UP ۲۰ جدید* ۰۱/۰۲/۸۶
به هيچ کس نگو
دوستم، گلم ،نازنينم ،گوشت رو بيار يه کمي حرف دارم باهات
به هيچ کس اعتماد نکن دخترک
به هيچ کس راز دل نگو دخترک
به هيچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هيچ کس نگو که عاشقش شدي
نه، نه ،نگو
نه، نه، به هيچ کس اعتماد نکن
به هيچ کس نگو که يک شبي کنار پنجره گريه کردي از خاطرش
به هيچ کس نگو که از ديدنش سرعت قلبت از ثانيه جلو مي زند
به هيچ کس نگو که روزها گذشت و پير شدي در انتظار ديدنش
به هيچ کس نگو به هر دري زدي براي باز دوباره ديدنش
به هيچ کس حتي کسي که چتر شد زير باران براي تو
به هيچ کس حتي کسي که گفت عاشقت شده است
به هيچ کس حتي کسي که نيمه شب براي تو شعر گفته است
به هيچ کس حتي کسي که گفت از بي اعتناييت دلم شکسته است
شک نکن او روزي با تمام عشق رها مي کند تو را
نه نه کسي به احساس پاک تو که مثل يک گل شکفته است توجهي نمي کند
آري گل تازه شگفته ات به دست عابران چيده مي شود
يا که زير پايشان مثل يک علف لهيده مي شود
ديدي که گفتم به هيچ کس اعتماد نکن
پس اگر اعتماد کردي و عاشقش شدي و قلب تو شکست گلايه اي نکن
مردنم را ببين و بعد برو
من کيم؟ان شکسته رفته ز ياد
تک درختي که برگ وبارش نيست
پاي در گل اسير طوفانها
ازن خزاني که نو بهارش نيست
ورقي پاره از کتاب زمان
قصه اي ناتمام وتلخ آغاز
اشک سردي چريده بر سر خاک
نغمه هائي شکسته در دل ساز
تو که بودي ؟ همه بهار بهار
در نگاهت شراب هستي سوز
از کجا امدي ؟ که چشم تو شد
درشب قلب من طليعه ي روز
دررگت خون زندگي جاري
تنت از شوق ارزو لبريز
تو طلوع ومن ان غروب سياه
تو سرا پا شکوفه من پائيز
راستي را شنيده بودي هيچ
شوره زاري که گل در ان رويد؟
يا ز شبهاي تيره اخر ماه
دلي افسرده روشني جويد ؟
تو که بودي ؟که شوره زار دلم-
با تو سر شار برف وباران شد
کاسه ي خشک چشمهايم باز
تازه شد رنگ چشمه ساران شد
سبز گشتم زنو جوانه زدم ...
با توگل کردم و بهار شدم
هر رگم جوي خون هستي شد
پر شدم پر زانتظار شدم
واي بر من چرا ندانستم
به وفاي گل اعتباري نيست
شاخه اي را نچيده مي بينم
در کفم غير نيش خاري نيست
راستي را چنان نسيم سحر
تو گذشتي چه ساده زان چه که بود
من به جا مانده يکه و تنها ...
ميگريزم دگر ز بود و نبود
بي من اري تو خفته اي ارام
گر چه من لحظه اي نياسودم
چکنم رسم عاشقي اين است
چشم من کور عاشقت بودم
بعد از اين مي گريزم از هستي
به جهان نيز دل نمي بندم ...
اي همه شادمانيم از تو
بي تو هر گز دگر نمي خندم
اه اينک تو اي رطيل سياه
وقت رفتن کنار خانه بمان
تا ببيني چگونه مي ميرم
لحظه اي هم به اين بهانه بمان
صبر کن صبر کن ز باغ دلم
گل شادي بچين وبعد برو
اي که زهر تو سوخت جانم را
مردنم را ببين و بعد برو
هميشه
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .
يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه .
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه .
يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره .
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب
خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار
استوار ، فقط يه جا معني داره ،
جائي که :
چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر
عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من
خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني
کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه
مراحل عشق
نخستين مرحله عشق،محبت است بايد قلب خود را به گونه اي بپروانيم که
شادماني همه موجودات زنده را آرزو کنيم
دومين مرحله عشق ،شفقت است .چنان که به رنج تمامي موجودات هستي
بينديشيم انگونه که اندوه و تشويش انها در خيالمان جان بگيرد و حس شفقت و
همدلي نسبت به انان در درونمان بيدار شود.
سومين مرحله عشق ،شادماني است
چنان که بفکر بهروزي ديگران باشيم و از شادماني آنان شاد شويم
چهارمين مرحله عشق ،تمرکز بر ناپاکي هاست.
چنان که به پيامدي هاي شيطاني گناه و گمراهي بينديشيم
در اين مرحله درک ميکنيم که خوشي هاي آني چه اندازه حقير هستند و ميتوانند چه
عواقب فاجعه باري به بار اورند
پنجمين مرحله عشق ،تمرکز بر متانت و بزرگواري است.
به گونه اي که با آرامشي منصفانه و صفا و آسودگي کامل به سرنوشتمان بنگريم
خنده ات از ته دل
گريه ات از سر شوق
کوچه ي تو
ديشب توي کوچه اي که مال توست قدم زدم. کوچه بوي تورو مي داد تا خونتون
قدمي بيش نبود. پنجرهء اطاقت باز بود مي شد تورو ديد. ديدمت که روي تختت
خوابيدي. روي صورتت لبخندي بود که انگار تموم خوشي دنيا ماله تو بود ولي
افسوس که چشات بسته بود و نمي تونستي ببينيم.
راحت و آروم و بدونه هيچ غصه اي خوابيده بودي? اي کاش منم کنارت بودم و شاديت
رو با من هم تقصيم مي کردي. ولي پنجرتون کوچيک تر از اوني بود که بشود بياي
تو. در خونتون هم که قفل بود انگار که تموم راه ها براي نزديکي به تو بسته بود.
برگشتم تا توي کوچت تنهايي قدم بزنم کوچه مال تو بود هواش بوي تو بود
نسيم نرمش هر نفس تو بود که نوازشي بود و خاطره اي از نزديکي با تو و با تو
بودن. کوچه هواش عالي بود پر از ستاره و يه هديه بزرگ مهتاب ما بود که اون بالا
همدم تنهايي من بود.
سر کوچتون خاطره بود و خاطره? خاطرهء روزي که کنار هم بوديم ولي دلت يه جاي
ديگه بود همون روز که نميدونستي که با مني يا جاي ديگه هستي روزي که باهم
اشک ميريختيم ولي دليلش يکي نبود. روزي که به دوست دارم پشت کردي و رفتي.
ولي بهتر از اونا ياد خاطره هاي خوش ديروز و فردايي که خواهد اومد مي افتم.
روزاي که دست تو دست هم مي رفتيم و مي خنديديم که چه دنيياي قشنگيه? بعد
سکوتي مي کرديم که آيا اين خوشي حقيقتي هم داره يا نه؟ ولي وقتي که تو?
نگام مي کردي مي فهميدم که دنيا ماله منه? عشق و زندگي ماله منه.
تا خونهء ما راه زيادي باقيست? خدا کنه که هواي اون بيرونه کوچتون هم به خوبي
هواي توش باشه? خدا کنه که مهتاب ما نره پشت ابرا قايم نشه و منو تو اين راه تنها
بزاره.
عزيزم وقتي که بر مي گردم تو تمام راه به تو فکر مي کنم و به دنياي ما که فقط فقط
ماله من و توي خوب هستش. صبح که از خواب پاشودي دوست دارم رو روي پنجرهء
اطاقت بخون که عشق من هميشه همون جاست و خواهد بود...
قحط سالي
اين روزها
چه كسي با انكار يوسف
زليخا خواه تر مي شود!؟
اين زيبايي صيقل خورده هم
رويايي بود كه تعبير شد
انگشت هاي بريده زنان
هنوز هم
بوي گَس تُرنج مي دهند!
اين زنداني مفلوك ، دستهايش
به كدامين گناه ، آلوده بود؟!
تكرار چاه و گرگ و پيراهن ِ خونين ، حقيقت دارد يا نه ؟!
چه شده است كه برادران ديوانه ، باز هم بجاي غلات
بوي ِ پيراهن به كنعان مي برند!؟
"آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود"
از آرزوي زليخا آيا خبر نداشت !؟
به گمانم زيبايي پاك تو
مرا از اين زندان ابد، نجات مي دهد!...
زمين گرد است
ايستادي روبروم
گفتي: خدا حافظ
هيچي نگفتم
گفتي: ميدوني كه ...بايد برم
هيچي نگفتم
گفتي: متاسفم...ولي...ميدوني كه
هيچي نگفتم
گفتي: مواظب خودت باش
هه...هيچي نگفتم
دست تكون دادي و پشتت رو به من كردي و رفتي
رفتي...
رفتي...
اونقدر ازم دور شدي و رفتي كه ديگه نديدمت
رفتي...
رفتي...
ساعتها ايستادم
تنها
و روزها و ماهها و سالها
تنها
و تو هنوز مي رفتي
.
.
.
ايستاده بودم هنوز
صدايت آمد از پشت سرم
پشت سر
گفتي سلام
هيچ چي نگفتم
گفتي: من برگشتم ...آخه... ميدوني كه
هيچ چي نگفتم
هيچ چي نگفتم
فقط صدايي در درونم مي گفت
زمين گرد است
زمين...گرد است
چه كسي هستي
مهم نيست تو چه كسي هستي ، ولي مي تواني و بايد تمام تلاش خود را براي
استفاده از تمام امكانات زندگي ات خرج كني . هيچ كس نمي تواند تو را زمين گير كند
و هيچكس هم قدرت چنين كاري را ندارد جهان براي تو پر از فرصت است . امروز را روز
شكار فرصت هايت قرار بده و از همين الان براي شكار اقدام كن . تو لياقت بهترين ها
را داري و تنها كسي هستي كه مطمئناً مي تواني اين بهترين ها را بدست آوري
بي چاره
وقتي دلتنگي مياد سراغت
وقتي غم چنگ ميزنه به قلبت
وقتي تنهايي ميشه همدم و مونست
وقتي توي آينه حرف ميزني با خودت
وقتي شادي سکوت ميکنه
وقتي غم پايکوبي راه مي اندازه
وقتي اشک رقص کنان رژه ميره
وقتي سرما توي دستات لونه ميکنه
وقتي اعتراض در چاهي مدفون ميشه
وقتي رودخون? فرياد ته گلوت خشک ميشه
وقتي شکايت به سد محکمي برخورد ميکنه
...
چه بايد کرد ؟!
ابرهاي سرگردان
اين ابرهاي نه چندان سياه
تابع بادهاي هرزه گردند !
از آسمان صاف
باج خواهي مي كنند
چه پشته اي چه توده اي
از اين قطار به آن قطار
پاي پياده مي روند !
وقتي به مرز آشتي مي رسند !
دور از خيابان اصلي
باران مي بارند!؟
هفت شهر عشق
راه نمي روند راهيان شعر ، منزل به منزل
آنها به خاطرات پشت شعر
آب و آتش مي پاشند
وقتي جزيره ي آدمها
جربوزه ي عرض اندام ندارند
روح شاعرانه،آنجاحلول مي كندلاي فرسنگهاي گران سنگش
اين ، نقطه ي عزيمت شاعر است در وادي طلب
كه لب به لب زندگي ...
در امواج متلاطم غوطه مي خورد
يعني : همه جا با سوختن همراه است
چه پر ِسيمرغ باشد !
چه هدايت هد هد
كوه قاف ...
از گرايش اندامشان
بايد شناخت ! ...
مادر
مادر منشين چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم
آسوده بياران و مکن فکر پسر را
بر حلقه اين خانه دگر پنجه نسايم
با خواهر من نيز مگو : او به کجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيقيست
تا بستر من را سر ايوان نکشاند
فانوس به درگاه مياويز! عزيزم
تا دختر همسايه سر بام نخوابد
چون عهد در اين باره نهاديم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پيراهن من را به در خانه بياويز
تا مردم اين شهر بدانند که ؟ بودم
جز راه شهيدان وطن ره نسپردم
جز نغمه آزادي شعري نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند که کولي صفت از من برميده است
او پک چودرياست تو ناپک ندانش
گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده است
ب گونه او بوسه بزن عشق من او بود
يک لاله وحشي بنشان بر سر مويش
باري گله اي گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... مياور تو به رويش
يک آرزوي دور
زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله
پروانه چيست؟ زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را زير
باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي
زندگيست...
کلام چيست؟
رفت ...
تموم شد ...
باختم !!!...
اندکي صبر سحر نزديک است ...
تو رفتي و من هستم
همان ديوانه ي ديروز
همان مردي که مي ديدي
ولي هرگز نفهميدي
گاهي بايد جدايي را پذيرفت و دم نزد
گاهي تنهايي
تنها ترين چيزي است که انسان مي خواهد
تنها خواهم ماند
مانند هر روز هاي ديروزم
فاصله تنها چيزي بود که من فهميدم
و هر بار دور تر از قبل
من مسافري بيش نبودم
و زمان رفتن خيلي نزديک تر از آن بود
که مي پنداشتم
من نخواهم شکست
اما اندکي ترک خواهم خورد
فلسفه
سوار اين كفش پياده ...
از روي آتش
چه كسي پروانه مي چيند؟!
غرق قايق كه مي شوي !
اين خانه هاي سوخته
با حيرت ، دهان باز مي كنند !
تو، سيبي دندان گير نيستي
جاذبه ات زير برف مانده است !
آنهم پربرف ترين زاويه ي نگاه
سر ديوار، دستي به تكلف مي كشي
فواره هاي سنگ ...
با قمقمه هاي خالي تشنگي خواب را
فعل وارونه مي زنند
روي آسفالت مذاب هم غبار ماه
سنگ بيداري به سينه مي زند!...
ساعت شش و سي و دو دقيقه بعدازظهر
امروز
ساعت شش و سي و دو دقيقهي بعدازظهر
نشست مقابلم
بر نيمکتي سنگي
در نقطهاي گنگ از شهري غريب
و ناگهان
چند بار
شليک کرد توي سينهام.
آه،
با چشمهايش.
امروز
ساعت هفت و نه دقيقهي بعدازظهر
زير سقف ماشيني درمانده در ترافيک
تابيد، باريد، وزيد.
آه،
بر روحم.
امشب
ساعت نميدانم چند است
اما کسي دست برده است توي سينهام
تا چيزي را
تا چيزي را از تپيدن بازبدارد.
آه،
براي مردي ايستاده بر لبهي اندوهي ژرف دعا کنيد. مستور
حرف كه ميزني
من از هراس طوفان
زل ميزنم به ميز
به زيرسيگاري
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
لبخند كه ميزني
من
ـ عين هالوها ـ
زل ميزنم به دستهات
به ساعت مچي طلاييات
به آستين پيراهن ات
تا فرو نروم در زمين.
ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي
در كلمهاي انگار
در عين
در شين
درقاف
در نقطهها. مستور
هرکس روزنه اي ايست به سوي خداوند اگر اندوهناک شود اگر به شدت اندوهناک
شود
خدايا
خدايا
تو گفتي بخواه ، ميدهم
تو گفتي برو ، من با تو ام
گفتي ببين ، من هستم
کوه ودشت و دريا
ابرو باد و صحرا
آسمان و خا ک و هوا
با تو مي آيند
رفتم اما نگفتي جهنم در انتظارم است
چه ظلم سختي...
خدايا ...
خبر نيست مرا
به او:خبرت هست که از خويش خبر نيست مرا
اگه يه روز بري سفر
بري زپيشم بي خبر
اسير رويا ها ميشم
دوباره باز تنها ميشم
به شب ميگم پيشم بمونه
به باد ميگم تا صبح بخونه
بخونه از ديار ياري
چرا ميري تنها ميزاري
اگه فراموشم کني
ترک اغوشم کني
پرنده دريا ميشم
تو چنگ موج رها ميشم
به دل ميگم خاموش بمونه
ميگم که هر کسي بدونه
ميرم به سوي اون دياري
که توش منو تنها نزاري
اگه يه روزي نوم تو
تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بياد
که منو مبتلا کنه
به دل ميگم کاريش نباشه
بزاره درد تو دوا شه
بزار بره تو تموم جونم
که باز برات آواز بخونم
اگه بازم دلت ميخواد
يار يکديگر باشيم
مثال ايوم قديم
بشينيم و سحر پاشيم
بايد دلت رنگي بگيره
دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري
که توش منو تنها نزاري
اگه ميخواي پيشم بموني
بيا تا باقي جووني
بيا تا پوست واستخونت
نزار دلم تنها بمونه
بزار شبم رنگي بگيره
دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري
که توش منو تنها نزاري
چه بي رحمانه
خداوندا ... صدايم را شكستن
دل درد آشنايم را شكستن
چه بي رحمانه در فصل شكفتن
بهار شاخه هايم را شكستن !!!
باز هم امشب
باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم
اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم
در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام
هرچه مي خواهي بگو من هم دعايت مي كنم
خسته اي طاقت نداري مي روي آخر سفر
طاقت اشكت ندارم پس رهايت مي كنم
رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو
رفته ام قربان عكست جان به پايت مي كنم
UP ۲۰ جدید* ۳۱/۰۱/۸۶
عاشق نبودي تو
عاشق نبودي تو
من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق
بودي تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي
يک لحظه من بي تو هرگز نياسودم
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود !!!
دل کندن و رفتن پيش تو آسان بود !!!
روزي به من گفتي :
ديگر نمي مانم
گفتم :
که ميميرم
گفتي :
که ميدانم !!!
نگفتني ها
مي خوام امروز همه ي نگفتني ها رو بگم
قصه ي عشق گذشته قصه ي شادي و غم
تو خيال كردي بري !
دنيا تمومه واسه من ؟
شادي از غم ميميره
خنده حرومه واسه من
من نگاهام ديگه دونبال تو نيست
دلمو پس ميگيرم مال تو نيست
ديگه هرگز ننويس قصه برام
برو من عشق دروغي نمي خوام ...
مكافاتي چنين
مي ارزيد رانده شدن از بهشت به لحظه اي
كه آدم سيب سرخ را بدست حوا داد !!!
خوردن سيبي را مكافاتي چنين؟
نه !
قد و قامت
قد است اين ، قامت است اين ، يا قيامت
قيامت ميكند اين قد و قامت
موذن گر ببيند قامتت را
به قد و قامت بماند تا قيامت
صدا كن مرا
صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه ان گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اين است.
كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم ان وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها رو ببينيم
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض
زمان را به گردي بدل ميكند
بيا اب شو مثل يك واژه در سطح خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
مرا گرم كن
و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد آ ن وقت در پشت يك سنگ
اجاق شقايق مرا گرم كرد
در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت ميترسم
من از سطح سيماني قرن مي ترسم
بيا تا نترسيم از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه
جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر
معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطحكاك
فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا
و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو بيدار
خواهم شد
و ان وقت
حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در ان گير و داري كه چرخ زره پوش از روياي
كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساسي
اسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از را وارد شد.
چه عملي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.
و آن وقت من مثل ايماني از تابش استوا گرم
ترا در سر اغاز يك باغ خواهم نشانيد.
باور کن
وقتي دستانم از اعتماد تهي است
چه فرقي مي کند
که بگويم
اينجا زمستان است يا بهار .
اينجا سرد است
از تکرار ِ نبودن اعتماد .
وقتي گوشهايم ايمان نمي اورند به کلام
بيهوده ، برايم واژه هاي دلفريب ميچيني
من از گور بي اعتمادي برخاسته ام
دشتهاي اعتماد در سيلاب دروغ و خيانت
مرده اند .
وقتي نگاهم لبريز ِ وحشت مي شود
از نگاهت ، مي دزدمشان ...
نگاهم که مي کني ،
فرهنگ لغات ميشود يک کلمه "عبث " .
اينجا تداوم خالي بودن از اعتماد است .
سرد است .
باور کن،
دلم از سنگ که نيست
چه کنم ؟ دلم از سنگ که نيست
چه دليست اين دل من ؟
که ز يک لرزش اشک بر رخ رهگذري
يا ز ناليدن مادر به فراق پسري دل من مي شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست
گريه در خلوت دل ننگ که نيست
چه دليست اين دل من ؟
که ز تردي چو يک ساقه ي تاک
به شتابي که تگرگ
بشکند ساقه و از هم بدرد پيکر برگ
يا به آساني يک شاخه ي گل مي شکند
چه دليست اين دل من ؟
هر کجا اشک يتيمي رنجور
مي چکد بر سر مژگان سياه
هر کجا چشم زني غمزده با ياد پسر مانده به راه
دل من مي شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست
گريه در خلوت دل ننگ که نيست
چه دليست اين دل من ؟
در مزاري که زني ناله کند
در عزاي پسرش
يا يتيمي که کند گريه به سوگ پدرش
جانم آيد به خروش
ور ببينم پر خونين کبئترها را
يا يکي بچه گنجشک که بشکسته پرش
دل من مي شکند
حالت دخترکي کوچک و تنها و فقير
که به حسرت کند از شيشه ي اشک
به عروسک نگه گاه به گاه
وز دل تنگ کند ناله و آه
دل من مي شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست
گريه در خلوت دل ننگ که نيست
ناله ي پيرزني غمزده و دست تهي
که ندارد نفسي
ضجه ي مرغ اسير
که کند ناله به کنج قفسي
هق هق مرد غريبي که بلا ديده بسي
حالت دختر زشتي که ز شرم
رو ندارد به کسي
دل من مي شکند
هر کجا در نگه تازه نهالاني خرد
از ستيز پدر و مادر خشم آلوده
مي وزد بوي طلاق
وز پراکندگي عائله اي برخيزد
در سرا بانگ فراق
دل من مي شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست
گريه در خلوت دل ننگ که نيست
آن زماني که به دنبال شهيد
مادر داغ به دل
سينه مي کوبد و مي نالد و مي گريد زار
هچنان ابر بهار
يا زماني که نشيند در اشک
به سر سنگ مزار
و به فرياد کند نام پسر را تکرار
دل من مي شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست
گريه در خلوت دل ننگ که نيست
چه دليست اين دل من ؟
دلم از ناله ي مرغان چمن مي شکند
ز خيال غم مردم دل من مي شکند
دلم از داغ وطن مي شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نيست
گريه در خلوت دل ننگ که نيست
چه کنم ؟
دل من مي شکند
ساعت و سيب
بچه كه بودم
از جريمه هاي نانوشته كه بگذريم,
سلماني و ساعت و سيب
سكه و سلام و سكوت
و سبزي صداي بهار
هفت سين سفره ي من بود
بچه كه بودم
دلم براي آن كلاغ پير مي سوخت
كه آخر هيچ قصه يي به خانه نمي رسيد
بچه كه بودم
تنها ترس ساده ام اين بود
كه سه شنبه شب آخر سال
باران بيايد
بچه كه بودم
آسمان آرزو آبي
و كوچه ي كوتاه مان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود
گويند مردمان: غمه ديوانه خور
ديوانه ام شديم
کسي غم نخورد
آغازي بايد
آغازي بايد ...
و گرنه اين ثانيه ها مي خشكند ...
وقت پيوند من و خاطره هاست ...
آغازي بايد ...
غم من بيشتراز فرياد يك قناري است ...
و من اكنون ...
به تپشهاي قلبم نيز ...
شك دارم شك ...
تمامي شوقم شايد ...
ديدن روي كودكي شاد است ...
كه به لبخندي به من مي گويد ...
سلام !
و جوابش را ...
از چشمه غمگينه نگاهم ...
برمي چيند ...
آدم برفي
به شانه ام زدي
تا تنهاييم را تكانده باشي
به چه دلخوش كرده اي؟
تكاندن برف ازشانه هاي آدم برفي؟
هواي با تو بودن
دوباره دل ، هواي با تو بودن كرده
نگو اين دل ، دوري عشق تورو باور كرده
دل من خسته ، دست به دعا ها برده
همه آرزوهام با رفتن تو مرده
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
كه دوباره چشم من تو رو ببينه
نميدانم كجا
در مسيري مبهم و بي انتها
ره سپارم در مسير جاده ها
در نگاهم گفتني هايم بسوخت
مي روم اما نميدانم كجا ؟!!!
مهر و اندوه
فرياد كه داد از اين مردم خود شاد
سبب ساز همه ,كار خودان تعبير خوددار
منم . من كرده ام من مي توانم
عجب غافل كه در اوجند , برباد
چگونه ميتوان خود كردها را كرد اوصاف
چگونه ديده بر روي دگر داد
مگر غير از كه خود را ميشناسي
اگر خود را شناسي دگرمن , رفته بر باد
جز اوكس تواند برتو نشاني ؟
دليل مهر و اندوه عمرت در دفتر كند باز
گريه نکن
هيچ وقت گريه نکن !
چون هيچکس لياقت اشکهاي تو رو ندارد ...
اگه هم داشته باشه ... طاقت اشکهاي زيباي تو رو نداره ...
وقتي دلم برات تنگ ميشه ...
ميرم پشت ابرها زار زار گريه ميکنم ...
پس وقتي بارون اومد ...
بدون دلم برات تنگ شده ...
به يادم من باش ...
دوستم نداشت ...
دروغ ميگفت هر بار که به سراغم مي آمد
با گريه ميگفتم راستش را بگو
اگر مهري به ديگري داري تو را مي بخشم
و باز خنده اي ميکرد و ميگفت :
جز تو ، مهري به کسي ندارم ...
تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد و گفت :
مرا ببخش به تو دروغ گفتم ...
دل به ديگري دارم ...
خنده ي تلخي کردم و گفتم :
من هم به تو دروغ گفتم !!! تو را نمي بخشم ...
کيستي
روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند
که تا آخر عمر با من خواهد ماند ...
گفتم کيستي ؟ گفت : غم .
خيال ميکردم غم نام عروسکي است
که ميتوان با آن بازي کرد ...
ولي حالا فهميدم که :
خود عروسکي هستم بازيچه ي دست غم ...!
زمين
زمين ديگر آن كودك پاك نيست
پر از آلودگي هاست دامان وي
كه خاكش به سر گر چه جز خاك نيست
در حسرت ديدار تو
آغازي بايد ...
رويش گلها را ...
بارش باران را ...
آغازي بايد ...
بگذار ندانند آن روز به ما چه گذشت ...
بگذار ندانند با ستاره چه رازي گفتم آن شب ...
صداي گنجشكان ...
نواي زندگي آسمان خاموش است ...
نواي فريادي ديگر ...
از گلوگاه انساني ديگر ...
بهار در كف توست ...
بهار در تن تو ...
جريان مي يابد ...
آغازي بايد ... حضور تو ، بهار را جان داد ...
باز هم يك احساس از تلاطم وجودم بر خواست
مثل آن حس ديرينه ...
زده قلبم از سينه بيرون ...
چشمم در پيچ و خم كوچه عشقش جان ميداد
و نگاهم به نگاهش عهد شادي ميبست
و زمان عقربه ها را به مهماني معكوس ميخواند
در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هر چند كه تا منزل تو فاصله اي نيست ...
حيف
حيف , ميدانم كه ديگر
بر نمي داري از خواب گران ! سر ! تا ببيني
خوردسال سالخوردي خويش را كاين زمان
چندان شجاعت يافته است
تا بگويد : ( راست مي گفتي , پدر ) ... !
حرفهايي براي نگفتن
سرمايه هردل حرفهايي است که براي نگفتن دارد ...
سرمايه هر گل جايي است که براي شکفتن دارد ...
بيا
اي مرا آزرده ازخود ! گرپشيماني بيا
نغمه هاي ناموفق ! گرنمي خواني بيا
تاكه سر پيچيدي از راه وفاگفتم : برو
يك نفس با من نبودي مهربان اي سنگ دل
زان همه نامهرباني ! گر پشيماني بيا
تاب رنجوري ندارم در پي رنجم مباش
گر نمي خواهي كه جانم را برنجاني بيا
UP ۲۰ جدید* ۳۰/۰۱/۸۶
من يک انسانم
من انسانم
با خنده هايم،با گريه هايم
مهر و خشمم
اندوه و شاديم
نفرت و عشق
و آنچه با من بوده است.
من مي دانم چگونه دستهايم را براي رهايي بتکانم
با چشمانم اوج پرواز را حس کنم
با انگشتانم پوست کاج را بدانم
زبانم،آواز طبيعت را مي داند
مي شناسد و مي خواند
آنچه بايد باشد،با من است.
رهايم کنيد
خود را بيابم
مجالي دهيد
مسير را مي دانم
آري،من ساربان هدايت خويشم.
دوست دارم خيلي زياد
دوست دارم
دوست دارم خيلي زياد
خيلي زياد
اينو واسه تو ساختمش
اميدوارم خوشت بياد
اين جمله ي منه
دوست دارم خيلي زيا
فکر کردن اصلا نمي خواد
دوست دارم خيلي زياد
فقط واسه تو ساختمش
دوست دارم خيلي زياد
به چشماتم خيلي مياد
دفتر شعر من کجاست ؟واسه اون ناز نگات مي خوام امشب تا سحر ترانه سازي
بکنم
يه ترانه بسازم که جهاني شه
که همه دنيا بدونن هيچکي مثل تو نمي شه
با جمله هاي تکراري دوباره بازي مي کنم
باز خودمو گول مي زنم
قافيه سازي مي کنم
دلم برات تنگ مي شه
قافيه اش از سنگ مي شه دلم فقط تو رو مي خواد
قافيه اش در نمي ياد
هيچي تو ذهنم نمي ياد
هيچي تو ذهنم نمي ياد
خسته مي شم از هر چي جمله اس که با حرف دله نوشتن ترانه هم خداييش انگار
مشکله
دفترو مي ذارم کنار
چشمامو رو هم مي ذارم
تورو کنارم مي بينم
بي اختيار بهت مي گم دوست دارم خيلي زياد
دوست دارم خيلي زياد
اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد
فکر کردن اصلا نمي خواد
دوست دارم خيلي زياد
فقط واسه تو ساختمش
دوست دارم خيلي زياد
به چشماتم خيلي مياد
اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد شعر بايد خودش بياد
دوست دارم خيلي زياد قافيه لازم نداره
دوست دارم خيلي زياد به چشماتم خيلي مياد
سهراب سپهري شاملو حافظ و سعدي مي خونم
دنبال يک حرف قشنگ تا صبح بيدار مي مونم
گوشي رو بر مي دارمو يه زنگ به مريم مي زنم
يه گوشه تنها مي شينم گيتارو با غم مي زنم
اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد
فکر کردن اصلا نمي خواد دوست دارم خيلي زياد
فقط واسه تو ساختمش دوست دارم خيلي زياد
به چشماتم خيلي مياد
اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد
شعر بايد خودش بياد
دوست دارم خيلي زياد قافيه لازم نداره
دوست دارم خيلي زياد
به چشماتم خيلي مياد
اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد فکر کردن اصلا نمي خواد
دوست دارم خيلي زياد فقط واسه تو ساختمش
دوست دارم خيلي زياد به چشماتم خيلي مياد
اين جمله ي منه ...دوست دارم خيلي زياد شعر بايد خودش بياد
دوست دارم خيلي زياد قافيه لازم نداره دوست دارم خيلي زياد به چشماتم خيلي
مياد
دوست دارم خيلي زياد
هيچ را آرزومندم
خداي را در درونم با زبان بي زباني توصيف مي کنم
از خداي هيچ را آرزومندم
در پناهش امنم
در کنارش آرامم
بي وقفه صدايت مي زنم تا در من همچنان بتابي
جاري مي شود اشکهايم هر گاه مي خوانمت
اميدوارم از رحمت عشقت
تکيه گاه مي خوانمت
اميد مي دانمت
و پيوسته در تار و پودم با کلاف جان مي بافمت
و در ريسمان آسماني ات که مرا به بلوغ مي رساند چنگ مي زنم
به بودن نيازي نيست چرا که هستم
من براي ابد هيچم به بودنم احتياجي نيست
زيرا مي دانم و ايمان دارم آنگاه که به نبودن مي رسم ذره اي پيوسته ام در اقيانوس
وسعت بي انتهاي تو
لذت مي برم و رنج مي کشم و مي چرخم در چرخه پيوسته زندگي چرا که من مي
دانم
رنج چيست و لذت يعني چه
هر دو را چون شب و روز که هرگز از هم جدا نيستند با عشق به سر مي کنم
به تو مي رسم در انتهاي اين راه بي انتها
چرا که از تو ام و جويبار وجودم به اقيانوس وجود تو مي رسد
همچنان منتظر
در آينه به خودم نگاه مي کنم
خيره مي مانم و بهت زده
زير لب زمزمه مي کنم چه آشناي غريبي
از چشمان اشک آلودم هزار قصه تلخ مي خوانم
و در چروک چهره ام هزار ديروز رفته از دست را مي بينم
چه چيز مانده برايم از آن همه عذاب و اشک و ماتم
هيچ جز چهره اي پير و شکست خورده
جز نگاهي همچنان منتظر
و جر خاطراتي که مشتي خاک گرفته
هچون کرم ابريشم که برگ مي خورد و بزرگ مي شود
لحظه لحظه اين زندگي مرا مي خورد و من هر روز نحيف تر از روزهاي دگر
و امروزم آشفته تر و سردتر از هر ديروزي
اما در اين همه سردي آنچه که هيزم گرمي است و تنم را از سرما مي رهاند
چهره محو توست چرا که ديگر خوب به ياد نمي آرمت اما بدون به ياد آوردن چهره ات
هم هنوز عاشقت مانده ام
و اشکهايم هر روز مزار کهنه خاطرات را در سينه پوسيده ام شستشو مي دهند
ديگر هيچ هراسي نيست چرا که ديگر اندکي دقيقه بيشتر نمانده است به وصال
هميشگي تنم با خاک
ديگر نه منتظر مي شوم نه مي خروشم تنها نظاره مي کنم
آري نظاره مي کنم اين سرنوشت رفته از دست را
و رهايم رهاتر ازهر انديشه آزادي که هيچ مقصدي در پيش ندارد
و دل کنده ام از هر چه که مرا به بودن وادار مي کند
پلک فرو مي بندم و باز هم در سکوتي مبهم تو را به ياد مي آرم
آري براي هميشه به تو فکر مي کنم
چرا که هر گاه پلک بر مي بندم جر تو هيچ چيز آرامشم را تضمين نمي کند
پس براي ابد پلک فرو مي بندم از اين همه تشويش تا در آرمشي شگرف از خيال تو
آسوده بخوابم
صداي تو
اين کتابهاي نادان را
که مدام ميگويند
وزن ندارد
و رنگ يا طعم يا رايحه
و حجم ندارد و ديده نميشود
صداي تو
زير آن بيد بلند
که از شنيدن واژههايت جنون گرفت
دفن کنيد.
به فتواي مردي
که هر شب آدينه بر ضريح صدايت دخيل ميبندد. مستور
دور باطل
مرده ها
آب زير كاهند
توي شستشو ، مكرٌر غلغلك مي گيرند
دهان ِمُچاله ، آماده ي بوسه مي كنند !؟
به همه كس ، شب بخير مي گويند
با لب هاي پر ترانه ، سفر مي كنند
مزه ي نفس كشيدن را ...
بايد از آنها آموخت
خندهُ لهيده
من عاشقت بودم
تو عاشق نبودي
من بقايت بودم
تو اما نبودي
من کلمات آشکار وجودم را غمگينانه به پايت مي ريختم
اما تو حتي صداي له شدن اندام حرفهايم را به روي خود نياوردي
تکان نخور
جاده دارد به پايان مي رسد
خندهُ لهيده خنده دار است!
خنده اي که هنوز مجسمهُ پانته آ را پست مي بوسد !
تکان نخور
آفرين!
فرياد بزن
تا به حال تن ها را و اکنون تنت را مي بلعي!
ديدمت از لاي در
نميدانم من در ميان آن همه دود و ريا و مکر چرا
بهار چشمهايت را که از زير فيلتر هاي فتوشاب بهاري شده بود
با هيچ عوض نمي کردم!
سرگرم دستگيرهُ در بودم که چرا باز شد؟
لعنت بر تو زنجير دانه درشت پوسيده
تکان نخور
دارد تمام مي شود
اشک بريز!
دندان هايت را به هم فشردي؟
مار خوش خط و خال!
چشمانت را باز کن
من را ببين
آينده را بي من مي چشي!
به تو قول مي دهم
ديدمت که از حال رفتي
بيدار شو ....بازي در نيار!
قربان مرده است
مهم نيست ...بازش کنيد
او را در گورستان رديف 666
چالش کنيد!
مطمئن شويد مرده
زنجيرش را باز نکنيد
مرده با زنجير بهتر از مردهُ زنجير است!
خندهُ لهيده ...
حتي پامال کردنش جگرم را خنک مي کند...
حسرت
در حوالي آتش تر و خشك مي شويم
در حوالي آب ...
- خواب چشمانم تن مي شويم !
كتابهاي دستم لب گشوده
با ذهن تهي ... خميازه مي كشند !؟
با فوت وقت
چه صفحات شيريني
از دست مي دهم !
ايام هفته
شنبه
را
با تيغي از جنس بردباري
تکه تکه مي کنم
و يکشنبه را
- بي هيچ درنگي ـ
مي سوزانم با آه.
دوشنبهي وحشي را
که در شيب تنهايي
رام ميکنم با چند قطره آب شور،
ديگر براي کشتن سهشنبه
تيغي نيست، آبي نيست، آهي نيست،
مگر دعا.
و بعد
ديوانهوار بوسه ميزنم
بر معبد دستهاي چهارشنبه
که از فرط همسايگيات
بوي نور مي دهند.
و اينها و اين همه
تنها براي تو
اي نشسته در شب شتابناک آدينه! مستور
آري تو بودي
به زمين خورده بودم و توان بلند شدن را نداشتم.پس همان جا نشسته بودم.از حرکت
آدم هاي بالاي سرم وحشت داشتم،سرم را روي زانوهايم گذاشته بودم تا
نبينمشان.دست هايم را روي گوش هايم قرار داده بودم تا صداي شادي و غم مردم را
نشنوم.
اما ناگهان کسي به شانه هايم زد.آري تو بودي. تو بودي که بر خلاف تمام آدم هاي
اطرافم به زمين نگاه کرده بودي و مرا که خسته و ناتوان روي زمين افتاده بودم را
ديدي.
دستت را به طرفم دراز کردي و من ترسان نگاهت مي کردم واز خودم مي پرسيدم آيا
هم زمان که دستم را مي گيرد زير پايم را خالي خواهد کرد؟!! نگاهت چيز ديگري مي
گفت. به زبان نگاهت اعتماد کردم و دستت را گرفتم.
کمکم کردي برخواستم.خاک هاي عادت را از لباس زندگي ام تکاندي.و دوباره راه
رفتن ، نگاه کردن، گوش دادن و لذت بردن را نشانم دادي.
زماني گذشت و تو همواره لبخند بر لب راه را برايم هموار مي کردي. اما ناگهان
ايستادي و مرا به گوشه خلوت استراحت کشاندي.آري مي خواستي صداي قلبم را
بشنوي!ميخاستي ببيني آيا قلبم نام تو را صدا مي زند؟!!
خوب گوش دادي.لبخندي شيرين بر لبت نشست و گفتي : قلبت نام کسي را صدا
ميزند کمي سکوت کن تا ببينم نام چه کسي است؟!! اما افسوس که لحظه اي بعد
غمي بر چهره ات نشست.ولي بعد از مکثي لبخندي زدي و گفتي: قلبت نام کس
ديگري را صدا مي زند.وقت آن است که بروي و او را پيدا کني.
برخواستي مهربانانه توشه راه را بريم آماده ساختي.توشه ام از محبت و اعتماد به
نفس پر بود. تو با دعايي زير لب بدرقه ام کردي. هيچگاه لبخند مهربانت را موقع
خداحافظي فراموش نمي کنم.
اکنون من پيش همان هستم که قلبم صدا مي زد اما ديگ مطمئن نيستم که قلبم
هنوز هم نام او را صدا ميزند يا ...
نام تو
يارا نفس بريده مي شود
قلب در سينه مي تپد
جان به لب مي رسد
نام تو بر زبان مي راند
با نگاه تو زندگي مي کند
به ياد تو مي خندد
به بانگ تو بر مي خيزد
به سوز تو مي خواند
در شوق تو مي نوازد
در التهاب تو درد مي بيند
در هجر تو غم مي خورد
به روي تو نقش مي کشد
تا تو او را ياري کني
تا تو مهرباني کني
ندونستي
ندونستي که بعد از تو چراغ خونه خاموشه
گلهاي خونه پزمرده همه اي حرفها فراموشه
اميد با تو بودن هم درون سينه ام مرده
تو را داشتن توي اين دنيا چه ساده پيشم افسرده
هنوز عطر نفسهات را فضاي خونه پر کرده
دل عاشق من اينجا بدون تو پر از درد
بيا برگرد دلم تنگه گلهاي خونه بي رنگه
چه سخته منتظر موندن دلم بدجوري دلتنگه
تو که رفتي نموندي قدر عشقم را نخوندي
بي صدا پر از ترانه قلب خسته ام را سوزندي
کاشکي مي شد قصه اي عشقم با تو دنبال بگيره
هر چه ديوار جدائي بين ما دوتا بميره
من ماندم
من ماندم و الهه ي شعري که مي گويند
شعر تمام شعران را انشاء مي کند!
هر شب مي ايد
چشمان ِمنتظرم را خيس ِگريه مي کند
و مي رود!
امشب، اما
در ِاتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،
تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!
بگذار الهه ي شعر،
به سروقت ِشاعران ِديگر ِاين دشت برود!
مي خواهم خودم برايت بنويسم!
من مي خوام پياده شم
من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارو نيه
پس دلم تا كي فضا ي غصه رو مهمو نيه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم
وقتي فايده اي نداره ، غصه خوردن واسه چي
واسه عشقاي تو خالي ، ساده مردن واسه چي
نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خا ليه پر افا ده شم
وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم
همه حرف خوب ميزنن اماكي خوبه اين وسط
بد و خو بش به شما ما كه رسيديم ته خط
قر بو نت برم خدا چقد ر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخو ا ستيم دلو با خودت نبين
نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم وخا ليه پر ا فاده شم
وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم
اين همه چر خيديو چر خوندي آخرش چي شد
اون بليط شانس دائم بگو قسمت كي شد
نمي خو ا م در به در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم وخا ليه پر ا فاده شم
وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم
غم نخور
غم نخور!هم روزگارم!من هواي تورو دارم
واسه چارديوار قلبت صد تا پنجره ميارم
غم نخور !زيباي خفته!نااميدي حرف مفته!
رنگ عوض مي کنه اين شب با غزلهاي نگفته!
نگو خيلي وقته اينجا کسي فردا رو نديده!
توي پولک لباسات صد تا فانوس اميده!
چرخ تو وقتي مي رقصي!مي شکنه چرخ فلک رو!
تازه مي کنه دوباره خبراي قاصدک رو!
دل تنگتر از تنگ بلورم
هر چند که دل تنگتر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوهتر از دامن الوند
بشکوهتر از کوه دماوند غرورم
يک عمر پريشاني دل بسته به مويي ست
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم
بگذار به بالاي بلند تو ببالم
کز تيره نيلوفرم و تشنه نورم
خسته از عشق
خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي
كلامي عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را
يافتم وپنداشتم تو از قبيله ي انسانيت آمده اي
تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان
معرفت و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين
آشفته بازار؟
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند
و من با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه
تو را يافتم بايستم و در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم
باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست
اي مهربان من
چه دلتنگيم
کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد
اين شعر من است
بي تو در مي يابم
چون چناران کهن
از درون تلخي واريزم را
کاهش جان من اين شعر من است.
ارزو مي کردم
که تو خواننده شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني؟
نه دريغا هرگز
باورم نيست که خواننده شعرم باشي
کاشکي شعر مرا مي خواندي!
به خاطر "تو"
برايت چه بنويسم از مهري که در رودخانه قلبم جاريست يا از طوفان سهمگيني که در
دلم غوغايي به پا کرده و از اوراقي که سطر به سطر نام تو و عشق تو را درخود
جاي داده "اي مهربانترين" دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با نام توو ياد توپر
کرده ام و سر انجام به زيباترين نکته هستي رسيده ام
بودن به ياد "تو"و به خاطر "تو"
UP ۲۰ جدید* ۲۹/۰۱/۸۶
براي تو
عشق براي تو . احساسم براي تو . زندگيم براي تو . من هيچي نمي خواهم. با قلب
واحساس من بازي کن اين قلب سرگرمي تو. تو شاد باش من مي سوزم. تو بي
خيال باش من مي سازم. در راه عشق تو مثل آتش سوختم. اينک خاکسترم جامانده
است. خاکستري که تنها با ياد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد. در راه
عشق تو چه سختي هايي کشيدم. چه شکنجه هايي ديدم. چه غم وغصه هايي
چشيدم. و چه اشکهايي که نگو براي تو ريختم. غرورم را شکستم. از همه گناه هايت
گذشتم. همه اينها فداي قلب بي وفاي تو. از آن سو؛ تو از عشق سرد شدي. از اين
سو؛ من در عشق تو سوختم. از آن سو؛ تو بي خيال اين دل عاشق من بودي. از اين
سو من لحظه به لحظه به ياد تو دلتنگ تو بودم. اين دل من براي تو است. هرچي
مي خواهي آنرا بِشکن. بشکن تا من همچنان بسوزم. سوختن در آتش عشق تو به
من گرماي يک زندگي براز اُميد را مي دهد. تو در آن سو در آسمان به ستاره هايي که
چشمک مي زنند نگاه مي کني. من در اين سو با حسرت به تو نگاه مي کنم. ودر
حسرت آن روزهايي مي نشينم که کنار هم بوديم وهيچ کسي مثل ما همديگر را
دوست نمي داشت. عزيزم تو با آرامش زندگي کن تا من با آرامش تو عاشقانه
زندگي کنم. اگر با شکستن اين
دل من ديدن آن لحظه که در عشق تو مي سوزم وبا عشقت مي سازم ترا آرام مي
کند حرفي نيست دلم را بشکن. وبا آن بازي کن.... اما يادت باشد هميشه پشيماني
فايده ندارد ...
يکي بود يکي نبود
يکي بود يکي نبود
اوني که بود تو بودي . اوني که نبود من بودم.
يکي داشت يکي نداشت
اوني داشت تو بودي. اوني که کسي به جز تو نداشت من بودم.
يکي خواست . يکي نخواست
اوني که خواست تو بودي . اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم.
يکي بُرد. يکي باخت
اوني که بُرد تو بودي. اوني که دل به تو باخت من بودم.
يکي گفت. يکي نگفت
اوني که گفت تو بودي. اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من
بودم.
هدف هاي زندگي
هدف هاي زندگي به منزله ي بالها يي مي مانند كه با سوار شدن بر آن ها مي
توانيم از هم اكنون فراتر از آن ها رويم . ما نيازمند داشتن چنين هدف هايي هستيم نه
به خاطر آنچه هدف ما براي ما به ارمغان مي آورند ، بلكه آنچه بر ما مي گذرد . زيبايي
كار همواره رفتن به سوي هدف است نه رسيدن به آن و تمام شدن .
از مي عشق تو چنان مستم
كه ندانم كه نيستم يا هستم
مي شکند
کاش آن لحظه که تقديم تو شد همه هستي من. مي سپردم که مواظب باشي .
جنس اين جام بلور است. پُر از عشق وغرور است... اگر بازيچه شود مي شکند ...مي
شکند.
من در لحظه دوستت دارم
هرگز بنظر نميرسـد كـه خبرهاي بدي در رابطه هاي تازه و نو وجود داشته باشد.
زوجين در مورد هر چيزي با يكديگر موافقند، از نوع غذايي كه در رستوران سفارش
مي دهـنــد گرفته تا مقدار كره اي كه در سينما روي ذرت بو داده خود ميريزند.
متاسفانه، در نهـايـت لبخندهاي ساده حاكي از رضايت و موافقت و نيز ابراز علاقه
هاي پـر شـور و نشاط پايان مي يابند.
زماني فرا ميرسد كه جمله دو كــلمه اي معروف گفته شده و احساسات سرد و بي
روح موجود در آن آشكار مي گردد. هرچند گـفتن "دوستت دارم،" لـزوما جهتي صـحيح
براي حـركت كـردن نـــيست. اين عبارت كوچك بايد براي زمان مناسبش كنار گذاشته
شـده و نبايد همانند نقل و نبات در عروسي مرتب بالا انداخته شود.
گفـتن اين كـه صادقانه به شريك زندگي خود علاقمنديد، ارزشش بسيـار والاتـر از
ادعاي دروغين دوسـت داشتــن او مي باشد. دروغگويي همچنين ممكن است يك
رابطه خوب بالقوه را به خطر بيندازد. اين قانون در مورد زن و مرد هر دو صادق است ،
از آنـجـايي كه زوجين گاهي اوقات مايل ميگردند احساسات خود را طريق نشان
دادن علايق خـود بــه ديـگري بــزرگ جلوه دهند. اين به آن معنا نيست كه برخي از
زوج ها هـرگـز هـمـديـگر را دوست نخواهند داشت، بلكه منظور اين است كه نبايد
گرفتار لحظات لذت بــخش كاذب و زودگذر شد و آنچه كه واقيعت دروني نيست را بروز
داد.
واقعيات را به او نشان دهيد
از قديم گفته اند "دو صـد گفته چو نيم كردار نيست،" اين جمله در مورد روابط
خانوادگي نـيـز صادق است. ما عادت ميكنيم جمله اي قديمي و تكراري را بارها و
بارها بشنـويـم، اما براي اينكه آن كلمات مؤثر واقع شوند، بايد عمل خـود را نـيـز به
آنها اضافه كنيم. پس دفعه بعدي كه به همسرتان ميگوييد كه براي شما ارزشمند
اسـت، فــراموش نـكنيد كه چگونگي احساس خود را در عمل به او نشان دهيد.
براي اين كار لازم نيست برايش گوشواره الماس بخريد. چرا كمي نوازشش نكرده و
او را جايي كه هميشه دوست داشته برود، نبريد؟ گفتن به يك زن كـه او دنـيـاي شـمـا
است خيلي آسان اســت، اما آيا ثابت نمودنش هم به اين آساني است؟ چه تعدادي
از شما در اين لحظه از رابـطه تان به همسر خود مي گوييد كه براي او هر كاري انجام
ميدهيد و در فـرصـت بـعـدي خــلاف جـهـت حرك كرده و جمعه شب به جاي اين كـه
وقــت خود را با همسرتان سپري كنيد با دوستان خود به گردش و تفريح ميرويد؟
نامزد شما اين حقيقت را كه شما از يك شب تفريحي بياد ماندني با دوستانتان
صـرفـه نظر نموده و ترجيح مي دهـيــد كه وقتي او نياز به شما دارد، وقت خود را با
وي بگذرانيد بـسيار تحسين ميـكـنـد. يك رابطه مانند شركتهاي تجاري است؛ نـيـاز بـه
زمـان، تـلاش و از خود گذشتگي بسيار دارد. زوجين ميـآيند و مــيروند، اما رابطه هاي
حقيقي آنهايي هسـتـنــد كه علي رغم مشكلات زندگي تداوم يافته و زن و مرد بـيش
از پـيـش بـه هـم نزديك ميگردند.
يك راه ديگر براي فهميـدن ايـنكه هــمسر شما آيا واقعا همان كسي است كه
ميخواهيد باقي عمر خود را با او سپرس كنيد ايـن است كه مطمئن شويد داراي
ديدگاهي يكسان درباره آينده ميباشيد. آيا هر دوي شما خودتان را چندين سال دورتر
در حـال مشـاركـت براي بدست آوردن خانه اي براي زندگي و ارتقاي خانواده اي
صميمي تصور ميكنيد؟ اگر به همگي سؤالات فوق به يك نحو پاسخ مي دهيد، به
رابطه خود اميدوار باشيد
فرصتهاي دست يافتني
زندگي پُر از فرصتهاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي آنها ساده است.
بعضي از آنها مشکل. اما زماني که به آنها اجازه مي دهيم رد شوند وبگذرند. به اميد
فرصتهاي بهتر در آينده . اين موقعيتها شايد ديگر موجود نباشند. براي همين هميشه
اولين شانس را بِچسب.
چه چيزي فرزندان خود مي خورد ؟!
يك كرباس كهنه
چركين و چروك خورده
در چوب رختي متروكه اي
خود ، مترسكي ست مخوف
كه با نعره هاي باد ِهرجايي
شب را ، حوالي مرگ ، كشته است
- اينك ، از دايره ي بسته ، سخن مي گويم
آنجا كه : سايه ها ، با هم ، همسايه اند !
اين زهر خند تازيانه ات را ...
حدي نگه دار !
- اين شب دمق شده
از صبح فسرده ي ما
چه كم دارد كه اين مقدار ، بي تابي مي كنيم ؟!
وقتي ، بچه هاي خود را ، خورديم
مار ماهي ، آخرين شكل ما شد
امروز ، خود را
دم در ِدروازه اي بسته ايم
تا با خيال راحت ...
ترجمه ي حال
من در جهان شعر
تنها گناهم ، سرودن است
خون كاغذهاي سپيد و سياه ...
به گردن نمي گيرم !
شجره ي زبان ِالكنم
هنوز از ريشه
قوام ، نگرفته است
سعي مي كنم
در خودم ، به جستجوي محال برخيزم !؟
اما ...
مردي ، ذهن سپيد كاغذم
به زبان غير رسمي خود
ترجمه مي كند !؟
پيام تحميل
اي زندگي چه گستاخانه وجودت را بر آدمي تحميل مي کني. وانسان چه بَرده وار
اين پيام تحميل را به گوش جان مي شنود. بي آنکه بداند وجودت را با نام تقدير در
رگهاي هستيش مي ريزي.
يادت هست
يادت هست اَمانتي را که به دست تو داده بودم در بازارِ تجارتِ دل به اندک قيمتي
مُفت دادي؟
هنوز دوستت دارم
اگر يک روز فکر کردي نبودنِ يک کسي بهتر از بودنش هست
چشمانت را ببند وآن لحظه اي که او کنارت نباشد را به خاطر بياور
اگر چشمانت خيس شد بدان داري به خودت دروغ مي گويي وهنوز دوستش
داري ...!؟ هنوز دوستت دارم.
هنر نقاشي
زندگي هنر نقاشي کردن است. بدون استفاده از پاک کن. سعي کن هميشه طوري
زندگي کني که وقتي به گذشته بر مي گردي نيازي به پاک کن نداشته باشي.
هماي عشق
ترسم زبيدادت شبي مستانه ساغر بشکنم
بيگانه گردم از وفا عهد تو ديگر بشکنم
دلرا چو جام لاله اي بيرون کشم از سينه ام
اين دشمن ديرينه را با ديده ي تر بشکنم
چون شعله ي اتش شوم سوزان شوم سرکس شوم
عهدي که بستم از وفا مي ترسم اخر بشکنم
همچون گلت پر پر کنم چشمت پر از گوهر کنم
از دردو حسرت عاقبت ان روي چون زر بشکنم
با چشمهاي دل سيه در سينه ها غوغا کنم
با شور و شعر و خنده ها بازار گوهر بشکنم
ريزم بروي شانه ها گيسوي همچون خرمنم
قامت قيامت سازم و غوغاي محشر بشکنم
مي بارقيبانت زنم صد شعله بر جانت زنم
اخر دل رسواي تو چون شاخ بي بر بشکنم
از رشگ مجنونت کنم از غصه دل خونت کنم
اري هماي عشق را بايد شبي پر بشکنم
مي ترسم
من از سياهي چشمانت
كه آن را انتهائي نيست
مي ترسم
هر چند معصومي
هر چند گفتم عاشقت هستم
هر چند تو هم گفتي دوستم داري
هر چند حرفهايت ذره اي بوي ريا نمي داد
هر چند و هر چند...
اما..اما باز هم مي توانم
مي توانم به سياهي چشمانت
به اين راه بي انتهاي تاريك كه مملو از ستاره هاي سرابي ست سفر كنم
چه تضميني ست مرا؟
به من بگو چه تضميني ست مراكه جان من
وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟
آه شايد راه زني در اين راه تمام من كه تمام توست را از من بگيرد
يا جادوگري بد در كمين باشد
كه به سحرش به شك و ترديدم كشد
و يا ديو غرورت به سراغم آيد و آزارم دهد
من از سياهي چشمانت كه آن را انتهايي نيست مي ترسم
من بدان جا سفر مي كنم
چشمها هيچ گاه دروغ نمي گويند
مثل هيچكس
مثل يک معجزه يک خواب
مثل آبي بودن و آرامي آب
مثل لذت مثل عزت مثل آواز
مثل خورشيد مثل اميد مثل پرواز
مثل يک معجزه،يک خواب آمدي
آمدي در لحظه هاي سرد و بيتاب آمدي ...
فردا و ديروز
فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد. فردا با وعده
هايش مرا خواب کرد وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود.
ديگه نرو
مسافرم ديگه نرو
توي جاده ي جدايي ديگه اينجوري ندو
مسافرم خسته شدي بيا پيشم
براي تو هميشه بازه آغوشم ...
خاطرات تلخ زندگي
فراموش کردن بزرگترين نعمتيه که خدا به آدم داده تا بتونه شادتر زندگي کنه.
ولي نميدونم چرا بعضي وقتا نميشه يا شايدم نمي خوايم که خيلي از اتفاقات غم
انگيز زندگيمو رو فراموش کنيم و راحت و بي خيال زندگي کنيم.
درگير کردن زندگي با خاطرات تلخ زندگي رو تلخ ميکنه؛اما ما به اسم تجربه يا هر
بهونه ديگه نميخوايم از زندگيمون بندازيمشون بيرون.
باور کنيم که وقتي يک اتفاق بد برامون ميافته؛روح زندگيمون زخم ميشه؛که بعضياش
کامل خوب ميشه و جاي بعضياشم واسه هميشه ميمونه.اما اگه فراموش نکنيم اين
زخما هر از گاهي سر باز ميکنه و اگه بهش نرسيم؛عفونت مي کنه و تب و بعدشم
مرگ؛اين همون افسردگيه.اگه شاد زندگي نکنيم بايد به آفريدگارمون جواب پس
بديم؛قبول کنيم که زمان ميگذره؛چه با شادي چه با غم؛آخر کار هممونم خاک.
پس غصه ها رو فراموش کنيم و زندگيمونو از همين لحظه بسازيم و ًًًلحظه به لحظه
ًبسازيمو شاد زندگي کنيم تا همه زخمامون خوب شه.
حلالم کن
حلالم کن اگه با تو نبودم اونکه ميخواستي
حلالم کن اگه لبهام نگفتن حرفي از راستي
ببخش بر من بديهامو
ببر از ياد اين نامو
حلالم کن که شايد چشم گريونم نبينه صبح فردا رو
بميره امشب و ديگه نبينه عشق و رويا رو ...
UP ۲۰ جدید* ۲۸/۰۱/۸۶
بايد فراموشت کنم
بايد فراموشت کنم
چنديست تمرين مي کنم
من مي توانم ! مي شود !
