نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۰۱/۰۴/۸۶

بهترين دليل زنده بودنم

آره !

با تو ام !

بهترين دليل زنده بودنم !

با تو ام !

من خيلي وقت پيش باختم!

مثل خودت !

اما درست توي همون روزايي که فکر مي کردم که ديگه براي موندن دليل ندارم !

اومدي ! با يه بغل عشق و مهربوني !

بد نشستي به دلم ! بد !

همچين که يهو ديدم صاحب خونه ي اين قلب کوچيک شدي !

من هي گفتم درياي قشنگي تو توي قلبم جا نمي شه !

اما تو گفتي مي شه ! و شد !

حالا من عاشقت شدم !

حالا من زندگي از دست رفته رو

توي اون 2 تا چشم قشنگت مي بينم

توي لطافت موهاي حرير مانندت و

توي طعم عسلي لبهات !

آره ! با توام !

تو که با همه خستگي و خواب آلودگي مي توني منو ببري به عرش !

تو که براي موندنت کنار من از خيلي ها گذشتي !

آره ! با خودتم !

سرت رو بالا بگير !

مي خوام همه شيريني بوسه هات رو با نوازش موهاي نرمت و برق چشمات داد

بزنم!

مي خوام برم روي بلندترين قله ها وايسم و داد بزنم که همه بفهمن ، من :

دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

بگو

بگو بگو از بام من مي خواي تو بپري خود بود گناهدل را به اين وآن سپردن

بگو بگو از من توپيدا کردي بهتري بگوبگودل رااگردادي به ديگريکاشکي که

برگردهميگه نگاه تو دردست من سردهدست قشنگ تو با آرزوهايم حالا که برگشتم

گفتي که منتظر نشستن آخرين راهِگفتم مبادا جاي من را ديگري گيردهميشه با تو

همراه گفتي که ياد من کوتاهِ کوتاهِگفتم که عمر اين سفر ديگه بر نمي گردي

ميگفتي با حسرت تو گريه ميکردي بيش از هزاران چشمازشهرمون برم کاري زدستم

بر نمي آيددلم ميسوزد وصدايم در نمي آيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

بارون چشات

وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو اين سكوت بي صدا ، بازم دلم از تو رميد

خسته و دل شكسته ام ، خالي ام از عشق و اميد

اين گريه هميشگي ، مونده تو شبهاي من

تو اين روزهاي بي وفا ، عشق رو تو دادي ياد من

اين قلب خسته و نگام ، آخر بي نشونيه

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

صداي آخرين من ،تا تو نياي در نمي ياد

تك تك لحظه هاي من ، فقط تو رو ازم مي خواد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

کاش مي دانستي

زندگي با همه وسعت خويش

محفل ساکت غم خوردن نيست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

اضطراب و هوس ديدن و ناديدن نيست

زندگي خوردن و خوابيدن نيست

زندگي جنبش و جاري شدن است

زندگي کوشش و راهي شدن است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

مي رسد روزي

مي رسد روزي که بي من زندگي را سر کني

مرگ عشق را باور کني

مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من

شعرهاي کهنه ام را مو به مو از بر کني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

سهراب

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي...

گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي...

گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي

او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :

ديوانه ي باران نديده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

توبه

گفته بودم که اگر بوسه دهي توبه کنم

که دگر با تو از اين گونه خطاها نکنم

بوسه دادي و چو برخاست لبت از لب من

توبه کردم که دگر توبه بي جا نکنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

حقيقت

حقيقت تلخ است اما نه به تلخي تنهايي

تنهايي سخت است اما نه به سختي جدايي

مي خواستم اسمتو روي سينه ام خال کوبي کنم

اما ترسيدم که صداي قلبم تو رو اذيت کنه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

بي يارم

رفتي قبول امابزار به يادت بي يارم

تو شب تلخ رفتنت ، دلم هزارتا غصه داشت

گونه هام خيس مي شدن ، دلم هيچ همدردي نداشت

گفته بودم نفسي برام ، ميرم تا آخرش

نفسي که حرمتم رو بگيره ،  مي برمش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

با من

با من که تنها عاشق چشماي مست و نازتم

با من که هر جا که باشم عشق تو رو داد ميزنم

با من که توي آسمون عکس چشاتو ميکشم

با من که از پشت نگات طلوع خورشيد ميبينم

با من که در فراغ تو قاب چشام ابري ميشه

با من که لحظه وداع غم توي قلبم ميشينه

با من که بين آدما فقط تو رو جار ميزنم

با من که تا نفس دارم ز عشق تو دم ميزنم

با من که جاي خوبيهات قلبمو هديه ميکنم

با من که از خود خدا قول رسيدن ميگيرم

با من که تنها همدمم آغوش عکساي توئه

با من که بهترين دمم لحظه گريه کردنه

با من که جاي خنده هات بوسه به لبهات ميزنم

با من که اسم نازتو روي دلم حک ميکنم

با من که نذر هر شبم فال چشاي مستته

با من که شعر عاشقيم اسم تو رو داد زدنه

با من بمون عروسکم با من بمون ترانه ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

معجزه

اگرمعجزه مقدور است اگرقلبت پرازنوراست

اگرچشمم به جزچشمت به روي هركسي كوراست

اگرچون خستگان گشتم اگرهم خسته ات كردم

اگربي ميل بودي ومن به خودوابسته ات كردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

دلبر

دلم را جز تو كس دلبر نباشد

به جز شور توام در سر نباشد
 
دل من را تو عمدا ميكني تنگ
 
كه تا جاي كس ديگر نباشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

خدا گفت

خدا گفت:به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.

آزمونتان تنها همين است:

عشق .

وهرکه عاشق تر آمد؛

نزديک تر است.پس نزديک تر آييد؛

نزديکتر.

عشق کمند من است.

کمندي که شما را پيش من مي آورد.

کمندم را بگيريد.

و ليلي کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست.

گفتگو با من. با من گفتگو کنيد.

و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد.

ليلي همصحبت خدا شد .

خدا گفت:

عشق همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور ميکند .

و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

دروغ

به چشمي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت

به کسي سلام نده اگه خداحافظي در پيش است

دست کسي را نگير اگه رها خواهي کرد

به کسي نگو دوستت دارم

اگه ديگري در فکرت است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

جاده انتظار

هنوز در جاده انتظار نشسته وچشمانم را به آسمان بيکران دوخته ام.

هنوز گريه هايم را زير باران پنهان مي کنم

باز در انتظارم که بيايي

بيا تا پيش از اين نگاهم غريب نماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

تو و راز گل سرخ

راز گل سرخ چي بود ..

زهري در جوهر نوشته هاي کتابي جذاب ..

اين کتاب معروف بود به اينکه هر کي ميخوندش ميميره ..

به اين ترتيب که وقتي خواننده براي گم نکردن مطلب انگشتش رو روي کلمات ريز

نوشته کتاب ميذاشت و بعد براي ورق زدن به دهنش ميبرد اون سم وارد

بدن خواننده ميشد و بعد از چند روز که کتاب رو خونده بود

اثر ميکرد و اون شخص رو ميکشت .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

به سوي تو

مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم

مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم

مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم

من در قلبم تو را دارم

پس با قلبم تو را  صدا مي زنم

و با قلبم به سوي تو مي ايم

وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

بدانيد

مرگ را بگوييد کسي اينجا به انتظار ايستاده

مرگ را بگوييد

من هستم

کسي که ميعاد گاه را ترک نکرده است

من از خورشيد آموخته ام

سوختن و تکرار را

در آب ديدم خداوند هست

من خداوند را فهميده ام

چشمانم از آسمان باراني ترند

اما گلويم هنوز

سکوت مي نوشد

من بغض خواهم کرد

اما

اشک نخواهم ريخت

دار تنهايي من رنگين است

آن قدر رنگ وا رنگ

که نخواهي دانست

من در کجاي اين همه زشتي نشسته ام

تاريک تر از شب و

شکسته تر از پيري

تنها تر از خداوند حتي

هستم

نيرنگ چشمانت مرا شکست

صدايي نخواهي شنيد هيچ گاه

اما

بدان همين که من

شکسته ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

اگه روزي تو نباشي

نميدونم . نازنينم . که کدوم حرف تو رو آزرد

يا کدوم ترانه من . تو رو مثل گلي پژمرد

نميدونم . نميدونم . که چي گفتم تو شنيدي

چه خطايي سر زد از من که تو از من دل بريدي

اگه روزي تو نباشي بين ما راهي نباشه

نميدونم کي ميتونه که برام مثل تو باشه

اگه روزي تو نباشي يا بري از من جدا شي

نميدونم تو ميتوني عاشقي دوباره باشي؟

اين پرنده دل من . نميتونه پر بگيره

تو رو ميخواد در کنارش . بال و پر از سر بگيره

آخه حيفه پر نگيره . پشت ابرا رو نبينه

حيفه اينجا تک و تنها . تو قفس بي کس بشينه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦

احساس ارام

به انتهاي احساسي ارام انديشيدم
  
به انچه که ارامشي بزرگ است
 
در نهايت تصويري عاشقانه
                  
به دنبال نگاهي عاشق اما محروم
 
تصويري که سهمي از ان نداشتم
          
فقط حس مي کردم ارامشي بزرگ است
 
پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد
 
از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
 
که از هوي و هوس راهش جداست
     
ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
 
انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد
 
بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
 
از جنس باران که مرا جان بخشيد
                                                
از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
 
گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد
  
مرا از عشق سيراب کند
 
اين احساس که از اسمان باريد
     
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
 
و حالا من هم قدري پاک شده ام
     
تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۳۱/۰۳/۸۶

نميدانم

امشب باز چه ام شده؟

نميدانم.

بعد از چند وقت ردپايت را در اينجا جا گذاشتي..

فکر نميکردم که ديگر چيزي از گذشته در خاطرت مانده باشد..چه برسد به انکه به

اينجا بيايي..

فکر ميکردم که انقدر در خوشي غرقي که شايد حتي درخيابان هم ببيني ام

نشناسي ام.

چه شد که يادي از گذشته ها کردي..

 گذشته مگر ارزشي هم داشت...مگر ارزشي هم داشتم..

به پوچي امدي..ديدي که اينجا همه اش سياهي بود وبس.

غير از سياهي مگر چيز ديگري هم در اينجا يافت ميشد که به دنبالش امدي..

اينجا خيلي وقت است که رنگش به رنگ دل صاحبش در امده...

گفتي که خوب شد که نفرينم نکردي وگرنه زندگي ام...

نه نفرين نکردم حتي يک بار...نه تو را نه اورا..

اما زندگي ات را...نميتوانم قبول کنم که غير از لذت چيز ديگري را هم مزه کرده باشي.

هنوز هم اشکهاي ان شبت را فراموش نکردم...يادت هست؟؟

شب سيزده به در پارسال...کنار اتش..شايد هم فراموش کرده باشي...اما من خوب

يادمه..

توقع داري قبول کنم که زندگي را که به خاطر نزديکي به از دست دادنش تو را به ان

حال واداشته بود که انجور اشک ميريختي،حالا بي سرانجام باشد؟

هميشه سرانجام اشک به درياي خوبي هاست..قبولش نداري؟؟

هيچ زماني اشکهايت را نديده بودم...بي انصاف ان شب هم نشانم نميدادي تا بيشتر

نسوزاني ام...

اشکهايي که مال...در پيش من...

چند وقت بود که انقدر حرف نزده بودم..براي هيچ کس..تمام حرفهايم را با خودش

ميزدم..

يادت هست که اولش گفتم که حال عجيبي دارم امشب...

به همين خاطر بود که بعد از چند وقت با يکي حرف زدم...

هميشه نگاهت در پي کسي است که نگاهش در پي ديگري است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

اينجا سرد سرد است

صبح است و من در بستر گرم خويش آرام گرفته ام

او ميرود ، بي آنکه نگاهمان يکديگر را جستجو کند

او ميرود ؛ من در افکار خويش و او سرگرم کار خود

تلاشش به تکه ناني بدل ميشود که شب با بي تفاوتي در دهانم خورد مي شوند

شب مي آيد و او هم

او خسته از کار خود

و من خسته از افکار خود

سلامي سرد و از روي عادت

بي آنکه نگاهمان يکديگر را احساس کند

من در او چيزي ميجويم

چيزي را که شايد او هم در من بجويد

سفره گسترده لقمه در دست

اما سرد سرد ...

اينجا هميشه سرد است

و من باز انتظار ميکشم....

انتظار کلامي گرم و مهربان

اما او نان گرم نشانم ميدهد

و باز سرد سرد ...

اينجا هميشه سرد است

در او چيزي را ميجويم

اما نمي يابم

او نميداند

و نميفهمد

و نميبيند

و نميشنود

و نميپويد

و باز سرد سرد ...

اينجا هميشه سرد است

هوا سرد است و بسترم گرم

بسترم گرم از روياهاي شيرين و محال

نگاهش سرد است

دستانش سرد است

کلامش سرد است

چرا که همه گرمي وجودش

در همان تکه نان جا مانده است

و من تکه نان را فرو بردم و

ديگر هيچ نيست

و باز سرد است

سرد سرد ...

اينجا هميشه سرد است

گناه از کيست؟

از من که ميجويم؟

از او که نميبيند ؟

 از من که دستان نوازشگرش را دل دل ميکنم؟

از او که نميشنود؟

از من که گرمي کلامش را شاد ميشوم؟

از او که نميفهمد؟

و در بستر خويش

اشک ياريم مي کند

براي همه تلاشهايي که کردم

 در او جستجو کردم

و دريافتم که همه معناي او

در همان تکه نانيست که

گرم فرو بردم

در يک روز سرد زمستاني

اينجا هميشه زمستان نخواهد ماند ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

آسـمــان من

بوي باران عيد ميدهي آسـمــان من ....

طعم خوش ميوه هاي بهشت ميدهي آسمـان من ...

غربت غريب عاشقي در كوچه هاي خلوت بيقراري ، آسـمان من ...

افق به خون نشسته در غروب غمگين مني آسـمان من ...

باران شهاب بر شبهاي كوير دل مني آسـمان من ...

درد نهفته در راز نگفته دل مني آسـمان من ...

گيسوان منيژه اي بر چاه بيژن خويش ،

آواي موسيقي بي صداي مني آسـمان من ...

خنكاي بوسه بر كوير لبهاي مني آسمـان من ...

نواي ساز بي نواي مني در رقص بر آتشم ،

 رؤياي نديده مني آسـمــان من ...

قاصدك اسير در پستوي قلب مني آسـمـان من ...

تيشه فرهادي به دست شيرين خويش ،

آيينه احساس بي آيين مني آسمـان من ...

زيبايي آرزويي بر غروب آسمان دل من ، آسمـان من ...

ليلاي مجنون خويشي به آوارگي صحرا ،

 خواب تعبير ناشده در آغوش نشكفته مني آسـمــان من ...

كابوس عشق نوپاي مني آسمـان من ...

بي وفــاي روزگار مني ، بـهــار مني ،

آسـمــان من ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

اطراف چشمهايت

اطراف چشمهايت

کمين کرده ام و بعد مي دزدم

نگاه رايگاني که وداع را رد مي کند .

در اين روياي شاهانه

در کمين زيبايي

روزهاي شکار را

در انتظار و افسوس مي گذرانم .

عشق شب را شکار مي کند

در آخرين پلک بسته من

و به راستي که دلتنگي مي گريزد

در برابر فروغ تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

همه مي‌پرسند

همه مي‌پرسند

چيست در زمزمه‌ي مبهم آب؟

چيست در همهمه‌ي دلكش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد

روي اين آبي آرام بلند

كه تو را مي‌برد اينگونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش كبوترها؟

چيست در كوشش بي‌حاصل موج؟

چيست در خنده‌ي جام؟

كه تو چندين ساعت

مات و مبهوت به آن مي‌نگري؟

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به اين آبي آرام بلند

نه به اين خلوت خاموش كبوترها

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

من به اين جمله نمي‌انديشم

من، مناجات درختان را، هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در سينه‌ي كوه

صحبت چلچله‌ها را با صبح

نبض پاينده‌ي هستي را در گندم ‌زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه‌ي گل

همه را مي‌شنوم

مي‌بينم

من به اين جمله نمي‌انديشم

به تو مي‌انديشم

اي سراپا همه خوبي

تك و تنها به تو مي‌انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو مي‌انديشم

تو بدان اين را، تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان با من، تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز

ريسماني كن از آن موي دراز

تو بگير

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله‌ها را، تو بگو

قصه‌ي ابر هوا را، تو بخوان

تو بمان با من، تنها تو بمان

در دل ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه‌ي جانم باقي است

آخرين جرعه‌ي اين جام تهي را تو بنوش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

مسافر

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌‏‎ ‎دنبال‌ خدا بگردد؛

و گفت:تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود ‏برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و‏‎ ‎كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:   

چه‌ تلخ‌ ‏است‌‏‎ ‎كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

و درخت‌ زير لب‌ گفت:     

ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و‏‎ ‎بي‌ ره آورد ‏برگردي.

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

مسافر‎ ‎رفت‌ و گفت:   

يك‌ درخت‌ از راه‌ ‏چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،   

او هيچ‌گاه‌ لذت‌‏‎ ‎جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت:      

اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز‎ ‎كرده‌ام‌

و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛

جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و ‏كوله‌اش‌‏‎ ‎سنگين‌ بود.

هزار سال‌ گذشت،

هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ،

هزار سالِ‌ بالا و پست‏‎.

‎مسافر بازگشت.     

‏رنجور و نااميد.      

خدا را نيافته‌ بود،

اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود‏‎ . ‎به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.

جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از ‏آن‌ آغاز كرده‌ بود.

درختي‌ هزار‏‎ ‎ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.       

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

‏مسافر‎ ‎درخت‌ را به‌ ياد نياورد.  

اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت:     

سلام‌ مسافر، در‏‎ ‎كوله‌ات‌ چه‌ ‏داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

 مسافر گفت:     

بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام،‎ ‎كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت:    

چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري،‏‎ ‎همه‌ چيز داري.  


اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي،

در

كوله‌ات‌ همه‌ ‏چيز داشتي،

غرور‎ ‎كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.     

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.

و‎ ‎قدري‌ ‏از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد

و‏‎ ‎چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و ‏گفت:   

هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي،‎ ‎اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت: 

زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ ‏در خودم. 

و پيمودن‌ خود،‏‎ ‎دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست‎.‎








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

ما ميشکنيم تا که شکسته نشويم

سکوت بره هاي معصوم دشت را

دستان گناه کار من آشفت
 
زير هر قطره ي باران

اشک هايم را احساس کن

انگشتان کوچکت چقدر معصومند
 
بند بندشان را مي فهمم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

تقدير

باران

حوالي چشمهايم مي‌بارد

و برف

بر روي گيسوانم مي‌نشيند

چرا تقدير من اين است؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

انسان و پرنده

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من

درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را

اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود .پرنده

گفت : راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم

خنديد

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد .

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك

آبي دور – يك اوج دوست داشتني .پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي

شناسم كه پر زدن از يادشان رفته

درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند فراموش مي

شود .پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشمش به يك

آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي

شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .آنوقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست

گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان

هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را كجا جا گذاشتي

؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آنوقت رو

به خدا كرد و گريست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

ارزش انسان

دشت ها آلودست

در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
 
در هواي عفن آواز پرستو به چه کارت آيد ؟

فکر نان بايد کرد

و هوايي که در آن

نفسي تازه کنيم
 
گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا که همه مزرعه ي دل ها را

علف هرزه ي کين پوشانده ست
 
هيچ کس فکر نکرد

که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ بر داشته اند

که چرا سيمان نيست

و کسي فکر نکرد

که چرا ايمان نيست
 
و زماني شده است

که به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

هنوز وجود داري

هر شب در روياهايم تو را مي بينم و حس مي كنم

اينگونه است كه درميابم تو هنوز وجود داري

و از دوردست ها به رويايم پا ميگذاري

تا به من نشان دهي كه هنوز با مني

دور يا نزديك هر جا كه هستي مهم نيست

حس مي كنم قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد

تو يك بار ديگر در را مي گشايي و ميهمان قلبم ميگردي

و قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد

عشق تنها مي تواند يك بار تو را بنوازد

و تا ابد باقي بماند و تا پايان عمر تو را رها نكند

عشق آن زماني بوجود آمد كه من به تو عشق ورزيدم

آن لحظه راستيني كه در آغوشت گرفتم

لحظه اي كه همواره در زندگي ام جاودان خواهد ماند

آن زمان كه در كنارم هستي از هيچ چيز نمي هراسم

و مي دانم كه قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد

ما تا ابد اينگونه خواهيم ماند و در قلبم تو را حفظ خواهم كرد

و قلبم آري قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

ما

آنقدر تنها بودم که

در خودم ? خودي را ساختم تا

با او « ما » شوم .

و اين طور شد که ناگهان

تمام اطرافم

پر شد از تکثير وحشت آور آدمهايي که

پر از « ما » هاي تنها بودند ...

آيا من کپي نا شناخته اي از تنهايي آدمها نيستم ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

راز هستي

از راز هستي برايم بگو

از رقص ابرها....

از پايکوبي نسيم....

از شيطنت قاصدکها...

از عشق برايم بخوان

از زمزمه دشت...

از آواز آب ....

از سرود برگ...

بگو چه مي گويند اينها؟!

بگو چه مي خواهم من؟!

بگو چه شوقيست دروجودم؟!

اين چيست که آوازم مي دهد؟!

آهاي ؟؟!!

کجا مي روي ؟!...آهسته تر!!

بگذار تا دستهايت را بگيرم !

بگذار پا به پايت قدم بردارم !

بگذار با تو باشم !

اينها .....!!!

اين پرنده هاي  ستاره که در شاخ و برگ ابر جست و خيز ميکنند!!

اين گلهاي زرد وحشي که از لابه لاي سنگها به من ميخندند...!!

کمي آهسته تر...!

مي دانم که چشمهايت ذره ذره آسمان و خاک را زيرو رو مي کنند!

مي دانم که تن مهربانت لحظه لحظه نسيم را لمس ميکند..!

مي دانم که.....

کمي آهسته تر...لحظه اي درنگ کن!

بگذار تا پاي خسته من نيز اندکي بياسايد...

بگذار دستهايم را در آب سرد اين رود بشويم ....

من که چون تو نيرومند نيستم !

شانه هايم را سالهاي درد و غربت رنجور کرده است..

چه مي شود که اندکي دستهاي خسته ام را در دست گيري!!

ها؟؟!!

اين موسيقي دل انگيز باد مرا مست مي کند

بگذار اندکي بر تکيه گاه شانه هايت بياسايم...!

قول مي دهم که پس از آغوشت  پرواز کنم!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

ديگه بسه

ديگه بسه...

اينجا ايستگاه آخره ...

بسه هر چي زجر کشيدم...

همه چي تموم شد ...

حوصله ي حرفاي تکراري رو ندارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

چند روزيه که رفتي

بازم دلم گرفته چند روزيه که رفتي

ميگي به خاطره من از عشقمون گذشتي

بمون بزار از اسمت يه شعره نو بسازم

نزار به جرم ديروز امروزمو ببازم

دارم ميميرم برات نزار بيفتم به پات

مگه گناهم چي بود تصدغ اون نگات

به من يه فرست بده تا دستاتو بگيرم

يا اين که ماله من شي يا پاي تو بميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

پس کي مياي

روزهاي سرد و ماتم گرفته ي زمستوني... شبهاي غمگين و شيشه اي... شعله

شمعي  نيمه ي جان در حال سوختن... اتاقکي تاريک و پنجره اي نيمه باز رو به

فرداهاي نيامده خيلي دوست دارم فردا نيامده از راه برسه مگه فردا چي ميخواد

بشه... در اين ماتم کده عاشقي چشم انتظارم که به ياد گذشته ها نه چندان

دور خطها به نگارش در ميارم... در ميان حروف احساس آرامش ميکنم... صداي

موسيقي آرام که طنين خاصي به محيط بخشيده... لحظه اي رو به روي آئينه ايستادن

و خيره شدن به عکس توي آئينه... او کيست؟ نميدانم... منم يا غريبه اي همزاد من...

آري اين منم... چشمها همان چشمانند... فقط ديگه از اون چشماي اميدوار خبري

نيست... اينجا کسي نيست... تشنه هستم... تشنه ي يه جرعه محبت...تشنه ي يه

قطره ي وفا... چه مه آلود شده اينجا... چه غباري جمع شده از غصه ها... به ياد ميارم

آن روز بهاري را... آن روز که دانسته به دام عشق گرفتار شدم... فکر ميکردم عشق

پاکم را تا آخر زيستنم باور دارد... غافل از اينکه او پشت پا به همه چي زد... چرا؟

نميدانم؟  سنگيني خاصي در برم گرفته... ولي من تا بينهايت دوستش دارم خودشم

ميدونه... نميدونم چي مي خوام... ميخوام از دست تو هم خودمو راحت کنم... ديگه

بسمه اشک و آه... هيچ وقت اين قدر احساس خلا نميکردم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

بهم نگفتن که

هميشه اين كلمه رو ميشنيدم ...

هميشه يه كسايي بود كه بهم بگه چرا تو عشقي نداري ...

هميشه بود كسايي كه بگه عشق يعني زندگي ...

ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نكردي ... 

ولي ميدوني بهم نگفتن اگه اسيره يكي بشي دلت ميسوزه ...

بهم نگفتن اگه چشاش نگات كنه انگار تموم جونتو به اتيش ميكشن ...

بهم نگفتن اگه تمومه روز رو ببينيش ولي بازم دلتنگش ميشي

بهم نگفتن ممكنه يه روز بذاره بره .. بهم نگفتن .. نگفتن كه تو پشت سرش اشك

ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره ...

نگفتن تو ديونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه ...

نگفتن كه روزگاري ميگذره تو بهونشو ميگيري ... نگفتن اگه اون بره دلتنگه صداش

ميشي .. نگفتن تو كوچه ها چشات دنبالش ميگرده .. نگفتن اگه بره .. اگه بره با يه

سكه تو دستت دنباله يه تلفن ميگردي تا يه لحظه هم كه شده صداشو بشنوي ....

بهم نگفتن ...! ولي ميدوني بعد رفتنت وقتي شكوه ميكردم .. وقتي اشك ميريختم ..

وقتي دلتنگت بودم ...

 وقتي تو رو كم داشتم ... يه كلمه بيشتر بهم نگفتن :

عشق اين چيزارم داره ...

عشق يعني دور از معشوق بودن ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

باور كن

ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،

نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.

واژه ها را هم پيدا نمي كنم.

اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!

كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!

مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.

آنوقت تنها من مي مانم و من.

آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.

آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.

مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.

آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.

آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.

آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم

را مي خواهند.

مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!

مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!

مي گويند اگر نباشي،...

نگاه از من پنهان نكن!

آنها مي گويند.

اما من...

هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،

هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.

هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.

هنوز هم دستهايت را مي خواهم.

و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.

اما...

باور كن خسته ام!باور کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

اي روزگار

اي روزگار با من چه ها که نکردي !

اي کاش بهار من زمستون نميشد

اي کاش فردا نمي رسيد

نميدونم بايد فرار کرد يا ماند و سوخت و ساخت

گريختن به کجا ؟

و ماندن چگونه ؟

نه پاي فرار دارم نه تحمل فراق

منتظر روزيم که مرگ بياد و در آغوشم بگيره

ان روز از تو به بزرگترين محکمه عالم شکايت خواهم کرد

شکايت خواهم کرد نه به خاطر شکستن پيمان ات

نه به خاطر رفتن ات

نه به خاطر دل بريدن ات

و نه به خاطر دروغهايت...

آن روز از تو خواهند پرسيد

گناه من چه بود  ؟؟

براستي گناه من چه بود ؟

گناه من چه بود که اينگونه رهايم کرديي

.

.

.

.

نمي بخشمت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦

آفتاب

گاهي، نور نگاه تو وقتي در وجودم ميپيچد

!غربت را فراموش ميکنم

گاهي، تاريکي آغازيست براي لحظه اي که قدر نور را بدانم

درهاي اتاق بسته است، مثل زندان

چشم هايم بسته است، مثل زنداني

و من

مثل پرنده اي درون قفس

!قفسي که خود ساخته ام

!تو در کنار مني معبودم

ميخواهم تو را ببينم

خود را رها ميکنم و

آفتاب را ميبينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۳۰/۰۳/۸۶

حال ِ من ِ بي تو

از دو حال خارج نيست حال ِ من ِ بي تو

مي مانم و مي ماني

مي ماني و مي مانم

تا اقتدار عشق را پاي بفشاريم.
 
حال ِ من ِ بي تو نمي پايد

باور کن

بي تو نه مرا حالي مي ماند

نه تو را اقتداري.
 
انسانم و فراموشکار

پس به ياد آور مرا

که کيستم و چيستم و کجايم

بر آگاهي ام بيافزاي

تا بدانم به کجا بايد بروم.

چگونه رفتنش را اما

به من بسپار

تا اين دست و پا زدن

حتي تا بي نهايت

تنها دلخوشي ام باشد.
 
به يادم آور.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

آري يواش سکوت آغاز کن

در کنج تنهايي

حتي خداوند نمي آيد

حتي نه نور است نه روشني

تاريکي و

تنهايي و

حسرت

فقط همين

مي فهمي ...
 
