نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۰۱/۰۲/۸۶

به هيچ کس نگو

دوستم، گلم ،نازنينم ،گوشت رو بيار يه کمي حرف دارم باهات

به هيچ کس اعتماد نکن دخترک

به هيچ کس راز دل نگو دخترک

به هيچ کس نگو که دل بسته ام به تو

به هيچ کس نگو که عاشقش شدي

نه، نه ،نگو

نه، نه، به هيچ کس اعتماد نکن

به هيچ کس نگو که يک شبي کنار پنجره گريه کردي از خاطرش

به هيچ کس نگو که از ديدنش سرعت قلبت از ثانيه جلو مي زند

به هيچ کس نگو که روزها گذشت و پير شدي در انتظار ديدنش

به هيچ کس نگو به هر دري زدي براي باز دوباره ديدنش

به هيچ کس حتي کسي که چتر شد زير باران براي تو

به هيچ کس حتي کسي که گفت عاشقت شده است

به هيچ کس حتي کسي که نيمه شب براي تو شعر گفته است

به هيچ کس حتي کسي که گفت از بي اعتناييت دلم شکسته است

شک نکن او روزي با تمام عشق رها مي کند تو را

نه نه کسي به احساس پاک تو که مثل يک گل شکفته است توجهي نمي کند

آري گل تازه شگفته ات به دست عابران چيده مي شود

يا که زير پايشان مثل يک علف لهيده مي شود

ديدي که گفتم به هيچ کس اعتماد نکن

پس اگر اعتماد کردي و عاشقش شدي و قلب تو شکست گلايه اي نکن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

مردنم را ببين و بعد برو

من کيم؟ان شکسته رفته ز ياد

تک درختي که برگ وبارش نيست

پاي در گل اسير طوفانها

ازن خزاني که نو بهارش نيست

ورقي پاره از کتاب زمان

قصه اي ناتمام وتلخ آغاز

اشک سردي چريده بر سر خاک

نغمه هائي شکسته در دل ساز

تو که بودي ؟ همه بهار بهار

در نگاهت شراب هستي سوز

از کجا امدي ؟ که چشم تو شد

درشب قلب من طليعه ي روز

دررگت خون زندگي جاري

تنت از شوق ارزو لبريز

تو طلوع ومن ان غروب سياه

تو سرا پا شکوفه من پائيز

راستي را شنيده بودي هيچ

شوره زاري که گل در ان رويد؟

يا ز شبهاي تيره اخر ماه

دلي افسرده روشني جويد ؟

تو که بودي ؟که شوره زار دلم-

با تو سر شار برف وباران شد

کاسه ي خشک چشمهايم باز

تازه شد رنگ چشمه ساران شد

سبز گشتم زنو جوانه زدم ...

با توگل کردم و بهار شدم

هر رگم جوي خون هستي شد

پر شدم پر زانتظار شدم

واي بر من چرا ندانستم

به وفاي گل اعتباري نيست

شاخه اي را نچيده مي بينم

در کفم غير نيش خاري نيست

راستي را چنان نسيم سحر

تو گذشتي چه ساده زان چه که بود

من به جا مانده يکه و تنها ...

ميگريزم دگر ز بود و نبود

بي من اري تو خفته اي ارام

گر چه من لحظه اي نياسودم

چکنم رسم عاشقي اين است

چشم من کور عاشقت بودم

بعد از اين مي گريزم از هستي

به جهان نيز دل نمي بندم ...

اي همه شادمانيم از تو

بي تو هر گز دگر نمي خندم

اه اينک تو اي رطيل سياه

وقت رفتن کنار خانه بمان

تا ببيني چگونه مي ميرم

لحظه اي هم به اين بهانه بمان

صبر کن صبر کن ز باغ دلم

گل شادي بچين وبعد برو

اي که زهر تو سوخت جانم را

مردنم را ببين و بعد برو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

هميشه

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه .

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه .

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره .

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب

خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار

استوار ، فقط يه جا معني داره ،

جائي که :

چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر

عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من

خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني

کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

مراحل عشق

نخستين مرحله عشق،محبت است  بايد قلب خود را به گونه اي بپروانيم که

شادماني همه موجودات زنده را آرزو کنيم

دومين مرحله عشق ،شفقت است .چنان که به رنج تمامي موجودات هستي

بينديشيم انگونه که اندوه و تشويش انها در خيالمان جان بگيرد و حس شفقت و

همدلي نسبت به انان در درونمان بيدار شود.

سومين مرحله عشق ،شادماني است

چنان که بفکر بهروزي ديگران باشيم و از شادماني آنان شاد شويم

چهارمين مرحله عشق ،تمرکز بر ناپاکي هاست.

چنان که به پيامدي هاي شيطاني گناه و گمراهي بينديشيم

در اين مرحله درک ميکنيم که خوشي هاي آني چه اندازه حقير هستند و ميتوانند چه

عواقب فاجعه باري به بار اورند

پنجمين مرحله عشق ،تمرکز بر متانت و بزرگواري است.

به گونه اي که با آرامشي منصفانه و صفا و آسودگي کامل به سرنوشتمان بنگريم

خنده ات از ته دل

گريه ات از سر شوق








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

کوچه ي تو

ديشب توي کوچه اي که مال توست قدم زدم. کوچه بوي تورو مي داد تا خونتون

قدمي بيش نبود. پنجرهء اطاقت باز بود مي شد تورو ديد. ديدمت که روي تختت

خوابيدي. روي صورتت لبخندي بود که انگار تموم خوشي دنيا ماله تو بود ولي

افسوس که چشات بسته بود و نمي تونستي ببينيم.

راحت و آروم و بدونه هيچ غصه اي خوابيده بودي? اي کاش منم کنارت بودم و شاديت

رو با من هم تقصيم مي کردي. ولي پنجرتون کوچيک تر از اوني بود که بشود بياي

تو. در خونتون هم که قفل بود انگار که تموم راه ها براي نزديکي به تو بسته بود.

برگشتم تا توي کوچت تنهايي قدم بزنم کوچه مال تو بود هواش بوي تو بود

نسيم نرمش هر نفس تو بود که نوازشي بود و خاطره اي از نزديکي با تو و با تو

بودن. کوچه هواش عالي بود پر از ستاره و يه هديه بزرگ مهتاب ما بود که اون بالا

همدم تنهايي من بود.

سر کوچتون خاطره بود و خاطره? خاطرهء روزي که کنار هم بوديم ولي دلت يه جاي

ديگه بود همون روز که نميدونستي که با مني يا جاي ديگه هستي روزي که باهم

اشک ميريختيم ولي دليلش يکي نبود. روزي که به دوست دارم پشت کردي و رفتي.

ولي بهتر از اونا ياد خاطره هاي خوش ديروز و فردايي که خواهد اومد مي افتم.

روزاي که دست تو دست هم مي رفتيم و مي خنديديم که چه دنيياي قشنگيه? بعد

سکوتي مي کرديم که آيا اين خوشي حقيقتي هم داره يا نه؟ ولي وقتي که تو?

نگام مي کردي مي فهميدم که دنيا ماله منه? عشق و زندگي ماله منه.

تا خونهء ما راه زيادي باقيست? خدا کنه که هواي اون بيرونه کوچتون هم به خوبي

هواي توش باشه? خدا کنه که مهتاب ما نره پشت ابرا قايم نشه و منو تو اين راه تنها

بزاره.

عزيزم وقتي که بر مي گردم تو تمام راه به تو فکر مي کنم و به دنياي ما که فقط فقط

ماله من و توي خوب هستش. صبح که از خواب پاشودي دوست دارم رو روي پنجرهء

اطاقت بخون که عشق من هميشه همون جاست و خواهد بود...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

قحط سالي

اين روزها

چه كسي با انكار يوسف

زليخا خواه تر مي شود!؟

اين زيبايي صيقل خورده هم

رويايي بود كه تعبير شد

انگشت هاي بريده زنان

هنوز هم

بوي گَس تُرنج مي دهند!

اين زنداني مفلوك ، دستهايش

به كدامين گناه ، آلوده بود؟!

تكرار چاه و گرگ و پيراهن ِ خونين ، حقيقت دارد يا نه ؟!

چه شده است كه برادران ديوانه ، باز هم بجاي غلات

بوي ِ پيراهن به كنعان مي برند!؟

"آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود"

از آرزوي زليخا آيا خبر نداشت !؟

به گمانم زيبايي پاك تو

مرا از اين زندان ابد، نجات مي دهد!...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

زمين گرد است

ايستادي روبروم

گفتي: خدا حافظ

هيچي نگفتم

گفتي: ميدوني كه ...بايد برم

هيچي نگفتم

گفتي: متاسفم...ولي...ميدوني كه

هيچي نگفتم

گفتي: مواظب خودت باش

هه...هيچي نگفتم

دست تكون دادي و پشتت رو به من كردي و رفتي

رفتي...

رفتي...

اونقدر ازم دور شدي و رفتي كه ديگه نديدمت

رفتي...

رفتي...

ساعتها ايستادم

تنها

و روزها و ماهها و سالها

تنها

و تو هنوز مي رفتي

.

.

.

ايستاده بودم هنوز

صدايت آمد از پشت سرم

پشت سر

گفتي سلام

هيچ چي نگفتم

گفتي: من برگشتم ...آخه... ميدوني كه

هيچ چي نگفتم

هيچ چي نگفتم

فقط صدايي در درونم مي گفت

زمين گرد است

زمين...گرد است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

چه كسي هستي

مهم نيست تو چه كسي هستي ، ولي مي تواني و بايد تمام تلاش خود را براي

استفاده از تمام امكانات زندگي ات خرج كني . هيچ كس نمي تواند تو را زمين گير كند

و هيچكس هم قدرت چنين كاري را ندارد جهان براي تو پر از فرصت است . امروز را روز

شكار فرصت هايت قرار بده و از همين الان براي شكار اقدام كن . تو لياقت بهترين ها

را داري و تنها كسي هستي كه مطمئناً مي تواني اين بهترين ها را بدست آوري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

بي چاره

وقتي دلتنگي مياد سراغت

وقتي غم چنگ ميزنه به قلبت

وقتي تنهايي ميشه همدم و مونست

وقتي توي آينه حرف ميزني با خودت

وقتي شادي سکوت ميکنه

وقتي غم پايکوبي راه مي اندازه

وقتي اشک رقص کنان رژه ميره

وقتي سرما توي دستات لونه ميکنه

وقتي اعتراض در چاهي مدفون ميشه

وقتي رودخون? فرياد ته گلوت خشک ميشه

وقتي شکايت به سد محکمي برخورد ميکنه

...

چه بايد کرد ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

ابرهاي سرگردان

اين ابرهاي نه چندان سياه

تابع بادهاي هرزه گردند !

از آسمان صاف

باج خواهي مي كنند

چه پشته اي چه توده اي

از اين قطار به آن قطار

پاي پياده مي روند !

وقتي به مرز آشتي مي رسند !

دور از خيابان اصلي

باران مي بارند!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

هفت شهر عشق

راه نمي روند راهيان شعر ، منزل به منزل

آنها به خاطرات پشت شعر

آب و آتش مي پاشند

وقتي جزيره ي آدمها

جربوزه ي عرض اندام ندارند

روح شاعرانه،آنجاحلول مي كندلاي فرسنگهاي گران سنگش

اين ، نقطه ي عزيمت شاعر است در وادي طلب

كه لب به لب زندگي ...

در امواج متلاطم غوطه مي خورد

يعني : همه جا با سوختن همراه است

چه پر ِسيمرغ باشد !

چه هدايت هد هد

كوه قاف ...

از گرايش اندامشان

بايد شناخت ! ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

مادر

مادر منشين چشم به ره برگذر امشب

بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم

آسوده بياران و مکن فکر پسر را

بر حلقه اين خانه دگر پنجه نسايم

با خواهر من نيز مگو : او به کجا رفت

چون تازه جوان است و تحمل نتواند

با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيقيست

تا بستر من را سر ايوان نکشاند

فانوس به درگاه مياويز! عزيزم

تا دختر همسايه سر بام نخوابد

چون عهد در اين باره نهاديم من و او

فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد

پيراهن من را به در خانه بياويز

تا مردم اين شهر بدانند که ؟ بودم

جز راه شهيدان وطن ره نسپردم

جز نغمه آزادي شعري نسرودم

اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار

هر چند که کولي صفت از من برميده است

او پک چودرياست تو ناپک ندانش

گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده است

ب گونه او بوسه بزن عشق من او بود

يک لاله وحشي بنشان بر سر مويش

باري گله اي گر به دلت مانده ز دستش

او عشق من است آه ... مياور تو به رويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

يک آرزوي دور

زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله

پروانه چيست؟ زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛

هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را زير

باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛

زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي

زندگيست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

کلام چيست؟

رفت ...

تموم شد ...

باختم !!!...

اندکي صبر سحر نزديک است ...

تو رفتي و من هستم

همان ديوانه ي ديروز

همان مردي که مي ديدي

ولي هرگز نفهميدي

گاهي بايد جدايي را پذيرفت و دم نزد

گاهي تنهايي

تنها ترين چيزي است که انسان مي خواهد

تنها خواهم ماند

مانند هر روز هاي ديروزم

فاصله تنها چيزي بود که من فهميدم

و هر بار دور تر از قبل

من مسافري بيش نبودم

و زمان رفتن خيلي نزديک تر از آن بود

که مي پنداشتم

من نخواهم شکست

اما اندکي ترک خواهم خورد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

فلسفه

سوار اين كفش پياده ...

از روي آتش

چه كسي پروانه مي چيند؟!

غرق قايق كه مي شوي !

اين خانه هاي سوخته

با حيرت ، دهان باز مي كنند !

تو، سيبي دندان گير نيستي

جاذبه ات زير برف مانده است !

آنهم پربرف ترين زاويه ي نگاه

سر ديوار، دستي به تكلف مي كشي

فواره هاي سنگ ...

با قمقمه هاي خالي تشنگي خواب را

فعل وارونه مي زنند

روي آسفالت مذاب هم غبار ماه

سنگ بيداري به سينه مي زند!...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

ساعت شش و سي و دو دقيقه بعدازظهر

امروز

ساعت شش و سي و دو دقيقه‌ي بعدازظهر

نشست مقابلم

بر نيمکتي سنگي

در نقطه‌اي گنگ از شهري غريب

و ناگهان

چند بار

شليک کرد توي سينه‌ام.

آه،

با چشم‌هايش.

امروز

ساعت هفت و نه دقيقه‌ي بعدازظهر

زير سقف ماشيني درمانده در ترافيک

تابيد، باريد، وزيد.

آه،

بر روحم.

امشب

ساعت نمي‌دانم چند است

اما کسي دست برده است توي سينه‌ام

تا چيزي را

تا چيزي را از تپيدن بازبدارد.

آه،

براي مردي ايستاده بر لبه‌ي اندوهي ژرف دعا کنيد. مستور

حرف كه مي‌زني

من از هراس طوفان

زل مي‌زنم به ميز

به زيرسيگاري

به خودكار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند كه مي‌زني

من

ـ عين هالوها ـ

زل مي‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچي طلايي‌ات

به آستين پيراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمين.

ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي

در كلمه‌اي انگار

در عين

در شين

درقاف

در نقطه‌ها. مستور

هرکس روزنه اي ايست به سوي خداوند اگر اندوهناک شود اگر به شدت اندوهناک

شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

خبر نيست مرا

به او:خبرت هست که از خويش خبر نيست مرا

اگه يه روز بري سفر

بري زپيشم بي خبر

اسير رويا ها ميشم

دوباره باز تنها ميشم

به شب ميگم پيشم بمونه

به باد ميگم تا صبح بخونه

بخونه از ديار ياري

چرا ميري تنها ميزاري

اگه فراموشم کني

ترک اغوشم کني

پرنده دريا ميشم

تو چنگ موج رها ميشم

به دل ميگم خاموش بمونه

ميگم که هر کسي بدونه

ميرم به سوي اون دياري

که توش منو تنها نزاري

اگه يه روزي نوم تو

تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بياد

که منو مبتلا کنه

به دل ميگم کاريش نباشه

بزاره درد تو دوا شه

بزار بره تو تموم جونم

که باز برات آواز بخونم

اگه بازم دلت ميخواد

يار يکديگر باشيم

مثال ايوم قديم

بشينيم و سحر پاشيم

بايد دلت رنگي بگيره

دوباره آهنگي بگيره

بگيره رنگ اون دياري

که توش منو تنها نزاري

اگه ميخواي پيشم بموني

بيا تا باقي جووني

بيا تا پوست واستخونت

نزار دلم تنها بمونه

بزار شبم رنگي بگيره

دوباره آهنگي بگيره

بگيره رنگ اون دياري

که توش منو تنها نزاري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

خدايا

خدايا

تو گفتي بخواه ، ميدهم

تو گفتي برو ، من با تو ام

گفتي ببين ، من هستم

کوه ودشت و دريا

ابرو باد و صحرا

آسمان و خا ک و هوا

با تو مي آيند

رفتم اما نگفتي جهنم در انتظارم است

چه ظلم سختي...

خدايا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

چه بي رحمانه

خداوندا ... صدايم را شكستن

دل درد آشنايم را شكستن

چه بي رحمانه در فصل شكفتن

بهار شاخه هايم را شكستن !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

باز هم امشب

باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم

اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم

در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام

هرچه مي خواهي بگو من هم دعايت مي كنم

خسته اي طاقت نداري مي روي آخر سفر

طاقت اشكت ندارم پس رهايت مي كنم

رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو

رفته ام قربان عكست جان به پايت مي كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۳۱/۰۱/۸۶

عاشق نبودي تو

عاشق نبودي تو

من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق

بودي تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودي

يک لحظه من بي تو هرگز نياسودم

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود !!!

دل کندن و رفتن پيش تو آسان بود !!!

روزي به من گفتي :

ديگر نمي مانم

گفتم :

که ميميرم

گفتي :

که ميدانم !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

نگفتني ها

مي خوام امروز همه ي نگفتني ها رو بگم

قصه ي عشق گذشته قصه ي شادي و غم

تو خيال كردي بري !

دنيا تمومه واسه من ؟

شادي از غم ميميره

خنده حرومه واسه من

من نگاهام ديگه دونبال تو نيست

دلمو پس ميگيرم مال تو نيست

ديگه هرگز ننويس قصه برام

برو من عشق دروغي نمي خوام ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

مكافاتي چنين

مي ارزيد رانده شدن از بهشت به لحظه اي

كه آدم سيب سرخ را بدست حوا داد !!!

خوردن سيبي را مكافاتي چنين؟

نه !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

قد و قامت

قد است اين ، قامت است اين ، يا قيامت

قيامت ميكند اين قد و قامت

موذن گر ببيند قامتت را

به قد و قامت بماند تا قيامت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

صدا كن مرا

صدا كن مرا

صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه ان گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد

و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست

بيا زندگي را بدزديم ان وقت

ميان دو ديدار قسمت كنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زودتر چيزها رو ببينيم

ببين عقربك هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض

زمان را به گردي بدل ميكند

بيا اب شو مثل يك واژه در سطح خاموشي ام

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را

مرا گرم كن

و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد

و باران تندي گرفت

و سردم شد آ ن وقت در پشت يك سنگ

اجاق شقايق مرا گرم كرد

در اين كوچه هايي كه تاريك هستند

من از حاصل ضرب ترديد و كبريت ميترسم

من از سطح سيماني قرن مي ترسم

بيا تا نترسيم از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه

جرثقيل است

مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر

معراج پولاد

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطحكاك

فلزات

اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا

و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو بيدار

خواهم شد

و ان وقت

حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و افتاد

حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند

در ان گير و داري كه چرخ زره پوش از روياي

كودك گذر داشت

قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساسي

اسايشي بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از را وارد شد.

چه عملي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.

چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من مثل ايماني از تابش استوا گرم

ترا در سر اغاز يك باغ خواهم نشانيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

باور کن

وقتي دستانم از اعتماد تهي است

چه فرقي مي کند

که بگويم

اينجا زمستان است يا بهار .

اينجا سرد است

از تکرار ِ نبودن اعتماد .

وقتي گوشهايم ايمان نمي اورند به کلام

بيهوده ، برايم واژه هاي دلفريب ميچيني

من از گور بي اعتمادي برخاسته ام

دشتهاي اعتماد در سيلاب دروغ و خيانت

مرده اند .

وقتي نگاهم لبريز ِ وحشت مي شود

از نگاهت ، مي دزدمشان ...

نگاهم که مي کني ،

فرهنگ لغات ميشود يک کلمه "عبث " .

اينجا تداوم خالي بودن از اعتماد است .

سرد است .

باور کن،








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

دلم از سنگ که نيست

چه کنم ؟ دلم از سنگ که نيست

چه دليست اين دل من ؟

که ز يک لرزش اشک بر رخ رهگذري

يا ز ناليدن مادر به فراق پسري دل من مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

چه دليست اين دل من ؟

که ز تردي چو يک ساقه ي تاک

به شتابي که تگرگ

بشکند ساقه و از هم بدرد پيکر برگ

يا به آساني يک شاخه ي گل مي شکند

چه دليست اين دل من ؟

هر کجا اشک يتيمي رنجور

مي چکد بر سر مژگان سياه

هر کجا چشم زني غمزده با ياد پسر مانده به راه

دل من مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

چه دليست اين دل من ؟

در مزاري که زني ناله کند

در عزاي پسرش

يا يتيمي که کند گريه به سوگ پدرش

جانم آيد به خروش

ور ببينم پر خونين کبئترها را

يا يکي بچه گنجشک که بشکسته پرش

دل من مي شکند

حالت دخترکي کوچک و تنها و فقير

که به حسرت کند از شيشه ي اشک

به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

دل من مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

ناله ي پيرزني غمزده و دست تهي

که ندارد نفسي

ضجه ي مرغ اسير

که کند ناله به کنج قفسي

هق هق مرد غريبي که بلا ديده بسي

حالت دختر زشتي که ز شرم

رو ندارد به کسي

دل من مي شکند

هر کجا در نگه تازه نهالاني خرد

از ستيز پدر و مادر خشم آلوده

مي وزد بوي طلاق

وز پراکندگي عائله اي برخيزد

در سرا بانگ فراق

دل من مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

آن زماني که به دنبال شهيد

مادر داغ به دل

سينه مي کوبد و مي نالد و مي گريد زار

هچنان ابر بهار

يا زماني که نشيند در اشک

به سر سنگ مزار

و به فرياد کند نام پسر را تکرار

دل من مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

چه دليست اين دل من ؟

دلم از ناله ي مرغان چمن مي شکند

ز خيال غم مردم دل من مي شکند

دلم از داغ وطن مي شکند

چه کنم ؟

دلم از سنگ که نيست

گريه در خلوت دل ننگ که نيست

چه کنم ؟

دل من مي شکند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

ساعت و سيب

بچه كه بودم

از جريمه هاي نانوشته كه بگذريم,

سلماني و ساعت و سيب

سكه و سلام و سكوت

و سبزي صداي بهار

هفت سين سفره ي من بود

بچه كه بودم

دلم براي آن كلاغ پير مي سوخت

كه آخر هيچ قصه يي به خانه نمي رسيد

بچه كه بودم

تنها ترس ساده ام اين بود

كه سه شنبه شب آخر سال

باران بيايد

بچه كه بودم

آسمان آرزو آبي

و كوچه ي كوتاه مان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود

گويند مردمان: غمه ديوانه خور

ديوانه ام شديم

کسي غم نخورد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

آغازي بايد

آغازي بايد ...

و گرنه اين ثانيه ها مي خشكند ...

وقت پيوند من و خاطره هاست ...

آغازي بايد ...

غم من بيشتراز فرياد يك قناري است ...

و من اكنون ...

به تپشهاي قلبم نيز ...

شك دارم شك ...

تمامي شوقم شايد ...

ديدن روي كودكي شاد است ...

كه به لبخندي به من مي گويد ...

سلام !

و جوابش را ...

از چشمه غمگينه  نگاهم ...

برمي چيند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

آدم برفي

به شانه ام زدي

تا تنهاييم را تكانده باشي

به چه دلخوش كرده اي؟

تكاندن برف ازشانه هاي آدم برفي؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

هواي با تو بودن

دوباره دل ، هواي با تو بودن كرده

نگو اين دل ، دوري عشق تورو باور كرده

دل من خسته ، دست به دعا ها برده

همه آرزوهام با رفتن تو مرده

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

كه دوباره چشم من تو رو ببينه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

نميدانم كجا

در مسيري مبهم و بي انتها

ره سپارم در مسير جاده ها

در نگاهم گفتني هايم بسوخت

مي روم اما نميدانم كجا ؟!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

مهر و اندوه

فرياد كه داد از اين مردم خود شاد

سبب ساز همه ,كار خودان تعبير خوددار

منم . من كرده ام من مي توانم

عجب غافل كه در اوجند , برباد

چگونه ميتوان خود كردها را كرد اوصاف

چگونه ديده بر روي دگر داد

مگر غير از كه خود را ميشناسي

اگر خود را شناسي دگرمن , رفته بر باد

جز اوكس تواند برتو نشاني ؟

دليل مهر و اندوه عمرت در دفتر كند باز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

گريه نکن

هيچ وقت گريه نکن !

چون هيچکس لياقت اشکهاي تو رو ندارد ...

اگه هم داشته باشه ... طاقت اشکهاي زيباي تو رو نداره ...

وقتي دلم برات تنگ ميشه ...

ميرم پشت ابرها زار زار گريه ميکنم ...

پس وقتي بارون اومد ...

بدون دلم برات تنگ شده ...

به يادم من باش ...

دوستم نداشت ...

دروغ ميگفت هر بار که به سراغم مي آمد

با گريه ميگفتم راستش را بگو

اگر مهري به ديگري داري تو را مي بخشم

و باز خنده اي ميکرد و ميگفت :

جز تو ، مهري به کسي ندارم ...

تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد و گفت :

مرا ببخش به تو دروغ گفتم ...

دل به ديگري دارم ...

خنده ي تلخي کردم و گفتم :

من هم به تو دروغ گفتم !!! تو را نمي بخشم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

کيستي

روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند

که تا آخر عمر با من خواهد ماند ...

گفتم کيستي ؟ گفت : غم .

خيال ميکردم غم نام عروسکي است

که ميتوان با آن بازي کرد ...

ولي حالا فهميدم که :

خود عروسکي هستم بازيچه ي دست غم ...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

زمين

زمين ديگر آن كودك پاك نيست

پر از آلودگي هاست دامان وي

كه خاكش به سر گر چه جز خاك نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

در حسرت ديدار تو

آغازي بايد ...

رويش گلها را ...

بارش باران را ...

آغازي بايد ...

بگذار ندانند آن روز به ما چه گذشت ...

بگذار ندانند با ستاره چه رازي گفتم آن شب ...

صداي گنجشكان ...

نواي زندگي آسمان خاموش است ...

نواي فريادي ديگر ...

از گلوگاه انساني ديگر ...

بهار در كف توست ...

بهار در تن تو ...

جريان مي يابد ...

آغازي بايد ... حضور تو  ،  بهار را جان داد ...