آرام تلقين مي کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....
تا بعد، بهتر مي شود ....
فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم
من مي پذيرم رفته اي
و بر نمي گردي همين !
خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم
کم کم ز يادم مي روي
اين روزگار و رسم اوست !
اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم ...
مجنونم و دلزده از ليليا
خيلي دلم گرفته از خيليا ...
شروع تازه(طوفان)
من از اين غمم مي گيره
که شکوفه اي نمونده
هر چي بوده رو درختا
آسمون يک دفعه برده ...
من از اين دلم مي گيره
که کلاغا روبراهن
قمري و کفتر چاهي
به نبود تو دچارن ...
من دلم مي گيره وقتي
اونا از من تو رو مي خوان
چي بگم؟جواب ندارم!
من هميشه بي تو تنهام ...
آسمونُ ابر گرفته
بارونم نم نمکي هست
چرا پس طوفان نمي شه؟!
غم تو که تو دلش هست !
اين روزا اين آسمونم
مثل من بغض تو گلوشه
تنهايي شده يه عادت،
گريه هم دوا نمي شه
چه بهونه ي قشنگي
واس ِ يک شروع تازه
تنهايي خودش يه دنيا
برام انگيزه مي سازه؛
ديگه مي خوام عاشقونه
از نو يک ستاره باشم
وا نمي دم به سياهي
من مي خوام حماسه باشم ؛
بسِّ!من ديگه نمي خوام
پا به پاي تو بسوزم
من مي تونم با يه شبنم
هميشه طوفان بسازم ...
نا بخشوده
کنارم دراز بکش برايم بگو چه کرده اند
واژه هايي را که مي خواهم بشنوم برايم بگو تا شياطينم را براني
اکنون در قفل است اما اگر صادق باشي باز خواهد بود
اگر بتواني " من " را درک کني خواهم توانست " تو " را درک کنم
کنارم دراز بکش در زير آسمان شرور
سياهي روز تيرگي شب - در اين فلج شريکيم
در ها شکافته گشوده مي شوند اما آفتابي به درون نمي تابد
دلهاي سياه بر تاريکي زخم مي زنند اما آفتابي به درون نمي تابد
نه - آفتابي به درون نمي تابد
نه - آفتابي نمي تابد ...
آنچه احساس کرده ام آنچه فهميده ام
ورق بزن سنگ را بگردان
پشت در اگر برايت بگشايمش ...
آنچه احساس کرده ام آنچه فهميده ام
بيمار و خسته تنها مي ايستم
کاش اينجا بودي چون من همانم که در انتظار تو مانده است
و يا تو هم نا بخشوده هستي ؟
کنارم دراز بکش سوگند که آسيبت نمي زند
دوستم ندارد - هنوز دوستم دارد - اما ديگر هرگز عشق نخواهد ورزيد
کنارم دراز بکش اما آنگاه که ديگر رفته ام
آن دلهاي سياه کماکان تيره تر زخم مي زنند
آري خواهد آمد اما آنگاه که ديگر رفته ام
آري خواهد آمد اما آنگاه که ديگر رفته ام
تا سر حد مرگ مطمئنم که خواهد آمد ...
آنچه احساس کرده ام آنچه دانسته اي
ورق بزن سنگ را بگردان
پشت در اگر برايت بگشايمش ...
( پس تو را نا بخشوده خوانم زين پس )
آه - آنچه حس کرده ام
آه - آنچه مي دانم
اين کليد را بر مي دارم ( آزاد هرگز )
و دفنش مي کنم ( من هرگز ... ) در تو
چون توهم نا بخشوده هستي ...
آزاد هرگز ...
من هرگز ...
چون توهم نابخشوده هستي ...
آه ...
مي بينم و مي شنوم
مي بينم راز نگاهي را که ديدني نيست.
مي شنوم آهنگ صدايي را که شنيدني نيست.
اما نفهميدم چه ميگويد ؟ چه ميخواهد ؟ اين عشق از جان ناقابل ما.
مهم نيست
مهم نيست كه بباورهاي عميق و اشتباه چه مدتي با ما بوده اند و يا چه كسي و يا
چه كساني آن ها را به ما قبولانده اند و يا چقدر عميق در ضمير ناخودآگاه ما ريشه
دوانيده است .
مهم اين است كه باورهاي اشتباه و مزاحم را هر قدر هم كه عميق باشند مي توان از
ريشه در آورد و به بيرون پرتاب كرد .
من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ بلند
چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد
عاشقي مثل من
حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه عاشقي مثل من . به تو كه نرمي و لطافت باران
در آرامش صدايت بر سجده مي افتد و تو كه عاشقانه سلامم ميدهي .و تو تويي كه
جاده از عبورت خجالت ميكشد حرفهايم را به تو مي گويم تا به باد برساني كه تو با
باد همسفري و من چون هميشه گرد راهت با تو حرف ميزنم . حرفهايم را به تو مي
گويم چون ميدانم كه چشمانت حرف چشمانم را خوب مي فهمد و وجود عاشقت گذر
نگاهم را خوب درك مي كند و مرغ عشق خانه ي ما در برابر آواز سكوتت صوت
زيبايش را در قفس سينه محبوس ميسازد. حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه آواز
عشقت دنياي زرد و بي روح قاصدكها را معنا مي بخشد و تو كه به شدت باد بر كوير
دلم مي تازي .
ستاره كجايي
وقتي که چشمام به آسمون زل زده بود
آره دنبال تو بود ... !
اما بي وفا كجا بودي ... ؟!
يه شبي هم كه دلم حا ل و هواي تو رو داشت ...
تا اومد نگا ت كنه ...
جز سياهي ، هيچي نبود !
عزيزم بگو توي آسمون ها ، تو كجاش بودي ؟!
آره من خوب مي دونم ...
پشت ابر بي وفايي جا ته هر شب مي دونم ... !!!
اما انگار هيچ مهم نيست ، دل من عاشقته
مي دونه چه پوچه اين آسمونا بدون تو ..
آخه هيچ رنگي و بويي نداره
انگار بختم همينه ، كه شبم بي ستاره بمونه ...
اي ستاره بنازم كجا بودي ... ؟!
که يهو تو آسمون پيدا شدي!
آسمون ... ! خوش به حالت ...
كه دوباره عشق تو پيدا شده
يه دعا هم بكن براي ما ...
تا ستاره ي منم پيدا بشه ... !!!
تاسف
چهار گوشه ي زمين
از تخت افتاده است
آسمان ، بر سَر ِستاره ها
تخم تاريكي ، مي پاشد !؟
كار انسان ، پر كردن چاله ها نيست فقط
سياه چاله ها ، در راه است
سنگ ِتمام / سنگ ِمزار شاعر است
آنهم وقتي كه : شعرش ، شيهه مي كشد ...
- اگر در گستره ي خود ، گندم مي كاشتي
امروز ...
به گدايي نان ، نمي افتادي !؟
بي خبر ماندي زحالم
آن که دلم را برده خدايا
زندگيم را کرده تباه کو؟
هم نفسم کو؟
آنکه نگاهش روز مرا کرده سيه کو؟
بي خبر ماندي زحالم
ز آنچه آمد بر سر من
عشق تو آخر به طوفان ميدهد خاکستر من
شعله اي عشق تو از بس در بالا گرفت
سينه مالا مال آتش
غم وجودم را گرفت
هر زمان آيد به يادم ديده اي مست تو
گريم از بخت بد خود نالم از دست تو
رخ ات زهر نو دميده اي من رخ ات نور ديده اي من
بر خيزو بيا اي اميد دلم شام من سپري کن
تو اي که به دل نقش غم زده اي
تو غنچه گره بر دلم زده اي
بر خسته دلان چون نسيم سحر يک نفس گذري کن
بي خبر ماندي زحالم
زآنچه آمد بر سر من
عشق تو آخر به طوفان ميدهد خاکستر من
شعله اي عشق تو از بس در بالا گرفت
سينه مالا مال آتش
غم وجودم را گرفت
هر زمان آيد به يادم ديده اي مست تو
گريم از بخت بد خود نالم از دست تو
آواز تيشه
امروز، من از خود مي پرسم : شيرين ِجان ِ تو
از تيشه ي كدام فرهاد، قد مي كشد؟!
-يكي از بيستون دست تكان مي دهد
رگ گردنت ، حكايت از مكالمه اي تند دارد !
با خسرو ! نمي دانم ! شايد - با پيرزنِ عجوزه !
امروز، من هم ، بقدر نياز، از خود، خاليم !
يقين دارم ، از جنس نام تو بوده ام فرهاد يا شيرين ؟!
نمي دانم : فرقي نمي كند !
ديرگاهي ست ... قندهاي ساييده ات / آب مي كشند
روبان ِ دخترانت ، به سرانگشتِ باد، مي دهند!
بگو !من ، آخر، كجاي تاريخ تو ايستاده ام اي عشق!!
اين راز سربه مُهر/پيشاني نوشت چه كسي ست ؟!
من و تو، سالهاست ... در كابوسهاي عاشقانه امان
در حاشيه ي بيستونهاي خود / مي پوسيم !
خورشيدمان ديگر/ رنگ به چهره ندارد ...
باري : جاده اي كه از تو خالي باشد/دره است !...
هميني که هست
اومد که فرياد بزنه
امّا ديگه نايي نداشت
خواست بمونه پيشش ولي
تو قلب اون جايي نداشت
آي دختره آي بي وفا آي تو که تنهام مي ذاري
تو قاب عکست جاي من ، عکس کي رو مي خواي بذاري
برو برو که مثل تو
زياده تو دنيا واسم
برو برو ولي بدون
که تا ابد جايي نداري تو دلم
زدم به سيم آخرم
گفتم ولش کن بي خيال
اون واسه من يار نميشه
بي خيال اين عشق محال
گفتم توي مرامه ما
منّت کشي نيست با مرام
مي خواد بره خوب به درک هميني که هست ختم کلام !!!
نمي بخشم
نگاهت را نمي بخشم
تو را با ديگري ديدم
كه گرم گفتگو بودي
كنارش نرم مي رفتي
سراپا محو او بودي
صدايت كردم تو را
چو بيگانه نگه كردي
گنه كردي گنه كردي
کلاغ غار غاري
من آن کلاغ غار غاري
خسته ام از در به دري
ساده بگم عاشق شدم
بهم مي گن حق نداري
بهم مي گن پرت سياهه
هميشه غار غارت به راهه
واسه تو که سکّه نداري
عاشق شدن يه جور گناهه
بهم مي گن بي اعتباري
تو حق دوست داشتن نداري
دور شو از اين شهر و سفر کن
اينجا ديگه کاري نداري
درسته من پرم سياست
امّا دلم بي انتهاست
درسته آوازم بده
آي آدمها حق با شماست
لعنت به اين دور و زمونه
ارزشمون به سکمونه
پر سياه جرم منه
آهاي کلاغ آواز نخون
دلت رو بردار و ببر
پول نداري ، پرت سياست
کجا به تو ، عاشق شدن
اينجا جاي بزرگتر هاست !!!
زير باران
زير باران راه مي روم ...
بدون چتر
شايد زمين سهم بيشتري از باران بگيرد.
آويخته مانده ام از يگانه بند فراموشي دلت
دستي به ياري شبنم عاشقم بيار
من سالهاست كنج دلت خاك مي خورم ...
دو ابروي کموني
چشم چشم دو ابرو
دو ابروي کموني
چشم چشم دو ابرو
دو چشم آسموني
چشم چشم دو ابرو
چشماي خيس هر شب
من ، تو ... يه فرياد اسم تو عمري بر لب
دست دست دوتا دست
دو دست عاشقانه
دو دست پاک و پر مهر يه حس صادقانه
پا پا دوتا پا دو پاي سخت و همراه
همراهي قرص و محکم حتّي تا خونه ي ماه
قلب قلب دوتا قلب
دو قلب قفل درهم
دو قلب مست و عاشق
عشق فرا از عالم
جسم جسم دوتا جسم
دو جسممو با يه کوه
يه روح آسموني
بلند چو قلّه ي کوه
عشق عشق چه زيباست
الهي جون بگيره
هر کسي سدّ عشقه
دعا کنيم بميره !!!
حادثه هاي وارونه
چرا دنيا پر از حادثه هاي وارونه است ...
عاشق کسي مي شي که عاشقي نميدونه
من به دنبال تو و تو به دنبال کس ديگه
هيچ کدوم از ما دوتا به اون يکي راست نميگه
من واسه چشماي نازنين تو يه ديوونه ام
من دوست دارم ولي علّتشو نميدونم
حالا که مي خواي بري بذار نگاهت بکنم
چون يه باره ديگه مي خوام اين دل رو ساکت بکنم
يه چيز فقط بذار روزه تولدت هديه ام رو بيارم بدم دست خودت
آدما فکر مي کنن عاشقا خيلي غم دارن
کاشکي فقط اين بود اونا خيلي کسارو کم دارن
عاشق کسي مي شن که عاشقاش فراوونه ...
بين انتخاب عشقشون عمريه که حيرونه ...
اوني رو که دوست داري چرا تو رو دوست نداره ...
شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره !!!
بي انصاف
نازکتر از بلورم و،نرمتر از حرير ،اگر هم قصد شکستن داري سنگ بي انصافيست ، يک
تلنگر کافيست
به دنبال بهترينم
من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب ...
تو خودت گفتي بهم ، بهترين چيز :
رسيدن به نگاهي است که از حادثه ي عشق تر است ...
بگو
اگه چشات پرسيد بگو نديدمش !
اگه گوشت پرسيد بگو نشنيدمش !
اگه دستت لرزيد بگو ماله سرماست !
اگه پاهات سست شد بگو ماله زعفه !
ولي اگه دلت ريخت به خودت دروغ نگو که دوستش نداري ...
برف
ديشب برف باريد
برفي زيبا ، به سفيدي دل زيباي مادر
و من درخت تنهاي ميان خانه را ديدم
كه برف را همچون لباسي پشمي به خود گرفته بود
گويي عروسي است كه لباس سفيد به تن دارد
اما صبح ديدم برف زيبا دست هاي عروس خويش را شكسته بود
آري به درستي چنين است رسم روزگار ...
UP ۲۰ جدید* ۲۷/۰۱/۸۶
باور کن ديوونتم
هر روز که از ما مي گذره
عشقم به تو بيشتر مي شه
باور کن ديوونتم
ديوونه مثل هميشه
فقط تو پاره ي تني
به حرمت عشقم قسم
بي تو ميون عالمي
غريبم و يه بي کسم
سکوت خستمو ببين
ببين بي تو چه کم شدم
همسايه ي سکوتم و
تنها رفيق غم شدم
صحبت راه دور که نيست
بحث دو پاي خستمه
شاکي غصّه نيستم
نقل دل شکستمه
لُپ کلام اي با وفا
بي چک و چونه چاکرم
واسه فداي تو شدن
من که هميشه حاضرم
دوست داشتنت مقدسه
واسه همين دوستت دارم
شيرين ترين عبادتي
اميد روز آخرم ... !!!
عاشقم من
ترانه خون عشقم و عاشق عاشق شدنم
تنهايي دنياي منه عاشق تنها موندنم ... من هميشه عاشقم
عاشق بودم ... عاشق هستم ... عاشق مي مونم ... عاشق مي ميرم
مي خونم براي اونايي که
هنوز سوسوي عشق ذرّه اي از قلبشونو نور مي ده
براي اونايي که
هنوز ... هنوز ... هنوز ... روي کتيبه ي قلبشون نوشته نوشته
عاشقم من ...!!!
مادر
مادر اي نازنينم
مادر اي تاج نگينم
مادر اي صفاي قلبم
اي که دست توست در دستم
مادرم هستي من تويي تو
گرمي وجود من تويي تو
من در شکمت ارميدم
من با شيره جانت پروريدم
دران لحظه گهواره ام تو بودي
شب و روزو بودو نبودم تو بودي
من به تو خيلي دلبسته بودم
در اين ماهها چه دوراني داشتم
چه عشق وچه دنيايي داشتم
وقتي چشم به دنيا گشودم
محبت وشادي را درچشمان تو ديدم
اين دنيا برايم مانند ان دوران نبود
اين همه پهناورو گسترده چو دريا نبود
مادرم هميشه در نگاهش شاديست
بر روي لبانش غنچه هاي لبخند جاريست
از همان روز اول با من سخن گفت
از محبت و عشق وصفا برايم گفت
مادر به من راه رفتن مهربان بودن ياد داد
به من راه و رسم دوستي عشق خدا داد
مرا با شيره جان خود پروريد
مرا در اغوش گرم خود ارميد
مرا بزرگ کردو به مدرسه فرستاد
به من اعمال خوب را ياد داد
چه سختيها ورنجها برايم ديد
چه خواريها و ناراحتيها برايم ديد
اگر من مريض مي شدم حالي نداشت
از صبح تا شب غذاو خوابي نداشت
مادر اي بهشت زير پايت و فداي نام تو
فداي يک تار گيسوي سياه تو
مادرم يکمي نگام کن
مادرم مرا صدا کن
مادرم عشق من شب و روز دعاي توست
جان من هميشه براي توست
زمين و اسمان و موجودات گواه زحمتهاي توست
ديده من هميشه ديوانه نگاه توست
کاشکي من قدر زحمتهاي تو رو بدونم
هميشه عشق و محبت تو باشه ورد زبونم
اي خدا برام بموني هميشه
الهي زنده باشي هميشه
يک انگيزه هزار انتقام
تمام حرف هايم نم گرفته
شايد
تنها چيزي که برايم مانده
همين تنفر کاغذي است
هر دو جيبم
کاملا خالي است
از چيز هايي مانند احساس و محبت
صداي خشن دستانم
آغوش نيست
من مشت هايم مشت هستند
من دستانم گناه را فهميده اند
تمام کسي که تمام من بود
مرا از من گرفت
مرا شکافت و دوباره از نو
با تنفر بافت
چيزي که بودم نيستم
تمام شب بو ها خشک اند
ماهي هاي برکه ي شعور مرده اند
درک پيدا نيست
نهايت در بي نهايت گم شده
يک سيگار روشن
با چند مهمان نا خوانده
اين مهمان هر لحظه اي من شايد باشد
باور کن
براي دقايق يک اثيم
چقدر بايد دقيقه ها محکوم مي شدند
تا گذشته هاي خشمگين باور کــــنند
که حالا همه چيز فرق کرده
انگار تمامشان يک رويا بيش نبود
من تا گلو درون لجنزار فرو رفته ام
من براي سقوط کردن
وقت کسي را نگرفتم
درست است که
اين ها شايد برگ هاي آخر بازي باشند
اما کسي هنوز نمي داند
آسه دل را چه کسي دارد
حتي عشق
عادت همه چيز را ويران مي کند واي به روزي که چيزي -حتي عشق-عادتمان
شود ...
عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان ديگر سخن عاشقانه گفتن،دليل عشق
نيست وآواز عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن ولي اي دوست،تو نگاه عاشقانه ات
راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ي عاشقانه ات راخالصانه بگو و هميشه به ياد داشته
باش شبه عشق در کنار عشق بوده ...
تنها يکنفر
کاش تنها يکنفر هم در اين دنيا مرا ياري کند اي کاش مي توانستم با کسي درد دل
کنم تا بگويم که . من ديگر خسته تر ازآنم که زندگي کنم تا بداندغم شبها يم را.... تا
بفهمد درد تن خسته و بيمارم را..... قانون دنيا
تنهايي من است ... و تنهايي من قانون عشق است ... و عشق ارمغان دلدادگيست..
و اين سرنوشت سادگيست
تصادف با گاري
از هم اكنون آغاز كن !
فردا ، خيلي دير است
اگر چه از صفر شروع مي كني
اين قصه ي پر غصه را بنويس !
با اينكه چهار سمت جغرافيايت مي سوزد ...
تو اگر بخواهي ، سطرهاي دلت ، كج نمي روند !
اول ، به قامت ” الف با “ خيره مي شوي!
و با حيرت تمام از ميان حروف ساير ملل ، مي گذري
در حروف حلق ، مكث را حلق آويز مي كني ! و در يرملون قلب به ميم مي شوي
در ” گچ پژ “ خودمان ، به بي راهه مي روي ...
خود را به ياد مي آوري كه سر در گم قهرمان قصه اي
كه راه دبستانت گم كرده اي!؟
- تكه هاي سرخ بوق ِبنز و” ماكسيما “
از خواب غفلت ، بيدارت مي كند
اما ، چه سود ، جسم لاغر و نحيف در فضاي تصادف پخش مي شود
- هر روز جهان را ، ساده تر از ديروز مي پنداريم
بهار ، فرصت خوبي ست از براي سبز ايستادنت ...
ارزش قلب من
شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي
گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک
شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ
کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه
ي پنجره هم کمتر است؟
آزادم بکن
من گنه کردم تو بخشايش بکن
من گرفتارم تو آزادم بکن
سر به سوداي تو دارم
من خرابم تو آرامم بکن
آرزوي محال
همه چيزش
به پژمردگي خنده ي لهيده اش بود !
روي لبهايش ، بي قراري مي كرد
كه نيمه شب ، حلقه بر در مي كوفت
از آبهاي سرد پنهان برآمده ...
از بخت بد ، اين بار ، بي ملاحظه
لاله ي سرخ جوانيش
پيش چشم همه مي سوخت !
رنگ نشاط داشت يا نداشت
- بهانه اش چه بود !
- مي گفت : طبق مقررات نمي خنديم
- چند فصل آنطرفتر
دود غم ، تا عمق ادراكش ، پيش رفته بود !
و با خود مي گفت : شمعها ، لابد از دو سر مي سوزند
اين هم ، بهانه اش بود !
بدست اين سالهاي طاعوني ...
كه لنگر انداخته است
به چله نشيني همه ي ما ...
اين روزهاي سياه و خاكستري
به اين سادگي
روشن نمي شوند !؟
نيست كسي يار كسي
در دياري كه در آن نيست كسي يار كسي
كاش يا رب كه نيفتد به كسي كار كسي
مرگ حق است
ميدانم مرگ حق است
ولي وقتي كسي را ازدست ميدهيد
مي فهميد كه چرا تا داشتيم قدرآن را ندانستيم
اي كاش ما آدمها بيشتر همديگر رو دوست داشتيم .
شقايق هم مرد
با توام اي سهراب ... اي به پاکي چون آب
يادته گفتي بهم :
تا شقايق هست زندگي بايد کرد ...
نيستي سهراب ببيني که
شقايق هم مرد ... !!!
دهکده عشق
من در اين دهکده عشق تو را مي خوانم
وز پس آيينه ها نام تو را مي بينم
در دلم عشق تو را مي کارم
در سرم بوي تو را مي فهمم
در نگاهم خم ابروي تو را مي نگرم
در گلويم بغض تو را مي شکنم
من در اين دهکده عشق تو را مي خوانم ...
دوستت دارم
اي كاش جمله زيباي"دوستت دارم "
بي هيچ غرضي بر زبان ها جاري بود!
اي كاش از گفتن " دوستت دارم "
ازترس سوء تفاهم ها و غلط انديشيها باز نمي ايستاديم
اي كاش محبت را بي هيچ چشمدا شتي حتي
چشم داشت محبت ، به ا و كه دوستش داريم هديه ميداديم
اي كاش، جمله دوستت دارم را به
هوس آلوده نميكرديم ...
خدايا
خدايا ! مهربانيت دل كوچكم رامي لرزاند
و نسيم محبتت اشكهاي شوق رابرگونه ام جاري ميكند.
درحالي كه سرزمين انديشه ياد تو هميشه سبزاست.
برو
وقتي كه دلت بود به پيش ما گرو
دستمو سخت گرفتي كه نرو
وقتي كه دلت شد به ديگري مايل
كفشمو جفت نمودي كه برو ...
اي غم
اي اشك غم آرام بريز بر گونه ي بيمار من
اي غم و هم لذت ببر از اين همه آزار من
افسوس
افسوس دوستش داشتم وهرگز باورم نمي شد
كه اين نيز مثل هرچيزديگرخواهد گذشت
و ازشيريني عشق تنها
رايحه اي تلخ درجان من باقي خواهدماند ...
UP ۲۰ جدید* ۲۶/۰۱/۸۶
مرام عقابان
براي پر زدن از تو ، خوشا مرام عقابان
نشسته اند ملخهاي شک به برگ يقينم
ببين چه زرد مي جوند –سبزترينم!
ببين چگونه مرا ابر کرد –خاطره هايي-
که در يکايکشان ميشد افتاب ببينم
شکستني شده ام –اعتراف مي کنم –اما
ز جنس شيشه عمر توام ، مزن به زمينم
براي پر زدن از تو ، خوشا مرام عقابان
کبوترانه چرا بايد از تو دانه بچينم
نمي رسند به هم دست اشتياق من و تو
که تو هميشه هماني –که من هميشه همينم
مجنون بيد
تقديم به او که نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد
دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به باد مي داد
و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد
و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
ولي عزيزم
برگ از درخت خسته ميشه، پاييز بهانه است
زندگي را مرگ نيست
مرگ نيز افتادن يک برگ نيست
برگهاي افتاده زين پاي درخت
باز مي بيني درخت بي برگ نيست
وين منم خشکيده برگي بي رمق
زردگون رخساره ام از درد نيست
منتي بر من نهي بعد از رهايي از درخت
پا گذاري بر مزار ترد اين شوريده برگ
چون صداي خش خشم آمد پديد
ياد آري برگهاي خسته مجنون بيد
فرياد بي صدا
صداي ناله ي تو
كمين كدام جنگل را
آشفته مي كند؟!
صداي باران و بادِ تو
دل كجاي زمين را
مي لرزاند
تو در كدامين سمت انسان
پناه گرفته اي؟!
شرابه هاي ِ رودت
از كدام سرچشمه
شاخه شاخه ، راه دوسويه مي روند
تو خشت نگران كدام ديواري ؟!
اينجا هواي تازه چه زود پير مي شود
عشق را دزديد
يك نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است
اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است
دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت
گوئيا او هم بساط خويش را برچيده است
عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم
عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است
عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد
عابري اين تابلو را دورميدان ديده است
يك چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است
چشمكش را هيز چشمي خيره سر دزديده است
مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل
يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است
طرح خنده
در طرح هر خنده اي
ترفندي از شكل خود مي بيني !
كافيست تو لب بگشايي
واژگان تهي ، بخاطر تو
بارور مي شوند !
به تماميت خنده ها احترام مي گذاري
پشت ِ ابروي ِ هيچ خنده اي را برنمي داري !
تمام اشيا
هنگام خنديدنِ تو
زاده مي شوند !
وطرحي فرانو از تو مي گيرند
تا خود را
به تكه پاره هاي ناجور ِشب !
بخيه زنند ...
ساعت
با ساعت دلم
وقت دقيق امدن توست
من ايستاده ام
مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هايي از اغوش
اب برگهايي از بوسه
با ساعت غرورم اما
من ايستاده ام
با شاخه هايي از تابستان
با برگهايي از پاييز
هنگام شعله ور شدن من
هنگام شعله ور شدن توست
ها...چشمها را مي بندم
ها ...گوشها را ميگيرم
با ساعت مشامم
اينک
وقت عبور تن توست
ديوار
حرفي براي گفتن اگر بود
ديوارها
سکوت نمي کردند
ديوار!
اي قامت بلند!
ايا زبان اجري تو
در بند بند سيمان ،محصور مانده است؟
يا روزگار جايزه دار ما
حتي ترا
به عرصه تبليغ خوانده است؟
ديوار
ايا سکوت تنها جواب توست؟
يا عکس اين فرشته عريان برگي از ايه هاي کتاب توست؟
ديوار !
ديوار !
اي خوش ترين جواب تو آوار!
خوردن و خوابيدن
زندگي خوردن و خوابيدن نيست
انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست.
زندگي چون گل سرخي است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف.
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و برگ و گل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند.
تحمل کردن زيباست
تحمل کردن زيباست
اگر قرار باشد به تو برسم. انتظار کشيدن آسان است... ا
گر قرار باشد دوباره ترا ببينم زندگي شيرين است ...
اگر قرار باشد مزه دستهاي ترا بِچشم. مشکلات حل ميشود ...
اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم. اشکها همه به لبخند تبديل مي شود ...
اگر قرار باشد دوباره در کنار تو باشم. و لبخندها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال
رفتن داري...
اما دوستت دارم. از پشت همه اين فاصله ها .. از پشت همه اين حرفها...!؟
آيا اين تقدير من است
آيا اين تقدير من است...؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم وافسوسِ دوري ترا بِخورم.
درختان جاده زندگيم در حال خشک شدن هستند. افسوس که تو ديگر در کنارم
نيستي . افسوس که سرنوشت براي ما جدايي را رقم زد. افسوس که هر چه بِدوم و
بِدوم .. تو دور و دورتر مي شوي. گفتي ما بدون هم خوشبخت هستيم. اما ... اما
خوشبختي من در با تو بودن بود. افسوس که خوشي ها تمام شد. افسوس که با
هم بودنها تمام شد. اما اگر تو بدون من خوشبخت هستي. دوري را تحمل مي کنم.
من وتو دو خط موازي بوديم که هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه به هم
برساند. وتا آخراين دنيا موازي خواهيم ماند... لعنت با اين دنيا...
لعنت
لعنت به آن چشم ها
كاش نمي ديدمشان
شايد اگر آن رنگ را نداشت ، عاشقت نمي شدم
لعنت به آن جمله ... كاش نمي گفتم
شايد اگر" دوستت دارم " نگفته بودم
چيزي نمي فهميدي
و لعنت به اين چشم ها. .. كاش كور بود
شايد او را با تو نمي ديدم ...؟
دو روز
دنيا دو روز است
يك روز با تو
يك روز عليه تو
روزي كه با توست مغرور مباش
روزي كه عليه توست صبور باش
هر دو پايان پذيرند !!!
دعا
نازنينم ...
چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق ... خنده ات از ته دل
نبود هيچ غروبت غمناك
چشمهاي تو
انگار تا هميشه بايد در پي چشمهاي تو
ستاره هاي جاده را سوا كنم و چه طولاني است اين شبهاي بي ستاره جاده
چشم
چشم وقتي زيباست كه پراز اشك باشه
اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشه
عشق وقتي زيباست كه براي تو باشه
تو وقتي زيبايي كه فقط برا من باشي
بهت نمي رسم
به چشماي خودت قسم ديگه بهت نمي رسم ...
وصال تو خياليه واي كه دلم چه حاليه
يادت مياد بهارمون ... دلهاي بي قرارمون ...
حالا كه عاشقت شدم ، نيستي ديگه مال خودت...
گم شده باز باد بادكم
تو ...نمي ياي به كمكم ... ؟
ميخوام دستات رو بگيرم تو بموني من بميرم
عاشقي هم نوبتيه آخ كه اين چه درديه ...
بخواب
خوابيدي بدون لالايي و قصه
بگيرآسوده بخواب بي دردو غصه
ديگه كابوس زمستون نمي بيني
توي خواب گلاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه
جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه
ديگه بيدار نمي شي با نگروني
يا با ترديد كه بري يا كه بموني
آرزومه
نمي دوني آرزومه كه هميشه با تو باشم
حتي يك لحظه نباشه كه يك جور ازت جدا شم
آدمك
رفتي و آدمك ها رو جا گذاشتي
قانون جنگلو زير پا گذاشتي
اين جا قهرند سينه ها با مهربوني
تو توو جنگل نمي تونستي بموني
دلتو بردي با خود يه جاي ديگه
اون جا كه خدا برات لالايي مي گه
مي دونم مي بينمت يه روز دوباره
توي دنيايي كه آدمك نداره
آدم برفي
شد قطره به قطره آب آدم برفي
در محضر آفتاب آدم برفي
آب از سر او گذشت
بيدار نشد ز خواب آدم برفي
UP ۲۰ جدید* ۲۵/۰۱/۸۶
سحر
تو با سحر رها شدي و من با غروب غرق
چاره اي نيست ،
تو را سپيديها در آغوش مي کشد و مرا تيره رنگهاي شب،
تو هواي تازه اندازه مي کني و من ستاره ها را مي شمارم
آري ،اين همان سهم تلخ من از تمام روياي تو بود ،همين
نفرين
اگه يادگار چشمات اشک و اه و نفرينه ، يادگر من اون چشاي نازنينه، اگه من خاطره
شدم واسه تو ، تو هنوز يه آرزويي واسه من
نان و خرما
کاش کمي هم نان و خرما
سهمي از زندگي ما در اين روزگار باشد
تنها خرما نيز کافي است ؛
اگر طعم شيرين بدهد
ولي حيف ،
سهم من فقط يک " يادت بخير" ساده است
که بعد از من شايد...
مــي انــديــشــــم
تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي ...
تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد ...
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
مي آيي ... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
مي آيي ... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
مي آيي ... تا از درياي نگاهت
قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
مي آيي ... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم
از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،
از دل كدامين شب ، از عمق كدامين
جنگل خواهي آمد ...
تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را
پيش كش آورم و به تو بگويم
دوســتــــت دارم
من ، متهم مي كنم
من ، متهم مي كنم !
زشت و زيبا شدنت ، كافي ست شايد هم كافي نيست !؟
همين جا ، بمان !
من ، رو در روي تو
از ” خود “ معذورم چيزي بگويم
چفت دهانم ، باز بسته است
زمين
لاي چرخم ، چوب مي گذارد
- از وقتي كه : ” اينجا “ جنايت كليد خورد !
نه در دارم نه پنجره
كولاك هم ، بَد مَصب !
بشدت كولاك مي كند !
” اين “ تهديدي ست كه مدام مرا ، به باج خواهي از خود
متهم مي كند !؟
گمگشته
من به مردي وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و اميدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غير از آن دل که مفت بخشيدم
دل من کودکي سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که ميگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشين لب من
جرعه اي نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نيست ز آنکه اين لب را
بوسه هاي نداده بسيار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه هاي نگفته اي دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه هاي نهفته اي دارم
بازهم ميتوان به گيسويم
چنگي از روي عشق و مستي زد
باز هم مي توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستي زد
باز هم مي دود به دنبالم
ديدگاني پر از اميد و نياز
باز هم با هزار خواهش گنگ
ميدهندم به سوي خويش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبي
ريختم چون شراب در کامش
دارم آن سينه را که او ميگفت
تکيه گاهيست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نيست
حسرت و اضطراب و ماتم نيست
غير از آن دل که پر نشد جايش
بخدا چيز ديگرم کم نيست
کو دلم کو دلي که برد و نداد
غارتم کرده داد ميخواهم
دل خونين مرا چکار ايد
دلي آزاد و شاد ميخواهم
دگرم آرزوي عشقي نيست
بيدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز مي ناليد
که هنوزم نظر باو باشد
او که از من بريد و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
واي بر من که مفت بخشيدم
دل آشفته حال غافل را
كاراكتر
به قلم جا افتاده ات بگو !
كه دست از كاغذ كاهي من ، بردارد
و گرنه : نامردم اگر
عمري را
كه چيزي از آن نمانده است
به پايش حرام كنم
آه از اين سهميه ها ...
كم مانده است
همه چيزمان بفروشند
وقتي پاي هر نهادي ، پيش مي آيد
گزاره هاي غريب ! بكار مي افتند
حالا ، چه اجباري باشند چه اختياري
به قلم جا افتاده ات قسم
جرئتم بيشتر از اين ها بود
اما بگذار به زندگي فعلي خود
ادامه دهيم !؟ ...
کوهپايه هاي عشق
هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در
ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد
خيابان
باز خيابان را باران زد
و من در زير باران ، بدون چتري در حکم يک سايه بان
قدم زنان بر روي سنگفرشهاي سرد خيال تو
و فقط آرزوي يک آزادي بيکران
من هيچ نيستم براي تو،
و نبوده ام ، که نرم نرم سايه ات را مي کشي از روي من کنار
همين بس که در خوابهايم ديده شوي ؛
سهم من همين اندازه بود که :"سکوت "....
خبر از گريه
قصه ، قصه ،
کلاغ مست ،
روي شاخه ،
با ي دونه قلم نيمه شکسته ،
روي برگا مي نويسه ،
تو بازي دست زمونه ،
پسرک کنار تختي ،
تا سپيده دم نشسته ،
نگاهش به آسمونه ،
اميدش به نور ماه ،
که تو اين سياهي شب ،
اونو تنها جا گذاشته ،
توي چشماش ي پري چهر ،
ي پري زاده قصه ،
کنج لبهاش ،
ي تبسم ي ستاره ميدرخشه ،
و سياه ،
تار موهاش ، مثل زندون روي چشماش ،
گله داره واسه درداش ،
واسه ي چي ؟
واسه اين که ،
باباش مريضه ، نفسش ديگه بريده ،
و سرانجام از توي دفترچه يادداشت هاي شب ،
روز هفته ، إ دوشنبه ،
روز خيلي بدي بود ،
دلش گرفت ، و ي لحظه ، روبروش ،
شيشه ي پنجره ي رو به حياط ،
مثل آينه رو به چشماش ،
يه دفه از ته قلبش ،
مثل غرش ، مثل فرياد ،
يهو ايستاد !
تيک تيک ساعت ديوار ،
ساعت 4 ، و پس از اون ،
صداي ناز نفس هاش ،
ميريزه ،
دونه " دونه" ، چيکه" چيکه" ،
مثل شبنم روي گلبرگ ،
قطره هايي روي دستاش ،
إ وا خيس دو تا چشماش ،
با لا " بالا" دو تا دستاش ،
واسه ي چي ؟
واسه خواهش ،
پائين " پائين " ابروي بالاي چشماش ،
ناله داره واسه زخماش ،
و غرورش که گذاشته زير پاهاش ،
دل شکسته ، کف سينه ،
روح خسته مثل پائي روي دل ، دل شکسته ،
هواي شعراي تازه ، واسه تسکين ،
مثل پروين ، مثل سهراب ، مثل مريم ،
تو کتاب مثل هيچکس ،
داره عشقي توي روئياش ،
مثل خسرو ، مثل فرهاد ،
يدفه سمت نگاهش رو به تقويم روي ديوار ،
روزاي آخر اين ماه ،
داره چشمک ميزنه واسه ي قولاش ،
و بازم گريه چشماش ،
و ........ اسمي زيبا روي لبهاش ،
که ميگه بد قول ، يکي منتظر نشسته تک و تنها پشت ديوار ،
مثل شيرين ،
و نشوني توي يک دست ،
چسباي زخم سر انگشتاي اون دست ،
و صدايي که مي لرزه تو وجودش ،
صداي تيشه فرهاد ، که مي کوبه توي ديوار ،
واسه ي چي ؟
واسه بودن يا نبودن ؟
واسه سکوت يا که فرياد ؟
معلومه ،
واسه بودن برا فرياد ،
خيلي سخته کار فرهاد ،
و در آخر محمد قصه ما ،
توي فکره اون نسيمه که واسش خبر بياره !
از کي ؟
از ي معبود ،
از ي خالق ،
از اوني که با همه هست ، و خودش تنها ترين تنهاي دنياست ،
ولي مثل اينکه اون نسيمم ،
واسه اون ،
خبر از گريه آورده .......!!!
وقتي عاشق هستم
وقتي عاشق هستم
اشك هايم با هر بهانه و دلتنگي
آرام و بي صدا مي ريزند
چه كودكانه دل باختم
و چه مردانه ايستاده ام
زير لب مي خندم
كه گونه مانده ام
و چه بي ريا مي گريم
اشك را برايم بهانه اي نبود
ليكن امروز
همه ي بهانه ها را اشكي ست.
نامرد
گمان كردم كه مردم مرد هستند
ولي پست و شر و تو زرد هستند
يكي ، حتي يكي بهتر ز من نيست
همه مانند من نامرد هستند
من ديوارم
چون ديواري
همه ي پيچك هاي تنهايي را
ميزبان شده ام
و ز من ، تنها
يك خشت باقي ماند
اما من ديوارم
پس مي مانم
تا بداند
من ديوارم
آري. من ديوارم.
ديوار مي مانم
لحظه هاي اميد
كن گذر از درهاي نااميدي ، تا برسي به آن سوي اميد
ولي بدان در پي هر اميدي ، بازهم نااميديست
پس با فرهنگ اميدواري ، لغت نااميدي را معني بده
تاهمه ي لحظه ها اميد شوند
كم كم
چراغي كهنه ام وقت است خاموشم كني كم كم
من آن افسانه ام بايد فراموشم كني كم كم
شعله عشقت
براي جشن ميلادت شبا هنگام
گرفتم عكس ماه و باتن عريان
توي آغاز نگاهت عزيزم دل نشوندم
صد ستاره با لب خندان
پريدم در هوايت نازنين اي يار
تو را من بوسه بخشيدم شبي بسيار
تنم را هديه كردم من براي تو
به روي شعله عشقت مرا بسپار
سنگ فرش
يادته كوچه سنگ فرش دم منزلمون
بعضي وقتا مي نشستيم كه بشه وا دلمون
تو هوا موج ميزد بوي هل وعطر گلاب
دم سقاخونه اون جام برنجي بغل خمره آب؟
ياد اون خاطره ها مونده عجب دردلمون
آخ يادته كوچه سنگ فرش دم منزلمون ؟
اسير عشق
توي درياي نگاهت
منو قلبت عاشقم كرد
من اسير عشق نبودم
چشمهاي توعاشقم كرد ...
اخرين خواسته
خدايا اگر در تقديرم نوشته اي
كه لحظه اي خواهد رسيد
كه بدون او به حياتم ادامه خواهم داد
اين را هم در پايان خط با قرمز بنويس:
مرگ تدريجي
چرا كه لحظه ي بي او برايم معني ندارد
خدايا يا را بميران يا تقديرم او باشد
اين اخرين خواسته است ...
آخرين بار
خدايا !!! خسته ام
به جان همه ي مقاومت ها !!! خسته ام
خدايا !!! چشمانم سويي ندارد !!! هر گاه نام تو آيد
خط مرگ همه ي ترديد ها و نا اميدي هاست
خدايا !!! قسم به عشق و منزلتش ... قسم به عرش و فرش
تنها بهانه ام اوست
خدايا !!! قسم به عشق پاكمان
مي مانم، اما مي ميرم ... خدايا !!!خسته ام
اين آخرين باري باشد كه مي رود ... آخرين بار ...
UP ۲۰ جدید* ۲۴/۰۱/۸۶
بعضي ها (2)
بعضي ها سلام
بعضي ها عيدشون مبارک
بعضي ها عيدتون مبارک
بعضي ها اميدوارم سال خوب و خوشي داشته باشيد
بعضي ها سالي پر از خنده و بدون گريه داشته باشيد
بعضي ها هم اميدوارم زندگي بهشون لبخند بزنه
بعضي ها راستي تا حالا فکر کرديد زندگي يعني چه ؟
بعضي ها ميگن زندگي يعني ديده بر دنياي خالي گشوده و اولين لحظه هاي حيات
را با گريه ياز کردن ، از جويبار جان مادر شير نوشيدن.
بعضي هاي ديگه ميگن زندگي يعني پا گرفتن، افتادن وبرخاستن، حركت كردن در يك
نقطه نماندن، ساده ترين كلمه را آموختن ، واژه زندگي را فرا گرفتن ، سخن دل را به
گوش دلنوازان رساندن.
بعضي ها ي ديگه نظرشون يه چيز ديگس ميگن زندگي يعني بر لب جويبار لحظه ها
نشستن ، امروزها را با تلاش فرا كردن و به فرداهاي ديگر رسيدن .
بعضي هاي ديگه نظر ديگه اي دارن ميگن زندگي يعني به پاخاستن و با گامهاي
استوار ازگذرگاه هدف ها گذشتن ، پل هاي عقب نشيني را خراب كردن و به خط
ظفرمندي رسيدن.
بعضي ها هم ميگن زندگي يعني يمخوار بودن، دل هاي نوازش ناديده را نوازيدن.
بعضي ها هم زندگي رو جور ديگه ميبينن ميگن زندگي يعني ”انسان بودن ، نه ديو و
دد و مهربان بودن نه درنده.
بعضي ها ميگن زندگي به ما آموخت چگونه گريه کنم اما گريه به من نياموخت که
چگونه زندگي کنم .
بعضي ها هم نظرشون درباره زندگي اينه . زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هر
کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود . صحنه پيوسته به جاست خوشتر آن نيمه که
مردم بسپارند به ياد .
بعضي ها زندگي رو فقط در زنده بودن مي دونن
بعضي ها زندگي رو خوردن و خوابيدن و کارهاي روزمره روزانه ميدونن
بعضي ها زندگي رو فقط رسيدن به يه سري از اهداف خودشون مي دونن
بعضي ها زندگي رو در آينده فرزندان خودشون مي دونن و خودشونو وقف اونا ميکنن
بعضي ها هم ميگن زندگي رو اگه آسون بگيري آسونه اگه سخت بگيري سخته
بعضي ها در گذشته زندگي ميکنن
بعضي ها هم در آينده زندگي ميکنن
بعضي ها هم که عدشون خيلي کمه در زمان حال زندگي ميکنن
بعضي ها فکر ميکنن که در زمان حال زندگي ميکنن ولي وقتي دقت کني ميبيني در
حسرت گذشته و آرزوي آينده دارن زندگي ميکنن فقط در زمان حال هستن
بعضي ها تا حالا فکر کرديد چه جوري ميشه در زمان حال زندگي کرد
بعضي ها تونستيد تا حالا براي مدت زمان کوتاهي در زمان حال زندگي کنيد .
بعضي ها اگه روزي تونستيد به گذشته و آينده فکر نکنيد و فقط به زماني که توي اون
هستيد فکر کنيد اونوقت مي تونيد در زمان حال زندگي کنيد
بعضي ها فکر نکنيد کار آسونيه نه خيلي سخته ولي اگه بتونيد خيلي آرامش پيدا مي
کنيد .
بعضي ها اميدوارم هميشه در زندگي موفق باشيد
بعضي ها اميدوارم بتوني در زمان حال زندگي کنيد و موفق باشيد
بعضي ها فعلا خدا نگهدار
يادت مي ياد
يادت مي ياد گفتم به تو اگر نمي شوي مَرحم من ؛
ترا خدا زخمم نشو. که تيکه تيکه است بدنم
در عين ناباوري ها تو هم شدي يک زخم جديد
هيچ نمي خواهم مثل تو شوم از جلوي چشمام برو...
مجنونم و دلزده
رو در و ديوار اين شهر،همش از تو يادگاره
توي اين کوچه ي تاريک ، منو تنها نمي ذاره
ياد حرفاي قشنگت ، که تو قلبم لونه مي کرد
ياد دلتنگي چشمات ، که منو بهونه مي کرد
ميزنه آتيش به جونم ، پس کجايي مهربونم
آخه من ترانه هامو ، واسه ي کي پس بخونم
دل من هواتو کرده ، آخ کجايي نازنينم
کاشکي بودي و مي ديدي ، بي تو من تنها ترينم
توي اين بازي که ساختيم ، من همه هستيمو باختم
زير پات گذاشتي آخر، عشقي که من از تو ساختم
اگه تو دوسَم نداشتي ، از دلم خبر نداشتي
دلت از سنگ شده انگار ، که منو تنها گذاشتي
ميشينم منتظر اينجا ، تا تو برگردي دوباره
تا بشيني پاي حرفام ، بريم تا ماه و ستاره
مي دونم مياي يه روزي ، يه روزي که خيلي ديره
يه روزي دل شکستم ، سر اين کوچه مي ميره
ميزنه آتيش به جونم ، پس کجايي مهربونم
آخه من ترانه هامو ، واسه ي کي پس بخونم....
مجنونم و دلزده از خيليا
خيلي دلم گرفته از ليليا...
گوش کن
گوش کن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا
چشم تو زينت تاريکي نيست
پلک ها را بتکان
کفش به پاکن و بيا
و بيا تا جايي که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زماني روي کلوخي بنشيند با تو
و خراميده شب اندام ترا
مثل يک قطره آواز به خود جذب کند
پارسايي است در آنجا که ترا خواهد گفت
«بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست که از حادثه ي عشق تر است»
عشقت را دزديدم
يک روز عشقت را دزديدم وبراي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان
کردم. غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست.
در حسرت چشم تو
در حسرت چشم تو دل ماه شکست
چشمان هزار ينچه در راه شکست
تو رفتي و دلم بعد تو مثل بلور
افتاد زبرج شوق و ناگاه شکست
زندگي يک آونگ است بين آه و حسرت و تبسم
حقير شده ام
ديروز کسي به من گفت: که وقتي عشقت را ترک مي کني . مي خواهي تظاهر
کني که برايت مهم نيست. گويي که مي خواهي به جايي بروي اما نمي توانم خودم
را متقاعد کنم نمي توانم با کسي ديگر زندگي کنم. تنها کاري که مي توانم انجام
دهم. اين است که بنشينم واز دل مجروحم پرستاري کنم. خيلي تنها ... ديگر کسي بر
در خانه ام نمي کوبد. دلم گرفته تنهايم ... خيلي تنها ...حقير شده ام احساس مي
کنم که خيلي تحقير شده ام.
اما نشد
با خود عهد بَستم فراموشت کنم .
نفس هايم را در سينه حبس کردم.
پرده اي سياه به يادت آويختم. زندگي را فراموش کردم.
خاطراتت را ناباورانه به دور ريختم ...
اما نشد ...
باور کن نشد فراموشت کنم.
افکار و گفتار
مواظب افکارتان باشيد که آنها تبديل به گفتارتان مي شوند. مواظب گفتارتان باشيد
که آنها تبديل به اعمالتان مي شوند. مواظب اعمالتان باشيد که آنها تبديل به عادتهاي
شما مي شوند. مواظب عادتهايتان باشيد که آنها تبديل به شخصيت شما مي شوند
آموخته ام که
آموخته ام که : وقتي با کسي روبه رو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما دارد.
آموخته ام که: لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد.
آموخته ام که: باد با چري خاموش کاري ندارد.
آموخته ام که : به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست.
آموخته ام که: خوشبختي جُستن آن است نه پيدا کردن آن.
موطن آدمي
موطن آدمي را بر هيچ نقشه اي نشاني نيست
موطن آدمي تنها در قلب کساني است،
که دوستش مي دارند.
موجود متفکر
انسان يک موجود متفکر منطقي است
و لاجرم بايد ميرورتر از آن باشد که
احکام بسته بندي شده را
بي دخالت مستقيم تعقل بپذيرد.
پذيرفتن و تعصب ورزيدن بر سر آنها،
توهين به شرف انسان بودن است.
ما خيلي از چيزها را پذيرفته ايم بدون
آنکه يک لحظه بيرون رفته باشيم
و از آن بالا به آنها نگاهي انداخته باشيم.
ما حق نداريم
ما بايد در هر لحظه خودمان را به محاکمه بکشيم
که آيا واقعاً آنچه مي گوئيم و مي کنيم درست است؟
ما حق نداريم کم بدانيم.
ما حق نداريم بليزيم.
ما حق نداريم اشتباه کنيم.
ايمان بي مطالعه سد راه تعالي ما است.
گاه
گاه آنچه ما را به حقيقت مي رساند
خود از آن عاري است
زيرا
تنها حقيقت است
که رهائي مي بخشد.
سرکشي
زندگي به امواج دريا ماننده است،
چيزي به ساحل مي برد و چيزي ديگر را مي شويد
چون به سرکشي افتد،
انبوه ماسه ها را با خود مي برد
اما تواند که تخته پاره اي با خود به ساحل آرد
تا کسي بام کلبه اش را
بدان بپوشاند.
روزت را درياب
روزت را درياب
با آن مدارا کن
اين روز از آنِ توست
بيست و چهار ساعت کامل.
به قدر کفايت وقت هست
تا روزي بزرگ شود
نگذار هم در پگاه فرو پژمرد.
بزرگترين جا
تنها آنکه بزرگترين جا را
به خود اختصاص نمي دهد،
از شاديِ لبخند بهره مي تواند داشت.
آنکه جايِ کافي براي ديگران دارد،
صميمانه تر مي تواند
با ديگران بخندد،
با ديگران بگريد.
بالاتر و پايين تر
آنکه بالاتر است ما را بدبخت مي داند. آنکه از ما پايين تر است ما را خوشبخت تصور
مي کند. اما هر دو آنها در اشتباه هستند. زيرا ما گاهي خوشبخت هستيم و يالبا
بدبخت. بدبختي در روزهايي است که به نَقصهاي زندگي خود توجه داريم. و
خوشبختي ما در لحظات کوتاهي است که به نعمتهاي زندگي خود نظر داريم.
بازار سياه
به بازار سياه رفتم براي خريد عشق . ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم : در
غرفهِ هَوس بازان؛ عشق به حَراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان
اين لحظه
من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم
و صدائي بشنوم که با من مي گويد:
”اين لحظه“ مرا چه هديه خواهد داد؟
نياموخته ام
گوش فرا دادن به صدائي را که با من در سخن است
و بي وقفه مي پرسد:
من ”به اين لحظه“ چه هديه خواهم داد؟
UP ۲۰ جدید* ۲۳/۰۱/۸۶
اتاقي که به اندازه يک تنهايي
در اتاقي که به اندازه يک تنهايي است ،
دل من که به اندازه يک عشق است ،
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد .
من تمام ساده لوحي يك قلب را با خود به قصر قصه ها مي برم !
و تو مي آيي
بالاخره مي آيي ...
فقط كمي دير كرده اي ! همين !!!
يكي پس از ديگري
روزها يكي پس از ديگري مي آيند و مي روند و تنها خاطراطي را از خود به جا مي
گذارند.
يك روز آسمان آفتابي و روز ديگر ابريست.
يك روز باد غارتگر خزاني مي وزد و يك روز سفيدي برف همه جا را پر مي كند.
اما من هر روز را با آرزويي كهنه و اميدي تازه شروع مي كنم و به انتظار فردايي ديگر
چشم به راه تو هستم.
چشم به راه تو هستم كه بيايي و مژده بهار را به باغ آرزوهايم بدهي
بيايي و ...
ناگفته ها
گاهي وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاييست
گاهي وقت نگاه سرشار از فرياد است ولي فقط لبخند
وباز هم لبخند
و نمي دانم تا کي بايد بخندم؟
دلم براي نگاهش دوباره لک زده است
وبي خيال که عمري به من کلک زده است
قمارعشق و اين همه شکست تکراري
دوباره بي بي دل را حريف تک زده است
عجيب علت جيغ مرا نمي فهمند
خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است
ولم کنيد که ديگر نمي توان خفه کرد
کسي که حرف دلش را به قاصدک زده است
يکي دوبار صدا زد عبورکن شاعر
شعور در پس اين کله ها کپک زده است
فردا روز ديگري است
وچشمانت
با من گفتند
فردا روز ديگري است
اما من هنوز دلم تنگ است
من دلتنگ تو هستم
آسمان دلم هنوز باراني است
حوّا شدم
دستم به آرزوى محالت نمىرسد،
پاى حقيقتى به خيالت نمىرسد
غير خودت چه تحفه رهاوردت آورم؟
تقديمِ جملهاى به جمالت نمىرسد
حوّا شدم، چو سيب تعارف نمودييم
غافل از اينكه شوقِ وبالت نمىرسد
دوشيزهاى به راهِ تو گسترده دامنش
شد پير زال و گَردِ وصالت نمىرسد
اى پلّه پلّه داده مرا ارتفاعِ عشق،
جايى رسيدهام كه مجالت نمىرسد
چون حُرمتِ حريمِ توام ناشكسته بِه،
شهناز را مخواه، حلالت نمىرسد!...
حديث جاودانگي
اي دوست
ترانه اي بخوان که شب ،
از اين که هست ،
عاشقانه تر شود !
بمان که ساعت از بلور لحظه ها ،
پر از تلألو ستاره ها شود .
شکست نور ثانيه ،
شکست اين دقيقه ها ،
به مخمل حضور تو،
در اين سراي دوستي
پيام خنده ميدهد
به ميمنت ،
به سادگي ،
شب از ترانه هاي شاد ،
پرز خوشه
ميشود !
و خوشه هاي اين خوشي ،
شراب ناب ميدهد !
مي شباب ميشود !
زلال مهر جانفزا ،
به جلد خانه ترانه ها ميرود !
حديث جاودانگي ،
سرود خوانواده ميشود .
تو گرترانه سردهي ،
لبي به جام بر نهي ،
سکوت دلخراش ما
ز ياد ... ميرود !
پرنده خيال ما ،
ز بام ... ميپرد !
به دور دستهاي دور آشيانه ميکند !
ما را رها زبند اين همه عذاب ميکند !
بهار زنده مي شود
تو خوبي
من مي دونم که تو خوبي
اما مي دونم که خيلي خوب نيستي
مي دونم که دوست دارم
اما مطمئنم که خيلي دوست ندارم
مي دونم که خيلي قشنگي
اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست
مي دونم که عاشقتم
ولي اگه يکي پيدا بشه مي تونم دوباره عاشق بشم
اما تم نمي دوني که من گاهي بيشتر وقتا هميشه
دلم واست تنگ مي شه...
امشب هوا باراني است
امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم.
امشب هوا باراني است و من
نه
من امشب مي گريم.
شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني
گشايشي از گريه شبانه بگيرد.
شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود.
باران اشكهايم را مي شويد.
شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام.
اما نه
تو حتماًمي فهمي.
فردا كه ببينمت،
صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد
و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...
آدماي عاشق
آدماي عاشق چشماشونم بستس
نميشه فهميد چي تو کلشون مي گذره!
قصه ي اولين عشق و عاشقي!
يه دروغ بزرگه
ازش نپرسي بهتره!
نگاه حسرت
اى شعر، اى صليبِ منِ عارى از گناه،
خطّى كه بر مسيرِ جبينم نوشتهاند
گويا چهار عناصر، آب و گِلِ مرا
مصلوبِ عرض و طولِ شريعت سرشتهاند
عمرى است اختيار تمامِ وجودِ خويش
در رنجِ چار ميخِ قضايت نهادهام،
گاهى به پاسِ حشرِ حروفى نخفتهام،
گاه از پىِ قيامِ معانى ستادهام
پُشتِ نگاهِ حسرتِ نامحرمان بسى
من ديده در قبالِ حضورت گشودهام،
گر شاعرى به نامِ كسى عاشقانه گفت،
تنها به نامِ تو است كه آنرا سرودهام
آواى خونِ ريختهام در سكوتِ تو،
تا جاى جاى وادىِ عشقت فنا شوم،
خورشيد گونه در اُفقت رفته ام فرو،
تا مايه حسادت و رشكِ خدا شوم...
اى شعر، اى تو سرخترين سيبِ معصيت،
معصوميتيم نخورد دريغِ بهشتِ من
پى بُردهام كه نيمه گمگشته منى،
اى شعر اى بلاى من اى سرنوشتِ من!...
نثار تو کردم
عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي.
زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندي،
کاش روزي آن را برگرداني.
عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي.
عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختي،
کاش روزي آن را به من بر گرداني
مهربون من
يه لحظه هم نمي تونم بي خيال توباشم
فکر تو در نفسم بي تو محال که باشم
هر چه دارم مال تو اين تن و اين نفسام
بي تو پر نمي زنم باتو شکستش قفسام
عمرم و مي دم مال تو ارزش تو بيش ازاينه
روي کتابم نوشتم مهربون من تنها ماه زمينه
من مجنونم
جرمم،شيدايي است.
