نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

  UP  ۲۰ جدید* ۲۹/۰۴/۸۶

نامه هايي که هرگز به آنها پاسخي داده نشد

( نامه شماره ۳ )

مهربانم سلام

بازهم اين چنين آشفته ام و مي دانم که آرامشي در پي نيست

اي کاش که حتي براي لحظه اي چند آرامشي قبل از طوفان وجودم را فرا مي گرفت

بي قرار پرسه مي زنم روياهاي شيرينمان را

اما اين بار بي حضور تو

عادت کرده ام به اين سفر هر روزه ام

اين روزها دگر چشمم نمي گريد

اين روزها دلم مي گريد

کاش کسي بود تا چتري مي شد براي دل باراني من

نمي دانم که دغدغه ذهن تو اين روزها چيست

اما مدام دلشوره هاي عجيب ديوانه ام مي کند

سست و خسته و خموده ام

بي اختيار برايت مي نويسم

چرا که طاقتي ديگر برايم نمانده است

مي دانم که اين بار هم پاسخي براي حرفهاي من نيست

اما آرام مي شوم حتي اگر بدانم که حرفهايم خوانده مي شود از جانب تو

حرفهايم بي پاسخ ماند

نگاهم در تاريکي پوسيد

و بغض راه گلويم را بست

و قلبم سرد شد

و ذهنم آب شد، همه چيز در درونم از هم گسست جز حضور تو

تنها به من بگو تا به کي نامه هاي بي جواب را در گنجينه اين خانه بسوزانم

تا کسي نفهمد که من تنهايم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

وصيت عاشقانه

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي .

آري من بيمارم ، بيماري که مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را مي دانم و

منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميد به خداست که دواي دردم را

برساند.

مي خواهم در اين لحظات که از مرگ خودم با خبرم و مي دانم چه زماني فرا مي

رسد وصيتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت مرا در اين دفتر عشق .

آهاي آدميان ، به چشمان خود بياموزيد که نگاه به کسي نيندازند، اگر نگاه انداختند

عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و

اگرنيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي کنند.

آهاي عاشقان اينک که پا به راه دشوار گذاشته ايد،با صداقت عشق را ابراز کنيد، تنها

عاشق يک دل باشيد، تنها به يک نفر دل ببنديد و با يکرنگي و يکدلي زندگي کنيد.

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد، تا پاين راه با عشق خود باشيد، و از ته

دل عشق را دوست داشته باشيد.

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده واطمينان پا به اين راه بگذاريد.

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست، رسم عاشقي صداقت است پس سر لوحه و

الگوي خود را صداقت قرار دهيد.

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد نه فرهاد، تنها خودتان باشيد،همين و بس.

آهاي عاشقان، ساده نباشيد،عشق را از ته دل بخواهيد و انتطار عشق را حتي تا

پاي مرگ بخواهيد.

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذراني و

گذراندن لحظه هاي زندگي ،با هدف عاشق شويد و با عشق از دنيا برويد.

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

دواي درد من معشوق است و تاريخ مرگ من برابرجدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم است، و تاريخ شفافم گرفتن دستان او و رسيدن به او

مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين کابوس وحشتناک سرطان و مرگ به

خاطر جدايي از عشق رااز وجودم محو کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

جملات زيبا

هيچ كس جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختي هاي ما نيست

هر كاري را كه تصميم به انجام آن گرفتيد نصف آن را انجام داده ايد.

خونسردي بزرگ ترين صفت يك فرمانده است.

حربه ضعيفان شكايت است.

كسي كه از مرگ ميترسد از زندگي هم ميترسد.

بلند پايه ترين مردم در خرد و انديشه كسي است كه خود را از مشورت بي نياز نداند.

كسي كه رحم و محبت مي آفريند زندگي خلق ميكند.

به جاي اين كه به تاريكي لعنت بفرستيديك شمع روشن كنيد.

بهترين شكل حكمراني سلطنت بر قلوب است.

شايد ثمره كلام دلنشين را كه امروز بر زبان مي آوريد فردا بچشيد.

آن كه تواناتر است آسان تر مي بخشد.

تنها شجاعت گام نهادن در راه باعث مي شود تا راه خود را بنمايد.

داناترين مردم كسي است كه از مردم نادان فرار كند.

دل دوستان آزردن مراد دشمنان برآوردن است.

پدرت را مراعات كن تا پسرت تو را مراعات كند.

آينده را قضا و قدر مي سازد و اميد و تلاش تو آن را مي گذراند.

اگر افكار خود را پريشان رها كنيم به دنبال زشتي ها و پليدي ها مي رود.

هر سفر هزار فرسنگي با يك گام شروع مي شود.

دشوارترين قدم همان قدم اول است.

شجاعت حقيقي در غلبه بر سختي هاي زندگي است.

ناتوان ترين مردم آن كسي است كه نتواند راز خود را نگه دارد.

براي خوشبخت زيستن بايد موقعيت هاي مناسب ايجاد كنيم نه اينكه در انتظار آن

باشيم.

بكوش عظمت در نگاه تو باشد نه آن چه بدان مي نگري.

براي كسي كه آهسته و پيوسته راه مي رود هيچ راهي دور نيست.

عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان كوچك آشكار مي شود.

درجه سعادت اشخاص به ميل خود آنها بستگي دارد.

انسان مانند رودخانه است هر چه عميق تر باشد آرام تر و متواضع تر است.

تقدير ارباب مردمان ترسوست و برده مردمان شجاع.

نا اميدي نخستين گامي است كه شخص به سوي گور برمي دارد.

حقيقت تلخ بهتر از دروغ شيرين است.

غرورروشن ترين نشانه بلاهت است.

مردي كه كوه را از ميان برداشت مردي بود كه شروع به برداشتن سنگريزه ها كرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

ديدي دلت شکست

ديدي دلت شکست

روي زمين ريخت،ريز ريز،تکه تکه

و آسمان باز آبي ماند!

ديدي روح سبزت زير چرخ ماشين هاي خارجي لجن مال ميشد و قيامت هم نشد

ديدي پاهايت از خستگي زار ميزدند و همه آنها که شبها برايشان گريه ميکردي،روزها

به خاطرشان از ابزارهاي انساني طعنه مي شنيدي

حتي در کوچه بن بست، نم از باران و برکت،رحمت خدا

به فکر کفش هاي پاره تو نبودند،آرام و مؤدب به فکر نگاه عشق هاي مغازه اي شان

بودند!

ديدي مردانگي مي ميرد، و فلک باز فلک ميماند

ديدي آفت همه شکوفه هاي درخت سيب را کشت و طبيعت ساکت بود

ديدي که مي مردي و خدا هم با تو ميمرد؟

ديدي عشق را سر بازار، با جنون و ابتذال حراج ميکردند

و الهه اي حفاظتش نمي کرد!

ديدي خدا را شکستند، باز ساختند، شکل يک دستگيره ي زيبا براي دروازه قدرت!

و هيچ فرشته اي از او دفاع نمي کرد!

به خود مي گويي ديدي!

ولي به ديدنت سوگند که نديدي!

اگر مي ديدي امروز چشمي بودي، که دنيا به تو از آن نگاه ميکرد

« دنيا تو را مي ديد نه تو دنيا را !»

اگر ديده بودي اصلا ميدانستي براي زندگي نيازي نيست ببيني!

کاش همين حالا ببيني، که افسانه ها مي ميرند

محبت يک دروغ است و شرف يک واژه براي زيبايي اتاق پذيرايي

وجاهت

کاش همين حالا ببيني...اي کاش ببيني

اي کاش همين حالا که حرفت را در گوش ديوار زمزمه مي کني

ببيني

که ديوار هم تو را نصيحت مي کند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

نرفتي از يادم

براي اينکه بگويم نرفتي از يادم

به جاي هديه برايت غزل فرستادم

هنوز کوچ تو را کوچه کوچه مي گريم

که کوچه گردترينم برس به فريادم

چه مي شود که بيايي سراغ من گيري

قدم ز لطف گذاري به غصه ابادم

براي تو تو که دلشوره هاي شيريني

قسم به عشق براي هميشه فرهادم

قفس براي من پر شکسته زندان نيست

اگر به ديدنم ايد دوباره صيادم

مرا شکستي و دل شاد از شکستن من

به شادماني تو شادمان و دلشادم

سپرده ام دل خود را به دست عشق و خوشم

که موج غم نکند هيچ گاه بنيادم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

کدوم يکي

فکر مي کنيد شما کدوم يکي هستيد ...؟ چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود :‌ _

همه کس ، _ يک کسي ، _ هر کسي ، _ هيچ کس . کار مهمي در پيش داشتند و

همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند . هر کسي مي

توانست اين کار را بکند ،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد . يک کسي عصباني شد ، چرا

که اين کار ، کار همه کس بود ، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را

نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هر کسي يک کسي را

سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد .

خوب حالا شما کدومشون هستين ؟! .... تا حالا فکر کردين ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

گل فروش

در جاده زندگي طي ِراه بي لطافت ، بدون گُل انگار، دنبال ِگمشده اي بودم.

در عبور گل فروش ِ سر چهار راه. التماس ِ يک شاخه. اما سردي ِگذر ِمردمان

ِخاکستري نور خورشيد را گرفته بود

فراموشي ِ عشق تنهايي ِلذت ِ بي شريک آسمان ِابري دل هاي خشک بياباني بر

سکوت ساخته که تنها ، باد شکننده اش بود ُ بُس.

ترس از حضور ِنگاه انتظار ِنور ِسبز ... ولي افتاد . آري نگاه به نگاه افتاد ُ بغض ِترس ،

به آ ني شکست

اي واي بر من که از چشمان ِ باز مي ترسيدم . آري واقعيت اين بود : من گل فروش

بودم ُ او خريدار محبت .

حال ، لحظه ايست که من باز خرسندم . عبور را به راه ِجاده مي اندازم ُ در عشق مي

کوشم

از آن وقت به حال جاده را گُل بارانم . از آن وقت به حال جاده را گُل بارانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

زندگي يک موهبت است

خاکي است که گلهاي سرخ عشق در ان شکوفا مي شوند

عشق في نفسه بسيار گرانبهاست هدفي ندارد مقصودي ندارد ولي تاثيري شگرف

دارد لذت بخش است سرمستي خاص خود را دارد

منتها اينها هيچ کدام مقصود عشق نيستند عشق تجارت نيست که در ان هدف و

مقصدي مطرح باشد

عشق ديوانگي خاص خود را دارد

اين ديوانگي چيست؟

ديوانگي اين است که توجيهي براي اينکه چرا عشق مي ورزي جوابي منطقي ندارد

در زندگي روز مره هر کاري که انجام ميدهي هدفي را در پي ان دنبال مي کنيم و

دليلي منطقي براي انجام ان داري مثلا معامله ميکني چون به پول احتياج داري به

پولاحتياج داري چون مي خواهي خانه بخري به خانه احتياج داري چون که زندگي

بدون خانه و سرپناه ممکن نيست

ولي در مورد عشق قضيه فرق مي کند عشق ورزيدن و عاشق شدن غير قابل

توجيه است تنها چيزي که مي تواني بگويي اين است

نمي دانم . فقط مي دانم که عشق ورزيدن تجربه اي است براي مشاهده کمال

زيباي درفضاي باطن ولي اين نيز هدف عشق نيستفضاي باطن ارزش مادي ندارد

نمي توان در قبال ان کالا يا متاعي دريافت کرد ولي در عين حال مانند غنچه گلي

سرخي است که قطره اي شبنم بر روي ان همچون مرواريد مي درخشد و در نسيم

سحر گاهي و پرتو افتاب اين غنچه به رقص در مي ايد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

رابطه ي دو تا چشم

تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن -

با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم

اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط

زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه

(چشمک) . نتيجه گيري اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو

هم به هم ميزنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

 انتظار

انتظار انتظار و بازهم انتظار

مي شود تا ابد در انتظارت بود

اما اگر فقط بگويي كه تا ابد مي آيي

كاش مـي شـد در كنـارت

عاشـق و ديوانـه بـودن

بـا دل مســت و خرابـت

همدل وهـم خانـه بـودن

كاش مـي شـد در خيالـم

خـواب ورويـاي توديـدن

در دل شـب مسـت بــودن

چشـم زيبـاي تـو ديـدن

كاش مـي شـد از نگاهـت

پل بـه دنيـاي دلـت زد

مست چشمـان تـو بـود و

بوسـه نـا غافلــت زد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

از من گفتم

دوست دارم هر آنکه مرا دوست دارد

از من گفتم و تو هر بار خيره به نقطه اي سكوت و شايد فرار را ترجيح دادي*

من با اين افكار و افگار چه كنم ؟ من با اين كوله باري كه پر زخنده هاي روزگار است

چه كنم

من با دلم چه كنم كه عاشق توست ؟ نمي خواهم بيازارمت اما كوله بارم در حال پاره

شدن است *

و تنها تو مي تواني با معجزه عشق دستانت و گرماي آغوشت وصله اي به آن زني

كه شيطان زمان ادراك تكه تكه كردن آن را نداشته باشد*

كودكـ ـ مادرـ عشق هر كسي بگويد كه مراعات نظير ميان اين واژه ها نيست بي

شك معناي زندگي نمي داند*

مادرم از من نگريز از من و آنچه هستم و آنچه به سرم آوردي من از تو كينه اي ندارم

كه دلم با چنين واژه اي بيگانه است*

مادرم تو از جنس بلور عشقي ومن چه بگويم ؟

اگر بگويم برايت جان مي دهم دروغ گفته ام كه بي تو زندگي چه در اين خانه و چه در

كاشانه بعدي ام نا ممكن مي باشد*

اگر بگويم كه عاشقت هستم بيهوده گفته ام كه نه اين عشق نيست جنون هم

نيست* من ترا فراتر از كلمه دوستت دارم 

اميد

در ابتداي راه من بودم و تو بودي و احساس تشنگي اميد بود و ميل شديد به زندگي

در نيمه راه من بودم و تو بودي و احساس خستگي اميد رنگ سياهي ميل به مردگي

در انتهاي راه من بودم و جز من کسي نبود اميد چاره نبود تن من مرده بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

واسه تولد تو

واسه تولد تو دست خاليم عزيزم

چيزي جز گريه ندارم که اونم به پات ميريزم

واسه تولد تو منه آواره چي دارم؟

که مث دوروبريهات واسه تو هديه بيارم؟

خوش به حال هر چي چشمه که داره تورو مي بينه

اون طرف 1000تا سايه روي ديوارا نشسته

اما اينور از خجالت يه نفر چشماشو بسته

خوش به حال هر هديه که تو دست تو مي شينه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

نگو مي ترسم

نگو مي ترسم .

دست به کاري بزن که از آن مي ترسي.

شجاعت آن نيست که هرگز نترسي.

شجاعت آن است که با وجود ترسهايت اقدام کني .

آنهايي که ماسک به چهره دارند و چيزي را وانمود مي کنند که نيستند ، بازندگان

هراسان زندگي اند.

آري انسان زيستن و انسان ماندن به راه رفتن بر روي طناب مي ماند.

در حالت تعادل آرامش و سکوتي عظيم تو را فرا ميگيرد.

آرامشي که پيش از آن هرگز تجربه نکرده اي.

در ميانه و در حالت تعادل است که دروازه دلت گشوده مي شود.

قدرت در لطافت است ، نه در سفتي و سختي .

اشياء سفت و سخت بسيار آسيب پذيرند.

خداوند انسان را به منزل نمي رساند ، بلکه او را به صراط هدايت مي کند.

صراط يعني راه ، راهي که از تو تا به هستي مطلق کشيده شده است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

قولاي تو

من ديگه برنمي گردم ‚ اشکات رو هدر نکن

توي اين لحظه ي آخر دل رو در به در نکن

من بايد برم ولي ‚ تو بايد اينجا بموني

وقت دلتنگي بازم ترانه هام رو بخوني

قد يه چش به هم زدن ‚ قولاي تو دووم نداشت

دست تو حتي يه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت

من مثه ايينه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم

اما چشماي مات تو يه اينه رو به روم نذاشت

من ساده فکر مي کردم که هميشه با مني

فکر مي کردم که مياي سايه ها رو پس مي زني

اما تو به اينه و ترا پشت پا زدي

اون ور حادثه ها ‚ تازه سراغم اومدي

قد يه چش به هم زدن ‚ قول اي تو دووم نداشت

دست تو حتي يه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت

من مثه ايينه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم

اما چشماي مات تو يه اينه رو به روم نذاشت

سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك

درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

سلامي دوباره

آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به جويبار که در من جاري بود

به ابرها که فکرهاي طويلم بودند

 به رشد دردنک سپيدارهاي باغ که با من

از فصل هاي خشک گذر مي کردند

به دسته هاي کلاغان

که عطر مزرعه هاي شبانه را

براي من به هديه مي آوردند

به مادرم که در اينه زندگي  مي کرد

و شکل پيري من بود

و به زمين که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد

مي ايم مي ايم مي ايم

با گيسويم : ادامه بوهاي زير خک

با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريکي

با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار

مي ايم مي ايم مي ايم

و آستانه پر از عشق مي شود

 و من در آستانه به آنها که دوست مي دارند

و دختري که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

تقديم به هيچ کس

تو روزي خواهي آمد...همراه با نسيم...همراه با پرستوي مهاجر...همراه با ريزش

اولين قطرات باران...

تو روزي خواهي آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب...و با

خود دنيايي را خواهي آورد...

تو روزي خواهي آمد...و خاطراتي را زنده خواهي کرد که در پس خروارها خاک بوي

تعفن گرفته اند...

تو روزي خواهي آمد...روزي خواهي آمد از سفري که سر آغازش ماجراي عشق

بيگانه اي ديگر بود و فصل آخرش کوله باري از حسرت و پشيماني...

تو روزي خواهي آمد...روزي که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد... روزي که

ديگر نه چشمانم برقي خواهد داشت.. نه در قلبم رده پايي از عشق...

روزي که ديگر خيلي دير خواهد بود...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

از روي خستگي

از روي خستگي ، از روي بي حوصلگي ، از روي شکايت لب به فکر و خيال ميزنم .

ديگه وقتي بارون مياد اسمون پاک نميشه ديگه هيچ پرنده اي عاشق نميشه .

به کجا بايد رسيد ؟ مهم اينست ؟ نشايد نه ، شايد چگونه بايد رسيد ؟ قدم ها را بايد

سبک برداشت روي ابرها هيس هيس ساکت ... بنگر به پايين همه کوچک هم حقير 

کجايي ؟ در اسمونه تخيلت به کجا پرواز ميکني ؟ به انديشه وسوسه انگيز دنيا ؟ به

دنبال چي ؟ پي اسمون ؟ قطره باراني که پاک کننده باشه ؟ يا دريايي که پاک باشه

؟  نه نه چه مقصود پاکي محاله . شايد گودالي دون زمين حاصل انديشه يا مقصودي

نا پاک . صدايي مياد گوش کن تيک تيک اره صداي ثانيه است داره مياد با چه عجله

اي چه کاره بيهوده اي تکرار تکرار. ثانيه اي بي سرنجام در پي هدف بي

فرجام .سرانجام از اين بالا زمين پر از حفره ، گودال نه چاه بهتره ، حاصل اين ادمکها .

بسته اينهمه به تماشا نشستن روي ابر هاي خيال تو هم درون چاهي دور و برتو نگاه

کردي ؟ کسي صداي منو ميشنوه باز تکرا نه تکرار ازمن ، من حتي خسته از تکرار ،

تکرار از چاه کسي صداي منو ميشنوه ميشنوه ... نيست طنابي نيست نردباني شايد

انديشه آنها نيست . به دنبال چه ميگردنند اين بي انديشه ها درون چاههاي عميقتر با

کلنگ بيل . اري هست طتابي هست نردباني چه محکم چه نوراني گويي نيست

انديشه بالا رفتن همه در انديشه چاه کندن غافل . هيس هيس بکن بکن ... 

خورشيد...خموش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

تا كي

تا كي بايد اشك بريزم به پاي تنديسي كه نام تو بر آن است.

ديگر زنده نيستم بدون بغض

تو راز اين دل بستن كور را به كسي نگو

مي دانم همه مي دانند!

رد پاي شيدايي بر جاده قلبم به چشم مي خورد

بوي عطر بهار نارنج كه در كوچه مي پيچد

ترانه نياز را گل هاي سرخ زمزمه مي كنند

بهار كه مي آيد بوي آغوش تو در فضا مي پيچد

اقاقي ها بي تاب مي شوند هشتي از التهاب نفس هاي من و تو خاليست

بيا دزدانه باز هم به هم چشم بدوزيم.كسي چه مي داند!؟

بيا برويم و انار از شاخه همسايه بچينيم كسي چه مي داند؟من بوده ام يا تو

باز مي رويم و پشت علف هاي هرز باغچه براي هم قصيده عشق مي خوانيم

چرا نمي خواهي؟

چرا ديگر با من به مهماني نرگس ها نمي آيي؟

اينقدر به اين زمين لعنتي نچسب

دهانت بوي خاك مي گيرد!

چه مي شود شبي به دور از پچ پچ هاي مردم مرا باز

باران خطاب كني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

اجازه دادن

اجازه دادن، اصولا كار پيچيده اي است .
 
زندگي "هندسهُ" ساده ويکسان نفسهاست .
 
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما .
 
زندگي "مجذور" آينه است .
 
گو نام ما زياد به عمدا چه مي بري ، خود آيد آن كه ياد نيايد ز نام ما
 
در غنچه اي هنوز و هزارت رقيب هست
 
در غم اين نباش كه هر قدم كه تو بر ميداري به كجا ترا هدايت ميكنه ، فقط كسي كه

دورنگري ميكنه راه اش رو پيدا ميكنه
 
از تجربه روز به روز روزها براي هم بگويم و فاصله ها را در هم بشكنيم و فرزند زمان

خويشتن بباشيم .
 
نجاري رو دوس دارم كه از ميز و صندلي چوبي درخت بسازه .
 
هر درخت پير ميتونه يه صندلي جوون باشه .
 
فرياد خورشيد در دل شب به نجواي ستارگان تبديل ميشه .
 
سكوت فقط از خودش حرف شنوي داره .
 
شب رو به اندازه خواب و روز را به اندازه بيداري دوس دارم .
 
حاصل جمع شبها هم نمي تونه دامن خورشيد و لكه دار كنه .
 
لحظه حال مرز بين گذشته و آيندس .
 
پرنده تيرخورده و مرگ در آغوش هم جون دادن .
 
عمر هزينه سفر زندگي رو ميده .
 
مرگ در واپسين دم حيات متولد ميشه .
 
مرگ و زندگي با هم گورستان و آباد ميكنن .
 
گل پاييزي بر مزار بهار پرپر ميشه .
 
وقتي بين پاهام اختلاف پيش بياد سر دو راهي ميمونم .
 
خدا نكنه پاهام با هم دعواشون بشه .

شرمنده اگه بينمك بود ، ديروز رفتم پيش متخصص بينمكي گفت اميدي نيست .
 
عادت و دقت باهم بدن ، اگر يکي بياد تو ، اون يکي ميره بيرون .
 
انسان در هر کاري که عادت داره ، دقت نداره .
 
زور مال کسانيست که منطق ندارند .
 
چرا مردم هر کاري رو ميتونن بکنن ولي من نه؟

دوري ، عشق را شدت ميبخشد و نزديکي ،قوت  .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦

آسمان چشم او آينه کيست

آسمان چشم او آينه کيست

آن که چون آينه با من روبرو بود

درد و نفرين درد و نفرين بر سفر باد

سرنوشت اين جدايي دست او بود

آه...

گريه مکن که سرنوشت

گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت دلهاي ما را

با غم هم آشنا کرد

با غم هم آشنا کرد

چهره اش آينه کيست

آنکه با من روبرو بود

درد و نفرين بر سفر

اين گناه از دست او بود

اين گناه از دست او بود

اي شکسته خاطر من

روزگارت شادمان باد

اي درخت پرگل من

نو بهارت ارغوان باد

اي دلت خورشيد خندان

سينه تاريک من

سنگ قبر آرزو بود

سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردي با دل من

قصهُ سنگ و سبو بود

من گلي پژمرده بودم

گر تو را صد رنگ و بو بود

اي دلت خورشيد خندان

سينه تاريک من

سنگ قبر آرزو بود

سنگ قبر آرزو بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

 UP  ۲۰ جدید* ۲۸/۰۴/۸۶

نامه هايي که هرگز به آنها پاسخي داده نشد

( نامه شماره ۲ )

دوست مهربانم سلام

نمي دانم که مرا چه خطاب مي کني؟

نمي دانم که در دلت چه مي پنداري؟

نمي دانم که دلتنگم مي شوي آيا؟

نمي دانم که در پي ام به کجا ها رفته اي؟

نمي دانم که انتظارت از اين دخترک بي نشان چيست؟

نمي دانم پايان اين انتظار کشنده و فراغ ما چيست ؟

ولي ....

مي دانم که خطا کرده ام

آنگونه نبوده ام که بايد مي بوده ام

آري

مي خواهم بداني که من شبهي بيش نيستم

چيزي نيستم که دلخوش باشي به آن

و من هيچ چيز نيستم

و من هيچ کس نيستم

جز آوره اي عريان که سرگردان شده در اين صحراي بي نشان

تنها بدان

که دوستت مي دارم تا ابد

و تو در مني براي هميشه براي ابد

هزار بار هزار راه را که روم باز به تو مي رسم

باز هم در درون خود با تو مي پيوندم

چرا که در روياهاي شبانگاهيم جز تو هيچ فرشته مردانه اي نيست

تمام لحظه هاي من به تنفسهاي گرم تو بسته

تمام گريه هاي من از فراغ چشماهاي زيباي تو هر شب گريسته

پس به عشقم شک نکن

پس به دردم لحظه اي چند گوش کن

به من دل نسپار

چرا که چون رويايي شيرين يا تلخ اما نيمه تمام از ذهنت خواهم پريد

پس گرهي نبند از دلت به نگاه من

چرا که من رسمم کوچ است

کوچ از اين ديار غم آلود آشوب وار

زمانه خلق مرا چند گاهي است که فشرده است

مي خواهم در هوايي سبک تنفس کنم

مي خواهم از اين ديار براي ابد رخت بربندم

مي خوهم براي ابد بميرم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

هيچ کس فکر نکرد

که در آبادي ويران شده ديگر نان...نيست

و همه مردم شهر بانگ برآورده اند که چرا سيمان نيست؟ چرا ايمان نسيت؟

و کسي فکر نکرد که زماني شده است که به غير از انسان...هيچ چيز ارزان نيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

کاش

کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب

مي شد

اي کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک کوير

مي کرد

اي کاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود که براي بيان کردن آن نيازي به

شهامت نبود

و اي کاش مهتاب با کوچه هاي تاريک آشنا بود و اي کاش بهار آنقدر مهربان بود که

باغ را به دست خزان نمي سپرد

اي کاش دوستي به قدري حرمت داشت که شکستنش به اين زودي ها رخ نميداد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

لبخند شيرين انار

احساس قشنگي ست كنار تو نشستن

يا منتظر قول و قرار تو نشستن

در بركهً شفاف غزل پاك شدن ها

روشن تر از آيينه كنار تو نشستن

لب هاي ترك خوردهً آفت زدهً من

بر خندهً شيرين انار تو نشستن

زنبور صفت شيرهً لبهات مكيدن

در دامن گل هاي بهار تو نشستن

باران شدن و همنفس ساز و دهلها

در باغ دل ايل و تبار تو نشستن

زيباست سر و سينهً برفي تو هر فصل

بر كاسهً چوبي سه تار تو نشستن

در گرمترين روز زمينيم و سرابي ست

در سايهً روياي چنار تو نشستن

در گردن من زلف تو پيچيد و ...رهايي است

منصور شدن ، بر سر دار تو نشستن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

عشق و نفرت

زني

به مردي گفت : دوستت دارم

و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم

زن گفت : مرا دوست نداري ؟

مرد فقط به زن خيره شد و چيزي نگفت .

زن فرياد زد : از تو متنفرم

مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

شيريد يا غزال

هر روز صبح  غزالي در آفريقا بيدار مي شود .
 
او نيک مي داند که بايد تندتر از سريعترين شير بدود و کشته نشود .

هر روز صبح شيري در آفريقا بيدار مي شود .

اونيک مي داند که بايد تندتر از سريعترين غزال بدود تا از گرسنگي نميرد .

مهم نيست که شير هستيد يا غزال .

بهتر است با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کنيد.

شاد باشيد و دريايي..آنوشکا

زتحسينم  خدارا لب فروبند  

 
نه شعر است اين بسوزان دفترم را

مرا شاعر چه مي پنداري اي دوست

بسوزان اين دل خوش باورم را 
   
سخن تلخ است اما گوش مي دار                 

که در گفتار من رازي نهفته است 

نه تنها بعد از اين شعري نگويند

کسي هم پيش از اين شعري نگفته است !

مرا ديوانه مي خواني  ؟دريغا

ولي من برسر گفتار خويشم

فريب است اين سخن سازي فريب است!          

که من خود شرمسار کار خويشم
 
مگر احساس گنجد در کلامي؟       

مگر الحام جوشد در کلامي ؟


مگر در يا نشيند در سبويي ؟         

مگر پندار گيرد تار وپودي ؟

چه شوق است اين چه عشق است اين چه شعر است ؟

که جان احساس کرد اما زبان گفت !

چه حال است اين که در شعري توان خواند؟

چه درد است اين که در بيتي توان گفت ؟

 اگر احساس مي گنجيد در شعر بجز خاکستر از دفتر نمي ماند !

وگر الهام مي جوشيد با حرف زبان از ناتواني در نمي ماند !

شبي همراه اين اندوه جانکاه         

مرا با شوخ چشمي گفتگو بود

نه چون من ?هاي هوي شاعري داشت

ولي شعر مجسم: چشم او بود !

به هرلبخند ک حافظ غزل داشت

به هر گفتار يک سعدي سخن بود

من از آن شب خموشي پيدا کردم

که شعر او خداي شعر من بود  !

زتحسينم  خدارا لب فروبند   
 
نه شعر است اين بسوزان دفترم را

مرا شاعري چه مي پنداري اي دوست

بسوزان اين دل خوش باورم را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

ديگر دير است

حالا ديگر دير است من نام کوچه هاي بسياري را از ياد برده ام نشاني خانه هاي

بسياري را از ياد برده ام و اسامي اسان نزديکترين کسان دريا را

راستي ايا به همين دليل ساده نيست که ديگرنامه اي به مقصد نمي رسد ... نه

سالها و سالها بود که در ايستگاه راه اهن در خواب و خلوت ورودي شهرها و کوچه ها

وجاده ها ميد انها چشم به راه تو از هرمسافري که مي امد سراغ کسي را مي

گرفتم  و در غم غروب باز امدم من مي دانستم تو از ميان روشنترين روياهاي روزگار

تنها ترانه هاي ساده مرا برگزيده اي چرا که من هنوز هم خسته ترين برادر همين

سادگان زمينم زيرا هر بار که نام تو بر دفتر گريه ها ي من جاري شد مردماني را ديدم

که اهسته مي امدند همانها در سايه سار گريه و بابونه عطر تو را از باغ پروانه و

خواب کودکان تو مي خواندند مردمان مي فهمند مردمان ساکت و مردمان بور مي

فهمند مردمان ديري است از راز واژگان من به معناي بعضي اوازها رسيده اند اين

سادگي اين رسيدن رويا معلوم است بعد از نامها مرا اوازي از تحمل اوقات گريه

اموخته اند.!

کجا مي روي حالا بيا هنوز تا نشاني ان کوچه حرف ما بسيار وقت ما اندک و اسمان

هم که باراني است اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند فرض که هيچ نامه اي هم

به مقصد نرسيد.فرض که بعضي از اينجا دور حتي نان از سفره و کلمه از کتاب

شکوفه از انار و تبسم از لبان ما گرفته اند با رويا هامان چه مي کنند؟؟!!

همين جا نزديک به همين ميل هميشه رفتن، انگار که بادبادکي از ياد رفته بر خار

خوش باور چشم به راه کوکان دبستاني دور بي قرار غروب را تحمل مي کني

اما کمي دورتر از باد نابلد عده اي مشغول چراغاني کوچه تا انتهاي ايينه اند انگار

شب ديدار باران و بوسه نزديک است ؟؟

تو اي زلال تر از باران! نازک تر از نسيم دل بي قرار من! رو به ان نيمکت رنگ و رو رفته

بال بوته بابونه، همان کنار ايستگاه پنجشنبه همان جا نزديک همان ميل هميشه

رفتن، اگر مي امدي مي دانستي چرا هميشه رفتن به سوي حريم علاقه اسان و باز

امدن از تصرف دوست دشوار است؟

راستي! مگر نشاني ما همان کوچه پيچک پوش دريا نبود؟ پس من اينجا چه مي

کنم؟ از اين چند چراغ شکسته چه مي خواهم؟ اينجا هيچکدام از اينهمه پنجره پاک

بسته غمگين هم نمي دانند کدام ستاره در خواب ما گريان است.

من از بطن ان شب امدم... امدم حتي تا همان کاشي لعل ابي ابي ..

تا همان کاشي شب شکسته هفتم، اما جز فال روشني از راز حافظ و عطرغريبي از

گيسوي خيس تو با من نبود. امدم در زدم بوي ديوار دل ابي دريا مي امد،نبودي و

هيچ همسايه اي انگار تو را نمي شناخت ديگر از انهمه کاشي... انهمه کلمه کبوتر و

ارغوان انگار هيچ نشاني روشني نبود...