باز هم يك احساس از تلاطم وجودم بر خواست

مثل آن حس ديرينه ...

زده قلبم از سينه بيرون ... 

چشمم در پيچ و خم كوچه عشقش جان ميداد

و نگاهم به نگاهش عهد شادي ميبست

و زمان عقربه ها را به مهماني معكوس ميخواند

در حسرت ديدار تو آواره ترينم

هر چند كه تا منزل تو فاصله اي نيست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

حيف

حيف , ميدانم كه ديگر

بر نمي داري از خواب گران ! سر ! تا ببيني

خوردسال سالخوردي خويش را كاين زمان

چندان شجاعت يافته است

تا بگويد : ( راست مي گفتي , پدر ) ... !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

حرفهايي براي نگفتن

سرمايه هردل حرفهايي است که براي نگفتن دارد ...

سرمايه هر گل جايي است که براي شکفتن دارد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦

بيا

اي مرا آزرده ازخود ! گرپشيماني بيا

نغمه هاي ناموفق  ! گرنمي خواني بيا

تاكه سر پيچيدي از راه وفاگفتم : برو

يك نفس با من نبودي مهربان اي سنگ دل

زان همه نامهرباني ! گر پشيماني بيا

تاب رنجوري ندارم در پي رنجم مباش

گر نمي خواهي كه جانم را برنجاني بيا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۳۰/۰۱/۸۶

من يک انسانم

من انسانم

با خنده هايم،با گريه هايم

مهر و خشمم

اندوه و شاديم

نفرت و عشق

و آنچه با من بوده است.

من مي دانم چگونه دستهايم را براي رهايي بتکانم

با چشمانم اوج پرواز را حس کنم

با انگشتانم پوست کاج را بدانم

زبانم،آواز طبيعت را مي داند

مي شناسد و مي خواند

آنچه بايد باشد،با من است.

رهايم کنيد

خود را بيابم

مجالي دهيد

مسير را مي دانم

آري،من ساربان هدايت خويشم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

دوست دارم خيلي زياد

دوست دارم

دوست دارم خيلي زياد

خيلي زياد

اينو واسه تو ساختمش

اميدوارم خوشت بياد

اين جمله ي منه

دوست دارم خيلي زيا

فکر کردن اصلا نمي خواد

دوست دارم خيلي زياد

فقط واسه تو ساختمش

دوست دارم خيلي زياد

به چشماتم خيلي مياد

دفتر شعر من کجاست ؟واسه اون ناز نگات مي خوام امشب تا سحر ترانه سازي

بکنم

يه ترانه بسازم که جهاني شه

که همه دنيا بدونن هيچکي مثل تو نمي شه

با جمله هاي تکراري دوباره بازي مي کنم

باز خودمو گول مي زنم

قافيه سازي مي کنم

دلم برات تنگ مي شه

قافيه اش از سنگ مي شه دلم فقط تو رو مي خواد

قافيه اش در نمي ياد

هيچي تو ذهنم نمي ياد

هيچي تو ذهنم نمي ياد

خسته مي شم از هر چي جمله اس که با حرف دله نوشتن ترانه هم خداييش انگار

مشکله

دفترو مي ذارم کنار

چشمامو رو هم مي ذارم

تورو کنارم مي بينم

بي اختيار بهت مي گم دوست دارم خيلي زياد

دوست دارم خيلي زياد

اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد

فکر کردن اصلا نمي خواد

دوست دارم خيلي زياد

فقط واسه تو ساختمش

دوست دارم خيلي زياد

به چشماتم خيلي مياد

اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد شعر بايد خودش بياد

دوست دارم خيلي زياد قافيه لازم نداره

دوست دارم خيلي زياد به چشماتم خيلي مياد

سهراب سپهري شاملو حافظ و سعدي مي خونم

دنبال يک حرف قشنگ تا صبح بيدار مي مونم

گوشي رو بر مي دارمو يه زنگ به مريم مي زنم

يه گوشه تنها مي شينم گيتارو با غم مي زنم

اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد

فکر کردن اصلا نمي خواد دوست دارم خيلي زياد

فقط واسه تو ساختمش دوست دارم خيلي زياد

به چشماتم خيلي مياد

اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد

شعر بايد خودش بياد

دوست دارم خيلي زياد قافيه لازم نداره 

دوست دارم خيلي زياد

به چشماتم خيلي مياد

اين جمله ي منه دوست دارم خيلي زياد فکر کردن اصلا نمي خواد

دوست دارم خيلي زياد فقط واسه تو ساختمش

دوست دارم خيلي زياد به چشماتم خيلي مياد

اين جمله ي منه ...دوست دارم خيلي زياد شعر بايد خودش بياد

دوست دارم خيلي زياد قافيه لازم نداره دوست دارم خيلي زياد به چشماتم خيلي

مياد

دوست دارم خيلي زياد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

هيچ را آرزومندم

خداي را در درونم با زبان بي زباني توصيف مي کنم

از خداي هيچ را آرزومندم

در پناهش امنم

در کنارش آرامم

بي وقفه صدايت مي زنم تا در من همچنان بتابي

جاري مي شود اشکهايم هر گاه مي خوانمت

اميدوارم از رحمت عشقت

تکيه گاه مي خوانمت

اميد مي دانمت

و پيوسته در تار و پودم با کلاف جان مي بافمت

و در ريسمان آسماني ات که مرا به بلوغ مي رساند چنگ مي زنم

به بودن نيازي نيست چرا که هستم

من براي ابد هيچم به بودنم احتياجي نيست

زيرا مي دانم و ايمان دارم آنگاه که به نبودن مي رسم ذره اي پيوسته ام در اقيانوس

وسعت بي انتهاي تو

لذت مي برم و رنج مي کشم و مي چرخم در چرخه پيوسته زندگي چرا که من مي

دانم

رنج چيست و لذت يعني چه

هر دو را چون شب و روز که هرگز از هم جدا نيستند با عشق به سر مي کنم

به تو مي رسم در انتهاي اين راه بي انتها

چرا که از تو ام و جويبار وجودم به اقيانوس وجود تو مي رسد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

همچنان منتظر

در آينه به خودم نگاه مي کنم

خيره مي مانم و بهت زده

زير لب زمزمه مي کنم چه آشناي غريبي

از چشمان اشک آلودم هزار قصه تلخ مي خوانم

و در چروک چهره ام هزار ديروز رفته از دست را مي بينم

چه چيز مانده برايم از آن همه عذاب و اشک و ماتم

هيچ جز چهره اي پير و شکست خورده

جز نگاهي همچنان منتظر

و جر خاطراتي که مشتي خاک گرفته

هچون کرم ابريشم که برگ مي خورد و بزرگ مي شود

لحظه لحظه اين زندگي مرا مي خورد و من هر روز نحيف تر از روزهاي دگر

و امروزم آشفته تر و سردتر از هر ديروزي

اما در اين همه سردي آنچه که هيزم گرمي است و تنم را از سرما مي رهاند

چهره محو توست چرا که ديگر خوب به ياد نمي آرمت اما بدون به ياد آوردن چهره ات

هم هنوز عاشقت مانده ام

و اشکهايم هر روز مزار کهنه خاطرات را در سينه پوسيده ام شستشو مي دهند

ديگر هيچ هراسي نيست چرا که ديگر اندکي دقيقه بيشتر نمانده است به وصال

هميشگي تنم با خاک

ديگر نه منتظر مي شوم نه مي خروشم تنها نظاره مي کنم

آري نظاره مي کنم اين سرنوشت رفته از دست را

و رهايم رهاتر ازهر انديشه آزادي که هيچ مقصدي در پيش ندارد

و دل کنده ام از هر چه که مرا به بودن وادار مي کند

پلک فرو مي بندم و باز هم در سکوتي مبهم تو را به ياد مي آرم

آري براي هميشه به تو فکر مي کنم

چرا که هر گاه پلک بر مي بندم جر تو هيچ چيز آرامشم را تضمين نمي کند

پس براي ابد پلک فرو مي بندم از اين همه تشويش تا در آرمشي شگرف از خيال تو

آسوده بخوابم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

صداي تو

اين کتاب‌هاي نادان را

که مدام مي‌گويند

وزن ندارد

و رنگ يا طعم يا رايحه

و حجم ندارد و ديده نمي‌شود

صداي تو

زير آن بيد بلند

که از شنيدن واژه‌هايت جنون گرفت

دفن کنيد.

به فتواي مردي

که هر شب‌ آدينه بر ضريح صدايت دخيل مي‌بندد. مستور








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

دور باطل

مرده ها

آب زير كاهند

توي شستشو ، مكرٌر غلغلك مي گيرند

دهان ِمُچاله ، آماده ي بوسه مي كنند !؟

به همه كس ، شب بخير مي گويند

با لب هاي پر ترانه ، سفر مي كنند

مزه ي نفس كشيدن را ...

بايد از آنها آموخت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

خندهُ لهيده

من عاشقت بودم

تو عاشق نبودي

من بقايت بودم

تو اما نبودي

من کلمات آشکار وجودم را غمگينانه به پايت مي ريختم

اما تو حتي صداي له شدن اندام حرفهايم را به روي خود نياوردي

تکان نخور

جاده دارد به پايان مي رسد

خندهُ لهيده خنده دار است!

خنده اي که هنوز مجسمهُ پانته آ را پست مي بوسد !

تکان نخور

آفرين!

فرياد بزن

تا به حال تن ها را و اکنون تنت را مي بلعي!

ديدمت از لاي در

نميدانم من در ميان آن همه دود و ريا و مکر چرا

بهار چشمهايت را که از زير فيلتر هاي فتوشاب بهاري شده بود

با هيچ عوض نمي کردم!

سرگرم دستگيرهُ در بودم که چرا باز شد؟

لعنت بر تو زنجير دانه درشت پوسيده

تکان نخور

دارد تمام مي شود

اشک بريز!

دندان هايت را به هم فشردي؟

مار خوش خط و خال!

چشمانت را باز کن

من را ببين

آينده را بي من مي چشي!

به تو قول مي دهم

ديدمت که از حال رفتي

بيدار شو ....بازي در نيار!

قربان مرده است

مهم نيست ...بازش کنيد

او را در گورستان رديف 666

چالش کنيد!

مطمئن شويد مرده

زنجيرش را باز نکنيد

مرده با زنجير بهتر از مردهُ زنجير است!

خندهُ لهيده ...

حتي پامال کردنش جگرم را خنک مي کند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

حسرت

در حوالي آتش تر و خشك مي شويم

در حوالي آب ...

- خواب چشمانم تن مي شويم !

كتابهاي دستم لب گشوده

با ذهن تهي ... خميازه مي كشند !؟

با فوت وقت

چه صفحات شيريني

از دست مي دهم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

ايام هفته

شنبه

را

با تيغي از جنس بردباري

تکه تکه مي کنم

و يک‌شنبه را

- بي هيچ درنگي ـ

مي سوزانم با آه.

دوشنبه‌ي وحشي را

که در شيب تنهايي

رام مي‌کنم با چند قطره آب شور،

ديگر براي کشتن سه‌شنبه

تيغي نيست، آبي نيست، آهي نيست،

مگر دعا.

و بعد

ديوانه‌وار بوسه مي‌زنم

بر معبد دست‌هاي چهارشنبه

که از فرط همسايگي‌ات

بوي نور مي دهند.

و اين‌ها و اين همه

تنها براي تو

اي نشسته در شب شتابناک آدينه! مستور








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

آري تو بودي

به زمين خورده بودم و توان بلند شدن را نداشتم.پس همان جا نشسته بودم.از حرکت

آدم هاي بالاي سرم وحشت داشتم،سرم را روي زانوهايم گذاشته بودم تا

نبينمشان.دست هايم را روي گوش هايم قرار داده بودم تا صداي شادي و غم مردم را

نشنوم.

اما ناگهان کسي به شانه هايم زد.آري تو بودي. تو بودي که بر خلاف تمام آدم هاي

اطرافم به زمين نگاه کرده بودي و مرا که خسته و ناتوان روي زمين افتاده بودم را

ديدي.

دستت را به طرفم دراز کردي و من ترسان نگاهت مي کردم واز خودم مي پرسيدم آيا

هم زمان که دستم را مي گيرد زير پايم را خالي خواهد کرد؟!! نگاهت چيز ديگري مي

گفت. به زبان نگاهت اعتماد کردم و دستت را گرفتم.

کمکم کردي برخواستم.خاک هاي عادت را از لباس زندگي ام تکاندي.و دوباره راه

رفتن ، نگاه کردن، گوش دادن و لذت بردن را نشانم دادي.

زماني گذشت و تو همواره لبخند بر لب راه را برايم هموار مي کردي. اما ناگهان

ايستادي و مرا به گوشه خلوت استراحت کشاندي.آري مي خواستي صداي قلبم را

بشنوي!ميخاستي ببيني آيا قلبم نام تو را صدا مي زند؟!!

خوب گوش دادي.لبخندي شيرين بر لبت نشست و گفتي : قلبت نام کسي را صدا

ميزند کمي سکوت کن تا ببينم نام چه کسي است؟!! اما افسوس که لحظه اي بعد

غمي بر چهره ات نشست.ولي بعد از مکثي لبخندي زدي و گفتي: قلبت نام کس

ديگري را صدا مي زند.وقت آن است که بروي و او را پيدا کني.

برخواستي مهربانانه توشه راه را بريم آماده ساختي.توشه ام از محبت و اعتماد به

نفس پر بود. تو با دعايي زير لب بدرقه ام کردي. هيچگاه لبخند مهربانت را موقع

خداحافظي فراموش نمي کنم.

اکنون من پيش همان هستم که قلبم صدا مي زد اما ديگ مطمئن نيستم که قلبم

هنوز هم نام او را صدا ميزند يا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

نام تو

يارا نفس بريده مي شود

قلب در سينه مي تپد

جان به لب مي رسد

نام تو بر زبان مي راند

با نگاه تو زندگي مي کند

به ياد تو مي خندد

به بانگ تو بر مي خيزد

به سوز تو مي خواند

در شوق تو مي نوازد

در التهاب تو درد مي بيند

در هجر تو غم مي خورد

به روي تو نقش مي کشد

تا تو او را ياري کني

تا تو مهرباني کني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

ندونستي

ندونستي که بعد از تو چراغ خونه خاموشه

گلهاي خونه پزمرده همه اي حرفها فراموشه

اميد با تو بودن هم درون سينه ام مرده

تو را داشتن توي اين دنيا چه ساده پيشم افسرده

هنوز عطر نفسهات را فضاي خونه پر کرده

دل عاشق من اينجا بدون تو پر از درد

بيا برگرد دلم تنگه گلهاي خونه بي رنگه

چه سخته منتظر موندن دلم بدجوري دلتنگه

تو که رفتي نموندي قدر عشقم را نخوندي

بي صدا پر از ترانه قلب خسته ام را سوزندي

کاشکي مي شد قصه اي عشقم با تو دنبال بگيره

هر چه ديوار جدائي بين ما دوتا بميره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

من ماندم

من ماندم و الهه ي شعري که مي گويند

شعر تمام شعران را انشاء مي کند!

هر شب مي ايد

چشمان ِمنتظرم را خيس ِگريه مي کند

و مي رود!

امشب، اما

در ِاتاق را بسته ام!

تمام پنجره ها را بسته ام!

حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،

تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!

بگذار الهه ي شعر،

به سروقت ِشاعران ِ‌ديگر ِاين دشت برود!

مي خواهم خودم برايت بنويسم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

من مي خوام پياده شم

من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارو نيه

پس دلم تا كي فضا ي غصه رو مهمو نيه

من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم

بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره ، غصه خوردن واسه چي

واسه عشقاي تو خالي ، ساده مردن واسه چي

نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم

نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم و خا ليه پر افا ده شم

وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنن اماكي خوبه اين وسط

بد و خو بش به شما ما كه رسيديم ته خط

قر بو نت برم خدا چقد ر غريبي رو زمين

آره دنيا ما نخو ا ستيم دلو با خودت نبين

نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم وخا ليه پر ا فاده شم

وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم

اين همه چر خيديو چر خوندي آخرش چي شد

اون بليط شانس دائم بگو قسمت كي شد

نمي خو ا م در به در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم وخا ليه پر ا فاده شم

وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

غم نخور

غم نخور!هم روزگارم!من هواي تورو دارم

واسه چارديوار قلبت صد تا پنجره ميارم

غم نخور !زيباي خفته!نااميدي حرف مفته!

رنگ عوض مي کنه اين شب با غزلهاي نگفته!

نگو خيلي وقته اينجا کسي فردا رو نديده!

توي پولک لباسات صد تا فانوس اميده!

چرخ تو وقتي مي رقصي!مي شکنه چرخ فلک رو!

تازه مي کنه دوباره خبراي قاصدک رو!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

دل تنگتر از تنگ بلورم

هر چند که دل تنگتر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوهتر از دامن الوند

بشکوهتر از کوه دماوند غرورم

يک عمر پريشاني دل بسته به مويي ست

تنها سر مويي ز سر موي تو دورم

اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش

تو قاف قرار من و من عين عبورم

بگذار به بالاي بلند تو ببالم

کز تيره نيلوفرم و تشنه نورم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

خسته از عشق

خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي

كلامي عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را

يافتم وپنداشتم تو از قبيله ي انسانيت آمده اي

تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان

معرفت و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين

آشفته بازار؟

تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند

و من با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه

تو را يافتم بايستم و در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم

باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست

اي مهربان من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

چه دلتنگيم

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را

از نگاهش مي توان خواند

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

اين شعر من است

بي تو در مي يابم

چون چناران کهن

از درون تلخي واريزم را

کاهش جان من اين شعر من است.

ارزو مي کردم

که تو خواننده شعرم باشي

راستي شعر مرا مي خواني؟

نه دريغا هرگز

باورم نيست که خواننده شعرم باشي

کاشکي شعر مرا مي خواندي!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦

به خاطر "تو"

برايت چه بنويسم از مهري که در رودخانه قلبم جاريست يا از طوفان سهمگيني که در

دلم غوغايي به پا کرده و از اوراقي که سطر به سطر نام تو و عشق تو را درخود

جاي داده "اي مهربانترين" دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با نام توو ياد توپر

کرده ام و سر انجام به زيباترين نکته هستي رسيده ام

بودن به ياد "تو"و به خاطر "تو"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۹/۰۱/۸۶

براي تو

عشق براي تو . احساسم براي تو . زندگيم براي تو . من هيچي نمي خواهم. با قلب

واحساس من بازي کن اين قلب سرگرمي تو. تو شاد باش من مي سوزم. تو بي

خيال باش من مي سازم. در راه عشق تو مثل آتش سوختم. اينک خاکسترم جامانده

است. خاکستري که تنها با ياد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد. در راه

عشق تو چه سختي هايي کشيدم. چه شکنجه هايي ديدم. چه غم وغصه هايي

چشيدم. و چه اشکهايي که نگو براي تو ريختم. غرورم را شکستم. از همه گناه هايت

گذشتم. همه اينها فداي قلب بي وفاي تو. از آن سو؛ تو از عشق سرد شدي. از اين

سو؛ من در عشق تو سوختم. از آن سو؛ تو بي خيال اين دل عاشق من بودي. از اين

سو من لحظه به لحظه به ياد تو دلتنگ تو بودم. اين دل من براي تو است. هرچي

مي خواهي آنرا بِشکن. بشکن تا من همچنان بسوزم. سوختن در آتش عشق تو به

من گرماي يک زندگي براز اُميد را مي دهد. تو در آن سو در آسمان به ستاره هايي که

چشمک مي زنند نگاه مي کني. من در اين سو با حسرت به تو نگاه مي کنم. ودر

حسرت آن روزهايي مي نشينم که کنار هم بوديم وهيچ کسي مثل ما همديگر را

دوست نمي داشت. عزيزم تو با آرامش زندگي کن تا من با آرامش تو عاشقانه

زندگي کنم. اگر با شکستن اين

دل من ديدن آن لحظه که در عشق تو مي سوزم وبا عشقت مي سازم ترا آرام مي

کند حرفي نيست دلم را بشکن. وبا آن بازي کن.... اما يادت باشد هميشه پشيماني

فايده ندارد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

يکي بود يکي نبود

يکي بود يکي نبود

اوني که بود تو بودي . اوني که نبود من بودم.

يکي داشت يکي نداشت

اوني داشت تو بودي. اوني که کسي به جز تو نداشت من بودم.

يکي خواست . يکي نخواست

اوني که خواست تو بودي . اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم.

يکي بُرد. يکي باخت

اوني که بُرد تو بودي. اوني که دل به تو باخت من بودم.

يکي گفت. يکي نگفت

اوني که گفت تو بودي. اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من

بودم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

هدف هاي زندگي

هدف هاي زندگي به منزله ي بالها يي مي مانند كه با سوار شدن بر آن ها مي

توانيم از هم اكنون فراتر از آن ها رويم . ما نيازمند داشتن چنين هدف هايي هستيم نه

به خاطر آنچه هدف ما براي ما به ارمغان مي آورند ، بلكه آنچه بر ما مي گذرد . زيبايي

كار همواره رفتن به سوي هدف است نه رسيدن به آن و تمام شدن .

از مي عشق تو چنان مستم

كه ندانم كه نيستم يا هستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

مي شکند

کاش آن لحظه که تقديم تو شد همه هستي من. مي سپردم که مواظب باشي .

جنس اين جام بلور است. پُر از عشق وغرور است... اگر بازيچه شود مي شکند ...مي

شکند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

من در لحظه دوستت دارم

هرگز بنظر نميرسـد كـه خبرهاي بدي در رابطه هاي تازه و نو وجود داشته باشد.

زوجين در مورد هر چيزي با يكديگر موافقند، از نوع غذايي كه در رستوران سفارش

مي دهـنــد گرفته تا مقدار كره اي كه در سينما روي ذرت بو داده خود ميريزند.

متاسفانه، در نهـايـت لبخندهاي ساده حاكي از رضايت و موافقت و نيز ابراز علاقه

هاي پـر شـور و نشاط پايان مي يابند.

زماني فرا ميرسد كه جمله دو كــلمه اي معروف گفته شده و احساسات سرد و بي

روح موجود در آن آشكار مي گردد. هرچند گـفتن "دوستت دارم،" لـزوما جهتي صـحيح

براي حـركت كـردن نـــيست. اين عبارت كوچك بايد براي زمان مناسبش كنار گذاشته

شـده و نبايد همانند نقل و نبات در عروسي مرتب بالا انداخته شود.

گفـتن اين كـه صادقانه به شريك زندگي خود علاقمنديد، ارزشش بسيـار والاتـر از

ادعاي دروغين دوسـت داشتــن او مي باشد. دروغگويي همچنين ممكن است يك

رابطه خوب بالقوه را به خطر بيندازد. اين قانون در مورد زن و مرد هر دو صادق است ،

از آنـجـايي كه زوجين گاهي اوقات مايل ميگردند احساسات خود را طريق نشان

دادن علايق خـود بــه ديـگري بــزرگ جلوه دهند. اين به آن معنا نيست كه برخي از

زوج ها هـرگـز هـمـديـگر را دوست نخواهند داشت، بلكه منظور اين است كه نبايد

گرفتار لحظات لذت بــخش كاذب و زودگذر شد و آنچه كه واقيعت دروني نيست را بروز

داد.

واقعيات را به او نشان دهيد

از قديم گفته اند "دو صـد گفته چو نيم كردار نيست،" اين جمله در مورد روابط

خانوادگي نـيـز صادق است. ما عادت ميكنيم جمله اي قديمي و تكراري را بارها و

بارها بشنـويـم، اما براي اينكه آن كلمات مؤثر واقع شوند، بايد عمل خـود را نـيـز به

آنها اضافه كنيم. پس دفعه بعدي كه به همسرتان ميگوييد كه براي شما ارزشمند

اسـت، فــراموش نـكنيد كه چگونگي احساس خود را در عمل به او نشان دهيد.

براي اين كار لازم نيست برايش گوشواره الماس بخريد. چرا كمي نوازشش نكرده و

او را جايي كه هميشه دوست داشته برود، نبريد؟ گفتن به يك زن كـه او دنـيـاي شـمـا

است خيلي آسان اســت، اما آيا ثابت نمودنش هم به اين آساني است؟ چه تعدادي

از شما در اين لحظه از رابـطه تان به همسر خود مي گوييد كه براي او هر كاري انجام

ميدهيد و در فـرصـت بـعـدي خــلاف جـهـت حرك كرده و جمعه شب به جاي اين كـه

وقــت خود را با همسرتان سپري كنيد با دوستان خود به گردش و تفريح ميرويد؟

نامزد شما اين حقيقت را كه شما از يك شب تفريحي بياد ماندني با دوستانتان

صـرفـه نظر نموده و ترجيح مي دهـيــد كه وقتي او نياز به شما دارد، وقت خود را با

وي بگذرانيد بـسيار تحسين ميـكـنـد. يك رابطه مانند شركتهاي تجاري است؛ نـيـاز بـه

زمـان، تـلاش و از خود گذشتگي بسيار دارد. زوجين ميـآيند و مــيروند، اما رابطه هاي

حقيقي آنهايي هسـتـنــد كه علي رغم مشكلات زندگي تداوم يافته و زن و مرد بـيش

از پـيـش بـه هـم نزديك ميگردند.

يك راه ديگر براي فهميـدن ايـنكه هــمسر شما آيا واقعا همان كسي است كه

ميخواهيد باقي عمر خود را با او سپرس كنيد ايـن است كه مطمئن شويد داراي

ديدگاهي يكسان درباره آينده ميباشيد. آيا هر دوي شما خودتان را چندين سال دورتر

در حـال مشـاركـت براي بدست آوردن خانه اي براي زندگي و ارتقاي خانواده اي

صميمي تصور ميكنيد؟ اگر به همگي سؤالات فوق به يك نحو پاسخ مي دهيد، به

رابطه خود اميدوار باشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

فرصتهاي دست يافتني

زندگي پُر از فرصتهاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي آنها ساده است.

بعضي از آنها مشکل. اما زماني که به آنها اجازه مي دهيم رد شوند وبگذرند. به اميد

فرصتهاي بهتر در آينده . اين موقعيتها شايد ديگر موجود نباشند. براي همين هميشه

اولين شانس را بِچسب.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

رنج آموختن

دوست داشتن کاري است آموختني

كه همه رنج آموختن را نمي برند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

چه چيزي فرزندان خود مي خورد ؟!

يك كرباس كهنه

چركين و چروك خورده

در چوب رختي متروكه اي

خود ، مترسكي ست مخوف

كه با نعره هاي باد ِهرجايي

شب را ، حوالي مرگ ، كشته است

- اينك ، از دايره ي بسته ، سخن مي گويم

آنجا كه : سايه ها ، با هم ، همسايه اند !

اين زهر خند تازيانه ات را ...

حدي نگه دار !

- اين شب دمق شده

از صبح فسرده ي ما

چه كم دارد كه اين مقدار ، بي تابي مي كنيم ؟!

وقتي ، بچه هاي خود را ، خورديم

مار ماهي ، آخرين شكل ما شد

امروز ، خود را

دم در ِدروازه اي بسته ايم

تا با خيال راحت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

ترجمه ي حال

من در جهان شعر

تنها گناهم ، سرودن است

خون كاغذهاي سپيد و سياه ...

