نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۰۱/۰۷/۸۶

دعايي که هيچ وقت به استجابت نرسيد

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .

گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .

گفتم مگه مي توني ؟

گفت : آره سخت نيست ، آسونه.

گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

يه خنجر برداشت .

گفتم اين چيه ؟

گفت : سيسسسسس.

ساکت شدم .

گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .

خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

دوست دارم ديوونه.

اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.

دوست دارم ديوونه .

ميگن هر چي تو آفتاب بمونه رنگش مي پره . . . منم مدتيه قلبمو گذاشتم تو آفتاب تا

سياهي هاش بپره

آن عشق که ديده گريه آموخت ازو

دل در غم او نشست و جان سوخت ازو

امروز نگاه کن که جان و دلِ من

جز يادي و حسرتي چه اندوخت ازو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

روزهاي آخر

گفتي تو روزهاي آخر

تو بخيرما به سلامت

گفتي من برنمي گردم

ديدن ما به قيامت

پشت پات اشکامو ريختم

که توبرگردي دوباره

دل نا قافلم اما

 تاابدتوانتظار

تومثل ستاره بودي

توي تاريکي شبهام

يادت صدات ميکردم

نارنين من تورو ميخوام

عاشقونه دلُ باختم

اما تو باور نکردي

گل عشق خاطراتُ

پيش روم پرپرمي کردي

تنهايي گذاشتي رفتي

که بگي ديدي نموندم

بادلي شکسته حتي

قصه رفتن نخوندم

چشم براهت من تنها

بارون اشکام مي باره

روکويرگونه من

گلهاي حسرت مي کاره

توهميشه مهربوني

واسه اين دل شکسته

واسه احساس لطيفم

که فقط دل به تو بسته

تو برويادت بمونه

دل عاشق ديوونه

تا ابد توانتظارت

هميشه ازتومي خونه 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

مي خوام برم بدون تو

مي خوام برم بدون تو ، بدون حس بودنت

نداره رنگي از خوشي دقيقه هاي موندنت
 
نگاه سردتو بگير بريدم از نگاه تو

نمي تونم که جون بدم به جرم هر گناه تو
 
ميرم که از نبودنت به حس بودن برسم

ميرم که تو فکر نکني پرنده اي تو قفسم
 
اگه يه وقت دلت گرفت براي بچه بازيام

خيال نکن صدام کني دوباره باز پيشت ميام
 
بدون که رفتنم ديگه براي بي تو بودنه

تموم آرزوي من به جاده دل سپردنه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

منتظرت نشستم

بازم دلم گرفته ، مي خوام يه کم ببارم

وقتي سبک تر شدم ، چشمامو هم بذارم
 
بازم تو دام غربت ، کبوترام اسيرن

اگه تو رو نبينن ، دق مي کنن مي ميرن
 
بازم غروب که مي شه ، با ياد تو مي شينم

هر چي که غصه دارم ، از چشم تو مي بينم
 
باز آسمونه چشمام ، هواي گريه دارن

براي گريه کردن ، شونه تو کم مي يارن
 
بازم يه چن وقته که ، من از تو خيلي دورم

واسه لحظه ديدار ، من پره شوق و شورم
 
بازم قناري دل ، بهونه تو مي گيره

دونه واسش نپاشي ، جون مي ده و مي ميره
 
باز يه هواي کهنه ، سر به سرم مي ذاره

به جاي جاي خاليت ، تو سينه گل مي کاره
 
بازم چن تا قاصدک ، ياد تو رو مي يارن

عطرتو مثل بارون ، از آسمون مي بارن
 
بازم قصه مجنون ،  واسم تداعي مي شه

شايد که تو ندوني ، يارت فدائي مي شه
 
باز اين دل بي قرار خيلي واست تنگ شده

دل که يه وقتي سبز بود ، ببين چه بي رنگ شده
 
بازم هواي اينجا ، خيلي تاريک و سرده

سهم من از زندگي ، همش غصه و درده
 
باز از غم فراقت ، دلم داره پير مي شه

اين تنه خسته من ، از زندگي سير مي شه
 
بازم بيا تا شعرام رنگه تو رو بگيرن

قنارياي عاشق ، ديگه آروم نگيرن
 
بازم بيا دستتو ، بذار رو قلب خستم

با اين دل شکستم ، منتظرت نشستم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

دلخوشي هاي كودكانه

يه لحظه به دلخوشي هاي بچه گيامون فكر كنيم...!
 
دلخوشي هاي كودكانه

نگراني هاي كودكانه

مقصود من چيست؟

براي چه مي خندم؟

براي چه مي گريم؟

هر آنچه امروز مي ستانم حاصل چيست؟

ديروز يا فردا...!

براي ترك عادتهاي بدم فلك لازم نيست

من درسي گرفته ام سخت تر از فلك كردن

درسي دردناك و آموزنده

آري تجربه اي تلخ

پس سكوت نشانه چيست؟

علامتهاي مجهول

حرفهاي مبهوت

آغاز خوفناك و پاياني عجيب

فكرهاي آشفته

خوابهاي پريشان

حالي غريب

قلبي مايوس

نگاهي بي اميد

شهري ويران

خانه اي نگران

اشكي لطيف

از براي كيست

از براي چيست

پس قول فراموشي چه شد

بخواب و همه چيز را از ياد ببر

برخيز با فكري آزاد

و فراموش كن هر چه را در تو ريشه اي هرز دوانده است

آري گلم فراموش كن و بخواب به آرامي

و خواب كودكي هايت را ببين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

باورش کردم

و ندانستم تمام حرفهايش فريب است

خنده هايش دروغ و بي احساس

گريه هايش هم کمي عجيب است

ندانستم ويرانگري آمده ويرانم کند

ساحر است مي خواهد سحر سامانم کند

ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگي

براي اغفال من مي آيد از در دلبستگي

باورش کردم

و حرفهايش را شنيدم

دلم که با دلش يکدل شد جز آزار چيزي نديدم

زبان بازيش که تمام شد

دل ساده ام که رام شد

ديگر دوست داشتني در کار نبود

ديگر دوستي منتظر سر قرار نبود

راست و دروغ به عشق من قسم خورد

چيزي نگفتم من هر چه به روزم آورد

حالا خوب مي فهمم معني حرفهايش را

فريبي بيش نبود

او که دم از محبوبيت ميزد

در شهر خود غريبي بيش نبود

او از عشق بي نصيب بود

او کارش فريب بود

او بازي مي خواست، بازيچه زياد داشت

يکي يکي مي شکست و کنار مي گذاشت

او هميشه فکر دلبري بود

چشمهاي شيطان همه جا دنبال پري بود

او به وفا و صداقت کرده بود پشت

او عاشقانش را پنهاني با محبت مي کشت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

ننگين

برواي زن،برو اي لکه آلوده به ننگ

برو،اي داغ سيه خورده به پيشاني تو

برو از ديده ام،اي ديو سيهکار پليد

تا زخاطر ببرم ننگ هوسراني تو

راست گو،آن لب گلرنگ شراب آلودت

با کدامين لب افسون شده در بازي بود؟

نگه گرم گنه زاي سخن پردازت

بانگاه چه کسي،گرم سخن سازي بود؟

فاش گو،چشم سيه مست گنه آموزت

نگه عشق و تمنا،بسراپاي که داشت؟

آن بد انديش بدآموز تبهکار که بود

که بفرمان هوس،برلب تو بوسه گذاشت؟

مرمرين پيکر افسونگر جادويي تو-

گرد آويزچه کس بود ودر آغوش که بود؟

موي مواج نوازشگر توتا دم صبح

دور از ديده ي من،ريخته بر دوش که بود؟

اين تو بودي که بشبها همه شب تا دم صبح

نقش رخسارتو بر پندارم بود؟!

اين تو بودي که بهر لحظه،بهنگام سخن

نام تو در همه جا ،زيور گفتارم بود؟!

من ندانستم از آغاز که نيرنگ و فريب

خفته در پرده ي چشمان بدين زيبايي

بيخبر بودم از اين ننگ که با بيخبري

ميزدم بوسه بلبهاي زني هرجايي

واي بر من،تو هماني که اميدم بودي؟

توهمان چشم سيه دلبر افسونگر من؟

هرچه کوشم مگر اين حادثه باور نکنم

ميدود ياد خطاهاي تو در باور من

واي اين ياد گنه خيز جنون آلوده

آهنين چنگ،فروبرده در انديشه ي من

ترسم اين ياد روانسوز،که درجان زده چنگ

از سرخشم،بتلخي بکند ريشه ي من

در خيالم چه نشستي به تباهي؟برخيز

تاکه جان رازغم ياد توآزاد کنم

پنجه اهرمني راز گلويم بردار

تا بچاهي روم از ننگ تو فرياد کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

خسته و خفته

نتوان گفت که اين قافله وا مي ماند

خسته و خفته از اين خيل جدا مي ماند

اين رهي نيست که از خاطره اش ياد کني

اين سفر همره تاريخ به جا مي ماند

دانه و دام در اين راه فراوان اما

مرغ دل سير ز هر دام رها مي ماند

مي رسيم آخر و افسانه ي وا ماندن ما

همچو داغي به دل حادثه ها مي ماند

بي صداتر ز سکوتيم ولي گاه خروش

نعره ماست که در گوش شما مي ماند

برويد اي دلتان نيمه که در شيوه ما

مرد با هرچه ستم هر چه بلا مي ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

بي قرار عشق

من بي قرار عشقم 

       از جونو دل نوشتم

            خونه خراب اين دل

                 اين بود سرنوشتم

                      من با تو سبزه زارم

                                 بي تو در انتظارم

                                    جونـمـو قـربــو ن ميدم

                                                دست تو مي سپارم ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

مطرب دل

با من صنما دل يكدله كن

گر سر ننهم ، آنگه گله كن
 
مجنون شده ام از بهر خدا

زان زلف خوشت يك سلسله كن
 
سي پاره به كف ، صد پاره شكست

صد پاره منم ، ترك چِله كن
 
اي مطرب دل ، زان نغمه ي خوش

اين مغز مرا پر مشغله كن
 
اي موسي جان ، شبان شده اي

بر طور برآ ، ترك گَله كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

هيچ کس نگفته

به نظر مي رسد عده بي شماري از ما ، از اينکه شاهد بي اعتنايي عشق باشيم

خرسنديم و گمان مي کنيم از آنجا که ما براي عشق ورزيدن خلق شده ايم ، مشکلي

پيش نخواهد آمد. همين که عشق باعث ناراحتي شود يا خواسته اي را در پي داشته

باشد ، بطور غريزي کنار مي کشيم و خود را متقاعد مي سازيم که نبايستي درگير

اين کار شويم.

هيچ کس نگفته که عشق آسان است ، جست و جويي است دايم که بخشي از آن پُر

از آشفتگي ، محروميت و نااميدي است. اگر در پي راحتي هستيم بايستي تمرکز خود

را روي خودمان بگذاريم ؛ جايي که مي توانيم ارباب باشيم و به واسطه درگيري و

سازگاري عقب نيفتيم. اما تا زماني که ديگران را به زندگي خود راه مي دهيم بايد

مطمئن باشيم که درگير خواهيم شد. از سويي عشق هم از اينکه فقط وسيله اي برا

ي راحتي شود بي ارزش مي گردد و از اين بي اعتباري رنج مي برد. عشق هميشه

چيزي بيش از يک وسيله براي برطرف کردن کمترين نيازهاي دو انسان است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

 
گفته بودم تو نباشي من نيستم

زين پس مهربانم بي تو من كيستم

اي همه كسم در دوران بي كسي

اي كه نفسي ،وز پي هر نفسي

اي همه مهرباني ،اي همه خوب

اي كه وجودم بسته به وجود توخوب

اي كه صبوري فراغت آن من

اي كه داغ عشقت بر پيشان من

من بعد طليعه دارعشقت هستم

چشم به ره،مجنون ديدارت هستم

من بعد كوچه انتظار را هر روز آبپاشي كنم

من بعد باغ شقايقها را باغباني كنم

من بعد خار رز را به دل مي خرم

من بعد رنج بار فراغت را به دل مي برم

من بعد عشقت را در گل شيپور فرياد زنم

من بعد رنگ رنگين كمان را برهم زنم

من بعد راز عشقت را با گل شب بو نجوا كنم

من بعد دل خود را با دل پروانه همراه كنم

من بعد مهربانم شاه بيت شعرهايم مهرباني است

من بعد بانوي عشق ،نام تومظهر هر بي زباني ست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

سيلي تقدير

شايد اين اندوه حقم بوده است

سهم من ازعاشقي غم بوده است

پيش درياي محبت هاي تو

تشنگي هاي دلم کم بوده است

پاسخ عشق تو را بد داده ام در دلم رنگ و ريا هم بوده است

رو بر ان آيينه شفاف مهر

چهره ام تاريک و مبهم بوده است

بعد تو اين دل شکسته بسته است

زخم ها محتاج مرهم بوده است

مثل چنگ از زخمه پر سوز غم ناله ام هم زير هم بم بوده است

آه من افتاده ام از پايين

سيلي تقدير محکم بوده است

آه خاتون دست اين دل را بگير

گر چه اين اندوه حقم بوده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

سراغ از من نمي گيري

سراغ از من نمي گيري گل نازم

نمي شناسي صداي کهنه ي سازم

نمي دوني مگه اينجا دلم تنگه؟

نمي دوني مگه با غصه دمسازم؟
 
هواي گريه داره اين دل سردم

چشام گريون صدام لرزون تويي دردم

شبا تو کوچه ي پر ماتم پاييز

به دنبال چراغ خونه مي گردم
 
برات گفتم حديث برگ خشک و باد

لالايي قصه ي پروانه و شمشاد

سراغ از من نمي گيري نگير اما

فراموشم نکن پروانه ي زيبا
 
سرود بي وفايي رو چرا خوندي؟

مگه لالايي هامو برده اي از ياد؟

نذار يادت بره پروانه ي زيباي من روزي

شده قلبي اسير خونه ي غم ها

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

دقيقه ها

به نام خداوند ايثاروانصاف

دوباره دقيقه هارو کند وآهسته ميبينم

دوباره چشم خدارو رو خودم بسته ميبينم

تا دلم آروم بگيره سربه کوچه ها ميذارم

روبه آدما ميخندم تو سياهي يا ميبارم

توي يک جاده برفي پي انتها ميگردم

توي اين روياي آبي هنوزم اسير دردم

آخه دنيا تو چشام رنگشو باخته

آخه يک جنس غريبه آسمون منو ساخته

مرده رنگ انتظارو بارون چشماي خستم

انگارآهنگي نداره بي تو اين قلب سکستم

عشق من جنس هوس نيست رنگ خاطرات تلخه

قصه هاي پرغباره که روشون چشمامو بستم

ازسپيده تا سپيده آسمون ابري وتاره

مثل بغض سينه من شوق باريدن نداره

بوي بارون ميده حرفات اشک چشمات بيقراه

عشق من سوز زمستون عشق تو روبه بهاره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

يادت بخير

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي

از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

دعا كردم كه بماني

دعا كردم كه بماني بيايي كنار پنجره باران ببارد و باز شعر مسافر خاموش خود را

بشنوي

اما دريغ كه رفتن راز غريب همين زندگيست

رفتن پيش از آنكه باران ببارد

اين موسم به خاطرش هر چه بود و هر چه كه هست همين صدا همين كلام

همين عشق پيشكش تو...

اگر بيهده زيباست شب

براي چه زيباست شب

براي كه زيباست؟

شب و رود بي انحناي ستارگان

كه سرد مي گذرد

و سوگواران دراز گيسو

بر دو جانب رود

ياد آور كلام خاطره را

با قصيده نفسگير غوكان

تعزيتي مي كنند

به هنگامي كه هر سپيده

به صداي هماواز دوازده گلوله

سوراخ مي شود

اگر كه بيهده زيباست شب براي كه زيباست شب

براي كه زيباست

يك كوچه آنطرف تر خود بهشت است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

پرواز كن

در خيالت مثل من پرواز كن

تو خود عشقي مرا اغاز كن

سرزمين ارزوهايت كجاست

امدم در را به رويم باز كن

با من از بارون و از شبنم بگو

عشق را با قلب من دمساز كن

عشق تو يك اتفاق ساده نيست

با نگاهت باز هم اغجاز كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

بوسه مرگ

آمدي

گرم وصميمي مثل هميشه

زيبا و دلنشين مثل قديسه آسماني

حرفهايت را با حرفهايم درآميختي

کنارت بودم چشم بسته به روي تمام شيرازه زندگي ام

دستانت را لمس کردم

چه دستان گرمي کاش زودتر پيدايشان مي کردم

دستاني که 13 ماه آرزوي بوئيدن و بوسيدنش را داشتم

چشمانم را با چشمانت درآميختي

کجايند آن چشمها که نظاره کنند مرگ تدريجي بي کسش را؟

کجايند آن چشمها که نظاره کنند جهنم سرد شعله کشيده تحملم را؟

يادم آمد که به تو گفتم چه کنيم

گذارمان از گذرگاه گزند مردمان نگذرد؟

و تو گفتي مي خواهمت

يا نه اينطور گفتي:

گفتي پيمان مي بندم با پيمان که تا زمان پيمان ، پيمانم را نشکنم...

گفتم چطور؟

گفتي ارزشش را دارد عزيز دل...

و من گول حرفهاي چون عسل شيرينت را خوردم!!!

بگذريم ، کجا بوديم؟

آنجا که چشمهايت ، چشمهايم را به خود کوک زده بود!

آنگاه که لبانم را بر لبانت گذاشتي

يادم نمي رود که چه شيرين بودند لبانت...

يادم نمي رود که آن لحظه آرزو مي کردم بتوانم بگويم

دوستت دارم!!!

اما با کدام لبها سخن مي گفتم؟!!!!!

کار ديگر کردم ...

به چشمانت خيره شدم و براي عشقمان قطرات اشکم را آرامانه به روي گونه هايم

پاشيدم!!!

هرگز آن لحظه فراموشم نمي شود...

هرگز

تو را در آغوش بدون آغوشم گرفتم

ديگر حتي هيچ کسي را نمي ديدم...

مگر مي شود دنيا در آغوشت باشد

و تو به آن بنگري؟

خدايم را شکر نعمتش دادم

اما خدايا خدايا تو به من نگفتي

وگرنه بيشتر نگاهش مي کردم...

حال از دست دادمش...همانگونه که ابديت حياتش را منکر مي شود

سيراب زندگي شدم

ناگاه از زندگي تهي

هنوز که هنوز است منتظر جواب او هستم

خداوندم هنوز به من جواب نداده

مي مانم.....

براي من صبر بازيچه شده است

مي خوانم...

از دوري تو اي عشق پاک زميني من

تا آنگاه که مرگ را در آغوش بگيرم

نازنينم 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦

بذر عشق

هر جا قدم مي گذاريد بذر عشق بپاشيد: قبل از همه در خانه تان.

به فرزندان خود، به همسر و شوهر خود عشق بورزيد، به همسايه تان عشق

بورزيد.... مگذاريد كسي به سوي شما بيايد، مگر آنكه هنگامي كه تركتان مي كند

خوش تر و اميدوارتر باشد. حضور مجسّم و زنده ي محبت خدايي باشيد: محبت را در

چهره، در چشمها، در لبخند و در سلام گرم خود به ديگران پيشكش كنيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۳۱/۰۶/۸۶

سلام خدا جون

سلام خدا جون اول اينكه مي بوسمت

بعد اينكه چند تا چيز بايد بهت بگم

اول اينكه ممنون از اينكه اينقدر باهات حرف مي زنم و تو گوش مي دي و از دستم

خسته نمي شي

بعدش اينكه ببخشيد كه من وسط همه حرفام گير مي كنم

آخه اسمتم من و مست مي كنه و مي بره يه جاي ديگه چه برسه به اينكه اين همه با

هم حرف بزنيم

مي خوام بهت بگم چقدر خواسته ها و خوشحالي هاي ما آدما كوچيك و زودگذره

چقدر دلمون به چيزهاي بيهوده خوشه

بچه كه بوديم اگه شكلات و پفك داشتيم خوشحال مي شديم

مدرسه كه مي رفتيم از كفش و لباس نو كه براي عيد مي خريديم خوشحال مي

شديم

نوجوان كه شديم از اينكه كسي مدام تحسينمون كنه خوشحال مي شديم

جوان كه شديم از اينكه كنكور قبول شديم و يه نفر توي خيابون بهمون نگاه كرد و

شيفتمون شد خوشحال مي شديم

امروز به خاطر اينكه حقوقمون بيشتر شد و تونستيم ماشين بخريم خوشحال مي

شيم

حتماً فردا از اينكه پولدار شديم و مقامي به دست آورديم و ماشين و خونه گرون قيمت

و سفرهاي پشت هم داريم خوشحال مي شيم

توخودت مي دوني كه اگه خواسته هاي كوچيكمون رو امروز برآوره كني فردا ازت يه

چيز بزرگتر مي خوايم

اما تو با اينكه مي دوني توقعات ما هيچ وقت تموم نمي شه و با اينكه مدام بهت مي

گيم :

خدا جون اگه اين چيز رو به من بدي ديگه هيچي ازت نمي خوام

بازم به حرفامون گوش مي دي و اونا رو بهمون مي دي

مي خواي بهمون بفهموني چقدر پيمان شكن و پر توقع و كم توجهيم مگه نه

من ازت خجالت مي كشم

خجالت مي كشم كه ازت چيزي بخوام

مي دونم تو خداي مني

اما آخه خيرگي و پيمان شكني تا چه حد

از خودمم خجالت مي كشم

از كارهايي كه مي كنم

از اينكه نمي تونم اونطوري كه بايد شكرت كنم

اما به خودت كه انقدر بزرگي قسم مي خورم كه نفسها و نگاه ها و حرف ها و گريه

هام همشون لحظه لحظه دارن شكرت مي كنن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

فصل آشنایی

آري ...با نگاه شروع شد.....و با نگاه ادامه يافت.....اما ، اما آيا با نگاه...؟

نه ، نه ، من اين را نمي خواهم.

روزها و شب هاي زيبايي بود .

روزها من بودم و سايه و... شب ها من بودم و مهتاب و...

هر دم يک نگاه... و هر ساعت منتظر آن دم... و هر شب منتظر آن دم...

و ديگر هيچ ...

نگاه هاي ممتد مانند ستاره هاي دنباله دار... شايد آغاز فصل آشنايي!!!

مات و مبهوت...سرگشته وحيران...

و همراهي لبخندهاي زيبا با نگاه هاي مهربان .

ساده بگويم : من،من نمي دانم چگونه بگويم که مي خواهمش؟

و باز هم نمي دانم که من آيا مي توانم

خود را به داستان خنده هاي زيبا برسانم؟

و آخر هم نمي دانم که چگونه نگاه هاي سرد خود را

با نگاه هاي گرمش همراه سازم؟

و اما...انتظارعبور او از فرش چشمان من مرا اميدوار به شبي زيبا مي کرد .

گذشت و گذشت و گذشت.

روزها منتظر شب و او مي ماندم .

کم کم باور کرده بودم که روزي به سرزمين مهرباني خواهم رسيد.

آري، او بهانهً خوبي بود . بهونه اي براي دوستي من با خدا...

آه ، خسته شده بودم . و منتظر گفتن گفته اي که از گفتنش مي ترسيدم.

اما ، من عاقبت گفتم.

خدا مي داند که زيباترين سلام دنيا را من آن شب گفتم .

اما نمي دانستم جواب مرا به کدامين صورت خواهد داد؟

آيا خشم ، آيا نفرت ، آيا هم نفرت ، هم خشم؟

چه زيبا بود... سلام را عليک گفت.

پاهايم سست شده بود . ديگر نمي توانستم بايستم .

اجازه گرفتم و گفتم که ... گفتم که ... من ، من ، تو را ، تو را مي خواهم.

او مي دانست که خواستنش دواي درد من است .

_ و من هم مي دانستم خواستنم مرهمي بر درد دل اوست._

نيمکت زرد تنهايي من ، ما را به ميهماني خود دعوت مي کرد

و ما هم او را به هم نشيني و هم صحبتي.

اما... سکوت بيداد مي کرد. صدايي شنيده نمي شد ،

حتي زوزهً باد خشمگين هم ... !

ميهماني عجيبي بود . من لبريز از خواستنش بودم .

نمي دانستم حرفهايم را چگونه آغاز کنم؟

شايد حرف هايم خوب نباشد. عاقبت گفتم بسم اللّه و دل به دريا زدم و ...

چه قدر حرف مي زنم . هيچ کس نيست مرا بگيرد ؟

خودموني بگم : جو مرا گرفته بود .

ديگر نگفتم و او گفت . و باز هم گفت...

حال بيش از روزهاي قبل هم ديگر را باور کرده بوديم .

آيا من و خنده با هم آشناتر خواهيم شد؟ و آيا من را مي پذيرد ؟

يک روز ... دو روز ... شايد فکر کردن ؟

نمي دانم . شايد فکر کردن بهانه اي بيش نبود؟ نمي دانم!

اما ، اما او قبول کرد ...آري، او دعوت مرا اجابت کرد ...

شاد بودم ، خوشحال تر از پرنده ها .

با تمام وجود منتظر روزهاي و شب هاي با تو بودن بودم .

حال ، چند صباحي مي گذرد از آن ايام .

اما من ... باز هم حيران تر از آن روزها هستم.

آري ، روزهاي خوبي بود . ايا قصه خنده هاي زيبا مرا پذيرفته است .

و ليلاي عشق مرا مجنون خود کرده است ؟

اي خداي من آيا اين داستان حقيقت دارد ؟

و اما امروز مي گويم : تو را من دوست مي دارم .

من و... دوست بوديم و همديگر را دوست داشتيم

و امروز دوست هستيم و يکديگر را بيشتر دوست داريم .

آري، من و مهربانم عاشق شده ايم . اما ، نه مي داند

و نه مي دانم فرجام اين عشق چيست ؟

من اميد دارم به فردايي بهتر با او ...

و هراسانم از روزي که او کنار من باشد !

شب و روز از پي هم مي گذرند ...من او را در کنار خود دارم

و بيش از هر چيز ديگري او را مي خواهم

ولي مي گويم : کاش آن روز هرگز نيايد که آن روز

تو ، اي دوست من دوست نداشته باشي که من باشم .

کاش پايان قصه من و تو را مي دانستم .

کاش ، کاش آخر قصه ما مثل آخر داستان شيرين و فرهاد نباشد.

اما تو ...

تو اين را بدان : اگر روزي تورا نداشته باشم ،

آن روز از عشق تو ، من مي ميرم .

کاش هر روز من ديروز مي شد . ديروزي که

مي دانستم تو در کنار من هستي ... و ما در کنار هم .

و باز هم مي گويم و با تمام وجود فرياد مي زنم :

من امروز تو را براي تو دوست دارم

و من تو را اينک بيش از پيش مي خواهم .

حرف آخرم را به تو بگويم : من تو را دوست دارم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

دلمو شکستي برو

من تو را تا بينهايت مي پرسيدم ولي هرگز نفمهيدي

التماست کردمو و در خود شکستم غرورمو نفهميدي

عاشق نبودي ، تا که بفهمي دردمو ،احساسمو

هرگز نخواستي تا که ببيني ناله هاي قلبمو

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،برو ديگه نه نمي خوامت

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،فقط اينه جوابت

برو برو،ديگه نه نميخوامت دلمو شکستي فقط اينه جوابت

برو برو،ديگه نه نميخوامت دلمو شکستي فقط اينه جوابت

به پاي تو نشستم از عشقت مست مستم

دلمو شکستي اما هنوز عاشقت هستم

از ياد من نميري،مردم از اين اسيري

چيکار کنم که امروز از عشق من تو سيري

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،برو ديگه نه نمي خوامت

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،فقط اينه جوابت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

غریبانه

هر چي آرزوي خوب مال تو

هر چي که خاطره داريم مال من

اون روزاي عاشقونه مال تو

اين شباي بيقراري مال من

منم و حسرت بي تو ما شدن تويي و بدون من رها شدن

آخرغربت دنياست مگه نه اول دوراهي آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود دل تو شکسته بودن همه ي قصه همين بود

مي تونستم با تو باشم مثل سايه مثل رويا اما بيدارم و بي تو مثل تو تنهاي تنها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

ميدونم برات عجيبه

ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش

اين همه خواستن دستات بدون حتا نوازش

ميدونم كه خم نداره واسه تو گريه ي دردم

ميگذري از من و ميري اما باز من برميگردم

ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم

پيش همه ي بديهات چه جوري بازهم صبورم

ميدونم واسه ات سواله كه چرا پيشت حقيرم

دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم

ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم

وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم

ميدوني واسه چي از تو من ميبينم و ميخنده

تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبنده

چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام

ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام

ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي

من چجوري تو را خواستم تو چجور ازم گذشتي

چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام

ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام

ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي

من چجوري تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

نگاه به تو

با يه کاغذ سفيد هر کاري ميشه کرد،مثلاًميشه يه هواپيماي کاغذي ساخت براي

پرواز يا زير يکي از پايه هاي ميزي گذاشت که ازسه تاي بقيه کوتاهتره،و يا ميشه

روش شعر نوشت که هميشه عمرش از بقيه کوتاهتر...روي يه کاغذ سفيد هرچيزي

ميشه نوشت غير تو،براي توصيف زيبايي تو پيدا کردن تشبيه و حتي چيزايي که حتي

سعي ميکنن کمي شبيه تو باشن_مثل گل،پديده ويا پاييز_ خيلي خيلي

سخته...شايد جواب اين سوال که چرا گل اين همه شبيه توهستش فقط تو طبيعته و

به خاطر همينم هست که من يه باغبان ساده هستم...چيزايي از گل گياه ميفهمم

ولي نميتونم صحبت خاک و خورشيد رو به واسطه گلي که خيلي شبيه تو هست رو

توصيف کنم ...تو به من نور بده کافيه من جوونه زياد دارم ريشه هاي من تو وجودم

پنهونه نه کسي مياد نه کسي ميره نه کسي حالي از من ميپرسه خلاصه مزاحم

ندارم... شعري از من ميخواي که توش تشبيه و قافيه باشه ولي معذرت ميخوام

پرنسسم تو بقچه من چيز زيبايي که اينقدر شبيه تو باشه نيست اگه بدونم تموم

دردهاي دنيا تو همين راه به تو رسيدنه بازم با تمام وجود به طرف اون مرجانهاي آبي

چشمات ميام...نگاه به تو نگاه به آبه نگاه به تو فهميدن معجزست اون راههايي که تو

مسيرشون حتي اطرافم رو هم نگاه نکردم شاهد اين حرف منه... هرچي مينويسم

بازم نميشه چون فقط اونايي که تورو ميشناسن ميفهمن که من چي ميگم...وقتي

چشمهاي تو مصداق بهترين چشمهاست،وقتي تو مرز اشتراک خاک و خورشيدي

وقتي تو بهشت رو تو تنت پنهون داري ديگه براي تو شعر نوشتن احمق بودنه...فقط

يه حرف مميمونه تو دلم... من به تو گلم ميگم و از اون روز به بعد عمر گل شروع ميکنه

به زياد شدن... تموم اون قولايي که به تو دادم ميخوام پيش خودت بمونه...به تو گلم

ميگم و به خاطر اينکه گل شبيه توست جاودانست...نگاه به تو نگاه به يه کاغذ سفيده

نگاه به تو آماده هر اتفاقيه...نگاه به صورتي که ازش خجالت ميکشي نگاه به آبه...

نگاه به تو رد تموم احتمال ها و فهميدنه يه معجزست*نگاه به تو فهميدن خود خود

خداست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

کي با حسين کار داشت

يک قناسه چي ايراني که به زبان عربي هم مسلّط بود اشک عراقيها را در آورده بود 

با سلاح دوربين دار مخصوصش چند ده متري عراقيها کمين کرده بود و شده بود

عذاب عراقيها ، چه ميکرد ؟

بار اول بلند شد و فرياد زد : ماجد کيه ؟ يکي از عراقيها که اسمش ماجد بود سرش را

از خاکريز آورد بالا و گفت: « منم!»

ترق !

ماجد کلّه پا شد و قل خورد آمد پاي خکريز و قبض جناب عزرائيل را امضاء کرد دفعه

بعد قناسه چي فرياد زد :« ياسر کجايي ؟»

و ياسر هم به دست بوسي مالک دوزخ شتافت !

چند بار اين کار را کرد تا اينکه به رگ غيرت يکي از عراقيها به نام جاسم بر خورد .

فکري کرد و بعد با خوشحالي بشکن زد و سلاح دوربين داري پيدا کرد و پريد روي

خاکريز و فرياد زد :

« حسين اسم کيه ؟» و نشانه رفت . اما چند لحظه اي صبر کرد و خبري نشد .

با دلخوري سُر خورد پايين . يک هو صدايي از سوي قناسه چي ايراني بلند شد : «

کي با حسين کار داشت ؟ »

جاسم با خوشحالي ، هول والا کنان رفت بالاي خاکريز و گفت:« من !»

ترق !!!

جاسم با يک خال هندي خودش را در آن دنيا ديد !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

قصه را که ميداني

قصه را که ميداني؟

قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را؟

قصه سيمرغ و آينه را؟

قصه نيست، حکايت تقدير است که بر پيشانيم نوشته اند.

-اما چه کنم با هدهدي

که از عهد سليمان تا امروز ، هر بامداد صدايم مي زند

و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم

که هر روز بهانه يي مي آورد. بهانه هاي کوچک بي مقدار

بهار که بيايد ديگر رفته ام

بهار ،بهانه رفتن است

حق با هدهد است که مي گفت : رفتن زيبا تر است، ماندن شکوهي ندارد

گيرم که بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم

بالهاي بسته اما طعم اوج را کي خواهد چشيد؟

مي روم، بايد رفت ، در خون تپيده و پرپر

سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوست تر دارد

هدهد بود که اين را به من گفت

راستي اگر ديگر نيامدم،

يعني که آتش گرفته ام ، يعني شعله ورم ! يعني سوختم، يعني خاکسترم را هم باد

برده است

مي روم از هرجا که رسيدم ، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت

مي دانم اين کمترين شرط جوانمردي ست

بدرود ، رفيق روزهاي بي قراري ام !

قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ

آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشاني ندارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

اين نيست

از زيستن بي تو مگو زيستن اين نيست
 
ورهست به زعم تو به تعبير من اين نيست
 
از بويش اگر چشم دلم را نگشايد
 
يكباره كفن باد به تم پيرهن اين نيست

يك چشم به گردابت و يك چشم به ساحل
 
گيرم كه دل اينست به دريا زدن اين نيست
 
تو يك تن و من يك تن از اين رابطه چيزي
 
عشق است ولي قصه ي يك جان دو تن اين نيست
 
عطري است در اين سفره ي نگشوده هم اما
 
حون دل آهوي ختا و ختن اين نيست
 
سخت است كه بر كوه زند تيشه هم اما
 
بر سر نزند تيشه اگر كوهكن اين نيست
 
يك پرتو از آن تافته در چشم تو اما
 
خورشيد من - آن يكتنه صد شب شكن - اين نيست

زن اسوه ي عشق است و خطر پيشه چنان ويس

ليلاي هراسنده ! نه ، تمثيل زن اين نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

شهوت

کمدين مشهور گروچومارکس متني طنز آلود اما جدي درباره شهوت نوشته است:

به اعتقاد من عشق حقيقي تنها هنگامي تجلي مي يابد که آتش شهوت اوليه

فروبخوابد و گدازه هاي سوخته ي آن به خاکستر تبديل شوند.

عشق چنين است.چنين رابطه اي شهوت را تنها نگاره اي از خاطرات مي داند.بخش

هاي تشکيل دهنده ي اين عشق -بردباري-بخشش-تفاهم متقابل-وتحمل عظيمي

نسبت به خطاهاي ديگري است.

شهوت يک نيرنگ است.وهمان طور که"شاو"مي گويد تاسف آور است که درست

وقتي دو نفر تحت نفوذ خشونت-جنون-و اوهام شهوت قرار مي گيرند همواره يک نفر

پيدا مي شود و از آنها مي خواهد همواره در اين شرايط آشفته غير عادي و

فرسايشگر بمانند تا زماني که مرگ آن ها را از هم جدا کند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

اما راه پايان کو

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

براي دلبرش آندم

شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز

دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

شوق نگاه

از چشم حيله و افسون تو برداشتم شوق نگاهم را

وآن تاجي که از گلهاي لادن

در بهار عشق تو از خون چشمانم بپروردم

به يک افسون بي پايان و سرگردان

خزان کردم

نه تنها عشق تو هر عشق ديگر را به دل کشتم

و تنها ميروم اين راه را با ديده اي پر خون

اگر اشکي پديد آيد از اين رفتن

بدان هر قطره اش پيمانه اندوه حزن بار است

خداحافظ.

