نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۰۱/۰۶/۸۶

تقديم به هيچ کس

تو روزي خواهي آمد...همراه با نسيم...همراه با پرستوي مهاجر...همراه با ريزش

اولين قطرات باران...

تو روزي خواهي آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب...و با

خود دنيايي را خواهي آورد...

تو روزي خواهي آمد...و خاطراتي را زنده خواهي کرد که در پس خروارها خاک بوي

تعفن گرفته اند...

تو روزي خواهي آمد...روزي خواهي آمد از سفري که سر آغازش ماجراي عشق

بيگانه اي ديگر بود و فصل آخرش کوله باري از حسرت و پشيماني...

تو روزي خواهي آمد...روزي که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد... روزي که

ديگر نه چشمانم برقي خواهد داشت.. نه در قلبم رده پايي از عشق...

روزي که ديگر خيلي دير خواهد بود...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

آواز جدايي

اي يار ِ من، اي نگار ِ جاني

چون بگذرم از جهان ِ فانــي

زنهار كه نغمه هاي غمــگين

در روز ِ وداع ِ من مــخواني
 
نه گل به كنــــار ِ من گذاري

نه سرو كنــــــار ِ من نشاني
 
بگذار كه سبزه هاي مرطوب

از شبنم ِ پاك ِ آســـــــــــماني

اطــــــراف ٍ مزار ِ من برويند

با آن همــه لطف و مهرباني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

من خوبم

من، من هستم.

در دنيا هيچ کسي مثل من نيست. خيلي ها هستند که وجوه مشترکي با من دارند،

ولي هيچکس دقبقا مثل من نيست، بنابراين من مسئول هر حرفي هستم که مي

زنم، هر کاري که انجام مي دهم و هر انديشه اي که در ذهن دارم. اينها همه به من

تعلق دارند، زيرا اين منم که شخصا آنها را انتخاب کرده ام. من مسئول آنچه دارم،

هستم. جسم من همان کاري را مي کند که من به او مي گويم. ذهن من همان چيزي

را  مي انديشد که من مي خواهم. چشمهاي من همان تصاويري را مي بيند که من

ميخواهم. احساسات من هر چه که هست اعم از خشم، شادي، دلتنگي، عشق،

نااميدي و هيجان و کلماتي که بکار ميگيرم چه مودبانه و چه دلنشين باشند، چه

سخت و نامطبوع، چه درست باشد چه نادرست، صدايم خواه خشن باشد و خواه

ملايم و اعمالم چه نسبت به خود چه نسبت به ديگران، مسئول همه آنها "من"

هستم. اين منم که مالک تخيلات، روياها، آرزوها و ترسهايم هستم.

اين منم که مالک پيروزيها، موفقيتها، شکستها و اشتباهاتي هستم. و چون مالک همه

چيز خود هستم، ميتوانم با من  آشنا و رفيق بشوم. مي توانم من را دوست داشته

باشم و فقط اينگونه است که ميتوانم به بهترين نحو به خواسته هاي خود برسم. مي

دانم که در من  جنبه هايي وجود دارند که گيجم مي کنند، جنبه هايي که من آنها را

نمي شناسم، ولي تا هنگامي که با من  رفيق هستم و او را دوست دارم، شجاعانه

وبا دلي پراميد، راه حلهايي را براي مشکلات خود پيدا مي کنم و مي توانم در باره من

چيزهاي  بيشتري ياد بگيرم. آنگونه که ديده مي شوم و يا به نظر مي رسم. آنچه

ميگويم يا انجام مي دهم و آنچه فکر و احساس مي کنم، در آن لحظه خاص، همان

من  است و نشان مي دهد که من در کجا قرار دارم.

بعدها که اعمال، گفتار، احساسات و انديشه هاي خود را مرور مي کنم، شايد بعضي

از جنبه ها، نامطلوب به نظر برسد. آن زمان مي توانم عناصر نامطلوب را حذف و

چيزهاي جديدي را به جاي آنها ابداع کنم.

من قادرم ببينم، بشنوم، لمس کنم، بيانديشم، حرف بزنم و کارهايي را انجام بدهم.

ابزار بقاي من، نزديک شدن به ديگران، مفيد بودن، درک کردن انسانها ودنياي بيروني

هستند که همگي در اختيارم قرار دارند.

من مالک خود هستم، از اينرو اين منم که خود را مي سازم. من خودم هستم. و

من خوب . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

نمانده چرا

نمانده چرا

در زمانه ما

رنگ مهر و وفا

عشق و صدق و صفائي

خدايـــا، خدايـــا، خدايـــا

كشد به كجا

كار اهل صفا

اي رقم زن ما

تابه كي ناروائي

خدايـــا، خدايـــا، خدايـــا

كشد به كجا

كار اهل صفا

اي رقم زن ما

تابه كي ناروائي

خدايـــا، خدايـــا، خدايـــا

كجا بگريزم كه غم نشناسد نشاط مرا

چه چاره كنم تا زمانه بفهمد زبان مرا

غمم به سرو آتشم به دل و بسته لب ناله كردم

دلي نشود تا خبر زغمم نيمه شب ناله كردم

به جلوه همي در دل جمع خوبان نشسته توئي

به شكوه همي در پي عمر كوته فتاده منم

به خنده همي دامن از دست ياران كشيده توئي

به گريه همي سر به دامان صحرا نهاده منم

دگر چه بود لطف اين زندگاني

تهي چو شود ساغر مهرباني

نمانده چرا

در زمانه ما

رنگ مهر و وفا

عشق و صدق و صفائي

خدايـــا، خدايـــا، خدايـــا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

صداي گام هاي گريه مي آيد

صداي گام هاي گريه مي آيد

دوباره آمدي

كنار پنجره شعري نوشتي و رفتي

اين بار صداي قدم هاي تورا از پس پرده گاه گناه و گريه شنيدم!

حالا به اولين ستاره كه رسيدي بپرس

كدام شاعر غزلپوش شبانه عشق را

در برگهاي ولنگار دفتري كهنه مي نوشت!

اما ....

تو كه نشاني شاهرا ستاره را نمي داني!

هميشه از سيب و ستاره و روشني قصرهاي كاغذي كه مي نوشتم

مي گفتي:

هزار پروانه هم كه بر برگهاي دفترت بچسباني

پينه پيرو ياس عليل باغچه ما گل نمي دهد!

هيچوقت بهار طلاءي روز و رؤيا را

باور نكردي گلم!

هيچوقت خدا!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

يك روز مي بوسمت

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت

تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه

آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه

صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده

هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود

، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي

شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .

يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده

هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من

هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .

يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك

روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام

تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .

يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم

ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار

حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار

حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها

چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت

تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه

آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه

صفايي پيدا مي كند جهنم ... !

يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز

مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه

هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه

پيش تو هميشه سرخم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

سياه و سفيد

چه باروني مياد. چترمو آوردم بالاي سرت... نميخوام خيس بشي... درسته كه به

رفاقتمون پشت پا زدي اما دختر عمويم كه هستي..! هنوز يادمه كه ميگفتي مثله

گربه ها از آب بدت مياد.... آره من هم چترمو گرفتم روي سنگ، روي اين سنگ سفيد

كه درشت و سياه اسمتو روش نوشتن... و تو چقدر رنگ سياه رو دوست داشتي.... اه

از اين چتر هم كه آب رد ميشه... ولش كن! تو كه يكسال اين سوراخ تنگ و تاريك رو

تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن!... آخرين بار كه ديدمت وقتي بود كه

داشتن ميذاشتنت توي خاك.. نه... تو هم خوشگل بودي! يادته اون روزي كه واسه

اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه.. خنديدي! مسخرم كردي! بهم گفتي

ديوونه!! خدا كنه به اون كرمهايي هم كه تو چشمهات لونه كردند اينو نگفته باشي..

هر چي باشه بايد باهاشون يه عمر زندگي كني.. اينا ديگه من نيستن كه ولم كني

بري! نه عزيز دلم! اين كرم هاي نازنازي واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات

راستي به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا.. نه؟ فكر نكنم آخه

به نظرم اونجا خيلي تاريكه! ... اي بابا! آقا چرا واستادي؟ روضه ات رو بخون و برو

ديگه! نمي بيني مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدي؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما

نيستي لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما ميلرزند... راستي نميدوني رنگ

سفيد چقدر بهت مياد! آخرين بار پارسال قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس

ديدمت ولي حيف كه هميشه رنگاي تيره ميپوشيدي. حرف من رو هم گوش

نميدادي... غير از اون روز آخر كه همه همينجا مشكي پوشيدن و تو سفيد... قبلش

چقدر بهت گفته بودم اون روسري سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن..

باز ديدم كار خودت رو كردي. همش روسري مشكي سرت بود

ميدوني امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكي پوشيدن به اين نتيجه رسيدم تو راست

ميگفتي كه: مشكي رنگ عشقه!! ببين همه مشكي پوشن. قشنگه نه ...؟ آره همه

مشكي پوشيدن الا من ....! مثل پارسال كه هممون مشكي پوشيده بوديم و تو

سفيد.... بالاخره نوبت من هم شد. يادته گفتم بمون.. التماس كردم.... گريه كردم..

مگه گوش دادي؟ باز هم مثل هميشه با من لجبازي كردي و رفتي..! رفتي و من رو

تنها گذاشتي.. اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت!... بيشتر از يكسال نتونستم

تحمل كنم... آخرش يه عالمه قرص خوردم ... قرص سفيد ... سفيد كه تو دوست

نداشتي ولي آخرش باز هم به نفع تو شد... حالا كه همه فاميل برگردن خونه وقتي

من رو ببيند لباس مشكي هاشون رو در نميارن!... مشكي ، همون رنگي كه تو دوست

داشتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

سنگ قلبم

عشقم را با روحم در آميختم
 
وبرروي سنگ قلبم حک کردم
 
وسنگ قلبم را هديه کردم

تا ، سنگ قلبت شود

تو با استخوانهاي ترکيده ات در کنارم نشستي

جــــــام شراب را نوشيديم
 
و کرم هاي گلويمان را بلعيديم

عشق را زيبا يافتيم ،

همانگونه که در روياها يمـــان ديده بوديم

خــاطرات را به برگ هاي مچاله شده سپرديم

کودکي مان را ،

لبخند زنان آينه اي برابر رويمان گذاشتيم

تا خود را بنگريم ،

ديـــديـــم ، کرم هاي پيله بسته مان را

ديـــديـــم ، شانه هاي فرو رفته مان را

ديـــديـــم ، زيـــبــايــي بيمـارمان را
 
و جز گم شدن آرزويي نداريم
 
آرزوهايمان را برسنگ قـــبـــرمـــان مي نويسيم

تا ديگر، هيچ چيزرا نيازمند نـــبــا شـــيـــم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

ساعت رفتن به باد

در سوت و کور ريل زمان ايستاده ام

تاريک و روشن از هيجان ايستاده ام
 
در گرگ و ميش مبهم ترديد، تا هنوز

بين يقين و شک و گمان ايستاده ام
 
در امتداد قول و قرار هميشگي

پاي همان«هميشه بمان» ايستاده ام
 
من گردباد حادثه خيزم هنوز هم

هر چند ديگر از دَوَران ايستاده ام
 
رفتيد و ابرها همه گرد آمدند و بعد

باران گرفت و ... من پس از آن ايستاده ام
 
در شعله هاي داغ ترن هاي گم شده

در انتظار همسفران ايستاده ام
 
در انتظار سبز شدن هاي بعد از اين

پشت چراغ قرمزتان ايستاده ام
 
من در کنار سايه ي خود، دست بر عصا

تنهاتر از خداي جهان ايستاده ام
 
وقت غروب و ساعت رفتن به باد شد

اما هنوز من نگران ايستاده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

ديگران را ببخشيم ورهايشان کنيم

شايد سخت باشد کسي را که به ما ظلم کرده
 
ببخشيم ولي بخشش روح را آزاد مي کند .و
 
خودمان در درجه اول رها مي شويم .(امتحان
 
کنيد ) نفرت و کينه مانع پيشرفت ما در زندگي
 
مي شوداگر هر روز عفو و بخشايش را به کار
 
بنديد، و از وابسته گي به اشخاص و مکانها و
 
اشيا و اوضاع رهايي بطلبيد حتما جاده دريافت
 
محبتهاي خود را صاف خواهيم کرد و هميشه
 
بخاطر داشته باشيم خداوند ناظر بر اعمال تمام
 
بندگانش است و ما هر کاري که مي کنيم براي
 
خودمان مي کنيم .از نظر علمي ثابت شده ما هر
 
تصوري که مي کنيم بصورت انرژي در فضا پخش
 
مي شود. تا حالا شده بدون دليل از کسي که
 
نمي شناسيد خوشتان بيايد يا بلعکس ، اين
 
همان انرژي ناديني است که از فرد مقابل به
 
مغزتان مي رسد . اگر تصورات مثبت داشته
 
باشيد خوبيها را جزب مي کنيد هميشه از بلا در امان هستيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

نيمه راه

رفيق راهي و از نيمه راه مي گويي

وداع با من بي تكيه گاه مي گويي

ميان اين همه آدم، ميان اين همه اسم

هميشه نام مرا اشتباه مي گويي

به اعتبار چه آيينه اي، عزيز دلم

به هركه مي رسي از اشك و آه مي گويي

دلم به نيم نگاهي خوش است، اما تو

به اين ملامت سنگين، نگاه مي گويي؟

هنوز حوصلهء عشق در رگم جاري است

نمرده ام كه غمت را به چاه مي گويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

ديشب من

نمي دانم چه چيز باعث شد که از خواب بيدار شوم

به ساعت نگاه ميکنم

عقربه بزرگ روي عدد ۵ است و عقربه کوچک هم به دنبال آن، انگار هيچ وقت خسته

نمي شوند از اين حرکت دوال

بي خوابي زده به سرم ، تنم کش و قوس مي آيد . نمي توانم خودداري کنم

پناه مي برم به کاغذ و قلم ، قلمي که هميشه کار خودش را خوب مي داند.

شروع مي کنم به سياه کردن دل کاغذ، چقد ر اين کار را دوست دارم

سياه کردن صفحات سفيد و تداخل اين دو رنگ با هم چه هارمونييه قشنگي مي

شود.

و کاغذ ، کاغذي که هميشه تحمل ميکند ، تا قلم بنويسد و دل آزرده اش را آزرده تر

کند .

از تخت بلند ميشوم و آرام از اتاق بيرون مي روم، در حياط کسي نيست .

برق را روشن ميکنم

لبه باغچه مي نشينم از بوي ريحانها نفس تازه ميکنم ،

با خودم فکر ميکنم...

با خودم فکر ميکنم اين گلهاي کاغذي صورتي رنگ که سر در گوش هم نهاده اند چه

رازي را با هم در ميان ميگذارند .

شير آب را باز ميکنم و به گلها آب ميدهم .

سيل افکار متفاوت در سرم رژه ميروند

سرمم که داغ است ، داغه داغ

مثل قهوه ، مثل سوپ ، مثل دوست داشتن

به سمت حمام ميروم شير دوش را باز ميکنم.

آب سرد است ، سرده ، سرد

مثل بستني ، مثل يخ ، مثل دل من

همان زير دوش آب مي خوابم و به همه روزهاي زندگيم فکر مي کنم به گذشته و...

با خود ميگويم و همه روزهاي خوب چه زود ميگذرند و خاطره مي شوند .

و اين رسم زندگيست..

پس از مدتي سردم مي شود شير را مي بندم حوله را دور خودم مي گيرم تمام تنم

مور مور ميکند.

بين يک ليوان قهوه و چاي ، قهوه را انتخاب مي کنم

يه قهوه تلخه تلخ

مثل دل شکستن ، مثل بدي ، مثل حقيقت

لبه تخت مي نشينم ، آرام ليوان را به تنم مي چسبانم داغه داغه مثل سرم ،

از داخل جعبه سي دي ها ي خاک گرفته، سي دي سلين ديون را ميگذارم.

کمي گريه ميکنم

قهوه را هم ميزنم و ميخندم

دوباره فکر ميکنم... قهوه ام تمام ميشود.

رو تخت مي خوابم بدنم دوباره کشش مي آيد.

آرام آرام چشمانم را مي بندم و خوابم مي برد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

خسته ام از نوشتن

خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از اين همه دروغ...

خسته ام از اين کلمات کودکانه،از اين دلخوشي هاي بچه گانه

خسته ام از اين مستي و سردرگمي...خسته از جستجو کردن ، فراموش کردن

هستي ام ...وجودم...خسته از بازي هاي بچه گانه از بازي با اين همبازي هاي بچه تر

از خودم...خسته از دويدن... براي رسيدن...براي رسيدن به هيچ!

خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق...از اعتياد چشمانم به اشک.

خسته از باور دروغي بنام عشق...خسته از اين قمار ...از قمار دل...قماري که آخرش

چه برنده باشي و چه بازنده...بازنده اي بيش نخواهي بود... قماري که در پايانش

بجاي مشتي اسکناس چکشي ردو بدل ميشود که برنده با آن بر دل بازنده ميکوبد...

چکشي که فقط خرد ميکند..و دست به دست منتقل ميشود بازنده هاي قمار امروز

شايد چکش به دستان قمار فردا باشند

خسته از جارو کردن خرده شيشه هاي دل...خسته از بريده شدن 

دستم به دست اين خرده شيشه هاي مقدس...خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخم

هاي کهنه،خسته از شنيدن صدا در دل...که هر از گاه غريبه اي بر آن ميکوبد...

خسته از نوشتن نام اين رهگذران بر ديوار دلم با تيشهء عشق خسته از پاک کردن نام

اين رهگذران پس از رفتنشان ازاين سامان...خسته از کاروانسرا شدن دل و به زير

سوالرفتن عشق...

خسته ام .. خستهء .. خسته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

خوابم مي ايد

خوابم مي آيد اما

بايد دوباره تمام كتاب كواكب را دوره كنم!

بي گلايه و گريه كه نمي توان به ديدار دور رؤيا رفت!

بايد به ركعت سكوت و صداي كبوتر فرو شوم!

بايد به پنجره باز و پرواز پوك پر بينديشم!

به جريمه هاي نا نوشته كودكي

به گلوي گرفته و گيتار!

بايد به حقارت ابرها بينديشم به بيم بارش بارن!

به سرود ساكت اشك.....

خوابم مي آيد اما....

بايد به اندازه گريه ئي كوتاه هم كه شده

به تو بينديشم!

شايد نگاه گرم تو

در لابه لاي اين همه رؤيا

يا در خيال اين همه خميازه گم شده باشد!

چه كنم؟ زيباي من!

بايد بيابمت

به اين گريه هاي گاه به گاه بالش و بستر خو كرده ام ديگر!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

ابي غزل

چرا دگر دل مرا زغم جدا نمي كني
 
ز نور دل دگر دري به سينه وا نمي كني
 
ز خاطرات بودنم دگر گذر نمي كني
 
ز پشت خاوره مرا چرا صدا نمي كني
 
سكوت سرد يك سكون نشسته روي باورم
 
تلاطمي به قلب من چرا به پا نمي كني
 
ميان اين همه نفس هجوم ابي غزل
 
زعمق سبز پنجره مرا صدا نمي كني
 
اسير واژه ها منم اسير هرم اين قفس
 
در اسمان كوي خود مرا رها نمي كني
 
در انتهاي زندگي چو سايه ام غليظ و سرد
 
به نقش مرده ام كنون به تن وفا نمي كني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

خداوندا بميرانم

منم ، دلتنگ دلتنگم

منم ، يک شعر بيرنگم

منم ، دل رفته از چنگم

منم ، يک دل که از سنگم

منم ، آواز طولاني

منم ، شبهاي باراني

منم ، انسانيم فاني

خداوندا تو ميداني ...

منم ، در متن يک دردم

منم ، برگم ، ولي زردم

منم ، هستم ، ولي سردم

منم ، مُرده م ، منم مُرده م

منم ، يک بغض پر باران

منم ، غمهاي بي سامان

منم ، هستم دراين زندان

منم ، زخمهاي بي درمان

منم ، دارم تب و تابي

ز تنهائي ، ز بيتابي

منم ، رفته به گردابي

مرا بايد که دريابي

منم ، يک آسمان دردم

منم ، دريا شود قبرم

منم ، دنيا شود جبرم

منم ، پايان شده صبرم

منم ، يک ذره گردم

منم ، خواهم کسي همدم

منم ، برخود ستم کردم

دلم خون ميشود هردم

منم ، از عشق گويانم

منم ، دردست درمانم

منم ، آمد به لب جانم

خداوندا ! بميرانم !

خداوندا ! بميرانم !

خداوندا ! بميرانم !

خداوندا ! بميرانم !

خداوندا ! بميرانم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

توقع زيادي بود

منتظر نباش که شبي بشنوي،

از اين دلبستگي هاي ساده دل بديده ام!

که روسري تو را،

در آن جامه دان ِ قديمي جا گذاشته ام!

يا در آسمان،

به ستاره ي ديگري سلام کرده ام!

توقعي از تو ندارم!

اگر دوست نداري،

در همان دامنه دور ِ دريا بمان!

هر جور تو راحتي! بي بي باران!

همين سوسوي تو

از آنسوي پرده دوري،

براي روشن کردن ِ اتاق تنهائيم کافي ست!

من که اينجا کاري نمي کنم!

فقط, گهکاه

گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت مي کنم!

همين!

اين کار هم که نور نمي خواهد!

مي دانم که مثل ِ هميشه،

به اين حرفهاي من مي خندي!

با چالهاي مهربان ِ گونه ات...

حالا، هنوز هم

وقتي به آن روزيهاي زلالمان نزديک مي شوم،

باران مي ايد!

صداي باران را مي شنوي؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

ترانه يادم نمياد

ترانه يادم نمياد ‚ تنها بدون دوست دارم

بدون که با نبودنت ‚ قدم به قدم بد ميارم

طلسم خوشبختي من چشماي عاشق تو بود

وقتي که بودي ميشد از روزاي آفتابي سرود

با تو ميشد به ما رسيد

ميشد تو رو نفس کشيد
 
ميشد طلوع ممتد رو

تو اينه ي چشم تو ديد

ترانه يادم نمياد ‚ اما هنوز کنارتم

تو يار من نيستي و من تا ته دنيا يارتم
 
ميشد با دست عاشقت يه سقف پر ستاره ساخت
 
پيش حضور روشنت قافيه ساخت قافيه باخت
 
با تو ميشد به ما رسيد

ميشد تو رو نفس کشيد
 
ميشد طلوع ممتد رو
 
تو اينه ي چشم تو ديد

ترانه يادم نمياد ‚ اما چشات به يادمه
 
خاطره ها رو رج زدن بودن من همين دمه

ستاره نيس که بشمارم ‚ خودت بايد بياي و بس
 
با تو ميشه ترانه خوند ‚ تا اوج آخرين نفس
 
با تو ميشد به ما رسيد

ميشد تو رو نفس کشيد

ميشد طلوع ممتد رو
 
تو اينه ي چشم تو ديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

ترانه ي آغاز

در من هزار حرف نگفته

هزار درد نهفته
 
هزاران هزار دريا هر لحظه در تپيدن و طغيانند

در من هزار آهوي تشنه

در خشکسال دشت پريشانند

در من پرندگان مهاجر

ترانه هاي سفر را

در باغ هاي سوخته مي خوانند

با من که در بهار خزانم قصه هاي فراواني ست

با من که زخم هاي فراواني

بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند

هر قصه يک ترانه

هر ترانه خاطره اي ديگر

هر عشق يک ترانه ي بيدار است

در خامشي حضورم ، حرف مرا بفهم

يا براي عشق ، زباني تازه پيدا کن

تا درد مشترک

زبان مشترکمان باشد

حرف مرا بفهم و مرابشنو

اين من نه ،‌ آن من ديگر

آنکس که پنجره ي چشم هاي من او را

 کهنه ترين قاب است

از پشت پنجره ي زندان

حرف مرا بفهم

که فرياد تمامي زندانيان

در تمامي اعصار است

در گير و دار قتل عام کبوترها

در سوگ شاخه هاي تکه تکه ي زيتون

وقتي که از دل جوان ترين جوانه هاي عاشق باغ ماه

بر مسلخ هميشگي انسان

در لحظه ي شکفتن فرياد

باران سرخي از ستاره سرازير است

آن سان که هر ستاره دليل شرمساري خورشيد هاي بسياري

از برآمدنشان است

تو گريه مي کني

از عمق آشناي جنگل چشمانت

از عمق جنگلي که در آن پاييز ، در غروب به بغض نشسته

باران بي دريغ اشک تو مي بارد

تا عطر خيس جنگل پاييز

در من هواي گريه برانگيزد

آنگاه از چشم ذهن من

شعري بسان گريه فرو ريزد

من شعر مي نويسم

تو با ترانه هاي عاشق من ، عاشق

تو با ترانه هاي تشنه ي من دريا

بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه مي شوي

تو گريه مي کني

تو لحظه هاي شعر مرا ،‌ در خويش تجربه کرده

يعني مرا در بدترين و بهترين دقايق بودن تکرار مي کني

يا با ترانه هاي من بر لب

به رويا رويي جلادان به مسلخ خويش مي شتابي

يعني که با مني

ديروز

امروز

تا هنوز و هميشه

ايا زبان متشرک اين نيست ؟

آن زبان تازه که مي گفتم ؟

ايا زبان مشترک اين نيست ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

ابر و بارون

ابر و بارون سکوت شب من و غربت ماتم وتب

منِ تنها توي کوچه از غم تو بسته ام لب

ابر و بارون مي خونن باز براي من شعر و آواز

خاطراتي از تو و من عشق شيرين از يه پرواز

ابر و بارون پر ز غصه از يه قلب زار و خسته

از دل من که براهت يکه و تنها نشسته

ابر و بارون خوب مي دونن با دل من همزبونن

ولي مي دونن نمي شه غمها رو از دل برونن

ابر و بارون خسته هستن بسکه اشک از چهره شستن

بسکه ديدن من غمينم ديگه يک گوشه نشستن

ابر و بارون  باز ببارين باز گل لاله بکارين

واسه ي قلباي عاشق داغ لاله رو بذارين

ابر و بارون من ديوونه ام اسير دست زمونه ام

آدمک با تار پاره توي بازي زمونه ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۳۱/۰۵/۸۶

ميدوني

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم

تو تنها نيستي تو کوله بارت عشق ميزارم که بگذري

قلب ميزارم که جا بدي

اشک ميدم که همراهيت کنه

و مرگ که بدوني برميگردي پيشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

 مي خواهم بنويسم

چند روزي هست که مي خواهم بنويسم اما
 
بي حوصلگي و رخوت ، شايد به خاطر دلمشغولي هاي زندگي
 
بدجور فرصتامو ازم گرفته
 
نزديک دو ماه از پاييز هم گذشت
 
مثل برق ، مثل باد
 
به همين سادگي ...
 
نه اينکه فکر کني چيزي براي نوشتن نيست ها ... نه
 
هست ، فراوان و جسته گريخته
 
اما گاهي ، رخوت ، چنان در من نفوذ مي کند
 
که درماني برايش نيست جز خزيدن زير گرماي لحاف
 
و زانو را در شکم حايل کردن
 
و به ياد روزهاي نارس بودن ، خوابيدن
 
و گاهي وقت ها هم ، نيمه خواب نيمه بيدار
 
سرک مي کشم زير تخت
 
تا ببينم کسي آن زير مخفي نشده باشد
 
هنوز که هنوزاست اين عادت کودکي با من مانده
 
شايد روزي در همين سرک کشيدن ها
 
با جن ماده اي رفيق شدم ...
 
خدا را چه ديدي ؟!؟
 
ديروز به اين فکر مي کردم که اگر تنهايي هر آدمي شکل فيزيکي ميگرفت
 
و يکي ميشد شبيه خودش
 
آنوقت من و مثلا تنهايي ام وقتي خيلي دلمان مي گرفت با هم قهر مي کرديم
 
آنقدر قهر مي کرديم تا يکي پيدا شود آشتيمان دهد
 
آنوقت کسي که مارا آشتي ميداد با تنهايي اش ميشد دوست مشترک من و تنهاييام
 
بعد تنهاي من با او دوست ميشد و تنهايي او با من

اينطوري نصف من پيش او بود و نصف او پيش من
 
بعد ... بگذريم , اصلا هيچي .

توي روزنامه خوندم
 
بين همه حيوانات ، گرگ ها نسبت به زندگي دو نفره با همسرشون وفادارترينن
 
طوري که تا آخرين روزهاي عمرشون به هم وفادار مي مونن و همديگه رو حتي در

سخت ترين شرايط ترک نمي کنن
 
گرگ ها ، در عين بي رحمي و وحشي بودنشون ، مظهر عشقن و وفاداري
 
و آدم ها ...
 
و ضمنا خوندم ، مگس ها همه چيز رو به صورت آهسته و اسلوموشن مي بينن
 
به اين فکر کردم که بيچاره مگس ، وقتي معشوقش ترکش مي کنه
 
چقدر بايد زجر بکشه ،
 
مخصوصا وقتي که اون از دور ، دستشو براش تکون ميده و ميگه :
 
خ .. د ... ااا ... ح ... ا ..... ف ... ظ
 
چند تا بو هست که خيلي دوستشان دارم
 
بوي ريحان تازه
 
و بوي خاک باران خورده و هندوانه سرد و دود آتشي که از دور بيايد !
 
و همينطور بوي چسب رازي و کاغذ کتاب هاي قديمي و گل اقاقيا
 
و بوي ادکلن پوران هوم و کرم دست و صورت نيوا
 
بوها خاطرات سيال ذهن منجمد آدم ها هستند .

اين شعر زيبا رو از کتاب دريا در من شهريار قنبري انتخاب کردم , خيلي زيباست :

منو از پشت ديوار صدا ميکردي , نگو نه
 
يه جور خوبي به من نيگا ميکردي , نگو نه
 
جاي پاي ما دو تا از تو کوچه پاک نمي شد
 
کوچه رو از اسممون سيا ميکردي , نگو نه
 
چه روزايي ، چه روزاي خوبي داشتيم
 
کاش اونا رو تو کوچه جا نمي ذاشتيم
 
زير بارون مي ديدم که چتر تو دست منه
 
آخه دوست نداشتي بارون به تنم دس بزنه
 
بازيمون بود بازي عروس دومادي ، نگو نه
 
به من انگشتر کاغذي ميدادي ، نگو نه
 
 چه روزايي ، چه روزاي خوبي داشتيم
 
کاش اونا رو تو کوچه جا نمي ذاشتيم
 
تو همون کوچه نه جاي پاي تو مونده نه من
 
بچه ها مي خوان که مثل ما عروس دوماد بشن

اما من دوست ندارم عروسيشون سر بگيره
 
چون نمي خوام مثل من وقتي بزرگ شدن بگن :
 
چه روزايي , چه روزاي خوبي داشتيم
 
کاش اونا رو تو کوچه جا نمي ذاشتيم ....

وقتي آدم ها همديگر را براي اثبات بودن خويش مي خواهند ،
 
خدا چه غريبانه برگ هاي زرد پاييزي را به دست باد مي سپارد
 
شايد هنوز فکر مي کند : برگ درختان سبز در نظر هوشيار ..........

من به چيزي فکر مي کنم
 
وقتي که به تو سلام مي کنم
 
و تو , به چيز ديگري فکر مي کني ،

وقتي جواب  سلامم را مي دهي
 
در تمام مدتي که حرف مي زنم
 
به چيزي فکر مي کنم

و در  تمام مدتي که گوش مي دهي
 
به چيز ديگري مي انديشي
 
لحظه خداحافظي

من به  چيزي فکر مي کنم
 
و وقتي تو از دور برايم دست تکان مي دهي

به چيز ديگري  فکر مي کني
 
موقعي که فرسنگ ها از هم دور مي شويم
 
تو به چيزي فکر مي کني
 
و من به چيز ديگري
 
و بعد ها ،
 
بعد از مرگمان
 
کسي خواهد فهميد آيا
 
که تو به اين فکر ميکردي
 
که من چرا دست هايت را در دستانم نمي گيرم و تو را در گرمايشان شريک نمي کنم
 
و من به اين فکر مي کردم که
 
تو چقدر سرد به نظر مي رسي ....

در زندگي , اشتباهات زيادي کرده ام
 
اشتباهاتي که گاهي مدام , سايه اش را در کنارم حس مي کنم
 
دل هايي را شکسته ام ,
 
که صداي شکسته شدنشان را , و پژواکش را در خودم , دائما , به وضوح , مي شنوم
 
چيزهايي را نديده به حال خود رها کرده ام
 
که تصويرشان را , مدام , در حرکت پيوسته ام , مي بينم
 
و دردهايي را درمان نبوده ام
 
که دردش را , ممتد و سنگين , در تمامي زندگي ام , احساس مي کنم
 
و شيطان در کنارم , دلداري ام مي دهد که :
 
انسان ، جائز الخطاست ....
 
و در آخر :

شگفتا ، وقتي که بود نميديدم

وقتي مي خواند نمي شنيدم
 
وقتي ديدم ، که نبود ،
 
وقتي شنيدم ، که نخواند ،
 
چه غم انگيز است وقتي که چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد و ميخواند و

مينالد ، تشنه آتش باشي و نه آب ، و چشمه که خشکيد ،
 
چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودي بخار شد و به هوا رفت و آتش کوير را

تافت و در خود گداخت ، و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد ، تو تشنه آب

گردي و نه آتش ،
 
و بعد ، عمري گداختن از غم نبودن کسي که تا بود ، از غم نبودن تو ميگداخت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

همهء ما وارثيم

همهء ما وارثيم

وارث عذاب عشق

سهم اونكس بيشتره

كه ميشه خراب عشق

سوختن و فرياد زدن

اينه رمز و راز عشق

وقت از خود مردنه

لحظهء آغاز عشق

واسه اين صداي ني

موندني ترين شده

كه به لطف زخم عشق

حنجره ش خونين شده

سهم من گلوي زخمي منه

يه صدا واسه هميشه موندنه

كوله بار سهم من رو شونمه

كوله باري كه پر از شكستنه

گرمي مي عشقو تكرار مي كنه

نالهء مي عشقو فرياد مي زنه

گرمي مستي و ضجه هاي ني

جوهر تمام شعراي منه

قيمتي ترين عذابه درد عشق

غم ناب و شعر نابه درد عشق

نطفهء تمام عاشقانه ها

جوشش روح شرابه درد عشق

ذات هر قطرهء قيمتي اشك

سهم اين دل خرابه درد عشق

زندگي كتاب شعر لحظه هاست

بهترين فصل كتابه درد عشق








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

همه آدم ها با هم برابرند

همه آدم ها با هم برابرند

اما پولدارها محترم ترند

همه آدم ها با هم برابرند

اما دخترها پر طرفدارترند

همه آدم ها با هم برابرند

اما بچه ها واجب ترند

همه آدم ها با هم برابرند

اما خانم ها مقدم ترند

همه آدم ها با هم برابرند

اما سياه ها بدبخت ترند

البته تبعيض در بين نيست

در کل همه آدم ها با هم مساويند

اما بعضي ها مساوي ترند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

شعر سپيد

تو شعرهاي سپيد من جايي نمونده واسه تو

سياهي و در به دري از روزگار من برو

تورو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني

ديگه نمي خوام تو گوشم شعرهاي غمگين بخوني

اگه نمي ريم بدون که دشمن جون مني

دلم مي خواد هر جوري هست کنار من جون بکني

اگه نمي ريم بدون که دشمن جون مني

دلم مي خواد هر جوري هست کنار من جون بکني

تو شعرهاي سپيد من جايي نمونده واسه تو

سياهي و در به دري از روزگار من برو

تورو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني

ديگه نمي خوام تو گوشم شعرهاي غمگين بخوني

دنياي من روشن و تو دشمن روشنيا

خورشيد من دار مياد بي سروپاي رو سياه

مي خوام روزاي خوب من شکنجه جونت بشه

سپيدي هاي من تورو تا مرز مردن بکشه

سياهي و دربه دري غصه نا تموم من

چه قدر بايد گريه کنم از من و گريه دل بکن

تورو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني

ديگه نمي خوام تو گوشم شعرهاي غمگين بخوني

اگه نمي ريم بدون که دشمن جون مني

دلم مي خواد هر جوري هست کنار من جون بکني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

انتهاي گريه

هميشه به انتهاي گريه كه مي رسم

صداي ساده فروغ از نهايت شب را مي شنوم

صداي غروب غزلها

صداي بوق بوق نبودن تورا در تلفن

آرام تر كه شدم شعري از دفاتر دريا را مي خوانم

و به انعكاس صدايم در آيينه اتاق خيره مي شوم

در برودت اين همه حيرت كجا مانده يي آخر؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

هميشه اينگونه بوده

هميشه اين گونه بوده است...

هميشه اين گونه بوده است کسي را که خيلي دوست مي داري زود ازدست ميدهي
پيش از آن که خوب نگاهش کني مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود ،

فکر مي کردي مي تواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد، خورشيد از

پشت کوها سرک مي کشد، در کنارش باشي

هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي...

