نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۰۱/۰۳/۸۶

اولين طلوع من باش

پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش

من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش

شب از قصه جدا كن چكه كن رو باور من

خط بكش رو جاي پاي گريه هاي آخر من

اسمت ببخش به لب هام بي تو خاليه نفس هام

خط بكش رو باور من زير سايه بونه دستام

خواب سبز رازقي باش عاشق هميشگي باش

خسته ام از تلخي شب تو طلوع زندگي باش

پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش

من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

تمامی زندگی

زندگی را به تمامی زندگی کن

در دنیا زندگی کن بی انکه جزئی از ان باشی

همچون نیلوفری باش در اب

زندگی در اب بدون تماس با اب!

زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات

ریاضیات وابسته به ذهن اند

وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند

زندگی سخت ساده است

خطر کن

وارد بازی شو

چه چیز از دست می دهی ؟

با دست های تهی امدهایم

وبا دست های تهی خواهیم رفت

نه, چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

تا سر زنده باشیم

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

وفرصت به پایان خواهد رسید

اری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !

مرگ تنها برای کسانی زیباست که,

زیبا زندگی کرده اند!

از زندگی نهراسیده اند

شهامت زندگی کردن را داشته اند

کسانی که عشق ورزیده اند

دست افشانده اند

و زندگی را جشن گرفته اند

پس;

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن

که گویی واپسین لحظه است

و کسی چه می داند ؟

شاید اخرین لحظه باشد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

مردم

مردم اما نمي‌دانند جهان چرا اين همه تازه است.

زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد

و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي‌كند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

کوچه هاي زندگي

در خم پس کوچه هاي زندگي آرزو گم کرده تنها مي روم

در شيار روشن تاريک شب لنگ لنگان سوي فردا مي روم

مي روم شايد که در دشت شفق بينم آن رنگين پر خورشيد را

مي روم شايد به بام کهکشان بينم آن تک اختر اميد را

بسته ام بار سفر از شهر خود مي روم آشفته تا شهر دگر

گشته ام بيگانه با هر آشنا مي روم شايد شوم بيگانه تر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

سيل عشق

عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش ترك

برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.

سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد. فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه

خلق كرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

زمين عاشق شد

زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از

آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.

حالا هر وقت كه روحم يخ مي‌كند، سنگ آتشينم سرد مي‌شود و تنها سنگش باقي

مي‌ماند و هر وقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي‌گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.

مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.

مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

رنگ عشق

در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق. و

اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.

از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد.

اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي‌پروا بگذر، كه خدا كسي را

دوست‌تر دارد كه لباسش رنگي‌تر است....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

خاطره شدن

خاطره شدن ... همين كه لبخند حتي محزوني بر غنچه لبي بكاري البته خيالي

دلكش است ...باد مي وزد و من هيچ خاطره اي به ياد ندارم ! نمي دانم سايه خيال

است اين ، يا موهوم يك فكر پريشان كه مرا اينچنين به ديواري كه پشت ندارد

مزبوحانه ميخكوب كرده است! ... تحميل يك بيخوابي طولاني به پلكهاي جستجوگر

خواب ... دلم آرامش دريا را صدا مي زند هم اكنون ... نمي دانم اين « خيال شبه وار

سايه رنگ » چيست ؟ ...كه مدتي مديد غبار اندود نموده است دلم را ... و يا اين

سخنهاي آشفته چيست كه دوره كرده است انديشه مرا .....ته يك بطري خالي كه بر

امواج آرام دريا شناور است همان خود خود « من » است .... من شناورم ... غوطه

ورم ... خالي .... پريشان ... در تكاپو .... نگران .... بي اميد به دستي گشاده كه مرا از

آب دريا برگيرد ... گاهي خود را كودكي احساس مي كنم كه درون صندوقچه اي

شناور تشنه دت گشاده اي است ... ولي به زودي در مي يابم كه اصولا دستي در كار

نيست و من يك « خويشتن » برهنه در آغوش كودكي خود هستم ! باد را دوست

ندارم .... از كودكي دوست نداشتم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

حاصل عمرمن

آشناي غم تنهايي من

داغ دستان مرا باور کن

که براي تو چنين مي سوزد

روح لغزنده شبهاي مرا باور کن

که به ياد تو چنين مي شورد

طپش قلب مرا باور کن

که به نام تو چنين مي کوبد

نازنين باور تنهايي من

شعله قلب مرا باور کن

رقص آتش شدن و بودن را

تو بيا قاصدک بوته آرام خيال

در ميان غم وغوغاي وصال

مرگ مرداب مرا باور کن

قصه عاشق صادق شدن ساحل را

اي که فقدان تو عصيان من است

غم تنهايي تو مرگ من است

حاصل عمر تو بر جان من است

نازنين عمر مرا باور کن

به جهت نازنينم قلمي شد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

تنها يادگارمن

صدايت مي کنم با اشکهايم نگار من بيا امشب به بالين نگاه سوگوارمن

ببين اينجا ميان سايه هاي مبهم ترديد تورا مي خواند اين آشفته قلب بي قرار من

تويي تنها که مي فهمي خزان چشمهايم را به باران نگاهت سخت محتاجم بهار من

منم مجنون ترين ليلي که درآيينه حسرت خيال با توبودن زنده ام مي داشت يار من

تمام هستي اين واژه هاي مبهم وتنها فداي لحظه هاي غربت چشمت نگار من

تمتم حرفهايم ساکت وبي هاي وهوي امشب نشسته در نگاه اشکهاي بي قرار من

نبض لحظه هايم جاري يک جرعه فرياد است فرياد از التهاب دردهاي بي شمار من

به ديدارم نمي آيي،سراغ از من نمي گيري ببين اين شعر باراني است تنها يادگارمن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

گوش ميكني

چون سنگها صداي مرا گوش ميكني

سنگي و ناشنيده فراموش ميكني

رگبار نو بهاري و خواب دريچه را

از ضربه هاي وسوسه مغشوش ميكني

دست مرا كه ساقه سبز نوازش است

با برگهاي مرده هم آغوش مي كني

گمراه تر ز روح شرابي و ديده را

در شعله مينشاني ومدهوش ميكني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

گفته بودي

گفته بودي گر من افتادم ز پا دستم بگيري

خود به زير پايم افكندي عجب دستم گرفتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

كاش ميدانستم

كاش ميدانستم چيست ؟

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

زير باران

عشق خيس شدن دو دلدار زير باران نيست

عشق آن است كه كه تو چترت را روي سر دلدار بگيري و ...

و او هرگز نفهمد كه چرا زير باران خيس نشد !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

دوستت دارم

نازنين

مثل ايه هاي سردرگم زندگي

احساسم عجيب تلاوت مي شود

سر در گم مثل کلاف پيچ پيچ و پر از هيچ

که به تمام بودنم تابيده شده

عجيب غمگينم

اين بار غم به واسطه ي بزرگترين شادي دنيا معني ميشود

چه بايد کرد؟ تعبيرش همين است

انگار از خود گذشتم، پله هاي اخر را مي پيمايم

اما هنوز هم به تو نرسيدم.

کجا ايستاده اي؟کجا مي روي؟

آهسته آهسته

شايد راه را گم کنم

اگر گم شوم تمام مي شوم

بايد به تو برسم

اين پله ها هم عجيب لرزانند

هر لحظه مرا با سقوط پيوند مي دهند

تو هم که تند راه ميروي

آهسته آهسته ، تنهايي غريب کمک مي خواهد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

تكيه گاه

دنيايي است در دنيا بودن و زندگي كردن هر ساختني در كنار هر ويراني هر

برخاستني در كنار هر زمين خوردن كه اگر پرتگاهي هست در كنارش تكيه گاهي هم

وجود دارد وقتي براي آمدن و وقتي براي از دست دادن كه اگر از دست رفتني هست

بي شك بازگشتي خواهد بود وقتي براي اشك ريختن و وقتي براي خنديدن كه اگر

غمي جانسوز مي سوزاند زماني هم براي شادماني هست مطربي برايت مي نوازد

تو همنوا با آن شو و قدر بدان ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

دعا

خداوند به سه طريق به دعاها جواب ميده :

۱ - ميگه (( آري )) و اونچه که مي خواي بهت ميده

۲ - ميگه (( نه )) و چيز بهتري بهت ميده

۳ - ميگه (( صبر کن )) و بهترين رو بهت ميده ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

چشمهايم

امروز شنيدم که رفته اي , و دلم باز شکست , و چشمم باز گريست , و نگاهم پي ياري

گم شد... من چه تلخم امروز

اي چشمان من ...

به کجا مي نگريد ؟ لحظه اي جان خسته ام را آسوده بگذاريد. ديگر مرا اشتياقي

نيست تا از پشت ميله هاي قفس به دور دستها بنگرم.

نگاهم خسته از افق هاي  رهايي  , روياهايم خسته از خيال پرواز , نفسم خسته از

آرزوي باد صبا , دست هايم خسته از سرماي ميله هاي قفس , تنم خسته از برخورد

با ديوار قفس و چشمهايم  خسته از جستجوي نگاهي آشنا ...

اي چشمان من ...

باز به سوي کدام ماتمکده مرا مي بريد ؟ باز به افسون کدام نگاه مسحور شده ايد ؟

ديگر مرا توان تحمل اين پيکار نيست. رهايم کنيد تا در ظلمت اين قفس بمانم.

نمي خواهم دوباره با خيال شيرين پرواز, چشمهايم را ببندم, دستهايم را چون دو بال

بگشايم و در روياي رهايي غرق شوم. نمي خواهم با بي رحمي و ناجوانمردي از اين

خيال خوش خارج شوم. نمي خواهم چشم باز کنم و همچنان خود را در اين قفس

محصور ببينم ..

اي چشمان من ...

تا کي مي خواهيد اين بازي کثيف را تکرار کنيد ؟ تا کي بايد در آتش شما بسوزم و باز

نيمه جان برخيزم و در انتظار نگاهي تازه بمانم ؟

مرا در اين بازي شرکت ندهيد, من از اين بازي خسته شده ام. اندکي آرام بگيريد و

بگذاريد من هم بياسايم ...

اي چشمان من ...

باز در پي کدام نگاه آشنا مي گرديد ؟ در دام کدام چشمان سياهي اسير شده ايد ؟

اين بار مرا با خود به اين اسارت نبريد که ديگر تاب اسارت ندارم. هنوز زخم هاي

پيکارهاي پيشين بر تنم خودنمايي مي کند. هنوز از زخم شمشيري که در سينه ام

فرو رفته چرک و خون مي آيد. ديگر مرا تواني نيست , برويد و مرا به حال خود رها

کنيد...

اي چشمان من ...

بدانيد که هيچ دو چشم سياهي نخواهيد يافت که مرا از قفس برهاند. من با قفس

خويش سازگارم , شما هم پلک بر هم نهيد و بياراميد که اين شب تاريک را پاياني

نيست. بياراميد و تا ابديت انديشه پرواز کنيد و بر مرکب خيال , آزادانه بتازيد که راهش

انتهايي ندارد. در جاده خيال, هيچکس نخواهد گفت "آهسته برانيد" ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

ببار اي باران

امشب دوباره دلم گرفته است. گويي ابرهاي تيره غم, نويد بخش طوفاني بزرگ

است که سيل آسا خواهد باريد و خانه خشتي دلم را ويران خواهد کرد.

اما مرا ترسي از سيل در دل نيست زيرا خانه دل من جز ويرانه اي ماتم زده و تلي از

خاکستر چيزي نيست.

براستي که ويرانه را چه باک از ويراني , مشتي خاکستر را چه باک از طوفان و چند

تکه سنگ را چه باک از سيل ...

هواي دلم ابري است , باران خواهد باريد , باراني شديد و سرد بر پيکر نيمه جان دلم.

ببار اي باران ...

ببار که چتري بر روي دلم نخواهم گرفت ,

ببار که شايد اندکي از داغ اين دل سوخته بکاهي ,

ببار که ويرانه دل من سقفي ندارد که از قطرات سردت ايمن باشد ,

ببار که خانه دلم بسي تشنه و ملتهب است ,

ببار که شايد اندکي غبار غم را از دل تيره ام بزدايي ,

ببار و سيلي به پا کن و دل مسکين و گوشه نشين مرا با خود ببر ...

ببار اي باران ...

ببار که از بارش تو من شادم ,

ببار که عطر تو را مي طلبم ,

ببار که شايد پس از بارش تو  به يادش رنگين کماني در دلم برپا شود ,

ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکي آرامش ببخش ,

ببار که دلم دلتنگ اوست ,

ببار که شايد در صداي دلنشين تو  طنين صداي او را بشنوم ,

ببار اي باران . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦

اشک عاشق

اشک عاشق ديدني نيست همه حرفا گفتني نيست

رفتي اما عشقت هرگز ديگه از ياد رفتني نيست

کار تو اشک منو شمردنه دلو پس گرفتنو سپردنه

کار من هميشه از تو گفتنه دل من محکوم به شکستنه ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۳۱/۰۲/۸۶

لحظه هاي با تو بودن

گذشت لحظه هاي با تو بودن 

و در پاييز عشقمان

نامي از دوست داشتن باقي نماند

چقدر زودگذر بود قصه من و تو

و در آنروز که دست بي رحم تقدير

درو کرد گندمزار دلهايمان را

و تهي شد همه جا از عطر گل عشق

و در کوچ پرنده هاي غمگين

در آن کوير آرزو

شاعري دل شکسته و تنها

مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها

شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکي به ياد همه خاطره ها....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

دل من

دل من بجز دلت با هيچ دلي جور نميشه

رفتي اما خاطرت از نظرم دور نميشه ...

من فراموشت نكردم با اينكه رفتي

زيادم تو دلت كي جام نشسته كه ميگي برات زيادم

من هنوز باور ندارم كه ميگي دوستم نداري

حتي كسرت ميشه انگار اسممو زبون بياري

لا اقل شب كه ميخوابي يه كمي به فكر من باش

هر شب اون جايي نشستي يه سبد گل ميزارم جاش ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

يک دعا

خدايا ياريم كن تا تب، آرمانهاي جوانيم را نسوزاند.

خدايا مرا از شر ذره بين ها برهان تا هر چيز و هر كس را همانقدر كه هست باور كنم.

به من خودداري عطا كن تا آتش خشمم گلستان بخشش باشد و سينه ام قبرستان

خواهش.

خدايا كمكم كن آيينه تو باشم نه ديگران ...

دستم را بگير تا هيچگاه آرزوي برگشتن از راه رفته را نكنم.

پايم را ببند كه به بيراه خود خواهي و جهل نروم.

زبانم را بدوز تا حماقت نكنم.

چشمم را بگير كه جز تو نبينم.

خدايا اگر نردباني شده ام تا ستاره هاي كوچك را به آسمان برسانم ياريم كن تا

آسمان قد بكشم ، نه تا نيمه راه و اگر در دستان من قدرت رساندن نيست ، مرا از

توهم توانستن بيدار كن...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

نمي فهمي

دلم مانند روز هاي باراني است

هواي مه گرفته در درونم شيهه خواهد کرد

و من در امتداد حرف هايم

بسي از فعل اميد

دور دورم

دور تر از دورم

نماي بي گلايه در سکوتم

معني درگاه قلبم را نمي گويد

کسي من را نخواهد ديد

که در درگاه تاريک شباهنگام

من تشنه مي گريم

ميان آدمک ها خسته ام

از دشنه هاي تيز حرف هاشان

نمي بيني

نمي فهمي

ميان تشنگي هايم

طلبکارانه دنبال گناه هستم

گناهي که نمي خواهم

نه

من نخواهم خواست

ولي کردم

ولي کردم

دلم مي سوزد از روزي که مي آيد

دلم از امتداد درد يک پسر

بسي بدتر

بسي بيشتر از حرارت هاي يک آتش

مي سوزد

نمي فهمي

نمي فهمي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

فرشته

فرشته تصميمش را گرفته بود.

پيش خدا رفت و گفت خدايا مي خواهم زمين را از نزديک ببينم.

اجازه مي خواهم و مهلتي کوتاه.دلم بي تاب تجربه اي زميني است.

خدا درخواست فرشته را پذيرفت.

فرشته گفت تا باز گردم بالهايم را اينجا مي گذارم. اين بالها در زمين چندان به کار من

نمي آيد.

خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشته اي از بالهاي ديگر گذاشت و گفت بالهايت را به

امانت نگه مي دارم اما بترس که زمين اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامنگير است.

فرشته گفت باز ميگردم.حتما باز مي گردم.

اين قولي ست که فرشته به خدا مي دهد...

فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ي بي بال تعجب کرد.

او هر که را مي ديد به ياد مي آورد.زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود.

اما نمي فهميد چرا اين فرشته هابراي پس گرفتن بال هايشان به بهشت بر نمي گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد.

و روزي رسيد که فرشته ديگر چيزي از آن گذشته ي دور و زيبا به ياد نمي آورد.

نه بالش را و نه قولش را...

فرشته فراموش کرد.فرشته در زمين ماند.

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

سرگشته

سرگشته ز يک نگاه بايد بودن

بهر دگري تباه بايد بودن

هر چند که اشتباه است عشق ولي

پيوسته در اشتباه بايد بودن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

رو به آسمان

هميشه در تاريخ

چشم گرياني

رو به آسمان

فردا را منتظر است

مهر تو در دل من

و دلت از جور زمانها پر خون

اشك مرهمي است بر زخمهاي درون

و هيچ كس نفهميد كه چشمانم

بي نورتر از شامگاه پاييزي است .

پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم

و گرنه

مي شكنيم بالهاي دوستيمان را ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

درد من

چهره ام را توي اين آيينه ها گم كردم

پي معراجي به افاق دلم ميگردم

سيرتم در رخ هر اينه اي تكراري است

كارم از كينه گذشته درد من بيزاري است

اين رخ مچاله ام در پي يك مرحم نيست

حتي از آيينه دوري كردم آيينه محرم نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

درابتدا

تا تو كه بودي

يكي بود كه ديگر نيست

و يكي نبود

در ابتداي هر قصه اي

تنها يكي ست

كه راوي ست

و يكي كه نيست

در متن هست مي‌شود

و هم پاي دست هاي مؤلف – مرده است ؟ -

روي صفحه اي كه تمام جهان است راه مي افتد

و در ابتدا او بود

خدا بود

و كلمه بود كه ما بوديم

روي پهنه اي كه تمام مكان است

راه مي دويم

و با شعري كه تمام زمان است

مي خنديم

مي گر. . . يه مي شويم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

خلوتگاه من

دود مي خيزد ز خلوتگاه من

کس خبر کي يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن

کي به پايان مي رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر خويش را از ساحل افکندم در آب

ليک از ژرفاي دريا بي خبر ...

از در اي کاروان بگسسته ام

گر چه مي سوزم از اين آتش به جان

ليک بر اين سوختن دل بسته ام ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

وقت سحر

گفتي كه چو خورشيد زنم سوي تو پر

چو ماه شبي مي كشم از پنجره سر

اندوه كه خورشيد شدي تنگ غروب

افسوس كه مهتاب شدي وقت سحر ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

ميدونم

ديگه اينجا جاي من نيست ميدونم دوستم نداري

تو چشات اين حرف و خوندم كه ميخواي تنهام بزاري

دلمو دلت شكسته تو يه سنگي من يه شيشه

واسه چي پيشت بمونم زدي بر دلم تو تيشه

تو تبر زدي به قلبم زخميه اين دل ز ريشه

تو ميگفتي كه ميموني رفتي انگار تا هميشه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

محال است

آنجا كه عشق فرمان مي دهد

محال است سر تسليم فرود اوري ...

محال است سر تسليم فرود اوري ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

كوچه خوشبخت

اگر به خانه من آمدي

براي من اي مهربان چراغ بياور

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

غروب

چو ماه از كام ظلمتها دميدي

جهاني عشق در من آفريدي

دريغا با غروب نابهنگام

مرا در دام ظلمتها كشيدي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

خط خطي

مي آيي ... مي روي ... نمي بينمت ... چشم هايي به راه توست

همه را خط خ ط ي مي کنم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

خداوندا

شب است و ماه مي تابد

ستاره نقره مي پاشد 

صداي پونه ها ، عطر شقايق ها 

ز لب هاي حوس آلود زنبق بوسه مي گيرد

من اما در سکوت خلوتم

اما خداوندا تو که در قرآن جاويدت

هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي که نامردان بهشت جاودانه ات نمي بينند

من اما ديده ام نامردماني را که با خون رگ هاي عالم کاخ مي سازند خداوندا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

تو چه ميدانستي

تو چه ميدانستي که من با چه دلهره اي از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد ... سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه.....

و من هنوز انديشه كنان غرق اين پندارم كه

چرا باغچه ي كوچك ما سيب نداشت !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

تنها گذاشت

او كه در تنهائيش تنها بودم

مرا در تنهائي خود تنها گذاشت

اميدوارم كه در تنهائي هر كس باشد

آن كس در تنهائي خود او را تنها بگذارد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

اوقات خوش

اوقات خوش آن بود كه با دوست بسر رفت

باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۳۰/۰۲/۸۶

گناهت چيست؟

 

من زیاد نمی شناسمش!

فقط اسمش را می دانم

 با سمتش در سرور بلاگ محبوبم

چند باری حضوری باهاش دیدار داشتم

لهن گرمش ٬ با حرکات دستش مرا به فکر فرو می برد

می گفت باید برنامه داشت

بی فکر کاری را نمی شود انجام داد

همیشه به حرفهایش فکر می کردم

ولی به تازگی خبرهای بدی از او خواندم

هم خواندم هم شنیدم

همه می گویند که گرفتنش

می گویند جایش در میان بچه های بلاگر خالیست

راست می گویند من هم حس کرده ام

امیدوارم تمام اتهاماتی که به آقای دکتر نسبت داده اند بی اساس باشد

ولی امیدوارم امیدهایم را نا امید نکنی دکتر!

چون تصور بی دکتر بودن برای من سخت است

چه برسد به نزدیکان آقای دکتر بوترابی!

ممنونم از محسن عزیز که اجازه داد از مطلبش استفاده کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

براي هيچ کس

كاش لحظه يي كه از خودم مي پرسيدم :  " چرا همه جا قشنگ شده ، چرا همه ي

فصل ها مثل بهارن " هرگز تمومي نداشت .

كاش دوباره به اون روزي بر مي گشتم كه موقع خداحافظي از تو نمي دونستم تا

ديدار دوباره ت چه جوري نفس بكشم .

كاش مث اون شبي كه جز من و تو هيچ كس نبود ، دوباره دستامو مي گرفتي و مي

گفتي كه من برات عزيزترينم ،

آخه از اون به بعد براي هيچ كس عزيز نبودم .

كاش برق چشماي ناز تو بازم خورشيد دنياي من مي شد . چشماي تو برام يه دنياي

بي انتها بود .

كاش گرماي وجودتو گرماي هستي بخش زندگي پوچم مي كردي . آخه سرماي

لحظه هام بي انتها شده .

كاش دوباره با لبهاي پر خنده ت اسممو صدا مي كردي . بودنمو فرياد مي كردي .

بعد از تو ديگه اسم منو هيچ كس صدا نكرد .

كاش قصر آرزوهامونو كاغذي نساخته بوديم ،  به آتيش چشم حسودا ، قصرمون

آتيش گرفت .

كاش ويرون بشن فاصله ها يي كه لمستو برام حسرت ابدي كردن . به كدوم گناه ،

دوري تو فقط سهم مني هست كه

ديوونت شدم ؟ اونقدر ازت دورم كه به خاك كوچه تون غبطه مي خورم .

كاش خشك نمي كردي بوسه يي كه پر از عشق به تو بود . فقط براي تو بود . اون

تنها بوسه ي همه ي زندگيم بود .

اون همه ي احساس من بود .

كاش جدايي ، اثبات منطق نبود ، آخه من از منطق متنفرم .

كاش قبل از رفتنت ، رقص مستانه ي تو رو ديده بودم . چرا رقصتو به من ، حروم

كردي ؟

كاش من همون كسي بودم كه خنده هاتو بي انتها مي كرد .مگه تقصير منه كه

لحظه ها ي من از نبودنت پر از غم و انتظار شده ؟

كاش توي ايده آلهاي لعنتيت ، اسم منم برات يه آيده آل بود .

كاش برات اونقدر ارزش داشتم كه بتونم يه گوشه ي قلبت ، بشينم . آخه قلبتو برا

كي خالي نگه داشتي ؟ تخت پادشاهي من ، قلب تو بود .

كاش يه بارم تو منو مي بردي توي خواب هر شبت . مگه نمي دوني كه هميشه تو

مهمون خواباي مني ؟

كاش صداي قشنگتو ازم دريغ نمي كردي . آخه دوستش دارم . صدات نواي زندگيمه .
 
كاش هنوزم روز تولدم برات مهم بود . بعد از تو ديگه هيچ كس نخواست بدونه من چه

روزي به اين دنياي هميشه پاييزي اومدم .

كاش توي كيفت براي عكس منم يه جايي بود . آخه واسه عكس من هيچ قاب

عكسي ، خالي نمونده .

کاش روزگار اونقدر بهمون وقت مي داد که بتونم اتاق کوچيکتو پر از يادگار ها ي

بودنم بکنم چون خوب مي دونم

يادي از من ويرون توي خاطره هاي شلوغ و پر از شاديت باقي نمي مونه .

كاش دوباره آغوشتو بستر آرامشم مي كردي . بعد از تو ، روزهاي آرامش برام فقط يه

خاطره ي شيرين پر از درد از دست دادنت شدن .

كاش يه بار صدام مي كردي : " عشق من ... " . آخه از عاشق بودن خسته شدم .

يعني من لياقت دوست داشته شدنو نداشتم ؟

كاش مي دونستم وقتي با آرامش زير خاك خوابيدم ، به اندازه ي فقط يه قطره اشك

برات ارزش داشتم . آخه وقتي مي

رم ، كسي نيست كه منو بشناسه .

کاش اگه روزي روزگاري اتفاقي از کنار گورم رد شدي برات به اندازه ي يه ( يادش به

خير ، خوش گذشت ) ارزش داشته باشم .

كاش رؤياي تو ، بيشتر از يه رؤيا بود .

کاش مي دونستم تو هم يه روز به ياد من مي گي اي کاش...

ولي نه.

ديگه نمي شه.

مي دونم اون روزا ديگه بر نمي گرده . روزايي که قاتلشون ، روزمرگي و عادت من و

تو بود .

گفتي سلام ، بي خداحافظي نيست .

گفتي وصل ، بي جدايي نيست .

گفتي عشق ، كار ما نيست

باشه ، برو . وقتي يكي مسافره ، ديگه نبايد نگهش داشت .

خيالت راحت باشه . نفرينت نمي كنم . تو اونقدر خوبي كه هميشه شايسته ي

دعايي . من كه به خورشيدم جسارت نمي كنم .

درد جداييتو فرياد نمي کنم چون روزگاري اسمتو فرياد مي کردم .

براي دلي که خرد شده ، حسرت نمي خورم . چون ديگه مال من نيست . من اونو به

تو هديه ش کردم .

کاش نابينا بودم و در حسرت معني ( عشق در نگاه اول ) مي مردم تا نمي ديدم

آتشي رو که از چشمات به سراسر وجودم ريخت و منو تا ابد فانوس راه نو رسيده ها

کرد .

و اين نيايش و خواهش هر روزه ي من به درگاه خداست :

اي خداوندگار ستم پيشه ، فرزند انسان را گفتي که او را بيش از آنکه جانش را

دوستدارست ، دوست مي داري .

حسادت کم کن و به بهانه ي عشقت فرزندان انسان را با هم بيگانه مکن .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

دوست واقعي

If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

-- Stone Temple Pilots

اگر تو خواستي قبل از من بميري

بهم بگو که مي خواي يه دوست رو هم همراه خودت ببري يا نه .


If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

-- Winnie the Pooh

اگر مي خواي صد سال زندگي کني

من مي خوام يه روز کمتر از صد سال زندگي کنم

چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده باشم.

True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.

-- Charles Caleb Colton

دوستي واقعي مثل سلامتي هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتي که از دستش بديم نمي دونيم.

A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.


يک دوست واقعي اوني هستش که وقتي مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن.


Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus

جلوي من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبي باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.


Friends are God's way of taking care of us.


دوستان، روش خدا براي محافظت از ما هستن.

Friendship is one mind
in two bodies.

-- Mencius


دوستي يعني يک روح در دو بدن .

I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay

-- Dave Matthews

من به تو تکيه مي کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه.

If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود براي کمک به اونا.

Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسي چيزايي رو که شما مي گين مي شنوه.

ولي دوستان به حرفاي شما گوش مي دن.

اما بهترين دوستان

حرفايي رو که شما هرگز نمي گين مي شنون.

My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

-- Lee Iacocca

پدرم هميشه بهم مي گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعي داشته باشي ،

اونوقت هست که زندگي بزرگي داشتي.


Hold a true friend with both your hands.;

-- Nigerian Proverb


يک دوست واقعي رو دو دستي بچسب.

A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

-- Unknown

يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه

و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني

اونا رو واسه ات بخونه.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

وقتي به تو فکر مي کنم

وقتي به تو فکر مي کنم

اشکام مي شن روونه

از ياد تو  آتيش مي گيره

باز اين دل ديوونه

عکستو وقتي مي بينم

بغض گلوم و مي گيره

با تو بودن چيزيه که

غم روزمو مي گيره

چند روزيه که بدجوري دلم هواتو کرده

تو خاطراته ذهنم

دنبال تو مي گردم

دنباله تو با خنده هات

دنباله مهربونيات

مي ياد ولي نمي رسه

نمي رسه به گرد پات

ديدن خاطرات تو

کار شب و روز منه

کاريه که آسونه ولي

آتيش به جونم مي زنه

تو آسمونه هر شبم

تو مثل تک ستاره اي

واسه گلهاي نيمه جون

تولد دوباره اي

خدا کنه يه روزي باز

تو رو کنارم ببينم

باز از وجود سبز تو

گلهاي شادي بچينم

بازم بگيم بخنديم و

پشت و پناه هم باشيم

واسه روزاي بي کسي

شاهد آه هم باشيم

تو مثل اسم طاهره

پاکي و صاف و مهربون

تنگه دلم براي تو

قد هزارتا آسمون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

من و تو

يه چند روزيه از خودم خيلي دورم!

آدم هاي سفيد و قلبهاي سياه

آدم هاي سياه و قلب هاي قرمز رو

تجربه کردم ...

برف هم نيست!

غروب ها هم رنگ فاصله مي دهند

فاصله ي ميان شب و روز

من و تو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

من شده ام از ما

من شده ام از ما

كه از شما شوم اما

او مي شويد تك تكتان از من  از شما

يا من تو را و يا كه تو من را …

تو ما تر از مني  آنها

اما تنها تر از مني !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

من اينم از خودم

از دردها شبيه چه غمگينم از خودم

من اينم از خودم درست شنيدي!

شنيديد؟

انگار جور ديگري هستم

من درد مي كنم و روي دست خودم باد

من باد كرده است سرم . . . زوزه مي كشم:

و دنبال رد پاي كه در كوچه مي كنم؟

گم مي شوي «تو كو؟» و من اينجا چه مي كنم؟»

در ابتداي حس غريبي

كه كم كم دارد درمن غزل غزل مي چكد

از قيافه مي افتم

و قافيه ها را در ادامه گم مي كنم

دنبال رد پاي چه . . . ؟

. . . خوبي؟ چه مي كني؟

با زوزه هاي هر شب گرگي كه

دارد غزل غزل . . .

و سرش درد مي كند

براي اين كه بگويد: . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

جشني بر پاست من رفته ام

سياه است اين سپيدي .

مرگ است اين زندگي .

درد است اين فرياد .

گريه است اين خنده .

تباهيست اين نفس .

دردم زبانه کشيده .

اشکم به پاي پنداري از نيستي بر زمين ريخته . به پاي رويايي که هرگز بيش از خيالي

آراسته از ناداني نبود .

انتظارم بي پايان و دردم نيز .

بيا اي خيال اغواگر .

بيا اي نابود گر لحظه ها ي خاطره ي بودنت .

بيا اي گريه ساز خنده هاي مستانه .

بيا اي آرزوي هميشه آرزو .

بيا اي گرماي تنت گرماي بودنم .

بيا اي هرگز .

بيا . به فريادم ، بيا .

به التماسم ، بيا .

به اشکم ، بيا .

به انتظارم ، بيا .

به دردم ، بيا .

اگر نه ، پس به مرگم بيا .

به رفتنم جشن شادمانه ي زادروزت را آغاز کن .

آغاز کن پايکوبي را بر مزارم که حس بودن قدمهايت بر خاکم نهايت جاودانگي در

نبودن را پيشکشم کرد .

ايستاده بر گور من پيمانه ها ي شراب را به سلامتي آشنايان مست از چشمانت

بنوش و با فريادت به آنان بگو :

" بنگريد فرجام مستي ها يتان را . بنگريد فرجام لحظه ها ي کوتاه شادي و پايکوبيتان

را . آن که اکنون به شادي بر خاکش پاي مي کوبم ، روزي نخستين پيمانه ي شراب

چشمانم را نوشيده بود . پس بدين سان کيفر گستاخيش را مي بيند . "

و من محکومم به ديدن هر آنچه که مرگ از ديدنش برتر است .