آماده ام كه در ميان آتش بروم.
يا در شعله هاي آتش ناپديد خواهم شد وقدم درراه آن سفر بزرگ خواهم گذاشت
ويااز آتش خواهم گذشت و به مقصود مي رسم.
هر چه خداي خواهد ،آن خواهدشد.
من فرهادم.
همان فرهاد كوهكن.
من عشقم.
همان عشق كه در فرهاد بود.
او نمي دانست و خود را مي ستود.
من مجنونم.
همان مجنون صحراگردي كه درسياه چادرش،آواي نگاه ليلا برپاست.
من همه هستم و هيچ نيستم.
مي گويم ،اما خموشم.
من كيستم؟
كليد قلعه تنهايي و پايان خاموشيم،جواب اين سوال است.
خموشم،
اما مي نويسم.
آنچه را مي نويسم كه دلم فرمان مي دهد.
آني را انجام مي دهم كه دلم مي گويد.
شايدخودرابيابم
معشوق من
نميخواهي معشوق مرا بشناسي؟
معشوق من آن بالاست ، ستاره اي كه هر شب ديوانه تر از پيشم ميكند ستاره اي كه
با هر نگاهش با من عشق بازي ميكند ، خوب گوش كن معشوق من همان ستاره
سهيلي است كه يك شب از آسمان دلم رد شد!
نفهميدم چه شد ولي مهرش به دلم نشست...
شگفتا
شگفتا وقتي بود نمي ديدم
وقتي مي خواند نمي شنيدم
وقتي ديدم که نبود ...
وقتي شنيدم که نخواند ...
و من هنوز حيرانم
حيران همه شبهايي که گذشت و تو نبودي !!!
سلام
سلام به همه
سلام به تو
سلام به تو كه هرروز در انتظارت،ساعتها پشت اين دريچه كوچك مي نشينم وبه اميد
اينكه لحظه اي بيايي،چشم برهم نمي زنم.
سلام به تو
سلام به تو كه هميشه همراهم بوده اي.در غمهايم،غمگين ودرشاديهايم،شادمان
بوده اي.
سلام به تو
سلام به تو كه هميشه نگران حالم بوده اي.
سلام به تو
سلام به تو كه حق رفاقت را ادا كردي.
سلام به تو
سلام به تو كه نمي شناسمت.
سلام به همه شما
من همه را دوست دارم.
من تورا بيشتر از همه دوست دارم.
مرا ببخشيد.
من در قلعه تنهايي خود،محبوس شده ام.
بلندترين بيستونهاي جهان،ازقلعه تنهايي من،سربه فلك كشيده اند.
بي رحم ترين خسروان،در اينجا فرمانروايي مي كنند.
همه منتظر ديدن سوختن سياوش در آتش هستند.
عده اي شادي و دست افشاني مي كنند و عده اي مي گريند.
تو چه مي كني؟
من كدخدا هستم
چشم دل
كاش ازآن چشم دل چشمك نمي انداختي
تا دل درمانده ام را شك نمي انداختي
حكم تو دل بود و تنها برگ من يك شاه دل
لا اقل آن دست اول تك نمي انداختي
تنهايي غم انگيز
دوستش ميدارم ...
چرا كه ميشناسمش به دوستي و يگانگي و تنهائيش
شهر همه بي اعتمادي و بيگانگيست
هنگامي كه دستان مهربانش را در دست ميگيرم
تنهايي غم انگيزش را در ميابم ...
اينجا اسيرم
ببين اينجا ببين اينجا اسيرم
بمون پيشم نزار تنها بميرم
من از آوار تنهايي ميترسم
بذار دستاتو تو دستام بگيرم
بيا آتش بزن خاكسترم كن
كه قصم قصه غم باورم كن
گل عشقم بيا با دست گرمت
نوازش كن يشب يا پرپرم كن
UP ۲۰ جدید* ۲۲/۰۱/۸۶
من و تو، درخت و بارون
من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
نازِ انگشتاي بارون ِ تو باغم مي کنه
ميون جنگلا تاقم مي کنه
تو بزرگي مثِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي
مثِ شب.
خودِ مهتابي تو اصلاً، خودِ مهتابي تو.
تازه، وقتي بره مهتاب و
هنوز
شبِ تنها
بايد
راه دوري رو بره تا دم ِ دروازة روز
مثِ شب گود و بزرگي
مثِ شب.
تازه، روزم که بياد
تو تميزي
مث شبنم
مث صبح.
مثِ برفائي تو.
تازه آبم که بشن برفا و عريون بشه کوه
مثِ اون قلة مغرور بلندي
که به ابراي سياهي و به باداي بدي مي خندي.
ميلاد
ناگهان
عشق
آفتاب وار
نقاب بر افکند
و بام و در
به صورتِ تجلي
در آکند،
شعشعة آذرخش وار
فروکاست
و انسان
برخاست.
مجال
تو ميلاد را
ديگر بار
در نظامِ قوانين اش دوره مي کني،
و موريانة تاريک
تپش هاي زمان ات را
مي شمارد
غروب
مي چکد سمفوني شب
آرام
روي دلتنگي خاموش غروب.
مغرب
از آتش افسردة روز
بي صدا مي سوزد.
مي برد نغمة دلتنگي را
باد جنوب
تا کند زمزمه بر بام هوا.
نيست حرفي به لبانش
ليکن
مانده با خامشي اش مطلب ها.
شبانه
دوستش مي دارم
چرا که مي شناسمش به دوستي و يگانه گي.
هنگامي که دستان مهربانش را به دست مي گيرم
تنهائي غم انگيزش را در مي يابم.
نخستين بوسه هاي ما، بگذار
ياد بودِ آن بوسه ها باد
که ياران
با دهانِ سرخِ زخم هاي خويش
بر زمينِ نا سپاس نهادند.
عشق تو مرا تسلا مي دهد.
نيز وحشتي
از آن که اين رَمه آن ارج نمي داشت که من
تو را ناشناخته بميرم.
سرود ششم
شگفتا
که نبوديم.
عشقِ ما
در ما
حضورمان داد.
پيونديم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم
دوست
بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.
صداش
به شکل حزن پريشان واقعيت بود.
و پلک هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير کرد.
و او به شيوة باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد.
و بارها ديدم
که با چقدر سبد
براي چيدن ِ يک خوشة بشارت رفت.
ولي نشد که روبروي وضوح کبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصلة نورها دراز کشيد
و هيچ فکر نکرد
که ما ميان ِ پريشاني تلفظِ درها
براي خوردن ِيک سيب
چقدر تنها مانديم.
حسرت
نه
اين برف را
ديگر
سرِ باز ايستادن نيست
برفي که بر ابروي و موي ما مي نشيند
تا در آستانة آيينه چنان در خويش نظر کنيم
که به وحشت
از بلندِ فريادوارِ گُداري
به اعماقِ مغاک
نظر بر دوزي.
و ديري نخواهد گذشت
که چشم انداز
خاطره اي خواهد شد
و حسرتي
و دريغي.
جز عشق
جز عشقي جنون آسا
هر چيز اين جهان ِشما جنون آساست-
جز عشق
به زني
که من دوست مي دارم.
چگونه لعنت ها
از تقديس ها
لذت انگيزتر آمده است!
چگونه مرگ
شادي بخش تر از زندگي است!
چگونه گرسنگي را
گرم تر از نان ِ شما
مي بايد پذيرفت؟
لعنت به شما، که جز عشق جنون آسا
همه چيزِ اين جهان ِ شما جنون آساست
اين را شنيده ايم
هميشه اين را شنيده ايم که بزرگي هر فرد به بزرگي آرزو هاي اوست
اما من هرگز هيتلر را مرد بزرگي نمي دانم
با آرزوي داشتن جهاني نا محدود
اما گاندي را
آري او را مرد بزرگي مي دانم
با آرزوي داشتن حقي کوچک از جهاني نا محدود
و خود را بزرگتر
در آرزوي داشتن تو ...
مي دانم که نمي دانيد
باريکه باريکه حرف هايم را مي تنم
و نواره نواره کسي نخواهد فهميد
مي دانم که نمي دانيد
چقدر برگ هاي درخت بيد خسته اند
من تنها شايد دم آخر بگويم
خلاص
صدا بزن مرا
صدا بزن مرا شبي به غربتي که ساختي
به لحظه اي که عشق را بدون من شناختي
با سکوت خيلي از مشکلها خودبه خود حل ميشه
وقتي ميخواي کسي ندونه که عاشقي
وقتي بخواي هيچکس نفهمه دلگيري
وقتي نخواي کسي بدونه ازش بدت مياد
و حتي وقتي که داري تو تنهايي پرپر ميزني
سکوت چقدر ميتونه به آدم کمک کنه
وقتي به وقتش ازش استفاده کنيم
اما
خيلي وقتها
نبايد سکوت کردوما سکوت ميکنيم
مثل وقتي که آخرين فرصت و
براي گفتن دوست دارم از دست ميديم
سرود آشنائي
کيستي که من
اين گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو مي گويم
کليد خانه ام را
در دستت مي گذارم
نان شادي هايم را
با تو قسمت مي کنم
به کنارت مي نشينم و
بر زانوي تو
اين چنين آرام
به خواب مي روم؟
دل به کسي نبند
هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدرکوچيکه که توش دو تا دل کنار هم
جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه
که ديگه پيداش نمي کني ....
هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکرکن....
وقتي آدم بدونه داره به کسي وابسته مي شه و اون کس ممکنه هر لحظه ازش
خداحافظي کنه خيلي سخته شايد براش دور شدن خيلي سخت باشه ولي مجبوره
اي خدا خوشحالم درد دلم رو مي فهمي امروز چقدرصدات کردم احتمالا از دستم
خسته شدي ولي خودت مي دوني که من به جز تو....... کسي رو ندارم
دوباره اشکام بي حيا شدن داره سرازير مي شه بابا اين اشکها خجالت نمي کشن
ولي خدا ببين به کجا رسيدن که خجالتم
حاليشون نمي شه
بهتره اهالي رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين
جاها ، حساب كنيم
دعا
خداوندا مرا هرگز امتحان مکن
خداوندا بخشندگي را بياموزان مرا تا بخشيده شوم
خداوندا تنهاييم را پاک نگه دار
و هرگز چشمانم را هرز مکن
آمين
خنده دار بود
همه چي خنده دار بود
داشتن تو
بودن من
ماندن ما
رفتن تو
رفتن من
اين همه آه
گاهي از اين همه خنده گريه ام مي گيرد...
تو پير خواهي شد
با عرض سلام خدمت ..................
اينجانب................ فرزند.................. به شماره شناسنامه ................ متولد...............
صادره از.........
مي خواهم يه شخص حاضر خودم اعلام کنم که خسته ام. از اين آوارگي خسته ام .از
اين پوچي خسته ام. از اين بي برنامگي خسته ام. از اين سرکار گذاشتن خودم
خسته ام.از اين در به دري خسته ام.از اين فکرهاي بي پايان خسته ام. از اين مخفي
کاري ها خسته ام.از گول زدن خودم خسته ام.
حال شخص حاضر ... آيا باز هم ميخواهي به اين کارهايت ادامه دهي؟!؟!
اين يک هشدار براي تو مي باشد.آيا تا به حال به خود توجه کردهاي؟!
تا چه زماني مي خواهي به خستگي هايت اضافه کني؟!
آيا صداي پاي گذر زمان را نميشنوي؟
تو پير خواهي شد و افسوس گذشته به تمامي اين خستگي ها افزوده خواهد شد.
هوشيار باش که اين اخطاري از درون تو به خود تو بود . بهتر است که دست از غفلت
برداري. خوب نگاه کن همه صعود کردند و تو در کوهپايه زندگي تنها ماندي.تنهاي
تنها!!!
بياين بريم دنبال خودمون بگرديم
من نيستم تا بدانم کيستم
من مي روم تا بدانم چيستم
هيچم انگار پوچم انگار
اصل مي خواهم
وصل مي خواهم
شايد در اين راه
من شوم رسوا
يا شوم پيدا
شايد که اين ره رود به دريا
يا که کويري تشنه از فراق آب و تا قيامت اسير در چنگال شنها
يا زميني يخ بسته و لرزان از سرما
يا که بي راهه اي تا ابد به ناکجاها
هيچ کس نمي داند
هيچ کس نمي فهمد
عاقبت من به کجا رفتم
شايد که رفتم من تابه نزديک خدا بالا
اما من نديدم هرگز هيچ عشقي را بدين حد ساده و شيوا
آري اصل من اين بود
وصل من اين بود
تا ابد من با خدا تنها
از ابديت بيزارم
بگذار تا اين ها فقط بين ما بمانند
عشق و علاقه و چيز هايي
شبيه اين ها
ديگر رنگي ندارند
ديگر بايد فهميد که هر کي به هرکي است
ديگر چه بخواهند چه نه
اين دستان برهنه و زرنگ شيطان است
که هم همه خواهند کرد
UP ۲۰ جدید* ۲۱/۰۱/۸۶
روز بعد از رفتن تو
روزبعداز رفتن تو آينه جاخورد تا منو ديد
آينه با من گفتگو كرد اول ازحال تو پرسيد
روزبعدازرفتن تو رازقي مرد و باغچه خشكيد
دل اطلسي شكست و شعرم از دست تو رنجيد
روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد
نسترن هاي روي تاقچه بي تو پرپر شد و پژمرد
نفسامو سينه پس زد زمين عاشقاشو بلعيد
دل اسمون گرفت و بارون فاجعه باريد
روز بعد از رفتن تو ...
خوشبخت ترين انسان روي زمين
افسانه ها ميگويند که خوشبخت ترين انسان روي زمين را مي توان سوار بر اسبي
تک شاخ يافت با چشمهاي بسته !
من تو را سوار برآن اسب ديدم .چشمهايت را باز کن تا باور کني که بهتريني !!!
حاكم
اگر برجاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
شكست شيشه ي دل
مگو صدايي نيست كه اين صدا تا به قيامت بلند خواهد شد
جام بلور
كاش آن لحظه كه
تقديم تو شد همه هستي من
مي سپردم كه مواظب باشي
جنس اين جام بلوراست
پراست از عشق و غرور گر كه بازيچه شود
مي شكند مي ميرد
پا گذاشتي روي قلبم
پا گذاشتي روي قلبم رو تموم آرزوهام
اما با اين همه غصه من هنوزم تو رو مي خوام
هنوزم وقتي كه عطرت توي اين خونه مي پيچه
باورم مي شه كه بي تو همه زندگي هيچه
خواستن تو يه دليله براي نفس كشيدن
دست رو دست نذارم عزيزم بيا تا تنهايي من
بي تو با خيال چشمات پرسه مي زنم دوباره
پسر شبو صدا كن دختر ماه و ستاره
بي تو با خيال چشمات پرسه مي زنم دوباره
بي هدف
چه شبها بي هدف سپري شد
چه روزها بي نصيب گذشت
چه واژه ها بي انگيزه با خامه ي تنهايي در هم آميخت
و چه آرزوها در غربت مغرب غروب كرد
و چه ناله ها از روي حيا به وجود نپيوست و و و و ...
تا تو آمدي و
شب را باروز آشتي دادي
آمدي و واژه را انگيزه وار ساختي
آمدي وناله ها را خندان كردي
به اميد كه ماندي
مرا عمري به دنبالت كشاندي
سر انجام به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سر شكي هم نشاندي
گذشت از من ولي اخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي؟؟؟
با تو
با تو
تنهايم
تنها وبي کس
به چه مي هراسم ... از بي تو بودن
نمي دانم
هرچه هست
ميخکوبم مي کند و
مي مانم ...
اگر شكستم از تو شكستم
شب آغاز هجرت تو شب در خود شكستنم بود
شب بيرحم رفتن تو شب از خود نشستنم بود
بي تو بايد دوباره برگشت به شب بي پناهي
بي تو بايد دوباره گم شد تو غبار تباهي
با من نياز خاك زمين بود تو پل به فتح ستاره بستي
اگر شكستم از تو شكستم اگر شكستي از خود شكستي
اگر شكستم از تو شكستم
يك دنيا غم و حسرت
با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
ديگه حتي يه بارم من به عشقي دل نمي بندم
به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي
دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي
نشاني
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به
حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي
تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب
ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را
کنار بزن! مرا مي يابي
صد چشم
او يك نگاه داشت
به صد چشم مي نهاد
او يك ترانه داشت
به صد گوش مي سپرد
من صد ترانه خواندم و نشنيد هيچ كس
من صد نگاه داشتم و ديده اي نبود
شكسته بال پروازم
ببين بغض شكستم رو نمي گم زوده يا ديره
اگر چيزي برام مونده يه مشتي خاطره بوده
واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي
نمي دونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي
با اين كه دل نكندم من شكسته بال پروازم
هنوزم توي اين غربت تويي معناي آوازم
شكسته بال پروازم
تنهاترين تنها
ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها
منو اين جا رها كردي تو در اين گوشه دنيا
به اميد آن روز
ميدانم که تو هم مثل من و مثل بقيه عاشق ها دل سوخته اي داري.
به کلبه ي سوخته ات سر زدم تا از خاکسترهاي باقي مانده ي آن کم کنم.
تقصير ما نيست
ما اسير دنيا هستيم
اسير کينه و خشم کهنه ي او
که ريشه در گذشته دارد
ريشه در عشق آدم و حوا
دنيا چشم ديدن عشق آن دو را نداشت
حال از ما انتقام ميگيرد
و به هيچ عشقي رحم نميکند
فقط به فکر فرو پاشي عشق هاست.....
آمدم تا از غبار دلت کم کنم
خوشحال مي شوم که که با يک قلب هر چند ناقابل اما سرشار از وفا که تنها بهانش
براي تپيدن تو و رسيدن به توست بتوانم همان گلستان عشقي که زير هزاران هزار
خاک تباهي و تنهاي به اسيري و يغما برده شودرو پيدا کنم چون تنها اميد من براي
زيستن همان است
به اميد آن روز
اوج يه آغاز
منو تا اوج يه آغاز كشوندي با يه اشاره
تو اون شبي كه گم شد ... تو خوابم يه ستاره
UP ۲۰ جدید* ۲۰/۰۱/۸۶
قول ميدم
اگه اون رفته،
مقصر من نبودم.
اگه ترکم کرده،
اشکال از من نبوده.
چون من خيلي خوبم!
قول ميدم
خيلي خوشکلم.
اصلا کي گفته اون منو ترک کرده؟
اين من بودم که از کاراش خسته شدم.
من بودم که ديگه نخواستمش.
اما خوب اگه برگرده،
بهش ميگم چقدر دوسش دارم،
بهش مي گم که چقدر خوبه،
بعد واسه هميشه ميرم.
اينو قول ميدم...
عشق تازه
عشق تازه يعني يه قلب تازه براي موندن،
اونجا اشکام زمينو تر نمي کنه...
پنجره ها کدراند!
فکر مي کني الآنه که بارون بياد؛
ولي ببين، هوا بيرون خيلي عاليه!
آفتابيه!!!
دلم چه ساده بود
دلم گرفت و تيره شد
چشمم گريست و خيره شد
خيره به راه پر غمي که تو نيامدي
نه ، نه ، تو گفته بودي که مي روي
ولي گلم
دلم چه ساده بود
نشست منتظر چشم به راه گوش به زنگ
تا کسي تلنگري به در زند
تا کسي به جاده ام سفر کند
ولي گلم دلم چه ساده بود
نه نبود ...!؟
چرا ساده بود
به سادگي يک غزل که خواندي و اميد بستم به تو
به سادگي يک نفس
به سادگي شيطنتهاي بچه گانه ام
به سادگي خاطراتي که تو براي من رغم زدي
به سادگي طعم سيب
ولي گلم
دلم باز هم نشست منتظر
مو سپيد شد و جسم پير به راه تو
دلم هنوز مي تپيد براي تو
من مردم و پر کشيدم و تو نيامدي
ولي حضور من درون قبر منتظر نشسته است
پس ديدي گلم دلم چه ساده بود.
در به در
نگاهي كرد و مرا در به در كرد
يقين كرد عاشقم بعدش سفركرد
شكست خورد آمد تا بماند ولي
من رفته بودم او ضرر كرد
خيال تو
نشسته بود خيال تو همزمان با من
كه باز جادوي آن ، بوي خوش تو را در آشيانه من بشارت داد ، زلال عطر تو پيچيد در
فضاي اتاق
جهان و جان را در بوي گل شناور كرد
در آستانه در به روح باران مي ماندي
اي طراوت محض شكوه رحمت مطلق زچهره ات مي تافت
به خنده گفتي تنها نبينمت
گفتم ياد تو مانده و شبهاي بيكران با من
ياد تو مانده و شبهاي بيكران با من
خورشيد جاوداني
در صبح آشنايي شيرينمان تو را
گفتم كه مرد عشق توئي باورت نبود
در اي غروب تلخ جدايي هنوز هم
مي خواهمت چون روز نخستين ولي چه سود
ميخواستي به خاطر سوگند هاي خويش
در بزم عشق بر سر من جام نشكني
ميخواستي به پاس صفاي سرشك من
اين گونه دل شكسته به خاكم نيفكني
پنداشتي كه كوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود؟
پنداشتي كه ياد تو اين ياد دلنواز
در تنگناي سينه فراموش ميشود؟
تو رفته اي بي من تنها سفر كني
من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم
تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني
من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم
روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور
من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم
عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست
خورشيد جاوداني دنياي ديگرم
حرفهايت
حرفهايت , همه را شنيدم بوي خوب احساس را از آنها حس كردم همه بر دلم
نشست و عشق دوباره در خاطرم جوانه زد پس باز انتظار , اما ... انتظاري شيرين ...
خواهي آمد در كنارم و وجودم را سراپا عشق خواهي كرد
بين من و بين دلش
نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه
نه مي خوام عشقي كه اون نداره كمرنگ بشه
من فقط يه چيزي از خدا مي خوام ، دلم مي خواد
واسه يكبار هم که شده دلش برام تنگ بشه ...
اون رفته
حالا اون رفته ومن،
تمام چيزهايي را که نگفته ام مي شنوم.
او رفت و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايي که نگفته ام
زندگي کنم..
آتش عشق
کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شکستگيم بود
آرزوم اينه که دستام توي دستاي تو باشه
تنگيه اين دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چي
خدا نخواسته
من تو آغوش
تو باشم
قول ميدم
با داشتن تو
هيچ غمي
نداشته باشم
همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه
عشق تو
بودن با تو
دو نياز زندگيشه
پرم از ترانه ي تو
گر چه واژه ها حقيرن
خوبه وقتي نيستي پيشم
اونا دستمو ميگيرن
راز عشق من و هيچ کس غير مهتاب نميدونه
تنها شاهد واسه غصه، گريه و تنهاييم اونه
واي اگر من اين نبودم کاش ميشد پرنده باشم
تا از اين دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
يه پرنده شم شبونه
بکشم پر به خيالت
برسم به لونه تو
بگيرم سر زير بالت
زندگيم رنگ خدا بود
اگه تنها تو رو داشتم
اگه ميشد واسه گريه
رو شونت سر ميگذاشتم
يک .. دو .. سه .. !
ببيــــن
بيشتر ِ برگها به احترام ِ تو ريخته اند ! برگها بيشتر از آدمها
قدر ِ تو را ميدانند و من .. بيشتر از برگها !
چهار .. پنج .. شش ..
نگاه کن !
تو بزرگ ميشوي و من کوچک ..!!
دارم پا به پاي شمع ِ تولدت ? قطره قطره آب ميشوم !
هفت .. هشت .. نُه ..
گوش کن !
ميخواهم با عاشقانه ترين لهجه اي که يک ليلاي باوفا
در صحراي زندگي آموخته ? با تو صحبت کنم .. صدايم را ميشنوي ؟!
ده .. يازده .. دوازده ..
چشمهايت را باز کن و تمام ِ مهربانيت را
در يک نگاه ِ بلند و پُر معنا بريز و بپاش به روي حرارت ِ گونه هايم ..
سيزده .. چهارده .. پانزده ..
صبر کن !
بايد فرشته ها را خبر کنم تا از اوج ِ نگاه ِ عاشقت
براي ستاره هاي آسمان ? عکس ِ يادگاري بگيرند ..!
شانزده .. هفده .. هجده ..
هيچ فکرش را ميکردي که مراسم ِ افتتاحيه ي زندگي ِ تو
باعث ِ برگزاري ِ مراسم ِ غير ِ منتظره ي اختتاميه ي طاقت ِ من
در وسيع ترين تالار ِ خاکستري ِ يک سرنوشت ِ سراسر غرق ِ انتظار و دلتنگي باشد ؟!
نوزده .. بيست .. بيست و يک ..
صداي به هم خوردن ِ بال ِ معصوم ِ فرشته مي آيد ..
انگار آمدنت نزديک است ..!!
بيست و دو .. بيست و سه ..
نه ! کافيست .. ديگر نشمار ..!!
من ميروم تا تو بيايي .. ديگر رسيدي .. رسيدنت مبارک ..!
نه !
اصلا خيلي ساده .. يگانه معجزه ي پاييــــــز .. تولــــدت مبارک !!
نـــــــامـه
تو که صدامو دوس داري
حال و هوامو دوس داري
خودم که هستم واسه چي
خاطره هامو دوس داري
پاره کن نامه هامو
خودم که خوندني ترم
حتي از خاطره ها
پيش تو موندني ترم
اما نـــه پاره نکن
بذار بمونه پيش ِ تو
دوس دارم که نامه ام
بسوزه با آتيش تو
آخه آتيش تو از
آتيش هاي جهنمه
گناهمو پاک مي کنه
بهشت دلخواه منه
اين جهنمي مي خواد
اهل بهشت ِ تو باشه
دوست داره ، يه جورايي
تو سرنوشت ِ تو باشه
مادر را ستايش کنيم
مادر را ستايش کنيم ، مادر را که زنده گي من و تو منوط و مربوط به اوست،مادر راکه
در عرصه مشکلات و سختي ها در کوره راههاي دشوار زنده گي استوار ايستاده و در
رساندن قافله و يا کاروان کوچک خا نواده به سر منزل مقصود نقش حياتي و سازنده
را ايفا ميکند.
مادر را ستايش کنيم که پناه بي پناهي هاي ماست،مادررا که در نخستين روز هاي
که هنوز پا بر دنيا نگذاشته بوديم همچو خونخوار خونش را مکيده ايم يا اينکه شبها
موجب بيخوابيها يش شده و در آوان جواني دلهره هاي را به روا داشته ايم و او با آنکه
در جمع همه باشد خود را بدون فرزندش تنها احساس ميکند،فرزند برا يش همچو
گليست که در پرورش و تر بيت آن شب و روز همچو با غبا ني از دل و جان ميکوشد و
هيچگا هي آرزوي دوري از گل پرورش داده خودشرا ندارد .
آري مادري را بياد آوريم که شجا عا نه راه هاي پر خم و پيچ زنده گي را طي نموده و ز
ماني فرا رسيد که فرزند و توته قلبش از او دور شده راه هجرت را در پيش گرفت.
مادر هميشه چشم و گوش به ا يستگاه موتر ها و سنگفرش خيا با نها بود که مبادا
روزي فرزندش باز گردد. آري تنها او بود که چشم انتظار فرزند و يا لا اقل آشناي که از
فرزندش بگويد، زماني که صداي مو تري را ميشنيد دست بر گمر گذاشته و پشت
خميده از درد روزگارش را راست موده بر مي خاست لرزان لرزان گام بر ميداشت و
ميگفت امروز ميآ يد ، به فکر فرو ميرفت اما نه باز هم کسي بديدارش نيامده بود ،
آخرچرا او که زحمت نکشيده بود که پس از چند سال بچه داري تکيه گا هش خانه
محقري و اميدش به عرش موتر ها باشد و همدمش کبو تران گرسنه که به دور پايش
مي پريدند …
او براي انتظار سختي نکشيده بود ، اشگ انتظار در خانه کم فروغ چشمان زن آشيانه
کرده بود و بر گونه هاي گرم مادر روان بود گو يي از اين سکوت و بي خبري به جان
رسيده و مرگ را بر انتظار تر جيع ميداد.
روح مادر از جسمش قوي تر و صبور تر بود ،کمرش از غم دوري فرزند خميده شده
قلبش شگسته بود ، چشمانش خيلي زود تسليم غصه شده بودند اما روحش را هيچ
کس نميتوا نست از شوق دژدار دوباره فرزند جدا کند.
مادر در انديشه ديدار دوباره فرزند به رو يا ها رفت و با خود ميگفت اگر او را پس از چند
سال ببينم حتمآ عوض شده اما مادر او را خواهد شناخت؟ حتمآ چند تار موي سپيد نيز
پيدا کرده، واي که مادر آنها را با چه رنجي قبول خواهد کرد، آه خدايا آخر هر هجرتي
باز گشتي نيز دارد ، واط که اگر او همچو پرنده گام مها جر از سفر بر گردد بر گشت او
همچو تند بادي غمهاي هر روزه مادررا از هم مي پاشد، واي که مادر چقدر به انتظار
اين توسن است.
چند روزي بر تقويم روز هاي تنهاي مادر ا ضافه شد و باز با خود ميگفت امروز چند
سال و چند روز از رفتنش ميشود نه در خانه را قفل نمي کنم مبادا خواب باشم و او
کليد در را ندارد او تنها کليد صندوقچه دل درد مند ما در را دارد چون خودش آنرا قفل
زده و رفته.
روز ديگر گويي با همه روز ها فرق داشت آري آن روز مادر را کسي به انتظار نشسته
بود و مادر را با تمام وجود فر ياد ميزد و کبوتران بدون او هراسان بودند گويي
کبوتران او را فرياد ميزدند : مادر مسا فرت آمده کجاي؟
واي خدايا که آنروز مسافري به دنبال او ميگشت اما چه دير بود که تنهاي کبو تران
خبر از مسافرت مادر ميدادند سفر به دياري که باز گشت بر آن نيست مادر سر بر
بالين غم و دست بر عکس فرزند به خواب هميشگي رفته بود .
صداي در خانه پيچيد : در خانه را قفل کنيد چون ديگر مادر چشم در انتظار نيست.
ديگر قلب مادر نبود که ميشکست بلکه قلب فرزند بود که با حسرت و آه به هاي هاي
مادر گفتن پيوند ميخورد .
بياييد کليد ها را قبل از قفل شدن بر در ها بچرخانيم ، يک شاخه گل با يک لبخند ما
يک قلب پر از شور و شادي مادر است .
مادر را چنين تفسير کردم
م - محبت
ا - ايثار
د - دافع
ر- رفيق
مادر همه را محبت ميدهد خود را ايثار ميکند قرباني ميدهد از فرزند خويش در برابر
هر چيز دفاع ميکند حتي وقتي پدر قهر ميشود پشتيبان اولاد است و يار و رفيق ناز
هاي کودکي و جواني و عشق و خواستگاري و عروسي ...
عشق يعني
عشق يعني سكوت لبهايم
عشق يعني مرگ بيان شاعر
عشق يعني جستجوي چشمان نوجواني
عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت
عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز
عشق يعني قلم برداري
دست را آزاد كني
و چشمها را بسته
رنگها را در اختيار روحت بگذاري
تا با معنا لمس كند
شايد آسماني سبز ساخت
خورشيدي آبي
و صخره هايي نرم تر از روياها
من اگر من باشد
تبسم خدا يعني عشق
من اگر خود باشم
خشم ابليس يعني عشق
من اگر من باشم و براي من عاشق شوم
عشق يعني همين
عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني
با گلبرگ شبو دوستانه صحبتي شبانه كني
عشق يعني قطرات باران را ببوسي
عشق يعني زيبا ببيني
كه اگر بيننده باشي
نعش هفت سال پوسيده ، يعني تجسم زيبايي
عشق يعني همين كه هست را ببيني
در همين كه هست
همين ، كه هست ....
خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال شود
شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند
ذهنت را با نسيم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاك كني
عشق يعني باور كني
شايد امسال بهار تا زمستان باقي بماند
كه اگر خود باشي
عشق يعني بي انتهايي
وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد
راه بي معناست
سخن عشق
عشق واقعي، ايثار است. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به دست آوردن،
با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق ميورزيم.
* * * * * * * * * *
زندگي حقيقي در عشق خدا و مهر به موجودات ريشه دارد، برخاك تواضع ميرويد
و ميوهاش معرفت الهيست.
* * * * * * * * * *
شعله عشق هرگز خاموش نميشود . تمامي ظلمت دنيا هم قادر به خاموش كردن
آن نيستند.
* * * * * * * * * *
تنها عشق حقيقي عشق الهياست . انواع ديگر عشق در صورتي مفيدند كه عشق
الهي در قلب حضور داشته باشد.
* * * * * * * * * *
عشق حتي زماني كه آسيب ببيند نميتواند آسيب برساند. عشق صبور، بخشاينده
و وفادار است. عشق اعتماد ميكند و ميبخشد بيآن كه به فكر گرفتن باشد.
* * * * * * * * * *
مهمترين وظيفه براي جوينده معنويت، پرورش عشق به خداست. با عشق به
زنجديدگان ميتوان به خدا عشق ورزيد.
* * * * * * * * * *
راه عشق شعلهها هموار ميكنند، راه عشق را فقط كساني ميپيمايند كه شهامت
آن را دارند از ميان شعلهها بگذرند، فقط چنين كساني به سرور ابدي دست خواهند
يافت.
* * * * * * * * * *
عشق منجي جهان است. پردهها را كنار بزنيد تا عشق وارد شود، تا اگر تندبادها
خروشند و توفانها شما را در برگيرند در آرامش باشيد.
* * * * * * * * * *
منتظر نشويد تا ديگران به شما عشق بورزند، بلكه نخست شما بايد به آنها عشق
بورزيد.
داداش مرگ من يواش
ميان چهره ها هميشه به دنبال تو بوده ام...
شايد كه روزي جاي پاي عشق را بيابم...
گاهي كه تو را احساس مي كنم صداي تپش قلبم، انديشه ام را مي آشوبد...
و باز از ترس امتداد نگاهم كه اگر به چشمان تو ختم شود، مي گريزم...
سالهاست كه تو مرا ميان آغوش خويش پرورانده اي و عشقم آموخته اي
اكنون با من بگو
كه بودن در روزگار آمدنت نصيب مي شود مرا ؟
اگر جاي تو بودم باراني و بخشنده بودم..
اگر جاي تو بودم نگاه آبي پروانه را تا شعله هاي زرد به نظاره مي نشستم
اگر جاي تو بودم از جدايي به پاس حرمت شب مي گذشتم
اگر جاي تو بودم قاصدکها را به جاي پرپر کردن به سرزمين باد مي بردم
اگر جاي تو بودم در سياهي به شوق ديدن باران مي نشستم
اگر جاي تو بودم نگاهم را از عشق دريغ نمي کردم و غرور را مي شکستم
افسوس که تو اينگونه نيستي...با اين همه هيچ اشکالي ندارد، من هنوز در
جستجوي شنيدن سلامت به انتظار خواهم نشست و غريبانه عشقت را آرزومندم.....
قربونش برم
اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي ؛ بدون تنها محرمت
"خدا" بوده !
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت
"خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آوورده !
آخه مي دوني ؟ :
"خدا" خيلي تنهاست !!! قربونش برم
چند پيشنهاد دوستانه
روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش
براي هر مناسبت کوچک جشن بگير
اجناسي را که بچه ها ميفروشند بخر
هميشه در حال اموختن باش
انچه مي داني به ديگران بيا موز
روز تولدت يک درخت بکار
دوستان جديد پيدا کن اما قديميها را فراموش مکن
راز دار باش
به ديگران متکي مباش
فرصت لذت بردن از خوشي ها يت را به بعد موکول نکن
اشتباهايت را بپذير
شجاع باش حتي اگر نيستي وانمود کن که هستي هيچکس نمي تواند تفاوت اين
دو را تشخيص دهد
سعي کن هميشه خيلي هوشيار باشي شانس گاهي اوقات خيلي ارام در ميزند
کسي که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن شايد اميد تنها دارايي او باشد ... وقتي با
بچه ها بازي ميکني سعي کن انها برنده شوند
از حدي که لازم است مهربانتر باش
وقتي عصباني هستي به هيچ کاري دست نزن
بهترين دوست همسرت باش
سعي کن مفيد ترين و با احساس ترين ادم روي زمين باشي
از کسي کينه به دل نگير.براي تمام موجودات زنده ارزش قائل شو
و در آخر ...
تمام پلها رو از بين نبر شايد مجبور باشي بار ديگر از رودخانه عبور کني ...
پدرومادر
1- وقتي که تو 1 ساله بودي، اونا(مادرو پدر) بِهت غذا ميدادند و تو رو مي شستند! به
اصطلاح، تر و خشک مي کردند ، تو هم با گريه کردن در تمام شب از اونا تشکر مي
کردي!
2- وقتي که تو 2 ساله بودي، اونا، بهت ياد دادند تا چه جوري راه بري ، تو هم اين
طوري ازشون تشکر مي کردي، که، وقتي صدات مي زدند، فرار مي کردي!
3- وقتي که 3 ساله بودي، اونا، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کردند ، تو هم با
ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازشون تشکر مي کردي!
4- وقتي 4 ساله بودي، اونا برات مداد رنگي خريد ند، تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق
نهار خوري، ازشون تشکر مي کردي!
5- وقتي که 5 ساله بودي، اونا، لباس شيک به تنت کردند تا به تعطيلات بري ، تو
هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازشون تشکر کردي!
6- وقتي که 6 ساله بودي، اونا، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کردند ، تو هم، با
فرياد زدنِ: من نمي خوام برم!، ازشون تشکر مي کردي!
7- وقتي که 7 ساله بودي، اونا، برات وسائل بازي بيس بال خريدند ، تو هم، با پرت
کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناري، ازشون تشکر کردي!
8- وقتي که 8 ساله بودي، اونا، برات بستني خريد ند ، تو هم، با چکوندن(بستني)
به تمام لباست، ازشون تشکر کردي!
9- وقتي که 9 ساله بودي، اونا، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداختند ، تو هم، بدون
زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازشون تشکر کردي!
10- وقتي که 10 ساله بودي، اونا، تمام روز رو رانندگي کردند تا تو رو از تمرين فوتبال
به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببرند ، تو هم، ازشون تشکر
کردي،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کني !
11- وقتي که 11 ساله بودي، اونا تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما بردند، تو
هم، ازشون تشکر کردي، ازشون خواستي که در يه رديف ديگه بشينند!
12- وقتي که 12 ساله بودي، اونا تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِون بر حذر
داشتند ، تو هم، ازشون تشکر کردي، صبر کردي تا از خونه بيرون بروند!
13- وقتي که 13 ساله بودي، اونا بهت پيشنهاد دادند که موهاتو اصلاح کني ، تو هم،
ازشون تشکر کردي، با گفتن اين جمله: شما اصلاً سليقه اي نداريد!
14- وقتي که 14 ساله بودي، اونا، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت
کردند، تو هم،ازشون تشکر کردي، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
15- وقتي که 15 ساله بودي، اونا از سرِ کار برمي گشتند و مي خواستند که تو رو در
آغوش بگيرند(ابراز محبت کنند) ، تو هم، ازشون تشکر کردي، با قفل کردن
درب اتاقت! (نمي ذاشتي که وارد اتاقت بشوند!)
16- وقتي که 16 ساله بودي، اونا بهت ياد دادند که چطوري ماشينش رو برون
(رانندگي ياد دادند) ، تو هم، ازشون تشکر مي کردي، هر وقت که مي تونستي
ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي!
17 - وقتي که 17 ساله بودي، وقتيکه اونا منتظر يه تماس مهم بودند ، تمام شب رو با
تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازشون تشکر کردي!
18- وقتي که 18 ساله بودي، اونا ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از
خوشحالي گريه مي کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردي؛ اينطوري که، تا تموم شدن
جشن، پيش پدرومادرت نيومدي!
19- وقتي که 19 ساله بودي، اونا، شهريه دانشگاهت رو پرداخت كردند، همچنين، تو
رو تا دانشگاه رسوندند و وسائلت رو هم حمل کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردي، با
گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي خودتو
دست و پا چلفتي نشون بدي!!(به اصطلاح، بچه ماماني!!)
20- وقتي که 20 ساله بودي، اونا ازت پرسيدند که ، آيا شخص خاصي(به عنوان
همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازشون تشکر کردي با گفتنِ: به شما ربطي نداره !!
21- وقتي که 21 ساله بودي، اونا، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات دادند ، تو
هم، با گفتن اين جمله ازشون تشکر کردي : من نمي خوام مثل شما باشم !
22- وقتي که 22 ساله بودي، اونا تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در
آغوش گرفتند ، تو هم ازشون تشکر کردي وازشون پرسيدي که : مي تونيد هزينه
سفر به اروپا را برام تهيه کنيد !
23- وقتي که 23 ساله بودي، اونا براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه دادند ، تو هم،
ازشون تشکر کردي با گفتن اين جمله، پيش دوستات : اون اثاثيه ها زشت هستن !
24- وقتي که 24 ساله بودي ، اونا دارايي هاي تو رو ديدند و در مورد اينکه در آينده
مي خواي با اون ها چي کار کني ازت سئوال کردند، تو هم با دريدگي و صدايي (که
ناشي از خشم بود)فرياد زدي :پدر، مــادررر، لطفاً !!
25- وقتي که 25 ساله بودي، اونا کمکت کردند تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت
کني و در حالي که گريه مي کردند بهت گفتند که : دلمان خيلي برات تنگ مي شه،
تو هم ازشون تشکر کردي ؛ اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي !!
26- وقتي که 30 ساله بودي ، اونا از طريق شخص ديگه اي فهميدند که تو بچه دار
شدي و به تو زنگ زدند ، تو هم با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي : "همه چيز ديگه
تغيير کرده " !!
27- وقتي که 40 ساله بودي، اونا بهت زنگ زدند تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري
کنند، تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازشون تشکرکردي !!
28- وقتي که 50 ساله بودي، اونا مريض شدند وبه مراقبت و کمک تو احتياج داشتند ،
تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن ، ازشون
تشکر کردي !!
و سپس، يک روز، اونا، به آرامي از دنيا ميرن . و تمام کارهايي که تو(در حق پدرو
مادرت) انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.
اگه پدرو مادرت،هنوز زنده هستند، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهشون محبت
کني...
واگه زنده نيستند ، محبت هاي بي دريغشون رو فراموش نکن و به راحتي از اونها
نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به پدرو مادرت محبت کني و اونارو دوست داشته
باشي، چون، در طول عمرت فقط يه پدرو مادر داري!!!!!
اگه
اگه يه روز نگام نكني
درو به رون وا نكني
اگه يه روز نياي پيشم
مي دوني كه من آب ميشم
ميشم گريه مثل بارون
مثل دريچه ناودون
مي خوام يه قصري بسازم
پنجره هاش رنگ چشاي تو باشه
من باشم و تو باشي و يك شب مهتابي باشه
UP ۲۰ جدید* ۱۹/۰۱/۸۶
فرصت
فرصتي نيست تا بينديشم
فرصتي نيست تا رسيدن مرگ
من به اميد قطره اي باران له شدم زير دانه هاي تگرگ
فرصتي نيست تا بينديشم
وقت رفتن هميشه نزديک است
جاده ها پر ز اشتياق منند
آسمان هم هميشه تاريک است
فرصتي نيست تا بينديشم
شعله شمع رو به خاموشيست
لحظه ها را ز ياد خواهم برد.
يك لحظه
يك لحظه كنارم ننشستي رفتي ...
پيوند دل مرا گسستي رفتي ...
يك شيشه ي عطر بود قلبم افسوس ...
آن را به زمين زدي شكستي رفتي ...
كنار آشنايي
كنار آشنايي تو آشيانه ميكنم فضاي آشيانه را پر از ترانه ميكنم كسي سوال ميكند به
خاطر چه زنده اي و من براي زندگي ، تو را بهانه ميكنم
کاش
کاش مي دانستيم زندگي کوتاست
کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم
کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم
کاش همه را دوست داشتيم
کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم
کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد
کاش دلهايمان دريايي مي شد
کاش مي فهميديم زندگي زيباست
و
لذت مي برديم تا نهايت
کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد
کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود
کاش...
کاش...
کاش...
خدا
به چشمانم نگاه کن
آيا جز عشق در آن چيزي مي بيني؟
اگر روزي احساس کردي که در چشمان هميشه باراني من جز عشق مي بيني
بگو تا آن ها را کور سازم
چشماني که عاشق نباشند و بر غم جدايي تو نگريند
جز کوري مستحق هيچ نيستند
بي خبر
اي كاش اين بهاري كه همه ميگويند
بي خبر مي آمد
شايد آنوقت ز شوقش همه گل مي داديم
اين نيست
گويند ز عشق کم جدايي اين نيست طريق آشنايي
من قوت ز عشق مي پذيرم گر ميرد عشق من بميرم
الهي
الهي ، روزيم روز هيچكس مباد
الهي ،دوستيم ارزاني ديگر كس مباد
الهي،دلي چنين بي كينه بر تن نمي خواهم
الهي،سري چنين بي سامان بر تن مباد
الهي ،قلم بشكن به دستانم
الهي ،دستي بي دست بر تن مباد
الهي،قلبي پر ز مهر نمي خواهم
الهي ،قلبي بي مهر بر سينه مباد
الهي ،زبان نمي خواهم بركامم بجنبد
الهي ،كامي تلخ تر از كامم مباد
الهي،مصلوب نامش مگردانم
الهي،كسي همچو من اسير سراب مباد
الهي،دلم را بازگردان سوي تن
الهي ،هيچ دلي بي معشوق مباد
25 دقيقه مهلت
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستت بدارم
بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستم بداري
بيست و پنج دقيقه مهلت براي عشق
زمان کوتاهي است ...
با اين همه من بيست وپنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داري
بيست و پنج دقيقه
فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن ! ...
بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را
براي همديگر پس انداز کنيم ...
5 دقيقه مهلت
پنج دقيقه مهلت براي عاشق شدن
پنج دقيقه مهلت براي تصميم گرفتن
پنج دقيقه مهلت که مي تواند طعم زندگي تو را دگر گون کند
پنج دقيقه مهلت براي اينکه بگويي آري يا نه ...
پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش
دنيا را معطل نکن !
چيزي بگو !...
تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد
محبت و دروغ
محبت شديدي که در گذشته ابراز مي کردم
دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت به تو
روز به روز بيشتر مي شود و هر چه ترا بيشتر ميشناسم
پستي و وقاحت تو در نظرم آشکار مي شود
در قلب خود احساس مي کنم که ناگزير بايد
از تو دور باشم و هيچ گاه فکر نکرده بودم
شريک زندگي تو باشم زيرا ديدار هايي که اخيرا با تو داشتم
طبيعت پست و روح پليدت را بيشتر آشکار ساخت و
بسياري از اخلاق و صفات تو را به من مي شناساند و ميدانم
خشونت طبع و تند خويي تو را بدبخت خواهد کرد
اگر ازدواج ما سر بگيردبه طور يقين همه عمر خود را با تو
به پريشاني و بدبختي خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهايت شادکامي سپري خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هيچگاه با تو رام نخواهد شد و نفرت و کينه ام پيوسته
متوجه تو است اين نکته را بايد در نظر داشته باشي و بداني
از تو مي خواهم آنچه را که گفتم شوخي و مسخره تلقي نکني و بداني
اين نامه را از صميم قلب مي نويسم و چقدر تاسف ميخورم
باز هم در صدد دوستي من باشي با نهايت نفرت از تو مي خواهم
که از پاسخ دادن به اين نامه خودداري کنيزيرا نامه ي تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمي توان گفت داراي
لطف و حرارت است به طور يقين بدان که هميشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفرم و نمي توانم فکر کنم
دوست صميمي و وفادار تو هستم و به محبت تو دل بسته ام
يک خط در ميان بخون
سنسيز
سنسيز اي يار منيم خوشگذرانيم يوخدور
بي تو اي يار من گذران خوشي ندارم
سنکه يوخ سان اله بير جسمده جانيم يوخدور
وقتي که تو نيستي مثل اينکه در جسمم جان و روح نيست
عشق پروانه سي يم غم اودوينا تابيم وار
پروانه عشقم تاب و توان به آتش غم را دارم
خسته بلبل کيمي هر لحظه فغانيم يوخدور
مانند بلبل خسته هر لحظه آه و فغان ندارم
بو يامان گونده منيم بيرجه اميديم سن سن
در اين زندگي بد تنها اميدم تويي
سنسيز هچ بير کسه عالمده گمانيم يوخدور
بي تو به هيچ کس در عالم گماني ندارم
زلفينه باغلي اولاندان بري – مجنون کيمي يم
از روزي که به زلف تو بسته شده ام مانند مجنون گشته ام
اله سرگشته يم هچ يرده – مکانيم يوخدور
چنان سر گشته ام که در هيچ جا مکاني ندارم
صبر آراميمي الدن غم هجرانين آليپ
دوري تو آرامش صبرم را از من گرفت
بيرده غم چکمگه جسميمده- توانيم يوخدور
ديگر براي تحمل غم در جسمم تواني نيست
«سعيدم» آتش حسرت بورويوب- دوروبريم
من «سعيد»هستم آتش حسرت دورو برم را به حصار کشيده
يانيرام حاليمه بير، قلبي يانانيم يوخدور
مي سوزم در حاليکه کسي نيست به حال من بسوزد
رود
من يه رودخونه پيرم ، که تو چنگ سد اسيرم
تو دل خودم مي ريزم ، دردمُ تا که بميرم
حبس سخره اي کبودم ، داره مي خشکه وجودم
عمر مردابي نمي خوام ، من يه رودم من يه رودم
خيلي وقته پشت اين سد ، پشت اين سنگيني بد ،
خواباي آبي مي بينم ، تو شب سياه ممتد
پشت اين سخره يه دريا ، چشم به راه من نشسته
چشم به راه من تنها ، چشم به راه من خسته
وقتي قطره ها يکي شن ، تازه من مي شم خود من
همه مي بينن که سد رُ ، خشم رودخونه شکسته
خسته از سخره شمردن ، عاشق رفتن و ديدن
ساکتم اما يه طوفان ، خونه داره تو دل من
هنوزم جاريه رويام ، فکر تن زدن به دريام
مي دونم سخره يه روزي ، مي شکنه با مشت موجام
داره تعبير ميشه رويا ، شايد امروز يا که فردا
مي رسه دست من آخر به تن آبي دريا .
خدايا
خدايا چي ميشد اگر روزهاي من از لادن و شب بو سرشار بود ؟مرا بپذير سلام مرا
درون كاسه اي پر از اب بينداز و به پيراهنم پاكدامني را بياموز!خدايا چي ميشد اگر
شبهاي من از تو خالي نبود چه مي شد ازسياره هاي دور برايم يك دسته گل مي
اوردي؟اگر تو در كنارم باشي دنيا را در قفسي ميگذارم و از سقف ايوان اويزان ميكنم
اگر تو مرا به خانه ات راه دهي همه جنگلها را در گلدان كوچكي مي كارمخدايا چي
ميشد اگر گاهي چند دقيقه با من زير بارانهاي پياپي رودسر قدم ميزدي؟چه ميشد
اگر در روزهاي كه دلم سخت گرفته بود دفتر شعرم را مي خواندي؟مرا بپذير!با همين
لباسهاي ساده چرك الود با همين دستهايي كه از شدت گناه كبود شده است با
همين واژه هاي كه گاه زبانشان ميگيرد با همين دلي كه علي رغم بدي هاييش
دوست دارد در شبانه روز پنج بار صدايش را بشويد و روبروي تو باستد
چند نكته ارزشمند از بزرگان
هر روز به سه نفر اظهار ادب كن
در هر بهار گلي بكار
در حمام آواز بخوان
بي هيچ علت خاصي بگذار بهت خوش بگذرد
بعد از مصرف ، در خمير دندان را ببند
همه لباسهائي را كه ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي به خيريه ببخش
شريك زندگي ات را با دقت انتخاب كن ، نود و پنج درصد خوشبختي ها و بدبختي
هاي زندگي ات ناشي از همين يك تصميم خواهد بود
ساعتت را پنج دقيقه زودتر تنظيم كن
هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد
هنگام صرف شام تلويزيون را خاموش كن
در جهت تعالي تلاش كن نه كمال
شرافتمند باش
بيش از حد لازم مهربان باش
عاشق پيشه باش
به ديگران فرصتي دوباره بده ، نه سه باره
مواظب سرعتت باش
كمتر در قيد اين باشه كه چه كسي حق است ،بيشتر در اين قيد باش كه چه چيزي
حق است
در اولين نظر فريب نخور
يك ظرف غذاي پرندگان بخر و آن را در جائي قرار بده كه از آشپزخانه ببيني
بگذار همه چيز ساده باشد غر نزن
طوري زندگي كن كه بتوانند روي سنگ قبرت بنويسند متاسف نبود
هرگز آخرين قطعه شيريني را نخور
دوستي پيدا كن كه يك وانت داشته باشد
درخصوص سه دين ديگر به جز دين خودت اطلاعاتي كسب كن
صداي خنده والدينت را روي نوار ضبط كن
از گفتن نمي دانم نترس
ارزش هر لحظه را با فكر كردن به لحظه بعد از دست نده
با عشق ازدواج كن
قهرمان كسي باش
وبه مادرت تلفن كن
سحر خندان
هميشه خندان باشيد
جلسه محاكمه عشق
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم
بسيار عجيب
بسيار ناگهاني و بسيار عجيب
زندگي بيدارت مي کند
چيزها تغيير مي کند
نهايت سعي خود را کرده ام
فرياد بر آورده ام
فکر مي کردم صاحب همه چيز هستم
بسيار ناگهاني و بسيار عجيب
نفرت من از بين رفت
مرا نياز داشتي
موقعيتم را يافتم
و اکنون متفاوت هستم،در اين روزها
اکنون بزرگترين پاداش
برق چشمانت است
و صداي توست
و نوازش دستانت
که مرا آن ساخت که هستم
اکنون بزرگترين پاداش
عشقي است که مي توانم نثارت کنم
بخاطر تو اينجا هستم
و به خاطر زندگي مي کنم که،
مرا آن ساختي که هستم
به من اعتماد کردي که بالغ شوم
و من نيز قلبم را مي بخشم
تا نشان دهم ،
چيز ديگري هست
و بيشتر دوست مي دارم
باران من
دستم به دامانت مرو
آتش مزن بر جان من
جانم به قربانت بيا
امشب بمان مهمان من
سر در گريبانم مرو
مشتاق و حيرانم مرو
يارا پريشانم مرو
بر هم مزن سامان من
يک روز مي ايي که من
دل کنده ام از جان وتن
مي جوييم از پيرهن
کو يوسف کنعان من
اي نازنين بي وفا
دير آمدي حالا چرا
ديگر نمي يابي مرا
جانا رها کن جان من
ديروز و امروزم ببين
حال شب و روزم ببين
چون شعله مي سوزم ببين
کو ابر من باران من
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاران مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
دستاي تو
ازدستاي تو خون مي چکه
انگاري قلب من که ذره ذره مي تکه
اين وصيت يه مردعاشق
تيرخلاصتُ بزن
عاشق کشيت مبارک
بمونم يانمونم
ازته چشمات ميخونم
يه عاشق زياديم
تودستاي توزندونم
بميرم يا نميرم
من به چه عشقي زنجيرم
اين دل تيکه پاره رو
ازکي بايد پس بگيرم
تو عشق تازه تر ميخواي
تو عشق بي خطر ميخواي
فرقي برات نميکنه
يه سايه پشت سر ميخواي
دستمُ ول کن نارفيق
ازتوبدم مياد ولي
خاطره هامو دوست دارم
تو همون عشق اولي
بانهايت تا سف بايد اعلام بکنم
صبح خروس خون که بشه
اين دلُ اعدام مي کنم
ميخوام که باورت بشه
اين رازعاشقونه نيست
به هرکي ميخواستي بگو
طرف ديگه ديونه نيست
ارزش يابي کلمات
سازنده ترين کلمه" گذشت" است... آن را تمرين کن
پر معني ترين کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عميق ترين کلمه "عشق" آست... به آن ارج بنه.
بي رحم ترين کلمه" تنفر" است...از بين ببرش.
سرکش ترين کلمه" هوس" است...با آن بازي نکن.
خود خواهانه ترين کلمه" من" است...از آن حذر کن.
ناپايدارترين کلمه "خشم" است...آن را فرو ببر.
بازدارترين کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترين کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترين کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترين کلمه "صبر"است... براي داشتنش دعآ کن.
روشن ترين کلمه "اميد" است... به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترين کلمه "دانش"است... آن را فراگير.
محکم ترين کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمي ترين کلمه "غرور"آست... بشکنش.
سست ترين کلمه "شانس"است... به اميد آن نباش.
شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطيف ترين کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير.
ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن.
سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده.
اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن.
بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترين کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زيباترين کلمه "راستي"است... با آن روراست باش.
زشت ترين کلمه "دورويي"است... يک رنگ باش.
ويرانگرترين کلمه "تمسخر"است... دوست داري با تو چنين کنند؟
موقرترين کلمه "احترام"است... برايش ارزش قايل شو.
آرام ترين کلمه "آرامش"آست... به آن برس.
عاقلانه ترين کلمه "احتياط"است... حواست را جمع کن.
دست و پا گيرترين کلمه "محدوديت"است... اجازه نده مانع پيشرفتت بشود.
سخت ترين کلمه "غيرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترين کلمه "شتابزدگي"است...مواظب پلهاي پشت سرت باش.
تاريک ترين کلمه "ناداني"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترين کلمه "اضطراب"است...ان را ناديده بگير.
صبورترين کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بي ارزش ترين کلمه "انتقام"است... بگذار و بگذر.
ارزشمندترين کلمه "بخشش"است... سعي خود را بکن.
قشنگ ترين کلمه "خوشروئي"است... راز زيبائي در ان نهفته است.
تميزترين کلمه "پاکيزگي"است... اصلآ سخت نيست.
رساترين کلمه "وفاداري"است... سر عهدت بمان.
تنهاترين کلمه "گوشه گيري"است...بدان که هميشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترين کلمه "هدفمندي"آست... زندگي بدون هدف روي آب است.
وهدف مندترين کلمه "موفقيت"است... پس پيش به سوي آن.