هنوز همه لبخند هاي خود را به او نشان نداده بودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

هم خونه

هم خونه ي من اي خدا
 
از من ديگه خسته شده
 
کتاب عشق ما ديگه

خونده شده ،‌ بسته شده

خونه ديگه جاي غمه

اون داره از من دور مي شه
 
اين خونه ي قشنگ ما
 
داره برامون گور مي شه
 
اون دست گرم و مهربون
 
با دست من قهره ديگه
 
چشماي غمگينش با من
 
قصه ي شادي نمي گه
 
هم خونه ي من با دلم
 
خيال سازش نداره
 
دستاي کوچيکش ديگه
 
ميل نوازش نداره
 
شبا وقتي ميرم خونه
 
بوسه به موهاش مي زنم
 
سرش به کار خودشه
 
انگار نه انگار که منم
 
روزا وقتي ميام بيرون

اون خودشو به خواب زده
 
خب ، مثل روزگار شده
 
يه روز خوبه ،‌يه روز بده
 
اي دل من ، اي ديوونه
 
بذار برم از اين خونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

هفت شماره ي ساده

شکايت نمي کنم، اما

ايا واقعاً نشد که در گذر ِ همين هميشه ي بي شکيب،

دمي دلواپس ِ تنهايي ِ دستهاي من شوي؟

نه به اندازه تکرار ِ ديدار و همصدايي ِ نفسهامان!

به اندازه زنگي...

واقعاً نشد؟

واقعاً انعکاس ِ سکوت،

تنها حاصل ِ فرياد ِ آن همه ترانه

رو به ديوار ِ خانه ي شما بود؟

نگو که نامه هاي نمنک ِ من به دستت نرسيد!

نگو که باغجه ي شما،

از آوار ِ آن همه باران

قطعه اي هم به نصيب نبرد!

نگو که ناغافل از فضاي فکرهايت فرار کردم!

من که هنوز همينجا ايستاده ام!

کنار همين پارک ِ بي پروانه

کنار همين شمشادها، شعرها، شِکوه ها...

هنوز هم فاصله ي ما

همان هفت شماره ي پيشين است!

ديگر نگو که در گذر ش گريه ها گُمش کردي!

نگو که نشاني کوچه ي ما را از ياد بردي!

نگو که نمره ِ پلک ِ غبار گرفته ي ما،

در خاطرت نماند!

ايا خلاصه ي تمام اين فراموشي هاي ناگفته،

حرفي شبيه « دوستت نمي دارم» تو

در همان گفتگوي دور ِ گلايه و گريه نيست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

من وجود دارم

من ميانديشم پس من وجود دارم .

انسانها قبل از اينکه خوب يا بد باشند متفاوتند

در راه ،‌ ديدن چراغ يك كلبه كوچك رسيدن را نويد مي دهد .

در تابستان ، يك درخت سايه مي اندازد بر داغي تن خيابان.
 
سايه همچنان گسترده ست، بر روي هستيم .
 
خانه اي مي خواهم كه پنجره هايش به سوي فردا باز شود .
 
هميشه در تاريكي شب به فردا، به سپيده ي فردا انديشيده ام .
 
هميشه با خستگي اي باور نكردني هر يك تيك سرگردان را را به يك تاك سر به هوا

چسبانيده ام تا شب بگذرد .
 
نمك نشناس ترين افراد كساني هستند كه دوره آلي شيمي را نديده اند .
 
بعضي ها خط تان را نمي خوانند و بعضي دورتان را خط كشيده اند .
 
اكثرا” كاري به ‹ كار › شما ندارند ، به بيكاريتان چه عرض كنم .
 
حقيقت هرچه باشد ، واقعيت چيز ديگري است .
 
از بخت ياري ماست شايد آنچه که مي خواهيم يا بدست نمي آيد يا از دست مي

گريزد .
 
گاه آنکه ما را به حقيقت مي رساند خود از آن عاريست .
 
عشق نيازمند رهايي است نه تصاحب .
 
در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه .
 
دلم براي خودم کلي تنگ شده .
 
دوست كسيه كه آدم از كنارش مثله غريبه رد نميشه .
 
دوستي يه قرارداد نوشته نشده بين آدماس به قيمت محبت و مدت بينهايت .
 
بي تفاوتي در قبال محبت بدترين بي احترامي به آدماس .
 
در نوشته هاي هيچ كس به غير از تو نشاني از من نيست .
 
بدترين چيز اينكه كه اسير روزمرگي بشي ، حتي اگه بهار باشه .
 
كتاب سفره گسترده‏اى مى‏ماند كه دهها اغذيه و اشربه مطبوع در آن نهاده شده .

پيري مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودي مانع از پيريست .

هرگز ندا نستم چگونه ستايش کنم تا آنکه آموختم 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

من زندگي را دوست دارم

من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم

دين را دوست دارم ولي از كشيش ها مي ترسم

قانون را دوست دارم ولي از آيينه مي ترسم

سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم

من مي ترسم پس هستم

اينچنين  مي گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

مقصد

هميشه تا خونه تون هي قدمام ميشمارم!

اما باز وقت رسيدن يه قدم کم ميارم!

يکي هست که قبل من ميرسه به دستاي تو!

اون همونيه که هيچوقت نمي گه :دوست دارم!
       
اون همونه که نگاهش يه شب بارونيه!

اون همونه که غزل تو  حنجرهش زندونيه!

اون همونه که برات ترانه پيشکش مي کنه!

اون هونه که صداش يه گريه ي پنهونيه!

اون منم تنها ترين ترانه خون!

آخرين قاصدک نامه رسون!

مقصد نامه ي پنهونيه من!

من تکيه گاه گريه هات بدون!

اگه باشي مي تونيم تقويم وارونه کنيم!

شب با ستاره ها دوباره همخونه کنيم!

بيا هفتا آسمون بشماريم بالا بريم!

موهاي فرشته هاي قصه ر شونه کنيم!

يکي هست که پا به پات تا آسمون بالا بياد!

يکي هست که تورو حتي بيشتر از خودت بخواد!

يکي هست که شونه ش بسپاره  به هق هق تو,

وقتي بادبادک عشق مي بره دستاي باد!

اون منم تنها ترين ترانه خون!

آخرين قاصدک نامه رسون!

مقصد نامه ي پنهونيه من!

من تکيه گاه گريه هات بدون!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

مادر مرا ببخش

مادر!مرا ببخش.

فرزند خشمگين و خطاکار خويش را-

با چشم اشکبار،زپيشم چو ميروي-

سرتابپاي من-

غرق ملامت است.

هر لحظه در برابر من اشک ريختي-

از چشم پر ملال تو خواندم شکايتي

بيچاره من،که با همه ي اشکهاي تو-

هرگز نداشت راه گناهم نهايتي

توگوهري که در کف طفلي فتاده اي

من،ساده لوح کودک گوهر نديده ام

گاهي بسنگ جهل،گوهر را شکسته ام-

گاهي بدست خشم،بخاکش کشيده ام

مادر!مرا ببخش.

صدبار از خطاي پسر اشک ريختي

اما لبت بشکوه ي من آشنا نبود

بودم در اين هراس که نفرين کني ولي-

کار تو از براي پسر جز دعا نبود.

بعد از خدا،خداي دل وجان من تويي

من،بنده اي که بار گنه ميکشم بدوش

تو،آن فرشته اي که ز مهرت سرشته اند

چشم از گناهکاري فرزند خود بپوش.

اي بس شبان تيره که درانتظارمن-

فانوس چشم خويش- به ره- برفروختي

بس شامهاي تلخ که من سوختم زتب-

تودرکنارمن دست بردعا-

برديدگان مات پسر ديده دوختي

تا کاروان رنج مراهمرهي کني-

با چشم خوابسوز-

چون شمع ديرپاي-

هرشب،گريستي-

تا صبح سوختي.

شبهاي بس داراز نخفتي که تا پسر-

خوابد بنازبراثرلاي لاي تو.

رفتي بآستانه ي مرگ از براي من

اي تن بمرگ داده!بميرم براي تو.

اي قامت خميده ي درهم شکسته ات-

گوياي داستان ملال گذشته هاست

رخسار رنگ باخته و چشم خسته ات-

ويرانه اي زکاخ جمال گذشته هاست.

درچهره ي تو مهروصفا موج ميزند

اي شهره در وفاوصفا!ميپرستمت

درهم شکسته چهره ي تو،معبد خداست

اي بارگاه قدس خدا!ميپرسمت.

مادر !من از کشاکش اين عمر رنج زاي-

بيمار و خسته جان به پناه تو آمدم

دور از تو هرچه هست،سياهيست،نور نيست

من درپناه روي چو ماه تو آمدم

مادر! مرا ببخش.

فرزند خشمگين و خطاکار خويش را-

با چشم اشکبار،زپيشم چو ميروي-

سرتابپاي من-

غرق ملامت است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

اون دختر کولي

فال اون دختر کولي تو خيابون, يادته؟

گفت دل شيشه ييم مي شکني آسون,يادته؟

تو مي گفتي دروغه!ما هميشه با هميم!

لحظه ي تلخ جدايي دلامون,يادته؟

حالا هي نامه ها ر به قاصدکها مي سپارم!

مي نويسم که مثل قديما دوست دارم!

قاصدکها توي دست باد ميرن يه جاي دور ,

من تو هر ترانه ايي اسمت صد بار ميارم!

حالا که نامه ها ر گم ميکنه نامه رسون,

نازنينم !به خودت سلام ما ر برسون!

نگو يادت نمي ياد اون همه حرفاي قشنگ!

نگو تکرار نمي شن خاطره هاي رنگ به رنگ!

حالا من تو هر ترانه ميشکنم هزار دفه ,

حالا مقصدمون شده افسانه ي ماه پلنگ!

تو هميشه دور دوري, من هميشه پا به پات!

چشم به راه ديدنت,منتظر زنگ صدات!

هر جاي قصه که هستي اين حقيقت ر بدون:

يه نفر تا ته دنيا نامه ميفرسته برات!

حالا که نامه ها ر گم ميکنه نامه رسون,

نازنينم !به خودت سلام ما ر برسون!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

طوفان سهمگين

امروز حتي باران شرمنده نيرنگ بازيهاي تو شد

ابرها بغض كردند و باريدند

دل آسمان گرفت

صاعقه زد و روح هوا خشمگين شد

قلب پاك دختري ساده شكست

و طوفان سهمگين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

فاصله

شکست بين ِ پر کشيدن ُ پرپرزدن فاصله چيست؟

روي ايينه ي قلبم، عنکبوته يه شکسته!

اين ترانه حرف ِ من نيست، اين سکوته يه شکسته!

نگو با خاطره مي شه، زنده موند ُ زنده گي کرد!

جنگل ِ خاطره هامم، برهوت ِ يه شکسته!

آره! من بازي ر ُ باختم، تو برنده يي دوباره!

قسمت ش تو بي خيالي، قسمت ِ من انتظاره!

امّا اون که از هجوم ِ تلخ ِ طعنه ها مي ترسه،

واژه ي قسمت ُ جاي ترس ُ وحشتش مي ذاره!

اگه پام ُ پس کشيدم، واسه اين نيس که بريدم،

من همونم که هميشه سيب ِ ممنوعه ر ُ چيدم!

علتش فقط تويي! تو! آخرين شعر ِ نگفته!

ديگه خيلي وقته برق ِ عشق ُ تو چشات نديدم!

وقتي تو نخواب مونم، که ديگه حرفي ندارم!

اگه تو ميخواي بگو که حتّا اسمت ر ُ نيارم!

امّا فکر نکن سکوتم، معني ِ بي خبريمه!

بي تو، بدون ِ ياد ِ تو سياهه روزگارم!
 
ساده بودن را از پري كوچكي آموخته ام ، كه با بوسه اي ميمرد و با بوسه اي به دنيا

مي آمد! اما دراين ميان رازي هست كه تنها تو از زواياي آن با خبري ! بگو بدانم! بي

بي باران! گرماي ناب دومين بوسه ي معجزه ، آيا برگونه هاي خيس گريه ي من

خواهد نشست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

دلتنگ

تن تو ظهر تابستونو يادم مي ياره

رنگ چشماي تو بارونو به يادم مي ياره

وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره

قهر تو تلخي زندونو به يادم مي ياره

من نيازم تورو هر روز ديدنه

از لبت  دوستت دارم  شنيدنه

تو بزرگي مثه اون لحظه که بارون مي زنه

تو همون خوني که هر لحظه تو رگهاي منه

من نيازم تورو هر روز ديدنه

از لبت  دوستت دارم  شنيدنه

تو مثه وسوسه شکار يک شاپرکي

تو مثه شوق رها کردن يک بادبادکي

مثه يک قصه پر حادثه اي تو هميشه

تو مثه شا دي خواب کردن يک عروسکي

من نيازم تورو هر روز ديدنه

از لبت  دوست دارم  شنيدنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

به همين سادگي

عزيز من!

خوشبختي نامه‌اي نيست که يک روز، نامه‌رساني، زنگ در خانه‌ات را بزند و آنرا به دستهاي منتظر تو بسپارد.

خوشبختي، ساختن عروسک کوچکيست از يک تکه خمير نرم شکل پذير...

به همين سادگي،

به خدا به همين سادگي؛

اما يادت باشد که جنس آن خمير بايد از عشق و ايمان باشد نه هيچ چيز ديگر...

خوشبختي را در چنان هاله‌اي از رمز و راز، لوازم و شرايط، اصول و قوانين پيچيده‌ي

ادراک‌ناپذير فرو نبريم که خود نيز درمانده در شناختنش شويم...

خوشبختي همين عطر محو و مختصر تفاهم است که در سراي تو پيچيده است...

اي عزيز!

انسان، آهسته آهسته عقب‌نشيني مي کند.

هيچکس يکباره معتاد نمي شود،

يکباره سقوط نمي‌کند،

يکباره وا نمي‌دهد،

يکباره خسته نمي‌شود ،

رنگ عوض نمي‌کند،

تبديل نمي‌شود 

و از دست نمي‌رود.

زندگي بسيار آهسته از شکل مي‌افتد و تکرار و خستگي، بسيار موذيانه و پاورچين

رخنه مي‌کند.

بايد بسيار هشيار باشيم و نخستين تلنگرها را، به هنگام و حتي قبل از آنکه ضربه

فرود آيد، احساس کنيم.

هرگز نبايد آن روزي برسد که ما صبحي را با سلامي محبانه آغاز نکنيم.

خستگي نبايد بهانه‌يي شود براي آنکه کاري را که درست مي‌دانيم، رها کنيم و

انجامش را مختصري به تعويق اندازيم.

قدم اول را، اگر به سمت حذف چيزهاي خوب برداريم، شک مکن که قدمهاي بعدي را

شتابان برخواهيم داشت.

ما بايد تا آخرين روز زندگيمان_ که اينگونه به دشواري بر پا نگهش داشته‌ايم _ تازه

بمانيم.

به خدا قسم که اين حق ماست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

خاطرات

باز در چهره خاموش خيال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستي سوزت

باز من ماندم و يک مشت هوس

باز من ماندم و يک مشت اميد

ياد آن پرتو سوزنده عشق

که ز چشمت به دل من تابيد

باز در خلوت من دست خيال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستي ريخت

در نگاهت عطش طوفان بود

ياد آن شب که ترا ديدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهي تشنه و ديوانه عشق

ياد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

ياد آن خنده بيرنگ و خموش

که سراپاي وجودم را سوخت

رفتي و در دل من ماند به جاي

عشقي آلوده به نوميدي و درد

نگهي گمشده در پرده اشک

حسرتي يخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسويم ايي

ديگر از کف ندهم آسانت

ترسم اين شعله سوزنده عشق

آخر آتش فکند بر جانت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦

حالا نيستي كه

حالا نيستي كه نگاهت

به مزرعه ي واژه هاي لال بوزد

و خورشيد را

از خواب عصر گاهي بيدار كند

اگر گلي كوچك

گوشه ش ناپيداي لبت مي روييد

ستاره ها آن شب

جشن آتش بازي داشتند

حالا نيستي كه نگاهت

ماه شود

به مرداب جهان بخندد

و نيلوفران درونش را

بيدار كند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۳۰/۰۵/۸۶

نواهاي زميني

ميان تمام نواهاي زميني نوايي ,که به دورترين نقطه در اسمان راه مي يابد,

موسيقي موزون قلب عاشق است..

عشق رود زندگي در جهان است.

مينديش که با ديدن جويباري کوچک , يا با رسيدن يه نخستين چشمه حقير

عشق را شناخته اي.

تا آن زمان که از ميان دره هاي خارايين نگذري , و جويبار را گم نکني

و مرغزار را پشت سر نگذاري و جويبار را ببيني که هر آيينه گسترده و ژرف تر مي

گردد.

تا آنجا که کشتي ها بر پهنه آن پيش مي رانند,

تا به فراسوي مرغزار پا ننهاده اي و به اقيانوس بي انتها نرسيده اي ,

تا تمامي گنج ها را به اعماق اين اقيانوس نسپرده اي,

در نخواهي يافت که عشق چيست
 
در شهري به نام عشق کوهي است به نام محبت 

در اين کوه رودي است به نام صفا 

در اين رود آبراهي ميرود به نام وفا 

سر انجام اين آبراه به آبگيري ميريزد به نام وداع








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

يادت باشه

يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي

هست

که يکم اون ور تر مي تپه براي تو...

يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...

يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت وخيالت هم

آرامش بخشه...

هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم اون وقته که

چشمم دنبال چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت

ميکنم.. دستام دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستي...هميشه

ميموني...خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن

اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه

ها در مقابلت کم ميارن حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود ..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

خسته ام مثل هميشه

خسته ام مثل هميشه ...فراموش كرده ام امروز چند شنبه است و ساعت چند است يا

كجا و چه وقت با چه كسي قرار ملاقات دارم!!!

فقط مي دانم شب كه گذشت من هنوز خوابم نبرده بود كه صبح سر رسيد.سر زد به

اتاقم و جارو كرد خواب و بيداري شب را....

در خانه بوي عطر قهوه پيچيده و من پيچيدم خودم را به موسيقي و ذهن.اما نمي

توانم از موسيقي لذت ببرم.فقط ذهن آزارم مي دهد.مي خواهم نقشي بزنم.آهي

بكشم.زندگي تف انداخته بر روي هرچه فنجان قهوه است.قهوه ام كه سر رفت.مي

روم سراغ ترانه اي ديگر.ذهن كم كم مي رود كه آرام بگيرد.آه خداي من پس به دنبال

چنين نوايي مي دويد حالم و از حالش بي خبر بودم كه تلفن زنگ زد.من كه نمي

توانم زنگ بزنم به او ...خودم با او قهر كردم.

گوشي را كه برداشتم صدايي گفت:پوف پوف...

خنده ام گرفت اما جدي گفتم: آزار داري مگر.فقط خدا مي داند وقتي بد اخلاقم چه

قدر بد اخلاقم!حتي از فلفل سياه هم تندتر مي شوم...با قهوه ام لج مي كنم.تلخ مي

نوشمش.حتي گاهي به جايش گپ مي زنم و چه گس است اين چاي خارجي با اين

عطر سنگين كه بعضي وقتها زبانم را كه سهل است گوشهايم را هم به بازي مي

گيرد.

مي روم پتو را بكشم روي سرم يا سرم را ببرم زير پتو كه مي بينم زمستان كه نيامده

هنوز!

تازه بايد بروم چند بسته كبريت بخرم ...گاز فندكم هم تمام شده پس اين همه خاطره

را چه كسي پك بزند تا آخر....

مي روم كه بروم مي بينم همه اش تنها خيال است...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

ممنونم از خدا

ممنونم از خدا که تو را آفريده است

از حس چشمهاي تو در من دميده است

اي صورت قشنگ تو ناچيدني ترين

با اين که گونه هاي تو سرخ و رسيده است

وصف تو در مجال دو بيتي نمي شود

توصيف گيسوان تو کار قصيده است

نقاش چيره دست تو را در ميان دشت

با حس چشم هاي تو آهو کشيده است

حالا منم مسافري از جنس چشم تو

دنبال لالواني آهو دويده است

از هز طرف که مي روم آن سوي ديگري

او را کسي ميان محله نديده است؟

بي تو غريبه تر شده ام , لاغر و سياه

لاغر تر از هميشه و رنگم پريده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

هوا هواي رفتنه

يه چمدون دست همه

بار يه لبخند يه عشق

بار يه دل بار غمه

يکي مياره سوغاتي

يکي ميره با دلهره

هر کي مياد هرکي ميره

چشاش ميگه مسافره

يکي غريبه هيچ کسي

سراغشو نميگيره

شايد که همزاد منه

تنها مياد تنها ميره

بازار داغ بدرقه

بازار حرف و همهمه

لحظه پرواز نو شد

تو هم برو مثل همه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

همسايه هاي ساكت

بگذار كه همسايه هاي ساكتمان نام تو را ندانند .همين زلال زرد روسري براي پچ پچ

هزار ساله آنان كافيست .همان بهتر كه نام تو در لا به لاي ترانه نهان باشد.همان بهتر

كه از ميان واژه ها بدرخشي خورشيدك من.همان بهتر كه نام تو در لا به لاي گريه ها

نهان باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

هم روزگار

غم نخور! هم روزگارم! من هواي تو رو دارم!

واسه چارديوارقلبت صدتاپنجره ميارم!

غم نخور! زيباي خفته! نا اميدي حرف مفته!

رنگ عوض مي کنه اين شب با غزل هاي نگفته!

نگوخيلي وقته اينجا کسي فردا رو نديده!

توي پولک لباست صدتا فانوسه اميده!

چرخ تو وقتي مي رقصي! ميشکنه چرخ فلک رو!

تازه ميکنه دوباره خبراي قاصدک رو!
 
شب از رقص تو مي ترسه! بترسون ديو جادو رو!

پريشون کن با آوازت سکوت اين غزلگو رو!

غم نخور! هميشه روشن! رخوتو بگير از اين تن!

خون زندگي رو بسپار به رگ ترانه ي من!

غم نخور! همدست خسته! شب پره ازپيله رسته!

مرغ عشق اين ولايت دوباره قفس شکسته!

شب از رقص تو مي ترسه! بترسون ديو جادو رو!

پريشون کن با آوازت سکوت اين غزلگو رو!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

از روز نخست آفرينش

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

همه كلماتي را كه از روز نخست آفرينش بر زبان انسان جاري شده است، گرد مياورم

و از ميان آنها كلمات روشن و سپيد را انتخاب ميكنم تا عاشقانه‌ترين شعر را براي تو

بسرايم. همه ابرهاي كبود و بي‌تابي را كه در آسمان بي‌كران ازل نقش بسته بودند

تا بر سر رهگذران غريب ببارند و صاعقه‌ها و رعدهايشان سكوت شبها را بشكند، به

ياري ميطلبم تا دستهايم را پر از باران و ترانه كنند. همه قاصدكهايي را كه بين بودن و

نبودن، عشق و نفرت و دوستي و دشمني در رفت آمد بوده‌اند صدا ميكنم و از آنها

ميپرسم از تو چه خبر دارند. ميدانم اگر قرار نبود تو از سفر بيايي، اگر قرار نبود تو به

سفر بروي، جاده‌هاي دور و دراز و پيچ در پيچ آفريده نميشدند. اگر قرار نبود يك روز در

انتهاي همين كوچه تو را ببينم، آفرينش انسان شكل نمي‌گرفت. اين همه نسيم كه

در چهار سوي دنيا مي‌وزند و فرشتگان بيشماري كه در فضاي ملكوت قدم ميزنند،

دنبال كلمه‌اي مي‌گردند تا عشق خود را به تو بيان كنند. من كه سالهاست بر كوهي

از كلمات نشسته‌ام و زمين را با خيالهايم رنگ ميزنم و براي مردم پنجره‌هاي تازه و

مهتاب مي‌آورم، هنوز نميدانم با چه زباني به تو بگويم دوستت دارم. تا تو هستي، تا

گل سرخ به ناز مي‌رويد، تا دريا موج ميزند، تا خورشيد گرم و مهر‌آميز به ما نگاه ميكند،

تا دلها عاشق ميشوند و به تپش مي‌افتند، تا كويرها تشنه‌اند و تا شعله‌ها سركشند

من همچنان تو را خواهم سرود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

 نصفه شب

ساعت نگاه مي كنم حدود 3 نصفه شب است

چشم مي بندم تا مبادا كه چشمانت را از ياد برده باشم

و طبق عادت كنار پنجره مي روم

سو سوي چند چراغ مهربان و سايه هاي كشدار شبگردان خميده و خاكستري

گسترده بر حاشيه ها

و صداي هيجان انگيز چند سگ و بانگ آسماني چند خروس

از شوق به هوا مي پرم

چون كودكيم

و خوشحال كه هنوز معماي سبز رودخانه از دور برايم حل نشده است

آري از شوق به هوا مي پرم

خوب مي دانم سالهاست كه مرده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

مرد غريب

باز يکي با غصه هاش

داره آواز مي خونه

وقتي غم تو دل باشه

ديگه مردن آسونه
 
قامتش خم شده از کوله ي سياه غم

چي ميخواد تو روزگار؟

جز خدا

کي مي دونه؟
 
کي اين مرد غريب مثل من پريشونه؟

مي دونه همين شبو توي دنيا مهمونه؟

باز يکي با بند غم

خودشو دار مي زنه

پشت خونه ي دلش

غم داره داد مي زنه
 
مي دونه تو زندگيش

ديگه خط آخره

رو سرش جغد اجل

داره پرپر مي زنه

کي اين مرد غريب مثل من

پريشونه؟

مي دونه همين شبو

توي دنيا مهمونه؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

لحظه هاي سنگين

تاوانِ عريان ترين عفونت عصيانِ تو را

چون زخمي به دوش دارم

و لحظه ها

لحظه ها

لنگان لنگان چنان سنگين

در من مي گذرند

کمکي مانده به زانو بنشينم

تا ويرانيم را باد

ـ شادمانه ـ

تا آنجا که دوستش ندارم

سوغات برد

نمي دانم کدام دست؟

از چه؟

تمامِ تقديرِ مرا اينگونه تقرير کرد

تا تاوانِ عريان ترين عفونتٍ عصيانِ تو را

چون زخمي به دوش کشم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

از آتش پرسيدم

از آتش پرسيدم محبت چيست؟

گفت از من سوزانتر است

از گل پرسيدم محبت چيست؟

گفت از من زيباتر است

از شمع پرسيدم محبت چيست؟

گفت از من عاشقتر است

از خودش پرسيدم محبت چيست؟

گفت نگاهي بيش نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

ضربان قلب

ضربان قلب براي رسيدن به مقصد توقف رو جايز نمي دونه .
 
دونه هاي گندم عشق آسموني پرنده رو به زمين مي رسونه .
 
تير به پرنده ميخوره و سقوط به پرواز
 
وقتي نگاهم همراه لبخندت به چشمم باز مي گردد درخت عريان پائيزي را غرق

شكوفه بهاري مي بينم .
 
بودن ، عمري مي تواند محل خالي نبودن را پر كند .
 
با لبخندي كه از نرسيدن به مقصد غمگين است ، از روي پلي كه طولش كوتاهتر از

عرض رودخانه است باز مي گردم .
 
غرور سيل اجازه نمي دهد مثل رودخانه از زير پل بگذرد .
 
آبشار در اوج زيبائي سقوط مي كند .
 
آدم بدي كه از خودش حرف شنوي ندارد آدم خوبي است .
 
از وقتي دو خط تلفن گرفته ام مشكل تنهايي ام به كلي بر طرف شده است چون مي

توانم خودم به خودم تلفن بزنم .
 
از وقتي تلفن همراه آمده قدر منزلت ديوانگان كه با خودشان بلند بلند حرف مي زنند

بالا رفته .
 
آدم پر حرف ، تلفني را مي خواهد كه فقط دهني داشته باشد .
 
تنها همراهم در زندگي ، تلفن همراهم است .
 
کلام ، سلاح است ! و خردمند آن است که قويترين سلاح را در مناسبترين زمان به کار

ببرد .
 
کلام سلاح است ، سلاحي براي کشتن سکوت .
 
چرا ميگن حرف حساب و نميگن فکر حساب و بجاش ميگن فکر بکر ؟‌
 
وقتي که در آينه مي نگري ،آينه مي شکند ، يا بغض تو ؟
 
لحظات گذران عمر مجهول تاريخ فوت را تا واپسين دم به هم پاس مي دهند .
 
وصيت كردم گلي را كه بر مزارم مي رويد در فصل زمستان در گلخانه بگذارند .
 
هر لحظه بيشتر در باتلاق عمر گذشته ام فرو مي روم.
 
قرون گذشته لبريز از عمرهاي سپري شده است .
 
خورشيد در حاصل جمع روزها محبوس است .
 
نجار تازه كار با چوب خاك اره مي سازد .
 
تشنه تر از آن هستم كه پس از سيراب كردن گلها آب بنوشم .
 
در آستانه در خروجي زندگي با شليك آخرين ضربه فلبم از پا در مي آيم .
 
وقتي اشك در چشمم حلقه مي زند ، شكوفه شاداب بهاري را گل پژمرده مي بينم .
 
شب براي اينكه هنگام طلوع خورشيد در روشنائي سرنگون نشود پا به فرار مي

گذارد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

صلح

مال مردم مي بريد و مي خوريد

هر که حق گويد زبانش مي بريد

اي که از نوشيدن خون سر خوشيد!

طفل را در بطن مادر مي کشيد!

خون مردم ريختن را بس کنيد

ترک نفس خاکي ناکس کنيد

اي کشيده نام انسان را به گند

قيمت خون خلايق چند؟ چند؟

صلح ، تنها وا ژه اي لاي کتاب

اعتبار زيستن در يک حباب

صلح، يعني باج دادن ،خم شدن

آب رفتن، برده بودن،کم شدن

صلح،معناي خود از کف داده است

حق مطلب از قلم افتاده است
 
کاش مي شد مرز بر مي داشتيم

پادگانهاراقلم مي کاشتيم

کاش سربازان معلم مي شدند

آن گدايان هم منعم مي شدند

کودکان جنگ با دلهاي پاک

نعش مادرهايشان بر روي خاک

گر مسلمان نيستي آزاده باش!

گر بزرگي اندکي افتاده باش!

دوره قابيليان سر آمده

نهضت شمشير آخر آمده

گر مسلمان ،گر مسيحي ،گر يهود

آدمي باشيد، مذهب هر چه بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

دو راهي

شديم از ياد يکديگر فراموش دو راهي بين ما بگشوده آغوش

از آن عشقي که در ما شعله مي زد به جا مانده اجاقي سرد و خاموش

ميان من و تو دوراهي نشسته صدايي نمانده به لب هاي بسته

به لب هاي خموش اين دوراهي نشسته قصه ي غمگين رفتن

هميشه راه ما با هم يکي بود ولي راهت جدا شد ديگر از من

اگر در چشم هم اشکي ببينيم توان رفتن از ما مي گريزد

برو بگذار اينديوار کهنه به نام عشق ما در هم بريزد

ميان من و تو دوراهي نشسته صدايي نمانده به لب هاي بسته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

دلواپسو بيتابم

دلواپسو بيتابم

باز امشبم بي خوابم

ازت خبر ندارمو

تا خود صبح بيدارم

حس خوبي ندارم

چشام همش به ساعته

مي پرسم اون چه حسيه؟

يکي ميگه خيانته

گوشيو بردار تا صدات

يه ذره آرومم کنه

اين نفساي آخره

دلم داره جون ميکنه

همش دارم فکر ميکنم

دست يکي تو دستته

دارم مي ميرم اي خدا

فکر ميکنم حقيقته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

دلم بشدت گرفت

دلم بشدت گرفت

خيلي زجرکشيدم بخاطرش خطرها کردم اگربگذارد ومرا برود قسم ميخورم او

ازخاطرم محوشود براي هميشه ومن به زندگي وروزمرگي روي خواهم اورد وقتي

مرانخواهد بايد عادت کنم به نبودنش

وقتي رفت گفتم چرالابدعاشق نبود وقتي

اومد گفتم حالا چرا بامن اينجوري بود اما وقتي بره انگارميکنم که اوبود اره عشقم

محو ميشه چون طاقت دوريشو ندارم بايد فراموشش کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

خط ِ شکسته

بنويس، عاشق خسته! بنويس!

عشق ُ با خط ِ شکسته بنويس!

تو رَجزخوني ِ اين حنجره ها،

از دل ِ به خون نشسته، بنويس!

بنويس شاپرک ِ مرده ي ما،

از تو بندِ پيله رسته! بنويس!

بنويس که اين صداي بي دروغ،

عُمريه نخورده مَسته! بنويس!

اب تبِ ترانه هاي بي صدا،

از رفيقاي گُسسته بنويس!

نتِ تک خوني ِ ساز ُ پاره کن!

نُتار ُ دسته به دسته بنويس!

بنويس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ،

مثل ِ اين زمونه پسته! بنويس!

يه نفر تو سرزمين ِ شبْ هنوز،

دل به تاريکي نبسته ! بنويس!
 
شكايت نمي كنم ، اما ايا واقعا نشد كه درگذر همين هميشه بي شكيب ، دمي

دلواپس تنهايي دستهاي من شوي؟ نه به اندازه تكرار ديدار و همصدايي نفسهامان !

به اندازه زنگي ... واقعا نشد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

خداهستي را قسمت ميکرد

خداهستي را قسمت ميکرد. خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه

باشد شما را خواهم داد سهمتان را ازهستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است

وهرکه آمد چيزي خواست

يکي پري ميخواست براي پروازوديگري پايي براي دويدن و آن يكي جثه اي بزرگ

خواست براي عرض اندام و جبران حقارت و آن يکي چشماني تيزبين وآن يکي دريا را

انتخاب کرد و يکي آسمان را طلب ميكرد وهركس به فرا خورخود چيزي از آن خالق

يكتا درخواست ميكردند . در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد ومتواضعانه به خدا گفت:

خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم نه چشماني تيزونه جثه اي بزرگ نه

پري و نه پايي نه آسماني ونه دريائي

تنها ذره اي ازوجود خودت را به من بده و خدا کمي نوربه او داد. ونام او کرم شب تاب

شد. خدا فرمود : هرکه نوري با خود دارد بزرگ است.

حتي اگر به قدر ذره اي باشد. و خطاب به كرم شب تاب فرمود تو حالا همان

خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش

مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦

بنام ياغي باقي دلهاي بيقرار

سلام خسته نباشيد شبتان خوش روزتان پرباران

اينبار خواستم هم خودمو از دست اين همه علامت نگارشي و دستوري و خبري و

پرسشي و ... خلاص کنم هم هم رهان خستگي ناپذيرمو که ببينم ميشه بي اينهمه

مدد گرفتن از علامات کامل منظورمو برسونم يا نه

شرمنده که نميتونم علامت سوالو اينجا يا هرجاي ديگه قرار بدم

نميدونم... اينبار نه رنگم رنگ دريائيهاست نه کلماتم تو قالب بسته و باز سنتيه

شايد ميخوام ساده گفتنو تمرين کنم ... نه ..آخه اونم به علامت ربطي نداره

آهان .. شايد تنوع طلبي پسرانه ام ميخواد خود نمائي کنه... نه ..اينم نميتونه باشه

آخه من هر روزم با ديروز فرق ميکنه اينو خودم مطمئنم

حالا چي بايد بگم چطور حرفمو حالي اين دل بهونه گيرم کنم

اصلا واسه چي چهارتا علامت داره منو فکر منو مسير منو تحت تاثير خودش قرار ميده

يعني ساده و بي پيرايه گفتن اينقدر مشکله

يعني به درخواست دروني ضمير خودآگاهم پاسخ دادن اينقدر بايد منو مجهول رها

کنه و بره تا منم مثل يه بچه بهونه گير فقط به کلمات و بازي با اونا متوسل بشم

بابا من اينکاره نيستم آي رضا وقت خودتو نگير برو سراغ لپ مطلب

آخي ! راحت شدما ! چه بده وقتي ميخواي اوني که هستي نباشي ! "خود"م الآن

داشت بهم ميگفت :" تو با من آشنائي ، ميدوني نبايد با خنده تلخت ، گريه هاي منو

يادآور بشي ؟ پس چرا اينکارو مي کني؟ چرا منو از بام عادت شب گرديهاي تنهائيت

مثل يه خلط به روزاي فراموشي ميسپري ؟! سعید ! بگو ! رضا بگو که چي تو دلت

ميگذره ! چرا و از چي ميترسي ؟! کيه که ندونه حاصل همه جمع بنديهاي عشق عدد

يکه و حتي اون "يک" روهم هيچوقت بهش نرسيدي ؟! کيه که ندونه اشک، پاسخ بي

معطل به خنده هاي غفلت ازتنهائي هاته ؟! کيه که نخواد دل بده و فوري اونو ازت

طلب نکنه ؟! کيه که صورتحساب چيکه چيکه اشکهايي که واسه دل خودش ، واسه

پرکردن خلا بي خدائي خودش و واسه احساس برتري خودش به دل بي توقع تو

ريخته رو وقتي که فهميد اين عادت براش کسل کننده شده ؛ جلو روت نذاره و تا قرون

آخرشو ازت نگيره ؟!"

