نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦

UP ۱ جدید* ۰۱/۱۱/۸۶

.::. پشت نقاب شب .::. ۲ ساله شد

سلامي چو بوي خوش آشنايي               بدان مردم ديده روشنايي

تولد وبلاگم مبارک

سلام به ياران آفتاب!سلام به شما دوستان عزيز و همراهان هميشگيِ .::. پشت نقاب

شب .::. نمي دانم از كجا بايد شروع كرد.

دو سال پيش بود . درست اول بهمن ماه 1384 وبلاگي رو به نام .::. پشت نقاب شب .::. ثبت

كردم و از اون به بعد شروع كردم به نوشتن.البتّه قبل از .::. پشت نقاب شب .::. وبلاگ هاي

ديگري نيز داشتم امّا .::. پشت نقاب شب .::. چيز ديگري شد.به ياري شما دوستان گرانقدر و

همراهان مهربانم .::. پشت نقاب شب .::. پله هاي موفقيت رو به سرعت طي كرد و در كمتر

از يكسال ثمري شد شيرين بر شاخساران درخت پرشين بلاگ.

از رهگذر همين نيمه موفقيت، موفقيت هاي ديگري كسب كردم؛ همچون مديريت باشگاه

هواداران پرشین بلاگ در تبريز و گروه ایرانشناسی پرشين بلاگ كه به من پيشنهاد شده

و من هم به رسم ادب پذيرفتم.

مي دانم و ارج مي نهم اين دانايي را كه اگر صفحاتِ .::. پشت نقاب شب .::. امروز حرفي

براي گفتن دارد و اندامي براي عرضه نمودن، از محبّتِ بي دريغِ دوستاني است كه از ابتداي

آشنايي تا كنون من را تنها نگذاشته اند و همواره با نيكي ها و مهرباني ها و راهنمايي هاي خود

در مسير موفقيت راهبرم بوده اند و نيز مي دانم كه تشكّري اين چنين نخواهد توانست آن چنان

محبت ها را جبران نمايد امّا گوشه اي از فرهنگ زيباي دوست نوازي ايرانيان را خواهد نمود.

به رسمِ ادب و به پاسِ اين همه نيكي، واژه به واژه ي وبلاگم در برابر شما عزيزان سرِ تعظيم

فرود مي آورد و بر تاركِ درختِ انديشه تان بوسه مي زند.

اگر گاهي با سخني يا كلامي روحتان را آزردم يا نتوانستم خوبي هايتان را به نيكي جبران نمايم،

شما بزرگواران بر من كه كوچكم ببخشاييد!

.::. پشت نقاب شب .::. - اين كودك دو ساله-  را دوست دارم كه زمينه اي شد براي يافتن

دوستان عزيزي همچون شما و اميدوارم تا وقتي اين كودك راه رفتن را بياموزد، راهنمايي ها و

مهرباني هاتان را از او دريغ نكنيد.

سربلند و پايدار باشيد . . .

دوستِ شما ، سعيد

دوستانی که تو این مدت کمکم کردن :

دکتر بوترابی (مدیریت پرشین بلاگ)

Pinky

خانم پولاد زاده (مدیر اجرایی پرشین بلاگ)

محسن ثمودی

امیر حسین کریمی فر

خانم صادقی

خانم نادری

خانم ملکی

خانم حصارکی

خانم سدادی

باشگاه هواداران پرشین بلاگ در تبريز

و . . .

امیدوارم بازم همیشه پیشم باشن !!!

اینم دوست خوبم خانم خلیلی زحمتشو کشیده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦

UP ۱ جدید* ۲۹/۱۰/۸۶

عاشورای حسینی تسلیت باد

قارداش دور اياقه يالقوزم من

قويما مني تک اوغولسوزام من

آچ گوزلريوي اماندي قارداش

قارداش الومي ياماندي قارداش

اي عشق مباسينون فداسي

بير مشک سويون ندور بهاسي

غم چکمه که يوخ آنان بوچولده

وار حالوه چوخ يانان بو چولده

آچ گوزلرون اي مه مدينه

گوزلور يولوي قيزيم سکينه

تاواردي شهاب الونده فرصت

بوسروره آغلا ايتمه غفلت

مقبوله يتر بو جزئي خدمت

قارداش دور اياقه يالقوزم من

وبلاگ .::. پشت نقاب شب .::. ، فرارسيدن عاشورای حسینی و شهادت حضرت امام حسین (ع) را بر همه مسلمانان و مخصوصا وبلاگ نویسان عزیز تسلیت مي‌گويد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۲۸/۱۰/۸۶

تاسوعای حسینی تسلیت باد

کربلا بود و آسمان نیلی          خورد بر روی دختران سیلی

کم کم از یاد ما مصیبت رفت          کربلا شد دو روز تعطیلی

وبلاگ .::. پشت نقاب شب .::. ، فرارسيدن تاسوعای حسینی و شهادت حضرت ابوالفضل العباس (ع) را بر همه مسلمانان و مخصوصا وبلاگ نویسان عزیز تسلیت مي‌گويد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

تنها ۳ روز مانده

۳ روز دیگه چه خبره ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

ياد من باش

رفتي خاطره هاي تو نشسته تو خيالم!

بي تو من اسير دست آرزو هاي محالم!

ياد من نبودي اما.من به ياد تو شکستم!
 
غير تو که دوري از من.دل به هيچ کسي نبستم!
 
هم ترانه ياد من باش!
 
بي بهانه ياد من باش!
 
وقت بيداري مهتاب. عاشقانه ياد من باش!
 
اگه باشي با نگاهت.ميشه از حادثه رد شد!
 
ميشه تو آتيش عشقت.گر گرفتن بلد شد!
 
اگه دوري.اگه نيستي.نفس فرياد من باش!
 
تا ابد تا ته دنيا.تا هميشه ياد من باش...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

فرصتي براي جبران

لبخند بر لبهاي کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توايم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه

صدات تنگ شده.دو ساله نشنيدمش!»

قطره اشک از صورت زن روي بالش مرد چکيد.مرد گفت:«ميدوني سحر!؟مي خواستم جبران

کنم!اما ديگه ديره...ميگن قلبم ديگه نمي خواد کار کنه، بي معرفت رفيق نيمه راه شده»

لبهاي زن از فرط بغض لرزيد.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

سعید!به خاطر من زنده بمون!مي خوام همه چي رو از نو بسازم.بهم يه فرصت ديگه بده.»و آرام

خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ايم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ايم...دوريم هر دو

دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

فقط سکوت

وقتي با تمام وجود عاشق هستي اما بايد از همه اين احساسات خيلي ساده تر از عاشقيت

بگذري. چون فقط فقط به فکر او هستي. به فکر اينکه او مال تو نمي شود ... هيچ وقت... به خدا

خيلي سخت است نگاهت را براي هميشه از او بِدزدي چون او را ديگر نمي تواني ببيني. آره

واقعاً حقيقت دارد که وقتي عاشق شدي نبايد او بداند .خيلي سخت است آنقدر سخت .

چشمهايت هم ديگه ياريت نمي کند. من هم يکي از همان آدمها هستم ديگه طاقتم تمام

شده . چند روز  چندساعت چندسال عاشق بمانم . تا کي . هيچ جوري از اين موضوع رها نمي

شوم.اشتباه من اين بود که عاشق شدم.آنهم عاشق او ... اما مگه من خودم را عاشق کردم.

چرا خدايي که مرا عاشق کرد به فکر اين نبود که يک روزي مثل الان اين حق را دارم که با همه

وجود فريادبزنم: بابا پس تکليف اين همه علاقه چي مي شود. جزاين است که مثل هر بار به

جاي شکايت خودم را به دروغ دلداري بدهم. جزاين است که خنده هاي مصنوعي تحويل

اطرافيانم مي دهم. مثل هميشه براي جدايي نگاه سردم را به زمين خدا مي دوزم وحالا در

تنهايي خودم اين حق را پيدا کردم با تمام وجود گريه کنم. ولي ديگه چه فايده وقتي هيچ وقت

نتوانستم به او بگويم : پس حق من چي ؟ من از اين گريه هاي يواشکي خسته شدم. چرا نبايد

بدانم چي به سر دلم آمده. مثل هميشه دلم به چشمام وچشمام به فکرم ... همه به همه

دستور مي دهند زهره صبور باش گريه نکن. اين وسط فقط روحم است که ديگر جاني ندارد. من

شرمنده چشمام هستم .شرمنده دلي هستم که هر بار از طرف او شکسته شده. من چي

دارم که از خودم دفاع کنم. جز اينکه سکوت کنم چون عاشقم. يعني ارزش و عدالت عشق آنقدر

کم است ... فقط سکوت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

حکايت عشق و ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟ استاد در جوابش گفت: به گندمزار مي روي وپر

خوشه ترين شاخه گندم را مي آوري. اما در هنگام عبور از گندم زار به ياد داشته باش که نمي

تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني. شاگرد به گندم زار رفت وپس از مدتي طولاني

برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ شاگرد گفت: هيچ هرچه جلوتر مي رفتم خوشه هاي

پرپشت تر مي ديدم به اُميد پيداکردن پرپْشت ترين تا انتها ي گندمزار رفتم. استادگفت: عشق

يعني همين

شاگرد گفت: پس ازدواج چيست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به

ياد داشته باش که بازهم نمي تواني به عقب برگردي. شاگرد رفت وپس از مدتي کوتاه با

درختي برگشت. استاد پرسيد : چه کردي؟ شاگرد گفت: به جنگل رفتم واولين درخت بلندي را

که ديدم انتخاب کردم ترسيدم که اگر جلو بروم بازهم دست خالي برگردم. استاد گفت: ازدواج

يعني همين.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

ضريح عشق

گفتمش چاره غم داني چيست؟

گفت: اشک از غم تو مي کاهد

گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت

گريه هم خاطر خوش مي خواهد!؟

امشب تمام خويش را از غصه پر پر ميكنم

گلدان زرد ياد را با تو معطر مي كنم 

تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست

ناچار اين پرواز را اينبار باور مي كنم 

يك عهد بستم با خود كه وقتي بيايي پيش من

به احترام رجعت من ناز كمتر ميكنم 

يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام

ان شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم 

صحن نگاهت را بر روي اشتياقم باز كن

من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم 

شعري است باغ چشم تو غرق سكوت وارزو

يك روز من اين شعر را تا اخر از بر مي كنم 

گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم 

زيبا خدا پشت وپناه چشم هاي عاشقت

با اشك وتكرارو دعا راه تو را تر ميكنم
 
كاغذم احساساتت رو روم بنويس .عصبانيتهات رو روم خط خطي كن . اشكاتو باهام پاك كن.حتي

اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشي .فقط دورم ننداز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

روزگار عجيبي ، ست نازنين

آنگاه که سخن گفتن سخت و طاقت فرسا شده و مي شود .

و آنگاه که صحبت کردنت را همه و همه بايد بشنوند وگرنه به بيراهه مي روند

و آنگاه که سخن گفتن تنها و تنها در سکوت بي پايان نگفتن خلاصه مي شود

و آنگاه که فريادهاي بر خاسته از عمق جانت را گوش شنوائي نيست

و آنگاه که کلمات در هم و برهم دوستت دارم بسختي بر زبان جاري مي شود

و آنگاه که گفتن و شنيدن دوستت دارم گناهي بس بزرگ شمرده مي شود

و آنگاه که نگاهت را بايد از ميان نگاه هاي ديگران که ذل زده تو را مي نگرند دزدانه و با مشقت

فراوان رد نموده و به تمناي دوستت دارم روانه کني شود

و آنگاه که هزاران چشم را براي ديدن يک چشم بايد در نورديد و سراسيمه و آنهم فقط لحظاتي

و نه بيشتر نبايد به تماشا بايستي .

و آنگاه که غصه هاي کهنه جايي غير از دل پردرد را نمي يابند و بايد در قلب رنجور و زخم خورده

تا ساليان سال باقي بمانند

و آنگاه که همراهي را گناه نا بخشودني و گمراهي نشان لياقت مي دهند

چگونه بايد گفت من هستم

بگذاريد باشم

و بگذاريد کودکي کنم

و بگذاريد زندگي کودکانه من رنگ عشق کودکانه بگيرد .

و بگذاريد عروسک بازي کودکانه من به عروسي دخترکان زيباي محله پيوند بخورد

و بگذاريد اين عروسي کودکانه را فرجامي زيبا و خدا پسند پايان دهد

و بگذاريد تارهاي صوتي منجمد شده از سکوت ساليان درازم به حرکت هرچند آرامي در گفتن

دوستت دارم به حرکت در آيد

قلبم در حال از جا کنده شدن است و نمي توانم آنچه را در لاک وجوديم مي گذرد بر زبان بياورم و

آرامشي را هر چند فقط يک لحظه بر خود مستولي گردانم

روزگار عجيبي ست نازنين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

يك دقيقه وقت بگذاريد

يك دقيقه وقت بگذاريد

و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و

دلواپسي هاي آينده پاك كنيد

يك دقيقه وقت بگذاريد

و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش

غصه خوردن و تنش عصبي دارد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند.

يك دقيقه وقت بگذاريد

و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

تا از افكار منفي خلاص شويد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

تا به تمدد اعصاب بپردازيد.

يك دقيقه وقت بگذاريد

و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد

يك دقيقه وقت بگذاريد

و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت

به وجود بياورد

و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد

كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است

درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

مرغ عشق

تو مرغ عشقي و در جانم آشيانه گرفتي

هزار گلشن دل را به يك بهانه گرفتي
 
مرا دليست كه هرگز به دلبري نسپردم

در اين خرابه ندانم چگونه خانه گرفتي
 
من آن كبوتر پروازي ام كه رام نبودم

مرا به دام كشيدي به آب و دانه گرفتي
 
به برق خشم براندي به ناز چشم بخواندي

ببين كبوتر دل را چه دلبرانه گرفتي
 
جوانه ها به دلم از نسيم عشق تو سر زد

شدي چو اتش و در نطفه اي جوانه گرفتي
 
بهاي ناز تو جان بود اگر دريغ نكردم

در اين معامله هم بارها بهانه گرفتي
 
چگونه نام وفا مي بري كه از ره ياري

به ياد من ننشستي سراغ من نگرفتي
 
هزار مرغ غزلخوان به نام عشق تو پر زد

ميان ان همه بال مرا نشانه گرفتي
 
چو بلبلان بهاري ترانه خوان تو بودم

به صد بهانه ز من لذت ترانه گرفتي
 
بيا بيا كه پس از شِكوِه ها هنوز هم اي يار

تو مرغ عشقي و در جانم آشيانه گرفتي

گفتم چشمم ، گفت : براهش ميدار

گفتم جگرم ، گفت: پر آهش ميدار

گفتم که دلم ، گفت : چه داري در دل

گفتم غم تو ، گفت : نگاهش ميدار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

مادربزرگ

مادر بزرگ بي قرار بود.آن شب آخرين شبي بود که او در کنار ما سپري ميکرد.فردا قرار بود پدر،او

را به خانه سالمندان ببرد.مادر ديگر نميخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفي نزد فقط به

چهره تک تک ما نگاه کرد.او ميخواست پيش ما بماند.ساعت از نيمه شب گذشته بود که

مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدايش کرديم از خواب بيدار نشد.او هميشه کنار

ماست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

کوچه

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ،

شدم آن عاشق ديوانه که بودم
 
در نهانخانه ي جانم، گل ياد تو،درخشيد

باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد؛
 
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخوسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
 
تو،همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه، محو تماشاي نگاهت
 
آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ
 
يادم آيد : تو به من گفتي

از اين عشق حذر کن 

لحظه اي چند براين آب نظر کن،

آب، آيينه ي عشق گذران است ،

تو امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا که دلت با دگران است است

تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن
 
با تو گفتم :« حذر از عشق! ـ ندانم

سفر از پيش تو، هرگز نتوانم، نتوانم
 
روز اول، که دل من به تمناي تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم
 
باز گفتم که:« تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم
 
اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، ناله ي تلخي زد و بگريخت

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد
 
يادم آيد که: دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم .

نگسستم، نرميدم .
 
رفت در ظلمت غم آن شب و شب ها ي دگر هم ،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

نکني دگر از آن کوچه گذر هم
 
بي تو، اما، به چه حالي من از آن کوچه گذشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

صف

باران بدجوري به صورتش مي خورد.سرش را بالا گرفت و مأيوسانه نگاهي به صف طويل اتوبوس

انداخت.صدايي گفت:ببخشيد آقا!ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهي به صورت درهم رفته پيرمرد انداخت و بي حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشي در صف افتاد.جمعيتي که توي اتوبوس بودند کمي جابجا

شدند:بيا تو آقا...يه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهي به پيرمرد انداخت و يک قدم عقب کشيد:شما بفرماييد پدر جان!

پيرمرد سوار شد.صورت خندان پيرمرد از پشت شيشه اتوبوس به مرد آرامش مي داد.

باز هم باران مي باريد اما اين بار مرد نفر اول صف بود...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

سرعت

امروزه دنيا با سرعت بي سابقه اي در حركت است همه چيز به سرعت در حال تغيير است .

براي اين كه با چالش هاي زمانه روبرو شويد بايد باشيد ، خودتان را بسازيد و ايده هاي جديد

جذب كنيد . گوش به زنگ باشيد تا با تغييرات لحظه اي روبرو گرديد ، در غير اين صورت رقبا شما

را از صحنه بيرون مي كنند . فراموش نكنيد كه امروز كسب و كار به سوار شدن بر دوچرخه مي

ماند  اگر ركاب نزنيد سقوط مي كنيد .

چنان در قيد مهرت پاي بندم

كه گويي آهوي سر در كمندم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

دنيا را چه ديدي

تازگي ها

نقش دختري

در خوابهايم تکرار مي شود ...

خوابهاي بي حوصله

خوابهاي دلشوره و اضطراب

خوابهاي فرار ...

دختري که عجيب شکل توست

با همان چشمان وسوسه انگيز و صميمي ...

و باز وسوسه ام مي کند

وسوسه غرق شدن ...

دنيا را چه ديدي

شايد اگر اين بار در خوابم آيد

باز با همين چشمان مغرور

غرق چشمان صميميش شدم

شايد در وسوسه هايش غرق شدم ...

شايد ... ديگر بيدار نشدم !

دنيا را چه ديدي !؟ ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

دست تقدير

اين اواخر دردهاي پي در پي امانش را بريده بود.باورش نمي شد که قلبي به بدنش پيوند شده

باشد.

- «تو رو خدا بگيد کي قلب عزيزش رو به من هديه کرده؟»

نامزدش امير در حالي که دست او را در دست داشت گفت:«جواني که بر اثر تصادف دچار مرگ

مغزي شده بود.»

بعد عکسي را از جيبش بيرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلي اش.همان که براي

خوشبختي او حاضر بود با ماشين قراضه اش صبح تا شب مسافرکشي کند و حالا با همان

ماشين تصادف کرده بود.دستش را روي قلبش گذاشت.خيلي تند مي تپيد.گريه امانش نداد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

بد و خوبي

هر کس بد ما به خلق گويد ما سينه او نمي خراشيم

ما خوبي او به خلق گوئيم تا هر دو دروغ گفته باشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

چه حاصل

هان چه حاصل از آشنايي ها

گر پس از آن بود جدايي ها

من با تو چه مهرباني ها

تو و بامن چه بيوفايي ها

من و از عشق راز پوشيدن

تو و با عشوه خودنمايي ها

در دل سرد سنگ تو نگرفت

آتش اين سخنسرايي ها

چشم شوخ تو طرفه تفسري ست

آِكارا به بي حيايي ها

مهر روي تو جلوه كرد و دميد

در شب تيره روشنايي ها

گفته بودم كه دل به كس ندهم

تو ربودي به دلربايي ها

چون در آيينه روي خود نگري

مي شوي گرم خودستايي ها

موي ما هر دو شد سپيد وهنوز

تويي و عاشق آزمايي ها

شور عشقت شراب شيرين بود

اي خوشا شور آشنايي ها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

جاي خالي

خيلي چاق بود.پاي تخته که مي رفت ، کلاس پر مي شد از نجوا.تخته را که پاک مي کرد ،بچه

ها ريسه مي رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند مي زد.آن روز معلم با تأني وارد

کلاس شد. کلاس غلغله بود.يکي گفت:«خانم اجازه!؟گلابي بازم دير کرده.»

و شليک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بي صدا آگهي

ترحيم را بر سينه سرد ديوار چسباند.لحظاتي بعد صداي گريه دسته جمعي بچه ها در فضا

پيچيد و جاي خالي او را هيچ کس پر نکرد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

اگر

اگر ابربودي به انتظار اشكت مي نشستم

اگر مهر بودي در پرتوات خود را گرم مي كردم

اگر باد بودي چون برگ خزان خود را به دستت مي سپردم

اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم

تا بداني دوستت دارم

اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم

از تو خورشيد با شكوهي به وجود مي آوردم

تو را نسيم ملايمي مي كردم

از تو خدايي بزرگ مي ساختم

وتو را مي پرستيدم

تا بداني فقط تو را دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۲۶/۱۰/۸۶

برداشت آزاد

برداشت آزاد . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

براي فردا

بار خدايا : از عشق امروزمان چيزي براي فردا کنار بگذار: نگاهي ، يادي، تصويري، خاطره اي ،   

براي آن هنگام که فراموش خواهيم کرد روزي چقدر عاشق بوده ايم...

آمين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

ترا قسم

ترا قسم به حقيقت ترا قسم به وفا
 
ترا قسم به محبت ترا قسم به صفا 
 
ترا به ميکده ها و ترا به مستي مي
 
ترا به زمزمه ي جويبارو ناله ي ني
 
ترا به چشم سياهي که مستي اموزد
 
ترا به اتش اهي که خانمان سوزد
 
ترا قسم به دل و  آرزو به رسوائي
 
ترا به شعله ي عشق و ترا به شيدائي
 
ترا قسم به حريم مقدس مستي
 
ترا به شور جواني ترا به اين هستي
 
ترا به گردش چشمي که گفتگودارد
 
ترا به سينه ي تنگي که آرزو دارد
 
ترا به قصه ي ليلا و غصه ي مجنون
 
ترا به لاله ي صحرا نشسته اندر خون
 
ترا به مريم خاموش و سوسن غمگين
 
ترا به حسرت فر هاد ها و ناله ي شيرين
 
ترا به شمع شب افروز جمع سر مستان
 
ترا به قطره ي اشک چکيده در هجران
 
ترا قسم به غم عشق و اشنائيها  دل چو شيشه ي من مشکن ا ز جدائيها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

خدا نگهدار

قسمت نشد ببينمت خدا نگهداري کنم

فرصت نشد بمونم واز تو نگهداري کنم

گفتم اگه ببينمت  دل کندنم سخته برام

اگه يه وقت بگي نرو رفتن پر از درد و بلاست

گفتم صدات و نشنوم نديده ام پيشم برو

پشت سرم زاري نکن چيکار کنم مسافــــــــــرم

من ميرم ولي باز تو بدون هميشه ياده تو

از خاطره من فراموش نميشه

گل من خوب ميدوني بي تو تک تنهام

عزيزم اگه تو نباشي ميميرم

نامه رو تا تهش  بخون       

گريه نکن تا قت بيار

نامه رو خط خطي نکن     

اين جمله رو هم دووم بيار

باور نکن يه بي بفا نامه ميزارم و ميرم نه قسمت زندگيم اينه  به کي بگم

مسافـــــــــــــــــــــــــــــــرم

سهم من از تو دوريه تو لحظه هاي بي کسي قشنگي قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم

من ميرم ولي باز تو بدون هميشه ياده تو از خاطره من فراموش نميشه گل من خوب ميدوني بي

تو تک و تنهام عزيزم اگه تو نباشي ميـــــميرم.

هميشه زنده ميمونم        

با يه آرزو ترانــــــه ها
 
منو ببخش اگه بازم           

اشکام چکيدرونامه ها 
 
ديگه تموم شد فرصتم     

خاطره هام پيشت باشه 

تمومه خاطرات خوش       

خدا نگهــدارت باشــــــه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

حباب

هروقت احساس کردي در اوجِ قدرت هستي .... به حباب فکر کن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

اينجا منم

اينجا منم

همان

در گريبان فرو برده سر

آن مرد که از درد درون خود

خسته است
 
اين من منم

که تنها تر ز هر چه بي کسي

تنها نشسته ام

مترسکاني ديوانه

قهقهه هاي مني در گير

و

شيشه اي از ادبار و از انجام
 
دير تر ها براي هر ميم آه هيچ

بايد مي فهميديم

حقيقت تنها تکراري تنهاست
 
تنهايي هايي مملو از بوي

دودسيگار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

بچه

يک بچه همواره مي تواند سه چيز به يک آدم بزرگ بياموزد:

1-شاد بودن بدون دليل

2- هميشه به کاري مشغول بودن.

3- تقاضا کردن وخواستنِ آنچه با تمام وجود مي خواهد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

يك ماجراست

خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من ، ماجرايي كه بايد بسازيش

شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند . نشستند و

ليلي هيچ‌گاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد  .

خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن  .

شيطان گفت : آسودگي است ، خيالي‌ست خوش  .

خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن  .

شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود .

خدا گفت : ليلي جست‌وجو است ، ليلي نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن  .

شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك  .

خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست  .

شيطان گفت : ساده است ، همين‌‌ جايي و دم دست . و دنيا پر شد از ليلي‌هاي زود ، ليلي‌هاي

ساده اين‌جايي ، ليلي‌هاي نزديك لحظه‌اي  .

خدا گفت : ليلي زندگي‌ست . زيستني از نوعي ديگر . ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر

نبود  .

مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي‌دانست كه ليلي تا ابد طول مي‌كشد...

خدايا هرکه با من آشنا شد               

نمي دونم چرا از من جدا شد

روز اول که اومد با وفا بود

وقتي نازش کشيدم بي وفاشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

ياسهاي پر احساس

در غبارهاي به جامانده از سکوت ، در خلوت ياسهاي پر احساس ، کنار آينه هايي از جنس باران ،

هرکجا که تنهايي مي شکند، هرکجا که اولين فرشته ، خدا را صدا مي زند، روي زمزمه هاي گل

سرخ: مثل هميشه به دنبال تو مي گردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

لذت نگاه تو

محو مي شوم محو محو محو لذت نگاه تو آب نمي کند، شوق بوسه ات سرخ نمي کند داغ مي

کند، موج رفتنت له نمي کند خاک مي کند خاک مي شوم خاک خاک خاک سر بلند مي کنم

محو مي شوم داغ داغ داغ ...

لذت دوباره ديدنت ذوب مي کند يک جهنم بهشت!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

فاصله

«فاصله» ، عشق هاي معمولي را از بين مي برد. اما «فاصله» عشق هاي بزرگ  و هميشگي را

شدت مي بخشد وزيادتر مي کند.

مانند باد که شمع را خاموش مي کند وآتش را شعله ور مي سازد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

زوج و فرد

روزهاي فرد را دوست نداشتم به خاطر سه راهي هراس روزهاي زوج را دوست نداشتم روزهاي

فرد خواهند رسيد با خود عهد کرده ام تمام روزهاي هفته را ببوسم سه راهي هراس عزيزترين

خاطره شده: تمام شده اي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

جاي پاها

عشق ودوستي مثل ايستادن روي سيمان خيس است هرچي بيشتر بماني،رفتنِ تو سخت تر

مي شود و اگر رفتي جاي پاهات براي هميشه مي ماند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

تکرار يک تکرار

زندگي تکرار يک تکرار است

ما بازي مي کنيم و خواهيم بازنشست شد

آيا تنها ترين نجوا مرگ نيست

کار را که کرد

آن که تمام کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

تکانم ده

تکانم ده ! تکانم ده !

نمرده اين من – بي تو

نمرده ، او هنوزم هست

ولي بي تو ، ولي بي تو
 
که مي دانست شبي من هم

کنم باز اين کتاب درد

شوم بي روح- بي روح و

بخوانم من غزل را سرد
 
درخت لخت بيرون هم

سرش از هر کجا بالاست

تو داني او بدون برگ

بمانندم کنون تنهاست
 
تکانم ده ! بلرزانم !