UP ۲۰ جدید* ۱۸/۰۱/۸۶
به چشم من نگاه نكن
به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره
ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره
فاصله بين من و تو ، از اينجا تا آ سموناست
خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست
قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود
به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود
بگو تا وقتي زندهام ، نگاه تو سهم منه
هر جاي دنيا كه باشي ،دلم واست پر ميزنه
براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي
دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي
نقاب
به روشناييي سيماي من نگاه مکن
به جان دوست،دلم چو شبان تاريک است
به موج خنده ي تلخم ،فروغ شادي نيست
که اين نشاط ،به سر حّد گريه نزديک است
مبين ظاهر آرام و شادمانه ي من
که با فريب،ز شب،آفتاب سوخته ام
به خنده ام منگر ،با تو راست ميگويم:
براي چهره گريان خود نقاب ساخته ام
ز آفتاب ِ رخ روشنم ،فريب مخور
سپهر خاطر من ابر و ديده من بارانيست
ز روح من که کوير ست ،در دو روزه ي عمر
گر گُلي به در آيد،گل پشيمانيست
نگاه من به نگاه بهار مي بارد
ولي وراي دو چشمم،هزار پائيز ست
به خنده هاي دروغين من اميد مبند
بدان که جام وجودم ز گريه لبريزست
سکوت ميکشدم،خنده روي خاموشم
ولي به خلوت من ،هر نگاه،فريادست
به چهره، صورتکي شادمانه برزدهام
بدين فريب،گمان ميبري دلم شادست
مرا فريب مده
تو نيز چو مني،اي دوست،اي هميشه غريب
که با خزان زدگي،چهره ات گلستانست
اگر که صورتک از روي خويش برداري
به روشني پيداست
که فصل عمر تو هم، روز و شب زمستان است
صحنه
زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست ..
هرکسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود ..
صحنه پيوسته به جاست ..
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد ...
روايت
بي تابم ..
و منتظر ..
منتظر يک اتفاق ..
با بوي تلخ نبودن ..
شعري ميسرايم ..
کتابي را ميبندم ..
و روايتي که تمام ميشود ..
و تويي که پير ميشوي .. !
دل من
به خداي لبخند ..
به خداي شادي ..
به خداي همه آنچه که از خوبي هاست ..
به خداي همه آنچه که از زيبايي هاست ..
دل من غمگين نيست ..
دل من گمشده , شايد ؛ اما ..
دل من غمگين نيست ..
و شبي از شبها ..
در ميان طپش عطر و نياز خواهش ..
با حضور و نفس عطر دل انگيز خدا ..
آن دل گمشده را خواهم يافت ...
بس كن
ديشب دوباره از خواب پريدم.خيالت در خواب هم ما را رها نمي كند.ديشب دوباره باز
از صداي گريه هاي خود از خواب پريدم.باز هم مرا لرزه در بدن انداخت. صداي تپش
قلبم گوش آسمان را كر كرد و مرا به ياد روزهايي مي انداخت كه با شوق و اشتياق
تمام خود را براي ديدن تو آماده مي كردم.ديشب دوباره در خواب صداي فرياد هاي
دوستت دارم خود را شنيدم كه اين سكوت آباد را كر مي كرد با اينكه مي دانم اكنون
دست هايت گرما بخش دست هاي ديگريست و نگاهت در چشم هاي ديگري خيره
شده ولي...!
دلم براي خودم تنگ مي شود گاهي...
بس كن اين امتداد تلخ فراموشي را
در شب سرگردان خاطره ها بس كن!
ديگر آخرين گوشه هاي نام كوتاهم از پاره هاي دلت افتاده است
درازاي ياد تو هم كه ديگر
حريم لكنت و احتياط نمي شناسد
چه مي دانم
شايد هم از پس كوچه هاي احتمال اينجا
بي خبر گذشته باشي
حالا بخواب نوزاد بي زبان پاييز
بخواب!
بند گهواره ات را
به پاي نفس هاي بيدار خود بسته ام
ديگر همراه خداحافظي ناگهانت
بوي برف نخواهد آمد
براي حال من
زبان گفتن قاصر است براي حال من
شبيه کوير شد دلم
شبيه سيل چشم من
ولي دريغ که مونسم نيامدي
من از چه دگر صدا کنم تو را
که در درون سينه ام سکوت خفته است
نگاه چشمهاي من به هر ثانيه پس از تو معجزه است
هزار بار صبح برخواستم و باورم نشد که بعد تو زنده ام
ولي کنون نه زنده ام نه مرده ام
فقط شبيه يک ستون سنگي شکسته ام
شبيه يک اتاقک تاريک که در را به روي خود بسته ام
نه، نه ، من خود درم؛ من دري شکسته ام
دري که نيمه بسته بود
ولي تو پا پس کشيدي وکنون بسته و شکسته ام
اون خودش زندگيمه
ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفتم
زندگيمو!
ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه!
از نو آغاز کنيم
ببين ماه من ..
بيا درست مثل کودکي هايمان .. بازي را از نو آغاز کنيم ..
تو چشم بگذاري و من قايم شوم ..
اگر پيدايم کردي هر چه گفتي قبول ..
حالا ..
تو چشم ميگذاري و من قايم مي شوم ..
درست در پشت سرت ..
و تو مي گردي و من پيدا نمي شوم ..
ديدي ماه من ..
من در يک قدمي تو ام ..
و تو هرگز مرا پيدا نکردي ..
نه مرا ؛ نه آن سايه ي اضافي روي ديوار را ..
حالا قضاوت با خودت !
پ.ن: اينم بمونه
جاده منتظر است
هميشه گفته ام جاده منتظر است... چشم من و شتاب او .... دل من و انتهاي او ...
خستگي پاهاي من و سماجت ناتمام او ... من دلم شادي يك اسباب بازي مي
خواهد .. من دلم زلالي آب مي خواهد نه شيشه سراب ! تو اي همسفر بيابانهاي
طولاني .. تو اي هم سلولي اين شب زنداني ... و تو اي مسافر عشق باراني ... من
شبگردي را از گردباد بيابان آموخته ام ... دستهاي تنهايت را به من بده تا دريچه هاي
نور را نشانت دهم ..... نگران شبهاي تيره نباش ... بيتاب شبهاي بيقراري باش كه ترا
نشان خواهم داد ياس و نرگس و سوسن چه خاصيتي دارند اگر همراه من باشي
وطن
زماني عاشق شده بود که هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستي ميدانست که کجا و
براي چه آمده. ولي زماني فهميد، که هم زبان بلد بود و هم مي دانست که کجا و به
چه منظور آمده. او حتي درک کرده بود که مردم اين سرزمين به چه زباني، در کجا،
چگونه و به چه منظور عبادت مي کنند. ديگر به رنگ موهايش هم توجهي نداشت و با
آنکه آخرين روز آخرين هفته سال بود، منتظر تبريک هيچ يک از هموطنانش نبود.
پس از پوشيدن کت مشکي، نگاهي به آينه کرده بود و متوجه شده بود که چهره اش
هيچ شباهتي به عکس شناسنامه اش ندارد. براي شرکت در مراسم پايان سال از
خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولين سطل زباله انداخت و ديگر هيچگاه به زبان
مادري صحبت نکرد!
ثروت و موفقيت
خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد.
زنگفت:شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و
چيزيبخوريد. پيرمردان پرسيدند:آيا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خير، سركار است.
آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت
همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من
درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي
آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم. زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد
كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و
ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد
طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد. شوهر كهبسيار
خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت رادعوت كنيم و منزلمان را مملو از
دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين
ميان دخترشان كه تا اينلحظهشاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را
دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت:
بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن، سپس زن نزد
پيرمردان رفت وپرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما
باشيد.در اين لحظهعشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو
نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند. زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من
فقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت
ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشقرا
دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند.
هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دارد.
معامله
مرد مو سفيد وقتي رسيد که دخترک مي خنديد. خندهايش را ديد و به خود لرزيد.
قرار داد خريد کليه را امضا کرد و چکش را هم کشيد. خارج که شد، نفسي کشيد و
خنديد. دخترک ماند و چک و پس انداز سه ماه فاحشگي. او هنوز براي خريد قلب
انتظار مي کشيد
ماهي
ماهي هر جايي که باشه
هميشه تو دل درياست ،
پر زدن روياي اون نيست
چون که دريا اوج روياست ؛
ماهي حتي توي طوفان
اگه از دريا جدا شه
بخوره تنش به صخره
پولکاش جدا جدا شه ،
غمي تو دلش نمي ره
روي ساحل مي نشينه
تا بازم يه موج ديگه
از دل دريا ببينه ؛
دل دريا قدر درياس
نفساش زنده و برجاس ،
ماهي ساحل رسيده
تشنه ي دعاي درياس ؛
آره ؛ اينم امتحان ِ
آره ؛ رسم روزگار ِ
واس ِ دريا کار نداره
صبر ِ و برد ِدوباره ؛
مي شينم تو هر ترانه
همدل و همراه دريا
جاي ماهيش پُر نمي شه
ولي من ماهي ِ دريام ...
سايه وحشت
منم اون سايه وحشت
که به چاهي رفت و برگشت
منم اون ديواره کوتاه
که شده مسيره هر راه
منم اون خار بيابون
که شده تشنه ي بارون
منم اون مداد بي سر
که نشسته روي دفتر
منم اون پنجره ي باز
که دلش مملوِ از راز
منم اون کويره لوطي
که شده اسيره طوطي
منم اون طناب غيرت
که شده فداي صحبت
منم اون باغچه بي گل
که پره از داغ سنبل
منم اون دفتره بي خط
که به نقطه کرده عادت
منم اون دل شکسته
که شده از همه خسته
منم اون عاشق بي کس
که واسش غريبه هر کس
غرورشو شکوندن
پنجره خسته است و دلش گرفته
کسي به اون از عاشقي نگفته
پنجره با دلي که جنس شيشه است
خوب ميدونه ميله واسه هميشه است
پنجره خاطراتشو مرور کرد
باز از کنار آرزو عبور کرد
يادش اومد روزي رو که مي باريد
روي تنش بارون از ابره ترديد
يادش اومد غرورشو شکوندن
نگاهشو به جاده ها کشوندن
پنجره مي دونست با سنگ نميشه
بشگنه قلبه عاشقه يه شيشه
پنجره با چشاي باز آدما رو مي بينه
نمي دونه شايد که اين نگاهه آخرينه
بيايم و با چشاي پنجره هم وببينيم
با قلبه شيشه اي بازم کنار هم بشينيم
درد
در طي اين هفت ماه درد بي پايان، براي اولين بار به خواب عميقي فرو رفته بود و
خواب مي ديد. فرشته اي آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم کرد. بخشي را، به
يادگار بر زمين خواهم گذاشت، و بخشي را با خود خواهم برد.
لبخندي بر لبش نشست. دردش تمام شد. رفت.
سخنهاي من
براي شعر گقتن سخنهاي من ديگر پايان يافته است اما هنوز چيزي انگار .... حرفي ..
سخني ... كلامي درون من مي جوشد ... نمي دانم اين چه حديثي است كه هر چه
بگويم نا مكرر است ... براي من كه آبهاي رودخانه ها را سير كرده ام ... جاده ها را
عبور و سرودها را بارها خوانده ام .... تنها يك قبله هنوز استوار مانده و از پس هر ابر
تاريكي پيداست و من هر روز با قبله خويش حرف مي زنم ... با او مثل كودكيم ... مثل
روزهاي سپيد حرف مي زنم .... ... هنوز حرفهاي من باقيست ..كسي هست كه دور از
هر گونه بد عهدي ياور يك روز و دو روز من نباشد ؟ قبله من به من آموخته است تنها
من يگانه تو ام ... پس زمين ديگر جاي امن آسايش نيست ؟ ...دورتر از غوغاي زندگي
تنها پرندگان قفسي ياران پايدار تو مي شوند ! اما قبله من به من آموخته است براي
پايدار ماندن آيا ضروريست كه كسي را در قفس زنداني كنيم ؟ .......آري من نغمه يك
لحظه آزادي را به چند فصل مثنوي در قفس نفروخته ام .... آري دل من قبله گفته
است آزادي بهترين سرود عاشقانه بشريست است .....
اشک و نياز
خــــدايا: سايباني از جنس اشک و نياز مي خواهم تا سجاده ي دلم را در آن
بگسترانم و با دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را
بتاباني و گل هاي زيباي عشق و ايمان را بار دگر در من تازه گرداني...
UP ۲۰ جدید* ۱۷/۰۱/۸۶
تبریک
ميلاد پيام آور نور و معرفت حضرت محمد (ص) و بنيانگذار مکتب جعفري امام جعفر
صادق (ع)را بردوستداران ايشان تبريک و تهنيت ميگويم.

وقتي
وقتي ستاره ي من شدي ، هيچ تلسکوپي هنوز ترا نديده بود ..
وقتي کهکشان من شدي ، هيچ منجمي به بودنت پي نبرده بود ..
وقتي دلم به چشمان تو ميدان داد ، هنوز کسي درست نمي دانست دايره چيست ..
وقتي ماه من شدي ، هنوز نيمي از ماه براي کل دنيا ناشناخته بود ..
وقتي صدايت کردم بهـــنام ؛ کسي هنوز معناي بهترين نام را نمي فهميد ..
وقتي براي بودنت اشک ريختم ، کسي معني اشک خوشحالي را نمي دانست ..
وقتي نازنين خطابت کردم ، هيچکس نمي دانست نازنين يعني چه ..؟
وقتي نگاهم به نگاهت خيره ماند ، هيچکس معناي يک نگاه و عاشق شدن را نمي
فهميد ..
وقتي معشوقت شدم همه دنيا خواب بودند ..
وقتي مجنونم شدي همه دنيا خواب بودند ..
ماه من ..
يک، دو سال از اولين نگاهمان گذشت ..
نگاهت در چشمانم ، يک دو ساله شد ..
و انگار همين ديروز بود ...
نازنينم
نازنين ..
وقتي از اوي رفته ي نيامده ات پرسيدم ..
گفتي ..
اوني که مي خواستم منو برد بهشت و ..
اسم من و رو سردرش نوشت و ..
بهونه کرد بازي سرنوشت و ..
تو شهر رويا منو رها کرد ..
ولي ..
تو بعد از رفتنت ، هرگز نپرسيدي که ..
من بگويم ..
اوني که مي خواستم منو برد از ياد و ..
رفت پيش اون کس که دلش مي خواد و ..
زد زير عشقش که يادش نياد و ..
مثل همه آدما بي وفا شد .. .
نازنين ..
تو هرگز ندانستي که بودنت ، براي عاشقت ، زندگيست ..
بي تو قمار زندگي را چه ساده باختم .. .
منتظر
آن روز که آمدي تابستان بود و هوا آفتابي ..
و من مثل هميشه منتظر ..
منتظر اويي که قرار است در باران بيايد ..
مگر به ما نگفته بودند که آن مرد در باران آمد ..!
ولي آن روز هوا آفتابي بود ، باران هم نمي باريد ..
شايد هم قرار بود که ببارد ولي فراموش کرده بود ..
کسي چه مي داند ..؟
و من اين را به فال نيک گرفتم ..
و گمان کردم با اينکه او در باران نيامد و بدون اسب است ..
همان است که عمري در رويا هايم نقش اول را بي غلط بازي کرده است ..
اما آن نازنين اهل ِ پاييز , بي دليل و شايد طبق قانون وداع ِ سرنوشت ..
رفت ..
و من قهر کردم با آسمان ..
که اگر آن روز باريده بود , هرگز از خانه بيرون نرفته بودم ..
و شايد هرگز او را نمي ديدم ..
از آن روز که او رفت ..
مـاه عزيزتر است ..
براي شبهاي پر از آتش و پاييز تنهايي ام ..
باران چشمم ديگر نمي گذارد ..
مي گويد , نبايد گفت از کسي که بي بهانه تنهايت گذاشته است ..
و من مي بارم ..
تا خاطره ي روز يا شبي ديگر ...
عشق يا اعتماد
نمي دانم ..
چيزي ميان ما گم شد ..
که هر گز آن را نيافتم ..
پس مرا فراموش کن ..
مثل قصه هاي مادر بزرگ ..
که هرگز وجود نداشت ..!
چاره اي نيست
اگر کاشفي از روي ناچاري سلام را براي آغاز از ميان دنياي واژه ها بيرون نمي کشيد
حتي در آغاز هايمان هم با هم تفاهم نداشتيم .. به هر حال سلام ..
ببخش که بهار است و برايت مي نويسم ..
تو ديگر بايد بهتر از خودم بداني که شايد بر خلاف ِ بيشتر آدمها هيچ جوري نمي توانم
با بهار کنار بيايم و دوستش داشته ياشم ..
بهار که هيچ حتي تابستان را هم دوست ندارم ..
کاش مي شد قديمي ها براي آغاز پائيز را انتخاب مي کردند .. آن وقت چقدر زود
تولدت مي شد .. آن وقت مي شد يک شروع خوب .. چه مي شود، به کجاي قانون بر
مي خورد که آغاز سال نو مان با مهر شروع شود .. مگر پائيز چه کمتر از بهار دارد
مي دانم که رسم است .. پس با احترام آمدن بهار را تا رفتنش انتظار مي کشم..
ولي کاش تابستان از تقويمها حذف مي شد آن وقت خيالم هم راحت تر بود به خاطر
هرچه که در تابستان اتفاق مي افتد و هرچه از آن اتفاق دور تر مي شويم تلخيش
بيشتر مي شود ..
به خدا نازنين اگر به خاطر آن روز نبود تابستان را حداقل از تقويم دلم خط مي زدم .. و
بعد از بهار پائيز را مي گذاشتم .. بهترين فصل ِ خدا .. و يک شروع خوب .. براي من،
براي تو ..
چاره اي نيست بهار و تابستان را با انتظار آمدن پائيز برايت ورق مي زنم ..!
تنها گناه ِ ما
تنها گناه ِ ما ..
اين بود که نفس مي کشيديم ..
چه گناه ِ مکرري ..
اصرار بر اين گناه ِ کوچک بود که ..
بزرگ شديم ..
و اکنون نفس است که ..
ميان ِ رفته و نيامده ..
مي رود و مي آيد ..
تا باز شايد ، بزرگتر شود ..
گناه ِ بودن ِ ما .. .
نازنين ..
نگاه کن ، بزرگ شدم ..
آن هم بدون تو ..
آنقدر ها هم سخت نبود ..!
باور مي کني
ماه من ...
بعضي اوقات که تو اتاق تنها مي شم ..
يه جحم سردي از کنارم عبور مي کنه که حجم تن من نيست ..
سردي رد شدنش رو مي شه احساس کرد ..
با بوي عطري که بوي عطر من نيست ..
يکي هست ولي ديده نمي شه ..
يکي که سرده ..
بوي تنش رو مي شناسم ..
فقط وقتي تنهام احساسش مي کنم ..
باور مي کني ..؟
با توام
ماه من ..
آن روز با تو بودم ..
امروز بي تو ..
آن روز که با تو بودم ..
بي تو بودم ..
امروز که بي توام ..
با توام ...
افسوس
افسوس ..
ما خوشبخت و آراميم ..
افسوس ..
ما دلتنگ و خاموشيم ..
خوشبخت ..
زيرا دوست مي داريم ..
دلتنگ ..
زيرا عشق نفريني ست ...
بهونه
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
شب شده ساكته دوباره خونه
ميگرده دل دنبال يك بهونه
ميگرده باز گنجه ي خاطراتو
پي يه حرف ناب و عاشقونه
عكس تو رو باز ميذاره روبروش
كه تا ته شب واسه تو بخونه
دلم تو التهابه كه چه جوري
قدر چشاي نازتو بدونه
تو عصري كه قحطي عطر ياسه
اما به جاش دوست دارم گرونه
كافيه اسمتو يه جا ببينم
تا حس شعرم بزنه جونونه
من نميتونم بگم اندازه شو
اينو فقط شايد خدا بدونه
محاله كه عشق ما رو ندونن
برو سوال كن از گلاي پونه
اگه بخوان خيلي كم از تو بگن
ميگن همون كه خيلي مهربونه؟
بي خبري تو ولي از حال من
ميندازم اينو گردن زمونه
چقدر حسوديم ميشه وقتي همه
بهم ميگن دل تو پيش اونه؟
من خودم باز ميزنم به اون راه
ميگم بياريد واسه من نشونه
اما تا كي فريب بدم دلم رو
اون داره كلي آدرس و نشونه
مهم ولي تويي كه اسم نازت
با من يه جايي پشت آسمونه
اونا نميدونن ستاره هامون
دوتاس ولي توي يه كهكشونه
اينو بخون تا دوباره بدوني
ديوونتم، ديوونتم، ديوونه
نگو بار گران بوديم و رفتيم
نگو نامهربان بوديم و رفتيم
نگو اينها دليل محكمي نيست
بگو با ديگران بوديم و رفتيم
گل هميشه نازم
گل هميشه نازم نبودي چاره سازم
نکردي مهربوني به قلب پر نيازم
آخه اين اسمش وفا نيست، راه و رسم عاشقا نيست
وقتي که دلم گرفته، دل شکستن که روا نيست
توئي که بر سر من عشقت و منٌت ميزاري
رنجي که به من ميدي پاي محبت ميزاري
توئي که با همه مهري که ميگي به من داري
پس چرا سوختنم و به پاي عادت مي زاري
محتاج محبتم خدايا ،مددي کن شايد که خدا بگيره دست پر نيازم
راز و رمز گلها
همه ما تعبير هاي زيادي از طبيعت اطرافمون ديديم . مثلا درمورد گلا ، رنگا و خيلي
چيزاي ديگه ..... اينجا يه سري گل همراه با تعبيراتي كه معلوم نيست كي نشسته و
با چه حساب كتابي اي براشون اينا رو نوشته ، گذاشتم . چيزاي جالبيه. مهموناي
عزيزي كه گلفروش هستن اين متن و مي خونن يه پرينت بگيرن بزنن به مغازشون .
ما رم يه دعايي بكنن.
گل سرخ : عشق آتشين مرا بپذير
غنچه گل : براي نخستين بار قلبم بخاطر تو لرزيد
گل ميخك : قلبم را به تو تقديم مي كنم
گل شقايق : زندگيم فقط بخاطر عشق توست
گل بنفشه : هميشه بياد من باش
گل اطلسي : نمي دانم مرا دوست داري يا نه
گل محمدي : ترا از صميم قلب مي پرستم
گل شب بو : در شب مهتاب رويت را مي بوسم
گل هميشه بهار : عشق تو براي هميشه در قلب من رخنه كرده
گل داودي : از صداي دلپذير تو لذت مي برم
گل اشرفي : اين هذيه را از من بپذير
گل اقاقيا سفيد : عشق پاك ، نتيجه ازدواج و خوشبختي
گل ميمون : يك بوسه مي خواهم نه بيشتر
گل يخ : از عشق تو نا اميدم
گل لادن : گاهي از من ياد كن
گل سفيد : مي سوزم و مي سازم
گل مينا : بي وفا به دلداده خود رحم نكردي
گل كامليا : فداكاري در راه عشق خوشبختي مي آورد
گل زرد : از تو بيزارم.
گل نسترن : شهرت را بر عشق رجحان دادي
گل ساعتي : در واپسين دم زندگي ، خوشبختي تو را مي خوهم
گل پژمرده : افسوس كه بهاي عشقت را ناچيز پنداشتم
گل مريم : بپاكدامني تو درود مي فرستم
گل كوكب : چرا بيهوده قلبم را افسرده مي سازي
گل رازقي : شفا و بهبودي ترا آرزو دارم
گل لاله : تو كه دل مرا غم زده مي خواهي ، اين من و اين دل دردمند من
گل سنبل : تو به منزله باغ پر گلي هستي كه دلداگان را از تو نتيجه اي نيست
گل بيدمشك : اگر مي سوزم و خاكستر ميشوم ، گناه از بخت نا مساعد من است ، ترا
مي بخشم.
گل رازيانه : هر چند در كنارم نيستي ولي گناهت در تنهايي مونس منست
گل ناز : ناز و دلبري جامه ايست كه بقامت تو دوخته اند
گل ياسمن : دستي استكه دامن دلدار مي گيرد و زباني است كه تمنا مي كند.
گل ياس : از من نخواه كه جز راستي سخن گويم ، من شيفته تو هستم.
گل چاي : بختم بيدار و طالعم ميمون است
گل هرزه : حساس و مو شكافم و بر عشق گذشته حسرت مي خورم
گل حنا : بيشتر از اين ديگر فريب ترا نمي خورم
گل شيپوري : بتو اطمينان ميدهم كه جنجال حسودان در عشق ما اثري نخواهد
داشت
گل مرواريد : اين آواز حزين دلداده ايست كه براي آخرين بار سخن ميگويد
گل سوري : عزيزم با من مهربانتر از گذشته باش
گل عباسي : تو مايه اميد و سرچشمه آرزوهاي مني
گل شمعداني : عشق لازمه زندگي ست و بدون عشق نميتوان زنده بود
گل نرگس : خود را اين همه سزاوار عتاب نمي بينم ، دلم از نامهرباني هاي تو بستوه
آمده است.
خانم موشه
باباي خانم موشه در حالي که قبض تلفن به دست گرفته بود و داشت داد و بيداد
مي کرد گفت:پول پنيرتون را بايد بدم يا پول تلفنتون رو .زن آقا موشه هم با قيافه حق
به جانب اي ايستاده بود مي گفت: از صبح تا شب توي اين لونه جارو مي کنم ، رخت
مي شورم،و هزار تا کار ديگه.حق تلفن زدن هم ندارم.دختر آقا موشه و پسر آقا
موشه هم سرشان را پايين انداخته بودند.پدر با عصبانيت مي گفت: تقصير اين دوتا
ذليل شده است.يک بار ديگه ببينم توي اينترنت هستيد.کامپيوتر را پرت مي کنم وسط
حياط تا خيال همه راحت بشه…خلاصه بعد از کلي داد و بيداد کردن قبض رو توي
صورت پسرش پرتاب کرد و از در لونه بيرون رفت از بس عصباني بود دُمش لاي در
گير کرد فرياد بلندي کشيد و رفت.خانم آقا موشه رو به بچه ها گفت:هر چي مي
کشم تقصير شماست.از صبح تا شب تو اينترنت چه غلطي مي کنيد.بعد هم با دو تا
پس گردني متفرقشون کرد.و چون دخترا اشکشون دم مَشکشونه،دختره رفت رو
تختش و شروع کرد به گريه کردن ، اما پسرا چون غالبا آزاد تر هستند،وقتي تو خونه
دعوا مي شه ميرن روي صندلي پارک مي نشينند و (بعد از نگاه کردن به اطرافشون
براي اطمينان از حضور نداشتن آشنايي)سيگاري روشن مي کنند و پس از تلقينات
موثر که واقعا سيگار آرامش بخشه.به اين فکر مي کنند که چه متلکي به دختري که
داره از روبروي آنها رد مي شه مي آد. و پسر آقا موشه رفت تا فرمول واقعه را اجرا
کنه. دختر آقا موشه هم چون دختر بود و حق بيرون رفتن زيادي نداشت و بايد توي
اتاقش براي کنکور مي خوند دچار افسردگي شد . احساس کمبود محبت به شدت
آزارش مي داد.تصميم گرفت دوباره به اينترنت پناه ببرد..صداي مودم را قطع کرد و بعد
هم ID خودش را باز کرد و وارد چت روم شد.چقدر شلوغ بود.کار که فراوونه پس اين
همه آدم بيکار اونجا چي کار مي کنند.در همين حال يک نفر pm داد که يک موش
ماده خوشکل و چشم آبي،مو بلند و خوش اندام و همشهري خودمون(به علت عدم
سوءتفاهم از نوشتن شهر خاصي معذوريم) اگه هست Pmبده. خانم موشه با عجله
نوشت ،من همونم که مي خواي حالا خودت چي؟ اونم گفت: منهم صاحب يک
شرکت بزرگم ،خيلي پولدار و خوش تيپ و پس از يک ساعت چت کردن خانم موشه با
خودش گفت:بلاخره کم کم بهش مي گم که دروغ گفتم و قانعش مي کنم، خلاصه
شماره موبايل طرف را گرفت سريع بهش زنگ زد و با کلي عشوه و ناز باهاش قرار
گذاشت .و بعد از کلي من قرمز مي پوشم و تو سفيد بپوش ... تلفن را قطع کرد . فردا
هم به بهانه ي کلاس کنکور زد بيرون و سريع تاکسي گرفت و رفت سر قرار تو کوچه
و منتظر ايستاد. يکهو يک گربه گنده و چاق و زشت به سمتش حمله کرد نمي دانست
کدوم طرف فرار کنه . به هر سختي که بود از چنگ گربه در رفت اما دمش کنده شد و
در چنگال گربه ماند زخم خورده و نالان خود را به يک کافي نت رساند براي طرفoff
گذاشت و نوشت من آمدم اما تو نيامدي يک گربه ي سياه و زشت به من حمله
کرد،حتما يکبار ديگه بيا ببينمت،وقتي کارش تمام شد عنوان ايميل طرف او را به فکر
برد . Cat _Loveيکباره وحشت کرد.هميشه فقط love را ديده بود،(حالا خود دانيد از
ما گفتن بود)!!!
تنها متولد شدن
گفته بودي که چو خورشيد زنم سوي تو پر
چون ماه
شب مي کشم از پنجره پر
افسوس که خورشيد شده تنگ غروب
اندوه که مهتاب شده وقت سحر
وقتي که دگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم
وقتي که دگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي که دگر نمي توانست مرا دوست بدارد
او را دوست داشتم
وقتي که او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي کردن است
مثل تنها مردن
ترين ها
مهربان ترين آدم دنيا: مادر
شيرين ترين لحظه زندگي: عيدي گرفتن يك بچه
بهترين دوست نوجواني: تنهايي
بهترين هديه ي جواني: نگاه
فتنه انگيزترين چيز توي زندگي: دروغ
بهتريم هديه دوران عاشقي: بوسه
عشق تو
عشق تو پنجره ايست رو به سوي خورشيد
گرمي زندگيم همه زين پنجره است
خا طرت آسوده قدر اين پنجره را مي دانم
آموخته ام كه
آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت .اموخته ام كه: اين عشق
است كه زخمها را شفا مي دهد.نه زمان
آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي خلاق ترين فرد
خالق يكتا) است
آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب خوب بودن از ان مهمتر
آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند
آموخته ام كه: خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمي شود كه من
همه چيز را در يك روز بدست اورم
آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق انها را تغيير نمي دهد
آموخته ام كه: در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف كردن وجود
ندارد
آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم
آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:(باور داشتن موفقيت )
آموخته ام كه: تنها كسي كه مرا شاد مي كند.كه مي گويد تو مرا شاد كردي
آموخته ام كه: گاهي مهر بان بودن .بسيار مهمتر از درست بودن است
آموخته ام كه: هرگز نبايد به هديه اي كه از طرف كودكي داده مي شود نه گفت
آموخته ام كه: در اغوش داشتن كودكي به خواب رفته. يكي از ارامش بخش ترين
حس هاي دنيا را درون ادمي بيدار ميكند
آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي ان نزديكتر مي شوي
سريعتر مي گذرد
آموخته ام كه: بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر انچه مي طلبيم را به ما نمي دهد
آموخته ام كه: وقتي نوزادي انگشت كوچكتان را در مشت كوچكش مي گيرد.در واقع
شما را به اسارت زندگي ميكشد
آموخته ام كه:هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام ميدهيم
آموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم.دعا كنم
آموخته ام كه: زندگي خدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه لحظه اي با او از
جدي بودن دور باشيم
آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست
او و قلبي براي فهميد نش
آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با ان نگاه را وسعت بخشيد
آموخته ام كه : باد با چراغ خاموش كاري ندارد
آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست
آموخته ام كه : خوشبختي جستن ان است نه پيدا كردن ان
اشک رازي ست
اشک رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني
من درد مشترکم
مرا فرياد کن
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي ترا دريافته ام
با لبانت براي همه سخن ها گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين ِ سرود ها را
زيرا که مردگان اين سال
عاشق ترين ِ زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دريا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد
زيرا که من
ريشه هاي ترا دريافته ام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست
خدايا
نمي دوني چقدر حرف زدن برام سخته وقتي تو اون بالايي و من اين پايين
مي دوني وقتي فکر مي کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف مي زنن
و تو حرف همه رو ميشنوي چه احساس خنده داري بهم دست ميده .
خدايا .. مي ترسم حرفاشونو باهم قاطي کني .. آخ زبونمو گاز مي گيرم ...
خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داري .. چن تا چش داري ...
چن تا زبون بلدي آخه ... چيني و ژاپوني خيلي سخته ... فرانسه هم همينطور ...
خداي من .. نمي دونم کلمه خداي من درسته ؟
آخه تو خداي من که نيستي خداي هوار تا هوار آدم و جن و حيووني ..
خدايا منو مي بيني اصلن .. يا اصلن منو ديدي .. اسمم مي دوني چيه و شماره
شناسنامم ؟
خدايا تو چقدر پهني ... چقدر درازي و چقدر گودي ...
چرا تو همه جا هستي وقتي هيچ جا نيستي ..
خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودي ؟
مي خوام ببينمت ... حتي اگه به قيمت جونم باشه ... درکم ميکني ؟
اصلن الان بيداري يا خوابي .. شايدم جلسه داري ...
خدايا چقدر مهربوني ؟ چقدر ؟
خدايا ما آدماي بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟
اصلن چرا بهش ميدون مي دي ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.
خدايا چرا طعم لذتو به من مي چشوني و بعد مي گي جيززززه ؟
نمي دوني ... بعضي وقتا حس مي کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توي دستات ...
خب تو حق داري .. تو خدايي ...
خدايا سردمه ... داد بزنم مي فهمي ؟
سردمه ... کسي اينجا نيس .. همه مردن ...
خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشي گناهه ؟ کاش جواب مي دادي ...
سرم درد مي کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داري ؟
دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو تو کشتي خدايا ؟
چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال مي کنه ؟
خوابم مياد ... نمي دونم ... شايد امشبم حرفاي منو با حرفاي بقيه قاطي کردي ...
راستي پيش تو هم الان تاريکه ؟
خدايا من مي ترسم ...
خسته ام ...
خدايا شب به خير ...
UP ۲۰ جدید* ۱۶/۰۱/۸۶
مي داني
تو در قصه هاي هر شب من عاشقي ..
من در قصه هاي هر شبم عاشقم ..
تو در قصه هاي هر شب من دوستم داري ..
من در قصه هاي هر شبم دوستت دارم ..
تو در قصه هاي هر شب من خوشبختي ..
من در قصه ها هر شبم خوشبختم ..
خوشبخت لحظه ها ..!
مي داني لحظه يعني چه ..؟!
مسافر من
اي پرنده من ، اي مسافر من
من همون پوسيده تنها نشينم
هجرت تو هر چي بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
مثل قصه هاي هزار و يک شب
هزار و يک شب ..
و هر شب يک قصه ..
هر قصه سند يک روز بيشتر زندگي کردن من ..
شايدم يک روز ديرتر مردن ..
هر شب در من کسي قصه مي گويد ..
که همه چيز در خيال آدمهايش اتفاق مي افتد ..
دنياي هزار و يک شب من از جنس خيال است ..
و من هر شب براي يک روز بيشتر زنده بودن ..
و يک قصه ي ديگر ..
نگاهم را سنگين مي کنم ..
چشمانم را مي بندم ..
ماه من
دلتنگي من تمام نمي شود ..
همين که فکر مي کنم ..
من و تو ..
دو نفريم ..
دلتنگ تر مي شوم ، براي تو ..!
راز پرواز
راز پرواز و فقط تو مي دوني تو مي دونستي
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي
آخر قصه ي منو تو مي دوني تو مي دونستي
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي
چشم بر پنجره
شب چشم بر پنجره ..
بر وسعت شب دوخته بودم ..
و به چشمان تو مي انديشيدم ..
تا زماني که سحر ..
رنگ چشمان تو را قاب گرفت ..!
براي شنيدن تو
براي شنيدن تو , که هيچ وقت برام حرفي نداري ..
بايد بمونم اينجا , شايد يه روز بياي ببيني ..
تمام روزا مثل هم , مثل هميشه ..
صداي قشنگت همه جا , شنيده ميشه ..
اما خودت که نيستي ببيني همش عذابه , مثل سرابه ..
وقتي مي خوام ديگه نيستي ..
نيستي که ببيني ..
اشکام ديگه نمي تونن . .
نريزن ..
بمونن ..
بسازن ..
نميرن .. .
مي دوني ..
خيلي ها خواستن مجنون ما باشن ..
اما ما فقط ليلي شما شديم ..!
براي بعضي ها
ماه من
شايد براي بعضي ها ؛ گفتن بعضي چيزها ، آسانتر از هر کار ناممکن ديگر باشد ..
ولي تو خوب ميداني که براي من ، اينچنين نيست ..
براي من ؛ گفتن حرفهاي ناممکن ، عذابيست فراموش نشدني ..
ماه من ..
مدتهاست در انتظار شنيدن يک حرف ، تمامي حرفهايت را نا تمام گذاشتي ..
تمام حرفهايي که در انتظار پاسخ پاياني .. طعم سکوت را چشيدند ..
و من امشب قصد دارم .. به تمام آنها پايان دهم ..
به تمامي حرفهاي ناپاينت ..
ماه تمام من ..
دوستت دارم ..
نگران من نباش ..!
باورت کردم
شنيدم که گفتي :
من ترانه هام براي توست ..
من نگاهم مال توست ..
من وجودم ، پر از هواي توست ..
حالا من مي گم :
شنيدني ها را گفتي و شنيدم ..
ديدني ها را نگفتي و ديدم ..
گناهش پاي من .. ولي ..
باورت کردم ..!
باورم نکردي ..!
با تمام وجود
با تمام وجود سرم داد کشيد ..
بغضم شکست ..
تمام حرفهاش و تو صورتم فرياد کرد ..!
نگاهش کردم ..
بغلم کرد .. فقط گريه کردم ..
و من تازه فهميدم ،چقدر احتياج داشت به اون فرياد زدن .. و من چقدر نياز داشتم به
اون در آغوش کشيده شدن ..
اولين بار بود که با خودم فکر کردم ..
چقدر دوستش دارم ..!
ناجوانمردي
نگاهت كردم زيرا ثانيه ها در كمال ناجوانمردي به سرعت مي گذشتند
مي خواستم بگويم بمان من هم دوسستت دارم
اما زبانم با دلم يكي نمي شد
لعنت به زمان لعنت به تمام قاعده هاي بازي روزگار كه مرا كيش و مات عشق تو كرد
اين نامه نذر چشمان معصوم و باراني تو هرچند ميشد الان جور ديگر بود
چمدانت را خودم به دستت دادم و گفتم روزگارست ديگر
اميدوارم هر كجا هستي قلبت ستاره باران عشق باشد
نگاهت به نگاهم گره خورد انگار خوب حرف دلم را خوانده بودي اما
توهم قلبت با زبانت يكي نشد
چقدر زجر اور است لحظه اي كه تمام عشقت را لاي بقچه اي مي پيچي و به دستان
نامرد روزگار مي سپاري
از آينده
عشق مدار کسي است که از آينده نمي ترسد. کسي که از پيامد ها و نتايج واهمه
ندارد.او در اينجا و حالا زندگي مي کند.
نگران نتيجه نيست.نگراني کار ذهن ترس مدار است.و فکر نکن بعدش چه مي
شود.تنها در اينجا باش و به تمامي عمل کن. حسابگري را کنار بگذار.شخص ترس
مدار مدام در حال حسابگري – نقشه کشي- منظم کردن و محافظت است.تمام
زندگي اش اينگونه از بين مي رود.
***********
هيچکس دشمن شما نيست.
حتي اگر تصور مي کني کسي مقابل تو است آنقدر ها هم دشمني ندارد چرا که
درگير کار خود است.چيزي براي ترسيدن وجود ندارد.اين موضوع بايد قبل از برقراري
ارتباط حقيقي درک شود.روي اين موضوع مراقبه کن.هيچ جا مانعي ايجاد
نکن.گذرگاهي هميشه باز و گشاده باش بدون هيچ دري در برابرت.
***********
بخاطر بسپار:اگر به کسي اجازه دهي تا به عمق وجودت رسوخ کند ديگران هم چه
مرد و چه زن اين اجازه را به تو خواهند داد.چون وقتي به کسي اجازهء نفوذ مي
دهي در واقع اعتماد بوجود مي آيد.وقتي تو نترسي ديگران هم بي ترس مي شوند.
***********
شهامت بسويتان خواهد آمد.تنها با فرمولي ساده شروع کنيد: هرگز ناشناخته را از
دست نده.هميشه ناشناخته را برگزين و به پيش برو.حتي اگر به زحمت بيفتي
ارزشش را دارد.هميشه سودمند است و شما به اين صورت بالغ تر –صادق تر و
هوشمند تر مي شويد.
***********
شخص با پذيرش ترس هايش بي ترس مي شود با ديدن حقايق زندگي و تشخيص
اينکه اين ترس ها طبيعي هستند شخص آنها را مي پذيرد.
***********
تنها راه بي ترسي پذيرفتن ترس است.آنگاه انرژي آزاد شده به آزادي تبديل مي
شود. ولي اگر ترس را نکوهش کنيد آنگاه سر بر مي آورد.
***********
به محض زايل شدن ترس –معصوميت حاضر مي شود و اين معصوميت خير مطلق
است- کل جوهر يک انسان مذهبي.معصوميت قدرت دارد.اين معصوميت تنها معجزهء
وجود است.با معصوميت هر چيزي امکان پذير است.
***********
ترس بيش از چند سانتي متر عمق ندارد.چيزي براي ترسيدن وجود ندارد.
***********
وقتي طبيعي باشي و بگذاري اتفاقات خود بخود روي دهند خداوند پشت و پناه تو
خواهد بود.
***********
اگر عاشق باشي خواهي ديد که کل هستي داراي فرديت است بي جهت انرژيت را
صرف کشدن و هل دادن عشق نکن با دقت نگاه کن و با اشياء ارتباط برقرار کن.از آنها
کمک بگير تا مقدار زيادي از انرژي حفظ گردد.
***********
ترس چيزي جز بي عشقي نيست .عشق بورز و ترس را فراموش کن. اگر حقيقتا"
عشق بورزي ترس ناپديد مي شود. با ترس نجنگيد.در غير اينصورت بيشتر و بيشتر
مي ترسيد و ترس تازه اي وارد و جودتان مي شود. اين- ترس از ترس است
که بسيار خطرناک است.اگر در زندگي مي ترسي پس بيشتر عشق بورز اما شهامت
در عشق احتياج به جسارت دارد.در عشق ماجراجو باش.بيشتر عشق بورز- بدون
شرط عشق بورز چراکه هرچه بيشتر عاشق باشي کمتر مي ترسي.
سلام عزيز مهربون
سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره
خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون
ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي
دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت
بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟
خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت؟
چه بي دليل غمگينم...تو دلم پر غصه...پر هول...پر دلشوره نمي تونم اين دوروبريا رو
تحمل کنم....اين جو سنگين و پر نيرنگ..... اينقدر نمي تونم که امروز داشتم از سردرد
مي مردم! از بغض! واي خدايا اينا خيلي زود بزرگ شدن...از بزرگ شدن هم فقط و
فقط سياهياشو ن بزرگ شده! حقارت من در برابر عظمت اينا خودشو گم مي کنه!
چطور تحمل کنم؟
آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد
داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم
پاسي از شب
پاسي از شب گذشته و ياد آخرين لحظات با تو بودن ويرانه هاي ذهنم را مي كاود
به ياد چشمانت مي افتم كه به رنگ يك دشته سوخته مي ماند و اشك هايت كه اي
كاش سرازير نمي شد تا غرورت را
بي مقدمه
آنقدر از اشك پرم كه مي توانم تمام درياهاي جهان را سيراب كنم تا ديگر هيچ كودكي
تشنه نماند.
مغزم دستور stop life را خيلي وقت است كه صادر كرده است و اكنون قلبم نيز به
تسخير تمام غصه هاي عالم در آمده. تحمل هيچ حرفي و هيچ حركتي را ندارم.
احساس مي كنم دنيا از احساس ديگر خالي شده و فقط مالامال از دروغ و ماديات
شده. ديگر حتي خدا هم براي اجابت دعايي از ما انتظار اشك و آه و عبادت دارد.
سراسر وجودم احساس مرگ است. و با تمام وجود مي خواهم بميرم. دلم براي
خودم مي سوزد كه چقدر بدبخت و غريب هستم.
برايم تازگي ها بوي اسفند حس معنوي دارد. پر از پاكي و بي ريايي است. بوي
اسفند يعني تولد يعني تازگي يعني درخشيدن اما براي من اسفند يعني تركيدن غم
و غصه در جلوي قلبم و انتشار حس اشك در وجودم. اما با اين حال دوستش دارم اين
حس غريب را. چرا كه حداقل براي خودم تداعي مي كند كه روزي پاك متولد شدم و
براي كسي مهم بودم و حداقل محبت غريزي مادر آن زمان شامل حالم مي شده
است. اما چه زود غم و بدبختي جاي مرا در زندگي گرفتند و درخششان بيشتر از من
بود. اما به همان دليل پر ترحم بودن و غريب بودنم بوي اسفند را دوست دارم. بي
آنكه به خود بقبولانم كه بعد از آن بوي اسفند زندگيم چگونه بسانش دود شد.
تمام گريستن هاي من اشكهاي قلبم است كه از چشمان سياه و پر نجابت و مظلومم
مي تراود و هواي ابري چهره ام را بيش از پيش سنگين مي كند. دلم حتي براي قلبم
مي سوزد كه چقدر تنهاست. چقدر قلب پاك و شفاف و آينه اي من مكدر شده به
غصه و چقدر خرد شده است زير بار عشق و محبت و دوست داشتن. اگر دست من
مي بود حتما قلبي از جنس سنگ الماس مي ساختم تا نه كسي آن را بشكند و نه
كسي بتواند آن را قيمت گذاري كند. دل.......
شب كه مي شود از سرماي ظلمت آن به ياد سرماي تنهايي ام مي افتم. چقدر
تنها...
دختركي با چشمان نافذ و ترشرو در سياهي شب نشسته بر كنده ي چوب قلم در
دست تنهاي تنها بر ماه نظاره مي كند و اشكهايش مثل ستارگان گونه هايش را كه
هميشه خيس از اشك بودند را بوسه باران مي كنند. اگر من جداي از آن دخترك بودم
او را در آغوش خود از محبت مست مي كردم و بوسه بر لبانش مي زدم كه هميشه
بسته است و هرگز نتوانسته آنچه را در قلب و مغز متصور مي شود را بر لبهايش
جاري كند و بوسه بر دستانش كه چقدر غريب و بي تكيه و پر از ترديد دنياي واژه هاي
مغزش را بر سفيدي كاغذ جاري مي كند.
كاش مي توانستم هرچه زودتر از اين بعد زمان و مكان قدم فراتر بگذارم و به جايي
برسم كه ديگر هيچ صدايي جز شرشر آب و رعد و برق براي هيجان نباشد.
مي خواهم خلاص شوم از اين همه دورنگي و زجر و بدبختي و بي اعتنايي...
به ياد تو
شايد يک روز دوباره تو را بينم .
روزي که با تو بنشينم و تمام دردهاي جدايي را برايت هجي کنم ، بگويم که بي تو بر
سرم چه آمد و بر من چه گذشت .
قسم به چشمهايت که ديدارت تنها آرزوي من است که در جانم ريشه دوانده ، هيچ
عشقي مثل عشق ما نبود ، عشقي که هرگز در آن ادعايي نبود من تورا به اندازه تو
و تو مرا بيشتر از من دوست داشتي .
امشب از دردل خويش به دريـــــــــــــــــــــــا گفتم
قصه ي غصه درويش به دريا گفتم
گـــفتم اي آب روان تا به کـــــــــجا خواهي رفت ؟
پي مقصود : مگر نا به صبا خواهي رفت ؟
گفت آزاده منم مــــــــــــن : که شــــوم از همـــه دور
مي گريزم که رهانم تن خود از زر و زور
گفتم اي کــــــــــــــــاش که من مثل تو دريا بودم
فارغ از رنج و بلا در همه شب هاي بودم
گفت : (( دريـــــــــا )) گذر از پيچ و خم سختي هاست
ديدن حسرت و غم در دل خوش بختي هاست
براي تويي که تنها دليل موندنم شدي
ميون دشت شقايق
اگه قلب من يه کندو
تو چکيده بهاري
مثل عطر ياس شب بو
توي اين کندو که باشي
با تو من هميشه عاشق
صد عسلترانه مي گم
واسه هر گل شقايق
عمريه ميون اين دشت
من تک و تنها نشستم
واسه داشتنت تو کندوم
چشمامو رو دنيا بستم...
باز بي تو
باز بي تو تا ابد بارانيم
در حصار عشق تو زندانيم
باز امشب دل صدايت ميكند
با تب عشق آشنايت ميكند
باز امشب كوچه پر از ياس شد
آسمان دل پر از احساس شد
باز چشمانم به راهت مانده است
بي تو مي دانم كه قلبم مرده است
باز لبهايم غزل خوانت شده
عاشق پيدا و نهانت شده
باز بي تو تا ابد بارانيم
در حصار عشق تو زندانيم
اي همزاد
به قلم مي گويم اي همزاد اي همراه
هر دومان حيران بازيهاي دوران هاي زشت
شعرهايم را نوشتي دست خوش
اشكهايم را كجا خواهي نوشت
اي خدايا
اي خدايا اي خدايا
چرا مونديم تنهاي تنها
جدا از مردم و دنيا
دلامون اسير سرما
چرا خوبي نيس تو دنيا
چرا رفتن همه خوبا
چرا موندن همه ديوا
و دلامون اسير دردا
چشامون پر از تمنان
چرا پنهون شدن اشکا؟
چرا ريختن همه برگا؟
چرا رفتن شاپرکها؟
چرا موندن قاصدکها
بي خبر از همه دنيا؟
چرا زشتي موندگار شد؟
چرا خوبي همه خوار شد
چرا دلها همه تار شد؟
اي خدايا اي خدايا
چرا دستا همه سردن؟
همه تاريک پر لرزن؟
چرا آسمون سياهه؟
ابر تيره جاي ماهه؟
اي خدايا اي خدايا
يکي نيس مرهم دردا
يکي نيس چشاش بباره
گاهي وقتا واسه مردم
...واسه دنيا
چرا شبها پرآهن؟
چرا روزا پردردن؟
اي خدايا اي خدايا؟
کي مياد آخر دنيا؟
UP ۲۰ جدید* ۱۵/۰۱/۸۶
براي تولد تو
براي تولد تو
يه سبد گل محبت
برکه اي جنس صداقت
آسموني رنگ احساس
بوسه اي از لب حسرت
براي تولد تو، مي دونم که خيلي ديره
اما خوب اينو مي دونم
دل من هنوز اسيره
چشم من، شمع تولد
قطره اشکاش دل من بود
لحظه ي به هم رسيدن، لحظه ي عاشق شدن بود
نباشي مي ميرم
هميشه فكر مي كردم اگه يه روز نباشي مي ميرم ... اما من نمردم من داغون
شدم ... خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم ... ولي واقعيت اينه كه نمي تونم
فراموشت كنم . خيلي دلم مي خواد خوابتو ببينم ولي از وقتي كه رفتي چشمام
خيسه و خواب به چشمام نمياد . يادته اشكامو پاك مي كردي ؟ مي خوام بخوابم
خوابتو ببينم ... اشكامو پاك مي كني ؟
عاشق شدن
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي
خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
طرح چشمات
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته
من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي
ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي
رنگ خدا
آسمان رنگ خدا گشت بيا پر بزنيم
باغ خورشيد پراز چلچله ها گشت بيا سر بزنيم
فصل مهمان شدن پنجره ها يادت هست
پشت در جاي غريبيست بيا در بزنيم
يک نفر باز مرا در خود من مي خواند
پر پرواز نداريم که پرپر بزنيم
باز از مزرعه من بوي علف مي شنوم
جاي پروانه چه خاليست بيا پر بزنيم
راضي به مرگم
اگه سبزم اگه جنگل
اگه ماهي اگه دريا
اگه اسمم همه جا هست
روي لب ها تو کتاب ها
اگه رودم رود گنگ ام
مث بودا اگه پاک
اگه نوري به صليب ام
اگه گنجي زير خاک
واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضي به مرگم
اگه پاکم مث معبد
اگه عاشق مث هندو
مث بندر واسه قايق
واسه قايق مث پارو
اگه عکس چهل ستون ام
اگه شهري بي حصارم
واسه آرش تير آخر
واسه جاده يه سوار
واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضي به مرگم
اگه قيمتي ترين سنگ زمين ام
توي تابستون دست هاي تو برفم
اگه حرفاي قشنگ هر کتابم
براي اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سيلم پيش تو قد يه قطره
اگه کوه ام پيش تو قد يه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درخت ام
پيش تو اندازه ي دکمه ي پيرهن
اگه تلخي مث نفرين
اگه تندي مث رگبار
اگه زخمي زخم کهنه
بغض يک در رو به ديوار
اگه جام شوکراني
تو عزيزي مث آب
اگه ترسي اگه وحشت
مث مردن توي خواب
واسه تو قد يه برگم
پيش تو راضي به مرگم
دل همه آدما
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي
دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره .
بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ
وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست
بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ......
اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
درد عشق
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را
هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد،
بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست
تقديم به بهترينم
به تو که فکر مي کنم
از هميشه بهترم
تقديم به بهترينم
تنها تو بداني کافي است
اگه حتي بين ما فاصله يک نفسه نفس منو بگير
براي يکي شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگير
من حرف هايم را نخاهم گفت
تا تمام نبودن هايم ساده باشند
و تو در بتن من ( بت من ) خواهي شکفت
و تو در من خواهي روييد
من سراسر جنجالم
اما براي تو
نه
پازل
پازل دل يكي رو بهم ريختن هنر نيست..
هر وقت تونستي با تيكه هاي شكسته ي دل يك نفر يك پازل جديد براش ساختي
هنر كردي
براي عشق
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
بادل عاشق بدنکن
اي آدم نامهربون
سنگ دل وبي وفانشون
تودل داري اينم بدون
توقول همراهي دادي
رووعده دلت بمون
خاطرپاک وتوجهان
ميخرنش خيلي گرون
عهدشکن عشق نبا ش
خيرنمي بيني ازاون
باهمون نگاه اول
توي قلبم خونه کردي
مثل يک پرنده ازعشق
توي سينه لونه کردي
دلُ بردي ونگفتي
که دلي به اين ظريفي
واسه باختن ناه نداره
که ببازه به حريفي
توهموني که تو قلبم
قدِدنيا خونه داره
توي تک باغ دل من
گل خوشبختي مي کاره
توهمون خوبي که اسمت
به لبم خنده مياره
اگه باشي تاهميشه
ديگه اين دل غم نداره
عشق تو يه آسمونه
پرازنوروقشنگي
دل ساده که نفهميد
توقشنگ اما دورنگي
توکه احساسي نداري
چرابامن عهد بستي
به خداکه بي وفايي
آخه توپيمون شکستي
من که باز دارم هنوزم
توي خاطرات ميسوزم
ياد ظلمهاي گذشته
سياه کرده شب وروزم
دوس دارم يادت تو سينه
واسه هميشه بميره
توشکست سخت عشقت
دلم عبرتي بگيره
تابفهمه توي دنيا
خيلي ازعشقا فريبه
در به در کوچه
با همه ي لحن خوش آواييم
در به در کوچه ي تنهاييم
اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ي تو از همه پر شورتر
کاش که اين فاصله را کم کني
محنت اين قافله را کم کني
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه ي ما را عطشي دست داد
نام تو بردم دلم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
اي نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده يک شب بتاب
پرده بر انداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
با من منشين
من از آن غفلت معصوم تو اي شعله پاك
بيشتر ميسوزم و دندان به جگر ميفشرم
منشين با من - با من منشين
تو چه داني كه چه افسونگر و بيپا و سرم
تو چه داني كه پس هر نگه ساده من
چه جنوبي - چه نيازي - چه غميست
يا نگاه تو كه پر عصمت و ناز
بر من افتد چه عذاب و ستميست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بيخويشتنم
اي خدا من
اي خدا من!
من کورکورانه تو را بندگي ميکنم
صحيح!
امّا حق را به من بده!
که آخر
کيست که در مقابل چنين نوري کور نشود؟
ميشه عاشق شد
اگه از عشق مي شه قصه نشت
ميشه عاشق شد و افسانه نوشت
اگه زندگي پر از رنج وغمه
مي شه زد رنگ ديگه به سرنوشت
زندگي جاده اي از قشنگياس
که پر از پستي يا که بلند ياس
با نگاه سبزمون به زندگي
بريم اونجا که دلا پر از صفاست
نگيره غروب دلگير دلمون
نشه پژمرده گل گلخونمون
تا که با محبت و مهر وفا
برسيم به لحضه باورمون
اگه از عشق مي شه قصه نشود
ميشه عاشق شد و افسانه نوشت
تا که از ميون اين ثانيه ها
برسيم به جاده سبز بهشت
خبري از تو
به نام خدايي که انتظار را آفريد تا دوام عشق را روز افزون کند
از نسيم صبح پرسيدم خبري از تو
هيچ نگفت برايم جز دوري از تو
گفتم اي نسيم صبحگاهي گو به يار
تا کي اين دل بايد کشد اين انتظار
بازگو اي نسيم با يار اين حال ما
ديگر ندارد اين دل تاب دوري ها
روزها مي گذشت نمي آمد نسيم
تا که روزي چند بگذشت آمد نسيم
گفتمش از چه رو دير آمدي
بهر من از يار دير خبر آوردي
گفت با من که يار از تو بدتر است
گر تو نيک باشي او بهتر است
گفت عشق با انتظار معنا شود
گر شوي نزديک من دل رسوا شود
دل شود رسوا نه از روي دروغ
بلکه از دوست داشتن هاي پر فروغ
انتظار شعله ور گردان کند
عشق تو بر معشوق بي پايان کند
هر زمان شد از انتظار
بيم هلاک از روزگار
آن زمان بر گونه ات يابي
قطره اشکي چون دُرِ دريايي
زين جهت اين اشک ، اشک يار است
پس بدان اين پايان انتظار است
دلم گرفته
از روزگار دلم گرفته
از اين تکرار دلم گرفته
دلم مي خواد گريه کنم
بارون ببار دلم گرفته
براي گم کردن خويش
رها شدن از کم و بيش
براي در خود گم شدن
جدا از اين مردم شدن
بهانه ي گريه مي خوام
بهانه ي فرياد زدن
بيا تو باش اي مهربان
بهانه ي گريه ي من
از روزگار دلم گرفته
از اين تکرار دلم گرفته
دلم مي خواد گريه کنم
بارون ببار دلم گرفته
از من ديگه هيچي نمونده
يه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هواي گريه س
گونه هامو بارون پوشونده
ابر غمم بارون نمي شه
درد سکوت درمون نمي شه
بخون برام از پشت شيشه
درد سکوت درمون نمي شه
از روزگار دلم گرفته
از اين تکرار دلم گرفته
دلم مي خواد گريه کنم
بارون ببار دلم گرفته
از خدا خواسته
به من نگاه کن واسه يه لحظه
نگات به صد تا آسمون ميارزه
من از خدامه که بکشم نازتو
تا بشنوم يه لحظه آوازتو
من از خدامه پيش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم ديوونت
سر بذارم رو شهر امن شونت
من از خدامه بموني کنارم
من که بجز تو کسي و ندارم
من از خدامه که نباشه دوري
فقط دلم ميخواد بگي چجوري
من از خدامه که يه روز دعامون
بره تو آسمون پيش خدامون
به عشق اونکه بعد اونهمه درد
خدا يه نگاهيم بما کرد
به من نگاه کن واسه يه لحظه
نگات به صد تا آسمون ميارزه
من از خدامه که بکشم نازتو
تا بشنوم يه لحظه آوازتو
من از خدامه پيش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم ديوونت
سر بذارم رو شهر امن شونت
از اون روزا
از اون روزا که قلبا نزديک تر از امروز بود
آواز همشهري يام صميمي و دلسوز بود
از اون روزا که رستم هنوز برام رستم بود
دستاي اون گمشده اندازه ي دستم بود
از اون روزا که شب هاش مي شد ستاره شمرد
اسم گلاي باغو مي شد به خاطر سپرد
از اون روزا تا امروز يه عمره که مي گردم
دنبال اون کسي که تو اون روزا گم کردم
از اون روزا که عکسا زير غبار نبودن
گنجشکاي تو ايوون فکر فرار نبودن
از اون روزاي معصوم روزاي خوب بازي
روزاي آبي عشق روزاي بي نيازي
از اون روزا تا امروز يه عمره که مي گردم
دنبال اون کسي که تو اون روزا گم کردم
تموم لحظه ها رو به انتظار شمردم
فقط واسه يه لحظه س که تا امروز نمردم
براي اون لحظه که تموم بشه جست وجو
گم کردمو ببينم تو آينه،روبه رو
از اون روزا تا امروز يه عمره که مي گردم
دنبال اون کسي که تو اون روزا گم کردم
UP ۲۰ جدید* ۱۴/۰۱/۸۶
من براي تو نوشتم
هر چي شعر عاشقونست من براي تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مُردم تو بدون چه کسي وارثه شه
غصه توست
هي ميخواستم که بگم که بدوني حالمو،اما ترس و دلهره خط ميزدخيالمو توي گفتن
ونگفتن ازچه روزهايي گذشتم آنقده رفتم و رفتم آنقده رفتم و رفتم که هنوزم
برنگشتم من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون ، از غصه توست اون از
غصه توست
كمكش كنيم بلند شه
تو چشام اشك ريزوون
تو كوچه برگريزوون
اون ديگه نا نداره
روح عاشق نداره
كمكش كنيم بلند شه
كمكش كنيم بلند شه
غم ايام
تا كي غم ايام خوري ببهوده
بنشين و پياله زت دمي آسوده
هرگز تو باسرار ازت پي نبري
بيهوده مكن تو خويش را فرسوده
عمر کوتاه
گاهي وقت ها خوشبختي ها چه عمر کوتاهي دارند! در فاصله ي يک چشم به هم
زدن ثانيه هايي که احساس خوشبخت ترين انسان روي زمين را داري تبديل به تنها
ترين آدم روي زمين مي شوي...!