ميدونيد ! ميمونم چي جوابشو بدم ؟ نميدونم چرا فکر ميکنم درست ميگه ؟ آخه من

تاحالا با "خود"م صادق نبودم ! آخه تا حالا نميخواستم "خود"مو ببينم و "خود"مم

انصافا دم نيومده بود تا اينکه درست سه سال پيش منو به يه بزم گريه ، ازون بزماي

بي حضور غير که بدجور واسه دوباره بوئيدنش دلم تنگ شده ، دعوت کرد . منم طبق

عادت جواب منفي دادم ! ولي ولکن نبود و ديدم اين تو بميري ، ازون تو بميريها نيست

و رفتم.

واي ! چه شبي بود ! چه قشنگ ميتونستي ببيني چي به سرت اومده ! تموم اون

شب فقط به اين فکر ميکردم که چطور ميشد اگر هيچوقت نميفهميدم که چه بلائي

سرم اومده ؟ اگر هيچوقت نميدونستم چه کارهائي کردم که "خود"م هم دوست

نداشتم انجامشون بدم و با اين ندونستن چقدر راحت نفس ميکشيدم !

حالا امشب به پاس اين بيداري و به احترام اين "خودآگاهي" ، ميخوام يه مطلبي

براي همه دوستان خوشدلم بگم که شايد دونستنش بهتر از ندونستنش باشه ؟ چون

اين تجربه رو ارزون بدست نياوردم .قربون دلهاي آبي تر از آسمونتون برم من .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۹/۰۵/۸۶

من و تو

من و تو هر دو به يک شهر ز هم بي خبريم... هر دو به دنبال دل گمشده در به دريم...

مه که محتاج نفسهاي هميم آه چرا...؟ از کنار تن يخ کرده هم ميگذريم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

تکليفمان را روشن کنيم

در حواشي شعرهايم،

هميشه طنين ِ ممتد ِ طعنه را شنيده ام!

که : شاعران از فتح ِ قله هاي قيود و قافيه بازآمده اند

و تو گريه هاي مکرر خود را ترانه مي نامي؟

اگر اينگونه بود،

هر کودکي شاعر و هر انشاي کودکانه

همنام ِ ترانه بود!

مي شناسم اين اهالي ِ همهمه را!

در عبور از معابر ِ باد،

شاعران ِ بسياري را ديده ام!

شاعراني که به لطف ِ عينکهاشان شاعر شدند!

شاعراني که مويشان را از وسط فرق مي گرفتند،

تا شاعر تر شوند!

شاعراني که گفتند : « - ساده ايم! » و ساده نبودند!

گفتند : « - عاشقيم! » و عاشق نبودند!

گفتند : « - به رسم آينه رفتار مي کنيم! »

ولي آينه ها را شکستند

و تنها از طراوت ِ تن ها ترانه نوشتند!

باور کن راضي به گشودن ِ درگاه ِ گرد گرفته ي شان نيستم.

اما ببين چگونه پاپيچ ِ اين پاي پياده مي شوند!

هر چند،

آنها که از خطوط ِ خوابهاي من خبر ندارند!

آنها که تابحال،

جز خواب ِ چراغ سبز ِ چهارراه ِ خيابانشان،

خوابي نديده اند!

بگذار دلشان به همين هفته هاي همهمه خوش باشد!

وقتي نام ِ زغفران مي شايد،

آنها به ياد ِ شله زرد مي افتند!

هيچ شاعري در دفتر ِ شعر ِ خود ننوشت:

زعفران گل ِ زيبايي ست!

از ضمير ِ زنگار بسته شان

به جز تکرار ِ طعنه و ترديد

انتظاري نمي رود!

بگذار ندانند که رگبار ِ گريه هاي من،

از کجاي آسمان آب مي خورد!

ولي مي خواهم تو بداني! گُلم!

مي خواهم تو بداني!

پدر بزرگم هميشه مي گفت

وقتي شبانه به کابوس ِ بي نور ِ کوچه مي روي،

براي فار از زواياي ترس

آوازي را زمزمه کن!

من همه براي پُر کردن ِ اين خلوت ِ خالي ترانه مي خوانم!

براي تاراندن ِ ترس!

به خدا از اين کوچه هاي بي سلام،

از اين آسمان ِ بي کبوتر مي ترسم!

بامها را ببن!

ديگر کسي بادبادک نمي سازد!

در دامنه ي دست ش کودکان،

تير و کمان حرف ِ اول را مي زند!

مي ترسم از هزاره اي ديگر،

نسل ِ گلهاي سرخ منقرض شده باشد!

مي ترسم نوه هاي اين ماهي ِ سرخ هم

با خيال ش رسيدن به دريا،

دور ِ حصار ِ همين حوض ِ نيمه پُر

بچرخند و ُ

پير شوند و ُ

بميرند!

مي ترسم تو نيايي و من،

تا هميشه همسايه ي اين سايه هاي سرشکسته شوم!

مي ترسم!در قيد و بند ِ تکميل ترانه هم نيستم!

مي دانم که دنيا شبيه ترانه ها يم نيست!

تنها براي دوري ِ دستهايمان زمزمه مي کنم!

حالا اگر اين طايفه ي بي ترانه را

تحمل شنيدن ِ آوازهاي من نيست،

اين پهنه ي پنبه زار و اين گودال ِ گوشهايشان!

بگذار به غيبت قافيه هايم مُدام نق بزنند!

بگذار از غربال ِ نازادگان بگذرم!

بگذار جز تو کسي شاعرم نداند!

مگر چه مي شود؟

اصلاً دلم نمي خواهد به وقتِ رفاقتم با قلم شاعر باشم!

مي خواهم در خيابان شاعر باشم!

وقتي راه مي روم،

آواز مي خوانم،

گريه مي کنم!

وقتي گربه ي گرسنه ي کوچه را،

به نان ِ نوازشي سير مي کنم!

مي خواهم آواز ِ دُهُل را از نزديک بشنوم!

مي خواهم تمام رودها را تا سرچشمه شان شنا کنم!

مي خواهم تمام فانوسهاي فاصله را روشن کنم!

مي خواهم يک بار،

فقط يک بار ترانه اي به سادگي ِ سکوت ِ کودکان بنويسم!

آنوقت دفترم را ببندم،

بيايم روي همان نيمکت ِ سبز ِ انتظار بنشينم،

صداي پاي تو را از پس ِ پرچين ِ پارک بشنوم،

چهره ات را در ظهرهاي دور ِ آن پائيزِ خوب بخاطر بياورم

و بميرم!

به همين سادگي!

ساده بودن را از پري ِ کوچکي آموخته ام،

که با بوسه اي مي مُرد و با بوسه اي به دنيا مي آمد!

اما در اين ميان رازي هست.

که تنها تو از زواياي آن با خبري!

بگو بدانم! بي بي باران!

گرماي ناب ِ دومين بوسه ي معجزه، ايا

بر گونه هاي خيس ِ گريه ي من

خواهد نشست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

پشت پا زد

من به کسي وفا نمودم

او پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل که مفت بخشيدم

ز آنچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل که پر نشد جايش

به خدا چيز ديگرم کم نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

آره يا نه

کسي تو ر ُ دوس نداره!؟خلاصه آره يا نه؟!

تو با صدتا دروغ اومدي از راه!

گفتي تموم شد شباي بي ماه!

گفتي ديگه تنهايي تمومه!

خورشيد ِ خوش بختي لب ِ بومه!

اين دل ِ ديوونه باورت کرد!

مثل ِ يه ترانه ازبرت کرد!

ولي زيرپاي ما ر ُ خالي کردي!

کـَلک به دل ِ ما حالي کردي!

دل ُ بازي دادي با يه اشاره، هيچ کسي تو ر ُ دوس نداره!

چشم ِ عاشقات برات مي باره، هيچ کسي تو ر ُ دوس نداره!

لبات مي گه نه، چشمات مي گن آره، هيچ کسي تو رُ دوس نداره!

حالا ديگه نمون اين جا! برو! برو!

پا نذار رو دل ِ ما! برو! برو!

تو دروغ مي گي بازم! برو! برو!

ديگه دل نمي بازم! برو! برو!

دلُ بازي دادي با يه اشاره، هيچ کسي تو ر ُ دوس نداره!

چشم ِ عاشقات برات مي باره، هيچ کسي تو ر ُ دوس نداره!

لبات مي گه نه، چشمات مي گن آره، هيچ کسي تو ر ُ دوس نداره!

حتا به خورشيد مي گي: ستاره! هيچ کسي تو رُ دوس نداره!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

نمي بخشمت

نمي بخشمت !

بجاي آنکه در خلوتِ خويش

پياله‌ي شرابِ شادي هايم را

شعر بريزي

و از شانه‌هايم تا آسمان بالا روي

دزدانه

با تسبيحِ تزويرِ خويش

کدام خدا را شيطان مانده اي

که تمامِ حقيقت مرا حقير مي کني.

چطور ببخشمت !

وقتي از عطرِ عريانِ عاطفه ام

بويي به بالايت نمي بينم .

و هنوز

پيراهنِ رؤياهايت بوي پريروز مي دهند

چطور ببخشمت

وقتي آهسته پا به خلوتِ خيالم مي گذاري

تمام رؤياهاي روستائي ام را

رَم مي دهي

نمي بخشمت مگر

حماقت خويش را

بر سنگ صداقتم بشکني

و ايينه‌اي برايم بياوري

تا تمامِ تنهايي هايم را

قسمت کنم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

چرا ترک ات کردم

مي گويي، همچنان نمي داني که چرا ترک ات کردم

مي دانم فکر مي کردي،بسيار مناسب من بودي

اما من آنگونه فکر نمي کردم

عشق من چيزي نيست که بتواني،بخري و يا بفروشي

همچو گردنبندي مرواريد

و اگر مي خواهي بداني که کجا اشتباه کرديم

بايد صبر کني و بيانديشي

آيا به اندازه کافي عشق ورزيدي؟

آيا توجه ات را نشان دادي؟

آيا هنگاميکه به لطف وتوجه ات نياز داشتم ، در کنارم حاضر بودي؟

آيا هر وقت که به زمين خوردم، تلاش کردي مرا بر گيري؟

بايد از خود بپرسي، آيا به اندازهء کافي عشق ورزيدي؟

مي دانم که قصدت پاک بود

درسااز سر آغاز

اما اگر مي پرسي،چرا پايدار نماند

تنها به درون قابت بنگر

آيا هنگاميکه تنها بودم به اندازهء کافي کنارم بودي؟

هنگاميکه نياز داشتم بگذاري احساس کنم متعلق به تو هستم

نمي داني با من چه کردي

تنها مجبورم که رها باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

من هنوز خواب مي بينم

من هنوز خواب مي بينم

که دوره دوره ي وفاست

که اعتبار عشق به جاست

دنيا به کام آدماست

من هنوزم خواب مي بينم

من هنوز خواب مي بينم

که اين خودش غنيمته

براي ديگرون يه خواب

براي من حقيقته

من هنوزم خواب مي بينم

سوته دلان يکي يکي تموم شدن

سوته دلي نمونده غير از خود من

کسي که عشق و غم و فرياد بزنه

حقيقت آدمو فرياد بزنه

هنوز تو قصه هاي من

رنگ و ريا جا نداره

دروغ نمي گن آدما

دشمني معنا نداره

هنوز تو قصه هاي من

هيچ کسي تنها نميشه

کسي به جرم عاشقي

خسته وتنها نمي شه

هنوز تو ي دنياي من

هر آدمي يه عالمه

گل و نمي فروشن به هم

گل مثل قلب آدمه

سوته دلان يکي يکي تموم شدن

سوته دلي نمونده غير از خود من

کسي که عشق و غم و فرياد بزنه

حقيقت آدمو فرياد بزنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

 اول تو

من حرف نمي زنم بگو اول تو

ليلي شده با نام مبدل, تو

آشفته ي توست جدولي از کلمات

حل مي کني ام جواب اين جدول تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

 آن سر عشق

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق ...

اينبار هم تنها. اينبار سرما بود و تاريک بود و بارون و سكوت. اينبار شيشه گلاب من،

بوي بارون ميداد.

اما اينبار...

ناگفته هايم مثل هميشه نبود، كمتر بود. شايد همه را گفته بودم.

نه ...

خدايا ! چرا همه چيز را فراموش كرده بودم ؟!

چرا حرف تازه اي نداشتم ؟! چرا اينبار دلتنگ نبودم ؟

كجا رفته بود اونهمه بغض ؟

كجا رفته بود شوق ماندن ؟

خدايا ! ميدانم . گناهكارم. بنده اي نيستم كه به فرشته هايت با افتخار نشانش بدهي

و بگويي "فتبارك الله احسن الخالقين"

اينبار مثل هميشه هم تو بودي و هم پيام آورت. من هم گوشه اي... اما "حرف" نبود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

مرگ عشق

ان شب مهتابي كه به هنگام ديدن دو ماه تمام دامنم پر از گوهر شد دختركي با سر

انگشت خود گوهري را برداشت و به من نشان داد .

گوهر حضور تو را ارزو مي كرد و قلبم بودن در كنار تو را و دستانم دستان تو را .


اما هيچكس طوفان حادثه را پيش بيني نمي كرد . زماني كه طوفان قلبم را فرا

گرفت سوار برقايق مهرت به سوي تو امدم . اما نمي دانستم كه قايق شكسته ات

مرا در طوفان و گردباد سهمگين رها مي كند .

وقتي در مرداب رها شدم تمام وجودم تو را فرياد كشيد اما باران بي مهري ات به

رگبار تبديل شد و مرا از خود شستشو داد .

صبحدم همان دخترك پيكربي جانم را در ساحل بي مهري ات يافت در حالي كه

دستانم هنوز به سوي تو رها بودند .

و تو ارام ارام قد م زنان پيش امدي و از مقابل جنازه ام گذر كردي . هيچ نگفتي . قدم

هايت روي نوشته ام گذر كردند و فرياد نوشته ها را در گلو شكستند .

دخترك نوشته هاي گل الود را برداشت و به سراغ تو امد و در مقابل چشمهايت قرار

داد و تو ان ها را پاره كردي و به باد سپردي .

ساليان بعد دختركي بر روي ماسه هاي ساحل تكه كاغذي پيدا كرد كه روي آن

نوشته شده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

مرا به ياد خودم بينداز

مرا به ياد خودم بينداز !
 
بي هيچ مرثيه اي
 
که درياها

از گريه ماهيان ، لبريزند
 
به ياد پلنگي که
 
کابوس تيره ي پلنگان را
 
در خنده هاي ماه تعبير مي کرد.
 
مرا به ياد خودم بينداز !
 
به ياد آسماني که
 
شيون کبوتران را
 
سپيد مي نوشت.
 
مرا به ياد خودم بينداز !
 
به ياد اسب هاي گمشده در باد
 
و جاده اي که
 
در غبار گم شد
 
آه ...
 
هميشه زود آمده ام

اما دير رسيده ام !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

گريه در رگبار

ياد ياران کن ،دردي درمان کن 

شهزاده ي عشق سرتا پا ايثار
   
ازآتش گذشت به خاطربسپار

تيشه فرهاد دلي درياوار
 
دردشيرين به خاطر بسپار
 
چک چک نورُازسقف بازار

ديروز دورُبه خاطر بسپار

ياد ياران کن ،دردي درمان کن

شمعي روشن کن پاي هرديوار

سايه ها مونُ به خاطر بسپار

بودن يعني عشق"غربت" يعني درد

اي درد کهنه از اينجا برگرد

شکل گريه نيست گريه زيرآب

گريه در رگبارآوازم در باد

از صدا افتاد به خاطر بسپار

اي توازجنس گل ابريشم

نام تو يعني تکرارشبنم

تا دريا درياست رودي جاري باش

تا عاشق تنهاست شعري کاري باش

بي تو مي ترسم وقت سرودن

با تو گل ميده شهامت من

شعري ناگفته برلب شکفته

تنهايي مثل شب بي مهتاب

تويي حريف وهم اين مرداب

دستموبگير اي خوب ناياب

بگوازآفتاب از فتح مهتاب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

غربتي که سرده

تو غربتي که سرده
 
تمام روز و شبهاش
 
غريبه از من و ما
 
عشق من عاشقم باش
 
عشق من عاشقم باش
 
که تن به شب نبازم
 
با غربت من بساز
 
تا با خودم بسازم
 
عشق من عاشقم باش
 
تو خواب عاشقا رو
 
تعبير تازه کردي
 
کهنه حديث عشق رو
 
تفسير تازه کردي
 
گفتي که از تو گفتن
 
يعني نفس کشيدن
 
از خود گذشتن من
 
يعني به تو رسيدن
 
قلبمو عادت بده
 
به عاشقانه مردن
 
از عشق زنده بودن
 
از عشق جون سپردن
 
عشق من عاشقم باش
 
وقتي که هق هق عشق
 
ضجه ي احتياجه
 
سر جنون سلامت
 
که بهترين علاجه
 
عشق من عاشقم باش
 
اگر چه مهلتي نيست
 
براي با تو بودن
 
اگر چه فرصتي نيست
 
عشق من عاشقم باش
 
نذار بيفتم از پا
 
بمون با من که بي تو
 
نمي رسم به فردا
 
عشق من عاشقم باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

جاده فدا شدن اون

عزيزم تو جاده فدا شدن اون که هرگز نمي شه خسته  منم اوني که با صد اميدو آرزو

دلش و بسته  به عشق تو منم آخه تو پاک و نجيبي تو يک احساس عجيبي نکنه

فرشته اي تو تا نداي عشق رسيد برمن شوق زندگي دميت برمن آخه تو پاک و

نجيبي تو يک احساس عجيبي نکنه فرشته اي تو مي خوام تو درياي چشات تا جون

دارم شنا کنم مي خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم  فدا شدن براي تو  دليل

زنده بودنه مي خوام عشق و جنونمو راهي قصه ها کنم آخه تو پاک و

نجيبي تو يک احساس عجيبي نکنه فرشته اي تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

تنها منشين

آمد آمد با دلجويي گفتا با من

تنها منشين - برخيز و ببين - گلهاي خندان صحرايي را

از صحرا درياب اين زيبايي را

با گوشه گرفتن درمان نشود غم

برخيز و بپا کن شوري تو به عالم

تو که عزلت گزيده اي

غم دنيا کشيده اي

ز طبيعت چه ديده اي تو

تو که غمگين نشسته اي

زجهان دل گسسته اي

به چه مقصد رسيده اي تو

آمد آمد با دلجويي گفتا با من

تنها منشين - برخيز و ببين - گلهاي خندان صحرايي را

از صحرا درياب اين زيبايي را

زين همه طراوت از چه رو نهان کني

شِکوه تا به کي ز جور اين و آن کني

دل غمين به گوشه اي چرا نشسته اي

جان من مگر تو عمر جاودان کني

تا کي تو چنين باشي

عمري دل غمين باشي

گلگشتِ چمن بهتره

يا گوشه نشين باشي

تا کي بايد باشي

افسرده در بند دنيا

خندان رو شو چون گل

تا بيني لبخند دنيا

آمد آمد با دلجويي گفتا با من

تنها منشين - برخيز و ببين - گلهاي خندان صحرايي را

از صحرا درياب اين زيبايي را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

در بسترم آرميده ام

تنها در بسترم آرميده ام

و به اين مي انديشم که چقدر به تو نياز دارم

آه، مرا فرصتي ده تا بار دگر تو را نگاه کنم

اگر مي دانستم که......

آن آخرين باري است که با تو هستم

در بر مي گرفتمت و هرگز اجازه نمي دادم؛بروي

عزيزم،اندکي مهربان باش

از تو تمنا مي کنم

بگذار نشانت دهم که چقدر دوستت دارم

اين حقيقت دارد

دلتنگ براي نوازشت هستم

و همچنان دوستت دارم

در اينجا روز ديگري مي آيد

و نمي دانم آيا مي توانم آنرا به سر برم يا نه!

آه،فهميدم که رها بودن بسيار آزار دهنده است

از دردي گريزانم

و هرگز نمي خواهم آنرا با خود داشته باشم

آه، چقدر به تو نياز دارم تا آنرا از من برهاني

هميشه فکر مي کردم بايد بر تو چيره شوم

اما حالا مي دانم که واقعا قدرت اين کار را ندارم

اگر فقط مي توانستم به تو بفهمانم

براي شروعي ديگر دنيا را نثارتو مي کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

به دنبالت کشاندي

مرا عمري به دنبالت کشاندي

سرانجامم به خاکستر نشاندي

ربودي دفتر دل را و افسوس

که سطري هم از اين دفتر نخواندي
 
گرفتم. عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سرشکي هم فشاندي !

گذشت از من ،ولي آخر نگفتي

که بعد از من به اميد که ماندي ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

بلاتکليفم

مثِ کتاب ِ فراموش شده يي

رو نيمکت ِ يه پارک ِ سوت ُ کور

که باد ِ ديوونه

نخونده وَرَقِش مي زنه!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

بگذاريد فراموش كنم

بگذاريد فراموش كنم

آن شب سرد زمستاني را

كه مرا بيوه ديدار تو ساخت

بگذاريد فراموش كنم

حسرت لحظه آغوش تورا

عطش عشق فراموش تو را

بگذاريد فراموش كنم

ساحره مردي را

كه مرا مست نگاه خود كرد

و به آتش زدو ويرانم كرد

بگذاريد فراموش كنم

من هنوزم با درد

در غم و سوز و گداز

حسرت و آهي سرد

منتظر مي مانم

بگذاريد فراموش كنم

دختري دل بست و به اميدش نرسيد

او ندانست كه عشق

صحنه بازي بود

او ندانست كه بازيگر بود

قصه پايان ميخواست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦

يا لطيف

خدايا !

بحران زده ام ، نمي دانم به كجا رو كنم ! به چپ و راست رو مي كنم ، به پس و پيش

و فقط ظلمت را مي بينم. به درون رو مي كنم ، ستاره اي مي بينم خدايم ! تو آن

ستاره اي ، و اگر تو با مني ، درون من ، كنار من ، هيچ نيرويي در اين دنيا نمي تواند

مرا شكست دهد. هر چه جلال است، از آن توست! خدايم ! حتي اگر در هياهوي

روزمرگي تو را از ياد ببرم ، تو مرا فراموش نخواهي كرد خدايم ! تو در تمامي

مشكلات و دشواري هاي زندگي ،نيرو و اقتدار مني خدايم!راهي نمي بينم و آينده

پنهان است اما مهم نيست ، همين كافي ست كه تو همه چيز را مي بيني.

پس اي شنونده دعاهاي من ! اي آنکه بي پاسخ نگذاشته اي هر آنچه خواستم! اي

آنکه هنوز هم معجزه مي کني! اي آنکه شرمسارم از آن چيزي که به من دادي و من

نديدم و شکرت نکردم!اي نگاهدارنده مسافران غريب عرفانت! اي موسيقي بي کلام

عشق! اي رود زلال روح من! اي خداوند شايسته خداوندي !اي خجسته !اي صاحب

انسان و مَلَک!اي قدرت مطلق کائنات!اي خداي کوه، خورشيد، دنيا، گُل، پروانه،

شبنم!

تو را قسم به وصف بي پايانت!تو را قسم به لحظه دعا!تو را قسم به لحظه توبه!تو را

قسم به لحظه گريه!تو را قسم به لحظه اي که دلم شکست!

خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسواي جهانيم!

خداوندا مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار اي رحيم و بخشنده !

خداوندا به نجات من هم بيا. مرا موهبت آن بخش كه در تو زندگي كنم پيش بروم و

نفس گسيخته را بكشم مباد كه از ياد ببرم تو پناه و آسايش من هستي!

خداوندا نگذار از تو بخواهم، بيشتر از آنچه که داده اي!

يا لطيف!

هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در کران کهکشانها بر وجود

لايتناهيت دعا ميکنيم و با تمام کوچکي خود ، خداونديه بي پايانت را بانک مي زنيم بر

ما اجابتي کن اين دعا را!   آمين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۸/۰۵/۸۶

براي روح خودش

اين جمله را نمي دانم چه کسي برايم يا شايد براي روح خودش مي نويسد

اما حسي در من معني کرده و اين بار با احساس يک بوسه ي کوتاه انگشتانم را بر

قلم مي بالانم که بفهمد من تفکرم را در مشتانم مي چکانم و در بهت تنهايي هايي

خالي يا پر اين تنها منم که تصميم مي گيرم چه وقت تيرگي بر چشمان ذهن

ملموسم خيانت کند

من آغوش تفکرم را برهنه از ملامت و درنگ در اختيار يک شهوت خواهم گذاشت

گاهي مي خواهم بدانم که دليل آفرينش يک کرم چيست و بعد بي درنگ به ياد

تخريب مي افتم و باز مي گويم چرا کسي بايد بيايد که کرم کونه در رخنه گاهي تنگ

و تاريک " به دور از اشک خداوند " به دور از ايمان يک برگ که بي روزنه است به

زندگي دوباره باز بار ببندد

من از يک دليل غم مي آيم

از خستگي هم چندشم مي گيرد " من از بردن نام تنهايي ديگر مو بر تنم سيخ نمي

شود

مي داني .. ! مي داني .. ! آه  ... نميداني که چشمانم گناه را لمس کرده و دستانم

که روزي پاک و بي قطره اي جسارت بودند اکنون نيستند آن دو دست قديمي و

خودم . . . 

اکنون خودم هم آن قديمي نيستم

به کوتاهي يک تفکر " يک تصميم "  يک بوسه مي ارزد تا بداني من چيستم ...

اکنون که مي نويسم از هر لحظه بد ترم " تخريب ترم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

غربت

غربت آن نيست كه تنها باشي

فارق از فتنه فردا باشي

غربت آنست چون قطره آب

تشنه ديدن دريا باشي

غربت آنست که مثل من و دل

در ميان همه کس

تک و تنها باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

قطره باران

قطره باران خسته همسفر آبشار مي شود .
 
ابر عقيم قطره اشكم را به فرزندي پذيرفت .
 
قطرات باران خشكسالي را هاشور زدند .
 
در اكثر جوامع ، بعضي ها رديف ند و بعضي را رديف مي كنند .
 
تنهايي واسه فكر كردنه ، نه واسه زندگي كردن ...
 
آنها كه سر ندارند از كله شدن باكي ندارند .
 
عشق ،‌فنا شدن نيست ، فدا شدن است .
 
ديروز رفته كه فردا بيايد ، حالا كجاست ؟
 
بعضي ها ، يراي اينكه آفتابي نشوند ، خودشان را گم مي كنند و بعضي خودشان را

گم مي كنند كه آفتابي نشوند .
 
عينك تان ايرادي ندارد ، سعي كنيد نگاه تان را عوض كنيد .
 
ممكن است همه چيز رو به پايان باشد ولي آدمي هيچ پاياني را تمي شناسد .
 
اكثرا براي اينكه شخصيتشان نمره بياورد تقلب مي كنند ، شما چطور ؟
 
احمق كسي است براي براي رد گم كردن روي برف راه برود .
 
از وقتي شنيدم زندگي چشم به هم زدني است ديگه پلك نمي زنم .
 
در جوامعي كه فرداي ما ديروز آنهاست ، وضع به همين منوال است . البته با يك روز

تفاوت .
 
درست است كه آدمي تا بالاي دار هم مي رود ، ولي در زندگي هيچ چيز پايدار

نيست .
 
صدايش را مي توان خواباند ، سعي كنيد تقش در نيايد .
 
براي پايان دادن ، به آغاز نيازي نيست .
 
آدم ها عشق را قطره قطره به دست مي آورند و دريا دريا به هدر مي دهند .
 
زندگي يك معادله چند مجهولي است كه تنها جواب معين آن مرگ است .
 
محبت تنها چيزي است كه در مصرف آن نبايد صرفه جويي شود .
 
كله گنده ترين آدمهاي روي زمين ، بچه ها هستند .
 
مرگ لغتي است كه در فرهنگ اشك معني مي شود .
 
وقتي آب دريا خشكيد ، اشكهايم را با او قسمت كردم .
 
تنها كشيدني كه اعتياد نمي آورد ، نفس است .
 
ابر براي صرفه جويي در مصرف آب باران را نم نم مي فرستد.
 
آنقدر خسيس بود كه لبخندش را هم از ديگران دريغ مي كرد .
 
هيچ راهي مطمئن تر از لبخند براي نزديكي آدمها به يكديگر وجود ندارد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

نزديك

صورتت را مي بينم

تمام روز را خيره

شايد كه خيره سري ات را

فنجان قهوه ام جادو كند

نزديكتر

آه

سنگيني اين سنگ سينه ات

خسنه ام مي كند

از دستم مي افتي

فال جادو تكه تكه مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

نجوم نخوندم

نجوم نخوندم

ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره هم ندارم

زيست شناسي نخوندم

ولي مي دونم قلب مي تونه واسه يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه

فيزيک نخوندم

ولي مي دونم واسه هر عملي عکس العملي است

غير از عشق من به تو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

 عاشقت هستم و عاشقت ميمانم

اي کاش ميتوانستم کوه باشم و تکيه گاهي برايت باشم. اي کاش ميتوانستم درخت

باشم و سايه باني براي لحظاتت. اي کاش ميتوانستم رنگين کمان باشم تا در آسمان

زندگيت برقصم و رنگهاي خوش زندگي را برايت نمايان سازم. اي کاش ميتوانستم

حتي حتي براي يک بار هم که شده وجودت را با دستانم احساس کنم. ولي هر چه

باشم و هر کجا باشم بي عضر و بهانه عاشقت هستم و عاشقت ميمانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

مي خواهم تصويري باشم

مي خواهم تصويري باشم که زمانيکه چشم بر هم مي نهي،مي بيني

مي خواهم نوازشي باشم که هر شب بدان نياز داري

مي خواهم، خيال تو باشم

و حقيقت تو باشم

و همه چيز بين ما بماند

از تو مي خواهم،نيازمندام باشي

همچو هوايي که تنفس مي کني

مي خواهم، مرا احساس  کني

در هر چيزي

مي خواهم ، مرا ببيني

در تمام روياهايت

آنگونه که تو را مي چشم

احساس ات مي کنم ، تنفس ات مي کنم

نيازات دارم،

از تو مي خواهم، نيازمندم باشي

آنگونه که من به تو نياز دارم

مي خواهم چشماني باشم که با تعمق به وجود تو مي نگرد

مي خواهم، آنگونه که مي خواهي دوستم بداري

مي خواهم ژرف ترين بوسه تو باشم

و پاسخي به تمام آرزوهايت

و تمام نيازهايت

چرا که تو را بيش از آنچه مي داني دوست دارم

و نيازمند آن ام که هرگز مگذاري بروم

و نيازمند آن ام که در ژرفاي درون قلبت جاي گيرم

تنها مي خواهم در کنار تو باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

مي ترسم مضطربم

و با اينکه مي ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنيا هستم

مي آيم کنار گفتگويي ساده تمام روياهايت را بيدار مي کنم

و آهسته زير لب مي گويم برايت آب آورده ام تشنه نيستي؟

فردا به احتمال قوي باران خواهد آمد

تو پيشبيني کرده بودي که باد نمي آيد
 
با اين همه ديروز پي صدايي ساده که گفته بود بيا رفتم !

تمام راز سفر فقط خواب يک ستاره بود.

خسته ام ...

ميآيي همسفرم شوي؟

گفتگوي ميان راه بهتر از تماشاي باران است

توي راه از پوزش پروانه سخن مي گوييم

توي راه خواب هامان را براي بابونه هاي دره اي دور تعريف مي کنيم

باران هم که بيايد هي خيس از خنده هاي دور از آدمي مي خنديم

بعد هم به راهي مي رويم که سهم ترانه و تبسم است

مشکلي پيش نمي آيد کاري به کار ما ندارند...

نه کرم شب تاب و نه کژ دم زرد

وقتي دستمان به آسمان برسد

وقتي که بر آن بلندي بنفش بنشينيم

ديگر دست کسي هم  به ما نخواهد رسيد

مي نشينيم براي خودمان قصه مي گوييم

تا کبوتران کوهي از دامنه روياها به لانه برگردند

غروب است با آنکه مي ترسم با آنکه سخت مضطربم

باز با تو تا آخر دنيا خوهم آمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

مهربان باشيم به ديگران محبت کنيم

انسان ذاتاً روح پاک و الهي دارد و انسان
 
هميشه طا لب پاکي و زيبا يست محبت کردن
 
روح را متعادل مي کند و آرامش زيادي به انسان
 
مي دهد در واقعه انسان به خود محبت مي کند

بيماري اغلب حاصل تخلف از قانون محبت است .
 
انديشه هاي آکنده از نفرت مانند سمعي محلک
 
تمام و جود انسان را در بر مي گيرد و باعث
 
بيماري و مر گ مي شود .محبت راه رهايي از
 
سموم ناشي از انزجار نفرت انتقاد و اندوه و
 
ندامت و حسرت و ترس و احساس گناه و خشم است .

و حسد را مي پالايد.

عشق طبيب کائنات وقدرت شفا ي هر نوع
 
ناخوشي ، ذهن را هماهنگ مي سازد .عشق
 
الهي جريان مثبت را در جسم بيدار مي سازد و
 
انديشه هاي منفي را از جسم بيرون مي برد .

خوشبختي حق ماست به شرط انکه چشم و دل
 
خود را به خوبيها بگشاييم و از پليدي ها که مانع
 
رسيدن ما به خوشبختي است دوري کنيم .

هر آنچرا که از خداوند بخواهيم به ما مي دهد .
 
از صميم قلب فقط از او بخواهيم ،تابع شرايط
 
محيط اطراف خودنباشيم .زيرا سرنوشت ما
 
دست خداست هر آنچه را که برما مقدر کند
 
همان مي شود ، مطمعاً خداوند بهترين چيزهارا برما قرار خواهد داد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

كاش آن زمان

كاش آن زمان كه عشق در خانه قلب هامان رخنه مي كرد اول اجازه مي گرفت.

كاش آن زمان كه قلب تندتر مي تپيد اول از عقل فرمان مي گرفت.

كاش آن زمان كه نفرت به بارگاه قلبت هجوم مي آورد از اشك من شرم داشت.

كاش آن زمان كه مي رفتي خاطره نگاه پر تمنايت را با خود مي بردي.

كاش آن زمان كه گلويم از بغض مي سوزد و قلبم از سردي هوا منجمد مي شود

كلاغ هاي خبر چين خبر نابودي مرا به تو برسانند.كه بداني چه آرام و بي صدا افكار

دخترك تنهايي را ربوده و با خود در فراسوي زمان زنداني كرده اي.تو شايد به مانند

آن داستاني باشي كه كسي ديوارهاي هزار قلعه را خراب مي كند و ذره اي خاك هم

بر تنش نمي نشيند.لحظه اي كه نباشي اشك هاي من وام دار ديدار دوباره ات

خواهد بود.

قصر مرا به لمحه اي در هم شكستي بي اعتنا عبور مي كني تو را بيم دل شكستن

خيال كودكانه اي بيش نيست!

من مي ترسم از فردايي كه ديگر نتوانم بي تو در آن نفس بكشم.از فردايي كه در

ميان تنديس هاي پر تمنا ترنم آواي تو در انعكاس افق هايم گم شود.

بيا باز هم بال بگشاييم گرچه خوب مي دانم تو را براي هم پروازي من نيافريده اند.بيا

در اين هوس پر نياز كودكانه باز هم مرا شناور كن.بيا با هم قايقي بسازيم مي دانم

زود خيس و نابود مي شوم....من آنقدر با رؤيايت زندگي كرده ام كه دلم در واقعيت

هم برايت تنگ مي شود و شايد اين از بدترين گناهان رؤيا باشد.

زودترها فكر مي كردم بسيار قوي تر از اين قصه ها خلق شده ام ولي انگار انكار

حسي كه هيچ گاه نبود خيلي ساده تر از به فراموشي سپردن توست.ذره ذره ذوب

مي شوم

شايد شبي شمع هم دلش برايم بسوزد.تو در سنگي و سردي قافيه ها هم نمي

گنجي .

آنقدر مات و يخ زده اي كه سوزش و ضجه ي تلخم از پنجره هاي خانه ات رخصت ورود

ندارند.

