نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

  UP ۲۰ جدید* ۰۱/۱۲/۸۶

همه و همه

ترانه هایم

شعرهایم

سپیدهایم

سیاه هایم

رنگی هایم

خاکستری هایم

همه و همه را به تو می بخشم

به تو که بهترینی

به تو که نیم نگاهی حتی

عاشقانه به من نمی کنی

همیشه خنده و بازی

همیشه شوخی و خنده

بیا یک بار جدی باشیم

نمی شود؟

ترانه هایم را می بینی و

پشت می کنی

جدی یا شوخی؟

مگر چه می خواهم؟

جز یک دل؟

یک عشق؟

مگر چه دارم بدهم؟

جز یک دل؟

دل شکسته؟

ترانه هایم؟

شعر هایم؟

سپیدهایم؟

سیاه هایم؟؟؟

دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

مال تو

خانه دل وقتی می آیی تمامش مال تو

از وجودم هرچه می خواهی تمامش مال تو

من فقط یک لحظه دیدارت کنم تنها همین

در عوض هر چه تماشایی تمامش مال تو

از تو هر شب خانه دل روشن و نورانی است

هر که دید گفتا چه شبهایی تمامش مال تو

این دلم از دیدارت شده دریا دلی

تو بخواه این دل دریایی تمامش مال تو

هر شب از یاد تو پرگل می شود صحرای دل

به چه صحرایی و گلهایی تمامش مال تو




کلمات کليدي :مال تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

باور کن غریبه

دلم بیهوده خرسند است باور کن غریبه

نباشی مرگ لبخند است باور کن غریبه

صدایت می کنم اما همیشه حرفهایم

برایت قصه مانندست باور کن غریبه

به تنهایی تو هر شب طعمه دریاست چشمم

مرا با گریه پیوندست باور کن غریبه.

خودم را ابتدا خوشبخت می دیدم و حالا

دلم بیهوده خرسند است....باور کن غریبه




کلمات کليدي :باور کن غریبه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

زندان من

پنجره زندانم بزرگ نیست

تنها چهارده سانت طول دارد و ده یا دوازده سانت عرض

با این همه آنقدر بزرگ هست که بتوانم تمام آسمان را ببینم

مگر وسعت آسمان چقدر است؟

چهارده سانت طول دارد و ده یا دوازده سانت عرض




کلمات کليدي :زندان من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

حرف تازه

یه نفر بازم کنار پنجره س

یه نفر عجیب دلش شور می زنه

یکی ام با تیرای داغ نگاه

دو تا چشم و داره از دور می زنه

یه نفر خط می کشه رو آرزوش

سند عشقشو باطل می کنه

یه نفر هر چی تو زندگیش داره

وقف تازه موندن دل می کنه

یکی هست که خواب به چشماش نمی یاد

شاید علتش غم خستگیه

علت بی خوابی یکی دیگه

گم شدن تو دست سر گشتگیه

یکی از بس که نشسته پشت در

پر غربت شده و بی حوصله س

یکی ام داره به محبوبش می گه

چقدر بین منو تو فاصله س

یه نفر دستاشو برده آسمون

از خدا چیزی تقاضا می کنه

یه نفر واسه کسی که نمی یاد

در خونشو داره وا می کنه




کلمات کليدي :حرف تازه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

دفتر تنهایی هایم

باز به دفتر تنهایی هایم نگاهی تازه می اندازم ... و من تنها حرفهای نگفته ای را مرور می کنم

که شاید روزی بخوانی و شاید هم.... اما هر چه هست قلبم را به انتهای حسرت می برد...

مهربانم بدون تو شبها غم را به آغوش می کشم... و به یاد تو خواب قاصدک را زیر و رو می کنم

و تنها به عمق جاده ی ماه سفر می کنم . بهترینم حضور تو در همه ی لحظه های من اگر چه

محسوس نیست اما همیشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس می کنم و تنها یاد

نگاه توست که خورشید آرزوهایم را بر فراز آسمان عشق به درخشندگی گوهرهای ناب محبت

می تاباند ... چشمهای تو وسعت آسمان حضور را به زندگی من می بخشد ... نمی خواهم به

افسانه ی بی تو بودن فکر کنم... قصه ی عشق من و تو افسانه نیست که با حقیقت فاصله

داشته باشد ... ماجرای ما داستانی واقعی و شیرین است که پایانی ندارد... مگر با مرگ....

ای کاش بودی و اشکهای غلتیده روی گونه هایم را با دستان گرم مهربانت پاک می کردی

شاید این بهانه ای بود برای احساس ناب نوازش دستانت بر روی چهره ی خسته و تنهایم....

حرفهای نگفته ای که شاید همیشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سینه ام سخت بیتابی می

کند و تنها آغوش گرم عشقت درب این قفس شکسته را باز می کند و مرغ اسیر عشق را در

آسمان زندگی من و تو با سرافرازی به پرواز در می آورد ... و آن گاه .... من زندگی تازه ام را با

تو جشن می گیرم.... زندگی با تو در کنار تو .... با کمال زیبای ...عشق ... آرامش... با تو تنها

با تو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

می ترسم

ترسم از اینکه روزی یک زن وفادارم باشد

برف ببارد و اما او عاشق باران باشد!

ترسم شاید روزی عشق تنها یادگار من باشد

رنگ غم بپاشد و از من تنها یک خط بر یاد باشد!

می ترسم ! دوستم داشته باشند اما نه به قیمت روز

اینها هیچکدام فروختنی نیست اما هر چیزی ممکن باشد

می ترسم حیف کنم این جوانی را از بهر دو روز

نمی دانم زندگی شاید همین دو روز باشد!




کلمات کليدي :می ترسم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

لبخند

لبخند، حتی زمانیکه بر لبان یک مرده می نشیند ، بازهم زیباست




کلمات کليدي :لبخند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

عشق واقعی

تا حالا فکر کردید فرق عشق بلبل و پروانه چیه ؟

بلبل وقتی عاشق گل میشه داد میزنه فریاد میزنه که من عاشقم اما وقتی گل پژمرده شد

ولش میکنه و میره سراغ یه گل دیگه .و اما پروانه ... وقتی عاشق شمع میشه اونقدر دورش

میچرخه اونقدر دور شمع میچرخه تا میسوزه و صداش هم در نمیاد ...




کلمات کليدي :عشق واقعی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

روز موعود

یادت هست گفته بودم که احساس می کنم بیش از همیشه به من نزدیکی! راست می

گفتم .آن روز تو را از پس درهای بسته دیدم . شاید چند قدمی بیش با من فاصله نداشتی .

صدای نفسهایت در کوچه تنهایی دلم شنیده میشد . بودی یا نبودی . نمی دانم ! ولی نه

بودی ، بوی عطر صداقت و صمیمیتت به مشام می رسید . من با تمام وجود تو را در کنار خودم

حس می کردم . تو نبودی ولی مثل همیشه چشمهای پر محبتت را پیش رویم می دیدم .

کاش بودی . مهم نیست ، می دانم که بار دیگر از این هم به تو نزدیکترم . بهار می آید . کاش

در دل من هم بهار میشد . کاش بهار عشقت می آمد و این خزان بی باران را هوای بهاری می

داد . کاش شکوفه های نهال مهرت را در دلم خشک نمی کردند. این روزها او هم حال و هوای

دیگری پیدا کرده، بزرگ شده ، هر روز به سراغش میروم، آبش میدهم و چند ساعتی در

کنارش با تو بودن را احساس می کنم  باورنمی کنی دیگر برگهایش زرد نمی شوند ، مثل

همیشه سبزند . مثل یاد تو که در ذهنم همیشه سبز خواهد ماند . مهربانم با روزگار چه

میکنی؟ با ما که نامهربان شده ، سر ناسازگاری وا کرده ، بهانه گیر شده. به سراغش برو و

سفارش کن تا طلوع آفتابی دوباره با ما مهربان باشد . نمی دانم تا به حال انتظار کشیده ای

یا نه ! من بارها و بارها طعم تلخش را حس کرده ام . در اوج نا امیدی باید در انتظار امید

باشی. در غروبی تاریک و غم گرفته باید منتظر طلوعی روشن و جان بخش باشی . سخت

است ولی دیگر با او مانوس شده ام . این را بدان که از انتظار خسته نمیشوم . یادت باشد

هیچ وقت ناامید نباشی . مطمئن باش پشت تمام ناامیدیها بهاری از عشق و امید در انتظار

توست .




کلمات کليدي :روز موعود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

حسی شبیه رهایی

اسب ها گریخته اند

و فیل های دیوانه

و قلعه های سوخته

ریخته بر سر سربازان

یک شاهِ بی پناه

و تنها یک پیاده‌ی ساده

آمده تا انتهای رسیدن

تا خانه‌ی سیاه

ذوق زده ام

ذوق یا حسّی میانِ وزیر وپیاده

وقتی که در خانه‌ی f2 نشسته و خوابِ خانه‌ی آخر را می بیند

رؤیای رهایی در تمام صفحه‌ی شطرنج-

وقتی محو تماشای یک پیاده‌ی کوچکی

چه مات می شوی

که مات می شوی

چه زیباست چشم تمامی رُخ ها

وقتی محوِ مات شدن تو می شوند

در هر خانه ای که نشسته اند

حتّا کنار صفحه‌ی شطرنج

حتّا کنار خواب!




کلمات کليدي :حسی شبیه رهایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

چشمک

روبروی من و چشمات انتظار یه چراغه

زیر سقفی که نجیبه فرصت بوسه چه داغه

آینه های مهربونی تو به تو تا بی نهایت

شونه هامون جای قصه سرامون گرم رفاقت

روبروی من و چشمات اتفاقی پا به ماهه

چشمای تو سهم عشقه چشمایی که سرپناهه

بوی عطر پیرهن تو برده هوش از عطر شب بو

به نگاه تو حسوده چشمای قشنگ آهو

سمت و سوی وسعت تو سمت و سوی آسمونه

حرف بارون با تنت نیست حرف تو رنگین کمونه

داشتن تو یه قراره بین قلب من و دریا

شور شعر و شوق شعری دیدنت وقت تماشا

کاشکی چشمات مال من بود با یه رنگ عاشقونه

بغضمو بغل بگیری به یه چشمک یه بهونه




کلمات کليدي :چشمک




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

چشمان گریان من

هزار بار آسمان را قسم دادم که دیگر به چشمان گریان من نگاه نکند.

من از حقیقت بی پایان از تصویری بی نشان،از عشق یک آهو می ترسم

من از روزگار سنگدل از بایدها و نبایدها می ترسم،

می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی. من از روح سرگردان زندگی،

از گریزان بودن یاران می ترسم،

از صدای پای رهگذران می ترسم.

از آنچه هستیم و هست می ترسم از جاده بی انتهایی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت

می ترسم.

از لحظه ها و ساعتهایی که مرا نیز همانند خودشان بی عاطفه کرد .

می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم




کلمات کليدي :چشمان گریان من




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

به تو

هیچ کس از جنس ما نبود

اینچنین که هستم که هستی ...

که بودم ...که بودی

ولی به خدا قسم

قسم به نان و نمک

به شرم تو    به چشمای قشنگ تو

اندازه هرچه دل تنهایی ات بخواهد

با تمام وجود و با هرچه عشق و عشق ...

دوستت دارم




کلمات کليدي :به تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

بخاطر تو

بخاطر تو می خونم، یا تو یا هیچ کس دیگه

قدر چشاتو می دونم، یاتو یا هیچ کس دیگه

بخاطر تو می شکنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

من از تو دل نمی کنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

بخاطر من نرو                   

به عشقمون تکیه کن

بغضت رو بشکن آروم        

اگه می خوای گریه کن

بخاطر من بمون               

تو خاطرت می مونم

خودم ستارت می شم     

تو می شی آسمونم

بخاطر من بیا                  

من که برات می میرم

بیا و فریاد بزن                 

حرفم و پس می گیرم

بخاطر تو می خونم، یا تو یا هیچ کس دیگه

قدر چشاتو می دونم، یاتو یا هیچ کس دیگه

بخاطر تو می شکنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

من از تو دل نمی کنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

می خوام بگم دوست دارم، یا تو یا هیچ کس دیگه

بی تو نفس کم میارم، یا تو یا هیچ کس دیگه

بخاطر من نرو                   

به عشقمون تکیه کن

بغضت رو بشکن آروم        

اگه می خوای گریه کن

بخاطر من بگو                   

بگو هرگز نمی ری

بگو که موندگاری              

حرفتو پس می گیری

بخاطر من بخند                

تا دوباره بهار شه

عاشق قلعه نور               

اسب طلا سوار شه

بخاطر تو می خونم، یا تو یا هیچ کس دیگه

قدر چشاتو می دونم، یاتو یا هیچ کس دیگه

بخاطر تو می شکنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

من از تو دل نمی کنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

می خوام بگم دوست دارم، یا تو یا هیچ کس دیگه

بی تو نفس کم میارم، یا تو یا هیچ کس دیگه




کلمات کليدي :بخاطر تو




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

این چنین خسته

شب شکست و دل من نیز چنین

ابر بارید و چشم من نیز چنین

ماه زیبا از شبم رفت و عشق من نیز چنین

پاییز آمد و خنجر به دل سبزی بستان زد و غم فرغت ز تو نیز چنین

این چنین می گذرد بعد تو امروز و هر روز دگر نیز چنین

این چنین رفتی و من بعد تو ماندم و می گذرد عمر من نیز چنین

این چنین سایه فکندی و برفتی و دلم سوخت و باقی پیکرم نیز چنین

این چنین آمدن و رفتن تو بهر چه بود آنچنان پر بگشا که انگار نبودی از ازل نیز چنین

این چنین ناله و اشک و ماتم تا بی کی ای خدا مرحمی که نهادی بر دل مجنون بر دل من

بگذار نیز چنین

این چنین خسته ، کمر شکسته، دل شکسته هیچ کسی را نیست آگاه از حال من ،تو بیا و

مرحمتی کن به بزرگی خدایی خود نیز چنین




کلمات کليدي :این چنین خسته




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

این بار نوبت صدایت است

دلم می خواهد توی چشمانم نگاه کنی و وآرام لبخند بزنی و مثل آن روزها بگویی دوستم

داری !

کم کم رنگ چشمانت را فراموش کرده ام . نمی دانم چند تای دیگر از موهایت سفید شده

ولی آن دیگری ها را هم از یاد برده ام ...

قطعه قطعه فراموشت خواهم کرد . کم کم تو را از قاب دلم  پاک خواهم کرد .

این بار نوبت صدایت است ، دوستت دارم گفتنت و سپس نگاهت ، لبخندت ، سکوتت ؛ ودر

نهایت زندگی ام. چقدر توی زندگی ات سنگینی می کردم که توی زندگی ام به اندازه دنیا

سنگینی ! چقدر راه گلویت را با بغض فشرده بودم که هر شب اینقدر توی گلویم گیر می کنی و

اخر اشک می شوی و گونه هایم ، دلم را خیس می کنی . می دانم خوب می دانم که اینقدر

به من فکر نمی کردی که سنگینی کوچکی را توی زندگی بزرگت حس کنی و اینقدر برایت مهم

نبودم که توی گلویت بغض شوم و سپس توی چشمانت اشکی !

ولی نمی دانم چطور با چشمانت با آن چشمهای قشنگت توی چشمهای بارانی من می

توانستی نگاه کنی و با لبخند زیبایت بگویی دوستم داری . چطور چشمانت نمی گفت دروغ

می گویی ؟

چطور چشمانت نمی گفت دروغ می گویی ؟! چطور چشمانم به وجودت عادت کرده بود که

شب و روز دوست داشت تصویرت را در خودشان قایم کند که مبادا کسی تو راببیند و حسودی

ام را بکند. کاشکی نمی رفتی اگه نمی رفتی دیشب که باران زد اینقدر فریادت میزدم که

صدایم را تمام ستارگان دنیا بشنوند ... اگه نمی رفتی هر شب تمام ستاره های دل شب را

برایت هدیه می دادم . خورشید را از شاخه اش برایت می چیدم اگه بودی اگه یکبار دیگه

می دیدمت آنقدر نگاهت می کردم تا تمام وجودم پر از تو شود ...

تو هم دوستم داشتی نه ؟ می دانم . اگه دوستم نداشتی اگه نمی ترسیدی که اشکهایم

توی دلت را بلرزاند روز آخر خودت می آمدی و خداحافظ را تو ی چشمانم می گفتی . می

ترسیدی .

می ترسیدی حرفهایت یادت بیافتد ؛ می ترسیدی که یادت بیافتد چقدر دوستم داری و

دوستت دارم و آنوقت نتوانی برگردی. ولی نیامدی ...

نیامدی که صدای شکستن باورم را بشنوی ! نیامدی و دل کوچک من برایت یک ذره شده

ولی کم کم می خواهد فراموشت کند زجرش می دهی می خواهد باور کند که دوستش

نداری و هرگز نخواهی داشت . می خواهد فراموش کند رنگ چشمانت را فراموش...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

اواخر اسفند

یکی از روزهای اواخر اسفند بود. از آن روزها ی زمستانی مایل بهاری که هوا مژده ی آمدن بهار

را میداد، در صدای جیک جیک پر هیاهوی گنجشکان و نسیم خنک و مطبوع و سبز ، فریاد میزد،

هر چه ماشین ما به پارک نیاوران نزدیک و نزدیک تر میشد احساس من به طرز سحر آمیزی

بهاری و بهاری تر می گشت. منظره سبزه ها ی تازه رسته ی کوه مقابل چشمهایمان به طرز

دل انگیزی رستن و شکوه هستی را نمایان می کرد . ما در سکوت ساده ای غرق بودیم،

سکوتی که مفهومی جز رضایت و خلسه ی با هم بودن نداشت. سکوتی که تنها سهراب

اجزاه ی شکستن آن را داشت. نوای دل انگیزی در گلستانه ، همه ی بهارمان را پر کرده بود




کلمات کليدي :اواخر اسفند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

انتظار

دیگر دستم به نوشتن نمی رود . دیگر از آن احساسهای گذشته ، ازآن عشق سرکش، از آن

روح بارانی وآن شتاب برای رسیدن خبری نیست .دیگر درآسمان دلم هیچ پرنده ای را در حال

پرواز نمی بینم . دیگر هیچ اشتیاقی برای دیدن نیست ،دیگرهیچ نیازی برای بودن نیست و دیگر

هیچ عشقی برای زیستن نیست . کتابچه ی زندگیم را بستم و چیزی از جنس سنگ بر روی آن

گذاشتم.درونم چیزی پیدا شده که می خواهد من باشم و نباشم . نمی دانم چرا ، دوست

دارم مثل گذشته با احساس باشم ولی انگار کسی از من می خواهد سنگ باشم ، با خودم

نامهربان باشم. هستم ولی نیستم . دیگر قلبم برای هیچ کس نمی تپد .دیگر جسمم

جستجوگر هیچ ستاره ی درخشنده ای نیست. دلم تنگ است . دلم برای کسی تنگ شده

است که پاورچین پاورچین حصار تنهایی مرا شکست ، پایش را روی سیم خاردارهای دلم

گذاشت و براحتی روحم را از آن خودش کرد. دلم برای کسی تنگ است که نمی دانم کیست

؟ نمی دانم چیست ؟ بغض گلویم حرف دلم را ناگفته شکسته است . اشکهایم همچون ابر

بهاری چمن زار دلم را خیس می کند. ایکاش باران می بارید تا من روحم را در آن می شستم و

پاک می شد خالی از هرگونه عشق و احساسی .ای کاش هیچ چشمی در گرو چشمانم

نبود .کاش هیچ قلبی برایم نمی تپید .کاش هیچ کس منتظر دیدنم نبود  . کاش هیچ کس

مشتاق شنیدن صدایم نبود .اگرچنین می شد کوله بارم را می بستم و از این دیار خاکی ،

روزگارپست و بی حساب می رفتم ؛ طوریکه حتی گرد کفشهایم هم روی زمین باقی نمی

ماند .شاید پرواز می کردم .شاید در آسمان جایی برای من پیدا می شد . فکر نمی کنم آن جا

انتظار مفهومی داشته باشد ...




کلمات کليدي :شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

آشکار و نهان

پوسته خارجی ات را بشکن

بگذار تا ببینمت

خودت را نشانم بده

آنچنان که هستی نه آنچنان که هست ..

اما ؛

تو گوش فرا نمیدهی

من انتخاب میکنم

و

اشتباه میکنم

و باز هم رنج میکشم ؛

و روزها از پس یکدیگر

و انتخابهای دیگر

و رنجهای تازه تر




کلمات کليدي :آشکار و نهان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۲۹/۱۱/۸۶

سپندارمذگان یا روز عشق

اگر نیم نگاهی به تاریخ باستانی کهن سرزمینمان داشته باشیم ، متوجه خواهیم شد پدران و

مادران ما 20قرن از میلاد مسیح و به عبارتی 23 قرن قبل از تولد ولنتاین در روم ، روز 5اسفند

29 بهمن امروزی) را که سپندارمذگان(اسفندارمذگان) نامیده می شد ،به عنوان روز عشق و

عاشقان جشن میگرفتند.

حال فلسفه این روز چیست؟

در دوران ایران باستان ،ایرانیان هر سال را به 12 ماه که هر ماه دقیقا 30 روز بود تقسیم

میکردند.که علاوه بر ماه ها،هر یک از روزهای ماه نیز دارای اسم مشخص بودند.برای مثال روز

اول هر ماه به نام "اهورامزدا" روز خدا نامیده می شد.روز دوم روز "بهمن" به مفهوم سلامت و

اندیشه که از صفات خداوندی است ، روز سوم به نام "اردیبهشت" به معنای بهترین پاکی و

راستی ، روز چهارم روز"شهریور" روز فرمانروایی و روز پنجم به نام "سپندارمذ" بوده

است.سپندارمذ صفت ملی زمین است.یعنی گستراننده،فروتن ، مقدس.زمین نماد عشق

است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم

مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ

باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه

یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می

دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه

مهر، مهرگان لقب میگرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که

در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان میگرفتند.

سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می

کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر

تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند.

آری این عظمت تاریخ ایران است.عظمتی که کمتر ملتی از آن بر خوردار است.ولی افسوس و

صد افسوس که وقتی از یک جوان ایرانی امروزی می پرسی روز عشق چه روزی

است،باافتخار !! جواب می دهد:ولنتاین.آری ، این نشان حقارت و ذلالت ما وارثان ایران هست

که بدون توجه به تاریخ پرشکوه خود تاریخ بیگانگان را اسوه و الگوی خود قرار میدهیم و بر تاریخ

چندهزار ساله خود پشت پا میزنیم.

اینک که دریافتیم روز عشق ما روزی غیر از ولنتاین غربیان است.بیایید 26 بهمن را فراموش

کنیم و بر صفحه 29 بهمن تقویم ایرانیمان بنویسیم درود بر عاشقان ایرانی.درود بر سپندارمذ.

واژه سپندارمزد در اوستا سپنته آرمئیتی آمده است و به چم ( معنی) فروتنی و بردباری که

خاص مادران است به کار آمده.

از آنجایی که در ایران باستان سال به 12 ماه مساوی تقسیم میشد و پنج روز انتهای سال جز

ماههای سال به حساب نمیامندند می توان به این نتیجه رسید:

۱۵ اسفند باستانی = (۱۱*۳) + ۵ = ۳۵۵ = ۲۹ بهمن امروزی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

یک دعای زیبا

بسم الله الرحمن الرحیم

از خدا خواستم عادتهای زشتم را ترکم بدهد.

خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی.

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.

فرمود : لازم نیست، روحش سالم است. جسم هم که موقت است.

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.

فرمود : صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست، آموختنی است.

گفتم : مرا خوشبخت کن.

فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.

فرمود : رنج ازدلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیک ترت می کند.

از او خواستم روحم را رشد دهد.

فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور

شوی.

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.

فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام.

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم.

خدا فرمود : آها، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.




کلمات کليدي :یک دعای زیبا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

نامه خداحافظی

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم

فرصت نشد بمونم و ازتو نگهداری کنم

گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام

اگه یه وقت بگی نرو، رفتن پرازدرده برام

گفتم صداتو نشنوم ، ندیده از پیشت برم

پشت سرم زاری نکن چیکار کنم مسافرم

من میرم ولی تو بدون همیشه

یاد تو از خاطرم فراموش نمیشه

گل من خوب می دونی بی تو تک و تنهام

عزیزم اگه تو نباشی می میرم

نامه رو تا تهش بخون ، گریه نکن طاقت بیار

نامه رو خط خطی نکن ، یه جمله هم دووم بیار

باور نکن یه بی وفام ، نامه میزارم و میرم

قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافرم

سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی

قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

همیشه زنده می مونم با یادت تو ترانه هام

منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام

دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه

تموم خاطرات خوش ، خدا نگهدارت باش..ز




کلمات کليدي :نامه خداحافظی و کلمات کليدي :قسمت نشد ببینمت و کلمات کليدي :یاد تو از خاطرم فراموش نمیشه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

بهانه ای ندارم

دیگر برای اینکه گریه نکنم

هیچ بهانه ای ندارم

گریه گاهی رمز تدبیر اشتباهات است

کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگین

نمی بستیم که وسط راه آنرا به زمین بیاندازیم

وراه را بدون آن ادامه بدهیم

زندگی بدون عشق اینقدرخالیست که بعضی مواقع حتی زودتر از

سکوت می شکند

وتو ای کاش مرا می فهمیدی

اماحالا که می روی قرارمیان ماهیچ ؛ ولی بگو به چه بهانه می روی




کلمات کليدي :بهانه ای ندارم و کلمات کليدي :زندگی بدون عشق و کلمات کليدي :ای کاش مرا می فهمیدی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

نفس

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم : نخست ، وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا

بلندی یابد.دوم ، آن گاه که در برابر از پا افتادگان ، می پرید. سوم ، آن گاه که میان آسانی و

دشوار مختار شد و آسان را برگزید. چهارم ، آن گاه که گناهی مرتکب شد و با بادآوری این که

دیگران نیز همچون او دست به گناه می زنند ، خود را دلداری داد. پنجم ، آن گاه که از ناچاری ،

تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست. ششم ، آن گاه که

زشتی چهره ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب های خودش بود. هفتم ، آن گاه که

آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت




کلمات کليدي :نفس و کلمات کليدي :نفس خويش را حقير ديدم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

من و شبهای دل

دیشب من و خدا خلوتی داشتیم. من وآسمان دل تا سحرگاهان بر کویر دل باریدیم.

فریاد بی صدایم تا عرش می رفت. من اگر خطا کارم تو کرده ای من اگر بی دلم تو 

کرده ای . من اگر خود نیستم تو کرده ای.اگراسمی هست و تعلقی نیست تو کرده ای.

و در این حس غریب ، غریبانه به دنبال خویش می گشتم...

ولی باز ره نابرده به جا او را بر خویش خواندم باز خدا...

که ای خدا ! من که هستم

گاه لولی و مست ، گاه شکسته و تنها. گاه بی سامان و بی کس ، گاه پر کس و دربند

گاه جوان و برنا ، گاه پیرو خمیده. تو بگو من که هستم ، تو مرا آفریده ای

کاش برای تولدم تاریخی رقم نمی خورد!!!

قمار بی برنده ایست قمار زندگی،چه برنده ، چه بازنده ، از این قمار خسته ام .




کلمات کليدي :من و شبهای دل و کلمات کليدي :حس غریب و کلمات کليدي :قمار زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

من پشیمانم

من پشیمانم از آن عشق که پستم می کرد...بر زبانهای شما دست به دستم می کرد...مثل

احساس کسی سنگ شدم ای مردم..تازه با فاصله همرنگ شدم ای مردم...یک نفر میوه ی

احساس مرا چیدو گذشت..گریه ی نیمه شب روح مرا دیدو گذشت...یک نفر گریه ی عاشق

شدنم را خندید...لحظه ی ناب شقایق شدنم را خندید... من از آن عشق که می مُرد حکایت

کردم...به خدایی که تو را می برد شکایت کردم




کلمات کليدي :من پشیمانم و کلمات کليدي :گریه ی نیمه شب و کلمات کليدي :به خدایی که تو را می برد شکایت کردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

معرفت فرزند

ساعت 3 شب بودکه صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با

عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین

موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل

مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد

مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود




کلمات کليدي :معرفت فرزند و کلمات کليدي :صدای تلفن و کلمات کليدي :ولی مادر دیگر در این دنیا نبود




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

گر به درونت روی

گر بدرونت روی،

سوی ته ِ کوی قلب،

بیش چه ببینی در آن؟

غیر ِ دو صد ترس، ترس!

ترس ز قبض ِ نفس،

زیر ِ فشار ِ دو سنگ،

پارگی گوشتت،

با دشنه ی تیز ِ نبرد،

رود ِ روان سوی من

جاری و تو بی خبر

چونکه تو آگه شوی

سرخ شده روی تن.

گر تو فروتر روی،

سوی ته ِ کوی قلب،

بیش ببینی در آن

صد بغلت حزن و درد.

حزن بر آن روزها

گم شده در سوزها،

از کمی ِ عمر عشق

سقط جنین از سرشت

یورش دلتنگی ازِ

نور ِ قمر بر بهشت،

وز غم ِ تابیدن ِ

نور ِ درخت بر پلشت.

باز فروتر روی،

سوی ته ِ کوی قلب،

باز چه ببینی در آن؟

هان؟ دو بغل مرگ، مرگ.

مرگ که آخر بدان

عمر رود از میان.

لیک تو ره را بدان

بگذرد از سر، زمان

بگذرد آن غصه، نرم

خوب شود درد ِ زخم،

تاب بیار تا که روز

پاره کند خواب ِ گرم

بر غم و ترس و فنا

هست دری انتها

حس تو تاب آورد

تا ته این انتها

مرگ کمال ره است،

بر تن ِ جاندار ِ تو

این بدنت غافل است

از پر ِ پرواز ِ تو

باز شوی ناگهان

همچو گلی از میان،

پس بزنی این لباس

خود بپری سوی آن.




کلمات کليدي :گر به درونت روی و کلمات کليدي :سرخ شده روی تن و کلمات کليدي :صد بغلت حزن و درد و کلمات کليدي :سقط جنین از سرشت



 

نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

فردا

دیگر شب نیست که خوابت را ببینم  . باور نمی کنی دیگر پرنده های گلستان عشق و امید

هم بدون تو مرگ را پذیرفته اند . دیگر آبشارهای کوهستان زندگی در بستر رودخانه ساکن

مانده اند دیگر گلهای نهال دوستی امان هم با من بیگانه شده اند تو را می خواهند تو را می

خواهند . منتظر دستهای مهربان تواند تا آن ها را به نشان عشق و دوستی بچینند و به زیبایی

ها هدیه کنند . میبینی همه این ها منتظر بهارند . پرنده ، آب ، درخت ، گل ، همه و همه

صدای پای بهار را می شنوند ولی بدون تو بهاری نیست . تو بگو به بهانه های شمعدانی های

پشت پنجره چه جوابی بدهم ؟! با چه رویی به اطلسی های باغچه بگویم که امسال بهارشان

بی بهار است ! حس عجیبی دارم ، احساس می کنم پایان قصه سر رسیده . قصه ما برای

تمام شدن دو راه دارد، اولی با تو و دومی ...

نگاه کن برفها زیر آفتاب رویا ها آب شده ، قندیل ها باز شده . نگذار همین طور سرد و یخ

بمانم . بهارم کن . باز هم خوابم گرفته . باید بروم ولی تو باور نکن ، هر کجا باشم باز هم کنار

توام . منتظرم باش دیر یا زود به دیدنت می آیم .

نمی شناسمت ، از اهالی دیروزی و من امروز در فردا جستجویت می کنم . گاه گداری می

شنوم که می گویند : فردا هوا بهتر است ، فردا باران می بارد، فردا خیابان خلوت تر است فردا

زندگی زیباتر است ، فردا و فردا ... کاش این فردایی که همه از آن دم می زنند ، زودتر می آمد

کسی چه می داند ، شاید همانطور باشد که اینها می گویند.من که فردایشان را ندیده ام

پس قضاوت نمی کنم ، من به گذشته می اندیشم . به ان گذشته ای که آغازی خوش

داشت، من هرگز منتظر فردا نمی مانم چون معتقدم امروز هم به نوعی فردایی است که دیروز

در انتظارش بودم. پس من فردا های زیادی دیده ام ولی فردایی که مردم از آن حرف می زنند

چطور ؟ ! تو دیده ای ؟

فردا باوری است که هرکس از آینده خود دارد . آینده ای که سالهاست در انتظار آن است .

فردای خوبی ، فردای مهربانی ، فردای پاکی وفردای زندگی. فردا را باور کن ...

بیا که با دستهای مهر ، بذر عشق را بکاریم . بیا بدی ها را به یاد بسپاریم و در به روی خوبی

ها باز کنیم . بیا پنهان نکنیم اگر یک روز عاشق شدیم برای گفتن دوستت دارم تردید نکنیم . بیا

کمی مهربانتر باشیم .

ممکن است یک روز که از خواب بیدار می شویم ، دیگر فردایی در انتظار ما نباشد ، پس امروز را

زندگی کنیم...




کلمات کليدي :فردا و کلمات کليدي :زندگی کنیم و کلمات کليدي :در انتظارش بودم و کلمات کليدي :تمام شدن دو راه دارد،




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

طلب عشق

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر

این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و

مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم! یادمان باشد که در این بهر دو رنگی

و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی

قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس

نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست طلب عشق...




کلمات کليدي :طلب عشق و کلمات کليدي :به چه قیمت و کلمات کليدي :شمعی و پروانه و کلمات کليدي :با دل عاشق چه کنم؟




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

شهرت

عمر ما خود جمله در بی حاصلی بر باد رفت

از رفیقان دغل بر ما چنین بیداد رفت

عمر و هستی را به نام بسته بالان کرده اند

غنچه چون بگشود بال خویش را بر باد رفت

آه عاشق در دل آهن اثرها می کند

تیشه خون بگریست ز آن ظلمی که با فرهاد رفت

خاکساری عمر و دولت را دو چندان می کند

لاله تا دامن کشید از خاک ره بر باد رفت

گنج شد تا از فراموشان عالم گنج شد

هر کسی بر گرد شهرت گشت زود از یاد رفت




کلمات کليدي :شهرت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

سنگ خارا

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم

سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

مو به مو دارم سخن‌ها نکته ها از انجمن‌ها

بشنو ای سنگ بیابان ، بشنوید ای باد و باران

با شما همرازم اکنون، با شما دمسازم اکنون

شمع خودسوزی چو من، در میان انجمن

گاهی اگر آهی کشد دل‌ها بسوزد

یک چنین آتش‌به جان مصلحت باشد همان

با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم

عاشق این شور و حال عشق بی فردای خویشم

تا به سویش رهسپارم سر ز مستی بر ندارم

من پریشان حال و دلخون با همین دنیای خویشم




کلمات کليدي :سنگ خارا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

رنگ مرگ

رنگی کنار شب

بی حرف مرده است.