به گردن نمي گيرم !

شجره ي زبان ِالكنم

هنوز از ريشه

قوام ، نگرفته است

سعي مي كنم

در خودم ، به جستجوي محال برخيزم !؟

اما ...

مردي ، ذهن سپيد كاغذم

به زبان غير رسمي خود

ترجمه مي كند !؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

پيام تحميل

اي زندگي چه گستاخانه وجودت را بر آدمي تحميل مي کني. وانسان  چه بَرده وار

اين پيام تحميل را به گوش جان مي شنود. بي آنکه بداند وجودت را با نام تقدير در

رگهاي هستيش مي ريزي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

يادت هست

يادت هست اَمانتي را که به دست تو داده بودم در بازارِ تجارتِ دل به اندک قيمتي

مُفت دادي؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

هنوز دوستت دارم

اگر يک روز فکر کردي نبودنِ يک کسي بهتر از بودنش هست

چشمانت را ببند وآن لحظه اي که او کنارت نباشد را به خاطر بياور

اگر چشمانت خيس شد بدان داري به خودت دروغ مي گويي وهنوز دوستش

داري ...!؟ هنوز دوستت دارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

هنر نقاشي

زندگي هنر نقاشي کردن است. بدون استفاده از پاک کن. سعي کن هميشه طوري

زندگي کني که وقتي به گذشته بر مي گردي نيازي به پاک کن نداشته باشي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

هماي عشق

ترسم زبيدادت شبي مستانه ساغر بشکنم

بيگانه گردم از وفا عهد تو ديگر بشکنم

دلرا چو جام لاله اي بيرون کشم از سينه ام

اين دشمن ديرينه را با ديده ي تر بشکنم

چون شعله ي اتش شوم سوزان شوم سرکس شوم

عهدي که بستم از وفا مي ترسم اخر بشکنم

همچون گلت پر پر کنم چشمت پر از گوهر کنم

از دردو حسرت عاقبت ان روي چون زر بشکنم

با چشمهاي دل سيه در سينه ها غوغا کنم

با شور و شعر و خنده ها بازار گوهر بشکنم

ريزم بروي شانه ها گيسوي همچون خرمنم

قامت قيامت سازم و غوغاي محشر بشکنم

مي بارقيبانت زنم صد شعله بر جانت زنم

اخر دل رسواي تو چون شاخ بي بر بشکنم

از رشگ مجنونت کنم از غصه دل خونت کنم

اري هماي عشق را بايد شبي پر بشکنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

مي ترسم

من از سياهي چشمانت

كه آن را انتهائي نيست

مي ترسم

هر چند معصومي

هر چند گفتم عاشقت هستم

هر چند تو هم گفتي دوستم داري

هر چند حرفهايت ذره اي بوي ريا نمي داد

هر چند و هر چند...

اما..اما باز هم مي توانم

مي توانم به سياهي چشمانت

به اين راه بي انتهاي تاريك كه مملو از ستاره هاي سرابي ست سفر كنم

چه تضميني ست مرا؟

به من بگو چه تضميني ست مراكه جان من

وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟

آه شايد راه زني در اين راه تمام من كه تمام توست را از من بگيرد

يا جادوگري بد در كمين باشد

كه به سحرش به شك و ترديدم كشد

و يا ديو غرورت به سراغم آيد و آزارم دهد

من از سياهي چشمانت كه آن را انتهايي نيست مي ترسم

من بدان جا سفر مي كنم

چشمها هيچ گاه دروغ نمي گويند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

مثل هيچكس

مثل يک معجزه يک خواب

مثل آبي بودن و آرامي آب

مثل لذت مثل عزت مثل آواز

مثل خورشيد مثل اميد مثل پرواز

مثل يک معجزه،يک خواب آمدي

آمدي در لحظه هاي سرد و بيتاب آمدي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

فردا و ديروز

فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد. فردا با وعده

هايش مرا خواب کرد وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

ديگه نرو

مسافرم ديگه نرو

توي جاده ي جدايي ديگه اينجوري ندو

مسافرم خسته شدي بيا پيشم

براي تو هميشه بازه آغوشم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

خاطرات تلخ زندگي

فراموش کردن بزرگترين نعمتيه که خدا به آدم داده تا بتونه شادتر زندگي کنه.

ولي نميدونم چرا بعضي وقتا نميشه يا شايدم نمي خوايم که خيلي از اتفاقات غم

انگيز زندگيمو رو فراموش کنيم و راحت و بي خيال زندگي کنيم.

درگير کردن زندگي با خاطرات تلخ زندگي رو تلخ ميکنه؛اما ما به اسم تجربه يا هر

بهونه ديگه نميخوايم از زندگيمون بندازيمشون بيرون.

باور کنيم که وقتي يک اتفاق بد برامون ميافته؛روح زندگيمون زخم ميشه؛که بعضياش

کامل خوب ميشه و جاي بعضياشم واسه هميشه ميمونه.اما اگه فراموش نکنيم اين

زخما هر از گاهي سر باز ميکنه و اگه بهش نرسيم؛عفونت مي کنه و تب و بعدشم

مرگ؛اين همون افسردگيه.اگه شاد زندگي نکنيم بايد به آفريدگارمون جواب پس

بديم؛قبول کنيم که زمان ميگذره؛چه با شادي چه با غم؛آخر کار هممونم خاک.

پس غصه ها رو فراموش کنيم و زندگيمونو از همين لحظه بسازيم و ًًًلحظه به لحظه

ًبسازيمو شاد زندگي کنيم تا همه زخمامون خوب شه.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦

حلالم کن

حلالم کن اگه با تو نبودم اونکه ميخواستي

حلالم کن اگه لبهام نگفتن حرفي از راستي

ببخش بر من بديهامو

ببر از ياد اين نامو

حلالم کن که شايد چشم گريونم نبينه صبح فردا رو

بميره امشب و ديگه نبينه عشق و رويا رو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۸/۰۱/۸۶

بايد فراموشت کنم

بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم ...

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

شروع تازه(طوفان)

من از اين غمم مي گيره

که شکوفه اي نمونده

هر چي بوده رو درختا

آسمون يک دفعه برده ...

من از اين دلم مي گيره

که کلاغا روبراهن

قمري و کفتر چاهي

به نبود تو دچارن ...

من دلم مي گيره وقتي

اونا از من تو رو مي خوان

چي بگم؟جواب ندارم!

من هميشه بي تو تنهام ...

آسمونُ ابر گرفته

بارونم نم نمکي هست

چرا پس طوفان نمي شه؟!

غم تو که تو دلش هست !

اين روزا اين آسمونم

مثل من بغض تو گلوشه

تنهايي شده يه عادت،

گريه هم دوا نمي شه

چه بهونه ي قشنگي

واس ِ يک شروع تازه

تنهايي خودش يه دنيا

برام انگيزه مي سازه؛

ديگه مي خوام عاشقونه

از نو يک ستاره باشم

وا نمي دم به سياهي

من مي خوام حماسه باشم ؛

بسِّ!من ديگه نمي خوام

پا به پاي تو بسوزم

من مي تونم با يه شبنم

هميشه طوفان بسازم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

نا بخشوده

کنارم دراز بکش برايم بگو چه کرده اند

واژه هايي را که مي خواهم بشنوم برايم بگو تا شياطينم را براني

اکنون در قفل است اما اگر صادق باشي باز خواهد بود

اگر بتواني " من " را درک کني خواهم توانست " تو " را درک کنم

کنارم دراز بکش در زير آسمان شرور

سياهي روز تيرگي شب - در اين فلج شريکيم

در ها شکافته گشوده مي شوند اما آفتابي به درون نمي تابد

دلهاي سياه بر تاريکي زخم مي زنند اما آفتابي به درون نمي تابد

نه - آفتابي به درون نمي تابد

نه - آفتابي نمي تابد ...

آنچه احساس کرده ام آنچه فهميده ام

ورق بزن سنگ را بگردان

پشت در اگر برايت بگشايمش ...

آنچه احساس کرده ام آنچه فهميده ام

بيمار و خسته تنها مي ايستم

کاش اينجا بودي چون من همانم که در انتظار تو مانده است

و يا تو هم نا بخشوده هستي ؟

کنارم دراز بکش سوگند که آسيبت نمي زند

دوستم ندارد - هنوز دوستم دارد - اما ديگر هرگز عشق نخواهد ورزيد

کنارم دراز بکش اما آنگاه که ديگر رفته ام

آن دلهاي سياه کماکان تيره تر زخم مي زنند

آري خواهد آمد اما آنگاه که ديگر رفته ام

آري خواهد آمد اما آنگاه که ديگر رفته ام

تا سر حد مرگ مطمئنم که خواهد آمد ...

آنچه احساس کرده ام آنچه دانسته اي

ورق بزن سنگ را بگردان

پشت در اگر برايت بگشايمش ...

( پس تو را نا بخشوده خوانم زين پس )

آه - آنچه حس کرده ام

آه - آنچه مي دانم

اين کليد را بر مي دارم ( آزاد هرگز )

و دفنش مي کنم ( من هرگز ... ) در تو

چون توهم نا بخشوده هستي ...

آزاد هرگز ...

من هرگز ...

چون توهم نابخشوده هستي ...

آه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

مي بينم و مي شنوم

مي بينم راز نگاهي را که ديدني نيست.

مي شنوم آهنگ صدايي را که شنيدني نيست.

اما نفهميدم چه ميگويد ؟ چه ميخواهد ؟ اين عشق از جان ناقابل ما.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

مهم نيست

مهم نيست كه بباورهاي عميق و اشتباه چه مدتي با ما بوده اند و يا چه كسي و يا

چه كساني آن ها را به ما قبولانده اند و يا چقدر عميق در ضمير ناخودآگاه ما ريشه

دوانيده است .

مهم اين است كه باورهاي اشتباه و مزاحم را هر قدر هم كه عميق باشند مي توان از

ريشه در آورد و به بيرون پرتاب كرد .

من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ بلند

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

عاشقي مثل من

حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه عاشقي مثل من . به تو كه نرمي و لطافت باران

در آرامش صدايت بر سجده مي افتد و تو كه عاشقانه سلامم ميدهي .و تو تويي كه

جاده از عبورت خجالت ميكشد حرفهايم را به تو مي گويم تا به باد برساني كه تو با

باد همسفري و من چون هميشه گرد راهت با تو حرف ميزنم . حرفهايم را به تو مي

گويم چون ميدانم كه چشمانت حرف چشمانم را خوب مي فهمد و وجود عاشقت گذر

نگاهم را خوب درك مي كند و مرغ عشق خانه ي ما در برابر آواز سكوتت صوت

زيبايش را در قفس سينه محبوس ميسازد. حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه آواز

عشقت دنياي زرد و بي روح قاصدكها را معنا مي بخشد و تو كه به شدت باد بر كوير

دلم مي تازي .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

ستاره كجايي

وقتي که چشمام به آسمون زل زده بود

آره دنبال تو بود ... !

اما بي وفا كجا بودي ... ؟!

يه شبي هم كه دلم حا ل و هواي تو رو داشت ...

تا اومد نگا ت كنه ...

جز سياهي ، هيچي نبود !

عزيزم بگو توي آسمون ها ، تو كجاش بودي ؟!

آره من خوب مي دونم ...

پشت ابر بي وفايي جا ته هر شب مي دونم ... !!!

اما انگار هيچ مهم نيست ، دل من عاشقته

مي دونه چه پوچه اين آسمونا بدون تو ..

آخه هيچ رنگي و بويي نداره

انگار بختم همينه ، كه شبم بي ستاره بمونه ...

اي ستاره بنازم كجا بودي ... ؟!

که يهو تو آسمون پيدا شدي!

آسمون ... ! خوش به حالت ...

كه دوباره عشق تو پيدا شده

يه دعا هم بكن براي ما ...

تا ستاره ي منم پيدا بشه ... !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

تاسف

چهار گوشه ي زمين

از تخت افتاده است

آسمان ، بر سَر ِستاره ها

تخم تاريكي ، مي پاشد !؟

كار انسان ، پر كردن چاله ها نيست فقط

سياه چاله ها ، در راه است

سنگ ِتمام / سنگ ِمزار شاعر است

آنهم وقتي كه : شعرش ، شيهه مي كشد ...

- اگر در گستره ي خود ، گندم مي كاشتي

امروز ...

به گدايي نان ، نمي افتادي !؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

بي خبر ماندي زحالم

آن که دلم را برده خدايا

زندگيم را کرده تباه کو؟

هم نفسم کو؟

آنکه نگاهش روز مرا کرده سيه کو؟

بي خبر ماندي زحالم

ز آنچه آمد بر سر من

عشق تو آخر به طوفان ميدهد خاکستر من

شعله اي عشق تو از بس در بالا گرفت

سينه مالا مال آتش

غم وجودم را گرفت

هر زمان آيد به يادم ديده اي مست تو

گريم از بخت بد خود نالم از دست تو

رخ ات زهر نو دميده اي من رخ ات نور ديده اي من

بر خيزو بيا اي اميد دلم شام من سپري کن

تو اي که به دل نقش غم زده اي

تو غنچه گره بر دلم زده اي

بر خسته دلان چون نسيم سحر يک نفس گذري کن

بي خبر ماندي زحالم

زآنچه آمد بر سر من

عشق تو آخر به طوفان ميدهد خاکستر من

شعله اي عشق تو از بس در بالا گرفت

سينه مالا مال آتش

غم وجودم را گرفت

هر زمان آيد به يادم ديده اي مست تو

گريم از بخت بد خود نالم از دست تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

آواز تيشه

امروز، من از خود مي پرسم : شيرين ِجان ِ تو

از تيشه ي كدام فرهاد، قد مي كشد؟!

-يكي از بيستون دست تكان مي دهد

رگ گردنت ، حكايت از مكالمه اي تند دارد !

با خسرو ! نمي دانم ! شايد - با پيرزنِ عجوزه !

امروز، من هم ، بقدر نياز، از خود، خاليم !

يقين دارم ، از جنس نام تو بوده ام فرهاد يا شيرين ؟!

نمي دانم : فرقي نمي كند !

ديرگاهي ست ... قندهاي ساييده ات / آب مي كشند

روبان ِ دخترانت ، به سرانگشتِ باد، مي دهند!

بگو !من ، آخر، كجاي تاريخ تو ايستاده ام اي عشق!!

اين راز سربه مُهر/پيشاني نوشت چه كسي ست ؟!

من و تو، سالهاست ... در كابوسهاي عاشقانه امان

در حاشيه ي بيستونهاي خود / مي پوسيم !

خورشيدمان ديگر/ رنگ به چهره ندارد ...

باري : جاده اي كه از تو خالي باشد/دره است !...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

هميني که هست

اومد که فرياد بزنه 

امّا ديگه نايي نداشت

خواست بمونه پيشش ولي 

تو قلب اون جايي نداشت

آي دختره آي بي وفا  آي تو که تنهام مي ذاري

تو قاب عکست جاي من ، عکس کي رو مي خواي بذاري

برو برو که مثل تو

زياده تو دنيا واسم

برو برو ولي بدون

که تا ابد جايي نداري تو دلم

زدم به سيم آخرم

گفتم ولش کن بي خيال 

اون واسه من يار نميشه

بي خيال اين عشق محال

گفتم توي مرامه ما

منّت کشي نيست با مرام

مي خواد بره خوب به درک  هميني که هست ختم کلام !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

نمي بخشم

نگاهت را نمي بخشم

تو را با ديگري ديدم

كه گرم گفتگو بودي

كنارش نرم مي رفتي

سراپا محو او بودي

صدايت كردم تو را

چو بيگانه نگه كردي

گنه كردي گنه كردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

کلاغ غار غاري

من آن کلاغ غار غاري

خسته ام از در به دري

ساده بگم عاشق شدم

بهم مي گن حق نداري

بهم مي گن پرت سياهه

هميشه غار غارت به راهه

واسه تو که سکّه نداري

عاشق شدن يه جور گناهه

بهم مي گن بي اعتباري

تو حق دوست داشتن نداري

دور شو از اين شهر و سفر کن

اينجا ديگه کاري نداري

درسته من پرم سياست

امّا دلم بي انتهاست

درسته آوازم بده

آي آدمها حق با شماست

لعنت به اين دور و زمونه

ارزشمون به سکمونه

پر سياه جرم منه

آهاي کلاغ آواز نخون

دلت رو بردار و ببر

پول نداري ، پرت سياست

کجا به تو ، عاشق شدن

اينجا جاي بزرگتر هاست !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

زير باران

زير باران راه مي روم ...

بدون چتر

شايد زمين سهم بيشتري از باران بگيرد.

آويخته مانده ام از يگانه بند فراموشي دلت

دستي به ياري شبنم عاشقم بيار

من سالهاست كنج دلت خاك مي خورم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

دو ابروي کموني

چشم چشم دو ابرو

دو ابروي کموني

چشم چشم دو ابرو

دو چشم آسموني

چشم چشم دو ابرو

چشماي خيس هر شب

من ، تو ... يه فرياد اسم تو عمري بر لب

دست دست دوتا دست

دو دست عاشقانه

دو دست پاک و پر مهر يه حس صادقانه

پا پا دوتا پا دو پاي سخت و همراه

همراهي قرص و محکم حتّي تا خونه ي ماه

قلب قلب دوتا قلب

دو قلب قفل درهم

دو قلب مست و عاشق
 
عشق فرا از عالم

جسم جسم دوتا جسم

دو جسممو با يه کوه

يه روح آسموني

بلند چو قلّه ي کوه

عشق عشق چه زيباست

الهي جون بگيره

هر کسي سدّ عشقه

دعا کنيم بميره !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

حادثه هاي وارونه

چرا دنيا پر از حادثه هاي وارونه است ...

عاشق کسي مي شي که عاشقي نميدونه

من به دنبال تو و تو به دنبال کس ديگه

هيچ کدوم از ما دوتا به اون يکي راست نميگه

من واسه چشماي نازنين تو يه ديوونه ام

من دوست دارم ولي علّتشو نميدونم

حالا که مي خواي بري بذار نگاهت بکنم

چون يه باره ديگه مي خوام اين دل رو ساکت بکنم

يه چيز فقط بذار روزه تولدت  هديه ام رو بيارم بدم دست خودت

آدما فکر مي کنن عاشقا خيلي غم دارن 

کاشکي فقط اين بود  اونا خيلي کسارو کم دارن

عاشق کسي مي شن که عاشقاش فراوونه ...

بين انتخاب عشقشون عمريه که حيرونه ...

اوني رو که دوست داري چرا تو رو دوست نداره ...

شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

بي انصاف

نازکتر از بلورم و،نرمتر از حرير ،اگر هم قصد شکستن داري سنگ بي انصافيست ، يک

تلنگر کافيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

به دنبال بهترينم

من به دنبال يه چيزه بهترينم سهراب ...

تو خودت گفتي بهم ، بهترين چيز :

رسيدن به نگاهي است که از حادثه ي عشق تر است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

بگو

اگه چشات پرسيد بگو نديدمش !

اگه گوشت پرسيد بگو نشنيدمش !

اگه دستت لرزيد بگو ماله سرماست !

اگه پاهات سست شد بگو ماله زعفه !

ولي اگه دلت ريخت به خودت دروغ نگو که دوستش نداري ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦

برف

ديشب برف باريد

برفي زيبا ، به سفيدي دل زيباي مادر

و من درخت تنهاي ميان خانه را ديدم

كه برف را همچون لباسي پشمي به خود گرفته بود

گويي عروسي است كه لباس سفيد به تن دارد

اما صبح ديدم برف زيبا دست هاي عروس خويش را شكسته بود

آري به درستي چنين است رسم روزگار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۷/۰۱/۸۶

باور کن ديوونتم

هر روز که از ما مي گذره

عشقم به تو بيشتر مي شه

باور کن ديوونتم

ديوونه مثل هميشه

فقط تو پاره ي تني

به حرمت عشقم قسم

بي تو ميون عالمي

غريبم و يه بي کسم

سکوت خستمو ببين

ببين بي تو چه کم شدم

همسايه ي سکوتم و

تنها رفيق غم شدم

صحبت راه دور که نيست

بحث دو پاي خستمه

شاکي غصّه نيستم

نقل دل شکستمه

لُپ کلام اي با وفا

بي چک و چونه چاکرم

واسه فداي تو شدن

من که هميشه حاضرم

دوست داشتنت مقدسه

واسه همين دوستت دارم

شيرين ترين عبادتي

اميد روز آخرم ... !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

عاشقم من

ترانه خون عشقم و عاشق عاشق شدنم

تنهايي دنياي منه عاشق تنها موندنم ... من هميشه عاشقم

عاشق بودم ... عاشق هستم ... عاشق مي مونم ... عاشق مي ميرم

مي خونم براي اونايي که

هنوز سوسوي عشق ذرّه اي از قلبشونو نور مي ده

براي اونايي که

هنوز ... هنوز ... هنوز ... روي کتيبه ي قلبشون نوشته نوشته

عاشقم من ...!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

مادر

مادر اي نازنينم

مادر اي تاج نگينم

مادر اي صفاي قلبم

اي که دست توست در دستم

مادرم هستي من تويي تو

گرمي وجود من تويي تو

من در شکمت ارميدم

من با شيره جانت پروريدم

دران لحظه گهواره ام تو بودي

شب و روزو بودو نبودم تو بودي

من به تو خيلي دلبسته بودم

در اين ماهها چه دوراني داشتم

چه عشق وچه دنيايي داشتم

وقتي چشم به دنيا گشودم

محبت وشادي را درچشمان تو ديدم

اين دنيا برايم مانند ان دوران نبود

اين همه پهناورو گسترده چو دريا نبود

مادرم هميشه در نگاهش شاديست

بر روي لبانش غنچه هاي لبخند جاريست

از همان روز اول با من سخن گفت

از محبت و عشق وصفا برايم گفت

مادر به من راه رفتن مهربان بودن ياد داد

به من راه و رسم دوستي عشق خدا داد

مرا با شيره جان خود پروريد

مرا در اغوش گرم خود ارميد

مرا بزرگ کردو به مدرسه فرستاد

به من اعمال خوب را ياد داد

چه سختيها ورنجها برايم ديد

چه خواريها و ناراحتيها برايم ديد

اگر من مريض مي شدم حالي نداشت

از صبح تا شب غذاو خوابي نداشت

مادر اي بهشت زير پايت و فداي نام تو

فداي يک تار گيسوي سياه تو

مادرم يکمي نگام کن

مادرم مرا صدا کن

مادرم عشق من شب و روز دعاي توست

جان من هميشه براي توست

زمين و اسمان و موجودات گواه زحمتهاي توست

ديده من هميشه ديوانه نگاه توست

کاشکي من قدر زحمتهاي تو رو بدونم

هميشه عشق و محبت تو باشه ورد زبونم

اي خدا برام بموني هميشه

الهي زنده باشي هميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

يک انگيزه هزار انتقام

تمام حرف هايم نم گرفته

شايد

تنها چيزي که برايم مانده

همين تنفر کاغذي است

هر دو جيبم

کاملا خالي است

از چيز هايي مانند احساس و محبت

صداي خشن دستانم

آغوش نيست

من مشت هايم مشت هستند

من دستانم گناه را فهميده اند

تمام کسي که تمام من بود

مرا از من گرفت

مرا شکافت و دوباره از نو

با تنفر بافت

چيزي که بودم نيستم

تمام شب بو ها خشک اند

ماهي هاي برکه ي شعور مرده اند

درک پيدا نيست

نهايت در بي نهايت گم شده

يک سيگار روشن

با چند مهمان نا خوانده

اين مهمان هر لحظه اي من شايد باشد

باور کن

براي دقايق يک اثيم

چقدر بايد دقيقه ها محکوم مي شدند

تا گذشته هاي خشمگين باور کــــنند

که حالا همه چيز فرق کرده

انگار تمامشان يک رويا بيش نبود

من تا گلو درون لجنزار فرو رفته ام

من براي سقوط کردن

وقت کسي را نگرفتم

درست است که

اين ها شايد برگ هاي آخر بازي باشند

اما کسي هنوز نمي داند

آسه دل را چه کسي دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

حتي عشق

عادت همه چيز را ويران مي کند واي به روزي که چيزي -حتي عشق-عادتمان

شود ...

عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان ديگر سخن عاشقانه گفتن،دليل عشق

نيست وآواز عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن ولي اي دوست،تو نگاه عاشقانه ات

راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ي عاشقانه ات راخالصانه بگو و هميشه به ياد داشته

باش شبه عشق در کنار عشق بوده ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

تنها يکنفر

کاش تنها يکنفر هم در اين دنيا مرا ياري کند اي کاش مي توانستم با کسي درد دل

کنم تا بگويم که . من ديگر خسته تر ازآنم که زندگي کنم تا بداندغم شبها يم را.... تا

بفهمد درد تن خسته و بيمارم را..... قانون دنيا

تنهايي من است ... و تنهايي من قانون عشق است ... و عشق ارمغان دلدادگيست..

و اين سرنوشت سادگيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

تصادف با گاري

از هم اكنون آغاز كن !

فردا ، خيلي دير است

اگر چه از صفر شروع مي كني

اين قصه ي پر غصه را بنويس !

با اينكه چهار سمت جغرافيايت مي سوزد ...

تو اگر بخواهي ، سطرهاي دلت ، كج نمي روند !

اول ، به قامت ” الف با “ خيره مي شوي!

و با حيرت تمام از ميان حروف ساير ملل ، مي گذري

در حروف حلق ، مكث را حلق آويز مي كني ! و در يرملون قلب به ميم مي شوي

در ” گچ پژ “ خودمان ، به بي راهه مي روي ...

خود را به ياد مي آوري كه سر در گم قهرمان قصه اي

كه راه دبستانت گم كرده اي!؟

- تكه هاي سرخ بوق ِبنز و” ماكسيما “

از خواب غفلت ، بيدارت مي كند

اما ، چه سود ، جسم لاغر و نحيف در فضاي تصادف پخش مي شود

- هر روز جهان را ، ساده تر از ديروز مي پنداريم

بهار ، فرصت خوبي ست از براي سبز ايستادنت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

ارزش قلب من

شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي

گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک

شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد...

تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ

کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه

ي پنجره هم کمتر است؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

آزادم بکن

من گنه کردم تو بخشايش بکن

من گرفتارم تو آزادم بکن

سر به سوداي تو دارم

من خرابم تو آرامم بکن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

آرزوي محال

همه چيزش

به پژمردگي خنده ي لهيده اش بود !

روي لبهايش ، بي قراري مي كرد

كه نيمه شب ، حلقه بر در مي كوفت

از آبهاي سرد پنهان برآمده ...

از بخت بد ، اين بار ، بي ملاحظه

لاله ي سرخ جوانيش

پيش چشم همه مي سوخت !

رنگ نشاط داشت يا نداشت

- بهانه اش چه بود !

- مي گفت : طبق مقررات نمي خنديم

- چند فصل آنطرفتر

دود غم ، تا عمق ادراكش ، پيش رفته بود !

و با خود مي گفت : شمعها ، لابد از دو سر مي سوزند

اين هم ، بهانه اش بود !

