه ساماني از اين خوشتر؛ شكايت نامه دل را چه پاياني از

اين خوشتر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

اينجا پايان تازه شدن است

تمام شب براي تسکين روحم به سياهي آسمان خيره ميشوم شايد چشمک

ستارگان پيراهنش از ناريکي قلبم نجاتم دهد

تمام شب براي ستايش سکوت گوش به آواي شبنم مي سپارم

تمام شب براي پرستش پاکي به زير باران مي روم تا از برخورد قطراتش بر کوير

صورتم رنگي دوباره بگيرم

تمام شب به خود شب غبطه مي خورم

به سکوتش  به سياهي اش  به زيباييش  به عشق پاکش  و به عاشق بودنش

پروانه تمام شب براي خواباندن فرزندش لالايي مي خواند و من من تمام شب به

نغمه خواني اش گوش فرا مي دهم

و گل آهسته آهسته به خواب مي رود...

و من آهسته آهسته صداي شکسته شدن عشق را مي شنوم

و اينجا پايان تازه شدن است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

عاشقن كجان

اونايي كه ادعاشون ميشه عاشقن كجان؟

اونايي كه خيلي ساده ميگن عاشقن كجان؟

خيلي زود با يه نگاهي ميشن عاشق پس کجان؟

پس کجاس اونهمه حرفاي قشنگ و عاشقانه؟

پس کجاس اونهمه چشمک زدناي زيرکانه؟

اون دلي که از جداييها گله داشت...

پس چي شد اونهمه دلتنگت شدنهاي شبونه

شب نخوابيدن تا صبح با کلي وهم عاشقونه!!!

اونهمه دوستت دارمهاي زبوني واسه معشوق

اون محبتهاي قلبي با همون لفظ هميشه....

پس چرا عاشقي اينقدر سرد و بيروح و دورنگه؟!

واسه ابراز علاقه آخه اينجا ديگه جا يي نمونده...!!!

به خدا باور کنيد که اينا حرف دل خونه

اين دلي که از بيوفايي داره جون ميده ميميره!!!

حرف دل حرف همه نيست حرف عاشق پيشه هايه

اونايي که جون ميدن حتي واسه عشق تا نميره...

پس کجان اون عاشقايي که واسه دم زدن از عشق

گل ميدن به دست معشوق که منو نکن فراموش!!!

اما تا تموم ميشه اونهمه حرفاي قشنگ و عاشقونه

ميذارن ميرن که انگار تا ابد عشقي نبوده...!!!

بعد اونهمه سخنها که آره من بي تو هيچم

ميرن و ميشن پرنده لاي ابرا بي نشونه

آي اونايي که فقط عشق واستون شده يه بازي

دل سپردن به يکي و دل شکستن واسه بازي

باشه اشکالي نداره دنياتون فقط دوروزه

دل شکوندناي هرروز واستون کاري نداره...

آخ که عشقاي تو خالي شده ارزون توي بازار

با نسيم مياد و ميره به خدا به سرعت باد!

نه ديگه دنياي امروز ارزش موندن نداره

پس چه بهتر که نباشيم تا ديگه عشقي نمونه...

اگه عشق اينه تو دنيا پس نه من عشقي نميخوام

آره سنگ و يخ شدم من ديگه عشقي رو نميخوام...!!!

آخه اون بالا ميدوني عاشقي شده يه ارزش

عشق پاک و بي ريايي جاي عشقاي خيالي

باشه پس زمينيا من ميرم اون بالا تا اوج اون ستاره

روي ابرا کهکشونها اون بالا که عشق زياده...

پس خداحافظ تا هميشه خوش باشين با بازياتون!!!

با يه مشت عشق توخالي

نه نه همون هوس بازياتون....!!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

حريق سرد

وقتي كه شعله ي ظلم

غنچه لبهاي تو را سوخت

چشمان سرد من

درهاي كور و فروبسته ي شبستان عتيق درد بود.

بايد مي گذاشتند خاكستر فرياد مان را بر همه جا بپاشيم

بايد مي گذاشتند غنچه قلب مان را بر شاخه هاي انگشت عشقي بزرگ تر
بشكوفانيم

بايد مي گذاشتند سرماهاي اندوه من آتش سوزان لبان تو را فرو نشاند

تا چشمان شعله وار تو قنديل خاموش شبستان مرا بر افروزد...

اما ظلم مشتعل

غنچه لبان ات را سوزاند

وچشمان سرد من

در هاي كور و فروبسته شبستان عتيق درد ماند..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

ماه من

غم و اندوه، اگر هم روزي مثل باران باريد

يا دل شيشه اي ات از لب پنجره عشق زمين خورد و شکست

با نگاهت به خدا چتر شادي وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست ...

او هماني ست که در تارترين لحظه شب

راه نوراني اميد نشانم مي داد ...

ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد

معني خوشبختي، بودن اندوه است

اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور

چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند

همه را با هم و با عشق بچين...

ولي از ياد مبر !

پشت هر کوه بلند سبزه زاري ست پر از ياد خدا

و در آن باز کسي مي خواند که خدا هست

خدا هست ...

و چرا غصه چرا ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

اين همه نامردي

مي شود از شر اين همه نامردي ها

به خفقان زير ميز پناه برد

مي شود تمام روز را،

در زيرلحافي گرم،به هيچ فکر کرد

آرام گرفت ، خوابيد

مي توان گوش ها را بست

تا نشنود صداي آوار آب را

مي توان چشمها رابست

و به تاريکي رفت

و در عمق فاجعه ترک خوردن ديوار

ديوانه وار خنديد

مي توان ،آه، آري ، مي توان

به آواره هاي خانه رويايي من خنديد

و نور، آن نور سبز،

کز زير در به چشمان من مي خزيد

 آيا جز ترنم اميد برقلب تنهاي من بود

نه ، هميشه انکاري است

هميشه ذهن زود باور ما

در ميان فاصله ها ، روياهايش را ،

خود کارگرداني کرده است.

بگو مرا چه کرده اند

که اين چنين ،

در عمق ساعات نيمه شب ،

چشمانم رنگ خواب را نمي بينند

گويي که ساعت مرده است

يا شايد من !

من که جز طنين بالهاي پشه اي ،

بر فضاي بي کران آسمان نبوده ام

من که مرده ام

و از مرده ي من ، بتي ساختند

خندان ، شاد ، سربه زير،

بگو مرا چه کرده اند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

يكسان بود

يكسان بود از بـــه خاطر آري

يا آنكه ز خاطرم برانـــــــــــي
 
در خاك ِ سيـــــــه چو آرميــدم

احســــــاس نمي كنم جهان را

نه سايه ي سرو و اشكِ باران

نه ناله ي مرغ ِ بوســـتان را
 
درعالم ِ ســايه روشن ِ مرگ

بيـنم رؤيــــــــاي جاودان را

آنجــــا كه طلوع يا غروبــي

نبوَد خورشــــــيد ِ آسمان را
 
شايد كه به خاطر آرمت، يا

از ياد برم همـــــه جهان را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

مجنون ليلا

كبوتر زخمي نگاهم آن هنگام كه در دشت روشن چشمانت به پرواز در مي آيد

در آنسوي عمق نگاهت به دنبال جفت عشق خويش مي گردد

دير زماني است كه ضريح دستان اندوهم را به بارگاه چشمانت گره زده ام

كاش يكي بود مرا از اين اسارت رها مي ساخت

اما نه ...

من عاشق اسير بودنم

اسير بند جادويي چشمانت

اگر نباشي ...

باران غصه هاي چشمان ترم را بر پهندشت مهرباني شانه هاي كدامين يار ببارم

اگر نباشي ...

هق هق هاي شكسته بغضم را با نوازش كدامين دست چون بلوري بشكنم

و خالي از همه غصه و دردي شوم

وقتي كه مي گويي:

مجنون اين ليلا منم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

كوچه اي هست

كوچه اي هست كه هر روز غروب در انتظار شنيدن گام هاي ِ توست.

ودراين كوچه خانه اي ست...
 
تو رفتي وچه پرشتاب گذشتي

تو،حتي لحظه اي صميمانه، به در چوبي آن خانه نگاه نكردي

اگرچه ميدانستي

پشتِ آن درحياطي ست وباغچه اي،
 
تو،رفتي وچه آسان گذشتي
 
توحتي لحظه اي گذارا، اين انديشه به ذهنت خطور نكرد كه گل هايِ باغچه،

با اصالت دستان تو روئيدند.

تو رفتي وچه سخت گام برداشتي

اگرچه مي دانستي، كسي هست در ان خانه.،كه هر روز، گل هايِ اطلسي

ورازقي را آب مي دهد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

فقط

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت

براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين

يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

ما هم غريبيم

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم

از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم

فرقي نداره بي تو بهارمون با پاييز

نمي بيني که شعرام همه شدن غم انگيز

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نيست

اينجا ولي آسمون اشک ريختن هم بلد نيست

غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت

فداي قلب نازت اون چشماي قشنگت

غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري

من که اينو مي دونم که تو چقدر صبوري

غصه نخور مسافر بازم مياي به زودي

ما رو ببين چه کرديم از وقتي تو نبودي

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

از دل تو ميدونم هيچکي خبر نداره

غصه نخور مسافر هميشه که اينجوري نيست

هميشه که عزيزم راهت به اين دوري نيست

غصه نخور مسافر تولد دوباره

غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره

غصه نخور مگه تو کنار دريا نيستي

من چشم به راهت مي مونم ببين تو تنها نيستي

غصه نخور مسافر غصه کار گلها نيست

سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيست

غصه نخور مسافر تو خود آسموني

در آرزوي روزي که بياي و بموني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

صبر

طعمش‌تلخ‌بود.

تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم.

نمي‌دانستيم‌كه‌دواست.

دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است.

معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم.

شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌و ناآرام.

دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و

تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس،

نام‌آنچه‌از دستش‌داديم، «صبر» بود !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

شليک

گفتي که شقيقه ات را نشانه بگيرم !

باشد ! شقيقه را نشانه مي روم ! چشمانم را مي بندم !

همه ي اين روزها از جلوي چشمانم مي گذرند !

واي ! چقدر هميشه مظلوم و صبور بودم ! با من چه کردي ؟ !

همينطور که شقيقه ات را نشانه رفته ام ،

دفتري که برايت نوشته بودم و هديه ي ميلادت بود را از کيفم در مي آورم و

به سمت تو مي گيرم ! فرصتي براي پرسيدن چيستي دفتر نيست !

چشمانم را مي بندم !

دوباره همه چيز از جلوي چشمانم مي گذرد !

تمام ديدارها و لحظه ها ...

چشمانم را باز مي کنم ! نگاهت مي کنم !

چشمانت را مي بندي و باز مي کني ! بغضي غريب داريم !

اين اشکهاي لعنتي ! نمي گذارند ببينمت !

با آستينم اشکهايم را پاک مي کنم ! به اين کار من نمي خنديم !

چشمانم را مي بندم،

بد بودي ! بدي کردي !

مي گذرم ! از همه ي بديهايت !

در دلم ،12 بار دوستت دارم مي گويم ! فقط تو مي داني چرا 12 بار !

چشمانم را باز مي کنم !

حالا آشکارا مي گريم، دستانم مي لرزد اما نمي ترسم !

نگاهت لبريز خواهش است که نگريم !

چشمانم باز است !

مستقيم نگاهت مي کنم، با اشکهايي که بي وقفه مي بارند،

دوستت دارم مي گويم !

تو گريه مي کني! دير است ! براي گريستن تو حتي دير است!

شقيقه را نشانه گرفتم!

کاش مي بوسيدمت ! دير است ! چشمان مبهوت تو يادم هست !

1،2،3...

اماعاقبت سرم را از فکر تو خالي کردم !

درست شقيقه ام را زدم!! ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

دستبرد

از روز دستبرد به باغ و بهار تو

دارم غنيمت از تو گلي يادگار تو

تقويم را معطل پاييز کرده است

در من مرور باغ هميشه بهار تو

از باغ رد شدي که کشد سر مه تا ابد

بر چشم هاي ميشي نرگس غبار تو

فرهاد کو که کوه به شيرين رهات کند

از يک نگاه کردن شوريده وار تو

کم کم به سنگ سرد سيه مي شود بدل

خورشيد هم نچرخد اگر در مدار تو

چشمي به تخت و پخت ندارم . مرا بس است

يک صندلي براي نشستن کنار تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

اي ستاره ها

اي ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

اي ستاره ها که از وراي ابرها

بر جهان نظاره گر نشسته ايد

آري اين منم که در دل سکوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره ميکنم

اي ستاره ها اگر بمن مدد کنيد

دامن از غمش پر از ستاره ميکنم

با دلي که بويي از وفا نبرده است

جور بيکرانه و بهانه خوشتر است

در کنار اين مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه هاي زيرکانه خوشتر است

اي ستاره ها چه شد که در نگاه من

ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟

اي ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟

جام باده سر نگون و بسترم تهي

سر نهاده ام به روي نامه هاي او

سر نهاده ام که در ميان اين سطور

جستجو کنم نشاني از وفاي او

اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد

از دو رويي و جفاي ساکنان خاک

کاينچنين به قلب آسمان نهان شديد

اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نيست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا بمن اگر بجز جفا

زين سپس به عاشقان با وفا کنم

اي ستاره ها که همچو قطره هاي اشک سربدار

سر بدامن سياه شب نهاده ايد

اي ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزني بسوي اين جهان گشاده ايد

رفته است و مهرش از دلم نميرود

اي ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟

اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس ديار عاشقان جاودان کجاست ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

انتظار

پيدايش نبود . گفته بود ساعت 5 مي آيد. چند ثانيه مانده به 5 باتري

ساعت را کشيد و چشم به راه ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

امشب ازاون شباست

امشب ازاون شباست كه دلم مي خواد داد بزنم توشهر اين غريبه ها دردمو فرياد

بزنم

مي خوام بگم كه باختمش اما چقد مي خواستمش

احساسي غريب و دوگانه ، گاهي همراه رضايت ، گاهي تا هم آغوشي نفرت ! ! !

کشمکشي است ميان ذهن آشفته و دل .

کاش زماني که تبعيد به هستي مي شدم در صندقچه وجودم دلي نمي گذاشتم.

کاش مي شد در قرنطينه ذهن ، افکار و خاطرات را به دلخواه حبس کرد ،

اي کاش زندانبانش من بودم.

کاش پوچي آينده بر اميد امروز پيروز نمي شد.

کاش لااقل در تنهايي مي شد بغض را آزاد کرد.

اي کاش مي شد ديوارهايي تنهايي را خراب کرد بي آنکه بر سر ديگري مي

ريخت.!!

کاش بي ترس مي شد مرگ را در آغوش گرفت و فشرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۳/۰۷/۸۶

چه اتفاقي برا دنيا افتاده مادر

مردمي که اينطوري زندگي ميکنن مادر ندارن فکر ميکنم همه مردم دنيا به درام معتاد

هستن و فقط جذب چيزايي ميشن که براشون غم و غصه مياره کشورهاي

بيگانه...بله...ما سعي ميکنيم جلوي تروريسم رو بگيريم ولي هنوز تروريست هايي

داريم که اينجا تو ايالات متحده که بزرگترين سازمانهاي جاسوسي رو داره زندگي

ميکنن ولي اگه تو فقط به نژاد خودت عشق ميورزي در واقع راه رو براي تبعيض باز

ميکني و تبعيض فقط نفرت رو به دنبال داره و اگه تو وجودت نفرت رو داري عصباني

شدن براي تو ممنوعه وديوونگي چيزيه که تو اثباتش ميکني و اين دقيقا حالت

عصبانيتتو شرح ميده تو براي بهبود بخشيدن به اين وضع هم که شده بايد عشق

بورزي تو بايد کنترل مغزت رو داشته باشي و فکر کني.بذار روحت به سمت عشق

جذب بشه مردمي که ميکشن و مردمي که ميميرن بچه هايي که اذيت ميشن و تو

صداي گريه کردنشونو ميشنوي

ميتوني کاري رو که به خودت تلقين ميکني انجام بدي

ميشه اخلاقتو عوض کني؟

پدر پدر پدر به ما کمک کن.از اون بالا منو راهنمايي کن

چون مردم دائما منو سوال پيچ ميکنن عشق کجاس؟

ديگه مثل قبل نيست.همه راه ها عوض شدن

روزهاي تازه عجيبن و دنيا مجنونه

اگه عشق و صلح اينقدر قويه چرا عشق هايي وجود دارن که به کسي تعلق ندارن؟

ملت هايي که بمب ميندازن گازهاي شيميايي که ريه هاي بچه ها رو با درد

هميشگي پر ميکنن وقتي نسل جوون ميميره از خودت بپرس عشق واقعا قويه؟

بنابراين من ميتونم از خودم بپرسم مشکل دنيايي که ما توش زندگي ميکنيم چيه

مردم به تسليم شدن ادامه ميدن و تصميمات غلط ميگيرن فقط ظاهرشون داره

زندگي ميکنه و هيچ احترامي به همديگه نميذارن و برادر خودشونو انکار ميکنن

جنگ ادامه پيدا ميکنه ولي دلايل مخفي ميمونن واقعيت مخفي نگه داشته ميشه

و آشغالها زير فرش جارو ميشن اگه تو هرگز واقعيتو نفهمي در واقع هرگز عشقو

نشناختي

عشق کجاس؟من نميدونم
 
سنگيني دنيا رو رو دوشم احساس ميکنم

هر چي من پيرتر ميشم مردم هم سردتر ميشن

بيشتر ما فقط به پول بدست اوردن اهميت ميديم

خودخواهي باعث شده ما راه غلط رو بريم

اطلاعات غلطي که هميشه از طريق تلويزيون داده ميشن

و تصاوير منفي اي که مهم ترين معيارها هستن

سريعتر از باکتري به مغز جوون اونا سرايت ميکنه

بچه ها ميخوان مثل کسايي که تو سينما ديدن رفتار کنن

چي به سر ارزش هاي انساني اومد؟

چي به سر عدالت و برابري اومد؟

به جاي گسترش دادن عشق داريم نا به هنجاري رو گسترش ميديم

نفهم بودن داره ما رو از وحدت دور ميکنه

دليل اينکه من بعضي وقتا احساس ميکنم تحت تسلط قرار گرفتم اينه

دليل اينکه من بعضي وقتا ناراحت ميشم اينه

عجيب نيست که من بعضي وقتا احساس کنم تحت تسلط قرار گرفتم

ولي من ايمان و عقيده ام رو تا وقتي عشق وجود داره حفظ ميکنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

ساده دست نکش

از کسي که دوستش داري ساده دست نکش. شايد ديگر هيچ کس را مثل او دوست

نداشته باشي.

از کسي که دوستت دارد بي تفاوت عبور نکن. چون شايد هيچ وقت هيچ کسي ترا

مثل او دوست نداشته باشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

اشتباه زندگي من

اگه تورو خواستن اشتباهه

اگه باتوبودن اشتباهه

اگه عاشق توبودن اشتباهه

اگه واسه تومردن اشتباهه

پس توبهترين وقشنگترين

اشتباه زندگي من هستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

ماه و سنگ

اگر ماه بودم ، به هر جا كه بودم

سراغ تو را از خدا مي گرفتم

وگر سنگ بودم ، به هر جا كه بودي

سر رهگذار تو جا مي گرفتم

اگر ماه بودي ، به صد ناز شايد

شبي بر لب بام من مي نشستي

و گر سنگ بودي ، به هر جا كه بودم

مرا مي شكستي، مرا مي شكستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

آسمان منتظر است

صداي پايي از انتهاي کوچه مي آيدکسي آرام مرا مي خواند

بيا امشب ستاره بچينيم

آسمان منتظر است

و

دريا بي تاب

ابر سياهي بر دلت خيمه زده مي دانم

بيا

تا از ستاره ها برايت

فانوسي درست کنم دريايي

تا به حقيقت زلال چشمه برسي

که آن وقت تو دريايي

و بي نياز

اي مسافر!!

حرکت کن

راه دراز است و پر خم

و تو کوله باري ازعشق داري

  همين  کافي است

که عشق مر کب سفر است

نه مقصد حرکت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

همه بيدار خواب تو

از شب گذشته ام همه بيدار خواب تو

ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو

جان تهي به رذاه نگاهت نهاده ام

تا پر کنم هر اينه جام از شراب تو

گيسوي خود مگير ز دستم که همچنان

من چنگ التجا زده ام در طناب تو

اي من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان

سويي بتاز تا بدوم در رکاب تو

يک بوسه يک نگاه از آن چشم و آن دهان

اينک شراب ناب تو و شعر ناب تو

گر بين ديگران و توپ يش ايدم قياس

درياي ديگري نه و آري سراب تو

جز عشق نيست خواندم و ديدم هزار بار

واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو

اينجاست منزلم که بسي جستم و نبود

آبادي اي از آنسوي چشم خراب تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

آئينه را شكست

سر گشته اي به ساحل دريا،

نزديك يك صدف،

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

از سنگ بهتر است !