من محکومم به دانستن هر آنچه که ديوانگي از آن زيبا تر است .

من محکومم به لحظه ها يي که در کنارت گام بر مي دارم ولي پرواز

روحت به دورترين آسمان ها ، نهايت فاصله ي ما را نمايان ساخته است .

پس به خواسته ي تو ، سپيده دم برايم هرگزي جاودانه گشته است .

تا نفس آخر ، تنها به کيفر گناه حس بودنت ، در شب زندگي . . .

درد تنهايي ، روانم را به آتش کشيد .

به دنبال مرهمش ، دل را به حراج گذاردم به بهاي هيچ .

دلم به نفرينت ، نشان تو را داشت و هيچ کس آن را خواهان نشد .

اگر چه پرداخت هيچ براي هر کسي آسان بود ولي دل شکسته ، تا ابد لياقت عشق

تازه را نخواهد داشت .

سرد است .

آري نشان مرگ است .

زندگيم سرد است .

اين نيز رفتن توست .

من اينجا براي بدرقه ي تو هستم .

رفتنت مرگ من است .

مهربان بي مهرم ، رفتنت مبارک . . .

( و امروز سالهاست که من در گورم به جاودانگي موعود ، رسيده ام . )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

تازه نفس

من پُر از شب،من من پُر از راز نهفته

قلب من بازيچه ي يک عمر حرفاي نگفته

من اسير خاطرات تلخ و پوچم

قلب من زنداني ِ يک شب نخفته ؛

تو تويي مثل هميشه سنگ و مغرور

قلب تو آيينه ي صد رنگ و صد رو

تو هميشه زرد و از جنس خزوني

قلب تو تاريکي ِ پيوسته بي نور ؛

من به تو يک خنده از روي تلنگر

خنده اي پُر درد،کوچک،بي تمسخر

مي دهم هديه،تا تو؛بارِ ديگر

رهايم سازي از بند ِ تنفّر ...

من و تو خسته ي اين مسير دوريم

من و تو عاشق خود،خودخواه ِ کوريم

قلب ما اسير حرف هر کلاغي

من و تو قرباني ِ جنگِ(دردِ)تلافي ؛

من و تو پايه ي برج عاشقاييم

من و تو سنگ صبور قصّه هاييم

قلب ما،قلب قناري هاي ساکت

من و تو تازه نفس،اوّل راهيم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

بي خوابي

دشتهايي چه فراخ!

کوه هايي چه بلند !

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !

من در اين آبادي ، بي چيزي مي گشتم :

بي خوابي شايد،

بي نوري ، ريگي ، لبخندي ...

گفتم :

نگاه کن کوه ما سبز شده . زمستان گذشت. اين بهار و اين منظره سبز و اين حال و

هوا ، با نواي دل انگيز در گلستانه ي سهراب چه نوايي داره ...

در گلستانه به زيباترين قسمتش رسيده بود و طاقتم تمام شده بود. نتوانستم بيشتر

از اين خويشتن داري کنم. بي اراده پيچ دستگاه ضبط صوت را چرخاندم و نواي دل

انگيز در گلستانه را زيادتر کردم و گفتم :

گوش کن . بيشتر از هر جاي در گلستانه اينجاشو مي پسندم . اي کاش ميتونستيم

همين قسمت چادري ، کلبه اي ، بسازيم و تا ابد در اون بمونيم. گوش کن ...

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است!...

در دلم چيزي هست ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم که دلم ميخواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه

او سکوت سنگين و آرام جاني اش را شکست و گفت :

سهراب فلسفه ديگريست . زندگي ديگريست ، وقتي که ميگه زندگي خالي نيست ،

مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست ، آري آري تا شقايق هست زندگي بايد

کرد، واقعاً به اون معتقده يعني اون فکر ميکنه تا شقايق هست زندگي بايد کرد، واقعا

طرز تفکر جالبي داشته ...

گفتم:

زير بيدي بوديم

بگي از شاخه ي بالاي سرم چيدم گفتم :

چشم را باز کن، آيتي بهتر از اين مي خواهي ؟!

خنديد و جاي خالي يک دندان کرسي سمت راستش پيدا شد گفتم :

سهراب يه فراموش شدست منتهي فراموش شده اي که حفره ي خالي زمدگي

خيلي از آدماس. سهراب يه گمشدست...

گفت يعني که چي اون يه گمشدست منظورتو نميفهمم !

گفتم

اگه به من گوش کني ، اگه حوصله کني و نگي خسته شدم ، ميتونم اون گمشده رو

برات تکرار کنم ... ميتونم براي از سهراب و از زندگي سهراب گونه بگم... ميتونم بگم

فقط تو حوصلشو داري ؟

صدايش مثل آبشاري خوش آهنگ در فضا جاري شد و گفت :

بگوشم . برام همه چي رو بگو .

و من شروع کردم در حالي که راهمان را از کوه ها ي سبز و بيد هاي مجنون عريان

ادامه داديم . بيد هايي که جايگاه رستن بود و هواي سرد اواخر اسفند به آنها

مجال فربگي نداده بود و سهراب مي گفت:

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است.

در دلم چيزي هست

در دلم چيزي هست

مثل يک بيشه نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بيتابم که دلم ميخواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه ... تر است.

به ياد تمام روزهاي سبزي که رفتند و ما را تنها گذاشتند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

هيس

مراقب پاي لنگت باش

به هيچ سنگي نگيرد

دستت هيچ دست قشنگي را

چشمت اگر گرفت گُلي را … ببندش !

دستت اگر … مي بندند دست درازت را

پايِ از گليم درازترت را ...

و مي بُرّند

زبان درازي را كه بلندتر از سكوت بگويد :

از دلِ تنگت گرفته است

و ببويد بوي گُلي را كه دستي اگر بكِشد

بكِش دستت را

كه مي بَرَند

و مي بُرَّند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

کهن سال

هي چاقوي کند کهن سال!

زير باران اين همه پر

رد گلوي چند پرنده را

پنهان خواهي کرد!؟

تو که تا ابد نمي تواني

تمام کبوتران آن همه پاييز را

دست آموز دانه و دلهوره کني!

به آشپز خانه ات برگرد

هنوز چيزهاي بسياري هست...

به تساوي تقسيم نکرده اند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

قدري کشيده ام

با حروف بزرگ يا كوچك

چه فرق مي كند چه طور بنويسي «درد»؟

قدري كشيده ام

و صدايش را

تو مي كشي؟

مي بخش مي كنم

«يكي ست مال تو!»

نان را كه بخش مي كنم امّا

به تو چيزي نمي رسد

زنجير را كه بين هردويمان . . .

راضي ام هنوز

نيمي براي من كه بخوابم با …

نيمي براي شما تا

با جير جير كهنه ي اين زنجير

سرگرم تر شويد

شب هاي سرد و ساكت هر سال را

و نلرزيد

مثل صدايي كه مي كشيد

و از درد

تا مرد تر شويد!

و يا نا …








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

عريان

اين طور كه ايستاده اي

با دست هاي باز

به مسيح مي ماني

و مي داني

پنهان نمي كنم اين را

كه چه طور

عريان تر از مسيح

به آغوشم كشيدي !

بر صليبي نشسته اي

كه به گردنت انداختند

تمام رنجي را

كه بر دوش مي كشيدي

صليبي

كه تقدير تو اما

نبود و شد

عريان

با تاجي از غرور

و با بازوان باز

به كه مي ماني

ايستاده بر دو راهي تقدير؟

ناگزير

ايستاده

بودا خوابيده در دو چشم يهودا

در دست هاي من

چيزي شبيه قلب تو اما

بگذار

تا تاج خار را

از پيشاني عظيم تو بردارم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

سخن از عشق مي گويم

چو خوشتر کلمه اي يا رب که خلا قش تو باشي

ولي يارب تو مي داني که انسان هاي بي وجدان

چو گرگي صورت انان

براي خون مظلومان

چه در ظاهر چه در پنهان

زهر کاري دريغ وکوتهي

هر گز نمي دارند

پس اين عشق و صداقت را بگو من با چه کس گويم ؟

مگر در سنگ خارا اه اثر دارد ؟

مگر يک فرد نابينا طبيعت را نظر دارد؟

مگر در بين ما عصيانگري هم تيشه اي برنده تر دارد ؟

اگر دارد نبايد ريشه ها را از سر اندازد

بلي انجا که طفلي بهر ناني چشم تر دارد

واو پيراهن کهنهء مال پدر دارد

نبايد عشق را تفسير بنماييم

زنم مهر خموشي بر لب و از عشق بگريزم

خوشا بر حال وي سوزم که ان خود عشق مي باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

چشم هات

چشم هات مثل قشنگ است آبي اش

درياست نه؟

لنز مي زني؟

و چه رنگي بود چشم هاي تو قبلاً

زيباترين تر از حالا بود

در عكس هاي قديمي عينك نمي زدي ؟

قاب كرده ام!

و قبل از اين كه قلب مرا – قابلي نداشت –

من پست كرده ام براي تو

آنجاست؟

قرمز است … رسيده؟

چشمان من ولي

هنوز ميشي كم رنگند

حتّي اگر درست ببيني

دارد به رنگ آبي دريا

لبخند مي زند!

و دلم تند

قرمز تندي كه مي تپد براي تو آن جا

و جاي تو تنگ است در دلم

پر رنگ مي زند

به رنگ چشم هاي كسي

رنگ مي زنم به رنگِ هرچه كه لبخند

يا قسم به هرچه قشنگ است … خورده ام!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

بي آنکه ديده باشمش

بي آن كه ديده با شَمَش

بي آن كه دست هاي مرا گرفته باشد يا . . .

گرفته اي . . . گرمند

خواب ديده ام؟

بي آن كه . . . ديده ام !‌

وا نمود كرده ام اين طور

رؤيا بود هرچه خاطره كرده ام

باور نكن كه آه . . . روزهاي قشنگي بود

شب‌هاي روشنم!

نه اين كه نباشد

هميشه چيزهاي كمي هست

كه من بزرگ كرده ام

و غرق شده ام در چشم هاي كم عمقي

كه كف كفش هايم را هم خيس نمي كرد

دست هاي كوچكي

كه روايت هاي بزرگ كرده ام

حالا

اَبَر روايتي كه تمام‌ آسمان را

ابري كرده است!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

چشم را باز کنيد

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است

حرفهايم ، مثل يک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شماست

که اگر در بگشائيد به رفتار شما ميتابد.

و به آنان گفتم

سنگ آرايش کوهستان نيست

در کف دست زمين گوهر ناپيدايي است

که رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد

و به آنان گفتم هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود

زير بيدي بوديم

برگي از شاخه ي بالاي سرم چيدم ، گفتم :

چشم را باز کنيد، آيتي بهتر از اين ميخواهيد؟...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

بر گور ليلي

آخر گشوده شد ز هم آن پرده هاي راز

آخر مراشناختي اي چشم آشنا

چون سايه ديگر از چه گريزان شوم ز تو

من هستم آن عروس خيالات دير پا

چشم منست اينکه در او خيره مانده اي

ليلي که بود ؟ قصه چشم سياه چيست ؟

در فکر اين مباش که چشمان من چرا

چون چشمهاي وحشي ليلي سياه نيست

در چشمهاي ليلي اگر شب شکفته بود

در چشم من شکفته گل آتشين عشق

لغزيده بر شکوفه لبهاي خامشم

بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق

در بند نقشهاي سرابي و غافلي

برگرد ... اين لبان من اين جام بوسه ها

از دام بوسه راه گريزي اگر که بود

ما خود نمي شديم چنين رام بوسه ها

آري ... چرا نگويمت اي چشم آشنا

من هستم آن عروس خيالات دير پا

من هستم آن زني مه سبک پا نهاده است

بر گور سرد و خامش ليلي بي وفا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

اسمي که سايه ي من نيست

گم و گور كرده ام خود را

و گور خودم را گم . . .

خودم را گم نكرده ام اما

سايه ي من كو ؟

و اين كه صدا مي كنيد

نام كوچك من نيست

نام من آني ست

كه روي گور خودم كندم

و گور خودم را . . .

لطفاً دستمال!

حق داريد

از سرتان باز مي كنيد

درد مي كند مگر سري كه درد نمي كند؟

دنبال يك صداي گم شده مي گردم

نشنيده ايد ؟)

بين اين همه سنگ

چه طور بيابم ؟

و سايه ي خود را . . .

جايي كه يكسره سايه است؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۹/۰۲/۸۶

داستان بي کسي

بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي

قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي

حال از من بشنو اين افسانه را

داسـتان اين دل ديوانـه را

چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت

با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست

ليک با عاشق نشستن عار نيست

کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن

مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن

سوختن در عشق را ازبر شديم

آتشي بوديم و خاکستر شديم

از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست

از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست

آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم

بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم

واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند

بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند

پيش از اين پند نهان دوستان

حال هـم زخم زبان دوستان

خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام

گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام

تا به کي آخر چنين ديوانگي؟

پيلگي بهـتر از اين پروانگي!

گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه

مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه

دل شبي دور از خيالش سر نکرد

گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد

چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم

خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟

بس کشيدم آه از دل بردنش

آه! اگـر آهم بگيرد دامنش

با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم

اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم

دل سپردن دست او ديوانگي ست

آه!غير از من کسي ديوانه نيست

گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است

فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است

نيت اش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغـي فاحش است

يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت

پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت

اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟

وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟

مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود

بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود

يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت

بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت

عاشقي باش كه گويند به دريا زد و رفت !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

کي بود

کي بود که با اشکاي تو يه آسمون ستاره ساخت

کي بود که با نگاه تو، دلش رو عاشقونه باخت

کي بود که با نگاه تو خواب و خيال عشق و ديد

کي بود که واسه تو از همه دنيا دل بريد

نگو کي بود کجايي بود اونکه برات ديونه بود

رو خط به خط زندگيش از عشق تو نشونه بود

من بودم اونکه دلشو ساده پاي تو گذاشت

اونکه واسش بودن تو به غير غم چيزي نداشت

من بودم اونکه دل آخر عشق تو رو خوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

نامه اي به معشوق

زيباي من سلام

من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه

سوخته اند بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند ماه تمام شب را به دنبال

خورشيد مي گردد....

عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم غافل از اينكه

عشق يعني يكرنگي! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از

نگاهت خواندم. چه روز با شكوهي بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم:

باران براي من خورشيد براي تو برف براي من ستاره ها براي تو....

ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به

موهاي سپيدم نگاه كن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام ولي تو كه مي داني

همان برف هايي كه مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند

خورشيد و چشمك ستاره مي ارزيد....

من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم ولي اي كاش مي توانستم

يك بار ديگر دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم كمي شكسته شده ام. براي

اين همه زيبايي نفس كم مي آورم...

اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد. تا آن

موقع من به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زير خاك هم

خواب تو را مي بينم. از اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام

متاسفم! مرا ببخش مجنون خوبي برايت نبودم...

به اميد ديدار ليلاي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

گرد و غبار

مي خواستم

از تو

اي عشق ِ دور دست !

چکامه اي بسرايم

ديدم که

از موج واره ي چشما نــَت

توفنده مي شود

درياي بيکرانه ي اين دل ،

وين زخم ِ کهنه ي دلتنگــــي

ســـــر ‌، باز مي کند

آوَخ ، چه غمگنانه و دلگير است

امسال

حال و هواي ِ سوز ِ زمستان

اينک که من

در حسرت ِ زلالي ِ بارانم

اين قطره هاي تيره و سنگين

تنها

گرد و غبار را

از آسمان ، مي بارند

آري ، مجال ِ سرودن نيست

اينک ، دوات ِ حوصله خالي ست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

گاه مي انديشم

گاه مي انديشم...

خبر مرگ مرا با چه کس مي گويد ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسي مي شنوي... روي تورا

کاشکي مي ديدم...

شانه بالا زدنت را

بي قيد

و تکان دادن دستت که...

مهم نيست زياد

و تکان دادن سر را که

عجب ! عاقبت مرد ؟

افسوس !

کاشکي مي ديدم !

من به خود ميگويم :

چه کسي باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

تنها تر از سکوت منم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

کبوتر

اي دل ز من بريده، ز يادم نمي روي

وي پا ز من کشيده، ز يادم نمي روي

اي رفته از برابر چشمم به کوي غير

اشکم بديده ديده، ز يادم نمي روي

اي ساده دل کبوتر از باز بي خبر

وز دست من پريده، ز يادم نمي روي

آن چشم را به روي چه کس باز مي کني؟

اي آهوي رميده، ز يادم نمي روي

در سايه ي کدام نهالي روم به خواب؟

اي نخل بر رسيده، ز يادم نمي روي

دانم که امشبم به سحرگه نمي رسد

اي جلوه ي سپيده، ز يادم نمي روي

تا خواند اين غزل ز من آن سرو ناز، گفت

اي بيد قد خميده، ز يادم نمي رو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

عشق من به سلامت

و براي نخستين بار آخرين سخن از من بود : برو به جهنم .

دوباره آغازيده ام .

پس به حکم آغازم و به پشتوانه ي آموخته هايم ، به مهر مي خندم و عشق را به

سخره مي گيرم .

عشق را به هرزگي شناختم ، پس خود را نيز ، پس بودنم را نيز .

زين پس از هوس ، معبود جاودانه يي خواهم ساخت و تقدس گناه را پاس خواهم

داشت .

من به زهر عشق آلوده ام .

و درمانم چيزي نيست مگر تطهير جسمم با گناه .

و امروز همه ي نيايش من :

به نام هوس ، شاديم پاينده باد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

همين و بس

بي تو رويايي نيست

اي رويايي ترين آرزوهايم

اي رنگي ترين آرزويم

اي قشنگ ترين پرنده آرزوهاي دور و نزديکم

من تو را براي پرستش قبول کردم

سنگ را پرستش کردم جوابم نداد

به آب التماس کردم دوستم نداشت

تنها در اين دنيا تو بودي

که براي پرستش انتخاب شدي

 تو  و  خدايم

همين و بس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

حرفی از دل

تمام عشق را دیوار پر کرد

و حجم خانه را آواز پر کرد

کسی شوق رهایی را نفهمید

و اندوه جدایی را نفهمید

سکوتی مبهم و دلسرد اینجاست

و باغی دلشکسته سرد اینجاست

به آیینه قسم عشقم هوس نیست

نگاهم آشنای این قفس نیست

تو رفتی شعرهایم مبتلا ماند

تمام اشکهایم سر جدا ماند

تو رفتی غربتی بی انتها ماند

همه فریادهایم بی صدا ماند

چرا فکری به حال ما نکردی

چرا پرواز را معنا نکردی

قفسها از حضورت بی نصیبند

قفسها عشق را هم می فریبند

قفسها نقطه پایان دنیاست

قفسها جای دفن آرزوهاست




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

به همين سادگي

مرتكب خطا شدن به اين معني نيست كه ارج و قرب تو كمتر شده ، معني اش اين

است كه از اشتباهات چيزي ياد مي گيري ، به همين سادگي .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

تمام هستي من

گل زيباي من بر من نظر کن

نگاه گرم تو بس دلنشين است

ببين دستان سرد بي پناهم

تمام هستي من بند اين است

از آن روزي که فهميدم خطايم

دگر صبر و قراري در برم نيست

همه اميد من برگشتن توست

بجز عشقت هوايي در سرم نيست

نمي داني از آن روزي که رفتي

همه روزم چو شب تاريک و تار است

سرم زيرپر افسردگي هاست

حساب دردهايم بي شمار است

همه اميد من بازا که بي تو

چو مرغي بال و پر بشکسته مانم

همه اميد من بخشايش توست

بيا اي مهربان آرام جانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

من تب کردم

دلم مي سوزد براي تمام روياهايي که نيمه تمام ماندند و شاهزاده اي سوار بر اسب

سياه آمد و با شمشير نگاه خود تمام روياهايم را گردن زد.

شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها.

و من تب کردم اما ديگر نه روياي نا تمام و نه دستي براي زدودن خسيسي واهمه

ها....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

محبوب من

بايد با چه زباني حرف بزنم تا جوابي باشد؟

چه کلماتي را رديف کنم تا مقبول واقع شود؟

بايد چگونه سلام کنم تا پاسخ گيرم؟

بايد کجا بجويمت تا پيدايت کنم؟

بايد چگونه باشم تا قبول کني؟

سخت است اين راه و بايد هاي پي در پي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

غريبه ام

غريبه ام - به خدا - هيچ کس کنارم نيست

به ظاهر همه دلخوش - کسي که يارم نيست!

دروغ رنگ حقيقت گرفته - پاييز است!!

و من اميد رسيدن به نوبهارم نيست

هزار مسئله گنگ در درون من است

جهان که يک سر سوزن در اختيارم نيست

چقدر وسوسه ي عاشقانه ها زيباست!

براي من که نتي روي سيم تارم نيست

همين که فکر کنم زنده ام - خودش کافيست

براي ديدن فردا که اعتبارم نيست

به برگ اول عمرم نگاه کردم و بعد...

به اين نتيجه رسيدم که هيچ بارم نيست

و باز ياد تو افتادم - آه حضرت عشق!

تو نيستي - کس ديگر به انتظارم نيست....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

عشق کافي است

عشق هديه اي نمي دهد مگراز گوهر ذات خويش

وهديه اي نمي پذيرد مگراز گوهر ذات خويش

عشق نه مالک است ونه مملوک،

زيرا عشق براي عشق کافي است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

دلم مي خواد

دلم يه نگاه آرووم ميخواد

دلم صداي مهربون ميخواد

دلم يه لبخند ساد و قشنگ مي خواد

دلم يه همزبون مي خواد

دلم يه چشم زيبا مي خواد

دلم يه قلب عاشق مي خواد

دلم يه صورت مي خواد که سيرم کنه

تا هر وقت که بخوام اسيرم کنه

دلم مي خواد که آرووم بگيرم

دلم مي خواد زندگي رو از سر بگيرم

الهي کمکم کن !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

خسته ام

خسته ام

خسته

هيچ چيز مرا تسکين نمي دهد

بي تو خاموش ام

من به دنبال سحري سرگردان مي گردم

تو سخن مي گويي من نمي شنوم

تو سکوت مي کني من فرياد مي زنم

با مني با خود نيستم

و بي تو خود را در نمي يابم

ديگر هيچ چيز نمي خواهد و نمي تواند تسکين ام بدهد

حقيقت بزرگ است و من کوچک ام

با تو بيگانه ام

مرا با خود آشنا کن بيگانه من

مرا با خودت يکي کن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

خدايا

خدايا؛

ذهنم پريشان است،

قلبم بي قراراست،

افكارم شوريده اند ودرمانده ام.

پس رشته زندگي ام را

به دست هاي امن تو مي سپارم

آنگاه توفان مي خوابدوآرامش تو،

حكم فرمامي شود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

چشمه ي فيض

يا رب از رحمت ره، از قيد زحمت کن مرا

فارغ از بيم و اميد و رنج و راحت کن مرا

نيست در راه مَجازم بهره جز نقشي بر آب

کامياب از چشمه ي فيض حقيقت کن مرا

در دل تاريک من، نور تجلّي درفکن

همچو آيينه سرا پا، غرق حيرت کن مرا

گر بسوزاني به جان و دل، سزاوارم و ليک

از ره بخشش طُفيل اهل رحمت کن مرا

گرچه باشد نامه ي من، چون دل کافر سياه

همچو مؤمن رو سفيد اندر قيامت کن مرا

درگه بي اختيارم چون تو در عفو و کَرَم

من گنه گر مي کنم، باري تو رحمت کن مرا

تا که از فخر و شرف بر آسمان سايد سرم

آستان بوس در ِ شاه ولايت کن مرا

رستگار آنگه شوي«گلچين» که گوئي از خلوص

گُمرهم يا رب، به سوي خود هدايت کن مرا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦

انتظارم تا هميشه بي پايان

هزاران سال ديگر ، کسي خواهد آمد که مرا در توهم آرزوهاي ناکامم فرو خواهد برد .

کسي که نخواهم ديدش .

کسي که دير مي آيد .

فريادهايم خاموش گشته و جانم نيز فراموش .

افسوس که آرزوي عشق ، برايم حسرتي جاودانه خواهد گشت .

من همانم که معشوقه هايم مرده اند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۸/۰۲/۸۶

ديگه خسته شدم

ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم

ديگه از شنيدن زنگ صدات خسته شدم

چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ، ولي

انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم

مني که عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود

باورت نميشه از رنگ چشات خسته شدم

اينقدر نگام نکردي که ديگه زد به سرم

از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم

تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي

با کدوم بهونه بنويسم برات ، خسته شدم

انقدر آب و هوا واسم عوض کردي که من

آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم

گفتم اين کار و نکن ، کردي و رفتي و ببين

ديدي آخر از تموم اون کارات خسته شدم

حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه

انقدر عوض شدي که من به جات خسته شدم

شب و روزات مث روز و شباي قديم نبود

از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم

ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم

تو يه بي تفاوتي ، من از فضات خسته شدم

دوس داري بري برو ، دلت مي خواد باشي بمون

من که از تمام حرف و تصميمات خسته شدم

يه روزي غريبه اي ، يه روزي آشنا ، من از

بازي زشت غريب و آشنات خسته شدم

واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي کنم

راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم

من شکايت تو رو به کي کنم ؟ برم کجا؟

به جون خودت قسم ، نه ، به خدات خسته شدم

چقدر ييخشمت من ديگه چيزي ندارم

به خدا از دس اين همه خطات خسته شدم

روزي صد تا غم و غصه توي قلبم ميذاري

منم آدمم ، از اين درد و بلات خسته شدم

انقدر واست مي ميرم ، واسه من تب مي کني ؟

حق دارم ، از اين دل بي اعتنات خسته شدم

کي مي دونه تو پشيمون شدي و نوشتي که

حتي از ديدن عکس و هديه هات خسته شدم

اي خدا ، اينو فقط من و تو و اون مي دونيم

نشونم بده يه جور راه نجات ، خسته شدم

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

مرده ديگه

مرده ديگه در من, خورشيد شهر نگاهت

چون تك درختي پير, نگاهم مونده به راحت

دلم بهم گفته كه قهره با من, دو چشمات

بيهوده پژمرد قلبم مثل گل, تو باغ دستات

چرا نگفتي تو, كه ديگه دوسم نداري

ميخواي تو گلدون قلب من خنجر بكاري

توي آينه چشمام, هنوزم عكس تو پيداست

از بس كه هر روز هي گريه كردم, اشكام يه درياست

بي تو مي ميرم من, يه روزي تو شهر غربت

ميرم دوباره از شهر تو, من با قلبي پر از محنت

ديگه بعد از تو, چون هميشه

من دلم يه گل آتيشه

اما يادت از دل هرگز جدا نميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

باز هم منتظر

باز هم منتظرامدنت مي مانم

هر نفس با غم سبز تو غزل مي خوانم

باز هم اتشت اي عشق قديمي هر روز

مي کشد پنجه به ديوار و در زندانم

پي ديدار و ملاقات تو هرشب تا روز

اشک و خون مي چکد از گستره چشمانم

همه مردم اين شهربه دنبال تواند

من هم از شوق تو اواره و سر گردانم

گرمي عشق نفسگير تو تابستاني است

کشته دست همين گرمي تابستانم

بي توسر سبز تو من بي سر وبي سامانم

کوچه هاي همه شهر پر از رنگ و رياست

باز هم منتظر امدن بارانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

ميدونم تفصير خودمه

اشک من ميون دريا گم شد

دريا هم آروم آروم اشک منو دزديد

لحظه اي چشامو بستم

يه آدمک نگاهمو دزديد

لحظه اي خنديدم

يه ستاره خنده ام رو دزديد

لحظه اي گوش دادم

ماه صدا را از من دزديد

ميدونم تقصير خودمه

که اشک ريختم

براي همه چيز نبايد اشک ريخت

چشمامو بستم

همه جا نبايد چشمارو بست

خنديدم

هر جايي نبايد خنديد

گوش دادم

به همه چيز نبايد گوش داد !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

گل گلدون من

گل گلدون من خسته و تنهاست

غمگين و پريشون کنار در ياست

بيچاره حيوونکي تنهاي تنهاست

منتظر يه قطره درياست

يک نفر پيدا بشه به اون محبت بکنه

با يه مشت آب به اون محبت بکنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

سرزمين دلتنگيهايم

اي تنها مسا فر سرزمين دلتنگيهايم. اي تنها ماواي لحظات من اي تپش اميد در

وسعت بيکرانه غمهايم خالصانه مي پرستم تو را و تنها به خاطر تو نفس مي کشم به

زندگي عشق مي ورزم تا روزي که از قفس تن و دنياي خاکي آزاد شوم و در آغوش

تو را گيرم.

باور کن هم نقس شيرين زبانم تو کسي هستي که ستاره هاي آسمان بي تو

خاموشند و با آمدن تو باز چشمک مي زنند.نمي دانم تو چه هستي ؟ که هر وقت

گريه ام مي کني ابرهاي آسمان از عاطفه و عشق بر من مي بارنند و با خنده تو

احساس مي کنم خورشيد در کنار من است . تا وقتي که غمگيني بزرگترين غصه

هاي عالم به دوش من است. و اشکي به امتداد آسمان دلتنگي سهم من از زندگي

است. من از توفقط بها نه اي مي خواهم براي گريستن.دلم برايت تنگ است. من

براي تو مي نويسم از زندگي از عشق از عاشقي و از دل ديوانه ام.

نگاههاي دلنشين تو دلم را پاک کرد.و از آن لحظه تا کنون در عشقت مي سوزم .قلبم

به ياد تو مي تپد و و نگاهم تو را مي جويد.هنگامي که زندگيم به به شبهاي تيره و تار

شباهت داشت و زماني هنگامي که مرگ را از ديده گانم به خود نزديک مي يافتم

عشق تو در آسمان تيره و ظلماني وجودم طلوع کرد ودر عشق مقدس تو زندگي از

دست يافته ام را يافتم

وجود تو نگاهه تو آغوشه تو هر کدام رشته عمر مرا بدست گرفته و طراوت و شيريني

بر زندگيم بخشيده است

قلب و روح من به آرزوي تو زنده خواهد ماند

امشب غريبا نه در ظلمت و در خلوت تنهايي پيک غم را مي جويم غافل از آن که غم

در من زندگاني مي کند امشب از هر نسيم که مي ورزد تو را مي پرسم و از تو خبر

مي گيرم

عاشقم عاشق ستاره صبح عاشق ابري سرگردان عاشق دانه هاي باران

عاشق هر چه نام توست بر آن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

روزي به تو خواهم گفت

روزي به تو خواهم گفت ازغربتم روزي که با ريزش برگها خزان زندگي من آغاز شد،آن

روز که آفتاب گردان وجودم به سوي خورشيد دلت را آرزو مي کرد .

آن روز که ابرهاي سياه وسفيد سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته بود وباران غم

ازگوشه ي آن به کوير سرد گونه هاي استخوانيم فرو ريخت

آن روزهمه چيزرا در يک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که سيلاب اشک هايمان يکي

گردد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

روز نخست عاشقي

يکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صياد

است که کبوتران را پر مي دهد. و آن باغبان است که گل هاي سرخ را پرپر مي کند.

پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ

است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمي کند، پس آهويش را دريد و تن اش را

به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه مي ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن

آسمان است که عقابان را مي بلعد و آن مرگ است که تن هر سروي را تابوت مي

کند.

پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتي روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.

هزار و يکم بار که عاشق شد، قلبش اسبي بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از

سنگ و غيرت و استخوان.

و عشق آمد در هيئت سواري با سپري و سلاحي بر قلبش نشست و عنانش را

کشيد، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.

سوار گفت: از اين پس زندگي، ميدان است و حريف، خداوند. پس قلبت را بياموز که

عشق کار نازکان نرم نيست

عشق کار پهلوان است، اي پسر

آنگاه تازيانه اي بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقي بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

دنيا را بد ساخته اند

کسي را که دوست داري، تورادوست نمي دارد

کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو

دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند

و اين رنج است

زندگي يعني اين....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

دلاشون آسمونيه

همه اونايي كه دلاشون آسمونيه ،‌ نگاهشون بارونيه ، خنده هاشون بي رياست

گريه هاشون رنگ يه دنيا شبنمه ، به همه چيزهايي كه تمناي درونيشونه برسن

دنياي سبز دوستي ها ، يه دنياي بي خزونه ، اگه باغبون دلامون دريچه ها رو روي

هجوم ترديدها ببنده ، ما براي به ياد هم بودن ، به چند خط نوشته ، يه شاخه گل

مريم ، يه عكس يادگاري وخيلي چيزهاي ديگه نيازي نداريم . براي اين كه من و تو ياد

هم باشيم ، تنها يه خاطره هم ميتونه‌، خاطره ساز دوستي هاي ابديمون باشه

خاطره كوچيكي از همه باهم بودنهامون. حالا ديگه تداوم دوستيمون ، دست

خودمونه، به اين كه چقدرنسبت به هم صادق باشيم ، بي ريا باشيم و با ايمان نمي

دونم كجاي راه دوستي هستم‌، ابتدا يا نيمه راه ، اما هر جا كه باشم ، بذار آينده

دوستيمون رو با اين جمله زلال كنم كه : دوستت دارم ، دوست من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

نوميدي عشقي

در زندگي هرکس همواره اتفاقي وجود دارد که عامل اصلي توقف پيشرفت اوست .