مرغی سیاه آمده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شکست.

سر مست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست.

در این شکست رنگ

از هم گسسته رشتة هر آهنگ.

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید

با گوشوار پژواک.

مرغ سیاه آمده از راه های دور

بنشسته روی بام بلند شب شکست

چون سنگ، بی تکان.

لغزانده چشم را

بر شکل های درهم پندارش.

خوابی شگفت می دهد آزارش:

گل های رنگ سر زده از خاک های شب.

در جاده های عطر

پای نسیم مانده ز رفتار.

هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست

نقشی کشد به یاری منقار.

بندی گسسته است.

خوابی شکسته است.

رؤیای سرزمین

افسانة شکفتن گل های رنگ را

از یاد برده است.

بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.




کلمات کليدي :رنگ مرگ




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

دلخوشی

تقصیر تو نبود

خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها

خاموش شود!

خودم شعرهای شبانه اشک را

فراموش نکردم

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم!

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند

نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای

تنها آرزوی ساده ام این بود

که هراز گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

و بعد از قرائت بارانها

زیر لب بگویی

یادت به خیر ! نگهبان گریان خاطره های خاموش

همین جمله

برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان

کافی بود!

هنوزهم جای قدمهای تو

برچشم تمام ترانه هاست

هنوز هم همنشین نام و امضای منی!

دیگر تنها دلخوشیم

همین هوای سرودن است

همین شکفتن شعله

همین تبلور بغض

به خدا هنوز هم از دیدن تو

در پس پرده باران بی امان

شاد می شوم ، بانو !




کلمات کليدي :دلخوشی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

خداوند نزدیک توس

با تمام نیرو و مغزت عمل کن.

تمام مهارتت را بکار ببر

ظرفیت شجاعت و اعتماد داشته باش

آن وقت خداوند هم فیض خود را به تو ارزانی خواهد داشت.

اول عمل کن بعد نصیحت.

اول تمرین کن بعد آموزش بده.

فعالیت اصل مهم جهانی است فعالیت باید به خداوند اهداء شود.

یبایی نخستین بارقه الهی است‌

هر آینه که زیبایی را می‌بینی‌،

به یاد آر که در فضایی مقدس هستی‌.

می‌گویم در هر جا:

در چهره یک انسان‌،

درچشمان یک کودک‌،

در گلبرگهای یک نیلوفر،

یا در بالهای پرنده‌ای در پرواز،

در رنگ رنگ یک رنگین کمان‌،

یا در سکوت یک صخره‌.

هر جا که زیبایی می‌بینی‌،

به یاد آر که در فضایی مقدس هستی‌

خداوند نزدیک توس




کلمات کليدي :خداوند نزدیک توس




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

تنهایم

تنهاتر از ستارگان ، در شبهای بی پایان انتظار ، خاطری پریشان دارم و چهره ای پراز اندوه و

غم روزی خواهم گریخت، از میان این انسانها ، از تمامی مرزها خواهم گذشت و به دیار عشق

خواهم رفت ، روزی بالاخره پس از لحظه های دراز و شبهای پر انتظار در    سپیده دمی

خوشبختی را در آغوش خواهم کشید . پس از ستایش معبود ،و پس از فرقت از خوابهای

پریشان دامان عشق را بر پهنه وجودم خواهم گسترد .

روزی دستهای گرم و صمیمی مهر را خواهم فشرد و با او عهد خواهم بست ، عهد و پیمانی

فراموش ناشدنی و آنگاه است که با عطر یاسهای وحشی وجودم را معطر خواهم ساخت و به

دیدار شقایقها خواهم رفت ، در آن هنگام لب به سخن خواهم گشود ، و بر انبوه پریشاندلی ها

اشک خواهم ریخت .

آن هنگام سخن خواهم گفت از:

با معبود ، با زمین ، با آسمان ، و با دشتهای بی پایان

و پناه خواهم برد به این آشنایان همیشگی ، ....

با سوته دلان و زیر سایه آنها خواهم آرمید و لذت خواهم  

برد ازاین لذت بی پایان




کلمات کليدي :تنهایم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

تنها بازمانده

تنها بازمانده‌ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای افتاد.او با دلی لرزان

دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند

کسی نمی آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا

خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارا یی های اندکش را در آن نگه دارد.اما روزی که برای

جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و

دودی از آن به سوی آسمان میرود.متاَسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست

رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.فریاد زد: "خدایا تو چطور راضی شدی با من

چنین کاری بکنی؟"صبح روز بعد با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب

رید.کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته  از نجات دهندگانش رسید:"شما ها از

کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟"آنها جواب دادند:" ما متوجه علایمی که با دود می دادی

شدیم."وقتی اوضاع خراب می شود نا امید شدن آسان است.ولی ما نباید دلمان را ببازیم 

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.پس به یاد داشته باش :

دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ممکن است دود های برخاسته از آن علایمی

باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

به سوی دهکده

هراسم از شب نیست

از آهنگی است که دارد

ونگاهم در این سیاهی

خیره به پرنده ای است

که بالای تیرک چراغ کوچه مان

هراسی جز شب ندارد؟

مسیر شهاب غمگین

از اندیشه درون تو

تا دل باطن من

هر چه بوده،با هر نیتی

به سوی دهکده خراباتی من بود

مبادا خرابش کنی!




کلمات کليدي :به سوی دهکده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

باران

باز باران ، امروز هم باران می بارد . باران می بارد و من دوست دارم تنهای تنها در خیابانها راه

بروم .هوا سرد است وسردی آن تا مغز استخوان را می سوزاند. شاید من اینطور احساس می

کنم . دیگر هیچ گله ای نیست . در این دنیایی که همچون برهوت پر شده از خاروخاشاک هیچ

امیدی به بارش بارانش نیست، هیچ جایی برای من وجود ندارد . دلم گرفته ، هوای دلم بارانی

است ولی عجیب است که هرچه ابر دلم می بارد آسمانش پاک و صاف و آفتابی نمی شود

خوش به حال آسمان ، خوش به حالش که از زمین جداست از این دنیا جداست واز این آدمها

جداست. آدمهایی که چه بی تفاوت از کنار یکدیگر می گذرند، بی آنکه به فکر قلبهای شکسته

باشند ، به فکر اشکهای یتیم یا پیرمرد ناتوان یا عاشقی پریشان یا... چه فرقی می کند وقتی

تمام احساسها مرده ، مهربانی نابود شده وعاطفه رو به زوال است دیگر چه جای این

حرفهاست . من که دنیا را فقط در سادگی واحساس و عاطفه و مهربانی وشعرهای مصدق

می دیدم ، از پژمردن یک شاخه گل دلم می گرفت وبا یک لبخند کوچک به شوق می آمدم ،

فکر پروازدر دیاری دیگر بودم وعشق را چه صادقانه باور می کردم ، دیگر هیچ امیدی ندارم . بی

هدف از کوچه ها می گذرم وحسرت می خورم .حسرت لحظه های قشنگی که می توانستند

یاد آورگذشته ای خوش باشند وامروز با خوبی یادشان کنم . حسرت روزهایی که گذشتند و به

گذشته پیوستند. من در حسرت آن روزها مردم ،   من در حسرت آن لحظه ها سوختم . من در

حسرت پرواز ماندم...

آه باران!

ای امید جان بیداران

بر پلیدیها که عمری است در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟




کلمات کليدي :باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۸/۱۱/۸۶

جمله های همین صفحه

به موسیقی این دنیا چند بار گوش کردی؟

زلالی آب را می توانی گوش دهی؟

گرمای خورشید را چقدر می توانی استشمام کنی؟

فکر کن...

تا زمانیکه خود را در زندان افکارت به زنجیر بکشی

نتنها نمی توانی صدای باران را لمس کنی

بلکه توان شمارش صدایش را گوشهایت التماس می کند!

این ها همه نشانه ای است از بودن اما نشدن!

مگر ندیدید سهراب را که میگوید:

زیر بیدی بودم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم و

گفتم

چشم را باز کنید

آیتی بهتر از این می خواهید؟

نمیدانید راز هستی حتی از بیدار شدن از خواب هم آسانتر است

اما چرا بیدار نمی شوید؟

چرا زندگی را بیداری میدانیم و

نادانی دانسته هایمان را خواب؟

رگهای بی آلایش هستی

هوشیارت می کند

اگر

تن را به آب دهی و

خنکای چشمه آب را با چشمانت لمس کنی

آرام آرام

افکارت را در قطرات کائنات می توانی حل کنی...

ای پرندگان زخمی روزگار

می دانم...

نمی گذارند آنطور که باید باشید...

ایراد از جریان داشتن در گذشته نا زیبایی هاست

و غوطه ور شدن در آینده زیبا

اما دریغ از اکنون

چقدر زیبایی حال را تجربه کردی؟

چه بسا تا به حال مزه اش را نچشیدی!!

اما اکنون تو دقیقا بعد از نمام شدن جملات معلول است...

جملات همین صفحه...




کلمات کليدي :جمله هاي همين صفحه




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

پیش خــــــــــــــدا

هیچ می دونی چقدر دوستت دارم؟

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

امتحان ریشه هاست

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

زندگی چون پیچک است

انتهایش می رسد پیش خــــــــــــــدا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

عمق تنهایهایم

میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و

خاکستر شد

برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد

اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد

برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است

میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید

اما نتوانستم...نتوانستم

بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد

آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید

دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....او که تو عاشقش بودی....

اما گناه او چیست ؟

او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!

میدانی نه گناه توست نه گناه او

هر چه هست تقصیر دل من است

دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن

را ندید

و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باش

فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی

شکستی خدا کند نشکنی

تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی

عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

زندگی

زندگی در" رفتن"است،نه" به مقصد رسیدن"،چرا که" مقصد "پایان زندگیست.




کلمات کليدي :متن ادبی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

شب شعر

منم و یک شب شعر

آسمانی ابری

و در این گوشه شب

دو ستاره کم سو

شهر خاموشه و سرد

همه مردم خوابند

مانده ام من اما

به غم تو پابند

گفته بودی پس از این

شام تاریک و حزین

می دمد صبح امید

می فروزد خورشید

ولی انگار این شب

شب پائیزی سرد

قصد پایانش نیست

این هوای ابری

که پر اندوهه و درد

قصد بارانش نیست

و نمی دانم من

تا سپیده , تا صبح

چند فرسخ راه است ؟




کلمات کليدي :شب شعر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

رفیق روز تنهایی

دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس

تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

از این نامهربونی ها دارم از غصه می میرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم




کلمات کليدي :رفیق روز تنهایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

ویران سازی راهها

چرا بسیاری ترجیح می دهند تمام زندگیشان را به ویران سازی راههایی بگذرانند که به آنها

علاقه ای ندارند ؟!! در حالی که می توانند در تنها راهی گام بردارند که می تواند آنها را به

جایی برساند




کلمات کليدي :ویران سازی راهها




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

مثل شطرنج

زندگی مثل شطرنج است؛اگر ببازی، می گویند بازی بلد نیست؛

و اگر ببری و خوب بازی کنی،همه می خواهند تو را شکست دهند.




کلمات کليدي :مثل شطرنج




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

کاش میدانستی

کاش میدانستی، بعد از آن دعوت زیبا

به ملاقات خودت

من چه حالی بودم

خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید

پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبود، زود برخیز عزیز

خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت

هر چه باشد، بلد راه تویی

ما یک عمر بدین خانه نشستیم وتو

تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود

گویا با من بنشسته دگر کاری نیست

جای ماندن چون دگر نیست،

از اینجا بروم

مژده دادم به نگاهم، گفتم:

نذر دیدار قبول افتاده است

و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته، آبرویم نبری

عقل، شرمنده به آرامی گفت:

راه را گم نکنیم!!

خاطرم خنده به لب گفت: نترس

نگران هیچ مباش

سفر منزل دوست،

کار هر روز من است

چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد

...

وه چه رویای قشنگی دیدم

خواب، ای موهبت خالق پاک

خواب را دریابم

که تو در خواب، مرا خواهی خواست

که تو در خواب، مرا خواهی خواند

و تو در خواب، به من خواهی گفت:

تو به دیدارمن آ

آه، کاش میدانستی

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی دارم

پلک دل باز پرید

خواب را دریابم

من به میهمانی دیدار تو می اندیشم...




کلمات کليدي :کاش میدانستی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

کاش در خلوت اندیشه تو بودم

چقدر دوست می دارم در خلوت تفکر تو بودم در تنهاییت در معراجت تا آنجا که می روی و

تنهایی و هیچ احدی را اجازه همراهی نیست چه خوب بود من در این سفر همراهیت می

کردم دلم می خواست بدانم تا کجا می روی در آن سرزمین خیال که هیچ رنگی آلوده اش

نساخته از کدامین رنگ ایده آل هایت را می سازی با چه ترکیبی او را ملکه موعودت را بتت را

مدینه فاضله ات را می سازی؟

ه کدامین صفت او را می آرایی؟ به کدامین نام او را می خوانی؟

تا کجای برهوت عظیم بودنت روحت خیالت تنهائیت او را با خود می بری.

به او کدامین واژه ها را می آموزی چگونه تربیتش می کنی از او می خواهی که باشد چگونه

باشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

فرشته یا شیطان

هیأت تو به گونه ایست

که نمی دانم

فرشته ای یا شیطان ؟

به مواخذه در من می نگری

که چرا به گونه ی دیگری ؟

فریاد خوان

محک همه پلیدیهایی

از دوزخ می ایی

تو را با زیبایی چه کار !

به مرگت ناخرسندم

به روشنیت دلبسته ام

که روزی زندان خودباختگی را واگذاری

و عاشقانه

دل به انسان سپاری




کلمات کليدي :فرشته یا شیطان




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

عشق سر کوچه

دستشو گرفت و محکم بغلش کرد. اونم چشماشو بست و خودشو تو بغلش رها کرد و با

صدای نفساش که تندتر و تندتر می شد از حال رفت. چند روز بعد پسش زد و رفت دنبال یه

عشق تازه!!!

عشق تازه؟! عشق ؟! چه واژه ی غریبی! کی می گه اینا عشقه؟ کی معنی واقعی عشقو

می دونه ؟ این عشق هایی که سر کوچه شروع می شه و ته کوچه تموم می شه! کجاش

خدایی؟ کی می گه من عاشقم و جونم رو قربون معشوقم می کنم. کی می گه اگه تو با من

نمونی من می میرم. هر کی گفته بدون که داره بزرگترین دروغ عمرشو می گه! وقتی باهاش

حرف می زنی فکر می کنی که دوست داره اما دریغ که به غیر از تو با عشقای دیگه ای هم

حرف می زنه. بعدم یه روز دست رد به سینه ات می ذاره.

یا تو کی می گی عاشقی چرا نگاه های پر عشوه رو دنبال می کنی ؟! مگه تو عاشقش

نیستی پس چرا با عشوه ی یکی دیکه از خودت بی خود می شی. چرا با خنده های یکی

دیگه می خندی . اما با چشم گریون عشقت گریه نمی کنی. چرا اونو تو تنگنا می ذاری مبادا

چشم غریبه ببینش اما خودت با هزار غریبه هم کلام می شی!!! چرا تو که عاشقی بی

وفایی می کنی ؟ تو دوستش نداری اینو همه می دونن اما می خوای چند روزی باهاش

باشی و بعدش هم ...

بلبل عاشق نیست که دم به دم فریاد می زنه و می گه من عاشق گلم . به خدا بلبل عاشق

نیست. عاشق پروانه ست که توی آتش عشقش می سوزه و دم بر نمیاره. هیچ کس نمی

فهمه که دل پروانه چه قدر عاشقه؟ تنها پروانه ست که جونشو مِهرِ شمع می کنه، تا یه بار

فقط یه بار با شمع هم بستر بشه. نه مثل بلبل که با هر گلی می آمیزه و روی هر شاخه ای

آواز عشق سر می ده.

دریغا!

عشق تو نگاه های پر هوس نیست. عشق تو دستای گرم نیست. عشق تو بستر آلوده به

خون نیست.

عشق تو چشم های بی قراره. عشق تو نگاه های منتظره. عشق تو شرمی که حتی نگاهش

رو از محبوبش می دزده. عشق تو همراهی با یاره. عشق تو حرفایی که هیچ وقت زده نمی

شه.

«« این مدعیان در طلبش بی خبرانند******کانرا که خبر شد خبری باز نیامد. ‌»»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

سوگند

سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم

با سوگند شروع می کنیم با امید ادامه می دهیم و آرزو داریم با وصال ختم شود .... سوگند

می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم که

برای هم باشیم و به یاد هم که دوست داشتن را از یاد نبرده و با آمدن هر سپیده و شروع هر

روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم .... و در آخر سوگند به عشق که در غم و شادی با

هم باشیم




کلمات کليدي :سوگند




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

سوسوی هدف

و نسیمی که به شکرانه اندوه پرواز می بارد....!

سبزی درختان را کمرنگ می کند

و غزالی که درین نزدیکیست

نرم و آهسته به سینای فراسوی زمان

به کنار دگران

به ندای باران

آسمان را گویم که چه آسان

میبرد پریشان ما را

پاک کن سرما را

که چه گرمایی است اندر دل ما

و چه سوسوی هدف

گرم و آرام

کنار یک نشانه از آنسوی امروز است

تو دلم را همچو آن باغچه بی علف پاک نشان

آنچنان تند ورق می زدی

که دلم به دستان ریاکار تو سوگند نهاد

آسمان شب از بس که تهی بود

سر و روی تو از آن کوچه نمناک علف وار گذشت

و اما

پیمان من و تو که چه آسان پوسید

تو به من خندیدی

آشنای دل من رنج محبت را چرا در خاک پاک دل بی کسم پاشیدی؟

و من

و تو

و او

کشیده ایم خود را به دور از هم

من هیچ

تو پایین

و او بالا

زندگی مردگیه دیروز است

و تو اکنون شاید

که من فردا تو به اکنون زمان می بردی!!!!

من به شکرانه آواز پرستو ها

سفر دور و دراز فردا

سیل آسایش گلهای بهاری اکنون

به چراغ ساحل آن دور زمان می نگرم

تو به مستانگی و تیرگی و موج هزاران حیله

به کنار آن ساحل پنهان

نتوانی رفتن

که من از چرخش این دور سخن می کویم!!!!




کلمات کليدي :سوسوی هدف




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

دو بازیگر

صحنه فقط یک اتاق

داخل آن

میز دو تا صندلی

روی دو تا صندلی

ما دو تا

بی خبر از اینکه دو تا آدمیم

بی خبر از همدلی

بی خبراز صحنه بازیگری

روی میز

پوشه ، قلم ، کاغذ و یک چای سرد

حرفمان درد، درد

حادثه

آن طرف میز نشانده تو را

حادثه ای

نیزمرا این طرف

هر دو، دو بازیگر نا آشنا

یک نفرازما دو تا

باز پرس

یک نفر

متهم

چهره ی تو: خشم

چهره ی من : رنج،غم

جای من وجای توگاه عوض می شود

فاصله ی ما دو تا

هیچ

فقط،میز،میز

هیچکس این روبرو

گرچه تماشاچی این صحنه نیست

باز ولی ما، دوتا

غرق در این بازی بی انتها

بازی درد آوری ست

بازی این روزگار




کلمات کليدي :دو بازیگر




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

چیزی ازت نمونده

وقتی یه بار از دوستت ضربه می خوری،مثل اینه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ؛

ولی وقتی می بخشیش،درست مثل اینه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره ودوباره از

روت رد بشه،تا مطمئن بشه که دیگه چیزی ازت نمونده!




کلمات کليدي :چیزی ازت نمونده




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

چشمهایم

چشمهایم برای توست

بیاموز که روشن باشد.

اندیشه ام از آن توست

بیاموز که پاک باشد.

زندگی ام محتاج توست

بیاموز که خدایی باشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

توی لحظه های غربت

با دلت می کنی خلوت

خلوتی که پر ز راز

یا پر از اشک و نیاز

همیشه یه حرف و تکرار

از دل و دوری اون یار

گله از اون که کجاهاست                                            

چرا این دل با او تنهاست

میگه که جدایی بسه

تا کی عشق جاش قفسه؟

باز تو و نصیحت دل

که فقط نشو از خدا تو غافل

گریه های بی امونو

بش بگی بازم بمونو

کاش بشه جدایی نابود

برسه عشقت از سفر زود




کلمات کليدي :توی لحظه های غربت




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

تبی غریب

امشب تبی غریب تموم وجودت رو گرفته

تنت می سوزه و تو نمی تونی هیچ کار کنی

همینطوری که این نشستی

چشاتو می بندی و با خودت مرور می کنی تموم خاطراتت رو

روزهای شاد و پر امید

لحظه های پر غم

که فکر می کردی دیگه این غم تو رو می کشه

لحظه هایی که غم دلت رو به هیچ کس نمی تونستی بگی

گریه های پنهونی

و لحظه های دلتنگی

هر وقت کم میاری

اد اون می افتی

صداش می کنی

و عاجزانه ازش می خوای که دستت رو بگیره

اما بعضی وقتا خجالت می کشی

از این همه لطف اون




کلمات کليدي :تبی غریب




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦

برای روشنایی

برای روشنایی است

که می نویسم

اگر همیشه

وهمه جا

تاریک بود

هرگز نمی نوشتم




کلمات کليدي :برای روشنایی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۶/۱۱/۸۶

دعا

خداوند به سه طریق به دعاها جواب میده :

۱ - میگه (( آری )) و اونچه که می خوای بهت میده

۲ - میگه (( نه )) و چیز بهتری بهت میده

۳ - میگه (( صبر کن )) و بهترین رو بهت میده ...




کلمات کليدي :دعا




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

اولین طلوع من باش

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش

شب از قصه جدا کن چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسمت ببخش به لب هام بی تو خالیه نفس هام

خط بکش رو باور من زیر سایه بونه دستام

خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش




کلمات کليدي :اولین طلوع من باش




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

ببار ای باران

امشب دوباره دلم گرفته است. گویی ابرهای تیره غم, نوید بخش طوفانی بزرگ است که سیل

آسا خواهد بارید و خانه خشتی دلم را ویران خواهد کرد.

اما مرا ترسی از سیل در دل نیست زیرا خانه دل من جز ویرانه ای ماتم زده و تلی از خاکستر

چیزی نیست.

براستی که ویرانه را چه باک از ویرانی , مشتی خاکستر را چه باک از طوفان و چند تکه سنگ

را چه باک از سیل ...

هوای دلم ابری است , باران خواهد بارید , بارانی شدید و سرد بر پیکر نیمه جان دلم.

ببار ای باران ...

ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت ,

ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی ,

ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد ,

ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است ,

ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی ,

ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین مرا با خود ببر ...

ببار ای باران ...

ببار که از بارش تو من شادم ,

ببار که عطر تو را می طلبم ,

ببار که شاید پس از بارش تو  به یادش رنگین کمانی در دلم برپا شود ,

ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش ,

ببار که دلم دلتنگ اوست ,

ببار که شاید در صدای دلنشین تو  طنین صدای او را بشنوم ,

ببار ای باران . . .




کلمات کليدي :ببار ای باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

کاش میدانستم

کاش میدانستم چیست ؟

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست!




کلمات کليدي :کاش میدانستم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

مردم

مردم اما نمی‌دانند جهان چرا این همه تازه است.

زیرا نمی‌دانند که هر روز کسی عاشق می‌شود و هر روز سیلی از عشق راه می‌افتد و هر روز

جهان را عشق می‌بَرَد و خدا هر روز جهانی تازه خلق می‌کند!




کلمات کليدي :مردم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

گوش میکنی

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگهای مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله مینشانی ومدهوش میکنی




کلمات کليدي :گوش میکنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

گفته بودی

گفته بودی گر من افتادم ز پا دستم بگیری

خود به زیر پایم افکندی عجب دستم گرفتی




کلمات کليدي :گفته بودی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

کوچه های زندگی

در خم پس کوچه های زندگی آرزو گم کرده تنها می روم

در شیار روشن تاریک شب لنگ لنگان سوی فردا می روم

می روم شاید که در دشت شفق بینم آن رنگین پر خورشید را

می روم شاید به بام کهکشان بینم آن تک اختر امید را

بسته ام بار سفر از شهر خود می روم آشفته تا شهر دگر

گشته ام بیگانه با هر آشنا می روم شاید شوم بیگانه تر




کلمات کليدي :کوچه های زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

سیل عشق

عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یک روز رسید که قلبش ترک برداشت

و عشق از شکافِ دلش بیرون ریخت.

سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد. فردای آن روز خدا دوباره جهانی تازه خلق کرد.




کلمات کليدي :سیل عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

زیر باران

عشق خیس شدن دو دلدار زیر باران نیست

عشق آن است که که تو چترت را روی سر دلدار بگیری و ...

و او هرگز نفهمد

که چرا زیر باران خیس نشد !




کلمات کليدي :زیر باران




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

زمین عاشق شد

زمین عاشق شد و آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یکی از آن هزار

هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.

حالا هر وقت که روحم یخ می‌کند، سنگ آتشینم سرد می‌شود و تنها سنگش باقی می‌ماند و

هر وقت که عاشقم، سنگ آتشینم گُر می‌گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.

مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش.

مرا ببخش که در سینه‌ام سنگی آتشین است




کلمات کليدي :زمین عاشق شد




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

رنگ عشق

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ کرده است. رنگ عشق. و این رنگ

همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد.

از هر طرف که بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.

اما کاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی‌پروا بگذر، که خدا کسی را دوست‌تر دارد

که لباسش رنگی‌تر است....




کلمات کليدي :رنگ عشق




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

دوستت دارم

نازنین

مثل ایه های سردرگم زندگی

احساسم عجیب تلاوت می شود

سر در گم مثل کلاف پیچ پیچ و پر از هیچ

که به تمام بودنم تابیده شده

عجیب غمگینم

این بار غم به واسطه ی بزرگترین شادی دنیا معنی میشود

چه باید کرد؟ تعبیرش همین است

انگار از خود گذشتم، پله های اخر را می پیمایم

اما هنوز هم به تو نرسیدم.

کجا ایستاده ای؟کجا می روی؟

آهسته آهسته

شاید راه را گم کنم

اگر گم شوم تمام می شوم

باید به تو برسم

این پله ها هم عجیب لرزانند

هر لحظه مرا با سقوط پیوند می دهند

تو هم که تند راه میروی

آهسته آهسته ، تنهایی غریب کمک می خواهد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

 در دنیا بودن و زندگی کردن

دنیایی است در دنیا بودن و زندگی کردن هر ساختنی در کنار هر ویرانی هر برخاستنی در کنار

هر زمین خوردن که اگر پرتگاهی هست در کنارش تکیه گاهی هم وجود دارد وقتی برای آمدن

و وقتی برای از دست دادن که اگر از دست رفتنی هست بی شک بازگشتی خواهد بود وقتی

برای اشک ریختن و وقتی برای خندیدن که اگر غمی جانسوز می سوزاند زمانی هم برای

شادمانی هست مطربی برایت می نوازد تو همنوا با آن شو و قدر بدان ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

خاطره شدن

خاطره شدن ... همین که لبخند حتی محزونی بر غنچه لبی بکاری البته خیالی دلکش

است ...باد می وزد و من هیچ خاطره ای به یاد ندارم ! نمی دانم سایه خیال است این ، یا

موهوم یک فکر پریشان که مرا اینچنین به دیواری که پشت ندارد مزبوحانه میخکوب کرده

است! ... تحمیل یک بیخوابی طولانی به پلکهای جستجوگر خواب ... دلم آرامش دریا را صدا

می زند هم اکنون ... نمی دانم این « خیال شبه وار سایه رنگ » چیست ؟ ...که مدتی مدید

غبار اندود نموده است دلم را ... و یا این سخنهای آشفته چیست که دوره کرده است اندیشه

مرا .....ته یک بطری خالی که بر امواج آرام دریا شناور است همان خود خود « من » است ....

من شناورم ... غوطه ورم ... خالی .... پریشان ... در تکاپو .... نگران .... بی امید به دستی

گشاده که مرا از آب دریا برگیرد ... گاهی خود را کودکی احساس می کنم که درون صندوقچه

ای شناور تشنه دت گشاده ای است ... ولی به زودی در می یابم که اصولا دستی در کار

نیست و من یک « خویشتن » برهنه در آغوش کودکی خود هستم ! باد را دوست ندارم .... از

کودکی دوست نداشتم ...




کلمات کليدي :خاطره شدن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

حاصل عمرمن

آشنای غم تنهایی من

داغ دستان مرا باور کن

که برای تو چنین می سوزد

روح لغزنده شبهای مرا باور کن

که به یاد تو چنین می شورد

طپش قلب مرا باور کن

که به نام تو چنین می کوبد

نازنین باور تنهایی من

شعله قلب مرا باور کن

رقص آتش شدن و بودن را

تو بیا قاصدک بوته آرام خیال

در میان غم وغوغای وصال

مرگ مرداب مرا باور کن

قصه عاشق صادق شدن ساحل را

ای که فقدان تو عصیان من است

غم تنهایی تو مرگ من است

حاصل عمر تو بر جان من است

نازنین عمر مرا باور کن

به جهت نازنینم قلمی شد.




کلمات کليدي :حاصل عمرمن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

چشمهایم

امروز شنیدم که رفته ای , و دلم باز شکست , و چشمم باز گریست , و نگاهم پی یاری گم

شد... من چه تلخم امروز ))

ای چشمان من ...

به کجا می نگرید ؟ لحظه ای جان خسته ام را آسوده بگذارید. دیگر مرا اشتیاقی نیست تا از

پشت میله های قفس به دور دستها بنگرم.

گاهم خسته از افق های  رهایی  , رویاهایم خسته از خیال پرواز , نفسم خسته از آرزوی باد

صبا , دست هایم خسته از سرمای میله های قفس , تنم خسته از برخورد با دیوار قفس و

چشمهایم  خسته از جستجوی نگاهی آشنا ...

ای چشمان من ...

باز به سوی کدام ماتمکده مرا می برید ؟ باز به افسون کدام نگاه مسحور شده اید ؟ دیگر مرا

توان تحمل این پیکار نیست. رهایم کنید تا در ظلمت این قفس بمانم.

نمی خواهم دوباره با خیال شیرین پرواز, چشمهایم را ببندم, دستهایم را چون دو بال بگشایم و

در رویای رهایی غرق شوم. نمی خواهم با بی رحمی و ناجوانمردی از این خیال خوش خارج

شوم. نمی خواهم چشم باز کنم و همچنان خود را در این قفس محصور ببینم ..

ای چشمان من ...

تا کی می خواهید این بازی کثیف را تکرار کنید ؟ تا کی باید در آتش شما بسوزم و باز نیمه

جان برخیزم و در انتظار نگاهی تازه بمانم ؟

مرا در این بازی شرکت ندهید, من از این بازی خسته شده ام. اندکی آرام بگیرید و بگذارید من

هم بیاسایم ...

ای چشمان من ...

باز در پی کدام نگاه آشنا می گردید ؟ در دام کدام چشمان سیاهی اسیر شده اید ؟ این بار

مرا با خود به این اسارت نبرید که دیگر تاب اسارت ندارم. هنوز زخم های پیکارهای پیشین بر

تنم خودنمایی می کند. هنوز از زخم شمشیری که در سینه ام فرو رفته چرک و خون می آید.

دیگر مرا توانی نیست , بروید و مرا به حال خود رها کنید...

ای چشمان من ...

بدانید که هیچ دو چشم سیاهی نخواهید یافت که مرا از قفس برهاند. من با قفس خویش

سازگارم , شما هم پلک بر هم نهید و بیارامید که این شب تاریک را پایانی نیست. بیارامید و تا

ابدیت اندیشه پرواز کنید و بر مرکب خیال , آزادانه بتازید که راهش انتهایی ندارد. در جاده

خیال, هیچکس نخواهد گفت "آهسته برانید" ...




کلمات کليدي :چشمهایم




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

تنها یادگارمن

صدایت می کنم با اشکهایم نگار من بیا امشب به بالین نگاه سوگوارمن

ببین اینجا میان سایه های مبهم تردید تورا می خواند این آشفته قلب بی قرار من

تویی تنها که می فهمی خزان چشمهایم را به باران نگاهت سخت محتاجم بهار من

منم مجنون ترین لیلی که درآیینه حسرت خیال با توبودن زنده ام می داشت یار من

تمام هستی این واژه های مبهم وتنها فدای لحظه های غربت چشمت نگار من

تمتم حرفهایم ساکت وبی های وهوی امشب نشسته در نگاه اشکهای بی قرار من

نبض لحظه هایم جاری یک جرعه فریاد است فریاد از التهاب دردهای بی شمار من

به دیدارم نمی آیی،سراغ از من نمی گیری ببین این شعر بارانی است تنها یادگارمن




کلمات کليدي :تنها یادگارمن




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

تمامی زندگی

زندگی را به تمامی زندگی کن

در دنیا زندگی کن بی انکه جزئی از ان باشی

همچون نیلوفری باش در اب

زندگی در اب بدون تماس با اب!

زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات

ریاضیات وابسته به ذهن اند

وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند

زندگی سخت ساده است

خطر کن

وارد بازی شو

چه چیز از دست می دهی ؟

با دست های تهی امدهایم

وبا دست های تهی خواهیم رفت

نه, چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

تا سر زنده باشیم

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

وفرصت به پایان خواهد رسید

اری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !

مرگ تنها برای کسانی زیباست که,

زیبا زندگی کرده اند!

از زندگی نهراسیده اند

شهامت زندگی کردن را داشته اند

کسانی که عشق ورزیده اند

دست افشانده اند

و زندگی را جشن گرفته اند

پس;

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن

که گویی واپسین لحظه است

و کسی چه می داند ؟

شاید اخرین لحظه باشد!




کلمات کليدي :تمامی زندگی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦

اشک عاشق

اشک عاشق دیدنی نیست همه حرفا گفتنی نیست

رفتی اما عشقت هرگز دیگه از یاد رفتنی نیست

کار تو اشک منو شمردنه دلو پس گرفتنو سپردنه

کار من همیشه از تو گفتنه دل من محکوم به شکستنه ....




کلمات کليدي :اشک عاشق و کلمات کليدي :حرفا گفتنی




نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۲/۱۱/۸۶

يادشون بخير

آخرين عكس لورل هاردي در پيري

يادشون بخير چقدر از كارهاشون خنديديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

يک دعا

خدايا ياريم كن تا تب، آرمانهاي جوانيم را نسوزاند.