ترسي از کوچه نمي گذشت، تنها مادري از اواز گريه هاي پنهاني همان بالاي

هشتي کوچه مي امد نه شتابي در پيش بود نه زنبيلي در دست فقط انگار چيزي زير

لب ميگفت ...خاموش و خسته صبور و بي پاسخ از کنار ناديده ام گذشت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

ترانه عاشقانه

شاعري ترانه عاشقانه ي زيبايي سرود . و نسخه هاي بسياري از آن تهيه کردو براي

دوستان و آشنايانش زن و مرد فرستاد.حتي آن را براي زن جواني فرستاد که تنها يک

بار ديده بود و آن سوي کوه ها مي زيست.

يکي دو روز بعد پيکي از سوي زن جوان آمد . نامه اي آورد زن در نامه گفته بود:

بگذاريد اين اطمينان را به شما بدهم ترانه عاشقانه اي که برايم فرستاديد بسيار

مسحورم کرده. اکنون بيايد و پدر و مادرم را ببنيد تا ترتيب مراسم ازدواج را بدهيم.

و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت : دوست من اين فقط ترانه عاشقانه اي بود که از

قلب شاعري بر مي خاست و هر مرد و هر زني آن را مي خواند.

و زن در نامه ي ديگري پاسخ داد : بوقلمون صفت و دروغ گو !از امروز تا دم مرگ به

خاطر کار تو از شاعرام متنفر خواهم بود !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

اشک ها و خنده ها

شامگاه در ساحل رود نيل کفتاري به تمساحي برخورد و به هم سلا م کردند .

کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟

تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهي از شدت درد و رنج گريه مي کنم و بعد

همه مي گويند : اين ها اشک تمساح است. اين بيش تر از هر چيز ديگري ناراحتم مي

کند .

سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت مي گويي اما يک لحظه ها به من فکر کن. من

زيبايي ها و شگفتي ها و معجزه هاي دنيا را مي بينم و از شدت شادي مثل روز مي

خندم و بعد همه ي اهل جنگل مي گويند : اين خنده کفتار است.!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

از تو تنها شدم

شوق بازآمدن سوي توام هست

اما

تلخي سرد كدورت در تو

پاي پوينده ي راهم بسته

ابر خاكستري بي باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

واي ، باران

باران ؛

شيشه ي پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تو اند

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك ، اما آيا

باز برمي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

من گمان مي كردم

دوستي همچون سروي سرسبز

چارفصلش همه آراستگي ست

من چه مي دانستم

هيبت باد زمستاني هست

من چه مي دانستم

سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ مي زند از سردي دي

من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بي خبر از عاطفه اند

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد

در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

دستهاي تو توانايي آن را دارد

كه مرازندگاني بخشد

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي

من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم

چه اميد عبثي

من چه دارم كه تو را در خور ؟

هيچ

من چه دارم كه سزاوار تو ؟

هيچ

تو همه هستي من ، هستي من

تو همه زندگي من هستي

تو چه داري ؟

همه چيز

تو چه كم داري ؟

هيچ

آرزو مي کردم

که تو خواننده شعرم باشي

راستي شعر مرا مي خواني؟

نه، دريغا،هرگز

باورم نيست که خواننده ي شعرم باشي

کاشکي شعر مرا مي خواندي

چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

حرف را بايد زد

درد را بايد گفت

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از

متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنايي با شور ؟

و جدايي با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟

سينه ام آينه اي ست با غباري از غم

من چه مي گويم ، آه

با تو اكنون چه فراموشيهاست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

عاشقي جرم قشنگي ست

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسي ورد زبانم شده است

در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم ، عاشق ديدار من است

يک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگي اش

مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش

آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسي در پي انکار من است

يک نفر مثل خودم ، تشنه ديدار من است

يک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش

مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسي ورد زبانم شده است

آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
 
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست؟

حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش

عاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکوش

آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اينک از پشت دل آينه پيدا شده است

و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

آن الفباي دبستاني دلخواه تويي

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

سکو ت

سکو ت همه جا را فرا گرفته , قلب نمي زند ديگر تپشي ندارد

در اين سکوت به روزهاي گذشته مي انديشم .

به قلبم مي انديشم به قلبي که روزي جايگاه عشقت بود و اکنون جايگاه غم است.

مرا با سرود غم اشنا کردي ,دلم را خون , ديده ام را گريان و وجودم را خسته تر از

خستگان کردي.

حال رفته اي بازگشتت را نمي خواهم .

اينک که برگي جدا از شاخه و تو شاخه اي خشک و بي برگ روزهايت را با اندوه

ميگذراني در هراسم که اين اندوه نيز از دستت گلايه کند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

ديشب

ديشب ، که با من سخن مي گفتي ،ناگاه از تو رنجيده خاطر شدم،

و آنگاه آزرده ،بي آنکه ديگر سخني با تو بگويم،

به کنجي رفتم و نگاه خيسم را از تو پنهان کردم.

به تنهايي ام پناه بردم ، تا بار ديگر بي پناهي را تجربه کنم،

در درون خود بشکنم و بار ديگر رنجهايم را با خودم قسمت کنم،

تو ، اما ، سرت را پايين انداخته بودي ،

ولي نگاهم و سنگيني آن را احساس کردي،

به من نگاه کردي ،

احساس کردم ناگهان چيزي در وجودت فرو ريخت،

و تو باز هم نگاهم کردي.

نگاه اشک آلودم ، به مانند نسيمي،

احساساتت را به تلاطم درآورد،

و تو را در درياي غم غوطه ور کرد.

به طرفم آمدي ،

و دستانم را ، با دستان مهربانت ،

که بارها و بارها ،با آن باران عشق و محبت نثارم کرده بودي،گرفتي.

لبخند تلخي که بر لبانم نشسته بود ، وجودت را لرزاند،

چرا که نشان از غرور شکسته ام داشت ،

و تو بي طاقت گريستي.

ناگاه ، دستهايم را ، به سوي لبهايت بردي...

آه ، چه بي موقع از خواب برخاستم!

چه خوب مي بود، اگر تمام روياها و خواب هاي خوب به حقيقت مي پيوست،

به راستي که چه خوب مي بود... 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

دوستت دارم

باورم کن باورم کن

رهگذار کوچه هاي خيس رويا و خيال و

خاطرات و حيرت و موسيقي و حس و کلام

باورم کن باورم کن

از فشار بغض، ديگر

در نمي آيد صدام

با نگاهت ايمنم کن

تا بگويم :

" دوستت دارم "

همين و والسلام

دوستت دارم !

و مي دانم که مي داني

خيالت

سطر سطر خيس احساس تورا از دفتر ترديد چشمانت

نمي شد خواند؟

ديوانه !

دوستت دارم !

و مي دانم که مي داني

نمي داني ولي شايد

تماشاي تو در بي انتهاي کوچه باراني رويا

چه دنيايي است !

دوستت دارم !

و مي دانم که مي داني

نمي دانم ولي

آيا تو هم

باريکه راه هاي خيال و خاطراتم را

ستون يادبود خنجر و خون و جراحت مي کني يا...

بگذريم !

اين دم آخر

خيالم را

با کلامي خيس

راحت مي کني ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

جواب

هيچ وقت ،هيچ چيز را بي جواب نگذار!!!

جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب دورنگي را با خلوص

جواب مسئوليت را با وجدان

جواب بي ادب را با سكوت

جواب خشم را با صبوري

جواب پشتكار را با تشويق

جواب كينه را با گذشت

جواب گناه را با بخشش

جواب دلمرده را با اميد

جواب منتظر را با نويد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

پوچي به نام زندگي

مي نويسم: خدا

اثر مازوخيسمي وجود من...فکر مي کنم...گذشته ها...لعنت به ادم!! لعنت به حوا !!

عشق!! دروغي بينظير به بشريت

و من عاشق شدم...عاشق چه؟ عاشق هيچ!

سرم را بالا مي گيرم...دوستانم...ادم هايي شايد بهتر يا بدتر از من...نگاه ها همه

عصبي...همه در پي مسخره کردن ...گذشته,حال ,اينده...

چه چيز مي ماند؟

خدا؟

فاني...

عرفاني...

از کسالت ناخن هايم را مي جوم و گوش مي کنم...به غوغاي پنکه در اتاق...چه

ريتمي...سول سي ر فا لا دو مي

ريتمش بيشتر به مي مينور مي زند...

گوش کن...مي خواند...من خسته از چرخش هاي پياپي...

ذهن ماليخوليايي من همه چيز را مي جود...نه نوشخوار مي کند!

احتياج دارم چيزي بترکانم! اکس شايد...يا...ادمي...

افکار نامنظم...شکست ...شکستي پي در پي شکستي ديگر...فحش مي شنوم...

من:چرا هيچوقت غرورم را نشکستم؟

من:چون غرور شکستني نيست...

من:لعنت به تو

من:لعنت به تو

به پارک نگاه مي کنم...ادم هاي هر زه در پي دوستي...نگاه هاي نا زيبا...انسان هاي

زيبا...تضاد...تضاد...

به پارک مي روم...جايي دنج...

غذا هاي ته مانده در بشقاب...از خوردن متنفرم...فيلمي مي بينم...صحنه ارو تي کي

شايد!! هم اغوشي گرم...

فکر مي کنم...به اشتباهاتم...مي دانم هيچ چيزي درست نخواهد شد...نه من نه

اطرافم و نه حتي اطرافيانم...مي خواهم همه چيز را رها کنم...مي خواهم از ان خودم

باشم...تنهاي...تنها...

مي نويسم : حقيقتي تلخ.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

به كه بايد دل بست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را

گرم، پاسخ گويد

نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر

قدمي، راه محبت پويد

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند

در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد

حيله پنهانيست

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

خنده ها ميشكفد بر لبها

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

دست گرمي كه زمهر

بفشارد دستت

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ

بر تو لبخند زند

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق

ننشيند بلبت

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز

زده در جانت چنگ

به لبت نيز، مگو

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم

آب شو، « آه » مگو

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد

و همين سكه سيمين سپيد

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند

گفته ام با دل خويش

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

خويش در راه نفاق

دوست در كار فريب

آشنا بيگانه

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

ببخش

ببخش اگر تو قصه مون دورنگ و نامرد نبودم ببخش كه عاشقت بودم

خسته و دلسرد نبودم ببخش كه مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم اگر كه گفتم

به چشات بزار براتون بميرم

ببخش اگر تو گريه هام دورنگي ريا نبود

اگر كه دستام مثل تو با كسي آشنا نبود

ببخش اگر تو عشقمون كم نمي ذاشتم چيزي رو ببخش كه يادم نمي ره

اون روزهاي پاييزي رو

لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

اشک خـــــــــدا

هنوز چشمانت با چشمانم عشق بازي مي کند

شايد باور نکني!!!

 در تمام شعرهايم

احساست مي کردم ... ودلم

اين غم دان پر درد

اين صندوقچه اسرارت

هواي تو را بارها مي کرد

و من قول تو را براي فردا ، بارها به او مي دادم

و او مانند يک بچه از براي ديدنت

مدت ها غروب آفتاب را نظاره مي کرد و

هنگامه شب مرا به اغما مي کشاند...

و من عاجز از گفتن چيزها و ندانسته ها

بارها او را تنبيه مي کردم...!!!

نميدانستم تو آنقدر برايم با ارزش بودي

که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم

اين مرد...

اين من!!!

نتوانست هيچگاه بگويد که چه دردي دارد...

و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روي ديدگانش مي ديد

اما...

امروز آن باران بوي ديگري داشت...

در حوالي گلدان خالي دلم

و صداي آن از بس که دلم خالي بود

مي پيچيد و ساعتها صداي باران برايم تکرار دقايق بي سرانجام بود

آن درد.....درد ديدن و نگفتن کاش مي مرد

اما اشکان خدا هم ديگر فايده اي ندارد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦

آخرين زنگ دنيا کي مي خورد

خدا مي داند،ولي...

آن روز که آخرين زنگ دنيا مي خورد ديگر نه

مي شود تقلب کرد ونه مي شود سرکسي

را کلاه گذاشت.

آن روز تازه مي فهميم دنيا با همه بزرگي اش

از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.
 
آنروز تازه مي فهميم که زندگي عجب سوال
 
سختي بود ،سوالي که بيش از يک بار

نمي توان به آن پاسخ داد.
 
خدا کند آنروز که آخرين زنگ دنيا مي خورد،

روي تخته سياه قيامت اسم ما را جزء خوبها بنويسند.
 
خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهاي تفريح
 
آنقدر در حياط نمانده باشيم که حيات
 
يادمان رفته باشد.
 
خدا کند که دفتر زندگيمان را جلد کرده باشيم
 
وبدانيم دنيا چرک نويسي بيش نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۷/۰۴/۸۶

نامه هايي که هرگز به آنها پاسخي داده نشد

( نامه شماره 1 )

مهربانم سلام

مرا ببخش

نمي دانم چرا سکوت کرده ام

بيش از اينها مرا ببخش

چرا که مدتهاست که ترسيده ام

در اين هجوم وحشي زندگاني ، در ميان اين درندگان خونخوار

جسمم دريده شد

قلبم پاره پاره شد

و چشم اشک بارم ،خون گرييد

مرا ببخش

مرا ببخش اي دلپذير

جانم به لب رسيد

دلپذير من دگر گلايه اي بر لبم نيست

چرا که تنها جرعه اي آب مي خواهم تا زنده بمانم

مرا لمس کن

مرا در دستانت حس کن

مرا در چشمانت لمس کن ، بر روي گونه هايت، در آغوشت

چرا که من در درون تو زندگاني گزيده ام

لانه ام در درون توست

پس خودم را به تو مي سپارم

و بيش از هر چيز مي خواهم تا محافظم باشي

مرا بپذيري و کنارم باشي

مرا جرعه اي آب ده براي زنده ماندن

تنها همين و بس

دگر حرفي براي گفتن نيست 
 
در درونت آشياني ساخته ام

اجاره اش را با بهاي عشق مي پردازم

و متراژ آن را با مهرباني اندازه مي کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

حرفي نداري

گاهي حرفي نداري براي گفتن.. گاهي دست هايت خاليست ،هم برا ي نوشتن و

هم براي پديد آوردن چند شکل روي کاغذ.

حرفهايت در هم و بر هم مي شوند.
 
شکل هايت نا مفهوم ! حتي خودت درک نمي کني حرف ها ونقاشي هايت را ....

اما احساس مي کني که نمي تواني نفس عميق بکشي..!!
 
نمي تواني به هر پديده اي لبخند بزني.

نسبت به همه چيز بي توجه هستي نسبت به آدمي که وقتي راه ميروي به تو تنه

مي زند ، نسبت به کسي که اخم هايت رامسخره مي کند....

فکر مي کني که اگر لال بودي اما حرفي داشتي براي گفتن بهتر بود

دلت مي خواهد غمي که بي دليل چنبره زده است رو قلب بکني و دور

بياندازيش ..!!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

ميميرم

وقتي تو رو يادم مياد ميميرم و زنده مي شم

خوب مي دوني كه بعد تو عاشق هيچكس نمي شم

بعضي شبها يادم مياد يه روز بودي كنار من

حالا تو رفتي و شكست اين دل بي قرار من

حالا تو رفتي منم چشم انتظارت مي مونم

تو عمر دارم براي تو شعرهاي غمگين مي خونم

بعضي شبها ستاره بهم مي گن مياد يه روز

دل سياه و بي كسم تا اون بياد به پاش بسوز

بعضي روزا دلم مي گه هنوز منو دوستم داري

چشمهاي خيسم تا ابد بايد از دوريش بباري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

يکي بود يکي نبود

يکي بود يکي نبود

يک مرد بود که تنها بود

يک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه مي کرد و غمگين بود

مرد به آسمان نگاه مي کرد و غمگين بود

خدا غم آنها رو ميديد و غمگين بود

خدا گفت:

شما را دوست دارم

پس همديگر را دوست بداريد

و با هم مهربان باشيد

مرد سرش را پايين آورد

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد

زن به آب رودخانه نگاه ميکرد، مرد را ديد

خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند

خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد

مرد دستهايش را بالاي سر زن گفت تا خيس نشود

زن خنديد

خدا به مرد گفت:

به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي

و هر دو در آن زندگي کنيد

مرد زير باران خيس شده بود

زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت مرد خنديد

خدا به زن گفت:

به دستهاي تو همه زيبائيها را مي بخشم

تا خانه اي که او مي سازد، زيبا کني

مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند

آنها خوشحال بودند

خدا خوشحال بود

يک روز، زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش

غذا مي داد. دستهايش را به سوي آسمان

بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند

اما پرنده نيامد،،،پرواز کرد و رفت

و دستهاي زن رو به آسمان ماند. مرد او را ديد

کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد

خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند

خدا خنديد و زمين سبز شد

خدا گفت:

از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد

فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند

مرد گل را به دست زن داد

و زن آن را در خاک کاشت

خاک خوشبو شد

پس از آن کودکي متولد شد که گريه ميکرد

زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود

فرشته ها به او آموختند که چگونه

طفل را در آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند

مرد زن را ديد که مي خندد، کودکش را ديد که شير مي نوشد

به زمين نشست و پيشاني بر خاک گذاشت

خدا شوق مرد را ديد و خنديد

وقتي خدا خنديد

پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت:

با کودک خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد

راست بگوييد تا راستگو باشد

گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد

روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت

زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ ولابلاي گلها

پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم ميدويدند

خدا همه چيز و همه جا را مي ديد

مي ديد که زير باران مردي دستهايش را بالاي سر

زني گرفته است، تا خيس نشود

زني را ديد که در گوشه اي از خاک

با هزاران اميد شاخه گلي مي کارد

دستهاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند

و پرنده هاي که...

خدا خوشحال بود

چون ديگر

غير از او هيچ کس تنها نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

خانه ام ابري ست

خانه ام ابري ست

يکسره روي زمين ابري ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد مي پيچد.

يکسره دنيا خراب از اوست

و حواس من !

آن ني زن که ترا آواي ني برده ست

دور از ره

کجايي؟

خانه ام ابري ست

اما

ابر ،

بارانش گرفته است

درخيال روزهاي روشنم کز دست رفتندم،

من به روي آفتابم

مي برم در ساحت دريا نظاره

وهمه دنيا خراب و خرد از باد است

و به ره ،

ني زن که دائم مي نوازد ني ،

در اين دنياي ابر اندود

راه خود را دارد اندر پيش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

تو را چه مي رسد

تو را چه مي رسد اي آفتاب پاک انديش

تو را چه وسوسه از عشق باز مي دارد ؟

کدام فتنه بي رحم

عميق ذهن تو را تيره مي کند از وهم ؟

شب آفتاب ندارد

و زندگاني من بي تو

چو جاودانه شبي

جاودانه تاريک است

تو در صبوري من

اشتياق کشتن خويش

و انهدام وجود مرا نمي بيني

منم که طرح مودت به رنج بي پايان

و شط جاري اندوه بسته ام اما

تو را چه وسوسه از عشق باز مي دارد ؟

تو را چه مي رسد اي آفتاب پاک انديش؟

ز من چگونه گريزي

تو و گريز از خويش ؟

به سوي عشق بيا

وارهان دل از تشويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

تو براي عشقت چيكار كردي

يكي بود ، يكي نبود . زير گنبد كبود .يه جايي توي همين شهرهاي شلوغ ما …

" توي يه محله يه كبوترباز بود كه عاشق كفترش بود . صبح و ظهر و شبش را روي

بام كنار كبوترهاش مي گذروند . همه فكر و ذكر و همّ  و غمش كبوترهاش بودن .

مردم تنگ نظر محله كه فكر مي كردن اون براي ديد زدن خونه هاي اونهاست كه ميره

روي بام و كبوترها بهونن . راه و بيراه جلوش را مي گرفتن يا مي رفتن در خونه اش

بهش تذكر مي دادن . اما هيچ فايده اي نداشت كه نداشت . كم كم از دستش عاصي

شدند . به كلانتري شكايت كردن . كبوترباز را گرفتند و به جرم هيزي  و سوء نظر به

نواميس مردم زنداني كردن . بعد از مدتي با قيد تعهد اينكه ديگه روي بام نره  آزادش

كردند كه بره خونه اش . از كلانتري كه اومد بيرون بي تا ب و مشتاق خودش را

رسوند به خونه و يكراست رفت روي بام سراغ كبوترهاش ...

اهالي محل ديدن اي بابا اين از رو نميره . يه فكر ديگه كردند و يه جايي گرفتنش و تا

ميتونستن زدنش . اونقدر كه چند وقتي توي بيمارستان بستري شد ولي همين كه

روي پا شد و تونست از جاش بلند بشه . برگشت و همونطور لنگون لنگون خودش را

رسوند روي پشت بام پيش كبوترهاش . ديدند  نه ! اين جدي جدي كم نمياره يه

نقشه ديگه براش كشيدن . توي كمينش نشستن و يه شب كه از يه گذر خلوت رد

مي شد . ريختند سرش و دست و پاش را بستند و توي يه خرابه زندانيش كردند .

بعدش هم كبوترهاش را سر بريدن . چند روزي گذشت . رفت بازار و چهل تا كبوتر

ديگه خريد . ديگه اين مردم محل بودند كه از رو رفته بودند . نميدونستند ديگه چكار

بايد بكنن تا اين دست از كبوتربازيش برداره ....

توي اون محل يه عارفي زندگي مي كرد كه خيلي مورد احترام و تكريم مردم بود . يه

نفر پيشنهاد كرد : چطور به شيخ بگيم باهاش حرف بزنه شايد اثري داشت . رفتند در

محضر شيخ سجاده نشين كه : يا شيخ !  براي اين مزاحم تدبيري بينديشيد ...

يه روز كه كبوترباز از كوچه مي گذشت ، شيخ صداش كرد و بهش گفت مردم از دست

تو شاكي و ناراضي هستند و ...

شرح مفصلي من باب حق الناس و مردم آزاري و ... برايش گفت . كبوترباز در جواب

عارف گفت : شيخ شما هيچ وقت عاشق شدي ؟ عارف گفت : بله . من عاشقم براو !

كه عشق را فقط او سزاست و بس و...  كبوترباز گفت : شيخ من از كرامات و فضايل و

محسنات و شرح و بسط و فلسفه چيزي نميدونم .  منم فقط  عاشق كبوترهامم و

عشق را فقط اينطوري مي شناسم . همچين كه پر مي كشن تو آسمون يه حالي

دارم كه نميشه گفت ، انگار دنيا ماله منه . 

من به خاطر عشقم كتك خوردم ، زندان رفتم ، اسير شدم ، رسوا و انگشت نما شدم ،

داغ بدنامي و ننگ تهمت را به جون خريدم ، توهين و تحقير و تهديد و ناسزا  شنيدم ،

درد دوري و نبودنشون را تحمل كردم ، من شبها وقتي مي خوام بخوابم آخرين

حرفي كه ميزنم كبوترهامه ، صبح ها كه از خواب بيدار مي شم اولين حرفي كه

ميزنم كبوترهامه . نصف شبها بلند مي شم ميرم بهشون سر ميزنم ببينم راحت

خوابيدن ، چيزي مزاحمشون نباشه . اگه يه دفعه گرسنه و تشنه شون شد ، آب و

دونه دارن . من براي عشقم پاي جونمم وايسادم .

تو كه مي گي عاشق خدات هستي ، به خاطر عشقت چيكار كردي ؟

"  تو به خاطر عشقت كتك خوردي ، زندان رفتي ، اسير شدي ، رسوا و انگشت نما

شدي، داغ بدنامي و ننگ تهمت را به خود خريدي، توهين و تحقير و تهديد و ناسزا 

شنيدي ، شبها وقتي ميخوابي آخرين حرفي كه ميزني عشقته ؟  صبح ها كه از

خواب بيدار مي شي اولين حرفي كه ميزني خداته ؟ نصف شبها بلند مي شيم بهش

سر بزني . تو براي عشقت پاي جونت وايسادي؟ "

تو براي عشقت چيكار كردي ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

پيوستي به رويا

پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال ...

پيوستي به آنچه ديگرتکرارش برايم رنج آور است...

ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده ...رمقي اگر بود ...

تابي اگر مانده بود..نغمه اي اگردرعمق ناي خسته مانده بود ...تمام شد ...

همه چيزتمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد ولي گويي ديده را تاب ديدن نبود ...

اما شنيدن تاب آورد...

ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ... نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش

مي کشم ...

حضورم کم رنگ مي شود و نبودن وجود را در برمي گيرد ... ديگر نه دستان را توان ...

نه پاها را رمق ... نه چشمان را تاب ...

نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت ...

ديگر نه آغازي است و نه پاياني ...

که اينجا پايان پايان است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

آواز خوش زندگي

زندگي رودخانه اي ست از فنا تا به فنا.

زندگي اصلا پديده اي منطقي نيست.

منطق ساخته و پرداخته ي ذهن ماست.

زندگي،حيرت در شگفتي هاست؛

پرسه زدن در زيبايي هاست.

زندگي،معامله نيست،

تجارت نيست؛

شهود عاشقانه ي اشياست.

زندگي،زماني معنا دارد كه سفري در جاده ي عشق باشد.

زندگي،سفراست.

كساني كه جايي در گوشه و كنارها اطراق مي كنند،زندگي

را مي بازند.

انسان بايد آواره و پرسه زن باشد،

انسان بايد خانه به دوش باشد؛

هر جا كه اُتراق شود، زندگي در آن جا مي ميرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

آتشي بود

آتشي بود و سرد

رشته اي بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادويي اندوه شكست

آمدم تا بتو آويزم

ليك ديدم كه تو آن شاخه بي برگي

ليك ديدم كه تو بر چهره اميدم

خنده مرگي

وه چه شيرينست

بر سر گور تو اي عشق نياز آلود

پاي كوبيدن

وه چه شيرينست

از تو اي بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشيدن

وه چه شيرينست

از تو بگسستن و با غير تو پيوستن

در بروي غم دل بستن

كه بهشت اينجاست

بخدا سايه ابر و لب كشت اينجاست

تو همان به ‚ كه نينديشي

بمن و درد روانسوزم

كه من از درد نياسايم

كه من از شعله نيفروزم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

نيايش واره ها

شب فرو مي افتد،

و من تازه مي شوم؛

از اشتياق بارش شبنم.

نيلوفرانه

به آسمان دهان باز مي کنم.

اي آفريننده ي شبنم و ابر

آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟

تقدير چيست؟

مي خواهم از تو سرشار باشم.

تمام حفره هاي شب را مي کاوم؛

بر فطرت خزه ها دست مي سايم

که به انتشار عطر تو

بر سنگ ها پهن شده اند؛

يک وهم با رؤياهاي سبز

در مزرعه مي خواند.

من فکر مي کنم آنجا

عطر تو

دگرگون کننده تر

به گوش مي رسد.

گاهي آنقدر واقعيت داري

که پيشاني ام به يک تکه ابر سجده مي برد.

به يک درخت خيره مي شوم،

از سنگ ها توقع دارم

مهرباني را.

باران بر کتفم مي بارد،

دست هايم هوا را در آغوش مي گيرد؛

شادي، پايين تر از اين مرتبه است

که بگويم چقدر.

گاهي آنقدر واقعيت داري

که من

صداي فروريختن

شانه هاي سنگي شيطان را مي شنوم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

نهال اميد

نهال اميد رو توي دلمون خشک کردن

غنچه هاي عشق رو تو دلمون آتيش زدن

باغ  گلمونو رو خراب کردن

توي يک سبزه زاره پر از نهال

مي خوام  همه قدم به قدم برن سمت کمال

اما واسه ما شود محال
 
در گذر عمر گذشت سال
 
بود براي من بک سوال

چرا ميوه اش مونده کال
 
پروانه ها موندن بدون بال

تو تن سيمرغ مونده خار

قوقنوس از غم   ميزنه  زار

ماهي ها از بيچارگي شودن حار

آزاده اسير ميزنه هوار

پروانه نداره  راه  فرار

مرغ عشق موند بدون يار

مرده کنار  تخم گرفت قرار

همه بر چرخه دروغ شدن سوار

چشمها رو بستن رسيد فردا

نرسيد صداي از غرش مردا

همه شب ها شده بود  شب يلدا

خندها شد اميد فردا

شدن تک تک از هم جدا

تنهاي تنها بدون خدا

توي اين سکوت پر صدا

همه  در طلب يک ندا

دستها سنگين نميره بالا

جاده  تاريک گم کرديم راه

چشما کور نديديم ما

پاها کم جون نداريم نا

اشکها سرازير از چشما

از غم همه کشيديم آه

بدون ياري رسان خيلي تنها

مثل اسير توي دل صحرا

نشستيم به اميد فردا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

قفس

من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد

قفسم برده به باغي و دلم شاد کنيد
 
که مرا صد گله باشد که به درمان نرسد

از من سوخته دل در دل خود ياد کنيد
 
مشتري در هوس عيش نگاهم مي کرد

تا که از آن نگهش جنت شداد کنيد
 
مي شود گفت که مرگ است و سراغم آمد

روز هجرم ز حصار قفسم داد کنيد
 
آن صدف را که به يادش لب خود باز بکرد

طفل نا خواسته شد شرم که از باد کنيد
 
باز گويم که نگويم سرم از دست برفت

اين چه سريست که سرها همه ازداد کنيد
 
شايد امروز همان پرده ديروز بود

که ز چشمان سحر پرده به در باز کنيد
 
تو بيا آنکه نشان از تو ندارم در خواب

اين چه کابوس حراميست که غمباد کنيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

غنچه هاي بسته زندگي

ما شبيه غنچه هاي بسته زندگي مي كنيم، بايد مانند گل ها بخنديم. آن گاه كه هم

چون گل بشكفيم،‌ زندگي معنا پيدا مي كند. اگر كسي وجود خويش را با هستي

سهيم نشود، زندگي اش معنا ندارد.

هر كسي به اين دنيا پا گذاشته، تا ترانه اي را بخواند، هيچ كس جز تو نمي تواند

ترانة تو را بخواند؛ اين ترانه فقط و فقط براي تو و صداي ويژة تو نوشته شده. اگر ترانة

خويش را نخواني، دنيا هيچ جايگزيني براي تو پيدا نمي كند و از اين بابت، براي

هميشه، چيزي را از دست خواهد داد. تو اگر ترانه ات را نخواني، قدر و قيمت خود را

نخواهي شناخت و خود را پاره اي از هستي احساس نمي كني؛ تو با هستي بيگانه

خواهي بود و غريبه مي ماني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

عشق يعني چي

آسمون به ماه ميگه:

عشق يعني چي؟

ماه ميگه: يعني اومدن دوباره‌ي تو ماه ميگه؟
 
تو بگو عشق يعني چي؟
 
آسمون ميگه : انتظار ديدن تو
 
نشان عشق

روز و شب...

مانده ام در حسرت بالا بلايي روز و شب

جان دهم از دوري دير آشنايي روز و شب

هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام

تا مگر بر تو رسد از من صدايي روز و شب

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام

تا بيابم شايد از تو، رد پايي روز و شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها

بي تو دارم با دل خود ماجرايي روز و شب

پيش رويم قاب عکسي از تو دارم ماه من

روز و شب با ياد تو، دارم صفايي روز شب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

زخمهاي عشق و ابرهاي پرباران

آشنايي ها چه زود رنگ خاكستري گرفت

و جاده تن خسته تر از هر دوي ما به امتداد خويش مي نگرد

ميداني همسفر سهم من از روزگار شايد تبسمي كوتاست

و من به خود جفا ميكنم كه اين لبخند ساده را نيز از خود ميرانم

كاش روزي فرا مي رسيد كه خستگي را ه را از تن به در مي كرديم

تو بگو ناشكيبايي ام را بر شانه هاي كدامين مهربان ببارم؟

تو بگو بغض خيس چشمانم را بر گونه هاي خيس كدام دريا ببارم؟

هنوز ردپاي مبهمي از زخم عشق در  سينه ام مي سوزند

هنوز هم به دنبال اويي ميگردم كه سالهاست گمشده است

سالها پيش دردي عميق مرا در خويش تبخير كرد

و امروز به ابرهاي پرباران رسيدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

دستها

دستها بالا بود هر كس سهم خودش را مي طلبيد سهم هر كس كه رسيد داغ تر از

دل ما بود.ولي نوبت من كه رسيد !سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگر؟ يك

پاسخ! پاسخ يك حسرت!سهم من كوچك بود قد انگشتانم...عمق ان وسعت داشت...