تمنايم در پس واژه ها ...بغضم از ترس رسوايي ...به حنجره راه ندارد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

قصه ي شهر سکوت

روزي دل من که تهي بود و غريب
 
از شهر سکوت به ديار تو رسيد
 
در شهر صدا که پر از زمزمه بود

تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد

چشم تو مرا به شب خاطره برد

در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد

در سينه ي سردم ، اين شهر سکوت

ديوار سکوت به صداي تو شکست
 
شد شهر هياهو ، اين سينه ي من

فرياد دلم به لبانم بنشست
 
خورشيد مني ،‌ منم آن بوته ي دشت

من زنده ام از نور تو اي چشمه ي نور

درياي مني ، منم آن قايق خرد

با خود تو مرا مي بري تا ساحل دور

کنون تو مرا همه شوري و صدا
 
کنون تو مرا همه نوري و اميد
 
در باغ دلم بنشين بار دگر
 
اي پيکر تو ، چو گل ياس سپيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

عشق شبانه

من اگر تنهاي تنها

باز مي گردم به خانه

سايه هم حتي اگر

بازم بخواند

صد هزاران صد بهانه

من ولي اميد دارم

عشق برگردد به خانه

عشق اگر باشد

تو هستي باز مي گردي به خانه

دل اگر صادق بماند

عشق خواند صد ترانه

پس تو را

هر لحظه نجوا مي كنم

عشق شبانه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

شكست

 شكست من تنهايي من و دوري من

تو پيش من از هزار پيروزي عزيزتري

و در دل من از همه افتخارهاي اين جهان شيرين تري

شكست من خودشناسي من و سرپيچي من

از توست كه مي دانم هنوز جوانم و پاي چابك دارم

و به دام تاج شمشاد پژمرده نمي افتم

در توست كه به تنهايي رسيده ام

و لذت رانده شدن و دشنام شنيدن را چشيده ام

شكست من شمشير و سپر درخشان من

در چشمان تو خوانده ام

كه بر تخت نشستن يعني برده شدن

و فهميده شدن يعني هموار شدن

و دريافته شدن يعني به نهايت خود رسيدن

و مانند ميوه رسيده اي به زمين افتادن و خورده شدن

شكست من تو سرودهاي مرا خواهي شنيد

و فريادهاي مرا و سكوت هاي مرا

و هيچ كس جز تو با من سخن نخواهد گفت از تپش بال ها

و خيزش موج ها

واز كوه هايي كه شباهنگام مي سوزند

وتنها تويي كه از شيب صخره روح من بالا مي آيي

شكست من دليري بي مرگ من

من و تو با اهيم خنديد

و با هم گور همه آن هايي را كه در ما مي ميرند خواهيم كند

و با اراده در آفتاب خواهيم ايستاد

و خطرناك خواهيم بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

راز تو و بهار من

راز تو و بهار من ،شکوفه زد ترانه ام

ناز تو شد خزان من،شکسته آشيانه ام

من پر از حضور تو ،حضور بي غروب تو

بيا که بي خنده ي گل،گريه بي بهانه ام

کبوترم در حرمت، اهلي بام تو منم

به مستي ام خنده مزن،مست ز جام تو منم

دست تو دانه مي دهد ، پرندگان خسته را

دام تو خود رهايي است ،دلخوش دام تو منم

از تو نشان گرفته ام، به هر کجا رسيده ام

به هر چمن ، ز هر گلي ، بوي تو را شنيده ام

خانه به خانه رفته ام، کوچه به کوچه خوانده ام

بيا و از پشت شبم ، طلوع کن سپيده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

سوي من

اگر دستي كسي سوي من آرد
 
گريزم از وي و دستش نگيرم

به چشمم بنگرد گر چشم شوخي

سياه و دلكش و مستش نگيرم

به رويم گر لبي شيرين بخندد
 
به خود گويم كه: اين دام فريب است
 
خدايا حال من داني كه داند؟
 
نگون بختي كه در شهري غريب است
 
گهي عقل آيد و رندانه گويد
 
كه: با آن سركشيها رام گشتي

گذشت زندگي درمان خامي ست

متين و پخته و آرام گشتي

ز خود پرسم به زاري گاه و بي گاه

كه: از اين پختگي حاصل چه دارم؟

به جز نفرت به جز سردي به جز يأس

ز ياران عاقبت در دل چه دارم؟

مرا بهتر نبود آن زندگاني

كه هر شب به اميدي دل ببندم؟
 
سحرگه با دو چشم گريه آلود

بر آن رؤياي بي حاصل بخندم؟

مرا بهتر نبود آن زندگاني

كه هر كس خنده زد گويم صفا داشت؟

مرا بهتر نبود آن زندگاني

كه هر كس يار شد گويم وفا داشت؟
 
مرا آن سادگي ها، چون ز كف رفت؟

كجا شد آن دل خوش باور من؟

چه شد آن اشكها كز جور ياران

فرو ميريخت، از چشم تر من؟

چه شد آن دل تپيدن هاي بيگاه

ز شوق خنده يي، حرفي، نگاهي؟

چرا ديگر مرا آشفتگي نيست

ز تاب گردش چشم سياهي؟

خداوندا شبي همراز من گفت

كه: نيك و بد در اين دنيا قياسي ست
 
دلم خون شد ز بي دردي خدايا
 
چو مينالم،‌مگو از ناسپاسي ست
 
اگر دردي در اين دنيا نباشد

كسي را لذت شادي عيان نيست
 
چه حاصل دارم از اين زندگاني

كه گر غم نيست شادي هم در آن نيست 

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

دوستت مي دارم

زيرا كه ناگزيرم از دوست داشتن ات ، 
              
دوستت مي دارم
 
زيرا كه جز اين نتوانم ، 
 
دوستت مي دارم
 
به حكم تقدير آسماني ، 
 
دوستت مي دارم
 
در مداري جادويي . 
 
دوستت مي دارم
 
چون سرخگلي كه بوته اش را 
 
دوستت مي دارم
 
چون خورشيد كه پرتوش را . 
 
دوستت مي دارم
 
 زيرا كه تويي نسيم حياتم 
                                 
دوستت مي دارم
 
زيرا كه هستي ام در گرو دوست داشتن توست .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

يکي بود، هيچ كي نبود

يکي بود، هيچ كي نبود. يكي بود با يه دنيا تنهايي اما در عوض يه عالمه رنگ

جادويي داشت. رنگ‌هاي تيره و روشن، رنگ‌هاي سرد و گرم كه توي جعبه رنگ

افتاده بودن. اون يكي از اين همه سردي و تاريكي بيزار شده بود. فكر كرد اگه با اين

رنگاي جادويي، جادو كنه و يه عالمه قشنگي‏ نقاشي كنه شايد ديگه ... جعبه رنگ رو

برداشت و رنگ‌ها رو بيرون ريخت. اول بايد براي اين همه تاريكي يه كاري مي‌كرد. زرد

رو برداشت و يه دايره زيبا و نوراني كشيد و گذاشت بالاي صفحه. حالا همه جا روشن

شده بود اما چيزي براي ديدن وجود نداشت: اون «يكي» بايد جادو مي‌كرد و

قشنگي‏اي براي بزرگ و كوچيك درست مي‌كرد كه زير اين همه نور ديده بشن و

بدرخشن... اون وقت آبي رو برداشت و ريخت رو صفحه روزگار... يه دفعه صداي

موج‌هايي كه روي هم سوار مي‌شدن، سكوت صحنه رو شكست. اين صدا، صداي

دريا بود، صداي آبي آب...

كجاست اين رنگ قهوه‌اي كه قراره كوه بشه؟ قهو‏ه‏اي رو پيدا كرد و كوه‏ها روي

صفحه نشستن. اون وقت يه چشمه آبي كشيد كه از بالاي همين قهوه‌اي‌هاي

سنگي پايين مي‌ريخت و با دريا نفس نفس مي‌زد. سبز رو كه برداشت، درخت‌ها قد

كشيدن، صفحه پرشد از سبزه‌هاي تازه... نوبت گل‌ها رسيد، نوبت ماه و ستاره، نوبت

ابر و بارون و برف، نوبت فصل‌ها رسيد... اما اون «يكي» هنوز تنها بود!

فكر كرد اين صفحه به يه جادوي بزرگ نياز داره. همه رنگ‌هاي جعبه جادو رو روي هم

پاشيد. مي‌خواست چيزي بسازه كه هفت رنگ باشه. ساخت؛ يه جادوي جديد كه

دست و پا داشت اما حركت نمي‌كرد. چشم داشت اما نمي‌ديد. لب داشت اما حرف

نمي‌زد، نمي‌خنديد... اون «يكي» يه قطره از عصاره روح خودش رو اشك كرد. روي

جادو ريخت... قلب جادو تپيد! تكان خورد. جادو خنديد. گريه كرد، دويد و قول داد تا

هميشه براي «يكي» باشد.

جادو بيدار بود، خوابيد، كاركرد، عاشق شد، دروغ گفت، ظلم كرد، كُشت، با تبر به

جان درخت‌ها افتاد، روي سبزه‌ها راه‌هاي خشن سنگي كشيد. ديگرنخنديد و هي

آجرهاي سياه درست كرد...

يكي بود، يكي نبود... اون «يكي» هنوز تنهاي تنها بود! تنهاي تنها موند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

حق با تو بود

مي بايست مي خوابيدم.اما چيزي خوابم را آشفته كرده است.در دو طاقچه رو به

رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام

با آن گيس هاي سياه و وزوز پريشانشان.

كاش تنها نبودم.فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد؟كاش تنها

نبودي آنوقت مي توانستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند بخنديم تا

همسايه هامان از خواب بيدار شوند.

مي داني؟

انگار چرخ فلك سوارم.انگار قايقي مرا مي برد.انگار روي شيب برف ها با اسكي مي

روم.

مرا ببخش!

ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت؟

مي شنوي؟!

انگار صداي شيون مي آيد.گوش كن! مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را

بنويسد.اما به جاي آن مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم.يكي بود يكي نبود.زني

بود كه به جاي آبياري گل هاي بنفشه.به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است.به

جاي پختن كلوچه شيرين

_ساده واخمو_ در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند.صداي

شيون در اوج است.مي شنوي؟ براي بيان عشق به نظر شما كدام را بايد خواند؟

تارخ يا جغرافي؟ مي داني من دلم براي تاريخ مي سوزد....گوش كن به جاي عشق

و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگري نوشت.حق با تو بود.مي بايست

مي خوابيدم اما مادربزرگ ها گفته اند: "چشم ها نگهبان دل هايند"

مي داني؟ از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است.و من چقدر

دلم مي خواهد همه داستان هاي پروانه ها را بدانم كه بي نهايت بار در نامه ها و

شعرها در شعله ها سوختند.

تا سند سوختن نويسده شان باشند.پروانه ها! آخ !! تصور كن آنها

در انديشه چيزي مبهم كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را در ذهن كوچك و

رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند.

يادم مي آيد روزگاري ساده لوحانه صحرا به صحرا دانه دانه بنفشه هاي وحشي را

يك دسته مي كردم.عشق را چگونه مي شود نوشت؟در گذر اين لحظات پرشتاب

شبانه كه به غفلت آن سؤال بي جواب گذشت.ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم

باقي نمانده است.وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش مي دادم كه در آن

دلي مي خواند:

من تورا

اورا

كسي را

دوست مي دارم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

چه كسي  ميتواند

چه كسي  ميتواند نگاه تو را كه كهكشانها را به وجد مي اورد بسرايد؟دنيا در سر

انگشتانتو نشسته بود و تو از پنجره اي بديع به جبروت خدا مينگرستي .من همه

نفسهاي تو را مرور كرده ام انگار سنگين ترين غمها همسايه ديوار به ديوار دل تو

بودند.خوشا به حال چشماني كه هر روز صبح تو را مي ديدند اگر چه هيچ گاه تو را

نشناختند و اجازه ندادند كه در ايوانشان فرود ايي كاش در زمان تو به دنيا  ميامدمهر

روز روبه روي خانه بي ريا تو مينشستم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦

پارکنويس

تنها شاهد ِ اشکهاي بي شمار ِ من اينجاست!

با قامتي بلند

و جارويي که از هجوم هيچ بادي آشفته نمي شود!

فهميدي که از که سخن مي گويم؟

رفتگري که هميشه لبخند مي زد

و در ازاي ِ زباله هاي سُربي که به دست داشت،

از ما ماهيانه نمي خواست!

هنوز هم بر همان سکوي سفيد ِ مر مر ايستاده است!

اينجا بوي پرسه هاي پريروز مرا مي دهد!

بوي شعرهاي شبانه!

بوي سکوت و بي صبري...

به ياد داري؟ بي بي ِ باران!

گفتم: تا تو بيايي،

تمام ماشينهايي را که از کناره ي پارک مي گذرند مي شمرم!

تو گفتي: زمان ِ آمدنم،

از حساب ِ ساعت و تقويم خارج است!

دلم اما آسوده بود!

مي دانستم هر بار که از کنار ِ چهارچوب ِ چمنها بگذري،

صداي مرا خواهي شنيد:

« - سلام! خورشيدک ِ من! »

حالا هم دلم آسوده است!

مي دانم،

هزار سال هم که از ترنم ترانه ها يم بگذرد،

هر کس اين تنديس ِ صامت ِ جارو به دست را بنگرد،

صبر من و سکوت ِ تو را

به ياد خواهد آورد!

مي دانم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۷/۰۵/۸۶

عشق ( از زبان کودکان )

عشق وقتيه که مادر بزرگ من ارتروز گرفته، نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک

بزنه. پدر بزرگم اين کار رو براش ميکنه ،حتي حالا که دستاش ارتروز گرفتن .

عشق وقتيه که که شما واسه غذا خوردن ميري بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ

شده خودتون رو ميدهيد

به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو به شما

بده.

عشق وقتيه که مامان براي بابا قهوه درست ميکنه قبل از اينکه بده به بابا امتحانش

ميکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.

عشق وقتيه که شما همش همديگر رو ميبوسيدبعد وقتي از بوسيدن خسته

شديدهنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف ميزنيد.

عشق وقتيه که شبها مامان من و ميبوسه تا خوابم ببره.

عشق وقتيه که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا.

عشق وقتيه که مامان بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز از رابرت ردفورد

خوش تيپ تره.

عشق وقتيه که سگت مي پره بغلت و صورتت رو ليس ميزنه حتي اگه تمام روز

تنهاش گذاشته باشي.

عشق وقتيه که خواهر بزرگترم تمام لباسهاي خودشو ميده به من و خودش مجبور

ميشه بره بيرون تا لباس جديد بگيره.

 عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي خسته اي به لبت مياره.

عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي که يه لحظه دست نگهداري و

با دقت گوش کني.

عشق مثل يه پيرزن و پيرمرد کوچولو مي مونه که هنوز با هم دوست هستن بعد از

سالها زندگي.

عشق اون موقعس که تو به پسره ميگي از تيشرتش خوشت مياد بعد اون هر روز

مي پوشتش.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

شبي غمگين

شبي غمگين تر از شبهاي فرهاد

به ياد لحظه هاي رفته بر باد

به ياد سروهاي سبز و عاشق

نشستم گريه کردم تا شقايق

صدايم يک نيستان بي قراري

غروب و حسرت و چشم انتظاري

به يادت اي عزيز نازنينم!!!!!

شبي تنها و خاکستر نشينم

از آن آتش که شب را شعله ور کرد

چه بر جا مانده جز خاکستر سرد

شکفته ياد گل در گريه هايم

پر از حرفم اگر چه بي صدايم

به سوگت اي چراغ خانه ي دل

چو کولي مي روم ، منزل به منزل

که تا شايد ز تو يابم نشانه

ز تو اي شاعر هر چه ترانه

تو را مي پرسم از اندوه مهتاب

که مي گريد به روي بستر آب

تمام چشم را من جستجويم

مگر يابم تو را در روبرويم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

سرمايه عمر

سرمايه عمر آدمي يک نفس است

و آن يک نفس از براي يک همنفس است

گر نفسي با نفسي همنفس است

آن يک نفس از براي يک عمر بس است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

اين زندگي

اين زندگي مجال به عاشق نمي دهد

جز فرصت زوال به عاشق نمي دهد

هنگام سهم بندي خوبي زندگي

يک درصد احتمال به عاشق نمي دهد

در فکر يک سفر به ديار توام ولي

انديشه ها که بال به عاشق نمي دهد

اين روزها خساست اين شهر لعنتي

يک پلک هم خيال به عاشق نمي دهد

شايد حضور گرم تو بارآورم کند

اين نامه ها که حال به عاشق نمي دهد

گفتي چرا اسير غم زندگي شدم

چون فرصت سوال به عاشق نمي دهد

فرزند شعر حافظم و پير سرنوشت

معشوقه را که فال به عاشق نمي دهد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

نگو گذشته از ما

نگو ازم گذشتي

نگو دلت گرفته . . .

از اين که پام نشستي

تقديرم اينه که . . .پيش من نموني

نگو باز مي توني تو بي من بموني

تقديرم اينه که . . .بمو نم تو قفس

هميشه بمونم

يه تنها

يه بي کس

بنويس واسه من

دلت از چي شکست

واسه چي تو چشات

 رنگ غصه نشست

بنويس واسه من

دلت از چي بريد

بگو کي رو چشات

نقش گريه کشيد

اه . . .

بنويس بنويس

واسه من بنويس

که دلت تنگ شده

طاقت گريه نيست

نگو گذشته از ما

نگو از من گذشته

نگو دلت گرفته

از اين که پام نشستي

تقدير م اينه که

 پيش من نموني

نگو بازمي توني

تو بي من بموني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

معشوق من

معشوق من آن بالاست

ستاره اي که هر شب

ديوانه وار از پيشم عبور مي کند

ستاره اي که با هر نگاهش

با من عشق بازي مي کند

خوب گوش کن

معشوق من همان ستاره سهيلي است

که يک شب از آسمان دلم رد شد

نفهميدم چه شد

ولي مهرش به دلم نشست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

مسافر

خيال كردم بري مي ري از يادم

تو رفتي و نرفت چيزي از يادم

تو رفتي تازه عاشقتر شدم من

از اوني هم كه بود بدتر شدم من

صبح تا شب اين شده كارم

كه واسه ي چشات ببارم

تو خداي عاشقايي تو تموم كس و كارم

تو به داد من رسيدي وقتي تنهايي مو ديدي

تو نذاشتي برم از دست اگه چيزي هم هنوز هست

نازنينم اميد شيرينم من به جز تو كسي نمي بينم

از اون روزي كه رفتي يه روز خوش نديدم

به جز دستاي گرمت پناه و پشت نديدم

زندگي مو به پاي تو دادم اون روزا رو نمي ره از يادم

نازنينم برس به فريادم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

مرگ

هر شب وقتي تنها ميشم حس ميكنم پيش مني

دوباره گريم ميگيره انگار تو آغوش مني

روم نميشه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه

وقتي نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه

قول بده وقتي تنها ميشم بياي كنار من

شبهاي جمعه كه مياد بياي سر مزار من !

دوباره باز ياد تو شد زمزمه نبودنم

ببين كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

متاسفم

متاسفم مي دانم دير کرده ام

فکر مي کنم در مسير زمان گم گشته ام

هنگاميکه شروع به رفتن کردم ديگرنتوانستم خود را متوقف سازم

بسيار سعي کردم که بفهمم

و سعي داشتم اشتباهات را جبران کنم

فکر مي کردم آنچه را که انجام داده ام بخوبي پنهان کرده ام

اما اکنون او مي گويد از همان ابتدا مي دانسته است

بله او از همه چيزمان با خبر بود

اگر راهي دگر وجود داشت

آيا فکر نمي کني ، براي يافتن اش تلاش کرده ام

آيا فکر نمي کني مي خواهم بمانم

اگر راهي دگر وجود داشت، عشق، راهي جز اين نيست

راهي دگر نيست

شايد بهتراست اينجا را ترک کنم

اما قبل از رفتن دوست دارم چيزي را بداني

گاهي اوقات چاره اي جز اين نداشتيم

هنگاميکه قوانين را مي شکستيم

عزيزم، تنها بايد يک بار ديگر تو را مي ديدم

اگر راهي جز وداع نداشتيم

زيرا او از همه چيزمان با خبر بود

هرگز نمي خواستيم اينگونه شود

هرگز قصد نداشتيم،اينگونه جدي باشم

اما فکر از دست دادن تو

مرا وادار مي کند ، اينگونه باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

عشق

عشق ايمان است و آنکه ايمانش کم است از عشق بهره چنداني نخواهد داشت .

به نظر من عشق يعني توانايي دوست داشتن تمام مظاهر هستي . يعني درک

لحظات، يعني دوست داشتن آنچه که مي توان آنرا زيبا و مثبت ناميد و يعني زيبا ديدن

و نيکو ديدن و مثبت ديدن نعمات پروردگار، پس يعني شکر پروردگار در هر لحظه

زندگي و در نتيجه يعني رضايت از زندگي .

عشق "شوق" است.

عشق " شور" است.

عشق مادر هنر هاست و عشق آفريننده ي زيبايي هاست ."عشق" يأس را از وجود

انسان به دور ميکند و افسردگي را که پايه بدترين بيماريهاي روانيست از بين ميبرد.

بدخلقي، ترشرويي، کسالت،بي تفاوتي، ترس، بي ملاحظگي اينها همه در اثر عدم

وجود عشق است . زيرا بزرگترين مصيبت در زندگي انسان اين نيست که بالا خره به

انتهاي جاده مي رسد و مي ميرد بلکه اين است که او در طول مسيرش عشق را

نمي شناسد. آنها که عشق را شناختند بيداراني هستند که از ميان انبوه بيشمار

خفتگان ، سر بلند کرده ، راه را يافته و فروغي از حقيقت لايزال را عيان ديده و به آن

پي برده اند. به نظر من عشق نيز آموختني است ، مثل هر هنر ديگري . عشق چيزي

نيست که خود به خود و ناگهاني بوجود آيد . عشق يک آرزوي زيستن و پذيرفتن

زندگي به صورت موهبتي عظيم است که به ما توانايي ايثار و بخشايش مي دهد . و

بايد تلاشي باشد که با ذوق و تسليم و توکل و ايمان و سبک روحي و اميد آغاز شود.

و البته يک فکر زماني تبديل به يک اعتقاد ميشود که مکرّر روي آن کار کرده باشيم .نه

اينکه يک بار آنرا امتحان کنيم و عدم موفقيت اوليه را بهانه اي براي ترک آن قرار دهيم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

شک دارم

تو گفتي دستهات از جنس خنجر نيست! شک دارم

وفا داريت هم از سگ که کمتر نيست! شک دارم

هميشه مثل تمساح از دو چشمت اشک مي باري

نگو شيطان شبيه شرم دختر نيست ! شک دارم

صدايي پشت خط آمد: عزيزم دوستت دارم ...

کمي لبخند يا گلبوسه بهتر نيست! شک دارم

به اين خطها که مي افتند روي هم و مي بافند

عروسک زندگي بي تو ميسر نيست! شک دارم

بيا و با غرور مرده ام بازي نکن گفتم:

ببينم نازنين گوش شما کر نيست! شک دارم

ولي با اين همه تزوير هم مي خواهمت بانو

تو حتي فکر کن که عاشقت خر نيست ! شک دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

شعله

آمد و آتش به جانم کرد و رفت

با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد و بنشست و، آشوبي بپا

در ميان دودمانم کرد و رفت

آمد و روئي گشود و، شد نهان

نام خود، ورد زبانم کرد و رفت

آمد و او دود شد، من شعله اي

در وجود خود، نهانم کرد و رفت

آمد و برقي شد و، جانم بسوخت

آتشين تر، اين بيانم کرد و رفت

آمدو آيينه گردانم بشد

طوطي بي همزبانم کرد و رفت

آمد و قفل از دهانم بر گشود

چشمه ي آب روانم کرد و رفت

آمدو تيري زد و، شد ناپديد

همچنان صيدي نشانم کرد و رفت

آمد و چون آفتي در من فتاد

سر به سوي آسمانم کرد و رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

شب صدايش مي كنند

وقتي روز لباس شب مي پوشد ، شب صدايش مي كنند .
 
در ليست حراج اجناس عتيقه نام عشق را هم ديدم .
 
آنقدر ناز طرف را كشيد كه جوهر خودكارش تمام شد .
 
آب به اندازه اي زلال بود كه ماهي گرسنگي را در چشم گربه اي كه لب حوض كمين

كرده بود به روشني روز مي ديد .
 
اي كاش گربه نمي توانست از درختي كه پرنده روي شاخسارش آشيانه دارد بالا

برود .
 
سگ عاشق درختي است كه گربه نتواند از آن بالا برود .
 
چهار فصل همزمان از مرحوم درخت پائين مي آيند .
 
نگاه آدم سحرخيز سرشار از طلوع خورشيد است .
 
برگ زرد پاييزي آنچنان برگ سبز بهاري را در آغوش مي گيرد كه لحظه جدايي فرا

مي رسد .
 
با دسته گلي به غمگيني حاصل جمع گلهاي پرپر شده پاييزي بدرقه ات مي كنم .
 
برگ زرد جسد برگ سبز را با سرعت باد پاييزي به دوش مي كشد .
 
بچه هاي متولد پاييز نسبت به پرپر كردن گلها علاقه وافري دارند .
 
درخت عريان ، غرق در سكوت پاييزي پرندگان نغمه سرا است .
 
پاييزي يافت نمي شود كه به برگهاي سبز قابل تقسيم نباشد .
 
برگهاي زرد همراه باد خزاني مرثيه خوان مي گذرند .
 
براي اينکه غبار غم بر روي قلبش ننشيند, هر روز با خنده قلبش را غبار روبي مي کرد.
 
عشق مانند سيگار است وقتي خاموش شد مي توان روشنش کرد ولي طعم اولش

را ندارد.
 
به خاطر چشمهاي عسليش , نگاهش هميشه شيرين بود.!
 
آنقدر دست و دلباز بود که زندگي اش را به عزراييل بخشيد.
 
آنقدر خجالت کشيد که معتاد شد.!
 
ماه خجالتي پشت ابر پنهان شد.
 
مرگ و زندگي را به اندازه عمر گذشته و عمر نگذشته دوست دارم .
 
براي اينكه سكوت سلامم را نشنود كلاهم را به احترامت بلند مي كنم .
 
پرواز ،‌به عشق آسماني پرنده جامه عمل مي پوشاند .
 
ضربان قلب ، گل وجود را غرق شكوفه مي كند .
 
پرنده محبوس از غم بي آسماني دلش خون است .
 
ضربان قلب ، شكوفه هاي زندگي هستند .
 
آنهايي كه يك سر دارند و هزار سودا، نمي توانند سري توي سرها در بياورند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

شب سرديست

شب سرديست و من افسرده...

راه دوريستو پاي خسته...

تيرگي هست و چراغي مرده...

سايه از سر ديوار گذشت...

غمي افزود مرا بر غمها...

فکر تاريکي و اين ويراني...

بي خبر امد تا با دل من...

قصه ها ساز کند پنهاني...

نيست رنگي که بگويد با من:

اندکي صبر سحر نزديک است...

اندکي صبر سحر نزديک است...

اندکي صبر سحر نزديک است...

به ياد سهراب..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

سهم من اين است

سهم من اين است

سهم من آسماني است که آويختن پرده اي

آن را از من مي گيرد.

سهم من پايين رفتن از يک پله ي متروک است

در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد :

دستهايت را " دوست " مي دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

سيب حوا

گفته بودم عشق محاله سيب حوا سيب کاله اگه هر کي گفت اسيره که بدون تو

ميميره تو بدون خالي ميبنده تو دلش به تو ميخنده اگه گفت بمون کنارم بي تو دنيايي

ندارم هرجا که پامو ميذارم تو رو اونجا کم ميارم حرفاشو جدي نگيري واسه اشکاش

تو نميري نذاره دست توي دستت نبره چشماي مستت ولي حالا پشيمونم نميخوام

بي اون بمونم اوني که قلبموبردش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

سنگ ميشم

يه روز دل تشست با خودش فکر کرد

به خودش گفت سنگ ميشم

از اون به بعد سنگ شد

رفت ميون سنگا نشست

اما عاشق سنگا شد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

منم اون زندوني رفتن تو

منم اون زندوني رفتن تو

پُر شدم ، پُر از هواي تن تو

خسته ام ، خسته از اين فاصله ها

رفته عشق از اون نگاه مست تو ؛
 
منم اون گمشده تو شهر دروغ

مثل پرواز کبوتر تو غروب

نمي دونم که کجاس خونه ي من

پيش تو يا زير خاک ،  توي يه گور ؛
 
منم اون نفريني وقت سحر ،

ساقه ي نازک گل زير تبر ،

همه خار تنمُ زل مي زنن ،

پس چي ِ اين گل توي قلب من ؟ ؛
 
منم اون نگاه آخر تو چشات

خداحافظي آخر رو لبات ،

نفسام ديگه به آخر رسيدن

گم مي شم ، گم توي عمق خاطرات ؛
 
تو نبودي عاشقم ولي چرا

اين دلم شدش اسير و مبتلا ؟

زنده بودم بعد عمري آزگار

فقط و فقط براي اون چشات ؛
 
تو بري قصّه برام تموم مي شه

زندگي يه باره زير و رو مي شه ،

خطّاي آخر قصّه ي منو

ننويس که اين نفس تموم مي شه !
 
فکر اين که تو بري مصيبتِ

اين که تو هستي برام غنيمتِ

تو برام خاطره نيستي که بري

بگم هر چي هست و نيست يه عادتِ ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

زندگي اجبار است

زندگي اجبار است

مرگ انتظار است

عشق يک بار است

فکر تو تکرار است

جدايي دشوار است

کاش گناهي کنم که مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

به من آموخت

زمان به من آموخت که

دست دادن به معني رفاقت نيست

بوسيدن قول ماندن نيست و

عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۶/۰۵/۸۶

هرگز نفهميدم

هرگز نفهميدم ، چرا ترکم کردي

و هرگز با من وداع نکردي

اما اکنون که تو را مي بينم

از درون خرد شده ام ، اما غرورم را حفظ مي کنم

اکنون مي فهمم که، بهتر است بعضي حرفها ناگفته بماند

از حقيقت مي هراسم

اما چه مي توان کرد، وقتي همچنان تو را دوست دارم

اگر مي توانستم يکبار ديگر آغاز کنيم

مي دانم اگر تلاش کنيم عشقي استوارتر خواهيم داشت

مطمئن هستم،اه

و هرگز اجازه نخواهيم داد، ازدلمان بيرون برود

مدت زيادي است

که حرفهايي گفتني در درون نگاه داشته ام

اما با گذشته روبرو شدم،اکنون مي فهمم

اجازه نمي دهم ، بر سر راهمان قرار گيرد

هرگز نمي دانستم،عشقي اينچنين استوار،پژمرده مي شود

اما چه مي توان کرد

اگر هنوز تورا دوست دارم

و تو نيز مرا دوست داري

چگونه مي توانيم دوري گزينيم

از چيزي که، زماني بسيار پابر جا بود

آيا جرات اين را داريم که بگوييم اشتباه کرده ايم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

مرا ببخش

مرا ببخش بخاطر تمام حرفهايي که به تو نگفتم

مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هايي زيبا تا ثابت کنم

که هميشه با خود و با تو صميمي خواهم بود

و اگر نمي تواني آنرادر عشقم حس کني

پشيمان هستم که به اندازهء کافي نثارت نکردم

اما بخاطر عشق خود پشيمان نيستم

بخاطر احساس خود نيز پشيمان نيستم

آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم مي شتابد

چيزي را پس نخواهم داد

چرا که با عشق تو هزاران زندگي را در يک زندگي گذرانده ام

و هرگز نمي توانم

براي عشق پشيمان باشم

شايد ساعاتي تو را غمگين کرده ام

اما به تمامي آن خاطرات مي انديشم

مي دانم که مي بايست مي يافتم

بهترين را برايت

و اکنون قول خواهم داد

و اگر اين را در چشمانم نمي بيني

در باقي زندگيم پشيمان خواهم بود

همه ما اشتباه مي کنيم

مهم نيست که چقدر سخت تلاش مي کنيم

اما قلبها مي شکنند

هنگاميکه پشيماني به سراغمان مي آيد

و ما يکديگر را به دليلي نمي بخشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

پاره‌اي از دل ما

هر كه رفت انگار پاره‌اي از دل ما رو با خود برد

چه گويمت ؟ كه تو خود با خبر ز حال مني

چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال مني

جنين كه ميگذري تلخ بر من، از سر قهر

گمان برم كه غم انگيز ماه وسال مني

خموش و گوشه نشينم ، مگر نگاه توام

لطيف و دور گريزي، مگر خيال مني

ز چند و چون شب دوريت چه ميپرسم

سياه چشمي و خود پاسخ سوال مني

چو آرزو به دلم خفته اي هميشه و حيف

كه آرزوي فريبنده ي محال مني
 
هواي سركشي اي طبع من، ‌مكن! كه دگر

اسير عشقي و مرغ شكسته بال مني

ازين غمي كه چنين سينه سوز سيمين است

چه گويمت؟ كه تو خود باخبر ز حال مني

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

دلم برات تنگ ميشه

وقتي دلم برات تنگ ميشه

ميرم پشت ابرا و برات گريه مي کنم

پس هر وقت بارون اومد

بدون که

دلم برات تنگ شده...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

هر چند رفته اي

هر چند رفته ايّ و دل از ما گسسته اي

پيوسته پيش چشم خيالم نشسته اي

اي نرگس از ملامت چشمش چه ديده اي

كاين سان به بزم شادِ چمن سر شكسته اي؟

با من مبند عهد كه، چون پيچهاي باغ

هر جا رسيده، رشته ي پيوند بسته اي

از من به سوي دشمن من راه جسته اي

نوريّ و در بلور دل من شكسته اي

ديگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نيست-

اي چشم آشنا! مگر امروز خسته اي؟

من نيز بند مهر تو بُبْريده ام ز پاي

تنها گمان مبر كه تو زين دام رسته اي

سيمين! ز عشق رسته اي اما فسرده اي

آن اخگري كز آتش سوزنده جَسته اي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

قصه ي من

قصه ي من قصه ي غم، قصه ي بي تو موندن ِ

قصه ي من قصه ي شب، شباي ِ بي تو خوندن ِ
 
شعرِ من از جنس ِ غزل، شعر تو رُ نداشتن ِ

شعرِ من از جنس ِ چِشات، رو شب قدم گذاشتن ِ
 
عشق ِ من از جنس ِ سكوت، عشق ِ به تُو رسيدن ِ

عشق ِ من عشق ِ بي صدا، تو رُ تو آينه ديدن ِ
 
حرفِ من حرفاي دل ِ، گلايه هاي بي كسي

حرفِ مسافري غريب، بدون هيچ همنفسي
 
نگاهِ من خيره شدن، به قاب عكس خالي ِ

نگاهِ من شمردن، گُلاي زردِ قالي ِ
 
قلبِ من آشيونهِ غم، منتظرِ حضورتِ

قلبِ من اخرين گُذر، واسه شب عبورتِ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

محبوب من

بيا تا اشتياق بانگ تو

در جان خسته ام شور حيات برانگيزد

من غرق مستيم از تابش وجود تو

در جام جان چنين سرشار هستيم

من بازتاب صولت زيبايي توام

آيينه شکوه دل آرايي توام

اي آيه مکرر آرامش

مي خواهمت هنوز

آري

هنوز هم درياي اضطراب

در سينه شکسته من موج مي زند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

غزلهاي خام

بي محتوام مثل غزلهاي خام خود

دنيا جهنمي است که کردم به کام خود

در ابتداي پله ي عشق تو مانده ام

رفتم هزار مرتبه از نردبام خود

با هر غزل که نام تو را مي کنم شروع

امضاء که کردم آخر شعرم به نام خود

در کوچه هاي خلوت و سيگار و آسفالت

با گام تو قدم زده ام نه به گام خود

اين شعر هم حاصل ذهنيت تو بود

مجبورم از رديف که گويم تمام , خود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

گريه كنم يا نكنم

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد ...

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد

گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو ميروي و آينه پر مي‏شود از بي‏ كسي

از من سفر ميكني و به مرگ قصه مي‏رسي

ببين كه آب مي‏شود قطره به قطره قلب من

مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد

گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو مي‏روي و جان من گور ترنم مي‏شود

خورشيدكي كه داشتم در شب من گم مي‏شود

چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن

براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد

گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

غصه نخورد

هيچکي از رفتن من غصه نخورد هيچکي با موندن من شاد نشد وقتي رفتم کسي

قلبش نگرفت بغض هيچ آدمي فرياد نشد وقتي رفتم هيچکي غصه اش نگرفت

وقتي که رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خيلي ام آفتابي بود اگه شب مي رفتم

و خورشيد نبود آسمان خوب مي دونم مهتابي بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

قصه  وفا

به خاطر آور ، که آن شب به برم

گفتي که : بي تو ، ز دنيا بگذرم

کنون جدايي نشسته بين ما

پيوند ياري ، شکسته بين ما

گريه مي کنم

با خيال تو

به نيمه شب ها

رفته اي و من

بي تو مانده ام

غمگين و تنها

بي تو خسته ام

دل شکسته ام

اسير دردم

از کنار من

مي روي ولي

بگو چه کردم

رفته اي و من آرزوي کس

به سر ندارم

قصه ي وفا با دلم مگو

باور ندارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

عشق

اي ماه رُخت داده به خورشيد خجالت

وي در همه آفاق ِجهان نيست مثالت

عشق تو چو شمعي است بود روشني دل

مهر تو چوهادي است به دلهاي ضلالت

درامرتو نبود بکسي گفت وشنودي

در کارتو نبود به کسي راه دخالت

درکوي خرابات چه ما سير نموديم

درهرنفسي دردل ما بود خيالت

گرحُسن جمال ِتو به من جلوه نمايد

چون برهمه کس فخر بود جاه وجلالت

صادق تو اگر صبرکني در غم عشقش

شايد بزدايد ز دلت زنگ ملامت

گلچيني از اشعارخاتم الشُعرا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

عجب روزگاري است

عجب روزگاري است ، عاشق مي شوي مي گويند ديوانه است . ديوانه مي شوي

مي گويند حتما” عاشق شده !

وقتي زنده اي يك نفر هم سراغت را نمي گيرد ، وقتي مردي ، دسته دسته به

ملاقات جنازه ات مي آيند !