خدايا مرا از شر ذره بين ها برهان تا هر چيز و هر كس را همانقدر كه هست باور كنم.

به من خودداري عطا كن تا آتش خشمم گلستان بخشش باشد و سينه ام قبرستان خواهش.

خدايا كمكم كن آيينه تو باشم نه ديگران ...

دستم را بگير تا هيچگاه آرزوي برگشتن از راه رفته را نكنم.

پايم را ببند كه به بيراه خود خواهي و جهل نروم.

زبانم را بدوز تا حماقت نكنم.

چشمم را بگير كه جز تو نبينم.

خدايا اگر نردباني شده ام تا ستاره هاي كوچك را به آسمان برسانم ياريم كن تا آسمان قد

بكشم ، نه تا نيمه راه و اگر در دستان من قدرت رساندن نيست ، مرا از توهم توانستن بيدار

كن...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

دل من

دل من بجز دلت با هيچ دلي جور نميشه

رفتي اما خاطرت از نظرم دور نميشه ...

من فراموشت نكردم با اينكه رفتي

زيادم تو دلت كي جام نشسته كه ميگي برات زيادم

من هنوز باور ندارم كه ميگي دوستم نداري

حتي كسرت ميشه انگار اسممو زبون بياري

لا اقل شب كه ميخوابي يه كمي به فكر من باش

هر شب اون جايي نشستي يه سبد گل ميزارم جاش ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

خداوندا

شب است و ماه مي تابد

ستاره نقره مي پاشد 

صداي پونه ها ، عطر شقايق ها 

ز لب هاي حوس آلود زنبق بوسه مي گيرد

من اما در سکوت خلوتم

اما خداوندا تو که در قرآن جاويدت

هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي که نامردان بهشت جاودانه ات نمي بينند

من اما ديده ام نامردماني را که با خون رگ هاي عالم کاخ مي سازند خداوندا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

درد من

چهره ام را توي اين آيينه ها گم كردم

پي معراجي به افاق دلم ميگردم

سيرتم در رخ هر اينه اي تكراري است

كارم از كينه گذشته درد من بيزاري است

اين رخ مچاله ام در پي يك مرحم نيست

حتي از آيينه دوري كردم آيينه محرم نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

لحظه هاي با تو بودن

گذشت لحظه هاي با تو بودن 

و در پاييز عشقمان

نامي از دوست داشتن باقي نماند

چقدر زودگذر بود قصه من و تو

و در آنروز که دست بي رحم تقدير

درو کرد گندمزار دلهايمان را

و تهي شد همه جا از عطر گل عشق

و در کوچ پرنده هاي غمگين

در آن کوير آرزو

شاعري دل شکسته و تنها

مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها

شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکي به ياد همه خاطره ها....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

كوچه خوشبخت

اگر به خانه من آمدي

براي من اي مهربان چراغ بياور

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

وقت سحر

گفتي كه چو خورشيد زنم سوي تو پر

چو ماه شبي مي كشم از پنجره سر

اندوه كه خورشيد شدي تنگ غروب

افسوس كه مهتاب شدي وقت سحر ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

نمي فهمي

دلم مانند روز هاي باراني است

هواي مه گرفته در درونم شيهه خواهد کرد

و من در امتداد حرف هايم

بسي از فعل اميد

دور دورم

دور تر از دورم

نماي بي گلايه در سکوتم

معني درگاه قلبم را نمي گويد

کسي من را نخواهد ديد

که در درگاه تاريک شباهنگام

من تشنه مي گريم

ميان آدمک ها خسته ام

از دشنه هاي تيز حرف هاشان

نمي بيني

نمي فهمي

ميان تشنگي هايم

طلبناکانه دنبال گناه هستم

گناهي که نمي خواهم

نه

من نخواهم خواست

ولي کردم

ولي کردم

دلم مي سوزد از روزي که مي آيد

دلم از امتداد درد يک دختر

بسي بدتر

بسي بيشتر از حرارت هاي يک آتش

مي سوزد

نمي فهمي

نمي فهمي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

ميدونم

ديگه اينجا جاي من نيست ميدونم دوستم نداري

تو چشات اين حرف و خوندم كه ميخواي تنهام بزاري

دلمو دلت شكسته تو يه سنگي من يه شيشه

واسه چي پيشت بمونم زدي بر دلم تو تيشه

تو تبر زدي به قلبم زخميه اين دل ز ريشه

تو ميگفتي كه ميموني رفتي انگار تا هميشه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

محال است

آنجا كه عشق فرمان مي دهد

محال است سر تسليم فرود اوري ...

محال است سر تسليم فرود اوري ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

فرشته

فرشته تصميمش را گرفته بود.

پيش خدا رفت و گفت خدايا مي خواهم زمين را از نزديک ببينم.

اجازه مي خواهم و مهلتي کوتاه.دلم بي تاب تجربه اي زميني است.

خدا درخواست فرشته را پذيرفت.

فرشته گفت تا باز گردم بالهايم را اينجا مي گذارم. اين بالها در زمين چندان به کار من نمي آيد.

خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشته اي از بالهاي ديگر گذاشت و گفت بالهايت را به امانت نگه

مي دارم اما بترس که زمين اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامنگير است.

فرشته گفت باز ميگردم.حتما باز مي گردم.

اين قولي ست که فرشته به خدا مي دهد...

فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ي بي بال تعجب کرد.

او هر که را مي ديد به ياد مي آورد.زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود.

اما نمي فهميد چرا اين فرشته هابراي پس گرفتن بال هايشان به بهشت بر نمي گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد.

و روزي رسيد که فرشته ديگر چيزي از آن گذشته ي دور و زيبا به ياد نمي آورد.

نه بالش را و نه قولش را...

فرشته فراموش کرد.فرشته در زمين ماند.

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

غروب

چو ماه از كام ظلمتها دميدي

جهاني عشق در من آفريدي

دريغا با غروب نابهنگام

مرا در دام ظلمتها كشيدي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

سرگشته

سرگشته ز يک نگاه بايد بودن

بهر دگري تباه بايد بودن

هر چند که اشتباه است عشق ولي

پيوسته در اشتباه بايد بودن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

رو به آسمان

هميشه در تاريخ

چشم گرياني

رو به آسمان

فردا را منتظر است

مهر تو در دل من

و دلت از جور زمانها پر خون

اشك مرهمي است بر زخمهاي درون

و هيچ كس نفهميد كه چشمانم

بي نورتر از شامگاه پاييزي است .

پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم

و گرنه

مي شكنيم بالهاي دوستيمان را ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

خلوتگاه من

دود مي خيزد ز خلوتگاه من

کس خبر کي يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن

کي به پايان مي رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر خويش را از ساحل افکندم در آب

ليک از ژرفاي دريا بي خبر ...

از در اي کاروان بگسسته ام

گر چه مي سوزم از اين آتش به جان

ليک بر اين سوختن دل بسته ام ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

خط خطي

مي آيي ... مي روي ... نمي بينمت ... چشم هايي به راه توست

همه را خط خ ط ي مي کنم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

تو چه ميدانستي

تو چه ميدانستي که من با چه دلهره اي از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد ... سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه.....

و من هنوز انديشه كنان غرق اين پندارم كه

چرا باغچه ي كوچك ما سيب نداشت !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

تنها گذاشت

او كه در تنهائيش تنها بودم

مرا در تنهائي خود تنها گذاشت

اميدوارم كه در تنهائي هر كس باشد

آن كس در تنهائي خود او را تنها بگذارد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦

اوقات خوش

اوقات خوش آن بود كه با دوست بسر رفت

باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۱/۱۱/۸۶

برداشت آزاد

مثلا مد شده ماشين خاكي پاكي براي ماشين عروس

آقا داماد اينقدر عجله نكن ! اينقدر خاك تو سر بشي كه احتياج نيست از اول زندگيت همه چي رو خاكي كني ! اون خاكي كه بعدا  به سرت ميشه اندازه كوه دماونده

خيلي هنر داري اون موقع گلكاري كن نه حالا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

براي هيچ کس

كاش لحظه يي كه از خودم مي پرسيدم :  " چرا همه جا قشنگ شده ، چرا همه ي فصل ها

مثل بهارن " هرگز تمومي نداشت .

كاش دوباره به اون روزي بر مي گشتم كه موقع خداحافظي از تو نمي دونستم تا ديدار دوباره ت

چه جوري نفس بكشم .

كاش مث اون شبي كه جز من و تو هيچ كس نبود ، دوباره دستامو مي گرفتي و مي گفتي كه

من برات عزيزترينم ،

آخه از اون به بعد براي هيچ كس عزيز نبودم .

كاش برق چشماي ناز تو بازم خورشيد دنياي من مي شد . چشماي تو برام يه دنياي بي انتها

بود .

كاش گرماي وجودتو گرماي هستي بخش زندگي پوچم مي كردي . آخه سرماي لحظه هام بي

انتها شده .

كاش دوباره با لبهاي پر خنده ت اسممو صدا مي كردي . بودنمو فرياد مي كردي . بعد از تو ديگه

اسم منو هيچ كس صدا نكرد .

كاش قصر آرزوهامونو كاغذي نساخته بوديم ،  به آتيش چشم حسودا ، قصرمون آتيش گرفت .

كاش ويرون بشن فاصله ها يي كه لمستو برام حسرت ابدي كردن . به كدوم گناه ، دوري تو فقط

سهم مني هست كه ديوونت شدم ؟ اونقدر ازت دورم كه به خاك كوچه تون غبطه مي خورم .

كاش خشك نمي كردي بوسه يي كه پر از عشق به تو بود . فقط براي تو بود . اون تنها بوسه ي

همه ي زندگيم بود .

اون همه ي احساس من بود .

كاش جدايي ، اثبات منطق نبود ، آخه من از منطق متنفرم .

كاش قبل از رفتنت ، رقص مستانه ي تو رو ديده بودم . چرا رقصتو به من ، حروم كردي ؟

كاش من همون كسي بودم كه خنده هاتو بي انتها مي كرد .مگه تقصير منه كه لحظه ها ي من

از نبودنت پر از غم و انتظار شده ؟

كاش توي ايده آلهاي لعنتيت ، اسم منم برات يه آيده آل بود .

كاش برات اونقدر ارزش داشتم كه بتونم يه گوشه ي قلبت ، بشينم . آخه قلبتو برا كي خالي

نگه داشتي ؟ تخت پادشاهي من ، قلب تو بود .

كاش يه بارم تو منو مي بردي توي خواب هر شبت . مگه نمي دوني كه هميشه تو مهمون

خواباي مني ؟

كاش صداي قشنگتو ازم دريغ نمي كردي . آخه دوستش دارم . صدات نواي زندگيمه .
 
كاش هنوزم روز تولدم برات مهم بود . بعد از تو ديگه هيچ كس نخواست بدونه من چه روزي به

اين دنياي هميشه پاييزي اومدم .

كاش توي كيفت براي عكس منم يه جايي بود . آخه واسه عكس من هيچ قاب عكسي ، خالي

نمونده .

کاش روزگار اونقدر بهمون وقت مي داد که بتونم اتاق کوچيکتو پر از يادگار ها ي بودنم بکنم چون

خوب مي دونم يادي از من ويرون توي خاطره هاي شلوغ و پر از شاديت باقي نمي مونه .

كاش دوباره آغوشتو بستر آرامشم مي كردي . بعد از تو ، روزهاي آرامش برام فقط يه خاطره ي

شيرين پر از درد از دست دادنت شدن .

كاش يه بار صدام مي كردي : " عشق من ... " . آخه از عاشق بودن خسته شدم . يعني من

لياقت دوست داشته شدنو نداشتم ؟

كاش مي دونستم وقتي با آرامش زير خاك خوابيدم ، به اندازه ي فقط يه قطره اشك برات ارزش

داشتم . آخه وقتي مي رم ، كسي نيست كه منو بشناسه .

کاش اگه روزي روزگاري اتفاقي از کنار گورم رد شدي برات به اندازه ي يه ( يادش به خير ، خوش

گذشت ) ارزش داشته باشم .

كاش رؤياي تو ، بيشتر از يه رؤيا بود .

کاش مي دونستم تو هم يه روز به ياد من مي گي اي کاش...

ولي نه.

ديگه نمي شه.

مي دونم اون روزا ديگه بر نمي گرده . روزايي که قاتلشون ، روزمرگي و عادت من و تو بود .

گفتي سلام ، بي خداحافظي نيست .

گفتي وصل ، بي جدايي نيست .

گفتي عشق ، كار ما نيست

باشه ، برو . وقتي يكي مسافره ، ديگه نبايد نگهش داشت .

خيالت راحت باشه . نفرينت نمي كنم . تو اونقدر خوبي كه هميشه شايسته ي دعايي . من كه

به خورشيدم جسارت نميكنم .

درد جداييتو فرياد نمي کنم چون روزگاري اسمتو فرياد مي کردم .

براي دلي که خرد شده ، حسرت نمي خورم . چون ديگه مال من نيست . من اونو به تو هديه ش

کردم .

کاش نابينا بودم و در حسرت معني ( عشق در نگاه اول ) مي مردم تا نمي ديدم آتشي رو که از

چشمات به سراسر وجودم ريخت و منو تا ابد فانوس راه نو رسيده ها کرد .

و اين نيايش و خواهش هر روزه ي من به درگاه خداست :

اي خداوندگار ستم پيشه ، فرزند انسان را گفتي که او را بيش از آنکه جانش را دوستدارست ،

دوست مي داري .

حسادت کم کن و به بهانه ي عشقت فرزندان انسان را با هم بيگانه مکن .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

حداقل يه دوست خوب دارين

If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

-- Stone Temple Pilots

اگر تو خواستي قبل از من بميري

بهم بگو که مي خواي يه دوست رو هم همراه خودت ببري يا نه .

 


If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

-- Winnie the Pooh

اگر مي خواي صد سال زندگي کني

من مي خوام يه روز کمتر از صد سال زندگي کنم

چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده باشم.

 

True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.

-- Charles Caleb Colton

دوستي واقعي مثل سلامتي هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتي که از دستش بديم نمي دونيم.

 

A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.


يک دوست واقعي اوني هستش که وقتي مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن.

 


Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus

جلوي من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبي باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.

 


Friends are God's way of taking care of us.


دوستان، روش خدا براي محافظت از ما هستن.

 

Friendship is one mind
in two bodies.

-- Mencius


دوستي يعني يک روح در دو بدن .

 

I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay

-- Dave Matthews

من به تو تکيه مي کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه.

 

If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود براي کمک به اونا.

 

Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسي چيزايي رو که شما مي گين مي شنوه.

ولي دوستان به حرفاي شما گوش مي دن.

اما بهترين دوستان

حرفايي رو که شما هرگز نمي گين مي شنون.

 

My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

-- Lee Iacocca

پدرم هميشه بهم مي گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعي داشته باشي ،

اونوقت هست که زندگي بزرگي داشتي.

 


Hold a true friend with both your hands.;

-- Nigerian Proverb


يک دوست واقعي رو دو دستي بچسب.

 

A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

-- Unknown

يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه

و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني

اونا رو واسه ات بخونه.

 

Pass this on to all of your FRIENDS,even if it means
sending it to the person that sent it to you.
And if you receive this e-mail many times from
many different people, it only means that you have
many FRIENDS. And if you only get it but once, do not be
discouraged for you will know that you have
AT LEAST ONE GOOD FRIEND.

اين فايل رو واسه تموم دوستاتون ارسال کنين

حتي اگر بايد اون رو واسه دوستي بفرستين که فايل رو ازش دريافت کردين.

و اگه شما اين ايميل رو به تعداد زياد و از آدماي متفاوت دريافت کردين

اين يعني اينکه شما دوستاي فراووني دارين.

و اگه فقط يه بار واسه تون ارسال شد

دلسرد نشين ، چون شما مي دونين که حداقل يه دوست خوب دارين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

وقتي به تو فکر مي کنم

وقتي به تو فکر مي کنم

اشکام مي شن روونه

از ياد تو  آتيش مي گيره

باز اين دل ديوونه

عکستو وقتي مي بينم

بغض گلوم و مي گيره

با تو بودن چيزيه که

غم روزمو مي گيره

چند روزيه که بدجوري دلم هواتو کرده

تو خاطراته ذهنم

دنبال تو مي گردم

دنباله تو با خنده هات

دنباله مهربونيات

مي ياد ولي نمي رسه

نمي رسه به گرد پات

ديدن خاطرات تو

کار شب و روز منه

کاريه که آسونه ولي

آتيش به جونم مي زنه

تو آسمونه هر شبم

تو مثل تک ستاره اي

واسه گلهاي نيمه جون

تولد دوباره اي

خدا کنه يه روزي باز

تو رو کنارم ببينم

باز از وجود سبز تو

گلهاي شادي بچينم

بازم بگيم بخنديم و

پشت و پناه هم باشيم

واسه روزاي بي کسي

شاهد آه هم باشيم

تو مثل اسم طاهره

پاکي و صاف و مهربون

تنگه دلم براي تو

قد هزارتا آسمون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

هيس

مراقب پاي لنگت باش

به هيچ سنگي نگيرد

دستت هيچ دست قشنگي را

چشمت اگر گرفت گُلي را … ببندش !

دستت اگر … مي بندند دست درازت را

پايِ از گليم درازترت را ...

و مي بُرّند

زبان درازي را كه بلندتر از سكوت بگويد :

از دلِ تنگت گرفته است

و ببويد بوي گُلي را كه دستي اگر بكِشد

بكِش دستت را

كه مي بَرَند

و مي بُرَّند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

من و تو

يه چند روزيه از خودم خيلي دورم!

آدم هاي سفيد و قلبهاي سياه

آدم هاي سياه و قلب هاي قرمز رو

تجربه کردم ...

برف هم نيست!

غروب ها هم رنگ فاصله مي دهند

فاصله ي ميان شب و روز

من و تو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

من شده ام از ما

من شده ام از ما

كه از شما شوم اما

او مي شويد تك تكتان از من  از شما

يا من تو را و يا كه تو من را …

تو ما تر از مني  آنها

اما تنها تر از مني !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

من اينم از خودم

از دردها شبيه چه غمگينم از خودم

من اينم از خودم درست شنيدي!

شنيديد؟

انگار جور ديگري هستم

من درد مي كنم و روي دست خودم باد

من باد كرده است سرم . . . زوزه مي كشم:

و دنبال رد پاي كه در كوچه مي كنم؟

گم مي شوي «تو كو؟» و من اينجا چه مي كنم؟»

در ابتداي حس غريبي

كه كم كم دارد درمن غزل غزل مي چكد

از قيافه مي افتم

و قافيه ها را در ادامه گم مي كنم

دنبال رد پاي چه . . . ؟

. . . خوبي؟ چه مي كني؟

با زوزه هاي هر شب گرگي كه

دارد غزل غزل . . .

و سرش درد مي كند

براي اين كه بگويد: . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

کهن سال

هي چاقوي کند کهن سال!

زير باران اين همه پر

رد گلوي چند پرنده را

پنهان خواهي کرد!؟

تو که تا ابد نمي تواني

تمام کبوتران آن همه پاييز را

دست آموز دانه و دلهوره کني!

به آشپز خانه ات برگرد

هنوز چيزهاي بسياري هست...

به تساوي تقسيم نکرده اند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

قدري کشيده ام

 با حروف بزرگ يا كوچك

چه فرق مي كند چه طور بنويسي «درد»؟

قدري كشيده ام

و صدايش را

تو مي كشي؟

مي بخش مي كنم

«يكي ست مال تو!»

نان را كه بخش مي كنم امّا

به تو چيزي نمي رسد

زنجير را كه بين هردويمان . . .

راضي ام هنوز

نيمي براي من كه بخوابم با …

نيمي براي شما تا

با جير جير كهنه ي اين زنجير

سرگرم تر شويد

شب هاي سرد و ساكت هر سال را

و نلرزيد

مثل صدايي كه مي كشيد

و از درد

تا مرد تر شويد!

و يا نه …








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

سخن از عشق مي گويم

چو خوشتر کلمه اي يا رب که خلا قش تو باشي

ولي يارب تو مي داني که انسان هاي بي وجدان

چو گرگي صورت انان

براي خون مظلومان

چه در ظاهر چه در پنهان

زهر کاري دريغ وکوتهي

هر گز نمي دارند

پس اين عشق و صداقت را بگو من با چه کس گويم ؟

مگر در سنگ خارا اه اثر دارد ؟

مگر يک فرد نابينا طبيعت را نظر دارد؟

مگر در بين ما عصيانگري هم تيشه اي برنده تر دارد ؟

اگر دارد نبايد ريشه ها را از سر اندازد

بلي انجا که طفلي بهر ناني چشم تر دارد

واو پيراهن کهنهء مال پدر دارد

نبايد عشق را تفسير بنماييم

زنم مهر خموشي بر لب و از عشق بگريزم

خوشا بر حال وي سوزم که ان خود عشق مي باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

عريان

اين طور كه ايستاده اي

با دست هاي باز

به مسيح مي ماني

و مي داني

پنهان نمي كنم اين را

كه چه طور

عريان تر از مسيح

به آغوشم كشيدي !

بر صليبي نشسته اي

كه به گردنت انداختند

تمام رنجي را

كه بر دوش مي كشيدي

صليبي

كه تقدير تو اما

نبود و شد

عريان

با تاجي از غرور

و با بازوان باز

به كه مي ماني

ايستاده بر دو راهي تقدير؟

ناگزير

ايستاده

بودا خوابيده در دو چشم يهودا

در دست هاي من

چيزي شبيه قلب تو اما

بگذار

تا تاج خار را

از پيشاني عظيم تو بردارم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

چشم هات

چشم هات مثل قشنگ است آبي اش

درياست نه؟

لنز مي زني؟

و چه رنگي بود چشم هاي تو قبلاً

زيباترين تر از حالا بود

در عكس هاي قديمي عينك نمي زدي ؟

قاب كرده ام!

و قبل از اين كه قلب مرا – قابلي نداشت –

من پست كرده ام براي تو

آنجاست؟

قرمز است … رسيده؟

چشمان من ولي

هنوز ميشي كم رنگند

حتّي اگر درست ببيني

دارد به رنگ آبي دريا

لبخند مي زند!

و دلم تند

قرمز تندي كه مي تپد براي تو آن جا

و جاي تو تنگ است در دلم

پر رنگ مي زند

به رنگ چشم هاي كسي

رنگ مي زنم به رنگِ هرچه كه لبخند

يا قسم به هرچه قشنگ است … خورده ام!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

جشني بر پاست . من رفته ام

سياه است اين سپيدي .

مرگ است اين زندگي .

درد است اين فرياد .

گريه است اين خنده .

تباهيست اين نفس .

دردم زبانه کشيده .

اشکم به پاي پنداري از نيستي بر زمين ريخته . به پاي رويايي که هرگز بيش از خيالي آراسته از

ناداني نبود .

انتظارم بي پايان و دردم نيز .

بيا اي خيال اغواگر .

بيا اي نابود گر لحظه ها ي خاطره ي بودنت .

بيا اي گريه ساز خنده هاي مستانه .

بيا اي آرزوي هميشه آرزو .

بيا اي گرماي تنت گرماي بودنم .

بيا اي هرگز .

بيا . به فريادم ، بيا .

به التماسم ، بيا .

به اشکم ، بيا .

به انتظارم ، بيا .

به دردم ، بيا .

اگر نه ، پس به مرگم بيا .

به رفتنم جشن شادمانه ي زادروزت را آغاز کن .

آغاز کن پايکوبي را بر مزارم که حس بودن قدمهايت بر خاکم نهايت جاودانگي در نبودن را

پيشکشم کرد .

ايستاده بر گور من پيمانه ها ي شراب را به سلامتي آشنايان مست از چشمانت بنوش و با

فريادت به آنان بگو :

" بنگريد فرجام مستي ها يتان را . بنگريد فرجام لحظه ها ي کوتاه شادي و پايکوبيتان را . آن که

اکنون به شادي بر خاکش پاي مي کوبم ، روزي نخستين پيمانه ي شراب چشمانم را نوشيده

بود . پس بدين سان کيفر گستاخيش را مي بيند . "

و من محکومم به ديدن هر آنچه که مرگ از ديدنش برتر است .

من محکومم به دانستن هر آنچه که ديوانگي از آن زيبا تر است .

من محکومم به لحظه ها يي که در کنارت گام بر مي دارم ولي پرواز

روحت به دورترين آسمان ها ، نهايت فاصله ي ما را نمايان ساخته است .

پس به خواسته ي تو ، سپيده دم برايم هرگزي جاودانه گشته است .

تا نفس آخر ، تنها به کيفر گناه حس بودنت ، در شب زندگي . . .

درد تنهايي ، روانم را به آتش کشيد .

به دنبال مرهمش ، دل را به حراج گذاردم به بهاي هيچ .

دلم به نفرينت ، نشان تو را داشت و هيچ کس آن را خواهان نشد .

اگر چه پرداخت هيچ براي هر کسي آسان بود ولي دل شکسته ، تا ابد لياقت عشق تازه را

نخواهد داشت .

سرد است .

آري نشان مرگ است .

زندگيم سرد است .

اين نيز رفتن توست .

من اينجا براي بدرقه ي تو هستم .

رفتنت مرگ من است .

مهربان بي مهرم ، رفتنت مبارک . . .

( و امروز سالهاست که من در گورم به جاودانگي موعود ، رسيده ام . )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

تازه نفس

من پُر از شب،من من پُر از راز نهفته

قلب من بازيچه ي يک عمر حرفاي نگفته

من اسير خاطرات تلخ و پوچم

قلب من زنداني ِ يک شب نخفته ؛

تو تويي مثل هميشه سنگ و مغرور

قلب تو آيينه ي صد رنگ و صد رو

تو هميشه زرد و از جنس خزوني

قلب تو تاريکي ِ پيوسته بي نور ؛

من به تو يک خنده از روي تلنگر

خنده اي پُر درد،کوچک،بي تمسخر

مي دهم هديه،تا تو؛بارِ ديگر

رهايم سازي از بند ِ تنفّر ...

من و تو خسته ي اين مسير دوريم

من و تو عاشق خود،خودخواه ِ کوريم

قلب ما اسير حرف هر کلاغي

من و تو قرباني ِ جنگِ(دردِ)تلافي ؛

من و تو پايه ي برج عاشقاييم

من و تو سنگ صبور قصّه هاييم

قلب ما،قلب قناري هاي ساکت

من و تو تازه نفس،اوّل راهيم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

بي خوابي

دشتهايي چه فراخ!

کوه هايي چه بلند !

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !

من در اين آبادي ، بي چيزي مي گشتم :

بي خوابي شايد،

بي نوري ، ريگي ، لبخندي ...

گفتم :

نگاه کن کوه ما سبز شده . زمستان گذشت. اين بهار و اين منظره سبز و اين حال و هوا ، با نواي

دل انگيز در گلستانه ي سهراب چه نوايي داره ...

در گلستانه به زيباترين قسمتش رسيده بود و طاقتم تمام شده بود. نتوانستم بيشتر از اين

خويشتن داري کنم. بي اراده پيچ دستگاه ضبط صوت را چرخاندم و نواي دل انگيز در گلستانه را

زيادتر کردم و گفتم :

گوش کن . بيشتر از هر جاي در گلستانه اينجاشو مي پسندم . اي کاش ميتونستيم همين

قسمت چادري ، کلبه اي ، بسازيم و تا ابد در اون بمونيم. گوش کن ...

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است!...

در دلم چيزي هست ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم که دلم ميخواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه

او سکوت سنگين و آرام جاني اش را شکست و گفت :

سهراب فلسفه ديگريست . زندگي ديگريست ، وقتي که ميگه زندگي خالي نيست ، مهرباني

هست ، سيب هست ، ايمان هست ، آري آري تا شقايق هست زندگي بايد کرد، واقعاً به اون

معتقده يعني اون فکر ميکنه تا شقايق هست زندگي بايد کرد، واقعا طر تفکر جالبي داشته ...

گفتم:

زير بيدي بوديم

بگي از شاخه ي بالاي سرم چيدم گفتم :

چشم را باز کن، آيتي بهتر از اين مي خواهي ؟!

خنديد و جاي خالي يک دندان کرسي سمت راستش پيدا شد گفتم :

سهراب يه فراموش شدست منتهي فراموش شده اي که حفره ي خالي زمدگي خيلي از

آدماس. سهراب يه گمشدست...

گفت يعني که چي اون يه گمشدست منظورتو نميفهمم !

گفتم

اگه به من گوش کني ، اگه حوصله کني و نگي خسته شدم ، ميتونم اون گمشده رو برات تکرار

کنم  ميتونم براي از سهراب و از زندگي سهراب گونه بگم... ميتونم بگم فقط تو حوصلشو داري؟

صدايش مثل آبشاري خوش آهنگ در فضا جاري شد و گفت :

بگوشم . برام همه چي رو بگو .

و من شروع کردم در حالي که راهمان را از کوه ها ي سبز و بيد هاي مجنون عريان و اغز ادامه

داديم . بيد هايي که جايگاه رستن بود و هواي سرد اواخر اسفند به آنها مجال فربگي نداده بود و

سهراب مي گفت:

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است.

در دلم چيزي هست

در دلم چيزي هست

مثل يک بيشه نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بيتابم که دلم ميخواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه ... تر است.

به ياد تمام روزهاي سبزي که رفتند و ما را تنها گذاشتند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

بي آنکه ديده باشمش

بي آن كه ديده با شَمَش

بي آن كه دست هاي مرا گرفته باشد يا . . .

گرفته اي . . . گرمند

خواب ديده ام؟

بي آن كه . . . ديده ام !‌

وا نمود كرده ام اين طور

رؤيا بود هرچه خاطره كرده ام

باور نكن كه آه . . . روزهاي قشنگي بود

شب‌هاي روشنم!

نه اين كه نباشد

هميشه چيزهاي كمي هست

كه من بزرگ كرده ام

و غرق شده ام در چشم هاي كم عمقي

كه كف كفش هايم را هم خيس نمي كرد

دست هاي كوچكي

كه روايت هاي بزرگ كرده ام

حالا

اَبَر روايتي كه تمام‌ آسمان را

ابري كرده است!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

چشم را باز کنيد

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است

حرفهايم ، مثل يک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شماست

که اگر در بگشائيد به رفتار شما ميتابد.

و به آنان گفتم

سنگ آرايش کوهستان نيست

در کف دست زمين گوهر ناپيدايي است

که رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد

و به آنان گفتم هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود

زير بيدي بوديم

برگي از شاخه ي بالاي سرم چيدم ، گفتم :

چشم را باز کنيد، آيتي بهتر از اين ميخواهيد؟...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

بر گور ليلي

آخر گشوده شد ز هم آن پرده هاي راز

آخر مراشناختي اي چشم آشنا

چون سايه ديگر از چه گريزان شوم ز تو

من هستم آن عروس خيالات دير پا

چشم منست اينکه در او خيره مانده اي

ليلي که بود ؟ قصه چشم سياه چيست ؟

در فکر اين مباش که چشمان من چرا

چون چشمهاي وحشي ليلي سياه نيست

در چشمهاي ليلي اگر شب شکفته بود

در چشم من شکفته گل آتشين عشق

لغزيده بر شکوفه لبهاي خامشم

بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق

در بند نقشهاي سرابي و غافلي

برگرد ... اين لبان من اين جام بوسه ها

از دام بوسه راه گريزي اگر که بود

ما خود نمي شديم چنين رام بوسه ها

آري ... چرا نگويمت اي چشم آشنا

من هستم آن عروس خيالات دير پا

من هستم آن زني مه سبک پا نهاده است

بر گور سرد و خامش ليلي بي وفا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

اسمي که سايه ي من نيست

گم و گور كرده ام خود را

و گور خودم را گم . . .

خودم را گم نكرده ام اما

سايه ي من كو ؟

و اين كه صدا مي كنيد

نام كوچك من نيست

نام من آني ست

كه روي گور خودم كندم

و گور خودم را . . .

لطفاً دستمال!

حق داريد

از سرتان باز مي كنيد

درد مي كند مگر سري كه درد نمي كند؟

دنبال يك صداي گم شده مي گردم

نشنيده ايد ؟)

بين اين همه سنگ

چه طور بيابم ؟

و سايه ي خود را . . .

جايي كه يكسره سايه است؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۲۰/۱۱/۸۶

برداشت آزاد

مغازه يه ايراني توي بازار تل آويو در اسرائيل  تازه اسم مغازه اش هم هست ايران بازار و كلي

اجناس و هنر هاي دستي ايراني ميفروشه اين كه هنر نيست , خيلي مردي ميخواد بري وسط

بازار تهران و يه مغازه باز كني به اسم اسرائيل بازار و اجناس اسرائيلي بفروشي , به شب

نكشيده مغازه تعطيله ولي راستي آيا با اين ايراني توي تل آويو هم همين معامله ميشه ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

خدايا

خدايا؛

ذهنم پريشان است،

قلبم بي قراراست،

افكارم شوريده اند ودرمانده ام.

پس رشته زندگي ام را

به دست هاي امن تو مي سپارم

آنگاه توفان مي خوابدوآرامش تو،

حكم فرمامي شود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

نامه اي به معشوق

زيباي من سلام

من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته

اند بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند ماه تمام شب را به دنبال خورشيد مي

گردد ...

عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم غافل از اينكه عشق يعني

يكرنگي! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه روز با

شكوهي بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من خورشيد براي تو برف

براي من ستاره ها براي تو ...

ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهاي

سپيدم نگاه كن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام ولي تو كه مي داني همان برف هايي

كه مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره مي

ارزيد ...

من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر

دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم كمي شكسته شده ام. براي اين همه زيبايي نفس

كم مي آورم ...

اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد. تا آن موقع من

به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را مي بينم. از

اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم! مرا ببخش مجنون خوبي

برايت نبودم ...

به اميد ديدار دردانه من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

غريبه ام

غريبه ام - به خدا - هيچ کس کنارم نيست

به ظاهر همه دلخوش - کسي که يارم نيست!

دروغ رنگ حقيقت گرفته - پاييز است!!

و من اميد رسيدن به نوبهارم نيست

هزار مسئله گنگ در درون من است

جهان که يک سر سوزن در اختيارم نيست

چقدر وسوسه ي عاشقانه ها زيباست!

براي من که نتي روي سيم تارم نيست

همين که فکر کنم زنده ام - خودش کافيست

براي ديدن فردا که اعتبارم نيست

به برگ اول عمرم نگاه کردم و بعد...

به اين نتيجه رسيدم که هيچ بارم نيست

و باز ياد تو افتادم - آه حضرت عشق!