وسعتي تا ته دلتنگي ها...شايد از وسعت ان بود كه بي پاسخ ماند ...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

تن تو

تابستان داغ تن تو در تصوير

نگاه خيره و حسرت آلود من بر آن

دو چشم شهوتناك تو در عكس دم به دم

مي برد از جسم هرچه مانده است جان

لغزش دستان لرزانم بر تنت در خيال... از دور

آخ .... بيچاره دلم ! اين كوچك خسته اين تنهاي صبور

لعنت به اين زمستان سرد و قطب بي جهت فاصله

نفرين به درد و دوري بي تو بودن و همين حرف و گله

روشن ترين ستاره ام ميخواهمت ميخواهمت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

اي کاش

اي کاش

مي دانستي

که من

اين بي کس

اين تنها

چگونه به تو دل بسته بودم

چگونه به اميد ديدنت نشسته بودم

و چگونه مهرت را در دل جاي داده بودم

اي کاش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦

افسوس

افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي

افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم

اي کاش براي يک نفس

تنها براي يک نفس

به حرف دلم گوش مي کردي

شايد

شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۶/۰۴/۸۶

حلالم كن

هيچ موقع نمي خواستم اخمي در صورت تو خود نمايي كند يا با گفتن حرفي هر چند

بي منظور تو را آزرده خاطر كنم.ببخش

حلالم كن

غزلنامه اگه رفتم شدي تنها حلالم كن اگه خشكيد چشمات شدن دريا حلالم كن
 
تو ميدوني اين قصه نهايت اخري داره اگه خنجر زدش پشتم يه روز دنيا حلالم كن
 
اگه عشق من آب ميشه كنار عشق پاك تو
 
منو عفو كن به حكم دل نشوم رسوا حلالم كن
 
نه پاييزم كنار تو نه ميخندم به حال تو ولي يك روز كه بايد رفت چرا حاشا حلالم كن
 
يه روزي بوسه شادي يه روز بوسه از غم ها همينه راز اين دنيا براي ما حلالم كن
 
قسم ميدم تو رو همراز تو هم اغاز و هم پرواز

تواي ماه و تو اي دريا توي زيبا
 
حلالم كن
 
نوشتم زير نور ماه برايت اخرين مصرع اگر خوب يا كه بد بودم ببخش من را
 
حلالم كن
 
اضطراب هرگزغم فردا را فرو نمي نشاند فقط خون شادي رااز رگ امروز بيرون

ميکشد.
 
همه خوشي ها مال شما.خداحافظ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

دمير آشيق

سينيق سازلي دمير آشيق

کونلوم يامان ياراليدير

بوش يئريني بيري توتوب

هئچ بيلميرم هاراليدير
 
سينيق سازلي دمير آشيق

سنين سازين سينان گوندن

بوغولوبدور هاراييميز

بوتون سازلار دوشوب اوندن
 
سينيق سازلي دمير آشيق

يئنن گوندن سن مئيداندان

چالينمايير هئچ بير هاوا

هاراي گلمير هئچ بيرياندان
 
سينيق سازلي دمير آشيق

سن ييخيلان گوندن بري

قوچاق نبي گولله له نيب

قوجالديبدير غم هجري
 
سينيق سازلي دمير آشيق

ايللر بويو قان قوسوبسان

بيلينمه يير هانسي يئرده

هانسي بوجاقدا سوسوبسان
 
سينيق سازلي دمير آشيق

هئکليني اوزله ميشيک

اومودونو اوزمه بيزدن

هله ساغيق اولمه ميشيک
 
سينيق سازلي دمير آشيق

قارا گونلر گئدر، قالماز

هئچ بير آشيق سنين کيمي

جنگي کوراوغلونو چالماز
 
سينيق سازلي دمير آشيق

دووران سنين اولاجاقدير

آنا تبريز قوجاغيندا

مئيدان سنين اولاجاقدي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

بيا و امتحانم کن

نياز و تو خودم کشتم

که هرگز تا نشه پشتم

زدم بر چهره ام سيلي

که هرگز وا نشه مشتم

من ان خنجر به پهلويم

که دردم رو نمي گويم

به زير ضربه هاي غم

نيوفتد خم به ابرويم

مرا اينگونه گر خواهي

دلت را آشيانم کن

من آن نشکني هستم

بيا و امتحانم کن

مرا اينگونه گر خواهي

دلت را آشيانم کن

من آن نشکستني هستم

بيا و امتحانم کن؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

آخرين تلاش

اين آخرين تلاشمه

واسه به دست آوردنت

باور کن اين قلبُ نرون

اين التماس آخره

چقدر مي خواي تو بشکني

غرور اين شکسته رو؟

هر چه مي خواي بگي بگو

اما نگو بهم برو

اين دلُ عاشقش نکن

اگه منو دوست نداري

راحت بگو اگه مي خواي

قلب منو جا بذاري

دلم پر از شکايته

اما صدام در نمياد

مي ترسم از دستم بري

کاري ازم بر نمياد

نرو نذار که بعد از اين

دنيا به عشق شک بکنه

هر کي دلش جاي ديگه ست

عشقُ بخواد ترک بکنه

نفس زدم از ته دل

معصومه اين قلب به خدا

نذار بشه محال  واسش

باور عشقش، آدما

مرگِ دلم پاي توئه

اگه ازش گذر کني

لب تر کني رفيقتم

کافيه با ما سَر کني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

نشاني از تو

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به

حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي

تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب

ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را

کنار بزن! مرا مي يابي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

من مهربان ندارم نامهربان من كو

نه دربندم نه آزادم

نه آن ليلا ترين مجنون

نه شيرينم نه فرهادم

نه از آتش نه از سنگم

نه از رومم نه از زنگم

فقط مثل تو غمگينم

فقط مثل تو دلتنگم

چه غمگينم چه تنهايم

نه پنهانم نه پيدايم

نه آرامي به شب دارم

نه اميدي به فردايم

چه اميدي . چه فردايي

چه پنهاني . چه پيدايي

اگر خوشحال اگر غمگين

چه فرقي داره تنهايي ؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

دوستت دارم

آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم

وبه جاي نوشتن تنها يک کلمه گوشه ي دفتر خاطراتت

شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!!!

تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم

حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم

بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم

دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

امشب

امشب به سوگ ارزوهايم نشسته ام و در غم نبودنت اشك فراق مي ريزم...

امشب شمع حسرت ارزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره اب ميشود...

امشب براي مرگ ارزوهايم لباس سياه پوشيده ام ...

كاش امشب كسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي امد...

كاش امشب تو بودي و دلداري ام ميدادي و دفتر كال ارزوهايم را ورق ميزدي ...

اما...اما افسوس كه تو نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

اما نمي شود

دلتنگ باتوبودنم امانمي شود

بغضي نشسته توي دلم وانمي شود

چشمت هزارجمله به من گفت.ناب ناب

چشمت هزارجمله که معنا نمي شود

اين هم قلم.دوبال براي خودت بکش

يامي شودکه پربکشي يانمي شود

هي فکرميکنم که غزل دست وپا کنم

دستم به احترام قلم پانمي شود

خانم اجازه بوي مرامي دهي ولي

من مانده ام چرامن وتو مانمي شود؟

من درکلاس هستم بابا ، نه. آب ، نه

وقت مرورآب وبابانمي شود

خانم اجازه من بلدم بخشتان کنم

خورشيد. نه. ستاره. نه. اينهانمي شود

خانم اجازه روي لبم بود.غيب شد

مهتاب. نه. نسيم. نه. اي وا نمي شود

من گريه ام گرفته. به من صفرمي دهيد

فرداجواب مي دهم.آيانمي شود؟

فردا ولي به ميمنت چشم هاي تو

مهماني است نوبت املا نمي شود

فردا دوباره نام تورابخش مي کنم...

فردا دوباره بغض دلم وا نمي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

اتاق تنهايي من

امروز سكوتي سنگين ، دلم را فرا گرفته

و من از اين سكوت ، در هراسم ،

حس مي كنم حتي جرات شكستن اين سكوت را ندارم .

تمام طول روز ، كنار پنجره ي اتاقم مي نشينم ، بي هيچ كلامي ،

و هيچ نمي يابم تا مرهمي بر اندوه دلم باشد ،

حتي قطره اشكي نيز ندارم تا آرامم كند .

امروز من وامانده ام ،

احساس مي كنم اين اتاق با ديوارهاي بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده ،

گويي ديگر هيچ قدرتي ندارم ، درماندگي و خستگي امانم را بريده ،

و مرا تسليم اين پنجره ي بسته كرده است .

وقتي كه من تنها ، بي تو ، كنار ديوار اتاقم مي ايستم ،

آيا تو مي داني دل من به ياد كدامين روزهاست؟

آيا تو مي فهمي كه روزهاي آبي ام ، رنگ ديگري به خود گرفته اند ؟

و آيا درك مي كني كه لحظه هايم ، چگونه در سكوت و دلتنگي سپري مي شود ؟

حس مي كنم اتاق مي خواهد از درد تنهايي ام ، فرو بريزد ،

و مرا زير اين سكوت اندوهبار دفن كند .

مي داني ، بي تو ديوارهاي اين اتاق و پنجره هاي خاطراتم ، دلگير است ،

مي داني ، وقتي قرار نيست تو بيايي ،

آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكند ،

آرزو مي كنم ديگر پرندگان آوازي نخوانند ،

و آرزو مي كنم تمام شقايق ها پژمرده شوند .

غوطه ور در اين سكوت هولناك با اين افكار درهم و برهم ،

ناگاه ، احساس مي كنم سالها از پي هم گذشته اند ،

و بعد از گذشت اين سالها ، بوي كهنگي تمامي خاطراتم را پر كرده ،

اما هيچ كس ، تنهايي ام را درك نكرده است .

نمي دانم ، نمي دانم چه بگويم و چگونه بگويم ،

آيا من همچنان دلتنگ مي مانم ؟

آيا باز هم پنجره ي دلم رو به ديوار باز خواهد شد ؟

و آيا روزي غربت و تنهايي ام پايان خواهد يافت ؟

و باز هم نمي دانم ، نمي دانم ....

ديگر روياهاي زيبايم را به فراموشي سپرده ام ،

ديگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خيره مانده ،

و ديگر صدايم تنها با آواي غم جاريست .

ناگاه از هجوم اينهمه افكار پريشان ، بغضم مي شكند ،

آرام آرام اشك از گونه هايم سرازير مي شود ،

و باز هم بيشتر تنهايي ام را حس مي كنم ...

اما نه ،

چشمانم ، در سايه ي اين تنهايي ها ، همچنان در انتظار است ،

و هنوز هم تا پرتو طلوعي ديگر ، منتظر توست تا باز آيي ،

آري ، باز آ ،

باز آ تا درد تنهايي ام را در تو فرياد کنم ،

باز آ و با باز آمدنت ، غوغاي غمبار غروب و تنهايي را از دلم دور كن ،

و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبي كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

سپاس

خدا را سپاس كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و

سالم در كنار من خوابيده است.

خدا را سپاس كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

خدا را سپاس كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان

دوستانم بوده ام.

خدا را سپاس كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي

خوردن دارم.

خدا را سپاس كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار

كردن را دارم.

خدا را سپاس كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي

دارم.

خدا را سپاس كه جاي براي پارك نمودن پيدا كردم.اين يعني اتومبيلي براي سوار

شدن دارم .

خدا را سپاس كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن

دارم.

خدا را سپاس كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي

پوشيد دارم.

خدا را سپاس كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات

سالم هستم.

خدا را سپاس كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني

دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.
 
خدا را سپاس كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم.

اين يعني من هنوز زنده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

رفت کجا

بگو به من روزهاي روشن رفت کجا

چرا صداقت شود جدا

از روزي که رفت از ياد

قاصدک اميد رفت بر باد

همه ديگه محروم از دل شاد

گلها شود همش از جنس سنگ

صداي بي کسي توي دل پيچيد مثل زنگ

گفتن عشق شوده سياه رنگ

پس به همه عاشقا زديم چنگ

گفتن ايمان هستش ننگ

همه قدم زديم توي شهر فرنگ

سوخت همه نهالهاي سبز و قشنگ

با نفس وجود کرديم جنگ

ديگه نشنيديم نداي سرنوشت

جهنم ساختيم از يک بهشت

ننگ و خواري ساختيم از سرشت

گل نو شکفته شود اي سرشت

همه سيراب از درياهاي شور

چشماي تاريک بدون نور

مردها نامرد بدون غرور

به اميد ياري رسون کنه ظهور

با دستهاي خودمون فردا رو کرديم توي گور








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

خدايا مرا ببخش

خدايا مرا ببخش....اگر بر خلاف جريان رود توست...مرا ببخش ، اگر شادابم و

جسور...اگر بي عقلم و عاشق

خدايا مرا ببخش..اگر بر خلاف طبيعت تو آفريده شده ام..اگر ذره ذره ي وجودم را از

عشق آفريده اند.. اگر عشقم گناهي نابخشودني است و اگر گناهم را دوست مي

دارم

خدايا مرا ببخش..مرا ببخش اگر هيچ گاه فراموشت نکرده ام...مرا ببخش اگر شاخه

هاي تاريک ، و علف هاي هرز را کنار زده ام و به روشنايي ، و به نور رسيده ام...مرا

ببخش اگر باران را با دست هاي پست خود آلوده ساخته ام..مرا ببخش اگر بر زمينت

پاي مي گذارم و اگر به شوق ديدن تو در آسمانت ، پرواز مي کنم...مرا ببخش اگر با

چشمان خود خورشيد را در انبانه ي سينه ام انباشته مي کنم...مرا ببخش اگر

مترسک باغچه ي قلبم ايمانم را پرواز داده است و اگر تو رادر ميان خوشه هاي قلبم

پنهان ساخته ام.مرا ببخش اگر فراموش کرده ام نام تو را و اگر با طنين لب هاي او به

نام هاي تو مي رسم

خدايا مرا ببخش اگر اينگونه ام....خدايا مرا ببخش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

تكرار تو

اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ،

مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم ،

اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم ،

بگذار عاشقانه تر بگويم :

اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده ،

اين روزها ، آرزو مي كنم :

اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم ،

اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند ،

و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم .

غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :

همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،

بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم ،

چه سكوت غمباري !

پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده ،

خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .

آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند ،

ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند ،

ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...

و من دوباره به خود مي آيم :

تو ديگر نيستي،

و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم ،

امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده ،

و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .

و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم ،

و آرزو مي كنم :

اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ، تكرار شوي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

پيغام ماهي ها

رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد ، عکس تنهايي خود را در آب

آب در حوض نبود

ماهيان مي گفتند:

« هيچ تقصير درختان نيست؛

ظهر دم کرده تابستان بود،

پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست

 وعقاب خورشيد

آمد او را به هوا برد

که

برد...

به درک راه نبرديم به اکسيژن آب

برق از پولک ما رفت

که

رفت...

ولي آن نور درشت ،

عکس آن ميخک قرمز در آب

که اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد

چشم ما بود

روزني بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت کن

و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است »

باد مي رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا مي رفتم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

به خاطر خواهم داشت

آسمان هم مهرباني نگاهت را وام گرفته

در ترنم باران و نم اشكت چه پاكي نهاده

اما ديدگان اين هميشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد

پس با دستانت مهرباني زدودن اشكها را برايم به ضيافت بخوان

تا بگويم با اين لبهاي ترك خورده از عطش عشق

تو را تا آن هنگام كه جاني در بدن باشد

به خاطر خواهم داشت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

بغض بي کسي

منو بغض بي کسي مانده در غربت شب رفته تو عمق عزا خسته پاو تشنه روي زخم

سينه آخه اي فرشته عشق  تو بيا تو خوابم نقش چشاتو بکش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

با مرغ پنهان

حرف ها دارم

با تو اي مرغي که مي خواني نهان از چشم

و زمان را با صدايت مي گشايي!

چه ترا دردي است

کز نهان خلوت خود مي زني آوا

و نشاط زندگي را از کف من مي ربايي؟

در کجا هستي نهان

اي مرغ!

زير تور سبزه هاي تر

يا درون شاخه هاي شوق؟

مي پري از روي سبز يک مرداب

يا که مي شويي کنار چشمه ادراک بال و پر؟

هر کجا هستي ،

بگو با من

روي جاده نقش پايي نيست از دشمن

آفتابي شو!

رعد ديگر پا نمي کوبد به بام ابر

مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد

و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

ابراز كردن عشق

ابراز كردن عشق براي بسياري از مردم همانند كتابي است كه در نظر دارند بعدها

بخوانند ، يا تلفني است كه بعداً مي خواهند بزنند يا نامه اي كه زماني ديگر خواهند

نوشت . نيت مان خالص است ، عزممان جزم است . ولي هميشه دليلي منطقي

براي اقدام نكردن داريم . لابد هنوز وقتش نرسيده ، يا حالش نيست ، يا كارهاي مهم

تري وجود دارد ، يا كواكب اجازه نمي دهند يا فلان و بهمان ... ! چنين است كه روزها

همه با فرصت هاي از دست رفته و به تأخير افكندن ها سپري مي شود و از عشق ،

كه اينهمه به آن نيازمنديم ، خبري نيست ....

بعضي كارها را به هيچ رو نبايد به فردا موكول كرد . طفلي كه دوان دوان به طرف مان

مي آيد تا در آغوشش بگيريم و از او تعريف كنيم ، همين الان به آن نياز دارد نه در

زماني كه براي ما مساعد است . دوستي كه به شانه هايت محتاج است تا دمي

گريه كند ، نمي تواند در انتظار فرصت مناسب تري بماند . كسي را كه مي خواهد

دوباره مطمئن شود كه دوستش داريد ، نبايد به اميد فرداها  رها كنيد . عشق تعهدي

است كه اطمينان مي دهد هر وقت به من نياز داشتي ، در كنارت هستم . اين فكر كه

بعضي زمان ها براي عشق از زمان هاي ديگر مناسب تر است ، براي خيلي ها يك

عمر پشيماني به بار آورده است . هيچ چيز نمي تواند جبران كننده دمي باشد كه

عشق ما طلب شده است و ما بي پاسخ از كنار آن گذشته ايم .

كسي كه فرصت برآوردن نياز ديگري را از دست مي دهد ، يكي از غني ترين تجربه

هايي را كه زندگي ارائه ميكند از دست داده است .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦

آوار

تو هم با من نبودي ،

يار!

مثل من با من

و حتي مثل تن با من!

تو هم با من نبودي،

و آن که مي پنداشتم

بايد هوا باشد!

و يا حتي

گمان مي کردم اين تو،

بايد از خيل خبرچينان جدا باشد

تو هم با من نبودي!

تو هم از ما نبودي!

آن که ذات درد را،

بايد صدا باشد!

و يا با من،

چنان همسفره ي شب،

بايد از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم مومن نبودي،

بر گليم ما

و حتي،

در حريم ما.

ساده دل بودم

که مي پنداشتم ،

دستان نااهل تو بايد،

مثل هر عاشق رها باشد

تو هم از ما نبودي!

تو هم با من نبودي

يار!

اي آوار!

اي سيل مصيبت بار!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۵/۰۴/۸۶

تشكر و قدرداني از شما

((بازگشت همه به سوي اوست))

بدينوسيله از تمام وبلاگنويسان- كسبه-تجار- دانشجويان- دانش آموزان- هنرمندان-

صنعتگران - جوانان - خانمهاو آقايان-همشهريان- هموطنان وكليه عزيزاني كه با

تشريف فرمايي خود به اين مكان قدم بر سر چشم ما گذاشتند و با فرض اينكه

اينجانب به ديار باقي شتافته ام فا تحه اي براي اينجانب قرائت نمودند قدرداني و

تشكر فراوان به عمل مي آيد. باشد كه در شادي هاي شما عزيزان جبران كنيم و با

كمال تاسف و تاثر خدمت شما دوستان و دشمنان عزيز اعلام ميداريم كه اينجانب

هنوز در قيد حيات مي باشم و متاسفانه شما هنوز به آرزويتان نرسيدين و همچنان

محكوم به خواندن اراجيف اينجانب مي باشيد...

و اما از آنجايي كه تعداد اندكي از شما عزيزان دليل آپديت نشدن اينجا را از من

پرسيده بودين و پيش فرض هايي را نيز بيان كرده بودين لازم به توضيح است كه :

اينجانب خوشبختانه نه پسورد وبلاگم رو فراموش كردم...

نه به مسافرت دور دنيا (جايزه موسسه مالي و اعتباري بنياد) رفتم...

نه سواد خوندن و نوشتن يادم رفته...

نه دچار اسكيزوفرني شدم...

نه كارت اينترنتم تموم شده...

نه كامپيوترم خراب شده...

نه مطلب كم آوردم...

نه اوفتادم زندان

و نه....

بلكه

خواستيم براي مدتي از فكر كردن بيهوده خودداري كنيم و همچنان بگذاريم اين

مخمون آك بمونه تا شايد خدا خواست ما هم... (ولش كن بابا بي خيال رفته بودم

مسافرت)

ولي آنچه مهم است (البته نه براي شما)اين است كه ما دوباره برگشتيم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

فقط تو

آخرين ستاره ي آسمان راشمردم

اما

شمردن زيبايي تو را نمي توانم

من تاخانه ي غروب خورشيد پيش رفتم

اما هيچگاه خانه ي تورانديدم

ديشب خوابت راديدم

نه زيباييت

نه خانه ات

فقط حسرتي كه چراخواب زندگيه هميشه گيم نبود

چراخوش ترين لحظات زندگي دريك خواب كوتاه خلاصه شده

مي خواهم براي هميشه بخوابم

هيچ چيزمهم نيست

فقط تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

مي نويسم

همه اين بي نوشتن ها را.. مي نويسم همه دردها را..مي نويسم... براي تو..

مي نويسم. تمام آن لحظاتي را كه بي تو سر كردم.. بي تو ميرفتم.. تنها و براي تو..

مي نويسم.. همان طور كه بخواهي.. همانطور كه تو بخواني..چون تو خود خواستي

كه حرفهايم را با تو قسمت كنم..

مي نويسم.. از همه روزهاي دلتنگي .. از همه روزهاي بي كسي.. از همه روزهاي

كه حتي سلامي نبود...حتي احوالپرسي مختصري.. كه من به همه اينها راضي

بودم..

مي نويسم برايت ... چه باشي.. چه نباشي..چه بخواني.. چه نخواني.. من فقط مي

نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم.. تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و

برايت مي نويسم..

مي نويسم.. فقط براي تو مي نويسم..من شب هنگام زير پتوي چارخانه صورتي ام

مي خزم چشم ها را مي بندم تاتو راپيدا کنم تو همين حوالي هستي چه فکرت ته

خط باشد چه يک نقطه تومهمان روياي شبانه مني

براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم... 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

حکمت

خدايا ..چه لحظه هايي که در زندگي ترا گم کردم اما تو هميشه کنارم بودي ...چه

دقيقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم  نکردي...چه ساعت هايي که

غرق در شادي و غرور، تو رو که پشت همه موفقيت هام قايم شده بودي از ياد بردم

اما تو هميشه به يادم بودي ...چه روزهايي که سرم تُو لاکم کردم و توي غصه هايي

که فکر ميکردم تو براي تلافي کارهاي بدم برام فرستادي دست و پا زدم ، اما تو

هميشه کاري کردي که به صلاح من است ...وقتي خسته از همه جا و همه کس

نااميدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادي...وقتي از آدم هاي دور و برم دلم گرفت ... و

دنيا غم هاش و بهم ارزوني کرد تو به قلبم آرامش دادي...  تو با حضورت به خنده هام

هدف دادي ، به گريه هام دليل دادي ، به زندگيم ، به نفس کشيدنم رنگ

دادي...وقتي قلبم تپيد تو همه عظمت و بزرگيت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا

دادي...وقتي دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون

دعا کردم فهميدم که غم و غصه هاي ديگرون بارش سنگين تر از از غصه هاي

خودمه...اون وقت تو وجودم شيرينيه به ياد ديگران بودن رو چشيدم ...وقتي بهم

بخشيدي و ازم گرفتي فهميدم اين معادله زندگيه نه غصه خوردن واسه نداشته

هاش ... نه شاد بودن واسه داشته ها ...  و وقتي به ازاي نداشته ها  بهم چيز هاي

ديگه اي دادي اونوقت به بزرگي و مهربونيت بيشتر پي بردم ...و فهميدم بيشتر از اون

چه که هستي بايد مهربون باشي ...خدا جونم خيلي دوست دارم خيلي زياد و به

خاطر همه چيز ممنون..... خدايا به خاطر سه چيز سپاسگذارم    دادن هايت    ندادن

هايت    گرفتن هايت....... دادن هايت را نعمت ، ندادن هايت را رحمت ، گرفتن هايت

را حکمت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

حکايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه

اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر

كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم‌اش بزرگ

تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي

ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگ‌اند ـ بايد فاصله بگيرم، مي

ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگي‌اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در «

دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته

است. از ناتواني و كوچكي روح‌ام. فكر مي‌كردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد

ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريده‌ام و براي هميشه آفريده‌ي من

باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت.

آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعت‌اش از مرزهاي « دوست‌ داشتن »

فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در

خودش محو كند. اكنون من با همه‌ي تواني كه برايم باقي مانده است مي‌گويم «

دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس مي‌كنم رها شوم. تا گوي

داغ را براي لحظه‌اي هم كه شده بياندازم روي زمين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

چرا آمدن تو رفتن من است

زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است

؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با

بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو

چه احمقانه است! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟

اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟

و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

پنج وارونه

پنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهر كوچكم از من پرسيد

پنج وارونه چه معنا دارد؟

من به او خنديدم.

كمي آزرده و حيرتزده گفت:

روي ديوار و درختان ديدم

باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم

مهران پسر همسايه

پنج وارونه به مينو مي داد.

آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد

بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم:

بعدها وقتي بارش بي وقفه درد

سقف كوتاه دلت را خم كرد

بي گمان مي فهمي

پنج وارونه چه معنا دارد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

بي بازگشت

مدتي است كه حتي خاطراتم را به فراموشي سپرده ام...

خاطراتي كه امروزهمچون تصاويري مه الود مي نمايد.....اي كاش زندگي برگشت

پذير بود...اي كاش ميتوانستم عشق تو را حفظ كنم...من زندگي ام را قمار كرده ام...

قماري كه برنده نداشت و زندگي برگشت پذير نيست...

اري زندگي...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

سنگ صبورم

درك تنهايي و دلتنگي ام

يك دنيا صبر مي خواست و مهر

و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتي

اي معني سبز تمام كلام ناگفته ام

تو را تا هنگام كه نفسي در كنج سينه باشد

با همه وجود و با دستان خاليم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

اگر باد بودم

اگر باد بودم مي وزيدم

اگر ابر بودم مي باريدم

اگر مهر بودم مي تابيدم

اگر خدا بودم مي آفريدم ، تا بداني دوستت دارم

اگر ابر بودي به انتظار اشكت مي نشستم

ا گر مهر بودي در پرتوات خود را گرم ميكردم

اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم

اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم ، تا بداني دوستت دارم

اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم

از تو خورشيد با شكوهي بوجود مي آوردم

تو را نسيم ملايمي ميكردم

از تو خدايي بزرگ مي ساختم

تا بداني كه فقط تو را دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

يادش بخير

هر گاه دفتر محبت را ورق زدي ...هر گاه در زير پايت صداي خش خش برگ ها را

احساس كردي...هر گاه ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي خا موش ديدي ...براي

يك بار در گوشه اي از ذهن نه با زبان بلكه از ته قلب بگو: يادش بخير








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

هيزم شکن

هيزم شکن صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده. شک کرد که همسايه

اش آن را دزديده باشد براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت.

متوجه شد همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يک دزد راه مي رود مثل دزدي که

مي خواهد چيزي را پنهان کند پچ پچ ميکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصميم

گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضي برود.

اما همين که وارد خانه شد تبرش را پيدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از

خانه بيرون رفت و دوباره همسايه را زير نظر گرفت: و دريافت که او مثل يک آدم

شريف راه مي رود حرف مي زند و رفتار مي کند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

همه چيز از من شروع مي شود

از حسي بيهوده

از لبخندي وسوسه انگيز

و از اميدي پوچ ...

هميشه از من شروع مي شود

از غبار روبي صندوقي کهنه

از روشن کردن شمعي نيمه سوخته

و از حبابي بر آب نشسته ...

همه چيز با تو تمام مي شود

با خيالي پيش تو مانده

با غروري در هم شکسته

و با دربي هميشه بسته ...

هميشه با تو تمام مي شود

با زورقي بر گل نشسته

با دلي از غم شکسته

و با کلامي در سينه دفن شده ...

همه چيز با تو تمام مي شود

هميشه بي تو تمام مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

هر آنچه که هستي

اگر نميتواني درخت باشي ، بوته باش.اگر نميتواني بوته اي باشي ،علف کوچکي

باش و چشم انداز کنار شاه راهي را شادمانه تر کن.اگر نميتواني نهنگ باشي ،فقط

يک ماهي کوچک باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه .همه ما را ناخدا که نميکنند

، ملوان هم ميتوان بود.در اين دنيا براي همه ما کاري هست  کارهاي بزرگ و کارهاي

کمي کوچکتر و آنچه وظيفه ماست چندان دور از دسترس نيست.اگر نميتواني

شاهراه باشي ، کوره راه باش.اگر نميتواني خورشيد باشي ، ستاره باش با بردن و

باختن اندازه ات نميگيرند هر آنچه که هستي بهترينش باش!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

واژه

واژه ها پر معنا

جمله ها بي معنا

اين چه احساس غريبي ست

اين چگونه عادتيست

واژه ها در جمله ها چگونه ساده مي شوند

چرا در بيهودگي ها اينچنين گم مي شوند

وقتي از پيچ و خم ناگفتني ها مي گذرند

ساده و با رزش اند

مثل يك گوهر كم ياب

توي مشت گرم خواب

نه كنار در باز پنجره

نه رو طاقچه اتاق

پا به پاي نور فانوسهاي شب

در مسير حرف عشق و زندگي

واژه ها با ارزش اند

گرچه ارزشها دگر خالي زمفهوم شده اند

تو اين دوران غريب

ولي در عالم احساس بزرگ شاعري

توي لحظه هاي باراني

در كنار واژه ها

حفظ ارزشها هميشه ارزش است

بي حضور واژه ها

ارزشي هرگز ندارد لحظه ها

لحظه لحظه غرق واژه زندگي بايد نمود اين زندگي را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

کوچه خيال

ته اين کوچه زه تاريکي شب بم بست است

سر اين کوچه رقيبي دارم

که مرا مي خواند

تن من راهي نيست

تن من خسته تراز پاييز است

تن من چرخش ايام کبودش کرده

يک صدا مي خوانند

همه اعضاء کبود

که تو را راهي نيست

که تو را کاري نيست

مي زنم نعره که فرو رفته ايد به مرداب خيال

هست اميد از اين چرخش ايام سياه

با همه تيرگي اين شب سرد

با خودم مي گويم

که اميد است به صبحي روشن

که مرا باز برد به سر کوچه تنگ

تا ببينم رخ ياري

که به او مي بالم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

کسي هست

اگر مي داني در اين جهان

کسي هست که

با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي کند

وصداي قلبت

ابرويت را به تاراج مي برد

مهم نيست که او مال تو باشد...

مهم اين است که :

فقط باشد...

زندگي کند...

لذت ببرد...

ونفس بکشد...

به اين مي گن :عشق








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

غربت

از پنجره ي خيس چشمانم ،

به جاده هاي دور غربت نظر مي کنم

و تو را مي نگرم با کوله باري از سالهاي سوگناک تنهايي ، با حرف هاي نگفته ي

بسيار ونگاهي به کنج تاريک قفس که در روشنايي صميمي آن حک شده بود:

" تو "

غربت غمناک دستهايت ر ا، به دستهاي مشتاقم بسپار،

که ديريست چشم به راهِ آمدنت ، نگاهم به جاده هاي غبارآلود خشکيده است

از نگاه اميد ناکت بگو،که در کنج دلتنگ قفس،آن سوي ميله ها را غريبانه مي

نگريستي، و از آسماني بگو، که در فراق دو بال اوج پروازت ، عاشقانه ، تنها بود

آسمان خلاء يک پرواز بي پروا، و من بي تو فصل هاي دلتنگي را مي گذرانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

سراب

بايستيد ساعتها از حرکت

به کارم نياييد دگر شما

چه دارد فايده وقت و زمان

آنگاه که گذشت و نگذشتنش

نکند مرا تفاوتي ،

مي کنم حس سرکشي را

در تمام وجودم

دل ِ بي چاره

مي زند فرياد : بگسلانيد بندها را

نيست پاسخي اما فريادش را ،

روياي تاجداري را

مي پروراند همچنان

ديهيم ِ سرور ابدي

افسر ِ بخت خوش

اکليل ِ عشق ،

زهي خيال باطل !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

سپاس خداي را

چه دلپذيراست

اينکه گناهانمان پيدا نيستند

وگرنه مجبور بوديم

هر روز خودمان را پاک بشوييم

شايد هم مي بايست زير باران زندگي مي کرديم

و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان

شکل مان را دگرگون نمي کنند

چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم

خداي رحيم ! تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۷/۰۴/۸۶

مرخصی

سلام به همه دوستای گلم

چه عجب خودمم به زبان عامیانه نوشتم براتون

حالا بماند ...

والا راستش تا آخر این هفته نیستم .(خوشحال شدین؟) بابا دمتون گرم ، یه

چند روزی میرم مسافرت زودی میام.

فقط قول بدین وبلاگمو  تنهاش نذارین آخه من نیستم دلش میگیره .