بدست اين سالهاي طاعوني ...

كه لنگر انداخته است

به چله نشيني همه ي ما ...

اين روزهاي سياه و خاكستري

به اين سادگي

روشن نمي شوند !؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

نيست كسي يار كسي

در دياري كه در آن نيست كسي يار كسي

كاش يا رب كه نيفتد به كسي كار كسي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

مرگ حق است

ميدانم مرگ حق است

ولي وقتي كسي را ازدست ميدهيد

مي فهميد كه چرا تا داشتيم قدرآن را ندانستيم

اي كاش ما آدمها بيشتر همديگر رو دوست داشتيم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

شقايق هم مرد

با توام اي سهراب ... اي به پاکي چون آب

يادته گفتي بهم :

تا شقايق هست زندگي بايد کرد ...

نيستي سهراب ببيني که

شقايق هم مرد ... !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

شرط عاشق

شرط عاشق نيست بايك دل دودلبرداشتن

يا زجانان يا زجان بايد كه دل برداشتن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

دهکده عشق

من در اين دهکده عشق تو را مي خوانم

وز پس آيينه ها نام تو را مي بينم

در دلم عشق تو را مي کارم

در سرم بوي تو را مي فهمم

در نگاهم خم ابروي تو را مي نگرم

در گلويم بغض تو را مي شکنم

من در اين دهکده عشق تو را مي خوانم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

دوستت دارم

اي كاش جمله زيباي"دوستت دارم "

بي هيچ غرضي بر زبان ها جاري بود!

اي كاش از گفتن " دوستت دارم "

ازترس سوء تفاهم ها و غلط انديشيها باز نمي ايستاديم

اي كاش محبت را بي هيچ چشمدا شتي حتي

چشم داشت محبت ، به ا و كه دوستش داريم هديه ميداديم

اي كاش، جمله دوستت دارم را به

هوس آلوده نميكرديم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

خدايا

خدايا ! مهربانيت دل كوچكم رامي لرزاند

و نسيم محبتت اشكهاي شوق رابرگونه ام جاري ميكند.

درحالي كه سرزمين انديشه ياد تو هميشه سبزاست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

برو

وقتي كه دلت بود به پيش ما گرو

دستمو سخت گرفتي كه نرو

وقتي كه دلت شد به ديگري مايل

كفشمو جفت نمودي كه برو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

اي غم

اي اشك غم آرام بريز بر گونه ي بيمار من

اي غم و هم لذت ببر از اين همه آزار من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

افسوس

افسوس دوستش داشتم وهرگز باورم نمي شد

كه اين نيز مثل هرچيزديگرخواهد گذشت

و ازشيريني عشق تنها

رايحه اي تلخ درجان من باقي خواهدماند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۶/۰۱/۸۶

مرام عقابان

براي پر زدن از تو ، خوشا مرام عقابان

نشسته اند ملخهاي شک به برگ يقينم

ببين چه زرد مي جوند –سبزترينم!

ببين چگونه مرا ابر کرد –خاطره هايي-

که در يکايکشان ميشد افتاب ببينم

شکستني شده ام –اعتراف مي کنم –اما

ز جنس شيشه عمر توام ، مزن به زمينم

براي پر زدن از تو ، خوشا مرام عقابان

کبوترانه چرا بايد از تو دانه بچينم

نمي رسند به هم دست اشتياق من و تو

که تو هميشه هماني –که من هميشه همينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

مجنون بيد

تقديم به او که نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

و گيسوان بلندش را به باد مي داد

و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد

و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

ولي عزيزم

برگ از درخت خسته ميشه، پاييز بهانه است

زندگي را مرگ نيست

مرگ نيز افتادن يک برگ نيست

برگهاي افتاده زين پاي درخت

باز مي بيني درخت بي برگ نيست

وين منم خشکيده برگي بي رمق

زردگون رخساره ام از درد نيست

منتي بر من نهي بعد از رهايي از درخت

پا گذاري بر مزار ترد اين شوريده برگ

چون صداي خش خشم آمد پديد

ياد آري برگهاي خسته مجنون بيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

فرياد بي صدا

صداي ناله ي تو

كمين كدام جنگل را

آشفته مي كند؟!

صداي باران و بادِ تو

دل كجاي زمين را

مي لرزاند

تو در كدامين سمت انسان

پناه گرفته اي؟!

شرابه هاي ِ رودت

از كدام سرچشمه

شاخه شاخه ، راه دوسويه مي روند

تو خشت نگران كدام ديواري ؟!

اينجا هواي تازه چه زود پير مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

عشق را دزديد

يك نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است

اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است

دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت

گوئيا او هم بساط خويش را برچيده است

عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم

عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است

عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد

عابري اين تابلو را دورميدان ديده است

يك چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است

چشمكش را هيز چشمي خيره سر دزديده است

مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل

يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

طرح خنده

در طرح هر خنده اي

ترفندي از شكل خود مي بيني !

كافيست تو لب بگشايي

واژگان تهي ، بخاطر تو

بارور مي شوند !

به تماميت خنده ها احترام مي گذاري

پشت ِ ابروي ِ هيچ خنده اي را برنمي داري !

تمام اشيا

هنگام خنديدنِ تو

زاده مي شوند !

وطرحي فرانو از تو مي گيرند

تا خود را

به تكه پاره هاي ناجور ِشب !

بخيه زنند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

ساعت

با ساعت دلم

وقت دقيق امدن توست

من ايستاده ام

مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هايي از اغوش

اب برگهايي از بوسه

با ساعت غرورم اما

من ايستاده ام

با شاخه هايي از تابستان

با برگهايي از پاييز

هنگام شعله ور شدن من

هنگام شعله ور شدن توست

ها...چشمها را مي بندم

ها ...گوشها را ميگيرم

با ساعت مشامم

اينک

وقت عبور تن توست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

ديوار

حرفي براي گفتن اگر بود

ديوارها

سکوت نمي کردند

ديوار!

اي قامت بلند!

ايا زبان اجري تو

در بند بند سيمان ،محصور مانده است؟

يا روزگار جايزه دار ما

حتي ترا

به عرصه تبليغ خوانده است؟

ديوار

ايا سکوت تنها جواب توست؟

يا عکس اين فرشته عريان برگي از ايه هاي کتاب توست؟

ديوار !

ديوار !

اي خوش ترين جواب تو آوار!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

خوردن و خوابيدن

زندگي خوردن و خوابيدن نيست

انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست.

زندگي چون گل سرخي است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف.

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و برگ و گل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

تحمل کردن زيباست

تحمل کردن زيباست

اگر قرار باشد به تو برسم. انتظار کشيدن آسان است... ا

گر قرار باشد دوباره ترا ببينم زندگي شيرين است ...

اگر قرار باشد مزه دستهاي ترا بِچشم. مشکلات حل ميشود ...

اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم. اشکها همه به لبخند تبديل مي شود ...

اگر قرار باشد دوباره در کنار تو باشم. و لبخندها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال

رفتن داري...

اما دوستت دارم. از پشت همه اين فاصله ها .. از پشت همه اين حرفها...!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

آيا اين تقدير من است

آيا اين تقدير من است...؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم وافسوسِ دوري ترا بِخورم.

درختان جاده زندگيم در حال خشک شدن هستند. افسوس که تو ديگر در کنارم

نيستي . افسوس که سرنوشت براي ما جدايي را رقم زد. افسوس که هر چه بِدوم و

بِدوم .. تو دور و دورتر مي شوي. گفتي ما بدون هم خوشبخت هستيم. اما ... اما

خوشبختي من در با تو بودن بود. افسوس که خوشي ها تمام شد. افسوس که با

هم بودنها تمام شد. اما اگر تو بدون من خوشبخت هستي. دوري را تحمل مي کنم.

من وتو دو خط موازي بوديم که هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه به هم

برساند. وتا آخراين دنيا موازي خواهيم ماند... لعنت با اين دنيا...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

لعنت

لعنت به آن چشم ها

كاش نمي ديدمشان

شايد اگر آن رنگ را نداشت ، عاشقت نمي شدم

لعنت به آن جمله ... كاش نمي گفتم

شايد اگر" دوستت دارم " نگفته بودم

چيزي نمي فهميدي

و لعنت به اين چشم ها. .. كاش كور بود

شايد او را با تو نمي ديدم ...؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

دو روز

دنيا دو روز است

يك روز با تو

يك روز عليه تو

روزي كه با توست مغرور مباش

روزي كه عليه توست صبور باش

هر دو پايان پذيرند !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

دعا

نازنينم ...

چه دعا بهتر از اين

گريه ات از سر شوق ... خنده ات از ته دل

نبود هيچ غروبت غمناك








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

چشمهاي تو

انگار تا هميشه بايد در پي چشمهاي تو

ستاره هاي جاده را سوا كنم و چه طولاني است اين شبهاي بي ستاره جاده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

چشم

چشم وقتي زيباست كه پراز اشك باشه

اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشه

عشق وقتي زيباست كه براي تو باشه

تو وقتي زيبايي كه فقط برا من باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

بهت نمي رسم

به چشماي خودت قسم ديگه بهت نمي رسم ...

وصال تو خياليه واي كه دلم چه حاليه

يادت مياد بهارمون ... دلهاي بي قرارمون ...

حالا كه عاشقت شدم ، نيستي ديگه مال خودت...

گم شده باز باد بادكم

تو ...نمي ياي به كمكم ... ؟

ميخوام دستات رو بگيرم تو بموني من بميرم

عاشقي هم نوبتيه آخ كه اين چه درديه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

بخواب

خوابيدي بدون لالايي و قصه

بگيرآسوده بخواب بي دردو غصه

ديگه كابوس زمستون نمي بيني

توي خواب گلاي حسرت نمي چيني

ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه

جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه

ديگه بيدار نمي شي با نگروني

يا با ترديد كه بري يا كه بموني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

آرزومه

نمي دوني آرزومه كه هميشه با تو باشم

حتي يك لحظه نباشه كه يك جور ازت جدا شم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

آدمك

رفتي و آدمك ها رو جا گذاشتي

قانون جنگلو زير پا گذاشتي

اين جا قهرند سينه ها با مهربوني

تو توو جنگل نمي تونستي بموني

دلتو بردي با خود يه جاي ديگه

اون جا كه خدا برات لالايي مي گه

مي دونم مي بينمت يه روز دوباره

توي دنيايي كه آدمك نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦

آدم برفي

شد قطره به قطره آب آدم برفي

در محضر آفتاب آدم برفي

آب از سر او گذشت

بيدار نشد ز خواب آدم برفي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۵/۰۱/۸۶

سحر

تو با سحر رها شدي و من با غروب غرق

چاره اي نيست ،

تو را سپيديها در آغوش مي کشد و مرا تيره رنگهاي شب،

تو هواي تازه اندازه مي کني و من ستاره ها را مي شمارم

آري ،اين همان سهم تلخ من از تمام روياي تو بود ،همين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

نفرين

اگه يادگار چشمات اشک و اه و نفرينه ، يادگر من اون چشاي نازنينه، اگه من خاطره

شدم واسه تو ، تو هنوز يه آرزويي واسه من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

نان و خرما

کاش کمي هم نان و خرما

سهمي از زندگي ما در اين روزگار باشد

تنها خرما نيز کافي است ؛

اگر طعم شيرين بدهد

ولي حيف ،

سهم من فقط يک " يادت بخير" ساده است

که بعد از من شايد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

مــي انــديــشــــم

تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي ...

تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد ...
 
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟

مي آيي ... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟

مي آيي ... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟

مي آيي ... تا از درياي نگاهت

قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟

مي آيي ... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم

از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟

كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،

از دل كدامين شب ، از عمق كدامين

جنگل خواهي آمد ...

تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را

پيش كش آورم و به تو بگويم

دوســتــــت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

من ، متهم مي كنم

من ، متهم مي كنم !

زشت و زيبا شدنت ، كافي ست شايد هم كافي نيست !؟

همين جا ، بمان !

من ، رو در روي تو

از ” خود “ معذورم چيزي بگويم

چفت دهانم ، باز بسته است

زمين

لاي چرخم ، چوب مي گذارد

- از وقتي كه : ” اينجا “ جنايت كليد خورد !

نه در دارم نه پنجره

كولاك هم ، بَد مَصب !

بشدت كولاك مي كند !

” اين “ تهديدي ست كه مدام مرا ، به باج خواهي از خود

متهم مي كند !؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

گمگشته

من به مردي وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل که مفت بخشيدم

دل من کودکي سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که ميگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشين لب من

جرعه اي نوش کرد وشد سرمست

حسرتم نيست ز آنکه اين لب را

بوسه هاي نداده بسيار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه هاي نگفته اي دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه هاي نهفته اي دارم

بازهم ميتوان به گيسويم

چنگي از روي عشق و مستي زد

باز هم مي توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستي زد

باز هم مي دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

ميدهندم به سوي خويش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبي

ريختم چون شراب در کامش

دارم آن سينه را که او ميگفت

تکيه گاهيست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل که پر نشد جايش

بخدا چيز ديگرم کم نيست

کو دلم کو دلي که برد و نداد

غارتم کرده داد ميخواهم

دل خونين مرا چکار ايد

دلي آزاد و شاد ميخواهم

دگرم آرزوي عشقي نيست

بيدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

که هنوزم نظر باو باشد

او که از من بريد و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من که مفت بخشيدم

دل آشفته حال غافل را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

كاراكتر

به قلم جا افتاده ات بگو !

كه دست از كاغذ كاهي من ، بردارد

و گرنه : نامردم اگر

عمري را

كه چيزي از آن نمانده است

به پايش حرام كنم

آه از اين سهميه ها ...

كم مانده است

همه چيزمان بفروشند

وقتي پاي هر نهادي ، پيش مي آيد

گزاره هاي غريب ! بكار مي افتند

حالا ، چه اجباري باشند چه اختياري

به قلم جا افتاده ات قسم

جرئتم بيشتر از اين ها بود

اما بگذار به زندگي فعلي خود

ادامه دهيم !؟ ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

کوهپايه هاي عشق

هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در

ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

خيابان

باز خيابان را باران زد

و من در زير باران ، بدون چتري در حکم يک سايه بان

قدم زنان بر روي سنگفرشهاي سرد خيال تو

و فقط آرزوي يک آزادي بيکران

من هيچ نيستم براي تو،

و نبوده ام ، که نرم نرم سايه ات را مي کشي از روي من کنار

همين بس که در خوابهايم ديده شوي ؛

سهم من همين اندازه بود که :"سکوت "....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

خبر از گريه

قصه ، قصه ،

کلاغ مست ،

روي شاخه ،

با ي دونه قلم نيمه شکسته ،

روي برگا مي نويسه ،

تو بازي دست زمونه ،

پسرک کنار تختي ،

تا سپيده دم نشسته ،

نگاهش به آسمونه ،

اميدش به نور ماه ،

که تو اين سياهي شب ،

اونو تنها جا گذاشته ،

توي چشماش ي پري چهر ،

ي پري زاده قصه ،

کنج لبهاش ،

ي تبسم ي ستاره ميدرخشه ،

و سياه ،

تار موهاش ، مثل زندون روي چشماش ،

گله داره واسه درداش ،

واسه ي چي ؟

واسه اين که ،

باباش مريضه ، نفسش ديگه بريده ،

و سرانجام از توي دفترچه يادداشت هاي شب ،

روز هفته ، إ دوشنبه ،

روز خيلي بدي بود ،

دلش گرفت ، و ي لحظه ، روبروش ،

شيشه ي پنجره ي رو به حياط ،

مثل آينه رو به چشماش ،

يه دفه از ته قلبش ،

مثل غرش ، مثل فرياد ،

يهو ايستاد !

تيک تيک ساعت ديوار ،

ساعت 4 ، و پس از اون ،

صداي ناز نفس هاش ،

ميريزه ،

دونه " دونه" ، چيکه" چيکه" ،

مثل شبنم روي گلبرگ ،

قطره هايي روي دستاش ،

إ وا خيس دو تا چشماش ،

با لا " بالا" دو تا دستاش ،

واسه ي چي ؟

واسه خواهش ،

پائين " پائين " ابروي بالاي چشماش ،

ناله داره واسه زخماش ،

و غرورش که گذاشته زير پاهاش ،

دل شکسته ، کف سينه ،

روح خسته مثل پائي روي دل ، دل شکسته ،

هواي شعراي تازه ، واسه تسکين ،

مثل پروين ، مثل سهراب ، مثل مريم ،

تو کتاب مثل هيچکس ،

داره عشقي توي روئياش ،

مثل خسرو ، مثل فرهاد ،

يدفه سمت نگاهش رو به تقويم روي ديوار ،

روزاي آخر اين ماه ،

داره چشمک ميزنه واسه ي قولاش ،

و بازم گريه چشماش ،

و ........ اسمي زيبا روي لبهاش ،

که ميگه بد قول ، يکي منتظر نشسته تک و تنها پشت ديوار ،

مثل شيرين ،

و نشوني توي يک دست ،

چسباي زخم سر انگشتاي اون دست ،

و صدايي که مي لرزه تو وجودش ،

صداي تيشه فرهاد ، که مي کوبه توي ديوار ،

واسه ي چي ؟

واسه بودن يا نبودن ؟

واسه سکوت يا که فرياد ؟

معلومه ،

واسه بودن برا فرياد ،

خيلي سخته کار فرهاد ،

و در آخر محمد قصه ما ،

توي فکره اون نسيمه که واسش خبر بياره !

از کي ؟

از ي معبود ،

از ي خالق ،

از اوني که با همه هست ، و خودش تنها ترين تنهاي دنياست ،

ولي مثل اينکه اون نسيمم ،

واسه اون ،

خبر از گريه آورده .......!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

وقتي عاشق هستم

وقتي عاشق هستم

اشك هايم با هر بهانه و دلتنگي

آرام و بي صدا مي ريزند

چه كودكانه دل باختم

و چه مردانه ايستاده ام

زير لب مي خندم

كه گونه مانده ام

و چه بي ريا مي گريم

اشك را برايم بهانه اي نبود

ليكن امروز

همه ي بهانه ها را اشكي ست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

نامرد

گمان كردم كه مردم مرد هستند

ولي پست و شر و تو زرد هستند

يكي ، حتي يكي بهتر ز من نيست

همه مانند من نامرد هستند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

من ديوارم

چون ديواري

همه ي پيچك هاي تنهايي را

ميزبان شده ام

و ز من ، تنها

يك خشت باقي ماند

اما من ديوارم

پس مي مانم

تا بداند

من ديوارم

آري. من ديوارم.

ديوار مي مانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

لحظه هاي اميد

كن گذر از درهاي نااميدي ، تا برسي به آن سوي اميد

ولي بدان در پي هر اميدي ، بازهم نااميديست

پس با فرهنگ اميدواري ، لغت نااميدي را معني بده

تاهمه ي لحظه ها اميد شوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

كم كم

چراغي كهنه ام وقت است خاموشم كني كم كم

من آن افسانه ام بايد فراموشم كني كم كم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

شعله عشقت

براي جشن ميلادت شبا هنگام

گرفتم عكس ماه و باتن عريان

توي آغاز نگاهت عزيزم دل نشوندم

صد ستاره با لب خندان

پريدم در هوايت نازنين اي يار

تو را من بوسه بخشيدم شبي بسيار

تنم را هديه كردم من براي تو

به روي شعله عشقت مرا بسپار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

سنگ فرش

يادته كوچه سنگ فرش دم منزلمون

بعضي وقتا مي نشستيم كه بشه وا دلمون

تو هوا موج ميزد بوي هل وعطر گلاب

دم سقاخونه اون جام برنجي بغل خمره آب؟

ياد اون خاطره ها مونده عجب دردلمون

آخ يادته كوچه سنگ فرش دم منزلمون ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

اسير عشق

توي درياي نگاهت

منو قلبت عاشقم كرد

من اسير عشق نبودم

چشمهاي توعاشقم كرد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

اخرين خواسته

خدايا اگر در تقديرم نوشته اي

كه لحظه اي خواهد رسيد

كه بدون او به حياتم ادامه خواهم داد

اين را هم در پايان خط با قرمز بنويس:

مرگ تدريجي

چرا كه لحظه ي بي او برايم معني ندارد

خدايا يا را بميران يا تقديرم او باشد

اين اخرين خواسته است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦

آخرين بار

خدايا !!! خسته ام

به جان همه ي مقاومت ها !!! خسته ام

خدايا !!! چشمانم سويي ندارد !!! هر گاه نام تو آيد

خط مرگ همه ي ترديد ها و نا اميدي هاست

خدايا !!! قسم به عشق و منزلتش  ... قسم به عرش و فرش

تنها بهانه ام اوست

خدايا !!! قسم به عشق پاكمان

مي مانم، اما مي ميرم ... خدايا !!!خسته ام

اين آخرين باري باشد كه مي رود ... آخرين بار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۴/۰۱/۸۶

بعضي ها (2)

بعضي ها سلام

بعضي ها عيدشون مبارک

بعضي ها عيدتون مبارک

بعضي ها اميدوارم سال خوب و خوشي داشته باشيد

بعضي ها سالي پر از خنده و بدون گريه داشته باشيد

بعضي ها هم اميدوارم زندگي بهشون لبخند بزنه

بعضي ها راستي تا حالا فکر کرديد زندگي يعني چه ؟

بعضي ها ميگن زندگي يعني ديده بر دنياي خالي گشوده و اولين لحظه هاي حيات

را با گريه ياز کردن ، از جويبار جان مادر شير نوشيدن.

بعضي هاي ديگه ميگن زندگي يعني پا گرفتن، افتادن وبرخاستن، حركت كردن در يك

نقطه نماندن، ساده ترين كلمه را آموختن ، واژه زندگي را فرا گرفتن ، سخن دل را به

گوش دلنوازان رساندن.

بعضي ها ي ديگه نظرشون يه چيز ديگس ميگن زندگي يعني بر لب جويبار لحظه ها

نشستن ، امروزها را با تلاش فرا كردن و به فرداهاي ديگر رسيدن .

بعضي هاي ديگه نظر ديگه اي دارن ميگن زندگي يعني به پاخاستن و با گامهاي

استوار ازگذرگاه هدف ها گذشتن ، پل هاي عقب نشيني را خراب كردن و به خط

ظفرمندي رسيدن.

بعضي ها هم ميگن زندگي يعني يمخوار بودن، دل هاي نوازش ناديده را نوازيدن.

بعضي ها هم زندگي رو جور ديگه ميبينن ميگن زندگي يعني ”انسان بودن ، نه ديو و

دد و مهربان بودن نه درنده.

بعضي ها ميگن زندگي به ما آموخت چگونه گريه کنم اما گريه به من نياموخت که

چگونه زندگي کنم .

بعضي ها هم نظرشون درباره زندگي اينه . زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هر

کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود . صحنه پيوسته به جاست خوشتر آن نيمه که

مردم بسپارند به ياد .

بعضي ها زندگي رو فقط در زنده بودن مي دونن

بعضي ها زندگي رو خوردن و خوابيدن و کارهاي روزمره روزانه ميدونن

بعضي ها زندگي رو فقط رسيدن به يه سري از اهداف خودشون مي دونن

بعضي ها زندگي رو در آينده فرزندان خودشون مي دونن و خودشونو وقف اونا ميکنن

بعضي ها هم ميگن زندگي رو اگه آسون بگيري آسونه اگه سخت بگيري سخته

بعضي ها در گذشته زندگي ميکنن

بعضي ها هم در آينده زندگي ميکنن

بعضي ها هم که عدشون خيلي کمه در زمان حال زندگي ميکنن

بعضي ها فکر ميکنن که در زمان حال زندگي ميکنن ولي وقتي دقت کني ميبيني در

حسرت گذشته و آرزوي آينده دارن زندگي ميکنن فقط در زمان حال هستن

بعضي ها تا حالا فکر کرديد چه جوري ميشه در زمان حال زندگي کرد

بعضي ها تونستيد تا حالا براي مدت زمان کوتاهي در زمان حال زندگي کنيد .

بعضي ها اگه روزي تونستيد به گذشته و آينده فکر نکنيد و فقط به زماني که توي اون

هستيد فکر کنيد اونوقت مي تونيد در زمان حال زندگي کنيد

بعضي ها فکر نکنيد کار آسونيه نه خيلي سخته ولي اگه بتونيد خيلي آرامش پيدا مي

کنيد .

بعضي ها اميدوارم هميشه در زندگي موفق باشيد

بعضي ها اميدوارم بتوني در زمان حال زندگي کنيد و موفق باشيد

بعضي ها فعلا خدا نگهدار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

يادت مي ياد

يادت مي ياد گفتم به تو اگر نمي شوي مَرحم من ؛

ترا خدا زخمم نشو. که تيکه تيکه است بدنم

در عين ناباوري ها تو هم شدي يک زخم جديد

هيچ نمي خواهم مثل تو شوم از جلوي چشمام برو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

مجنونم و دلزده

رو در و ديوار اين شهر،همش از تو يادگاره

توي اين کوچه ي تاريک ، منو تنها نمي ذاره

ياد حرفاي قشنگت ، که تو قلبم لونه مي کرد

ياد دلتنگي چشمات ، که منو بهونه مي کرد

ميزنه آتيش به جونم ، پس کجايي مهربونم

آخه من ترانه هامو ، واسه ي کي پس بخونم

دل من هواتو کرده ، آخ کجايي نازنينم

کاشکي بودي و مي ديدي ، بي تو من تنها ترينم

توي اين بازي که ساختيم ، من همه هستيمو باختم

زير پات گذاشتي آخر، عشقي که من از تو ساختم

اگه تو دوسَم نداشتي ، از دلم خبر نداشتي

دلت از سنگ شده انگار ، که منو تنها گذاشتي

ميشينم منتظر اينجا ، تا تو برگردي دوباره

تا بشيني پاي حرفام ، بريم تا ماه و ستاره

مي دونم مياي يه روزي ، يه روزي که خيلي ديره

يه روزي دل شکستم ، سر اين کوچه مي ميره

ميزنه آتيش به جونم ، پس کجايي مهربونم

آخه من ترانه هامو ، واسه ي کي پس بخونم....

مجنونم و دلزده از خيليا

خيلي دلم گرفته از ليليا...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

گوش کن

گوش کن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا

چشم تو زينت تاريکي نيست

پلک ها را بتکان

کفش به پاکن و بيا

و بيا تا جايي که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زماني روي کلوخي بنشيند با تو

و خراميده شب اندام ترا

مثل يک قطره آواز به خود جذب کند

پارسايي است در آنجا که ترا خواهد گفت

«بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست که از حادثه ي عشق تر است»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

عشقت را دزديدم

يک روز عشقت را دزديدم وبراي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان

کردم. غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

در حسرت چشم تو

در حسرت چشم تو دل ماه شکست

چشمان هزار ينچه در راه شکست

تو رفتي و دلم بعد تو مثل بلور

افتاد زبرج شوق و ناگاه شکست

زندگي يک آونگ است بين آه و حسرت و تبسم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

حقير شده ام

ديروز کسي به من گفت: که وقتي عشقت را ترک مي کني . مي خواهي تظاهر

کني که برايت مهم نيست. گويي که مي خواهي به جايي بروي اما نمي توانم خودم

را متقاعد کنم نمي توانم با کسي ديگر زندگي کنم. تنها کاري که مي توانم انجام

دهم. اين است که بنشينم واز دل مجروحم پرستاري کنم. خيلي تنها ... ديگر کسي بر

در خانه ام نمي کوبد. دلم گرفته تنهايم ... خيلي تنها ...حقير شده ام احساس مي

کنم که خيلي تحقير شده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

اما نشد

با خود عهد بَستم فراموشت کنم .