تو نيستي - کس ديگر به انتظارم نيست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

حرفي از دل

تمام عشق را ديوار پر کرد

و حجم خانه را آواز پر کرد

کسي شوق رهايي را نفهميد

و اندوه جدايي را نفهميد

سکوتي مبهم و دلسرد اينجاست

و باغي دلشکسته سرد اينجاست

به آيينه قسم عشقم هوس نيست

نگاهم آشناي اين قفس نيست

تو رفتي شعرهايم مبتلا ماند

تمام اشکهايم سر جدا ماند

تو رفتي غربتي بي انتها ماند

همه فريادهايم بي صدا ماند

چرا فکري به حال ما نکردي

چرا پرواز را معنا نکردي

قفسها از حضورت بي نصيبند

قفسها عشق را هم مي فريبند

قفسها نقطه پايان دنياست

قفسها جاي دفن آرزوهاست

قربان همه شما خاطره فرهادي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

داستان بي کسي

بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي

قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي

حال از من بشنو اين افسانه را

داسـتان اين دل ديوانـه را

چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت

با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست

ليک با عاشق نشستن عار نيست

کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن

مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن

سوختن در عشق را ازبر شديم

آتشي بوديم و خاکستر شديم

از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست

از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست

آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم

بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم

واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند

بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند

پيش از اين پند نهان دوستان

حال هـم زخم زبان دوستان

خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام

گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام

تا به کي آخر چنين ديوانگي؟

پيلگي بهـتر از اين پروانگي!

گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه

مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه

دل شبي دور از خيالش سر نکرد

گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد

چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم

خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟

بس کشيدم آه از دل بردنش

آه! اگـر آهم بگيرد دامنش

با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم

اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم

دل سپردن دست او ديوانگي ست

آه!غير از من کسي ديوانه نيست

گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است

فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است

نيت اش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغـي فاحش است

يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت

پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت

اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟

وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟

مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود

بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود

يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت

بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت

عاشقي باش كه گويند به دريا زد و رفت !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

گرد و غبار

مي خواستم

از تو

اي عشق ِ دور دست !

چکامه اي بسرايم

ديدم که

از موج واره ي چشما نــَت

توفنده مي شود

درياي بيکرانه ي اين دل ،

وين زخم ِ کهنه ي دلتنگــــي

ســـــر ‌، باز مي کند

آوَخ ، چه غمگنانه و دلگير است

امسال

حال و هواي ِ سوز ِ زمستان

اينک که من

در حسرت ِ زلالي ِ بارانم

اين قطره هاي تيره و سنگين

تنها

گرد و غبار را

از آسمان ، مي بارند

آري ، مجال ِ سرودن نيست

اينک ، دوات ِ حوصله خالي ست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

محبوب من

بايد با چه زباني حرف بزنم تا جوابي باشد؟

چه کلماتي را رديف کنم تا مقبول واقع شود؟

بايد چگونه سلام کنم تا پاسخ گيرم؟

بايد کجا بجويمت تا پيدايت کنم؟

بايد چگونه باشم تا قبول کني؟

سخت است اين راه و بايد هاي پي در پي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

من تب کردم

دلم مي سوزد براي تمام روياهايي که نيمه تمام ماندند و شاهزاده اي سوار بر اسب سياه آمد و

با شمشير نگاه خود تمام روياهايم را گردن زد.

شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها.

و من تب کردم اما ديگر نه روياي نا تمام و نه دستي براي زدودن خسيسي واهمه ها ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

کي بود

کي بود که با اشکاي تو يه آسمون ستاره ساخت

کي بود که با نگاه تو، دلش رو عاشقونه باخت

کي بود که با نگاه تو خواب و خيال عشق و ديد

کي بود که واسه تو از همه دنيا دل بريد

نگو کي بود کجايي بود اونکه برات ديونه بود

رو خط به خط زندگيش از عشق تو نشونه بود

من بودم اونکه دلشو ساده پاي تو گذاشت

اونکه واسش بودن تو به غير غم چيزي نداشت

من بودم اونکه دل آخر عشق تو رو خوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

گاه مي انديشم

گاه مي انديشم...

خبر مرگ مرا با چه کس مي گويد ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسي مي شنوي... روي تورا

کاشکي مي ديدم...

 شانه بالا زدنت را

 بي قيد

و تکان دادن دستت که...

مهم نيست زياد

و تکان دادن سر را که

عجب ! عاقبت مرد ؟

افسوس !

- کاشکي مي ديدم !

من به خود ميگويم :

چه کسي باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

تنها تر از سکوت منم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

کبوتر

اي دل ز من بريده، ز يادم نمي روي

وي پا ز من کشيده، ز يادم نمي روي

اي رفته از برابر چشمم به کوي غير

اشکم بديده ديده، ز يادم نمي روي

اي ساده دل کبوتر از باز بي خبر

وز دست من پريده، ز يادم نمي روي

آن چشم را به روي چه کس باز مي کني؟

اي آهوي رميده، ز يادم نمي روي

در سايه ي کدام نهالي روم به خواب؟

اي نخل بر رسيده، ز يادم نمي روي

دانم که امشبم به سحرگه نمي رسد

اي جلوه ي سپيده، ز يادم نمي روي

تا خواند اين غزل ز من آن سرو ناز، گفت

اي بيد قد خميده، ز يادم نمي رو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

عشق من به سلامت

و براي نخستين بار آخرين سخن از من بود : برو به جهنم .

دوباره آغازيده ام .

پس به حکم آغازم و به پشتوانه ي آموخته هايم ، به مهر مي خندم و عشق را به سخره مي

گيرم .

عشق را به هرزگي شناختم ، پس خود را نيز ، پس بودنم را نيز .

زين پس از هوس ، معبود جاودانه يي خواهم ساخت و تقدس گناه را پاس خواهم داشت .

من به زهر عشق آلوده ام .

و درمانم چيزي نيست مگر تطهير جسمم با گناه .

و امروز همه ي نيايش من :

به نام هوس ، شاديم پاينده باد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

عشق کافي است

عشق هديه اي نمي دهد مگراز گوهر ذات خويش

وهديه اي نمي پذيرد مگراز گوهر ذات خويش

عشق نه مالک است ونه مملوک،

زيرا عشق براي عشق کافي است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

اي زنده روياهايم

بي تو رويايي نيست

اي رويايي ترين آرزوهايم

اي رنگي ترين آرزويم

اي قشنگ ترين پرنده آرزوهاي دور و نزديکم

من تو را براي پرستش قبول کردم

سنگ را پرستش کردم جوابم نداد

به آب التماس کردم دوستم نداشت

تنها در اين دنيا تو بودي

که براي پرستش انتخاب شدي

 تو  و  خدايم

همين و بس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

دلم مي خواد

دلم يه نگاه آرووم ميخواد

دلم صداي مهربون ميخواد

دلم يه لبخند ساد و قشنگ مي خواد

دلم يه همزبون مي خواد

دلم يه چشم زيبا مي خواد

دلم يه قلب عاشق مي خواد

دلم يه صورت مي خواد که سيرم کنه

تا هر وقت که بخوام اسيرم کنه

دلم مي خواد که آرووم بگيرم

دلم مي خواد زندگي رو از سر بگيرم

الهي کمکم کن !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

خسته ام

خسته ام

خسته

هيچ چيز مرا تسکين نمي دهد

بي تو خاموش ام

من به دنبال سحري سرگردان مي گردم

تو سخن مي گويي من نمي شنوم

تو سکوت مي کني من فرياد مي زنم

با مني با خود نيستم

و بي تو خود را در نمي يابم

ديگر هيچ چيز نمي خواهد و نمي تواند تسکين ام بدهد

حقيقت بزرگ است و من کوچک ام

با تو بيگانه ام

مرا با خود آشنا کن بيگانه من

مرا با خودت يکي کن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

چشمه ي فيض

يا رب از رحمت ره، از قيد زحمت کن مرا

فارغ از بيم و اميد و رنج و راحت کن مرا

نيست در راه مَجازم بهره جز نقشي بر آب

کامياب از چشمه ي فيض حقيقت کن مرا

در دل تاريک من، نور تجلّي درفکن

همچو آيينه سرا پا، غرق حيرت کن مرا

گر بسوزاني به جان و دل، سزاوارم و ليک

از ره بخشش طُفيل اهل رحمت کن مرا

گرچه باشد نامه ي من، چون دل کافر سياه

همچو مؤمن رو سفيد اندر قيامت کن مرا

درگه بي اختيارم چون تو در عفو و کَرَم

من گنه گر مي کنم، باري تو رحمت کن مرا

تا که از فخر و شرف بر آسمان سايد سرم

آستان بوس در ِ شاه ولايت کن مرا

رستگار آنگه شوي«گلچين» که گوئي از خلوص

گُمرهم يا رب، به سوي خود هدايت کن مرا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

به همين سادگي

مرتكب خطا شدن به اين معني نيست كه ارج و قرب تو كمتر شده ، معني اش اين است كه از

اشتباهات چيزي ياد مي گيري ، به همين سادگي .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

انتظارم تا هميشه بي پايان

هزاران سال ديگر ، کسي خواهد آمد که مرا در توهم آرزوهاي ناکامم فرو خواهد برد .

کسي که نخواهم ديدش .

کسي که دير مي آيد .

فريادهايم خاموش گشته و جانم نيز فراموش .

افسوس که آرزوي عشق ، برايم حسرتي جاودانه خواهد گشت .

من همانم که معشوقه هايم مرده اند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۹/۱۱/۸۶

اصلاحیه

با عرض معذرت جهت اشکال در لینک دانلود (چه لفظ قلم    ) اصلاح گردید . . .

دانلود کنید ( Remix )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

خدايا

خدايا! مرا از خود مران ، مرا به خودم وا مگذار.

خدايا! دلم تنگ است براي هم صحبتي با تو. مرا در خودم غرق مکن. نگذار که در مرداب خود

پرستي ام دست و پا زنم.

خدايا! لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگير. خدايا! طعم عبادت خالصانه ات را بر من

بچشان و بر من نور رحمتت را بيفشان.

خدايا! قلبي ده که جز يادت هيچ چيزخشنودش نکند. خدايا! سري ده که جز فکر تو در آن نباشد.

خدايا! دستي ده که جز فرمان تو نبرد. خدايا! پايي ده که جز به راه تو نرود. خدايا! زباني ده که

جز کلام تو هيچ نگويد. چشمي ده که جز بزرگيت هيچ نبيند. گوشي ده که جز سخن تو هيچ به

جان نگويد.

خدايا! بر من لطفت را بباران. خدايا! اگر گناهان من به اندازه ريگ بيابان باشد ولي لطف و رحمت

تو بيشتر از گناهان من است. مي دانم که مرا بارها و بارها بخشوده ايي و من بارها و بارها توبه

ي خود شکسته ام. اما چه کنم که من بنده ي خطاکارم و تو خداي خطاپوش. چه کنم که اگر

خدايم نبودي هرگز خطا نمي کردم که چون تويي مهربان، در تمام عالم نيست که از من درگذرد.

خدايا! مرا به حال خود مگذار. مرا در اين نيستيم تنها نگذار. بگذار که هستي ام را در تو پيدا کنم.

بگذار که اين وجود فاني ام را به وجود پاينده تو زنده نگه دارم.

خدايا! مرا از مرحمتت محروم مگردان. مرا با تمام بدي هايم ببخشاي و مرا از وجود پر مهرت

محروم نکن.

خدايا! تو مي داني که من محتاج توام مي داني که جز تو کسي را ندارم مي داني که هر لحظه

به تو نيازمندم، پس دستم را بگير و ياريم ده که تو را فرمان بردار باشم و تو را به شايستگي

بندگي کنم. و هيج وقت هيج وقت تو را از ياد نبرم.

« لطف خدا بيشتر از جرم ماست.»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

باز هم منتظر

باز هم منتظرامدنت مي مانم

هر نفس با غم سبز تو غزل مي خوانم

باز هم اتشت اي عشق قديمي هر روز

مي کشد پنجه به ديوار و در زندانم

پي ديدار و ملاقات تو هرشب تا روز

اشک و خون مي چکد از گستره چشمانم

همه مردم اين شهربه دنبال تواند

من هم از شوق تو اواره و سر گردانم

گرمي عشق نفسگير تو تابستاني است

کشته دست همين گرمي تابستانم

بي توسر سبز تو من بي سر وبي سامانم

کوچه هاي همه شهر پر از رنگ و رياست

باز هم منتظر امدن بارانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

ديگه خسته شدم

ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم

ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم

چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ، ولي

انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم

مني که عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود

باورت نميشه از رنگ چشات خسته شدم

اينقدر نگام نکردي که ديگه زد به سرم

از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم

تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي

با کدوم بهونه بنويسم برات ، خسته شدم

انقدر آب و هوا واسم عوض کردي که من

آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم

گفتم اين کار و نکن ، کردي و رفتي و ببين

ديدي آخر از تموم اون کارات خسته شدم

حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه

انقدر عوض شدي که من به جات خسته شدم

شب و روزات مث روز و شباي قديم نبود

از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم

ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم

تو يه بي تفاوتي ، من از فضات خسته شدم

دوس داري بري برو ، دلت مي خواد باشي بمون

من که از تمام حرف و تصميمات خسته شدم

يه روزي غريبه اي ، يه روزي آشنا ، من از

بازي زشت غريب و آشنات خسته شدم

واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي کنم

راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم

من شکايت تو رو به کي کنم ؟ برم کجا؟

به جون خودت قسم ، نه ، به خدات خسته شدم

چقدر ييخشمت من ديگه چيزي ندارم

به خدا از دس اين همه خطات خسته شدم

روزي صد تا غم و غصه توي قلبم ميذاري

منم آدمم ، از اين درد و بلات خسته شدم

انقدر واست مي ميرم ، واسه من تب مي کني ؟

حق دارم ، از اين دل بي اعتنات خسته شدم

کي مي دونه تو پشيمون شدي و نوشتي که

حتي از ديدن عکس و هديه هات خسته شدم

اي خدا ، اينو فقط من و تو و اون مي دونيم

نشونم بده يه جور راه نجات ، خسته شدم

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

نشان تو

از کوچه پرسيدم نشانت را نمي دانست

آن کفشهاي مهربانت را نمي دانست

رنجيده ام از آسمان ، قطع اميدم کرد

دنباله ي رنگين کمانت را نمي دانست

اينگونه سيب سرخ هم از چشمم افتاده ست

شيريني اش ، طعم لبانت را نمي دانست

قيچي شدم ، بال و پرم را يک به يک چيدم

ســـَمت ِ وسيع ِ آسمانت را نمي دانست

لاي ورقها ، نامه ها ، دفترچه ها گشتم

حتي کتابي داستانت را نمي دانست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

ميدونم تفصير خودمه

اشک من ميون دريا گم شد

دريا هم آروم آروم اشک منو دزديد

لحظه اي چشامو بستم

يه آدمک نگاهمو دزديد

لحظه اي خنديدم

يه ستاره خنده ام رو دزديد

لحظه اي گوش دادم

ماه صدا را از من دزديد

...

ميدونم تقصير خودمه

که اشک ريختم

براي همه چيز نبايد اشک ريخت

چشمامو بستم

همه جا نبايد چشمارو بست

خنديدم

هر جايي نبايد خنديد

گوش دادم

به همه چيز نبايد گوش داد !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

مرده ديگه

مرده ديگه در من, خورشيد شهر نگاهت

چون تك درختي پير, نگاهم مونده به راحت

دلم بهم گفته كه قهره با من, دو چشمات

بيهوده پژمرد قلبم مثل گل, تو باغ دستات

چرا نگفتي تو, كه ديگه دوسم نداري

ميخواي تو گلدون قلب من خنجر بكاري

توي آينه چشمام, هنوزم عكس تو پيداست

از بس كه هر روز هي گريه كردم, اشكام يه درياست

بي تو مي ميرم من, يه روزي تو شهر غربت

ميرم دوباره از شهر تو, من با قلبي پر از محنت

ديگه بعد از تو, چون هميشه

من دلم يه گل آتيشه

اما يادت از دل هرگز جدا نميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

ما و ماه

ماه در اوج آسمان ميرود

و ما در گوشه ايي از شب

همچنان به گفت و گوي دست ها

گوش فرا داده ايم

و در چشم هاي هم يکديگر را ميخوانيم

 و در چشم هاي هم يکديگر را مي بخشيم

و من همه ي دنيا را در چشم هاي او مي بينم

و او همه ي دنيا را در چشم هاي من مي بيند

و ما در چشمهاي هم ساکتيم

و در چشمهاي هم ميشنويم

و در چشم هاي هم يکديگر را مي شناسيم

يکديگر را مي بينيم

و گوش به زمزمه ي لطيف و مهربان دست ها خاموشيم

و ماه در اوج آسمان مي رود .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

گل گلدون من

گل گلدون من خسته و تنهاست

غمگين و پريشون کنار در ياست

بيچاره حيوونکي تنهاي تنهاست

منتظر يه قطره درياست

يک نفر پيدا بشه به اون محبت بکنه

با يه مشت آب به اون محبت بکنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

شهر عشق

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست نگاه بي قرارم خيره مي ماند يكي هم،

زينهمه نازآفرينان اميدم را به چشمانم نمي خواند

براي چندمين بار از تو گفتم

كه شهر عشق تو پايان ندارد

به يادت هست زخمي بر دلم هست

كه جز لبخند تو درمان ندارد

زلالي تو به رنگ اشك بركه

تو با روح شقايق آشنايي

تو در آيينه سرخ غزل ها

هميشه ابتدا و انتهايي

كنار پنجره تنهاي تنها

ميان هاله اي از غم نشستم

تو آرايشگر چشمان موجي

و من زيباييت را مي پرستم

تو با باراني از جنس نيازم

مرا به ساحل ادراك خواندي

و با زيباترين فانوس دريا

مرا تا قعر دريا ها رساندي

نوروز جشن ميلاد سپيده

به باران يك سبد لبخند دادي

تو دست زرد ياس خسته اي را

به چشم عاشقان پيوند دادي

تمام سرزمين آرزو را

به دنبال گلستان تو گشتم

ميان سقف گيتي را گشودم

پي يك قطره باران تو گشتم

ميان كوچه باغ سبز يادت

ترنم هاي سرخ آرزو بود

و در ايوان چشمت يك پرستو

هميشه با دلم در گفتگو بود

قسم به آه نرم و خيس ساحل

قسم به آرزوي پاك دريا

قسم به ابتداي شعر پرواز

قسم به انتهاي باغ دنيا

تو چون واژه نيلوفري رنگ

ميان دفتر دل ماندگاري

اگر شهر نگاهت فرصتي داشت

به يادم باش در هر روزگاري

گفتمش چاره غم داني چيست؟

گفت: اشک از غم تو مي کاهد

گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت

گريه هم خاطر خوش مي خواهد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

شاخه

شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد

باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد

غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر

با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد

خاك كم آب شده مثل كويري تشنه

شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد

باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

سکوت

من در اين سکوت شب

تنها در خلوت شب

من در اين صداي وارونه ي عشق

من ترانه ها سروده ام

من تنهايم ...

و آهنگ ها و صداها مرا

شاد نمودند

چرا , چرا بدون تو؟!

...

و صداهاي عشق مرا بال پرواز دادند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

سرزمين دلتنگيهايم

اي تنها مسا فر سرزمين دلتنگيهايم. اي تنها ماواي لحظات من اي تپش اميد در وسعت بيکرانه

غمهايم خالصانه مي پرستم تو را و تنها به خاطر تو نفس مي کشم به زندگي عشق مي ورزم تا

روزي که از قفس تن و دنياي خاکي آزاد شوم و در آغوش تو را گيرم.

باور کن هم نقس شيرين زبانم تو کسي هستي که ستاره هاي آسمان بي تو خاموشند و با

آمدن تو باز چشمک مي زنند.نمي دانم تو چه هستي ؟ که هر وقت گريه ام مي کني ابرهاي

آسمان از عاطفه و عشق بر من مي بارنند و با خنده تو احساس مي کنم خورشيد در کنار من

است . تا وقتي که غمگيني بزرگترين غصه هاي عالم به دوش من است. و اشکي به امتداد

آسمان دلتنگي سهم من از زندگي است. من از توفقط بها نه اي مي خواهم براي گريستن.دلم

برايت تنگ است. من براي تو مي نويسم از زندگي از عشق از عاشقي و از دل ديوانه ام.

نگاههاي دلنشين تو دلم را پاک کرد.و از آن لحظه تا کنون در عشقت مي سوزم .قلبم به ياد تو

مي تپد و و نگاهم تو را مي جويد.هنگامي که زندگيم به به شبهاي تيره و تار شباهت داشت و

زماني هنگامي که مرگ را از ديده گانم به خود نزديک مي يافتم عشق تو در آسمان تيره و

ظلماني وجودم طلوع کرد ودر عشق مقدس تو زندگي از دست يافته ام را يافتم

وجود تو نگاهه تو آغوشه تو هر کدام رشته عمر مرا بدست گرفته و طراوت و شيريني بر زندگيم

بخشيده است

قلب و روح من به آرزوي تو زنده خواهد ماند

امشب غريبا نه در ظلمت و در خلوت تنهايي پيک غم را مي جويم غافل از آن که غم در من

زندگاني مي کند امشب از هر نسيم که مي ورزد تو را مي پرسم و از تو خبر مي گيرم

عاشقم عاشق ستاره صبح عاشق ابري سرگردان عاشق دانه هاي باران

عاشق هر چه نام توست بر آن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

روز نخست عاشقي

يکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صياد است که

کبوتران را پر مي دهد. و آن باغبان است که گل هاي سرخ را پرپر مي کند. پس کبوترش را پراند و

گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز

آهوان و مشک آهوان نرمش نمي کند، پس آهويش را دريد و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛

که عشق توفان است و نه ترمه مي ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که

عقابان را مي بلعد و آن مرگ است که تن هر سروي را تابوت مي کند.

پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتي روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.

هزار و يکم بار که عاشق شد، قلبش اسبي بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غيرت

و استخوان.

و عشق آمد در هيئت سواري با سپري و سلاحي بر قلبش نشست و عنانش را کشيد، آنچنانکه

قلبش از جا کنده شد.

سوار گفت: از اين پس زندگي، ميدان است و حريف، خداوند. پس قلبت را بياموز که

عشق کار نازکان نرم نيست / عشق کار پهلوان است، اي پسر

آنگاه تازيانه اي بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقي بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

روزي به تو خواهم گفت

روزي به تو خواهم گفت ازغربتم روزي که با ريزش برگها خزان زندگي من آغاز شد،آن روز که

آفتاب گردان وجودم به سوي خورشيد دلت را آرزو مي کرد .

آن روز که ابرهاي سياه وسفيد سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته بود وباران غم ازگوشه ي آن

به کوير سرد گونه هاي استخوانيم فرو ريخت

آن روزهمه چيزرا در يک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که سيلاب اشک هايمان يکي گردد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

دنيا را بد ساخته اند

کسي را که دوست داري، تورادوست نمي دارد

کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو

دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند

و اين رنج است

زندگي يعني اين ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

دلاشون آسمونيه

همه اونايي كه دلاشون آسمونيه ،‌ نگاهشون بارونيه ، خنده هاشون بي رياست گريه هاشون

رنگ يه دنيا شبنمه ، به همه چيزهايي كه تمناي درونيشونه برسن دنياي سبز دوستي ها ، يه

دنياي بي خزونه ، اگه باغبون دلامون دريچه ها رو روي هجوم ترديدها ببنده ، ما براي به ياد هم

بودن ، به چند خط نوشته ، يه شاخه گل مريم ، يه عكس يادگاري وخيلي چيزهاي ديگه نيازي

نداريم . براي اين كه من و تو ياد هم باشيم ، تنها يه خاطره هم ميتونه‌، خاطره ساز دوستي

هاي ابديمون باشه خاطره كوچيكي از همه باهم بودنهامون.

حالا ديگه تداوم دوستيمون ، دست خودمونه، به اين كه چقدرنسبت به هم صادق باشيم ، بي

ريا باشيم و با ايمان نمي دونم كجاي راه دوستي هستم‌، ابتدا يا نيمه راه ، اما هر جا كه باشم ،

بذار آينده دوستيمون رو با اين جمله زلال كنم كه : دوستت دارم ، دوست من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

خودت انتخاب كن

تمام آنچه تا به حال در زندگي ات رخ داده يا فرصتي براي رشد و ترقي توست يا مانعي براي

رشد و ترقي ات . خودت انتخاب كن .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

بيا آشتي

ميدونستم که بازم تنهام ميزاري

فردا باز گريه و زاري که ميگي دوسم نداري

اگه باز بياي بگي که حالا آشتي آشتي آشتي!

تو تا فردا بکني گريه و زاري من با تو نميشم آشتي!!!

آشتي آشتي آشتي آشتي

اين دلو کحا تو کاشتي؟

زديو خورديو رفتي

بي دردسر نگشتي

حالا باز با ناز و عشوه

بيا آشتي آشتي آشتي!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

باران

با نگاهم آسمان را ناز کردم

زير باران چتر خود را باز کردم

ناگهان آمد به گوشم يک صداي نرم و نازک

گوش دادم جوجه مرغي زير باران ناله مي کرد

بالهايم خيس آب است
 
چشم من دنبال نور آفتاب است

کاش باران بر پر و بالم نبارد

قلب من طاقت ندارد

کاش مي شد مي پريدم در هواي آفتابي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۸/۱۱/۸۶

مخصوص شما

امیدوارم خوشتون بیاد . . .

دانلود کنید ( Remix )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

مرا ببخش

مرا ببخش اگر مهربان نميمانم

اگر که قدر حضور تو را نميدانم

مرا ببخش اگر مثل کودکيهام

براي خويش تو را قهرمان نميسازم

مراببخش و برايم دعا کن و بگذار

به دوش جاده تقدير , توشه سفرم

مرا به غربت اندوه جاده ها بسپار

نگو که از سر تقصير تو نمي گذرم

دلم براي تو تنگ است , چاره اما چيست؟

من از تصور ويراني تو , ويرانم

علاج درد درونم گريز بود گريز

به من نگو چرا نزد تو نمي مانم

بدان هميشه غمي ريشه داده در خونم

براي دشت جنون من هميشه مجنونم

اگر که ميگذرم از کنار خاطره ات

از اين عبور بدان تا هميشه دلخونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

بخواب آروم

لالا لالا همه در خواب نازن

ديگه چيزي ندارن تا ببازن

بخواب آروم ،نه اينکه وقت خوابه

بخواب اي گل که بيداري عذابه وُ عذابه

نترس از دست بي قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنيا

بخواب آروم گلِ گلدونِ خونه

که بيرون تا بخواي نامهربونه

لالا لالا که قلبم زيرو روُ شد

که دست عاشقم پيش تو روُ شد

که بازم اين دلم ديوونگي کرد

که اين ديوونه با عشق زندگي کرد

بخواب اي گل الهي دَر نموُني

نگيره بغضت از نامهرَبوني

بخواب جُونم که درهارو ببندم

نخواي از من که با گريه بخندم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

رفتي

رفتي ولي نرفتي از ياد و از دل من

ماندي ولي نماندي روشن به محفل من

خواهي ولي نخواهي باشي تو ساحل من

جويي ولي نجويي اين جان بي دل من

گفتي ولي نگفتي با قلب غافل من

خواندي ولي نخواندي ايت مقابل من

گيري ولي نگيري سختي زمشکل من

بودي ولي نبودي اگه تو از دل من

چيدي ولي نچيدي خاري تو از دل من

آري , ولي نياري شادي به منزل من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

يک غزل

تو مي رسي و غمي پنهان هميشه پشت سرت جاري

هميشه طرح قدم هايت شبيه روز عزاداري

تو مي نشيني و بين ما نشسته پيکر مغمومي

غريب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاري

شبيه جنگل انبوهي که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگيزي... گواهت اين غم تاتاري

بيا و گريه نکن در خود که شانه هاي زمين خيسند

مرا تحمل باران نيست؛ تو را شهامت خودداري

همين که چشم خدا باز است به روي هرچه که پيش آيد

ببين چه مرهم  شيرينيست  براي سختي و دشواري!!

کمي پرنده اگر باشي در آسمان دلم هستي

رفيق ماهي و مهتابي؛عزيز سرو وسپيداري...

چقدر منتظرت بودم !ببينمت کمي آسوده...

دوباره آمده اي اما؛ همان هميشه عزاداري!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

نفرين تنهايي

من آهسته مي‌گريم!

دلم آغشته از نفرين تنهايي است

ميان كوچه‌هاي سرد رسوايي،

سراب جوي را از ماه مي‌جويم

به دنبال محبت از پي آن رهگذر،

آن سايه تاريك

براي ديدن خورشيد خوشبختي

براي با تو بودن

تلاقي نگاهت را چشيدن

براي با تو بودن

با تو بودن!

عجب روياي زيبايي

عجب انديشه و فكر محالي!

من ديوانه مي‌گريم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

مرا در حفاظت جراحتم ياري کنيد

انتظار مرا پاياني نيست.

قلب من جراحتش را تازه نگاه داشته است.

ياران من،

با خوشه هاي خاک و

خاطرات خاموش خاکستري مي آيند.

-با هياهو و خستگي-

چشم در چشم نگاه مي کنيم...

و در سکوت رازهايمان را قسمت مي کنيم.

اتاق کوچک من

در انتظار تحمل آواز مي ماند.

از رنگ ديوار ها بوي شعر و موسيقي و دود مي آيد.

من وصيت نامه اي از شاعر برايشان خواندم.

در فصلي گفته بود:

مرا در حفاظت جراحت قلبم ياري کنيد.

براي من

سکوت و موسيقي بخريد

و مرا در مه

کنار درختان تنومند باران خورده

در شمال

بي سنگ نشانه به خاک بسپاريد.

گلهاي حسرت از خاک

شبانه

ناگاه خواهند رست در زمستان

از يارانم، من خواستم

تا به خانه من بيايند

تا خاطراتشان

در زيرسيگاري و چوب ها جاودان شود.

گفتم

خانه با خاطرشان در سکوت آواز مي خواند

من آوازم را در ضيافت شامي

برايشان خواندم.

ياران من جنازه هايشان را در رنگ موسيقي و آواز من تشعيع کردند.

زير سيگاري ها چند بار خالي کرديم.

آواز من

در چوب ساز

در سه تار ماند.

هنگام خداحافظي

من مرده بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

من مرده ام

من حق مردن نداشتم

بايد زنده مي ماندم

چون هيچ قبري به جنازه ي 27 ساله ام نمي خورد

نبضم کند مي شد

ولي باز هم زنده ماندم

هيچ دليلي براي زندگي نداشتم

ولي زنده ماندم

و زنده ماندم در آرزوي مرگ

ارزوهايم مرده

من چرا زنده ام؟

وقتي مردم

هيچ کس مرا نشست

و کفني بر تنم نکردند

حتي گوري نداشتم که در آن بيآرامم

کرم ها و حشرات به سراغم نيامدند

ولي من مرده بودم

باور کنيد که مرده بودم

تنم يخ زده بود

داشتم بو مي گرفتم

ولي کسي باور نمي کرد که من مرده باشم

کسي به من اجازه نمي داد که بميرم

چاره اي نبود

از جا برخاستم

فرياد زدم آهاي من مرده ام

همه خنديدند

گفتم ثابت مي کنم

تيغ را برداشتم

شاهرگم را زدم

خون فواره زد

همه به سمتم دويدند

حالا باور کرده اند که من مرده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

مرا به ياد خواهي آورد

مرا به ياد خواهي آورد

آنچنان که باران  غبار را از سنگ قبر کهنه اي ميشويد 

تا نام فراموش شده اي بدرخشد

از پس سالها :

مرا به ياد خواهي آورد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

کشتنم واست حلاله

عاشقي يه اتفاقه ، زندگي شايد يه قانون

لا زمه از هم برنجن گاهي هم ليلي و مجنون

انقدر دوستت دارم که کشتنم واست حلاله

موندنت يه آرزوي نقره اي ولي محاله

من زمينيم ولي تو مال اوج آسموني

منت چشاتو دارم اگه که پيشم بموني

حرف آخر اگه يک روز دوتا قسمت بشه دنيا

يه طرف تمام مردم . يه طرف فقط تو زيبا

چه قبولم کني و چه بگي که نمي پذيرم

آنقدر ديونتم که بازم واست مي ميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

ديگر چه گويم از دل

خون مي چکد زشعرم از مکتب گلويم

با حنجري شکسته در حال گفتگويم

احساس را نشاندند در خاک غربت اينجا

احساس را شکستند اينبار رو به رويم

در ازدحام وحشت نامردي و ظلالت

کشتند تا ببينم گفتند تا نگويم

فرياد عنقريب است

اينجا غزل غريب است

ديگر چه گويم از دل

بردند آبرويم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

دوست گمگشته

نمي دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامين بام گشوده در

غبار نشسته که واژه ها براي ياري ام راه را گم کرده اند

تنها ميدانم در اين گم گشتگي بايد از تو بنويسم.

عزيز ترينم! قلبم را فرش زير پايت مي کنم و نور چشمانم

را فانوس درياي مهربانيت. دوست گمگشته و سنگ صبور روزهاي تنهاييم .

تمام شکوفه هاي سيب و غنچه هاي ياس و مريم و مينا را

با گلابي از اشک چشمانم نثار قدم هاي بهاري تو ميکنم

و همراه دعاي خيرم بدرقه ي راهي که در پيش گرفته اي

اما نمي توانم به روزهايي که هنوز زمانه لحظه هاي با تو

بودن را شکار نکرده بود نينديشم و به روزهايي که روي

نيمکتهاي سنگي خاطره چراغي از مهرباني مي افروختيم

و خاطره هاي خوش را با هم بودن را در آلبوم خيال خويش

حک مي کرديم. ولي با همه ي اندوه فاصله گرفتن از تو

بسيار خوشحالم که به آرزوي خويش رسيدي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

چشم تازه اي بياور

براي چشمهاي منتظرم

چشم  تازه اي بياور

ويک دل

از جنس خود روزگار

براي سينه ام

به قول چشمهايت

من مطرود کهنگي ام

از التهاب ديرينه ام  خبر داري

من برگ برگ مي ريزم

از قهر هاي بي بهانه تو

يک برگم بيشتر نمانده

من بيقرار توام وتو... هيچ

به حرف تو رسيده ام

 باز حق با تو بود

-دنيا جاي عشق نيست

يک سوال کوتاه

کي بهم ميرسيم؟!!!

شايد در نقطه هيچ ..

آري در نقطه هيچ ...

در انزواي خواهش من

در ترديد عاقلانه تو

شکي نيست تو عاقلتري

يک خواهش کوچک دارم

دستهاي خشکيده ام را

به اره نکش

شايد اين بار

ازبطن امروز

متولد شوم

شايد...

آري شايد...

