نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید* ۰۱/۰۹/۸۵

من برگشتم

سلام به همه دوستای خوبم.

نمیدونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود هم برای شما هم برای وبلاگم.

خلاصه از امشب بازم هستم در خدمتتون.

بازم ممنونم از همتون به خاطر لطفتون.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

بي تو هرگز با تو عمر Senle Asla Sensiz Asla

Bito hargez
 
Bato omri

Bito hargez nemikham be arezuham beresam

Bato omri mitunam be harçi mikham beresam

Hayallerim vardi چه خيالاتي داشتم

Umutlarim vard چه اميدهايي داشتم

Gittin yarim kaldi با رفتنت ( آرزوهام ) نيمه كاره موند

Şimdi sensizaim ben الان بي تو موندم من

Ba to cun migiram
 
Dota çeşmam cate

Hameye eşğe man
 
Un dota çeşmate

Bito hargez

Ba to omri

Senle asla  با تو عمري

Sensiz asla بي تو هرگز

Razi beşo be budanam

Bedun ke aşeğet manam

Bito mimiram

Çok ِözledim deli gibi ديوانه وار دلتنگت هستم

Bu hasretin yakar beni  اين آتيش اشتياقت منو ميسوزونه

Gel gör halimi  بيا حال و روزم رو ببين

Nemiduni çi mikeşam az daste to

Tuye hameye dağayeğam

Bebin hanuz be eşğe to

Aşeğamo hamun adame sabeğamü

Şimdi sensiz yapayalniz  اكنون بي تو تنهاي تنها

Sokaklarda tek başima dolaşiyorum  در كوي و برزن بي هدف مي گردم

O gözlerin hep aklimda  چشمانت همواره در فكرمه

Senden başka hiç kimseyi sevemiyorum  بجز تو كسي رو دوست ندارم

Bito man mimiram in delam migire

Bito harca başam hameca delgire

Hayallerim vardi  چه خيالاتي داشتم

Umutlarim vardi  چه اميدهايي داشتم

Gittin yarim kaldi  با رفتنت ( آرزوهام ) نيمه كاره موند

Şimdi sensizaim ben  الان بي تو موندم من

Senle asla sensiz asla  باتو عمري ، بي تو هرگز

Bito hargez bato omri

Senle asla sensiz asla باتو عمري ، بي تو هرگز 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

خاطره هاي من سياهند

تمام خاطره هاي من سياهند
 
با لکه هاي ريز نوراني

درست مثل آسمان پر ستاره شب

آن روز که تو ستاره صدايم کردي

بر کجاي تاريکيهايت تابيده بودم؟

جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه هاي عاشقانه

تو از من دروغ بافته بودي

و من از تو

گليمي که زير پاي خاني انداخته باشند

حالا

چه فرقي ميکند که تو مرا سياه

و من تو را زرد يا سرخ

بافته باشم

ما هر دو پايمال شده ايم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

گل من گريه مكن

گل من گريه مكن

كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست

قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست

گل من گريه مكن

سخن از اشك مخواه

 كه سكوتت گوياست

از نگه كردنت احوال تو را مي دانم

دل غربت زده ات

بي نوايي تنهاست

من و تو مي دانيم

چه غمي در دل ماست

گل من گريه مكن

اشك تو صاعقه است

تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي

بيش از اين گريه مكن

كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي

من چو مرغ قفسم

تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي

گل ن گريه مكن

 كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست

فطره ي اشك تو داند كه غم من درياست

دل به اميد ببند

نا اميدي كفرست

چشم ما بر فرداست

ز تبسم مگريز

در دندان تو در غنچه ي لب زيباست

گل من گريه مكن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

خاطره

 
دفتر خاطراتمو ، وا مي کنم به ياد تو

در ميارم از آلبومم ، عکساي يادگاريتو

عکسا تو هي مي بوسمو ، زل مي زنم به دفترم

عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده در سرم

من هنوزم دوست دارم

زنجير قفل ياد تو ، از دل من وا نمي شه

طفلکي قلب عاشقم ، فکرته هر جا هميشه

بعد تو روزگار من ، خيلي به سختي مي گذره

فکر نکن عاشقت يه روز ، عشق تو از ياد مي بره

من هنوزم دوست دارم

کاش خونه قلبمو باز، بياي چراغوني کني

کاش تو حصار زندگيت ، باز منو زندوني کني

کاشکي بياي مثل قديم ، دست تو دستام بذاري

قول بدي اين بار که بياي ، باز نري تنهام بذاري

من هنوزم دوست دارم 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

تنها نيستي هرگز

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن کسي هست که

عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را

صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به ياد داشته باش هر

وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند

باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز

فقط کافي است عاشقا نه به اسمان نگاه کني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

براي تو مي سرايم 

بيا تا تا نقش رويت را به نقشي از طلا گيرم
 
بيا تا خاك راهت را به روي ديده ها گيرم
 
بيا تا بر جمال تو گل ريحان نشانم من
 
بيا كز ساغر چشمت شراب جان فزا گيرم
 
بيا كه ديده خون بارد ز بس كه در رهت ماندم
 
بيا تا خاك اقدامت به جاي توتيا گيرم
 
بيا كه بي تو تنهايم  دلم بي اشنا باشد
 
بيا تا من در اغوشت بردل  اشنا گيرم
 
بيا كه پايابم برفت ز هجر رخ تو اميدم
 
من احوالت ز كه پرسم سراغت از كجا گيرم
 
بيا در محفل ليلي كه كام دل بر اري تو
 
بيا اندر كنار من كه از دل صد نوا گيرم
 
بيا كه انتظار تو را دارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

براي تو که بهتريني

آهاي تو!

آره با توام!

چرا ناراحتي؟چرا اضطراب داري؟چرا استرس داري؟چرا اعتماد به نفست

رو از دست دادي؟چرا احساس مي کني که هيچي نيستي و هيچ دليلي براي

ادامه نداري؟تو خيلي بزرگي. اونقدر که حتي فکرش و نمي توني بکني.

اين من و تا آخر دقيق بخوان تا بهت ثابت کنم.

همين دلشوره ها و ناراحتي هايي که بعضي اوقات به خاطر کارهايي که کردي يا

حرفهايي که زدي،داري.آره همين ناراحتي ها که باعث شده از خودت بدت بياد يه

نشونست. همين دلواپسي از حرفايي که نبايد ميزدي

يا کارهايي که نبايد مي کردي يه نشونست.

همه اين ها نشونه اينه که تو هنوز خوبي.قلبت هنوز پاکه و روحت هنوز آرومه.اگه اين

طور نبود بي خيال مي شدي. مثل بقيه.

اصلا کارهاي بدت رو نمي ديدي که بخواي به خاطرش ناراحت بشي.

اگه غمگيني نشونه اينه که قلب صافت تحمل سياهي رو نداره.

پس چرا از خودت ناراحتي؟ همين که متوجه کارايي شدي که نبايدميکردي

همين که ناراحت شدي، همين که پشيمون شدي، بايد خوشحال باشي و خدا رو

شکر کني که دلت هنوز سفيده که مي توني لکه هاي سياه رو روش ببيني.مثل يه

راننده که پيچ و خم هاي جاده باعث ميشه که خوابش نبره،

پيچ و خم هاي زندگي هم باعث مي شه تو خوابت نبره.

اسير تکرار و روز مرگي نباشي باعث ميشه تا اگه چشات بسته شد و خوابت برد، پيچ

و خم ها بيدار نگهت داره.

پس خدا رو شکر کن که توي يه جاده بي پيچ و خم رهات نکرده.

اون مي خواسته که صداش کني فراموشش نکني.

صدات رو دوست داره پس صداش کن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

براي آخرين بار

با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردي که اشک چشمم ست,

به خيسي چشمانم باور نداشتي.

با خون قلبم نوشتم عاشقانه ميپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .

نمي خواستم ببيني تا در لحظه آخر زندگيم لبخندت رو ببينم به ناچار دست خوني ام

را نشان دادم و تو باور کردي و خيره خون قلبم را که جاري بود نظاره کردي ولي

لحظه ايي بود که چشمانم را براي هميشه بستم و اين هم برايم کافي ست  براي

يکبار چشمان خيره ات را به قلبم ديدم  و هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم.

مرگ هم با عشق زيبا ست.

ديدن تو عشق تو برايم يک رويا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببينم براي

آخرين بار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

غنچه لبخند

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
 
نغمه ام دلگير و افسرده است
 
نه سرودي،نه سروري
 
نه هم آوازي،نه شوري
 
زندگي گويا زدنيا رخت بر بسته است
 
يا که خاک مرده بر شهر پاشيده است
 
اين چه آييني،چه قانوني،چه تدبيري است
 
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر
 
من از اين آهنگ يکسان و مکررعاصي ام ديگر
 
من سرودي تازه مي خواهم
 
جنبشي،شوري،نشاطي،نغمه اي
 
فريادهايي تازه مي جويم
 
من به هر آيين و مسلک
 
کو کسي را،از تلاش باز دارد
 
ياغي ام ديگر
 
من اميدي تازه مي خواهم
 
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
 
کرم خاکي نيستم اينک
 
نيستم شب کور
 
کز خورشيد روشنگر بدوزم چشم
 
آفتابم من
 
که يکجا،يک زمان ساکت نمي مانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

بچه ها

كاغذي برداريد

بنويسيد:كبوتر زيباست

بنويسيد: كلاغ بي نهايت زشت است

بنويسيد:كه آذر خوب است

بنويسيد: كه دارا فردا يك قهرمان مي زايد

بنويسيد: كه دارا يك نوزاد دارد

بنويسيد: كه آذر بي عروسك هم مي تواند باشد

تا شب جمعه آينده

مشق تان اين باشد

كه پدر دندان دارد

اما نان ندارد بخورد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

بايد سفر کنم ؛ اما                              

آن شب دوباره غصه ي تنهايي ، از اشک هاي چشم تو پيدا شد

بغض نگاه غمزده ي باران ، در ساحل نگاه تو دريا شد

آن شب دوباره دست و دلم لرزيد ، شوري عجيب در دل من گل کرد

شوري شبيه شعر و شب شبنم ، از لابه لاي پنجره پيدا شد

يادش به خير آن شب پر احساس ، مانديم و عاشقانه غزل خوانديم

اما دريغ ! رفتي و آن احساس ، افسانه ي تمام غزل ها شد

تا شهر چشم هاي تو راهي نيست ، تا شهر آب ، آينه و باران

شهري که پلک هاي پر از مهرش ، با غنچه هاي پنجره ها وا شد

در واپسين يک شب نم خورده ، از کوچه هاي شهر ، گذر کردم

اما تو را نيافتم و يادت ، در کوچه هاي شهر ، معما شد

بايد سفر کنم به تو اما نه ... ديگر به تو نمي رسم اي رويا

حالا بيا ببين که دلم بي تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد

دلم بي تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

باورم نمي شود

باورم نمي شود تو از من گذشته باشي

باورم نمي شود تو رفته باشي

صداي گريه ي من تو را راضي نكرد

قطره قطره ي اشكم دل سنگ را سوزاند

ولي دل تو را نرم نكرد

باورم نمي شود كه حتي پشت سرت را هم نگاه نكردي

باورم نمي شود كه فريادم را نشنيده باشي

باورم نمي شود كه رفته باشي

من هنوز نا باورم

ولي ياد گرفتم كه عاشق نباشم

ياد گرفتم دل شكستن را

ياد گرفتم سنگ شدن را

پس مي شكنم قلب هاي عاشق را

قلب من ديگر از گوشت و خون نيست

قلب من از سرب است

وجودم شعله ور از آتش نفرت

كه مي سوزاند جان ها را

حال باور مي كنم مرگ تورا

زيرا باور كردم مرگ قلبم را

مرگ قلبم را

و روي سنگ قبرم نوشتم شعر تو را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

باوركن

باور کن که دوستت دارم

اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دارم ...

اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم...

اي تو به زيبايي يک گل سرخ ، به پاکي يک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار

دوستت دارم...

اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم...

اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم...

اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم...

اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم...

دوستت دارم و خواهم داشت اي که تو لايق اين دوست داشتني ...

عاشقت مي مانم و خواهم ماند اي که تو ليلي اين دل ديوانه اي...

به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ، فدايت مي کنم ، نثارت ميکنم ...

دوستت دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت ميکنم ...

اگر مي گويم که دوستت دارم از ته دلم مي گويم ، از تمام وجودم مي گويم!

باور کني ، باور نکني يک کلام! دوستت دارم...

به خداخيلي دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

خواب مهتاب

ستاره هنوز بيداري بازم امشب خواب نداري
 
نكنه تو هم مثل من عاشقي چشم انتظاري
 
نكنه تو هم تو شبها خسته از غبار جاده
 
خواب مهتاب و ميبيني كه مياد پاي پياده
 
نكنه هجوم ابرا تو رو هم از ما بگيره
 
ستاره براي بودن ديگه فردا خيلي ديره
 
حالا كه خورشيد طلسم قلعه ي سنگي خوابه
 
تو نگو عشقا دروغه تو نگو دنيا سرابه
 
با كدوم بهونه بايد شب و از تو كوچه دزديد
 
گل سرخ عاشقي رو به غريبه ها نبخشيد
 
ستاره همه غروبم پيشكش ناز تو باشه
 
تو بمون تا چشماي من با سپيدي اشنا شه
 
من اگه اسير خاكم تو كه جات تو اسمونه
 
دل خوشم به اين كه هر شب توبياي رو بوم خونه
 
همنشين ابر و ماهي توي اون همه سياهي
 
نكنه اينقده دور شي كه ديگه منو نخواهي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

بازا

اي پاکترين واژه ي هستي

اي آتش دل نواي مستي

بازا که شکست حرمت دل

بشکن به شراره چشم پستي

بازا که دلم به خون قرين شد

آوازه ي عاشقي همين شد
 
اي پاکترين واژه ي تقدير

اي رنگ حقيقت از تو تفهيم

بازا که دل از تو مي نويسد

اي نقش زمانه از تو تصوير
 
بازا که شب از ستاره خاليست

افسون شده خاک آشنا نيست

چشمان فلک تنگ و حقير است

بازا که زمانه مهربان نيست
 
بازا بازا دوباره بازا

بازا که صداي دل غمين است

آوازه ي عاشقي همين است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

باز شب آمد

باز شب آمد بدنها خسته شد

خستگان خفتند و درها بسته شد

جز در رحمت که هرگز بسته نيست

عشق دگر باشد کسي دلخسته نيست

شب است و سکوت است و ماه است ومن

شب و خلوت و اشک اه است و من

شبي چون سيه روزي ،روز من

شب و ناله استخوان سوز من

شب و ناله هاي نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو

من امشب خبر مي کنم درد را

که آتش زند اين دل سرد را

بگو بشکفد بغض پنهان من

که گل سر زند از گريبان من

مرا کشت خاموشي ناله ها

دريغ از فراموشي لاله ها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

باز بي تو

بي تو شبهايي از من به سر شد

باز بي تو آرزوهايم همه خون جگر شد

باز حسرت ديدار تو گشت سيماب وجودم

بازبه دنبال تو بسي ره وز پي ره پيمودم

باز صداي موذن مي آيد وبه چشمم خواب نيست

بازعطشي درون دارم وزدست مهربانم آب نيست

باز خدايا آه من هم بغض ناله گشته

باز وجودم با وجودش در خيال هم پياله گشته

باز مست مست گشته ام از سراب خيالش

باز پيمانه ام خالي ست از شراب وصالش

باز سرخوشي من مدتي كوتاه داشت

باز حمارمُراد ِلنگهايي زهم كوتاه داشت

باز نجوا در گلويم فرياد شد

باز هر چه كِشته بودم بر باد شد

باز شقايق عشق رنگ زنبق به دل دارد

باز بخت من از عشقش پا به گل دارد

باز از عشق خوشه چيني مي كنم

باز براي بَرش چله نشيني مي كنم

باز دردي عجيب در سينه دارم

باز از مهربان دلي بي كينه دارم

باز مجنون وار ليلي را صدا مي دهم

باز فرهاد وش بيستون را تكان مي دهم

باز خرده غرورم را فرش راهش مي كنم

باز از خون خود شيرين كامش را مي كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

باز باران بي ترانه

باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه

مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه

باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم
 
من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده

نمي دانم...نمي فهمم

کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟
 
نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند

که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد

کجاي ذلتش زيباست؟
 
نمي فهمم..کجاي اشک يک بابا

که سقفي از گل و اهن به زور چکمه هاي باران

به روي همسر و پروانه هاي مرده اش ارام باريده

کجايش بوي عشق وعاشقي دارد؟
 
نمي دانم..نمي دانم چرا مردم نمي دانند

که باران, عشق تنها نيست

صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست

کجاي مرگ ما زيباست...نمي فهمم!!!!؟
 
ياد ارم, روز باران را

ياد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکي ده ساله بودم

مي دويدم زير باران..از براي نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه هاي پست شهر ارام جان مي داد

فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود

نمي دانم

کجاي اين لجن زيباست؟
 
بشنو از من, کودک من

پيش چشمم, مرد فردا

که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاريست براي عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
 
خدا هم خوب مي داند که
 
اين عدل زميني ,عدل کم دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

بارونو دوست دارم

اگر روزي توپت افتاد خونه همسايه و اون پارش كرد دلگير نشو

اگر روزي توپت افتاد خونه همسايه و اون پارش كرد دلگير نشو چون يه دوستي داري

كه حاضر قلبش زير پات بندازه تا با اون بازي كني.
 
بارونو دوست دارم چون تو را به يادم مي‌ندازه و وقي قطراتش رو گونه‌هام مي‌شينه

بيشتر دوسش دارم آخه غرور اشكامو كه شكسته پنهان مي‌كنه.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥

UP  ۱۰  جدید* ۲۳/۰۸/۸۵

اطلاعیه

سلام به دوستای خوبم

راستش تا یک هفته موقتا مطلب نمیزارم تو وبلاگ آخه یه خورده سرم شلوغه.

فکر بد نکنین بخاطر درس و امتحان و هزار تا کفتو زهر ماره دیگه

برام دعا کنین.

یا علی !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥

حادثه

دست من خيلي حقيره         

که واست يه سايه باشه
 
آخه خورشيد کي مي تونه     

بـــــا شبا همسايه باشه
 
قصه اي نگفته بودي             

تو کــــــــــتاب سرنوشتم
 
که بايد لحظه به لحظه          

تو رو از نو مي نوشـــــتم
 
يه روزي اومدي از راه           

از تــــــــه غبـــــــار جــاده
 
ته چشمات غم دريا              

خســـــته با پاي پيـــــاده
 
تو مث حــادثه بودي             

مـــــــثل بــــارون بــــهاري
 
کاشکي مي شد تو هميشه   

بر تن تشنــــه م ببــــاري

* مي دونم تو هم مثل من از جــــدايي گــــله داري*

بدون اينو ، واسه عاشق       

سخته اين چشم انتظاري
 
نتونستم که بدونم           

تو چه هستي ، تو کي بودي
 
وقتي چشمامو گشودم         

تو ديگـــه بـــا من نبـــودي
 
بعد تو تموم فصلام              

شــــــده پــــــاييز جــدايي

منتظر با چشماي خيس  

مـــــي نشينم تــا بــــيايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥

تو را نيافتم

چيزي در من شکسته است

پيش تر از حس مغلوب شدن

زيرا تو را نيافتم.

که نامهربان تر از عشق بودي

بگذار همه شب ها در من بگريند

تا از درياي سپيد برآيم

بگذار با دلتنگ ترين غروب ها

با تشييع سرد خويش بروم

تا از سياهي خاک

با ياد روشن نام تو برخيزم

در غارهاي زمستان

به شب برسم

بي آنکه کشف چشمان تو را باور کنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥

چيزي براي قصه

يک استکان چاي, و سيگار آشتي

چيزي براي قصه ي خود کم نداشتي

با بوسه هاي بر لب سيگار مي شود

شعري سرود قصه ي تلخي که داشتي

آري درست جمعه ي غمگين بي غروب

تو رفتي و چه قصه ي تلخي نگاشتي

گلدان شکست و حس سفالي ترک ترک

خشکيده است غنچه ي ياسي که کاشتي

دارد تمام مي شود اين چندمين نخ است؟

تو بر لب من يک نخ ديگر گذاشتي

حالا دوباره قصه ي خود را بگو و بعد

چايي بگير , خنده و سيگار , آشتي !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥

جاده 

 جاده يعني حسرت

جاده يعني رفتن

گم شدن چون سايه

به سفر دل بستن

                                 ****

                                          گريه آينه هاست

                                          سايه اي سرگردان

                                          مثل شمعي در باد

                                          آتشي در باران

                                 ****

جاده يعني بدرود

در غروبي دلتنگ

در طلوعي خسته

گفتن از شيشه و سنگ

                                 ****

                                          جاده يعني شيرين

                                          انتظار فرهاد

                                          جاده يعني خسرو

                                           مثل رفتن از ياد

                                 ****

جاده يعني تقدير

جاده يعني رفتن

کاش پاياني نداشت

جاده ي غربت من

                                ****


                                     جاده يعني رفتن

                                     به سفر دل بستن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥

رو دلم تو پا گذاشتي

توي خواب و توي رويا ، رو دلم تو پا گذاشتي

اينجا تو بيداري اما ، دلمو تنها گذاشتي

اومدي قدم گذاشتي تو به آرومي تو دنيام

به همون لطافتي که ، گم شدي تو خواب و رويام

اومدي مثل پرنده ، روي بوم من نشستي

دل من قفس نبود که ، پس چرا اونو شکستي

اومدي مثل کسي که مي تونست ترانه باشه

واسه زنده بودن من ، بهترين بهانه باشه

اومدي شدي کسي که تا هميشه بهترينه

ولي افسوس که نموندي ، آخر قصه همينه

اومدي مثل يه صوفي با نگاهي خيلي ساده

حتي ذره اي نگاهت از سر چشام زياده

اومدي مثل يه خورشيد با يه نور ارغواني

اما بي تو تنها موندم ، تو بهار نوجواني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥

تو را

در بهار صدا کردم

نامت گلي شد

ميان دست هايم خنديد

تو را

در تابستان خواندم

يک آفتاب در چشم من گريست

تو را

از پاييز پرسيدم

درختي راز خويش را

به خاک گفت

نشان تو را

از زمستان پرسيدم

بغض تمام پرندگان

باران شد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥

ناگهاني و عجيب

بسيار  ناگهاني و بسيار عجيب

زندگي بيدارت مي کند

چيزها تغيير مي کند

نهايت سعي خود را کرده ام

فرياد بر آورده ام

فکر مي کردم صاحب همه چيز هستم

بسيار ناگهاني و بسيار عجيب

نفرت من از بين رفت

مرا نياز داشتي

موقعيتم را يافتم

و اکنون متفاوت هستم،در اين روزها

اکنون بزرگترين پاداش

برق چشمانت است

و صداي توست

و نوازش دستانت

که مرا آن ساخت که هستم

اکنون بزرگترين پاداش

عشقي است که مي توانم نثارت کنم

بخاطر تو اينجا هستم

و به خاطر زندگي مي کنم که،

مرا آن ساختي که هستم

به من اعتماد کردي که بالغ شوم

و من نيز قلبم را مي بخشم

تا نشان دهم ،

چيز ديگري هست

و بيشتر دوست مي دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥

اندوه

خسته و غم زده با زمزمه اي حزن آلود
 
شب فرو مي خزد از بام كبود
 
تازه بند آمده باران و نسيمي نمناك
 
مي تراود ز دل سرد شبانگاه خموش

شمع افسرده ماه از پس آن ابر سياه
 
گاه مي خندد و مي تابد از اندوهي سرد
 
خنده اي غم زده چون خنده درد
 
تابشي خسته و بي رنگ و تباه

چون نگاهي كه در آن موج زند سايه نرگ
 
سوزناك از دل ويران درختان خموش
 
مي رسد گاه يكي نغمه آشفته به گوش

نغمه اي گم شده از سينه نايي موهوم

بانگي آواره و شوم

مي كشد مرغ شباهنگ خروش

مي رود ابر و يكي سايه انبوه و سياه

نرم وخاموش فرو مي خزد از گوشه بام

آه دردي ست در آن اختر لرزنده كه گاه
 
كورسو مي زند و مي شود از ديده نهان
 
وز نهيب نفس تيره شام
 
مي كشد مرغ شباهنگ فغان

آه اي مرغ شباهنگ خموش
 
بس كن اين بانگ و خروش

بشكن اين ناله پرسوز و گداز

بشكن اين ناله كه آن مايه ناز
 
تازه رفته ست به خواب
 
آري اي مرغك اندوه پرست
 
بس كن اين شور و شتاب

بس كن اين زمزمه او بيماراست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥

خزان جدايي

اگر چه باز نبينم به خود كنارِ ترا

عزيز ميشمرم عشق يادگار ترا

در اين خزان جدايي به بوي خاطره ها

شكفته ميكنم از نو به دل بهار ترا

زبان شعله به گوشم به بيقراري گفت

حديثِ سستي ِ قول تو و قرار ترا

ز من جدا شده يي همچو بوي گل از گل؛

مني كه داده ام از دست، اختيار ترا

شدي شراب و شدم مست بوسه ي تو شبي

كنون چه چاره كنم محنت خمار ترا؟

به سينه چون گل ِ عشقت نميتوانم زد

به ديده ميشكنم خارِ انتظار ترا

چو بوي گل چه شود گر شبي به بال نسيم

سبك برآيم و گيرم ره ديار ترا

همان فريفته سيمين با وفاي توأم

اگر چه باز نبينم به خود كنار ترا.

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

 UP  ۲۰  جدید* ۲۲/۰۸/۸۵

من ديدمت 

وقتي اومدي کسي تورو نديد اما من ديدمت  

کسي تو رو حس نکرد ولي من باهمه وجودم حست کردم

هميشه دلم مي خواهد برات شعر بنويسم

عاشق باشم و دلتنگ نمي ذاره نذاشته

همين خورده ريزي که اسمش زندگي
 
مسافر غريب من جاده زندگيت کجاست 

بگو که مقصد دلت تو خونه فرشته هاست

چه قصه ها گفتي برام از روزگار نالوتي

گفتي ديگه خسته شدم از عشقهاي دروغکي

سفر يه جور شکايت به خنده هاي ديگران

چقدر دلم خسته اس کنار من بمون

حرفهاي من هنوز ناتمام تا نگاه مي کنم وقت رفتن است

باز هم همون حکايت هميشگي

پيش از اونکه با خبر بشم لحظه عظيمت تو ناگزير ميشه

تو کوله بار خستگي که پر شده از خاطره

يه قلبي هست که مي شکنه

بهت ميگه يه حس کور که از اين بيچاره دل بکن

ديو فريب سرنوشت مي خواهد تو رو جدا کنه 

يکي ميگه کاشکي نره منم ميگم خدا کنه خدا کنه خدا کنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

زبان گلها

اگه ميخواهيد بدونين زبان گلها چيه متن زير رو بخونين

تعداد گلها

يک شاخه گل : تو همه چي براي من هستي

دو شاخه : من ميخوام با تو سفر کنم.

سه شاخه:ميخوام تو رو ملاقات کنم .

چهار شاخه :برايت ارزش و احترام قائلم و ازت تشکر ميکنم

پنج شاخه : همه کار برات انجام ميدم.

شش شاخه : به قول و قرار هاي تو اعتماد ندارم!

هفت شاخه : عاشقت هستم

هشت شاخه : من تا زمان مرگم مال تو هستم

نه شاخه : ميخوام باهات تنها باشم

ده شاخه : زن يا شوهرم ميشي؟

رنگ در گلها

صورتي :عاشقتم و بهت وفادار

قرمز : دلم برايت تنگ شده.

نارنجي : من دوست تو هستم.

قرمز پررنگ : منتظرتم.

بنفش : آرزو ميکنم که موفق باشي.

آبي : من تا آخر عمر بهت وفادارم.

زرد : تومثل آفتابي در زندگي من

سفيد : من به صداقت و پاکي تو اطمينان دارم.

براي من جالب بود گفتم شماها هم بدونين بد نيست شايد بخواهين گلي چيزي براي

دوستهاتون بفرستين معني اش هم بدونين بد نيست البته شايد هم قبلا مي

دونستين اما دوباره شنيدنش هم خالي از لطف نيست مگه نه؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

ياد تو 

امروز دلم خيلي برات تنگ شده بود نمي دوني

صبح تا غروب چي کشيدم از دوري و بي خبري
                
يه روز ديگه بدون تو صبح تا غروب پرپر زدم

تو کوچه باغ خاطره با ياد تو قدم زدم
 
يادم اومد از اون نگات که مثل رويا بود ورفت

مثل يه خواب مثل غزل   پر از معما بود و رفت
 
ميون اون نگاه تو يه غربتي نشست و رفت

دل منم با غربتش پرپر شد و شکست و رفت

نمي دونم چطور بگم  همه وجود من توئي

حتي تو خواب   تو بيداري  تو لحظه لحظه هام توئي
 
کاشکي ميشد فقط يه بار تو رو تو آغوش بگيرم

بهت بگم دوستت دارم تا اون روزي که بميرم
 
فقط بدون دوست ندارم تو اون چشات غم ببينم

اون روز اگه بياد منم   تو قلبم ماتم مي گيرم
              
دوست ندارم  تو قلب تو غصه وماتم بشينه

تو  اون چشاي مهربون غصه عالم بشينه
 
نمي دونم چي بنويسم تا وصف خوبيهات باشه

خيلي کمه واژه اي که لايق وصف تو باشه
 
بيشتر از اين نمينويسم  ولي از اون ته دلم

داد ميزنم باز هم مي گم  فداي تو  دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

روزگار

توي دلم يه دنيا حرفه فرصت گفتن نميشه            

نميشه فصلي بياد و بهار عمر من بشه

نميشه خوش بود و خنديد وقتي خوشبختي کمه      

وقتي رنگ زندگي، هميشه رنگ ماتمه

هميشه به فکر روياي يه روز بهترم                  

اما روز به روز و هر روز بدترش مياد سرم

روزگار که من و دست فراموشي داده                

واسه شهر دل من حکم خاموشي داده

سر سازش نداره حرف فقط حرفه اونه              

آدمي پيدا نميشه که قلبشو نسوزونه

نميشه کنار نمياد، را نمياد با کسي                    

لحظه اي صبر نداره به گردشم نمي رسي

زندگي زندونه و اسير در بندش منم                   

همه زندونين و کسي نمياد کمکم

نمي زاره لحظه اي غصه بره از تو سينه             

مي گه هر جا که بري آسمونش همينه

مي گه بود و نبود تو فرقي با هم فرقي نمي کنه       

حتي ثانيه رو براي تو کم نمي کنه

يه عمري مي جنگي تا آخرش نشي هلاک             

اما ميره جات مي زاره ميونه سنگ و خاک

سر سازش نداره حرف فقط حرفه اونه              

آدمي پيدا نميشه که قلبشو نسوزونه

نميشه کنار نمياد، را نمياد با کسي                    

لحظه اي صبر نداره به گردشم نمي رسي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

کوچه هاي دلتنگي

تمام کوچه هاي دلتنگي

مرا به ياد مي آورند

تمام خيابان هاي بيهودگي

وزن لرزان قدم هايم را مي شناسند

تمام بن بست ها

خراش خونين سياه مشق هايم را

بر سينه دارند

نبض جاده ها

در جستجوي من مي شکفت

و تاول سرگرداني مرا

به خاک مي گفت،

با اين همه در من ،

هزار جنگل مي شکفت

زيرا بهارم تنها در دستان تو گمشده بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

 سه نفر

سه نفر در ايستگاه

مرد، زن و کودک

دستان مرد درون جيب

دست کودک در دست زن

مرد غمگين است

غمگين چون ترانه اي حزن آلود

زن زيباست

چون خاطره اي زيبا

کودک

چون خاطره‌اي زيبا، حزن آلود

چون ترانه اي حزن آلود، زيبا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

 3 شمع

در تاريکي شب 3 شمع روشن کردم

 اولي براي بودنت

 دومي براي ديدنت

 سومي براي بوسيدنت

 و در آخر هر ۳ شمع را خاموش کردم !

 براي در آغوش گرفتنت  !!!  ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

خيال من 

اگر پل خيال من                                                  

به کوچه ي تو راه بود

ولي دريغ سهم من                                                 

هميشه يک نگاه بود

پر از ستاره جان تو                                              

چه بي نصيب دست من

بگو چگونه پر کشد                                                 

پرنده ي شکسته تن

ببين ! من از غروب تو                                           

به شهر شب رسيده ام

مرا که همرنگ خزان                                               

به خاک تو تکيده ام

بانوي ابريشم شعر !                                              

بخوان تو از خواب حرير

تو حرمت شقايقي                                                  

بانوي شرم سر به زير

به راه مانده چشم من                                              

در اين غروب انتظار

شکسته ام ز لحظه ها                                              

از اين غبار بي سوار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

خواب

پريشان از خواب پريدم

آشفته ترين سخن ها را

در خواب

آسيمه ترين دلهره ها را

بر آب

به پوزخند جماعت

پاشنه ميكشم ؛

تا غبار عشق را ،

شستشو كنم ...

در زماني كه ارابه اي

به سوي تگرگ

مرگ را ،

برگ ميزند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

پاييز با تو از راه رسيد

و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به سوي دستانت

چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به آسمان فرستاديم

تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ...

و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو کبوتر را به ياد مي آورد...

تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدي ...

و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي....

تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي نگاه خسته ام بر چشمان پر

نيازت مي توانم زندگي کنم.

من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق

آن نگاه خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد.

دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي خوب

افسانه هايم را با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...

شانه هايت چه غريبانه مي لرزد از ترس جدايي بود ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

راز و رمز گلها

همه ما تعبير هاي زيادي از طبيعت اطرافمون ديديم . مثلا درمورد گلا ، رنگا و خيلي

چيزاي ديگه ..... اينجا يه سري گل همراه با تعبيراتي كه معلوم نيست كي نشسته و

با چه حساب كتابي اي براشون اينا رو نوشته ، گذاشتم . چيزاي جالبيه. مهموناي عزيزي كه گلفروش هستن اين متن و مي خونن يه پرينت بگيرن بزنن به مغازشون .ما

رم يه دعايي بكنن.