خداحافظ واي همداستان بي وفاي من

خداحافظ

خداحافظ تو اي همصحبت دير آشناي من

خداحافظ دگر با تو سرود آشنايي رانخواهم خواند

و خود با کوله بار خاطراتم در دل صحرا

به سوي آينده خواهم رفت...

مي توان بار دگر او را ديد

باز با شبنم پاک

مي توان شست غبار تن نيلوفر را

در ميان سبد خاطره هامان تنها

معرفت/عشق/عطوفت را ديد

باز با پاي تمنا بايد

رفت تا مقصد احساس خدا

باز بايد به گل نور رسيد

گل زيباي اميدي که به تاريکي شب مي خندد

او که بر بام وجودم آرام /مي خرامد هر شب /مي خرامد بي تاب /مي خرامد بي تب

او که هستي من است

شيشه ي عمر اهورايي من را

مي فشارد در دست

کوله بار خود را مي بندد

او به آرامش يک عاطفه مي پيوندد

بايدم رفتن از اين خاموشي

بانگ و فرياد بر آرم :کـــــــــــيستي آينه دار دل من

اندکي صبر که من بيمارم

هستي ام عشق به توست

بذر اميدم بايد افشاند

که در اين تشنه کوير دل من

با يادت

هر گلي خواهد رست

برود لحظه لحظه

درد سوزان زتنم

باز اي کاش

اما تو!

اي تب زيستنم!

بمان

با من باش...

بايد ازاين خاموشي رفت... چه کسي بامن مي آيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

حس غريب

شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد

باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد

غنچه شوقي به شکوفا شدنش نيست دگر

با خبر گشته که دنيا چه فريبي دارد

خاک کم آب شده مثل کوير تشنه

شايد از جاي دگرمزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شکوفا مي شد

باغبان کرده فراموش که سيبي دارد.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

دلواپسي

روزي كه مي رفتي اشك من چه غريبانه برشيارگونه هايم جاري بود.گل سرخ من

،بامن حرف بزن.بامن ازكوچه هاي پيچ درپيچ وديوارهاي ترك خورده اين شهرخزان

زده بگو.

بامن ازگلدانهاي پريده وياسهاي خشكيده بگو.بامن ازخاطره هابگوكه تن بي خاطره

مرده است.

بامن ازگذر زمان بگوكه چون بادي مي گذردوخرمن گذرهاي اسياب شده اش را بر سر

من مي ريزدوزلفهاي سياهم را سفيدپوش مي كندورنگ پيري را برگونه هايم به

ارمغان مي آوردوچروكي را به صورتم هديه مي كند.

ازآن روز كه پا به عرصه جهان گذاشتم ،هرروزبالطف آن كه مرابه اين كره خاكي

آورد،چشم باز كردم وهرشب تاريكيها رابا اميد به اوبه روز روشتنري سپري كردم.

دراين گذر روز وشب ،يك روز درآسمان آبي قلبم تابش گرماي خورشيد عشق

رااحساس كردم.اماهمه چيزتمام شد.شايد براي هميشه هنوز.هنوزهيچ تچيز را باور

ندارم .

شايد ديگرهيچ گاه نتوانم خبررسان قاصدكهايت باشم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

 دلم مي خواست

دلم مي خواست خانه عشق مرا كسي خراب نمي كرد .... دلم مي خواست كه

روزهاي خوب هيچ وقت تمام نمي شد .... از هميشه تا هنز عاشق مانده ام ... « من

مانده ام ملال و غمم رفته اي تو شاد ... با حالتي كه بدتر از آن كس نديده است ... اي

تخته سنگ پير گويا دگر فسانه به پايان رسيده است .... » افسانه ! ديگر دلم هيچ

آهنگي نمي نوازد و من ، قنديل كوه واپس زده اي هستم كه در ايستايي يك خيال

همچنان چشم به راه خورشيد نشسته ام ! يخ كرده از اضطراب تنهايي و پرواز

خواهشهاي دل ! تنها همين يك شعر برايم كافيست ..... من ديگر ساده تر از اين

نخواهم شد .... نسيم را در كوله پشتي خويش برايت آورده بودم ... طوفان از

دستهاي من گريزان است ... باورت نشد ... نمي دانم چرا ؟ .. و من در كوچ همچنان به

دنبال رهايي سرگردان مانده ام و روح صاعقه زده من باورش نشد فرار چيست ؟! من

نخواهم گريخت ... خواهم ماند ... خواهم سوخت و خاكستر حرفهاي خويش را روزي

آب خواهم كرد در دل سنگ ترين سنگهاي روزگار ... هميشه با يادت .... جان شيفته را

يدك خواهم كشيد ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

تورا گم کرده ام

تورا گم کرده ام امروز ...

وحالا لحظه هاي من ...

گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ...

وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...

نمي داني چه غمگينند ...

چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو ... 

نمي دانم چه خواهد شد ...

پر از دلشوره ام بي تاب ودلگيرم ...

کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

باز هم خاطره ام

باز هم خاطره ام ياري داد

که در اين صبح سپيد آرزو

باز گويم غم دل با تو که از شهر  غزل مي آيي

درک غم, راز دلم, بهتر و بهتر تو فقط مي داني

ياد دارم که شبي تار و سياه

من و دل ساکت و آرام ولي منتظر حادثه اي

در کمينگاه زمان

در پي گام نهادن رو به فرداها بودم

ناگهان دست فلک باز ربود

شاخه نازک آمال دلم

پر گشود از دل من آه زمان

اشک جاري شد و غم مهمان

و از آن وقت دگر هيچ ندانم

که چسان من بودم؟

 که چسان من هستم؟

و چرا مي مانم ؟

شانه گريه من کو کجاست؟

آه وقت وداع باز رسيد

سر من گوشه ديوار گريست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

هيچ باراني نمي بارد

هيچ باراني نمي بارد مگر صفا دهد.

هيچ گلي جوانه نمي زند مگر هديه شود.

هيچ خاطره اي زنده نمي ماند مگر شيرين باشد.

هيچ لبخندي نيست مگر شادي بياورد.

وهيچ بهاري نمي ايد مگر سال ديگري در پيش باشد.

پس بگذار باران شوق بر زندگي ات ببارد تا روحت را صفا دهد.

گل هاي عشق در دلت جوانه زنند تا انهارا به ديگران هديه کني .

خاطراتت قشنگ باشند تا همواره بيادشان بياوري.

لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادي را بيفشاني.

و بهار بيايد تا بداني باز هم فر صت بودن هست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

اجازه هست

اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟

خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني؟

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت...

بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

آموخته ام

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد

دنياست

آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي

گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي

است که در دنيا وجود دارد

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم

دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد،

همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي

گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت

انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر

مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من

بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را

دارد

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از

دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم

دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا

انتخاب کنم

آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و

پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما

خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد

آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و

وظايف را بايد انجام دهم

شکست تنها يک چيز را ثابت مي کند: اينکه اراده و قصدمان براي پيروزي کافي نبوده

است

هيچکس مجبور نيست انسان بزرگي باشد . تنها انسان بودن کافي است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۳۰/۰۶/۸۶

من کاري ندارم

من کاري ندارم با اشکاي تو

من نمي ميرم ديگه براي تو

من نمي ريزم اشکي به پاي تو

من خسته شدم ديگه به جون تو

من جون سپردم توي زندون تو

من مي خوام برم ديگه بدون تو

اينو ميدونم بدون تو شبها با غمها مهمونم

تو نباشي پيشم بي تو من ويروونم

خداحافظ اي يار مهربونم

حالاکه رفتني ام با کوله بار خاطره

نمي خوام حتي بياي يه لحظه پشت پنجره

به خدا راه من و تو عزيزم جدا شده

سهم من از عشق تو گريه بي صدا شده

نه ديگه نمي شه با تو نمي شه

مي دونم نمي تونم

نه ديگه نمي شه واسه هميشه

بزار تنها بمونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

دلت تنگ است ميدانم

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شکسته است مي دانم ، زندگي برايت عذاب اور است

ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …

گريه نکن که اشکهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي کند ، گريه نکن که چشمهاي

من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ، دواي درد تو گريه نيست!

بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نکن...!

با تنهايي باش اما اشک نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني که تنهايي!

گريه نکن که اشکهايت مرا نا آرام ميکند .! گريه نکن چون گريه تو را به فراسوي

دلتنگي ها ميکشاند ! گريه نکن که چشمهايم طاقت اين را ندارند که آن اشکهاي پر از

مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند که اشکهاي

چشمهايت را از گونه هايت پاک کنند .! گريه نکن که من نيز مانند تو آشفته مي شوم!

گريه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!

حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست که از اشک ريختن خيس و خسته شود؟

اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي باشم ،اگر مرا دوست

ميداري و عاشق مني ، تنها يک چيز از تو ميخواهم که دوست دارم به آن عمل کني و

آن اين است که ديگر نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه

اشک ريختن را ندارد ، آن اشکهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت نگه دار ، بگذار

اين اشکها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نکن چون من از گريه هايت به گريه

خواهم افتاد ! وقتي اشکهايت را ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!

وقتي اشکهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد ! وقتي اشکهايت را

ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي اشک ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ،

پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و

پرستوهاي عاشق خسته از پرواز !

گريه نکن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشکهاي گذشته را از گونه هاي نازنينت

پاک کنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،سرت را بر روي شانه هايم بگذار

عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم زمزمه کن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را

عزيزم!

با گريه خودت را خالي نکن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، باگفتن درددلت به

من خودت را خالي کن تا دل من نيز خالي شود! ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني

اشک از چشمانت سرازير مي شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه کن چون اين

درد دلي بود که من نيز با چشمان خيس نوشتم!

هنوز هم پريشانم ، هنوز هم پشيمانم ، هنوز هم قطره اي از اشکهاي زماني

جدايي ام با تو در چشمانم ديده مي شود !

هنوز هم ياد و خاطره هاي با هم بودنمان در ذهنم تکرار مي شود .هنوز هم پشيمانم

از اينکه عاشقت شدم ، پشيمانم از اينکه خودم را در اين منجلاب عاشقي رها کردم .

پشيمانم از اينکه نيامدم و به تو کلمه دوستت دارم را بگويم!

تو رفتي ، بدون هيچ حرف ناگفته ، و بدون هيچ سختي !

رفتي، خيلي آرام ، چون عاشق نبودي ، رفتي خيلي زود چون مرا دوست

نمي داشتي!

اما من عاشقت بودم ، من ديوانه ات بودم … قلب مرا را شکستي و خودت نيز با کوله

باري از اميد به سوي مرز خوشبختي ها روانه شدي !

هنوز هم تکه هاي شکسته شده احساس محبت و عشق در قلبم ديده مي

شود.

هنوز هم خورده شيشه هاي شکسته پنجره اي که رو به امواج درياي دلت بود در

قلبم ديده مي شود! هنوز هم خسته ام ! هنوز پريشانم ، و هنوز آن احساس سياه

غم وغصه در قلب من نشسته است! قصه من و تو قصه عشقي بود که تنها در قلب

من احساس مي شد!
 
پيشمانم از اينکه قلبم آن احساس عشق و محبتش را درون خودش نگه داشت و آن

را فاش نکرد!

اما ديگر به دنبال فاش شدن آن راز نخواهم رفت! در يک نگاه عاشقت شدم ،لحظه ها

و ساعتها در کوچه خاطره ها قدم ميزدم تا تو را ببينم ، سالها و روزها انتظار کشيدم تا

قلبت را روزي به من هديه دهي ، اما تو غرورم را شکستي ، عشقم را کشتي ، و

قلبت را به کسي ديگرهديه دادي!

نمي توانم بگويم لعنت به تو ! و نميتوانم بگويم لعنت به من!

تنها مي توانم بگويم نفرين به اين سرنوشت ! اينک با کوله باري از غم و غصه اين

کوچه بي محبت را ترک ميکنم تا ديگر خاطرات گذشته که با هم بوديم و از هم مي

گفتيم در ذهنم تکرار نشود.پس خدانگهدار اي کوچه خاطره ها!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

شبهاي تنهايي

هواي خانه ام امشب

غبار آلود و سنگين است

و من هم سخت تنهايم...

صداي ناله نائي

چنان دلگيرو و ماتم زا

ميان کوچه هاي خلوت تنهائي اين سينه ميريزد

و پنداري صدا از عمق مجروح دلم اينگونه مي خيزد

چه نالان ميزند - ني زن !

پر يشان ميزند - ني زن !

صدايش ميکنم :

ني زن  ...

ني زن ...

بيا درسايه ديوار مخروب دلم بنشين

و بامن همنوائي کن

دمت گرم و دلت بي غم

که اينک اين نواي ني

همانکو کز ميان ناي دلخون تو ميريزد

خدا ميداند از اعماق مجروح دلم جاريست

چه شيرين ميزني ني زن!

چه غمگين ميزني ني زن !

به دم در ني !

که صوت ناي دلگيرت

ميان کوچه هاي خلوت تنهائي من

طنين جاودان دارد...

مگر ني زن .

تو هم در سينه دردي جانگداز داري؟

مگر همچون من دلخسته تنهائي؟

مگر جام بلور صبر تو از غصه لبريز است ؟

مگر يار دلارائي ز کف دادي؟

مگر از هجر دلداري در آشوبي؟

مگر چون من جفاي بي وفائي ديده اي جانا؟

مگر...؟!

نميدانم چه دردي در درون داري

ولي از حنجر اين ني

صداي درد ميخيزد...

به دم در نا يت اي ني زن!

دمت گرم و دلت بي غم

که در اين خانه هستي

همانکو را که نام زندگي دادند

کسي ما را نمي فهمد

کسي از ما نمي پرسد

سراغ از ما نمي گيرد

در اينجا که به جز خوردن

بجز خوابيدن و شهوت متاعي نيست

در اين ويرانه هستي

همين غربت سراي درد

فريب آباد وانفسا

که نام زندگي دارد

کسي مارا نمي داند

خبر از ما نمي گيرد ...

بيـــــــــــــــــــــــــا نــــــــــي زن!

بيـــــــــــــــــــــــــا نـــــــــــي زن !

بيا در سايه ديوار مخروب دلم بنشين

وبا من همنوائي کن

دمـــت گـــــــــــــــــرم و دلت بـــــــــــــــــي غم

بزن ني را که دل از غصه آکنده است...

هواي خانه ام امشب

غبار آلود وسنگين است

و مــــــــــــــن هم سخت تنهـــــــــــــــــــا يم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

روي ديوار اتاقم

وقتي كه نگات مي شينه روي ديوار اتاقم

عكس تو تو قاب چوبي دوباره مياد سراغم
 
ياد اون روزا مي افتم ، با تو بودن زير بارون
 
وقتي كه شرمنده بودن ، پشيمون ليلي و مجنون
 
ياد اون شبا مي افتم ، لب اون چشمه ي جاري
 
كه گرفت از ما يه عكاس ، دو تا عكس يادگاري

يكي شون سهم تو بود و يكي شونم مال من بود
 
كجا فكرشو مي كرديم ، آخرش جدا شدن بود

زير رعد و برق تقدير ، من و تو با هم شكستيم

توي رؤياهامون اما ، هنوزم صاف و يه دستيم
 
گل سرخي اينجا روي طاقچس ، خاطرش هست و خودش مرد
 
توي ميدون زمونه ، من و تو بازي رو باختيم
 
تقصير طالع ما بود ، سرنوشتو خوب شناختيم
 
مث اون كلاغ قصه ، كه نمي رسيد به خونه

دوس نداش كه مال هم شيم دست بي رحم زمونه

اسمش اينه كه تو رفتي ، يادگاريت رو به رومه

تو رو داشتن تا هميشه منتهاي آرزومه

بي گناهي ، اما كوچت ، چه آتيشي زد به ريشه م
 
هميشه بهت مي گفتم ، نباشي ديوونه مي شم
 
مي دوني ما بي گناهيم ، جرممون فقط وفا بود
 
هيچ دلي راضي نمي شه ، كه بگه تقصير ما بود
 
مخمل خاطره ي تو ، تو صندوقچه ي چوبي
 
خوابيده مثل يه قصه ، پر راز و پر خوبي

تو رو مي سپرم به دست صاحب پونه و خورشيد
 
اما افسوس و صد افسوس كه تو رو به من نبخشد

شايد يه روزي دوباره...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

نگات قشنگه

نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه

من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه

من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر

نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه

تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه

من چه جوري واست بگم بارون قشنگ و نم نمه

هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره

اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه

آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي

مردن كه از عاشقيه يك دفه نيست كه كم كمه

من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني

زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه

مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟

مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه

برو به خاطر خودت اما به من قول بده

هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه

رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن

قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه

شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه

حق با تو ا تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه

ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو مي كنن

يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه

تو مي ري و اسم من و از رو دلت خط مي زني

اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه

چشماي روشنت يه كم كاشكه هواي من رو داشت

تنها توقعم فقط يه بار جواب ناممه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

مي رسد روزي

مي رسد روزي که فرياد وفا را سر کني

مي رسد روزي که احساس مرا باور کني

مي رسد روزي که نادم باشي از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از برکني

مي رسد روزي که تنها ماند از من يادگار

نامه هاي کهنه اي را که به اشکت تر کني

مي رسد روزي که صبرت سر شود در پاي من

آن زمان احساس امروز مرا باور کني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

يادم باشد

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب

دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم

و از آسمان درسِ پـاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن

به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست دارم

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان

بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود

زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي

كه از سازش عشق مي بارد به اسرار

عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده

و از اينجا رفته اند… بايد سنجاقك ها را پيدا كنم

يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس

فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم

يادم باشد زنده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

نيستي پيشم

دلم برات تنگ شده جونم

مي خوام ببينمت نمي تونم

بين ما ديوارايي سنگي

فاصل يک عمره مي دونم

بغض ترانمو شکستم

مي خوام بگم عاشقت هستم

تو عين ناباوري, يک شب

خالي گذاشتي هر دو دستم

تو بودي ...

تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من

تو بودي ...

سنگ صبورم و نگاه دورم و لب هاي بسته من

نيمه شب از خوابم پا ميشم

نيستي پيشم ...

باز ديونه م شم

دوري تو تيشه زد به ريشم

نيستي پيشم ...

بي صدا, از من خالي ميشم

هم صدا, با بي بالي ميشم

گونه هام, خيس از شبنم غم

نيستي پيشم ...

نيستي پيشم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

دلم خيلي گرفته

امشب هم ماهم نيست که به حرفهايم گوش کند.چقدر سخت است وقتي نمي

تواني از دردت براي کسي صحبت کني. تنها مي توان در خيالات گم شد که آن هم از

قراري ممنوع است که مبادا اين خيالات همه چيز را خراب کند. پس بايد چه کرد. آب

هم يک جا بماند مي گندد چه برسد به نگرانيهاي من.

با چه کسي بايد حرف زد؟ اصلا چه کسي آن را مي فهمد؟ چه کسي روي زخمت

مرحمي گذارد؟ نه اينجا هيچ کس نيست. نه غمت را کسي مي بيند، نه شاديت را.

چقدر دلم گرفته. چقدر دلم برايش تنگ است. ماهم را که ديدم همه چيز را به او مي

گويم. او هميشه گونه هايم را مي بوسد و مي گويد: صبر !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

دلم برايش تنگ شده

دلم برايش تنگ شده. دلم براي تو هم تنگ شده. او سالهاست که رفته. اين را مي

دانم. اين عشق سالهاي دور است که اينچين از خاکستريها سر بر مياورد و مرا مي

سوزاند. تو را چه کنم؟ تو بودي؟ هستي؟ رفته اي؟ حضورت کمرنگترين حضور اين

روزهاي من است. نبودنت را عادت کرده ام. راستي حالت خوب است؟ پيشانيت برق

مي زند اين روزها. برقش را ديدي؟

نگاه مي کنم که چگونه آرام آرام از من دور مي شود و ميرود. نگاه مي کنم که چگونه

آرام آرام ميان ابرها و دودها و صداها دور مي شود و ميرود. نگاه مي کنم که چگونه

آرام آرام پوست تنم را مي خراشد و مي رود.

انگار غريبه ايست که هيچگاه نمي شناختمش. غريبه اي از سالهاي خاکستري.

غريبه اي که شبيه هيچ کس نيست.

يک شب آتش در نيستان مي فتاد

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد

شعله تا سرگرم کار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

ني به آتش گفت، کين آشوب چيست؟

مر تورا زين سوختن مطلوب چيست؟

گفت آتش بي سبب نفروختم

دعوي بي معنيت را سوختم

زانکه مي گفتي نيم با صد نمود

همچنان در بند خود بودي که بود

مرد را دردي اگر باشد خوش است

درد بي دردي علاجش آتش است

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

دلم براي صدات تنگ شده

امروز چندم است؟

ميدانم

ميدانم

ميدانم

و ...

بازم مي گم ، من احتياج ندارم كسي برام عضه بخوره .

چقدر نقاب بسه ديگه . تو هم از گوشت و پوست و استخوني . بذار بدونن غصه

داري .

نه

مي خوام دستتو بگيرم ، ببرمت يه جاي ديگه

آخ ، اينو هستم .

اميد  نيازي به هم دردي نداره

اومده ميگه ..

اميد  جوني لطفاً برام ماشين بازي بذار

ازش مي پرسم ماشين چه رنگي برات انتخاب كنم ؟

ميگه سفيد پر رنگ !!!!!!!

كلي حرف زدم

يه خورده با بغض

يه خورده با گريه

يه خورده با صداي بلند

بعد كه حرفام تموم شد از نگاهِ بي حركتش حس كردم كه نفهميده چي گفتم

بعد از چند ثانيه لباش از هم باز شد و حرف زد

چيزي مشابه همون سوال معروفِ « ليلي زن بود يا مَرد ؟ »

ميخوايي ببيني تحملم چقدره؟

پس بذار يه چيزي بهت بگم

من ميخوام حالا حالا ها تحمل كنم

هر چي نيرو دارم براي تحمل كردن جمع كردم

هر چي برام مونده…

همه رو دارم از گوشه كنار وجودم يه جا جمع ميكنم

يه جا ….براي يه كار…

براي تحمل كرد

تحمل…بازم تحمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

دلتنگي

روزيکه زادگاهم را ترک کنم دلتنگ خواهم شد براي هر آنچه که مرا وابسته ي خود

کرده است .دلتنگ خواهم شد براي پنجره ي اتاقم که روزهاي تنهايي ام را در لب

پنجره مي نشستم و به تما شاي دشت زيباي جلوي خانه ي مان سپري ميکردم..

دلتنگ خواهم شد براي شنيدن صداي پرستو هايي که هر سال فصل بهار در گوشه

اي از حياطمان براي خود آشيانه اي ميساختند وآواز ميخواندند.دلتنگ خواهم شدبراي

باغچه ي کوچکمان براي     نها لهاي درختان کيوي براي گلهاي رنگ رنگي که روزها

در دل تنگ غروب با آنها از تلخي ها و شيريني هاي زندگي ام سخن ميگفتم.دلتنگ

خواهم شد برا ي کوچه اي که سکوتش رادرهيچ جاي دنيانمي توان يافت کوچه ايکه

تمام دوران مدرسه را ازآنجا ميرفتم وتنها کسي که حرمت اين سکوت زيباي کوچه

رادر هم مي شکست باد بود که شکستن سکوتش هم زيبا بود .دلتنگ خواهم شد

حتي براي علفهاي هرز روي بلوار خيابان که صبح ها پا بر روي آنها ميگذاشتم اما آنها

شکايتي نميکردند.دلتنگ خواهم شدبراي درختاني که يک عمر ازآنها براي نقاشي

هايم الهام ميگرفتم درختان خشک و پاييزي که تمام نقاشي هايم را پر ميکرد .آري

دلتنگ خواهم شد براي اين شهر از کوچه هايش گرفته تا گرد وغبار نشسته بر روي

آينه هااما دلتنگي زياد من براي تمام کساني است که يک عمر با آنها زندگي کردم و

زندگي کردنرااز آنان آموختم اري اگر بروم دلم براي دو کبوتر عاشق زندگيم تنگ

خواهد شد پدرم ومادرم که تمام هستي من هستند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

دل ديوونه

چند روزه دل ديوونه ميگيره همش بهونه اتيشم ميزنه هر شب جاي خاليت توي

خونه ...دل من هواتو داره ديگه طاقت نمياره اين دل هميشه گريوون مثل ابراي

بهاره....کي تورو دوست داره قد يه دنيا کي ميخواد با تو باشه حتي تو رويا....دنبال

جاهاي پاته توي شن هاي خيس دريا.....نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره

ميشکنه... نگو که بايد جدا شيم نگو قسمت من وتو رفتنه....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

درد و دل با دل

چرا دنيا پر از حادثه هاي وارونه است؟

عاشق کسي ميشي که عاشقي نمي دونه

من به دنبال توو . تو به دنبال کس ديگه. هيچکدوم از ما دو تا به اون يکي راست نميگه

من واسه چشمهاي نازنين تو يه ديونه ام.من دوست دارم من دوست دارم ولي

علتش نميدونم!

حالا که ميخواي بري حالا که ميخواي بري بذار نگاهت بکنم چون يه بار ديگه ميخوام

اين دل ساکت بکنم

يه چيزي فقط بذار يه چيزي فقط بذار روز تولدت هديمو بيارم بدم دست خودت .

آدما فکر ميکنن شاعرا خيلي غم دارن .کاش که فقط اين بود اونا خيلي کسارو کم

دارن.

عاشق کسي ميشن که عاشقاش فراون بين انتخاب عشقش عمريه که حيرون.

اونيرو که دوست داري چرا تورو دوست نداره؟ شايدم دوست داره ولي به روش

نمياره!
 
عاشق کسي ميشي که عاشقي نميدونه...

تو به دنبال منو من به دنبال کس ديگه

هيچکدوم از ما دوتا به اون يکي راست نميگه!

تو واسه چشماي من يه ديونه اي. تو دوسم داري تو دوسم داري ولي علتش

نميدوني!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

چه راحت

چه راحت بي عشق شدم

باران چه سرد است

مي مانم تا خوب غرق در خيس شوم

ديگر تو نيستي

كه آسمان كتابم پر از واژه هاي عاشقانه شود

باران شده ام خيس خيس

شر شره بي تو خواهم ريخت

سخت بود

اشك ها ريخت

دلي شكست

قلبي بشدت گرفت

پايي ايستاد

عشقي رفت

چشمي خيره ماند

و دستم به ناچار نوشت ...

رفتي نگاهت كردم تا لحظه اشك

و تو قطره شدي و ريخته بودي

بي وفا

اشك خواستي ريختم،دل خواستي دادم،نگاه خواستي كردم،تنها خواستي

باشم،چشم هستم !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

از من مي پرسيد

از من مي پرسيد كه چگونه ديوانه شدم

چنين روي داد

يك روز بسيار پيش از آنكه خدايان بسيار به دنيا بيايند

از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم كه همه نقاب هايم را دزديده اند

همان هفت نقابي كه خودم ساخته بودم

و در هفت زندگي ام بر چهره ام مي گذاشتم

پس بي نقاب در كوچه هاي پر از مردم دويدم

و فرياد زدم دزد دزد دزدان نابكار

مردان وزنان بر من خنديدند و پاره اي از آنها

از ترس من به خانه هاشان پناه بردند

هنگامي كه به بازار رسيدم جواني كه بر سر بامي ايستاده بود

فرياد بر آورد

اين ديوانه است

من سربرداشتم كه اورا ببينم

خورشيد نخستين بار چهره برهنه ام را بوسيد

نخستين بار خورشيد چهره برهنه ام را بوسيد و من از عشق خورشيد مشتعل شدم

و ديگر به نقاب هايم نيازي نداشتم

و گويي در حال خلسه فرياد زدم

رحمت بر دزداني كه نقان هاي مرا بردند

چنين بود كه من ديوانه شدم

و از بركت ديوانگي هم به آزادي و هم به امنيت رسيدم

آزادي تنهايي و امنيت از فهميده شدن

زيرا كساني كه مارا مي فهمند چيزي را در وجود ما به اسارت مي گيرند

ولي مبادا كه از اين امنيت زياد غره شوم

حتي يك دزد هم در زندان از دزد ديگر در امان است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

اري با تو هستم

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد

چرا نگاه هايت انقدر غمگين است؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟

اما افسوس ...

هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره

اري با تو هستم ..

با تويي كه از كنارم گذشتي ...

و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

مهم نيست

آخ.....چقدر دلم واسه اينجا تنگ شده بود...خونه ي قديمي من که روي ديواراش پر از

قاب عکس هاي قديميه...امروز بعد از مدت ها گذرم به اينجا افتاد... چشام پر اشک

شده...دلم بدجوري بي تابي مي کنه...عطر تو هنوز توي خونه ست...

چقدر خونه سوت و کوره...از سوکوتش مي ترسم....همه جاي خونه رو يه وجب خاک

گرفته...چه اهميتي داره؟! ديگه کسي نيست که به اين خونه زندگي ببخشه... کجان

اون دوستايي که دم از رفاقت مي زدن؟! کجان اونايي که بودن و حالا پشتمو خالي

کردن؟! دور و برتونو نگاه نکنيد، با شمام!... قلبم بدجوري شکسته... بدجوري...

 تو نيستي ولي...

مهم نيست...

فقط مي خواستم به ياد اون روزا که بودنت به قلمم قوت مي داد بنويسم...همين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

بي تفاوت مگذر

بي تو هيچم به خدا

پيش اين دل بنشين

قدر اين سينه پر مهر بدان

در دل خسته بمان

منم و خانه ويرانه دل

بي تفاوت مگذر از در ميخانه دل

مشکن ساغر اميد مرا

اي همه هستي من

اين نفسها به خدا ارزان نيست

بر نمي گردد هيچ

شايد امروز چو بگذشت نباشم فردا

آه شايد که نبيني دگرم

بعد من در قفس هيچ نماند

به جز از مشت پرم که نمي ارزد هيچ

بنشين پيش دل من بنشين

قدرم امروز بدان

که به دام تو اسيرم اي دوست

و خدا داند و تو

از همه هستي خود

بي تو سيرم اي دوست

سخن از عشق بگو با دل من

که ندارد دل من جز تو با کس سخني

همچو يک ذره مرا

زيراين گنبد نيلي مکن از بند رها

صحبت از آه و دمست

آه بي سوز محبت، نفس سرد غم است

و دم خالي عشق مرگ درد آلودي است

که رسد پيش تر از مرگ وجود...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦

بهونه واسه موندن

اي بهونه واسه موندن

اي دليل گريه کردن

گل بي صبر و تحمل

واسه قلبا هديه کردن

تو بخون توي نگاهم

اين همه راز و نيازم

به کسي نگو تو دردم

هستي تو محرم رازم

تو طراوت بهاري

به شکوه چشمه ساري

واسه دلتنگي دستم

يه بغل رازقي داري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۹/۰۶/۸۶

سلام مسافر گلم

خوبي ؟

دلم برات تنگ شده ، بهونه مي گيره ، گفتم بهت نامه بدم شايد حرفاشُ که زد آروم

بگيره ؛ البته فکر کنم واسم دعا کرديا ! خدا که هميشه بهم لطف داره اين دفعه هم 

بهم صبر عجيبي داده ، خدا ِ و بزرگيش ؛ دوريتُ وقتي خدا مي خواد ،  ميشه تحمل

کرد ...
 
خورشيدکم ؛ شايد مدت زيادي نباشه که رفتي سفر امّا واسه من قدر يه عمر

گذشته ...وقتي بوديا ، پشت ابر بودي امّا ابرا هم نمي تونستن زياد جلوي گرماتُ

بگيرن که به من نرسه ، کم بود ولي مي رسيد ، حست مي کردم ؛ امروز که مسافري

هر چي ابر سياهِ ، صبح تا شب تو آسمون دلم نشسته ، همش بارونه و بارون ...
 
نشستم ، عکستُ کشيدم ، گذاشتم رو ديواراتاقم تا وقتي نيستي بتونم نبودتُ تحمل

کنم تا برگردي ؛

نقاشيم خوب نيستش ، از اوّلم نبود ، ببخشيد نتونستم قشنگياتُ خوب بکشم ؛ جاي

چشات هيچي نکشيدم ، مثلا ً دو تا ابرو کشيدم ! زير ابروها نوشتم : اين جا جاي

قشنگ ترين چشاي دنياس ؛ مي دوني واسه چي ؟ ترسيدم ، ديدم نمي تونم ، هر

جوريم بکشم مثل چشاي خودت نمي شه ، چشات انقدر قشنگ که فقط خود خدا

مي تونه اينجوري بکشه ...
 
وقتي به عکست نگاه مي کنم انگار يه دفعه جون مي گيره ديگه عکسي جلوي

چشام نمي بينم ، خود خودتي ، راستش اون موقع اصلا ً چشام نمي بينه ، فکر کنم

تمام سلولاي مغزم جمع ميشن جايي که تو رو دارم به ياد ميارم ، جمع ميشن تا

بتونن همون جوري که هستي بيارنت تو ذهنم ...
 
مسافر گلم ؛ اين چند روزي که نيستي بيشتر از هميشه تو فکرمي ... پيش خودت

گفتي : مي رم سفر ، بر مي گردم ، فراموشم مي کنه ؛ نمي دونستي که رفتنت

همانا وعاشق تر شدنم همانا ...
 
راستي مي خوام ازت  سوال کنم : عشق من به تو آخر نداره ؟! هر روز بيشتر ميشه ؛

مگه نمي گن بي نهايت ، بينهايتِ ؟ هر چي بهش اضافه کني فرقي نمي کنه ! پس

چرا اين عشق بي نهايت هر روز بيشتر ميشه ؟

فکر که مي کنم ، مي بينم خدا خيلي دوسم داشته که اجازه داده عاشق بشم ؛ مي

دوني ؟ عشق به آدم عزّت مي ده ، احساس بزرگي ميده ؛ حالا اگه عاشق تو بشي

که ديگه ...
 