نمي دانم چرا ولي از وقتي که رفتي دست معرفت روزگار از شانه ام برداشته شد...تا
کي بايد تن به روابطي داد که فقط براي ارزش هاي ظاهريست و بويي از معرفت
نبرده است داد،يه دوستاني که اگر سراغشان نروي به سراغت نمي آيند.دلم مي
خواهد از اين قفس خود را رهاکنم و به دامان عقابان کبوترانه پناه برم.
معرفت و مرام گوي گمشده اي شده است که مردم آن را از چشم شهر حاشا مي
کنند...!
دلم از اين زمانه سخت تنگ است.
ديگر از اين همه باران آشنا
که از پياله ي دست هاي آسمان سر مي رود
حيرت نمي کنم
از روزي که رفته اي
ماه شب هاي اينجا هم
اشک هايش را با ابرها پاک مي کند
سه چيز
زندگي سه چيز است
اشكي كه خشك مي شود
لبخندي كه محو مي شود
و يادي كه در عالم فراموشي باقي مي ماند ...
دل نفرين شده
هر كه در سينه دلي داشت به دلداري داد
دل نفرين شده ي ماست كه تنهاست هنوز
چيزي نگفتم
از دست تو رنجيدم و چيزي نگفتم
با ديگرانت ديدم و چيزي نگفتم
كلي سفارش كرده بودي من نفهمم
اين نكته را فهميدم و چيزي نگفتم ...
پايان خط
خدايا اگر در تقديرم نوشته اي
كه لحظه اي خواهد رسيد
كه بدون او به حياتم ادامه دهم اين را هم در پايان خط
با قرمز مي نوشتي مرگ تدريجي
چرا كه لحظه ها بي او برايم معني ندارد خدايا يا مرا بميران يا تقديرم او باشد اين
آخرين خواسته ام است بارالها
مي رسد روزي
مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
قصه ء عشق کهنه ام را مو به مو از بر کني
لحظه هاي بي تو بودن
چگونه باور کنم لحظه هاي بي تو بودن را. شب و روز ديدهء حسرت باورم بر
سنگفرش خيابان مي لغزد و فکر کردن به لحظات دردناک جدايي چون تيشه اي بر
جان خسته ام فرو مي رود . چشمانم هر سايه را به اميد ديدن قامت استوارت مي
بلعد. آخر مي داني تو برايم چه مفهومي داري؟داستان شيدايي پروانه به گرد شمع
را شنيده اي؟ من آن پروانه ء پر و بال سوخته بودم که هر دم به گرد شمع وجودت
مي گشتم تا پر و بال خويش را بسوزانم و از حرارتت نيرو بگيرم . اي ديده گان حسرت
زده به چه مي نگريد؟ به راهي که او باز نخواهد گشت يا به غروب قلب بيمارم . اي
خوب من , اي مهربانم آيا شود روزي که تو مسيح وار بر من رخ نمايي و من با عطر
نفسهاي تو زندگي دوباره اي را آغاز گر شوم در اينجا جز سکوت و مرگ چيزي نيست.
خانه در انزواي سرد خود تو را فرياد مي زند نمي دانم چرا دلتنگم من در اين کوير
محنت زده پژمرده ام , افسرده ام, پرندگان آواز غم سر دادند و من در اين محنتگاه
نشان از تو مي جويم . بي تو خورشيد بر من نمي تابد بي تو زندگي سرد است بي
تو بهاران خزاني بيش نيست بي تو گل هاي گلدانم نخواهند روييد بي تو حتي
خورشيد هم بر سينه ء آسمان نخواهد درخشيد بي تو حتي پرندگان هم نخواهند
خواند. بيا که دستان يخ زده ام نيازمند توست , تويي که قلبي به پاکي و زلالي
چشمه ساران داري. بر من طلوع کن , طلوع کن تا بار ديگر با حرارتت زندگي را از سر
گيرم که بي تو من مرده اي بيش نيستم بر من طلوع کن تا حيات جاويد يابم و در
لحظه لحظهء عشق تو اشباع شوم , اي فرشتگان رحمت الهي اي سپيد بالان پهن
دشت نيلي آيا مي بينيد که ناله هاي جانسوزم چون فواره هاي خشمگين و رها شده
از ظلم و اسارت به سوي او در حرکت اند.اين آب هاي خروشان که درون کوهساران
جاري است اشک ديدگان من است. اي فرشتگان آسمان اي پيام آوران نور دردي
استخوان سوز در سينه ام پنهان دارم که جز الله کسي از آن آگاه نيست اي سروش
غيبي به پروردگار بگو سوگند به هستي که هستي از اوست سوگند به يگانه معبود
عالميان که تا پايان عمر از او دست بر نخواهم داشت اگر چه ممکن است جسممان از
يکديگر جدا بماند اما تا پايان آخرين ضربان حيات قلبم ياد و خاطرات او را در خود جاي
خواهم داد. آنان که دوست داشتن را مسخره مي کنند و عشق را زشت و مزموم مي
پندارند ,آنان که محبت و صفا را با نيرنگ و ريا در هم آمي ختند همانان که عشق و
مهرورزي را استهزار مي گويند همانان که الطاف و عواطف را باور دارند اما با تنگ
نظري همانند سيم خارداري مرز عشق را به تصرف خود در مي آورند,بدانند و آگاه
باشند که علي رقم صفات ناپسندي که در وجودشان هست اگر ژرف و بدون اغراق
ورزي به خويشتن خويش ردپايي از عشق را درون خود خواهند يافت . اگر عاشقي
بميرد از خاکستر وجودش هزاران گل عاشق خواهند روييد و خهان را سراسر گلهاي
شقايق احاطه خواهند نمود . پس بيا جستجوگر باشيم و با هم واقعيت عشق را درک
و لمس کنيم .
مي دانم که امروز حوصله ام را نداري و آدمهاي اطرافت کلافت کردن اما حتم دارم که
اين سطر هاي آرام را مي خواني و چشمه هاي مواج احساساتت را در آئينه شکسته
ء حرفهاي من تماشا مي کني . شايد باور نکني اما از من فقط همين کلمه ها که با
شوق به سوي تو بال مي زنند باقي مي ماند و خودکاري که هيچ گاه آخرين حرف
هايم را براي تو نمي تواند بنويسد و جوهرش پايان مي پذيرد.
شايد يک روز وقتي مي خواهي احوال روزنامه را بپرسي عکسم را در صفحه سفر
کرده ها ببيني شايد کودکي با شيطنت اعلاميه ء سفر بي بازگشتم را از ديوار
سيماني کوچه شان بکند. تمام دغدغه ام اين است که آيا بعد از اين سفر , همچنان
مي توانم با تو حرف بزنم آيا دستي براي نوشتن و قلبي براي تپيدن خواهم داشت .
شايد باور نکني اما دوست دارم مدام براي تو بنويسم بعضي وقتها که کلمات را گم
مي کنم دوست دارم هر چه که در اين دنياي خاکي وجود دارد کلمه شوند تا بهتر
بتوانم بنويسم دوست دارم به هيبت کلمه اي نجيب در بيايم تا رهگذران زير آفتابي
نارس مرا زمرمه کنند .
مي دانم خسته اي اما دوست دارم اجازه بدهي کلمه هايم لحظه اي روبرويت
بنشينند و نگاهت کنند.
ديدار تلخ
به زمين مي زني و مي شکني
عاقبت شيشهء اميدي را
سخت مغروري و مي سازي سرد
در دلي آتش جاويدي را
ديدمت واي چه ديداري
اين چه ديدار دل آزاري بود
بي گمان برده اي از ياد آن عهد
که مرا با تو سر و کاري بود
ديدمت واي چه ديداري
نه نگاهي نه لب پرنوشي
نه شرار نفس پر هوسي
نه فشار بدن و آغوشي
اين چه عشقي است که در دل دارم؟
من از اين عشق چه حاصل دارم؟
مي گريزي ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
باز لب هاي عطش کرده من
عشق سوزان تو را مي جويد
مي تپد قلبم با هر تپشي
قصهء عشق تو را مي گويد
بخت اگر از تو جدايم کرد
مي گشايم گره از بخت چه باک
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بکشد تا سرا پردهء خاک
خلوت خالي و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردي اي َزن
شعر من شعلهء احساس من است
تو مرا شاعر کردي اي َزن!!!!
خلوت تنهاييم
در تمام لحظه هايم هيچکس خلوت تنهاييم را حس نکرد
آسمان غم گرفته هيچگاه برکه ء طوفانيم را حس نکرد
آنکه سامان غزل هايم از اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد.
اندوه
خسته و غم زده با زمزمه اي حزن آلود
شب فرو مي خزد از بام كبود
تازه بند آمده باران و نسيمي نمناك
مي تراود ز دل سرد شبانگاه خموش
شمع افسرده ماه از پس آن ابر سياه
گاه مي خندد و مي تابد از اندوهي سرد
خنده اي غم زده چون خنده درد
تابشي خسته و بي رنگ و تباه
چون نگاهي كه در آن موج زند سايه نرگ
سوزناك از دل ويران درختان خموش
مي رسد گاه يكي نغمه آشفته به گوش
نغمه اي گم شده از سينه نايي موهوم
بانگي آواره و شوم
مي كشد مرغ شباهنگ خروش
مي رود ابر و يكي سايه انبوه و سياه
نرم وخاموش فرو مي خزد از گوشه بام
آه دردي ست در آن اختر لرزنده كه گاه
كورسو مي زند و مي شود از ديده نهان
وز نهيب نفس تيره شام
مي كشد مرغ شباهنگ فغان
آه اي مرغ شباهنگ خموش
بس كن اين بانگ و خروش
بشكن اين ناله پرسوز و گداز
بشكن اين ناله كه آن مايه ناز
تازه رفته ست به خواب
آري اي مرغك اندوه پرست
بس كن اين شور و شتاب
بس كن اين زمزمه او بيماراست
اميد زندگي
کاش اي تنها اميد زندگي
مي توانستم فراموشت کنم
يا شبي چون آتش سوزان دل
در لهيب سبز خاموشت کنم!!؟
تو
بزرگي مثل دريا
عاشقي مثل پرنده
اگه تو با من بموني
زندگي به ما مي خنده
بيا تا با هم بخونيم
شعر پرواز دلا رو
بيا پشت سر بذاريم
کوه سخت غصه هارو
بيا تا با هم بسازيم
قصر عشقو روي ابرا
بيا تا تنها نمونيم
مثل خار تو دل صحرا
نقش صورتت
نقش صورتت را در گلها مي جويم و برق چشمانت را تنها در ستارگان
در تنهايي تو را مي بينم
و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم
در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم
و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت را
پس كام فرو مي بندم تا زماني كه حلاوت عشق تو
عشق بي فرجامت تلخي تنهاييها و تشنگي هايم را
به قعر فراموشي كشاند
اشكهايم گل هاي عشق تو را سيراب مي كند
و خوناب دلم ريشه درخت ترديد را
پس هست آنچه را كه براي من است!
يا نيست آنچه را كه مرا هست است؟
هستي اش غروب مرگ دلم را مژده مي دهد؟
يا طلوع خورشيد وجودش را به مرگ ترديد ها؟
چه ديوانه وار مي انديشم
چرا نه مگر نه اينكه دوستت دارم پس ديوانه ام در بهار افكارم
چه انديشه ها كه بارور نمي گردد
و چه تضاد ها كه وجودم را مي كاهد
پس اي كاش عشق تورا در وجودم نمي پروراندم
و تلخي كامم را به شهد تو مژده نمي دادم
با همه اين تضادها خسته و در مانده
به اخرين كلام در دنياي بيداري
در دنياي رنگ ها زمزمه مي كنم دوستت دارم
و آنگاه در طلوع دنياي خواب
و غروب دنياي بيداري و رنگ ها به خواب ميروم
اگر جدائيها تو را به صليب فراق كشاند
با خاطره ها بساز
از خدا خواستم
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد ،
خدا گفت : نه !
رها کردن کار توست ، تو بايد از آن ها دست بکشي .
از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند ،
خدا گفت : نه !
روح او بي نقص است و تن او موقت و فناپذير .
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
شکيبايي زاده ي رنج و سختي است ، شکيبايي
بخشيدني نيست ، به دست آوردني است .
از خدا خواستم تا خوشي و سعادت ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
سعادت را فراچنگ آوري .
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد ،
خدا گفت : نه !
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر و به من نزديک
تر و نزديک تر مي کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشيد ،
خدا گفت : نه !
بايسته آن است که تو خود سربرآوري و ببالي اما من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوي .
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريد از
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
من به تو زندگي خواهم داد ، تا تو خود را از هر چيزي
لذتي به کف آري .
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم ،
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
و خدا گفت : آه ، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم !
افسوس من مرده ام
افسوس من مرده ام
و شب هنوزهم
گويي ادامه ي همان شب بيهوده ست
آيا شما که صورتتان را
در سايه ي نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت يأس آور
انديشه مي کنيد
که زنده هاي امروزي
چيزي به جز،
تفاله ي يک زنده نيستند.
اي مرگ از آن لبان خاموشت،يک بوسه جاودانه مي خواهم
تنهايي سيماي آدمي را زيبا و تابناک مي سازد.
آسمان را فراموش کرده ايم،به همين دليل،
کاري جز دريدن يکديگر براي مان باقي نمانده است.
ما به حال خود رها شده ايم.
UP ۲۰ جدید* ۱۳/۰۱/۸۶
جشن عروسكها
مي گويند
صداي پاي بهار مي آيد
چرا نمي شِنَوَم ؟!
بهارِ عمرِ من!
به اين سرزمينِ هميشه خزان
سر نمي زني؟
زندگي بر شانه ام سنگيني آوار بود
هستي من پرسه اي در طول يك تكرار بود
روي بوم لحظه ها تصوير لبخندي نماند
زيستن مرثيه اي در سوگ يك پندار بود
بي تو هر گهواره گوري بي تو هر شادي غمي
هر نفس ناقوس مرگي هر دري ديوار بود
مي گذشتم با شتاب از كوچه هاي كودكي
ديگر از جشن عروسكها دلم بيزار بود
مي هراسيدم دگر از هر سياه و هر سپيد
امتداد لحظه ها در ديده ام چون مار بود
مرگ را با دوستي بر گردنم آويختند
دستان نارفيقان حلقه دار بود
نخستين ديدار
دل من دير زماني است که مي پندارد:
"دوستي" نيز گلي است،
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ترد و ظريفي دارد.
بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد
جان اين ساقه نازک را
- دانسته -
بيازارد!
در زميني که ضمير من و توست،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايي است که مي افشانيم.
برگ و باري است که مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .
گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،
که تمناي وجودت همه او باشد و بس.
بي نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .
زندگي ، گرمي دلهاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت!
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج مي بايد کرد .
رنج مي بايد برد ،
دوست مي بايد داشت !
با نلاهي که در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از ياري ، غمخواري
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادي روي تو !
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطرافشان گلباران باد .
عاشقان واقعي
شخصي فرشته اي را ديد كه در دست راستش مشعلي و در دست ديگرش سطل
آبي داشت از او پرسيد با آب واتش چه ميخواهي بكني؟
فرشته پاسخ داد :
با مشعل مي خواهم خانه هاي مجلل بهشت را بسوزانم و با آب اتش جهنم را فرو
نشانم آنگاه پي خواهيم برد كه عاشقان واقعي خده چه كساني هستند
شانه هاي تو
وقتي كه شانه هايم در زير بار حادثه ميخواست بشكند
يك لحظه از خيال پريشان گذشت :
بر شانه هاي تو
خداحافظ
گفتي محبت كن !!! برو ...
باشد خداحافظ
ولي رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم
چشماتو ببند
يه لحظه چشماتو ببند ببين هنوزدوستت دارم
شبا كه خوابت نمي ره منم به يادت بيدارم
گريه نكن براي من رسم زمونه همينه
من هنوزم پيشتم نگاه تو نمي بينه ...
به تو نزديكترم
به تو نزديكترم ، ميدانم
يكي دو روزي ديگر از همين شاخه ي لرزان حيات پركشان سوي تو
مي آيم باز دوستت دارم بسيارهنوز
بگو با مني
بگو با مني كه نبض روزگارو دست بگيرم
بگو تا از اين زمونه خنده هامو پس بگيرم
بگو هستي كه بمونم پشت زندگي نميرم
تو كه تو قصه نباشي از تمام قصه سيرم
اوخوشبخت بود
اوخوشبخت بود.زيراهيچ سوالي نداشت .اما روزي سوالي به سراغش آمد وازآن پس
خوشبختي ديگر چيز کوچکي نبود.اوازخدا معني زندگي را پرسيد.اما خدا جوابش را با
همان سوال خودش داد. خدا گفت: اجابت تو همين سوال توست. سوالت را بگير و در
دلت بکارو فراموش نکن که اين دانه اي است که آب و نورمي خواهد. او سوال را
کاشت.آبش داد و نورش داد. سوال جوانه زد و شکفت و ريشه کرد . ساقه و شاخه
وبرگ. وهر ساقه سوالي شد وهر شاخه وهربرگ سوالي! واوکه تنها يک سوال
داشت ؛ درختي شد که ازهرسرانگشتش سوالي آويخته بود. وهربرگ تازه ؛ دردي
تازه بود وهربارکه ريشه فروترمي رفت ؛ درد او نيز عميق ترمي شد! فرشته ها مي
ترسيدند. فرشته ها ازآن همه سوال ريشه دار مي ترسيدند.اما خدا گفت: نترسيد
درخت او ميوه خواهد داد . وباري که اين درخت مي آورد معرفت است! فصل ها
گذشت ودردها گذشت درخت اوميوه داد و بسياري آمدند وجواب هاي اورا چيدند.اما
دردل هرميوه اي ؛بازدانه اي بود وهردانه آغازدرختي وهر که ميوه اي را برد در دل
خود.
بذر سوال تازه اي را کاشت.« اين است قصه زندگي آدم ها »
يکي بود يکي نبود
خدائي بود و دريائي کبود شهري بود و جاده اي داشت که هيچ مسافري نداشت.
توي اين شهر غريب؛زير ساييه درخت بيدي.
من هميشه به دنبال گمشده ام مي گشتم. هر چند من گمشده ام را نديده بودم
فقط از شدت غصه غروب چيزي مثل بلور لا به لاي اشکهايم مي شکست
و روي گونه هايم مي ريخت و گونه هايم از غم کسي که نمي دانستم کيست
خيس باران مي شدند لحظه ها و دقيقه ها مي گذشت و..
من مات و مبهوت و اسير نگاهم به جاده بود
خواستم از پرستو ها در باره مسافرم بپرسم..اما افسوس که هيچ نشانه اي از او
نداشتم
هميشه دوست دارم بدانم کسي که قرار است از راه دور و از جائي دور برسد..
با نگاهش به قلب چند شاپرک تير مي زند و قطره هاي شبنم را از چشمان چند
مسافر غريب پاک مي کند
من عاشق چشمان خيس و دلهاي ابدي و پاک بودم که دوست داشتند
با يک اشاره به آسمان بروند اما افسوس که راهشان خيلي درو بود
روزها از پي هم مي گذشت روزي که مثل هيچ روز نبود
يک نفر با دو چشم نجيب؛با يک لبخند قشنگ و صورتي وبا نگاهي که پر از عشق بود
آمد وزندگيم را تغيير داد.
فقط مي توان گفت او يک فرشته بود و تنها همين
من با اميد به فرشته صبور وماه ماندني بي بهانه زندگي مي کردم
ياد و خاطره وي را ازطلوع زندگيم شده بود
اما من در پي اين دلخوشيها؛غصه اي به رنگ گلهاي بنفشه در غروب داشتم
به اين فکر بودم که اگر روزي مسافرم هواي سرنوشت به جائي ديگر مي رفت و
تقدير او را به راهي دور مي برد و مسافرم يادش مي رفت که کسي پشت دري
بسته منتظرش هست انگاه من غصه هايم را به چه کسي مي گفتم..
من همين تنها عشق را توي دنيا داشتم.جان هر چقدر گل نيلوفر تنها که توي مرداب
خوابيده اند به من بگوئيد که کجاي اين دنياي بزرگ صبوري مي فروشند...
تنها اميد من بمون....
تو بري موندن من معني ديوونگيه
آخرين حرفم اينه......
( تو بري براي من...آخر اين زندگيه...)
مهمترين بخش از بدن
مادرم هميشه از من مي پرسيد که مهمترين بخش از بدن تو کدام است؟
در طول سالها حدسيات مختلفي مي زدم که گمان مي کردم درست است.
اون اوايل فکر مي کردم که صدا براي ما انسانها بسيار مهم است،
پس جواب دادم که گوشها. اما مادرم گفت که نه خيلي از مردم کرهستند،
بيشتر فکر کن دوباره از تو سوال خواهم کرد.
يه مدت طولاني گذشت و من در طي اين مدت همواره به جواب اين سوال
فکر مي کردم بالاخره روزي به مادرم گفتم که ديدن براي ما انسانها خيلي
مهم است پس مهمترين بخش از بدن بايد چشمها باشند. او به من نگاهي کرد
و گفت تو خيلي سريع پيشرفت مي کني اما نه عزيزم جواب درست نيست
چرا که خيلي از انسانها کور هستند.
من جوابهاي مختلفي به مادرم دادم اما پاسخ همچنان نه بود.
سال گذشته مادر بزرگ از دنيا رفت همه غمگين و نارحت شدند همه گريه
مي کردند،حتي پدر نيز گريه مي کرد.
وقتي با مادر بزرگ در آرامگاهش وداع کرديم مادر به من چشم دوخت و گفت
آيا هنوز نميداني مهمترين بخش از بدن ما انسانها کدام است؟؟؟
من گيج شده بودم چرا حالا؟من هميشه فکر مي کردم که اين يک بازي ميان
من و اوست. وقتي آثار گيجي و سردر گمي را در من ديد به من گفت:
اين سوال بسيار مهم است.اين سوال نشان مي دهد که تو واقعا به معني زندگي
پي برده اي. به تمامي قسمتهايي که در طول سالهاي گذشته اشاره کردي پاسخ
منفي دادم و مثالي برايت آوردم اما امروز لازم است که تو درس مهمي بياموزي.
سرش را که پايين انداخته بود بالا کرد و من ديدم که چشمهايش پر از اشک هستند.
او گفت:عزيزم مهمترين بخش از بدن تو شانه هاي توست.
من گفتم:چونکه سرم را نگاه مي دارد؟و او در جوابم گفت: نه
چون مي تواند سر دوست يا عشقت را آنزمان که مي گريد نگاه دارد.
هرکس به شانه اي نيازمند است تا زماني روي آنها بگريد. عزيزم اميدوارم
هميشه شانه اي براي گريه کردن داشته باشي.
آنروز دريافتم که شانه ها چه با اهميتند.
خدايا !!!
خودت ميدوني چي ازت ميخوام پس خواهش مي کنم بهم بده،خيلي خسته ام...
دوستاي خوب و مهربونم اميدوارم همه ي شما هم شانه اي استوار،محکم و لايق
براي گريستن داشته باشيد و هم شانه هايتان،شانه هايي استوار،محکم و لايق
براي ديگري باشد.
قصه روزها
روزهاميگذرند,لحظه ها ازپي هم ميتازند
وگذشت ايام,چون چروکي است که برچهره من ميماند
روزهاميگذرند,که سکوتي ممتد,برلبم ميرقصد
قصه هايي که زدل مي آيند,زيرسنگيني اين بارسکوت بي صداميميرند
روزها ميگذرند,که به خود ميگويم
گرکسي آمدوبرداشت زلب مهرسکوت
گرکسي آمدوگفت قطعه شعري بسرود
گرکسي آمدوازراه صفادل مارابربود
حرفهاخواهم زد,شعرهاخواهم خواند
بهرهرخلق جهان,قصه اي خواهم ساخت
روزها ميگذرند
که به خود ميگويم
گرکسي آمدوبرزخم دلم,مرحمي تازه گذاشت
گرکسي آمدوبرروي دلم,طرحي ازخنده گذاشت
گرکسي آمدودرخاطرمن,نقشي ازخودانداخت
صدزبان بازکنم
قصه هاسازکنم
گره ازابروي هرغمزده اي درجهان بازکنم
من به خود ميگويم
اگرآمدآن شخص
من به او خواهم گفت,آنچه درمحبس دل زندانيست
من به او خواهم گفت,تاابددردل من مهمانيست
ولي افسوس ودريغ
آمدي نقشي زخوددرسرمن افکندي
دل ربودي وبه زيرقدمت افکندي
ديده دريا کردي
عقل شيداکردي
طرح جاويدسکوت,توبه جاي لبخند,برلبم افکندي
دل به اميد دوا آمده بود
به جفا درد برآن زخم کهن افکندي
روزها مي آيند
لحظه ها ازپي هم ميتازند
من به خود ميگويم
مستحق مرگ است
گرکبوتربدهد دل به عقاب
راز عشق
به آنان كه عاشقند و دوست دار يار
1_ راز عشق در تواضع است
اين صفت به هيچ وضع نشانه تظاهر نيست بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوي
است ـ ميان دو نفري که يکديگر را دوست دارند ـ تواضع مانند جويبار آرامي است که
چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه ميدارد
2_ راز عشق در احترام متقابل است احساسات متغير اند امااحترام دو نفر ثابت ميماند
اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو متفاوت است با احترام به نظريات اش گوش
کن احترام باعث ميشود که او بتواند خودش باشد
3_ راز عشق در اينست که به يکديگر سخت نگيريد عشقي که آزادانه هديه نشود
اسارت است
4_ راز عشق درين است که هر روز کار کني که شريک زندگي ات را خوشحال کن
نگذار که جويبار محبت از کمي باران بخشکد
5_ راز عشق در اين است که حقيقت اصلي عشق يعني تفکر را از ياد نبري
آيا يک رابطه دراز مدت مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست ؟
6_ راز عشق در اين است که رابطه تان را مانند يک باغ با محبت تزئين کنيد بذر علاقه
ها و عقيده هاي تازه را بکار که زيبائي ـ برويد ضمناً فراموش مکن که باغ را بايد هرس
کرد مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود براينکه عشق همواره
با طراوت بماند بايد به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد
7_ راز عشق در خوشي مشربي است شوخي با ديگران را فراموش نکن در ضمن
مراقب شوخي ها ات باش شوخي نا پسند نکن ـ شوخي بايد از روي حسن ونيت
باشد نه نيشدار
8_ راز عشق در اين است که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي و صبر کني
تا خون سرد را دو باره بدست آوري با اينکه احساس جلوه الهام است اما شخص
اعصباني نمي تواند چيز ها را با وضوع درک کند قلبت را آرام کن تنها به اين وسيله
است که مي تواني چيزها را آنگونه که هستند دريابي
9_ راز عشق در اين است که طرف مقابل ات را تحسين کني هرگز با فرض اينکه
خودش اين چيز ها را مي داند از تحسين غافل نشو مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بار
ها با خلوص نيت بگويي دوستت دارم گر چه احساسات بشري به قدمت نسل بشر
است ـ اما کلمات تازه و جوان خواهند ماند
10_ راز عشق در اين است كه که بيشتر با نگاه حرف بزني زيرا چشم ها پنجره هاي
روح هستند اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني مثل آن است که پنجره ها را
با پرده زيبايي بيارايي و به خانه گرمي و جذابيت بخشي
11_ راز عشق در اين است که وقتي پيشنهادي به ذهنت ميرسد براي نياز خودت به
بيان آن فکر نکني ـ بلکه به علاقه ديگري به شنيدن آن فکر کني اگر لازم بود حتي ماه
ها صبر کن تا آماده گي شنيدن آنچه را که ميخواهي بگوئي پيدا کند
12_ راز عشق در اين است که هيچکدام خود را معلم ديگري ندانيد به عبارت ديگر از
اينکه ميتوانيد از يکديگر ياد بگيريد سپاسگذار باشيد
13_ راز عشق در اين است که در سکوت دست يکديگر را بگيريد ـ کم کم ياد ميگيريد
که بدون کلام رابطه برقرار کنيد
14_ راز عشق در اين است که شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند ـ گياه هنگامي
رشد که آزادانه از هوا ونور آفتاب استفاده کند ـ
15_ راز عشق در اين است که به عشق بيشتر از يکديگر احترام بگذاريد ـ زيرا عشق
هديه ازلي خداوند است
16_ راز عشق در اين است که هنگام سوء تفاهم فقط به اين فکر نکني که طرف
مقابل چگونه ناراحتت کرده است
17_ راز عشق در اين است که از يکديگر انتظارات بي جا نداشته باشيد ذهنيت را بر
ارزشهائي متمرکز کن که شما را به يکد يگر نزديکتر ميکند ـ نه بر مسائلي که بين شما
فاصله مي اندازد
18_ راز عشق در اين است که حس تملک را از خود دور کني در حقيقت هيچ کس
نمي تواند مال کسي شود ـ در عوض به راه حلي فکر کني که در آينده از بروز چنين
سوء تفاهم هايي جلوگيري کني
19_ راز عشق در اين است که باور ها آرمان ها و اهدفتان را با يکديگر در ميان بگذاريد
دنيا
دنيا كه اينجوري نميمونه هميشه
يه روز مياي ميگم نميخوام و نميشه
خيال نكن هميشه دلم برات ميميره
يه روزي برميگردي كه ديگه خيلي ديره
يه روز مياي سراغم كه خيلي وقته رفتم
هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم
اين روزارو يادت باشه كه يه وقت نگي نگفتي
اون روزا دور نيست كه به ياده من بازم نيفتي
يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره
هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره
يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره
هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره
دنيا كه اينجوري نميمونه هميشه
يه روز مياي ميگم نميخوام و نميشه
خيال نكن هميشه دلم برات ميميره
يه روزي برميگردي كه ديگه خيلي ديره
يه روز مياي سراغم كه خيلي وقته رفتم
هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم
اين روزارو يادت باشه كه يه وقت نگي نگفتي
اون روزا دور نيست كه به ياده من بازم نيفتي
يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره
هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره
يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره
هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره
خدمت خداي خوب و عزيزم سلام
اميدوارم حالت خوب باشد و مهربانتر از هميشه به من نگاه كني. اگر از حال من
بپرسي هيچ اندوهي نيست مگر دوري از شما و هيچ نگرانياي مگر از خشمت.
اولين نفري را كه به تو نامه نوشت، هرگز نديدم. آخرين نفرش را نيز نميبينم، ولي
خودم را ميبينم كه به تو نامه مينويسد در حالي كه تو ميداني چه ميخواهم
بنويسم. هيچ پستخانهاي هم آن را پست نميكند.
نازنين! به قدر تمام عددهايي كه نميدانم از سن تو ميگذرد، دوستت دارم. تو برايم
نه زياد پيري نه زياد جوان. اين را ميدانم آن قدر مسن نيستي كه حوصلهي خواندن
نامهي مرا نداشته باشي و آن قدر جوان كه نامهام را سرسري بخواني.
خدا، من اعتراض دارم، آبنبات زندگيام گم شده و مثل بچههايي كه تازه از خواب
بلند ميشوند، دنيا برايم عوض شده، لج كردهام، خستهام و دلم گريه ميخواهد.
حالا ميخواهم از دنياي اطرافم از زمان و مكاني كه برايم صرف ميشود، بنويسم.
قصد دارم شكايت كنم، تشكر كنم، خيال دارم درد دل كنم.
خدا، هزار هزار بار پرسيدم، باز هم ميپرسم چرا آدم را آفريدي؟ اصلاً براي چه؟
ميخواستي چه كار؟ با خيال راحت ميتوانستي به جاي هر آدم هزار فرشته
بسازي. اصلاً چه احتياجي به جادوي آدم! يك سر و دو گوشي كه از هر ديو هفتسر
بدتر ميشود. من فكر ميكنم تو از همانهايي هستي كه سرشان براي اين كارها
درد ميكند. براي همانهايي كه تعريفش را كردي احسن الخالقين.
اين حرفها حالا چه فايده دارد. به هر حال تو آفريدي و از او قول گرفتي تا مثل
بچهي آدم سرش به كار خودش باشد، اما همه اين كار را نكردند. ميداني تو ما را
مثل دانههاي شن و طلاي كف رودخانه در غربال ريختي و هي تكان دادي تا طلاها
باقي بمانند، شنها هم براي لگدمال شدن بروند پايين.
نميدانم چرا هميشه وقتي يك نفر چند بار خرابكاري ميكند و حرفي را به او چند
مرتبه متذكر ميشوند، به او ميگويند مگر با تو نيستم، به بچهي آدم يك بار ميگويند.
ولي من فكر ميكنم آدم اگر خوب بود همان يك باري كه تو با همهي ابهت و بزرگي
به او گفتي نكن يا فلان چيز را نخور گوش ميكرد و خودش و بچههايش را گرفتار
نميكرد.
نتيجه اين كه، آدم با يك بار شنيدن گوش نكرد، چه برسد به بچهاش كه بخواهد حرف
يكي مثل خودش را با يك بار گفتن گوش كند. واقعاً كه اين مردم عجب توقعاتي دارند.
از همهي اينها گذشته، خداي خوب و نازم عصر من عصر كِل كشيدن جهالت است
عصر انفجار آگاهي
عصر اتم
عصر من عصر شعرهاي مرده باد، زنده باد
ديوان عشقهاي خاك خورده
مثنويهاي رقصان ميان گِل
عصر من عصر فرياد كتك خورده است
احساس شكست خورده
طلاقهاي قبل از ازدواج
عصر من عصر هجي حقوق لگدشده است
كشيدن صداي مظلوم له شده
نقاشي مداد قرمز روي اسلحه است
عصر من عصر پول و غلام تازه است
عصر سلطان و شبان
عصر رايانه و ماهواره است
عصر من عصر فرهنگ دربهدر
آهنگهاي بيخود و بدون سر
حرفهاي تكراري پدر
عصر ياد گرفتن حسودي زمين
عصر خوب شد دلم خنك شد
عصر برهنگي، گرسنگي، هيچ و پوچ عشق
داستان كثيف سياست
كار بدون حقوق و رياضت است
عصر من عصر نبرد سنگ با گلوله است
سرنوشت بدون نقطه
مردن در خانهي همسايه است
عصر بريدن گلو
تمرين ناخن كشيدن و حرف كشيدن است
در عصر من آشناها گم شدهاند
عصر من عصر دنبال كلانتري محبت گشتن است
عصر من تكرار تمام تاريخ لاي زورق طلا است
عصر گم شدن علي
زهر خوردن مالك
رقصيدن اشعري است
عصر رفتن توي لاك زندگي است
عصر "به من چه مشكل شماست"
عصر دير باور مردن
عصر زود باور كشتن
آدم شدن
وقت زياد براي آدم كردن است
عصر من عصر تكه تكه گشتن نقش زمين قالي است
آن كه هميشه تو را دوست دارد.
با من
با من که تنها عاشق چشماي مست و نازتم
با من که هر جا که باشم عشق تو رو داد ميزنم
با من که توي آسمون عکس چشاتو ميکشم
با من که از پشت نگات طلوع خورشيد ميبينم
با من که در فراغ تو قاب چشام ابري ميشه
با من که لحظه وداع غم توي قلبم ميشينه
با من که بين آدما فقط تو رو جار ميزنم
با من که تا نفس دارم ز عشق تو دم ميزنم
با من که جاي خوبيهات قلبمو هديه ميکنم
با من که از خود خدا قول رسيدن ميگيرم
با من که تنها همدمم آغوش عکساي توئه
با من که بهترين دمم لحظه گريه کردنه
با من که جاي خنده هات بوسه به لبهات ميزنم
با من که اسم نازتو روي دلم حک ميکنم
با من که نذر هر شبم فال چشاي مستته
با من که شعر عاشقيم اسم تو رو داد زدنه
با من بمون عروسکم با من بمون ترانه ام
اين آغاز جشن من است
به زندگي اگر خوب نگاه کني، دردآور است، سخت است، پر از غم است. اگر شادي
باشد کمرنگ است و بي مهر.امروز چراغ هاي دلم را روشن مي کنم، پنجره هايش را
باز مي کنم، نور را به جشن پرشوري دعوت مي کنم. رنگ ها در کنار هم نشسته اند.
سازها چه شاد مي نوازند. حالا چه شادم، مي رقصم، مي خندم، حالا اين هواي
سرد هم مرا نمي لرزاند.در جشن دل من هم ماه است، هم خورشيد، هم ستاره، هم
عشق، هم زيبايي اما غم نه، آنچنان سيليي از من خورده که جرات ندارد اين دور و بر
پيدايش شود.اين منم که حالا اين جشن بزرگ را بعد از مدتها برپا کرده و پا به پاي
رنگها مي رقصم. باز گونه هايم از شور گل انداخته، باز شور حرکت دارم، باز چشمانم
از شادي مي درخشد.اين همه زيبايي را چه کسي و چه چيزي از من مي دزديد؟!
نمي دانم. هر که بود و هر چه بود، حالا ديگر نيست.گم شده است ديگر هم باز
نخواهد گشت.در اين ضيافت آب شده است.
و من برمي خيزم.
هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است
چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت
و همه اينها فقط به خاطر وجود زيباي تو در قلب من است، اي عزيزترينم...
نو بهار عشق
اشکم ولي به پاي عزيزان چکيده ام
خارم ولي به سايه گل آرميده ام
با رنگ و بوي تو اي نو بهار عشق
هم چون بنفشه سر به گريبان کشيده ام
چون خاک در هواي تو از پا فتاده ام
چون اشک در قفاي تو با سر دويده ام
من جلوه شباب نديدهم به عمر خويش
از ديگران حديث جواني شنيدام
از جام عافيت مي ناب نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عيشي نچيده ام
موي سپيد را فلک رايگان نداد
اين رشته را به نقد جواني خريده ام
اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز
آزاده منم که از همه عالم بريده ام
گر مي گريزم از مردمان رهي
عيبم مکن که آهوي مردم نديده ام
اسمون زندگي ام
تو اسمون زندگي ام ستاره بوده بي شمار
اما شبهاي بي کسي يکي نمونده موندگار
يکي نمونده از هزار
ستاره هاي گمشده هر شب من هزار هزار
اما هميشگي تويي ستاره ي دنباله دار
يکي نمونده از هزار
اي اخرين تنهاترين اواره عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق
ستارهاي گمشده هر شب من هزار هزار
اما هميشگي تويي ستاره ي دنباله دار
يکي نمونده از هزار
اي تو اشناي ناشناسم
اي مرحم دست تو لباسم
ديوار شبم شکسته از تو از
از ظلمت شب نمي هراسم
انگار که زاده شده با من
عشقي که من از تو مي شناسم
اي اخرين تنهاترين اواره عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق
ستارهاي گمشده هر شب من هزار هزار
اما هميشگي تويي ستاره ي دنباله دار
تو بودي و هستي هنوز سهم من از اين روزگار
با شب من فقط تويي ستاره ي دنباله دارششش
با شب من فقط تويي
UP ۲۰ جدید* ۱۲/۰۱/۸۶
جذب نیرو
باشگاه هوادان پرشین بلاگ در تبریز در بخش های زیر اقدام به جذب نیرو (وبلاگ
نویس فعال) می نماید:
1. بخش خبری که وظیفه ی پوشش خبری استان قرار وبلاگی های خود باشگاه و
دیگر گردهمایی های حوزه استان را دارد
2. بخش نویسندگان: نگارش مطالب در حوزه وبلاگستان و دیگر حوزه های مر بوط به
استان ( با نوان ورزشی هنری و...)
3. بخش روابط عمومی و تبلیغات که وظیفه ارتباط با مخاطب تبادل لینک و معرفی
وبلاگ و تعامل با بخش هماهنگی در اجرای همایش ها و گرد همایی را دارا ست.
نظر به گسترش روز افزون باشگاه های استانی بخش های جدید تر نیز در آینده ای
نه چندان دور به باشگاه اضافه می شود .
لطفا سوابق وبلاگ نویسی و نوع همکاریتان را به آدرس
tabriz.persianblog@yahoo.com برای ما بفرستین.
توجه : به افرادی که در قسمت نظر دهی پاسخ دهند ترتیب اثر داده نخواهد شد
بگو آخر من با تو چه کردم
گفتي که مرا دوست داري زندگيم زيبا شد
گفتي که عشق مرا در دل نهاده اي
خيال کردم که خوشبختي از ان ما شد
هر چه کردي پس از آن گله اي نداشتم
گفتم عاقبت يارم پيدا شد اندک اندک از کنارم دور شدي
نم نمک ديدم که ديگر مرا نميخواهي
نگو که غافل بودم دلت با ديگري آشنا شد
کم کم از من فرار کردي
نم نمک رميدي و رفتي
فهميدم که دلت ديگر از دلم جدا شد
آري درست حدس زده بودم
روزي آمدي و بانگ بر داشتي که دلم از تو رها شد
بگو آخر من با تو چه کردم
که اينگونه مرا اسير کردي
آنگاه وجودت اينقدر بي وفا شد ...
وقتي رفتي
وقتي رفتي همه چيز رفت
حتي لبخند گل ياس
توي سينه بي تپش شد
اون همه قلب پر احساس
گلاي وحشي
ميدونم که روزگارت پر از گلاي وحشي
من يه شاخه شکستم مي توني منو نبخشي
تو يه سايبون امني واسه بلبلاي عاشق
منم اون اسير موجا توي حسرت يه قايق
بدون اما عاشقت بود اونکه مي گفتي ديوونه ست
آره ديوونگي داره اونکه خنده شم بهونه است
با لبات قهرم با چشات قهرم
نگام نکن با نگات قهرم
عاشقت بودم نفهميدي
هي بهت گفتم هي تو خنديدي
زخم زبونت به دلم نشست
سنگ عاشقا سرمو شکست
يادمه يه روز مست و مستونه
داد زدم بيا بيرون از خونه
سنگ آخرو تو به من بزن
خنديدي گفتي برو ديوونه
وقتي که عشقو ديدي تو نگام
وقتي که اسمت اومد رو لبام
داد زدم يه روز توي کوچه ها
اينو بدونين همسايه ها
من ديگه دارم مي ميرم براش
خنديدي گفتي عاشقم نباش گفتي عاشقم نباش عاشقم نباش نباش
سوختن و ساختن
زندگي سوختن و ساختن است
بيجهت تجربه آموختن است
زندگي كهنه قمارست
قمار اين قترست كه همش باختن است
به خدا عشقاي امروزي هوسي بيش نيست
اولش خوبه بعدش رياست ، گول نخورين ...
تنهاترين فرياد
من تنهاترين فرياد در اوج صدايم
من عاشقانه ترين نگاه در کشتي وجود توام
من ميخواهم زنده بمانم تابا توباشم تاباتو بخوانم چراکه بي توميميرم!
تمام شعرهاي من فرياد قلب من است وتمام انها از ان توست .
من زردترين پاييزم در فصل نگاهت پس ان رادرياب وبا برق چشمانت غروبش را
همراه باش ...
کسي چه مي داند فردا چه خواهد شد ؟
شايد تقدير دستان پر صلابتش را به سويم دراز کند و شايد هم نه...
ولي تا ان روز به اميد رسيدن به نگاهت در انتظار مي نشينم.
دلم هميشه مي خواست غزلي بگويم که اخرين بيتش..
آخرين پلک خواب الوده تو باشد....
امشب ولي مي خواهم به جاي حافظ با ديوان چشمان تو فال بگيرم..
پلک که مي زني ورق ورق غزل تازه زاده مي شود..
اخرين برگ ديوان چشمان تو کجاست؟
پلک بزن من غزل تازه مي خواهم///....
خسته ام اما نه آنقدرکه نتوانم تو را دوست داشته باشم
و از کنارنفس هاي گرمت بي اعتنا بگذرم.
اگرشوق رسيدن به دستهايت نبود،هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم
واگر صداي گوشنواز تو نبود ازگوشه تنهايي بيرون نمي آمدم.
اگر شوق ديدن چشم هايت نبود هيچ گاه پلک هايم را بيدارنمي کرد
و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد،معناي جهانرا نمي فهميدم...
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامعه ندر هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
بدترين شكل دلتنگي
بدترين شكل دلتنگي آن است كه در كنارش باشي ولي بداني كه هرگز به او
نميرسي...
اهميتي ندارد
اهميتي ندارد که از کدامين نقطه آغاز ميکني
مهم آنست که آنرا کجا به پايان ميبري
افسوس
در تنهايي شکفتم
در تاريکي نهفتم
با سايه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم
از تو خبري افسوس
از تو گذري افسوس
با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستري سردم
پاييزي و بي برگم
از تو خبري افسوس
ازش خبر نداري
يه موقع سر بلند مي كني مي بيني ازش خبر نداري .
هر چي دنبالش ميگردي نمي توني پيداش كني .
يه موقع مي شه دلت واسه ديدنش پر مي كشه اما بهش دست رسي نداري .
يه موقع مي شه از آب خوردن نياز شديدتري بهش پيدا مي كني اما انگار آب شده
رفته توي زمين.
خلاصه روز مبادا رو يادت نره .
همون جاست كه بودنش به دردت ميخوره .
همون جاست كه اگه نباشه كلي به خودت چيز ميگي كه چرا گذاشتم بره .
چرا گذاشتم منو تنها ول كنه و بره دنبال خوش گذروني خودش.
هميشه به اش مي گفتم تا به من نگفتي جايي نرو .
هميشه به اش مي گفتم من وقتي تو نيستي برات نگرانم .
دلم هزار جا مي ره .
همه اش به خودم مي گم نكنه بلايي سرش بياد.
همه اش با خودم مي گم سرما نخوره.
نكنه تنها گيرش بيارن و انتقام من رو از اون بگيرن .
نكنه بكشنش .
نكنه ...
همه اش وقتي نيستي با خودم مي گم نكنه بشكننش .
با خودم مي گم آخه دله .
ظريفه
يهو مي شكنه .
يهو نابود مي شه .
يهو براي هميشه از پيش من مي ره و اون وقت
من ديگه چي كار كنم .
اما ...
اما تو كه اصلا ملاحظه من رو نمي كني .
هيچ وقت نخواستي به حرف من گوش كني .
هيچ وقت تحت فرمان من نبودي .
نه كه نبودي اما بالاخره قدرتت بيشتر از من بود ديگه . نمي دونم كي ميخواي دست
از اذيت كردن من برداري.
يه قصه ي هميشگي
اي دل عاشق دردم گذر عمر ببين ... تو مرا گفتي عاشق زارم... گفتم اي دل
بگذر...من که خو کرده به دردم..من که تنها کس من تنهاييست...تو که مي داني
ولي...تاب غم عشق ندارد دل من..ديدي اي دل که چه کرد او با من؟!!ديدي اي دل
اشک به چشم گوشه ي درد...ديدي اي دل که چه تنها رهايم کرد؟!!ديدي اي دل که
به تو مي گفتم...جان من خانه ي درد است ولي...تاب اين داغ بزرگ نيارد...اي دل
خسته ي من شاهد سوختنم باش...تا بفهمي که چه گفتم با تو!!ديدي اي دل که چه
آسان بگذشت از من...ديدي عاشق زارت چه خوارم کرد؟؟ديدي که سراغي نگرفت از
من...که چرا آمده بودم و چرا رفتم؟دلم آشفته و سرگردان است...دل من ويران
است ...تو اي دل کمکم کن..آسمان بردل من مي بارد...چه سياه است دل
تاريکم...من که خو کرده به درد بودم و تنهايي...تو گفتي اي دل!تو گفتي عاشق
زارست تو را!!عشق او ناب و او يارست تو را...اما او چه کرد با دل کوچک من!!حال که
مي خندم دل من مي سوزد...وقتي مي گريم دل من مي سوزد...که چه شبها به
يادش بودم...که چه تنها و غريبانه پناهش بودم...که چه تنها يارش بودم...ولي او رفت
و از رفتن من ...آهي از جان و وجودش نکشيد..يعني آيا گريه کرد؟!!ولي اي دل بگذار
که راحت برود.. دل من تاب ندارد ولي اما بگذار که برود...روزي آيا مي آيد ياد او برود از
يادم؟!روزي آيا مي آيد بنويسم شعري که نباشد در آن؟راز اسمش را بخوانند ...ولي
اين اشک نلغزد !ولي اين دل نلرزد؟!ولي اي دل بگذار که برود..بدرقه اشک به راهش
مگذار..بگذار که آسان برود...اين شعر نوشتم و او رفت..اين بغض فرو خوردم و او
رفت...و سالهاي درازي چه زود براي من و او رفت....
شعرهايي نوشتم که دگر...نام و يادش در آن جاي نداشت...عين مردن بود ولي
فراموشم شد!نه که آسان به سان جان کندن فراموشم شد....که او بود ..که او
رفت..که دلم شکست و او رفت...روزها بگذشت...و او روزي آمد... به سراغم آمد...پر از
حسرت عشق... پر از بغض فرو خورده ي من..وقتي از عشق و نشانش همه جانم
تهي بود...آمد از عشق سرود و گريست...چشم هايش خسته بودند.. پراز حرف و
فقط يک جمله ادا کرد:"من پشيمانم" دير بود....دير بود...سينه ي سوخته ام را جاي
دل خالي بود..ذره ذره اين سالها روزها ماهها...دل من را به يغما برد..دير بود..او
سخن مي گفت من سرم پايين بود..."بيا تا عاشقي را آغاز کنيم..هر چه
بگذشت ..بگذشت!بيا با هم پرواز کنيم...بدان که بال وپرم تويي...خسته از
ديروزم..براي فردا اميدم تويي" من سرم پايين بود..يادم آمد روزي که با او گفتم:بي تو
من ميميرم و او خنديد... سرپر از غوغا ...که برانم او را.. ناگهان جاي خالي دلم فرياد
زد :جاي خالي دلت که يادت هست؟!دل او را نشکن..بايد بخشيد...و لبخند زدم..روزها
بگذشت...او سخن ها گفت و من تنها لبخند زدم...و روزي گفتم:اما عاشقي دل مي
خواهد !من دلم...و او خنديد باز هم خنديد...او نمي فهميد...من دلش نشکستم که او
هم بداند که چه سان..ذره ذره دل آدم را غم عشق مي کاهد...
و او خنديد به اينکه من دل ندارم...گفت اما تو خوبي مهرباني...گفتم ولي دل
ندارم...عاشقي دل مي خواهد..گفت تو با من مي ماني!!گفتم دل ندارم...گفت تقصير
من است؟همه جانم به فرياد آمد..آري..و گفتم نه!!گفت اين يک شوخيست
تلافيست...بغض او بغض خودم را به يادم آورد...لبخند زدم..تلافي نيست اما آري
شوخيست
گفتم آري دوستت دارم اما دروغ بود... پايت مي مانم اما دروغ بود...گفتم عاشقت
هستم اما دروغ بود... !!! و او خنديد و من!احساس کردم که دوستش دارم!!
پس هنوز ذره ي کوچکي از دل باقي بود!!!با همه تاب و توانم در نهانخانه ي دل
پنهانش کردم که نبيند...که آنرا هم از من نگيرد
ذره کوچک و بشکسته ي دل عاشقش شد و من ترسيدم!که او هم برود از
دستم...دستها باز هم لرزيدند..اشکها باز هم غلتيدند و فرياد زدم: من از او بيزارم!!من
از او بيزارم!!و او را راندم...همه روزها همه سالها همه شبها که به يادش تا سحر زار
زدم يادم هست..من از او بيزارم...و دلم آرام گرفت..از تب و تابش افتاد..آري اي دل تو
بمان با من..من بدون تو دگر ميميرم..آن ذره ي کوچک قدر عالم وفا داشت..و او با من
ماند...جان خسته ي من را او نگه داشت!!!!.
يکبار خواب ديدن تو
يکبار خواب ديدن تو
به تمام عمر مي ارزد
پس نگو!...
نگو که روياي دور از دسترس خوش نيست که قبول ندارم...
گر چه به ظاهر جسم خسته است
ولي دل درياست تاب و توانش بيش از اينهاست
دوستت دارم...
و تا کنون هر چه باشد ... باشد ...
دوستت خواهم داشت بيشتر از ديروز
باکي ندارم از هيچ کس و هر کس که تو را دارم عزيزم ...
ميدوني
ميدوني شاپرکا عاشق نورن؟
ميدوني شاپرکا براي نور سنگ صبورن؟
ميدوني که شاپرک هيچي به جز نور نميبينه؟
ميدوني گرماي نور بالاي رنگارنگشو هي ميسوزونه؟
ميدوني سوختناشو چرخشا شو افتادناش واسش قشنگن؟
آره هرکسي ببينه با خودش ميگه شايد دارن ميجنگن
نه بابا فکر نکنم اينو ديگه همه ميدونن
رسم نوروشاپرک رو واسه همديگه ميخونن
چه با اون فانوسا وچراغ موشيهاي قديمي
چه با اين لامپهاي رنگارنگي که داري ميبيني
آخه اون دلش خيلي لطيف و پاک
واسه همين که اسير خاک
اون دلش مي خواد بره کنار خورشيد
ولي خب تو تاريکي چراغ و خورشيد نمي فهميد
توي تاريکي ميشينه تا يه ذره نور ببينه
اگه آتيشم ببينه ميره با عشق روي آتيشا ميشينه
ولي خب اين ديگه آخرين کمينه
آخه رسم عشق وعاشقي همش همينه
تو ميخواي پر بکشي به اوج بي نظيرترين نور زمونه
نميدوني که شايد يه اهرمن روي زمين پروبال نازتو کرده نشونه
مهمان ناخوانده
نمي خواهم چيزي بنويسم .اما هرروزکه مي گذرد،دلتنگي هايم چون ميهمان
ناخوانده اي حريم احساسم را لکه دار مي کنند . و من از روي جبرونه اختيار ، بغض
هاي نيمه فرو خورده ام را بر روي برگ هاي دفترمنعکس مي کنم . با اين که به قول
سهراب : ديروز زندگي را جور ديگر ديده بودم وبراي فرداهاي نيامده ، سايه روشن
هاي آبي کشيده بودم ونقطه سرخط هاي بي پايان رابا فاصله هاي کم کنارهم
گذاشته بودم که مبادا حضورکلمات شکسته وتنها را احساس کنند وغربت را ضميمه
ي ورق هاي مچاله شده ي دفتر ؛ امااين بارهم نشدکه سکوت کنم ونگويم چگونه
درلحظه لحظه هاي تنهايي مي شکنم وقتي مي دانم هرچقدرهم که بخواهم ، ديگر
نمي توانم ديوارهاي قفس را بر دارم واز دريچه ي دنيا رواز را آغاز کنم .
گلهاي تازه
گاهي دلم نمي خواست تو را ببينم اما تو در کنارم بودي و با نفسهايت يخ روزهايم باز
مي شد.
گاهي دلم نمي خواست تو را بخوانم،اما تو چون يک ترانه ي زيبا بر لبم زندگي مي
کردي.
من در کنار تو بودم بدون اينکه شور و نوايي داشته باشم.بي آنکه بدانم تو از خورشيد
کروتري.بي آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهايي که تا به حال از بر کرده ام،شنيدني
تري.
من در کنار تو بودم اما دريغا نمي دانستم کجا هستم.حکايت من حکايت دره اي است
که عمري در کنار کوهستان زندگي مي کند و با قله بيگانه است.
نمي دانستم از آسمان و زمين چه مي خواهم .هر شب در ديوان حافظ دنبال کسي
مي گشتم که مرا تا دروئازه هاي قيامت ببرد.
من انگار منتظر بودم کسي بيايد که قلبش زادگاه همه ي گلها باشد.
وقتي به من نگاه کردي،چشمهايم را بستم،وقتي در جاده هاي خاطره غزل مي
خواندي،ايستادم و خاموش ماندم .مهربانانه آمدي ،سنگدلانه رفتم.از شکفتن گفتي
،از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت.حرفهايم مرطوب شد و چشمهايت با
ابر هاي مهاجر رفتند.
اکنون مي خواهم دنيا پنجره اي بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا
بخوانم که تو با نخستين خورشيد به خانه ام بيايي.