يک ضربه " يک شکست تلخ " يک

نوميدي عشقي " تا حتي پيروزي که درست درکش نمي کنيم مي تواند باعث بزدلي

و عدم پيش رفتن ما شود . جادوگر هنگامي که مي خواهد نيرو هاي نهانش را رشد

بدهد بايد اول خود را از اين نقطه کنترچي رها کند و براي اين کار بايد زندگي اش را

مرور و اين نقطه را کشف کند

اين تصور که عشق خوشبختي مي آورد اختراع مدرني است که در پايان قرن

هفدهم به وجود آمده . از قرن هفدهم به بعد اين اعتقاد را

مردم مي آموزند که عشق تا ابد دوام داشته باشد و ازدواج بهترين مکان براي تحقق

عشق است . در گذشته اين قدر ها نسبت به دوام شور و

عشق خوش بين نبوده اند . داستان رومئو و ژوليت اصلا شاد نيست " يک تراژدي

است . در دهه هاي اخير روز به روز بيشتر از ازدواج توقع دارند که راهي باشد براي

تحقق خويشتن . دروغ و نا شادي در کنار هم رشد کرده است

در ميان شما کيست که صد

گوسفند داشته باشد و يکي از

آن ها گم شود " که آن نود و نه را

در صحرا وا نگذارد و از پي آن

گم شده نرود تا آن را بيابد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

نشان تو

از کوچه پرسيدم نشانت را نمي دانست

آن کفشهاي مهربانت را نمي دانست

رنجيده ام از آسمان ، قطع اميدم کرد

دنباله ي رنگين کمانت را نمي دانست

اينگونه سيب سرخ هم از چشمم افتاده ست

شيريني اش ، طعم لبانت را نمي دانست

قيچي شدم ، بال و پرم را يک به يک چيدم

ســـَمت ِ وسيع ِ آسمانت را نمي دانست

لاي ورقها ، نامه ها ، دفترچه ها گشتم

حتي کتابي داستانت را نمي دانست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

ما و ماه

ماه در اوج آسمان ميرود

و ما در گوشه ايي از شب

همچنان به گفت و گوي دست ها

گوش فرا داده ايم

و در چشم هاي هم يکديگر را ميخوانيم

 و در چشم هاي هم يکديگر را مي بخشيم

و من همه ي دنيا را در چشم هاي او مي بينم

و او همه ي دنيا را در چشم هاي من مي بيند

و ما در چشمهاي هم ساکتيم

و در چشمهاي هم ميشنويم

و در چشم هاي هم يکديگر را مي شناسيم

يکديگر را مي بينيم

و گوش به زمزمه ي لطيف و مهربان دست ها خاموشيم

و ماه در اوج آسمان مي رود .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

شهر عشق

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست نگاه بي قرارم خيره مي ماند يكي هم،

زينهمه نازآفرينان اميدم را به چشمانم نمي خواند

براي چندمين بار از تو گفتم

كه شهر عشق تو پايان ندارد

به يادت هست زخمي بر دلم هست

كه جز لبخند تو درمان ندارد

زلالي تو به رنگ اشك بركه

تو با روح شقايق آشنايي

تو در آيينه سرخ غزل ها

هميشه ابتدا و انتهايي

كنار پنجره تنهاي تنها

ميان هاله اي از غم نشستم

تو آرايشگر چشمان موجي

و من زيباييت را مي پرستم

تو با باراني از جنس نيازم

مرا به ساحل ادراك خواندي

و با زيباترين فانوس دريا

مرا تا قعر دريا ها رساندي

نوروز جشن ميلاد سپيده

به باران يك سبد لبخند دادي

تو دست زرد ياس خسته اي را

به چشم عاشقان پيوند دادي

تمام سرزمين آرزو را

به دنبال گلستان تو گشتم

ميان سقف گيتي را گشودم

پي يك قطره باران تو گشتم

ميان كوچه باغ سبز يادت

ترنم هاي سرخ آرزو بود

و در ايوان چشمت يك پرستو

هميشه با دلم در گفتگو بود

قسم به آه نرم و خيس ساحل

قسم به آرزوي پاك دريا

قسم به ابتداي شعر پرواز

قسم به انتهاي باغ دنيا

تو چون واژه نيلوفري رنگ

ميان دفتر دل ماندگاري

اگر شهر نگاهت فرصتي داشت

به يادم باش در هر روزگاري

گفتمش چاره غم داني چيست؟

گفت: اشک از غم تو مي کاهد

گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت

گريه هم خاطر خوش مي خواهد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

شاخه

شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد

باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد

غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر

با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد

خاك كم آب شده مثل كويري تشنه

شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد

باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

سکوت

من در اين سکوت شب

تنها در خلوت شب

من در اين صداي وارونه ي عشق

من ترانه ها سروده ام

من تنهايم ...

و آهنگ ها و صداها مرا

شاد نمودند

چرا , چرا بدون تو؟!

و صداهاي عشق مرا بال پرواز دادند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

خودت انتخاب كن

تمام آنچه تا به حال در زندگي ات رخ داده يا فرصتي براي رشد و ترقي توست ي

مانعي براي رشد و ترقي ات . خودت انتخاب كن .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

خدايا

خدايا! مرا از خود مران ، مرا به خودم وا مگذار.

خدايا! دلم تنگ است براي هم صحبتي با تو. مرا در خودم غرق مکن. نگذار که در

مرداب خود پرستي ام دست و پا زنم.

خدايا! لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگير. خدايا! طعم عبادت خالصانه

ات را بر من بچشان و بر من نور رحمتت را بيفشان.

خدايا! قلبي ده که جز يادت هيچ چيزخشنودش نکند. خدايا! سري ده که جز فکر تو

در آن نباشد. خدايا! دستي ده که جز فرمان تو نبرد. خدايا! پايي ده که جز به راه تو

نرود. خدايا! زباني ده که جز کلام تو هيچ نگويد. چشمي ده که جز بزرگيت هيچ نبيند.

گوشي ده که جز سخن تو هيچ به جان نگويد.

خدايا! بر من لطفت را بباران. خدايا! اگر گناهان من به اندازه ريگ بيابان باشد ولي

لطف و رحمت تو بيشتر از گناهان من است. مي دانم که مرا بارها و بارها بخشوده

ايي و من بارها و بارها توبه ي خود شکسته ام. اما چه کنم که من بنده ي خطاکارم و

تو خداي خطاپوش. چه کنم که اگر خدايم نبودي هرگز خطا نمي کردم که چون تويي

مهربان، در تمام عالم نيست که از من درگذرد.

خدايا! مرا به حال خود مگذار. مرا در اين نيستيم تنها نگذار. بگذار که هستي ام را در تو

پيدا کنم. بگذار که اين وجود فاني ام را به وجود پاينده تو زنده نگه دارم.

خدايا! مرا از مرحمتت محروم مگردان. مرا با تمام بدي هايم ببخشاي و مرا از وجود پر

مهرت محروم نکن.

خدايا! تو مي داني که من محتاج توام مي داني که جز تو کسي را ندارم مي داني

که هر لحظه به تو نيازمندم، پس دستم را بگير و ياريم ده که تو را فرمان بردار باشم و

تو را به شايستگي بندگي کنم. و هيج وقت هيج وقت تو را از ياد نبرم.

« لطف خدا بيشتر از جرم ماست.»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

بيا آشتي

ميدونستم که بازم تنهام ميزاري

فردا باز گريه و زاري که ميگي دوسم نداري

اگه باز بياي بگي که حالا آشتي آشتي آشتي!

تو تا فردا بکني گريه و زاري من با تو نميشم آشتي!!!

آشتي آشتي آشتي آشتي

اين دلو کحا تو کاشتي؟

زديو خورديو رفتي

بي دردسر نگشتي

حالا باز با ناز و عشوه

بيا آشتي آشتي آشتي!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

باران

با نگاهم آسمان را ناز کردم

زير باران چتر خود را باز کردم

ناگهان آمد به گوشم يک صداي نرم و نازک

گوش دادم جوجه مرغي زير باران ناله مي کرد

بالهايم خيس آب است
 
چشم من دنبال نور آفتاب است

کاش باران بر پر و بالم نبارد

قلب من طاقت ندارد

کاش مي شد مي پريدم در هواي آفتابي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

به تو نياز دارم

چون تو پاره اي از مني

شايد قسمتي از قلب

قسمتي از خيال

قسمتي از کلام

شايد قسمتي از من

شايد ؛ شايد تنها قسمتي از نفس که اگر نباشي نفسي نخواهد بود.

پس باش

تا بي نهايت باش که با تو بي نهايتم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

مرا در حفاظت جراحتم ياري کنيد

انتظار مرا پاياني نيست.

قلب من جراحتش را تازه نگاه داشته است.

ياران من،

با خوشه هاي خاک و

خاطرات خاموش خاکستري مي آيند.

-با هياهو و خستگي-

چشم در چشم نگاه مي کنيم...

و در سکوت رازهايمان را قسمت مي کنيم.

اتاق کوچک من

در انتظار تحمل آواز مي ماند.

از رنگ ديوار ها بوي شعر و موسيقي و دود مي آيد.

من وصيت نامه اي از شاعر برايشان خواندم.

در فصلي گفته بود:

مرا در حفاظت جراحت قلبم ياري کنيد.

براي من

سکوت و موسيقي بخريد

و مرا در مه

کنار درختان تنومند باران خورده

در شمال

بي سنگ نشانه به خاک بسپاريد.

گلهاي حسرت از خاک

شبانه

ناگاه خواهند رست در زمستان

از يارانم، من خواستم

تا به خانه من بيايند

تا خاطراتشان

در زيرسيگاري و چوب ها جاودان شود.

گفتم

خانه با خاطرشان در سکوت آواز مي خواند

من آوازم را در ضيافت شامي

برايشان خواندم.

ياران من جنازه هايشان را در رنگ موسيقي و آواز من تشعيع کردند.

زير سيگاري ها چند بار خالي کرديم.

آواز من

در چوب ساز

در سه تار ماند.

هنگام خداحافظي

من مرده بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

لالايي بي لالايي

ديگه براش نمي خونم ، لالايي بي لالايي

انگار راحت تر مي خوابه با نغمه ي جدايي

آي پونه ها ، اقاقيا ، شقايقاي خسته

كبوترا ، قناريا ، جغداي دل شكسته

قصه ي كهنه ي شما آخر اونو نخوابوند

ترس از لولو مرده ديگه پشت دراي بسته

ديگه براش نمي خونم ، لالايي بي لالايي

انگار راخت تر مي خوابه با نغمه ي جدايي

باروناي ريز و درشت و عاشق بهاري

ماه لطيف و نقره اي ، عكساي يادگاري

آسمون خم شده از غصه ي دور دريا

شباي يلداي پر از هق هق و بي قراري

ديگه براش نمي خونم ، لالايي بي لالايي

انگار راخت تر مي خوابه با نغمه ي جدايي

روز و شباي رد شده ، چه قدر ازش شنيديد

چه لحظه هايي كه اونو تو پيچ كوچه ديديد

وقتي كه چشماشو مي بست ترنه ته مي كشيد

چه قدر براي خواب اون بي موقع ته كشيديد

ديگه براش نمي خونم ، لالايي بي لالايي

انگار راخت تر مي خوابه با نغمه ي جدايي

آدمگاي آرزو ، ماهياي خاطره

ديگه صدايي نمي ياد از شيشه ي پنجره

ديگه كسي نيس كه باش هزار و يك شب بگم

رفت اوني كه از اولم همش قرار بود بره

ديگه براش نمي خونم ، لالايي بي لالايي

انگار راخت تر مي خوابه با نغمه ي جدايي

برف سفيد پشت بوم بي چراغ خونه

دو بيتياي بي پناه خيلي عاشقونه

ديديد با چه يقيني دائم زير لب مي گفتم

محاله اون تا آخرش كنار من بمونه

ديگه براش نمي خونم ، لالايي بي لالايي

انگار راخت تر مي خوابه با نغمه ي جدايي

پروانه ها بسوزيد و دور چراغ بگرديد

شما ديگه رو حرفتون باشيد و برنگرديد

يه كار كنيد تو قصه هاي بچه هاي فردا

نگن شما با آبروي شمعا بازي كرديد

ديگه براش نمي خونم ، لالايي بي لالايي

انگار راخت تر مي خوابه با نغمه ي جدايي

تمام شبها شاهدم ، چيزي براش كم نبود

قصه هاي تكراري تو هيچ جاي حرفم نبود

ستاره ها خوب مي دونستن كه براش مي ميرم

اندازه ي من كسي عاشقش تو عالم نبود

ديگه براش نمي خونم ، لالايي بي لالايي

انگار راخت تر مي خوابه با نغمه ي جدايي

از بس نوشتم آخرش آروم و بي خبر ، رفت

نمي دونم همين جاهاس يا عاقبت سفر رفت

يه چيزي رو خوب مي دونم اينكه تمام شعرام

پاي چشاي روشنش بي بدرقه ، هدر رفت

ديگه براش نمي خونم ، لالايي بي لالايي

انگار راخت تر مي خوابه با نغمه ي جدايي

لالاييا مال اوناس كه عاشقن ، دل دارن

شب و مي خوان ، با روزو با شلوغي مشكل دارن

كسايي كه هر چي كه قلبشون بگه گوش مي دن

واسه شراب خاطره ، كوزه اي از گل دارن

ديگه براش نمي خونم ، لالايي بي لالايي

انگار راخت تر مي خوابه با نغمه ي جدايي

ديگه شباي باروني ، چشم من ابري تيره

با عكس اون شايد يه ساعتي خوابم مي بره

منتظرهيچ كس نيستم تا يه روزي بياد

با دستاش آروم بزنه به شيشه ي پنجره

ديگه براش نمي خونم ، لالايي بي لالايي

انگار راخت تر مي خوابه با نغمه ي جدايي

ته دلم همش مي گم اگه بياد محشره

دلم با عشقش همه ي ناز اونو مي خره

من نگران چشماي روشنشم يه عالم

يعني شبا بي لالايي راحت خوابش مي بره ؟

من حرفمو پس مي گيرم باز مي خونم لالايي

اگه بياد و نزنه ، باز ساز بي وفايي

انقدر مي خونم تا واسه هميشه يادش بره

رها شدن ، كنار من نبودن و جدايي

لالالالايي شباي ساكت و پر ستاره

كاش كسي پيدا شه ازش برام خبر بياره

آرزومه يه شب بياد و با نگاهش بگه

كسي رو جز من توي اين دنياي بد نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

رفتي

رفتي ولي نرفتي از ياد و از دل من

ماندي ولي نماندي روشن به محفل من

خواهي ولي نخواهي باشي تو ساحل من

جويي ولي نجويي اين جان بي دل من

گفتي ولي نگفتي با قلب غافل من

خواندي ولي نخواندي ايت مقابل من

گيري ولي نگيري سختي زمشکل من

بودي ولي نبودي اگه تو از دل من

چيدي ولي نچيدي خاري تو از دل من

آري , ولي نياري شادي به منزل من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

چشم تازه اي بياور

براي چشمهاي منتظرم

چشم  تازه اي بياور

ويک دل

از جنس خود روزگار

براي سينه ام

به قول چشمهايت

من مطرود کهنگي ام

از التهاب ديرينه ام  خبر داري

من برگ برگ مي ريزم

از قهر هاي بي بهانه تو

يک برگم بيشتر نمانده

من بيقرار توام وتو... هيچ

به حرف تو رسيده ام

 باز حق با تو بود

-دنيا جاي عشق نيست

يک سوال کوتاه

کي بهم ميرسيم؟!!!

شايد در نقطه هيچ ..

آري در نقطه هيچ ...

در انزواي خواهش من

در ترديد عاقلانه تو

شکي نيست تو عاقلتري

يک خواهش کوچک دارم

دستهاي خشکيده ام را

به اره نکش

شايد اين بار

ازبطن امروز

متولد شوم

شايد...

آري شايد...

اشکهايم شهادت مي خواهند!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

برگرد

برگرد بي تو بغض فضا وا نمي شود

يک شاخه ياس عاطفه پيدا نمي شود

در صفحه دلم تو نوشتي صبور باش

قلبم غبار دارد و معنا نمي شود

بي تو شکست و پنجره رو به آسمان

غم در حريم آبي دل جا نمي شود

درياي تو پناه نگاه شکسته است

هر دل که مثل قلب تو دريا نمي شود

مي خواستم بچينم از آن سوي دل گلي

اما بدون تو که گلي وا نميشود

درديست انتظار که درمان آن تويي

اين درد تلخ بي تو مداوا نمي شود

زيباترين گلي که پسنديده ام تويي

گل مثل چشمهاي تو زيبا نمي شود

بي تو شکسته شد غزل آشناييم

شبنم گل نگاه مرا باز شسته است

دل در کنار ياد تو تنها نمي شود

گلدان ياس بي تو شکست و غريب شد

گلدان بدون عشق شکوفا نمي شود

باران کوير روح مرا مي برد به اوج

اما دلم بدون تو شيدا نمي شود

رفتي و بي تو نام شکفتن غريب شد

ديگر طلوع مهر هويدا نمي شود

 روياي من هميشه به ياد تو سبز بود

رفتي و حرفي از غم رويا نمي شود

رفتي و دل ميان گلستان غريب ماند

ديگر بهار محو تماشا نمي شود

يک قاصدک کنار من آمد کمي نشست

گفتم که صبح اين شب يلدا نمي شود

دل هاي منتظر همه تقديم چشم تو

امروز بي حضور تو فردا نمي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

براش بنويس

براش بنويس دوستت دارم آخه ميدوني.آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفها شونو از

ياد ميبرن ولي يه نوشته ، به اين سادگيها پاک شدني نيست.اگرچه پاره کردن يک

کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره...ولي بنويس...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

بخواب آروم

لالا لالا همه در خواب نازن

ديگه چيزي ندارن تا ببازن

بخواب آروم ،نه اينکه وقت خوابه

بخواب اي گل که بيداري عذابه وُ عذابه

نترس از دست بي قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنيا

بخواب آروم گلِ گلدونِ خونه

که بيرون تا بخواي نامهربونه

لالا لالا که قلبم زيرو روُ شد

که دست عاشقم پيش تو روُ شد

که بازم اين دلم ديوونگي کرد

که اين ديوونه با عشق زندگي کرد

بخواب اي گل الهي دَر نموُني

نگيره بغضت از نامهرَبوني

بخواب جُونم که درهارو ببندم

نخواي از من که با گريه بخندم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

باز هم دل

تازه داره شب ميشه و من هنوز آرام نشدم نمي دانم كه چرا امروز ديگه مثل روزاي

قبل شاداب و سر حال نيستم نمي دانم كه چرا باز دلم هواي ديگري دارد و چرا به

همين چيزي كه دارد قانع نمي شود بخدا ديگه ازدست اين دل مي خوام گريه كنم و

سر به بيابون بذارم.

آخه خيلي داره بهونه گيري مي كنه همش بهش مي گم اي دل تو بايد منو تو راه

رسيدن به كمال همراهي كني و لي اون حرف خودشو مي زنه و ميگه: «نه» . من

ميخوام بدونم كه چرا اين دل من يهو اين قدر عوض شده و داره از راه اصلي خوش

دور مي شه . آره من فقط مي خوام جواب اين سوال رو پيدا كنم و بفهمم راز دل من

چيه.

تازه دارم مي فهمم كه چرادلم سر به راه نيست، تازه مي فهمم كه چرا اين دل من از

راه بدَر شده و ديگه از من حرف شنوي نداره، آره اين دل من عاشق شده، عاشق يه

كسي شده كه اون رو هيچ وقت نديده ولي تا بخواي لمسش كرده، هميشه با اون

بوده و من فكر مي كردم كه دل با منه، نگو كه دل من عاشق شده.

مي دوني عاشق كي شده؟

من خودم تازه فهميدم، اون عاشق خدا شده، مي دوني از كجا فهميدم، آخه يه چند

وقتي هستش كه دلم هر روز خودشو بي مقدمه به ياد خدا مي ندازه، آره من تازه

فهميدم كه اين دل بيچاره من عاشق خدا شده، از اين به بعد من بايد به دلم غبطه

بخورم كه اون عاشق خدا شده و من عاشق يه عشق زميني، عشق اون ماندني و

عشق من رفتني، عشق اون حقيقي و عشق من كاذب، عشق او مردم پسند و

عشق من ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

يک غزل

تو مي رسي و غمي پنهان هميشه پشت سرت جاري

هميشه طرح قدم هايت شبيه روز عزاداري

تو مي نشيني و بين ما نشسته پيکر مغمومي

غريب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاري

شبيه جنگل انبوهي که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگيزي... گواهت اين غم تاتاري

بيا و گريه نکن در خود که شانه هاي زمين خيسند

مرا تحمل باران نيست؛ تو را شهامت خودداري

همين که چشم خدا باز است به روي هرچه که پيش آيد

ببين چه مرهم  شيرينيست  براي سختي و دشواري!!

کمي پرنده اگر باشي در آسمان دلم هستي

رفيق ماهي و مهتابي؛عزيز سرو وسپيداري...

چقدر منتظرت بودم !ببينمت کمي آسوده...

دوباره آمده اي اما؛ همان هميشه عزاداري!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

نفرين تنهايي

من آهسته مي‌گريم!

دلم آغشته از نفرين تنهايي است

ميان كوچه‌هاي سرد رسوايي،

سراب جوي را از ماه مي‌جويم

به دنبال محبت از پي آن رهگذر،

آن سايه تاريك

براي ديدن خورشيد خوشبختي

براي با تو بودن

تلاقي نگاهت را چشيدن

براي با تو بودن

با تو بودن!

عجب روياي زيبايي

عجب انديشه و فكر محالي!

من ديوانه مي‌گريم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

تماما درديم

پر اندوه پر از اه تماما درديم

ما شکسته تر از انيم که حس ميکرديم

ما به جرم متولد شدن در پاييز

مثل تن پوش خيابان زرديم

مثل دستان ترک خورده دايم در برف

مثل سوزنده ترين فصل زمستان سرديم

مردم پس کوچه ببخشيد اگر خدمتتان

يک بغل صحبت سرمازده مي اورديم

اي خورشيداگر چه تنمان يخ زده است

پا برهنه به تن داغ تو بر ميگرديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

مرا به ياد خواهي آورد

مرا به ياد خواهي آورد

آنچنان که باران  غبار را از سنگ قبر کهنه اي ميشويد 

تا نام فراموش شده اي بدرخشد

از پس سالها :

مرا به ياد خواهي آورد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

مرا ببخش

مرا ببخش اگر مهربان نميمانم

اگر که قدر حضور تو را نميدانم

مرا ببخش اگر مثل کودکيهام

براي خويش تو را قهرمان نميسازم

مراببخش و برايم دعا کن و بگذار

به دوش جاده تقدير , توشه سفرم

مرا به غربت اندوه جاده ها بسپار

نگو که از سر تقصير تو نمي گذرم

دلم براي تو تنگ است , چاره اما چيست؟

من از تصور ويراني تو , ويرانم

علاج درد درونم گريز بود گريز

به من نگو چرا نزد تو نمي مانم

بدان هميشه غمي ريشه داده در خونم

براي دشت جنون من هميشه مجنونم

اگر که ميگذرم از کنار خاطره ات

از اين عبور بدان تا هميشه دلخونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

کشتنم واست حلاله

عاشقي يه اتفاقه ، زندگي شايد يه قانون

لا زمه از هم برنجن گاهي هم ليلي و مجنون

انقدر دوستت دارم که کشتنم واست حلاله

موندنت يه آرزوي نقره اي ولي محاله

من زمينيم ولي تو مال اوج آسموني

منت چشاتو دارم اگه که پيشم بموني

حرف آخر اگه يک روز دوتا قسمت بشه دنيا

يه طرف تمام مردم . يه طرف فقط تو زيبا

چه قبولم کني و چه بگي که نمي پذيرم

آنقدر ديونتم که بازم واست مي ميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

ديگر چه گويم از دل

خون مي چکد زشعرم از مکتب گلويم

با حنجري شکسته در حال گفتگويم

احساس را نشاندند در خاک غربت اينجا

احساس را شکستند اينبار رو به رويم

در ازدحام وحشت نامردي و ظلالت

کشتند تا ببينم گفتند تا نگويم

فرياد عنقريب است

اينجا غزل غريب است

ديگر چه گويم از دل

بردند آبرويم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

دوست گمگشته

نمي دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامين بام گشوده در

غبار نشسته که واژه ها براي ياري ام راه را گم کرده اند

تنها ميدانم در اين گم گشتگي بايد از تو بنويسم.

عزيز ترينم! قلبم را فرش زير پايت مي کنم و نور چشمانم

را فانوس درياي مهربانيت. دوست گمگشته و سنگ صبور روزهاي تنهاييم .

تمام شکوفه هاي سيب و غنچه هاي ياس و مريم و مينا را

با گلابي از اشک چشمانم نثار قدم هاي بهاري تو ميکنم

و همراه دعاي خيرم بدرقه ي راهي که در پيش گرفته اي

اما نمي توانم به روزهايي که هنوز زمانه لحظه هاي با تو

بودن را شکار نکرده بود نينديشم و به روزهايي که روي

نيمکتهاي سنگي خاطره چراغي از مهرباني مي افروختيم

و خاطره هاي خوش را با هم بودن را در آلبوم خيال خويش

حک مي کرديم. ولي با همه ي اندوه فاصله گرفتن از تو

بسيار خوشحالم که به آرزوي خويش رسيدي ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

اين سمت يا آن سو

اين سمت يا آن سو

فرقي نمي کند !

انسان به سليه درخت عادت مي کند

به آتش نه.

اما

آنقدرها هم که گمان مي کني بد نيست

بد نيست گاهي هم جيب هايت پاره باشد

پله هاي آسمان خراش ها را فراموش کني

بنشيني کنار خيابان و

از پله هاي خودت پايين بروي

پله

پله

پله

آن قدر که مي بيني

کساني نشسته اند

بعضي ها گريه مي کنند

بعضي ها آواز مي خوانند و.....

ناگهان کسي را مي بيني

که مي شناسي اش

اما ....

شايد هم نمي شناسي اش

اما....

اين لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر ديگر برندار:

در بهشت گاهي

در جهنم هميشه

به خدا مي رسي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

اعتماد

وقتي دستانم از اعتماد تهي است

چه فرقي مي کند

که بگويم

اينجا زمستان است يا بهار .

اينجا سرد است

از تکرار ِ نبودن اعتماد .

وقتي گوشهايم ايمان نمي اورند به کلام

بيهوده ، برايم واژه هاي دلفريب ميچيني

من از گور بي اعتمادي برخاسته ام

دشتهاي اعتماد در سيلاب دروغ و خيانت

مرده اند .

وقتي نگاهم لبريز ِ وحشت مي شود

از نگاهت ، مي دزدمشان ...

نگاهم که مي کني ،

فرهنگ لغات ميشود يک کلمه "عبث " .

اينجا تداوم خالي بودن از اعتماد است .

سرد است .

باور کن،

بر هيچ از واژه ها جمله مي بافي .

چرخهاي اعتماد

دير زمانيست که ديگر نمي چرخند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۵/۰۲/۸۶

بعضي ها (۴)

بعضي ها سلام

بعضي ها اميدوارم حال بعضي ها خوب باشه و خوش و سرحال باشيد

بعضي ها راستي

چرا ما آدما حتما بايد همه چيزو تجربه کنيم تا باور کنيم

چرا وقتي يکي که يه راهي رو رفته ميگه نرو اشتباهه قبول نميکنيم

چرا تا خودمون کلمون به سنگ نخوره باور نمي کنيم

چرا آدم نميخواد از تجربه ديگران استفاده کنه

چرا بايد خودمون همه چيزو تجربه کنيم

چرا ازاين غرور لعنتي يه ذره کم نمي کنيم تا بتونيم

چرا اين غرور بي جا اجازه نميده ما چيز درستو انتخاب کنيم

چرا اين غرور بعضي وقتا نمي ذاره به حرف دل گوش کنيم

چرا اين غرور نمي ذاره بعضي وقتا يه کلمه دوست دارم بگيم

چرا اين غرور فکر ميکنه با گفتن يه کلمه دوست دارم خودتو کوچيک کردي

چرا فکر ميکنيم يه کلمه دوست دارم آدمو ذليل ميکنه

چرا به اين فکر نميکنيم که همين کله دوست دارم مي تونه جه کارايي بکنه

چرا به اين فکر نميکنيم که يه کلمه دوست دارم مي تونه يه دلو به دست بياره

چرا فکر به اين فکر نميکنيم يه کلمه دوست دارم مي تونه يه دل شکسته رو آروم کنه

چرا ما آدما با اين غرور لعنتي زندگي مي کنيم

چرا اصلا اين تو وجود ما هست

چرا چرا چرا ؟

تا به حال فکر کرديد که چقدر ضربه از جانب اين غرور بي جا به آدم وارد شده

چرا بايد ما هميشه اسير باشيم

چرا ما بايد نتونيم به اين چيزا غلبه کنيم

چرا اين آدم ضعيف که هيچ چيزي نمي دونه بوسيله اين غرور فکر ميکنه حاکم

دنياست

چرا ما آدما درباره همديگه نمي تونيم درست فکر کنيم

چرا ما آدما نمي تونيم درباره يکديگه درست قضاوت کنيم

چرا ما آدما نمي تونيم وقتي کسي رو مي بينيم فوري از روي قيافه و طرز لباس

پوشيدن اون فرد قضاوت نکنيم

چرا ما آدما به صورت هميديگه توجه داريم

چرا ما آدما به سيرت همديگه نگاه نمي کنيم . راستي

چرا صورت مهمتر از سيرت شده

چرا درون افراد ديگه برا کسي مهم نيست

چرا لباس پوشين نشانه شخصيت شده

چرا طرز حرف زدن مهمتر از محتواي حرف زدن شده

چرا ما آدما نمي تونيم درباره افراد پيش داوري نکنيم

چرا ما آدما نمي تونيم بدون ذهنيت قبلي از کسي در صورتي که اونو نمي شناسيم

باهاش حرف بزنيم

چرا ما وقتي يکي بهمون ميگه دوست دارم باور نمي کنيم

چرا وقتي کسي دوسمون داره همش ميخواييم اونو امتحان کنيم

چرا نمي تونيم دوست داشتنو بدون امتحان باور کنيم

چرا عاقبت همه اين امتحان هاي دوست داشتنا مردوديه

چرا دوست داشتن بدون امتحان باور کردني نيست

چرا

چرا

چرا .......

چرا و هزار تا چراي ديگه که تو مخمه و ديگه نمي تونم بگم بقيه چرا ها باشه براي

بعدا

چرا بايد آخر هر متن بگم خدا حافظ

اينم يه چراي ديگه از يه دوست عزيز که خيلي دوسش دارم

داشتم فراموشت ميکردم اما باز دوباره ديدمت نو غمها غوطه ور شدم

چرا داشتم فراموشت ميکردم اما تا صدات رسيد به گوش من شکستم بي صدا

چرا داشتي مي رفتي از خيال من خزوني بود بهار من ديدم تو رو خزونم جون گرفت

اين قلب سرد و ساکتم دوباره با نگاه گرم و بي ريا و عاشقت زبون گرفت

چرا دوباره اومدي صدا رو جون دادي گل بهارو زخم دل دوباره تازه شد

شوق نگاه خستمو دوباره دوختي آخر ستاره حسرتم بي اندازه شد

يا راحتم کن و واسه هميشه اين دلو بکن زريشه از خيال سرد من برو

يا باغبون شو و بهارو باز نشون بده گلارو تو وجود خسته ام برو

چرا دوباره اومدي صدا رو جون دادي گل بهاروزخم دل دوباره تازه شد

شوق نگاه خستمو دوباره دوختي آخر ستاره حسرتم بي اندازه شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

ببين روي زخمم نمک ميزنند

ببين روي زخمم نمک ميزنند

کساني که حرف از کمک ميزنند

من از بي کسي ناله سر ميدهم

برايم فقط ني لبک ميزنند

و چون همصدا با سکوتم چرا

به تنهايي ام ناخنک ميزنند

و با يک تلنگر به آيينه ها

بهاي صداقت محک ميزنند

فقط يک غزل حاصل شعر من

همين کودکم را کتک ميزنند

و يا در کلاس الفباي دل

غرورم به چوب فلک ميزنند

ببين عاقبت سهم من يک شکست

هميشه درآخر کلک ميزنند

تلمبار فرياد در گلو

دريغا که آخر کپک ميزنند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

حرفش را نرن

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

ابتداي يک پريشاني است حرفش را نزن

آرزو داريکه ديگر بر نگردم پيش تو

راهمان با اين که طولانيست حرفش را نزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا

دل شکستن کار آسانيست حرفش را نزن

خورده اي سوگند روزي عهد مارا بشکني

اين شکستن نا مسلمانيست حرفش را نرن

حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج تو ام

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نرن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

بيش از اين وقتتان را نميگيرم

باز هم با سلام!حال شما!نامه ي من دوباره طولانيست

مينويسم اگرچه ميدانم خط به خط نامه ام پريشانيست

روزهاي قشنگ و خوبي را آرزو ميکنم براي شما

گر چه من حدس مي زنم آنجا کوچه هاي شما چراغانيست

گر چه من حدس ميزنم آنجا خانه هاي قشنگ و خوب شما

بر خلاف سکوت خانه ي ما غرق در شور و شوق مهمانيست

تا ز يادم نرفته بنويسم دير گاهيست از تطاول باد

خانه ي خاطرات کودکي ام مثل يک برج رو به ويرانيست

چند وقت است مثل آن ايام ديگر از حال من نمي پرسيد

آه از ياد برده ايد انگار يک پرنده هنوز زندانيست

بيش از اين وقتتان نمي گيرم حال و روز مرا که مي دانيد

دستهايم شکسته و بسته چشمهايم پر از پشيمانيست

خسته ام از نوشتن و گفتن خسته ام از هنوز از هر روز

نامه را پاره مي کنم اما آه! امشب چقدر طولانيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

ميدونم برنميگردي اما...