گلم ؛ مسافري ؛ سرتُ بيشتر از اين درد نمي يارم ، استراحت کن ، مراقب چشاي

قشنگتم باش ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

با تو ـ بي تو

روياي شب هاي نابم پر اسم تو كتابم

ياد تو هميشه با من اگه بيدارم يا خوابم

اگه تو نموني با من روزهاي من تيره ميشه

ولي شب هام ميشه روشن اگه تو باشي هميشه

توي خوابت مي نشينم تا خوابي ديگه نبيني

روياي خوابت ميشم تا  خواب آشفته نبيني

حرف شب هاي دلم  روزهاي بودنم تويي

رمز شادي هاي روز وخواب هاي خوبم تويي

ديدنت شادي مي ريزه توي رگ هاي تنم

با تو من عاشق زندگي ,هميشه بودنم

با تو من پري قصه هاي عاشقا مي شم

بي تو آواره ي دشت و بلم و دريا مي شم

با تو روشن چون تولد با تو شادم واسه بودن

بي تو من سايه ي يك درد, سايه ي غم نبودن

با تو من خود سجودم پاي عشق آسموني

مي توني بتم تو باشي اگه تو با من بموني

بي تو من سردي يك اشك روي گونه ي تكيده

با تو من گرمي شوقم وقتي  مي دمه سپيده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

فرق من و تو

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،

من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟

نه!فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

من و تو در سپيده صبح

من و تو در سپيده صبح به پاکي آسمان به زلالي چشمه ساران به درخشندگي

ستارگان به سبزگي کوهساران به لطافت گلبرگان و به زيبايي عشق سوگند خورديم

که هم چون خورشيد باشيم و سخاوت را از دريا بياموزيم و پايداري را از کوه

سوگند خورديم بخشندگي را از آسمان و زيبايي را از گل بياموزيم

من وتو سوگند خورديم تا جهان هست تا خورشيد از شرق طلوع مي کند تا پروانه به

عشق سوختن به استقبال شمع مي رود تا ساحل ميزبان درياست در کنار هم باشيم

آري ما باز هم سوگند خورديم که عشق ورزيدن را از عاشق و وفاداري را از معشوق

بياموزيم

ما سوگند خورديم اما افسوس که ديوار بلند سرنوشت و دست هاي بي مهر روزگار

ميان ما جز جدايي چيزي نگذاشت و هرگز نگذاشت دست هايمان يک بار ديگر براي

بستن پيمان به يکديگر بپيوندد

و افسوس که نگذاشت من وتو يکبار ديگر باصدايي آهسته در گوش هم زمزمه کنيم و

زيبايي طبيعت را ياد آور شويم و به پاکي اش سوگند بخوريم

افسوس که شلاق ظالم روزگار با فقدان محبت بر عاشق دل باخته مي کوبد و

معشوق را به اميد بوسه عشق مي ميراند

و افسوس که ستم ستم گران لوح درخشنده و سپيدعشق را محو کرده و

ديگرعشقي براي سوگند به پاکي اش در ميان نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

صاف و زلال

صاف و زلال مثل آب

صميمي و پاک مثل خاک

مثل ستاره در سايه سار صبح پابه پاي رفتن و رفتن

مثل ابر که ميل به بارش دارد

مثل گل که تشنه عطر افشاني است

ديديم که:

فرمان چشمه به رفتن است نماندن و سرريز شدن

پس رها...رها شديم که اين خود اتفاق است

آن لحظه سرزدن از خويش

نه باليدن تا کي يا سروي يا که بلوطي برومند وهمسايه خورشيد

که تنها سبزينه اي تازه از خاک سخت رسته

عفيف و بي پيرايه درست مثل او








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

دل بســـوي تــو بستم

دل بســـوي تــو بستم خــدا ميــد انـــد

وز مــه و مهــر گستم خـدا ميد انــــــد

ستم عشق تـــو هــر چنــد کشيديم بجان

ز آرزويت ننشستم خــــدا ميـــد ا نــــد

هـــــرگز دلـــم ز کــــوه تــو جـائي دگـــر نرفت

يکـــدم خيــال روي تــــوام از نظـــــــر نــــرفت

جـــان رفت و اشتيـــاق تو از جـــان بـــــدر نشد

سر رفت و آرزوي تــو از سر بــــــــدر نــــرفت

هــــر کـــو قتيــل عشق نشد چــون به خاک رفت

هـــم بي خبــر بيامـــد و هــم بـــــي خبــر بــرفت

در کـــوي عشق بـــي سر و پائـــي نشان نــــــداد

کـــــو خسته دل نيــــامـــــد و خونين جگــربرفت

عمـــرم بــرفت در طلــــب عشـــق و عـــــــاقبت

کــامـــــي نيافت خـــا طــــر و کاري بسر نـــرفت

ندارد بــزم گــردون گــرمــي کــاشــانــه مــارا

که دست غم بــر افــروزد چــراغ خانه مــــارا

بچشم يــار مــي بينم نشان از فتـنـــه گــــردون

ز دشمن در در امـــان دارد خــدا جـانـانه مارا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

دروغ مي گن

شايد اشتباهه اماعاشقا دروغ مي گن

ادماي مهربون و باوفا دروغ مي گن

اونا که مي گن که تا هميشه ديوونتونن

بذا بي پرده بگم که به شما دروغ مي گن

اونا که ميان به اين بهونه ها که اومدن

از توي شهر قشنگ قصه ها دروغ مي گن

اونا که فدات بشم تکيه کلامشون شده

به تمام اسمونا به خدا دروغ مي گن

اونا که با قسم و ايه مي خوان بهت بگن

تا قيامت نمي شن ازت جدا دروغ مي گن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

نيمکت کهنه

نيمکت کهنه باغ خاطرات دورش را

در اولين بارش زمستاني

از ذهن پاک کرده است

خاطره شعرهايي را که هرگز نسروده بودم

خاطره آوازهايي را که هرگز نخوانده بودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

منها کنيد

منها کنيد همه ي سنگها را از يک کوه....

از ان کوه چه ميماند؟

هيچ:جز شبح اسکلت يک اندوه...

من کوه بودم ...دريغ

منها کردند از من هرچه سنگ در من بود...

پذيرا باشيد از من

اين شعر نا تمام را

بعنوان شبح اسکلت يک سرود..

در سياه چشمان هر فتنه

ساده دلان طعمه تورند

خواب بر بالين

دنيايي که

هر خالش

چاهي است براي سهراب ها

ثمري ندارد مگر پشيماني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

مادر بزرگ

گم كرده ام در هياهوي شهر

آن نظر بند سبز را

كه در كودكي بسته بودي به بازوي من

در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق

خمره دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شكست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پاي راه رفت

من چشم خورده ام

من تكه تكه از دست رفته ام

در روز روز زندگانيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

عشق جانان

قلمون و قلم از چوب فلفل

مي نويسم نامه بر پرده دل

مي نويسم نامه اي که هيچ کس نداند

براي دلبر شيرين شمايل

به پشت خونه دلبر رسيدم

من از ته دل آهي کشيدم

همون خاکي که کفشش تکيده

به جاي سرمه در چشمم تکيده

مرا جز عشق جانان دلبري نيست

به آب ديدگان کشتي برانم

همي ترسم که کشتي غرق گردد

اگر در راه او جان را ببازم

از آنم افتخاري بهتري نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

شبي در من

شبي در من است

که به هيچش نمي توان شکست

ليلاي مرا تازيانه نمي زنند

و طعني بر تنم نيست

چونان که عيسي را بر تن است

اما

غمي با من است که به هيچش نمي توان گسست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

روزها پي در پي مي گذرند

تيک تاک ساعت نشان مي دهد که خطوط صورتهايمان در حال افزايش است.

رفتن بهار آمدن تابستان

رفتن تابستان و آمدن پاييز

رفتن پاييز آمدن زمستان

تکراري است که چهره ي زمين را فرسوده مي کند.

تو چرا قدر نداني لحظه اي که در دسترس توست

شايد اجل به فردا فرصت ندهد که انتظار تو را بکشد

شايد مرگ در نزديکي تو کمين کرده باشد

پس بنگر دقيق بنگر زيباتر بنگر چرا که نبايد دل را به فرداها خوش کرد.شايد

ديگرچشمهايت نبيند.

فردا کلمه اي است که آمدنش دست خداست

و وجود تو براي بودن در فردا را ازرائيل تعيين مي کند

پس برو درسترين راه را طي کن زيباترين راه را

چرا که فردا درخت مي ميرد پرنده مي ميرد شايد زندگي بميرد شايد پاهايت ناتوان

باشد

شايد فردا همه چيز نا زيبا شود.پس برو برو شايد جاده ها فرو بريزند.

و اجازه ي ورود تو را ندهند.

بگو زيباترين جملات را بگو

چرا که عزيزانت منتظر شنيدنش هستند

شايد فردا فرصتي ندهد که بتواني صحبت کني

ومن هم بايد انتظار شنيدن جملات تو را بکشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

شاد نمي شوم

ديگر چندان گرم نمي شوم وقتي که مي رسد تا دستم را بگيرد

ديگر چندان شاد نمي شوم

ديگر ماه که پشت ابر پنهان شود نمي ترسم

و گفتگويي را که با سايه آغاز کرده ام ادامه مي دهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

دلم آتش مي گيرد

دلم آتش مي گيرد از نامردميها ... از بي عشقيها .. از نگاههاي سرد در كنار آغوشهاي

گرم .... دلم .. دلم ... آخ كه دلم چه واژه تكراريست !كاشكي هميشه .. هر روز سال

بهار بود ... كاشكي دلهاي شكسته را راه فراري بود و اصلا كاشكي كسي دلش نمي

آمد دلي را بشكند و كاشكي كلمه كاشكي اصلا نبود ! گله ... گله ... شكوه .. اسارت

ذهن و شلاق احساس گناه... خدايا در لحظاتي كه تنهايي و بي لذتي وجود مرا

احاطه مي كند .. مرا در آغوش گير و ببين كه من براي تو خويش را تا لبه پرتگاه گناه

كشانيده ام و ببين كه كودكانه گاهي تو را به باد قضاوتهاي عجولانه خويش گرفته

ام .. ... مرا در برهوت سؤالات بي پايان رها مكن ... چون هميشه دستگيرم باش و مرا

از خويش برهان كه زهر «‌من » تو را از من خواهد گرفت اگر نگاهم نكني مرا نزد

خويش بخوان و به من ياد بده معني عشق چيست؟

زنده ام به عزت خويش و نمرده ام به خاطر رحمت تو و پيوسته صدايي در من فرياد

مي زند فردا روز ديگريست هر چند كه صدا غمگينانه باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

مرهمي بر دل

دستانم بسته

پايم در گل نشسته

وجودم خسته

دلم....شکسته

مرهمي بر دلم نه

نوش داروئي بر وجود خسته ام شو

دستم بگير و پاي از گل خويشم بيرون کش

اي که نام تو را معني نتوانم کرد

و تو را همتا نتوانم يافت

اي همدم لحظه هايم

اي دوست ...
 
چه ناباورانه رفتي ...

هيچ وقت رفتنت را باور نداشتم

ولي رفتي

رفتي

ستاره ها ...

تنها

ستاره ها

شمار زخمهاي مرا مي دانند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

درد کوير

کاش آسمان مي دانست درد من چيست

کاش مي دانست نياز من چيست

کاش مي دانست به يک قطره باران نيز قانعم

کاش آسمان مي دانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست

دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است

عاشقم ولي يک عاشق تنها

يک عاشق بي کس عاشقي که معشوقش در کنارش نيست

کاش دريا مي دانست کوير چيست

راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها

دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد

اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس

کاش باران مي دانست معني انتظار چيست

مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران

را مي کشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است

و اي کاش آسمان مي دانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

با تو

با تو من در عطر ياس ها پخش مي شوم.
 
با تو من در هر شکوفه مي شکفم.
 
با تو دريا با من مهرباني مي کند. 
 
با تو سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند.
 
با تو همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا مي بينم.
 
با تو زمين گاهواره اي است که مرا در آغوش خود مي خواباند،
 
ابر حريري است که بر گاهواره من کشيده اند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

ديوانه ديوانه

اين دل من براي يارم ديوانه است

ديوانه ديوانه ، پروانه شعله عشق است

من مي دونم چطور در عشق بسوزم

خيلي سخته كه از دست عشق فرار كني عزيزم

اين دل من براي يارم ديوانه است...

( اين ) دل ، هر كس را كه بخواد به دست مياره

ولي عشق واقعي داره كاملا قرباني نام دلدار ميشه

من عشق رو به عنوان يه هديه براي خودم نگه داشتم

اين دل من براي يارم ديوانه است

ديوانه ديوانه ، پروانه شعله عشق است

هر لحظه در اين دل طوفاني برپاست

لحظه اي كه منتظرش بوده ام به زودي فرا مي رسه

( فقط لحظه) برخورد قلبهامونو فراموش نكن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦

بريد ورفت

اون چقدر ساده ازم بريد ورفت

وانمود كرد كه من و نديد ورفت

همه گفتن اون ازت بي خبره

به خدا گريه هام وشنيد ورفت

كم كم حس كرد كه براش تكراريم يه عروسك جديد خريد ورفت
 
از من بريده اي و صدايم نمي کني

چون درد در مني و رهايم نمي کني

گم گشته ام ميان تماشاي چشم تو

از اين جنون تلخ جدايم نمي کني

هر شب چو باد مي وزم از داغ ياد تو

آخه چرا؟ چه شد که دعايم نمي کني

من آخرين پرنده گم کرده لانه ام

در آسمان خويش هوايم نمي کني

امشب ميان کوچه تو را جار مي زنم

اما تو باز رو به صدايم نمي کني
 
تو رفتي و مرا در اين شب هاي غربت تنها گذاشتي

با دلي كه از عشق تو سرشار است

در كوچه باغ هاي بيقراري ام به دنبالت ميگردم

اما مي دانم كه ديگر رفته اي بر نمي گردي

و ميدانم كه

تو رفتي و من ماندم بدون تو
 
عشقي كه نثار ره تو كردم

در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

شورنده تر اذري نخواهي يافت . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۸/۰۶/۸۶ 

اولين طلوع

پس از آن غروب رفتن

اولين طلوع من باش

من رسيدم رو به آخر

تو بيا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن

چکه کن رو باور من

خط بکش رو جاي پاي

گريه هاي آخر من

اسمتو ببخش به لبهام

بي تو خاليه نفسهام

قد بکش تو باور من

زير سايه بون دستام

خواب سبز رازقي باش

عاشق هميشگي باش

خسته ام از تلخي شب

تو طلوع زندگي باش

من پر از حرف سکوتم

خاليم رو به سقوطم

بي تو و آبي عشقت

تشنه ام کوير لوتم

نميخوام آشفته باشم

آرزوي خفته باشم

تو نـذار آخـر قصه

حرفـمو نگفته باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

تو کي هستي

تو کي هستي واسه دستام نمي دونم

مي خوام از تو بنويسم نمي تونم

بعضي وقتا يه اميدي واسه دلواپسيام

بعضي وقتا مهربونتر از همه دور و بريام

بعضي وقتا عشق نابي عشقي از جنس رفاقت

که ندارم به خدايي جز خداي عشقت عادت

بعضي وقتا نور شادي واسه چشماي خستم

بعضي وقتا گل خنده واسه لبهاي بستم

بعضي وقتا پر و بالي واسه پرواز خيالم

که به عشق ديدن تو سر رو بالشم مي ذارم

تو بزرگترين بهونه واسه گفتن و نوشتن

اما دستاي کوچک من نمي تونن نمي تونن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

تحمل اين همه دلتنگي

ديگر تحمل اين همه دلتنگي و چشمانم طاقت اين همه باريدن را ندارند
 
عادت به نبودنت اگر چون گياه هرزه اي بر گياه وجودم بپيچد سر به دامان که گريه

کنم؟
 
باران ديدگانم توان سيراب کردن اين باغ تشنه انتظار را ندارد
 
فصل گريه فصل دايمي دل من است در فراق تو !
 
آنكه مي گريد يك درد دارد وآنكه مي خندد هزارو يك درد

بدون شك!

نازنين !

با من ماندن ،

خطر کردن است ..

کار تو درست بود !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

خورشيد شکسته

تو يه خورشيد شکسته، من زمين بند و خسته

بي حرارت وجودت، توي بُهْت غم نشسته

منه ديوونه ي عاشق، به خيالم تو خدايي

همه شب بيدار مي موندم، که تو با سحر بيايي

من مي خواستم توي رگ هام، معني زندگي باشي

به تن خسته ي عاشق، نور آرزو بپاشي

واسه تو فرقي نمي کرد، بودن و نبودن من

پاي خستَمو نديدي، لحظه ي تلخ شکستن

تو هنوز توُ آسموني، من زمينم که اسيرم

من بازم در انتظارم، که نفس از تو بگيرم

تو غريبه، من يه عاشق، که برات دل نگرونه

فاصله بين منو تو، از زمين تا آسمونه

روزاي خوب گذشته، کاشکي بر مي گشت دوباره

شباي سرد جدايي، باز مي شد پر از ستاره
 
کاش مي ديدم که نگاهت، پُر عشقه، مهربونه

از لب تو مي شنيدم، غزلاي عاشقونه

تن من پُر از شکايت، دل من پُر از حکايت

من مي خواستم با تو باشم، برسم تا  بي نهايت...

تو هنوز توُ آسموني، من زمينم که اسيرم

من بازم در انتظارم، که نفس از تو بگيرم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

پاييز با تو از راه رسيد

و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به سوي دستانت

چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به آسمان فرستاديم

تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ...

و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو کبوتر را به ياد مي آورد...

تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدي ...

و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي....

تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي نگاه خسته ام بر چشمان پر

نيازت مي توانم زندگي کنم.

من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق

آن نگاه خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد.

دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي خوب

افسانه هايم را

با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...

شانه هايت چه غريبانه مي لرزد از ترس جدايي بود ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

نام تو

نام تو درسـينـه ام جـايـگـاهـي اسـت نـامت را حـک کـردم

هر روز تـرا مي بـوسم ومـي بويم و عـاشقانه چـشـمهايت را نـگـاه مـي کـنم
 
دنـيـايـي سـاخـتـه ام ...
 
خـانـه اي بـر بـلـنداي مـحـبـت
 
رشته هاي مهر پيچکها يش گـلدان هايي پر از گـلهاي سـرخ
 
و تو ...
 
و تو تـنهـا مـعـبود خـانـه کـوچـک مـن
 
خانه اي کـه بـه وسعت سر سبزي کـوهساران است
 
و مـن در کنار چشمه ساران محبت دسـتانت را مـي فشارم
 
من هنوزفرداي اميد را بـا چـشمانـي مشتاق مينگرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

تخته سياه است

مي گويند تخته سياه است.

من هر چه نگاه مي کنم چيزي جز سبزي لجني نمي بينيم

چرا تخته را سياه مي بينند

اينها که چشمانشان قادر به تشخيص رنگ نيست

چگونه مي خواهند مرا بشناسند

چگونه مي خواهند مرا درک کنند؟چگونه...

چگونه مي توانند آبي زندگي مرا بشناسند

آنها فقط مي گويند سياه است سياه سياه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

سهم کمي نيست

تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم سهم کمي نيست

گسترده تر از عالم من عالمي نيست

غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را

بر سفره رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست

حواي من بر من مگير اين خودستايي را که بي شک

تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفتم

تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست

همواره چون من نه فقط يک لحظه خوب من بينديش

لبريزي از گفتن ولي در هيچ سوي ات محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم

شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست

شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر ان را

در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگر چه

اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

ديگر شبيه خودم نيستم

ديگر شبيه خودم نيستم

شبيه پسر شوخ چشمي

که روزي اسير سِحر ستاره هاي سربي شد

و بدنبال پيچش نيلوفران وحشي رفت

و آنسوي پرچين هاي بلند حماقت گم شد

ديگر شبيه خودم نيستم

شبيه پسر ساده دلي

که شبي خيالش را باد با خود بُرد

شبي در خواب به آسمان بي ستاره دست کشيد

و همراه غا زهاي وحشي ِ مهاجر

از اينجا رفت

اينکه در آينه مي بينم

کسي است

غير از من

باور نمي کني ؟

ديگر تشويش چشمهايم ياد م نيست

لرزش دستها و سرخي گونه هايم را

بخاطر ندارم

شايد جايي آنسوي روياهاي شبانه

دلهره هايم را جا گذاشته ام

و يا اضطرابهايي از جنس عاشقيم را !

هيچکس از من نپرسيد

بعد اين همه غيبت طولاني ِ نامفهوم

چه بر سرت آمد و

باورت را کجا گم کردي؟

از آن روز که قرار بود بيايي و نيامدي

تا همين امروز که قرار نبود بيايي و آمدي

چه بر من گذشت بماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

دل ميگيره

با تو ميرم تا اون ور ابرا

به شهر روشنايي

بي تو دل من هميشه تنهاست

توئي که آشنايي

بي تو مثل پائيزِ برگا ميريزه

بي تو شادي ميميره هميشه دل ميگيره دل ميگيره دل ميگيره

بي تو دل من پر از تمناست بيا

بي تو دل من هميشه تنهاست بيا

بي تو همه جا پر از نگاهست  و سکوت

عشق من و تو هميشه زيباست بيا

بي تو دل من پر از تمناست بيا

بي تو دل من هميشه تنهاست بيا

بي تو همه جا پر از نگاهست  و سکوت

عشق من و تو هميشه زيباست بيا

بي تو دل من پر از تمناست بيا

بي تو دل من هميشه تنهاست بيا

بي تو همه جا پر از نگاهست  و سکوت

عشق من و تو هميشه زيباست بيا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

بيراهه ي دل

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره

كاش واسه بيراهه ي دل ، يه جا يه راه چاره بود

كاش كه علاجش عين قبل ، دعا و استخاره بود

كاش واسه هر عاشقي كه شبا پي ستارشه

تو دنيا محض دلخوشي ، يك شب پر ستاره بود

ضرب المثل دروغ مي گه

 نه ... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره

آي عاشقاي بي گناه ، ما همه زرد و بي كسيم

تنهاييم عين آسمون ، آواره ايم عين نسيم

همه بايد ياد بگيريم كه مثل مجنون بزرگ

عاشق هر كسي بشيم ، آخر بهش نمي رسيم

ضرب المثل دروغ مي گه

 نه ... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم ورفتيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

تنهايي غمگين

آن دم که در تنهايي غمگين خود انديشه مي کنم

و کبوتران سفيد مغموم بر فراز کاج ها به پرواز در مي آيند

آن روز که انجير خانه در احتضاري دراز مي خشکد

و پرندگان مضطرب از بلنداي بام در آن خيره مي شوند

آن دم که بر زخم هاي خويش مي گريم

و تو در من مي نگري

در مي يابم که ميان ما

اندوه پلي ست استوار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

پروانه ي بي پروا

من که پيرم ازدرون در نوبهار زندگي

افتدم از پا دگر در گير و دار زندگي

زندگي از زنده بودن خوش تر و زيباتر است

زنده بودن سهم من شد در قمار زندگي

گرچه دائم وصف گل از بلبلان بشنيده ام

خود نچيده شاخه اي از گلعذار زندگي

درد و رنجم حد ندارد اي خدا مرهم کجاست

من نکردم شکوه اي از کار زار زندگي
 
من که چون پروانه ام پروا نيم از شمع غم

چون که بي پروا شدم در رهگذار زندگي

در ميان عاشقان و عارفان گم گشته ام

تيره گشته لوح قلبم از غبار زندگي

روزگاري در پي آرامش دل رفت و رفت

مانده ساسان همچنان در شام تار زندگي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

بياييد مثل گل باشيم

مثل گل باشيم که" ز خاک تيره ميرويد اما نگاهش بر شعاع آفتاب است.

مثل گل باشيم : در زمين است اما بهشتي است ،بهشتي غريب.

مثل گل باشيم ،هميشه متبسم و شکفته.

مثل گل باشيم : همنشين خار است ، اما سراسر زندگي اش همچنان گل مي ماند.

مثل گل باشيم که در عين زيبايي ، سراپايش وقار و شرم و حيا است.

مثل گل باشيم : ياد آور بهشت.

مثل گل باشيم: سراپا مهرباني و لطف و ايثار و سخاوت.

مثل گل باشيم : پس از مرگ،بذر زندگي بخش گل هاي ديگري باشيم.

مثل گل باشيم"که عاشق نور است"

مثل گل باشيم گر چه عمرمان نيز به کوتاهي عمر گل باشد . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

بيان احساسات

چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند  
  
حرفي براي هم نداشتيم
 
 زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند
      
نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم
 
سكوت را ترجيح دادم
 
تا قلبهايمان درد و دل كنند
 
چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد
 
هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد
 
عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم
 
اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد
 
چه عاشقانه بود ديروزم...
 
 چه تاريکست امروزم...
 
به آتش مي کشم خود را

اگر فردا چنين باشد...

بعد از اين همه انتظار حالا تنها بر ديوار کوچه باغ پاييز زندگي نقشي از ياس و نرگس

مانده ... اين همه منتظر ماندي که چه ؟ که مرگ ياس و نرگس را باور کني ... که تنها

ياد آنها را در دل بپروراني ... نه ! تو براي انتظار نيستي ! تو خود ياسي که من از عطر

تو تا ته کوچه باغ بهار ؛ آري ! کوچه باغ بهار زندگي مي روم و پيچکي مي شوم بر تن

احساس تو ... تو حسرت نخور که من آمدم با بهانه ي پر کردن پروانه وار روزهاي

زندگي تو در ته کوچه باغ ... فقط مشکل اين است که کمي بيش نمانده تا زود دير

شود و من آن نقطه ي ارزن وار و تنها شوم ... به گمانم کمي ميتواني سريعتر

بيايي ... پس بيا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

بيا جوانه بزن

بيا جوانه بزن روي خاک خشک تنم که غرق گل بشود آسمان پيرهنم و من عروسک

خوشبخت قصه ات بشوم برقصم و گل و پولک به دامنم بزنم خيال مي کنم آن وقت

من همان ليلام و يا فرشته ي شيرين قلب کوهکنم و تو...نه کوهکنم مي شوي نه

مجنونم هميشه تيشه اي و صخره وار مي شکنم بيا به خاطر من يک دقيقه دريا باش

ببين چقدر در انديشه ي پري شدنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

 بيا

بيا تا نقش عشق را از لوح دلمان خط نزنيم

بيا تا به دوستيهايمان مكر مكرر نزنيم

بيا تا عشق را همصدا صحبت كنيم

بيا تا به محبت كردن عادت بكنيم

بيا تا دوستي رو ازچشمه معصوميت سيراب كنيم

بيا تا آسمان دوستي را با منيري منور بكنيم

بيا تا شانه در گيسوي ليلي زنيم

بيا تا كه شايد مجنون راكمتر نيشتر زنيم

بيا تاهمنوا با بلبلان، بهار را صدا زنيم

بيا تامثل بهار مهرسياهي بر زغال زنيم

بيا تا آزاد و رها تو آسمون مهربوني پربزنيم

بيا تا مثل قاصدك به هر دل منتظري سربزنيم

بيا تا قافيه و وزنهارا به هم زنيم

بيا تا حرف دل را بي پرده با خدا زنيم

آخدا،ميشه اونم منو دوست داشته باشه

گوشه قلبش اون كنارا اسم منو داشته باشه؟

آخدا،ميشه برق دوست داشتنو تو چشماش ببينم

از اون برق چشاش به جزاو چيزي نبينم

آخدا،از اون لباي خوردنيش جمله دوست دارم ميادبيرون؟

يا كه نمياد ،جون ما از وجودمون مياد بيرون

آخدا،تو كه مريم و باردار ميكني

چوبارو همه رو مارميكني

جان مولا بگو اين مشكلا كاري داره؟

جان مولا دردسر فراوني داره؟

آخدا،نميدونم چه جوري شدعاشقش شدم

واله و شيفته و رامش شدم

آخدا، الان اگه اينو بخونه، من ميدونم

فكرهاي مكدر ميكنه،من ميدونم

آخدا،تو شاهدي كه منو هيچي راضي نداره

به جزء لبخند دوست كه اون هم دريغي نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

رها شده

بگذار بغض راه نفس بر تو ببندد

و اندوه تکه تکه ات کند

بگذار چشمانت دو گوي آتش باشد

و پيشاني ات به سرعت پير شود

اما هرگز رها شده نباش

با قدم هاي بي هدف و چهره اي خيس اشک

نه! هرگز رها شده نباش

زير نگاهي بي تفاوت که بر دستان بلا تکليف آوار مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

فرداي تو چه

امروز تو ديروز پدرت هست

امروز تو روزگار بازيهاي کودکانه مادرت هست

فرداي تو چه؟

فرداي تو امروز فرزندانت هست

فرداي تو آنقدر زيباست که ورد زبان ديگران است.

چه فايده؟آه چه فايده که روزگار بي وفاست

روزي دست در دست بهار قدم در زندگي مي گذاري

روزي دست در دست پاييز

چه بي وفاست ايام که اينگونه بازيچه ي دست خود مي کند فرداي را

در باد بي وفايي خود مي رقصاند فرداي ما را فرداي ما را ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦

  مي گريستم

آنگه چه دستي مرا رها کرده بود؟

که من به تمامي

آزاد مي گريستم

و بي آنکه بدانم کدامين ملائکه يا ابليس

در من متولد مي شود لبخند مي زدم

آيا نسيم برهنه پاي دشت با من چه رازي در ميان نهاد

که من شهيد دستان خود شدم

و آب آنگونه که در خاطرم نقش بسته

چه بي حيله پاک بود....

آنگه چه دستي مرا رها کرده بود

که خود را آن سوي دروازه ها ديدم

و در هر دريچه بر فراز تپه اي مي دويدم

چون جبرييل

نا گه چه دستي مرا رها کرده بود

که من

عريان روح خويش را به زيباترين چکامه هاي زمين فراخواندم

و در هر دريچه ي باز و رو به آفتاب

فرو چکيدم از سرانگشتان خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۷/۰۶/۸۶ 

خدا حافظ

ازاين جا که پرازغمه خسته شدم مي خواهم برم

قلبم و که دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم

موندن هرگز

خداحافظ

ديگه ميرم

اگه يه روزدرداي دنيا بريزه توقلب من

ستاره ها خاموش بشن توآسمون شب من

من ميميرم

ديگه ميرم

خداحافظ

ديگه رفتم

پايان ثانيه منم

هرجايي ساعت ببينم

عقربه هاشو ميشکنم

حتي نشد واسه يه بار

من بدي ياتو خوب کنم

خورشيد وکشتم تا ديگه

 خودم بجات غروب کنم

دل ميسوزه

ازم نخواه بيشترازاين اسير اين قفس باشم

هيچي نمونده ازدلم خاکستر دو آتيشم

ريزه ريزه

دل ميسوزه

خسته شدم

دلم گرفته اين روزا غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه انگاري مي باره تو ترانه هام

عاشق بودم

خسته شدم

خسته شدم

ديگه ميرم

گريه نکن

دل بيا بريم

ازعشق ديگه نگيم

درد عشقي که کشيديم

جزخدا به کسي نگيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

باز هم من ماندم و خودم

باز هم من ماندم و جاده اي که حاکي ازگذر تو ست

باز هم من ماندم و شهامت تازه اي که يافته ام

باز هم من ماندم و قصه اي که انگار دنباله اي ندارد.

باز هم من ماندم و اين همه واژه نانوشته.

بازهم من ماندم و حسرت ديدنت.

باز هم من ماندم وبغض نشکفته در گلويم.

به گمانم همه چيز تمام شده است.

به گمانم ديگر کار از کار گذشته است...

به گمانم بايد باور کنم که قصه تمام شده است

به گمانم بايد باور کنم که انتظارم به پايان رسيده است .

حال تو مانده اي ويک دنيا تلخي که گاه و بي گاه وجودت را به تسخير در مي آورد.

حال تو مانده اي و يک دنيا توجيه

حال تو مانده اي و يک دنيا حرف نگفته

حال تو مانده اي و يک دنيا غربت

حال تو مانده اي و يک دنيا روياي ويران شده

حال تو مانده اي و يک دنيا تنهايي

که سهم من و تو از هم ،همين شش حرف ساده ايست که وسعتي بي انتها دارد.

حال تو مانده اي و يک دنيا آرزوي کال

باورت مي شود که قصه عشقمان تمام شده باشد وما مانده باشيم و يک دنيا هيچ !

باورم شود

باورت شود

همه چيز تمام شد.به سادگي خواب ، به سادگي لبخند هاي پاکمان ، به سادگي

رقصيدن قاصدک در باد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

مي دوني

آسمون هميشه آبي نيست،

هميشه هم صاف نيست!

گاهي ابريه و گاهي باروني

و از آسمون هميشه هم بارون نمي باره!

خب،

اين طبيعتشه

ولي همون موقعهايي هم که داره بارون ميباره

برو بشين پاي درد دل آسمون،

ببين چي ميگه؟!

چرا داره گريه ميکنه؟

لتو بده به دل آسمون و عوضش ازش چند تا ستاره بگير...

ميدوني؟

گاهي که آسمون پر ستاره است...

ولي يه ستاره ميون اون ستاره ها بزرگتر و قشنگتر و درخشانتره اون ستاره تو

من اسمش رو گذاشتم ستاره ي تو

ميدوني؟

وقتي وقتي با ستاره ي تو حرف ميزنم،

وقتي که بهش خيره ميشم يا بهش چشمک ميزنم

هميشه ازم يه چيزي ميپرسه!

ميگه دوستم داري ؟ منم ميگم دوستت دارم

ولي ديشب از من يه سوال ديگه پرسيد

گفت : "تو چرا هيچ وقت از من نميپرسي که دوستت دارم يا نه

منم ازش پرسيدم :تو چي دوستم داري؟

ميدون چي گفت ؟

گفت:"قلبتو بده!"

گفتم:چه جوري؟

گفت چشماتو ببند، يه نفس عميق بکش وخودتو رها کن .قلبت پرواز ميکنه وخودش

مياد پيشم. منم همون کارو کردم که ستاره گفت !

ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزي نوشت و بعد پسش داد.

ميدوني چي نوشته بود؟

نوشته بود ((دوستت دارم ))

نوشته ي ستاره روي قلبم موند ، هنوزم هست ،تا آخر هم ميمونه!!!!

چرا؟ چون بهم گفت :"حقيقت هيچ وقت نابود نميشه!چون چيزي که بايد وجود

داشته باشه!"

راستي:

اين دفعه که داره بارون مياد بريم پشت پنجره وبه درد دل آسمون گوش کنيم

وقتي شب ميشه،بيا تا دوتايي به ستاره ها نگاه کنيم

وقتي که ميخواهيم بخوابيم بيا باهم ماه شب بخير بگوييم.

و وقتي صبح ميشه ، بيا طلوع خورشيد رو که پر از عشقه با هم نگاه کنيم

باشه که عاشق بمونيم تا آخرش!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

اينم بمونه

هوا بوي نم گرفته  دوباره دلم گرفته  صداي گريه ي بارون  تو خيابون دم گرفته
 
با نگاهت قلبمو ازم گرفتي  اينم بمونه

با غرورت منو دسته کم گرفتي  اينم بمونه

گفتي که قلبتو پس مي دم ديونه  اينم بمونه

گفتم اين قلب تو پيشت بمونه  اينم بمونه

خواستم عاشقت کنم گفتي محاله  اينم بمونه

گفتي که تو هم دلت چه خوش خياله  اينم بمونه
 
من مي گفتم شب عشق با اين سياهي  نداره ترسي برام وقتي تو ماهي

تو مي گفتي آره من ماهم ولي  تو اومدي آسمونت رو اشتباههي
 
اينم بمونه  اينم بمونه

اينم بمونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

خورشيد عشق

براي اينكه صداي شكستن دلش شنيده نشود با صداي بلند مي خندد.

آنقدر تنهايي را دوست داشت كه از سايه خودش هم بيزار بود.

براي اينكه عشقش را از قلبش پاك كند، قلبش را فرمت كرد.

خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم كند.

اگر درخت نبود، هيچ‌کس نمي‌توانست چوب لاي چرخ ديگري بگذارد.

بيدمجنون، بهترين چوبه‌دار براي شکست‌خورده در عشق است

عاشق دلشکسته، هميشه زير درخت بيدمجنون مي‌نشيند.

درودگر عاشق‌پيشه، دنبال درخت بيدمجنون مي‌گردد.

بهترين زغال، از درخت روسياه به‌دست مي‌آيد.

بخاطر افکار فسيل واري که داشت, جشنواره فسيلي راه انداخت.

آنقدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست.

بخاطر افکار عتيقه اي که داشت, مغزش را به موزه سپرد.

مغز کوچکش در فضاي جمجمه اش, لق ميزند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

انگشت های من

انگشت های من

می بارند

و نام تو

می روید








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

ميگفتي عاشق باروني

ميگفتي عاشق باروني اما وقتي بارون مياد روي سرت چتر ميگيري

ميگفتي عاشق برفي اما طاقت يه گوله برف را نداري
 
ميگفتي عاشق پرنده هايي اما به راحتي اونارو تو قفس ميكني.
 
ميگفتي عاشق گلهايي اما خيلي راحت اونارو از شاخه جدا ميكني
 
اونوقت انتظار داري نترسم وقتي ميگي دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

من زندگي را دوست دارم

من زندگي را دوست دارم

اما از زندگي دوباره مي ترسم
 
دين را دوست دارم

ولي از کشيش ها مي ترسم
 
قانون را دوست دارم

ولي از پاسبان ها مي ترسم
 
عشق را دوست دارم

ولي از زن ها مي ترسم
 
کودکان را دوست دارم

ولي از آيينه ها مي ترسم
 
سلام را دوست دارم

ولي از زبانم مي ترسم
 
من مي ترسم

پس هستم!
 
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم

اما از روزگار مي ترسم."








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

قلب شکسته و دلتنگ

قلب شکسته و دلتنگ و باز در يک سکوت تلخ و يک عالمه دلتنگي اسيرم...

باز دلم از دنيا و از اين زندگي گرفته است...

سهم من در اين لحظات تلخ دو چشم خيس است و يک قلب شکسته...

قلبي شکسته که ديگر هيچ اميدي به زندگي دوباره ندارد! احساس تنهايي ميکنم ؛

احساس ميکنم تنهايي دوباره جاي خالي عشق را با  حضور سردش پر کرده است...

تمام نگاهم به قاب عکست است  تو را ميبينم و حسرت آن روزهاي شيرين با هم

بودنمان را ميخورم  و دوباره چشمهايم مثل هميشه بهانه تو را ميگيرند! چه

يادگاريهاي تلخي را از عشقمان برجا گذاشتي ...