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

از سنگ مي دميد !

انگار

دل بود ! مي تپيد !

اما چراغ آينه اش در غبار بود !

دستي بر او گشود

و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

با صدا اميد، ديده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !

آئينه را شكست !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

لبخند مي زنيم

لبخند مي زنيم

به آسمان

به هر جايي كه امكان دارد

به زمين

خداوند عاشق ماست

چه سعادتي والاتر از اين؟!!!
 
به خانه ي كوچك قلبم

مهربان

خوش آمدي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

شناخت

کودک نجوا کرد:خدايا با من صحبت کن و يک چکاوک

درچمنزار آواز خواند ولي کودک نشنيد

پس کودک فرياد زد:خدايا با من صحبت کن!و آذرخش

در آسمان غريد ولي کودک متوجه نشد

کودک فرياد زد :خدايا يک معجزه به من نشان بده

و يک زندگي متولد شد ولي کودک نفهميد

کودک در نا اميدي گريه کرد و گفت: خدايا مرا

لمس کن و بگذار تو را

بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد

ولي کودک بالهاي پروانه را

شکست و در حالي که خدا را درک نکرده بود از

آنجا دور شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

ياد ياران قديم

زندگاني همه صورتكده يي از يادست

ياد ياران قديم

ياد خويشان صميم

زندگاني يادست

دلم از ياد كسان هر شبه در فريادست

پدر و مادر محجوب ز كف رفته ي ما

يك زمان هم نفس يودند همه شادان همه سرخوش همه گويا بودند

زندگي معني داشت

ناگهان دييده ز دنيا بستند

با دل و ديده ي پاك

سر نهادند به خاك

يادشان در دل ما

روحشان در افلاك

روزگاري من و تو با فرزند

شاد و خندان اين همه با هم بوديم

گرد هم عشق مجسم بوديم

ناله در خانه ي ما راه نداشت

بي خبر از غم عالم بوديم

كم كمك روز جدايي آمد

پاره هاي تن ما از بر ما دور شدند

نازنينان رفتند

خانه هاي دل ما يكسره بي نور شدند

گرچه رفتند ولي خاطره هاشان برجاست

يادشان در دل ماست

دل ما ناشادست

اي پسر باور كن

زندگاني يادست

دل به ايام مبند

با خبر باش كه در طبع جهان بيدادست

خويشتن را مفريب شادي ما و تو بي بنيادست

خيمه هرجا بزني روز دگر برباد ست

اي برادر هشدار

زندگاني يادست

دوستداران رفتند

همه ياران رفتند

مهربانان خفتند

گرد اين باديه گويد كه سواران رفتند

سالخوردان مردند

غمگساران رفتند

در نگاه چه كسي چهره ي خود را نگريم

دلبران ماهوشان آينه داران رفتند

حال گلگشت به گلزاري نيست

گلعذاران رفتند

همه خويشان همه خوبان همه ياران رفتند

زندگاني يادست

ياد خويشان صميم

ياد خوبان نديم

ياد ياران قديم

زندگاني يادست

دلم از ياد كسان هر شبه در فريادست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

روز من

پلک هايم به نبض داغ زندگيِ خفته در لبهايش، جمع شد و لذت دنيا يي در رگهايم

جان گرفت و رفت تا لحظه حيات را در من زنده کند و متولد شدم در آيينه نگاهش. پر

حرارت دست کشيد روي پوست تبدارم و مگر مي شکست آيينه که بغضم بشکند!

انگشتش به اشاره از پيشاني لغزيد تا گودي چانه و بوسيد که:

"روز دلنشين تست و هر چيز که عطري از تو را در خاطرم زنده کند مرا دوباره متولد

مي کند"

بغضم تکه شد. مثل شيشه هاي رنگي روي نرمي شانه اش و عاشق شدم بيشتر از

پيش دوباره و دوباره در صبحگاه روز من. مثل رويش زرد خورشيد در آسمان، مثل

لحظه حيات، مثل اولين چکه باران، مثل حضور تو در مستي هاي بي پايانم.

مثل تو در آسمان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

چکنويس

ديگه هيچ نشونه اي

از اونهمه عاشقي نيس

جا گذاشتيم همه رو

تو کاغذاي چکنويس

همه ي خاطره ها

مونده توي دفتر باد

با سکوت من و تو

چي به سر قصه مي ياد

واسه مرگ گلامون

به باغبون پيله نکن

خودمون مقصريم

به اين و اون پيله نکن

با يه خورشيد ديگه

مي شه جوونه زد ولي

من هنوز تورو مي خوام

تويي که عشق اولي

چرا گريه مي کني

گريه که درمون نمي شه

اينطوري تو شبامون

ستاره مهمون نمي شه

بايد اين فاصله رو

عاشقونه خط بزنيم

ديکته هاي غلطو

دونه دونه خط بزنيم

حالا که قصه ي ما

رسيده به آخر خط

بيا باز شروع کنيم

يه بار ديگه از سر خط ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

چاقو به دستم

چاقو به دستم،رگ تو دستم،کلي فکر...همه اونايي که اومدن و رفتن، همه اونايي که

نيومده رفتن،همه اونايي که موندن اما کاش ميرفتن، همه اونايي که رفتن اما کاش

ميموندن. چاقو، رگ، وسوسه ي زدن...همه کارايي که کردم و نبايد مي کردم،همه

کارايي که نکردم و بايد مي کردم،همه کارايي که کردن و نبايد مي کردن،

همه کارايي که نکردن و بايد مي کردن. چاقو،رگ،وسوسه ي زدن...گذشته:غمگين،

حال: بي معني، آينده: بي وفا.

چاقو، رگ،وسوسه زدن...چرا که نه؟ همه آدماي داستان زندگي من نقش منفي اند،

اصلا مگه صادق هدايت همه پرسوناژهاشو نميکشت؟، شايد از ترس اينکه يه روز

ازخودش جلو بزنن، و دست آخرهم خودش رو کشت،شايد از ترس اينکه شايد از

خودش جلو بزنه. من هم همه شخصيتهاي داستانم رو کشتم،حالا نوبت خودمه.

چاقو،رگ،وسوسه ي زدن...اما تو،تو هنوز هستي،ميتونم براي تو بمونم.اما نه،تو هم

مثل بقيه يه دروغي.

چاقو،رگ،وسوسه زدن...ميزنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

درد مشترك

تو هم ترك ، منم ترك

اينم يه درد مشترك

تو غصه دار، من غصه دار

پس واسه چي بياد بهار

تو بي چراغ ، من بي چراغ

كي بگيرد از ما سراغ

تو هم غريب ، منم غريب

عشقا چي بود به جز فريب

تو حادثه ، من حادثه

پس كي به ابرا برسه

تو باروني ، من باروني

پس كجا رفت مهربوني

من بي پناه ، تو بي پناه

كافيه امشب نور ماه

من بي وفا ، تو بي وفا

چي كار كنه با ما خدا

من بي فروغ ، تو بي فروغ

بازم به هم بگيم دروغ ؟

من بي جواب ، تو بي جواب

معنيش چيه ! اين جز سراب

من تشنگي ، تو تشنگي

كاش كه نمي گذشت بچگي

منم گله ، تو هم گله

آخر كي داره حوصله

من انتظار، تو انتظار

من باريدم  تو هم ببار

من چشم خيس ، تو چشم خيس

برام يه چيزي بنويس

منم زلال تو، هم زلال

چي كم داريم ما دو تا بال

من اولي ، تو اولي

چقدر قشنگ و مخملي

من در به در ، تو در به در

مي ياي با هم بريم سفر ؟

 من اعتماد ، تو اعتماد

عشق و چرا داديم به باد

من ديوونه  ، تو ديوونه

پس كي مي گه نمي مونه

من نااميد ، تو نااميد

از من و تو نبود بعيد ؟

تو شبنمي ، من شبنمي

ما مثل هم شديم كمي

تو بي صدا ، من بي صدا

پس چي شد اون همه دعا

تو پرغم ، من پر غم

جون خودت خسته شدم

تو بي گناه ، من بي گناه

يعني همش بود اشتباه ؟

تو خستگي ، من خستگي

پس چيه معنيش زندگي ؟

تو پر درد ، من پر درد

پاييز واسه چي مي شه زرد ؟

من كه رها ، تو كه رها

فقط بگو بريم كجا ؟

من كه محال ، تو كه محال

چي بود دوست دارم  خيال ؟

تو كه بدي ، من كه بدم

ببخش نه بد حرفي زدم

باشه بدم تو كه گلي

معجزه اي  تجملي

من كه اسير ، تو كه اسير

كي كرده ما رو ناگزير ؟

من سر حرف ، تو سر حرف

تقصير ماست غيبت برف ؟

من بي نشون ، تو بي نشون

جايي داريم جز آسمون ؟

من پر راز ، تو پر راز

اما نداريم اعتراض

من پر شور، تو پر نور

چرا نريم يه جاي دور

من فاجعه ، تو فاجعه

چيكار كنيم با شايعه

من اتفاق ، تو اتفاق

به جرم قدري اشتياق

تو عطر ياس ، من التماس

راسته كه دنيا دست ماس ؟

من اولين ، تو آخرين

واسه تو بس نيس نازنين ؟

من عابرم ، تو شاعري

نرو كجا مي خواي بري ؟

من يه كتاب ، تو يه كتاب

كاش نكشيم انقد عذاب

من خاطره ، تو خاطره

بمون تا يادمون نره

منم كه تو ، تو هم كه من

 پس زير وعده هات نزن

من آرزو ، تو آرزو

پس آرزو كن و بگو ...

کي ميدونه اين حسرتا چه کرده با روز و شبام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

اگرچه

اگرچه لايق نبود اين دل دو خط عاشقانه

اگرچه نبودي مرحمي هرگز بر اين دل ديوانه

اگرچه نمي بيني جان كندنم را

يا كه هرگز نبودي مهر مهربان را

اگرچه مشتعلم و سوزان در فراقت

اگرچه ندارم به تن نا و به پايم طاقت

اگرچه در مرامت نيست مرامي

يا كه از وفا نگرفته اي تو جامي

اگرچه مهربان را مي كشي هردم به جفا

اگرچه بر عشقت مي بالي در خفا

اگرچه عشقت كاشانه ات به حرمان گرفت

اگر چه اذ اين حرمان ،شررم بر جان گرفت

اگرچه نيستي در بزم عاشقان عشق پاك

اگرچه خطا رفتي در بر مدعيان سينه چاك

مي نويسم من برايت از اين دل اندوهناك

مي نويسم با دستي لرزان از اين عشق سوزناك

عشقم را به راهت بي پيرايه پرداختم

سنگي بودم كه خود را به نازت موم ساختم

غرورم را به قربانگاه ناپاكي كشاندم

دلم را مركبي از زر برايت ساختم

تو تازان و پران در عشق خود

من سوزان و گريان در وهم خود

سايه ايي شوم و سنگين بر سرم بود

كبودي ضربه اي سخت بر تاركم بود

اما مي آمدم پيوسته بر مزار خويش

تا كه شايد مرهم نهي بر دل ريش

مي كُشيم اما بي پروا دم به دم

مي دري سينه ام را نه بيش و نه كم

مي سوزاني دلم،دلم راه تو دارد

نمي گزي لبم،لبم نام تو دارد

از بهر تو قاف را بارها رفته ام

دست خودرا بهر نامت تفته ام

نمي دانستم عشق يعني فرياد سكوت

نمي دانستم عشق يعني سفره خالي دل، از قوت لايموت

نمي دانستم ره عشق رهي پر سوز و ساز است

نمي دانستم بازي بزرگان بازي كنجشكك و باز است

مي دانم اما عشق مهربان ،عشقي منير است

مي دانم اما عشقي مهربان رو به فزون وكثير است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

چتري خواهم شد براي تو

اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو..

چه انديشه غريبي است اين انديشه ها

وقتي به تو مي انديشم دلم براي خودم تنگ ميشود.

در آن تنهايي که ياد و خاطره تو بندي مي شود بر تارو پود ذهنم.

چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بي تو بودن.

دلتنگي،دلتنگي،دلتنگي

آدم دلتنگ که مي شود چه فکرهاکه نميکند.

چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.

وچه روياها که گاه خنده را طرحي ميکند برلبان وگاه غم را بغضي ميکند شکسته در
گلو تا در پي بهانه اين اشکي شود جاري بر گونه ها.

چه دلگيرند اين لحظات.

نمي دانم كه غنيمت شمارمش يا بر تمام اين انديشه هاي از هم گسيخته و لغزيده
در ذهن انديشه هاي ديگري يابم كه چه بايد بكنم.

راستي من چه كاري بايد بكنم.

نمي دانم،نمي دانم، نمي دانم

اي كاش تو بداني.

نمي توانم بنوسم هر چند كه بايد از خيلي چيزها بنويسم و شايد تو بعدها برايم
خيلي چيزها بگويي.

هر چه كه هست بيا شريك شبنم ساده زندگي باشيم

به خود دروغ نگوييم وبه هم.

بگذاريم كه انديشه هاي سبز پيچكي شود بر ذهن.

وبگذاريم كه خيال فاصله هاي جدايي افتاده را طي كند

و حس كنيم آنچه را كه دوست داريم.

زمان آن نيست كه هر چه دلم مي خواهد بگويم.

اما

اگر باران ببارد

چتري خواهم شد براي تو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

افسوس

افسوس ،ما خوشبخت و آراميم

افسوس، ما دلتنگ و خاموشيم

خوشبخت، زيرا دوست مي داريم

دلتنگ، زيرا عشق نفريني است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

و اما

کودکي مان را

شب ها و روزهايي را که گم شده بودند

دل هايي که پرپر مي زد

براي فرياد گنجشکک ها

يادت هست؟

دو بادبادکي که در هم پيچيدند

- و من فکر مي کردم که دعوايشان شده

و تو گفتي:
« آن ها عاشقند. بايد با هم باشند»

و بعد رقصيدن برگ ها را ديديم

- زرد ، قرمز ،نارنجي -

که باهم عشقبازي مي کردند

درخت هايي که خوابيدند

گنجشک هايي که پريدند

و سپس...

هيچ کس نبود

زمستان که شد

نه تو بودي نه من

من گمشده شب بودم

تو روز را گم کرده بودي

من پريشان تو بودم

تو دل را بازيچه مي خواستي

دلي که يخ مي زد

در دست سردت

يادت هست؟

برايت آشفتم

غريبانه گفتم:

« هميشه با من باش!»

چه زود

روزها رفت

حالا...

برايت مي نويسم

از آن چه ديدم و نديدي

از هر چه داشتم و نخواستي

از آن که بودم و تو نبودي

حالا...

که رنگ نگاهت ، از يادم رفت

حالا...

که پژمردم...

از دست دادم...

از دست رفتم...

حالا...

برايت مي گويم از دردي که مي آزاردم

مي نويسم برايت از دستي که با من بود و دلي که بي من

و نگاهي که غريبه شد با احساسم

حالا فقط يک خاطره دارم

که هر شب تازه مي کنمش:

« کودکي»

اگر چه دلم برايت تنگ شد

- و براي معصوميتي که از دست رفت -

اما هنوز جاي خالي تو هست

و هنوز هست دلي که بي تابي کند...

براي نگاهت

ماه من!

برايت مي نويسم که بداني

اگرچه دوستت ندارم!!! اما ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

از روي حرف اول نام ديگران پي به شخصيت آنها ببريد

الف)خوش رفتار و در باطن ميانه رو و ملاحظه کار و خونگرم است و با همه کس زود

دوست مي شود . پيراهن سياه براي او نامبارک است .هر چه را طلب کند زود بيابد و

بيماري او هميشه در باد قولنج گردن و پهلو است .

ب ) زيبا و با محبت و رفيق باز و مغرور و جيب او خالي و قدر مال دنيا را نداند

ت ) خوش چهره و خوش اخلاق ، کم خواب و هرگاه مرتکب گناه مي شود سريع توبه

مي کند و اگر دل کسي را به درد آورد در پي آن است که دلجويي کند و هميشه

احساس تنهايي مي کند .

ث ) ثابت قدم و پراراده و در هر کاري ولي گيرا است خوش اخلاق و پر عقل است و

پيشاني او بلند است و هرگز محتاج نخواهد شد .

ح ) خوش اخلاق و با محبت ، او هميشه از دردشکم رنج مي برد و اين بيماري هرچند

وقت يکبار به سراغ او مي آيد چهره او يا سياه چهره و قوي استخوان ياسفيد پوست و

بزرگ اندام .

ج ) خوش اخلاق و حق گو و کينه اي و حرف را در دل نگه مي دارد و اغلب در بحث و

جدل و جنگ به پيروزي مي رسد

خ ) زيبا با چشماني درشت با محبت و مقرراتي و مدام سعي مي کند که رزقش زياد

شود فردي است تنبل و در کارها و بايد اين کاررا ترک کند تا در زندگي موفق و پيروز

شود .

د ) پرفکر و بشاش و زيبا چهره و جنگجو است وقدر مال دنيا رانمي داند و هميشه در

حال ولخرجي است .

ز ) با محبت و خونگرم و در هر کاري مقرراتي است گاه از بيماري در ناحيه سر وزانو در

عذاب مي افتد و نسبت به زندگي دلسرد مي شود .

س ) پر استعداد و با سليقه و هميشه بهترين اجناس را انتخاب مي کند و بسيار مغرور

است هر کاري که ميل داشت انجام مي دهد و با اطرافيان خود در نزاع و لجبازي بسر

مي برد . در نظر ديگران پر هيبت است .

ش ) مشفق و مهربان ، جنگجو و عصباني ، خونگرم ، زبان او تلخ است . اگر زبان خود

را نگه دارد از بلا محفوظ مي ماند و بسيار لجباز است .

ص ) حرف شنو و دهن بين و هرکس هر حرفي را از او در ميان بگذارد سريع باور مي

کند . نترس و با محبت و هميشه در حال ترقي و تفکر است .

ض ) خوش اخلاق ، زيرک و دانا ، کينه توز ، نگراني خود را در ظاهر بروز نمي دهد ،

کمان ابرو دارد و در کارها بسيار دقيق است و هرگز ياد خدا را فراموش نمي کند او

فردي زرنگ است .

ط ) پاک و خوش اخلاق و خوش گذران و خونگرم و پيراهن سياه براو خوش يمن

ست .

ظ ) ظاهر و باطنش يکي است و خشک و مقرراتي است و اطرافيان پشت سراو

بدگويي مي کنند در اعضاي بدن خالي دارد که نشان اقبال است .

ع ) بلند مرتبه و پرگذشت ، خوش اخلاق ، بخشنده ، مقرراتي ، خشک ، او هرگز قدر

مال دنيا را نمي داند متعصب و در اول زندگي رنج بسياري مي کشد زيرا قدر مال دنيا

را نمي داند .

غ ) با گذشت و خشک و مقرراتي و احساس نااميدي مي کند گاه در فکر فرو مي رود

و به گذشته و آينده خود مي انديشد ، زندگي را با صلح و صداقت دوست دارد .

ف ) آتش مزاج و تند خو ، زيبا چهره ، جنگ جو ، خون گرم ، نترس ، هرچند وقت يکبار

مريض مي شود در زندگي چند بار شکست مي خورد ولي در آينده به مقام و منزلت

خوبي مي رسد .

ق ) توانا ، زيرک ، دانا ، و درهرکاري نقشه بسيار مي کشد و موفق مي شود هم

زييابست وهم خوش گذران و قدر مال دنيا را نداند و گاه گاهي با ملايمت و يا خصومت

برخورد مي کند .

ک ) خوش اخلاق ، زيرک ، دانا ، خشک و مقرراتي ، زبان او تلخ است قادر است با يک

کلمه حرف ، ديگران را برنجاند و هميشه در حال ترقي و فعاليت است

ل ) زيبا چهره ، خوش اخلاق ، يکدانه ، هميشه جدايي اختيار مي کند و غرور خاصي

دارد قدر مال دنيا را نمي داند .

م ) با محبت ، خون گرم ، و نترس ، هميشه اطرافيان پشت سرش بدگويي مي کنند و

در روبرو از او تعريف مي کنند . فردي است خوش چهره و چشمان درشتي دارد و در

کارهاي خود در تمام کارها تقاضاي کمک مي کند . گاه تنبلي مي کند

ن ) خوش اخلاق ، کينه توز ، دم دمي مزاج است ، گاهي اوقات بسيار خوب و گاهي

اوقات مقرراتي وخشک مي شود همچون قاضي است و در حقوق خود و ديگران به

ميزان برخورد مي کند

ي ) پرفکر و زيبا و با هرکس درافتد بر او غالب مي گردد . دم دمي مزاج است و گاهي

بسيار خوب و گاه خشک و مقرراتي است . او فردي است چهارشانه و از مريضي

شکم گاه گاهي رنج مي برد .