گل سرخ : عشق آتشين مرا بپذير

غنچه گل : براي نخستين بار قلبم بخاطر تو لرزيد

گل ميخك : قلبم را به تو تقديم مي كنم

گل شقايق : زندگيم فقط بخاطر عشق توست

گل بنفشه : هميشه بياد من باش

گل اطلسي : نمي دانم مرا دوست داري يا نه

گل محمدي : ترا از صميم قلب مي پرستم

گل شب بو : در شب مهتاب رويت را مي بوسم

گل هميشه بهار : عشق تو براي هميشه در قلب من رخنه كرده

گل داودي : از صداي دلپذير تو لذت مي برم

گل اشرفي : اين هذيه را از من بپذير

گل اقاقيا سفيد : عشق پاك ، نتيجه ازدواج و خوشبختي

گل ميمون : يك بوسه مي خواهم نه بيشتر

گل يخ : از عشق تو نا اميدم

گل لادن : گاهي از من ياد كن

گل سفيد : مي سوزم و مي سازم

گل مينا : بي وفا به دلداده خود رحم نكردي

گل كامليا : فداكاري در راه عشق خوشبختي مي آورد

گل زرد : از تو بيزارم.

گل نسترن : شهرت را بر عشق رجحان دادي

گل ساعتي : در واپسين دم زندگي ، خوشبختي تو را مي خوهم

گل پژمرده : افسوس كه بهاي عشقت را ناچيز پنداشتم

گل مريم : بپاكدامني تو درود مي فرستم

گل كوكب : چرا بيهوده قلبم را افسرده مي سازي

گل رازقي : شفا و بهبودي ترا آرزو دارم

گل لاله : تو كه دل مرا غم زده مي خواهي ، اين من و اين دل دردمند من

گل سنبل : تو به منزله باغ پر گلي هستي كه دلداگان را از تو نتيجه اي نيست

گل بيدمشك : اگر مي سوزم و خاكستر ميشوم ، گناه از بخت نا مساعد من است ، ترا

مي بخشم.

گل رازيانه : هر چند در كنارم نيستي ولي گناهت در تنهايي مونس منست

گل ناز : ناز و دلبري جامه ايست كه بقامت تو دوخته اند

گل ياسمن : دستي استكه دامن دلدار مي گيرد و زباني است كه تمنا مي كند.

گل ياس : از من نخواه كه جز راستي سخن گويم ، من شيفته تو هستم.

گل چاي : بختم بيدار و طالعم ميمون است

گل هرزه : حساس و مو شكافم و بر عشق گذشته حسرت مي خورم

گل حنا : بيشتر از اين ديگر فريب ترا نمي خورم

گل شيپوري : بتو اطمينان ميدهم كه جنجال حسودان در عشق ما اثري نخواهد

داشت

گل مرواريد : اين آواز حزين دلداده ايست كه براي آخرين بار سخن ميگويد

گل سوري : عزيزم با من مهربانتر از گذشته باش

گل عباسي : تو مايه اميد و سرچشمه آرزوهاي مني

گل شمعداني : عشق لازمه زندگي ست و بدون عشق نميتوان زنده بود

گل نرگس : خود را اين همه سزاوار عتاب نمي بينم ، دلم از نامهرباني هاي تو بستوه

آمده است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

بي تفاوت

وقتي گفتي : من ميروم

دلم گرفت ؛

خنديدم .

از ته دل شکستم

گمان ميکنم

نه آسمان گرفت ؛

نه باراني باريد .

تنها پرنده ي کوچکي بروي زمين افتاد .

براي شاعرانه شدن وداع ما !

وقتي گفتي : من ميروم .

شب هنگام ماه درخشيد .

و روز هنگامي که به رفتن ات انديشيدم ...

باز خورشيد طلوع کرد .

باز همه ي مردم شهر اين سر زمين به تکاپوي نان افتادند .

من به همه ي اين لحظات انديشيدم .

به لحظاتي که شيرين بود ؛ با تو .

به لحظاتي که تلخ و درد آور بود ؛ با تو .

وقتي گفتي : من ميروم .

آن سگ ولگرد باز هم در کوچه ي ما از گذر عابران مي ترسيد .

اما تنها من و تو بوديم که از هم دور شده بوديم ...

از هم به اندازه ي هم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

به نام حق

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.

و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.

سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.

و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم

اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.

فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا

باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.

شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن

زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .

اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.

حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

يکبار براي هفت پشتم

از هرچه براي تو نوشتم کافي است


از دغدغه ي ريز ودرشتم کافي است


ديگر به کسي, هيچ کسي دل نسپارم


يکبار براي هفت پشتم کافي است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

بخوان اي همسفر با من

بخوان اي همسفر با من                   

بخوان آبي تر از باران
 
بخوان چون بوي نرگس ها              

بيا در باد سر گردان
 
بخوان اي همسفر با من                    

که من چون غنچه دلتنگم
 
بخوان از جنگل و دريا                    

که من يک فصل بي رنگم
 
بيا و هم صدايم باش                        

بخوان اي همسفر با من
 
بيا اي در نگاه تو                            

چراغ قصه ها روشن
 
براي اين قناري ها                          

بخوان يک پنجره آواز
 
بخوان تا در صداي تو                      

بهار من بشه آغاز
 
چه دوري و چه نزديکي                    

در آن سوي پل پيوند
 
در اين سو من چه تنهايم                    

بيا با يک سبد لبخند
 
بخوان اي شاعر شعرم                      

صدايم از تو مي مونه 
 
ببين هر پنجره امشب                       

سرودي از تو مي خونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

بانوي گل

چه دوري و چه نزديک

تو که يک شب ميايي

تو با بدي غريبي

با خوبي آشنايي

همه دنيا رو هر روز

به دنبالت دويدم

ولي افسوس که هيچ وقت

به چشمات نرسيدم، به چشمات نرسيدم.

يه روز از پشت شب ها

بيا با اسب خورشيد

ببين که بي تو روحم

مي شه خونه ي ترديد

تحمل ديگه بسه

ديگه نمونده طاقت

ببين که دوري تو

واسم نمي شه عادت

تو اي کبوتر عشق

نمي دونم کجايي

فقط اين رو مي دونم

که يه روز تو ميايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

با تو

با تو من در عطر ياس ها پخش مي شوم.
 
با تو من در هر شکوفه مي شکفم.
 
با تو دريا با من مهرباني مي کند. 
 
با تو سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند.
 
با تو همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا مي بينم.
 
با تو زمين گاهواره اي است که مرا در آغوش خود مي خواباند،
 
ابر حريري است که بر گاهواره من کشيده اند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

آشفته تر از من

آشنا هيچ وقت منتظر نماند

سبد هاي سوالش را برداشت و رفت

وگيسوان خاکستري اش را بادي تکان نداد

آشفته تر از من نيز خواهد خواند

که گريه مي کند و کسي به سويش مي آيد

و مهاجرت شکل ها آغاز مي شود

کمربند ها را باز کنيد

هيچ خبري نيست

کسي پرواز نمي کند

مگر پرنده ي کوچک خوشبختي

که آشيانه ندارد

و هيچ آشنايي منتظر او نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

آسمان پاييزي

آسمان پاييزي است...

دل ما غنچه نشکفته...

خود ما يکسره پژمرده...

همه انسانيم ...

روح ما آهن نيست...

راستي مهرباني چيست؟

عشق يعني چه؟

معناي پرستو را که مي داند ؟

اما تو ...

تو از تبار پاييز رنگارنگي...

اين را خوب ميدانم...

اين را هم مي فهمم...

اي غريب آشنا...

سخاوت در دستت بود که آمدي...

و بوي صداقتت...

فضاي قلبم را آکنده از مهر کرد...

و بگذار آهسته بگويم...

عشق را در تو يافتم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

آخرين شعر

آنگاه كه نوشته هايت پايان مي‌گيرد

اندكي به تماشاي دريا بنشين.

آنگاه كه حرفهايت پايان مي گيرد؟

بخاطر ناگفته‌هايت دلگير مشو

خسته اي، مي خواهي چندي بيارام.

ساعت هر چند كه مي خواهد باشد؟

من چشمانت را گوش خواهم داد....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید* ۲۱/۰۸/۸۵

سنسيز (بي تو)

سنسيز اي يار منيم خوشگذرانيم يوخدور                

بي تو اي يار من گذران خوشي ندارم

سنکه يوخ سان اله بير جسمده جانيم يوخدور           

وقتي که تو نيستي مثل اينکه در جسمم جان و روح نيست
 
عشق پروانه سي يم غم اودوينا تابيم وار                

پروانه عشقم تاب و توان به آتش غم را دارم

خسته بلبل کيمي هر لحظه فغانيم يوخدور              

مانند بلبل خسته هر لحظه آه و فغان ندارم
 
بو يامان گونده منيم بيرجه اميديم سن سن               

در اين زندگي بد تنها اميدم تويي

سنسيز هچ بير کسه عالمده گمانيم يوخدور            

بي تو به هيچ کس در عالم گماني ندارم
 
زلفينه باغلي اولاندان بري – مجنون کيمي يم         

از روزي که به زلف تو بسته شده ام مانند مجنون گشته ام

اله سرگشته يم هچ يرده – مکانيم يوخدور              

چنان سر گشته ام که در هيچ جا مکاني ندارم
 
صبر آراميمي الدن غم هجرانين آليپ                  

دوري تو آرامش صبرم را از من گرفت

بيرده غم چکمگه جسميمده- توانيم يوخدور            

ديگر براي تحمل غم در جسمم تواني نيست
 
«سعيدم» آتش حسرت بورويوب- دوروبريم         

من «سعيد»هستم آتش حسرت دورو برم را به حصار کشيده

يانيرام حاليمه بير، قلبي يانانيم يوخدور               

مي سوزم در حاليکه کسي نيست به حال من بسوزد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

سخن عشق

عشق واقعي، ايثار است. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به دست آوردن،

با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق مي‌ورزيم.

******************************

زندگي حقيقي در عشق خدا و مهر به موجودات ريشه دارد، برخاك تواضع مي‌رويد

و ميوه‌اش معرفت الهي‌ست.

******************************

شعله عشق هرگز خاموش نمي‌شود . تمامي ظلمت دنيا هم قادر به خاموش كردن

آن نيستند.

******************************

تنها عشق حقيقي عشق الهي‌است . انواع ديگر عشق در صورتي مفيدند كه عشق
 
الهي در قلب حضور داشته باشد.

******************************

عشق حتي زماني كه آسيب ببيند نمي‌تواند آسيب برساند. عشق صبور، بخشاينده

و وفادار است. عشق اعتماد مي‌كند و مي‌بخشد بي‌آن كه به فكر گرفتن باشد.

******************************

مهمترين وظيفه براي جوينده معنويت، پرورش عشق به خداست. با عشق به

زنجديدگان مي‌توان به خدا عشق ورزيد.

******************************

راه عشق شعله‌ها هموار مي‌كنند، راه عشق را فقط كساني مي‌پيمايند كه شهامت
 
آن را دارند از ميان شعله‌ها بگذرند، فقط چنين كساني به سرور ابدي دست خواهند

يافت.

******************************

عشق منجي جهان است. پرده‌ها را كنار بزنيد تا عشق وارد شود، تا اگر تندبادها

خروشند و توفان‌ها شما را در برگيرند در آرامش باشيد.

******************************

منتظر نشويد تا ديگران به شما عشق بورزند، بلكه نخست شما بايد به آنها عشق

بورزيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

هنوزم تنهاترينم

هنوزم تنهاترينم توي قصه زمونه...کاشکي  رد پاي عشقم روي جاده بمونه...

با صداي خشک و تشنه خوندم از موجاي دريا...

جون گرفت حس قشنگي توي تن خشک درختا...بله پرواز نداشتم اما از پرنده

خوندم...

توي بازيه صداقت هميشه برنده موندم...همه جا طرح قفس بود که من اسمون

کشيدم...

روي بال هر ترانه به ستاره ها رسيدم...به اميد لحظه عشق به اميد روز پرواز...