گريه كن دلت سبك شه

اگه دل مونده تو سينه

سرت رو بذار رو شونه م

تنها پيشكشم همينه

بذار اين شونه ي نمناك

تكيه گاه گريه باشه

بذار اين خسته بيفته

تا شايد دوباره پاشه

زير بارون نگاهت

غسل تعميد ترانه س

ميري اما ميگي بر مي گردي

برو! من اينجا مي مونم

چش براهتم هميشه

مي دونم كه بر نمي گردي اما

قصه مون تموم نميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

من با تو هرگز

سلام اي بي وفا ،‌ اي بي ترحم

سلام اي خنجر حرفاي مردم

سلام اي آشنا با رنگ خونم

سلام اي دشمن زيباي جونم

بازم نامه مي دم با سطر قرمز

آخه اين بار شده من با تو هرگز

نمي خوام حالتو حتي بدونم

تعجب مي کني آره همونم

هموني که زموني قلبشو باخت

همون که از تو يک بت ،‌ يک خدا ساخت

هموني که برات هر لحظه مي مرد

که ذکر نامتو بي جون نمي برد

همونم که مي گفتم نازنينم

بميرم اما اشکاتو نبينم

همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود

اگه زانو نمي زد غم باهاش بود

حالا آروم نشستم روي زانوم

ولي ديگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم

تعجب مي کني آره عجيبه

مي خوام دور شم ازت خيلي غريبه

خيال کردي هميشه زير پاتم ؟

با اين نامرديات بازم باهاتم ؟

برات کافي نبود حتي جوونيم

تموم شد آره گم شد مهربونيم

ديگه هر چي کشيدم بسه دختر

نمي بينيم همو اين خوبه ،‌ بهتره

ديگه بسه برام هر چي کشيدم

فريبي بود که من از تو نديدم ؟

دروغي هست نگفته مونده باشه ؟

کسي هست تو خيال تو نباشه ؟

عجب حتي دريغ از يک محبت

دريغ از يک سر سوزن صداقت

دريغ از يک نگاه عاشقونه

دريغ از يک سلام بي بهونه

نه نفرينت چرا ، اين رسم ما نيست

 اگر چه اين چيزا درد شما نيست

گل بيتا چرا اخمات توهم شد؟

چيه توهين به ذات محترم شد ؟

ديگه کوتاه کنم با يک خدافظ

که عشق ما رسيد به سد هرگز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

مرده ام

آنقدرها مرده ام که بيفتم از چشمهات

که له شوم زير قدمهات

آهسته آهسته که مي آيي

بوي خاک باران خورده مي آيد

تا دستهات

شانه هايم تکان مي خورد

تا گر گرفته جنازه ام

زير بارش يکريز پروانه هات دفن مي شدم

زني کل مي کشد روسري هاي سياه در باد را

دستهاي به سمت آسمان بالا

که هنوز عاشق آوازهات

دريا را با من قدم مي زني؟

چهار گوشه ي سهم من امشب ماه ندارد

با کمان ابروهات وخيل زخمها که مي زني

فاتحه بر لب / داغ استکانها / وداغ بوسه هات بر دل

پيشاني نوشتم را بر اين سنگ حک کنيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

خيلي سخته

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري

صبح بلند شي و ببيني که ديگه دوسش نداري

خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي

بي وفا شه اون کسي که جونتو واسش گذاشتي

خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
 
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا

خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
 
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه

خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه

نکنه چيزي که ريختي پاي عشق اون حروم شه

خيلي سخته اون که مي گفت واسه چشات مي ميره
 
بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره

خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه

نکنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه

تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
 
خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي کال رو چيدن
 
بخدا کم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
 
خيلي سخته که دلي رو با نگات دزديده باشي
 
وسط راه اما از عشق يه کمي ترسيده باشي

خيلي سخته که بدونه واسه چيزي نگراني

از خودت مي پرسي يعني مي شه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي

اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه

بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اون رو ببينه

خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي

کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي

خيلي سخته که ببيني کسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه

خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون

اگه چتر نداشته باشي توي دستا هردوتاشون
 
خيلي سخته تا هميشه پاي وعده ها نشستن
 
چقدر قشنگه اما واسه ي کسي شکستن
 
خيلي سخته واسه ي اون بشکنه يه روز غرورت

اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه ي اون بشه عادت

ديگه بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
 
خيلي سخته چشماي تو واسه ي اون کسي خيسه
 
که پيام داده يه عمر واسه تو نمي نويسه
 
خيلي سخته که دل تو نکنه قصد تلافي
 
تا که بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونکه ديروز تو واسش يه رويا بودي

از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يک شب واسه چيدن ستاره

ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

حديث من و تو

حديث من و تو ما شدني نيست

آزار مكن قفل دلم واشدني نيست

تنديس تمناي تو پيدا شدني نيست

گنجينهِ لطف تو بزرگ است بزرگ است

درپيكرهِ كوچك من جاشدني نيست

راه كه فرا روست دو تا  خط موازي است

يعني كه حديث من وتو ما شدني نيست

توصيف مكن ازخط و خالم مفريبم

پروانهِ پرسوخته زيبا شدني نيست

بي خود مده اميد بلندم به بهاران

سروي كه كمربُرشده  بالا شدني نيست

شايد تو مسيحا شده اي ليك مزن دم

دردي كه دلم راست، مداوا شدني نيست

كمرنگ ترين واژهِ ديوان حياتم

درخط كج و ريز كه خوانا شدني نيست

بگذار كه ناخوانده و بيگانه بميرد

اين واژ آه ِ نفرين شده معنا شدني نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

بخاطر مهربانيهايت

نمي داني که چقدر دوستت دارم بخاطر مهربانيهايت بخاطر يکرنگيت .تو رامي ستايم

اي بهترين پديده زندگيم؛ تو را از صميم قلب دوست دارم. آبان من شايد نداني که تنها

تکيه گاهم تويي براي تحمل رنجها و سختي ها ،بدان که بي تو هيچم و با تو پر از

عشق ، اي عشق زيباي من زندگي در تو معني دارد با تو رنگ دارد با تو که تنها

انديشه ذهنم هستي با تو که تمام من در تو خلاصه مي شود با تو که تمام زندگيم به

تو پيوند مي خورد به تو که سرشار از صداقت و مهرباني هستي  با تو به آرامش

خواهم رسيد اگر دستانت را بر روي قلب عاشقم بگذاري که بفهمي چه تپشي و چه

اشتياقي به تو دارد مي خواهم چند ساعتي کنار تو باشم تا دوباره براي زندگي جان

تازه ايي بگيرم مي خواهم در آغوشت چشمهايم را به چشمهايت بدوزم تا بعد از اين

همه نا آرامي ها دوباره آرام بگيرم . مي خواهم هميشه در کنار تو باشم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

يک دنيا عشق

مي خواهم يک دنيا  به تو عشق بورزم  مي خواهم عاشقت باشم اين بهترين حس

دنياست تو تنها نياز من تنها آرزوي من و تنها عشق من هستي  . بهترين لحظات

عمرم در کنار تو بودن است وقتي که نيستي مي خواهم بداني که آنقدر به تو

وفادارم که هيچگاه در چشمهاي ديگري خيره نخواهم شد آنچنان دوستت خواهم

داشت که تو مي خواهي وقتي که نيستي براي وفاداريت بيشتر عاشقت خواهم بود

در انتظار تو  آنقدر با اطمينان به افق خواهم نگريست که هيچ عاشق منتظري نگاه

نکرده است آنچنان به تو اعتماد خواهم کرد که لايق آن تنها تويي تنها تو بهترين

من.منتظر مي مانم  تا توبيايي و آنگاه  که تو بيايي؛آه وقتي که تو مي آيي...اوج

خوشبختي است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

وصيت نامه

مايلم روزي که ميميرم مرا در تابوت  سياهي بگذارند تا همه بدانند در تاريکي به سر م

بردم

دستهايم را بيرون  از تابوت بگذاريد تا همه بدانند دست خالي از دنيا رفته ام 

عکس هاي عزيزم را بالاي سرم بگذاريد تا همه بدانند به انچه ميخواستم برسم 

نرسيدم

چشم هايم را باز بگذاريد که همه بدانند چشم انتظار بودم

و تکه يخي بالاي سرم بگذاريد که به جاي مادرم وقت غروب برايم اشک بريزد

روي سنگ قبرم چيزي ننويسيد که همه فراموش کنند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

رفاقت با تو

رفاقت با تو

رفاقت با بادبادکي کاغذيست

رفاقت با باد دريا و سرگيجه

با تو هرگز حس نکرده ام

با چيزي ثابت مواجه ام

از ابري به ابر ديگر غلتيده ام،

چون کودکي نقاشي شده بر سقف کليسا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

حفاري وجود

مثل زمين كه وقتي آنرا مي كاوي به آب مير سي در اعماق قلبت به سكوت

خواهي رسيد..براي رسيدن به آب زلال ناچاري آشغالها وقلوه سنگها را كنار

بزني و براي آنكه به سكوت برسي بايد همهمه ذهن را كنار بگذاري .تو وقتي

خدا را ملاقات خواهي كرد كه به ژرفاي سكوت برسي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

چه بگويم

نيست شوقي که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟

من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم

واي از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم

چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامي و حسرت

که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم اي دل که بهاران بود و موسم عشرت

من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديري است خموشم، نرود نغمه ز يادم

زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامي که قفس را بشکافم

سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

تسکين شب مرگ است

تنهايي تابوت

از وسوسه لبريزم

از موج پراکنده

از مرگ به زنجيرم

در گور پناهنده

آن نور زکجا بر خواست

بر ظلمات گورم

در حجاب اين خاک

از وحشت اين موران

در منقلي از ترديد

من کي کجا خوابم

تسکين شب مرگ است

آرامش مسکين

حتما سرابي بود

يلداي گم باقي است

در اين تنهايي تابوت

شبي از مرگ لبي

عاشقانه خواهم نوشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

پيش از اين

پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت

هيچ کس غصه اين را که چه مي کرد نداشت

چشمه سادگي از لطف زمين  مي جوشيد

خودمانيم  ,  زمين اين همه  نامرد  نداشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

برگي از شاخه جدا در پاييز

امشب از دوري تو دلتنگم

و غم انگيزترين آهنگم

امشب از غصه و غم لبريزم

آه اي عشق! مگر من سنگم!

برگي از شاخه جدا در پاييز

خشك و بي حوصله و كمرنگم

بي تو من دهكدهاي خاموشم

دورافتادهترين فرهنگم

حرف ناگفته زياد است ولي

حيف در قافيه ها ميلنگم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

او ز من رنجيده است

آن دو چشم نكته بين و نكته گير

در من آخر نكته اي بد ديده است

من چه مي دانم كه او

با چه مقياسي مرا سنجيده است؟

من همان هستم كه بودم ، شايد او

چون مرا ديوانه خود ديده است

بيوفائي مي كند تا بلكه من

دور از ديدار او عاقل شوم

او نمي داند كه من

دوست مي دارم جنون عشق را

من نمي خواهم كه حتي لحظه اي

لحظه اي از ياد او غافل شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

از دل نرود هر آنکه از ديده برفت

تا تو رفتي همه گفتند: از دل برود هر انکه از ديده برفت!...

و در ان لحظه به ناباوريو غصه ي من خنديدند!...

و کنون اه تو اي رفته سفر که دگر باز نخو ا هي برگشت.

کاش مي امدي و مي ديدي که در اين کلبه خاموش هنوز

يادگار تو بجا ست . کاش يک لحظه سرود شب اندوه مرا ميخواندي

که چها بر من ازرده گذشت. !کاش ميدانستي که در اين عرصه ي دنياي بزرگ

چه غم الوده جدائي هاست...

وبداني تو که از دل نرود هر انکه از ديده برفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۴/۰۲/۸۶

نامه اي براي بي وفا

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي تمامي ذرات

وجودت عشق را فرياد مي کرد

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم را با

دستان عاشقت به باد مي دادي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر

سکوت نگاه تو

رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم

اي کاش مي دانستي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي

گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي که اين غريبه ي

تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد

اي کاش مي دانستي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي همه آن چيز ها

که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي و سال ها برايش گريسته اي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي

کردي غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم دوستم مي داشتي همچون عشق که

عاشقانش را دوست مي دارد

کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم

و مرا از اين عذاب رها مي کردي

اي کاش تمام اينها را مي دانستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

نه تو نه من

نه تو ، نه من ، نه هيچكس

قيمت مرواريد هاي شكسته ي چشم دخترك آفتاب را نمي داند

و دردي را كه در او شعله مي كشد

به هنگامي كه چال مي كند

نعش كودكان رؤيايش را در مقابل بي تفاوتي من بي تفاوتي تو

و هيچكس نمي فهمد معناي بغض لالي را

كه فرش كرده ، گستره ي خيالش را

در فاصله ي هزار حوصله ي خونين

پس به داوري چگونه مي نشينيم

فرداهايش را ،

در دريچه ي ديروز و امروزي ،

زرد

و گيسوانش را به باد مي سپاريم

در روزگارتكدي ترانه و تبسم

وقتي كه در هر تار مويش

هزار ترانه ي نهفته ، آواز مي شود .

نه تو ، نه من ، نه هيچكس

آفتاب را

كه رعيت رايگاني ست

احساس نمي كند

و بسياري دختركان آفتاب را .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

يک نفر بي بهانه ميگريد

جاده بي انتهاست ميدانم

مرگ هم سهم ماست ميدانم

قسمت چشمهاي باراني

گريه بي صداست ميدانم

مادرم با نگاه خود ميگفت

زندگي اشتباست ميدانم

يک نفر بي بهانه ميگريد

در دلش جاي پاست ميدانم

يک نفر بي گناه ميميرد

اه او اشناست ميدانم

همسفر فکر رفتن اماده دل

در غم جاده هاست ميدانم

ميسپارم تو را به اينه

اينه بي رياست ميدانم

دردهابيسوال مي ايند

ما به جرم نکرده ميسوزيم

زندگي بيوفاست ميدانم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

همراه باوفا تويي

تو نيمه راه يك سفر مثل يه خوابه بي خبر

نشستي در خيال من دنيا برام شد يك نفر

دست من و تو كه نبود دست خدا هم كه نبود

مهمون ناخونده اومد اين عشقه كه خودش اومد

يه وقت ديدم كه واسه من عادت تويي خدا تويي

هرجا مي رم همسفر و همراه باوفا تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

اون بالا

ماه از آن بالا خودي مي نماياند که هست هنوز.

هميشه آن بالا بوده است،

هر وقت که بالا را نگاه کردم.

هميشه آن بالا هست.

نگران نيست، نگاه مي کند.

وامدار نيست، گوش مي کند.

هميشه هست،

وقت شادي ها، وقت غر زدن ها،

روزهاي عاشقي، روزهاي مهرباني،

روزهاي سفر، روزهاي زندگي، روزهاي مرگ.

روزهايي که حرفي بود براي زدن،

روزهايي که سکوتي بود براي شنيدن.

شايد که نشاني از هستي است،

يا که نماد عشق است.

شايد که خود زندگي است با تمام تنهايي اش.

هر چه هست،

ماه من بوده هميشه،

ماه من است.

نگاهش کنيد، شايد شما هم ماهي داريد آن بالا.

نگران نيست، نگاه مي کند.

وامدار نيست، گوش مي کند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

نشان خواهم داد

اگر باز کني پنجره را

من نشان خواهم داد

زندگي زير ترانه هاي دخترک معلوم است

و اگر مثل نسيم

از پس پرده ي شب سفر کني

معني معجزه را

ناب و روان و ملتهب مي فهمي

کاش درمن شعله ي خواهش را مي ديدي

اين حرارت در من از چيست

از کيست

تو مي فهميدي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

مي خواستم بگويم

مي خواستم همين را بگويم

چرا نمي شود به شما تبريک گفت ؟!

دلم تنگ شده

و اجازه ندارم

آنچنان که مي خواهم

آنچه را که مي خواهم

بگويم

عزيز - رفيق دوست - يار - محبوب - نازنين

دلم تنگ شده بيتاب شده

و جرات چشم در چشم شدن نيست

جرات گفتن نيست

گفتن خيلي چيزها

چرا ؟ نمي دانم

بگذريم

بگذريم

چند مدتي است

که تدارک ديده ام برايت

هرآنچه که

ازاين دو دست بسته

مي آمد

بنا به مصلحت ندانستن خواست شما

هيچ شد اما

عصاره اش اين بود

اگربر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست

حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم

همين و تمام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

من کجا تو کجا

آه اي سراب نگاههاي تشنه ام ,

 اي زخم دردهاي بي التيامم

روزي که در نگاه تو , سايه ام تيري ز چشمانت بود

من پروانه وار به دور پيکره مقدست  دعاي عشق ميخواندم 

و تو در بهتي  عجيب  انگشت رد به سينه ام ميزدي   .

تو بر پندار خود بر سياهي  من گريه ميکردي

  و من در رساي حريم بي مثالت  از شادماني وصف ناپذير  وصالت  اشک مي ريختم

 . تو درکنار  وجود  خاکستري من با خداي خود  دعاي فضل ميخواندي

 و من  ميان  حضور  اتشين  تو دعاي وصل ميخواندم  .

 تو مرا با دستان بي تفاوت سردت  به قعر خاک فرو غلطاندي 

و من در خيال  ماوراييم  چهره ي تو را  در کنار  خورشيد و ماه قرار دادم .

حاصل اين نگاهها  چه بود  .

فاصله اي به وسعت  آسمان و زمين 

, ديواري به ضخامت  خشت و سنگ  ,

 و پرده اي پوشيده از وهم و خيال ميان من و  تو 

,  اينک  چه ميخواهم چه ميجويم ؟؟!!!!!

 به قول چشمهايت  من کجا  تو کجا ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

فراتر از ذهن

چشمان خود را ببند. پاييز است تو درحال مشاهدة‌ خودت هستي كه

در باغي پر درخت زير درختي نشسته اي.

برگ هاي زيادي زير پايت ريخته اند.

نسيم ملايمي مي وزد و برگ هاي سست را از درخت ها جدا مي سازند.

وقتش رسيده مثل اين درخت افكار منفي كه دربارة‌ خودت داري مثل برگ هاي همين

درخت از خود جدا كني.

پاييز افكار منفي ات فرا رسيده و تومي خواهي با جدا كردن اين افكار بار ديگر به

وجودت فرصت دهي كه با افكاري سبز و مثبت شاداب و باطراوت شود.

تو جداي از افكارت هستي. با جريان اين افكار شناور نباش فقط از آنها آگاه شو،

تو جداي از اين افكار هستي تو به وجود آورندة اين افكار نيستي بلكه تنها شاهد آنها

هستي.

شاهد سبز شدن، زرد شدن و خالي شدن افكار در خودت باش و همة آنها را بپذير

«زندگي مانند نقشي كه بر آب مي كشي محو مي شود.»

تو فراتر از ذهنت هستي و از آن مجزايي فقط از اين موضوع آگاه شو.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

عهد و پيمون

روي عكسا گرد و خاكه بيشتر دلا هلاكه

قحطي گلاي پونه ست تقديرا دست زمونه ست

عهد و پيمونا شكسته رشته ي دلا گسسته

تقويما رو ماه تيره زندونا پر اسيره

آدما يا همه مردن يا كه مات و دل سپردن

عصر ما عصر فريبه عصر اسماي غريبه

عصر پژمردن گلدون چتراي سياه تو بارون

مرگ آواز قناري مرگ عكس يادگاري

تا دلت بخواد شكايت غصه ها تا بينهايت

دلاي آدما تنگه غصه هم گاهي قشنگه

چشما خونه ي سواله مهربون شدن محاله

حك شده روي هر ديواري كه چرا دوسم نداري

خونه هامون پر نرده پشت هر پنجره پرده

تا دلت بخواد مسافر تا بخواي عاشق و شاعر

شبا سرد و بي عروسك دلاي شكسته از شك

زلفاي خيلي پريشون خط زدن رو اسم مجنون

شهري كه سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه

چشماي خيره به جاده عشوه هاي نخريده

آسمونا پر دوده قلب عاشقا كبوده

گونه ي گلدونا زرده رفته و بر نمي گرده

آدما بي سرگذشتن آهوا بدون دشتن

دفترا بدون امضا ماهيان بدون دريا

تشنه ها هلاك آبن همه حرفا بي جوابن

نصف زندگي نگاهه بقيش همه گناهه

خدا رو انگار گذاشتن رو زمين و بر نداشتن

در و ديوارا سياهه آدرسامون اشتباهه

شب و روزا پر عادت وقت كه شد شايد عبادت

خدا مال غصه هاته وقتي غم داري خداته

روي آينه ها غباره شيشه ي پنجره ي تاره

بغضا بي صدا و كاله همه از فكر و خياله

قلك خوبيا خالي مهربونيا خيالي

قفسا پر پرنده لباي بدون خنده

نه شنيدني نه گوشينه گلي نه گلفروشي

مرگ جشناي تولد مرگ اون دلي كه گم شد

خستگي بي اعتمادي شك و ترديد زيادي

امتحان مكرر لونه هاي بي كبوتر

مشقامون بدون امضا اسممون هميشه رسوا

نمره هاي عشقمون تك بامامون بدون لك لک

همه غايب تو دفتر مث بالاي كبوتر

خونه ها بدون باغچه بدون حافظ و طاقچه

نه براي عشق ميلي نه كسي به فكر ليلي

ديگه پشت در بسته كسي بيدار ننشسته

نه كسي نه انتظاري نه صداي بي قراري

واسه عاشقي كه ديره لااقل دلت نگيره

كاش تو قحطي شقايق باز بشيم سوار قايق

بشينيم بريم تو دريا من و تو تنهاي تنها

ماهيا خيلي امينن نمي گن اگه ببينن

انقدر مي ريم كه ساحل از من و تو بشه غافل

قايق و با هم مي رونيم مي ريم اونجاها مي مونيم

جايي كه نه آسمونش نه صداي مردمونش

نه غمش نه جنب و جوشش نه صداي گلفروشش

مث اينجا ‌آهني نيست خوبه اما گفتني نيست

پس ببين يادت بمونه كسي ام اينو ندونه

زنده بوديم اگه فردا وعده ي ما لب دريا

صبح پاشو بدون ساعت كه فراموش بشه عادت

نره از ياد تو زيبا وعده ي ما لب دريا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

دنبال تو

ديگر به هواي لحظه اي ديدار

دنبال تو دربدر نمي گردم

دنبال تو اي اميد بي حاصل

ديوانه و بي خبر نمي گردم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

يكرنگي كودكانه

مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ

يكرنگي كودكانه مي خواهم

اي مرگ از آن لبان خاموشت

يك بوسه اي جاودانه ميخواهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

يادمان باشد

يادمان باشد از امروز جفائي نكنيم

اگردرخود شكستيم صدائي نكنيم

يادمان باشد اگرخاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بي سروپائي نكنيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

شيرواني سرخ عشق

شيرواني سرخ عشق را كه نساختيم

بادگير احساست نيز قد علم نكرد

لااقل بيا

براي دوپرنده اي كه در روياهايمان جدا افتاده اند

آشيانه اي نقاشي كنيم

قول ميدهم برايشان شعر تازه اي بگويم

قاب گرفته در روياي مشتركمان

و نصب شده بر طرح آشيانه اي كه بايد سهم ما مي شد .

بي انصافي تو بود كه پرنده ها جدا ماندند

بي انصافي تو بود كه نخواستي

براي شب هاي باراني و بي چتر دنبال سقفي باشي

و لجبازي من كه نخواستم هيچ كس جز تو

بناي خانه عشقم باشد

حالا كه دست هايت چتر نمي شوند

حالا كه نگاهت ستاره نمي بارد

حالا كه خانه اي براي ما شدن نداريم

از كاغذ شعرهايم اتاقي مي سازم

تا آوار تنهايي بر سرت نريزد

و آرامش خيالت ،‌خيس اشك هايم نشود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

دلت مي لرزد

به آسمان که مي نگرم به ياد خاطرات اولين روز ها مي افتم...

ياد آن روز ها که کبوتر سبکبال دلم ، در آسمان يکدست آبي زندگي، فارغ از هر گونه

غم و حسرت پرواز مي کرد. و تو چقدر ساده غافلگيرش کردي. شاهين نگاهت تيز

پرواز تر از کبوتر بچه بود....

هر چه تلاش مي کنم يادم نمي آيد آن زمان که سبزه دلم را در سيزده سبز چشمانت

گره مي زدم، به کدامين افق خيره شده بودم؟انديشه ام چگونه به دست باد سپرده

شده بود؟ احساس من در کدامين آتش خاکستر شده بود؟ غرورم در طوفان کدام

دريا آخرين نفس هايش را مي کشيد؟

به خودم مي آيم. هواي سرد از بيرون خانه به درون سرک مي کشد. آخرين باز مانده

غرورم سر از دريا بيرون مي آورد و مي گويد:

نلرز! گرماي عشق در وجود توست...

مي گويم: آري وجود من از عشق گرم است.

باد آرام و ساکت مي وزد.

ناگهان از اعماق درونم،از زير خاکستر، صدايي مي شنوم:

پس چرا کبوتر دلت مي لرزد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

پسر خزان

چشمهايم پر و افق چشمهايم رو به ديوار بلند

پسري از جنس خزانم تصويري از باغچه زندگي

در دو خط از نوشته اي کوتاه دفترم پر مي شود از رنگ

سياه، نارنجي و زرد دلخوشم به سکوت تا بناکم

به رويايي بزرگ به سرچشمه حضور اگر بگذارند...

پسري از جنس خزانم

بيهوده نيست

بيهوده نيست که مي گريزند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

حصار راز

گاه مي كوشد كه با جادوي عشق

ره به قلبم  برده افسونم كند

گاه ميخواهد كه با فرياد خشم

زين حصار راز  بيرونم كند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

چشم خيس دوست

وقتي که شرم مي چکد از چشم خيس دوست

چشمان پرسش خود را توبسته دار

لبخند مهربان تو درچشم شرمناک

يعني بيا....دوباره دوست دارمت

شا يد که يک سلام، آغاز گفت وگوست

شايد، براي رسيدن به شهرعشق

اين اولين قدم

ازخود گذشتن است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

تنها تو

دو ستاره از دور كه به تو مي نگرند

و تو در باور آنها زنده مي نشانم اشكي از ديده

دو ستاره پر خون دو ستاره گريان آسمان دلشان تاريك است

و در اين پهنه وسعت يك ستاره هم نروييد دگر

مي فشارم چشمانم را برهم

تا ببينم شايد خواب ديدار تورا خواب سبزي ديدار تورا

و در اوهام تو را مي بينم

اين منم باغچه كوچك تو

دوستم داشته باش

تنها تو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

اشک يخي

ساحل ، آسايش ، آرامش ...

شکستم بغض نفريني و شدم موجي به دريا ها

تا برم به اوج آسمون

بپرسم از ابر

که چرا نميگريد به حال ما !

بگويم به باد ، که چرا برد تار و پود ما

باران باريد و آرامش ساحل رفت به باد

باد آمد و بادبادک ها را برد

و زندگي شد تلخ تر از فرياد ...

حال شما بپرسيد اين اشک يخي از بهر چيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۳/۰۲/۸۶

ديگه دوستت ندارم

مي خواي بري؟ باشه برو حرف واسه گفتن ندارم

بعد تو حتي تو چشام اشك واسه ريختن ندارم

تموم عشق من و تو توي حسرت بود و بس

اين همه مزه چشيديم همه تلخ بودن و گس

شبهاي پر از ستاره شبهاي خواب نبودن

چشاي پر از سوالت چرا بي جواب بودن؟

قصه ي عشق من و تواز همون نگاه اول پر بود از شك و يه ترديد

حتي نمي دونم چرا پيش تو موندنم اينو بايد از كي پرسيد؟

ميدوني!امروز مي خوام همه چيز رو رها كنم

ببين اين عكس قشنگت و دارم تا مي كنم

اگه مايلي به رفتن دل و بر دارو برو

اين ديگه دل نمي شه ولش بكن بزار برو

اخه مي دونم كه دل رو هر جايي جا مي زاري

راستي اگه مي خواي مي توني اونو اين جا بزاري

دارم از مرز جدايي واسه ي دلم مي خونم

چه كنم ؟ديگه پس از تو توي اين شهر نمي مونم

اينجا شبهاش پر از غمه عشق ديگه معنا نداره

واسه ي به هم رسيدن هيچ كسي نا نداره

اينجا همه عشق و با پاي خودشون له مي كنن

تازه بعدش مي فهمن با دلشون چه مي كنن

اره جونم! ديگه وقتش رسيده شال و كلاهي بكني

واسه ي جدايي از من دل و راهي بكني

هر جا رفتي ازت مي خوام كه فراموش نكني

نوري بوده توي قلبت اونو خاموش نكني

حرفهاي نگفته اي هست كه بايد تو بدوني

اما نه!خودت بايد از توي چشمام بخوني

اخرين حرفم و دوست دارم كه توخوب بدوني

ديگه"دوستت ندارم" نمي خوام اينجا بموني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

به نام او

اوني که گفته بود پيشم مي مونه

کسي که من دلم مي خواد همونه

اوني که تو پاييز واسم قسم خورد

فقط با من هميشه مهربونه

اون کسي که با ذوق و شوق به من گفت

بايد که وايساد جلوي زمونه

اوني که گفت قسمت همش دروغه

يه چيزيه درست مث بهونه

اوني که ماجراي عاشقيشو

گلدون اطلسي مونم مي دونه

اون کسي که مي گفت ستاره هامون

تو بهترين نقطه ي کهکشونه

اون که مي گفت توکل دو تامون

به لطفاي خداي آسمونه

اون که مي گفت دق مي کنه اگر که

پاي کس ديگري در ميونه

اون که مي گفت چاره فقط سکوته

واسه جواب حرف عاشقونه

نمي دونم چي شد که رفت و آخر

پيغام فرستاد من ميرم ديوونه.....

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

چشمهاي يخ زده

دلبرم اينجا کنار من نشسته است

چشمهايش بسته ، گويا خفته است

من نگاهش مي کنم تا عمق وجودم سيراب گردد

ولي افسوس که چشمانش بسته است

گرمايي از وجودش بر نمي خيزد

آتش عشق در قلب سردش نمي سوزد

من اما گرم و سوزان از تب عشق

نمي دانم تا به کي آخر توانم يکه و تنها عشق ورزيدن

ناگهام با اندوه بر چهره ات مي نگرم و آرام در سکوت شب مي گريم

هزارن غم در دلم نهفته است

گوش کن

با اين که مي دانم خفته اي اما حرفهايم را گوش کن دلبر محبوب من

دوستي ها مرده است

رابطه ها فسرده است

عشق جان سپرده است

مهرباني خفته است

گلها پژمرده است

چشمهايم يخ زده است

کسي پر پرنده ها رابسته است

راستي گم شده است

هيچ چيز از اين هجوم وحشي سرد زمانه جان به در نبرده است

من اما گم شده ام گيج مانده ام تا که در اين حيرت اندوه زمان چه کنم

اين زمان چگونه است؟

سهم من آيا صبورانه مردن است؟

افسرده ام، قلبم از ثم ضربه هاي وحشي حرفهاي بي مهر شيطاني گرفته است

از چشمانم اندوه مي بارد

از دلم هيچ چيز بر نمي آيد جز صداي خش دار شکستن

دست به دعا برمي دارم در اين شبانگاه سياه پر اندوه

خدايا راه نجاتي نشانم ده

خدايا مهربانيت را نشانم ده

خدايا امانم ده

خدايا در آغوش گرمت پناهم ده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

شب آخر

رو بغض ابرا نامه نوشتم

قلبمو مهر نامه گذاشتم

با تو ميگيره ترانه هام جون

وقتي نباشي . ميميره مجنون

کو آشناي شبهاي من؟ کو؟

ديروز من کو؟ فرداي من کو؟

شهزاده من . روياي من کو؟

کو هم قبيله؟ ليلاي من کو؟

چند روزه بارون داره ميباره

بوي شکستن برام مياره

ميگه غزلپوش تو رو نميخواد

ليلاي خوابت ديگه نمياد

امشب شب آخره كه مزاحمت شدم

خورشيد فردا مال تو ببخش كه عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم ميرم عزيز ترين

نذار بمونه زير پا.قلبم و بردار از زمين

دوست دارم براي تو يه حرف خيلي ساده بود

غافل از اينكه دل من منتظر اشاره بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

اولين و آخرينم

اندکي در لحظه هايت جستجو کن

شب تنهايي با هم..