نفس هايم را در سينه حبس کردم.

پرده اي سياه به يادت آويختم. زندگي را فراموش کردم.

خاطراتت را ناباورانه به دور ريختم ...

اما نشد ...

باور کن نشد فراموشت کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

افکار و گفتار

مواظب افکارتان باشيد که آنها تبديل به گفتارتان مي شوند. مواظب گفتارتان باشيد

که آنها تبديل به اعمالتان مي شوند. مواظب اعمالتان باشيد که آنها تبديل به عادتهاي

شما مي شوند. مواظب عادتهايتان باشيد که آنها تبديل به شخصيت شما مي شوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

آموخته ام که

آموخته ام که : وقتي با کسي روبه رو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما دارد.

آموخته ام که: لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد.

آموخته ام که: باد با چري خاموش کاري ندارد.

آموخته ام که : به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست.

آموخته ام که: خوشبختي جُستن آن است نه پيدا کردن آن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

موطن آدمي

موطن آدمي را بر هيچ نقشه اي نشاني نيست

موطن آدمي تنها در قلب کساني است،

که دوستش مي دارند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

موجود متفکر

انسان يک موجود متفکر منطقي است

و لاجرم بايد ميرورتر از آن باشد که

احکام بسته بندي شده را

بي دخالت مستقيم تعقل بپذيرد.

پذيرفتن و تعصب ورزيدن بر سر آنها،

توهين به شرف انسان بودن است.

ما خيلي از چيزها را پذيرفته ايم بدون

آنکه يک لحظه بيرون رفته باشيم

و از آن بالا به آنها نگاهي انداخته باشيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

ما حق نداريم

ما بايد در هر لحظه خودمان را به محاکمه بکشيم

که آيا واقعاً آنچه مي گوئيم و مي کنيم درست است؟

ما حق نداريم کم بدانيم.

ما حق نداريم بليزيم.

ما حق نداريم اشتباه کنيم.

ايمان بي مطالعه سد راه تعالي ما است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

گاه

گاه آنچه ما را به حقيقت مي رساند

خود از آن عاري است

زيرا

تنها حقيقت است

که رهائي مي بخشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

سرکشي

زندگي به امواج دريا ماننده است،

چيزي به ساحل مي برد و چيزي ديگر را مي شويد

چون به سرکشي افتد،

انبوه ماسه ها را با خود مي برد

اما تواند که تخته پاره اي با خود به ساحل آرد

تا کسي بام کلبه اش را

بدان بپوشاند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

روزت را درياب

روزت را درياب

با آن مدارا کن

اين روز از آنِ توست

بيست و چهار ساعت کامل.

به قدر کفايت وقت هست

تا روزي بزرگ شود

نگذار هم در پگاه فرو پژمرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

بزرگترين جا

تنها آنکه بزرگترين جا را

به خود اختصاص نمي دهد،

از شاديِ لبخند بهره مي تواند داشت.

آنکه جايِ کافي براي ديگران دارد،

صميمانه تر مي تواند

با ديگران بخندد،

با ديگران بگريد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

بالاتر و پايين تر

آنکه بالاتر است ما را بدبخت مي داند. آنکه از ما پايين تر است ما را خوشبخت تصور

مي کند. اما هر دو آنها در اشتباه هستند. زيرا ما گاهي خوشبخت هستيم و يالبا

بدبخت. بدبختي در روزهايي است که به نَقصهاي زندگي خود توجه داريم. و

خوشبختي ما در لحظات کوتاهي است که به نعمتهاي زندگي خود نظر داريم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

بازار سياه

به بازار سياه رفتم براي خريد عشق . ولي در ابتداي  ورودم روي کاغذي خواندم : در

غرفهِ هَوس بازان؛ عشق به حَراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

اين لحظه

من آموخته ام

به خود گوش فرا دهم

و صدائي بشنوم که با من مي گويد:

”اين لحظه“ مرا چه هديه خواهد داد؟

نياموخته ام

گوش فرا دادن به صدائي را که با من در سخن است

و بي وقفه مي پرسد:

من ”به اين لحظه“ چه هديه خواهم داد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۳/۰۱/۸۶

اتاقي که به اندازه يک تنهايي

در اتاقي که به اندازه يک تنهايي است ،

دل من که به اندازه يک عشق است ،

به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد .

من تمام ساده لوحي يك قلب را با خود به قصر قصه ها مي برم !

و تو مي آيي

بالاخره مي آيي ...

فقط كمي دير كرده اي ! همين !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

يكي پس از ديگري

روزها يكي پس از ديگري مي آيند و مي روند و تنها خاطراطي را از خود به جا مي

گذارند.

يك روز آسمان آفتابي و روز ديگر ابريست.

يك روز باد غارتگر خزاني مي وزد و يك روز سفيدي برف همه جا را پر مي كند.

اما من هر روز را با آرزويي كهنه و اميدي تازه شروع مي كنم و به انتظار فردايي ديگر

چشم به راه تو هستم.

چشم به راه تو هستم كه بيايي و مژده بهار را به باغ آرزوهايم بدهي

بيايي و ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

ناگفته ها

گاهي وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاييست

گاهي وقت نگاه سرشار از فرياد است ولي فقط لبخند

وباز هم لبخند

و نمي دانم تا کي بايد بخندم؟

دلم براي نگاهش دوباره لک زده است

وبي خيال که عمري به من کلک زده است

قمارعشق و اين همه شکست تکراري

دوباره بي بي دل را حريف تک زده است

عجيب علت جيغ مرا نمي فهمند

خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است

ولم کنيد که ديگر نمي توان خفه کرد

کسي که حرف دلش را به قاصدک زده است

يکي دوبار صدا زد عبورکن شاعر

شعور در پس اين کله ها کپک زده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

فردا روز ديگري است

وچشمانت

با من گفتند

فردا روز ديگري است

اما من هنوز دلم تنگ است

من دلتنگ تو هستم

آسمان دلم هنوز باراني است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

خيلي سخته

هي!

جدايي خيلي سخته!

اين و تو نمي فهمي.

اما حد اقل سعي کن درک کني...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

حوّا شدم‏

دستم به آرزوى محالت نمى‏رسد،

پاى حقيقتى به خيالت نمى‏رسد

غير خودت چه تحفه رهاوردت آورم؟

تقديمِ جمله‏اى به جمالت نمى‏رسد

حوّا شدم، چو سيب تعارف نمودييم‏

غافل از اينكه شوقِ وبالت نمى‏رسد

دوشيزه‏اى به راهِ تو گسترده دامنش‏

شد پير زال و گَردِ وصالت نمى‏رسد

اى پلّه پلّه داده مرا ارتفاعِ عشق،

جايى رسيده‏ام كه مجالت نمى‏رسد

چون حُرمتِ حريمِ توام ناشكسته بِه،

شهناز را مخواه، حلالت نمى‏رسد!...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

حديث جاودانگي

اي دوست

ترانه اي بخوان که شب ،

از اين که هست ،

عاشقانه تر شود !

بمان که ساعت از بلور لحظه ها ،

پر از تلألو ستاره ها شود .

شکست نور ثانيه ،

شکست اين دقيقه ها ،

به مخمل حضور تو،

در اين سراي دوستي

پيام خنده ميدهد

به ميمنت ،

به سادگي ،

شب از ترانه هاي شاد ،

پرز خوشه

ميشود !

و خوشه هاي اين خوشي ،

شراب ناب ميدهد !

مي شباب ميشود !

زلال مهر جانفزا ،

به جلد خانه ترانه ها ميرود !

حديث جاودانگي ،

سرود خوانواده ميشود .

تو گرترانه سردهي ،

لبي به جام بر نهي ،

سکوت دلخراش ما

ز ياد ... ميرود !

پرنده خيال ما ،

ز بام ... ميپرد !

به دور دستهاي دور آشيانه ميکند !

ما را رها زبند اين همه عذاب ميکند !

بهار زنده مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

تو خوبي

من مي دونم که تو خوبي

اما مي دونم که خيلي خوب نيستي

مي دونم که دوست دارم

اما مطمئنم که خيلي دوست ندارم

مي دونم که خيلي قشنگي

اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست

مي دونم که عاشقتم

ولي اگه يکي پيدا بشه مي تونم دوباره عاشق بشم

اما تم نمي دوني که من گاهي بيشتر وقتا هميشه

دلم واست تنگ مي شه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

امشب هوا باراني است

امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم.

امشب هوا باراني است و من

نه

من امشب مي گريم.

شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني

گشايشي از گريه شبانه بگيرد.

شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود.

باران اشكهايم را مي شويد.

شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام.

اما نه

تو حتماًمي فهمي.

فردا كه ببينمت،

صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد

و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

آدماي عاشق

آدماي عاشق چشماشونم بستس

نميشه فهميد چي تو کلشون مي گذره!

قصه ي اولين عشق و عاشقي!

يه دروغ بزرگه

ازش نپرسي بهتره!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

نگاه حسرت‏

اى شعر، اى صليبِ منِ عارى از گناه،

خطّى كه بر مسيرِ جبينم نوشته‏اند

گويا چهار عناصر، آب و گِلِ مرا

مصلوبِ عرض و طولِ شريعت سرشته‏اند

عمرى است اختيار تمامِ وجودِ خويش‏

در رنجِ چار ميخِ قضايت نهاده‏ام،

گاهى به پاسِ حشرِ حروفى نخفته‏ام،

گاه از پىِ قيامِ معانى ستاده‏ام‏

پُشتِ نگاهِ حسرتِ نامحرمان بسى‏

من ديده در قبالِ حضورت گشوده‏ام،

گر شاعرى به نامِ كسى عاشقانه گفت،

تنها به نامِ تو است كه آنرا سروده‏ام‏

آواى خونِ ريخته‏ام در سكوتِ تو،

تا جاى جاى وادىِ عشقت فنا شوم،

خورشيد گونه در اُفقت رفته‏ ام فرو،

تا مايه حسادت و رشكِ خدا شوم...

اى شعر، اى تو سرخترين سيبِ معصيت،

معصوميتيم نخورد دريغِ بهشتِ من‏

پى بُرده‏ام كه نيمه گمگشته منى،

اى شعر اى بلاى من اى سرنوشتِ من!...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

نثار تو کردم

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي.

زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندي،

کاش روزي آن را برگرداني.

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي.

عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختي،

کاش روزي آن را به من بر گرداني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

مهربون من

يه لحظه هم نمي تونم بي خيال توباشم

فکر تو در نفسم بي تو محال که باشم

هر چه دارم مال تو اين تن و اين نفسام

بي تو پر نمي زنم باتو شکستش قفسام

عمرم و مي دم مال تو ارزش تو بيش ازاينه

روي کتابم نوشتم مهربون من تنها ماه زمينه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

من مجنونم

جرمم،شيدايي است.

آماده ام كه در ميان آتش بروم.

يا در شعله هاي آتش ناپديد خواهم شد وقدم درراه آن سفر بزرگ خواهم گذاشت

ويااز آتش خواهم گذشت و به مقصود مي رسم.

هر چه خداي خواهد ،آن خواهدشد.

من فرهادم.

همان فرهاد كوهكن.

من عشقم.

همان عشق كه در فرهاد بود.

او نمي دانست و خود را مي ستود.

من مجنونم.

همان مجنون صحراگردي كه درسياه چادرش،آواي نگاه ليلا برپاست.

من همه هستم و هيچ نيستم.

مي گويم ،اما خموشم.

من كيستم؟

كليد قلعه تنهايي و پايان خاموشيم،جواب اين سوال است.

خموشم،

اما مي نويسم.

آنچه را مي نويسم كه دلم فرمان مي دهد.

آني را انجام مي دهم كه دلم مي گويد.

شايدخودرابيابم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

معشوق من

نميخواهي معشوق مرا بشناسي؟

معشوق من آن بالاست ، ستاره اي كه هر شب ديوانه تر از پيشم ميكند ستاره اي كه

با هر نگاهش با من عشق بازي ميكند ، خوب گوش كن معشوق من همان ستاره

سهيلي است كه يك شب از آسمان دلم رد شد!

نفهميدم چه شد ولي مهرش به دلم نشست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

شگفتا

شگفتا وقتي بود نمي ديدم

وقتي مي خواند نمي شنيدم

وقتي ديدم که نبود ...

وقتي شنيدم که نخواند ...

و من هنوز حيرانم
 
حيران همه شبهايي که گذشت و تو نبودي !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

سلام

سلام به همه

سلام به تو

سلام به تو كه هرروز در انتظارت،ساعتها پشت اين دريچه كوچك مي نشينم وبه اميد

اينكه لحظه اي بيايي،چشم برهم نمي زنم.

سلام به تو

سلام به تو كه هميشه همراهم بوده اي.در غمهايم،غمگين ودرشاديهايم،شادمان

بوده اي.

سلام به تو

سلام به تو كه هميشه نگران حالم بوده اي.

سلام به تو

سلام به تو كه حق رفاقت را ادا كردي.

سلام به تو

سلام به تو كه نمي شناسمت.

سلام به همه شما

من همه را دوست دارم.

من تورا بيشتر از همه دوست دارم.

مرا ببخشيد.

من در قلعه تنهايي خود،محبوس شده ام.

بلندترين بيستونهاي جهان،ازقلعه تنهايي من،سربه فلك كشيده اند.

بي رحم ترين خسروان،در اينجا فرمانروايي مي كنند.

همه منتظر ديدن سوختن سياوش در آتش هستند.

عده اي شادي و دست افشاني مي كنند و عده اي مي گريند.

تو چه مي كني؟

من كدخدا هستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

چشم دل

كاش ازآن چشم دل چشمك نمي انداختي

تا دل درمانده ام را شك نمي انداختي

حكم تو دل بود و تنها برگ من يك شاه دل

لا اقل آن دست اول تك نمي انداختي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

تنهايي غم انگيز

دوستش ميدارم ...

چرا كه ميشناسمش به دوستي و يگانگي و تنهائيش

شهر همه بي اعتمادي و بيگانگيست

هنگامي كه دستان مهربانش را در دست ميگيرم

تنهايي غم انگيزش را در ميابم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦

اينجا اسيرم

ببين اينجا ببين اينجا اسيرم

بمون پيشم نزار تنها بميرم

من از آوار تنهايي ميترسم

بذار دستاتو تو دستام بگيرم

بيا آتش بزن خاكسترم كن

كه قصم قصه غم باورم كن

گل عشقم بيا با دست گرمت

نوازش كن يشب يا پرپرم كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۲/۰۱/۸۶

من و تو، درخت و بارون

من باهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو باهار

نازِ انگشتاي بارون ِ تو باغم مي کنه

ميون جنگلا تاقم مي کنه

تو بزرگي مثِ شب.

اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگي

مثِ شب.

خودِ مهتابي تو اصلاً، خودِ مهتابي تو.

تازه، وقتي بره مهتاب و

هنوز

شبِ تنها

بايد

راه دوري رو بره تا دم ِ دروازة روز

مثِ شب گود و بزرگي

مثِ شب.

تازه، روزم که بياد

تو تميزي

مث شبنم

مث صبح.

مثِ برفائي تو.

تازه آبم که بشن برفا و عريون بشه کوه

مثِ اون قلة مغرور بلندي

که به ابراي سياهي و به باداي بدي مي خندي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

ميلاد

ناگهان

عشق

آفتاب وار

نقاب بر افکند

و بام و در

به صورتِ تجلي

در آکند،

شعشعة آذرخش وار

فروکاست

و انسان

برخاست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

مجال

تو ميلاد را

ديگر بار

در نظامِ قوانين اش دوره مي کني،

و موريانة تاريک

تپش هاي زمان ات را

مي شمارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

کوه ها

کوه ها با همند و تنهايند

همچو ما با همان تنهايان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

غروب

مي چکد سمفوني شب

آرام

روي دلتنگي خاموش غروب.

مغرب

از آتش افسردة روز

بي صدا مي سوزد.

مي برد نغمة دلتنگي را

باد جنوب

تا کند زمزمه بر بام هوا.

نيست حرفي به لبانش

ليکن

مانده با خامشي اش مطلب ها.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

شبانه

دوستش مي دارم

چرا که مي شناسمش به دوستي و يگانه گي.

هنگامي که دستان مهربانش را به دست مي گيرم

تنهائي غم انگيزش را در مي يابم.

نخستين بوسه هاي ما، بگذار

ياد بودِ آن بوسه ها باد

که ياران

با دهانِ سرخِ زخم هاي خويش

بر زمينِ نا سپاس نهادند.

عشق تو مرا تسلا مي دهد.

نيز وحشتي

از آن که اين رَمه آن ارج نمي داشت که من

تو را ناشناخته بميرم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

سرود ششم

شگفتا

که نبوديم.

عشقِ ما

در ما

حضورمان داد.

پيونديم اکنون

آشنا

چون خنده با لب و اشک با چشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

دوست

بزرگ بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افق هاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

صداش

به شکل حزن پريشان واقعيت بود.

و پلک هاش

مسير نبض عناصر را

به ما نشان داد.

و دست هاش

هواي صاف سخاوت را

ورق زد

و مهرباني را

به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

براي آينه تفسير کرد.

و او به شيوة باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

ميان عافيت نور منتشر مي شد.

و بارها ديدم

که با چقدر سبد

براي چيدن ِ يک خوشة بشارت رفت.

ولي نشد که روبروي وضوح کبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصلة نورها دراز کشيد

و هيچ فکر نکرد

که ما ميان ِ پريشاني تلفظِ درها

براي خوردن ِيک سيب

چقدر تنها مانديم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

حسرت

نه

اين برف را

ديگر

سرِ باز ايستادن نيست

برفي که بر ابروي و موي ما مي نشيند

تا در آستانة آيينه چنان در خويش نظر کنيم

که به وحشت

از بلندِ فريادوارِ گُداري

به اعماقِ مغاک

نظر بر دوزي.

و ديري نخواهد گذشت

که چشم انداز

خاطره اي خواهد شد

و حسرتي

و دريغي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

جز عشق

جز عشقي جنون آسا

هر چيز اين جهان ِشما جنون آساست-

جز عشق

به زني

که من دوست مي دارم.

چگونه لعنت ها

از تقديس ها

لذت انگيزتر آمده است!

چگونه مرگ

شادي بخش تر از زندگي است!

چگونه گرسنگي را

گرم تر از نان ِ شما

مي بايد پذيرفت؟

لعنت به شما، که جز عشق جنون آسا

همه چيزِ اين جهان ِ شما جنون آساست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

اين را شنيده ايم

هميشه اين را شنيده ايم که بزرگي هر فرد به بزرگي آرزو هاي اوست

اما من هرگز هيتلر را مرد بزرگي نمي دانم

با آرزوي داشتن جهاني نا محدود

اما گاندي را

آري او را مرد بزرگي مي دانم

با آرزوي داشتن حقي کوچک از جهاني نا محدود
 
و خود را بزرگتر

در آرزوي داشتن تو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

مي دانم که نمي دانيد

باريکه باريکه حرف هايم را مي تنم

و نواره نواره کسي نخواهد فهميد

مي دانم که نمي دانيد

چقدر برگ هاي درخت بيد خسته اند

من تنها شايد دم آخر بگويم

خلاص








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

صدا بزن مرا

صدا بزن مرا شبي به غربتي که ساختي

به لحظه اي که عشق را بدون من شناختي

با سکوت خيلي از مشکلها خودبه خود حل ميشه

وقتي ميخواي کسي ندونه که عاشقي

وقتي بخواي هيچکس نفهمه دلگيري

وقتي نخواي کسي بدونه ازش بدت مياد

و حتي وقتي که داري تو تنهايي پرپر ميزني

سکوت چقدر ميتونه به آدم کمک کنه

وقتي به وقتش ازش استفاده کنيم

اما

خيلي وقتها

نبايد سکوت کردوما سکوت ميکنيم

مثل وقتي که آخرين فرصت و

براي گفتن دوست دارم از دست ميديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

سرود آشنائي

کيستي که من

اين گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي گويم

کليد خانه ام را

در دستت مي گذارم

نان شادي هايم را

با تو قسمت مي کنم

به کنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

دل به کسي نبند

هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدرکوچيکه که توش دو تا دل کنار هم

جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه

که ديگه پيداش نمي کني ....

هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکرکن....

وقتي آدم بدونه داره به کسي وابسته مي شه و اون کس ممکنه هر لحظه ازش

خداحافظي کنه خيلي سخته شايد براش دور شدن خيلي سخت باشه ولي مجبوره

اي خدا خوشحالم درد دلم رو مي فهمي امروز چقدرصدات کردم احتمالا از دستم

خسته شدي ولي خودت مي دوني که من به جز تو....... کسي رو ندارم

دوباره اشکام بي حيا شدن داره سرازير مي شه بابا اين اشکها خجالت نمي کشن

ولي خدا ببين به کجا رسيدن که خجالتم

حاليشون نمي شه

بهتره اهالي رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين

جاها ، حساب كنيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

دعا

خداوندا مرا هرگز امتحان مکن

خداوندا بخشندگي را بياموزان مرا تا بخشيده شوم

خداوندا تنهاييم را پاک نگه دار

و هرگز چشمانم را هرز مکن

آمين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

خنده دار بود

همه چي خنده دار بود

داشتن تو

بودن من

ماندن ما

رفتن تو

رفتن من

اين همه آه

گاهي از اين همه خنده گريه ام مي گيرد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

تو پير خواهي شد

با عرض سلام خدمت ..................

اينجانب................ فرزند.................. به شماره شناسنامه ................ متولد...............

صادره از.........

مي خواهم يه شخص حاضر خودم اعلام کنم که خسته ام. از اين آوارگي خسته ام .از

اين پوچي خسته ام. از اين بي برنامگي خسته ام. از اين سرکار گذاشتن خودم

خسته ام.از اين در به دري خسته ام.از اين فکرهاي بي پايان خسته ام. از اين مخفي

کاري ها خسته ام.از گول زدن خودم خسته ام.

حال شخص حاضر ... آيا باز هم ميخواهي به اين کارهايت ادامه دهي؟!؟!

اين يک هشدار براي تو مي باشد.آيا تا به حال به خود توجه کردهاي؟!

تا چه زماني مي خواهي به خستگي هايت اضافه کني؟!

آيا صداي پاي گذر زمان را نميشنوي؟

تو پير خواهي شد و افسوس گذشته به تمامي اين خستگي ها افزوده خواهد شد.

هوشيار باش که اين اخطاري از درون تو به خود تو بود . بهتر است که دست از غفلت

برداري. خوب نگاه کن همه صعود کردند و تو در کوهپايه زندگي تنها ماندي.تنهاي

تنها!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

بياين بريم دنبال خودمون بگرديم

من نيستم تا بدانم کيستم

من مي روم تا بدانم چيستم

هيچم انگار پوچم انگار

اصل مي خواهم

وصل مي خواهم

شايد در اين راه

من شوم رسوا

يا شوم پيدا

شايد که اين ره رود به دريا

يا که کويري تشنه از فراق آب و تا قيامت اسير در چنگال شنها

يا زميني يخ بسته و لرزان از سرما

يا که بي راهه اي تا ابد به ناکجاها

هيچ کس نمي داند

هيچ کس نمي فهمد

عاقبت من به کجا رفتم

شايد که رفتم من تابه نزديک خدا بالا

اما من نديدم هرگز هيچ عشقي را بدين حد ساده و شيوا

آري اصل من اين بود

وصل من اين بود

تا ابد من با خدا تنها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦

از ابديت بيزارم

بگذار تا اين ها فقط بين ما بمانند

عشق و علاقه و چيز هايي

شبيه اين ها

ديگر رنگي ندارند

ديگر بايد فهميد که هر کي به هرکي است

ديگر چه بخواهند چه نه

اين دستان برهنه و زرنگ شيطان است

که هم همه خواهند کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۱/۰۱/۸۶

روز بعد از رفتن تو

روزبعداز رفتن تو آينه جاخورد تا منو ديد

آينه با من گفتگو كرد اول ازحال تو پرسيد

روزبعدازرفتن تو رازقي مرد و باغچه خشكيد

دل اطلسي شكست و شعرم از دست تو رنجيد

روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد

نسترن هاي روي تاقچه بي تو پرپر شد و پژمرد

نفسامو سينه پس زد زمين عاشقاشو بلعيد

دل اسمون گرفت و بارون فاجعه باريد

روز بعد از رفتن تو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

مطمئن باش

مطمئن باش كه مهرت نرود از دل من

مگر آن روز كه در خاك شود منزل من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

خوشبخت ترين انسان روي زمين

افسانه ها ميگويند که خوشبخت ترين انسان روي زمين را مي توان سوار بر اسبي

تک شاخ يافت با چشمهاي بسته !

من تو را سوار برآن اسب ديدم .چشمهايت را باز کن تا باور کني که بهتريني !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

حاكم

اگر برجاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست

حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم

شكست شيشه ي دل

مگو صدايي نيست كه اين صدا تا به قيامت بلند خواهد شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

جام بلور

كاش آن لحظه كه

تقديم تو شد همه هستي من

مي سپردم كه مواظب باشي

جنس اين جام بلوراست

پراست از عشق و غرور گر كه بازيچه شود

مي شكند مي ميرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

پا گذاشتي روي قلبم

پا گذاشتي روي قلبم رو تموم آرزوهام

اما با اين همه غصه من هنوزم تو رو مي خوام

هنوزم وقتي كه عطرت توي اين خونه مي پيچه

باورم مي شه كه بي تو همه زندگي هيچه

خواستن تو يه دليله براي نفس كشيدن

دست رو دست نذارم عزيزم بيا تا تنهايي من

بي تو با خيال چشمات پرسه مي زنم دوباره

پسر شبو صدا كن دختر ماه و ستاره

بي تو با خيال چشمات پرسه مي زنم دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

بي هدف

چه شبها بي هدف سپري شد

چه روزها بي نصيب گذشت

چه واژه ها بي انگيزه با خامه ي تنهايي در هم آميخت

و چه آرزوها در غربت مغرب غروب كرد

و چه ناله ها از روي حيا به وجود نپيوست و و و و ...