اکنون دوست دارم باغهاي زمين را دور بريزم،آنگاه گلهاي تازه اي بيافرينم و تقديم تو
ميکنم
گلبرگي از زندگي انسان
اين روزها , براي نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست
تا دلت هم بخواهد , تنبلي هست
وقت هم که نيست
من مي مانم و کاغذ هاي بي خط و ذهني خط خطي
کاش يکي مي آمد خط خطي هاي ذهنم را با پاک کن فراموشي مي زدود
و من را لابه لاي صفحه هاي سفيد , شبيه يک ساندويچ , مي پيچاند
و مي گذاشت توي يخچال خاطرات کسي که اينقدر تنبل باشد , آخر و عاقبتي بهتر از
اين هم , نتيجه اش نخواهد بود به گمان ... !
گاهي وقت ها حس مي کنم همين تعدد آدم ها
همين شلوغي بي معنا , همين سر و صداها و همين جوامع بشري !
باعث تنهايي هر کسي با خودش مي شود
در ميان اين شلوغي که نگاه مي کني , مي بيني هر کسي بار تنهايي خويش را به
دوش مي کشد مثل قطره هايي که ميلي به دريا شدن ندارند
خشک , مثل دانه هاي تگرگ , در کنار هم مي لولند
و ميلي به حرکت و جريان يافتن از خود نشان نمي دهند
انبوهي از دانه هاي خشک و ريز و درشت تگرگ بر زمين مي مانند تا دانه دانه آب
گردند
و در کوير خشک خاطرات فراموش شده , براي هميشه مدفون شوند ,گاهي از
گوشه و کنار کوير جوانه اي سر مي زند و زود , در حرارت غرور کوير , مبدل به خاري
گزنده مي شود
و بعضي از همين دانه هاي تگرگ , بر خلاف روال , بخار مي شوند و پر مي کشند
به سوي آسمان آن بالا , حس يکي شدن را تجربه مي کنند و مي روند رو به سوي
دريا راه اگر زميني ميسر نباشد , آسمان به اين بزرگي که هست
ولي کاش مي فهميديم که تنهايي ... نمي شود .
زندگي براي من شبيه يک بازي گل يا پوچه درون يک دستم , تمام پوچي هاي زندگي
ام و درون دست ديگرم گليست اندازه تمام زيبايي ها و معناهاي زندگي خودم
در اين بازي وقتي برنده ام که , خودم دستي که درون آن گل است را ,پيشکش
کسي کنم که روبروي من , به انتظار , ايستاده است .
ديگه دوست ندارم
واسه من گل نفرست ديگه دوست ندارم
نمي خوام گذشته ها رو باز به خاطر بيارم
مي دوني ميون ما هر چي بود گذشت و رفت
اون بهار آشنايي خيلي زود گذشت و رفت
ديگه از دوست دارم حرفي نزن
آخه عاشقي نيست ميون تو و من
من و تو بنده اين ما و منيم
اما عشق يعني با هم يکي شدن
از دلم مي پرسم آيا تو رو مي بينم دوباره
مي پيچه صدات تو گوشم که با خنده مي گي آره
خنده هاي تو غريب و گريه هاي تو دروغ
تو چي بودي واسه من يک چراغ بي فروغ
ديگه از دوست دارم حرفي نزن
آخه عاشقي نيست ميون تو ومن
من و تو بنده اين ما و منيم
اما عشق يعني با هم يکي شدن
پس کوچه خيالاتم
ديروز وقتي از پس کوچه خيالاتم عبور مي کردم به مسافري غريب بر خوردم نمي
دانم چرا در يک لحظه احساس کردم که تنهاييش بر وجود سردم آتش مي زند
کنارش نشستم . از او پرسيدم آيا تنهايي؟ گفت نه من با روياي عشقم زنده ام و
زندگي مي کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسي بود که با رويا مي
زيست.پرسيدم آيا گمشده اي؟ گفت: نه. عشق من همچون فانوسي هدايتم مي کند
و راه را به من نشان مي دهد. پرسيدم: سفر مي کني ؟ گفت: من هميشه در
سفرم . پرسيدم:غريبي؟ گفت: غربت يعني چه هنگامي که با تمام وجود گرماي
عشقم حس مي کنم. ناگهان اشکي از گوشه چشمش سرازير شد و بر روي زمين
چکيد. پرسيدم: اين اشک براي چيست؟گفت:حرمت سکوتي است که
هيچگاهشکسته نشده و فريادي است به وسعت پرواز. پرسيدم: سکوت مي کني؟
نگاهم کرد؟! پرسيدم:اين نگاه چيست؟گفت:حرمت کلماتي است که در حصار زمان
مانده اند . مسافر غريبه بلند شد، دستم را به گرمي فشرد و گفت:هرگاه خواستي
عشقت را به شوريده اي ثابت کني، سکوت کن ورفت . و من همچنان رفتنش را
تماشا مي کردم تا شايد رفتنش نيز پيامي از عشق را به ارمغان بياورد.......
عشق (LOVE)
عشق ، يك عكس يادگاري نيست ، يك مزاح شش ماهه يا يك ساله نيست .واقعيت
عشق در بقاي آن است حقيقت عشق در عمق آن ، و اين هر دو در اراده ي انساني
ست كه مي خواهد رفعت زندگي را به زندگي باز گرداند .
دختران و پسران بسياري هستند كه تمام هدفشان از طرح مساله ي عشق ،رسيدن
است .
عجب جنجالي به پا مي كنند !اعتصاب غذا ، تهديد ، گريه ، سكوت ، فرياد ... و
سرانجام ، رسيدن .
اما از همين لحظه مشكل آغاز مي شود . وقتي هدف اينقدر نزديك باشد(گرچه كمي
هم دور به نظر مي رسد ) بعد از زماني كه برق آسا مي گذرد ديگر نمي دانند چه بايد
بكنند . با اولين شست و شوي پرده ها ، لب پر شدن بشقاب ها بو كهنگي گرفتن
جهيزيه ، مي مانند معطل .قصد بي حرمتي به هم را كه ندارند .بي حرمتي ، فرزند
كهنگي ست ، فرزند تكرار . اين را بايد مي دانستند كه رسيدن پله ي اول مناره يي
ست كه بر اوج آن اذان عاشقانه مي گويند .برنامه اي براي بعد از وصل . برنامه اي
براي تداوم بخشيدن به وصل .
از وصل ممكن و آسان تن به وصل دشوار و خطير روح
UP ۲۰ جدید* ۱۱/۰۱/۸۶
کاش برگردي
اه از اين فاصله ها که هيچ گاه مرهم زخم بي کسي نمي شوند.
اه از اين جاده ها که نقش جدايي مي زنند و بوي غربت مي دهند.
( اينجا که باشي تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم و تو هم سهم لبخند هر روزه ات
را به من مي بخشي و باز هم بوي صميميت به مشام مي رسد )
وطن تو قلب من است و من تصوير خود را جز در چشمان تو نخواهم يافت.
پس کاش برگردي...
که عشق اينجا سرخ تر خواهد بود !!
نفرين بر عشق
نفرين به روح وجان و دلسنگ ساي تو
نفرين بر عشاقيکه در پاي تو راز ميگويند
و با خون به دل جاي پاي آتش زاي ترا رنگين ميکنند
عقاب هرگز بر پايه غرور تو پر نکشيدخ
و گونه هاي گلگونت هيچ گاه طعم تلخ اشک را نچشيده
شمعي که تا سحر بر بالين تو سرشک داغ مي افشاندوفاي ترا نديده
و هيچ بلبلي عاشق پيشه اي در کنج خانه تو لانه نگزيده
بر بالاي آفتاب گام مينهي و به شعاع با وفاي مهتاب کام نميدهي
چگونه تواني سر بر تخت غرور خويش گذاري و راحت بيارامي
در حاليکه چشمهائي بسيار در شبهائي دراز و غم دار بر تو مينگرد
و دلهائيکه چون جامهاي ميگساران مست رنگين و شکسته است
و به خاطر تو راه فنا در پيش گرفته اند
اين چه سرنوشتي است و طبيعت زشت است
که اينهمه در احساس تو منت نهاده و دريچه قلب تو را بر هيچ کس نگشاده
نفرين بر نگاه تو که در دلها آه مي آفريند و از سوز آن بر چهره هاي بسيار رنج
مينشيند
يک زمان کوتاه بصورت ديگري در آي و نيک بنگر که چه به روزگار افتادگان راه تو آمده
هنوز سالي از شروع محبت تو نگذشته بود
که ناگاه همه چيز را فراموش کردي
رفتن تو شوق زندگي را از روح من زدود
و از اشک من دريايي بيکران بوجود آمد،روح خندان من براي هميشه پژمرده و نالان
گرديد
و اميدهاي پر شور جواني من بوادي نيستي شتافت
افسوس که اين بخت بد عاقبت مرا از توجدا کرد
موج و ساحل
مسير آرامش را مي پيمايم و
سبز مي کنم درختان را آنچنان که بهار
به رود نگاه کن !
به دريا
به امواجش
که چه زيبا از مقابل هم براي رسيدن به ماسه هاي ساحل مي گذرند
و حتي نمي دانند که شن هاي ساحل دور نمايه زيبايش
آسمان چشمانشان را کدر مي کند
و ما آدمها
چه بي تفاوت پا بر روي مقصد موج مي گذاريم
جاي پايمان را بر روي قلب شن ها مُهر مي کنيم
اما امواج مي آيند
و خود را بر روي ساحل پرتاب مي کنند
تا رد پاي آدمي را از بين برند
و چه زيبا آن موج که به ساحل رسيده
باز بر ميگردد تا باز دور نمايه معشوقش را نظاره کند
و تا ابد اين عشق موج و شن ساحل ادامه دارد
و آدمي خود را در درون همان موج تر مي کند
بدون آنکه موج اندوه و کينه در دل پرواز دهد
مي خواهم موج باشم
که اگر گاهي هدفم را ديدم که بچهُ آدمي !
با او قلعه افسانه اش را مي سازد
کينه را در سينه
بسوزانم و معشوقم! را محصور دوران ها نکنم
و نگذارم او را آسان از خاطر محو کنم
گوشه غربت
يه روزي گوشه غربت گوشه ي دلم نشستي
با خيالت هميشه راهمو بستي
هميشه دل و شكستي
زير پات نگاه نكردي
ديگه بسه ديگه خستم
ديگه من دلم شكستست
ارزش موندن ندارم
ديگه رفتم
ديگه رفتم...
سخناني از اوشو
عشق تو را متعادل و متعالي ميكند . يك ادم خود خواه هيچ وقت عاشق نميشود ,
زيرا عشق نقش مساوي كننده دارد . فقط دو نيروي تساوي بخش وجود دارد : يكي
عشق و ديگري مرگ . وقتي عاشق كسي هستي با او همترازي . و اگر واقعا عاشق
باشي , در اين لحظه با كل هستي همترازي . هيچ كس نه در جايگاهي برتر و نه
پست تر قرار دارد . هر ادمي يگانه , متفاوت , ولي نه برتر و نه پست تر است .
* * * * * * * * * *
وقتي كه عاشقي , با هستي در يك تبادل و ارتباط عميق قرار داري , همه چيز در يك
سطح مساوي قراردارد , با ارزش مساوي .
* * * * * * * * * *
و مرگ يك تساوي بخش بزرگ است . وقتي بميري تمام تمايزات رخت ميبندد . هيتلر
مرده مثل سگ مرده است – بدون هيچ تفاوتي .
* * * * * * * * * *
رؤيا جوشش نا خود اگاه است . سراسر روز اميالمان را سر كوب ميكنيم و شب ,
وقتي خوابيد , همه انچه سركوب شده شروع به نمودار شدن ميكند . علت رؤياي
شما همين است . و اگر رؤياي شما كابوس آساست معني اش صرفا اين است كه
واقعا اميالتان را سركوب كرده ايد . سركوبهاي شما خطرناك است . چيزهاي رواني را
درون ناخوداگاه خود سركوب ميكنيد ولي اين چيزها هر چه دروني تر شوند مخرب تر
ميشوند . آدمهاي ساده چندان رؤيا نمي بينند .
* * * * * * * * * *
عشق هيچگاه به مقامي نميرسد تا شما مدعي شوي كه آن را ميشناسي . عشق
هرگز خردمند نميشود , و اين خرد اوست .همواره در حال اموختن است . و از انجا كه
راهبر هم خود در حال اموختن است پش اعمال قدرت وجود ندارد . ارتباط بين
بالادست و زير دست يا قدرت موردي پيدا نميكند يا در واقع نبايد موردي پيدا كند , چون
عملا اموزش در يك فضاي باز و ازاد اتفاق مي افتد . كودك و نوجوان , براي پيشرفت
نياز به ازادي دارند , نياز به فضاي مستقل تا بتوانند خود را بشناسند . ترس از
بالادست نه به كودك و نه به كس ديگري براي رشد كمك نميكند .
* * * * * * * * * *
نميتوانيم عاشق سينه چاك كسي باشيم و فاقد عشق نسبت به ديگران . اما انسان
قادر نيست پي به اين حقيقت ساده و ابتدايي ببرد
روي ديوار
روي ديوار مقابل پنجرهات قلبي كشيدم زيبا، تا ارزش عشق هميشه در خاطرت
باشد، امروز كسي راديدم كه روي قلبم مينوشت: زبالههايتان را در اين محل نگذار
روي ديوار مقابل پنجرهات قلبي كشيدم زيبا، تا ارزش عشق هميشه در خاطرت
باشد، امروز كسي راديدم كه روي قلبم مينوشت: زبالههايتان را در اين محل نگذار
وقتي از همه چي خسته شدي وقتي حس مي کني همه درها به روت بسته شده
وقتي دلت پر از غم و غصه ست تا جايي که مي توني دستات رو به طرف آسمون
بلند
پيروزي
آره پيروز شدم قلب غمو شكستم
قصر عشق و فتح كردم ، تو دلش نشستم
به فلك چيزي نگفتم ، نكنه چشم بزنه
عهد و پيموني رو كه با سادگي هاي تو بستم
نه گلايه نه شكايت نه يه بغض بي نهايت
يك شروع تازه دارم ، يه ترانه يك حكايت
صاف و ساده ، پاك و معصوم ، عشقو تو چشات ميديدم
واسه به تو رسيدن ، ديگه هيچ غمي نديدم
آره پيروز شدم قلب غمو شكستم
قصر عشق و فتح كردم ، تو دلش نشستم
به فلك چيزي نگفتم ، نكنه چشم بزنه
عهد و پيموني رو كه با سادگي هاي تو بستم
ميخوام حالا پرش كنم ، سفر به شهر عشق كنم
فرمانده باشم تو خوشي ،زندگيمو بهشت كنم
آره فرداها قشنگه ، دل واسه فردا خيلي تنگه
دل ديگه قهرمان شد ، با غصه ها بجنگه
آره پيروز شدم قلب غمو شكستم
قصر عشق و فتح كردم ، تو دلش نشستم
به فلك چيزي نگفتم ، نكنه چشم بزنه
عهد و پيموني رو كه با سادگي هاي تو بستم
بوديم ، نبوديم
تا كه بوديم نبوديم كسي كشت ما را غم بي همنفسي
تا كه رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند
قدر ايينه بدانيم چو هست نه در ان وقت كه اقبال شكست
دوستي با هر كه كردم خسم مادر زاد شد
اشيان هرجا گزيدم خانه صياد شد
آخر قصه
اين دلتنگم را هيچ کس مرهم نبود
آخرين نور اميدم نور چشمان تو بود
روزها و شبها قصه ي بود و نبود
خاطرم هر جاي قصه با تو بود
رفتي و اين رسم دلداري نبود
آخر قصه نمي دانم دلت پيش که بود
ليلي و مجنون
ليلي از تو
مجنون از من
خواهش از من
خواستن از تو
ناز از تو
خريدنش از من
دروغ از تو
باور از من
موندن از من
رفتن از تو
نيومدن از تو
انتظار از من
جه قشنگه
نگو زشته
حرفها از دله
نه کتابه
مجنونم بيا
ليلي ام باش
زندگي خالي است
زندگي خالي است ان را پر کن.
زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو.
زندگي يک معادله است موازنه کن.
زندگي يک معما است ان را حل کن.
زندگي يک تجربه است ان را مرور کن.
زندگي يک مبارزه است قبول کن.
زندگي يک کشتي است با ان دريا نوردي کن.
زندگي يک سوال است ان را جواب بده.
زندگي يک موفقيت است لذت ببر.
زندگي يک بازي است برنده و پيروز شو.
زندگي يک هديه است ان را دريافت کن.
زندگي دعا است ان را مرتب بخوان.
زندگي درد است ان را تحمل کن.
زندگي يک دوربين است سعي کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشي .
بي شك
ـ بي شك ، بي تو خواهد ماند ـ در هواي آرزوي تو را داشتن .
كسي را كه تو مي خواهي
ـ بي شك رهايت خواهد كرد ـ در فضايي ، غمناك ، غمناك ، غمناك
هيچ كس را ، هيچ كس را ديگر نمي خواهم .
نه دوست داشتنت را و نه . . .
دوستت داشتن را .
چون هميشه تنها خواهم ماند .
از هميشه تنهاتر ..
غروب خواهد شد و در قلبم ، آرزويي فرو خواهد ريخت .
بي چشم هاي تو ، اينجا چيزي كم دارد ،
مثل آسمان بي خورشيد ، بي ستاره ، بي ابر .
كسي اگر بپرسد ؛
پاسخم فرار خواهد بود
گريز از همه ي سؤال هاي بي جواب
گريز از همه ي لحظه هاي زندگي و . . .
گريز از تو . . .
گريز از نگاه تو . . .
گريز از دست هاي سرد تو .
اولين بار
اولين بار که چهره تو را ديدم
اينگونه فکر کردم که خورشيد در چشمان تو طلوع کرده
و ماه و ستارگان،موهبتهاي بودند که تو هديه کرده اي
به شب و آسمانهاي بي ستاره،آري محبوب من
به شب و آسمانهاي بي ستاره
اولين بار که بر لبانت بوسه زدم
اينگونه احساس کردم که زمين در دستان من است
همچو قلب لرزان پرنده اي در قفس
محبوب من، آنجا در فرمانم بود
آنجا در فرمانم بود
اولين بار که در کنارت آرميدم
و تپش قلبت را بسيار نزديک به خود حس کردم
فکر کردم، زمين از مسرت ما پر مي شود
و تا ابد به طول خواهد انجامي
اسمان هستي
اسمان هستي ات پر نور باد
مكتب سر مستي ات لبريز باد
تا هميشه خوب من جانان من
يادگارت سبزي پرديس باد
بادبان قايقت فر خدا
سايبان خانه ات تنديس باد
خانه گاهت جايگاه اقتدار
عاشقانت تا قيامت پايدار
شعر هايت استواروپر فريب
نور هستي روشني بخش وسخي
نازنينم تا ابد لبريز عشق
از نگاهت عالمي مسرور باد
از غم عشق
از غم عشق چه مي بايد کرد
مي توان گريه جان سوزي کرد
مي توان قصه نوشت شعر سرود
مي توان از غم عشق لب پر تبسم داشت
به دمي به ديداري مي توان راضي شد
به تمناي نگاهي مي توان تشنه جانبازي شد
از غم عشق چه مي بايد کرد
در پيچ و خم گيسوي يار
مي توان راه گشود دورا دور
مي توان مست شد از عطر و غرور
مي توان دل خوش کرد به کلامي که شنيد
از دو خط نامه سرد مي توان داغ شد و شعله کشيد
از جهنم گذري کرد و گذشت به گذر گاه رسيد
به گذر گاه تباهي به جنون
وز عطش فرياد زد
مي توان نيست شد و هيچ نديد
لحظه غربت خود را حس کرد
و در آن مرز غريبانه چه شيرين جان داد
از غم عشق چه مي بايد کرد
من نمي دانم هيچ تو بگو
تشنه ام تشنه ترين تشنه ها
از غمي مي سوزم
تو بگو
از غم عشق چه مي بايد کردن؟
خوشحال مي شم شما بهم بگين از غم عشق چه مي بايد کردن؟
از تو متشکرم
از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتي که تو ذهنم نقش دادي.
از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدي تا بفهم که دوست داشتن کسي که ديگه
دوستت نداره چقدر احمقانه است .
از تو متشکرم به خاطر لحظه هايي که به من بخشيدي و لحظه هايي که از من
گرفتي.
از تو متشکرم به خاطر اينکه به من ياد دادي که راحت بتونم فراموش کنم ولي به من
ياد ندادي که با فراموش کردن هر چيزي خودم هم به فراموشي سپرده مي شوم .
از تو متشکرم به خاطر اينکه به من فهماندي که دلدادگي دروغه و هر کس از عشق
گفت صددرصد دروغگوي بزرگي خواهد بود .
از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدي مسير زندگي ام را عوض کنم و با آدمها
همان طور که خودم دوست دارم ، زندگي کنم .
از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهميدم بعد از اينکه از تو کلمه خداحافظ را
شنيدم از تو به خاطر خيلي چيزهاي ديگر هم متشکرم اما مي ترسم که با گفتن آنها
تو را از ياد ببرم ...
اما اينو بدون :
من هيچ بهانه اي را براي رفتن نمي پذيرفتم و اما تنها دليل من براي رفتن ، اين بود
که خودم را خوب مي شناختم .
« تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
توي کوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي»
اجازه هست
اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟
رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فريادبزنم؟
اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟
اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوي کتــــابا بخونن؟
اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغوني کـــنم؟
پــيش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربونيکنـــم؟
اجــازه مي دي تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟
روزي هزارو صد دفه ، بگــم که مــي ميرم بـــرات؟
اجازه مي دي که بگــم حــرف تـــرانــه هام تويي؟
دليـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــويي؟
اجــازه دارم به هــمه بگم کـــه تــــو مـــال مــني؟
سـتارتم ايــنو مــي گه،کــه تو ، تـــو اقبال منــي؟
اجــــازه هست تـــا ته مـــرگ منتظر تو بشــينم ؟
تو رويــاهاي صــورتيم، خودم روبـــا تــو بــبينم ؟
اجازه هست جار بــزنم بگـم چقــد دوست دارم ؟
بگـم مـي خوام بـخاطرت ســر بـه بـيابون بذارم ؟
اجــازه هسـت بــراي تـو از تـه دل ديـوونه شــم ؟
اجازه مي دي که بگم همين روزاي مياي پيشم؟
اجازه هست عکس تو رو ، رو صـورت مــاه بزنم ؟
طـــلسم قــصه هامونو ، با داشــتن تو بشکــنم؟
اجازه مي دي که شبا همش بيام تـو خـواب تو ؟
اون عکسي که باهم داريم جا بدمش تو قاب تو؟
اجازه مي دي قصه هام با عشق تو جون بگيره ؟
چشـماي عاشقم واست روزي هـزار بـار بـميره ؟
اجازه مي دي عشقمو همش بهت نشون بدم ؟
پيش زمين و اسمون واسه تو دس تکــون بـدم ؟
اجـازه مـي دي واسـه تـو قصـر طـلايي بسـازم ؟
بــا يـه صـداي مـخمـلي بـــرات لالايـي بسـازم ؟
اجازه مي دي که فقط تـو دنــيا بــا تــو بــمونـم ؟
هر چي که عــاشقانه بـود به خـاطر تو بخـونم ؟
اجازه هست با بال تو پر بزنيم ، بريم بهشـت ؟
کاش نذاريم برنده شه،تو بازي ما،سرنوشـت ؟
اجـازه هست با افتخـار آهنگ ساز من بشـي ؟
تو فصل سـخت زندگـي باز گل نـاز مـن بشـي؟
اجازه هست پنـاه من گرمـي آغوشـت بشـه ؟
هراسمي جزاسـم خودم،ديگه فراموشت بشه؟
اجـــازه مـي دي پاييــزوپــر از تولــدت کنـــم ؟
بيـــامــو مــاه اذروپيشــکشـي خــودت کــنم ؟
اجازه هست؟بگوکه هست من همشودارم ميگم
بــا تو بــه آسمون مــي رم بـا تـو يه ادم ديـگهم
اجـازه هستيه لحظه هم ديگه ازت جدا نشم؟
گولگـلارو نخـورم، محــو ســتاره ها نشــم ؟
اجازه مي دي که بگم، مـن مال تو، تـو مـال من؟
من از توخواهش مي کنم که زير وعده هات نزن
اجــازه ي تــو دسـت تـو، اجـازه مـن دسـت تو
خنده ي من خنده ي تو ، شکست من شکست تو
پشت قاب خاکي
آنکه مي گذشت روزي
به شيشه کوبيد و گفت
نسيم مي گذرد تماشا کن
ببين حديث ديگران که رفته از نظر
جاي پاي لحظه هاي رفته را تماشا کن
من نگاه کردم به شيشه هاي زمانه
هر آنچه مي گذشت مي ديدم
مسير بود و راه بود و انسانها
شب بود و روز بود و من بودم
پشت قاب خاکي ديروز
عکس من بود با کسي که ديگر نيست
مي نوشتم به خط پاييزي
اسم من هم زمان ديگر نيست.
آسمان پاييزي
آسمان پاييزي است...
دل ما غنچه نشکفته...
خود ما يکسره پژمرده...
همه انسانيم ...
روح ما آهن نيست...
راستي مهرباني چيست؟
عشق يعني چه؟
معناي پرستو را که مي داند ؟
اما تو ...
تو از تبار پاييز رنگارنگي...
اين را خوب ميدانم...
اين را هم مي فهمم...
اي غريب آشنا...
سخاوت در دستت بود که آمدي...
و بوي صداقتت...
فضاي قلبم را آکنده از مهر کرد...
و بگذار آهسته بگويم...
عشق را در تو يافتم...
UP ۲۰ جدید* ۱۰/۰۱/۸۶
هفت ماه گذشت
از آن زمان كه رفتي مدتي ميگذرد ولي هنوز هنوز ياد چشم هايت شب ها در دلم
غوغايي به پا مي كندهيچ وقت نمي توانم نگاهت را فراموش كنم و حرف هايي كه
در آن روز برفي زير بارش برف براي آخرين بار شندم ؛ چقدر آدم ها راحت همديگر را
فراموش مي كنند ولي نمي دانم چه كسي ياد تو را از دلم خواهد شست . مدت
هاست كه شب و روز ندارم ؛ دنيا برايم فقط رنگ سياهي پيدا كرده و فقط شب روز
مي كنم تا دوباره وقت خواب به چشمانت شب بخير گويم .نمي دانم چرا رفتي ، چرا
از اول آمدي ؟ چرا سوزاندي و چرا در آن روز برفي خاكسترم را به باد دادي ؟ سنگدل
بودن اين قدر راحت است ؟! حتي خبري هم نگرفتي؟
نگفتي كسي كه من وارد زندگيش شدم ، من عاشقش كردم ، حال چه خاكي را بر
سر مي ريزد حتي نگاه نكردي كه از دوري تو چگونه موهايش دونه دونه سفيد
شد.چگونه همه اون لبخند ها تبديل به اشك هايي شد كه در باد و باران به قاصدكي
سپردم تا پيش تو بيايد و حال ِ دل ِ تنگم را براي تو بازگو كند. هيچ وقت نتونستم باور
كنم كه دستان تو در دستان فردي ديگر است. يادت هست گفتي ما را هيچ كس نمي
تواند از هم جدا كند مگر اينكه خدا ، جون ما را بگيرد ؛ ولي ديدي كه چه راحت مرا تنها
گذاشتي و فقط برايم يك دل مرده و يك پيري زودرس به يادگار گذاشتي.اميدوارم كه
خدايت ببخشايدت !
وجدان و غيرت گوهر گم شده اي ميان دست هاي آدم ها شده است. اي كاش كمي
هم به دنبال به دست آوردن گم شده ها مي رفتيم. اي كاش رسم وفا را از بي وفايي
روزگار مي آموختيم ؛ اي كاش كمي هم عاشق بوديم.اي كاش كمي لبخند هايمان
منحصر به ارزش و مقام انسان ها نبود . اي كاش آدم ها را به خوشي هاي روزگار
نمي فروختيم .
نمي دانم كدامين ارزش و كدامين مقام چشمان تو را فريفت كه قلب عاشقم را به باد
و باران سپردي.به كدامين گناه زندگي ام را تباه كردي.
دلم براي نگاهش دوباره لك زده است
و بي خيال كه عمري به من كلك زده است
قمار عشق و اين همه شكست تكراري
دوباره بي بي دل را ، حريف ، تك زده است
نمي توان خفه كرد مردي را
كه حرف دلش را به قاصدك زده است
شبم را تار كن عيبي ندارد
دلم را خار كن عيبي ندارد !!!!
نمي خوام بگم
نمي خوام بگم قدردنيا دوستت دارم
چون دنيا يه روز تموم مي شه
نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است
چون شب هم بالاخره تموم مي شه
نمي خوام بگم دوستت دارم
چون دوستت ندارم ... بلكه عاشقتم
نام تو
نام تو را اورده ام دارم عبادت مي كنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي كنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي كنم
گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم
شايد كه تو راست گفته اي دارم اطاعت مي كنم
رفتم كنار پنجره ديدم تو را با ... بگذريم
چيزي نديدم انگاري دارم رعايت مي كنم
من عاشق چشم توام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي كنم
تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم
من با التماس ولي تو را به خانه دعوت مي كنم
گفتي محبت كن برو؛ باشد خداحافظ ولي
رفتم كه تو باور كني دارم محبت مي كن
لحظه ي بي اعتبار
دلتنگم ازغروب وخسته از اين قيل و قال
جا مانده ام در اين سكوت و لحظه ي بي اعتبار
بازم ملول گشته ام از وصف اين سفر
تا كي بگويم و بخوانم اين شرح حال
شب بعد از رفتن تو
کسي غير از تو نمونده، اگه حتا ديگه نيستي
همه جا بوي تو جاري، خودت اما ديگه نيستي
نيستي اما مونده اسمت، توي غربت شبونه
ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه
آخرين ستاره بودي، تو شب دل واپسي هام
خواتنت پناه من بود، تو غروب بي کسي هام
لحظه، هر لحظه پس از تو، شب و گريه در کمينه
تو ديگه بر نمي گردي، آخر قصه همينه
مي شکنم بي تو و نيستي
به سراغم نمياي که ببيني
بي تو مي ميرم و نيستي
تو کجايي؟ تو کجايي که ببيني؟
شب بي عاطفه برگشت، شب بعد از رفتن تو
شب از نياز من پر، شب خالي از تن تو
با تو گل بود و ترانه، با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بي تو گم شد، بي تو پژمده شد آواز
مي شکنم بي تو و نيستي،
به سراغم نمياي که ببيني
بي تو مي ميرم و نيستي
تو کجايي؟ تو کجايي که ببيني؟
خواب و بيداري
چنان بار نخستين با نگاهت گرم بستم
كاين دلم ياد از نگاهت مي كند در خواب و بيداري
جشن تولد
واسه من جشن تولد يه بهونه بود هميشه
كه رو هديه ات بنويسم دلم از تو دور نميشه
با يادت شادم
بردي از يادم دادي بر بادم با يادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند اي گل بر اشک خونينم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پيمان که از آن لب خندان
بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن
کي آيي به برم اي شمع سحرم
در بزمم نفسي بنشين تاج سحرم تا از جان گذرم
پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآيد عمر خبرم ده
نشسته بر دل غبارغم زانکه من در ديارغم گشته ام غمگسارغم
اميد اهل وفا تويي رفته راه خطا تويي آفت جان ما تويي
بردي از يادم دادي بر بادم
با يادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند
اي گل بر اشک خونينم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
از من دور كن
بابوسه اي آرام ترس را از من دور كن
مرا درآغوش بگير
و نوازش كن بگو دوستم داري
لبهايت را روي لبهايم بگذار
بگو تنهام نمي زاري مرا دركم كن
واي كه من عاشق تو هستم ...
نيايش
نور را پيموديم دشت طلا را درنوشتيم
افسانه را چيديم و پلاسيده فكنديم
كنار شن زار آفتابي سايه بار ما را نواخت
درنگي كرديم
بر لب رود
پهناور رمز روياها را سر بريديم
ابري رسيد و ما ديده فرو بستيم
ظلمت شكافت زهره را ديديم و به ستيغ برآمديم
آذرخشي فرود آ‚د و ما را در نيايش فرو ديد
لرزان گريستيم خندان گريستيم
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم
سياهي رفت سر به آبي آسمان سوديم در خور آسمان ها شديم
سايه را به دره رها كرديم لبخند را به فراخناي تهي فشانديم
سكوت ما به هم پيوست وما ما شديم
تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد
آفتاب از چهره ما ترسيد
دريافتيم و خنده زديم
نهفتيم و سوختيم
هر چه بهم تر تنهاتر
از ستيغ جداشديم
من به خاك آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتي و خدا شدي
من امروز به تو نياز دارم نه فردا
ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند.
لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند.
دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.
گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.
قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.
دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود
براي تو مي نويسم
به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني
امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن
بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي
امروز با تبسم مختصري شادم كن
بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي
امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن
من امروز به تو نياز دارم نه فردا
مثل گلها
مثل گلها باشيم زيبا باشيم با وفا باشيم و پر احساس مثل باران باشيم پاک باشيم
زلال باشيم و پر از طراوت مثل آفتاب باشيم پر از حرارت پر نور باشيم و دل فريب مثل
دريا باشيم بيکران و بزرگ پر تلاطم باشيم و گاهي آرام
مترسك
يك بار به مترسكي گفتم لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي
گفت لذت ترساندن عميق و پايدار است من از آن خسته نمي شوم
دمي انديشيدم و گفتم درست است چون كه من هم مزه اين لذت را چشيده ام
گفت فقط كساني كه تنشان از كاه پر شده باشد اين لذت را مي شناسند
آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم كه منظورش ستايش از من بود يا خوار كردن من
يك سال گذشت و در اين مدت مترسك فيلسوف شد
هنگامي كه باز از كنار او مي گذشتم ديدم دو كلاغ دارند زير كلاهش لانه مي سازند
مانکن پلاستيکي
توي ويترينِ يه بوتيک مانکن پلاستيکي
نگاشو به عابرا دوخته وپلک نمي زنه!
چشماشو نقاشي کردن روي صورتش ولي
انگاري تو اون چشا صد ستاره روشنه!
خسته س ازتکون نخوردن! خسته ازخسته شدن!
ويترين شيشه براش مثل يه جورقفس شده!
بين اين مغازه هاي سوت وکور لعنتي?
مث يه برده پير? عمريه دس به دس شده!
هردقيقه يه لباسي به تنش مي کنن
خود اون خيلي از اين لباسا رودوس نداره!
مانکن ازنگاه اين عابرا ذلّه س ولي حيف
نمي تونه پاشو از شيشه ها بيرون بذاره!
من يه مانکن! تو يه مانکن دنيا !ويترين تماشاس!
همه محکوم سکوتيم! آخر قصه همين جاس!
مانکن چشماشو دوخته به خيابون آخه اون
عاشق مانکن تو ويترين روبه روييه!
عابرا رو نمي بينه! خيلي وقته که دلش
بي قرار دختر غمگين روبه روييه!
ازبوتيک روبه رويي يه دونه مانکن ناز
چشماي آهوييشو سپرده به چشماي اون!
بالباي بسته ازاونور شيشه ها ميگه:
((مانکن عاشق!هميشه باهام بمون!))
هفته هامي گذرنُ اون دو تامانکن هنوزم
ازنگاه کردن هم يه لحظه غافل نمي شن!
دورن ازهم ولي بين دلاشون فاصله نيست
شيشه هاحريف عشق اين دوتادل نمي شن!
من يه مانکن! تو يه مانکن! دنيا ويترين تماشاس!
همه محکوم سکوتيم! آخر قصه همين جاس!
پشت نقاب زندگي
كاش مي شد قلبها آباد بود
كينه و غمها به دست باد بود
كاش مي شد دل فراموشي نداشت
نم نم بارون هم آغوشي نداشت
كاش مي شد كاشهاي زندگي
گم شوند پشت نقاب زندگي
كاش مي شد كاشها مهمان شوند
در ميان غصه ها پنهان شوند
كاش مي شد آسمان غمگين نبود
ردپاي قهر و كين رنگين نبود
كاش مي شد روي خط زندگي
با تو باشم تا نهايت سادگي
غزل
برج ويرانم غبار خويش افشان کرده ام
تا به پرواز ايم از خود جسم را جان کرده ام
غنچه ي سربسته ي رازم بهارم در پي است
صد شکفتن گل درون خويش پنهان کرده ام
چون نسيمي در هواي عطر يک نرگس نگاه
فصل ها مجموعه ي گل را پريشان کرده ام
کرده ام طي صد بيابان را به شوق يک جنون
من از اين ديوانه بازي ها فراوان کرده ام
بسته ام بر مردمک ها نقشي از تعليق را
تا هزار ايينه را در خويش حيران کرده ام
حاصلش تکرار من تا بي نهايت بوده است
اين تقابل ها که با ايينه چشمان کرده ام
من که با پرهيز يوسف صبر ايوبيم نيست
عذر خواهم را هم آن چک گريبان کرده ام
چون هواي نوبهاري در خزان خويش هم
با تو گاهي آفتاب و گاه باران کرده ام
سوزن عشقي که خار غم بر آرد کو که من
بارها اين درد را اينگونه درمان کرده ام
از تو تنها نه که از ياد تو هم دل کنده ام
خانه را از پاي بست اين بار ويران کرده ام
دلواپسي
از وقتي رفتي از پيشم يه کم واست دلواپسم
حالا گذشته ها گذشت ديگه بهت نمي رسم
ديگه گذشته خاطره نمونده حتي نفسي
نمونده حتي اسم من روي نگين يک کسي
مگه مي شه ستاره چيد از تو شب دلواپسي
ستاره مون شده حالا چشم و چراغ هر کسي
نه عشق مي خوام نه خاطره بزار فراموشش کنم
کاشکي مي شد ستاره تُ يه جوري خاموشش کنم
کاشکي مي شد ديگه صدات يه جور به گوشم نرسه
کاشکي مي شد يه جورايي راهها از هم جدا بشه
ببين هنوز اسم تو رو گوشه ي قلبم مي بينم!!
به ياد خاطراتمون هنوز واست گل مي چينم!!
هر روز به ياد اون روزها به حافظم سر مي زنم
يه فال حافظ مي گيرم اون وقت به جاش من مي ميرم
چي شد ازم گذشتي و حتي به خوابت نمي يام
زدي شکستي قلبم و گفتي که ديگه نمي خوام
فکر نکني سراغتُ از قاصدک نمي گيرم
تو آسمون ستاره اي براي تو نمي چينم
هنوز سئواله واسه من چي شد گذشتي از دلت
چي شد نيومدي ديگه سر قرار هر شبت
روز وداع عشقمون من مي دونم يادت مي ياد
فقط با عذر ساده اي گفتي خدا هم نمي خواد!
فکر نکني نبخشيدم واست دعا نمي کنم
وقتي مي رم پيش خدا تو رو صدا نمي کنم
فکر نکني حالا مي خوام بازم بياي سراغ من
باشي مثِ گذشته ها تک گل سرخ باغ من
دلت رو ديگه پس دادم شايد بشه مال کسي
شايد هم از ما بهترون بشه برات هم نفسي
اما يادت بياد عزيز اگه يه روز پر کشيدم
با قاصدکهاي دلت به آسمون سر کشيدم
بيا سر مزار من گل بفرست هنوز واسم
اما يادت بياد که من هنوز برات دلواپسم
دعا
1- خدايا !
مي شودماازآدم هايي باشيم که کارهاي خوبشان را مي پذيري ؟ کساني که
فرشته هايت و پيامبرانت به خاطرکارهاي خوبشان به آنها مژده مي دهند مژده
روزهايي خوب مژده به بار نشستن تلاشها.
2- خدايا!
تودرکتابت گفتهتاي درکارهاي خوب باهم مسابقه بدهيدپس به ما کمک کن هميشه
دراين مسابقه شرکت کنيم وکاري کن که برنده شويم .
3- خدايا!
کمک کن که اهل کاروتلاش باشيم ماراباخوب کارکردن وبا کارهاي خوب آشناومانوس
کن خوب کارکردن ماراتوبه ثمربرسان وکارهاي خوبمان راتوبه نيکي پذيراباش .
4- خدايا!
راه کارکردن وخوب کارکردن رابه رويمان بازکن وزمينه کارهاي خوب رابرايمان فراهم
آور.
5- خدايا!
ياري کن کند کارنکنيم و کارهايمان را ناتمام نگذاريم کمک کن که اندوه کندي کارها يا
ناتمام ماندن آنهابه سراغمان نيايد بلکه جانمان را سرشار از شادي تمام کردن کارها
بساز.
6-خدايا!
به ما کمک کن طوري زندگي کنيم که هم ما از کارهاي ناخوشايند همديگر بگذريم هم
توازمابگذري واين دسته از کارهايمان رابه خوبي تبديل کني و هم کارهاي خوبمان را
نگه داري و زيادکني .
7- خدايا!
بعضي ها ديگران رابه کارهاي خوب دعوت مي کنند و خودرا از ياد مي برندخدايا
کاري کن که ماپيش از همه هميشه خودرابه کارهاي نيک دعوت کنيم .
8- خدايا!
راه درستکاري رانشانمان بده و تاب وتوان مقاومت دربرابر شيطان را به ماببخش تابه
وسوسه هايش براي انجام کارهاي زشت پاسخ ندهيم .
9-خدايا!
تو از کساني ياد کرده اي که درراه تو درراه دوستي توازبهترين بخش حاصل
کاروتلاش خود به ديگران مي بخشد به فاميل و دوست و آشنا وغريبه خدايا تواين
کارآنهارابه دانه اي تشبيه کرده اي دانه اي که از دل خاک مي رويد وچند سنبله مي
دهد که هرسنبله صد دانه دردل دارد خدايا!دانه هاي کوچک کارهاي خوبمان را
درخاک خوبي خودت برويان و تکثير کن .
10-خدايا!
مي دانيم که جز حاصل کارهايمان چيزي براي ما نمي ماند خدايا!قدم هاي کوچکمان
را قوت ببخش وبه کارهاي کوچک وريزمان پاداشهاي بزرگ بده.خدايا!لذت احساس
درست انجام دادن کارهاوبه بارنشستن حاصل تلاشهاوزحمت هارا در هردودنيا به
مابچشان.
خواب
ببين چگونه مرا از خودم جدا کردند
غريبه ها که مرا با تو آشنا کردند
غريبه هاي عزيزي که از نهايت ذوق
مرا به مستي چشم تو مبتلا کردند
مرا به کوه نفس گير عاشقي بردند
و از بلندترين قله اش رها کردند
هنوز چشم من از خواب صبح سنگين بود
که از ميان سياهي مرا صدا کردند
به پشت پنجره سبز و ساده اي بردند
و پلک پنجره را رو به باغ وا کردند
به چشم من گل روي تو را نشان دادند
و در دلم هوس چيدنش بپا کردند
خلاصه، کاش به فردا نمي کشيد آن شب
شبي که چشم مرا عاشق شما کردند
بهانه
بهانه باران کن مرا!
بهانه ام براي بودن کم است
آنچنان تبر تيز جلاد روح ، مي کاود مرا که درخت وجودم
سر سجده را به زمين سپرده!
کاري نمي توان کرد
مادرم سايه ات را در دلم ديد و گفت :
اميد من اميدوار باش
بهار نزديک است
گفتم :
چطور؟
گفت : تو مي تواني لحظه را اميدوار باشي
يا نا اميد از دست بدهي
اما خودت هم مي داني در اميد چيزي هست که در نا اميدي نيست
و آن
آرامش اکنون و وصال فرداست
قطره را ببين
که چگونه از براي رسيدن به دريا خود را از بالاي بي کران به دريا مي افکند
همين قطره با گرماي مقصد نور ، خورشيد
آنقدر سبک مي شود که دوباره بخار مي شود
سبک تر و سبک تر وسبک تر
تا جايي که به بالاي بي کران باز ميگردد
اگر تو اميد امروز و لحظه را نداشته باشي
نه دريا را مي بيني و نه آسمان را دوباره !
گفت : بهار با آنکه مي داند سه ماه ديگر بايد برود
باز تا آخرين لحظه مي ماند
مي ماند در اکنون و سبز سبز مي کند معبد خدا را بر روي زمين
درختان سبز مي شوند و روح دوبارهُ خداوند را احساس مي کنند
و
زمستان
زمستان هرگز خودش را نمي بازد
مي رود
مي ماند تا آخرين لحظه و مي لرزاند
اما هدفش را سرمشق خود مي کند
تا آخرين لحظه ُ روز 29 اسفند را به نام خود ثبت مي کند
و او در آخر گفت گاهي نا اميدي بهانه اي براي اميد است
گفت اميد بهانه نمي خواهد
فقط بايد بداني ما آدمها بهانه اي براي رفتن نداريم
نه بهانه اي براي بودن و ماندن !
وفا نکرد
يکي بود تو قصمون وفا نکرد ... رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ... يکي بود زندگيشو
هوس سوزوند ... آبروش رفت و ديگه اينجا نموند ... يکي بود يکي نبود و يک پري ...
يه بغل عاشقي هاي سرسري ... کي بود اون که طاقت گريه نداشت ... عاشق
هوس شد و تنهام گذاشت ... کي بود کي بود اون تو بودي ... کاشکي از اول نبودي
نمي دانم
نمي دانم عشق خود را بـر چه كاغذي بنويسم كه هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي
بـنويـسم كه هـرگز پرپر نشـود
بـر چه ديواري بنويسم كه هرگز پاك نشود بـر چه آبـي بنويسم كه هـرگز گل آلود
نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم كه هـرگز سـنگ نشود ...
فاصله
بين ما فاصله نيست دنيايي حادثه نيست
بين ما يه دنيا عشق
که اونم فاجعه نيست
در پيچ و خم ترديد
من که خود گمشده در پيچ و خم ترديدم حرفي از دل بزن وکار مرا آسان کن
کهنه شد درد سکوت و تو نگفتي سخني
بشکن اين کهنه طلسم وهمه را درمان کن
دستهاي تو که در دست منند
قلب لرزان تو را لو دادند
نه خودت را و نه من را نفرين چشمهاي تو پرازفريادند
خلقت زن
کسيم من دردمند ناتواني
اسيري خسته اي افسرده جاني
تذروي ايان بر باد رفته
به دام افتاده اي از ياد رفته
دلم بيمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد
بود آسان علاج درد بيمار
چو دل بيمار شد مشکل شود کار
نه دمسازي که با وي راز بگويم
نه ياري تا غم دل باز گويم
درين محفل چون من حسرت کشي نيست
بسوز سينه من آتشي نيست
الهي در کمند زن نيفتي
وگر افتي بروز من نيفتي
ميان بر بسته چون خونخواره دشمن
دلازاري بآزار دل من
دلم از خوي او دمساز درد است
زن بد خو بلاي جان مرد است
زنان چون آتشند از تندخويي
زن و آتش ز يک جنسند گويي
نه تنها نامراد آن دل شکن باد
که نفرين خدا بر هر چه زن باد
نباشد در مقام حيله و فن
کم از نا پارسا زن پارسا زن
زنان در مکر و حيلت گونه گونند
زيانند و فريبند و فسونند
چو زن يار کسان شد ما را زوبه
چون تر دامن بود گل و خار از او به
حذر کن ز آن بت نسرين برودوش
که هر دم با خسي گردد هم آغوش
منه در محفل عشرت چراغي
کزو پروانه اي گيرد سراغي
ميفشان دانه در راه تذروي
که ماوا گيرد از سروي به سروي
وفاداري مجوي از زن که بيجاست
کزين بر بط نخيزد نغمه راست
درون کعبه شوق دير دارد
سري با تو سري با غير دارد
جهان داور چو گيتي را بنا کرد
پي ايجاد زن انديشهها کرد
مهيا تا کند اجزاي او را
ستاند از لاله و گل رنگ و بو را
ز دريا عمق و از خورشيد گرمي
ز آهن سختي از گلبرگ نرمي
تکاپو از نسيم و مويه از جوي
ز شاخ تر گراييدن به هر سوي
ز اواج خروشان تندخويي
ز روز و شب دورنگي ودورويي
صفا از صبح و شور انگيزي از مي
شکر افشاني و شيريني از ن ي
ز طبع زهره شادي آفريني
ز پروين شيوه بالا نشيني
ز آتش گرمي و دم سردي از آب
خيال انگيزي از شبهاي مهتاب
گرانسنگي ز لعل کوهساري
سبکروحي ز مرغان بهاري
فريب مار و دورانديشي از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوي فلک تزوير و نيرنگ
تکبر از پلنگ آهنين چنگ
ز گرگ تيز دندان کينه جويي
ز طوطي حرف نا سنجيده گويي
ز باد هرزه پو نا استواري
ز دور آسمان نا پايداري
جهاني را به هم آميخت ايزد
همه در قالب زن ريخت ايزد
ندارد در جهان همتاي ديگر
بهدنيا در بود دنياي ديگر
ز طبع زن به غير از شرر چه خواهي ؟
وزين موجود افسونگر چه خواهي ؟
اگر زن نو گل باغ جهان است
چرا چون خار سرتا پا زبان است ؟
چه بودي گر سراپا گوش بودي
چو گل با صد زبان خاموش بودي
چنين خواندم زماني درکتابي
ز گفتار حکيم نکته يابي
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
در دولت به رويش باز گردد
يکي آن شب که با گوهر فشاني
ربايد مهر از گنجي که داني
دگر روزي که گنجور هوس کيش
به خاک اندر نهد گنجينه خويش
تنهاترين تنهائيم
آنكه در تنهاترين تنهائيم
تنهاي تنهايم گذاشت
آرزو دارم كه در تنهاترين تنهائيش
تنها كسش ، تنهاي تنهايش گذارد !!!
رودخانه بي پايان
نميدانم اين رودخانه بي پايان مرا تا كجا خواهد كشانيد .....بسان رهگذري مات قلوه
سنگهاي كف رودخانه را نظاره مي كنم و حيران از اين همه نفرت كه بر من
ميبارد .... خدايا دل من بي كينه است .... و من مسافر شبهاي مهتابم ... آرزو در من
خفته است و من شبهاي درازيست كه بيدارم . دلم هوس رفتن نموده است .... من ياد
گرفته ام خوبي همانند آب است ...... فرقي هم نمي كند اگر چشمهاي من بيزاري
ببينند .... دستهاي من خالي بمانند ....پاهاي من رنجورتر از قبل سايه سبك مرا به
اندام بكشند ...و فرقي هم نمي كند اگر هيچ كس مرا نشناسد .....من همان مسافرم
با همان كوله بار ! بايد بروم ... نمي دانم به كجا .... فقط ميدانم كه خدايي هست
كه در اين نزديكيهاست ...
ميداني من عجيبم
من حيوان نامي حساس ناطقي هستم که تکراري نيستم
تمام احساس من سرد است و تاريک ، اما به نور ايمان دارم
نور تنها ايماني است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !
شب را بيشتر از روز دوست دارم چون بر اين باورم که :
انديشه هاي شب هنگام ژرف تر هستند
و اينکه احساس ميکنم
در تاريکي و سياهي و سکوت شب است که من ـ خودم ـ مي شوم
شب هاي سرد و خالي پاييز و زمستان عجيب مرا بارور ميکنند !
من تنها درختي هستم که در پاييز و زمستان شکوفه مي زنم! مانند گل يخ !
چه عطر خوبي دارد حياط کوچک خانه ي مان ...
اکسيژني از جنس گل هاي نرگس در ريه ام جاريست ....
و احساس ميکنم اين رايحه ي لطيف ، همان عشق است !
راز افرينش اين حيوان نامي حساس ناطق - خودم- را نميدانم در چيست !
اين موجود بسيار تلاش ميکند ... و اطرافيانش او را دعا ميکنند که عاقل شود !
من در حد خود عاقلم !
من در تلاش بسيارم براي شنا کردن در خلاف جهت مسير رود زندگيست !
چون باور دارم در مسير رود زندگي شنا کردن کاري دشوار نيست !
و من ميخواهم دشوار باشم !!!
نميدانم ... شايد اشتباه ميکنم !
ذهن من چند صباحي است که درگير انديشه هاي ماليخوليايي است
دلم به حالش مي سوزد ... او را هم به زحمت انداخته ام !
گاهي احساس ميکنم از بس که به چيزهاي جزيي فکر ميکنم
چيزي در سرم با شدت خود را به اطراف ميکوبد و ميخواهد راهي
به بيرون يابد !!!
بخاطر همين هم گاهي فکر ميکنم در سر من ديوانه خانه اي وجود دارد
و ديوانه اي که به زنجير کشيده شده است ... دلم بحالش مي سوزد
و هر دوي ما بدون هيچ شناختي از هم ، داراي يک هدف هستيم !
هدف ما ...... رهايي است !
هر دوي ما از روزي که به دنيا آمده ايم در تلاشيم که از اينجا برويم
اما همچنان ساکن اين کره ي خاکي هستيم ولي اميدواريم که خواهيم رفت !
اما با توشه اي پر از مهرباني و نياز و سپاس که با خود براي پدر - خداوند - سوغات
مي بريم .
خواهم رفت و خواهيم رفت ...
مي دونستم
مي دونم که تو هم دوستم داري... عاشقمي... اينو همون روز اول از چشات خونده
بودم... مي دونم... مي دونم که يالاخره يه روز مي ياد که براي هميشه با هم مي
مونيم... آخ که چه لذتي داره ... وقتي که خيره مي شم به چشات اونقدر محو و
مست چشات مي شم که زمان و مکان يادم مي ره... ديوونه ي نگاهتم من... وقتي
باهام حرف مي زني از صدات عشق مي باره... واسم شعر که مي خوني لرزش
صداتو احساس مي کنم... آخ که چقدر عميق و از ته دل اسممو صدا مي کني... مي
دونستم دوستم داري... چقدر منتظر اين روز بودم که براي همديگه اعتراف کنيم...
ديگه کم کم داشتم خسته مي شدم... کلافه شده بودم... اينهمه مدت ميديدمت اما
نمي شد بت بگم... من مي دونستم که بالاخره يه روزي مي ياد که آزادانه همديگه
رو دوست داشته باشيم... واي که چه لذتي داره اين دوستت دارم ها... فکر کرده
بودي از اون نگاهت نفهميدم؟... فکر کرده بودي نمي فهمم تمام فکر و ذکرت شده
من؟... مي دونستم دوستم داري... منتظرت بودم... عاشقت شده بودم... ديوونت
شده بودم... مجنونت شده بودم... مجنون تر از خودت... چشات بت من بود... نگاهت
قبله ي من بود... صدات لالايي يه شبام شده بود... حرفات قانون زندگيم شده بود...
وجودت بهونه ي موندنم شده بود... واي که چقدر غرق نگاهت مي شدم... ديوونه ي
صدات بودم... انگاري تو هم مي دونستي... مي دونستم که مي دوني دوستت
دارم... تو هم مثل من منتظر يه اعتراف بودي... چقدر هر دومون از اعتراف مي
ترسيديم... چقدر اعتراف براي من سخت بود... حاضر نبودم اين لحظات با ارزش با
هم بودن رو از دست بدم... چقدر من به خاطر تو خودمو کوچيک کردم که فقط بيام
اونجا و ببينمت... چقدر من و تو به خاطر همديگه از خودمون گذشتيم... مي دونستم
که دوستم داري... مي دونستي که دوستت دارم... فقط منتظر يه اعتراف بوديم... من
که مي ميرم برات... جونم فدات...
من کتاب نبوده ام
من کتاب نبوده ام ... که بخواني ... که نخواني ... که خسته شوي ... که خسته
نشوي ... که ورق بخورم ... که ورق نخورم ... که خاک بخورم ... که خاک نخورم ... که
اعجاب انگيز باشم ... که اعجاب انگيز نباشم ...که گم بشوم ... که گم نشوم ... که
سياه باشم ... که سياه نباشم ... که آخرين برگم تلخ باشد ... که آخرين برگم تلخ
نباشد ... من کتاب نبوده ام هرگز ! من دفترم ! مرا بنويس
ببخشيد
گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن
آدما انگار براي ما دعا نمي کنن
گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم
بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم
گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم
به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...
گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم
تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...
گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد
گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد
گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد
واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد
گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن
گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت
واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت
ببخشيد
اگه تو مسير جاده خسته کردم لحظه هاتو
آخر جاده رسيد ، خسته نباشي
ببخشيد
اگه آفتابي نبودم توي خاکستري باور و ترديد
بي گناهم ، از ديار خيس بارانم نه از ديار خورشيد
ببخشيد ،ببخشيد ،ببخشيد
به قلم مي گويم :
- اي همزاد
اي همراه
اي هم سرنوشت
هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت
شعرهايم را نوشتي
دست خوش ،
اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟
شب شد
خورشيد رفت
آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو مي کرد
ناگهان ستاره اي چشمک زد !
آفتابگردان سرش را به زير افکند
گلها خيانت نمي کنن!!!
قطار
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به
جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا
هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي
شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت
است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه
افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد
شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
فيلمنامه عشق
امروز روز آن است...
كه فراموش كني آن چه كه بودي.
استواري گام هايت
صلابت عقاب ها را حقير جلوه خواهد داد.
برخيز...
دوباره بياآغاز!!!
براي اين فيلم نامه عشقت
به اين و آن قول نقش اول را مي دادي
اما اکنون...
بدون قهرمان مانده اي
با عده اي سياه لشكر و بدل كار!!!
هميشه به خودت,
تنها به خودت اطمينان داشته باش
و در هنگام مشكلات به آسمان نگاه كن.
چرا كه معمولا"...
اطرافت خالي از دوستاني مي شو د
كه تا ديروز پاي رفاقت جان مي دادند !
و تو مي تواني,
آن باشي كه يك عمر آرزو داشتي.
كمي تلاش,كمي ايمان!
ديگر وقت آن رسيده است
كه به وجودت افتخار كني!
به خاطر يافتن مقصر,
زندگي ات را تلخ و سياه نكن.
بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي مي ماند
خاطرات خوشي باشد
از لحظه هايي كه ديگر...
براي هيچ كدامتان تكرار نخواهد شد.
آن گاه كه...
نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم;
نا اميدي توان را از قدم هايمان مي گيرد
و ترفندهايمان براي رهايي به جايي نمي رسد..
براي بازيابي توان از دست رفته,
بياييد معجزه اشك را از ياد نبريم!