دو چشم خيس ؛ يک قلب شکسته و نا اميد ؛  چند خاطره تلخ ؛ يادگاري از عشق تو

بود اي بي وفا! دلم خيلي گرفته ؛ اينبار ديگر کسي نيست که دلم را با  حرفهايش

آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من اميد و دلگرمي بدهد ؛ ديگر کسي نيست که با

دستان مهربانش اشکهاي مرا از گونه هايم  پاک کند و مرا نوازش کند...

تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است  و يک بغض کهنه در گلويم...

هواي دلم ابري است و دلگرفته ؛ کاش دلم باراني ميشد  تا از اين حال و هواي تلخ

بيرون بيايم...

کجايي اي يار بي وفايم ؟ کجايي که زندگي بدون تو يک کاووس است! دلم بدجور

هوايت را کرده است ؛ چرا رفتي؟رفتي و دلم را با خود نبردي ...

رفتي اما بدان که اينجا تنهاتر از من ديگر هيچ تنهايي نيست ؛  رفتي اما بدان که ديگر

در اين دنياهيچکس مثل من ديوانه وار  تو را دوست نخواهد داشت...

هنوز هم چشمهايم از دوري تو باراني است ؛ و هنوز هم تو  با همه بي وفايي ها و

سنگ دلي هايت براي من مقدس و عزيزي...

تو لياقت اين قلب شکسته مرا داري و خواهي داشت...

و باز در يک سکوت تلخ و يک عالمه درد نگفته در دلم اسيرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

عشق دل انگيز

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيکر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه

در کنج لبم خالي آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نيست

تا مات شود زين همه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند به تن من

با خنده بگويد که چه زيبا شده اي باز

او نيست که در مردمک چشم سياهم

تا خيره شود عکس رخ خويش ببيند

اين گيسوي افشان به چه کار آيدم امشب

کو پنجه ي او تا که در آن خانه  گزيند

من خيره به آئينه و او گوش به من داشت

گفتم که چه سا ن حل کني اين مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خويش

اي زن،چه بگويم،که شکستي دل ما را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

 تو راست نگفتي

دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من

مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ،

خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از

آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت :

چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري

چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

خورشيد بي حجاب

تازه شو تازه مثه همين ترانه

فکر جنگل باش اگه باغ توسوخته

فکرشاعرگرسنه باش،همون که

حتي يک غزل به شيطون نفروخته

فکرنو کردن شب باش وسپيده

فکردستي باش که دنبال کليده

فکرمن باش که هنوز مثل قديمم

به همون رفاقت وهمون سخاوت

با همون دل دل نبضي که هميشه

براي تو ميزنه تا بي نهايت

اگه سقفمون شکسته

مي تونيم از نو بسازيم

مي تونيم به هم صدايي

به يکي شدن بنازيم

آي بنازم عاشقارو

که هنوز طلايه دارن

که هنوز حافظ شعرن

همه از جنس بهارن

نگو قحط نوره اينجا

عاشقامون خود نورن

براي دلتنگييه تو

همشون سنگ صبورن

گريه رو به خنده بفروش

که خراب خنده هاتم

باز بخون مثل قديما

که هوادار صداتم

روز نو ارزوني تو

رخت وبخت وتخت تازه

دست تو هنوز مي تونه

روزگاري نو بسازه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

خواستم اما تو نخواستي

خواستم با تو باشم نخواستي.

خواستم مونس و يارت باشم نخواستي.

خواستم در زندگي هم قدمت باشم نخواستي.

خواستم براي هميشه در کنارت بمانم نخواستي.

خواستم هم گام و هم نفس روزهاي تنهايي ات باشم نخواستي.

خواستم پذيراي نگاه مهربانت باشم نخواستي.

خواستم قلبم را به يادگار تقديمت کنم باز هم نخواستي.

نخواستي... هيچ کدام را نخواستي...

نخواستي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

چگونه بنويسم

چگونه بنويسم احساسي را كه

گنگ و نا آشنا در من ريشه دوانده

شاخ و برگهايش ذهنم را در بر گرفته

جانم را تسخير

و همه باورهايم رابه سايه هايي از وهم تبديل كرده است.
 
هيچ نميدانم در كجاي اين راه بي نشان ايستاده ام

يك نگاه به پشت سر

يك نگاه به پيش رو

نه اطميناني به درستي راه آمده

نه اميدي به ادامه راه مانده

نه ميتوان ماند

نه ميتوان بازگشت

ناگزيري از رفتن ، رفتن ، رفتن.

چقدر سخت است لحظه هاي تكرار
 
لحظه هايي كه درگير اجبارند
 
بي انكه مي خواهي مي ايند
 
با انكه مي خواهي نمي روند
 
وچقدر تنهاست دلي كه اسير تكرار شود!
 
بين من و تو ، تنها يک چشمک زدن فاصله بود!

ولي افسوس ...

افسوس که يکي ديگه زودتر از من به تو چشمک زد !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

خيلي خستم

اينروزا احساس مي کنم که ديگه درد نبودنت رو نميشه تحمل کرد. حتي اگه بخوام

هم ديگه نمي تونم . نه نمي تونم .. آخ خدا ، خيلي خستم ..خيلي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

اينجا من هستم

اينجا من هستم؛ سکوتي محض

سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو

اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گي

خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ

معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام

اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي

من هستم و سازي مبهم

اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم

من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور

من هستم و يکرنگي شکسته‌ام

اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي

در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ

که سينه‌ام را هر آن مي‌درد

اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است

من هستم سيمايي شکسته‌تر از هميشه

اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو

حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

اينجا مکان عشقه

توقف کينه

مطلقا ممنوع!!!!
 
همسفرم ميشي؟آره با توام.با خود خودت.

کجا ميرم؟يه سر ميرم به مکان عشق، يه سفر رويايي به جايي که فقط جاي پاکي

هاست.همون جا که بلرزه، مي تونه زندگيتو بلرزونه.وقتي بسوزه ميتونه آتيشت بزنه،

وقتي بگيره مي تونه دليل مبهم باريدن بي اختيار چشمات مثه ابر بهار شه.اون جا که

اگه بشکنه ، آه ناخواستش ميتونه قدرت سحر و جادو بگيره.اون جا که مهرش افسون

ميکنه.همون جا که اگه از عمقش چيزي رو از خدا بخواي، اگه خيرت، تو اون خواسته

باشه ،استجابتش رد خور نداره.

اون جا که يه وقتا يي فقط تو هستي وخدا ، سکوت و انعکاس زمزمه هاي دعا و همه

چشم اميدت به خونه خداست اون جا که گاهي عيارصميميت با خدا اون قدر بالاست

که قيمت نداره.

اين جا همون مکان عشقه.

جاي باشکوه ترين و زيباترين احساسات.بايد عشق از خود، بي خودت کنه.

جاي بزرگنمايي قضاوت هاي ناعادلانه و گير دادن به انديشه هاي منفي نيست.

يادت نره خونه دلت، مکان عشقه.

اين جا مهربون ترين عضو وجودته.جايي که فقط متعلق به عزيزترين هاست.

اگه تو هم مثل من مي خواي سبک شي ، اگه مي خواي طعم شيرين پروازو خودت

بچشي بيا همين حالا با من همسفر شو.

چشماتو ببند فقط اراده کن.از خودت شروع کن تا آخرين کسي که هميشه محال

بتوني ببخشيش.

يادت باشه محال بي معنيه، قبول دارم ممکنه خيلي آسون نباشه، حتي اگه معتقدي

سخته، ميگم عيب نداره.

بذار يه سختي به سختي هاي زندگيت اضافه بشه، ولي در عوض رنگ زندگيت

عوض ميشه.

عشق در قلب ما امانت گذاشته نشده تا زير گردو غبار کدورت و بي مهري بوي نا

بگيره.

عشق عطري داره که همه رو مست مي کنه ، حيف نيست که تو جاش اون قدر

بمونه که بي مصرف و بي خاصيت بشه.

و عشق همون جادوي است که راهش هميشه بازه.قدرتش نا محدود وعميق و

نفوذش معجزه ميکنه و اگه خالص باشه، هيچي جلودارش نيست چون کل موانع رو

تو چشم بهم زدني ذوب ميکنه.بيا نذاريم از گذشت لحظه ها ، افسوس و سرزنش از

دست دادنش باقي بمونه.به هيچ قيمتي اجازه نديم نصيب ما از گذر لحظه ها

پشيموني و بي خبري باشه.

بيا گذشته هاي دردناک و رها کنيم.اين جوري امروز قطعا يه روز ديگه هست.امروز

ديروز نيست امروز شروع تازه باقي زندگي ماست...

به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هيچ وقت اونو گدايي نکن!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

سردمه

نمي دوني اين روزا چقدر سردمه...

باغچه ي دلم از دست بي رنگي و سردي نفس هات يخ زده...

از من دور شو... باغ من ديگه احتياجي به باغبون نداره

گلهاي غنچه بسته ي نگا هم واسه باز شدن به کسي احتياج ندارن...

گرماي دستاي خودم بسشونه...

ديگه نمي خوام تو دلم باشي

چون...

تازه دارم  زيبايي بودن با اون رو حس مي کنم

اوني که بي وفا نيست ... مطمعنم که هميشه باهام مي مونه

(همون طوري که تا  حا لا تنهام نذاشته)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

اي مهربان خداي

گم گشته ام تو بودي و کردم چو ديده باز

ديدم به آسمان و زمين و به بام در

تابنده نور توست

هر جا ظهور توست

ديدم به هيچ نقطه تهي نيست جاي تو

خوش مي درخشد از همه سوي جلوه هاي تو

اي مبداء وجود

از کثرت ظهور ، نهان شدي که کيستي

از هرچه ظاهر است ، تويي آشکارتر... مستور نيستي

نزديک تر زمن به مني ،دور نيستي

تو آشکاري ... من زين ميان گمم

کور ار نبيند، اين گنه آفتاب نيست

نقص از من است ، ورنه رخت را حجاب نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

آزارم مي دهي به عمد 

اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هيچ نمي گويم ...
 
نه گله اي

نه شکوه اي

حتي ديگر رنجيدن هم از يادم رفته است.
 
ديگر چيزي براي دلبستن نمانده است .

انتظار بي مفهوم است .

نه کينه اي . نه بغضي . نه فريادي .

فقط صداي چلک چلک باران

اين منم که روي وسعت دل زمين مي گريم ...
 
باورم نمي شود.

ديگر حتي خوابت را هم نمي بينم. مي ترسم. مي ترسم عادت کنم به درد نبودنت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۶/۰۶/۸۶ 

حيف عمرم

حيف لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم

حيف غصه اي که خوردم، چون ازت خبر نداشتم

حيف اون روزا که کلي ناز چشماتو کشيدم

حيف شوقي که تو گفتي داري اما من نديدم

حيف حرفاي قشنگي که براي تو نوشتم

حيف رويام که واسه تو از قشنگياش گذشتم

حيف شبها که نشستم با خيالت زير مهتاب

حيف وقتي که تلف شد واسه ديدن تو ، تو خواب

حيف با وفايي من، حيف عشق و اعتمادم

حيف اون دسته گلي که ، توي پاييز به تو دادم

حيف فرصت هاي نقرم ، حيف عمرم و دقيقه م

حيف هرچي به تو گفتم ،راس راسي حيف سليقه م

حيف اشکايي که ريختم واسه تو دم سپيده

حيف احساس طلاييم ، حيف اين عشق و عقيده

حيف شادي توي روزي که مي گن تولدت بود

حيف عاشقيم که گفتي اولش کار خودت بود

حيف جمعه هاي دلگير ، حيف شنبه هاي رنگي

حيف اون روز که نوشتم ، چشاي به اين قشنگي

حيف فکرايي که کردم واسه جستن بهونه

حيف عشقي که کسي نيس حالا قدرشو بدونه

حبف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم

حيف نازي که کشيدم چون که طاقت نياوردم

حيف اون کسي که دائم عاشقم بود توي رويا

حيف که تو از راه رسيدي اون و دادمش به دريا

حيف چيزي که ندارم ،حيف ذوقي که نکردي

حيف گرمايي دستم که سپردمش به سردي

حيف قلبم که يه روزي دادمش دستت امانت

حيف اعتماد اون روز ،حيف واژه خيانت

حيف اون همه دعاهام، واسه ي تو شب يلدا

حيف اون چيزي که گم شد ، ديگه هم نمي شه پيدا

حيف اون شبي که گفتم پيش تو کمه ستاره

حيف اون حرفا که گفتي ، گفتم اشکالي نداره

حيف چشمايي که گفتم با تو با لباي خندون

حيف آرزوي ديدار ، با تو بودن زير بارون

زير سايه ي امن ترين سايه بان هستي دلواپس دلواپسي هاي يکديگر باشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

نامه

فال اون دختر کولي تو خيابون يادته؟

گفت دل شيشه ييم رو مي شکني آسون ‚ يادته؟

تو مي گفتي که دروغه !‌ ما هميشه با هميم

لحظه ي تلخ جدايي دلامون ‚ يادته ؟

حالا هي نامه ها رو به قاصدک ها مي سپارم

مي نويسم که هنوزمثل قديم دوست دارم

قاصدک ها توي دست باد ميرن يه جاي دور

من تو هر ترانه يي اسمت رو صد بار ميارم

حالا که نامه ها رو گم مي کنه نامه رسون

نازنينم !‌ به خودت سلام ما رو برسون

نگو يادت نمياد اون همه حرفاي قشنگ

نگو تکرار نميشن خاطره هاي رنگ به رنگ

حالا من تو هر ترانه مي شکنم هزار دفه

حالا قصه مون شده افسانه ي ماه و پلنگ

تو هميشه دور دوري ‚ من هميشه پا به پات

چشم براه ديدنت ‚ منتظر زنگ صدات

هر جاي قصه که هستي اين حقيقت رو بدون

يه نفر تا ته دنيا نامه مي فرسته برات

حالا که نامه ها رو گم مي کنه نامه رسون

نازنينم !‌ به خودت سلام ما رو برسون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

پريشاني

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد

داستان غم پنهاني من گوش كنيد

قصه بي سر و   ساماني من گوش كنيد

گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟

سوختم ، سوختم اين راز نهفتن تا کي ؟

روزگاري من و او ساكن كويي بوديم

ساكن كوي بت عربده جويي بوديم

عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم

بسته سلسله، سلسله مويي بوديم

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت

بلبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت

اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت

يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت

اول آنكس كه خريدار شدش من بودم

باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او

داد رسوايي من شهرت زيبايي او

بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او

شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

كي سر برگ من بي سروسامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر

كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر

چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر

بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر

بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست

حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سي

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست

نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست

اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پي كار دگر باشم به

چند روزي پي دلدار دگر باشم به

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چنين ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست

ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست

از من و بندگي من اگر اشعاري هست

بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست

به وفاداري من نيست در اين شهر كسي

بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است

راه صد باديه درد بريديم بس است

قدم از راه طلب باز كشيديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر

با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود

وين محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است اين برود چون نرود

چند كس از تو و ياران تو آزرده شود

دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود

يار اين طايفه خانه برانداز مباش

از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش

ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش

غافل از لعب حريفان دغل باز مباش

باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري

واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري

گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت

وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت

با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت

حاش لله كه وفاي تو فراموش كند

سخن مصلحت آميز كسان گوش كند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

 نگفتي و نگفتم

عشق را در سکوت زمزمه کرديم.نگاه هايمان در هم آميخت و قلب هايمان

گره خورد ، گره اي جدا نشدني. سکوت ادامه پيدا کرد و عشق ريشه گرفت

نگفتي و نگفتم!

گذشت و گذشت . زمان زيادي که در سکوتي توام با عشق گذشت.

نگفتي و نگفتم!

قلبم سر شار از تمنا بود و قلبت سر شار از نياز ... دستهايمان دور از هم

چيزي کم داشت ، اما چيزي که زياد بود سکوت مرگبار عشقمان بود.

باز هم نگفتي و نگفتم!

و امروز که من در صفحه قلبم نوشتم:

از ميان کسي که دوستش داري و کسي که دوستت دارد آن که دوستت

دارد انتخاب کن عشق راپذيرا باش گدايي نکن! ـ

به سراغم آمده اي ، گفتي اما هرگز نخواهم گفت. خود را به ديگري مي

سپارم آن که دوستم دارد و از اول گفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

نيمه ي شب

نميدونم چرا ديشب دوباره

به خواب راحت من پا گذاشتي

شتابون اومدي اون نيمه ي شب

سرشت غم تو چشمام جا گذاشتي

اگه يادت باشه خودت ميخواستي

که هرچي بود ميون ما تموم شه

تو رفتي و برات فرقي نميکرد

که خواب خوش به چشمونم حروم شه

نبودي تا ببيني از غم تو

چه شبها سر روي زانو گرفتم

مث ابر بهاري گريه کردم

تا اينکه عاقبت آروم گرفتم

نمي خواستم که بعد از رفتن تو

ديگه هيچ کس سراغ از من بگيره

حالا بازم مياي شبها به خوابم

نمي خواي ياد تو در من بميره

اگه حرفي واسه گفتن نداري

چرا شبها نمي زاري بخوابم

تو که با من سر ياري نداري

چرا هر نيمه شب آيي به خوابم

چرا شبها نمي زاري بخوابم

چرا شبها نميزاري بخوابم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

تشنه باران

کوير تشنه باران است

من

تشنه خوبي

به من محبت کن

که ابر رحمت اگر در کوير مي باريد

به جاي خار بيابان

بنفشه مي روييد

و بوي پونه وحشي به دشت بر مي خواست

چرا هراس؟

چرا اشک؟

بيا که من بي تو

درخت خشک کويرم که برگ و بارم نيست

اميد بارش باران نوبهارم نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

تو را دارم

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق ،

كه نامي خوشتر از اينت ندانم.

و گر هر لحظه رنگي تازه گيري ،

به غير از زهر شيرينت نخوانم.
 
تو زهري ، زهر گرم سينه سوزي ،

تو شيريني ، كه شور هستي از توست .

شراب جام خورشيدي ، كه جان را

نشاط از تو ، غم از تو ، مستي از توست
 
به آساني ، مرا از من ربودي

درون كورهي غم آزمودي

دلت آخر به سرگرداني ام سوخت

نگاهم را به زيبايي گشودي
 
مي گفتند: -دل از عشق بر گير !

كه : نيرنگ است و افسون است و جادوست !

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

كه او زهر است ، اما نوشداروست!
 
چه غم دارم كه اين زهر تب آلود ،

تنم را به جدايي مي گدازد

از آن شادم كه در هنگامه درد ،

غمي شيرين دلم را مي نوازد .

اگر مرگم به نامردي نگيرد ،

مرا مهر تو در دل جاوداني است.

و گر عمرم به نا كامي سر آيد،

تو را دارم كه مرگم زندگاني است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

نهايت شب

تو اين نهايت شب ، وقتي نگات مي خنديد، چشماي خيره من اندوهتو نمي ديد. چرا

غريبه بودم با غربت نگاهت ،تصويرمو نديدم تو چشم بي گناهت . کاشکي براي قلبت

يه آسمون مي ساختم، روح بزرگ تو رو چرا نمي شناختم. آينه گريه مي کرد وقتي تو

رو شکستم ،ستاره پشت در بود وقتي درارو بستم. تو بوديو سکوت و غروب سرد

پائيز، باغچه رو زيرو رو کرد برگاي زرد پائيز حالا منه غريبه دنبال تو مي گردم با قلب

آسموني کمک کن تا برگردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

معلم

معلم پاي تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

 ولي آخر كلاسيها ،

لواشك بين خود تقسيم ميكردند

وان يكي در گوشه اي ديگر ‹ جوانان › را ورق ميزد

براي اينكه بيخود هاي و هو ميكرد و با آن شور بي پايان ،

تساويهاي جبري را نشان ميداد

با خطي خوانا بروي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين نوشت : يك با يك برابر است .

از ميان جمع  شاگردان يكي برخاست ،

هميشه يك نفر بايد بپاخيزد ...

به آرامي سخن سر داد :

 تساوي اشتباهي فاحش و محض است .

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و

معلم مات برجا ماند

و او پرسيد : اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود

آيا باز يك با يك برابر بود ؟

سكوت مدهوشي بود و سوالي سخت .

معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت :

اگر يك فرد انسان  واحد يك بود

آنكه زور و زر بدامن داشت بالا بود و آنكه

قلبي پاك ودستي فاقد زر داشت پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه صورت نقره گون ، چون قرص مه ميداشت بالا بود
 
وان سيه چرده كه ميناليد پايين بود؟

اگر يك فرد انسان  واحد يك بود ،

اين تساوي زير و رو ميشد

حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفتخواران ار كجا آماده ميگرديد ؟

يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟

يك اگر با يك برابر بود

پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد ؟

يا كه زير ضربت شلاق له ميگشت ؟
 
 يك اگر با يك برابر بود

پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟

معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :

يك با يك برابر نيست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

شبح

اي نگاهت نخي از مخمـــل و از ابريشـــم

چند وقت است که هر شب به تـو مي انديشم

به تـو آري به تـو يعني به همان منظر دور

به همان عشق صميمي به همان باغ بلور

به همان سايه همان وهـــم همان تصــــويري

که سراغش را ز غـــزل هاي خودم مي گـيري

بـه همان زل زدن از فاصلـه دور به هــم

يعني آن شيـوه فهماندن مـنظـور به هـم

به تبســـم ؛ به تکلـــم ؛ بـه دل آرايي تــــو

به خموشـــي ؛ به نماشــا ؛ به شکيبايي تــــو

شبحي چندشب است آفت جانم شده است

اول نـام کسي ورد زبانــــم شده اسـت

در من انگارکسي در پــي انکـــار من اسـت

يک نفـــر مثل خودم عاشق ديدار من اســت

يک نفرساده چنان ساده که ازسادگي اش

مي توان يک سـره  پي برد به دلدادگي اش

يک نفرسبــزچنان سبـــزکه ازسرسبـــزي اش

مي توان پل زد ازاحسـاس خدا تــا دل خويش

آي آبي رنگ تراز آئينه يک لحظه بـــايست

داني اين شبـح هـر شبه تصوير تـــو نيست

اگراين شبـــح هر شبــــه تصوير تــــو نيست

پس چرا رنگ تــــو آئينه اين قدر يکـي است

حتم دارم که تــوئي اين شبــح آئينه پوش

عاشقي جرم قشنگي است به انکار مکوش

آري آن سايه که شــب آفت جـانم شده بود

آن الفبــــا که همــه ورد زبانـــم شده بود

اينک از پشت دل آئينــــــه پيدا شده است

و تماشـــاگه اين خيل تماشـــا شده است

آن الفبـــــــــــــاي دبستاني دلخواه تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

دونه هاي بارون

دونه هاي بارون بر گونه ام بوسه مي زنه...عطرش بهم زندگي مي ده...تو هم بارون

رو دوست داشتي نه؟! با اينکه به روي خودت نمي اوردي...

اشکام با بارون يکي مي شه...کسي چه مي دونه اون دونه هاي الماسي که قاطي

بارونه چيه و چقدر ارزش داره...

دستام يخ کرده...نکنه همه ي اينا خوابه...نکنه دارم مي ميرم...دوباره آرزوم به بن

بست خورد...آرزوي داشتن دستان گرمت...

گريه ي ابرا بند اومده...شايد وقتي درد منو در مقابل درد نا چيز خودش ديد، خجالت

کشيد!...ولي اشکاي من همينطور داره مي ريزه...سرما رو حس نمي کنم چون توي

دلم آتيشه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

دليل

يه آدم معمولي ام  نه خيلي خوب نه خيلي بد

يه آدمي كه اشتباه كاشكي ازش سر نمي زد

اما بايد ياد بگيرم  گذشته ها نداره سود

مي خوام بگم، عزيز من! قصد من آزارت نبود

مي خوام كه اين حقيقتو بدوني قبل رفتنم

من يه دل نو دارم تا خودمو عوض كنم

دليلي واسه زندگي  براي يك شروع نو

و اون دليل نو شدن كيه؟كيه به غير تو؟

من به تو بد كردم،عزيز! معذرتم رو بپذير

هميشه همراه منه اين غم و شرم ناگزير

منم كه باعث شدم اون  مصيبتا سرت بياد

كاش واسه جبران اونا دنيا به من امون مي داد

دلم مي خواد اوني باشم  كه اشكاتو پاك مي كنه

دلم مي خواد اوني باشي كه گوش حرفاي منه

من يه دليل نو دارم  براي تغيير خودم

اون روي خوبمو مي خوام  حالا بهت نشون بدم

من يه دليل نو دارم  براي يك شروع نو

و اون دليل نو شدن كيه؟ كيه به غيرتو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

خدا جون يادت نره

خدا جون يادت نره كه من منتظرتم...!
 
چه روزي غريبي امروز

زمستونه

هوا سوز بدي داره اما هيچ اثري از برف نيست

نم نم هاي غروبه

رنگ آسمون به قرمزي مي زنه

خيلي دلم گرفته

از وقتي شبها با گريه مي خوابم ديگه وقتي صبح بيدار مي شم هيچ شوقي واسه

ادامه روز ندارم

آره راستش  و بخواين از وقتي تمام روزم رو با گريه سر مي كنم ديگه هيچ اشتياقي

واسه ادامه اين زندگي ندارم

شبهام روز مي شه و روزهام شب مي شه بدون اينكه من حتي لحظه اي لذت رو توي

لحظه هاش احساس كنم

آخ خدا جون چقدر باهات حرف دارم

چقدر دلم مي خواست مي يومدم پيشت و سرم و رو دامنت مي ذاشتم و تا مي

تونستم تو بغلت اشك مي ريختم

آخه تو خوب اين درد من و كه تمام وجودم رو گرفته مي فهمي

خدا جون ، روي پله هاي اين حياط خلوت نشستم

منتظرم تا بياي

تا بهم بگي كه وقتشه، وقتشه كه بريم

خدا جون نمي دونم تا حالا چشم انتظار بودي يا نه

اما بايد بدوني كه چشم انتظاري چقدر كشنده است

من بايد تا كي توي اين سرما منتظر بمونم

مي دوني اگه هوا سردتر بشه اگه تو نياي و فراموشم كني اگه من همينطور

منتظرت بمونم چي مي شه...!؟

مي دوني چي به سرم مي ياد؟

آخ خدا جون خوش به حالت كه خدايي

خوش به حالت كه هر چي مي خواي داري

خوش به حالت كه مثل من دلت نمي گيره

خوش به حالت كه مي توني به هر كي بخواي كمك كني

خوش به حالت كه هر كي رو بخواي مي بيني

خوش به حالت كه ....

كاش منم مي تونستم ببينمش اونوقت نه دلم مي گرفت

نه گريه مي كردم نه درد داشتم نه ديگه چيزي ازت مي خواستم .

اي كاش كه مي تونستم ببينمش...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

قدر يک دنيا

چرا وقتي که آدم تنها ميشه، غم وغصش قدريک دنيا مي شه؟

مي ره يک گوشه پنهون مي شينه،اونجا رو مثل يه زندون مي بينه

غم تنهايي اسيرت مي کنه،تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه

وقتي که تنها مي شم اشک تو چشام پر مي زنه

غم مياد يواش يواش خونه دل در مي زنه

ياد اون شبها مي يفتم زير مهتاب بهار

توي جنگل لب چشمه مي نشستيم من ويار....

ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نمي شه،

دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمي شه

اون بالا باز داره زاغ ابرارو چوب مي زنه

اشک اين ابرا زياده ولي دريا نمي شه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت

كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ

تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد

آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا

تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي

كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك

ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت

اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه

شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ،

به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست

ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ،

هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كردروزها و

هفته‌ها سپري شد

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد

كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از

مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند

مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت

انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد

بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره

بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند

در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر

دل‌انگيزي را براي او توصيف كند

پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا

بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

پريشان

پريشان از خواب پريدم

آشفته ترين سخن ها را

در خواب

آسيمه ترين دلهره ها را

بر آب

به پوزخند جماعت

پاشنه ميكشم ؛

تا غبار عشق را ،

شستشو كنم ...

در زماني كه ارابه اي

به سوي تگرگ

مرگ را ،

برگ ميزند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

شکسته دل

پروردگارم لحظه اي به اين شکسته دل گوش فرا ده .ببين که رنج بي کسي در

روزهايم چگونه نفوذ کرده .خداي بزرگم در اين دنيا همه چيز برايم آفريدي جز يک

گوش که حرفهايم را بشنود

امروز روز هفتم است از مرگ آرزوهايم شايد هم هفتمين سال است مرا ببخش اگر

روزهايم را فراموش کرده ام آخر تقصير من نيست وقتي تو نيستي دنيا رنگ و

زيباييش را از دست ميدهد

به تو گفتم اولين و آخريني و باور نکردي اين را بار ها فرياد زدم که نرو ....نرو و در کنار

تن زخمي من بمان ولي تو نخواستي به حرف دلم گوش فرا دهي

تو و آسمان با هم پيمان بستيد که مرا در تنهاييهايم جا بگذاريد آري ميديدي در طلبت

پر از حسي چون سکون بودم ولي رفتي و پشت مه غليظ پنجره ها گم شدي

من بودم و من بودم ومن...و حتي تنهايي هم از من گريزان بود سايه ام هم از من

ميگريخت باد سرد بر صورتم سيلي ميکوباند و من آرام و بيصدا اشک ميريختم و

تنهاييم را در ميان برگهاي زرد خزان گم ميکردم و سرماي گرمترين روزهاي سال همه

زندگي و هستي مرا به يغما ميبرد .

من بودم و من بودم و من...در سکوت پر ترحمي صداي تاب خوردن انگشتان يک مرد

روي تار گيتار مرا به ياد روزهاي گذشته انداخت اشکم داغ و روان گونه ام را ميسوزاند

و من همچنان خاموش به گوش دادن نواي غمناک گيتار بسنده کردم سر بر زانوانم

گذاشتم و آن شب  تا صبح گريه کردم و تو را فرياد زدم ....که بود آنکه دست بر سرم

کشيد و مرا با دو پاي به زنجير کشيده دنبال خود کشيد اشکهايم را پاک کرد و با تبسم

ملوسش در دلم جا باز کرد دستان پر عطشم را در دستش گرفت و مرا به اوج رويايي

پوشالي برد همچنان بيصدا به من نگاه ميکرد و اينبار من بودم که يکدم از حرف زدن

دست بر نميداشتم و او دست مرا هر لحظه محکمتر ميگرفت و شرار بوسه اش لبانم

را ميسوزاند و دلم از شوق سر پناه در خود ميترکيد آخر من بودم و من بودم و من...من

بودم يک کوير...من بودم و جاي خالي سايه ام زير آفتاب وحشي و حالا ديگر نگران

فردا ها نبودم در همين خيال بودم چشمانم را گشودم و  ديدم دستانم خاليست هيچ

ندارم ...فقط زخم روي دستانم ميسوخت ديگر از بهشت من خبري نبود زانوانم سست

شد و به زمين افتادم دست بر زمين گذاشتم ولي چيزي حس نکردم زير پايم خالي

بود گويا در هوا معلق بودم و تازه فهميدم که او چيزي نبوده جز کابوس روزهاي

کودکيم ولي نه رويا نبود کابوسي در عين واقعيت بود و حالا در به در دنبال روزهاي از

دست رفته گذشته ها ميگردم و آرزو ميکنم کاش همه اينها خواب بوده باشد و هر

لحظه در پي اين هستم که از خواب بپرم اما بي نتيجه است کوشش من فايده ندارد

من نميتوانم با خيال تو هم عشقبازي کنم پاکي عشقمان را ربودند

باور کن....ديگر نميتوانم به گلهاي سرخ خيره شوم و تو يک لحظه هم

نميخواهي مرا تنها بگذاري  بس نيست؟

کيست اشک حلقه زده را از چشمان داغ بشويد.کيست حسرت را از نگاهمان

بدزدد .کيست لبخند را هديه دهد و ما همان لاشخورهاي پست زمانه ايم که در پي

تکه کردن اجساد نحيف عزيزانمان هستيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

اعتراف مي کنم

هيچ ستاره اي در آسمان تنهايي من نيست . اينجا همه جايش تاريک است
 
اعتراف مي کنم!

هميشه از آخر نبودن تو ترسيده ام

از اتفاق رنجيدنت

از دوباره خواب نديدنت

از تنهايي سياه ترانه هايم

از سکوت ممتد نفسهايم

از خودم !

از تو !

آنقدر بچگي کردم

تا مجبور شدي به پرسيدن سال تولدم

باورت نشد

خنديدي و گفتي :

خانمي شدي براي خودت

خنديدم : براي خودم ؟

خنديدي !! خنديدي !! خنديدي !!

اعتراف مي کنم !

گاهي از تکرار خنده هايت ترسيده ام

از تامل و فکري که مي کني

از نگاههاي کش دارت

از بزرگيت ، صبوريت

از تحمل دستهاي سخاوتمندت

از خودت !

از من !

اعتراف مي کنم !

من ، ساده به دنيا آمده ام

و اين بي انصافي است .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

آمده اي

امشب از لطف به دلداري ما آمده اي

خوش قدم باش كه بسيار به جا آمده اي

چه عجب ياد حريفان پريشان كردي

لطف كردي كه بياد فقرا آمده اي

تو كه در خواب هم از آمدنت بود دريغ

در شگفتم كه به ناگاه چرا آمده اي

سر مهر آمدي از سر مگر اي ترك خطا

يا خطا كردي و ره را به خطا آمده اي

گفته بودي شبي از حالت من مي پرسي

شايد اندر پي وعده به وفا آمده اي

شب وصل گله از دوست دلا ياوه مگو

بخت بد باز تو امشب به صدا آمده اي
.
كاخ شه را به پشيزي نخرد كلبه ما

تا تو اي شاه به ديدار گدا آمده اي 

سر به پاي تو فشانم كه صفا آوردي

تا به ديداري اين بي سر و پا آمده اي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦

آمده ام حرفي بزنم

وقتي كه عاشق شده ايد نگوييد: "خدا در قلب من جاي دارد."  بگوييد: "من در قلب

خدا جاي دارم."
 
آمده ام حرفي بزنم
 
روحم مانند دوستي مي ماند كه در روز هاي سخت به من آرامش مي بخشد و

هنگامي كه زندگي ام سرشاراز درد و رنج مي شود دلداري ام مي دهد.

هر كس كه با روح خود دوست نباشد دشمن مردم است.مرگ در انتظار كسي است

كه با خود در جنگ باشد.چرا كه زندگي از درون آدمي مي جوشد ونه از بيرون.

آمده ام حرفي بزنم و حرفم را خواهم زد. حتي اگر مرگ هم از گفتن بازم دارد فردا آنرا

بيان خواهد كرد.چرا كه فردا هيچ رازي را در دفتر خلقت ناگفته نخواهد گذاشت. آمده

ام تا در شكوه عشق ونور زيبايي زندگي كنم.

بنگريدم كه چطور زندگي مي كنم و كسي را ياراي آن نيست تا از زندگي ام جدا كند.

اگر نابينايم كنند به ترانه عشق وآهنگ زيبايي و شادماني گوش دل خواهم سپرد.اگر

ناشنوايم كنند شادماني را در لطافت نسيمي خواهم جست كه خود رايحه زيبايي

است و نفس پاك عاشقان. و اگر هوا را هم از من دريغ كنند با روح خود زندگي خواهم

كرد.چرا كه روح من دفتر عشق است وزيبايي.

بخاطر مردم آمده ام و مي خواهم در ميانشان باشم .آنچه امروز من به تنهايي انجام

ميدهم فردا در ميان خيل مردمان بازگو خواهد شد.