اشکهايم شهادت مي خواهند!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

تماما درديم

پر اندوه پر از اه تماما درديم

ما شکسته تر از انيم که حس ميکرديم

ما به جرم متولد شدن در پاييز

مثل تن پوش خيابان زرديم

مثل دستان ترک خورده دايم در برف

مثل سوزنده ترين فصل زمستان سرديم

مردم پس کوچه ببخشيد اگر خدمتتان

يک بغل صحبت سرمازده مي اورديم

اي خورشيداگر چه تنمان يخ زده است

پا برهنه به تن داغ تو بر ميگرديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

به تو نياز دارم

چون تو پاره اي از مني

شايد قسمتي از قلب

قسمتي از خيال

قسمتي از کلام

شايد قسمتي از من

شايد ؛ شايد تنها قسمتي از نفس که اگر نباشي نفسي نخواهد بود.

پس باش

تا بي نهايت باش که با تو بي نهايتم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

برگرد

برگرد بي تو بغض فضا وا نمي شود

يک شاخه ياس عاطفه پيدا نمي شود

در صفحه دلم تو نوشتي صبور باش

قلبم غبار دارد و معنا نمي شود

بي تو شکست و پنجره رو به آسمان

غم در حريم آبي دل جا نمي شود

درياي تو پناه نگاه شکسته است

هر دل که مثل قلب تو دريا نمي شود

مي خواستم بچينم از آن سوي دل گلي

اما بدون تو که گلي وا نميشود

درديست انتظار که درمان آن تويي

اين درد تلخ بي تو مداوا نمي شود

زيباترين گلي که پسنديده ام تويي

گل مثل چشمهاي تو زيبا نمي شود

بي تو شکسته شد غزل آشناييم

شبنم گل نگاه مرا باز شسته است

دل در کنار ياد تو تنها نمي شود

گلدان ياس بي تو شکست و غريب شد

گلدان بدون عشق شکوفا نمي شود

باران کوير روح مرا مي برد به اوج

اما دلم بدون تو شيدا نمي شود

رفتي و بي تو نام شکفتن غريب شد

ديگر طلوع مهر هويدا نمي شود

 روياي من هميشه به ياد تو سبز بود

رفتي و حرفي از غم رويا نمي شود

رفتي و دل ميان گلستان غريب ماند

ديگر بهار محو تماشا نمي شود

يک قاصدک کنار من آمد کمي نشست

گفتم که صبح اين شب يلدا نمي شود

دل هاي منتظر همه تقديم چشم تو

امروز بي حضور تو فردا نمي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

براش بنويس

براش بنويس دوستت دارم آخه ميدوني.آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفها شونو از ياد ميبرن

ولي يه نوشته ، به اين سادگيها پاک شدني نيست.اگرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک

قلب هم ساده تره...ولي بنويس...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

باز هم دل

تازه داره شب ميشه و من هنوز آرام نشدم نمي دانم كه چرا امروز ديگه مثل روزاي قبل شاداب و

سر حال نيستم نمي دانم كه چرا باز دلم هواي ديگري دارد و چرا به همين چيزي كه دارد قانع

نمي شود بخدا ديگه ازدست اين دل مي خوام گريه كنم و سر به بيابون بذارم.

آخه خيلي داره بهونه گيري مي كنه همش بهش مي گم اي دل تو بايد منو تو راه رسيدن به

كمال همراهي كني و لي اون حرف خودشو مي زنه و ميگه: «نه» . من ميخوام بدونم كه چرا اين

دل من يهو اين قدر عوض شده و داره از راه اصلي خوش دور مي شه . آره من فقط مي خوام

جواب اين سوال رو پيدا كنم و بفهمم راز دل من چيه.

تازه دارم مي فهمم كه چرادلم سر به راه نيست، تازه مي فهمم كه چرا اين دل من از راه بدَر

شده و ديگه از من حرف شنوي نداره، آره اين دل من عاشق شده، عاشق يه كسي شده كه

اون رو هيچ وقت نديده ولي تا بخواي لمسش كرده، هميشه با اون بوده و من فكر مي كردم كه

دل با منه، نگو كه دل من عاشق شده.

مي دوني عاشق كي شده؟

من خودم تازه فهميدم، اون عاشق خدا شده، مي دوني از كجا فهميدم، آخه يه چند وقتي

هستش كه دلم هر روز خودشو بي مقدمه به ياد خدا مي ندازه، آره من تازه فهميدم كه اين دل

بيچاره من عاشق خدا شده، از اين به بعد من بايد به دلم غبطه بخورم كه اون عاشق خدا شده

و من عاشق يه عشق زميني، عشق اون ماندني و عشق من رفتني، عشق اون حقيقي و

عشق من كاذب، عشق او مردم پسند و عشق من ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

اين سمت يا آن سو

اين سمت يا آن سو

فرقي نمي کند !

انسان به سليه درخت عادت مي کند

به آتش نه.

اما

آنقدرها هم که گمان مي کني بد نيست

بد نيست گاهي هم جيب هايت پاره باشد

پله هاي آسمان خراش ها را فراموش کني

بنشيني کنار خيابان و

از پله هاي خودت پايين بروي

پله

پله

پله

آن قدر که مي بيني

کساني نشسته اند

بعضي ها گريه مي کنند

بعضي ها آواز مي خوانند و ...

ناگهان کسي را مي بيني

که مي شناسي اش

اما ...

شايد هم نمي شناسي اش

اما ...

اين لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر ديگر برندار:

در بهشت گاهي

در جهنم هميشه

به خدا مي رسي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦

اعتماد

وقتي دستانم از اعتماد تهي است

چه فرقي مي کند

که بگويم

اينجا زمستان است يا بهار .

اينجا سرد است

از تکرار ِ نبودن اعتماد .

وقتي گوشهايم ايمان نمي اورند به کلام

بيهوده ، برايم واژه هاي دلفريب ميچيني

من از گور بي اعتمادي برخاسته ام

دشتهاي اعتماد در سيلاب دروغ و خيانت

مرده اند .

وقتي نگاهم لبريز ِ وحشت مي شود

از نگاهت ، مي دزدمشان ...

نگاهم که مي کني ،

فرهنگ لغات ميشود يک کلمه "عبث " .

اينجا تداوم خالي بودن از اعتماد است .

سرد است .

باور کن،

بر هيچ از واژه ها جمله مي بافي .

چرخهاي اعتماد

دير زمانيست که ديگر نمي چرخند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۶/۱۱/۸۶

منتظر بمانید

به زودی . . .

دانلود کنید ( Remix )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

بعضي ها سلام

بعضي ها اميدوارم حال بعضي ها خوب باشه و خوش و سرحال باشيد

بعضي ها راستي

چرا ما آدما حتما بايد همه چيزو تجربه کنيم تا باور کنيم

چرا وقتي يکي که يه راهي رو رفته ميگه نرو اشتباهه قبول نميکنيم

چرا تا خودمون کلمون به سنگ نخوره باور نمي کنيم

چرا آدم نميخواد از تجربه ديگران استفاده کنه

چرا بايد خودمون همه چيزو تجربه کنيم

چرا ازاين غرور لعنتي يه ذره کم نمي کنيم تا بتونيم

چرا اين غرور بي جا اجازه نميده ما چيز درستو انتخاب کنيم

چرا اين غرور بعضي وقتا نمي ذاره به حرف دل گوش کنيم

چرا اين غرور نمي ذاره بعضي وقتا يه کلمه دوست دارم بگيم

چرا اين غرور فکر ميکنه با گفتن يه کلمه دوست دارم خودتو کوچيک کردي

چرا فکر ميکنيم يه کلمه دوست دارم آدمو ذليل ميکنه

چرا به اين فکر نميکنيم که همين کله دوست دارم مي تونه جه کارايي بکنه

چرا به اين فکر نميکنيم که يه کلمه دوست دارم مي تونه يه دلو به دست بياره

چرا فکر به اين فکر نميکنيم يه کلمه دوست دارم مي تونه يه دل شکسته رو آروم کنه

چرا ما آدما با اين غرور لعنتي زندگي مي کنيم

چرا اصلا اين تو وجود ما هست

چرا چرا چرا ؟

تا به حال فکر کرديد که چقدر ضربه از جانب اين غرور بي جا به آدم وارد شده

چرا بايد ما هميشه اسير باشيم

چرا ما بايد نتونيم به اين چيزا غلبه کنيم

چرا اين آدم ضعيف که هيچ چيزي نمي دونه بوسيله اين غرور فکر ميکنه حاکم دنياست

چرا ما آدما درباره همديگه نمي تونيم درست فکر کنيم

چرا ما آدما نمي تونيم درباره يکديگه درست قضاوت کنيم

چرا ما آدما نمي تونيم وقتي کسي رو مي بينيم فوري از روي قيافه و طرز لباس پوشيدن اون فرد

قضاوت نکنيم

چرا ما آدما به صورت هميديگه توجه داريم

چرا ما آدما به سيرت همديگه نگاه نمي کنيم . راستي

چرا صورت مهمتر از سيرت شده

چرا درون افراد ديگه برا کسي مهم نيست

چرا لباس پوشين نشانه شخصيت شده

چرا طرز حرف زدن مهمتر از محتواي حرف زدن شده

چرا ما آدما نمي تونيم درباره افراد پيش داوري نکنيم

چرا ما آدما نمي تونيم بدون ذهنيت قبلي از کسي در صورتي که اونو نمي شناسيم باهاش

حرف بزنيم

چرا ما وقتي يکي بهمون ميگه دوست دارم باور نمي کنيم

چرا وقتي کسي دوسمون داره همش ميخواييم اونو امتحان کنيم

چرا نمي تونيم دوست داشتنو بدون امتحان باور کنيم

چرا عاقبت همه اين امتحان هاي دوست داشتنا مردوديه

چرا دوست داشتن بدون امتحان باور کردني نيست

چرا

چرا

چرا ....

چرا و هزار تا چراي ديگه که تو مخمه و ديگه نمي تونم بگم بقيه چرا ها باشه براي بعدا

چرا بايد آخر هر متن بگم خدا حافظ

اينم يه چراي ديگه از يه دوست عزيز که خيلي دوسش دارم

داشتم فراموشت ميکردم اما باز دوباره ديدمت نو غمها غوطه ور شدم چرا

داشتم فراموشت ميکردم اما تا صدات رسيد به گوش من شکستم بي صدا چرا

داشتي مي رفتي از خيال من خزوني بود بهار من ديدم تو رو خزونم جون گرفت

اين قلب سرد و ساکتم دوباره با نگاه گرم و بي ريا و عاشقت زبون گرفت

چرا دوباره اومدي صدا رو جون دادي گل بهارو زخم دل دوباره تازه شد

شوق نگاه خستمو دوباره دوختي آخر ستاره حسرتم بي اندازه شد

يا راحتم کن و واسه هميشه اين دلو بکن زريشه از خيال سرد من برو

يا باغبون شو و بهارو باز نشون بده گلارو تو وجود خسته ام برو

چرا دوباره اومدي صدا رو جون دادي گل بهاروزخم دل دوباره تازه شد

شوق نگاه خستمو دوباره دوختي آخر ستاره حسرتم بي اندازه شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

بخاطر مهربانيهايت

نمي داني که چقدر دوستت دارم بخاطر مهربانيهايت بخاطر يکرنگيت .تو رامي ستايم اي بهترين

پديده زندگيم؛ تو را از صميم قلب دوست دارم. آبان من شايد نداني که تنها تکيه گاهم تويي

براي تحمل رنجها و سختي ها ،بدان که بي تو هيچم و با تو پر از عشق ، اي عشق زيباي من

زندگي در تو معني دارد با تو رنگ دارد با تو که تنها انديشه ذهنم هستي با تو که تمام من در تو

خلاصه مي شود با تو که تمام زندگيم به تو پيوند مي خورد به تو که سرشار از صداقت و

مهرباني هستي  با تو به آرامش خواهم رسيد اگر دستانت را بر روي قلب عاشقم بگذاري که

بفهمي چه تپشي و چه اشتياقي به تو دارد مي خواهم چند ساعتي کنار تو باشم تا دوباره

براي زندگي جان تازه ايي بگيرم مي خواهم در آغوشت چشمهايم را به چشمهايت بدوزم تا بعد

از اين همه نا آرامي ها دوباره آرام بگيرم . مي خواهم هميشه در کنار تو باشم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

من با تو هرگز

سلام اي بي وفا ،‌ اي بي ترحم

سلام اي خنجر حرفاي مردم

سلام اي آشنا با رنگ خونم

سلام اي دشمن زيباي جونم

بازم نامه مي دم با سطر قرمز

آخه اين بار شده من با تو هرگز

نمي خوام حالتو حتي بدونم

تعجب مي کني آره همونم

هموني که زموني قلبشو باخت

همون که از تو يک بت ،‌ يک خدا ساخت

هموني که برات هر لحظه مي مرد

که ذکر نامتو بي جون نمي برد

همونم که مي گفتم نازنينم

بميرم اما اشکاتو نبينم

همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود

اگه زانو نمي زد غم باهاش بود

حالا آروم نشستم روي زانوم

ولي ديگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم

تعجب مي کني آره عجيبه

مي خوام دور شم ازت خيلي غريبه

خيال کردي هميشه زير پاتم ؟

با اين نامرديات بازم باهاتم ؟

برات کافي نبود حتي جوونيم

تموم شد آره گم شد مهربونيم

ديگه هر چي کشيدم بسه دختر

نمي بينيم همو اين خوبه ،‌ بهتره

ديگه بسه برام هر چي کشيدم

فريبي بود که من از تو نديدم ؟

دروغي هست نگفته مونده باشه ؟

کسي هست تو خيال تو نباشه ؟

عجب حتي دريغ از يک محبت

دريغ از يک سر سوزن صداقت

دريغ از يک نگاه عاشقونه

دريغ از يک سلام بي بهونه

نه نفرينت چرا ، اين رسم ما نيست

 اگر چه اين چيزا درد شما نيست

گل بيتا چرا اخمات توهم شد؟

چيه توهين به ذات محترم شد ؟

ديگه کوتاه کنم با يک خدافظ

که عشق ما رسيد به سد هرگز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

ببين روي زخمم نمک ميزنند

ببين روي زخمم نمک ميزنند

کساني که حرف از کمک ميزنند

من از بي کسي ناله سر ميدهم

برايم فقط ني لبک ميزنند

و چون همصدا با سکوتم چرا

به تنهايي ام ناخنک ميزنند

و با يک تلنگر به آيينه ها

بهاي صداقت محک ميزنند

فقط يک غزل حاصل شعر من

همين کودکم را کتک ميزنند

و يا در کلاس الفباي دل

غرورم به چوب فلک ميزنند

ببين عاقبت سهم من يک شکست

هميشه درآخر کلک ميزنند

تلمبار فرياد در گلو

دريغا که آخر کپک ميزنند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

يک دنيا عشق

مي خواهم يک دنيا  به تو عشق بورزم  مي خواهم عاشقت باشم اين بهترين حس دنياست تو

تنها نياز من تنها آرزوي من و تنها عشق من هستي  . بهترين لحظات عمرم در کنار تو بودن

است وقتي که نيستي مي خواهم بداني که آنقدر به تو وفادارم که هيچگاه در چشمهاي ديگري

خيره نخواهم شد آنچنان دوستت خواهم داشت که تو مي خواهي وقتي که نيستي براي

وفاداريت بيشتر عاشقت خواهم بود در انتظار تو  آنقدر با اطمينان به افق خواهم نگريست که

هيچ عاشق منتظري نگاه نکرده است آنچنان به تو اعتماد خواهم کرد که لايق آن تنها تويي تنها

تو بهترين من.منتظر مي مانم  تا توبيايي و آنگاه  که تو بيايي؛آه وقتي که تو مي آيي...اوج

خوشبختي است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

ميدونم برنميگردي اما

گريه كن دلت سبك شه

اگه دل مونده تو سينه

سرت رو بذار رو شونه م

تنها پيشكشم همينه

بذار اين شونه ي نمناك

تكيه گاه گريه باشه

بذار اين خسته بيفته

تا شايد دوباره پاشه

زير بارون نگاهت

غسل تعميد ترانه س

ميري اما ميگي بر مي گردي

برو! من اينجا مي مونم

چش براهتم هميشه

مي دونم كه بر نمي گردي اما

قصه مون تموم نميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

مرده ام

آنقدرها مرده ام که بيفتم از چشمهات

که له شوم زير قدمهات

آهسته آهسته که مي آيي

بوي خاک باران خورده مي آيد

تا دستهات

شانه هايم تکان مي خورد

تا گر گرفته جنازه ام

زير بارش يکريز پروانه هات دفن مي شدم

زني کل مي کشد روسري هاي سياه در باد را

دستهاي به سمت آسمان بالا

که هنوز عاشق آوازهات

دريا را با من قدم مي زني؟

چهار گوشه ي سهم من امشب ماه ندارد

با کمان ابروهات وخيل زخمها که مي زني

فاتحه بر لب / داغ استکانها / وداغ بوسه هات بر دل

پيشاني نوشتم را بر اين سنگ حک کنيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

رفاقت با تو

رفاقت با تو

رفاقت با بادبادکي کاغذيست

رفاقت با باد دريا و سرگيجه

با تو هرگز حس نکرده ام

با چيزي ثابت مواجه ام

از ابري به ابر ديگر غلتيده ام،

چون کودکي نقاشي شده بر سقف کليسا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

خيلي سخته

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري

صبح بلند شي و ببيني که ديگه دوسش نداري

خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي

بي وفا شه اون کسي که جونتو واسش گذاشتي

خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
 
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا

خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
 
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه

خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه

نکنه چيزي که ريختي پاي عشق اون حروم شه

خيلي سخته اون که مي گفت واسه چشات مي ميره
 
بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره

خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه

نکنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه

تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
 
خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي کال رو چيدن
 
بخدا کم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
 
خيلي سخته که دلي رو با نگات دزديده باشي
 
وسط راه اما از عشق يه کمي ترسيده باشي

خيلي سخته که بدونه واسه چيزي نگراني

از خودت مي پرسي يعني مي شه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي

اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه

بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اون رو ببينه

خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي

کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي

خيلي سخته که ببيني کسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه

خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون

اگه چتر نداشته باشي توي دستا هردوتاشون
 
خيلي سخته تا هميشه پاي وعده ها نشستن
 
چقدر قشنگه اما واسه ي کسي شکستن
 
خيلي سخته واسه ي اون بشکنه يه روز غرورت

اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه ي اون بشه عادت

ديگه بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
 
خيلي سخته چشماي تو واسه ي اون کسي خيسه
 
که پيام داده يه عمر واسه تو نمي نويسه
 
خيلي سخته که دل تو نکنه قصد تلافي
 
تا که بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونکه ديروز تو واسش يه رويا بودي

از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يک شب واسه چيدن ستاره

ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

 حفاري وجود

مثل زمين كه وقتي آنرا مي كاوي به آب مير سي در اعماق قلبت به سكوت

خواهي رسيد..براي رسيدن به آب زلال ناچاري آشغالها وقلوه سنگها را كنار

بزني و براي آنكه به سكوت برسي بايد همهمه ذهن را كنار بگذاري .تو وقتي

خدا را ملاقات خواهي كرد كه به ژرفاي سكوت برسي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

حديث من و تو

حديث من و تو ما شدني نيست

آزار مكن قفل دلم واشدني نيست

تنديس تمناي تو پيدا شدني نيست

گنجينهِ لطف تو بزرگ است بزرگ است

درپيكرهِ كوچك من جاشدني نيست

راه كه فرا روست دو تا  خط موازي است

يعني كه حديث من وتو ما شدني نيست

توصيف مكن ازخط و خالم مفريبم

پروانهِ پرسوخته زيبا شدني نيست

بي خود مده اميد بلندم به بهاران

سروي كه كمربُرشده  بالا شدني نيست

شايد تو مسيحا شده اي ليك مزن دم

دردي كه دلم راست، مداوا شدني نيست

كمرنگ ترين واژهِ ديوان حياتم

درخط كج و ريز كه خوانا شدني نيست

بگذار كه ناخوانده و بيگانه بميرد

اين واژ آه ِ نفرين شده معنا شدني نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

حرفش را نرن

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

ابتداي يک پريشاني است حرفش را نزن

آرزو داريکه ديگر بر نگردم پيش تو

راهمان با اين که طولانيست حرفش را نزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا

دل شکستن کار آسانيست حرفش را نزن

خورده اي سوگند روزي عهد مارا بشکني

اين شکستن نا مسلمانيست حرفش را نرن

حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج تو ام

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نرن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

چه بگويم

نيست شوقي که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟

من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم

واي از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم

چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامي و حسرت

که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم اي دل که بهاران بود و موسم عشرت

من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديري است خموشم، نرود نغمه ز يادم

زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامي که قفس را بشکافم

سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

پيش از اين

پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت

هيچ کس غصه اين را که چه مي کرد نداشت

چشمه سادگي از لطف زمين  مي جوشيد

خودمانيم  ,  زمين اين همه  نامرد  نداشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

تسکين شب مرگ است

تنهايي تابوت

از وسوسه لبريزم

از موج پراکنده

از مرگ به زنجيرم

در گور پناهنده

آن نور زکجا بر خواست

بر ظلمات گورم

در حجاب اين خاک

از وحشت اين موران

در منقلي از ترديد

من کي کجا خوابم

تسکين شب مرگ است

آرامش مسکين

حتما سرابي بود

يلداي گم باقي است

در اين تنهايي تابوت

شبي از مرگ لبي

عاشقانه خواهم نوشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

بيش از اين وقتتان را نميگيرم

باز هم با سلام!حال شما!نامه ي من دوباره طولانيست

مينويسم اگرچه ميدانم خط به خط نامه ام پريشانيست

روزهاي قشنگ و خوبي را آرزو ميکنم براي شما

گر چه من حدس مي زنم آنجا کوچه هاي شما چراغانيست

گر چه من حدس ميزنم آنجا خانه هاي قشنگ و خوب شما

بر خلاف سکوت خانه ي ما غرق در شور و شوق مهمانيست

تا ز يادم نرفته بنويسم دير گاهيست از تطاول باد

خانه ي خاطرات کودکي ام مثل يک برج رو به ويرانيست

چند وقت است مثل آن ايام ديگر از حال من نمي پرسيد

آه از ياد برده ايد انگار يک پرنده هنوز زندانيست

بيش از اين وقتتان نمي گيرم حال و روز مرا که مي دانيد

دستهايم شکسته و بسته چشمهايم پر از پشيمانيست

خسته ام از نوشتن و گفتن خسته ام از هنوز از هر روز

نامه را پاره مي کنم اما آه! امشب چقدر طولانيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

برگي از شاخه جدا در پاييز

امشب از دوري تو دلتنگم

و غم انگيزترين آهنگم

امشب از غصه و غم لبريزم

آه اي عشق! مگر من سنگم!

برگي از شاخه جدا در پاييز

خشك و بي حوصله و كمرنگم

بي تو من دهكدهاي خاموشم

دورافتادهترين فرهنگم

حرف ناگفته زياد است ولي

حيف در قافيه ها ميلنگم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

او ز من رنجيده است

آن دو چشم نكته بين و نكته گير

در من آخر نكته اي بد ديده است

من چه مي دانم كه او

با چه مقياسي مرا سنجيده است؟

من همان هستم كه بودم ، شايد او

چون مرا ديوانه خود ديده است

بيوفائي مي كند تا بلكه من

دور از ديدار او عاقل شوم

او نمي داند كه من

دوست مي دارم جنون عشق را

من نمي خواهم كه حتي لحظه اي

لحظه اي از ياد او غافل شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

از دل نرود هر آنکه از ديده برفت

تا تو رفتي همه گفتند: از دل برود هر انکه از ديده برفت!...

و در ان لحظه به ناباوريو غصه ي من خنديدند!...

و کنون اه تو اي رفته سفر که دگر باز نخو ا هي برگشت.

کاش مي امدي و مي ديدي که در اين کلبه خاموش هنوز

يادگار تو بجا ست . کاش يک لحظه سرود شب اندوه مرا ميخواندي

که چها بر من ازرده گذشت. !کاش ميدانستي که در اين عرصه ي دنياي بزرگ

چه غم الوده جدائي هاست...

وبداني تو که از دل نرود هر انکه از ديده برفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۵/۱۱/۸۶

منتظر بمانید

به زودی . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

نامه اي براي بي وفا

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي تمامي ذرات وجودت عشق

را فرياد مي کرد

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم را با دستان

عاشقت به باد مي دادي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه

تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم

اي کاش مي دانستي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي

گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي که اين غريبه ي تنها , جز نگاه

معصومت پنجره اي و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد

اي کاش مي دانستي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي همه آن چيز ها که يک عمر

بخاطرش رنج کشيده اي و سال ها برايش گريسته اي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي

غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم دوستم مي داشتي همچون عشق که عاشقانش را

دوست مي دارد

کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم

و مرا از اين عذاب رها مي کردي

اي کاش تمام اينها را مي دانستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

همراه باوفا تويي

تو نيمه راه يك سفر مثل يه خوابه بي خبر

نشستي در خيال من دنيا برام شد يك نفر

دست من و تو كه نبود دست خدا هم كه نبود

مهمون ناخونده اومد اين عشقه كه خودش اومد

يه وقت ديدم كه واسه من عادت تويي خدا تويي

هرجا مي رم همسفر و همراه باوفا تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

نه تو نه من

نه تو ، نه من ، نه هيچكس

قيمت مرواريد هاي شكسته ي چشم دخترك آفتاب را نمي داند

و دردي را كه در او

شعله مي كشد

به هنگامي كه چال مي كند

نعش كودكان رؤيايش را

در مقابل بي تفاوتي من

بي تفاوتي تو

و هيچكس نمي فهمد

معناي بغض لالي را

كه فرش كرده ، گستره ي خيالش را

در فاصله ي هزار حوصله ي خونين

پس به داوري چگونه مي نشينيم

فرداهايش را ،

در دريچه ي ديروز و امروزي ،

زرد

و گيسوانش را به باد مي سپاريم

در روزگارتكدي ترانه و تبسم

وقتي كه در هر تار مويش

هزار ترانه ي نهفته ، آواز مي شود .

نه تو ، نه من ، نه هيچكس

آفتاب را

كه رعيت رايگاني ست

احساس نمي كند

و بسياري دختركان آفتاب را .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

مي خواستم بگويم

مي خواستم همين را بگويم

چرا نمي شود به شما تبريک گفت ؟!

دلم تنگ شده

و اجازه ندارم

آنچنان که مي خواهم

آنچه را که مي خواهم

بگويم

عزيز - رفيق دوست - يار - محبوب - نازنين

دلم تنگ شده بيتاب شده

و جرات چشم در چشم شدن نيست

جرات گفتن نيست

گفتن خيلي چيزها

چرا ؟ نمي دانم

بگذريم

بگذريم

چند مدتي است

که تدارک ديده ام برايت

هرآنچه که

ازاين دو دست بسته

مي آمد

بنا به مصلحت ندانستن خواست شما

هيچ شد اما

عصاره اش اين بود

اگربر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست

حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم

همين و تمام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

يكرنگي كودكانه

مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ

يكرنگي كودكانه مي خواهم

اي مرگ از آن لبان خاموشت

يك بوسه اي جاودانه ميخواهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

يک نفر بي بهانه ميگريد

جاده بي انتهاست ميدانم

مرگ هم سهم ماست ميدانم

قسمت چشمهاي باراني

گريه بي صداست ميدانم

مادرم با نگاه خود ميگفت

زندگي اشتباست ميدانم

يک نفر بي بهانه ميگريد

در دلش جاي پاست ميدانم

يک نفر بي گناه ميميرد

اه او اشناست ميدانم

همسفر فکر رفتن اماده دل

در غم جاده هاست ميدانم

ميسپارم تو را به اينه

اينه بي رياست ميدانم

دردهابيسوال مي ايند

ما به جرم نکرده ميسوزيم

زندگي بيوفاست ميدانم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

آن بالا

ماه از آن بالا خودي مي نماياند که هست هنوز.

هميشه آن بالا بوده است،

هر وقت که بالا را نگاه کردم.

هميشه آن بالا هست.

نگران نيست، نگاه مي کند.

وامدار نيست، گوش مي کند.

هميشه هست،

وقت شادي ها، وقت غر زدن ها،

روزهاي عاشقي، روزهاي مهرباني،

روزهاي سفر، روزهاي زندگي، روزهاي مرگ.

روزهايي که حرفي بود براي زدن،

روزهايي که سکوتي بود براي شنيدن.

شايد که نشاني از هستي است،

يا که نماد عشق است.

شايد که خود زندگي است با تمام تنهايي اش.

هر چه هست،

ماه من بوده هميشه،

ماه من است.

نگاهش کنيد، شايد شما هم ماهي داريد آن بالا.

نگران نيست، نگاه مي کند.

وامدار نيست، گوش مي کند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

يادمان باشد

يادمان باشد از امروز جفائي نكنيم

اگردرخود شكستيم صدائي نكنيم

يادمان باشد اگرخاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بي سروپائي نكنيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

نشان خواهم داد

اگر باز کني پنجره را

من نشان خواهم داد

زندگي زير ترانه هاي دخترک معلوم است

و اگر مثل نسيم

از پس پرده ي شب سفر کني

معني معجزه را

ناب و روان و ملتهب مي فهمي

کاش درمن شعله ي خواهش را مي ديدي

اين حرارت در من از چيست

از کيست

تو مي فهميدي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

من کجا تو کجا

آه اي سراب نگاههاي تشنه ام ,

 اي زخم دردهاي بي التيامم

روزي که در نگاه تو , سايه ام تيري ز چشمانت بود

من پروانه وار به دور پيکره مقدست  دعاي عشق ميخواندم 

و تو در بهتي  عجيب  انگشت رد به سينه ام ميزدي   .

تو بر پندار خود بر سياهي  من گريه ميکردي

  و من در رساي حريم بي مثالت  از شادماني وصف ناپذير  وصالت  اشک مي ريختم

 . تو درکنار  وجود  خاکستري من با خداي خود  دعاي فضل ميخواندي

 و من  ميان  حضور  اتشين  تو دعاي وصل ميخواندم  .

 تو مرا با دستان بي تفاوت سردت  به قعر خاک فرو غلطاندي 

و من در خيال  ماوراييم  چهره ي تو را  در کنار  خورشيد و ماه قرار دادم .

حاصل اين نگاهها  چه بود  .

فاصله اي به وسعت  آسمان و زمين 

, ديواري به ضخامت  خشت و سنگ  ,

 و پرده اي پوشيده از وهم و خيال ميان من و  تو 

,  اينک  چه ميخواهم چه ميجويم ؟؟!!!!!

 به قول چشمهايت  من کجا  تو کجا ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

فراتر از ذهن

چشمان خود را ببند. پاييز است تو درحال مشاهدة‌ خودت هستي كه

در باغي پر درخت زير درختي نشسته اي.

برگ هاي زيادي زير پايت ريخته اند.

نسيم ملايمي مي وزد و برگ هاي سست را از درخت ها جدا مي سازند.

وقتش رسيده مثل اين درخت افكار منفي كه دربارة‌ خودت داري مثل برگ هاي همين درخت از

خود جدا كني.

پاييز افكار منفي ات فرا رسيده و تومي خواهي با جدا كردن اين افكار بار ديگر به وجودت فرصت

دهي كه با افكاري سبز و مثبت شاداب و باطراوت شود.

تو جداي از افكارت هستي. با جريان اين افكار شناور نباش فقط از آنها آگاه شو،

تو جداي از اين افكار هستي تو به وجود آورندة اين افكار نيستي بلكه تنها شاهد آنها هستي.

شاهد سبز شدن، زرد شدن و خالي شدن افكار در خودت باش و همة آنها را بپذير «زندگي مانند

نقشي كه بر آب مي كشي محو مي شود.»

تو فراتر از ذهنت هستي و از آن مجزايي فقط از اين موضوع آگاه شو.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

عهد و پيمون

روي عكسا گرد و خاكه بيشتر دلا هلاكه

قحطي گلاي پونه ست تقديرا دست زمونه ست

عهد و پيمونا شكسته رشته ي دلا گسسته

تقويما رو ماه تيره زندونا پر اسيره

آدما يا همه مردن يا كه مات و دل سپردن

عصر ما عصر فريبه عصر اسماي غريبه

عصر پژمردن گلدون چتراي سياه تو بارون

مرگ آواز قناري مرگ عكس يادگاري

تا دلت بخواد شكايت غصه ها تا بينهايت

دلاي آدما تنگه غصه هم گاهي قشنگه

چشما خونه ي سواله مهربون شدن محاله

حك شده روي هر ديواري كه چرا دوسم نداري

خونه هامون پر نرده پشت هر پنجره پرده

تا دلت بخواد مسافر تا بخواي عاشق و شاعر

شبا سرد و بي عروسك دلاي شكسته از شك

زلفاي خيلي پريشون خط زدن رو اسم مجنون

شهري كه سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه

چشماي خيره به جاده عشوه هاي نخريده

آسمونا پر دوده قلب عاشقا كبوده

گونه ي گلدونا زرده رفته و بر نمي گرده

آدما بي سرگذشتن آهوا بدون دشتن

دفترا بدون امضا ماهيان بدون دريا

تشنه ها هلاك آبن همه حرفا بي جوابن

نصف زندگي نگاهه بقيش همه گناهه

خدا رو انگار گذاشتن رو زمين و بر نداشتن

در و ديوارا سياهه آدرسامون اشتباهه

شب و روزا پر عادت وقت كه شد شايد عبادت

خدا مال غصه هاته وقتي غم داري خداته

روي آينه ها غباره شيشه ي پنجره ي تاره

بغضا بي صدا و كاله همه از فكر و خياله

قلك خوبيا خالي مهربونيا خيالي

قفسا پر پرنده لباي بدون خنده

نه شنيدني نه گوشينه گلي نه گلفروشي

مرگ جشناي تولد مرگ اون دلي كه گم شد

خستگي بي اعتمادي شك و ترديد زيادي

امتحان مكرر لونه هاي بي كبوتر

مشقامون بدون امضا اسممون هميشه رسوا

نمره هاي عشقمون تك بامامون بدون لك لک

همه غايب تو دفتر مث بالاي كبوتر

خونه ها بدون باغچه بدون حافظ و طاقچه

نه براي عشق ميلي نه كسي به فكر ليلي

ديگه پشت در بسته كسي بيدار ننشسته

نه كسي نه انتظاري نه صداي بي قراري

واسه عاشقي كه ديره لااقل دلت نگيره

كاش تو قحطي شقايق باز بشيم سوار قايق

بشينيم بريم تو دريا من و تو تنهاي تنها

ماهيا خيلي امينن نمي گن اگه ببينن

انقدر مي ريم كه ساحل از من و تو بشه غافل

قايق و با هم مي رونيم مي ريم اونجاها مي مونيم

جايي كه نه آسمونش نه صداي مردمونش

نه غمش نه جنب و جوشش نه صداي گلفروشش

مث اينجا ‌آهني نيست خوبه اما گفتني نيست

پس ببين يادت بمونه كسي ام اينو ندونه

زنده بوديم اگه فردا وعده ي ما لب دريا

صبح پاشو بدون ساعت كه فراموش بشه عادت

نره از ياد تو زيبا وعده ي ما لب دريا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

دنبال تو

ديگر به هواي لحظه اي ديدار

دنبال تو دربدر نمي گردم

دنبال تو اي اميد بي حاصل

ديوانه و بي خبر نمي گردم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

دلت مي لرزد

به آسمان که مي نگرم به ياد خاطرات اولين روز ها مي افتم...