به اميد اين که شايد بشکنه بغز هر اواز...پشته ميله ها نبايد يادمون بره پريدن...

وا کنيم پنجره ها رو واسه اسمونو ديدن...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

به تو نياز دارم

به جاي دست گلي كه فردا در قبرم نثار مي كني

امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن

به جاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي

امروز با تبسمي  شادم كن

به جاي ان متن هايي تسليت گونه كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي

امروز با پيغام كوچكي خوشحالم كن

من امروز به تو نياز دارم ...............نه فردا !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

تو

بزرگی مثل دریا

عاشقی مثل پرنده

اگه تو با من بمونی

زندگی به ما می خنده

بیا تا با هم بخونیم

شعر پرواز دلا رو

بیا پشت سر بذاریم

کوه سخت غصه هارو

بیا تا با هم بسازیم

قصر عشقو روی ابرا

بیا تا تنها نمونیم

مثل خار تو دل صحرا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

بهونه واسه موندن

ای بهونه واسه موندن

ای دلیل گریه کردن

گل بی صبر و تحمل

واسه قلبا هدیه کردن

تو بخون توی نگاهم

این همه راز و نیازم

به کسی نگو تو دردم

هستی تو محرم رازم

تو طراوت بهاری

به شکوه چشمه ساری

واسه دلتنگی دستم

یه بغل رازقی داری








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

اشک مهتاب


تو ديروز،برچشم من،چشم بستي

بصد ناز،درديده ي من نشستي

مرا با دو چشمي که آتشفشان بود

 نگه کردي و خنده بر لب شکستي

زچشم سيه مست ناز آفرينت

بجان وتنم،مستي خواب ميريخت

نگاهت چو ميتافت بر ديده ي من

يشام دلم موج مهتاب ميريخت

چو لبخندروي لبت موج ميزد

دل من از آن موج، توفانسرا بود

چو نسرينه اندام تو ،تاب ميخورد

مرا حيرت از شاهکار خدا بود

پي نوشخندي چو لب ميگشودي

بد ندان تو بود، لطف سپيده

ندانم که الماس دندان نما بود

و يا اشک مهتاب، بر گل چکيده؟

بسي رفت و بي مستي عشق بودم

بچشمت قسم،مستي از سر گرفتم

تو ديشب نبودي،خيالت گواه است

که او را به جاي تو در بر گرفتم

پس از اين، دلم بيتو چون گور سرد است

بيا بخت من شو،در آغوش من باش

مرو،بي تو شبهاي من بي ستاره است

تو پروين شبهاي خاموش من باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

ستارگان خاموش

به اينجا مي آيند

همه شب

ستارگان خاموش

روشن هستند از شعله اي دور دست

درست مثل خاطرات تو

که در درون نگه مي دارم

نوازشت را احساس مي کنم

اما هيچ گرمايي ندارد

اتاقهاي خالي

از خاطرات گذشته پر هستند

زمان، دشمن من است

روزها به سرعت در حرکت هستند

اما شبهاي تنهايي مي توانند

ابدي باشند

که هرگز مرحمي نيستند بر زخمهاي من

غرورهاي ابلهانه

اگر فقط مي توانستي مرا بيبني

اکنون وداع آسان نيست

آزادي اي که براي بدست آوردنش در جستجو بودم

چيزي نيست،اما اين زنجيرها

تنها تو مي تواني آنها را بگشايي

و اکنون مي تواني مرا رها کني

که بار دگر مرا بنگرد

و عشق ام تو را باز پس خواهد آورد

تنها اگر مي توانستي مرا ببيني

اينجا هستم

و با لبخند،،بيگانه

سعي دارم بر اشکهايم چيره شوم

تنها کسي نيستم که به تو خنديدم

در آن ديروز

هنگاميکه که خبر دادي از عشقت دست بر مدار

مي داني قلبت مي شکند

اگر مي توانستي صدايم را بشنوي

اگر يکبار صدايم را مي شنيدي

اميدوارم عشق، تو را باز گرداند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

ديدار

عمري گذشت و عشق تو از ياد من نرفت

دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت

اين درد جانگداز زمن روي برنتافت

وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال هاي سخت

من بودم و نواي دل بينواي من

دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق

دير آشنا دل تو ، نشد آشناي من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان

تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه

كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويي كه به ياد گذشته ها

در چشم رنجديده من مي كني نگاه

چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان

نشناختم صفاي تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند

مي سوزم و ز عهد كهن ياد مي كنم

فرسوده شانه هاي پر از داغ و درد را

نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهي بخوان ز دفتر شعرم ترانه اي

بنگر كه غم به وادي مرگم كشانده است .

تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين

اي بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان

گفتي : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !

ديدي كه آسمان كر و سرنوشت كور

صدها هزار مرتبه از ما قوي تر است ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

خنده خورشيد

هر نفس مي رسد از سينه ام اين ناله به گوش

كه در اين خانه دلي هست به هيچش مفروش !

چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند

هركه بار غم ياري نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روي بتاب

بي هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش

برو اي دل به نهانخانه خود خيره بمير

مخروش اين همه اي طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا

زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويي با عشق بساز

غم جاويد اگر خواهي ، با شوق بجوش

پر و بالي بگشا ، خنده خورشيد ببين

پيش از آني كه شود شمع وجودت خاموش !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

مادر را ستايش کنيم

مادر را ستايش کنيم ، مادر را که زنده گي من و تو منوط و مربوط به اوست،مادر راکه

در عرصه مشکلات و سختي ها در کوره راههاي دشوار زنده گي استوار ايستاده و در

رساندن قافله و يا کاروان کوچک خا نواده به سر منزل مقصود نقش حياتي و سازنده

را ايفا ميکند.

مادر را ستايش کنيم که پناه بي پناهي هاي ماست،مادررا که در نخستين روز هاي

که هنوز پا بر دنيا نگذاشته بوديم همچو خونخوار خونش را مکيده ايم يا اينکه شبها

موجب بيخوابيها يش شده و در آوان جواني دلهره هاي را به روا داشته ايم و او با آنکه

در جمع همه باشد خود را بدون فرزندش تنها احساس ميکند،فرزند برا يش همچو

گليست که در پرورش و تر بيت آن شب و روز همچو با غبا ني از دل و جان ميکوشد و

هيچگا هي آرزوي دوري از گل پرورش داده خودشرا ندارد .

آري مادري را بياد آوريم که شجا عا نه راه هاي پر خم و پيچ زنده گي را طي نموده و ز

ماني فرا رسيد که فرزند و توته قلبش از او دور شده راه هجرت را در پيش گرفت.

مادر هميشه چشم و گوش به ا يستگاه موتر ها و سنگفرش خيا با نها بود که مبادا

روزي فرزندش باز گردد. آري تنها او بود که چشم انتظار فرزند و يا لا اقل آشناي که از

فرزندش بگويد، زماني که صداي مو تري را ميشنيد دست بر گمر گذاشته و پشت

خميده از درد روزگارش را راست موده بر مي خاست لرزان لرزان گام بر ميداشت  و

ميگفت    امروز ميآ يد ، به فکر فرو ميرفت اما نه باز هم کسي بديدارش نيامده بود ،

آخرچرا او که زحمت نکشيده بود که پس از چند سال بچه داري تکيه گا هش خانه

محقري و اميدش به عرش موتر ها باشد و همدمش کبو تران گرسنه که به دور پايش

مي پريدند …

او براي انتظار سختي نکشيده بود ، اشگ انتظار در خانه کم فروغ چشمان زن آشيانه

کرده بود و بر گونه هاي گرم مادر روان بود گو يي از اين سکوت و بي خبري به جان

رسيده و مرگ را بر انتظار تر جيع ميداد.

روح مادر از جسمش قوي تر و صبور تر بود ،کمرش از غم دوري فرزند خميده شده

قلبش شگسته بود ، چشمانش خيلي زود تسليم غصه شده بودند اما روحش را هيچ

کس نميتوا نست از شوق دژدار دوباره فرزند جدا کند.

مادر در انديشه ديدار دوباره فرزند به رو يا ها رفت و با خود ميگفت اگر او را پس از چند

سال ببينم حتمآ عوض شده اما مادر او را خواهد شناخت؟ حتمآ چند تار موي سپيد نيز

پيدا کرده، واي که مادر آنها را با چه رنجي قبول خواهد کرد، آه خدايا آخر هر هجرتي

باز گشتي نيز دارد ، واط که اگر او همچو پرنده گام مها جر از سفر بر گردد بر گشت او

همچو تند بادي غمهاي هر روزه مادررا  از هم مي پاشد، واي که مادر چقدر به انتظار

اين توسن است.

چند روزي بر تقويم روز هاي تنهاي مادر ا ضافه شد و باز با خود ميگفت امروز چند

سال و چند روز از رفتنش ميشود نه در  خانه را قفل نمي کنم مبادا خواب باشم و او

کليد در را ندارد او تنها کليد صندوقچه دل درد مند ما در را دارد چون خودش آنرا قفل

زده و رفته.

روز ديگر گويي با همه روز ها فرق داشت آري آن روز مادر را کسي به انتظار نشسته

بود و مادر را با تمام وجود فر ياد ميزد     و کبوتران بدون او هراسان بودند  گويي 

کبوتران او را فرياد ميزدند : مادر مسا فرت آمده کجاي؟

واي خدايا که آنروز مسافري به دنبال او ميگشت اما چه دير بود که تنهاي کبو تران  

خبر از مسافرت مادر ميدادند سفر به دياري که باز گشت بر آن نيست  مادر سر بر

بالين غم و دست بر عکس فرزند به خواب هميشگي رفته بود .

صداي در خانه پيچيد : در خانه را قفل کنيد چون ديگر مادر چشم  در انتظار نيست.

ديگر قلب مادر نبود که ميشکست بلکه قلب فرزند بود که با حسرت و آه به هاي هاي

مادر گفتن پيوند ميخورد .

بياييد کليد ها را قبل از قفل شدن بر در ها بچرخانيم ، يک شاخه گل با يک لبخند ما

يک قلب پر از شور و شادي مادر است .

مادر را چنين تفسير کردم

م -  محبت 

ا  - ايثار

د - دافع

ر- رفيق

مادر همه را محبت ميدهد  خود را ايثار ميکند قرباني ميدهد  از فرزند خويش در برابر

هر چيز دفاع ميکند حتي وقتي پدر قهر ميشود پشتيبان اولاد است و يار و رفيق  ناز

هاي کودکي و جواني و عشق و خواستگاري و عروسي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

طلسم

طلسم رو بايد بشکنيم ما هم بشيم مثل همه

حالا که بي وفاييه ما بي وفاتر از همه

هيچکسي غير از خود ما به داد ما نميرسه

عاشقيا رو هم ديديم به هوس يه بار بسه

عاشقي تو دوره ما والا سرو ته نداره

چيز به اين بي ارزشي چه چه و به به نداره

کوير خشک دلمون ديگه زده هزار ترک

غم ديگه بسه نازنين هرکي نموندش به درک

چاکر هرچي بامرام , مخلص هرچي با وفا

در به درو هلاک يک همدم پاک و با صفا

خلاصه اينکه نازنين گذشته هارو بي خيال

پرواز رو عشق با وفا حتي بدون پرو بال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

دعايي که هيچ وقت به استجابت نرسيد

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .

گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .

گفتم مگه مي توني ؟

گفت : آره سخت نيست ، آسونه.

گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

يه خنجر برداشت .

گفتم اين چيه ؟

گفت : سيسسسسس.

ساکت شدم .

گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .

خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

دوست دارم ديوونه.

اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.

دوست دارم ديوونه .