ممنونم از همتون ،‌ به امید دیدار تا هفته بعد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

غم دنيا

غم دنيا رو دوشم بود به ابروم خم نيومد

گذشت من يه دريا بود و بخشش کم نيومد

تحمل که مرامم شد گرفتاري به نامم شد

تو اين دنياي آشفته خدا شکرت کلامم شد

خدا شکرت کلامم شد

صبور بودم صبور بودم يه کوه پر غرور بودم

توي تاريکي و ظلمت يه روزن پر ز نور بودم

اگر دل را به کس بستم دلم را هديه کرد دستم

بدي ديدم و بخشيدم به بدبيني نپيوستم

غم دنيا رو دوشم بود به ابروم خم نيومد

گذشت من يه دريا بود و بخشش کم نيومد

تحمل که مرامم شد گرفتاري به نامم شد

تو اين دنياي آشفته خدا شکرت کلامم شد

خدا شکرت کلامم شد

صبور بودم صبور بودم يه کوه پر غرور بودم

توي تاريکي و ظلمت يه روزن پر ز نور بودم

من از دنيا نترسيدم به عمق غصه خنديدم

چرا آخر خدا را من هميشه در کنار ديدم

غم دنيا رو دوشم بود به ابروم خم نيومد

گذشت من يه دريا بود و بخشش کم نيومد

تحمل که مرامم شد گرفتاري به نامم شد

تو اين دنياي آشفته خدا شکرت کلامم شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

آفتاب زندگي

اي حضور بي امان دوست دارمت هنوز

اي قشنگ بي نظير اي نشاط آه سوز

تو هميشه در نظر من هماره در حضور

غصه شبانه ام با حضور تو چو سور

زندگي به نام تو معني شکفتن است

شادي حضور تو وقت آرميدن است

عشق چون به نام تو زندگي بهانه اي

قرعه چون به فال تو خستگي ترانه اي

اي سپهر جان من جان من از آ ن تو

اي شميم آرزو مهر من وفاي تو

نجم و ماه من تويي آفتاب انورم

از پي ات دوان دوان پا و سر يکي کنم

تو تويي و من تو ام ما دو تا يکي شديم

من ستاره و تو ماه فاتحان شب شديم

دوست دارمت هنوز اي حضور بي امان

آفتاب زندگي اي حيات عاشقان.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

منو صدا كن

تنها تر از انسان ، در لحظه ي مرگ

ساده تر از شبنم رو سفره ي برگ

مطرود هم قبيله ، محكوم خويشم

غريبه اي طعمه ي اين كندوي نيشم

نفريني آسمون ، مغضوب خاكم

بيگانه با نور و هوا ، هواي پاكم

تن خسته از تقويم ، از شب شمردن

با مرگ ساعت ها ، بي وقفه مردن

هم غربت بغض شب ، مرگ چراغم

تو قرق زمستوني ، اندوه باغم

اي دست تو حادثه تو بهت تكرار

پا بسته ي اين مردابم ، بيا سراغم

تولدم زادن كدوم افوله كه بودنم حريص مرگ فصوله

خسته از بار اين بودنم ، نفس حبابم

بي تفاوت مثل بركه ، بي التهابم

تشنه ي تشنه تشنه ام ، خود كويرم

با من مرگ سنگ و انسان ، تاريخ پيرم

من ساقه ي نورم ، ميراث مهتاب

تسليم تاريكي ، تو جنگل خواب

اي ساقه ي عطوفت ، اي مرگ غمگين

برهنه كن منو از اين لباس نفرين

اي اسم تو جواب همه سوالا

از پشت اين كندوي شب

منو صدا كن ، صدا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

نميدانم

به ما هم نگاهي کن ....دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر

شخصيتي كه من هنگام با تو بودن پيدا ميكنم هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و

آنكه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود. اگر كسي تو را آنطور كه

ميخواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند. بدترين

شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني هرگز به او نخواهي

رسيد. هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتي ناراحتي ، چون هركس امكان دارد عاشق

لبخند تو شود. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي

افراد تمام دنيا هستي. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند

، نگذران. شايد خدا خواسته است ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس

شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكرگذار باشي. به

چيزي كه گذشت غم نخور ، به آنچه بعد از آن آمد لبخند بزن. هميشه افرادي هستند

كه تو را مي‌آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش به

كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

مکان و زمان

اگر مکان و زمان در اختيار ما مي بود

ده سال پيش از توفان نوح عاشقت مي شدم

و تو مي توانستي تا قيامت

براي من ناز کني.!

و من صد سال ستايشگر چشمانت مي ماندم

و هزار سال ستايشگر همه وجودت.

و در پايان دنيا مي توانستم

به قلبت راه يابم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

کوچه هاي بن بست

دو راه بيشتر ندارم

اينکه سياه بپوشم و عزاي عمومي اعلام کنم

و راه ديگر اينکه

برقصم و بکوبم و به سيم آخر بزنم

هيچکدام ازين دو راه

به تو ختم نمي شود افسوس!

اگر قرار باشد در پايان همه راهها

سر از تيمارستان در آورم

مگر تفاوتي مي کند

راه اول يا راه دوم

در رويا هم نمي توان به تو رسيد

چهار راههاي اين شهر

انگار

همه کوچه هاي بن بستند. !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

ستارهء من

ديشب براي اخرين ديدار

چشمانم را روبه تو باز کردم

و به چشمان تو خيره شدم

و از ته دل برايت حرف زدم

و تو با ارامش کامل به تمام

حرفهايم گوش دادي

کاش ميشد دستانت را

در دستانم ميگرفتم

کاش ميشد تو را از ان باغچه ميچيدم

و تو را در باغچهء دلم ميکاشتم

تا همهء اون باغ تاريک با نور تو روشن ميشد

کاش ميشد که مال من باشي

و تمام تاريکي هاي دلم را روشن ميکردي

کاش . . .

ميدانم ميدانم

زمان رفتن است

منتظرت ميمانم

اي ستارهء تنهايي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

غزلکم

غزلکم...غزل ترينم !

چگونه توقع داري

وقتي که نيستي

غزل بگويم

حال آنکه

تک تک بيت هاي غزل من

تويي....!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

تو نمي آيي

نه ! هيچکس سراغي از من نميگيرد

حتي تو که

آفتاب با تو طلوع مي کند

تو سراغي نمي گيري

آفتاب هم

تو نمي آيي

ديگران هم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

نوشتنم گرفت

نوشتنم گرفت

نوشتني از نوع ندانستن

ندانستني از نوع تهي شدن

و تهي شدني تا انتها...!

و گاه گاه چه لذتي بالاتر از تهي شدن...

و به خلوص رسيدن...!؟

خلوصي آلوده به عشق!

که شايد ديگر آلوده که شد بزرگان نام خلوص را حرامش دادنند!

و انگار تازه مي فهمم که

حرام کاري بيش نيستم!

 و از بس حرام کرده ام به ايمان رسيده ام....!

راستي گفتم حرام...در خاطرم چرخي زد که :

پيش تر ها

کوچک تر از آن بودم

که بدانم واژه هايم حرامش مي شوند!

ساده تر از آن بودم که

ننوشته هايم را طلبکارش باشم!

مهجور تر از آن بودم که

سکوت هميشه  فريادم را بهانه اي براي صدا شدن دهم!

نا گفته تر از آن بودم که حتي واژه اي در کلامش باشم!

و عاشق تر از آن ، که زبانم لال ، حرفي از عشق بر لبانم به ناگاه جاري شود!

اما پيش تر ها هم به سرعت همان چرخش کوتاه در ياد آمده ي خاطرات ، گذشتند و

من ماندم و اکنو ن و اکنون و هزاران ثانيه ي در ذهن بافته شده و نبافته ،

و تو

که آمدي و

و پيش از آمدنت خود را در معادله ي مجهول زندگي من اثبات کردي و ذوب شدي در

بزرگترين درجه ي معادله ي بودن و

ماندي و ...

گفتي و ...

هستي ...

و من

که آمدنت را نه چنان ساده ي ساده

که سخت...

اما خوش باش گفتم...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

کابوس

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد...رهگذري

بود که روي برگ هاي خشک پاييزي راه مي رفت...صداي خش خش برگ ها همان

آوازي بود که من گمان مي کردم مي گويد دوستت دارم...!

پريدم...به جلوي آيينه رفتم... از صورت عرق کرده و چشمان سرخم به خود

آمدم...راستي خواب بدي بود...گرچه قدرتش توانسته بود مرا به عمق واقيعيتي تلخ

برد اما ماهيتش خواب بود و گذرا ! و لبخند نا خودآگاهي که يک مرتبه لبانم را تسخير

کرد تمسخر زيبايي بود براي نابودي تمام قدرتش!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

غمهاي عالم

غم در دل من به قدر عالمه غمهاي عالم براي من کمه

رنگ غروبه دل افسرده ام غرق سکوته وجود مرده ام

واي از من و غمهاي من واي از دل تنهاي من

اي آسمان اي آسمان
 
ستاره اي در شام من نمانده

دست بلا آخر مرا در دامن دشت جنون نشانده

من که محبت از کسي نديده ام

من که همه خونه دله رنجيده ام

چون مرغک غمگين و دور از آشيان

سر در ميانه بال و پر کشيده ام

ديگر نمي يابد مرا روزي اگر بيايد

با ياده او از گور من گلهاي غم برآيد

غم در دله من به قدر عالمه غمهاي عالم براي من کمه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

عجب رسم غريبي است

نفرين شده ام به درد ، به انتظار ، به ترديد ، به تظاهر !

اما خسته نيستم...چون ديوارها مرا هميشه به خود مي خوانند و من به وسعت

بلنديشان سوگند خورده ام که خوشبختيم را از پشتشان فرياد زنان خواهم دزديد !

و چه مهرباني تو که دستانت را به من دادي تا قلابي باشد براي بالا رفتن و ديد زدن

آنطرف ديوار که آيا اصلا خوشبختي هست آنجا !؟ بايد که باشد ... يعني گمان ميکنم

که هست ... و اگر زبانم لال ، نبود... و يا پشت دروازه ي ديگري پنهان شده

بود ...آنوقت تو چه خواهي گفت؟ ... تو چه خواهي کرد با دستان خسته ات!؟

يعني به گمان تو قصه ي اين روز هاي من براي آن روزهاي تو تکرار خواهد شد!؟

کاش که نشود ... !

اما يک خواهش ... يک التماس ... يک فرياد :

هواي آن روز هايت را خودت داشته باش...هيچ اعتمادي به نگاه من نيست ... که تازه

اگر نگاهم نيز سرشار اعتماد باشد ...دستانم را چه خواهي کرد!؟

اين روز هايت قشنگ است ...ميدانم ... زيباييش از آن کسي است که گمانت هم نمي

برد که چه چيز مي تواند همه ي وجودش را ويران کرده باشد ...اما بيا و يکبار هم که

شده به خاطر هر چه خاطر داشتني است، همه ي حواست را بگذار تا نکند زيباي

زندگيت گاهي دچار هر چه ناچار است شود...!؟ همانگونه که زيباي زندگي من

ناچارم کرد به همه سنگيني ها تنها چون خود ناچار بود به آن چيز که هرگز ندانستم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

دست هاي خالي ام

دست خالي به خانه خدا رفتم

خدا هم دستهاي خاليم را

با دستهاي تو پر كرد ... !

هــــوا آفتـــــابي سـت

مرا زير چتــر خود ببر

فقط زير چتـــر تـو

باران مي بارد ... !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

خيلي دير بود

يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد

پس نگو روياي دور

فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده اي

كه دور دور رفته اي

 اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم

 و اشكهاي خداحافظي را

براي رسيدن به تو

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهايم كردم

انصاف نبود!

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم

پس چرا ...

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردي  ؟!

براي خداحافظي

خيلي دير بود

خيلي دير ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

تازه به دل رسيده

تازه از راه رسيدي ، ناشناسي تو هنوز

تو فقط خنده ما را ديدي

گر چون ماه پي نابودي خود مي گردي

گر پي سوختني ، عاشق چشم به در دوختني

با ما بمان ، با ما بسوز

تازه از راه رسيدي ، ناشناسي تو هنوز

بشنو از ما اين نصيحت ، شعر رفتن ساز کن

تا پر و بالت نسوخته شاپرک پرواز کن!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

بگذرا گريه کنم

بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست

و دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد

اما انسان پا برهنه و عريان ميدود

بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
 
مريخ را شناخته است اما هنوز!

كوچه هاي دلش را نمي شناسد!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

با تو

منو انتظار و کابوس تنهايي

منو حس اينکه هر لحظه اينجايي

دارم آينه هارو گم ميکنم کم کم

تورو هر طرف رو ميکنم ميبينم

نگو از تو چشمام چيزي نميخوني

توکه هر لحظه لحظه حالم رو ميدوني

اگه اين بهارم برنگردي خونه

ديگه از من چيزي يادت نمي مونه

منو رها کن از اين فکر تنهايي

تو نرفتي ، نه تو هنوزم اينجايي

دارم از خودم با فکر تو رد ميشم

دارم عاشقي رو با تو بلد ميشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦

اينم زندگي ما آدما

يه زخم کهنه رويه بالم يه آسمون که چشم به رام نيست

به غير وازه ي غريبي چيزي تو يه ترانه هام نيست

حتي يه آيينه پيش روم نيست که اسممو يادم بياره

تنهاترين مسافر شب تو خلوتم پا نمي زاره

ازم نخواه با تو بمونم تو هيچي از من نمي دوني

اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نميموني

دلم من از نزاد عشقه از تو و از ترانه لبريز

يه دنيا غم تويه صدامه مثل سکوت تلخ پاييز

من يه پرنده ي غريبم من از نزاد آسمونم

ميون اين همه ستاره من يه شهاب بي نشونم

ازم نخواه با تو بمونم

تو هيچي از من نميدوني

اگه بگم راز دلم رو

تو هم کنارم نميموني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۶/۰۴/۸۶

تو رو خدا نرو

آي آدما آي غنچه ها آي کوچه ها تو رو خدا بگين نره

پياده ها سواره ها مسافراي جاده ها تو رو خدا بگين نره

تو رو خدا بگين نره اگه بره من حرفامو به کي بگم؟

آخه من هم عاشق شدم داره ميره من چي بگم؟

آهاي شبا ستاره ها ترانه ها اگه بره قشنگي ها رو ميبره

آي آدما مسافرا پنجره هاي کوچه ها تو رو خدا بگين نره

عاشق شدم اون مي دونه واسه همين داره ميره

اگه بره کي تو شبام شعرام رو از من مي گيره؟

نرو بمون اگه کمم عاشق شدم خيلي زياد

يادش به خير چه زود گذشت اون اولا يادت مياد؟

مترسکي غريب بودم تنها بودم ساکت و بي صدا بودم

قشنگ بودي بچه بودم از آدما جدا بودم

يه حرفي موند توي دلم بهت بگم از روزي که گفتي ميرم

خواستم بگم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

نه خنده ها نه گريه ها نه اونهمه ترانه و گلايه ها

هيچي به يادت نمياد نه بوسه و نه کوچه و نه سايه ها

داره ميره تا دوباره ساکن اون شبها بشم

تو باغ سرد لحظه هام مترسکي تنها بشم

عمر منم با رفتنت انگاري رو به آخره

منم مي خوام عاشق بشم تو رو خدا بگين نره

مي خواد بره تنها بره تو فکر راه سفره

آي آدما ستاره ها مسافرا تو رو خدا بگين نره.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

هنگام وداع

آنقدر خوب و عزيزي که به هنگام وداع

حيفم آيد که تو را دست خدا  بسپارم...

تو عزيزي، تو عزيزي، تو عزيزترين عزيزي واسه من

توي زندگي، عزيزم، همه چيزي واسه من

آنقدر مومن و پاکي که به هنگام نماز

مي برم سوي تو اي کعبه دل دست نياز

تو نيازي، تو نيازي، تو به شيريني رازي واسه من

تو که مقصد قنوتي تو نمازي واسه من

تو عزيزي، تو عزيزي، تو عزيزترين عزيزي واسه من

توي زندگي، عزيزم، همه چيزي واسه من

قصه حسن تو در هيچ کتابي نبود

قطره اشک تو در هيچ شرابي نبود

در ره عشق تو از دادن جان باکم نيست

به از اين در ره عشق تو صوابي نبود

تو صفايي، تو وفايي، با صفاتر از صفايي واسه من

تو عبادتي، تو نوري، تو خدايي واسه من

تو عزيزي، تو عزيزي، تو عزيزترين عزيزي واسه من

توي زندگي، عزيزم، همه چيزي واسه من...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

منو از نو بنا کن

آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم تا براي تو بميرم، مهربان من

آمدم اي نازنينم تا به جبران گذشته سر ز پايت بر نگيرم، همزبان من

آمدم تا آنکه باشم تکيه گاه خستگي هات، اي گل نيلوفر من

تا سحرگاهان بپيچد عطر گرم بازوانت در حريم بستر من، مهربان من

در دو چشم من نگاه کن تو منو از من جدا کن با محبت آشنا کن

ترک آن افسانه ها کن مهرباني را صدا کن اين تو و من را رها کن

نازنينم، تو منو از نو بنا کن

بر دو چشمان تو سوگند در تمام ملک هستي

اولين عشقم تو بودي آخرين عشقم تو هستي

سر زده همچون ستاره در شب تنهايي من

همچو باران بهاري تن کشيدي روزگاري، در حريم شوره زاري

در قلب سردم زد جوانه، گلهاي خودروي ترانه

شيرين ترين افسانه ها پر شد ز ما در خانه ها، قصه هاي عاشقانه

مي ماند از ما اين ترانه بر روي لبها جاودانه

در قحطي عشق و وفا از عشق ما باشد نشانه

بعد ما در اين زمانه

آمدم تا عاشقانه در کنار تو بمانم تا براي تو بميرم، مهربان من

آمدم اي نازنينم تا به جبران گذشته سر ز پايت بر نگيرم، همزبان من

آمدم تا آنکه باشم تکيه گاه خستگي هات، اي گل نيلوفر من

تا سحرگاهان بپيچد عطر گرم بازوانت در حريم بستر من، مهربان من

در دو چشم من نگاه کن تو منو از من جدا کن با محبت آشنا کن

ترک آن افسانه ها کن مهرباني را صدا کن اين تو و من را رها کن

نازنينم، تو منو از نو بنا کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

نيست ديگر نفس

مي سوزم و بانگي نمي آيد سوي من

مشتعلم و آبي برآتش نمي آيد سوي من

ميكده خالي و ساغرو پيمانه خالي

باده فروش ، مستِ دروغ و خمخانه خالي

آغوشها بسته شد دستان بر قلم بشكسته شد

نجواي عاشقان در شب پيوسته ضجه شد

دوستان ماري بودنند در آستين

گرگها ،گوسفندي بودنند در پوستين

عاقبت دزديدند مهرِ مهربان را

رحمي نكردند اين بي هم زبان را

دستان گره در هم ،از هم جدا گشت

ابرازها از وجود در نگاه تنها گشت

مرغ باغ عشق ديگر عندليب نبود كلاغ بود

در سينه خانه ديگر دل نبود جناق بود

مامن بغضي در گلو شد و فريادها در حنجره خاموش

گويي از مهربانم ندايي ازعشق نمي آيد به گوش

گرماي عشق سرماي بهمن به دل داشت همي

مهربان كوهي از سنگ به دل داشت همي

ققنوس عشقم دَم بر آتش ديگر نداد

مرغ نغمه خوانم ،نغمه بر سر ديگر نداد

عشق را گفتم اين انتها در كجا دارد نشان

در اين دير خراب ره نشاني  نيست بر من بي نشان

صبوري آمد و بهت عشق را بشكست اندرونم

صبر ايوب و گلستان ابراهيم از گذشته تا كنونم

 دوستان هم ترانه با من شويد هم صدا

به دنبال عشق باشيد ،عشقي بي ريا

عشق مي سوزاند تا كنه وجود

عرش  را مي آورد به زمين به فرود

اين همان هبوط اجدادمان بود

اين همان سقوط دل نشينمان بود

اما آدم آدميت را گم نكرد

حوا را در ميانه معطل نيز نكرد

سعيد اي هم صدا ،اي هم بغض ،اي هم نفس

مهربان را صدا بزن در سينه ام نيست ديگر نفس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

هنوزم در پي اونم

هنوزم در پي اونم که مي شه عاشقش باشم مثل درياي من باشه منم چون قايقش

باشم.

هنوزم در پي اونم که عمري مرحمم باشه.شريک خنده و شادي رفيق ماتمم باشه

هنوزم در پي اونم که عشقش سادگي باشه.نگاه هاي پراز مهرش پناه خستگيم

باشه ميگن جوينده يابنده است ولي پاهاي من خسته است من حتي با همين

پاها ميرم تا حدي که جان است.

هنوزم در پي اونم که اشکامو روي گونم با اون دستاي پر مهرش کنه

پاکو بگه جونم نکن گريه منم اينجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس

منو مي خواي منم اي واي تورو مي خوام.

خدايا عشق من پاکه درسته عشقي از خاکه منم اون عاشق خاکي که از   

 عشق تو دل چاکه.

 هنوزم در پي اونم که اشکامو روي گونم با اون دستاي پر مهرش کنه

پاکو بگه جونم نکن گريه منم اينجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس

منو مي خواي منم اي واي تورو مي خوام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

ميترسم

موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم

موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم

موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم

موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم

حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

مگه ميشه

کوچه و هواي خونه شعر دلتنگي ميخونه

من در ابتداي پرواز . منتظر يک چمدونه

واسه لحظه جدايي چه سبد سبد گلايي

چه تبسمهاي بيرنگ چه غم انگيز بوسه هايي

واسه لحظه جدايي چه سبد سبد گلايي

چه تبسمهاي بيرنگ چه غم انگيز بوسه هايي

نکنه که شب سحر شه

اين سرا خالي ز من شه

نکنه که باز دوباره

اين پرنده دربدر شه

زير اين سقف قديمي

که يه عمر خاطره دارم

روي سجاده مادر

من شباي گريه دارم

من مسافر غريبه توي جاده هاي غربت

به کجا ميروم آخر به سپيدي يا که ظلمت

نکنه که شب سحر شه

گونه از اشک تو تر شه

مگه ميشه باز دوباره

اين پرنده دربدر شه

زير اين سقف قديمي

که يه عمر خاطره دارم

روي سجاده مادر

من شباي گريه دارم

مگه ميشه

مگه ميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

گفتگوي پنهاني

اي روح ِ مسكين ِ من

كه در كمند ِ اين جسم ِ گناه آلود اسير آمده اي

و سپاهيان ِ طغيان گر ِ نفس، تو را در بند كشيده اند!
 
چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري

و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟
 
حيف است چنان حراجي هنگفت

بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي
 
آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني

كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث ِ موران خواهد افزود؟
 
اگر پايان ِ قصه ي تن چنين است،

اي روح ِ من،

تو بر زيان ِ تن زيست كن؛

بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بيفزايد.

اين ساعات ِ گذران را

كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش

و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك ِ خويش در آور،
 
از درون سير و برخوردار شو،

و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي
 
و بدين سان مرگ ِ آدمي خوار را خوراك ِ خود ساز؛

كه چون مرگ را در كام فرو بري،

ديگر هراس نيست و بيم ِ فنا نخواهد بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

تشنه

دلت درياي غمه ميدونم

چشاتم ساحل ماتم ميدونم

دست و پات مال خودت نيست ميدونم

قلبت از آن خودت نيست ميدونم

از پس هر نفست آه و درد ميدونم

دردت از دندون و سر نيست ميدونم

ميدونم شبا ديگه خواب نداري

ميدونم خنده و فرياد نداري

ميدونم دلت شکسته ميدونم

اشکت هر لحظه به لحظه ميدونم

ميدونم آب و هواي دل تو بارونيه

دنيا از نگاه تو ويرونيه

لحظه هاي زندگي براي تو حيرونيه

چي بگم تا مرحم دلت باشه

چي بدم تا پيشکش غمت باشه

ميدونم" قسمت هر چي باشه " چرند ترين گفته هاست

فقط بگم عشق پاکت قشنگ ترين يافته هاست

ميدوني آبي بودي حالا ديگه سبز شدي

رفتي به اوج آسمون

گاه گاهي سرکي به ما بزن

دلمون تنگ ميشه واسه بارون دلت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

اما نمي شود

دلتنگ با تو بودنم ، اما نمي شود

بغضي نشسته توي دلم وا نمي شود

چشمت هزار جمله به من گفت.ناب ناب

چشمت هزار جمله که معنا نمي شود

اين هم قلم.دو بال براي خودت بکش

يا مي شود که پر بکشي يا نمي شود

هي فکر ميکنم که غزل دست و پا کنم

دستم به احترام قلم پا نمي شود

خانم اجازه ، بوي مرا ميدهي ولي

من مانده ام چرا من و تو ما نمي شود؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

داستان شنل قرمزي ورژن ۲۰۰۷

يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :

عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچي SMS هم براش ميزنم

باز جواب نميده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .

چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .

شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم .

قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين

اسکي .

مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت

کنه .
شنل قرمزي گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .

فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .

مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.

مي خوان ازت خاستگاري کنن واسه پسرشون .

شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .

يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و مي خوام .

شنل قرمزي با پژوي ۲۰۶ آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه .

بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه .

شنل قرمزي‌: حنا کجا ميري ؟

حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن .

شنل قرمزي: اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه !!

حنا : تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي .

بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت

نکردن .

شنل قرمزي: حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست ؟

حنا : آره با لوک خوشانس ميان .

شنل قرمزي: برو دختره ...

( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )

شنل قرمزي يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .

پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !

ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمي رسيدن و مي رفتن .

ميره جلو سوارش ميکنه .

شنل قرمزي : تو که دختر خوبي بودي نل !!!!!

نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .

با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .

شنل قرمزي: اون که هاج زنبور عسل بود .

نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .

اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .

زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .

شنل قرمزي : نگاه کن اون رابين هود نيست کيف اون زن رو قاپيد؟

نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي .

جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .

شنل قرمزي : عجب !

نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک

مي کنن .

دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه .

شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟

نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد .

بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن .

بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه .

شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي و خانواده دکتر

ارنست حال نمي کنن .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

ياد

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند بين راه سر موضوع

اختلاف پيدا کردندو به مشاجره پرداختند يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري

سيلي زد

دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آن که چيز ي بگويد روي

شن هاي بيابان نوشت

امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد

آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري

انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد

و د ربرکه افتاد نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد

بعد از آن که از غرق شدن نجات يافت برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد

امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد

دوستش با تعجب از او پرسيد بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي

شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟

ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد بايد روي شن هاي صحرا

بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما مي

کند بايد آن را روي سنگي حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

واقعيت

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او

در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميکند. کاري از

دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد.

مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد

، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "

حدود يک هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته

، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟‎ "

"خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."

او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من

برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين

است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من

نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري .

اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا

الان قندان را پيدا کرده بود‎. با عشق ، مامان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

من عاشق اين هستم

من عاشق اين هستم كه شما چگونه در هر مرحله اي نشان مي دهيد كه غيرقابل

لمس هستيد.

آمريكايي ها شما را به زندان انداختند، شكنجه تان دادند،

جمع شما را نابود كردند و به وضوح گمان كردند كه

با اين رفتارشان، شما را تحقير مي كنند.

ولي در عوض، اين غيرقابل لمس بودن شما درخشش خودش را نشان داد

و اين آنان بودند كه تحقير شده باقي ماندند __

اين را مي توان از خشم پيوسته ي آنان نسبت به شما به روشني ديد.

شما يك دشمن غيرممكن هستيد! شما آن حقيقت ساده هستيد، كه انسان،

فقط بدون جاه طلبي است كه مي تواند آزاد باشد تا ستارگان را در آغوش بگيرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

زندگي بدون عشق

زندگي بدون عشق

مانند درخت بدون شكوفه و ميوه مي ماند .

زندگي بدون عشق زندگي نيست ....

زندگي چيست ؟

عشق ورزيدن!و...؟

زندگي ماجرايي است پر هيجان ما در زندگي خود نشانه ها يي مي بينيم

حاكي از حضور خداوند در درون و بيرون ما .

اگر چشم دل را باز كنيم مي توانيم اين نشانه ها را ببينيم و بخوانيم .

دنياي ما سرشار از معناست .

هر آنچه كه در درون و بيرون ما اتفاق مي افتد نامه اي است از عالم بالا كه بايد آن را

باز كنيم و بخوانيم.

اين نامه ها را خداوند براي همه ما مي فرستد او از زبان همه چيز و همه كس و همه

حادثه ها با ما سخن مي گويد.

عشق چيست ؟ عشق رايحه شناخت خويشتن خويش است .

وقتي لبريز مي شوي از حقيقت خود- كه همان خداست – آن گاه سهيم مي شوي

خود را با ديگران وقتي مي فهمي كه از هستي جدا نيستي .آ

نگاه عاشق مي شوي .

عشق ميوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چيز و همه كس است .

عشق رابطه نيست بلكه برترين مرتبه وجود است .

بعضي ها به غلط گمان مي كنند كه نقطه مقابل عشق نفرت است .

نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلكه ترس است .

نفرت عشق وارونه است .

وقتي خود را نمي شناسي


از همه مي ترسي در عشق تمام پنجره هاي وجودت را به روي بي كران باز مي

كني .

اما وقتي مي ترسي همه ي پنجره هاي وجودت را مي بندي

وبه آن ها قفل آهني بي اعتمادي مي زني .

وقتي مي ترسي تنها مي شوي وقتي عشق مي ورزي محو مي شوي ديگر نيستي

تا احساس تنهايي كني

عشق مرزهاي تو را مي ريزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها گياه و خورشيد و ماه و

ستاره يگانه مي كند .

عشق افتادن قطره به درياست قطره تويي و دريا خداست .

ما چنان آفريده شده ايم كه فقط مي توانيم به عشق زنده باشيم .

بدون عشق مردگي مي كنيم .نه زندگي .

اگر نتوانيم عشق بورزيم از زندگي نيز محروم خواهيم شد .

آنگاه آني نخواهيم بود كه مي توانيم باشيم .

اگر عشق نورزيم جاري وجودمان به مرداب ملال مي ريزد .

مي گنديم و مي پوسيم و مي ميريم .

از مرگ نمي ترسيد ؟ 

اگر مرگ وجود مي داشت شايد از او مي ترسيدم

بسياري از آدم هايي كه از مرگ مي ترسند خبر ندارند كه هم اكنون مرده اند .

زيرا عشق نمي ورزند .

عشق است كه زنده مي كند .

عشق كيمياست .

ضيافت پر شكوه زندگي هرگز به پايان نمي رسد .اين ضيافت هميشه برپاست .

بازيگران زندگي مي آيند و مي روند اما نمايش زندگي به پايان نمي رسد

عشق تداوم مي يايد خنده تداوم مي يايد زندگي تداوم مي يابد

اگر به كيميايي عشق برسيم و ققنوس وار بر خاكستر مرگ خويش با ل و پر بزنيم

بي ترديد حيات جاويدانه پيدا مي كنيم .

پيش از آن كه مرگ به ما برسد ما بايد به عشق رسيده باشيم

وقتي مرگ مي آيد بايد ما را عاشق و دست افشان و تراوند خوان مي بينند

بايد مرگ را شگفت زده كنيم مرگ نبايد ما را بميراند.

اگر بميريد دلتان بيشتر براي چه كسي تنگ مي شود؟ 

براي زمين .

زمين ما كه در كاينات بزرگ تر از ذره اي غبار نيست .

خوشبخت ترين سياره عالم است .

بر روي اين ذره ي غبار حيات شكفته است زمين ما زنده است و نفس مي كشد.گ

وش بده پرنده ها مي خوانند نگاه كن درخت ها غرق شكوفه و ميوه اند

آدم ها را ببين عشق ها را خنده ها را گريه ها را .

آيا صداي آواز محزون آن عاشق تنها را نمي شنوي ؟ دختركي در باد مي رقصد

آيا او را نمي بيني ؟

خوشا به حال زمين كه زنده است !

خوشا به حال همه ي درخت ها !!

خوشا به حال باران !!

خوشا به حال خورشيد وماه و ستاره ها !!!
 
خوشا به حال شب !!

خوشا به حال روز !!

خوشا به حال عشق !!

خوشا به حال ما !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

شب من

دوباره شب رسيد و دوباره بيداري

من و اندوه تو و شيدا يي

شب و فکر تو و رؤيايي خوش

چه چنين شب زدگي حالي خوش

به توو ياد تو وابسته شدم

از من و از خوفتن خسته شدم

در شب من ميشود با تو پريد

ميشود در دل پاک تو رميد

شب من با تو چه شوري دارد

با تو غم چه راه دوري دارد

تو همان ماه مني اي ماه رو

با من از عشق و دل و نور بگو

من تو را ميطلبم در رؤيا

که بيا اي نازنين پايين بيا

تو در آسمان به من مينگري

وانگه از درد دلم بي خبري

تو مرا چون ديگران پنداشتي

ليک عشقم در دلت ننگاشتي

تو چه مي داني ز روز و شب من

نکشيده اي تبي چون تب من

باز بيداري هم آهنگ من است

ياد توگدازه بر سنگ من است

آنقدر بر قلب تو خيره شوم

تا که روزي بر دلت چيره شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

باز هم خدا هست

اگر تنها ترين تنها شوم ، باز هم خدا هست
 
دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ .

دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران .

چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز

و چشمت را در خانه دوست. 
 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

ترجمه آهنگ : " تملي معاک "

تملي معاك
هميشه با تو هستم

ولو حتى بعيد عني في قلبي هواك
حتي اگر ازمن دور باشي عشقت درقلب من وجود دارد

تملي معاك
هميشه با تو هستم

تملي فبالي و فقلبي
هميشه در قلب و فكر من هستي

ولا بنساك
وهيچ وقت فراموشت نمي کنم

تملي واحشني لو حتى بكون وياك
هميشه دلتنگ ديدنت هستم حتي وقتي که با توام

تملي حبيبي بشتاق لك
هميشه شورو شوق وجودت را دارم عزيزم

تملي عينيه تنده لك
هميشه چشمانم تو را صدا مي زند

ولو حواليه كل الكون
حتي اگر تمام دنيا در اختيار من باشد

بكون يا حبيبي محتاج لك
باز هم تنها به تو نياز دارم عزيزم

تملي معاك
هميشه با تو هستم

معاك قلبي معاك روحي يا أغلى حبيب
قلب من , وجود من همراه توست , اي گرانمايه ترين عشق

ومهما تكون بعيد عني
هر چه قدرازمن دورباشي

لقلبي قريب
به قلب من نزديك هستي

يا عمري الجاي والحاضر
اي گذشته و آينده من

يا أحلى نصيب
اي زيباترين اتفاق زندگيم

تملي حبيبي بشتاق لك
هميشه مشتاق ديدنت هستم عزيزم

تملي عينيه تنده لك
هميشه چشمانم اسم تو را صدا مي زند

ولو حواليه كل الكون
حتي اگر تمام دنيا در اختيار من باشد

بكون يا حبيبي محتاج لك
بازهم تنها به تو محتاج هستم عزيزم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

از صميم قلب زندگي كنيد

زيرا به اجبار درگير امور روزمره و عادي زندگي شده و آن را صحيح‌ترين كار ممكن

مي‌دانند، شايد به اين دليل كه ديگران انجام آن را صحيح مي‌پندارند، يا تمايل به انجام

آن كارها دارند. اغلب افراد در زندگي خود روش از پيش تعيين شده والدين خود را

انتخاب كرده و يا شايد انتخاب خود را از روي درك و شناخت و شايدبه دليل وجود

بعضي مقايسه‌ها، انجام داده‌اند. بعضي از والدين نيز صرفاً به اين دليل كه دنباله‌رو

ديگران باشند فرزندان خود را تشويق به انجام فعاليت‌هاي خاصي مي‌كنند يا

لباس‌هاي خاصي به تن آنها مي‌پوشانند. عده‌اي ديگر به جاي اجاره آپارتمان، در

تلاش براي خريد خانه هستند، زيرا شنيده‌اند كه اين،بخشي از روياهاي هموطنان

آنهاست و گاهي به اين دليل كه مي‌خواهند «پابه‌پاي ديگران پيش بروند» ازنظر

مالي پا را از گليم خود فراتر مي‌نهند.

از صميم قلب زندگي‌كردن، در واقع انتخاب روشي مناسب خود و خانواده خود در

زندگي است.

انتخاب  تصميمات مهم به دليل همخواني با آرزو‌ها و ارزش‌هاي شما ( و نه ارزش‌هاي

ديگران ) صورت مي‌گيرد. در  اين صورت بيش از آنكه معتقد به فشارهاي تبليغاتي يا

توقعات اجتماعي، همسايگان و دوستان باشيد به هدف‌هاي خود اعتقاد خواهيد

داشت. از صميم قلب زندگي‌كردن به معناي سنت‌شكني خانوادگي،سركشي، يا

تفاوت‌داشتن با ديگران نيست. از صميم قلب زندگي‌كردن يعني اعتقاد به نداي درون

كه وقتي كاملاً آماده شنيدن آن باشيد، نمايان مي‌شود. اين ندا از عقل و احساس

كلي شما سخن مي‌گويد و نه از  روي عادت . همه اين بينش‌ها از گوش سپردن به

نداي قلب آغاز مي‌شود.
 
اگر مي‌خواهيد آرامش طلب‌تر و خوشحال‌تر باشيد، از اين نقطه مناسب شروع كنيد.

از صميم قلب زندگي‌كردن يكي از پايه‌هاي آرامش دروني و رشد شخصي و فردي

است. بدين ترتيب ترغيب مي‌شويد كه مهربان‌تر و صبورتر باشيد. آن را امتحان كنيد. از

كشف خود متعجب و شادمان مي‌گرديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦

چند حرف زيبا

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه

چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو

بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو

قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست

داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو

فراموش كرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي

كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز

تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از

رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي

باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام

بدي

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي

بكوشي تا قوي باشي

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا

خوشحال بموني

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۴/۰۴/۸۶

مادرم روزت مبارک

سالروز ميلاد حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن مبارك باد
 
بوى عشق وزيدن گرفته است و سحاب رحمت بر سر شهر مى‏بارد. آنقدر آسمان حرم

ملكوتى است كه گويى دروازه‏هاى بهشت را به روى زمين گشوده‏اند.

شب ميلاد مستوره لاهوتى حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است و زمين و زمان

در پايكوبى و شور به سرور نشسته‏اند....

سالروز ميلاد خجسته فاطمه زهرا (س)، سرور بانوان جهان، عطاي خداوند سبحان،

كوثر قرآن، همتاي امير مومنان و الگوي بي بديل تمام جهانيان و روز زن مبارک.

مادر

تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــــــرداشتن

تا ابـــد آن تـــــاج بــــرســـــــر داشتـن

در بـهشـت آرزو ره ِيــــــــــــــافتـــــن

هـــــر نفس شهــــدي به ساغــر داشتـن

روز در انــــواع نعمت هــا و نــــــــاز

شب بتي چــون مـاه در بـــــر داشتن

جــــاويدان در اوج قــــــدرت زيستـــن

ملـــــک عـــــالــم را مسخــــر داشتـن

بر تو ارزاني که مـــا را خوشتر است

لــــذت يک لحضــــه مـــــــادر داشتن


 
پ.ن : با اینکه کاریکاتور اما عین واقعیت هستش.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

ميم مثل مادر

کاشکي مي شد بهت بگم چقدر صداتُ دوست دارم

چقدر مثل بچه گيام لالايياتُ دوست دارم

سادگياتُ دوست دارم، خستگياتُ دوست دارم

چادر نماز زير لب، خدا خداتُ دوست دارم

کاشکي رو طاقچه دلت آينه و شمعدون مي شدم

تو دشت ابري چشات يه قطره بارون مي شدم

کاشکي مي شد يه دشت گل برات لالايي بخونم

يه آسمون نرگس و ياس تو باغ دستات بشونم

لالايي لالايي لالالا

بخواب که مي خوام تو چشات ستاره هامُ بشمارم

لالايي لالالالالا

پيشم بمون که تا ابد دنيا رو با تو دوست دارم

دنيا اگه خوب اگه بد با تو برام ديدنيه

باغ گلاي اطلسي با تو برام چيدنيه

مـــــــادر! مـــــــادر!

بهت بگم چقدر صداتُ دوست دارم

لالايياتُ دوست دارم ، بغض صداتُ دوست دارم

مـــــادر! مـــــادر!

لالايــــــي لالايـــــــــــي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

يادت هست

يادت هست؟  

کودکي مان را

شب ها و روزهايي را که گم شده بودند

دل هايي که پرپر مي زد

براي فرياد گنجشکک ها

يادت هست؟

دو بادبادکي که در هم پيچيدند

و من فکر مي کردم که دعوايشان شده

و تو گفتي:

« آن ها عاشقند. بايد با هم باشند»


و بعد رقصيدن برگ ها را ديديم

زرد ، قرمز ،نارنجي -

که باهم عشقبازي مي کردند

درخت هايي که خوابيدند

گنجشک هايي که پريدند

و سپس...

هيچ کس نبود

زمستان که شد

نه تو بودي نه من

من گمشده شب بودم

تو روز را گم کرده بودي

من پريشان تو بودم

تو دل را بازيچه مي خواستي

دلي که يخ مي زد

در دست سردت

يادت هست؟

برايت آشفتم

غريبانه گفتم:

« هميشه با من باش!»

چه زود

روزها رفت

حالا...

برايت مي نويسم

از آن چه ديدم و نديدي

از هر چه داشتم و نخواستي

از آن که بودم و تو نبودي

حالا...

که رنگ نگاهت ، از يادم رفت

حالا...

که پژمردم...

از دست دادم...

از دست رفتم...

حالا...

برايت مي گويم از دردي که مي آزاردم

مي نويسم برايت از دستي که با من بود و دلي که بي من

و نگاهي که غريبه شد با احساسم

حالا فقط يک خاطره دارم

که هر شب تازه مي کنمش:

« کودکي»

اگر چه دلم برايت تنگ شد

و براي معصوميتي که از دست رفت -

اما هنوز جاي خالي تو هست

و هنوز هست دلي که بي تابي کند...

براي نگاهت

ماه من!

برايت مي نويسم که بداني

اگرچه دوستت ندارم!!! اما ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

آرزوهاي عاشقانه

عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه هاي باريک خود به هر سو مي

کشاند.قلبم مي پد و مرا صدا مي زند و از من مي خواهد که با او در احساسش

شريک شوم.از من مي خواهد که براي او کمکي باشم تا آرامتر به ضربان درآيد

با ياد او هر لحظه اشکهايم بر من چيره مي شودو ياراي مقابله را از من ميگيرد

آه دل من تو با من چه کردي؟چرا؟

آرامش زندگي پر از نشاطم جاي خود را به طوفاني عظيم و دردي جانکاه داده.و من

توان مقابله با آن را ندارم

خدايا من دلم را به تو سپرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه هاي دل پر احساسم

را تنها براي يک نفر باز کني.کسي که بتوانم در دنياي پر از عشق او گم شوم و خود

را ياراي مقابله با احساسي که او نسبت به من دارد و احساسي که خود نسبت به او

دارم نبينم.از تو خواسته بودم که اگر دروازه هاي دل من را براي او باز کردي من را در

درياي عشق بي انتهاي او غرق کني

اما چه سود؟

کاش توانايي بيان احساسم را داشتم.کاش زبانم از بيان آن عاجز نبود

کاش او را با لبخندي از عشق سرمست وجود خود مي کردم

کاش مي دانست که چگونه دل در گروي عشق او سپرده ام

کاش مي دانست که انتظار در زندگي پر احساس من به پا يان رسيده و من تفاوت

اين احساسي را که تنها نسبت به او دارم با تمامي احساس هايي که در زندگيم

داشته ام باور کرده ام

اما چه سود؟

اي کاش هاي من هرگز به حقيقت تبديل نمي شود. هرگز

خدايا نمي دانم چرا با من اينگونه کردي.من تو را باور دارم و تو تمامي اعتماد من در

زندگي هستي.کليد دروازه هاي دلم را نيز به همين دليل به تو سپردم

اما چه سود؟

اينک که تو آن را باز کرده اي من نمي توانم جوابگويي به آن باشم

چرا اگر لحظه بزرگ زندگي من فرا رسيده و تو آن را برايم فراهم کردي.زندگيم به

سويي مي رود که هر لحظه بيشتر مرا در خود غرق ميکند؟چرا نمي توانم تصميمي

بگيرم که سراسر زندگيم را پر از نشاط کند؟چرا قادر نيستم نه دلم را باز پس گيرم و نه

قادرم رهايش سازم تا با پش هاي تند و بي اندازه اش مرا به سمت دنياي متفاوتي

بکشاند؟

خدايا نميدانم در کدامين برزخ زندگي دست و پا ميزنم.نميدانم اين راهي که در آن

قصد حرکت دارم مرا به کدامين وادي ميکشاند

زماني حاضر بودم هر بهايي را براي دلي که از احساس مالامال باشد بپردازم.مي

خواستم رنگ عشق را به تمامي زندگيم بزنم.مي خواستم که زندگي سياه و سفيدم

را با آن رنگي کنم

اما حالا زندگي من با وجود عشق نه تنها رنگي نشده است.بلکه تنها رنگي که درآن

به چشم مي خورد سياهي است

وقتي صدايش را در ذهن خود مرور مي کنم مي بينم که در آن لحظه صداي او

آرامشي بس عظيم براي دل خسته من بود.صدايش نويد امنيتي بزرگ بود.امنيت

وآرامشي که مي توانم تا ابد ان را از آن خود کنم

مي دانم که او نيز احساسي همانند من دارد.مي دانم که دوستم داردوميدانم که

دلش را با همه وجود به من داده است.اما

خداوندا قادر به اسير کردن اين دل که هر لحظه با هيجان بيشتري مي ?پد نيستم.اما

اين را نيز ميدانم که در زندگي کنوني من جايي براي عشق نيست.خداوندا راهي

براي من نمانده.مرا ياراي مقابله نيست.دلم مرا ميکشاندتا به سوي عشق او پرواز

کنم.اما من چاره اي جز تحمل اين فشار حاصل از کشش قلبم ندارم.چاره اي برايم

نمانده چون ميدانم که هرگز نمي توانم به آن پاسخي مطابق با خواسته دلم بدهم

کاش هرگز تا آخرين لحظه زندگانيم قلبم براي کسي نمي تپيد که مجبور باشم تا

اين پش را در نطفه خفه کنم

کاش هرگز از خداوند نخواسته بودم که در دلم احساسي زيبا تر از همه احساس

هاي دنيا قرار دهد

اما صد افسوس که اين اتفاق افتاده و من در دنياي لبريز از تنهايي خود مجبور به

کشتن احساسي هستم که روزي آرزوي به دست آوردنش را داشتم.مي دانم که

روزي پشيمان خواهم شدو افسوس لحظه هايي را که در آن هستم خواهم خورد.اما

اين را نيز ميدانم که زندگيم دگرگون تر از آن است که بتوانم کاري براي اين احساس

غريب اما دوست داشتني انجام دهم

زماني آرزو ميکردم و از خداي خود مي خواستم که عشق را در زندگيم وارد کند.اما

خدايا چرا حالا؟چرا زماني که با سختي هاي زندگيم دست و پنجه نرم ميکنم.آن را که

برايم بيش از هر چيزي در زندگيم ارزش داشت به ارمغان آورده اي؟

نميدانم.هيچ چيز نميدانم.حکمت تو را نيز نميدانم.اما اين را مي دانم که در اين لحظه

آرزو دارم که به من تواني دهي و قدرتي بخشي که بتوانم اين عشق را فراموش کنم

و آن را از دل خود خارج کنم و کم کم در گوشه اي از ذهنم جاي دهم

به اميد تو که سرور عشاق جهاني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

برات بميرم

يادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشي الهي بميري

اگه دوستم نداشته باشي، غيرِ‌ من کسي رو داشته باشي الهي بميري

بعدش برات نوشتم، هَمَرو دروغ نوشتم، خودم بميرم

اگه تو يه روز خواسته باشي که منو نداشته باشي

خودم ميميرمممممم

برات بميرم برات بميرم برات بميرم

نبيني قهرِ خدا رو، بدي هاي روزگارُ

الهي نميري الهي نميري

بمونه سايت روي سرم ، مي دوني برات در به درم

الهي نميري الهي نميري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

قصه اينجوري شروع شد

خواستن تو تا هميشه

گريه و اشک شبانه

تو مي دوني تا هميشه

 من به ياد تو مي مونم

هرچي که ترانه دارم

واسه ي چشات مي خونم

واسه داشتن دستات

لحظه هام پر از بهونه اس

ديدن صورت ماهت

يه خيال عاشقانه اس

اگه تو بخواي مي ميرم

جون به دستات مي سپارم

منو با حضورگرمت

عاشق وترانه خون کن

با نگاه پاک و معصوم.

دل سردمونشون کن

تو مثه اب و نفس باش

واسه اين عاشق مجنون

رو تن اين خاک تشنه

تو ببار هميشه بارون

توي کوچه هاي اميد

آزوم رنگ تو داره

تو بيا اميد من باش

تا چشام بارون نباره

زندگي رنگي نداره

اگه تو نيايي کنارم

جز تومن کسي ندارم

تا ابد تو هستي يارم

تو زمستون سياهم

تو دلم جوونه کردي

منو تا خدا رسوندي

قلبمو نشونه کردي

تو اگه پيشم نباشي

شب من سحر نميشه

فاصله بين من و تو

ديگه در بدر نميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

شب عاشقي

شب مهتابي، در كنار هم زيستن را آغاز كرديم.

هر لحظه شرار آتش چشمانت، وجودم را آتش مي زند.

و من سر مست از باده وجود تو بودم.

آن شب پيمان و فا و پايداري ميان قلبهاي ما بسته شد.

تو دونسته بودي كه چه خوش باورم من

قسم خوردي كه عاشقتريني، صادقتريني.

گفتي:دلت مثل يك درياست.

گفتي:باغ سبز وجودت براي من يك دنياست.

گفتي: ستاره شبهات منم

گفتي:همسفر راهت منم.

گفتي:از عشق و مستي

از شور و هستي

تو دونسته بودي، كه چه خوش باورم من.

حالا بيا

باز هم بگو

بگو از عشق ، از شور، از هستي، از من

من كه ديگر تنها جز نامي بيش نيستم.

من كه ديگر جز مردابي راكد هيچ نيستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

چشماتو ديدم

وقتي كه چشماتو ديدم ديگه هيچ غمي نديدم

دل بامن حرفتو مي زد وقتي که بهت رسيدم

ديگه غم نيست توي قلبم وقتي که بگي عزيزم

مي خوام برگردي دوباره که تواين شهر غريبم

توگل وسبزه ونوري تو خودت عشقي،غروري

وقتي که به من مي خندي خيلي خيلي مهربوني

وقتي توباشي کنارم ديگه هيچ غمي ندارم

من باغم کاري ندارم ديگه من مثل بهارم

تامياي کنارمن واميشه گلها

عزيزم دوستت دارم من قديه دنيا

عزيزم بيا کنارم تابگم خاطره هارو

وابکن دفترعشقوتابگم دردو غمارو 

وقتي كه چشماتو ديدم ديگه هيچ غمي نديدم

دل بامن حرفتو مي زد وقتي که بهت رسيدم 

ديگه غم نيست توي قلبم وقتي که بگي عزيزم

مي خوام برگردي دوباره که تواين شهر غريبم

توگل وسبزه ونوري تو خودت عشقي،غروري

وقتي که به من مي خندي خيلي خيلي مهربوني 

وقتي توباشي کنارم ديگه هيچ غمي ندارم

من باغم کاري ندارم ديگه من مثل بهارم

تامياي کنارمن واميشه گلها

عزيزم دوستت دارم من قديه دنيا

عزيزم بيا کنارم تابگم خاطره هارو

وابکن دفترعشقوتابگم دردوکه من توروديدم من به آسمون رسيدم

توشدي عشق واميدي که توروياهام مي ديدم

توکه نيستي کنارم غم بامن همسفره

دردودل هاموتوگوش کن که دلم پرازغمه

روزوشب اين شده کارم که مثل بارون ببارم

يا چشماي قشنگت نمي زاره که بخوابم

مني که دلم گرفته توبيا وغم هاروپاک کن

عزيزم عشق رونگه داروهمه چيزرورهاکن

وقتي که مياي توکوچه دل من مي شه ديونه

گوش کنين مردم دنيا يارمه داره مي خونه

وقتي که گلي مي چينم توروتوي اون مي بينم

عزيزم قديه دنيامي خوامت برات بميرم

مردومردونه به حرفام گوش بده که خيلي تنهام

آخه من خيلي غريبم تويي امروز توي فردام

وقتي من دلم گرفته توي اين هفت روزه هفته

توبگو چکار کنم من توبگوتواي فرشته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

براي يکروز هم که شده

پشت پلکت پنهان شوم
 
آنوقت خواب هم که باشي
 
مي توانم چشمت را تماشا کنم
 
روي گوشه و کنار سپيدي چشمت قدم مي زنم
 
کنار نهرهاي خونين شکسته ات مي نشينم
 
دست و صورتم را مي شويم
 
تا لبه سياهي چاه مردمکت مي آيم
 
درونش سنگي مي اندازم
 
صدايش که نيامد
 
مي روم تو تا پيدايش کنم
 
ميانه راه درون چاه تنگترت مي روم
 
انتهاي چاه که رسيدم
 
آنجا تا صبح آرام مي نشينم
 
مي نشينم تا پلکت طلوع کند
 
تا نور ته چاه را روشن کند
 
از آنجا هر کجا را که نگاه کني
 
من نيز خواهم ديد
 
شب وقتي پلک خمارت نيمه باز شد
 
از چاه بيرون مي آيم
 
پايم را درون آب سرخ نهرهايت مي گذارم
 
و از گوشه چشمت بيرون مي آيم
 
اگر در آينه چشمت را نگاه کردي
 
رد پايم را تماشا کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

اخرين لحظه ديدار

در اخرين لحظه ديدار به

چشمانت نگاه كردم و

گفتم بدان اسمان قلبم

با تو يا بي تو بهاريست

همان لبخندي كه توان را

از من مي ربود بر لبانت

زينت بست.

و به ارامي از من  فاصله

گرفتي بي هيچ كلامي.

من خاموش به تو نگاه مي كردم

و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت

نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه

اسمان بهاري يعني ابر

باران رعد وبرق و طوفان

ناگهاني

و اين جمله ،جمله اي

بود بدتر از هر خواهش

براي ماندن و تمنايي

بود براي با او بودن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

ساحلي دور

تو در چشم من همچو موجي

خروشنده و سركش و نا شكيبا

كه هر لحظه ات مي كشاند بسويي

نسيم هزار آرزوي فريبا

تو موجي

تو موجي و درياي حسرت مكانت

پريشان رنگين افقهاي

فردا

نگاه آلوده ديدگانت

تو دائم بخود در ستيزي

تو هرگز نداري سكوني

تو دائم ز خود ميگريزي

تو آن ابر آشفته نيلگوني

چه مي شد خدا يا

چه ميشد اگر ساحلي دور بودم ؟

شبي با دو بازوي بگشوده خود

ترا مي ربودم ... ترا مي ربودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

ده ثانيه

ده ثانيه تا انتها                          

پايوني بي سر و صدا

بي خبر از هر شب و روز          

من و يه شمع نيمه سوز

يکي گذشت از ثانيه                         

نه تاي ديگه باقيه

اي کاش تو لحظه اي که رفت          

ميديدمش يه بار ديگه

اون دور بود و تو حسرت                

ثانيه ها که ميگذشت

اي کاش که اين يک ثانيه                

بي بودنش نميگذشت

ساعت ميگه دو ثانيه                      

هش تاي ديگه باقيه

يه عمر نشستم منتطر                       

کي ميگه اينا بازيه

فقير بودن جرم منه                      

عاشق بودن تنها گناه

يه عمري چش به در بودم           

اين آخرا هم چش به راه

ساعت بازم بهم ميگه                      

سه ثانيه رفته ديگه

خبر داري چه زود گذشت                 

مونده فقط هفت ثانيه

هي با خودم گفتم مياد                          

اميدتو ندي به باد

داد ميزدم پس کي مياي                       

کسي جوابمو نداد

من موندم و دو ثانيه                          

ازم فقط اين باقيه

ثانيه پشت سر هم               

رفتن تا شيش و هفت و هشت

لحظه تو گوشام داد ميزد               

هشت ثانيه ازت گذشت

من موندمو دو ثانيه                           

ازم فقط اين باقيه

هنوز نشستم منتظر                            

چشم اميدم ساقيه

آي اي خنک باد سحر                  

واسش ببر تو اين خبر

بگو که من تا آخرين                 

خيره بودن چشام به در

ثانيه نهم که رفت                          

مونده فقط يه ثانيه

سرت سلامت نازنين                      

از من يه لحظه باقيه

قسمت نشد ببينمت                          

شايد که لايق نبودم

منتظرت موندم يه وقت                   

نگي که عاشق نبودم

ثانيه ده گل ياس                       

راحت شدم ديگه خلاص

آزاد شدم ميام پيشت               

بي واهمه بي هيچ هراس

قشنگ ترين ثانيه ها             

اين ده تا بود که زود گذشت

روياي شيرين بود اونا                

چون با خيال تو گذشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

دوباره عشق

دوباره عشق تو يادآور زيبا ترين لحظه هاي زندگي بود

دوباره ياد و خاطر تو مرا از شب هاي تاريک و سياه غربت گذراتد و به صبح سفيد

رساند

دوباره من با طلوع عشق تو زنده شده ام ولي اين بار در انتظار غروب نخواهم

نشست

تو مرا به بهار پيوستي و از پاييز گسستي

غروب دل انگيز و پاييز زيباي برگريز هميشه براي من زيبا بوده اند ولي پيش چشم

هاي تو هيچ چيز زيبا نيست

بعد از تو دگر هيچ هيچ چيز زيبا نيست و تنها زيبايي براي من پاکي تو سادگي تو و

صداقت توست

من جز اين از تو نمي خواهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

خدايا

خدايا من از اين دنيا دگر هيچ نمي خواهم

هيچ

من نه آن انگشتري الماس برتر بودن را مي خواهم

نه حتي بودن را

من لحظه ها را تمام به بنده هايت مي بخشم

تمام لحظه هاي زندگيم را

فقط در مقابل يك چيز

فقط در مقابل يك لحظه

يك لحظه ي ناتمام كه بدانم او با من است

در كنار من

با من اما نه براي من

كه من با او هستم و براي او و مي دانم او باز هم مرا نخواهد ديد و نخواهد فهميد

چون سايرين

خدايا به من فقط يك لحظه فرصت بده تا طعم اين بودن را بچشم

خدايا به من فقط يك لحظه فرصت بده تا اين بودن را لمس كنم

و پس از آن تمام لحظه هاي عمرم را به بندگانت ببخش

خدايا قول مي دهم كه عهد نشكنم و طمع نكنم

خدايا فقط براي يك لحظه ، يك لحظه اي كه براي من يك لحظه ي نا تمام است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

خدانگهدار

آهاي خوشكل عاشق

آهاي عمر دقايق

آهاي وصل به موهاي تو سنجاق شقايق

آهاي أي گل شب بو

آهاي گل هياهو

آهاي طعنه زده چشم تو به چشمهاي آهو

دلم ناله عاشق

آهاي بنفشه تلخ

نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پر پر

من كه دل به تو دادم

چرا بردي ز يادم .بگو با من عاشق

چرا برات زيادم

آهاي صداي گيتار

آهاي قلب رو ديوار

اگه دست توي دستام نزاري

خدا نگهدار خدانگهدار

دلت ياس پر احساس آي مريم نازم

تا اون روزي كه نَفْسم بزنه ترانه سازم

برات ترانه سازم

تو آهنگي و سازم بيا برات مي خوام از اين صدا قفس بسازم.

آهاي خوشكل عاشق آهاي عمر دقايق آهاي وصل به موهاي تو سنجاق شقايق

آهاي أي گل شب بو

آهاي گل هياهو

آهاي طعنه زده چشم تو به چشمهاي آهو.

دلم ناله عاشق

آهاي بنفشه تلخ

نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پر پر

من كه دل به تو دادم

چرا بردي زيادم

بگو با من عاشق

چرا برات زيادم

آهاي صداي گيتار

آهاي قلب رو ديوار

اگه دست توي دستام نزاري خدا نگهدار.

خدانگهدار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

تو كجايي

همون حس غريبي كه هميشه با مني

تو بهوونه ي هر عاشق واسه زنده بودني

تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد

مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد

چه غريبونه گذشتند جمعه هاي سوت و كور

هنوزم اما نرسيدي اي تجلي ظهور

با تو ام، با تو كه گفتي، تكيه گاه عاشقايي

ميدونم يه دنيا نوري، ساده اي، بي انتهايي

مث لالايي بارون، تو كوير بي صدايي

تو خود عشقي، ميدونم، ناجي فاصله هايي

تو همون حس غريبي كه هميشه با مني

تو بهوونه يه هر عاشق باسه زنده بودني

تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد

مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد

عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي

غايب هميشه حاضر تو كجايي، تو كجايي

تو كجايي، تو كجايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

تو را با ديگري ديدم

تو را با ديگري ديدم که گرم گفتگو بودي

با او آهسته مي‌رفتي سرا پا محو او بودي

آه...     آه    ...   آه   ...

صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردي

شکستي عهد ديرين را گنه کردي گنه کردي

گناهت را نمي‌بخشم گناهت را نمي‌بخشم

چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم

چه عمري را که بيهوده به پاي تو هدر کردم

تو عمرم را تبه کردي گنه کردي گنه کردي  

همين بود آن وفايي را که مي‌گفتي

همين بود آن صفايي را که مي‌گفتي

تو که خود اينچنين بودي چرا روزم سيه کردي

گنه کردي گنه کردي 

گناهت را نمي‌بخشم گناهت را نمي‌بخشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

تو چشات زُل مي زنم

وقتي تو چشات زُل مي زنم، با غمِ نگات فال مي زنم

وقتي مي بينم دوستم داري، از تهِ دلم داد مي زنم

اگه يه روزي فرشته ها بخوان تو رو زودتر ببرن

به اونا مي گم که از قديم ماهي رو با تنگش مي برن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

بي تو بودن

در اين فصل عطش تنها تو را من چشم در راهم

بيا اي ابر باران زا تنها تو را من چشم در راهم

شبي سرد است و طوفاني و اين را خوب ميداني

که تا خورشيد تا فردا تو را من چشم در راهم

چرا يک شب نميسوزانيم اي عشق اي آتش

که چون پروانه بي پروا تو را من چشم در راهم

در آنجا آسمان با چشمهايت جشن ميگيرد

در اينجا روزها شبها تو را من چشم در راهم

دل من عاقبت در حسرت پرواز ميميرد

پرستو را کبوتر را تو را من چشم در راهم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦

از سوي يار

نسيم ملايمي وزيدن گرفت

حس ميکنم

از سوي يار خبر آورده است

ديار يارم سبز بود

و در آن زيبا برکه اي بود که کينه ها را ميشست

اشکهائي بود که در فراق يار پائين آمده بودند و قلبي بود

که براي ديدن يار در حال تپيدن بودو من بودم و هزارها آرزو

تنهائي هائي که از آمدنش ميترسيدم و عزيزي که از دست داده بودم

و غمي که در دلم سنگيني ميکرد.

آه از دوري و فراق

آه از تنها بودن و گوشهاي نشستن

و با آمدن بهار غمهائي که در دلم بودند مردند و غنچه هاي شادي

که امکان روئيدن نداشتند شکفتند .

اشکهايم خشک شدند

و بار ديگر لبخند بر لبانم نشست و همراه نسيم به ديار يار هجرت کردم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۳/۰۴/۸۶

طايفه سنگدلان

گفتي كه من از طايفه سنگدلانم به خدا نه

يا عاشق اين هستم و يا عاشق آنم به خدا نه

هر جا كه تو رفتي و به هر كس كه رسيدي

گفتي كه من از قوم جدايي طلبانم به خدا نه

چون اهل سكوتم نه اهل هياهو

تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم

پنهان شده در زير سكوتم هيجانم

تقصير ز من نيست ديوانه تو اهل سخن نيست

هر بار دلم خواست تا يك دله باشم

هر بار دلم خواست حرفي زده باشم

ديدم كه همان لحظه گفتن نگرانم

تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم

لحظه سوختنم سينه افروختنم عاشقي آموختنم

همه تقديم تو باد

هي نگو حرف بزن يه جهان شعر و سخن

قصه هاي دل من همه تقديم تو باد

شور و حال سازم

گرمي آوازم شعر عاشق سازم

همه تقديم تو باد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

به من نگاه کن

(به ياد مهستي )

به من نگاه کن واسه يه لحظه

نگات به صدتا آسمون مي يرزه

من از خدامه بکشم نازتو

تا بشنوم يه لحظه آوازتو

من از خدامه پيش تو بمونم

جواب حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم ديوونت

سرم بذارم رو شهر هم نشونم

من از خدامه بموني کنارم

من که به جز تو کسي را ندارم

من از خدامه که نباشه دوري

فقط دلم مي خواد بگي چه جوري

من از خدامه که يه روز دعامون

بره تو آسمون پيش خدامون

بهش بگيم که بعد اون همه درد

خدا يه بار نگاهي هم به ما کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

نامه اي بر اب و بر باد (۲)

8 ماه گذشت

از اخرين روزي كه دعا

كردم

از اخرين روزي  كه

التماس كردم به خدا

تا شايد

دنيايش بايستد

تا شايد قطار سرنوشتش

را متوقف كند

تا قلم را از دست انكه

ميگويند سرنوشت را

مينويسد

بگيرد

اما

نه اشكهايم

نه دعاهايم  ونه

التماسم

هيچ كدام نتوانستند تا

دنيا را نگه دارند...

من اينجا

روي زمين تو را از

دست دادم

اما انتظار داشتم كسي

در اسمان صدايم را

بشنود

چه بيهوده بود...

روزهايم به سختي شب

ميشوند

وشبهايم بي انكه  نشاني

از تو حتي در خواب

داشته باشند

صبح ميشوند

8ماه قبل فكر ميكردم بي

تو هرگز نفس نخواهم كشيد

اما 8 ماه است كه هنوز

خورشيد از جاي هميشگي

اش طلوع ميكند

و من نفس ميكشم

بي تو...

به كسي ميمانم كه گويي

از خوابي طولاني

برخواسته است

گويي كابوسي را پشت

سرگذاشته

در و ديوار اين شهر

چقدر اشنايند

صبر كن

من با كسي كه دنيايش

بودم

كه دنيايم بود

از خيابانهاي اين شهر

گذشته ايم

اما امروز...

چه تلخ است بي تو رفتن.

از ان عشق رويايي

از ان افسانه كه 5 سال

از عمرم را به اندازه 50

سال طولاني كرد

از ان همه قول و قرار

جز طپش هاي گاه و بي گاه

قلب خسته ام    كه به ياد

خاطراتمان ميافتد

دستهايي كه ميلرزند

نگاهي كه خيره مانده

و دلي كه قول داده ديگر

نلرزد

چيزي بجا نمانده

كاش ميشد زمان را به

عقب برگردانم

به  ساعت يك ظهر 30

خرداد81

شايد  اگر انروز دلم را

ميكشتم

4سال بعد

هرگز نميديدم

كه در 30 خرداد 85

روزي كه براي هردويمان

مقدس ترين روز بود

پيمان با غريبه اي

ميبندي

ميبيني

روزي كه براي تاريخ

پيوندمان تعيين كرده

بودي

حالا

كابوس من شده

8 ماه از ان كابوس تلخ

خرداد ميگذرد

حتما ميداني

كه تقريبا همه چيز ها

را يكبار بي تو تجربه

كرده ام

اولين پاييز

اولين زمستان

و حالا اولين بهار بي

تو

ميبيني...