من در درون تاريکي

مانند يک گياه کوچک  پرز دار

چيزي که چندش آور است

اما کمي ظعيف

دنبال نور مي گردم
 
حتي همان باغبان خانه ي کناري

با آن که فهميده است

تنهايي ام چگونه است

دستي براي کنار زدن پنجره

دراز نمي کند
 
من نور مي خواهم

اين جا تمام ديوار ها مرا مي خورند

انگار سقف

دارد مرا نگاه مي کند
 
شايد کسي نداند

اما تو

خوب مي فهمي
 
من در نجابت نگاه اولت

در هر کدام از دعوا هاي خوب بچگي

در داد کردن ها

حتي تمام قهر ها

عشق مي بافتم

شايد کسي نداند

اما تو مي داني

خوب

من در چشم باد نشستم

خورشيد را در قفس اسير کرده ام

من ماه را عاشق خود کرده ام

اما فقط تويي

تک دختر روياي من 
 
هر چند پرنده ها بسيار اند

اما تمام چه چهه هايم براي توست

من جفت نمي خواهم

من روح گم کرده ام را مي خواهم
 
آري قبول

من در ميان علف ها دراز کشيده ام

اما براي تو

شايد کمي روي گل تو را احساس کنم

تنها فقط همين
 
حتي اگر خورشيد را دهند مرا

يا آسمان کند مرا نگاه
 
حتي اگر يک کهکشان پر از سمن مرا صدا کند

تک ياسمن تويي
 
کسي که من براي آن خواهم نشست و خواند

تنها فقط تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

براي تو و خويش

براي تو و خويش چشماني آرزو مي کنم

که چراغها و نشانه ها را

در ظلمات ببيند

گوش

که صدا ها و نشانه ها را

در بيهوشي مان بشنود

براي تو و خويش،روحي که

اين همه را در خود گيرد وبپذيرد

و زباني که در صداقت خود

ما رااز خاموشي خويش

بيرون کشد

و بگذرد

از آن چيزي که در بندمان کشيده است

سخن بگوييم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

هيچكدام را نديدم

نگاهم اينبار بر جسم خسته ام دلسوزانه مي نگرد

و برجان ترك خوردهام غصه دار مي گريد

نگاهم سرد وبي روح

ناتوان بي رمق

بر گوشه اي از دنياي سبز رنگ گذشته

مات مرد

و من ساده تر از هر بار ديگر فقط تبسمي را برايش نثار كردم

يكباره هجوم بي امان تنهايي مرا اسير خود

مرا از خودم ستاند

مرا بي هوش تر از قبل به زمين انداخت

مرا از مرگ ترساند

يكباره تنهايي تنها حس وجودم شد , نه جايي را ديدم

نه لبخندي را

نه نگاهي را

همه مردند

و من هيچكدام را نديدم

قطرات اشك برايم نمادي از يك ترحم بود كه ديگر

به مانند اكسيري ناياب شده بود

شايد من نيز بايد مات ميمردم

شايد تنهايي رد سختي از خود بر من به جاي خواهد گذاشت

شايد نگاهم با تنهايي روزي گرم گيرد

و نور يابد
 
ياد باد آنكه زما وقته سفر ياد نكرد

به وداعي دل غم ديده ي ما شاد نكرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

هديه

من از نهايت شب حرف مي زنم

من از نهايت تاريکي

و ازنهايت شب حرف مي زنم
 
اگر به خانه من آمدي براي من

اي مهربان چراغ بياور

و يک دريچه که از آن

به ازدحام کوچه ي خوشبخت بنگرم
 
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به جويبار که درمن جاري بود

به ابرها که فکرهاي طويلم بودند

به رشد دردناک سپيدارهاي باغ که با من

از فصل هاي خشک گذر مي کردند

به دسته کلاغان
 
که عطر مزرعه هاي شبانه را

براي من به هديه مي آورند

به مادرم که در آيينه زندگي مي کرد

و شکل پيري من بود
 
و به زمين، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را

از تخمه هاي سبز مي انگاشت

سلامي دوباره خواهم داد

مي آيم ، مي آيم ، مي آيم

با گيسويم :

ادامه بوهاي زير خاک
 
با چشم هايم :

تجربه هاي غليظ تاريکي
 
با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
 
مي آيم ، مي آيم ، مي آيم
 
و آستانه پر از عشق مي شود

و من در آستانه به آنها که دوست مي دارند

و دختري که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ايستاده ،

سلامي دوباره خواهم داد.

زندگي شايد آن لحظه مسدودي است

که نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و دراين حسي است

که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي که به اندازه ي يک تنهايي ست

دل من

که به اندازه ي يک عشق است

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گلها در گلدان

به نهالي که تو در باغچه خانه ي مان کاشته اي

و به آواز قناري ها

که به اندازه ي يک پنجره مي خوانند.

دلم گرفته است

دلم گرفته است
 
به ايوان مي ور م و انگشتانم را

بر پوست کشيده شب مي کشم
 
چراغهاي رابطه تاريکند

چراغهاي رابطه تاريکند
 
کسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد کرد

کسي مرا به ميهماني گنجشگها نخواهد برد
 
پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

ذهن من

گلهاي سرخ تودرباغ ذهن من ميرويند

ومن دلتنگ عطر تنت را به ياد ميسپارم

وقتي که غمگيني اسمان از غربت تو ميبارد

يک شب که ازکوچهاي تاريک ميگذشت   

من سکوتت را بر سيته سپيد کاغذ حک کردم 

بخوان تا دوباره در باغ ذهنم گل برويد

بخوان که بي صدايت دلم غمناک است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

مقصر ترين

برايم مهماني نگرفتند

گفتند دستانت گناه کارند

صدايم را خفه کردند و
 
چشمانم را که خيسه خيس  بودند
 
بستند

من نديدم چه کسي او را ربود 

اما وقتي که نور ديدم

گفتند

خودم مقصر ترين هستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

خداحافظ

شبيه برگ پاييزي پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولي هرگز نخواهي رفت از يادم

خداحافظ و اين يعني در اين اندوه مي ميرم

در اين تنهايي مطلقق که مي بندد به زنجيرم

هميشه با تو بودنهاي من ديري نمي پايد

و بهد از تو کسي ديگر به ديدارم نمي آيد

چونه بگذرم از عشق از دلبستگي هايم

چگونه مي روي با آنکه مي داني چه تنهايم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

 تصور کن

تصور کن ترک هايي ميان چهره ام را

و شکستن تصويرم

اين قاب عکس در دست کيست 

تو ... ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

راز شقايق

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

براي دلبرش آندم

شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز

دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

يادمون باشه

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خورد ميشه

ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا

کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره . يادمون باشه قولي رو که به کسي

ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه

نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون

داشت بهش نگيم برو چون شايد ديگه هيچكس مثل اون دوستمون نداشته باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

هرگز

من تمنا کردم

که تو با من باشي

تو بمن گفتي

هرگز ،هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا غصه اين هرگز کشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

نگو كفر است

نمي خواهم خدايم بيكران باشد

نمي خواهم عظيم و قادر و رحمان

نمي خواهم كه باشد اين چنين آخر

خدا را لمس بايد كرد.
 
نگو كفر است

خدا را مي توان در باوري جا داد

كه در احساس و ايمان غوطه ور باشد

خدا را مي توان بوئيد

و اين احساس شيريني است
 
نگو كفر است

كه كفر اين است

كه ما از بيكران مهربانيها

براي خود

خدايي لامكان و بي نشان سازيم

خدا را در زمين و آسمان جستن

ندارد سودي اي آدم

تو بايد عاشقش باشي

و بايد گوش بسپاري

به بانگ هستي و عالم

كه در هر خانه اي آخر خدائي هست
 
نگو كفر است

اگر من كافرم، باشد

نمي خواهم  خدايا زاهدي چون ديگران باشم

نمي خواهم خدايم را

به قديسي بدل سازم

كه ترسي باشد از او در دل و جانم

نگو كفر است

كه سوگند ياد كردم من

به خاك و آب و آتش بارها اي دوست

خدا زيباترين معشوق انسانهاست

خدا را نيست همزادي

كه او يكتاترين

عاشق ترين

معبود انسانهاست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

نزديک تر به خدا

من بايد فرود آيم

نبايد بنشينم

سال هاست ازآن لحظه که پربر اندامم روييد

واز آشيان از بام خانه پرواز کردم

همچنان مي پرم . هرگز ننشسته ام

وديگر سري نيز به سوي زمين و به سواد پليد شهرها

وبامهاي کوتاه خانه ها بر نگرداندم

چشم به زمين ندوختم

پروازي رو به آسمان

در راه افلاک

و هر لحظه دورتر و بالاتر ا ز زمين

و هر لحظه نزديک تر به خدا !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

مرا فرياد کن

قصه نيستم که بگويي

نغمه نيستم که بخواني

صدا نيستم که بشنوي

يا چيزي چنان که ببيني

يا چيزي چنان که بداني

من درد مشترکم

مرا فرياد کن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

کار بي چرا

عشق تنها کار بي چراي عالم است

چه آفرينش بدان پايان مي گيرد .

معشوق من چنان لطيف است

که خود را به (( بودن )) نيالوده است

که اگر جامه ي وجود بر تن مي کرد

نه معشوق من بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

جمع هر دو دوستى

جمع هر دو دوستى را عاقبت فراق و پريشانى است و هر چيز جز مرگ ناچيز است و

اينكه من دوستى را پس از دوست ديگر از دست مى‏دهم نشان آن است كه هيچ

دوستى جاويد نمى‏ماند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

تنهاي تنهايم

تنهاي تنهايم ,من,خلوت واشك چنديست هم خانه ايم امشب بازبه رسم گذشته به

آسمان مي نگرم وباستاره همان ستاره كه به يادت برگزيده ام سخن مي گويم اگر

چه خسته وشكسته ام اما.... ولي بازهم مي ايستم تا اينبارنيزبشكند قاصدكي مي

گذردويادت رادوباره به همراه مي آورم وباز يكباره بغضم مي شكند ودلم ....بيچاره دلم

اينبارنيزدرخودمي شكنم. دلم مي گيردازاشكهايم كه مي ريزد حرفهايم كه ناگفته مي

مانند وازغم كه ازغصه هايم سنگين است وآماده باريدن ديگردارديادم مي رودنام اوكه

برايش مي مردم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

تنها ونااميد

هميشه وقتي تنها ونااميد و ملول

تنت ، روانت ، از دست اين و ان خسته است

هميشه ، وقتي رخسار اين جهان ، تاريک

هميشه ، وقتي درهاي اسمان بسته است

هميشه گوشه ي گرمي ، به نام دل با توست

که صادقانه تر از هرکه ، با تو پيوسته است !

به دل پناه ببر ! اخرين پناهت اوست .

تو را چنانکه تمناي توست دارد دوست !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

تنگناي سخت

چه تنگناي سختي است !. يک انسان يا بايد بماند يا برود . و اين دو هر دو اکنون برايم

از معني تهي شده است . و دريغ که راه سومي هم نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۷/۰۳/۸۶

به پايم شکستي

تو اون شام مهتاب،کنارم نشستي

عجب شاخ گل وار،به پايم شکستي

قلم زد نگاهت به نقش آفريني

که صورت گري را نبود اين چنيني

پري زاد عشقو مه آسا کشيدي

خدا را به شور تماشا کشيدي

تو دونسته بودي،چه خوش باورم من

شکفتي و گفتي از عشق پرپرم من

تا گفتم کي هستي،تو گفتي يه بي تاب

تا گفتم دلت کو،تو گفتي که در ياب

قسم خوردي بر ما که عاشقتريني

توي جمع عاشق تو صادقتريني

همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت

به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاري از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

دراون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به يادت شکستم

تو از اين شکستن خبر داري يا نه؟

هنوز شور عشقو به سر داري يا نه؟

تو دونسته بودي چه خوش باورم من

شکفتي و گفتي از عشق پرپرم من

تا گفتم کي هستي،تو گفتي يه بي تاب

تا گفتم دلت کو،تو گفتي که درياب

قسم خوردي بر ما که عاشقتريني

توي جمع عاشق تو صادقتريني

همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت

به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري

من اون ماهو دادم به تو يادگاري    .  .  .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

دلم تنها نيست

تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست

محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در اين وصف زبان دگري گويا نيست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست که در قولي از ان ما را نيست

تو چه رازي که به هر شيوه تو را مي جويم

تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست

شب که ارام تر از پلک تو را مي بندم

با دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست

اين که پيوست به هر رود که دريا باشد

از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست

من نه انم که به توصيف خطا بنشينم

اين تو هستي که سزاوار تو باز اين ها نيست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

مهربانيت را ديده ام

مهربانيت را ديده ام نه در خواب .. که در آبي ترين لحظه هاي آبي بودنت و آمده ام که

بمانم اگر ماندنم را بخواهي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

غرور

مگر غرور تيري بود

كه واژگون

بر كمان نهده بودم

كه تا از شست رست

هم بر سينه من نشست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

سيبي از درخت وسوسه

نامت چه بود؟ آدم

فرزندِ كي ؟ من را نيست نه مادري و نه پدري بنويس اول يتيم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اينک محل سکونت؟ زمين خاک

آن چيست بر گُرده نهادي؟امانت است.

قدت؟ روزي چنان بلند که همسايه خدا ، اينک به قدر سايه بختم بروي خاک

اعضاي خانواده؟ حواي خوب و پاک، قابيل وحشتناک،هابيل زير خاک

روز تولدت؟در جمعه اي ،به گمانم روز عشق

رنگت؟ اينک فقط سياه ز شرم چنان گناه

وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هواي دوست نه آنچنان سنگين که نشينم به اين

زمين جنست؟ نيمي مرا زخاک نيمي دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت اميد بروي خاک

شاکي تو؟ خدا

نام وکيل؟ آن هم فقط خدا

جرمت؟ يک سيب از درخت وسوسه

تنها همين؟ همين و بس

حکمت؟ تبعيد در زمين

همدمت در گناه ؟ حواي آشنا

ترسيده اي؟ کمي

زچه؟ که شوم من اسير خاک

آيا کسي به ملاقاتت آمده است؟ بلي

چه کس؟ گاهي فقط خدا

داري گلايه اي؟ ديگر گِله نه ولي...

ولي که چه؟حکمي چنين آن هم به يک گناه؟!!!!

دلتنگ گشته اي؟ زياد

براي که؟ تنها فقط خدا

آورده اي سند؟ بلي

چه؟دو قطره اشک

داري تو ضامني؟ بلي

چه کس؟ تنها کس خدا

در آخرين دفاع؟ مي خوانمش چنان که اجابت کند دعا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

دور شدم

دور شدم از تو دلم شور زد

ساز دلم نغمه ناجور زد

در شب من پلک تو چون پنجره

باز شد و چشم مرا نور زد

آرش عشق تو به قلب هدف

تير از آن فاصله دور زد

مطرب دل روي چو ماه تو ديد

شور رها کرد و به ماهور زد

شوق اناالحق ز دلم سر کشيد

شعله به خاکستر منصور زد

ميل تماشاي تو در من شکفت

بار دگر صاعقه بر طور زد

آه از آن چشم که با يک نظر

بال و پرم را گره کور زد
 
قايقي شكسته ام

به ياد آور مرا

در ميان صخره هاي غم تنهايي

در ميان سكوت مرغابيان

تن فرسوده ام در انتظار توست

بادبانهاي اين قايق شكسته را

بحركت در آور

يادكن از من

بادبانهايم تنها اميدم براي زندگيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

دو روي سکه

سفيدي ، شادي

نقل و نبات و شيريني

خوشي ، خوبي ، رضايت

ايده آل ، مناسب ، عالي !
 
حلق اسارت

نخست به دور انگشت چهارم دست چپ

بعد از آن به دور تمامي وجودت

حلق اسارت
 
سکه پشت به رو ميشود

آن روي سکه را ديدي ؟!

دعا ميکنم هرگز نبيني

ديوانه نشوي هنر کرده اي !
 
چرا اسارت؟

بايد اوج رهايي باشد

گفته اند  بخت !

پس يعني شانس و اقبال

يعني جلوه اي از فيض الهي

چرا ويرانش کنيم با تيش بي اعتمادي ؟!
 
تنهايم نگذار ...

ببخش اگر آن نبودم که بايد باشم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

دل سپردن

دل سپردن از براي زندگي كردن چه زيباست
 
گاه تلخ گاه شيرين گاه چشم انداز روياست

دل سپردن ها چه آسان دل بريدن ها چه سخت

عاشقي و بي قراري جان خريدن ها چه سخت
 
نازنينم در پناهت در وجود پر از آهت

در ميان دست گرمت پاكي قلب ماهت

تو هميشه در سكوتم از نواي عشق گفتي
 
از وجود مهربانت نامه هاي عشق گفتي

پس چه شد آن مهرياني ان وفاي زندگاني

آن همه مهر محبت آن بهار جاوداني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

درس نياموختم

من جز از پدرم ستاره

درس نياموختم

كه بر دوردست نشست

وبزرگيش را به رخ نكشيد

در همان حال كه از خورشيدها بزرگتر بود

ودر خور ديد من نور افشان

وجهان را به نظاره اي هماره

به تماشا نشست

وهماره در شمار انبوه ستارگان بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

پس از مرگم

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

وليکن سخت مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد

بدست طفلکي گستاخ و بازيگوش

او يکريز و پي در پي

دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

دشمن

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت

كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي

تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

در سرزمين من

در سرزمين من عاشق بودن جنايت است .در سرزمين من حوا - به خاطر يک سيب

روزي هزار بار سنگسار ميشود.در سرزمين من لبها بوسه را در نگاه ها ميجويند و

دستها عطر نوازش را در تاريکيها...در سرزمين من عاشق بودن گناه کبيره

است.خدايا ! گناه مرا ببخش!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

خدايا

آتش مقدس شک را

آن جنان در من بيفروز

تا همه يقين هايي را که در من نقش کرده اند بسوزد

وآنگاه از پس توده ي اين خاکستر

لبخند مهراوه بر لبهاي صبح يقيني

شسته از هر غبار طلوع کند

خدايا

به هرکي دوست ميداري بياموز

که عشق اززندگي کردن بهتر است

و به هرکس که بيشتر دوست ميداريش بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر است !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

چه زود

حرفهاي ما هنوز ناتمام

تا  نگاه ميكني وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود

آه اي دريغ و درد

ناگهان چقدر زود دير ميشود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

پيشكش

سلام بر درخت  كه غرور تملك ندارد

وهرچه اوراست هماره به فراچنگش

به پيشكش مي دهد

وحتاش اگر به سنگ زنند

مي بخشد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

بوديم نبوديم

تا که بوديم نبوديم کسي کشت ما را غم بي همنفسي تا که رفتيم همه يار شدند

خفته ايم و همه بيدار شدند قدر آيينه بدانيم چو هست نه در آن وقت که اقبال

شکست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

بگذار

بگذار سپيده سر زند

چه باک که من بميرم و شبنم فروخشکد

و شبگير خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ي سحري بازگردد .

و راه کهکشان بسته شود ...

بگذار سپيده سر زند و پروانه به سوي آفتاب پر کشد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

بسوزم

چه اميد بندم در اين زندگاني

که در نااميدي سرآمد جواني

سرآمد جواني و مارا نيامد

پيام وفايي ازاين زندگاني

بنالم زمحنت همه روزتا شام

بگريم زحسرت همه شام تاروز

توگويي سپندم براين آتش طور

بسوزم ازاين آتش آرزوسوز

بود کاندرين جمع ناآشنا

پيامي رساند مرا آشنايي ؟

شنيدم سخن ها زمهرو وفا ليک

نديدم نشاني زمهر و وفايي

چو کس بازبان دلم آشنا نيست

چه بهترکه از شکوه خاموش باشم

چو ياري مرانيست همدرد بهتر

که ازياد ياران فراموش باشم

ندانم درآن چشم عابد فريبش

کمين کرده آن دشمن دل سيه کيست ؟

ندانم که آن گرم و گيرا نگاهش

چنين دل شکاف و جگر سوز ازچيست ؟

ندانم در آن زلفکان پريشان

دل بيقرار که آرام گيرد ؟

ندانم که از بخت بد آخر کار

لبان که از آن لبان کام گيرد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

بالاله که گفت

از ديده به جاي اشک خون مي آيد

دل خون شده از ديده برون مي آيد

دل خون شد از اين غصه که از قصه عشق

مي ديد که آهنگ چنون مي آيد

مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه

کان عمر که رفته باز چون مي آيد ؟

بالاله که گفت حال ما را که چنين

دل سوخته و غرقه به خون مي آيد

کوتاه کن اين قصه ي جان سوز اي شمع

کز صحبت تو بي جنون مي آيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

احمق نيستم

پر بودم و سير بودم و سيراب

ولذتم تنها اينکه ...

آري کارم سخت است و دردم سخت تر

و از هرچه شيريني و شادي و بازي است محروم

اما ...

اين بس که ميفهمم !

خوب است .... خوب

احمق نيستم .

نه مرد بازگشتم !

اما باز نگشتم

به بيراهه هم نرفتم

که من نه مرد بازگشتم !

استوار ماندن و به هر بادي به باد نرفتن

دين من است .

ديني که پيروانش بسيار کم اند .

مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب !؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۶/۰۳/۸۶

اشکاي يخي

اشکاي يخيمو پاک کن

دراي قلبتو وا کن

صداي قلبمو بشنو

من چه کردم با دل تو

کاشکي تو لحظه ي آخر

عشقو تو نگام ميخوندي

قلب تو صدامو نشنيد

نشنيد

رفتي با غريبه موندي

اگه يک روز بگم از اين حکايت

که به تو کردم عادت

دلم پيش دلت مونده تو زندون رفاقت

رفاقت

اگه يک شب برسم به حقايق

ميشم خداي عاشق

ميگم رازمو به ستاره ي درياي مغرب

درياي مغرب

اگه يک روز بگم از اين حکايت

که به تو کردم عادت

دلم پيش دلت مونده تو زندون رفاقت

رفاقت

اشکاي يخيمو پاک کن

دراي قلبتو وا کن

صداي قلبمو بشنو

من چه کردم با دل تو

اگه يک روز بگم از اين حکايت

که به تو کردم عادت

دلم پيش دلت مونده تو زندون رفاقت

اگه يک شب برسم به حقايق

ميشم خداي عاشق

ميگم رازمو به ستاره درياي مغرب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

باورم نمي شود

باورم نمي شودکه تمام خاطره هاي خوبم سوختند

باورم نمي شود که لحظه هاي شيرينم همگي در گوشه ي تاريخچه ي خاطرات

خاک مي خورند

باورم نمي شود

اين تو بودي که اينچنين مي گريستي؟

تو؟

چه طور بالاخره آن غرور لعنتي را فراموش کردي

و من بدن يخ زده ام را در آغوش پر مهر تو گرم مي کردم

و مي گريستيم

اينبار با هم

سال ها و ماه ها و روزها من برايت اشک ريختم و اينبار تو نيز...  

باورم نمي شود

اگر مي دانستم پايان آن خنده ها

آن شادي ها

لحظه ها

و حتي گريه هايي که شيرين بودند قرار است اينطور باشد

آن هارا نگه مي داشتم

چه سخت است که ابرهاي سياه در آسمان زندگي ات

جا خوش کنند و در شب ها و روزها ببارند

اه پس اين آفتاب لعنتي کجاست؟!

و ناگهان کلاغ سياه مي گويد

"او رفته است ، خيلي وقت است"

و باز هم ابر هاي لعنتي مي بارند

آري او رفت

او رفت و حتي من و باد و باران و ابر هم نتوانستيم او را نگه داريم

باورم نمي شود

و من مي گريم

ديگر از ستارگان و ماه هم خجالت نمي کشم!

و تو گريستي

تو مي دانستي که با هر قطره اشک زخم قلبم توسط تبري بي رحم

عميق تر مي شود

چگونه باور کنم؟

نه ، باورم نمي شود که ديگر فرصت نگاه کردن در چشمانت را نخواهم داشت

و هر بار پرسيدم "کي؟"

تو گفتي "نمي دانم"

اما من مي دانم

در فرداهاي نزديک تو هم مي روي..

نه ، باورم نمي شود

با ورم نمي شود

که آن بازي هاي کودکانه

حرف هاي صادقانه

شوخي هاي زيرکانه

و تمام آن نغمه هاي عاشقانه بر باد خواهند رفت

و روزي فرا خواهد رسيد که من از فرياد درد تنهايي تهي خواهم شد

نه،باورم نمي شود

چه روياهاي شيريني داشتم

يعني نفر بعدي تو هستي؟

باورم نمي شود که خدا اينچنين مجازاتم کند

و من در آغوشت گريستم

مگر من چه کرده ام خدايا؟

باورم نمي شود !

باورم نمي شودکه تمام خاطره هاي خوبم سوختند و خاکسترشان

روزي مرا کور خواهد کرد

و هنوزهم باورم نمي شود
 
مي گويم : دوستت ندارم دلم اما بهانه اش را مي گيرد

مي گويم : بود و نبودت يکي است جاي خاليش اما احساس مي شود آن لحظه که

نيست

مي گويم : دست از سرم بردار دستانم مي لرزد اما وقتي مي نشيند ميان دستهايش

هيچ نمي گويم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

يکي بود يکي نبود

يکي بود يکي نبود

زير گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشته بود

زارو زار گريه مي کردن پريا

مث ابراي بهار گريه مي کردن پريا

گيسشون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلندتر ک ،از شبق مشکي ترک

روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير

پشتشون سردو سيا قعله ي افسانه ي پير

از افق جيرينگ جيرينک صداي زنجير ميومد

از عقب از توي برج ناله ي شبگير ميومد

پريا !گشنه تونه ؟

پريا! تشنه تونه ؟

پريا !خسته شدين ؟

مرغ پر بسته شدين ؟

 چيه اين هاي هاي تون

گريه تون واي واي تون ؟

پريا هيچي نگفتن ِ زار زار گريه مي کردن پريا

مث ابراي بهار گريه مي کردن پريا

پرياي نازنين

چه تون زار مي زنين ؟

توي اين صحراي دور

توي اين تنگ غروب نمي کين برف مياد ؟

نميکين بارون مياد ؟

نمگين گرگه مياد مي خورتون ؟

نميکين ديبه مياد يه لقمه خام مي کندتون ؟

نمي ترسين پريا نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد صداي زنجيراش مياد

پريا

قدر رشيدم بيبين

اسب سفيدم بيبين

اسب سفيده نقره نل

يال و دمش رنگ عسل

مرکب صرصر تک من 

آهوي آهن رگ من

گردن وساقش بيبين

باد دماغش بيبين

امشب توشهر چراغونه ،خون? ديبا داغونه

مردم ده مهمون مان ،با دامب و دومب به شهر ميان

مي رقصن و مي رقصونن ،غنچ? خندون مي ريزن

نقل بيابون مي ريزن،هاي مي کشن، هوي مکشن

  !شهرجاي ما شد»

عيد مردماس ، ديب گله داره

دنيا مال ماس ، ديب گله داره

سفيدي پادشا س ،ديب گله داره

سياهي روسيا س، ديب گله داره

پريا

ديگه توک روز شيکسته ،دراي قلعه بسته

اگه تازوده بلن شين ،سوار اسب من شين

مي رسيم به شهر مردم ،ببينين :صداش مياد

جينگ وجينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.

آره؟زنجيراي گرون ،حلقه به حلقه ،لابه لا

مي ريزن ز دست وپا،

پوسيده ن ،پاره ميشن

ديبا بيچاره ميشن

سر به جنگل بذارن ،جنگل و خارزار مي بينن

سر به صحرا بذارن ، کوير ونمک زار مي بينين

عوضش تو شهر ما ...[آخ !نمي ونين پريا  

در برجاوا مي شن ،برده دارا رسوا مي شن

غلوما آزاد مي شن ، ويرونه ها آباد مي شن

هرکي که غصه داره ،غمشو زمين ميذاره

قالي ميشن حصيرا ،آزاد ميشن اسيرا

اسرا کينه دارن ،داسشونو ور ميدارن

سيل مي ش:شرشرشر

آتيش مي شن:گرگرگر

توقلب شب که بد گله ،آتيش بازي چه خوشگله

آتيش؟آتيش !ـ چه خوبه ،حالام تنگ غروبه

چيزي به شب نمونده ،به سوز تب نمونده

به جستن و واجستن ،تو حوض نقره جستن

الان غلاما وايسادان که مشعلارو وردارن

بزنن به جون شب ، ظلمتو داغونش کنن

عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش کنن

به جائي که شنگولش کنن ،سک? پولش کنن

دست همو بچسبن ،دور يارو برقصن

حمومک مورچه داره ، بشين و پاشودربيارن

قفل وصندوقچه داره ، بشين وپاشو دربيارن

پريا !بسه ديگه هاي هاي تون

گريه تون ،واي واي تون

پريا هيچي نگفتن ،زاروزار گريه مي کردن پريا

مث ابراي بهار گريه مي کردن پريا

پرياي خط خطي

لخت وعريون ، پاپتي

شباي چله کوچيک ،که تو کرسي ،چيک چيک

تخمه مي شکستيم وبارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد

بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف

قص? سبز پري زرد پري ،قص? سنگ صبور، بز روي بون

قص? دختر شاه پريون ،شما ئين اون پريا

اومدين دنياي ما

حالاهي حرص مي خورين ، جوش مي خورين غصه خاموش مي خورين

که دنيامون خال خاليه غصه ورنج خاليه ؟دنياي ما قصه بود،پيغوم سر بسته بود

دنياي ما عيونه

هرکي مي خواد بدونه :دنياي ما خار داره ،بيابوناش مار داره

هرکي باهاش کار داره ،دلش خبردار داره

دنياي ما بزرگه ،پراز شغال و گرگه

دنياي ما  هي هي هي

عقب آتيش لي لي لي

آتيش ميخواي بالاترک ،تاکف پات ترک ترک

دنياي ما همينه ،بخواهي نخواهي اينه

خوب ،پرياي قصه!مرغاي پر شکسته

ابتون نبود، دونتون نبود،چائي وقليون تون نبود

کي بهتون گفت بياين دنياي ما ،دنياي واويلاي ما

قلعه قصه تونو ول بکنين ،کارتونو مشکل بکنين ؟

پريا هيچي نگفتن ،زاروزار گريه مي کردن پريا

مث ابراي بهار گريه مي کردن پريا

دس زدم به شونشون ،که کنم رونه شون

پريا جيغ زدن ،ويغ زدن ،جادو بودن دود شدن ،بالا رفتن تار شدن

پائين اومدن پود شدن ،پير شدن گريه شدن ،جوون شدن

حننده شدن ،خان شدن بنده شدن ،خروس سرکنده شدن

ميوه شدن هسته شدن ،انارسر بسته شدن ،اميد شدن ياس شدن ستار? نحس

شدن

وقتي ديدن ستاره ،به من اثر نداره

مي بينم وحاشا مي کنم ،بازرو تماشا مي کنم

هاج واجومنگ نمي شم ،ازجادو سنگ نمي شم

يکيش تنگ شراب شد

يکيش درياي آب شد

يکيش کوه شدوزق زد

توآسمون تتق زد

شرابو سر کشيدم ،پاشنه رو ور کشيدم

زدم دريا تر شدم ،ازون ورش به در شدم

دويدم دويدم ،بالاي کوه رسيدم

اون ور کوه ساز مي زدن ،همپاي آواز مي زدن

دلنگ دلنک شاد شديم

از ستم آزاد شديم

خورشيد خانوم آفتاب کرد ،کلي برنج توآب کرد

خورشيد خانوم بفرمائين ،ازون بالا بيائين پائين

ما ظلمونفله کرديم ،آزاديرو قبله کرديم

از وقتي خلق پاشد ،زندگي مال ما شد

از شادي سير نمي شيم ،ديگه اسير نمي شيم

هاجستيم واجستيم ،تو حوض نقره جستيم

سيب طلارو چيديم ،به خونه مون رسيديم

بالا رفتيم دوغ بود ،قصه بي بيم دورغ بود

پائين آمديم ماست بود قص? ما راست بود

قص? ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد

هاچين و واچين ،زنجيرو وارجين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