و آنچه اكنون به تنهايي مي گويم فردا مردمان بسياري خواهند گفت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۵/۰۶/۸۶ 

خداحافظ اي عشق من

خداحافظ اي عشق من

خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من

خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش

مثل عذابِ مردن

به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من

خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من

به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته

دلم از رفتنت بد جوري شكسته

تو نمي ماني روياهاي خوبم

اما من فقط به تو مي گويم

فقط براي تو مي خوانم

فقط براي تو مي نويسم

از رنجي كه مي برم

از دردي كه دارم

تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب

براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري

چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند

اسمت را از خاطره ها پاك كنند

چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند

با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند

اگر مي خواهي من بشكنم

اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم

برو حرفي نيست

هميشه براي رفتن بهانه زياد است

آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است

يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست

خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست

برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد

شايد عشق تو جاي ديگر

پيش كسي بهتر باشد

برو اما فراموشم نكن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

فانوس چشماي تو کو

بگو به من به من بگو فانوس چشماي تو کو

داره ترک مي خوره اين بغض نشسته تو گلو

نذار که باروني بشم گريه پنهوني بشم

خراب اون قصه اي که خود تو مي دوني بشم

قسم به گل قسم به ماه من و ببخش با يک نگاه

من و ببخش اي بهترين راهي نمونده غير از اين

لحظه راهي شدن شکستن من و ببين

رفتن من زوال ماست ختم تموم خنده هاست

کجاي جاده گم کنم بغضي رو که تو اين صداست

واسه بار آخرين عشق تو چشام ببين

سر فرود خواهم آورد

و از شفعي غني که برمن چيره مي شود

خواهم گريست

صبح

در زنده بودن باران شريک خواهم شد

و در حريم سبز علف

خواهم سرود بودن را

صبح

در بند عشق قدرت بازوانم را خواهم آزمود

و در رهايي محصور خواهم ماند

ره به قله بيستون خواهم برد

و در آستان عشق خواهم مرد

صبح

دست ديگري فراز خواهد آمد

آنجا که فرهاد هرگز نمي ميرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

معني آب

معني آب عميق است و صريح

آب يعني وسعت

آب يعني پاکي عشق

روشني سرشاري

بيداري بيرنگي

زمزمه جنبش

طوفان طغيان

آب يعني هستي

من دلم مي خواهد

مثل نيلوفر آبي باشم

من دلم مي خواهد

عصر با ماهي ها

بنشينيم و

کمي گپ بزنيم

شهري از آب دلم مي خواهد

خانه اي در آن شهر

و در آن خانه به هر پنجره اي

پرده از پنجره نازک آب

من دلم مي خواهد

دختران دختر آبي باشند

دامن از موج بپوشند و برقصند سبک

روح من

انعطاف خزه را داشته باشد در آب

در زميني که ز بيم

اشک را هم حتي

سقط مي بايد کرد

گريه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

من دلم مي خواهد

من دلم مي خواهد

خانه اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي خواهد

وارد خانهء پر عشق و صفاي من گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانهء ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانهء دوست کجاست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

هنوز هم فراموشت نکرده ام

هنوز هم فراموشت نکرده ام       

بااين که فراموش شده ام

هنوز هم صدايت را مي شنوم

با اين که صدايم نکرده اي

هنوز هم همه جا مي بينمت

با اين که به ديدنم نيامده اي

هنوز هم  با عشق تو پا بر جام

با اين که خودت را زير بار عشق ديگري شکسته اي

هنوز هم همان طور مقدس دوست ميدارمت

با اين که زندگي خود را به تباهي کشانده اي

هنوز هم چشماني به اشتياق نگاهت منتظرند

با اين که چشم به چشم  ديگري دوخته اي

هنوز هم دلواپس دل نگراني هاي توام

با اين که از همه ادما بريده اي

هنوز هم نمي توانم گرد غم رو روي صورتت تحمل کنم

با اين که شنيده ام خودت را باخته اي

هنوز هم دوست دارم شانه ام تکيه گاهي براي شانه ات باشد

با اين که شانه هايم زير بار اين عشق شکسته است

هنوز هم از اميد حرف ميزنم

با اين که تو از زندگي خدا حافظي کرده اي

هنوز هم نميدانم دست سرنوشت چرا گره دوستي ما را گسست

با اين همه ميدانم

.من هنوز به تو ايمان دارم و تو..........

امروز ياداور روز دردناکي است.

روزي که در انروز:
 
امروز شنيدم كه رفته اي "

و دلم باز شكست

و تنم باز گريست

گريست

گريست

و نگاهم پي ياري گم شد

"من چه تلخم امروز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

هيچكي پيدا نمي شه

مي دونم كه هيچكي پيدا نمي شه جواب منو بده
 
با تو صداي خنده هاي من به كجا ها كه نمي رسيد

و حالا صداي گريه هاي من رو هيچ كس نمي شنوه

چه دنياي عجيب و غريبي

وقتي نمي خواي هست و وقتي مي خواي نيست

چرا؟

شايد روزي هزار بار از خودم مي پرسم چرا؟

چرا ؟

شايد؟

اما با اين حرفا هيچي عوض نمي شه

من گيج و مبهوت موندم

دنبال يه صدام

صدايي كه من و محو كنه و با خودش ببره

به جايي كه ديگه چرا و شايد معني نداشته باشه

نمي دونم...!؟

نمي دونم چرا هر چي كه مي خوام بنويسم وسطش گير مي كنم

آره واقعاً حرفاي توي دل آدما گفتني نيست

آره چه زمونه اي شده

هيچكسي حرف دلش رو نمي تونه بزنه

راستي چرا؟

بازم چرا اومد سراغم

چرا ديگه هيچكي به هيچكي اعتماد نداره

چرا هيچكي از ته دل كسي رو دوست نداره

چرا ديگه عاشق شدن محاله انگار كه فقط توي قصه هاست

چرا هيچكي به هيچكي كمك نمي كنه

چرا ديگه چشامون به هم راست نمي گن

چرا ديگه وقتي به چشاي همديگه نگاه مي كنيم غم توي دلاي همديگه رو حس نمي

كنيم

چرا ديگه كسي به كسي زل نمي زنه چرا به هم خيره نگاه نمي كنيم

چرا مهربوني جاش و داده به ترحم

چرا هر كاري كه مي كنيم از ته دل نيست و فقط ظاهري

چرا نمي تونيم خود واقعيمون باشيم و دائم براي همديگه نقش بازي مي كنيم

به خدا اگه هر كسي خودش باشه خيلي قشنگ تر از نقشي كه ظاهراً زيباست

چرا نمي تونيم همديگه رو محكم بقل كنيم و از ته دل همديگه رو ببوسيم

چرا حتي مادرامون رو هم بي احساس بقل مي كنيم و كمتر پيش مي ياد كه

ببوسيمشون

چرا يادمون مي ره كه پدرامون چقدر لطيفن و بايد مواظبشون باشيم تا زير بار اين

همه مشكلات نشكنن

چرا ديگه همكلاسيامون رو فراموش كرديم

چرا دوستامون رو از ياد برديم

چرا.....!؟

اين همه چرا واسه چي خدا جون

شايد اگه كسي پيدا مي شد كه جواب اين همه چرا رو بده دنيامون خيلي قشنگ تر

از اين حرفا مي شد

اما هيچ كسي حتي زحمت خوندن اين حرفا رو هم به خودش نمي ده ، چه برسه به

اينكه در موردشون فكر كنه و جواب اين همه چرا رو بده...؟!

هيچكي پيدا نمي شه...؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

بي تو چيستم من

نمي دانم که بي تو چيستم من

اگر روزي نباشي کيستم من
 
چرا هيچکس نيست ؟....دلم سخت تنگ است

شانه اي مي خواهم و پناهي تمناي قلبي پاک دارم و سينه اي مي خواهم ستبر....

نازنيم کجايي ؟ايا خواهي آمدآيا باز مي گردي ؟

مرا از ياد برده اي ....

خوب  من چشم در راهت هستم

ورا جستجو مي کنم ....دلم بي قرار توست .

آيا کسي هست ؟

آه ه ه ه ...

کاش بودي کاش ميتوانستي باشي کاش مي خواستي باشي

راستي چه شد اينگونه شد ؟

چرا ديگر نيستي ؟ چرا نمي ماني ؟

اصلا چرا آمدي ؟ بهانه ي آمدنت چه بود ؟ و حال بها نه ي رفتنت چيست ؟

نمي دانم ? نمي دانم بهانه ات چيست!

فقط مي دانم که بهانه ي ماندنم تويي...

فقط مي دانم که دلم بي قرار توست.

مي دانم که اگر هم بخواهم نمي توانم فراموشت کنم...

مي دانم که با تمام نا مردمي هايت ? بي مهريت هايت آزارهايت ..

مي خواهم ولي نمي توانم رهايت کنم .

نميتوا نم فراموشت کنم. نمي توانم چون تو، سخت و بي تفاوت باشم.

با تمام اينها هنوزمي خواهم که باشي !

هنوز دلم برايت تنگ مي شود

 هنوز چشمانم در جستجوي آن دوچشم مشتاق و پر از محبت توست ...

راستي چقدر دلم براي آن نگاههاي معصوم ملتمس تنگ شده ....

باز هم بي قرارت مي شوم ...

هنوز هم از کويت مي گذرم و چشم بر پنجره ي خانه ات دوخته ام . .

هنوز نگرانت هستم هنوز چشم بر در دارم ...

هنوز با هر صداي زنگي دلم فرو مي ريزد و انتظار صداي گرم و مهربانت را مي

کشم ...

باز مي خواهم که نگاه هامان به هم گره بخورد...

آن نگاههاي نافذ که دلم را مي لرزاند.

آن نگاه هايي که هيچگاه با آنها توان مقابله ام نبود...

يادش بخيرآن روز ها ...

هميشه چقدر زود دير مي شود?دوست من!

هميشه  چقدر زود فرصتها را از دست مي دهيم .

هميشه چقدرزود خوشي ها تمام مي شوند...

هميشه چقدر زود همديگر را از ياد مي بريم...

هميشه چقدر دير مي آيي و زود مي روي

با کوچکترين بهانه اي ...چه مي گويم ؟ بي بهانه...

فقط چون دلت مي خواهد

فقط چون ...نمي دانم !! نمي دانم چرا به تو دلبسته ام!

نمي دانم چرا راهم را گرفتي !!نمي دانم ...

نمي دانم ... چرا آمدي تو که نمي خواستي بماني ! نمي توانستي بماني ...

نازنينم تو که راه ماندن را نمي دا نستي !

چگونه راه آمدن را آموختي و در حيرتم من که راه آمدن را نميدانستم و از تو آموختم

آمدن را چگونه بي تو مانده ام چگونه بي تو تاب آورده ام...

چرا نمي روم ؟ چرا پاي رفتنم نيست .

منکه را ه رفتن را خوب مي دانم ? چرا که آنرا نيز تو با رفتنهاي مکررت به من

آموختي ... چرا نمي روم ؟چرا نمي توانم بروم ؟....

تو با کدامين ريسمان به بندم کشيده اي

که توان رفتنم نيست تو با کدام سحر جادويم کرده اي ؟

 که اينگونه چون آهو بره اي بي ارادهدر اختيارم گرفته اي ...

محبوبم نمي دانم چه بگويم دلم تنگ توست اين را باور کن ...

قلبم را به امانت به تو سپردم...

امانت دار خوبي باش...شکستني است

مراقب باش ...باور کن ديگر از پا افتاده ام ...

باور کن ديگر توان از دست داده ام...

باور کن هنوز مي خواهمت ...

دوست من ! عزيز من !خوبم ! نازنينم ! نگارم ! 

دلبرم تمامي وجودم تمامي من ... مرا درياب... مرا درياب...

پيش ازاينکه دلم را بردارم و بروم . خسته ام...

خسته ام

خسته ي خسته ي خسته ....

عشق دروغي بود که در تمام اين سال ها باورش داشتم و چه تاوان سنگيني داشت

همين اشتباه کوچک








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

سهمش از تنهايي

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت: نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد

جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي

مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته

ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته

كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين

فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم

اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

شعرهاي نا تمام

شعرهاي نا تمام

حرفهاي ناگفته

نامه هاي ناخوانده

حسرت يک بوسه بي هوس

يک نگاه بي تمنّا

آرزوهاي محال

نقشه ها ، نقش بر آب

قابهاي خالي از عکس

خاطراتِ بي شمار

دل پر درد

سري پر فکر و خيال

چشم پر اشک

قلب بيمار

دست لرزان

پاي لغزان

لب خاموش

روح زخمي ... !

شب ، پر کابوس

روز ، پر آه و فغان

نگاه ، پر خواهش

نفس ، يک در ميان

زندگي ، بي معنا

مرگ ، يک آرزو !

تنهايي ، جانکاه

خانه ، نا امن

دوست ، يک دشمن ... !

سهم من از روزگار ... !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

دلم مي خواست

دلم مي خواست دست مرگ را از دامن اميدما کوتاه مي کردند!

در اين صحراي بي آغاز و بي پايان

در اين صحرا که جز گردو غباراز ما نمي ماند

خدا زين تلخ کامي ها ي بي هنگام بس مي کرد!

نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي کرد!

نمي گويم به هر کس بخت و عمر جاودان مي داد.

نمي گويم به هر کس عيش و نوش رايگان مي داد.

همين ده روز هستي را امان مي داد!

دلش را ناله ي تلخ سيه روزان تکان مي داد!

دلم مي خواست :عشقم را نمي کشتند

صفاي آرزويم را که چون خورشيد تابان بود مي ديدند

چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند

گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي کردند

به باد نا مرادي ها نمي دادند.

به صد ياري نمي خواندند

به صد خواري نمي راندند

چنين تنها به صحراي بي پايان اندوه هم نمي بردند....
 
تو کيستي که من اينگونه بي تو بي تابم؟

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق سر گشته روي گردابم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

ياد من نبودي

رفتي و خاطره‎هاي تو نشسته تو خيالم

بي‎تو من اسير دست آرزوهاي محالم

ياد من نبودي اما من به ياد تو شکستم

غير تو که دوري از من دل به هيچ‎کسي نبستم

هم‎ترانه ياد من باش بي‎بهانه ياد من باش

وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش

اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد

ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتنو بلد شد

اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش

تا ابد تا ته دنيا تو هميشه ياد من باش

رفتي و خاطره‎هاي تو نشسته تو خيالم

بي‎تو من اسير دست آرزوهاي محالم

ياد من نبودي اما من به ياد تو شکستم

غير تو که دوري از من دل به هيچ‎کسي نبستم

اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد

ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتنو بلد شد

اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش

تا ابد تا ته دنيا تو هميشه ياد من باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

خيال روشن

عجيبه که پنجره اتاق من هميشه به يه ديواره سنگي باز ميشه ...

يه ديواره بلند  که جلوي خورشيد رو ميگيره و من خودم مجبورم که از لاي اين ديواره

سخت يه پنجره بسازم يه پنجره که سنگ ها روکنارميزنه و به زورم شده به خورشيد

مي رسه در ست مثل زندگيم ...

ديگه به ديوار و به اين روزهاي بي خورشيد  عادت کردم .. عادت کردم  حتي اگه

خورشيدم نبود نور و ببينم...

اسم اين پنجره رو گذاشتم  خيال روشن هر وقت دلم مي گيره ميرم پشت  پنجره و تا

مدتها روح خستمو مي سپارم به دستاش و اون خوب مي دونه منو کجا ببره

منو مي بره به  نه به يه جاي دور  به يه جاي نزديک همين نزديکيا  با هم مي ريم به

قلب من ....

همون جا که تو مهموني   من ميام که تو رو ببينم

واي چه خوبه بيام به جايي که تو هستي  چه آرومه چه خوبه   چه  خوبم  تو هستي

من ديگه چي مي خوام   ساعتها کنارت مي شينم و تو حرف ميزني و من گوش مي

دم دستات که باشه  حتي پلکم نميزنم  اون قدر آرومم که هيچي  نميخوام محو تو

ميشم  بوي دستات بوي گل شقايقه نگاهت مثل آسمون و من همون کبوتره بي

آشيونه ام که دلش مي خواد فقط تو چشماي تو پر بگيره

پنجره خيالمو خيلي دوست دارم  چون تنها  اونه که مي تونه منو به تو برسونه

دلتنگيامو که به چشمات گفتم ديگه وقته رفتنه  پنجره صدام مي زنه  دلم نمي خواد

برم اما ....

بازم  ميام .. هميشه مي يام..  ياد تو همين جاست با من...

تو قلب من ... من با تو زنده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

ما رو باش

ما رو باش خيال مي کرديم هميشه يکي روداريم

يکي که به وقت گريه سر رو شونه هاش  بذاريم

ما رو باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمون هست

ميون اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست

ما رو باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم

ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستيم

وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت

تازه فهميدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت

هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي

بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟

تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش  مهتاب

حتي اندازه چشمي که يهو مي پره از خواب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

خونه خالي خونه غمگين

خونه خالي خونه غمگين

خونه سوت و كوره بي تو

رنگ خوشبختي عزيزم

ديگه از من دوره بي تو

مه گرفته كوچه‌ها رو

اما سايه تو پيدا

ميشنوم صداي شب رو

ميگه اون كه رفته اينجاست

تو با شب رفتي و با شب

مياي از ديار غربت

توي قلب من ميموني

پرغرور و پر نجابت

حالا دست من تنها شعر

دستات و ميخونه حس خوبه

با تو بودن تو رگاي من ميمونه
 
نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

خودت خوب مي داني

خودت خوب مي داني...

که چه دل تنگم امشب...

خوب ميداني که هنوز هم که هنوز است تنها چيزي که التيام بخش درد هايم است

ياد توست...

راستي يادم رفت سلام کنم...

سلام اي عزيز دل...

هميشه با يکي بود ويکي نبود قصه هاي تو؛ به ياد کلاغ به خانه نرسيده ي قصه هاي

کودکي مي افتادم...

ولي افسوس که قصه هايت زود تمام شد...درست مثل دوران کودکي...

حالا هم همين طور است ؛نبود و نيست؛ آرزوهاي مرا پرپر مي کني...

به قول خودت نمي دانم چه شد که امشب شوق نوشتن پيدا کردم...

براي نوشتن بايد از يک جا شروع کرد...شايد از تو؛ از من؛ از باران؛ از شب؛ از سکوت؛

از...

چه فرقي مي کند؛ مهم اين است که براي خواندن نفسي باشد که نيست.

دوباره سلام...

خوبم...نه خوب نيستم...اگر جوياي احوالات من باشيد ملالي نيست جز نپيچيدن

ستاره هاي اينجا...؛ نديدن ماه هميشه روشن و نگفتن حرفي ميان تنهايي...

باقي همه بهانه است...اينجا همه خوبند...نه همه بدند...خودت هم مي داني که
 
گرفتار شدم...ولي هنوز هم برايم سوال است که چرا هيچ وقت به رويم نياوردي...

نمي دانم چرا هميشه بين ما؛ مياني هست؛ مثل از اينجا تا خدا؛ از اينجا تا همه

نمي دانم هاي زندگي ام...

بگذريم؛راستي تا يادم نرفته؛ برايت از اينجا بگويم؛ اينجا باران مي آيد؛ روز مي شود؛

شب مي شود و آنقدر مي گذرد که من هميشه خواب مي مانم.

سلام

هجوم هر کلمه ميان اين دستهاي دور از تو همه چيز را دچار فراموشي مي کند.از

خدا که پنهان نيست؛ از شما چه پنهان تمام لحظه هايم در بي تو گم است؛ حالا تو

هي از خودت فرار کن؛ هي مرا آزار بده؛ هي شعر بخوان؛ هي از ماه و باران و شب

بگو...هي به روي خودت نياور که مرا دلتنگ ديده اي؛ هي درس را بهانه کن؛

هي؛هي؛هي...

هزاره ها را ورق مي زنم ؛ جاي پاي تو را همه جا مي بينم؛شايد دوباره هزاره ها

تکرار شود کسي چه مي داند؟

خسته شدي ...مي دانم...

راستي تا يادم نرفته نامه ات را خواندم...ولي باز هم دلتنگم...

دلتنگم...

دلتنگ.

خودم ميدانم...با خواندن نامه ام تو هم دلتنگ مي شوي...ولي ببخش مرا...

ببخش.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

 خود کشي

ميگه:ميدوني چيه؟ به نظر من تنها راه نجات از اين فلاکت خود کشيه
 
ديگه تصميم  خودمو گرفتم...
 
ميگم: آره ايول... اگه يه تصميم درست هم تو زندگيت گرفته باشي همينه...
 
خوشم مي ياد براي يه دفه هم که شده اون عقل ناقصتو کار انداختي.
 
آره عزيزم...اين تنها راه و بهترين راهه...خودتو زودتر خلاص کن.
 
اصلا تو نبايد به دنيا مي يومدي
 
تو خلقت تو اشتباه شده...
 
مي گه: داري مسخرم ميکني؟
 
ميگم :نه بابا...اين حرفا چيه؟براي چي مسخره؟اين جور تصميما
 
شوخي بردار نيست...به نظرمن هر چي زودتر عمليش کن...
 
خوب راهي رو انتخاب کردي... اصلا ترديد نکن
 
آخرين سيگارو از تو پاکت در مي ياره و روشن مي کنه...دود همه اتاقو برداشته..
 
ميگم:ديوونه تو که ميخواي خودتو راحت کني و بري اون دنيا براي
 
خودت حال کني...حالا چرامنو داري با اين سيگارات خفه ميکني؟
 
ميدوني که من سرما خوردم؟ دود براي سينه ام خوب نيست..
 
بعدشم ميدوني که مرز من و مامان همين دستگيره در هستش که اونو
 
بچرخونه و بياد تو و منو ببينه که با تو ديوونه همنشين شدم.
 
ميگه: ديدي گفتم داري شوخي ميکني...جدي باش. جون هر کي دوست داري..
 
دارم ميميرم زير بار اين همه بدبختي(هر کي ندونه ميگه حتما از يتيمان
 
جنگ زده عراقه)
 
سيگارو از دستش مي گيرم و از پنجره پرت مي کنم بيرون..
 
همين موقع موبايلش زنگ ميزنه...نميدونم کيه ولي با حرص تماسشو رد مي کنه...
 
چند دقيقه بعد که موبايل من زنگ ميزنه با ديدن شماره متوجه ميشم که سرکار
 
سيندريلا تشريف دارن که زنگ زدن تا با نامزدشون صحبت کنن...
 
ميگم: ملاحظه ميفرماييد... چه کار کنم...جواب بدم...اصلا از کجا ميدونه
 
 پيش مني...آخي...چه بچه خوبيه...زود زنگ ميزنه تا از دلت در بياره...
 
ميگه: نه ...تو غلط ميکني جواب بدي...اصلا به تو چه؟
 
ميگم:آره به من چه...من غلط ميکنم جواب بدم؟
 
موبايلو جواب ميدم...يه صداي بغض کرده از اون طرف گوشي ميگه: بهنام پيش
 
 شماست؟
 
ميگم:آره...اتفاقا الان داشت شمارتونو مي گرفت...(!!!!!!!)(من غلط ميکنم؟
 
آره؟ يه بهنامي بسازم من...
 
صحبتش که بعد از 1ساعتو 45 دقيقه تموم ميشه ميگم :بهنام جان پس
 
چرا معطلي؟...داره دير مي شه ها...بلند شو ديگه يالا...مگه نمي خواستي
 
خود کشي کني؟...دير ميشه ها...يک ساعت هم يک ساعته...زودتر خودتو
 
خلاص کن.
 
ميگه:نه...ميخوام زنده بمونم تا حال تو يکي رو بگيرم...(!!!!!!!)اصلا به کوري چشم
 
تو هنوز هم دوسش دارم...هنوز هم براي اون مي خوام زنده باشم...هنوز
 
هم براي اون حاضرم تمام زندگيم رو بدم...
 
ميگم:برو بابا...از اولشم مي دونستم تو مال اين حرفا نيستي(!!!!!!)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

خنده خورشيد

هر نفس مي رسد از سينه ام اين ناله به گوش

كه در اين خانه دلي هست به هيچش مفروش !

چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند

هركه بار غم ياري نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روي بتاب

بي هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش

برو اي دل به نهانخانه خود خيره بمير

مخروش اين همه اي طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا

زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويي با عشق بساز

غم جاويد اگر خواهي ، با شوق بجوش

پر و بالي بگشا ، خنده خورشيد ببين

پيش از آني كه شود شمع وجودت خاموش !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

پروانه خيال

وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي
 
من يك ستاره ماندم،تو كهكشان شدي
 
غمگين و دلشكسته به راهت نشسته ام
 
از آن شبي كه خاطره اي بي نشان شدي
 
با من سخن بگو كه منم آشناي تو
 
اي آشنا كه با دل من همزبان شدي
 
مي بينمت كه پشت تن بوته هاي ياس
 
پروانه خيال مرا آشيان شدي
 
وقتي نشست مهر نگاهت به جان من
 
چو عشق در خزان دلم جاودان شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

 بي تو هيچم

ميگفتي بي توهيچم بامن بمون هميشه

نباشي من ميميرم گل بي گلدون نميشه

چه اشتباهي كردم حرفات باوركردم

يه روزسردپائيزي گلدونتوشكستي

مثل عروس گلها تو گلخونه نشستي

بهارمياددوباره بازهم تورومياره

مثل گل زينتي تو گلخونه مياره

بازهم به گلدونت ميگي بامن بمون هميشه

نباشي من ميميرم گل بي گلدون نميشه

چه اشتباهي ميكنه حرفات باور ميكنه

چه اشتباهي ميكنه حرفات باور ميكنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦

اي شما

شما که شعر گيجتان مي کند

هرگز شما پرنده ترساني را به سينه فشرده ايد؟

من سارها که از شاخه هايم مي پرند بيمار مي شوم

اما شما

شما از شيب ماه که پايين مي آمديد

انگورهاي خانه ما رسيده بود


پيراهني دوخته بودم از تيکه هاي ابر

خيس و سرد

انارها را تند تند دانه مي کردم

پيش از غروب پيش از صداي پا پيش از صداي در

اما شغال ها تمام شب زوزه مي کشيدند

و من بند بند انگشتان تکه پاره ام را

به دستانم وصل مي کردم

تا روز بعد به خود بگويم

من آفتابي ترين روز زندگي ام را با گنجشک هاي گرسنه قسمت کرده ام

باور کنيم حرف آراممان نمي کند

وقتي که در به در در پي کسي مي گرديم

حرف آراممان نمي کند مگر پيش از خواب

وقتي سخت بخنديم و روز را فراموش کنيم

يا گريه کنيم تا به خواب برويم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۴/۰۶/۸۶ 

دلم مي خواهد گريه كنم

دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم

دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم

دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم

روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم

دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم

بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده

از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده

بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه

اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون

پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته

مثل من سرشتش طالعش شوم شوم

اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور

اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه

بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه

واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه

اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم

اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

نامه اي نامه که مي روي به سويش

مي نويسم حال ُ روزگارم ُ،

تو يه نامه براي تو، دخترک!

يکه موندم ميون ِ گود ِ سکوت،

من دچارم به يه جنگ ِ‌صد به تک!

اينجا جوشيدن ِ من بي ثمره،

مث ِ چشمه وسط ِ دشت ِ نمک!

با صدام دفتر ِ شب ورق نخورد!

کسي دل نداد به حرف ِ بي کلک!

آخه آدما دروغ ُ دوس دارن،

شب ُ روز رؤيا مي ريزن تو الک!

همه فواره ها درو شدن،

همه ي خاطره ها زدن کپک،

هي ستاره کم ميشه از آسمون،

کسي به ديوِ سيا نداره شک!

انگاري دوباره جادوگر ِ شب،

از پس ِ پنجره مي کشه سرک!

بايد اين نامه تموم بشه، ببين!

خون ِ من زد روي کاغذش شَتک!

حرف ِ آخرم همينه، عشق ِ‌من!

دل براي ديدن ِ تو زده لک!

تو خودت آخر ِ نامه ر ُ بخون!

خون پاشيده رو پراي قاصدک!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

فقط همين

طوريم نيست خرد و خميرم فقط همين

کم مانده است بي تو بميرم فقط همين

از  هر چه هست و نيست گذشتم ولي هنوز

در مرز چشم هاي تو گيرم فقط همين

با ديدنت زبان دلم بند آمده است

شاعر شدم که لال نميرم فقط همين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

 دلم برايش تنگ است

دلم براي كسي تنگ است كه ‍‍؛

آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش را به بادها ميداد

ودستهاي سپيدش رابه آب  مي بخشيد ...

دلم براي كسي تنگ است كه ؛ همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و

مهرباني را نثارمن ميكــــرد ...

دلم براي كسي تنگ است كه ؛ تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ،

هميشه .. در همه جا ... با من بود .....

كسي كه   بود با من و  بي من ماند ...

كسي كه ....   آه  ...

دگر كافيست  ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

مجلس ختم من است

نميدانم چرا نميتوانم با روزهاي خدا صبوري کنم

نميداني چقدر دلم گرفته است

چند ساعتي است عقربه ها در آغوش هم مانده اند

اينجا همه چيز مرده است

صندلي

ميز

آيينه

ستاره

پنجره

ديوار

حتي ماهيهاي درون قاب

و من که از همه مرده ترم

اگر باور نداري پاورچين پاورچين کنارم بيا

و ببين که بوي کافور ميدهم

آواز کلاغ ها را مي شنوي؟

اين آواز سياهي اتاق را بيشتر ميکند

کلاغهاي سياه پوشي

که بجاي خرما قارقار تعارف ميکنند

اينجا

...

مجلس ختم من است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

اميدي به ماندن تو نيست

ديگر اميدي به ماندن تو نيست؟

ديگر بگو بهاي همسفر شدن

جزء قلب و روح من دوباره چيست؟

آيا براي ما در اين گذر

ديگر بهانه هاي تازه نيست؟

آيا بگو در اين جهان سرد

بيهوده آتشي زديم به قلب هم؟

با من مگو بمان و بخوان

ديگر چرا بخوانم از عاشقي

وقتي که در عشق سرانجام تازه نيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

همه تنها هستيم

من پس از مدت ها

فرصتي يافته ام

تا کمي گريه کنم

و به تنهايي خود فکر کنم

همه تنها هستيم

هرچه با همديگر تنها تر

گرد هم جمع شديم

تا به تنهايي خو عمق دهيم

جمع ما تنهايان

جمع ما تنهايي هاست

و چه وحشتناک است

من پس از مدت ها

فرصتي يافته ام

تا به تنهايي خود فکر کنم

و به تنهايي تو

که چه آسان رفتي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

دلبسته ي چشماي همديگه

وقتي رفت  دلبسته ي چشماي همديگه بوديم

يه چيزي مثل اوني که مولوي  ميگه   بوديم  

وقتي رفت حاشه درختامون طلايي  بود

ماه تو اسمون بودو قحطي روشنايي بود

وقتي رفت هر دوي ما بد جوري ديوونه بوديم

از اونايي که به ياد هر کي مي مونه بوديم

وقتي رفت يه تيکه از گنبد نيلي کنده  شد

سر نوشت بازم  توي مسابقه برنده شد

وقتي رفت به روش نياورد  اشک من داره مياد

بست چشاش و گفت به من گريه نکن خيلي زياد

وقتي رفت  هردومون  و گذاشت توي ناباوري

من بهش گفتم حالا اينبار نميشه که نري

وقتي رفت يه عالمه سوالا بي  جواب شدن

وقتي رفت درا به روي هر دوي ما بسته بود

يه چيزي مثل يه دل تو اين ميون شکسته بود

وقتي رفت دريا ديگه به ماهيا نگاه نکرد

ماه ديگه در نيومد ستاره  ادعا  نکرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

نمي دانم

نمي دانم..چه بود

نمي دانم..فرشته بود

نمي دانم..عشق بود

نمي دانم..چه بود

مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .

اين حق من نبود...

اين آشفتگي آخه مال من نبود.

آرزويم چيزه دگر بود..

اما افسوس طالعم.نحس بود

و او شد يك خاطره..

گناه من چه بود که اين گونه غمهايم را بايد در چشمان حبس مي کردم
 
وفريادم  فقط سکوت غمم بود!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

ما کجا و شما کجا

ببخشين اين جسارتُ که گفته بوديم عاشقيم!

گفته بوديم واسه شما، ما تنها فرد ِ لايقيم!

ببخشين اين جسارت ُ! ماه ِ قشنگ ِ نازنين!

جاي شما آسمونه، جاي ما خک ِ اين زمين!

ببخشين اين جسارت ُ که دل هنوز در به دره!

يه عمره که گليممون، از پاي ما کوتاه تره!

حتا يه بارم واسه ما زمونه پا نداده!

فکر ُ خيال ِ شما هم از سرما زياده !

ما رُ ببخشين که رو باد، خونه مي ساختيم بَراتون!

ما رُ ببخشين که هنوز يادمونه خنده هاتون !

ما رُ ببخشين! که هنوز خوابا رُ جدي مي گيريم !

ما کجا و شُما کجا! شما زيادين واسه ما!

ما کم مياريم پيش اون، چشم عسل ريز شُما!

حتا يه بارم واسه ما زمونه پا نداده!

فکرُ خيال شُما هَم از سَرما زياده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

گنجشک روح

درقاب اين اينه ها خودرا نمي بينم .
 
چيزي به جز يک بهت بي معنانمي بينم
 
دنيابه زشتي هاي پلک فهم من خنديد
 
شايد شبيه مردم دنيا نمي بينم
 
گنجشک روحم لا به لاي شاخه ها يخ زد
 
نه ! سنگ هم دردست ادمها نمي بينم
 
تصويري ازتبعيض سرد چشمها اري
 
دراين دنيا ذره اي گرما نمي بينم
 
درمنطق اين شبه ادمهاي قلابي
 
جايي براي عشق هم حتي نمي بينم
 
گم شدصدايم درگلوي بادها مردم
 
درقاب اين اينه ها خود رانمي بينم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

تو قله خيالي

تو قله خيالي و تسخير تومحال

بخت مني که خوابي و تعبير تو محال

اي همچو شعر حافظ و تفسير مثنوي

شرح تو غير ممکن و تفسير تو محال

عنقاي بي نشاني و سيمرغ کوه قاف

تفسير رمز و راز اساطير تو محال

بيچاره دچار تو را چاره جز تو چيست؟

چون مرگ ناگزيري و تدبير تو محال

اي عشق،اي سرشت من،اي سرنوشت من

تقدير من غم تو و تغيير تو محال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

شايد

شايد اگر دائم بودي کنارم

يه روز ميديدم که دوست ندارم

مي خوام برم که تا ابد بمونم

سخته براي هر دومون ميدونم

فکر نکني دوري و اينجا نيستي

قلب من اونجاست تو تنها نيستي

خودم ميرم عکسام ولي تو قابه

ميشنوه حرفو ولي بي جوابه

رفتنه من شايد يه امتحانه

واسه شناخت تو تو اين زمونه

غصه نخور زندگي رنگارنگه

يه وقتايي دور شدنم قشنگه

مراقبه گلدونه اطلسي باش

يه وقتايي منتظره کسي باش

کسي که چشماش يه کمي روشنه

شايد يه قدري هم شبيهه منه

کسي که چشماش کمي روشنه

شايد يه کمي شبيهه منه

شايد اگر دائمم بودي کنارم....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

فناناپذيزي

 so this is who I am
and this all I know
and I must choose to live
for all that I can give
the spark that makes the power grow
and I will stand for my dream if I can
symbol of my faith in who I am
but you are my only
and I must follow on the road that lies ahead
and I won't let my heart control my head
but you are my only
and we don't say goodbye
and i know what i've got to be
immortality
I make my jurney through eternity
I keep the memory of you and me inside
fulfill your destiny
is there within the child
my storm will never end
my fate is on the wind
the king of hearts,the joker's wild
but we don't say goodbye
I'll make them to remember me
cos I have found a dream that must come true
every ounce of me must see it though
but you are my only
I'm sorry I don't have a role for love to play
hand over my heart I'll find my way
I will make them give to me
Immortality
there is a vision and a fire in me
I keep the memory of you and me inside
and we don't say goodbye
we don't say goodbye
with all my love for you
and what else we may do
we don't say goodbye.
Celine Dion

اين متن ترجمه ي ترانه اي از خانوم سلين ديون، يکي از بهترين خوانندگان جهان،

مي باشد.

کسي که صاحب صدائي جادويي و ماندگار بوده،هست و خواهد بود!
 