نکن باور که سردم من

نواي آن لبانت را

ز خاطرها نبردم من
 
نفس خواهم ! نفس خواهم !

لبانت را هوس خواهم

بيافشان تو شرابت را

که معجون عسس خواهم !
 
بگو با من ، که در ميخانهُ لبهاي شيرينت

شراب زندگي ار هست

بريز آرام افيون را

که من آن را ندم از هست
 
شراب آن لبانت را

نگو خشک است ميميرم

اگر از روي سيري بود

منم سيرم  ، منم سيرم
 
شدي آغاز ، بشو پايان

نه آن پايان پيش از اين

همان پايان هستي را

که روزي داد ، خــــدا در دين
 
بگفتم دين ، که بردي تو

ز پود و تار – اذهانم

هماني را که گفتم تو

اگر داري من از آنم !!!!!
 
دوباره روح مستت باز

شده کابوس تنهايي

تکانم ده ! تکانم ده !

نگو مرده ز تنهايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

تصوير دل

اما ... چون سپيده دم زد

تصوير محو شد فرياد زدم تصوير را باز ده !!!

اما صدايم مانند مشتي گردو غبار فرو نشست

كسي فريادم را در اين بيابان بي پايان پاسخ نداد

حال ، تصوير دل ميكشم روي پنجره ها

مگر باز يابم دل از دست داده خود را !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

برنده و بازنده

در دنياي بچگي هر کس زودتر بگويد: دوستت دارم ، برنده است.

ولي در دنياي واقعي وبزرگسالي هر کس زودتر بگويد:دوستت دارم ، بازنده است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

باز هم شکر

چشمهايم در فراسوي زمان رخسار تو را مي جويد .

کاش تو هم ، زمان را مي شکافتي تا به روياي چشمانم برسي .

آه ...

آ ه که شهاب زندگي مجالي نداد .

مجال يک لبخند ، يک بوسه .

نوبت من ، لحظه ها چه زود دير مي شد .

باز هم شکر ...

شکر که خوشه چين روزگار رحمتي عطا کرد تا سيب سرخ رهائي را به من هديه دهي .

ملائک مي خورندش تا ماوراي دوست داشتن را در زمين جويا شوند .

ولي من مي پرم تا آفريدگار عشق را نظاره کنم و هزاران بار خلقتش

را به تحسين درآورم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

الهي

الهي ، همچو بيد مي لرزم مبادا كه به هيچ نيرزم

الهي ، به حرمت آن نام كه تو داني و به حرمت آن صفت كه تو چناني كه ما را از وسوسه و از

هواي نفساني و از غرور ناداني نگاه دار كه مي تواني

الهي ، ندانستم ، چون دانستم نتوانستم
 
چون جوهر فرد باش يعني

از خلق زمانه باش ممتاز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦

احمقانه

احمقانه است که بخواهي از اشتباهات ديگران دراَمان باشي. چنين کاري غير ممکن است. فقط

سعي کن از اشتباهاتِ خودت دراَمان باشي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۲۴/۱۰/۸۶

آرزو ميکنم

آرزو ميکنم

به اندازه کافي شادي داشته باشي تا خوش باشي

به اندازه کافي بکوشي تا قوي باشي

به اندازه کافي اندوه داشته باشي تا يک انسان باقي بموني

و به اندازه کافي اميد ، تا خوشحال بموني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

فکر نکن که خوشگلي

فکر نکن که خوشگلي آخر آتيش پاره ها

مي توني بدزدي دلمو دوباره با اون اشوه ها

فکر نکن که خوشگلي رنگ چشات شرابيه

اونقده سينه چاگ داري که داشتن خياليه

با دوتا چشم سيات پوست قشنگ گندوميت

قد و بالاي باربي و لحن کلام مردميت

آره حالا دونبالم بيا چشمون سيا لينا 

اگه ديگه رنگمو ديدي, خطو نشونم اينا لينا

آره حالا دونبالم بيا چشمون سيا لينا

اگه ديگه رنگمو ديدي, خطو نشونم لينا

 همه جاي شهر اسم تو رو رو ديوارا نوشتم

نگو که اسيرت نبودم, نگو که دوست نداشتم

همه جاي شهر اسم تو رو رو ديوارا نوشتم

نگو که اسيرت نبودم, نگو که دوست نداشتم

ولي ديگه مثل اون روزا ديوونه ي چشمات نمي شم

ديگه تو دلم جاي تو نيست, برو که خاطرخوات نمي شم

تموم دنيام تو بودي, عشق و تمنام تو بودي

لينا نخند به عشق من, عروس رويام تو بودي

آره حالا دونبالم بيا چشمون سيا لينا

اگه ديگه رنگمو ديدي, خطو نشونم لينا

آره حالا دونبالم بيا چشمون سيا لينا

اگه ديگه رنگمو ديدي, خطو نشونم لينا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

من و تو

قصه از اين قرار است...
 
من و تو...
 
در گرداب بي رحم زندگي...
 
به دنبال فرشته ميگشتيم.
 
در حقيقت ....
 
ما هر کدام...
 
ديگري را...
 
کشتيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

خواهم رفت

آري ... خواهم رفت

خواهم رفت روزي از اين شهر

كه در كوچه هايش

خنده از ياد رفته است ...؟!

مرا  از درون مي شكند

اما براي من ديگر راهي نيست

بوي گل ، مرا ديوانه وار مست خود كرده است

اما واقعيت چيز ديگريست

هوا سرد است و گل

طاقت ماندن در اين بيابان را ندارد !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

خاطره

بيا و ظلمت شب را ستاره باران کن

خزان خاطر ما را پر از بهاران کن

به شام تار غريبان چو شمع ماه بيا

به جمع غمزدگان کار غمگساران کن

وفا اگر نتواني مرا ببر از ياد

تو هم به عهد خودت کار روزگاران کن

تو اي گريخته از آب و خاک خطه ي خويش

به بال خاطره بنشين و ياد ياران کن

ز مرغ حق همه شب بانگ آشقانه شنو

شبانه گوش دل خود به حق گذاران کن

کرانه دور و کوير آتشين و کامم خشک

تو اي سحاب شتابنده فکر باران کن

دلي که صاف بود در ميان ياران نيست

اگر صفا طلبي رو به چشمه ساران کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

نكته

انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نمي زند که خيال مي کند ، ديگران را فريب داده

است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

موفقيت

موفقيت مثل توپ فوتبال براي آدمها است. مي دويم تا به آن برسيم. وقتي رسيديم آنرا شُوت

مي کنيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

موج سنگين

اي آدم ها ...

كه در ساحل بساط دلگشا داريد

يك نفر در آب مي خواند شما را

موج سنگين را به دست خسته مي كوبد

مي زند فرياد و اميد كمك دارد

اي آدم ها ...

يك نفر در آب دارد مي سپارد جان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

مسافر

مسافرم ديگه نرو

توي جاده ي جدايي ديگه اينجوري ندو

مسافرم خسته شدي بيا پيشم

براي تو هميشه بازه آغوشم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

مثل يک معجزه

مثل يک معجزه يک خواب

مثل آبي بودن و آرامي آب

مثل لذت مثل عزت مثل آواز

مثل خورشيد مثل اميد مثل پرواز

مثل يک معجزه،يک خواب آمدي

آمدي در لحظه هاي سرد و بيتاب آمدي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

غم

فرشتگان از خدا پرسيدند: خدايا تو که  بشر را آنقدر دوست داري چرا غم را آفريدي؟ خدا گفت:

غم را به خاطر خودم آفريدم. چون اين مخلوقه(بشر) تا غمگين نشود به ياد خالقش نمي اُفتد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

روي پله تنهايي

آن طرف تر از خودم

نشسته ام

روي پله تنهايي

زل زده به تاريکي پنجره

چه کسي بيرون است؟

هيچ کس

نه کلاغي نه "بوف کور"ي

من از اين پنجره هاي لعنتي دلگيرم

روي پله تنهايي در انتظارچه کسي خشکم زده؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

ديروز ، امروز ، فردا

ديروز به تاريخ پيوست ...

امروز هديه است ...

و فردا معما ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

درد من

صحبت من عشق و مستي و خراب خانه نيست

درد من صحبت يار و دل ديوانه نيست

درد من حال پريشان و غم هجران اوست

درد من سوختن و آتش گرفتن از فراغ ياد اوست

درد من نه حال امروز حال ديروز و فرداي من است

درد من درد تمام عاشقاني است که از بي وفايي سوختند

درد من درد کساني است که تا ابد چشم به درها دوختند

درد من گفتني نيست خواندني نيست تمام زندگي است

درد من صحبت ميان ماندن و آوارگي است

اين همه گفتم نوشتم ناله کردم تا به صبح

هيچ کسي را ولي از درد من آگاه نيست

هيچ کس را مرهمي نيست تا به روي زخم من نهد

چهره اي از او نمي آيد به يادم تا خواب به مژگانم کشد

اين همه شعر که گفتم بهر  تو و دل ديوانه خود

همه از درد جهل تو بود و دل ويرانه خود

تو نه دانستي ، نه خواندني ، تنها تا ابد شاد به ره خويش برفتي

من دانستم و خواندنم و هر روز نوشتم که تو از من گذشتي و ندانم به کجا رفتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

خواب تو را مي ديدم

از خواب مي پرم
 
چيزي يادم نمي آيد

فقط از چشمان خيسم مي فهمم كه خواب تو را مي ديدم

اي كاش در كنارم بودي

تا همانگونه كه دلم را شكستي

سكوت تنهاييم را نيز بشكني

كنار پنجره مي روم

آسمان بر خلاف دل ابريم صاف است

مانند هر شب ستاره ها را مي شمارم

يكي كم است ...

شايد امشب هم در جايي كسي مانند من ستاره بختش را به بهاي دل شكسته اي داده

است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

حلالم کن

حلالم کن اگه با تو نبودم اونکه ميخواستي

حلالم کن اگه لبهام نگفتن حرفي از راستي

ببخش بر من بديهامو

ببر از ياد اين نامو

حلالم کن که شايد چشم گريونم نبينه صبح فردا رو

بميره امشب و ديگه نبينه عشق و رويا رو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

ترس

شب است و هواي بيابان چه سرد

نه كسي ، نه رهگزري كه بيايد و سكوت تنهاي مرا در هم شكند

مي خواهم فرار كنم از اين جهنم كه در آن همه دل ها يخ زده است

اما چه كنم كه معتاد بوي گلي شده ام

كه دوري از او ، مرا مي كشد

اما در وجودم ترسي مرا مي خورد

ترس از جدايي ، ترس از وابستگي

ترس از بي وفايي گل ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

به سوي من

پنجره اتاقم را بخاري سرد فرا گرفته بود

من روي پنجره روشن اتاقم تصوير دلي را مي كشيدم

دلي كه گرمي دوزخ را داشت

دلي كه چون روي پنجره نقش بست

در هوايش پنجره را آب كرد

دلي كه از من گرفته بودند

حال دوباره به سوي من باز گشته بود

اما...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

با اشتياق

من با اشتياق هرچه بيشتر باورهاي كهنه و منفي را به دور مي افكنم . تنها افكارند كه موانع راه

موفقيت من هستند . افكار جديد من مثبت و پر ثمراند . من براي رسيدن به آرزوهايم در راه

صحيح گام بر مي دارم چون عقل الهي همواره مرا به سوي تحقق آرزوهايم هدايت مي كند .

آتشي از عشق در برفروز

سر به سر فكر و عبارت را بسوز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

اينگونه زندگي کنيم

ساده اما زيبا. مصمم اما بي خيال. متواضع اما سربلند. مهربان اما جدي. سبز اما بي ريا. عاشق

اما عاقل.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۲۳/۱۰/۸۶

انتظار براي عدالت جهاني

منجي خواهد آمد و اوست

که پايان رنج ها و بي عدالتي ها را اعلام  خواهد کردو او خواهد آمد و عدالت تجسم خواهد يافت

پس منتظر بايد بود.

منتظر منجي موعود

مگر نه اين که انتظار را از همان ابتداي خلقت بر صفحه ي دلت حک کرده اند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

آشناي غريبه

چراغها را خاموش کنيد
 
مي خواهم آسوده سر بر زمين بگذارم
 
غريبه، اگر مي خواهي به خواب من بيايي
 
نامم را که صدا مي کني، کمي آرامتر؛
 
بگذار تا پسين فردا با خيال خوش تو
 
ميان روياهاي شيرينم دست و پا زنم
 
از من نگير اين لحظه هاي دلخوشي را
 
نگذار حتي خواب ديدن تو برايم عقده شود ...
 
يادت مي آيد حرفي را که زدي؛
 
گفتي مي روم،
 
گه گداري شايد به خوابت بيايم
 
شايد در خواب،
 
تو را به آرزوي ديدنم نزديک کنم
 
لااقل همين وعده را برايم بگذار ...
 
غريبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش
 
غريبه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

غم تنهايي

چرا وقتي آدم تنها ميشه

غم و غصه اش قد يه دنيا ميشه

ميره يه گوشهء پنهون مي شينه

اونجا رو مثل يه زندون مي بينه

غم تنهايي اسيرت ميکنه

تا بخواهي بجمبي پيرت ميکنه

وقتي تنها ميشم اشک تو چشم هام پر ميزنه

غم مياد يواش يواش خونه ء دل در ميزنه

ياد اون شبها ميافتم زير مهتاب بهار

توي جنگل ، لب چشمه مي نشستيم من و يار

غم تنهايي اسيرت ميکنه

تا بخواهي بجمبي پيرت ميکنه

ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه

دل اين آدما زشته ديگه زيبا نميشه

حالا باد داره زاغ ابر ها رو چوب ميزنه

اشک ابرها زياد ولي دريا نميشه

غم تنهايي اسيرت ميکنه

تا بخواهي بجمبي پيرت ميکنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

در امتداد سکوت

در امتداد سکوت وحشتناک شب، در آنجا که لحظه ها پر از تشويش و دلهره است، وقتي جايي

راغي جويي تا اندوه را با گريه تسکين بخشي، چگونه مي توان از عشق سخن گفت که صداي

سخن عشق را مأوا نيست

گويند براي هر چيز پاياني نهاده اند، براي زندگي مرگ را، براي شادي اندوه را و براي عشق

جدايي را.

آنجا که عشق را پشيزي نخرند، در آنجا که محبت را در جيبها جويند و زيبايي را در چهره هاي

بزک کرده و عرياني سينه ها، چگونه مي توان از عشق سخن گفت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

مرا مي شناسي

مرا مي شناسي

صداي بادم

چکيده غرش طوفان

اسب سفيد خويش را مي تاختم

به ارامي در بهار زيبا

همان موج بودم سوار بر سبزه ها

در مزرعه ها

در تابستان گرم

نسيمي خنک براي رهگذر

ودر پاييز

هم بازي برگهاي خزان

ودر زمستان

صداي کوهستان

ارام بودم و بوي گل ياس را مرکب

اما از ان روز که مغرور شدم

بهار را نابود کردم

ومزرعه را نا اميد

رهگذر تابستاني را نا اميد

بازي کودکانه برگها راکابوس پاييز

وزمستان را

کولاک سرد وتاريک

تا که کوهستان محکم واستوار

زمينم زد

واينک گرد وغبارم نشسته بر يک سنگ

بازي يک باد ديگر

و...

ولعنت بر غرور و تکبر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

دوستت دارم

گريه هايم خاموش

لحظه هايم دلگير

ازسفر مي گويم

تاچه باشد تقدير

دلم بيشتر از هميشه برات تنگ شده و مي شه

دلم واسه شنيدن صدات پر ميكشه

دوستت دارم  بيشتر از هميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

کوچه باغ

در کوچه باغ پر طراوت اندوههايم که از صداي شکيب خنده هاي تو آکنده است تو زيباترين پرنده

عشقي هستي که بر برفهاي خوشبختي من تکيه زدي،بگذار بر صفحه تاريک و بي رنگ زندگي

ام تنها عطر و بوي تو پاشيده شود که آن گاه در زير باران پر طراوت دوستي بر سجده گاه

پيشاني ات بوسه زنم،چرا که من از تمامي چشمها تنها چشمان تو را برگزيده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

ياد وصال

مي روم خسته وافسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ويرانه خويش

مي برم تا كه در ان نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زين همه خواهش بي جا و تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو اي جلوه اميد محال

مي برم زنده به گورش سازم ... تا از اين پس نكند ياد وصال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

معجزهُ قرن ها تکامل

تولد

تفکر

علاقه

پيدايش

شناخت

تفکر

سوال

شناخت

تفکر

عشق

عاشق

معشوق

تنفس

ضربان

مسير

اختشاش

درآميختن

ميل

ضربان

کشش

اميد

شور و اشتياق

تصوير

ترس

تنبيه

تحقق

تضمين

انزجار

گسستن

تنفر

سقوط

مرگ

خاطره

زمانيکه نمي داني يک تولد ، يک خاطره را رقم مي زند

مرگ نگاهت ، سقوط علاقه را در بر دارد

تحقق پيدايش ، تنفر شناخت را مي سازد

و تفکرت از هم کسسته مي شود

و ...

آيا باز هم نشانه اي از عشق در تو مي ماند؟

اما با همهُ اين تفاسير من هنوز که هنوز است

وظيفه ام را که بر من تمام شده مي نوازم...

عاشق مي مانم تا ...

در آرزوي شيرين  بوسه اي از لبانش

و جرعه اي از شراب وجودش

آرام گيرم...

اين است معجزهُ قرن ها تکامل

عـــــــــشـــــــــق








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

مرگ من

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد ...

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد ...

روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروزها ، ديروزها !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

گناه عشق

ا ز پس شيشه عينك استاد
 
سرزنش بار به من مينگرد
 
باز در چهره من مي خواند
 
كه چه ها بر دل من مي گذرد
 
مي كند مطلب خود را دنبال
 
بچه ها عشق گناه است گناه
 
واي اگر بر دل نوخواسته اي
 
شكر عشق بتازد بيگاه
 
مينشينم همه ساعت خاموش
 
با دل خويشتنم دنيايي است
 
ساكتم گرچه به ظاهرا
 
در دلم با غم تو دنيايي است
 
مبصر چو امروز اسمم را خواند
 
بي خبر داد كشيدم غائب
 
رفقايم همگي خنديدند
 
كه جنون گشته به طفلك غائب
 
بچه ها هيچ نمي دانستند
 
كه من اينجام و دلم جاي دگر
  
دل آنها پس درس استاد و است كتاب
 
دل من در پس سوداي دگر
  
من به ياد تو و آن خاطره ها
 
ياد آن دوره كه بگذشت چو باد
  
باز از چهره من مي خواند
 
از پس شيشه عينك استاد
  
ولي آيا چه كسي در دل من
 
نقش زيباي تو را پاك مي كند

درس من

دانش من

استادم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

فرصت ها

اگر به هدف خود ايمان داشته باشيد فرصت ها در برابر تان يك به يك ظاهر خواهند شد و اگر بر

اين باوريد كه كارها درست از آب در نمي آيند موانع يكي يكي در برابرتان قد علم خواهند كرد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

فرداهاي نيامده

سلام تنها ثروتِ فرداهاي نيامده , مانده تا حالم آن جوري شود كه بتوان راستش را برايت نوشت

اگر هم لا به لاى حرفهايم طعمِ خوشى را حس كردى بدان ناخواسته از دستِ قلمم در رفته

است.
 
خيلى روزمى شد كه حتى هيچ چيز برايت پاره هم نكرده بودم چه برسد به اينكه بنويسم...

خسته ام ... حوصله خودم را هم ندارم... تنها به اين فكر مى كنم كه تمام افرادى كه ناخواسته

دليلِ تولدِ ديگران مى شوند محكومند اما هيچ راهِ قانونىِ مناسبى براىِ صدورِ هيچ حكمى در

مورد آنان نمى يابم.
 
ببين!!!ديشب كه در نوشته هاى تكه تكه دفترم پرسه مى زدم حرفى يافتم كه مناسب ترين

عنوان براى نامه بى دليلم بود. راستش تمام اين ها رو نوشتم كه آن جمله را بنويسم :

حق با كسى بود كه براى اولين بار اين حرفِ غم انگيز را از روى بدست آوردن تجربه اى به قيمتِ

دانه هاى ياقوتىِ اشكهايش زده بود...تو هم بخوان...شروع كن و لطفاً باورت شود هيچ كس

لياقتِ اشكهاى تو را ندارد و كسى كه لياقتِ اشكهاى تو را دارد هيچ گاه اشكِ تو را در نخواهد

آورد. جسارت نباشد , اما تو خيلى اشكِ مرا در آوردى.... كم ديدى و كلى هم نديدى و حتى

كسى نگذاشت خبرت شود اما مهم نيست.
 
چقد بد است كه بزرگ مى شويم .... يعنى قدمان , شناسنامه هايمان , كلاس هاى درسى ,

اندازه لباسهايمان , اما خودمان كاش همان اندازه صادق مى مانديم كه نمانديم.... هر چه

سايزها بزرگ شدند ما آب رفتيم.

بچگى من و تو خاطرت هست؟ وقتى اسمِ دو نفر را مى آورند و مى پرسيدند كدام را بيشتر

دوست دارى و ما و تمام هم سن و سالهايمان در آن وقت هميشه نام دومى را چون ديرتر مى

شنيديم و به خاطرمان مى ماند حفظ مى كرديم و مثل طوطى تحويلشان مى داديم و اگر جاى

آن دو را براى دومين بار عوض مى كردند باز هم آن دومى را كه بار اول , اولى بود مى گفتيم و

پيشِ خودمان تعجب هم نمى كرديم كه اين بار چرا يكى را بدون اينكه محبتى كرده باشد بيشتر

دوست داريم و اين مالِ غريبه تر ها بود.
 
نمى دانم نامه عاشقانه براي تو مى نويسم يا خاطراتِ امروز و ديروز بچه ها را , خلاصه كه تو كه

بچگى ات حرفِ راست را مى شد از زبانت شنيد اينگونه شدى .. واى به حال بچه هايى كه هنوز

بچگى را پشتِ سر نگذاشته...عينِ بزرگتر ها شده اند.
 
دلم عجيب براى فردا كه نه , بى فرداييمان شور مى زند اما چه فايده , آن اتفاقى كه نبايد بيفتد

مدتهاست براى من افتاده است...

شبى از آواى آسمانى جواب گرفتم كسى كه دو رو دارد براى جستجوى يكرنگ نيست و هيچ

دفاعيه اى برايت نيافتم... دروغ چرا...خيال هم نبافتم وگرنه مى شد مثلِ همه شعرها حق را به

تو داد و پرونده را مختومه اعلام كرد.

اما نكردم چون نخواستم ...چون گاهى وقتى به آخرِ يك خط مى رسى بازگشت از آن

ديوانگيست..

گاهى اين آخرِ خط است كه به انسان ياد مى دهد اولِ يك خط كجاست. نه! اشتباه نكن جا

نزدم , پشيمان هم نشدم و عينِ بچه ها كه امروز و دو روز بعد از خريد اسباب بازى جديدشان آن

را به بقيه ترجيح مى دهند و اگر روز بعد كسى جديد ترش را بخرد آن را هم يه گوشه پرت مى

كند تصميم عوض نكردم.
 
حرفهايم نا تمام است تا الهِ صبح مى توانم برايت بنويسم ... اما فعلاً ديگر كافيست ... هم

دست هاى من خسته اند و هم چشم هاى تو ... لطفاً اگر تا به حال فكرى نكرده اى كه مي

دانم نكرده اى براى فردا كه چه عرض كنم براى بى فرداييت بكن.
 
هر كس بد ما به خلق گويد ما چهره به غم نمى خراشيم

ما خوبى او به خلق گوييم تا هر دو دروغ گفته باشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

غافلم

مي روم  اما نمي پرسم ز خويش

ره كجا ؟ منزل كجا؟ مقصود چيست ؟

بوسه مي بخشم ولي خود غافلم

كاين دل ديوانه را معبود كيست ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

دريايي از مصيبت

دريايي از مصيبت پشت سرم گذاشتن

وقتي به تو رسيدم ديگه نفس نداشتم

من مرده بودم اما دوباره جونم دادي

هم گريه من شدي شقونشونم شدي

اگه يه شب تو عمرم چشماي من آسود

همون يه خواب كوتاه زير سقف تو بوده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

چه کند

عشق ورزي که تحمل نتواند چه کند ؟

پيرهن گر به تن خود ندارد چه کند ؟

آنکه چون شمع بسوزد همه شب در تب عشق

بر سر شعله گر اشکي نفشاند چه کند ؟

هر دم طفل دلم ناله کنان مي گريد

صبر بر دوري يار نتواند چه کند ؟

در شگفتم ز سهيفي که دم از عقل زند

ساده لوحي که نداند که نداند چه کند ؟

رشکمندي که ز توفيق کسان مي سوزد

آتش دل به عداوت نفشاند چه کند ؟

آنکه لبخنده ي مردم نتوان ديدن

گر که جان را به لب خود نرساند چه کند ؟

آن تنک مايه ي مغرور که چون طبل تهيست

کار خود را به هياهو نکشاند چه کند ؟

ابر دريا دل آبستن باران گستر

قطره اي گر به لب ما نچکاند چه کند ؟

استخوان مي شکند تنگي اين شهر مرا

گر هما در قفس تنگ بماند چه کند ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

تو

هر چه بيشتر بر « تو » آن يگانه ي خاموش تعمق مي كنم ، در عمق بيشتري از سكوت درونم

فرو مي روم و ناتواني سخن را در مي يابم . كلمات ضعيف اند ، بيهوده اند و چگونه مي توانند

شكوه « تو » و آن كه فراسوي همه تجليل ها هستي بسرايند ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

بيست قدم مانده تا بهار

مادرم

مثل پرندهاي خسته

دلشكسته

بال زد و رفت
 
بيست قدم مانده تا بهار

مادرم

كه"خدا مرگم بده" از زبانش نمي افتاد

ناگهان خدا مرگش داد و از زبان و زمان افتاد
 
مادرم

كه هميشه موقع خداحافظي گريه مي كرد

كه هميشه از دوري و تنهايي ناله مي كرد

ناگهان بي گريه و گله و شكايت

بقچه ي سفر رابست ورفت
 
بيست قدم مانده تابهار

مادرم

درصبحي زود بيدارشد

پيش ازآنكه كسي سنگش بزند

مثل پرنده اي رها

از اتاق به ايوان

از ايوان به درخت

و از درخت به لكه هاي سفيد ابر پريد
 
آه...