هـ ) هميشه اطرافيان را امرونهي کند و زيبا چهره و تند خو و آتشي مزاج وطبع او گرم

است

و ) به ديگران کمک مي کند و گاهي مغرور مي شود و پشت سربدگويي مي کنند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

آرزوها

آرزوهاتو يه جا ياداشت کن و يکي يکي از خدا بخواه خدا يادش نميره ولي تو يادت

ميره که چيزي که امروز داري ديروز آرزوشو کردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۲/۰۷/۸۶

شب به خير خداي مهربان من

وقتي که عقربه هاي ساعت از 12 مي گذرد،وقتي زمين آرام مي شود از تمام

تلاشها،وقتي شب پاورچين پاورچين به آسمان پا مي گذارد،وقتي که با

ستاره ها و خلوت شب تنها مي شوي،آن وقت احساس مي کني نسيم خنک شب

برايت پيام آورده.پيامي که پر است از عطر ياس و نرگس؛پر است از قطره هاي ناب

گلاب و پر است از لحظه هاي شيرين پرواز

شب است و سکوتي دل انگيز و پر از راز. رازهايي آبي،سبز و سپيد. شب است و

خلوت من با خدا

"....نمي دانم چگونه از اين خلوت بنويسم؟! تا مي نويسم :"من با خدا اشکها سرازير

مي شود. آيا واقعا من با خدا بيگانه نيستم؟

خدايا!کاش آنقدر بزرگ بودم که مي توانستم دستهاي تو را که براي دوستي دراز

شده بود بگيرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهاي تو لمس کردني بود

کاش مي توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است

بگذارم و زار زار گريه کنم؛براي خودم،براي تمام کارهاي بدي که کردم،براي تمام

گلهايي که چيدم،براي تمام شبهايي که با ستاره هاي آسمانت قهر بودم؛براي تمام

ياکريم هايي که از روي ديوار پراندم؛ براي تمام وقتهايي که يادم رفت آسمان آبي

است. که يادم رفت شقايق چه رنگي است؟ که يادم رفت سيب چه طعمي دارد؟

خدايا! مرا ببخشاي به خاطر همه ي روزهايي که پروازنکردم و مثل کبوترهاي تو در

آسمان آبي تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم

خدايا! وقتي فکر مي کنم که تو چقدر دوستم داري،دلم يکجوري مي شود؛يکجور

خيلي خوب.خودت که بهتر مي داني

مي خواهم با آبي آسمان آشتي کنم؛مي خواهم با عشق دوست باشم؛مي خواهم

دستهاي ايمان را ببوسم؛مي خواهم آب را لمس کنم؛مي خواهم آبي شوم

خدايا! دستم را بگير! اگرتو نگيريشان، من مي افتم، مي شکنم و مي ميرم

خدايا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگويم؟! خودت بهتر مي داني

پس

شب به خير خداي مهربان من

بگذار باز هم بگويم :

دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

تنوع

مادردائم کاتالوگ به دست مي آمد و به رنگ کارها در مورد رنگ اتاقها و ديوارها

توضيح مي داد. مي خواست اتاق بچه به سرويس خواب و ميز رنگي اش بيايد

همه چيز به رنگ احتياج داشت حتي پريز و پلاکهاي برق. بچه رد صداي مادر را گرفت.

کورمال کورمال و آرام از کنار سطلهاي پر از رنگ کف اتاق که بويشان همه جا را پر

کرده بود گذشت

مامان اين عصا رم رنگ ميکنن؟ دلم نميخواد ديگه سفيد باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

ميون اين همه دل

ميون اين همه دل ، همه جور و همه رنگ

يه دل ساده مي خوام ، مثل آسمون يه رنگ

يه دل ساده مي خوام ، يه دلي که دل باشه

ميون اين همه دل ، غير آب و گل باشه

دل دريا ، دل رود

دل آبي ، دل آب

دل بي رنگ و ريا ، صاف و ساده بي نقاب

يه دل از همه جدا ، مثل آيينه ديدني

قصه هاش شنيدني ، هميشه شکستني

سخت تنهايي راه

سخت بي همنفسي

چي ميشد يه روز بياد

اون که نيست مثل کسي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

ساده بگويم

ساده بگويم ، نگاه زاده علاقه است

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند

تو ديگر از ان خود نيستي...

زمان مي گذرد و زمانه نيز هم

کودک مي شوي

جوان هستي و جواني نمي کني ، مي گذري

 پير مي شوي

باز هم مثل هميشه در پي گمشده اي هستي که با تو هست و نيست

باز در پي ان علاقه پنهان ، ان نگاه هميشه تازه هستي

باز ان دو چشم روشن عشق را در غبار بي امان زمان جستجو مي کني

غافل از اينکه او ديگر تکه اي از تو شده است

سايه اي خوش بر دل تو!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

و من

کسي را مي‌شناسم از تبار کوه

از جنس صخره‌هاي سخت

با دلي به لطافت گل‌برگ‌هاي ياس

با روحي به عطر رازقي‌هاي مست

با تني سخت هم‌چو نارگيل

ريشه ريشه و آشفته‌موي

در درون همه شيري سپيد

دلي نرم و شيري‌رنگ

کسي که در شبِ سکوت خفته‌گان

پژواکِ چکاچکِ شمشيرهاي گران

آن هياهويِ آهنين مردان

پتک مي‌کوبند بس گران

بر گوش‌هاي شنوايَ‌ش

و من کسي را مي‌شناسم

که به شب دل‌بسته است

جام گل‌گوني در دست

رود خروشاني در دل

مستانه مي‌رقصد تا سپيده

تن سياهِ شب همه خيس

از اشک‌هايِ مردي بيدار

مست، اما سخت هوش‌يار

که بر حجم خالي مردمان

اين آدمکان کوکي‌يِ بي‌مقدار

خونين‌گريه مي‌پاشد تا سپيده‌دمان

آواي ناله‌اش مي‌پيچد در همه شب

اما آشفته نگردد خواب مردمان

اين خوش‌خفته‌گان مرده

اين رنگ‌هاي مات و ماسيده

اين پرده‌ي روي‌ورنگ ‌باخته

به نيرنگ و ريا و زنگ آلوده

و من کسي را مي‌شناسم

که با دميدن سپيده

خسته و رنجور و تن‌فرسوده

مي‌ريزد بر ديوار همه دل‌آشوبه

بر ديوارهاي چرکين و زرد

خونابه بالا ‌آورد به‌گاهِ پگاه

چرکابه‌‌اي از ديده و شنيده

از رنجِ ‌‌برده و دردِ آشاميده

از همه تن‌هاي به نيرنگ آلوده

از همه گفتار پوچ و دل‌آسوده

از مردماني که دردشان تن

پندارهاشان همه پوسيده

دست‌هاشان همه دامي سياه‌

برق نگاه‌اشان همه تار

چشمان‌اشان همه تور

دل‌هاشان کرم‌هاي گور

اين دام‌هاي پوسيده و فرسوده

به تب‌وتاب تن همه آلوده

و من کسي را مي‌شناسم

که سحرگاه با تني خسته

روحي نالان و فرسوده

گرد آرد خرده‌هاي روح

پاره‌هاي رنج و اندوه

بازگردد به ميان نامردمان

با لب‌خندي بر چهره

زهرخندي دردآلوده

گم شود در هياهوي روز

تا شب از ره درآيد دگرباره

شبِ سياهِ درد و اندوه

شبِ سر به سياهي کوفتن

شبِ مستانه‌يِ درد شستن

شبِ بي‌زاري بالاآوردن

شبِ تنهاي سياه‌مستان

شبِ بيداريِ هوش‌ياران

شبِ آواز چکاچک شمشيرهايِ مردان

در سکوتِ روياي خوش خفته‌گان مرده

در گورستانِ خاموش آدمکان

اين زنده‌گانِ آدم‌خوار

اين خسبيده‌گانِ جاويد

کسي سرگشته و شوريده و نالان

مي‌خروشد، مي خروشد

و من

کسي را مي‌شناسم از تبار کوه

براي کسي که مثل هيچ‌کس نيست. او که بس دردآشناست و خونين‌دل








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

ابتداي آشنايي

من از آن ابتداي آشنايي
 
شدم جادوي موج چشم هايت

تو رفتي و گذشتي مثل باران

و من دستي تكان دادم برايت

تو يادت نيست آنجا اولش

بود
همان جايي كه با هم دست داديم

همان لحظه سپردم هستيم را

به شهر بي قرار دست هايت
 
تو رفتي باز هم مثل هميشه

من و ياد تو با هم گريه كرديم

تو ناچاري براي رفتن و من

هميشه تشنه شهد صدايت

شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان
 
همه با هم سلامت مي رسانند

هواي آسمان ديده ابري ست

هواي كوچه غرق رد پايت

اگر مي ماندي و تنها نبودم

عروس آرزو خوشبخت ميشد

و فكرش را بكن چه لذتي داشت

شكفتن روي باغ شانه هايت

كتاب زندگي يك قصه دارد

و تو آن ماجراي بي نظيري

و حالا قصه من غصه تست

وشايد غصه من ماجرايت

سفر

كردن به شهر ديدگانت

به جان شمعداني كار من نيست

فقط لطفي كن و دل را بينداز

به رسم يادگاري زير پايت

شبي پرسيده ام از خود هستيم چيست

به جز اشك و نياز و ياد و تقدير

و حالا با صداقت مي نويسم

همين هايي كه من دارم فدايت

دعايت مي كنم خوشبخت باشي

تو هم تنها

براي خود دعا كن

الهي گل كند در آسمانها

خلوص غنچه سرخ دعايت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

ديوانگي زين بيشتر

ديوانگي زين بيشتري ؟ زين بيشتر ، ديوانه جان

با ما ، سر ديوانگي داري اگر ، ديوانه جان

در اولين ديدار هم بوي جنون آمد ز تو

وقتي نشستي اندکي نزديک تر ديوانه جان

چون مي نشستي پيش من گفتم که اينک خويش من

اي آشنا در چشم من با يک نظر ديوانه جان

گفتيم تا پايان بريم اين عشق را با يک سفر

عشقي که هم آغاز شد با يک سفر ديوانه جان

کي داشته است اما جنون در کار خويش از چند و چون

قيد سفر ديوانه جان ! قيد حضر ديوانه جان

ما وصل را با واژه هايي تازه معنا مي کنيم

روزي بياميزيم اگر با يکديگر ديوانه جان

تا چاربند عقل را ويران کني اينگونه شو

ديوانه خود ديوانه دلديوانه سر ديوانه جان

اي حاصل ضرب جنون در جان جان جان من

ديوانه در ديوانگي ديوانه در ديوانه جان

هم عشق از آنسوي دگر سوي جنونت مي کشد

گيرم که عاقل هم شدي زين رهگذر ديوانه جان

يا عقل را نابود کن يا با جنون خود بمير

در عشق هم يا با سپر يا بر سپر ديوانه جان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

ياد بگذشته

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ، نيست ياري كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد، نامه اي تا دل من شاد كند

خود ندانستم چه خطائي كردم، كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائي اگر بود مرا، پس چرا ديده ز ديدارم بست

هر كجا مي نگرم؛ باز هم اوست، كه به چشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز، بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم، بيگمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد، ورنه درديست كه مشكل بروم

تا لبي بر لب من مي لغزد، ميكشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا مي بوسيد، لب سوزنده آن بدخو بود

ميكشندم چو در آغوش به مهر، پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود، شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم كه ز دل بردارم، بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه ئي از رويش شد، با كه گويم ستم عشقش را

مادر ؛ اين شانه ز مويم بردار، سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن، زندگي نيست به جز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست،به چكار آيد اين زيبائي

بشكن اين آينه را اي مادر، حاصلم چيست ز خودآرائي

در ببنديد و بگوئيد كه من، جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت : چرا؟ باكم نيست، فاش گوئيد كه عاشق هستم

قاصدي آمد اگر از ره دور، زود پرسيد كه پيغام از كيست

گر از او نيست، بگوئيد آن زن ديرگاهيست ، در اين منزل نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

هنوز هم يکي داري

مرد ثروتمندي که مال فراواني داشت همراه خدمتکاران وزنان خود از مقابل مدرسه

شيوانا عبور مي کرد.او را ديد که روي تخته سنگي نشسته و با شاگردانش صحبت

مي کند.يکي از شاگردان اشاره به مرد ثروتمند کرد و از شيوانا پرسيد:استاد!مي بينيد

اين مرد  دو تا همسر دارد و به اين کار افتخار مي کند!شيوانا لبخندي زد و گفت:او يک

همسر بيشتر ندارد!مرد ثروتمند که صداي شيوانا را شنيده بود ايستاد و فرياد

زد:نخير!اين دو نفر همسران من هستند.اولين همسرم اين خانم زرد پوش بود که با

عشق با ازدواج کردم و دومي اين بانوي سفيد پوش است که با او هم با محبت

فراوان همسر من شد.هر دوي آن ها مرا تا اعماق وجودشان دوست دارند!؟

شيوانا  دوباره با تبسمي سرش را به علامت نفي  تکان داد و گفت:قبول ندارم.تو

وقتي به سراغ همسر دوم رفتي ،از دل همسر اول بيرون افتادي.با فرض اين که

همسر دوم تو را بلهوس  وعياش نداند و واقعا به خودت دلبسته باشد.پس نهايتا تو

همين دومي را داري.اولي از سر ناچاري است که همراهي ات مي کند!مي گويي

نه؟!اين را مي تواني  از هر زني  از جمله زن دومت بپرسي!؟متاسفم دوست من!تو

در خوشبختانه ترين حالت هميشه فقط يک همسر داشتي و هنوز هم يکي بيشتر

نداري!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

با گذشته وداع کن

هر لحظه با گذشته وداع کن.

هر لحظه خود را از گذشته پاک کن.

در دنياي شناخته بمير تا به دنياي ناشناخته راه يابي.

با مردن و لحظه به لحظه تولد يافتن

خواهي توانست زندگي را زندگي کني و مرگ را نيز هم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

دوستت مي دارم

وقتي گفتم :

دوستت مي دارم

مي دانستم که الفبايي تازه را اختراع مي کنم.

به شهري که در ان

هيچ کس خواندن نمي داند !

شعر مي خوانم

در سالني متروک

و شرابم را در جام کساني مي ريزم

که ياراي نوشيدنشان نيست !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

آسمان چگونه است

نميدانم آسمان چگونه است و زمين چه سان که در هر چه مينگرم تو را ميبينم، نميدانم

به چه مي انديشم که روز هست خود را از ياد برده ام ، تنها چيزي که ميدانم اين

است که هر چه دورتر ميروي يادت نزديک تر ميآيد و هر چه کمتر تو را ميبينم نقشت

بيشتر در دلم مينشيند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

كبوتر و آسمان

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي

آهنگ اشتياق دلي درد مند را

شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق

آزار اين رميده ي سر در كمند را

بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت

اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست

بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان

عمريست در هواي تو از آشيان جداست

دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام

خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شايد كه جاودانه بماني كنار من

اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت

تو آسمان آبي آرامو روشني

من چون كبوتري كه پرم در هواي تو

يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم

با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب

بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند

خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب

در كوچه باد مي آيد

اين ابتداي ويرانيست

آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند

در كوچه باد مي آمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

سياهي دل انگيز

اگر عاشق باشي

شب هنگام را غنيمت ميداني !

شب با عاشقان پيوند ديرين دارد

دلشان را با هر آنچه در آسمان شب مي بينند

پيوند ميدهند !

با ستاره ميدرخشند

و برق نگاه يار تجسم ميکنند !

با ابرهاي سنگين همزاد ميشوند

اگر ببارند ، اشک ميبارند چونان

وگر نبارند غم در دل فزون کنند !

با نسيم شبانه ، پيغام دلدادگي به گوش دلدار رسانند ...

قاصدکي همراه نسيم

به کويش روان گردانند

و او از پيغام لبريز عشق گردد !

شب رازها نهان دارد

شب محرم انسانهاي پاک

شب شور مجنون

شب بيتابي ليلي

در خود پنهان دارد !

شبت را زنده نگه دار .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

روز ها ميگذرند

روز ها ميگذرند لحظه ها از پي هم ميتازند
 
وگذشت ايام,چون چروکي است که برچهره من ميماند

روزهاميگذرند , که سکوتي ممتد, برلبم ميرقصد

قصه هايي که زدل مي آيند , زيرسنگيني اين بارسکوت
 
بي صداميميرند

روزها ميگذرند , که به خود ميگويم

گرکسي آمدوبرداشت زلب مهرسکوت

گرکسي آمدوگفت قطعه شعري بسرود

گرکسي آمدوازراه صفا دل ما را بربود

حرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواند

بهر هر خلق جهان , قصه اي خواهم ساخت

روزها ميگذرند

که به خود ميگويم

گرکسي آمدوبرزخم دلم , مرحمي تازه گذاشت

گرکسي آمدوبرروي دلم , طرحي ازخنده گذاشت

گرکسي آمدودرخاطرمن , نقشي ازخودانداخت

صدزبان بازکنم

قصه هاسازکنم

گره از ابروي  هر غمزده اي  درجهان بازکنم

من به خود ميگويم

اگرآمدآن شخص !

من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانيست

من به او خواهم گفت , تاابددردل من مهمانيست

ولي افسوس و دريغ

آمدي نقشي  زخود در سر من افکندي

دل ربودي و به زير قدمت افکندي

ديده  دريا کردي

عقل شيدا کردي

طرح جاويد سکوت , توبه جاي لبخند , برلبم افکندي

دل به اميد دوا آمده بود

به جفا درد برآن زخم کهن افکندي

روزها مي آيند

لحظه ها ازپي  هم  ميتازند

من به خود ميگويم
 
(( مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب ))
 
من نيستم

آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

گنجشگك كوچك

ديده اي گنجشگكي كوچك را؟

او را ميان دستان خود گرفته اي هيچ ؟

ضربان قلب كوچكش را لمس كرده اي ؟
 
از خود پرسيده اي كه تندي طپش قلبش از چه روست ؟
                    
آياز ترس چنين سراسيمه ميطپد؟
 
ترس از مرگ ... ؟ 
 
ترس از گرفتار آمدن ... ؟
                
ترس از قفس ... ؟
 
نه نه نه ... كه ضربان قلبش گرمي دست ترا تجربه ميكند
 
گرمي  مهربانيت را لمس ميكند
 
وازرخوت و عطش گرماي دستانت كه مهربانست
 
همچنان مي طپد و مي طپد و مي طپد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

خانه و سرپناه

از خويش خانه و سرپناهي ندارم و باور كن كه به همه عمر در آرزوي آن هم نبوده ام

اما در عمق آرزوي من است كه در دل تو خانه اي داشته باشماگر چه به مساحت يك

قلب. پنجــره اي دارم به وسعت دلهــاي پـاك كه شيـشه هاي رنگارنگش به سوي تو

و دنياي تو مي نگرم و چون تو را دارم ، همه دارم .

اگر سراسر گيتي از آن من بود و خداي ناخواسته تو نبودي .عرصه گيتي در ديده ام

زندان بود ، نه زندان ، كه گورستان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

خاطره شدن

همين كه لبخند حتي محزوني بر غنچه لبي بكاري البته خيالي دلكش است ...باد مي

وزد و من هيچ خاطره اي به ياد ندارم ! نمي دانم سايه خيال است اين ، يا موهوم يك

فكر پريشان كه مرا اينچنين به ديواري كه پشت ندارد مزبوحانه ميخكوب كرده

است! ... تحميل يك بيخوابي طولاني به پلكهاي جستجوگر خواب ... دلم آرامش دريا

را صدا مي زند هم اكنون ... نمي دانم اين « خيال شبه وار سايه رنگ » چيست؟ ...كه

مدتي مديد غبار اندود نموده است دلم را ... و يا اين سخنهاي آشفته چيست كه دوره

كرده است انديشه مرا ...ته يك بطري خالي كه بر امواج آرام دريا شناور است همان

خود خود « من » است ... من شناورم ... غوطه ورم ... خالي ... پريشان ... در تكاپو ...