خواستم خوشبختي را معني كنم ، معناي زندگي يادم رفت . خواستم سختي آنرا

تجربه كنم ، زندگي كردن را فراموش كردم !

عجب رسمي است ، همه عمر در انتظار لحظه هاي نابي ، لحظه هاي ناب در فكر

دليل !

سرنوشت ، گره كوري به رشته عمرم زده كه از ترس گسستن نمي گشايمش .

عاشق آدم پر چانه اي هستم كه با بستن دهانش در بهشت را به رويم مي گشايد .

بستر خشك رودخانه مسير مهاجرت سرچشمه را به دريا نشان مي دهد .

شادابي گلها پس از سيراب شدن بهترين دستمزد باغبان است .

در فاصله بين گامهاي هزار پا سكوتي شنيده نمي شود .

نگاه خشمگين از ديدن لبخند عاجز است .

مي گفت در زندگي دو چيز را نمي توان علاج كرد : اول مرگ و دومي دل شكسته .

آنقدر خداحافظ گفتن برايش سخت بود كه هميشه مي گفت : خدانگهدار!!

بعضي ها سفر را ، پيمودن جاده مي دانند و بعضي ها رفتن به جايي ديگر !

عقيده داشت هر چيز به يكبار تجربه كردنش مي ارزد ،‌حتي مرگ !

هميشه دست به عصا راه مي رفت تا در زندگي زمين نخورد .

خواب را برخورد حرام كرد تا خواب همسايه را آشفته نكند .

ميگفت : تا فراموش نكرده ام بگويم كه من خيلي فراموشكارم !

نقدر چشم و گوش بسته بود كه نه مي ديد و نه ميشنيد .!

هارولويد چون مي دانست كه خيلي زود فراموش مي شود خودش قبل از مرگ

خودش به احترام خودش ! با آويزان شدن از عقربه ساعت ،‌چند لحظه زمان را فرمان

سكوت داد !

براي تاريكي سينما ، حلقه فيلم حكم حلقه دار را دارد !

اين حقيقت تلخ است كه تلويزيون شيرين است !

از حول فيلم افتاد تو تله ويزيون !

پول و هنر ،‌دوروي يك فيلمند .

اي كاش ماهي هم مي توانست مثل قطره باران با آب كنار بيايد .

ماهي كمتر از قطره باران از آب حرف شنوي دارد .

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد  .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

شرط دوست داشتن و عشق

داشتم جائي مي خواندم که کسي گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن

هست

راستي نهايت عشق را مي تواني در چشمهاي مضطربم بخواني؟

 اگر مي تواني پس تو هم مانند من عاشقي!!

گفتم اضطراب؟از کجا فهميدي؟از رنگ زرد رخسارم؟

يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که:

عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است...

راستي عشق را از رنگ پريده ام مي خواني؟مي خواني مگر نه؟

 پس تو هم مانند من عاشقي...

نازنينم قسم به لحظاتي که ياد تو دنيا را برايم باراني مي کند!!

 آها!! راستي کجا مي روم؟  عشق سوگند خوردن دارد؟...

نه...مگر نه؟

ديدي پس تو هم عاشقي مانند من...

مثل خيلي ها که کسي را دوست دارند و هرشب قصه ي وصال را زمزمه مي کنند

ميداني نازنينم ...مي داني مگر نه؟بگويم؟بازهم؟ 

آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟

پيمان شکني بکنم؟ ؟

دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ مي خواهي؟

نه؟آخر چرا؟

آهان پس خودت مي داني ؟مگر نه؟

دوستي گفت: با دل شوريده ام آرام تر

آرام در گوش تو مي خوانم !!فقط در گوش تو مي خوانم 

نازنينم با دل شوريده ام آرام تر !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

شباهنگ

باور نداشتم كه گل ارزوي من

با دست نازنين تو بر خاك اوفتد

با اينهمه هنوز به جان مي پرستمت

بالله اگر كه عشق چنين پاك اوفتد

مي بينمت هنوز به ديدار واپسين

گريان در امدي كه يلدا خدا نخواست

غافل كه من بجز تو خدايي نداشتم

اما دريغ و درد نگفتي چرا نخواست
 
بيچاره دل خطاي تو در چشم او نكوست

گويد به من : هر انچه او كرد خوب كرد

فرداي ما نيامد و خورشيد ارزو

تنها سپيده اي زد و انگه....غروب كرد

بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم

داني چرا نواي عزا سر نمي كنم؟

تو صحبت محبت من باورت نبود

من ترك دوستي ز تو باور نمي كنم

پاداش ان صفاي خدايي كه در تو بود

اين واپسين ترانه ترا يادگار باد

ماند به سينه ام غم تو يادگار

هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد

ديگر زپا افتاده ام اي ساقي اجل

لب تشنه ام بريز به كامم شراب را

اي اخرين پناه من اغوش باز كن

تا ننگرم پس از رخ او افتاب را...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

اين خود اوست

ديدم او را آه بعد از بيست سال

گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست

چيزكي از او در بود و نبود

گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟

هر دو تن دزديده و حيران نگاه

سوي هم كرديم و حيرانتر شديم

هر دو شايد با گذشت روزگار

در كف باد خزان پرپر شديم

از فروشنده كتابي را خريد

بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد

خواست تا بيرون رود بي اعتنا

دست من بود در را برايش باز كرد

عمر من بود او كه از پيشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعري تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

سفر مکن

هر چه کني بکن ولي

از برمن سفرمکن

يا که چومي روي مرا

وقت سفرخبرمکن 

گر چه به باغم ستاده ام

نيست توان ديدنم

شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

 روز جدايي ات مرا يک نگه تو ميکشد

وقت وداع کردنت

بررخ من نظر مکن

ديده به درنهاده ام

تا شنوم صداي تو

حلقه به دربزن مرا

عاشق دربه درمکن

من که زپا نشسته ام

مرغک پرشکسته ام 

زود بيا که خسته ام

زين همه خسته تر مکن

گرچه به دورزندگي

تن به قضا نهاده ام

آتشم اين قدرمزن

رنجه ام اين قدرمکن

يوسف عمرمن بيا

تنگدلم براي تو

رنج فراق مي کشد

خون به دل پدر مکن

هر چه که ناله مي کنم

گوش به من نميکني

يا که مرا زدل ببر 

يا ز برم سفرمکن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

دنياي به ته نرسيدني آبي

جديدا هيچ چيز اين دنيا نميتونه حال من رو بگيره. هرچند که با هيچ مرام اين دنيا کنار

نميام.

يه جورايي انگار مطمئن شده ام که نميتونم پا به پاي اين دنيا و چرخيدنهاش بزرگ

بشم. اما همينکه بزرگ ميشم، بهم غرور ميده . مطمئن ميشم که براي انجام يه کاري

اومده ام که لااقل حتي اگه نميتونم انجامش بدم، ميتونم براي رسيدن به اون فکر

کنم.

همينکه ميتونم به يه خدا توي يه برگ روي يه شاخه وسط يه جنگل بزرگ فکر کنم و

به جاش معناي رشد رو مرور کنم، برام کافيه.

چندتا جاي دنج و خلوت هم دارم که ميتونم دلم رو غافلگير کنم و گاهي ببرمش

هواخوري و توي اين فاصله که چندثانيه اي از عمر دود شده رو ، ساکت و آروم به باد

بدم.

اوضاع خيلي هم بد نيست...

فقط... کاش ، ايکاشها نبودند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

حيرت

تو حيراني در اين هنگامه
 
من هم از تو حيران تر

تو در آغاز آبادي
 
منم هر لحظه ويران تر
 
در اين بن بست ظلماني
 
رهايي را چه مي داني
 
فراز از خود به سوي هم
 
و يا از هم گريزان تر
 
اگر از راه برگرديم

سراپا حسرت و درديم
 
اگر از راه برگرديم
 
سراپا حسرت و درديم

گذشتن مرگ
 
ماندن درد

کدامين است آسان تر

کدامين پيک را گويم

که من هم از تو مي جويم

کدامين پيک را گويم

که من هم ازتو مي جويم
 
نشانت را و ماندم بي خبر

هر آن پريشانم

در اين تنهايي ممتد

فقط دست تو بر در زد
 
نديدم از تو اي دير آمده

ناخوانده مهمانتر

در اين تنهايي مطلق

فقط دست تو بر در زد

نديدم از تو اي دير آمده

ناخوانده مهمان تر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦

آواز دل من

تويي آواز دل من

تويي عشق و باور من

براي نفس كشيدن

تويي تنها ياور من

تو شدي رؤياي قلبم

تو شدي اُميد و صبرم

با وجود عشق پاكت

كم مي شه غصه و دردم

تويي اون نگاه مستيم

تويي تار و پود هستيم

مي زنيم پر به اوج ابرا

من و تو عاشق و مستيم

تويي ساز عاشقونه

تويي زيباترين بهونه

چشماي قشنگ و نازت

هميشه با من مي مونه

به خدا بي تو مي ميرم

پاي عشقت يه اسيرم

تو يه شبنم يه بهاري

با تو باشم جون مي گيرم

اگه دست اين زمونه

دلامونو كرده خسته

با تو من عاشق تريتنم

دل من نمي شه خسته

با تو جون مي گيره نفسهام

با تو پاكه قطره اشكام

عاشق دستاي نازت

جون ميده حرم نفسهام

با تو همزبون مي خونم

قدر عشقتو مي دونم

عاشقونه باورم كن

تا ابد با تو مي مونم

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۵/۰۵/۸۶

نامت را ننويسم

نامت را ننويسم؟

دستم نه،

اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد!

نمي دانم چرا

وقتي به عکس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين

نگاه مي کنم،

پرده ي لرزاني از باران و نمک

چهره ي تو را هاشور مي زند!

همخانه ها مي پرسند:

اين عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،

که در بام تمام ترانه هاي تو

رد ِ پاي پريدنش پيداست؟

من نگاهشان مي کنم،

لبخند مي زنم

و مي بارم!

حالا از خودت مي پرسم! عسلبانو!

ايا به يادت مانده آنچه خک ِ پُشت ِ پاي تو را

در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،

آب ِ سرد ِ کاسه ي سفال بود،

يا شوآبه ي گرم ِ نگاهي نگران؟

پاسخ ِ اين سؤال ِ ساده،

بعد از عبور ِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟

کبوتر ِ باز برده ي من!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

ياد گرفتم

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو، سه ماه بيشتر زنده نيست ، ياد گرفتم که

عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ، ياد

گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق

تري ، تنهاتري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

مسافر

سفر تو امروز

خبر از جنس فراموشي داشت

ودلت

به هواي خبر وصل جديد

رو به دروازه ي تنهايي داشت

سفرت خوش باشد

كه تو تنهايي و ما تنها تر

و دلت گرم

به اندازه ي عشقي كه هنوز

زير قلبم نفس لحظه شماري دارد

لحظه هايي كه براي من وتو

همچو باران نمناك

بر سر مدرسه ها جاري بود

گرچه اين حرف و سخن تعطيل است

من فقط ياد دوران كردم

قصد تكرار غلط نيست

هدف خاطره است

معجزه بي معني است

هر چه انجام شود تقدير است

ديگر اينجا قلم از دست تو در دفتر من جاري نيست

از من خسته دگر تاب و تب ياري نيست

اين جگر سوخته را

قدرت همپايي نيست

سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت

كه در اين كوچه دگر

دختر تنهايي نيست

كه ميان من و تنهايي من

و خيال تو ز تنها يي ها

فاصله بسيار است

سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت

كه سحر منتظر

بارش پاييزي نيست....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

آهسته و بي دغدغه

آهسته و بي دغدغه گامهايم را روي برگها گذاشتم،گورستان نارنجي در نظرم

مثل بوستاني پر گل آمد و قامت بر افراشته سپيدارهاي زرين پوش،همچو پناهگاهي

بي اتكا در برابر تابش بي رمق خورشيد در مقابلم جلوه گر شد.سرمست از باده

زندگي در زير اين همه زيبايي و شكوه پاييز،گام بر داشتم و در حيرت زيبايي مرگ

درختان به فكر فرو رفتم

مگر مي شود جز در قاموس خدا،جاي ديگر،مرگي بدين زيبايي يافت؟پرواز روح

زندگي گياه را اينگونه روياگون تماشا كرد و بر خزانش اشك نريخت ؟ به  راستي ، مگر

مي شود...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

تو

ميدوني؟

گاهي آسمون پر از ستاره است.

ولي يه ستاره ميون اون ستاره ها بزرگتر و قشنگترو درخشانتره

اون ستاره ي:"تو"ي

من اسمشو گذاشتم "تو"ا

ميدوني:؟

وقتي با ستاره تو حرف ميزنم....

وقتي بهش خيره ميشم يا بهش چشمک ميزنم

هميشه ازم يه چيزي مي پرسه.

ميگه:دوستم داري؟ منم ميگم,دوستت دارم

ولي ديشب از من يک سوال ديگه پرسيد.

گفت:تو چرا هيچ وقت از من نمي پرسي  که دوستت داري؟

منم ازش پرسيدم : تو چي؟ دوستم داري؟

ميدوني چي گفت؟گفت: قلبتو بده !گفتم چه جوري؟

گفت : چشاتو ببند،يه نفس عميق بکش و خودتو رها کن

قلبت پرداز ميکنه و خودش مياد پيشم.

منم همون کاري رو کردم که ستاره گفت.

ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزي نوشت و بعد پسش داد.

ميدوني چي نوشته بود؟

نوشته بود: دوستت دارم

نوشته ستارهء "تو" رو قلبم موند . هنوزم هست.تاآخرم مي مونه

چرا؟ چون بهم گفت: حقيقت هيچ وقت نابود نميشه

چون چيزي است که "بايد"وجود داشته باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

مي دوني

مي دوني! خيلي سخته ديدن و نگفتن!

ديدن و نگريستن! فرياد زدن با صداي بي

صداي خيلي سخته خواستن و نتوانستن

خيلي سخته بودن و نزيستن! کاش مي شود پرواز کرد! ازادانه! کاش مي شود فرار

کرد بدونه ترس! کاش مي شود دست از زندگي کشيد بدونه عشق! کاش مي شود

ازاد بود بدونه زنجير! کاش مي شود بي رنگ بود بدونه رنگها! کاش مي شود عاشق

بود بدونه معشوق! کاش مي شود سحر بود بدونه غروب کاش مي شود زنده بود

بدون ترس از مرگ! به اميد پرواز!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

من عشق را در تو

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپيدن

و تپيدن را بخاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

و بستر را براي انديشيدن بخاطر تو دوست دارم

من بهار را بخاطر شکوفه هايش

زندگي را به خاطر زيباييش

و زيباييش را به خاطر تو دوست دارم

من دنيا را به خاطر خدايش

خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم

خدايا دوستت دارم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

مست مست

مست مست، مست‌تر از هر شب. يك شب نميشه هزار شب. ولي دوست دارم هر

شب باشه مثل همين شب. خدايا ميبيني مستم، مست بوي عشق تو. بهم نگاهي

بنداز تا مستي را شروع كنم. از نو  يه نگاه پايين بنداز، به اين حقير مسكين. از عشقت

فراموشم شده دين و آيين. اينجا جاي موندن نيست، بذار بيام پيشت با بالاي شاهين.

من كه عاشقتم بعضي وقتا از خودم ميپرسم دوسم داري؟ حالا هم كه از مستي دور

خودم ميرقصم مثل ماري توي دست آتيش ميزنم خاري دورش ميچرخم دور از هر

خاري. خدايا من امشب مست مستم از عشقت، تا برسم مثل پروانه‌اي دور شمع. تو

دريايي من يه قطره، تو عشقي من يه ذره، پس ذره ذره دوست ندارم نزديكت بشم،

آخه چرا قدم به قدم، ميخوام براي نزديك شدن بهت بدوام. همين الانم با عشقم پيش

توام، پله پله تا رسيدن بهت پر درده. علاج عاشقايي مثل من مرگه. خدايا يه كاري كن

امشب بميرم، خودت ميدوني هنوزم تو بند اين دنيا گيرم، پشت ميله‌هاي اين بدن

اسيرم، نه اينجا رو دوست دارم و نه از عشق سيرم. پس جون منو زودتر بگير و بذار

من زودتر برسم به تو. اي خدا از عشق يه قصه نوشتي شد بهشت، اينو از من قبول

كن چون تنها اين چيزي بود كه ميشد با خودكار من نوشت. پاك كن اين سرشت.

پله‌اي ميسازم از معرفت، خشت به خشت ميكارم عشق، توي وجود، تا جايي كه

ميشه كِشت، چيزي رو كه ميدونم ميتونم برسم بهش، بذار من برسم به جاهايي كه

بزرگا ميرسن، تا كه من به تو  نشون بدم كه تو عاشقي بهترينم. حتي نميتونم

بشمرم كه چقدر دوست دارم، 1 2 3 نه شمارش ديگه بسه، چون ميدونم به زودي

ميشي خسته، من پرواز ميكنم تا برسم بهت با بالاي بسته. 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

مرگ من

مرگ من روزي دراين دنيا فردا خواهد رسيد

مرغك جانم زقيد تن برون خواهد پريد

بازان د يو سياه بد سرشت سرنوشت

چنگ غم رااز دروديوار د ل خواهد شنيد

مرغ جانم از پس ماتم سرا خواهد پريد

تا به روي ابرها هم بال وپرخواهد كشيد

جان من گرچه به زندان تنم محبوس بود

چون رها شد از تنم پشتش زغم خواهد خميد

من كه نخل سركشم چون خانه در ساحل زدم

اين قفس را د رميان خالقم حائل زد م

زين سبب خاموش كردم شمع جان رااز قفس

اتش هجري كه سوزش را به اين محمل زدم

نيمه شب ابرسياهي مي خزد در اسمان

كنده شد گوري براي دختري در ان ميان

ناگهان فرياد مادر در افق ها نقش بست

" نوگلم راازپس دامان من چيد اين خزان "

پيكر فرسوده ام را چون گلي پژمرده وار

در دهان اژدهاي قبر پنهان مي كنند

با فشار سنگ قبري چون به رويم مي نهند

اين عروس مرده را د رخاك زندان مي كنند

بعد از ان من مانم و مادر به هجر دخترش

مي نشيند در كنارم با نگاه خسته اش

من كه در چشمان او چون رعد شادي مي شد م

چون برفتم نورشادي پر كشيد از چهره اش

من برفتم بر دياري پر گل و نااشنا

مادرم شيون نكن در روز و يا در خفا

من چو ان قوي سپيد و ان حباب رفتني

در غروب روز و در دريا شد م محو خدا

در عزاي دخترت شيون نكن اي مادرم

" اي منور از فروغ شمع رويت محفلم "

چون جفا کردم بسي بر تو ببخشايي مرا

تا نبخشايي نگردد لطف يزدان شاملم

مادرم من باده جام قدر نوشيده ام

از پس ان من لباس اخرت پوشيده ام

ارزوهاي زيادي من ز دنيا داشتم

دست من كوتاه شد كز دير تن كوچيده ام

مادرم در خانه احزان چه منزل كرده اي ؟

از چه رو با سوز ني اتش بر اين دل كرده اي ؟

مي رسد بر گوش من هر شب نواي ساز تو

تو گمان بردي طلسم مرگ باطل كرده اي ؟

مادرم من رفته ام از شهر تو چونان دلم

باز هم بر جام مهرت تشنه كام و سائلم

چون كه دوري از برم مادر بدان من تا ابد

مي سپارم مادرم را بر دو دست خالق








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

گلهاي رز

اين ديوانگي است

که از همه گلهاي رز

تنها بخاطر اينکه

خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته

متنفر باشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

گل قاصد

گل قاصد کي فرستاده تو رو؟

کي به تو گفته ز من ياد کني؟

کي به تو گفته منو شاد کني؟

اون که از چشم سياهش دل من غم ميگيره؟

مگه تنها شده باز؟ مگه رسوا شده باز؟

مگه پروانه ميخواد؟ دل ديوانه ميخواد؟

چه ميدونم گل قاصد چي بگم

ديگه دل از همه سرده به خدا

ميدونم بر نميگرده به خدا

اي نسيم سحري...

اي سبک رقص پيام آور صبح...

زير گوشم چي ميگي؟

کي فرستاده تو رو؟

کي به تو گفته که از سر ببري خواب مرا؟

کي به تو گفته که از دل ببري تاب مرا؟

چي بگم با تو نسيم سحري؟

ديگه دل از همه سرده به خدا

ميدونم بر نميگرده به خدا...

شما اي زنجره ها

چي ميگين با دل افسرده من؟

کي فرستاده شما رو دم اين پنجره ها؟

مگه اون اشکاي شورو نديدين؟

مگه اون قلب صبورو نديدين؟

دل من سنگ صبور، دل من جام بلور

ديگه افتاد و شکست...

ديگه من موندم و درد

ديگه من موندم و خاموشي سرد...

کي ميگه قصه بخونين همه تون؟

شما اي زنجره ها، اينو بدونين همه تون

ديگه دل از همه سرده به خدا

ميدونم بر نميگرده به خدا

موج دريا چي ميگي؟

با دل خسته تنها چي ميگي؟

از کي ميگي؟

کي به تو گفته که فرياد کني؟

کي به تو گفته منو ياد کني؟

اون که خون دلمو ريخته توي شيشه غم؟

به تو گفتم چي ميگفت...

به تو گفتم که شبا خواب نداشت...

دلش از دوري من تا نداشت...

من پر از او بودم... يا که جادو بودم...

ميدوني؟

اونچه که بود... قصه اي بيش نبود...

چي شد اون مهر و وفا؟

چي شد اون لطف و صفا؟

همه بود رنگ و ريا؟

به تو اي موج قشنگ

چي بگم از دل تنگ؟

برو تا ساحل دور... تا دل چشمه نور...

گر به او باز رسيدي بده پيغام مرا

که مبر نام مرا...

به سر سنگ فراموشي و درد

بشکن جام مرا...

که دل از همه سرده به خدا

پر درده به خدا

ميدونم بر نميگرده به خدا...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

کوچه پس کوچه هاي غربت

پيراهني نو بر تنم بافتيدي

و بر قلب ام هيچ

مي داني ؟

از ترس روزي که مبادا گدايي محبت ات کنم

دست در گريبان جيب فرو بردم

جرس ها را خاموش

و شترها را آزاد باش

گر چه باد را فرمان ايست باش دادم

اما گريخت

به دنبالش که رفتم

آنچنان در کوچه پس کوچه هاي غربت آشنا بود

که گم ام کرد

من ماندم و امتداد ديوارها و باد در رفته اي و جرسي در دست

و بويي افسار گريخته

و قلمي که هواي تو را بر سر داشت

ز تو نوشت

تا به اين جا رسيدم

من ماندم و امتدادديوارها و باد در رفته اي و جرسي در دست

و بويي افسار گريخته

هيچ گاه نميتوان درجاده سرگرداني سبقت گرفت ، هيچ چيزي به بي صدايي زمان

ازكنارانسان نميگذرد پس فرداي روشنت را امروزآغازكن ، كه امروزهمان فرداي

روشنت است كه ديروز درانتظارش بودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

عشق و ستاره دنباله دار

تمام پزشكاني كه رفتم همه يك حرف مي‌گويند

انگار كه يكي كرده باشند حرفهايشان را

"اين مرض بيماري عشق است

و از اين سن به بعد انسان را زياد مبتلا مي‌كند"

حال آنكه من تنها مي‌پنداشتم

در كوچه بن بست زندگي

ستاره اي دنباله دار به من اصابت كرد

وقتي قلبم

به انفجار نوري روشن شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

عشق زميني

آري، آري

من صيد شدم

در دام زيباي تو، اي عشق پاک زميني من

آري من صيد شدم

در زلال سراسر راز چشمانت

آري من خرد شدم

در تلاطم سخت و مهربان عشق تو

آري من پاک شدم

در هيجان شراره هاي شوق تو

بگشاي آغوش مهرت را که ناخداي کشتي غرور اينک به زانو درآمده،

بگشاي دروازه هاي آسماني روحت را که مرغ دريايي خسته را تواني براي پرواز

نمانده، بگشاي، بگشاي چهره ات را به شيرين ترين لبخندها که فقط تو مي داني

اين، زهري است شيرين و شهدي است تلخ از تو کجا بگريزم، که پناهم از تو، تويي

کدامين ستاره برق نگاه تو را به خاطرم نمي آورد

کدامين گل رخساره ي زيبايت را پيش چشمم به تصوير نمي کشد

کدامين نسيم بي ياد گام هاي نرمت از برابرم مي گذرد

مرا با گيسوي طلايي تو عهديست

و اين نماديست براي من

و تو

الهه ي من! معشوقه ي جاودانه ي بي همتاي من!

مي گذري، همچون ابر

در آسمان خاطرم

چه سبک!

چه رها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

سهم من از چشمات

سهم من از چشمات، يک پنجره ديدن

تو شاخه ياسي، من حسرت چيدن

ايثار دست تو، آرامش خفتن

تو صد غزل خاموش، من لحظه ي گفتن

بر شانه هاي تو ، سر مي نهم خسته

سرشار از شعرم ، اما لبم بسته

من شاخه اي خشکم، تو دست باراني

مشکن مرا هرگز اي خواب توفاني

اي بودنت اعجاز ، اي دست تو مرهم

در حسرت رويت، شد قامت من خم

تو مثل يک رودي ، من مثل يک ماهي

دل را ببر با خود هر جا که مي خواهي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

نا معلوم

هميشه هر کاري که کرديم آخرش هميشه خيلي چيزا برامون نا معلوم و سوال بوده!

هميشه يه چراي تو همه کارامون وجود داشته! چرا هاي که اگه بخواي بري دنبالش

دين و ايمانتو وجودتو  و هستيتو از دست مي دي! خودتون ببينبن الان دارين با چند

تا از اين چرا ها زندگي مي کنين؟ چندتاشو مثل خيلي چيزاي ديگه قبول کردي!

اوليش خود هستي انسانهاست! چند دفعه فکر کردي بهش؟ من که خيلي ولي هر

چي پيش خودم جلو تر مي رم هس مي کنم که کلمات و زندگي برام بي معني تر

مي شه! پس قبولش کردم! چرا بايد اينجوري باشه؟ اينم از همون چراهاست! 

يا حق...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

سهم من

توي اين دنياي بي حاصل بودن

با همه شکستگي هاي دل من

با همه تلخي قصه ي تو و من

من که حيفم مياد از گلايه کردن

ارزش گلايه ي من بيش از اين هاست

نه براي اون کسي که اهل سوداست

کسي که لحظه به لحظه رنگ دنياست

من ساده به خيالم از خود ماست
 
سهم من از تو چه بوده غير آزار

تويي که دنيا برات شده يه بازار

من تو رو به چشم ياري ديده بودم

تو مرا اما به چشم يه خريدار

ارزش گلايه ي من بيش از اين هاست

نه براي اون کسي که اهل سوداست
 
تو رو بايد مي شناختم که هزار تا چهره داشتي
 
روي احساس و دل من داشتي قيمت مي گذاشتي
 
تو نتونستي بفهمي که وفا خريدني نيست

چيني شکسته ي دل ، ديگه پيوند شدني نيست

سهم من از تو چه بوده غير آزار

تويي که دنيا برات شده يه بازار

من تو را به چشم ياري ديده بودم

تو مرا به چشم يه خريدار
 
توي اين دنياي بي حاصل بودن
 
با همه شکستگي هاي دل من
 
با همه تلخي قصه ي تو و من

من که حيفم مياد از گلايه کردن

آنكس كه ميگفت دوستم دارد، عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد ، رهگذري

بود كه روي برگهاي خشك پائيزي راه ميرفت ، صداي خش خش برگها همان آوازي

بودكه من گمان ميكردم ميگويد : دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

معاني معيوب

ديگر نه من نه اين معاني معيوب!

ديگر نه من نه اين شهادت اشك!

ديگر از تكرار ترانه خسته ام!

از اين پنجره هاي بسته خسته ام!

خسته ام از اين دقايق بي لبخند!

باران ببارد يا نبارد

من مي روم با دست هايم

چتري براي پروانه ها بسازم!

ديگر چه مي شود كه نام گل هاي باغچه را به خاطر نياورم؟

يا اصلا ندانم كه كدام شاعر شبتاب

قافيه ها را از قاب غمگين پنجره پر داد؟

من كه خوب مي دانم

بادبادك بي تاب تمام ترانه ها

هميشه بر پشت بام خلوت خاطره هاي تو مي افتد

ديگر چه فرق مي كند كه بدانم

باد از كدام طرف مي وزد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

دلم برايت خيلي تنگ بود

آن روز كه خورشيد غروب كرده بود دلم برايت خيلي تنگ بود .

دلم مي خواست فرياد بكشم تا كمي آرام بگيرم . من به آسمانها

خيره شدم تا تو را از بين ستاره ها پيدا كنم و دست پر از مهر و

عطوفتت را در دستان بي نبض خودم بگيرم . اما نمي دانم هر چه

بيشتر مي گشتم كمتر پيدايت مي كردم . من هم دلم مي خواست

تو هم در سرزمين تنهايي بودي تا بيشتر بتوانم با تو باشم و اشك هاي

حسرت و انتظار را برايت مي ريختم تا تو هم به ياد من باشي و بداني

كه هنوز هم دوستت دارم به اندازه  تمام خوبي هاي دنيا .

آري هنگامي كه آسمان برايت مي گريست من نيز اشك مي ريختم

و با ابرها هماهنگ مي شدم و با آنها اشك مي ريختم تا بداني كه نبض

خاطراتم هر كجاي دنيا كه باشي خواهد تپيد و من هنوزم منتظرم

تا تو باز گردي و من در ميان تو كوله بار گناهانم را از زير زمين

بيرون خواهم آورد و با تو در ميان تو نماز عشق را خواهم خواند

و من هنوز منتظر غروب آفتاب مي نشينم تا هنگامي كه غروب

خورشيد فرا برسد  دلم برايت تنگ شود و آن وقت اشك هايم

را بدرقه پاكي خنده هايت كنم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٦

بهشت

خيابانهاي پر زرق و برق

قلبهاي تاريک
 
فروشگاههاي بزرگ

قلبهاي کوچک و تنگ
 
لبهاي خندان

دلهاي غمگين 
 
نگاههاي پر توجه فروشنده ها

نگاه پر از حسادت همسايه
 
هواي پاک و لطيف

نفسي که از سينه بالا نمي آيد
 
رفاه و زندگي راحت

جان کندن از فرط دلتنگي
 
ايران : نفس ، احوالپرسي هاي گرم ، زندگي ، آرامش ، توجه ، محبت ، طپش قلبهاي

مهربان ، بهشت ، عشق : ايران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۴/۰۵/۸۶

يادم نرفته است

گفتي: از هراس باز نگشتن

پشت سرم خاكاب نكن

گفتي:پيش از غروب بادبادكها برخواهم گشت!

گفتي:طلسم تنهايي تو را

با وردي از اوراد آسمان خواهم شكست!

ولي باز نگشتي

و ابر بي باران اين بغض هاي پيابي با من ماند!

تكرار تلخ ترانه ها با من ماند

بي مرزي اين همه انتظار با من ماند!

بي تو

من ماندم و الهه شعري كه مي گويند

شعر تمام شاعران را انشا مي كند!

هر شب مي آيد

چشمان منتظرم را خيس گريه مي كند

و مي رود

امشب اما

در اتاق را بسته ام

تمام پنجره ها را بسته ام

حتي گوش هايم را با پنبه پوشانده ام

تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم

بگذار الهه شعر

به سر وقت شاعران ديگر اين دشت برود!

من مي خواهم خودم برايت بنويسم!

مي بيني؟

ديگر كارم به جوانب جنون رسيده است

مي ترسم وقتي كه گوش شيطان كر

از اين هجرت بي حدود برگردي

ديگر نه شعري مانده باشد

نه شاعري

كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم

به جاي تو دلواپس شوم

حتي به جاي تو بترسم

چون هميشه كنار مني

كنار من...ام...

صد داد از اين اما!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

بي وفا ، انصافت كجاس

تازگيا سفر مي ري

جاهاي پر خطر مي ري
 
بي سر صدا بدون من
 
تا ساحل خزر مي ري
 
بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مال ماس

تازگيا امون مي دي

گل شدي ، دس تكون مي دي

يه جوري به غريبه ها

اداهاتو نشون مي دي

تازگيا ، دوري چقدر

ساكت و مغروري چقدر

چه كم باهام حرف مي زني

راس راسي مجبوري چقدر

تازگيا طلا شدي

كم شدي ، كيميا شدي

ديگه صدام نمي كني

عين غريبه ها شدي

تازگيا باهام بدي

گفتي ميام ، نيومدي

نگفته بودي انقدر

بازي با قلب و بلدي

تازگيا سرده نگات

ديگه نمي لرزه صدات

برقي كه دنبالش بودم

رفته ديگه از تو چشات

تازگيا را نمي ياي

سر قرارا نمي ياي

زمستونا نيومدي

حالا بهارا نمي ياي

تازگيا كم شدي ، كم

يه عالمه دوري ازم

نمي شه پيدات بكنم

حتي واسه دوست دارم

تازگيا خيال كنم

بايد ازت سوال كنم

خيال داشتن تو رو

تو روياهام محال كنم

تازگيا ، كم مي يارم

به جاي بارون ، مي بارم

يه جوري فرصت بده كه

بگم چه قدر دوست دارم

تازگيا چه ناز شدي

عجيبي ، عين راز شدي

شعر و ترانتم خوبه

كلي ترانه ساز شدي

تازگيا چه بي حواس

عاشق داري از چپ و راس

تازگيا خيلي زياد

همش تو رو يادم مي ياد

مي ترسم از فكراي تو

بلاهايي سرم بياد

تازگيا عجيب شدي

تنها كه نه ، غريب شدي

به ما كه مي رسي يه كم

نجيب بودي ، نجيب شدي

تازگيا حرف شماس

همش مي گي دست خداس

اما بذار بهت بگم

حسابت از همه جداس

نامه رسيد به آخرا

بايد سپردت به خدا

فقط يه قولي بده كه

دلت نمونه پيش ما

امضاي نامه اولي

سرخه و خيلي مخملي

با عطر كلي گل سرخ

با چشم يه كم عسلي

بي وفا انصافت كجاس

رفتن و نازت مال ماس

نمون كه ثابت بكني

حسابت از همه جداس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

يادش بخير

يادش بخير اون قديمها عاشق همديگه بوديم

دوست داشتيم همديگرو همدم همديگه بوديم

يادش بخير عاشقي مون ,که ليلي ومجنون بوديم

دور نمي مونديم از هم چون ديونه همديگه بوديم

يادش بخير که شب ها به خاطر هم بيدار مي مونديم

به ياد همديگه تا صبح تو خواب همديگه بوديم

يادش بخير که عاشقي چه چيز هايي به هم آموخت

آموخت با ياد خدا به فکر همديگه باشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

بهانه گير

اين روزها دلم بهانه گيرشده مدام بهانه ي تورامي گرد اين بهانه گيري هامرابه ياد

بچگي ام مي اندازدكه به دنبال  مادر گريه ميكردم تامراباخودببرد امااومهربان بود

ومرابه سينه مي فشارد وبرموهايم بوسه مي زد!ولي تو....توبااخم تلخ وصداي

خشنت اشك رابرگونه هايم مي خشكاني ودستت رابروي لبانم ميگذاري وميگويي

هيسسس!!! من حتي ازترس نمي توانم باتودرد دل كنم نكنداين روزهابه جاي قلب

درسينه ات سنگ مي تپد؟هييييي نكنداين روزها قراراست كسي جاي مرابگيرد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

ديگران را ببخشيد

نه به اين علت که آنها لياقت بخشش تو را دارند

به اين علت که تو لياقت آن را داري که آرامش داشته باشي

عبرت چه واژه زيبا اما غريبي است

شنيدم آنان که از گذشته خود عبرت نمي گيرند

چاره اي جز تکرار آن ندارند

و آنجا بود که فهميدم

چرا زندگي ما تکراري است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

نهايت سعي

مدتهاست که نهايت سعي ام را کرده ام

که اين ديوارها را بر شکنم

اما تو آنها را محکم ساخته اي

پس اينجا در انتظار ايستاده ام و مي پرسم

اوه،چرا؟

چرا ذره اي توجه نمي کني

غرورت را بشکن و ذره اي توجه کن

و نشان ده،اندکي احساس نشان ده

بگشاي،بگشاي قلبت را ،تو

اقيانوس را رها کن

تنها يک احساس مي تواند نجاتمان دهد

مي گويي،آزرده اي

بسيار خوب،تو تنها نيستي

اينچنين که در زندگي به مسابقه مشغولي

چه چيزي براي خود حفظ مي کني

مي تواني سنگ را هم تغيير دهي

تنها چيزي که لازم است ، واژه اي صميمي است

که شنيده شود

بيا و ذره اي توجه نشان ده

سعي کن، اندکي بخشنده باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

هزار جهد

هزار جهد بکردم که يار من باشي مراد بخش دل بي قرار من باشي چراغ ديده شب

زنده دار من گردي انيس خاطر اميدوار من باشي من گريه نخواهم کرد من اشک

نخواهم ريخت من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد فرياد زنم فرياد:من

عشق نمي خواهم معشوق نمي خواهم مي خندم و مي رقصم فرياد زنم فرياد: اين

گونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن بر گور عيان کردم افسوس

نخواهم خورد افسانه نمي بافم بر شانه هر بادي کاشانه نمي سازم من زشت نمي

گويم بر چهره ي معشوقم او خوب و وف








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

ميدونم

ميدونم توي دلت جايي ندارم ميدونم   

ميدونم ولي آخه به دل عاشق چي بگم

بگم منو دوسم نداشت

منو تو رويا جا گذاشت

بگم که باورم نکرد

منو تو قصه ها گذاشت

حالا دارم قصه ميگم

يه قصه از غصه ميگم

که عاشقا خوب بدونن

عشق ما اين جوري نبود

به عشق ما چشم زدن

حسوديشون شد به خدا

اما خودمونيم ديگه

تو هم ديگه نيومدي

پا رو قلبم گذاشتي

نامه هاتم که نوشتي

پاي نامه هات نوشتي

که ديگه دوسم نداشتي

هر چي بشه و بگي و باشي

من اينارو نميدونم

من فقط اين و ميدونم که چقدر دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

من شكستم اري

من شكستم اري

تو شكستم دادي باده رنگ و ريا را

تو به دستم دادي

من غريبم اري تو غريبم كردي

بي خبر از ايينه ها

پر فريبم كردي

تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي

تو مرا سوزاندي

تو مرا بر در و ديوار بدي كوباندي

من شكستم اري تو شكستم دادي

تو مرا از بودن

تو مرا از من و از ما و تو پنجره ها

ترساندي...