ياد آن روز ها که کبوتر سبکبال دلم ، در آسمان يکدست آبي زندگي، فارغ از هر گونه غم و

حسرت پرواز مي کرد. و تو چقدر ساده غافلگيرش کردي. شاهين نگاهت تيز پرواز تر از کبوتر بچه

بود ...

هر چه تلاش مي کنم يادم نمي آيد آن زمان که سبزه دلم را در سيزده سبز چشمانت گره مي

زدم، به کدامين افق خيره شده بودم؟انديشه ام چگونه به دست باد سپرده شده بود؟ احساس

من در کدامين آتش خاکستر شده بود؟ غرورم در طوفان کدام دريا آخرين نفس هايش را مي

کشيد؟

به خودم مي آيم. هواي سرد از بيرون خانه به درون سرک مي کشد. آخرين باز مانده غرورم سر

از دريا بيرون مي آورد و مي گويد:

نلرز! گرماي عشق در وجود توست...

مي گويم: آري وجود من از عشق گرم است.

باد آرام و ساکت مي وزد.

ناگهان از اعماق درونم،از زير خاکستر، صدايي مي شنوم:

پس چرا کبوتر دلت مي لرزد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

حصار راز

گاه مي كوشد كه با جادوي عشق

ره به قلبم  برده افسونم كند

گاه ميخواهد كه با فرياد خشم

زين حصار راز  بيرونم كند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

چشم خيس دوست

وقتي که شرم مي چکد از چشم خيس دوست

چشمان پرسش خود را توبسته دار

لبخند مهربان تو درچشم شرمناک

يعني بيا....دوباره دوست دارمت

شا يد که يک سلام، آغاز گفت وگوست

شايد، براي رسيدن به شهرعشق

اين اولين قدم

ازخود گذشتن است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

تنها تو

دو ستاره از دور كه به تو مي نگرند

و تو در باور آنها زنده مي نشانم اشكي از ديده

دو ستاره پر خون دو ستاره گريان آسمان دلشان تاريك است

و در اين پهنه وسعت يك ستاره هم نروييد دگر

مي فشارم چشمانم را برهم

تا ببينم شايد خواب ديدار تورا خواب سبزي ديدار تورا

و در اوهام تو را مي بينم

اين منم باغچه كوچك تو

دوستم داشته باش

تنها تو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

پسر خزان

چشمهايم پر و افق چشمهايم رو به ديوار بلند

پسري از جنس خزانم تصويري از باغچه زندگي

در دو خط از نوشته اي کوتاه دفترم پر مي شود از رنگ

سياه، نارنجي و زرد دلخوشم به سکوت تا بناکم

به رويايي بزرگ به سرچشمه حضور اگر بگذارند...

پسري از جنس خزانم

بيهوده نيست

بيهوده نيست که مي گريزند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦

اشک يخي

ساحل ، آسايش ، آرامش ...

شکستم بغض نفريني و شدم موجي به دريا ها

تا برم به اوج آسمون

بپرسم از ابر

که چرا نميگريد به حال ما !

بگويم به باد ، که چرا برد تار و پود ما

باران باريد و آرامش ساحل رفت به باد

باد آمد و بادبادک ها را برد

و زندگي شد تلخ تر از فرياد ...

حال شما بپرسيد اين اشک يخي از بهر چيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۳/۱۱/۸۶

بازم يه مزاحمت ديگه

نميدونم كدوم شير پاك خورده اي فكر كرده خانم بهناز صادقي همسر من هستند و به همين

علت يه سري كامنتهاي بدون نام برا ايشون و من ميزارن كه باعث آزرده خاطر شدن ايشون شده

، بايد عرض كنم رابطه ما يه رابطه كاري بود كه ايشون استعفا دادن و تموم . . .

اگرم نميدونين بدونين كه من  متاهلم  .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

ديگه دوستت ندارم

مي خواي بري؟ باشه برو حرف واسه گفتن ندارم

بعد تو حتي تو چشام اشك واسه ريختن ندارم

تموم عشق من و تو توي حسرت بود و بس

اين همه مزه چشيديم همه تلخ بودن و گس

شبهاي پر از ستاره شبهاي خواب نبودن

چشاي پر از سوالت چرا بي جواب بودن؟

قصه ي عشق من و تواز همون نگاه اول پر بود از شك و يه ترديد

حتي نمي دونم چرا پيش تو موندنم اينو بايد از كي پرسيد؟

ميدوني!امروز مي خوام همه چيز رو رها كنم

ببين اين عكس قشنگت و دارم تا مي كنم

اگه مايلي به رفتن دل و بر دارو برو

اين ديگه دل نمي شه ولش بكن بزار برو

اخه مي دونم كه دل رو هر جايي جا مي زاري

راستي اگه مي خواي مي توني اونو اين جا بزاري

دارم از مرز جدايي واسه ي دلم مي خونم

چه كنم ؟ديگه پس از تو توي اين شهر نمي مونم

اينجا شبهاش پر از غمه عشق ديگه معنا نداره

واسه ي به هم رسيدن هيچ كسي نا نداره

اينجا همه عشق و با پاي خودشون له مي كنن

تازه بعدش مي فهمن با دلشون چه مي كنن

اره جونم! ديگه وقتش رسيده شال و كلاهي بكني

واسه ي جدايي از من دل و راهي بكني

هر جا رفتي ازت مي خوام كه فراموش نكني

نوري بوده توي قلبت اونو خاموش نكني

حرفهاي نگفته اي هست كه بايد تو بدوني

اما نه!خودت بايد از توي چشمام بخوني

اخرين حرفم و دوست دارم كه توخوب بدوني

ديگه"دوستت ندارم" نمي خوام اينجا بموني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

اولين و آخرينم

اندکي در لحظه هايت جستجو کن

شب تنهايي با هم..

شايد اينگونه سزاوار فراموشي نبود

چقدر با عجله...

غبار مي تکاني از ردپاي آخرين خاطراتمان

کنون اي اولين و آخرينم

کاش احساس آبي مرا مي شنيدي.

تا هميشه به تماشاي شب ميروم

و تکه هايي از عشق مدفون ميراث من است

و قلمي که هيچ گاه نتوانست آخرين حرفهاي مرا با تو بگويد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

کاش لايق فدا شدن مي بودم

از سر تقصير من بگذر و اين خطا و اشتباه  سرشت مرا  ببخشاي

که نه شاعرم  که شعري بسرايم انگونه که بايسته ي چشماي توست

و نه نويسنده  اي  تا بتوانم بنگارم  نامه اي  حرفي   از آنچه در من نيست و در تو  هست 

مهرباني هايت, از زيبايي هايت,  لطافت  هاي بي پايان  قلبت  , 

و نه توانگري  که  که  چند گل سرخ  به باغ دست هايت  بسپارد 

و نه  انديشه اي که پرنده ي افکار  تو را  آنگونه که ميخواهي    همراهي کند و  به زبان پرنده ات 

با تو سخن گويد

و نه  قدرتي که با دستهاي قوي سرنوشت  پنجه  در افکنم و  به سان شمشير اخته ريشه ي

درختاني  را که  خورشيد را از تو ميگيرند  , برچينم 


ناتوانايي هايم  بيش از آنچه تو  را ميرنجاند   تمامي تار  و  پود نداشته ام را مي سوزاند

ميدانم ... ميداني  که  از مال و منال دنيا خيالي آکنده از تصورات  مهر تو را دارم

و از  جمال و کمال دنيا  تصوير چشمهاي  پاک تو را در  وراي نگاههاي هميشه  باراني ام

از جاه و  مقام دنيا   خرابه ي دل که ديوانه  طبع و مست   از مي محبت  تو  ست

خانه ارزو هاي من تارهاي گسسته اي ست  که با انگشتان لرزان  و خسته  آهنگ  بغض  تر  

مينوازد

و سايه اي  روزنه هاي خيالم  را   به هم ميکوبد

با نگاهي  سبز بر من بنگر  و  با تبسمي از کنارم بگذر 

کاش لايق عشق تو بودم

رفتي اخر  و

يک زنجير و  يک قفل آهني سنگين  بر ني ني  چشم هاي  روزنه هاي بسته خيالم  به يادگار

ميگذاري 

و من  ميمانم    هر روز  با يادگاري هاي تو   همبازي  شب هاي  هميشه تنها ي بيدار  ميشوم  

کاش لايق فدا شدن مي بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

به نام او

اوني که گفته بود پيشم مي مونه

کسي که من دلم مي خواد همونه

اوني که تو پاييز واسم قسم خورد

فقط با من هميشه مهربونه

اون کسي که با ذوق و شوق به من گفت

بايد که وايساد جلوي زمونه

اوني که گفت قسمت همش دروغه

يه چيزيه درست مث بهونه

اوني که ماجراي عاشقيشو

گلدون اطلسي مونم مي دونه

اون کسي که مي گفت ستاره هامون

تو بهترين نقطه ي کهکشونه

اون که مي گفت توکل دو تامون

به لطفاي خداي آسمونه

اون که مي گفت دق مي کنه اگر که

پاي کس ديگري در ميونه

اون که مي گفت چاره فقط سکوته

واسه جواب حرف عاشقونه

نمي دونم چي شد که رفت و آخر

پيغام فرستاد من ميرم ديوونه...

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

بالاخره باريد

بالاخره باريد،

آسمان را مي گويم ديگر،

که روزها سر به گريبان بود.

حالا هي ابرهاي سپيد پنبه اي مي ايند و مي روند در خيالش،

که باز فکرهاي دلگير خاکستري نکند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

مرگ در مي زند

در همه ي خوابهايم همان خانه را مي بينم،

همان ديوارها و همان اتاقها، با پنجره هاي بسته اي آن بالا.

کاري تمام نشده انتظار مرا مي کشد.

کاري که عمر کفاف تمام شدنش را نخواهد داد،

که تا تمام نشود، زندگي نمي ايد.

در همه ي خوابهايم همان خانه را مي بينم،

همان باغچه و همان بام.

برگشتم تا کاري را تمام کنم،

نشد.

گم شدم ميان دالانهايش.

بي زندگي برگشتم،

و مرگ هنوز نيامده است.

در همه ي خوابهايم،

مرگ در مي زند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

هر بامداد

هر بامداد،

مرگ بر سر راهم نشسته است به صبحانه،

ميزي کوچک با نيمرو و عسل،

اما بي لبخند.

شايد اگر مي دانست،

شوم ترين رويداد هم از آغاز ميلاد من بود،

لبخندي چاشني قهوه ي تلخش مي کرد،

پيش از آنکه برخيزد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

مرگم زندگانيست

آه ... كاش آن لحظه پاياني نداشت

در غم هم محو و رسوا مي شديم

كاش با خورشيد مي اميختيم

كاش همرنگ افق ها مي شديم

اگر مرگم به ناكامي نگيرد

مرا مهر تو در دل جاودانيست

وگر مرگم به ناكامي سر ايد

تورا دارم كه : مرگم زندگانيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

تکرار مي کنيم

تکرار مي کنيم ترانه هاي غربت و دل تنگي را،

چنان که مادران دل تسليم سرنوشت

لالايي هاي آميخته به غم تنهايي خود را

در سرگيجه ي گهواره هاي خستگي مي تنند.

در اين جهان رفت و آمدهاي آشوب،

کودکي است بيدار که آوارگي را

چون خوابي پر هول و تکان از کابوس هر شب

چشم بسته مي پايد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

شب آخر

رو بغض ابرا نامه نوشتم

قلبمو مهر نامه گذاشتم

با تو ميگيره ترانه هام جون

وقتي نباشي . ميميره مجنون

کو آشناي شبهاي من؟ کو؟

ديروز من کو؟ فرداي من کو؟

شهزاده من . روياي من کو؟

کو هم قبيله؟ ليلاي من کو؟

چند روزه بارون داره ميباره

بوي شکستن برام مياره

ميگه غزلپوش تو رو نميخواد

ليلاي خوابت ديگه نمياد

امشب شب آخره كه مزاحمت شدم

خورشيد فردا مال تو ببخش كه عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم ميرم عزيز ترين

نذار بمونه زير پا.قلبم و بردار از زمين

دوست دارم براي تو يه حرف خيلي ساده بود

غافل از اينكه دل من منتظر اشاره بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

روياي زربافت

شب از نيمه گذشته است،

اما هنوز به صبح بسيار مانده.

روز که مي رفت حرف تازه اي براي گفتن نداشت.

خورشيد غروبش را در پس ابري نهان کرد،

و عاشقان بهانه هاي بسيار براي دلتنگي داشتند.

حالا شب از نيمه گذشته است ديگر.

خون را از افق آسمان شسته اند،

و کس خورشيدي را به انتظار نيست،

جز خورشيد که تصويري مبهم از کاسه اي مسين

در روياي زربافت خود مي بيند،

و سياووشي که نگاهش در کاسه ي مس خونين است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

سنگ و شيشه

او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ

وقتي كه فشردمش با آغوش تنگ لرزيد دلش

شكستو ناليد كه :

آخ اي شيشه چه مي كني تو در بستر سنگ ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

زيبايي ايمان

مردمان ديوارخانه شان را بلندكرده اند.

دل صداقت شان اما شكسته است

درخود فرورفته اند ودرفاضلاب خودخواهي منزل گزيده اند.

هيچ كلامي ازبهار زيباي ايمان برنمي خيزد.

ودروغ‏‏‏‏‏ُُُ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏, موشهاي انديشه شا ن را زندگي مي كند.

بلكه هيچ يقيني در آنها نمي رويد.

مگس ها درآبرويشان تخم گذا شته اند.

وچشمان ايثارشان درمسير نابينايي حركت مي كند.

مردمان درخرابه هاي پر كينه ي حسد پرسه مي زنند.

ازدريا وجنگل وزيبايي هاي سنگ و درخت دور شده اند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

زندگي

اسمان است و من و يک پرواز

ما به دنبال چه ايم از اغاز

ما گريزان و شتابان و پريشان حاليم

زندگي چيست کز او مي ناليم

زندگي

داستان مرديست

که به نان انديشيد

صبح تا شام دويد

و به نانش نرسيد

زندگي

قصه ي پيرزنيست

که پي کارگران مي خوابيد

پير مردش شايد

که مداوا بشود

زندگي

گريه ي دخترکي در سبد است

که مادر مي خواست

دست ها مشت به ديوار سبد مي کوبيد

ناز ان دخترک زيبا را هيچ عابر نخريد

زندگي

شاخه گلي پشت چراغ سرخيست

که به دستان ظريف پسري نه ساله

سوي ما مي ايد

سبز ميگردد و از نو حرکت بايد کرد

زندگي

تلخ ترين فاجعه ي عمر من است

چه کسي بود مرا دعوت کرد

زود تر بايد رفت

زود تر بايد مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

دوستت دارم

دوست داشتن هميشه گفتن نيست

گاه سکوت است و گاه نگاه

و اين درد مشترک من و توست

که گاهي نمي توانيم در چشم هم نيز نگاه کنيم

دوستت دارم

تنها ترين فکر تنهايي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

چند نکته

زيبائي در دل عاشقان است و حق در بازوي كشاورزان.

بزرگي به مقام والاست، بزرگي شايسته كسي است كه از مقام گريزان است.

نجابت و بزرگي به اجداد او نيست، چه انسانهاي بزرگي كه اجدادشان آدمكش بودند.

عاشقان چنان يكديگر را در آغوش مي گيرند كه بين شان چيزي فراتر از رابطه دو جسم مطرح

است.

دانش، دانه را مي پروراند ،ولي اگر دانه اي نباشد ، هيچ ثمره اي به آدمي نمي بخشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

چشمهاي يخ زده

دلبرم اينجا کنار من نشسته است

چشمهايش بسته ، گويا خفته است

من نگاهش مي کنم تا عمق وجودم سيراب گردد

ولي افسوس که چشمانش بسته است

گرمايي از وجودش بر نمي خيزد

آتش عشق در قلب سردش نمي سوزد

من اما گرم و سوزان از تب عشق

نمي دانم تا به کي آخر توانم يکه و تنها عشق ورزيدن

ناگهام با اندوه بر چهره ات مي نگرم و آرام در سکوت شب مي گريم

هزارن غم در دلم نهفته است

گوش کن

با اين که مي دانم خفته اي اما حرفهايم را گوش کن دلبر محبوب من

دوستي ها مرده است

رابطه ها فسرده است

عشق جان سپرده است

مهرباني خفته است

گلها پژمرده است

چشمهايم يخ زده است

کسي پر پرنده ها رابسته است

راستي گم شده است

هيچ چيز از اين هجوم وحشي سرد زمانه جان به در نبرده است

من اما گم شده ام گيج مانده ام تا که در اين حيرت اندوه زمان چه کنم

اين زمان چگونه است؟

سهم من آيا صبورانه مردن است؟

افسرده ام، قلبم از ثم ضربه هاي وحشي حرفهاي بي مهر شيطاني گرفته است

از چشمانم اندوه مي بارد

از دلم هيچ چيز بر نمي آيد جز صداي خش دار شکستن

دست به دعا برمي دارم در اين شبانگاه سياه پر اندوه

خدايا راه نجاتي نشانم ده

خدايا مهربانيت را نشانم ده

خدايا امانم ده

خدايا در آغوش گرمت پناهم ده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

پرچم سه رنگ

کنعان به خواب رفتم و در مصر ديدمت

از کاروان برده فروشان خريدمت

شب هاي بي شماري از اين دست در دمشق

منجر شدي به خوابم و هر شب پريدمت

از دهلي گناه لبت تا عراق شرم

بر گونه هاي قرمز جيحون چکيدمت

يونان که حمله کرد به چشمان ميشي ات

بر اسب زاگرس به سپاهان دويدمت

وقتي بريد موي ترا خنجر عرب

بر تارو پود قالي کاشان کشيدمت

قوم مغول که ميل به چشمان گل کشيد

در شيون تغزل حافظ کشيدمت

باد افاغنه که شبي ريشه تو کند

همچون گياه مهر به دندان جويدمت

بانوي روز مادر و شب رنجور وطن

در پرچمي سه رنگ به آتش کشيدمت .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦

آيا خواهد توانست

احساس خشکيده يک عاشق در قلب شکسته اش

نگاه غمناک خيابان هاي يخ زده بر تنها ستاره اي که در گوشه آسمان چشمک هاي آرامش را

نثار روح مرده شب ميکند

باد زوزه ميکشد در گوش هاي يخ زده عابر و تند مي وزد و شلاقي سخت بر تن پوسيده مجنون

مي تازد

عابر تنها به قدم هاي سستش خيره است و پياده رو خسته از قدم هايي که بي رحمانه بر تنش

کوفتند فرياد بر مي آورد

سياهي شب همه جا را بلعيده است

عابر به سوي نا کجا رهسپار است و به دنبال هيچ قدم هايش را بر ميدارد

صداي دلخراشي گوش مجنون پير را مي آزارد

صداي مردن آخرين برگ هاي پاييزي در زير پاي رهگذر است

عاشق در تکاپو است شايد بتواند آخرين قطعات قلب شکسته اش را در دستان واژه هايي که آ

خرين بار بر سر و صورتش کوفتند بيابد

آيا خواهد توانست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۲/۱۱/۸۶

گارد امنیتی پرشین بلاگ

این آقا یکی از اعضاء محترم تیم امنیتی پرشین بلاگ است حالا خودتون میدونین از من گفتن . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

خوب من سلام

باز دل ديوانه من خواب هاي اقاقي را آشفته ميبيند حال شاپرک هميشه مسافر من  چگونه

است؟

اينک اين منم , دختري ديوانه  در انتهاي تنهايي آينه تارو پود  رويا را به سکوت شب ميبافدو به

صداهاي  مرده اش  جان ميسپرد. باز نيامدن تو  تمامي بهانه هاي صبوري از من  ميگيرد   اکنون

که مينويسم همه در خوابند و  تونيز  در زير پلکهاي من آرام به خواب رفته اي اما من هنوز با من ,

کنار نيامده ام . نشسته ام  کنار پنجره ي دل  که وسوسه انگيز تر از يک خواب بي روياست

نميتوانم از تو بگذرم  به هر قيمتي که باشد آه چه روياي بزرگ و سرکشي دارم  انگار همين

ديروز بود آيا دوباره ميشود آواز خواند ؟!

زندگيم آرام و دل انگيز نبود که تو با آنهمه افسونگري بدتر از انش که بود کردي   مينويسم  گرچه 

ممکن است   عاشقانه هاي من که  نوشته هايي  پوچ هستند  طعم گس را  به لبهاي هميشه

شيرينت تداعي کند  

مرغ دلم چله نشين شبهاي تنهايي بود و نگاهم  هيچ گاه آسمان را بزرگتر از چهار چوب   پر

محبت  صادقانه  و تنگ  حياط نديده بود  

تمامي هفت اسمان در زير پرو بال خيالم  تصوير  نقاشي کوچه  بود با رهگذران آشنا  و افکارم

هيچ گاه  در کوره راهاي  انحراف ره نمي سپرد و پاي کودک  نشسته در دفتر نقاشيم  هم  از ته

کوچه ها آنطرف تر  نرفته بود    دلم به تنفس بي هوا عادت داشت که در يک شامگاه  از هيجان 

عبور  مسافري   کبوتر خانگي دلم  سيم هاي پولادين  قفس را  پست سر گذاشت

من به تو   مديونم   آري من  به تو مديونم

تو... پاي نگاه مرا از  سبزه به باغ بردي    از باغ به بيشه  از بيشه به دريا از دريا به اسمان     

تو پر پرواز به من دادي   تو شوق شکفتن دادي   تو پرواز به من آموختي .....اما در اوج.... نه

بماند  تو به من بي ترديد   زندگي بخشيدي    

من به تو مديونم

مدتي طولاني از آن  روز ميگذرد و من هنوز با دل سودازه ام در جنگ و جدالم

گاهي در لذت بي انتها مغروق و گاه وقتي  غرور  چشمهايت  در مقابل ديدگانم  تصوير ميبندد

بغضي در ناباوري  ريشه ميکند که هيچ چيز را نه ياراي شکستنش و نه  تحمل  سکوتش  را

نيست و گاه  به لطافت و ناشکيبي برگي در پنجه ي باد  خرانم.

از کنار من  آرام مگذر چگونه ميتواني از کنار کوهي آتش افروخته  بي اعتنا عبور کني و گرمايش را

احساس نکني؟!!

با آن چشمهاي زيبايت  به من نگاه کن شايد ذره اي از انچه که در من است و عصيان ميکند  از

ديباچه ي  چشمهايم  بگذرد و بر دلت اثر نهد 

دستانم را بگير تا مگر  قدرت عشق  را از لابلاي  انگشتانم به  نوازش  نرم ساقه هاي احساست

نشان  دهم

گاه ميانديشم که  تو بر عاشقانت  خشم ميگيري  اما چرا؟!!  مثل آن آينه  که گفتم: نشکن  آينه 

را آينه  هم  عاشق توست  ... اما تو شکستي!!!

گفتم بر گيسوان پريشانت شانه ميزني _   به  نرمي  .....  نازنين مبادا..  پنجه ي تيز  و سخت

شانه   قلبهاي آويخته از هرتار مويت را زخم زند

گفتم : به تو ميانديشم وليکن نميدانم  مهر که را در سر داري و شب را  به سوداي که روز

ميکني !!

باز گفتمت : سينه ات  از عشق کدامين خوشبخت ميلرزد  ؟!!  خوش به حالش باشد ...

آه فراموش کردم .. خودت هم عاشق خودت هستي و ....!! و خوب ميداني که چقدر زيبايي   و

اين است که تکليف  عشاق بينوايت معلوم است 

در قلب تسخير ناپذير تو  جان و دلي پژمرده جايي ندارد و من  تا چه اندازه بدبخت هستم  که با

تمامي تفاوت هاي فاحش  و کميت هاي بسيار گسترده   چشم به مهر  تو دوخته ام  

بر ادعاي خود شاهدي جز ماه ندارم و دليلي  جز  غم ديرينه

خسته ام خسته !!! گمگشته  شهر رويا ها که گويند منم !!  من خود را  گم کرده ام لابلاي 

شهري  که همه  سرود عشق ميخوانند و  من    نه راه  ميشناسم و نه جايي  ...اما به قيمت

تمام  ذرات وجودم  خريدار جور زمانه ام  و باکي ندارم  از پيچ و تاب سرنوشت  تا  چون تويي 

هميشه در کنارم است   آري تو   .....  اينجا  يعني شهر رويا  تنها مقامي ست    که نميتواني  

حضورت را  از من دريغ کني   و مطمئنا آخرين  مکاني که   با تو ام  .. با تو ...  تا زماني  که مرگ بر

آشيانم نشيند .

بگو ...هر چه ميخواهي بگو  ....  حتما سزاوارم  بگو. بگو که مرا  بازيگر  نقش هاي عاشقانه 

پنداشتي  .. بگو  طبيب افسونگرم که  درد مرا ديدي و نشناخته  خطاي کرده و نکرده را به پايم

نوشتي بگو  . بگو  خواهرم ... دخترم  ...  !!!!   بگو  من آرامش مصنوعي ام را زيبا و زيباتر  نشانت

خواهم داد  که  از ترحم  ادامه  گفتگو را به  سکوت نکشاني 

من چگونه ميتوانم  يار تو باشم ؟!!!حتي زمانيکه در خواب   تو را ميجويم  بر بالاي  آفتاب گام

مينهي و  به شعاع با وفاي مهتاب هم  کام نميدهي

اکنون  نازنينم آواز مرگ ميخوانم  ...  اينک اين  ترانه   خوشايند نيست؟!!!

مرا از جهاني ديگر صدا ميزنند از جهان مردگان رفتگاني  بي پناه و سرگردان  مرا به سوي خويش

ميخوانند  که با  شراره هاي اوارگي و بيکسيم  عباي ديوانگي  تن کنم و ناله هايم را بارگاه

خداوند عشق برم  و در سحر گاه شکفتن ها بر دل سرد خاک فرو ريزم و فرياد کنم  تا بادپايي

آزاد از خاکستر گرم و سوزانم   رها شود  سپس رهسپار ميشوم  تا معتکف بتخانه اي شوم  که 

تو  بت  آنجايي ولي خوب ميدانم بال هاي من ضعيفتر از آن است که  به قاف  منزل تو برسد  و

دستهايم نيز انقدر ضعيف هستند   که  نميشود  شانه ي تنهايي ات را بتکاند   کاش ميتوانستم 

به بلنداي يک" آه"  کوتاه  با  تو همصدا شوم  . راستي  عقاب  هرگز بر پايه غرور  تو پر نکشيده

است  . 

گل هميشه  زيباي من  مرا ببخش که هنوز هم نميدانم  تو در خواب من شکفتي يا بيداري ؟!

مپرس از رنگ رخسارم که اينک آبرو دارم    

ز چشمانم  بپرس امشب چه بغضي در گلو دارم


مرا امشب زخود بيگانه نکن تا عقده بگشايم

بدان دلتنگم اي ساقي و با تو گفتگو دارم

من امشب تا سحر چشمم به دست توست اي زيبا

نصيبم کن شرابي کز نگاهت آرزو دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

برنگشت

رفت و چشمم را برايش خانه کردم برنگشت

بس دعاها از دل ديوانه کردم بر نگشت

شب شنيدم زاهدي ميگفت او افسانه بود

در وفايش خويش را افسانه کردم بر نگشت

زلف هايم را که روزي ميربود از او قرار

تا سحر گاهان برايش شانه کردم بر نگشت

تا در ان غربت نسوزد از غم بدهمدلي

تارو پودم را بر اوپروانه کردم بر نگشت

اين من مسجد نشين عاشق سجاده را

مدتي هم ساکن ميخانه کردم بر نگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نيست

خويشتن را با ديگران بيگانه کردم بر نگشت

عاقبت هم در اميد اينکه بر ميگردد او

عالمي را از برايش ويرانه کردم بر نگشت

در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز

هر کس بر حسب فکر گماني دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

براي هر بهونم

از خدا ستاره خواستم

خدا چشماتو به من داد

بوي ياس و پونه خواستم

عطر موهاتو به من داد

از جدايي گله کردم

دستاتو گذاشت تو دستام

يار عاشقونه خواستم

تو رو داد براي فردام

طلب بهشت و کردم

هر جا رفتم اونجا بودي

هوس بارونو داشتم

تو چشمام گريه نشوندي

تو خزون بهار و خواستم

روي گونه هايت گل افتاد

گرمي يه عشقو خواستم

تو زدي اسمتو فرياد

هر شب امدي به خوابم

نمي خواستم بري از ياد

خدا براي هر بهونم

هديه اي از تو فرستاد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

در غبار اندوه

با تمام وجودم با تو سخن ميگويم

در غبار اندوه

چشمانت را مي بندم

که به من خيره شده است

مي بينم که چگونه به خاطر سکوت دنيايم

مي شکني و فرو مي ريزي

دوست دارم مثل گذشته

با تمام وجودم با تو سخن ميگويم

ولي باور کن

واژه هايم از جنس سکوت اند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

نتوانستم

هزار حرف نگفته مانده بود

و هزار راه نرفته

تا هزار بهانه دست نگاهت دهند

تا

بماني . . .

مثل غريبه ها

نمي توانم

که رد شوم از رفتنت

هزار پاييز کوشيدم و نتوانستم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

من فرشته نبودم

من فرشته نبودم ،

که سر ِ سجاده ي فراقت

دوام سجده بياورم...

و سيب تو بودي

وقتي که از دستهاي خدا افتادي،

در دامن من

و چشيدمت؛

چه شيرين...

تو ممنوعه بودي

براي ديگران،

و خدا

هميشه عزيز من است...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

مبادا

دهانت را مي بويند

مباداگفته باشي دوستت دارم!

دلت را مي بويند

مبادا شعله اي در آن پنهان باشد!

روزگار غريبي است نازنين

عشق را بايد در پستوي خانه پنهان کرد!

آنانکه قصابانند بر گذرگاه ها

با کوله و ساطوري خرنالود که

خنده را بر لبها

جراحي مي کنند و

ترانه را به دهان

به انديشه!

خطر مکن

روزگار غريبي است نازنين

شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد!

کباب قناري بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي است نازنين

و شيطان پيروزمندانه سور عزاي ما را به سفره نشسته است

خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد

قصد من فريب خودم نيست دلپذير

قصد من فريب خودم نيست !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

کودک بزرگ ميشود

کودک بزرگ ميشود و مرد ميشود

کودک اسير بي کسي درد ميشود

وقتي کوچک است همه خانه ها ازان اوست

اما به دست ما وشما طرد ميشود

گيرم دست بچگيش گرم گرم بود

گيرم صورتش به زلالي ايينه است

اما در اوج حادثه سرد ميشود

کودک بزرگ ميشود و بيکس و غريب

شب ميرود به کوچه و شبگرد ميشود

اخر شبيه غرب قران خانه تان

يک گوشه مينشيند و پر گرد ميشود

کودک بزرگ ميشود و بزگيش

مثل همه و مثل ما نامرد ميشود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

عشق يعني چه

آسمان پاييزي است

دل ما غنچه نشکفته

خود ما يکسره پژمرده...

همه انسانيم ...

روح ما آهن نيست...

راستي مهرباني چيست؟

عشق يعني چه؟

معناي پرستو را که مي داند ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

زندگي رويا نيست

اي تو چشمانت سبز

سبزي چشم تو تحقيرم کرد

کودک قلب من اين قصه تلخ

از لبان تو شنيد

زندگي رويا نيست

کودک چشم من از قصه ي تو ميخوابد

غصه ي نغز تو از قصه تهي ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

در من اين جلوه اندوه که چه؟

در تواي اين قصه ي پرهيز که چه؟؟

حرف را بايد زد

درد را بايد گفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

دل من

دل من

دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت

که بماند يک جا

به کجا؟

معلوم است

به در خانه ي تو

دل من عادت داشت

که بماند آن جا

پشت يک پرده تور

که تو هرروز آن را

به کناري بزني

دل من ساکن ديوارو دري

که تو هرروز از آن مي گذري

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه يک باغچه بود

که تو هرروز به آن مي نگري

دل من راديدي؟

ساکن کفش تو بود

يادت هست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

ز چه تو مي نالي

آسمان اشك مريز ، دست من پر شده از آب دو چشم

صورتم پر شده از آتش خشم ، ز چه مي نالي تو !؟

اشكها مال من است ، باد و باران اگر چه زتوست

ولي آه و دل تنگي قبل از باران ، همگي مال من است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

خوش خيالي نباشد

آغاز...

چاقو را برداشتم

آسمان را به اندازه ماه بريدم

تا از دريچه شب

به چشمان بي خوابم بيفتد

صبح

چاقو را برداشتم

نقش دو ماه

از آسمان چشمانم بريدم

و در شيشه تاريک تنهايي ام

پنهان کردم...