ميگن هر چي تو آفتاب بمونه رنگش مي پره.......منم مدتيه قلبمو گذاشتم تو آفتاب تا

سياهي هاش بپره

آن عشق که ديده گريه آموخت ازو

دل در غم او نشست و جان سوخت ازو

امروز نگاه کن که جان و دلِ من

جز يادي و حسرتي چه اندوخت ازو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

دروغ وحقيقت

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ،

حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به

ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد

و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس

حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

با تو بودنم

در گير و دار بودنم درگير با تو بودنم
 

راضي اگه به موندنم عاشق ازتوخوندنم
 
 
ديوونگي يارم شده دلدادگي کارم شده
 
 
ديوونگي کار دل با تو گرفتارم شده
 
 
قلبي که با تو ميزنه تو سينه داغونش نکن
 
 
اشکاي دونه دونموسيلاب بارونش نکن
 
 
تا وقتي قلب عاشقم به خاطر تو ميزنه
 
 
طلسم تنهايي من با دستاي تو مي شکنه
 
 
با اون لباي بسته حرفاي تازه داري
 
 
خوندم من از نگاهت انگار دوستم نداري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

خدايا از تو سپاسگزارم 

خدايا بخاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم .
 
خدايا بخاطر اينکه هرگاه در جاده زندگي قدمهايم اندکي از راه راست سست ميشود

تو با تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم .

خدايا ممنونم که هرزمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام

با نازل کردن بلائي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر اراده

بي نهايت هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد.

خدايا از اينکه مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زيرنظر دارد و هرگز فراموشم نمي

کند سخت به خود مي بالم .

خدايا با اينکه گناه کرده ام،  ناسپاسي نموده ام، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا

اميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان هرزمان که درمانده از همه

چيز و همه کس شده ام با ز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و درنهايت بزرگواري

حمايتم کرده اي .

براستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي چه ميتوانم

بگويم؟

اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟

خدايا شمار دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و

خارق العاده ات در سختترين  و غيرممکن ترين شرايط ياورم بوده اي از حساب بيرون

است.

تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيزهائي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد.

پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي وبه دست آوردن شادماني ، عشق ، آرامش

و سعادت حقيقي ياري ام کني . چرا که بدون تو هيچ ندارم و باتو از همگان بي نيازم .
خداي من مي دانم که با اين همه تو با زهم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه

مواظبم هستي .

زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند.

 " اگر آنان که از من روي برتافتند مي دانستند که چقدر مشتاق

ديدارشان هستم هر آينه از شوق جان مي سپردند" .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

حلقه زرد رنگ

تو اي حلقه زرد رنگ طلايي

که باز امدي امشب از پيش يارم

تو داني که از  دوري لاله  رويي

رخي  رعفراني  برنگ تو دارم 

تو امشب چو از پيش او باز گشتي

در رنج ها را بررويم  گشودي

ز بخت بد من تو هم خوار ماندي

قبولت نکردندو قابل  نبودي

تو بنشين امشب به چشمم نگه  کن

که تا بامدادان  گهر مي فشانم

مخور غم اگر بي نگيني  که از اشک

 بر وي تو صدها نگين مينشانم

بروي تو از قطره ي روشن اشک نشانم نگين ها ز الماس و گوهر 

ز خون دلم همچو گوهر تراشان

گذارم  بفرق تو ياقوت احمر

ولي باز بخت تو پيروز تر  بود

که چندي دلت شاد شد از وصالش

تو هم گريه کن بر سيه بختي من

که مي سوزم  از سوز تب با خيالش

تو بودي در انگشت او چند ماهي 

نبودت خبر کز غمش بيقرارم 

تو ديدي وصال و من دلشکسته

بقدر تو هم پيشش  ارزش ندارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

چند پيشنهاد دوستانه

روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش ... براي هر مناسبت کوچک جشن بگير ...

اجناسي را که بچه ها ميفروشند بخر ... هميشه در حال اموختن باش ... انچه مي

داني به ديگران بيا موز ... روز تولدت يک درخت بکار ... دوستان جديد پيدا کن اما

قديميها را فراموش مکن ... راز دار باش  ... به ديگران متکي مباش  ...فرصت لذت بردن

از خوشي ها يت را به بعد موکول نکن  ... اشتباهايت را بپذير  ... شجاع باش حتي اگر

نيستي وانمود کن که هستي هيچکس نمي تواند تفاوت اين دو را تشخيص دهد ...

سعي کن هميشه خيلي هوشيار باشي شانس گاهي اوقات خيلي ارام در ميزند ...

کسي که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن شايد اميد تنها دارايي او باشد ... وقتي با

بچه ها بازي ميکني سعي کن انها برنده شوند ... از حدي که لازم است مهربانتر

باش  ... وقتي عصباني هستي به هيچ کاري دست نزن ... بهترين دوست همسرت

باش ... سعي کن مفيد ترين و با احساس ترين ادم روي زمين باشي ... از کسي کينه

به دل نگير.براي تمام موجودات زنده ارزش قائل شو

 و در آخر ...

تمام پلها رو از بين نبر شايد مجبور باشي بار ديگر از رودخانه عبور

کني ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

محاكمه عشق

جلسه محاكمه عشق بود

و قاضي عقل

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

يعني فراموشي

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت

ولي همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

فرصت

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از

او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.

من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو

بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و

خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي

بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از

در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي

به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو

ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه.

به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين،

کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان

بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر

روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي

هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد

فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين،

هميشه اولين شانس رو بچسب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید* ۲۰/۰۸/۸۵

تولدت مبارک

براي تولد تو، يه سبد گل محبت

برکه اي جنس صداقت

آسموني رنگ احساس

بوسه اي از لب حسرت

براي تولد تو، مي دونم که خيلي ديره

اما خوب اينو مي دونم

دل من هنوز اسيره

چشم من، شمع تولد

قطره اشکاش دل من بود

لحظه ي به هم رسيدن، لحظه ي عاشق شدن بود

تولدت مبارک








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

عشقت نميره ازسرم

تو بامني هرجابرم مهره تو بنده جونمه

عشقت نميره ازسرم،تو پوست و استخونمه

يه دم اگه نبينمت يه دنيا دل تنگت ميشم

نگاه دريايه تو آبيه روي آتيشم

واست دلم واست تنم واست تمام زندگيم

از تو دوباره من شدم با تو تمام شد خستگيم

نم نم بارون چشام گواه عشقه پاکمه

هم نفسه قسمت من دوست دارم يه عالمه

قشنگ ترين خاطره ها با تو و از تو گفتنه

آرامش وجود من صداي تو شنُفتنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

بستر تنهايي من

خاک اي بستر تنهايي من

همه ي عمر سفر کردم و

آخر به تو برمي گردم

همه ي عمر ز هر کوچه و

پس کوچه ي اين راه دراز

همه جا گشتم و آخر

به تو بر مي گردم.

همچو برگي در باد

در عبور از گذر تند زمان

من به هر سو رفتم

من به هر بانگ خوش آهنگ و

بد آهنگ زمان رقصيدم

فصلها را ديدم و دراين قصه ي تقدير

چه خطها خواندم

چه خطرها ديدم

گاهي در اوج به خود باليدم

گاهي در قعر زمين لرزيدم

همه وقت با دل خود بودم و تنها بود

لحظه ايي با دگران

مست و غزل خوان بودم

ولي اي خاک

اي بستر تنهايي من

همه را مي دهم آخر

به تو برمي گردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

خاتون مهربان حرفهاي طلاِِيي سلام


دستهايت قداست آسمان را نيلي کرد و چشمانت دريا را شرمسار مهرباني آبي

صداقتش.

خاتون من بگو براي از تو گفتن کدام لحظه را بهانه کنم، کدام جاده را براي رسيدن

طي کنم تا  براي هميشه کنار محبت سبز تو باشم براي هميشه با تو.

خاتون من دلم براي روزهاي شاد و پر لبخند تنگ شده،

فرشته من چه دردي آسمان دلت را ابري کرد و چه حرفي بغض بزرگ گلويت را پر

کرد.

از غريبگي با من بگو ، بگو خاتون من  بگو من هميشه منتظرم، منتظر شنيدن حرفهاي

خوب تو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

برام قصه مي گي

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه

سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو

تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با

پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي

بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو

گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه

قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ

خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي

دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در

ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي

سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو

باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو

زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير

حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني

که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي

کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي

کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني

من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي

مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو

همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح

نازکه.. نشکونش خب؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

 كاروان

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...

خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار

نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر

در بهاري كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟

چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟

من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟

وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...

مي برد مژده آزادي زنداني را ،

زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد

سحري جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد

شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش

روح آزرده من مي رمد از بوي بهار

بي تو خاري ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...

كارواني همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !

سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان

بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روي گل و سير چمن نيست بهار

به خدا بي رخ معشوق ، گناه است ! گناه !

آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق

به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

 آرزوهاي ما

فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شددرعاشقي هم توبه كرد

پائيزفاصله سختيست براي تنهايي و من چه بد فراموش كرده بودم كه بايدبه تنهايي بر تنهاييم

غلبه كنم.

فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شد درعاشقي هم توبه كرد

طرح چشمانت زمين محبت بود و من قانون جاذبه ات را روزي كه سيب سرخ دلم افتاد فهميدم.

به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم  من رو تنها گذاشت و رفت....      

ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

 دلم برايش تنگ است

 دلم براي كسي تنگ است كه ‍‍؛

آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش را به بادها ميداد

ودستهاي سپيدش رابه آب  مي بخشيد ...

 دلم براي كسي تنگ است كه ؛

همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثارمن ميكــــرد ...

 دلم براي كسي تنگ است كه ؛

تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ، هميشه .. در همه جا ... با من بود .....

كسي كه   بود با من و  بي من ماند ...

كسي كه ....   آه  ...

دگر كافيست  ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

دلتنگ

و در تمام اين لحظه هاي دلتنگي ، دل عجيب بهانه ات را مي گيرد . نمي دانم چه كنم

كه ديگر يادت نكند . نمي دانم ... نمي دانم " تو با من چه كرده اي ، كه از يادم نمي

روي ؟ " . مدتهاست كه ديگر عقل هم قادر به قانع كردن دل نيست . سالهاست كه

دل ساز خود را مي زند ، حرف خود را مي زند و كار خود را مي كند ، و عقل فقط

نظاره گر است .

اين روزها بيشتر از هميشه به گوش دل قصه رفتن مي خوانم تا شايد باور كند كه

خزان امسال پايان همه چيز است ، اما انگار هرچه من بيشتر مي گويم ، او كمتر

گوش مي كند و بيشتر هواي ديدنت به سرش مي زند . ديگر نمي دانم چه كنم .

چگونه از بار اين بغض كم كنم ؟ چه كنم كه جايت اينقدر در لحظه هايم خالي نباشد ؟

ساده برايت بگويم اين روزها " در جمع من و اين بغض بي قرار جاي تو خاليست ... "

و من در تمام اين لحظه ها با خود مي انديشم : آخرين پاييز دانشگاه با اولين آن چه

فرقي دارد ؟ آخرين پاييز دانشگاه هم بي صدا از راه رسيد و باد سرگردان همچون

هميشه بي مقصد آواي رفتن سر داده ، كسي چه مي داند ، شايد اوهم سالهاست

به دنبال كسي مي گردد كه در پاييز گم كرده !

شايد پاييز امسال براي تو و ديگران مثل همه سالها باشد و شايد اصلا" از آمدنش

خوشحال نباشيد . اما براي من يك فرق اساسي با همه سالها دارد و آن اينكه

امسال پاييز، من بي دليل هر روز بيشتر دوستت دارم . و بي آنكه بدانم چرا ، بيشتر به

فكرت هستم . اما نه ، مهمترين فرقش چيز ديگري است : پاييز امسال عجيب بوي

جدايي مي دهد . بوي غربت و تنهايي امسال تمام پاييز را در بر گرفته و من با هر

نفس عميق بوي بغض فروخورده آسمان را حس مي كنم .