نگران ... بي اميد به دستي گشاده كه مرا از آب دريا برگيرد ... گاهي خود را كودكي

احساس مي كنم كه درون صندوقچه اي شناور تشنه دت گشاده اي است ... ولي به

زودي در مي يابم كه اصولا دستي در كار نيست و من يك « خويشتن » برهنه در

آغوش كودكي خود هستم ! باد را دوست ندارم ... از كودكي دوست نداشتم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

حسادت ميکنم

حسادت ميکنم به رنگ ديوار وقتي که اتفاقي سايش بدنت به پوستش را حس

ميکند.حسادت ميکنم به آفتاب وقتي با نوازش آرام پوستت به گرمي ميبخشد

حسادت ميکنم به برگ گياه وقتي در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را

هيجان زده و بي تاب و چرخان ميکند

وحسادت ميکنم به مادرت هم وقتي چند لحظه قبل از خواب به ياد تو لبخند ميزند و به

تختت که همه روزه به هم آغوشي شبت پريشان وبهم ريخته استو به فرش که چند

تار مويت را ميان پرزهايش نگه مي دارد و به آينه ات که هميشه و هر روز گرمي

نگاهت را حس ميکند و به کوچه ات درختان باغچه چشمانت و به خودت وبه خدايت و

به اين قلم که از تو نوشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

جاده زندگي

در جاده زندگي ميرفتم.نميدانستم به كجا...فقط ميدانستم بايد رفت.در طول مسير به

نسان هاي گوناگوني برخورد م اما با يك درد مشترك:شكست در عشق.من در دلم

ه انها خنديدم وميگفتم عشق ديگر چيست؟

عشق انقدر ارزش ندارد كه خودت را نابود كني...به انها دلداري دادم و به راه خود

ادامه دادم...جاده زندگي خطرناك بود وپر از فرازو نشيب ...

احتياج به همسفري داشتم پس عاشق شدم! حالا همسفري پيدا كرده بودم اما

مدت ها گذشت تا دانستم تصوير من از او با انچه واقعيت داشت فاصله اي بس

طولاني بود. مدتها گذشت تا بدانم اشنايي ...تصادف بود! اما جدايي...قانون!.نمي

خواستم حقيقت را بپذيرم اما حقيقت چنان پنجه هاي قوي اي داشت كه مرا مغلوب

كرد...

او رفت و من ماندم و...حسرت هاي گذشته...!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۱/۰۷/۸۶

عید سعید فطر مبارک

 فرارسيدن عید سعید فطر را بر همه

مسلمانان روزه دار و مخصوصا وبلاگ نویسنان عزیز تبريك مي‌گويم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

خدايا شکر

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه

مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند

تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل

جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي

که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و

تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از

فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي

به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله

گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان

مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب

از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب

است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار

کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

قصه من و تو

دلم مثل دلت از جنس سنگ نيستچشام مثل چشات از همه رنگ نيستما دوتا باهم

بوديم مهربون مثل قناريها

به جون هرچي عاشقه دوستي ما يه جنگ نيست

زندگيمون بهاري بود ولي ابربهار نداشتدلهاي اسيرما حتي راهي واسه فرار

نداشتمثل مهتاب بوديم و گريه تو کارمون نبود

دل نامهربون تو مگه با دل من قرار نداشت

مي دونم رسم همه عشقهاي خوب جداييهجدا شديم از همديگه.کجاي اين

عاشقيه؟رفتي آسمون و من تو زمين موندگار شدم

خيالي نيست.عشقت برام يه عشق جاودانيه

شب ميلاد عشقمون هميشه يادم مي مونهتا جون دارم صداي قشنگت تو گوشم مي

خونه هر جا مي رم عطر تو مشاممو پر مي کنه

فقط خداي مهربون راز عشقمونو مي دونه

صبرمن تموم شده طاقت موندن ندارمدلم اسير شده.حس بي تو بودن ندارممن و

گريه با هم بدجوري رفيق شديم

بي تو من حتي حس و حال سرودن ندارم

قصه عشق ما هرچي بوده اماحالا تموم شدهزندگيمون به پاي هم يه عمر که حروم

شدهفرشته مهربون توقصه ها از پيش مارفته ديگه

شايد خدا درهاي لطفشو به روي ما بسته ديگه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

وقتي تو نيستي غمگينم

تو را دوست دارم

و وقتي تو نيستي غمگينم

و به آسمان آبي بالاي سرت

و اختراني که تو را ميبينند رشک ميبرم

تو را دوست دارم

وآنچه ميکني درنظرم بي همتا جلوه مي کند

و بارها در تنهايي از خود پرسيده ام

چرا آنهائيکه که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو هستند

تو را دوست دارم

اما هنگامي که نيستي از هر صدايي بيزارم

حتي اگرصداي آناني باشد که دوستشان دارم

زيرا صداي آنها طنين آهنگين صدايت را در گوشم مي شکند

مي دانم که دوستت دارم

اما افسوس که ديگران دل ساده ام را کمتر باور مي کنند

و چه بسا به هنگام گذر مي بينم به من ميخندند

زيرا آشکارا مي نگرند نگاهم به دنبال توست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

چرا آدم تنها مي شه

چرا وقتي که آدم تنها مي شه

غم و غصه ش قدِ يک دنيا مي شه

ميره يک گوشه ي پنهون مي شينه

اونجا رو مثل ِ يه زندون مي بينه

غم ِ تنهاي اسيرت مي کنه

تا بـخاي بجُـنبي پيــرت مي کنه

وقتي که تنها مي شم اشک تو چشم پر مي زنه

غم مياد يواش يواش خونه ي دل در مي زنه

ياده اون شب ها مي افتم زير ِ مهتاب ِ بهار

توي جنگل لبِ چشمه مي نشستيم من و يار

غم ِ تنهاي اسيرت مي کنه

تا بـخاي بجُـنبي پيــرت مي کنه

ميگن اين دنيا ديگه مثل ِ قديما نميشه

دل ِ آدما زشت و ديگه زيبا نميشه

اون بالا باد داره زاغ ِ ابر رو چوب مي زنه

اشک اين ابــرا زياد ِ ولي دريا نميشه

غم ِ تنهاي اسيرت مي کنه

تا بـخاي بجُـنبي پيــرت مي کنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

ساده‌ بوديم‌

ساده‌ بوديم‌ ، ساده‌ بوديم‌ ، ساده‌ مثل‌ِ قلب‌ِ عاشق‌ !

مثل‌ِ ساحل‌ِ يه‌ دريا ، چش‌براهه‌ خط‌ِ قايق‌ !

ساده‌ بوديم‌ ، ساده‌ بوديم‌ ، خونه‌مون‌ جاي‌ صدا بود !

يه‌ نمکدون‌ِ شکسته‌ ، ميون‌ِ سفره‌ي‌ ما بود !

از عزيزترين‌ عزيزا ، دَم‌ به‌ دَم‌ دشنه‌ مي‌خورديم‌ !

وقت‌ِ خواب‌ جاي‌ ستاره‌ ، زخمامون‌ُ مي‌شمرديم‌ !

قصه‌ ، قصه‌ي‌ سفر بود ،

روي‌ تيغه‌ي‌ يه‌ دشنه‌ !

زندگي‌ فقط‌ همين‌ بود :

دريا دورُ لبا تشنه‌ !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

تشويش

وقتي از قتل قناري گفتي

دل پر ريخته ام وحشت كرد .

وقتي آواز درختان تبر خورده باغ

در فضا مي پيچد

از تو مي پرسيدم :

- به كجا بايد رفت ؟

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غم من غربت تنهائي هاست

برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد

در قفس طوطي مرد

و زبان سرخش

سر سبزش را بر باد سپرد

من كه روزي فريادم بي تشويش

مي توانست جهاني را آتش بزند

در شب گيسوي تو

گم شد از وحشت خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

قهر

ما دو تن خاموش

بار قهر کهنه اي بر دوش

باز هم از گوشه ي چشمان نمناکت

من درون خاطرات روشنت را، خوب مي بينم

باز هم اي خوب من، ياد همان ايام زيبايي

اه مي بينم تو هم، افسون ان لبخند شيرين را

به دل داري

خوب مي دانم تو هم مانند من از قهر بيزاري

باورش سخت است

بعد از ان همه احساس ناب و پاک

من با تو،تو با من

لب فرو بسته، به کنجي، قهر؟!

اه

پيش از اين،دل را توان بي تو بودن نيست

راست مي گويم

مرا با قهر کاري نيست

اما

اين شروع از که؟

کلام مهرباني را که آغازد؟

من يا تو؟

سلام اشتي با کيست؟

و گام اولين را سوي پيوند دوباره

ولبخند محبت يا نگاه گرم

اول از تو بايد که من؟

پس بيا با هم براي آشتي

يک-دو-سه،بشماريم

خوب شروع،يک-دو

واي صد افسوس

اين سه- بر زبان نمي آيد

ما دو تن خاموش

بار قهر کهنه اي بر دوش

هر دومان مغرور








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

قسم خوردم

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

اما جاده عشق همراهي نمي كند

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

اما درياي عشق سرابي بيش نبود

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي

قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

فاصله

«فاصله» ، عشق هاي معمولي را از بين مي برد. اما «فاصله» عشق هاي بزرگ  و

هميشگي را شدت مي بخشد وزيادتر مي کند.مانند باد که شمع را خاموش مي کند

وآتش را شعله ور مي سازد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

چه شب زيباى بود

شب بود و ستاره گان چشمک زنان درآسمان ميرقصيدند ،خواستم که لحظاتى در

جشن پرشکوهى اين زيبا رويان آسمان خود را شريک سازم و خود را شريک لحظات

خوش آنان گردانم .
 
آيا ميدانى که چه شب زيباى بود ،تعبيرش را  کرده نميتوانم،تعبير لحظاتى را که درآن

جشن زيبا رويان اشتراک نموده بودم .
 
درآن شب همه زيبا رويان آسمان به دورم حلقه زده بودند و برايم آهنگ خوش آمديدرا

مى سراييدند برايم دختران زيباى آسمان دسته هاى گل سرخ را تحفه مى دادند ومى

گفتند که خوش آمدى .
 
من که غرق تماشاى زيبايى هاى واقعى شده بودم هيچ نمى دانستم که چه کارى را

انجام دهم واز خوشى زياد تمام غم هاى نهفت? دل خود را فراموش کرده بودم .
 
در آن شب خوشى واقعى خوشى که مرا به زندن ماندن دعوت مى نمود ،نصيبم

شده بود ومرا اميد وار به آيند? درخشان مينمود وهيچ فکر نمى کردم که انسان

باشم .
 
درآن شب خود را در دنياى از خوشى ها يافته بودم احساسى عجيبى به من دست

داده بود ،آرى احساسى که مرا به سوى دنياى ناشناخته دعوت مى کرد ،درآن شب

تمنا داشتم که براى ابد با اين زيبا رويان باشم به دور از غم ها وبدور از ناکامى ها

،بدور از تمام بدى ها وزشتى هااما افسوس که اين آرزويم يکبار ديگر ناکام بود زيرا

همه وهمه خواب بود تنها خواب . 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

زير باران

در كوچه پس كوچه هاي غم دوره گردي غريبم

در شهر خود نيز حتي انگار مردي غريبم
 
حالا كه يخ زد دل من چون فاخته زير باران

ديگر محال است پرواز حالا كه زردي غريبم
 
در جشن مردابي من پاييز و غم پاي كوبان

من مردي از نسل اهم همزاد دردي غريبم
 
با چشم هاي سراسر لبريز لبخند و گندم

در زير باران پاييز، افسوس كردي غريبم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

زندگي يعني بازي

زندگي يعني بازي سه ، دو ، يک …
 
سوت داور...
 
بازي شروع شد!!!

دويدي ، دست و پا زدي ،

غرق شدي ، دل شکستي ،

عاشق شدي ، بي رحم شدي ،

مهربون شدي…

بچه بودي ، بزرگ شدي ،

پير شدي

سوت داورــــــ90ــــــــــ

 بازي تمام شد...

زندگي را باختي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

دلتنگ

دوباره دلتنگت گشتم

دلتنگ واژه هايت

دلتنگ آواي مهرت

دلتنگ نغمه هاي جان گرفته

و دلتنگ شکوفه شکفته

ثانيه ها مي گذرد و زمان دلتنگ مکان است ...

دلتنگ مکان براي ديداري تمام ...

آسمان ابريست

گويا آسمان هم دلتنگ است ...

دلتنگ گريستن ...

و من ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

دشت هاي آلوده

دشتهاي آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف كين پوشانده ست

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

در كوچه پس كوچه هاي باور خودم

در كوچه پس كوچه هاي باور خودم بدنبال صفا بودم راستي و صداقت را ديدم هر دو

لنگ لنگان دست در دست هم بسويي در پرسه بودند صدايشان زدم خيره به انها

نگريستم انها نيز مرا. كمي بفكر فرو رفتم و شرمنده سرم را بزير افكندم در

مقابلشان...من با خودم هم رو راست نبودم . ...چه رسد؟

كمي آنطرف تر كولباري پر از شكست همراه با حبابي از موفقيت نظرم را جلب كرد

پر از غبار ... بيهوده و عبس  سالهاي پر از هيچ بدون  توشه...چه بر من گذشته ...هيچ

بر يك چشم برهم زدني طي شد  ... لبي گزيدم و در آتش حسرت و هزاران هزار

افسوس بر خود تاسف خوردم...وقتي براي خودم قدمي برنداشتم چگونه براي

ديگري خواهم برداشت؟

در خيالم  واژه ي  خوبي نورش كورسو ميزد حتي يكبار روي آن تمركز نكردم چون

هميشه حس  ميكردم زيادي نورش چشمم را ميزند و حالا آن نور غبار گرفته در

گوشه اي مرا ميطلبد ... وشايد اين بدي كردن بود كه خودش را در پيش من جلوه

ميداد كه چيزي جز او را نبينم

لايه هاي سياهي ها را كنار زده و عميق تر مينگرم در كنج خرابه هاي باورها و خيالها

كينه را ديدم برايم رخ نموده بزيبايي .....بي اعتنا از كنارش گذشتم. حسد آمد

جلو...غرور خرامان خرامان جلوه ميداد هر آنچه بودتهي از بودنها...كبر نيز در پي

او...جور وجفا .ظلم وستيز...و....و.چه گرمي دادند به اين بازار  يكي بعد از ديگري از

لايه لايه هاي ذهنم در عبور و مرور ...چاههايي كه بهر ديگران كنده بودم يكي بعد

از ديگري سر راهم ...برايم راهي پر فراز و نشيب را مي ساختند پر از دست انداز...كه

ناگه بخود آمدم و ساعتها گذشته بود. كه چه شد ؟

اي واي برمن چه شد ؟ لحظه اي بخود آمدم كه عمري بر من گذشته بود

پشت سرم را نگريستم كه واي برمن عمر سپري گشت وتوشه ام خالي ازماندني ها

واندوخته اي پر از نابوديها وفنا پرونده اي سرشار از نابوديها و بديها و  حالا ميفهمم كه

هيچگاه حتي با خودم هم رو راست نبودم چه رسد با ديگران؟

ودر اين خرابه ها و ويرانيها من بعنوان يك انسان(اشرف مخلوقات) برخود باليدم

وجستجوگرانه بدنبال صداقت بودم و صفا ... هر چه بود از من بود نه از دست روزگار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

بارش ممنوع

تعطيلي ابرهاست،

بارش ممنوع!

زرديد

به سبزها

گرايش ممنوع!

تقدير شماست بي صدا

له بشويد

جز ناله ي نارنجي خش خش ممنوع!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

مهم نيست دوستم داشته باشه يا نه

اگه كسي رو كه دوست داري و عاشقشي در پاسخ به عشق تو عاجز بمونه اين

تصميم اوست ، به هيچ عنوان از عشق تو كم نمي شه . . . من اگه كسي رو دوست

داشته باشم براش همه كار مي كنم ، مهم نيست دوستم داشته باشه يا نه...، مهم

اينه كه من دوسش دارم و شايد اون منو اصلا نخواد ، هر كاري از دستم بر بياد براش

مي كنم و ازش متنفر نمي شم ، خب اون منو دوست نداره ولي من كه دوسش دارم ،

من كه عاشقشم ، هر جا كه مي خواد باشه فكر من و وجود من پيش اونه و هميشه

براش دعا مي كنم شايد كم كم عاشقم شد

اول كه دوستت نداره ، تو ابراز محبت كن ، توجه كن بهش ، با نگات باهاش حرف

بزن... شايد اونم بهت علاقه پيدا كرد ، خسته نشو ، كسي كه واقعا عاشق باشه كم

نمياره و تمام تلاشش براي خوشبختي و ديدن خنده ي معشوقشه... اين به همه ي

دنيا مي ارزه ، نبايد خود خواه باشيم . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

اسير

ترا مي خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئي آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغي اسيرم

ز پشت ميله هاي سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكي خندد برويم

چو من سر مي كنم آواز شادي

لبش با بوسه مي آيد بسويم

اگر اي آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان مي كنم ويرانه اي را

اگر خواهم كه خاموشي گزينم

پريشان مي كنم كاشانه اي را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦

آتش عشق

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

من به خود مي گويم :

چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۰/۰۷/۸۶

گفت گوي من با دلم

گفت:خيز وچاره کن ؛ميترسم نبيني چهره هستي را

دگر

گفتمش:هر چه زودتر مي خواهمش دير کرد

گفت:شو نزد طبيبان تا که تدبيري کنند

گفتمش:حکم قضا را کي ميتوان تدبير کرد

گفت:از فرداي کوريت هيچ تصويرت هست؟

گفتمش: نا ديده را مشکل توان تصوير کرد

گفت:رخسا رعزيزان را نبيني!؟

گفتمش:از لقاي دشمنان آسوده ام تقدير کرد

گفت:تسليم قضا گشتن طريق عقل نيست

گفتمش: هرکس به نوعي عقل را تفسير کرد

گفت: از زندگاني خود چه تعبيرست تو را

گفتمش: از مرگ نتوان زندگاني تعبير کرد

گفت:شوق مرگ داري؟!!

گفتمش:بيم زندگي...!

گفت:از غم مرگ زايد...

گفتمش:تأ خير کرد...!

گفت:زندان است دنيا؛گر از اين در بنگري

گفتمش: زندانيم؛بي وفايي اينچنين تقدير کرد

گفت:در خاطرت اميد را مرده ميبينم همي

گفتمش:آري در کف يأسم؛گريبان گير کرد

گفتمش:شيطان جهان را سر به سر تسخير کرد

گفتمش:هر نا سپاسي را زمان تعزير کرد

گفتمش: مفهوم خوبي نيز در من تغيير کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

بهت نگفتم تا حالا

بهت نگفتم تا حالا

اينکه چقد دوست دارم

اما حالا بهت مي گم

بي تو دارم کم ميارم

بهت نگفتم تاحالا

که بدجوري عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا

اما حالا بهت مي گم

داري کجا ها مي کشي

با اين دل در به در و

قشنگ مهربون من

اينجوري از پيشم نرو

بهت نگفتم تا حالا

اينکه چقد دوست دارم

اينکه چقد آرزومه

پيش چشات کم نيارم

دلم مي خواد باور کني

از ته دل مي خوام تو رو

وقتي مي گم بمون , بمون

وقتي مي گم نرو , نرو

بري هزار سالم بشه

چشم انتظارت مي مونم

بازم براي دل تو

ترانه هامو مي خونم

خودت مي دوني که تورو

از دل و از جون ميخوامت

ليلي عشق من شدي

من مثه مجنون مي خوامت

بهت نگفتم تا حالا

اينکه چقد دوست دارم

اما حالا بهت مي گم

بي تو دارم کم ميارم

بهت نگفتم تا حالا

که بد جوري عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا

اما حالا بهت مي گم

دلم مي خواد باور کني

از ته دل مي خوام تو رو

وقتي مي گم بمون , بمون

وقتي مي گم نرو , نرو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

يعني بايد باور كنم

يعني بايد باور كنم ديگه نيستي يعني بايد باور كنم

چجوري ميتونم اونهمه خاطراتتو يه شبه پرپر كنم

يكي دو روز نيست اخه صحبت يه عمره كه دارم براي تو ميميرم

ميدونم محاله بدون تو نميتونم يه لحظه رو سر كنم

مگه منو دوسم نداري كه اينجوري ميزاري ميري بيخيال ما ميشي

مگه فك كردي من بازيچم كه يروز ميگي دوسم داريو فرداش ميري

اخه چجوري باور كنم رفتن تو برام مرگه بدون تو نميتونم

بگو كي اومد به جاي من افتادم از چشماي تو نگو لايق تو نبودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

در برابر خدا

از تنگناي محبس تاريکي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه اي خدا ي قادر بي همتا

يکدم ز گرد پيکر من بشکاف

بشکاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينه من بيني

اين مايه گناه و تباهي را

دل نيست اين دلي که به من دادي

در خون تپيده آه رهايش کن

يا خالي از هوي و هوس دارش

يا پاي بند مهر و وفايش کن

تنها تو آگهي و تو مي داني

اسرار آن خطاي نخستين را

تنها تو قادري که ببخشايي

بر روح من صفاي نخستين را

آه اي خدا چگونه ترا گويم

کز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گويي اميد جسم دگر دارم

از ديدگان روشن من بستان

شوق به سوي غير دويدن را

لطفي کن اي خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

عشقي به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياري به من بده که در او بينم

يک گوشه از صفاي سرشت تو

يک شب ز لوح خاطر من بزداي

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم به انتقام جفکاري

در عشقش تازه فتح رقيبش را

آه اي خدا که دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستي را

بنماي روي و از دل من بستان

شوق گناه و نقش پرستي را

راضي مشو که بنده ناچيزي

عاصي شود بغير تو روي آرد

راضي مشو که سيل سرشکش را

در پاي جام باده فرو بارد

از تنگناي محبس تاريکي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرابشنو

آه اي خداي قادر بي همتا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

پس کوچه ي چشمات

توي پس کوچه ي چشمات دل من گم شده باز

دنبال عشقم مي گردم دنبال يه سروناز

دنبال يه راهه دررو ، از قمار عشق تو

ولي نه ، دلم ميگه اين يکي رو حتما بباز

نازنين از تو قفس دلم برات پر ميکشه

دنبالت ميام به هر جا ، تا به هر جا که بشه

نمي خوام تو رو ببينه غير من ، حتي يه گل

ميگم اي واي نکنه ، نکنه که اون عاشقشه

بيا بريم از اين ديار ، بيا بريم تنهام نذار

بيا بسازيم قصر عشقي واسه هم پروانه وار

بيا که من منتظرم ، بدون تو دربدرم

بيخيال حرف مردم شو ، بيا بشيم دو يار

ناز و ادات قشنگترين درد و غماي عالمه

آخرش هُرم چشات ، آتيش به جونم ميزنه

چقدَر فرار کنم از دو چشاي اطلسي

عزيزم ناز نگات بسته به اين جون منه

بيا بريم از اين ديار ، بيا بريم تنهام نذار

بيا بسازيم قصر عشقي واسه هم پروانه وار

بيا که من منتظرم بدون تو دربدرم

بيخيال حرف مردم شو ، بيا بشيم دو يار...