نميخوام وعده امروز و فردات

پات رو از دلم ور دار

دستت رو از  سرم ور دار

خيال نکن  که سنگي زير پاهام

عين يه دل قشنگي زير پاهام

دلم مث برگ  گل پاکه

طلاي بي منت از خاکه

نکني اون و زير اون قدمهات

نميخوام وعده امروز و فردات

تو اين دنيا دمي خوش بودن  آسونه

بهاي عيش و مستي خيلي ارزونه

يه وقتي به  تو و عشق  تو دل بستم

وگر نه يار يک روزه فراوونه

وگر نه يار يک روزه فراوونه

وگر نه يار يک روزه فراوونه

وگر نه يار يک روزه فراوونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

مفهوم عشق

تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب

بدينسان خوابها را با تو زيبا مي کنم هر شب

تبي اين گاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه

چه آتشها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب
 
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 
که پيچ و تاب آتش را تماشا مي کنم هر شب

مرا يک شب تحمل کن که تا باور کني اي دوست
 
چگونه با جنون خود مدارا مي کنم هر شب

چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
 
که اين يخ کرده را از بيکسي ها مي کنم هرشب
 
تمام سايه ها را مي کشم بر روزن مهتاب
 
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي کنم هر شب

دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش

چه بي آزار با ديوار نجوا مي کنم هر شب

کجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟

که من اين واژه را تا صبح معنا مي کنم هر شب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

ماجراي دو تا گل سرخ

گل سرخ قصمون با شبنم رو گوه هاش
 
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
 
خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود

جاي يارش چه قدر تو اين غريبي خالي بود

يادش افتاد که يه روز يه باغبون دوبوته داشت

يه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت

با نوازشاي خورشيد طلا قد کشيدن

قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن

شبنماي اشکشون از سر شوق و ساده بود

عکس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود

روزاي غنچگيشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت

حيف لحظه هايي که چکيد و مرد و برنگشت

گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر ، بهار

نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار

فک نمي کردن هميشه مال همن تا دم مرگ

بميرن ، با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ

يه روز اما يه غريبه اومد و آروم وترد

يکي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد

اون يکي قصه ي اين رفتن و باور نمي کرد

تا که بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد

گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير

هر کدون يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير

هيچکي از عاقبت اون يکي با خبر نبود

چي ممي شد اگه تو دنيا ، قصه ي سفر نبود

قصه ي گلاي ما حکايت عاشقياس

مال ياسا ، پونه ها ، اطلسيا ، رازقياس

که فقط تو کار دنيا ، دل سپردن بلدن

بدون اينکه بدونن ، خيليا خيلي بدن

يکيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيز

اون يکي برده شده واسه عيادت مريض

چه قدر به فکر هم ، اما چقد در به درن

اونا ديگه تا ابد از حال هم ، بي خبرن

روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره

اين بلاها روسر خيلي کسا در مي ياره

بازياش هميشه يک عالمه بازنده داره

توي هر محکمه کلي برگ و پرونده داره

اين يه قانون شده که چه تو زمستون ، چه بهار

نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار

اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد

حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد

ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه

خوبا رو کنار هم مي ياره ، بعدم مي چينه

کاش دلايي که هنوزم مي تپن واسه بهار

در امون بمونن از بازياي تلخ روزگار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

قسم به عشق

كه بسيار و بيشمار خواهم كه

ترا از دل سخن از دل گويم

وهر آنچه از همت و غيرت در حصه هستي خويشتن دارم

بر اين مقصود مقصور گردانم

اما نخست اين نكته گفتن را واجب آيد كه

تا دل چه داند و چه گويد از دانستن خويش

وانگهي اندر حديث دل

در ابتداي امر مرا دل از دل گفتن بايد

كه به چنگ آيد و آن به سهل نايد كه به جنگ به چنگ آيد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

رســـــواي زمـــــــانه منـــــم

شمع و پروانه منم مست ميخانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

يار پيمانه منم از خوب بيگانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

چون باد صبا در به درم

با عشق و جنون همسفرم

شمع شب بي سحرم

از خود نبود خبرم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

تو اي خداي من شنو نواي من

زمين و آسمان تو ميلرزد به زير پاي من

مه و ستارگان تو ميسوزد ز ناله هاي من

رسواي زمانه منم ديوانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

وي از اين شيدا دل من

مست و بي و پروا دل من

مجنون هر صحرا دل من

رسوا دل من رسوا دل من

ناله تنها دل من داغ حصرت ها دل من

سرمايه سودا دل من

رسوا دل من

خاک سر پروانه منم خون دل پيمانه منم

چون شور ترانه تويي چون آه شبانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

دل

گويا كه در پريش ترين حالات

ناگاه نادياي غم گرفته من برآشفت و گفت كه هلا اي مرد !

مرا صلايي روشن و پر وضوح زن از دل

كه ديگر در حديث دل

دلم را از شكيبايي شكيب نيست

وآنگاه كلامش را چنين همكلامي كردم كه

آه اي فرشته طناز و تن ناز من , اي سوز و اي ساز من !

گيرم كه هر آئينه ترا موجي سبكسير توانم گشت

هميشه در گشت

در موج خيز اين اقيانوس ناپيدا كرانه

با من بگو اي خوش گوي !

آيا درياي بي كنار , كدامين موج را ساحلي تواند داشت ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

جستجوي تو

به جستجوي تو

به درگاه کوه مي گريم

در آستانه ي دريا و علف.
 
به جستجوي تو

در معبر بادها مي گريم

درچار راه فصول ،
 
در چارچوب شکسته ي پنجره اي

که آسمان ابرآلوده را
 
قابي کهنه مي گيرد.

به انتظار تصوير تو

اين دفتر خالي
 
تاچند

تا چند، ورق خواهد خورد؟
 
جريان باد را پذيرفتن

و عشق را

که خواهر مرگ است.

و جاودانگي
 
رازش را با تو درميان نهاد.

پس به هيات گنجي درآمدي

بايسته و آزانگيز

گنجي از آن دست

که تملک خاک را و باران را
 
از اين سان

دلپذير کرده است.

نامت سپيده دمي است که بر پيشاني آسمان مي گذرد.

متبرک باد نام تو!

و ما همچنان

دوره مي کنيم

شب و روز را

هنوز را !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

مثل من

دل هيشکي مثل من غربت اينجا رو نداره

ديگه حرفاي علاقه همه مردن تو دلم

مثل گنجشکاي بي لونه و بي جاي محله

ديگه هيچ جا تو درختا جاي من نيست که برم

بارونه از سر شب همش مي باره

تو گوشم داد مي زنه ، همش مي ناله

مي گه هيشکي مثل من غربت اينجا رو نداره

زندگي ارزش اين همه اشکارو نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

قفس سرد

شيشه ي پنجره را باران شست !

از دل من اما چه کسي نقش ترا خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ...

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ...

واي باران پر مرغان نگاهم را شست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

عهد

شكست عهد من وگفت چه بود گذشت

به گريه گفتمش آري ولي چه زود گذشت

بهار بود وتو بودي وعشق بود واميد

بهار رفت وتو رفتي وهر چه بود گذشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

دشت خشک

تو از اين دشت خشک تشنه روزي کوچ خواهي کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت

نگاهنت تلخ و افسرده است

دلت را خار خار نا اميدي سخت آزرده است

غم اين نا بساماني همه توش و توانت را زتن برده است

ترا کوچيدن از اين خاک دل برکندن از جان است .

ترا با برگ برگ اين چمن پيوند پنهان است

ترا اين ابر ظلمت گستر بي رحم بي باران

ترا از نيمه ره برگشتن ياران

زپا افکند نو با آن گونه هاي سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غيرت که در چشمان من بالاتر از صد جام جمشيد است

تو با چشمان غم باري که روزي چشمه جوشان شادي بود

اينک حسرت و افسوس بر آن سايه افکنده ست

خواهي رفت

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت

من اينجا ريشه در خاکم من اينجا عاشق اين خاک از آلودگي پاکم

من اينجا تا نفس با قيست مي مانم

من از اينجا چه مي خواهم

اميد روشنايي گرچه در اين تيرگي ها نيست !

من اينجا روزي آخر از دل اين خاک با دست تهي

گل بر مي فشانم

من اينجا روزي آخر از ستيغ کوه ، چون خورشيد

سرود فتح مي خوانم

و ميدانم

تو روزي باز خواهي گشت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

دستهاي سرد

دست من اگر نمي رسد به دست تو

دستهاي سرد تو مقصرند

چشم من اگر غريب و بي محبت است

چشمهاي  تو باعثش شدند

بيش از اين گلايه از دلم نکن

من  دوباره سعي ميکنم

من دوباره يک قصيده ، يک غزل

صرف لحظه هاي تنگ ميکنم

چشم خسته ي مرا ببين

آخرين گل شکفته ي مرا بچين... 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

خداي من

تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام. ...تو که اين قدر

دلسوز مني! ... ...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟ تو کي غايب بوده‌اي

که حضورت نشانه بخواهد؟ تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟ ...کور

باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند. کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.

بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود. و زيانکار باد سوداي بنده‌اي

که از عشق تو نصيب ندارد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

حالمان بد نيست

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

کم که نه هر روز کم کم مي خوريم

اب مي خواهم سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب !

از چه بيدارم نکردي افتاب ؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نا مرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شکست

عشق اخرتيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اين است مرتد مي شوم

خوب اگر اين است من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است

کافرم ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم

عاقبت الوده ي مردم شدم

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم

انچه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم ، بت پرستي کار ماست

چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام ؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمي گويم که خاموشم مکن

من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمي گويم مرا غمخوار باش

من نمي گويم ، دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ ، نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين ، شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

اه ، در شهر شما ياري نبود ؟!

قصه هايم را خريداري نبود؟!

واي رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما اباد بود

از در و ديوارتان خون مي چکد

خون من ، فرهاد ، مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شومتان

خسته از همدردي مسمومتان

اينهمه خنجر ، دل کس خون نشد ؟!

اين همه ليلي کسي مجنون نشد ؟!

اسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور ، پايم لنگ بود

قيمتش بسيار دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه

هيچ کس اندوه ما را ديد ؟ نه

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدني است

حال من از اين و ان پرسيدني است

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفال مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل امد که حالم را گرفت

" ما ز ياران چشم ياري داشتيم  خود غلط بود انچه مي پنداشتيم "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

تو كيستي

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو

بسان قايق سرگشته روي گردابم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

آسمـــون

وقتي كنـار پنجـــره ، چشــم مي دوزم به آسمـــون

مي خــوام كـه فــرياد بـزنم ، بگــم خـداي عاشقون

نمي تــونم بهش بگم ، بگــم چقـدر دوستـش دارم

بگــم كه مي خــوام تا ابد ، سر روي شـونش بذارم

وقتـي دوتا چشـم سياش ،‌آتيـش به جونم مي زنه

فــقــــط يه آرزو دارم ،‌بهـــــم بـگــــــه دوســــــم داره

وقتي كنارش مي شينم ،‌دل تو دلم نيست اي خدا

مي خوام بگم دوسش دارم ،‌اما مي مونم بي صدا

دوست دارم ،‌دوست دارم ،‌صـداي ســاز من شــده

اســــم قشنگـت همـــه جـــا ،‌نغمــه و آوازم شـــده

اين عشــق پنهـــون اي خــدا ، يه روزي برمـلا بشه

حــرف دلم رو گــوش كنه ،‌با ســازم هـم صـدا بشه

وقتي صداي خنده هاش ،‌مي پيچه توي گـوش من

بوي تنش ،‌ بوي بهــار ،‌مي بــره عقل و هـوش من

وقتي كه دست گرمشو ،‌ تو دست سردم مي گيرم

مي خوام كه خاك پاش بشم ،‌ به زير پاهاش بميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦

آزاد کنيد

من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد           

قفسم برده به باغي و دلم شاد کنيد

آشيان من بيچاره اگر سوخت چه باک       

فکر ويران شدن خانه صياد کنيد

قصه ي گل ميگذرد هم نفسان بهرخدا       

بنشينيد بباغي و مرا ياد کنيد

ياد اين مرغ گرفتار کنيد اي مرغان              

چون تماشاي گل و لاله و شمشاد کنيد

هر که دارد ز شما مرغ اسيري بقفس         

برده در به و بيادش آزاد کنيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۵/۰۳/۸۶

دوست داشتم

دوست داشتم زاغكي بودم خالي از معناي عشق

دوست داشتم  كسي بودم اندر وادي عشق

دوست داشتم رها بودم از كمند هر چه دل

دوست داشتم پايي نمي گذاشتم من در غريب سراي  گِل

دوست داشتم در ياد نمي داشتم من دوست داشتن را

دوست داشتم هرگز دوست نمي داشتم من از اول مهربان را

دوست داشتم قاصدك بودم در كف باد مست

دوست داشتم مرهمي بودم بردلي كه گشته خالي از هست

دوست داشتم گلي بودم بي خار در باغ دوستي

دوست داشتم نبودم تيغي كه برگيرم ازعشق پوستي

دوست داشتم نسيمي بودم در پيچش موي دوست

دوست داشتم تا كه نگويم هرچه درد دارم من از اوست

دوست داشتم خالي بر گونه اي بودم

دوست داشتم نجواي شبانه اي بودم

دوست داشتم نگيني بر انگشتري بودم

دوست داشتم يا كه تسبيح بر سجاده اي بودم

دوست داشتم شرح فراغم همه رويا بود

دوست داشتم آسمان دوستي بي انتها بود

دوست داشتم نغمه اي نغز بودم در منقار

دوست داشتم جريان رودي بودم بيرون از غار

دوست داشتم سبزينه برگي نو رس بودم

دوست داشتم پختگي ميوه اي نارس بودم

دوست داشتم مهرباني كودكي بودم

دوست داشتم بغض ني لبكي بودم

دوست داشتم ترنم سبز باران بودم

دوست داشتم ريزش زيباي آبشاران بودم

دوست داشتم ايكاش هرگز عاشق نبودم من

دوست داشتم اما مهربان بود همدم من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

به كي بگم مسافرم

قسمت نشد ببينمت خدانگهداري كنم

فرصت نشد بمونمو از تو نگهداري كنم

گفتم اگه ببينمت دل كندنم سخته برام

اگه يه وقت بگي نرو رفتن پر از درده برام

گفتم صداتو نشنوم نديده از پيشت برم

پشت سرم زاري نكن چي كار كنم مسافرم

من ميمرم ولي باز تو بدون هميشه

ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه

گل من خوب مي دوني بي تو تك و تنهام عزيزم

اگه تو نباشي ميمرم

نامه رو تا تهش بخون گريه نكن طاقت بيار

 نامه رو خط خطي نكن

دو جمله ام رو دووم بيار

باور نكن يه بي وفام نامه مي ذارمو ميرم

نه قسمت زندگيم اينه به كي بگم مسافرم

سهم من از تو دوري تو لحظه هاي بي كسي

قشنگي قسمت ماست كه ما به هم نمي رسيم

من ميمرم ولي باز تو بدون هميشه

ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه

گل من خوب مي دوني بي تو تك تنهام عزيزم

اگه تو نباشي مييرم

هميشه زنده مي مونم با ياد تو ، تو ترانه هام

منو ببخش اگه بازم اشكام چكيد رو نامه هام

ديگه تموم شد فرصتم خاطره هام پيشت باشه

تمام خاطرات خوش خدانگهدارت باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

دوستت دارم

اميدوارم روزي بتوانم بهترين شعر زندگيم را براي تو بسرايم

و تقديم تو كنم گرچه كه يقيين دارم كه مي داني

نه تنها اشعارم كه تمام هستي ام

وجودم تقديم به توست

تو الهام بخش بهترين ابيات شعرهاي مني

وقتي اولين سلام نخستين ديدار

ملتهب ترين نگاه را به ياد مي آورم

آن زمان كه با نگاهي معصومانه

با لبخندي كودكانه

و با صداقتي شاعرانه

دستهايم را فشردي

و آن زمان را كه شوق هر روز ديدنم

و هر روز ديدنت

آرامم مي كرد ...

آه ! افسوس كه چه زود گذشت !

باور مي كني ؟

باور كن كه لحظه لحظه انديشيدن به تو

حتي با اينهمه فاصله و درد

خون زندگي ، عشق به زندگي ،

عشق به بودن را در رگهايم به جوش مي آورد!

باور كن كه هنوز هم دوست دارم

كودكانه بي پروا صادقانه  عاشقانه ديوانه وار

بگويم دوستت دارم

بگويم از ازل تا به ابد

عاشقانه و ديوانه وار

دوستت دارم

گرچه گفتن و شنيدنش را از من دريغ مي كني

مي هراسي

مي گريزي

اما من هنوز هم دوست دارم كه بگويم

دوست دارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

خسته ام نازنين

صدايم نکن!

حرفي نزن!

هيچ نگو!

خسته ام نازنين..خسته و در نهايت ٍ دلتنگي..در نهايتٍ ويراني.. مي دانم آزارت مي

دهم..رنجانده امت..اما..ببخش..

به حرمت تمام لحظات باراني مان..نميگويم تو مقصري..ولي مرا ببخش..

اگر کسي سراغم را گرفت..بگو او رفت!!

رفت،تا تمام تنهاييش را زار بزند..تمام خاطرات را.. تمام زندگيش را ببازد.. تمام

دردهايش را فرياد بزند..و باز هم بي خيال و بي اعتنا بماند..تا شايد

خالي شود .. .. و شايد باز گردد.. شايد..

نه..غصه نخور .. اينهمه وقت گذشت و من غصه خوردم و او باز نيامد.. روزي التماست

کردم! ولي باز نيامدي..

و من ميدانم!!! غرورت را بيش از من دوست ميداشتي..پس اگر تشنه هستي ، باور

کن غصه، جرعه اي آب هم نمي شود .. چه رسد به اينکه عطش سالها تشنگي را

آرام کند..

مي روم.. تنها .. بي واژه .. صدايم نکن ..

مي بيني نازنين! فاصله مان گمانم به قدر همين چند سطر بود ؛ نه دليلي بود براي

ننوشتن ..

نه لجبازي کودکانه اي براي جلب توجه .. فقط ..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

يادته

دستمون تو دست هم بود يادته؟

غصه هامون کم کم بود، يادته؟

چشم نازت مال من بود يادته؟

ديدن من غدغن بود يادته؟

روزگار قهر و آشتي يادته؟

هيج کس و جز من نداشتي ، يادته؟

روياهاي آسموني ،يادته؟

قول دادي پيشم بموني، يادته؟

روزاي بي غم و غصه يادته؟

ببينم اول قصه يادته؟

عصر ابراز علاقه يادته؟

خبر خوش کلاغه ،يادته

دست گرمت تو زمستون يادته؟

شونه من زير بارون يادته؟

واسه خنده اجازه يادته؟

اونا که مي گفتي رازه ؛ يادته؟

يادته فال هاي حافظ تو حياط ؟

يادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخا رو نچيديم يادته؟

يه روزي هم و نديديم ؛ يادته؟

حرفامون سر صداقت يادته؟

تو ، تو مجازات خيانت ، يادته؟

پنهوني سر قرارا ، يادته؟

تأخيرات توي بهارا يادته؟

گوش نداديم به نصيحت، يادته؟

گشتنت دنبال فرصت يادته؟

دستات و ميخوام بگيرم يادته؟

راستي تو ، بي تو مي ميرم يادته؟

دونه دادن به کبوتر يادته؟

خاطرات توي دفتر يادته؟

فال با نيت رسيدن يادته؟

طعم قهوه رو چشيدن يادته؟

واسه فال قهوه رو خوردن يادته؟

روزي صد بار بي تو مردن ، يادته؟

يادته دعا، يادته دعاي زير طاقيا ؟

کنار بوته هاي عقاقيا ؟

زير اون درخت گيلاس، يادته؟

با دوتا شاخه گل ياس؛ يادته؟

يادته گفتن راز ،به قاصدک ؟

يادته، چه قدر به هم گفتيم، کمک ؟

فکر بودن توي قايق يادته؟

تو به من گفتي شقايق، يادته؟

پيش هم بوديم نذاشتن، يادته؟

اونا ما رو دوست نداشتن ،يادته؟

نامه بدون امضاء يادته؟

اسم مستعار ماهان ، يادته؟

طرح اون انگشتر من يادته؟

پاسخ مختصر من يادته؟

فال حافظ شب يلدا ، يادته؟

اسمم و گذاشتي هيوا يادته؟

چيزي خواستيم از خدامون يادته؟

مستجاب نشد دعامون، يادته؟

چشمون زدن حسودا يادته؟

چشامون شد مثل رودا ، يادته؟

گفتي ما بايد جداشيم يادته؟

گفتي ما بايد جداشيم يادته؟

گفتي بايد بي وفاشيم ، يادته؟

يه دفه ازم بريدي ؛ يادته؟

خط رو اسم من کشيدي ؛يادته؟

گفتي عشق تو هوس بود يادته؟

گفتي خوب بود ولي، بس بود يادته؟

حلقه من دست تو ديدم؛ يادته؟

حلقه من دست تو ديدم يادته؟

کلي سرزنش شنيدم ؛ يادته؟

چشم من به چشمت افتاد يادته؟

کاري که دست دلم داد ؛ يادته؟

حالا اومدم، همون جا وايسادم؛

حالا اومدم همون جا وايسادم که تقاضاي تو رو جواب دادم

دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و

اما قول دادم به قلبم و خدا، ديگه دل ندم به عشق آدما

حيف شعري که نوشتم يادته ؛ شعر من بدم باشه، زيادته، حيف شعري که نوشتم

يادته

شعر من بده ولي، زيادته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

ميدونين

من فکر ميکنم همه ما جواب اعمال خودمون رو توي همين دنيا پس ميديم 

دنيا طبق قوانيني که روي کاغذِ، نمي گذره .اون توسط مردم اداره ميشه

بعضي هاشون قانون رو رعايت مي کنند و بعضي ها هم نه.

اين بستگي به محيطي داره که اونا توش زندگي ميکنن

و تو بايد خيلي خوش شانس باشي که يه نفر زندگيتو نابود نکنه.

و اين واقعاً چيز پيچيده ايه

ولي بايد قوي بود و اميدوار...

در عشق، ازدواج ، جنايت ، جنگ در همه چيز

اونايي که مي خوان زندگي بهتري داشته باشن و قانون رو زير پا مي ذارن

در انتها سرنوشتشون بدتر از مردم عادي ميشه.

فکر مي کنم بايد تعادل رو توي همه کار رعايت کرد 

بله تعادل، فکر مي کنم درست باشه.

خيلي ها از بس خطر مي کنند چيزاي زيادي رو از دست ميدن

وخيلي ها هم که دنبال چيزاي زيادي نيستن در انتها هيچ چيز به دست نمي ارن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

ممنونم

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي ميدونم خوب ميدني تو تارو پود و ريشمي

تو که از دنيا گذشتي واسه يک خنده من چرا من نگذرم از يه استخون به اسم تن .

توخياله من نبود دوباره عاشقي کنم ممنونم اجازه دادي با تو زندگي کنم

نميدونم چي بگم که باورت شه جونمي تويه اين کابوسه درد روياي مهربونمي
 
ميوني با تو پرم از شعر و ستاره ميدني بي تو لحظه حرمتي نداره
 
ميدوني در تو اين خدا بوده که تونسته گل عشق رو بکاره

ميدوني با تو پرم از شعر و ستاره ميدوني بي تو لحظه خرمتي نداره
 
ميدوني در تو اين خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره
 
وقتي حتي پيشمي دلم برات تنگ ميشه باز .عشق تو لحظه هام حادثه سازو قصه

ساز

به جون خودت که بي تو از نفسهام سير ميشم.نميدونم چي  ميشه بدجوري گوشه

ميشم ممنونم  که بچه بازي هامو طاقت ميکني , هرچقد بد ميشم اما تو نجابت

ميکني
 
هر کجايه دنيا باشم با مني در مني, نگرانه حال و روزم بيشتر از خود مني...

ميدوني با تو پرم از شعرو ستاره ميدوني,بي تو لحظه حرمتي نداره
 
ميدوني در تو اين خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره,

ميدوني باتو پرم از شعرو ستاره ميدوني بي تو لحظه حرمتي نداره,

ميدوني در تو اين خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره.

ميدوني باتو...

ميدوني بي تو...

ميدوني در تو ...ميدوني باتووووووو.!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

گذر زمانهاي بي تو

همه ميگن يك ساعت60 دقيقه و يك دقيقه60 ثانيه ولي كسي نفهميد براي من يك

ثانيه بدونه تو 60 ساله و كسي هم نگفت ارزش من براي تو يك ثانيه هم نيست.

خسته ام ...! خسته از نبودنت ...! خسته از روزهايي كه بي تو شب ميشود و

شبهايي كه باز هم بي تو ميگذرد تا كه طلوعي و غروبي ديگر بيايند و باز هم گذر

زمانها كه بي تو ميگذرد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

عشق ان نيست

عشق ان نيست که به هم خيره شويم، عشق ان است که هر دو به يک سو بنگريم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

دوباره باز خواهم گشت

نمي دانم چه هنگام ، از کدامين راه

ولي يک بار ديگر باز خواهم گشت

و چشمان تو را با نور خواهم شست

و از عرش خداوندي شما را هديه هاي تازه خواهم داد

به دستان برادر دست خواهم داد

به زلف کودکان گيلاس خواهم زد

نوازش هاي مادر را دوباره زنده خواهم کرد

زن همسايه را نور و هوا و آفتابي تازه خواهم داد

به گهوار يتيمان من تکان از عرش خواهم داد

به لب هاي فرو بسته اميد خنده خواهم داد

به ديوار حريم عشق يک بار ديگر من تکيه خواهم زد

به گندم من حديث نو شکفتن ياد خواهم داد

به شمع روشن محفل رموز همنشيني با پر پروانه را من ياد خواهم داد

گل نرگس به دشت مهرباني هديه خواهم برد

کمرهاي خميده از شقاوت راست خواهم کرد

براي فهم زيبايي دوباره واژه خواهم ساخت

دوباره مزه لبخند را من بر لبان خشک خواهم راند

نگاه مهربانانه ، اميد گرمي خانه ، رسوم عشق ورزي را دوباره زنده خواهم کرد

براي قفل لبهاتان براي فتح دلهاتان کليد تازه خواهم داد

برا ي سر نهادن تا سحر بگريستن آنک هزاران شانه خواهم داد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

يادم باشد

يادم باشد:

که حرفي نزنم که به کسي بر بخورد

که نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد

که راهي نروم که بيراه باشد

که چيزي ننويسم ، که آزار دهد کسي را

يادم باشد که روز و روزگاري خوش است وهمه چيز

بر وفق مراد است و تنها دل ما دل نيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

نمي خواهي

نمي خواهي دستانت را به من بسپاري؟

نمي خواهي ميزبان دلتنگي هايم باشي؟

نمي خواهي حلقه ياس هاي سپيد را به گردنم بياويزي؟

نمي خواهي شبنم هاي اشتياق را به چشمانم هديه دهي؟

نمي خواهي گونه هايم را به شفافيت شرم بياميزي؟

نمي خواهي دوباره به معصوميت نگاهم سوگند بخوري؟

نمي خواهي زمزمه کني:به عظمت اشکي که در ديده ات مي درخشد

به عظمت سکوتي که در زندگي ات جاري است

و به عظمت تمام دلشکستگي هاي بي صدايت

هميشه کنارت خواهم ماند

نمي خواهي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

ميدوني چيه

دلم به اين خوشه که تويه زمستون باهات خاطريه نداشتم, تويه بهار خاطريه نداشتم,

روزه تولدت و تولدم هيچ وقت نبوديم باهم, روزه ولنتاين نداشتيم مثل بقيه, اما هنوز

سرمايه زمستون بويه عيد همه و همه منو ياد تو ميندازه, ياد اينکه چه لحظهايي مي

شد باهم داشته باشيم, تولدت... نبودنت... در آغوش نکشيدنت... نبودنم براي روزت...

تنها روزي که ماله خودته عذابم ميده و نبودنت براي روزه خودم يه کوهه پر از غمه

روي شونه هام, ديدن بقيه تويه ولنتاين ,شادي و خنده اي که روي لبهاشونه به

چشماي من اشک مياره.....

دل تنگم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

مي ترسم

مي ترسم ... مي ترسم نگاهي شيطاني تو را از من بربايد ...

مي ترسم دستان گرمت را ديگر لمس نکنم ...

مي ترسم امشب که ميروي فردا ديگر صدايت را نشنوم ...

فکر جدايي وجودم را به لرزه مي اندازد .

عاشقانه دوستت دارم ! مي فهمي ؟

اي عزيز تر از جانم ! سوگند به آفريدگار جهان که ، عشق پاک و زلالي که بين تنهايي

من و تو ساخته ، هرگز از هم گسسته نخواهد شد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

لحظه ديدار نزديک است

باز من ديوانه و مستم

باز ميلرزد دلم دستم

آي نخراشي،به غفلت گونه ام را تيغ

نفروشي دل،صفاي زلفکم را به دست

آي آبرويم را نريزي دل

اي نخورده مست

لحظه ديدار نزديک است..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

گمشده

زمان !

باور اتفاق,حقيقت نبودن,يک روياي گنگ,صدايت ميزنم اي خفته در پايانکده,

صدايت ميزنم اي سايه ي خانه ي من,شد اکنون اين خانه ماتمکد,

اه صدايت محو شد در اين بهار, نيست آن لطف لطيف باورت,

نيست لمس گرم احساس بي منتت,تو را با اين سفر بي بازگشت چه کار..

واي بر من در زمان نبودنت بودم,آنانکه در بودنت دور بودند حال همه هستند...