شايد اينگونه سزاوار فراموشي نبود

چقدر با عجله...

غبار مي تکاني از ردپاي آخرين خاطراتمان

کنون اي اولين و آخرينم

کاش احساس آبي مرا مي شنيدي.

تا هميشه به تماشاي شب ميروم

و تکه هايي از عشق مدفون ميراث من است

و قلمي که هيچ گاه نتوانست آخرين حرفهاي مرا با تو بگويد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

کاش لايق فدا شدن مي بودم

از سر تقصير من بگذر و اين خطا و اشتباه  سرشت مرا  ببخشاي

که نه شاعرم  که شعري بسرايم انگونه که بايسته ي چشماي توست

و نه نويسنده  اي  تا بتوانم بنگارم  نامه اي  حرفي   از آنچه در من نيست و در تو 

هست  مهرباني هايت, از زيبايي هايت,  لطافت  هاي بي پايان  قلبت , و نه توانگري 

که  که  چند گل سرخ  به باغ دست هايت  بسپارد  و نه  انديشه اي که پرنده ي افکار 

تو را  آنگونه که ميخواهي    همراهي کند و  به زبان پرنده ات  با تو سخن گويد و نه 

قدرتي که با دستهاي قوي سرنوشت  پنجه  در افکنم و  به سان شمشير اخته ريشه

ي درختاني  را که  خورشيد را از تو ميگيرند  , برچينم ناتوانايي هايم  بيش از آنچه تو 

را ميرنجاند   تمامي تار  و  پود نداشته ام را مي سوزاند

ميدانم ... ميداني  که  از مال و منال دنيا خيالي آکنده از تصورات  مهر تو را دارم

و از  جمال و کمال دنيا  تصوير چشمهاي  پاک تو را در  وراي نگاههاي هميشه  باراني

ام از جاه و  مقام دنيا   خرابه ي دل که ديوانه  طبع و مست   از مي محبت  تو  ست

خانه ارزو هاي من تارهاي گسسته اي ست  که با انگشتان لرزان  و خسته  آهنگ 

بغض  تر   مينوازد و سايه اي  روزنه هاي خيالم  را   به هم ميکوبد با نگاهي  سبز بر

من بنگر  و  با تبسمي از کنارم بگذر 

کاش لايق عشق تو بودم

رفتي اخر و يک زنجير و  يک قفل آهني سنگين  بر ني ني  چشم هاي  روزنه هاي

بسته خيالم  به يادگار ميگذاري و من  ميمانم    هر روز  با يادگاري هاي تو   همبازي 

شب هاي  هميشه تنها ي بيدار  ميشوم  

کاش لايق فدا شدن مي بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

مرگم زندگانيست

آه ... كاش آن لحظه پاياني نداشت

در غم هم محو و رسوا مي شديم

كاش با خورشيد مي اميختيم

كاش همرنگ افق ها مي شديم

اگر مرگم به ناكامي نگيرد

مرا مهر تو در دل جاودانيست

وگر مرگم به ناكامي سر ايد

تورا دارم كه : مرگم زندگانيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

زندگي

اسمان است و من و يک پرواز

ما به دنبال چه ايم از اغاز

ما گريزان و شتابان و پريشان حاليم

زندگي چيست کز او مي ناليم

زندگي

داستان مرديست

که به نان انديشيد

صبح تا شام دويد

و به نانش نرسيد

زندگي

قصه ي پيرزنيست

که پي کارگران مي خوابيد

پير مردش شايد

که مداوا بشود

زندگي

گريه ي دخترکي در سبد است

که مادر مي خواست

دست ها مشت به ديوار سبد مي کوبيد

ناز ان دخترک زيبا را هيچ عابر نخريد

زندگي

شاخه گلي پشت چراغ سرخيست

که به دستان ظريف پسري نه ساله

سوي ما مي ايد

سبز ميگردد و از نو حرکت بايد کرد

زندگي

تلخ ترين فاجعه ي عمر من است

چه کسي بود مرا دعوت کرد

زود تر بايد رفت

زود تر بايد مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

دوستت دارم

دوست داشتن هميشه گفتن نيست

گاه سکوت است و گاه نگاه

و اين درد مشترک من و توست

که گاهي نمي توانيم در چشم هم نيز نگاه کنيم

دوستت دارم

تنها ترين فکر تنهايي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

آيا خواهد توانست

احساس خشکيده يک عاشق در قلب شکسته اش

نگاه غمناک خيابان هاي يخ زده بر تنها ستاره اي که در گوشه آسمان چشمک هاي

آرامش را نثار روح مرده شب ميکند

باد زوزه ميکشد در گوش هاي يخ زده عابر

و تند مي وزد و شلاقي سخت بر تن پوسيده مجنون مي تازد

عابر تنها به قدم هاي سستش خيره است

و پياده رو خسته از قدم هايي که بي رحمانه بر تنش کوفتند فرياد بر مي آورد

سياهي شب همه جا را بلعيده است

عابر به سوي نا کجا رهسپار است و به دنبال هيچ قدم هايش را بر ميدارد

صداي دلخراشي گوش مجنون پير را مي آزارد

صداي مردن آخرين برگ هاي پاييزي در زير پاي رهگذر است

عاشق در تکاپو است شايد بتواند آخرين قطعات قلب شکسته اش را در دستان واژه

هايي که آ خرين بار بر سر و صورتش کوفتند بيابد

آيا خواهد توانست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

مرگ در مي زند

در همه ي خوابهايم همان خانه را مي بينم،

همان ديوارها و همان اتاقها، با پنجره هاي بسته اي آن بالا.

کاري تمام نشده انتظار مرا مي کشد.

کاري که عمر کفاف تمام شدنش را نخواهد داد،

که تا تمام نشود، زندگي نمي ايد.

در همه ي خوابهايم همان خانه را مي بينم،

همان باغچه و همان بام.

برگشتم تا کاري را تمام کنم،

نشد.

گم شدم ميان دالانهايش.

بي زندگي برگشتم،

و مرگ هنوز نيامده است.

در همه ي خوابهايم،

مرگ در مي زند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

هر بامداد

هر بامداد،

مرگ بر سر راهم نشسته است به صبحانه،

ميزي کوچک با نيمرو و عسل،

اما بي لبخند.

شايد اگر مي دانست،

شوم ترين رويداد هم از آغاز ميلاد من بود،

لبخندي چاشني قهوه ي تلخش مي کرد،

پيش از آنکه برخيزد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

تکرار مي کنيم

تکرار مي کنيم ترانه هاي غربت و دل تنگي را،

چنان که مادران دل تسليم سرنوشت

لالايي هاي آميخته به غم تنهايي خود را

در سرگيجه ي گهواره هاي خستگي مي تنند.

در اين جهان رفت و آمدهاي آشوب،

کودکي است بيدار که آوارگي را

چون خوابي پر هول و تکان از کابوس هر شب

چشم بسته مي پايد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

روياي زربافت

شب از نيمه گذشته است،

اما هنوز به صبح بسيار مانده.

روز که مي رفت حرف تازه اي براي گفتن نداشت.

خورشيد غروبش را در پس ابري نهان کرد،

و عاشقان بهانه هاي بسيار براي دلتنگي داشتند.

حالا شب از نيمه گذشته است ديگر.

خون را از افق آسمان شسته اند،

و کس خورشيدي را به انتظار نيست،

جز خورشيد که تصويري مبهم از کاسه اي مسين

در روياي زربافت خود مي بيند،

و سياووشي که نگاهش در کاسه ي مس خونين است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

سنگ و شيشه

او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ

وقتي كه فشردمش با آغوش تنگ لرزيد دلش

شكستو ناليد كه :

آخ اي شيشه چه مي كني تو در بستر سنگ ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

زيبايي ايمان

مردمان ديوارخانه شان را بلندكرده اند.

دل صداقت شان اما شكسته است

درخود فرورفته اند ودرفاضلاب خودخواهي منزل گزيده اند.

هيچ كلامي ازبهار زيباي ايمان برنمي خيزد.

ودروغ‏‏‏‏‏ُُُ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏, موشهاي انديشه شا ن را زندگي مي كند.

بلكه هيچ يقيني در آنها نمي رويد.

مگس ها درآبرويشان تخم گذا شته اند.

وچشمان ايثارشان درمسير نابينايي حركت مي كند.

مردمان درخرابه هاي پر كينه ي حسد پرسه مي زنند.

ازدريا وجنگل وزيبايي هاي سنگ و درخت دور شده اند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

ميان اشباح

در ميان اشباح راه مي روم،

سرايي که مي گفتند خانه ي من است،

به منزلگاه اشباح مي ماند،

با نشانهاي به جاي مانده از روزگاران وصل.

ايا من خود شبحي بوده ام همه عمر،

يا خواب مي ديدم همه ي آن روزان و شبان را؟

ديري است که درگذشته ام و درگذاشته ام همه ي روياها را.

شهر من منزلگاه اشباح است،

مي روند و مي ايند و خاکستر به جاي مي گذارند،

شهر من دل من بود!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

چند نکته

زيبائي در دل عاشقان است و حق در بازوي كشاورزان.

بزرگي به مقام والاست، بزرگي شايسته كسي است كه از مقام گريزان است.

نجابت و بزرگي به اجداد او نيست، چه انسانهاي بزرگي كه اجدادشان آدمكش بودند.

عاشقان چنان يكديگر را در آغوش مي گيرند كه بين شان چيزي فراتر از رابطه دو

جسم مطرح است.

دانش، دانه را مي پروراند ،ولي اگر دانه اي نباشد ، هيچ ثمره اي به آدمي نمي

بخشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

پرچم سه رنگ

کنعان به خواب رفتم و در مصر ديدمت

از کاروان برده فروشان خريدمت

شب هاي بي شماري از اين دست در دمشق

منجر شدي به خوابم و هر شب پريدمت

از دهلي گناه لبت تا عراق شرم

بر گونه هاي قرمز جيحون چکيدمت

يونان که حمله کرد به چشمان ميشي ات

بر اسب زاگرس به سپاهان دويدمت

وقتي بريد موي ترا خنجر عرب

بر تارو پود قالي کاشان کشيدمت

قوم مغول که ميل به چشمان گل کشيد

در شيون تغزل حافظ کشيدمت

باد افاغنه که شبي ريشه تو کند

همچون گياه مهر به دندان جويدمت

بانوي روز مادر و شب رنجور وطن

در پرچمي سه رنگ به آتش کشيدمت .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

بالاخره باريد

بالاخره باريد،

آسمان را مي گويم ديگر،

که روزها سر به گريبان بود.

حالا هي ابرهاي سپيد پنبه اي مي ايند و مي روند در خيالش،

که باز فکرهاي دلگير خاکستري نکند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۲/۰۲/۸۶

خوب من سلام

باز دل ديوانه من خواب هاي اقاقي را آشفته ميبيند حال شاپرک هميشه مسافر من 

چگونه است؟

اينک اين منم , پسري ديوانه  در انتهاي تنهايي آينه تارو پود  رويا را به سکوت شب

ميبافدو به صداهاي  مرده اش  جان ميسپرد. باز نيامدن تو  تمامي بهانه هاي صبوري

از من  ميگيرد   اکنون که مينويسم همه در خوابند و  تونيز  در زير پلکهاي من آرام به

خواب رفته اي اما من هنوز با من , کنار نيامده ام . نشسته ام  کنار پنجره ي دل  که

وسوسه انگيز تر از يک خواب بي روياست

نميتوانم از تو بگذرم  به هر قيمتي که باشد آه چه روياي بزرگ و سرکشي دارم  انگار

همين ديروز بود آيا دوباره ميشود آواز خواند ؟!

زندگيم آرام و دل انگيز نبود که تو با آنهمه افسونگري بدتر از انش که بود کردي  

مينويسم  گرچه  ممکن است   عاشقانه هاي من که  نوشته هايي  پوچ هستند  طعم

گس را  به لبهاي هميشه شيرينت تداعي کند  

مرغ دلم چله نشين شبهاي تنهايي بود و نگاهم  هيچ گاه آسمان را بزرگتر از چهار

چوب   پر محبت  صادقانه  و تنگ  حياط نديده بود  

تمامي هفت اسمان در زير پرو بال خيالم  تصوير  نقاشي کوچه  بود با رهگذران آشنا 

و افکارم هيچ گاه  در کوره راهاي  انحراف ره نمي سپرد و پاي کودک  نشسته در

دفتر نقاشيم  هم  از ته کوچه ها آنطرف تر  نرفته بود    دلم به تنفس بي هوا عادت

داشت که در يک شامگاه  از هيجان  عبور  مسافري   کبوتر خانگي دلم  سيم هاي

پولادين  قفس را  پست سر گذاشت

من به تو   مديونم   آري من  به تو مديونم

تو... پاي نگاه مرا از  سبزه به باغ بردي    از باغ به بيشه  از بيشه به دريا از دريا به

اسمان تو پر پرواز به من دادي   تو شوق شکفتن دادي   تو پرواز به من

آموختي .....اما در اوج.... نه بماند  تو به من بي ترديد   زندگي بخشيدي    

من به تو مديونم

مدتي طولاني از آن  روز ميگذرد و من هنوز با دل سودازه ام در جنگ و جدالم

گاهي در لذت بي انتها مغروق و گاه وقتي  غرور  چشمهايت  در مقابل ديدگانم 

تصوير ميبندد بغضي در ناباوري  ريشه ميکند که هيچ چيز را نه ياراي شکستنش و نه 

تحمل  سکوتش  را نيست و گاه  به لطافت و ناشکيبي برگي در پنجه ي باد  خرانم.

از کنار من  آرام مگذر چگونه ميتواني از کنار کوهي آتش افروخته  بي اعتنا عبور کني

و گرمايش را احساس نکني؟!!

با آن چشمهاي زيبايت  به من نگاه کن شايد ذره اي از انچه که در من است و عصيان

ميکند  از ديباچه ي  چشمهايم  بگذرد و بر دلت اثر نهد 

دستانم را بگير تا مگر  قدرت عشق  را از لابلاي  انگشتانم به  نوازش  نرم ساقه هاي

احساست نشان  دهم

گاه ميانديشم که  تو بر عاشقانت  خشم ميگيري  اما چرا؟!!  مثل آن آينه  که گفتم:

نشکن  آينه  را آينه  هم  عاشق توست  ... اما تو شکستي!!!

گفتم بر گيسوان پريشانت شانه ميزني _   به  نرمي  .....  نازنين مبادا..  پنجه ي تيز  و

سخت شانه   قلبهاي آويخته از هرتار مويت را زخم زند

گفتم : به تو ميانديشم وليکن نميدانم  مهر که را در سر داري و شب را  به سوداي که

روز ميکني !!

باز گفتمت : سينه ات  از عشق کدامين خوشبخت ميلرزد  ؟!!  خوش به حالش

باشد ...

آه فراموش کردم .. خودت هم عاشق خودت هستي و ....!! و خوب ميداني که چقدر

زيبايي   و اين است که تکليف  عشاق بينوايت معلوم است 

در قلب تسخير ناپذير تو  جان و دلي پژمرده جايي ندارد و من  تا چه اندازه بدبخت

هستم  که با تمامي تفاوت هاي فاحش  و کميت هاي بسيار گسترده   چشم به مهر 

تو دوخته ام  

بر ادعاي خود شاهدي جز ماه ندارم و دليلي  جز  غم ديرينه

خسته ام خسته !!! گمگشته  شهر رويا ها که گويند منم !!  من خود را  گم کرده ام

لابلاي  شهري  که همه  سرود عشق ميخوانند و  من    نه راه  ميشناسم و نه

جايي  ...اما به قيمت تمام  ذرات وجودم  خريدار جور زمانه ام  و باکي ندارم  از پيچ و

تاب سرنوشت  تا  چون تويي  هميشه در کنارم است   آري تو   .....  اينجا  يعني شهر

رويا  تنها مقامي ست    که نميتواني   حضورت را  از من دريغ کني   و مطمئنا آخرين 

مکاني که   با تو ام  .. با تو ...  تا زماني  که مرگ بر آشيانم نشيند .

بگو ...هر چه ميخواهي بگو  ....  حتما سزاوارم  بگو. بگو که مرا  بازيگر  نقش هاي

عاشقانه  پنداشتي  .. بگو  طبيب افسونگرم که  درد مرا ديدي و نشناخته  خطاي

کرده و نکرده را به پايم نوشتي بگو  . بگو  خواهرم ... دخترم  ...  !!!!   بگو  من آرامش

مصنوعي ام را زيبا و زيباتر  نشانت خواهم داد  که  از ترحم  ادامه  گفتگو را به  سکوت

نکشاني من چگونه ميتوانم  يار تو باشم ؟!!!حتي زمانيکه در خواب   تو را ميجويم  بر

بالاي آفتاب گام مينهي و  به شعاع با وفاي مهتاب هم  کام نميدهي اکنون  نازنينم

آواز مرگ ميخوانم  ...  اينک اين  ترانه   خوشايند نيست؟!!!

مرا از جهاني ديگر صدا ميزنند از جهان مردگان رفتگاني  بي پناه و سرگردان  مرا به

سوي خويش ميخوانند  که با  شراره هاي اوارگي و بيکسيم  عباي ديوانگي  تن کنم

و ناله هايم را بارگاه خداوند عشق برم  و در سحر گاه شکفتن ها بر دل سرد خاک

فرو ريزم و فرياد کنم  تا بادپايي آزاد از خاکستر گرم و سوزانم   رها شود  سپس

رهسپار ميشوم  تا معتکف بتخانه اي شوم  که  تو  بت  آنجايي ولي خوب ميدانم بال

هاي من ضعيفتر از آن است که  به قاف  منزل تو برسد  و دستهايم نيز انقدر ضعيف

هستند   که  نميشود  شانه ي تنهايي ات را بتکاند   کاش ميتوانستم  به بلنداي يک"

آه"  کوتاه  با  تو همصدا شوم  . راستي  عقاب  هرگز بر پايه غرور  تو پر نکشيده

است. 

گل هميشه  زيباي من  مرا ببخش که هنوز هم نميدانم  تو در خواب من شکفتي يا

بيداري ؟!

مپرس از رنگ رخسارم که اينک آبرو دارم    

ز چشمانم  بپرس امشب چه بغضي در گلو دارم

مرا امشب زخود بيگانه نکن تا عقده بگشايم

بدان دلتنگم اي ساقي و با تو گفتگو دارم

من امشب تا سحر چشمم به دست توست اي زيبا

نصيبم کن شرابي کز نگاهت آرزو دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

حتي اگر تو

چقدر در تاريکي و تنهايي شعر نوشتن خوب است

اگر در اين ترانه ها فرياد هم بزنم

کسي نمي شنود

اگر حتي در ناباوريشان بميرم

کسي گريه نمي کند

اگر از تو بخواهم

که برگردي و بماني

هيچ کس سادگي و خوش خيالي ام را

ملامت نمي کند

اين ترانه ها را دوست دارم

که واگويه اي از خلوت و تنهايي من اند

حتي اگر تو

به ساده بودنشان بخندي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

براي تو اي بهترينم

گرمي دست تو را دست اگر ميفهميد

تا ابد دلشده در دست تو  سکني ميکرد

دل اگر قطره اي از بوي تو را حس ميکرد

لااقل صد گل از اين شاخه تمنا ميکرد

چشم کز ديدن  خواب تو هم  عاجز ماندست

زندگي روي تو را کاش تمنا ميکرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

براي هر بهونم

از خدا ستاره خواستم

خدا چشماتو به من داد

بوي ياس و پونه خواستم

عطر موهاتو به من داد

از جدايي گله کردم

دستاتو گذاشت تو دستام

يار عاشقونه خواستم

تو رو داد براي فردام

طلب بهشت و کردم

هر جا رفتم اونجا بودي

هوس بارونو داشتم

تو چشمام گريه نشوندي

تو خزون بهار و خواستم

روي گونه هايت گل افتاد

گرمي يه عشقو خواستم

تو زدي اسمتو فرياد

هر شب امدي به خوابم

نمي خواستم بري از ياد

خدا براي هر بهونم

هديه اي از تو فرستاد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

دل من

دل من

دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت

که بماند يک جا

به کجا؟

معلوم است

به در خانه ي تو

دل من عادت داشت

که بماند آن جا

پشت يک پرده تور

که تو هرروز آن را

به کناري بزني

دل من ساکن ديوارو دري

که تو هرروز از آن مي گذري

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه يک باغچه بود

که تو هرروز به آن مي نگري

دل من راديدي؟

ساکن کفش تو بود

يادت هست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

خوش خيالي نباشد

آغاز...

چاقو را برداشتم

آسمان را به اندازه ماه بريدم

تا از دريچه شب

به چشمان بي خوابم بيفتد

صبح

چاقو را برداشتم

نقش دو ماه

از آسمان چشمانم بريدم

و در شيشه تاريک تنهايي ام

پنهان کردم...

چاقو را برداشتم

دو بال پرنده را بريدم

تا خوش خيال نباشد

چرا تعجب مي کني؟

خواستم تا به ديوار فردا نکوبد

چاقو را برداشتم

انگشت اشاره ام را بريدم

تا ديگر کبوتر را نشانه نرود

مبادا که:

آرزو بر خاک افتد

چاقو را برداشتم

سيب را دو نيم کردم

و رو به روي خيالش گذاشتم

بلکه سهمش را از عشق بردارد

چاقو را برداشتم

عشق را به پهناي جاده بريدم

تا پاي رفتنش را بگيرد

چاقو را برداشتم

روي پوست احساسم کشيدم

و خون جهان بيرون زد

چاقو را برداشتم

شکم کسي را که در آينه ايستاده بود

پاره کردم

آن وقت" من" بر زمين افتادم

چاقو را برداشتم

تا ديوار را زخمي کنم

فرياد کشيد:

درد " فاصله بودن" برايم کافي ست

چاقو را برداشتم

با آن روي برف ها نوشتم:

" من از اين چاقو کش مي ترسم"

آفتاب ترس مرا شست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

تنهايي کوچک

زندگي براي اين همه تنهايي کوچک است

دنيا پر از پرندگان بي آسمان

و آدم هاي بي ستاره است

و فردا هميشه آينه اش را

جلوي صورتت نمي گيرد

خورشيد اما

بادکنک سرگرداني نيست

که در طوفان گم شود.

گل هاي سرخ قالي را

در آب و آفتاب و بهار هم

که غرق کني

بازتر نمي شوند

تنهايي ات را در فنجان قهوه

ته نشين نکن

لا به لاي اين همه بيداد زندگي

چرا داد نمي کشي

تا بدهکار دنيا نباشي ؟!

تو فکر مي کني از عشق کمرنگ تري ؟

روزي که عکست را

مثل ستاره ي شمال

بر آسمان همه ي آلبوم هاي قديمي ام

چسباندي

آنقدر در هزارتوي بغض هايت

آبي شدم

که قاصدک هاي سفيد صدايت را

از پشت مِه هم مي شناسم

تو خوبي

و اين همه ي اعتراف هاست

زندگي براي اين همه تنهايي

کوچک است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

برنگشت

رفت و چشمم را برايش خانه کردم برنگشت

بس دعاها از دل ديوانه کردم بر نگشت

شب شنيدم زاهدي ميگفت او افسانه بود

در وفايش خويش را افسانه کردم بر نگشت

زلف هايم را که روزي ميربود از او قرار

تا سحر گاهان برايش شانه کردم بر نگشت

تا در ان غربت نسوزد از غم بدهمدلي

تارو پودم را بر اوپروانه کردم بر نگشت

اين من مسجد نشين عاشق سجاده را

مدتي هم ساکن ميخانه کردم بر نگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نيست

خويشتن را با ديگران بيگانه کردم بر نگشت

عاقبت هم در اميد اينکه بر ميگردد او

عالمي را از برايش ويرانه کردم بر نگشت

در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز

هر کس بر حسب فکر گماني دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

در غبار اندوه

با تمام وجودم با تو سخن ميگويم

در غبار اندوه

چشمانت را مي بندم

که به من خيره شده است

مي بينم که چگونه به خاطر سکوت دنيايم

مي شکني و فرو مي ريزي

دوست دارم مثل گذشته

با تمام وجودم با تو سخن ميگويم

ولي باور کن

واژه هايم از جنس سکوت اند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

افسوس

روزگاري عشق و اميدي داشتم

با خاطر تو روز وشبي من داشتم

يا کنارت بودم با دلي شاد

يا به يادت انتظاري داشتم

بگذار بر اين مرغ عشق بگريم

که دگر نخواند نغمه عشق

در درون سينه ام

دلخسته ام مي گريم

از اين زندگي دلبسته ام مي بينم

شايد دانم درد فرهاد عاشق را ...که چرا؟

تيشه بر دل کوه ميزند بي پروا

در بيابان عشقم نه در گلزاري

مي طلبم جرئه اي از قعر دلت مهرباني

موج بي تابم من دور از ساحل

با اينکه برگشته ام از سفر عشق من اما

سخن ميگويم من با چشم گريون

شده غنچه ي زندگيم همه پرپر

با رفتنت اي يار اي دلبر

شدم ديوانه وتر عاشقت من

يا سوختم به پايت

يا گريستم به يادت

ساحل من از درياي زندگي

پر امواج ناکامي بود

در بستر اشک افتادن

و مثل شمع سوختن بود

افسوس

افسوس که سرنوشت من

چنين بود بگريز از من ديوانه بگريز

که من خانه ي ويرانه ام

بيگانه ام غريبه ام همخانه خاکسترم

من خاکسترم

بي تو بخدا خاکسترم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

نيايش

دستهايم اندازه ي شعاع خورشيد باز مي شوند...دستهايم مي خواهند حجم عشق

را اندازه بگيرند...دستهايم کوچکند...

دستهايم رنگ مي پاشند روي صورتم... : سفيد...صورتي......گلي...تو گلي...اين را

هزار بار از دهاني مي شنوم که فتح الفتوح غزلهايي سپيد است...که دروازه ايست به

سوي شهر جاودانگي...

دستهايم گرم مي شوند...داغ مي کنند...مي سوزند...چقدر تابستان است هرم

نفسهاي انگشتانت...دستهايم سرد مي شوند...يخ مي کنند...چقدر زمستان است

خلوت تنهاي انگشتانم...

دستهايم قنوت مي کنند...زبانم واژه باران مي شود...شهاب ِ دعا ديدنيست...ربّنا لا

تُزِغ قلوبنا بعدَ اذ هَدَيتَنا مِن لَدُنکَ رحمة...

لبهايم به دستهايم نزديک مي شوند...برايت يک سوغاتي مي فرستم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

نتوانستم

هزار حرف نگفته مانده بود

و هزار راه نرفته

تا هزار بهانه دست نگاهت دهند

تا

بماني . . .

مثل غريبه ها

نمي توانم

که رد شوم از رفتنت

هزار پاييز کوشيدم و نتوانستم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

من فرشته نبودم

من فرشته نبودم ،

که سر ِ سجاده ي فراقت

دوام سجده بياورم...

و سيب تو بودي

وقتي که از دستهاي خدا افتادي،

در دامن من

و چشيدمت؛

چه شيرين...

تو ممنوعه بودي

براي ديگران،

و خدا

هميشه عزيز من است...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

مبادا

دهانت را مي بويند

مباداگفته باشي دوستت دارم!

دلت را مي بويند

مبادا شعله اي در آن پنهان باشد!

روزگار غريبي است نازنين

عشق را بايد در پستوي خانه پنهان کرد!

آنانکه قصابانند بر گذرگاه ها

با کوله و ساطوري خرنالود که

خنده را بر لبها

جراحي مي کنند و

ترانه را به دهان

به انديشه!

خطر مکن

روزگار غريبي است نازنين

شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد!

کباب قناري بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي است نازنين

و شيطان پيروزمندانه سور عزاي ما را به سفره نشسته است

خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد

قصد من فريب خودم نيست دلپذير

قصد من فريب خودم نيست !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

کودک بزرگ ميشود

کودک بزرگ ميشود و مرد ميشود

کودک اسير بي کسي درد ميشود

وقتي کوچک است همه خانه ها ازان اوست

اما به دست ما وشما طرد ميشود

گيرم دست بچگيش گرم گرم بود

گيرم صورتش به زلالي ايينه است

اما در اوج حادثه سرد ميشود

کودک بزرگ ميشود و بيکس و غريب

شب ميرود به کوچه و شبگرد ميشود

اخر شبيه غرب قران خانه تان

يک گوشه مينشيند و پر گرد ميشود

کودک بزرگ ميشود و بزگيش

مثل همه و مثل ما نامرد ميشود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

عشق يعني چه

آسمان پاييزي است

دل ما غنچه نشکفته

خود ما يکسره پژمرده...

همه انسانيم ...

روح ما آهن نيست...