کي ميدونه اين حسرتا چه کرده با روز و شبام...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

بي خبر از عشق

اي بي خبر از عشق نداري خبر از من

روزي تو مي آيي نمانده اثر از من 

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت

مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟

ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم

نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و

مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن

مي خندم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

نميدانست

نميدانست که پايان راهش کجاست

نميدانست که آغاز راهش کجا بود

نميدانست که اکنون کجاست

فقط ميدانست که تنهاست

تنهاي تنها

نميدانست که زندگي بي رحم است

نميدانست که روز هم  تاريک است

نميدانست که خوشي  هم پر گريه است

فقط ميدانست

زندگي فقط زنده بودن نيست

نميدانست که دنيايش در يک کلمه خلاصه شده

نميدانست که زندگي برايش بي ارزش شده

نميدانست که زندگيش پوچ شده

فقط ميدانست که گذر عمر يعني همين

نميدانست...

چرا او ميدانست

اما خود را فريب مي داد.

تا شايد در شب تار ستاره را بهتر ببيند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

نرم، نزديک

قشنگي دنيا به چيه؟به دارايي،به بچه داشته باش،دنيا قشنگ ميشه ،قشنگ

دروغي نه ها! قشنگ راستي اماداشتن.داشتن با کنز فرق ميکنه کنز هرکس کنه

،اون دنيا پدرش رو در ميارن.با همون کنزش داغش ميکنن

کنز يعني چه؟

يعني پول روي هم گذاشتن،يعني دارايي انبارکردن،خانه پشت خانه خريدن چون کنز

ميکني ديکه هيچ نداري،صاحبش نيستي،انباردارش ميشوي هم خودت را محروم

ميکني ازش ،هم ديگران را داته باش،کنز هم نکن،لذتش را هم ببر.

حسين بهترين مال وبهترين فرزند را داشت،همه هم از مالش بهره بردند چه اونايي

که ازدستش به محبت گرفتند وچه اونايي که از دستش به خصومت کشيدند کنز هم

نکرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

گفته بودم

گفته بودم عشق يعني هورم نفس  داغِ داغ

عشق يعني بوييدن گل از لاي در باغ

مي گويم عشق يعني سوز درد سرد سرد

عشق يعني دلي بي كينه اما پر ز درد

گفته بودم عشق يعني التهاب التماس

عشق يعني مرواريد يه قطعه الماس

مي گويم عشق يعني حقارت در التماس

عشق يعني  ذغال، ني مرواريد و الماس

گفته بودم عشق يعني زلالي رود وجود

عشق يعني به درگاه يار به سجود

مي گويم عشق يعني دفن خود در وجود

عشق يعني به درگاه خالي به سجود

گفته بودم عشق يعني مستي از جام نگاه دوست

عشق يعني پستي رانده شدن از در دوست

مي گويم عشق يعني پيمانه ات بشكسته به دست دوست

عشق يعني  سراب رسيدن تا در دوست

گفته بودم عشق يعني صداي تيشه فرهاد

عشق يعني مجنون از ليلي به فرياد

مي گويم عشق يعني تيشه زدن بر دست فرهاد

عشق يعني ليلي به بر دگر يار ،مجنون به فرياد

گفته بودم عشق يعني گداختن در انتظار

عشق يعني خطر كردن با اختيار

مي گويم عشق يعني سوزش  سردي  ديدار

عشق يعني  خطا كردن بي اختيار

گفته بودم عشق يعني ديدن خنده يار

عشق يعني سيل اشك ،بي اختيار

مي گويم عشق يعني حسرت در ديدن يار

عشق يعني سيل اشك ويار بي عار

گفته بودم عشق يعني بودن لب روي لب

عشق يعني صبر لبالب

مي گويم عشق يعني فشار دندان  روي  دست

عشق يعني  فرود از بالا به پست

گفته بودم عشق يعني شرمساري ايوب

عشق يعني يوسف واسه يعقوب

مي گويم عشق يعني  سنگ و رمي جمرات

عشق يعني بنده شدن بر مي و مسكرات

گفته بودم عشق يعني دوست داشتن بي انتها

عشق يعني ايستادن و سوختن تا انتها

مي گويم عشق يعني حماقت در دوستي بي ريا

عشق يعني ايستادن و سوختن ،تنهاي تنها

گفته بودم عشق يعني رنگ سرخ شقايق

عشق يعني پارو واسه قايق

مي گويم عشق يعني جان دادن يك گل زيبا

عشق يعني حقيري در بزرگي تا ناكجا

گفته بودم عشق يعني ترنم زيباي بارون

عشق يعني نفير صداي كارون

مي گويم عشق يعني سيل ويران گر

عشق يعني دلت به دست ياري سوداگر

گفته بودم عشق يعني همه زيبايي ديدن

عشق يعني خود نديدن ،يار ديدن

مي گويم عشق يعني  زنگار بر رخ زيبايي و مدارا

عشق يعني نه خود ديدن و نه يار ديدن ،تو را

گفته بودم عشق يعني رنگين كمان را يك رنگ ديدن

عشق يعني بر عاشقي دم مسيحا دميدن

مي گويم عشق يعني يكرنگي را رنگ رنگ ديدن

عشق يعني بر دلت دم مرگ ،پي از پي دميدن

گفته بودم عشق يعني رنگ آبي آسمون

عشق يعني وسعت دريا مث مهربون

مي گويم عشق يعني رنگ آبي آسمون

عشق يعني وسعت دريا مث مهربون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

كوتاه اما عميق

دختري به مادر گفت: مادرم عشق چيست؟ مادر اندکي رفت به فکربا نگاهي پرمِهر

گفت: دخترم عشق؛ فرياد شقايق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛

نويد تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمي تنهاست. عشق؛ عروس حِجله

تنهايي انسانهاست. عشق؛ سرخي گونه هاي آدمي رسوا است. دخترم تو چه مي

داني عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمي داني عشق؛ نغمه هاي قلب قناري ها

است. راستي دخترم تو چرا پرسيدي؟ دخترک با گونه هاي سرخ با کمي لبخند گفت:

آخر پسر همسايه با نگاهي عاشقانه گفت: دوستت دارم. بي درنگ مادر ياد بي

مهري شوهر افتاد . ياد آن سيلي سرخ. يادآن عشق حقير. ياد آن قلب بي مهر ووفا .

گفت: دخترم عشق؛ سرابي در دل دريا هاست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

كاش

كاش يك تكه سنگ بودم.يك تكه چوب . مشتي خاك . كاش سپور بودم . يك نانوا، يك

خياط ،دست فروش، دوره گرد، پزشك، وزير، يك واكسي كنار خيابان ،كاش كسي

بودم كه تو را نمي شناخت. كاش دل ام از سنگ بود.  كاش اصلا دل نداشتم. كاش

اصلا نبودم .كاش نبودي. كاش مي شد همه چيز را با تخته پاك كن پاك كرد. كاش

اجرهاي خانه ات بودم، يا يك مشت خاك باغچه ات. كاش دستگيره ي اتاق ات بودم،

تا روزي هزار بار مرا لمس كني ، كاش دست هات بودم . كاش چشم هات بودم .

كاش دل ات بودم . نه كاش ريه هات بودم تا نفس هات را در من فرو ببري و از من

بيرون بياوري، كاش من تو بودم .كاش تو من بودي .

كاش ما يكي بوديم يك نفر دوتايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

شب خوب

شب خوب تو آسمون يک ستاره چشمک زنون خنديد و گفت : کنارتم تا آخرش تا پاي

جون ... ستاره ي قشنگي بود آروم و ناز و مهربون ... ستاره شد عشق من و منم

شدم عاشق اون ... اما زياد طول نکشيد عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد

ستاره رو دزديد و برد نا مهربون ... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي همزبون ...!!!

حالا شبا به ياد اون چشم مي دوزم به آسمون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

سعي کنيد

سعي کنيد اين فکر مسموم را که خداوند با همه ي قدرت و جلال و جبروتش در آن

دور دستها در بهشت و شما چون کرمي کوچک، ضعيف، درمانده، غرق در مشکلات و

در گل فرومانده هستيد، را از ذهن بيرون کنيد. فراموش نکنيد که در پس قدرت شما،

اراده ي حق عظيم نهفته است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

ساقي

کاش مي ديدم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است

آه وقتي که تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگان بلندت را

 مي خواباني

آه وقتي که توچشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني

موج موسيقي عشق

از دلم مي گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم مي کند اي غنچه رنگين پر پر

من در آن لحظه که چشم تو به من مي نگرد

برگ خشکيده ايمان را

در پنجه باد

رقص شيطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهاني بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابديت را مي بينم

بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

کاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

زهر شيرين

ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق

که نامي خوشتر از اينت ندانم

وگر هر لحظه رنگي تازه گيري

به غير از زهر شيرينت نخوانم

تو زهري زهر گرم سينه سوزي

تو شيريني که شور هستي از تست

شراب جام خورشيدي که جان را

نشاط از تو غم از تو مستي از تست

به آساني مرا از من ربودي

درون کوره غم آزمودي

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

نگاهم را به زيبايي گشودي

بسي گفتند دل از عشق برگير

که نيرنگ است و افسون است و جادوست

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

که او زهر است اما نوشداروست

چه غم دارم که اين زهر تب آلود

تنم را در جدايي مي گدازد

از آن شادم که هنگام درد

غمي شيرين دلم را مي نوازد

اگر مرگم به نامردي نگيرد

مرا مهر تو در دل جاوداني است

وگر عمرم به ناکامي سرايد

ترا دارم که مرگم زندگاني است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

در كوله بار خاطره

در كوله بار خاطره چيزي از اين تنها ببر         

در كوچه هاي واپسين يادي از ان جانا ببر

شايد مرا از خاطره در قاب قسمت بنگري         

اما نگو ياران چه شد انجا فقط وفا ببر

در غربت تنهايي ام ديگر مجال وصل نيست      

اي شمع رخسار دلم امشب بيا يار را ببر

شعرم ز جان سر مي رسد تا بنگرد رخسار تو   

موسيقي ام رنگ شب است بهر خدا نوا ببر

در شهر بي پرواي من بانگي به حال من بزن     

تا بشنوي امواج من موسيقي ام تنها ببر

در لحظه هاي واپسين چيزي از ان رازت بگو    

شايد شبيه خاطره است اما همين حالا ببر

اين نم نم باران كجاست تا بشنوم اهنگ تو         

اي يار من بي من نرو من را فقط انجا ببر

در اين سكوت فاصله تا انتها چيزي بگو           

اغاز بي پايان من در اين سفر مرا ببردر كوله بار خاطره چيزي از اين تنها ببر         

در كوچه هاي واپسين يادي از ان جانا ببر

شايد مرا از خاطره در قاب قسمت بنگري         

اما نگو ياران چه شد انجا فقط وفا ببر

در غربت تنهايي ام ديگر مجال وصل نيست      

اي شمع رخسار دلم امشب بيا يار را ببر

شعرم ز جان سر مي رسد تا بنگرد رخسار تو   

موسيقي ام رنگ شب است بهر خدا نوا ببر

در شهر بي پرواي من بانگي به حال من بزن     

تا بشنوي امواج من موسيقي ام تنها ببر

در لحظه هاي واپسين چيزي از ان رازت بگو    

شايد شبيه خاطره است اما همين حالا ببر

اين نم نم باران كجاست تا بشنوم اهنگ تو         

اي يار من بي من نرو من را فقط انجا ببر

در اين سكوت فاصله تا انتها چيزي بگو           

اغاز بي پايان من در اين سفر مرا ببر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

در آرزوي رسيدن به تو

در آن روزي که از اين دنيا بروم در آرزوي رسيدن به تو خواهم بودو بدا ن اميد ميميرم

که خاک درگاه  تو باشم در روز رستاخيز هنگامي که زيبا رويان هر روي جهان جمع

شده اند  نگاه من تنها بسوي توست و بنده چهره تو هستم اگر هزار سال در گور

بخوابم حتي در گور هم آرزوي رسيدن به تو را دارم و بدان اميد ميميرم من شراب

بهشتي را از دست ساقي بهشتي نمي نوشم چون من نيازي به شراب ندارم چون

مست بوي تو هستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

امشب تا سحر

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه انديشه ام انديشه فرداست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

هر چه بود و نبود

اگر بتوانم

ماه وستارگان را
 
روي برگهاي سوزني كاج بدوزم

اگر عاشق تر از

همه شمع هاي جهان بسوزم

اگر از قطره هاي نجيب خونم

صدها رود خانه خروشان بسازم

اگر زيباتر باشم از

هر چه بود ونبود

اما تو مرا

دوست نداشته باشي

چه سود؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

از هم گريختيم

وان نازنين پياله دلخواه را ، دريغ

بر خاک ريختيم

جان من و تو تشنه پيوند مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختيم

بس دردناک بود جدايي ميان ما

از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم .

ديدار ما که ان همه شوق و اميد داشت

اينک نگاه کن که سراسر ملال گشت

وان عشق نازنين که ميان من و تو بود

دردا که چون جواني ما پايمال گشت

با ان همه نياز که من داشتم به تو

پرهيز عاشقانه من ناگزير بود

من بارها به سوي تو باز امدم ولي

هر بار دير بود.

اينک من و توايم دو تنهاي بي نصيب

هر يک جدا گرفته ره سرنوشت خويش

سر گشته در کشاکش طوفان روزگار

گم کرده همچو ادم و حوا بهشت خويش.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۹/۰۷/۸۶

خداوند بي نهايت است

خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان

اما به قدر فهم تو کوچک مي شود

و به قدر نياز تو فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود

يتيمان را پدر مي شود و مادر

محتاجان برادري را برادر مي شود

عقيمان را طفل مي شود

نااميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريکي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مي شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکي دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف

و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار

و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها...

چنين کنيد تا ببينيد چگونه

بر سفره شما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند

در دکان شما کفه هاي ترازويتان را ميزان مي کند

و در کوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند

مگر از زندگي چه مي خواهيد که در خدايي خدا يافت نمي شود؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

سنگين گذشت لحظه از هم جدا شدن

سنگين گذشت لحظه از هم جدا شدن

اين بود انتهاي آشنا شدن

ما را به باد سپردند مثل ابر

دردآور است در دل توفان رها شدن

وقتي دلي براي تو آينه مي شود

انصاف نيست دشمن آينه ها شدن

وقتي سكوت حنجره را فتح مي كند

ديوانگي است فرضيه همصدا شدن

افسوس مي خورم كه چرا اين دريچه ها

هر روز دلخوشند به رؤياي وا شدن

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم به از هم جدا شدن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

اگه تو مال من بودي

اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع مي كرد

پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع مي كرد

اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش مي رسيد

مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش مي رسيد

اگه تو مال من بودي همه خبردار مي شدن

ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار مي شدن

اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم

پاييز مي فهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم

اگه تو مال من بودي انقد غريب نمي شدم

من چي مي خواستم

از خدا ديگه اگه پيشت بودم

اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود

دل من اون آواره اي كه شبا مي گرده نبود

اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت

تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت

اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت مي شد

قصه ي عشق ما دو تا ، عبرت

سرنوشت مي شد

اگه تو مال من بودي مي بردمت يه جاي دور

يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور

اگه تو مال من بودي ،‌ مي ذاشتمت روي چشام

بارون مي خواستي مي باريد ، ابر سفيد گريه هام

اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نمي ريخت

شمعي كه پروانه داره ، اشك

غم انگيز نمي ريخت

اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت

آدما دارا مي شدن ، دنيا ديگه فقير نداشت

اگه تو مال من بودي خيال نمي كنم باشي

پس مي رم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي

کي مي دونه اين حسرتا چه کرده با روز و شبام ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

عجب باشکوه است “عشق “

عشق نيرو مي‌دهد ، عشق زندگي مي‌دهد، عشق شهامت و قدرت مي‌بخشد.

عشق بزرگ‌ترين وديعه‌اي است که خدوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است.

اگر عشق نبود زندگي هم نبود . کسي که عاشق مي‌شود بايد خود را براي پرداخت

بهاي آن عشق آماده سازد که عشق همان‌طور که لذّت و شادکامي در پي دارد، غم

و سردرگمي هم به دنبال خواهد داشت. امّا غم عشق چه غم شيريني است و چه

گوارا به‌کام دل عاشق مي‌ريزد حتي اگر دل عاشق را بشکند. زيرا هر چيز

شکسته‌اش بي‌خريدار است، مگر دل که شکسته‌اش قيمتي‌تر است و خدايش

دوست‌تر دارد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

باورم نميشه

باورم نميشه

لحظه تلخ جدايي

تکرار شکست

اندوه خاطرات گذشته

دوباره ...

من و غم تنها

اسير لحظه هاي بي تو

گذشت لحظه هاي بيهوده

چه سخته ...

دلي نيمه ترک خورده

لحظه شکستنش

من و تو همدرديم

هر دو زخمي

خسته

گرفتار طوفان رهگزران

مي نگرند چه ساده

مي پندارند فراموش کردن اسوده

ايستاده اند خنجر به لب

مي زنند

مي زنند

به اين روح خسته

توان دارم

حتي آهي

فريادي

از درياي چشمانم

مي توان ديد ...

هر انچه که نمي توانم گويم

هر انچه که در سکوتم نهفته

ميتوان ديد که ....

خورشيد خاموشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

سخته

سخته بخواي همه ي دردهاتو توي چند تا جمله خلاصه کني

همه ي دردهاتو شکل حرف دربياري,حرفا رو شکل کلمه...

کلمه پيدا نکردن براي گفتن بغضت سخته...

زندوني کردن اين همه فکر توي چارديواري مغزت سخته

مجبورم بنويسم...اين جا

براي دفن کردن حرفام,دردام,بغضم...

فقط به خاطر اينکه خفه نشم...من بازم دلم گرفته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

همسفــر

تمام آئينه ها با تو گفتگو دارند

خلوص قلب ترا جمله آرزو دارند

تو از کدام ديار غريب مي آيي؟

که آيه هاي شرف با تو آبرو دارند

به پايمردي و همت رفيق ره بودي

فرشتگان همه از وجد هاي و هودارند

هنوز خاطره ها از کرامتت جاريست

هزار چشمه جوشيده در سبو دارند

تو همسفر خوب سالهاي دور مني

که کوچه باغهاي جواني به جستجو دارند

ز چشمه سار مهر تو سيراب مي شود هردم

جوانه هاي نهالت که گل به رو دارند

قلم به وصف تو ما را نمي کند ياري

که واژه ها همه از شرم سر به تو دارند

ببين که صفحه تقويم با تو نورانيست

هميشه ثانيه ها با تو رنگ و بو دارند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

محکوم

فراموش نمي کنم

با آن چشم هاي شيطاني تنم را لمس مي کرد

نوازش دست هاي کثيفش روحم را آزار مي داد

نفسش بوي تعفن مي داد

لب هايش گرماي نفرت انگيزي داشت

با هر بوسه احساس مي کردم به من خيانت شده

بارها مي خواستم فرار کنم

ولي زنداني اش بودم

من محکوم بودم تا به او تن بسپارم

محکوم به هرزگي

داشتم تاوان مي دادم

تاوان فراموش کردن آدميت

فراموش کردن معصوميت دخترانه ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

ماندن يا رفتن

ديگر رمقي براي رفتن نمانده است به كجا بروم؟ به كجاي اين شب سيه و ديرپاي

بياويزم ديگر

چه فرقي مي كند بي تو در كجاي اين برهوت عظيم خدا قرار بگيرم .