وحالا لباس آبي آسمان بوي تو را مي دهد

باران از سينه ي تو مي نوشد

تا درخت را شاعر

و باغچه را طاهركند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

بي تو بودن

تو هموني كه توي موج بلا

واسه تو دستامو قايق مي  كنم

اگه موجا تو از من بگيرن

قطره قطره آب ميشم دق ميكنم

واي كه دلم طاقت دوري تو رو هيچ نداره

بغض نبودن تو اشكامو در مي اره

اي كه بي تو اين كوير خواب بارون مي بينه

وقتي نيستي غم دنيا توي قلبم مي شينه

اي كه بي تو واسه من همه دنيا قفس

هستي ازنبودن تو التهاب نفس

توي بهت غم و تنهايي من

به سرم دست نوازش كشيدي

ولي بارفتنت اي هستي من

هستي منو به اتيش كشيدي

واي كه دلم طاقت دوري تو هيچ ندار

بغض نبودن تو اشكامو در مياره.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

با چه مي توان

با چه مي توان

عشق را به بند جاودان كشيد؟

با كدام بوسه ، با كدام لب؟

در كدام لحظه ، در كدام شب؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۲۲/۱۰/۸۶

حرف هايي براي نگفتن

حرف هايي هست براي نگفتن

و ارزش عميق هر كسي

به اندازه ي حرف هايي است كه براي نگفتن دارد

و كتاب هايي نيز هست براي ننوشتن

ومن اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي

كه بايد قلم را بكنم و دفتر را پاره كنم

و جلدش را به صاحبش پس بدهم

و خود به كلبه ي بي در و پنجره اي بخزم

و كتابي را آغاز كنم كه نبايد نوشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

يه شکست تازه

با غريبگي چشمات

توي آينهء نگاهت

يه شکست تازه خوردم

تو اطاق سرد حسرت

کنج تنهايي نشستم

شب و روزامو شمردم

تويي که خوب ميدونستي

که طلوع زندگيمي

بعد اون شباي تاريک

حالا تو غروب يادت

تو ديگه نميشناسي

منو که برات ميمردم

تو خزون دل سپردن

دست تو وداع آخر

دست من يه بيصدا بود

تو قمار آشنايي

با اشارهء نگاهت

برگ آخرو ميبردم

برگ آخرو ميبردم

اون همه وعدهء فردا

اون همه خيال ساختن

از لب تو ميشنيدم

من خوش خيال ساده

همه عمرمو فروختم

حرفاي تو رو خريدم

از کتاب سرنوشتم

از نگاه تو ميخونم

که ديگه گم شده ام من

تو شب کوير بختم

واسه پيدا کردن راه

يه ستاره هم نديدم

تو خزون دل سپردن

دست تو وداع آخر

دست من يه بيصدا بود

تو قمار آشنايي

با اشارهء نگاهت

برگ آخرو ميبردم

برگ آخرو ميبردم

حالا با دنياي من

دنياي غمهاي من

از همه آشناتري

از توي برکهء ماتم

دلمو برميداري

تا اوج رويا ميبري

حالا با بهونه هات

که رفتنو پيش ميکشي

آرزوهام بي فروغه

اون همه حرفاي خوب

يا همش يه قصه بود

يا بهونه هات دروغه

تو خزون دل سپردن

دست تو وداع آخر

دست من يه بيصدا بود

تو قمار آشنايي

با اشارهء نگاهت

برگ آخرو ميبردم

تو خزون دل سپردن

دست تو وداع آخر

دست من يه بيصدا بود

تو قمار آشنايي

با اشارهء نگاهت

برگ آخرو ميبردم

تو خزون دل سپردن

دست تو وداع آخر

دست من يه بيصدا بود

تو قمار آشنايي

با اشارهء نگاهت

برگ آخرو ميبردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

نگاه كن

اون كسي كه مي گفت :

جونش به جون توبنده !

حالا نگاه كن داره به گريه هات مي خنده !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

باراني

از تهي سرشاريم مثل لبريز از آه

نا گزير از گفتن ناگريز از تاوان

وبه خواري زدن نفس خود از بهر طمع

وبه آرامي پي نيمه دل را گشتن

ما چقدر بي باكيم مثل يك هرزه پي بي باكي

وچقدر پر باريم و چقدر پر باران

و زمينهاي دل از قحطي ما خشكسال است

كاش ميباريديم

مثل باران زده باراني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

قانه ام

يه لقمه نون خاشخاشي

يه قاب عكس نقاشي

من با همينها قانه ام

اگر تو پيش من باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

ديدار تلخ

به زمين ميزني و ميشکني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و ميسازي سرد

در دلي آتش جاويدي را

ديدمت واي چه ديداري واي

اين چه ديدار دلازاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

که مرا با تو سر و کاري بود

ديدمت واي چه ديداري واي

نه نگاهي نه لب پر نوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

اين چه عشقي است که دردل دارم

من از اين عشق چه حاصل دارم

مي گريزي ز من و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهاي عطش کرده من

لب سوزان ترا مي جويد

ميتپد قلبم و با هر تپشي

قصه عشق ترا ميگويد

بخت اگر از تو جدايم کرده

مي گشايم گره از بخت چه بک

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده خک

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردي اي مرد

شعر من شعله احساس من است

تو مرا شاعره کردي اي مرد

آتش عشق به چشمت يکدم

جلوه اي کرد و سرابي گرديد

تا مرا واله بي سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد

در دلم آرزويي بود که مرد

لب جانبخش تو را بوسيدن

بوسه جان داد به روي لب من

ديدمت ليک دريغ از ديدن

سينه اي تا که بر آن سر بنهم

دامني تا که بر آن ريزم اشک

آه اي آنکه غم عشقت نيست

مي برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمين مي زني و ميشکني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و ميسازي سرد

در دلي آتش جاويدي را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

يك تار موي سپيد

آهي كشيد غمزده

پيري سپيد موي افكند صبحگاه

در آيينه چون نگاه در لابلاي موي چو كافور خويش ديد

يك تار موي سياه !!!

در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد

در خاطرات تيره و تاريك خود دويد 

سي سال پيش نيز ، در آيينه ديده بود :

يك تار موي سپيد !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

مرگ و زندگ

خدا را تنها زماني خواهي شناخت که خداوند برايت مسئله مرگ و زندگي باشد نه يک پرسش يا

کنجکاوي

عادت خوب و عادت بد وجود ندارد،زيرا هر عادتي بد است

هوشيار باش،با چشماني بي تعصب نگاه کن وفقط بي تفاوت بنگر

در طلب نباش،از دست خواهي داد،طلب نکن وبدست آر

ذهن هميشه دروغ مي گويد،زيرا هيچگاه در حال نيست

خداوند يعني بودن و بودن يعني حال

ذهن همواره در حرکت بين گذشته و آينده است

عشق اکسيري است که شئ را به شخص تبديل مي کند

عشق واقعي هرگز تبديل به وابستگي نمي شود

هر چه قله بلند تر باشد،دره عميق تر است

توکل به خدا تنها ضمانتي است که در زندگي به آن نياز داريم

با خودت خشن نباش و نجنگ،اگر با خودت خشن باشي چگونه مي تواني با ديگران مهربان

باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

کبوتر بخت

اي واي که يار آمد بر در زد و رفت

در غيبت من به خانه ام سر زد و رفت

در خانه ي من کبوتر بخت آمد

غافل شدم وز بام من پر زد و رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

قانون شكن

عاشقي ...

يك حادثه و جدايي يك قانون است

پس بيا حادثه ساز و قانون شكن باشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

شاخه گل

دوستي ... عاشق شدن ... بعد هم جدايي !!!

غم انگيز ترين لحظه هاي زندگي ...

هرگاه قادر باشي

تك تك برفهايي را كه از آسمان ميبارد بشماري

تازه درك خواهي كرد كه چقدر دوستت دارم

پس به جاي دسته گلي كه فردا نثار گورم خواهي كرد

امروز با شاخه گلي شادم كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

سنگ صبورم

توبودي تمام هستي ومستي وراستي وتمام قصه ي من

توبودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

روح پنهان

هر لحظه حرفي در ما زاده مي شود

هر لحظه دردي سر بر مي دارد

و هر لحظه نيازي

از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي كند

اين ها بر سينه مي ريزند و راه فراري نمي يابند

مگر اين قفس كوچك استخواني

گنجايشش تا چه اندازه است؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

دل شکسته

از من به ره تو خسته تر نيست

در عشق توچشم بسته تر نيست

گفتي که دل شکسته خواهم

دل از دل من شکسته تر نيست

مرا از ياد خواهي برد

و من از ديدگان سرد يک روز مي خوانم

سرود تلخ و غمگين خدا حافظ

مرا از ياد خواهي برد و از يادم نخواهي رفت

من اين را خوب مي دانم که

روزي هم مرا از خويش خواهي راند

و قلبت را که روزي آشيان گرم عشقم بود خواهي برد

چه تلخ است آهنگ خدا حافظ

چه غمگينم از اين رفتن

و از اين روزهاي سرد تنهائي بيزارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

دام عشق تو

شدم اسير دام عشق تو

خم و پيچ زندگي چيزي نمونده از تنم بجز صعود بردگي

از من نمونده زورقي شكسته بال قايقم

سوخته دل و آشفته پر در گردش دقايقم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

خالق زندگي

شما خالق زندگي خود هستيد . هم اكنون زندگي خود رابا آگاهي از اصول اقتدار طريقت

عاشقانه زيستن دقيقاً به صورتي كه مي خواهيد ، بيافرينيد ، به پا خيزيد و وجودتان را به عشق

برانگيخته سازيد باشد كه متبرك شويد .

بگويم با تو سر سينه خويش

بپردازم غم ديرينه ي خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

بيا تا برايت بگويم

همه ي لرزش دست و دلم از ان بود

كه عشق پناهي گردد

پروازي نه ،گريزگاهي گردد

بيا تا برايت بگويم

چه اندازه تنهايي من بزرگ است .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

براي خودت

با ديگران باش ...

اما براي خودت زندگي كن !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

بدانيد

مرگ را بگوييد کسي اينجا به انتظار ايستاده

مرگ را بگوييد

من هستم

کسي که ميعاد گاه را ترک نکرده است

من از خورشيد آموخته ام

سوختن و تکرار را

در آب ديدم خداوند هست

من خداوند را فهميده ام

چشمانم از آسمان باراني ترند

اما گلويم هنوز

سکوت مي نوشد

من بغض خواهم کرد

اما

اشک نخواهم ريخت

دار تنهايي من رنگين است

آن قدر رنگ وا رنگ

که نخواهي دانست

من در کجاي اين همه زشتي نشسته ام

تاريک تر از شب و

شکسته تر از پيري

تنها تر از خداوند حتي

هستم

نيرنگ چشمانت مرا شکست

صدايي نخواهي شنيد هيچ گاه

اما

بدان همين که من

شکسته ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦

بت شکن

گروه خود پرستان بت پرستند

که از جام غرور خويش مستند

خوشا بخت خدا جويان عالم

که در يک دم بت خود را شکستند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۲۱/۱۰/۸۶

خدايا

خدايا

تو گفتي بخواه ، ميدهم

تو گفتي برو ، من با تو ام

گفتي ببين ، من هستم

کوه ودشت و دريا

ابرو باد و صحرا

آسمان و خا ک و هوا

با تو مي آيند

رفتم اما نگفتي جهنم در انتظارم است

چه ظلم سختي

خدايا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

مردنم را ببين و بعد برو

من کيم؟ ان شکسته رفته ز ياد

تک درختي که برگ وبارش نيست

پاي در گل اسير طوفانها

ازن خزاني که نو بهارش نيست

ورقي پاره از کتاب زمان

قصه اي ناتمام وتلخ آغاز

اشک سردي چريده بر سر خاک

نغمه هائي شکسته در دل ساز

تو که بودي ؟ همه بهار بهار

در نگاهت شراب هستي سوز

از کجا امدي ؟ که چشم تو شد

درشب قلب من طليعه ي روز

دررگت خون زندگي جاري

تنت از شوق ارزو لبريز

تو طلوع ومن ان غروب سياه

تو سرا پا شکوفه من پائيز

راستي را شنيده بودي هيچ

شوره زاري که گل در ان رويد؟

يا ز شبهاي تيره اخر ماه

دلي افسرده روشني جويد ؟

تو که بودي ؟که شوره زار دلم

با تو سر شار برف وباران شد

کاسه ي خشک چشمهايم باز

تازه شد رنگ چشمه ساران شد

سبز گشتم زنو جوانه زدم

با توگل کردم و بهار شدم

هر رگم جوي خون هستي شد

پر شدم پر زانتظار شدم

واي بر من چرا ندانستم

به وفاي گل اعتباري نيست

شاخه اي را نچيده مي بينم

در کفم غير نيش خاري نيست

راستي را چنان نسيم سحر

تو گذشتي چه ساده زان چه که بود

من به جا مانده يکه و تنها

ميگريزم دگر ز بود و نبود

بي من اري تو خفته اي ارام

گر چه من لحظه اي نياسودم

چکنم رسم عاشقي اين است

چشم من کور عاشقت بودم

بعد از اين مي گريزم از هستي

به جهان نيز دل نمي بندم

اي همه شادمانيم از تو

بي تو هر گز دگر نمي خندم

اه اينک تو اي رطيل سياه

وقت رفتن کنار خانه بمان

تا ببيني چگونه مي ميرم

لحظه اي هم به اين بهانه بمان

صبر کن صبر کن ز باغ دلم

گل شادي بچين وبعد برو

اي که زهر تو سوخت جانم را

مردنم را ببين و بعد برو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

به هيچ کس نگو

دوستم، گلم ،نازنينم ،گوشت رو بيار يه کمي حرف دارم باهات

به هيچ کس اعتماد نکن دخترک

به هيچ کس راز دل نگو دخترک

به هيچ کس نگو که دل بسته ام به تو

به هيچ کس نگو که عاشقش شدي

نه، نه ،نگو

نه، نه، به هيچ کس اعتماد نکن

به هيچ کس نگو که يک شبي کنار پنجره گريه کردي از خاطرش

به هيچ کس نگو که از ديدنش سرعت قلبت از ثانيه جلو مي زند

به هيچ کس نگو که روزها گذشت و پير شدي در انتظار ديدنش

به هيچ کس نگو به هر دري زدي براي باز دوباره ديدنش

به هيچ کس حتي کسي که چتر شد زير باران براي تو

به هيچ کس حتي کسي که گفت عاشقت شده است

به هيچ کس حتي کسي که نيمه شب براي تو شعر گفته است

به هيچ کس حتي کسي که گفت از بي اعتناييت دلم شکسته است

شک نکن او روزي با تمام عشق رها مي کند تو را

نه نه کسي به احساس پاک تو که مثل يک گل شکفته است توجهي نمي کند

آري گل تازه شگفته ات به دست عابران چيده مي شود

يا که زير پايشان مثل يک علف لهيده مي شود

ديدي که گفتم به هيچ کس اعتماد نکن

پس اگر اعتماد کردي و عاشقش شدي و قلب تو شکست گلايه اي نکن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

هميشه

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه

صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني

داره ،

جائي که :

چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقي مثل

من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر

خاطرات من باشم ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه مي

کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

کوچه ي تو

ديشب توي کوچه اي که مال توست قدم زدم. کوچه بوي تورو مي داد تا خونتون قدمي بيش

نبود. پنجرهء اطاقت باز بود مي شد تورو ديد. ديدمت که روي تختت خوابيدي.

 روي صورتت لبخندي بود که انگار تموم خوشي دنيا ماله تو بود ولي افسوس که چشات بسته

بود و نمي تونستي ببينيم.

راحت و آروم و بدونه هيچ غصه اي خوابيده بودي اي کاش منم کنارت بودم و شاديت رو با من

هم تقصيم مي کردي. ولي پنجرتون کوچيک تر از اوني بود که بشود بياي تو. در خونتون هم که

قفل بود انگار که تموم راه ها براي نزديکي به تو بسته بود.

برگشتم تا توي کوچت تنهايي قدم بزنم کوچه مال تو بود هواش بوي تو بود نسيم نرمش هر

نفس تو بود که نوازشي بود و خاطره اي از نزديکي با تو و با تو بودن. کوچه هواش عالي بود پر از

ستاره و يه هديه بزرگ مهتاب ما بود که اون بالا همدم تنهايي من بود.

سر کوچتون خاطره بود و خاطره خاطرهء روزي که کنار هم بوديم ولي دلت يه جاي ديگه بود

همون روز که نميدونستي که با مني يا جاي ديگه هستي روزي که باهم اشک ميريختيم ولي

دليلش يکي نبود. روزي که به دوست دارم پشت کردي و رفتي.

ولي بهتر از اونا ياد خاطره هاي خوش ديروز و فردايي که خواهد اومد مي افتم. روزاي که دست

تو دست هم مي رفتيم و مي خنديديم که چه دنيياي قشنگيه بعد سکوتي مي کرديم که آيا

اين خوشي حقيقتي هم داره يا نه؟ ولي وقتي که تو نگام مي کردي مي فهميدم که دنيا ماله

منه عشق و زندگي ماله منه.

تا خونهء ما راه زيادي باقيست خدا کنه که هواي اون بيرونه کوچتون هم به خوبي هواي توش

باشه خدا کنه که مهتاب ما نره پشت ابرا قايم نشه و منو تو اين راه تنها بزاره.

عزيزم وقتي که بر مي گردم تو تمام راه به تو فکر مي کنم و به دنياي ما که فقط فقط ماله من و

توي خوب هستش. صبح که از خواب پاشودي دوست دارم رو روي پنجرهء اطاقت بخون که عشق

من هميشه همون جاست و خواهد بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

بي چاره

وقتي دلتنگي مياد سراغت

وقتي غم چنگ ميزنه به قلبت

وقتي تنهايي ميشه همدم و مونست

وقتي توي آينه حرف ميزني با خودت

وقتي شادي سکوت ميکنه

وقتي غم پايکوبي راه مي اندازه

وقتي اشک رقص کنان رژه ميره

وقتي سرما توي دستات لونه ميکنه

وقتي اعتراض در چاهي مدفون ميشه

وقتي رودخون فرياد ته گلوت خشک ميشه

وقتي شکايت به سد محکمي برخورد ميکنه

چه بايد کرد ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

هفت شهر عشق

راه نمي روند راهيان شعر ، منزل به منزل

آنها به خاطرات پشت شعر

آب و آتش مي پاشند

وقتي جزيره ي آدمها

جربوزه ي عرض اندام ندارند

روح شاعرانه،آنجاحلول مي كندلاي فرسنگهاي گران سنگش

اين ، نقطه ي عزيمت شاعر است در وادي طلب

كه لب به لب زندگي

در امواج متلاطم غوطه مي خورد

يعني : همه جا با سوختن همراه است

چه پر ِسيمرغ باشد !

چه هدايت هد هد

كوه قاف ...

از گرايش اندامشان

بايد شناخت !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

مراحل عشق

نخستين مرحله عشق،محبت است

بايد قلب خود را به گونه اي بپروانيم که شادماني همه موجودات زنده را آرزو کنيم

دومين مرحله عشق ،شفقت است

چنان که به رنج تمامي موجودات هستي بينديشيم

انگونه که اندوه و تشويش انها در خيالمان جان بگيرد

و حس شفقت و همدلي نسبت به انان در درونمان بيدار شود.

سومين مرحله عشق ،شادماني است

چنان که بفکر بهروزي ديگران باشيم و از شادماني آنان شاد شويم

چهارمين مرحله عشق ،تمرکز بر ناپاکي هاست.

چنان که به پيامدي هاي شيطاني گناه و گمراهي بينديشيم

در اين مرحله درک ميکنيم که خوشي هاي آني چه اندازه حقير هستند و ميتوانند چه عواقب

فاجعه باري به بار اورند

پنجمين مرحله عشق ،تمرکز بر متانت و بزرگواري است.

به گونه اي که با آرامشي منصفانه و صفا و آسودگي کامل به سرنوشتمان بنگريم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

مادر

مادر منشين چشم به ره برگذر امشب

بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم

آسوده بياران و مکن فکر پسر را

بر حلقه اين خانه دگر پنجه نسايم

با خواهر من نيز مگو : او به کجا رفت

چون تازه جوان است و تحمل نتواند

با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيقيست

تا بستر من را سر ايوان نکشاند

فانوس به درگاه مياويز! عزيزم

تا دختر همسايه سر بام نخوابد

چون عهد در اين باره نهاديم من و او

فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد

پيراهن من را به در خانه بياويز

تا مردم اين شهر بدانند که ؟ بودم

جز راه شهيدان وطن ره نسپردم

جز نغمه آزادي شعري نسرودم

اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار

هر چند که کولي صفت از من برميده است

او پک چودرياست تو ناپک ندانش

گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده است

ب گونه او بوسه بزن عشق من او بود

يک لاله وحشي بنشان بر سر مويش

باري گله اي گر به دلت مانده ز دستش

او عشق من است آه ... مياور تو به رويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

يک آرزوي دور

زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه

چيست؟ زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت

ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست؛

قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ

جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

کلام چيست

رفت ...

تموم شد ...

باختم !!!...

اندکي صبر سحر نزديک است ...

تو رفتي و من هستم

همان ديوانه ي ديروز

همان مردي که مي ديدي

ولي هرگز نفهميدي

گاهي بايد جدايي را پذيرفت و دم نزد

گاهي تنهايي

تنها ترين چيزي است که انسان مي خواهد

تنها خواهم ماند

مانند هر روز هاي ديروزم

فاصله تنها چيزي بود که من فهميدم

و هر بار دور تر از قبل

من مسافري بيش نبودم

و زمان رفتن خيلي نزديک تر از آن بود

که مي پنداشتم

من نخواهم شکست

اما اندکي ترک خواهم خورد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

قحط سالي

اين روزها

چه كسي با انكار يوسف

زليخا خواه تر مي شود!؟

اين زيبايي صيقل خورده هم

رويايي بود كه تعبير شد

انگشت هاي بريده زنان

هنوز هم

بوي گَس تُرنج مي دهند!

اين زنداني مفلوك ، دستهايش

به كدامين گناه ، آلوده بود؟!

تكرار چاه و گرگ و پيراهن ِ خونين ، حقيقت دارد يا نه ؟!

چه شده است كه برادران ديوانه ، باز هم بجاي غلات

بوي ِ پيراهن به كنعان مي برند!؟

"آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود"

از آرزوي زليخا آيا خبر نداشت !؟

به گمانم زيبايي پاك تو

مرا از اين زندان ابد، نجات مي دهد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

فلسفه

سوار اين كفش پياده

از روي آتش

چه كسي پروانه مي چيند؟!

غرق قايق كه مي شوي !

اين خانه هاي سوخته

با حيرت ، دهان باز مي كنند !

تو، سيبي دندان گير نيستي

جاذبه ات زير برف مانده است !

آنهم پربرف ترين زاويه ي نگاه

سر ديوار، دستي به تكلف مي كشي

فواره هاي سنگ

با قمقمه هاي خالي تشنگي خواب را

فعل وارونه مي زنند

روي آسفالت مذاب هم غبار ماه

سنگ بيداري به سينه مي زند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

ساعت شش و سي و دو دقيقه بعدازظهر

امروز

ساعت شش و سي و دو دقيقه‌ي بعدازظهر

نشست مقابلم

بر نيمکتي سنگي

در نقطه‌اي گنگ از شهري غريب

و ناگهان

چند بار

شليک کرد توي سينه‌ام.

آه،

با چشم‌هايش.

امروز

ساعت هفت و نه دقيقه‌ي بعدازظهر

زير سقف ماشيني درمانده در ترافيک

تابيد، باريد، وزيد.

آه،

بر روحم.

امشب

ساعت نمي‌دانم چند است

اما کسي دست برده است توي سينه‌ام

تا چيزي را

تا چيزي را از تپيدن بازبدارد.

آه،

براي مردي ايستاده بر لبه‌ي اندوهي ژرف دعا کنيد. مستور

حرف كه مي‌زني

من از هراس طوفان

زل مي‌زنم به ميز

به زيرسيگاري

به خودكار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند كه مي‌زني

من

ـ عين هالوها ـ

زل مي‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچي طلايي‌ات

به آستين پيراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمين.

ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي

در كلمه‌اي انگار

در عين

در شين

درقاف

در نقطه‌ها. مستور

هرکس روزنه اي ايست به سوي خداوند اگر اندوهناک شود اگر به شدت اندوهناک شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

زمين گرد است

ايستادي روبروم

گفتي: خدا حافظ

هيچي نگفتم

گفتي: ميدوني كه بايد برم

هيچي نگفتم

گفتي: متاسفم ولي ميدوني كه

هيچي نگفتم

گفتي: مواظب خودت باش

هه هيچي نگفتم

دست تكون دادي و پشتت رو به من كردي و رفتي

رفتي

رفتي

اونقدر ازم دور شدي و رفتي كه ديگه نديدمت

رفتي

رفتي

ساعتها ايستادم

تنها

و روزها و ماهها و سالها

تنها

و تو هنوز مي رفتي

.

.

.

ايستاده بودم هنوز

صدايت آمد از پشت سرم

پشت سر

گفتي سلام

هيچ چي نگفتم

گفتي: من برگشتم ...آخه... ميدوني كه

هيچ چي نگفتم

هيچ چي نگفتم

فقط صدايي در درونم مي گفت

زمين گرد است

زمين...گرد است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

خبر نيست مرا

به او:خبرت هست که از خويش خبر نيست مرا

اگه يه روز بري سفر

بري زپيشم بي خبر

اسير رويا ها ميشم

دوباره باز تنها ميشم

به شب ميگم پيشم بمونه

به باد ميگم تا صبح بخونه

بخونه از ديار ياري

چرا ميري تنها ميزاري

اگه فراموشم کني

ترک اغوشم کني

پرنده دريا ميشم

تو چنگ موج رها ميشم

به دل ميگم خاموش بمونه

ميگم که هر کسي بدونه

ميرم به سوي اون دياري

که توش منو تنها نزاري

اگه يه روزي نوم تو

تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بياد

که منو مبتلا کنه

به دل ميگم کاريش نباشه

بزاره درد تو دوا شه

بزار بره تو تموم جونم

که باز برات آواز بخونم

اگه بازم دلت ميخواد

يار يکديگر باشيم

مثال ايوم قديم

بشينيم و سحر پاشيم

بايد دلت رنگي بگيره

دوباره آهنگي بگيره

بگيره رنگ اون دياري

که توش منو تنها نزاري

اگه ميخواي پيشم بموني

بيا تا باقي جووني

بيا تا پوست واستخونت

نزار دلم تنها بمونه

بزار شبم رنگي بگيره

دوباره آهنگي بگيره

بگيره رنگ اون دياري

که توش منو تنها نزاري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

چه كسي هستي

مهم نيست تو چه كسي هستي ، ولي مي تواني و بايد تمام تلاش خود را براي استفاده از

تمام امكانات زندگي ات خرج كني . هيچ كس نمي تواند تو را زمين گير كند و هيچكس هم قدرت

چنين كاري را ندارد جهان براي تو پر از فرصت است . امروز را روز شكار فرصت هايت قرار بده و از

همين الان براي شكار اقدام كن . تو لياقت بهترين ها را داري و تنها كسي هستي كه مطمئناً

مي تواني اين بهترين ها را بدست آوري .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

چه بي رحمانه

خداوندا ... صدايم را شكستن

دل درد آشنايم را شكستن

چه بي رحمانه در فصل شكفتن

بهار شاخه هايم را شكستن !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

باز هم امشب

باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم

اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم

در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام

هرچه مي خواهي بگو من هم دعايت مي كنم

خسته اي طاقت نداري مي روي آخر سفر

طاقت اشكت ندارم پس رهايت مي كنم

رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو

رفته ام قربان عكست جان به پايت مي كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦

ابرهاي سرگردان

اين ابرهاي نه چندان سياه

تابع بادهاي هرزه گردند !

از آسمان صاف

باج خواهي مي كنند

چه پشته اي چه توده اي

از اين قطار به آن قطار

پاي پياده مي روند !

وقتي به مرز آشتي مي رسند !

دور از خيابان اصلي

باران مي بارند!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۲۰/۱۰/۸۶

نگفتني ها

مي خوام امروز همه ي نگفتني ها رو بگم

قصه ي عشق گذشته قصه ي شادي و غم

تو خيال كردي بري !

دنيا تمومه واسه من ؟

شادي از غم ميميره

خنده حرومه واسه من

من نگاهام ديگه دونبال تو نيست

دلمو پس ميگيرم مال تو نيست

ديگه هرگز ننويس قصه برام

برو من عشق دروغي نمي خوام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

آدم برفي

به شانه ام زدي

تا تنهاييم را تكانده باشي

به چه دلخوش كرده اي؟

تكاندن برف ازشانه هاي آدم برفي؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

عاشق نبودي تو

عاشق نبودي تو

من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق

بودي تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودي

يک لحظه من بي تو هرگز نياسودم

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود !!!

دل کندن و رفتن پيش تو آسان بود !!!

روزي به من گفتي :

ديگر نمي مانم

گفتم :

که ميميرم

گفتي :

که ميدانم !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

آغازي بايد

آغازي بايد

و گرنه اين ثانيه ها مي خشكند

وقت پيوند من و خاطره هاست

آغازي بايد

غم من بيشتراز فرياد يك قناري است

و من اكنون

به تپشهاي قلبم نيز

شك دارم شك

تمامي شوقم شايد

ديدن روي كودكي شاد است

كه به لبخندي به من مي گويد

سلام !

و جوابش را

از چشمه غمگينه  نگاهم

برمي چيند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

باور کن

وقتي دستانم از اعتماد تهي است

چه فرقي مي کند

که بگويم

اينجا زمستان است يا بهار .

اينجا سرد است

از تکرار ِ نبودن اعتماد .

وقتي گوشهايم ايمان نمي اورند به کلام

بيهوده ، برايم واژه هاي دلفريب ميچيني

من از گور بي اعتمادي برخاسته ام

دشتهاي اعتماد در سيلاب دروغ و خيانت

مرده اند .