هنوز هم باور نميكنم

وقتي كنار هم بوديم

3نفر بوديم

من   تو   و عشق

امروز بي انكه كنارم

باشي  4 نفريم

تو و عشق

من و عذاب...

كسي هست كه مرا بيدار

كند و بگويد:

چقدر ناله ميكردي در

خواب

كابوس ميديدي؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

ياد ِ دوست

هر زمان كه از جور ِ روزگار

و رسوايي ِ ميان ِ مردمان

در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،

و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
 
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،

و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،

كه دلش از من اميدوارتر

و قامتش موزون تر

و دوستانش بيشتر است.
 
و اي كاش هنر ِ اين يك

و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
 
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم

كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام

كمترين خرسندي احساس نمي كنم.

اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
 
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
 
و آنگاه روح ِ من

همچون چكاوك ِ سحر خيز

بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته

و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند

و با ياد ِ عشق ِ تو

چنان دولتي به من دست مي دهد

كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد

و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

گله دارم

ميان قاصدكها مي شود از حرير خانه ساخت

تن پوشي از بهار و ستاره

تو فرياد مي زني كه سكوت دژخيم شب خواهد شكست

و خورشيد آيا هنوز براي طلوع ترديد دارد؟

خستگي بار سفر را از تن به درخواهيم كرد

اگر دست نوازشگر نسيم غبار از تنهايمان بيرون كند

غصه ها را مي شود جارو كرد؟

من از تو مي پرسم در هياهوي اين دشت، سراغ نواي مهرباني را مي گيري كه

لطافتنش را رهگذران بي خيال حس نخواهند كرد

دستي سبز مي خواهم

سراغ از كه بگيرم؟

چرا اين جاده خاموش لب وا نميكند تا بدانم كه انتها و پايان كجاست؟

تا كجا بايد رفت؟ تا كجا مي توان رفت؟

از اويي كه رفت

از اويي كه نماند تا ببيند دشنه فراقش تا كجاهاي تار و پود اين قلب دردمند را دريده،

گله دارم

از اويي كه ناجوانمردانه سيلي روزگار را بر كبود صورتم ديد و رنگ نباخت

و من چه مظلومانه در خود فرو مي برم اعترافي را كه بايد سالها پيش با فرياد بر

سرش مي كوبيدم

ديگر نفسي نمانده كه بشود از اين دل زخمديده و مجروح داد سخن داد

هواي تو ديگر در سرم نيست، نبايد از تو رنجيد

دست سنگين زمانه اينگونه بر زمينم كوفت

مرحمي نيست تا بشود بر اين زخم كبود بگذاري

و اين زخم هم ديگر بهبود يافته

و شايد هم كهنه شده ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

دسته گل تو

گلنداما ، بسويم دسته اي گل

فرستادي، مرا پروانه کردي

مرا کاشانه چون غمخانه اي بود

تو اين غمخانه را گل خانه کردي

زدست قاصدت گل را گرفتم

بهر گلبرگ آن صد بوسه دادم

پس از آن ، با دلي آکنده از عشق

به آرامي به گلداني نهادم

شبانگه گرد گل پروانه گشتم

بياد تو به گل بس راز گفتم

حکايت ها که با تو گفته بودم

بجاي تو به گلها باز گفتم

ميان دسته اي گل « زنبقت» را

زا اشک چشم گريان آب دادم

«بنفشه » را به ياد گيسوانت

بانگشتم گرفتم تاب دادم

گل ناز تو را بوسيدم از شوق

ولي آن گل کجا ناز تو را داشت

نشاني داشت از بوي تو اما

کجا چشم فسونسار ترا داشت

بروي برگ زيباي « گل سرخ »

نهادم با دلي غمگين لبم را

به اميدي که با ياد لب تو

بصبح آرام بشادي يک شبم را

ولي هر چند بوسيدم گلت را

دل تنگم چو غنچه نشکفت

در آنحالت که گرم بوسه بودم

« گل سرخ » تو در گوشم چنين گفت

گل سرخم مخوان اي عاشق مست

که من پيش لب يار تو خارم

به سرخي گرچه دارم رنگ آن لب

ولي شيريني و گرمي ندارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

در غم تو

من در غم تو ، تو در وفاي ديگري

دلتنگ تو من ، تو دلگشاي ديگري

در مکتب عاشقان کي روا باشد ؟

من دست تو گيرم ، تو پاي ديگري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

در پي يافتن

پاي در اين راه نهادم  و هنوز

در پي يافتن واژه ي زيباي سعادت

و رها گشتن از اين بهت غم آلود

در تکاپوي رسيدن به کجا آبادم ...

و نمي دانم

در اين شهوت بي وفقه روييدنم اما

بخت مدفون شده ام ،

ميوه ي شاخ چه درختي است ؟!!

عاقبت،

چه کسي تيزي دندان حقيقت

به تن ميوه نورسته اميد،

فرو خواهد کرد؟

من نمي دانم....  

شايد روزي قلبم را كه در گوشه ي از دنيا جا گذشته ام، در پشت آن ديوارهاي متروكه

شهر پيدا كردم و براي هميشه سپردم به چشمهاي يک غريبه ...!

مي نوازم يادت را...

رد پاي تو هنوز مانده بر روي غروب لحظات...

تو نرفتي زينجا

ياد تو پر شده در خاطره ها ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

چشم ياري

چند روزي هست حالم ديدني است حال من از اين و آن پرسيدني است

گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفأل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما ز ياران چشم ياري داشتيم ،خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

بي تو

بي تو دنيا بر سرم آوار شد بين ما هر پنجره ديوار شد

بار ديگر ياسمن و شقايق و شب بوها آمدند اما تو نبودي.

بار ديگر سرپنجه باران بر شيشه ها تلنگر زد اما تو نبودي

بار ديگر زنگ مدرسه به صدا درآمد اما تو نبودي

آفتاب بود اما تو نبودي، همه بودند اما تو نبودي

با ز هم صداي آن خواننده خوش صدا در كوچه بود اما تو نبود

با زهم گون تنها از نسيم پرسيد به كجا چنين شتابان؟ اما تو نبودي

تو هم با نسيم كوچيده بودي، اي پرنده مهاجر چه بيرحمانه ما را در ميان آدمكها رها

ساختي و يه سوي پريان رفتي چه بيرحمانه در اين شب سفر ما را در ميان كوچه

هاي وحشت تنها گذاشتي مگر نمي دانستي براي ما در به در بودن رنج آور است؟

مگر نمي دانستي وقتي تو نيستي نفسهايم يكي يكي به ياد تو آه مي شود؟

به جستجوي تو بر درگاه كوه مي گريم، چه زيبا آمدي و چه زيبا رقتي

در شعله اي كه يادگار پرمته در زنجير است مثل يك پروانه زرين بال در شعله شمع

آرام گرفتي مگر مي شود بوي پيراهنت را از فضاي سرد اين خانه زدود؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

چهره

هيچ کسي پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسائيکه واسشون مهم بودم

همه شايد يه جوري مرده بودن

وقتي رفتم کسي غصش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب ميدونم مهتابي بود
 
دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و نا شناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

من بسوزم

خوشست خلوت اگر يار يار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

روا مدار خدايا که در حريم وصال

رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد

بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزي که در سخن باشد

هواي کوي تو از سر نميرود آري

غريب را دل سرگشته با وطن باشد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

عشق بورزيد

اي همه مردم

در اين جهان به چه کاريد؟

عمر گرانمايه را چگونه گذاريد؟

هر چه به عالم بود اگر به کف آريد

هيچ نداريد اگر عشق نداريد

واي شما دل به عشق اگر نسپاريد

گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد

عشق بورزيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

از خدا پرسيد

از خدا پرسيد خوشبختي را کجا ميتوان يافت

خدا گفت آن را در خواسته هايت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم

با خود فکر کرد و فکر کرد

اگر خانه اي بزرگ داشتم بي گمان خوشبخت بودم

خداوند به او داد

اگر پول فراوان داشتم يقينا خوشبخت ترين مردم بودم

خداوند به او داد

اگر ... اگر ... واگر

اينک همه چيز داشت اما هنوز خوشبخت نبود

از خدا پرسيد حالا همه چيز دارم اما باز هم خوشبختي را نيافتم

خداوند گفت باز هم بخواه

گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم

گفت بخواه که دوست بداري

بخواه که ديگران را کمک کني

بخواه که هر چه را داري با مردم قسمت کني

و او دوست داشت و کمک کرد

و در کمال تعجب ديد لبخندي را که بر لبها مي نشيند

و نگاه هاي سرشار از سپاس به او لذت مي بخشد

رو به آسمان کرد و گفت خدايا خوشبختي اينجاست

در نگاه و لبخند ديگران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

شباويز

شباويز در بستر شب قهقه ميزند از رفتن او و قصه مي گويد براي مرغكان در حال

پرواز.

مرغكاني كه او را با خود مي برند و تو اي عزير مهاجر عطش و بوي پرت را بر سرمان

مي ريزي تا در فراغت، آن پرستوي مهاجر سياه با مرغان هوا پر زند و آن قصه گوي

شبهاي خلوت، قصه سياهش را برايمان باز گويند.

اي عزيري كه سپيدي روز را در شياهي شب آوري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

دوستت دارم

وقتي شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا مي گذارد

و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم

لبخند شيرينت  را ندارم ...حضور آرامت مدتهاست در کنارم نيست

وقتي دلتنگ تو ام اما چشمانت نيست تا بيقراريم را در خود گم کند

وقتي ماه رويت در تاريکي اين شبها بي فروغ است 

وقتي رقص گيسوانت را در سر انگشتانم ندارم

وقتي نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم

وقتي نگاه معصو مانه ات را براي هميشه به خاطره ها سپرده ام

وقتي تنهاي تنهايم و ياد تو تنها مهمان شبهاي بي صبح من است 

من مي مانم و ياد تو  و دلي پر درد

سفره اي از عشق و غزل... و شمعي که به ياد چشمان روشنت تا صبح مي درخشد

در خيالم ... برايت کلبه اي در سبزترين خلوت دنج خدا مي سازم ...

و با خواهش نگاهم تو را به اين ضيافت عاشقانه مي خوانم

به دستان لطيف و کوچکت هزاران بوسه مي زنم

نياز دلم را با ناز نگاهت پيوند مي زنم هزاران گلبرک شقايق را نثار لبخند

نگاهت مي کنم

و با تو تا اوج آبي عشق پر ميکشم  

با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است

تو را مي خوانم

غزل هاي خاموش دلم را بي دغدغه تا بلنداي وجود فرياد ميزنم

دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

تمنا

من تمنا کردم

که تو با من باشي

تو به من گفتي

هرگز ? هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا غصه اين

هرگز کشت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

تصوير آخر

باز يك شب يك دريچه ، دو چشم قشنگ

نامه اي خيس از ستاره ، من و تو چه بيرنگ

عكسي از ديروز دور ، يادي از فصل غرور

پشت سر درد شبانه ، بغضي از جنس ترانه ، ساز نا كوك زمانه

اين همه شعر و سرود ، از تو از عطر تو بود

حلقه هاي بي نگين تو ، قايقي بي سر نشين تو

راه و خورجين ، اسب و زين تو ، بدترين و بهترين تو ، سهم من فقط همين تو....

اي چراغ هر چه جادو ، شعله هاي دست تو كو؟

تو دروغي بي فروغي اي چراغ پست كم سوحيف از اشك عاشق من ، حيف از اين

بيهوده بودن

بي دريغ و بينهايت

حيف از اين من

حيف از اين تن

حيف از اين آه ، خواب كوتاه

حيف از اين رنگ سحرگاه

حيف از اين روياي روشن

حيف از اين ترانه من

راحتم ،

بگذار و بگذر ،

رد شو از تصوير آخر.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

بزرگي وشان انسان

بزرگي وشان انسان

،در بزرگي وشان روياهايش

،در عظمت عشقش

،در والايي ارزش هايش

.ودرشادي وسرور تقسيم شده اش نهفته است
 
بزرگي و شان انسان

،در بزرگي و شان افکارش

،در ارزش تجسم يافته اش

،در چشمه هايي که روحش از آن سيراب مي گردد

ودر بينشي که بدان دست يافته،نهفته است
 
بزرگي وشان انسان

،در بزرگي و شان حقيقتي ست که بر لبان جاري مي سازد

،در ياري و مساعدتي که بذل مي کند

،در مقصدي که مي جويد

!و در چگونه زيستن اوست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦

اي شعر

چرا ديگر نمي آيي به ذهن خسته ام اي شعر

چرا ديگر نميگيري سراغي ازدلم اي شعر

چراغم..شعله ام..شمع ام  ولي ديريست خاموشم

ببين در خرمن جانم  دگر بار آتشي اي شعر

کتاب حرفهايم ز مشق عشق خالي ماند

قلم در دست من اينک صدايت ميزند اي شعر

سکوت سرد تنهايي شکسته قامت طبعم

و من هرشب ز عمق دل تو را مي خوانمت اي شعر

سخن بسيار..ذوق اندک..و من سرشار از اويم

چه سازم چاره اي امشب   تو خود بامن بگو اي شعر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۱/۰۴/۸۶

چگونه فراموشت کنم

تو را که از خرا به هاي هرزگي؛ به قصر سپيد عشق هدايتم کردي و عاشقي بيقرار و

ياري با وفا براي خويش ساختي.

آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتي و براي آشک هاي او شانه هايت را

ارزاني داشتي؛و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردي.
 
چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که سال ها در خيالم سايه ات را مي ديدم و طپش قلبت را حس مي کردم؛ و به

جستجوي يافتنت به درگاه پروردگارم دعا مي کردم...

که خدا يا پس کي او را خواهم يافت؟!

چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برايم..برايم تمامي اسم

ها بيگانه شده اند و همه ي خاطرات مرده اند...
 
چگونه فراموشت کنم؟...

تو را که با تو معناي وجود را دانستم براي من ماندگاري تا لحظه اي که خورشيد عالم

تاب بر دنيا مي درخشد. بي تو وجودم پوچ و فاني است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

چگونه باور کنم

نگاهت

بيانگررازدلت نبود!

کاش

اينچنين بود.

نمي دانم

رفتنت را ،

به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟

عشقم ؟

صداقتم ؟

شايد هم صميميتم ؟

بگو تا بدانم !

من که تو را

بارها و بارها

از آن خود دانستم ،

حال چگونه باور کنم که مرا

براي هميشه

تا ابد و قيامت

ترک کرده اي !

چگونه ؟

چگونه باور کنم ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

يك نفر هست

يك نفر هست كه از پنجره‌ها

نرم و آهسته مرا مي‌خواند

گرمي لهجه باراني او

تا ابد توي دلم مي‌ماند

يك نفر هست كه در پرده شب

طرح لبخند سپيدش پيداست‌

مثل لحظات خوش كودكي‌ام‌

پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌

يك نفر هست كه چون چلچله‌ها

روز و شب شيفته پرواز است

توي چشمش چمني از احساس

توي دستش سبد آواز است

يك نفر هست كه يادش هر روز

چون گلي توي دلم مي‌رويد

آسمان، باد، كبوتر، باران‌

قصه‌اش را به زمين مي‌گويد

يك نفر هست كه از راه دراز

باز پيوسته مرا مي‌خواند

مي خواهمت ...

چنانكه شب خسته خواب را ،

مي جويمت ...

چنان كه لب تشنه آب را ،

محو توام ...

چنانكه ستاره به چشم صبح ،

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را ...

بي تابم ...

آنچنانكه درختان براي باد !!

يا كودكان خفته به گهواره تاب را ...

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل ...

ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را ...

حتي اگر نباشي مي آفرينمت !!

چونانكه التهاب بيابان سراب را !!

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي ،

با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را !؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

نامردمان عصر

آتش احتياجم را ديرگاهي است كه در زير خاكستر خاموشي پنهان كرده ام

تبخير اشكهاي نيازم را پرندگان تماشا بر بال ابرها به نظاره نشسته اند.

و شبهاست كه ديگر عكس رخت بر تصوير مهتاب نمي درخشد

آنرا در قاب چشمانم پنهان كرده ام

تا نقش نگاهت بر تار قلبم حك شود

تا تو را از من نربانيد

نامردمان عصر...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

مداد رنگي

كاش مداد رنگي هاي بچگي ام را داشتم تا اين روزهاي خاكستري ام را رنگ مي

كردم

تو جعبه مداد رنگي همه مداد رنگي ها مشغول نقاشي بودن

به جز مداد سفيد .همه مي گفتن اون هيچ فايده اي نداره      

وقتي ظلمت و سياهي شب همه مداد رنگي ها رو فراگرفت    

مداد سفيد تا صبح بيدار بود . مهتاب كشيد ستاره كشيد

و كوچك كوچك شد صبح تو جعبه مداد رنگي همه مداد رنگي ها بودن

جز مداد سفيد هيچ رنگي هم نتونست جاي خالي اونو پر كنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

روز شوم

تو چشات يه زندگي مخفي شده

تو اونو از من نگير

روزي که مرا نام دادند

روزي که آسمان گرگ و ميش گونه بود

و روز در زنجير نور مي رقصيد

روزي شوم بود
 
کودکي که در دستان مست ارديبهشت بيدار شد

و ابر ها برايش باريدند 

من از زبانه هاي نور 

بلعيدم

زمين سبز بود و جايگاه من گرم

روزي که من در نهايت خنده اشک مي ريختم

انگار

روز تولدم بود
 
روز شومي بي تکرار

روزي که  خورشيد نور نداشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

درد نامه

گذر سرد باد از كوچه تنهايي و وحشت، گريز برگها را به همراه داشت

و در گوشه اي از ديوار كاهگلي باغ، نقش دستاني پر از خواهش،

 چشمان رهگذران را لحظه اي به سوي خود مي كشاند.

تا رسيدن اشكهاي آسمان به زمين فرصتي بيش نمانده

و فراموشي دستان خالي

فراموشي احتياج

فرصتي كمتر از يك نفس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

انتظار

از دريچه

با دل خسته ، لب بسته ، نگاه سرد

مي کنم از چشم خواب آلوده خود

صبحدم

بيرون

نگاهي:

در مه آلوده، هواي خيس غم آور

پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر...

در اجاق باده آن افسرده دل آذر

کاندک اندک برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله

مي سوزد...

من در اينجا مانده ام خاموش

برجا ايستاده

سرد

وز دو چشم خسته اشک ياس مي ريزم جاودان:

جاده خالي

زير باران!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

انسان ِ بي آهنگ

انساني كه در دلش نغمه و آهنگي نيست،

با نغمه و آهنگ به وجد نمي آيد،
 
شايسته ترين فرد براي هرگونه خدعه و جنايت و تجاوز و غارت است،
 
روحش چون شب سياه و ملال انگيز

و دلش چون شهريار تاريكي ِ تيره و ظلمانيست.
 
چنين انساني را اعتماد هرگز نشايد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

از جنس شقايق

از جنس شقايق پر داغم

و قليم به نازكاي حرير محبت

و انتظار و صبر را در نگاه خسته ام درياب

كه چه منتظر به كاخ بلند آرزوهايت مي نگرد

براي اين نگاه هاي منتظر چه ارمغاني خواهي داشت؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

من عريانم

من عريانم ،‌ عريانم ، عريانم

مثل سكوت هاي ميان كلام هاي محبت عريانم

و زخم هاي من هم از عشق است

از عشق ‌،‌ عشق ،‌عشق

من اين جزيره سرگردان را

از انقلاب اقيانوس و انفجار كوه گذر داده ام

و تكه تكه شدن ،‌راز آن وجود متحدي بود

كه از حقير ترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد …








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

مطرب عشق

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جايي دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالي

که خوش آهنگ و فرحبخش هوايي دارد

پير دردي‌کش ما گر چه ندارد زر و زور

خوش عطابخش و خطاپوش خطايي دارد

محترم دار دلم کاين مگس قند پرست

تا هواخواه تو شد فر همايي دارد

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال

پادشاهي که به همسايه گدايي دارد

اشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند

درد عشق است و جگر سوز دوايي دارد

ستم از غمزه مياموز که در مذهب عشق

هر عمل اجري و هر کرده جزايي دارد

نغز گفت آن بت ترسا بچه باده پرست

شادي روي کسي خور که صفايي دارد

خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند

وز زبان تو تمناي دعايي دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

مرا فراموش كرده‏اي

آن روزي كه ديگر مرا فراموش كرده‏اي و من هم ...

چه كسي به تو ميگويد ؟ ...

آري ... اين خبر را ...

مردنم را ...

آيا در آن روز نيز همين گونه اي ؟ ...

هنوز بي ياد من ؟ ...

و باز من در اعماق تاريك مرگ خود، هنوز به فكر روشناي و اميد تو ...

و آري كاش ميتوانستم ببينم ...

بي قيد و بي خياليت را...

و كاش رها شدنت را ميديدم، از دست خيالاتي كه هيچ گاه به سراغت نيامدند...

هيچ كس مرا باور نكرد...

باور نكرد، جنگل جان مرا ...

من نيز باور نكردم، جنگلم را،جانم را ...

هيچگاه...

ديگر از تو انتظاري نيست ...

حتي اندكي به من فكر كردن را ...

حتي يك لحظه خنديدن به حال مرا ...

حتي لبخندي از روي شادي براي مرگ من...

كاش بودي ...

فقط يك لحظه در فكر من ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

گرماي تابستان

عشق آرام آرام سر از پستوي خانه بيرون کشيد

و به خورشيد لبخند زد.

بهار دل شکوفه به دامان دواند

و مهر مهري به پايان بي نهايت زمستان زد...

و تو دستم را در دست گرفتي تا در لطافت بهار

گرماي تابستان را فراموش نکنم.....!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

ظرفيت تکميل

بعضي وقتا تا مياي اوج بگيري

يک دفعه به پاهات يک زنجير ميبندن

يکي هم از اون زنجير دستش رو ميگيره

حالا ميتوني اوج بگير !!!

بايد اون طرف رو هم با خودت ببري بالا

اما حواستت باشه تا اوج بگيري خيلي راه ِ

هنوز اول کار اونقدر ميکوبتي زمين

که ديگه يادت ميره پريدن چي بود !

چي برسه به پرواز و اوج گرفتن !!!

اين ديگه ظرفيت نداره ...

اين چراغها اتصالي پيدا کرده ؟

مشکل از اون بالاها نيست

احتمالا چراغها نيم سوز شدن  !

يک وقت برق که ضعيف و قوي نميشه ؟

تا بحال ديدي جريان برق شديد بشه لامپ بترکه !

کشش نداشته

يک جورايي انگار ظرفيت نداشته !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

دلتنگم

آنچنان دلتنگم که نمي دانم بايد چگونه نبودنت را باور کنم !

دلتنگم. دلتنگ لحظه هاي ناب با هم بودن...دلتنگ شنيدن زمزمه دوستت دارم؛ دلتنگ

تکرار هزار باره دوست داشتن و باور کردن عشق. دلتنگ ديدنت؛ شنيدنت و حس

کردن حضورت...

و نمي داني اين دلتنگي که دلهره است و نگراني و حسرت چه شيرين است و چقدر

لذت بخش.

و من از آن روز که دلم براي اين دلتنگي ها تنگ شود؛ ميترسم...

کاش مى شد تو را درك كنم   كوچه ى فاصله را ترك كنم يا كه تركت كنم و بار ديگر  

معناى فاصله را درك كنم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

خدايا

خدايا خدايا خدايا

کجايي؟

خدايا من کجام ؟

من غايم شدم يا تو ؟

گيجم !  گيجتر از هر وقت

چندتا چراغ روشن کن

قربونت

توي اين تاريکي چشمام داره سياهي ميره

گاهي فکر ميکنم براي اون چراغهايي که روشن ميکني بعد از اين تاريکي بايد تحمل

ديدن نور رو داشت!

بسم ا... ، روشن کن ؛








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

دفتر خاطرات

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين

خاطراتي مغشوش

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:

يكنفر در شب كام

يكنفر در دل خاك

يكنفر همدم خوشبختي هاست

يكنفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم

عمرمان ميگذرد

وز سر تخت مراد

پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

حيف

باز يك شب يك دريچه ، دو چشم قشنگ

نامه اي خيس از ستاره ، من و تو چه بيرنگ

عكسي از ديروز دور ، يادي از فصل غرور

پشت سر درد شبانه ، بغضي از جنس ترانه ، ساز نا كوك زمانه

اين همه شعر و سرود ، از تو از عطر تو بود

حلقه هاي بي نگين تو ، قايقي بي سر نشين تو

راه و خورجين ، اسب و زين تو ، بدترين و بهترين تو ، سهم من فقط همين تو....

اي چراغ هر چه جادو ، شعله هاي دست تو كو؟

تو دروغي بي فروغي اي چراغ پست كم سوحيف از اشك عاشق من ، حيف از اين

بيهوده بودن

بي دريغ و بينهايت

حيف از اين من

حيف از اين تن

حيف از اين آه ، خواب كوتاه

حيف از اين رنگ سحرگاه

حيف از اين روياي روشن

حيف از اين ترانه من

راحتم ،

بگذار و بگذر ،

رد شو از تصوير آخر.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦

احساسات دل بريد

بايداز احساسات دل بريد, بايد حريم وجود را با خارهايي که در دلت فرو کردند

حفاظت کني ,بگذار تا آسوده و بي دغدغه سر بر بالين نهي, بگذار تاآنان که مي

خواهند خط بطلان بر عشق کشند زيرا که تو تنها بودي و خود نمي دانستي به

تنهايي تن به مبارزه اي دادي که يارانت را در برابرت مي بيني نه در کنار.خدا به

همرات.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۰/۰۴/۸۶

از رفتن من غصه نخورد

هيچ که از رفتن من غصه نخورد

هيچ که با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت

بغض هيچ آدمي فرياد نشد

وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت

وقتي رفتم کسي بد رقم نکرد

دل من مي خواست تلافي بکنه

پس چه شد هيچ کسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيليم آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيدم نبود

آسمون خوب مي دونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و ناشناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاش و باخته بود

چهره هيچ کسي پژمرده نبود

گل ها  اما همه پژمرده بودن

کسايي که واسشون مهم بودم

همه شايد يه جوري مرده بودن

وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چه شه هيچ کسي عاشقم نکرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

قصه من و تو

گذشت لحظه هاي با تو بودن

و در پاييز عشقمان

تامي از دوست داشتن باقي نماند

چقدر زودگذر بود قصه من و تو

و در آنروز که دست بي رحم تقدير

درو کرد گندمزار دلهايمان را

و تهي شد همه جا از عطر گل عشق

و در کوچ پرنده هاي غمگين

در آن کوير آرزو

شاعري دل شکسته و تنها

مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها

شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکي به ياد همه خاطره ها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

وقتي كه تو بخواهي ناممكن ممكن مي شود

وقتي تو بخواهي گلي زيبا بكاري .

وقتي تو بخواهي قايقي محكم بسازي.

وقتي تو بخواهي در رشته تحصيلي ات مدرك دكترا بگيري .

وقتي تو بخواهي به عيادت بيماري بروي.

وقتي تو بخواهي براي يك بار هم كه شده به شهر مورد علاقه ات سفر كني.

وقتي تو بخواهي دوست مورد علاقه ات را بعد از 20 سال پيدا كني .

وقتي تو بخواهي كار مورد علاقه ات را پيدا كني.

وقتي تو بخواهي گنجشك آسيب ديده اي را مداوا كني.

وقتي تو بخواهي سرپرستي كودك يتيمي را بر عهده بگيري.

وقتي تو بخواهي براي اين كه هم نوعت زير باران خيس نشود او را در زير چتر

خودت پناه دهي.

وقتي تو بخواهي كه زندگي يكنواختت را به زندگي پر از شور و هيجان تبديل كني.

وقتي تو بخواهي براي پاسداري از ميهنت 2 سال هر روز 12 ساعت نگهباني از

مرز هاي كشورت نگهباني بدهي .

وقتي تو بخواهي براي خوش حال دختركي خرد سال از انتقام گرفتن از پدرش

بگذري.

وقتي تو بخواهي براي راحتي پرندگان اطراف خانه ات لانه اي برايشان درست كني.

وقتي تو بخواهي انسان هاي گريان دور و برت را از ته دل

بخنداني...معلوم مي شود كه تو براي توانستن منتظر هيچ كس نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

شهر ياران

يک شب گرم وتب آلود آمدي از شهر ياران

ناگهان از هر جوانه گل بر آمدچون بهاران

اي تو از نسل بهاران اي اميد سبزه زاران

اي صدايت پاک و معصوم چون سرود چشمه ساران

اي نگاه تو هميشه مثل دريا بي کرانه

اي که نامت در زمانه گشته در خوبي فسانه

کرده اينک در دل من آتش عشق تو خانه

اي که نامت بر لب من معني خوب سرودن

خوشترين ايام عمرم لحظه هاي با تو بودن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

سايه هاي شگفت

تو از كدامين گوهري

كه هزاران هزار سايه هاي شگفت،

خود را در تو مي آويزند؟

و اين چگونه تواند بود

كه هر سايه اي را صورتي

و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينم،

و تو تنها يك چيز،

و تو تنها يك ذات،

و هر سايه اي را از تو نقشي ديگر؟
 
اگر جمال ِ آدونيس را وصف كرده اند،

مجملي از جمال ِ تو گفته اند؛

و اگر چهره ي هلن را كه مجموعه ي زيبايي است

به تمام و كمال ستوده اند،
 
شبحي ناتمام از جمال ِ تو تصوير كرده اند؛
 
و اگر از بهار و تابستان سخن گويند،

اين يك سايه ي حسن ِ تو

و آن يك سفره ي احسان ِ توست.
 
ما تو را در تمامي صورت هاي قدسي مي شناسيم

و در هرچه بديع و زيباست، نشاني از تو باز مي يابيم.

اما در حسن ِ خلق و وفاي عهد

نه تو به كس ماني و نه هيچ كس به تو مانـَد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

زجر  من بودن

دشت خواب با كوه هاي

آبي ، نه شعري نه

ميلادي

طلوعي بود كه  مغربش

گريه ميكرد

ستاره ها دل نداشتند كه

بخوابند

سوخته حتي خاكستر دشت

ستون ستون، حرمت ِ

احساس بي ريشه گي

قدم قدم، درد ِ بي

همخونان

بغض بغض زجر ِ من بودن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

رنگ

بنويس آب ، نوشت آب                           

نان بنويس ، نوشت آب

تخته را پاک نمود و به جايش برگشت

پاي او مي لرزيد، ليک آرام نشست 

زنگ تفريح زدند

هرکسي چيزي داشت از براي خوردن

دخترک با اندوه ، زير چشمي همه را مي پاييد

وسپس بي ترديد ، دست خود کرد دراز سوي شيري که در آن جاري بود

آب ، بي منت خلق

بازهم زنگ زدند،او سرجايش نشست

چشم در چشم معلم خاموش

کرد ترسيم دو سه شاخه ي رز ، رو به شاگردان گفت :

ساقه ها را ازدم ، شکلاتي بزنيد

پشت گلبرگ کرم ، يا نباتي بزنيد

برگها را بزنيد همگي رنگ خيار

گل بالايي را رنگ زيباي انار

گل سمت چپ را ، پرتقالي نيکوست

وسط گلها هم ، رنگ شاد ليموست

آن گل پايين را ، تيره ي گيلاسي

سايه ي گل ها را روشن ريواسي

دخترک ، گل ها را روي يک صفحه کشيد

وبه گفتارمعلم کمکي انديشيد

که چه رنگ است انار ؟يا چه رنگ است خيار ؟پرتقال و گيلاس ؟ شکلات و ريواس

اشکي از گوشه چشمش لغزيد

گل و برگ و ساقه همه را آبي زد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

دردهاي من

دردهاي من جامه نيستند تا زتن درآورم

چامه و چکامه نيستند تابه رشته سخن درآورم

نعره نيستند تازجان برآورم

دردهاي من نگفتني است دردهاي من نهفتني است

دردهاي من گرچه مثل مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است

مردمي که چين پوستينشان ، مردمي که رنگ روي آستينشان

مردمي که نامهايشان

جلد کهنه شناسنامه هايشان درد مي کند

ولي من تمام استخوان بودن

لحظه هاي سرودنم درد مي کند

د ست سرنوشت،خون درد راباگلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزير خود را رها کنم

دفترمرا دست درد مي زند ورق...

شعرتازه مرا درد گفته است، درد هم شنفته است

پس دراين ميانه من ازچه حرف مي زنم

درد حرف من نيست،نام ديگر من است

من چگونه خويش راصدازنم؟...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

خدايا سلام

مرد دستانش را به سوي اسمان دراز كردو گفت :خدايا سلام امشب ميخوام با تو

اندكي صحبت كنم امشب به كسي براي شنيدن نياز دارم به كسي براي گوش دادن

به نگراني و ترس هايم خدايا تو خود شاهدي به تنهايي نميتوانم....از تو ميخواهم تا

خانواده ام را در پناه خود حفظ كني و عليرغم سرنوشتي كه برايشان رغم زده اي

زندگي شان را پر از اطمينان و اعتماد نمايي و به من ايماني عطا كن تا بدون ترس و

واهمه اي با لحظه لحظه ي زندگي ام روبرو شوم.خدايا از تو سپاس گزارم كه به

حرف هايم گوش دادي شب بخير .دوست دارم.انگاه زمزمه كرد:خدايا با من حرف

بزن" و سينه سرخي اواز خواند اما مرد نشنيد.