راستي مهرباني چيست؟

عشق يعني چه؟

معناي پرستو را که مي داند ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

زندگي رويا نيست

اي تو چشمانت سبز

سبزي چشم تو تحقيرم کرد

کودک قلب من اين قصه تلخ

از لبان تو شنيد

زندگي رويا نيست

کودک چشم من از قصه ي تو ميخوابد

غصه ي نغز تو از قصه تهي ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

در من اين جلوه اندوه که چه؟

در تواي اين قصه ي پرهيز که چه؟؟

حرف را بايد زد

درد را بايد گفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

ز چه تو مي نالي

آسمان اشك مريز ، دست من پر شده از آب دو چشم

صورتم پر شده از آتش خشم ، ز چه مي نالي تو !؟

اشكها مال من است ، باد و باران اگر چه زتوست

ولي آه و دل تنگي قبل از باران ، همگي مال من است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

خواستن يکسره

خواستن يکسره از جنس توانايي نيست

گرچه چشمان توجزدرپي زيبايي نيست

دل بکن آينه اينقدر تماشايي نيست

سود در آيينه ها خيره شدن چيزي جز

دوبرابر شدن غصه ي تنهايي نيست

بي سب برلب ساحل مکش اين قايق را

قايقت را بشکن ,روح تو دريايي نيست

آه آيينه تنها کدرت خواهد کرد

آه ديگر دمت اي دوست مسيحايي نيست

مرگ بين من و تو فاصله مي اندازد

خواستن يکسره از جنس توانايي نيست

آن که يک عمربه شوق تودراين کوچه نشست

آه وقتي به لب پنجره مي آيي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

ازکجا ميايي

به باغ ميروم

دستم زبان گل خواهد شد

به دريا ميروم

شاخه نرگس را بهآب ميدهم

نفسهايم بادبان گل خواهند شد

و تو يادگاري خواهي داشت اين چنين

از جنس نفس

از کجا ميايي؟

چرا اينگونه صدايم مي زني

سکوتم در فرياد تو جان ميگيرد

از کجا ميايي؟

جاده ها خاک ندارند

تا چهره خاک آلودت را بوسه زنم

از کجا ميايي؟

آسمان خالي ازباران است

تا چشمان نمورت را

با انگشتان عشق خشک کنم

از کجا ميايي ؟

از کجا؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۱/۰۲/۸۶

زخم زبان

برزخم كهنه ام كسي مرهم نمي گذاشت

زخم زبان تلخ تو هم كم نمي گذاشت

حوًا هواي خوردن يك سيب كرده بود

اينجا نبودم من اگر آدم نمي گذاشت

بودم مترسكي كه حتي آن كلاغ پير

ديگر وقع به دام لبخندم نمي گذاشت

تنها تمام دلخوشي ام بود يك صدا

امًا سكوت پر هياهوهم نمي گذاشت

آن روز اگر براي من يك خط نوشته بود

صد حرف نا نوشته دنبالم نمي گذاشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

ببخش

اگه راهم اين روزا از تو يه کم دوره ببخش

توي زندگي آدم يه وقتا مجبوره ببخش

بگذر از من اگه صبر و طاقتم کافي نبود

عکس من تو قاب رويايي که مي بافي نبود

بگذر از من اگه جمعه بود و باز دير اومدم

شب واسه گفتن قصه ها با تاخير اومدم

گل يکدونه ي گلدون بلور زندگي

چي دارم واست به جز يه عالمه شرمندگي

آرزوم هميشه اين بوده که تو کسي بشي

سايه بون دل بي پناه بي کسي بشي

حالا که گذشته از من تو بايد صاف بموني

مث آينه شمدوناي نقره شفاف بموني

يه سبد دعا و خوشبختي فردا مال تو

دس من بود که مي گفتم همه دنيا مال تو

تو بازم برو سراغ بازيا و نقاشي

نبايد تو از حالا به فکر غصه ها باشي

برو زندگي رو با مهربوني رنگ بکن

همه رو با هر چي دوس داري هماهنگ بکن

دوريمون رو باز مي ذاريم به حساب سرنوشت

انقدر خوبي که آخر مي دونم مي ري بهشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

بي تو به خدا خاكسترم

روزگاري عشق و اميدي داشتم

با خاطر تو روز وشبي من داشتم

يا کنارت بودم با دلي شاد

 يا به يادت انتظاري داشتم

بگذار بر اين مرغ عشق بگرييم

 که دگر نخواند نغمه عشق

در درون سينه ام 

دلخسته ام مي گريم

از اين زندگي دلبسته ام مي بينم

شايد دانم درد فرهاد عاشق را ...که چرا؟

تيشه بر دل کوه ميزند بي پروا

در بيابان عشقم نه در گلزاري

مي طلبم جرئه اي از قعر دلت مهرباني

موج بي تابم من دور از ساحل

با اينکه برگشته ام از سفر عشق من اما

سخن ميگويم من با چشم گريون

شده غنچه ي زندگيم همه پرپر

با رفتنت اي يار اي دلبر

شدم ديوانه وار عاشقت من

يا سوختم به پايت

يا گريستم به يادت

ساحل من از درياي زندگي

 پر امواج ناکامي بود

در بستر اشک افتادن

و مثل شمع سوختن بود

افسوس

افسوس که سرنوشت من

چنين بود بگريز از من ديوانه بگريز

که من خانه ي ويرانه ام

بيگانه ام غريبه ام همخانه خاکسترم

من خاکسترم

بي تو بخدا خاکسترم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

حتي براي يک لحظه

نميدانم چرا دلت برايم تنگ نميشود مگر نمي گويند دل به دل راه دارد مگر نه اينست

که  هر لحظه  به ياد توام  مگر تو نبودي که حرفهايم  را  از چشمانم  ميشنيدي .   مگر

خدا  که حرفهايم را ميشنيد  برايت نگفت؟!مگر ستاره ها  دلتنگيهايم رابرايت

نشمردند؟!  مگر بارن  گريه هاي هر شبم را  به دستانت نسپرد ؟! دلم برايت  تنگ

شده بود مگر  اضطراب   سلام هايم به  سکوتت  نميرسيد؟! مگر تو نبودي انکس که

مرا از ويراني نجات داد  ميخواهي غروبم را تماشا کني؟! !مگر تو نبودي که  

مختصات عشق کودکانه ام را  مينواختي!  مگر تونبودي  از هر چهار گوشه ي دنيا  دل

را به هم منطبق ميدادي!  يادم نيست   چقدر راه پيمودم و چه اندازه بيراهه  را 

امتحان کردم  تا به تو برسم راه دشواري بود  تمام  جاده ها  را وجب کرده ام   و

ميدانم   هيچ وقت  به موقع به مقصد نخواهم رسيد  .  بوي ياس کبود ميايد پنجره را

باز ميکنم  مهربان تر از هميشه  امده اي و اينبار ميخواهم از غزل هاي نسروده ام

برايت بگويم   اگر اندکي تعلل کني  با يک مثنوي شادتر  به استقبالت ميايم   اما

ميدانم به خورشيد دل بستن من از ابتدا خطا بود   من  که ماه هيچ شب تاري نبوده

ام  ! من که حتي يک  ستاره هم براي خودم نداشتم  من که هيچ وقت خورشيد را  جز

از روزنه اي  نديده بودم  من فراموش کرده بودم  که بايد  ماه باشي تا عروس اسمان

شوي   من  فراموش کرده بودم  خطوط نامفهومي  که گنگ و بي هدفند شعر

نخواهد شد  گمان نميکنم  يک روز  دلباختگيهايم به جوانه ي شوق تو  تازه تر  شوند  

کاش  چشمان هميشه خمارت  يکي از قصيدهاي  مرا  ميخواند

امروز از روزهايي است که نگاهت ميترسم  از چشمهاي پرغضب برافروخته ات 

ميترسم  باورش سخت است نميدانم که   من خزان زده ترم يا تو  به هيچ بهانه اي

نميشود يقين داشت که تو  ميماني   اما حالا که هستي بيا باهم بخنديم   يک تبسم

يک  لبخندت برايم کافيست!  لحظه هايمان را  با بغض تلخ نکن من از عشق ميپرسم 

تو عاشقانه  پاسخم ده  عزيز ! کمي برايم اب بياور   که به خوشه چيني  تاب داشته

باشم  اين جواب هاي کوتاه تو  جايي براي سخن نميگذارد  .

اهنگ  رفتن  ميسرايي ايا  خبري هست هنوز که من بيخبرم ؟ چو مجنون ميماني  که

به تن کويريم پناه مياوري  خسته تشنه لب  که ليلي را ميجويي   ديروز امروز فردا  تو

فقط براي  ليلي افريده شده اي  خوب من .   من همچون ديگران مينشينم و از دور

تماشايت ميکنم تو را شادي اين دقايق خوش است و من به دنبال فلسفه نبودنت

خود را به نسيم ميسپارم و انتظار روز نميدانم را ميکشم که من هم  از اين کوير 

بگذرم . بخواه خودت باشي شايد فردا نباشد شايد تواني نباشد شايد ناني نباشد

فردا تمام خواهد شد کمرنگ بيحضور و بي قلبي که امروز برايت ميتپد ماه  ستاره 

ليلي و شعر مال تو باد . من جسارت نميکنم شاهد باش .

باز هم خوابت را ديده ام اما نه شادمانه سوار بر اسب سفيد مهرباني زيبا و دلانگيز

هزاران بار از کابوس ها ي جهنمي بدتر بود چنان سخت بر من تکيه کردي که

حضورت مرا با تشنج و تب به دنياي بيداري پيوند زد

تمام لباس هايي که در ديدارهايمان به تن کرده ام بايد بسوزان و خاطرات را بروبم و

قاب عکس کهنه ات بشکنم و ريه هايم را از نفس هايت خالي کنم بايد خود را گم کنم

در حصار کوچه هايي که نميدانم به کجا ختم ميشوند بايد فضاي خزان زدهي افکارم

را بزدايم و براي يک بار هوا را بدون بغض سر بکشم عطشم مرا به فردا پيوند نميزند

بايد کاري کنم! اما خوب ميدانم زمستان در راه است  خاکستر خاکستري ميماند  و

مجالي براي مستي نميماند  تا هستي  نبايد لباس عزا به تن کنم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

يکي نيست

اگر چه ما هوسهامان يکي نيست

تب و تاب نفس هامان يکي نيست

تمام ما اسير و خسته باليم

فقط حجم قفس هامان يکي نيست!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

ميروم

شايد من نمردم

اما فهميدم که مرگ

در برابر برخي احساس ها ، حقيره ...

شايد من ... هستم ...

اما فهميدم که گاهي ميشه بود

و به عمق يک عمر ... نبود ...

در اين روز مي تونستم خوشحال باشم

اما پرم از خلا

خلا که پر شده از پوچي

ديشب ، شب سختي بود ...

امروز ، روز سختي ست ...

فردا را نمي دانم ...

کاش که آزاد باشم

رها از افکار عنکبوتي آدم ها

و سنگيني پوزخندهاي سرد

و دلسوزيهاي منجمد مسموم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

عشق همه چيز است

گفتند :ستاره‌ را نمي توان چيد

و آنها كه باور كردند ،

براي چيدن ستاره

حتي

دستي دراز نكردند.

اما باور كن

كه من به سوي زيباترين و دورترين ستاره

دست يازيدم

و هر چند دستانم تهي ماند

اما چشمانم لبريز ستاره شد!

ستاره‌هاي درونت را

درشب چشمانت رها ساز

وباور كن

عشق را هدفي نيست

آن چنان كه به دست آيد

در اغوش جاي گيرد

و يا در آيينه چشمانت به تصوير نشيند

باور كن كه

عشق خود همه چيز است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

دلگير مي شوي

مي دانم دلگير مي شوي

اما چه کنم

پاييز مرا مي کشد

شيشه عطرش در جيب من مانده

و خودش رفته

تا تمام درخت ها را بيهوش کند

و بازگردد

فرصت نيست

تا برايت بگويم

خزان روح يعني چه

و من چقدر از بوي پاييز را استشمام کرده ام

و ...

فرصت نيست

پنجره ها پس از زمستان گشوده مي شوند

صندلي

صندلي در جاده منتظر است

آفتاب مي آيد و مي رود

باران مي آيد و مي رود

 برف مي آيد و مي رود

اما تو

نه از جاده مي آيي

نه از قلب من مي روي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

پرواز کن

اشكهايم را باران راهت مي كنم،تاقدم بزني

برايت مي نويسم

عاشقانه

عارفانه

صادقانه

تا

صدايم را ازپس آن بشنوي

و به خاطر بسپاركه ميان تبار

حادثه بي اميد ،نشسته منم

تو بي اعتنا به واژه سبز خوشبختي

تو كه در اسارت

ظلمت،از آب و آفتاب دم مي زني

ترانه ساز ذهن حقيرم چه مي گويد؟

من به تو مي انديشم

صدايي نيست

سكوت رابط ماست

من از سرزمين خاكيان

از كوير عاطفه

تا بي كران دور

تا قله هاي دور

تنها ترين تنها هستم

اما  تو

پرواز كن پرواز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

دست خودم نيست

گيرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خيال

پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال

پس دلم منتظر کيست که من بي خبرم

که من از آتش اندوه خودم شعله ورم

ماه يک پنجره وا شد به خيالم که تويي

همه جا شور به پا شد به خيالم که تويي

باز هم دختر همسايه هماني که تو نيست

باز هم چشم من و او که نمي دانم کيست

باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار

کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار

پيرهن پاره گل جمله تبسم شده است

يوسف کيست که در خنده ي او گم شده است

اين چه رازي است که در چشم تو بايد گم شد

بايد انگشت نماي تو و اين مردم شد

به گمانم دل من باز شقايق شده اي

کار از کار گذشته است تو عاشق شده اي

يال کوب عطش است اين که کنون مي آيد

اين که با اسب گل از سمت جنون مي آيد

بي تو بي تو چه زمستاني ام ايلاتي من

چقدر سردم وباراني ام ايلاتي من

تو کجايي ومن ساده ي درويش کجا؟

تو کجايي ومن بي خبر از خويش کجا؟

دل خزانسوز بهاري است بهاري است که نيست

روز وشب منتظر اسب و سواري است که نيست

در دلم اين عطش کيست خدا مي داند

عاشقم دست خودم نيست خدا مي داند

عاشق چشم تو هستيم و زما بي خبري

خوش به حالت که هنوز از همه جا بي خبري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

گفتي

گفتي غزل بگو از عشق هاي دور

تا نيست جاي ما خالي در اين حضور

ديگر نمي چکد از روح من غزل

ما بي ستاره ايم اي ساده ي صبور

در کوچه هاي گم هي راه ميرويم

با گامهاي گيج ,با چشمهاي کور

اي مثل من غريب باورنميکني

من زخم خورده ام در لحظه ي عبور

ان شب که زخم عشق مرهم نميگرفت

گفتي غزل بگو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

کودکي

کودکي ديدم ماه را بو مي کرد

قفسي بي در ديدم که در آن روشني پر پر مي زد

نردباني که از آن عشق مي رفت به بام ملکوت

من زني را ديدم نور در هاون مي کوبيد ...

من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چکاوک مي خواست

و سپوري که به يک پوسته ي خربزه مي برد نماز ...

من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد

در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير

شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت : شما








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

رهايم کردي

از چه اي دوست، چنين زود رهايم کردي

با غم و سوختن و دود، رهايم کردي

وسعت درد جدايي به تو معلوم نبود !؟

که به اين طاقت محدود رهايم کردي

دست و پا بسته اندوه خموشي و غروب

پشت دروازه مسدود رهايم کردي

عمر را وقف رسيدن به تو کردم؛ آنگاه

آه ! اي کعبه مقصود رهايم کردي

بسته بودم به تو اميد رهايي؛ آخر

تو هم اي باور موعود رهايم ، کردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

رنگ خدا

اين همه سرخ و سفيد

اين همه آبي و سبز

اين همه زردو بنفش

اين همه رنگ....

که انداز? غمهاي منست...

اين همه ساعت و وقت

رفتن و دير شدن

تا ته جادة بنبست فلک...

و چقدر مسخره است

خنده هاي ته دل

شادي هاي شب عيد

وچقدر تکراريست

صبح و بيدار شدن

خسته و زار شدن

و سلامي که فقط

از روي اجبار به لب مي آيد

باز هم خوردن و خواب

خواندن شعر و کتاب

من چقدر دل زده ام!

زينهمه فکر شتاب :

"که برو ديرت شد !!"

گل چه مي خواهد ؟ آب!

من چه مي خواهم ؟رنگ!

و چقدر مثل من است ،

آفتاب سر ظهر

سوختن با تر وخشک

عطش تشنگي و...

باز کوبيدن مشت

مشت بر هرچه که هست

مشت بر آب و درخت

مشت برباد که باد

آمد و پنجره را

مشت کوبيد و شکست

مشت بر خاطره ها

مشت بر حرف دروغ

آه ! من بيزارم

از خيابان شلوغ

و چقدر رنگ شب است

حس تنهايي من

که چنين تاريک است

اين همه راه؛ولي

راه من باريک است

حس تنهايي من

مثل تنهايي من

به خدا نزديک است

من فقط منتظر حادثه ام

تو بيايي از در

همه چيزم را باز

بزني رنگ دگر

آن هم رنگ دعا

آن هم رنگ خدا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

دلتنگم

دلتنگم" دلتنگ در اغوش کشيدن تمام فريادها

منتظرم" منتظر و خمارالوده يک تماشا

اسيرم"اسير رخوتي مبهم

کجاست شوري که شعري بيافرينم؟

امشب باز خود را به من رسانده اي

ازکدام روزن ؟ اي شبح گمشده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

خستهء خاکم

خستهء خاکم وگر بر آسمان آرمانم

تخته بند غفلتم ور خود به معني رازدانم

همين قفس برگيرتا اين نفس باقي است ما را

اين يقين سينه سوزم بس که در حبس گمانم

خاک ما را خرم از لبخند باران خيز خود کن

بين که خاري خسته جان از خنجر خشم خزانم

بر منار آشنائي ها نمي سوزد چراغي

آتش اندر تيرگي افتد که آتش زد به جانم

اي بهار عاشقي گرماي تابستانيت کو؟

که خزان گرد زمستان خيمه زد بر آشيانم

به کجاي اين شب آويزم قباي ژنده ام را؟

آفتابي، اختري، ماهي نمي پرسد نشانم؟

سينه مالامال در دست اي دريغا غمگساري

دل ز تنهائي به جان آمد خدا را دلستانم

از نگاه شور ديوان تلخم اي شيرين وزين پس

شعر خود را در شراب چشم هايت مي نشانم

در نگارستان معنا صد عبارت مي نگارم

کز شبستان نگاهت يک اشارت واستانم

نور نابت نوش بادا اي دهان سبز بستان

من چه بي برگم که عمري در تمناي دهانم

نازنينا هل که بر نامت نماز آريم اکنون

شکر نعمت را که فردا در سرايت ميهمانم

خرمن شب با دليري هاي شبگيران چه سنجد

باش گو تا برق غيرت برجهد از ديدگانم

شمع خاموشم صبور از شمع خاموشان نشينم

اي سکوت خلوت کروبيان چونت بخوانم؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

حرف بزن

حرف بزن اي زن شبانه ي موعود !

زير همين شاخه هاي عاطفي باد

کودکي ام را به دست من بسپار

در وسط اين هميشه هاي سياه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

چه بايد کرد

گفتي تا شقايق هست زندگي بايد کرد

شقايق هست اما تو نيستي

چه بايد کرد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

پلك هاي خواب الود

گفتي از پلك هاي خواب الود دريا

بوي شب و سكوت و ستاره مي آيد

بوي شكوفه ي ساده دلواپسي

هاي ... ابرك زخمي دير پاي من

مظلومكم ...

چه ساده از بوي نارنج و ترنج و بابونه

چه ساده از هواي مرطوب اين سرزمين

گذشتي...

مگر نه آنكه وارث تنهاترين شقايق اين خاك

مگر نه آنكه طلايه دار آسمان بوديم

باشد ...... برو ......

به باد نمي گويم به آفتاب هم نمي گويم

به هيچ كس از كسان دورو نزديك پروانه هم نمي گويم

حالا فصل غمگين خواب هاي من از راه رسيد

فصل باران هاي موسمي فصل هزار دوستت دارم

اي كاش نشاني ات را مي دانستم ...

تو را ، از چنگ هيچ عابري

از خيال هيچ شاعري ، ندزديدم ،

که تاوان آن اين همه تنهايي باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

پاييز هم اومد

ان قدر خيس باران پاييزم

با نمي شبنمي زود ميريزم

يک تلنگر بزن بغض تردم را

بر سر شانه هايت فرو ريزم

ارزويم همين بود صبحي با

ني ني چشم مست تو برخيزم

برگ زردي چرکيده ماندم تا

از سر شانه هايت بياويزم

داس بيرحم طوفان دمي نگذاشت

با بهارت,  تنم را بياميزم

سرنوشتم همين بوده تا بوده

تك درخت منم كه برگ ميريزم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۰/۰۲/۸۶

يه دل ميگه

يه دل ميگه سلام

يه دل ميگه سلام عزيز م خوبي

يه دل ميگه هي بد نيستم

يه دل ميگه چي شده عزيزم کي زخمتو نمک زده

يه دل ميگه هيچي همينجوري يه درد ، درد يه بيض ناتموم

يه دل ميگه بگو چي شده

يه دل ميگه بيخيال ولش کن چه فايده داره تو که نيستي بگم

يه دل ميگه خوب الان که هستم الان بگو

يه دل ميگه چي بگم از کجا بگم از کي بگم از چي بگم

يه دل ميگه هر چي ميخواي بگو من ميشنوم

يه دل ميگه به همين يه چيز خوشم که فقط يکي هست بشنوه

يه دل ميگه من که گفتم پيشت مي مونم

يه دل ميگه مي دونم مي موني منم به همين راضيم

يه دل ميگه ديگه چه خبر

يه دل ميگه راستش وقتي تو منو تو اون وضعيت رها کردي و رفتي خيلي ديون بودم

يه دل ميگه مي دونم

يه دل ميگه دنبال دلهاي زيادي گشتم که بتونم يه دل مثل تو پيدا کنم

يه دل ميگه خب

يه دل ميگه خيلي گشتم ولي هيچ دلي تو نميشي و نتونستم پيدا کنم به جز .....

يه دل ميگه چي ؟

يه دل ميگه هيچي يه دل

يه دل ميگه يه دل ؟

يه دل ميگه اره يه دل

يه دل ميگه اون کيه ؟

يه دل ميگه تا بحال نمي دونم به دونفر برخورد کردي زندگيشون مثل هم باشه

يه دل ميگه نه

يه دل ميگه مي دونم من خودمم باورش اول برام سخت بود

يه دل ميگه خب

يه دل ميگه فرض کن يه داستان زندگي رو يه سرنوشتو يه تقديرو از روش 2 نسخه

کپي گرفته باشن و بدن به دو نفر و بگن اين زندگي شماست

يه دل ميگه خب بگو جالب شد برام

يه دل ميگه اون دل تمام زندگيش شبيه زندگي منه دردسرهاش ، مشکلاتش ،

تنهاييش ، حتي ماه تولدش و ...

يه دل ميگه خب ديگه

يه دل ميگه وقتي باهاش حرف ميزدم يه چيزي ميخواستم بگم اون زودتر از من

ميگفت جالب بود که اتفاقاتي که برامون تو زندگي مي افتاد هم تا حدودي شبيه هم

بود

يه دل ميگه الان کجاست ؟

يه دل ميگه الانم هست ولي ديگه کمتر مي بينمش

يه دل ميگه چرا ولت کرده ؟

يه دل ميگه نه ولم نکرده اونم مثل من کارش زياده و ديگه کمتر همديگه رو مي بينيم

يعني کارش زياد شده

يه دل ميگه مگه ميشه دو نفر اينجوري زندگي شبيه هم داشته باشن

يه دل ميگه اره حالا که ميبيني شده

يه دل ميگه خيلي جالبه

يه دل ميگه نه جالب نيست يم انگيزه براش دعا کن مشکلاتش حل بشه

يه دل ميگه اميدوارم مشکلاتش حل بشه و به يه آرامش واقعي تو زندگي برسه

يه دل ميگه ممنون از لطفت

يه دل ميگه خواهش ميکنم

يه دل ميگه کاري نداري من برم

يه دل ميگه ميخواي بري

يه دل ميگه آره کار دارم سرم شلويه

يه دل ميگه مثل هميشه . نه عزيزم مراقب خودت باش

يه دل ميگه تو هم مراقب خودت باش

يه دل ميگه باي

يه دل ميگه منم باي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

رازهاي زندگي

پوزش و عذرخواهي دليل خردمندي است.

اميد سرابي است که اگر ناپديد شود همه از تشنگي خواهيم سوخت.

خونسردي بزرگترين صفت يک فرمانده است.

تمام شان و عظمت يک انسان در فکر است.

پيش از پيري جواني و پيش از بيماري تندرستي را درياب.

نگذاريد موريانه نگراني ، بناي زندگيتان را واژگون کند.

هيچ تنهايي وحشتناک تر از تکبر نيست.

مرد بزرگ کسي است که در سينه خود قلبي کودکانه داشته باشد.

هزار دوست کم است و يک دشمن بسيار.

نهال دوستي واقعي آهسته رشد مي کند.

دنيا گلي است که گلبرگهايش خيالي و خارهايش حقيقي است.

آنچه که پيش از مرگ انسان را مي کشد نوميدي است.

با داشتن اراده قوي مالک همه چيز هستيد.

سخنان شيرين زحمتي ندارند ولي فوايد بي شماري به شما مي رسانند.

اگر به کسي اعتماد نداري از او پرهيز کن.

سکوت گاه هزاران معني در بر دارد که از گفتن به دست نمي آيد.

شناختن وظيفه کار مشکلي نيست ولي انجام وظيفه مشکل است.

نگاه مکن چه کسي سخن مي گويد ، ببين چه مي گويد.

کسي که به خود اطمينان دارد به تعريف کسي احتياج ندارد.

به زبانت اجازه نده که قبل از انديشه ات به کار افتد.

آخرين چيزي که انسان گناهکار از دست مي دهد ، اميد است.

سعادت حقيقي را در عشق جستجو کن.

خاموشي زبان تندرستي انسان است.

سعادت عادت است، آنرا پرورش دهيد.

محبوبترين اعمال نزد خدا شاد کردن دل مومن است.

بردباري در زمان خشم مشکل ترين ولي با ارزشترين کارهاست.

هيچ شهرتي پايدار تر از نيک نامي نيست.

شجاعت مانند عشق از اميد تغذيه مي کند.

دل بستن به دنيا دل بستن به پوچي هاست.

راز موفقيت اين است که پيوسته هدفي را دنبال کنيد.

با آنچنان عشقي در قلبت زندگي کن که احيانا اگر به جهنم رفتي، خود شيطان تو را

به بهشت باز گرداند.

نبايد اجازه بدهيم روحمان به وسيله افسوس و پشيماني ساييده شود.

دوران کهنسالي ما به روش زندگيمان بستگي دارد.

تنها وظيفه انسان عشق ورزيدن است.

آنجا که امکان نفرت هست امکان عشق هم هست، فقط کافي است ار ميان اين دو،

يکي را انتخاب کنيم.

بهتر است زندگي را همان جور که واقعا هست بپذيريم، نه ان جور که خيال مي

کرديم باشد.

بهترين راه براي اجتناب از دردسر، وجود مسوليت مشترک است.

آرزو هايتان را جدي بگيريد.

در زندگي لحظه هايي هست که بيش تر نيازمند شجاعتيم تا احتياط.

ما هميشه مي توانيم چيزي را که مي خواهيم به دست بياوريم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

حرف آخر

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام

بي خيال تو و ابروي کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانيست و من

بي تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدي

مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزيست که رفتي و دلم آزاد است

آري آزاده ترين مرد جهانت شده ام

اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد

حرف آخر...تو کجايي؟نگرانت شده ام

هر کس که ديد روي تو بوسيد چشم من

کاري که کرد ديده ي من بي نظر نکرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

من عاشقت نيستم

امشب فکر مي کنم

امروز فکر مي کنم

تمام طول روز به اين فکر مي کنم که کيستم من

که کيستي تو

در درون من چه مي کني

من نمي شناسمت

برايم مثل يک عبور ناگهاني عجيبي

و من هنوز بهت زده از حضور تو

نگاه مي کنم تو را

خيره مي مانم و ساکت

هيچ سخني از دلم برنمي آيد تا با تو نجوا کنم

آري تو برايم هميشه غريبه اي

از بي کسي در آغوشت مي گيرم

اشک مي ريزيم و فغان مي کنم

دستانم را در دستت مي فشارم تا مرا بداني

از عشق از دست رفته ام همچنان گريان و نالانم

و جز تو هيچ کسي نيست تا درآغوشش بگيرم و بگيرم

من آغوشي براي گريه مي خواهم

عشقم از دست رفته است، چرا هيچ کس نمي فهمد،

چرا هيچ کس نمي داند

همه رفته اند

يا همه مرده اند

نمي دانم اما در اينجا هيچ کس جز تو نيست

من دوستت مي دارم شبيه اين غزل که سروده ام

تو به ناگاه درآغوش گرفتن مرا اشتباه مي پنداري

اي غريبه من عاشقت نيستم

من در سکوت با تو نجوا نمي کنم

من در رويايم نمي بوسمت

اشتباه نکن، شک نکن، بايست

من از بي کسي در آغوشت گريستم

اين را بدان

اين را خوب بدان، من عاشقت نيستم

يادتون باشه که دوست داشتن رو با عشق اشتباه نگيريد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

نامه اي به خدا

سلام اي محبوب من ، اي معشوق من و اي زيباي من، اي خدايي که با همه وجود

دوستت دارم.

اينک فرصتي است تا با تو سخن بگويم. خدايا اين عزت مرا بس است که من بنده تو

هستم. و اين افتخار مرا کافي است که تو پروردگار مني، تو آنچناني که دوست دارم.

مرا آنچنان قرار بده که دوست مي داري. اي خداي بزرگ و اي کمال مطلق، اي

خدايي که مرا به تکنولوژي عشق فرا خواندي و آنگونه اراده کردي که در اين مقطع از

تاريخ زندگي من تحولي ايجاد شود. اينک من به عنوان دانشجوي موفق تکنولوژي

فکر در مسير زندگي ، راه نويني را يافته ام. راهي که براي من دستاوردهاي بزرگي

از تحول ، موفقيت و سعادت را به دنبال دارد. اي خداي رحمان اينک در زندگي من

نقطه عطفي ايجاد شده است و من تولدي دوباره يافته ام.

و مي روم تا با اعتماد به نفسي عالي ، باورهاي درست و با افکاري مثبت و هدفمند

از زندگي خود يک شاهکار بسازم ويقين دارم که در اين مسير ، تو در هر لحظه و همه

جا همراه من خواهي بود و به من کمک خواهي کرد.

اي مونس تنهايي هاي من ، اينک من به عنوان يک انسان ، به عنوان جانشين تو روي

کره زمين مي روم تا با فرماندهي درست سفينه وجودم را به جزاير قشنگ زندگي

سفر کنم و از لحظه لحظه هاي زندگيم لذت ببرم.

اي خداي آسمانها و زمين ؛ امروز اين بنده کوچک تو در نهايت تواضع و خشوع و با

عشق و احساسي بي نظير به شناخت مجدد تو پرداخته است. و من اينک از تو باور

ديگري دارم. يقين دارم که تو واقعا مرا دوست داري و من با تمام وجودم به تو عشق

مي ورزم.

اي محبوب من ! من عشق را از تو آموخته ام واينک به تمام کائنات ، حيوانات ، گياهان

و همه انسانها عشق مي ورزم و يقين دارم انچه از تو و مظاهر اين دنيا به من مي

رسدخير مطلق است و تو مرا از هر گونه شري در امان نگه مي داري.

اي خالق من اي که از روحت در من دميدي و مرا اشرف مخلوقات خود خواندي و

آسمانها و زمين را به تسخير من در آوردي. اينک من به عنوان انساني بزرگ و صاحب

اقتدار و شخصيت مي روم تا در عرصه اين دنيا اظهار وجود کنم و با ساير انسانها

عاليترين رابطه ها را برقرار کنم.

اي محبوب زيباي من ، به تو قول مي دهم اينک که خود را بازيافته ام و با تکنولوژي

فکر نظام تفکر و باورهاي خود را متحول ساخته ام ، ميروم تا انساني بزرگ ، با

شخصيت ، امين، صادق، استوار،قاطع،مصمم، صميمي، مهربان و متواضع باشم. با

سلاح عشق و ايمان و با استفاده از قدرت بيکران فکر و ضمير ناخودآگاه خودم زندگي

زيبايي را ياز کنم.و در همه عرصه هاي زندگي طوفاني از موفقيت به پا کنم.

اي خالق همه هستي ، اي کسي که همه ما را دوست داري اينک ما دانشجويان

تکنولوژي فکر به پاس اين لطف و محبت تو و به پاس اين موفقيت بزرگ که امروز براي

ما حاصل شده است ،ميرويم تا اين پيام عشق را پيام تکنولوژي فکر را که در حقيقت

تکنولوژي عشق و معرفت الهي است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

يه سلام خشک و خالي

سلام ،

يه سلام خشک و خالي ! يه سلام بي هاشيه و بي پرده ! يه سلامي که فکر ميکردم

ميخوام با يه کلام تمومش کنم !...

ولي ميبينم نميشه سلام و از کلام جدا کرد !!!

چه جالبه وقتي ميخواي خودت نباشي !!! نه ! نگو: کجاش جالبه؟ و نگو: که چه حرفا

ميزنيا ؟! اتفاقا درست ميدونم که چي دارم ميگم .

يه وقتها که ميخواي طرفتو به اشتباهش واقف کني و براش روشنگر بشي ؛ بهتره

بجاي اينکه بگي : تو داري از راه به بيراهه کوچ ميکني ؛ بگي :

" تو چرا خودتو گم کردي؟!"، يهو ميبيني که طرف بالا ، پائين ميپره و ميخواد حاليت

کنه که :

"من خودمو گم نکردم ، منو گم کردن ! منو نمي بيننم ! منو نميفهمن !

منو درک نميکنن !...."

دوستم بهم گفت : "خودتو ميشناسي؟" ...

منم گفتم : "منو تو همه عمرم کسي نفهميد !!!"

عزيز من ! کي تورو نميفهمه ؟! چرا بايد تورو بفهمن ؟!

چون تو نتونستي ذره اي "خود"تو ببيني ، ديگران بايد متهم بشن ؟!

چون تو نخواستي "خود"ت باشي ، پس ؛ ديگران درک درستي ندارن ؟

چرا به "خود"م نميام ؟

چرا "خود"مو پيدا نميکنم ؟

چرا وقتي يکي احساسمو لگدکوب خودخواهي هام ميکنه ، نميام پيش "خود"م قرار

بگيرم ؟، جلوي "خود"م با شهامت و بدون واهمه بايستم و بگم :

- "آي "خود"م ! کجائي ؟ چکار داري ميکني ؟ چي هستي ؟ کي هستي؟ چي

ميخواي ؟ کيو ميخواي ؟ چرا منو نگاهم نميفهمه ؟ چرا ؟ واسه چي ؟

کي منو اينجا آوورده ؟ ..."

واي ! اگه بدوني يکبار ديدن "خود"ت چه حالي داره !

اگه بدوني چه قدر سخته که بفهمي چي بودي و اينهمه دور از "خود"ت پا تو ناکجا

آباد دنياي يير حقيقي گذاشتنت ؛ تورو به اين روز انداخته ؟!!!

اونوقته که همه وجودت ميشه يه آهِ پر از حسرت ديدار "خود"ت که هِي ميخواد

افکارتو تو سرت ، مثل يه توپ پينگ پونگ اينور اونور بندازه و بچزوندت که :

ديدي حالا ؟! ديدي منو نديدي و رفتي از اين و اون سريمو ميگرفتي و با چونه کش

اومده ، به دروديوار لعن و نفرين ميفرستادي و منم اينجا ، تو دنج ترين جاي دل ،

انتظار ديدن و مورد توجه قرارگرفتنم؛ ذره ذره نابودم کرد !!!

حالا خودمونيم ؛ کجاهائي ؟

تو "خود"يابيت چقدر موفق بودي ؟

چندبار تونستي تو تمام عمرت "خود" واقعيتو که "خداي عاشق و مهربون" از وجود

نازنين خودش درونت قرار داد ؛ ببيني و ديگه "خود"تو معطل توجه ديگران

نکردي ؟

شايد اگر ميتونستي به گوهر درونت (که يه وديعه بي نهايت ارزشمند از طرف ذات

پاک خداست و همون "خود" واقعي بود که ابليس که از مقربين درگاهش بودو به

جوش و خروش انداخت تا همه عمر بشريت به مبارزه با اون بپردازه) براي يکبار پي

ببري ؛

الآن اينجا ، وسط دره سوت و کور تنهائي قرار نداشتي يا هيچوقت به "خود"ت اجازه

نميدادي که اين همه ارزشو در برابر کمترين بي ارزشي طاق بزني و کاسه چه کنم

چه کنم دستت نبود !