وقتي نگاهم لبريز ِ وحشت مي شود

از نگاهت ، مي دزدمشان ...

نگاهم که مي کني ،

فرهنگ لغات ميشود يک کلمه "عبث " .

اينجا تداوم خالي بودن از اعتماد است .

سرد است .

باور کن،








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

هواي با تو بودن

دوباره دل ، هواي با تو بودن كرده

نگو اين دل ، دوري عشق تورو باور كرده

دل من خسته ، دست به دعا ها برده

همه آرزوهام با رفتن تو مرده

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

كه دوباره چشم من تو رو ببينه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

نميدانم كجا

در مسيري مبهم و بي انتها

ره سپارم در مسير جاده ها

در نگاهم گفتني هايم بسوخت

مي روم اما نميدانم كجا ؟!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

مهر و اندوه

فرياد كه داد از اين مردم خود شاد

سبب ساز همه ,كار خودان تعبير خوددار

منم . من كرده ام من مي توانم

عجب غافل كه در اوجند , برباد

چگونه ميتوان خود كردها را كرد اوصاف

چگونه ديده بر روي دگر داد

مگر غير از كه خود را ميشناسي

اگر خود را شناسي دگرمن , رفته بر باد

جز اوكس تواند برتو نشاني ؟

دليل مهر و اندوه عمرت در دفتر كند باز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

مكافاتي چنين

مي ارزيد رانده شدن از بهشت به لحظه اي

كه آدم سيب سرخ را بدست حوا داد !!!

خوردن سيبي را مكافاتي چنين؟

نه !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

گريه نکن

هيچ وقت گريه نکن !

چون هيچکس لياقت اشکهاي تو رو ندارد

اگه هم داشته باشه ... طاقت اشکهاي زيباي تو رو نداره

وقتي دلم برات تنگ ميشه

ميرم پشت ابرها زار زار گريه ميکنم

پس وقتي بارون اومد

بدون دلم برات تنگ شده

به يادم من باش

دوستم نداشت

دروغ ميگفت هر بار که به سراغم مي آمد

با گريه ميگفتم راستش را بگو

اگر مهري به ديگري داري تو را مي بخشم

و باز خنده اي ميکرد و ميگفت :

جز تو ، مهري به کسي ندارم

تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد و گفت :

مرا ببخش به تو دروغ گفتم

دل به ديگري دارم

خنده ي تلخي کردم و گفتم :

من هم به تو دروغ گفتم !!! تو را نمي بخشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

کيستي

روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند

که تا آخر عمر با من خواهد ماند

گفتم کيستي ؟ گفت : غم .

خيال ميکردم غم نام عروسکي است

که ميتوان با آن بازي کرد

ولي حالا فهميدم که :

خود عروسکي هستم بازيچه ي دست غم ...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

قد و قامت

قد است اين ، قامت است اين ، يا قيامت

قيامت ميكند اين قد و قامت

موذن گر ببيند قامتت را

به قد و قامت بماند تا قيامت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

صدا كن مرا

صدا كن مرا

صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه ان گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد

و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست

بيا زندگي را بدزديم ان وقت

ميان دو ديدار قسمت كنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زودتر چيزها رو ببينيم

ببين عقربك هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض

زمان را به گردي بدل ميكند

بيا اب شو مثل يك واژه در سطح خاموشي ام

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را

مرا گرم كن

و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد

و باران تندي گرفت

و سردم شد آ ن وقت در پشت يك سنگ

اجاق شقايق مرا گرم كرد

در اين كوچه هايي كه تاريك هستند

من از حاصل ضرب ترديد و كبريت ميترسم

من از سطح سيماني قرن مي ترسم

بيا تا نترسيم از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه

جرثقيل است

مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر

معراج پولاد

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطحكاك

فلزات

اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا

و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو بيدار

خواهم شد

و ان وقت

حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و افتاد

حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند

در ان گير و داري كه چرخ زره پوش از روياي

كودك گذر داشت

قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساسي

اسايشي بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از را وارد شد.

چه عملي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.

چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من مثل ايماني از تابش استوا گرم

ترا در سر اغاز يك باغ خواهم نشانيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

زمين

زمين ديگر آن كودك پاك نيست

پر از آلودگي هاست دامان وي

كه خاكش به سر گر چه جز خاك نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

در حسرت ديدار تو

آغازي بايد

رويش گلها را

بارش باران را

آغازي بايد

بگذار ندانند آن روز به ما چه گذشت

بگذار ندانند با ستاره چه رازي گفتم آن شب

صداي گنجشكان

نواي زندگي آسمان خاموش است

نواي فريادي ديگر ...

از گلوگاه انساني ديگر

بهار در كف توست

بهار در تن تو

جريان مي يابد

آغازي بايد ... حضور تو  ،  بهار را جان داد

باز هم يك احساس از تلاطم وجودم بر خواست

مثل آن حس ديرينه

زده قلبم از سينه بيرون

چشمم در پيچ و خم كوچه عشقش جان ميداد

و نگاهم به نگاهش عهد شادي ميبست

و زمان عقربه ها را به مهماني معكوس ميخواند

در حسرت ديدار تو آواره ترينم

هر چند كه تا منزل تو فاصله اي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

حيف

حيف , ميدانم كه ديگر

بر نمي داري از خواب گران ! سر ! تا ببيني

خوردسال سالخوردي خويش را كاين زمان

چندان شجاعت يافته است

تا بگويد : ( راست مي گفتي , پدر ) ... !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

حرفهايي براي نگفتن

سرمايه هردل حرفهايي است که براي نگفتن دارد

سرمايه هر گل جايي است که براي شکفتن دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

دلم از سنگ که نيست

چه کنم ؟ دلم از سنگ که نيست

چه دليست اين دل من ؟

که ز يک لرزش اشک بر رخ رهگذري

يا ز ناليدن مادر به فراق پسري دل من مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

چه دليست اين دل من ؟

که ز تردي چو يک ساقه ي تاک

به شتابي که تگرگ

بشکند ساقه و از هم بدرد پيکر برگ

يا به آساني يک شاخه ي گل مي شکند

چه دليست اين دل من ؟

هر کجا اشک يتيمي رنجور

مي چکد بر سر مژگان سياه

هر کجا چشم زني غمزده با ياد پسر مانده به راه

دل من مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

چه دليست اين دل من ؟

در مزاري که زني ناله کند

در عزاي پسرش

يا يتيمي که کند گريه به سوگ پدرش

جانم آيد به خروش

ور ببينم پر خونين کبئترها را

يا يکي بچه گنجشک که بشکسته پرش

دل من مي شکند

حالت دخترکي کوچک و تنها و فقير

که به حسرت کند از شيشه ي اشک

به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

دل من مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

ناله ي پيرزني غمزده و دست تهي

که ندارد نفسي

ضجه ي مرغ اسير

که کند ناله به کنج قفسي

هق هق مرد غريبي که بلا ديده بسي

حالت دختر زشتي که ز شرم

رو ندارد به کسي

دل من مي شکند

هر کجا در نگه تازه نهالاني خرد

از ستيز پدر و مادر خشم آلوده

مي وزد بوي طلاق

وز پراکندگي عائله اي برخيزد

در سرا بانگ فراق

دل من مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

آن زماني که به دنبال شهيد

مادر داغ به دل

سينه مي کوبد و مي نالد و مي گريد زار

هچنان ابر بهار

يا زماني که نشيند در اشک

به سر سنگ مزار

و به فرياد کند نام پسر را تکرار

دل من مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

چه دليست اين دل من ؟

دلم از ناله ي مرغان چمن مي شکند

ز خيال غم مردم دل من مي شکند

دلم از داغ وطن مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

چه کنم ؟

دل من مي شکند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

بيا

اي مرا آزرده ازخود ! گرپشيماني بيا

نغمه هاي ناموفق  ! گرنمي خواني بيا

تاكه سر پيچيدي از راه وفاگفتم : برو

يك نفس با من نبودي مهربان اي سنگ دل

زان همه نامهرباني ! گر پشيماني بيا

تاب رنجوري ندارم در پي رنجم مباش

گر نمي خواهي كه جانم را برنجاني بيا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦

ساعت و سيب

بچه كه بودم

از جريمه هاي نانوشته كه بگذريم,

سلماني و ساعت و سيب

سكه و سلام و سكوت

و سبزي صداي بهار

هفت سين سفره ي من بود

بچه كه بودم

دلم براي آن كلاغ پير مي سوخت

كه آخر هيچ قصه يي به خانه نمي رسيد

بچه كه بودم

تنها ترس ساده ام اين بود

كه سه شنبه شب آخر سال

باران بيايد

بچه كه بودم

آسمان آرزو آبي

و كوچه ي كوتاه مان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود

گويند مردمان: غمه ديوانه خور

ديوانه ام شديم

کسي غم نخورد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۹/۱۰/۸۶

حقیقتی کوچک اما شگفت انگیز برای ساخت زندگی

اگر:

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر

26-25-24-23-22-21-20-19-18-17-16-15-14-13-12-11-10-9-8-7-6-5-4-3-2-1

باشد ... آن گاه داریم ...
 
کار سخت   HARD WORK

H+A+R+D+W+O+R+K

98%=11+18+15+23+4+18+1+8
 
دانش  KNOWLEDGE

K+N+O+W+L+E+D+G+E

96%=5+7+4+5+12+23+15+14+11
 
دوست داشتن  LOVE

L+O+V+E

54%=5+22+15+12
 
خوشبختی  LOCK

L+O+C+K

47%=11+3+21+12

(بیشتر ما تصور نمی کنیم که این مورد خیلی مهم است؟؟)

پس چه چیز صد در صد را می سازد؟
 
پول؟... نه!!! MONEY

M+O+N+E+Y

72%=25+5+14+15+13
 
راهبری؟.... نه!!!   LEADERSHIP

L+E+A+D+E+R+S+H+I+p

97%=16+9+8+19+18+5+4+1+5+12
 
هر مساله ای راه حلی دارد تنها اگز نگرشمان را تغییر دهیم.

به قسمت بالا برگردید، به 100%واقعا به چه چیزی برای یک قدم پیش تر رفتن احتیاج داریم؟؟
 
نگرش  ATTITUDE

A+T+T+I+T+U+D+E

100%=5+4+21+20+9+20+20+1
 
این نگرش ما نسبت به زندگی و کار است که زندگی را 100%می سازد!!!

نگرشتان را تغییر دهید، تا بتوانید زندگی تان را تغییر دهید!!!

حالا شما جواب سؤال را می دانید چه کاری انجام خواهیم داد؟

نگرش، همه چیز است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

من ماندم

من ماندم و الهه ي شعري که مي گويند

شعر تمام شعران را انشاء مي کند!

هر شب مي ايد

چشمان ِمنتظرم را خيس ِگريه مي کند

و مي رود!

امشب، اما

در ِاتاق را بسته ام!

تمام پنجره ها را بسته ام!

حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،

تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!

بگذار الهه ي شعر،

به سروقت ِشاعران ِ‌ديگر ِاين دشت برود!

مي خواهم خودم برايت بنويسم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

ايام هفته

شنبه

را

با تيغي از جنس بردباري

تکه تکه مي کنم

و يک‌شنبه را

- بي هيچ درنگي ـ

مي سوزانم با آه.

دوشنبه‌ي وحشي را

که در شيب تنهايي

رام مي‌کنم با چند قطره آب شور،

ديگر براي کشتن سه‌شنبه

تيغي نيست، آبي نيست، آهي نيست،

مگر دعا.

و بعد

ديوانه‌وار بوسه مي‌زنم

بر معبد دست‌هاي چهارشنبه

که از فرط همسايگي‌ات

بوي نور مي دهند.

و اين‌ها و اين همه

تنها براي تو

اي نشسته در شب شتابناک آدينه! مستور








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

چه دلتنگيم

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را

از نگاهش مي توان خواند

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

به خاطر "تو"

برايت چه بنويسم از مهري که در رودخانه قلبم جاريست يا از طوفان سهمگيني که در دلم

غوغايي به پا کرده و از اوراقي که سطر به سطر نام تو و عشق تو را درخود جاي داده "اي

مهربانترين" دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با نام توو ياد توپر کرده ام و سر انجام به

زيباترين نکته هستي رسيده ام

بودن به ياد "تو"و به خاطر "تو"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

هيچ را آرزومندم

خداي را در درونم با زبان بي زباني توصيف مي کنم

از خداي هيچ را آرزومندم

در پناهش امنم

در کنارش آرامم

بي وقفه صدايت مي زنم تا در من همچنان بتابي

جاري مي شود اشکهايم هر گاه مي خوانمت

اميدوارم از رحمت عشقت

تکيه گاه مي خوانمت

اميد مي دانمت

و پيوسته در تار و پودم با کلاف جان مي بافمت

و در ريسمان آسماني ات که مرا به بلوغ مي رساند چنگ مي زنم

به بودن نيازي نيست چرا که هستم

من براي ابد هيچم به بودنم احتياجي نيست

زيرا مي دانم و ايمان دارم آنگاه که به نبودن مي رسم ذره اي پيوسته ام در اقيانوس وسعت بي

انتهاي تو

لذت مي برم و رنج مي کشم و مي چرخم در چرخه پيوسته زندگي چرا که من مي دانم

رنج چيست و لذت يعني چه

هر دو را چون شب و روز که هرگز از هم جدا نيستند با عشق به سر مي کنم

به تو مي رسم در انتهاي اين راه بي انتها

چرا که از تو ام و جويبار وجودم به اقيانوس وجود تو مي رسد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

ندونستي

ندونستي که بعد از تو چراغ خونه خاموشه

گلهاي خونه پزمرده همه اي حرفها فراموشه

اميد با تو بودن هم درون سينه ام مرده

تو را داشتن توي اين دنيا چه ساده پيشم افسرده

هنوز عطر نفسهات را فضاي خونه پر کرده

دل عاشق من اينجا بدون تو پر از درد

بيا برگرد دلم تنگه گلهاي خونه بي رنگه

چه سخته منتظر موندن دلم بدجوري دلتنگه

تو که رفتي نموندي قدر عشقم را نخوندي

بي صدا پر از ترانه قلب خسته ام را سوزندي

کاشکي مي شد قصه اي عشقم با تو دنبال بگيره

هر چه ديوار جدائي بين ما دوتا بميره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

همچنان منتظر

در آينه به خودم نگاه مي کنم

خيره مي مانم و بهت زده

زير لب زمزمه مي کنم چه آشناي غريبي

از چشمان اشک آلودم هزار قصه تلخ مي خوانم

و در چروک چهره ام هزار ديروز رفته از دست را مي بينم

چه چيز مانده برايم از آن همه عذاب و اشک و ماتم

هيچ جز چهره اي پير و شکست خورده

جز نگاهي همچنان منتظر

و جر خاطراتي که مشتي خاک گرفته

هچون کرم ابريشم که برگ مي خورد و بزرگ مي شود

لحظه لحظه اين زندگي مرا مي خورد و من هر روز نحيف تر از روزهاي دگر

و امروزم آشفته تر و سردتر از هر ديروزي

اما در اين همه سردي آنچه که هيزم گرمي است و تنم را از سرما مي رهاند

چهره محو توست چرا که ديگر خوب به ياد نمي آرمت اما بدون به ياد آوردن چهره ات هم هنوز

عاشقت مانده ام

و اشکهايم هر روز مزار کهنه خاطرات را در سينه پوسيده ام شستشو مي دهند

ديگر هيچ هراسي نيست چرا که ديگر اندکي دقيقه بيشتر نمانده است به وصال هميشگي تنم

با خاک

ديگر نه منتظر مي شوم نه مي خروشم تنها نظاره مي کنم

آري نظاره مي کنم اين سرنوشت رفته از دست را

و رهايم رهاتر ازهر انديشه آزادي که هيچ مقصدي در پيش ندارد

و دل کنده ام از هر چه که مرا به بودن وادار مي کند

پلک فرو مي بندم و باز هم در سکوتي مبهم تو را به ياد مي آرم

آري براي هميشه به تو فکر مي کنم

چرا که هر گاه پلک بر مي بندم جر تو هيچ چيز آرامشم را تضمين نمي کند

پس براي ابد پلک فرو مي بندم از اين همه تشويش تا در آرمشي شگرف از خيال تو آسوده

بخوابم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

وايسا دنيا

من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارو نيه

پس دلم تا كي فضا ي غصه رو مهمو نيه

من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم

بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره ، غصه خوردن واسه چي

واسه عشقاي تو خالي ، ساده مردن واسه چي

نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم

نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم و خا ليه پر افا ده شم

وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنن اماكي خوبه اين وسط

بد و خو بش به شما ما كه رسيديم ته خط

قر بو نت برم خدا چقد ر غريبي رو زمين

آره دنيا ما نخو ا ستيم دلو با خودت نبين

نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم وخا ليه پر ا فاده شم

وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم

اين همه چر خيديو چر خوندي آخرش چي شد

اون بليط شانس دائم بگو قسمت كي شد

نمي خو ا م در به در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم وخا ليه پر ا فاده شم

وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

من يک انسانم

من انسانم

با خنده هايم،با گريه هايم

مهر و خشمم

اندوه و شاديم

نفرت و عشق

و آنچه با من بوده است.

من مي دانم چگونه دستهايم را براي رهايي بتکانم

با چشمانم اوج پرواز را حس کنم

با انگشتانم پوست کاج را بدانم

زبانم،آواز طبيعت را مي داند

مي شناسد و مي خواند

آنچه بايد باشد،با من است.

رهايم کنيد

خود را بيابم

مجالي دهيد

مسير را مي دانم

آري،من ساربان هدايت خويشم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

غم نخور

غم نخور!هم روزگارم!من هواي تورو دارم

واسه چارديوار قلبت صد تا پنجره ميارم

غم نخور !زيباي خفته!نااميدي حرف مفته!

رنگ عوض مي کنه اين شب با غزلهاي نگفته!

نگو خيلي وقته اينجا کسي فردا رو نديده!

توي پولک لباسات صد تا فانوس اميده!

چرخ تو وقتي مي رقصي!مي شکنه چرخ فلک رو!

تازه مي کنه دوباره خبراي قاصدک رو!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

صداي تو

اين کتاب‌هاي نادان را

که مدام مي‌گويند

وزن ندارد

و رنگ يا طعم يا رايحه

و حجم ندارد و ديده نمي‌شود

صداي تو

زير آن بيد بلند

که از شنيدن واژه‌هايت جنون گرفت

دفن کنيد.

به فتواي مردي

که هر شب‌ آدينه بر ضريح صدايت دخيل مي‌بندد. مستور








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

دوست دارم خيلي زياد

دوست دارم

دوست دارم خيلي زياد

خيلي زياد

اينو واسه تو ساختمش

اميدوارم خوشت بياد

اين جمله ي منه

دوست دارم خيلي زيا

فکر کردن اصلا نمي خواد

دوست دارم خيلي زياد

فقط واسه تو ساختمش

دوست دارم خيلي زياد

به چشماتم خيلي مياد

دفتر شعر من کجاست ؟واسه اون ناز نگات مي خوام امشب تا سحر ترانه سازي بکنم

يه ترانه بسازم که جهاني شه

که همه دنيا بدونن هيچکي مثل تو نمي شه

با جمله هاي تکراري دوباره بازي مي کنم

باز خودمو گول مي زنم

قافيه سازي مي کنم

دلم برات تنگ مي شه

قافيه اش از سنگ مي شه دلم فقط تو رو مي خواد

قافيه اش در نمي ياد

هيچي تو ذهنم نمي ياد

هيچي تو ذهنم نمي ياد

خسته مي شم از هر چي جمله اس که با حرف دله نوشتن ترانه هم خداييش انگار مشکله

دفترو مي ذارم کنار

چشمامو رو هم مي ذارم

تورو کنارم مي بينم

بي اختيار بهت مي گم دوست دارم خيلي زياد

دوست دارم خيلي زياد

اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد

فکر کردن اصلا نمي خواد

دوست دارم خيلي زياد

فقط واسه تو ساختمش

دوست دارم خيلي زياد

به چشماتم خيلي مياد

اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد شعر بايد خودش بياد

دوست دارم خيلي زياد قافيه لازم نداره

دوست دارم خيلي زياد به چشماتم خيلي مياد

سهراب سپهري شاملو حافظ و سعدي مي خونم

دنبال يک حرف قشنگ تا صبح بيدار مي مونم

گوشي رو بر مي دارمو يه زنگ به مريم مي زنم

يه گوشه تنها مي شينم گيتارو با غم مي زنم

اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد

فکر کردن اصلا نمي خواد دوست دارم خيلي زياد

فقط واسه تو ساختمش دوست دارم خيلي زياد

به چشماتم خيلي مياد

اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد

شعر بايد خودش بياد

دوست دارم خيلي زياد قافيه لازم نداره 

دوست دارم خيلي زياد

به چشماتم خيلي مياد

اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد فکر کردن اصلا نمي خواد

دوست دارم خيلي زياد فقط واسه تو ساختمش

دوست دارم خيلي زياد به چشماتم خيلي مياد

اين جمله ي منه ...دوست دارم خيلي زياد شعر بايد خودش بياد

دوست دارم خيلي زياد قافيه لازم نداره دوست دارم خيلي زياد به چشماتم خيلي مياد

دوست دارم خيلي زياد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

دور باطل

مرده ها

آب زير كاهند

توي شستشو ، مكرٌر غلغلك مي گيرند

دهان ِمُچاله ، آماده ي بوسه مي كنند !؟

به همه كس ، شب بخير مي گويند

با لب هاي پر ترانه ، سفر مي كنند

مزه ي نفس كشيدن را ...

بايد از آنها آموخت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

دل تنگتر از تنگ بلورم

هر چند که دل تنگتر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوهتر از دامن الوند

بشکوهتر از کوه دماوند غرورم

يک عمر پريشاني دل بسته به مويي ست

تنها سر مويي ز سر موي تو دورم

اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش

تو قاف قرار من و من عين عبورم

بگذار به بالاي بلند تو ببالم

کز تيره نيلوفرم و تشنه نورم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

خندهُ لهيده

من عاشقت بودم

تو عاشق نبودي

من بقايت بودم

تو اما نبودي

من کلمات آشکار وجودم را غمگينانه به پايت مي ريختم

اما تو حتي صداي له شدن اندام حرفهايم را به روي خود نياوردي

تکان نخور

جاده دارد به پايان مي رسد

خندهُ لهيده خنده دار است!

خنده اي که هنوز مجسمهُ پانته آ را پست مي بوسد !

تکان نخور

آفرين!

فرياد بزن

تا به حال تن ها را و اکنون تنت را مي بلعي!

ديدمت از لاي در

نميدانم من در ميان آن همه دود و ريا و مکر چرا

بهار چشمهايت را که از زير فيلتر هاي فتوشاب بهاري شده بود

با هيچ عوض نمي کردم!

سرگرم دستگيرهُ در بودم که چرا باز شد؟

لعنت بر تو زنجير دانه درشت پوسيده

تکان نخور

دارد تمام مي شود

اشک بريز!

دندان هايت را به هم فشردي؟

مار خوش خط و خال!

چشمانت را باز کن

من را ببين

آينده را بي من مي چشي!

به تو قول مي دهم

ديدمت که از حال رفتي

بيدار شو ... بازي در نيار!

قربان مرده است

مهم نيست ... بازش کنيد

او را در گورستان رديف 666

چالش کنيد!

مطمئن شويد مرده

زنجيرش را باز نکنيد

مرده با زنجير بهتر از مردهُ زنجير است!

خندهُ لهيده

حتي پامال کردنش جگرم را خنک مي کند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

خسته از عشق

خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي كلامي

عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم وپنداشتم تو

از قبيله ي انسانيت آمده اي

تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان معرفت و

وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار؟

تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند و من با گل

سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه تو را يافتم بايستم و در

حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم

باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست

اي مهربان من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

حسرت

در حوالي آتش تر و خشك مي شويم

در حوالي آب ...

- خواب چشمانم تن مي شويم !

كتابهاي دستم لب گشوده

با ذهن تهي ... خميازه مي كشند !؟

با فوت وقت

چه صفحات شيريني

از دست مي دهم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

اين شعر من است

بي تو در مي يابم

چون چناران کهن

از درون تلخي واريزم را

کاهش جان من اين شعر من است.

ارزو مي کردم

که تو خواننده شعرم باشي

راستي شعر مرا مي خواني؟

نه دريغا هرگز

باورم نيست که خواننده شعرم باشي

کاشکي شعر مرا مي خواندي!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦

آري تو بودي

به زمين خورده بودم و توان بلند شدن را نداشتم.پس همان جا نشسته بودم.از حرکت آدم هاي

بالاي سرم وحشت داشتم،سرم را روي زانوهايم گذاشته بودم تا نبينمشان.دست هايم را روي

گوش هايم قرار داده بودم تا صداي شادي و غم مردم را نشنوم.

اما ناگهان کسي به شانه هايم زد.آري تو بودي. تو بودي که بر خلاف تمام آدم هاي اطرافم به

زمين نگاه کرده بودي و مرا که خسته و ناتوان روي زمين افتاده بودم را ديدي.

دستت را به طرفم دراز کردي و من ترسان نگاهت مي کردم واز خودم مي پرسيدم آيا هم زمان

که دستم را مي گيرد زير پايم را خالي خواهد کرد؟!! نگاهت چيز ديگري مي گفت. به زبان نگاهت

اعتماد کردم و دستت را گرفتم.

کمکم کردي برخواستم.خاک هاي عادت را از لباس زندگي ام تکاندي.و دوباره راه رفتن ، نگاه

کردن، گوش دادن و لذت بردن را نشانم دادي.

زماني گذشت و تو همواره لبخند بر لب راه را برايم هموار مي کردي. اما ناگهان ايستادي و مرا به

گوشه خلوت استراحت کشاندي.آري مي خواستي صداي قلبم را بشنوي!ميخاستي ببيني آيا

قلبم نام تو را صدا مي زند؟!!

خوب گوش دادي.لبخندي شيرين بر لبت نشست و گفتي : قلبت نام کسي را صدا ميزند کمي

سکوت کن تا ببينم نام چه کسي است؟!! اما افسوس که لحظه اي بعد غمي بر چهره ات

نشست.ولي بعد از مکثي لبخندي زدي و گفتي: قلبت نام کس ديگري را صدا مي زند.وقت آن

است که بروي و او را پيدا کني.

برخواستي مهربانانه توشه راه را بريم آماده ساختي.توشه ام از محبت و اعتماد به نفس پر بود.

تو با دعايي زير لب بدرقه ام کردي. هيچگاه لبخند مهربانت را موقع خداحافظي فراموش نمي

کنم.

اکنون من پيش همان هستم که قلبم صدا مي زد اما ديگ مطمئن نيستم که قلبم هنوز هم نام

او را صدا ميزند يا . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۸/۱۰/۸۶

فرا رسیدن ایام سوگواری امام حسین (ع) تسلیت باد

کربلا بود و آسمان نیلی          خورد بر روی دختران سیلی

کم کم از یاد ما مصیبت رفت          کربلا شد دو روز تعطیلی

وبلاگ .::. پشت نقاب شب .::. ، فرارسيدن ایام سوگواری امام حسین (ع) بر همه

مسلمانان و مخصوصا وبلاگ نویسان عزیز تسلیت مي‌گويد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

يکي بود يکي نبود

يکي بود يکي نبود

اوني که بود تو بودي . اوني که نبود من بودم.

يکي داشت يکي نداشت

اوني داشت تو بودي. اوني که کسي به جز تو نداشت من بودم.

يکي خواست . يکي نخواست

اوني که خواست تو بودي . اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم.

يکي بُرد. يکي باخت

اوني که بُرد تو بودي. اوني که دل به تو باخت من بودم.