پس دوباره گفت خدايا با من حرف بزن و اسمان غرشي كرد اما مرد باز هم نشنيد و

به اطراف نگاهي انداخت و گفت:خدايا بگذار تا تو را ببينم و ستاره اي در اسمان روشن

تر شد و چشمك زد.اما مرد نديدو فرياد زد: خدايا معجزه اي به من نشان بده نوزادي

به دنيا امد و مرد باز هم متوجه نشد و در نا اميدي گريه سر داد و گفت خدايا مرا لمس

كن بگذار بدانم كه تو در اينجا حضور داري.

پروانه اي روي شانه هايش نشست اما او انرا دور كرد...خدا در همين جاست همين

نزديكي ها...در همين چيزهاي به ظاهر ساده و بي اهميت ولي نعمت هاي خداوند

ممكن است ان طور كه منتظرش هستي به دستت نرسد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

آن دخترک

امشب دلش باراني هست در کوچه هاي قلبش به دنبال تو ميگردد ،  چرا پيدايت

نمي کند؟ تو کجايي؟ چرا صدايت را نمي شنود؟
 
آن دخترک با نگاهي مهربان با دلي پر از عشق با نداي قلبش ، تو را صدا مي کند،

صدايش را نمي شنوي؟
 
دخترک هميشه با قلبي گرم با شور و هيجاني خاص با تمام دردها و غمهايش ،

هميشه سعي کرده هيچ وقت ، هيچ وقت ناراحتي خودش را نشان ندهدهميشه بر

تمام دردها لبخند زده و ديگران رو هم از غم بدور کرده و حتي بارها پاي صحبت ناله و

آه دوستانش نشسته و سعي کرده ، در همان چند لحظه اي هر چند کوتاه با لبخند و

نگاه مهربان خود ، دل دوستانش را شاد کند و غم را از آنان دور ...ولي اينبار ...دخترک

دلش گرفته و باراني هست امشب نداي قلب دخترک سکوت کرده !!! يه مدتي

هست سعي کرده ناراحتي و دلتنگي خود را از دوستانش پنهان کند ولي ... اينبار

بغض هاي گلويش به اشکهاي چشمانش تبديل و بدور ا زچشمان دوستانش

سرازير... و ديگر لبخندهايش معنا ندارد ، چرا؟ چرا دل دخترک غمگين هست؟

حالا اينبار دوستانش حتما پاي صحبتهاي نداي قلب دخترک مي شينند ، اينبار

دوستانش قلب دخترک را با لبخندهايشان شاد مي کنند ولي...دخترک ترجيح مي

دهد مهر سکوت بر لبانش بزند و آن، راز دلتنگيش را به کسي نگويد، دخترک در جمع

دوستان حضور پيدا کرد ، همه شاد ،همه خوشحال و ...
 
دخترک مثل هميشه با ظاهري آراسته با لباسي از ابريشم با نگاهي مهربون با دلي

صاف و خيلي زيبا، تا حدي که شبيه فرشته ها شده بود با اين تفاوت که اينبار دلش

گرفته ، آرام آرام وارد مجلس شد ولي يکدفعه ...

تمام نگاه مهمان ها به سوي دخترک جذب شده بود دخترک خيلي زيبا شده بود او

ناراحتي خود را پشت نگاه مهربانش پنهان کرده بود و باز لبخندي بر لب زد تا کسي

رو ناراحت نکند ... ولي نمي دانيد ، نمي دانيد، نمي دانيد که دخترک چطوري

بغضهايش را در گلويش فرو برد تا حدي که نفس کشيدن براي او سخت بود...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

يك عشق نخستين

چشمانم را به باد خواهم داد

تا درهياهوي سياحت بي كرانه اش

آن هنگام كه كودكي بر فراز بامي چشم اميد به پرواز لك لك ها دارد

آن هنگام كه دستان پرسشگري به دنبال رد پاي محبت

در فضاي بي كرانه نامرادي ها

در فضاي آغوش گشوده ي هوس هاي بي انجام

در كنار يك نياز از پا فتاده

ساييده بر فضاي سنگ فرش عشق مي شود

و سرسبزي را در فراسوي يك نگاه، به ابديت مي سپارد

مرا در تراكم نقش هاي بي پرده

مرا در ارواح راه نيافته به عدم انساني

مرا در لحظه ديدار دو پنجره

در لحظه يادآوري يك اسطوره از جواني

يك عشق نخستين ...

مكرر كند

آن هنگام كه ني ني چشمان زيبايي

مرا به عمق فاجعه نزديك مي كند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

نمي شد که از آن کوچه نگذشت

کوچه خاکئ دوران شئرئن بعد ازظهرهائ گرم تابستان

ساپه ائ که زپر پائ تو گم مپشه و کنار نبشئ دپوار کاهگلئ خودش را قاپم مئ کنه

صدائ گرپه بجه خوابپده تو اپوان را مپشنوئ؟ بازئ دم گربه روئ لبه شپروانئ را

جئ؟ مئ بپنئ؟

از شاخه خسته درخت توت  که اطرافش زنبورهائ قرمز مئ چرخند توتئ مئ افته

چه شپرپن بو ئ اون گل پاس رازقئ که ته کوچه برائ خودش غوغاپئ بپا کرده مئ

خواهم

پاهام رو بکشم باپد به ته کوچه برسم لائ انگشتهائ پاهام خش خش خاک و

سنگرپزه

کف دستم عرق کرده صدائ آب مپاد کدوم در را بزنم که در مپان باغچه اش حوض

کوچکئ با شپر آب کهنه ائ که داره مئ چکه باشه؟

از اپن کوچه باپد بگذرئ بوئ پاس رازقئ تابستو نئ را صدائ گرپه بچه و چکه چکه

شپر کهنه آب باپد رو زانو وسط اپن کوچه بشپنئ خاک مثل په قالئ قدپمئ و خوش

نقش تو را مهمان کنه و آفتاب زپر بازوت را نگه داره که از بازئ برگهائ درخت توت و

عشق گلهائ وحشئ لا به لا ئ کا هگل دپوار روبرو مست نشوئ نمئ شود که از

اپن کو چه نگذشت؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

نگاه من

نگاه من اينجا به امتداد چشم تو خشك شده است

راستي مي داني چشمهايت رنگ آب است ؟

زلال مثل دريا ، نه آبي ، نه سبز ، نه قهوه اي ، نه مشكي

نه هيچ رنگ زميني در آن نگاه طولاني تو نيست

نگاه طولاني كه هيچگاه نفهميدم به چه كسي يا چه چيزي است

فقط اين را فهميدم كه به من نيست

عزيز نازنين مباركت باشد

زره اي كه به تن پوشيده اي حقيقتاً به تو مي آيد

برازنده تر از هر زمان شده اي

قلب من يك ترك هم بر نداشته است

با تمام بي اعتنايي پاييزي تو حتي يك شكاف كوچك هم ندارد

و اين را مديون سخاوت روح اعلي توست

سخاوت تو همچنان كه احساس مرا تازه تر مي كند ،‌روزي از پايم در خواهد آورد

اين ديگر يعني شكست ! روح وارسته من تحمل اين بي نيازي ترا ندارد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

نظر شما چيست

مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند .

مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي

دنيا بي خبر باشم .

مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود بر گردم . نمي خواهم زندگي من پر

شود از كوهي از مدارك اداري ، خبر هاي ناراحت كننده صورتحساب ، جريمه و ...

مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يك كلمه محبت آميز ، به عدالت به

صلح ، به فرشتگان ، به باران ، به ...

اين دسته چك من ،كليد ماشين ، كارت اعتياري و بقيه مدارك ، مال شما .

من رسما از بزرگسالي استعفاء مي دهم .

نظر شما چيست ؟

اي بهترين همراه من بيا تا بودن را آنطور كه مي خواهيم تجربه نماييم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

نامه اي بر اب و بر باد

واي که چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين پنجره ها کشيدم و ...تو نيامدي

نيامدي تا ببيني که بي تو چه تنهايم

نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند

تا يادت نيايد که چه قولها دادي و چه قسم ها خورده بودي

نيامدي تا نشنوي تمام وجودم فرياد ميزند بي معرفت ترين دوست دنيا هستي

تا يادت نيايد که روزگاري من تمام دنيات بودم

اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بي مهري ات را

من شايد بتوانم باز هم سکوت کنم

اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه

نگرانم

نگرانم براي روزهايي که ميايند تا از تو تاوان بگيرند

نگرانم براي پشيماني ات زماني که هيچ سودي ندارد

تو مرا فراموش خواهي کرد

من منتظر شکستنت نيستم

نفرين هم نميکنم

اما ميدانم که اين براي فرار از سرنوشت کافي نيست

نميدانم هنوز هم ميتواني مثل قديم بخندي

اينجا هميشه سرد است

هميشه هميشه حالم خوب نيست

اما هرگز ديگر گرمايي از وجودت طلب نخواهم کرد

بي من بمان تجربه کن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را

بخاطر هم نياور مرا اگر اينگونه راحتي

بخند به همه بگو که شادي

ولي من که ميدانم

ميترسم براي روزهايي که ميايند براي تو

چهارشنبه که بيايد اولين ساليست که تولدت را تبريک نميگويم

و هفت روز بعدش که بازهم چهارشنبه است اولين اسفندي است که نيستي

تا تولدم را تبريک بگويي

بهار که بيايد ديگر همه اولين بي تو بودن ها را يکبار تجربه کرده ام

اولين عيد اولين باران بهاري اولين تابستان

ميبيني

باور کردنش سخت است اما باور بايد کرد

بخند شاد باش براي دلي که شکستي

براي حريم حرمتي که زير پا گذاشتي

اسم تو صورت تو و ياد تو

تنها يک چيز را بخاطر من مياورد دروغ را

تو يک دوست را از دست دادي و من دشمنم را شناختم

راستي ميتواني بگويي چه کسي ضرر کرده؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

ناموس عشق

داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند

پنهان خوريد باده كه تعزيرمي كنند

ناموس عشق و رونق عشاق مي برند

عيب جوان و سرزنش  پير مي كنند

جزقلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز

باطل دراين خيال كه اكسيرمي كنند

گويند رمز عشق  مگوئيد ومشنويد

مشكل حكايتيست كه تقريرمي كنند

ما از برون درشده  مغرور صد فريب

تا خود درون پرده چه تدبيرمي كنند

تشويش وقت پير مغان مي دهند باز

اين سالكان نگركه چه باپير مي كنند

صدملك دل به نيم نظر مي توان خريد

خوبان دراين معامله تقصير مي كنند

قومي به جدّوجهد نهادند وصل دوست

قومي دگر حواله  به تقدير مي كنند

في الجمله اعتماد  مكن بر ثبات  دهر

كاين كارخانه ايست كه تغييرمي كند

مي خوركه شيخ وحافظ ومفتّي ومحتسب

چون  نيك  بنگري  همه  تزوير  مي كنند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

ماه اين قلب تويي

حرف درويش تويي، گمشده از خويش تويي

شادي "زهره" دراين جاده پرپيچ تويي

ماه اين قلب تويي، سهيل اين دهر تويي

حرفي از عشق نزن، زمزمه عشق تويي

لاله تويي، ياس تويي، يارو هم آواز تويي

روشني چشم و دلم در شب پرواز تويي

معني پروازتويي

همسفر زندگي ام...

معني پرواز تويي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

تو اينجا نيستي

تو اينجا نيستي ! تنهاي تنها ، با سکوتي سخت درگيرم

و مي دانم ، اگر ديگر نيايي

در غروبي سرد و غمبار و پر از ترديد مي ميرم !

اميد بازگشت تو ، مرا زنده نگه مي دارد و آري

تو مي آيي !

تو مي آيي بهانه من

و مي دانم دوباره شاخه هاي خشک احساسم

جوانه مي زند

لبريز از عشق و شکوه زندگي مي گردد و با تو

تمام لحظه هاي تلخ پاييز و زمستان را

تمام لحظه هاي بي تو بودن را

تمام خاطرات سرد و بي روح نبودت را

شبيه قاصدک ، در دست هاي باد مي اندازد و ديگر

به آن فصل پر از دلتنگي و سرما نينديشد !

تو مي آيي بهانه من

تو مي آيي

و شوق ديدنت ، اين شاخه هاي خشک را زنده نگه مي دارد و

تنها به شوق تو

سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود مي گويد !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

به کسئ که از 5 سالگئ کار مئ کنه

صبحئ زود آپا قطره شبنمئ را که از نوک برگئ آوپزان باشه دپدئ؟

ساپه چشما ن سپاه مستت را در آن چطور؟

چشمانئ که همپشه قطره اشکئ در آن به مانند بچه ائ که در گهواره خوابپده دراز

کشپده و تاب مئ خوره

من مئ بپنمت با موهائ سپاه که مظلومئ صورتت را در خود گرفته آه اگر دست دراز

کنئ زپر پوست درخت گوشه باغچه گرمئ لبخندئ که سالها ندپدئ و اون عشق

درونت را به بپرون مئ کشئ

نگاه کن بالااونجا که ستاره ائ به اپن طرف و اون طرف مپدوه پشت سرش خطئ از

وفائ نور را به دنبال داره اگر انگشت را دراز کنئ مپتونئ اون خط را به دور انگشتت

بپپجئ و از عشق داشتن نور تا انتهائ آلبوم بجگئ بدوئ

من مئ بپنمت با لبهائ جمع شده مئ شود برگهائ سرخ لبت را دانه دانه باز کرد و از

مپان آنها بوئ خوش سکوت سالها را درپافت?مپشود آنها را چپد و در پاکتئ از تنهاپئ

نگه داشت

هنوز شبنمئ از برگ آوپزان هست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦

از ستاره تا اوج

هنوز آخرين ستاره

دنباله دار ،در آسمانم مانده

مانده تا بدانيم:

آنجا كه نور را به

اعدام محكوم مي كنند ،

ترانه را به جرم ِ

رهايي مصلوب مي كنند ،

پروانه ها را به جرم ِ

تولد ،در پيله مي سوزانند ،

ما چه بي صدا

مانديم...

آنجا كه لحظه اي من را

تحمل نكردند

لحظه را شكستند تا

بشكنم،

من چه تنها بودم و مايي

با من نبود...

اين را آخرين ستاره

دنباله دار ديد،

در من گريست ، در

ديدگانم سوخت...

چه كسي دانست اين سوختن

چه بود ؟!...

براي ِ ما سوخت ...

ديگران نفهميدنداين

سوختن يعني چه؟...

در تيره نگاهشان زهري

بود،

زهري كه چون خوره اي

روحم را درانزوا مي

خراشد

آنها بر اين باور

نبودند كه خود سوزي

ستاره ،

پروازيست از ستاره تا

اوج...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۰۹/۰۴/۸۶

نمي خواستم بداني

نمي خواستم بداني ، دوستت دارم... !

و هرگز نمي خواهم بداني

چقدر دوستت دارم ... !

هنگامي كه در برابر ديدگانت

سيل اشك چشمانم

و در زلال چشمان سياهت

تراته عاشقانه نگاهم

و در تمناي نگاهت

لبريز كاسه صبرم

و بر گونه هاي زيبايت

ارتعاش لبانم

و در پناه دلپذيرت

تكه ضربه هاي قلبم

مشتم را باز كرد.

بر اين باور بودي

كـــــه

رسوا شدم... !

شايد

حق با تو باشد

چون دانستي

آنچه نمي خواستم بداني

امـــا

يقين دارم

سوگند ميخورم

هنوز هم

و هيچگاه نخواهي دانست

كــــه

چقدر دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

لحظه ي آخر

لحظه ي آخر را به خاطر دارم شبي پر از ستاره. نميدانم چرا ناگهان اين کلمه را به

زبان آوردم :

آسمان نگاه تو

شايد بخاطر برقي بود که آنشب در چشمانش احساس کرده بودم انگار تمام ستاره

ها درون چشمش ميهماني گرفته بودند وآن آسمان زيباترين آسمان زندگي من

بود.بعد از رفتنش پشت پنجره ايستاده بودم و به آينده ي مبهمم پس از او فکر

ميکردم . که ناگهان، ناگهان از نقاب پنجره آسمان نگاهش به چشمانم بي فروغم گره

خورد دستم را به نشان خدا حافظ با لا بردم اما با تما م وجود او را ميخواندم

وميخواستم که برگردد.

من رفتم وتمام عشقم را به او به يادگار دادم . وتمام تنهايي وغربتم را با خود به ديار

غريبي بردم که در آنجا تنها ترين تنهاترينم. وهنوز هم به يادش قلبم ميتپد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

کوچه

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد؛
 
يادم آمد که:

شبي با هم از آن کوچه گذشتيم

پرگشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
 
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه، محو تماشاي نگاهت،

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ
 
يادم آيد؛ تو به من گفتي :

«از اين عشق حذر کن!

لحظه اي چند براين آب نظر کن

آب، آيينه ي عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کني ، چندي ازين شهر سفر کن!»
 
با تو گفتم:

حذر از عشق!

ـ ندانم ـ

سفر از پيش تو ، هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول که دل من به تمناي تو پرزد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من گفت زدي، من نه رميدم، نه گسستم.

باز گفتم که:

تو صياد و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گسستم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم!

اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ، ناله ي تلخي زد و بگريخت ...

اشک در چشم تو لرزيد

ماه برعشق تو خنديد
 
يادم آيد که:

دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم

نگسستم، نرميدم
 
رفت در ظلمت غم ، آن و شب هاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکني دگر از آن کوچه گذرهم ...
 
بي تو ، اما، به چه حالي من از ، آن کوچه گذشتم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

شكوه ِ دنيوي

شكوه ِ دنيا همچون دايره ايست بر روي آب

كه هر زمان بر پهناي خود مي افزايد

و در منتهاي وسعت هيچ مي شود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

روياي غم انگيز

روياي غم انگيزي است

روياي نگاه تو

در شعر نمي گنجد حرفها و خيال تو

آن همه بي پروا  رفتن از مرز دنيا را

در وصف نمي گنجد در شعر نمي آيد.

پس کو آن همه پرواز

پس کو آن همه آواز

سخت است عبور از تو

سخت از جدا از تو

من حيرت زده و مبهوت شايد از رياي تو

ديگر به که گويم من

روزي که برفتي تو

من ديوانه شدم بي تو

روزي که نشستم من

در وهم و خيال خود

سالها نوشتم من

از وصف فراق تو  از شرم وصال تو

من هيچ نمي دانم

رفتنت از چيست؟

من هيچ نمي گويم

غصه ات از کيست؟

روزهاست که بي خبر رفتي

روزهاست که بي اثر رفتي

من ماندم و تنهايي

من ماندم و رسوايي

تو هيچ ندانستي من مردم و پوسيم

تو هيچ نفهميدي من رقتم و گرييدم

رفتم بدون تو با رسوايي و تنهايي

بس نيست دگر عشقم آن همه شيدايي

من مست خيال تو

من در شوق نگاه تو

در اين همه انديشه

تو بار سفر بستي

از پيش ندانستم

از پيش نفهميدم

اي کاش که بعد از تو تا ابد مي خفتم

تا ابد مي مردم

پس خوب بدان عشقم

هرگز برنگرد از راه

تا هر لحظه به ياد آرم

اندوه طولاني عشقي جان کاه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

جهان ِ سخنگو

اگر از غوغاي عالم و اشتغالات ِ زندگي دمي فارغ شويم

درختان را به هزار زبان سخنگو مي يابيم

در جويبارها كتاب مي خوانيم

و سنگ ِ موعظه مي شنويم

و گوهر ِ نيكي را در هر چيز مي بينيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

توي دفتر موج رو دريا

بيا بنويسيم روي خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بيا بنويسيم روي برگ . روي آّب

توي دفتر موج . رو دريا

بيا بنويسيم که خدا ته قلب آينه است

مثل شور فرياد يا نفس تو حصار سينه است

با هميشه موندن وقتي که هيچي موندني نيست

اوج هر صداي عاشقه که شکستني نيست

با صدام ميام . همه جا تو رو مينويسم

روي آينه گريه هام . گونه هاي خيسم

اي که معني اسم تو آسمون پاکه

ريشه صدا . نبض عشق . زير پوست خاکه

بيا بنويسيم روي خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بيا بنويسيم روي برگ . روي آّب

توي دفتر موج . رو دريا

توي خواب خاک . ريشه ها موسم شکفتن

همصداي من ميخونن وقت از تو گفتن

چشم بستمو تو بيا به سپيده وا کن

با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن

با صدام ميام . همه جا تو رو مينويسم

روي آينه گريه هام . گونه هاي خيسم

اي که معني اسم تو آسمون پاکه

ريشه صدا . نبض عشق . زير پوست خاکه

بيا بنويسيم روي خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بيا بنويسيم روي برگ . روي آّب

توي دفتر موج . رو دريا

با ترانه نفسات . من ترانه ميگم

اسمتو مثل يه غزل عاشقانه ميگم

بيا که ديگه وقتشه . وقت برگشتنه

بوي پيرهنت که بياد . لحظه ديدنه

با صدام ميام . همه جا تو رو مينويسم

روي آينه گريه هام . گونه هاي خيسم

اي که معني اسم تو آسمون پاکه

ريشه صدا . نبض عشق . زير پوست خاکه

بيا بنويسيم روي خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بيا بنويسيم روي برگ . روي آّب

توي دفتر موج . رو دريا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

تاج ِ خرسندي

تاج من بر سرم نيست

تاج ِ من بر قلب ِ من جاي دارد

كه الماس و فيروزه آن را نياراسته

و از ديده ها پنهان است
 
تاج ِ من، خرسندي ِ من است

كه به ندرت پادشاهي را از آن بهره داده اند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

باد و پيمان

حالا بگو دوباره

دستان من کجا بود؟

در عشق باد و پيمان

اين چشمه ها چه ها بود؟
 
نوشيدن هوايت

سردابه اي تمناست

من را بگو که با تو

سردابه ام خدا بود...
 
گفتي که در تو بودم

در قلب پاک و مستت

گفتي صداي باران

تير و کمان ما بود
 
گفتم نگو گناه است

روزي اگر بميريم

گفتي ز باد و پيمان

اين حرف ها سوا بود
 
برگرد با تو بودم

اي خواب مست و هوشيار

شايد اگر نداني

زنجير ما ز مـــــــــا بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

آتــــيشي انداخته جونم

يکي اومده به خــــــوابم آتــــيشي انداخته جونم
 
يکي که دلش سفيده تو نگاش عشقو مي خونم
 
کاش بمونه توي قلبـــــــم تا همــــيشه در کنارم
 
نمي خوام چشـــــمي ببينه تا نـــظر بشه خيالم
 
به کسي چيزي نمــــــي گم تا بمونه توي خوابم

مي خوام دردمــــــو بدونه تــــــا بشه محرم رازم
 
مي شه حرفا رو بهش گــــفت تـوي تنهايي ذهنم
 
آره اون مي مــــونه پيشم همه جـا حتي تو قلب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

وفا به عهد

به تمام عهدهايمان وفا کرديم؛

عهد بستيم که با هم بمانيم، مانديم،عهد بستيم باهم مهربان باشيم، مهربانيمان تمام

شهر را فراگرفت. عهد بستيم که من خود او باشم واوخود من وتمام احساسمان را به

هم تقديم کرديم.عهد بستيم جاي خالي هرچه نداريم را برا ي هم پر کنيم و همين را

کرديم. عهد کرديم در همه حال به ياد هم باشيم وهيچگاه همديگر را رها نکرديم.

اما...

اما آخرين عهدمان را شکستيم. عهد بستيم که در لحظه ي وداع خاطره اي شيرين به

يادگار بگذاريم واشکي نريزيم. اما...

اما اشکها امانمان را بريدند و وقتي براي آخرين بار همديگر را در آغوش گرفتيم

چشمهايمان به جاي اشک خون ميباريد. ودر دل ميگفتيم که به کدامين گناه طعم اين

لحظه ي تلخ را چشيديم؟ من رفتم واو ماند، او که بهترين وزيباترين معناي زنده بودنم

بود. من رفتم اما اوماند، او که فرشته ي نجات من بود. اوکه.... همه کس بود ومن

هيچ او








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

محبت چيست

از آتش پرسيدم محبت چيست؟

گفت از من سوزانتر است

از گل پرسيدم محبت چيست؟

گفت از من زيباتر است

از شمع پرسيدم محبت چيست؟

گفت از من عاشق تر است.

از خودش پرسيدم تو کيستي؟

گفت نگاهي بيش نيستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

کاش

کاش تو آن درخت سبزي بودي که با گشودن پنجره و ديدن تو دلشاد مي شدم...اما

نه در پاييز و زمستان درختان سبز نيستند. پس شايد تو را از ياد ببرم.

کاش تو آن آسمان آبي بودي که با ديدن تو به آرامش ميرسيدم...اما نه آسمان گاهي

ابري و دلگير است.پس نمي خواهم تو را دلگير ببينم.

کاش تو آن خورشيد بودي که با نور خود به روحم گرما و روشنايي مي بخشيدي...

اما نه کاش تو آن گل ياس سفيدي بودي که با بوييدنش لبخند بر لبانم مي

نشست...اما نه گل ياس روزي پرپر مي شود و تنها عطرش باقي مي ماند.

پس بگذار آخرين آرزوهاييم را برايت بگويم کاش تو همان اتاق فيروزه اي من بودي که

هميشه در کنارت باشم و هميشه در تو محبوس باشم-آنگاه هرگز تو را فراموش

نخواهم کرد و هميشه عطر گل ياس سفيد تو در اتاقم خواهد پيچيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

گذرگاه زمان

گذرگاه زمان خيمه شب بازي دَهر

با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد

عشقها مي ميرند، رنگها رنگ دگر مي گيرند

و فقط خاطره هاست

که چه شيرين و چه تلخ دست نخورده بجا مي ماند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

قدم مي زنم

وقتي قدم مي زنم به خيلي چيزها فکر مي کنم .

شايد بهتر باشد بگويم وقتي فکر مي کنم مدام قدم مي زنم .

يک جور صداي خاص شبيه موسيقي

خيلي مبهم و ضعيف , محيط اطراف من را احاطه مي کند .

يک موسيقي ملايم ...

در حين قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس مي کنم .

بعضي از آن ها در حين رد شدن از کنارم دستشان را با ملايمت بر گونه هايم مي

کشند .

و بعضي از آن ها با خشونت به پهلوهاي من لگد مي کوبند .

بعضي از آن ها مدام گريه مي کنند

و بعضي ها سراغ عشق گمشده شان را از من مي گيرند .

من بي توجه به تمام اين صحنه ها , فرياد ها و خنده ها , فقط قدم مي زنم .

تمام توجه من به مورچه هاي خسته اي است که بي محابا در مسير عبور من در

گذرند .

له شدن يک مورچه در زير صفحه آجدار کفش يک عابر , يک فاجعه است .

قلب مورچه ها مثل پوستشان سياه نيست

قلب مورچه ها رنگ سرخ است .

گاهي احساس مي کنم در حين قدم زدن پرواز مي کنم .

و اين حالت در خواب هاي من تشديد مي شود .

من شب ها نمي توانم بخوابم

قلب من گاهي از حرکت بازمي ايستد و من با تمام وجود اين سکون را حس مي

کنم .

از اين سکون نمي ترسم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

شب کوچک

در شب کوچک من افسوس !

باد با برگ درختان ميعادي دارد

در شب کوچک من دلهرهء ويرانيست

گوش کن

وزش ظلمت را ميشنوي؟

من غريبانه به اين خوش بختي مينگرم

من به نوميدي خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را ميشنوي؟

در شب اکنون چيزي ميگذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فروريختن است

ابرها چون انبوه عزاداران لحظهء باريدن را گويي منتظرند

لحظه اي و پس از آن هيچ !

پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد

و زمين دارد باز ميماند از چرخش

پشت اين پنجره يک نامعلوم نگران من و توست

اي سراپايت سبز

دستهايت را چون خاطره هاي سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسي گرم از هستي

به نوازش لبهاي عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

دل شکسته

يک نفر دلش شکسته بود

توي ايستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود

منتتظر،ولي دعاي او

دير کرده بود

او خبر نداشت که دعاي کوچکش

توي چار راه آسمان

پشت يک چراغ قرمز شلوغ

گير کرده بود

او نشست و باز هم نشست

روزها يکي يکي

از کنار او گذشت

روي هيچ چيز و هيچ جا

از دعاي او اثر نبود

هيچ کس

از مسير رفت و آمد دعاي او

با خبر نبود

با خودش فکر کرد

پس دعاي من کجاست؟

او چرا نمي رسد؟

شايد اين دعا

راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پيش از آمدن براي او

دست دوستي تکان دهد

رفت

پس چراغ چار راه آسمان سبز شد

رفت و با صداي رفتنش

کوچه هاي خاکي زمين

جاده هاي کهکشان

سبز شد

او از اين طرف، دعا از آن طرف

در ميان راه

باهم آن دو رو به رو شدند

دست توي دست هم گذاشتند

از صميم قلب گرم گفت و گو شدند

واي که چقدر حرف داشتند

برفها کم کم آب مي شود

شب ذره ذره آفتاب مي شود

و دعاي هرکسي رفته رفته توي راه مستجاب مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

در غروبي غمگين

سالها پيش از اين در بهاري زيبا در غروبي غمگين در سكوتي سنگين ما به هم بر

خورديم

تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين

من براي دل تو آن بهار زيبا

تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده

روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي

گذريم

تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي

دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين

بي خبر گشت اسير

من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد , با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم

كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها اميد دل نا اميد من

كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نميرد دل من

حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت

در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين

دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

تا به حال

براي بدست اوردن چيزي كه تا به حال نداشته ايد بايد چيزي شويد كه  تا به حال

نبوده ايد
 
سپاس خدايي را كه نعمت همت را افريد
 
همت بلند دار كه مردان روزگار از همت بلند به جايي رسيده اند
 
پروانه گاهي فراموش ميكند كه زماني كرم بوده است
 
خودتان را به سمت ماه پرتاب كنيد حتي اگر خطا كنيد ميان ستارگان خواهيد بود
 
خطاست اگر بينديشيم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودني مجدانه است

عشق ثمره ي خويشاوندي روحي است واگر اين خويشاوندي در لحظه اي تحقق

نيابد درطول ساليان و حتي نسل ها نيز تحقق تخواهد يافت
 
ارزو كن بطلت ايمان داشته باش دريافت كن
 
بادا كه تمام روزهاي عمرتان را زندگي كني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦

آنگاه

آنگاه که غرور کسي را له مي کني،

آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را

بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟.

بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۰۸/۰۴/۸۶

دهقان فداكار

يكي بود يكي نبود. يكي از روزهاي گرم تيرماه بود. يك دهقان فداكاري بود كه

ريزاحمد نام داشت و خيلي به شدت احساس فداكارآلودگي مي‌كرد و تصميم گرفته

بود پوز پترس فداكار اجنبي را بزند. يكي از همان شب‌هاي تيرماه كه ريزاحمد خسته

و كوفته از سر كار به خانه برمي‌گشت و در حال خواندن يك ترانه‌ي محلي گرمساري

روي ريل‌ها بود (معلوم نبود بالاخره اون شب بارون مي‌اومد يا نمي‌اومد. به من و شما

مربوط نيست قصه را بچسبيد و درس‌تان را بخوانيد) بله اون شب كه بارون ‌اومد... يارم

لب بون اومد... نه اين مربوط به درس نبود. حواس نمي‌گذاريد براي آدم. بله اون شب

كه بارون مي‌اومد ريزاحمد روي ريل قطار داشت مي‌رفت كه ديد كوه ريزش كرده و

سنگ‌هاي بزرگ‌ناكي افتاده‌اند روي ريل به چه درشت‌جاتي.

ريزاحمد پيش خود فكر كرد: ياپيغمبر! الان قطار مي‌آيد و همه‌ي مسافرها خاكشير

مي‌شوند و آبرويمان پيش بين‌الملل و سرخه صليب مي‌رود. اتفاقاً قطار آن شب قطار

اصلاح‌آلات و بارش پر از ماشين اصلاح بود كه براي زدن پشم و پيله‌ به كار مي‌رفت.

ريزاحمد كه ديد كوه ريزش كرده به ذن فرو رفت و پس از دقايقي رفتن به عوالم

روحاني و مديتيشن اي‌كيوساني، فكر بكر و منطقي خوبي به كله‌اش رسيد و تصميم

گرفت براي اين كه قطار به سنگ‌ها نخورد و از خط خارج نشود خودش قبلاً آن را

منفجر كند! اين كه چطور اين فكر بكر به مخ احمدك ما رسيد به شما مربوط نيست،

درس‌تان را بخوانيد.

بله ريزاحمد با اين فكر چند ديناميت از جيبش در آورد و آن را به ريل قطار بست. همين

كه قطار نزديك شد ريزاحمد ديناميت‌ها را روشن كرد. (البته براي دماغ‌سوخته كردن

مستندسازان فضول او به دليل بارندگي به جاي كبريت از فندك المنتي استفاده كرد).