تو مرا از فردا...

تو مرا از دريا...

تو مرا ترساندي

من اسيرم اري

تو اسيرم كردي...

بي خبر از باران..

تو كويرم كردي

از شراب دوري

تو چه سيرم كردي

من شكستم اري ..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

فروشنده دوره‌‌گرد

هيچ‌گاه ويتريني نداشته‌ام

تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.

در قامت يک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم.

از اين روست که تمام خيابانهاي شهر

عشق مرا مي‌شناسند.

تو را در ميان کوچه‌ها فرياد کردم.

دستمال کثيفم به کنج خاطره‌ها خزيده

و چرخ دستي‌ام

با نقشهايي از گل بابونه

تمام زندگيم بود.

تو را براي کودکان بي‌کس فرياد کردم.

روزهاي جمعه به جاي يکشنبه‌ها

و شبها به سمت بالاي شهر.

شب و روز در تلاش بودم

تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم.

افسوس..... دو مامور ضبط کردند بساطم را

با آخرين قسط چرخ دستي تو هم رفتي.

حال در قامت يک ديوانه دوستت مي‌دارم.

و تمام ديوانه‌هاي شهر

عشق مرا مي‌شناسند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

فرض كن

فرض كن پاك كني برداشتم

و نام تورا

از سرنويس تمام نامه ها

و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!

فرض كن با قلمم جناق شكستم!

به پرسش و پروانه پشت كردم

و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!

فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم

حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد

و ديگر شبگرد كوچه شما

صداي آوازهاي مرا نشنيد!

بگو آنوقت

با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟

با التماس اين دل در به در!

با بي قراري ابرهاي باراني...

باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم

خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!

موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست

همنشين نفسهاي من شدهاي

با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

سکوت

سکوت را دوست دارم بخاطرابهت بي پايانش... فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام

گمگشته در عصيانش.. فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پائيز را

مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار..... آفتاب را دوست دارم

بخاطروسعت روحش.. که شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش کند حقيقت تلخي را

که از او نور ميگيرد زندگي:ايده ال من است ومن آن را تقديس ميکنم به خاطر اينکه

روزي هزار بار نابودش مي کنند اما هرگز نمي ميرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

زندگي رو ميشه بافت

زندگي رو ميشه بافت اما با يک تار ديگه

سرود عشقو ميشه ساخت اما با ساز ديگه

ميشه يک لباس تازه کرد به جسم عاشقي

ميشه با پرنده آواز بخوني به سادگي

ميشه چشمک بزني به روي مهتاب شبا

ميشه خنده ها رو بنشوني تو بر روي لبا

ميشه با خدا يه جور ساده تر حرف بزني

ميشه گلها رو يه جور تازه تر رنگ بزني

ميشه باور کني که ستاره هم حرف مي زنه

ميشه کاري کرد پرستو با نگاش حرف بزنه

ميشه با يه شوق ديگه رو کني سوي بهار

ميشه سنگا رو کني روي غم دلها هوار

ميشه آشتي کرد با عشق و سادگي تو زندگي

ميشه سر به پاي عشقا بذاريم به بندگي

ميشه رنگ بال شاپرکها رو رو سنگ کشيد

ميشه جز خوبي توي هفت آسمون هرگز نديد

ميشه هر نگاهي رو يه جور زيبا معنا کرد

ميشه گرم کرد با محبت همه جا دلهاي سرد

ميشه زيبايي رو توي تاريکي شبها ديد

ميشه نرگس گل لادن از ميون ابرا چيد

ميشه جز خوبي زندگي نديد با عاشقي

ميشه خلوت بکني با سايه ها دقايقي

ميشه شوق غنچه روتو باز شدن باور کني

ميشه اسم همه ي عاشقا رو از بر کني

ميشه آکنده کني فضا رو از بوي وفا

ميشه هديه کني تو به قلباي خسته صفا

ميشه تو هر نفست زندگي رو جاري کني

ميشه واسه ي قناري تو  لک کاري کني

ميشه با دستات بهارو بذاري تو خاک سرد

ميشه دلها رو بشويي از غم و غصه و درد

ميشه از رنگين کمون پل بسازي واسه دلا

ميشه خنده رو تو مهمون بکني تو منزلا

ميشه از خلوت دلهاي غريب يادي کني

ميشه يک کبوتر تن خسته رو ياري کني

ميشه همسفر شي با ماهي سرخ کوچولو

ميشه اونو ببري تا درياها بي هاي و هو

ميشه خوبيها رو معنا بکني توي کتاب

ميشه باشي خيلي محکم مثل سد نه يک حباب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

رويش يک حادثه

زندگي رويش يک حادثه نيست

زندگي رهگذر تجربه هاست

تکه ابري است به پهناي غروب

آسماني ست به زيبايي مهر

بارگاهي ست ز دربار حضور

زندگاني چو گل نسترن است

بايد از چشمه جان آبش داد

زندگي صحنه جولانگه ماست

خوب و بد بودن آن

عملي از من و ماست

پس بيا تا بفشانيم همه

بذر خوبي و صفا

و بگوييم به دوست

معني عشق و حقيقت چه نکوست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

 رو به آسمان

دستهايش رو به آسمان، آبي دريا در پشت سرش، روبرويش خدايي عظيم و در

چشمانش...

لذتي داشت وقتي صداي آب و صداي پسرک با هم قاطي شدند، و وازه ها وکلمات پر

از معناي عشق..

دريا، کنار دريا که هستي به فکر همه چيز مي افتي بجز خود دريا، نميدانم شايد

تعبيرم کمي گيج کننده و گنگ باشد، خوب ميدانم که در مقابل عظمت دريا بايد سپاس

گفت و سکوت کرد..

لذتي داشت وقتي ه جملات از عمق جان و روح به پرواز در مي آمد و هم چون

موجهاي دريا پر تلاطم بودند...

عشق را مي شود در لحظه جستجو کرد، ميشود در نگاهي که شايد هيچوقت ديگه

در هيچ کجايي دنيا نبيني، عشق را مي شود در واژه هاي خدايي ديد و حس کرد...

زندگي را نميدانم در دستهاي کودک فال فروش مي بينم، يا در قنوت يک عاشق، يا

در نگاه محبت آميز مادر به فرزندش يا در اشکهاي آن سفر کرده ...

ميدانم که عشق و زندگي هر چه باشند در کلمات ذهن ما جاري هستند و ما مسئول

پرورش و اوج دادن به آنها هستيم، بايد از اين امانت خوب استفاده کنيم..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

راز هميشگي شدن

راز هميشگي شدن

حس هميشه داشتنت

نه عشق و دلبستگيه

نه قصه ي گسستنه

نه حرف پيوستگيه

عادت و عشق وعاطفه

هر چه لغت تو عالمه

براي حس من و تو

يک اسم گنگ و مبهمه

تو اين روزاي بي کسي

اگر به دادم نرسي

يه روز مياي که دير شده

نمونده از من نفسي
 
خواستن تو براي من

فراتر از روح و تنه

راز هميشگي شدن

هميشه از تو گفتنه

اگر تو مهلتم بدي

مهلت مرگو نمي خوام

با تو به قصه مي رسم

همراه لحظه ها مي آم

عادت و عشق و عاطفه

هر چه لغت تو عالمه

براي حس من و تو

يک اسم گنگ و مبهمه

تو اين روزاي بي کسي

اگر به دادم نرسي

يه روز مي اي که دير شده

نمونده از من نفسي

هميشه عاجزه کلام

از گفتن معني ناب

هيچ عاشقي عاشقي رو

ياد نگرفته از کتاب

عادت و عشق و عاطفه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

دوستت خواهم داشت

دوستت خواهم داشت
 
به همين واژه ي تبدار قسم

دوستت خواهم داشت

به همين قلب گرفتار قسم

دوستت خواهم داشت 

به دل خسته وُ بيمار قسم
 
دوستت خواهم داشت
 
به تو و لحظه ي ديدار قسم
 
دوستت خواهم داشت
 
به همين حسرت بسيار قسم
 
دوستت خواهم داشت
 
به عيار تو به معيار قسم
 
دوستت خواهم داشت
 
به گُلِ سايه ي ديوار قسم

دوستت خواهم داشت

به همين لحظه ي اقرار قسم
 
دوستت خواهم داشت
 
به تو آري ، به تو بسيار قسم
 
دوستت خواهم داشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

 دوست واقعي

يک دوست واقعي کسي هست که دستان تو رو ميگيردو احساسات قلبي تو رو درک

مي کند.. حتي زماني که ناراحت هستي..اخم نکن ولبخند بزن ..زيرا ممکنه کسي

عاشق لبخند تو بشه. شايد خدا مي خواد که تو آدم هاي مختلفي رو قبل از ديدن اون

شخصي که واقعا مال توست ملاقات کني تا بالاخره وقتي اونو ديدي شکر گزار

باشي هميشه اشخاصي وجود دارند که تورو ناراحت کنند ولي تو نبايد اميد و

اطمينانت روبه همه از دست بدي...فقط براي دفعه ديگه حواست رو جمع کن که چه

کساني قابل اعتماد هستند سعي کن پيشرفت کني ولي فراموش نکن قبلا کي

بودي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

دريايي

در آينه ام بنشين

ي خوب تماشايي

تا زنده شوم با تو

ر مرز توانايي

تو روح بهاراني

در باغ تنم اي گل!

پاييز به سر آمد

اي کاش که بازآيي

چون آتش و خاکستر

در وحشت توفانم

بي صبح نگاه تو

سخت است شکيبايي

من بي خود از خويشم

اي شاعر اشعارم!

شعرم غزل چشمت

وقتي که تو مي يايي

تو آن سوي هر لحظه

من تشنه ديدارت 

بر خوان غزلي  آبي

اي شاعر دريايي!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦

دارم دعا مي كنم

دعا مي كنم كه كودكان تقويم نيامده

نام خفاش و خور شيد را در كنار هم بنويسند

دعا مي كنم كه صداي سرخ سنگ انداز

در چارچوب بال هيچ چكاوكي شنيده نشود

دعا مي كنم كه هيچ ديواري

چشم در راه پگاه پنجره نماند

دعا مي كنم كه هيچ آسماني

از سقوط حواصيل ها ترانه نخواند

دعا مي كنم كه مهرباني باد

برگ برگ حكايت مارا

به نشاني سبز ستاره ها برساند

دعا مي كنم كه بيايي

بيايي و بر خاك اين بغض ناپايدار

بذر بوسه و بهار و بادبادك بپاشي!

دارم دعا مي كنم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

 

 UP  ۲۰ جدید* ۲۳/۰۵/۸۶

آخرين تلفن

انگار يکي از آخرين تلفن ها بود!

گفتي : سالهاي سرسبزي ِ صنوبر را،

فداي فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!

من سکوت کردم!

گفتي : يک پلک نزده،

پرنده ي پندارم

از بام ِ خيال تو خواهد پريد!

من سکوت کردم!

گفتي : هيچ ستاره اي،

دستاويز ِ تو در اين سقوط ِ بي سرانجامم

نخواهد شد!

من سکوت کردم!

گفتي: دوري ِ دستها و همکناري ِ دلها،

تنها راه ِ رها شدن است!

من سکوت کردم!

گفتي : قول مي دهم هر از گاهي،

چراغ ِ ياد ِ تو را در کوچه ي بي چنار و چلچله

روشن کنم!

من سکوت کردم!

سکوت کردم ، اما

ديگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را

از آنسوي صراحت ِ سيم و ستاره نشنيدي!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

چي ميشه خدائيش اگه

کاشکي که مانيتورت بودم، هميشه رخ به رخت بودم ..... کاشکي که كيبردت بودم،

هميشه لمسم ميکردي ..... کاشکي که vocieت بودم، هميشه روي لبت بودم .....

کاشکي که mouse ت بودم، هميشه تويه مشتت بودم ..... کاشکي که پسوردت

بودم، هميشه توي فکرت بودم ..... کاشکي که کامپيوتر بودم، هميشه عاشقم بودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

يازده بار تو را مرور کردم

کوچه ي خوشبخت

اين بار هم به تو حسودي ام مي شود

کوچه اي که هر روز زير قدم هاي تو مي لرزد

مثل من

که دلم مي لرزد

از صداي پاشنه هاي بلندت

همسايه ي شبانه ي تو هستم

با گام هايي که کوچه مي فهمد

و سيگار توي دستم

اين بار هم تورا مرور مي کنم

ساعت دوازده

شب بخير همسايه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

يه روز يکي پيدا ميشه

يه روز يکي پيدا ميشه

با دلم آشنا ميشه

عشقو به من هديه ميده

طلسم من هم وا ميشه

يه روز يکي پيدا ميشه

که همزبون دلمه

اون که در انتظارشم

عمرمه جونه دلمه

گمشده من عاقبت پيدا ميشه

دنيا برام کنار اون زيبا ميشه

نديدمش هنوز ولي ميشناسمش

يه روز مياد

چشمام تو چشماش وا ميشه

يه روز منم عاشق ميشم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

نيست ياري که مرا ياد کند

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري که مرا ياد کند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه اي تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطايي کردم

که زمن رشته ي الفت بگسست

در دلش جايي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست؟

هر کجا مينگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خيره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم

بيگمان زودتر از دل برود

مرگ بايد که مرا دريابد

ورنه درديست که مشکل برود!

تا لبي بر لب من ميلغزد

ميکشم آه ، که کاش اين او بود

کاش اين لب که مرا ميبوسد

لب سوزنده آن بدخو بود...

ميکشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش؟

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش؟

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه اي از رويش شد

با که گويم ستم عشقش را؟

مادر اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن اين پيرهنم را از تن

زندگي نيست به جز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چه کارم آيد اين زيبايي؟

بشکن اين آيينه را اي مادر

حاصلم چيست ز خودآرايي؟

در ببنديد و بگوييد که من

جز از او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت:چرا؟ باکم نيست

فاش گوييد که عاشق هستم

قاصدي آمد اگر از ره دور

زود پرسيد که پيغام از کيست؟

گر از او نيست، بگوييد آن زن

ديرگاهيست در اين منزل نيست!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

دل به کسي نبند

هيچ وقت دل به کسي نبند

چون اين دنيا اينقدر کوچيکه

که توش دوتا دل کنار هم جا نميشه

ولي اگه دل به کسي بستي

هيچ وقت ازش جدا نشو

چون اين دنيا اينقدر بزرگه

که ديگه پيداش نمي کني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

باور نداشت

بودنم را هيچ کس باور نداشت

هيچ کس کاري به کار من نداشت

بنويسيد بعد مرگم روي سنگ

با خطوطي زيبا و قشنگ

او که خوابيده است درين گور سرد

بودنش را هيچ کس باور نداشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

گل پرپر شده

گل پرپر شده تسليت مي گويم .

خواب غفلت احتياج به بستر ندارد .
 
ابر به اندازه اي لطيف بود كه باران نباريده در درونش ديده مي شد .

تا آخرين ضربه قلبم را ، در سينه زندگي خالي مي كنم .
 
شهاب دردل شب فريادي به روشني روز مي كشد .

سكوت گورستان پشتوانه خواب جاودانه است .
 
ابر ، باران نباريده را بسته يندي مي كند .
 
زندگي حاصل جمع گذران است .
 
هماغوشي ميله هاي قفس ، آزادي پرنده محبوس را در پي دارد .
 
ميكروب نسبت به تشخيص آزمايشگاه تقاضاي تجديد نظر دارد .
 
هرگز اختلاف طبقاتي بين مرغ و خروس حل نمي شود .
 
شيره خام نباتي هنگام بالا رفتن از درخت سقوط كرد .
 
مغزم درگذشت و افكارم بدون سرپرست ماندند .
 
بستن دست و پاي عنكبوت احتياج به نخ ندارد .
 
ردپاي ماهي نقش بر آب است .
 
مي گفت فايده پنجره اينست كه اگر از در بيرونت كردند ، از آن مي تواني دوباره داخل

شوي .
 
مرگ مهمانيست كه همه انتظار آمدنش را دارند ولي هيچكس از آمدنش شاد نمي

شود .
 
شب را به انتظار صبح مي كند تا در روشنايي روز پرده ها را بكشد و به خورشيد اجازه ورود ندهد .
 
هر وقت اشك به ميهماني چشم مي آيد آنرا به زور بيرونش مي كنند و نامش را گريه

مي گذارند .
 
روباه دم بريده شاهدي نيافت تا در دادگاه به نفعش راي دهد .
 
آنقدر از زندگي سير شده بود كه هيچكس تحمل بوي او را نداشت .
 
جان آدمها تنها امانتي است كه بد حسابترين آدم ها هم مجبور به برگرداندن آن به

صاحبش هستند .
 
يكي مي گفت : آنها كه دارند مي ميرند ديگر معلوم نيست چه مرگشان است .
 
يكي مي گفت : شيريني ديگران به جاي خود ، حلواي شما مزه ديگري دارد .
 
يكي مي گفت : آرزو دارم پرواز روحم را تا دور دستها به تماشا بنشينم .
 
يكي مي گفت : مرگ ، مانع كش پيدا كردن زندگي است .
 
يكي مي گفت حالا كه حريف مرگ نيستي ، زندگي كن ...
 
يك مي گفت :‌مرگ حايل بين حال و آينده است .
 
مرگ به رسم يادبود با زندگي عكس گرفت .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

گل سرخ

روز اول گل سرخي برايم آوردي و گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي

آوردي وگفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم آوردي سر قبرم گذاشتي و

گفتي:منو ببخش اون فقط يه شوخي بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

گفتم غم تو دارم (طنز)

گفتم غم تو دارم

گفتا چشت درآيد!

گفتم که ماه من شو

گفتا دلم نخواهد!

گفتم زمهرورزان رسم وفا بياموز

گفتا زخوب رويان اين کار کمتر آيد!

گفتم که برخيالت راه نظرببندم

گفتا که درحقيقت دل ره به توندارد!

گفتم که بوي زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا ز سرشوي من اين کارحتماً آيد!

گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد

گفتا هواي گرميست اَه اَه عرق درآمد!

گفتم که نوش لعلت ما رابه آرزوکشت

گفتا که اين لب من برگونه ات نيايد!

گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد

گفتا برو به سويي تا گلّ ني درآيد!

گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد

گفتا که اي واي ديرشد داد مامان درآمد!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

به همين سادگي

گاهي وقتها آنقدر حرف زياده که تو گفتن کم ميارم

به همين دليل هست که مينويسم !

بين خودمان بماند داشتم به تو فکر ميکردم

به تو و نشانهاي ساده براي اثبات علاقه !

راستي همين نشانهاي ساده ي روزمره براي اثبات علاقه کافي

نيست ؟

ولي ميدانم : به هيچ نشانه اي نمي شود اعتماد کرد !

اکنون ميتوانم مثل پسرکي هفت ساله بنويسم : آب

و غرق شوم بي آنکه دست و پائي بزنم .

مي توانم بنويسم : درخت

و سبز شوم بدون هيچ درنگي .

مي توانم تو را بنويسم

و بعد به آرامي ببوسمت بي آنکه کسي ببيند .

مي توانم بنويسم : مرگ

و بميرم !

به همين سادگي .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

قول مي دهم

به نقطه اي نامعلوم که خيره مي شوي،

تمام ش ستاره هاي آسمان

بر سرم شهاب مي شوند!

بيا لحظه اي به طعم ِ شير ِ مادرانمان بينديشيم!

به سر براهي ِ سايه هاي همسايه!

به کوچ ِ کبوتر،

به فشفشه هاي خاموش،

به ونگ ونگ ِ نخست و بنگ بنگ ِ آخرين...

هر دو سوي ِ چوب ِ زندگي خيس ِ گريه است!

فرقي ميان زادن ِ نوزاد و پاره کردن ِ پيله و رسيدن سيبها نيست!

کسي صداي پروانه ها را نمي شنود،

وقتي با سوزن ِ ته گرد

به صليبشان مي کشند!

کسي گريه درخت را

به وقت ِ چيدن ِ سيبهايش نمي بيند!

ولي يک روز،

يک روز ِ خدا

چشمها بيدار و گوشها شنوا مي شوند،

هيچ دستي براي شکار پروانه ها تور نمي بافد،

سيبهاي رسيده از درخت مي افتند

و تو ديگر،

به آن نقطه تار ِ نامعلوم،

خيره نمي شوي!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

عشق

آه که هر کس در هر گوشه و کناري مي کوشد تا به گونه اي ، گرماي

دلپذيرآن را در قلب خود حس کند.

مگر خود تو بارها با چشماني پر از اشک به آسمان چشم ندوخته اي

و آهي از دل نکشيده اي؟

به راستي چند بار از سر کوچه يا خياباني گذر کرده اي

و نگاهي آغشته به درد به آن انداخته اي؟

چند بار در نيمه هاي شب دست به سوي ستارگان گشوده اي تا سوار بر بال

روياهايت ، لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کني؟

عاشقي دردي است که بي آن ، نه من ، نه تو و نه هيچ انساني را که

قلبي در سينه داشته باشد، ياراي گذر دوران زندگاني نيست.

دردي است که زيبايي اش را چه آسان مي توان در نگاه عاشق ديد و نواي اميد

بخشش را در تپش قلب او شنيد..

عاشقي زيباست.همچون لحظه ي ديدار،عاشقي زيباست.....

و عاشقي بس زيباست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

عزيزم قصه نگو

عزيزم قصه نگو خوب ميدونم

عشق من تو قلب سنگت ديگه جايي نداره...

ديگه دوست داشتن من براي تو                        

قصه ي قديميه،حوصله اتو سر ميبره

چشم تو چشماي دشمن منه

حرف مردم داره گولت ميزنه

اينو اون هرچي ميگن بذار بگن

هر کسي بد ميگه با ما دشمنه..

اگه تو چشمامو گريون بکني

يه روزي خداي من چشماتو گريون ميکنه

عزيزم با دل من بازي نکن

که يه روزي يه کسي قلب تو رو خون ميکنه

تو بمون که تو رگام خون بمونه

تو تن خسته ي من جون بمونه

گريه هام گريه ي دوست داستنه،خنده هام خنده ي دوست داشتنه

تو نباشي زندگي سرد و سياست

قصه ي کوچيک من بي انتهاست

عشق من رنگ ريا بود که نبود

دل من از تو جدا بود که نبود....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

بمون کنار من

عزيز من بهار من بازم بمون کنار من

دلم ميخوات نگات کنم ناز دلم صدات کنم

بهت بگم دوست دارم دوست دارم يه عالمه

اگه همش با تو باشم بازم کمه بازم کمه

فرشته نجات من با تو دلم غم نداره

سخته جدا از تو بودن نگو که راهي نداره

تو عمر من تو جون من براي من تو بهترين

تو شعر من اميد من تو قصه ي کتاب من

فرشته نجات من با تو دلم غم نداره

سخته جدا از تو بودن نگو که راهي نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

عروسك نيستم

عروسك نيستم شب زده مغرورم و ماه از من مي ترسد.در نگاه شيشه اي

جام.مستي سياهم و زمين برايم بي جاذبه است.ستاره بي نامم و ابر دوست

داشتني برادر من است نمي شود تكرار كرد درخشش مردمك چشمم را هستم و

نيستم. ثانيه هاي صبور از دوريم بي تابند لحظه مي شوم بازيچه تحقير دستهاي

شما اما عروسك نيستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

خنده اي کو

خنده اي کو که به دل انگيزم...

قطره اي کو که به دريا ريزم...

سخره اي کو که به دام اويزم...

مثل اين است که شب نمناک است...

هر دم اين بانگ بر آرم از دل، واي اين شب چقدر تاريک است!

اندکي صبر سحر نزديک است...

اندکي صبر سحر نزديک است...

اندکي صبر سحر نزديک است...

::ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم :: و اندرين کار دل خويش به دريا فکنم::








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

ديواري بلند

تنهاييم را از ديواري بلند پرت کردم شکست

دوربين نگاهم را به سوي آسمان چرخاندم

در لابلاي ابرها پرنده اي به سوي نور پرواز مي کرد

ناگهان سکوت سنگيني حاکم شد

و چه زود اين سکوت هم شکست

و ناگاه بغض آسمان نيز شکست

و تا توانست گريست

همچون من که براي ( ... ) مي گريم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

دستهايم مي بارد

دستهايم مي بارد و نام تو مي رويد

همه چيز از ياد آدم مي ره مگر يادش كه هميشه يادش

يادم كه قبل از سوال كبوتر با پاي من راه مي رفت

جيرجيرك با گلوي من مي خواند

شاپرك با پر من پر مي زد

سنگ با نگاه من برف و تماشا مي كرد

هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس

گيج مي رفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب

نور بودم در روز سايه بودم در شب

من عفريته مرا افسون كرد

مرا از هستي خود بيرون كرد

راز خوشبختي آن سلسله خاموشي بود

خود فراموشي بود

چرخ و چرخيدن خود با هستي

حذر از ديدن خود در هستي

حلقه افتاد پس از طرح سوال

ابدي شد قصه هجر و وصال

آيا مي ماند و آيا و محال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦

آدم حسود

آدم حسود به سايه خودش هم حسادت مي كند .

آنقدر نگاهش تيز بود ‚ از آن به جاي چاقو استفاده مي كرد.
 
آنچه كه آفتاب زندگيمان را ابري مي كند‚ روزمرگي است
 
زندگي را چه عرض كنم ، ولي مرگ خيلي چيزها را عوض مي كند .
 
مرگ و زندگي ، مثل ظاهر شدن و محو شدن يه رنگين كمونه .....
 
بعضي ها خودشان را مي كشند تا مي ميرند و بعضي ديگران را
 
يكي مي گفت : مرگ ، عقده همره كه بالاخره بايد خالي بشه
 
زندگي ، مرگ را از هيچ كس و هيچ چيز دريغ نمي كند .
 
زندگي يك راز است ، رازي كه مرگ آنرا افشا مي كند .
 
مرگ ، شال و كلاه كردن زندگي است .
 
يكي مي گفت : زندگي و مرگ مثل رنگين كمان مي ماند ،‌ابتدا و انتهايش بر كسي

پيدا نيست .
 
مرگ ، سايه به سايه من و شما در حركت است ، روزمرگي را چه عرض كنم .
 
يكي مي گفت : زندگي حادثه ساز است كه بزرگترينش مرگ است .
 
مرگ پايان همه چيز نيست ، آغاز خيلي چيزهاست .
 
مرگ ، يخ بستن ابي است كه عمري روان بوده .
 
مي گفت اين روزها آدم را راحت مي شود خريد ، چيزي كه خريدنش سخت است

گوشت و برنج و مرغ است .
 
مي گفت براي اينكه آدم خوش بيني شوم ، احتياج دارم بيني ام را عمل كنم .
 
به سادگي از كنار زندگي گذشت و همانقدر ساده هم درگذشت .
 
موقعي كه كلمات ا زذهن نويسنده يررسز كرد ،خدا به داد كاغذ برسد .
 
يك روز دو چشمش با هم قهر كردند و از آنروز به بعد بينوا لوچ شد .
 
مترسك عروسكي كه زير خط فقر زندگي مي كند .
 
يكي مي گفت : چون از اين بدتر هم هست ، بگو از اين بهتر نمي شه ...
 
معمولا” آنها كه به تنهايي پناه مي برند ، خيلي سرشان شلوغ است .
 
گيرم كه بزرگ شده باشيم ولي هنوز هم كوچك شما هستيم .
 
همه تشنه محبت اند و ما گرسنه يك قرص نان
 
اكثرا” دو دلند و بعضي يك دل و يك زبن ...
 
براي اينكه مرز بين رويا و واقعيت را گم نكند ، بينشان سيم خاردار كشيد .
 
وقتي آسمان از زمين عكس مي گيرد مردم به فلاش دوربينش ‹‹ رعد ›› مي گويند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۱/۰۵/۸۶

واسه من گريه نکن

با من اگه زخم تمام خنجرهاست
 
با من اگر درد تمامي دنياست
 
عشق کوچک من اي ماهي خسته
 
قلبم اگه قلبي به وسعت درياست
 
واسه پرپر زدنم گريه نکن
 
واسه ويرون شدنم گريه نکن
 
واسه من گريه نکن
 
سهم عاشق
 
گم شدن تو شعر يه آوازه
 
مرگ عاشق
 
سفري به شکل يه پروازه
 
قصه ي بودن من
 
حديث برگي در باد
 
طعم تنهايي من
 
به تلخي يه فرياد
 
اگه با من غربت
 
همه غمزده هاست
 
اگه هر شکستنم
 
يه شکست بي صداست
 
واسه پرپر زدنم گريه نکن
 
واسه ويرون شدنم گريه نکن
 
واسه من گريه نکن
 
اگه با من تنت رو تو قاب سنگي ديدي
 
بعد من شعر منو به اينه ها ياد مي دي
 
اگه با من سکوت يه تک درخت تنهاست
 
بعد من خاطره هام ترانه ي عاشق هاست
 
رفتنم مرثيه ي قديمي رفتن نيست
 
رفتنم موندنمه ، حکايت مردن نيست
 
واسه من گريه نکن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

يکي ميخوام

يکي ميخوام ، مثل خودم ، تو عاشقي کم نياره

پيدا نمي شه عزيزم

طلاي نوزده عياره!

يکي مي خوام ، مثل خودم ، شعراي حافظ بخونه

لابد مي خواي به خاطرت

تا پاي جونش بمونه!

نه به خدا ، فقط مي خوام ، حرف و دلش يکي باشه

انقده بي رنگ و ريا ، هر چي که گفت ، يكي باشه

دلت خوشه ، تو هم بابا

عجب خيال ساده اي

سر همين خيالتم

هر چي که داشتي،دادي

خوب مي دوني ، يه جورايي ، مطمئنم پيدا مي شه

اون که همه آرزو هام ، تو اون نگاهش ، جا مي شه

ليلي قصه هاي من ، به داد مجنون مي رسه

فردا نشد ، يه روز ديگه

دلم مي گه ، اون مي رسه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

دوستت دارم

دلتنگ تو‌‌ام ...    

تو آنجايي و من اينجا ...                            

در اين فکرکه تا چه حد دوستت دارم ...                              

در اين فکرکه تا چه حد برايم باارزشي ...                           

در اين فکرکه تا چه حد دلتنگ توام ...                                 

تو آنجايي و من اينجا ...                                                 

در اين فکرکه تا چه حد در اشتياق                                     

بار ديگر در کنار تو بودنم ...                      

در اين فکرکه چگونه بيش از هميشه قدر آن زمان                  

که در کنار هم خواهيم بود را خواهم دانست ... 

دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

يه چيز رو قبول دارين

يه چيز رو قبول دارين؟ اونم اينکه بيشتر از اكثر بلاگ هاي ما در مورده عشق و

عاشقي!

اكثر شون هم در مورد عشق شکست خوردس! قبول دارين يا نه؟ آخه چرا بايد

اينجوري باشه که ما خودمون رو برا کسي که معني مقدس عشق رو درک نمي کنه

ناراحت کنيم؟

ارزشش رو داره؟ هر بلاگي مي ريم يا طرف تنهاش گذاشته رفته! يا رفته با يکي

ديگه و يا...

خوب ادمي که ول مي کنه مي ره با يکي ديگه آدم نيست! انسانيت حاليش نيست!

آخه درسته تو ۲۴ ساعت روز به فکرش باشي؟ غمش رو بخوري؟ خودت با نفس

خودت جنجال داشته باشه؟ نه! مشکل از تو نيست ! اون آدم نبوده احساس نداشته!

بعدم اون ولت کرد

رفت دنيا که به آخر نرسيده! رسيده؟ نه! هيچ وقت براي شروعي تازه دير نيست!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

يک لحظه

يک لحظه ايستادم و آرام رد شدي

ماند اين نگاه خسته و ناکام رد شدي

آن قدر محو چشم تو بودم که بي خبر

کي آمدي کجا و چه هنگام رد شدي ؟

اين بار اول است که پک ميزنم و تو

از لابلاي دود و نفسهام رد شدي

مي خواستم براي دو چشمت غزل شوم

پلکي به هم زدي و سرانجام رد شدي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

انتخاب تو

يک روز مي اي و يک روز ميري! يک روز از خاک بوجود مياي و يک روز به خاک بر

مي گردي!آيا اين انتخاب تو هست؟ ايا در دست تو هست که چگونه ?چوقت و

در چه شرايتي به اين دنيا قدم ور داري و از اين دنيا بري؟ ايا مي توني اين انتخاب

رو داشته باشي؟ ايا اين تقصير توست که خانوادت وضع مالي خوبي ندارند ؟

چه گناهي مرتکب شده بچه نوزادي که بايد در بدترين شرايت زندگي کنه؟

نه اين نه گناه اوست و نه در دست اوست! اين امتحان زندگانيست!

ولي شرايت براي اون بچه سخت تر از من و تو هست! بايد در سخت ترين

شرايت بزرگ شه و زندگي کنه! و ان وقت ما... ما که دستمون به دهنمون

مي رسه اينقدر بايد هي گله کنيم! مشکل ماها همينه! يه ليوان نصفه رو

فقط قسمت خاليشو مي بينيم! ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

 ابتداي خلقت

يک روز عصر سمت خيابان رها شدم

چون ابر هاي تيره به تو مبتلا شدم

اين ابتداي خلقت من بود و قصه ام

من مرد نقش اول اين ماجرا شدم

گلدان شدي و شاخه گلي در ميان آن

يک قطره آب داخل گلدان رها شدم

تو تک درخت سبز سپيدار توي پارک

من خط يادگار سپيدار ها شدم

قسمت نبود تا من و تو ميوه بر دهيم

يک برگ خشک از تن سبزت جدا شدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

يافته ام ترا

در روزي همه آبي

همه هواي تازه

يافته ام ترا

صدايت را

نگاهت را

شگوهت را

و هر آنچه را که بتوان جاي داد در واژه شعر

يافته ام ترا

ترا که همه فري و همه نازي

ميخوانمت سبک بال

مي خواهمت پر رمق

مني که از ديار خستگي ها گذر کرده ام...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

عشق مي ورزم

من به 2 چيز عشق مي ورزم

يکي تو و ديگري وجود تو

من به 2 چيز اعتقاد دارم

يکي خدا و ديگري تو

من درين دنيا 2 چيز مي خواهم

يکي تو و ديگري خوشبختي تو

من اين دنيا را براي 2 چيز مي خواهم

يکي تو و ديگري با تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

نيلوفر ومرداب

تواي نيلوفري که

گل مرداب هستي

براي ديدن من

چرا بي تاب هستي؟!
 
من دريا چه هستم؟

پراز موج وتلاطم

که گاهي چندکشتي

درونم ميشود گم
 
توحساسي ظريفي

نداري تاب دريا

پرازشوري وتلخي است

دل پرآب دريا
 
چگونه مي تواني

بگويي بدبه مرداب؟!

همين که زيرپايت

شده چون فرشي ازآب
 
توبي مرداب يعني:

گلي مصنوعي وسرد

بدون روح واحساس

وحتي چکه اي درد
 
تو مي دانستي اي کاش

که اين مرداب درياست

واوهم گوشه اي از

دل گسترده ماست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

و تو نخواستي

نخواستي كه به پناهگاه دوران كودكي ات بازگردي .

اكنون كه اصوات ناخوشايند آنها

دستان هوس آلود آنها كه مي شناسي شان -

 در تو فرو ميريزد و بيدار نشسته ايي ،‌ به ياد داشته باش كه يك مرد عشق را پاس

مي دارد ، يك مرد هر چه را كه ميتواند به قربانگاه عشق مي آورد .

آنچه فدا كردني ست فدا ميكند.

آنچه شكستني ست مي شكند.

و آنچه را كه تحمل سوز است تحمل مي كند ؛

اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدايي نمي رود .