چاقو را برداشتم

دو بال پرنده را بريدم

تا خوش خيال نباشد

چرا تعجب مي کني؟

خواستم تا به ديوار فردا نکوبد

چاقو را برداشتم

انگشت اشاره ام را بريدم

تا ديگر کبوتر را نشانه نرود

مبادا که:

آرزو بر خاک افتد

چاقو را برداشتم

سيب را دو نيم کردم

و رو به روي خيالش گذاشتم

بلکه سهمش را از عشق بردارد

چاقو را برداشتم

عشق را به پهناي جاده بريدم

تا پاي رفتنش را بگيرد

چاقو را برداشتم

روي پوست احساسم کشيدم

و خون جهان بيرون زد

چاقو را برداشتم

شکم کسي را که در آينه ايستاده بود

پاره کردم

آن وقت" من" بر زمين افتادم

چاقو را برداشتم

تا ديوار را زخمي کنم

فرياد کشيد:

درد " فاصله بودن" برايم کافي ست

چاقو را برداشتم

با آن روي برف ها نوشتم:


" من از اين چاقو کش مي ترسم"

آفتاب ترس مرا شست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

خواستن يکسره

خواستن يکسره از جنس توانايي نيست

گرچه چشمان توجزدرپي زيبايي نيست

دل بکن آينه اينقدر تماشايي نيست

سود در آيينه ها خيره شدن چيزي جز

دوبرابر شدن غصه ي تنهايي نيست

بي سب برلب ساحل مکش اين قايق را

قايقت را بشکن ,روح تو دريايي نيست

آه آيينه تنها کدرت خواهد کرد

آه ديگر دمت اي دوست مسيحايي نيست

مرگ بين من و تو فاصله مي اندازد

خواستن يکسره از جنس توانايي نيست

آن که يک عمربه شوق تودراين کوچه نشست

آه وقتي به لب پنجره مي آيي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

حتي اگر تو

چقدر در تاريکي و تنهايي شعر نوشتن خوب است

اگر در اين ترانه ها فرياد هم بزنم

کسي نمي شنود

اگر حتي در ناباوريشان بميرم

کسي گريه نمي کند

اگر از تو بخواهم

که برگردي و بماني

هيچ کس سادگي و خوش خيالي ام را

ملامت نمي کند

اين ترانه ها را دوست دارم

که واگويه اي از خلوت و تنهايي من اند

حتي اگر تو

به ساده بودنشان بخندي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

براي تو اي بهترينم

گرمي دست تو را دست اگر ميفهميد

تا ابد دلشده در دست تو  سکني ميکرد

دل اگر قطره اي از بوي تو را حس ميکرد

لااقل صد گل از اين شاخه تمنا ميکرد

چشم کز ديدن  خواب تو هم  عاجز ماندست

زندگي روي تو را کاش تمنا ميکرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

تنهايي کوچک

زندگي براي اين همه تنهايي کوچک است

دنيا پر از پرندگان بي آسمان

و آدم هاي بي ستاره است

و فردا هميشه آينه اش را

جلوي صورتت نمي گيرد

خورشيد اما

بادکنک سرگرداني نيست

که در طوفان گم شود.

گل هاي سرخ قالي را

در آب و آفتاب و بهار هم

که غرق کني

بازتر نمي شوند

تنهايي ات را در فنجان قهوه

ته نشين نکن

لا به لاي اين همه بيداد زندگي

چرا داد نمي کشي

تا بدهکار دنيا نباشي ؟!

تو فکر مي کني از عشق کمرنگ تري ؟

روزي که عکست را

مثل ستاره ي شمال

بر آسمان همه ي آلبوم هاي قديمي ام

چسباندي

آنقدر در هزارتوي بغض هايت

آبي شدم

که قاصدک هاي سفيد صدايت را

از پشت مِه هم مي شناسم

تو خوبي

و اين همه ي اعتراف هاست

زندگي براي اين همه تنهايي

کوچک است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

افسوس

روزگاري عشق و اميدي داشتم

با خاطر تو روز وشبي من داشتم

يا کنارت بودم با دلي شاد

يا به يادت انتظاري داشتم

بگذار بر اين مرغ عشق بگريم

که دگر نخواند نغمه عشق

در درون سينه ام

دلخسته ام مي گريم

از اين زندگي دلبسته ام مي بينم

شايد دانم درد فرهاد عاشق را ...که چرا؟

تيشه بر دل کوه ميزند بي پروا

در بيابان عشقم نه در گلزاري

مي طلبم جرئه اي از قعر دلت مهرباني

موج بي تابم من دور از ساحل

با اينکه برگشته ام از سفر عشق من اما

سخن ميگويم من با چشم گريون

شده غنچه ي زندگيم همه پرپر

با رفتنت اي يار اي دلبر

شدم ديوانه وتر عاشقت من

يا سوختم به پايت

يا گريستم به يادت

ساحل من از درياي زندگي

پر امواج ناکامي بود

در بستر اشک افتادن

و مثل شمع سوختن بود

افسوس

افسوس که سرنوشت من

چنين بود بگريز از من ديوانه بگريز

که من خانه ي ويرانه ام

بيگانه ام غريبه ام همخانه خاکسترم

من خاکسترم

بي تو بخدا خاکسترم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦

ازکجا ميايي

به باغ ميروم

دستم زبان گل خواهد شد

به دريا ميروم

شاخه نرگس را بهآب ميدهم

نفسهايم بادبان گل خواهند شد

و تو يادگاري خواهي داشت اين چنين

از جنس نفس

از کجا ميايي؟

چرا اينگونه صدايم مي زني

سکوتم در فرياد تو جان ميگيرد

از کجا ميايي؟

جاده ها خاک ندارند

تا چهره خاک آلودت را بوسه زنم

از کجا ميايي؟

آسمان خالي ازباران است

تا چشمان نمورت را

با انگشتان عشق خشک کنم

از کجا ميايي ؟

از کجا؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۱/۱۱/۸۶

جایزه ویژه پرشین بلاگ

جایزه ویژه پرشین بلاگ برای شما به شرطی که خودتون سرهمش کنین








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

ببخش

اگه راهم اين روزا از تو يه کم دوره ببخش

توي زندگي آدم يه وقتا مجبوره ببخش

بگذر از من اگه صبر و طاقتم کافي نبود

عکس من تو قاب رويايي که مي بافي نبود

بگذر از من اگه جمعه بود و باز دير اومدم

شب واسه گفتن قصه ها با تاخير اومدم

گل يکدونه ي گلدون بلور زندگي

چي دارم واست به جز يه عالمه شرمندگي

آرزوم هميشه اين بوده که تو کسي بشي

سايه بون دل بي پناه بي کسي بشي

حالا که گذشته از من تو بايد صاف بموني

مث آينه شمدوناي نقره شفاف بموني

يه سبد دعا و خوشبختي فردا مال تو

دس من بود که مي گفتم همه دنيا مال تو

تو بازم برو سراغ بازيا و نقاشي

نبايد تو از حالا به فکر غصه ها باشي

برو زندگي رو با مهربوني رنگ بکن

همه رو با هر چي دوس داري هماهنگ بکن

دوريمون رو باز مي ذاريم به حساب سرنوشت

انقدر خوبي که آخر مي دونم مي ري بهشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

بي تو به خدا خاكسترم

روزگاري عشق و اميدي داشتم

با خاطر تو روز وشبي من داشتم

يا کنارت بودم با دلي شاد

 يا به يادت انتظاري داشتم

بگذار بر اين مرغ عشق بگرييم

 که دگر نخواند نغمه عشق

در درون سينه ام 

دلخسته ام مي گريم

از اين زندگي دلبسته ام مي بينم

شايد دانم درد فرهاد عاشق را ...که چرا؟

تيشه بر دل کوه ميزند بي پروا

در بيابان عشقم نه در گلزاري

مي طلبم جرئه اي از قعر دلت مهرباني

موج بي تابم من دور از ساحل

با اينکه برگشته ام از سفر عشق من اما

سخن ميگويم من با چشم گريون

شده غنچه ي زندگيم همه پرپر

با رفتنت اي يار اي دلبر

شدم ديوانه وار عاشقت من

يا سوختم به پايت

يا گريستم به يادت

ساحل من از درياي زندگي

 پر امواج ناکامي بود

در بستر اشک افتادن

و مثل شمع سوختن بود

افسوس

افسوس که سرنوشت من

چنين بود بگريز از من ديوانه بگريز

که من خانه ي ويرانه ام

بيگانه ام غريبه ام همخانه خاکسترم

من خاکسترم

بي تو بخدا خاکسترم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

زخم زبان

برزخم كهنه ام كسي مرهم نمي گذاشت

زخم زبان تلخ تو هم كم نمي گذاشت

حوًا هواي خوردن يك سيب كرده بود

اينجا نبودم من اگر آدم نمي گذاشت

بودم مترسكي كه حتي آن كلاغ پير

ديگر وقع به دام لبخندم نمي گذاشت

تنها تمام دلخوشي ام بود يك صدا

امًا سكوت پر هياهوهم نمي گذاشت

آن روز اگر براي من يك خط نوشته بود

صد حرف نا نوشته دنبالم نمي گذاشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

يکي نيست

اگر چه ما هوسهامان يکي نيست

تب و تاب نفس هامان يکي نيست

تمام ما اسير و خسته باليم

فقط حجم قفس هامان يکي نيست!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

گفتي

گفتي غزل بگو از عشق هاي دور

تا نيست جاي ما خالي در اين حضور

ديگر نمي چکد از روح من غزل

ما بي ستاره ايم اي ساده ي صبور

در کوچه هاي گم هي راه ميرويم

با گامهاي گيج ,با چشمهاي کور

اي مثل من غريب باورنميکني

من زخم خورده ام در لحظه ي عبور

ان شب که زخم عشق مرهم نميگرفت

گفتي غزل بگو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

ميروم

شايد من نمردم

اما فهميدم که مرگ

در برابر برخي احساس ها ، حقيره ...

شايد من ... هستم ...

اما فهميدم که گاهي ميشه بود

و به عمق يک عمر ... نبود ...

در اين روز مي تونستم خوشحال باشم

اما پرم از خلا

خلا که پر شده از پوچي

ديشب ، شب سختي بود ...

امروز ، روز سختي ست ...

فردا را نمي دانم ...

کاش که آزاد باشم

رها از افکار عنکبوتي آدم ها

و سنگيني پوزخندهاي سرد

و دلسوزيهاي منجمد مسموم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

کودکي

کودکي ديدم ماه را بو مي کرد

قفسي بي در ديدم که در آن روشني پر پر مي زد

نردباني که از آن عشق مي رفت به بام ملکوت

من زني را ديدم نور در هاون مي کوبيد ...

من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چکاوک مي خواست

و سپوري که به يک پوسته ي خربزه مي برد نماز ...

من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد

در چراگاه (( نصيحت )) گاوي ديدم سير

شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت : (( شما ))








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

عشق همه چيز است

گفتند :ستاره‌ را نمي توان چيد

و آنها كه باور كردند ،

براي چيدن ستاره

حتي

دستي دراز نكردند.

اما باور كن

كه من به سوي زيباترين و دورترين ستاره

دست يازيدم

و هر چند دستانم تهي ماند

اما چشمانم لبريز ستاره شد!

ستاره‌هاي درونت را

درشب چشمانت رها ساز

وباور كن

عشق را هدفي نيست

آن چنان كه به دست آيد

در اغوش جاي گيرد

و يا در آيينه چشمانت به تصوير نشيند

باور كن كه

عشق خود همه چيز است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

رنگ خدا

اين همه سرخ و سفيد

اين همه آبي و سبز

اين همه زردو بنفش

اين همه رنگ....

که انداز? غمهاي منست...

اين همه ساعت و وقت

رفتن و دير شدن

تا ته جادة بنبست فلک...

و چقدر مسخره است

خنده هاي ته دل

شادي هاي شب عيد

وچقدر تکراريست

صبح و بيدار شدن

خسته و زار شدن

و سلامي که فقط

از روي اجبار به لب مي آيد

باز هم خوردن و خواب

خواندن شعر و کتاب

من چقدر دل زده ام!

زينهمه فکر شتاب :

"که برو ديرت شد !!"

گل چه مي خواهد ؟ آب!

من چه مي خواهم ؟رنگ!

و چقدر مثل من است ،

آفتاب سر ظهر

سوختن با تر وخشک

عطش تشنگي و...

باز کوبيدن مشت

مشت بر هرچه که هست

مشت بر آب و درخت

مشت برباد که باد

آمد و پنجره را

مشت کوبيد و شکست

مشت بر خاطره ها

مشت بر حرف دروغ

آه ! من بيزارم

از خيابان شلوغ

و چقدر رنگ شب است

حس تنهايي من

که چنين تاريک است

اين همه راه؛ولي

راه من باريک است

حس تنهايي من

مثل تنهايي من

به خدا نزديک است

من فقط منتظر حادثه ام

تو بيايي از در

همه چيزم را باز

بزني رنگ دگر

آن هم رنگ دعا

آن هم رنگ خدا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

رهايم کردي

از چه اي دوست، چنين زود رهايم کردي

با غم و سوختن و دود، رهايم کردي

وسعت درد جدايي به تو معلوم نبود !؟

که به اين طاقت محدود رهايم کردي

دست و پا بسته اندوه خموشي و غروب

پشت دروازه مسدود رهايم کردي

عمر را وقف رسيدن به تو کردم؛ آنگاه

آه ! اي کعبه مقصود رهايم کردي

بسته بودم به تو اميد رهايي؛ آخر

تو هم اي باور موعود رهايم ، کردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

دلگير مي شوي

مي دانم دلگير مي شوي

اما چه کنم

پاييز مرا مي کشد

شيشه عطرش در جيب من مانده

و خودش رفته

تا تمام درخت ها را بيهوش کند

و بازگردد

فرصت نيست

تا برايت بگويم

خزان روح يعني چه

و من چقدر از بوي پاييز را استشمام کرده ام

و ...

فرصت نيست

پنجره ها پس از زمستان گشوده مي شوند

صندلي

صندلي در جاده منتظر است

آفتاب مي آيد و مي رود

باران مي آيد و مي رود

 برف مي آيد و مي رود

اما تو

نه از جاده مي آيي

نه از قلب من مي روي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

دلتنگم

دلتنگم" دلتنگ در اغوش کشيدن تمام فريادها

منتظرم" منتظر و خمارالوده يک تماشا

اسيرم"اسير رخوتي مبهم

کجاست شوري که شعري بيافرينم؟

امشب باز خود را به من رسانده اي

ازکدام روزن ؟ اي شبح گمشده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

دست خودم نيست

گيرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خيال

پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال

پس دلم منتظر کيست که من بي خبرم

که من از آتش اندوه خودم شعله ورم

ماه يک پنجره وا شد به خيالم که تويي

همه جا شور به پا شد به خيالم که تويي

باز هم دختر همسايه هماني که تو نيست

باز هم چشم من و او که نمي دانم کيست

باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار

کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار

پيرهن پاره گل جمله تبسم شده است

يوسف کيست که در خنده ي او گم شده است

اين چه رازي است که در چشم تو بايد گم شد

بايد انگشت نماي تو و اين مردم شد

به گمانم دل من باز شقايق شده اي

کار از کار گذشته است تو عاشق شده اي

يال کوب عطش است اين که کنون مي آيد

اين که با اسب گل از سمت جنون مي آيد

بي تو بي تو چه زمستاني ام ايلاتي من

چقدر سردم وباراني ام ايلاتي من

تو کجايي ومن ساده ي درويش کجا؟

تو کجايي ومن بي خبر از خويش کجا؟

دل خزانسوز بهاري است بهاري است که نيست

روز وشب منتظر اسب و سواري است که نيست

در دلم اين عطش کيست خدا مي داند

عاشقم دست خودم نيست خدا مي داند

عاشق چشم تو هستيم و زما بي خبري

خوش به حالت که هنوز از همه جا بي خبري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

حرف بزن

حرف بزن اي زن شبانه ي موعود !

زير همين شاخه هاي عاطفي باد

کودکي ام را به دست من بسپار

در وسط اين هميشه هاي سياه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

خستهء خاکم

خستهء خاکم وگر بر آسمان آرمانم

تخته بند غفلتم ور خود به معني رازدانم

همين قفس برگيرتا اين نفس باقي است ما را

اين يقين سينه سوزم بس که در حبس گمانم

خاک ما را خرم از لبخند باران خيز خود کن

بين که خاري خسته جان از خنجر خشم خزانم

بر منار آشنائي ها نمي سوزد چراغي

آتش اندر تيرگي افتد که آتش زد به جانم

اي بهار عاشقي گرماي تابستانيت کو؟

که خزان گرد زمستان خيمه زد بر آشيانم

به کجاي اين شب آويزم قباي ژنده ام را؟

آفتابي، اختري، ماهي نمي پرسد نشانم؟

سينه مالامال در دست اي دريغا غمگساري

دل ز تنهائي به جان آمد خدا را دلستانم

از نگاه شور ديوان تلخم اي شيرين وزين پس

شعر خود را در شراب چشم هايت مي نشانم

در نگارستان معنا صد عبارت مي نگارم

کز شبستان نگاهت يک اشارت واستانم

نور نابت نوش بادا اي دهان سبز بستان

من چه بي برگم که عمري در تمناي دهانم

نازنينا هل که بر نامت نماز آريم اکنون

شکر نعمت را که فردا در سرايت ميهمانم

خرمن شب با دليري هاي شبگيران چه سنجد

باش گو تا برق غيرت برجهد از ديدگانم

شمع خاموشم صبور از شمع خاموشان نشينم

اي سکوت خلوت کروبيان چونت بخوانم؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

حتي براي يک لحظه

نميدانم چرا دلت برايم تنگ نميشود مگر نمي گويند دل به دل راه دارد مگر نه اينست که  هر

لحظه  به ياد توام  مگر تو نبودي که حرفهايم  را  از چشمانم  ميشنيدي .   مگر خدا  که حرفهايم

را ميشنيد  برايت نگفت؟!   مگر ستاره ها  دلتنگيهايم رابرايت نشمردند؟!  مگر بارن  گريه هاي

هر شبم را   به دستانت  نسپرد ؟!  دلم برايت  تنگ شده بود مگر  اضطراب   سلام هايم به 

سکوتت  نميرسيد؟! مگر تو نبودي انکس که مرا از ويراني نجات داد  ميخواهي غروبم را تماشا

کني؟! !مگر تو نبودي که   مختصات عشق کودکانه ام را  مينواختي!  مگر تونبودي  از هر چهار

گوشه ي دنيا  دل را به هم منطبق ميدادي!  يادم نيست   چقدر راه پيمودم و چه اندازه بيراهه 

را  امتحان کردم  تا به تو برسم راه دشواري بود  تمام  جاده ها  را وجب کرده ام   و ميدانم   هيچ

وقت  به موقع به مقصد نخواهم رسيد  .  بوي ياس کبود ميايد پنجره را باز ميکنم  مهربان تر از

هميشه  امده اي و اينبار ميخواهم از غزل هاي نسروده ام برايت بگويم   اگر اندکي تعلل کني  با

يک مثنوي شادتر  به استقبالت ميايم   اما ميدانم به خورشيد دل بستن من از ابتدا خطا بود  

من  که ماه هيچ شب تاري نبوده ام  ! من که حتي يک  ستاره هم براي خودم نداشتم  من که

هيچ وقت خورشيد را  جز از روزنه اي  نديده بودم  من فراموش کرده بودم  که بايد  ماه باشي تا

عروس اسمان شوي   من  فراموش کرده بودم  خطوط نامفهومي  که گنگ و بي هدفند شعر

نخواهد شد  گمان نميکنم  يک روز  دلباختگيهايم به جوانه ي شوق تو  تازه تر  شوند   کاش 

چشمان هميشه خمارت  يکي از قصيدهاي  مرا  ميخواند  

امروز از روزهايي است که نگاهت ميترسم  از چشمهاي پرغضب برافروخته ات  ميترسم  باورش

سخت است نميدانم که   من خزان زده ترم يا تو  به هيچ بهانه اي نميشود يقين داشت که تو 

ميماني   اما حالا که هستي بيا باهم بخنديم   يک تبسم يک  لبخندت برايم کافيست!  لحظه

هايمان را  با بغض تلخ نکن من از عشق ميپرسم  تو عاشقانه  پاسخم ده  عزيز ! کمي برايم اب

بياور   که به خوشه چيني  تاب داشته باشم  اين جواب هاي کوتاه تو  جايي براي سخن

نميگذارد  .

اهنگ  رفتن  ميسرايي ايا  خبري هست هنوز که من بيخبرم ؟ چو مجنون ميماني  که به تن

کويريم پناه مياوري  خسته تشنه لب  که ليلي را ميجويي   ديروز امروز فردا  تو فقط براي  ليلي

افريده شده اي  خوب من .   من همچون ديگران مينشينم و از دور تماشايت ميکنم تو را شادي

اين دقايق خوش است و من به دنبال فلسفه نبودنت خود را به نسيم ميسپارم و انتظار روز

نميدانم را ميکشم که من هم  از اين کوير  بگذرم . بخواه خودت باشي شايد فردا نباشد شايد

تواني نباشد شايد ناني نباشد فردا تمام خواهد شد کمرنگ بيحضور و بي قلبي که امروز برايت

ميتپد ماه  ستاره  ليلي و شعر مال تو باد . من جسارت نميکنم شاهد باش .

باز هم خوابت را ديده ام اما نه شادمانه سوار بر اسب سفيد مهرباني زيبا و دلانگيز

هزاران بار از کابوس ها ي جهنمي بدتر بود چنان سخت بر من تکيه کردي که حضورت مرا با

تشنج و تب به دنياي بيداري پيوند زد

تمام لباس هايي که در ديدارهايمان به تن کرده ام بايد بسوزان و خاطرات را بروبم و قاب عکس

کهنه ات بشکنم و ريه هايم را از نفس هايت خالي کنم بايد خود را گم کنم در حصار کوچه هايي

که نميدانم به کجا ختم ميشوند بايد فضاي خزان زدهي افکارم را بزدايم و براي يک بار هوا را

بدون بغض سر بکشم عطشم مرا به فردا پيوند نميزند بايد کاري کنم! اما خوب ميدانم زمستان

در راه است  خاکستر خاکستري ميماند  و مجالي براي مستي نميماند  تا هستي  نبايد لباس

عزا به تن کنم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

چه بايد کرد

گفتي تا شقايق هست زندگي بايد کرد

شقايق هست اما تو نيستي

چه بايد کرد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

پلك هاي خواب الود

گفتي از پلك هاي خواب الود دريا

بوي شب و سكوت و ستاره مي آيد

بوي شكوفه ي ساده دلواپسي

هاي ... ابرك زخمي دير پاي من

مظلومكم ...

چه ساده از بوي نارنج و ترنج و بابونه

چه ساده از هواي مرطوب اين سرزمين

گذشتي...

مگر نه آنكه وارث تنهاترين شقايق اين خاك

مگر نه آنكه طلايه دار آسمان بوديم

باشد ... برو ...

به باد نمي گويم به آفتاب هم نمي گويم

به هيچ كس از كسان دورو نزديك پروانه هم نمي گويم

حالا فصل غمگين خواب هاي من از راه رسيد

فصل باران هاي موسمي فصل هزار دوستت دارم

اي كاش نشاني ات را مي دانستم ...

تو را ، از چنگ هيچ عابري

از خيال هيچ شاعري ، ندزديدم ،

که تاوان آن اين همه تنهايي باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦

پرواز کن

اشكهايم را باران راهت مي كنم،تاقدم بزني

برايت مي نويسم

عاشقانه

عارفانه

صادقانه

تا

صدايم را ازپس آن بشنوي

و به خاطر بسپاركه ميان تبار

حادثه بي اميد ،نشسته منم

تو بي اعتنا به واژه سبز خوشبختي

تو كه در اسارت

ظلمت،از آب و آفتاب دم مي زني

ترانه ساز ذهن حقيرم چه مي گويد؟

من به تو مي انديشم

صدايي نيست

سكوت رابط ماست

من از سرزمين خاكيان

از كوير عاطفه

تا بي كران دور

تا قله هاي دور

تنها ترين تنها هستم

اما  تو

پرواز كن پرواز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۱۰/۱۱/۸۶

نامه اي به خدا

سلام اي محبوب من ، اي معشوق من و اي زيباي من، اي خدايي که با همه وجود دوستت

دارم.

اينک فرصتي است تا با تو سخن بگويم. خدايا اين عزت مرا بس است که من بنده تو هستم. و

اين افتخار مرا کافي است که تو پروردگار مني، تو آنچناني که دوست دارم.

مرا آنچنان قرار بده که دوست مي داري. اي خداي بزرگ و اي کمال مطلق، اي خدايي که مرا به

تکنولوژي عشق فرا خواندي و آنگونه اراده کردي که در اين مقطع از تاريخ زندگي من تحولي ايجاد

شود. اينک من به عنوان دانشجوي موفق تکنولوژي فکر در مسير زندگي ، راه نويني را يافته ام.

راهي که براي من دستاوردهاي بزرگي از تحول ، موفقيت و سعادت را به دنبال دارد. اي خداي

رحمان اينک در زندگي من نقطه عطفي ايجاد شده است و من تولدي دوباره يافته ام.

و مي روم تا با اعتماد به نفسي عالي ، باورهاي درست و با افکاري مثبت و هدفمند از زندگي

خود يک شاهکار بسازم ويقين دارم که در اين مسير ، تو در هر لحظه و همه جا همراه من

خواهي بود و به من کمک خواهي کرد.

اي مونس تنهايي هاي من ، اينک من به عنوان يک انسان ، به عنوان جانشين تو روي کره زمين

مي روم تا با فرماندهي درست سفينه وجودم را به جزاير قشنگ زندگي سفر کنم و از لحظه

لحظه هاي زندگيم لذت ببرم.

اي خداي آسمانها و زمين ؛ امروز اين بنده کوچک تو در نهايت تواضع و خشوع و با عشق و

احساسي بي نظير به شناخت مجدد تو پرداخته است. و من اينک از تو باور ديگري دارم. يقين

دارم که تو واقعا مرا دوست داري و من با تمام وجودم به تو عشق مي ورزم.

اي محبوب من ! من عشق را از تو آموخته ام واينک به تمام کائنات ، حيوانات ، گياهان و همه

انسانها عشق مي ورزم و يقين دارم انچه از تو و مظاهر اين دنيا به من مي رسدخير مطلق است

و تو مرا از هر گونه شري در امان نگه مي داري.

اي خالق من اي که از روحت در من دميدي و مرا اشرف مخلوقات خود خواندي و آسمانها و زمين

را به تسخير من در آوردي. اينک من به عنوان انساني بزرگ و صاحب اقتدار و شخصيت مي روم

تا در عرصه اين دنيا اظهار وجود کنم و با ساير انسانها عاليترين رابطه ها را برقرار کنم.

اي محبوب زيباي من ، به تو قول مي دهم اينک که خود را بازيافته ام و با تکنولوژي فکر نظام تفکر

و باورهاي خود را متحول ساخته ام ، ميروم تا انساني بزرگ ، با شخصيت ، امين، صادق،

استوار،قاطع،مصمم، صميمي، مهربان و متواضع باشم. با سلاح عشق و ايمان و با استفاده از

قدرت بيکران فکر و ضمير ناخودآگاه خودم زندگي زيبايي را ياز کنم.و در همه عرصه هاي زندگي

طوفاني از موفقيت به پا کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

يه دل ميگه

يه دل ميگه سلام

يه دل ميگه سلام عزيز م خوبي

يه دل ميگه هي بد نيستم

يه دل ميگه چي شده عزيزم کي زخمتو نمک زده

يه دل ميگه هيچي همينجوري يه درد ، درد يه بيض ناتموم

يه دل ميگه بگو چي شده

يه دل ميگه بيخيال ولش کن چه فايده داره تو که نيستي بگم

يه دل ميگه خوب الان که هستم الان بگو

يه دل ميگه چي بگم از کجا بگم از کي بگم از چي بگم

يه دل ميگه هر چي ميخواي بگو من ميشنوم

يه دل ميگه به همين يه چيز خوشم که فقط يکي هست بشنوه

يه دل ميگه من که گفتم پيشت مي مونم

يه دل ميگه مي دونم مي موني منم به همين راضيم

يه دل ميگه ديگه چه خبر

يه دل ميگه راستش وقتي تو منو تو اون وضعيت رها کردي و رفتي خيلي ديون بودم

يه دل ميگه مي دونم

يه دل ميگه دنبال دلهاي زيادي گشتم که بتونم يه دل مثل تو پيدا کنم

يه دل ميگه خب

يه دل ميگه خيلي گشتم ولي هيچ دلي تو نميشي و نتونستم پيدا کنم به جز .....

يه دل ميگه چي ؟

يه دل ميگه هيچي يه دل

يه دل ميگه يه دل ؟

يه دل ميگه اره يه دل

يه دل ميگه اون کيه ؟

يه دل ميگه تا بحال نمي دونم به دونفر برخورد کردي زندگيشون مثل هم باشه

يه دل ميگه نه

يه دل ميگه مي دونم من خودمم باورش اول برام سخت بود

يه دل ميگه خب

يه دل ميگه فرض کن يه داستان زندگي رو يه سرنوشتو يه تقديرو از روش 2 نسخه کپي گرفته

باشن و بدن به دو نفر و بگن اين زندگي شماست

يه دل ميگه خب بگو جالب شد برام

يه دل ميگه اون دل تمام زندگيش شبيه زندگي منه دردسرهاش ، مشکلاتش ، تنهاييش ، حتي

ماه تولدش و ...

يه دل ميگه خب ديگه

يه دل ميگه وقتي باهاش حرف ميزدم يه چيزي ميخواستم بگم اون زودتر از من ميگفت جالب بود

که اتفاقاتي که برامون تو زندگي مي افتاد هم تا حدودي شبيه هم بود

يه دل ميگه الان کجاست ؟

يه دل ميگه الانم هست ولي ديگه کمتر مي بينمش

يه دل ميگه چرا ولت کرده ؟

يه دل ميگه نه ولم نکرده اونم مثل من کارش زياده و ديگه کمتر همديگه رو مي بينيم يعني

کارش زياد شده

يه دل ميگه مگه ميشه دو نفر اينجوري زندگي شبيه هم داشته باشن

يه دل ميگه اره حالا که ميبيني شده

يه دل ميگه خيلي جالبه

يه دل ميگه نه جالب نيست يم انگيزه براش دعا کن مشکلاتش حل بشه

يه دل ميگه اميدوارم مشکلاتش حل بشه و به يه آرامش واقعي تو زندگي برسه

يه دل ميگه ممنون از لطفت

يه دل ميگه خواهش ميکنم

يه دل ميگه کاري نداري من برم

يه دل ميگه ميخواي بري

يه دل ميگه آره کار دارم سرم شلويه

يه دل ميگه مثل هميشه . نه عزيزم مراقب خودت باش

يه دل ميگه تو هم مراقب خودت باش

يه دل ميگه باي

يه دل ميگه منم باي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

رازهاي زندگي

پوزش و عذرخواهي دليل خردمندي است.

اميد سرابي است که اگر ناپديد شود همه از تشنگي خواهيم سوخت.

خونسردي بزرگترين صفت يک فرمانده است.

تمام شان و عظمت يک انسان در فکر است.

پيش از پيري جواني و پيش از بيماري تندرستي را درياب.

نگذاريد موريانه نگراني ، بناي زندگيتان را واژگون کند.

هيچ تنهايي وحشتناک تر از تکبر نيست.

مرد بزرگ کسي است که در سينه خود قلبي کودکانه داشته باشد.

هزار دوست کم است و يک دشمن بسيار.

نهال دوستي واقعي آهسته رشد مي کند.

دنيا گلي است که گلبرگهايش خيالي و خارهايش حقيقي است.

آنچه که پيش از مرگ انسان را مي کشد نوميدي است.

با داشتن اراده قوي مالک همه چيز هستيد.

سخنان شيرين زحمتي ندارند ولي فوايد بي شماري به شما مي رسانند.

اگر به کسي اعتماد نداري از او پرهيز کن.

سکوت گاه هزاران معني در بر دارد که از گفتن به دست نمي آيد.

شناختن وظيفه کار مشکلي نيست ولي انجام وظيفه مشکل است.

نگاه مکن چه کسي سخن مي گويد ، ببين چه مي گويد.

کسي که به خود اطمينان دارد به تعريف کسي احتياج ندارد.

به زبانت اجازه نده که قبل از انديشه ات به کار افتد.

آخرين چيزي که انسان گناهکار از دست مي دهد ، اميد است.

سعادت حقيقي را در عشق جستجو کن.

خاموشي زبان تندرستي انسان است.

سعادت عادت است، آنرا پرورش دهيد.

محبوبترين اعمال نزد خدا شاد کردن دل مومن است.

بردباري در زمان خشم مشکل ترين ولي با ارزشترين کارهاست.

هيچ شهرتي پايدار تر از نيک نامي نيست.

شجاعت مانند عشق از اميد تغذيه مي کند.

دل بستن به دنيا دل بستن به پوچي هاست.

راز موفقيت اين است که پيوسته هدفي را دنبال کنيد.

با آنچنان عشقي در قلبت زندگي کن که احيانا اگر به جهنم رفتي، خود شيطان تو را به بهشت

باز گرداند.

نبايد اجازه بدهيم روحمان به وسيله افسوس و پشيماني ساييده شود.

دوران کهنسالي ما به روش زندگيمان بستگي دارد.

تنها وظيفه انسان عشق ورزيدن است.

آنجا که امکان نفرت هست امکان عشق هم هست، فقط کافي است ار ميان اين دو، يکي را

انتخاب کنيم.

بهتر است زندگي را همان جور که واقعا هست بپذيريم، نه ان جور که خيال مي کرديم باشد.

بهترين راه براي اجتناب از دردسر، وجود مسوليت مشترک است.

آرزو هايتان را جدي بگيريد.

در زندگي لحظه هايي هست که بيش تر نيازمند شجاعتيم تا احتياط.

ما هميشه مي توانيم چيزي را که مي خواهيم به دست بياوريم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

دستم به خورشيد نمي رسد

نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.

هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.

دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به دست آورم.

انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي.

براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.

نه ، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.

نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم.

براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد.

مي گويي آغوشت باز است ،

اما خدا مي داند براي چه كسي.

نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.

نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.

دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند

راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.

كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند

انديشه هايت را كه همواره در تغير است ، به سمتي هدايت كند

و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد .

اما من نمي توانم ... نمي توانم.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.

نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.

نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ، حرف بزنم.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.

پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ،

هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.

افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.

اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود.

اما هيچ گاه دستش به ابرها و خورشيد نرسيد.

نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

حرف آخر

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام

بي خيال تو و ابروي کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانيست و من

بي تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدي

مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزيست که رفتي و دلم آزاد است

آري آزاده ترين مرد جهانت شده ام

اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد

حرف آخر...تو کجايي؟نگرانت شده ام

هر کس که ديد روي تو بوسيد چشم من

کاري که کرد ديده ي من بي نظر نکرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

يه سلام خشک و خالي

سلام ،

يه سلام خشک و خالي ! يه سلام بي هاشيه و بي پرده ! يه سلامي که فکر ميکردم ميخوام با

يه کلام تمومش کنم !...

ولي ميبينم نميشه سلام و از کلام جدا کرد !!!

چه جالبه وقتي ميخواي خودت نباشي !!! نه ! نگو: کجاش جالبه؟ و نگو: که چه حرفا ميزنيا ؟!

اتفاقا درست ميدونم که چي دارم ميگم .

يه وقتها که ميخواي طرفتو به اشتباهش واقف کني و براش روشنگر بشي ؛ بهتره بجاي اينکه

بگي : تو داري از راه به بيراهه کوچ ميکني ؛ بگي :

" تو چرا خودتو گم کردي؟!"، يهو ميبيني که طرف بالا ، پائين ميپره و ميخواد حاليت کنه که :

"من خودمو گم نکردم ، منو گم کردن ! منو نمي بيننم ! منو نميفهمن !