 
فناناپذيزي
  
اين منم
و اين تمام چيزيست که مي دانم
که بايد زيستن را برگزينم
با جرقه اي که در توانم مي گنجد
با جرقه اي که به قدرت،قدرت مي دهد
براي رويا هايم خواهم ايستاد، تا جايي که بتوانم
تا خود، نمادي باشم از ايمان به خود
اما تو تنها مونسم هستي
و بايد جاده اي را که در پيش دارم به پايان برسانم
نخواهم گذاشت قلبم سرم را بازي دهد
هدفم را مي دانم
فناناپذيري
سفرم را از ميان ابديت پي مي گيرم
خاطراتمان را در درون نگاه مي دارم
سرنوشت را بايد پذيرفت
که نوزاد نيز از آن بي نصيب نيست
طوفان من پاياني ندارد
سر انجام من را باد مي داند
سلطان قلب، جوکر پنهان
کاري خواهم کرد همه مرا بياد بياورند
چون رويايي را يافتم که بايد به حقيقت برسد
ذره ذره ي من بايد آن را ببيند
متاسفم در بازي من جايي براي عشق نيست
قلبم را پس بده، راهم را خواهم يافت
کاري خواهم کرد در دستانم بگذارند
فناناپذيري را
يک تصوير و يک آتش در من است
خاطراتمان را در درون نگاه ميدارم
و ما وداع نخواهيم کرد
با تمامي عشق من به تو
هر کار ديگري که از ما سر بزند
ما وداع نخواهيم کرد. 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

سکوت کردم

سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم

گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي

من شکستم هر دو را

گفته بودم، از سکوتت، از غرورت? خسته ام

به خاموشي مغرورانه ات

شکستي تو مرا

با تو گفتم

از همه تنهايي ام، خستگي ام

با تو گفتم تا بداني

با همه ناجيگري، بي ناجي ام

تو، سکوتت خنجريست

بر قلب من

و حضورت، مرهمي

بر زخم من

پس، باش

تا هميشه با من باش

حتي اگر خاموشي...

از تمام عمق دلم صدايت مي کنم

فريادم درون جمجمه ام مي پيچد

و هيج صدايي از دهانم خارج نمي شود

و تو مثل هميشه

حتي بدون يک نيم نگاه

از کنارم بي تفاوت رد مي شوي...

نمي دانم

شايد عادت کرده اي به هميشه بودنم

بدون شك!

نازنين !

با من ماندن ،

خطر کردن است ..

کار تو درست بود !!
 
کاش مي توانستم فراموش کنم انتظار کشيدنت را

کاش مي توانستم ترک کنم بي دريغ دوست داشتنت را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

سرتا بپا سياه

سرتا بپا سياه ،چنان طا لع مني

پا تا بسرگناه ،ولي ...پاکدامني

اينسان که ميچکد نگهت بردو چشم من

فردا ميان شهر بپيچد که با مني

اين ديدگان تست که بر من گشاده است

يا پنجه ي خداست که بگشوده روزني ؟

همچون گلي که دوخته بر مخمل سياه

درجا مه ي سياه ، سزاوارديدني

رخشد بروي پيکر تو ،زير نورماه

گلبوسه هاي من ،که شکفته است برتني

همچون ستاره اي که تن از نور شسته است

درآسمان تيره ي اين جامه ،روشني

آگه !که رهگذار،نبيند دراين کنار

لب برلبي نشسته ودستي بگردني .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

روزي خواهم آمد

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ريخت

و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد

خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد

زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد

كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ

دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم

شبنم

رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش

روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچيد

هر چه ديوار از جا خواهم بركند

رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم كرد

من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه

ها را با باد

و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها

بادبادك ها به هوا خواهم برد

گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت

مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت

پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند

هر كلاغي را كاجي خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك

آشتي خواهم داد

آشنا خواهم كرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

دونگاه

دونگاهي که کردمت همه عمر       
  
نرود، تا قيامت ازيادم               
   
نگه اولين، که دل بردي         
           
نگه آخرين، که جان دادم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

دو قلب

براي زيستن دو قلب لازم است

قلبي که دوست بدارد، قلبي که دوستش بدارند

قلبي که هديه کند، قلبي که بپذيرد

قلبي که بگويد، قلبي که جواب بگويد

قلبي براي من، قلبي براي انساني که من مي خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم

و من هميشه تو را در کنار خود حس ميکنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦

اگر

اگر اشكهايت براي من جاري نمي‌شود

پس محبوبم

چشمانت براي من چه فايده‌اي دارد.

اگر قلبت براي من نمي‌تپد

پس قلبم برايت چه سودي دارد.

اگر نواي سازت براي من نيست

پس آوازهايت براي من چه سودي دارد.

پس اگر هيچگاه در زندگي عشق نورزيده‌اي

وجودت در كنار من چه اهميتي  دارد.

محبوبم اميدوارم دلبسته شخص ديگري گردي

تا همراه با درد هجران، طعم دلپذير عشق را حس كني؟

و آنگاه به خاطر اين نفرين همواره از من متشكر خواهي بود.

اگر روزي كسي را با تمام وجودت دوست داشته باشي حرف مرا بشنو

عشقت را

اشكت را

وتپش قلبت را

و بالاتر از هر چيز برق ديدگانت را دنبال كن

و آن روز كه عشق را در روح و جانت حس كردي بي پروا آنرا

پذيرفته و لبخند خواهي زد

به نداي قلبت گوش فرا ده

و

آنگاه خواهي رفت تا با عشق بزرگت همنشين شوي.

ترا نفرين ميكنم

نفرين ميكنم كه عاشق ديگري گردي

تا در كنار درد هجران

طعم دلپذير عشق را حس كني؟

و

 آنگاه به خاطر نفرين همواره قدر دان من خواهي بود

من عهد تو سخت سست مي دانستم

بشكستن آن درست مي دانستم

اين دشمني اي دوست كه بامن زجفا

آخر كردي نخست مي دانستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۳/۰۶/۸۶ 

بوي ماه رمضان

بوي ماه رمضان و ربناهاي دم دم افطارش داره به مشام ميرسه و بازم يه بار ديگه

مهموني خدا داريم دعوت ميشيم.اميدکه از ماه رمضون امسال همون بهره اي رو

ببريم که اگه تو فاصله ماه رمضون امسال تا سال آينده رفتني شديم پشيمون نشيم

از اينکه بوديم و استفاده نکرديم. خدايا!به ما توفيق لذت عبادت و درک کردن حضور در

محضرت رو عنايت کن.

از عرش صداي ربنا مي آيد

          آواي خوش خدا خدا مي آيد

                    فرياد که در هاي بهشت باز کنيد

                              مهمان خدا سوي خدا مي آيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

هيچوقت نگو خداحافظ

توي دنيا سه نوع زوجهاي ازدواج کرده هستن: اول اونايي که سنتي و طبق رسوم

ازدواج کردن... من خودم هيچوقت اينو درک نکردم اما مطمئنم اونا ميدونن دارن چيکار

ميکنن... دوم زوجهايي هستن که عاشق هم ميشن و با عشق ابديشون ازدواج

ميکنن. من معتقدم اين گروهِِ کم خوشبخت ترين انسانهاي روي زمينن.... و بالاخره

گروه سوم زوجهايي هستن که به خاطر خانواده شون يا به خاطر پول ازدواج ميکنن

يا ترجيح ميدن راه مطمئنو طي کنن و با يکي از دوستانشون ازدواج ميکنن... اين گروه

بدبخت ترين انسانهاي زمينن! درحاليکه حتي خودشونم نميدونن! تا اينکه يک روز در

سفر سريع قطار زندگي زوج واقعيشون رو پيدا ميکنن... و اينجاست که با دشوارترين

سوال زندگي مواجه ميشن : چيکار ميکنيد اگه عشق واقعي زندگيتون رو پيدا کنيد

در   حاليکه با يه نفر ديگه ازدواج کرديد؟ چيکار ميکنيد؟ چيکار ميکنيد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

رفته که رفته

هي نشين غصه نخور, رفته که رفته

اگه دوستت داشت نمي رفت اون که رفته

هي نشين چشم به راه رفته که رفته

اگه عاشق بود نمي رفت اون که رفته

بي خيالش مگه تو چند سال جووني

بي خيالش مگه تو چند سال مي موني

بي خيالش اينا رسم روزگاره

همه شون کار خداست حکمتي داره

ياد حرفاي قشنگش ميدونم مثل يه داغ

اون دلت خيلي گرفته, شده قلبت پاره پاره

اون که رفته ديگه رفته, ديگه اون دوست نداره

ديگه دست بردار عزيزم, برو سوي عشق تازه

هيچ کسي نمي دونه توي دلت چي ميگذره

حرفات اندازه کوه ,پر غروري ,خيلي ساده

اون که رفته ديگه رفته ديگه برگشتن نداره

اگه دوست داشت نمي رفت حتي واسه ي يه لحظه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

يادت هست كه گفتي

يادت هست كه گفتي: دوستت دارم  سرم رو پايين انداختمو گفتم: نظر لطفِته

سرم رو بالا اوردي و تو چشام نگاه كردي وگفتي: نظر لطفم نيست ، نظر دِلَمه .

تكرار اون نگاه نافذ و اون جمله كه هيچ وقت برام تكراري نميشه باعث شد كه دلِ منم

صاحب نظر بشه

و منو مجبور كنه كه بهت بگم : منم دوست دارم

مگر نگفته بودي "دوستت دارم"؟

مگر دوستت نداشتم؟

پس چرا حالا ، تنها هم آغوش من يادِ توست؟

يكي از ما دو تا دروغ مي گفت...

ولي هنوز همانقدر برايم عزيز هستي كه نمي توانم تُهمت اين دروغگويي را به تو

بزنم

آري من دورغ مي گفتم...    

دورغي به وسعت تمام بي تو ماندن هايم

من دوستت نداشتم                    من ديوانه وار عاشقت بودم

من تو را با ذره ذره وجودم مي پرستيدم

اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت    

چشم به راهِ تو مي مونم با دلي پر از صداقت     








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

هنوزم تنهاترينم

هنوزم تنهاترينم توي قصه زمونه...کاشکي  رد پاي عشقم روي جاده بمونه...

با صداي خشک و تشنه خوندم از موجاي دريا...

جون گرفت حس قشنگي توي تن خشک درختا...بله پرواز نداشتم اما از پرنده

خوندم...

توي بازيه صداقت هميشه برنده موندم...همه جا طرح قفس بود که من اسمون

کشيدم...

روي بال هر ترانه به ستاره ها رسيدم...به اميد لحظه عشق به اميد روز پرواز...

به اميد اين که شايد بشکنه بغز هر اواز...پشته ميله ها نبايد يادمون بره پريدن...

وا کنيم پنجره ها رو واسه اسمونو ديدن...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

خدا رو مي خوام

خدا رو مي خوام نه واسه اينکه ازش چيزي بخوام

خدا رو مي خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ي جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولي نه واسه ي زيبا و زشت

خدا رو مي خوام نه واسه خودم که باشم يا برم

خدا رو مي خوام نه واسه روزاي تلخ آخرم

خدا رو مي خوام نه واسه سکه و سکوي و مقام

خدا رو مي خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اينکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و يادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خيلي دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمي زاره

خدا رو دوست دارم واسه اينکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و يادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خيلي دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمي زاره

خدا رو دوست دارم واسه اينکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه هميشه لبخند مي زنه

خدا رو دوست دارم واسه اينکه من و تو با هميم

خدا رو دوست دارم که مي دونه ما عاشق همي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

يکي بهم گفت

يکي بهم گفت زندگي مثل يه درياست ...

همين که بتوني سرتو از آب بالا بکشي بردي !

يکي گفت يه روده ؛

تند آب و گرداب و آبشار داره ،

يکي گفت يه غاره ...

خفاش و تاريکي و ترس و ...

هميشه وقتي فکر مي کني به بالاي پله ها رسيدي ،

مي بيني اي دل غافل !

يکي ديگه هم هست ؛ بزرگتر از اولي !

هر وقت دلت خنده مي خواد ياد گريه هايي مي افتي که فراموششون کردي !

هر وقت مي خواي گريه کني يادت مياد الان وقت خندست !

به قول جوجو ؛

به هرکي دل ببندي ، دلتو ميشکنه ...

دل هرکي رو  که بشکني بهت دل مي بنده !

يه جاي کار مي لنگه نه ؟

يه چيزي اين وسط گم شده !

شايد هم هست ... مخفي شده .

آخه ماها عادت کرديم چيزاي خوبو تو دلامون نگه ميداريم ،

و چيزايي رو که بايد تو دلامون نگه داريم همين طوري ول مي کنيم !

هر وقت خواستم يه چيز قشنگ به زبون بيارم ؛

يکي ميگه : ساکت !

دومي ميگه : دروغ گو !

و همين طور الي آخر ...

خودم ميگردم پيداش مي کنم ... تنها ... حالا مي بيني !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

ياد تو

امروز دلم خيلي برات تنگ شده بود نمي دوني

صبح تا غروب چي کشيدم از دوري و بي خبري
                
يه روز ديگه بدون تو صبح تا غروب پرپر زدم

تو کوچه باغ خاطره با ياد تو قدم زدم
 
يادم اومد از اون نگات که مثل رويا بود ورفت

مثل يه خواب مثل غزل   پر از معما بود و رفت
 
ميون اون نگاه تو يه غربتي نشست و رفت

دل منم با غربتش پرپر شد و شکست و رفت

نمي دونم چطور بگم  همه وجود من توئي

حتي تو خواب   تو بيداري  تو لحظه لحظه هام توئي
 
کاشکي ميشد فقط يه بار تو رو تو آغوش بگيرم

بهت بگم دوستت دارم تا اون روزي که بميرم
 
فقط بدون دوست ندارم تو اون چشات غم ببينم

اون روز اگه بياد منم   تو قلبم ماتم مي گيرم

دوست ندارم  تو قلب تو غصه وماتم بشينه

تو  اون چشاي مهربون غصه عالم بشينه
 
نمي دونم چي بنويسم تا وصف خوبيهات باشه

خيلي کمه واژه اي که لايق وصف تو باشه
 
بيشتر از اين نمينويسم  ولي از اون ته دلم

داد ميزنم باز هم مي گم  فداي تو  دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

مي ميرم

مي ميرم اگه سايه ت نباشه رو سر من
 
تويي خود خود عشق كه بي تو نفسم نيست
 
كجا تو خونه داري كه هر جا مي رسم نيست
 
اهل كدوم دياري كجا تو خونه داري
 
كه قبله گاهم اونجاست هر جا كه پا مي ذاري
 
اهل كدوم دياري گل كدوم بهاري
 
كه حتي فصل پاييز باغ ترانه داري
 
اي تو مرا همه كس داشتن تو مرا بس
 
تو دوره ي شبابم تو اومدي به خوابم
 
گفتي نياز من باش ترانه ساز من باش
 
يه روزي راستي راستي همون شدم كه خواستي
 
شدي تو سر نوشتم براي تو نوشتم
 
خسته ي دين و دنيا ملحد و بت پرستم
 
تويي تو مذهب من من تو رو مي پرستم
 
اي دلبرم اي دلبر اي از همه عزيزتر
 
اي تو مرا همه كس داشتن تو مرا بس
 
با همه ي وجودم براي تو سرودم
 
در طلب تو هستم در طلب تو بودم
 
صدامو ازتو دارم شعرامو از تو دارم
 
اما تو رو ندارم واي به روزگارم
 
تو اي بال و پر من رفيق سفر من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

منتظر عبور تو

منو بي صدا نبين ‚ صد تا ترانه با منه
 
تو دل هر نفسم صد تا غزل جون مي کنه
 
مي خوام از عطر تن تو نفسي تازه کنم
 
به سکوت شب بگو موقع خود شکستنه

پلکاي سنگي من وا ميشه رو به نور تو

بازم آفتاب مي گيرم تو سايه ي حضور تو

توي چارديوار گريه تو رو فرياد مي زنم

پشت اين پنجره ام منتظر عبور تو
 
حرفاي روشن تو حرف حساب بود شاپرک

چشماي عاشق من اون روزا خواب بود ‚ شاپرک

آخرين فصق نفس ‚ فصل غروب بوسه ها

فصل همدستي شاخه و طناب بود ‚ شاپرک

اگه فکر کني رسيدي تا ابد نمي رسي

اگه خوب نباشي به معني بد نمي رسي
 
مي شي مرداب اگه اين برکه رو دريا نکني

اگه رودخونه نشي به حرف سد نمي رسي

رو به ايينه دعا کن تا برمبه آسمون
 
کاري کن ابري نشه حال و هواي قصه مون

من رو با خودت ببر آخر اين فاصله ها

اونجا که خسته ميشه کبوتر نامه روسن
 
حرفاي روشن تو حرف حساب بود شاپرک

چشماي عاشق من اون روزا خواب بود ‚ شاپرک

آخرين فصق نفس ‚ فصل غروب بوسه ها

فصل همدستي شاخه و طناب بود ‚ شاپرک








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

راه بي انتها

آشيان گم كرده چون بي آشيانان مي روم

بينوا بشكسته دل زار و پريشان مي روم

شد بلاي جان و دل آن رهزن ايمان و دل

با كه گويم حال دل؟گريان و نالان مي روم

من نثار دوست جان كردم شدم رسواي شهر

اي مسمانان از اين سودا پشيمان مي روم

يك زمان فرزانه بودم دين و ايمان داشتم

حاليا ديوانه اي بي دين و ايمان مي روم

جانم آمد بر لب از بيداد ياران اي دريغ

ماهي دريائيم با موج و طوفان مي روم

درد عشق و رنج تنهائي و اندوه فراق

ميكشيدم هر زمان افتان و خيزان مي روم

دانم اين ره را كه مي پويم ندارد انتها

و ز پي فرجام تلخ خود شتابان مي روم

با كه راز دل بگوييم نيست همرازي مرا

صيد بي صيادم از محبس گريزان مي روم

عمر شيرين شد تبه با يك توهم يك خيال

ير فريب و عشق و مستي داده پايان مي روم

من وفا ها داشتم اما نديدم جز جفا

همچو نسيرين خسته و بي جان و جانان مي روم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

داشتم مي رفتم

داشتم مي رفتم که با همه چيزخدا حافطي کنم .

داشتم مي رفتم تا از اين دنيا با تمام نيرنگ ها بديهاو پستي هايش

فرار کنم . گمان نمي کردم چشمي در جستجوي من باشد . در راهي بودم که

از انتهايش خبر نداشتم و هر چه بيشتر پيش مي رفتم .بيشتر رنج مي بردم

از همه چيز دل بريده بودم .در انتظار مردن لحظه ها را سپري مي کردم

ديگر حتي افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمي کرد .

دلم از سنگ شده بود وجودم سرد سرد . تنها براي خاک زنده بودم .من

در نظر درختان ، گلها و زلالي چشمه ها مرده بودم . من با زندگي

لج کرده بودم و زندگي هم به عکس العملهاي من مي خنديد .

حاضر نبودم که ببينم در زندگي شکست خورده ام . تمام حرفها و اشکهايم

را پشت غرورم پنهان کرده بودم .

نمي خواستم که کسي برايم گريه کند . من تصور مي کردم راهي براي

بازگشت وجود ندارد .از سراسر وجودم غرور مي جوشيد ، که از بازگشتم خودداري

مي کردم .تا اينکه درراه بوي گلي نظرم را جلب کرد .

باد موسيقي زندگي را مي نواخت و من با گلها مي رقصيدم . ديگر واژه زندگي برايم

زيبا بود.

و حالا زنده ام که زندگي کنم به عشق تو و براي تو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

حجم سرخ نگاه

قدر قلب زمان را چه كسي ميداند

آدمي رفت و گذري نكرد به آينده

حاجت دل شكستگان را چه كسي ميداند

من و من هاي من به درك واصل شد

رمز من هاي نهان را چه كسي ميداند

در اين مردابهاي بي نشاني

راه نوراني وبي مُهر وعيان را چه كسي ميداند

منم و گرد و غباري به تنم

خانه عشق و صفا را چه كسي ميداند

خسته و رنجور از بي راهة راه

منزل ساده دلان را چه كسي ميداند

چه كسي ميداند پرسشم ديگر چيست

شيشه عمر خزان را چه كسي ميداند؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

حباب

زنـدگـي فــقــط حبــابه قصه بيدارو خوابه
 
اون کــه خـــوابـــه هميشه توي سرابه

اون کـــه بــيــــدار هــمــش تو اضطرابه

اون کـــه خـــوابـه نميدونه چي گذشته

اون کــــه بـــيــدار هـــمــش فـــکـر فـرار

اون کـــه خوابـــه زندگي براش بهشته

اون کــــه بـــيــدار ميگه اين سرنوشته؟

اون کـــه خوابــــه چشماشو رو هم گذاشته
 
اون کــــــه بـــيـــدار چشمک هم براش محاله

اون کـــــه خـــوابــــه ببينيد چــه بي خــياله

اون کــــه بـــيـــدار همه چي براش سواله

اون کـــــه خــــوابـــه يــــه جورايي غم نداره

اون کـــــه بـــــيــــدار واسه غمهاش جا نداره

زندگي فـــقـــط حــبــابــه قــصـــه بيدار و خوابه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

تحملم کن

حالا که تو عاشقي نابلدم تحملم کن

حالا که به دنيا پشت پا زدم تحملم کن

حالا که دنبال چشمات اومدم پناه من باش

حالا که براي موندن اومدم تحملم کن

عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن

تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن

بيا و تو آسمون شب من ستاره تر باش

جاي ناخدا بشين مدعيان عشقو سر باش

واسه اين سربه هواي عاشقت يه خورده ناز کن

با من عاشق پيشه تر ديوونه تر پرنده تر باش

اگه ديوونه ميخواي فقط اشاره کن عزيزم

منو ويروونه ميخواي فقط اشاره کن عزيزم

تو بگو من کي باشم من چي باشم از چي بخونم؟

تو رو چند تا شعله پرپر بزنم بگو بدونم

عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن

تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن

با خيال تو خطر کردن واز تو گفتن عشقه

باغ چيه باغچه کدومه؟ تو چشات شکفتن عشقه

غم فردا رو نخور دنيا همش مکر و دروغه

همه دنيا رو ولش فقط عزيزم تو رو عشقه

پيش تو آينه حريفي نداره پريچه هيچه

پيش تو دنيا کمه دريا حقيره کوه کوچيکه

اي خودي تر از خود من اي تو تازه ي هميشه

تو رو من تو رو ميخوام که مثل تو پيدا نميشه

عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن

تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

حادثه

دست من خيلي حقيره         

که واست يه سايه باشه
 
آخه خورشيد کي مي تونه     

بـــــا شبا همسايه باشه
 
قصه اي نگفته بودي             

تو کــــــــــتاب سرنوشتم
 
که بايد لحظه به لحظه          

تو رو از نو مي نوشـــــتم
 
يه روزي اومدي از راه           

از تــــــــه غبـــــــار جــاده
 
ته چشمات غم دريا              

خســـــته با پاي پيـــــاده
 
تو مث حــادثه بودي             

مـــــــثل بــــارون بــــهاري
 
کاشکي مي شد تو هميشه   

بر تن تشنــــه م ببــــاري
 
* مي دونم تو هم مثل من از جــــدايي گــــله داري*
 
بدون اينو ، واسه عاشق       

سخته اين چشم انتظاري
 
نتونستم که بدونم           

تو چه هستي ، تو کي بودي
 
وقتي چشمامو گشودم         

تو ديگـــه بـــا من نبـــودي
 
بعد تو تموم فصلام              

شــــــده پــــــاييز جــدايي

منتظر با چشماي خيس                                  

مـــــي نشينم تــا بــــيايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

چيه دلم

چيه دلم،گرفتي

واسه چي داري گريه ميکني ؟

چيه دلم،شکستي

واسه کي داري گريه ميکني ؟

چيه دلم، غريبي

چي ديدي داري گريه ميکني ؟

ميگي گذاشته رفته

اوني که مثل نفس تو بود

ميگي دلتُ شکسته

اوني که همه ي کس توبود

ميگي ديدي نموندش

پاي همه ي حرفهايي که زده بود

دل من ميدونم داري ديوونه ميشي

امابازبي خيالش

دل من ميدونم داري ويرونه ميشي

اما بازبي خيالش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

همه مي پرسند

مرا به آغوشت راه بده ،مي خواهم براي اولين با ر ببوسمت ، بيا چشمانمان را ببنديم

، مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد وهر دو از فرط لذت در

آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم ، از لذت انتهايي جسممان ، وجود نا محدود خداوند

را با چشماني بسته تصور كنيم ، چشمانت را باز كن ,  لبهايمان از گرمي شهوت

خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس، ما ساعتها ست كه در آغوش يكديگر مي

گرييم . اي تنها هم آغوش من ، بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام

وجسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ، بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي

احساسم مي گذاري ، از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد.

ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ، ميخواهم اشكهايت تمام روحم را

خيس كند .
 
همه مي پرسند چيست در زمزمهء مبهم آب

چيست در همهمهء دلکش برگ

چيست در بازي آن ابر سپيد

روي اين آبي آرام بلند که تو را مي برد

اين گونه به ژرفاي خيال

چيست در خنده جام که تو چندين

ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري

نه به ابر,نه به آب ,نه به برگ

نه به آبي آرام وبلند,نه به خلوت خاموش

کبوترها ,نه به اين آتش سوزنده

که لغزيده به جام,من به اين جمله نمي انديشم

من به مناجات درختان هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاک گل شقايق را درسينهءکوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاينده هستي را در گندم زار

ردش رنگ و طراوت را درگونهء گل

همه را مي شنوم مي بينم من به اين

جمله نمي انديشم , به تو مي انديشم

اي سراپاهمه خوبي

تک وتنها به تو مي انديشم

تو بدان تنها اين را تو بدان

تو بيا, تو بمان با من ,تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريکي شبها

تو بتاب من فداي تو

جاي همهء گل ها تو بخند.

در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست

خو کرده قفس را ميل رها شدن نيست

من با تمام جانم پر بسته و اسيرم

بايد که با تو باشم در پاي تو بميرم

عهدي که با تو بستم هرگز شکستني نيست

اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست
 
((بهش بگيد که من خيلي دوستش دارم))








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

چگونه از خود نميرم

چگونه از خود نميرم

حال آنکه مي دانم

تو با بغضي در من مي نگري

که در ابرهاي بي باران

و چشمانت همه استغاثه است

ومن سر به زير و دست در دامان

دستان کودکي ام را با چشمان بزرگي ام نظاره گرم

چگونه بگويم که من همچنان در تو نفس مي زنم

اشک هاي تو بر گونه من است

خنده تو بر لبانم

قلب تو در سينه ام

و همه ي من از آن توست

ديگر چگونه از خود نميرم

که تو هنوز در من مي نگري

و فضايل من

از کوچکي در قاب هاي خانه ام گنجيده اند

رنگ سال گذشته را دارد همه ي لحظه هاي امسالم

سيصد و شصت و چهار حسرت را هم چنان مي کشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمي گنجم

ديده ام در جهان نما چشمي که به تکرار مي کشد فالم

يک نفر از غبار مي ايد آمدن تازه تو تکراريست

يک نفر از غبار آمد و زد زخم هاي هميشه بر بالم

باز در جمع تازه اضداد حال و روزي نگفتني دارم

هم نمي دانم از چه مي خندم هم نمي دانم از چه مي نالم!

آه...چنديست شعرهايم را جز براي خود نمي خوانم

شايد از بس صداي شان زده ام دوست دارند دوستان لالم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦

آخرين جرعه اين جام

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلكش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد

روي اين آبي آرام بلند

كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال

چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟

چيست در كوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام؟

كه تو چندين ساعت

مات و مبهوت به آن مي نگري!؟

نه به ابر نه به آب نه به برگ

نه به اين آبي آرام بلند

نه به اين خلوت خاموش كبوتر ها

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

من به اين جمله نمي انديشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در سينه كوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاينده هستي را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را مي شنوم

مي بينم

من به اين جمله نمي انديشم!

به تو مي انديشم

اي سرا پا خوبي

تك و تنها به تو مي انديشم

همه وقت همه جا

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم

تو بدان اين را تنها تو بدان

تو بيا تو بمان تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو  بتاب

من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز

ريسماني كن از آن موي دراز

تو بگير تو ببند!

تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر و هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه جانم باقيست

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۲/۰۶/۸۶ 

باور نداشتم

باور نداشتم که گل آرزوي من

با دست نازنين تو بر خاک اوفتد

با اين همه هنوز به جان مي پرستمت

بالله اگر که عشق چنين پاک اوفتد

مي بينمت هنوز به ديدار واپسين

گريان در آمدي که: « ...، خدا نخواست!»

غافل که من به جز تو خدايي نداشتم

اما دريغ و درد نگفتي چرا نخواست!

بيچاره دل خطاي تو در چشم او نکوست

گويد به من : « هر آنچه که او کرد خوب کرد »

فرداي ما نيامد و خورشيد آرزو

تنها سپيده اي زد و آنگه ... غروب کرد

بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم

داني چرا نواي عزا سر نمي کنم؟

تو صحبت محبت من باورت نبود

من ترک دوستي ز تو باور نمي کنم!

پاداش آن صفاي خدايي که در تو بود

اين واپسين ترانه تو را يادگار باد

ماند به سينه ام غم تو ياد گار تو

هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد

ديگر ز پا فتاده ام اي ساقي عجل

لب تشنه ام، بريز به کامم شراب را

اي آخرين پناه من ، آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

يادش بخير

يادش بخير بچّگيا،شيطونيا، تموم ِ پنهون کاريا
 
بازي ِ گرگم به هوا، کباب کباب،تموم اسباب بازيا
 
لوس شُدَنا،خنديدَنا، دوس داشتني هاي ِ راستَکي
 
عيدي گرفتن از همه،پول تو جيبي،بستَنياي آبکي
 
يادش بخير مادر بزرگ،با قصّه هاي جورواجور
 
حرف زَدن از گذشته ها،از زَموناي خيلي دور
 
يادش بخير اُون زَمونا خنده هامون راستکي بود
 
گريه هامون يه لحظه وُ، کينه تو هيچ دلي نبود
 
مرزيُ حدّي که نبود، پَر مي زديم توي خيال
 
مي رسيديم به سادگي، به آرزوهاي محال
 
مي شد تو اُون روزاي خوب،خدارُ حس کردِشُ ديد
 
مي شد بدونِ پلّه رفت، از آسمون ستاره چيد
 
مي شُد تو اُون عالمِ سبز، رو پُشتِ اَبرا بشينيم
 
گل دادن ِ درختارُ، تو فصلِ سرما ببينيم
 
راستي عجب عالَمي بود، پُر بوديم از فصل بهار
 
دنيا رُ رَنگي مي ديديم، قشنگُ پُر نقشُ نگار
 
دُنياي ِ خوبي بود ولي، حيف که تموم شُدُ گُذشت
 
مثلِ يه موج اَز سَِرمون،گذشتُ ديگه بر نگشت
 
حالا ديگه قد کشيديم، پَُر شديم از رنگُ ريا
 
غرق شديم تو عالم ِ، زرنگيا، دُرنگيا
 
کاشکي مي شد ما آدما، بچه مي مونديم تا اَبد
 
دل مي داديم به چَن تا گَل،يا چن تا سيب تو يِه سَبد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

آزاده

با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام من

با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام من

در سر ندارم هوسي، چشمي ندارم به کسي، آزاده ام من

با آنکه از بي حاصلي سر در گريبانم چو گل

شادم که از روشندلي  پاکيزه دامانم چو گل

خندان لب و خونين جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من

يا رب چو من افتاده اي کو؟

افتاده ي آزاده اي کو؟

تا رفته از جانم برون سوداي هستي

آسوده ام آسوده از غوغاي هستي

گلبانگ مستي آفرين همچون رهي سر داده ام من

مرغ شباهنگم ولي در دام غم افتاده ام من

خندان لب و خونين جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

يار بيوفـــــا

راستي را يار مــــا با گــــوش دل نشنيد حيف

چــون به شيوهء دروغ خـــويش مينازيد حيف

نقص او را شمــهء اظهار کـــــردم خسته شد

خير را گفتم بــــه وي امــــا زمن رنجيد حيف

نيگويي ميکردمش افسوس بــــد بيني نمـــــود

رشته مهـــر و محبت از ميان ببـــــريد حيف

پينه اندر جــــامه اش ميدوختم با خـــــون دل

دامن را از جهالت عــــــاقبت بــــدريد حيف

علت ويرا بـــــآب ديــــــده ميـــــــــدادم صفا

در عوض او خاکرا با صــــورتم پاشيد حيف

روي خود را از بساط صدق گردانيــد و رفت

راه نا همواري تـاريکي بخود بــــگــزيد حيف

"تنها" از آنکس کــــــــه تـو اميد ياري داشتـي

سيلي از نــــا اميدي بـــــر رخت کوبيـد حيف








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

 غم فزون دارم

غم فزون دارم،به سيلي چهره گلناري کنم

ترس دشمن شادي است و خويشتن داري کنم
 
هيچ کس آگه ز دردم نيست ، اين خود نعمت است

دم به دم شکرانه از اين بي پرستاري کنم
 
در قبال دوستي ها، مي کشم آزارها

زندگي اما حرامم باد اگر زاري کنم
 
تا بياسايم ز رنج نا مرادي هاي خويش

در پناه باده گاهي ترک هوشياري کنم
 
همچو بيدي در کنار صخره ها روئيده ام

اين همه خواري کشيدم، تا سبکباري کنم
 
تن بکاهم آنقدر از قيدها، تا همچو کاه

با نسيمي در فناي خويش ياري کنم
 
اي صدف در پهنه ي دريا دهاني باز کن

تا به جاي گريه ي خونين گهر باري کنم
 
بر مزارم لاله ها روئيد ز داغ سينه سوز

ذوق من را بين، کجاها فکر گلکاري کنم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

همه اينو مي دونن

من هيچوقت يه آدم سياسي نبودم ..
 
همه اينو مي دونن ..

به سرباز دم در لبخندي مي زنم و
 
وارد صف ميشم ..
 
برگه رو مي گيرم ..
 
زير چشمي همه رو نگام مي کنم ..
 
با يه حرکت سريع اونو تا مي کنم و
 
توي جيبم مي ذارم ..
 
به مرد ريشو که داره منو مي پاد نگاهي مي ندازم ..
 
گوشي همراهمو در ميارم و
 
در حاليکه نشون مي دم
 
مشغول شماره گرفتن هستم مي زنم بيرون ..

قدمهامو تند تر مي کنم و دور ميشم ..
 
از شادي سر از پا نمي شناسم ..
 
گويي دنيا را فتح کرده ام ..

يادمه يه بار با همين روش از بيمارستان رواني زدم به چاک ..
 
آخه من هيچوقت يه آدم سياسي نبودم ..
 
همه اينو ميدونن ..

مي دوني ..؟
 
آتش شومينه جايگاه برگه ام شد ..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

هر که مرا ديد تورا نفرين کرد

ازتوبايد مي گذشتم

ولي افسوس نتونستم

توعروسک بودي ومن

آخرقصه دونستم

تووجودخالي تو

جزدروغ هيچي نديدم

کاش ميشد به اين حقيقت

پيش ازاينها مي رسيدم

سوختم و سوختم وساختم

هرچي داشتم به پات باختم

کاش تورو از روز اول

مثل امروزمي شناختم

آخه عشق يعني شکستن

عاشقانه سرسپردن

دل سپردن به سراب

درسکوت خويش مردن

يه روزي يه روزگاري

حرف بين ما نگاه بود

عشق ونقاشي ميکرديم

نقش ما خورشيد وماه بود

بعدازاون واژه نوشتيم

جملمون ستاره چين بود

مثل دريا آبي بوديم

معني زندگي اين بود.

ماگذشتيم وگذشت
 
آنچه توکردي باما

توبمان با دگران

واي به حال دگران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

گم کرده ام کيست

نميدانم زندگي دراين دنيا چقدر به گم کردن و پيدا کردن مربوط ميشود.همينقدر

ميدانم کسي نيست که گم کرده اي نداشته باشد. هر قدر بزرگتر و

پر سوزتر.بعضي ها گمشده هايشان دم دست است و يدکي دارد ميشود چيزي را

جايگزينش کرد. بعضي هاکه مشغول چيزهاي مهم و بزرگند و

گمشده هايشان هم مهمند. بعضي ها خودشان را گم مي کنند و بعضي چيزهايي را

که براي انسان عزيز است. بعضي ها عزيز ترين چيزهايشان

را گم مي کنند و بعضي ...

نمي دانم خدا چقدر بر اين گم کردن و پيدا کردن نظر دارد . همين قدر مي دانم با گم

شدن هر چيزي و اولين کسي که به ياد مي آيد ...خداست. مثل

اينکه دلش مي خواهد چيز هايي گم بشوند و تا او به ياد بيايد. مثل اينکه دلش مي

خواهد چيزهايي عزيز بشوند و دلخواه بشوند و عاشقانه دوست

داشته شوند و بعد گم بشوند. نه بفهمي چطور گم شده اند و نه تا ابد بتواني

پيدايشان کني. دلش مي خواهد وقتي چيزي گم مي شود و دلها خوب

بسوزند . مثل اينکه سالهاي سال به هر زباني گفته است: من گم شده شمايم و چرا

مرا نمي يابيد؟

مثل اينکه بازهم آدمها نفهميده اند چه کسي را گم کرده اند. دلش مي خواهد آدمها

بفهمند که گمشده آنها اوست و همه چيز گم مي شود. برهوت و

تنها و بي کس و بي هيچ پناهي. آنوقت تنها کسي که هستو آغوشش پر از محبت

است و گرم است و آرام است و بي دغدغه و تو را از انديشه ئ

هر چه هست مي رهاند .... اوست.