تا تو آمدي و

شب را باروز آشتي دادي

آمدي و واژه را انگيزه وار ساختي

آمدي وناله ها را خندان كردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

به اميد كه ماندي

مرا عمري به دنبالت كشاندي

سر انجام به خاكستر نشاندي

ربودي دفتر دل را افسوس

كه سطري هم از اين دفتر نخواندي

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سر شكي هم نشاندي

گذشت از من ولي اخر نگفتي

كه بعد از من به اميد كه ماندي؟؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

با تو

با تو

تنهايم

تنها وبي کس

به چه مي هراسم ... از بي تو بودن

نمي دانم

هرچه هست

ميخکوبم مي کند و

مي مانم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

اگر شكستم از تو شكستم

شب آغاز هجرت تو شب در خود شكستنم بود

شب بيرحم رفتن تو شب از خود نشستنم بود

بي تو بايد دوباره برگشت به شب بي پناهي

بي تو بايد دوباره گم شد تو غبار تباهي

با من نياز خاك زمين بود تو پل به فتح ستاره بستي

اگر شكستم از تو شكستم اگر شكستي از خود شكستي

اگر شكستم از تو شكستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

يك دنيا غم و حسرت

با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم

ديگه حتي يه بارم من به عشقي دل نمي بندم

به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي

دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

نشاني

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به

حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي

تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب

ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را

کنار بزن! مرا مي يابي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

كسي آزادم نكرد

در بيابان فرياد كردم

كسي يادم نكرد

در قفس جان دادم

كسي آزادم نكرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

صد چشم

او يك نگاه داشت

به صد چشم مي نهاد

او يك ترانه داشت

به صد گوش مي سپرد

من صد ترانه خواندم و نشنيد هيچ كس

من صد نگاه داشتم و ديده اي نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

شكسته بال پروازم

ببين بغض شكستم رو نمي گم زوده يا ديره

اگر چيزي برام مونده يه مشتي خاطره بوده

واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي

نمي دونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي

با اين كه دل نكندم من شكسته بال پروازم

هنوزم توي اين غربت تويي معناي آوازم

شكسته بال پروازم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

شرط اول

در منزل ليلي كه خطرهاست درآن

شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

تنهاترين تنها

ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها

منو اين جا رها كردي تو در اين گوشه دنيا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

به اميد آن روز

ميدانم که تو هم مثل من و مثل بقيه عاشق ها دل سوخته اي داري.

به کلبه ي سوخته ات سر زدم تا از خاکسترهاي باقي مانده ي آن کم کنم.

تقصير ما نيست

ما اسير دنيا هستيم

اسير کينه و خشم کهنه ي او

که ريشه در گذشته دارد

ريشه در عشق آدم و حوا

دنيا چشم ديدن عشق آن دو را نداشت

حال از ما انتقام ميگيرد

و به هيچ عشقي رحم نميکند

فقط به فکر فرو پاشي عشق هاست.....

آمدم تا از غبار دلت کم کنم

خوشحال مي شوم که که با يک قلب هر چند ناقابل اما سرشار از وفا که تنها بهانش

براي تپيدن تو و رسيدن به توست بتوانم همان گلستان عشقي که زير هزاران هزار

خاک تباهي و تنهاي به اسيري و يغما برده شودرو پيدا کنم چون تنها اميد من براي

زيستن همان است

به اميد آن روز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

براي تو زنده ام

هر كه گفت بهر تو مردم دروغ گفت

من راست گفتم كه براي تو زنده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

اوج يه آغاز

منو تا اوج يه آغاز كشوندي با يه اشاره

تو اون شبي كه گم شد ... تو خوابم يه ستاره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۲۰/۰۱/۸۶

قول ميدم

اگه اون رفته،

مقصر من نبودم.

اگه ترکم کرده،

اشکال از من نبوده.

چون من خيلي خوبم!

قول ميدم

خيلي خوشکلم.

اصلا کي گفته اون منو ترک کرده؟

اين من بودم که از کاراش خسته شدم.

من بودم که ديگه نخواستمش.

اما خوب اگه برگرده،

بهش ميگم چقدر دوسش دارم،

بهش مي گم که چقدر خوبه،

بعد واسه هميشه ميرم.

اينو قول ميدم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

عشق تازه

عشق تازه يعني يه قلب تازه براي موندن،

اونجا اشکام زمينو تر نمي کنه...

پنجره ها کدراند!

فکر مي کني الآنه که بارون بياد؛

ولي ببين، هوا بيرون خيلي عاليه!

آفتابيه!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

دلم چه ساده بود

دلم گرفت و تيره شد

چشمم گريست و خيره شد

خيره به راه پر غمي که تو نيامدي

نه ، نه ، تو گفته بودي که مي روي

ولي گلم

دلم چه ساده بود

نشست منتظر چشم به راه گوش به زنگ

تا کسي تلنگري به در زند

تا کسي به جاده ام سفر کند

ولي گلم دلم چه ساده بود

نه نبود ...!؟

چرا ساده بود

به سادگي يک غزل که خواندي و اميد بستم به تو

به سادگي يک نفس

به سادگي شيطنتهاي بچه گانه ام

به سادگي خاطراتي که تو براي من رغم زدي

به سادگي طعم سيب

ولي گلم

دلم باز هم نشست منتظر

مو سپيد شد و جسم پير به راه تو

دلم هنوز مي تپيد براي تو

من مردم و پر کشيدم و تو نيامدي

ولي حضور من درون قبر منتظر نشسته است

پس ديدي گلم دلم چه ساده بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

در به در

نگاهي كرد و مرا در به در كرد

يقين كرد عاشقم بعدش سفركرد

شكست خورد آمد تا بماند ولي

من رفته بودم او ضرر كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

خيال تو

نشسته بود خيال تو همزمان با من

كه باز جادوي آن ، بوي خوش تو را در آشيانه من بشارت داد ، زلال عطر تو پيچيد در

فضاي اتاق

جهان و جان را در بوي گل شناور كرد

در آستانه در به روح باران مي ماندي

اي طراوت محض شكوه رحمت مطلق زچهره ات مي تافت

به خنده گفتي تنها نبينمت

گفتم ياد تو مانده و شبهاي بيكران با من

ياد تو مانده و شبهاي بيكران با من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

خورشيد جاوداني

در صبح آشنايي شيرينمان تو را

گفتم كه مرد عشق توئي باورت نبود

در اي غروب تلخ جدايي هنوز هم

مي خواهمت چون روز نخستين ولي چه سود

ميخواستي به خاطر سوگند هاي خويش

در بزم عشق بر سر من جام نشكني

ميخواستي به پاس صفاي سرشك من

اين گونه دل شكسته به خاكم نيفكني

پنداشتي كه كوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود؟

پنداشتي كه ياد تو اين ياد دلنواز

در تنگناي سينه فراموش ميشود؟

تو رفته اي بي من تنها سفر كني

من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم

تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني

من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم

روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور

من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم

عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست

خورشيد جاوداني دنياي ديگرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

حرفهايت

حرفهايت , همه را شنيدم بوي خوب احساس را از آنها حس كردم همه بر دلم

نشست و عشق دوباره در خاطرم جوانه زد پس باز انتظار , اما ... انتظاري شيرين ...

خواهي آمد در كنارم و وجودم را سراپا عشق خواهي كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

بين من و بين دلش

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كمرنگ بشه

من فقط يه چيزي از خدا مي خوام ، دلم مي خواد

واسه يكبار هم که شده دلش برام تنگ بشه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

اون رفته

حالا اون رفته ومن،

تمام چيزهايي را که نگفته ام مي شنوم.

او رفت و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چيزهايي که نگفته ام

زندگي کنم..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

آتش عشق

کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود
 
دو تا چشمات پر از اندوه
 
واسه دل شکستگيم بود
 
آرزوم اينه که دستام توي دستاي تو باشه
 
تنگيه اين دل عاشق با نوازش تو واشه
 
واسه چي
 
خدا نخواسته
 
من تو آغوش
 
تو باشم
                             
قول ميدم
 
با داشتن تو
 
هيچ غمي
 
نداشته باشم
 
همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه
 
عشق تو
 
بودن با تو
 
دو نياز زندگيشه
 
پرم از ترانه ي تو
 
گر چه واژه ها حقيرن
 
خوبه وقتي نيستي پيشم
 
اونا دستمو ميگيرن
 
راز عشق من و هيچ کس غير مهتاب نميدونه
 
تنها شاهد واسه غصه، گريه و تنهاييم اونه
 
واي اگر من اين نبودم کاش ميشد پرنده باشم
 
تا از اين دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
 
يه پرنده شم شبونه
 
بکشم پر به خيالت
 
برسم به لونه تو
 
بگيرم سر زير بالت
 
زندگيم رنگ خدا بود
 
 اگه تنها تو رو داشتم
 
اگه ميشد واسه گريه

رو شونت سر ميگذاشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

يک .. دو .. سه .. !

ببيــــن

بيشتر ِ برگها به احترام ِ تو ريخته اند ! برگها بيشتر از آدمها

قدر ِ تو را ميدانند و من .. بيشتر از برگها !

چهار .. پنج .. شش ..

نگاه کن !

تو بزرگ ميشوي و من کوچک ..!!

دارم پا به پاي شمع ِ تولدت ? قطره قطره آب ميشوم !

هفت .. هشت .. نُه ..

گوش کن !

ميخواهم با عاشقانه ترين لهجه اي که يک ليلاي باوفا

در صحراي زندگي آموخته ? با تو صحبت کنم .. صدايم را ميشنوي ؟!

ده .. يازده .. دوازده ..

چشمهايت را باز کن و تمام ِ مهربانيت را

در يک نگاه ِ بلند و پُر معنا بريز و بپاش به روي حرارت ِ گونه هايم ..

سيزده .. چهارده .. پانزده ..

صبر کن !

بايد فرشته ها را خبر کنم تا از اوج ِ نگاه ِ عاشقت

براي ستاره هاي آسمان ? عکس ِ يادگاري بگيرند ..!

شانزده .. هفده .. هجده ..

هيچ فکرش را ميکردي که مراسم ِ افتتاحيه ي زندگي ِ تو

باعث ِ برگزاري ِ مراسم ِ غير ِ منتظره ي اختتاميه ي طاقت ِ من

در وسيع ترين تالار ِ خاکستري ِ يک سرنوشت ِ سراسر غرق ِ انتظار و دلتنگي باشد ؟!

نوزده .. بيست .. بيست و يک ..

صداي به هم خوردن ِ بال ِ معصوم ِ فرشته مي آيد ..

انگار آمدنت نزديک است ..!!

بيست و دو .. بيست و سه ..

نه ! کافيست .. ديگر نشمار ..!!

من ميروم تا تو بيايي .. ديگر رسيدي .. رسيدنت مبارک ..!

نه !

اصلا خيلي ساده .. يگانه معجزه ي پاييــــــز .. تولــــدت مبارک !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

نـــــــامـه

تو که صدامو دوس داري

حال و هوامو دوس داري

خودم که هستم واسه چي

خاطره هامو دوس داري

پاره کن نامه هامو

خودم که خوندني ترم

حتي از خاطره ها

پيش تو موندني ترم

اما نـــه پاره نکن

بذار  بمونه پيش ِ تو

دوس دارم که نامه ام

بسوزه با آتيش تو

آخه آتيش تو از

آتيش هاي جهنمه

گناهمو پاک مي کنه

بهشت دلخواه منه

اين جهنمي مي خواد

اهل بهشت ِ تو باشه

دوست داره ، يه جورايي

تو سرنوشت ِ تو باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

مادر را ستايش کنيم

مادر را ستايش کنيم ، مادر را که زنده گي من و تو منوط و مربوط به اوست،مادر راکه

در عرصه مشکلات و سختي ها در کوره راههاي دشوار زنده گي استوار ايستاده و در

رساندن قافله و يا کاروان کوچک خا نواده به سر منزل مقصود نقش حياتي و سازنده

را ايفا ميکند.

مادر را ستايش کنيم که پناه بي پناهي هاي ماست،مادررا که در نخستين روز هاي

که هنوز پا بر دنيا نگذاشته بوديم همچو خونخوار خونش را مکيده ايم يا اينکه شبها

موجب بيخوابيها يش شده و در آوان جواني دلهره هاي را به روا داشته ايم و او با آنکه

در جمع همه باشد خود را بدون فرزندش تنها احساس ميکند،فرزند برا يش همچو

گليست که در پرورش و تر بيت آن شب و روز همچو با غبا ني از دل و جان ميکوشد و

هيچگا هي آرزوي دوري از گل پرورش داده خودشرا ندارد .

آري مادري را بياد آوريم که شجا عا نه راه هاي پر خم و پيچ زنده گي را طي نموده و ز

ماني فرا رسيد که فرزند و توته قلبش از او دور شده راه هجرت را در پيش گرفت.

مادر هميشه چشم و گوش به ا يستگاه موتر ها و سنگفرش خيا با نها بود که مبادا

روزي فرزندش باز گردد. آري تنها او بود که چشم انتظار فرزند و يا لا اقل آشناي که از

فرزندش بگويد، زماني که صداي مو تري را ميشنيد دست بر گمر گذاشته و پشت

خميده از درد روزگارش را راست موده بر مي خاست لرزان لرزان گام بر ميداشت  و

ميگفت    امروز ميآ يد ، به فکر فرو ميرفت اما نه باز هم کسي بديدارش نيامده بود ،

آخرچرا او که زحمت نکشيده بود که پس از چند سال بچه داري تکيه گا هش خانه

محقري و اميدش به عرش موتر ها باشد و همدمش کبو تران گرسنه که به دور پايش

مي پريدند …

او براي انتظار سختي نکشيده بود ، اشگ انتظار در خانه کم فروغ چشمان زن آشيانه

کرده بود و بر گونه هاي گرم مادر روان بود گو يي از اين سکوت و بي خبري به جان

رسيده و مرگ را بر انتظار تر جيع ميداد.

روح مادر از جسمش قوي تر و صبور تر بود ،کمرش از غم دوري فرزند خميده شده

قلبش شگسته بود ، چشمانش خيلي زود تسليم غصه شده بودند اما روحش را هيچ

کس نميتوا نست از شوق دژدار دوباره فرزند جدا کند.

مادر در انديشه ديدار دوباره فرزند به رو يا ها رفت و با خود ميگفت اگر او را پس از چند

سال ببينم حتمآ عوض شده اما مادر او را خواهد شناخت؟ حتمآ چند تار موي سپيد نيز

پيدا کرده، واي که مادر آنها را با چه رنجي قبول خواهد کرد، آه خدايا آخر هر هجرتي

باز گشتي نيز دارد ، واط که اگر او همچو پرنده گام مها جر از سفر بر گردد بر گشت او

همچو تند بادي غمهاي هر روزه مادررا  از هم مي پاشد، واي که مادر چقدر به انتظار

اين توسن است.

چند روزي بر تقويم روز هاي تنهاي مادر ا ضافه شد و باز با خود ميگفت امروز چند

سال و چند روز از رفتنش ميشود نه در  خانه را قفل نمي کنم مبادا خواب باشم و او

کليد در را ندارد او تنها کليد صندوقچه دل درد مند ما در را دارد چون خودش آنرا قفل

زده و رفته.

روز ديگر گويي با همه روز ها فرق داشت آري آن روز مادر را کسي به انتظار نشسته

بود و مادر را با تمام وجود فر ياد ميزد     و کبوتران بدون او هراسان بودند  گويي 

کبوتران او را فرياد ميزدند : مادر مسا فرت آمده کجاي؟

واي خدايا که آنروز مسافري به دنبال او ميگشت اما چه دير بود که تنهاي کبو تران  

خبر از مسافرت مادر ميدادند سفر به دياري که باز گشت بر آن نيست  مادر سر بر

بالين غم و دست بر عکس فرزند به خواب هميشگي رفته بود .

صداي در خانه پيچيد : در خانه را قفل کنيد چون ديگر مادر چشم  در انتظار نيست.

ديگر قلب مادر نبود که ميشکست بلکه قلب فرزند بود که با حسرت و آه به هاي هاي

مادر گفتن پيوند ميخورد .

بياييد کليد ها را قبل از قفل شدن بر در ها بچرخانيم ، يک شاخه گل با يک لبخند ما

يک قلب پر از شور و شادي مادر است .

مادر را چنين تفسير کردم

م -  محبت 

ا  - ايثار

د - دافع

ر- رفيق

مادر همه را محبت ميدهد  خود را ايثار ميکند قرباني ميدهد  از فرزند خويش در برابر

هر چيز دفاع ميکند حتي وقتي پدر قهر ميشود پشتيبان اولاد است و يار و رفيق  ناز

هاي کودکي و جواني و عشق و خواستگاري و عروسي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

عشق يعني

عشق يعني سكوت لبهايم

عشق يعني مرگ بيان شاعر

عشق يعني جستجوي چشمان نوجواني

عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت

عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز

عشق يعني قلم برداري

دست را آزاد كني

و چشمها را بسته

رنگها را در اختيار روحت بگذاري

تا با معنا لمس كند

شايد آسماني سبز ساخت

خورشيدي آبي

و صخره هايي نرم تر از روياها

من اگر من باشد

تبسم خدا يعني عشق

من اگر خود باشم

خشم ابليس يعني عشق

من اگر من باشم و براي من عاشق شوم

عشق يعني همين

عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني

با گلبرگ شبو دوستانه صحبتي شبانه كني

عشق يعني قطرات باران را ببوسي

عشق يعني زيبا ببيني

كه اگر بيننده باشي

نعش هفت سال پوسيده ، يعني تجسم زيبايي

عشق يعني همين كه هست را ببيني

در همين كه هست

همين ، كه هست ....

خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال شود

شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند

ذهنت را با نسيم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاك كني

عشق يعني باور كني

شايد امسال بهار تا زمستان باقي بماند

كه اگر خود باشي

عشق يعني بي انتهايي

وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد

راه بي معناست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

سخن عشق

عشق واقعي، ايثار است. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به دست آوردن،

با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق مي‌ورزيم.

* * * * * * * * * *

زندگي حقيقي در عشق خدا و مهر به موجودات ريشه دارد، برخاك تواضع مي‌رويد

و ميوه‌اش معرفت الهي‌ست.

* * * * * * * * * *

شعله عشق هرگز خاموش نمي‌شود . تمامي ظلمت دنيا هم قادر به خاموش كردن

آن نيستند.

* * * * * * * * * *

تنها عشق حقيقي عشق الهي‌است . انواع ديگر عشق در صورتي مفيدند كه عشق
 
الهي در قلب حضور داشته باشد.

* * * * * * * * * *

عشق حتي زماني كه آسيب ببيند نمي‌تواند آسيب برساند. عشق صبور، بخشاينده

و وفادار است. عشق اعتماد مي‌كند و مي‌بخشد بي‌آن كه به فكر گرفتن باشد.

* * * * * * * * * *

مهمترين وظيفه براي جوينده معنويت، پرورش عشق به خداست. با عشق به

زنجديدگان مي‌توان به خدا عشق ورزيد.

* * * * * * * * * *

راه عشق شعله‌ها هموار مي‌كنند، راه عشق را فقط كساني مي‌پيمايند كه شهامت
 
آن را دارند از ميان شعله‌ها بگذرند، فقط چنين كساني به سرور ابدي دست خواهند

يافت.

* * * * * * * * * *

عشق منجي جهان است. پرده‌ها را كنار بزنيد تا عشق وارد شود، تا اگر تندبادها

خروشند و توفان‌ها شما را در برگيرند در آرامش باشيد.

* * * * * * * * * *

منتظر نشويد تا ديگران به شما عشق بورزند، بلكه نخست شما بايد به آنها عشق

بورزيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

داداش مرگ من يواش

ميان چهره ها هميشه به دنبال تو بوده ام...

شايد كه روزي جاي پاي عشق را بيابم...

گاهي كه تو را احساس مي كنم صداي تپش قلبم، انديشه ام را مي آشوبد...

و باز از ترس امتداد نگاهم كه اگر به چشمان تو ختم شود، مي گريزم...

سالهاست كه تو مرا ميان آغوش خويش پرورانده اي و عشقم آموخته اي

اكنون با من بگو

كه بودن در روزگار آمدنت نصيب مي شود مرا ؟

اگر جاي تو بودم باراني و بخشنده بودم..

اگر جاي تو بودم نگاه آبي پروانه را تا شعله هاي زرد به نظاره مي نشستم

اگر جاي تو بودم از جدايي به پاس حرمت شب مي گذشتم

اگر جاي تو بودم قاصدکها را به جاي پرپر کردن به سرزمين باد مي بردم

اگر جاي تو بودم در سياهي به شوق ديدن باران مي نشستم

اگر جاي تو بودم نگاهم را از عشق دريغ نمي کردم و غرور را مي شکستم

افسوس که تو اينگونه نيستي...با اين همه هيچ اشکالي ندارد، من هنوز در

جستجوي شنيدن سلامت به انتظار خواهم نشست و غريبانه عشقت را آرزومندم.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

قربونش برم

اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,

اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,

اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي ؛ بدون تنها محرمت

"خدا" بوده !

حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت

"خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آوورده !

آخه مي دوني ؟ :

"خدا" خيلي تنهاست !!! قربونش برم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

چند پيشنهاد دوستانه

روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش

براي هر مناسبت کوچک جشن بگير

اجناسي را که بچه ها ميفروشند بخر

هميشه در حال اموختن باش

انچه مي داني به ديگران بيا موز

روز تولدت يک درخت بکار

دوستان جديد پيدا کن اما قديميها را فراموش مکن

راز دار باش

به ديگران متکي مباش

فرصت لذت بردن از خوشي ها يت را به بعد موکول نکن

اشتباهايت را بپذير

شجاع باش حتي اگر نيستي وانمود کن که هستي هيچکس نمي تواند تفاوت اين

دو را تشخيص دهد

سعي کن هميشه خيلي هوشيار باشي شانس گاهي اوقات خيلي ارام در ميزند

کسي که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن شايد اميد تنها دارايي او باشد ... وقتي با

بچه ها بازي ميکني سعي کن انها برنده شوند

از حدي که لازم است مهربانتر باش

وقتي عصباني هستي به هيچ کاري دست نزن

بهترين دوست همسرت باش

سعي کن مفيد ترين و با احساس ترين ادم روي زمين باشي

از کسي کينه به دل نگير.براي تمام موجودات زنده ارزش قائل شو

و در آخر ...

تمام پلها رو از بين نبر شايد مجبور باشي بار ديگر از رودخانه عبور کني ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

پدرومادر

1- وقتي که تو 1 ساله بودي، اونا(مادرو پدر) بِهت غذا ميدادند و تو رو مي شستند! به

اصطلاح، تر و خشک مي کردند ، تو هم با گريه کردن در تمام شب از اونا تشکر مي

کردي!

 2- وقتي که تو 2 ساله بودي، اونا، بهت ياد دادند تا چه جوري راه بري ، تو هم اين

طوري ازشون تشکر مي کردي، که، وقتي صدات مي زدند، فرار مي کردي!

 3- وقتي که 3 ساله بودي، اونا، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کردند ، تو هم با

ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازشون تشکر مي کردي!

 4- وقتي 4 ساله بودي، اونا برات مداد رنگي خريد ند، تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق

نهار خوري، ازشون تشکر مي کردي!

 5- وقتي که 5 ساله بودي، اونا، لباس شيک به تنت کردند تا به تعطيلات بري  ، تو

هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازشون تشکر کردي!

 6- وقتي که 6 ساله بودي، اونا، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کردند  ، تو هم، با

فرياد زدنِ: من نمي خوام برم!، ازشون تشکر مي کردي!

 7- وقتي که 7 ساله بودي، اونا، برات وسائل بازي بيس بال خريدند ، تو هم، با پرت

کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناري، ازشون تشکر کردي!

 8- وقتي که 8 ساله بودي، اونا، برات بستني خريد ند ، تو هم، با چکوندن(بستني)

به تمام لباست، ازشون تشکر کردي!

 9- وقتي که 9 ساله بودي، اونا، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداختند ، تو هم، بدون

زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازشون تشکر کردي!

10- وقتي که 10 ساله بودي، اونا، تمام روز رو رانندگي کردند تا تو رو از تمرين فوتبال

به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببرند ، تو هم، ازشون تشکر

کردي،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کني !

11- وقتي که 11 ساله بودي، اونا تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما بردند، تو

هم، ازشون تشکر کردي، ازشون خواستي که در يه رديف ديگه بشينند!

12- وقتي که 12 ساله بودي، اونا تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِون بر حذر

داشتند ، تو هم، ازشون تشکر کردي، صبر کردي تا از خونه بيرون بروند!
 
13- وقتي که 13 ساله بودي، اونا بهت پيشنهاد دادند که موهاتو اصلاح کني ، تو هم،

ازشون تشکر کردي، با گفتن اين جمله: شما اصلاً سليقه اي نداريد!
 
14- وقتي که 14 ساله بودي، اونا، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت

کردند، تو هم،ازشون تشکر کردي، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
 
15- وقتي که 15 ساله بودي، اونا از سرِ کار برمي گشتند و مي خواستند که تو رو در

آغوش بگيرند(ابراز محبت کنند) ، تو هم، ازشون تشکر کردي، با قفل کردن              

درب اتاقت!   (نمي ذاشتي که وارد اتاقت بشوند!)
 
16- وقتي که 16 ساله بودي، اونا بهت ياد دادند که چطوري ماشينش رو برون

(رانندگي ياد دادند) ، تو هم، ازشون تشکر مي کردي، هر وقت  که مي تونستي

ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي!

17 - وقتي که 17 ساله بودي، وقتيکه اونا منتظر يه تماس مهم بودند ، تمام شب رو با

تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازشون تشکر کردي!

18- وقتي که 18 ساله بودي، اونا ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از

خوشحالي گريه مي کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردي؛ اينطوري که، تا تموم شدن

جشن، پيش پدرومادرت نيومدي!

19- وقتي که 19 ساله بودي، اونا، شهريه دانشگاهت رو پرداخت كردند، همچنين، تو

رو تا دانشگاه رسوندند و وسائلت رو هم حمل کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردي، با

گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي خودتو

دست و پا چلفتي نشون بدي!!(به اصطلاح، بچه ماماني!!)

20- وقتي که 20 ساله بودي، اونا ازت پرسيدند که ، آيا شخص خاصي(به عنوان

همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازشون تشکر کردي با گفتنِ: به شما ربطي نداره !!

21- وقتي که 21 ساله بودي، اونا، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات دادند ، تو

هم، با گفتن اين جمله ازشون تشکر کردي : من نمي خوام مثل شما باشم !

22- وقتي که 22 ساله بودي، اونا تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در

آغوش گرفتند ، تو هم ازشون تشکر کردي وازشون پرسيدي که : مي تونيد هزينه

سفر به اروپا را برام تهيه کنيد !

23- وقتي که 23 ساله بودي، اونا  براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه دادند ، تو هم،

ازشون تشکر کردي با گفتن اين جمله، پيش دوستات : اون اثاثيه ها زشت هستن !

24- وقتي که 24 ساله بودي ، اونا دارايي هاي تو رو ديدند و در مورد اينکه در آينده

مي خواي با اون ها چي کار کني ازت سئوال کردند، تو هم با دريدگي و صدايي (که

ناشي از خشم بود)فرياد زدي :پدر، مــادررر، لطفاً !!

25- وقتي که 25 ساله بودي، اونا کمکت کردند تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت

کني و در حالي که گريه مي کردند بهت گفتند که : دلمان خيلي برات تنگ مي شه،

تو هم ازشون تشکر کردي ؛ اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي !!