گه گداري به خواب بي رنگم سري بزن,ديدنت آرام نگهم مي دارد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

حالا چي کار کنيم

عشق ديگه معناي حقيقي خودشو از دست داده

 دوست دارم ديگه رنگ قديمي شو باخته

هرکي از راه مي رسه ميگه دوست دارم,عاشقتم

اما دروغه

 ديگه نميشه تو اين دنيا به هيچ قلب عاشقي اعتماد کرد

ديگه نميشه فهميد کي راست ميگه و کي دروغ

 اما من هنوز باور دارم که تو عاشقي و  من معشوق 

باور حقيقت 

باور دوباره يک قلب پاك

باور قلب من

باور قلب تو

باور قلبهايمان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

تو تمومه دنيامي

از دست تو نيست دل من از گريه پره
 
مثل تو طاقت نداره واسه تو هر دم مي باره,
 
ديگه اشکايه من طاقت موندن ندارن
 
نباشي بي تو باز مي ميرن ميريزن
 
بي تو هردم مي بارن
 
تو تمومه دنيامي تو تمومه حرفامي تو همه لحظه ي گرمه عاشق بودني
 
تو تمومه دنيامي تو تمومه حرفامي تو همه لحظه ي گرمه عاشق بودني
 
يه ستاره داره چشمک ميزنه از اسمون
 
داره دلمو مي بره مي بره بي نامو نشون
 
اون ستاره همون چشماي تو ا تو اسمون

داره پر پر مي زنه دلم واسه ديدن اون
 
تو تمومه دنيامي تو تمومه حرفامي تو همه لحظه ي گرمه عاشق بودني
 
يه ستاره داره چشمک مي زنه از اسمون
 
داره دلمو مي بره مي بره بي نامو نشون
 
اون ستاره همون چشماي تو ا تو اسمون
 
داره پر پر ميزنه دلم واسه ديدن اون
 
تو تمومه دنيامي تو تمومه حرفامي تو همه لحظه ي گرمه عاشق بودني
 
تو تمومه دنيامي تو تمومه حرفامي تو همه لحظه ي گرمه عاشق بودني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

افسوس

مي خواهم تازه شوم . همه چيز را تازه مي خواهم . خانه تازه ? لباس تازه ? نگاه

تازه ? تفکر تازه ? رفيق تازه ... دلتنگي تازه اما هيچ چيز تازه نيست . همه چيزکهنه

است . همه چيز تکراريست ? هيچ چيز هم تازه نمي شود . نه رفيق ? نه نگاه ? نه

تفکر ? نه لباس و نه خانه . حتي دلتنگي ها هم ديگر تازه نمي شود . شايد بايد مرگ

را تجربه کنم. شايد مرگ تازه باشد . اما مرگ هم تکراريست . اين را خوب مي دانم ...

افسوس !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

آي سهراب

آي سهراب، كجايي تو كجا؟
   
آي سهراب جهاني دگرست
   
چشمها را بايد بست
   
گوشها كر بشويد، فكر را،
   
در نهانخانه ترديد ببنديد به چوب
   
با همه هستي خود،
   
غرق در پوچي دنيا بشويد
   
دوست را بايد كشت
 
عشق را دفن كنيد

روز باران بايد، زير چتري برويد، پشت برابر كنيد
   
بگريزيد به زير سقفي
   
گل نيلوفر را بشكنيد از ساقه
   
زندگي هستي پوچي است به ابهام غروب
 
زندگي پول و زر و قدرت و جاه است همه
   
چشمها را بايد بست، ذهن را كور كنيد
   
تا نفهميد كه باران چيزي است
   
كه در او روح بهاران خفته است
   
تا نفهميد كه سهراب كه بود
   
تا نفهميد كه نيلوفر آبي زيباست
   
اين نصيحت شنويد:
   
كور باشيد همه، هر چه كمتر بينيد، هر چه كمتر دانيد
   
زندگي تان... بشود
   
آي سهراب كجايي تو، كجا؟

آي سهراب جهاني دگر است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۴/۰۳/۸۶

آموخته ام (3)

آموخته ام ..... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي

گرفتن دست او ، وقلبي است براي فهميدن وي .

آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در يك شب تابستاني در كودكي ، شگفت انگيز

ترين چيز در بزر گسالي است .

آموخته ام ....... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد

دنياست .

آ‌موخته ام ....... وقتي كه عاشقيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود .

آموخته ام ..... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي

گويد : تومرا. شاد كردي

آموخته ام ..... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است

كه در دنيا وجود دارد .

آموخته ام ...... كه مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است .

آمو خته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .

آموخته ام .... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم

دعا كنم .

آموخته ام ..... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌

همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .

آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر

مي شويم سريعتر حركت مي كند .

آموخته ام ..... كه پول شخصيت نمي خرد .

آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك رو زانه است كه زندگي را تماشايي مي كند .

آموخته ام ..... كه خداوند همه چيز را در يك روز نيافريد .پس چه چيز باعث شد كه من

بيانديشم مي توا نم همه چيز را در يك روز به دست بيا ورم .

آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .

آموخته ام .... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .

آموخته ام ..... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .

آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم .

آ موخته ام ..... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .

آموخته ام ....... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌بلكه شخص ديگري فرصت از

دست داده ما را تصاحب خواهد كرد .

آموخته ام ....... كه آرزويم اين است قبل از مرگ مادرم يكبار به او بيشتر بگوييم

دوستش دارم .

آمو خته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد .

آموخته ام ..... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با

آنرا انتخاب كنم .

آموخته ام ..... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و

پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .

آموخته ام ..... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما

خواسته مي شود ،‌ وزماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .

آموخته ام ..... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم ، بيشترين كارها و

وظايف را بايد انجام دهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

هم بي تو و هم براي تو

به نام سرفصل همه نامه‌ها

چه آنهايي كه نوشته شدند

و چه آنهائي كه سپيد ماندند

تا كاغذها سياه نشوند.

يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين …

به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي

و يك دقيقه سكوت!

به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.

فرض كه دلت نخواست!

به فرض كه حوصله ات نيامد!

به فرض كه لايقش نبودم!

فرض كه دوستم نداري!

نه خودم نه نامه هايم را!!!

اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.

بي دليلي هم خودش كلي دليل ست.

لااقل مي گفتي:

«اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست»

دريغ از همين حرف

چه مي شود كرد

توئي و عزيز كرده اين دل رسواي سرگردان خودم،

چه كارش كنم

جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد

بگذريم …

حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت

انگار كسي از آسمان به من گفت

شايد اين عزيز كرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!

حق بعد از تو با اوست

اين بار ديگر شعر نمي نويسم

نامه هايي را برايت مي نويسم

كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم

و براي تو پاره كردم.

حقيقتش فكر مي كردم

اگر مي خواست

از اين زبان خوشت بيايد

حرفهاي عادي خودم را بيشتر دوست داشتي

كه نداري

حالا چاره اي نيست،

اين را هم امتحان مي كنم.

راستي به دل نگير

بين نامه هايي كه پاره كردم

اسم تو هميشه با چند كلام قبل و بعدش سالم و دست نخوره ماند و

حالا هم از روي همان اسم خودت

نامه هاي تكه تكه شده را كنار هم چيدم

و برايت نوشتم

اين بار هم اگر به دلت ننشت

فكر ديگري مي كنم

شايد هم دفعه بعد

به سبك آدم هاي آن طرف تاريخ حرفهايم را برايت نقاشي كردم.

خدا را چه ديدي

شايد پسنديدي

خوب ديگر وقت چشمهاي روشن نازت را زياد گرفتم

بگو به روشني خودشان كدري لهجه اين ليلي آواره را ببخشند.

ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني

چه خودت،

چه اسم قشنگت،

چه سفرت،

چه نيامدنت

و اين بار هم بي جوابيت

كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به هم پيوند زد،

تاريخ نمي زنم

هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.

حرف آخر اينكه زيبا،

بي تقصير پروانه ات مي مانم

و براي تو مي نويسم

تو عزيزي،

چه بهاري باشي،

چه تابستاني،

چه پاييزي

دلت نسوزد،

نگو چه لحن غم انگيزي

راست مي گويم

كه عزيزي،

حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني

و دور بريزي

كسي كه هم بي تو مي ميرد

و هم براي تو.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

حرفي براي گفتن ندارم

ديگر حرفي براي گفتن ندارم

چرا که پيش از آنکه چيزي بگويم اتفاق مي افتد

اتفاقي که دور مي شوم از خود

نه ديگر حرفي دارم نه ديگر چيزي براي نوشتن

اين همه واژه ، اين همه حرف

اما گويي که حرفي براي گفتن ندارم

به همه چيز مي نگرم

به همه چيز مي انديشم

سکوت مي کنم و

پيشه عاشقانه ام را صبر اختيار مي کنم

ذهنم تهي مي شود و خاموش

در درون من هيچ چيز نيست تا شعله اي برافروزد

هر چه بود اتفاق افتاد

هر چه بود گذشت

و من سرد شدم

و من يخ بستم

و من خشکيدم

و من ديگر در هيچ کجا ريشه نکردم

جوانه اي نزدم، نروييدم

و حرفي نو نداشتم

جر تکرار ، تکرار، تکرار

اين روزها براي من پر است از حسي کهنه

حسي که مي شناسمش

حسي که مي دانمش

و باز هم بازي سرنوشت

نمي دانم برنده ام يا بازنده

اما مي دانم اشکم از شکست نيست

اشکم از بازي سرنوشت نيست

اشکم از سر تنهايي است

تنهايي عجيب اين روزها

غربت اينجا و تحمل بيجا

نزديک شدم باز به انتهاي فصلي ديگر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

اثر انگشت

تو را به دادگاه خواهند کشيد...

شايد به حبس ابد محکوم شوي

جزئيات جنايتت معلوم نيست

اما

اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافته اند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

نه تويي ، نه مني

گاهي از ميان باران و برگ ها

صدايي مي شنوم

گاهي درست غروب يکشنبه ي خاموش

که پله هاي پشت در ناتمام مي مانند

تو از مکث ناگهان من جدا مي شوي

چتر مي گشايي و

رو به باران و برگ ها مي روي

کنار پله هاي ناتمام

پشت دري خسته که با نيم رخي خيس باز مي شود

صدايي مي شنوم که تويي

دو چشم از باران آورده ام

که هميشه از خواب هاي خيس مي گذرد

مي ايي و انگار پس از يک قرن آمده اي

باچتري خسته و

صدايي که منم

کنار آخرين پله و مکث ناگهان

سر بر شانه ام مي گذاري و

گوش بر دهان زمزمه ام

تا صدايي بشنوي که منم

و مي شنوي

آرام مي شنوي

صبحگاهي از همين شهر بزرگ

از کنار همين پنجره هاي رو به هر کجا

از کنار همين کتاب بزرگ

که رو به خاموشي تو بسته است

که رو به بيداري من آغاز مي شود

آمدم

صبحگاهي از کنار خاموشي خسته که تويي

ذکري از دفتر سوم

به خانه و پله ها

و ميان باران و برگها پر کشيد

روي بر ديوار کن تنها نشين

وز وجود خويش هم خلوت گزين

گاهي از ميان باران و غروب يکشنبه

صدايي مي شنوم

گاهي

نه تويي

نه مني

نه صدايي که از دفتر سوم

من و اين صداي يکشنبه

من و اين صدايي که تويي

کنار گوش و چتر خسته سکوت مي شويم

رو به همين دهان بسته که منم

رو به همين مکث ناگهان که تويي

سکوت مي شوي

نه مني

نه تويي

نه صدايي

هميشه از دفتر سوم

ذو به باران و چتر پر از حرف هاي با خودم

صدايي مي شنوم که تويي

صدايي مي شنوم که منم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

لحظه ديدار

لحظه ديدار نزديک است

باز من ديوانه ام ، مستم
 
باز مي لرزد دلم ، دستم

بازگويي در جهان ديگري هستم.
 
هاي ، نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ!

هاي ، نپريشي صفاي زلفکم را ، دست!
 
و آبرويم را نريزي ، دل!

اي نخورده مست

لحظه ديدار نزديک است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

قاصدک

قاصدک! هان ، چه خبر آوردي؟

از کجا، وز که خبر آوردي؟

خوش خبر باشي ، اما ، اما،

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

ـ نه زياري نه ديٌاري و دياري ـ باري،

برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس

برو آنجا که ترا منتظرند.

قاصدک!

در دل من ، همه کورند و کرند.

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصد تجربه هاي همه تلخ ،

با دلم مي گويد:

که دروغي تو ، دروغ

که فريبي تو ، فريب

قاصدک!

هان ، ولي ....... آخر ........... اي واي !

راستي آيا رفتي با باد؟
 
با توام ،

آي ! کجا رفتي؟

آي .......!

راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمي ، جايي؟

در اجاقي

طمع شعله نمي بندم

خردک شرري هست

هنوز؟ 

قاصدک!

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

درد تنهايي

کاش قلبم درد تنهايي نداشت

سينه ام هرگز پريشاني نداشت

کاش برگهاي آخر تقويم عشق

حرفي از يک روز باراني نداشت

کاش مي شد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

دادگاه عشق

نيمه شب كوبيد به در ، گفت:كه عاشق خانه است، زير لب گفتم كه هر كس است

ديوانه است. مادرم آن گوهر يكتا و مهر و دوستي آمد در را باز كرد و گفت : آري ، خانه

است. گفتمش تو كيستي از ما چه مي خواهي بگو؟ گفت: نام من براي تو بسي

بيگانه است. قاضي در دادگاه عشق و بعد از سالها نوبت گفت: پرونده ات در جهان

افسانه است. گفتم آخر بيگناهم... گفت: متهم هستي وجرمت ديدن جانانه است.

مادرم از دادگاه عشق استنباط خواست كه اين دختر پاك است و تقصير دل ديوانه

است. گفت قاضي: گر كسي در ماجراي زندگي ديوانه شد ، عقل و خرد فرزانه است.

بعد بستند دست و پايم را به زلف دلبرم . گفت قاضي:اين اسير زلف همچو شانه

است ! گفتم اندر دادگاه عشق از بهر دفاع بي گناهم، چون اسير اين دل ديوانه

است. لكن از من شاهد و برهان و مدرك خواستند . پاسخش دادم كه شاهد من

پيمانه است. گفت: پيمانه كه هر لحظه در آغوش كسي است، اين شاهد و برهان و

مدرك نيست. بعد طبق 5 اصل بند

عشق و عاشقي، قاضي گفت: كيفرت حبس ابد در گوشه ميخانه است. با خود

گفتم: خداوندا هزاران بار شكرت ساكن ميخانه بس شكرانه است . گفتمش گر يار را

بوسم چه باشد كيفرم؟ گفت: جرمت سوختن ، چون شمع و پروانه است. گفتمش من

حاضرم سوزم به شرط بوسه اي , چون سوختن بهر ياران كار بسي ديوانه است. از

تعجب خشك شد بر جاي قاضي خويشتن! با خودش گفت: كه اين دختر صدمرتبه

ديوانه است ! گفت: آقايان ، خانمها ، رئيس دادگاه ، دادستان محترم هر كس در اين

كاشانه است ، چون قضاوت بهر ديوانه ندارد ارزشي

معلوم شد... ديوانه است ... ديوانه است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

باورش کردم

ندانستم تمام حرفهايش دروغ بود .خنده هايش دروغ و بي احساس، گريه هايش هم

کمي عجيب است.ندانستم ويرانگري آمده ويرانم کند.ساحر است مي خواهد سحر

سامانم کند.ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگي. براي اغفا ل من مي آيد از در

دلبستگي باورش کردم و حرفهايش را شنيدم. زبان دلم که با دلش يکدل شد جز آزار

چيزي نديدم.بازيش که تمام شد. دل ساده ام که رام شد ديگر دوست داشتني در کار

نبود. ديگر دوستي منتظر سر قرار نبود. راست و دروغ به عشق من قسم خورد

چيزي نگفتم من هر چه به روزم آورد و عاقبت ...!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

نمناکترين هوا

پريروز که صداي در خانه مرا از خواب رنج رهايي داد

با خود فکر کردم براي چه هنوز همراه کاروان زمان به انتظارت نشسته ام؟

و به چه دل خوش کرده ام؟

و هر خطي که مي نوشتم

مرا قرباني واژگان مي کرد و من از بودن در محال کم مي شدم

دختري نوراني

نه چراغي بر دست

نه هوايي در سر

به کنارم آمد و من انديشه کنان پرسيدم که چرا

در سر و روي گله مندان که گلايه دارند و

هواخواه تنفر هستند

و گذر گاه اعجاز کلام را مي پسندند

ز چه رو سيب را به دهان ميبرند از روي  هوس

که به جان من بي کس

اکنون شرر ميبارد

و نهايت سوگند

و چراغ باران

و صداي احساس

همه از عالم من مي گويند

تو بگو اي باران

که صدايت پر طاووس نوازش هاست

عشق و احساس خنک مي بارد

دود و تشويش شده پرده نمناک صداي آنها

و چه سردم من....

در کلام شعرم

در صداي احساس

و در آن زمزمه آتش آب

همه احساس پرستوهاست

همه آمدند و شدند و در پس آفتاب جسارت خاک آلود

نمناک ترين ها از تو......

پاييز صداهاي خدا باز از تو

و من هيچ

نه هوايي .... نه صدايي

و همه حرف فراموشي اسرار نگاه

همه اسرار که از عشق به هم مي گفتيم

و ز هم ستانديم غراره مکر و ريا را

چقدر زيبا بود

آن شب......نه صدايي و نه پلک زدني

همه ديدار تو بود و حسرت

همه انکار تو بود و ترديد

من ولي با تو چه گفتم زان پس

تو تمام سر انگشت مرا بوسيدي؟

و تنت را با همه تپش هاي تيزدانه سينه ات به دار عشق آويختي

تو را به تو سوگند

خاطرات آن شب را به دشت فراموشي نسپار

که من اکنون سيرم از هر چه از ياد رفتن است

يادت نرود که ....

مرا با تو سر و کاري بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

شعرهاي ناب

خوب نازنين من!

نام تو مرا هميشه مست مي کند

بهتر ازشراب

بهتر از تمام شعرهاي ناب!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

گنبد نيلي

زير اين گنبد نيلي زير اين چرخ کبود

توي يک صحراي دور يه برج پير و کهنه بود

يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد

از افق کبوتري تا برج کهنه پرگشود

برج کهنه سرپناه خستگيش شد

مهربونيش مرحم شکستگيش شد

اما اين قصه برج و کبوتر سرآغاز يک دلبستگي شد

اول قصمونو تومي دونستي، مي دونستي

من نمي تونستم برم تو مي تونستي، مي تونستي

باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشيد

التماس و اشتياق يه چشه برج و نديد

عمر بارون عمر برج کهنه بود

بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رونديد

اي پرنده من اي مسافر من

  من همون پوسيده گوشه نشينم

هجرت تو هرچي بود معراج تو بود

اما من اسير مرداب زمينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

کاش بودي

کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من

زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا

نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

غم دوريت

روزها وشبا همه فكرت شده غم نبودن كنار اون

دوست داري كه داد بزني

بگي دنيا خيلي بي رحمه

دوست داري بازم بهت بگه

گريه نكن كه اشكات منو پريشون مي كنه

تحمل غم دوريت منو ديونه مي کنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

تا حالا فكر كردي

تا حالا فكر كردي از صبح تا شب چقدر مجبوري خودت نباشي

چقدر مجبوري كه احساساتت‌رو به كسي نشون ندي

چقدر مجبوري به بقيه دروغ بگي تا خودتو قايم كني

چقدر مجبوري كارهايي‌رو انجام بدي كه هيچ لذتي برات ندارن

چقدر مجبوري كه از ترس نه بگي

چقدر مجبور شدي واسه كارايي كه اصلا برات لذتي نداشتن خودتو تو منگنه بذاري

چندبار خواستي گريه كني و نكردي

چندبار خواستي بخندي ولي نخنديدي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

روزي ديگر

انگار روزي ديگر فرا رسيده است

اگر چشمهايت گشوده شده اند

و گر مي تواني صادقانه لبخند بزني،

بدان که خداوند هنوز عاشق توست!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

به سراغت نمي آيم

مرا ببوس

اي شب بوي همسايه!

پود و تار وجودم دار قالي زندگي را به صليب کشيده

هنوز بوي لبانت مشامم را عطر آگين مي کند

تو

چه در من باشي چه در او باز مي پرستمت

بار خــــــــــــــدايا

شبنم برگ و گل و سايه و عهد

پاي ريشه هاي باران باريد

خرمن زاده ز پستوي زمان

کلمات غزلم را دزديد

گرم مي باش و همه اهل دلت

باشد آواز قناري ، بلبل

باشد انگه که شوم اسطوره

بروي مست و بباري گرگر

به سراغت نمي آيم خوبم

تو خودت شب ز سحر مي دزدي

من اگر اشک شوم از حسرت

تو ز گريه مژگان مي شستي

درد را نام پراکنده  تن

ز سرور و ز کناران بردند

آنچنان کوه به دورت ريزند

وين که در آينه ها مي گفتند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

به احترام دل

گفتي كه به احترام دل باران باش

باران شدم و به روي گل باريدم

گفتي كه ببوسم روينيلوفر را

از عشق تو گونه هاي او وسيدم

گفتي بي ولحهاي مجنون باش

مجنون شدم و زدوريت ناليدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦

ببخش

شايد اين را تا به حال هيچ کس به تو نگفته باشد

اما مي خواهم بداني..

بزرگترين شانسي که اطرافيانت اورده اند

به دنيا امدن تو بوده است،

ببخش که زودتر نگفتم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۲/۰۳/۸۶

نامه ای از طرف خدا

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف

بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي

ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب

لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا

حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من

بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي

مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا

پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض

به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر

بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف

بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي

کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به

نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند

کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي

زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در

حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم

صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛

و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از

آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب

رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به

تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت

بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت

هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي

سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت

هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.

آيا امروز وقت داري ؟! اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز

خوبي داشته باشي...

دوست و دوستدارت:خدا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

دلم شکست

هواي من شد هواي تو

صداي من شد صداي تو

تپيدن قلب بخاطرت

کشيدن درد براي تو

اي گل ياس و سپيد من

اي طلوع خورشيد من

عطر تن تو به جان من

چه خوش نشست !!!

اي تو هم گريه ي دلپذير

اي تو آيت زندگي

دلم شکست !!!!!!!!!

اگه نفس بود براي تو

غم هوس بود براي من

اگه عزيز بود براي تو

حرف و حديث بود براي من

تو ز ديار من آمدي

سکوت جانم به هم زدي

شيشه ي غم به تلنگري

زدي شکست

چو نغمه اي بيش و کم زدي

به دله ريشم تو چنگ زدي

روشني چشمونه تو به دل نشست

هواي من شد هواي تو

صداي من شد صداي تو

تپيدن قلب بخاطرت

کشيدن درد براي تو

تو ز ديار من آمدي

سکوت جانم به هم زدي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

نگو ديره

نگو ديره ، نگو ديره

که دلم بي تو ميميره

بگو که هميشه  عاشقم موند

اي عشق من

زيره بارون ، زيره بارون

زيره بارون به ياد تو گريه کردم

چرا رفتي ؟! چرا رفتي اي عشق من ؟!

بمون ، نرو تنهام نذار دلم ميميره

ميميره ، ميميره

صداااااااااااااات  

صداي خنده هات يادم نمي ره

نمي ره ، نمي ره

خدا

خدا تنها پناه دلخستگي ها م








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

4تا چيز

تو دنيا 4تا چيزو دوست دارم تو آسمون خدا رو.تو زمين خودمو.تو خودم قلبمو.تو قلبم

تو رو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

هيچ كس مثل من

هيچ كس مثل من تو رو دوست نداره

مي دوني و اينو از چشام مي خوني
 
يه حس سرد و پر درد

روز و شباي بي تو
 
من و دلي پر از غم

ثانيه هاي بي تو
 
تو هستي عشقم و جونم و تموم لحظه هام

تو اميد بودني و مي خوام هميشه تو باشي باهام
 
قسمت من نمي شه دست تو رو بگيرم

دوست دارم واسه تو واسه خنده هات بميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

هنــوز تو را دارم

گاهي كه دلم

به اندازهء تمام غروبها مي گيرد

چشمهايم را فراموش مي كنم

اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند

من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس

مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست

و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد

و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند

با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست

از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد

و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد

و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد

از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است

مـــن هنــوز تورا دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

هميشه يادت باشه

هميشه يادت باشه

زندگي به مقدار نفسي که مي کشي نيست.

در واقع اون لحظه هايي ست که نفست رو بند مياره .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

راه من

درمسير راه من امروز

کسي پيدا شد

کسي که حرفي زد

کسي که رازي داشت

کسي که نامش را آهسته سرداد

چشمش از هزار قصه خبر داد

کسي که خواست قسمت کند با من درونش را

به نظر کمي شاد مي نمود

و شايد غمهايش را زير چهره اش مي سوزاند

نه عبوس بود و نه زيبا

تنها يک لحظه از زندگي بود

لحظه اي همچون يک اتفاق

لحظه اي که مي گذشت و اتفاقي که مي افتاد

نه خوشحال بودم از اين حادثه 

نه اندوهگين از سرنوشتي که رقم مي خورد

مانده بودم ميان راه

که چه مي شود آيا

مي خواستم رها شوم

رها از همه چيز

رها از همه کس

راه درست را نمي دانستم

و پشيماني فردا را به ياد مي آوردم

چقدر سخت طي مي شود اين روزها

روزهاي تنهايي من

روزهايي که در هيچ جمله و کتاب و خيالي نمي گنجد

تنها من مي دانم و بس

و تو هرگز ، هرگز، هرگز

مي روي به ره خويش و من گم مي شوم

و باز هم روزهاي سخت و طولاني گم شدن

مي خواهم خلاص شوم از اين فکر آشفته

مي خواهم دوباره رازي ديگر را تجربه کنم

و باز قصه تکراري هميشگي

هر کس به سوي مقصد خويش

تنها مي مانم و زخم خورده و شکسته

بايد بدانم که راز تمناي عشق  چيست

چيست اين تکرار که من مدام مي خواهمش

من مدام مي روم راهي را تا نيمه هايش

به مقصد نمي رسم هرگز

و باز راهي تا نيمه و برگشتي دوباره

نمي دانم مقصدم چيست

و نمي دانم راز اين تکرار چيست

راهي که من مدام تکرار مي کنم

اين مسير را شايد هزار بار رفته ام

چه مي شود مرا

انتهاي اين قصه چيست

قصه گم شدن من در بي راه هاي مسيري براي عشق

معني عشق را هم حتي نمي فهمم

مي خواهم اين بار بايستم

مي خواهم ايستادن را براي اولين بار تجربه کنم

شايد بشکنم

شايد بخشکم

اما براي هميشه مي خواهم که بايستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

دو تا چشم

تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن -

با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم

اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين ! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط

زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه

(چشمک) . نتيجه گيري اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو

هم به هم ميزنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

التهاب عشق

به ياد خواهم آورد، با تو بودن را در کنار ساحل

لحظه اي که تمام وجودمان از التهاب عشق سوخت

آنقدر که تاب و توان از کف داديم و با پاهاي برهنه بر روي ساحل  راه رفتيم

تا شايد اندکي از التهاب درونمان در خنکاي ساحل آرام گيرد
 
چه لذت بخش است وقتي که روي ساحل جز رد پاي من و تو چيز ديگري نيست

هنوز حُرم داغ نفس هايت را که بر روي صورتم مي پاشيدي احساس ميکنم

هرگز آن لحظه که صورتم را غرق در بارقه هاي عشق درونت مي کردي از ياد

نخواهم برد

يادت هست روزي که دستت را به دستانم دادي و تمام وجودم را آتش زدي؟

آن روز نمي دانستم چرا مي سوزم؟!  ولي حالا خوب ميفهمم که دستانت پيام آور

آتش دروني ات بودند

اکنون نيز دارم مي سوزم؟! ولي نه از گرماي عشق تو

از غم نبودنت، از اندوه دوريت!؟

و چه زجر آور است اين سوختن، که حتي دريا دريا آب هم نمي تواند لحظه اي آرامش

کند

بي تو حتي ديگر ساحل هم پاهاي آتشينم را در خنکاي آ؛وشش نمي گيرد !؟

انگار او هم به دوتايي بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پاي تنهاي من برايش

غريبه است

آه اي محبوب من، بي تو دنيا هم مرا آتش  ميزند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

مثلثي از مه

روي ساحل

نشسته ام و چشم در راه آب مي دوزم

کسي به موج ها وعده ي مرا داده است

آيا  ... ؟
 
تو فکرش را هم نخواهي کرد

که من چقدر خسته ام

خسته
 
و نور برزخي ترين چيز ممکن بود

که روز براي من فرستاده

و من کنار برزخ و اندوه

به دنبال عشق مي گردم
 
کسي مرا در نخواهد يافت
 
اين نوشته را کنار قبر خود ديدم

که مرد بخت هاي سياه سرنوشت

اکنون

درون اين مقبره

در تنهايي

خفته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

ما بزرگ مي شويم

ما بزرگ مي شويم...

بزرگ مي شويم که نامردمي ها را ياد بگيريم.

بزرگ مي شويم که صداقت را فراموش کنيم .

بزرگ مي شويم که شکستن دل ديگران  برايمان را حت شود .

بزرگ مي شويم که از ديگران ، از خودمان دور شويم...

و

"مثل همه ي رهگذرها ، فقط راه ِ رفتن را خوب بلد باشيم."

کاش يادمان مي ماند که ما همان کودک پاک و ساده هستيم.

کاش لطافت پاک کودکي را هيچ گاه لکه دار نمي کرديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

فراتر از تنهايي

در پس تنهايي من , تنهايي دورتر  و دست نيافتني تري وجود دارد .

كسي كه ساكن آنجاست , تنهايي مرا بس پر ازدحام مي پندارد ؛ و سكوت مرا لبريز

از فرياد و غوغا مي بيند .

و من , كه هنوز نا آرام وسرگردانم  , چگونه به آن تنهايي مطلق توانم رسيد ؟

نغمه هاي آن ديار , در گوشم طنين افكن است .

و سايه ي تاريك آن ,  راه را از برابر ديدگانم پنهان ميكند .

پس چگونه به سوي آن تنهايي آسماني راه برم ؟

در پس اين دره ها وبلندي ها , جنگل عشق و شيدايي است .

كسي كه ساكن آنجاست , خاموشي مرا تندبادي سهمگين مي شمارد , و دلدادگان

آن ديار , شيفتگي مرا  فريبي بيش نمي دانند .

من كه هنوز نا آرام و سرگردانم , چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسيد ؟

من كه هنوز طعم خون در دهان دارم , چگونه آن تنهايي روحاني را درك توانم كرد ؟

من در پس اين خويشتن در بند , خويشتني آزاده دارم ,

كه در نظر او , رؤياهايم  " نبردي در تاريكي " است .