نگاه مهربان تو با سرپنجه نيايشگر خويش مرا تا به اقصي نقاط عالم هستي تا

بدانجا كه پاي هيچ انساني

آنرا آلوده نساخته بود مي برد امروز كه نگاه تو نيست ديگر چه فرقي مي كند رفتن يا

ماندن

حتي ذره ايي ترديد مرا قلقلك نمي دهد كه بروم يا بمانم و تو بهتر از هر كسي مي

داني كه براي من

عشق از زندگي كردن برتر است و وقتي كه تو نباشي من به كجا بروم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

عسلک

من‌ُ تو دنيا رُ آفتابي‌ مي‌خواستيم‌ ، عسلک‌ !

پيرهناي‌ مِشکي‌ رُ آبي‌ مي‌خواستيم‌ ، عسلک‌ !

من‌ُ تو ماهي‌ نبوديم‌ مثه‌ اون‌ قصه‌ي‌ ناب‌ !

تنها اين‌ شبا رُ مهتابي‌ مي‌خواستيم‌ ، عسلک‌ !

همه‌ي‌ سهم‌ِ ما از دنيا همين‌ بود ، عسلک‌ !

سايه‌ي‌ ستاره‌ هم‌ ستاره‌چين‌ بود ، عسلک‌ !

اما بين‌ِ چشماي‌ مُرده‌ وُ مات‌ِ آدما ،

برق‌ِ چشماي‌ ما آفتابي‌ترين‌ بود ، عسلک‌ !

سهم‌ِ من‌ از چش‌ِ تو چَن‌تا غزل‌ بود ؟ عسلک‌ !

آخرِ چن‌تا غزل‌ اسم‌ِ عسل‌ بود ؟ عسلک‌ !

حالا جُرم‌ِ ما چيه‌ ؟ بگو به‌ من‌ ! بگو به‌ من‌ !

بگو همبندِ غزلسازِ هميشه‌ خوبه‌ من‌ !

بگو پروانه‌ي‌ ما صيدِ کدوم‌ ثانيه‌ شد ؟

بگو کي‌ سَر مي‌زنه‌ خورشيدت‌ از غروبه‌ من‌ ؟

عسلک‌ ! گاهي‌ خيالت‌ من‌ُ غمگين‌ مي‌کنه‌ !

اسب‌ِ بالدارِ ترانه‌ رُ بَرام‌ زين‌ مي‌کنه‌ !

اسم‌ِ تو يه‌ طعمي‌ داره‌ مثه‌ شيريني‌ِ عشق‌ !

چاي‌ تلخ‌ِ لحظه‌م‌ُ اسم‌ِ تو شيرين‌ مي‌کنه‌ !

سهم‌ِ من‌ از چش‌ِ تو چَن‌تا غزل‌ بود ؟ عسلک‌ !

آخرِ چن‌تا غزل‌ اسم‌ِ عسل‌ بود ؟ عسلک‌ !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

زندگي

نادياي من !

نگراني دل را رها کن !

و اکنون با چشم نگران واژه ها باش !

جان من ! در اين جهان هردم به سويي , جهان

مزاج هر دم دمدميست

و هر گاهِ اين عرصه گاهگاهيست

 وجاي جاي اين پهنه هر جائيست

و هر جا نيز در جابجائيست

پس تو را بايسته وشايسته تر آنکه

تا در چنين ناثباتگاه عظما حکم حضور داري

خود را به ايمان ايمن کني و به باور بارور گرداني

که درختي که ميوه ندارد

به ريشه کني از چوبش ميوه سازند

آن هم نه بهر کام آدم که کام آتش

عزيزا !

ترا سخت واجب آيد که از اين گذران شک آلود

ظن رنجي بي بديل بر تفکر خود حاکم گرداني

تا آنکه بتواني بر هر گون رنج

خصوص رنج شبهه و ترديد حاکم شوي

تاريخ را بشنو !

که چسان پر مهابت فرياد مي زند که :

اي راهيان راه حقيقت !

رنج عشق و معشوق را عاشقانه مبارک دانيد

که رنج زاده عشقست و عشق زاده ايمان

ايمان به زندگي

ايمان به مرگ

و مرا بزرگ غلطيست که اين يک را دوگانه گويي  کرده ام که :

ايمان به زندگي همانا ايمان به مرگست

و ايمان به مرگ همان ايمان به زندگي

که حکم به انفکاک اين دو

به کردار آن ماند

که در ملازمه عشق و عاشق بي باور گردي

نادياي من !

شک مدار که اگر با همان مايه و به همان پايه که از براي زنده بودن

در تلاش و تکاپوي پيوسته اي و جز آن از تمام گسسته اي

براي فهم زندگي , صد يک آن بلکه صد هزار يک آن 

صرف همّت و غيرت مي کردي

هرگز مپندار

که زنده بودن و زندگي تو را ملالت مي آورد و حلاوت مي برد

و حتم دان که نقطه نقطه آن تو را گنج اندرگنج بود

نه بسان زندگي اکنون رنج اندر رنج








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

خيال کردم

ديروز خيال کردم همچون ذره اي لرزان و سرگردان

در چرخ گردون زندگاني مي چرخم و موج مي زنم

و امروز به خوبي مي دانم من همان چرخ گردونم

و تمام زندگي به صورت ذراتي با نظم در من مي جنبد

آنان در بيداري مي گويند

تو و جهاني که در آن به سر مي بري چيزي جز دانه اي ماسه

بر ساحلي لايتناهي در درياي بي کران هستي نخواهي بود

در رؤيايم به آنان گفتم

من درياي لايتناهيم

و تمام جهان چيزي جز دانه هايي از شن بر ساحل من نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

بگذار برگردم

خدايا

غريبم اشنا با خويش حتي نيستم بگذار برگردم

نميبينم نميدانم که حتي کيستم بگذار برگردم

نه با ديروز خرسندم نه با امروز حالايم غريبان است

خدايا من که فردا را پذيرا نيستم بگذار برگردم

به اسبي خسته ميمانم رها کردم سوارم را و بارم را گذشت از عاشقي صعب

است اگر مي ايستم بگذار برگردم

خودم را عاقبت گم کرده ام در زير باراني که باريده است

خواهش مي کنم بگذار يک امشب...

به تنها جاي ماندن هاي بي رفتن به دنيايي که ديگر نيستم برگردم

خداوندا

اگر نامم صداي اب را تا پاي شيرواني ها و يا در خانه ها تا پاي اتش مي برد تقصير

باران نيست

عبوري بي عصا بي جاي پا دارم و بر سقفي که سوراخ است ميبارم

نميبينم نميدانم که سير چيستم بگذار برگردم

سفر سخت است وفردا بي سبب پشت چراغ بي خطر مانده است

کسي انسوي درهاي قديمي را نمي بيند

کسي ديوارها را با کلنگي بر نمي دارد

کسي ديگر نمي ايد

خدايا نه

چرا ديوار من باشم؟چرا من تک چراغ ايستم؟

بگذار برگردم

تو گفتي مي تواني باز گردي

گفته بودي زندگي زيباست

من هم زيستم

بگذار برگردم

بگذار برگردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

حيف شد

تو يه شب مهتابي به دنيا اومد

به خواست خودش نه

به دستور خدا

عادي نبود

معلول بود

ويلچر

هميشه دلش ميخواست بدونه بالاي پله ها چيه

که همش مردم ازش ميرن بالا

اون نميتونست بره

يه بار خواسته بود بره بالا

ولي...

صورتش زخمي شده بود

اونقدر تو اين حسرت موند

تا آخر مرد

به تنها آرزوش هم نرسيد

با يه دل پاک

حيف شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

چقدر اين ثانيه ها نامردند

چقدر اين ثانيه ها نامردند

گفته بودند که بر مي گردند

برنگشتند و پس از رفتنشان

بي جهت عقربه ها مي گردند

آه اين ثانيه هاي بي رحم

چه بلايي به سرم آوردند

نه به چشمم افقي بخشيدند

نه ز بغضم گرهي وا کردند

از چه رو سبز بنامم به دروغ

لحظه هايي را که يکايک زردند

لحظه ها ،همهمه هايي موهوم

لحظه ها، فاصله هايي سردند

بگذاريد ز پيشم بروند

لحظه هايي که همه بي دردند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

باغ ِ عشق

به باغ ِ عشق رفتم

و ديدم آنچه را كه از آن پيش نديده بودم

ديدم در ميان ِ باغ،

در چمنزاري كه تفرجگاه ِ من بود

كليسايي ساخته بودند

درهاي كليسا را بسته

و روي آن نوشته بودند

تو هرگز نبايد . . .

پس به گرد ِ باغ در گردش درآمدم

به تماشاي آنهمه گل ها كه در باغ ِ عشق مي رويند

اما دور تا دور، بر جاي ِ گل ها

همه سنگهاي گور ديدم

و كشيشان همچون غراب در جامه هاي سياه

به اين سوي و آن سوي دوان بودند

و هم آنان

شادي ها و آرزوهاي مرا

با بندهايي از پيچك ِ خشك

بستند و به گوشه اي انداختند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

حسرت ديرينه من

امشب آن حسرت ديرينه من

در بر دوست به سر مي ايد

در فروبند  و بگو خانه تهي است

زين سپس هر که به در مي ايد

شانه کو؟ تا که سر و زلفم را

در هم و وحشي و زيبا سازم

بايد از تازگي و نرمي و لطف

گونه را چون گل رويا سازم

سرمه کو ؟تا که چو بر ديده کشم

راز و نازي به نگاهم بخشد

بايد اين شوق که دردل دارم

جلوه بر چشم سياهم بخشد

چه بپوشم که چو از راه ايد ؟

عطشش مفرط و افزون گردد

چه بگويم که ز سحر سخنم

دل به من بازد و افسون گردد

آه اي دخترک خدمتکار

گل بزن بر سر و سينه من

تا که حيران شود از جلوه گل

امشب آن عاشق ديرينه من

چو ز در آمد و بنشست خموش

زخمه بر جان و دل و چنگ زنم

با لب تشنه دو صد بوسه شوق

بر لب باده  گلرنگ زنم

ماه اگر خواست که از پنجره ها

بيندم در بر او مست و پريش

آنچنان جلوه کنم کو ز حسد

پرده ابر کشد بر رخ خويش

تا چو رويا شود اين صحنه عشق

کندر و عود در آتش ريزم

ز آن سپس همچو يکي  کولي مست

نرم و پيچنده ز جا برخيزم

همه شب شعله صفت رقص کنم

تا ز پا افتم و مدهوش شوم

چو مرا تنگ در آغوش کشد

مست آن گرمي آغوش شوم

آه گويي ز پس پنجره ها

بانگ آهسته پا مي ايد

اي خدا اوست که آرام و خموش

بسوي خانه ما   مي ايد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

تنها به جهان آمده ام

من بس تنها به جهان آمده ام، اما نه چندان تنها

تا هر ساعتي را تقديس کنم

من بس ناچيز به جهان آمده ام، اما نه بدان خُردي

تا در پيشگاهت چون شيئي باشم

تاريک و هوشياردرست چنان که هست

خواستم رامي خواهم و مي خواهم خواستم را

همراهي کنم به راه هاي کردار؛

و در دوران هاي سکوت و هرگونه ترديدي

مي خواهم هنگامي که چيزي نزديک مي شود

در ميان دانايان باشم

يا تنها
 
مي خواهم همواره تو را تمام رخ بازتابم

نمي خواهم هرگز کور باشم يا که فرتوت

تا تصوير سنگين و لرزانت را در خاطر نگه دارم.

مي خواهم واشکوفم

خميده ماندن نمي خواهم،

زيرا آنجا که خميده ام، ناراست بوده ام

مي خواهم حِسََّم را

در پيشگاهت بشناسم. مي خواهم خود را وصف کنم

چنان تصويري که ديدم،

دراز آهنگ و دور،

چنان کلمه اي که دريافتمش،

چنان کوزه ي هر روزه ام،

چنان سيماي مادرم،

چنان کشتي يي،

که از دل مرگزاترين توفان

مرا به سفر بُرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

اضطراب ... نگراني

جام حيات ملتهب مي تپد، گويي مرگ بر در مي زند.

مرگي که به يکباره نفس را نمي گيرد

که گلو را تنگ مي کند،

که سينه را مي فشارد،

که زندگي را کم حجم مي کند.

دلبستگي ها را از تو مي گيرد،

دوست داشتني ها را،

دل خوش کنک ها را.

زندگيت را نمي گيرد، بهانه هاي زندگيت را مي گيرد

چنانکه عادت مي کني به از دست دادن آنچه دوست داري.

گويي که از ميان يک لشکر جرار مي گذري و هر وابستگي تو طعمه شمشيري مي

شود.

اما تو به سلامت مي گذري...

و تو به اين بازي عادت کرده اي.

حدس آن مشکل نيست.

تو بايد پيش از مرگ، شاهد مرگ همه عزيزانت باشي،

همه چيزهايي که تو خودت را با آنها شناخته اي:

اين نابکار ماهيت تو را مي گيرد، پيش از آنکه هستي ات را.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦

مرا آزار کردي تو

قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردي تو

خيانت را دوباره در دلم تکرار کردي تو

عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت

و کار قلب اين ديوانه را دشوار کردي تو

چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت

چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردي تو

شنيدم بارها با او بودي وليکن حيف

شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردي تو

چقدر اشعار زيبايي برايم خواندي و گفتي

و بازي با دل بيمار من بسيار کردي تو

نمي بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد

خدايم خود تلافي ميکند هر کار کردي تو

دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم

تمام پنجره هاي مرا ديوار کردي تو

چه حسني داشت درد اين شکست تلخ ميدانم

مرا از خواب عشق و عاشقي بيدار کردي تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۸/۰۷/۸۶

مي خوام از تو يکي دل بکنم

خيلي وقته که مي خوام از تو يکي دل بکنم

رو دلم پا بذارم دو رنگيتو جار بزنم

شايدم گفتي که من ساده دلم نمي دونم

ولي من زرنگمو و دروغاتو داد مي زنم

خيلي وقته که ديگه حرفاي تو دروغ شده

با رفيق و نا رفيق دورو برت شلوغ شده

ديگه بردي منو از ياد خودت خوب مي دونم

من مي رم از پيش تو ديگه باهات نمي مونم

خيلي وقته که ديگه تو دل تو جا ندارم

برو از کنار من تا عشقتو جا بذارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

نشاني ام را براي تو مي نويسم

تو  منو گذاشتي  و رفتي بي نشان اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در

عصرهاي انتظار،به ‏حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه

پس کوچه هاي ‏تنهايي شو کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده و

کنار مرداب ‏آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!

حرير ‏غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار

پشت ‏ديوار دردهايم نشسته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

از کدوم

از کدوم آينده صحبت ميکني

از کدوم روزاي بي خورشيد من

از کدوم چشمي که روشنايي داشت

از کدوم نگاه نااميد من

از کدوم صدا به آواز ميرسي

تو کدوم قصه به پرواز مي رسي

از کدوم پايان بي سوال من

داري به نقطه آغاز ميرسي

از کدوم در ميرسي که بسته نيس

از کدوم دل ميگي که شکسته نيس

از کدوم عاشق ديروزي ميگي

که از اين بيهودگيها خسته نيس

از کدوم شب از کدوم دلدادگي

از کدوم روزاي خوب زندگي

با من شکسته بي تکيه گاه

اينهمه راه اومدي که چي بگي

نمي دوني با کسي شبيه من

که توي غبار پائيز گم شده

صحبت از آينده و قشنگياش

صحبت از بهار بعدي بيخوده

به کدوم دلخوشي دل خوش مي کني

با کدوم ترانه فرياد مي زني

من تو فکر رفتن و گم شدنم

تو چرا مانع رفتن مني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

زيباترين گناه

زيباترين گناه عمرم تو بودي

براي عشق تمنا کن ولي خار نشو

براي عشق قبول کن ولي غرورتو از دست نده

براي عشق گريه کن ولي به کسي نگو

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشکن

براي عشق وصال کن ولي فرار نکن

براي عشق بمير ولي کسي را نکش

براي عشق خودت باش ولي خوب باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

 گله داريم

هر چند از اين دوري و چشمان قشنگت گله داريم
 
تا لحظهء خوبي كه بيايي، من و دل حوصله داريم
 
گفتي من و تو، قسمت يك پنجره باشيم قبول است
 
هر چند به اندازهء پرواز و قفس، فاصله داريم
 
يادت نرفته است عزيزم، كه اگر درد سري هست
 
از خندهء آن روز، از آن كوچه، از آن يك بله داريم
 
ديگر همه را گردن اين قسمت و تـقدير نينداز
 
تـقدير كدام است؟ ببين، ما خود مسئله داريم
 
عيب از خودمان نيست؟ كه تا پاي قراري به ميان است
 
هي صحبت كمبود زمان مي شود و مشغله داريم
 
انگار محال است كه ما قسمت يك پنجره باشيم
 
حالا كه به اندازهء پرواز و قفس فاصله داريم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

سـهم مـن

سـهم مـن از تمــام ايــن قصـه

يك بغل بـي كسي و تنهايي است

نقش من حال و روز مجنوني است

نقش تو يك نگاه ليلايي است

باز هم بعد گريه هاي دلم

خيره در چشم آينه گشتم

راستي چهره پر از اندوه

گاهي اوقات هم تماشايي است!

گاه با خاطرات سرگرمم

گاهي اوقات نيز با تقويم

آه! امروز مثل ديروز است

در دلم انتظار فردايي است

آسمان مثل من تو غمگيني

پس بگو از چه رو نمي باري؟

نكند باورت چنين باشد: چاره عاشقي شكيبايي است

دل من سر به سينه ام بگذار

بي صدا گريه كن براي خودت

شعله اي در وجود من انداز

قصه عشق ما اهورايي است

مدت اندكي است در اين باغ

غنچه جان من شكفته شده است

به كنارم بيا، ببين به نسيم

ساده پر پر شدن، چه رويايي است!

يك فرشته از آسمان آمد

آخرين صفحه را ورق زد ورفت

به گمانم كه مردن عاشق

آخر قصه، حس زيبايي است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

يادتان باشد

هميشه يادتان باشد كساني هستند كه شما را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي

دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

يادت مياد

يادت مياد روزي كه اون گل رو بهم دادي گفتي كه گلها بي معرفتن زود خشك ميشن

زود از پيش ادم ميرن ولي اشتباه كردي چون گلي كه بهم دادي انجاست رو به روم

روي ديوار يه كمي خشك شده ولي تركم نكرده باهام مونده.....ولي تو..... گل هست

اما تو نيستي تو رفتي تو بي وفاتر بودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

غروب قلب غريبم

غروب قلب غريبم ميان غم گم شد

فضاي پنجره ام بغض بي تكلم شد
 
غروب بود و تو رفتي و زورقت ارام

ميان يك مه كم رنگ ساحلي گم شد
 
غزل نخوانده تكان داده دستي و رفتي

شبيه چشم تو دريا پر از تلاطم شد
 
زگريه گريه من بغض اسمان وا شد

عطش گرفته زمين خوشه خوشه گندم شد
 
چه زود عاشقيت را به بادها دادي

چه زود چيني قلب تو دست چندم شد
 
دوباره عاشقيم بر سر زبان افتاد

و كوچه گردترين داستان مردم شد
 
خبر رسيد كه مي ايي از افق، فردا

تمام ساحل و دريا پر از تبسم شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

گل نيلوفر آبي

گل نيلوفر آبي

پشت پلك من مي خوابي

ميشي خورشيدي خصوصي

واسه خودم بتابي

آروم آروم

بازي بازي

با دل تنگم ميسازي؟

من هنوز در به در طره اون زلف سياتم

من هنوزم سبز سبزم

ريشه دارم

يكي از پاپتي هاتم

آقاي كوچيك نواز بنده پرور

من هنوزم صله گير چشم باروني اون ابر نگاتم

منوكشتي

منوكشتي

منو كشتي

كشته باشي...