يکي گفت. يکي نگفت

اوني که گفت تو بودي. اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من بودم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

حلالم کن

حلالم کن اگه با تو نبودم اونکه ميخواستي

حلالم کن اگه لبهام نگفتن حرفي از راستي

ببخش بر من بديهامو

ببر از ياد اين نامو

حلالم کن که شايد چشم گريونم نبينه صبح فردا رو

بميره امشب و ديگه نبينه عشق و رويا رو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

براي تو

عشق براي تو . احساسم براي تو . زندگيم براي تو . من هيچي نمي خواهم. با قلب واحساس

من بازي کن اين قلب سرگرمي تو. تو شاد باش من مي سوزم. تو بي خيال باش من مي سازم.

در راه عشق تو مثل آتش سوختم. اينک خاکسترم جامانده است. خاکستري که تنها با ياد محبت

و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد. در راه عشق تو چه سختي هايي کشيدم. چه شکنجه

هايي ديدم. چه غم وغصه هايي چشيدم. و چه اشکهايي که نگو براي تو ريختم. غرورم را

شکستم. از همه گناه هايت گذشتم. همه اينها فداي قلب بي وفاي تو. از آن سو؛ تو از عشق

سرد شدي. از اين سو؛ من در عشق تو سوختم. از آن سو؛ تو بي خيال اين دل عاشق من

بودي. از اين سو من لحظه به لحظه به ياد تو دلتنگ تو بودم. اين دل من براي تو است. هرچي

مي خواهي آنرا بِشکن. بشکن تا من همچنان بسوزم. سوختن در آتش عشق تو به من گرماي

يک زندگي براز اُميد را مي دهد. تو در آن سو در آسمان به ستاره هايي که چشمک مي زنند

نگاه مي کني. من در اين سو با حسرت به تو نگاه مي کنم. ودر حسرت آن روزهايي مي نشينم

که کنار هم بوديم وهيچ کسي مثل ما همديگر را دوست نمي داشت. عزيزم تو با آرامش زندگي

کن تا من با آرامش تو عاشقانه زندگي کنم. اگر با شکستن اين دل من ديدن آن لحظه که در

عشق تو مي سوزم وبا عشقت مي سازم ترا آرام مي کند حرفي نيست دلم را بشکن. وبا آن

بازي کن.

 اما يادت باشد هميشه پشيماني فايده ندارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

من در لحظه دوستت دارم

هرگز بنظر نميرسـد كـه خبرهاي بدي در رابطه هاي تازه و نو وجود داشته باشد. زوجين

در مورد هر چيزي با يكديگر موافقند، از نوع غذايي كه در رستوران سفارش مي دهـنــد گرفته تا

مقدار كره اي كه در سينما روي ذرت بو داده خود ميريزند. متاسفانه، در نهـايـت

لبخندهاي ساده حاكي از رضايت و موافقت و نيز ابراز علاقه هاي پـر شـور و نشاط پايان مي يابند.

زماني فرا ميرسد كه جمله دو كــلمه اي معروف گفته شده و احساسات سرد و بي روح موجود

در آن آشكار مي گردد. هرچند گـفتن "دوستت دارم،" لـزوما جهتي صـحيح براي حـركت كـردن

نـــيست. اين عبارت كوچك بايد براي زمان مناسبش كنار گذاشته شـده و نبايد همانند نقل و

نبات در عروسي مرتب بالا انداخته شود.

گفـتن اين كـه صادقانه به شريك زندگي خود علاقمنديد، ارزشش بسيـار والاتـر از ادعاي دروغين

دوسـت داشتــن او مي باشد. دروغگويي همچنين ممكن است يك رابطه خوب بالقوه را به خطر

بيندازد. اين قانون در مورد زن و مرد هر دو صادق است ، از آنـجـايي كه زوجين گاهي اوقات مايل

ميگردند احساسات خود را طريق نشان دادن علايق خـود بــه ديـگري بــزرگ جلوه دهند. اين به

آن معنا نيست كه برخي از زوج ها هـرگـز هـمـديـگر را دوست نخواهند داشت، بلكه منظور اين

است كه نبايد گرفتار لحظات لذت بــخش كاذب و زودگذر شد و آنچه كه واقيعت دروني نيست را

بروز داد.

واقعيات را به او نشان دهيد

از قديم گفته اند "دو صـد گفته چو نيم كردار نيست،" اين جمله در مورد روابط خانوادگي نـيـز

صادق است. ما عادت ميكنيم جمله اي قديمي و تكراري را بارها و بارها بشنـويـم، اما براي اينكه

آن كلمات مؤثر واقع شوند، بايد عمل خـود را نـيـز به آنها اضافه كنيم. پس دفعه بعدي كه به

همسرتان ميگوييد كه براي شما ارزشمند اسـت، فــراموش نـكنيد كه چگونگي احساس خود را

در عمل به او نشان دهيد.

براي اين كار لازم نيست برايش گوشواره الماس بخريد. چرا كمي نوازشش نكرده و او را جايي كه

هميشه دوست داشته برود، نبريد؟ گفتن به يك زن كـه او دنـيـاي شـمـا است خيلي آسان

اســت، اما آيا ثابت نمودنش هم به اين آساني است؟ چه تعدادي از شما در اين لحظه از رابـطه

تان به همسر خود مي گوييد كه براي او هر كاري انجام ميدهيد و در فـرصـت بـعـدي خــلاف

جـهـت حرك كرده و جمعه شب به جاي اين كـه وقــت خود را با همسرتان سپري كنيد با

دوستان خود به گردش و تفريح ميرويد؟

نامزد شما اين حقيقت را كه شما از يك شب تفريحي بياد ماندني با دوستانتان صـرفـه نظر

نموده و ترجيح مي دهـيــد كه وقتي او نياز به شما دارد، وقت خود را با وي بگذرانيد بـسيار

تحسين ميـكـنـد. يك رابطه مانند شركتهاي تجاري است؛ نـيـاز بـه زمـان، تـلاش و از خود

گذشتگي بسيار دارد. زوجين ميـآيند و مــيروند، اما رابطه هاي حقيقي آنهايي هسـتـنــد كه

علي رغم مشكلات زندگي تداوم يافته و زن و مرد بـيش از پـيـش بـه هـم نزديك ميگردند.

يك راه ديگر براي فهميـدن ايـنكه هــمسر شما آيا واقعا همان كسي است كه ميخواهيد باقي

عمر خود را با او سپرس كنيد ايـن است كه مطمئن شويد داراي ديدگاهي يكسان درباره آينده

ميباشيد. آيا هر دوي شما خودتان را چندين سال دورتر در حـال مشـاركـت براي بدست آوردن

خانه اي براي زندگي و ارتقاي خانواده اي صميمي تصور ميكنيد؟ اگر به همگي سؤالات فوق به

يك نحو پاسخ مي دهيد، به رابطه خود اميدوار باشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

يادت هست

يادت هست اَمانتي را که به دست تو داده بودم در بازارِ تجارتِ دل به اندک قيمتي مُفت دادي؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

هنوز دوستت دارم

اگر يک روز فکر کردي نبودنِ يک کسي بهتر از بودنش هست

چشمانت را ببند وآن لحظه اي که او کنارت نباشد را به خاطر بياور

اگر چشمانت خيس شد بدان داري به خودت دروغ مي گويي وهنوز دوستش داري ...!؟ هنوز

دوستت دارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

هدف هاي زندگي

هدف هاي زندگي به منزله ي بالها يي مي مانند كه با سوار شدن بر آن ها مي توانيم از هم

اكنون فراتر از آن ها رويم . ما نيازمند داشتن چنين هدف هايي هستيم نه به خاطر آنچه هدف ما

براي ما به ارمغان مي آورند ، بلكه آنچه بر ما مي گذرد . زيبايي كار همواره رفتن به سوي هدف

است نه رسيدن به آن و تمام شدن .

از مي عشق تو چنان مستم

كه ندانم كه نيستم يا هستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

هنر نقاشي

زندگي هنر نقاشي کردن است. بدون استفاده از پاک کن. سعي کن هميشه طوري زندگي

کني که وقتي به گذشته بر مي گردي نيازي به پاک کن نداشته باشي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

مي شکند

کاش آن لحظه که تقديم تو شد همه هستي من. مي سپردم که مواظب باشي . جنس اين جام

بلور است. پُر از عشق وغرور است... اگر بازيچه شود مي شکند ...مي شکند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

مي ترسم

من از سياهي چشمانت

كه آن را انتهائي نيست

مي ترسم

هر چند معصومي

هر چند گفتم عاشقت هستم

هر چند تو هم گفتي دوستم داري

هر چند حرفهايت ذره اي بوي ريا نمي داد

هر چند و هر چند

اما..اما باز هم مي توانم

مي توانم به سياهي چشمانت

به اين راه بي انتهاي تاريك كه مملو از ستاره هاي سرابي ست سفر كنم

چه تضميني ست مرا؟

به من بگو چه تضميني ست مراكه جان من

وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟

آه شايد راه زني در اين راه تمام من كه تمام توست را از من بگيرد

يا جادوگري بد در كمين باشد

كه به سحرش به شك و ترديدم كشد

و يا ديو غرورت به سراغم آيد و آزارم دهد

من از سياهي چشمانت كه آن را انتهايي نيست مي ترسم

من بدان جا سفر مي كنم

چشمها هيچ گاه دروغ نمي گويند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

فرصتهاي دست يافتني

زندگي پُر از فرصتهاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي آنها ساده است. بعضي از آنها

مشکل. اما زماني که به آنها اجازه مي دهيم رد شوند وبگذرند. به اميد فرصتهاي بهتر در آينده .

اين موقعيتها شايد ديگر موجود نباشند. براي همين هميشه اولين شانس را بِچسب.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

مثل هيچكس

مثل يک معجزه يک خواب

مثل آبي بودن و آرامي آب

مثل لذت مثل عزت مثل آواز

مثل خورشيد مثل اميد مثل پرواز

مثل يک معجزه،يک خواب آمدي

آمدي در لحظه هاي سرد و بيتاب آمدي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

فردا و ديروز

فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد. فردا با وعده هايش مرا

خواب کرد وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

رنج آموختن

دوست داشتن کاري است آموختني

كه همه رنج آموختن را نمي برند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

ديگه نرو

مسافرم ديگه نرو

توي جاده ي جدايي ديگه اينجوري ندو

مسافرم خسته شدي بيا پيشم

براي تو هميشه بازه آغوشم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

خاطرات تلخ زندگي

فراموش کردن بزرگترين نعمتيه که خدا به آدم داده تا بتونه شادتر زندگي کنه.

ولي نميدونم چرا بعضي وقتا نميشه يا شايدم نمي خوايم که خيلي از اتفاقات غم انگيز زندگيمو

رو فراموش کنيم و راحت و بي خيال زندگي کنيم.

درگير کردن زندگي با خاطرات تلخ زندگي رو تلخ ميکنه؛اما ما به اسم تجربه يا هر بهونه ديگه

نميخوايم از زندگيمون بندازيمشون بيرون.

باور کنيم که وقتي يک اتفاق بد برامون ميافته؛روح زندگيمون زخم ميشه؛که بعضياش کامل خوب

ميشه و جاي بعضياشم واسه هميشه ميمونه.اما اگه فراموش نکنيم اين

زخما هر از گاهي سر باز ميکنه و اگه بهش نرسيم؛عفونت مي کنه و تب و بعدشم مرگ؛اين

همون افسردگيه.اگه شاد زندگي نکنيم بايد به آفريدگارمون جواب پس بديم؛قبول کنيم که زمان

ميگذره؛چه با شادي چه با غم؛آخر کار هممونم خاک.

پس غصه ها رو فراموش کنيم و زندگيمونو از همين لحظه بسازيم و ًًًلحظه به لحظه ًبسازيمو

شاد زندگي کنيم تا همه زخمامون خوب شه.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

چه چيزي فرزندان خود مي خورد

يك كرباس كهنه

چركين و چروك خورده

در چوب رختي متروكه اي

خود ، مترسكي ست مخوف

كه با نعره هاي باد ِهرجايي

شب را ، حوالي مرگ ، كشته است

- اينك ، از دايره ي بسته ، سخن مي گويم

آنجا كه : سايه ها ، با هم ، همسايه اند !

اين زهر خند تازيانه ات را

حدي نگه دار !

- اين شب دمق شده

از صبح فسرده ي ما

چه كم دارد كه اين مقدار ، بي تابي مي كنيم ؟!

وقتي ، بچه هاي خود را ، خورديم

مار ماهي ، آخرين شكل ما شد

امروز ، خود را

دم در ِدروازه اي بسته ايم

تا با خيال راحت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

ترجمه ي حال

من در جهان شعر

تنها گناهم ، سرودن است

خون كاغذهاي سپيد و سياه

به گردن نمي گيرم !

شجره ي زبان ِالكنم

هنوز از ريشه

قوام ، نگرفته است

سعي مي كنم

در خودم ، به جستجوي محال برخيزم !؟

اما ...

مردي ، ذهن سپيد كاغذم

به زبان غير رسمي خود

ترجمه مي كند !؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦

پيام تحميل

اي زندگي چه گستاخانه وجودت را بر آدمي تحميل مي کني. وانسان  چه بَرده وار اين پيام

تحميل را به گوش جان مي شنود. بي آنکه بداند وجودت را با نام تقدير در رگهاي هستيش مي

ريزي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۷/۱۰/۸۶

برف

ديشب برف باريد

برفي زيبا ، به سفيدي دل زيباي مادر

و من درخت تنهاي ميان خانه را ديدم

كه برف را همچون لباسي پشمي به خود گرفته بود

گويي عروسي است كه لباس سفيد به تن دارد

اما صبح ديدم برف زيبا دست هاي عروس خويش را شكسته بود

آري به درستي چنين است رسم روزگار . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

بايد فراموشت کنم

بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست

تا بعد، بهتر مي شود

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

کلاغ غار غاري

من آن کلاغ غار غاري

خسته ام از در به دري

ساده بگم عاشق شدم

بهم مي گن حق نداري

بهم مي گن پرت سياهه

هميشه غار غارت به راهه

واسه تو که سکّه نداري

عاشق شدن يه جور گناهه

بهم مي گن بي اعتباري

تو حق دوست داشتن نداري

دور شو از اين شهر و سفر کن

اينجا ديگه کاري نداري

درسته من پرم سياست

امّا دلم بي انتهاست

درسته آوازم بده

آي آدمها حق با شماست

لعنت به اين دور و زمونه

ارزشمون به سکمونه

پر سياه جرم منه

آهاي کلاغ آواز نخون

دلت رو بردار و ببر

پول نداري ، پرت سياست

کجا به تو ، عاشق شدن

اينجا جاي بزرگتر هاست !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

هميني که هست

اومد که فرياد بزنه 

امّا ديگه نايي نداشت

خواست بمونه پيشش ولي 

تو قلب اون جايي نداشت

آي دختره آي بي وفا  آي تو که تنهام مي ذاري

تو قاب عکست جاي من ، عکس کي رو مي خواي بذاري

برو برو که مثل تو

زياده تو دنيا واسم

برو برو ولي بدون

که تا ابد جايي نداري تو دلم

زدم به سيم آخرم

گفتم ولش کن بي خيال 

اون واسه من يار نميشه

بي خيال اين عشق محال

گفتم توي مرامه ما

منّت کشي نيست با مرام

مي خواد بره خوب به درک  هميني که هست ختم کلام !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

عاشقي مثل من

حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه عاشقي مثل من . به تو كه نرمي و لطافت باران در آرامش

صدايت بر سجده مي افتد و تو كه عاشقانه سلامم ميدهي .و تو تويي كه جاده از عبورت خجالت

ميكشد حرفهايم را به تو مي گويم تا به باد برساني كه تو با باد همسفري و من چون هميشه

گرد راهت با تو حرف ميزنم . حرفهايم را به تو مي گويم چون ميدانم كه چشمانت حرف چشمانم

را خوب مي فهمد و وجود عاشقت گذر نگاهم را خوب درك مي كند و مرغ عشق خانه ي ما در

برابر آواز سكوتت صوت زيبايش را در قفس سينه محبوس ميسازد. حرفهايم را به تو مي گويم به

تو كه آواز عشقت دنياي زرد و بي روح قاصدكها را معنا مي بخشد و تو كه به شدت باد بر كوير

دلم مي تازي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

بي خبر ماندي زحالم

آن که دلم را برده خدايا

زندگيم را کرده تباه کو؟

هم نفسم کو؟

آنکه نگاهشروز مرا کرده سيه کو؟

بي خبر ماندي زحالم

ز آنچه آمد بر سر من

عشق تو آخر به طوفان ميدهد خاکستر من

شعله اي عشق تو از بس در بالا گرفت

سينه مالا مال آتش

غم وجودم را گرفت

هر زمان آيد به يادم ديده اي مست تو

گريم از بخت بد خود نالم از دست تو

رخ ات زهر نو دميده اي من رخ ات نور ديده اي من

بر خيزو بيا اي اميد دلم شام من سپري کن

تو اي که به دل نقش غم زده اي

تو غنچه گره بر دلم زده اي

بر خسته دلان چون نسيم سحر يک نفس گذري کن

بي خبر ماندي زحالم

زآنچه آمد بر سر من

عشق تو آخر به طوفان ميدهد خاکستر من

شعله اي عشق تو از بس در بالا گرفت

سينه مالا مال آتش

غم وجودم را گرفت

هر زمان آيد به يادم ديده اي مست تو

گريم از بخت بد خود نالم از دست تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

مهم نيست

مهم نيست كه بباورهاي عميق و اشتباه چه مدتي با ما بوده اند و يا چه كسي و يا چه كساني

آن ها را به ما قبولانده اند و يا چقدر عميق در ضمير ناخودآگاه ما ريشه دوانيده است .

مهم اين است كه باورهاي اشتباه و مزاحم را هر قدر هم كه عميق باشند مي توان از ريشه در

آورد و به بيرون پرتاب كرد .

من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ بلند

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

نا بخشوده

کنارم دراز بکش برايم بگو چه کرده اند

واژه هايي را که مي خواهم بشنوم برايم بگو تا شياطينم را براني

اکنون در قفل است اما اگر صادق باشي باز خواهد بود

اگر بتواني " من " را درک کني خواهم توانست " تو " را درک کنم

کنارم دراز بکش در زير آسمان شرور

سياهي روز تيرگي شب - در اين فلج شريکيم

در ها شکافته گشوده مي شوند اما آفتابي به درون نمي تابد

دلهاي سياه بر تاريکي زخم مي زنند اما آفتابي به درون نمي تابد

نه - آفتابي به درون نمي تابد

نه - آفتابي نمي تابد

آنچه احساس کرده ام آنچه فهميده ام

ورق بزن سنگ را بگردان

پشت در اگر برايت بگشايمش

آنچه احساس کرده ام آنچه فهميده ام

بيمار و خسته تنها مي ايستم

کاش اينجا بودي چون من همانم که در انتظار تو مانده است

و يا تو هم نا بخشوده هستي ؟

کنارم دراز بکش سوگند که آسيبت نمي زند

دوستم ندارد - هنوز دوستم دارد - اما ديگر هرگز عشق نخواهد ورزيد

کنارم دراز بکش اما آنگاه که ديگر رفته ام

آن دلهاي سياه کماکان تيره تر زخم مي زنند

آري خواهد آمد اما آنگاه که ديگر رفته ام

آري خواهد آمد اما آنگاه که ديگر رفته ام

تا سر حد مرگ مطمئنم که خواهد آمد

آنچه احساس کرده ام آنچه دانسته اي

ورق بزن سنگ را بگردان

پشت در اگر برايت بگشايمش

( پس تو را نا بخشوده خوانم زين پس )

آه - آنچه حس کرده ام

آه - آنچه مي دانم

اين کليد را بر مي دارم ( آزاد هرگز )

و دفنش مي کنم ( من هرگز ... ) در تو

چون توهم نا بخشوده هستي

آزاد هرگز

من هرگز

چون توهم نابخشوده هستي

آه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

مي بينم و مي شنوم

مي بينم راز نگاهي را که ديدني نيست.

مي شنوم آهنگ صدايي را که شنيدني نيست.

اما نفهميدم چه ميگويد و چه ميخواهد اين عشق از جان ناقابل ما.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

شروع تازه (طوفان)

من از اين غمم مي گيره

که شکوفه اي نمونده

هر چي بوده رو درختا

آسمون يک دفعه برده

من از اين دلم مي گيره

که کلاغا روبراهن

قمري و کفتر چاهي

به نبود تو دچارن

من دلم مي گيره وقتي

اونا از من تو رو مي خوان

چي بگم؟جواب ندارم!

من هميشه بي تو تنهام

آسمونُ ابر گرفته

بارونم نم نمکي هست

چرا پس طوفان نمي شه؟!

غم تو که تو دلش هست !

اين روزا اين آسمونم

مثل من بغض تو گلوشه

تنهايي شده يه عادت،

گريه هم دوا نمي شه

چه بهونه ي قشنگي

واس ِ يک شروع تازه

تنهايي خودش يه دنيا

برام انگيزه مي سازه؛

ديگه مي خوام عاشقونه

از نو يک ستاره باشم

وا نمي دم به سياهي

من مي خوام حماسه باشم ؛

بسِّ!من ديگه نمي خوام

پا به پاي تو بسوزم

من مي تونم با يه شبنم

هميشه طوفان بسازم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

ستاره كجايي

وقتي که چشمام به آسمون زل زده بود

آره دنبال تو بود !

اما بي وفا كجا بودي ... ؟!

يه شبي هم كه دلم حا ل و هواي تو رو داشت

تا اومد نگا ت كنه

جز سياهي ، هيچي نبود !

عزيزم بگو توي آسمون ها ، تو كجاش بودي ؟!

آره من خوب مي دونم

پشت ابر بي وفايي جا ته هر شب مي دونم ... !!!

اما انگار هيچ مهم نيست ، دل من عاشقته

مي دونه چه پوچه اين آسمونا بدون تو

آخه هيچ رنگي و بويي نداره

انگار بختم همينه ، كه شبم بي ستاره بمونه

اي ستاره نازم كجا بودي ... ؟!

که يهو تو آسمون پيدا شدي!

آسمون ... ! خوش به حالت

كه دوباره عشق تو پيدا شده

يه دعا هم بكن براي ما

تا ستاره ي منم پيدا بشه !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

زير باران

زير باران راه مي روم ...

بدون چتر

شايد زمين سهم بيشتري از باران بگيرد.

آويخته مانده ام از يگانه بند فراموشي دلت

دستي به ياري شبنم عاشقم بيار

من سالهاست كنج دلت خاك مي خورم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

دو ابروي کموني

چشم چشم دو ابرو

دو ابروي کموني

چشم چشم دو ابرو

دو چشم آسموني

چشم چشم دو ابرو

چشماي خيس هر شب

من ، تو ... يه فرياد اسم تو عمري بر لب

دست دست دوتا دست

دو دست عاشقانه

دو دست پاک و پر مهر يه حس صادقانه

پا پا دوتا پا دو پاي سخت و همراه

همراهي قرص و محکم حتّي تا خونه ي ماه

قلب قلب دوتا قلب

دو قلب قفل درهم

دو قلب مست و عاشق
 
عشق فرا از عالم

جسم جسم دوتا جسم

دو جسممو با يه کوه

يه روح آسموني

بلند چو قلّه ي کوه

عشق عشق چه زيباست

الهي جون بگيره

هر کسي سدّ عشقه

دعا کنيم بميره !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

حادثه هاي وارونه

چرا دنيا پر از حادثه هاي وارونه است

عاشق کسي مي شي که عاشقي نميدونه

من به دنبال تو و تو به دنبال کس ديگه

هيچ کدوم از ما دوتا به اون يکي راست نميگه

من واسه چشماي نازنين تو يه ديوونه ام

من دوست دارم ولي علّتشو نميدونم

حالا که مي خواي بري بذار نگاهت بکنم

چون يه باره ديگه مي خوام اين دل رو ساکت بکنم

يه چيز فقط بذار روزه تولدت  هديه ام رو بيارم بدم دست خودت

آدما فکر مي کنن عاشقا خيلي غم دارن 

کاشکي فقط اين بود  اونا خيلي کسارو کم دارن

عاشق کسي مي شن که عاشقاش فراوونه

بين انتخاب عشقشون عمريه که حيرونه

اوني رو که دوست داري چرا تو رو دوست نداره

شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

تاسف

چهار گوشه ي زمين

از تخت افتاده است

آسمان ، بر سَر ِستاره ها

تخم تاريكي ، مي پاشد !؟

كار انسان ، پر كردن چاله ها نيست فقط

سياه چاله ها ، در راه است

سنگ ِتمام / سنگ ِمزار شاعر است

آنهم وقتي كه : شعرش ، شيهه مي كشد

- اگر در گستره ي خود ، گندم مي كاشتي

امروز ...

به گدايي نان ، نمي افتادي !؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

بي انصاف

نازکتر از بلورم و،نرمتر از حرير ،اگر هم قصد شکستن داري سنگ بي انصافيست ، يک تلنگر

کافيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

به دنبال بهترينم

من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب

تو خودت گفتي بهم ، بهترين چيز :

رسيدن به نگاهي است که از حادثه ي عشق تر است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

بگو

اگه چشات پرسيد بگو نديدمش !

اگه گوشت پرسيد بگو نشنيدمش !

اگه دستت لرزيد بگو ماله سرماست !

اگه پاهات سست شد بگو ماله زعفه !

ولي اگه دلت ريخت به خودت دروغ نگو که دوستش نداري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

نمي بخشم

نگاهت را نمي بخشم

تو را با ديگري ديدم

كه گرم گفتگو بودي

كنارش نرم مي رفتي

سراپا محو او بودي

صدايت كردم تو را

چو بيگانه نگه كردي

گنه كردي گنه كردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦

آواز تيشه

امروز، من از خود مي پرسم : شيرين ِجان ِ تو

از تيشه ي كدام فرهاد، قد مي كشد؟!

-يكي از بيستون دست تكان مي دهد

رگ گردنت ، حكايت از مكالمه اي تند دارد !

با خسرو ! نمي دانم ! شايد - با پيرزنِ عجوزه !

امروز، من هم ، بقدر نياز، از خود، خاليم !

يقين دارم ، از جنس نام تو بوده ام فرهاد يا شيرين ؟!

نمي دانم : فرقي نمي كند !

ديرگاهي ست ... قندهاي ساييده ات / آب مي كشند

روبان ِ دخترانت ، به سرانگشتِ باد، مي دهند!

بگو !من ، آخر، كجاي تاريخ تو ايستاده ام اي عشق!!

اين راز سربه مُهر/پيشاني نوشت چه كسي ست ؟!

من و تو، سالهاست ... در كابوسهاي عاشقانه امان

در حاشيه ي بيستونهاي خود / مي پوسيم !

خورشيدمان ديگر/ رنگ به چهره ندارد

باري : جاده اي كه از تو خالي باشد/دره است !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۶/۱۰/۸۶

خدايا

خدايا ! مهربانيت دل كوچكم رامي لرزاند

و نسيم محبتت اشكهاي شوق رابرگونه ام جاري ميكند.

درحالي كه سرزمين انديشه ياد تو هميشه سبزاست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

شقايق هم مرد

با توام اي سهراب ... اي به پاکي چون آب

يادته گفتي بهم :

تا شقايق هست زندگي بايد کرد ...