من كه نوباوه اي خوار و زبونم , چگونه خويشتن آزاده ي خويش را بنياد كنم ؟

آري , پيش از قرباني كردن تمامي خويشتن هاي در بند خود ,

يا پيش از آن كه تمامي مردمان , آزاده و رها گردند ،

من چگونه خويشتن آزاده ي خويش را بنياد توانم كرد ؟

آري , چگونه برگ هايم به نوازش باد , ترانه ي پر كشيدن توانند سرود ,

بي آنكه ريشه هايم در ژرفاي تاريكي زمين , فرو روند ؟

و چگونه عقاب جانم در برابر خورشيد بال و پر تواند گشود ,

اگر لانه اي را كه به عرق جبين بنا نهاده , براي جوجه ها بر جاي ننهد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

غـــــم هجران

دوست دارم تو مي خواهي مرا بازم مي ترسم نمي دانم چـــرا واي اگر روزي

فراموشم کني با غـــــم هجران هم آغـوش کني واي اگر نامم بميرد بر لــبــت يا

فرونشيند عــشــقـــم در برت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

عطوفت مرد

دستي مرموز عشق را با خود برد

کينه خنديد

عشق بغض آلود پرسيد

هيچ کس رنگ وفا را آيا در چشمم ديد؟

و من آن کولي سرگردان مانده حيران که بمانم يا بدانم

روزي آيا عشق من در قلب تو مي ميرد؟

و د رآن سردي بي مهري جا مي گيرد؟

بدان آنروز بدان

که چو مجنون

ليلاي تو هم مي ميرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

سکوت

سکوتم از رضايت نيست

دلم اهل شکايت نيست

هزار شاکي خودش داره

خودش گير گرفتار

همون بهتر که ساکت باشه اين دل

جدا از اين ضوابط باشه اين دل

از اين بد تر نشه رسوايي ما

که تنها تر نشه تنهايي ما

که کاره ما گذشته از شکايت

هنوز هم بايبنديم در رفاقت

ميريزه تو خودش دل غصه هاشو

آخه هيچ کس نميخواد قصه ها شو

سکوت ها همه تو پايان گفتن هاست و چه راحت و چه معناي عميقي مي بخشن به

جمله! ولي سکوت من ... تو آغاز گفتنه!مي توني تصور کني درد اوني که سکوت رو "

ميگه " و اون رو تحمل مي کنه چيه؟

گفتني که شايد هيچ وقت هنگامه و موسم  شروعش نرسه .... و چه سخت!

شايد بزرگترين نعمتي که خدا به انسان ها داده اينه که از شنيدن سکوت و اصوات

اون عاجزن و به خاطر همينه که خوش بخت و آسوده دارن زندگي شون رو ميکنن!!

چقدر نشنيدن! نشناختن! و نفهميدن! هست که به اين انسان ها خوش بختي

بخشيده و اين يکي از همون هاست ....

مي توني تصور کني  درد اين که سکوتي رو ، نه تنها ميشنوم بلکه اون رو تو سراسر

روحم دارم، چيه؟

سکوت من مرگ باره! نه اينکه خودم انتخابش کرده باشم که به اون دچار شدم!

که بر سر من سقوط کرده!

سقوط آزاد نه!

 که اين جا ارتفاع معنايي نداره! خيمه زده!

تو نشئه ي مطبوع نيست شدن! غرق تو اشک هام! فشار طاقت فرساي زيستن رو

دارم تحمل ميکنم ...

مگه تو نمي دوني دردناک ترين حادثه "هستي " ست؟

مگه تو نمي دوني دشوار شده ست " دم " زدن؟

مگه تو نمي دوني صداي هر گامي و کليکي شده غم؟

قلبم تا حلقومم بالا اومده! نمي تونم سکوت رو تحمل کنم ... نمي تونم هم چيزي

بگم ... ولي ساکت مي مونم .... خسته ام!

خسته از رنج زندگي که " جز احتضاري که يه عمر به طول مي انجامد نيست " درد ِ

جون سپردن توي اين سکوت رو دارم تحمل ميکنم ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

رقص مستي

تا تو با مني زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است
 
تو بهار دلکشي و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است
 
ياد دلنشينت اي اميد جان

هر کجا روم  روانه با من است
 
ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گريه شبانه با من است
 
برگ عيش و جام و چنگ اگر چه نيست

رقص مستي و عشق تو با من است
 
گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است
 
گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازيانه با من است
 
هر کسش گرفته دامن نياز

ناز چشمش اين ميانه با من است
 
خواب نازت اي پري ز سر پريد

شب خوشت که شب فسانه با من است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

ديار خسته کش

در اين ديار خسته کش ديگر بريده نفسم

هرچه تلاش مي کنم به آرامش نمي رسم

در اين ديار خسته کش وجود من بيهوده شد

ارثيه هاي عاطفي اينجا از من ربوده شد

اينجا از من ربوده شد

روز نفس نفس زنان رو به سراب مي روم

خشک گلو و تشنه لب به عشق آن مي روم

شب که به خانه مي رسم شکسته بال و خسته جان

در غم فردايه دگر باز به خواب مي روم

باز به خواب مي روم

از تنه خشک شاخه گل توقع جوانه نيست

اسب نفس بريده را طاقت تازيانه نيست

طاقت تازيانه نيست

از گل چهره سوخته طراوتي طلب مکن

براي رفع تشنگي تکيه به تشنه لب مکن

فرشتة نجات من دير به ما رسيده اي

کهنه شده است زخم ما ، کوشش بيهوده مکن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

دل به دريا زد و رفت

روزازکنج يه اسکله يه قايقي بريد

دل به دريا زد و رفت، رفت و يه روز خوش نديد

تو دلش هزارو يک حرف نگفته مونده بود

پيش روش هزارو يک راهه نرفته مونده بود

وقت راهي شدنش ، آسمونم گريه مي کرد

دريا مه گرفته بود، سياه و طوفاني و سرد

عاقبت اسيردريا شد و دست سرنوشت

يه نسيم رهگذر قصه ش و اينجوري نوشت:

يکي از روزاي کوچش نورفانوسي رو ديد

پي اون رفت و به يک زمين ممنوعه رسيد

نتونست باغربت و تنهائياش خو بگيره

به سرش زد که تواون جزيره پهلوبگيره

توجزيره يه مسافرکه غريب وبي کسه

يه مسافرکه جزيره واسش عين قفسه

اون مسافربا نگاه اولش کارش وساخت

گفت با سرنوشت مي جنگم

آره، جنگيد

ولي باخت

ازتمومه مال دنيا يه دل دريايي داشت

که اونم پاي يه عشق پاک رويايي گذاشت

آسمون درياروابراي تيره پرمي کرد

تا اومد بجنبه، ديد رفته توميدون نبرد

لشگروحشيه موجاي تباهي اومدن

ابراي سياه ازآسمونا نعره مي زدن

پيکره نحيف قايق که به صخره ها مي خورد

تيکه تيکه مي شد و مي رفت و از غصه مي مرد

نکنه يه وقت مسافرش به ساحل نرسه

بدنش به دست اين موجاي قا تل نرسه!!!

مي دوني .. قصه ي کوچ ما سرانجامي نداشت

غيراز اينکه يه مسافر پا تو ساحل مي گذاشت

تو شدي مسافري که پشت دريا روشکست

من شدم يه قايقي که عاقبت به گِل نشست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

جايزه ي روزگار

عشق شايد تنها جايزه ي اين روزگار نامهربان است كه براي بردنش نيازي به پارتي

نيست !! برايش مهم نيست كه تو "شاهي يا گدا" ! مردي يا زن ! هر چه كه هستي ،

باش ! فقط تنها شرطش اين است كه ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگه داري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۰/۰۳/۸۶

درد دلهاي من با تو

دلم مي خواست مي تونستم هر چي توي دلم هست را بنويسم دلم مي خواست

اينقدر واژه ها فراري نبودن. تا يه خورده بهشون فکر مي کني پراکنده و گريزان

ميشن انگاري گنگ شدم شايد هم زيادي مبهم که هيچ چيزي قادر به رفع ابهامش

نيست روزهاي عجيب غريبي را مي گذرانم تکرار مکررات وقايعي که روزي براي من

بود و امروز براي ديگري هر لحظه فکرم به کويي پر مي کشد گاهي خودم گاهي

ديگري و باز هم ديگري قصه ايثار تمامي نداره دل مهربون توي اين دنياي سياه به

درد نمي خوره هر چي بيشتر محبت کني بيشتر دردسر داري انگاري خداجون ميگي

بيا حالا که دوست داري غصه ديگران را بخوري اصلا غصه اش را ميدم به خودت!

باشه ايراد نداره من که يه کرور غصه دارم انم روش! مي دوني خدا يه وقتايي ازت

خيلي دل خور ميشم به خودم ميگم تو ظالمي يا عادل ؟ نمي دونم شايد خل شدم

که اين حرفها را مي زنم احه اگه من اينها را به تو نگم به کي بگم ؟ خودت که مي

دوني من هيج کسي به جز خودت براي حرف زدن ندارم راستش دوست هم ندارم به

جر تو پيش ادمهاي ديگه يا شايد بهتر بگم ادمکهاي ديگه حرف بزنم.گاهي فکر مي

کنم کجايي ؟ داري چکار مي کني من را نگاه مي کني ؟حرفهاي من را گوش مي

کني ؟ راستي چند بار به من خنديدي؟چند بار عصباني شدي؟ عادت کردم هميشه

عصبانيتها را توي داد بيداد ادمها ببينم خنديدنها را هم همين طور راستي تو چطوري

مي خندي ؟چطوري عصباني ميشي؟چطور؟گاهي ادم دوست داره وقتي باهات

حرف مي زنه عکس العملهاي تو را هم همون موقع ببينه اخم کردنت خوشحاليت يا

تعجبت شايد هم الان از من عصباني هستي شايد هم ميگي اين مخلوق من زده

سيم اخر شايد هم هيچي نمي دونم شايد هم هيچ کدام .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

شرح حال دل غمگين

شرح حال اين دل غمگين در اواز جانم خفته است

گر که خواهي ناي اين ني بشنوي

ني نواي آن با گوش زندان تنت بتوان شنيد

قصه اندوه و درد و غم بيا

از من سر گشته پرس

آتشيست در سينه پنهان

شرح حال اين شعله جانسوز

با نابخردان نتوان گفت

عاشقان دودش ببينند

ملحدان خاکسترش

آيندگان با چوب حسرت

هم زنند اين سرخ روي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

نجات عشق

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...

روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ي ساکنين جزيره

قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه

بماند، چون او عاشق جزيره بود.

وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را

ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"

ثروت گفت:" نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو

وجود ندارد."

پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.

غرور گفت:" نه، نمي توانم نو را با خود ببرم چ.ن تمام بدنت خسي و کثيف شده و

قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."

غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:" اجازه بده، تا من با تو بيايم."

غم با صداي حزن آلود گفت:" آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتاج دارم تا تنها

باشم."

عشق اينبار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او اينقدر غرق شادي و هيجان بود

که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر

نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:" بيا عشق، من تو را خواهم برد."

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع

خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به

راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر

گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسأله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او

پرسيد:" آن پيرمرد که بود؟"

علم پاسخ داد:" زمان"

عشق با تعجب گفت:" زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟"

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:" زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

فرشته اي کوچک

در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.دکترگفت:"در را شکستي! بيا تو."

در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود، به طرف دکتر

دويد:"آقاي دکتر!مادرم!" و در حالي که نفس نفس مي زد ، ادامه داد:"التماس مي

کنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است."

دکتر گفت بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه ي کسي نمي روم."

دختر گفت:"ولي دکتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد !" و اشک از

چشمانش سرازير شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه

راهنمايي کرد، جايي که مادر بيچاره اش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با قرص و آمپول تب او راپايين بياورد و نجاتش

دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح که علايم بهبود در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاري که کرده بود تشکر کرد.

دکتر به او گفت:" بايد از دخترت تشکر کني. اگر او نبود حتماً مي مردي!"

مادر با تعجب گفت:" ولي دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته!" و به عکس

بالاي تختش اشاره کرد.

پاهاي دکتر از ديدن عکس روي ديوار سست شد. اين همان دختر بود! فرشته اي

کوچک و زيبا!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

عشق بدون قيد و شرط

داستاني را که مي خواهم برايتان نقل کنم درباره ي سربازيست که پس از جنگ

ويتنام مي خواست به خانه ي خود برگردد.

سرباز قبل از اينکه به خانه برسد، از نيويورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:"

پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي

از شما دارم. رفيقي دارم که مي خواهم او را با خود به خانه بياورم."

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:" ما با کمال ميل مشتاقيم که او را ببينيم."

پسر ادامه داد:" ولي موضوعيست که بايد در مورد او بدانيد، او در جنگ به شدت

آسيب ديده و در اثر برخورد به مين يک دست و يک پاي خود را از دست داده است و

جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم که اجازه دهيد او با ما زندگي کند."

پدرش گفت:" پسر عزيزم، متأسفيم که اين مشکل براي دوست تو به وجود آمده

است. ما کمک مي کنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا کند."

پسر گفت:"نه ، من مي خواهم که او در منزل ما زندگي کند."

آنها در جواب گفتند:" نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط

مسؤل زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را بر هم بزند.

بهتر است به خانه بازگردي و ا و را فراموش کني."

در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.

چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ي

سقوط از يک ساختمان بلند جان باخته و آنها  مشکوک به خودکشي هستند.

پدر و مادر او آشفته و سراسيمه به طرف نيويورک پرواز کردند و براي شناسايي جسد

پسرشان به پزشکي قانوني مراجعه کردند.

با ديدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ايستاد. پسر آنها يک دست و پا داشت!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

رهگذر

خدايا من در اين رهگذر عمر كه جز تو كسي را يار وياور نمي بينم اندوخته اي از

بهترين تجربيات دارم كه چه تلخ و چه شيرين همواره با من است خدايا فهم مصلحت و

تقديري كه همگان از ان ياد مي كنند چه سخت و چه صعب است. خدايا نمي دانم آيا

سعي در فهم تقدير انديشيدن به ان و تفحص در تدبير تو يعني دخالت به امور خاص

تو؟ نمي دانم اگر بهانه  حكمت و تقدير تو نبود چگونه گذر ايام را بر خود هموار مي

ساختيم؟چگونه بر اعمال نا ثواب خود توجيه خواست تو مي گذاشتيم؟ خدايا تنها

دليل وجود بودنم در اين سيطره خاكي تو هستي چه اگر وجودت را احساس نمي

كردم در دم به اين زندگي مطابق با حكمت و تقدير تلخ خاتمه مي دادم يكتاي تنها ،

تمسخر زندگي،  تمسخر حركت، تمسخر القاي اميد به تو، تمسخر ترس از اتش

دوزخت، تمسخر وعده بهشت برينت، تمسخر چرب زباني براي به دست اوردن آنچه

كه در اين دنيا بهترين محسوب مي شود، جاذبه اي براي گفتگو با تو نيست تنها به

عشق آنكه كسي هست مرا بفهمد و از همه رموز نهانيم مطلع باشد اشتياق با تو

بودن را در وجودم به غليان مي اندازد كسي كه بي منت دوستم مي دارد بي منت با

من بودن را فخر خويش ميداند كسي  كه بي چشمداشت مي بخشدم و بي

چشمداشت طالب دوستي من است خوب مي دانم كه بي نيازي و به رفاقت

موجودي كه خود خالق آن بودي خدايا نمي دانم چگونه بايد به تو عشق ورزيد نمي

دانم چگونه بايد با اين ظرف ادراك اندك تو را تا بي نهايت بفهمم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

رهايــــــي

بگذاريد تنها بمانم تنهاي تنها

تا در خلوت به اوج دست يابم

وبا دستان خيال ميوه هاي وهم از درخت تنهايي بچينم

بگذاريد تا در درياي بي كران انديشه غوطه بخورم

وهمراه با ماهيهاي آرزويم امواج را در هم شكنم

بگذاريد فرياد بزنم

و مهر سكوت از لبهايم بر گيرم

تا صداي پژواك آن در تمام صخره هاي سنگي احساسم بپيچد

تا بغضهاي انباشته شده در گلويم بتركد

و افكار خواب آلوده ام بيدار شود

بگذاريد بگريم

تا ابر باردار اندوهم سبك شود

تا كودكان رنج بيش از اين منتظر نباشند

و با زلالي گوهر هاي نابي كه زاده دردند سيماي روحم را صيقل بخشم

و مزرعه دل را بارور سازم

بگذاريد بگويم

تا از هيچ همه چيز بسازم

با سر فصلي نو

واز هر واژه اي قصه اي بگويم

آنقدر كه حتي يد طولاي خيال هم به ان نرسد

آنقدر كه تنها خزان عمر نقطه انتهاي آن باشد

بگذاريد از اين همه بند و ريسمان برهم

و همه را با دندانهاي فكر آزاد زيستن و بودن بجوم و پاره سازم

تا بالهاي احساسم مرا به بلندترين نقطه دلخواه برسانند

وميله هاي اين محبس را با سوهان مهر بفرسايم

آزاد باشم

آزاد بزيم

رها باشم

رهــــــــا !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

خسته ام

خسته ام از حرفهاي بيهوده
 
از کلماتي  که بين فاصله هاي ما به هدر مي روند
 
از دقايقي که با خشم مي گذرند
 
خسته ام از تکرار لحظات بي عاطفه بودن
 
از خنده هي سرخي که از لبانمان به زردي مي روند
 
از کوچ بي رحم سر مستي هاي کودکانه
 
من خسته ام . حتي از خسته بودن هم خسته ام .
 
کودک احساس من اکنون پيري ناتوان است
 
عصايي در دست ... قدم هايي کوتاه... به تنهايي قدم بر مي دارد
 
آرام آرام.. پير و ناتوان .. بي شور زنده بودن.. بي اشتياق ديداري گرم و تازه
 
کودک احساس من اکنون پيري ناتوان است
 
حتي توان نيم نگاهي به راه مانده را ندارد
 
خستگي گذشته .. سنگيني حال .. دوري آينده..
 
او را خميده کرده است .
 
او خسته است ...
 
خسته از دقايقي که ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

خزان زده

خزان زده اين عمر بيهوده هستم که گفتي بختک جسم قصد رهايي روح درهم خليده

و ازرده ام را ندارد دلم هيچ نمي خواهد نه دست نوازشگر مادر که کمتر ان را حس

کردم نه مهربانيهاي پدر نه خانواده اي که جر محنت و درد چيز ديگري برايم به ميراث

باقي نگذاشتند! هر از چند گاهي به وهمي به حيالي عاشقي را پيشه کردم تا از اين

همه درد و محنت بکاهم که ان نيز چون بندي به پايم پيچيد و توان باقي مانده ام را نيز

از من ربود و حال خسته ام خسته از همه چيز از بودن از شنيدن وه از اين همه زخم

زبان که به دليل مهر بيش از حدم نثار مي شود وه از اين همه نامردمي از اين همه

دروغ و نيرنگ که جلوه اين دنيا به جز درد چيز ديگري برايم نبود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

باد

آواز حزين نزديک است

رنگ رخسار درختان را بين !

چه سفيد است ز ين ترسيدن!!!

باد آواز نخوان...

مرگ سبزه

مرگ تن ها

مرگ سرد رويش

در ين باغ عجب شرم و حييي دارد

با تو هستم باد!!!

مگر نشنيدي که گويند

زندگي چيزي نيست

که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

ي باد

آوازت را تمام کن

من زندگي را فراموش نمي کنم

مي داني

امروز صفحه خاطراتم پاک شد

و من امروز با تمام گذشته هيم در دلواپسي فردا مي سوزم

باد!!!

چه ميشود اگر به جي ين هوهوي خرابکار

نسيمي شوي و ابر فردا را به من هديه دهي!

يا مرا ببر به آسمان

يا در ين گرمي جهنمي مرا چون مرده سرد کن!

ينجا بري من سلول انفراديست

که همگان کليد ورودش را دارند و مرا نيشخند مي کنند

و من نميتوانم ازين زندان شيشه ي به بيرون زنم

ي آسمان به باد بگو تو را به من هديه دهد

من در درونت مي توانم به هر سو بتازم

در روي زمين نيست بريم ماندن

آهسته نوي زندگي را خواندن

پيوسته به جي ابرهي ترديد

اشک هي بي سبب را راندن

تمديد اجاره در زمينم مرگ است

تهديد نماندنم هميشه درد است

آن جان که هميشه آرزويش من بود

در آن همه آسمان هميشه سرد است!!!

سحر و جادو ديگر از من بگذشت

شد که تصويرش کنم ليلانه دشت

شب که تا صبح ستاره چيدم

در خيالم آن عطارد چشم گشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

يه جوريم

يه جوريم

حس و حال خوبي نيس

همش نگرانم

مي ترسم . دلشوره دارم... واسه تو  ... واسه خودم ... واسه آيندمون...

تو ترکم کردي... خيلي محترمانه بهم گفتي برم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

ميميريم

هميشه فاصله بوده

بين دستاي من و تو

با همين تلخي گذشته

شب و روزاي من و تو

راه دوري بينِ ما نيست

اما باز اينم زياده

تنها پيوندِ من و تو

دستِ مهربونِ باده

ما بايد اسير بمونيم

زنده هستيم تا اسيريم

واسه ما رهايي مرگه

تا رها مي شيم ميميريم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

من نمي دانم

من نمي دانم

و همين درد مرا سخت مي آزارد

که چرا انسان

اين آگاه؛

اين پيغمبر؛

چيزي از معجزه آنسوتر

ره نبردست به اعجاز محبت

و نمي داند که در يک لبخند

چه سخنها جاريست

من بر آنم که در دنيا

خوب بودن به خدا سهل ترين کار است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

قلب تو قلبِ پرنده

اونورِ اين جنگل تن سبز، پشتِ دشت سر به دامن

اونورِ اين روزاي تاريك، پشتِ اين شباي روشن

براي باور بودن جايي بايد باشه ،بايد

براي لمسِ تنِ عشق كسي بايد باشه، بايد

كه سرِ خستگياتو به روي سينه بگيره

براي دلواپسي هات، واسه سادگيت

بميره

قلب تو قلبِ پرنده، پوستت اما پوستِ شير

زندونِ تنو رها كن، اي پرنده پر بگير








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

قفس

حرف تنهايي قديمي

اما تلخ و سينه سوزه

اولين و آخرين حرف

حرف هر روز و هنوزه

تنهايي شايد يه راهه

راهيه تا بي نهايت

قصه ي هميشه تكرار

هجرت و هجرت و هجرت

اما تو اين راه كه همرات

جز هجومِ خار و خس نيست

كسي شايد باشه،شايد

كسي كه دستاش

قفس نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

فراموش شدگان

حکايت جالبيست که  :

فراموش شدگان ، فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

دو تا پنجره

توي يك ديوارِ سنگي

دو تا پنجره اسيرن

دو تا خسته دو تا تنها

يكيشون تو يكيشون من

ديوار از سنگِ سياهه

سنگِ سرد و سختِ خارا

زده قفلِ بي صدايي

به لباي بسته ي ما

نمي تونيم كه بجنبيم

زير سنگيني ديوار

همه ي عشقِ من و تو

قصه هست قصه ي ديوار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

دل شکسته

اگه بودم شده نابود

اگه سبزم شده پاييز

اگه از حادثه سرشارم و

از فاجعه لبريز

اگه زخمي و خرابم

اگه بي تابم و خسته

اگه باد بي ترحم

زده ساقمو شکسته

من مثل يه برگم

بي تو رفيق مرگم

من خزونم

تو خود فصل بهارون

من مثل کويرم

تو دست خاک اسيرم

چکه کن رو تن اين

تشنه بارون

اگه تلخم مثل گريه

اگه تنهام ، اگه تاريک

اگه از ترانه دورم

اگه با مرثيه نزديک

اگه ناباور چشمام

تو تماشاي تو مونده

اگه اون نگاه اول

منو پاي تو نشونده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

انتظار شکست

آنان که در انتظار شکستنم بودند بدانند شکستم! واين شکست چه آسان و بي صدا

بود براي آني که هيچ مرا نيافت چه ساده بود براي آني که خرده هايم را ديد نيم

نگاهي کرد ، پوزخندي زد و رفت. شکستم! صداي شکست را در درونم در تنهايي

تنهايم شنيدم و احساس کردم که مي مانم اما بي هيچ خاطره اي ، بي هيچ نشاني

و بي هيچ منتظري که برگشتنم را به انتظار بنشيند . شکستم! در مقابل چشمانت

شکستم و حال تو باور نکن مي دانم که مي داني شکستم را و هيچ به روي خود

نمي آوري باشد باور نکردن شکستم را .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦

اگه برم

اگه برم. اگه برم رنگ گريه با صدامه

اگه نرم.اگه نرم روز مرگ خنده هامه

نمي تونم رها کنم خودمو از اين اثيري

کجا برم نمي تونم زنجير غمت به پامه

به من بگو. بگو به من . ديروز برام چي بودي

عروس حجله بسته

امروز برات چي هستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۷/۰۳/۸۶

کوتاه ولي عميق (بخش پایانی)

• آنچه شما درباره خود فكرمي كنيد، بسيار مهمتر از انديشه هايي است كه ديگران

درباره شما دارند

• هركس، آنچه را كه دلش خواست بگويد، آنچه را كه دلش نمي خواهد مي شنود

• اگر هرروز راهت را عوض كني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد

• صاحب اراده، فقط پيش مرگ زانو مي زند، وآن هم در تمام عمر، بيش از يك مرتبه

نيست

• وقتي شخصي گمان كرد كه ديگر احتياجي به پيشرفت ندارد، بايد تابوت خود را

آماده كند

• كساني كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد

• كسي كه در آفتاب زحمت كشيده، حق دارد در سايه استراحت كند

• بهتر است دوباره سئوال كني، تا اينكه يكبار راه را اشتباه بروي

• آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد

• اگر خود را براي آينده آماده نسازيد، بزودي متوجه خواهيد شد كه متعلق به گذشته

هستيد

• خودتان را به زحمت نيندازيد كه از معاصران يا پيشينيان بهتر گرديد، سعي كنيد از

خودتان بهتر شويد

• خداوند به هر پرنده‌اي دانه‌اي مي‌دهد، ولي آن را داخل لانه‌اش نمي‌اندازد

• درباره درخت، بر اساس ميوه‌اش قضاوت كنيد، نه بر اساس برگهايش

• انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نمي‌زند كه خيال مي‌كند ديگران را

فريب داده است

• كسي كه دوبار از روي يك سنگ بلغزد، شايسته است كه هر دو پايش بشكند

• هركه با بدان نشيند، اگر طبيعت ايشان را هم نگيرد، به طريقت ايشان متهم گردد

• كسي كه به اميد شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است

• اگر جلوي اشتباهات خود را نگيريد، آنها جلوي شما را خواهند گرفت

• اينكه ما گمان مي‌كنيم بعضي چيزها محال است، بيشتر براي آن است كه براي

خود عذري آورده باشيم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

حکمتهاي خداوند

خداوند اغلب اوقات به ديدن ما مي آيد ولي اکثر مواقع ما خانه نيستيم.

هر اتفاقي، بزرگ يا کوچک، وسيله ايست که از طريق آن خداوند با ما سخن مي گويد

و هنر زندگي دريافتن اين پيام هاست.

بخشي از بزرگترين نعمت هاي خدا براي انسان، بي جواب گذاشتن برخي دعاهاي 

اوست.

خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط يکي از ما وجود دارد.

ترجيح ميدهم که با خدا در تاريکي قدم بزنم تا اينکه تنها در روشنايي راه بروم.

خداوند دنيا را کروي آفريده، تا ما قادر نباشيم خيلي جلوتر جاده را ببينيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

منتظر باش

منتـظر آن اتفاق خوب باش

به محض اينکه آن اتفاق بيافتد

تـنهايي به روشنايي درون

تـنهايي به آرامش خيال

تـنهايي به تجربه اي شيرين

بدل خواهد شد

آن روز نزديک است

مسرور باش

بخوان و با زندگي برقص

راهي که تو خود را در آن پـيدا کني

معجزه عشق است

زيرا که

تشنه به چشمه خواهد رسيد

دل مشتاق عاشـق خواهد شد

و درهاي بسته يکي يکي باز خواهند شد

بـيدار خواهي شد

درست مانند گلي کوچک

که زيـبايي خود را

با شکوه و طنـازي

به تو دلبرانه پيشکش مي کند

خواهي شکفت

در يک لحظه شگفت انگيز

در حمايت عشق الهي

شور و سرمستي در زندگي تو جاري خواهد شد

و آرامشي ملکوتي شروع به باريدن خواهد کرد

زيرا

عشق نمي تواند در جايي غير قلب تو بشکفد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

وسوسه

الهه کنار من ، ز من چرا؟

چرا بالهايت را ز من دور ميسازي؟

تقدير بدان را که بدين گونه شايسته زدودن نيست

ابديت و شرط روحانيت در صداي پاي باران خلاصه مي شود

صداي پاي باران آنگونه غم از دل گوش مي شويد که قطراتش از تن!

شيشه اي باش

براي رسيدن

نبايد خزيد

بايد پريد

آسمان از آن توست و زمين هم!

اما پريدن از آن آسمان

و خزيدن از آن زمين است

ديدار به قيامت وسوسه عاشق شدن

نمي دانم در بهشتي يا در جهنم؟

اما ميبخشمت اگر ببخشي مرا......

باران ...