خوش به حالم

من هنوزم كه هنوزه يكي از اون كشته هاتم

من هنوز دربه در طره زلف سياتم

من هنوزم سبز سبزم

ريشه دارم

يكي از پاپتي هاتم

شما كه سواد داري

ليسانس داري

روزنامه خوني

با بزرگا ميشيني

حرف ميزني

همه چي رو ميدوني

شما كه كلت پره

معلم مردم خوبي

واسه هر چي كه ميگن جواب داري در نمي موني

بگو از چيه كه من دلم گرفته؟

راه مي رم دلم گرفته

پا مي شم دلم گرفته

گريه مي كنم، ميخندم ،پا مي شم،دلم گرفته

من خودم آدم بودم

باد زد وهواي منو برد

سوار اسبي بودم كه روز باروني زمين خورد

شما كه سواد داري

ليسانس داري

روزنامه خوني

با بزرگا ميشيني

حرف مي زني

همه چي رو ميدوني

شما كه كلت پره معلم مردم خوبي

واسه هر چي كه مي گن جواب داري در نمي موني

بگو از چيه كه من دلم گرفته؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

فرداي محشر

گر در شمار آرم شبي نام شهيدان تو را

فرداي محشر هر کسي گيرد گريبان تو را

گر سوي مصرت بردمي خون زليخا خوردمي

زندان يوسف کردمي چاه زنخدان تو را

سرمايه‌ي جان باختم تن را ز جان پرداختم

آخر به مردن ساختم تدبير هجران تو را

هر چند بشکستي دلم از حسرت پيمانه‌اي

اما دل بشکسته‌ام نشکست پيمان تو را

هر گه که بهر کشتنم از غمزه فرمان داده‌اي

بوسيدم و بر سر زدم شاهانه فرمان تو را

گر خون پاکم را فلک بر خاک خواهد ريختن

حاشا که از چنگم کشد پاکيزه دامان تو را

گر بخت در عشقت به من فرمان سلطاني دهد

سالار هر لشگر کنم برگشته مژگان تو را

اشک شب و آه سحر، خون دل و سوز جگر

ترسم که ساز دآشکار اسرار پنهان تو را

آشفته خاطر کرده‌ام جمعيت عشاق را

هر شب که ياد آورده‌ام زلف پريشان تو را

داني کدامين مست را بر لب توان زد بوسه‌ها

مستي که بوسد دم به دم لبهاي خندان تو را

زان رو فروغي مي‌دهد چشم جهان را روشني

کز دل پرستش مي‌کند خورشيد تابان تو را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

براي شروع حالام ديرنيست

گاهي اوقات سعي مي کنيم خودمون رو تغييربديم تااطرافيان روبيشتر

وبيشترتحت تاثيرقرار بديم.بي خبرازاينکه اطرافيان ماروهمونطوري که هستيم

پذيرفتن ودوست دارن.پس لزومي نداره که ماخودمونو تغييربديم.گاهي وقتا

سخت ترين چيزاينه که آدم خودش باشه.وگرنه نقش بازي کردن که کاري نداره.من

نمي گم تغيير نکنيم. همون که هستيم باشيم فقط سعي کنيم شخصيت

فعليمونو بهبود ببخشيم وهرگزدراين راه متوقف نشيم.لزومي نداره براي رخنه کردن

توقلب ديگرون خودمونو بااونا موافق نشون بديم.نظرمونوبگيم .چراکه اين حق مسلم

ماست.اين مهم نيست که مابراي بزرگ بودن يک برج بزرگ بسازيم يازيباترازاونچه

که هستيم به نظربيايم.فقط کافيه خودمون باشيم.يه خودواقعي

براي شروع حالام ديرنيست.پس ياعلي مدد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

سپهر زندگي

در سپهر زندگي مثل مه و خورشيد شد

با تو بي معني تمام غصه و تنهايي و ترديد شد
 
دلخوشي‌هايم دگر در ابتداي انتهاي خويش بود

با تو گويي فرصتم در عرصه‌ي دلدادگي تمديد شد
 
آمدي جانا و غم رفت و دگر هم برنگشت

اشك چشمانم به يك شهر دگر نيمه شبي تبعيد شد
 
در نمازم هر قيامي قامتت را ياد داد

سجده كرديم و چنين بر خوبي احساس تو تاكيد شد
 
- تقديم به خود خود خودت!

- سرخي "دستهايت" به تلافي يك شاخه گل سرخ

- شعر مشكي است به تلافي چشمهايت (حتي اگر چشمهايت قهوه‌اي باشد)

- لعنتي...
 
دستهايم مي شود حتي در آخر عاشق دستان تو

چشم‌هايم مي شود حتي در آخر لايق دستان تو

در چنين دريا مواجي كه تن ها و توان ها غرقه اند

ناجي من مي شود حتي در آخر قايق دستان تو
 
- حالا باز هم پيامبر و موسيقي و گل سرخ؟

- هنوز مانده ... ببين...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

من از اينجا ماندن خسته شده ام

من از اينجا ماندن خسته شده ام

در حاليکه از طرف ترس هاي بچگانه ام تحت فشار قرار گرفته ام

و اگر مجبور به رفتن هستي

آرزو ميکنم همين حالا بروي

براي اينکه حضورت هنوز همينجا پرسه ميزند

و هرگز مرا تنها نخواهد گذاشت

به نظر نميرسد اين زخم ها بهبود پيدا کنند

اين درد زيادي واقعي است

 چيزهاي زيادي وجود دارند که زمان قادر به پاک کردنشان نيست...

وقتي گريه ميکردي تمام اشک هايت را پاک ميکردم

وقتي فرياد ميزدي با تمام ترس هايت مبارزه ميکردم

در تمام اين سالها دستت را در دستم گرفتم

ولي هنوز هم تو صاحب تمام وجودم هستي

تو مرا با نور خيره کننده ات جادو ميکردي

حالا از طرف زندگي اي که تو پشت سرم گذاشتي زنداني شده ام

صورتت روياهاي مرا که زماني شيرين بودند زيارت ميکند

صداي تو تمام صحت عقلي مرا تعقيب کرد

به سختي تلاش کردم تا به خود بگويم که تو رفته اي

اگرچه هنوز هم با مني...من خيلي وقت است که تنها هستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

تنهــــــــا در ميـــان تن ها

تنهــــــــا در ميـــان تن ها

چه عـــاشقانه مانده ام

در بيهودگي

انتظار

پيوستن به تو

چه بي صبرانه مانده ام

چه خوانا دوريت را

بر سر در خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسيارست دورويي ها

فراموش کردن ها

و گسستن ها

و من در اين همهمـــه

چه صــادقــانه مــــانده ام

رفيقان همه با نارفيقي خود رفيقــند

من هنوز با آنان

چه دوستانه مانده ام

خاستگــــاه من

کجاست

که من آنجا قنودن خواهم

من در پيمودن راه

چه عاجـــــــــــزانه مانده ام

تنهــــــا در ميان تن ها

چه عاشقانه مانده ام...

خلا لحظه‌هاي اين روزهايم را هيچ كسي  و هيچ چيزي  نمي‌تواند پركند.

هيچ چيزي مگر...

شايد يك اتفاق ساده

دنبال يک اتفاقم  در دنياي کوچکي که تو را به من نمي رساند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

برو اي دوست برو

برواي دختر پالان محبت بر دوش!

ديده برديده ي من مفكن و نازت مفروش...

من دگرسيرم ... سير!...

به خدا سيرم از اين عشق دو پهلو تو پست!

تف برآن دامن پستي كه تو راپروردست!

كم بگوجاه تو كو مال تو كو برده ي زر!

كهنه رقاصه ي وحشي صفت زنگي خر!

گر طلا نيست مرا تخم طلامردم من!

زاده ي رنجم و پرورده ي دامان شرف

آتش سينه ي صد هاتن دلسردم من !

دل من چون دل تو صحنه ي دلقكها نيست!

ديده ام مسخره ي خنده ي چشمكها نيست!

دل من مأمن صد شور و بسي فرياد است

ضربانش جرس قافله ي زنده دلان

تپش طبل ستم كوب ستم كوفتگان

چكش مغز زدنياي شرف روفتگان

‹‹تك تك›› ساعت پايان شب بيداد است!

دل من اي زن بد بخت هوس پرور پست!

شعله ي آتش‹‹ شيرين›› شكن ‹‹ فرهاد›› است!

حيف از اين قلب، از اين قبر طرب پرور درد

كه به فرمان تو، تسليم تو جاني كردم ،

حيف ز آن عمر، كه با سوز شراري جانسوز

پايمال هوسي هرزه وآني كردم !

در عوض با من شوريده چه كردي، نامرد؟

دل به من دادي؟ نيست؟

صحبت از دل مكن ، اين لانه ي شهوت ، دل نيست!

دل سپردن اگر اين است! كه اين مشكل نيست!

هان! بگير! اين دلت، از سينه فكنديم به در!

ببرش دور... ببر!

ببرش تحفه ز تهر پدرت ، گرگ پدر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

برزخ

تاريکي مي خواهد بر من غلبه کند

هنوز به اعماقش نرسيده ام

هنوز مي توانم به روشنايي بازگردم

اما هر بار که به تاريکي کشانده مي شوم

بازگشتم سخت تر مي شود

نمي دانم چه اتفاقي دارد برايم مي افتد ...

نگرانم

پريشانم

سرگردانم

احساس ميکنم روشنايي

به جاي آزار چشمانم

روحم را آزار ميدهد ...

با اينکه از تاريکي نمي ترسم

و از بودن در تاريکي لذت مي برم 

و با اينکه در روشنايي آزرده مي شوم

اما روشنايي را بر تاريکي ترجيح مي دهد

ميان اين برزخ چه مي توانم بکنم ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

نيست تو را

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را

رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را

التفاتي به اسيران بلا نسيت تو را

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را

با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را

فارغ از عاشق خاك نمي بايد بود

جان من اين همه سنگ دل نمي بايد بود

همچو گل چند به روي همه خندان باشي

همره غير به گل گشت گلستان باشي

هر زمان با دگري دست به گريبان باشي

زان بينديش كه از كرده پشيمان باشي

جمع با جمع باشند پريشان باشي

ياد حيراني ما آري و حيران باشي

ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد

به جفا سازد و صد جور براي تو كشد

شب به كاشانه اغيار نمي بايد بود

غير را شمع شب تار نمي بايد بود

تشنه خون من زار نمي بايد بود

تا بدين مرحله خونخوار نمي بايد بود

من اگر كشته شوم موجب بدنامي توست

موجب شهرت بي باكي و خود كامي توست

ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد

جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد

آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد

هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد

اين ستمها دگري با من بيمار نكرد

هيچ كس اين همه آزار من زار نكرد

هست آزردن من سخت تر از مردن من

مردم و آزار نكش از پي آزردن من

جان من سنگدلي دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است

چشم اميد روي تو گشادن غلط است

روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن و نا آمدن بر كوي تو دستان غلط است

جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است

تو نه آني كه غم عاشق زارت باشم

چون شوي خاك بر آن خاك نزارت باشم

مدتي هست كه حيرانم و تدبيري نيست

عاشق بي سر و سامانام و تدبيري نيست

از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست

خون دل رفته ز دامانم و تدبيري نيست

از جفاي تو بدين سانم و تدبري نيست

چه توان كرد از كرده پشيمانم و تدبيري نيست

شرح درماندگي خود به كه تقرير كنم

عاجزم چاره من چيست چه تدبير كنم

نخل نوخيز گلستان جهان بسيار است

گل اين باغ بسي سرو روان بسيار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است

ترك زرين كمر موي ميان بسيار است

با لب همچو شكر تنگ دهان بسيار است

نه كه غير از تو جوان نيست جوان بسيار است

ديگري اين همه بيداد به عاشق نكند

قصد آزردن ياران موافق نكند

مدتي شد كه در آزارم مي دوني تو

به كمند تو گرفتارم و مي داني تو

از غم عشق تو بيمارم و مي داني تو

داغ عشق تو به جان دارم ميداني تو

خون دل از موژه مي بارم و مي داني تو

از براي تو چنين زارم ميداني تو

از زبان تو حديثي نشنودم هرگز

از تو شرمنده يك حرف نبودم هرگز

ديده پوشم ز تماشاي رخ نيكويت

سخني گويم و شرمنده شوم از رويت

بشنو پند و مكن قصد دل آزرده خويش

ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش

چند صبح ايم و از خاك درت شام روم

از سر كوي تو خودكام به ناكام روم

صد دعا گويم و ازرده به دشنام روم

از پيت آيم با من نشوي رام روم

دور از دور تو من تيره سرانجام روم

نبود زهله كه همراه تو يك گام روم

كس چرا اين همه سنگين دل بد خو باشد

جان من اين روشي نيست كه نيكو باشد

از چه من نشوي يار چه مي پرهيزي

يار شو با من بيمار چه مي پرهي

چاره من كن مگذار كه بيچاره شوم

راه خود گيرم و از كوي تو آواره شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

خواهش يا تحقير

اي کاش مي دانستم ...

دستهام و تنها

و دل غريبم و چشم براه ميذاري

ترانه هام و بدست فراموشي مي سپاري
 
اي کاش مي دانستم ...

که بايد با چشماني ابري

تنهايي ام و بنگرم

با دلي پر ز آرزو ولي محکوم به سکوت

نظاره گر فرياد ثانيه ها باشم
 
اي کاش مي دانستم ...

کسي که لحظات شيرينم را مي سازد

روزي

تلخترين ثانيه ها را برايم مي نوازد

هنوز باورم نيست

مرگ لحظه هاي با تو بودنم را
 
اي کاش مي دانستم ...

سهم من از با تو بودن

بي تو ماندن

و خاطراتي بي رنگ شده

و محو شده

و خورشيدي که گرفتار کسوف ماه تو شده

خاموش شده
 
اي کاش مي دانستم ...

اي کاش مي دانستم انچه را که از نگاه آخرت به قلبم جا گذاشتي

که مرا اتش زده

چه عميق پيش رومه

مي نگريستي

خيره به چشم هاي مات من

اي کاش مي دانستم ...

حرف سکوت نگاهت را

خواهش يا تحقير ؟؟!!!

اي کاش ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

درد من چيست

آسمان ميدانست درد من چيست

کاش ميدانست نياز من چيست

کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم...

کاش آسمان ميدانست درد مني  که همان کوير خشک و بي جانم چيست

دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است

عاشقم ولي يک عاشق تنهايک عاشق بي کس! 

عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....

کاش دريا ميدانست کوير چيست!

راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!

دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!

کاش باران ميدانست معني انتظار چيست...

مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران را مي

کشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است...

و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۷/۰۷/۸۶

يادم باشه

يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم كه ياد بگيري كه يادم بياري كه

هميشه به يادتم و يادت هيچوقت از يادم نميره. اين رو يادت نره.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

خدا را

کارم شده خدا خدا کردن

کارم شده صدا صدا زدن

چقدر آخه خداي من

کنه اسيرت هي دعا؟
 
از پنجره تقصير به من نگاه نکن..

من همانم که تو گفتي

اشرفم در همه عالم!!

پس چه شد آن همه تاجم

که کنون از تو ندارم؟
 
عادتم ترک شده معتمد عــشــــــــــق توام

کارم با خودم تمام شده....

همچنان باران بي مهري مي بارد

همچنان اشک من مي بارد

آخر مي خواهم زمين را سيراب کنم

حتي از اشک دوري او!!!!!
 
کمکم کن اي خدا

مرا به آينه نسپار

ديگر...

کاغذهاي تاخوردهُ ساعتهاي شني زندگي بي ثمرم تمام شده!!!!

مــــــــــــــــــــــــن

نه کاغذهاي جديد مي خواهم...

نه ساعتهاي شني برگردانده....

نه زندگي ثمر بخش!!!!
 
من تو را مي خواهم با همهُ از دست رفتگي ام!!!

با همهُ دور ماندگي ام از تو

مي دانم که مي داني

کسي به من گفت:

فراموش شوندگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمي کنند!!!!

پس چه شد که تو مرا فراموش کردي؟

خدايا جواب مرا بده...

کمکم کن خدايا...

بگذار نگذارند که عاشقان تو

تو را بيش ازاين از دست دهند...

بگذار پايان يابد عصر يخبندان ذهن!!!!!!!

بگذار....

گرچه گذارده اي اما ما نمي بينيم

کمکم کن ....

بي کمکت هچم....

و

با کمکت نزديک تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

داستان بودنت وحضورت

داستان بودنت وحضورت درذهن مخدوشم درحال ورق خوردن است ودرصفحات

آن نشانه هايي ازصورت تو،مهربان رامي يابم...

با من از خلوت خويش سخن بگو...به من بگو رازواسرارتوچيست که آن را پشت سرت

نگاه داشته اي؟

درماوراي بودنت،چه چيزرا صرف مي کني؟نمي دانم... بااينکه مي خواهم که بدانم،

اما هنوز نمي دانم!!آيا مي تواني باورکني که من،دوباره احمق شده ام؟

آيا مي تواني باورکني که دوباره به مرزجهالت نزديکم ونشانه اي از تو نمي بينم؟چه

کنم؟ بايد چشم به راه تو با شم؟بايد به دنبال ستاره اي قطبي بگردم تا تو را

بيابم؟نمي دانم... ديگرهيچ نمي دانم...گفتم که اين عشق هرگزخوانده نمي شود.

گفتي عشق که خواندني نيست. عشق را يايد بوييد وآن زمان بود که تو را بو ييدم،تو

را نفس کشيدم و تورا خواستم... چطور من بايد اينقدرميدانستم وتو هرگزبه من

نگفتي؟

کاش مي توانستم در آغوش زمان،امان گيرم...

آن وقت مي توانستم براي هميشه نزد تو بمانم،مي توانستم جاودان ياشم وجاودان

بمانم... مي توانستم؟مي توانستم؟نه،نمي توانستم...چون هر دويمان طعمه ي زمان

بوديم. هردونفرمان در دام زمان دست و پا مي زديم و به دنبال راه گريزي مي

گشتيم،هر چند که ميدانستيم اين خون آشام نامهربان من وتو را خواهد بلعيد.

داستان بودنت را باز هم ورق زدم وبه جايي رسيدم که هويت تو،وجود بي وجودم را

درنورديد،تو پيش مي تاختي ومن نيز هم،اما به کجا؟دوباره نميدانم!در آنجا بود که

ديگر مني وجود نداشت.ديگر خودم را نمي ديدم وفقط تو بودي و تو...

در آنجا بود که دريافتم همه چيز و همه کس فقط رنگ بودن به خود زده اند.اما در

اصل ، نيستند،وجود ندارند...

در آنجا بود که فقط تو را ديدم،تو را لمس کردم،تو را بوييدم وتو را خواستم،خواستم تو

را.

اما تو بودي و من نبودم!آنگاه بود که تو را فرياد زدم و در کمال ناباوري تو مرا

ديدي،آغوشت را به رويم گشودي و من و تو در پيچشي سخت،به رقص درآمديم...

نجوا کنان گفتم:من که نبودم...من وجود نداشتم...من...

امواج صدايت به صخره هاي ساحلي قلبم فرو نشست وغوغا کنان گفت:آن زمان که

تو نيست شدي،هست شدي و از اين روست که با مني...

دوباره داستان بودنت را ورق زدم...

ورق زدم...

ورق زدم...

ورق زدم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

مرا طاقت نيست

خدايا چگونه مي تواني بي قراريم را ببيني؟

من که سرتا پا نيازم به تو و مهر تو

يعني رحمت تو از مهر مادران کمتر است؟

تو که سايه رحمتت هيچوقت کوتاه نبوده!

به من بگو،

گناهي کردم که در مرام تو توان بخشيدنش نباشد؟

شرمم باد از اين کوه گناه

که هر کارش مي کنم قله اش آفتابيست!

چگونه فريادت کنم تا اين سکوت سنگين را بشکني

و با لبخندت آرامم کني؟

خدايا

تا حال همه خواندن ها از تو بوده و اجابت نکردن ها از من

زمين تا آسمان فرق است ميان روبرگرداندن همچون من اي و اجابت نشنيدن از تو

مرا طاقت اجابت نشنيدن از تو نيست!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

درد بي درمون (جاي خالي ِ عکست)

تازه شده يک دقيقه

تازه تو رفتي از پيشم

ولي هنوز عطر نگات

مونده رو چشم ِ خيس من ؛

هنوز صدات تو گوشمه

داري باهام حرف مي زني

مي گم بهت بمون ، بازم

مي ري و تنهام مي ذاري ،

آره ، آره ، بازم مي گم

ترسي ندارم از کسي

خدا خودش خوب مي دونه

برام تو تنها نفسي ؛

مي گم هنوز توي دلم

خدا باز آبروم نره !

مواظبم باش ، نکنه

بباره چشمام دوباره ؛

خدا کمک اين دفعه

بچرخه خوب اين زبونم

مي خوام بگم دوسش دارم

توي چشاش نگاه کنم ؛

بازم مي لرزه اين تنم

وقتي که واي ميسّي باهام(جلوم)

هر چي قرار بود که بگم

بازم مي خشکه رو لبام ؛

داره صدا داد مي زنه

کجايي تو!، بيا بيرون

ميپَّرم از خواب نگات

هيچي نمونده جز جنون ؛

دردِ بي درومن ِ ديگه ...