نيستي سهراب ببيني که

شقايق هم مرد ... !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

مادر

مادر اي نازنينم

مادر اي تاج نگينم

مادر اي صفاي قلبم

اي که دست توست در دستم

مادرم هستي من تويي تو

گرمي وجود من تويي تو

من در شکمت ارميدم

من با شيره جانت پروريدم

دران لحظه گهواره ام تو بودي

شب و روزو بودو نبودم تو بودي

من به تو خيلي دلبسته بودم

در اين ماهها چه دوراني داشتم

چه عشق وچه دنيايي داشتم

وقتي چشم به دنيا گشودم

محبت وشادي را درچشمان تو ديدم

اين دنيا برايم مانند ان دوران نبود

اين همه پهناورو گسترده چو دريا نبود

مادرم هميشه در نگاهش شاديست

بر روي لبانش غنچه هاي لبخند جاريست

از همان روز اول با من سخن گفت

از محبت و عشق وصفا برايم گفت

مادر به من راه رفتن مهربان بودن ياد داد

به من راه و رسم دوستي عشق خدا داد

مرا با شيره جان خود پروريد

مرا در اغوش گرم خود ارميد

مرا بزرگ کردو به مدرسه فرستاد

به من اعمال خوب را ياد داد

چه سختيها ورنجها برايم ديد

چه خواريها و ناراحتيها برايم ديد

اگر من مريض مي شدم حالي نداشت

از صبح تا شب غذاو خوابي نداشت

مادر اي بهشت زير پايت و فداي نام تو

فداي يک تار گيسوي سياه تو

مادرم يکمي نگام کن

مادرم مرا صدا کن

مادرم عشق من شب و روز دعاي توست

جان من هميشه براي توست

زمين و اسمان و موجودات گواه زحمتهاي توست

ديده من هميشه ديوانه نگاه توست

کاشکي من قدر زحمتهاي تو رو بدونم

هميشه عشق و محبت تو باشه ورد زبونم

اي خدا برام بموني هميشه

الهي زنده باشي هميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

باور کن ديوونتم

هر روز که از ما مي گذره

عشقم به تو بيشتر مي شه

باور کن ديوونتم

ديوونه مثل هميشه

فقط تو پاره ي تني

به حرمت عشقم قسم

بي تو ميون عالمي

غريبم و يه بي کسم

سکوت خستمو ببين

ببين بي تو چه کم شدم

همسايه ي سکوتم و

تنها رفيق غم شدم

صحبت راه دور که نيست

بحث دو پاي خستمه

شاکي غصّه نيستم

نقل دل شکستمه

لُپ کلام اي با وفا

بي چک و چونه چاکرم

واسه فداي تو شدن

من که هميشه حاضرم

دوست داشتنت مقدسه

واسه همين دوستت دارم

شيرين ترين عبادتي

اميد روز آخرم ... !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

يک انگيزه هزار انتقام

تمام حرف هايم نم گرفته

شايد

تنها چيزي که برايم مانده

همين تنفر کاغذي است

هر دو جيبم

کاملا خالي است

از چيز هايي مانند احساس و محبت

صداي خشن دستانم

آغوش نيست

من مشت هايم مشت هستند

من دستانم گناه را فهميده اند

تمام کسي که تمام من بود

مرا از من گرفت

مرا شکافت و دوباره از نو

با تنفر بافت

چيزي که بودم نيستم

تمام شب بو ها خشک اند

ماهي هاي برکه ي شعور مرده اند

درک پيدا نيست

نهايت در بي نهايت گم شده

يک سيگار روشن

با چند مهمان نا خوانده

اين مهمان هر لحظه اي من شايد باشد

باور کن

براي دقايق يک اثيم

چقدر بايد دقيقه ها محکوم مي شدند

تا گذشته هاي خشمگين باور کــــنند

که حالا همه چيز فرق کرده

انگار تمامشان يک رويا بيش نبود

من تا گلو درون لجنزار فرو رفته ام

من براي سقوط کردن

وقت کسي را نگرفتم

درست است که

اين ها شايد برگ هاي آخر بازي باشند

اما کسي هنوز نمي داند

آسه دل را چه کسي دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

برو

وقتي كه دلت بود به پيش ما گرو

دستمو سخت گرفتي كه نرو

وقتي كه دلت شد به ديگري مايل

كفشمو جفت نمودي كه برو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

ارزش قلب من

شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد ... شايد

اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد ... باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي

پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد ... تکه اي از آن

را بر مي داشت ... مرحمي بر دل تنگم مي شد ... اما امشب ديدم ... هيچ کس هيچ نگفت،

قصه ام را نشنيد ... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

نيست كسي يار كسي

در دياري كه در آن نيست كسي يار كسي

كاش يا رب كه نيفتد به كسي كار كسي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

مرگ حق است

ميدانم مرگ حق است

ولي وقتي كسي را ازدست ميدهيد

مي فهميد كه چرا تا داشتيم قدرآن را ندانستيم

اي كاش ما آدمها بيشتر همديگر رو دوست داشتيم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

عاشقم من

ترانه خون عشقم و عاشق عاشق شدنم

تنهايي دنياي منه عاشق تنها موندنم ... من هميشه عاشقم

عاشق بودم ... عاشق هستم ... عاشق مي مونم ... عاشق مي ميرم

مي خونم براي اونايي که

هنوز سوسوي عشق ذرّه اي از قلبشونو نور مي ده

براي اونايي که

هنوز ... هنوز ... هنوز ... روي کتيبه ي قلبشون نوشته نوشته

عاشقم من ...!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

شرط عاشق

شرط عاشق نيست بايك دل دودلبرداشتن

يا زجانان يا زجان بايد كه دل برداشتن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

دهکده عشق

من در اين دهکده عشق تو را مي خوانم

وز پس آيينه ها نام تو را مي بينم

در دلم عشق تو را مي کارم

در سرم بوي تو را مي فهمم

در نگاهم خم ابروي تو را مي نگرم

در گلويم بغض تو را مي شکنم

من در اين دهکده عشق تو را مي خوانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

حتي عشق

عادت همه چيز را ويران مي کند واي به روزي که چيزي -حتي عشق-عادتمان شود . . .

عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان ديگر سخن عاشقانه گفتن،دليل عشق نيست وآواز

عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن ولي اي دوست،تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام

ساده ي عاشقانه ات راخالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبه عشق در کنار عشق

بوده ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

دوستت دارم

اي كاش جمله زيباي"دوستت دارم "

بي هيچ غرضي بر زبان ها جاري بود!

اي كاش از گفتن " دوستت دارم "

ازترس سوء تفاهم ها و غلط انديشيها باز نمي ايستاديم

اي كاش محبت را بي هيچ چشمدا شتي حتي

چشم داشت محبت ، به ا و كه دوستش داريم هديه ميداديم

اي كاش، جمله دوستت دارم را به

هوس آلوده نميكرديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

تنها يکنفر

کاش تنها يکنفر هم در اين دنيا مرا ياري کند اي کاش مي توانستم با کسي درد دل کنم تا بگويم

که . من ديگر خسته تر ازآنم که زندگي کنم تا بداندغم شبها يم را.... تا بفهمد درد تن خسته و

بيمارم را ... قانون دنيا

تنهايي من است ... و تنهايي من قانون عشق است ... و عشق ارمغان دلدادگيست.. و اين

سرنوشت سادگيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

اي غم

اي اشك غم آرام بريز بر گونه ي بيمار من

اي غم و هم لذت ببر از اين همه آزار من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

تصادف با گاري

از هم اكنون آغاز كن !

فردا ، خيلي دير است

اگر چه از صفر شروع مي كني

اين قصه ي پر غصه را بنويس !

با اينكه چهار سمت جغرافيايت مي سوزد ...

تو اگر بخواهي ، سطرهاي دلت ، كج نمي روند !

اول ، به قامت ” الف با “ خيره مي شوي!

و با حيرت تمام از ميان حروف ساير ملل ، مي گذري

در حروف حلق ، مكث را حلق آويز مي كني ! و در يرملون قلب به ميم مي شوي

در ” گچ پژ “ خودمان ، به بي راهه مي روي ...

خود را به ياد مي آوري كه سر در گم قهرمان قصه اي

كه راه دبستانت گم كرده اي!؟

- تكه هاي سرخ بوق ِبنز و” ماكسيما “

از خواب غفلت ، بيدارت مي كند

اما ، چه سود ، جسم لاغر و نحيف در فضاي تصادف پخش مي شود

- هر روز جهان را ، ساده تر از ديروز مي پنداريم

بهار ، فرصت خوبي ست از براي سبز ايستادنت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

افسوس

افسوس دوستش داشتم وهرگز باورم نمي شد

كه اين نيز مثل هرچيزديگرخواهد گذشت

و ازشيريني عشق تنها

رايحه اي تلخ درجان من باقي خواهدماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

آزادم بکن

من گنه کردم تو بخشايش بکن

من گرفتارم تو آزادم بکن

سر به سوداي تو دارم

من خرابم تو آرامم بکن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

آرزوي محال

همه چيزش

به پژمردگي خنده ي لهيده اش بود !

روي لبهايش ، بي قراري مي كرد

كه نيمه شب ، حلقه بر در مي كوفت

از آبهاي سرد پنهان برآمده ...

از بخت بد ، اين بار ، بي ملاحظه

لاله ي سرخ جوانيش

پيش چشم همه مي سوخت !

رنگ نشاط داشت يا نداشت

- بهانه اش چه بود !

- مي گفت : طبق مقررات نمي خنديم

- چند فصل آنطرفتر

دود غم ، تا عمق ادراكش ، پيش رفته بود !

و با خود مي گفت : شمعها ، لابد از دو سر مي سوزند

اين هم ، بهانه اش بود !

بدست اين سالهاي طاعوني ...

كه لنگر انداخته است

به چله نشيني همه ي ما ...

اين روزهاي سياه و خاكستري

به اين سادگي

روشن نمي شوند !؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۵/۱۰/۸۶

دعا

نازنينم ...

چه دعا بهتر از اين

گريه ات از سر شوق ... خنده ات از ته دل

نبود هيچ غروبت غمناك








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

عشق را دزديد

يك نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است

اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است

دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت

گوئيا او هم بساط خويش را برچيده است

عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم

عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است

عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد

عابري اين تابلو را دورميدان ديده است

يك چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است

چشمكش را هيز چشمي خيره سر دزديده است

مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل

يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

آدم برفي

شد قطره به قطره آب آدم برفي

در محضر آفتاب آدم برفي

آب از سر او گذشت

بيدار نشد ز خواب آدم برفي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

آرزوي آبي من

دريا آرزوي آبي من است

با آواي مغمومش

و باد كلام شيرينم

كه گونه ات را مي بوسد و

لاي گيسويت مي پيچد

شب سكوت توست

و روز لبخندت

شب هايي كه بي تو مي گذرند

از گيسوي تو درازترند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

بهت نمي رسم

به چشماي خودت قسم ديگه بهت نمي رسم

وصال تو خياليه واي كه دلم چه حاليه

يادت مياد بهارمون ... دلهاي بي قرارمون

حالا كه عاشقت شدم ، نيستي ديگه مال خودت

گم شده باز باد بادكم

تو ...نمي ياي به كمكم  ؟

ميخوام دستات رو بگيرم تو بموني من بميرم

عاشقي هم نوبتيه آخ كه اين چه درديه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

آيا اين تقدير من است

آيا اين تقدير من است...؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم وافسوسِ دوري ترا بِخورم. درختان

جاده زندگيم در حال خشک شدن هستند. افسوس که تو ديگر در کنارم نيستي . افسوس که

سرنوشت براي ما جدايي را رقم زد. افسوس که هر چه بِدوم و بِدوم .. تو دور و دورتر مي شوي.

گفتي ما بدون هم خوشبخت هستيم. اما ... اما خوشبختي من در با تو بودن بود. افسوس که

خوشي ها تمام شد. افسوس که با هم بودنها تمام شد. اما اگر تو بدون من خوشبخت هستي.

دوري را تحمل مي کنم. من وتو دو خط موازي بوديم که هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را

عاشقانه به هم برساند. وتا آخراين دنيا موازي خواهيم ماند... لعنت با اين دنيا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

ساعت

با ساعت دلم

وقت دقيق امدن توست

من ايستاده ام

مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هايي از اغوش

اب برگهايي از بوسه

با ساعت غرورم اما

من ايستاده ام

با شاخه هايي از تابستان

با برگهايي از پاييز

هنگام شعله ور شدن من

هنگام شعله ور شدن توست

ها...چشمها را مي بندم

ها ...گوشها را ميگيرم

با ساعت مشامم

اينک

وقت عبور تن توست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

مجنون بيد

تقديم به او که نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

و گيسوان بلندش را به باد مي داد

و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد

و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

ولي عزيزم

برگ از درخت خسته ميشه، پاييز بهانه است

زندگي را مرگ نيست

مرگ نيز افتادن يک برگ نيست

برگهاي افتاده زين پاي درخت

باز مي بيني درخت بي برگ نيست

وين منم خشکيده برگي بي رمق

زردگون رخساره ام از درد نيست

منتي بر من نهي بعد از رهايي از درخت

پا گذاري بر مزار ترد اين شوريده برگ

چون صداي خش خشم آمد پديد

ياد آري برگهاي خسته مجنون بيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

لعنت

لعنت به آن چشم ها

كاش نمي ديدمشان

شايد اگر آن رنگ را نداشت ، عاشقت نمي شدم

لعنت به آن جمله ... كاش نمي گفتم

شايد اگر" دوستت دارم " نگفته بودم

چيزي نمي فهميدي

و لعنت به اين چشم ها. .. كاش كور بود

شايد او را با تو نمي ديدم ...؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

فرياد بي صدا

صداي ناله ي تو

كمين كدام جنگل را

آشفته مي كند؟!

صداي باران و بادِ تو

دل كجاي زمين را

مي لرزاند

تو در كدامين سمت انسان

پناه گرفته اي؟!

شرابه هاي ِ رودت

از كدام سرچشمه

شاخه شاخه ، راه دوسويه مي روند

تو خشت نگران كدام ديواري ؟!

اينجا هواي تازه چه زود پير مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

طرح خنده

در طرح هر خنده اي

ترفندي از شكل خود مي بيني !

كافيست تو لب بگشايي

واژگان تهي ، بخاطر تو

بارور مي شوند !

به تماميت خنده ها احترام مي گذاري

پشت ِ ابروي ِ هيچ خنده اي را برنمي داري !

تمام اشيا

هنگام خنديدنِ تو

زاده مي شوند !

وطرحي فرانو از تو مي گيرند

تا خود را

به تكه پاره هاي ناجور ِشب !

بخيه زنند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

ديوار

حرفي براي گفتن اگر بود

ديوارها

سکوت نمي کردند

ديوار!

اي قامت بلند!

ايا زبان اجري تو

در بند بند سيمان ،محصور مانده است؟

يا روزگار جايزه دار ما

حتي ترا

به عرصه تبليغ خوانده است؟

ديوار

ايا سکوت تنها جواب توست؟

يا عکس اين فرشته عريان برگي از ايه هاي کتاب توست؟

ديوار !

ديوار !

اي خوش ترين جواب تو آوار!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

خوردن و خوابيدن

زندگي خوردن و خوابيدن نيست

انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست.

زندگي چون گل سرخي است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف.

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و برگ و گل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

چشمهاي تو

انگار تا هميشه بايد در پي چشمهاي تو

ستاره هاي جاده را سوا كنم و چه طولاني است اين شبهاي بي ستاره جاده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

تحمل کردن زيباست

اگر قرار باشد به تو برسم. انتظار کشيدن آسان است... اگر قرار باشد دوباره ترا ببينم. زندگي

شيرين است ... اگر قرار باشد مزه دستهاي ترا بِچشم. مشکلات حل مي شود ... اگر قرار باشد

روزي به پاي تو بميرم. اشکها همه به لبخند تبديل مي شود ... اگر قرار باشد دوباره در کنار تو

باشم. و لبخندها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري... اما دوستت دارم. از پشت

همه اين فاصله ها .. از پشت همه اين حرفها...!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

كاش آن آيينه بودم من

كاش آن آيينه اي بودم من

كه به هر صبح تو را مي ديدم

مي كشيدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آنهمه پيچ

آنهمه تاب

آنگه از باغ تنت مي چيدم

گل صد بوسه ناب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

بخواب

خوابيدي بدون لالايي و قصه

بگيرآسوده بخواب بي دردو غصه

ديگه كابوس زمستون نمي بيني

توي خواب گلاي حسرت نمي چيني

ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه

جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه

ديگه بيدار نمي شي با نگروني

يا با ترديد كه بري يا كه بموني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

خوابيده ام

نيمي خواب و نيمي بيدار

خوابم يا بيدار؟

مي خواهم در اين دو راهي بمانم

هم مي خواهم بخوابم

تا تو را در روياها ببينم

هم مي خواهم بيدار بمانم

تا حسرت تو را بدوش بكشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

آرزومه

نمي دوني آرزومه كه هميشه با تو باشم

حتي يك لحظه نباشه كه يك جور ازت جدا شم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦

 آدمك

رفتي و آدمك ها رو جا گذاشتي

قانون جنگلو زير پا گذاشتي

اين جا قهرند سينه ها با مهربوني

تو توو جنگل نمي تونستي بموني

دلتو بردي با خود يه جاي ديگه

اون جا كه خدا برات لالايي مي گه

مي دونم مي بينمت يه روز دوباره

توي دنيايي كه آدمك نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۴/۱۰/۸۶

آخرين بار

خدايا !!! خسته ام

به جان همه ي مقاومت ها !!! خسته ام

خدايا !!! چشمانم سويي ندارد !!! هر گاه نام تو آيد

خط مرگ همه ي ترديد ها و نا اميدي هاست

خدايا !!! قسم به عشق و منزلتش  ... قسم به عرش و فرش

تنها بهانه ام اوست

خدايا !!! قسم به عشق پاكمان

مي مانم، اما مي ميرم ... خدايا !!!خسته ام

اين آخرين باري باشد كه مي رود ... آخرين بار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

نفرين

اگه يادگار چشمات اشک و اه و نفرينه

يادگر من اون چشاي نازنينه

اگه من خاطره شدم واسه تو

تو هنوز يه آرزويي واسه من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

من ديوارم

چون ديواري

همه ي پيچك هاي تنهايي را

ميزبان شده ام

و ز من ، تنها

يك خشت باقي ماند

اما من ديوارم

پس مي مانم

تا بداند

من ديوارم

آري. من ديوارم.

ديوار مي مانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

خبر از گريه

قصه ، قصه ،

کلاغ مست ،

روي شاخه ،

با ي دونه قلم نيمه شکسته ،

روي برگا مي نويسه ،

تو بازي دست زمونه ،

پسرک کنار تختي ،

تا سپيده دم نشسته ،

نگاهش به آسمونه ،

اميدش به نور ماه ،

که تو اين سياهي شب ،

اونو تنها جا گذاشته ،

توي چشماش ي پري چهر ،

ي پري زاده قصه ،

کنج لبهاش ،

ي تبسم ي ستاره ميدرخشه ،

و سياه ،

تار موهاش ، مثل زندون روي چشماش ،

گله داره واسه درداش ،

واسه ي چي ؟

واسه اين که ،

باباش مريضه ، نفسش ديگه بريده ،

و سرانجام از توي دفترچه يادداشت هاي شب ،

روز هفته ، إ دوشنبه ،

روز خيلي بدي بود ،

دلش گرفت ، و ي لحظه ، روبروش ،

شيشه ي پنجره ي رو به حياط ،

مثل آينه رو به چشماش ،

يه دفه از ته قلبش ،

مثل غرش ، مثل فرياد ،

يهو ايستاد !

تيک تيک ساعت ديوار ،

ساعت 4 ، و پس از اون ،

صداي ناز نفس هاش ،

ميريزه ،

دونه " دونه" ، چيکه" چيکه" ،

مثل شبنم روي گلبرگ ،

قطره هايي روي دستاش ،

إ وا خيس دو تا چشماش ،

با لا " بالا" دو تا دستاش ،

واسه ي چي ؟

واسه خواهش ،

پائين " پائين " ابروي بالاي چشماش ،

ناله داره واسه زخماش ،

و غرورش که گذاشته زير پاهاش ،

دل شکسته ، کف سينه ،

روح خسته مثل پائي روي دل ، دل شکسته ،

هواي شعراي تازه ، واسه تسکين ،

مثل پروين ، مثل سهراب ، مثل مريم ،

تو کتاب مثل هيچکس ،

داره عشقي توي روئياش ،

مثل خسرو ، مثل فرهاد ،

يدفه سمت نگاهش رو به تقويم روي ديوار ،

روزاي آخر اين ماه ،

داره چشمک ميزنه واسه ي قولاش ،

و بازم گريه چشماش ،

و ... اسمي زيبا روي لبهاش ،

که ميگه بد قول ، يکي منتظر نشسته تک و تنها پشت ديوار ،

مثل شيرين ،

و نشوني توي يک دست ،

چسباي زخم سر انگشتاي اون دست ،

و صدايي که مي لرزه تو وجودش ،

صداي تيشه فرهاد ، که مي کوبه توي ديوار ،

واسه ي چي ؟

واسه بودن يا نبودن ؟

واسه سکوت يا که فرياد ؟

معلومه ،

واسه بودن برا فرياد ،

خيلي سخته کار فرهاد ،

و در آخر محمد قصه ما ،

توي فکره اون نسيمه که واسش خبر بياره !

از کي ؟

از ي معبود ،

از ي خالق ،

از اوني که با همه هست ، و خودش تنها ترين تنهاي دنياست ،

ولي مثل اينکه اون نسيمم ،

واسه اون ،

خبر از گريه آورده ...!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

گمگشته

من به مردي وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل که مفت بخشيدم

دل من کودکي سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که ميگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشين لب من

جرعه اي نوش کرد وشد سرمست

حسرتم نيست ز آنکه اين لب را

بوسه هاي نداده بسيار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه هاي نگفته اي دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه هاي نهفته اي دارم

بازهم ميتوان به گيسويم

چنگي از روي عشق و مستي زد

باز هم مي توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستي زد

باز هم مي دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

ميدهندم به سوي خويش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبي

ريختم چون شراب در کامش

دارم آن سينه را که او ميگفت

تکيه گاهيست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل که پر نشد جايش

بخدا چيز ديگرم کم نيست

کو دلم کو دلي که برد و نداد

غارتم کرده داد ميخواهم

دل خونين مرا چکار ايد

دلي آزاد و شاد ميخواهم

دگرم آرزوي عشقي نيست

بيدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

که هنوزم نظر باو باشد

او که از من بريد و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من که مفت بخشيدم

دل آشفته حال غافل را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

سحر

تو با سحر رها شدي و من با غروب غرق

چاره اي نيست ،

تو را سپيديها در آغوش مي کشد و مرا تيره رنگهاي شب،

تو هواي تازه اندازه مي کني و من ستاره ها را مي شمارم

آري ،اين همان سهم تلخ من از تمام روياي تو بود ،همين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

وقتي عاشق هستم

وقتي عاشق هستم

اشك هايم با هر بهانه و دلتنگي

آرام و بي صدا مي ريزند

چه كودكانه دل باختم

و چه مردانه ايستاده ام

زير لب مي خندم

كه گونه مانده ام

و چه بي ريا مي گريم

اشك را برايم بهانه اي نبود

ليكن امروز

همه ي بهانه ها را اشكي ست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

نان و خرما

کاش کمي هم نان و خرما

سهمي از زندگي ما در اين روزگار باشد

تنها خرما نيز کافي است ؛

اگر طعم شيرين بدهد

ولي حيف ،

سهم من فقط يک " يادت بخير" ساده است

که بعد از من شايد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

مــي انــديــشــــم

تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي ...

تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد ...
 
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟

مي آيي ... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟

مي آيي ... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟

مي آيي ... تا از درياي نگاهت

قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟

مي آيي ... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم

از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟

كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،

از دل كدامين شب ، از عمق كدامين

جنگل خواهي آمد ...

تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را

پيش كش آورم و به تو بگويم

دوســتــــت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

من ، متهم مي كنم

من ، متهم مي كنم !

زشت و زيبا شدنت ، كافي ست شايد هم كافي نيست !؟

همين جا ، بمان !

من ، رو در روي تو

از ” خود “ معذورم چيزي بگويم

چفت دهانم ، باز بسته است

زمين

لاي چرخم ، چوب مي گذارد

- از وقتي كه : ” اينجا “ جنايت كليد خورد !

نه در دارم نه پنجره

كولاك هم ، بَد مَصب !

بشدت كولاك مي كند !

” اين “ تهديدي ست كه مدام مرا ، به باج خواهي از خود

متهم مي كند !؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

لحظه هاي اميد

كن گذر از درهاي نااميدي ، تا برسي به آن سوي اميد

ولي بدان در پي هر اميدي ، بازهم نااميديست

پس با فرهنگ اميدواري ، لغت نااميدي را معني بده

تاهمه ي لحظه ها اميد شوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

كم كم

چراغي كهنه ام وقت است خاموشم كني كم كم

من آن افسانه ام بايد فراموشم كني كم كم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

كاراكتر

به قلم جا افتاده ات بگو !

كه دست از كاغذ كاهي من ، بردارد

و گرنه : نامردم اگر

عمري را

كه چيزي از آن نمانده است

به پايش حرام كنم

آه از اين سهميه ها ...

كم مانده است

همه چيزمان بفروشند

وقتي پاي هر نهادي ، پيش مي آيد

گزاره هاي غريب ! بكار مي افتند

حالا ، چه اجباري باشند چه اختياري

به قلم جا افتاده ات قسم

جرئتم بيشتر از اين ها بود

اما بگذار به زندگي فعلي خود

ادامه دهيم !؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

کوهپايه هاي عشق

هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا

رها خواهد کرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

شعله عشقت

براي جشن ميلادت شبا هنگام

گرفتم عكس ماه و باتن عريان

توي آغاز نگاهت عزيزم دل نشوندم

صد ستاره با لب خندان

پريدم در هوايت نازنين اي يار

تو را من بوسه بخشيدم شبي بسيار

تنم را هديه كردم من براي تو

به روي شعله عشقت مرا بسپار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

سنگ فرش

يادته كوچه سنگ فرش دم منزلمون

بعضي وقتا مي نشستيم كه بشه وا دلمون

تو هوا موج ميزد بوي هل وعطر گلاب

دم سقاخونه اون جام برنجي بغل خمره آب؟

ياد اون خاطره ها مونده عجب دردلمون

آخ يادته كوچه سنگ فرش دم منزلمون ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

خيابان

باز خيابان را باران زد

و من در زير باران ، بدون چتري در حکم يک سايه بان

قدم زنان بر روي سنگفرشهاي سرد خيال تو

و فقط آرزوي يک آزادي بيکران

من هيچ نيستم براي تو،

و نبوده ام ، که نرم نرم سايه ات را مي کشي از روي من کنار

همين بس که در خوابهايم ديده شوي ؛

سهم من همين اندازه بود که :"سکوت "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

نامرد

گمان كردم كه مردم مرد هستند

ولي پست و شر و تو زرد هستند

يكي ، حتي يكي بهتر ز من نيست

همه مانند من نامرد هستند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

اسير عشق

توي درياي نگاهت

منو قلبت عاشقم كرد

من اسير عشق نبودم

چشمهاي توعاشقم كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦

اخرين خواسته

خدايا اگر در تقديرم نوشته اي

كه لحظه اي خواهد رسيد

كه بدون او به حياتم ادامه خواهم داد

اين را هم در پايان خط با قرمز بنويس:

مرگ تدريجي

چرا كه لحظه ي بي او برايم معني ندارد

خدايا يا را بميران يا تقديرم او باشد

اين اخرين خواسته است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۳/۱۰/۸۶

بعضي ها (2)

بعضي ها سلام

بعضي ها عيدشون مبارک

بعضي ها عيدتون مبارک

بعضي ها اميدوارم سال خوب و خوشي داشته باشيد

بعضي ها سالي پر از خنده و بدون گريه داشته باشيد

بعضي ها هم اميدوارم زندگي بهشون لبخند بزنه

بعضي ها راستي تا حالا فکر کرديد زندگي يعني چه ؟

بعضي ها ميگن زندگي يعني ديده بر دنياي خالي گشوده و اولين لحظه هاي حيات را با گريه ياز

کردن ، از جويبار جان مادر شير نوشيدن.

بعضي هاي ديگه ميگن زندگي يعني پا گرفتن، افتادن وبرخاستن، حركت كردن در يك نقطه

نماندن، ساده ترين كلمه را آموختن ، واژه زندگي را فرا گرفتن ، سخن دل را به گوش دلنوازان

رساندن.

بعضي ها ي ديگه نظرشون يه چيز ديگس ميگن زندگي يعني بر لب جويبار لحظه ها نشستن ،

امروزها را با تلاش فرا كردن و به فرداهاي ديگر رسيدن .

بعضي هاي ديگه نظر ديگه اي دارن ميگن زندگي يعني به پاخاستن و با گامهاي استوار ازگذرگاه

هدف ها گذشتن ، پل هاي عقب نشيني را خراب كردن و به خط ظفرمندي رسيدن.

بعضي ها هم ميگن زندگي يعني يمخوار بودن، دل هاي نوازش ناديده را نوازيدن.