جاي پايت را ميبوسم

اندکي محکمتر پايت را بکوب...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

و اما

و اما آبي عشق ... و اما عاشق بودن ... تو اين ريا و نيرنگ ... يه لحظه با تو بودن

و اما سبز جنگل ... و اما غريبي من ... تو اين سکوت و حسرت ... کاشکه بشي يارمن

و اما شوق ديدار ... و اما نگاه تب دار ... تو اين سياه نفرت ... چي مي شه باشي

وفادار

و اما شب يلدا ... و اما اميد فردا ... تو اين گرما و سرما ... من و تو شايد بشيم ما

و اما روز ميلاد ... و اما تنهايي من ... تو اين شبهاي ظلمت ... تويي تنهاترين عشق من

و اما اشک عاشق ... و اما دل شکسته ... تو اين دروغ مردم ... شدم خسته خسته

و اما سياه چشمات ... و اماصداي گيتار ... تو اين خلوت تنها ... بدجوري شدم گرفتار

و اما رفتن تو ... و اما آمدن من ... تو اين غروب چشم ها ... خداست فقط يار منو اما

روياي پرواز ...و اما بال شکسته ...تو اين اشک آسمون ...عشق من چه زود پر زده

و اما فال حافظ ...و اما موج دريا ...تو اين ورق هاي زرد ...مونده پيشم فقط يه عشق

تنها

و اماکوچه هاي برفي ...و اما بتهاي سنگي ...تواين نبودن تو ...کجاست گلهاي

هميشه رنگي؟

و اما طلوع خورشيد ... و اما مردن من ... تو اين گور بي نشان ... هنوز موندي عشق

من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

نمي دانم که وفادار مي مانم آيا

روز به پايان مي رسيد

غروب بود و غمي سرخ

شب در راه و من نشسته در کنجي نيمه روشن

وفادار به عهد تنهايي

و مبهوت در انتظار

سرودي در من هر لحظه زمزمه مي شد

سرودي براي اندوه غمگين جدايي

چيست اين نغمه که مرا چنين به گريستن واميدارد

چيست اين نغمه که مرا چنين آشفته وبي قرار مي کند

در وجودم دلشوره چنگ مي زند

در وجودم تنهايي بيداد مي کند

فريادي از درون گوشم را کر مي کند

گم شده آيا در من چيزي از اين هستي

من نمي يابمش

کسي مرا گم کرده است آيا

کسي به دنبالم مي گردد

کسي صدايم مي زند

پس چرا نشسته ام به راهي که هيچکس منتظر نيست

چرا کز کرده ام به گوشه ا ي که هيچ چيز در انتهايش نيست

خم شده بر اين ديوارهاي گلي متروک

و غرق در روياي زيستن

وفادار مانده ام خدايا

يا عهدم را از ياد برده ام

به کجا پناه برده ام

به کجا تکيه کرده و خميده ام

غژ غژ لولا هاي پوسيده درونم را مي شنوم و اين سرودي است که اين چنين مرا به

گريستن وا مي دارد

انتظار طولاني مرگ در خلوت تنهاي بيداري

اشکهايم را واسطه مي کنم براي حرف زدن

چرا که هيچ چيز و هيچ کس نمي تواند اينقدر لطيف و پر معنا سخن بگويد

مي دانم و مي داني که اين اشکها سالهاست که با تو بي وقفه در سخنند

پس چرا هيچ پاسخي نيست

من نمي شنوم جز سکوت

چرا که گوشهايم را از صداي فريادهاي غرش بار درونم مدتهاست از دست داده ام

اما هنوز قلبم تندتر از هميشه مي تپيد

به لطف انتظار تو هنوز جاني برايم مانده

و هنوز خوني در رگهايم کم و بيش پرسه مي زند

نفسي که بريده بريده تو را مي خواند

و چشماني که سالهاست مي بارد

فصل باريدنش نمي دانم که کي به پايان مي رسد

اما مي دانم که فصل برگ ريزان عمر من در راه است

پس باز هم با اين دست لرزان و نفسي بريده برايت مي نويسم

مي نويسم که ديشب خوابي آشفته مرا لرزاند مرا ترساند

رفته بودم به دياري که در آن راه به آرامش داشت

همه چيز سبز و هوا به خوبي بهار

اطرافم پر بود از سيب

راستي گربه خانگي ام که در کودکيم مرد، آن هم آنجا بود

يک نفر گفت که من آزادم

2بال به پشتم دوخت

گفت پرواز کن هر کجا خواهي

به سراغت رفتم همه جا را گشتم اثري از تو نديدم

برگشتم تا از کسي کمک جويم

ديدم هيچ کس نيست من تنهايم در کويري سوزان

شده بودم ديوانه و حيران

تو به من بگو تعبير اين خواب عجيب يعني چه؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

عميق ترين

آن عميق ترين چيز,آن شناخت,آن دانش و آن احساس با تو يكي بودن از همان ديدار

اول در من بيدار شد... و هنوز هم همان است....

با اين تفاوت كه حالا هزاران برابر عميق تر و لطيف تر است.

من تو را تا پايان جهان دوست خواهم داشت.

من تو را پيش از آنكه در اين جسم و جان حلول كني دوست مي داشتم.

اين را در همان ديدار اول يافتم.اين تقدير ما بود.

ما بدين گونه با هميم و هيچ چيز نمي تواند ما را از همديگر جدا كند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

رابطه ي انساني

هيچ رابطه ي انساني وجود ديگري را به تملك خود در نمي آورد.

در دوستي يا عشق,هر دو نفر در كنار هم دستهاي خود را براي يافتن چيزي كه

يك دست به تنهايي قادر به يافتن آن نيست دراز مي كنند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

پيوند من با تو

رابطه و پيوند من با تو زيبا ترين چيز در زندگي من است و

اين پيوند شگفت انگيز ترين چيزي ست كه در هر زندگاني آن را شناخته ام

اين پيوند جاودانه است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

به تو فكر مي كنم

امروز به تو فكر مي كنم,

اي محبوب نازنين, كه هرگز به هيچ كسي كه در اين جهان زنده است فكر نكرده ام.

و آنگاه كه به تو فكر مي كنم ,زندگاني بهتر و رفيع تر و زيبا تر است

دستت را ماري عزيز مي بوسم و با بوسيدن دست هاي تو,خود را خجسته مي

سازم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

مادر

نام مادر زيباست

نرم، مثل روياست

حرف هايش خوشبوست

خنده اش يک دنياست

بوسه هايش گرم است

چشم هايش روياست

غنچه هاي لب او

مثل باغ گل هاست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

گاهي اوقات

گاهي اوقات

گفتن بعضي کلمات

انقدر سخت مي شود

که شکستن بغض سينه براي هميشه نا ممکن است

دوستت دارم ...

مي نويسم ..

به همه مي گويم....

اما در مقابل ديدگانت

صدايي از من بر نمي آيد

مي خواهم فرياد بزنم

در آغوش بر گيرمت

اما ترديدي مبهم توانش را از من مي گيرد

حال تو مي روي

نمي خواهم بروي

بمان 

اما تمناي محاليست

که بمان و منتظر باش

دورتر مي شوي .

و من دريغ از يک کلمه:

بمان . . . !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

قلبت را دنبال كن

قلب تو براي هر كار بزرگي راهنماي درستي است

تقدير هر كاري كه انجام مي دهي

با آن عنصر قدسي كه درون هر يك از ماست تعيين مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

زيبائي مجاني است

مردي در يک بازارچه مشغول فروش تعدادي ليوان بود. يک زن به او نزديک شده و به

اجناس او نگاهي انداخت. برخـــي از قطعات بدون نقشه بوده و تعدادي ديگر با

ظرافت تمام نقاشي شده بود. زن قيمت آنها را پرسيده و با شگفتي متوجه شد که

بهائي يکسان دارند.

او پرسيد:

چگونه ممکن است کــه ليوان نقاشي شده و يک ليوان ساده قيمتي يکسان دارند؟

بـه چـه خـاطـر براي کاري که زحمت بيشتري کشيده و زمان بيشتري صرف کرده ايد

برابر پول مي گيريد؟

مرد فروشنده پاسخ داد:

من يک هنرمند هستم. مي توانم به خاطر ليواني که ساخته ام از شما پول بگيرم، اما

به خـاطــر زيبائي خير. زيبائي مجاني است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

زناشويي

زناشويي

براي هيچ كس

هيچ حقي جزآنكه به ديگري مي دهد

پديد نمي آورد

زناشويي

براي هر كس همانقدر آزادي مي آورد

كه آن كس به ديگري مي دهد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

درون

ديروز در کنج اتاق تنهايي خود کز کرده بودم

و تضاد درون و برون مرا سخت شکنجه مي داد

بيرون سکوت زده

و درون آزاد راه پر ترافيک

به بيرون نگاه کردم

در و ديوار آرام انگار به خواب ابدي رفته بودند

اما درون وحشتناک

عبور خون از خط قرمز مچ دستم

تشنگي نفس در درون سينه ام

گرماي سوزنده قلبم

بغض تکان دهنده گلويم

و ضربان قلب که در خودش جان مي داد در انتهاي ديروزم

همه به من مي گفتند

تو هنوز زنده اي و هنوز سايه داري!!

آخر ميدانم تا زمانيکه زندگي مي کنم سا يه ام هم  با من است

و مرا همراهي مي کند

به من مي گفت

تو زنده اي و مرده!!!!

زنده اي اگر نور چراغ را روشن کني و سايه ات را ببيني

و مرده اي اگر چراغ را اعدام کني و سايه ات را بکشي

بدان

سايه نماد زندگيست و تا آن زمان که خود را عمود بر سايه ات ببيني زنده اي

چون تمام مردگان سايه هايشان با روحشان پرواز کرده!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

تبي غريب

امشب تبي غريب تموم وجودت رو گرفته

تنت مي سوزه و تو نمي توني هيچ كار كني

همينطوري كه اين نشستي

چشاتو مي بندي و با خودت مرور مي كني تموم خاطراتت رو

روزهاي شاد و پر اميد

لحظه هاي پر غم

كه فكر مي كردي ديگه اين غم تو رو مي كشه

لحظه هايي كه غم دلت رو به هيچ كس نمي تونستي بگي

گريه هاي پنهوني

و لحظه هاي دلتنگي

هر وقت كم مياري

ياد اون مي افتي

صداش مي كني

و عاجزانه ازش مي خواي كه دستت رو بگيره

اما بعضي وقتا خجالت مي كشي

از اين همه لطف اونو

نا سپاسي خودت

از اين همه نعمتي كه بي دريغ بهت ارزوني كرده و

تو حتي شكر يكيشو نمي توني به جا بياري

اشك امونت رو مي بره

وقتي كه فكر مي كني چقدر مهربونه

اينكه هميشه باهاته

و تو غافلي

از اينكه مگه مي شد از اين مهربونتر باشه و نبوده

از اينكه چرا اينقد دلش رو مي شكني

با تموم چيزايي كه خودش بهت هديه كرده نا فرماني اونو مي كني

از اينكه كاش مي تونستي بشناسيش

كاش مي تونستي كسي بشي كه بهت افتخار كنه

و كاش...

فقط مي دوني دوسش داري و بهش ميگي

خدايا اگه با كارام دل مهربونت رو آزردم

بهم خرده نگير كه از سر جهل بوده نه قصد

خدايا مي دوني با تموم بديام دوست دارم و

ازت مي خوام هيچ وقت دستمو رها نكني ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

بصورتي مشترك

در ميان مردمان فهميده

مطمئن ترين اساس زناشويي

دوستي و رفاقت است

اشتراك در علايق يكديگر

و توانايي در به سامان رساندن اعتقادها

و درك افكار و روياهاي يكديگر

بصورتي مشترك








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

انديشيدن

در باره ي خويشتن خويش انديشيدن وحشتناك است.

اما اين تنها راه صميمانه ي كار است.

انديشيدن درباره ي خويشتن خويشم بدانآگونه كه هستم

انديشيدن به جنبه هاي زشتم

انديشيدن به جنبه هاي زيبايم

و در شگفت شدن از آنها

چه آغازي مي تواند محكم تر و استوارتر از اين باشد؟

از چه چيزي مي توانم رشد خود را آغاز كنم جز از خويشتن خويشتنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

آي  همتا

همدم ابري ترين ايام

روزگار خوش

هواي تازه

باران

آي چشمت روشناي روز!

زمين

دريا

هوا

آي، همرنگ سکوت عشق !

بهاري چهره

باران دل

خيالي چشم

همدم شبهاي تنهايي !

کجايي آي ؟

آي عاشق !

کجايي دل شکسته ؟

رنگ تنهايي

کجايي .... آي خوبم؟

کجايي..... آي؟

مبادا دستهايت

خالي از انسان بماند

آي!

خوب من !

نازم!

غزيزم!

مهربانم!

آي!

مبادا..... آي

مبادا زخم بردارد ، دلت

مبادا آي!

غرور روزهاي نوجواني !

با تو ام من

باتو ام من

با تو

با تو

آي !

فراموشم اگر کردي

خيالي نيست

مبادا بي خداحافظ

مبادا..... آي

خيال هر شبم!

اشکم!

سکوتم !

مبادا ..... آي

مبادا بي خداحافظ

مرا يادت سحرگاهان

زخواب غفلت و مستي

برون آورد

نگه بر آسمان کردم

پر از تاريکي و ظلمت

زمين ، تيره

هوا ، ابري

ومن تنهاتر از تنها

تو را فرياد مي دارم

که اي صبح اميد من

بمان با من

بمان با من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۶/۰۳/۸۶

کوتاه ولي عميق (بخش اول)

• آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلكه دشواري رسيدن به

سهولت است

• وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر مي

كنند، نه رفتار و عملكرد شما

• سخت كوشي هرگز كسي را نكشته است، نگراني از آن است كه انسان را از بين

مي برد

• اگر همان كاري را انجام دهيد كه هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي

گيريد كه هميشه مي گرفتيد

• افراد موفق كارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلكه كارها را بگونه اي متفاوت انجام

مي دهند

• پيش از آنكه پاسخي بدهي با يك نفر مشورت كن ولي پيش از آنكه تصميم بگيري

با چند نفر

• كار بزرگ وجود ندارد، به شرطي كه آن را به كارهاي كوچكتر تقسيم كنيم

• ارتان را آغاز كنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد

• انسان همان مي شود كه اغلب به آن فكر مي كند

• همواره بياد داشته باشيد آخرين كليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد

• تنها راهي كه به شكست مي انجامد، تلاش نكردن است

• دشوارترين قدم، همان قدم اول است

• عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي

گيريد

• آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد

• وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است كه شما چيز زيادي از

آن نخواسته ايد

• در انديشه آنچه كرده اي مباش، در انديشه آنچه نكرده اي باش

• امروز، اولين روز از بقية عمر شماست

• براي كسي كه آهسته و پيوسته مي رود، هيچ راهي دور نيست

• اميد، درماني است كه شفا نمي دهد، ولي كمك مي كند تا درد را تحمل كنيم

• بجاي آنكه به تاريكي لعنت فرستيد، يك شمع روشن كنيد

ادامه دارد . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

خداحافظ دوست من

خداحافظ دوست من

خدا حافظ مهربان

قطره هايي كه روي گونه هايم مي لغزند اشك نيست

ديشب

خاطرات با تو بودن را در كوچه قدم ميزدم

باران باريد

من رو به آسمان كردم

باران در چشمانم باريد

اين قطره ها را چشمانم براي تو از باران امانت گرفت

تا امروز با تمام تنهايي ام به تو هديه كنم

اين قطره ها سهم تو از باران ديشب است

اگر گونه هايم سرخ شده اند

اگر مي لرزم

به خاطر سوز سرماي غربتي است كه در چشمان تو ديده ام

من گريه نمي كنم

خداحافظ دوست من

خداحافظ مهربان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

تنها دليل من

تنها دليل من كه خدا هست و اين جهان زيباست،

وين حيات عزيز و گرانبهاست ،

لبخند چشم توست

هر چند با تبسم شيرينت ان چنان

از خويش ميروم كه نمي بينمش درست!

لبخند چشم تو

در چشم من ، وجود خدا را اواز ميدهد

در جسم من تمامي روح حيات را پرواز ميدهد

جان مرا كه دوريت از من گرفته است

شيرين و خوش دوباره به من باز ميدهد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

پشيمانم

هنوز هم پريشانم ، هنوز هم پشيمانم ، هنوز هم قطره اي از اشكهاي زماني جدايي

ام با تو در چشمانم ديده مي شود !

هنوز هم پشيمانم از اينكه عاشقت شدم ، پشيمانم از اينكه خودم را در اين منجلاب

عاشقي رها كردم اما نه.خطا گفتم.خطا گفتم.. من دوستت دارم و خواهم داشت

حتي اگر تو نخواهي..تا ابد .تا لحظه مرگم .حتي آن لحظه هم بزرگترين آرزويم اين

است که تورا از نزديک ببينم و براي آخرين بار بتو بگويم که چقدر دوستت داشتم و

دارم.. .  تو رفتي ، بدون هيچ حرف ناگفته ، و بدون هيچ سخني !رفتي، خيلي آرام ،

چون عاشق نبودي ، رفتي خيلي زود چون مرا دوست نمي داشتي!

اما من عاشقت بودم ، من ديوانه ات بودم … قلب مرا شكستي و خودت نيز با كوله

باري از اميد به سوي مرز خوشبختي ها روانه شدي !هنوز هم تكه هاي شكسته

شده احساس محبت و عشق در قلبم ديده ميشود.هنوز هم خورده شيشه هاي

شكسته پنجره اي كه رو به امواج درياي دلت بود در قلبم ديده مي شود! هنوز هم

خسته ام ! هنوز پريشانم ، و هنوز آن احساس سياه غم وغصه در قلب من نشسته

است! قصه من و تو قصه عشقي بود كه تنها در قلب من احساس مي شد! قصه من

و تو ، قصه مجنون تنها بود، قصه ليلي بي وفا بود!

پيشمانم از اينكه قلبم آن احساس عشق و محبتش را درون خودش نگه داشت و آن

را فاش نكرد! راز گل مريم هنوز هم در قلبم نهفته است! اما ديگر به دنبال فاش شدن

آن راز نخواهم رفت! در يك نگاه عاشقت شدم ،لحظه ها و ساعتها در كوچه خاطره ها

قدم ميزدم تا تو را ببينم ،  روزها انتظار كشيدم تا قلبت را روزي به من هديه دهي ، اما

تو غرورم را شكستي ، عشقم را كشتي ، و قلبت را ... . نمي توانم بگويم لعنت به تو !

و نميتوانم بگويم لعنت به من!تنها مي توانم بگويم نفرين به اين سرنوشت ! اينك با

كوله باري از غم و غصه اين كوچه بي محبت را ترك ميكنم .پس خدانگهدار اي كوچه

خاطره ها!خدانگهدار!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

گذرگاه

سوگند به آنکه نيرو به دستانم داد

ديگر دستهايم را ملتمس نکنم .

سوگند به آنکه پاهايم را پرتوان آفريد

ديگر قدمي به سويش برندارم .

آه هاي زيادي از سينه بيرون داده ام

افسوس که هيچ کدامشان را نشنيد .

گذشتهاي بسياري کرده ام

اما هيچ کدامشان به چشم نيامد .

پر از نفرت ميشوم کم کم

نميخواهم ، اما مجبورم ميکنند ...

دلم پر درد است .

براي دوستي مهربان غمگينم .

براي عزيز دوست داشتني

که روزگار پر غمي ميگذراند

آخر خدايا اين ايام ِ گذر کِي ميگذرد ؟!

دلم ميخواهد از پشت شيشه به دنيا نگاه نکنم

تا چيزي را کج نبينم .

دلم ميخواهد اما نميتوانم !

خدايا شکوهت را نشانم بده ...

باز هم مرا متعجب کن .

خدايا بي رحم ها زياد شده اند

چرا نسلشان را بر نميداري ؟!

آسمان قدرتت قبلاً درخشانتر بود

اي آگاه بر پيدا و نهان .

سالي را با احساس خوشبختي گذراندم .

آيا سهم من همين است ،

تقسيم عمرم به سالهاي تکه تکه

از خوشبختي و بدبختي ؟!

خدايا سرزميني ميخواهم بدون رنج

بدون تشويش ، بدون چند رنگي ها

بدون پليدي ها .

ذاتت خير محض است ، ميدانم

چه ميشد مخلوق برترت را هم

لبريز خير ميکردي ؟!

روياهايم را شيرين ميسازي

اما دنيايم را تلخ ميگردانند .

آيا آنها از تو تواناترند ؟

استغفرالله ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

راست ميگفتي پدر

حيف ميدانم كه ديگر

برنميداري از ان خواب گران سر،

تا ببيني

خورد سال سالخورد خويش را

كين زمان چندان شجاعت يافته تا بگويد

" راست ميگفتي پدر..."








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

تمام دلتنگي ام

تمام دلتنگي ام را بر دامن ابري گره مي زنم

و خيس در رديف غروب

مي نشينم به انتظار تو

خوب مي دانم

سهم من تنها مشتي كلمه است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

بي تو خزانم

پس از يک نفس عميق با انديشه هايم به دنياي تنهايي ام سفري خواهم کرد آنجا

که به هيچ کس در نيافته است اين امنيت ها چگونه بوجود آمده اند.

امشب تمامي حکايت ها سفرها در من نقش بسته اند و هر يکي پس از ديگري مرا

به سوي خويش مي کشانند و من غريبانه با تمام تمناهاي ماندن هر يک به يک آنها

را در آغوش سبزم مي نشانم

تمام وجود خستگي هاي من بوي رفتن ميدهد بوي بيقراري همه ديار براي من تنها

بيابان عطش است. عطش عشق من خاموش نگردد هرگز .

حالا همه دوبيتي ها اينجا نشسته اند و من حس ميکنم تنهاترينم هيچ طلوعي کنار

من نمي ماند خانزاده از کوچه درويشي ما نمي گذرد هيچ نجوايي نيست که با

شبهاي سکوت من عاشقانه بماند و من در اندوهم پي سکوت سکوت آن روزها همراه

من بود و من محکوم به همنشيني با او بودم هنوز احساس مي کنم سخنان ساليانه

من در سينه ام سنگيني مي کند فقط با تخيلاتم در تنهاييم سرگرم بايگاني بعضي ها

هستم .

ذهن خسته من هر لحظه فرياد سر مي دهد نا کجا آباد کجاست؟ ولي به آنجا مي

روم به دعوت ذهن معشوقم تو هرگز مرا درک نخواهي کرد که من درختي بي بارم .

تو هرگز با من دوام نخواهي آورد.

من دلم مي خواهد رنگ را بردارم روي تنهايي خود نقشه ي مرغي بکشم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

براي پرستيدنت

يک هزارم ثانيه مانده بود

شايد يک پلک بهم زدن

يک ان تا باختن تو

باختنت در يک بازي پر هراس

با خودم

با تو

با عشقت

انزمان که خود را باخته ديدم

سردرگم بي پناه مضطرب

ديگر نه بدنبال يک راه

بدنبال يک رفته يا يک بازگشته

همان که همه ميدانند

همه او را مي شناسند

و دستها چه اسان دامنش را به چنگ مي اورند در تنگنا

من موفق شدم

لحظه اي بدست اوردم تا عمري بمانم

تا بمانم براي تو

براي پرستيدنت

مگر نگفتم تو افرينشي هستي تا من عبادت کنم

زيارت نمي دانستم

پرستشم اموختي

به گرد کعبه عشق طوافم دادي

خدا هم ميداند که مي پرستمت

او فقط ميخندد

خدا هميشه ميخندد

او خود تو را بر قلبم نازل کرد

تا بندگيم بياموزد

من اموختم تا بمانم براي تو

براي پرستيدنت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

آشنا

انگار با من از همه كس آشناتري

از هر صداي خوب برايم صداتري

آيينه اي به پاكي سر چشمه ي يقين

با اينكه روبروي مني و مكدري

تو عطر هر سيده و نجواي هر نسيم

تو انتهاي هر ره و آن سوي هر دري

لالاي پر نوازش باران نم نم

خاك مرا به خواب گل سرخ مي بري

انگار با من از همه كس ‌آشناتري

از هر صدا خوب برايم صداتري

درهاي ناگشوده ي معناي هر غروب

مفهوم سر به مهر طلوع مكرري

هم روح لحظه هاي شكوفايي و طلوع

هم روح لحظه هاي گل ياس پرپري
 
از تو اگر كه بگذرم ، از خود گذشته ام

هرگز گمان نمي برم از من ،‌ تو بگذري

انگار با من از همه كس آشناتري

از هر صداي خوب برايم صداتري

من غرقه ي تماي غرقاب هاي مرگ

تو لحظه ي عزيز رسيدن به بندري

من چيره مي شوم به هراس غريب مرگ

از تو مراست وعده ي ميلاد ديگري

از تو اگر كه بگذرم از خود گذشته ام

هرگز گمان نمي برم از من تو بگذري

انگار با من از همه كس آشناتري

از هر صداي خوب برايم صداتري...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

وقتشه

وقتشه از عشق تو دل بکنم

مثل تو که رو دلت پا مي ذاري

مي خوام اين روزا مال خودم باشم

اين مهم نيست که من و دوست نداري

ديگه فرقي واسه من نمي کني

انگاري بود و نبودت يکيه

تا ميام دوباره عاشقت بشم

مي بينم پشت سرم تاريکيه

خوش به حال دل ديوونه من

تو رو نشناخته عبادت مي کنه

داره ذره ذره مي ميره ولي

به نبودن تو عادت مي کنه

خوش به حال تو که عاشق نشدي

من و بي بهونه تنها مي ذاري

وقتشه دل رو به دريا بزنم

اين مهم نيست که من و دوست نداري

خواب چشمام و حروم کردي رفيق

گل مي خواستم تو خار بودي رفيق

من ساده تو رو ناجي مي ديدم

تو واسم طناب دار بودي رفيق








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

واسه روز مبادا

واسه تو نوشته بودم دريايي منم يک قطره!

عشق من مثل يک موجه وليکن خوره به صخره!

دور عشق ما يک وقتا علفاي زرد و هرزه!

اما يک نگات عزيزم به هزار دنيا مي ارزه!

نگو سهممون از اين عشق دوري و غصه ودرده!

نگو راه چاره اي نيست باز نکن منو شکنجه!

مي دونم صبرت عزيزم ديگه از مرزش گذشته!

مي دونم رسيدي از صبر به مقام يک فرشته!

مي دونم به خاطر من خيلي چيزا رو نديدي!

خيلي دردا رو نگفتي خيلي حرفا رو شنيدي!

مي دونم تو خود ماهي مهربونيت فوق العاده است!

کار مي دن دست ما اغلب نگاههاي سرخ و مبهم!

دل من چه حالي داره وقتي که تو ميگي مهرنوش!!!

از خود تو ياد گرفتم صاحب نگاه نافذ!

مثل تو نمي نويسم تا قيامت خداحافظ!

ناز تو مي کشم انقدر که خودت واسم بخوني !

نگرانم نکني تو سر وعده هات نموني!

سقف آسمونو بايد پر فانوس دعا کرد !

کار از دعا گذشته دنيا رو بايد رها کرد!

تو چقدر خوبي عزيزم مهربوني مثل رويا!

باز شب با هم نشستيممن و چشماي تو تنها!
ِِ
يادته پاييز اون سال خطرات صاف و رنگي !

قول دادي پيشم بمونن چشاي به اين قشنگي !

حالا چشماتو ببند و دوباره باز کن !

باز مثل روزاي اول اونجوري به من نگاه کن!

نه حالا يک فرقي کرده من دوست دارم فراوون !

مثل لِپلي که کم بود اندازه مجنون!

باز با حرفاي قشنکت تشنکِِيمو بر طرف کن!

گفتي دريامون سرابه دريا رو پر صدف کن!

من هميشه دوست دارم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

نمي دانم

نمي دانم تو را چه بنامم
 
فقط مي دانم كه وقتي نگاهت بانگاهم آشنا شد    
 
تو صميمانه به من لبخند زدي
 
فقط مي دانم كه در اوج تنهايي
 
مرا با محبت خود صدا كردي
 
فقط مي دانم كه اگر بتوانم تو را بيابم
 
بر روي گونه هايت بوسه خواهم زد

فقط مي دانم كه اگر بتوانم آن روز تو را در آغوش بگيرم
 
ديگر تنها نخواهم ماند
 
فقط مي دانم كه تنها ديدن تو باعث مي شود
 
دوباره بخندم و احساس شادي كنم
 
حال تو بگو من تو را چه بنامم؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

لعنت به اين حساسيت

کاش انقد قلبم تير نميکشيد.

کاش انقد انگشتام نميلرزيدند.

کاش انقد تندتند کاسه چشمم پر و خالي نميشد.

كاش يه چيزايي رو ميفهميدم.

دلم ميخواد ميتونستم از بعضي چيزا سر دربيارم.

دلم ميخواست ميتونستم با بعضي چيزا كنار بيام.

آخه چرا مثل بقيه نيستم؟

چرا همه چيزو مهم ميدونم؟

چرا كوچيكترين حرف يا اشاره عذابم ميده؟

چرا انقد حساسم؟

چرا دنبال يه بهونه ميگردم تا پقي بزنم زير گريه ؟

چرا وقتي همه با من حرف ميزنن بايد مواظب باشن مبادا ناراحت شم؟

چي ميشد انقدر حساس نبودم؟

چي ميشد خيلي چيزا برام مهم نبود و بهشون اهميت نميدادم؟

چي ميشد از كنار همه چي راحت ميگذشتم،مثل بقيه،انگار هيچ اتفاقي نيفتاده؟

لعنت به اين حساسيت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

قصه

مي  خوام برات قصه بگم

از وقتي که ليلي شدي تو زندگيم

روياي شيرين شبم

بردي قرار دلمو صفا دادي به زندگيم

گلاي سرخ باغچمون شکفت دوباره تو بهار

غنچه عشق تو شکفت تو گلعذار زندگيم

دستاي پرتوان تقدير و فلک

نذاشت که روياي شيرين شبم بياد  به باغ زندگيم

ترانه بهار من شدي خزان عمر من

يه  عادت  کهنه  شدي  تو   زندگيم

عادت  کهنه دلم  برو  بسوي سرنوشت

ميون فرداها برو, برو ديگه از زندگيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

فرياد كن

دردي اگر داري و همدردي نداري

با چاه ان را در ميان بگذار با چاه !

غم روي غم اندوختن دردي است جا نكاه

گفتند اين را پيش از اين

اما نگفتند

گر همرهان در چاهت افكندند و رفتند

انگاه دردت را كجا فرياد كن

آه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

زنجير عشق

حالا فهميدم چرا زنجير عشق تو محكم ترين زنجير دنياست...

اي كاش تمام كودكي هايم بازي ديگري را به جاي عمو زنجير باف انتخاب ميكردم،

ان عموي خيالي ان روز ها، امروز خودش را جور ديگري نشانم داد كه

فكرش را نميكردم...خودم گفتم اي كاش،

نه من ميگفتم و نه او ميبافت...زنجير بلند و رها نشدني

عشق تو را...ديدم هيچ وقت با صداي هيچ پرنده اي حتي هيچ چيز برايم نمي اورد

نگو رفته بود تو را بياورد...