آيا ارزششو داره که بجاي پي بردن به ذات مقدس درونت که حکم جانشيني خدا در

روي زمين به حرمت اون ، به تو ومن داده شده ؛ بِري و عمر زيبا و ارزشمند جوونيت رو

تو گورستان آرزوهاي بي ارزش خواسته هاي ديگران چال کني ؟!

آيا مي ارزه که "خود"خواستن و به "خود" توجه کردنو که باعث ميشه به راز بزرگ

خلقت و علت اصلي زندگاني ، پي ببري تا از شر يه عالمه سوالات تودرتو و گمراه

کننده که همه ذهنتو به صورت آگاه و ناخودآکاه پرکرده ، رها بشي و رها کني ؛ و

در "خودخواهي هاي" بي حد و مرزت فقط افسوس بشه يذاي روح و جسمِ بي

جونت ؟!!!

نه ! نگو که : مي ارزه ! که تو کت هيچ بي مخي نميره !!!

اينو تو خودت هم خوب ميدوني .

پس ؛ به نظر اين حقير ؛ يکي از علتهاي (يا تنها علت) حسرت دائمي خوردن و عمر رو

به بطالت گذروندن ، همين نداشتن آگاهي از درون "خود"ت هست.

هر چندهم بگي : معشوقم ، دوستم ، خانواده ام ، محيط پيرامونم ، جامعه ام ، مربيان

و معلمانم و .... نسبت به من بي توجهي کردن و منو درک نکردن ؛ باز جرم اونها به

اندازه تو نيست که هيچ قدمي در راه "خودشناسي" برنداشتي و به اين خواب يفلت

تن دادي.

باز از وجود نازنين "خداي عاشق و مهربون ميخوام ؛

منو در شرايط شناخت بهتر "خود" و "خودآ" قرار بده و کمکم کنه که بتونم ارزش اونو

بهتر درک کنم ،

تا "خود"مو تنها نذارم و "جام جم"رو ازبيگانه طلب نکنم .

(آمين)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

صد شعله

خسته ام ...بي حوصله ام ...عصباني ام ...يکمیم ...دلتنگم ...

واقعا مي شه اين زندگي اينقدر خوبي هاش زودگذر نباشه؟

يا رب مرا ياري بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم

از بوسه هاي آتشين وز خنده هاي دلنشين

صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم

در پيش چشمش سيري ويران ز دست ديگري

از رشک آزارش دهم وز يصه بيمارش کنم

هر شامگه در خانه اي چابک تر از پروانه اي

رقصم بر بيگانه اي وز خويش بيزارش کنم

گيسوي خود افشان کنم چشمان خود گريان کنم

با گونه گون سوگندها بار دگر يارش کنم

جون يار شد بار دگر کوشم به آزار دگر

تا اين دل ديوانه را راضي ز آزارش کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

سايه اشک

دل من سخت گرفته است از اين دوري شوم

طاقت دوري يک لحظه دگر نيست مـــــــــــرا

واي از اين کندي هر ثانيه از دلتنگــــــــــــــي

که دگر تاب درازاي گذر نيست مـــــــــــــــــرا

سايه اشک به چشمان يمينم جاري اســت

که ز احوال تو ديري است خبر نيست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــيـد

بي تو آرامش شب تا به سحر نيست مــــرا

تن من خسته از اين روزهاي بي حاصــــــــل

بي تو اطراف تن خسته سپر نيست مــــــرا

درد هجران تو بسيار کشيدم ليکـــــــــــــــن

يير ديدار تو درمان دگر نيست مـــــــــــــــرا

از يم دوري تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت

يير خاکستر دل هيچ اثر نيست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادي معشوق نبـــــود

به تو سوگند دگر شوق سفر نيست مــــــرا

مه من رو بنما بي تو دلم يمگين اســـــــت

بي تو از اين ره اندوه گذر نيست مـــــــــــرا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

خواننده دفتر دل من

سلام به تو كه خواننده دفتر دل مني

دل شكسته ام را خريدار نباشد

آيا كسي هست كه وصله زند دل من

نمي دانم چرا اين دل من براي تو خود را باخت

ولي مي دانم كه چرا تو دلم را شكستي

تو شكستي تا به عشق تازه دروغين برسي

ولي كو آن عشق

آن عشقي كه به روي آب بود

عشق ناب مرا به حباب روي آب فروختي

داني كه حباب روي آب چندان پايدار است؟

لحظه اي است پايداريش

پس دوباره تجديد نظر كن

من هنوز تو را خواهانم

منتظر با قلبي شکسته به دست خودت

تا بيايي و قلب شکسته ام را مرحم باشي

من منتظر به در مي نشينم تا كه بيايي

مرا با خود به آن سوي عشق رساني

دوست دارم كه مرا چون يار خود

بار دگر دوست بداري

دوستت دارم اي عزيز ترين كسم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

احساس

نگذار احساست به مانعي بر سر راه تو تبديل شود . بدان كه تو آن را انتخاب مي

كني .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

مداد هاي نقاشي

معلم ما مي خواست به ما ياد بدهد که چقدر خوشبختيم.براي همين تصميم گرفته

بود که اول از همه ي ما بياموزد که چقدر توانمنديم و براي تفهيم آن مي بايد به  ما

نزديک مي شد. و براي همين از تک تک ما درباره ي زندگي سوال کرد.

او جوان بود وجوياي نام و ما پير و خسته.اما با لبخندي پيروزمندانه مي خواستيم

جواني اش را که نه بلکه خامي اش را به رخش بکشيم.زيرا ما آنقدر پير و خسته

بوديم که بدانيم چقدر خوشبختيم.

خوشبخت به خاطر داشتن بچه هاي خوب.خوشبخت به خاطر سلامتي و به خاطر

خيلي چيز هاي ديگر.

معلم جوان رو به من کرد و گفت:

شما بگوييد اگر نقاش بوديد آن قسمت از زندگي را که مال شماست چه رنگي مي

کرديد؟

با لبخندي گفتم:

آبي

از ديگري پرسيد:

زرد

از نفر بعدي:

قرمز

صورتي

سبز

نارنجي

به خانمي که ته کلاس نشسته اشاره کرد و پرسيد:

شما چطور؟

سياه.

معلم بي تفاوت گفت:

خوبه

ناگهان آن خانم پريشان و کمي عصبي گفت :

چي خوبه؟اين که زندگي من سياه بوده از نظر شما خوبه؟

و ما منتظر مانديم که استدلال معلم جوان را در مقابل تجربه هاي تلخ و سياه زن

بشنويم.

معلم رو به او ايستاد و با نگاهي پر از عشق گفت:

مي توانم قسم بخورم که تو سخت ترين قسمت ها را رنگ کردي.حد فاصل ها را خط

باريک کشيدي و بدون شک فاصله ي دو رنگ را مرز بندي کردي.تو بايد در تابلويي که

خداوند مي خواست بوسيله ي بندگانش بکشد نقش بنيادي مي داشتي.در حقيقت

تو قسمت هاي سخت اين نقاشي را رنگ کردي.پس بايد به احترام تو کلاس قيام کند

و ما بلند شديم.

آن روز فهميديم که چقدر به تجربه هايمان مي باليم و براي قضاوت کردن در مورد

معلم جوانمان چقدر جوانيم.
 
يادتون باشه با ارزش ترين چيز زندگي هيچ نيست جز عشق.روزهايي پر از عشق

داشته باشيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

كر و لال

پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را

براي خنداندن او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد.

پسرك با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روي

اسكناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسكناس نگاه كن.

پسر با تعجب و كنجكاوي اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس

نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدي!

پسرك خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

کاشکي فقط اين بود

چرا دنيا پر از حادثه هاي وارونه است

عاشقي کسي مي شي که عاشقي نمي دونه

من به دنبال تو و تو به دنبال کَس ديگه

هيچکدوم از ما دوتا به اون يکي راست نمي گه

من واسه چشمهاي نازنين تو يه ديوونم

من دوست دارم ولي علتشو نمي دونم

حالا که مي خواي بري بزار نگاهت بکنم

چون يه بار ديگه مي خوام اين دل و ساکتش کنم

يه چيزي فقط بزار روز تولدت هديمو بيارم بدم دست خودت

آدما فکر ميکنم شاعرا خيلي غم دارن

کاشکي فقط اين بود اونا خيلي چيزارو کم دارن

عاشق کسي مي شن که عاشقاش فراوونه

بين انتخاب اون و عشقش عمري که حيرونه

اوني رو که دوست داري چرا تورو دوست نداره؟

شايدم دوست داره اما به روش نمي ياره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

فرياد

مشت مي كوبم بر در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم

آي

با شما هستم

اين درها را باز كنيد

من به دنبال فضايي مي گردم

لب بامي

سر كوهي دل صحرايي

كه در آنجا نفسي تازه كنم

آه

مي خواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد

من به فرياد همانند كسي

كه نيازي به تنفس دارد

مشت مي كوبد بر در

پنجه مي سايد بر پنجره ها

محتاجم

منهموارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا بايد اين داد كند

از شما خفته چند

چه كسي مي ايد با من فرياد كند ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

شاعر شيرين زبان

شنيدم شاعر شيرين زباني

سخن سنجي,اديبي,نکته داني

ز,راز خلقت زن شکوه ها کرد

که مکر و کيد او را بر ملا کرد

بگفت از د ست انان ناتوانم

چو گل افسرده و پژ مرده جانم

الهي در کمند زن نيفتي

اگر افتي به روز من نيفتي

ندانستم که اين بي مهري از چيست

که زن شايسته اين گفته ها نيست!

کجا مفهوم زن رنج و ملال است

که زن مجموعه عشق و کمال است

اگر راه زني هم نا صواب است

و يا کردار او زشت و خراب است

يقين دان ريشه ان فقر و درد است

و يا سرچشمه اش يفال مرد است

بسا مردي که از زن بدتر ايد

به زشتي و فساد ش برتر ايد

ولي با اين همه زشتي و پستي

بد ست اورده تاج و تخت و هستي

چو قصد افرينش کرد يزدان

همه در قالب زن شد نمايان

چنين گفتا حکيم نکته داني

نکو حرفي پر از دّر معاني

که مرد همچون عقاب و زن چو بال است

بدون بال پروازش محال است

زن و مردند راز جاوداني

که ميريزند طرح زندگاني

اگر حاکم و گر محکوم باشند

به خلقت لازم و ملزوم باشند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

دوست

در ديگران مي جوئيم اما بدان اي دوست

اينسان نمي يابي ز من ، حتي نشان اي دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا ميزن

تا پاسخم را بشنوي پژواک سان اي دوست

در اتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردي مکن با اينچنين اتش به جان اي دوست

گفتي بخوان –خواندم – اگر چه گوش نسپردي

حالا که لالم خواستي ،پس خود بخوان اي دوست

من قانعم ، ان بخت جاويدان نمي خواهم

گر مي تواني يک نفس با من بمان اي دوست

يا نه- تو هم با هر بهانه- شانه خالي کن

از من –من اين بر شانه ها بار گران –اي دوست

نامهرباني را هم ز تو دوست خواهم داشت

بيهوده ميکوشي بماني مهربان اي دوست

آنسان که مي خواهد دلت با من بگو –اري

من دوست دارم حرف دل را بزن –اي دوست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

دل خوشي

دل من چشم به در دوخته بود

با خود عشق در آميخته بود

چون ترا ديد دلم ، فكر نكن

برگزيد از دم اول دل تو

روي تو آتش سرخي برافروخته بود

دل من غافل از اين عشق نبود

همه عمر دلم سوخته بود !

گر چه دير آمدي از دور ولي

دور شد عاقبت از من دل تو

سر بي مهر و دل غافل تو

من دگر ماندم و يك آتش ناب

شب تنهايي ، سكوت و اضطراب

يك سؤال از روز اول داشتم

اين نگاه شعله افكن آتش يك عشق بود؟

يا كه باطل بذر عشقي كاشتم؟!

تو كه رفتي حيف ! انديشه هايم سوختند

قفل خاموشي به لبهاي دل من دوختند

من كه گفتم من نبودم روز اول در پيت

اين تو بودي كه سؤالي داشتي در چهره ات

عشق هم اكنون خيالي باطل است

واژه ديگر اضطراب اين دل است

عاشقي هم فرصتي بود و گذشت

دل خوشي ديگر نمي آيد بدست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

دستم به خورشيد نمي رسد

نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.

هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.

دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به

دست آورم.

انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي.

براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.

نه ، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.

نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم.

براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد.

مي گويي آغوشت باز است ،

اما خدا مي داند براي چه كسي.

نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.

نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.

دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند

راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.

كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند

انديشه هايت را كه همواره در تغير است ، به سمتي هدايت كند

و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد .

اما من نمي توانم ... نمي توانم.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.

نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.

نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ، حرف بزنم.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.

پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ،

هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.

افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.

اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود.

اما هيچ گاه دستش به ابرها و خورشيد نرسيد.

نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

تمناي دو قلبه

عشق لهيبه دو نگاهه نمي دونم

يا اينکه حديثه يه نگاهه نمي دونم

عشق تمناي دو قلبه نمي دونم

يا اينکه رفيقه نيمه راهه نمي دونم

عشق سواله بي جوابه نمي دونم

تاثير پياله شرابه نمي دونم

در سينه نشوندنش ثوابه نمي دونم

يا اينکه حبابه روي آبه نمي دونم

اي عشق عزيز هر چه هستي

من بنده درگاهه تو هستم

تا يک قدمي به مرگ مانده

اي عشق هوا خواهه تو هستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

بي قراري

ناودانها شرشر باران بيصبري است

اسمان بي حوصله ، حجم هوا ابري است

کفشهايي منتظر در چهارچوب در

کوله باري مختصر لبريز بي صبري است

پشت شيشه مي تپد پيشاني يک مرد

در تب دردي که مثل زندگي جبري است

و سرانگشتي به روي شيشه هاي مات

بار ديگر مي نويسد :"خانه ام ابري است."








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۶/۰۲/۸۶

چه راحت دلم را شكستي

براي من يك لحظه با تو بودن كافي بود

تا شب ها خواب به چشمان من نيايد ...

گمان مي كردم

لبخند تو براي من مانند بوي خوشي است

كه به همان زودي كه مي آيد? مي رود

كه روزي به آينه خيره شدم

و تو را در آن ديدم!

كار از كار گذشته بود....

براي اينكه تنهايم نگذاري

چه سخت غرورم را شكستم

چشمان نمناكم را به تو نشان دادم

ولي براي تو كه دريا را در نگاهت جا داده اي

اين اشكها به حساب نمي آيد

رفتي و تنهايم گذاشتي

چه راحت دلم را شكستي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

به همين سادگي

يه بارمجنون بغض کرد

بغض مجنون ترکيد

اشک روي گونه هاش جاري شد

دامنش ازچکيدن اشک چشماش خيس شد

دامن ازاشک خيس مجنون، به زمين کشيد وخاکي شد

خاک زمين، ازاشک دامن مجنون، گل شد

خدا، اون گل رو برداشت

وگذاشت قاطي گل نسل مجنون

به همين سادگي . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

دلم گرفت اي هم نفس

دلم گرفت اي هم نفس

پرم شکست تو اين قفس

تو اين غبار . تو اين سکوت

چه بي صدا . نفس نفس

از اين نامهربوني ها

دارم از غصه مي ميرم

رفيق روز تنهايي .

يه روز دستاتو مي گيرم

تو اين شب گريه مي توني

پناه هق هقم باشي

تو اي همزاد همخونه

چي ميشه عاشقم باشي؟

دوباره من دوباره تو

دوباره عشق . دوباره ما

دو هم نفس . دو هم زبون

دو همسفر . دو همصدا

تو اي پايان تنهايي

پناه آخر من باش

تو اين شب مرگي پاييز .

بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات .

شبم روشنترين باشه

ميخوام آيينه خونه

با چشمات همنشين باشه

دلم گرفت اي هم نفس

پرم شکست تو اين قفس

تو اين غبار . تو اين سکوت

چه بي صدا . نفس نفس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

يادته اون روز برفي

يادته اون روز برفي

وسط فصل زمستون

تو پريدي پشت شيشيه

من زدم از خونه بيرون

يادته اشاره كردي

آدمك برفي بسازم

واسه ساختنش رو برفا

هرچي كه دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و

روي همديگه مي چيدم

شاد و خندان بودم انگار

كه به آرزوم رسيدم

رو پيشونيش با يه پولك

يه خال هندو گذاشتم

واسه چشماش دو تا الماس

جاي پوس گردو گذاشتم

رو سينش با شاخه ياس

يه گلوبندو كشيدم

روي لبهاش با اجازت

طرح لبخند رو كشيدم

يادمه با نگروني

تو يه ها كردي رو شيشه

دزدكي برام نوشتي

نكليف قلبش چي ميشه

شرم گرم لحظه ها رو

توي اون سرما چشيدم

سرخيشو رو پوست سرد

آدمك برفي كشيدم

قلبمو دادم نگفتم

تن اون از جنس برفه

عاشقونه فكر ميكردم

نميگفتم نمي صرفه

ولي فصل آشنايي

زود گذر بود و گريزون

شما از اون خونه رفتين

آخر همون زمستون

رفتي و قصه اون روز

واسه من مثل يه خواب شد

از تب گرم جدايي

آدمك برفي هم آب شد

كاشكي ميشد كه دوباره

روبروت يه جا بشينم

يا كه رد پاتو رو برف

توي كوچمون ببينم

كاشكي ميشد توي دنيا

هيچ كسي تنها نباشه

عمر آدم برفي هامون

امروز و فردا نباشه

قول ميدم تا آخر عمر

ديگه قلبمو نبازم

بعد تو تا آخر عمر

آدمك برفي نسازم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

من تو را نمي شناسم

و من تو را نشناخته مي خواهم

و من تو را مي خواهم تا بشناسم

و من دوست دارم كه تو بهترين باشي

و من دوست دارم كه تو تنهاترين باشي

و من دوست دارم كه باهم به نظاره فرداها بدويم

ولي نمي دانم چرا

حال تو را مي نگرم كه مانند قطرات باران

مي تواني زلال باشي

حال به باران مي نگرم كه مي تواند مرا از دانه

به شكوفه بنشاند

مرا شاد و سر سبز كند

خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده"

" قلبم از دوري تو بد جوري دل تنگ شده

شايد تو همان باشي كه در اعماق روح من عطر جانت

طنين انداخته

شايد تو همان جنگلي باشي گه من ,تك درخت تنها ,به

انتظارش نشسته

بايد صبر كرد تا تو خود را نشان دهي

تا بتوانم پيدايت كنم

بايد اميدوار بود

تا بتوان اميدها را به واقعيت تبديل كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

عجب خواب عجيبي

عجب خواب عجيبي بود خدايا باورم نايد

دريغا نيمه شب بر خواب من آمد

بدينسان در لباسي از سفيدي همچو برف کوه

به اطرافش همه گريان و از غصه دلم پر خون

چه بي شرم و چه بي رحمانه بردي از برم او را

بدم مي آيد از تو زندگي ديگر

نتمي دانم نمي دانم چه گويم من

پس از يک عمر درد و غصه و فرياد

نشستم در کنار جسم بي روحش

نشستم عاجز وبي اختيار اينجا

نممي داني چه ها کردم به وقت گفتن مردم

چه خواهشها تو را کردم

چه سوگند ها تو را دادم

نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر

که زنهار اي خدا اي داور اي دادار

مبادا راست باشد اين خبر زنهار

تو هرگز وحشت و اندوه مردم را نمي داني

و هرگز با گلوي پر ز بغضي بهر عشقت تو نمي خواني

نمي داني که دردش بر دل آدم چه سنگين است

خداوندا تو را سوگند تو را فرياد

پس از عمري همين يک آرزو يک خواست

فقط يک بار ديگر گيرمش در بر

نگه کن گريه من را که بهرش ريزد از چشمم

خداوندا تو را سوگند تو را فرياد

فقط يک بار فقط يک بار

چه بي رحم آمدي بردي زمانه

به زير خاک و در اوج فراموشي

نگه کن تو دلت آيد بري او را به اين ژرفاي خاموشي؟

تو را اي خاک بر حيثيت آدم قسم دادم

که او را بس مراقب باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

شب تاريک

ميون اون شب تاريک

وسط اون کوچه باغا

اومدي تو سر نوشتم

شاهدن همه کلاغا

اومدي تو سرنوشتم

از غمام واست نوشتم

تو هم عاشقونه گفتي

من برات غزل نوشتم

غزلاي عاشقونه

ياوري خوب که ميمونه

گفتي که اين دل عاشق

واسه تو شده ديوونه

ولي افسوس که غزلهات

بد شدن دونه به دونه

جاي شاه خوب قصه

ديو بد بختي مي خونه

رفتي از ساحل عشقم

با يه قايق شکسته

توي نامه هات نو.شتي

حرف عاشقونه بسه

رفتي وحتي نگفتي

که شايد اين دل خسته

وقتي که تنها مي مونه

از غم وغصه مي خونه

نکنه بشه ديوونه

من يه عمره که اسيرم

ميون درياي غصت

اگه که نياي به پيشم

مي ميره ياور قصت

روزگار گذشت واين دل

هنوزم اسير خوابه

اسير يه آرزو و

يه خيال و يه سرابه

تا که يک روز تو بيايي

روي قلبش پا بذاري

واسه ي اين دل خسته

تو شايد مرهم بياري

ولي تو رفتي و اين دل

هنوزم از تو مي خونه

هنوزم اين دل عاشق

تا ابد به پات مي مونه

هنوزم کنار دريا

شعراي تو رو مي خونه

ولي دل چه خوب مي دونه

که تو ديگه نمي يايي

ديگه حرفاي قشنگي

واسه سوغات نمي ياري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

رفيق خوب

رفيق خوب ديروزم تو بودي

سلام صبح هر روزم تو بودي

شبي در سينه من رخنه کردي

تمام بيت و اشعارم ربودي

شبي در عالم مستي و هستي

کتاب شاه دلها را گشودم

به يادت صد هزاران فال ديدم

ولي حتي تو در بيتي نبودي

به يادت جرعه اي از مي چشيدم

که ناگه چهره ات در جام افتاد

چو آن جرعه به عشقت در کشيدم

نگاهي کردم و در آن نبودي

دمي من با خيالت چشم بستم

به خوابم آمدي يکدم به صد ناز

ولي تا چشمهايم را گشودم

بجز در قلب من جائي نبودي

تو را يکشب درون کوچه ديدم

تماما غرق چشمان تو گشتم

ولي تو تا مرا ديدي و رفتي

تو حتي يک نگاه از من ربودي

به والله از تو عاشق تر نديدم

ولي انگار حتي تو نبودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

در استانه فصلي سرد

دست ياريت در شعرهاي" نيما "نبود

من نگاه ناگهانت را در عرفان "سهراب" نديدم

اشکي نريختي تا بر بيقراريها و حرمانهاي " شاملو" بلغزد

تو کي هستي؟! که نفسهايت چون نفسهاي کودکي تب دار اشفته ام ميکند

من عطر تنت را در لذت هم اغوشيهاي شعر" فروغ " نجسته گم کردم

در اغوشم بگير... تا

تا بي قافيه از تمام رديفها بگذرم

در اغوشم بگير

نگذار زني تنها شوم در استانه فصلي سرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

چرا بايد

چرا بايد زندگي را در نگاه يک آينه ديد ؟ سردي نگاهش و بي پروايي در سخنش مرا

به اين باور مي دارد که او را نيز بايد ترک کرد

من چه زود رازهاي پنهان قلبم را با او در ميان گذاردم چه زود اشکهايم را برايش ريختم

و چه زود به او اعتماد کردم

شيفته ء نگاه همدرد او شدم وعاشقانه دست مهربان دوستي را به سوي او دراز

کردم صادقانه و بي پروا گفتم ان چه را که نبايد مي گفتم .

وقتي به خط ممتدي که آن را زندگي مي نامند مي انديشم مي فهمم که بايد

شکست در تمامي ثانيه ها اين حکم روزگار است

با شلاق تنهايي مرا حد زنند و در سلول بي کسي حبسم کنند

من محکوم به حبس ابدم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

يادش بخير

يادش بخير اون قديما

اون قديما اون نديما

اون موقع که بچه بوديم

همش توي کوچه بوديم

اون موقع که تو زندگي

ياور همديگه بوديم

ميون جمع بچه ها

زبونزد همه بوديم

دلم مي خواد که باز تورو

تو اون لباسا ببينم

بهت بگم که عاشقم

تو رو تو ابرا ببينم

تو اوج شبها ببينم

دلم مي خواد بهت بگم

ماه شباي من تويي

تو اين روزاي بي کسي

تنها پناه من تويي

دلم مي خواد بهت بگم

براي تو من ميمونم

براي چشماي سيات

شب تا سحر من مي خونم

ولي زمونه زرنگ

با ظاهر خيلي قشنگ

مارو به فرداها سپرد

ديگه نذاشت جاي درنگ

حالا ديگه اسير شدم

ميون اين زندون تنگ

ديگه برام نمونده جز

باده اي از زهر و شرنگ

حالا ديگه روم نميشه

تو چشم تو نگاه کنم

فقط ميتونم براي

خوشبختي ات دعا کنم

حالا ديگه روم نميشه

بهت بگم دوست دارم

بازم مثل اون قديما

تو دامنت گل بذارم

حالا ديگه روم نميشه

از اون دورا صدات کنم

فقط ميتونم که بازم

جونمو من فدات کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

هفت خان رستم

رسيدن به تو مثل هفت خان رستم مي مونه

هر کدوم که رد مي شه بازم يکي جا مي مونه

خان اول روز اول بود که من تو رو ديدم

برق عشقو از چشاي ناز تو من چشيدم

تو به من گفتي که عاشقت شدم

حرف عشقو از لباي خوب تو من شنيدم

خان دوم تو به من گفتي که من دوست دارم

گفتم عاشقي و من جون زير پاهات مي ذارم

خان سوم تو منو بردي توي اوج خيال

من شدم اسير يک خواب محال

خان سوم وقتي که بسر رسيد

چشم من به جز تو هيچ جا رو نديد

خان پنجم من اسير تو شدم

دادم اين دل ديگه گير تو شدم

ششمين خان اومدي به جنگ من

گفتي که بايد باشي تو بند من

گفتم اخه من اسير تو شدم

هر چي که گفتي بشم همون شدم

خان هفتم اومدم به پيش تو

با دلي عاشق که گيره پيش تو

گفتم هفت خانم ديگه تموم شده

عمر من بدون تو حروم شده

ديگه من طاقت دوري ندارم

ماه شبهام بي تو بي فروغ شده

گفتم عاشق شدم و مي خوام که مال من بشي

گفتي اينها همه بازي بود يه وقت بچه نشي

گفتم اين دل پيش تو اسير شده

گفتي اما دل من يه جا ديگه گير شده

عشق تو منو به رسوايي کشوند

ديگه از زندگي ام هيچي نموند

رخش عشقم توي قصه تو مرد

ديگه هيچ کس به پناهم نرسوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

وقت باران

وقت باريدن باز                                                                 

يك نشاني كز صداي گريه هاي ابر مي گردد هويدا

مي شود همراه من

با ترانه اي  آشنا  پردرد

آري در باران

قدمهايم مي شود سست

دستهايم مي شود لبريز عشق

عشق مي بارد

وقت باران باريدن 

چشمهاي من

چشمهاي تو

در باران مي شود باراني

واي باران باران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

سرنوشت

نم نمك باران عشقي در گرفت

اشك چشمي رفت و خشكيدن گرفت

قصه هاي ابر تيره شد عيان

در نفوذ سرد باران در خزان

چشمهاي آسمان پر آب شد

بر ضمير پاك قطره خيره شد

يك پرنده عاجز از پرواز ماند

ذهن در رسوايي اين لحظه ماند

حجم تلخ زندگي نمناك شد

روي شيرين كسي در خواب شد

آرزوي رفتنت بر باد شد

آرزوي ماندنت فرياد شد

فقر از يك آشيان پرواز كرد

روي بام زندگي ديگري، روزگار آغاز كرد

آن يكي در كام وصلي غوطه رفت

وآن دگر در يك تمنا ماند و رفت

آري انگار، خط سرخي، خط سبزي را نوشت

بار ديگر، زندگي و دستهاي سرنوشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

روز موعود

دلم پر از پرواز بودم روزگاري دور

اما

آسماني نيست امروز از برايم

آشياني هم دگر نيست

سكوتم راز سنگيني به دل دارد

كه گر گويم به سنگي سخت

ناگه خرد خواهد گشت آن سنگ

آري امروز

من دلم پرواز مي خواهد

به دشت آسمان باز

ميان توده انبوه ابر تيره ، ابر روشن

كه تا شايد بماند پيش آنها

غصه هايم

تحفة ديروز و امروز وجودم، روزگارم

آري امروز

من، دلم فرياد مي خواهد

ز دست مردمان خوب بخت و تيره بخت روزگارم

ز دست زندگي

از دست تقدير

عجب !

عجب اين دل تمنا مي كند هر لحظه چيزي را !

چه خود مي دوزد و بر تن چه مي پوشد

لباس عافيت

تن پوش عشق

شولاي خوشبختي

و هر دم جامه اي نو

عجب اين دل چه مي بافد خيال خام با خود

چه حسرتها كه خواهد برد با خود

تا سفر

تا روز موعود

روز مرگ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

در انتظار

هر شب به ياد ماه و هر روز در انتظار

من در جاده هاي خلوت ديدار در انتظار

هر لحظه در كلاس درس در وقت زندگي

وقتي كه مي شوم خسته وتنها مي روم در انتظار

وقتي صداي رهگذري از دور ميرسد

من مي روم دوباره در خيال كسي در انتظار

هر لحظه مي شود تمام و ناگهان مي شود شروع

 تعريف قصه هاي تلخ خودم براي خودم در انتظار

يك عمر بي قرار و يك لحظه در سكوت

من مي روم دوباره از پي حرفي در انتظار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

تو هم مياي

شب که مي شه

تو هم مياي

مثل ستاره ها فقط

بعد غروبا در مياي

وقتي که خورشيد مي ميره

وقتي که خوابم مي گيره

تو مثل يک ستاره اي

نورت چشامو مي گيره

تو دوري و انگار که من

تو رو کنارم مي بينم

مي خوام تو رو تو دستاي

پر از نيازم بگيرم

اي کاش مي شد که تو بياي

بياي پايين کنار من

يا که بيام اون بالاها

بشي تو تک سوار من

اي کاش مي شد که از خدا

تو رو امانت بگيرم

يا که دستاي نازتو

واسه ضمانت بگيرم

اي کاش ميشد تو اسمون

ابرا برام پل ميزدن

تاکه بيام تو اسمون

تو گيسوات گل بزنم

اي کاش تو رو تو اسمون

اول شب نمي ديدم

ولي مگه خوابم مي برد

اگه تو رو نمي چيدم

اي کاش مي شد که شبهامون

هيچ وقت سال سحر نداشت

هميشه شب بود و منو

کنار چشمات مي گذاشت

اي کاش ميون شب تا صبح

خط سياه وجود نداشت

هيچ وقت تو قلب عاشقا

رنگ و ريا وجود نداشت

حالا ديگه سحر شده

بايد که از پيشت برم

تنها بدون تو بايد

تنهايي هامو بشمرم

تا که بازم شب بشه و

تو خواب تو رو من ببينم

خورشيد زندگيمو من

تو اوج شبها ببينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

پراز غمم

انگاري تو دوست داري

گريه هامو ببيني

وقتي که پراز غمم

تو نگامو ببيني

انگاري خوشت مياد

که منو ازار بدي

تو چشام نگاه کني

عشقو دست باد بدي

ولي هر کار که کني

دل من تو رو مي خواد

وقتي که پر از غمم

اون چشات يادم مياد

چرا دوست داري همش

تو به من دروغ بگي

حرفاي قشنگتو

توي خاطرات بگي

تو که خيلي خوب مي دوني

دل من تو رو مي خواد

پس چرا چشاي نابت

با دلم راه نمي ياد

تو که اين جوري نبودي

مثه کوه يخ نبودي

تو سراسر عشق بودي

دل من عشقو ميخواد

اگه عشق گناه من بود تو ببخش

اگه نه بيا به شبهام رنگ زندگي ببخش

آخه من چجوري ثابت بکنم عاشقتم

اشتباهم رو به خوبيات ببخش

به خدا اگه تو شمعي

من برات پروانه ام

اگه ماه آسموني

من برات ستاره ام

هر کي هستي هرچي هستي

من برات ديوونه ام

بيا و به اين ديوونه

شور زندگي ببخش

يه کمي غرورو زير پا بذار

حرف عشقو روي گونه هات بيار

اگه عاشق نبودم ديگه برو

برو و تا عمر داري منو نبخش

يه روزي مياي به پيشم

که ديگه نفس ندارم

ديگه حتي نمي تونم

حرف عشقو پيش بيارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

بگو برو

نميدونم چرا دوست داري منظورت رو تو رفتارت پنهون کني

واسه تو که کاري نداره گذاشتن و رفتن

يا مثل حالا موندن و روندن

واسه تو که پرپر کردن غرور آدما کاري نداره

حالا هم زياد به خودت سختي نده

تو چشام نگاه کن و بگو برو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

بذار بفهمم

به ساعتت نگاه نکن

ميدونم بايد برم

لا اقل بذار بفهمم

چي اومد باز به سرم

انقده حرف خداحافظي نزن تلخه صدات

نميخوام با تو بودن رو حالا از ياد ببرم

تو هنوز کوه غروري

دلتم غرور ميخواد

نه ديگه خورشيد قلبم

تا ابد در نمياد

اومدن کار تو بود

رفتنم کار توئه

کاش از اين اومد و رفتت

 يه کسي خبر ميداد

حالا تو خيلي غريبي

با چشام با نفسام

حالا تو دوري از اون

گرمي عشق تو صدام

حالا من راه درازي دارم از تو تا سکوت

حالا من بي کسي رو با خاطرات تو ميخوام

اومدن کار تو بود

رفتنم کار توئه

کاش از اين اومد و رفتت

 يه کسي خبر ميداد

لحظه ها حرف ميزنن ميگن که وقت رفتنه

ميدونم که اين همون حرف دل تو با منه

من ميرم حتي نگاهمو بهت پس نميدم

اون چشات که آينه نيست انگار که جنس آهنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۵/۰۲/۸۶

باور کن

مرگ من نزديک است

باور کن

لحظه ي سخت نبودن

بسيار

نزديک است

باور کن

ديگر از پنجره ي بسته ي شهر

هيچ کس

شعر زيباي زمان را

نتوان ريخت برون

ديگر از چلچله ها هيچ کسي نيست بدارد خبري

مشت ها بود نشان خروار

و نهايت شبهي بود که من مي ديدم

عينکي بايد داشت

عينکي تا ابديت

تا عقل

و نه دل

و دل از باغچه بايد به برون کرد سريع

که مبادا اندکي جهل کند يک احساس

من
سپيدار بلندي بودم

سايه ام

برگ و تمام هستي ام

مال کسي بود روزي

من به يک زير نگاهش جان به جان دادم و او

باز مرا خوب نديد

حال چند تکه ي بي ارزش چوبي هستم

چند تکه که به ديده زشت است

ارزان است

در عمل اين ها نيست

من به تاراج تمام لحظه هاي آبي احساسم

مديونم

و زماني که جهان در گرو مشت من است

مي خندم

و بلند خواهم گفت

اين فقط

ذره اي از

شعله ي چند تکه ي چوب زشت است

من

سپيدار بلندي بودم ...

حال تنها شعله و آتش و دردم

همين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

نه من ديگر به روي ناکسان نمي خندم

دگر پيمان عشق جاوداني

با شما معروفه هاي پست هر جايي، نميبندم

شما که اينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت

ز قلب آسمان جهل و ناداني

به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت

تگرگ ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد

شما که اندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني

به فرمان خدايان طلا ، تخم فساد و يآس مي کاريد ؟

شما رقاصه هاي بي سر و بي پا

که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بيگانه...

چنين سر مست و بي قيد و سر و بي پا

ببام کلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت

سحر تا شام ميرقصيد

قسم : بر آتش عصيان ايماني :

که سوزانده است تخم ياس را ، درعمق قلب آرزومندم :

که من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي ÷ست هرجائي

نميخندم !

پاي ميکوبيد و ميرقصيد ....

ليکن من .. بچشم خويش ميبينم که ميلرزيد ..

ميبنم که ميلرزيد و ميترسيد :

از فرياد ظلمت کوب و بيداد افکن مردم :

که در عمق سکوت اين شب پراضطراب و ساکت و فاني ،

خبرها دارد از فرداي شورانگيز انساني !

و من ... هرچند مثل رزمندگان راه آزادي :

کنون خاموش ، دربندم ...

ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فکر انساني نميخندم !...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

معني زندگي

به سرخي دستان تو در زمستان

و به زيبايي معصوميت غريبانه ات در انتظار

اشکهاي تو هميشه مخفيانه ريخته مي شود

و خنده هاي من اشکارا سروده مي شود

شايد معني زندگي را دير فهميده اي و مي گريي

و من بيرحمي آن را زود فهميده ام و مي خندم

راز خنده هاي من به درد هايم است

درد هاي من گناه گريه هاي توست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

مانند حوا

تماشايي ترين تصوير دنيا مي شوي گاهي

دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شوي گاهي

حضور گاهگاهت بازي خورشيد با ابر است

که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي

به ما تا مي رسي کج مي کني يکباره راهت را

ز ناچاريست گر همصحبت ما مي شوي گاهي

دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت

به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي

تو را از سرخي سيب غزلهايم گريزي نيست

تو هم مانند حوا زود اغوا مي شوي گاهي.

تماشايي ترين تصوير دنيا مي شوي گاهي

دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شوي گاهي

حضور گاهگاهت بازي خورشيد با ابر است

که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي

به ما تا مي رسي کج مي کني يکباره راهت را

ز ناچاريست گر همصحبت ما مي شوي گاهي

دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت

به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي

تو را از سرخي سيب غزلهايم گريزي نيست

تو هم مانند حوا زود اغوا مي شوي گاهي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

فقط چند قدم

چشم مي گشايد اقاقيا و مي ارد چهره ي خشک زمين را

وبوسه ميزند بر دستان جنگل

و پرستش مي کند مطرب آب را

از فواصل پرواز پرنده اي اوج مي گيرد

همرهش ميرود تا نيلگوني آسمان

در ژرفاي لحظه ميرود تا التهاب پرنده

مي سوزد در التهاب پرنده بودن

و زمزمه ميشود بر شاخسار سروهاي شکسته کمر

و مي نوازد گونه ي کوير را

چشم مي گشايد اقاقيا و مي سوزاند قلب زمين را

ورق مي زنم نقشي از نيمرخ چهره ات را

که در آن آذرخشي رخشيد

در تکرار ثانيه ها

تو عزم سفر داري و من در ميان پنجره هاي بسته ، خواب

در فراسوي رويا

تو را مي بينم که با نامي از من در سراب ايستادي

و با سفر همراه ميشوي

تا رسيدن به تو چند قدم باقي است...

تا رسيدن به تو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

در جستجوي تو

در جستجوي تو

گشتم شبانه روز

در انحناي فکر

در گنبدي گلين

در وهم يک نياز

لاي سکوت شب

در باوري ز دور

در گردوخاک گور

غافل از اينکه تو

در باد صبحگاه

در آب چشمه سار

در يک شعاع نور از روزني ز خاک

زير سکوت سنگ

همراه يک نگاه

هر جا و هر کجا

تو با مني و من در جستجوي تو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

در باب عشق

عشق آنگونه رفتار مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت پيدا كند

عاشقان راستين ايمان دارند به گنجي دست يافته اند كه ديگران از آن بي بهره اند

قلب من از تشنگي مي سوزد اما نمي خواهم با نوشيدن خون ضعيفي از جنس

ضعيفان سيراب شود

بوي تو نفس منم خواهد شود و ما با هم در همه فصل هاي زندگي شاد و مسرور

خواهيم بود

عشقي كه هر روز تازه تر نشود، اندك اندك به عادت تبديل مي گردد و رنگ بردگي به

خود مي گيرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

پايان يک هستي

زندگي پايان يک هستي است نه عشق زندگي زيباست نه مهرش نه کينه اش نه

حسرتش

هميشه خزان است و اشک

آري مي دانم اگر اشکي نبود شادي را نمي فهميديم واگر خزان نبود بهار را نمي

شناختيم اما مگر شادي و بهاري هم وجود دارد هرگز

در زندگي فقط و فقط مرگ زيباست تا شايد وجودي از بين رود و جايي براي آغاز رنج

ديگري باز شود

زندگي هميشه و هميشه در تمام روز هاي خدا دريايي طوفاني و گردبادي هولناک

آسماني ابري و گرگي درنده است . زندگي باتلاقي است عفن که همه را در خود فرو

مي برد و در ميان جانوران بي کسي و تنهايي

وحشت و نفرت غرورو تکبر گرفتار مي سازد .

آيا درست نيست ؟

مطمئنا" همينطور است !!!

به دست عاشق شيرين تو دادي دشنه ء سنگين که بر قلبش فرود ارد وتا امروز

چشم اسمان در سوگ عشق او شرر بارد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

اينک

اينک برايم اشک بريز - اينک زمان براي جسارت تنگ است - شانه هايت را لمس

نکرده ربودند و نهايت تمام حرف هايمان شد ... افسوس - چقدر غريبه شده ايم -

اينک فقط من و تو هستيم - تنهاي تنهاي تنها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

از دست داده ام

شايد بتوانم در وادي عشق کلبه اي رنگين تر از رنگ بال پروانه ها بسازم پنجره اش را

باز کنم تا بشود

مامن امني براي پروانه هاي عاشق شمع وجود را بر طاقچه ءمهر روشن کنم تا پروانه

راز عاشق شدنش را برايم بگويد ومن بي رياي بي ريا در سوز دل او اشک حسرت

بريزم دل را مفروش کنم با فرش عاطفه

و ديوانگان بي مهر را در آن مهر و يک رنگي بياموزم اما نه ...

مي خواهم به غول تنهايي بگويم که ديگر در مدار زندگي کسي را ندارم که از عشق

به پروانه بگويم يا کسي را ندارم که از عشق و بودن برايش درد دلي بگويم مي

خواهم مقابل پنجره خزه اي بکارم تا ظالمانه پروانه ها را برايم شکار کند برکه اي

بسازم ودر آن مرغابيان بي مهري پرورش دهم مي خواهم نهال بي توجهي را از نو

بکارم و آن را با نا اميدي ابياري کنم مي خواهم از کينه براي پروانه ها سخن بگويم و

به آنها بگويم که از شما بيزارم از شما که عاشقيد شما که عشق را حتي به قيمت

بالهايتان انتخاب کرديد ولي من عشق و معشوق اميد و مهر و زندگي را با هم از

دست داده ام ..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

يک روز آفتابي

يک روز آفتابي بود

در خيابان

دست هاي تو را مي خواستم

تا گهواره اي درست کنيم

براي خوابيدن غمهاي هزاران هزار سال  نياکانم

که کوهها و دشت هاي وطن را به دنبال تو تاخته اند

يک روز کاملا آفتابي بود

در پناه درختان سپيدار

من لبهاي تو را مي خواستم

کاش زندگي طعم لبهاي تو بود

و دستان من و تو

گاهواره اي براي خوابيدن غمهاي هزاران هزار سال

که از نياکانم به ارث برده ام

حالا

باران به چشم هاي من پناه مي برد

و هرچه ابر

از آسمان اين خيابان شروع مي شود

در من هنوز نياکانم به تاخت مي دوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

لحظه‌ي ديدارت

هواي لحظه‌ي ديدارت، هواي دست مرا در دست...

در اين هواي بهارآلود، مرور خاطره‌ها دردست

پرم از ابر ملالي خيس، نگو براي چه مي‌باري

زني که اشک نمي‌ريزد، زني ست بي‌هيجان، بن‌بست

هنوز مي‌شود عاشق بود، کمي زنانه‌تر از اکنون

شکوه يک زن شرقي داشت، فرو نريخت، کمر نشکست

هنوز مي‌شود از چشمي به چشمه‌هاي گوارا رفت

شبيه ليلي بي‌مجنون به سنگ حادثه‌ها دل بست
.
.
.
کدام حادثه‌ي شومي شروع فصل جدايي شد؟

مرا به فاصله عادت داد... تو را به خاطره‌ها...

پيوست:

آهاي ماه! که غمگيني از اين‌که مثل خودت ماهي...

من و تو فرق کمي داريم! ميان حوض تو ماهي هست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

سکوت تلخ

سکوت تلخ مرا گريه هاي ريز ريز باران تلافي مي کند

التماسي سرد وجودم را آتش مي افکند

به حرمت فاصله ها آواز قلبم را به قاصدک ها مي سپارم

چشمانم را مي بندم، شايد خيال تو مهمانم شود

عجب!

خيالت به سراب ذهنم قدم نمي گذارد

شايد روزي براي هميشه تو را به فاصله ها بخشيدم

و همچون تو اشک باران را ناديده گرفتم

همچون تو صداي قلب ها را نشنيدم

تنها به جرم محبت؟؟!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

خيالپردازي

دستانت را باز کن

مرا در آغوش بگير

آوازهاي محزون بخوان برايم

کاش اين شب

اين خيالپردازي ها

همچنان بماند

و آغوش تو مرا کودک پندارد

روزگار غريبي است نازنين

بي آن که بخواهي از جغرافياي نگاهت

پرت مي شوم

بي آن که مرا دوست بداري

بار سفر مي بندي

و دوستانم تنها صدايم مي زنند

بي آن که آغوشت را برايم بگشايي

خيال راه هاي دور در آغوشت مي گيرند

و شهر بي تو مرا حبس مي شود

شهر هاي بسياري را گشته ام

از آسمان هاي يکرنگ اميدي نيست

آغوشت را باز کن

صبح از آغوش تو بر مي خيزد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

خواب نيمه شب

بلند بلند گام بر مي دارم

تا صداي قدم هايم

تو را از خواب نيمه شب

بلند كند

يا نه

 آرام آرام راه مي روم

تا صداي قدم هايم

 تو را در اين نيمه شب مه گرفته

 از خواب بر نخيزاند

شايد در خوابت مردي است

كه آرام آرام راه مي رود

يا نه بلند بلند گام بر مي دارد

مردي كه هيچ شباهتي به من ندارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

چون ابر هاي تيره

يک روز عصر سمت خيابان رها شدم

چون ابر هاي تيره به تو مبتلا شدم

اين ابتداي خلقت من بود و قصه ام

من مرد نقش اول اين ماجرا شدم

گلدان شدي و شاخه گلي در ميان آن

يک قطره آب داخل گلدان رها شدم

تو تک درخت سبز سپيدار توي پارک

من خط يادگار سپيدار ها شدم

قسمت نبود تا من و تو ميوه بر دهيم

يک برگ خشک از تن سبزت جدا شدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

 تو

مي‌نويسم : «تو ...»، دل شعله ورم مي‌سوزد

صندلي، ميز، قلم...

دور و برم مي‌سوزد

مي‌نويسم: «تو...» همين يک کلمه کافي نيست؟

بعد «تو» هر کلمه در نظرم مي‌سوزد

مي‌نويسم: تو... سرت درد...تو دردت به ... سرم!

تا کي اين خاطره‌ها ... پشت سرم مي‌سوزد

جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد

پس چرا بعد تو هم بال و پرم مي‌سوزد؟

مي نويسم: تو...اتاقم، قلمم، ميزم را ...

جگرم را جگرم را جگرم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

تنها مسافر سرزمين دلتنگيهايم

من تو را دوست دارم از زبانت از نگاهت سوگند به شبانت به گيسوانت به کمان

ابرووانت به دو چشم هميشه گريانت به نواي تارو چنگت به جهان آب ورنگت تو را از

جان مي پرستم.

اما حيف که که حالا از تو دورم افتاده ام و ديگر نمي توانم آن دستهاي زيبا ي تو را

نوازش کنم و بوسه بر آنها بزنم از راهي دور دستهايت را به رسم عشق مي فشارم

تا زماني که سخني از عشق بر زبان آوري.

من هنوز وفادارو تو هنوز چشم انتظاري من برا بغض صداي تو دلتنگم و براي چشمان

تو ميميرم من تو را با عشق لمس مي کنم و با تو به گذشت زمان عشق مي ورزم و

بي تو به گذشت زمان افسوس مي خورم و هنوز با اندوخته هايي از عطر شانه هاي

تو تنفس مي کنم.

بيا به چشمانت بگو اينقدر بي امان اشک نريزد به دلت بگو چون بيد نلرزد هنوز کسي

هست که زير بال آرزوهايت را بگيرد.و اميد را که سر بر ديواره بي کسي گذاشته

تسلي دهد.بايد قبول کنيم که عشق يعني انتظار و غم قانون عشق است.

هجران تو جانم را مي فرسايد.من هميشه براي تو مي نويسم تو که بهانه تمام

اشکهاي مني

عزيزم من فداي توام خاکه پاي توام و باز مي گويم دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

اينجا اقيانوسي است شور

اي کاش باد بيايد

باد

بادي تند

چون ابتداي ويراني

که مرا بلند کند از جايم

و بي هيچ چمداني

به پرواز در آيم

مرا ببرد به شهري دور

شهري که در کتابهاي کهن

افسانه هايي از آن خوانده ام

شهري که شاه زادگان پرده نشين

به غريبه گان بي نام و نشان دل مي دهند

و کبوتران دست آموز

نامه هاي عاشقانه شان را

با مهر هاي بوسه به من مي رسانند

پنجره اتاقت را باز کن

آسمان آفتابي  صاف

وهيچ بادي نمي وزد

حتي در شهر هاي افسانه اي هم

کساني هستند که آرزوي پريدن از لبه ي اين بام بلند را دارند

شايد از کوچه ها خسته شده باشي

شايد از خيابان  از اتوبوس

شايد مي خواهي خودت را کنار بگذاري

اينجا اقيانوسي است شور

که بيرون پريدن از آن

مجالي است فقط براي نوشتن شعري غمگين

دوباره آب تو را خواهد بلعيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

براي تو

چنان در من نفوذ کرده اي

که تمام واژه ها

از الفباي نام تو شروع مي شوند

و تمام چهره هاي شهر تصوير مبهمي از زيبايي تو است

غمگين مباش!

روزي آسمان به من و تو نيز لبخند مي زند

و مثل اين نم نمي که مي بارد

ستاره باران بزرگي به پا خواهد شد

فقط براي من و تو

غمگين مباش!

من هر چقدر تو را دوست داشته باشم

اين گنبد زرد رنگ

تو را بيشتر از من مي خواهد

من اين را حس مي کنم

من اين را خوب حس مي کنم

شبيه لحظه اي که رو به روي من نشسته اي

و حوض چشمهايت پر آب است

چون ماهي کوچکي که بيرون از آب پريده

تو را مي جويم

هرگز به دنيا نمي آمدم

اگر مي دانستم ماهي بدون آب مي ميرد

هرگز تو را دوست نداشتم

اگر مي دانستم چشمهايت را ديگر نخواهم ديد

چشمهايي چون حوض پر آب

براي ماهي غمگيني مثل من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۳/۰۲/۸۶

باران

ميخوام امشب برات قصه بگم. قصه پرغصه زندگي يک پسر. توي روزگار نه چندان

دور از چشم و انتظار، يه پسر بود. پسري که تموم مردم فکر ميکردن فلبش از سنگ

ساخته شده. سنگي که هيچ چيز به اون نفوذ نمي کنه. اما اونطوري هم که اونا فکر

ميکردن نبود. اون پسر تموم فکر و اميد و قلبش رو در گرو نگاه يه نفر دوخته بود.

نگاهي که با اون تموم غم هاي پسر آب ميشد. اما تو اين ميون، دو نفر که با هم

دائماً در جنگ و جدال بودن و مي خواستن جلوي نگاه و آب شدن غصه ها رو بگيرن،

بالاخره موفق شدن. ديگه نگاه نبود. پسرک قلبش شکست. طوري که هيچ چيز نمي

تونست اونو پيوند بزنه. هر تيکه از قلبش يه گوشه افتاد. هر موقع اوني رو که واقعاً

دوستش داشت ميديد احساس ميکرد باز هم عشق توي رگهاش جاري ميشه.

تصميم گرفت به هر قيمتي شده ديگه اونو نبينه. نديد. رفت. رفت. رفت... سخت بود

اما رفت... براي عملي کردن اين کار قلب مهربونش رو تو سينه زندوني کرد. قلبي که

به نرمي گلهاي بهاري بود و به روشني ابراي آسمون به سنگ سخت و تيره تبديل

کرد. ديگه نه نگاهي مي تونست اونو آب کنه و نه اشکاي اون دختر. چند ماه گذشت.

بهار بود. اونم داشت نفساي آخرشو ميکشيد. براي پسرک بهار ديگه معني نداشت.

اما... يه شب، يه قاصدک براش پيغوم عشق آورد. اون از کنار قاصدک گذشت. قاصدک

خسته نشد. دوباره گفت. دوباره گفت. دوباره گفت. اما پسرک همه چيزو بازي ميديد.

بازي نبود. بازي ميديد. بعد از چند روز که هي قاصدک قصه ما، منتظر شنيدن حرفي از

پسرک بود، بالاخره اون جواب داد. با خودش فکر ميکرد: اونم پر ميزنه و ميره. قاصدک

شبها تا صبح قصه هاي مختلفي براي پسرک مي گفت. چند شب گذشت. شب ها تا

صبح اون دو تا با هم حرف ميزدن. قصه ميگفتن، ميشنيدن. يواش يواش سنگ سخت

دل پسرک نرم شد. تا اينکه يه شب بي ستاره، که آسمون کاش تو اون شب مرده

بود بادي اومد،قاصدکو همراه خودش برد. پسرک دويد و دويد. اما باد اونو برد.

پسرک گريه ميکرد. اما شب که ميشد باد صداي قاصدک رو براش مي آورد. اون

ميگفت : «درست ميشه». اما نشد. هر چي گذشت، بازم نشد. پسرک گريه ميکرد.

گريه ميکرد. اما باد دلش نسوخت تا قاصدک رو باز براش پس بياره.

تو همون شباي بد، ديگه بادي نيومد

صداي خنده و لبخند نيومد

ديگه قاصدک نيومد

بوي عطر قاصدک هم نيومد

شب بعد، ديگه پسر

لب اون پنجره باز و بلند هم نيومد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

رخصت بده

رخصت بده که بشکنم غرورم و به پاي تو

فرصت بده که جون بدم به حرمت صداي تو

مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم

از اشتعال بوسه هات يه تل خاکستر بشم

بزار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه

بختک سرد بي کسي از رو دريچه رد بشه

با رخصت نگاه تو البرز و از جا مي کنم

رو خواب شب خط مي کشم به قلب فردا مي زنم

نمي زارم دست نسيم به گرد عطرت برسه

براي از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه

بودن تو غنيمته حتي براي يه نفس

نزار که بي تو کم بشم تو ازدحام اين قفس

فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم

جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم

کمي کنار من بمون فرصتمون خيلي کمه

بدون همراهي تو شکستنم دم به دمه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

عطر شب بو

امشب باز به تماشاي تو من امده ام

بسترت را به گل اراسته ام

تو در ان مخمل ناز

دل من غرق نياز

چشم تو خيره به ديوار در انديشه خواب

من چو يک درد هراسان گم در اين غصه چه اسان

وتو برخاسته اي اکنون شايد از خواسته من

دست بر ميز کناري در فضاي تاريک اتاق هوس سيگاري

کبريت شعله زد بر من باز سوختنم را اورد به ياد

اه تو نه معصوم تر از اه من است ونياز من ارام و به ظاهر خاموش

از تو اين جسم پريشان ساخته است دود دود دود

با اه تو در پيچ و تاب

نازنينم ' عزيزم اينقدر سيگار نکش برات ضرر داره

چه شد ان خواب که در چشم تو بود؟

و چه ميشد اگر اين پيکر پر دردو گناه الود تنها يک لحظه به دامان تو بود

اه همه جا پر ز عطر شب بو ها ميشد

نه پر از بوي تنفر ' تکبر و نه سيگار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

يک بوسه

يک بوسه مي خوام يه بوسه جاودانه

يک بوسه از لبان تو، عاشقانه و مستانه

بوسه اي به رنگ باد

بوسه اي تا ابد جاودان در ياد

اي دريغا اين همه عاشقي کردم

اما هرگز نچشيدم طعم بوسه را در جان

من به اين ايمان دارم که عشق بي بوسه کامل نيست

مي رود او روزي اما بر لبت اثري از حس گرم بوسه هويدا نيست

من از کرده خود پشيمانم

پس از من بشنو اين سخن را

ببوس عاشقانه يارت را

ببوس عاشقانه عشقت را

به ياد مي آورم آخرين عشقم را

گفتگوي ميان ما چه دردناک و سوزان بود

هرگز ز خاطرم نخواهد رفت

از اين غرور کاذب، تا ابد مانده ام تنها

من به او گفتم:

من برفم

تو خورشيدي

اگر بوسه دهي من را آب مي شود جسمم مي رود ز دست جانم

بوسه تو داغ و گرم

بوسه من اما سرد و يخ بسته

يخ آب مي شود اما خورشيد يخ نمي بندد

پس تا ابد بدرود پس تا ابد خداحافظ

چون بوسه از لبان تو هستي ام را مي کند باطل








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

هر چه

هر چه بينا چشم درد آشنايي بيشتر

هر چه بينا چشم درد آشنايي بيشتر بيشتر

هر چه سوزان عشق رنج بي وفايي بيشتر

هر چه جان كاهيده تر نزديكتر پايان عمر

هرچه دل رنجيده تر زندان هستي تنگ تر

هر چه تن شايسته تر شوق رهايي بيشتر

هر چه بازار ديانت گرم دلها سردتر

هر چه زاهد بيشتر دور از خدايي بيشتر

هر چه تن در رنج و زحمت نا اميد بودن

عاقبت هر چه با ياران وفا بي اعتنايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

مي پرستم

اگر چشمان من درياست

تويي فانوس شبهايش

اگر حرفي زدم از گل

توي معنا و مفهومش

به لبخندت که همچو لبخند گلهاست

به رخسارت که چون مهتاب زيباست

منم اي نازنين تا زنده هستم

تو را من دوست دارم مي پرستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

حقيقت عشق

زليخا عاشق يوسف شده بود. تمام خواسته هاي قلبش را در وجود يوسف يافته بود.

يوسف را دوست داشت، اما نه تنها ظاهر زيبايش را. زليخا باطن زيباي يوسف را ديده

بود. او را با همه وجودش حس کرده بود.

اگر چه مي دانست که اشتباه مي کند، اگر چه هنوز شرم داشت، اما ديگر نتوانست

تاب آورد و آنچه را که نبايد خواست.

يوسف نمي دانست بايد چه کند. نمي دانست چگونه خود را برهاند. خدايش به او

گفت که بايد فرار کند و او چنين کرد.

يوسف هم زليخا را دوست داشت. اما جنس دوست داشتن او با عشق زليخا متفاوت

بود. زليخا از همه چيزش گذشته بود، حتي از آبرويش. بي پرده عشق خويش را

فرياد کرده بود و حالا رسوا شده بود. ديگر چيزي براي از دست دادن نداشت.

يوسف هم زليخا را دوست داشت. مي خواست حقيقت عشق را به او نشان دهد.

مي خواست او را از بند هوي و رسوايي برهاند. مي خواست قلبش را از به جاي

تاريکي از نور پر کند. يوسف 7 سال زندان را به خاطر حقيقت تحمل کرد. 7 سال پر از

مشقت.

و پس از هفت سال، زماني که يوسف آزاد شد، زليخا را در دادگاه وجدان خويش قرار

داد و همه وجودش را دگرگون کرد. آنگاه بود که حقيقت عشق براي زليخا هويدا شد،

تا آنجا که گفت: الآن حصحص الحق. در اين لحظه ديگر حقيقت را بي پرده حس مي

کرد. و چه حس زيبايي بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

پدران هوس باز

پدران هوس باز

فرزندان خود را در تقسيم ارثيه به دردسر مي اندازند...

خشمم مال تو که بزرگتري

و صبرم مال تو

و تکه زمينم سهم خواهرتان.

در فاصله پنجاه سال

دو زن را آبستن مي کنند...

نمي شمارند بچه هاي خود...

اولي مرا زائيد ،

دومي برادرم را و سومي خواهرم ترانه را.

نترسيد...

مادرم با تکه دندان بزرگش

همه چيز را در رؤيايي نوراني تعريف کرده است ،

بر طيق اصل کهن سال آدمي.

اين است تصويري که از مادر به خاطر سپرده ام

نمي خنديد نمي گرييد، چون سنگ

و در دادگاه چشم بر نمي بست

تکرار مي کردم صبر

عدالت حضور مرا

در مجالس رقص خواهم مهر کرد...

اين دليل هزار سال لگدمال شدن پاهايم است.

و يک بار نيز

به اصرار خواستگارانش رقصيدم

درست در روزهاي از هم پاشيدگي

من از قضاوت دل خوشي ندارم

و نوار بار حق را به ترانه دادم

که لبخند زدن را خوب مي داند...

صادقانه ترين راويان ييلاق ها و قشلاق ها ...

آينه هاي کهنه بي خوابند.

آنان با لحن حماسي خود

و با شکوه حنجره شان به حماسه مي خوانند

تشييع قبيله ي صورت من

و ديگر وارثان پدرم را...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

اون ازت بي خبره

اون چقدر ساده ازم بريد ورفت

وانمود كرد كه من و نديد ورفت

همه گفتن اون ازت بي خبره

به خدا گريه هام وشنيد ورفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

كدام را مي پسندي

اگر ديگران را دوست داشته باشي ، در دنيايي سرشار از عشق زندگي مي كني ،

اگر به ديگران دشمني بورزي ، در دنيايي آكنده از كينه زندگي مي كني . كدام را مي

پسندي .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

يادته اولين ديدار

اولين بوسه

يادته؟

اولين باري كه همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم

به هم قول داديم مال هم باشيم

به هم دروغ نگيم

چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت

چه قدر سخته آدم كسي رو كه همه عشقش شده.همه ي وجودش شده

هر چند وقت يه بار ببينه

خوش به حال اونايي كه عاشقن و هميشه كنار هم هستن

خوش به حال اونايي كه مي دونن يه روز به هم ميرسن

خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي دارن

خوش به حال اونايي كه اول راه هستن

چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم بمونم منتظر تا برگردي پيشم

اگر چه بوسه ي اونروزمون گناه به شمار ميرفت

ولي براي من مقدس بود

يه جور تجديد ميثاق بود

اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا

عاشقه

يه فضاي مشترك

يه فضاي كوچيك

تو رو تو كدوم ترانه؟ تو كدوم شعر جستجو كرد؟

تو رو تا كي از خدا خواست؟داشتنت رو آرزو كرد؟

كاش ميشد دائم تو رو ديد

به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم .براي هم باشيم

به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم

تكيه گاه دله هم

به هم قول داديم مثل آينه باشيم صافِ صاف كه بشه زشتي ها وزيباييها

رو توي دل هم ببينيم

قسم خورديم كه به جز هم به كسي ديگه ايي پناه نبريم

تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم

به هم ديگه آرامش هديه كنيم

از خدا خواستيم

ما هميشه از خدا خواستيم توي اين عشق كمكمون كنه

از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بزاره رو حسابِ عشقمون

خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم

كاش مي دونستيم تا چه حد به قول يي كه به هم داديم پايبند بوديم

تقديم به همه ي عاشق ها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

هنوز هم اون بهترينه

هر كس در شب ستاره داشت

و شب ها مونس تنهائيش بود

ستاره من هم تو بودي

تو كه تنها مونس تنهائيم بودي

كسي كه تمام دلتنگيم را برايش باز گو مي كردم

چه آسمانها وچه كهكشانهائي كه به ستاره من حسادت مي ورزيدند

شب دلتنگيم درست از آن زمان آغاز شد كه تو رفتي

رفتي براي هميشه

رفتنت همانند خزاني زود هنگام بود بر بهار دلم

تمام غنچه هاي دلم در اوج ناباوري ريخت

ريخت و پر پر شد

گلبرگ هايش را جمع كردم و با همراه عطر يادت

در گوشه از طاقچه اتاقم گذاشتم

تا ترنم آن هميشه اتاقم را خوش بو كند

تا از بوي خوش او قناري ام آواز سر خواند

هنوز هم تنها بهانه آواز قناريم

بوي خوش تو در فضاي دلم هست

اشك‌هائي كه از رفتن تو از چشمم سرازير شد

رو گوشه اي خلوت رفتم و ريختم

تا كسي ندونه كه دردم چيه

ولي آخرش نشد

و مثل يك آتشفشان خاموش كه روزي شعله اون

سر به آسمون مي كشه از دلم بيرون ريخت

و چيزي رو كه مدتها تو دلم نگه داشته بودم

و اون غم هجر تو بود همه فهميدن

براستي نمي دونم

چرا هميشه سرنوشت گل پژمرده شدنه؟؟

چرا سونوشت پروانه سوختنه ؟؟

چرا سرنوشت برگ ريختن و افتادنه ؟؟

آيا واقعا بايد سرنوشت آدم فراموش شدن باشه ؟؟!!

و سرنوشت دل هم هميشه بايد شكست باشه؟

نمي دونم خدا چي بايد بگم

شايد قسمت دل هم من شكستن بود

ولي خودت خوب مي دوني كه خيلي زود شكست

زموني شكست كه اصلا معني شكست رو نمي دونست

نمي دونست وقتي دلي شكست ديگه نمي تونه بلند بشه

مي دونيد

اون هميشه دوست داشت من بهترين باشم

دوست داشت كه جوري باشم كه بهم افتخار كنه

ولي هميشه طوري بود كهاون باعث افتخار من بود

آخه اون بهترين بود

ولي دست روزگار بهترين رو ازم گرفت

روزگار كاري كرد كه صداي قناريم دلگير بشه

ولي چيزي