و تو نخواستي ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

گل سرخ

ديدي اي غمگين تر از من

بعد از آن دير آشنايي

آمدي خواندي برايم

قصه ي تلخ جدايي

مانده ام سر در گريبان
 
بي تو در شب هاي غمگين
 
بي تو باشد همدم من
 
ياد پيمان هاي ديرين
 
آن گل سرخي که دادي
 
در سکوت خانه پژمرد
 
آتش عشق و محبت
 
در خزان سينه افسرد
 
کنون نشسته در نگاهم
 
تصوير پر غرور چشمت
 
يک دم نمي رود از يادم
 
چشمه هاي پر نور چشمت
 
آن گل سرخي که دادي
 
در سکوت خانه پژمرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

گفتم بمان

گفتم: «بمان!» و نماندي!

رفتي،بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!

گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد

سکوت ...... صعودُ ..و.. سقوط!

تو صداي مرا نشنيدي و من

هي بالا رفتم، هي افتادم!

هي بالا رفتم، هي افتادم...

تو مي دانستي که من از تنهايي و تاريکي مي ترسم،

ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين کشيدي!

من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،

بي چراغ قلمي پيدا کردم

و بي چراغ از تو نوشتم!

نوشتم، نوشتم...

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي کنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي کنند و مي خندند!

عده اي سر بر کتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!

اما چه فايده؟

هيچکس از من نمي پرسد،

بعد از اين همه ترانه بي چراغ

چشمهايت به تاريکي عادت کرده اند؟

همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!

حالا،دوباره اين من و ُ اين تاريکي و ُ

اين از پي کاغذ و قلم گشت.

گفتم : « - بمان!» و نماندي!

اما به راستي،ستاره ي نياز و نوازش

اگر خورشيد خيال تو

اينجا و در کنار اين دل بي درمان نمي ماند،








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

كسي خبر ندارد

چه كشيده ام ز هجرت كه كسي خبر ندارد

چه كنم كه سوز و سازم به كسي اثر ندارد

مي ترسم از جدايي روزگار . مي ترسم از سكوت و تنهايي.از اين كه خاطره هاي با تو

بودن را به دوش كشم!مي ترسم با دست خود دست و پايم را به زنجير كشم و در

سرزمين غريب بي تو با دلي شكسته به انتظار  روزها بكشم و آه كشم چه كنم؟به

چه مشغول كنم ديده ودل را كه مدام دل تو را مي طلبد و ديده تو رو مي خواهد .

پروردگارا! از آينه بخواه كه با من مهربان شود از آينه ها بخواه كه غبار گناه را از چهره

من بر گيرند. اي نازنين ترين عشق!مقصود دل هاي غمگين و قلب هاي شكسته !در

اين شب غمناك در اين سياهي محض با تمام احساس نا چيزم تو را با زبان زاري و

شرمساري طلب مي كنم منت بگذار و بنده خويشم بخوان

نازنينا وقتي دلم تنها مي شود وقتي قصه هاي مثل سنگ از آسمان تاريك دلم خيال

باريدن دارند فقط با ذكر نام توست كه به ساحل آرامش مي رسم.پروردگارا دوست

دارم دست هاي بي نصيب و گناهكارم را به سوي تو دراز كنم . يقين دارم كه دستهاي

ناتوانم را به گرمي خواهي فشرد زيرا قتاري ها و شب بو ها به من گفته اند كه تو

همه را دوست داري و بندگان زار و گنهكار را از بارگاه كبرياي نمي راني!من چشم به

راه مغفرت و عنايتت مي مانم تا هميشه دنيا چون عاشقي كه هيچ گاه از معشوق

خويش چشم بر نمي دارد . تا هميشه دنيا تا هميشه عشق تا هميشه بودن.

من تو را تا كهكشانها از زمين تا آسمون ها

دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

برا اخرين بار

نمي دونم چرا ولي مي خوام بنويسم! نمي دونم چرا ولي مي خوام داد بزنم! نمي

دونم چرا ولي مي خوام بگم که منم زندم! مي خوام برا اخرين بارم که شده سعي

کنم! نمي دونم چرا ولي دلم برا خودم تنگ شده ? هزاران متر فاصله بين ما رو گرفته!

بين جسمم و روحم ?از خودم دور شدم ولي حالا پشيمونم? خيليه اگه ادم بخواد يه

دفعه ديگر زندگي کنه بخواد زنده باشه؟ بخواد واسه تا روحش به جسمش برسه؟

نمي دونم چرا ولي مي خوام داد بزنم! مي خوام بگم پشيمونم! مي خوام داد بزنم

دوستت دارم! دوستت دارم برا همه چيزاي که بهم دادي و ازم گرفتي! مي خوام بگم

تا خالي شم ولي حيف ! حيف که ديگه ديره! تو نيستي و من تو کوچهُ تنهايهاي دلم

دارم پرسه مي زنم! تنهاي تنها ! حتي ديگه صداي خش خش بادم باهم قهر کرده!

ديگه حتي خدام صدامو نمي شنوه! اين تقدير منه! بايد اينجا بمونم تا بپوسم! مي

خوام داد بزنم ...ولي ديگه ديره! يا حق...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

فقط فرض کن

فرض کن پک کني برداشتم

و نام تو را

از سر نويس ِ تمام نامه ها

و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم!

فرض کن با قلمم جناق شکستم!

به پرسش و پروانه پشت کردم

و چشمهايم را به روي رويش ِ رؤيا و روشني بستم!

فرض کن ديگر آوازي از آسمان ِ بي ستاره نخواندم،

حجره ي حنجره ام از تکلم ترانه تهي شد

و ديگر شبگرد ِ کوچه ي شما،

صداي آواز هاي مرا نشنيد!

بگو آنوقت،

با عطر ِ آشناي اين همه آرزو چه کنم؟

با التماس اين دل ِ در به در!

با بي قراري ٍ ابرهاي باراني...

باور کن به ديدار ِ اينه هم که مي روم،

خيال ِ تو از انتهاي سياهي ِ چشمهايم سوسو مي زند!

موضوع دوري ِ دستها و ديدارها مطرح نيست!

همنشين ِ نفسهاي من شده اي! خاتون!

با دلتنگي ِ ديدگانم يکي شده اي!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

عشق پنهون

يادم مياد يه روزي بود من هيچ کيو نداشتم

يادم مياد به جز خدا  کسي رو دوست نداشتم 

يه روزي اومد خدا به من نگاه کرد

از اون بالا يواش منو صدا کرد

گفتم  خدا جونم دوست دارم هميشه

بدون تو روزاي من شب نميشه

يادم مياد خدا بهم  ندا داد

به قلب کوچيکم کمي صفا داد

چشمامو باز کردم و يکي رو ديدم

هنوز نميدونم پري بود يا فرشته ديدم

يادم مياد چشمم افتاد به چشمات

هر چي که بود مي خوندم من از تو نگات

گفتم بهت کعبه عشق من تويي،ميدوني؟

گفتي بهم که دوس دارم براي من بموني.

گفتم بهت تو قلبم واسه هيچ کي جا نذاشتي

گفتي بهم تو اومدي و قلبمو گرفتي!

يادم مياد يه روز اومد ازم پرسيدي

چه اسمي رو رابطمون گذاشتي؟

گفتم چه اسمي بهتر از« عشق» بذاريم رو اون

گفتي يه اسم بهتر.... «عشق پنهون»

گفتم صداي قلبم رو تو شنيدي؟

گفتي مگه از تو نگام نخوندي؟!

يادم مياد گفتم دوست دارم هميشه...

بي تو شب سياه من سحر نميشه

گفتي زندگيم تباهه اگر که تو نباشي

گفتم«من هستم تا زماني که تو باشي»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

سرگرمي تو

سرگرمي تو

شده بازي با اين دل غمگين و خستم

يادت نمياد

اونهمه قول و قرارايي که با تو بستم

با اينهمه ظلم

تو ببين باز چه جوري پاي اينهمه قول و قرار من نشستم

نشکن دلمو

بخدا آهم ميگيره دامنتو عاقبت يه روز

نگو بي خبري

نگو نميدوني دلم پر از يه نفرينه سينه سوز

نگو بي خبري

نگو نميدوني وقتي که نيستي

گريه شده کار اين دل عاشق شب و روز...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

زندگي

زندگي شايد همين باشد...

زندگي حس غريبيست که يک مرغ مهاجر دارد...

زندگي رسم خوشايندي است...

زندگي آب تني کردن در حوضچه ي اکنون است...

زندگي مجموعه اي از نقاشي هاست.از کودکي تا کهنسالي .نقاش خود ما. بومش

اجتماع. رنگش درون ما.قلم مويش عمل ما ...

به نظر شما زندگي يعني چي؟

اين مطب رو  با يه عکس روز تولدم مي خواستم بزنم ولي نشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦

روزاي اول عشقمون

روزاي اول عشقمون كجا رفت

اون روزاي خوب و سادگي چرا رفت

دل من تنگه براي تو هميشه

حالا اين دل كه شده از سنگ و شيشه

تو ميگفتي كه با من هستي هميشه

آخه آدم اينقدر ترسو نميشه

تو چرا منو با غم تنها گذاشتي

رفتي و جاي پاتو رو دلم گذاشتي

برو ديگه نيمخوام تو رو ببينم

دستت تو دستاي خودم بگيرم

آخه من براي تو از خودم گذشتم

پا روي هر چي بديها بود گذاشتم

نميدونستم تو اين دوره زمونه

عشقاي ما آدما چه بي دوامه

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

  UP  ۲۰ جدید* ۲۰/۰۵/۸۶

مبعث پيامبر اكرم(ص)

اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم

بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم.

سوره مبارکه علق ( آیه 1-5)

بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. همان كه انسان را از خون بسته‌‏اى خلق كرد.

بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به

انسان آنچه را نمى‏دانست، ياد داد.

وبلاگ پشت نقاب شب ، فرارسيدن سالروز مبعث پیام‌آور وحی، پیامبر نور و رحمت

حضرت محمد مصطفي(ص) را تبريك مي‌گويد.

آن روز که در غار حرا ندا بر پیامبر (ص)آمد که بخوان ؛ رسالت نبوی با پیام خروج

انسان از ظلمات و حرکت به سوی نور اغاز شد .بعثت پیامبر اکرم (ص)سرآغاز راهی

شد تا انسان از شرک ؛ بی عدالتی ؛ تبعیض ؛ جهل و فساد بیرون آمده و به سوی

توحید ؛ معنویت ؛ عدالت و کرامت حرکت کند.مبعث نبوی با نهضت معنوی شروع شد و

انقلابی در عالم بشری ایجاد کرد که هنوز دامنه آن ادامه دارد .این تحول روحی ؛

مردم مادی بت پرست را به مبدا آفرینش راهنمایی کرد و از کردار زشت برحذر ساخت

و به نیکویی دعوت نمود . پیامبر (ص) پیروان خود را به این منقبت ستود که شما 

بهترین امت من هستید و می توانید دنیای بشریت را با اجرای قانون متین قرآن به

سعادت مطلوب برسانید . رسول خدا (ص) در روز 27رجب در مکه مکرمه دعوت به

خدا را آغاز کرد و سالها بعد در مدینه حکومت اسلامی را تشکیل داد . حضرت محم

(ص)دین مبین اسلام را به مردمی عرضه کرد که جملگی در آتش جهل می سوختند

و  دعوت او چنان دلنشین بود که به سرعت دیوارهای جهل و خرافات را فرو ریخت و

مردم موج موج به  اسلام گرویدند . رسول خدا در مدینه منشور حکومتی اسلام را پایه

ریزی و همه مردم را در اداره حکومت شریک کرد . 

محمد (ص) سالها به صورت پنهانی مردم مکه را به سوی خدا دعوت کرد و آن زمان

ندا آمد که  دعوت آشکار کن ؛ دشمنان چنان عرصه را بر او تنگ کردند که به دستور

خدا هجرت آغاز کرد . پیامبر گرامی اسلام پس از 13سال توقف در مکه  در اثر فشار  و

اذیت و آزار قریش از طرف خداوند مامورشد  به مدینه هجرت  کند ؛ هجرت پیامبر و

مسلمانان به مدینه ؛ فصل تازه ای در زندگی  پیغمبر اکرم (ص)و اسلام گشود ؛

همچون کسی که از محیط آلوده و خفقان آور به هوای  آزاد و سالم پناه برد .هجرت

پیامبر (ص)و مسلمانان از مکه به مدینه برای پی ریزی زندگی اجتماعی اسلام ؛

نخستین گام بلند در پیروزی و گسترش اسلام و جهانی شدن آن بود .مبعث نبی اکرم

اسلام در سراسر ایران اسلامی با شکوه خاصی گرامی داشته می شود . مردم با

آذین بندی و چراغانی خیابانها ؛ معابر؛ مساجد و شرکت در مراسم جشن  ارادت

خالصانه خود را به خاتم الانبیا حضرت محمد بن عبدالله (ص)نشان می دهند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

سهم من از شب

سهم من از شب

شايد همان ستاره اي باشد

كه هميشه پنهان است

هميشه هميشه هميشه

و يا به قول قاصدكها

ستاره من همانست

كه هيج وقت پيدا نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش که تن به شب نبازم

با غربت من بساز تا با خودم بسازم

تو خواب عاشق ها رو تعبير تازه کردي

کهنه حديث عشق و تفسير تازه کردي

گفتي که از تو گفتن يعني نفس کشيدن

از خود گذشتن من يعني به تو رسيدن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

شكوفه گيلاس

درك عاشقانه من از هستي

اولين بار كه چشم بر تو گشودم

غرق در محبت و واژه و شعر بودي

تا كنون هنوز هم

وقتي نهال وجودم

دستخوش طوفان هاي سهمگين و

سيلاب هاي بي رحم تقدير بود

آنكه با من ايستاد آنكه با من خروشيد

و ذره ذره آب شد

تو بودي شكوفه گيلاس

بر تك درخت گيلاس گوشه حياط

تنها شكوفه اي كه شكفت

و هيچ گاه تگرگ نزد

رسيد و به اوج آسمان رفت تو بودي

آن هنگام كه كودكي توان راه رفتن نداشت

بر پاهاي تو ايستاد و به افق نگريست

آن زمان كه در آشفتگي نوجواني

نه مهر جلوه گر بود نه ماه

تنها چشمان نگران تو چراغ راه بودوپشتيبان

شب ها با من گريستي و

هر بامداد با اميد واژه اي نو تر

دل مرا به آرزوي فردا پيوند زدي

نو با من بال گشودي

دره ها و كوه ها را

هيچ گاه نبودنت نبود برگي از خاطرات من نيست

كه فروغ ديدگان پر مهرت را محتاج باشد

محبت از تو معنا مي گيرد

مادرم...

آغاز سفر

درد نبودنت

بغضي تلخ و بي پايان

چنگ در گلوي تشنه من مي اندازد

هر لحظه بيشتر

تو را پشت سر مي گذاريم

تا رسيدن به مقصد

چشمانمان جاده را به غم مي شويد

تو براي من بالاتر از مريمي

صبور و سپيد

افسوس!جاده هميشه بين ماست

قلبم مجاور نفس هايت مي تپد...گل هستي من تا ابد بودنت كليد بودن من است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

عاشقت شدم

جيرجيرک به خرس گفت :

عاشقت شدم

خرس گفت :

الان وقت خواب زمستاني منه، وقتي

6 ماه بعد بيدار شدم در اين باره صحبت مي کنيم

خرس وقتي بيدار شد جيرجيرک را نديد

خرس نمي دانست جيرجيرک ها

3 روز بيشتر عمر نمي کنند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

مــن كه ميدانم

مــن كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد

نوبت خامو شي مـن سهل و آســـان مي رسد

من كه ميدانم كه تـا سر گرم بزم و مستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم

فقط يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

از دوري خون گريه مي كنم

عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من

عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه

وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي

عشق من عشق








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

سپيده عشق

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه هاي مهتابست

امشب از خواب خوش گريزانم

که خيال تو خوشترازخوابست

خيره برسايه هاي وحشي بيد

مي خزم درسکوت بستر خويش

باز دنبال نغمه اي دلخواه

مي نهم سربروي دفترخويش

تن صدها ترانه ميرقصد

در بلور ظريف آوايم

لذتي ناشناس و رويا رنگ

مي دود همچو خون به رگهايم

آه ... گويي ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

يا نسيمي در اين ره متروک

دامن از عطر ياس تر کرده

بر لبم شعله هاي بوسه تو

ميشکوفد چو لاله گرم نياز

در خيالم ستاره اي پر نور

مي درخشد ميان هاله راز

ناشناسي درون سينه من

پنجه بر چنگ و رود مي سايد

همره نغمه هاي موزونش

گوييا بوي عود مي آيد

آه... باور نميکنم که مرا

با تو پيوستني چنين باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوي من گرم و دلنشين باشد

بيگمان زان جهان رويايي

زهره بر من فکنده ديده عشق

مي نويسم بر وي دفتر خويش

جاودان باشي اي سپيده عشق








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

كاشكي ميشُد

كاشكي ميشُد پيش كسي سُفره ي دل رو وا كُنم

كاشكي ميشُد يكي باشه اون و رفيق صدا كُنم
 
تو آسمون يك دلي ستاره اي نمي دَمه
 
بازار بي مِهري شلوغ ... اما وفا خيلي كَمه
 
دلم از غريب آشنا پُره هر چه ميبينم همه تظاهره

در غم بي همزباني كارم از گريه گذشته

خنده با روي لبانم سالهاست بيگانه گشته

با كه گويم اين همه غم قصه هاي سر گذشته

همچو گُل پَر پَر شدن ها راه و رسم سر نوشته
 
دريغا يك دلي افسانه گشته محبت با ريا همخانه گشته

نميبينم صفايي در گلستان كه بلبل هم ز گُل بيگانه گشته
 
من از صداقت به خود رسيدم عاشق تر از خود هرگز نديدم
 
دار و ندارم يه قلب عاشق كه بوده با خلق هميشه صادق
 
دلم از غريب آشنا پُره هر چه ميبينم همه تظاهره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

ساده نباش

ساده نباش

وقتي همه رنگ مي بازن

ياد بگير از اون آدما

که مارش جنگ مي سازن

بايد که تو ياد بگيري

مثل هم آدما شي

خوب بتوني دروغ بگي

عشقو تو نطفه بکشي

اين آدما که مي بيني

ترانه زخمي مي کنن

بي قانوني قانونشون

دروغ مي گن به تو به من...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

دلم تنگ است

من گمان مي کردم دوستي همچو سروي سبز، چهار فصلش همه اراستگيست

من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست
 
من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي ابي ، يخ مي زند از سردي دي

من چه مي دانستم دل هرکس دل نيست

قلب ها از اهن و سنگ

قلب ها بي خبر ازعاطفه اند

زندگي حديث عشق است:

عشق با نگاهي اغاز مي شود،با خنده اي شکل مي گيرد و با قطره اي اشک

پايان مي پذيرد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

خيانت

مثل يک نفرين وحشي 

بي صداقت بي سلام

بدون يک ذره بينش! ميادو ميزنه تيشه،ميکنه اين همه ريشه

ميکنه ثمروشاخه عشقو

ميزنه آتش!تا نباشه يک ذره عادت.

مياره يک بي خيالي،يک سکوتِ تنگوتاريک

يک هوس مياد به ميدون

ميبنده چشارو بدون پيمون

ميشکنه چيني عشقو بدون يک ذره خواهش

ميدره سينه عاشق

ميکنه قلب يک عابد

مثل يک کابوس وحشت

ميادو ميزنه آتش

بدون يک ذره ترديد

کور ميشه يک کور کودن

نميبينه اشک چشارو

نميبينه خونو دلارو

نميترسه از بي آبروي

از نگاه پرسشگر مردم

بي خيال حرف مردم

بي خيال اين وجودي،که زده زانو فرشته،که شده اشرف مخلوق

اي خدا چاره چه ديدي

چرا دستامو نديدي

صدا کوبيدن درو هم نشنيدي،،،؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

خيمه شب بازي

در گذزگاه زمان خيمه شب بازي دهر

با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد

عشق ها مي ميرند

رنگ ها رنگ دگر مي گيرند

و فقط خاطره هاست

که چه شيرين

و چه تلخ و دست نخرده به جا مي مانند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

خيالپردازي

دستانت را باز کن

مرا در آغوش بگير

آوازهاي محزون بخوان برايم

کاش اين شب

اين خيالپردازي ها

همچنان بماند

و آغوش تو مرا کودک پندارد

((روزگار غريبي است نازنين))

بي آن که بخواهي از جغرافياي نگاهت

پرت مي شوم

بي آن که مرا دوست بداري

بار سفر مي بندي

و دوستانم تنها صدايم مي زنند

بي آن که آغوشت را برايم بگشايي

خيال راه هاي دور در آغوشت مي گيرند

و شهر بي تو مرا حبس مي شود

شهر هاي بسياري را گشته ام

از آسمان هاي يکرنگ اميدي نيست

آغوشت را باز کن

صبح از آغوش تو بر مي خيزد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

خودكشى

خودكشى قاتل و مقتول را قبل از مرگ به هم معرفى مىكند.

دلم براى ماهى مىسوزد كه عاشق مرغ ماهىخوار مىشود
 
سقوط از پرواز سرچشمه مي گيرد .
 
در مغزم دنبال فكر گم شده ام مي گردم .
 
‌سكوت عاشق شنيدن است .

چشمت نگاهم را تماشائي مي كند .
 
عمر خورشيد به روشنايي روز مي گذرد .

هميشه در پشت درهاي بسته مي مانديم و

از سوراخ كليد در بدنبال روزنه اميدي بوديم

اما هيچگاه آزاد نشديم

و سرانجام در پشت همان درهاي بسته جان داديم

اين بود سرنوشت ما ،

آبي دريا قدغن !

اولين پايهء هر ارتباطي اعتماد و اطمينانه! ولي وقتي قانون حاكم نباشه همه چيز

قاطي پاتي ميشه و اعتماد از بين ميره .

ديکتاتوري صالح نمي تواند جامعه را رستگار کند

چشم دروغ نميگه حقيقته باورت نميشه .

در شهر عشق هيچ کوچه اي بن بست نيست

هر كسي شربت مرگ را خواهد چشيد .

مرگ نخستين دادگر آخرت است .

تنها كسي كه همه چيز را برابر ميداند ؛ بزگ و كوچك ، پير و جوان ، قوي و ضعيف

مرگ است .

کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم

و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم

کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است

و گل غم به دلم وا شده است

کاش ميدانستي که درون قلبم با تبشهاي عشق هم صدا هستي تو

کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي

بخشد

کاش ميدانستي...

کاش مي دانستي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

خدايا شاهد تنهايي ام باش

خدايا شاهد تنهايي ام باش

 بين غم ها تنها ناجي ام باش

 پر پرواز من ديريست بسته

 تو بگشا و در آزادي ام باش

 اسير موج هاي تند خشمم

 تو آرام دل دريايي ام باش

 دل خسته خريداري نداره

 تو خواهان صفاي ذاتي ام باش

 در اين آشفته بازار محبت

 تو تنها شاهد ارزاني هم باش .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

 تولد

تولد!! روزي که هيچگاه نفهميدم براي چي بايد خوشحال باشم!!!

پدر آن شب اگر خوش خلوتي پيدا نمي کردي

تو اي مادر اگر شوخ چشمي ها نمي کردي

تو هم اي آتش شهوت شرر بر پا نمي کردي

کنون من هم به دنيا بي نشان بودم

پدر آن شب جنايت کرده اي شايد نمي داني

به دنيايم هدايت کرده اي شايد نمي داني

از اين بايت خيانت کرده اي شايد نمي داني
 
من زاده ي شهوت شبي چركينم

در مذهب عشق ، كافري بي دينم

آثار شب زفاف كامي است پليد

خوني كه فسرده در دل خونينم

من اشك سكوت مرده در فريادم

داد ي سر و پاشكسته ، در بي دادم

اينها همه هيچ ... اي خداي شب عشق

نام شب عشق را كه برد از يادم ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

تو را دوست داشت

تک دختري که چشم تو را دوست داشت مرد

در آبي نگاه تو معنا نداشت مرد

در انتظار پنجره ها را شکسته بود

از اين همه دروغ و ريا شکسته بود

در يک غروب سرد زمستان به خواب رفت

از لحظه ها جدا شد تا آفتاب رفت

باور نمي کنم که به اين سادگي گذشت

از کوچه هاي خالي مردانگي گذشت

ديدي تمام قصه هاي ما اشتباه بود

شش دفتر کنار اتاقم سياه بود

ديگر فريب دست قضا را نمي خورم

گندم به پشت گرمي حوا نمي خورم

فردا کنار خاطره ها بيگانه مي شوم

در پيچ و تاب جاده ها ديوانه مي شوم

در پيچ خوابها بي تو بي تاب مانده ام

از گرمي نگاه تو شب تاب مانده ام

روزي که بي حضور تو آغاز مي کنم

در کوچه هاي خاطره پرواز مي کنم

اشکي که از زلا لي عشقم چکيده است

از چشماي پاک تو بهتر نديده است

تقدير من هميشه شکيبايي وفاست

او از ترانه تنهاي ام جداست

مردي که من بر سر راهش نشسته ام

بيگانه اي که از تب عشقش شکسته ام ديگر کنار آينه ها پيدا نمي شود

رويا که بي حضور تو زيبا نمي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

بزنم يا نه

چاقو به دستم،رگ تو دستم،کلي فکر...همه اونايي که اومدن و رفتن، همه اونايي که

نيومده رفتن،همه اونايي که موندن اما کاش ميرفتن، همه اونايي که رفتن اما کاش

ميموندن. چاقو، رگ، وسوسه ي زدن...همه کارايي که کردم و نبايد مي کردم،همه

کارايي که نکردم و بايد مي کردم،همه کارايي که کردن و نبايد مي کردن،

همه کارايي که نکردن و بايد مي کردن. چاقو،رگ،وسوسه ي زدن...گذشته:غمگين،

حال: بي معني، آينده: بي وفا.

چاقو، رگ،وسوسه زدن...چرا که نه؟ همه آدماي داستان زندگي من نقش منفي اند،

اصلا مگه صادق هدايت همه پرسوناژهاشو نميکشت؟، شايد از ترس اينکه يه روز

ازخودش جلو بزنن، و دست آخرهم خودش رو کشت،شايد از ترس اينکه شايد از

خودش جلو بزنه. من هم همه شخصيتهاي داستانم رو کشتم،حالا نوبت خودمه.

چاقو،رگ،وسوسه ي زدن...اما تو،تو هنوز هستي،ميتونم براي تو بمونم.اما نه،تو هم

مثل بقيه يه دروغي.

چاقو،رگ،وسوسه زدن...ميزنم....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

حرفت را بزن

باران ببارد دلم مي گيرد .نبارد دست و دلم !

گفتيم تقسيم هر چيز غير خاك!

هر جا خواستيم پرواز مي زنيم

خيابان هاي خيس بي درخت را

كه از كنار جوي ها مي گذزند و مي پيچد به كوچه هاي آن سر دنيا

من اين تكه را بيشتر دوست دارم با مردمش

اين ثانيه ها هستند كه سر زير خاك مي كنند

دوباره نمي آيي....

حرفت را بزن !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦

با خشونت هرگز

بچه ها لال شويد بي ادب ها ساکت !

سخت آشفته وغمگين بودم.به خودم ميگفتم بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم

ميگيرند درس و مشق خود را.بايد امروز يکي را بزنم اخم کنم تا بترسند از من و

حسابي ببرند .

خط کشي آوردم در هوا چرخاندم چشم ها به دنبال چوب تنبيه مي گشت (مشقها را

بگذاريد جلو زود معطل نکنيد)

اولي کامل بود .دومي بد خط بود بر سرش داد زدم.سومي لرزيد خوب گير آوردم.صيد

در دام افتاد وبه چنگ آمد زود.

دفتر مشق حسن گم شده بود اين طرف آن طرف نيمکتش را مي گشت.(تو کجايي

بچه؟بله آقا اينجا) همچنان مي لرزيد (تنبل شده اي بچه ي بد)

(به خدا دفتر من گم شده آقا همه شاهد هستنند)

باز کن دستت را.خط کشم بالا رفت خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا مي کرد .

چوب فرود آمد ناله ي سختي کرد چون نگاهش کردم گوشه ي صورت او قرمز بود

هق هقي کردو بعد ساکت شد.همچنان مي گرييد مثل شمعي آرام بي خروش و

ناله . ناگهان حمدالله در کنارم خم شد زير ميز کنار ديوار دفتري بود .گفت آقا اينهاش

دفتر مشق حسن.چون نگاهش کردم خوش خط و عالي بود.غرق در شرم و خجالت

بودم جاي آن چوب ستم بر دلم آتش زد.سرخي گونه ي او به کبودي گرويد .

صبح فردا ديدم که حسن با پدرو يکي مرد دگر سوي من مي ايند.

منتظر ماندم تا که حرفي بزنند.شکوه اي يا گله اي يا که دعوا شايد.پدرش بعد سلام

گفت:لطفي بکنيد و حسن را بسپاريد به ما.گفتمش چي شده آقا رحمان؟ گفت : اين

خنگ خدا وقتي از مدرسه بر مي گشته به زمين خورده بچه سر به هوا يا که دعوا

کرده قصه اي ساخته است.زير ابرو وکنار چشمش درد سختي دارد. مي بريمش

دکتر با اجازه ي آقا!

چشمم افتاد به چشم کودک غرق اندوه و تا ثر گشتم من شرمنده معلم بودم ليک اين

کودک خرد و کوچک اين چنين درس بزرگي مي داد بي کتاب و دفتر من چه کوچک

بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نيز نگفت آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

  UP  ۲۰ جدید* ۱۹/۰۵/۸۶

اگر روز را سياه ديدي تعجب نکن

ديگر روزها مثل قديم پر از تشعشع خورشيد نيست

ديگر روزها گرم و پر انرژي نيست

مدتهاست به دنبال روزي پر از آرامش

شبها را سر ميکنم !
 
شبها اما سکوت و تنهايي حکمفرماست

حتي بغض هم جرأت شکسته شدن ندارد

خوابها هم ديگر بي صدا شده اند

مثل روزگار بي فروغي که

نفس را در سينه حبس ميکند !
 
گلها نياز به مراقبت دارند

آب و نور و گرما و نوازش !

گل وجود آدمي نيز نياز دارد

دست گرم و نوازشگري مراقبش باشد

اگر روزي فراموش کند ،

يا آن دست سرد باشد

واي به حال و روز گل وجودت !
 
چرا روزهايي که خوبند تکرار نميشوند ؟!

چرا روزهاي بد

مدام و به سرعت در حال تکرار شدنند ؟!

چرا شبهاي پر التهاب ،

شبهاي پر از دلتنگي

زيادند ؟!
 
در اين روزها و شبها ،

تنها يک تکيه گاه مطمئن

يک نگاه آرامش بخش

يک قلب پاک بي آلايش

مي تواند تو را از اين برزخ نجات دهد !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

عشق فراموش کردن نيست

عشق فراموش کردن نيست

بلکه بخشيدن است

عشق گوش دادن نيست

بلکه درک کردن است

عشق ديدن نيست

بلکه احساس کردن است

عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست

بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

رد پا

کاش کسي تو دلامون پا نميذاشت

کاش اگه پا ميذاشت

دلمونو تنها نميذاشت

کاش اگه تنها ميذاشت

رد پاشو رو دلا جا نميذاشت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

عشق يعني

پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره

که پسردستشو گرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم

اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و

گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي

دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟

چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.

دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقي که تنهاباشه توي دنيانمي

مونه!!!توکه دوست نداري من بميرم هان؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمي خوام

به خاطرمن مرتکب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جورگناهه!!

دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفريادزد: عشق پاک ديگه هيچ

جايدنياپيدانميشه....ودختروبراي هميشه تنهاگذاشت...عشق پاک ديگه حتي توقصه

هام معني نداره...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

سخت است

سخت است باور اينکه

در زمان گم شده بوديم

هر آنچه که در آرزويش هستم در چشمان تو حس مي کنم

هميشه به اين فکر مي کردم که قلبت را براي خود حفظ کنم

اما اکنون بسيار دور از دسترس به نظر مي آيد

نمي دانم چگونه عشق توانست، اينگونه بي خبر ترکم کند

قلبهاي خاموش به کجا مي روند؟

اکنون قلبم در کجا مي تپد

صداي تپش کجاست

که فقط در ميان شب طنين مي اندازد

نمي توانم زندگي کنم

بدون احساس آن درون

قلبهاي تنها و بي کس به کجا در حرکتند

شمعي در آب ، با در ماندگي در حرکت است

اي تويي که در ميان تندر پنهان هستي

بيا و مرا نجات ده

من در جستجوي رويايي بي پايان هستم

در جستجوي دستاني هستم که بر آن تکيه کنم

به دنبال بازواني هستم که نشانم دهند

قلبهاي خاموش به کجا مي روند؟

مي دانم، بيرون از اينجا

او در انتظار من  است

کسي که درست مانند من است

کسي که درست مانند من در جستجو است

و بعد نوازشي که سکوت را مي شکند

عشق همچنان باقي است

دو قلب به يکديگر نياز دارند

پس بالهايي ده تا پرواز کنم

اکنون مي شنوم که قلبم مي تپد

صداي تپش را نيز مي شنوم

که در اينجا و شب پيچيده است

حس مي کنم، اکنون قلبم مي تپد

اکنون که فهميده ام

احساس در درون زنده است

کسي را دارم تا قلبم را نثارش کنم

و اين احساس همچنان قويتر و قويتر مي شود

قلبهايي که براي اين ساخته شده اند

که تا ابد عاشق بمانند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

بگو

پرسيدند : هنگام غروب خورشيد چرا زرد رنگ است ؟
 
گفت : از بيم جدايي
 
پرسيدم:عشق چيست؟گفت:آتشي است
 
گفتم:مگر آن را ديده اي؟گفت:نــــه در آن سوخته ام
 
 
مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني
 
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
 
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
 
قصه ء عشق کهنه ام را مو به مو از بر کني
 
 
اگر بعد از مرگم از تو پرسيدند پرسيدند كه: آن وجودي را كه زماني با تو ميديدند كه

بود؟
 
بگو
دنيايي از عشق بود كه به خاطر حسرت كرانه عشق جوش وخروش ميكرد
 
بگو
ديوانه اي بت پرست بود كه بتش را ديوانه وار دوست مي داشت
 
بگو اشك در بدري بود كه به هيچ ديده اي به جز ديده ي من آشيان نداشت

بگو براي اندك زماني با من بود وليكن تا آخرين لحظه هايش مي گفت: دوستتان

ميدارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

زير چتر باران

مث شب در بارون

مث بارون در شب

تو پر از زمزمه ي ياس سفيدي

در باد .

تو مث خاک نجيب وطني

تو مث خواب ظريف يه پرنده

پر لالايي شعر سفري

مث ماهي در آب

تو سکوت غزل تقديري

مث شب تنهايي

مث من بي تابي

پر موجي ، پر عشق

عشق سرخورده به يک صخره ي سرد.

تو مث يک غزل ناخونده

پشت ديوار خودت زنداني

تو همون پنجره تنهايي

که تو رو،با نفس يک فانوس

روي ديوار شبم مي دوزم

تو همون راز بزرگي که خدا

توي تنهايي يک ظهر کوير

با خودش قسمت کرد

تو همون آيينه اي

که يه روز

مهتابو رسوا کرد

خود خورشيدي تو

که به شب هاي دلم خنديدي

چشم تو خنده ي تقدير من و آيينه هاست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

دروغ ميگن

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ ميگن!

آدماي مهربون و با وفا دروغ ميگن!

اونا كه ميگن تا هميشه ديوونه تونن..

بذار بي پرده بگم كه به شما دروغ ميگن!

اونا كه مي آن به اين بهونه ها كه اومدن

از توي شهر قشنگ قصه ها دروغ ميگن!

اونا كه فدات بشم تكه كلامشون شده..

به تموم آسمونا به خدا دروغ ميگن!!!

اونا كه با قسم و آيه ميخوان بهت بگن

تا قيامت نميشن ازت جدا دروغ ميگن

شايد آشتباهه اما...

تموم آدما دروغ ميگن!!!

ميگيد نه..امتحان كنيد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

درد من

درد من كهنه درديست در منِ من

درد من را نيست هيچش عادت اين دل من

درد من عشقِ در انتظار است

درد من التهاب در انتظار است

درد من سوز درون است

درد من از توانم برون است

درد من دوستي بي ادعاست

درد من بريدن از من و رو به ماست

درد من صورت محبوب من است

درد من هبوط در معشوق من است

درد من تنهايي در قربت است

درد من نگاه دائم بر فطرت است

درد من زخمي نا شكيب است

درد من بغضي با من عجين است

درد من گلايه مندي در سكوت است

درد من خنديدن بر سقوط است

درد من وجودم را به پايان است

درد من را در مان تنها مهربان است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

درد دل

درد دلي با تو که از عشقت دلگيري و ديگر صداي تيشه ات به گوش کسي نخواهد

رسيد. شبهاي سربي عشقت را به خاطر سپرده اي و افسرده تر از هميشه در پي

ردپايي عاشقانه بر قلب شکسته ات هستي ..

روزهاي دلتنگي تو را مي شناسم و آشنايم با احساسي که داري. مي دانم چگونه

قلب عاشقات را در زير لگدهاي سهمگين خود له کرده است.