يادم باشد هر كودكي را در حال بچگي كردنش ديدم بگويم به همه بگويد ترا به

خدا هيچ كس عمو زنجير باف بازي نكند يا لا اقل كسي عمو نشود

و اگر شد در جواب زنجير مرا بافتي هيچ كس حتي دشمنش بله نگويد

چون مثل من ميشود صاحب بلند ترين زنجير دنيا...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

تراكم ترديد

در تراكم ترديد

با كوله باري از خطر و خاطره

خيابان در خيابان مي گذرم

با حسرتي كه:

نه درختي مرا به اشنايي خواند و نه شاخه ايي سر تكان داد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

براي تو كم بودم

تو چطور ميگي كه من براي تو كم بودم

مني كه عاشق ترين عاشق عالم بودم

تو فقط ديده گريون خواستي

من برت قلب پر از خون بودم

آخه تو فقط يه عاشق خواستي

اما من گذشته از جون بودم

تو فقط دست نوازش خواستي

من سرا پا غرق خواهش بودم

تو هميشه در پي ترانه ها

اما من حديث سازش بودم

آره.تو يه دل سپرده خواستي

چه كنم كه سر سپردت بودم

تا كه هرگز كسي عاشقت نشه

واسه مردم درس عبرت بودم

راستي لعنت به من ديوونه كه

به توقلبم رو چه آسون دادم

تو چطور ميگي كه من براي تو كم بودم

مني كه عاشق ترين عاشق عالم بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

افسوس (2)

قلبم شکسته  دستام لرزان  گلويم انباشته از بغض  وچشمانم هنوز منتظرم توست

ولي افسوس که تو چشمانت را بستهاي و فقط خودت را مي بيني افسوس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۵/۰۳/۸۶

افسوس

عاقبت دل به دلم دادي و رفتي ، افسوس

عاشقي را به پشيزي نخريدي ، افسوس

آرزو داشت دلم تا به هواي تو رسيد

نزده بال و پري ، باز پريدي ، افسوس

دل به اميد نگاهت چه فغانها که نکرد

به نگاهي دل ما شاد نکردي ، افسوس

اشک چشمان من و راز نگاهم ديدي

بي تفاوت بگذشتي که نبيني ، افسوس

دلت از سنگ شد و نرم نشد با آهم

سنگدلي را ز که آموخته بودي ، افسوس

در بهاران هر کسي دل خوش بود با يار خويش

من و دل خوش مي کنيم سوداي افسوس ، افسوس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

من

سزاوار نگاهت نيستم من

پريشان صدايت نيستم من

تو مي گويي که جان در بند من بود

نمي داني که جانت نيستم من

برايم گفتني ها را نگفتي

نگفتي آشنايت نيستم من

تو گفتي که دلي در پايم افتاد

ندانستي که عاشق نيستم من

در اين بيهوده راه سرد و تاريک

نه همپا  همسفر هم نيستم من

به اندوه دلم پي برده بودي

تو مي داني که سر خوش نيستم من

درونم مي زند هر دم کسي بانگ

خدا را با که گويم کيستم من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

روز آشنايي

با ياد روز آشنايي

همراه اندوه نگاهت

رفتم که ديگر برنگردم

ديگر نمي مانم به راهت

من قصه اندوه و دردم

رفتم که ديگر برنگردم

من شعله اي خاموش و سردم

رفتم که ديگر بر نگردم

رفتم دگر بدرود بدرود

پايان گرفت افسانه ما

چون قايقي در دست طوفان

ما عشقمان گم شد به دريا

رفتم دگر بدردود بدرود

 از من چه ديدي من چه کردم

از من گذشتي بي تو من هم

رفتم که ديگر بر نگردم

اکنون چو پاييز نگاهت

غمگينم و تنها و خسته

کي مي توان برگشت افسوس

پشت سرم پلها شکسته

ياد تو همچون سايه با من

هر جا که رفتم همسفر بود

تو بي من و ياد تو با من

عشق تو ديگر بي ثمر بود

من قصه اندوه و دردم

رفتم که ديگر بر نگردم

من شعله اي خاموش و سردم

رفتم که ديگر بر نگردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

يه لقمه نون

روي يک جدول بسته

يه پسر بچه نشسته

گلهاي سرخ رو گرفته

لاي انگشتهاي بسته

گل فروش کوچک ما

شبها زخمهاشو شمرده

همه ي آرزوهاشو

باد دزد کوچه برده

اگر هم با گشنگي هاش

شب رو تا صبح سر آورده

سر رسيدن بهار رو

کسي يادش نياورده

آي خانم...گل

آي آقا...گل

اولين بهار من گل

آي خانم...گل

آي آقا...گل

آخرين بهار من گل

آدما تو فکر عيدن

فکر يک ماهي سفيدن

اونا از تو خونه هاشون

انگار هيچي نشنيدن

ديگه شب از راه رسيده

غنچه غروب رو چيده

از پسر بچه ي خسته

هيچکي يک گل نخريده

پل عابر پياده اما

جاي امن خوابه

رو لب اون پسر اما

يه سوال بي جوابه

اي خدا چرا نمي شه

اين گلها يه لقمه نون شه

جاي خواب من رو ابرها

روي باغ آسمون شه

چرا سوسوي ستاره

تو شب من نمي مونه

قدر اين گلهاي سرخ رو

چرا هيچ کس نمي دونه

صبح شده اون وره شيشه

پسرک بيدار نمي شه

انگاري تمام عمرش

توي خواب بوده هميشه

گلهاي مرده ي پرپر

روي پل ريخته کنارش

خيره موندن به خيابون

اون چشماي بيقرارش

چشم بچه هاي کوچه

اما بازن زير بارون

توي مرخصي عيده

پاسبون اين خيابون

کي مي شه از خواب بيدار شن

آدماي اين خيابون!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

نام تو

وقتي نگاهت

دم از جدايي مي زند

به خاطر بياور که :

عشق با دو هجاي صامت پايانيش ،

تنها يک بخش است 

بايد ببينمت !

چرا که روي نوار قلبي ام

پيوسته نام تو بود

و پزشک نيز بر آخرين نسخه ام . . .

تو را تجويز کرده است ! ! !

بيا ، تا دير نشده .

قلب مهربانت مثلثي را مي ماند

در درياي عشق

مرا در خود کشيده

برموداي من ! ! !

لبخند مي زنيم

به آسمان ،

به هر جايي که امکان دارد ،

به زمين ،

خداوند عاشق ماست

چه سعادتي وال تر از اين ؟ ! !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

قشنگ ترين زيبايي ها

اي قشنگ ترين زيبايي ها دوستم داشته باش من نيز دوستت خواهم داشت.

هر سلام تو هر کلام تو آرامش بخش دل کوچک من است.زيباي من نجاتم بده.چرا که

با خود بيگانه ام.مرا رهايي ده .چرا که با وجود خويش غريبه ام.تو اي رهايي بخش

وجود گرم تو دلم را حرارت مي بخشد.اي مهربان مهربانان دل رئوف خويش را با دل

من همدم ساز.

به نداي قلبم گوش کن.وجودم را صدا بزن.صدايت مي کنم.جريان احساست را با

احساسم يکي کن.قلبم را به تپش وا دار.زندگيم را به من ببخش.گويي از نو تازه

شوم.به يکباره همراهت خواهم آمد.همسفرت خواهم شد.وجودت را براي هميشه

دوست خواهم داشت.

لبخند تو قلبم را به تپش وا خواهد داشت.صدايش را مي شنوم .احساسش

کن.باورش کن.سکوت تو پر از هيجان است.دلگرمي من اين چنين است.

مدتهاست ننوشته ام.مدتهاست ذهن من بي هدف مي انديشد و سير مي کند.تو مي

تواني به ذهن من جهت دهي.اشکال و تصاوير مبهم در ذهنم از بين خواهند رفت و تو

ملکه ذهنم خواهي شد.چه زيباست اين چنين دوست داشتن.غرق در آن مي شوم و

درکش نمي کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

شکوفه هاي عشق

مرگ شکوفه هاي عشق را به تماشا نشستم

و تو را ديدم

از ته کوچه مي آمدي

کوچه مه آلود ارزوهامان

در دستهايت چيزي بود

سيب سرخ حوا

از ته چشمهايم خواندي

چقدر دير

دستانم بوي سيب گرفت

نفس کوچه حبس شد

آه کشيديم روزهاي رفته را

و به چشم هم زدني دور شدي

ته کوچه را مي بينم

تو ديگر نيستي

دستهايم را در باغچه دل کاشته ام

شايد روزگاري سيب داد

سيب سرخ حوا

کسي آواز مي خواند

به صدايم گوش مي دهم

نا آشناست

به آينه ها خيره شدم

هيچ جا اثري از من نبود

هوا بوي مرگ مي داد

عروسکهاي کودکي

به سوگ من نشسته بودند

و من مرگ شکوفه هاي عشق را

و ديگر تو را نديدم

که به چشم هم زدني دور شدي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

تولدي ديگر

من

پري کوچک غمگيني را

ميشناسم که در اقيانوس مسکن دارد

و دلش را در يک ني لبک چوبين

مينوازد آرام،آرام

پري کوچک غمگيني

که شب از يک بوسه ميميرد

و سحر گاه از يک بوسه بدنيا خواهد آمد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

تنها

به صداقت سوگند

که اينچنين هرگز نبودم تنها

که اينچنين هرگز نبوده است تباه

حاصل اين همه احساس و نياز

راز پيوند ميان آب و آتش

راز پيوند ميان من و تو

اگر از راهي دور

قاصدي آمد و گفت

خبر از عشق بگو

من به او خواهم گفت:

عشق در باغچه دل پژمرد

عشق در لانه چشمان تو مرد

من به او خواهم گفت:

يار ديرينه برفت

عشق ديرينه بمرد

که تو گويي که دگر عشقي نيست

آري يک بار دگر

من به خود باخته ام

روزهايي که گره خورد به ياد

سرنوشتي که گره خورد به باد

دل پروانه شکست ، مي داني؟

پنجره باز نشد از پس صبح

دلکم مرد به زندان قفس ، مي داني؟

آرزوي پرواز ،

آنچه رفته است از ياد

آري اين بود خبر

قاصد پير ، ببر

روزهايي که گره خورد به ياد

سرنوشتي که گره خورد به باد

قاصدک هيچ نگو ، مي دانم

عشق من رفت به باد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

پايان ترديد

همه جا هستي و من از همه جا بي خبرم

زيرا باران ، روي يک شاخه گل سرخ

در کنار غم واندوه دلي

يا ميان خوشي و بي دردي

همه جا هستي و من از همه جا بي خبرم

در کنار غزلي از حافظ

در ميان گريه

در پس نا اميدي

همه جا هستي و من از همه جا بي خبرم

در کنار همه باور ها

يا ميان هر چه نا باوري و ترديد است

پس يک خاطره تلخ

بعد از اندوه جدايي

بعد دل بستن و بگسستن و دلگير شدن

همه جا هستي و من از همه جا بي خبرم

تو خودت اصل حضوري

درک من محدود است

همه جا هستي و من از همه جا بي خبرم

ياري ام کن بتوانم

روي نوميدي و ياس

روي اين بي خبري

خط بطلان بکشم

و مددهاي تو را

از دل و جان حس بکنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

هواي رفتن

مي خوام يه قصري بسازم

پنجره هاش آبي باشه

من باشم و تو باشي و

يه شب مهتابي باشه

امشب مي خوام از آسمون

ياسهاي خوشبو بچينم

امشب مي خوام عكس تو رو

تو خواب گل ها ببينم

كاشكي بدوني چشمات رو

به صد تا دنيا نمي دم

يه موج گيسوي تو رو

به صد تا دريا نمي دم

كاش تو هواي عاشقي

هميشه پيشم بموني

از تو كتاب زندگي

حرفاي رنگي بخوني

حتي اگه دلت نخواد

اسم تو ، تو قلب منه

چهره تو يادم مياد

وقتي كه بارون مي زنه

امشب مي خوام براي تو

يه فال حافظ بگيرم اگر كه خوب در نيومد

به احترامت بميرم

امشب مي خوام رو آسمون

عكس چشات رو بكشم

اگر نگاهم نكني

ناز نگات رو بكشم

مي خوام تو رو قسم بدم

به جون هر چي عاشقه

به جون هر چي قلب صاف

رنگ گل شقايقه

يه وقتي كه من نبودم

بي خبر از اينجا نري

بدون يه خداحافظي

پر نزني تنها نري

وقتي كه اينجا بموني

بارون قشنگ و نم نمه

هواي رفتن كه كني

مرگ گلهاي مريمه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

هزار رنگ

دنيا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد ميزنم

دلم زيره سنگه برات

دنيا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد ميزنم

دلم زيره سنگه برات

دنيا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد ميزنم

دلم زيره سنگه برات

اون چشاي قشنگ تو دل منو ميلرزونه

نديدنت حتي يه روز چقدر منو ميترسونه

با ديدنت آبي ميشم ، رنگه خوده دريا ميشم

بدون اگه يه روز بري ، يه عاشقه تنها ميشم

دنيا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد ميزنم

دلم زيره سنگه برات

تو رؤياها خنديدنت

حتي يه روز نديدنت

قشنگه چون حس ميكنم

فردا بازم مي بينمت

من ميدونم اومدنت يه هديه از اون بالاهاست

تروخدا بهم نگو قصه ما از هم جداست

دنيا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد ميزنم

دلم زيره سنگه برات

دنيا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد ميزنم

دلم زيره سنگه برات .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

مهر سيه چشمان

مرا مهر سيه چشمان زسربرون نخواهدشد

قضاي اسمانست اين دگرگون نخواهدشد

رقيب ازار ما فرمود و جاي اشتي نگذاشت

مگر اه سحر خيزان سوي گردون نخواهد شد

مجال من همان باشد كه پنهان مهر او ورزم

کنار و بوس و اغوشش چه گويم چون نخواهد شد

مرا روز ازل كاري بجز رندي نفرمودند

هر ان قسمت كه انجا رفت از ان افزون نخواهد شد

شراب لعل و جاي امن و يار مهربان

دلا كي به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد

مشوي اي ديده نقش غم ز لوح چهره حافظ

كه زخم تيغ دلدارست و نقش خون نخواهد شد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

لالالالا

تو خاموشي

خونه خاموشه

شب آشفته

گل فراموشه

بخواب که امشب

پشت اين روزن

شب کمين کرده

رو به روي من

تب آلوده

تلخ و بي کوکب

شب شب غربت

شب همين امشب

 لاي لايي

من به جاي تو شکستم

تو نبودي

من به سوگ غم نشستم

از ستاره تاستاره

گريه کردم

از هميشه تا دوباره

گريه کردم

لالالالا آخرين کوکب

لباس رويا بپوش امشب

لالالالا اي تن تب دار

اشکامو از رو گونه هام بردار

لالالالا سايه ي بيدار

دست مهتابو دست من بسپار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

گفتي برو

گفتي برو گفتم به چشم اين بود کلام آخرين

گفتي خداحافظ تو .گفتم همين گفتي همين

گريه نکردم پيش تو با اينکه پرپر ميزدم

با خون دل از پيش تو رفتم و باز نيومدم

بازي عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

هميه ثروت من تحفه درويش

نفسم بود که به تو شاهانه باختم

لبخند آخرين من دروغ معصومانه بود

براي پنهان کردن داغ دل ويرانه بود

من مات مات از بازي شطرنج عشق مياومدم

شاهمهره دل رفته بود من لاف بردن ميزدم

قلعه دل اسب غرور لشکر تارو مار عشق

دادم به ناز رخ تو اينهمه يادگار عشق

گفتم ببر هرچي که هست رغيب جلد چيره دست

گفتي که تو مغروري هنوز با فتح اينهمه شکست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

شبانه

با هزاران سوزن الماس

نقره دوزي مي کند مهتاب

روي ترمه مرداب....

من نگاهم مدود جوشيده از عمق عبوس فکر

سوي پنجره ،

اما

پنجره

بيگانه با شوق نگاه من

به من چيزي نمي گويد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

سبز و قرمز

هميشه قلم سبز و قرمز همراهت باشه ؛

چون مي توني ازش استفاده کني،

سبز براي بايد ها و قرمز براي نبايد ها.

دورتادور ما حلقه هاي سبز و قرمز کشيده شده که بيشترش رو خودمون کشيديم.

مجموعه حلقه ها يعني شخصيت ما ،

يعني شناخت ما ،

يعني تجربه ما.

راستي تراش داري؟ ميخوام قلم ام رو بتراشم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

روشن شب

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحي از ويرانه هاي دور.

گر به گوش آيد صدايي خشك:

استخوان مرده مي لغزد درون گور.

ديرگاهي ماند اجاقم سرد

و چراغم بي نصيب از نور.

خواب دربان را به راهي برد.

بي صدا آمد كسي از در،

در سياهي آتشي افروخت .

بي خبر اما

كه نگاهي در تماشا سوخت.

گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،

ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:

آتشي روشن درون شب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

تو هموني

باورم نميشه دستهات توي دستهاي من نباشه

در و ديوار خونه گرد تنهايي بپاشن

تو هموني که ميگفتي تو دنيا

هميچکي مثل تو پيدا نميشه

تو هموني که ميگفتي قلبم

مال تو باشه واسه هميشه

باورم نميشه چشمات بره مال ديگرون شه

با غريبه آشناشه. با غريبه مهربون شه

تو هموني که ميگفتي تو دنيا هيچکي مثل من پيدا نميشه

تو هموني که ميگفتي قلبم مال تو باشه واسه هميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

تنهاي تنها

ناله‌هايم تلخ است

پر از تنهايي

بغض تنهايي من را تو نخواهي فهميد

من سراپا بغضم

هيچکس را فراموش نکردم اما

خود فراموش شدم

ناله‌هايم تلخ است

بغض تنهايي من را كسي نخواهي فهميد ....

من تنهام

تنهاي تنها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۴/۰۳/۸۶

نامه سر گشاده

دوستي را با لبخند و لبخند را

با محبت و محبت را با عشق

وعشق را با جدائي

و جدائي را با اشک آفريد

سلامي با دلي شکسته و با چشمي اشکبار و با کارواني از عشق و محبت

نمي دانم که چگونه بايد دريچه قلبم را بگشايم  و براي تو آنچه در دل مي گذرد

بنويسم

ولي اين را بدان که برگ زلال قلبم تصوير پر شکوه تو را در بر گرفته و بدان که صورت

زيباي تو را در قصيده اي بلند و با شکوه ، در قلبم به تصوير در آورده ام.

بيا ،بيا که از نبود تو عشق بي قرار است

بيا که از نبود تو دلم در تنگ و تاب است

عزيزم نظري بر منتظر عاشقت بنما

من که شب ظلمان را در انتظار تو به اميد وصال، روز مي کنم

خورشيد اميدم ،اينک که در گوشه اي در خلوتگاه غمم به انتظار آمدنت نشته ام و

دقيقه ها و ثانيه ها را در انتظار ديدارت شمارش مي کنم، بيا مثل بهار با سخاوت

باشيم ،مثل خورشيد نور افشاني کنيم و بوستان وجودمان را باشکوفه هاي محبت و

غنچه هاي عاطفه عطر اگين کنيم و دوستي ها و محبت هايمان را افزايش دهيم.

خاطره اي از اعماق دل

از سپيده هاي دور دست ، از قله هاي مهتابي بي مهر تو ، از تنهايي لبريز،

از سکوت مبهم ستارگان با کوله باري از يک خاطره با يک شعر و يک گل آمدم و

سراغت را از دريا گرفتم؟

برمن طغيان کرد!

و نااميد تو را از پروانه جويا شدم؟

پرهاي را بر صورت خود کشيد و سخني نگفت!

از گل سرخ پرسيدم؟

آهي بر آورد و سري تکان داد!

از آسمان پرسيدم؟

گريست!

از خورشيد پرسيدم ؟

پشت ابر پنهان شد!

تا اينکه سراغ بلبل رفتم و تو را جويا شدم ،در جواب گفت: عاشقي؟

با سر حرفش را تاييد کردم

گفت دروغ مي گويي تو عاشق نيستي

قطره عاشق درياست چون با او يکي شود قطره پيدا نيست

پروانه عاشق شمع است ، چون او را سوزان بيند پر و بالش را به آتش ميزند و چه

کرده اي ،فقط گفته اي عاشقم ، عشق نه به لفظ است!

عشق محو شدن در معشوق است و تو تا به حال اين را ندانسته اي پس برو که راه

تو راه عشق نيست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

اتل متل

اتل متل حکايت , هزار و يک روايت

حکايت از تو و من , مونده تو کوي و برزن

اين حکايت دروغ نيست , چراغ بي فروق نيست

قصه بار و دوش , عشق يه مشکي پوش

عشق يه مشکي پوش ...

حرف دو دو تا چهار تاست , قصه موج و درياست

نقل يه مشکي پوش , که عشقش آبروش

بذر جدايي داشتن , غم به دلش گذاشتن

شاد بود ازش که عشقش , مشکي پوش رفت و خوندش

مشکي پوش رفت و خوندش

نيازش از زمونه يه دل بود و يه لونه

که توش ترانه باشه , موندن بهانه باشه

مثل پرآشتي بود , چون عشقش بهترين بود

عشقش پر از خدا بود , صداش بي انتها بود

اتل متل يه قصه , بي غم و درد و غصه

قصه اي که هنوزم تو گفتنش ميسوزم

مشکي پوش مثل سنگ , با غصه هاش ميجنگ

ميجنگه تا هميشه , قصه تموم نميشه

قصه تموم نميشه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

برايت آرزومندم

اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،

و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،

و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،

و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي .

آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش

آمد،

بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني .

برايت همچنان آرزو دارم

دوستاني داشته باشي،

از جمله دوستان بد و ناپايدار،

برخي نادوست، و برخي دوستدار

که دستکم يکي در ميانشان

بي‌ترديد مورد اعتمادت باشد.و چون زندگي بدين

گونه است،

برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،

نه کم و نه زياد، درست به اندازه،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم يکي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،

تا که زياده به خودت غره نشوي.و نيز آرزومندم

مفيدِ فايده باشي

نه خيلي غيرضروري،

تا در لحظات سخت

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است

همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا

نگه‌دارد.همچنين، برايت آرزومندم

صبور باشي

نه با کساني که اشتباهات کوچک مي‌کنند

چون اين کارِ ساده‌اي است،

بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران

ناپذير مي‌کنند

و با کاربردِ درست صبوري‌ات براي ديگران

نمونه شوي.و اميدوام اگر جوان هستي

خيلي به تعجيل، رسيده نشوي

و اگر رسيده‌اي، به جوان‌نمائي اصرار نورزي

و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي

چرا که هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد

و لازم است بگذاريم در ما جريان

يابند.اميدوارم سگي را نوازش کني

به پرنده‌اي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره

گوش کني

وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي‌ دهد.

چرا که به اين طريق

احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.اميدوارم

که دانه‌اي هم بر خاک

بفشاني

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئيدنش همراه شوي

تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود

دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته

باشي

زيرا در عمل به آن نيازمندي

و براي اينکه سالي يک بار

پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: «اين مالِ من

است »

فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ

ديگري است!و در پايان، اگر مرد

باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي

و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي

که اگر فردا خسته باشيد، يا پس‌فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو

بياغازيد.اگر همه‌ي اين‌ها که گفتم

فراهم شد

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

فقط تو

آخرين ستاره ي آسمان راشمردم

اما

شمردن زيبايي تو را نمي توانم

من تاخانه ي غروب خورشيد پيش رفتم

اما هيچگاه خانه ي تورانديدم

ديشب خوابت راديدم

نه زيباييت

نه خانه ات

فقط حسرتي كه چراخواب زندگيه هميشه گيم نبود

چراخوش ترين لحظات زندگي دريك خواب كوتاه خلاصه شده

مي خواهم براي هميشه بخوابم

هيچ چيزمهم نيست

فقط تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

روزي بيايد

روزي بيايد

و آن روز دور نباشد

كه آدميان بدين نگاه در هم بنگرند

و آنچه فرشتگان را در پيش آدم به سجود آورد را

در ديده ي يكديگر ببينند

و با هم مهربان شوند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

خدا

معبودم !

سرور اعجاز و شگفتي هاي جهان !

از سر رحمت ، به قلب من بيا !

خدا ! ...

اي خسرو شادي هاي من !

با عشق به قلبم نزول کن و متبرکم گردان !

تا ؛ اشک هايم را از خاطر ببرم ، پس ؛

خدا ! ...

اي سرور دشت بيکران اندوه هايم !

تا آخرين ذره حضورت مرا بگريان ! باهم ! باغم ! ...

تا ؛ سرگشتگي هايم ، در غم عشق تو آرام گيرند !

پس ؛

اي خود من ! بيا !

اي خودمن ! باخود درمن آ !

خدا !

خدا !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

پشت ديوار بلند ياد تو

پشت ديوار بلند ياد تو

بي قراري ناتوانم مي کند

در کنار غربتي غمگين و تلخ

درد را هم آشيانم مي کند

گونه هايم خيس شبنم مي شوند

آتشي از درد مي سوزد مرا

زير باران شعله ورتر مي شوم

اين تب شبگرد مي سوزد دلم

مي زنم فرياد تا شايد کسي

دردهاي خفته ام باور کند

نيست آرامش ولي بايد که دل

گونه اي تنهايي اش را سر کند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

بي قافيه

محبوبم !

مرا با سادگي خواستنت چه کار ؟!

که بي قافيه با تو شعر گفتن رسم مطلوب توست !

زيبا آفرين !

بمن بياموز زيبا سرودن را که ؛

قصر حکومتت بر دلها ، با ترانه هاي ساده دلبري و چشم نوازي ميکنند ،

نه با مجلل بودنشان !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

بي رحم

اي سلطان سرزمين پهناور دل کوچکم !

تورا در کوچکترين ذرات آرزوهايم ،

تورا در اعماق سياهي وجودم ،

در کم ارزشترين نفسهاي بريده بريده ام ،

در کوتاهترين لحظه هاي بياد تو بودنم ،

در دوردست ترين نقاط ناشناخته شادي هايم ،

در کشدارترين شب تنها به تنهائي فرورفتنم ،

در قوس و قزح ناديده دل مطرود و غمگينم ،

در شناورترين بلم بي سرنشين آرامشم ،

در بلندترين قله فرياد احتياجم ،

در بيرحم ترين دمهاي سرد نااميدي و بي پناهيم ،

آرزومندم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

11بعد از آن شب

درست بعد از آن شب

زمانيکه براي گفتن دوستت دارم

برايم بمان

تنهايم نگذار

بغض راه گلويم را بست

فهميدم که به "تو" مبتلا شده ام!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

نگاهش کن فقط

روشنش که مي کني يعني آماده اش مي کني براي مردن.

براي تمام شدن.

اولش فقط هست. بود. همينجور براي خودش بود. با تمام تمناهاي خودش و تو و

تخيل.

نگاهش مي کردي و براي خودت، توي دل خودت روشنش مي کردي و روشن مي

شدي. شاد مي شدي.

شمع!

مثلاً شمع!

شمع نيست ولي!

نبود.

يک چيزي بود مثل شمع. هست. که روشنش کردي.

روشنش که کردي يعني سلام کردي بهش. يعني آشنايي دادي. و آشنا شديد.

اما روشنش که کردي، کشتيش!

نبايد روشنش مي کردي.

گوش نکردي.

بايد مي گذاشتي دور باشد، همانطور براي خودش باشد. بدون اراده دست تو روشن

باشد. توي تخيل تو روشن باشد.

نگذاشتي.

گوش نکردي!

روشنش کردي، دوستش کردي.

و

کشتيش!

شمع را روشن مي کني و روشن مي شوي. بعد لذت مي بري. و توي لذت يادت مي

رود که نخ روشن دارد هي کاسته مي شود و کم مي شود.

ولي تو حواست نيست. نمي فهمي. غرقي و لذت مي بري از بودنش، از لبخندش، از

رقصيدنش و از گرماي آتش حضورش.

او دارد هي کم مي شود.

کم

کم

کم

و بعد ديگر يکهو مي بيني تاريکي!

مي بيني ديگر نيستش.

خاموش است.

روشنش کردي و کشتيش.

گوش کن!

روشنش نکن!

نگاهش کن فقط!

خيالش کن فقط!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

من گشته ام

بر در چه مي زنيد دري وا نمي شود

من گشته ام نگرد كه پيدا نمي شود

دريا دلم چگونه به يك قطره دل دهم ؟

دريا كه در ميان سبو جا نمي شود

ليلا يكي درست بگويم خدا يكي

هر كس به يك كرشمه كه ليلا نمي شود

او از تو سيب خواست تو ديگر بگو چرا؟ 

آدم كه خام خواهش حوا نمي شود

مستي و عشق بازي و دستي به زلف يار 

در شعر و قصه مي شود اينجا نمي شود

حق با تو بود اگر به دلت مهر من نبود  

دريا كه در ميان سبو جا نمي شود

حق با من است اگر زتو دل مي كنم شبي  

يوسف كه پايبند زليخا نمي شود

از عشق توبه كردن من نيز بيهده ست  

هيچ  اهرمن به توبه اهورا نمي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

گناه مرا ببخش

در سرزمين من عاشق بودن جنايت است .در سرزمين من حوا - به خاطر يک سيب

روزي هزار بار سنگسار ميشود.در سرزمين من لبها بوسه را در نگاه ها ميجويند و

دستها عطر نوازش را در تاريکيها...در سرزمين من عاشق بودن گناه کبيره

است.خدايا ! گناه مرا ببخش!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

رشتهء محبت

من رشتهء محبت تو پاره مي کنم

شايد گره خورد، به تو نزديکترشوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

دور تا دور زندگي

دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.

نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.

نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.

اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.

كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.

شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد

من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟

مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه

ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.

شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....

ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.

مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي

اندازد.

گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.

آن طرف حياط خانه ي خداست.

و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط

شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟

كسي جوابم را نمي دهد.

كسي در را برايم باز نمي كند.

اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار

همين...

و من اين بازي را دوست دارم.

همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.

همين كه....

من اين بازي را ادامه مي دهم

و آنقدر دلم را پرت مي كنم

آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند

تا ديگر دلم را پس ندهند

تا آن در را باز كنند و بگويند

بيا خودت دلت را بردار و برو

آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم

من اين بازي را ادامه مي دهم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

تو همه چارهُ من

تو همه چارهُ من ، من همه بيچارهُ تو

تو همه پارهُ تن ، تن همه آوارهُ تو

تو خودت شوق مني ، شوق منم ديدن تو

شاهد اشك مني ، من مست خنديدن تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

تفاوت واقعي بهشت و جهنم

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند

پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا

نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به

ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق

را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را

به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ،

جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن

مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت

هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي

ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با

قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش

غذايي بگذارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

براي تو مي نويسم

براي تو مي نويسم : ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند.

براي تو مي نويسم : لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند.

براي تو مي نويسم : دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.

براي تو مي نويسم : گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.

براي تو مي نويسم : قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.

براي تو مي نويسم : دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.