26- وقتي که 30 ساله بودي ، اونا از طريق شخص ديگه اي فهميدند که تو بچه دار

شدي و به تو زنگ زدند ، تو هم با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي : "همه چيز ديگه

تغيير کرده " !!

27- وقتي که 40 ساله بودي، اونا بهت زنگ زدند تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري

کنند، تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازشون تشکرکردي !!

28- وقتي که 50 ساله بودي، اونا مريض شدند وبه مراقبت و کمک تو احتياج داشتند ،

تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن ، ازشون

تشکر کردي !!

و سپس، يک روز، اونا، به آرامي از دنيا ميرن . و تمام کارهايي که تو(در حق پدرو

مادرت) انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.

اگه پدرو مادرت،هنوز زنده هستند، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهشون محبت

کني...

واگه زنده نيستند ، محبت هاي بي دريغشون رو فراموش نکن و به راحتي از اونها

نگذر...

هميشه به ياد داشته باش که به پدرو مادرت محبت کني و اونارو دوست داشته

باشي، چون، در طول عمرت فقط يه پدرو مادر داري!!!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦

اگه

اگه يه روز نگام نكني

درو به رون وا نكني

اگه يه روز نياي پيشم

مي دوني كه من آب ميشم

 ميشم گريه مثل بارون

مثل دريچه ناودون

مي خوام يه قصري بسازم

پنجره هاش رنگ چشاي تو باشه

من باشم و تو باشي و يك شب مهتابي باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۹/۰۱/۸۶

فرصت

فرصتي نيست تا بينديشم

فرصتي نيست تا رسيدن مرگ

من به اميد قطره اي باران له شدم زير دانه هاي تگرگ

فرصتي نيست تا بينديشم

وقت رفتن هميشه نزديک است

 جاده ها پر ز اشتياق منند

آسمان هم هميشه تاريک است

فرصتي نيست تا بينديشم

شعله شمع رو به خاموشيست

لحظه ها را ز ياد خواهم برد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

يك لحظه

يك لحظه كنارم ننشستي رفتي ...

پيوند دل مرا گسستي رفتي ...

يك شيشه ي عطر بود قلبم افسوس ...

آن را به زمين زدي شكستي رفتي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

كنار آشنايي

كنار آشنايي تو آشيانه ميكنم فضاي آشيانه را پر از ترانه ميكنم كسي سوال ميكند به

خاطر چه زنده اي و من براي زندگي ، تو را بهانه ميكنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

کاش

کاش مي دانستيم زندگي کوتاست

کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم

کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم

کاش همه را دوست داشتيم

کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم

کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد

کاش دلهايمان دريايي مي شد

کاش مي فهميديم زندگي زيباست

و

لذت مي برديم تا نهايت

کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد

کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود

کاش...

کاش...

کاش...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

خدا

به چشمانم نگاه کن

آيا جز عشق در آن چيزي مي بيني؟

اگر روزي احساس کردي که در چشمان هميشه باراني من جز عشق مي بيني

بگو تا آن ها را کور سازم

چشماني که  عاشق نباشند و بر غم جدايي تو نگريند

جز کوري مستحق هيچ نيستند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

بي خبر

اي كاش اين بهاري كه همه ميگويند

بي خبر مي آمد

شايد آنوقت ز شوقش همه گل مي داديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

برگ گل

برگ گل با آن لطافت

آب از گِل ميخورد

قًصه ي ديوانه را يك مرد عاقل ميخورد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

اين نيست

گويند ز عشق کم جدايي اين نيست طريق آشنايي

من قوت ز عشق مي پذيرم گر ميرد عشق من بميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

الهي

الهي ، روزيم روز هيچكس مباد

الهي ،دوستيم ارزاني ديگر كس مباد

الهي،دلي چنين بي كينه بر تن نمي خواهم

الهي،سري چنين بي سامان بر تن مباد

الهي ،قلم بشكن به دستانم

الهي ،دستي بي دست بر تن مباد

الهي،قلبي پر ز مهر نمي خواهم

الهي ،قلبي بي مهر بر سينه مباد

الهي ،زبان نمي خواهم بركامم بجنبد

الهي ،كامي تلخ تر از كامم مباد

الهي،مصلوب نامش مگردانم

الهي،كسي همچو من اسير سراب مباد

الهي،دلم را بازگردان سوي تن

الهي ،هيچ دلي بي معشوق مباد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

25 دقيقه مهلت

بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستت بدارم

بيست و پنج دقيقه مهلت براي اينکه دوستم بداري

بيست و پنج دقيقه مهلت براي عشق

زمان کوتاهي است ...

با اين همه من بيست وپنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم تا به تو فکر کنم

تو هم اگر فرصت داري

بيست و پنج دقيقه

فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن ! ...

بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را

براي همديگر پس انداز کنيم ...

5 دقيقه مهلت

پنج دقيقه مهلت براي عاشق شدن

پنج دقيقه مهلت براي تصميم گرفتن

پنج دقيقه مهلت که مي تواند طعم زندگي تو را دگر گون کند

پنج دقيقه مهلت براي اينکه بگويي آري يا نه ...

پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش

دنيا را معطل نکن !

چيزي بگو !...

تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

محبت و دروغ

محبت شديدي که در گذشته ابراز مي کردم

دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت به تو

روز به روز بيشتر مي شود و هر چه ترا بيشتر ميشناسم

پستي و وقاحت تو در نظرم آشکار مي شود

در قلب خود احساس مي کنم که ناگزير بايد

از تو دور باشم و هيچ گاه فکر نکرده بودم

شريک زندگي تو باشم زيرا ديدار هايي که اخيرا با تو داشتم

طبيعت پست و روح پليدت را بيشتر آشکار ساخت و

بسياري از اخلاق و صفات تو را به من مي شناساند و ميدانم

خشونت طبع و تند خويي تو را بدبخت خواهد کرد

اگر ازدواج ما سر بگيردبه طور يقين همه عمر خود را با تو

به پريشاني و بدبختي خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

در نهايت شادکامي سپري خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

هيچگاه با تو رام نخواهد شد و نفرت و کينه ام پيوسته

متوجه تو است اين نکته را بايد در نظر داشته باشي و بداني

از تو مي خواهم آنچه را که گفتم شوخي و مسخره تلقي نکني و بداني

اين نامه را از صميم قلب مي نويسم و چقدر تاسف ميخورم

باز هم در صدد دوستي من باشي با نهايت نفرت از تو مي خواهم

که از پاسخ دادن به اين نامه خودداري کنيزيرا نامه ي تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمي توان گفت داراي

لطف و حرارت است به طور يقين بدان که هميشه

دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفرم و نمي توانم فکر کنم

دوست صميمي و وفادار تو هستم و به محبت تو دل بسته ام

يک خط در ميان بخون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

سنسيز

سنسيز اي يار منيم خوشگذرانيم يوخدور                

بي تو اي يار من گذران خوشي ندارم

سنکه يوخ سان اله بير جسمده جانيم يوخدور           

وقتي که تو نيستي مثل اينکه در جسمم جان و روح نيست
 
عشق پروانه سي يم غم اودوينا تابيم وار                

پروانه عشقم تاب و توان به آتش غم را دارم

خسته بلبل کيمي هر لحظه فغانيم يوخدور              

مانند بلبل خسته هر لحظه آه و فغان ندارم
 
بو يامان گونده منيم بيرجه اميديم سن سن               

در اين زندگي بد تنها اميدم تويي

سنسيز هچ بير کسه عالمده گمانيم يوخدور            

بي تو به هيچ کس در عالم گماني ندارم
 
زلفينه باغلي اولاندان بري – مجنون کيمي يم         

از روزي که به زلف تو بسته شده ام مانند مجنون گشته ام

اله سرگشته يم هچ يرده – مکانيم يوخدور              

چنان سر گشته ام که در هيچ جا مکاني ندارم
 
صبر آراميمي الدن غم هجرانين آليپ                  

دوري تو آرامش صبرم را از من گرفت

بيرده غم چکمگه جسميمده- توانيم يوخدور            

ديگر براي تحمل غم در جسمم تواني نيست
 
«سعيدم» آتش حسرت بورويوب- دوروبريم         

من «سعيد»هستم آتش حسرت دورو برم را به حصار کشيده

يانيرام حاليمه بير، قلبي يانانيم يوخدور               

مي سوزم در حاليکه کسي نيست به حال من بسوزد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

رود

من يه رودخونه پيرم ، که تو چنگ سد اسيرم

تو دل خودم مي ريزم ، دردمُ تا که بميرم
 
حبس سخره اي کبودم ، داره مي خشکه وجودم

عمر مردابي نمي خوام ، من يه رودم من يه رودم
 
خيلي وقته پشت اين سد ، پشت اين سنگيني بد ،
 
خواباي آبي مي بينم ، تو شب سياه ممتد

پشت اين سخره يه دريا ، چشم به راه من نشسته
 
چشم به راه من تنها ، چشم به راه من خسته

وقتي قطره ها يکي شن ، تازه من مي شم خود من

همه مي بينن که سد رُ ، خشم رودخونه شکسته

خسته از سخره شمردن ، عاشق رفتن و ديدن

ساکتم اما يه طوفان ، خونه داره تو دل من

هنوزم جاريه رويام ، فکر تن زدن به دريام

مي دونم سخره يه روزي ، مي شکنه با مشت موجام

داره تعبير ميشه رويا ، شايد امروز يا که فردا

مي رسه دست من آخر به تن آبي دريا .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

خدايا

خدايا چي ميشد اگر روزهاي من از لادن و شب بو سرشار بود ؟مرا بپذير سلام مرا

درون كاسه اي پر از اب بينداز و به پيراهنم پاكدامني را بياموز!خدايا چي ميشد اگر

شبهاي من از تو خالي نبود چه مي شد ازسياره هاي دور برايم يك دسته گل مي

اوردي؟اگر تو در كنارم باشي دنيا را در قفسي ميگذارم و از سقف ايوان اويزان ميكنم

اگر تو مرا به خانه ات راه دهي همه جنگلها را در گلدان كوچكي مي كارمخدايا چي

ميشد  اگر گاهي چند دقيقه با من زير بارانهاي پياپي رودسر قدم ميزدي؟چه ميشد

اگر در روزهاي كه دلم سخت گرفته بود دفتر شعرم را مي خواندي؟مرا بپذير!با همين

لباسهاي ساده چرك الود با همين دستهايي كه از شدت گناه كبود شده است با

همين واژه هاي كه گاه زبانشان ميگيرد با همين دلي كه علي رغم بدي هاييش

دوست دارد در شبانه روز پنج بار صدايش را بشويد و روبروي تو باستد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

چند نكته ارزشمند از بزرگان

هر روز به سه نفر اظهار ادب كن

در هر بهار گلي بكار

در حمام آواز بخوان

بي هيچ علت خاصي بگذار بهت خوش بگذرد

بعد از مصرف ، در خمير دندان را ببند

همه لباسهائي را كه ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي به خيريه ببخش

شريك زندگي ات را با دقت انتخاب كن ، نود و پنج درصد خوشبختي ها و بدبختي

هاي زندگي ات ناشي از همين يك تصميم خواهد بود

ساعتت را پنج دقيقه زودتر تنظيم كن

هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد

هنگام صرف شام تلويزيون را خاموش كن

در جهت تعالي تلاش كن نه كمال

شرافتمند باش

بيش از حد لازم مهربان باش

عاشق پيشه باش

به ديگران فرصتي دوباره بده ، نه سه باره

مواظب سرعتت باش

كمتر در قيد اين باشه كه چه كسي حق است ،بيشتر در اين قيد باش كه چه چيزي

حق است

در اولين نظر فريب نخور

يك ظرف غذاي پرندگان بخر و آن را در جائي قرار بده كه از آشپزخانه ببيني

بگذار همه چيز ساده باشد غر نزن

طوري زندگي كن كه بتوانند روي سنگ قبرت بنويسند متاسف نبود

هرگز آخرين قطعه شيريني را نخور

دوستي پيدا كن كه يك وانت داشته باشد

درخصوص سه دين ديگر به جز دين خودت اطلاعاتي كسب كن

صداي خنده والدينت را روي نوار ضبط كن

از گفتن نمي دانم نترس

ارزش هر لحظه را با فكر كردن به لحظه بعد از دست نده

با عشق ازدواج كن

قهرمان كسي باش

وبه مادرت تلفن كن

سحر خندان

هميشه خندان باشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

جلسه محاكمه عشق

جلسه محاكمه عشق بود

و قاضي عقل

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

يعني فراموشي

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت

ولي همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

بسيار عجيب

بسيار  ناگهاني و بسيار عجيب

زندگي بيدارت مي کند

چيزها تغيير مي کند

نهايت سعي خود را کرده ام

فرياد بر آورده ام

فکر مي کردم صاحب همه چيز هستم

بسيار ناگهاني و بسيار عجيب

نفرت من از بين رفت

مرا نياز داشتي

موقعيتم را يافتم

و اکنون متفاوت هستم،در اين روزها

اکنون بزرگترين پاداش

برق چشمانت است

و صداي توست

و نوازش دستانت

که مرا آن ساخت که هستم

اکنون بزرگترين پاداش

عشقي است که مي توانم نثارت کنم

بخاطر تو اينجا هستم

و به خاطر زندگي مي کنم که،

مرا آن ساختي که هستم

به من اعتماد کردي که بالغ شوم

و من نيز قلبم را مي بخشم

تا نشان دهم ،

چيز ديگري هست

و بيشتر دوست مي دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

باران من

دستم به دامانت مرو

آتش مزن بر جان من      

جانم به قربانت بيا

امشب بمان مهمان من

سر در گريبانم مرو

مشتاق و حيرانم مرو

يارا پريشانم مرو

بر هم مزن سامان من

يک روز مي ايي که من

دل کنده ام از جان وتن

مي جوييم از پيرهن

کو يوسف کنعان من

اي نازنين بي وفا

دير آمدي حالا چرا

ديگر نمي يابي مرا

جانا رها کن جان من

ديروز و امروزم ببين

حال شب و روزم ببين

چون شعله مي سوزم ببين

کو ابر من باران من

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاران مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

دستاي تو

ازدستاي تو خون مي  چکه

انگاري قلب من که ذره ذره مي تکه

اين وصيت يه مردعاشق

تيرخلاصتُ بزن

عاشق کشيت مبارک

بمونم يانمونم

ازته چشمات ميخونم

يه عاشق زياديم

تودستاي توزندونم

بميرم يا نميرم

من به چه عشقي زنجيرم

اين دل تيکه پاره رو

ازکي بايد پس بگيرم

تو عشق تازه تر ميخواي

تو عشق بي خطر ميخواي

فرقي برات نميکنه

يه سايه پشت سر ميخواي

دستمُ  ول کن نارفيق

ازتوبدم مياد ولي

خاطره هامو دوست دارم

تو همون عشق اولي

بانهايت تا سف بايد اعلام بکنم

صبح خروس خون که بشه

اين دلُ اعدام مي کنم

ميخوام که باورت بشه

اين رازعاشقونه نيست

به هرکي ميخواستي بگو

طرف ديگه ديونه نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦

ارزش يابي کلمات

سازنده ترين کلمه" گذشت" است... آن را تمرين کن

پر معني ترين کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.

عميق ترين کلمه "عشق" آست... به آن ارج بنه.

بي رحم ترين کلمه" تنفر" است...از بين ببرش.

سرکش ترين کلمه" هوس" است...با آن بازي نکن.

خود خواهانه ترين کلمه" من" است...از آن حذر کن.

ناپايدارترين کلمه "خشم" است...آن را فرو ببر.

بازدارترين کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترين کلمه "کار"است... به آن بپرداز.

پوچ ترين کلمه "طمع"است... آن را بکش.

سازنده ترين کلمه "صبر"است... براي داشتنش دعآ کن.

روشن ترين کلمه "اميد" است... به آن اميدوار باش.

ضعيف ترين کلمه "حسرت"است... آن را نخور.

تواناترين کلمه "دانش"است... آن را فراگير.

محکم ترين کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.

سمي ترين کلمه "غرور"آست... بشکنش.

سست ترين کلمه "شانس"است... به اميد آن نباش.

شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.

لطيف ترين کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.

حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير.

ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن.

سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده.

اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن.

بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي"است... مراقب آن باش.

دوستانه ترين کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.

زيباترين کلمه "راستي"است... با آن روراست باش.

زشت ترين کلمه "دورويي"است... يک رنگ باش.

ويرانگرترين کلمه "تمسخر"است... دوست داري با تو چنين کنند؟

موقرترين کلمه "احترام"است... برايش ارزش قايل شو.

آرام ترين کلمه "آرامش"آست... به آن برس.

عاقلانه ترين کلمه "احتياط"است... حواست را جمع کن.

دست و پا گيرترين کلمه "محدوديت"است... اجازه نده مانع پيشرفتت بشود.

سخت ترين کلمه "غيرممکن"است... وجود ندارد.

مخرب ترين کلمه "شتابزدگي"است...مواظب پلهاي پشت سرت باش.

تاريک ترين کلمه "ناداني"است...آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترين کلمه "اضطراب"است...ان را ناديده بگير.

صبورترين کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.

بي ارزش ترين کلمه "انتقام"است... بگذار و بگذر.

ارزشمندترين کلمه "بخشش"است... سعي خود را بکن.

قشنگ ترين کلمه "خوشروئي"است... راز زيبائي در ان نهفته است.

تميزترين کلمه "پاکيزگي"است... اصلآ سخت نيست.

رساترين کلمه "وفاداري"است... سر عهدت بمان.

تنهاترين کلمه "گوشه گيري"است...بدان که هميشه جمع بهتر از فرد بوده.

محرک ترين کلمه "هدفمندي"آست... زندگي بدون هدف روي آب است.

 وهدف مندترين کلمه "موفقيت"است... پس پيش به سوي آن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۸/۰۱/۸۶

به چشم من نگاه نكن

به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره

ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره

فاصله بين من و تو ،‌ از اينجا تا آ سموناست

خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست

قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود

به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود

بگو تا وقتي زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه

هر جاي دنيا كه باشي ،‌دلم واست پر ميزنه

براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي

دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

نقاب

به روشناييي سيماي من نگاه مکن

به جان دوست،دلم چو شبان تاريک است

به موج خنده ي تلخم ،فروغ شادي نيست

که اين نشاط ،به سر حّد گريه نزديک است
 
مبين ظاهر آرام و شادمانه ي من

که با فريب،ز شب،آفتاب سوخته ام

به خنده ام منگر ،با تو راست ميگويم:

براي چهره گريان خود نقاب ساخته ام
 
ز آفتاب ِ رخ روشنم ،فريب مخور

سپهر خاطر من ابر و ديده من بارانيست

ز روح من که کوير ست ،در دو روزه ي عمر

گر گُلي به در آيد،گل پشيمانيست
 
نگاه من به نگاه بهار مي بارد

ولي وراي دو چشمم،هزار پائيز ست

به خنده هاي دروغين من اميد مبند

بدان که جام وجودم ز گريه لبريزست
 
سکوت ميکشدم،خنده روي خاموشم

ولي به خلوت من ،هر نگاه،فريادست

به چهره، صورتکي شادمانه برزدهام

بدين فريب،گمان ميبري دلم شادست
 
مرا فريب مده

تو نيز چو مني،اي دوست،اي هميشه غريب

که با خزان زدگي،چهره ات گلستانست

اگر که صورتک از روي خويش برداري

به روشني پيداست

که فصل عمر تو هم، روز و شب زمستان است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

صحنه

زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست ..

هرکسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود ..

صحنه پيوسته به جاست ..

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

روايت

بي تابم ..

و منتظر ..

منتظر يک اتفاق ..

با بوي تلخ نبودن ..

شعري مي‌سرايم ..

کتابي را ميبندم ..

و روايتي که تمام مي‌شود ..

و تويي که پير ميشوي .. !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

دل من

به خداي لبخند ..

به خداي شادي ..

به خداي همه آنچه که از خوبي هاست ..

به خداي همه آنچه که از زيبايي هاست ..

دل من غمگين نيست ..

دل من گمشده , شايد ؛ اما ..

دل من غمگين نيست ..

و شبي از شبها ..

در ميان طپش عطر و نياز خواهش ..

با حضور و نفس عطر دل انگيز خدا ..

آن دل گمشده را خواهم يافت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

بس كن

ديشب دوباره از خواب پريدم.خيالت در خواب هم ما را رها نمي كند.ديشب دوباره باز

از صداي گريه هاي خود از خواب پريدم.باز هم مرا لرزه در بدن انداخت. صداي تپش

قلبم گوش آسمان را كر كرد و مرا به ياد روزهايي مي انداخت كه با شوق و اشتياق

تمام خود را براي ديدن تو آماده مي كردم.ديشب دوباره در خواب صداي فرياد هاي

دوستت دارم خود را شنيدم كه اين سكوت آباد را كر مي كرد با اينكه مي دانم اكنون

دست هايت گرما بخش دست هاي ديگريست و نگاهت در چشم هاي ديگري خيره

شده ولي...!

دلم براي خودم تنگ مي شود گاهي...

بس كن اين امتداد تلخ فراموشي را

در شب سرگردان خاطره ها بس كن!

ديگر آخرين گوشه هاي نام كوتاهم از پاره هاي دلت افتاده است

درازاي ياد تو هم كه ديگر

حريم لكنت و احتياط نمي شناسد

چه مي دانم

شايد هم از پس كوچه هاي احتمال اينجا

بي خبر گذشته باشي

حالا بخواب نوزاد بي زبان پاييز

بخواب!

بند گهواره ات را

به پاي نفس هاي بيدار خود بسته ام

ديگر همراه خداحافظي ناگهانت

بوي برف نخواهد آمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

براي حال من

زبان گفتن قاصر است براي حال من

شبيه کوير شد دلم

شبيه سيل چشم من

ولي دريغ که مونسم نيامدي

من از چه دگر صدا کنم تو را

که در درون سينه ام سکوت خفته است

نگاه چشمهاي من به هر ثانيه پس از تو معجزه است

هزار بار صبح برخواستم و باورم نشد که بعد تو زنده ام

ولي کنون نه زنده ام نه مرده ام

 فقط شبيه يک ستون سنگي شکسته ام

شبيه يک اتاقک تاريک که در را به روي خود بسته ام

نه، نه ، من خود درم؛ من دري شکسته ام

دري که نيمه بسته بود

ولي تو پا پس کشيدي وکنون بسته و شکسته ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

اون خودش زندگيمه

ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفتم

زندگيمو!

ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

از نو آغاز کنيم

ببين ماه من ..

بيا درست مثل کودکي هايمان .. بازي را از نو آغاز کنيم ..

تو چشم بگذاري و من قايم شوم ..

اگر پيدايم کردي هر چه گفتي قبول ..

حالا  ..

تو چشم ميگذاري و من قايم مي شوم ..

درست در پشت سرت ..

و تو مي گردي و من پيدا نمي شوم ..

ديدي ماه من ..

من در يک قدمي تو ام ..

و تو هرگز مرا پيدا نکردي ..

نه مرا ؛ نه آن سايه ي اضافي روي ديوار را ..

حالا قضاوت با خودت !

پ.ن: اينم بمونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

آموختم

بهار را با عشق

تابستان را با شادي

پاييز را با غم

و.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

جاده منتظر است

هميشه گفته ام جاده منتظر است... چشم من و شتاب او .... دل من و انتهاي او ...

خستگي پاهاي من و سماجت ناتمام او ... من دلم شادي يك اسباب بازي مي

خواهد .. من دلم زلالي آب مي خواهد نه شيشه سراب ! تو اي همسفر بيابانهاي

طولاني .. تو اي هم سلولي اين شب زنداني ... و تو اي مسافر عشق باراني ... من

شبگردي را از گردباد بيابان آموخته ام ... دستهاي تنهايت را به من بده تا دريچه هاي

نور را نشانت دهم ..... نگران شبهاي تيره نباش ... بيتاب شبهاي بيقراري باش كه ترا

نشان خواهم داد ياس و نرگس و سوسن چه خاصيتي دارند اگر همراه من باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

وطن

زماني عاشق شده بود که هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستي ميدانست که کجا و

براي چه آمده. ولي زماني فهميد، که هم زبان بلد بود و هم مي دانست که کجا و به

چه منظور آمده. او حتي درک کرده بود که مردم اين سرزمين به چه زباني، در کجا،

چگونه و به چه منظور عبادت مي کنند. ديگر به رنگ موهايش هم توجهي نداشت و با

آنکه آخرين روز آخرين هفته سال بود، منتظر تبريک هيچ يک از هموطنانش نبود.

پس از پوشيدن کت مشکي، نگاهي به آينه کرده بود و متوجه شده بود که چهره اش

هيچ شباهتي به عکس شناسنامه اش ندارد. براي شرکت در مراسم پايان سال از

خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولين سطل زباله انداخت و ديگر هيچگاه به زبان

مادري صحبت نکرد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

ثروت‌ و موفقيت

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد.

زن‌گفت‌:شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و

چيزي‌بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند:آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌.

آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌

همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌

درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌

آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد

كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و

ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد

طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار

خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ رادعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از

دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌

ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را

دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌:

بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد

پيرمردان‌ رفت‌ وپرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما

باشيد.در اين‌ لحظه‌عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو

نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌

فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌

مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌را

دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من مي‌آيند.

هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

معامله

مرد مو سفيد وقتي رسيد که دخترک مي خنديد. خندهايش را ديد و به خود لرزيد.

قرار داد خريد کليه را امضا کرد و چکش را هم کشيد. خارج که شد، نفسي کشيد و

خنديد. دخترک ماند و چک و پس انداز سه ماه فاحشگي. او هنوز براي خريد قلب

انتظار مي کشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

ماهي

ماهي هر جايي که باشه

هميشه تو دل درياست ،

پر زدن روياي اون نيست

چون که دريا اوج روياست ؛

ماهي حتي توي طوفان

اگه از دريا جدا شه

بخوره تنش به صخره

پولکاش جدا جدا شه ،

غمي تو دلش نمي ره

روي ساحل مي نشينه

تا بازم يه موج ديگه

از دل دريا ببينه ؛

دل دريا قدر درياس

نفساش زنده و برجاس ،

ماهي ساحل رسيده

تشنه ي دعاي درياس ؛

آره ؛ اينم امتحان ِ

آره ؛ رسم روزگار ِ

واس ِ دريا کار نداره

صبر ِ و برد ِدوباره ؛

مي شينم تو هر ترانه

همدل و همراه دريا

جاي ماهيش پُر نمي شه

ولي من ماهي ِ دريام ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

سايه وحشت

منم اون سايه وحشت                  

که به چاهي رفت و برگشت

منم اون ديواره کوتاه                     

که شده مسيره هر راه

منم اون خار بيابون                       

که شده تشنه ي بارون

منم اون مداد بي سر                    

که نشسته روي دفتر

منم اون پنجره ي باز                      

که دلش مملوِ از راز

منم اون کويره لوطي                    

که شده اسيره طوطي

منم اون طناب غيرت                     

 که شده فداي صحبت

منم اون باغچه بي گل                   

که پره از داغ سنبل

منم اون دفتره بي خط                   

که به نقطه کرده عادت

 منم اون دل شکسته                     

که شده از همه خسته

منم اون عاشق بي کس                

که واسش غريبه هر کس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

غرورشو شکوندن

پنجره خسته است و دلش گرفته

کسي به اون از عاشقي نگفته

پنجره با دلي که جنس شيشه است

خوب ميدونه ميله واسه هميشه است

پنجره خاطراتشو مرور کرد

باز از کنار آرزو عبور کرد

يادش اومد روزي رو که مي باريد

روي تنش بارون از ابره ترديد

يادش اومد غرورشو شکوندن

نگاهشو به جاده ها کشوندن

پنجره مي دونست با سنگ نميشه

بشگنه قلبه عاشقه يه شيشه

پنجره با چشاي باز آدما رو مي بينه

نمي دونه شايد که اين نگاهه آخرينه

بيايم و با چشاي پنجره هم وببينيم

با قلبه شيشه اي بازم کنار هم بشينيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

درد

در طي اين هفت ماه درد بي پايان، براي اولين بار به خواب عميقي فرو رفته بود و

خواب مي ديد. فرشته اي آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم کرد. بخشي را، به

يادگار بر زمين خواهم گذاشت، و بخشي را با خود خواهم برد.