بعضي ها هم زندگي رو جور ديگه ميبينن ميگن زندگي يعني ”انسان بودن ، نه ديو و دد و مهربان

بودن نه درنده.

بعضي ها ميگن زندگي به ما آموخت چگونه گريه کنم اما گريه به من نياموخت که چگونه زندگي

کنم .

بعضي ها هم نظرشون درباره زندگي اينه . زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هر کسي

نيمه خود خواند و از صحنه رود . صحنه پيوسته به جاست خوشتر آن نيمه که مردم بسپارند به

ياد .

بعضي ها زندگي رو فقط در زنده بودن مي دونن

بعضي ها زندگي رو خوردن و خوابيدن و کارهاي روزمره روزانه ميدونن

بعضي ها زندگي رو فقط رسيدن به يه سري از اهداف خودشون مي دونن

بعضي ها زندگي رو در آينده فرزندان خودشون مي دونن و خودشونو وقف اونا ميکنن

بعضي ها هم ميگن زندگي رو اگه آسون بگيري آسونه اگه سخت بگيري سخته

بعضي ها در گذشته زندگي ميکنن

بعضي ها هم در آينده زندگي ميکنن

بعضي ها هم که عدشون خيلي کمه در زمان حال زندگي ميکنن

بعضي ها فکر ميکنن که در زمان حال زندگي ميکنن ولي وقتي دقت کني ميبيني در

حسرت گذشته و آرزوي آينده دارن زندگي ميکنن فقط در زمان حال هستن

بعضي ها تا حالا فکر کرديد چه جوري ميشه در زمان حال زندگي کرد

بعضي ها تونستيد تا حالا براي مدت زمان کوتاهي در زمان حال زندگي کنيد .

بعضي ها اگه روزي تونستيد به گذشته و آينده فکر نکنيد و فقط به زماني که توي اون هستيد

فکر کنيد اونوقت مي تونيد در زمان حال زندگي کنيد

بعضي ها فکر نکنيد کار آسونيه نه خيلي سخته ولي اگه بتونيد خيلي آرامش پيدا مي کنيد .

بعضي ها اميدوارم هميشه در زندگي موفق باشيد

بعضي ها اميدوارم بتوني در زمان حال زندگي کنيد و موفق باشيد

بعضي ها فعلا خدا نگهدار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

حقير شده ام

ديروز کسي به من گفت: که وقتي عشقت را ترک مي کني . مي خواهي تظاهر کني که برايت

مهم نيست. گويي که مي خواهي به جايي بروي اما نمي توانم خودم را متقاعد کنم نمي توانم

با کسي ديگر زندگي کنم. تنها کاري که مي توانم انجام دهم. اين است که بنشينم واز دل

مجروحم پرستاري کنم. خيلي تنها ... ديگر کسي بر در خانه ام نمي کوبد. دلم گرفته تنهايم ...

خيلي تنها ...حقير شده ام احساس مي کنم که خيلي تحقير شده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

عشقت را دزديدم

يک روز عشقت را دزديدم وبراي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم. غافل

از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

يادت مي ياد

يادت مي ياد گفتم به تو اگر نمي شوي مَرحم من ؛

ترا خدا زخمم نشو. که تيکه تيکه است بدنم

در عين ناباوري ها تو هم شدي يک زخم جديد

هيچ نمي خواهم مثل تو شوم از جلوي چشمام برو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

آموخته ام که

آموخته ام که : وقتي با کسي روبه رو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما دارد.

آموخته ام که: لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد.

آموخته ام که: باد با چري خاموش کاري ندارد.

آموخته ام که : به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست.

آموخته ام که: خوشبختي جُستن آن است نه پيدا کردن آن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

موطن آدمي

موطن آدمي را بر هيچ نقشه اي نشاني نيست

موطن آدمي تنها در قلب کساني است،

که دوستش مي دارند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

مجنونم و دلزده

رو در و ديوار اين شهر،همش از تو يادگاره

توي اين کوچه ي تاريک ، منو تنها نمي ذاره

ياد حرفاي قشنگت ، که تو قلبم لونه مي کرد

ياد دلتنگي چشمات ، که منو بهونه مي کرد

ميزنه آتيش به جونم ، پس کجايي مهربونم

آخه من ترانه هامو ، واسه ي کي پس بخونم

دل من هواتو کرده ، آخ کجايي نازنينم

کاشکي بودي و مي ديدي ، بي تو من تنها ترينم

توي اين بازي که ساختيم ، من همه هستيمو باختم

زير پات گذاشتي آخر، عشقي که من از تو ساختم

اگه تو دوسَم نداشتي ، از دلم خبر نداشتي

دلت از سنگ شده انگار ، که منو تنها گذاشتي

ميشينم منتظر اينجا ، تا تو برگردي دوباره

تا بشيني پاي حرفام ، بريم تا ماه و ستاره

مي دونم مياي يه روزي ، يه روزي که خيلي ديره

يه روزي دل شکستم ، سر اين کوچه مي ميره

ميزنه آتيش به جونم ، پس کجايي مهربونم

آخه من ترانه هامو ، واسه ي کي پس بخونم....

مجنونم و دلزده از خيليا

خيلي دلم گرفته از ليليا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

موجود متفکر

انسان يک موجود متفکر منطقي است

و لاجرم بايد ميرورتر از آن باشد که

احکام بسته بندي شده را

بي دخالت مستقيم تعقل بپذيرد.

پذيرفتن و تعصب ورزيدن بر سر آنها،

توهين به شرف انسان بودن است.

ما خيلي از چيزها را پذيرفته ايم بدون

آنکه يک لحظه بيرون رفته باشيم

و از آن بالا به آنها نگاهي انداخته باشيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

ما حق نداريم

ما بايد در هر لحظه خودمان را به محاکمه بکشيم

که آيا واقعاً آنچه مي گوئيم و مي کنيم درست است؟

ما حق نداريم کم بدانيم.

ما حق نداريم بليزيم.

ما حق نداريم اشتباه کنيم.

ايمان بي مطالعه سد راه تعالي ما است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

گوش کن

گوش کن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا

چشم تو زينت تاريکي نيست

پلک ها را بتکان

کفش به پاکن و بيا

و بيا تا جايي که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زماني روي کلوخي بنشيند با تو

و خراميده شب اندام ترا

مثل يک قطره آواز به خود جذب کند

پارسايي است در آنجا که ترا خواهد گفت

«بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست که از حادثه ي عشق تر است»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

گاه

گاه آنچه ما را به حقيقت مي رساند

خود از آن عاري است

زيرا

تنها حقيقت است

که رهائي مي بخشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

سرکشي

زندگي به امواج دريا ماننده است،

چيزي به ساحل مي برد و چيزي ديگر را مي شويد

چون به سرکشي افتد،

انبوه ماسه ها را با خود مي برد

اما تواند که تخته پاره اي با خود به ساحل آرد

تا کسي بام کلبه اش را

بدان بپوشاند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

روزت را درياب

روزت را درياب

با آن مدارا کن

اين روز از آنِ توست

بيست و چهار ساعت کامل.

به قدر کفايت وقت هست

تا روزي بزرگ شود

نگذار هم در پگاه فرو پژمرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

در حسرت چشم تو

در حسرت چشم تو دل ماه شکست

چشمان هزار ينچه در راه شکست

تو رفتي و دلم بعد تو مثل بلور

افتاد زبرج شوق و ناگاه شکست

زندگي يک آونگ است بين آه و حسرت و تبسم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

بزرگترين جا

تنها آنکه بزرگترين جا را

به خود اختصاص نمي دهد،

از شاديِ لبخند بهره مي تواند داشت.

آنکه جايِ کافي براي ديگران دارد،

صميمانه تر مي تواند

با ديگران بخندد،

با ديگران بگريد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

بالاتر و پايين تر

آنکه بالاتر است ما را بدبخت مي داند. آنکه از ما پايين تر است ما را خوشبخت تصور مي کند. اما

هر دو آنها در اشتباه هستند. زيرا ما گاهي خوشبخت هستيم و يالبا بدبخت. بدبختي در

روزهايي است که به نَقصهاي زندگي خود توجه داريم. و خوشبختي ما در لحظات کوتاهي است

که به نعمتهاي زندگي خود نظر داريم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

بازار سياه

به بازار سياه رفتم براي خريد عشق . ولي در ابتداي  ورودم روي کاغذي خواندم : در غرفهِ هَوس

بازان؛ عشق به حَراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

اين لحظه

من آموخته ام

به خود گوش فرا دهم

و صدائي بشنوم که با من مي گويد:

”اين لحظه“ مرا چه هديه خواهد داد؟

نياموخته ام

گوش فرا دادن به صدائي را که با من در سخن است

و بي وقفه مي پرسد:

من ”به اين لحظه“ چه هديه خواهم داد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

اما نشد

با خود عهد بَستم فراموشت کنم .

نفس هايم را در سينه حبس کردم.

پرده اي سياه به يادت آويختم. زندگي را فراموش کردم.

خاطراتت را ناباورانه به دور ريختم ...

اما نشد ...

باور کن نشد فراموشت کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦

افکار و گفتار

مواظب افکارتان باشيد که آنها تبديل به گفتارتان مي شوند. مواظب گفتارتان باشيد که آنها تبديل

به اعمالتان مي شوند. مواظب اعمالتان باشيد که آنها تبديل به عادتهاي شما مي شوند. مواظب

عادتهايتان باشيد که آنها تبديل به شخصيت شما مي شوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۲/۱۰/۸۶

سلام

سلام به همه

سلام به تو

سلام به تو كه هرروز در انتظارت،ساعتها پشت اين دريچه كوچك مي نشينم وبه اميد اينكه

لحظه اي بيايي،چشم برهم نمي زنم.

سلام به تو

سلام به تو كه هميشه همراهم بوده اي.در غمهايم،غمگين ودرشاديهايم،شادمان بوده اي.

سلام به تو

سلام به تو كه هميشه نگران حالم بوده اي.

سلام به تو

سلام به تو كه حق رفاقت را ادا كردي.

سلام به تو

سلام به تو كه نمي شناسمت.

سلام به همه شما

من همه را دوست دارم.

من تورا بيشتر از همه دوست دارم.

مرا ببخشيد.

من در قلعه تنهايي خود،محبوس شده ام.

بلندترين بيستونهاي جهان،ازقلعه تنهايي من،سربه فلك كشيده اند.

بي رحم ترين خسروان،در اينجا فرمانروايي مي كنند.

همه منتظر ديدن سوختن سياوش در آتش هستند.

عده اي شادي و دست افشاني مي كنند و عده اي مي گريند.

تو چه مي كني؟

من كدخدا هستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

ناگفته ها

گاهي وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاست

گاهي وقت نگاه سرشار از فرياد است ولي فقط لبخند

وباز هم لبخند

و نمي دانم تا کي بايد بخندم؟

دلم براي نگاهش دوباره لک زده است

وبي خيال که عمري به من کلک زده است

قمارعشق و اين همه شکست تکراري

دوباره بي بي دل را حريف تک زده است

عجيب علت جيغ مرا نمي فهمند

خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است

ولم کنيد که ديگر نمي توان خفه کرد

کسي که حرف دلش را به قاصدک زده است

يکي دوبار صدا زد عبورکن شاعر

شعور در پس اين کله ها کپک زده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

من مجنونم

جرمم،شيدايي است.

آماده ام كه در ميان آتش بروم.

يا در شعله هاي آتش ناپديد خواهم شد وقدم درراه آن سفر بزرگ خواهم گذاشت ويااز آتش

خواهم گذشت و به مقصود مي رسم.

هر چه خداي خواهد ،آن خواهدشد.

من فرهادم.

همان فرهاد كوهكن.

من عشقم.

همان عشق كه در فرهاد بود.

او نمي دانست و خود را مي ستود.

من مجنونم.

همان مجنون صحراگردي كه درسياه چادرش،آواي نگاه ليلا برپاست.

من همه هستم و هيچ نيستم.

مي گويم ،اما خموشم.

من كيستم؟

كليد قلعه تنهايي و پايان خاموشيم،جواب اين سوال است.

خموشم،

اما مي نويسم.

آنچه را مي نويسم كه دلم فرمان مي دهد.

آني را انجام مي دهم كه دلم مي گويد.

شايدخودرابيابم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

معشوق من

نميخواهي معشوق مرا بشناسي؟

معشوق من آن بالاست ، ستاره اي كه هر شب ديوانه تر از پيشم ميكند ستاره اي كه با هر

نگاهش با من عشق بازي ميكند ، خوب گوش كن معشوق من همان ستاره سهيلي است كه

يك شب از آسمان دلم رد شد!   

نفهميدم چه شد ولي مهرش به دلم نشست . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

اينجا اسيرم

ببين اينجا ببين اينجا اسيرم

بمون پيشم نزار تنها بميرم

من از آوار تنهايي ميترسم

بذار دستاتو تو دستام بگيرم

بيا آتش بزن خاكسترم كن

كه قصم قصه غم باورم كن

گل عشقم بيا با دست گرمت

نوازش كن يشب يا پرپرم كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

تو خوبي

من مي دونم که تو خوبي

اما مي دونم که خيلي خوب نيستي

مي دونم که دوست دارم

اما مطمئنم که خيلي دوست ندارم

مي دونم که خيلي قشنگي

اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست

مي دونم که عاشقتم

ولي اگه يکي پيدا بشه مي تونم دوباره عاشق بشم

اما تم نمي دوني که من گاهي ?بيشتر وقتا هميشه

دلم واست تنگ مي شه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

امشب هوا باراني است

امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم.

امشب هوا باراني است و من

نه

من امشب مي گريم.

شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني

گشايشي از گريه شبانه بگيرد.

شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود.

باران اشكهايم را مي شويد.

شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام.

اما نه

تو حتماًمي فهمي.

فردا كه ببينمت،

صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد

و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

يكي پس از ديگري

روزها يكي پس از ديگري مي آيند و مي روند و تنها خاطراطي را از خود به جا مي گذارند.

يك روز آسمان آفتابي و روز ديگر ابريست.

يك روز باد غارتگر خزاني مي وزد و يك روز سفيدي برف همه جا را پر مي كند.

اما من هر روز را با آرزويي كهنه و اميدي تازه شروع مي كنم و به انتظار فردايي ديگر چشم به راه

تو هستم.

چشم به راه تو هستم كه

بيايي و مژده بهار را به باغ آرزوهايم بدهي

بيايي و . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

نگاه حسرت‏

اى شعر، اى صليبِ منِ عارى از گناه،

خطّى كه بر مسيرِ جبينم نوشته‏اند

گويا چهار عناصر، آب و گِلِ مرا

مصلوبِ عرض و طولِ شريعت سرشته‏اند

عمرى است اختيار تمامِ وجودِ خويش‏

در رنجِ چار ميخِ قضايت نهاده‏ام،

گاهى به پاسِ حشرِ حروفى نخفته‏ام،

گاه از پىِ قيامِ معانى ستاده‏ام‏

پُشتِ نگاهِ حسرتِ نامحرمان بسى‏

من ديده در قبالِ حضورت گشوده‏ام،

گر شاعرى به نامِ كسى عاشقانه گفت،

تنها به نامِ تو است كه آنرا سروده‏ام‏

آواى خونِ ريخته‏ام در سكوتِ تو،

تا جاى جاى وادىِ عشقت فنا شوم،

خورشيد گونه در اُفقت رفته‏ ام فرو،

تا مايه حسادت و رشكِ خدا شوم...

اى شعر، اى تو سرخترين سيبِ معصيت،

معصوميتيم نخورد دريغِ بهشتِ من‏

پى بُرده‏ام كه نيمه گمگشته منى،

اى شعر اى بلاى من اى سرنوشتِ من!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

نثار تو کردم

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي.

زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندي،

کاش روزي آن را برگرداني.

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي.

عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختي،

کاش روزي آن را به من بر گرداني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

مهربون من

يه لحظه هم نمي تونم بي خيال توباشم

فکر تو در نفسم بي تو محال که باشم

هر چه دارم مال تو اين تن و اين نفسام

بي تو پر نمي زنم باتو شکستش قفسام

عمرم و مي دم مال تو ارزش تو بيش ازاينه

روي کتابم نوشتم مهربون من تنها ماه زمينه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

فردا روز ديگري است

وچشمانت

با من گفتند

فردا روز ديگري است

اما من هنوز دلم تنگ است

من دلتنگ تو هستم

آسمان دلم هنوز باراني است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

شگفتا

شگفتا وقتي بود نمي ديدم

وقتي مي خواند نمي شنيدم

وقتي ديدم که نبود ...

وقتي شنيدم که نخواند ...

و من هنوز حيرانم
 
حيران همه شبهايي که گذشت و تو نبودي !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

خيلي سخته

هي!

جدايي خيلي سخته!

اينو تو نمي فهمي.

اما حد اقل سعي کن درک کني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

حوّا شدم‏

دستم به آرزوى محالت نمى‏رسد،

پاى حقيقتى به خيالت نمى‏رسد

غير خودت چه تحفه رهاوردت آورم؟

تقديمِ جمله‏اى به جمالت نمى‏رسد

حوّا شدم، چو سيب تعارف نمودييم‏

غافل از اينكه شوقِ وبالت نمى‏رسد

دوشيزه‏اى به راهِ تو گسترده دامنش‏

شد پير زال و گَردِ وصالت نمى‏رسد

اى پلّه پلّه داده مرا ارتفاعِ عشق،

جايى رسيده‏ام كه مجالت نمى‏رسد

چون حُرمتِ حريمِ توام ناشكسته بِه،

شهناز را مخواه، حلالت نمى‏رسد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

حديث جاودانگي

اي دوست

ترانه اي بخوان که شب ،

از اين که هست ،

عاشقانه تر شود !

بمان که ساعت از بلور لحظه ها ،

پر از تلألو ستاره ها شود .

شکست نور ثانيه ،

شکست اين دقيقه ها ،

به مخمل حضور تو،

در اين سراي دوستي

پيام خنده ميدهد

به ميمنت ،

به سادگي ،

شب از ترانه هاي شاد ،

پرز خوشه

ميشود !

و خوشه هاي اين خوشي ،

شراب ناب ميدهد !

مي شباب ميشود !

زلال مهر جانفزا ،

به جلد خانه ترانه ها ميرود !

حديث جاودانگي ،

سرود خوانواده ميشود .

تو گرترانه سردهي ،

لبي به جام بر نهي ،

سکوت دلخراش ما

ز ياد ... ميرود !

پرنده خيال ما ،

ز بام ... ميپرد !

به دور دستهاي دور آشيانه ميکند !

ما را رها زبند اين همه عذاب ميکند !

بهار زنده مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

چشم دل

كاش ازآن چشم دل چشمك نمي انداختي

تا دل درمانده ام را شك نمي انداختي

حكم تو دل بود و تنها برگ من يك شاه دل

لا اقل آن دست اول تك نمي انداختي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

تنهايي غم انگيز

دوستش ميدارم ...

چرا كه ميشناسمش به دوستي و يگانگي و تنهائيش

شهر همه بي اعتمادي و بيگانگيست

هنگامي كه دستان مهربانش را در دست ميگيرم

تنهايي غم انگيزش را در ميابم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

اتاقي که به اندازه يک تنهايي

در اتاقي که به اندازه يک تنهايي است ،

دل من که به اندازه يک عشق است ،

به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد .

من تمام ساده لوحي يك قلب را با خود به قصر قصه ها مي برم !

و تو مي آيي

بالاخره مي آيي ...

فقط كمي دير كرده اي ! همين !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦

آدماي عاشق

آدماي عاشق چشماشونم بستس

نميشه فهميد چي تو کلشون مي گذره!

قصه ي اولين عشق و عاشقي!

يه دروغ بزرگه

ازش نپرسي بهتره!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۱۱/۱۰/۸۶

سال نو میلادی مبارک

وبلاگ .::. پشت نقاب شب .::. ، فرارسيدن سال نو میلادی و کریسمس را بر همه

دوستان مسیحی و دوستان وبلاگ نویس عزیز تبريك مي‌گويد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

دعا

خداوندا مرا هرگز امتحان مکن

خداوندا بخشندگي را بياموزان مرا تا بخشيده شوم

خداوندا تنهاييم را پاک نگه دار

و هرگز چشمانم را هرز مکن

آمين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

بياين بريم دنبال خودمون بگرديم

من نيستم تا بدانم کيستم

من مي روم تا بدانم چيستم

هيچم انگار پوچم انگار

اصل مي خواهم

وصل مي خواهم

شايد در اين راه

من شوم رسوا

يا شوم پيدا

شايد که اين ره رود به دريا

يا که کويري تشنه از فراق آب و تا قيامت اسير در چنگال شنها

يا زميني يخ بسته و لرزان از سرما

يا که بي راهه اي تا ابد به ناکجاها

هيچ کس نمي داند

هيچ کس نمي فهمد

عاقبت من به کجا رفتم

شايد که رفتم من تابه نزديک خدا بالا

اما من نديدم هرگز هيچ عشقي را بدين حد ساده و شيوا

آري اصل من اين بود

وصل من اين بود

تا ابد من با خدا تنها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

دل به کسي نبند

هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدرکوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا

نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه

پيداش نمي کني ...

هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکرکن

وقتي آدم بدونه داره به کسي وابسته مي شه و اون کس ممکنه هر لحظه ازش خداحافظي

کنه خيلي سخته شايد براش دور شدن خيلي سخت باشه ولي مجبوره

اي خدا خوشحالم درد دلم رو مي فهمي امروز چقدرصدات کردم احتمالا از دستم خسته شدي

ولي خودت مي دوني که من به جز تو ... کسي رو ندارم

دوباره اشکام بي حيا شدن داره سرازير مي شه بابا اين اشکها خجالت نمي کشن ولي خدا

ببين به کجا رسيدن که خجالتم

حاليشون نمي شه

بهتره اهالي رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين جاها ،

حساب كنيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

صدا بزن مرا

صدا بزن مرا شبي به غربتي که ساختي

به لحظه اي که عشق را بدون من شناختي

با سکوت خيلي از مشکلها خودبه خود حل ميشه

وقتي ميخواي کسي ندونه که عاشقي

وقتي بخواي هيچکس نفهمه دلگيري

وقتي نخواي کسي بدونه ازش بدت مياد

و حتي وقتي که داري تو تنهايي پرپر ميزني

سکوت چقدر ميتونه به آدم کمک کنه

وقتي به وقتش ازش استفاده کنيم

اما

خيلي وقتها

نبايد سکوت کردوما سکوت ميکنيم

مثل وقتي که آخرين فرصت و

براي گفتن دوست دارم از دست ميديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

سرود آشنائي

کيستي که من

اين گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي گويم

کليد خانه ام را

در دستت مي گذارم

نان شادي هايم را

با تو قسمت مي کنم

به کنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

ميلاد

ناگهان

عشق

آفتاب وار

نقاب بر افکند

و بام و در

به صورتِ تجلي

در آکند،

شعشعة آذرخش وار

فروکاست

و انسان

برخاست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

اين را شنيده ايم

هميشه اين را شنيده ايم که بزرگي هر فرد به بزرگي آرزو هاي اوست

اما من هرگز هيتلر را مرد بزرگي نمي دانم

با آرزوي داشتن جهاني نا محدود

اما گاندي را

آري او را مرد بزرگي مي دانم

با آرزوي داشتن حقي کوچک از جهاني نا محدود
 
و خود را بزرگتر

در آرزوي داشتن تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

مي دانم که نمي دانيد

باريکه باريکه حرف هايم را مي تنم

و نواره نواره کسي نخواهد فهميد

مي دانم که نمي دانيد

چقدر برگ هاي درخت بيد خسته اند

من تنها شايد دم آخر بگويم

خلاص








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

من و تو، درخت و بارون

من بهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو بهار

نازِ انگشتاي بارون ِ تو باغم مي کنه

ميون جنگلا تاقم مي کنه

تو بزرگي مثِ شب.

اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگي

مثِ شب.

خودِ مهتابي تو اصلاً، خودِ مهتابي تو.

تازه، وقتي بره مهتاب و

هنوز

شبِ تنها

بايد

راه دوري رو بره تا دم ِ دروازة روز

مثِ شب گود و بزرگي

مثِ شب.

تازه، روزم که بياد

تو تميزي

مث شبنم

مث صبح.

مثِ برفائي تو.

تازه آبم که بشن برفا و عريون بشه کوه

مثِ اون قلة مغرور بلندي

که به ابراي سياهي و به باداي بدي مي خندي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

مجال

تو ميلاد را

ديگر بار

در نظامِ قوانين اش دوره مي کني،

و موريانة تاريک

تپش هاي زمان ات را

مي شمارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

کوه ها

کوه ها با همند و تنهايند

همچو ما با همان تنهايان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

غروب

مي چکد سمفوني شب

آرام

روي دلتنگي خاموش غروب.

مغرب

از آتش افسردة روز

بي صدا مي سوزد.

مي برد نغمة دلتنگي را

باد جنوب

تا کند زمزمه بر بام هوا.

نيست حرفي به لبانش

ليکن

مانده با خامشي اش مطلب ها.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

شبانه

دوستش مي دارم

چرا که مي شناسمش به دوستي و يگانه گي.

هنگامي که دستان مهربانش را به دست مي گيرم

تنهائي غم انگيزش را در مي يابم.

نخستين بوسه هاي ما، بگذار

ياد بودِ آن بوسه ها باد

که ياران

با دهانِ سرخِ زخم هاي خويش

بر زمينِ نا سپاس نهادند.

عشق تو مرا تسلا مي دهد.

نيز وحشتي

از آن که اين رَمه آن ارج نمي داشت که من

تو را ناشناخته بميرم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

سرود ششم

شگفتا

که نبوديم.

عشقِ ما

در ما

حضورمان داد.

پيونديم اکنون

آشنا

چون خنده با لب و اشک با چشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

دوست

بزرگ بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افق هاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

صداش

به شکل حزن پريشان واقعيت بود.

و پلک هاش

مسير نبض عناصر را

به ما نشان داد.

و دست هاش

هواي صاف سخاوت را

ورق زد

و مهرباني را

به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

براي آينه تفسير کرد.

و او به شيوة باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

ميان عافيت نور منتشر مي شد.

و بارها ديدم

که با چقدر سبد

براي چيدن ِ يک خوشة بشارت رفت.

ولي نشد که روبروي وضوح کبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصلة نورها دراز کشيد

و هيچ فکر نکرد

که ما ميان ِ پريشاني تلفظِ درها

براي خوردن ِيک سيب

چقدر تنها مانديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

خنده دار بود

همه چي خنده دار بود

داشتن تو

بودن من

ماندن ما

رفتن تو

رفتن من

اين همه آه

گاهي از اين همه خنده گريه ام مي گيرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

حسرت

نه

اين برف را

ديگر

سرِ باز ايستادن نيست

برفي که بر ابروي و موي ما مي نشيند

تا در آستانة آيينه چنان در خويش نظر کنيم

که به وحشت

از بلندِ فريادوارِ گُداري

به اعماقِ مغاک

نظر بر دوزي.

و ديري نخواهد گذشت

که چشم انداز

خاطره اي خواهد شد

و حسرتي

و دريغي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

جز عشق

جز عشقي جنون آسا

هر چيز اين جهان ِشما جنون آساست-

جز عشق

به زني

که من دوست مي دارم.

چگونه لعنت ها

از تقديس ها

لذت انگيزتر آمده است!

چگونه مرگ

شادي بخش تر از زندگي است!