براي تو مي نويسم : جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود

براي تو مينويسم :

به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني

امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن

بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي

امروز با تبسم مختصري شادم كن

بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي

امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن

من امروز به تو نياز دارم نه فردا...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

با تو بودن

مرا احساس خوشي است

با تو بودن

چه بسيارند غمين مردماني كه

ياراي يافتن كسي را ندارند

تا با او قسمت كنند زندگي شان را

يا شوقي ندارند در

پاسداشت رابطه هاي شان

سپاسي است تو را كه كه سهيم گردانده يي

احساساتت را با من

راست گويمت مرا شكيب

بي تو بودنم نيست

با همه وجود دوست دارمت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

انتهاي دوست داشتن تنهاييست

لبهاي شيرينت امروز برايم چه تلخ شد

چه بود گفتي نازنينم

توعشق باشکوهم را چه بيرحمانه شلاق زدي

تسليم تسليم

تنها با روحي خرد

جسمي خسته و کاسته

دردي فزون يافته

همواره اندوهي به وسعت هزاران چشم

عمري شنيدن از زبانهاي زهرالود

اماج چشمهايي که شستن نمي دانند

تنها براي با تو بودن

امروز گفتي نهايت عشقم چيست تنهايي

از همين حالا تنهايي به قلبم مي تازد

امپراتور جغرافياي قلبم بودي

اما

همواره دوستت دارم وطن فروش

شايد حق باتوست

انتهاي دوست داشتن را ميگويم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۳/۰۳/۸۶

ديدي كه رسوا شد دلم

ديدي كه رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

ديدي كه من با اين دل

بي آرزو عاشق شدم

با اون همه آزادگي

بر زلف او عاشق شدم

اي واي اگر صياد من

غافل شود از ياد من

قدرم نداند

فرياد اگر از كوي خود

وزرشته گيسوي خود بازم رهاند

در پيش بي دردان چرا

فرياد بي حاصل كنم

گر شكوه اي دارم ز دل

با يار صاحب دل كنم

وا ز دردي كه درمان ندارد

فتادم به راهي كه پايان ندارد

از گل شنيدم بوي او

مستانه رفتم سوي او

تا چون غبار كوي او

در كوي جان منزل كند

وا ز دردي كه درمان ندارد

فتادم به راهي كه پايان ندارد

ديدي كه رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

ديدي كه در گرداب غم

از فتنه گردون رهي

افتادمو سرگشته چون

امواج دريا شد دلم

افتادمو سرگشته چون

امواج دريا شد دلم

ديدي كه رسوا شد دلم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

آرزوها

در دلم بود که آدم شوم امّا نشدم

بي خبر از همه عالم شوم امّا نشدم

بر در پير خرابات نهم روي نياز

تا به اين طايفه محرم شوم امّا نشدم

هجرت از خويش کنم خانه به محبوب دهم

تا باسماء معلّم شوم امّا نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده ي عشق

رسته از کوثر و زمزم شوم امّا نشدم

فارغ از خويشتن و واله ي رخسار حبيب

همچنان روح ِ مجسّم شوم امّا نشدم

سر و پا گوش شوم پاي به سر هوش شوم

کز دَم ِ گرم تو مُلهَم شوم امّا نشدم

از صفا راه بيابم به سوي دار فنا

در وفا، يار مسلّم شوم امّا نشدم

خواستم بر کنم از کعبه ي دل، هرچه بُت است

تا بر دوست مکرّم شوم امّا نشدم

آرزوها همه در گور شد اي نفس خبيث

در دلم بود که آدم شوم امّا نشدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

و بعد از رفتنت

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفري صدا کردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم

و تو در پا سخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي :

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشم هايم را بر روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

نمي دانم چرا رفتي

نمي دانم چرا شايد خطا کردم

و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي

نمي دانم کجا تا کي براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که هر روز از کنار پنچره با مهرباني دانه برمي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي داشت

کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنکه مي دانم  تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

برگرد !

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتي ما بين اشک و حسرت وترديد

کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل

ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر

نمي دانم چرا ؟

شايد به رسم و عادت و پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

براي هميشه

پرسيد که چرا دير کرده است ؟

نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟

خنديدم و گفتم او فقط اسير من است

تنها دقايقي چند تاخير کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شايد موعد قرار تغيير کرده است

خنديد به سادگيم آينه و گفت

احساس پاک تورا زنجير کرده است

گفتم ار عشق من چنين سخن مگوي

گفت : خوابي سالها دير کرده است

در ايينه به خود نگاه ميکنم آه

عشق او عجيب مرا پير کرده است

راست گفت آيينه که منتظر نباش

او براي هميشه دير کرده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

تو را دوست ندارم

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامي که نيستي

غمگينم

و به آسمان آبي بالاي سرت

و اختراني که تو را ميبينند

رشک مي برم

تو را دوست ندارم

اما نميدانم چرا

آنچه ميکني در نظرم بي همتا جلوه ميکند

وبارها در تنهايي از خود پرسيده ام

چرا آنهايي که دوستشان دارم

بيشتر شبه تو نيستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامي که نيستي

از هر صدايي بيزارم

حتي اگر صداي آناني باشد که دوستشان دارم

زيرا صداي آنها

طنين آهنگين صدايت را در گوشم ميشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گويايت

با آن آبي عميق و درخشان

بيش از هر چشم ديگري بين من و آسمان آبي قرار ميگيرد

آه ميدانم که دوستت ندارم

اما افسوس ديگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

ميبينم که بر من ميخندند

زيرا آشکارا مينگرند

نگاهم به دنبال توست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

تو ميدوني

پشت  اين  پنجره ها دل  ميگيره غم  و غصه  دلو تو ميدوني

وقتي ازبخت خودم حرف ميزنم چشام اشك بارون ميشه توميدوني

عمريه غم تو دلم  زندونيه  دل من  زندون داره  تو ميدوني

هر چي بهش ميگم تو آزادي ديگه ميگه من دوست دارم تو ميدوني

ميخوام امشب با خدام شكوه كنم شكوه هاي دلمو تو ميدوني

بگم اي خدا چرا بختم سياست چرا بخت من سياست تو ميدوني

پنجره بسته ميشه شب ميرسه چشام آروم نداره تو ميدوني

اگه امشب  بگذره  فردا ميشه مگه  فردا چي ميشه تو ميدوني

عمريه غم تو دلم  زندونيه  دل من  زندون داره  تو ميدوني

هر چي بهش ميگم تو آزادي ديگه ميگه من دوست دارم تو ميدوني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

نوبت من

با بيتي از تنهايي هاي پيچ در پيچ يک پيچک وحشي

مي خواهم ترانه اي مکعب از چند تکه ياس خوش بو بنويسم

نور در گيسوي دستانم بالا و پايين مي رود

و تنها چند ثانيه مي توان براي نبودن خداوند گريست

هر بار که چشم گشودم کسي لالايي خواند

و هر بار که خواستم بخواب فرو روم کسي مرا باز خواند

من پيراهنم خوني است

دستانم گشاده به سوي تاريخچه ي ابديت انسان

من بار ها براي خداوند اشک ريخته ام

و چشمام در چشمانش گره خورده

روزي بود که پاک بودم

اما حالا تنم در پيله اي از گناه بسته است

افسوس مي خورم که تازگي ام نمانده است

افسوس مي خورم که حتي تنهايي از من بريده است

در تاريکي اتاقم تنها چيزي که خواهم دانست

اين است

که روزي نوبت من هم خواهد رسيد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

دو قلب

آدمي دو قلب دارد.

قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.

قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد

همان كه گاهي مي شكند

گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد

گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه

و گاهي هم از دست مي رود...

با اين دل است كه عاشق مي شويم

با اين دل است كه دعا مي كنيم

با همين دل است كه نفرين مي كنيم

و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...

اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.

اين قلب اما در سينه جا نمي شود

و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد

اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد

سياه و سنگ هم نمي شود

از دست هم نمي رود

زلال است و جاري

مثل رود و نسيم

و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند

بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند

وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد

وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...

اين قلب كار خودش را مي كند

نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت

نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي

و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند

به خاطر قلب ديگرشان

به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

تنهايي

مي‌ترسم

مي‌ترسم؛ نه از تعقيب سايه و سنگ ،

نه از شب‌هاي بي‌مهتاب و زوزه‌ي گرگ ،

از آدم‌ها... از آدم‌ها مي‌ترسم .

از آن‌که با من مي‌نشيند و برمي‌خيزد .

از آن‌که هر صبح به سلامي و لبخندي پاسخم مي‌گويد .

از دوست‌نمايان ...

از آن‌که دوست مي‌نمايد مي‌ترسم .

از همانان‌که  ــ به قول فروغ ــ  مرا مي‌بوسند و طناب دار مرا مي‌بافند ...

سال‌هاست که مي‌ترسم.

از آدم‌ها مي‌ترسم و مي‌گريزم به خلوت.

به خلوتِ خالي از چشم

مي‌گريزم و مي‌ترسم از چشم‌هايي که خلوتم را مي‌پايند … 

مي‌گويند هر کاري عقوبتي دارد ؛

عقوبت ريختن آبروي ديگران، عقوبت تمسخر، تحقير و عقوبت شکستن دل .

تو بگو ... بگو من مبتلاي کدام عقوبتم ؟

کاش در زمان پيامبري مي‌زيستم ، از ترس‌هايم مي‌پرسيدم و از عقوبت‌کشيدنم.

کاش ناگاه از جايي الهامم مي‌شد که اين درد که مي‌کشم از کجاست !

فکر کن حالا ! حتماً گناهي کرده‌اي، توبه کن از گناهانت!

من فکر مي‌کردم با خودم ... من گناه نکرده بودم

خداي من مثل خداي آنها سخت‌گير نبود که از من کارهاي سخت بخواهد

مادرم هميشه مي‌گويد : هر چه به ما مي‌رسد، هر چه به ما مي‌دهند، هرچه که

مي‌گويند سرنوشت ماست، همه را يک روزي، يک جايي از ما پرسيده‌اند و بله‌اش را

گرفته‌اند.

از من هم پرسيده‌اند ؟

يادم نمي‌آيد ... !

و اين شايد معني همان تقدير است که هيچ ‌وقت نفهميدمش.

من مي‌ترسم از اين همه  دروغ ... از تزوير .

مي‌ترسم از متنعّم بي‌درد که نفَس از گرما مي‌آورد و لب به نصيحت و شماتت

مي‌گشايد.

حتي از تو...

راستي اي چشم‌هاي ناآشنا ! تو که ترس‌هايم را مي‌خواني... تو کيستي؟

کيستي اي چشم‌هاي پنهان ؟

از تو هم مي‌ترسم .

اما گاهي مي‌خواهم به تو بگويم.

همه‌ي ترس‌هايم را بريزم جلوي ديدگانت تا بخواني.

شايد دست‌هايت را گشودي...

شايد به پيامي و کلامي مرا نوازيدي.

اي مخاطب ناآشنا !

شايد دست‌هايت را برايم به سوي آسمان بلند کردي و ستاره‌اي چيدي .

ستاره را در کلامي بگذار و برايم بفرست !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

به چشمان تو نمي رسم

به چشمان تو نمي رسم

مـن ؛
 
خيالم راحت است

و حسابم پاک

که

به چشمان تو نمي رسم . . .

نمي رسم . . .

نمي رسم . . .

نمي رسم . . .

نمي رسم . . .

نمي رسم . . .

نمي رسم . . .

اما ،

دلم مي سوزد

براي سبزه ها

که به اميد ديدن روي تو

جوانه مي زنند

و سر از خاک در مي آورند

نگرانم براي خورشيد !
 
که هر روز صبح

ستاره ها را به خواب مي اندازد

و تا شب ، اميدوارانه

به جستجوي تو

همه تاريکيها را نورافشاني مي کند

و نگرانم براي صبح
 
که همه ي طراوتش را در بقچه اي گذاشته

و در راه نشسته و

دل به ديدار تو خوش کرده است

کاش ندانند که . . . .

نه براي من و نه براي همه 

براي خورشيد

براي سبزه ها ، براي علفهاي جوان ارديبهشتي ،

که روئيده اند در کنار کوچه  ،

زير ديوار خانه ي آن پيرزن  ؛

و کنار در خانه ي ما ،

که منتظرند از کوچه آنها گذر کني

به کوچه ي ما هم گذر کن ؛

شايد در اين ميانه

از لاي شيشه ي پنجره اتاق
 
مخفيانه ببينمت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

زن سرنوشت من

زن سرنوشت من!

پس از سالها تنهايي ، پس از مدتها كه در كوير دلم نقش پايي ديده نمي شد،

بالاخره ترا يافتم آنگونه كه دلخواهم بود، آنطور كه هميشه در خيالم بودي، وحشي،

با غروري باشكوه، احساسي لطيف و خيال انگيز ، گرم و داغ ، احساس كردم آنقدر

دوستت دارم كه حدي بر آن متصور نمي توان شد.فكر كردم اگر قرار باشد به جز خدا

كسي را بپرستم ترا خواهم پرستيد. آنطور اسيرت شدم كه بي پروا خود را در آغوشت

رها كردم . دلم مي خواست بر شاخسار بلند زندگيم شكوفه عشقي برويد و آن

شكوفه تو بودي، دلم مي خواست در درياي قلبم محبت فرزندي را كه متعلق به تو

است حس كنم. اما تو بي خيال و پُر ترديد همه آرزوهايم را نقش بر آب كردي

التماسها ، زاري ها، اشكهاي مرا ناديده گرفتي و گوش به افسون زني هرزه دادي ،

با خفت و خواري مرا از خود راندي و هيچ فكر نكردي كه از من نمي تواني بگريزي،

من كه به تو گفته بودم ، در وجود تو زندگي مي كنم، من كه به تو گفته بودم به هر

كجا كه روي باز اسير من خواهي بود.

گوش كن زن من!

من به تو عادت كرده ام ، به آغوش گرم و لذت بخش تو، به افسون كلام تو،به بوسه

هاي داغ و پراحساس تو عادت كرده ام. اما قبول كن كه من هر چه باشم يك مردم و

يك مرد هيچگاه غرورش را زير پا نخواهد گذاشت. اما من غرورم را براي تو خرد كردم

زير پا له كردم ، اما تو ...!؟ اينك من ترا ترك مي گويم و به دنبال سرنوشتم خواهم

رفت. بيهوده تلاش نكن كه مرا باز يابي ، اگر احساس كردي كه پشيمان شده اي اگر

فكر كردي كه به وجود من احتياج داري ، به قلب خودت ، به احساس خودت ، چه مي

دانم به اندرون خودت باز گرد. چون من در وجود تو زندگي مي كنم. كسي چه مي

داند شايد روزي به آغوش تو بازگشتم و شايد هم ديگر هيچگاه همديگر را نديديم. اما

بدان كه جاي خالي ترا هيچ كس پُر نخواهد كرد... هيچ كس.... پس اينگونه

ناجوانمردانه به من تهمت نزن... خدايي هم هست كه جوابت را بدهد.... تهمت ناحق

مي زني...!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

مثل کودک

مثل کودک پاک بودن زيبا ترين مفهوم هستي است که از آن متنفري! اما چندان

افتخاري هم نيست که بزرگ باشي و کودکانه رفتار کني!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

گفتي خداحافظ

از پشت شيشه، تصوير اين شهر، دلگير هميشه

شهر غريب، دلهاي غمگين، هواي بي تو، هواي سنگين

خونه ي بي تو، مثل يه زندون، حيف من و تو، حيف عشقمون

خونه ي بي تـــــــو مثل يه زندون حيف من و تو حيف عشقمون

حيف تو بود، حيف تو بود، اي گل من

عشق اگه بود، عشق تو بود، اي گل من

حيف تو بود، حيف تو بود، اي قلب من

...آخر جاده عاشقي تنها شدم

گفتي خداحافظ .. گفتم خداحافظ

گفتي پشيمون، گفتم که هرگز

نفس بريده، دستاي لرزون

اشک توي چشمام، حيف نگفتم بمون

غم يه عــاشـــق .. غم کمي نيست، چه فايده از اشـــک وقتي، وقتي کسي نيست

درد يه عاشق، درد کمي نيست، چه فايده از اشک، وقتي، وقتي کسي نيست

حيف تو بود، حيف تو بود، اي گل من، عشق اگه بود، عشق تو بود اي گل من

حيف تو بود، حيف تو بود، بر باد بري، مثل يه قصه ي کهنه شده از ياد بري

گفتي خداحافظ .. گفتم خداحافظ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

كدامين خورشيد

ديگر  به كدامين خورشيد به كدامين ماه ميشود اعتماد كرد

من تو را از فرود حسرت به فراز حيرت اوردم

تن تورا چون جنگل خاكستر شده

از طغيان اتشفشان به اغوش سرد نسيم سپردم

ديگر به كدامين خورشيد به كدامين ماه ميشود اعتماد كرد

سالها خواهد گذشت پس از اين ويراني

و خود تنها خواهي يافت

در ميان فرود همان حسرت

و طغيان همان اتشفشان

و ارزو خواهي كرد

فراز و نشيب همان اغوش را

اي خاكستر بر باد رفته

خيالي نيست

بگذار و بگذر

ديگر به كدامين به كدامين ماه ميشود اعتماد كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

عشق

عشق فلسفه روح غني

عشق عادت قلباي سخي

عشق آيينه آب روان

عشق آتشکده قلب جوان

عشق پرواز دو پرنده

عشق همراز سوزنده

عشق همنفس دا

عشق سازد و همدل

عشق ساقي هستي

عشق ياغي مستي

عشق بازار حراج

عشق حرکت امواج

عشق حضور همراه

عشق همسفر راه

عشق رميدن دلها

عشق شکفتن گلها

عشق شکستن ضابطه ها

عشق پيوستن عاطفه ها

عشق يک روح در دو تن

عشق ما هستيم نه من

عشق لذت بخشش

عشق بانوي سرکش

عشق ما من عاشق

عشق راز خلايق

عشق عروج عاشق

عشق مهد شقايق

عشق حجت دلست

عشق همراه منست

عشق آشيان پرندست

عشق سايبان منست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

زندگي

زندگي تکرار است:

تکرارحوادث

سرکوب حـقايق

مرگ شـقايق

له شدن موري زيـر پا

شکستن دل ها

تنهايي مادري پيـر وفـداکار

گريه نوزادي در قنداق…

زندگي شيرين است :

انتظارِ عاشــــقي بي تاب

لحظه بوسيدنِ پـدري خسـتـه

ديـدار دو دلــدار

بارانِ بـهاران…

زندگي تلخ است:

اشکي در پي دلـدار

التماس چشمها

غروب آخرين ديدار

پژمردن يک گل

سراب بيابان

بغضي بي فرياد….

اري زندگي اينهاست!!!

اما اينها مهم نيست

مهم اين است که خدايي بالاي سر ماست !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

رفيق روز جنگ

ميگن اسبت رفيق روز جنگه

مو ميگويم از او بهتر تفنگه

سواره بي تفنگ قدرت نداره

سوار وقتي تفنگ داره سواره

تفنگ دست نقرم رو فروختم

براي وي قباي ترمه دوختم

فرستادم برايم پس فرستاد

تفنگ دسته نقرم داد و بيداد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

درختي غريب

ديدم در آن کوير درختي غريب را

محروم از نوازش يک سنگ رهگذر

تنها نشسته....بي برگ و بار

زير نفسهاي آفتاب..در التهاب

در انتظار قطره اي باران

در آرزوي آب...

ابري رسيد

چهره درخت از شعف شكفت

دلشاد گشت و گفت:

آي ابر

اي بشارت باران

آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟؟

غريد تير ابر

برقي جهيد و چوب آن درخت كهن بسوخت...

چون آن درخت سوختم در كوير عمر

ديدم كه گرد باد خاكستر وجود مرا با خودش نبرد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

خواب

يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد

پس نگو

نگو که روياي دور از دست رس خوش نيست

قبول ندارم

گر چه جسم به ظاهر خسته است

ولي دل

درياست

تاب و توانش بيش از اينهاست

دوستت دارم . تاوان آن هر چه باشد ؛ باشد

دوست خواهم داشت بيشتر از ديروز

باکي ندارم از هيچ کس و هر کس که تو را دارم

عزيز

يه روز از همين روزها روي شب پا مي زارم

توي قاب لحظه ها عکس فردا مي زارم

تا که خوب خوب بشه زخمهاي دل واپسي

عشق رو مرهم مي کنم روي دلها مي زارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

آشتي

هر چه ميخواهي بكن چشمهاي تو مال من است

نگو نه

بگذار دستهاي تو را بهانه کنم

براي آشتي با غزل

هر چند حديث ما-من و قلم-

حديث زخم و دشنه است

و ارادتي که جز با خون به وصلت نمي رسد

تو مي داني که واژه ها هرگز دردي از من دوا نمي کنند

و مي داني که اگر ستاره هايت را از من دريغ کني

چگونه پنجره هايم در شب فرو مي ريزند

و من از صداي قدمهاي عابران غريب

در کوچه هاي مه گير بي چراغ

سنگين مي شوم

چونان سکوت تلخناک شاعره اي نوميد

که ديگر حرفي براي گفتن ندارد.

و مي داني در انتظار شبي که در آستانه باران و نسيم

مرا زمزمه کني

بر من چه مي گذرد

تنها تو مي داني...

در من لحظه اي شيرين جريان دارد

به گوارايي اندوهي که اندوهگسار آن تويي

بگذار

تنها

دستهاي تو را بهانه کنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۲/۰۳/۸۶

خداحافظ

خداحافظ همين حالا

همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شدن چشمام

کمي غمگين

به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که من رو از چشم تو مي ديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت سادس

نه اينکه مي شه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به روي روياها

بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا

خداحافظ

خداحافظ

خداحافظ همين حالا 

خداحافظ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

همان كه بودم

زير آوار خستگي بودم

كه او... مرا زير آواز زد

خط به خط ... تا آخر خط

رفاقت مرا يكنفس خواند و تكرار كرد

ترا فقط بايد با خودت مقايسه كرد

صد آفرين شدم

از ته خاك بيدار شدم

دوباره روييدم و دوباره سبز شدم

در باور آن صد آفرين

پيچيدم و دوباره جوان شدم

باز شدم تا ته پروانه

فراتر از از فراتر شدم

حالا مرا برقص

تا آخرين ترانه ام

من امروز شادترين برگ اين دفتر شدم

چون او مرا زير آواز زد

همان كه بودم

نه دو چشم سياهم

نه موي رهايم

او خود خود مرا زير آواز زد

همان كه بودم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

وقتي که ديگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم

وقتي که ديگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتي که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتي که او تمام شد
 
من آغاز شدم
 
و چه سخت است تنها متولد شدن
 
مثل تنها زندگي کردن است
 
مثل تنها مردن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

و اما عشق

همان قصه ي تکراري

دوباره مرا به خاک انداخت

و اما درد

دوباره به دنبال عشق آمد

بر ويرانه ام چنبره زد

و اما غم

ويرانه ام را چراغان کرده است

با فانوس هاي  اشک

و اما دوباره عشق

همين که به پا خيزم

به جستجويش خواهم رفت

هميشه و هنوز...

به تو گفته ام که من عاشق اين حريف قدرم،

عاشق عشقم!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

نجواي تنهايي

نه دارد اين زمانه اعتباري

نه از بهر دلم مانده قراري

نه مکتب خانه عالم پروراند

نه در ميخانه مي بينم خماري

نه بلبل نغمه شادي سرايد

نه کرکس مي کند مردار خواري

نه در بستان شکوفه سر زند گل

نه عابد در عبادت پايداري

پريشانم پريشانم پريشان

ز دست واعظان رستگاري

عطايم کن تو معبودا تحمل

به من بخشا ز نو اميدواري

خداوندا گره بگشايم از کار

که از مفلس نباشد انتظاري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

من پذيرفتم

من پذيرفتم شکست خويش را

پندهاي عقل دور انديش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

اين دل درد آشنا ديوانه است

مي روم شايد فراموشت کنم

با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب ديدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من مي روي

آرزو دارم تو هم عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي اين برخوردهاي سرد را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

قول ميدم

اگه يه روز چشمات پر از اشک شد و دنبال يه شونه گشتي که گريه کني صدام کن.

بهت قول نميدم که ساکتت کنم ....

اما قول ميدم که پا به پات گريه کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

زيباترين بهانه

زيباترين بهانه انگار آشنايي شايد كه پيش از اينها ديدم ترا به جايي

با ناله‌هاي اين دل همراه و همنوايي چون دل شكستن ما آرام و بي صدايي آري

توآشنايي

اي آن كه غرق نازي دل را چو مينوازي اندوه جانگدازي سازد زگريه سازي كو فرصت

رهايي آري تو آشنايي

اي آشنا درنگي با ما چرا به جنگي با من چه مي‌ستيزي از من چه مي‌گريزي

دوري چه مي‌نمايي آري تو آشنايي

اي آن كه اشنايي وز دوستان جدايي با من بگو كجايي كي جلوه مي‌نمايي

بر يار بـينوايـي كز حسرت رهايي همچون غزلسرايي سر مي‌دهد نوايي

تا عاقبت بيايي آنجا كه آشنايي آري تو آشنايي

مي‌دانم آشنايي روزي ز در مي‌آيي

سر ميرسي شبانه سر ميرسد جدايي

با نغمه و ترانه سر ميدهم نوايي

ميخوانم عاشقانه زيباترين بهانه انگار آشنايي

در خواب ديده‌ام من شايد ترا به جايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

بي بهانه

اين ترانه با صدايي عاشقانه

جون مي گيره بي بهانه

وقتي خسته ميشه فرياد ميكشه

دل شكسته ميشه داد ميكشه

مي گه از غمهاي اين ساز بدست   كه داره هي خودشو باز ميكشه

اگه يك روز بتونه گذر كنه   از سكوت سرد و سنگين فضا

مي تونه تا خود رويا برسه عاشقونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

به ياد داشته باش

هميشه به ياد داشته باش

تا 

به فراموشي بسپاري

 آنچه را که اندوهگينت مي سازد

اما...

هرگز فراموش مکن

 به ياد داشته باشي

 آنچه را که شادمانت مي سا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

همدردي

زماني به زبان گل ها سخن مي گفتم،

زماني هر کلمه اي را که کرم ابريشم مي گفت مي فهميدم،

زماني در خفا به وراجي سارها مي خنديدم،

و در رختخوابم با مگسي گپ مي زدم.

زماني به تمام سئوالهاي جيرجيرکها گوش مي دادم

و به تمام آنها جواب مي دادم،

و با گريه ي هر دانه برف در حال مرگ که فرو مي افتاد

همدردي مي کردم.

زماني به زبان گل ها سخن مي گفتم...

چه شد که اين ها همه از يادم رفت؟

چه شد که اين ها همه از يادم رفت؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

نميدانم

نمي دانم! وتقديس ندانستن برايم گاه شيرين است

و حتي گاهگاهي دوست مي دارم ندانم هيچ چيزي را

ندانم بغض هاي خسته در مجراي آه آلود يک دريا نفس را

که از طغيان ماتم تا ابد آهسته مي نالند

ندانم! قصه هاي تلخ و شيرين نهفته در دل مهتاب گون شب

که هر دفترسرود قهرهاي خاکيان و عجز اين افلاکيان را

مي کند فرياد

ندانم! شبنم بنشسته روي چشم باران را

که از بيگانگي هاي زمين ، با اشکهايش يکصدا گشته

و مي بارد چنان مغرور و خاضع ، تا جهان را پاک گرداند ز ناپاکي

ندانم! حرف طوفان را که بعضي وقت ، بي غيرت!

بسان باد مي آيد و گاهي چون نسيم ، آرام

رهپوي ديار صبح مي گردد براي بردن پيغام هاي عاشقان

تا مرزهاي دور ناپيدا

و يا بهرنوازش کردن يک گونه آشفته و حيران

به هر سو مي زند تا که بيابد خسته قلبي را

ندانم! چشم هاي منتظر، هر روز

با يک خواهش تکراري و معصوم

به وسعت پرازخالي ، يأس مي دوزند

و حتي يک اشارت نيست تا از خستگي ها شان

به آن يک روزنه ، وارسته ، دل بندند

ندانم! حرفهاي مانده در قلب شقايق را

که حتي يک نفر طاقت نمي آرد شنيدن را

و او يکريز مي سوزد ، ولي لبهاي او خاموش

صدايش مانده زير ضربه هاي مهلک انسان

کسي حتي کلامي را از او اينجا نمي خواند

همه در وصف يک سنبل قلم در دست مي گيرند

ندانم! حرفهايي را که با فرياد همراهند

ولي از هيبت صدماجراخاموش مي مانند

و تنها با کلام ديده ها ، آن حرف ها ، آغاز مي گردند

ندانم! قدرت اينجا مرکزش يکجا و انديشه به جاي

ديگري پرت است و انديشه بدون بازوي قدرت

هماره زيرشلاق ستم ، محکوم ، مي جنگد

ندانم اين کسان بي شرم ، آن ماران ضحاکند

که بر دوش حقيقت سر بر آورند از يک بوسه شيطان

به قصد کشتن آزادي و ايمان و خوبي ها

ندانم! ابتذال واژههايي را ، که با دست قلم

در شهر باورها ، زير عطر سوسن و نرگس

شميم عشق ميدزدند

ندانم! زندگي رسم خوشايندي است

که در اين التهاب لحظه ها من نيز ،

به دوشم کوله باري از نفهميدن بياندازم ،

و در صد حادثه ، آرام ، ره پويم

ندانم!

اينچنين دانستني ها سخت دشوار است

چه زجري مي کشد آنکس که انسان است و

از احساس سرشار است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

مي‌خوانمت

آنگونه مي‌خوانمت

كه مي‌خواهمت

نزديك

صميمي

چونان كه يك دوست را مي‌خوانم

دوستانه

آنگونه مي‌خوانمت

كه مي‌خواهمت

كه راه بسي

دشوار پيموده‌ام

پيموده‌ايم

كه از ميان

اين همه غريب

آشنا شويم

آنگاه دوستي تنها رابطه ميان ما باشد.

كه مي‌داني

به اين سخت معتقدم

هركس غريب نيست شايد كه دوست نباشد-

آنگونه مي‌خوانمت

كه مي‌خواهمت

و چنان به آن مفتخرم

كه مي‌خواهم

 همه بدانند

كه من

آنسوي ديوار

القابيم

كه تنها آشنايي مي‌آفرينند

با رعايت تمام مراحلش

آنگونه مي‌خوانمت

كه مي‌خواهمت

كمي تامل كن

بينديش

دوست من،

من

آنگونه خواندمت

كه مي‌خواستمت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

غمگين

دلم غمگين نگام ابري

چشام بارون صدام ابري

طلوع عشق من بي رنگ

غروب گريه هام ابري

منو دلتنگيه گريه

به روي شونه هاي تو

مي شم بارون دلتنگي

مي بارم ازچشاي تو

نمي خوام بي تودنيارو

باگل ها وباگلدون هاش

نمي خوام بي توفردارو

باتابستون هازمستون هاش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

طنين نام تو

امروز زنده ام به دوچيز پروازدراسمان ابي روياها وشنيدن طنين نام تو برلبها

گوياتقديربودكه سرمايه ام تمام صرف نگاههاي توشد ترسم اي نازنين يك شب اخر

يك موج گيسوي توهستيم رادراين خواب ورويا محو سازد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦

شوق خنديدن

سرد سردم درد دارم، رنگ و رويي زرد دارم

من اميدي سرد دارم من دلي شبگرد دارم

پست پستم من چه هستم، "عاشقي" بي پا و دستم

از شراب "عشق" مستم، من "خدا"ي خود پرستم

پاي رفتن من ندارم، طاقت ماندن ندارم

شوق خنديدن ندارم، شور بشكفت