لبخندي بر لبش نشست. دردش تمام شد. رفت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

سخنهاي من

براي شعر گقتن سخنهاي من ديگر پايان يافته است اما هنوز چيزي انگار .... حرفي ..

سخني ... كلامي درون من مي جوشد ... نمي دانم اين چه حديثي است كه هر چه

بگويم نا مكرر است ... براي من كه آبهاي رودخانه ها را سير كرده ام ... جاده ها را

عبور و سرودها را بارها خوانده ام .... تنها يك قبله هنوز استوار مانده و از پس هر ابر

تاريكي پيداست و من هر روز با قبله خويش حرف مي زنم ... با او مثل كودكيم ... مثل

روزهاي سپيد حرف مي زنم .... ... هنوز حرفهاي من باقيست ..كسي هست كه دور از

هر گونه بد عهدي ياور يك روز و دو روز من نباشد ؟ قبله من به من آموخته است تنها

من يگانه تو ام ... پس زمين ديگر جاي امن آسايش نيست ؟ ...دورتر از غوغاي زندگي

تنها پرندگان قفسي ياران پايدار تو مي شوند ! اما قبله من به من آموخته است براي

پايدار ماندن آيا ضروريست كه كسي را در قفس زنداني كنيم ؟ .......آري من نغمه يك

لحظه آزادي را به چند فصل مثنوي در قفس نفروخته ام .... آري دل من قبله  گفته

است آزادي بهترين سرود عاشقانه بشريست است .....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦

اشک و نياز

خــــدايا: سايباني از جنس اشک و نياز مي خواهم تا سجاده ي دلم را در آن

بگسترانم و با دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را

بتاباني و گل هاي زيباي عشق و ايمان را بار دگر در من تازه گرداني...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۷/۰۱/۸۶

تبریک

ميلاد پيام آور نور و معرفت حضرت محمد (ص) و بنيانگذار مکتب جعفري امام جعفر

صادق (ع)را  بردوستداران ايشان تبريک و تهنيت ميگويم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

وقتي

وقتي ستاره ي من شدي ، هيچ تلسکوپي هنوز ترا نديده بود ..

وقتي کهکشان من شدي ، هيچ منجمي به بودنت پي نبرده بود ..

وقتي دلم به چشمان تو ميدان داد ، هنوز کسي درست نمي دانست دايره چيست ..

وقتي ماه من شدي ، هنوز نيمي از ماه براي کل دنيا ناشناخته بود ..

وقتي صدايت کردم بهـــنام ؛ کسي هنوز معناي بهترين نام را نمي فهميد ..

وقتي براي بودنت اشک ريختم ، کسي معني اشک خوشحالي را نمي دانست ..

وقتي نازنين خطابت کردم ، هيچکس نمي دانست نازنين يعني چه ..؟

وقتي نگاهم به نگاهت خيره ماند ، هيچکس معناي يک نگاه و عاشق شدن را نمي

فهميد ..

وقتي معشوقت شدم همه دنيا خواب بودند ..

وقتي مجنونم شدي همه دنيا خواب بودند ..

ماه من ..

يک، دو سال از اولين نگاهمان گذشت ..

نگاهت در چشمانم ، يک دو ساله شد ..

و انگار همين ديروز بود ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

نازنينم

نازنين ..
  
وقتي از اوي رفته ي نيامده ات پرسيدم ..

گفتي ..

اوني که مي خواستم منو برد بهشت و ..

اسم من و رو سردرش نوشت و ..

بهونه کرد بازي سرنوشت و ..

تو شهر رويا منو رها کرد ..

ولي ..

تو بعد از رفتنت ، هرگز نپرسيدي که ..

من بگويم ..

اوني که مي خواستم منو برد از ياد و ..

رفت پيش اون کس که دلش مي خواد و ..

زد زير عشقش که يادش نياد و ..

مثل همه آدما بي وفا شد .. .

نازنين ..

تو هرگز ندانستي که بودنت ، براي عاشقت ، زندگيست ..

بي تو قمار زندگي را چه ساده باختم .. .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

منتظر

آن روز که آمدي تابستان بود و هوا آفتابي ..

و من مثل هميشه منتظر ..

منتظر اويي که قرار است در باران بيايد ..

مگر به ما نگفته بودند که آن مرد در باران آمد ..!

ولي آن روز هوا آفتابي بود ، باران هم نمي باريد ..

شايد هم قرار بود که ببارد ولي فراموش کرده بود ..

کسي چه مي داند ..؟

و من اين را به فال نيک گرفتم ..

و گمان کردم با اينکه او در باران نيامد و بدون اسب است ..

همان است که عمري در رويا هايم نقش اول را بي غلط بازي کرده است ..

اما آن نازنين اهل ِ پاييز , بي دليل و شايد طبق قانون وداع ِ سرنوشت ..

رفت ..

و من قهر کردم با آسمان ..

که اگر آن روز باريده بود , هرگز از خانه بيرون نرفته بودم ..

و شايد هرگز او را نمي ديدم ..

از آن روز که او رفت ..

مـاه عزيزتر است ..

براي شبهاي پر از آتش و پاييز تنهايي ام ..

باران چشمم ديگر نمي گذارد ..

مي گويد , نبايد گفت از کسي که بي بهانه تنهايت گذاشته است ..

و من مي بارم ..

تا خاطره ي روز يا شبي ديگر ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

عشق يا اعتماد

نمي دانم ..

چيزي ميان ما گم شد ..

که هر گز آن را نيافتم ..

پس مرا فراموش کن ..

مثل قصه هاي مادر بزرگ ..

که هرگز وجود نداشت ..!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

چاره اي نيست

اگر کاشفي از روي ناچاري سلام را براي آغاز از ميان دنياي واژه ها بيرون نمي کشيد

حتي در آغاز    هايمان هم با هم تفاهم نداشتيم .. به هر حال سلام ..

ببخش که بهار است و برايت مي نويسم ..

تو ديگر بايد بهتر از خودم بداني که شايد بر خلاف ِ بيشتر آدمها هيچ جوري نمي توانم

با بهار کنار بيايم و دوستش داشته ياشم ..

بهار که هيچ حتي تابستان را هم دوست ندارم ..

کاش مي شد قديمي ها براي آغاز پائيز را انتخاب مي کردند .. آن وقت چقدر زود

تولدت مي شد .. آن وقت مي شد يک شروع خوب .. چه مي شود، به کجاي قانون بر

مي خورد که آغاز سال نو مان با مهر شروع شود .. مگر پائيز چه کمتر از بهار دارد

مي دانم که رسم است .. پس با احترام آمدن بهار را تا رفتنش انتظار مي کشم..

ولي کاش تابستان از تقويمها حذف مي شد آن وقت خيالم هم راحت تر بود به خاطر

هرچه که در تابستان اتفاق مي افتد و هرچه از آن اتفاق دور تر مي شويم تلخيش

بيشتر مي شود ..

به خدا نازنين اگر به خاطر آن روز نبود تابستان را حداقل از تقويم دلم خط مي زدم .. و

بعد از بهار پائيز را مي گذاشتم .. بهترين فصل ِ خدا .. و يک شروع خوب .. براي من،

براي تو ..

چاره اي نيست بهار و تابستان را با انتظار آمدن پائيز برايت ورق مي زنم ..!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

تنها گناه ِ ما

تنها گناه ِ ما ..

اين بود که نفس مي کشيديم ..

چه گناه ِ مکرري ..

اصرار بر اين گناه ِ کوچک بود که ..

بزرگ شديم ..

و اکنون نفس است که ..

ميان ِ رفته و نيامده ..

مي رود و مي آيد ..

تا باز شايد ، بزرگتر شود ..

گناه ِ بودن ِ ما .. .

نازنين ..

نگاه کن ، بزرگ شدم ..

آن هم بدون تو ..

آنقدر ها هم سخت نبود ..!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

باور مي کني

ماه من ...

بعضي اوقات که تو اتاق تنها مي شم ..

يه جحم سردي از کنارم عبور مي کنه که حجم تن من نيست ..

سردي رد شدنش رو مي شه احساس کرد ..

با بوي عطري که بوي عطر من نيست ..

يکي هست ولي ديده نمي شه ..

يکي که سرده ..

بوي تنش رو مي شناسم ..

فقط وقتي تنهام احساسش مي کنم ..
 
باور مي کني ..؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

با توام

ماه من ..

آن روز با تو بودم ..

امروز بي تو ..

آن روز که با تو بودم ..

بي تو بودم ..

امروز که بي توام ..

با توام ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

افسوس

افسوس ..

               ما خوشبخت و آراميم ..

افسوس ..

               ما دلتنگ و خاموشيم ..

خوشبخت ..

                زيرا دوست مي داريم ..

دلتنگ ..

                زيرا عشق نفريني ست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

بهونه

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

شب شده ساكته دوباره خونه

ميگرده دل دنبال يك بهونه

ميگرده باز گنجه ي خاطراتو

پي يه حرف ناب و عاشقونه
 
عكس تو رو باز ميذاره روبروش
 
كه تا ته شب واسه تو بخونه
 
دلم تو التهابه كه چه جوري
 
قدر چشاي نازتو بدونه
 
تو عصري كه قحطي عطر ياسه
 
اما به جاش دوست دارم گرونه
 
كافيه اسمتو يه جا ببينم
 
تا حس شعرم بزنه جونونه

من نميتونم بگم اندازه شو

اينو فقط شايد خدا بدونه
 
محاله كه عشق ما رو ندونن
 
برو سوال كن از گلاي پونه
 
اگه بخوان خيلي كم از تو بگن
 
ميگن همون كه خيلي مهربونه؟
 
بي خبري تو ولي از حال من
 
ميندازم اينو گردن زمونه
 
چقدر حسوديم ميشه وقتي همه
 
بهم ميگن دل تو پيش اونه؟
 
من خودم باز ميزنم به اون راه
 
ميگم بياريد واسه من نشونه
 
اما تا كي فريب بدم دلم رو
 
اون داره كلي آدرس و نشونه
 
مهم ولي تويي كه اسم نازت
 
با من يه جايي پشت آسمونه

اونا نميدونن ستاره هامون
 
دوتاس ولي توي يه كهكشونه
 
اينو بخون تا دوباره بدوني
 
ديوونتم، ديوونتم، ديوونه
 
نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

گل هميشه نازم

گل هميشه نازم نبودي چاره سازم

نکردي مهربوني به قلب پر نيازم

آخه اين اسمش وفا نيست، راه و رسم عاشقا نيست

وقتي که دلم گرفته، دل شکستن که روا نيست

توئي که بر سر من عشقت و منٌت ميزاري

رنجي که به من ميدي پاي محبت ميزاري

توئي که با همه مهري که ميگي به من داري

پس چرا سوختنم و به پاي عادت مي زاري

محتاج محبتم خدايا ،مددي کن شايد که خدا بگيره دست پر نيازم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

راز و رمز گلها

همه ما تعبير هاي زيادي از طبيعت اطرافمون ديديم . مثلا درمورد گلا ، رنگا و خيلي

چيزاي ديگه ..... اينجا يه سري گل همراه با تعبيراتي كه معلوم نيست كي نشسته و

با چه حساب كتابي اي براشون اينا رو نوشته ، گذاشتم . چيزاي جالبيه. مهموناي

عزيزي كه گلفروش هستن اين متن و مي خونن يه پرينت بگيرن بزنن به مغازشون .

ما رم يه دعايي بكنن.

گل سرخ : عشق آتشين مرا بپذير

غنچه گل : براي نخستين بار قلبم بخاطر تو لرزيد

گل ميخك : قلبم را به تو تقديم مي كنم

گل شقايق : زندگيم فقط بخاطر عشق توست

گل بنفشه : هميشه بياد من باش

گل اطلسي : نمي دانم مرا دوست داري يا نه

گل محمدي : ترا از صميم قلب مي پرستم

گل شب بو : در شب مهتاب رويت را مي بوسم

گل هميشه بهار : عشق تو براي هميشه در قلب من رخنه كرده

گل داودي : از صداي دلپذير تو لذت مي برم

گل اشرفي : اين هذيه را از من بپذير

گل اقاقيا سفيد : عشق پاك ، نتيجه ازدواج و خوشبختي

گل ميمون : يك بوسه مي خواهم نه بيشتر

گل يخ : از عشق تو نا اميدم

گل لادن : گاهي از من ياد كن

گل سفيد : مي سوزم و مي سازم

گل مينا : بي وفا به دلداده خود رحم نكردي

گل كامليا : فداكاري در راه عشق خوشبختي مي آورد

گل زرد : از تو بيزارم.

گل نسترن : شهرت را بر عشق رجحان دادي

گل ساعتي : در واپسين دم زندگي ، خوشبختي تو را مي خوهم

گل پژمرده : افسوس كه بهاي عشقت را ناچيز پنداشتم

گل مريم : بپاكدامني تو درود مي فرستم

گل كوكب : چرا بيهوده قلبم را افسرده مي سازي

گل رازقي : شفا و بهبودي ترا آرزو دارم

گل لاله : تو كه دل مرا غم زده مي خواهي ، اين من و اين دل دردمند من

گل سنبل : تو به منزله باغ پر گلي هستي كه دلداگان را از تو نتيجه اي نيست

گل بيدمشك : اگر مي سوزم و خاكستر ميشوم ، گناه از بخت نا مساعد من است ، ترا

مي بخشم.

گل رازيانه : هر چند در كنارم نيستي ولي گناهت در تنهايي مونس منست

گل ناز : ناز و دلبري جامه ايست كه بقامت تو دوخته اند

گل ياسمن : دستي استكه دامن دلدار مي گيرد و زباني است كه تمنا مي كند.

گل ياس : از من نخواه كه جز راستي سخن گويم ، من شيفته تو هستم.

گل چاي : بختم بيدار و طالعم ميمون است

گل هرزه : حساس و مو شكافم و بر عشق گذشته حسرت مي خورم

گل حنا : بيشتر از اين ديگر فريب ترا نمي خورم

گل شيپوري : بتو اطمينان ميدهم كه جنجال حسودان در عشق ما اثري نخواهد

داشت

گل مرواريد : اين آواز حزين دلداده ايست كه براي آخرين بار سخن ميگويد

گل سوري : عزيزم با من مهربانتر از گذشته باش

گل عباسي : تو مايه اميد و سرچشمه آرزوهاي مني

گل شمعداني : عشق لازمه زندگي ست و بدون عشق نميتوان زنده بود

گل نرگس : خود را اين همه سزاوار عتاب نمي بينم ، دلم از نامهرباني هاي تو بستوه

آمده است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

خانم موشه

باباي خانم موشه در حالي که قبض تلفن به دست گرفته بود و داشت داد و بيداد

مي کرد گفت:پول پنيرتون را بايد بدم يا پول تلفنتون رو .زن آقا موشه هم با قيافه حق

به جانب اي ايستاده بود مي گفت: از صبح تا شب توي اين لونه جارو مي کنم ، رخت

مي شورم،و هزار تا کار ديگه.حق تلفن زدن هم ندارم.دختر آقا موشه و پسر آقا

موشه هم سرشان را پايين انداخته بودند.پدر با عصبانيت مي گفت: تقصير اين دوتا

ذليل شده است.يک بار ديگه ببينم توي اينترنت هستيد.کامپيوتر را پرت مي کنم وسط

حياط تا خيال همه راحت بشه…خلاصه بعد از کلي داد و بيداد کردن قبض رو توي

صورت پسرش پرتاب کرد و از در لونه بيرون رفت از بس عصباني بود دُمش لاي در

گير کرد فرياد بلندي کشيد و رفت.خانم آقا موشه رو به بچه ها گفت:هر چي مي

کشم تقصير شماست.از صبح تا شب تو اينترنت چه غلطي مي کنيد.بعد هم با دو تا

پس گردني متفرقشون کرد.و چون دخترا اشکشون دم مَشکشونه،دختره رفت رو

تختش و شروع کرد به گريه کردن ، اما پسرا چون غالبا آزاد تر هستند،وقتي تو خونه

دعوا مي شه ميرن روي صندلي پارک مي نشينند و (بعد از نگاه کردن به اطرافشون

براي اطمينان از حضور نداشتن آشنايي)سيگاري روشن مي کنند و پس از تلقينات

موثر که واقعا سيگار آرامش بخشه.به اين فکر مي کنند که چه متلکي به دختري که

داره از روبروي آنها رد مي شه مي آد. و پسر آقا موشه رفت تا فرمول واقعه را اجرا

کنه. دختر آقا موشه هم چون دختر بود و حق بيرون رفتن زيادي نداشت و بايد توي

اتاقش براي کنکور مي خوند دچار افسردگي شد . احساس کمبود محبت به شدت

آزارش مي داد.تصميم گرفت دوباره به اينترنت پناه ببرد..صداي مودم را قطع کرد و بعد

هم ID خودش را باز کرد و وارد چت روم شد.چقدر شلوغ بود.کار که فراوونه پس اين

همه آدم بيکار اونجا چي کار مي کنند.در همين حال يک نفر pm داد که يک موش

ماده خوشکل و چشم آبي،مو بلند و خوش اندام و همشهري خودمون(به علت عدم

سوءتفاهم از نوشتن شهر خاصي معذوريم) اگه هست Pmبده. خانم موشه با عجله

نوشت ،من همونم که مي خواي حالا خودت چي؟ اونم گفت: منهم صاحب يک

شرکت بزرگم ،خيلي پولدار و خوش تيپ و پس از يک ساعت چت کردن خانم موشه با

خودش گفت:بلاخره کم کم بهش مي گم که دروغ گفتم و قانعش مي کنم، خلاصه

شماره موبايل طرف را گرفت سريع بهش زنگ زد و با کلي عشوه و ناز باهاش قرار

گذاشت .و بعد از کلي من قرمز مي پوشم و تو سفيد بپوش ... تلفن را قطع کرد . فردا

هم به بهانه ي کلاس کنکور زد بيرون و سريع تاکسي گرفت و رفت سر قرار تو کوچه

و منتظر ايستاد. يکهو يک گربه گنده و چاق و زشت به سمتش حمله کرد نمي دانست

کدوم طرف فرار کنه . به هر سختي که بود از چنگ گربه در رفت اما دمش کنده شد و

در چنگال گربه ماند زخم خورده و نالان خود را به يک کافي نت رساند براي طرفoff

گذاشت و نوشت من آمدم اما تو نيامدي يک گربه ي سياه و زشت به من حمله

کرد،حتما يکبار ديگه بيا ببينمت،وقتي کارش تمام شد عنوان ايميل طرف او را به فکر

برد . Cat _Loveيکباره وحشت کرد.هميشه فقط love را ديده بود،(حالا خود دانيد از

ما گفتن بود)!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

تنها متولد شدن

گفته بودي که چو خورشيد زنم سوي تو پر

چون ماه

شب مي کشم از پنجره پر

افسوس که خورشيد شده تنگ غروب

اندوه که مهتاب شده وقت سحر

وقتي که دگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم

وقتي که دگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي که دگر نمي توانست مرا دوست بدارد

او را دوست داشتم

وقتي که او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي کردن است

مثل تنها مردن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

ترين ها

مهربان ترين آدم دنيا: مادر

شيرين ترين لحظه زندگي: عيدي گرفتن يك بچه

بهترين دوست نوجواني: تنهايي

بهترين هديه ي جواني: نگاه

فتنه انگيزترين چيز توي زندگي: دروغ

بهتريم هديه دوران عاشقي: بوسه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

عشق تو

عشق تو پنجره ايست رو به سوي خورشيد

گرمي زندگيم همه زين پنجره است

خا طرت آسوده قدر اين پنجره را مي دانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

آموخته ام كه

آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت   .اموخته ام كه: اين عشق

است كه زخمها را شفا مي دهد.نه زمان

آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي خلاق ترين فرد‌‌

خالق يكتا) است

آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب خوب بودن از ان مهمتر

آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند

آموخته ام كه: خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمي شود كه من

همه چيز را در يك روز بدست اورم

آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق انها را تغيير نمي دهد

آموخته ام كه: در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف كردن وجود

ندارد

آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم

آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:(باور داشتن موفقيت )

آموخته ام كه: تنها كسي كه مرا شاد مي كند.كه مي گويد تو مرا شاد كردي

آموخته ام كه: گاهي مهر بان بودن .بسيار مهمتر از درست بودن است

آموخته ام كه: هرگز نبايد به هديه اي كه از طرف كودكي داده مي شود نه گفت

آموخته ام كه: در اغوش داشتن كودكي به خواب رفته. يكي از ارامش بخش ترين

حس هاي دنيا را درون ادمي بيدار ميكند

آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي ان نزديكتر مي شوي

سريعتر مي گذرد

آموخته ام كه: بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر انچه مي طلبيم را به ما نمي دهد

آموخته ام كه: وقتي نوزادي انگشت كوچكتان را در مشت كوچكش مي گيرد.در واقع

شما را به اسارت زندگي ميكشد

آموخته ام كه:هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام ميدهيم

آموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم.دعا كنم

آموخته ام كه: زندگي خدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه لحظه اي با او از

جدي بودن دور باشيم

آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست

او و قلبي براي فهميد نش

آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با ان نگاه را وسعت بخشيد

آموخته ام كه : باد با چراغ خاموش كاري ندارد

آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست

آموخته ام كه : خوشبختي جستن ان است نه پيدا كردن ان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

اشک رازي ست

اشک رازي ست

لبخند رازي ست

عشق رازي ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگوئي

نغمه نيستم که بخواني

صدا نيستم که بشنوي

يا چيزي چنان که ببيني

يا چيزي چنان که بداني

من درد مشترکم

مرا فرياد کن

درخت با جنگل سخن مي گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن مي گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه هاي ترا دريافته ام

با لبانت براي همه سخن ها گفته ام

و دست هايت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته ام

براي خاطر روشن با تو گريسته ام

براي خاطر زندگان

و در گورستان تاريک با تو خوانده ام

زيباترين ِ سرود ها را

زيرا که مردگان اين سال

عاشق ترين ِ زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دست هاي تو با من آشناست

اي ديريافته با تو سخن مي گويم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دريا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد

زيرا که من

ريشه هاي ترا دريافته ام

زيرا که صداي من

با صداي تو آشناست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

 خدايا

 نمي دوني چقدر حرف زدن برام سخته وقتي تو اون بالايي و من اين پايين

  مي دوني وقتي فکر مي کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف مي زنن

 و تو حرف همه رو ميشنوي چه احساس خنده داري بهم دست ميده .

 خدايا .. مي ترسم حرفاشونو باهم قاطي کني .. آخ زبونمو گاز مي گيرم ...

 خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داري .. چن تا چش داري ...

 چن تا زبون بلدي آخه ... چيني و ژاپوني خيلي سخته ... فرانسه هم همينطور ...

 خداي من .. نمي دونم کلمه خداي من درسته ؟

 آخه تو خداي من که نيستي خداي هوار تا هوار آدم و جن و حيووني ..

 خدايا منو مي بيني اصلن .. يا اصلن منو ديدي .. اسمم مي دوني چيه و شماره

شناسنامم ؟

 خدايا تو چقدر پهني ... چقدر درازي و چقدر گودي ...

 چرا تو همه جا هستي وقتي هيچ جا نيستي ..

 خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودي ؟

 مي خوام ببينمت ... حتي اگه به قيمت جونم باشه ... درکم ميکني ؟

 اصلن الان بيداري يا خوابي .. شايدم جلسه داري ...

 خدايا چقدر مهربوني ؟ چقدر ؟

 خدايا ما آدماي بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟

 اصلن چرا بهش ميدون مي دي ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.

 خدايا چرا طعم لذتو به من مي چشوني و بعد مي گي جيززززه ؟

 نمي دوني ... بعضي وقتا حس مي کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توي دستات ...

 خب تو حق داري .. تو خدايي ...

 خدايا سردمه ... داد بزنم مي فهمي ؟

 سردمه ... کسي اينجا نيس .. همه مردن ...

 خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشي گناهه ؟ کاش جواب مي دادي ...

 سرم درد مي کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داري ؟

 دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو  تو کشتي خدايا ؟

 چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال مي کنه ؟

 خوابم مياد ... نمي دونم ... شايد امشبم حرفاي منو با حرفاي بقيه قاطي کردي ...

 راستي پيش تو هم الان تاريکه ؟

 خدايا من مي ترسم ...

 خسته ام ...

 خدايا شب به خير ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۱۶/۰۱/۸۶

مي داني

تو در قصه هاي هر شب من عاشقي ..

من در قصه هاي هر شبم عاشقم ..

تو در قصه هاي هر شب من دوستم داري ..

من در قصه هاي هر شبم دوستت دارم ..

تو در قصه هاي هر شب من خوشبختي ..

من در قصه ها هر شبم خوشبختم ..

خوشبخت لحظه ها ..!
 
مي داني لحظه يعني چه ..؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦

مسافر من

اي پرنده من ، اي مسافر من

من همون پوسيده تنها نشينم

هجرت تو هر چي بود معراج تو بود

اما من اسير مرداب زمينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦

مثل قصه هاي هزار و يک شب

هزار و يک شب ..

و هر شب يک قصه ..

هر قصه سند يک روز بيشتر زندگي کردن من ..

شايدم يک روز ديرتر مردن ..

هر شب در من کسي قصه مي گويد ..

که همه چيز در خيال آدمهايش اتفاق مي افتد ..

دنياي هزار و يک شب من از جنس خيال است ..

و من هر شب براي يک روز بيشتر زنده بودن ..

و يک قصه ي ديگر ..

نگاهم را سنگين مي کنم ..

چشمانم را مي بندم ..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦

ماه من

دلتنگي من تمام نمي شود ..

همين که فکر مي کنم ..

من و تو ..

دو نفريم ..

دلتنگ تر مي شوم ، براي تو ..!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦

راز پرواز

راز پرواز و فقط تو مي دوني تو مي دونستي

من نمي تونم برم