"زنده ماندن را بدون وجودش نمي خواهم" هزاران بار جمله را براي خود تکرار کرده

اي و در آينه زنگار گرفته.اي اشک چشمانت را ديدي با خود فکر کرده اي که چه شد

که عشق بازي شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتي

يک قطره هم نگريست تا سوزشش التيام بگيرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان

پاکشان جمله ناپاکي را در ترانه هايمان گماشته اند؟ آرز عيب نيست ولي مي گويند

عشق گناه است باورت نمي شود عشق گناه باشد و تو يک گناهکار به همين راحتي

مجازاتت مي کنند و يک تبعيد سرد برايت در نظر مي گيرند چون عاشق شدي.ولي

هيچ وقت با خودت فکر کرده اي که انتهاي اين عشق ها چيست خرد شدن معشوقه

هاي بي پروا و کم سو شدن اميدهاي پوشالي و چيزي که آغاز شد بايد پايانش را

هم باور داشت.مي دانم که حقيقت دل کندن بسيار زجر آور است ولي بايد با تيرگي

ها جنگيد و زيبا فکر کرد که تفکر زيبايي حتما زيبايي مي افريند. بگذار قاصدک خيالت

رهايي را تجربه کند و به دنبال کسي باش که با شب گريه هايت آشنا باشد. دل را به

صاحب دل بسپار تا راه عشق را برايت هموار کند. اين روزها جاده عشق خطرناک و

بس صعب العبور است ولي اگر سازنده گوشه اي از احساس هاي شکسته ات

دستان سردت را بگيرد از اين راه به راحتي خواهي گذشت. کشتي شکسته روحت را

مجالي ده تا معني عشق واقعي را دريابد. فرهاد در بيستون چشم براه آمدنمان

است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهي شد.

دستانت را پر کن از محبت هاي واقعي انسان هايي که معني عشق را مي فهمند و

از آن کسي که رد پايي از غم و دلتنگي رفتنش را بر دلت جاي گذاشت دل بکن و

مجنون وار عشق را با پاکي وجودت بياميز تا صاحب قلب انسان فرشته خويي شوي.

مي دانم که چگونه اي و حالت را درک مي کنم. دقيقه هاي زجر آورت را مي شناسم

و مي دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بي محبتي اش گريان شدي. همه را

مي دانم ولي بايد به اجبار بپذيري که ديگر معشوقه اي واقعي که با نورش فقط

فضاي دل تو را روشن کند کمياب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتي پاسخ دهد و

گذشت را پيشه کند و صبورانه کنار گريه هاي تو بماند عاشق واقعي است.

اين درد دلي بود با شما براي همه آنهايي که زخمي عشقند و اميدوارم مرهمي براي

قلب هاي بزرگ و عاشق شما بوده باشم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

درد گنگ

نمي دانم چه مي خواهم بگويم
 
زبانم در دهان باز بسته ست
 
در تنگ قفس باز است و افسوس

كه بال مرغ آوازم شكسته ست

نمي دانم چه مي خواهم بگويم

غمي در استخوانم مي گدازد

خيال ناشناسي آشنا رنگ

گهي مي سوزدم گه مي نوازد

گهي در خاطرم مي جوشد اين وهم
 
ز رنگ آميزي غمهاي انبوه

كه در رگهام جاي خون روان است
 
سيه داروي زهرآگين اندوه

فغاني گرم وخون آلود و پردرد
 
فرو مي پيچيدم در سينه تنگ
 
چو فرياد يكي ديوانه گنگ
 
كه مي كوبد سر شوريده بر سنگ

سرشكي تلخ و شور از چشمه دل
 
نهان در سينه مي جوشد شب و روز
 
چنان مار گرفتاري كه ريزد
 
شرنگ خشمش از نيش جگر سوز

پريشان سايه اي آشفته آهنگ

ز مغزم مي تراود گيج و گمراه
 
چو روح خوابگردي مات و مدهوش

كه بي سامان به ره افتد شبانگاه

درون سينه ام دردي ست خونبار

كه همچون گريه مي گيرد گلويم

غمي ‌آِفته دردي گريه آلود

نمي دانم چه مي خواهم بگويم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

وقتي که دلت ميگيره

وقتي که دلت ميگيره دوست داري با يکي درد و دل کني

ولي اگه کسي رو نداشته باشي که باهاش درد و دل  کني

اين درد بي کسي به غمت اضافه ميشه و اونو دوبرابر ميکنه

الهي غم هيچ کسي دو برابر نشه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

درخت عريان پاييزي

درخت عريان پاييزي نغمه سرايي پرنده را خزاني مي كند .
 
در بستر خشك رودخانه بر مزار ماهي گل تشنه مي رويد .
 
باران شبانه تصوير ماه را در بستر خشك رودخانه افكند .
 
بعضي ها ، بارشان بار است و بعضي هيچي بارشان نيست
 
اكثراً دل مي دهند و قلوه مي گيرند وبعضي فقط دل مي دهند ...
 
براي غلبه بر تاريكي ها ، سعي كنيد چراغ دلتان را روشن نگهداريد .
 
هر بامداد ، يك فرصت تازه است ، فرصتي براي دوباره روئيدن .
 
بعضي ها ،‌هر چقدر تند مي روند به خودشان نميرسند ،‌شما چطور ؟
 
در زندگي جماعتي كه جز ترس چيز ديگري را نمي شناسند اميد جايي ندارد .
 
حتي يك ساعت خراب هم يك زماني را درست نشان مي دهد .
 
در بعضي حقي وجود ندارد كه ضايع شود .
 
يكي مي گفت : آخرين چيزي كه به زندگي معنا مي دهد مرگ است .
 
زندگي را چه عرض كنم ولي مرگ ، براي هيچكس كم نمي گذارد .
 
در يك جامعه مصرفي ،‌همه وجود مرگ را از ياد مي برند .
 
مرگ ، پلي است كه بعداً از آن خواهيم گذشت ....
 
مرگ ، يك پاي زندگي است .
 
مرگ همه كاره زندگي است .
 
زمستان مي گذرد، و از آن جا که دوران استفاده از کرسي و زغال مدت هاست به سر

آمده هيچ کس روسياه نخواهد ماند.
 
هيچ کس حرف هايت را جدي نمي گيرد؛ اين است بزرگ ترين مشکل کسي که به

شوخ طبعي شهرت دارد.
 
تو را به خاطر همه ي فضيلت هايت کيفر مي دهند، و آن چه بر تو مي بخشايند تنها

لغزش هاي توست.
 
چه سقوطي بالاتر از اين که يک "هميشه منتقد" بي رحم از تو تعريف کند....
 
شعارها؛ اختراعي براي نشخوار آسوده ي اذهان خالي از شعور است .
 
چه تلخ است درک اين حقيقت که عشق با مهرباني تفاوت بسيار دارد.
 
مرگ را به اندازه ي مردن دوست مي دارم.
 
باران با گلهاي دامنت زيباترين دسته گل را به آب مي دهد .
 
خودنويسم كلاهش را به احترام كاغذ سفيد بلند مي كند .
 
خورشيد از حاصل جمع روزها امروز را مي بيند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

من هم ميمرم

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه

بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي

نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم

چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميمرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

دارم از تو مينويسم

دارم از تو مينويسم

كه برام تنها عزيزي

تويي كه تو روياهام

عطر صد خاطره ميريزي

تو كه تنها يادگاري

واسه دلواپسي هام

تو كه خوبي تو كه ماهي

واسه باغ اطلسي هام

تو همون مسافري كه

نمي خواهي كه بموني پيش اين قلب تنهام

تو همون تنها اميدي

واسه تك تك نفسهام

تويي تو تنها نگارم

ستاره واسه شبهاي تارم

آخه ديگه چطوري بايد بگم من ؟

كه خيلي دوستت دارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

پسر زشت

خدايا بشكن اين ايينه ها را

كه من از ديدن ايينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن ناگزيرم

از ان روزي كه دانستم سخن چيست

همه گفتند اين پسر چه زشت است

كدامين زن او را مي پسندد

دريغا پسري بي سرنوشت است
 
چو در ايينه بينم روي خود را

در ايد از درم غم با سپاهي

مرا روز سياهي دادي اما

نبخشيدي به من چشم سياهي
 
به هر جا پا نهم از شومي بخت

نگاه دلنوازي سوي من نيست

از اين دلها كه بخشيدي به مردم

يكي در حلقه گيسوي من نيست
 
مرا دل هست اما دلبري نيست

تنم دادي ولي جانم ندادي

به من حال پريشان دادي اما

سر زلف پريشانم ندادي
 
به هر جا ماهرويان رخ نمودند

نبردم توشه اي جز شرمساري

خزيدم گوشه اي سر در گريبان

به درگاه تو ناليدم به زاري
 
چو رخ پوشم ز بزم خوبرويان

همه گويند او مردم گريز است

نمي دانند زين درد گرانبار

فضاي سينه من ناله خيز است
 
به هر جا همگنانم حلقه بستند

نگينش پسري ناز افرين بود

ز شرم روي نازيبا در ان جمع

سر من لحظه ها بر استين بود
 
چو مادر بيندم در خلوت غم

ز راه مهرباني مينوازد

ولي چشم غم الودش گواهست

كه در اندوه پسر ميگدازد
 
به بام افرينش جغد كورم

كه در ويرانه هم نا اشنايم

نه اهنگي مرا تا نغمه خوانم

نه روشن ديده اي تا پر گشايم
 
خدايا بشكن اين ايينه ها را

كه من از ديدن ايينه سيرم

مرا روي خوشي از زندگي نيست

ولي از زنده ماندن ناگزيرم
 
خداوندا!خطا گفتم ببخشاي

تو بر من سينه اي بي كينه دادي

مرا همراه رويي ناخوشايند

دلي روشنتر از ايينه دادي
 
مرا صورت پرستان خوار دارند

ولي سيرت پرستان ميستايند

به بزم پاكجانان چون نهم پاي

در دل را به رويم مي گشايند
 
ميان سيرت وصورت خدايا

دل زيبا به از رخسار زيباست

به پاس سيرت زيبا كريما

دلم بر زشتي صورت شكيباست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

چقدر سخته جدايي

چقدر سخته جدايي منم دارم خدايي
 
تو كه نبودي گريه دمسازم بود

وقتي بودي خوبيت آغوش بازم بود

چقدر خونه تاريك و بيصدا بود

دريچه پهن قلبم باريك و بي‌ندا بود

راستي قناريهام ديگه نميخونن

برام توي كوچيكترين قفس

خودشونو زندوني كردن برام

چون تو نبودي حاليه

يكي پيدا نميشه همدل من شه

توي اين راه مهيب همسفرم شه

ميدونسيتي باغچه ديگه گل نميداد

حياطشم بي تو صفايي نميداد

بار اولم بودش كه ناله و زاري زدم

به كسي حرفي نگفتم تموم حرفام نگفته‌اس

از سكوت كردنش مردم تموم حرفامو خوردم

خيلي سخته كه دست من لمس نكنه دست تو

رو دست و پام سست و فلج شه واسه تو

چون تون نبودي حاليته

آدماي خوب و بد ديگه يكي شدن برام

آب و رنگشونم ديگه يكي شد برام

آب و رنگشونم ديگه بي رنگ شد برام

در بهار تابش خورشيد ملايم ديگه سوزان برام

برا من ميون پاييز و بهار فرقي نداره

ميدونم تو خواب كه بهار روي ماه ‌تو بياره

اي خدا اي خدا از تو ميخوام اسير و مجنونش شم

ديگه از بيهوده دويدن خسته شدم

ديگه از بيهوده پريدنم خسته شدم

ميدوني چون تو نبودي حاليته

خيلي بي انصافم كه بارون رحمت خدا خسته شدم

خيلي بي انصافم كه كاراو حكمت خدا خسته شدم

برا من خونه بدونه تو قفس شده

برا من زندگي بي نفس شده

مثل اون پرنده كه ديوونه شده

مثل اون موجود منگي كه بدونه لونه شده

تو ميخواي منو ويرون بكني

تو ميخواي مثل يه شير منو زخمي بكني

تو ميخواي پرنده رو از تو آشيونه‌اش بيرون بكني

من ميگم تو ميخواي با من اينجور بكني

تو ميگي نه من ميگم چون تو نبودي حاليته

برا من ديگه شبا ستاره‌اي ديده نميشه

برا من ديگه تو قلب جوونه عشق روييده نميشه

ميدونستي كه ديگه دنيا برام تيره و تاره

ميدونستي كه ديگه مردن برام دين و راهه

ديگه عاقل نميشم ديگه بالغ نميشم

ديگه از حرفاي تو سير نميشم

اينو بدون اگه خدا تمام دنيارم بده جايي نيست

اينو بدون اگه خدا تموم كارارم كنه ديگه راهي نيست

اينو بدون اگه خدا بهشتشم به من بده صفايي نيست

اينو بدون چون تو نبودي حاليته

من ديگه مثل قديم منتظر عيد نوروز نبودم

اينو بدون مثل قديم منتظر عمو نوروز نبودم

اي بي زبون تو رو بايد توي رويا ببينم

تو رو بايد تو خواب و خيالم ببينم

كي ميگه بايد يه سراب توي راه عشقم ببينم

يا كه بايد يه عذابه توي وجدان ببينمژ

ميدوني عشق تو كورم كرد

عاقبت پيرم كرد در آخر از زندگي سيرم كرد

چرا كه تو نيستي يه خيالي واسه من

توي اين بازي هستي تو محالي

يكي پيدا نميشه همدل من شه

توي اين راه مهيب همسفرم شه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

تنها از تو مي خواستم

تنها از تو مي خواستم، با من صحبت کني

ولي تو به آساني قلبم را تسخير کردي

و عشق را مي شناسم، هنگاميکه مي بينمش

اما زماني که نزديم من هستي،آن...

احساسي است که خوشايند است

حسي پاک، درونم دارم

و تمام چيزي که مي دانم اينست که تو را احساس مي کنم

بسيار زياد،بسيار زياد

عزيزم، تنها کاري که مي کنم ، فکر کردن است

راجع به تو، شب و روز تو را احساس مي کنم

بسيار زياد،بسيار زياد

عزيزم، هرگز اجازه نمي دهم بروي، چرا که ...

اين قلب من است که در دست گرفته اي

گرفتار طلسمي هستم که نمي توانم از آن رهايي يافتم

اما عزيزم، مي خواهم بدانم آيا تو نيز احساس اش مي کني

تنها نوعي کلاسيک از عشق ورزيدن

آيا ممکن است اينگونه احساس کنم

هنگاميکه به چشمانت مي نگرم، ارتباط واقعي برقرار مي شود

هنگاميکه محبت ات را نشانم مي دهي

فراتر از آن است که فهميده بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

تپش

بين اين همه غريبه

تو به آشنا مي موني
 
حرفاي تلخي که دارم
 
من نگفته ، تو مي دوني

من پر از حرفاي تازه
 
عاشق گفتن و گفتن
 
تو با درد من غريبه
 
اما تشنه ي شنفتن
 
صداي ترد شکستن
 
مثل گريه با صدامه
 
تلخي هق هق گريه

طعم سرد خنده هامه
 
گرمي دست نوازشگر تو
 
مرهم زخماي کهنه ي منه
 
تپش چشمه ي خون تو رگ من
 
تشنه ي هميشه با تو بودنه

ململ ابري دستات
 
پر رحمت مثل بارون

سکت نجيب چشمات
 
پر غربت بيابون
 
واسه اينتن برهنه

ناز دست تو لباسه

حس گرم با تو بودن
 
مثل رؤيا ناشناسه
 
مثل حس کردن و ديدن
 
عاشق منظره هايي
 
دشمن ساده و پک

پرده ي پنجره هايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

 نخواهي ديد

پيش از پريروز شدن ِ امروز

ديگر ساعتي بر دست ِ من نخواهي ديد!

من بعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!

وقتي قراري ما بين ِ نگاه ِ من

و بي اعتنايي نگاه ِ تو نيست،

ساعت به چه کار ِ من مي ايد؟

مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم!

مثل ِ همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين،

که پيش از پريروز شدن ِ امروز

مي پژمرد!

دوست دارم که يک شبه شصت سال را سپري کنم،

بعد بيايم و با عصايي در دست،

کنار خياباني شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بيايي،

مرا نشناسي،

ولي دستم را بگيري و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهي!

حالا مي روم که بخوابم!

خدا را چه ديده اي!

شايد فردا

به هيئت پيرمردي برخواستم!

تو هم از فردا،

دست ِ تمام پيرمردان ِ وامانده در کنار ِ خيابان را بگير!

دلواپس نباش!

آشنايي نخواهم داد!

قول مي دهم آنقدر پير شده باشم،

که از نگاه کردن به چشمهايم نيز،

مرا نشناسي!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

  UP  ۲۰ جدید* ۱۸/۰۵/۸۶

التماست نمي كنم

التماست نمي كنم!

هرگز گمان نكن كه اين واژه را

در وادي آوازهاي من خواهي شنيد!

تنها مي نويسم:- بيا!

بيا و لحظه يي كنار فانوس نفس هاي من آرام بگير!

نگاه كن

ساعت از سكوت ترانه هم گذشته

اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتي پيش

اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم!

حالا هم به چراغ همين كوچه كوتاه مان قسم!

بارش قطره اي  از ابر باراني نگاهم كافيست

تا از تنگه تولد ترانه طلوع كني!

اما

_تو را به جان نفس هاي نرم كبوتران هره نشين!_

بيا و امشب را بي واسطه گريه هايم كنارم باش

مگر چه مي شود يكبار بي پوشش پرده باران تماشايت كنم؟

چه مي شود؟ ها؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

بخاطر کي زنده هستي

پرسيد: بخاطر کي زنده هستي؟

با اينکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم بخاطر تو

گفتم بخاطر هيچکس

پرسيد: پس بخاطر چي زنده هستي؟

با اينکه دلم ميخواست داد بزنم بخاطر دل تو

گفتم: بخاطر هيچ چيز

ازش پرسيدم تو بخاطر چي زنده هستي؟

در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:

بخاطر کسي که بخاطر هيچ چيز زندست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

بنشين کنارم

بنشين کنارم تا برايت آغاز کنم

دردي که وجودم را سياه کرده است

شروع يک ترانه حجوم يک شکست است
 
کودکي بودم شاد

با دو دستي خالي از هر چه گناه

هر دو چشم صاف و زلال

سينه چون


يک سينه سرخ

شانه هايم کم مو
 
من نمي دانستم

رنگ عشق

من نمي فهميدم

رنگ گناه

روز ها از پي هم مي رفتند

و کمي روز به روز

من به بزرگي خودم مي رفتم

عشق رنگش شد

سرخ

و گناه شد

طوسي

من نگاهي کردم

رنگ خود برداشتم

مشکي تند و بدون ايمان

رنگم بود

همه تعجب کردند

اين چه رنگي است

آخر

اين که تيرگي و تاريکي است

فقط

اين که با

روحيه ي يک کودک مخلوط نيست
 
هيچ کس خوب نديد

کودکي در کار نيست

اين که اينجاست دگر

کودک نيست 

آدمي است در پي اين آدميان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

چه روزهاي زلالي بود

چه روزهاي زلالي بود

هميشه يكي از ما چشم مي گذاشت

تا بي نهايت بوسه مي شمرد

وديگري

در حول و حوش شهامت سايه ها پنهان مي شد!

ساده ساده پيدايم مي كردي!پونه پنهان نشين من!

پس چرا در اين سكوت پيدايم نمي كني؟

بيا و سرزده برگرد!

بگو: -سك سك! مسافر ساده سرودنها!

من هم قوطي قرص هايم را در جوي آب مي اندازم!

قلمم را

چركنويس تمام ترانه هاي تنهايي را!

بعد شانه شعر را مي بوسم

مي گويم: _خداحافظ ! واژگان نمناك كوچه و باران!

آخر فرشته فراموشكار من برگشت

پياده راه مي افتيم

از دره گرگها

تا كوچه دومين پرنده تنها

راه دوري نيست

كنج دنج كوچه مي نشينيم

من برايت از تراكم تنهايي اين سالها مي گويم

و تو برايم از حضور دوباره بوسه

ديگر كبوتر باز برده صدايت نمي زنم

بر ديوار بلند كوچه مي نويسم:

كبوتر با كبوتر باز با باز

باور مي كنم كه عاقبت علاقه به خير است!

كف دست راستم را نشان فالگير پير پل گيشا مي دهم

تا ببيند كه خط عمرم قد كشيده است

و ديگر مرا از نزديكي نزول نفسهايم نترساند!

آنوقت ما مي مانيم و تعبير اين رؤيا!

ما مي مانيم و برآورد اين همه آرزو!

ما مي مانيم و آغوش امن علاقه!

بيا و سرزده برگرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

بي خيال

آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي

كه گمان كردم سر به سر اين دل ساده مي گذاري

به خودم گفتم

اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده توست

ولي آغاز آواز بغض گرفته من

در كوچه هاي بي دارو درخت خاطره بود

هاشور اشك بر نقاشي چهره ام

و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بي چراغ

ديروز از پي گناهي سنگين گذشته را مرور كردم

از پي تقلبي بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم!

بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي !

شايد قتل مورچه هايي كه در خيابان

به كف كفش من مي چسبيدند

اين تبعيد نا تمام را معنا كند

يا سنگي كه با دست من

كلاغ حياط خانه مادربزرگ را فراري داد!

يا نفرين نا گفته گدايي كه من

با سكه نصيب نشده او براي خودم بستني خريدم!

و گرنه من كه به هلال ابروي تو

در بالاي آن چشم هاي جادويي جسارتي نكردم!

امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها

ده حبه قند در مسير مورچه هاي حياطمان گذاشتم

يك سير پنير به كلاغ خانه مادر بزرگ

و يك اسكناس سبز به گداي در به در خيابان دادم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

خدا قول داده

خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه

خدا قول نداده تو عشقت شکست نخوري

خدا شباي تنهايي و روزاي بي غصه رو قول نداده

خدا آفتاب بي بارون و خنده هاي هميشگي رو قول نداده

خدا قول نداده تو عاشق نشي!!

خدا سفراي بي معطلي رو قول نداده

خدا قول داده؟!

ولي خدا رسيدن به يه روز آبي رو قول داده!

خدا عشق هميشگي رو قول داده!! عجب روزي ميشه اون روز....

بازم مثل هميشه مي گم " دوست دارم "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

سلامي دوباره

به آفتاب سلامي دوباره دادم!

سلام مي کنم به باد،

به بادبادک و بوسه،

به سکوت و سوال

و به گلداني،

که خواب ِ گل ِ هميشه بهار مي بيند!

سلام مي کنم به چراغ،

به «چرا» هاي کودکي،

به چالهاي مهربان ِ گونه ي تو!

سلام مي کنم به پائيز ِ پسين ِ پروانه،

به مسير ِ مدرسه،

به بالش ِ نمنک،

به نامه هاي نرسيده!

سلام مي کنم به تصوير ِ زني نِي زن،

به نِي زني تنها،

به آفتاب و آرزوي آمدنت!

سلام مي کنم به کوچه، به کلمه،

به چلچله هاي بي چهچه،

به همين سر به هوايي ِ ساده!

سلام مي کنم به بي صبري،

به بغض، به باران،

به بيم ِ باز نيامدن ِ نگاه ِ تو...

باورکن من به يک پاسخ کوتاه،

به يک سلام ِ سر سري راضيم!

آخر چرا سکوت مي کني؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

امروز

امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ...

امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ...

امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ...

امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ...

امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاييز شدن ...

امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ...

امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ...

امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ...

امروز روز بيست شدن است و فردا روز نيست شدن ...

امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ...

امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غريبه شدن ...

امروز روز داد شدن است و فردا روز بيداد شدن ...

امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثيه شدن ...

امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ...

امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ...

امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ...

امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بيزار شدن ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

کاش ميتوانستم

کاش ميتوانستم باران باشم و بر سرت ببارم. اي کاش ميتوانستم آفتاب باشم و

زيبايي چهره ات را به عالم نمايش دهم. اي کاش ميتوانستم باد باشم و گونه هايت

را نوازش کنم. اي کاش ميتوانستم خاک باشم و گرماي قدومت را بر روي قلبم

احساس کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

اما

تا حالا چند بار از کلمه اما استفاده کرديد؟ بهمون تعداد ? شک و ترديد رو راه دادين تو

وجودتون! شايد نصف اون تعداد دروغ گفتين و کاراي نا پسند کردين! هيچ دقت کردين

با کلمه اما همه کاراي نا پسند انجام مي گيره؟ دزد وقتي دزدي مي کنه مي دونه

کارش اشتباست ولي پيش خودش مي گه اما اگه نکنم زن و بچم گوشنه مي مونن!

وقتي مي خوايم دروغ بگيم مي دونيم اشتباس ولي پيش خودمون مي گيم اما اگه

راست بگم برام سنگين تموم مي شه! بگير همينو برو تا اخر... پس بياين تلاش کنيم

که از اين واژه کمتر استفاده کنيم به همون مقدار کار هاي نا پسند رو هم کم کنيم...

به اميد روزي که شک و ترديد از ورقهاي زندگي مان پاک شود....يا حق...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

دوستت دارم

اگه مي تونستي در قلبم راه يابي در آنجا مي ديدي زمزمه ي ملايمي به گوش مي

رسد و مي گويد تو را دوست دارم محبوب من !

 اگه مي تونستي در اعماق روحم قدم بگذاري مي ديدي آن بيچاره سرگردان در

جستجوي تو هست و مي گويد تو را دوست دارم ماه من !

 اگه مي تونستي از راز دروني و آه سينه سوز من آگاه شوي مي ديدي که از ميان آن

شعله سرکش و جان فرساي من صداي حقيقت و ملايمي که در جان من طنين

انداخته به گوش مي رسد که مي گويد تو را دوست دارم !

 اگه مي تونستي نگاه هاي پي در پي چشم اشکبارم را بفهمي احساس مي کردي

کسي مي گويد دوستت دارم خوب من

اگه مي تونستم تمام انديشه هاي دردناک را برايت بنويسم کتاب ها مي شد ولي

ذره اي از اسراري که مدت هاست مرا رنج مي دهد برايت بازگو مي کنم و تا آخرين

لحظات عمرم مي گويم : دوستت دارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

اگر قرار باشد که بمانم

اگر قرار باشد که بمانم

مي دانم که دوباره به تو روي خواهم کرد

پس ميروم

اما مي دانم همواره در هر قدمي که بر مي دارم

تو را به ياد خواهم داشت

و همواره تورا دوست خواهم داشت

خاطرات تلخ و شيرين

تنها چيزيست که با خودم خواهم برد

پس خدا نگهدار

برايم اشکي نريز

من و تو ميدانيم من آن کسي نبودم که تو نيازمندش بودي

با اين وجود

همواره دوستت خواهم داشت

آرزو مي کنم زندگي با تو مهربان باشد

اميدوارم هرآنچه که آرزو داشتي بدست آوري

برايت آرزوي شادي و خوشبختي را دارم

و فراتر از همه اينها

برايت آرزوي عشق مي کنم

و بدان که من تو را دوست خواهم داشت

براي هميشه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

چه مي شد

اگر پرواز مي کردم چه مي شد؟

پرم را باز مي کردم چه مي شد؟

اگر پروانه بودم صبح تا شب

گلي را ناز مي کردم چه مي شد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

اگر

اگر دوستانت امشب بخواهند سورپريزت كنند، فكر مي‌كني چه كسي را با خود نزد

تو مي‌آورند؟

اگر قرار باشد خيالي از خيال‌هايت به واقعيت بپيوندد، كدام خيال را انتخاب مي‌كني؟

اگر قرار باشد بوالهوسانه‌ترين تفريحي را كه تاكنون داشته‌اي نام ببري، كدام را نام

خواهي برد؟

اگر قرار باشد ازدواج كني، ترجيح مي‌دهي مراسمت را كجا برگزار كني؟

اگر قرار باشد همسرت تركت كند، از او چه چيزي به يادگار برمي‌داري؟

اگر قرار باشد همسر شخصيت معروفي باشي، چه كسي را انتخاب مي‌كني؟

اگر قرار باشد امشب با كسي بيرون بروي، چه كسي را انتخاب مي‌كني و كجا

مي‌روي؟

اگر قرار باشد رمانتيك‌ترين صحنه را در فيلم‌هايي كه تا به حال ديده‌اي نام ببري، كدام

صحنه را انتخاب مي‌كني؟

اگر قرار باشد از زشت‌ترين حرفي كه در عصبانيت به زبان آورده‌اي ياد كني، از كدام

موقعيت ياد خواهي كرد؟

اگر قرار باشد فقط يك بار ديگر بتواني به كسي بگويي‌ ?دوستت دارم?، چه كسي را

انتخاب مي‌كني؟

اگر قرار باشد در مراسم ازدواج دوستت كاري شيطنت‌آميز بكني، چه مي‌كني؟

اگر از تو بپرسند در كدام لحظه از دوران عاشقي‌ات ترس را با تمام وجود احساس

كرده‌اي، چه مي‌گويي؟

اگر از تو بپرسند جاذبه چه كسي براي تو تحمل ناپذير است، چه مي‌گويي؟

اگر از تو بپرسند مضحك‌ترين لحظه عاشقي‌ات كدام است، كدام لحظه را مي‌گويي؟

اگر از تو بپرسند عاشق چه كسي شدن هيجان‌انگيزترين كار دنياست، چه مي‌گويي؟

اگر قرار باشد پرسروصداترين آدمي را كه مي‌شناسي معرفي كني، او چه كسي

خواهد بود؟

اگر از تو بپرسند عاشقانه‌ترين كتابي كه خوانده‌اي كدام است، چه جوابي مي‌دهي؟

اگر از تو بپرسند سمبل بوالهوسي كيست، چه كسي را نام مي‌بري؟

اگر در جريان عاشقي مي‌توانستي چيزي مشروع را تجربه كني كه تاكنون نكرده‌اي،

چه مي‌كردي؟

اگر مي‌توانستي يكي از خصوصيات دلداده‌ات را عوض كني، كدام خصيصه را انتخاب

مي‌كردي؟

اگر بخواهي شورانگيزترين واژه را در زبان مادري‌ات انتخاب كني، كدام واژه را انتخاب

مي‌كني؟ 

اگر از تو بپرسند رمانتيك‌ترين كاري كه تا به حال براي كسي كرده‌اي چه بوده، چه

جوابي مي‌دهي؟

اگر قرار باشد همين الان آدم مشهوري از تو تقاضاي ازدواج كند، ترجيح مي‌دهي او

چه كسي باشد؟

اگر قرار باشد فقط در زمان خاصي از روز، ماه و سال عاشق باشي، چه وقتي را

انتخاب مي‌كني؟

اگر از تو بپرسند بزرگ‌ترين عامل دلسردي در عشق چيست، چه مي‌گويي؟

اگر قرار باشد او را بي‌تاب كني چه مي‌كني؟

اگر قرار باشد هر روز آدم مشهوري برايت پيامي احساساتي بفرستد، دوست داشتي

آن شخص چه كسي باشد؟

اگر در جمعي بخواهي به او با اشاره بفهماني كه دوستش داري، چه مي‌كني؟

اگر مي‌توانستي عاشق كسي شوي كه در گذشته مي‌شناختي، عاشق چه كسي

مي‌شدي؟

اگر قرار باشد همين حالا كسي در اين دنياي بزرگ به تو چيز عاشقانه‌اي بگويد،

دوست داري چه كسي، چه چيزي بگويد؟

اگر بخواهي اين عبارت را كامل كني چه مي‌گويي: زندگي بدون عشق...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

از دل برود هر آنکه از

اگر سکوت ِ اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد،

مي خواهم بگويم : سلام!

اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد،

مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم!

از کوچه هاي بي چراغ!

از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار!

از اين ترانه ي تار...

مدتي بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمي رفت!

کم کم اين حکايت ِ ديده و دل،

که ورد ِ زبان ِ کوچه نشينان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

که ديگر صداي تو را در سکوت ِ تنهايي نخواهم شنيد!

راستي در اين هفته هاي بي ترانه کجا بودي؟

کجا بودي که صداي من و اين دفتر ِ سفيد،

به گوشت نمي رسيد؟

تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت کردم!

آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،

که دي نيمه راه ِ رؤيا رهايم کني؟

مي دانم!

تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند!

اما شمار ِ آنهايي که عاشق مي مانند،

از انگشتان ِ دستم بيشتر نيست!

يکيشان همان شاعري که گمان مي کرد،

در دوردست ِ دريا اميدي نيست!

مي ترسيدم - خداي نکرده ! -

آنقدر در غربت ِ گريه هايم بماني،

تا از سکوي سرودن ِ تصويرت سقوط کنم!

اما آمدي!

بانوي هميشه ي نجات و نجابت!

حالا دستهايت را به عنوان امانت به من بده!

اين دل ِ بي درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌هميشه مي گنجانم،

انگشتانم،

براي شمردنشان

کم مي ايد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

اشک من

به دادم برس اي اشک دلم خيلي گرفته

نگو از دوري کي نپرس از چي گرفته

منو و دريغ يک خوب به ويروني کشونده

عزيزمه تا وقتي نفس تو سينه مونده

تو اين تنهائي تلخ من و يک عالمه ياد

نشسته روبرويم کسي که رفته برباد

کسي که عاشقانه به عشقش پشت پا زد

براي بودن من به خود رنگ فنا زد

چه درديه خدا نخواستن اما رفتن

براي اون که سايه است هميشه رو سر من

کسي که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد

من و آباد کرد و خودش ويرون شد از درد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

آيا نمي داني

آيا نمي داني که هدف من تو هستي

براي عشقم، زندگيم، بودنم

قلبم بدون تو مي ميرد

سعي کردم غرورم را زير پا بگذارم

اما احساس کردم قلبم از درون مي لرزد

اي کاش نمي دانستم

چرا که نمي توانم اجازه دهم بروي

به من بگو

چرا؟

چرا هنگاميکه به چشمانت نگريستم

احساس کردم،قلبم گريه را آغاز کرده

عزيزم

هنگاميکه تو را با دختري ديگر ديدم

اوه، چرا

چرا مجبور بودي دروغ بگويي

بخاطر اينکه احساس کردم مرگ اعتماد فرا رسيده

چرا، اوه، چرا

هنگاميکه که همچنان دوستت دارم

وداع کردن بسيار سخت است

چگونه مي تواني بگويي، چيز مهمي نبود

چون تمام رويا هاي مرا بر باد دادي

تنها يک شب تو را در بر گرفتم

وقتيکه مي داني در بسترم آرميده بودي

سعي کردم غرورم را زير پا بگذارم

آيا بايد به آرامي اينجا را ترک کنم

يا ممکن است بگويي همه چيز مثل گذشته است

هنگاميکه تو را ديدم

هرگز فراموشت نخواهم کرد

چرا،اوه، چرا

هنگاميکه که همچنان دوستت دارم

وداع کردن بسيار سخت است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

 لحظاتي که با تو بودم

آيا فهميدي چقدر طول کشيده است

لحظاتي را که با تو بودم به کجا رفتند

و تمام خاطرات

که مانند دوستان، قسمت کرديم

به خاطرام آمده اند، در قلبم

جايست که نشان مي دهد

با رويايي زندگي مي کنم که به حقيقت مي پيوندد

در آنچه مي کني،سر در گم هستم

دوستت دارم

و هر لحظه را براي با تو بودن حفظ مي کنم

در جايي پنهان هستي که ايمن و راستين است

دوستت دارم،هر چه مي کنيم

با هر ثانيه

مرا در بر مي گيري

من به جايي که دوستش دارم ، نزديکتر هستم

تا زمزمه هايت را بشنوم

هيچکس نمي شنود

که عشقت را مي خواهم

براي اينکه تا ابد در وجودم بماند

در خلوت مان به چشمانت مي نگرم

حرفهايي را مي شنوم که نيازي به گفتنشان نداري

فقط صبر کن

به اين دليل که در نيايش هستم

تا احساس کني،آنچه را که احساس مي کنم

در همه حال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦

متاب امشب

آزرده چون شمع شبستان تو ميسوزد

چه غم دارم؟ كه اين آتش به فرمان تو ميسوزد

متاب امشب به بام من چنين دامن كشان اي مه!

كه دارم آتشي در دل كه دامان تو مي سوزد

خطا از آه ِ آتشبار من بود اي اميد جان!

كه هر دم رشته هاي سست پيمان تو ميسوزد

خيالش مينشيند در تو امشب اي دل ِ عاشق!

مكن اين آتش افشاني، كه مهمان تو ميسوزد

كنارت را نميخواهم، كه مقدار تو ميكاهد

كتاب عشق مايي، برگ پايان تو ميسوزد

نهان در خود چه داري اي نگاه آتشين امشب؟

كه پرهيز حيا را برق سوزان تو ميسوزد

گريزاني ز من، چون لاله از خورشيد تابستان؛

مگر از تابشم، اي نازنين! جان تو ميسوزد؟

سراب دلفريب عشق و اميّدي، چه غم داري؟

كه چون من تشنه كامي در بيابان تو ميسوزد

چه سودي برده اي، سيمين ز شعر و سوز و ساز او؟

غزل سوزنده كمتر گو، كه ديوان تو ميسوزد

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم