نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧

افسوس (2)

قلبم شکسته  دستام لرزان  گلویم انباشته از بغض  وچشمانم هنوز منتظرم توست

ولی افسوس که تو چشمانت را بستهای و فقط خودت را می بینی افسوس




کلمات کليدي :افسوس (2)




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧

آشنا

انگار با من از همه کس آشناتری

از هر صدای خوب برایم صداتری

آیینه ای به پاکی سر چشمه ی یقین

با اینکه روبروی منی و مکدری

تو عطر هر سیده و نجوای هر نسیم

تو انتهای هر ره و آن سوی هر دری

لالای پر نوازش باران نم نم

خاک مرا به خواب گل سرخ می بری

انگار با من از همه کس ‌آشناتری

از هر صدا خوب برایم صداتری

درهای ناگشوده ی معنای هر غروب

مفهوم سر به مهر طلوع مکرری

هم روح لحظه های شکوفایی و طلوع

هم روح لحظه های گل یاس پرپری
 
از تو اگر که بگذرم ، از خود گذشته ام

هرگز گمان نمی برم از من ،‌ تو بگذری

انگار با من از همه کس آشناتری

از هر صدای خوب برایم صداتری

من غرقه ی تمای غرقاب های مرگ

تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری

من چیره می شوم به هراس غریب مرگ

از تو مراست وعده ی میلاد دیگری

از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام

هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری

انگار با من از همه کس آشناتری

از هر صدای خوب برایم صداتری...




کلمات کليدي :آشنا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۹/۱۲/۸۶

گفتی برو

گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین

گفتی خداحافظ تو .گفتم همین گفتی همین

گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر میزدم

با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم

بازی عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همیه ثروت من تحفه درویش

نفسم بود که به تو شاهانه باختم

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود

من مات مات از بازی شطرنج عشق میاومدم

شاهمهره دل رفته بود من لاف بردن میزدم

قلعه دل اسب غرور لشکر تارو مار عشق

دادم به ناز رخ تو اینهمه یادگار عشق

گفتم ببر هرچی که هست رغیب جلد چیره دست

گفتی که تو مغروری هنوز با فتح اینهمه شکست




کلمات کليدي :گفتی برو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

هوای رفتن

می خوام یه قصری بسازم

پنجره هاش آبی باشه

من باشم و تو باشی و

یه شب مهتابی باشه

امشب می خوام از آسمون

یاسهای خوشبو بچینم

امشب می خوام عکس تو رو

تو خواب گل ها ببینم

کاشکی بدونی چشمات رو

به صد تا دنیا نمی دم

یه موج گیسوی تو رو

به صد تا دریا نمی دم

کاش تو هوای عاشقی

همیشه پیشم بمونی

از تو کتاب زندگی

حرفای رنگی بخونی

حتی اگه دلت نخواد

اسم تو ، تو قلب منه

چهره تو یادم میاد

وقتی که بارون می زنه

امشب می خوام برای تو

یه فال حافظ بگیرم اگر که خوب در نیومد

به احترامت بمیرم

امشب می خوام رو آسمون

عکس چشات رو بکشم

اگر نگاهم نکنی

ناز نگات رو بکشم

می خوام تو رو قسم بدم

به جون هر چی عاشقه

به جون هر چی قلب صاف

رنگ گل شقایقه

یه وقتی که من نبودم

بی خبر از اینجا نری

بدون یه خداحافظی

پر نزنی تنها نری

وقتی که اینجا بمونی

بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی

مرگ گلهای مریمه




کلمات کليدي :هوای رفتن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

روز آشنایی

با یاد روز آشنایی

همراه اندوه نگاهت

رفتم که دیگر برنگردم

دیگر نمی مانم به راهت

من قصه اندوه و دردم

رفتم که دیگر برنگردم

من شعله ای خاموش و سردم

رفتم که دیگر بر نگردم

رفتم دگر بدرود بدرود

پایان گرفت افسانه ما

چون قایقی در دست طوفان

ما عشقمان گم شد به دریا

رفتم دگر بدردود بدرود

 از من چه دیدی من چه کردم

از من گذشتی بی تو من هم

رفتم که دیگر بر نگردم

اکنون چو پاییز نگاهت

غمگینم و تنها و خسته

کی می توان برگشت افسوس

پشت سرم پلها شکسته

یاد تو همچون سایه با من

هر جا که رفتم همسفر بود

تو بی من و یاد تو با من

عشق تو دیگر بی ثمر بود

من قصه اندوه و دردم

رفتم که دیگر بر نگردم

من شعله ای خاموش و سردم

رفتم که دیگر بر نگردم




کلمات کليدي :روز آشنایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

تو همونی

باورم نمیشه دستهات توی دستهای من نباشه

در و دیوار خونه گرد تنهایی بپاشن

تو همونی که میگفتی تو دنیا

همیچکی مثل تو پیدا نمیشه

تو همونی که میگفتی قلبم

مال تو باشه واسه همیشه

باورم نمیشه چشمات بره مال دیگرون شه

با غریبه آشناشه. با غریبه مهربون شه

تو همونی که میگفتی تو دنیا هیچکی مثل من پیدا نمیشه

تو همونی که میگفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه




کلمات کليدي :تو همونی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

تنهای تنها

ناله‌هایم تلخ است

پر از تنهایی

بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید

من سراپا بغضم

هیچکس را فراموش نکردم اما

خود فراموش شدم

ناله‌هایم تلخ است

بغض تنهایی من را کسی نخواهی فهمید ....

من تنهام

تنهای تنها




کلمات کليدي :تنهای تنها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

نام تو

وقتی نگاهت

دم از جدایی می زند

به خاطر بیاور که :

عشق با دو هجای صامت پایانیش ،

تنها یک بخش است 

باید ببینمت !

چرا که روی نوار قلبی ام

پیوسته نام تو بود

و پزشک نیز بر آخرین نسخه ام . . .

تو را تجویز کرده است ! ! !

بیا ، تا دیر نشده .

قلب مهربانت مثلثی را می ماند

در دریای عشق

مرا در خود کشیده

برمودای من ! ! !

لبخند می زنیم

به آسمان ،

به هر جایی که امکان دارد ،

به زمین ،

خداوند عاشق ماست

چه سعادتی وال تر از این ؟ ! !




کلمات کليدي :نام تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

هزار رنگ

دنیا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد میزنم

دلم زیره سنگه برات

دنیا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد میزنم

دلم زیره سنگه برات

دنیا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد میزنم

دلم زیره سنگه برات

اون چشای قشنگ تو دل منو میلرزونه

ندیدنت حتی یه روز چقدر منو میترسونه

با دیدنت آبی میشم ، رنگه خوده دریا میشم

بدون اگه یه روز بری ، یه عاشقه تنها میشم

دنیا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد میزنم

دلم زیره سنگه برات

تو رؤیاها خندیدنت

حتی یه روز ندیدنت

قشنگه چون حس میکنم

فردا بازم می بینمت

من میدونم اومدنت یه هدیه از اون بالاهاست

تروخدا بهم نگو قصه ما از هم جداست

دنیا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد میزنم

دلم زیره سنگه برات

دنیا هزار رنگه برات

چقدر دلم تنگه برات

با دلو جون داد میزنم

دلم زیره سنگه برات .




کلمات کليدي :هزار رنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

مهر سیه چشمان

مرا مهر سیه چشمان زسربرون نخواهدشد

قضای اسمانست این دگرگون نخواهدشد

رقیب ازار ما فرمود و جای اشتی نگذاشت

مگر اه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد

مجال من همان باشد که پنهان مهر او ورزم

کنار و بوس و اغوشش چه گویم چون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

هر ان قسمت که انجا رفت از ان افزون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح چهره حافظ

که زخم تیغ دلدارست و نقش خون نخواهد شد .




کلمات کليدي :مهر سیه چشمان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

من

سزاوار نگاهت نیستم من

پریشان صدایت نیستم من

تو می گویی که جان در بند من بود

نمی دانی که جانت نیستم من

برایم گفتنی ها را نگفتی

نگفتی آشنایت نیستم من

تو گفتی که دلی در پایم افتاد

ندانستی که عاشق نیستم من

در این بیهوده راه سرد و تاریک

نه همپا  همسفر هم نیستم من

به اندوه دلم پی برده بودی

تو می دانی که سر خوش نیستم من

درونم می زند هر دم کسی بانگ

خدا را با که گویم کیستم من




کلمات کليدي :من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

لالالالا

تو خاموشی

خونه خاموشه

شب آشفته

گل فراموشه

بخواب که امشب

پشت این روزن

شب کمین کرده

رو به روی من

تب آلوده

تلخ و بی کوکب

شب شب غربت

شب همین امشب

 لای لایی

من به جای تو شکستم

تو نبودی

من به سوگ غم نشستم

از ستاره تاستاره

گریه کردم

از همیشه تا دوباره

گریه کردم

لالالالا آخرین کوکب

لباس رویا بپوش امشب

لالالالا ای تن تب دار

اشکامو از رو گونه هام بردار

لالالالا سایه ی بیدار

دست مهتابو دست من بسپار




کلمات کليدي :لالالالا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

قشنگ ترین زیبایی ها

ای قشنگ ترین زیبایی ها دوستم داشته باش من نیز دوستت خواهم داشت.

هر سلام تو هر کلام تو آرامش بخش دل کوچک من است.زیبای من نجاتم بده.چرا که با خود

بیگانه ام.مرا رهایی ده .چرا که با وجود خویش غریبه ام.تو ای رهایی بخش وجود گرم تو دلم

را حرارت می بخشد.ای مهربان مهربانان دل رئوف خویش را با دل من همدم ساز.

به ندای قلبم گوش کن.وجودم را صدا بزن.صدایت می کنم.جریان احساست را با احساسم

یکی کن.قلبم را به تپش وا دار.زندگیم را به من ببخش.گویی از نو تازه شوم.به یکباره همراهت

خواهم آمد.همسفرت خواهم شد.وجودت را برای همیشه دوست خواهم داشت.

لبخند تو قلبم را به تپش وا خواهد داشت.صدایش را می شنوم .احساسش کن.باورش

کن.سکوت تو پر از هیجان است.دلگرمی من این چنین است.

مدتهاست ننوشته ام.مدتهاست ذهن من بی هدف می اندیشد و سیر می کند.تو می توانی

به ذهن من جهت دهی.اشکال و تصاویر مبهم در ذهنم از بین خواهند رفت و تو ملکه ذهنم

خواهی شد.چه زیباست این چنین دوست داشتن.غرق در آن می شوم و درکش نمی کنم.




کلمات کليدي :قشنگ ترین زیبایی ها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

شکوفه های عشق

مرگ شکوفه های عشق را به تماشا نشستم

و تو را دیدم

از ته کوچه می آمدی

کوچه مه آلود ارزوهامان

در دستهایت چیزی بود

سیب سرخ حوا

از ته چشمهایم خواندی

چقدر دیر

دستانم بوی سیب گرفت

نفس کوچه حبس شد

آه کشیدیم روزهای رفته را

و به چشم هم زدنی دور شدی

ته کوچه را می بینم

تو دیگر نیستی

دستهایم را در باغچه دل کاشته ام

شاید روزگاری سیب داد

سیب سرخ حوا

کسی آواز می خواند

به صدایم گوش می دهم

نا آشناست

به آینه ها خیره شدم

هیچ جا اثری از من نبود

هوا بوی مرگ می داد

عروسکهای کودکی

به سوگ من نشسته بودند

و من مرگ شکوفه های عشق را

و دیگر تو را ندیدم

که به چشم هم زدنی دور شدی




کلمات کليدي :شکوفه های عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

شبانه

با هزاران سوزن الماس

نقره دوزی می کند مهتاب

روی ترمه مرداب....

من نگاهم مدود جوشیده از عمق عبوس فکر

سوی پنجره ،

اما

پنجره

بیگانه با شوق نگاه من

به من چیزی نمی گوید...




کلمات کليدي :شبانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

یه لقمه نون

روی یک جدول بسته

یه پسر بچه نشسته

گلهای سرخ رو گرفته

لای انگشتهای بسته

گل فروش کوچک ما

شبها زخمهاشو شمرده

همه ی آرزوهاشو

باد دزد کوچه برده

اگر هم با گشنگی هاش

شب رو تا صبح سر آورده

سر رسیدن بهار رو

کسی یادش نیاورده

آی خانم...گل

آی آقا...گل

اولین بهار من گل

آی خانم...گل

آی آقا...گل

آخرین بهار من گل

آدما تو فکر عیدن

فکر یک ماهی سفیدن

اونا از تو خونه هاشون

انگار هیچی نشنیدن

دیگه شب از راه رسیده

غنچه غروب رو چیده

از پسر بچه ی خسته

هیچکی یک گل نخریده

پل عابر پیاده اما

جای امن خوابه

رو لب اون پسر اما

یه سوال بی جوابه

ای خدا چرا نمی شه

این گلها یه لقمه نون شه

جای خواب من رو ابرها

روی باغ آسمون شه

چرا سوسوی ستاره

تو شب من نمی مونه

قدر این گلهای سرخ رو

چرا هیچ کس نمی دونه

صبح شده اون وره شیشه

پسرک بیدار نمی شه

انگاری تمام عمرش

توی خواب بوده همیشه

گلهای مرده ی پرپر

روی پل ریخته کنارش

خیره موندن به خیابون

اون چشمای بیقرارش

چشم بچه های کوچه

اما بازن زیر بارون

توی مرخصی عیده

پاسبون این خیابون

کی می شه از خواب بیدار شن

آدمای این خیابون!




کلمات کليدي :یه لقمه نون




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

سبز و قرمز

همیشه قلم سبز و قرمز همراهت باشه ؛

چون می تونی ازش استفاده کنی،

سبز برای باید ها و قرمز برای نباید ها.

دورتادور ما حلقه های سبز و قرمز کشیده شده که بیشترش رو خودمون کشیدیم.

مجموعه حلقه ها یعنی شخصیت ما ،

یعنی شناخت ما ،

یعنی تجربه ما.

راستی تراش داری؟ میخوام قلم ام رو بتراشم...




کلمات کليدي :سبز و قرمز




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

روشن شب

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور.

گر به گوش آید صدایی خشک:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

دیرگاهی ماند اجاقم سرد

و چراغم بی نصیب از نور.

خواب دربان را به راهی برد.

بی صدا آمد کسی از در،

در سیاهی آتشی افروخت .

بی خبر اما

که نگاهی در تماشا سوخت.

گرچه می دانم که چشمی راه دارد بافسون شب،

لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش:

آتشی روشن درون شب




کلمات کليدي :روشن شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

تولدی دیگر

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام،آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحر گاه از یک بوسه بدنیا خواهد آمد.




کلمات کليدي :تولدی دیگر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

تنها

به صداقت سوگند

که اینچنین هرگز نبودم تنها

که اینچنین هرگز نبوده است تباه

حاصل این همه احساس و نیاز

راز پیوند میان آب و آتش

راز پیوند میان من و تو

اگر از راهی دور

قاصدی آمد و گفت

خبر از عشق بگو

من به او خواهم گفت:

عشق در باغچه دل پژمرد

عشق در لانه چشمان تو مرد

من به او خواهم گفت:

یار دیرینه برفت

عشق دیرینه بمرد

که تو گویی که دگر عشقی نیست

آری یک بار دگر

من به خود باخته ام

روزهایی که گره خورد به یاد

سرنوشتی که گره خورد به باد

دل پروانه شکست ، می دانی؟

پنجره باز نشد از پس صبح

دلکم مرد به زندان قفس ، می دانی؟

آرزوی پرواز ،

آنچه رفته است از یاد

آری این بود خبر

قاصد پیر ، ببر

روزهایی که گره خورد به یاد

سرنوشتی که گره خورد به باد

قاصدک هیچ نگو ، می دانم

عشق من رفت به باد .




کلمات کليدي :تنها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

پایان تردید

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

زیرا باران ، روی یک شاخه گل سرخ

در کنار غم واندوه دلی

یا میان خوشی و بی دردی

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

در کنار غزلی از حافظ

در میان گریه

در پس نا امیدی

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

در کنار همه باور ها

یا میان هر چه نا باوری و تردید است

پس یک خاطره تلخ

بعد از اندوه جدایی

بعد دل بستن و بگسستن و دلگیر شدن

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

تو خودت اصل حضوری

درک من محدود است

همه جا هستی و من از همه جا بی خبرم

یاری ام کن بتوانم

روی نومیدی و یاس

روی این بی خبری

خط بطلان بکشم

و مددهای تو را

از دل و جان حس بکنم




کلمات کليدي :پایان تردید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦

افسوس

عاقبت دل به دلم دادی و رفتی ، افسوس

عاشقی را به پشیزی نخریدی ، افسوس

آرزو داشت دلم تا به هوای تو رسید

نزده بال و پری ، باز پریدی ، افسوس

دل به امید نگاهت چه فغانها که نکرد

به نگاهی دل ما شاد نکردی ، افسوس

اشک چشمان من و راز نگاهم دیدی

بی تفاوت بگذشتی که نبینی ، افسوس

دلت از سنگ شد و نرم نشد با آهم

سنگدلی را ز که آموخته بودی ، افسوس

در بهاران هر کسی دل خوش بود با یار خویش

من و دل خوش می کنیم سودای افسوس ، افسوس




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۷/۱۲/۸۶

خدا

معبودم !

سرور اعجاز و شگفتی های جهان !

از سر رحمت ، به قلب من بیا !

خدا ! ...

ای خسرو شادی های من !

با عشق به قلبم نزول کن و متبرکم گردان !

تا ؛ اشک هایم را از خاطر ببرم ، پس ؛

خدا ! ...

ای سرور دشت بیکران اندوه هایم !

تا آخرین ذره حضورت مرا بگریان ! باهم ! باغم ! ...

تا ؛ سرگشتگی هایم ، در غم عشق تو آرام گیرند !

پس ؛

ای خود من ! بیا !

ای خودمن ! باخود درمن آ !

خدا !

خدا !




کلمات کليدي :خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

نامه سر گشاده

دوستی را با لبخند و لبخند را

با محبت و محبت را با عشق

وعشق را با جدائی

و جدائی را با اشک آفرید

سلامی با دلی شکسته و با چشمی اشکبار و با کاروانی از عشق و محبت

نمی دانم که چگونه باید دریچه قلبم را بگشایم

و برای تو آنچه در دل می گذرد بنویسم

ولی این را بدان که برگ زلال قلبم تصویر پر شکوه تو را در بر گرفته و بدان که صورت زیبای تو را

در قصیده ای بلند و با شکوه ، در قلبم به تصویر در آورده ام.

بیا ،بیا که از نبود تو عشق بی قرار است

بیا که از نبود تو دلم در تنگ و تاب است

عزیزم نظری بر منتظر عاشقت بنما

من که شب ظلمان را در انتظار تو به امید وصال، روز می کنم

خورشید امیدم ،اینک که در گوشه ای در خلوتگاه غمم به انتظار آمدنت نشته ام و دقیقه ها و

ثانیه ها را در انتظار دیدارت شمارش می کنم، بیا مثل بهار با سخاوت باشیم ،مثل خورشید نور

افشانی کنیم و بوستان وجودمان را با شکوفه های محبت و غنچه های عاطفه عطر اگین کنیم

و دوستی ها و محبت هایمان را افزایش دهیم.

خاطره ای از اعماق دل از سپیده های دور دست ، از قله های مهتابی بی مهر تو ، از تنهایی

لبریز، از سکوت مبهم ستارگان با کوله باری از یک خاطره با یک شعر و یک گل آمدم و

سراغت را از دریا گرفتم؟

برمن طغیان کرد! و ناامید تو را از پروانه جویا شدم؟

پرهای را بر صورت خود کشید و سخنی نگفت!

از گل سرخ پرسیدم؟

آهی بر آورد و سری تکان داد!

از آسمان پرسیدم؟

گریست!

از خورشید پرسیدم ؟

پشت ابر پنهان شد!

تا اینکه سراغ بلبل رفتم و تو را جویا شدم ،در جواب گفت: عاشقی؟

با سر حرفش را تایید کردم

گفت دروغ می گویی تو عاشق نیستی

قطره عاشق دریاست چون با او یکی شود قطره پیدا نیست

پروانه عاشق شمع است ، چون او را سوزان بیند پر و بالش را به آتش میزند و چه کرده ای

،فقط گفته ای عاشقم ، عشق نه به لفظ است!

عشق محو شدن در معشوق است و تو تا به حال این را ندانسته ای پس برو که راه تو راه

عشق نیست...




کلمات کليدي :نامه سر گشاده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

برای تو می نویسم

برای تو می نویسم : دیدگانم برای این آمده اند تا تو را تماشا کنند.

برای تو می نویسم : لبانم برای این آمده اند تا نام تو را فریاد کنند.

برای تو می نویسم : دستهایم برای این آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.

برای تو می نویسم : گامهایم برای این آمده اند که به سوی تو بشتابند.

برای تو می نویسم : قلب من برای این آمده است که تو رو بستاید.

برای تو می نویسم : دل من برای این آمده است که تو را در خود بنشاند.

برای تو می نویسم : جان من برای این آمده است که به پای تو قربان شود

برای تو مینویسم :

به جای دسته گل بزرگی که فردا بر قبرم نثار می کنی

امروز با شاخه گل کوچکی یادم کن

بجای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی

امروز با تبسم مختصری شادم کن

بجای آن متن های تسلیت گویی که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی

امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا...




کلمات کليدي :برای تو می نویسم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

انتهای دوست داشتن تنهاییست

لبهای شیرینت امروز برایم چه تلخ شد

چه بود گفتی نازنینم

توعشق باشکوهم را چه بیرحمانه شلاق زدی

تسلیم تسلیم

تنها با روحی خرد

جسمی خسته و کاسته

دردی فزون یافته

همواره اندوهی به وسعت هزاران چشم

عمری شنیدن از زبانهای زهرالود

اماج چشمهایی که شستن نمی دانند

تنها برای با تو بودن

امروز گفتی نهایت عشقم چیست تنهایی

از همین حالا تنهایی به قلبم می تازد

امپراتور جغرافیای قلبم بودی

اما

همواره دوستت دارم وطن فروش

شاید حق باتوست

انتهای دوست داشتن را میگویم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

با تو بودن

مرا احساس خوشی است

با تو بودن

چه بسیارند غمین مردمانی که

یارای یافتن کسی را ندارند

تا با او قسمت کنند زندگی شان را

یا شوقی ندارند در

پاسداشت رابطه های شان

سپاسی است تو را که که سهیم گردانده یی

احساساتت را با من

راست گویمت مرا شکیب

بی تو بودنم نیست

با همه وجود دوست دارمت




کلمات کليدي :با تو بودن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

گناه مرا ببخش

در سرزمین من عاشق بودن جنایت است .در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب -روزی هزار

بار سنگسار میشود.در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند و دستها عطر نوازش را در

تاریکیها...در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است.خدایا ! گناه مرا ببخش!!!




کلمات کليدي :گناه مرا ببخش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

نگاهش کن فقط

روشنش که می کنی یعنی آماده اش می کنی برای مردن.

برای تمام شدن.

اولش فقط هست. بود. همینجور برای خودش بود. با تمام تمناهای خودش و تو و تخیل.

نگاهش می کردی و برای خودت، توی دل خودت روشنش می کردی و روشن می شدی. شاد

می شدی.

شمع!

مثلاً شمع!

شمع نیست ولی!

نبود.

یک چیزی بود مثل شمع. هست. که روشنش کردی.

روشنش که کردی یعنی سلام کردی بهش. یعنی آشنایی دادی. و آشنا شدید.

اما روشنش که کردی، کشتیش!

نباید روشنش می کردی.

گوش نکردی.

باید می گذاشتی دور باشد، همانطور برای خودش باشد. بدون اراده دست تو روشن باشد.

توی تخیل تو روشن باشد.

نگذاشتی.

گوش نکردی!

روشنش کردی، دوستش کردی.

و

کشتیش!

شمع را روشن می کنی و روشن می شوی. بعد لذت می بری. و توی لذت یادت می رود که

نخ روشن دارد هی کاسته می شود و کم می شود.

ولی تو حواست نیست. نمی فهمی. غرقی و لذت می بری از بودنش، از لبخندش، از

رقصیدنش و از گرمای آتش حضورش.

او دارد هی کم می شود.

کم

کم

کم

و بعد دیگر یکهو می بینی تاریکی!

می بینی دیگر نیستش.

خاموش است.

روشنش کردی و کشتیش.

گوش کن!

روشنش نکن!

نگاهش کن فقط!

خیالش کن فقط!




کلمات کليدي :نگاهش کن فقط




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

من گشته ام

بر در چه می زنید دری وا نمی شود

من گشته ام نگرد که پیدا نمی شود

دریا دلم چگونه به یک قطره دل دهم ؟

دریا که در میان سبو جا نمی شود

لیلا یکی درست بگویم خدا یکی

هر کس به یک کرشمه که لیلا نمی شود

او از تو سیب خواست تو دیگر بگو چرا؟ 

آدم که خام خواهش حوا نمی شود

مستی و عشق بازی و دستی به زلف یار 

در شعر و قصه می شود اینجا نمی شود

حق با تو بود اگر به دلت مهر من نبود  

دریا که در میان سبو جا نمی شود

حق با من است اگر زتو دل می کنم شبی  

یوسف که پایبند زلیخا نمی شود

از عشق توبه کردن من نیز بیهده ست  

هیچ  اهرمن به توبه اهورا نمی شود




کلمات کليدي :من گشته ام




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

فقط تو

آخرین ستاره ی آسمان راشمردم

اما

شمردن زیبایی تو را نمی توانم

من تاخانه ی غروب خورشید پیش رفتم

اما هیچگاه خانه ی توراندیدم

دیشب خوابت رادیدم

نه زیباییت

نه خانه ات

فقط حسرتی که چراخواب زندگیه همیشه گیم نبود

چراخوش ترین لحظات زندگی دریک خواب کوتاه خلاصه شده

می خواهم برای همیشه بخوابم

هیچ چیزمهم نیست

فقط تو




کلمات کليدي :فقط تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

روزی بیاید

روزی بیاید

و آن روز دور نباشد

که آدمیان بدین نگاه در هم بنگرند

و آنچه فرشتگان را در پیش آدم به سجود آورد را

در دیده ی یکدیگر ببینند

و با هم مهربان شوند.




کلمات کليدي :روزی بیاید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

رشتهء محبت

من رشتهء محبت تو پاره می کنم

شاید گره خورد، به تو نزدیکترشوم




کلمات کليدي :رشتهء محبت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

دور تا دور زندگی

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند.

نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.

نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.

اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.

کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.

شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی

رسد.

با این دیوارها چه می شود کرد؟

می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و میشود اصلا فراموش کرد که دیواری

هست و شاید می شود تیشه ای بر داشت و کند و کند.

شاید دریچه ای شاید شکافی شاید روزنی شاید....

دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.

مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.

آن طرف حیاط خانه ی خداست.

و آن وقت هی در می زنم در می زنم در می زنم و می گویم دلم افتاده تو حیاط شما,میشود

دلم را پس بدهید؟

کسی جوابم را نمی دهد.

کسی در را برایم باز نمی کند.

اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار

همین....

و من این بازی را دوست دارم.

همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار.

همین که....

من این بازی را ادامه می دهم

و آنقدر دلم را پرت می کنم

آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند

تا دیگر دلم را پس ندهند

تا آن در را باز کنند و بگویند

بیا خودت دلت را بردار و برو

آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم

من این بازی را ادامه می دهم...




کلمات کليدي :دور تا دور زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

تو همه چارهُ من

تو همه چارهُ من ، من همه بیچارهُ تو

تو همه پارهُ تن ، تن همه آوارهُ تو

تو خودت شوق منی ، شوق منم دیدن تو

شاهد اشک منی ، من مست خندیدن تو




کلمات کليدي :تو همه چارهُ من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

تفاوت واقعی بهشت و جهنم

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذیرفت . او را

وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا

امید و در عذاب بودند. هرکدام قاشقی داشت که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر

از بازوی آنها بود،بطوریکه نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناک بود.

آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان میدهم. او به اتاق دیگری که درست مانند

اولی بود وارد شد. دیگ غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند . ولی در آنجا همه

شاد و سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق

دیگر بدبخت هستند ، با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟ خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی

ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری میگذارد، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

پشت دیوار بلند یاد تو

بی قراری ناتوانم می کند

در کنار غربتی غمگین و تلخ

درد را هم آشیانم می کند

گونه هایم خیس شبنم می شوند

آتشی از درد می سوزد مرا

زیر باران شعله ورتر می شوم

این تب شبگرد می سوزد دلم

می زنم فریاد تا شاید کسی

دردهای خفته ام باور کند

نیست آرامش ولی باید که دل

گونه ای تنهایی اش را سر کند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

بی قافیه

محبوبم !

مرا با سادگی خواستنت چه کار ؟!

که بی قافیه با تو شعر گفتن رسم مطلوب توست !

زیبا آفرین !

بمن بیاموز زیبا سرودن را که ؛

قصر حکومتت بر دلها ، با ترانه های ساده دلبری و چشم نوازی میکنند ،

نه با مجلل بودنشان !




کلمات کليدي :بی قافیه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

بی رحم

ای سلطان سرزمین پهناور دل کوچکم !

تورا در کوچکترین ذرات آرزوهایم ،

تورا در اعماق سیاهی وجودم ،

در کم ارزشترین نفسهای بریده بریده ام ،

در کوتاهترین لحظه های بیاد تو بودنم ،

در دوردست ترین نقاط ناشناخته شادی هایم ،

در کشدارترین شب تنها به تنهائی فرورفتنم ،

در قوس و قزح نادیده دل مطرود و غمگینم ،

در شناورترین بلم بی سرنشین آرامشم ،

در بلندترین قله فریاد احتیاجم ،

در بیرحم ترین دمهای سرد ناامیدی و بی پناهیم ،

آرزومندم.




کلمات کليدي :بی رحم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

برایت آرزومندم

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش

آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .

برایت همچنان آرزو دارم

دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دستکم یکی در میانشان

بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین

گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم

مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا

نگه‌دارد.همچنین، برایت آرزومندم

صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند

چون این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران

ناپذیر می‌کنند

و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران

نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان

یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره

گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم

که دانه‌ای هم بر خاک

بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود

دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته

باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من

است »

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ

دیگری است!و در پایان، اگر مرد

باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو

بیاغازید.اگر همه‌ی این‌ها که گفتم

فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم




کلمات کليدي :برایت آرزومندم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

اتل متل

اتل متل حکایت , هزار و یک روایت

حکایت از تو و من , مونده تو کوی و برزن

این حکایت دروغ نیست , چراغ بی فروق نیست

قصه بار و دوش , عشق یه مشکی پوش

عشق یه مشکی پوش ...

حرف دو دو تا چهار تاست , قصه موج و دریاست

نقل یه مشکی پوش , که عشقش آبروش

بذر جدایی داشتن , غم به دلش گذاشتن

شاد بود ازش که عشقش , مشکی پوش رفت و خوندش

مشکی پوش رفت و خوندش

نیازش از زمونه یه دل بود و یه لونه

که توش ترانه باشه , موندن بهانه باشه

مثل پرآشتی بود , چون عشقش بهترین بود

عشقش پر از خدا بود , صداش بی انتها بود

اتل متل یه قصه , بی غم و درد و غصه

قصه ای که هنوزم تو گفتنش میسوزم

مشکی پوش مثل سنگ , با غصه هاش میجنگ

میجنگه تا همیشه , قصه تموم نمیشه

قصه تموم نمیشه ...




کلمات کليدي :اتل متل




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

11بعد از آن شب

درست بعد از آن شب

زمانیکه برای گفتن دوستت دارم

برایم بمان

تنهایم نگذار

بغض راه گلویم را بست

فهمیدم که به "تو" مبتلا شده ام!




کلمات کليدي :11بعد از آن شب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۶/۱۲/۸۶

به چشمان تو نمی رسم

مـن ؛
 
خیالم راحت است

و حسابم پاک

که

به چشمان تو نمی رسم . . .

نمی رسم . . .

نمی رسم . . .

نمی رسم . . .

نمی رسم . . .

نمی رسم . . .

نمی رسم . . .

اما ،

دلم می سوزد

برای سبزه ها

که به امید دیدن روی تو

جوانه می زنند

و سر از خاک در می آورند

نگرانم برای خورشید !
 
که هر روز صبح

ستاره ها را به خواب می اندازد

و تا شب ، امیدوارانه

به جستجوی تو

همه تاریکیها را نورافشانی می کند

و نگرانم برای صبح
 
که همه ی طراوتش را در بقچه ای گذاشته

و در راه نشسته و

دل به دیدار تو خوش کرده است

کاش ندانند که . . . .

نه برای من و نه برای همه 

برای خورشید

برای سبزه ها ، برای علفهای جوان اردیبهشتی ،

که روئیده اند در کنار کوچه  ،

زیر دیوار خانه ی آن پیرزن  ؛

و کنار در خانه ی ما ،

که منتظرند از کوچه آنها گذر کنی

به کوچه ی ما هم گذر کن ؛

شاید در این میانه

از لای شیشه ی پنجره اتاق
 
مخفیانه ببینمت




کلمات کليدي :به چشمان تو نمی رسم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

زندگی

زندگی تکرار است:

تکرارحوادث

سرکوب حـقایق

مرگ شـقایق

له شدن موری زیـر پا

شکستن دل ها

تنهایی مادری پیـر وفـداکار

گریه نوزادی در قنداق…

زندگی شیرین است :

انتظارِ عاشــــقی بی تاب

لحظه بوسیدنِ پـدری خسـتـه

دیـدار دو دلــدار

بارانِ بـهاران…

زندگی تلخ است:

اشکی در پی دلـدار

التماس چشمها

غروب آخرین دیدار

پژمردن یک گل

سراب بیابان

بغضی بی فریاد….

اری زندگی اینهاست!!!

اما اینها مهم نیست

مهم این است که خدایی بالای سر ماست !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

گفتی خداحافظ

از پشت شیشه، تصویر این شهر، دلگیر همیشه

شهر غریب، دلهای غمگین، هوای بی تو، هوای سنگین

خونه ی بی تو، مثل یه زندون، حیف من و تو، حیف عشقمون

خونه ی بی تـــــــو مثل یه زندون حیف من و تو حیف عشقمون

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من

عشق اگه بود، عشق تو بود، ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، ای قلب من

...آخر جاده عاشقی تنها شدم

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ

گفتی پشیمون، گفتم که هرگز

نفس بریده، دستای لرزون

اشک توی چشمام، حیف نگفتم بمون

غم یه عــاشـــق .. غم کمی نیست، چه فایده از اشـــک وقتی، وقتی کسی نیست

درد یه عاشق، درد کمی نیست، چه فایده از اشک، وقتی، وقتی کسی نیست

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من، عشق اگه بود، عشق تو بود ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، بر باد بری، مثل یه قصه ی کهنه شده از یاد بری

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ




کلمات کليدي :گفتی خداحافظ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

تو میدونی

پشت  این  پنجره ها دل  میگیره غم  و غصه  دلو تو میدونی

وقتی ازبخت خودم حرف میزنم چشام اشک بارون میشه تومیدونی

عمریه غم تو دلم  زندونیه  دل من  زندون داره  تو میدونی

هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوست دارم تو میدونی

میخوام امشب با خدام شکوه کنم شکوه های دلمو تو میدونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاست چرا بخت من سیاست تو میدونی

پنجره بسته میشه شب میرسه چشام آروم نداره تو میدونی

اگه امشب  بگذره  فردا میشه مگه  فردا چی میشه تو میدونی

عمریه غم تو دلم  زندونیه  دل من  زندون داره  تو میدونی

هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوست دارم تو میدونی




کلمات کليدي :تو میدونی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

دیدی که رسوا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل

بی آرزو عاشق شدم

با اون همه آزادگی

بر زلف او عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من

غافل شود از یاد من

قدرم نداند

فریاد اگر از کوی خود

وزرشته گیسوی خود بازم رهاند

در پیش بی دردان چرا

فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل

با یار صاحب دل کنم

وا ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او

مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او

در کوی جان منزل کند

وا ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که در گرداب غم

از فتنه گردون رهی

افتادمو سرگشته چون

امواج دریا شد دلم

افتادمو سرگشته چون

امواج دریا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم




کلمات کليدي :دیدی که رسوا شد دلم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

و بعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفری صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پا سخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنچره با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی داشت

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم  تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت وتردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم




کلمات کليدي :و بعد از رفتنت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

نوبت من

با بیتی از تنهایی های پیچ در پیچ یک پیچک وحشی

می خواهم ترانه ای مکعب از چند تکه یاس خوش بو بنویسم

نور در گیسوی دستانم بالا و پایین می رود

و تنها چند ثانیه می توان برای نبودن خداوند گریست

هر بار که چشم گشودم کسی لالایی خواند

و هر بار که خواستم بخواب فرو روم کسی مرا باز خواند

من پیراهنم خونی است

دستانم گشاده به سوی تاریخچه ی ابدیت انسان

من بار ها برای خداوند اشک ریخته ام

و چشمام در چشمانش گره خورده

روزی بود که پاک بودم

اما حالا تنم در پیله ای از گناه بسته است

افسوس می خورم که تازگی ام نمانده است

افسوس می خورم که حتی تنهایی از من بریده است

در تاریکی اتاقم تنها چیزی که خواهم دانست

این است

که روزی نوبت من هم خواهد رسید ...




کلمات کليدي :نوبت من



 

نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

مرد سرنوشت من

پس از سالها تنهایی ، پس از مدتها که در کویر دلم نقش پایی دیده نمی شد، بالاخره ترا

یافتم آنگونه که دلخواهم بود، آنطور که همیشه در خیالم بودی، وحشی، با غروری باشکوه،

احساسی لطیف و خیال انگیز ، گرم و داغ ، احساس کردم آنقدر دوستت دارم که حدی بر آن

متصور نمی توان شد.فکر کردم اگر قرار باشد به جز خدا کسی را بپرستم ترا خواهم پرستید.

آنطور اسیرت شدم که بی پروا خود را در آغوشت رها کردم . دلم می خواست بر شاخسار بلند

زندگیم شکوفه عشقی بروید و آن شکوفه تو بودی، دلم می خواست در دریای قلبم محبت

فرزندی را که متعلق به تو است حس کنم. اما تو بی خیال و پُر تردید همه آرزوهایم را نقش بر

آب کردی التماسها ، زاری ها، اشکهای مرا نادیده گرفتی و گوش به افسون زنی هرزه دادی ،

با خفت و خواری مرا از خود راندی و هیچ فکر نکردی که از من نمی توانی بگریزی، من که به تو

گفته بودم ، در وجود تو زندگی می کنم، من که به تو گفته بودم به هر کجا که روی باز اسیر من خواهی بود.

گوش کن مرد من!

من به تو عادت کرده ام ، به آغوش گرم و لذت بخش تو، به افسون کلام تو،به بوسه های داغ و

پراحساس تو عادت کرده ام. اما قبول کن که من هر چه باشم یک زنم و یک زن هیچگاه غرورش

را زیر پا نخواهد گذاشت. اما من غرورم را برای تو خرد کردم زیر پا له کردم ، اما تو ...!؟ اینک من

ترا ترک می گویم و به دنبال سرنوشتم خواهم رفت. بیهوده تلاش نکن که مرا باز یابی ، اگر

احساس کردی که پشیمان شده ای اگر فکر کردی که به وجود من احتیاج داری ، به قلب

خودت ، به احساس خودت ، چه می دانم به اندرون خودت باز گرد. چون من در وجود تو زندگی

می کنم. کسی چه می داند شاید روزی به آغوش تو بازگشتم و شاید هم دیگر هیچگاه

همدیگر را ندیدیم. اما بدان که جای خالی ترا هیچ کس پُر نخواهد کرد... هیچ کس.... پس

اینگونه ناجوانمردانه به من تهمت نزن... خدایی هم هست که جوابت را بدهد.... تهمت ناحق

می زنی...!؟




کلمات کليدي :مرد سرنوشت من!




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

مثل کودک

مثل کودک پاک بودن زیبا ترین مفهوم هستی است که از آن متنفری! اما چندان افتخاری هم

نیست که بزرگ باشی و کودکانه رفتار کنی!




کلمات کليدي :مثل کودک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

کدامین خورشید

دیگر  به کدامین خورشید به کدامین ماه میشود اعتماد کرد

من تو را از فرود حسرت به فراز حیرت اوردم

تن تورا چون جنگل خاکستر شده

از طغیان اتشفشان به اغوش سرد نسیم سپردم

دیگر به کدامین خورشید به کدامین ماه میشود اعتماد کرد

سالها خواهد گذشت پس از این ویرانی

و خود تنها خواهی یافت

در میان فرود همان حسرت

و طغیان همان اتشفشان

و ارزو خواهی کرد

فراز و نشیب همان اغوش را

ای خاکستر بر باد رفته

خیالی نیست

بگذار و بگذر

دیگر به کدامین به کدامین ماه میشود اعتماد کرد




کلمات کليدي :کدامین خورشید




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

عشق

عشق فلسفه روح غنی

عشق عادت قلبای سخی

عشق آیینه آب روان

عشق آتشکده قلب جوان

عشق پرواز دو پرنده

عشق همراز سوزنده

عشق همنفس دا

عشق سازد و همدل

عشق ساقی هستی

عشق یاغی مستی

عشق بازار حراج

عشق حرکت امواج

عشق حضور همراه

عشق همسفر راه

عشق رمیدن دلها

عشق شکفتن گلها

عشق شکستن ضابطه ها

عشق پیوستن عاطفه ها

عشق یک روح در دو تن

عشق ما هستیم نه من

عشق لذت بخشش

عشق بانوی سرکش

عشق ما من عاشق

عشق راز خلایق

عشق عروج عاشق

عشق مهد شقایق

عشق حجت دلست

عشق همراه منست

عشق آشیان پرندست

عشق سایبان منست




کلمات کليدي :عشق



 

نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

رفیق روز جنگ

میگن اسبت رفیق روز جنگه

مو میگویم از او بهتر تفنگه

سواره بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دست نقرم رو فروختم

برای وی قبای ترمه دوختم

فرستادم برایم پس فرستاد

تفنگ دسته نقرم داد و بیداد




کلمات کليدي :رفیق روز جنگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

دو قلب

آدمی دو قلب دارد.

قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود

زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند...




کلمات کليدي :دو قلب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

درختی غریب

دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته....بی برگ و بار

زیر نفسهای آفتاب..در التهاب

در انتظار قطره ای باران

در آرزوی آب...

ابری رسید

چهره درخت از شعف شکفت

دلشاد گشت و گفت:

آی ابر

ای بشارت باران

آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟

غرید تیر ابر

برقی جهید و چوب آن درخت کهن بسوخت...

چون آن درخت سوختم در کویر عمر

دیدم که گرد باد خاکستر وجود مرا با خودش نبرد...




کلمات کليدي :درختی غریب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

خواب

یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو

نگو که رویای دور از دست رس خوش نیست

قبول ندارم

گر چه جسم به ظاهر خسته است

ولی دل

دریاست

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم . تاوان آن هر چه باشد ؛ باشد

دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هر کس که تو را دارم

عزیز

یه روز از همین روزها روی شب پا می زارم

توی قاب لحظه ها عکس فردا می زارم

تا که خوب خوب بشه زخمهای دل واپسی

عشق رو مرهم می کنم روی دلها می زارم




کلمات کليدي :خواب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

تو را دوست ندارم

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی

غمگینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست




کلمات کليدي :تو را دوست ندارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

تنهایی

می‌ترسم

می‌ترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،

نه از شب‌های بی‌مهتاب و زوزه‌ی گرگ ،

از آدم‌ها... از آدم‌ها می‌ترسم .

از آن‌که با من می‌نشیند و برمی‌خیزد .

از آن‌که هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می‌گوید .

از دوست‌نمایان ...

از آن‌که دوست می‌نماید می‌ترسم .

از همانان‌که  ــ به قول فروغ ــ  مرا می‌بوسند و طناب دار مرا می‌بافند ...

سال‌هاست که می‌ترسم.

از آدم‌ها می‌ترسم و می‌گریزم به خلوت.

به خلوتِ خالی از چشم

می‌گریزم و می‌ترسم از چشم‌هایی که خلوتم را می‌پایند … 

می‌گویند هر کاری عقوبتی دارد ؛

عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن دل .

تو بگو ... بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟

کاش در زمان پیامبری می‌زیستم ، از ترس‌هایم می‌پرسیدم و از عقوبت‌کشیدنم.

کاش ناگاه از جایی الهامم می‌شد که این درد که می‌کشم از کجاست !

فکر کن حالا ! حتماً گناهی کرده‌ای، توبه کن از گناهانت!

من فکر می‌کردم با خودم ... من گناه نکرده بودم

خدای من مثل خدای آنها سخت‌گیر نبود که از من کارهای سخت بخواهد

مادرم همیشه می‌گوید : هر چه به ما می‌رسد، هر چه به ما می‌دهند، هرچه که می‌گویند

سرنوشت ماست، همه را یک روزی، یک جایی از ما پرسیده‌اند و بله‌اش را گرفته‌اند.

از من هم پرسیده‌اند ؟

یادم نمی‌آید ... !

و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ ‌وقت نفهمیدمش.

من می‌ترسم از این همه  دروغ ... از تزویر .

می‌ترسم از متنعّم بی‌درد که نفَس از گرما می‌آورد و لب به نصیحت و شماتت می‌گشاید.

حتی از تو...

راستی ای چشم‌های ناآشنا ! تو که ترس‌هایم را می‌خوانی... تو کیستی؟

کیستی ای چشم‌های پنهان ؟

از تو هم می‌ترسم .

اما گاهی می‌خواهم به تو بگویم.

همه‌ی ترس‌هایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی.

شاید دست‌هایت را گشودی...

شاید به پیامی و کلامی مرا نوازیدی.

ای مخاطب ناآشنا !

شاید دست‌هایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستاره‌ای چیدی .

ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست !




کلمات کليدي :تنهایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

برای همیشه

پرسید که چرا دیر کرده است ؟

نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آینه و گفت

احساس پاک تورا زنجیر کرده است

گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی

گفت : خوابی سالها دیر کرده است

در ایینه به خود نگاه میکنم آه

عشق او عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است




کلمات کليدي :برای همیشه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦

آشتی

هر چه میخواهی بکن چشمهای تو مال من است

نگو نه

بگذار دستهای تو را بهانه کنم

برای آشتی با غزل

هر چند حدیث ما-من و قلم-

حدیث زخم و دشنه است

و ارادتی که جز با خون به وصلت نمی رسد

تو می دانی که واژه ها هرگز دردی از من دوا نمی کنند

و می دانی که اگر ستاره هایت را از من دریغ کنی

چگونه پنجره هایم در شب فرو می ریزند

و من از صدای قدمهای عابران غریب

در کوچه های مه گیر بی چراغ

سنگین می شوم

چونان سکوت تلخناک شاعره ای نومید

که دیگر حرفی برای گفتن ندارد.

و می دانی در انتظار شبی که در آستانه باران و نسیم

مرا زمزمه کنی

بر من چه می گذرد

تنها تو می دانی...

در من لحظه ای شیرین جریان دارد

به گوارایی اندوهی که اندوهگسار آن تویی

بگذار

تنها

دستهای تو را بهانه کنم...




کلمات کليدي :آشتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦

آرزوها

در دلم بود که آدم شوم امّا نشدم

بی خبر از همه عالم شوم امّا نشدم

بر در پیر خرابات نهم روی نیاز

تا به این طایفه محرم شوم امّا نشدم

هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم

تا باسماء معلّم شوم امّا نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده ی عشق

رسته از کوثر و زمزم شوم امّا نشدم

فارغ از خویشتن و واله ی رخسار حبیب

همچنان روح ِ مجسّم شوم امّا نشدم

سر و پا گوش شوم پای به سر هوش شوم

کز دَم ِ گرم تو مُلهَم شوم امّا نشدم

از صفا راه بیابم به سوی دار فنا

در وفا، یار مسلّم شوم امّا نشدم

خواستم بر کنم از کعبه ی دل، هرچه بُت است

تا بر دوست مکرّم شوم امّا نشدم

آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث

در دلم بود که آدم شوم امّا نشدم




کلمات کليدي :آرزوها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۳/۱۲/۸۶

خداحافظ

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام

کمی غمگین

به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که من رو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادس

نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به روی رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ

خداحافظ

خداحافظ همین حالا 

خداحافظ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

زیباترین بهانه

زیباترین بهانه انگار آشنایی شاید که پیش از اینها دیدم ترا به جایی

با ناله‌های این دل همراه و همنوایی چون دل شکستن ما آرام و بی صدایی آری توآشنایی

ای آن که غرق نازی دل را چو مینوازی اندوه جانگدازی سازد زگریه سازی کو فرصت رهایی آری

تو آشنایی

ای آشنا درنگی با ما چرا به جنگی با من چه می‌ستیزی از من چه می‌گریزی

دوری چه می‌نمایی آری تو آشنایی

ای آن که اشنایی وز دوستان جدایی با من بگو کجایی کی جلوه می‌نمایی

بر یار بـینوایـی کز حسرت رهایی همچون غزلسرایی سر می‌دهد نوایی

تا عاقبت بیایی آنجا که آشنایی آری تو آشنایی

می‌دانم آشنایی روزی ز در می‌آیی

سر میرسی شبانه سر میرسد جدایی

با نغمه و ترانه سر میدهم نوایی

میخوانم عاشقانه زیباترین بهانه انگار آشنایی

در خواب دیده‌ام من شاید ترا به جایی




کلمات کليدي :زیباترین بهانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی که او تمام شد
 
من آغاز شدم
 
و چه سخت است تنها متولد شدن
 
مثل تنها زندگی کردن است
 
مثل تنها مردن




کلمات کليدي :وقتی که دیگر نبود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

از تو بگذشتم

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای بحال دگران

می‌روم تا که به صاحبنظری باز رسم

محرم ما نبود دیده‌ی کوته‌نظران

دلِ چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند

که ز خود بی‌خبرند این زخدا بی‌خبران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و در بدری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران




کلمات کليدي :از تو بگذشتم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

همدردی

زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم،

زمانی هر کلمه ای را که کرم ابریشم می گفت می فهمیدم،

زمانی در خفا به وراجی سارها می خندیدم،

و در رختخوابم با مگسی گپ می زدم.

زمانی به تمام سئوالهای جیرجیرکها گوش می دادم

و به تمام آنها جواب می دادم،

و با گریه ی هر دانه برف در حال مرگ که فرو می افتاد

همدردی می کردم.

زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم...

چه شد که این ها همه از یادم رفت؟

چه شد که این ها همه از یادم رفت؟




کلمات کليدي :همدردی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

همان که بودم

زیر آوار خستگی بودم

که او... مرا زیر آواز زد

خط به خط ... تا آخر خط

رفاقت مرا یکنفس خواند و تکرار کرد

ترا فقط باید با خودت مقایسه کرد

صد آفرین شدم

از ته خاک بیدار شدم

دوباره روییدم و دوباره سبز شدم

در باور آن صد آفرین

پیچیدم و دوباره جوان شدم

باز شدم تا ته پروانه

فراتر از از فراتر شدم

حالا مرا برقص

تا آخرین ترانه ام

من امروز شادترین برگ این دفتر شدم

چون او مرا زیر آواز زد

همان که بودم

نه دو چشم سیاهم

نه موی رهایم

او خود خود مرا زیر آواز زد

همان که بودم...




کلمات کليدي :همان که بودم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

و اما عشق

همان قصه ی تکراری

دوباره مرا به خاک انداخت

و اما درد

دوباره به دنبال عشق آمد

بر ویرانه ام چنبره زد

و اما غم

ویرانه ام را چراغان کرده است

با فانوس های  اشک

و اما دوباره عشق

همین که به پا خیزم

به جستجویش خواهم رفت

همیشه و هنوز...

به تو گفته ام که من عاشق این حریف قدرم،

عاشق عشقم!؟




کلمات کليدي :و اما عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

نمیدانم

نمی دانم! وتقدیس ندانستن برایم گاه شیرین است

و حتی گاهگاهی دوست می دارم ندانم هیچ چیزی را

ندانم بغض های خسته در مجرای آه آلود یک دریا نفس را

که از طغیان ماتم تا ابد آهسته می نالند

ندانم! قصه های تلخ و شیرین نهفته در دل مهتاب گون شب

که هر دفترسرود قهرهای خاکیان و عجز این افلاکیان را

می کند فریاد

ندانم! شبنم بنشسته روی چشم باران را

که از بیگانگی های زمین ، با اشکهایش یکصدا گشته

و می بارد چنان مغرور و خاضع ، تا جهان را پاک گرداند ز ناپاکی

ندانم! حرف طوفان را که بعضی وقت ، بی غیرت!

بسان باد می آید و گاهی چون نسیم ، آرام

رهپوی دیار صبح می گردد برای بردن پیغام های عاشقان

تا مرزهای دور ناپیدا

و یا بهرنوازش کردن یک گونه آشفته و حیران

به هر سو می زند تا که بیابد خسته قلبی را

ندانم! چشم های منتظر، هر روز

با یک خواهش تکراری و معصوم

به وسعت پرازخالی ، یأس می دوزند

و حتی یک اشارت نیست تا از خستگی ها شان

به آن یک روزنه ، وارسته ، دل بندند

ندانم! حرفهای مانده در قلب شقایق را

که حتی یک نفر طاقت نمی آرد شنیدن را

و او یکریز می سوزد ، ولی لبهای او خاموش

صدایش مانده زیر ضربه های مهلک انسان

کسی حتی کلامی را از او اینجا نمی خواند

همه در وصف یک سنبل قلم در دست می گیرند

ندانم! حرفهایی را که با فریاد همراهند

ولی از هیبت صدماجراخاموش می مانند

و تنها با کلام دیده ها ، آن حرف ها ، آغاز می گردند

ندانم! قدرت اینجا مرکزش یکجا و اندیشه به جای

دیگری پرت است و اندیشه بدون بازوی قدرت

هماره زیرشلاق ستم ، محکوم ، می جنگد

ندانم این کسان بی شرم ، آن ماران ضحاکند

که بر دوش حقیقت سر بر آورند از یک بوسه شیطان

به قصد کشتن آزادی و ایمان و خوبی ها

ندانم! ابتذال واژههایی را ، که با دست قلم

در شهر باورها ، زیر عطر سوسن و نرگس

شمیم عشق میدزدند

ندانم! زندگی رسم خوشایندی است

که در این التهاب لحظه ها من نیز ،

به دوشم کوله باری از نفهمیدن بیاندازم ،

و در صد حادثه ، آرام ، ره پویم

ندانم!

اینچنین دانستنی ها سخت دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسان است و

از احساس سرشار است




کلمات کليدي :نمیدانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

نجوای تنهایی

نه دارد این زمانه اعتباری

نه از بهر دلم مانده قراری

نه مکتب خانه عالم پروراند

نه در میخانه می بینم خماری

نه بلبل نغمه شادی سراید

نه کرکس می کند مردار خواری

نه در بستان شکوفه سر زند گل

نه عابد در عبادت پایداری

پریشانم پریشانم پریشان

ز دست واعظان رستگاری

عطایم کن تو معبودا تحمل

به من بخشا ز نو امیدواری

خداوندا گره بگشایم از کار

که از مفلس نباشد انتظاری




کلمات کليدي :نجوای تنهایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

می‌خوانمت

آنگونه می‌خوانمت

که می‌خواهمت

نزدیک

صمیمی

چونان که یک دوست را می‌خوانم

دوستانه

آنگونه می‌خوانمت

که می‌خواهمت

که راه بسی

دشوار پیموده‌ام

پیموده‌ایم

که از میان

این همه غریب

آشنا شویم

آنگاه دوستی تنها رابطه میان ما باشد.

که می‌دانی

به این سخت معتقدم

هرکس غریب نیست شاید که دوست نباشد-

آنگونه می‌خوانمت

که می‌خواهمت

و چنان به آن مفتخرم

که می‌خواهم

 همه بدانند

که من

آنسوی دیوار

القابیم

که تنها آشنایی می‌آفرینند

با رعایت تمام مراحلش

آنگونه می‌خوانمت

که می‌خواهمت

کمی تامل کن

بیندیش

دوست من،

من

آنگونه خواندمت

که می‌خواستمت




کلمات کليدي :می‌خوانمت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

من پذیرفتم

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی این برخوردهای سرد را




کلمات کليدي :من پذیرفتم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

قول میدم

اگه یه روز چشمات پر از اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن.

بهت قول نمیدم که ساکتت کنم ....

اما قول میدم که پا به پات گریه کنم.




کلمات کليدي :قول میدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

غمگین

دلم غمگین نگام ابری

چشام بارون صدام ابری

طلوع عشق من بی رنگ

غروب گریه هام ابری

منو دلتنگیه گریه

به روی شونه های تو

می شم بارون دلتنگی

می بارم ازچشای تو

نمی خوام بی تودنیارو

باگل ها وباگلدون هاش

نمی خوام بی توفردارو

باتابستون هازمستون هاش




کلمات کليدي :غمگین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

طنین نام تو

امروز زنده ام به دوچیز پروازدراسمان ابی رویاها وشنیدن طنین نام تو برلبها گویاتقدیربودکه

سرمایه ام تمام صرف نگاههای توشد ترسم ای نازنین یک شب اخر یک موج گیسوی توهستیم

رادراین خواب ورویا محو سازد




کلمات کليدي :طنین نام تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

شوق خندیدن

سرد سردم درد دارم، رنگ و رویی زرد دارم

من امیدی سرد دارم من دلی شبگرد دارم

پست پستم من چه هستم، "عاشقی" بی پا و دستم

از شراب "عشق" مستم، من "خدا"ی خود پرستم

پای رفتن من ندارم، طاقت ماندن ندارم

شوق خندیدن ندارم، شور بشکفتن ندارم

آی نی "عاشق" نیم من، مست و نالایق نیم من

چون شقایق هم نیم من، زین حقایق هم نیم من

داد از دلدادگی ها، از من و آن سادگی ها،

عاقبت افتادگی ها، یک "دل" و پژمردگی ها

می روم افتان و خیزان، بی چراغ اندر بیایان

این من و دستان لرزان، آه از سوز زمستان

گریه های از ته "دل"، روی چشمم گشته حائل

اشکها اما چه حاصل؟ این همه اما چه باطل!

می گشایم چشمهایم، این من و فریادهایم

ای "خداوندا" کجایم، کرده ای آیا صدایم؟!

باد سرد از در درآمد، سوز برف دیگر آمد

لحظه های آخر آمد، عمر من دیگر سرآمد...




کلمات کليدي :شوق خندیدن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

روزی خواهم آمد

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

در رگ ها .نور  خواهم ریخت .

و صدا در خواهم داد: ای سبد هاتان پر خواب !سیب

آوردم .سیب سرخ خورشید .

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد .

زن زیبای جزامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت :چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد .کوچه ها را خواهم گشت .

جار خواهم زد ای شبنم. شبنم. شبنم.

رهگذری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است  .

کهکشانی خواهم دادش .

روی پل دخترکی بی پاست .دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت .

هر چه دشنام از لب ها خواهم بر چید .

هر چه دیوار از جا خواهم بر کند .

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

ا بر را پاره خواهم کرد .

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید .

دل ها را با عشق .سایه ها را با آب .شاخه ها را با باد .

و به هم خواهم پیوست .خواب کودک را با زمزمه

زنجره ها .

.باد بادبادک ها را به هوا خواهم برد

گلدان ها را آب خواهم داد .

خواهم آمد سر هر دیواری . میخکی خواهم کاشت .

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند .

آشتی خواهم داد .

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت .




کلمات کليدي :روزی خواهم آمد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

دلیل بودنم

دلیل بودنم تو هستی و در تک تک نفسها یم تو را به رمز زندگانی در سکوت می جویم کاش

ازورای نگاه آسمانی ات می شدتمام حرفهای تورافهمیدیاازمیان اینهمه ابرفاصله گذرکردیاتوبر

زمین به من می رسیدی یامن به آسمان نظر می کردم ای مهربان به هرکجایی که باشی

دراندیشه توخواهم بود حتی در سکوتی که مرادرخودخواهدراند




کلمات کليدي :دلیل بودنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

خواب بود

نور چشمت پیچید

دشت آرام گرفت

برگی از شاخه چکید

از زمین کام گرفت

بستر سبز عبور زیر پایت می خفت

و دلم آهسته با دلت گل می گفت

یاسها گل دادند

همه جا شادی بود

دست در دستت بود

شور آزادی بود

روز مهتابی بود

آسمان آبی بود

چشم تا کردم باز

همگی خوابی بود.




کلمات کليدي :خواب بود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

بی بهانه

این ترانه با صدایی عاشقانه

جون می گیره بی بهانه

وقتی خسته میشه فریاد میکشه

دل شکسته میشه داد میکشه

می گه از غمهای این ساز بدست   که داره هی خودشو باز میکشه

اگه یک روز بتونه گذر کنه   از سکوت سرد و سنگین فضا

می تونه تا خود رویا برسه عاشقونه




کلمات کليدي :بی بهانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦

به یاد داشته باش

همیشه به یاد داشته باش

تا 

به فراموشی بسپاری

 آنچه را که اندوهگینت می سازد

اما...

هرگز فراموش مکن

 به یاد داشته باشی

 آنچه را که شادمانت می سازد




کلمات کليدي :به یاد داشته باش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۲/۱۲/۸۶

به کدامین گناه

 کشته شدن یک کودک در بمباران غزه توسط رژیم صهیونیستی




کلمات کليدي :به کدامین گناه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

عشق واقعی

بهت نمی گم که دوست دارم ، ولی قسم میخورم که دوست دارم

بهت نمی گم که هر چی بخوای بهت میدم ، چون همه چیزم تویی

نمی خوام که خوابت رو ببینم ، چون تو خیلی خوش تر از خوابی

اگه یه روز چشمات پر اشک شد دونبال یه شونه هستی تا گریه کنی ، صدام کن ، قول میدم

اشک هاتو پاک کنم و منم با تو گریه کنم

اگه دنبال مجسمه سکوت می گشتی تا سرش داد بزنی ، صدام کن قول میدم ساکت بمونم

اگه دنبال خرابی می گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی ، صدام کن ، قلبم تنها خرابه وجود

توست

اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم ، نگو کجایی ، فقط یه لحظه چشماتو ببند و بهم فکر

کن




کلمات کليدي :عشق واقعی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

در آرزوی تو

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم




کلمات کليدي :در آرزوی تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

خودخواهم نه

خیلی وقته برات چیزی ننوشتم

حالت خوبه ؟

دلت برام تنگ نشده ؟

بعضی وقتها میام میبینمت

میدونم که عوض نشدی

همینت رو هم دوست دارم

تا من نخوام عوض نمیشی

خودخواهم نه ؟

با این حال دوستت دارم خیلی




کلمات کليدي :خودخواهم نه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

بهار غربت

نمیدانم چرا اینجا دلم تنگه

نمیدانم چرا دنیا همه جنگه

نمیدانم چرا عطر گل مریم در اینجا نیست

نمیدانم چرا در هر نگاهی غم فروزان است

نشان از آشنایی نیست

بهار انگار در غربت نمیروید

بهار انگار در غربت نمیروید

به که گویم که من نوروز را گم کرده ام امسال

به که گویم که من نوروز را گم میکنم هرسال

نشان از آشنایی نیست

محبت در نگاهی نیست

آغوش همه سرده  دل اینجا پر غم و درده

نمیدانم چرا؟




کلمات کليدي :بهار غربت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

دلم گرفت

دلم گرفته، تنم شکسته

ظهور ِ گریه در من نشسته

بسته گلومو بغض ِ عظیمی

مونده تو قلبم زخمی قدیمی

جاری شده تو رگهای قلبم

حرم ِ غم ِ عشق مثل ِ تب ِ سرد

تموم ِ درها قفلی بزرگه

خشکیده دستم بر کوبه ی شب

اسیر ِ عشقم با این تن ِ سرد

سر در گریبون در تیره ی درد

در فصل ِ گلریز تنها گل ِ عشق

پژمرده و خشک، دلخسته و زرد

به حرمت ِ عشق خود را شکستم

اما به خاک ِ غربت نشستم

به انتظار ِ رسیدن ِ تو

خود را به خاک ِ هر جاده بستم




کلمات کليدي :دلم گرفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

همش فریب بود

چه زود کردی منو فراموش چراغ دلمو کردی خاموش

حرفات همش فریب بود تو عشقمون یه رقیب بود

چه قول و قرارایی داشتیم با هم تو دلامون چه عشقی کاشتیم

تو خلوتای دلم تو همزبون بودی ولی همش دروغ بود تو یار من نبودی

ناله میکردم اما گریه هامو ندیدی لبخند می زدم اما خنده هامو ندیدی

رویاهای دلم رو با دروغات سوزوندی رفتی با اون غریبه کنار من نموندی

شعری که من نوشتم با خون دل نوشتم خوندی و پاره کردی گفتی به من چه زشتم

گریه کردم اما با بودن تو جهنم خنده می کنم اما بی تو چه خرم




کلمات کليدي :همش فریب بود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

نامه ای از آسمون

آیینه های دل تو

یکی یکی شکسته شد

پنجره های قلب تو

به روی نور بسته شد

باور تلخ مرگ من

توی سیاهیهای شب

از اون همه خاطره ها

مرثیه ای مونده رو لب

دلت می خواد تو بدونی

اون که دوستش داشتی کجاست

اون بالا تو اسموناست

بهشت زیبای خداست

یک لحظه چشماتو ببند

ببین هنوز دوست دارم

شبا که خوابت نمیره

منم به یادت بیدارم

گریه نکن برای من

رسم زمونه همینه

من هنوزم پیشتم

نگاه تو نمی بینه

آیینه های دل تو

یکی یکی شکسته شد

پنجره های قلب تو

به روی ما بسته شد

فاصله ها عزیز من

پنجره ها را وا بکن

بازم مثل گذشته ها

به اسمون نگاه بکن

دلت می خواد تو بدونی

اون که دوستش داشتی کجاست

اون بالا تو اسموناست

بهشت زیبای خداست

فقط بخاطرت بیار

که زندگی یک فرصته

برای هر مسافری

که تشنه محبته




کلمات کليدي :نامه ای از آسمون




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

من و تو

من میدونم قصه ما

تموم میشه تو این شبا

من میدونم اشکای ما

میچکه روی گونه ها

من میدونم که نامه هات

دیگه تکرار نمیشن

پرسه زدن تو کوچه ها

قصه ی دیدار نمیشن

من و تو در حسرت دیدار هم

سوختیم و ساختیم

من و تو در وصف هم

با خاطرات قافیه باختیم

میدونستم که میری

منو تنها میزاری

قصه ی عشق و تو قلبم

یه روزی جا میزاری

میدونستم که همه

حرفای تو توخالی بود

قصه ی عشق من و تو

یه قصه ی پوشالی بود

حالا رفتی دلم و شکستی

توی قلبم گل کینه رو کاشتی




کلمات کليدي :من و تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

کلمات

کلمات مرا دارند

تا از دالانهای تو در تو بگذرند

روزی پیدایشان کنم

وزیبایی شان را بخوانم

و سپیدی انتظاری را

که آغوش به رویشان نمی بندد

تا حرفهایشان نا گفته نماند

کلمات کتابه را دارند

تا آسوده در آن خانه کنند

و باور مرا

که دلتنگی شان را

نانوشته نمی گذارد و لب که تر کند

چشمها را به خواندنشان وا میدارد

کلمات...

من اما

حتی تورا

ندارم...




کلمات کليدي :کلمات




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

قصه ی وفا

به خاطر آور که آن شب به برم

گفتی که بی تو زدنیا بگذرم

کنون جدایی نشسته بین ما

پیوند یاری شکسته بین ما

گریه می کنم ، با خیال تو به نیمه شب ها

رفته ای و من بی تو مانده ام ، غمگین و تنها

بی تو خسته ام ، دل شکسته ام ، اسیر دردم

از کنار من می روی ولی ، بگو چه کردم

رفته ای و من آرزوی کس ، به سر ندارم

قصه ی وفا با دلم مگو ، باور ندارم




کلمات کليدي :قصه ی وفا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

غریبه

کلی کار دارم

یه آهنگ قشنگ

چند دقیقه شنا توی خودم

بعدش کار

خیلی ها می گن این رو نگو

اما باید بگم

دلم براتون تنگ شده بود

میگن این رو نگو

اما میگم

دوستتون دارم

غریبه

دوستت دارم

دوستم بدار

دوستت دارم را از من بسیار بشنو

دوستت دارم را با من بسیار بگو

اگه از ته دل باشه

هیچ وقت تکراری نمیشه

دوستتون دارم غریبه




کلمات کليدي :غریبه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

غریبانه

من باید چی کار کنم , تا تو به باور برسی

دردمو به کی بگم , ای که برایم نفسی

نتونستم که بفهمم , واسه چی دلواپسی

تو خیال نکن که جای , تو رو میگیره کسی

تو با یک بهت غریبانه معصوم

تو با یک نگاه عاشق , ولی مظلوم

نمی دونم , این گناه چه کسی بود

که به ناباوری عشق , شدی محکوم

پشت یک ابر سیاه , نمی شه خورشیدو دید

در مهآلوده شب , آخر جاده رسید , آخر جاده رسید

وقتی از ناباوری , قلب تو پژمرده شد

سخت از دریای عشق , حتی یک قطره چشید

نمی دونی معنی دل بستنو , در اوج باور

وقتی که مستی می اسیر در حجاب ساغر

نمیدونی که چه سخت , شبو تا سحر دویدن

به طلوع صبح یک عشق , ولی هرگز نرسیدن




کلمات کليدي :غریبانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

زیادی خوبی کردم

زیادی خوبی کردم

رفتی نموندی با ما

آخر خط رسیده

دوسم نداری حالا

با رقیبم نشستی

گفتی همین که هستی

رفتی و بی تفاوت

دل منو شکستی

یه روزی بر میگردی

وقتی که خیلی دیره

خیال میکردی قلبم

بدون تو میمیره

خیال میکردی هیچوقت

دست تو رونمیشه

بازی دیگه تمومه

برو واسه همیشه

دلم گرفته از تو

از عاشقی حرف نزن

آخر قصه ما

نه تو میمونی نه من




کلمات کليدي :زیادی خوبی کردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

دوست دارم

زیبا من چی بگم عاشقی باورت بشه ؟
 
تو که خیلی بهتر از ما این چیزا سرت می شه
 
چشمای ناز تو که وا میشه ، آفتاب می زنه
 
تازه وقتی تو بگی صورتشو آب می زنه
 
من بگم دوست دارم با چه رقم یا عددی
 
تو که بینهایتو قشنگ تر از من بلدی
 
مژه هات شعر بلند ناتمومه به خدا
 
عاشق کسی شدن جز تو حرومه به خدا
 
با غمت هزار تا خنجر تو دلم فرو می ره
 
ماه اگه برق چشاتو ببینه از رو می ره
 
زیبا چشم تو اگه با رؤیاهام قهر کنه
 
آسمون دلش می خواد شهر و پر از ابر کنه
 
چه قدر اسمتو نوشتم روی هر صخره و سنگ
 
چه قدر کشته منو اون دو تا چشمای قشنگ

گفتی فاصلس میون من و رؤیاهام با تو
 
باشه اما نمی دم هرگز به هیچکسی جاتو

زیبا وقتی که خونت پیش مدیترانه بود
 
دل من واسه سفر منتظر بهانه بود
 
زیبا اسمت که میاد بدجوری دیوونه می شم

ولی گفتی قصه شو که نمیشه بیای پیشم
 
زیبا تو فرشته ای ، اهل یه جایی تو بهشت
 
نمی شه هم عاشق تو بود و هم واست نوشت
 
از حسودیم نمیشه بسپرمت دست خدا
 
جام چه قدر مشخصه ، تو نقشه ی دیوونه ها
 
زیبا آتیش می زنه دل منو اخمای تو
 
نکنه اضافه شن با عشق من زخمای تو
 
زیبا ناز کن که چشات ، ناز خریدنی داره
 
اون چشات گلی ستاره های چیدنی داره
 
مال هیچ کسی نشو چون اینجاها فرشته نیس
 
عشقا و عاشقیا تلخه مث گذشته نیس
 
گفتی فاصله س میون فکرمو ، حقیقت
 
کاشکه داشتم یه ذره فقط یه کم لیاقت

تشنه بودم واسه ی شنیدن یه دنیا حرف

تو یه کم گفتی و بعدش دوباره سکوت و برف
 
جای برفا روی کاغذ می شه نقطه چین گذاشت

حرف تو بشه باید این قلمو زمین گذاشت
 
عمریه موندم توی مصراع اول چشات
 
فقط این فعلو بلد شدم که می میرم برات

اگه بین همه تو دنیای ما جنگ بشه
 
عشق من محاله به چشم تو کمرنگ بشه
 
اگه باورت نشد بذار زمان نشون می ده
 
جواب سوالای سختو همیشه اون می ده
 
تو دوسم نداشته باش ، بازم قشنگه عالمت
 
کسی که می دونه اما می نویسه منم
 
زیبا کاری اگه کردم و تو رنجیدی ببخش

دنیا باید بدونن فرشته ای ، پس بدرخش




کلمات کليدي :دوست دارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

خواب بلند

اونو یک عمره تو خوابم می بینم

داره از ترانه ها تنها میاد

تا قدم روی نگاهم بذاره

اگر امروز نرسه فردا میاد

تو همون تازه ترین خاطره ای

که توی قصه به خاطر ندارن

اگه حتی واسه خاطر تو

بیرون از قصه من پا بذارن

ای هنوز خاطره نیومده

منو توی گم شدن رها نکن

دلو از دلهره های عاشقی

منو از دلخوشیهام جدا نکن

اگه پرواز کلاغو میشنوین

اونو از آخر قصه م بیارین

که خبر از اومدن داره واسم

از کسی که هیچ به خاطر ندارین

تو خاطر ندارین

خودشه ...

تعبیر این خواب بلند

باید از ترانه ای تازه بیاد

تا نگاهش تو نگاهم بمونه

می خواد از حرفی که یک رازه بیاد

باید از حرفی که یک خوابه بیاد

اونو یک عمره تو خوابم می بینم

تو نگاهش خودمو یاد می گیرم

یاد اون قصه میفتم که نگفت

یاد این لحظه که دارم می میرم




کلمات کليدي :خواب بلند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

ترانه عشق

از همه گر رها شوم

از تو جدا نمیشوم

تا تو زمین سجده‌ای

سر به هوا نمیشوم

من تو بگو فدا کنم

تن تو بگو فدا کنم

گر همه را رها کنم

تارک ما نمیشوم

گر نزنی سپیده‌دم

فلق‌نواز شب‌شکن

پنجه به تار شعر من

عشق‌نوا نمیشوم

مهرتبار من تویی

سبزقرار من تویی

دار و ندار من تویی

اهل سخا نمیشوم

زمزمه کن بخوان مرا

مقصد من به انتها

گرنکنی مرا فنا

بر تو فنا نمیشوم

خیز و به دار خوان مرا

در شب شاعرانه‌ای

خانه‌خراب کن مرا

ای خود آشیانه‌ای

جذبه عطر بارشی

جاری سبز رویشی

بر عطشم روانه شو

گرچه به من روانه‌ای

در فلق صداقتت گرچه افول میکنم

قصه فنا نمیکنم منجی جاودانه‌ای

من که هماره سجده را رو به ستاره کرده‌ام

بوسه به خاک میزنم تا تو بر آستانه‌ای

ضجه جغد کینه از سیطره شبانه‌ها

باز بخوان سپیده را

ای که فلق‌ترانه‌ای

شاعر کوچک تهی پیش بلند شوکتت

خط زده هرچه آنه را تا تو کنار خانه‌ای تا تو بر آستانه‌ای

تاب تبت نمیکنم هرچه گریز میزنم

عارف بیکرانه‌ام ، باز تو در میانه‌ای

من زده ام ز دغدغه

تن به تلاطم غزل

زورق آبی سکون

کی بردم کرانه‌ای

خیز و به دار خوان مرا




کلمات کليدي :ترانه عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

بی خبر رفت

اونی که مدعی بود عاشقته

تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفتو تو این بی راهه ها

ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت

آه ......... دل رو سوزوندی

آه .......... چرا نموندی

من و هر ثانیه و جنون تو

واسه من همین خیالت هم بسه

بذار جاده ها اشتباه برن

ما که دستمون به هم نمیرسه

با حریر پیله های کاغذی

واسه من جادرو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمیرسم

حرمت فاصله مونو کم نکن

آه ......... دل رو سوزوندی

آه .......... چرا نموندی




کلمات کليدي :بی خبر رفت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

باز باران بی ترانه

باز باران , با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها , می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم.. نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟

نمی فهمم , چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟

نمی فهمم... کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟

نمی دانم.. .نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران , عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست.. .نمی فهمم!؟

یاد آرم , روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران.. .از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟

بشنو از من , کودک من

پیش چشمم, مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و آان باران که عشق دارد ... فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی , عدل کم دارد...!




کلمات کليدي :باز باران بی ترانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦

آیه ی حسرت

میون این همه عاشق ما به دنیا اومدیم

میون این همه معشوق ما زدنیا می رویم

اما ما عاشق عشقیم مگه نه؟

نمیتونیم پشت دیوار بمونیم

ما یه عمره تشنه عشق بودیم مگه نه؟

نباید آیه ی حسرت بخونیم

دست خستمو بگیر

ما باید این دیوارو خراب کنیم

یه روزی هر روزی که باشه

دیر و زود می رسیم با هم به اون عشق بزرگ

تنای تشنه مونو

می زنیم به پاکی زلال رود




کلمات کليدي :آیه ی حسرت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

  UP ۲۰ جدید* ۱۱/۱۲/۸۶

وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی از خودم برایت می نویسم ، از دلم که تنگ است ، روحم که منگ است

و از عشقم که بی حضور تو بی رنگ است. . .

در آن سوی باغچه امیدم تک ساقه گلی جوانه می زند : گویا خبری از بهار میدهد ، خبر از

رفتن سیاهی و سفیدی زمستان قلبم ، رنگی شدن باقی عمرم… اما افسوس !!

وقتی تو نیستی . . .

هفته ها گذشت ، از رفتن تو، روح دلم خم شده بود ، اما . . . اما نشکست . .

می دانست که هر خمشی راست می شود ولی هیچ شکستی. . .

حزن نگاهت هنوز دیدگانم را به یغما برده اند، ولی . . .ولی باز می گردد . . .

باز می گردد و آنچه از تو رفته است،چشم تو،دست تو،قلب تو،روح تو،…عمر من…

عمر من بیهوده نرفته است

وقتی تو نیستی . . .

تک درخت بید مجنون در میان خانه های کاغذی سایه ای را بر من نمی باراند، بارش

برگهایش از لحظه رفتنت آغاز شد و به امید بهار آمدنت با شک و تردید با افتادن هر

برگ از دل بید مجنون،آمدنت را می آزمایم :

آری . . . ؟!

نه. . . ؟!

می آید . . .؟!

نمی آید . . .؟!

دوستم دارد. . . ؟

دوستم ندارد. . .؟!

و در نهایت برگ آخر بر سرم می ریزد . . .

وقتی تو نیستی . .
.
ولی امید آمدنت را در دلم زنده نگه می دارد . . .

فریاد میزند : آری،می آید و دوستت دارد . . .




کلمات کليدي :وقتی تو نیستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

برای با تو بودن

من برای با تو بودن از همه دنیام گذشتم

پشت پا زدم به هر چیزی که جز تو می نوشتم

با تو آن عشق نخستین اولین تقدیس من بود

بی تو من زدم شکستم هرچه جز تو می نوشتم

اگه دستام و بگیری می تونم باز اوج بگیرم

بی تو ای آغاز آخر می تونم حتی بمیرم

تو همونی که تو قلبم صدتا آشیونه ساختی

همه رو ویرونه کردی چه جوری آروم بگیرم؟؟

اگه رفتنت یه خوابه ، کاش تو رویاهام فنا شم

بیا برگرد باور من بی تو من اسیر خاکم

من اگر زنده نشستم به امید بودن توست

بیا برگرد ای ستاره بی تو فانوسی ندارم

چشم من هنوز به راه ، دست تو بسته به جاده

بیا احساس و بغل کن تا که دستام جون بگیره

تا که امید نگاهت ... توی عمق من نمیره




کلمات کليدي :برای با تو بودن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

من و تو

همین شاه غریب تا پسین لحظه مرگ من و تو یا تو یا مرگ همین...

و بدینسان من و تو هم قسم آیه شدیم

یادته اون دو پرستو که به صد عشق و امید

زیر شیروونی بقال گذر ، خونه عشق بنا می کردند...

و تو آنروز یکی را کشتی

جفت بیچاره او همه جا سر میزد ، همه جا می نالید ، تا بیابد اثر گمشده اش

دل بیچاره ام از شومی اینکار گواهی میداد

و به ناچار در آن تنگ غروب ، بر در بقعه شهزاده حسن.....

صورتم را به زمین می سودم ، تا خداوند بجای تو مرا به غم و رنج گرفتار کند...

و من امروز عیان میبینم....که دعای دل بیچاره من....مستجاب در شهزاده شده...

تو در آن رخت سپید...با دو صد عشق و امید...عازم خانه بختت شده ای....

همه جا هلهله و شادی و شور...همه جا غرق به نور دست زیبای تو در دست جوان دگریست

و دل تنگ من از غصه چو یک کاسه خون...از کنارم چو غریبان دگر میگذری...

خوش و بش میکنی و میپرسی...که چرا غمگینی؟به چه می اندیشی؟

تو بگو ای همه هستی تو بگو....تو بگو من به چه می اندیشم؟

یاد شهزاده حسن می افتم یاد آن لحظه در آن تنگ غروب...

که از اعماق دلم صورتم را به زمین می سودم..

به پرستو که چو من جفت خود از دستش داد...

به همان لحظه تلخ که پرستو همه جا سر میزد...

تا بیابد اثر گمشده اش...

به همان لحظه که از شومی اینکار تو می ترسیدم...

به همان لحظه که بر وحشت من خندیدی....

به همان لحظه که گفتی من و تو کی زن و شوهر میشیم...

به همان لحظه که گفتی به همین شاه غریب...

تا پسین لحظه مرگ...

من و تو...

یا تو...

یا مرگ همین...

تو بگو من به چه می اندیشم...تو بگو ای که عروس دگرانی تو بگو...

به همین آسانی

غصه....قصه ما

یادت فت...




کلمات کليدي :من و تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

کمی کمتر از یه قدم

بعضی وقتا فاصله ادما یه اینه است که فقط خودتو نشون می ده کلیشه ای میشه بگم باید

این اینه رو شکست چون ماها که این کاره نیستیم ...خیلی از ما ها تو  این اینه ها گیر افتادیم

خیلی هامون عاشق نقشمون تو این اینه ها شدیم ...

فرار خیلی سخته وقتی تو دنیایی حبس باشی که دیواراش نقش خودتن




کلمات کليدي :کمی کمتر از یه قدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

صدای بی صدا

با صدای بی صدا مث یه کوه بلند

مثل یه خواب کوتاه یه مرد بود یه مرد...

با دستهای فقیر با چشمهای محروم

با پاهای خسته یه مرد بود یه مرد...

شب، با تابوت سیاه نشست توی چشماش

خاموش شد ستاره افتاد رو خاک.

سایه ش هم نمی موند هرگز پشت سرش

غمگین بود و خسته تنهای تنها ...

با لبهای تشنه به عکس یه چشمه

نرسید تا ببینه قطره….قطره…..

قطره ی آب….قطره ی آب ....

در شب بی تپش این طرف اون طرف

می اوفتاد تا بشنفه  صدا...صدا..

صدای پا…..صدای پا .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

آخرین تلاشم

این اخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت

باور کن این قلبو نرو این التماس آخره

چقدر می خوای تو بشکنی غرور این شکسته رو

هر چی می خوای بگی بگو اما نگووو بهم برو

این دل و عاشقش نکن اگه منو دوست نداری

راحت بگو اگه می خوای قلب منو جا بذاری

دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد

می ترسم از دستم بری کاری ازم بر نمیاد

نرو نذار که بعد ازین دنیا به عشق شک بکنه

هر کی دلش جای دیگست عشق و بخواد ترک بکنه

نفس زدم از ته دل معصوم این قلب بخدا

نذار بشه محال واسش باور عشق آدما

مرگ دلم پای تو اگه ازش گذر کنی

لب تر کنی رفیقتم کافیه با ما سر کنی

این دل و عاشقش نکن اگه منو دوست نداری

راحت بگو اگه می خوای قلب منو جا بذاری




کلمات کليدي :آخرین تلاشم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

نه نفرتی بود نه کینه ای

نه نفرتی بود نه کینه ای فقط یه دو راهی بود، دو تا آدم، دو تا راه، دو تا انتخاب. همین ...

می‌تونستیم دیرتر به دو راهی برسیم ولی شتاب کردیم و بجای قدم زدن دویدیم و ناچار...

باید انتخاب می‌کردیم. من راهم رو و تو راهت رو. بزرگتر از اون بودیم که از خود گذشتگی کنیم.

من راهی داشتم و تو راهی؛ و مجبور بودیم به انتخاب ... دیر یا زود به این جا می‌رسیدیم. ولی

کاش دیرتر؛ کاش کمی دیرتر؛ یک ماه یا ...

من و تو باید انتخاب می‌کردیم و می‌رفتیم.  رفتیم رفتیم. من در راه خودم و تو در راه خودت. اما

هنوز بودیم؛ هنوز هستیم ...

من توی راهم با تنهایی آشنا شدم. انتخاب همیشگی من بین تحمل آدم‌های یکنواخت یا

بی‌کسی. ولی تو همیشه از تنهایی فراری بودی و  ... .

اما هنوز بودیم؛ هنوز هم هستیم. من توی خلأ تنهایی با تصویر تو جلو می‌رفتم، با تصویر تو

می‌گفتم، به تصویر تو چشم می‌دوختم و دست به دست تصویرت می‌رفتم و تو توی

شلوغی‌های اطرافت با یاد من تاب می‌آوردی ... .

نه نفرتی بود نه کینه‌ای ... یه دو راهی بود و دو تا انتخاب

هر چند که    " فاصله یه حرف ساده است بین دیدن و ندیدن ... "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

مهم

زندگی مجموعه مهماتست

مهم عشق , مهم تفکر

مهم دل و احساس و ادراک دل

مهم نگاه , مهم باور مند شدن و اعتقاد

و مهم اعتماد به آن اعتقاد

اما همانا نازکترین مهم زندگی همانا شناختن خویش است و بس

اگر مسلمانی , مسلمانی همین است و بس

و اگر انسانی , انسانیت جز این نیست و بس

خدا را نشناس ! خود را بشناس

که بی خود شناسی نه تنها خدا شناس نخواهی شد

که استاد شیطان شناسی شوی




کلمات کليدي :مهم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

من همان جزیره بودم

من همان جزیره بودم

ساده و صمیمی وگرم

واسه عشق بازی موجا

قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم

پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبز خالص

روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عا شقی رو

تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبارنگاهت

دلم انگار زیرورو شد

برای داشتن عشقت

همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار

نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن

حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم

بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قا یقی اومد

از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت

سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم

چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم

نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن

میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقت مردن باز سراغت میگیره

میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم




کلمات کليدي :من همان جزیره بودم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

قصه از کجا شروع شد

قصه از کجا شروع شد

از گل و باغ و جونه

از صدای مهربونو

 یه سلام عاشقونه

اومدم به مهربونی که بگم باهات یه رنگم

تا بگم چه نازنینی ای شکوفه ی قشنگم

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه

عشقمون کاشکی همین جوری بمونه

عشق تو برای قلبم اولین و آخرینه

تویی تنها همزبونم  ای همیشه نازنینه

اگه ده سال اگه صد سال

شب و روز با تو باشم

تو واسم هنوز همونی

که برام عزیزترینی

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه

عشقمون کاشکی همین جوری بمونه

واسه من بمون که عشقت دلمو نشونه کرده

لحظه های زندگیمو واسم عاشقونه کرده

ای تو چون گلای قاصد

به منه خسته رسیدی

تو نگاه پر امیدم

شب عاشقی رو دیدی

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه

عشقمون کاشکی همین جوری بمونه




کلمات کليدي :قصه از کجا شروع شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

عشق ابدی

مگه میشوه آدم فقط یک بار عاشق بشه؟ عشق ابدی فقط حرفه !

پیش میاد که آدم فکر میکنه که دلش سخت پیش یکی گرفتاره. ولی یکدفعه، یکموقعی

،یکجایی، می‌بینه که دلش، ته دلش، برای یکی دیگه هم میلرزه.

اگه با وفا باشه دلش را خفه میکند و تا آخر عمر حسرت اون دل لرزه براش میمونه اگر هم

بی‌وفا باشه می‌لغزه و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می‌ماند.

هیچ کس حکمتش را نمی‌داند!!!

حالا با خود آدمه که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را.




کلمات کليدي :عشق ابدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

عاشق

عاشق در زد.

معشوق پرسید :کیست؟

عاشق گفت:من.

معشوق اما در را نگشود.

سالها گذشت.

او همچنان عاشق بودو شاید حتی عاشق‌تر

دوباره او در را کوبید

و صدای معشوق بار دیگر طنین انداز شد:کیست؟

عاشق گفت:تو

و این بار در گشوده شد ...




کلمات کليدي :عاشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

رهایی

به من می‌گویند:

اگر بنده‌ای خفته دیدی او را بیدار مکن شاید خواب رهایی بیند

به آنان میگویم:

اگر بنده‌ای خفته ببینم او را بیدار میکنم تا درباره‌ی رهایی با او سخن بگویم.




کلمات کليدي :رهایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

دوباره

دوباره سعی کردن برای دیدن

دوباره سعی کردن برای درک

دوباره تلاش برای متوجه کردن یک نگاه

دوباره تلاش برای توجیح کردن یک علاقه

دوباره دوست داشتن دیدن او

دوباره علاقه به نگاه کردن او

دوباره حس موجود بودن

دوباره حس در کنار او بودن

دوباره نمایش خود

دوباره نیایش با خدای خود

دوباره دعا برای بدست آوردنش

دوباره التماس غریب به دیده شدنش

دوباره تکرار واژگان ابراز علاقه در ذهن خود

دوباره تمرین ادا کردن کلمه

دوباره به دنبال بوی او گشتن

دوباره به دنیای او وارد شدن

دوباره زیبا دیدن دنیا

دوباره زیبائی در کنار او بودن

دوباره رویای به آغوش کشیدنش

دوباره آرزوی بوسیدن لبش

دوباره اضطراب از رد شدنت

دوباره ترس از نشنیدن آره اش

دوباره خلق زندگی با او

دوباره مصمم شدن برای او

دوباره افشای راز خود

دوباره صبر و انتظار کشنده

دوباره شنیدن صدای او

دوباره ترکیدن بغض

دوباره یک عشق تازه

دوباره یک دیوانگی لذت بخش

دوباره یک عاشقی شیرین

دوباره احساس تملک

دوباره تب سرد

دوباره احساس بی نیازی از همه دنیا ...

دوباره خداحافظی با تنهائی ...




کلمات کليدي :دوباره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

درموندگی

تو انتهای بی کسی راهی نمونده جز درموندگی

تو این همه سروصدای الکی من اینجام بدون هیچ صدایی

گلهای مریم و دیشب هدیه دادم

عشقمو با یه بغض ساده هدیه دادم

گریه های بچگونه رو نمی دونی چه صادقانه به پاهات ریخته بودم

حالا تنهای تنها بدون هیچ کلام ساده ای به انتظار نشستم

بدون تو دنیای به این قشنگی و من نخواستم

من اون چشم های نازتو به هزارتا دریا نمی بازم

من اون فرشته ی غمگین و تنهارو به این آدمای الکی نمی بازم

من نمی بازم خودمو تا تو دوباره برگردی، بیایی پیشم

می دونی چقدر سخته اگه نباشی یو من بدون تو بین آدما گم میشم

می دونی وقتی نیستی گریه های همیشگی سر باز می کنه

می ریزم و می بارم و شاید هم مردم.....




کلمات کليدي :درموندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

خدا

بچه بودم فکر می‌کردم خدا هم مثل ماست

مثل من و تو،ما و همه او نیز موجودی دو پاست

در خیال کوچک خود فکر می‌کردم خدا

پیرمردی مهربان است و به دستش یک عصاست  

یک کت‌و شلوار می‌پوشد به رنگ قهوه‌ای  

حال و روز جیبهایش هم همیشه روبراست

مثل آقاجان به چشمش عینکی دارد بزرگ

با کلاه و ساعتی کهنه که زنجیرش طلاست

فکر میکردم که پیپش را مرتب می‌کشد

سرفه‌های او دلیل رعد و برق ابرهاست    

گاه گاهی نسخه می‌پیچد،طبابت می‌کند

مادرم میگفت او هر دردمندی را دواست

فکر می‌کردم شبها روی یک تخت بزرگ

مثل آدمها و من در خوابهای خوش رهاست

چند سالی که گذشت از عمر ،من فهمیده‌ام

تو حسابش از عالم و آدم جداست

مهربان‌تر از پدر،مادر،شما،آقا بزرگ

او شبیه هیچ فردی نیست ،نه!چون او خداست




کلمات کليدي :خدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

تنها جرم

روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند . کسی نه شاخه گلی می‌آورد نه برایش می‌خندید نه

می‌گریست .

وقتی رفت همه‌‌ آمدند . برایش دسته گل آوردند .سیاه پوشیدند . برایش گریستند .

شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود.




کلمات کليدي :تنها جرم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

به خودت فرصت بده

گل ها و ستاره ها نگاه نکن بگذار آنها به تو نگاه کنند.

تو با چشمانت تا به حال مشغول تماشای هر آن چه در دنیا بوده است، بوده ای

و انرژی از طریق چشمان تو به بیرون فرستاده شده و

بر روی هر آن چه دیده ای تابانده شده از این به بعد فرصت بده تا دنیا به تو نگاه کند

تو انرژی گل ها و ستاره ها را بر خود جذب کن بگذار دنیا تو را ببیند.

ابتدا شاید قدری گیج شوی و این کار غیرممکن به نظر برسد اما

به خودت فرصت بده تا این مراقبه عملی شود.




کلمات کليدي :به خودت فرصت بده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

بغض

وقتی به بغض می‌رسی یو                                 

اجازه ریزش نداری

وقتی به یک پناه ‌گاهی می‌رسی یو

اجازه ماندن نداری

وقتی عاشق می‌شوی یو

اجازه در آغوش کشیدن نداری

وقتی موقع سفر کردن می‌رسد

و باز این بغض لعنتی یو این

اشک، تیکه تیکه، امانت را برده

خسته می‌شوی و باز باید

تلاش کرد تا زنده ماندن و

اشک دوباره...




کلمات کليدي :بغض




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

آرام و بی صدا

زیر باران گریه کردم آرام و بی صدا

پس گونهایم همچنان خیس از گریه ماند

تو تنها چتر را بالای سرم گرفتی و نفهمیدی

که چتر را باید بالای قلبم میگرفتی




کلمات کليدي :آرام و بی صدا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۰۸/۱۲/۸۶

میخوام برم

می خوام برم بدون تو ، بدون حس بودنت

نداره رنگی از خوشی دقیقه های موندنت

نگاه سردتو بگیر بریدم از نگاه تو

نمی تونم که جون بدم به جرم هر گناه تو

میرم که از نبودنت به حس بودن برسم

میرم که تو فکر نکنی پرنده ای تو قفسم

اگه یه وقت دلت گرفت برای بچه بازیام

خیال نکن صدام کنی دوباره باز پیشت میام

بدون که رفتنم دیگه برای بی تو بودنه

تموم آرزوی من به جاده دل سپردنه...




کلمات کليدي :میخوام برم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

یکم با دقت بخون

یک روز رسد غمی به اندازه ی دشت.

یک روز رسد نشاط اندازه ی کوه ...

افسانه ی زندگی همین است .

در سایه ی کوه باید از دشت گذشت




کلمات کليدي :یکم با دقت بخون




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

عاشقو باید از خودت برونی

دلم می خواد یه چیزی رو بدونی

دیگه نه عاشقی نه مهربونی

منم دیگه تصمیمم رو گرفتم

اصلا نمی خوام که پیشم بمونی

دیشب که داشتم فکرام و می کردم

دیدم با تو تلف شده جوونی

یه جا یه جمله ی قشنگی دیدم

عاشقو باید از خودت برونی

چه شعرایی من واسه تو نوشتم

تو همه چیز بودی جز آسمونی

یادت میاد منتم رو کشیدی ؟

تا که فقط بهت بدم نشونی ؟

یادت می اد روی درخت نوشتی

تا عمر داری برای من می خونی ؟

یادت میاد حتی سلام من رو

گفتی به هیچ کس نمی رسونی

حالا بیار عکسامو تا تموم شه

اگر که وقت داری اگه می تونی

نگو خجالت می کشی می دونم

تو خیلی وقته دیگه مال اونی

خوش باشی هر جا که می ری الهی

واست تلافی نکنه زمونی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

هرجا تو باشی

کوچه وقتی که نباشی

رگ خشکیده ی شهره

ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

سقف دل بستگی بی تو واسه من سایه نداره

دلم از وقتی که رفتی دیگه همسایه نداره

تو پی کدوم ستاره

پشت ابرا خونه کردی

رفتی و چیزی نگفتی . گریه رو بهونه کردی

من سوال ساده ی تو

تو جواب مشکل من

رد پای رفتن تو

روی صحرای دل من

وقتی آسمون شبهام

زیر سایه ی چشاته

وقتی حتی این ترانه

رنگ غربت صداته

نمی ذارم این دوراهی سر راه ما بشینه

نمی ذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه

شب و با فانوس اشکت

می برم به روشنایی

با تو می رسم دوباره  به طلوع آشنایی

می دونم هر جا که باشی دل تو اهل همینجاست

واسه من هرجا تو باشی

اول و آخر دنیاست




کلمات کليدي :هرجا تو باشی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

تو را می خواهم

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

توئی آن اسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

زپشت میله هایسرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

ومن ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

تو را می خواهم و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست




کلمات کليدي :تو را می خواهم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

باورش کردم

و ندانستم تمام حرفهایش فریب است

خنده هایش دروغ و بی احساس

گریه هایش هم کمی عجیب است

ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند

ساحر است می خواهد سحر سامانم کند

ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی

برای اغفال من می آید از در دلبستگی

باورش کردم

و حرفهایش را شنیدم

دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم

زبان بازیش که تمام شد

دل ساده ام که رام شد

دیگر دوست داشتنی در کار نبود

دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود

راست و دروغ به عشق من قسم خورد

چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد

حالا خوب می فهمم معنی حرفهایش را

فریبی بیش نبود

او که دم از محبوبیت میزد

در شهر خود غریبی بیش نبود

او از عشق بی نصیب بود

او کارش فریب بود

او بازی می خواست، بازیچه زیاد داشت

یکی یکی می شکست و کنار می گذاشت

او همیشه فکر دلبری بود

چشمهای شیطان همه جا دنبال پری بود

او به وفا و صداقت کرده بود پشت

او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت.

باورش کردم




کلمات کليدي :باورش کردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

چه می شد

چه می شد گر دل آشفته من به شهر چشم تو عادت نمی کرد وای کاش از نخست ان

چشمهایت مرا آواره غربت نمی کرد چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت میان راز چشمان تو می ماند

تومی ماندی و او هم مثل یک کوچ زباغ دیده ات هجرت نمی کرد تمام سایه روشن های

احساس پر از آرامش مهتابیت بود ولیکن شاعر آئینه ها هم به خوبی درک این وسعت نمی کرد

زمانی که تو رفتی پاکی یاس




کلمات کليدي :چه می شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

من دگـر خـسته شـدم

خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
 
راستش می دانی ؟  طاقت کاغذ من طاق شده ،

پیکر نازک تنها  قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،

طاقتش را داری که ببینی هر روز ،

زیر رگبار نگاهی هرزه

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!

اگر اینگونه ای آری بنویس ،
 
من دگـر خسته شـدم ...
 
باز تا کی به دروغ بنویسم :

" آری می شود زیبا دید !!    می شود  آبی  ماند !!! "

گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!

رنگ نیرنگ آبی ست ؟!

می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
 
قسمت می دهم امّا به قلم ،

آنچه می بینی و دیدم بنویس

از خدا ،

از قفس خالی عشق ،

از چراگاه هوس ،

از خیانت ،

از شرک ،

از شهامت بنویس !!!

بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،

آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،

از من

" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "

از خود ...

هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :

صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ...

حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !
 
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟   کاغـذت می سوزد ؟!

طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است

من دگـر خـسته شـدم
 
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ

این همه مورد خوب ...




کلمات کليدي :من دگـر خـسته شـدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

سیاهی تا سفیدی

قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود

خار هم کمتر نبود از گل، بسا گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر باز با باز، نبود شعار پرواز

وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کشت

در چنین قرنی که دانش حاکم است

عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی است، درماندگی است، شرمندگی است

قرن، قرن آتش نیست

قرن یک هوای تازه است

فکرها را شست و شویی لازم است

گم شدیم گر در میان خویشتن، جست و جویی لازم است

نازنین ها از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنیم ...




کلمات کليدي :سیاهی تا سفیدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

زیباترین قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را دارد . جمعیت زیاد جمع

شدند . قلب او کاملاً سالم بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است

که تاکنون دیده‌اند. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من

نیست . مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید

اما پر از زخم بود. تکه‌هایی جایگزین شده بود و برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده

می‌شد .در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم

که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب

را دارد؟ مرد جوان گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش

است. پیر مرد گفت : قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض

نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را

به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی

بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها

چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند . امیدوارم که آنها هم

روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا

می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از

گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد

و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و

بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه

کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود




کلمات کليدي :زیباترین قلب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند

دلم برای کسی تنگ است که تنم اغوشش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شندین صدایش را حسرت می کشد

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است

دلم برای کسی تنگ است که محرم اصرار است

دلم برای کسی تنگ است که راهنمایی زندگیست

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون تا است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگیهایم است

دلم برای کسی تنگ است ...




کلمات کليدي :دلم برای کسی تنگ است




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

حکایت همونه

اشکای دونه به دونه

که از چشات چکید و افتاد

حکایت همونه

پرنده و باد

منی که بی تونمونم

بدون تو نمی تونم

بیا و پیشم بمون     

قدرت می دونم

اون روزای سخت زمستون

نشسته بودم جلوی خونتون

کنج خیابون

مثل یه گلدون بودم که آبم ندادی

بی اعتنایی کردی و جوابم ندادی

حالا که رفتی زپیشم

واسه تو پرنده میشم

می گیرم سراغتو

پر می کشم

منتظر یه آه بودم که بکشی

طعم عاشق بودنو بچشی

بی نفس

هوای سرد

دلم برید

بارون با ناله صدام کرد

گفت: نرو ای ناامید!




کلمات کليدي :حکایت همونه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

تمام غرور من

هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکرسفره ای که پهن شد، اینبار خالی از دلتنگی

بود.

فقط... بوی گلاب بود و گلهای بی ریشه و درحال مرگ.

بین آنهمه سکوت، مرور یک خط از قصه های تو برای گفتن تمام خاطراتم بس بود.

راستش را بخواهی... قصد دیدار، هرچه بود از نیاز بود... به خدای بزرگ تو.

و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتی، رو کردی وقتی دیدی از نشان دادن زخمهایم شرم دارم.

حالا تمام غرور من از با تو بودن این است که از پشت پنجره ای که تو باز کردی، گاهی خدای تو

را میبینم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش میکند و تو آنطرفتر، درسایه یک درخت،

آوازهای خدا را زمزمه میکنی




کلمات کليدي :تمام غرور من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

پرنده غریبه

توی این زندگی ساکت و سرد

یه روزی یه دلقکی اومد و رفت

مثل یک پرنده غریبه بود

از کنار بوم من پر زد و رفت

دلقکی که عشق من برای او

مثل اون بازیه روی صحنه بود

اون من و برای قلبم نمی خواست

او دری تازه به روی من گشود

دلقکی که با تمام گریه هام و خنده هاش

گریه های بی قمش> خنده های پر صداش

من یه بازیچه شهر عشق او

او تمام زندگی / با تمام بازی هاش

یه بت چینی از او واسه خود ساخته بودم

اونجوری که دل می گفت ساخته و پرداخته بودم

اما باورم نشد تمومه زندگییمو پای اون باخته بودم




کلمات کليدي :پرنده غریبه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

پرنده

اون پرنده تو بودی پیرهن ابر و درید

رفت و گم شد تو غروب

رفت و از همه برید.

اون که روی عاشقی طرح دلتنگی کشید

جفت پر شکستشو توی تنهایی ندید

من... اون پرندم گنگ و خسته

هر پر پاکم روی یه سنگه

هر یه پری که رخت تو بود حالا واسه خاک رختی قشنگه

توی واپسین نفس تو یادمی هم پرواز

باز تو میتونی فقط باشی برام نفس ساز

بیا هم هوای من.. برای من صمیمی

منو از اینجا ببر تو ای جفت قدیمی

من هنوز تشنه ی نورم تشنه ی دشت خورشید

زود بیا که باد غربت همه پرام و چید

بیا هم هوای من.. فقط تویی صمیمی

منو از اینجا ببر تو ای جفت قدیمی




کلمات کليدي :پرنده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

بهت نگفتم تاحالا

بهت نگفتم تا حالا اینکه چقدر دوست دارم

اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تاحالا که بدجوری عاشقتم

بهت نگفتم تاحالا؟

اما حالا بهت میگم

داری کجاها میکشی باز این دل در به درو

قشنگ مهربون من اینجوری از پیشم نرو

بهت نگفتم تاحالا اینکه چقدر دوست دارم

اینکه چقدر آرزومه پیش چشات کم نیارم

دلم می خواد باور کنی از ته دل میخوام تورو

وقتی میگم بمون ، بمون

وقتی میگم نرو ، نرو

بری هزار سالهم بشه ، چشم انتظارت میمونم

بازم برای دل تو ترانه هامو میخونم

خودت میدونی که تورو از دلو از جون میخوامت

لیلی عشق من شدی من مثل مجنون میخوامت




کلمات کليدي :بهت نگفتم تاحالا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

برتر از نیکی

تو را در صبح گلشن ها

به هنگام عبادت ها

به وقت هدیه دادن ها

به هنگام نجابت ها

به وقت نور باران ها

به هنگام شهادت ها

به وقت حمد کردن ها

به هنگام سعادت ها

به وقت خنده کردن ها

به هنگام حکایت ها

به وقت ناز کردن ها

به هنگام حلاوت ها

به وقت لرزه ی تن ها

به هنگام شکایت ها

به وقت یاد کردن ها

به هنگام طبابت ها

به وقت سر سپردن ها

به هنگام ملامت ها

به وقت سجده کردن ها

به هنگام تلاوت ها

به وقت گوش دادن ها

به هنگام روایت ها

به جان و دل خریدم من

تو را

خواندم و بوییدم

تو را

در دل پرستیدم

تو را

ای برتر از نیکی

خدای خود بنامیدم .




کلمات کليدي :برتر از نیکی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

انتظار

گفتم که عاشقم بر رخسار بی مثالت

گفتا مزن دم از عشق ای رند هرکجایی

گفتم در انتظارم عمریست تا بیایی

گفتابرو از این در ای زاهد ریایی

گفتم که توبه کردم بگذر ز کرده هایم

گفتا دروغ محض است دائم تو در خطایی

گفتم که تو کریمی ،گفتا نه بر تو بی خیر

گفتم گناه من چیست ،گفتا که بی وفایی

گفتم چرا حبیبا با ما تو این چنینی ؟

گفتا که حقت اینست از بس که بی حیایی

گفتم  فراق تا کی؟ گفتا  که تا تو هستی!

گفتم که در فراقت بگذار تا بمیرم

گفتا سزد بمیری در حسرت جدایی!

گفتم  که حرفت اینست؟

گفتا سخن همان است!




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

امید داشته باش

هر وقت دلت خیلی گرفته بی قراری کلافت کرده بغض عجیبی تو گلوت داری از زمین و زمان

گله و شکایت داری خلاصه این که گریه امونت نمی ده پنجره رو وا کن اروم سرتوبلندکن به

اسمون یه نگاه بنداز اونجا حتما یه ستاره هست که از میون همه ی ستاره های خاموش بهت

چشمک می زنه اون وقته که ناامیدی می دوئه و می ره دیگه خستگی باهات خداحافظی می

کنه وزندگی دوباره رنگارنگ می شه نازنینم! پس هیچ دلیلی برای یاس و ناامیدی نیست




کلمات کليدي :امید داشته باش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

آرامش

آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می

شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها

معنای حقیقی آرامش است




کلمات کليدي :آرامش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

  UP ۲۰ جدید* ۰۷/۱۲/۸۶

قدرمو میدونی

یه روزی قدرمو میدونی که دیره          

روزی که کسی سراغت رو نمیگیره

یه روزی میدونی من کیو چی بودم     

روزی که از نبودنم غصت میگیره

باشه خوبم ، از کنارت ساده میرم       

با وجود اینکه میدونم میمیرم

به خدا ، قدرم رو میدونی یه روزی       

روزی که از تو جدا میشه مسیرم

قدرم رو میدونی یه روز                    

یادم میفتی شب و روز

صدام تو گوشت میپیچه                            

مثل یه آه سینه سوز

حسرت یک لحظه نگام                    

دلتنگ میشی بد جور برام

اون روزا دور نیست به خدا                

حتی به خوابت نمیام

یه روزی قدرمو میدونی که دیره          

اسم من از توی لحظه هات نمیره

دیگه نیستم اون شبای پر ستاره        

وقتی که دلت بهونم رو میگیره

اما اون روز رو خدا کنه نباشم            

نشنوم از رفتن من غصه داری

من میبینم اون شبایی رو که دیگه      

واسه گریه شونه هام رو کم بیاری




کلمات کليدي :قدرمو ميدوني




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

تو را دوست ندارم

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی

غمینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبیه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست




کلمات کليدي :تو را دوست ندارم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

اگه یه روزی

اگه یه روزی بغض گلوت رو فشرد

بهت قول نمیدم که میخندونمت

ولی میتونم باهات گریه کنم

اگه یه روزی نخواستی به حرفا ی کسی گوش کنی، خبرم کن

قول میدم خیلی ساکت باشم

اگه یه روز خواستی در بری

حتماً خبرم کن

قول نمیدم که ازت بخوام وایسی

امّا میتونم باهات بدو م

امّا اگه یه روزی سراغم رو گرفتی

و خبری نشد

سریع به دیدنم بیا

مطمئن باش که بهت احتیاج دارم




کلمات کليدي :اگه یه روزی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صد ها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشّاق

سرا پای وجود بینوا معشوق را پروانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته

و تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را دارد

وگر نه من به جای او چو بودم یک نفس

کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد




کلمات کليدي :عجب صبری خدا دارد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

عشق من ، عشق تو

زندگی را عشق زیبا می کند

بندگی را عشق معنا می کند

عشق محزون می کند قلب تورا

عشق هادی می شود عقل تورا

عشق باشد هستیت گلگون تر است     

عشق باشد روح تو رنگین تر است

عشق لیلی را چو مجنون می کند

عشق هستی را دگرگون می کند

عشق تو  هست مرا  معنا کند

عشق تو در جان من غوغا کند

عشق من تنهاترین عشق خداست

عشق من مهجور از دنیای ماست

عشق من غصه مخور دل بد مکن

گر چه بی معناست غمگینم مکن

عشق من روح مرا دریاب تو

عشق من عمر مرا برتاب تو

دل رها شد دیده بی سو می رود

ذهن من بی جان شد و جان می رود

بی تو اما ضامن دشت آهوان

آهویی تنهای تنها می رود

گر رها سازی مرا فانی شوم

مثل من با من کنی گم می شوم

زندگی نبض نگاه خسته ای است

بندگی زیباترین دلبستگی است




کلمات کليدي :عشق من ، عشق تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

نقاش بی همتا

زندگی هم زشت و هم زیباست

گر که زشتی آفریدی

زشتی اش در قعر شب پیداست

گر که زیبایی یقین

می ماند و خود

نقش بی همتاست

پس تویی ، نقش آفرین

نقاشی ات یکتاست

می کشی نقش پری ، تا آورد

از آسمان رازی

کزان روشن شود دنیا

می کشی دیوی که باشد بی سر و بی پا

می وزد توفنده بادی

غرد و ویران کند هر جا

بازوانت پر توان

خود میکنی تقدیر خود

یا زشت و یا زیبا

پس تویی نقش افرین ، نقاش بی همتا




کلمات کليدي :نقاش بی همتا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

نازنین

آسمون ابری شده ، ستاره خوابه نازنین

لذت یکی شدن با تو سرابه نازنین

دریا تو نگاه تو قشنگ و آبی تر میشه 

اما سهم من ازش فقط یه خوابه نازنین            

همیشه قسمت من ازت یه خوابه نازنین

همیشه بودن تو برام سرابه نازنین

لمس عشقم که خیال توی قلبت می دونم

دیگه چشمات و نبند نگاتو ازم نگیر

هر کسی بهونه می خواد واسه زنده بودنش

تو بیا بهونه باش و توی ذهن من نمیر

تو بهونهء قشنگِ زندگیمی نازنین

تو یه شعر موندگاری توی قلبم نازنین 

تو شبای بی کسی مو حسرت و دلواپسی مو          

تو طلوع خستگی مو که ندیدی نازنین

گریه های بی صدا مو نشنیدی نازنین

بغض تلخ این سکوت رو نشکستی نازنین

خواستم این ترانه رو پیش کش چشمات بکنم 

تو خودت خدای این ترانه هایی نازنین                         

هیچ بهانه ای نبود واسه دوباره دیدنت

تو بهونه ی همه بهانه هایی نازنین




کلمات کليدي :نازنین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

ممنوع

مهربانی ممنوع !

دست سوزنده مشتاقت را

در نهانخانه جیبت بگذار

تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی

خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست,با سرانگشتانت می جنگند

دوستی مسخره است

مهربانی ممنوع !

و تو ای دوست ترین

در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را

من و تو

باید از سلسله بایدها, دستهامان را زنجیر کنیم

با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم

و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم

کاش میدانستی

که نباید حس کرد,که نباید دل بست

در فضایی که پر از همهمه آدمهاست

من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین

دل ما بسته وابستگی است

قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟




کلمات کليدي :ممنوع




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

کوچه ی شهر دلم

کوچه ی شهر دلم از صدا ی پای تو خالیه

نقش صد خاطره از روزای دور

عابر این کوچه ی خیالیه

تو شب کوچه ی دل دیگه مهتاب نمیاد

تو ی حجله ی چشام عروس خواب نمیآد

کوچه ی شهر دلم بی تو کوچه ی غمه

همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه

غم تنهایی داره کوچه ی دل بدون تو

همه شعر دفتر من مال تو برای تو

بوی دستای تو داره غربت دستای من

یاد قصه های تو مونس لحظه های من

به شب کوچه ی دل دیگه مهتاب نمیاد

تو ی حجله ی چشام عروس خواب نمیآد




کلمات کليدي :کوچه ی شهر دلم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

کاش

حرف های دیگری باید گفت

از جنس باد ،با نیم نگاهی به سایه های صامت شهر

آبتنی در رودخانه ی فراموشی

به یاد چشم های خیس بابا ،بوی سیگار

بوی مامان، ترانه های گیلکی، بوی کودکی

کاش پلی بود به خواب های گهواره

امیدی نیست

امیدی نیست ،به آنان که فکر میکردیم میدانند آسمان آبیست

کاش خانه ام اینجا نبود

کاش میبریدم از هرچه که با عاطفه نسبت داشت

واااای عاشق شدم




کلمات کليدي :کاش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

عشق

عشق لطفی است بی معنا

عشق موجی است بی دریا

 عشق افسانه ای است گنگ

 عشق سوختن وخاکستر شدن است

پرنده را دوست دارم نه در قفس

عشق را دوست دارم نه برای هوس

تو را دوست دارم تا آخرین نفس!!!

دوست داشتن برتر از عشق است...




کلمات کليدي :عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

شعر

شعر یعنی با افق یک دل شدن

یا لباسی از شقایق دختن

شعر یعنی با وجود خستگی

بر سر پروانه دل سوختن

شعر یعنی سری از اسرار عشق

شعر یعنی یک ستاره داشتن

شعر یعنی یک نگاه خسته را

از کویر گونه ای برداشتن

شعر یعنی داستانی نا تمام

شعر یعنی جاده ای بی انتها

شعر یعنی گفتن از احساس موج

در کنار حسرت پروانه ها

شعر یعنی آه سرخ لاله ها

شعر یعنی حرف پنهان در نگاه

شعر یعنی ترجمان یک نفس

عمق سایه روشن دشت پگاه

شعر یعنی یک زلال بی دریغ

شعر یعنی راز قلب یک صدف

شعر یعنی درد دلهای نسیم

حرفی از تنهایی سبز علف

شعر یعنی تاب خوردن روی موج

در کنار برکه ساحل ساختن

شعر یعنی هدیه اس از آسمان

بهر یاسی بی نوا انداختن

شعر یعنی فصلی از سال نگاه

شعر یعنی عاشقانه زیستن

شعر یعنی پولکی از عشق را

روی دامان کویری ریختن

شعر یعنی حس یک پرواز محض

در میان آسمان پیدا شدن

شعر یعنی در حصار زندگی

غرث در گلواژه رویا شدن

شعر یعنی قصه یک آرزو

شعر یعنی ابتدای یک غروب

شعر یعنی تکه ای از آسمان

شعر یعنی وصف یک انسان خوب

شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق

کم کنم از واژه و حرف و سخن

شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پک

نه عبوری ساده چون اشعار من




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

سرانجام این داستان

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟




کلمات کليدي :سرانجام این داستان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

رفت دلم

با هر که رفت،رفت دلم،مال من که نیست

این درد کهنه، قصه ی امسال من که نیست

من بی دلم، دلی که به نام تو کرده ام

دل دل نکن، بزن زمین، مال من که نیست!

ای آسمان! به هر چه قسم خوردنی، قسم

حال تو، مه گرفته تر از حال من که نیست

من آن منم که خیره به سقفم نه آسمان

پرواز هست، زیر پر و بال من که نیست

آری! خلاصه با تو بگویم که روی خوش

با هر که هست، با من و امثال من که نیست




کلمات کليدي :رفت دلم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

دعوتت می کنم

کلبه قلبم دعوتت می کنم تا در اجاق سرد دلم چیزی جز خیال تو نمی سوزد بیا و ببین که

چگونه قلب بهانه گیرم مدام پای بر زمین می کوبد و با هر بهانه ای باران سرد تنهایی را بر

چهره ام می نشاند دستانم از تو دور است و چشمانم در حسرت دیدارت اشکبار لحظه ی

سفید امدنت را نقاشی و جاده سیاه رفتنت را خط خطی می کند




کلمات کليدي :دعوتت می کنم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

دست خودم نیست

اگه دارم میرم بدون دست خودم نیست

از چشم که بیفتم ، از دل دیگه سخت نیست

میرم چون دیدن و نداشتنت سخته

میرم چون دیگه عشقم رفته

از قلبت میرم همین راهشه

این حقم نبود ، ولی باشه

تو بازیه سرنوشت منو نبر از یاد

منو به یاد بسپار ، نده منو بر باد

حالا کجام ؟ دستات توی دست کین ؟

یه روز میرسه، ازت پس میگیرم

دلی که پیشت بودو زیر پا گذاشتیش

این حرفای کسیه که یه روز دوستش داشتیش




کلمات کليدي :دست خودم نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

خدایا این صدا را می شناسی

در آنجا بر فراز قله ی کوه

در پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن

به سوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم

ز دل فریاد کردم که ای خداوند " من او را دوست دارم ".

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبار آلوده وبی تاب کوبید در زرین قصر آسمان را

ملایک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند

ز طوفان صدای بی شکیبم به خود لرزیده در ابری خزیدند

ستون ها همچو ماران پیچ درپیچ

درختان در مه سبزی شناور

صدایم پیکرش را شستشو داد ز خاک ره درون حوض کوثر

خدا در خواب رویا بار خود بود به زیر پلکهای پنهان نگاهش

صدایم رفت با اندوه نالید میان پرده های خوابگاهش

ولی آن پلک های نقره آلود دریغا تا سحرگه بسته بودند

سبک چون گوش ماهی های ساحل به رودیده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نومیدانه برخاست که عاصی گردد و بر وی بتازد

صدا می خواست تا با پنجه ی خشم حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد می زد از سر درد

به هم کی ریزد این خواب طلایی؟

من اینجا تشنه ی یک جرعه ی مهر تو آنجا خفته بر تخت خدایی

مگر چندان تواند اوج گیرد صدای دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از صدا دیگر تهی بود

ولی اینجا به سوی آسمانهاست

هنوز این دیده ی امیدوارم

خدایا این صدا را می شناسی؟ : " من او را دوست دارم دوست دارم "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

چقدر گفتم

چقدر گفتم بیا و ساده برگرد

تا وقتی دل بهونه گیره بر گرد

ولی گفتی تو با بی اعتنایی

چشام از دیدن تو سیره برگرد

چقدر گفتم شکیبایی گذشته

تمنّام از تو تا دنیا گذشته

بیا و کوچه رو پُر از تپش کن

تو گفتی از من این حرفا گذشته

چقدر گفتم بیا اشکام رو پاک کن

بیا و غربتِ دل رو دوا کن

ولی گفتی برو با بی خیالی

دلت رو از دل سردم جدا کن

چقدر گفتم که یادت رفتنی نیست

همیشه لحظه هامون موندنی نیست

تو گفتی قصهء لیلی و مجنون

دیگه مثل قدیما خوندنی نیست

چقدر گفتم میاد آخر یه روزی

که شنزار جدایی ساحل ماست

تو خندیدی ولی هرگز ندیدی

دل بیچارهء من سخت تنهاست

تو فکر کردی هنوز دل بیقراره؟

واسه برگشتنت روز می شماره؟

تو رو یه گوشه از قلبم می ذارم

ولی لیلیت دیگه دوستت نداره




کلمات کليدي :چقدر گفتم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

با نهایت تاسف

دیگرحتی سیب سرخ دوستی مان نیز، دلگرمم نمی کند

تمامی سنگ فرش های این جاده ی بی انتها صدای مرا شنیده اند

اشکهایم نیزشرمنده ی دلند

دیگر آبرویی نمانده

حال که باید نگاه را نیز از چشمانم پنهان کنم!!

دیگر کجای این زندگی می توان اشرف مخلوقات را ستود؟!

ای آینه ازرویت شرمنده ام

تو هم مجبوری دروغی را نشان دهی که دل خوش کنم

ای زندگی

برای همیشه کنارت خواهم گذاشت

تو هیچ گاه ارزشش را نداشتی

و من نمی دانم به دنبال چه به دنبالت آمدم!!

با نهایت تاسف

ببخشید...اشتباهی آمدم

مرا به جای اولم بازگردان...




کلمات کليدي :با نهایت تاسف




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم، تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگریزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم، خنده به لب، خونین دل

می روم، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل




کلمات کليدي :وداع




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۰۵/۱۲/۸۶

اشکامو پاک می کنی

همیشه فکر می کردم اگه یه روز نباشی می میرم

اما من نمردم من داغون شدم

خیلی دلم می خواد بگم فراموشت کردم

ولی واقعیت اینه که نمی تونم فراموشت کنم

خیلی دلم می خواد خوابتو ببینم ولی از وقتی که رفتی چشمام خیسه و خواب به چشمام

نمیاد . یادته اشکامو پاک می کردی ؟

می خوام بخوابم خوابتو ببینم

اشکامو پاک می کنی ؟




کلمات کليدي :اشکامو پاک می کنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

یه لحظه تنها

نمی شه غصه ما را یه لحظه تنها بذاره

نمی شه این قافله ما را تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمی ،از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ،ما دوتارو

ببره از اینجا و اونورابرا بذاره

تو دلت بوسه میخواد ، من میدونم اما لبت

سر هر جمله دلش ، میخواد یه اما بذاره!!!

بی تو دنیا نمی ارزه ، تو با من باش وبذار

همه دنیا من و همیشه تنها بذاره

من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم 

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره




کلمات کليدي :یه لحظه تنها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

نامه آخر

سلام کسی که  تو  دلم درخشید

من دیگه دوستت ندارم ؛ ببخشید

 بهتره  که  نپرسی  علتش  رو ؛

چو نکه خودت ندادی فرصتش رو

 بهتره ؛ این  نامه  آخر  باشه

فکرکنم این واسه ما بهتر باشه

من ؛ واسه کسی که دوست ندارم

نمی تونم شاخه گل بیارم

نمی تونم  صداش کنم : عزیزم

روزای خو بمو به پاش بریزم

بین تو و اون روزا ؛ کلی فرقه

تو آسمونت پر رعد و برقه

نه مهربونی ؛ نه واسم می خندی

هر دری رو من می زنم؛ می بندی

کو اون همه شعرای عاشقو نه ؟

کی بود بهم می گفت: سلام بهونه ؟

نه ؛ صحبت از سلام بهونه ای نیست

پرنده اینجاس ولی دونه ای نیست

خواستی فقط صاحب یه قفس شی

بری و با د یگری ؛ همنفس شی ؛

خواستی بگی : می شه تو دام بیفتم

بعدش بگی :‌ دیدی بهت نگفتم ؟

از چشم من افتادی نازنینم

دوست ندارم دیگه تو رو ببینم

اون کسی که دم می زد از حسادت

اگه  بمیرم ؛ نمیاد عیادت

منم می خوام اتمام حجت کنم

خیال هر دو مو نو ؛ راحت کنم

اگه دلت ؛ همین حالا بشکنه

بهتر از آوارگیای منه !

من کسی رو می خوام ؛ که عاشق باشه

اول و آخرش ؛ شقایق باشه

من ؛ کسی رو می خوام که آینه شمعدون

بندازه او نو یاد عکس مجنون

من کسی رو می خوام که نیست مثل تو

پشیمونم ؛ دوستت ندارم ؛ برو

پشیمونی گرچه نداره سودی

خوب شد که فهمیدم بدی ؛ به زودی

من کسی رو می خوام که ناز و کم کم ؛

صدام کنه مث فرشته :  مریم

مثل همون روزای آشنایی

نه مثل حالا ؛ نه مث رهایی

جواب بدی ندی ؛ دیگه تمومه

نمی دونم جواب واسه کدومه ؟

دستمو بردم رو کتاب حافظ ؛

ولی محاله با تو دیگه ؛ هرگز

شاخه نباتم که بشه واسطه ؛

تن نمی دم دیگه به این رابطه

اما یادت باشه که این آدما

کم نبودن پیشم ؛ ولیکن شما ؛

نیستید مثل اون روزای طلایی

کی گفته سه تا بخش داره جدایی ؟

جدایی ؛ هر غمش؛ هزار تا بخشه

دل می سوزونه ؛ مثل آذرخشه

من هرچی دوست دارم تموم شه نامه ؛

دل نمیاد ؛ بازم می دم ادامه . . .

دیگه ؛ تموم شد اون همه غم و رنج ؛

وقت قرار و شوق ساعت پنج

برو پیش هر کسی که دوستش داری؛

حق نداری ؛  اسم منو بیاری

بخوای نخوای ؛ زود برو به سلامت

خدا کنه  بین ماها  قضاوت  . . .




کلمات کليدي :نامه آخر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

میلاد تو

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من

در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده است

نیزه بر باد نشسته است و سپر یادت نیست

یادم هست ...یادت نیست...

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود

پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

یادم هست...یادت نیست...

عطش خشک تو در ریگ بیابان ماسید

کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست

تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی

باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دلریختگان چشم نداری بیدل

آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست ...یادت نیست...




کلمات کليدي :میلاد تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

گفتنیها کم نیست

گفتنیها کم نیست ، من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم

گفتنیها کم نیست ، من و تو کم گفتیم

مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،‌درهم و برهم گفتیم

دیدنیها کم نیست ، من وتو کم دیدیم

بی سبب از پاییز ، جای میلاد اقاقیها را  ،‌پرسیدیم

چیدنیها کم نیست ، من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی

بی‌سبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسیدیم

خواندنی‌ها کم نیست ،‌من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین ،‌شکل سرودن را

در معبر باد ،‌بادهانی بسته واماندیم

من و تو کم بودیم

 من و تو ،‌ اما در میدانها

اینک اندازه ی‌ما می‌خوانیم

ما به اندازه ی‌ما می‌گوییم ،‌ما به اندازه ی‌ما می‌روییم

من و تو کم نه که باید شب بی‌رحم وگل مریم وبیداری شبنم باشیم

من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،‌که می‌باید ،‌با هم باشیم

من و تو حق داریم در شب این جنبش

من و تو حق داریم که به اندازة‌ ما هم شده با هم باشیم 

گفتنیها کم نیست




کلمات کليدي :گفتنیها کم نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

دیروز امروز یا فردا

من به آن کرده پشیمانم امروز

من از آن عشق گریزان امروز

من از آن جفایی که کردم سردرگریبانم امروز

من به دنبال پناهی، گوشه ای ،کنجی، خلوتی می گردم امروز

همین امروز ...

نه فردا ...

پناهی جز به خیال تو ندارم

خلوتی جز به هوای تو ندارم

گوشه ای، کنجی جز به در خانه عشق تو ندارم

آرزویم وصال توست

نه کمتر هم قانعم ، آرزویم یک نگاه توست اندکی از رویای من در خیال مهال توست

بگذشتم از آن فراغ جانسوز

هرگز نخواهم که برگردم به دیروز

می خواهم که روم تا ته امروز

اما ثانیه ها خفته اند نمی خواهند که من رها شوم ز دیروز

نازنینم ، بهترینم، گوش کن

هیچ فردایی نیست

هر چه هست رفتن تا ته امروز است

فردا وهم و خیال پرسه زدن در روزهاست

دیروز اندوه جان کاه بی تغییر و بی معناست

تا نفهمیم که امروز چه معنا دارد

یا که به امید فردا هر چه در سر داریم به دستهای فراموشی سپاریم

و به خود گوییم فردا در راه است پس بگذاریم که امروز هر چه زوتر از دست رود

غصه دیروز را خوردیم تا به امروز رسیدیم

امروز را نیز پرسه می زنیم تا فردا غصه اش را بخوریم

پس همیشه و همه روز چیزی برای غصه خوردن داریم




کلمات کليدي :دیروز امروز یا فردا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

یک استوانه

باریکه های فکر پر از چناره های کوچکم

ملموس حیاط عده ای سیب کاغذی است

من بین معرکه فریاد می کنم

کین دشنه های میانه ی سینه ام

نوش نوش

متروک ترین دقایق عمر من هنوز

در مقبره

در برکه ای به دور از نشاط

در عمق بی نشان منور های چشم تو

منظور چشم توست

ای دختر زمین

ای شرقی ترین دختر زمین

پنهان می شوند

افسوس من هنوز مانند یک هوس

بر روی لب کناره های صحبتم معلوم می شود

و من در بتن یک جمله

پیله خواهم بست

باور کن

این شعر برای توست

تنها برای تو

حتی زمانی که نیستی

حتی همین حالا




کلمات کليدي :یک استوانه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی.

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه کم داری؟

هیچ




کلمات کليدي :هیچ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

گل من

ای یار دلم تو رو انتخاب کرده

من اسیر شبی لالم

به حال و روز دلم می نالم

وقتی تو میای به یادم

مثل تاریکی شب رفتم پایین

دلم شوده متروک و ویرانه

بی تو نه نمی شه عزیزم

آخ توی که تو این دل منی ای عزیزم

ماه دیگه دیده نمی شه

می ترسم امشب و که فردای نشه

از پشت کوه ها این خورشید در نمیاد

چی آمده به سر دنیای دلم

شب های تاریک بزار برن

روزهای خوشی همش مال ما بشن

من و تو کنار هم باشیم

تا لحظه مردن ای عزیزم

تو تنها غنچه ای که توی نفس های منی

تو تنها معشوق دل منی

هم درد و هم دوای منی

آخ درد و سر من




کلمات کليدي :گل من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

کاشکی می دیدم

گاه می اندیشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی ترا

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را ،

بی قیدـ

و تکان دادن دستت که ،

عجب ! عاقبت مرد؟

افسوس !

کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم:

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟




کلمات کليدي :کاشکی می دیدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

عشق

عشق به شکل پرواز پرنده است ، عشق خواب یه آهوی رمنده است

من زائری تشنه زیر بارون  ،عشق چشمه آبی اما کشنده است

من میمیرم از این آب مسموم ،

اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده است

من میمیرم از این آب مسموم، مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده است

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار ، دروغ این صدا رو به گور قصه ها بسپار

صدا کن اسممو از عمق شب از نقب دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش،

 منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش

طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده، مرگ آغاز راه قصه بوده

من راهی شدم نگو که زوده




کلمات کليدي :عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

عروسک

میشد از بودن تو عالمی ترانه ساخت 

کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت

با تو میشد که صدا همه جا رو پر کنه

تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه

اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی

کور و کر بازیچه باد مثل یک بادبادکی

دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم

تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسیها تو رو از دور میدیدم

تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم

شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود

لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت




کلمات کليدي :عروسک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

صحبتی نیست

بازکن پنجره را

من تو را خواهم برد؟

به عروسی عروسکهای

کودک خواهر خویش؛

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست زدارایی داماد وعروس

صحبت از سادگی و کودکی است.

چهره ای نیست عبوس ......

کودک خواهر من نام تو را می د اند

نام تو را می خواند!

گل قاصد آیا

با تو این قصه خوش خواهد گفت؟!




کلمات کليدي :صحبتی نیست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

سقف

تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن

سقفی برای عشق برای تو با من

سقفی که تن پوش هراس ما باشه

تو سردی شبها لباس ما باشه

سقفی اندازه قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم

از تو و از خواستن تو می گم و دوباره می گم

زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می گیرم

گم می شم تو معنی تو معنی تازه می گیرم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه

یه افق یه بینهایت کمترین فاصلمونه

تو فکر یک سقفم یک سقف رویایی

سقفی برای ما حتی مقوایی

تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن

سقفی برای عشق برای تو با من

سقفی اندازه قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف اگه باشه

می پیچه عطر تن تو

لختی پنجره ها شو

می پوشونه پیرهن تو

زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم

آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه

یه افق یه بینهایت کمترین فاصلمونه




کلمات کليدي :سقف




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

سادگی مرا ببخش

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام

برای بــــر گشتن تو به انتظار مانــــــده ام

سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام

تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

به من نخند و گریه کـــن چرا که جز نیـــاز تو

هر چه نیاز بود و هست از درخانه رانده ام

 اگر به کوتاهی خواب؛خواب مرا سایه شدی

به جرم ان داغ عطش برلب خودنشانده ام

گلوی فریاد مرا سکـــــوت دعوت تو بــــــود

ولی من این سکوت رابه قصه هانشانده ام

دوباره از صداقتم دامی برای مــــــن نساز

از ابتــدا دست تو را در این قمار خوانده ام

گناه از تو بود و مـــــــن نیازمند بخششت

 چرا که مــــن در ابتدا تو را ز خود نرانده ام

گناهکار هر که بود کیفر ان مال من است

به جرم ان داغ عطش برلب خودنشانده ام




کلمات کليدي :سادگی مرا ببخش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

خنده ام می گیرد

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تواند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما آیا

باز بر می گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد




کلمات کليدي :خنده ام می گیرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

چه خواهی کرد

تو میگفتی زمانی دور یا نزدیک ؛ فریب زندگی ما را ، مرا از تو ... ترا از من جدا سازد و من باور

نمی کردم. تو میگفتی زمان صد چهره افسرده هم دارد ، جهان تنها گرمای محبت نیست و من

باور نمی کردم. تو میگفتی و من در گوش تو افسانه می خواندم و افسوس اکنون هر یک جدا از

هم ، راهی در پیش رو داریم. ومن تنها تنها بارها از خویش می پرسم: چه خواهی کرد؟




کلمات کليدي :چه خواهی کرد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

جملاتی زیبا در مورد زیبایی

زیبایی گل و غنچه ها به خاطر اینه که خود را هیچ وقت تبلیغ نمی کنند.

زیبایی رفتار ما، از شیوایی گفتار ما بسیار رساتر سخن می گوید.

زیبایی سیرت، زشتی صورت را جبران می کند، ولی زیبایی صورت، زشتی سیرت را جبران نمی

کند.

زیبا رویان، شیرین ترین لحظات خود را در کنار آیینه های خود می گذرانند.

زیبایی گل همیشه تیزی خارش را جبران می کند.

زیبایی صورت به تبی بند است

زیبایی سیرت به دروغی بند است

زیبایی طبیعت به خاطر اینه که همه چیزش معلومه هیچ چیز مخفی از کسی نداره .

زیبایی کویر به خاطر اینه صاف و ساده است مثل کف دست .

زیبایی شب به این خاطره که همه چیزو در خودش پنهان میکنه

زیبایی شب به این خاطره که هر کسی که به آسمون نگاه میکنه فکر میکنه یه ستاره تو

آسمون داره برای همین احساس غرور میکنه و با خودش میگه تو این دنیا منم یه صاحب چیزی

هستم که مال خودمه

زیبایی شب به خاطر اینه که اشکهای پنهون تو دل شب رو کسی نمی بینه

زیبایی شب به خاطر اینه که شب همیشه با سکوت همراهه و سکوت هم همیشه سرشار از

ناگفته هاست ...

زیبایی شب به خاطر اینه که وقتت مال خودته نه کس دیگه میتونی تا صبح با خواب بگذرونی یا

تا صبح با عزیزی به صحبت کردن بگذرونی .

زیبایی روز چطوره به نظر شما

زیبایی روز به صبح دل انگیزشه که وقتی نفس میکشی تا اعماق وجودت هوای تازه میره و

سرشار از انرژی میشی

زیبایی صبح به این خاطره که میتونی تصور کنی همه چیز از اول شروع کنی و فکر کنی زندگی

جدیدی رو شروع کردی

زیبایی روزم در کنار زیبایی شب قشنگه اما و هزار تا امای دیگه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

بوی موهات زیر بارون

بوی موهات زیر بارون ،بوی گندمزار نمناک

بوی سبزه زار خیس، بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی، رگای آبی دستات

غم بارون غروب، ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل یاس، دست تو بازار خوبی

اشک تو بارون روی مرمر دیوار خوبی

ای گل الوده گل من، ای تن آلوده دل پاک

دل تو قبله این دل ،تن تو ارزونی خاک

یاد بارون و تن تو، یاد بارون و تن خاک

بوی گل تو شوره زار ،بوی خیس تن خاک

همیشه صدای بارون ،صدای پای تو بوده

همدم تنهاییام، قصه های تو بوده

وقتی که بارون میباره، تو رو یاد من میاره

یاد گلبرگای خیس روی خاک شوره زاره

ای گل آلوده گل من، ای تن آلوده دل پاک

دل تو قبله این دل، تن تو ارزونی خاک




کلمات کليدي :بوی موهات زیر بارون




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

انتظار

میگفت میخواد بره سفر ،امّا نگفت کجا میره

نگفت که مقصدش کجاست، فقط میگفت مسافره

شبونه زد به جادّه ها با چشمون پر از غمش

انگار میخواست چیزی بگه با اون نگاه مبهمش

نذاشت که بدرقش کنم، دستشو هی تکون میداد

مسیر دور جادّه رو همش بهم نشون میداد

حالا دیگه رو تاقچه مون یه قاب کهنه مونده بود

تو باغچه هم یه شاخه گل ،که اون برام نشونده بود

رفت و ازش برام فقط، مونده یه ردّه پا به جا

رفت و منم به دل میگم کاش که میگفت میره کجا

رفتم به دیدن خدا، خدا بهم نگاه نکرد

گفتم که حاجتی دارم حاجتمو روا نکرد

گریه زدم ناله شدم گفتم دوستش دارم خدا

سپرد تنو به دست باد رفت و رسید به ناکجا

خدا دلش به رحم اومد جواب گریه هامو داد

گفتش بمون منتظرش، بدون که اون یه روز میاد

از اون زمون منتظرم ،نگاش شده یه خاطره

حتّی تو خوابم نمیآد ،امّا چشام منتظره

امّا چشام منتظره




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۰۴/۱۲/۸۶

همه را انکار کن

من هنوز هم منتظر تو هستم!!

تو باور نکن ، باز هم انکارم کن.

خودم را ، عشقم را ، احساست را  همه را انکار کن

اما

خاطراتمان را نمی توانی انکار کنی !

روزگاری همه تلاشت بر این بود که باور کنم  دوستم داری

اکنون دوستت دارم اما  تو     

دیگرنیستی !!




کلمات کليدي :همه را انکار کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

تو باور نکن

تو باور نکن اما

اما من دیگه فراموشت کردم

دیگه نمی خوام مال من بشی

حتی دیگه نمی خوام

 روزهای خوب گذشته و حتی خاطراتمون برگردن !!

تعجب نکن ! آره این منم

همون کسی که اونقدر مشتاق تو بود

پاداش عشق من ، دوری تو بود

و پاداش انکار تو،فراموشی من

تو باور نکن اما این منم  . . .!!




کلمات کليدي :تو باور نکن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

دل مال تو

گفتمش دل می خری ؟ پرسید : چند ؟

گفتمش : دل  مال تو ؛ تنها بخند

خنده  کرد و دل ز دستانم ربود

تا  به خود باز آمدم ؛ او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

رد  پایش ؛  روی  دل  جا  مانده  بود . . .




کلمات کليدي :دل مال تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

باران

باران را دوست نداشت

همیشه باران وقتی می بارید که او پر از گریه بود

گریه را دوست نداشت

همیشه هنگامی گریه می آمد که دلش شکسته بود

دلش را هم دوست نداشت

همیشه زمانی دلش می شکست که، او را می دید

اما او را دوست داشت و همیشه از او و دلش و گریه می گذشت

اما از باران نه تمام مشکل همین جا بود او باران را دوست نداشت.




کلمات کليدي :باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

بخوان و پاک کن

آسمانی ومن ریشه در زمین دارم

همیشه فاصله ای هست-داد ازاین دارم

قبول کن که گذشته ست کار من از اشک

که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم

تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست

مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم

بخوان و پاک کن واسم خویش را بنویس

به دفتر غزلم هرچه نقطه چین دارم

کسی هنوز عیار ترا نفهمیده ست

منم که از تو به اشعار خود نگین دارم




کلمات کليدي :بخوان و پاک کن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

دل من

دل من ، در دل شب ،

خواب پروانه شدن می بیند.

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمان ها آبی،

پر مرغان صداقت آبی ست ـ

دیده در آینه ی صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پر و بال.

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

نه ،

از آن پاک تری

تو بهاری ؟

نه ،

بهاران از توست

از تو می گیرد وام ،

هر بهار این همه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست.

ای بهین باغ و بهارانم تو !...




کلمات کليدي :دل من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

می دانم

می دانم نباید اصرار کنم  اگر تو نخواهی ؟!

اصرار من نه برای تو عشقی می آورد

نه برای من ابدیت !!

اصرار من به عشق است ،  اصرار تو به فرار

  فرار از من ،  از کسی که روزگاری دوستش داشتی 

اما چشمانت را ببند و برو

چشمان تو هم گواهی به عشق می دهد

می دانم

چشمها هرگز دروغ نمی گویند . . .!!




کلمات کليدي :می دانم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

معنی عشق

عشق یعنی باران بی انتها                   

عشق یعنی یک زبان اشنا

اعشق یعنی سادگی مهر وصفا

عشق یعنی شیرینی یک نگاه

عشق یعنی زلال چون چشمه ها          

عشق یعنی بی ملال از غصه ها

عشق یعنی پرواز با پروانه ها

عشق یعنی دمساز با دلداده ها

عشق یعنی شبنم و یاس سپید             

عشق یعنی ارزو صبر و امید

عشق یعنی خالص و بی ادعا

عشق یعنی دل سپردن تا خدا

عشق یعنی شمار لحظه ها                 

عشق یعنی فرار از رنگ و ریا

عشق یعنی سرفرازی در دعا

عشق یعنی سرسپاری در وفا

عشق یعنی جوشش فاصله ها           

عشق یعنی سوزش دلها ی ما

عشق یعنی ارزش خاطره ها

عشق یعنی لرزش  دست و صدا

عشق یعنی همنشینی با غزل            

 عشق یعنی عاشقی  از روز ازل

عشق یعنی تا ابد دلدادگی

عشق یعنی تا همیشه سادگی




کلمات کليدي :معنی عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

غم تنهایی

در شبان غم تنهایی خویش ،

عابد چشم سخنگوی توام.

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جان فرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام.

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من ،

گیسوان تو شب بی پایان.

جنگل عطر آلود .

شکل گیسوی تو ،

موج دریای خیال.

کاش با زورق اندیشه شبی ،

از شط گیسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر این شط مواج سیاه،

همه عمر سفر می کردم.....




کلمات کليدي :غم تنهایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

غبار کلمات

غبار کلمات را از خود بتکان .

از کلمات خالی شو مکالمه درونی باید متوقف شود

این تنها حجاب بین تو و خدابین تو و هستی و بین تو و خودت است.

تنها هنر مراقبه در یک چیز خلاصه می شود

ایجاد روزنه تا بتوانی ازآن بدون کمک گرفتن از کلمات به بیرون نگاه کنی

هر گاه کلمات از مسیر ذهنت عبور می کنند آنها را تماشا کن

خود را متمرکز کن و هوشیار باش فقط به عبور کلمات خیره شو

ناگهان می بینی کلمات محو می شوندبخار می شوند و به هوا می رونداین یک راز است




کلمات کليدي :غبار کلمات




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

شبی غمگین

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا  ؛  در  غربت  فردا  ؛ رها   کرد

دلم ؛  در  حسرت  دیدار  او   ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من میگفت : تنهایی غریب است

ببین  با غربتش با  من  چه ها کرد؟

تمام  هستی ام   بود  و  ندانست

که در قلبم چه آشوبی  به پا کرد

و  او ؛  هرگز  شکستم را  نفهمید

اگر  چه  تا  ته  دنیا  صدا  کرد . . .




کلمات کليدي :شبی غمگین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

رسم زندگی

رسم زندگی این است

یک روز کسی را دوست داری

و روز بعد تنهائی

به همین سادگی

او رفته است

و همه چیز تمام شده است

مثل یک میهمانی که به آخر می رسد

و تو به حال خود رها می شوی

چرا غمگینی؟

این رسم زندگیست

تو نمی توانی آن را تغییر دهی

پس تنها آواز بخوان

این تنها کاریست که از دستت بر می آید . . .




کلمات کليدي :رسم زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

راست میگفتی

راست میگفتی تو دیگر اکنون دیرست

دوری دوستی آخرین تدبیر است

راست میگفتی تو باید از عشق برید

از چنین پایانی باید به سرآغاز رسید




کلمات کليدي :راست میگفتی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

دنیای منی

ای که دور از من و یاد منی

با خبر باش که دنیای منی

شادیت شادی من

غصه ات غصه ی من

قلب من خانه تو

خانه ات قبله ی من




کلمات کليدي :دنیای منی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

چشم من روشن

آخر ای دوست ؛ نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید ؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و برخاک چکید

آن همه عهد ؛ فراموشت شد ؟

چشم من روشن ؛ روی تو سپید

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید ؟

آخر این عشق؛ مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید

دل پر درد  من  مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید




کلمات کليدي :چشم من روشن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

تو

نوشتن بهانه‌ای بود که تو را می‌سرود.

دیروز «من» مرد.

امروز واژه‌ها در شادی نبودنش،

تو را جشن می‌گیرند.

دیوارها، روزنامه‌ها، تابلوها، خیابان‌ها..

لبخندهایی که از پنجره‌ها بیرون می‌ریزند

احساس‌هایی که از حریم حجاب‌ها می‌گذرند

مهمانی خداحافظی؛

برای جنینی که هیچ وقت دنیا را کشف نکرد

بی‌گمان فردا هم از آن کسانی‌ است که دیروز را می‌خندیدند

و امروز با سکوت‌شان تا قله‌های خاکستری صعود می‌کنند.




کلمات کليدي :تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

پابرهنه

دارم لبه حوضچه کم عمق حیاط پابرهنه راه می روم.

ترس افتادن توی آب آن هم آب کم عمق یکی از ترس های لذت بخش است!

اگر بیفتم توی آب؟!!!خیلی لذت دارد!

نمی دانم این چندمین بار است که دارم محیط حوضچه را طی می کنم... پابرهنه!!!

دارم پابرهنه فکر می کنم ، به این که چرا ما آدم ها با هم رفت و آمد می کنیم؟!

یک مشت جواب کلیشه ای در ذهنم رژه می روند.

برای این که از حال هم با خبر شویم...تنهایی های مان را پر کنیم.

به هیچ کدامشان توجه نمی کنم. اصلا قانعم نمی کنند.

ما آدم ها وقتی همدیگر را می بینیم به جای این که انرژی مثبت به هم بدهیم ، یا به هم فخر

می فروشیم یا به هم طعنه می زنیم و یا همدیگر را مسخره می کنیم و ناراحت.

خدا نکند اگر ببینیم که یک نفر دارد در مسیر خودش پیشرفت می کند!

تمام تلاش مان را به کار می بندیم تا به هر نحو شده عقده درون مان را بر احساساتش

بکشیم و زخمی اش کنیم (باور کنید انکار این سطرها ،چیزی را عوض نمی کند...باور کنید!)

به بهانه با خبر شدن از حال یکدیگر ، به هزار و یک بهانه پوچ ، وقت و انرژی هم را می گیریم.

روح های مان را خسته می کنیم.ما روح های مان را کسل می کنیم.

خیلی های مان می دانیم که این معاشرت ها برای نابود کردن تنهایی نیست!

چون در جمع هم ، احساس تنهایی می کنیم!نمی خواهیم بپذیریم که فقط خودمان می توانیم

خودمان را از تنهایی نجات دهیم!

دارم پابرهنه فکر می کنم: ما آدم ها برای این باید با هم رفت و آمد کنیم که به هم امید ،

انگیزه ، انرژی مثبت و ...بدهیم ، روح های مان را شاداب کنیم. ما باید روح یکدیگر را شاد کنیم!

کار سختی نیست. اصلا کار سختی نیست!

دارم با خودم فکر می کنم که اگر نمی توانیم به کسی امید ، انگیزه ، انرژی مثبت و ... بدهم ،

اگر نمی توانم روحش را شاداب کنم ، همان بهتر که هزار بار محیط حوضچه را پابرهنه طی

کنم!

اگر بیفتم توی آب؟!!! پاهایم را وارد آب می کنم ... غلبه بر ترس ها همیشه لذت بخش

است!!!




کلمات کليدي :پابرهنه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

ببین

در تمام شعر هایم ؛  بغض کالم  را  ببین

بیت بیتش را بخوان و  تک سوالم را ببین

روز  بارانی ؛  تو  زیر رعد و  برق  انتظار ؛

من ؛ ولی  تنها  به  فکر تو ؛  خیالم را ببین

آسمان را؛  با تمام شعر هایش ؛  می خرم

تا کمی هم  من ببارم ؛ حس و حالم را ببین

شاعری دیوانه خواندی؛ بغض کردم بعد تو

شعر چشمانت سرودم ؛  قیل و قالم را ببین

با تمام طعنه ها ؛ من دوستت دارم  ؛  ولی ؛

باورم  کن  ؛ انتخاب  ایده آلم  را  ببین  !!!




کلمات کليدي :ببین




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

ابر خاکستری

شوق بازآمدن سوی توام هست ،

اما

تلخی سرد کدورت در تو،

پای پوینده راهم بسته،

ابر خاکستری بی پایان ،

راه بر مرغ نگاهم بسته...




کلمات کليدي :ابر خاکستری




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

آدمک

آدمک آخر دنیاست ، بخند

آدمک مرگ همین جاست ، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست ، بخند
 
فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ، بخند
 
راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند




کلمات کليدي :آدمک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۰۳/۱۲/۸۶

سپاس و نیایش

هر کجا که هستی ، هر کجا خودت را یافتی ، از هر آنچه که داری لذت ببر ، به تمامی لذت

ببر . هر جا که هستی و از هر چه که در دسترس است ، احساس سپاس و نیایش داشته

باش




کلمات کليدي :سپاس و نیایش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

نکته همینجاست

گل سرخ زیبا می شکفد چون

تلاش نمی کند نیلوفر باشد

و نیلو فرها اینگونه زیبا می شکفند چون

چیزی از افسانه شکفتن گلهای دیگر نمی دانند

همه چیز در طبیعت زیباست چون

تمام پدیده ها آزاد از رقابتند

هیچ یک نمی خواهد دیگری باشد

همه به راه خود می روند

نکته همینجاست !

خود باش و از یاد مبر

هر کاری کنی نمی توانی غیر از خود باشی

تمام دست و پا زدنها عبث است

تنها و تنها مجبوری خود باشی




کلمات کليدي :نکته همینجاست




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

نامه

باز دلم هوای تو کرده . می دانی ، گذشته ها خیال عشقت گاه به گاه می آمد و دنیای پر

تلاطم درونم را آشفته تر می کرد ولی این روزها دیگر سایه به سایه ، قدم به قدم با من

است . این روزها که می گذرد احساس می کنم بیشتر از همیشه به تو نزدیک هستم . این

روزها بیشتر دلم بهانه ات را می گیرد و من هیچ راهی برای آرام کردنش سراغ ندارم .این روزها

مدام هوا ابری است ، مثل هوای دل من . دلم برایت تنگ شده . به دنبال راهم . راهی به

وسعت آسمانها ، راهی به بی نهایت ، راهی که انتهایش به طلوع افقهای دلم ختم میشود .

حس عجیبی به من می گوید که تا رسیدن به تو راهی نمانده . دیگر وقت آن رسیده که به این

انتظار تلخ پایان دهم . نمی دانی برای اولین روز دیدارمان چه خیالها که ندارم ؟! تمام اقاقیها را

به پیشوازت خواهم آورد . سفره دلم را زیر پاهایت پهن می کنم تا پا روی آن بگذاری و حصار

تنهایی مرا بشکنی . شاید یک شاخه و شاید هزاران شاخه گل از همان گلهایی که اولین بار

برایم چیدی برایت می آورم و تمام عشقم را هم رویش می گذارم و به تو تقدیم می کنم . باور

کن اگر تمام گل ها ، خوبی ها، و زیبایی ها را برایت بیاورم باز هم دربرابر مهر و محبت تو هیچ

است . هرگاه به یاد چشمان تو می افتم صداقت و صمیمیت بیش از پیش برایم مفهوم پیدا

می کند . چشمانت مظهر صداقت است . تو مظهر تمام خوبیهای عالمی . خیلی سعی می

کردم کسی را پیدا کنم که بتواند جای خالی تو را پر کند ولی افسوس ! نیست ، هیچ کس

نیست و فقط تویی که می توانی ای کویر بی باران را آباد کنی ، این عشق نافرجام را به پایان

برسانی و در این غروب غم انگیز ، طلوعی دل انگیز داشته باشی . بیا ؛ بیا که تمام وجودم در

انتظار توست . این نامه هم که تمام شد.مثل تمام نامه های دیگرن مجبورم حرفهای ناگفته ام

را دوباره فراموش کنم . می دانی فرق نامه هایم با نامه های دیگر چیست ؟ گیرنده ندارد .

روی پاکت نامه هایم همیشه جای آدرس گیرنده خالی است . می دانم که نامه هایم هیچ

وقت به دستت نمی رسد؛ مهم نیست . امیدوارم هرجا که هستی ، هیچ وقت منتظر نباشی .

 در زیر سایه بان امن ترین سایه بان هستی آرزومند آرزوهایت هستم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

ولی یادت نره

دلم گرفتس...سکوتم رو میذارم جای حرفای نگفتم...

چه طوره؟

قبول...هر چی تو بخوای....برو حرفی ندارم...

ولی یادت نره ها....بد جوری دلمو شکوندی بی انصاف...




کلمات کليدي :ولی یادت نره




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

عاشقت نیستم

عا شقت هستم وقتی که عاشقت نیستم

تو را دوست نمی دارم و دارم

تو را دوست میدارم و ندارم

چندانکه هر باشنده ای

امیزه ای است از هر دو سو .

تا آرامش را حتی

نیمه ی سردیست

و هر واژه را سکوتی .

تو را دوست می دارم

چرا که این آغاز عشق توست

آغازی به بی نهایتی که پایانش نیست

و دوستت نمی دارم

زان رو که جاودانه ای.

عشق من دو گونه زیست می کند :

عاشقت هستم وقتی که عاشقت نیستم

و تو را دوست می دارم وقتی که دوستت نمی دارم .




کلمات کليدي :عاشقت نیستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

همیشه منتظرم

از نگاه همیشه منتظرم...از چشمان بارانیم....ازبوسه های نشکفته ام...بنو یسم برایت از

ترسم... ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن...بی تو گفتن وبی تو خواندن....بنویسم برایت از

نغمه های شبانه غم در گنج عزلت تنهایی ام...بنویسم برایت از معنای زندگی از اینکه من

زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم...من زندگی را

در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم من زندگی را در آغوش تو بودن معنا میکنم...معنای

زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است...زندگی یعنی عشق




کلمات کليدي :همیشه منتظرم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

نگاه

تا وقتی نگاهت نکرده بودم آرزو داشتم که ای کاش برای لحظه ای چشم من به تاریکخانهُ

چشمان روشنت افتد.

اما وقتی جرأت خیره شدن به آن دو چراغ پر فروق را یافتم ؛

دیدم

تنها کاری که میکردی تماشای من بود...




کلمات کليدي :نگاه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

ما همه همسفریم

کاروان میرود و میرود آهسته براه

مقصدش سوی خدا آمدهایم

باز هم رهسپر کوی خدائیم همه

ما همه همسفریم

لیک در راه سفر

غم و شادی بهم است

ساعتی در ره این دشت غریب

میرسد راهروی خسته به خرم کده یی

لحظه یی در دل این وادی پیر

میرسد همسفری شاد به ماتمکده یی




کلمات کليدي :ما همه همسفریم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ،

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود

نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم ، ارامگاه

خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع

چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر

کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو

از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام

بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه

هایش ملکوت خدا را پر کرد.




کلمات کليدي :گنجشک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

گنبد کبود

زیر گنبد کبود

جز من و خدا کسی نبود

روزگار رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

تو دعای کوچک منی

بعد هم مرا

مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن

کار مشکلیست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست...




کلمات کليدي :گنبد کبود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

کاشکی

کاشکی یه روز ببینمت، که دل سپردی به کسی

بشکنه عشق و  بدونی چه سخته درد بی کسی

کاشکی فقط با یک نگاه تو دام اون اسیر بشی

بخوای تو دامش بمونی پرت بده رها بشی

کاشکی وقتی عاشق شدی دلتو پیش کشش کنی

بعدش اونو بشکنتش نتونی نفرینش کنی

کاشکی درست زمانی که فکر میکنی اون مال توست

ببینی با کس دگست خیال اون نصیب توست

نمی خواستم مثه اشکاش، یه روز از چشاش بی افتم

ندونستم زیـــــر پاهــاش ، سنـگی بی قیمـت و مفـتم

آ رزوم بود با وجودم ، مثه روحم آشنا شه

واسه فریاد غرورم ، بــــال پرواز صدا شه

گم شدم تو شب چشماش ، بلکه عاشقم بدونه

واسه سر سپردگیهـــاش ، دیگـــه لایقــم بدونه

اما امروز یه غریبه ست ، که فقط به من می خنده

دل و دیــــوونه میـــدونه ، در رو دیــــوونه می بنده

چی شده اونهمه احساس ، اینو هــرگز نمیدونم

دیگه بسمه شکستن ، نمی خوام عاشق بمونم




کلمات کليدي :کاشکی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

فرشته صبوری و گذشت

یه روز که خدا در آسمان قدم میزد

?فرشته عشق را دید

که بر تکه ابری نشسته و گریه میکند...

خدا آهسته اورا در پهنای دستش نشاند و از او پرسید:

ای فرشته عشق..!

اشک ریختن تو برای چیست ؟

فرشته در حالی که روبروی خدا بر زانو ایستاد دستانش

را بالا برد و گفت:

ای خدای نازنین...!من بیگناهم...

ای مهربان ترین مهربانان...

تو مرا از عشق خود به وجود آوردی..و مرا آفریدی تا

عشق بندگانت را برایت بیاورم...

اما آنها بر تمام نابود شدنی ها عشق ورزیدند و در

شکست آنها بر من لعنت فرستادند....

ای خدای بخشنده...

مرا ببخش اگر آنچه که سزاوار توست کارم را به خوبی

انجام ندادم...

من گناههای بندگانت را برای خود میچینم اما

همچنان عشق تورا نثار آنان میکنم و میفرستم...

و خدا در هنگامی که بالهای فرشته عشق را نوازش

میکرد به زیبایی نجوا کرد:

من باز هم فر صت را به بندگانم می بخشم و منتظر

می مانم...

و فرشته دیگری از صبوری و گذشت خدا آفریده شد...




کلمات کليدي :فرشته صبوری و گذشت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

غربت

روزگاری رفت و من در هر زمان ـ

آزمودم رنج غربت را بسی

درد غربت میگدازد روح را

جز غریب این را نمیداند کسی

هست غربت گونه گون در روزگار

محنت غربت بسی مرگ آور است

از هزاران غربت اندوه خیز

غربت بی همزبانی بدتر است




کلمات کليدي :غربت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

زندگی

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین

خاطراتی مغشوش

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد.

ما ز اقلیمی پاک-

که بهشتش نامند

بچنین رهگذری آمده ایم.

گذری دنیانام

که نامش پیداست

مایه پستی هاست.

ما ز اقلیم ازل

ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم

چو یکی تشنه بدیدار سراب آمده ایم

مادر آن روز نخست

تک و تنها بودیم

خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخنی ازپدر و مادر دلبند نبود

یکزمان دانستیم

پدرومادر و معشوقه و فرزندی هست

خواهر و همسر دلبندی هست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

خراب آباد

در خراب آباد دل بسی زیستم و باهر جام صبوحی او در صحنه زندگی مست شدم و مجنون

نگاهش شدم . اسیر کلامش شدم با نامش خود را تسلی دادم با یادش ماه و خورشید را به

یکدیگر رساندم اما او چون غزالی که از صیاد گریزان است همواره از یادم گریزان است با

چشمانم برایش کمند می افکنم اما این غزال بر باد سوار است و من نشسته برخاک . او هم

آغوش افلاک من هم جوار خار دربر دلدار

در ساحل زیبای دلم کلبه ای ساختم حقیرانه و در ورای ذهنم حصاری ساختم تا دست تطاولگر

زمانه یاد ش را از من به یغما نبرد . در دالان های خیال شمعی برافروختم تا سیرت زیبایش بر

من متجلی شود .

زورق گمگشته من در طوفان بی تو دوام نمی آورد . بادبانهایش تکه پاره تنش شکسته است .

لیکن نمی خواهم تنها یادگارت هم در کشاکش ابرهای لجوج فراموشی فنا شود




کلمات کليدي :خراب آباد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

خالی از تو

پرسه ی در سوت وکور ایستگاهی خالی از تو

تیک تاک ساعتم بود و نگاهی خالی از تو

دیر وقت است و خیابانی کسل از بی تو بودن

انتظارم اشتباه است اشتباهی خالی از تو

مطمئن هستم که حالا مثل تو کم نیست اما

مثل من تنها یکی مانده به راهی خالی از تو

دفترم باز است و در بین غزلها گیر کردم

لابلای خط خطی های سیاهی خالی از تو

حس خوب وناشناسی می شود جاری میان...

پرسه ی در شب که دارد قرص ماهی خالی از تو

لااقل ای کاش این را زودتر فهمیده بودم

زندگی زیباست?حتی گاهگا هی خا لی از تو




کلمات کليدي :خالی از تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

حس عاشقی

اومدی تو سرنوشتم

بی بهونه پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو

تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت

دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت

همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار

نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن

حس عاشقی همینه




کلمات کليدي :حس عاشقی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

تو نیستی که ببینی

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها لب حوض

درون اینه پک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو مگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه دیرن خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده سکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی




کلمات کليدي :تو نیستی که ببینی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

بنویسم

اگر همه ما قرار بود درباره عشقمان بنویسم فکر می کردید چند صفحه را سیاه می کردیم؟

و اگر قرار بود هر روز مطلبی درباره احساس و عشقمون بنویسیم تا چه مدتی میتوانستیم

مطالب غیر تکراری بنویسیم!چرا بعضی از ما به عشقمان می گوییم یک دنیا حرف داریم که باید

به او بگوییم،آیا اگر قرار باشد همه آنها را بنویسیم بیش از چند صفحه میتوانیم بنویسیم؟

من فکر میکنم خودم جواب برخی سوالها را دارم.بعضی وقتها عشق یک نفر آنقدر بر دل آدم

سنگینی می‌کند که آدم فکر میکنه یک دنیا را در دل خود جا داده است.در حقیقت ما یک دنیا

حرف نداریم ما یک دل احساس داریم.اگر قرار بود احساس خودمان را هر روز می نوشتیم شاید

هر روز مینوشتیم " دوستت دارم " و کسانی که عشقی در دل دارند میدانند که این جمله

هرگز تکراری نخواهد شد و هربار شنیدن آن (یا بهتر بگم فهمیدن آن) حتی از خواندن یک کتاب

حرفهای عاشقانه ارزش بیشتری دارد.به نظرم خوشبختی یعنی اینکه بدونی یک نفر دوستت

داره و شیرین ترین لحظه ها زمانیست که میشنوی کسی می‌گوید که...دوستت دارم".




کلمات کليدي :بنویسم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦

باد

باد آواز حزین نزدیک است

رنگ رخسار درختان را بین !

چه سفید است ز این ترسیدن!!!

باد آواز نخوان...

مرگ سبزه

مرگ تن ها

مرگ سرد رویش

در این باغ عجب شرم و حیایی دارد

با تو هستم باد!!!

مگر نشنیدی که گویند

زندگی چیزی نیست

که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

ای باد

آوازت را تمام کن

من زندگی را فراموش نمی کنم

می دانی

امروز صفحه خاطراتم پاک شد

و من امروز با تمام گذشته هایم در دلواپسی فردا می سوزم

باد!!!

چه میشود اگر به جای این هوهوی خرابکار

نسیمی شوی و ابر فردا را به من هدیه دهی!

یا مرا ببر به آسمان

یا در این گرمای جهنمی مرا چون مرده سرد کن!

اینجا برای من سلول انفرادیست

که همگان کلید ورودش را دارند و مرا نیشخند می کنند

و من نمیتوانم ازین زندان شیشه ای به بیرون زنم

ای آسمان به باد بگو تو را به من هدیه دهد

من در درونت می توانم به هر سو بتازم

در روی زمین نیست برایم ماندن

آهسته نوای زندگی را خواندن

پیوسته به جای ابرهای تردید

اشک های بی سبب را راندن

تمدید اجاره در زمینم مرگ است

تهدید نماندنم همیشه درد است

آن جان که همیشه آرزویش من بود

در آن همه آسمان همیشه سرد است!!!

سحر و جادو دیگر از من بگذشت

شد که تصویرش کنم لیلانه دشت

شب که تا صبح ستاره چیدم

در خیالم آن عطارد چشم گشت




کلمات کليدي :شعر