منو درک نميکنن !...."

دوستم بهم گفت : "خودتو ميشناسي؟" ...

منم گفتم : "منو تو همه عمرم کسي نفهميد !!!"

عزيز من ! کي تورو نميفهمه ؟! چرا بايد تورو بفهمن ؟!

چون تو نتونستي ذره اي "خود"تو ببيني ، ديگران بايد متهم بشن ؟!

چون تو نخواستي "خود"ت باشي ، پس ؛ ديگران درک درستي ندارن ؟

چرا به "خود"م نميام ؟

چرا "خود"مو پيدا نميکنم ؟

چرا وقتي يکي احساسمو لگدکوب خودخواهي هام ميکنه ، نميام پيش "خود"م قرار بگيرم ؟،

جلوي "خود"م با شهامت و بدون واهمه بايستم و بگم :

- "آي "خود"م ! کجائي ؟ چکار داري ميکني ؟ چي هستي ؟ کي هستي؟ چي ميخواي ؟ کيو

ميخواي ؟ چرا منو نگاهم نميفهمه ؟ چرا ؟ واسه چي ؟

کي منو اينجا آوورده ؟ ..."

واي ! اگه بدوني يکبار ديدن "خود"ت چه حالي داره !

اگه بدوني چه قدر سخته که بفهمي چي بودي و اينهمه دور از "خود"ت پا تو ناکجا آباد دنياي يير

حقيقي گذاشتنت ؛ تورو به اين روز انداخته ؟!!!

اونوقته که همه وجودت ميشه يه آهِ پر از حسرت ديدار "خود"ت که هِي ميخواد افکارتو تو سرت ،

مثل يه توپ پينگ پونگ اينور اونور بندازه و بچزوندت که :ديدي حالا ؟! ديدي منو نديدي و رفتي از

اين و اون سريمو ميگرفتي و با چونه کش اومده ، به دروديوار لعن و نفرين ميفرستادي و منم

اينجا ، تو دنج ترين جاي دل ، انتظار ديدن و مورد توجه قرارگرفتنم؛ ذره ذره نابودم کرد !!!

حالا خودمونيم ؛ کجاهائي ؟

تو "خود"يابيت چقدر موفق بودي ؟

چندبار تونستي تو تمام عمرت "خود" واقعيتو که "خداي عاشق و مهربون" از وجود نازنين خودش

درونت قرار داد ؛ ببيني و ديگه "خود"تو معطل توجه ديگران نکردي ؟

شايد اگر ميتونستي به گوهر درونت (که يه وديعه بي نهايت ارزشمند از طرف ذات پاک خداست

و همون "خود" واقعي بود که ابليس که از مقربين درگاهش بودو به جوش و خروش انداخت تا

همه عمر بشريت به مبارزه با اون بپردازه) براي يکبار پي ببري ؛

الآن اينجا ، وسط دره سوت و کور تنهائي قرار نداشتي يا هيچوقت به "خود"ت اجازه نميدادي که

اين همه ارزشو در برابر کمترين بي ارزشي طاق بزني و کاسه چه کنم چه کنم دستت نبود !

آيا ارزششو داره که بجاي پي بردن به ذات مقدس درونت که حکم جانشيني خدا در روي زمين

به حرمت اون ، به تو ومن داده شده ؛ بِري و عمر زيبا و ارزشمند جوونيت رو تو گورستان آرزوهاي

بي ارزش خواسته هاي ديگران چال کني ؟!

آيا مي ارزه که "خود"خواستن و به "خود" توجه کردنو که باعث ميشه به راز بزرگ خلقت و علت

اصلي زندگاني ، پي ببري تا از شر يه عالمه سوالات تودرتو و گمراه کننده که همه ذهنتو به

صورت آگاه و ناخودآکاه پرکرده ، رها بشي و رها کني ؛ و در "خودخواهي هاي" بي حد و مرزت

فقط افسوس بشه يذاي روح و جسمِ بي جونت ؟!!!

نه ! نگو که : مي ارزه ! که تو کت هيچ بي مخي نميره !!!

اينو تو خودت هم خوب ميدوني .

پس ؛ به نظر اين حقير ؛ يکي از علتهاي (يا تنها علت) حسرت دائمي خوردن و عمر رو به بطالت

گذروندن ، همين نداشتن آگاهي از درون "خود"ت هست.

هر چندهم بگي : معشوقم ، دوستم ، خانواده ام ، محيط پيرامونم ، جامعه ام ، مربيان و

معلمانم و .... نسبت به من بي توجهي کردن و منو درک نکردن ؛ باز جرم اونها به اندازه تو نيست

که هيچ قدمي در راه "خودشناسي" برنداشتي و به اين خواب يفلت تن دادي.

باز از وجود نازنين "خودآ"ي عاشق و مهربون ميخوام ؛

منو در شرايط شناخت بهتر "خود" و "خودآ" قرار بده و کمکم کنه که بتونم ارزش اونو بهتر درک

کنم ،

تا "خود"مو تنها نذارم و "جام جم"رو ازبيگانه طلب نکنم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

من عاشقت نيستم

امشب فکر مي کنم

امروز فکر مي کنم

تمام طول روز به اين فکر مي کنم که کيستم من

که کيستي تو

در درون من چه مي کني

من نمي شناسمت

برايم مثل يک عبور ناگهاني عجيبي

و من هنوز بهت زده از حضور تو

نگاه مي کنم تو را

خيره مي مانم و ساکت

هيچ سخني از دلم برنمي آيد تا با تو نجوا کنم

آري تو برايم هميشه غريبه اي

از بي کسي در آغوشت مي گيرم

اشک مي ريزيم و فغان مي کنم

دستانم را در دستت مي فشارم تا مرا بداني

از عشق از دست رفته ام همچنان گريان و نالانم

و جز تو هيچ کسي نيست تا درآغوشش بگيرم و بگيرم

من آغوشي براي گريه مي خواهم

عشقم از دست رفته است، چرا هيچ کس نمي فهمد،

چرا هيچ کس نمي داند

همه رفته اند

يا همه مرده اند

نمي دانم اما در اينجا هيچ کس جز تو نيست

من دوستت مي دارم شبيه اين غزل که سروده ام

تو به ناگاه درآغوش گرفتن مرا اشتباه مي پنداري

اي غريبه من عاشقت نيستم

من در سکوت با تو نجوا نمي کنم

من در رويايم نمي بوسمت

اشتباه نکن، شک نکن، بايست

من از بي کسي در آغوشت گريستم

اين را بدان

اين را خوب بدان، من عاشقت نيستم

يادتون باشه که دوست داشتن رو با عشق اشتباه نگيريد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

مداد هاي نقاشي

معلم ما مي خواست به ما ياد بدهد که چقدر خوشبختيم.براي همين تصميم گرفته بود که اول

از همه ي ما بياموزد که چقدر توانمنديم و براي تفهيم آن مي بايد به  ما نزديک مي شد. و براي

همين از تک تک ما درباره ي زندگي سوال کرد.

او جوان بود وجوياي نام و ما پير و خسته.اما با لبخندي پيروزمندانه مي خواستيم جواني اش را که

نه بلکه خامي اش را به رخش بکشيم.زيرا ما آنقدر پير و خسته بوديم که بدانيم چقدر

خوشبختيم.

خوشبخت به خاطر داشتن بچه هاي خوب.خوشبخت به خاطر سلامتي و به خاطر خيلي چيز

هاي ديگر.

معلم جوان رو به من کرد و گفت:

شما بگوييد اگر نقاش بوديد آن قسمت از زندگي را که مال شماست چه رنگي مي کرديد؟

با لبخندي گفتم:

آبي

از ديگري پرسيد:

زرد

از نفر بعدي:

قرمز

صورتي

سبز

نارنجي

به خانمي که ته کلاس نشسته اشاره کرد و پرسيد:

شما چطور؟

سياه.

معلم بي تفاوت گفت:

خوبه

ناگهان آن خانم پريشان و کمي عصبي گفت :

چي خوبه؟اين که زندگي من سياه بوده از نظر شما خوبه؟

و ما منتظر مانديم که استدلال معلم جوان را در مقابل تجربه هاي تلخ و سياه زن بشنويم.

معلم رو به او ايستاد و با نگاهي پر از عشق گفت:

مي توانم قسم بخورم که تو سخت ترين قسمت ها را رنگ کردي.حد فاصل ها را خط باريک

کشيدي و بدون شک فاصله ي دو رنگ را مرز بندي کردي.تو بايد در تابلويي که خداوند مي

خواست بوسيله ي بندگانش بکشد نقش بنيادي مي داشتي.در حقيقت تو قسمت هاي سخت

اين نقاشي را رنگ کردي.پس بايد به احترام تو کلاس قيام کند و ما بلند شديم.

آن روز فهميديم که چقدر به تجربه هايمان مي باليم و براي قضاوت کردن در مورد معلم جوانمان

چقدر جوانيم.
 
يادتون باشه با ارزش ترين چيز زندگي هيچ نيست جز عشق.روزهايي پر از عشق داشته باشيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

 كر و لال

پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن

او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد.

پسرك با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسكناس نوشته

شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوي

اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز

پولدار نشدي!

پسرك خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

کاشکي فقط اين بود

چرا دنيا پر از حادثه هاي وارونه است

عاشقي کسي مي شي که عاشقي نمي دونه

من به دنبال تو و تو به دنبال کَس ديگه

هيچکدوم از ما دوتا به اون يکي راست نمي گه

من واسه چشمهاي نازنين تو يه ديوونم

من دوست دارم ولي علتشو نمي دونم

حالا که مي خواي بري بزار نگاهت بکنم

چون يه بار ديگه مي خوام اين دل و ساکتش کنم

يه چيزي فقط بزار روز تولدت هديمو بيارم بدم دست خودت

آدما فکر ميکنم شاعرا خيلي غم دارن

کاشکي فقط اين بود اونا خيلي چيزارو کم دارن

عاشق کسي مي شن که عاشقاش فراوونه

بين انتخاب اون و عشقش عمري که حيرونه

اوني رو که دوست داري چرا تورو دوست نداره؟

شايدم دوست داره اما به روش نمي ياره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

فرياد

مشت مي كوبم بر در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم

آي

با شما هستم

اين درها را باز كنيد

من به دنبال فضايي مي گردم

لب بامي

سر كوهي دل صحرايي

كه در آنجا نفسي تازه كنم

آه

مي خواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد

من به فرياد همانند كسي

كه نيازي به تنفس دارد

مشت مي كوبد بر در

پنجه مي سايد بر پنجره ها

محتاجم

منهموارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا بايد اين داد كند

از شما خفته چند

چه كسي مي ايد با من فرياد كند ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

صد شعله

خسته ام ...بي حوصله ام ...عصباني ام ...يکميم ...دلتنگم ...

واقعا مي شه اين زندگي اينقدر خوبي هاش زودگذر نباشه؟

يا رب مرا ياري بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم

از بوسه هاي آتشين وز خنده هاي دلنشين

صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم

در پيش چشمش سيري ويران ز دست ديگري

از رشک آزارش دهم وز يصه بيمارش کنم

هر شامگه در خانه اي چابک تر از پروانه اي

رقصم بر بيگانه اي وز خويش بيزارش کنم

گيسوي خود افشان کنم چشمان خود گريان کنم

با گونه گون سوگندها بار دگر يارش کنم

جون يار شد بار دگر کوشم به آزار دگر

تا اين دل ديوانه را راضي ز آزارش کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

سايه اشک

دل من سخت گرفته است از اين دوري شوم

طاقت دوري يک لحظه دگر نيست مـــــــــــرا

واي از اين کندي هر ثانيه از دلتنگــــــــــــــي

که دگر تاب درازاي گذر نيست مـــــــــــــــــرا

سايه اشک به چشمان يمينم جاري اســت

که ز احوال تو ديري است خبر نيست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــيـد

بي تو آرامش شب تا به سحر نيست مــــرا

تن من خسته از اين روزهاي بي حاصــــــــل

بي تو اطراف تن خسته سپر نيست مــــــرا

درد هجران تو بسيار کشيدم ليکـــــــــــــــن

يير ديدار تو درمان دگر نيست مـــــــــــــــرا

از يم دوري تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت

يير خاکستر دل هيچ اثر نيست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادي معشوق نبـــــود

به تو سوگند دگر شوق سفر نيست مــــــرا

مه من رو بنما بي تو دلم يمگين اســـــــت

بي تو از اين ره اندوه گذر نيست مـــــــــــرا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

دل خوشي

دل من چشم به در دوخته بود

با خود عشق در آميخته بود

چون ترا ديد دلم ، فكر نكن

برگزيد از دم اول دل تو

روي تو آتش سرخي برافروخته بود

دل من غافل از اين عشق نبود

همه عمر دلم سوخته بود !

گر چه دير آمدي از دور ولي

دور شد عاقبت از من دل تو

سر بي مهر و دل غافل تو

من دگر ماندم و يك آتش ناب

شب تنهايي ، سكوت و اضطراب

يك سؤال از روز اول داشتم

اين نگاه شعله افكن آتش يك عشق بود؟

يا كه باطل بذر عشقي كاشتم؟!

تو كه رفتي حيف ! انديشه هايم سوختند

قفل خاموشي به لبهاي دل من دوختند

من كه گفتم من نبودم روز اول در پيت

اين تو بودي كه سؤالي داشتي در چهره ات

عشق هم اكنون خيالي باطل است

واژه ديگر اضطراب اين دل است

عاشقي هم فرصتي بود و گذشت

دل خوشي ديگر نمي آيد بدست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

دوست

در ديگران مي جوئيم اما بدان اي دوست

اينسان نمي يابي ز من ، حتي نشان اي دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا ميزن

تا پاسخم را بشنوي پژواک سان اي دوست

در اتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردي مکن با اينچنين اتش به جان اي دوست

گفتي بخوان –خواندم – اگر چه گوش نسپردي

حالا که لالم خواستي ،پس خود بخوان اي دوست

من قانعم ، ان بخت جاويدان نمي خواهم

گر مي تواني يک نفس با من بمان اي دوست

يا نه- تو هم با هر بهانه- شانه خالي کن

از من –من اين بر شانه ها بار گران –اي دوست

نامهرباني را هم ز تو دوست خواهم داشت

بيهوده ميکوشي بماني مهربان اي دوست

آنسان که مي خواهد دلت با من بگو –اري

من دوست دارم حرف دل را بزن –اي دوست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

خواننده دفتر دل من

سلام به تو كه خواننده دفتر دل مني

دل شكسته ام را خريدار نباشد

آيا كسي هست كه وصله زند دل من

نمي دانم چرا اين دل من براي تو خود را باخت

ولي مي دانم كه چرا تو دلم را شكستي

تو شكستي تا به عشق تازه دروغين برسي

ولي كو آن عشق

آن عشقي كه به روي آب بود

عشق ناب مرا به حباب روي آب فروختي

داني كه حباب روي آب چندان پايدار است؟

لحظه اي است پايداريش

پس دوباره تجديد نظر كن

من هنوز تو را خواهانم

منتظر با قلبي شکسته به دست خودت

تا بيايي و قلب شکسته ام را مرحم باشي

من منتظر به در مي نشينم تا كه بيايي

مرا با خود به آن سوي عشق رساني

دوست دارم كه مرا چون يار خود

بار دگر دوست بداري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

تمناي دو قلبه

عشق لهيبه دو نگاهه نمي دونم

يا اينکه حديثه يه نگاهه نمي دونم

عشق تمناي دو قلبه نمي دونم

يا اينکه رفيقه نيمه راهه نمي دونم

عشق سواله بي جوابه نمي دونم

تاثير پياله شرابه نمي دونم

در سينه نشوندنش ثوابه نمي دونم

يا اينکه حبابه روي آبه نمي دونم

اي عشق عزيز هر چه هستي

من بنده درگاهه تو هستم

تا يک قدمي به مرگ مانده

اي عشق هوا خواهه تو هستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

شاعر شيرين زبان

شنيدم شاعر شيرين زباني

سخن سنجي,اديبي,نکته داني

ز,راز خلقت زن شکوه ها کرد

که مکر و کيد او را بر ملا کرد

بگفت از د ست انان ناتوانم

چو گل افسرده و پژ مرده جانم

الهي در کمند زن نيفتي

اگر افتي به روز من نيفتي

ندانستم که اين بي مهري از چيست

که زن شايسته اين گفته ها نيست!

کجا مفهوم زن رنج و ملال است

که زن مجموعه عشق و کمال است

اگر راه زني هم نا صواب است

و يا کردار او زشت و خراب است

يقين دان ريشه ان فقر و درد است

و يا سرچشمه اش يفال مرد است

بسا مردي که از زن بدتر ايد

به زشتي و فساد ش برتر ايد

ولي با اين همه زشتي و پستي

بد ست اورده تاج و تخت و هستي

چو قصد افرينش کرد يزدان

همه در قالب زن شد نمايان

چنين گفتا حکيم نکته داني

نکو حرفي پر از دّر معاني

که مرد همچون عقاب و زن چو بال است

بدون بال پروازش محال است

زن و مردند راز جاوداني

که ميريزند طرح زندگاني

اگر حاکم و گر محکوم باشند

به خلقت لازم و ملزوم باشند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

بي قراري

ناودانها شرشر باران بيصبري است

اسمان بي حوصله ، حجم هوا ابري است

کفشهايي منتظر در چهارچوب در

کوله باري مختصر لبريز بي صبري است

پشت شيشه مي تپد پيشاني يک مرد

در تب دردي که مثل زندگي جبري است

و سرانگشتي به روي شيشه هاي مات

بار ديگر مي نويسد :"خانه ام ابري است."








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦

احساس

نگذار احساست به مانعي بر سر راه تو تبديل شود . بدان كه تو آن را انتخاب مي كني .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

UP ۲۰ جدید* ۰۹/۱۱/۸۶

بدون شرح

قضاوت با خودتون !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

به همين سادگي

يه بارمجنون بغض کرد

بغض مجنون ترکيد

اشک روي گونه هاش جاري شد

دامنش ازچکيدن اشک چشماش خيس شد

دامن ازاشک خيس مجنون، به زمين کشيد وخاکي شد

خاک زمين، ازاشک دامن مجنون، گل شد

خدا، اون گل رو برداشت

وگذاشت قاطي گل نسل مجنون

به همين سادگي . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

يادته اون روز برفي

يادته اون روز برفي

وسط فصل زمستون

تو پريدي پشت شيشيه

من زدم از خونه بيرون

يادته اشاره كردي

آدمك برفي بسازم

واسه ساختنش رو برفا

هرچي كه دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و

روي همديگه مي چيدم

شاد و خندان بودم انگار

كه به آرزوم رسيدم

رو پيشونيش با يه پولك

يه خال هندو گذاشتم

واسه چشماش دو تا الماس

جاي پوس گردو گذاشتم

رو سينش با شاخه ياس

يه گلوبندو كشيدم

روي لبهاش با اجازت

طرح لبخند رو كشيدم

يادمه با نگروني

تو يه ها كردي رو شيشه

دزدكي برام نوشتي

نكليف قلبش چي ميشه

شرم گرم لحظه ها رو

توي اون سرما چشيدم

سرخيشو رو پوست سرد

آدمك برفي كشيدم

قلبمو دادم نگفتم

تن اون از جنس برفه

عاشقونه فكر ميكردم

نميگفتم نمي صرفه

ولي فصل آشنايي

زود گذر بود و گريزون

شما از اون خونه رفتين

آخر همون زمستون

رفتي و قصه اون روز

واسه من مثل يه خواب شد

از تب گرم جدايي

آدمك برفي هم آب شد

كاشكي ميشد كه دوباره

روبروت يه جا بشينم

يا كه رد پاتو رو برف

توي كوچمون ببينم

كاشكي ميشد توي دنيا

هيچ كسي تنها نباشه

عمر آدم برفي هامون

امروز و فردا نباشه

قول ميدم تا آخر عمر

ديگه قلبمو نبازم

بعد تو تا آخر عمر

آدمك برفي نسازم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

بگو برو

نميدونم چرا دوست داري منظورت رو تو رفتارت پنهون کني

واسه تو که کاري نداره گذاشتن و رفتن

يا مثل حالا موندن و روندن

واسه تو که پرپر کردن غرور آدما کاري نداره

حالا هم زياد به خودت سختي نده

تو چشام نگاه کن و بگو برو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

هفت خان رستم

رسيدن به تو مثل هفت خان رستم مي مونه

هر کدوم که رد مي شه بازم يکي جا مي مونه

خان اول روز اول بود که من تو رو ديدم

برق عشقو از چشاي ناز تو من چشيدم

تو به من گفتي که عاشقت شدم

حرف عشقو از لباي خوب تو من شنيدم

خان دوم تو به من گفتي که من دوست دارم

گفتم عاشقي و من جون زير پاهات مي ذارم

خان سوم تو منو بردي توي اوج خيال

من شدم اسير يک خواب محال

خان سوم وقتي که بسر رسيد

چشم من به جز تو هيچ جا رو نديد

خان پنجم من اسير تو شدم

دادم اين دل ديگه گير تو شدم

ششمين خان اومدي به جنگ من

گفتي که بايد باشي تو بند من

گفتم اخه من اسير تو شدم

هر چي که گفتي بشم همون شدم

خان هفتم اومدم به پيش تو

با دلي عاشق که گيره پيش تو

گفتم هفت خانم ديگه تموم شده

عمر من بدون تو حروم شده

ديگه من طاقت دوري ندارم

ماه شبهام بي تو بي فروغ شده

گفتم عاشق شدم و مي خوام که مال من بشي

گفتي اينها همه بازي بود يه وقت بچه نشي

گفتم اين دل پيش تو اسير شده

گفتي اما دل من يه جا ديگه گير شده

عشق تو منو به رسوايي کشوند

ديگه از زندگي ام هيچي نموند

رخش عشقم توي قصه تو مرد

ديگه هيچ کس به پناهم نرسوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

يادش بخير

يادش بخير اون قديما

اون قديما اون نديما

اون موقع که بچه بوديم

همش توي کوچه بوديم

اون موقع که تو زندگي

ياور همديگه بوديم

ميون جمع بچه ها

زبونزد همه بوديم

دلم مي خواد که باز تورو

تو اون لباسا ببينم

بهت بگم که عاشقم

تو رو تو ابرا ببينم

تو اوج شبها ببينم

دلم مي خواد بهت بگم

ماه شباي من تويي

تو اين روزاي بي کسي

تنها پناه من تويي

دلم مي خواد بهت بگم

براي تو من ميمونم

براي چشماي سيات

شب تا سحر من مي خونم

ولي زمونه زرنگ

با ظاهر خيلي قشنگ

مارو به فرداها سپرد

ديگه نذاشت جاي درنگ

حالا ديگه اسير شدم

ميون اين زندون تنگ

ديگه برام نمونده جز

باده اي از زهر و شرنگ

حالا ديگه روم نميشه

تو چشم تو نگاه کنم

فقط ميتونم براي

خوشبختي ات دعا کنم

حالا ديگه روم نميشه

بهت بگم دوست دارم

بازم مثل اون قديما

تو دامنت گل بذارم

حالا ديگه روم نميشه

از اون دورا صدات کنم

فقط ميتونم که بازم

جونمو من فدات کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

وقت باران

وقت باريدن باز                                                                 

يك نشاني كز صداي گريه هاي ابر مي گردد هويدا

مي شود همراه من

با ترانه اي  آشنا  پردرد

آري در باران

قدمهايم مي شود سست

دستهايم مي شود لبريز عشق

عشق مي بارد

وقت باران باريدن 

چشمهاي من

چشمهاي تو

در باران مي شود باراني

واي باران باران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

عجب خواب عجيبي

عجب خواب عجيبي بود خدايا باورم نايد

دريغا نيمه شب بر خواب من آمد

بدينسان در لباسي از سفيدي همچو برف کوه

به اطرافش همه گريان و از غصه دلم پر خون

چه بي شرم و چه بي رحمانه بردي از برم او را

بدم مي آيد از تو زندگي ديگر

نتمي دانم نمي دانم چه گويم من

پس از يک عمر درد و غصه و فرياد

نشستم در کنار جسم بي روحش

نشستم عاجز وبي اختيار اينجا

نممي داني چه ها کردم به وقت گفتن مردم

چه خواهشها تو را کردم

چه سوگند ها تو را دادم

نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر

که زنهار اي خدا اي داور اي دادار

مبادا راست باشد اين خبر زنهار

تو هرگز وحشت و اندوه مردم را نمي داني

و هرگز با گلوي پر ز بغضي بهر عشقت تو نمي خواني

نمي داني که دردش بر دل آدم چه سنگين است

خداوندا تو را سوگند تو را فرياد

پس از عمري همين يک آرزو يک خواست

فقط يک بار ديگر گيرمش در بر

نگه کن گريه من را که بهرش ريزد از چشمم

خداوندا تو را سوگند تو را فرياد

فقط يک بار فقط يک بار

چه بي رحم آمدي بردي زمانه

به زير خاک و در اوج فراموشي

نگه کن تو دلت آيد بري او را به اين ژرفاي خاموشي؟

تو را اي خاک بر حيثيت آدم قسم دادم

که او را بس مراقب باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

شب تاريک

ميون اون شب تاريک

وسط اون کوچه باغا

اومدي تو سر نوشتم

شاهدن همه کلاغا

اومدي تو سرنوشتم

از غمام واست نوشتم

تو هم عاشقونه گفتي

من برات غزل نوشتم

غزلاي عاشقونه

ياوري خوب که ميمونه

گفتي که اين دل عاشق

واسه تو شده ديوونه

ولي افسوس که غزلهات

بد شدن دونه به دونه

جاي شاه خوب قصه

ديو بد بختي مي خونه

رفتي از ساحل عشقم

با يه قايق شکسته

توي نامه هات نو.شتي

حرف عاشقونه بسه

رفتي وحتي نگفتي

که شايد اين دل خسته

وقتي که تنها مي مونه

از غم وغصه مي خونه

نکنه بشه ديوونه

من يه عمره که اسيرم

ميون درياي غصت

اگه که نياي به پيشم

مي ميره ياور قصت

روزگار گذشت واين دل

هنوزم اسير خوابه

اسير يه آرزو و

يه خيال و يه سرابه

تا که يک روز تو بيايي

روي قلبش پا بذاري

واسه ي اين دل خسته

تو شايد مرهم بياري

ولي تو رفتي و اين دل

هنوزم از تو مي خونه

هنوزم اين دل عاشق

تا ابد به پات مي مونه

هنوزم کنار دريا

شعراي تو رو مي خونه

ولي دل چه خوب مي دونه

که تو ديگه نمي يايي

ديگه حرفاي قشنگي

واسه سوغات نمي ياري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

روز موعود

دلم پر از پرواز بودم روزگاري دور

اما

آسماني نيست امروز از برايم

آشياني هم دگر نيست

سكوتم راز سنگيني به دل دارد

كه گر گويم به سنگي سخت

ناگه خرد خواهد گشت آن سنگ

آري امروز

من دلم پرواز مي خواهد

به دشت آسمان باز

ميان توده انبوه ابر تيره ، ابر روشن

كه تا شايد بماند پيش آنها

غصه هايم

تحفة ديروز و امروز وجودم، روزگارم

آري امروز

من، دلم فرياد مي خواهد

ز دست مردمان خوب بخت و تيره بخت روزگارم

ز دست زندگي

از دست تقدير

عجب !

عجب اين دل تمنا مي كند هر لحظه چيزي را !

چه خود مي دوزد و بر تن چه مي پوشد

لباس عافيت

تن پوش عشق

شولاي خوشبختي

و هر دم جامه اي نو

عجب اين دل چه مي بافد خيال خام با خود

چه حسرتها كه خواهد برد با خود

تا سفر

تا روز موعود

روز مرگ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

سرنوشت

نم نمك باران عشقي در گرفت

اشك چشمي رفت و خشكيدن گرفت

قصه هاي ابر تيره شد عيان

در نفوذ سرد باران در خزان

چشمهاي آسمان پر آب شد

بر ضمير پاك قطره خيره شد

يك پرنده عاجز از پرواز ماند

ذهن در رسوايي اين لحظه ماند

حجم تلخ زندگي نمناك شد

روي شيرين كسي در خواب شد

آرزوي رفتنت بر باد شد

آرزوي ماندنت فرياد شد

فقر از يك آشيان پرواز كرد

روي بام زندگي ديگري، روزگار آغاز كرد

آن يكي در كام وصلي غوطه رفت

وآن دگر در يك تمنا ماند و رفت

آري انگار، خط سرخي، خط سبزي را نوشت

بار ديگر، زندگي و دستهاي سرنوشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

رفيق خوب

رفيق خوب ديروزم تو بودي

سلام صبح هر روزم تو بودي

شبي در سينه من رخنه کردي

تمام بيت و اشعارم ربودي

شبي در عالم مستي و هستي

کتاب شاه دلها را گشودم

به يادت صد هزاران فال ديدم

ولي حتي تو در بيتي نبودي

به يادت جرعه اي از مي چشيدم

که ناگه چهره ات در جام افتاد

چو آن جرعه به عشقت در کشيدم

نگاهي کردم و در آن نبودي

دمي من با خيالت چشم بستم

به خوابم آمدي يکدم به صد ناز

ولي تا چشمهايم را گشودم

بجز در قلب من جائي نبودي

تو را يکشب درون کوچه ديدم

تماما غرق چشمان تو گشتم

ولي تو تا مرا ديدي و رفتي

تو حتي يک نگاه از من ربودي

به والله از تو عاشق تر نديدم

ولي انگار حتي تو نبودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

دلم گرفت اي هم نفس

دلم گرفت اي هم نفس

پرم شکست تو اين قفس

تو اين غبار . تو اين سکوت

چه بي صدا . نفس نفس

از اين نامهربوني ها

دارم از غصه مي ميرم

رفيق روز تنهايي .

يه روز دستاتو مي گيرم

تو اين شب گريه مي توني

پناه هق هقم باشي

تو اي همزاد همخونه

چي ميشه عاشقم باشي؟

دوباره من دوباره تو

دوباره عشق . دوباره ما

دو هم نفس . دو هم زبون

دو همسفر . دو همصدا

تو اي پايان تنهايي

پناه آخر من باش

تو اين شب مرگي پاييز .

بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات .

شبم روشنترين باشه

ميخوام آيينه خونه

با چشمات همنشين باشه

دلم گرفت اي هم نفس

پرم شکست تو اين قفس

تو اين غبار . تو اين سکوت

چه بي صدا . نفس نفس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

در انتظار

هر شب به ياد ماه و هر روز در انتظار

من در جاده هاي خلوت ديدار در انتظار

هر لحظه در كلاس درس در وقت زندگي

وقتي كه مي شوم خسته وتنها مي روم در انتظار

وقتي صداي رهگذري از دور ميرسد

من مي روم دوباره در خيال كسي در انتظار

هر لحظه مي شود تمام و ناگهان مي شود شروع

 تعريف قصه هاي تلخ خودم براي خودم در انتظار

يك عمر بي قرار و يك لحظه در سكوت

من مي روم دوباره از پي حرفي در انتظار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

در استانه فصلي سرد

دست ياريت در شعرهاي" نيما "نبود

من نگاه ناگهانت را در عرفان "سهراب" نديدم

اشکي نريختي تا بر بيقراريها و حرمانهاي " شاملو" بلغزد

تو کي هستي؟! که نفسهايت چون نفسهاي کودکي تب دار اشفته ام ميکند

من عطر تنت را در لذت هم اغوشيهاي شعر" فروغ " نجسته گم کردم

در اغوشم بگير... تا

تا بي قافيه از تمام رديفها بگذرم

در اغوشم بگير

نگذار زني تنها شوم در استانه فصلي سرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

چه راحت دلم را شكستي

براي من يك لحظه با تو بودن كافي بود

تا شب ها خواب به چشمان من نيايد

گمان مي كردم

لبخند تو براي من مانند بوي خوشي است

كه به همان زودي كه مي آيد مي رود

كه روزي به آينه خيره شدم

و تو را در آن ديدم!

كار از كار گذشته بود

براي اينكه تنهايم نگذاري

چه سخت غرورم را شكستم

چشمان نمناكم را به تو نشان دادم

ولي براي تو كه دريا را در نگاهت جا داده اي

اين اشكها به حساب نمي آيد

رفتي و تنهايم گذاشتي

چه راحت دلم را شكستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

چرا بايد

چرا بايد زندگي را در نگاه يک آينه ديد ؟ سردي نگاهش و بي پروايي در سخنش مرا به اين باور

مي دارد که او را نيز بايد ترک کرد

من چه زود رازهاي پنهان قلبم را با او در ميان گذاردم چه زود اشکهايم را برايش ريختم و چه زود

به او اعتماد کردم

شيفته ء نگاه همدرد او شدم وعاشقانه دست مهربان دوستي را به سوي او دراز کردم صادقانه

و بي پروا گفتم ان چه را که نبايد مي گفتم .

وقتي به خط ممتدي که آن را زندگي مي نامند مي انديشم مي فهمم که بايد شکست در

تمامي ثانيه ها اين حکم روزگار است

با شلاق تنهايي مرا حد زنند و در سلول بي کسي حبسم کنند

من محکوم به حبس ابدم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

تو هم مياي

شب که مي شه

تو هم مياي

مثل ستاره ها فقط

بعد غروبا در مياي

وقتي که خورشيد مي ميره

وقتي که خوابم مي گيره

تو مثل يک ستاره اي

نورت چشامو مي گيره

تو دوري و انگار که من

تو رو کنارم مي بينم

مي خوام تو رو تو دستاي

پر از نيازم بگيرم

اي کاش مي شد که تو بياي

بياي پايين کنار من

يا که بيام اون بالاها

بشي تو تک سوار من

اي کاش مي شد که از خدا

تو رو امانت بگيرم

يا که دستاي نازتو

واسه ضمانت بگيرم

اي کاش ميشد تو اسمون

ابرا برام پل ميزدن

تاکه بيام تو اسمون

تو گيسوات گل بزنم

اي کاش تو رو تو اسمون

اول شب نمي ديدم

ولي مگه خوابم مي برد

اگه تو رو نمي چيدم

اي کاش مي شد که شبهامون

هيچ وقت سال سحر نداشت

هميشه شب بود و منو

کنار چشمات مي گذاشت

اي کاش ميون شب تا صبح

خط سياه وجود نداشت

هيچ وقت تو قلب عاشقا

رنگ و ريا وجود نداشت

حالا ديگه سحر شده

بايد که از پيشت برم

تنها بدون تو بايد

تنهايي هامو بشمرم

تا که بازم شب بشه و

تو خواب تو رو من ببينم

خورشيد زندگيمو من

تو اوج شبها ببينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

پراز غمم

ان