واين حديث قدسي به يادم مي آيد:

" آنکس که مرا بجويد و مي يابد و

و آنکس که مرا بيايد و دوستم دارد و

و چون دوستم بدارد و عاشقم مي شود و

و چون عاشق من گردد و عاشقش مي شوم و

و چون عاشق او شوم و او را مي کشم و

و چون بکشم و خود خونبهايش مي گردم "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

اگر نيايد چکنم

هنگامي که گرمي بوسه او را بر لبان سوزان خود احساس کنم ؛نيم مرده و بيجان

سر به بيابان خواهم نهاد.

سوي باختر؛سوي خاور؛هر کجا که بياباني خشک و سوزان باشد.

لگد کوب پايم نيم جان خواهم شدو تا آنجا که نيرو ودر تن داشته باشم به هر جانب

که پيش آيدخواهم رفت وهنگاميکه پيروزمندانه بيايدودر آغوشم گيرد و مرا از آن

خويش کند.

فرياد زنان دست و پا خواهم زدو داد از دل ديوانه بر خواهم آورد: به او رحم نمي کنم

دشنامش خواهم گفت :در آن هنگام که مرا سراپا از آن خود پندارد؛گرفتار شوم؛ديوانه

ام شود در آتش و صلم بسوزد.آنگاه خويش را از چنگش بدر خواهم آورد.

تا کارش را دشوار کنم .اما ..... اگر نيايد چکنم؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

كسي نمي داند

كسي نمي داند چه مي گذرد

نمي داند در دفتر زندگي من چه ميگذرد
 
جز ياسهاي دست تو
 
جز سنگ فرشهاي خانه دوست
 
کس چه ميداند که با من چه ميگذرد
 
کس چه ميداند
 
که صداي ناله قلبم از سوي کيست
 
که صداي زنجير درهاي بسته از آن کيست
 
هيچ کس نخواهد دانست
 
که سراب زندگي چيست
 
جز من که سراب را مي بينم ,مي فهمم
 
چون سراب را در نگاه تو ,در عشق تو ديدم و فهميدم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

كبوتر بوسه

گفتم:كبوتر بوسه!

گفتي:پر

گفتم:گنجشك آن همه آسودگي

گفتي پر

گفتم:پروانه پرسه هاي بي پايان

گفتي :پر

گفتم:التماس علاقه

بي تابي ترانه

بيداري بي حساب

نگاهم كردي

نه انگشتت از زمين زندگي ام بلند شد

نه واژه پر از بام لبان تو پر كشيد

سكوت كردي كه چشمه شبنم

از شنزار انتظار من بجوشد

عاشقم كردي همبازي نا ماندگار اين همه گريه

و آخرين نگاه تو

هنوز در درگاه گريه هاي من ايستاده است

حالا بدون تو!

روبه روي آيينه مي ايستم!

مي گويم:زنبور گزنده اين همه انتظار

كلاغ سق سياه اين همه غصه

و كسي در جواب گفته هاي من پر نمي گويد

تكرار آن بازي

بدون دست و صداي تو ممكن نيست

پس به پيوست تمام ترانه هاي قديمي

باز هم مي نويسم...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

غزلي با رديف شب

با احترام! خدمت نام شريف شب

تكرار مي‌كنم غزلي با رديف شب

باران، كنار پنجره‌ها شعر مي‌شود

و قطره قطره مي‌چكد از قيف شب

اين مشق را دوباره ورق مي‌زنم و بعد

آماده مي‌كنم كه بخوابد به كيف شب

آه، اي ستاره! ماه شما غصه مي‌خورد؟

يا خنده مي‌زند به خيال نحيف شب؟

من خواب مي‌روم و در آن انتظارها

ساعت، دوان دوان به سراغ حريف شب‌

هر چند خواب چشم مرا غرق مي‌كند

تكرار مي‌كنم غزلي با رديف شب‌








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

عشق از نگاهي ديگر

تو نمي داني چه قدر آرام کننده است که در آغوشش سر بگذاري و هاي هاي گريه

کني،چه لذتي دارد که بر شانه هايش دست بگذاري و با تمام وجود بخندي. نمي

داني چه حسي دارد که چشم به راهش بماني و منتظر بر در نشيني. نمي داني که

انتظار آمدنش اميد شبي دل انگيز را بر بسترش مي دهد.

نمي رنجي از طغيان هاي درونش چون خود نيز طغيان مي کني. آرام نگاهش مي

کني تا درون شعله ورش خاموش شود و به بعد به پاي صحبتش مي نشيني. مي

شنوي ، مي شنوي و باز مي شنوي چيزي نمي گويي اما او از نگاهت مي خواند که

حرفش را پذيرفته اي يا نه. و هنگامي که تو طغيان مي کني تو را کنار خود مي

نشاند و حرف به حرف و کلمه به کلمه مي شنود و بعد برايت حلاجي مي کند و تو نيز

خاموش مي شوي.

لذت مي بري از اينکه چشم براهت باشد از اينکه نبودن تو در کنارش آرام و قرار را از او

گرفته ست و لذت مي بري از اينکه وقتي از دور مي بينيش آغوش گرمش را برايت باز

مي کند و تو نيز بي دريغ پاسخش مي دهي. آه، چه قدر زيباست که نفس هاي

گرمش گونه ات را بسوزاند و چه زيبا تر که تپيدن قلبت به قلبش نوايي شاد دهد.

چه غرورآورست که خود را براي او بداني او نيز خود را براي تو.

چه ساده مي نشيند پاي صحبتت و چه زيبا گوش فرا مي دهد. مي گويي برايش " از

چيزهاي کوچک ، از دانه هاي شبنم بر تيغه هاي علف . يا از چيزهاي بزرگ ، از آن چه

که در جهان مي گذرد."

مي گويي و مي گويي و او مي شنود و مي شنود.

وقتي افکارش مشوش مي شود به ياريش مي شتابي و هم کلامش مي شوي.

روزي که بي قراري و مضطرب، آرام نگاهت مي کند و مي گويد چه چيز آشفته ات

کرده در حالي که من کنار توام و لحظه ايي تنهايت نمي گذارم. آه، اين حرفش چه

قدر به دل مي نشيند.
 
آه، چه زيباست وقتي حس مي کني موجودي ديگر درونت رشد مي کند، نفست را

مي گيرد و لگد بر شکمت مي کوبد اما آخ بر زبان نمي آوري و به روي نديده اش مي

خندي. لحظه به لحظه حسش مي کني، نوازشش مي کني و برايش لالايي مي

خواني.

و تو! چه لذت مي بري که فرزندت درون همسرت آرام آرام رشد مي کند ونشان از تو

مي برد. سر بر شکم همسرت مي گذاري و هياهوي کودکت را مي خندي.

روز ها مي گذرد و منتظري تا رخ زيباي کودکت را ببيني.

آه، درد به سراغ تو مي آيد . فرياد مي زني، ناله مي کني و چنگ بر بستر مي زني.

و تو! نگراني و از ديدن رخ پر درد همسرت اشک بر گونه ات روان مي شود.

و در اين هياهو گريه ي نوزادت تو را به خود مي آورد ، صدايش را مي شنوي و از

هوش مي روي و بخوابي عميق فرو مي روي.

و تو! اشکت به خنده بدل مي شود.

نمي داني چه حسي دارد که سينه ات را در دهان بچه ات بگذاري تا از شيره ي

وجودت بمکد و به واسطه اش نيرو گيرد.

وتو! نمي داني ، چه قدر سرشار از غرور مي شوي که کودکت صدايت کند و تو را

حامي خود بداند و دستانش کوچکش را در دستانت بگذارد و با تو به گردش رود.

چه حسي دارد که کودکت را ميان خود و همسرت بنشاني و برايش قصه بگويي و

بخندانيش. شاهد بزرگيش مي شوي و به کمالش مي رساني .

تو نمي داني چه قدر لذت بخش است که در آغوش همسرت باشي و بوسه ي

گرمش لبانت را به هم دوزد. او اشک مي ريزد و تو دلداريش مي دهي و آخرين بار

چشمانش را که با هر قطره از اشکش عشقت فرياد مي زند، مي بيني و چشم از

دنيا فرو مي بندي.

نه! تو نمي داني... تو نمي بيني اين همه زيبايي را!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

سفر در شب

همچون شهاب مي گذرم در زلال شب…
 
از دشت هاي خالي و خاموش
 
از پيچ وتاب گردنه ها ،قعر دره ها …
 
نور چراغ ها ،چون خوشه هاي آتش در بوته هاي درد
 
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
 
همراه من،ستاره غمگين و خسته اي
 
در دور دست ها پرواز مي كند
 
نور غريب ماه،نرم و سبك
 
به خلوت آغوش دره ها تن مي كند رها.
 
بازوي لخت گردنه،پيچيده كام جو
 
بر دور سينه هوس انگيز تپه ها
 
باد از شكاف دامنه فرياد مي زند …
 
من همچو باد مي گذرم روي بال شب
 
در هر دو سوي راه
 
غوغاي شاخه ها و گريز درخت ها ست
 
با برگ هاي سوخته
 
با شاخه هاي خشك
 
سر مي كشند در پي هم خار هاي گيج
 
گاهي دو چشم خونين از لاي بوته ها
 
مبهوت مي درخشد و مسحور مي شود!
 
در هاي و هوي همهمه ها دور مي شود
 
اي روشنائي سحر
 
اي آفتاب پاك
 
اي مرز جاودانگي نيكي...
 
من با اميد وصل تو شب را شكسته ام
 
من در هواي عشق تو از شب گذشته ام
 
بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
 
سوي تو بال و پر زده ام ودر ملال شب!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

سرانجام

عشق من نمايان شده است

زندگي همچون يک ترانه است

آه،آري ،آري ،سرانجام

آسمانهاي بالا،آبي هستند

قلبم پوشيده از سبزه و گل بود

در شبي که به تو نگريستم

رويايي يافتم

که مي توانم در موردش صحبت کنم

رويايي که من مي توانم خود را فراخوانم

هيجاني پيدا کردهام که بفشارم

گونه هايم را به تو

هيجاني که هرگز احساس نکرده بودم

آه ، آري ، آري

و تو لبخند مي زني

و طلسم موثر واقع شد

زيرا اينجا در بهشت هستيم

به خاطر اينکه تو سرانجام از آن مني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

دنيا مزخرفه

دنيا مزخرفه؟ از دروغ و خشونت و تنهايي خسته اي؟ زندگي همينه. رنج بكشي و به

ديگران لبخند هديه كني. تنها باشي و تنهايي ديگران رو پر كني. غمگين باشي و به

ديگران شادي بدهي. دستت را به من بده. روياهايت را با روياهايم در هم بياميز. عطر

زندگي را نفس بكش. ترس ها و تنفرهايت را دور بريز. شعر يعني زيبا خواستن دنيا از

سوي من و تو . شعر يعني به زبان معصومانه ي كودكي سخن گفتن. شعر يعني آن

طرف ديوار دروغ. شعر يعني من تو را دوست دارم و تو مرا دوست داري. شعر يعني

زندگي مال ماست ، مال كودكانمان كه ايمان داريم تاريكي ها را خواهند تاراند و آنچه

را كه ما نتوانستيم نشا نشان دهيم نشانمان خواهند داد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

در منتهاي وجود

در منتهاي وجود من كسي نهفته است

كسي كه رنگ سرخ عشق را شكفته است

كسي كه نغمه و سرود پاكي ام را سروده است

كسي كه هرگز از براي من سخن نگفته است

كسي كه نه مرا ديده نه شنيده است

ولي در عمق وجود من هنوز نهفته است

او براي من زني با احساس شاعرانه است

او شبيه يك غزل يا يك ترانه است

او درون من شبيه يك بركه بيكرانه است

تپشهاي قلب من براي او شبيه يك شعر با نواي عاشقنه است

نگاه شيشه اي من منشاش نگاه اوست

به روي هر كه هست و نيست پاك و بي كنايه است

او براي من همان اميد جاودانه زندگاني جاودانه است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

در من کسي

تنگ غروب است

در خانه شمعي است و چراغي يا صدايي نيست اما

در من کسي مي گريد اينجا

ساعت به تابوت سياهش خفته گويي

قلب زمان استاده از کار

از قاب عکسي چشمهاي آشنايي روي ديوار

دارد به روي من نظر اما چه بيمار

در آسمان تيره يک چابک پرستو

با پنجه هاي باد وحشي در ستيز است

باران نمي بارد ولي ابري شناور

با بادهاي خوب من پا در گريز است

دور است از من آرزو دور

دير است بر من زندگي دير

دل تنگ از اين دوري و ديري وتماشا

در من کسي خاموش مي گريد در اينجا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

بن بست

نه دست اشتياق

نه پاي پيشواز

درهم شكسته عطر لطيف نياز و ناز

گلهاي من شکفته به گلدان او ولي

چشمان سبز فام وي از من گريخته است

لبريز کرده جام من از نوش آن نگاه

اما دريغ دست من اين جام ريخته است

تا کي به هر بهانه سرودي نگاشتن

حرفي نمانده است

از او رميده است

روياي خواستن

از من کلام غمزده دوست داشتن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦

بعضي آدم ها

بعضي آدم ها مثل يه آپارتمان اند، مبله و شيك و راحت ، دو روز كه توش مي شيني

دلت مي گيره. بعضي ها هم مثل يه قلعه اند ، خودت رو مي كشي تا بري توش بعد

مي بيني اون تو هيچي نيست جز چند تا سنگ كهنه و رنگ و رو رفته. بعضي ها هم

مثل خونه ويلايي اند ، پات رو كه مي ذاري تو مي فهمي دو روز ديگه بايد از اونجا بري

، بعضي ها هم مثل يه ديوار قديمي كوتاه يه باغ اند ، مي ري تو و هي قدم مي زني

و باغ تموم نمي شه ، نگاه مي كني ، عطرها رو بو مي كشي ، رنگ ها رو تماشا مي

كني ، مي ري و مي ري... آخري در كار نيست ، به ديوار كه رسيدي مي توني دور باغ

بگردي ، تازه هر فصلش هم يه جوره...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۱/۰۶/۸۶ 

ميلادت مبارك

بها نه ام ... قبل از گفتن هر سلامي و كلامي تنها ميگويم ... ميلادت مبارك ....

نگران كوچكيت بودم ... ديدم آنچنان زود بزرگ شدي كه ديگر در دستانم نمي

گنجي ... حال نگران بزرگي توأم ...ترسم روزي آنقدر كوچك شوم كه ديگر در انديشه

ات هم نگنجم ...

تولدت مبارك ... خوش اومدي ستاره

اگر چه از راه دور ... هيچ فايده اي نداره

شمعا رو روشن كن و ... به جام دو تا رو فوت كن

نميشه پيشت باشم ... فقط برام سكوت كن

تولد سال بعد ... خودم رو مي رسونم

هر چي تولد باشه ... ديگه پيشت ميمونم

گونه هاي نازتو ... با عطر ياس ميبوسم

چي كار كنم كه دورم ... اينور اقيانوسم

خواستم بيام كنارت ... اما اونا نذاشتن

چون از تولد تو ... انگار خبر نداشتن

اون كيك رويائيتو ... ببر با دست نازت

واسه همه بخونو ... برو سراغ سازت

تو دل مثل دريات ... هزار تا آرزو كن

با من عاشق از دور ... بخون و گفتگو كن

تو اين روز تولد ... عيده تو ماه و مريخ

اين روز خوب ميمونه ... هميشه توي تاريخ

ميان براي تبريك ... تموم سياره ها

امروز چراغونيه ... تو همه قصه ها

دريا به احترامت ... امروز و طوفاني نيست

مسافرا زود ميان ... جاده ها طولاني نيست

يك سبد عشق آوردي ... از اسموناي دور

چه اسمي روت گذاشتن ... پر از شكوه و غرور

زاده فصل پائيز ... ساكت ولي بيقرار

كه خيلي زود رسيده ... به قله افتخار

درسته كه بهار نيست ... درسته كه پائيزه

هيچ برگي اما امروز ... از عشقت نميريزه

بادكنكاي رنگي ... شمع و گل و فشفشه

الهي زنده باشي ... تا آخر هميشه

اشكامو پاك ميكنم ... ميگن شگون نداره

ولي من از تو دورم ... چي كار كنم ستاره

تنها توي اتاقم ... با رز و شمع و ميخك

به عكس نازت ميگم ... تولدت مبارك

ميخوام كنارت باشم ... گونه هاتو ببوسم

گناه من چيه كه ... اينور اقيانوسم

كاش من و تو يه روزي ... مرزا رو برمي داشتيم

به جاش رزاي قرمز ... روي زمين مي كاشتيم

ميشينم و ميشمرم ... بازم ستاره هارو

به جون اين تولد ... قسم ميدم خدارو

كه سال ديگه امروز ... نشسته باشي پيشم

تولدت مبارك ... دارم ديوونه ميشم

هديه يلداي تو ... فقط همين ترانس

بدون برات ميميره ... گريه هاش عاشقانه س

تولدت پر از گل ... پر از شمعهاي روشن

كاش كه تو اين جشن پاك ... يه كم كني ياد من

تولدت پر نور ... خوش اومدي ستاره

اگر چه از راه دور ... هيچ فايده اي نداره ...

كسي كه اگر تا آخرين نقطه دنيا يك ريز بدود به پاي

اولين لبخند پس از گريه ي بعد از تولدت هم نخواهد رسيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

با اولين نگاه تو

تقدير را سرشته ام ، با اولين نگاه تو

ازعاشقي نوشته ام ، با اولين نگاه تو

تفسير مي كنم تو را بين تمام ياس ها

از زندگي گذشته ام ، با اولين نگاه تو

تعبير مي كني مرا ، با حرف هاي ناب خود

در سادگي فرشته ام ، با اولين نگاه تو

افسون چشم هاي تو ، ديوانه مي كند مرا

افسانه ها نوشتم ، با اولين نگاه تو

پروانه از جمال شمع ، در استقامت اولست

پروانه را بكشتم ، با اولين نگاه تو

من لحظه اي براي تو ، هرگز نمي دهم به كس

بيگانه را بهشته ام ، با اولين نگاه تو

لغزيد پاي رفتنم ، در كوچه هاي بي كسي

گوشم به در ، نشسته ام ، با اولين نگاه تو

بانو تو را گم كرده ام ، در پشت قاب پنجره

تنها تو را سرگشته ام ، با اولين نگاه تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

براي خود

ما براي خود تکه زميني را شخم مي زنيم

مي کاريم بذله گويي ات را شوخ طبعي ام را خنده هايمان را اشک هايمان را

خوشحالي مان را ناراحتي هايمان را و يک درخت کوچک.

مي افشانيم بذر آرامش ات را سکوتم را معنويتمان را عقيده هايمان را ديوانگي

هايمان را عشق مان را و گلهايي ساده.

مي گذاريم اميد هايمان بارور شوند هيچ چيز از باغ خوشبختي مان چيده نخواهد شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

خيال کردم

خيال کردم يه عمر با من مي مونه  

گمون کردم واسم يه همزبونه

نگفته بود پي يه عشق ديگس

تا تحقير بشم و دل بسوزونه

نگفت به فکر فرصتي دوبارس

براي دل بريدن فکر چارس

نگفت به فکر تحقير نگامو

شکستن غروري پاره پاره اس

حالا به مرگ من راضي نميشه

مي خواد جون بکنم واسش هميشه

به اون ظالم بگين نفرين اين دل

تا زنده ام به راه زندگيشه

درسته کولي و بي کس و کارم

ولي واسه خودم خدايي دارم

براي ديدن روز عذابت

دارم ثانيه ها رو مي شمارم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

بي تفاوت

وقتي گفتي : من ميروم

دلم گرفت ؛

خنديدم .

از ته دل شکستم

گمان ميکنم

نه آسمان گرفت ؛

نه باراني باريد .

تنها پرنده ي کوچکي بروي زمين افتاد .

براي شاعرانه شدن وداع ما !

وقتي گفتي : من ميروم .

شب هنگام ماه درخشيد .

و روز هنگامي که به رفتن ات انديشيدم ...

باز خورشيد طلوع کرد .

باز همه ي مردم شهر اين سر زمين به تکاپوي نان افتادند .

من به همه ي اين لحظات انديشيدم .

به لحظاتي که شيرين بود ؛ با تو .

به لحظاتي که تلخ و درد آور بود ؛ با تو .

وقتي گفتي : من ميروم .

آن سگ ولگرد باز هم در کوچه ي ما از گذر عابران مي ترسيد .

اما تنها من و تو بوديم که از هم دور شده بوديم ...

از هم به اندازه ي هم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

روزگاران قديم

ياد باد آن روزگاران قديم

زندگاني خوشتر از افسانه بود

قصه در قصه فقط مهرو وفا

بلبل و عطر گل وپروانه بود

عشق ودل غرقه به دنياي اميد

روز وشب مست مّي و پيمانه بود

ياد بادا شعر سبز زندگي

با خزان سينه ها بيگانه بود

دل چه ميسوزد به ايامي که رفت

آنزمان هر آدمي فرزانه بود

ليک افسوس ودريغ وصد دريغ

انچه جا مانده دلي ديوانه بود

مردم ودنيا اسير روز وشب

حاصل آبادي اش , ويرانه بود

اي خدا آرام جاني مرحمي

آنچه جايش آمده ,, رايانه ,, بود !!!!!!

هم سخن هم دردودل هم گفتگو

پشت اين ,, رايانه ,, با جانانه بود !!!

بيش از اين سردي دنيا تا چه حد؟!!!

کاش عشقي جاي آن در خانه بود!!!

کاش عشقي جاي آن در خانه بود!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

گاه گاهي که دلم مي گيرد

به تو مي انديشم

خوب در يادم هست

چه شبي بود آن شب!  

تو همان نوگل ديرينه و من

برگ زردي که فتاده است به خاک
 
و من اندر عجب اين ديدار که تو بعد از سال ها
 
هم چنان زيبايي!
 
کاش مي دانستي
 
که چه کردي با من
 
در همان لحظه که لبريز ز شوقت بودم

چشم بر گرداندي

و مرا سوزاندي
 
من سراپا همه چشم تو دريغ از يک نگاه
 
دل که سرشار ز عشق ،
 
چشم من غرق حضور،
 
دست هايم بي تاب،
 
در خيالم همه تو!
 
و تو از سنگ و نگاهت بي رنگ
 
آن زمان که به تو روي آوردم

خوب مي دانستم
 
که چه در سر داري
 
ليک و اما که نشد
 
تا ز تو دل بکنم
 
بارها مي ديدم
 
بين من و تو فاصله ها بسيار است
 
بارها مي خواندم
 
که دلت در گرو اغيار است نپذيرفتم باز
 
چشم به راهت ماندم

پيش پايت چه حقير مي ماندم

قلب پاکم چون فرش
 
زير پايت افتاد
 
دست هايم در تب عشق تو هر دم جان داد
 
و تو چون کوه يخي همه را خشکاندي
 
پشت پايت چه غريب

اشک هايم مي ريخت

تارو پودم همه يکباره گسيخت

من گمان مي کردم
 
دل تو مال من است
 
چه خيالات خوشي!

ولي افسوس و دريغ!
 
قاتل جان من است

ياد من باشد اگر باز نگاري ديدم
 
نکنم هيچ نگاه
 
نکنم باز خطا

دور دل نيز حصاري بکشم
 
نغمه ي عشق فراموش کنم
 
همه را از دل خود مي رانم
 
از همه مي گذرم
 
به جز از عشق تو اي بلبل شيرين سخنم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

قمار

در شير و خط زندگي و مرگ

هرگز
 
شيري نخواهد آمد

در چرخش اين بازي

بس مرارت ها كه مي بينيم

اي كاش

پرتابي اين سكه لا اقل

بلند تر از يك نفس بود

يا لااقل مجالي و چشمي

براي ديدن روي شيرين آن

در فاصله كوتاه

اين پرتاب و چرخش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

غربت

غربت خودم را احساس مي كنم

غربتي در اين دنياي غريب

شكوه شكفتن در من پژمرده
 
هيجان صدا در من شكسته
 
بغض در گلوگاه دقايقم خفه شده

و اشك ها يكي پس از ديگري بر گونه آرزوهايم مي چكد

آري آغاز دوباره زيستن و هزاران بار مردن يعني اين

يعني پا نهادن در جاده بي انتهاي هيچ

يعني گم شدن در پستويي از تنهايي

يعني در گور گناهانت خشكيدن

يعني انگشتانت را در چرخ شعرهايت له كردن

من فرق سپيده و شامگاه را نمي دانم

براي من هميشه همه چيز سياه است

و شايد در اوج شاديهايم خاكستري رنگ شود

چهره هيچ كس را به ياد نمي آورم

كسي برايم به ياد ماندني نيست

پرواز برايم ممكن نيست چرا كه نه فرشته ام نه پرنده

من انسانم انساني از جنس خاك








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

دفتر خاطرات

در دفتر خاطراتت امشب
 
بنويس که من خداي اويم
 
بنويس خداي من که او گفت
 
من چشمه ي شعر هاي اويم

بنويس که شاعريست سرکش

از ساغر بوسه هاي من مست

با آنهمه دختران مهوش

او چشم به راه من نشسته است

بنويس در آسمان عشقش

جز چهره ي من ستاره اي نيست

در سينه ي آتشين اين من

جز آتش من شراره اي نيست

بنويس که باز هم من امشب

با شاعر خويش عهد بستم
 
شيداي من است او و من هم

مانند خداش مي پرستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

من از تبار دردم

خنجر برام بياريد

من از تبار دردم

عمريه بي طلوعم

مثل غروبي سردم

آيينه دار غربت

با آدما غريبه

هواي چشماي من

در حسرت يه سيبه

تاريک سرنوشتم

فانوس من شکسته

عمريه بقضي سنگين

راه گلوم و بسته

از شب به شب رسيدم

از کوچه ها به بن بست

آي آدماي سر خوش

جايي براي من هست ؟

شبگر قصه عشق

تنها و بي پناهم

اشکم رو گونه هاتون

من سردي يه آهم

از شب به شب رسيدم

از کوچه ها به بن بست

آي آدماي سر خوش

جايي براي من هست ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

چه ظالمانه تنها شدم

چه ظالمانه تنها شدم

چه ظالمانه آمدند شکستند و رفتند

چه ظالمانه تنها شدم

که اين حق من نبود..

غربت بزرگترين درده ولي ترد شدن از اونم بد تره!

وقتي آدم بي گناه و فقط به خاطر....
 
دلتنگم وفرصتي نيست براي دلتنگي

دلتنگم و آسمان بغض مرا نمي فهمد

دلتنگم و آشياني براي دلتنگي ام نيست

دل تنگم وهيچکس درد مرا نمي داند

دل تنگم

دل تنگم

و ديگر هيچ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

به تو نمي رسم

اين كه به تو نمي رسم حرف تازه اي نيست مسير آمدن و رفتن تو را آنقدر آمدم و

دست خالي برگشتم كه كفشهايم از التماس نگاهم شرمنده شدند

اين كه ديگر نمي آيي و من بيهوده اين لحظه هاي خسته ملول را انتظار ميكشم تا

شايد فردايي بيايد كه تو دوباره برگردي چيز كمي نيست و تو هيچ گاه برنميگردي تا

ببيني

اين كه هيچ كس نميداند من در انتهاي سكوت حنجره ام آوازهاي قديمي تو را به

سوگ نشسته ام ولحجه دروغين نفرتم روي لحظه هاي خوش گذشته ام چنبر زده

درد كمي نيست

خورشيد هيچ گاه در سرزمين يخبندان قلب تو طلوع نكرد نتابيدو درياچه قطبي

چشمان تو را آب نكرد

هيچ پرنده اي روي شاخه هاي دلت ننشست نخواند ونپريد و من بيهوده در انتظار

آخرين معجزه بودم و چه دير فهميدم . . .؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

چقدر جاي تو خالي ست

کجاست لحظه ديدار

ميان بغض، سکوتي از جنس فرياد است

بيا، که ديده، تو را آرزوي ديدار است

تو از قبله نوري، من از تبار صبوري

تو از سلاله عشقي، من از ديار نياز

من از نگاه مانده به در خسته ام، عزيز رويايي

تويي نشسته به فردايم، بگو که مي آيي

اگر نگاه منتظرم را گواه مي خواهي

اگر شکسته دلي را بهانه ميداني

اگر سکوت غريبانه آيت عشق است

اگر صبر، صبر، صبر، بهاي ديدار است

به جان غنچه نرگس تو را خريدارم

نشان ده مهر تو بر دل، به شوق ديدارم

من عاشقانه تو را در نماز از خدا مي خواهم

شکوه نام تو را خوانده ، باز مي خوانم

هزار پنجره از اين نگاه لبريز است

بگو بگو که وقت طلوع ستاره نزديک است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

يادته گفتي بهم

با توام اي سهراب ، اي به پاکي چون آب
 
يادته گفتي بهم :
 
تا شقايق هست زندگي بايد کرد
 
نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مُرد
 
ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد
 
يادته گفتي بهم
 
اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا  
 
که مبادا ترکي بردارد چيني نازک تنهايي تو
 
اومدم آهسته
 
نرم تر از پر قو
 
خسته از دوري راه     خسته و چشم براه
 
يادته گفتي بهم
 
عاشقي يعني دچار
 
فکر کنم شدم دچار
 
تو خودت گفتي
 
چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا بشه
 
آره    تنها باشه
 
يار غم ها باشه
 
يادته مي گفتي
 
گاه گاهي قفسي مي سازم ، مي فروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زنداني

است دل تنهائيمان تازه شود
 
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه
 
صاحب يک نفسه
 
نيست که تازگي بده ، اين دل تنهائي من
 
پس کجاست اون قفس شقايقت ، منو با خودت ببر با قايقت
 
راستي مي گفتي
 
کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
 
آره کاشکي دلشون شيدا بود
 
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب
 
تو خودت گفتي بهم
 
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

پيشنهادات يک کتاب جيبي

هيچ گاه درجمع يا درحضورميهمانان نگو رژيم دارم.

بهترين امکانات را از بدترين شرايط بساز.

هميشه دستي راکه از روي دوستي به طرفت دراز شده،بفشار.

چنان زندگي کن که وقتي فرزندانت در مورد عدالت،توجه و راستي فکر ميکنند به ياد

تو بيفتند.

اشتباهاتت را قبول کن.

هنگامي که به خارج از شهرميروي ازيک نفرخواهش کن نامه ها و نشريات روزنامه

اي که برايت ميرسد جمع آوري کند.زيرا اينها اولين چيزهايي هستند که توجه سارقين

را به خود جلب مي کنند.

شوخي کن و لطيفه بگو اما براي سرگرمي و تفريح،نه آزار و اذيت ديگران.

عکاسي را بياموز.

درهنگام ترافيک راه را براي ساير اتومبيل ها براي گردش به چپ يا راست باز بگذار.

پشتيبان يکي از تيمهاي محله يا مدرسه ات باش.

بهترين چيزها رابخواه و براي پرداختن بهاي آن آماده باش.

سوت بزن.

شجاع باش و حتي اگر شجاع نيستي به آن تظاهر کن.هيچ کس نمي تواند تفاوتي

بين آنها قايل شود.

بعد ارآنکه فرزندت را ادب کردي،اورا در آغوش بگير.

بياموز با دستان خودت چيزهاي زيبا بيافريني.

همه لباسهاي راکه در طول سه سال گذشته نپوشيده اي را به مستمندان ببخش.

هيچ گاه سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.

از آلوي خشک زياد استفاده کن.

دوچرخه سواري کن.

درحد مالي و زماني خود،از يک موسسه خيريه حمايت کن.

فکرنکن سلامتي امري مسلم و هميشگي است.

هنگامي که کاربه تو پيشنهاد مي شود در مصاحبه اش شرکت کن،حتي اگر

کوچکترين علاقه اي به آن نداشته باشي.

هيچ گاه طرف مواد مخدر نرو،و ازآنهايي هم که به هر نحوي در اين کار هستند دوري

کن.

از به کاربردن عبارت هاي طعنه آميز خودداري کن.

در رستورانهاي تميزي که موسيقي ملايمي پخش مي کنند غذا بخور.

به خاطر داشته باش که مهترين اصل در روابط خانوادگي و ارتباط کاري اعتماد

اطمينان است.

سيگــــــــــــــــــــار نکش.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

پل خيال من

اگر پل خيال من                                                  

به کوچه ي تو راه بود

ولي دريغ سهم من                                                 

هميشه يک نگاه بود

پر از ستاره جان تو                                              

چه بي نصيب دست من

بگو چگونه پر کشد                                                 

پرنده ي شکسته تن

ببين ! من از غروب تو                                           

به شهر شب رسيده ام

مرا که همرنگ خزان                                               

به خاک تو تکيده ام

بانوي ابريشم شعر !                                              

بخوان تو از خواب حرير

تو حرمت شقايقي                                                  

بانوي شرم سر به زير

به راه مانده چشم من                                              

در اين غروب انتظار

شکسته ام ز لحظه ها                                              

از اين غبار بي سوار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

 پرسه

تو يه لحظه مثل من تنها نبودي

پرسه گرد مست کوچه ها نبودي

يه دفعه ام نشد که گوش بدي به حرفام

واسه درد دل من دوا نبودي

با چشام هزار دفعه مرگمو ديدم

هميشه رفتم و هيچ وقت نرسيدم

تا بمونم با تو از همه بريدم

تو رو اما دورتر از هميشه ديدم

اون که بي صدا باهات حرف مي زنه

لحظه لحظه زير پاهات مي شکنه

اون منم که از همه عاشق ترم

از تو دورم و باهات همسفرم

همسفرم

همسفرم . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

زير طاق مهتاب

بيا كنارم زير طاق مهتاب

عطش ببازيم به نسيم دريا

غزل برقصيم تا طلوع فردا

بيا كنارم ساقه بهاره

رو فرش برگ وپولك ستاره

خمارشعرم ميشكنه پيش تو

عجب شرابي نفس تو داره

گل بهارم در انتظارم

حريق سبزي بيا كنارم

تن حريرت جوي عطر جاري

صداي گرمت غيرت قناري

بذار بگيرم مثل تور دريا

تو رو در اغوش ماهي فراري

بيا كنارم سرو ناز بيتاب

بيا كنارم زير طاق مهتاب

عطش ببازيم به نسيم دريا

غزل برقصيم تا طلوع فردا

گل بهارم در انتظارم

حريق سبزي بيا كنارم

اگه بدونن ابر و باد و بارون

چه دلنوازه اين شب مهربون

هجوم ميارن روي چرت كوچه

صداي شهرو ميبرن اسمون

غروب گذشت و شب رسيد به نيمه

تب تو مي خواد گل سرخ هيمه

بگو بخوابن همه اهل دنيا

هنوز يه نيمه مونده از شب ما

گل بهارم در انتظارم

حريق سبزي بيا كنارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦

بخشندگي گل

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا گل ته كفشي  كه لگد مالش مي  كند  را هم خوشبو

مي كند .

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها ستاره

يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت  رو به خودش جلب مي كنه.

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا مي كني

تا بالاخره به خواب مي ري.

اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست.

اون موقعي است كه تموم غماي دنيا هري ميريزه تو دلت.

بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.

تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي.. باز هم زندگي

مي كني..نفس مي كشي و دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه

نخواي به اون ميليونها ميليون ستاره ديگه نگاه نكني.

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي قشنگ رو تماشا

ميكني و باز هم يه شب مي ري و مي بيني اثري از اون ستاره نيست.

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ يه ستاره زيباي ديگه.

همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره اي كه توي آسمون وجود

داره.

اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۰/۰۶/۸۶ 

توبه مي کنم

توبه می کنم

ديگر کسي را دوست نداشته باشم

حتي به قيمت سنگ شدن

توبه مي کنم ديگر براي کسي اشک نريزم

حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود

چشمانم را مي بندم

توبه مي کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود

حتي چند لحظه قول مي دهم

نامت را بر زبان نمي آورم

لبهايم را مي دوزم

توبه مي کنم ديگرعاشق نشوم

قلبم را دور مي اندازم

براي هميشه

و به کوير تنهايي سلام مي کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

چشمهاي باروني

موندنُ بودن با تو

نگوکه تکرارنميشه

دنيارم اگربدي

دل ازت صاف نميشه

توبروازاين به بعد

تنهايي ياورم بشه

نه ديگه ،دوست دارم

محال باورم بشه

حيف قلبم که يه روزي

به تودادمش امانت

چشمهاي باروني من

کرده بودبه تو عادت

بخداجهنمم جايي واسه تو نداره

حيف آتيش که بخواد روي سر تو بباره

حرف من همينه که بروپيه  کار خودت

هرچي دردُ غمُ غصه است همگي مال خودت

حالاحقتِ بري يه گوشه اي زاربزني

ازغم نبودنم هي دادوفرياد بزني

ازخدااينوميخوام هميشه آواره بشي

واسه درمون دلت دنبال راه چاره شي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

قسم

تو رو به قيمت جون

به همين يک لقمه ي نون

تو رو به ماه آسمون

به عاشقاي بي نشون

تو رو به حرمت چشمات

به همه ي مقدسات

تو رو به خود خدا

به هق هق شبونه ها

قسمت ميدم، قسمت ميدم

قسمت ميدم از عشقم نگذري

قسمت ميدم که از اينجا نري

قسمت ميدم، قسمت ميدم

تو اگه بخواي فقط با يک نگاه

من برات خورشيد و آتيش ميزنم

يه روزي دلم اگه تو رو نخواد

من اون و از توي سينه ميکنم

تو رو به خود خدا

به تموم اين شبها

تو رو جون رازقي

به نماز عاشقي

قسمت ميدم، قسمت ميدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

چشماي غمگين

چشماي غمگينتو وا کن ببينم نازنين

چرا دل شکسته اي برات بميرم نازنين

پشت پلکاي تو بارون داره نم نم مي باره

باروني نشه چشات ، بي تو غريبم نازنين

من دوسِت دارم و تو ، چشماي نازنينت مي ميرم

وقتي نيستي اين نگاه عاشق و از کي بگيرم نازنين

شونه هام پيش کش تو ، ارزونيه دلواپسيت

هر چقدر دلت مي خواد گريه بکن ، به پات مي شينم نازنين

عاشقونه عاشقي کن که تو دنياي دلت

واسه مهربونيات يه عمر، اسيرم نازنين

از تموم دار دنيا تو فقط موندي واسم

دستاي خوب تو بود ، که شد نصيبم نازنين

عاشق چشماي تو ، چشماي تنهاي منه

دوست دارم که بدوني ، عاشقترينم نازنين

شونه هام پيش کش تو ارزونيه دلواپسيت

هر چقدر دلت مي خواد گريه بکن ، به پات مي شينم نازنين...

قصه داره تموم ميشه ، مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنين ، اول خدا بعدم شما ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

کاش اينجا بودي

کاش اينجا بودي و مي توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگيني مي کند درنگاهت

زمزمه کنم.

نه!... اگر بودي مي دانم باز هم تنها سکوت مي کردم.

بعضي چيز ها را نمي توان بر زبان راند...

مثلا پچ پچ گل هاي باغچه عشق و يا راز دلدادگي من به تو...

بعضي از حرفها هميشه پشت سکوت جا خوش مي کنند.

شايد ميترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروري را هم به مرداب فراموشي

بسپارند.

نمي دانم...

شايد هم نازنينت جسارت آن را نداشته باشد که در نگاهت خيره شود و بگويد آنچه را

که نبايد بگويد...

همان نبايدي که مي دانم اگر تو بداني لحظه اي از نازنينت جدا نخواهي شد...

و اين مي شود سر آغاز فرداي نيامدهء جدائي...

تو بهتر مي داني منظورم از جدائي چيست.

بارها من و تو از جدائي سخن گفته ايم و هر بار نيز اشک ريخته ايم در تاريکي و

سکوت...

اما... باشد هيچ نمي گويم... سکوت مي کنم...

خوب من! ديشب پا به پاي آسمان گريستم.

مي دانم... در اين شهر پر از خاکستر از باران خبري نبود اما آسمان دل نازنينت باراني

بود...

آسمان دل من، به هواي دل شکستهء شقايق مي گريست ..

و چشم بيمار من، به هواي روح پاک مريم گونهء تو...

مي خواستم آنقدر اشک بريزم که با قطرات آن بتوانم غم دوري از تو را حل کنم.

اما غم دوري از تو آنقدر عظيم بود که حتي با بارش آسمان هم حل نمي شد چه رسد

به اينکه...

مي دانم شايد قسمت اين بوده که تو آنجا باشي و من اينجا...

شايد قسمت اين بوده که، دل من هم همان جا، پيش تو جا بماند...

من نمي دانم چرا دليل ناکامي در هر آرزو را، به حساب قسمت مي گذاريم!

وقتي تو خود مي خواهي آنجا باشي و من خود نمي توانم از اينجا دل بکنم، اين

وسط قسمت چه سهمي دارد؟!

زماني که از ابتداي آفرينش، سرنوشت من و تو با جدائي نوشته شده است،

ديگر تقدير چه گناهي دارد.

شايد سهم قسمت اين است که، قبل از اينکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرار

کرد...

عاشق فرار از دلهاي عاشقمان...

مي دانم باز هم مي گويي قسمت را فراموش کن.

جدائي را از ياد ببر ...

اما مي دانم زماني که به جدائي مي انديشي، باز هم نگاهت از اشک تارمي شود.

اما... بهترين من! نازنينت همه را مي داند همه را...

تنها نمي داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوري شده است...

تنها نمي دانم که اگر قرار بر اين بود که تو با نازنينت نماني پس چرا آمدي...

چرا ميهمان دلش شدي و بعد صاحبخانه و بعد هم دل نازنينت را در کوله بارت گذاردي

و با خود بردي؟...

بارها به اين انديشيدم که اي کاش، هيچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشيمان

شدم.

آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.

لبخند بزن...نازنينت دل داده است تا جان نبازد...

ميدانم که باز هم در خيالت به اين مي انديشي که چگونه باور کني دختري را که

دلش را به تو بخشيده است...

مي دانم باز هم به نتيجه هميشگي مي رسي! مهم نيست.

مهم اين است که دل من آنجاست... در امن ترين مکان...

مي دانم رسم امانت داري را به جا مي آوري...

باورت مي شود که نازنينت به تو بيشتر از خودش ايمان دارد؟...

مي دانم باور مي کني...

بروي نوشته هايم عطر ياس پاشيده ام تا شايد، باز تو را به ياد من بيندازد...

اگر دوست نداري بگو تا بعد از اين عطر هر گلي را که تو دوست داري برويشان

بپاشم...

سلام من را به تمام نگاههاي دور و برت برسان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

هوا ترست

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت

دوباره فال گرفتم براي چشمانت 

اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا

قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت 

بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د

اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت 

دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست

كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت 

تمام آينه ها نذر ياس لبخندت

جنون آبي در يا فداي چشمانت 

چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج

به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت 

تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي

در انتظار چه خاليست جاي چشمانت 

به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون

به انتهاي خود و ابتداي چشمانت 

من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز

تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت 

خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست

نگاه خسته من به دعاي چشمانت... 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

گمشده ي من

و به هر چه نگاه مي کنم نشاني از من ندارد. بعضي چيزها آنچنان در من گمشده اند

که ديگر در خود پيدا نمي کنمشان. و خود نيز چنان گمشده ام که در هيچ بهانه اي

خود را نخواهم يافت.و اين همان حکايت ِ فصلي است که در آن خواهم زيست بي

انديشهء فردا.

مي بارد تنپاره ي آسمان بر چشمهاي منتظري که در انتظار نشسته اند تا در گوشه

اي از نجواي خويش همسوي صداي ريزش ِ بي غرور ِ قطره هايي باشند که سرود

رهايي مي خوانند. چه قصه ها که در زمزمه شان نيست. چه غصه ها که در زير نقاب

کشيده بر چهره شان نيست. مي بارد از چشماني که در حضور ِ خاکستر ِ پاشيده بر

آسمان، شکايت ِ لحظه ها را در خود تکرار مي کنند. آنجا که هيچ کس براي هيچ کس

آشنا نيست. مي بارد از درون سينه هايي که در طپش هايشان ناله ها سرازير

است... و نفسهايي که دمي در آنها به شوقي نخواهد رسيد. مي شويد غبار ِ کوچه

ها را براي قدمهاي شبزده هايي که در تمام ِ عبور ِ خود، ترانه اي جانشان را از غمي

که هست آسوده نمي کند. و در اين لحظه ها چه کودکانه شبنم ِ نشسته بر گونه

هايم را براي گلدان ِ خشکيده در قاب عکسي بر مي چينم... شايد طراوتي در هستي

بي هستي اش نقش بندد... و چه کودکانه ، و چه ساده انگارانه ...

دلم مي خواست گونه هاي خيس از اشک آسمان را مي بوسيدم. دلم مي خواست

پرواز مي کردم و سر به روي شانه هاي ابري مي گذاشتم که محزون از تنهايي بود.

اما چه افسوس که اشکهاي پنهانم را آسمان بوسيد ، و شانه هايم را نمناک از شب

گريه هايش کرد.

در اين زمان ِ آشفته به دنبال چه هستم!! . به دنبال گمشده اي که شايد در لحظهء

باران، دستهايش را به سويم آورده باشد. اما ... به هر چه نگاه مي کنم نشاني از او

ندارد... آنقدر گم شده است که در هيچ بهانه اي طرح ِ خيالش جان نمي گيرد. آري،

من، خويش را چه بي نشان گم کرده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

کجاي ماجرايي

به من گفت : کجاي ماجرايي ؟

گفتم : شايد پايان ؛ بدم نمي آيد دوباره آغازشوم !

گفت : حرفهايت بوي نيرنگ دارد ...

خنديدم ... خنديد ... پرسيدم : چرا ؟

دوباره خنديد و گفت : شايدم نه !

گفتم: متعجبي ؟

گفت : شايد !

خنديدم ... خنديد ... آهسته رفتم ... اهسته نگاه کرد ...

و هنوز هفت هزار سال است که من مي روم و او نگاه مي کند ...

و من مي خندم و او مي خندد ... وهنوز مي پرسم ...

چرا ؟!
 
هيچ وقت ،

هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد !

امشب دلي کشيدم

شبيه نيمه ي سيبي ،

که به خاطر لرزش دستانم

در زير آواري از رنگ ها

ناپديد ماند ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

عشق دروغ

رفته بوديم که دورازانظارديگران ، ساعتي با سرگرداني يک عشق بي پناه ،

زيرروشنايي مات ماه گردش کنيم ...

آسمان کاملاً صاف بود . معهذا ، پاره اي ابرسياه ، صورت نازنين ماه را ، درسياهي

خود ناپديد مي کرد... گفتم :آسمان به اين صافي ، معلوم نيست اين قطعه ابرسياه ،

ازگريبان  ماچه مي خواهد ؟...اشاره به ابر کرد ، آهي کشيد وگفت :آن ؟!...

آن ابر نيست!عصاره است!عصاره ي ناله هاي پنهاني عشاق واقعي است...

روي ماه را پوشانيده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من وتو نباشد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

يک تنهايي نمناک

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني ،

ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم

پس از يک جستجوي نقره ايي در کوچه هاي ابي احساس

تو را از بين گلهايي که در تنهائيم روئيد ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي ان چشم

تورا در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

همين بود اخرين حرفت.

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

نمي دانم چرا رفتي

نمي دانم چرا، شايد خطا کردم

و تو بي انکه فکر غربت چشمان من باشي

نمي دانم کجا ، تا کي، براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو اسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگارکسي حس کرد من بي تو

تمام هستي ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد که من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد

کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با انکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز اشفته چشمان زيباي توام برگرد!

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان وهم و پرسش و ترديد

کسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت

تو هم در پاسخ اين بي وفاييها بگو

در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم

ومن در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاري که بدون پا سخ و سردست

ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل

ميان غصه ايي از جنس بغض کوچک يک ابر

نمي دانم چرا

شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

سازنده ترين کلمات

سازنده ترين کلمه ((گذشت)) است...آن را تمرين کن.
 
پرمعني ترين کلمه ((ما)) است...آن را به کار بر.
 
عميق ترين کلمه ((عشق)) است...به آن ارج بده.
 
بي رحم ترين کلمه (( تنفر)) است...با آن بازي نکن.
 
خودخواهانه ترين کلمه ((من)) است...از آن حذر کن.
 
نا پايدارترين کلمه ((خشم)) است...آن را فرو بر.
 
بازدارنده ترين کلمه ((ترس)) است...با آن مقابله کن.
 
با نشاط ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.
 
پوچ ترين کلمه ((طمع)) است...آن را بکش.
 
سازنده ترين کلمه ((صبر)) است...براي داشتنش دعا کن.
 
روشن ترين کلمه ((اميد)) است...به آن اميدوار باش.
 
ضعيف ترين کلمه ((حسرت)) است...آن را نخور.
 
تواناترين کلمه ((دانش)) است...آن را فرا گير.
 
محکم ترين کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش.
 
سمي ترين کلمه ((شانس)) است...به اميد آن نباش.
 
لطيف ترين کلمه ((لبخند)) است...آن را حفظ کن.
 
ضروري ترين کلمه ((تفاهم)) است...آن را ايجاد کن.
 
سالم ترين کلمه ((سلامتي)) است...به آن اهميت بده.
 
اصلي ترين کلمه ((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.
 
دوستانه ترين کلمه ((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.
 
زيباترين کلمه ((راستي)) است...با آن روراست باش.
 
زشت ترين کلمه ((تمسخر)) است... دوست داري با تو چنين شود؟؟
 
موقر ترين کلمه ((احترام)) است...برايش ارزش قايل شو.
 
آرامترين کلمه ((آرامش)) است...به آن برس.
 
عاقلانه ترين کلمه ((احتياط )) است...حواست را جمع کن.
 
دست و پا گير ترين کلمه ((محدوديت)) است...اجازه نده مانع پيشرفتت شود.
 
سخت ترين کلمه ((غير ممکن)) است...وجود ندارد.
 
مخرب ترين کلمه ((شتابزدگي)) است...مواظب پلهاي پشت سرت باش.
 
تاريک ترين کلمه ((ناداني)) است...آن را با نور علم روشن کن.
 
کشنده ترين کلمه ((اضطراب)) است...آن را ناديده بگير.
 
صبور ترين کلمه ((انتظار)) است...منتظرش بمان.
 
با ارزش ترين کلمه ((بخشش)) است...سعي خود را بکن.
 
قشنگ ترين کلمه ((خوشرويي)) است...راز زيبايي در آن نهفته است.
 
رسا ترين کلمه ((وفاداري)) است...بدان که جمع هميشه بهتر از يک فرد بودن است.
 
محرک ترين کلمه ((هدفمندي)) است...زندگي بدون آن پوچ است.
 
و هدفمند ترين کلمه ((موفقيت)) است...پس پيش به سوي آن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

اينو  بدون

رفتي  ولي  اينو  بدون

هرجا باشي دوست دارم

هنوز  براي  ديد نت

به رويا هام پا مي ذارم

دل منو شکستي

وقتي تنهام گذاشتي

کاش ميدونستم که تو

هيچ وقت دوسم نداشتي

دل منو شکستي

اما يادت بمونه

که هيچ کسي مثل من

قدر تو نيست بدونه

چقدر دلم ميسوزه

عمري دروغ شنيدم

با اين همه صداقت

آخر به هيچ رسيدم

منو بگو دلم رو

پاک به تو باخته بودم

نفهميدم روي آب

خونمو ساخته بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

رفت

رفت ، رفت تا ثابت کند اين همه دروغ در اوج ناباوري واقعيت دارد ... رفت ، رفت تا

بگويد فعل رفتن نيز حقيقت دارد. رفت از کف من شاعر بي قصيده و غزل ، منسوخ و

باطل و منفور شده در چشمان آينه ، واژه بود و رفت ...چه شعر نفرين شده اي

ميسرودم در مرصيه اين عزاي نابرابر ... شعر کدام بود ؟؟ ميخندم ... چيست بود ؟

ليچار آرام بخش ... داروي لحظه اي بر زخم ...نوش داروي همان لحظه که در هر آن

قافيه را باختم و قافيه هم رفت ... رفت تا ديگر باران نبارد ... آسمان آنقدر کدورت در

دل دارد چون دل من که بغزش در گلو خشکيده و مانده و شايد اين نوحه را جاي ديگر

از سر خوانده و از زمين رانده و در خود مانده ... مردم شهر دروغ را خفقان بايد...تن بي

حرمت اين بيشرفان گيرش جان بايد. به هر آشوب سربلندم و در حال زوالم ... قصه

ها تکراريست به خدا تکراريست ... خنده ام ميگيرد زانکه آنقدر اين واژه تکراريه ّتکرار ّ را

تکرار کردم و در آخر حاصل چه بود در اين لعنت شبنگاه نفرين گر گل اميد من پژمرد و

روحم مرد . رفت ، رفت تا ديگر هنگام تنهائي مصداق هدايت بي روال و بي آغاز

سردرگم ميان چين ها و چروکهاي دستانش خود را نيابم ... چه دستي چه صدائي تو

به اين لاشه هاي آويزان ميگوئي دست ؟... مردم از بس که گرفت و شکستند و باز در

خود نشست ... مردم از بس که شکست ... مردم از بس که درهاي غرورم را بست ...

مردم از بسکه حرمتش را داد از دست.... گوئي هست ؟!؟! ديگر نيست ،مرد از بسکه

شدش اسير مرغان غم پرست ...!!! ديگر از آن همه ارتفاع قدرت چيست به جا ؟!...

نعش بي لياقتي و آويزان به هيکلي رفته فنا ...اين کجا و دست بي رقيب از دست

رفته ام کجا ؟؟ خاطرم آشوب و چشمم خون و دريا آشوب و آسمان همچنان

ساکت ...روحم در حال زوال محلکيست و تنم ساکت ... حاصلم اين است از اين

بيهودگي با ضرب تبر ديگر دست خودم ميشکنم ... بعد با فرياد و فغاني داد و طوفاني

ريشه ام را از خاک ، پاک و ديگر ميکنم ...رفتي اما اين را فقط با تو ميتوانستم بگويم

اي همه آرام من اي همه جان من و روان من ...امشبي را بر ت مهمانم گذر کن از

برم .... فردا که آيد من دگر از اين بام شوم ميپرم ...همه از ياد بردندم تو ديگر يادم ميار

چهره ام را ...تو هم رو چون که آفتاب برآيد از تو نيز ميگذرم ... رفت ، و او که در اين

انزواي مطلق ميرفت و ردپايي نداشت ، تصويري بود که هيچ وقت نرسيدم به او

وهميشه در حسرت عشق و آرزوي او پشت آن صفحه شيشه اي ما محبوس

مانديم ... گمان ميکردم او از همه شبيه تر به من باشد... ولي او هم با ما نبود و امشب

رفت.گمان ميکردم و او رفت ... حال من ماندم و غبار آه سرد من و محبوس پشت آن

شيشه براي هميشه و او آزاد گشت و رفت ... آنچنان افسوس خورم که آهم شيشه

را گرفت و روي حسرتم ، نام يار رفته را نوشتم با سر انگشت ... آيــــنــه ، آيــنه ،آينه

در شبي که تصويرم گم گشت در آغوش آينه ، نميدانم آزاد شد از بند خاک روحم ، و يا

آزاد شد از بند چشم تصويرم ... به هر حال من رفت و تن ماند. شايد تن رفت و من

ماند و شايد ...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

دلتنگي ها

دلم نمي خواهد دلايل اندوهم را بررسي کنم. زندگي همين است که هست. با

دلتنگي ها خو ميکنم.
 
وقتي كه ديگر نبود!

من به بودنش نيازمند شدم.

وقتي كه ديگر رفت

من به انتظار نشستم.

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتي كه او تمام كرد

من شروع كردم

وفتي او تمام شد...من اغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن..

مثل تنها زندگي كردن

مثل تنها مردن!
 
دستانت ديگر مرا گرم نمي کند

و نگاهت خالي ست . بي هيچ مفهومي ...

دود چشمانم را آزار مي دهد

فقط بگذار بخوابم . بي هيچ رويايي...

و تمام نفس هايم را هدر دهم .

ديگر کسي نيازي به نگاه منتظر من ندارد ...

رفاقت واژه غريبيست كه از نامش گريزانم!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

دروغ

من، با تو بودم و تو، از من چه دور بودي                          

اي کاش تو هم مث من کمي صبور بودي

نگاه من به چشم تو، اما نگات جاي ديگه                          

دلم با حرفاي تو بود،دلت با حرفاي ديگه

اولا ميگفتي به من"فرشته ي خدا شدي"                         

اما نفهميدم چرا تو از دلم جدا شدي

من واسه تو يه عکس شدم،تو واسه من يه بت شدي           

نگو که عاشقم بودي،نگو تو عشق فدا شدي

وقتي شروع شد قصمون گفتي به من "دوسِت دارم"             

اما نگفتي" خيلي زود، تو رو تنهات ميذارم"

گفتي به من" مهتابِ من از عشق سيرت ميکنم"                  

نفهميدم معنيشو که، اين بود "اسيرت ميکنم"

گفتي که" ميدوني چرا من فقط عاشق شبام؟                       

چون که چشاي تو فقط چراغ ميشه شبا برام"

آره گفتي خيلي از عشق و محبت                               

گفتي از نجابت و مهر و صداقت

گفتي اما خودِتم باور نداشتي حرفاتو                            

نميدونستي به کي بايد بگي دروغاتو

اما من تموم حرفاي تورو از بر شدم                            

من همه دروغاتو باور شدم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

شيشه اي مي شکند

تو دنيا سه تا فرشته هست. ..يکي داره به پرندهاي خوشکل غذا ميده ..يکي داره به

درد دل عاشق خوشکل ما گوش ميده سومي هموني که من خيلي خيلي دوسش

دارم والان داره اينو ميخونه

------------------------------

وقتي آموزگار گفت: عشق چند بخشه؟ دستم را بالا بردم و با خوشحالي داد زدم:

يک بخش فقط يک بخش ....... ولي وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق سه

بخشه!! عطش ديدن تو شوق با تو بودن اندوه بي تو بودن

------------------------------

اگه يه روز چشمات پر اشک شد و دنبال يه شونه گشتي که گريه کني صدام کن.

بهت قول نمي دم که ساکتت کنم.. .ولي قول

مي دم که پا به پات گريه کنم

------------------------------

شيشه اي مي شکند...يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي

گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک

شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي

مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد...تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر

دل تنگم مي شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم

مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست

اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

------------------------------

ديروزدر دادگاه دلم مغز من قاضي بود ، متّهم قلبم بود جرم من عاشقي بود ،عشق

من ياد تو بود ،حقّ من اعدام بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

مثنوي رنگ

پيش از تو حتي اسمان در چشم من ابي نبود
 
حتي شب چشمان من اينگونه مهتابي نبود
 
تو امدي احساس من شد اشنا با رنگ عشق
 
هر رويشي در شهر ما شد يك غزل اهنگ عشق
 
تو امدي تا سايه ها بر روح شب پيكر دهند
 
ايينه ها از شوق تو بر شعر من باور دهند
 
پيش از تو حتي شبنمي از روح من ديدن نكرد
 
حتي نگاه خسته اي احساس بازيدن نكرد
 
تو امدي تا لهجه ها در شعر شب يكسان شود
 
هر واژه اي در چشم ما هم لهجه ي باران شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

مترسك پاييز

بن بست دستهاي مهاجم گلوي من

راهي نمانده است دگر پيش روي من

ديگر بريده ام نفسي نيست خسته ام

بغضي فشرده است به شدت گلوي من

محكوم تا هميشه به جرم صداقتم

انگشت هاي سرزنش شهر سوي من

نجواهاي گنگ سايه خفاش هاي پير

موسيقي هميشه شب هاي كوي من

تنها تر از مترسك پاييز وحشتم

تشويش و اشك همنفس گفت و گوي من

هر شب شبيه شبنم پر از گل پتوي من

اي كاش مهرباني يك مهربان شبي

دست نوازشي بكشد روي موي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

به ساعتت نگاه كن

به ساعتت نگاه كن فقط چند دقيقه به وداع مانده است چند دقيقه ديگر به ابديت

ميرسيم چند فصل  از زندگي  را خوانده اي؟فرصتي نيست ممكن است مهرباني قضا

شود.بيا از خودمان فاصله بگيريم و روحمان را زير باران بگذاريم من دستهايم را گم

كرده ام وتو چشمات را در شبستان جا گذاشته اي من ميان بيشه هاي سكوت گم

شده ام  تو هر چه ميدوي به جاده ها نميرسي .

بيا روشن شويم مثل كبوتراني كه در سحرگاهان به دنيا  ميايند.بيا مثل بغضهاي نا

شكفته مقدمه گريه باشيم بيا  اگر رودخانه نيستيم مثل سنگهاي هميشه خيس  در

متن رودخانه ها زندگي كنيم.

ثانيه ها ميگذرند و محو ميشوند دلها ميگذرن و خاموش ميشوند .من تو ميگذريم و

كلمه اي ميشويم كه فردا از يادها ميرود.به ساعتت نگاه كن عقربه ها در پي زمان

ميدوند فقط چند لحظه به ديدار مانده است فر شتهايميايد ديوارها كنار ميروند پنجره

ها پي در پي ميرويند تو اما سنگين شده اي انگار به زمين چسبيده اي به هر طرف رو

ميكني بجز غبار به كف نمي اوري فرشته بال ميزند و نزديكتر ميايدچند قطره در

چشمات ميريزد ناگهان دنيا زير و رو مي شود سنگها  برايت اواز ميخوانند گلها  كاسه

هايت را پر از گلاب ميكنند و بهار خرامان از خم كوچه برايت دست تكان مي دهد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦

مي خواهم تنها بخندم

اي دوست من من آن نيستم که مي نمايد نمود آن پيراهني است که به تن

دارم .پيراهني بافته ز جان که مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان

مي دارد.

آن مني که در من است در خانه خاموشي ساکت است و تا ابد همان جا مي ماند  

ناشناس و در نيافتني

من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني وهر چه مي گويم بپذيري.زيرا سخنان من

چيزي جز انديشه هاي تووکارهاي من چيزي جز عمل ارزوهاي تو نيستند

هنگامي که تو مي گويي" باد به مشرق مي وزد"من مي گويم:آري به مشرق مي

وزد زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه هاي من در بند باد نيست بلکه در بند

درياست

تو نمي تواني انديشه هاي درياي مرا در يابي و من نمي خواهم که تو در يابي.

من مي خواهم در دريا تنها باشم

وقتي که نزد تو روز است نزد من شب است.با اين همه از رقص روشنايي نيم

روزبرفرازتپه ها سخن مي گويم.زيراکه تو ترانه هاي مرا نمي شنوي وسايش بال

هاي مرا برستارگان نمي بيني.ومن نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي

مي خواهم با شب تنها باشم

هنگامي که تو به اسمان خودت فرا ميشوي من به دوزخ خودم فرو ميروم.من نمي

خواهم تودوزخ مرا ببيني شراره اش چشمت را مي سوزاندودودش مشامت را مي

آزارد.من دوزخم رابيش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي

مي خواهم در دوزخم تنها باشم.

توبه راستي و درستي مهر مي ورزي.ومن از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن

به اينها خوب و زيبنده است.ولي در دلم به مهر تو مي خندم گر چه نمي خواهم تو

خنده ام را ببيني.

مي خواهم تنها بخندم.

دوست من تو خوب و هشيار و دانا هستي.يا نه تو عين کمالي و من با تو از روي

دانايي و هوشياري سخن مي گويم .گرچه من ديوانه ام ولي ديوانگي را مي پوشانم

مي خواهم تنها ديوانه باشم

دوست من تو دوست من نيستي ولي من چگونه اين را به توبگويم.راه من راه تو

نيست گرچه با هم راه ميرويم دست در دست.

تا چندي ديگر من بر بال باد مي اسايم و انگاه از زني ديگر بازمرا خواهيد زاييد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۱۸/۰۶/۸۶ 

سلام بهار زندگيم

سلام بهار زندگيم ، سلام قشنگ بي ريا

حالت چطوره نازنين ، چه مي کني با دوريا

روزات چه جوري مي گذرن ، شبا چطور سر مي کني

چقد تا خوابت ببره ، اين ور و اون ور مي کني

از تو دلت خبر دارم حال دلت خيلي بده

اين سرنوشت عاشقا ، از اون قديم تا ابده

عشقه و سيصد تا بلا ، يه وقت نگي نمي توني

قصه مونو ولش کني ، بگي ديگه نمي خوني

يه وقت نياد اونروزي که بگي ديگه خسته شدي

با اينهمه دام و قفس بگي که پر بسته شدي

نبينم از تو خاطرت ، عهدي که بستيم پاک بشه

درخت خاطراتمون ، يه وقت بميره خاک بشه

يه وقت نگي ديگه بسه ، بري و تنهام بزاري

به وسعت دشت دلم گلاي ماتم بکاري

درسته که اگه بري ، غصه و دردت کم مي شه

ولي بدون که اينجوري ، درخت عمرم خم مي شه

راستي تو مي توني بري ؟ بي من بري ، بي همنفس

تو بري و رها بشي ، منم بمونم تو قفس؟

فکر نکنم دلت بياد ، دل منو خون بکني

قلب منو بشکني و منو پريشون بکني

درسته که بعضي روزا ، يه خورده غرغر مي کني

ولي اگه پاش برسه ، حسابي شرشر مي کني

من تو رو خوب مي شناسمت ، تو مثل رويا مي موني

قصه زنده موندنو تو گوشاي من مي خوني

قلب تو عين درياست زلال و پاک و آبي

تو عالم رفاقت تو نابه نابه نابي

سرت رو درد نمي يارم ، فکر مي کنم ديگه بسه

مي بخشي بعضي گفته هام يه جورايي پيش و پسه

تو رو سپردم به خدا ، خداي خوب و مهربون

قدر دل قشنگتو ، تو رو به جون من بدون ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦

غزل دلتنگي

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است

تنها سر مويي ز سر موي تو دورم

اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش

تو قاف قرار من و من عين عبورم

بگذار به بالاي بلند تو ببالم

کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦

دوباره ديدمت

باز هم پا به روياي بيداريم گذاشتي

آمدنت مثل گذشته هاي دور بود و رفتنت مثل آينده هاي نزديك

هنوز هم همان بودي

همانقدر مهربان و دوست داشتني

همانقدر لوس و بي مزه

همانقدر شوخ و با مزه

همانقدر سنگين و سر به زير

همانقدر مغرور و سر فراز

همانقدر عزيز و قابل احترام

تنها چيزي كه تغيير كرده بود...

نميدانم از تعارف كردن جاي خود به ديگري چه لذتي مي بري..!؟؟

آيا سراي قلب من براي عظمت عشق تو كوچك است؟

قول ميدهم در قلبم قصري از عشق برايت بسازم

حتي قول ميدهم رود خانه اي از خون رگانم از ميان قصر بگذرانم

تا صدايش لالايي شبهايت باشد و نجواگر عشق ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦

دوباره من دوباره تو

دوباره من دوباره تو

دو همنفس دو همزبون

دوباره عشق دوباره ما

دو همسفر دو همصدا

تو اي پايان تنهائي پناه آخر من باش

تو اين شب مرگي پائيز بهار باور من باش

بزار با مشرق چشمات شبم روشنترين باشه

مي خوام آئينه خونه با چشمات همنشين باشه
 
اين سخن ها كه شنيدي همه از هجر و جفا بود

انتظار دل خسته ز دلش مهر و وفا بود

در پي رفتن تو غصه همي همدم من شد

اي درغا چه بگويم همه جا صلح و صفا بود

خون چشمم كه براي تو دمي آب نباريد

اين شنيد از لب لعلت كه دگر وقت كفي بود

بي حد از پاي فتادم كه به دنبال تو گشتم

هاجر از بهر دو جرعه گه ز مروه به صفا بود

هرچه باريدم و دل را خبري زنده نگرداند

سيل اشكم سر سجاده و در كنج خفا بود

درد عشق دل ما را كه فقط بهر جدايي است

به شبانگاه و صباحي غم تو ذكر شفا بود

سخن ار مي طلبي گوي غم عاشق ما باش

نظر رحمت هو بر دل پاك ضعفا بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦

به نام وداع

باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته

باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد

آري ...

من ...

با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !

نازنينم !

غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد

سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده

كوركورانه زيستن را خوب آموختم !

توان نوشتن ندارم

واژه هايم گرد و غبار گرفته

من !

باور كن كه باورت كردم ...

باور كن كه بي تو بي باور شده ام !

من !

زندگيم را تمام كردم

حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !

حس مي كنم ...

هواي اينجا سرد و سنگين است

نازنينم !

ديگر نگو خداحافظ !

اگر مي روي بدون وداع برو ...

گله اي نيست !
 
ببين !

نقاشي عشق مي كشم و
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد

نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
 
ببين !

دستانم را ببين

چشمان ترم را ببين

ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !

به خاطر تو ...

نامت را هر روز زمزمه مي كنم

مبادا يادم رود

كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !

آري ... عاشق

خيال نكن ديوانه شدم ...

اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !

نازنينم !

ما محكوميم... محكوم به زندگي !

و شايد محكوم به مرگ!!!
 
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
 
رفته اي اينک اما
 
باز برمي گردي؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦

10 واقعيت اساسي در رابطه با ازدواج

1- شما نميتوانيد فردي را مجبور كنيد تا شما را دوست داشته باشد و هيچ كس

توانايي خوشبخت ساختن صد در صد شما را ندارد.

2- هر چه ميخواهيد تلاش كنيد، شما هيچگاه قادر نخواهيد بود شريك خود را تغيير

دهيد، هر چند اگر شما خود را تغيير دهيد، ممكن است شريك شما نيز تغيير كند.

3- اشخاص با اشخاص ازدواج نميكنند، بلكه آنها با توهمات و خيالپردازيهاي خودشان

ازدواج ميكنند.

4- يك ازدواج حقيقي درست از نقطه اي آغاز ميگردد كه توهمات پايان مي يابند.

چالش يك ازدواج آن است كه كشف كنيم با چه كسي ازدواج كرده ايم.

5- عشق تنها يكي از عللي است كه ما شريك خود را بر ميگزينيم. (برخي اوقات

مهمترين فاكتور نميباشد)

6- به احتمال زياد، خصلتها و صفات موجود در شريكتان كه ديوانه وار خشم شما را

برمي انگيزند، همان صفاتي هستند كه در ابتدا شما را مجذوب شريكتان كرده بوده

اند.

7-اين غير ممكن است كه شما  بدون تجربه كردن دوران درد و تنهايي يك رابطه را

پشت سر بگذاريد.

8-بزرگترين هديه اي كه ميتوانيد به فرزندانتان اعطا كنيد يك ازدواج محبت آميز

ميباشد.

9-موفقيت زماني در يك ازدواج حاصل ميگردد كه هر كدام از ما به اين واقعيت پي

ببريم كه نيازهاي شريكمان حداقل به اهميت نيازهاي خودمان ميباشد.

10- ازدواج بهترين فرصت براي رشد و بالندگي، غلبه بر حس خودخواهي و آموزش

عشق ورزي ميباشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦

قطره اي روي زمين

يه عمري آسمون بودي ، دستم به تو نمي رسيد

نه قطره اي روي زمين ، نه چشم تو منو نديد

هر چي  رو من قسم دادم به حرمت ستاره ها

تا که به تو نشون بدم ، بين تموم قطره ها

خدا که اين قصه رو ديد از رو زمينش منو چيد

ابري شدم که آسمون ، باز دوباره منو نديد

از بخت بد، من اين بالا ، اين آسمونِ رو زمين

بايد که قطره اي بشم ، اي آسمون منو ببين

قطره شدم از آسمون تا که بگم ديوونتم

من عاشق بوي نمِ اشکاي روي گونتم

به جاي بارون گريه ها ، مال تو باشه نازنين

بذار که با لمس تنت آروم بميرم رو زمين

نذار که حرف آخرم ، با گريه همبازي بشه

بگو که من دوسِت دارم ، تا اين دلم راضي باشه

هيچي نگفتش آسمون ، حتي منو نگا نکرد

تو لحظهً مرگ منم ، يه بار منو صدا نکرد...
 
قصه داره تموم ميشه ، مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنين ، اول خدا بعدم شما ....





<