نيستي ، هَمَش دل مي گيره

جاي خالي توعکسمُ

هيچ گلي که نمي گيره ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

مثل من هرگز

مثل من هرگز کسي عاشق نبوده

سوختن از عشق را لايق نبوده

از توام بر آتش و خاموشم از تو

تا نگوئي بر وفا صادق نبوده

هر چه ميسوزم تو ميگوئي کم است

قصه ام ورده تمامه عالم است

پس چرا آزردنم را دوست داري

حصرت و غم خوردنم را دوست داري ؟

هر چه را ميخواستي از من بدست آورده اي

مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده اي

منکه دنيا را به پايت ريختم

زنديگيها را به پايت ريختم

من که با خوب و بده تو ساختم

آبرويم را به خاک انداختم

ديگر چه خواهي ؟

من که همچون بت پرستيدم ترا ....

هرکجا رفتم فقط ديدم تورا ....

با تمام گريه ها از دست تو ...

ميشکستم بغض و خنديدم تورا ...

پس چرا آزردنم را دوست داري

حسرت و غم خوردنم را دوست داري ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

شب شاعرانه من

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

سايه مهرتورا کم دارم.

باتو هستم :

اي سراپا احساس !

خون تو در رگ من هم جاريست ،

جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است.

نازنين !

زندگي جاي هدر دادن فرصتها نيست ،

ما مطهر شده ايم ،

پيش رو راه رسيدن به خداست.

 مهربان !

اين تو هستي که عبارات مرا ميفهمي !

جمله هايم بعد پالايش تو ،

راهي گفته شدن ميگردند

سايه مهرتورا من به شبم چسباندم

خانه طوسي آرامش من دعوت از نام تورا مي خواهد.

مهربان !

سبد معذرتم را بپذير ؛

کودکي هستم شوخ !

خانه ام در ته بن بست فراموشي يک زوج قديمي مانده.

خانه دل اما ، جاي بکريست هنوز ،

- پر سبزينه و ريحان و غزل ،

- پر تکرار گياهان نمو ،

- پر ابيات ملون شده در خمره عشق ،

- پر انوار خدا.

داخل خانه دل ؛

جاي جمعيت هرجائي نيست !

کل دارائي من تازگي دلکده است.

من به دل راز رسيدن دارم ،

طرح تکرار هماوازي ساران سرود ،

پاسخ کل سوالات بشر ،

من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،

خوب مي فهمم اگر در باران ،

چتر خود را به کسي بخشيدم؛

توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست!

خوب ميدانم اگر جاي توپيشم خاليست ؛

حکمتي در کارست!

مهربان !

سبد معذرتم را بپذير.

کار کودک اين است ؛

- اولش حرف زند ، به تامل بنشيند بعدش

- آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛

بيستون کم دارم ،

تيشه عاقبتم را بدهيد.

آنقدر ساده سخن ميگويم ؛

که اگر يکنفر از کوچه دل درگذرد ،

دل و دلداده روهم ببيند.

مهربان !

ساعت الآن دقيقا خواب است !

- و من و پهنه کاغذ بيدار -

روي تو در نظرم نقش نخست ،

و خدا شاهد ديوانگي بنده بازگوشش !

وخود او ميداند ؛

که دلم آنقدر آغشته به توست ؛

[که اگر از صف فردوس برين

طيفي اندازه صد نور ميسر سازد
                                                 
من به آن طيف نبخشم ، دانه اي از مويت.]
 
مهربان !

بازهم ،

سبد معذرتم را بپذير.

آنقدر شاعرم ازتو که نميدانم کي ،

واژه ات راهي شعرم شده است.

لحظه اي گوش بکن ،

يک موذن مست است !

آنقدر خوب اذان ميگويد ، گوئي او عکس خدا را ديده !

خوش بحالش اما ؛

طرح زيباي خدا را گاهي ،

ميتوان در پس سيماي عزيزي جوئيد.

مهربان !

ديرزمانيست که من اين مسئله را فهميدم ؛
 
مهربان !

آنقدر شاعرم امشب که زمين ،

در پي زمزمه ام مست شده ست !

سر ببالين مدارينه کرات نهاده ست و باز

گوشهايش بمن آويزانند.

آنقدر شاعرم امشب که دلم ،

از پس سينه برون آمده باز.

او نگاهش به من است

من نگاهم به قدم رنجه تو.
 
آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

روح روحاني تو حال مرا ميفهمد.
 
مهربان !

- عاشقي ؛ بارش احساس به روي ذهن است.

- عاشقي ؛ لمس خدا با چشم است.

- عاشقي ؛ مظهر نوبودن دل ، در حيات ازليست.

ومن امشب از عشق ،  بخود مي پيچم.

بعد از امشب شايد ،

نقش اعجاز تو را  طرح زنم !
 
مهربان !

پوشش درد من آرامش توست ،

سطح بالين تو اندازه توست ،

بر تنت راحت باش.

به ره خواب برو ،

آسمان را بنورد ،

قطعه منتظم ثانيه ها را بنواز ،

شعر پر مايه بگو ،

 ساز بزن ...

مهربان!

ترکه فرضي تنبيه من آماده نشد ؟

يا مرا  چوب تادب بنواز ؛

يا بيا و سبد معذرتم را بپذير.
 
مهربان !

لذت صبح مجدد اينجاست ،

ميروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم .

ديگر آن جمله سهراب مرا حسرت نيست ؛

" کعبه ام مثل نسيم ،

ميرود باغ به باغ ،

ميرود شهر به شهر."

ثروتي بيش بمن داده خدا...
 
مهربان !

از سر کودکي من بگذر ،

بايد آرام به سجاده تعظيم روم ،

شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است.

" به خدا ميدهمت عاريه وار ،

آري عاشق شده بودم اينبار "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

نيستي پيشم

دلم برات تنگ شده جونم

مي خوام ببينمت نمي تونم

بين ما ديوارايي سنگي

فاصله يک عمره مي دونم

بغض ترانمو شکستم

مي خوام بگم عاشقت هستم

تو عين ناباوري, يک شب

خالي گذاشتي هر دو دستم

تو بودي ...

تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من

تو بودي ...

سنگ صبورم و نگاه دورم و لب هاي بسته من

نيمه شب از خوابم پا ميشم

نيستي پيشم ...

باز ديونه م شم

دوري تو تيشه زد به ريشم

نيستي پيشم ...

بي صدا, از من خالي ميشم

هم صدا, با بي بالي ميشم

گونه هام, خيس از شبنم غم

نيستي پيشم ...

نيستي پيشم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

مرداب

عمر من ديگر چون مردابي ست

راکد و سکت و آرام و خموش

نه از او شعله کشد موج و شتاب

نه در او نعره زند خشم و خروش

گهگاه شايد يک ماهي پير

مانده و خسته در او بگريزد

وز خراميدن پيرانه ي خويش

موجکي خرد و خفيف انگيزد
 
يا يکي شاخه ي کم جرأت سيل
 
راه گم کرده ، پناه آوردش

و ارمغان سفري دور و دراز
 
مشعلي سرخ و سياه آوردش

بشکند با نفسي گرم و غريب

انزواي سيه و سردش را

لحظه اي چند سراسيمه کند

دل آسوده ي بي دردش را

يا شبي کشتي سرگرداني

لنگر اندازد در ساحل او

ناخدا صبح چو هشيار شود

بار و بن برکند از منزل او

يا يکي مرغ گريزنده که تير

خورده در جنگل و بگريخته چست

ديگر اينجا که رسد ، زار و ضعيف

دست و پايش شود از رفتن سست
 
همچنان محتضر و خون آلود

افتد ، آسوده ز صياد بر او
 
بشکند اينه ي صافش را

ماهيان حمله برند از همه سو

گاهگاه شايد مرغابيها

خسته از روز بر او خيمه زنند

شبي آنجا گذرانند و سحر

سر و تن شسته و پرواز کنند

ورنه مرداب چه ديده ست به عمر

غير شام سيه و صبح سپيد ؟

روز ديگر ز پس روز دگر

همچنان بي ثمر و پوچ و پليد ؟

اي بسا شب که به مرداب گذشت

زير سقف سيه و کوته ابر

تا سحر ساکت و آرام گريست

باز هم خسته نشد ابر ستبر
 
و اي بسا شب که بر او مي گذرد

غرقه در لذت بي روح بهار

او به مه مي نگرد ، ماه به او

شب دراز است و قلندر بيکار
 
مه کند در پس نيزار غروب
 
صبح رويد ز دل بحر خموش

همه اين است و جز اين چيزي نيست

عمر بي حادثه ي بي جر و جوش

دفتر خاطره اي پاک سپيد

نه در او رسته گياهي ، نه گلي

نه بر او مانده نشاني نه، خطي

اضطرابي تپشي ، خون دلي

اي خوشا آمدن از سنگ برون

سر خود را به سر سنگ زدن

گر بود دشت گذشتن هموار
 
ور بود درخت سرازير شدن

اي خوشا زير و زبرها ديدن

راه پر بيم و بلا پيمودن

روز و شب رفتن و رفتن شب و روز

جلوه گاه ابديت بودن

عمر « من » اما چون مردابي ست

راکد و ساکت و آرام و خموش

نه در او نعره زند موج و شتاب

نه از او شعله کشد خشم و خروش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

قسم به آتش

قسم به آتش كه گرماي آن جلوه يست

از ذات گرم گرم او

وقتي از فكر غزلهايم سرت آتش گرفت

باورم كردي و يك آن باورت آتش گرفت

درد من را با قفس گفتي صدايت دور شد

مرغ عشقت سوخت بال كفترت آتش گرفت

گفته بودي شعرهايت سرد و بي روح اند

شعرها يم را نوشتي دفترت آتش گرفت

خيس باران آمدي سرما سياهت كرده بود...

آنقدر بوسيدمت تا پيكرت آتش گرفت

دست هايم را گرفتي رفتنت نزديك بود

دستهايت داغ شد انگشترت آتش گرفت

من سراسر آتشم اما نفهميدم چطور

سينه ام با گريه هاي آخرت آتش گرفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

شب زنده داري

شبي از شدت درد و غم يار دل آزاري

نشستم در خرابات و زدم بر طبل بي عاري
 
صفاي عالم مستي غمم را برده از يادم

صفايي را که من هرگز نمي ديدم به هوشياري

من و سوته دلان هر شب در اينجا گرد هم آييم

همه شب زنده داريها، همه مشتاق بيداري

غم از اندازه افزون و تنم رنجور بيماري

نشستم در خرابات و زدم بر طبل بي عاري
 
مي ناب از کف ساقي شفاي نوشدارو را

دل ديوونه من را که زخمي خورده بود کاري

به جامي آنچنان از خود شوم بي خود که در مستي

حراج مُلک عالم را ببخش اندوه ديناري
 
نه در درماندگي و نه بر بالين پرستاري

نشستم در خرابات و زدم بر طبل بي عاري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

ستاره تو را ندارم

وقتي شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا مي گذارد...

و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...

حضور آرامت مدتهاست در کنارم نيست... لبخند شيرينت  را ندارم ...

وقتي دلتنگ تو ام اما چشمانت نيست تا بيقراريم را در خود گم کند

وقتي ماه رويت در تاريکي اين شبها بي فروغ است 

وقتي رقص گيسوانت را در سر انگشتانم ندارم

وقتي نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم

وقتي نگاه معصو مانه ات را براي هميشه به خاطره ها سپرده ام

وقتي تنهاي تنهايم و ياد تو تنها مهمان شبهاي بي صبح من است 

من مي مانم و ياد تو  و دلي پر درد ...

سفره اي از عشق و غزل... و شمعي که به ياد چشمان

روشنت تا صبح مي درخشد

در خيالم ... برايت کلبه اي در سبزترين خلوت دنج خدا مي سازم ...

و با خواهش نگاهم تو را به اين ضيافت عاشقانه مي خوانم

به دستان لطيف و کوچکت هزاران بوسه مي زنم

نياز دلم را با ناز نگاهت پيوند مي زنم هزاران گلبرک شقايق را نثار لبخند

نگاهت مي کنم

و با تو تا اوج آبي عشق پر ميکشم  

با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است

تو را مي خوانم

غزل هاي خاموش دلم را بي دغدغه تا بلنداي وجود فرياد ميزنم :

دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت

دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

شايد ندونين چقدر سخته

شايد ندونين چقدر سخته :

روبروت کسي ايستاده که با جون و دل دوسش داري

با اينکه به خاطرنجابت اون و به حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه نکردي ولي

چشماي خسته تو ، توي چشماي نازنينش ميفته

توي يلداي چشماي سياهش غرق ميشي .

اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه.

حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد

چي شد که اين شد

فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره .

جرات ابراز احساس  و دارم

اما از جفاي زمونه و مردمش ميترسم.

از اينکه شايد خداي عاشقا يه گوشه نظري هم به من داشته باشه و بتونم اونو هم

مثل خودم شيدا کنم تا

منتظرم بمونه

ولي اگه فرداهاي نامهربوني روزگار ،

يقه هر دوتامونو بگيره

و انتظار بسر نرسه

و فراق نصيبمون بشه

اونوقته که اونم به خاطر خودخواهي من به پاي من ميسوزه.

پس

نگاهمو آروم از نگاهش ميدزدم

و اونو به خدا ميسپارم

دلمو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکنم

و آتيش عشقشو تو پستوي قلبم پنهون ميکنم

تاخودم تنهابسوزم

و فقط دعا ميکنم

دعا مي كنم

هر جا که هست خوشبخت باشه

و من هم يه بار ديگه ببينيش تا بتونم يه شاخه گل بهش هديه بدم

گلي به نام و رنگ و عطر خودش .

دارو شکر که مي تونم دوست داشتني ها رو دوست بدارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

زندگي

کاش  زندگيمان خوش رنگ بود

کاش فکرمان همه يکرنگ بود

کاش گلهامان ارغواني رنگ بود

کاش قلبمان خالي از نيرنگ بود

کاش پاييزمان بي غم و بي درد بود

کاش بهارمان پرگل و پر برگ بود

کاش کوير دلمان خشک و بي آب بود

کاش چشم و دلمان سيراب بود

کاش دستهامان همه ياور بود

کاش پاهامان همه باربر بود

کاش قلبمان در حال تپيدن بود

کاش روحمان به فکر پريدن بود

کاش براي زخممان مرحم بود

کاش خوب و بدمان همه درهم بود

کاش قناري روي شاخه همصدامان بود

کاش عشقي در سينه هامان بود

کاش غمها فقط تفصير ما بود

کاش گناهان همه تقصير ما بود

کاش مي شد کمي ديوانه بود

کاش بندو زنجيرها همه ويرانه بود

کاش دعاي خير به جاي نفرين بود

کاش توان تا آخر رفتن بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

دوستي

دوستي چه کلمه آشنا و غريبي

آشنا براي اونايي که نمي دونن اين کلمه يعني چي !

غريبه براي اونايي که مي دونن دوستي چيه !

کسي که نمي دونه دوستي چيه و دوست داشتن يعني چي به هر کسي که

ميرسه ميگه دوست دارم !

هيچ وقت به معني اين کلمه فکر نميکنه ! به همه ميگه اگر هم ازش بپرسي يعني

چي ؟

ميگه خوب يعني دوست دارم ديگه ،

تا حالا شده به معني اين کلمه فکر کنيد ؟

اصلا دوستي يعني چي ؟ دوست به کي ميگن ؟ دوست داشتن چيه ؟

اسم هر کسي که باهاش يه سلام عليک معمولي داريم رو ميشه گذاشت دوست ؟

هر کسي که باهات صميميه و باهاش درد دل ميکني اون دوستته ؟

پدرو مادرت هم دوست حساب ميشن ؟

خواهر و برادر چي ؟

اگه واقعا اين جوره

پس چرا همون دوست وقتي منافع خودش در خطره خيلي راحت کنارت ميذاره

و رو دوستيت پا ميذاره و ميره ؟

يا همون کسي که خيلي باهات صميميه و حرفاي دلتو بهش ميزني

با يه سوء تفاهم ميذاره ميره

يا خواهر برادري که يه روز همپاي گريه هاي تنهاييت بودن وقتي باهات دشمن

ميشن

از غريبه ها بدتر ميشن .

و هزار تا مثال ديگه که مي تونم براتون بزنم

اگه اسم اينا دوستيه اين چه جور دوستي واقعا دوستي يعني اين ؟

مي دونيد دوستي بدون تا يعني چي ؟

يعني با هم دوستيم فقط همين ولي دوستي با تا يعني با هم دوستيم تا ......

دوستي که مياد بهت معني دوستي بدون تا رو مي فهمونه

و هميشه بهت ميگه دوستي من هيچ وقت تا نداره

ولي همون که يه دنيا قبولش داري يه روز براي دوستيت يه تا ميذاره ميره

و برات مينويسه حالم از کسايي که ميگن دوست دارم به هم ميخوره

اين نمونه يه دوست بدون تا بود

حالا بازم فکر ميکنيد تو اين دنيا ميشه دوست بدون تا پيدا کرد ؟

من که فکر نمي کنم پيدا بشه

هر کسي هم که ميگه دروغ ميگه

ميدوني چرا ؟

چون اگه خودشم نخواد زمونه براي دوستي ها تا ميذاره

پس بهتره هيچ وقت نگيد که دوستي من تا نداره

چون دروغه

فقط يه دوست بدون تا وجود داره

دوستي که هيچوت برا دوستيش تا نمي ذاره

اگه تو هم تا بذاري اون نمي ذاره

و هميشه راه برگشت براي دوستي مي ذاره و با آغوش باز قبولت ميکنه

اونم دوستي خدا با بنده هاشه که هيچوت تا نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

قطره قطره ات طلاست

دستمال کاغذي به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

يک کم از طلاي خود حراج مي کني؟

عاشقم با من ازدواج مي کني؟

اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذي!

تو چقدر ساده اي خوش خيال کاغذي!

توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي چرک مي شوي و تکه اي زبا له مي شوي

پس برو و بي خيال باش

عاشقي کجاست !

تو فقط دستمال باش...

دستمال کاغذي دلش شکست گوشه اي کنار جعبه اش نشست

گريه کرد و گريه کرد

در تن سفيدو نازکش دويد خون درد

آخرش دستمال کاغذي مچاله شد

مثل تکه اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرک و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگرچه توي سطل آشغال

پاک بودو عاشق و زلال

او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت

چون که در ميان قلب خود دانه هاي اشک داشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

در كنارت خواهم ماند

روي پلي ايستاده ام و در تاريكي انتظار مي كشم

فكر مي كردم تا به حال به اين جا رسيده اي

اما در اينجا چيزي جز بارش باران نمي بينم

حتي جاي پايي هم بر روي زمين نيست

و صدايي نيز به گوش نمي رسد

در جستحوي پناهگاهي يا چهره اي هستم تا مرا ياري دهد

آيا آشنايي هم وجود دارد ؟

چرا كه هيچ چيز درست پيش نمي رود

همه چيز آشفته است

و مي داني هيچ كس دوست ندارد تنها باشد

آيا كسي نيست كه در جستجوي من باشد ؟

تا مرا با خود به خانه ببرد ؟

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري ؟

تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم تو كه هستي

اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

چرا همه چيز اينقدر آشفته است؟

شايد من عقل خود را از دست داده ام

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم - نمي دانم تو كه هستي اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦

قصه حوا و آدم

سال ها در چشم من دنيا جهنم بود

قصه حوا و آدم قصه سيب و بهشت و

وعده هاي پوچ

وحشت ديرين آدم بود

دستهايم را

خدا پس داد از افلاک رويايي

راه رفتن در افق گم شد

کفش هايم گور پايم بود

چشم هايم بي رمق بود و خواب هايم گنگ و مبهم بود

قانع و ديوانه بودم

هرچه که قسمت به من مي داد مي ديدم

در خرافات و ريا گم بودم و

جالب که قلبم عاشق آنچه نديدم بود.......

روز و شب با آن خداي قيمتي که قيمتش اندازه تسبيح چوبي بود

مي گفتم

بر سرم هرچه که آوردي خدا...کم بود

غافل از امروز که در خويشتن ديدم خدايم را!

فکر مي کردم خدا را

بهترين بنده منم اما دريغ و درد

چهره اي مضحک خدايم بود....!!!

غافل از اينکه خدا در قلب مي رويد نه در صورت

بي سبب مي رفتم و خشم خدا را خواب مي ديدم

روي دوشم مي کشيدم.....کولبار جمله هاي سخت

روي مغزم .....فکرهايي خسته و کهنه دمادم بود

فکر مي کردم که شادم اينچنين

اما دريغ و درد

پيکرم غم بود

فکر مي کردم که اين قسمت خداونديست

اين قنا