بعد از چند ثانيه ديناميت‌ها گرومپي منفجر شدند و قطار با صداي وحشت‌انگيزناكي از

ريل خارج شد و سر و كله‌ي مسافران و لوكوموتيوران را هم شكست و پدر صاحب

بچه‌ي همه‌شان را درآورد.  لوكوموتيوران زخمي و عصباني از قطار چپ شده خودش

را كشيد بيرون و به قصد كشت دنبال ريزاحمد گذاشت. ريزاحمد بي‌گناه و معصوم هم

كه ديد هوا پس است پا گذاشت به فرار و حالا ندو كي بدو. لوكوموتيوران هم پشت

سرش با مشت‌هاي گره كرده و فحش‌هاي هجده سال به بالا و كمر به پايين

همچنان مي‌دويد تا رسيدند به نقطه و محل ريزش كوه. و آنجا بود كه لوكوموتيوران

خشكش زد.

لوكوموتيوران كه ديد كوه ريزش كرده و فهميد ريز احمد چه فداكاري بزرگي كرده

اشك در چشم‌هايش جمع شد. ريزاحمد را بغل كرد و هاي هاي شروع كرد به

گريستن. بقيه مسافران و خبرنگاران بين‌المللي و روساي ايستگاه‌هاي قطار هم با

فهميدن حادثه به محل آمده دور آنها جمع شدند و صحنه‌ي  ملودرام هندي‌ناك و

باليوودآسايي به وجود آمده بود كه اشك از مشك قورباغه در مي‌آورد. عكاسان كليك

كليك عكس مي‌گرفتند و بقيه در دستمال‌شان فين مي‌كردند و توليد آب دماغ در آن

سال از همين جا فراوان شد.

به زودي عكس ريزاحمد را به عنوان دهقان فداكار در تمام كتاب‌هاي دبستاني و

دانشگاهي و روي جلد مجله تايم زدند و تفاسير متعددي از روش‌ فداكارانه ريزاحمد و

ذكاوت او در دنيا انجام شد. حادثه‌ي آن شب فراموش ناشدني به عنوان درس عبرت

و الگويي براي فرزندان خاك عالم شد.

هنوز كنار ريل‌ها، قطار از خط خارج شده‌ي زنگ‌زده‌اي وجود دارد كه به عنوان يادبود

عكس ريزاحمد فداكار را در حالي كه نيش‌اش تا بناگوش باز است روي آن زده‌اند و

زير آن نوشته: ما اينيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

اشنايي من و تو

فکر کنم کار خدا بود اشنايي من و تو شايد هم کار فرشته اي که با من

اينو من ميخوام بدوني قلب من خيلي شکسته ولي با بودن تو خيلي بهتر

ارزو اگه تو باشي خيلي روشنه ارزو اگر نباشي شب من خاموشه

فکر کنم کار خدا بود اشنايي من وتو شايد هم کار فرشته اي با منه

اينو من ميخوام بدوني قلب من خيلي شکسته ولي با بودن تو خيلي بهتر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

نيستي پيشم

دلم برات تنگ شده جونم ميخوام ببينمت نميتونم

بين ما ديواراي سنگي فاصله يک عمر ميدونم

بغض ترانم و شکستم ميخوام بگم عاشقت هستم

تو عين ناباوري شب خالي گذاشتي هر دو دستم

نيمه شب از خوابم پاميشم نيستي پيشم

باز ديونه ميشم دوريي تو تيشه زد به ريشم نيستي پيشم

بي صدا از من خالي ميشم هم صدا با بي بالي ميشم

گونه هام خيس از شبنم غم نيستي پيشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

زندگي (7)

زندگي شاپرک است خفته بر بال نسيم

مي پرد تا گل صبح از شب شهر قديم

زندگي شاخ گلي است از کويري زده سر

عطر جان مي بخشد تاکه گردد پرپر
 
زندگي چلچله اي است گرم کوچيدن مرگ

دفتر خوانده شده روز وشب برگ برگ
 
زندگي عاطفه ايست گرم توفنده وپاک

خنده نازک گلي به کرم ورزک برگ
 
زندگي منظره اي در گذرگاه نظر

بسترگل شدن گل ناچيز بشر
 
زندگي مشغله اي است در تکاپوي زمان

فصل کشتن بهار درويدن به خزان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

ديونه رفتي

ديونه رفتي يشب بي نشونه تو خواستي که قلبم پريشون بمونه

واست گريي من ديگه بي عمونه دل از درد عشقت يه درياي خونه

ميخوام با تو باشم هنوز عاشقونه ولي نازنينم چگونه چگونه

من از سبزه سبزم ولي خسته خسته من از شهر عشقم ولي دل شکسته

ميگفتم يه ابري يه همرنگ بارون يه بارون رحمت واسه سبزه زارون

ميخوام با تو باشم ميخوام با تو باشم هنوز عاشقونه ولي نازنينم چگونه چگونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

ديگر تونيستي

آري ديگر نشان من در تفكر تو مرده است ديگر مرا در غسالخانه عشقت شستشويم

داده و در گور

خود خواهي هايت به خاكم سپرده ايي و اكنون سرشكسته از فردايي كه ساخته

بودم و ناكام از روياهاي

درازم غرورم را به زير پايت مي افكنم تا باز هم تو را داشته باشم اما ديگر مي دانم:

ديگر من نيستم

ديگر تونيستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

خالي از اميد

هوا تو كردم دوباره

بازم دلم تنگه برات

اگر چه دوري از دلم

هنوزم ميميرم برات

اميد من سنگ صبور

باشه برو پيشم نيا

بزار كه تنها بسوزم

تو غربت دلتنگيام

نه اين كه عاشق نباشم

نه

نه اين كه دوست ندارم

نه

مي خوام تو اوج بي كسي

سر روي شونه ات بزارم

زخم زبون و صبر من

بايد بگم حدي داره 

يه قلب خالي از اميد آخه سوزوندن نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

بگو موندني تريني

نوازش نگاهت شبو از ياد ميبرم

باتو از هجوم اينحادثه ها بيخبرم

باتو داغم مثه خورشيد باتو جاري مثه رود

مثه يه نقش مقدس روي دار تارپود

چشاي تو شب خيسه دوتا ياقوت سياه

مثل زيبايي برکه وقت شستشوي ماه

وقتي هستي همه نيستن شاپري بي بي بارون

بگو موندني تريني منو از سفر نترسون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

برد با کيست

سرو مي نازيد و مي باليد سخت:

«از من آيا هست زيبا تر درخت؟

برد با من نيست آيا ؟

من پرند نوبهاري بي خزانم در براست!»
 
گل، به او خنديد و گفت:

«از تو زيباتر منم ، کز رنگ و بوي تاج نازم بر سراست!»
 
چهره نرگس به خودخواهي شکفت،

چشم بر ياران خام انديش ، گفت:

«دست تان خالي است در آنجا که من ، دامنم سرشار از گنج زر است!»

ارغوان آتشين رخسار گفت:

«برد با همتاي روي دلبر است!»  

لاله ها مستانه رقصيدند،

يعني :«غافليد!

در جهاني اينچنين ناپايدار،

برد با آنکس که چون ما سرخوشان ، تا نفس دارد به دست ساغر است!»

پاي ديواري ، درون يک اجاق،

کنده اي مي سوخت ، در آن سوي باغ،

باغبان پير را با شعله ها

رمز و رازي بود ، سرجنباند و گفت:

« برد با خاکستر است»
 
برد با او بود يا نه،

روز ديگر بامداد،

توده خاکستري را

هر طرف مي برد باد!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

اي جدا ناشدني

اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل

ببينمت .

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .

آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از

روح تن را مي فرسايد ...

بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .

مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار

يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...

وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام

طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...

من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...

اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...

اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...

از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

يعني تا ابد

اما خيلي وقته که خسته ام

ديگه حوصله اي واسه قايم موشک بازي و دلتنگي و خيلي چيزاي ديگه ندارم!!!

فقط مي خوام کنارم باشي

مي خوام پيشم بموني براي هميشه

هميشه يعني هميشه

يعني همه جا

يعني تا ابد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

هميشه منتظريم

ما به فصلي دلخوش کرده بوديم

به فصلي که مي آيد

تا رنگ زمانه ايي ديگرشود

به امتداد فاصله ها کاري نداشتيم

به گلدانهاي خالي نگاه نمي کرديم

به خورشيد دلخوش بوديم

وغروب را از ياد برده بوديم.

هيچ کس در دلش عشق گذشته ايي

را نمي پروراند

هيچ کس به نبودن اعتنايي نداشت

همه به ستاره هاي دنباله دار

لبخند مي زديم

وچه شاد بوديم از اين همه فراموشي.

چه بيهوده فکري که ندانستيم

همه چيز به سادگي تمام خواهد شد

و هيچ چيز براي ماندن نمي ماند

ما را چه مي شود

مايي که هميشه به آسمان نگاه کرديم

آسماني که ستاره ي دنباله داري

در آن نمي ماند

و چه تلخ خو کرده ايم

به انتظار عبثي که نشسته در دل ما

هميشه منتظريم و کسي نمي آيد

به عشق زنده ايم و کسي نمي ماند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

فقط گاهگاهي

در زندگي آنچه زود از دست مي رود

خود زندگيست...

از اين روزها فقط خاطراتي باقي مي ماند ،

خاطراتي که در سرنوشتمان

فقط گاهگاهي

تصوير تاريک و روشن اين دوران را نمايان ميکند...

و هر زمان که مي گذرد

برگي از صفحه خاطرات کنده

و به پيمانه عمراندکـي افزوده مي شود ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

سکوت برگريزان

در اين سکوت برگريزان

عابري هستم که تنها خش خش برگها هراسان رفتنم را فرياد ميزنند

و تو بي تفافت

از پشت پنجره به غربت رفتنم چشم دوخته اي

با تبسمي که آزارم ميدهد

کسي نيست که براي واپسين نگاهم ...

دستي تکان بدهد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

درس معلم

در کلاس روزگار
 
درسهاي گونه گونه هست
 
درس دست يافتن به آب و نان
 
درس زيستن کنار اين و آن
 
درس مهر
 
درس قهر
 
درس آشنا شدن
 
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
 
در کنار اين معلمان و درسها
 
در کنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست
 
يک معلم بزرگ نيز
 
در تمام لحظه ها تمام عمر
 
در کلاس هست و در کلاس نيست
 
نام اوست : مرگ
 
و آنچه را که درس مي دهد  زندگي است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

حس غريب

چند وقتي ست حس غريبي دارم.

گم شدن در جاده اي ناپيدا.

تنها شدن در پهناي کوير.

پژمرده شدن در ميان با د.

نمي دانم شايد حسي بالاتر از تمام حس هاي بشري.

حسي بيشتر ار مرگ.زندگي.کهنگي.حسي کاملتر از عشق.کاملتر از رويا.

شيرين تر از شيريني.

چند وقتيست که بريده ام ...

از همه چيز .از دنيا.از اين خاکيان عشق فشان که در وادي تيرگي عشق را جستجو

مي کنند.در حالي که نمي دانند خود عشقند.

وجود انها عشق است روحشان که با معبود ازلي ييوندها دارد.

بگذار تا تنها بمانم .

تنها ان زمان است که وجودم ارامشي از شوق وصال مي گيرد.

ان زمان است که برواز تا منزلگهت ديده ام را سر شار از اشکي زلال و پاک مي کند.

و ان هنگام که زهز هلاهل مرگ را جرعه جرعه در کام وجودم بريزي و بار گناهان

صعبم را صبو رانه از دوشم بر گيري

ان هنگام که اشک هايم با جرعه وصال تو تطهير مي شود.

تنها ان هنگام است که ارامشي قلبي در وجود تنهاي خود خواهم داشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

بي تو شکستن

ديگر توان ايستادنم نيست !

وقتي که ترانه هاي گم گشته

در هواي سرگرداني ميميرند

وقتي که قاصدکهاي بي خبر

پيام تهي شدن مي آورند

و گلهاي تازه شکفته

به پرپر شدن خو مي کنند

وقتي که نگاه تازه متولد شده ايي

در خفقان انتظار مي ميرد

ديگر توان ايستادنم نيست !

مي روم تا به امتداد جاده ها بگويم

که بي تو شکستن ساقه ها حتمي ست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

به سوي تو

گاه که من به سوي تو آيم ،

چه باک اگر مرگ در ميان ما قرار گيرد ،

چرا که تو آن را ذوب مي کني .

مرگ که از جنس زمان است ،

نمي تواند آن چه را از زمان نيست تصرف کند .

جاودانگي شقايق ها را ..

فاصله ي ميان مرگ و زندگي من ،

تنها يک لبه ي کاغذ است ..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

به اندازهء تمام غروبها

گاهي كه دلم به اندازهء تمام غروبها مي گيرد

چشمهايم را فراموش مي كنم

اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند

من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس

مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست

و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد

و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند

با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست

از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد

و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد

و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد

از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است

چـه خيال پوچــيست افکارامــروزه ام ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦

اي فردا

مي خوانم و مي ستايمت پر شور

اي پرده دل فريب رويا رنگ

مي بوسمت اي سپيده گلگون

اي فردا اي اميد بي نيرنگ

ديري ست كه من پي تو مي پويم

هر سو كه نگاه مي كنم آوخ

غرق است در اشك و خون نگاه من

هر گام كه پيش مي روم برپاست

سر نيزه خون فشان به راه من

وين راه يگانه راه بي برگشت

ره مي سپريم همره اميد

آگاه ز رنج و آشنا با درد

يك مرد اگر به خاك مي افتد

بر مي خيزد به جاي او صد مرد

اين است كه كاروان نمي ماند

آري ز درون اين شب تاريك

اي فردا من سوي تو مي رانم

رنج است و درنگ نيست مي تازم

مرگ است و شكست نيست مي دانم

آبستن فتح ماست اين پيكار

مي دانمت اي سپيده نزديك

اي چشمه تابناك جان افروز

كز اين شب شوم بخت بد فرجام

بر مي آيي شكفته و پيروز

وز آمدن تو زندگي خندان

مي آيي و بر لب تو صد لبخند

مي آيي و در دل تو صد اميد

مي آيي و از فروغ شادي ها

تابنده به دامن تو صد خورشيد

وز بهر تو بازگشته صد آغوش

در سينه گرم توست اي فردا

درمان اميدهاي غم فرسود

در دامن پاك توست اي فردا

پايان شكنجه هاي خون آلود

اي فردا اي اميد بي نيرنگ 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۰۷/۰۴/۸۶

گوش کن دوست خوبم

گوش کن

به حرفهاي اين دل کوچک من هر چند وقت نيست اما گوش کن

آري گلم، درد و دلهايم از بي کسي است پس لحظه اي هر چند کم اما گوش کن
 
گاهي اوقات دلم هوس چه چيزايي مي کنه

بعضي وقتا دلم به ياد چه کسايي مي افته

جالبه ، شايدم خنده دار، نه اصلاً بيشتر گريه داره

مي خواي بخندي بجاش اشکت در مي ياد

مي خواي گريه کني ولي مجبوري که بخندي آخه خندت نمي ياد

چه صبورم من

چه صبوري تو

و چه سخت و شکننده

محزون با لبهايي بسته

از اين شگفتي زمان مات موندم

و تو چرا اين همه سردي

و من چرا هنوز مشتاق

سرديت مثل يخه

نه مثل برفه

نه اصلاً مثل خود سرماي آزار دهنده چله زمستونه

و من مثل يک بذر توي چله زمستون جوونه زدم

از کجا بايد مي دونستم که چه فصلي يا چه هوايي

طفلکي دلم چه خوش بود به همه چيزاي اين دنيا

آخ قربون بعضيا که به آدم مي گن الکي خوش

راست مي گن به خدا

ديگه کاشکي و شايد و اما هيچ اثري نداره

يه روزي بالاخره بايد جوونه بزني

ولي کجا و کي اين مهمه

اگه عجله نداشته باشي خيلي خوبه

ولي اگه مثل من عجول باشي و دست و پات و گم کني ، اونوقت سرگذشتت مي

شه...؟

آخه پس جاي صبوري چي مي شه؟

نه هيچ کس نيست که بهمون بگه بالاخره تکليفمون چي مي شه؟

من مي دوم از پي تو

تو مي دويي از پي او

و همه داريم دنيال همديگه مي کنيم

مثل بازي احمقانه بچگي ها

مي دوني چرا احمقانه است

چون وقتي بچه گيامون ياد گرفتيم تا مي تونيم دنيال هم بدوييم و قايم بشيم که

کسي ما رو پيدا نکنه و بگيره

شد بازي واقعي وقتي که بزرگ شديم

حالا ديگه لذت بچگي ها رو نداره

حالا ديگه خيلي خيلي تلخ شده

آخ خدا جون کاش مي شد که يه روزي حداقل يه روز

همه وايسيم

اونوقت شايد همه همديگه رو پيدا مي کرديم

واي چه کيفي داشت

آره تو خودت مي دوني که چقدر دلاي کوچيک ما براي همديگه تنگ مي شه

آخ چه کيفي داره دلتنگي

و چه کيفي داره وقتي دلتنگيت تموم مي شه

اما خيلي وقته که خسته ام

ديگه حوصله اي واسه قايم موشک بازي و دلتنگي و خيلي چيزاي ديگه ندارم!!!

فقط مي خوام کنارم باشي

مي خوام پيشم بموني براي هميشه

هميشه يعني هميشه

يعني همه جا

يعني تا ابد

واي که چقدر قصه ها و غصه هامون زياده

و چه قدر حرف داريم واسه گفتن

اما هميشه يه جايي تويي درد و دلامون کم مي ياريم

واسه اينه که درد و غصه هامون هيچ وقت تموم تموم نمي شه

منم الان کم آوردم

دلم مي خواد تا ته دنيا درد و دل کنم

اما نمي شه

اما نمي ياد

يکي داره از اون دور دورا بهم مي خنده

صداي خنده هاش رو و صداي گريه هام رو خوب مي شنوم

اينجا ديگه آخر تموم حرفاي امروزمه

واسه فردا درد و دلاي تازه دارم

به حرفام گوش مي کني؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

بهار را به خاطر بسپار

زيبايي دشتها را ، به خاطر بسپار

قشنگي گلها را ، به خاطر بسپار

سبزي سبزه ها را ، به خاطر بسپار

زلالي چشمه ها را ، به خاطر بسپار

قرمزي شقايقها را ، به خاطر بسپار

مهماني رنگها را ، به خاطر بسپار

پرواز پروانه ها را ، به خاطر بسپار

غنچه ها و شکوفه ها را ، به خاطر بسپار

عشقبازي پرنده ها را ، به خاطر بسپار

بنفشه ها و نسترن ها را ، به خاطر بسپار

رقص لاله ها را ، به خاطر بسپار

زمزمه برگها را ، به خاطر بسپار

باغهاي با صفا را ، به خاطر بسپار

نسيم دلپذير بهار را ، به خاطر بسپار

شادي بچه ها را ، به خاطر بسپار

بهار را با همه دلربايي هايش ، به خاطر بسپار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

هستي ز نگاه

درها به طنين هاي تو وا كردم.

هر تكه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه .

بر لب مردابي ، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم به نماز.

در بن خاري ، ياد تو پنهان بود، برچيدم، پاشيدم به جهان.

بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود گستردن.

و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز.

و شكستم آويز فريب.

و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.

و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم، لرزيدم.

وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم.

ته تاريكي ، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

شعر سفر

همه شب با دلم کسي مي گفت

سخت آشفته اي ز ديدارش

صبحدم با ستارگان سپيد

مي رود مي رود نگهدارش
 
من به بوي تو رفته از دنيا

بي خبر از فريب فردا ها

روي مژگان نازکم مي ريخت

چشمهاي تو چون غبار طلا

تنم از حس دستهاي تو داغ

گيسويم در تنفس تورها

مي شکفتم ز عشق و مي گفتم

هر که دلداده شد به دلدارش

ننشيند به قصد آزارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من نگهدارش

آه کنون تو رفته اي و غروب

سايه ميگسترد به سينه راه

نرم نرمک خداي تيره ي غم

مي نهد پا به معبد نگهم

مي نويسد به روي هر ديوار

ايه هايي همه سياه سياه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

در جستجوي خوشبختي

اول دلم لك زده بود كه بتونم دبيرستان را تمام كنم و به دانشگاه برم...

بعد داشتم ميمردم كه دانشگاه را تمام كنم و به سر كار بروم...

بعد دلم لك زده بود كه ازدواج كنم و بچه دار شوم..

بعد هميشه منتظر بودم بچه هايم بزرگ شوند و به مدرسه بروند..

و من بتوانم دوباره مشغول به كار شوم...

بعد ارزو داشتم كه باز نشسته شوم...

و حالا دارم ميميرم كه...

يك دفعه متوجه شدم كه اصلا يادم رفته بود زندگي كنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

دار کلام

گفتند بگو باز هم

بگو

بي او؟ بگويم از

فاصله؟

از اوج ترنمي که با يک 

يک نت پايان يافت

شايد بگويند بگو     بگو

از خوره اي که کالبدم

را گرفت؟

مادر را داغدار کرد

آه که او شوقم بود  

او در من خوابيد 

نگو بگو

ديگر هر کلامي مرا حلقه

اعدام است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

چشمانم مزخرف مي بينند

امروز كه در خود هستم ،

حجم ِ فردا را نمي بينم

در خود ، خودگردي هستم

كه ديگران مرا نمي

شناسند

شايد فردا ها ما را

بشناسند،از آنِ ما

باشند

امروز دلگيري ِ بغضي

هستيم در گلوي ِ زمان ،

ما را مي راند شايد تا

لمس ِ نبودن ها

امروز تلخم ، اما با

تلخي زاده نشدم

پدر ِ دنيا مرا با بوسه اش آفريد اما من راه ِ

گريز را رفتم

گريز از ابتدايي به

آنجايي كه انعكاس ِ

انساني نيست

من راهي رفتم كه ديدم ،

كه ديدم :

چشم ها فقط مزخرف

ميبينند

من هنوز در باوري هستم

كه با دستان ِ بي نبضم ،

بر سپيدي ِ كتاب ِ

نخوانده اش نوشتم :

واي ...چشمانم مزخرف مي بينند

به ياد ِ صادق هدايت كه زماني در باورمان زيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

چشم به راه   

باز هم خالي است

صندوق پستي ام از شکوه هاي تو

نمي نويسي از نبود پنجره هاي رو به آفتاب

از سرفه هاي شبانه بي بي

از سوز و سرمايي که نقش مي زند بر استخوانت

عادت کرده بودم

به پاکتي پر از شکوه هاي تو

اعتراضت به 

دست هايي که ناخن در مچت فرو مي کنند

چشم هايي که درونت را مي کاوند

لب هايي که منتظرند رو برگرداني

عادت کرده بودم

خالي است

اما....

قبض هاي تلفن را پرداخت نکرده اي

«مشترک گرامي تلفن شما به دليل بدهي قطع مي باشد....»

و صداي ممتد جيغي

آوار مي شود بر گوش هاي نااميد از شنيدن صداي تو

خاک گرفته اين صندوق لعنتي

خالي است

حرف هايم بوي نا گرفته از بس گفتم و تو نشنيدي

از بس...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

به دادم برس

شب آغاز هجرت تو

شب در خود شکستنم بود

شب بي رحم رفتن تو

شب از پا نشستنم بود

شب بي تو

شب بي من

شب دل مرده هاي تنها بود

شب رفتن

شب مرد ن

شب دل کندن من از ما بود

واسه جشن دلتنگي ما

گل گريه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و تو

هم زمين هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه ديدم

کوچ تو اوج رياضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم

کوچ من از من نهايتم بود

به دادم برس

به دادم برس

تو اي ناجي تبار من

به دادم برس

به دادم برس

تو اي قلب سوگوار من

سهم من جز شکستن من

تو هجوم شب زمين نيست

با پر و بال خاکي من

شوق پرواز آخرين نيست

بي تو بايد دوباره بر گشت

به شب بي پناهي

سنگر وحشت من از من

مر حم زخم پير من کو؟

واسه پيدا شدن تو آينه

جاده سبز گم شدن کو؟

بي تو بايد دوباره گم شد

تو غبار تباهي

با من نياز خاک زمين بود

تو پل به فتح ستاره بستي

اگر شکستم از تو شکستم

اگر شکستي از خود شکستي

به دادم برس

به دادم برس

تو اي ناجي تبار من

به دادم برس

به دادم برس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

از خدا خواستم

من از خدا خواستم،

نغمه هاي عشق مرا به گوشت

برساند تا   لبخند مرا

هرگز فراموش نكني و

ببيني كه سايه ام به

دنبالت است تا هرگز

نپنداري تنهايي.

ولي اكنون تو رفته اي ،

من هم خواهم رفت 

فرق رفتن تو با من اين

است كه من شاهد رفتن تو هستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

من دگر نينديشم

من دگر به بودن

نينديشم

کوه به کوه گشته ام ،

تاب اين دردم را

نتوانند کشيد

من به دنيا نفس

نينديشم

کرمان ِ گورم شمارش ِ

معکوس ميدهند

من به انسان دگر

نينديشم

آدميان مرا از خود

ندانستند

من به تنهايي دگر ننالم

مسيحم مصلوب ِ تنهايي

بود

من به نامردي دگر ننالم

مسيحم قرباني ِ بوسه ي

يهودا بود

من زخود دگر زندگي

نخواهم

من کرباس ِ نيروانايي

ام را در آغوش ِ مسيح مي

خواهم     








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

من از تو مي مُردم

من از تو مي مُردم

اما تو زندگاني من بودي

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي

وقتي كه من خيابانها را

بي هيچ مقصدي مي پيمودم

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي

تو از ميان نارون ها،گنجشك ها ي عاشق را

به صبح پنجره دعوت مي كردي

وقتي كه شب مكرر مي شد

وقتي كه شب تمام نمي شد

تو از ميان نارون ها ،گنجشك ها ي عاشق را

به صبح پنجره دعوت مي كردي

تو با چراغهايت مي امدي به كوچه ما

تو با چراغهايت مي امدي

وقتي كه بچه ها مي رفتند

و خوشه ها ي اقاقي مي خوابيدند

و من در اينه تنها مي ماندم

تو با چراغهايت مي امدي...

تو دستهايت را مي بخشيدي

تو چشمهايت را مي بخشيدي

تو مهربانيت را مي بخشيدي

وقتي كه من گرسنه بودم

تو زندگانيت را مي بخشيدي

تو مثل نور سخي بودي

تو لاله ها را مي چيدي

و گيسوانم را مي پوشاندي

وقتي كه گيسوان من از عرياني مي لرزيدند

تو لاله ها را مي چيدي

تو گونه هايت را مي چسباندي

به اضطراب سينه هايم

وقتي كه من ديگر

چيزي نداشتم كه بگويم

تو گونه هايت را مي چسباندي

به اضطراب سينه هايم

و گوش مي دادي

به خون من كه ناله كنان مي رفت

و عشق من كه گريه كنان مي مُرد

تو گوش مي دادي

اما مرا نمي ديدي!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

محال است

با مدعي محال است اسرار عشق گفتن

چنان كه با تقلا در كيسه زباله

خورشيد را نهفتن

يك شب ستاره اي خرد فرياد زد

كه اي ماه تا چند خودنمايي

آنگاه ماه غمگين با دست خورشيد را نشان داد

يك شب ستاره اي خرد از فرط خستگي مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

قصه نا تمام دل

بار کبوتر دلم پر زده در هواي تو

مي کشدم به هر طرف جاذبه وفاي تو

در سفري دوباره ام، سوخته چون ستاره ام

آه که آتش درون، شعله زد از نواي تو

گر چه جوان دويده ام، پير به تو رسيده ام

تا به کجا کشد مرا، غربت ماجراي تو

ساز دل شکسته ام  مويه رداغ مي کند

بغض زمان گرفته از گريه بي صداي تو

در شب بي خروش من ، چنگ غريب عشق کو

تا به نواي غم زند ، نغمه آشناي تو

از سر سجده گاه دل، سوخته جان نشسته ام

تا دم آخرين نفس بر لب من دعاي تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

شما

مي خوام امروز کمي از شما بگم

نمي خوام از تو يا من و ما بگم

مي خوام امروز بگم ففط شما

اگه جسارت نمي شه دستي بکش رو سر ما

شما عاشق شما صوفي

شما معناي وجودي

شما سرور

شما از هر کسي بهتر

شما نازي شمازيبا

شما لذت يه رويا

شما انتهاي عشقي

شما جاده بهشتي

شما صاحب بارون

شما امنيت خيابون

شما معناي بهشتي

شما اصل و اند عشقي

شما نايب فرشته

شما انگيزه هر چي نوشته

شما محبوب هر چي دلي

صداي نجواي بلبلي

شما مخلوق بي عيب

شما انگيزه شادي عيد

شما نقطه عطف زيبايي

شما بنده پاک خدايي

شما حاکم بهشتي

شما دشمن هر چي زشتي

شما اون بالا بالا

کاخي داري تو ي ابرا

شما فلسفه بارون

شما جواب رازهاي پنهون

شما لذت روز برفي

شما براي من بهترين حرفي

شما چي هستي کي هستي

شما معماي وجودي

شما معناي سلامي و درودي

شما انگيزه عشق ماهي ته رودي

شما زيباتر از حوري

شما شما شما شما شما شما شما شما رو دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

روياي با تو بودن

در بستر تنهايي

شب تا به سحر بيدار مانده بود

و من، غرق روياي شيرين دوست داشتنها

با هم بودنها

آسمان دلم پر ستاره بود

ماه در کنارم آرميده بود

به هر کجا که مي نگريستم

روشنايي بود و نور

تلاءلو مهتاب

آه روياي قشنگ با تو بودن

در سپيده دم بيداري

شب آرام

در کنار بسترم خوابيده بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

تشنه

دلت درياي غمه ميدونم

چشاتم ساحل ماتم ميدونم

دست و پات مال خودت نيست ميدونم

قلبت از آن خودت نيست ميدونم

از پس هر نفست آه و درد ميدونم

دردت از دندون و سر نيست ميدونم

ميدونم شبا ديگه خواب نداري

ميدونم خنده و فرياد نداري

ميدونم دلت شکسته ميدونم

اشکت هر لحظه به لحظه ميدونم

ميدونم  آب و هواي دل تو بارونيه

دنيا از نگاه تو ويرونيه

لحظه هاي زندگي براي تو حيرونيه

چي بگم تا مرحم دلت باشه

چي بدم تا پيشکش غمت باشه

ميدونم " قسمت هر چي باشه " چرند ترين گفته هاست

فقط بگم عشق پاکت قشنگ ترين يافته هاست

ميدوني آبي بودي حالا ديگه سبز شدي

رفتي به اوج آسمون

گاه گاهي سرکي به ما بزن

دلمون تنگ ميشه واسه بارون دلت

تشنه

عاشقانه نوشتم عاشقانه هم بخوانيد و عاشقانه هم نظر دهيد که بهانه ي زندگي

چيزي جز عشق نيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

بي ماه ترين برکه

دوباره هجوم خواب

خاکستري

گويي نفسها زادگان

مرگند

من نه تبلور غم نه

هجوم ترانه

باز غريق خاطراتي که

غرق هجرت تو بودند

تن من اسير برزخي بي

رمق بازگشت

او    مرا برکه اي خواند

و خود بر من مهمان

عمر شب کوتاه بود

شبهاي ديگر هم بيماه ترين برکه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

اشنايي

بعد از هر سلام قلبم

درد مي گيردو امتداد

اين درد تا اشنايي ديگر

روحم را مي ازارد تا

ديگر گفتن خداحافظ

برايم سخت

نباشد. عمر

در بيشه زار عمر بچه

گانه راه مي رفتم

وبزرگساليم در کوير

عمر ترک خورد

و قدمهايم در نرمي خاک

کوير محو شد .

طراوت جوانيم در لابه

لاي تابش انوار خورشيد

به يغما رفت،

تازه عشق را فهميدم که

در خانه ي قلبم به صدا

در امد و ايينه قلبم

شکست وقتي پير مردي

گوژپشت در ان محاسن

سفيدش را شانه مي زدو

در ان لحظه قلبم همچون

زمين کوير ترک خورد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦

ابديت

بهار بود و تو بودي

گل بود و تو بودي

بهار رفت و تو رفتي

خزان شد و نبودي

و من، همچون برگي خشکيده

در زير پاي عابران شتاب زده

خرد شدم

و باد، تکه هاي تنم را

به دشتهاي دور سپرد

چقدر زودگذر بود روزهاي خوب

مي دانم که با آمدن بهار

تو دوباره باز خواهي گشت

و اگر گذرت به دشتهاي سر سبز افتاد

سراغ مرا از لاله ها بگير

اما غمگين نشو اگر مرا نيافتي

من در کنار کوهسار بلند

با شقايقها دوباره روييده ام

من همه جا با توام اي ابديت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۰۶/۰۴/۸۶

شبهاي من

شبهاي من

شبهاي تنهايي

شبهاي سکوت

شبهاي ظلمت

شبهاي غم

شبهاي من

شبهاي غربت

شبهاي بي کسي

شبهاي نا اميدي

شبهاي من

شبهاي باراني

شبهاي بي ستاره

شبهاي بي معشوق

شبهاي بي پايان

شبهاي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦

زندگي (6)

زندگي آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستي خود مايه بگذاريم تا قصري

باشکوه از مهرباني، محبت، عشق و دوستي بنا کنيم و زندگي آنقدر بي ارزش است

که نبايد به خاطر آن دلي را بيازاريم و براي رسيدن به قله هاي فاني دنيا دست به هر

کاري بزنيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦

گريه کردن

گريه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بيمار من است

فکر کردم که او يار من است

نه! فقط در فکر آزار من است

<