عاشقم
حالا باز دوباره من تو کلام و قصه هاتم
من دل شکسته بازم رو پناه شونه هاتم
حالا با بغض تنم باز دليل گريه هاتم
بارون و هق هق گريم چشم به روي گونه هاتم
خيلي وقته عاشقم عاشق سادگياتم
تو بتي براي من ، من بت شکن فداتم
شبا آغاز مي شن نغمه ها ساز مي شن
پرياي گوشه گير فکر پرواز مي شن
باز تولد منه توي انتظار تو
اولين فصل منه اولين بهار تو
خيلي وقته عاشقم ، عاشق سادگياتم
تو بتي براي من ، من بت شکن فداتم
من و مي شناسي عزيزم ، من همون عاشق خستم
اسم من مونده به يادت ، يا که از ياد تو رفتم
بيا امروز و سفر کن ، واسه فردايي دوباره
خستگي هامو تو در کن ، توي دنيايي دوباره
خيلي وقته عاشقم ، عاشق سادگياتم
تو بتي براي من ، من بت شکن فداتم
طناب
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر
خواهيد داشت
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس
از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را
فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود او سفرش را زماني
آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند
و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك
شد به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد
نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند
كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود،
ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه
داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به
ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد
طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين
سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند : “خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل
آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا
نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان
به طناب بچسبد و آن را رها نكند روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك
كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر
با زمين فاصله داشت و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا
به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره
مراقب شماست
دوست معمولي ، دوست واقعي
دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند
UP ۲۰ جدید* ۰۸/۰۱/۸۶
بالاي سرم
به بالاي سرم مي نگرم...بجاي آسمان , تو را ميبينم به زير پاهايت مي نگرم... بجاي
زمين,خود را ميبينم
تنها ماندم
لحظه هاي سخت تنها ماندنم
با تو يك دنيا قشنگي مي شود
با تو حتي خوابهاي تلخ من
يك بغل روياي رنگي مي شود
هيچ مي داني دلم اين روزها
بي تو دائم بي قراري مي كند؟
عصر بغض آلود و خيس جمعه ها
در فراقت سخت زاري مي كند؟
نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟
نامه اي از لحظه هاي انتظار
از ميان كوچه هاي تنگ دل
نامه اي از باغ سيب بي بهار
آسمان هم باز باريدن گرفت
مي نوازد چنگ باران را خدا
بوي خوب خاك و عطر ياد تو
مي كشد تا شهر رويايت مرا
كاش در اين لحظه هاي تلخ درد
شانه هايت تكيه گاه گريه بود
كاش لبخند قشنگت از دلم
غصه هاي كهنه اش را مي ربود!
چشمهاي خيس من در يك اميد
قلب من در آرزوي وصل توست
سوخت باغ هستي ام در اين خزان
خوب مي دانم بهاران فصل توست!
واي بر من
دلم پرپر مي زند كه نيايي كه نبينمت
و تو نمي داني چقدر صبورم
و بيچاره دلم كه هيچ نمي گويد
و بيچاره دلم كه هيچ نمي داند
واي بر من بي تو واي بر توي ندانسته بي من
من از کجا شروع کنم
من از کجا شروع کنم
وقتي سرآغاز ندارم
يک قلم و يک کاغذ و
يک درد هميشگي
نميشه با نوشته ها
که همه دردها رو بگي
يه بغض خام توي گلوم
يک دنيا حرف نا تموم
آرزو ها پشت سرم
نگاه من به روبروم
حرفهاي پر شکايتي
رو کاغذ هاي خط خطي
از من فقط مونده به جا
قلب پر از شکايتي
اين کاغذاي خط خطي
نامه درداي منه
جاي پاي اشک من
از گريه هاي نم نمه
غمي نشسته تو دلم
اشک چه زيبا شده باز
ترانه هام زمزمه مستي شبها شده باز
غم شکستن روبروم
که عاشقانه ديده ام
با اشک غزل شکفتم
با بغض غزل چيده ام
از کس گله نميکنم
شکايت از دل منه
دلم هنوز در حسرت
يک آرزوي باطله
رفتن من حتمي شده موندمن بي حاصله
عشق يعني
عشق يعني دو نفر با يك نفس
عشق يعني همه چيز و همه كس
عشق يعني انتظار
عشق يعني حسرت ديدن يار
عشق يعني تو عزيزم
عشق يعني هر نفس دلتنگي
عشق يعني يكصدا فرياد كن
عشق يعني هر نفس بيداد كن
يشق يعني زندگي با تو گلم
عشق يعني طعم شيرين لبت
عشق يعني يكدمي در اغوشت
عشق يعني ...
زندگي
زندگي همش ترانه است
يه كتاب عاشقانست
زندگي مثله كتاب
گاهي حرفاش بي حسابه
زندگي نگاه عاشق
زندگي گل شقايق
زندگي حسرت ديدار
زندگي مثله يه خواب
زندگي همش حبابه
زندگي يك گل ياسه
رفت وديگر نيست
نوشته هاي روي دسته صندلي براي کسي که رفت وديگر نيست ...!
مرا به تنهايي خود واگذاشتند همه
همه رفتند ولي تو هم...؟
هنوز هم هر از چند گاهي تصويري از آن روزهارا به خاطر مي آورم.مثل ماري درون
ذهنم مي پيچد و مغزم داغ مي شود و مي خاهد منفجر شود.آن جاست که دنبال تگه
کاغذي يا دسته صندلي مي گردم تا روي آن بنويسم.هرروز همه خاطرات آن روزها را
به ياد مي آورم و همانهاست که هر روز مرا مي سوزاند و خاکستر مي کند وروز بعد
دوباره همان داستان تکرار مي شود.مدت هاست که در جهنم اين خاطرات اسيرم.مگر
مي توانم ذره اي از نگاه هاي او ? خنده هاي او ? حرف هاي او ? اشک هاي او ? نگاه
هاي او و باز هم نگاه هاي او را فراموش کنم؟ هرگز نفهميدم که از کجا شروع شد و
در کجا خاتمه يافت. مثل قطعه اي از پازل مي ماند که قطعه هاي اطرافش گم شده
است و امروز دقيقا در نقطه اي ايستاده ام که سال پيش خاطراتم از آنجا شروع مي
شود و در همين نقطه است که همه چيز پايان مي يابد.افسانه زندگي من فقط
همين يک نقطه است.
تا کنون هزار بار فکر کرده ام براي اتفاقي که شروعي نداشته پاياني هم نبايد باشد
و اتفاق او اين گونه بود و اين دست تقدير بود که من در نقطه اي اسير باشم و او در
خطي مستقيم تا بي نهايت حرکت کند ودر اين ميان دست و پا زدن هاي من در اين
پيله پستکه چه بي حاصل بود. امروز من از او دور خواهم شد. تا آنجا که از تابش نگاه
او در کسي ياچيزي پناه بگيرم .
و اورا براي کساني رها خواهم کرد که روح نگاه هاي او را هرگز در نخواهند يافت. من
مي روم و مي ميرم تا کرم وجودم پروانه اي شود براي زندگي ديگران و اينبار نه اين
ها را روي تکه اي کا غذ يا دسته صندلي? بلکه روي تک تک سلول هاي قلبم مي
نويسم تا هر زمان هر جا که تپيد گواه آن باشد که من چرا مردم.
از زندگي از اين همه تکرار خسته ام
از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي کشم
آوخ ... کزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او که گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود که بي شکيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس که بسيار خسته ام
چرا شكسته دلت
همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها!پاسخ
يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود
جستجو كرد ....حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر
ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من
نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند
جاي پاهات
دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيسه ...
هرچه بيشتر بموني ، رفتنت سختر مي شه ...
و اگه رفتي به جا مي مونه جاي پاهات براي هميشه ...
آرزوي تو را دارم
امشب هم آرزوي تو را دارم
و تو باز خفته اي
و باز آسمان تاريك است
و هوا هم ديگر سرد است
تا ديدار فردايمان راهي نمانده است
و من دارم مي سوزم
و كسي نيست تا نفسي تازه در من بدمد
و باز آرزوي تو و دستانت را دارم
و دلم را تا ابد
تا آن زمان كه فرشتگان ملكوت
در واقعيت به زمين نفرين شده مي آيند
به تو مي سپارم
و تو
نمي دانم
كه آن را زير پاهايت خواهي گذاشت...؟!!
كلمه دوستت دارم
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست
اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست
اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست
اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست
پس با تمام وجود فرياد ميزنم كه من دوستت دارم
فاصله
فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شددرعاشقي هم توبه كرد
پائيزفاصله سختيست براي تنهايي و من چه بد فراموش كرده بودم كه بايدبه تنهايي
بر تنهاييم غلبه كنم.
فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شد درعاشقي هم توبه كرد
طرح چشمانت زمين محبت بود و من قانون جاذبه ات را روزي كه سيب سرخ دلم افتاد
فهميدم.
به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....
به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....
به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم من رو تنها گذاشت و رفت....
ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد.
دلي بسوخت
دلي بسوخت ،اشكي بريخت
عشقي بسوخت ،جامي بريخت
آسمان نيلگون هوا طوفاني
همه منتظر بهر اتفاقي ناگهاني
پروانه آرزوي پرواز داشت
پر زدن را در هواي يار به سر داشت
كرم بيچاره پيله را هموار نمود
عشقش بهر شمع او را رسوا نمود
شمع او را بهر اين مهماني دعوت نمود
اما حيف پروانه در برش كوچك مي نمود
اي كه حسرت پرواز به دل داشتي
خود نمي خواستي آنچه را بگذاشتي
اي كه بادبان كشتي ات بر آب شد
عشق توچون حبابي بر آب شد
اي كه ساغرت از پيمانه خالي گشته است
تويي كه جامت بشكسته جامي گشته است
اي كه خون دل بنوشانند تو را جام به جام
تا به كي پيمانه ات چون زهرباشد به كام
اي كه روح عشق تو روح مجنون بود
سينه ات از حك مهربان چون بيستون بود
كرم كوچك جان خود را در پيله جا گذاشت
جانش را به جان آفرين در آخر وا گذاشت
قاصدكها گفتند پيغام پروانه را
مهربان،مهربان ،دوست مي دارم تو را
گهي پر ،گهي تهي از عشق گردي
گهي ساكن ،گهي روان از عشق گردي
شقايقها آمدند همه زنبق به دست
كنار جسم بي جان پروانه همه دست به دست
نرگسها همه مرثيه خوان عشقش بودند
نيلوفران شرمنده از گلگوني رخش بودند
عجب بدرقه اي بود پروانه را
عجب شرري بود بال پروانه را
تير بهتان سوي پروانه پرواز داشت
پروانه اما سينه اي بازِ باز داشت
پروانه آموخته بود اما صبوري را پيشتر
زين سبب پذيرا بود تيرها را بيشتر
پروانه به دل اشك و به لب خنده داشت
مهربان را ستايش مي كرد وچيزي ديگر كم نداشت
پروانه سوي پرواز داشت اما پيله تنگ
گويا زمين و زمان با پروانه داشت جنگ
عشق آسماني پروانه را ندا در مي داد
آغوشش اما بسته و پروانه را شوكران در مي داد
اما نمي دانستند پروانه را نايي در بدن نيست
كالبد را تهي كرده است و در بند اين بدن نيست
نمي دانستند پروانه ديگر شوق پروازي ندارد
پروانه ديگر به تن بال پروازي ندارد
شمع اما همچنان مي سوخت بي پروا
قطره ،قطره كوچك مي گشت اما نابجا
شمع را نوري نبود،گرمايي نبود
پروانه هم ديگر به تن جاني نبود
طفلكي پروانه ايستاد و سوخت تا انتها
قلبش مي تپيد و مي گفت مهربانم بيا
گرچه عمر پروانه ،شمع را كم مي نمود
درسهايي از اين عشق پروانه از بر مي نمود
عشق پروانه و شمع ،عشق سوختن است
عشق صبوري و لب از لب دوختن است
عشق پروانه و شمع ،عشق بانوي عشق است
چله نشيني و قطره باران و مرواريد عشق است
عشق پروانه و شمع عشق آسماني است
يك دسته گل انتظار و آخرين مهرباني است
عشق پروانه و شمع را من بعد چه كنم؟
عصمت ستايي و سرودن مهربان را چه كنم؟
عشق پروانه و شمع زين پس جمعه ها دلگير است
بوسه بر غربت ستاره و زخم دلي سنگين است
عشق پروانه و شمع ستايش مهربان است
آنكه تو را مي ستايد ،غريبانه دلگير است
عشق پروانه و شمع راكجا يابند
مهربونم تو رو خدا يه كم بخند
عشق پروانه وشمع شب تنهايي عاشقان است
توي آسمان عشق فقط تويي فرياد اين است
عشق پروانه و شمع ساقي گم گشته و عشقي ناخوانده است
عشق پروانه و شمع سهمي از تو و مرگ پروانه است
سهم پروانه از عاشقي اين بود
سينه ها را از كينه تهي مي بايد نمود
از خدا يک کمي وقت خواست
واي اي داد بيداد
ديدي آخر خدا مهلتش داد
آمد و توي قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه اي از جهنم رقم زد
او قسم خورد و گفت
آبروي تو را مي برد
توي بازار دنيا
مفت قلب تو را مي خرد
آمد دور روح تو پيچيد
بعد با قيچي تيز نامريي اش
پيش از آنکه بفهمي
بالهاي تو را چيد
آمد و با خودش
کيسه اي سنگ داشت
توي يک چشم بر هم زدن
جاي قلبت
قلوه سنگي گذاشت
قلوه سنگي به اسم غرور
بعد از آن ريخت پرهاي نور
وشدي کم کم از آسمان دور دور
برد شيطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کليد خدا ، کو؟
اي عزيز خداوند
پيش از آنکه درآسمان را ببندند
پيش از آنکه بماني
توي اين راههاي به اين دور و ديري
کاش برخيزي و با دليري
قلب خود را از او پس بگيري
ارزوي فرشته ها
ارزوي فرشته ها اين است : ميهمان نگاه تو باشند
مثل تو كه نمي شود بشوند مثل لبخند ماه تو باشند!
ارزوي فرشته ها اين است : گاه روي زمين قدم بزنند
تا مگر بخت يارشان بشود تا مگر در مسير تو باشند!
گاه شاگرد مدرسه بشوند تو دبير فرشتگي باشي!
در كلاس تو درس گوش كنند پاي تخته سياه تو باشند!
ارزوي فرشته ها اين است : كه بدانند قلب تو از چيست
تا مگر مثل تو لطيف شوند! تا مگر دلبخواه تو باشند!
دوست دارند دختري بشوند تا ببوسند دست هاي تو را
مثل من با تو درد دل بكنند ميزبان نگاه تو باشند!
من خدا را چگونه شكر كنم ؟ كه تو را دارم اي فرشته ترين
كه هزاران فرشته مي خواهند بعد از او در پناه تو باشند
ادعاي خدايي
ما آدما هميشه دنبال پيشرفت بوديم و هستيم ما از بدو تولد هميشه اهدافي رو در
نظر داريم و براي رسيدن به اونا در حرکتيم بدون شک دروغ ميگه اوني که ميگه
هدفي نداره همه تلاش خودمون رو مي کنيم تا به هدفمون برسيم ولي وقتي
بهش مي رسيم و بعد از اينکه يه خورده باهاش ور رفتيم مي فهميم زياد هم چيز
جالبي نبوده يه گوشه اي پرتش مي کنيم و مي ريم دنبال يه چيز بزرگتر .....
هنوز هم بچگيهامون رو به خاطر داريم....
و اين که چطوري کمکم بزرگ شديم و اهدافمون هم بزرگتر شد . اگه يه روزي براي
به دست آوردن پفک و شکلات بي تاب بوديم بعدها به خاطر دوچرخه و... بيتاب
ميشيم ولي در عين حال از پفک و شکلات هم بدمون نميآد ....
يکي يکي به اهدافمون ميرسيم ولي هيچکدوم راضيمون نميکنه ?کمکم
ميفهميم دنبال يه چيز خوبيم يه چيزي که به روح بي قرارمون آرامش بده
چيزي که هنوز درست نمي دونيم چيه .
يه روز ميفهميم که عاشق شديم....
يه نفر همه فکرمون رو مشغول خودش کرده به نظر ميرسه اون همون فرشته
نجاته ? همونيه که با اومدنش همه چي رُ برامون مياره با خودمون ميگيم اين همون
چيزيه که دنبالش بوديم و عشق همون نيازيه که همه ما آدما داريم نياز داريم تا به
يه نفر يا يه چيزي اونقدر وابسته بشيم که خودمون رُ هم فراموش کنيم دوست
داريم که مبهوت يک زيبايي ابدي باشيم و اين همون نيازيه که هميشه ما رو به سمت
بالا ميخونه..... عشقهاي دنيايي تجربه و فرصت خوبي هستند تا بويي از عشق
به دماغ ما بخوره تا ما به دنبال منشاء اين بو بريم ....
نميدونم چه طوري اين بحث رو ادامه بدم و چطوري اونُ جمع بندي کنم تا به نتيجه
برسيم ولي بيخيال نتيجهاي که ميخواستم بحث رو بهش برسونم اينه که :
همه ما يه روزي مي فهميم ....
ظواهر و ماديات هر چند لازمن ولي کافي نيستند ماديات هرگز روح ما رُ ارضاء
نميکنن بي شک همه ما يه روزي به اين نتيجه مي رسيم ولي ممکنه اون روز
خيلي دير باشه ممکنه اون روز روزي باشه که ما همه فرصتهامون رو از دست
داده باشيم فرصت رسيدن به يک آرامش دروني و واقعي فرصت لذت بردن از
زندگي چون عمر ما کوتاهه و دريا بزرگ هر چي بيشتر بايد شنا کنيم و از شنا
کردن لذت ببريم .
بين خودمون بمونه....
حرف زدن در مورد اين جور چيزا راحته نيرويي در درون ما هست که اين حرفا رو تايد
ميکنه ولي نيروهاي ديگري هم هستند که ما رُ اسير خودشون کردند ما اسير
کذشتهايم و چيزايي که بهمون ياد داده اسير جامعهايم و نقابي که بهمون داده
جامعهاي که خيلي راحت ازش تاثير ميگيريم ما اسير قدرت طلبي و غرورمون
هستيم اسير خودخواهي گناهانمون و خيلي چيزاي ديگه هستيم . زنجيرها و
محدوديتهامون بهمون اين اين اجازه رو نميدن که خودمون باشيم و نداي درونمون
رُ درست بشنويم بايد نقابهامون رُ برداريم بتها رُ بشکنيم و آزاد و رها بشيم
مانبايد از زمين خوردن بترسيم چون ادعاي خدايي نداريم? با زمين خوردنه که ما
ساخته ميشيم بعد ميتونيم به نداي درونمون گوش کنيم.
اخه چه جور دلت اومد
اخه چه جور دلت اومد
تنهام بزاري و بري
اخه مگه حرفي زدم
زخم زبوني من زدم
اره همش بهونه بود
مسئله يار ديگه بود
دلت هوايي شده بود
كارم از كار گذشته بود
برو با يارت عزيزم
رها كن اين تن من رو
الهي صد ساله بشه عشق قشنگت عزيزم
اما يك قول به من بده
يارت رو تنها نزاري
كه مثل من اسير بشه
اواره از خونه بشه
من هم يك قول بهت ميدم
يه روز فراموشت كنم
قلبمو سنگيش بكنم
عشقت رو خاكستر كنم
اگه يك روز خواستي گلم
كسي رو نفرينش كني
بگو كه مثل من بشه
زجر جدايي بكشه
اخه چه جور دلت اومد
لعنت به اين دنيا
آيا اين تقدير من است؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و افسوس دوري تو را
بخورم.
درختان جاده زندگيم در حا خشك شدن هستند.
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده .
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود
افسوس كه خوشي ها تمام شد
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه
به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند.
لعنت به اين دنيا
آخرين ترانه
شايد اين آخرين ترانه ام باشد و شايد مهربانترين قسمت انديشه ام .... گم شده
است همه نقشه هايم ...خود را كودكي حس مي كنم كه ميان اسباب بازيهايش گم
شده است ... هميشه دلم مي خواست كه بذر محبت درباغچه خانمان بكارم و عشق
درو كنم ... مي بيني ؟ لحنم چه ساده شده است ؟
ذهنم خسته است و چشمم تمناي خواب دارد ... نه خواب آشفته ! اي كاش مي شد
به دوردستها سفر كنم با كسي كه دلش از سنگ نمي شد ... كاش مي شد با كسي
كنار آتش بايستم كه دلش برف زمستان نبود .... كاش مرا كسي با خود مي برد ... ..
.. كاش دلم نااميد نمي شد .. كاش تو هم مرا تنها نمي گذاشتي ... كاش از سر
بيقراري واژه هم از من فرار نمي كرد
دل ازدوريت چه کشيد
آخراي دوست نخواهي پرسيد
که دل ازدوريت چه کشيد
سوخت در آتش وخاکستر شد
وعده هاي توبه دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشک حسرت شد و برخاک چکيد
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن و روي تو سپيد
جان به لب آمده درظلمت غم
کي به دادم رسي، اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درد فريدون مشکن
که خدا برتو نخواهد بخشيد
UP ۲۰ جدید* ۰۷/۰۱/۸۶
شعر خوشبختي
بشنو همسفر من
با هم رهسپار راه درديم
با هم لحظه ها را گريه کرديم
ما در صداي بي صداي گريه بوديم
ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختيم
شايد در اين راه اگر با هم بمانيم
وقت رسيدن شعر خوشبختي بخوانيم
عشق نيرويي است در عاشق که او را به معشوق ميکشاند و دوست داشتن جاذبه
اي است در دوست که دوست رابه دوست ميبرد
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن شکل محودر دوست
عشق چيست
عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني يك روياي نرم
عشق يعني يك دنيا خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گوش كر
عشق يعني ديدني با چشم كور
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني اخره خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لحظه ها
عشق يعني ابي بي انتها
عشق يعني يك سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب
عشق يعني در فراغ سوختن
باز با محبوب دلگوييم راز راز دل گوييم با محبوب باز
دل از تو نمي گيرم
گفتي اگه من مردم چقدر به من وفا داري؟
عشق رو به فراموشي چند روزه تو ميسپاري؟
گفتم تو که ميدوني سر خاک تو ميميرم
ولي تا لحظه مردن دل از تو نمي گيرم
بي تو
خبر داري که از غم آتشي افروختم بي تو
در آن آتش سر اندر پاي خود را سوختم بي تو
به هر شهري هزاران ماهرو ديدم ولي زانها
به آن چشمت قسم چشمان خود را دوختم بي تو
خريداران فراوانند و پر سرمايه اما من
به چيزي جز خيالت خويش را نفروختم بي تو
مرا کشتند و از مهر تو هرگز رو نگرداندم
عزيزم بين چسان درس وفا آموختم بي تو
روبروي هم
ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش وخنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه بهشت ، اما...آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد
دلتنگي
از وقتي که مردم
دلتنگي هايم چندين برابر شده است.
يادت هست؟
حتي آن روزها که تمام ثانيه هايش را
با تو بودن خرج مي کردم
آرام و بي صدا مي گفتمت:
دلتنگم.
و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نکرد
تا لحظه ي مرگ.
دوستت دارم شيرين ترين کلمه اي ست که
در اين مکان عجيب و غريب برايت مي نويسم.
وقتي تازه زير خاکي شدم
قديمي تر ها تشر مي زدند
که چرا هنوز هم به آن بالا فکر مي کني؟
در اين جا
انديشيدن به آن بالاها چندان خوشايند نيست.
هنوز موريانه ها به چشمانم نرسيده اند.
مي داني؟
من نگران قلبم هستم
اگر آن را هم بخورند
ديگر با کجاي وجودم بايد دوستت داشته باشم؟
اينقدر از من نترس
شب سوم بعد از مرگم
آمدم به خوابت که همين را بگويم،
اما از ترس جيغ زدي و از خواب پريدي.
نفهميدم چرا تا اين حد وحشت کردي !
اما ببين...
به خدا من همان عاشق سابقم
فقط...
فقط کمي مرده ام !
همين...
چيزي نگو
چيزي نگو لياقتت عشق مقدسم نبود
حس ميكنم نبودي و بودنت هم يه قصه بود
چرا وقتي تورو از عشق خالي ديدم
جاي گريه به حالت ميخنديدم
شايدم واسه اينه كه ديگه بي ارزشي
واسه ي همه عروسك نمايشي
تو كه ميگذري ساده ز اين همه عشق
لياقت نداري ديگه با من باشي
تقديم به همه قلبهايي كه يك روز شكسته شده اند
جايي براي محبت
به نام خدايي كه قلب را آفريد
جايي براي پاره شدن دل آفريد تا جايي براي محبت باشد
عشق را آفريد تا جايي براي عاشق شدن باشد
دست را آفريد تا دست در دستت دهم و چشم را آفريد تا با نگاهي عاشقت شوم
عزيزم مرا ببخش اميدوارم كه از من كينه اي به دل نگرفته باشي با تمام وجود
دوستت دارم ...
نمي توانم
به خودم چرا،
اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!
مي دانم بر نمي گردي!
مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!
مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!
مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!
اما هنوز كه زنده ام!
گيرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،
ولي زنده ام هنوز!
پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟
چرا به خودم دروغ نگويم؟
من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!
بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!
اين كارگري،
كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،
سالها پيش مرده است!
نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!
مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،
حرف مي زنند و نمي گويند،
مي خوابند و خواب نمي بينند!
مي خواهند مرا هم مرده بينند!
مرا كه زنده ام هنوز!
(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!
تازه فهميده ام كه رؤيا،
نام كوچك ترانه است!
تازه فهميده ام،
كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!
تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،
بارها در خفا گريه كرده بود!
تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!
تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس كنار خيال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاك،
چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،
كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!
ولي هر بار كه دستهاي تو،
(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)
ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،
زنده مي شود
و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!
اما، از ياد نبر! بي بي باران!
در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،
هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!
هيچ شانه اي!
من عشق نمي دانم
من عشق نمي دانم! با من ازآن سخن مگو. بيراهه اي دردل سياه نيستي؟ به کجا
مي برندمان؟
به کدامين راهنما مي سپارندمان؟
گفتي که عشق بهانه ايست تا بتواني دمت را فرو بري و بازدمت را به من ببخشايي
تا من بتوانم با بازدم تو به خود تو حيات بخشم! اما من اين نمي خواهم. او را مي
خواهم...
او که حيات را در پيکره ي خاکي ام به تصوير کشيد. منِِِ خاکي،که روحم همچون
کويري بکرو وحشي است، به او محتاجم.
من عشق نمي دانم! من از عشق نمي خوانم.هردو از خاکيم.هم من و هم خاک کوير
تشنه ي زير پايم... تو گفتي : " تو خاکي و روح پاک و رام در تو دميده شده،اما خاک
زيرپايت بي روح است."
من اين نمي خواهم.چون من روح پاک ندارم!
گفتي پاک ورام ومن چقدر وحشي ام. سرکش و دست نيافتني!
طنابت را که به آن لقب عشق داده اي،به زمين بيافکن.من قلاده نمي خواهم ، چون
من عشق نمي دانم! با من ازآن سخن مگو...
عشق چيست؟ صداي ناله هاي دلخراش پيرمردي که زيرشلاق جور و بي عدالتي
کمرخم کرده و توانش نيست که به چشمان سراپا منتظر و نگران فرزندانش چشم
بدوزد!!! صدايش را مي شنوي؟
با تمام وجودم، با ذره ذره ي قلبم، صدايش را مي شنوم. تو مي گويي:" از
تقديرسخن مران که او حريفي بي رقيب است."
چگونه ميتوانم ببينم و بگذرم؟! چگونه مي توانم ازارتعاش بدن يک مريض رو به مرگ
بر خود نلرزم؟ چگونه؟ چگونه؟
من عشق نمي دانم! عشقي که در حصار عدد دو محبوس شده ! همانند ليلي و
مجنون،شيرين و فرهاد...
عشقي که در نهايت غرور و افتخار به زيبايي خويش،بويي جزکثافت و تباهي ندارد.
من عشق نمي دانم! با من ازعشق سخن مگو.گفتي که :" روح بدبيني با جسم تو
همانند پيچک و ديوار به هم تنيده شده اند. از بند غرور رها شو وعشق را بياموز!
مي خواهم بمانم.آري، مي دانم که مي خواهم در بند غرور باشم.مي داني چرا؟
چون به محض رهايي از بند غرور، تو طنابت را به گردنم مي آويزي به اميد اينکه مرا از
گرداب تزلزل رهايي دهي ولي نمي داني که اين طناب به دور گردن من آويخته شده
ومرا بي آنکه بداني به نام عشق به دار مي آويزي!!!
گفتم که من عشق نمي دانم!
من ازمردن نمي ترسم
من ازمردن نمي ترسم،هراس از زندگي دارم
که هر روزش مثه ديروز،از اين تکرار بيزارم
من از مردن نمي ترسم،که هر چي باشه يکباره
هراس از زندگي دارم،که دردش پر ز تکراره
اگه زندگي همينه،آره من عاشق مرگم
مي خوام از شاخه بيفته،دونه آخر برگم
زندگي مثه يه داسه،آدما مثل درختن
ظريفاشون زود ميميرن،ديرتراونا که سختن
اين ديگه دست آدم نيست،زورکي مياد به دنيا
به خودش مياد مي بينه،افتاده تو قعر دريا
کسي از ما نمي پرسه،دنيا اومدن به زوره
يکي سالمه ،يکي نه،يکي افليج، يکي کوره
به خودش مياد يه وقت که،واسه برگشت خيلي ديره
مي کنه جون روزي صد بار،روزي صد دفعه مي ميره
لحظه هاي بي تو بودن
لحظه هاي بي تو بودن را در گوش شب نجوا مي کنم
ستاره مي شنود و تو را آرزو بر دل مي ماند ...
آرزوهايم را در لحظه هاي بي تو بودن مي شمارم
به گمانم مي آيد که روزي تک تک اين آرزوها را تو حقيقت مي کني ...
از فاصله ي رخوتناک با تو بودن تا بي تو بودن گذشته ام و
به لحظه هاي دوري رسيده ام ، در تمام لحظه ها حس غريبي دارم ...
حس دريايي که از بي موجي به مرداب بودن رسيده است ،
مرداب تنهاست و من تنهاتر ،
مرداب مرا هم در برگرفته ،
سکوت غريب مرداب ،
حس غريب تنهايي ، حسي که وجودم را در برگرفته ،
تنهايي که چون پيچک بر تن احساسم پيچيده است ،
پيچکي که تا لحظه اي ديگر احساسم را خفه مي کند ،
به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را
تنها تو مي تواني از اسارت برهاني ...
تو خواستي که من با تو باشم !
اما نمي دانم چرا تنها لحظه اي خواستي !؟
لحظه اي ...
و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!
نمي دانم نگاه بي پرواي او چه در خود دارد که محبتت را دريغ کردي ؟
که تو هم قلبم را زخم زدي ؟؟
هيچ حرف دگري نيست که با تو بزنم ،
تو نمي فهمي اندوه مرا !
و اندوه تو تنها نگاه و صداي اوست ...
قلبم به پاي تو نشست ،
اما نمي دانست که اين چنين زود و بي محابا شکسته مي شود ؟
قلب بي گناهم چه مي دانست که تو هم اين گونه هستي ؟!!!
اين جهان براي تو پر است از او
و براي من خالي از تو ...
تنها مانده به تو بگويم :
مطمئن باش ، برو
ضربه ات کاري بود و
دل من سخت شکست ...
و تو به من و سادگيم خنديدي ... !
به من و حسي پاک که پر از ياد تو شد ؟!!
لحظه ها رو با تو بودن
لحظه ها رو با تو بودن.در نگاه تو شكفتن
حس عشق و در تو ديدن.مثل روياي تو خوابِ
با تو رفتن با تو موندن.مثل قصه تو رو خوندن
تا هميشه تو رو خواستن مثل تشنگي ِ آبِ
اگه چشمات منو مي خواست. تو نگاه تو مي مردم
اگه دستات مال من بود.جون به دستات مي سپردم
اگه اسمم رو مي خوندي.ديگه از ياد نمي بردم
اگه با من تو مي موندي. همه دنيا رو مي بردم
بي تو اما سر سپردن.بي تو عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن.بي تو خوبِ من محاله
بي تو حتي زنده بودن.بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تو رو نديدن.واسه من رنج و عذابِ
اگه چشمات منو مي خواست .تو نگاه تو مي مردم
توي آسمون عشقم غير تو پرنده ايي نيست
روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه ايي نيست
توي قلب من عزيزم هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو هيچ كسي رو دوست نداره
لحظه مرگ
وقتي لحظه مرگم فرا خواهد رسيد
وقتي که دگر دست از دنيا خواهم کشيد
وقتي که دگر روي ماهت را نخواهم ديد
وقتي که دگر ديده از جهان خواهم بست
تو مرا غسل و کفن کن
تو مرا آرام در خاک کن
تو برايم بي صدا اشک ريز
هنگام آمدن بر روي مزارم بياور برايم شاخه گل عشق را
هنگام رفتن ببوس بالين خاک را.
لاف عاشقي
آهاي تويي که ازاون مينويسي
بدون مرام اون ازجنس سنگِ
اوني که لاف عاشقي روميزد
ببين تنهام گذاشت باکلي نيرنگ
غريبي بي کسي انداره داره
آخه دل منم خدايي داره
يه گيتار شکسته هم دم من
يه کولي وغريب وبي نشونه
کسي که يه روز دلش بامن بود
ببين قلبش شده يه تيکه ازسنگ
يه گيتار شکسته هم دم من
يه کوليُ غريبُ بي نشونه
بريد بهش بگيد فرقي نداره
بخوادپيشم بمونه يا نَمونه
خاک خشکيده
در تنهايي روحم تيرگي ها به هم مي پيچند
دل خونين من را طلسم هراس به صلابه مي کشد
مانده ام حيران از آن همه فريب مرگ
سرزنشها ديده ام از پي هم
عرصه ي گيتي برايم تنگ گشته است و بيگانه
آري که چه مي گويم
پيشتر نيز چنين بوده ام ، تلخ و تاريک در خانه
باري اينک بر پاهاي لرزانم ايستاده ام
و چشمان بي فروغم را به روشناي کبود خاطرات سپرده ام
تا تو را دريابم
تا تو، مرا دريابي
تا به سوي آنچه بر ميراثمان، پليدانه چنگ مي زند
سهمي ، يورش بريم
تا خون سياه اين مردار
خاک خشکيده مان را
دگر باره
رونق ده باران
اگه تو مال من
اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع ميكرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع ميكرد
اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش ميرسيد
مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش ميرسيد
اگه تو مال من بودي همه خبردار ميشدن
ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار ميشدن
اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم
پاييز ميفهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم
اگه تو مال من بودي انقد غريب نميشدم
من چي ميخواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم
اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود
دل من اون آواره اي كه شبا ميگرده نبود
اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت
اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت ميشد
قصه ي عشق ما دو تا، عبرت سرنوشت ميشد
اگه تو مال من بودي ميبردمت يه جاي دور
يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور
اگه تو مال من بودي، ميذاشتمت روي چشام
بارون ميخواستي ميباريد، ابر سفيد گريه هام
اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نميريخت
شمعي كه پروانه داره، اشك غم انگيز نميريخت
اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت
آدما دارا ميشدن، دنيا ديگه فقير نداشت
اگه تو مال من بودي خيال نميكنم باشي
پس ميرم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي
تشنه سخن
اگرچه نزد شمـــــــــا تشنه سخن بودم
کسي که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنـــــگ مي شود آري
هميشه بي خبر از حــال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم ســــــــــلام هايم را
هر آنچه شيــــــفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي کنم انگار کوه کـــــــــن بودم
من آن زلال پرستم در آب گــند زمان
که فکر صافي آبي چنين لــــــــجن بودم
غريب بودم و گشتم غريــــــــــــب تر
دلم خوش است که درغربت وطن بودم
افسوس
در تنهايي شکفتم
در تاريکي نهفتم
با سايه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم
از تو خبري افسوس
از تو گذري افسوس
با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستري سردم
پاييزي و بي برگم
از تو خبري افسوس
UP ۲۰ جدید* ۰۶/۰۱/۸۶
من خسته ام
من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بي كس
گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام .
او كيست ؟
دو زانوي من ...
آري من دو زانوي خويش را در آغوش كشيده ام و او را ميفشارم ،
تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند .
آري دو زانوي من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهي كردند ،
اما هيچگاه آن را نيافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها يخ زده و توخالي...
حال مي خواهم بگريم ... فرياد بزنم ... ناگفته ها را بازگو كنم ...
اما براي كه ؟ اما براي چه؟
جز اين دو زانوي من چه كسي است تا مرا دريابد...؟
چه كسي است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگويم ...؟
آراي به راستي كه هيچ كس نيست ...
هست؟
من تنها هستم ، تنهاي تنها ...
شايد فقط تنهايي مرا بفهمد ... شايد تنهايي بتواند
داغ تنهايي را در من آرام كند!
اين دو زانوي من،
كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
مي خواهند در آغوش من بمانند...
تنهايي تنها كسي بود كه من مي توانستم براي او آرام آرام اشك بريزم ...
وآنگاه
آرام و بي صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند
و من در آغوش سرد تنهايي.
تنهايي با همه رفافتش،
تك تك روياهاي مرا سوزاند،
روياي عشق را ... روياي فردا را...
اكنون من تنها هستم ... تنهاي تنها
در اتاق تاريكم ...
پس اي تنهايي با من بمان ،
اما از تو خواهشي دارم ميكنم
هيچ گاه حس عشق را در من همچون روياي عشقم نسوزان.
هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهي گرفت ...
حال من در تنهايي خويش گم شده ام، همه چيز را از دست داده ام ، حتي خودم را ...
واي بمن
دوشينه پي گلاب ميگرديدم در طرف چمن
اشفته گلي ميان گلها ديدم پژمرده چو من
گفتم كه چه كردي كه چنين ميسوزي اي يار عزيز
گفتا كه دمي در اين چمن خنديدم پس واي بمن ...
هرگز نهراسيدم
هرگز از مرگ نهراسيدم
گرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
باري ترس من مردن در سرزميني است كه در آن
مزد گوركن از بهاي جان آدميزاد گران تر است
موج
گر به هم آوازيم ما دو سرگشته تنها چون موج
به پناهي كه تو مي جويي
خواهيم رسيد اند آن لحظه جادويي اوج....
عشق هاي خياباني
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
پس از مرگ
نميدانم پس از مرگم چه خواهم شد...
نميدانم پس از مرگم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي شايد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي دم گرم خودش را بر گلويم سخت بفشارد
بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بنويس از سر خط
وقتي به هم رسيديم .
هر دو شکسته ،
هر دو خسته ،
هر دو بال و پربسته ،
هر د و زخمي از اين زمونه .
خاطرات خوش ِ تمام شده ،
از جلوي چشمت مي گذره .
من از سر خط تو شروع کردم ،
با بهار.
من فراموش کردم .
آغاز کردم .
ولي باز انديشه پليد « ترس از پايان » ،
مي آزارد مرا .
شايد دوباره شکستن .
شايد مرگ ...
ولي مينويسم از سر خط .
اما ...
براي تو سخت است ،
از سر خط نوشتن .
حتي از روي خط من نوشتن .
شايد ترس از تکرار پايان .
منم مثل تو ،
زخم خورده ،
درد کشيده ،
تنها و تنها ...
چيزي در من مي جوشد .
تو را فرا مي خواند .
به نوشتن از سر خط .
به خط کشيدن روي نوشته هاي شکسته ،
به مرگ سپردن خاطرات ترک خورده ،
به نوشتن با يک دل شکسته ولي پيوسته .
من نوشتم از سر خط دفتر تازه ،
خط کشيدم روي نوشته هاي شکسته ،
به مرگ سپردم خاطرات ترک خورده را ،
مي نويسم با يک دل شکسته ولي پيوسته .
به نداي قلبي من گوش کن .
شروع کن .
حالا نوبت توست .
سر خط دفتر تازه منتظرم ...
بسته به زنجير
نقاش جهان روي مراپير كشيد
چشمان مراابري و دلگير كشيد
درخلق دلم لطف نمودند خداي
يك شير ولي بسته به زنجير كشيد
براي دوستي
براي دوستي كسي را انتخاب كن كه
قلبش خيلي بزرگ باشه
تا وقتي كه مي خواي تو قلبش جا بشي
مجبور نشي خودتو خيلي كوچيك كني ...
باده ي ناب
هوا ، هواي بهارست و باده ، باده ي ناب
به خنده خنده بنوشيم ، جرعه جرعه شراب
در اين پياله ندانم چه ريختي ، پيداست
كه خودش به جان هم افتاده اند ، آتش و آب
فرشته روي من ، اي آفتاب صبح بهار
مرا به جامي از اين آب آتشين درياب
به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما اي چراغ ماه بتاب
گل اميد من امشب شكفته در بر من
بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد
بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب
وقتي تو آمدي
وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد
وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد
زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد تو مانند باراني بر روي من باريدي
و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردي
تو مانند گلي در باغچه ي قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي كردي
تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي
تو با گرماي وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردي
وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است، چون تو دنياي مني
تو همان اميد زندگي مني كه آمدي
تو كه آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت
تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتردلم سوزاندم
و همه را از صندوقچه قلبم بيرون ريختم و از ياد بردم!
تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد
كلام دوست داشتن مقدس تر هميشه شد، و
داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!
تو كه آمدي، تنهايي به عزا نشست ، غم سفر كرد و قلبم به
استقبال عشق رفت. وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد،و
ديگر كنار ساحل تنها نبودم تو نيز با من بودي
تو مانند يك نواي عاشقانه در قلبم نشستي و
قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت كردي
تو مانند پرنده ايي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم
به من غرور پرواز به دشت عشق بخشيدي
تو مانند يك خاطره ي شيرين در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند!
دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات
شيريني كه با هم داشتيم در صندوقچه ي قلبم ميگذارم
و كليدش را به دست حق ميسپارم
نيکوکار
روي نيکويي نبيند هر که نيکوکارتر
بيشتر آزار بيند هر که بي آزارتر
من که هر کس را به ياري بودم از جان دستگير
مانده ام از هر کسي بي کس تر و بي يارتر
هر قدر با چشم عزت سوي مردم بنگري
مي شوي هر روز چون من در نظر ها خوارتر ...
کما
ميتوني منو از پا دراري تو ميتوني که اشکم در بياري فقط تويي که ميتوني عزيـــــزم
منو عمري توي کما بزاري تو ميتوني که روحم رو بپاشي. تو ميتوني دوسم نداشته
باشي آره تويي که ميتوني عزيــــزم بري لحظه اي ياد ما نباشي
خسته و افسرده
مي روم خسته و افسرده و زار، سوي منزلگه ويرانه ي خويش
به خدا مي برم از شر شما، دل شوريده و ديوانه ي خويش
مي برم تا که در آن نقطه دور ، شست و شويش دهم از رنگ گناه
شست و شويش دهم از لکه عشق ، زين همه خواهش بي جا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم ، زتو اي جلوه اميد محال
مي برم زنده به گورش سازم ، تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله مي سوزد و مي رقصد عشق ، آه .... بگذار که بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه ، شايد آن که بپرهيزم من
به خدا غنچه شادي بودم ، دست عشق آمد واز شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس ، که لبم باز به آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست ، مي روم خنده به لب خونين دل
مي روم از دل من دست بردار ، اي اميد عبث بي حاصل
آهاي با توام
من مي خواهم لحظه هايم را عاشقانه رنگ آميزي کنم تو چطور؟
من آنقدر خوشبختم که شب ها با لالايي ستاره ها مي خوابم.اگر شبي ستاره ها
پتوي ابر را بر سر خود بکشند و بخوابند،من باز هم خوشبختم؛ حتي اگر ستاره ها
برايم لالايي نگويند.
تو فکر مي کني زمستان چيست؟ بهار چيست؟ زمستان قبول کرده که بهار آمده ولي
تو نمي خواهي قبول کني که زمستان را پشت سر گذاشته اي و به بهار رسيده
اي؟گذشته ات را بيانداز در حوض خاطره؛دستانت را باز کن واژه هاي خوشبختي را
مي بيني که چقدر در دستانت مچاله شده اند؟ زندگي را از خود نگير. تو چه بخواهي
وچه نخواهي زنده اي و زندگي کردن حق توست.
راستي؛دوست داري امروز چه رنگي باشد؟درست است؛هر رنگي که تو بخواهي
همان ميشود. فقط يادت باشد که لحظه هايت را عاشقانه رنگ آميزي کني.پنجره را
بگشا. مي بيني هوا چقدر خوش بوست.آن طرف را نگاه کن.
آن طرف آسمان را مي گويم؛آن هشت رنگ رنگين کمان را مي بيني!
تعجب نکن!اگر تو بخواهي، رنگين کمان هم هشت رنگ مي شود.فقط کافي است
که تو بخواهي. تو مي تواني بخواهي پس اين آزادي را از خودت نگير. از همين امروز
شروع کن. هيچ وقت دير نيست. براي آفتاب يک کارت دعوت بفرست، مطمئن باش
اگر تو يک بار او را دعوت کني ،بار ديگر اوست که تو را به ميهماني فرا مي
خواند.وقتي باران مي بارد، فرار نکن، بگذار باران خستگي هايت را بشويد.من که زير
باران حمام مي گيرم و زير آفتاب خشک مي شوم، تو را نمي دانم؟!بيا تو هم مثل من
يک شاخه گل محمدي به پروانه هديه کن.بيا تو هم مثل من زير باران فرياد بزن، هر
چه دل تنگت مي خواهد بگو، بگذار خالي شوي.
آهاي با توام گل هايي قالي را آب داده اي؟
متاسفم برات
کوله بارآرزوهات رودوشت
تاکجا ها رفتي باپاي پياده
رفتيُ به هرچي خواستي نرسيدي
متاسفم برات اي دل ساده
دل به هر کي دادي ازسادگي دادي
زندگيتُ پاي دل دادگي دادي
هرجا که ديدي چراغي پرفروغ
تا بهش رسيدي فهميدي دروغ
عاشقُ خستهُ غمگينُ پريشون
دل بي کس دل اگه بي سروسامون
دل زخمي دل تنها و تکيده
دل گريون منوهي دل گريون
کوله بارآرزوهاتُ کي دزديد
دل ديوونه به گريه هات کي خنديد
توروباحولُ ولا تنها گذاشتند
اونا که لياقت عشقُ نداشتند
تکُ تنهاييُ با پاي پياده
متاسفم برات اي دل ساده
کاش مي شد
کاش مي شد ظرفيت ها را قالب گرفت
کاش مي شد در باريکه هاي سيال ذهن
تصويري از فرداهاي دور برداشت
تا با آن ، لحظه هاي زيبا کاشت
کاش مي شد هر روزي را که بد بود ، برداشت
جاي آن روز ، روز ديگري کاشت
کاش مي شد
کاش مي شد با تمام باورها
با زورقي به سوي درياها رفت
و از آنجا
تا فروغ بي نشانه
تا رؤياها
تا اساطير
با پاي برهنه تنها رفت
قانون زندگي قانون باورهاست.
و انديشه ها از باورها دستور مي گيرند
کافيست باور کنيد
وقتي زمانه جوان است
حس مي كنم كه جوانم
آبم كه روشن و لغزان
در رودخانه روانم
حس مي كنم كه سرا پا
شور و شتاب و تلاشم
موجم كه در دل دريا
جاني پر از هيجانم
فواره ام كه به صورت
همتاي بيد بلورم
رقصان و شاد و غزلخوان
پيوسته در فورانم
دارم هواي دويدن
همپاي باد سبك پو
بر آن سرم كه برآيم
از آزمون توانم
صد بوسه دارم و يك لب
كو آن غنچه بچيند
مات از بلوغ بهاري در برگ ريز خزانم
سياره يي كه زمين است
خواهم كه سعد بچرخد
وز نحس دور بماند
اين جرم و آن دگرانم
چشمم به راه كه پيكي
با صلحنامه درآيد
جنگ يهود و مسلمان
آتش فكنده به جانم
من جز يگانه نديدم
پروردگار جهان را
هم جز يگانه نيامد
در ديده خلق جهانم
اي هر كه نام و به هر جا
پيشاني از تو لب از من
بگذار از دل تنگت
شيطان و كينه برانم
شده تا حالا
شده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟
شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟
شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟
شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟
شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟
شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟
شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كني؟
شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟
شده تا حالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟
شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ باشه؟
شده تا حالا اه بسه .... ! ديگه خسته شدم از اين شده ها از اين همه تكرار
راسته تكرار تا ابديت
اما خدايا به فكر جثه بنده خودش هم بايد باشه شايد من نوعي نتونم تحمل كنم اين
همه سختي اين همه زجر رو تحمل كنم
چرا بعضي وقتها خدا به ما مي رسه خوابش مي گيره
نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم
اما خدا به خدا گريه خودت بسه
بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟
بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعني چي؟
من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري
خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ...
امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد
اما نمي دونم جواب منو مي ده يا نه
ديگه از تنهايي داره گريم مي گيره !
ولي خيلي خسته ام به خدا از همه چيز ...
سهل و ممتنع
هستم و نيستم
قانون عشق همين است
آن قدر ممتنع كه هرگز
با آن همه تفكر خالص كه داشتي
قادر به شرح قاعده ي آن نبوده اي
توضيح قاعده
كار فلاسفه است
كاري به اين امور ندارم
من
تنها همين كه شب
با آرزوي بودن تو صبح مي شود
قانون گرم عشق مرا شكل مي دهد
اين قدر سهل كه هرگز
ميدان يك تفكر خالص
قادر به جذب قاعده ي آن نمي شود
سه نقطه
ما پرنده هاي تنها
زير شيرووني خونه
هر دو تا خسته زغربت
هر دو آواره زلونه
ما دو تا مثل مسافره کوير
تشنه جرعه اي از محبتيم
ولي بيگانه ز هم
در اين سرا
لب پر بسته
پر از شکايتيم
اگه دست سرنوشت رقمه بختو
برامون مي نوشت
يا اگه آينده باز
بهمون فرصت بودن مي داد
ديگه دنيا برامون تنگ نمي شد
ديواراي لونمون سنگ نميشد
حالا هم دير نشده
مي تونيم پرهامونو باز بکنيم
را ه يک لونه رو پيدا بکنيم
لونه اي که عشق برامون بياره
خنده و شادي رو لبها بذاره
اونجايي که غم فردا نباشه
واسه اين دل تنها نباشه
UP ۲۰ جدید* ۰۵/۰۱/۸۶
سوگند
قسم به گريه ابر و به ناله بلبل
که بي حضور گلي کس نديده لبخندم
در ميکده مست از مي نابم کردند
سرمست ز جرعه شرابم کردند
اي دوست به چشم هاي مست تو قسم
جامي دوسه دادند و خرابم کردند
بجان دوست که باخبر شدم از دوست
نشسته بيخبر از جهان وهرچه دراوست
هر کس به آرزوئي و مايل بجانبي است
من غيردوست هيچ نخواهم بجان دوست
جانا به جز از عشق تو ديگر هوسم نيست
سوگند خورم من که بجاي تو کسم نيست
خشم و کين، جور و ستم، لطف و عطا، مهر و وفا
به خدا گر ز تو باشد همه نيکوست مرا
همچو آئينه
اي دوست گرعيب من ميبيني
همچو آئينه روبروبگونه
همچو شانه پشت سر موبه مو بگو
لب گرمت
لب گرمت به لب من چه خوش است
از لبت بوسه گرفتن چه خوش است
با تو زيباي دل آرام شبي
گوشه ميکده خفتن چه خوش است
خلوتي دلکش و خالي ز رقيب
سخنان تو شنفتن چه خوش است
راز عشق طرب انگيز تورا
از فرومايه نهفتن چه خوش است
عطر گل ياس
عطر گل ياس خاطره عطر كسي است كه نميدانم كيست
مي آيد يا كه رفته است؟
عزيزتر از جان تنهايم مگذار!
شمع
اي شمع به چه ميخندي
به شب تيره خاموشم
به خدا مردم از اين حسرت
كه چرا نيست در آغوشم
سحر
اي کاش باز سحر شود
تا چشمان تر خواب زده ام را در زلال گيسوانش بشويم
تا زمستان زندگيم باز بوي بهار را استشمام کند
اي کاش باز سحر شود
در سنگر عشق
يك روز كه مرده بودم اندر خود زيست
گفتم به خدا ، كه اين خدا ، در خود كيست ؟
گفتا كه در آن خود ي كه سرمايه ي هست
در سنگر عشق ، جويد اندر خود نيست
تك ستاره اي برام
تو شب تارو سياه تو تك ستاره اي برام
مي درخشي و روشني مي بخشي
دلم و پرميدي و تا به عمق آسمونا مي بري
من تو تواسمونا نغمه ي عشق و مي خونيم
برا هم ناز مي كنيم يا كه نه مي سازيم و ره سازش .
بي خبري
شايد براي ختم دلتنگيهاي ريشه دار
مامني در ميان گلهاي ياس پيدا شود
من كه از نارسايي انديشه بر روزهاي فردا
به ستوه آمده ام
براي جستجوي راز خدا نگهدار ان شب تو
در ميان تمام شبهاي يلداي دنيا رخته كرده ام
هنوز هم در تنهايي و سكوت غريبي بر سر كويت نشسته
و تو بي خبري
از خود رها مي شوم
گاه كه از خود رها مي شوم و ديده به دست خواب ميدهم مسافر شبهايي مي شوم
كه در آن باغها پر از انگور است و انجير ... خدايا ميوه بهشتي مي خواهم ... انار
بدهيد ... دستهاي من التماس يك سيب را به پيشگاهتان خواستار است .. هنوز
عاشقم و هنوز دلم مي تپد ... من مسافر دهه هفتادم ! ... هنوز من خيال مي كنم ...
دلها عاشق مي شوند ... دلها مي مانند ... دلها مي سوزند ... هنوز من حقيقت را
جستجو مي كنم ... هنوز من خويش را در صحراي ذلت خوار نكرده است .. هنوز روح
حقيقت خواه من تن خاكي مرا دفن مي كند در انديشه هايش ... نه گور به گور كه
گور شايسته مردگان است ... روح من خواهش بي امان شيطاني وسوسه را پليد
شمرده و من ذات خويش را يافته است ... زشت يا زيبا چنينم ... خوب يا بد سرشت
من اين است ... و اكنون كه به رعايت عاشقي دلم جوان مانده است ،سهم عقل
خويش را بر مي دارم و آواز مي خوانم كه من خود را دوست دارم
فصل چشمانت
يادمه فصل پاييز توي چشمات
يادمه فصل موندن توي حرفات
ميدونم ميخواي بري سفر سلامت
ميمونم منتظرت تا صبح برگشت
رفتي و پاييز اينجا بي تو هيچ رنگي نداره
ابراي تيره و خسته حال باريدن نداره
رفتي و کبوتر دل بي تو اهنگي نداره
تو بگو که اين جدايي تا کجا ادامه داره ...
مي بارد از چشمم
کم کم خدا حافظ
گفتي سلامت کو؟
گفتم:خدا حافظ
دست سفر در دست
رفتند از اين بن بست
من هم سفر خوبست
من هم خدا حافظ
عاشقي يعني همين
اگه خاکستر نشيني اگه اهل آسموني
اگه جنس خودمايي اگه ازما بهتروني
اگه شاعر? اگه سرباز اگه قصاب اگه سارق
اگه ارباب? اگه زارع اگه پاروزن قايق
اگه آهنگرو خرّات اگه سرگرم تجارت
يا اگه حتي وزيري پشت مسند صدارت
يه نفر دلت رو مي دزده با يه نگاه!
عاشقي يعني همين يعني گناه بي گناه!
بعد ازاون روز ديگه ازخودت رهايي مث من!
خوش ترانه خوش طنين و خوش صدايي مث من!
بعدازاون ديگه دلت ميشه چراغ راه تو!
غير از عشقت کسي رو نمي بينه نگاه تو!
دنيا تودست توئه باهيشکي کاري نداري!
همه ي زندگيتو به پاي عشقت مي ذاري!
عاشقي يعني همين يعني گناه بي گناه!
يه نفر دلت رو مي دزده با يه نگاه!
سخاوت دستهاي زيباي تو
به اين لحظه هاي عاشقي مان قسم ،
به اين كلام مقدس عشق قسم خيلي دوستت دارم.
سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگي ام خواهم ماند
عزيزم و سوگند ميخورم
كه به پاي عشقت خواهم سوخت
به اين ثانيه هاي پر ارزش زندگي قسم ،
به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها
عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم
سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد
من در آتش آن بسوزم چونكه
ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…
سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم
هيچ گونه سختي و عذابي را نخواهم كشيد…
در لحظه اول ديدارمان و لحظه اي كه عاشق هم شديم
مست شراب عشقت شدم
پس سوگند ميخورم به اين جام شراب كه تنها
از جام قلب تو مست عشق شوم و
سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق
كه تمام فكر و زندگي ام تو باشي و نام
تو باشد و عشق تو باشد عزيزم
آمدي در قلبم چه زيبا هم آمدي ،
آمدي و مرا ديوانه و عاشق خودت كردي پس
سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
نه مجنون باشم و نه فرهاد
تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
با آرامش با تو باشم
بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسي از عشق!
سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم!
به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را
رها نكنم و تو را هر چه
زودتر به سرزمين عشاق برسانم
به آن قبله گاهي كه روبروي آن نشسته اي و از خداي خويش
آرزوي مرا داري قسم
كه به خاطر تو تمام سختي ها و مشكلات را تحمل كنم
و به خاطر تو سالها انتظار
بكشم تا روزي به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.
به آن اشكهاي مقدست قسم ،
به آن اشكهايي كه روي گونه هاي نازنينت سرازير
شده است قسم كه هيچگاه حرفي نزنم كه قلبت شكسته شود
و كاري نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود!
عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم
و با تمام وجودم بفشارم و
سوگند خويش را برايت ياد كنم
خوش به حال آسمون
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد.
اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار
است
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه
نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا
آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد
وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه
بارشي بوده
زندگي
زندگي جز با تو برام حرومه
اگه نياي کاره دلم تمومه
طوري تو کردي که بشه باورم
عشقاي اين زمونه بي دوومه
يه روز برام گل مياري
يه روز من و خار مي کني
هيچ مي دوني با اين کارات من و گرفتار مي کني
يه روز ميگي يارت ميشم دوباره غمخوارت ميشم
روزه ديگه با طعنه هات حرفاتو انکار مي کني
يادم مي ياد يه روز برات مثل پري زاد بودم
تو باغ سر سبزه چشات يه سر و آزاد بودم
هر واژه کلامه تو موج زمان بود واسه من
هر روز اگه مي ديدمت جوون بودم شاد بودم
ديگه دوست ندارم
ديگه دوست ندارم
قلب منُ شکستي تو
خواستي بري عيبي نداره
ماه ميشينه به جاي تو ؛
يه روز تو رو مي خواستمت
مي خنديدم با لب تو
خشکيده خنده رو لبم
گريه شدم به پاي تو؛
هر روز با يک شاخه ي گل
مي اومدم سراغ تو
پرپر مي کردي دلمُ
جز گل نگفتم باز به تو ؛
ديگه بهم دروغ نگو
نداره رنگ حناي تو
آسمونم بياد زمين
دست نمي دم به دست تو.
دروغ وحقيقت
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ،
حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به
ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد
و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس
حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.
گير و دار
در گير و دار بودنم درگير با تو بودنم
راضي اگه به موندنم عاشق ازتوخوندنم
ديوونگي يارم شده دلدادگي کارم شده
ديوونگي کار دل با تو گرفتارم شده
قلبي که با تو ميزنه تو سينه داغونش نکن
اشکاي دونه دونموسيلاب بارونش نکن
تا وقتي قلب عاشقم به خاطر تو ميزنه
طلسم تنهايي من با دستاي تو مي شکنه
با اون لباي بسته حرفاي تازه داري
خوندم من از نگاهت انگار دوستم نداري
خدايا
خدايا تو خودت مي دوني اشکهايم نشانه چيست .