چگونه گرسنگي را

گرم تر از نان ِ شما

مي بايد پذيرفت؟

لعنت به شما، که جز عشق جنون آسا

همه چيزِ اين جهان ِ شما جنون آساست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦

از ابديت بيزارم

بگذار تا اين ها فقط بين ما بمانند

عشق و علاقه و چيز هايي

شبيه اين ها

ديگر رنگي ندارند

ديگر بايد فهميد که هر کي به هرکي است

ديگر چه بخواهند چه نه

اين دستان برهنه و زرنگ شيطان است

که هم همه خواهند کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۰۹/۱۰/۸۶

براي تو زنده ام

هر كه گفت بهر تو مردم دروغ گفت

من راست گفتم كه براي تو زنده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

نشاني

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي

کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي

غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به

سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

يك دنيا غم و حسرت

با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم

ديگه حتي يه بارم من به عشقي دل نمي بندم

به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي

دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

روز بعد از رفتن تو

روزبعداز رفتن تو آينه جاخورد تا منو ديد

آينه با من گفتگو كرد اول ازحال تو پرسيد

روزبعدازرفتن تو رازقي مرد و باغچه خشكيد

دل اطلسي شكست و شعرم از دست تو رنجيد

روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد

نسترن هاي روي تاقچه بي تو پرپر شد و پژمرد

نفسامو سينه پس زد زمين عاشقاشو بلعيد

دل اسمون گرفت و بارون فاجعه باريد

روز بعد از رفتن تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

اگر شكستم از تو شكستم

شب آغاز هجرت تو شب در خود شكستنم بود

شب بيرحم رفتن تو شب از خود نشستنم بود

بي تو بايد دوباره برگشت به شب بي پناهي

بي تو بايد دوباره گم شد تو غبار تباهي

با من نياز خاك زمين بود تو پل به فتح ستاره بستي

اگر شكستم از تو شكستم اگر شكستي از خود شكستي

اگر شكستم از تو شكستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

با تو

با تو

تنهايم

تنها وبي کس

به چه مي هراسم ... از بي تو بودن

نمي دانم

هرچه هست

ميخکوبم مي کند و

مي مانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

پا گذاشتي روي قلبم

پا گذاشتي روي قلبم رو تموم آرزوهام

اما با اين همه غصه من هنوزم تو رو مي خوام

هنوزم وقتي كه عطرت توي اين خونه مي پيچه

باورم مي شه كه بي تو همه زندگي هيچه

خواستن تو يه دليله براي نفس كشيدن

دست رو دست نذارم عزيزم بيا تا تنهايي من

بي تو با خيال چشمات پرسه مي زنم دوباره

پسر شبو صدا كن دختر ماه و ستاره

بي تو با خيال چشمات پرسه مي زنم دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

مطمئن باش

مطمئن باش كه مهرت نرود از دل من

مگر آن روز كه در خاك شود منزل من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

كسي آزادم نكرد

در بيابان فرياد كردم

كسي يادم نكرد

در قفس جان دادم

كسي آزادم نكرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

صد چشم

او يك نگاه داشت

به صد چشم مي نهاد

او يك ترانه داشت

به صد گوش مي سپرد

من صد ترانه خواندم و نشنيد هيچ كس

من صد نگاه داشتم و ديده اي نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

شكسته بال پروازم

ببين بغض شكستم رو نمي گم زوده يا ديره

اگر چيزي برام مونده يه مشتي خاطره بوده

واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي

نمي دونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي

با اين كه دل نكندم من شكسته بال پروازم

هنوزم توي اين غربت تويي معناي آوازم

شكسته بال پروازم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

شرط اول

در منزل ليلي كه خطرهاست درآن

شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

خوشبخت ترين انسان روي زمين

افسانه ها ميگويند که خوشبخت ترين انسان روي زمين را مي توان سوار بر اسبي تک شاخ

يافت با چشمهاي بسته !

من تو را سوار برآن اسب ديدم .چشمهايت را باز کن تا باور کني که بهتريني !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

جام بلور

كاش آن لحظه كه

تقديم تو شد همه هستي من

مي سپردم كه مواظب باشي

جنس اين جام بلوراست

پراست از عشق و غرور گر كه بازيچه شود

مي شكند مي ميرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

حاكم

اگر برجاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست

حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم

شكست شيشه ي دل

مگو صدايي نيست كه اين صدا تا به قيامت بلند خواهد شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

تنهاترين تنها

ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها

منو اين جا رها كردي تو در اين گوشه دنيا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

بي هدف

چه شبها بي هدف سپري شد

چه روزها بي نصيب گذشت

چه واژه ها بي انگيزه با خامه ي تنهايي در هم آميخت

و چه آرزوها در غربت مغرب غروب كرد

و چه ناله ها از روي حيا به وجود نپيوست و و و و ...

تا تو آمدي و

شب را باروز آشتي دادي

آمدي و واژه را انگيزه وار ساختي

آمدي وناله ها را خندان كردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

به اميد كه ماندي

مرا عمري به دنبالت كشاندي

سر انجام به خاكستر نشاندي

ربودي دفتر دل را افسوس

كه سطري هم از اين دفتر نخواندي

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سر شكي هم نشاندي

گذشت از من ولي اخر نگفتي

كه بعد از من به اميد كه ماندي؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

به اميد آن روز

ميدانم که تو هم مثل من و مثل بقيه عاشق ها دل سوخته اي داري.

به کلبه ي سوخته ات سر زدم تا از خاکسترهاي باقي مانده ي آن کم کنم.

تقصير ما نيست

ما اسير دنيا هستيم

اسير کينه و خشم کهنه ي او

که ريشه در گذشته دارد

ريشه در عشق آدم و حوا

دنيا چشم ديدن عشق آن دو را نداشت

حال از ما انتقام ميگيرد

و به هيچ عشقي رحم نميکند

فقط به فکر فرو پاشي عشق هاست..

آمدم تا از غبار دلت کم کنم

خوشحال مي شوم که که با يک قلب هر چند ناقابل اما سرشار از وفا که تنها بهانش براي تپيدن

تو و رسيدن به توست بتوانم همان گلستان عشقي که زير هزاران هزار خاک تباهي و تنهاي به

اسيري و يغما برده شودرو پيدا کنم چون تنها اميد من براي زيستن همان است به اميد آن روز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

اوج يه آغاز

منو تا اوج يه آغاز كشوندي با يه اشاره

تو اون شبي كه گم شد ... تو خوابم يه ستاره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

 UP ۲۰ جدید* ۰۸/۱۰/۸۶

عید غدیر خم مبارک

از ولاي مرتضي دل را چراغان ميكنيم              با علي بار دگر تجديد پيمان ميكنيم

وبلاگ .::. پشت نقاب شب .::. ، فرارسيدن عید غدیر خم را بر همه مسلمانان و مخصوصا

وبلاگ نویسان عزیز تبريك مي‌گويد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

مادر را ستايش کنيم

مادر را ستايش کنيم ، مادر را که زنده گي من و تو منوط و مربوط به اوست،مادر راکه در عرصه

مشکلات و سختي ها در کوره راههاي دشوار زنده گي استوار ايستاده و در رساندن قافله و يا

کاروان کوچک خا نواده به سر منزل مقصود نقش حياتي و سازنده را ايفا ميکند.

مادر را ستايش کنيم که پناه بي پناهي هاي ماست،مادررا که در نخستين روز هاي که هنوز پا بر

دنيا نگذاشته بوديم همچو خونخوار خونش را مکيده ايم يا اينکه شبها موجب بيخوابيها يش شده

و در آوان جواني دلهره هاي را به روا داشته ايم و او با آنکه در جمع همه باشد خود را بدون

فرزندش تنها احساس ميکند،فرزند برا يش همچو گليست که در پرورش و تر بيت آن شب و روز

همچو با غبا ني از دل و جان ميکوشد و هيچگا هي آرزوي دوري از گل پرورش داده خودشرا

ندارد .

آري مادري را بياد آوريم که شجا عا نه راه هاي پر خم و پيچ زنده گي را طي نموده و ز ماني فرا

رسيد که فرزند و توته قلبش از او دور شده راه هجرت را در پيش گرفت.

مادر هميشه چشم و گوش به ا يستگاه موتر ها و سنگفرش خيا با نها بود که مبادا روزي

فرزندش باز گردد. آري تنها او بود که چشم انتظار فرزند و يا لا اقل آشناي که از فرزندش بگويد،

زماني که صداي مو تري را ميشنيد دست بر گمر گذاشته و پشت خميده از درد روزگارش را

راست موده بر مي خاست لرزان لرزان گام بر ميداشت  و ميگفت    امروز ميآ يد ، به فکر فرو

ميرفت اما نه باز هم کسي بديدارش نيامده بود ، آخرچرا او که زحمت نکشيده بود که پس از چند

سال بچه داري تکيه گا هش خانه محقري و اميدش به عرش موتر ها باشد و همدمش کبو تران

گرسنه که به دور پايش مي پريدند …

او براي انتظار سختي نکشيده بود ، اشگ انتظار در خانه کم فروغ چشمان زن آشيانه کرده بود و

بر گونه هاي گرم مادر روان بود گو يي از اين سکوت و بي خبري به جان رسيده و مرگ را بر انتظار

تر جيع ميداد.

روح مادر از جسمش قوي تر و صبور تر بود ،کمرش از غم دوري فرزند خميده شده قلبش

شگسته بود ، چشمانش خيلي زود تسليم غصه شده بودند اما روحش را هيچ کس نميتوا

نست از شوق دژدار دوباره فرزند جدا کند.

مادر در انديشه ديدار دوباره فرزند به رو يا ها رفت و با خود ميگفت اگر او را پس از چند سال ببينم

حتمآ عوض شده اما مادر او را خواهد شناخت؟ حتمآ چند تار موي سپيد نيز پيدا کرده، واي که

مادر آنها را با چه رنجي قبول خواهد کرد، آه خدايا آخر هر هجرتي باز گشتي نيز دارد ، واط که اگر

او همچو پرنده گام مها جر از سفر بر گردد بر گشت او همچو تند بادي غمهاي هر روزه مادررا  از

هم مي پاشد، واي که مادر چقدر به انتظار اين توسن است.

چند روزي بر تقويم روز هاي تنهاي مادر ا ضافه شد و باز با خود ميگفت امروز چند سال و چند روز

از رفتنش ميشود نه در  خانه را قفل نمي کنم مبادا خواب باشم و او کليد در را ندارد او تنها کليد

صندوقچه دل درد مند ما در را دارد چون خودش آنرا قفل زده و رفته.

روز ديگر گويي با همه روز ها فرق داشت آري آن روز مادر را کسي به انتظار نشسته بود و مادر را

با تمام وجود فر ياد ميزد     و کبوتران بدون او هراسان بودند  گويي  کبوتران او را فرياد ميزدند :

مادر مسا فرت آمده کجاي؟

واي خدايا که آنروز مسافري به دنبال او ميگشت اما چه دير بود که تنهاي کبو تران   خبر از

مسافرت مادر ميدادند سفر به دياري که باز گشت بر آن نيست  مادر سر بر بالين غم و دست بر

عکس فرزند به خواب هميشگي رفته بود .

صداي در خانه پيچيد : در خانه را قفل کنيد چون ديگر مادر چشم  در انتظار نيست.

ديگر قلب مادر نبود که ميشکست بلکه قلب فرزند بود که با حسرت و آه به هاي هاي مادر گفتن

پيوند ميخورد .

بياييد کليد ها را قبل از قفل شدن بر در ها بچرخانيم ، يک شاخه گل با يک لبخند ما يک قلب پر

از شور و شادي مادر است .

مادر را چنين تفسير کردم

م -  محبت 

ا  - ايثار

د - دافع

ر- رفيق

مادر همه را محبت ميدهد  خود را ايثار ميکند قرباني ميدهد  از فرزند خويش در برابر هر چيز دفاع

ميکند حتي وقتي پدر قهر ميشود پشتيبان اولاد است و يار و رفيق  ناز هاي کودکي و جواني و

عشق و خواستگاري و عروسي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

نـــــــامـه

تو که صدامو دوس داري

حال و هوامو دوس داري

خودم که هستم واسه چي

خاطره هامو دوس داري

پاره کن نامه هامو

خودم که خوندني ترم

حتي از خاطره ها

پيش تو موندني ترم

اما نـــه پاره نکن

بذار  بمونه پيش ِ تو

دوس دارم که نامه ام

بسوزه با آتيش تو

آخه آتيش تو از

آتيش هاي جهنمه

گناهمو پاک مي کنه

بهشت دلخواه منه

اين جهنمي مي خواد

اهل بهشت ِ تو باشه

دوست داره ، يه جورايي

تو سرنوشت ِ تو باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

بدون کار "خدا" بوده

اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,

اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,

اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي ؛ بدون تنها محرمت "خدا"

بوده ! ,

حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛

از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آوورده !

آخه مي دوني ؟ :

"خدا" خيلي تنهاست !!! قربونش برم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

پدرومادر

1- وقتي که تو 1 ساله بودي، اونا(مادرو پدر) بِهت غذا ميدادند و تو رو مي شستند! به اصطلاح،

تر و خشک مي کردند ، تو هم با گريه کردن در تمام شب از اونا تشکر مي کردي!

 2- وقتي که تو 2 ساله بودي، اونا، بهت ياد دادند تا چه جوري راه بري ، تو هم اين طوري ازشون

تشکر مي کردي، که، وقتي صدات مي زدند، فرار مي کردي!

 3- وقتي که 3 ساله بودي، اونا، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کردند ، تو هم با ريختن ظرف

غذا ،کف اتاق،ازشون تشکر مي کردي!

 4- وقتي 4 ساله بودي، اونا برات مداد رنگي خريد ند، تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري،

ازشون تشکر مي کردي!

 5- وقتي که 5 ساله بودي، اونا، لباس شيک به تنت کردند تا به تعطيلات بري  ، تو هم، با

انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازشون تشکر کردي!

 6- وقتي که 6 ساله بودي، اونا، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کردند  ، تو هم، با فرياد زدنِ:

من نمي خوام برم!، ازشون تشکر مي کردي!

 7- وقتي که 7 ساله بودي، اونا، برات وسائل بازي بيس بال خريدند ، تو هم، با پرت کردن توپ

بيس بال به پنجره همسايه کناري، ازشون تشکر کردي!

 8- وقتي که 8 ساله بودي، اونا، برات بستني خريد ند ، تو هم، با چکوندن(بستني) به تمام

لباست، ازشون تشکر کردي!

 9- وقتي که 9 ساله بودي، اونا، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداختند ، تو هم، بدون زحمت دادن

به خودت براي ياد گيري پيانو، ازشون تشکر کردي!

10- وقتي که 10 ساله بودي، اونا، تمام روز رو رانندگي کردند تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس

ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببرند ،

تو هم، ازشون تشکر کردي،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کني !

11- وقتي که 11 ساله بودي، اونا تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما بردند، تو هم،

ازشون تشکر کردي، ازشون خواستي که در يه رديف ديگه بشينند!

12- وقتي که 12 ساله بودي، اونا تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِون بر حذر داشتند ، تو

هم، ازشون تشکر کردي، صبر کردي تا از خونه بيرون بروند!
 
13- وقتي که 13 ساله بودي، اونا بهت پيشنهاد دادند که موهاتو اصلاح کني ، تو هم، ازشون

تشکر کردي، با گفتن اين جمله: شما اصلاً سليقه اي نداريد!
 
14- وقتي که 14 ساله بودي، اونا، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کردند، تو

هم،ازشون تشکر کردي، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
 
15- وقتي که 15 ساله بودي، اونا از سرِ کار برمي گشتند و مي خواستند که تو رو در آغوش

بگيرند(ابراز محبت کنند) ، تو هم، ازشون تشکر کردي، با قفل کردن درب اتاقت!   (نمي

ذاشتي که وارد اتاقت بشوند!) 

16- وقتي که 16 ساله بودي، اونا بهت ياد دادند که چطوري ماشينش رو بروني(رانندگي ياد

دادند) ، تو هم، ازشون تشکر مي کردي، هر وقت  که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و

مي رفتي!

17 - وقتي که 17 ساله بودي، وقتيکه اونا منتظر يه تماس مهم بودند ، تمام شب رو با تلفن

صحبت کردي و، اينطوري ازشون تشکر کردي!

18- وقتي که 18 ساله بودي، اونا ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه

مي کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردي؛ اينطوري که، تا تموم شدن جشن، پيش پدرومادرت

نيومدي!

19- وقتي که 19 ساله بودي، اونا، شهريه دانشگاهت رو پرداخت كردند، همچنين، تو رو تا

دانشگاه رسوندند و وسائلت رو هم حمل کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردي، با گفتن خداحافظِ

خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي خودتو دست و پا چلفتي نشون

بدي!!(به اصطلاح، بچه ماماني!!)

20- وقتي که 20 ساله بودي، اونا ازت پرسيدند که ، آيا شخص خاصي(به عنوان همسر) مد

نظرت هست؟ تو هم، ازشون تشکر کردي با گفتنِ: به شما ربطي نداره !!

21- وقتي که 21 ساله بودي، اونا، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات دادند ، تو هم، با

گفتن اين جمله ازشون تشکر کردي : من نمي خوام مثل شما باشم !

22- وقتي که 22 ساله بودي، اونا تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفتند ،

تو هم ازشون تشکر کردي وازشون پرسيدي که : مي تونيد هزينه سفر به اروپا را برام تهيه

کنيد !

23- وقتي که 23 ساله بودي، اونا  براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه دادند ، تو هم، ازشون تشکر

کردي با گفتن اين جمله، پيش دوستات : اون اثاثيه ها زشت هستن !

24- وقتي که 24 ساله بودي ، اونا دارايي هاي تو رو ديدند و در مورد اينکه در آينده مي خواي با

اون ها چي کار کني ازت سئوال کردند، تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود)فرياد

زدي :پدر، مــادررر، لطفاً !!

25- وقتي که 25 ساله بودي، اونا کمکت کردند تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني و در

حالي که گريه مي کردند بهت گفتند که : دلمان خيلي برات تنگ مي شه، تو هم ازشون تشکر

کردي ؛ اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي !!

26- وقتي که 30 ساله بودي ، اونا از طريق شخص ديگه اي فهميدند که تو بچه دار شدي و به تو

زنگ زدند ، تو هم با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي : "همه چيز ديگه تغيير کرده " !!

27- وقتي که 40 ساله بودي، اونا بهت زنگ زدند تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنند، تو هم

با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازشون تشکرکردي !!

28- وقتي که 50 ساله بودي، اونا مريض شدند وبه مراقبت و کمک تو احتياج داشتند ، تو هم با

سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن ، ازشون تشکر کردي !!


و سپس، يک روز، اونا، به آرامي از دنيا ميرن . و تمام کارهايي که تو(در حق پدرو مادرت) انجام

ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.

اگه پدرو مادرت،هنوز زنده هستند، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهشون محبت کني...

واگه زنده نيستند ، محبت هاي بي دريغشون رو فراموش نکن و به راحتي از اونها نگذر...

هميشه به ياد داشته باش که به پدرو مادرت محبت کني و اونارو دوست داشته باشي، چون،

در طول عمرت فقط يه پدرو مادر داري!!!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

قول ميدم

اگه اون رفته،

مقصر من نبودم.

اگه ترکم کرده،

اشکال از من نبوده.

چون من خيلي خوبم!
قول ميدم

خيلي خوشکلم.

اصلا کي گفته اون منو ترک کرده؟

اين من بودم که از کاراش خسته شدم.

من بودم که ديگه نخواستمش.

اما خوب اگه برگرده،

بهش ميگم چقدر دوسش دارم،

بهش مي گم که چقدر خوبه،

بعد واسه هميشه ميرم.

اينو قول ميدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

اگه

اگه يه روز نگام نكني

درو به رون وا نكني

اگه يه روز نياي پيشم

مي دوني كه من آب ميشم

 ميشم گريه مثل بارون

مثل دريچه ناودون

مي خوام يه قصري بسازم

پنجره هاش رنگ چشاي تو باشه

من باشم و تو باشي و يك شب مهتابي باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

عشق يعني

عشق يعني سكوت لبهايم

عشق يعني مرگ بيان شاعر

عشق يعني جستجوي چشمان نوجواني

عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت

عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز

عشق يعني قلم برداري

دست را آزاد كني

و چشمها را بسته

رنگها را در اختيار روحت بگذاري

تا با معنا لمس كند

شايد آسماني سبز ساخت

خورشيدي آبي

و صخره هايي نرم تر از روياها

من اگر من باشد

تبسم خدا يعني عشق

من اگر خود باشم

خشم ابليس يعني عشق

من اگر من باشم و براي من عاشق شوم

عشق يعني همين

عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني

با گلبرگ شبو دوستانه صحبتي شبانه كني

عشق يعني قطرات باران را ببوسي

عشق يعني زيبا ببيني

كه اگر بيننده باشي

نعش هفت سال پوسيده ، يعني تجسم زيبايي

عشق يعني همين كه هست را ببيني

در همين كه هست

همين ، كه هست ....

خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال شود

شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند

ذهنت را با نسيم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاك كني

عشق يعني باور كني

شايد امسال بهار تا زمستان باقي بماند

كه اگر خود باشي

عشق يعني بي انتهايي

وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد

راه بي معناست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

عشق تازه

عشق تازه يعني يه قلب تازه براي موندن،

اونجا اشکام زمينو تر نمي کنه...

پنجره ها کدراند!

فکر مي کني الآنه که بارون بياد؛

ولي ببين، هوا بيرون خيلي عاليه!

آفتابيه!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

سخن عشق

عشق واقعي، ايثار است. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به دست آوردن،

با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق مي‌ورزيم.

******************************

زندگي حقيقي در عشق خدا و مهر به موجودات ريشه دارد، برخاك تواضع مي‌رويد

و ميوه‌اش معرفت الهي‌ست.

******************************

شعله عشق هرگز خاموش نمي‌شود . تمامي ظلمت دنيا هم قادر به خاموش كردن

آن نيستند.

******************************

تنها عشق حقيقي عشق الهي‌است . انواع ديگر عشق در صورتي مفيدند كه عشق
 
الهي در قلب حضور داشته باشد.

******************************

عشق حتي زماني كه آسيب ببيند نمي‌تواند آسيب برساند. عشق صبور، بخشاينده

و وفادار است. عشق اعتماد مي‌كند و مي‌بخشد بي‌آن كه به فكر گرفتن باشد.

******************************

مهمترين وظيفه براي جوينده معنويت، پرورش عشق به خداست. با عشق به

زنجديدگان مي‌توان به خدا عشق ورزيد.

******************************

راه عشق شعله‌ها هموار مي‌كنند، راه عشق را فقط كساني مي‌پيمايند كه شهامت
 
آن را دارند از ميان شعله‌ها بگذرند، فقط چنين كساني به سرور ابدي دست خواهند

يافت.

******************************

عشق منجي جهان است. پرده‌ها را كنار بزنيد تا عشق وارد شود، تا اگر تندبادها

خروشند و توفان‌ها شما را در برگيرند در آرامش باشيد.

******************************

منتظر نشويد تا ديگران به شما عشق بورزند، بلكه نخست شما بايد به آنها عشق

بورزيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

دلم چه ساده بود

دلم گرفت و تيره شد

چشمم گريست و خيره شد

خيره به راه پر غمي که تو نيامدي

نه ، نه ، تو گفته بودي که مي روي

ولي گلم

دلم چه ساده بود

نشست منتظر چشم به راه گوش به زنگ

تا کسي تلنگري به در زند

تا کسي به جاده ام سفر کند

ولي گلم دلم چه ساده بود

نه نبود ...!؟

چرا ساده بود

به سادگي يک غزل که خواندي و اميد بستم به تو

به سادگي يک نفس

به سادگي شيطنتهاي بچه گانه ام

به سادگي خاطراتي که تو براي من رغم زدي

به سادگي طعم سيب

ولي گلم

دلم باز هم نشست منتظر

مو سپيد شد و جسم پير به راه تو

دلم هنوز مي تپيد براي تو

من مردم و پر کشيدم و تو نيامدي

ولي حضور من درون قبر منتظر نشسته است

پس ديدي گلم دلم چه ساده بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

داداش مرگ من يواش

ميان چهره ها هميشه به دنبال تو بوده ام...

شايد كه روزي جاي پاي عشق را بيابم...

گاهي كه تو را احساس مي كنم صداي تپش قلبم، انديشه ام را مي آشوبد...

و باز از ترس امتداد نگاهم كه اگر به چشمان تو ختم شود، مي گريزم...

سالهاست كه تو مرا ميان آغوش خويش پرورانده اي و عشقم آموخته اي

اكنون با من بگو

كه بودن در روزگار آمدنت نصيب مي شود مرا ؟

اگر جاي تو بودم باراني و بخشنده بودم..

اگر جاي تو بودم نگاه آبي پروانه را تا شعله هاي زرد به نظاره مي نشستم

اگر جاي تو بودم از جدايي به پاس حرمت شب مي گذشتم

اگر جاي تو بودم قاصدکها را به جاي پرپر کردن به سرزمين باد مي بردم

اگر جاي تو بودم در سياهي به شوق ديدن باران مي نشستم

اگر جاي تو بودم نگاهم را از عشق دريغ نمي کردم و غرور را مي شکستم

افسوس که تو اينگونه نيستي...با اين همه هيچ اشکالي ندارد، من هنوز در جستجوي شنيدن

سلامت به انتظار خواهم نشست و غريبانه عشقت را آرزومندم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

در به در

نگاهي كرد و مرا در به در كرد

يقين كرد عاشقم بعدش سفركرد

شكست خورد آمد تا بماند ولي

من رفته بودم او ضرر كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

خيال تو

نشسته بود خيال تو همزمان با من

كه باز جادوي آن ، بوي خوش تو را در آشيانه من بشارت داد ، زلال عطر تو پيچيد در فضاي اتاق

جهان و جان را در بوي گل شناور كرد

در آستانه در به روح باران مي ماندي

اي طراوت محض شكوه رحمت مطلق زچهره ات مي تافت

به خنده گفتي تنها نبينمت

گفتم ياد تو مانده و شبهاي بيكران با من

ياد تو مانده و شبهاي بيكران با من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

خورشيد جاوداني

در صبح آشنايي شيرينمان تو را

گفتم كه مرد عشق توئي باورت نبود

در اي غروب تلخ جدايي هنوز هم

مي خواهمت چون روز نخستين ولي چه سود

ميخواستي به خاطر سوگند هاي خويش

در بزم عشق بر سر من جام نشكني

ميخواستي به پاس صفاي سرشك من

اين گونه دل شكسته به خاكم نيفكني

پنداشتي كه كوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود؟

پنداشتي كه ياد تو اين ياد دلنواز

در تنگناي سينه فراموش ميشود؟

تو رفته اي بي من تنها سفر كني

من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم

تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني

من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم

روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور

من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم

عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست

خورشيد جاوداني دنياي ديگرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

حرفهايت

حرفهايت , همه را شنيدم بوي خوب احساس را از آنها حس كردم همه بر دلم نشست و عشق

دوباره در خاطرم جوانه زد پس باز انتظار , اما ... انتظاري شيرين خواهي آمد در كنارم و وجودم را

سراپا عشق خواهي كرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

بين من و بين دلش

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كمرنگ بشه

من فقط يه چيزي از خدا مي خوام ، دلم مي خواد

واسه يكبار هم که شده دلش برام تنگ بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

چند پيشنهاد دوستانه

روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش

براي هر مناسبت کوچک جشن بگير

اجناسي را که بچه ها ميفروشند بخر

هميشه در حال اموختن باش

انچه مي داني به ديگران بيا موز

روز تولدت يک درخت بکار

دوستان جديد پيدا کن اما قديميها را فراموش مکن

راز دار باش

به ديگران متکي مباش

فرصت لذت بردن از خوشي ها يت را به بعد موکول نکن

اشتباهايت را بپذير

شجاع باش حتي اگر نيستي وانمود کن که هستي هيچکس نمي تواند تفاوت اين دو را

تشخيص دهد

سعي کن هميشه خيلي هوشيار باشي شانس گاهي اوقات خيلي ارام در ميزند

کسي که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن شايد اميد تنها دارايي او باشد ... وقتي با بچه ها

بازي ميکني سعي کن انها برنده شوند

از حدي که لازم است مهربانتر باش

وقتي عصباني هستي به هيچ کاري دست نزن

بهترين دوست همسرت باش

سعي کن مفيد ترين و با احساس ترين ادم روي زمين باشي

از کسي کينه به دل نگير.براي تمام موجودات زنده ارزش قائل شو

و در آخر ...

تمام پلها رو از بين نبر شايد مجبور باشي بار ديگر از رودخانه عبور کني ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

اون رفته

حالا اون رفته ومن،

تمام چيزهايي را که نگفته ام مي شنوم.

او رفت و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چيزهايي که نگفته ام

زندگي کنم..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