پس در اين دل شکسته به دنبال چي هستي که هر لحظه غمي را بر آن ارزاني مي
خدايا تو خودت ميدوني دنياي من با تو معني پيدا مي کنه پس چرا هميشه منو در
برزخ زندگي بدون راهنما قرار ميدي ؟
خدايا تو خودت از سر درون خبر داري و مي دوني اين بنده نمي تواند شکرت را به
جاي آورد پس راحتش کن تا در اين شرمندگي نمونه.
خدايا اي يگانه محبوب دل غمگينم !
چه روزهايي براي تو گريستم و تو چشم بر اشکهايم بستي .
چه شبهايي با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردي .
چگونه اي ...؟
من هنوز در حيرتم که بهانه هاي اين دل شوريده براي پيوستن به تو چيست ؟
با همه بديهايم سوي تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار بدي . خدايا تو را به
غروب جمعه که ياد آور حجت توست مرا رها نکن .
من بي تو هيچم
UP ۲۰ جدید* ۰۴/۰۱/۸۶
خطبه ي نوروزي
شگفتا ! نخستين شب فروردين
بزاد از پسين روز اسفندماه
حريق شفق ، قفس سال را
ز نو ، زاد در خرمن شامگاه
ازين شب که بوي زمستان در اوست
نيايد بهاران نو ، باورم
الا اي درختان تاريک شب
من از روح باران پريشانترم
شما لرزه هاي تن خويش را
فرو مي تکانيد در هم هنوز
من اما ، ز سوز زمستان دل
نيفشرده ام ديده بر هم هنوز
الا اي درختان تاريک شب
شما در نخستين دم کائنات
زمين را به زير قدم داشتيد
زميني چو پايان شرطنج ، مات
شما چون سپاهي به هنگام فتح
به هر گام ، بيرق برافراشتيد
ولي چون به گوش آمد آواي ايست
همه ، پاي خود در زمين کاشتيد
چو در پيش تقدير زانو زديد
شما را جهان دست ياري گرفت
شما چاره را در سکون يافتيد
مرا دل ، ره بيقراري گرفت
شما را سکون گر دل آسوده کرد
مرا بي قراري ، مرادي نداد
زمين چون مرا مست خورشيد ديد
به نامردي ام بند برپا نهاد
هم کنون شما در پسين روز سال
من اندر نخستين شب فروردين
درختيم ، اما ، يکي بي بهار
يکي ، گل برآورده از آستين
بگوييد تا صبح ارديبهشت
برايد ز آفاق تاريک من
مگر برکشد غنچه ي آفتاب
سر از شاخساران باريک من
مي بوسم تو را
گفتي كه مي بوسم تو را ,گفتم كه تمنا مي كنم
گفتي اگر بيند كسي؟ گفتم كه حاشا مي كنم
گفتي ز بخت بد اگرنا گه رقيب آيد ز در
گفتم كه با افسون گري , او را ز سر وا مي كنم
گفتي كه تلخي هاي مي گر ناگوار افتد مرا؟
گفتم كه با نوش لبم آن را گوارا مي كنم
گفتي چه مي بيني بگو- در چشم چون آيينه ام؟
گفتم كه من خود را در او عريان تماشا مي كنم...
قسمت نميشه انگار
قسمت نميشه انگار ، دست تو رو بگيرم
براي آخرين بار براي تو بميرم
گريه نکن که اشکات براي من يه درده
تحمل غم تو منو ديوونه کرده
هيشکي مث من تو رو دوست نداره
اينو از تو چشام مي توني بخوني
تو بودي جونمو ، عمرمو ، کسي که مي خواستمو
قسم راستمو که مي خواي بموني
واسه ي عشق تو همه چي دادمو به جز غرورمو که اونم رفته به باد
بود و نبودمو ، همه وجودمو، واسه تو دادمو ، تو ميگي منو نمي خواي
عاشق دل باك
وقتي خدا قسم به قلم برده است
بر روح قرآن نشان از ابد گفته است
بر ديده ي بازمهر عطش خورده است
بر عاشق دل باك رنگ غزل شسته است
واژه های اصيل
به هر چه شرح نداديم واژه ها اصيل تر ماندند
به هر چه کمتر گفتيم بيشتر تفاهم داشتيم
گناه لغت نامه نيست
نه اشتباه خروسي که در کمد اتاق خوابت مي خواند
درست نيست که اندوهگين شوي
و يا بپرسي : کدام خروسي ؟
نگاه کن ! کودک در خواب به رنگين کمان لبخند مي زند
طلوع پرچم بر چهره اش : سه رنگ قشنگ
شبيه « آب » گفتن ماهي طلايي در تنگ عيد
حواست کجاست ؟ زيبايي مي گويد آب
همين زمان ، در تقارني شگفت انگيز
کاغذ هاي پرکنده ي مشق به خورشيد لبخند مي زنند
در آفتاب پنجره ي تو که مشرف به آسايشگاه است
حتي ديوانگان نيز دريافته اند
که هر چه کنتر گفتيم بيشتر تفاهم داشتيم
نخستين عشق تو کجا رفت ؟
بگو سلام به خورشيد ، روي کاغذ مشق
که بر نقش کودکانه ي خود کنجکاو مي نگرد
ببند چشمت را ، بگذار روي گونه ي تو بگذرند
خطوط بچه گانه ي رنگين کمان
حرارت شعرهاي ديوانگان
و ماهي طلايي
در روز اول بهار
چشم دارم
آن كه از چشم تو انداخت مرا بي تقصير
چشم دارم كه به همين درد گرفتار شود
بچه ها من خيلي تنهام خيلي
پري کوچيک من
پري کوچيک من ني لبکش جنس بلور
توي گرگ و ميش چشماش صد تا مرواريد نور
پري کوچيک من خونه ش تو اقيانوس دور
واسه اون بستر موجا مثل گهواره و گور
پري کوچيک من فاصله ي بين دو بوسه س
اما بوسه بي خطر نيست همه جا سايه ي کوسه س
پري غمگين من ! طلسم موجا مي شکنه
بوسه ي دوم معجزه رو لبهاي منه
تنم رو طعمه ي کوسه مي کنم براي تو
توي ني ني نگاهت يه ستاره روشنه
پري کوچيک من ! حرفي بزن چشمات و وکن
من صدات رو مي شناسم تنها يه بار من رو صدا کن
سينه ريزي از ترانه دو تا گوشواره ي گيلاس
برگ سرخ گل کوکب پيشکشم برات هميناس
صداي ني لبک تو رمز بيداري موجه
عمق اقيانوس رويا با تو هم معني اوجه
پري غمگين من ! طلسم موجا مي شکنه
بوسه ي دوم معجزه رو لبهاي منه
تنم رو طهمه ي کوسه مي کنم براي تو
تو ني ني نگاهت يه ستاره روشنه
دردهاي نگفته
امشب از خويشتن جدا شده ام
مثل يک راز بر ملا شده ام
دردهاي نگفته را بگذار
با غمي تازه آشنا شده ام
آمدم تا تو ... از خودم رفتم
موجي از جنس کوچه ها شده ام
چه بگويم که بي حضور شما
سنگ زيرين آسيا شده ام
دست تقدير بشکند که چنين
به شب غصه مبتلا شده ام
آخرين حرف امشبم اين است
من خودم نيستم شما شده ام
آواز را گم کرده ام
سينه ي پر شورم و آواز را گم کرده ام
بال و پر دارم ، ولي پرواز را گم کرده ام
هم نوا با خويش بودم در گذار زندگي
هم نوا و هم نوا پرواز را گم کرده ام
چشم در راهم ، نگاهم بيکران را آرزوست ،
حاصل اما چشم و چشم انداز را گم کرده ام
کودک شيطان عشقم درس و مشقم عشق و عشق
راه مکتب خانه ي شيراز را گم کرده ام
تو عزيز قصه هامي
آخه تو عزيز قصه هامي ، آخه تو شعر رو لبامي
آخه جون تو بسته به جونم ، اگه بري ديگه نمي تونم
آخه اسم تو رو که ميارم ، ميشي همه ي دار و ندارم
آخه از چي مي ترسي مهربونم ، من که رو عشق تو موندگارم
يه شب ميون بارون غرورمو شکستم
کاشکي به تو مي گفتم چقدر تو رو مي خواستم
مي خوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت
با اين که خيلي خستم ، بگذرم از گناهت
آخه تو عزيز قصه هامي ، آخه تو شعر رو لبامي
آخه جون تو بسته به جونم ، اگه بري ديگه نمي تونم ...
باز بي تو تا ابد بارانيم
باز بي تو تا ابد بارانيم
در حصار عشق تو زندانيم
باز امشب دل صدايت ميكند
با تب عشق آشنايت ميكند
باز امشب كوچه پر از ياس شد
آسمان دل پر از احساس شد
باز چشمانم به راهت مانده است
بي تو مي دانم كه قلبم مرده است
باز لبهايم غزل خوانت شده
عاشق پيدا و نهانت شده
باز بي تو تا ابد بارانيم
در حصار عشق تو زندانيم
از عشق چه داني
آخرش از عشق چه داني که به من پيوستي
چشم در چشم من و دل سوي دلدار دگر
بي خداحافظي رفتي پي يک يار دگر
تو بدون بي تو غروبه همه ساحل من
غير از تو عشق دو رنگت که شده واسه من
بعد يک عمر به روياي خودم ميخندم
که چرا دل به غريبه ز وفا مي بندم
دل من صبر ميخواد تا که سيه پوش بشه
مشعل عشق تو از حافظه خاموش بشه
مشعل عشق تو من را تو دو راهي گم کرد
من و تا آخر عمر قربوني مردم کرد
من بيچاره که با مشعل تو وا موندم
توي مرداب نگاه تو بازم جا موندم
تو بريدي و تو رفافت بازم باختي
من و باش چه قصري از جنس نگاهت ساختم
تو ديگه منو نميخواي رفتن و حاشا ميکني
چرا باز مي خندي و منو تماشا ميکني
چشم براه
آخر دل مارا تو فنا کردي و رفتي
بيهوده مرا چشم براه کردي و رفتي
آن کاخ اميدي که بنا کردم از عشقت
خاکستري از آن تو بپا کردي و رفتي
تو که داني همه ترس من از هجر تو بود
پس چرا شهر دلم را تو رها کردي و رفتي
در توانم نبود دوري و هجر تو عزيز
گو که خواب است که اينگونه جفا کردي و رفتي
فرصت
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از
او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.
من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو
بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و
خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي
بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از
در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي
به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو
ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه.
به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين،
کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان
بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر
روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي
هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد
فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين،
هميشه اولين شانس رو بچسب
آخرين شعر
آنگاه كه نوشته هايت پايان ميگيرد
اندكي به تماشاي دريا بنشين.
آنگاه كه حرفهايت پايان مي گيرد؟
بخاطر ناگفتههايت دلگير مشو
خسته اي، مي خواهي چندي بيارام.
ساعت هر چند كه مي خواهد باشد؟
من چشمانت را گوش خواهم داد....
ليلي و مجنون
ليلي:
همه ميگويند وصله ناجوريد. مثل لباس گشاد زار ميزنيد به تن هم. چشمانـتان
آلبالو ـ گيلاس ميچيند و هوس را با عشق اشتباه گرفتهايد. كوس رسوايي عشق
شما آبرو برايمان نگذاشته. آنهايي هم كه كاسه داغتر از آشاند جار ميزنند ليلي
دسته گل به آب داده؛ بيچاره ليلي!
يك ريز و پشت هم، تگرگ حرفهايشان بر سرم سوز ميزند. نميفهمند؛ هر چه
ميخواهند ميگويند، نميدانند ليلي بيدي نيست كه با اين بادها، يا نه بهتر از آن،
تندبادها بلرزد. من به عشق مردانهي مجنون ايمان دارم. تاوان اين به ظاهر گناه هم
با خود خودم.
هرچه باشد من ليليام. ليلي سراسر شور و احساس، ليلي سوز و گداز، ليلي
مجنون. مجنون من هرچه باشد براي من عزيز است و دوستش دارم. به قول
مادربزرگ «اين علف هرچقدر هم شور، تلخ، بيمزه، به دهان بزي شيرين آمده
است» ولي چه كنم كه ديگران يا در اين باغ نبودهاند يا اگر بودهاند دچار فراموشي
شدهاند.
از من ميخواهند تمام جوانب را بسنجم. اگر هم عاشقم، عاقلانه عاشق باشم. اما
عشق كه منطق سرش نميشود، يك اتفاق است. اين لرزش دل بدمصب كه دست
خود آدم نيست. اگر بود كه يك قفل بزرگ به درش ميزدم و كليدش را در چاه
ميانداختم. گمان ميكنند تحمل عشق به اين راحتيها است؛ نه! بخدا شب و روزم
را گرفته، آزارم ميدهد، اذيت ميشوم، درد به جانم انداخته. اصلاً اگر اختيار با خودم
بود، اول خودم را پيدا ميكردم بعد مجنون را. اگر اين تپشهاي نابجا نبود، اين همه
در هول و هراس نبودم. شايد اگر ميتوانستم دل سركش را رام كنم آن وقت
«عاقلانه انتخاب ميكردم و عاشقانه زندگي.»
اينها را گفتم كه بدانيد ميدانم همه چيز را. به اين عشق واقفم، به سختيها و
مرارتهايش، به رنج و مصيبتهايش و... اما باز هم در تب و تاب مجنونم.
دلم برايت ميسوزد ليلي جان!
مجنون:
مجنون كدومه؟ عشق كدومه؟ كي عاشقه؟ من؟ كي گفته؟ عمراً! من عاشق بشم؟
اشتباه به عرض رسوندن عزيز من! من هر چي بشم عاشق نميشم. ميدوني چيه
اصلاً؟ ما دور دلمون يه حصار كشيديم به چه سفتي! به چه محكمي! هيشكي حق
نداره پاش رو از حدود دل ما فراتر بذاره و بياد تو. دله ديگه؛ زيرگذر لوطي نيست كه
هر كي دوست داشت هر موقع بـياد و ازش رد شه و بره و پشت سرش رو هم نگاه
نكنه...
آقايي كه شما باشي ـ و ايضاً خانومي كه البته جاي خواهري ـ واللا ما هم شنيديم
كه ميگن انگار يه روزي يه مجنوني بوده و گويا يكي ديگه هم بوده. يادم نيست الان
شيرين بود اسمش يا چيز ديگه؛ يه ماجراهايي انگار با هم داشتن. مي گن انگار زياد
ميزدن كاسه كوزهي هم رو ميشكستن. دستشون رو ميبريدن، قط ميزدن و روي
خاك با خون اسم هم رو مينوشتن و براي هم شاخ و شونه ميكشيدن و پاي دو
سه نفر ديگه مثل ليلي و خسرو و منيژه و فرهاد و بيژن رو هم انگار كشيده بودن
وسط و از اين حرفا. ما كه واللا سر درنياورديم كه اين وسط كي از كي خوشش اومد
و كي سينه چاك كي شد. امّا فكر ميكنم منيژه با فرهاد رفت و مجنون با خسرو…
هييييييي واي نه! استغفرا...! اشتباه شد انگار. فكر نميكنم اون موقعها اين چيزها
قانوني بوده باشه!... خلاصه ما نفهميديم كي عاشق كي شد. فقط ميگن انگار
خيلي دردسرا داشت بازيشون و كلّا خيلي زدن به تريپ هم و آخر هم انگار به هيچ جا
نرسيدن. يادمه معلّم ادبياتمون كه براي خودش پير پسري بود و عزب، به ما يه چيزي
ميگفت كه نتيجهي اخلاقياش اين ميشه كه دلي رو كه درد نميكنه، الكي اسير
چشم و ابرو و خال و رخسار نميكنن. ما هم با خودمون گفتيم كه لااقل همين يه
درس رو از اين معلّم بگيريم و دل به هيشكي نبنديم. از اون روز تا حالا هم نه دل به
جگرگوشهي مردم داديم و نه قلوهشون رو گرفتيم. (آخ كه چقدر هوس دل و جيگر
كردم! يادم باشه اينا رو كه نوشتم، برم زير بازارچه دو تا سيخ جيگر خودم رو مهمون
كنم...)
تا اين جا رو داشته باش... در ميزنن برم ببينم كيه، جَلدي برميگردم... واي! چه
آشي! چه رنگي! چه بويي! آه... ليلا خانم بود... دختر همسايهي روبرويي. آش آورد.
تا آش رو داد دستم، انگار كه داغ داغ هورتي سركشيده باشمش، از خود صورتم داغ
شد اومد تا وسط سينهام كه ديدم داره انگاره يه چيزي اون وسط مسطا ميسوزه...
ميلرزه و ميسوزه. گفت نذريه. دعا بفرماييد. گفتم قبول باشه، چشم...
يه دفعه انگار ياد يكي از همون درساي ادبـيات افتادم كه مجنون ميگفت:
يــا رب به خـــدايي خداييـــت وانگه به كمــال كبرياييـت
از عمر من آن چه هست برجاي برگير و بر عمر ليلي افزاي
به كنار من بيا
به كنار من بيا اي جاودان همدم زندگانيم
به كنار من بيا و مذار سرماي زمستان
در ميان ما جدايي افكند.
به كنار من در بر آتش بنشين ، كه يگانه ميوه زمستان آتش است و بس.
با من از شكوه قلب خود سخن گوي ،
كه شكوه قلب تو بس عظيم تر
از طوفان پشت پنجره هاست .
در را ببند و پنجره ها بر بند،
كه سيماي خشمناك آسمان
روان مرا در غم فرو مي برد و چهره پر برف دشتها
روح مرا به گريه وا مي دارد.
چراغ را ز روغن پركن تا همچنان نور بخشد،
و آن را در كنار خود نه تا بخوانم از اشكهايت
آنچه زندگي در كنار من بر چهره تو نگاشته است .
بيا تا شرب پاييزي بنوشيم و بخوانيم
ترانه يادگار بذر افشاني سبكبار بهار را ،
پاسداري تابستان را و پاداش پاييز
به هنگام خرمن را .
به كنار من بيا اي محبوب روح،
كه آتش زير خاكستر رو به سردي و خاموشي است .
مرا در آغوش گير كه از تنهايي در هراسم ،
چراغ ، كم سو است و چشمان ما خواب آلود.
بيا تا به يگديگر بنگريم
پيش از آنكه خواب بر چشمان ما چيره شود.
با دستانت مرا درياب و در آغوشم گير ،
و بگذار تا خواب روح هاي ما را هم آغوش سازد.
گرمايم بخش اي محبوب من، كه زمستان
هيچ برايم نگذاشته جز گرماي وجود تو.
جاودانه من ، در كنارم بمان .
اقيانوس خواب چه ژرف و بيكرانخواهد بود،
و سپيده خورشيد چه كوتاه در پس ما!
نقش منو به من بدين
آينه هاي زندگي رنگِ منو نشون بدين
شما رُ جونٍ آسمون حقيقتِ منو بگين
تا کي بايد تو جنگل زندگي نقش اجرا کنم
خسته شد از نقش و ادا سايه خسته تنم
آينه ها نقش منو واسه يه بار به من بدين
مي خوام به من بگم منو اين دفه بي نقاب ببين
خسته شدم بسکه سکوت نقش ِ هميشه منه
کمک کنين تا من ِ من ، از اين نقاب دل بکنه
غبارِ روي ِ آينه از من ِ من ، تو حرف بزن
بگو که سايه هاي شب ، از روي لحظه هام برن
من که منو نديدم ، نعش ِ منو کشيدم
اما هزار هزار بار ، گلايشو شنيدم
اين دفه بارِ آخرِ ، آينه ها داد بزنين
پرده ها رُ پاره کنين ، منو به فردا ببرين
فردا شايد ابري باشه ، يه دريا بارون بباره
از پس ِ اين نقش سکوت ، يه دنيا فرياد بباره ...
زندگي پرواز است
زندگي پرواز است زندگي يک راز است زندگي مثل گل است در سر منقار پرستوي
سياه زندگي آمدن است در شب سرد گناه زندگي راه نرفتن در سرديست زندگي
خود گرميست. زندگي مستي است مست زبيداد گناه زندگي رفتن نيست ماندن
نيست زندگي خلق يک خاطره است خاطره اي که زپس ديوار زمان محو نشود.
زندگي بودن نيست زندگي رفتن نيست زندگي عشق است زندگي در تنگ دل يک
ماهي در کنار درياست که به آن مينگرد با دل خويش که ببيند هم دردي هم رازي و
بخواهد اورا و بنام او اين قفس را بشکند در ساحل که چه خواهد شد؟
ميرسد به در يا يا که در ساحل غم خواهد مرد ماهمه يک جوريم پر از راز دل اين
ماهي که توانست به رفتن دهد آرامش اين دل را تورا چه مرا چه ؟
که در اين ساحل سرد همه دنبال هميم هيچ نميبينيم هيچ نمي خوانيم همه از يک
رنگيم اما!
در گذر خاطره ها همه محو فاجعه ايم؟
همه محو خويشتن که بيايد ياري شکند اين تنگ دل خسته ما وبرد ما را ز اين شهر
شلوغ و پر درد و بخواند نامت را ز پس ثانيه ها تا ببيني که همين ثانيه ها عشق تورا
خواهند برد .
وتو خواهي ماند و اين خاطره ها ونخواهي فهميد هيچ زپس فاجعه ها کسي بود که
نامت را خواند.
اين دست نوشته اي بود از برادري کوچک که در کنار شما زندگي مينه تو همين
شهر شلوغ پردرد پراز خاکستري رنگ زمان که نه سپيد است نه سياه .
دوستت دارم
دوستت دارم بيش تر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن! دوستت دارم چون تو
ارزش دوست داشتن را داري! دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري! دوستت
دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق! دوستت دارم همچو تكه ابرهاي
سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند! دوستت دارم چون تو رو ميخواهم !
دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق! دوستت دارم بيش تر از
آن چه تصور مي كني! دوستت دارم همچو رهايي پرنده از قفس و ... *****
چه مي شد گر دل آشفته من به شهر چشم تو عادت نمي کرد واي کاش از نخست
ان چشمهايت مرا آواره غربت نمي کرد چه زيبا بود اگر مرغ نگاهت ميان راز چشمان
تو مي ماند تومي ماندي و او هم مثل يک کوچ زباغ ديده ات هجرت نمي کرد تمام
سايه روشن هاي احساس پر از آرامش مهتابيت بود وليکن شاعر آئينه ها هم به
خوبي درک اين وسعت نمي کرد زماني که تو رفتي پاکي ياس
UP ۲۰ جدید* ۰۳/۰۱/۸۶
به فکر من باش
وقتي از دوست داشتن حرف مي زني ، به فکر من نباش ...
وقتي از عشق حرف مي زني ، به فکر من نباش ...
وقتي از نفرت حرف مي زني ، به فکر من نباش ...
وقتي حرف نمي زني به فکر من باش
وطن
وطن آدمي را بر هيچ نقشه اي نشاني نيست
وطن آدمي تنها در قلب كساني است كه دوستش دارند.
عجيب
دلم مي خواد يه جوري زندگي کنم که آدما بهش ميگن !!! عجيب !!!
فقط به تو سلام کنم ... فقط با تو حرف بزنم ...
فقط واسه تو دعا کنم ... دستام فقط تو دست تو باشه ...
فقط ديوونه ي تو باشم ، به جاش تو هم مال من باشي ...
خوشبختي
لحظات را طي کرديم تا به خوشبختي برسيم .
امّا وقتي رسيديم ، فهميديم خوشبختي همان لحظه هاست ...
تو يا زندگي خودم
روزي از من خواهي پرسيد که من کودوم رو بيشتر دوست دارم ؟
تو يا زندگي خودم و من جواب خواهم داد : زندگيم ...
و تو منو ترک مي کني بدون اينکه بدوني تويي زندگي من ...
بي دليل
من مدتي ست هرچه مي گذره بي دليل بيشتر دوستت دارم ...
امّا اين بار نه مثل مجنون ، نه مثل ليلي
تنها مثل خودم ، فقط خودم ...
تا هر وقت که بخواهي دوستت دارم ...
من همون ديوونه ي روزاي اولم با اين تفاوت که بيشتر دوست دارم ...
نه ! اگه خودت نخواي ، اون وقت هم توي دلم
دوستت خواهم داشت بي آنکه بدوني ...
به غريبه سر سپردي
اگه رفتي بي تفاوت ، به غريبه سر سپردي ...
اينو بدون که دل من ، شده جادو به تلسمت ...
يکي هست اينور دنيا ، که تو يادش مونده اسمت ...
با او
هرگز به دنبال کسي نباش که با او زندگي کني ...
بلکه به دنبال کسي باش که بدون او نتوني زندگي کني ...
يک جمله
هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي.بدان که
آن از کوچکي روح توست نه از بزرگي گناه او.
آرزويي در دل کردم
ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم آرزويي هر چند بچه گانه
هر چند از روي دل هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم ولي حتي اگر به
آرزويم نرسم! من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود هرگز
تو را فراموش نخواهم کرد حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد هميشه در
دلم خواهي ماند جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو و هيچ کسي نمي تواند
جاي تو را در دلم بگيرد... نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است براي هميشه
نقش صورتت
نقش صورتت را در گلها مي جويم و برق چشمانت را تنها در ستارگان
در تنهايي تو را مي بينم
و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم
در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم
و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت رانقش صورتت را در گلها مي جويم و
برق چشمانت را تنها در ستارگان
در تنهايي تو را مي بينم
و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم
در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم
و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت را
پس كام فرو مي بندم تا زماني كه حلاوت عشق تو
عشق بي فرجامت تلخي تنهاييها و تشنگي هايم را
به قعر فراموشي كشاند
اشكهايم گل هاي عشق تو را سيراب مي كند
و خوناب دلم ريشه درخت ترديد را
پس هست آنچه را كه براي من است!
يا نيست آنچه را كه مرا هست است؟
هستي اش غروب مرگ دلم را مژده مي دهد؟
يا طلوع خورشيد وجودش را به مرگ ترديد ها؟
چه ديوانه وار مي انديشم
چرا نه مگر نه اينكه دوستت دارم پس ديوانه ام در بهار افكارم
چه انديشه ها كه بارور نمي گردد
و چه تضاد ها كه وجودم را مي كاهد
پس اي كاش عشق تورا در وجودم نمي پروراندم
و تلخي كامم را به شهد تو مژده نمي دادم
با همه اين تضادها خسته و در مانده
به اخرين كلام در دنياي بيداري
در دنياي رنگ ها زمزمه مي كنم دوستت دارم
و آنگاه در طلوع دنياي خواب
و غروب دنياي بيداري و رنگ ها به خواب ميروم
قواعد دوست داشتن
دوستي مانند يك بازي است كه مهره هاي آن دائم در حال برخوردن هستند. در
بهترين حالت آن دو نفر مانند چراغ مه شكن هستند و راه يكديگر را روشن مي كنند.
همچنين نقاط ضعف هم را آشكارمي كنند كه موجب رشد دوطرف و پايداري علاقه
مي شود اما اين تعادل را چگونه مي توان حفظ كرد؟ خيلي ساده و با رعايت قواعد
بازي مي توان اين كار را انجام داد. مهمترين قواعد دوست داشتن به قرار زير است:
1ـ خود را دوست بداريد
كسي كه اعتماد كافي به خود ندارد نمي تواند از احساسات طرف مقابل به درستي
قدرشناسي كند. به اين ترتيب موفق مي شويد: دست از كار كردن مانند سيندرلا
برداريد. اين در صورتي است كه خود را به درستي ارزيابي نكرده ايد. برنامه خود را
تغيير دهيد. شعارتان اين باشد، بهترين چيزها براي خودم! براي خود چيز تازه اي
بخريد، به سينما برويد. كسي كه باخودخواهي به برآورده كردن خواسته هاو اهداف
خود بينديشد، نتيجه عكس آن را مي گيرد. علاقه به خود در اثر ارتباط عاطفي و
روحي با همسر انسان به دست مي آيد، نه درحل كردن مشكلات به تنهايي.
2ـ مسئوليت خود را برعهده بگيريد
هركس طراح خوشبختي خود است. به اين ترتيب موفق مي شويد؛ اگر فكر مي كنيد
خوشبختي در دوستي خود به خود به وجود مي آيد، در اشتباه هستيد. علاقه هم
مانند يك غذاي لذيد بايد درست شود. فعال شويد! دوستي ايده آل محصولي از
عقايد، اهداف و همكاري است. بايد سؤال زير را براي خود مطرح و آن را حل كنيد، آيا
اصلاً به زندگي زناشويي علاقه اي داريد؟ همسر شما بايد داراي چه ويژگيهايي
باشد؟ در كجا مي توانيد او را بيابيد؟ و هنگامي كه او را يافتيد بايد بين واقعيت و
تصورات خود تعادلي برقرار كنيد.
3ـ به خود وقت بدهيد
زن و شوهر بايد با صرف وقت و صبر زياد، نخهاي زندگي خود را به هم گره بزنند، به
اين ترتيب موفق مي شويد: زندگي زناشويي خود را خانه اي ببينيد كه بايد آن را
بسازيد و عشق يكي از مصالح اصلي آن است. براي اينكه ساختمان محكم ساخته
شود، بايد پايه هاي محكمي براي آن بريزيد. شما بايد براي كشيدن نقشه و پياده
كردن آن درساختن اين خانه آرامش و زمان زيادي صرف كنيد. اين موضوع در مورد
ارتباط دو نفر هم صدق مي كند.
اگر شما براي رسيدن به علاقه اي عميق، عجله به خرج دهيد، در خاتمه چيزي به
دست خواهيد آورد كه فقط شبيه يك ارتباط است. اما معلوم نيست كه اين ارتباط در
مواقع بحراني هم دوام پيدا كند، بنابراين دربيان نظرات خود و پذيرفتن نيازهاي طرف
مقابل رك باشيد.
4ـ بر ترسهاي خود غلبه كنيد
آيا گمان مي كنيد كه رشد، تكامل و سرزندگي در درازمدت جايي در زندگي زناشويي
شما نخواهد داشت؟ دوستي واقعي، ردوبدل كردن دائمي افكار است. به اين ترتيب
موفق مي شويد ليستي از مسائل مهم تهيه كنيد. ترسهاي خود را بشناسيد. شما در
كجا جلو خود و همسر خود را مي گيريد و مانع پيشرفت رابطه مي شويد؟ چه چيزي
موجب رنجيدگي شما مي شود؟ در چه مواردي مي توانيد با گذشت باشيد؟ باهمسر
خود صحبت كنيد كه چگونه مي توان با موانعي كه در ارتباط شما وجود دارد، مبارزه
كرد؟
5ـ از كلمات صحيح استفاده كنيد
لحن صحبت دريك ارتباط زناشويي نقش مهمي دارد. پس از سپري شدن دوران اوليه
زندگي، بايد با همسر خود گفتگوهاي زيادي داشته باشيد تا بتوانيد يكديگر را بهتر
درك كنيد. به اين ترتيب موفق مي شويد، هنگام صحبت با همسر خود توجه داشته
باشيد كه زمان ومكان صحيحي را انتخاب كرده ايد. نبايد با طعنه يا خشونت صحبت
كرد. احساسات خود را هنگام گفتگوهاي منطقي زياد به بازي نگيريد. از گله كردن
بپرهيزيد. به يك توافق برسيد. تشويق وتحسين در زندگيهاي موفق نقش بسيار
مهمي برعهده دارند. براي هر انتقاد بايد 5 نكته مثبت را هم در نظر بگيريد.
6ـ رفتاري قاطع و در عين حال منصفانه داشته باشيد
آيا شما در بن بستي قرار داريد ونمي دانيد چگونه بايد از آن خارج شويد؟ همواره در
زندگي زناشويي وضعيتهايي وجود دارند كه با توافق دوطرفه، هيچكس احساس
مغبون شدن نمي كند. به اين ترتيب موفق مي شويد. اولين قدم قبول داشتن همسر
است. بعد بايد نتيجه مورد نظر خود را تعيين كنيد. همواره در تمام مسائل توافقي
وجود دارد كه هر دوطرف را راضي كند.
7ـ در تغييرات با يكديگر همكاري كنيد
هيچ چيز ثابت نيست. درزندگي زناشويي تغييرات غيرقابل اجتناب هستند. تغيير
شغل، تولد فرزند و غيره مسائلي هستندكه زن و شوهر بايد با هم بر آن غلبه كنند.
به اين ترتيب موفق مي شويد: انعطاف پذيري علاوه بر اينكه يكي از پايه هاي مهم
زندگي است، يكي از مهمترين خصوصيات افرادي است كه برخورد بهتري در حل
مشكلات دارند. پذيرفتن تغييرات با انعطاف پذيري يعني وداع با چيزهايي كه در
گذشته وجود داشته است. تغييرات همواره موجب تغيير روند بازي مي شوند. حال
بايد رفتاري جديد در پيش گرفت. تغييرات سه مرحله دارند. 1ـ هنوز همه چيز آشناست
وهركس مي داند چه بايد بكند. 2ـ چيزهاي آشنا شروع به از بين رفتن مي كند و حال
بايد فعال بود. 3ـ هر يك ازافراد خانواده در چارچوب تغيير موردنظر خود را تطبيق مي
دهد.
8ـ جمع بندي رابطه
همانطور كه اتومبيل خود را نزد تعميركار مي بريد، بايد از رابطه خود هم مراقبت به
عمل آوريد. كنترل دائمي ارتباط موجب حل راحت تر مشكلات و اختلافات احتمالي مي
شود.
به اين ترتيب موفق مي شويد، هر روز كاملاً آگاهانه براي همسر خود وقت بگذاريد. از
او بپرسيد كه روز خود را چگونه گذرانده است و به چه فكر مي كند. ارتباط مانند يك
باغچه است، بايد از آن مراقبت كرد، در غير اين صورت پژمرده مي شود.
9ـ ارتباط خود را تازه و شاداب نگه داريد
راز داشتن ارتباط خوب و درازمدت اين است كه دائم به آن رسيدگي كرد.
به اين ترتيب موفق مي شويد، گاهي اوقات او را به طرز مطبوعي غافلگير كنيد. به
پيك نيك برويد، تا جايي كه امكان دارد با هم بخنديد. اتفاقاتي را به خاطر بياوريدكه
هردو در آنها نقش داشته ايد. در برخي موارد موضوعات كوچك را همواره رعايت كنيد.
بعضي از اين مسائل هميشه ثابت مانند لنگري هستندكه كشتي احساسات را در
درياي توفان نگه مي دارند و شما را به آرامش مي رسانند.
10ـ آرامش خود را حفظ كنيد
بايد كاملاً آگاهانه قواعدي را رعايت كنيد، زيرا زماني مي رسد كه شما به زندگي
روزمره خود بازمي گرديد.
به اين ترتيب موفق مي شويد: هنر بزرگي است كه هويت همسر خود را بپذيريد وبه
آن احترام بگذاريد و درعين حال خود را هم فراموش نكنيد به ايده آل هاي خودوفادار
بمانيد و ارتباط خود را با دوستانتان قطع نكنيد. حتماً بايد به كار خود ادامه دهيد و
علايق خود را فراموش نكنيد.
عشق تو
دگر عشق تو و روح تو در كالبدم نيست
دگر حرف تو و فكر تو در جان و دلم نيست
دگر دوست ندارم بشوم ملعبه ي تو
دگر نيست خبر از هوس زودگذر تو
دگر خسته شده جان من از دوري تو
چه كردي كه شدم عاشق زارو همه جا در هوس تو
دگر از عكس تو در شيشة قلبم خبري نيست
دگر از دست تو در دست غريبم خبري نيست
ديدي كه چگونه شده ام خوارو خفيفت
در اين طرف و آن طرفت زارو ذليلت
ديدي كه دوباره مثل ديروز شدي حاكم قلبم
با دست پليدت دوباره بزدي تيشه به قلبم
نفرين به تو و عشق تو درعمق وجودم
نفرين به من و قلب من و باور زودم
نفرين ابد بر تو كه آتش زدي دامان وفايم
نفرين ابد برمن مسكين كه شدم مست نگاهت...
سراب
عمري به سر دويدم در جست وجوي يار
جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود
دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد
اين جست و جو نبود
هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس
گاهي ز شوق خنده زدم گه گريستم
بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار
مشتاق كيستم
رويي شكست چون گل رويا و ديده گفت
اين است آن پري كه ز من مي نهفت رو
خوش يافتم كه خوش تر ازين چهره اي نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر
اين خوشپسند ديده زيباپرست من
شد رهنماي اين دل مشتاق بي قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوي گم شده بي نام و بي نشان
در دورگاه ديده من جلوه مي نمود
در وادي خيال مرا مست مي دواند
وز خويش مي ربود
از دور مي فريفت دل تشنه مرا
چون بحر موج مي زد و لرزان چو آب بود
وانگه كه پيش رفتم با شور و التهاب
ديدم سراب بود
بيچاره من كه از پس اين جست و جو هنوز
مي نالد از من اين دل شيدا كه يار كو ؟
كو آن كه جاودانه مرا مي دهد فريب ؟
بنما كجاست او
آنا صبح مي خندد و باغ از نفس گرم بهار
مي گشايد مژه و مي شكند مستي خواب
آسمان تافته در بركه و زين تابش گرم
آتش انگيخته در سينه افسرده آب
آفتاب از پس البرز نهفته ست و ازو
آتشين نيزه برآورده سر از سينه كوه
صبح مي آيد ازين آتش جوشنده به تاب
باغ مي گيرد ازين شعله گل گونه شكوه
آه ديري ست كه من مانده ام از خواب به دور
مانده در بستر و دل بسته به انديشه خويش
مانده در بسترم و هر نفس از تيشه فكر
مي زنم بر سر خود تا بكنم ريشه خويش
چيست انديشه من ؟ عشق خيالي آشوبي
كه به بازويم گرفته ست به بيداري و خواب
مي نمايد به من شيفته دل رخ به فريب
مي ربايد ز تن خسته من طاقت و تاب
آنچه من دارم ازو هست خيالي كه ز دور
چهر برتافته در آينه خاطر من
همچو مهتاب كه نتوانيش آورد به چنگ
دور از دست تمناي من و در بر من
مي كنم جامه به تن مي دوم از خانه برون
مي روم در پي او با دل ديوانه خويش
پي آن گم شده مي گردم و مي آيم باز
خسته و كوفته از گردش روزانه خويش
خواب مي آيد و در چشم نمي يابد راه
يك طرف اشك رهش بسته و يك سوي خيال
نشنوم ناله خود را دگر از مستي درد
آه گوشم شده كر يا كه زبانم شده لال
چشم ها دوخته بر بستر من سحرآميز
خواب بر سقف نشسته ست چو جادوي سياه
آه از خويش تهي مي شوم آرام آرام
مي گريزد نفس خسته ام از سينه چو آه
بانگ برمي زنم از شوق كه : آنا آنا
ناگهان مي پرم از خواب گشاده آغوش
مي شود باز دو دست من و مي افتد سست
هيچ كس نيست به جز شب كه سياه است و خموش
دلتنگ
و در تمام اين لحظه هاي دلتنگي ، دل عجيب بهانه ات را مي گيرد . نمي دانم چه كنم
كه ديگر يادت نكند . نمي دانم ... نمي دانم " تو با من چه كرده اي ، كه از يادم نمي
روي ؟ " . مدتهاست كه ديگر عقل هم قادر به قانع كردن دل نيست . سالهاست كه
دل ساز خود را مي زند ، حرف خود را مي زند و كار خود را مي كند ، و عقل فقط
نظاره گر است .
اين روزها بيشتر از هميشه به گوش دل قصه رفتن مي خوانم تا شايد باور كند كه
خزان امسال پايان همه چيز است ، اما انگار هرچه من بيشتر مي گويم ، او كمتر
گوش مي كند و بيشتر هواي ديدنت به سرش مي زند . ديگر نمي دانم چه كنم .
چگونه از بار اين بغض كم كنم ؟ چه كنم كه جايت اينقدر در لحظه هايم خالي نباشد ؟
ساده برايت بگويم اين روزها " در جمع من و اين بغض بي قرار جاي تو خاليست ... "
و من در تمام اين لحظه ها با خود مي انديشم : آخرين پاييز دانشگاه با اولين آن چه
فرقي دارد ؟ آخرين پاييز دانشگاه هم بي صدا از راه رسيد و باد سرگردان همچون
هميشه بي مقصد آواي رفتن سر داده ، كسي چه مي داند ، شايد اوهم سالهاست
به دنبال كسي مي گردد كه در پاييز گم كرده !
شايد پاييز امسال براي تو و ديگران مثل همه سالها باشد و شايد اصلا" از آمدنش
خوشحال نباشيد . اما براي من يك فرق اساسي با همه سالها دارد و آن اينكه
امسال پاييز، من بي دليل هر روز بيشتر دوستت دارم . و بي آنكه بدانم چرا ، بيشتر به
فكرت هستم . اما نه ، مهمترين فرقش چيز ديگري است : پاييز امسال عجيب بوي
جدايي مي دهد . بوي غربت و تنهايي امسال تمام پاييز را در بر گرفته و من با هر
نفس عميق بوي بغض فروخورده آسمان را حس مي كنم .
كاش پاييز امسال مثل تمام قصه هاي ناتمام ، پاياني نداشته باشد . كاش آذر امسال
آنقدر طولاني شود تا من از ديدنت سير شوم . كاش پاييز امسال پايان قصه من
نبود ...
از امسال پاييز معني تلخ تري پيدا خواهد كرد : معني تلخ جدايي . چون از اين پس به
ياد خواهم آورد كه تو را در پاييز گم كردم !
فردا روز ديگري است
كه بي تو
بر عمر تلف شده افزوده مي شود
همين روزها
روز رفتن از راه مي رسد
و من طوري از خيال تو گم مي شوم
كه انگار هرگز نبوده ام ... !
دستهايم را تنها تو بگير
دستهايم را تنها تو بگير شعرهايم را تنها تو بخوان
و مرا صدا كن
به تماشاي بهاران در باغ به فرود برف بر روي درختان غريب
به گذر از راهي پر برگ در فصل خزان
اين خزان كه چنين مي گذرد مي توانست بهاران باشد
چه زمستان ملال انگيزي در راهست
باز هم ريزش برف
باز هم شر شر باران در شب باز هم يك شب طولاني
باز هم پنجره اي بسته و دستاني سرد باز هم خيره شدن به در و ديوار اتاق
سال ها پيش زمستان هم زيبايي داشت
خنده ها خنده ديگر بود
دختري بود كه در خاطره هايش در شب به تو مي گفت سلام
و به همراه تو مي رفت به مهماني گنجشك هاي كوچك باغ
و دلش را به تو مي پيوست در اوج بلا تكليف سال هايي كه گذر كردند
و تماشاي بهاران را با خود بردند
فصل ها مي گذرند من در اينجا به تو مي انديشم و دريغا كه همه هستي من
همچو آن جوي طويلي ست كه بر سينه دشت روز و شب مي گذرد
فصل هايي كه اگر بودي بهتر بود
تو را نجوا مي کند
در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور
آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر
من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به
طلوعي ديگر برسان ...
تصوير
سه نفر در ايستگاه
مرد، زن و کودک
دستان مرد درون جيب
دست کودک در دست زن
مرد غمگين است
غمگين چون ترانه اي حزن آلود
زن زيباست
چون خاطره اي زيبا
کودک
چون خاطرهاي زيبا، حزن آلود
چون ترانه اي حزن آلود، زيبا
UP ۲۰ جدید* ۰۲/۰۱/۸۶
بهاررا باورکن
باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است ...
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دل تنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن
از يادم ميري بيرون
يه شب... يه دل تنگ... يه ياد كهنه... يه يار قديمي...
ديشب وقتي كه صداتُ پس از ماهها از پشت سيمهاي تلفن شنيدم به سختي
تونستم تشخيص بدم كه خودتي...
داره باورم ميشه كه از يادم ميري بيرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدي... و چه
قدر غريبه... همون غريبه آشناي من كه يه روزي از 100 فرسخي مي شناختمت... اما
حالا صداتم با من بيگانه است...
ديشب وقتي چشمهام رو روي هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش بست اما تار
بود.... درست نميديدم...
ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتي
وقتي كه كنارم بودي و دستات تو دستم بود....
هميشه ازم دور بودي.... هميشه....
ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....
ديشب دلم يه سوزش عجيبي داشت...
ديشب دلم هوات كرده بود....
ديشب...
اما تو نبودي.... تو كنارم نبودي... حتي توي خيالم هم درست نمي ديدمت..
ديشب شب بدي بود...
واسه بار آخر همه خاطراتتُِِ مرور كردم... مثل يه فيلم... خيلي سريع... بعضي
جاهاش هم stop مي كردم و به چشمات خيره مي شدم...( آخ كه چه قدر دلم هواي
چشمات كرده )
اما بالاخره تموم شد...وقتي خوب به همشون فكر كردم.... يه تصميم جديد گرفتم...
يه قلم... يه كاغذ... يه جفت چشم باروني... و يه پنجرة بارون خورده...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از يادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگي
هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اينكه.....
هنوزم دوست دارم اي عشق ديرينة من
يه پاكت نامه... يه عكس يادگاري... يه دل شكسته... يه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسيدم... يه گوشه خالي... كنار يه
قبرستون ... يه قبر خالي... بي نام و نشون...نامه ات بوسيدم و گذاشتم تو قبر
خالي... بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاك ريختم... خاك ... خاك... خاك
يه قبر... يه شمع... يه شاخه گل... يه دل تنگ...
حالا ديگه جات مشخصِ ... حالا ديگه لازم نيست دنبالت بگردم... از اين به بعد ميام
اين جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد... هر وقت خواستم بيام پيشت
ميام اينجا... ديگه لازم نيست تو خيابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات...
ديگه منتظر برگشتنت نمي مونم... ديگه منتظر تلفنت نيستم... آخه ديگه مطمئنم كه
تو مردي و جات هم گوشه يه قبرستون بي نام و نشونه...
من تو را مي خواهم
هيچگاه نگاهت را فراموش نمي کنم
نگاهي سر شار از محبت و صميميت
صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم
اما...
من تو را مي خواهم نه خيالت را
لحظه يکي شدن
مي دونم آخره قصه ميرسي به داد من ... لحظه يکي شدن...
وقتي هيچ خبري از تو ندارم وقتي نيستي تا سرم رو روي شونه هات بذارم وقتي
تنهاي تنها شدم وقتي که تمام غم دنيا مياد سراغم وقتي که ديگه حتي اشک هم
جواب نميده وقتي بايد باور کنم که من هم پشت تابلو عبور ممنوع عشق ايستادم" يه
گوشه آروم و ساکت مي شينم ديوان حافظ رو بر ميدارم به ياد يه شب به نيت دل تو
فال مي گيرم ... بعد هم آروم اشکامو پاک مي کنم به تنهايي و تاريکي شب لبخند
مي زنم ...
مي دونم که يکي هست که فرياد دلم رو ميشنوه ميدونم که خدا مي دونه که چه
قدر دوست دارم ...
گل گلدون من
گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نميده
کي گل شب بو رو از شاخه چيده
گوشهء آسمون پر رنگين گمون
من مثل تاريکي تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
آسمون آبي ميشه
اما گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش ميگيره
دره مهتابي ميشه
اما گل مهتاب
از برکه هاي آب
بالا نميره
تو که دست تکون ميدي
به ستاره جون ميدي
ميشکفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
ميسوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نميده
کي گل شب بو رو از شاخه چيده
گوشهء آسمون پر رنگين گمون
من مثل تاريکي تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
آسمون آبي ميشه
اما گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش ميگيره
دره مهتابي ميشه
اما گل مهتاب
از برکه هاي آب
بالا نميره
تو که دست تکون ميدي
به ستاره جون ميدي
ميشکفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
ميسوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
كاروان
عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاري كه دلم نشكفد از خنده يار
چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟
عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادي زنداني را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحري جلوه كند اين شب ظلماني را .
پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوي بهار
بي تو خاري ست به دل ، خنده فروردينش
عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
كارواني همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب
ديدن روي گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بي رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !
کاش
کاش مي شد ما بهاري مي شديم
خيس آواز قناري مي شديم
کاش از خوبان عالم مي شديم
توبه مي کرديم آدم مي شديم
کاش نامردي نصيب ما نبود
در بي دردي نصيب ما نبود
کاش چوپان دل ما عشق بود
پاسبان محمل ما عشق بود
کاش در يک شبي سبز و شگفت
عشق از ما بيعت مي گرفت
قبرستان عاشقان
شهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم
کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه
متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش
دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله
منو شکسته بود(ازهردست بدي ازهمون دست ميگيري )
دستانم بوي گل ميدادمرابه جرم چيدن گل محاکمه کردن پيش خود نگفتند شايد من
گلي کاشته باشم
تو را گم کرده ام
تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه هاي من
گرفتار سکوتي سردوسنگينند
و چشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگيينند
چراغ روشن شب بود برايم"چشمان زلال تو
کجا ماندي که من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم
تنهاييم حق من است
هيچ کس نخواهد توانست ما را از هم جدا کند
من و تنهايي يکي هستيم
تو با من به تنهايي مي رسي
و يا با تنهايي هايت باز به من مي رسي
بي دليل
يا
با دليل
چيزي از جنس خط خطي هاي معوج يک کودک
هستم
مدادي گاز زدي
يک مشت مداد رنگي ريز و درشت
خورده هاي ابلغ پاکن
و ...
ميخواهم همين باشم
همين
خط هاي کج و معوج صادقانه
مي خواهم دور از
نقش هاي زيباي يک استاد نقاشي باشم
همين قدر دور
از تمام حالات شيطاني
از کساني که بردگان شيطان هستند
مي دانم
مرا با تنفر مي شناسي
با چندش آور ترين طعم مي گويي
و بار ها مي خندي که چگونه اين قدر صريح هستم
مي دانم
هنوز هم نمي فهمي چه امتدادي است در حرف هايم
هنوز هم فکر مي کني
پاي مهره هاي مار در ميان است
پاي جنبل و جادو
انتهاي من
انتهاي کساني است
که بوي تنفر دهانشان از دور ها مشخص است
مي تواني تنها شبيه
آفت برگ هاي غنچه ي نوشته هايم باشي
من ديدمت
وقتي اومدي کسي تورو نديد اما من ديدمت
کسي تو رو حس نکرد ولي من باهمه وجودم حست کردم
هميشه دلم مي خواهد برات شعر بنويسم
عاشق باشم و دلتنگ نمي ذاره نذاشته
همين خورده ريزي که اسمش زندگي
مسافر غريب من جاده زندگيت کجاست
بگو که مقصد دلت تو خونه فرشته هاست
چه قصه ها گفتي برام از روزگار نالوتي
گفتي ديگه خسته شدم از عشقهاي دروغکي
سفر يه جور شکايت به خنده هاي ديگران
چقدر دلم خسته اس کنار من بمون
حرفهاي من هنوز ناتمام تا نگاه مي کنم وقت رفتن است
باز هم همون حکايت هميشگي
پيش از اونکه با خبر بشم لحظه عظيمت تو ناگزير ميشه
تو کوله بار خستگي که پر شده از خاطره
يه قلبي هست که مي شکنه
بهت ميگه يه حس کور که از اين بيچاره دل بکن
ديو فريب سرنوشت مي خواهد تو رو جدا کنه
يکي ميگه کاشکي نره منم ميگم خدا کنه خدا کنه خدا کنه
من آنم
من آنم که سرم را هرگز خم نکردم
من آنم که اسمم اسم هيچ کس را يدک نکشيده
من آنم که روي پاهايم ايستاده ام
من آنم که شانه هايم پناه هق هق مادرم است و مادرم شانه هايش پناه عالم است
من آنم که گريه ام را فقط ماه ديده و صداي گريه ام را ماه هم نشنيده
من آنم که دستم را همواره سوي آنان که در راه جا مانده اند دراز مي کنم
من آنم که سرم همواره سوي آسمان است و خورشيد هيچگاه چشم هايم را زخم
نزده
من آنم که پناهم خداست
من آنم که جز از خدا ياري نخواسته ام
من آنم که جز به خواست او به پا نخواسته ام و ننشسته ام
من آنم که وقتي به نماز ايستادم خدا را ديدم که به نظاره بود
اما روزگار اينها را بر من نبخشيد
اما روزگار اين دل پر درد را هم بر من دريغ کرد
کمر بست بر شکستنم و شکست
ديوارهاي خانه ي مهرم را بر سرم آوار کرد
پس ديگر هيچگاه سرم را بالا نگرفتم
اسمم را خوار کرد و من هرگز ديگر نامم را بر زبان نراندم
شانه هايم زير بار غم شکست
چشم هايم براي گريه از من اجازه نگرفتند و رهگذران گريه ام را به نظاره ايستادند
از راه جا ماندم اما دستي به سويم دراز نشد
مثل ديوانه ها خنديدم
به رسم اين روزگار
به سازي که برايم زد مثل مست ها رقصيدم
گريستم اما مردماني که با گريه شان مي گريستم خنديدند
فرياد زدم اما آنان که دست گرمم نوازششان مي کرد سيليم زدند
آنان که شکستم تا غرورشان نشکند غرورم شکستند
چه بازي سختي کرد روزگار با من
او که مي گفت مست است از جام نگاهم دل به نگاه يک بيگانه سپرد و رفت
باز مثل اول قصه من ماندم و خدا
ياريم کن خدايا به پا خيزم
قسم به همه ي خوبيها ديگر خوبي را فراموش مي کنم!!!
مغرور
در آمد از در بيگانه وار سنگين تلخ
نگاه منجمدش به راستاي افق مات در هوا مي ماند
نگاه منجمدش را به من نمي تا باند
عزاي عشق كهن را سياه پوشيده
رخش همان سمن شير ماه نوشيده
نگاه منجمدش خالي از نوازش و نور
نگاه منجمدش كور از غبار غرور
هزار صحرا از شهر اشنايي دور
نگاه منجمدش همين نه بر رخم دري از آشتي نگشود
كه پرس و جوي دو نا آشنا در آن گم بود
نگاه منجمدش را نگاه مي كردم
تنم ار اين همه سردي به خويش مي پيچيد
دلم از اين همه بيگا نگي فرو پاشيد
نگاه منجمدش را نگاه مي كردم
چگونه آن همه پيوند را ز خاطر برد؟
چگونه آن همه احساس را به هيچ شمرد؟
چگونه آن همه خورشيد را به خاك سپرد؟
در اين نگاه در اين منجمد در اين بي درد
مگر چه بود كه پاي مرا به سنگ در اورد
مگر چه بود كه روح مرا پريشان كرد
به خويش مي گفتم:
چگونه مي برد از راه يك نگاه قلب ترا
چگونه دل به كسان سپرده اي كه به قهر
رها كنند و بسوزند بي گناه ترا؟
نگاه منجمدش را نگاه مي كردم
چگونه صاحب اين چهره سنگدل بوده است؟
دلم به ناله در امد كه اي صبور ملول
درون سينه اينان نه دل كه سنگ بوده است
مطمئن باش و برو
برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند زني...
ضربه ات کاري بود...
دل من سخت شکست...
و
چه زشت به من و سادگي ام خنديدي...
به من و قلبي پاک
که پر از ياد تو بود...
به خيالم مي گفت: تا ابد مال تو بود...
مطمئن باش و برو...
پيوند ناگستني
بوته ي اقاقيا بودم با عشق تو بزرگ شدم .
حالا درختي پر شاخ و برگ شده ام بيا و مرا از ريشه بيفكن . دلم مي خواهد هيزم
شكن اين درخت تو باشي.
شاخه ي زنبق بودم با عشق تو گل دادم ،
حالا كه شاخه اي پرگل شده ام بيا و مرا بچين .آخر اگر تو مرا نچيني ،برايم خار و گل
چه فرقي خواهد داشت؟
آب چشمه بودم با عشق تو از دل سنگ بيرون آمدم .
حالا كه سر از سنگ خارا بد آورده ام ،بيا و مرا بنوش . مرا كه بلور شفاف نيز
بدرخشندگيم رشك مي برند.
پروانه بودم با عضق تو بال و پر يافتم
حالا كه پر و بال گشوده ام بيا ومرا در دام انداز ،بگذار آتش عشق تو و پرم را بسوزاند.
بخاطر تو رنج خواهم برد زيرا غمي كه از عشق تو بر دلم نشيند برايم فرح بخش
است نميداني چطور روز و شب در آرزوي هيزم شكني تو،در آرزوي گل چيني تو،در
آرزوي عطش تو،در آرزوي آتش تو هستم .
بگذار زخم عشق تو بر دلم نشيند تا خوني را كه از آن بيرون خواهد چهيد چون
گوهري لعلگون ارمغان تو كنم.
بخاطر تو ،در جاي زيورهاي عادي،گيسوانم را با هفت خار بلند خواهم آراست و بجاي
ياقوتهاي گرانبها ،دو شراره ي خون فام آتش از دو گوشم خواهم آويخت.
آنوقت ،اي محبوب من ! به ديدار تو خواهم آمد تامرا ، در عين رنج بردن خندان ببيني و
گريان در آغوشم گيري
در آغوشم گيري تا بيش از همه مال تو باشم ،مال تو باشم…
آه و افسوس
آسمون زندگيم
تو آسمون زندگيم ، ستاره بوده بي شمار
اما شباي بي كسيم يكي نمونده موندگار
يكي نمونده از هزار
ستاره هاي گمشده ، هر شب من هزار هزار
اما هميشگي تويي ، ستاره ي دنباله دار
يكي نمونده از هزار
اي آخرين ، تنهاترين ،آوره ي عاشق
هر شب عمرم همراه با من ، ستاره اي عاشق
اما هميشگي تويي ، ستاره ي دنباله دار
يكي نمونده از هزار
اي تو ، آشناي ناشناسم
اي مرهم دست تو لباسم
ديوار شبم شكسته از تو
از ظلمت شب نمي هراسم
انگار ك زاده شده با من
عشقي كه من از تو مي شناسم
انگار كه زاده شده با من
عشقي كه من از تو مي شناسم
اي آخرين تنهاتريم آواره ي عاشق
هر شب عمرم همراه با من ، ستاره ي عاشق
تو بودي و هستي هنوز
سهم من از اين روزگار
با شب من فقط تويي
ستاره ي دنباله دار
با شب من فقط تويي
نمي دونست
ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفتم
زندگيمو!
ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه!
روزي به تو خواهم گفت
روزي به تو خواهم گفت ازغربتم روزي که با ريزش برگها خزان زندگي من آغاز شد،آن
روز که آفتاب گردان وجودم به سوي خورشيد دلت را آرزو مي کرد .
آن روز که ابرهاي سياه وسفيد سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته بود وباران غم
ازگوشه ي آن به کوير سرد گونه هاي استخوانيم فرو ريخت
آن روزهمه چيزرا در يک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که سيلاب اشک هايمان يکي
گردد