كاش پاييز امسال مثل تمام قصه هاي ناتمام ، پاياني نداشته باشد . كاش آذر امسال

آنقدر طولاني شود تا من از ديدنت سير شوم . كاش پاييز امسال پايان قصه من

نبود ...

از امسال پاييز معني تلخ تري پيدا خواهد كرد : معني تلخ جدايي . چون از اين پس به

ياد خواهم آورد كه تو را در پاييز گم كردم !
 
فردا روز ديگري است

كه بي تو

بر عمر تلف شده افزوده مي شود

همين روزهاروز رفتن از راه مي رسد

و من طوري از خيال تو گم مي شوم

كه انگار هرگز نبوده ام ... !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

دفتر خاطرات

در دفتر خاطراتت امشب
 
بنويس که من خداي اويم
 
بنويس خداي من که او گفت
 
من چشمه ي شعر هاي اويم

بنويس که شاعريست سرکش

از ساغر بوسه هاي من مست

با آنهمه دختران مهوش

او چشم به راه من نشسته است

بنويس در آسمان عشقش

جز چهره ي من ستاره اي نيست

در سينه ي آتشين اين من

جز آتش من شراره اي نيست

بنويس که باز هم من امشب

با شاعر خويش عهد بستم
 
شيداي من است او و من هم

مانند خداش مي پرستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

تنها خواهم ماند

ـ بي شك ، بي تو خواهد ماند ـ در هواي آرزوي تو را داشتن .

كسي را كه تو مي خواهي

ـ بي شك رهايت خواهد كرد ـ در فضايي ، غمناك ، غمناك ، غمناك

هيچ كس را ، هيچ كس را ديگر نمي خواهم .

نه دوست داشتنت را و نه . . .

دوستت داشتن را .

چون هميشه تنها خواهم ماند .

از هميشه تنهاتر ..

غروب خواهد شد و در قلبم ، آرزويي فرو خواهد ريخت .

بي چشم هاي تو ، اينجا چيزي كم دارد ،

مثل آسمان بي خورشيد ، بي ستاره ، بي ابر .

كسي اگر بپرسد ؛

پاسخم فرار خواهد بود

گريز از همه ي سؤال هاي بي جواب

گريز از همه ي لحظه هاي زندگي و . . .

گريز از تو . . .

گريز از نگاه تو . . .

گريز از دست هاي سرد تو .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

به ياد کدامين خاطره

به ياد کدامين خاطره اينگونه دست و پا مي زنم و به عشق کدامين ياد اينگونه لبريز از

اشکم ؟

گذشته را به ياد دارم ... کودکي ام را ... نو جواني ام را .

اينک جوانم . با شوق جواني . با عشق جواني .

امروز در شور لحظه لحظه هاي جواني ام بهار را با تمام وجود مي پيمايم .

آري بهار آمد با تمام رنگها و چهره هايش .

چهره هايي که هميشه مرا مي ترساند .

بهار هزار رنگ هر سال صورتي متفاوت از سال پيش دارد .

گاهي زيبا گاهي زشت

گاهي سياه و گاهي سفيد

گاهي روشن و گاهي خاموش ...

سال گذشته برايم رنگي از ديوانگي داشت .

امسال بهار براي من با رنگي از زهد آمد.

سالها خواهند گذشت و بهار همچنان با من بازي خواهد کرد.

بازي که گاهي چنان رعب آور است که خدا را فراموش مي کنم .

حقيقت اين است که زندگي سخت است وخطرناک .

اين است که آنها که به دنبال خوشحالي وبهروزي خودشان هستند آنرا نمي يابند.

اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند .

اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد .

اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد.

اين است که آنها که در جستجوي صلح و آرامش هستند ، ستيزه مي جويند .

اين است که شادي از آن کساني است که از تنهايي نمي ترسند .

اين است که زندگي فقط از آن کساني است که از مرگ نمي ترسند.

اي زندگي ! اي ابديت ! اي نيستي ! اي گذشته ! اي گردابهاي بي پايان ...  بااين

روزهاي پياپي که در کام خود فرو ميبريد چه مي کنيد؟

آخر سخني بگوييد !

آيا اين لذت بي مانند را که بدين بي رحمي از ما مي رباييد روزي پس خواهيد داد ؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

سفيد وسياه

روزي به شهري سفر خواهم كرد كه دلم هرگز نگيرد ...

خسته از اين رنگهاي سفيد وسياه ...

از اين پيچش و التهاب واژه ها و مبهوت از اين سكون لحظه ها دايره وار به

گرد خويش چرخيده ام و پيوسته ...

از خود مي پرسم آيا دنيا همينقدر كوچك است ؟

همانند مورچه اي كه درون يك قطره آب زنداني شده است ... شايد روزي بشود از اين

قطره آب خود را رها كنم و به شهري بزرگتر كه درياچه اش يك قطره آب نباشد

سفركنم... به شهري كوچ خواهم كرد كه درياي ذهن من اسير قطره خرده فكري

سراب گونه نشود ... من از آدميان خسته و به آدميان مشتاقم ... من ذهن خويش را

تكانده ام از همه مشاقيها و از همه اسارتها و نفرتها و خستگيها .. اكنون كه با

سربلندي به اين احساس نائل آمدم مي خواهم راه خويش گيرم و به شهري سفر

كنم كه خدا آنجا فانوسي برايم روشن گذاشته است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

براي خاطر تو

اگر براي آن به سوي تو مي آيم

که مرا از شعله هاي دوزخ نجات بخشي

بگذار که در انجا بسوزم

و اگر

براي آن به سوي تو مي آيم

که لذت بهشت را به من ببخشي

بگذار که درهاي بهشت به رويم بسته شود

اما اگر

براي خاطر تو به سويت مي آيم

محبوبم

مرا از خويش مران

متبرکم کن

تا در کنار زيبايي جاودانه ات

تا ابد لانه کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

حقيقت شوم

به دنبال چيزي که نمي دانم چيست

تمام زمان را پرسه زنان به حقيقت شوم بي مرزي ميرسم

نمي دانم چيست آنچه که در تمنايش روز و شبم تهي از بودنم شده است

بي وصل و فصل ،

حيران و سرگردان ،

مي گردم و هيچ مرا نمي پايد..

قلبم تهي تر از هميشه

روحم سرکش تر از هميشه

جسمم ضعيف تر از هميشه

به هر سو مي نگرم جز هيچ نميبينم

به هر زماني سرک مي کشم جز آهي سوزناک و تلخ عايده اي ندارم

چيزي در من ، من را فرياد ميزند ...

نداي عقل را مي شنوم  که فرياد مي زند

تا کي مدهوش اين دل شيدا خواهي بود...

من انگار گمشده ام و.... شايد چون تو را گم کرده ام اين گونه شده ام .

ديگر چه اهميتي دارد؟!

ديگر از سياه بختيم ناله نمي کنم .

ديگر از بيوفايي و غم لابه نمي کنم .

ديگر با هيچ کسي بحث و جدل نمي کنم .

من ديگر به روزهاي نبودنت بيشتر اطمينان دارم تا به روزهاي بودنت .

حقيقت را مدام بر خود تکرار مي کنم .

حقيقتي عريان و تلخ :

تو رفته اي ، به هر دليلي ، تو رفته اي .

روزها کشدار تر از هميشه مي گذرند

 و شبها بيخوابي کابوسي بر خوابهايم مي شود .

از وقتي که رفته اي ديگر دستهاي سرد و يخ زده ام

را به هواي برگشتنت گرم نگه نميدارم.

تو رفته اي ، بايد بپذيرم ، بايد .

چراغ خانه ام هنوز روشن است .

ديگر خيالم را به مهماني شبهايت نمي فرستم .

مي دانم که تو خاطراتم را در يک روز سرد زمستاني

در گنجه اي شکسته مدفون کرده اي .

فقط ، فقط کاش زودتر گفته بودي:

که عشق برايت جز سراب چيزي بيش نيست .

کاش گفته بودي که کاخ آرزوهايم را آنقدر بلند و رفيع نمي ساختم .

آرزوهايي که رنگين تر از هر رنگين کماني بود .

پاسخم را بده

چرا نگفتي که روزها و شبهايم را با تو زندگي نکنم

اگر قرار است من جا بمانم و تو بي من سفر کني ؟

چرا!!!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

به خاك مقدس عشق مي افتم

به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم ، در برابرش

سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود برگرد.

بيا وبـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان .

من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه دوري تو

را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو غافل باشم . من نـمي توانـم

حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي

داد ودلـم را آرام مي كرد وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده

ام.

تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود.

ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند ،مـخصوصا

ستاره هاي بادبادكي .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به

روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است.

چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند.

هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ،سوار بر موتور توي خيابانـهاي شهر پرسه مي زدم ،

اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد . دست به سوي آب مي برم ووضو

از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت مي كنم وفقط تو را مي خواهم.

تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو را فرياد

مي كند .

نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان …

لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟

يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك

احساسم گذاشتـي؟

يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست وخواستـي كه

مراقب آسـمانت باشم .

آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه رفتي تنها

هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند نـمي دانـم چه بر سرم

مي آمد.

مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي.

با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما …

بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند.

من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

غنچه لبخند

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
 
نغمه ام دلگير و افسرده است
 
نه سرودي،نه سروري
 
نه هم آوازي،نه شوري
 
زندگي گويا زدنيا رخت بر بسته است
 
يا که خاک مرده بر شهر پاشيده است
 
اين چه آييني،چه قانوني،چه تدبيري است
 
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر
 
من از اين آهنگ يکسان و مکررعاصي ام ديگر
 
من سرودي تازه مي خواهم
 
جنبشي،شوري،نشاطي،نغمه اي
 
فريادهايي تازه مي جويم
 
من به هر آيين و مسلک
 
کو کسي را،از تلاش باز دارد
 
ياغي ام ديگر
 
من اميدي تازه مي خواهم
 
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
 
کرم خاکي نيستم اينک
 
نيستم شب کور
 
کز خورشيد روشنگر بدوزم چشم
 
آفتابم من
 
که يکجا،يک زمان ساکت نمي مانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

اولين بار

اولين بار که چهره تو را ديدم

اينگونه فکر کردم که خورشيد در چشمان تو طلوع کرده

و ماه و ستارگان،موهبتهاي بودند که تو هديه کرده اي

به شب و آسمانهاي بي ستاره،آري محبوب من

به شب و آسمانهاي بي ستاره

اولين بار که بر لبانت بوسه زدم

اينگونه احساس کردم که زمين در دستان من است

همچو قلب لرزان پرنده اي در قفس

محبوب من، آنجا در فرمانم بود

آنجا در فرمانم بود

اولين بار که در کنارت آرميدم

و تپش قلبت را بسيار نزديک به خود حس کردم

فکر کردم، زمين از مسرت ما پر مي شود

و تا ابد به طول خواهد انجامي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

صبح اميد

آخراي دوست نخواهي پرسيد

که دل ازدوريت چه کشيد

سوخت در آتش وخاکستر شد

وعده هاي توبه دادش نرسيد

داغ ماتم شد و بر سينه نشست

اشک حسرت شد و برخاک چکيد

آن همه عهد فراموشت شد

چشم من روشن و روي تو سپيد

جان به لب آمده درظلمت غم

کي به دادم رسي، اي صبح اميد

آخر اين عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهي ديد

دل پر درد فريدون مشکن

که خدا برتو نخواهد بخشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

پيدا شد

به شبهاي تودل بستم که زلف و شانه پيدا شد

به چشمان تو خو کردم که صد افسانه پيدا شد

رها کردم دل خودرابه دشت بي خياليها

هزاران لاله درسرماي اين ويرانه پيدا شد

شکستم عاشقانه بين دستان صميميّت

که ليلي بر سردرعشق اين ديوانه پيداشد
 
به صوداي وصالت همچنان پيوسته مي سوزم

که دراين بزم تنهايي پر پروانه پيدا شد
 
هواي اين و آن درسر نمي آيد که برخيزم

چنان مستم که گويي طوطي مستانه پيدا شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

UP  ۱۹  جدید* ۱۹/۰۸/۸۵

طنز

داستان شنل قرمزي ورژن ۲۰۰۶

يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :

عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچي SMS هم براش ميزنم

باز جواب نميده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .

چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .

شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم .

قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين

اسکي .

مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت

کنه .

شنل قرمزي گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .

فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .

مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.

مي خوان ازت خاستگاري کنن واسه پسرشون .

شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .

يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و مي خوام .

شنل قرمزي با پژوي 206 آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه .

بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه .

شنل قرمزي‌: حنا کجا ميري ؟

حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن .

شنل قرمزي: اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه !!

حنا : تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي .

بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت

نکردن .

شنل قرمزي: حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست ؟

حنا : آره با لوک خوشانس ميان .

شنل قرمزي: برو دختره ..( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )

شنل قرمزي يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .

پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !

ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمي رسيدن و مي رفتن .

ميره جلو سوارش ميکنه .

شنل قرمزي : تو که دختر خوبي بودي نل !

نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .

با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .

شنل قرمزي: اون که هاج زنبور عسل بود .

نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .

اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .

زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .

شنل قرمزي : نگاه کن اون رابين هود نيست کيف اون زن رو قاپيد ؟

نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي .

جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .

شنل قرمزي : عجب !!!!!

نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي

کنن .

دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه .

شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟

نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد .

بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن .

بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه .

شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و

يوگي و خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

مانکن

توي ويترينِ يه بوتيک ؟مانکن پلاستيکي?

نگاشو به عابرا دوخته وپلک نمي زنه!

چشماشو نقاشي کردن روي صورتش؟ ولي؟

انگاري تو اون چشا صد ستاره روشنه!
 
خسته س ازتکون نخوردن! خسته ازخسته شدن!

ويترين شيشه براش مثل يه جورقفس شده!

بين اين مغازه هاي سوت وکور لعنتي؟

مث يه برده پير؟ عمريه دس به دس شده!
 
هردقيقه يه لباسي به تنش مي کنن

خود اون خيلي از اين لباسا رودوس نداره!

مانکن ازنگاه اين عابرا ذلّه س ولي حيف؟

نمي تونه پاشو از شيشه ها بيرون بذاره!
 
من يه مانکن! تو يه مانکن دنيا !ويترين تماشاس!

همه محکوم سکوتيم! آخر قصه همين جاس!
  
مانکن چشماشو دوخته به خيابون? آخه اون؟

عاشق مانکن تو ويترين روبه روييه!

عابرا رو نمي بينه! خيلي وقته که دلش؟

بي قرار دختر غمگين روبه روييه!
 
ازبوتيک روبه رويي يه دونه مانکن ناز؟

چشماي آهوييشو سپرده به چشماي اون!

بالباي بسته ازاونور شيشه ها ميگه:

((مانکن عاشق!هميشه باهام بمون!))
 
هفته هامي گذرنُ اون دو تامانکن هنوزم؟

ازنگاه کردن هم يه لحظه غافل نمي شن!

دورن ازهم ولي بين دلاشون فاصله نيست؟

شيشه هاحريف عشق اين دوتادل نمي شن!
 
من يه مانکن! تو يه مانکن! دنيا ويترين تماشاس!

همه محکوم سکوتيم! آخر قصه همين جاس!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

هنوز برايم تمام نشدي

نه اين‌که اين اتاق بوي تو را مي دهد هنوز ...

نه اين‌که حلقه‌ي تعلّقت در دستم هست هنوز ...

و يا رنگ لبانم که انگار خاصّ دخترهاي متعهّد است ...

نه هيچ‌کدام از اين‌ها نيست؛ نگاهم است !

همان چشمان کذايي درون قاب آينه

که مي‌گويد هنوز در زندگي‌ام هستي ...

مثل بختک افتادي رو سرنوشتم ...

اين روزها نيستي که ببيني عسل بانوت? عسل گيسوت? عسل چشمت !

چطوري براي پسرکان شهر ماراتن عشق گذاشته ... !

نيستي که ببيني مردکِ کارگردان با چه انگيزه‌ي چندش‌آوري

چشم در چشمانم مي‌گه :

تو همه‌ي فاکتورهايي که يک زن مي‌تونه داشته باشه

تا مردي رو عاشق خود کُند داري !

گوش‌هاي من پُر است از اين حرف‌هاي کليشه‌اي تکراري ... !!!

نيستي که ببيني تمام زواياي روحم را مي‌کاوند به اميد رسيدن به جسمم !

اين جسم بي‌جان اين تن خسته محکوم است به تنهايي ... !!!

نيستي که ببيني عشق ها تبديل شده به قراردادهاي يک ساله ... !

نيستي و نمي‌بيني که نصيب بي‌هويت‌ترين پسر شهرم مي‌شوم ...

روزي ...!!!

هر کجا هستي باش ...

فقط باش !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

هم نفسم

هق هقِِِِِِِِِِِ تلخمو بشنو، توي کوچه هاي خلوت

اين خودِِِِ عشقه عزيزم، نه بهانه ست، نه يه عادت

غصه ها مو به تو گفتم، اما چي ازت شنُفتم

يه نفس هم نفسم باش، نزار از نفس بيوفتم

گريه هامو تو نديدي، هر چي گفتم  نشنيدي

من کدوم عهد رو شکستم، که از عشق من بريدي

وقتي نيستي لحظه هامو با خيالت مي گذرونم

حتي تا آخر دنيا من براي تو مي خونم

وقتي نيستي حتي خورشيد ، مي شه مثل لحظه ها زد

با تو ام آهاي مسافر، با همين ترانه برگرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

نقش صورتت

نقش صورتت را در گلها مي جويم و برق چشمانت را تنها در ستارگان

در تنهايي تو را مي بينم

و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم

در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم

و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت را

پس كام فرو مي بندم تا زماني كه حلاوت عشق تو

عشق بي فرجامت تلخي تنهاييها و تشنگي هايم را

به قعر فراموشي كشاند

اشكهايم گل هاي عشق تو را سيراب مي كند

و خوناب دلم ريشه درخت ترديد را

پس هست آنچه را كه براي من است!

يا نيست آنچه را كه مرا هست است؟

هستي اش غروب مرگ دلم را مژده مي دهد؟

يا طلوع خورشيد وجودش را به مرگ ترديد ها؟

چه ديوانه وار مي انديشم

چرا نه  مگر نه اينكه دوستت دارم پس ديوانه ام در بهار افكارم

چه انديشه ها كه بارور نمي گردد

و چه تضاد ها كه وجودم را مي كاهد

پس اي كاش عشق تورا در وجودم نمي پروراندم

و تلخي كامم را به شهد تو مژده نمي دادم

با همه اين تضادها خسته و در مانده

به اخرين كلام در دنياي بيداري

در دنياي رنگ ها زمزمه مي كنم دوستت دارم

و آنگاه در طلوع دنياي خواب

و غروب دنياي بيداري و رنگ ها به خواب ميروم

اگر جدائيها تو را به صليب فراق كشاند

با خاطره ها بساز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

منتظرت نشستم

بازم دلم گرفته ، مي خوام يه کم ببارم

وقتي سبک تر شدم ، چشمامو هم بذارم
 
بازم تو دام غربت ، کبوترام اسيرن

اگه تو رو نبينن ، دق مي کنن مي ميرن
 
بازم غروب که مي شه ، با ياد تو مي شينم

هر چي که غصه دارم ، از چشم تو مي بينم
 
باز آسمونه چشمام ، هواي گريه دارن

براي گريه کردن ، شونه تو کم مي يارن
 
بازم يه چن وقته که ، من از تو خيلي دورم

واسه لحظه ديدار ، من پره شوق و شورم
 
بازم قناري دل ، بهونه تو مي گيره

دونه واسش نپاشي ، جون مي ده و مي ميره
 
باز يه هواي کهنه ، سر به سرم مي ذاره

به جاي جاي خاليت ، تو سينه گل مي کاره
 
بازم چن تا قاصدک ، ياد تو رو مي يارن

عطرتو مثل بارون ، از آسمون مي بارن
 
بازم قصه مجنون ،  واسم تداعي مي شه

شايد که تو ندوني ، يارت فدائي مي شه
 
باز اين دل بي قرار خيلي واست تنگ شده

دل که يه وقتي سبز بود ، ببين چه بي رنگ شده
 
بازم هواي اينجا ، خيلي تاريک و سرده

سهم من از زندگي ، همش غصه و درده
 
باز از غم فراقت ، دلم داره پير مي شه

اين تنه خسته من ، از زندگي سير مي شه
 
بازم بيا تا شعرام رنگه تو رو بگيرن

قنارياي عاشق ، ديگه آروم نگيرن
 
بازم بيا دستتو ، بذار رو قلب خستم

با اين دل شکستم ، منتظرت نشستم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

من بودم و باران


اشك هايش با هق هقي شيرين بر گونه ام مي نشست

من دگر به هيچ چيز نمي انديشم

جز به دانه هاي رحمت

من دگر هيچ چيز نمي خواهم

جز دستان تو تا گل دستانم را بگيري

من دگر به هيچ چيز نمي انديشم

نه به معادله هاي حل نشده ي دفتر حساب

نه به امتحان نخوانده

و نه به اخم هاي معلم جغرافي

من به اين اشك ها

به اين بلور هاي زيبا كه بر شيشه شلاق مي زنند مي انديشم

شايد روزي

من نيز چنين ببارم

شايد روزي

گريه ي بي امانم شهر را بلرزاند

اشك و آه!

شگفتا!

اين كيست كه چنين مي گريد؟

چه مي جويد؟ چه مي گويد؟

در اين روز هاي سرد پاييزي چه مي خواهد؟

اين صداي فلك است

ولي افسوس كه او نمي داند

من هيچ نيستم جز آهي بر شيشه ي باران زده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

خوب مي دانم

من اين را خوب مي دانم

مرا از ياد خواهي برد ميدانم

و من از ديدگان سرد تو يک روز

ميخوانم سرود تلخ و غمگين خداحافظ

مرا از ياد خواهي برد و از يادم نخواهي رفت

من اين را خوب ميدانم

که روزي هم ، مرا از خويش خواهي راند

و قلبت را

که روزي آشيان گرم عشقم بود ، خواهي برد

تو از يادم نخواهي رفت

و چشمان تو

هر شب آسمان تيره ي احساس من را نور ميپاشد

و من با خاطراتت زنده خواهم بود

چه غمگينم از اين رفتن

و از اين روزهاي سرد تنهايي چه بيزارم

مرا از ياد خواهي برد ميدانم

و ميداني که از يادم نخواهي رفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

مطمئن باش و برو

برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند زني...

ضربه ات کاري بود...

دل من سخت شکست...

و

چه زشت به من و سادگي ام خنديدي...

به من و قلبي پاک

که پر از ياد تو بود...

به خيالم مي گفت:    تا ابد مال تو بود...

مطمئن باش و برو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

عشق دل انگيز

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيکر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه

در کنج لبم خالي آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نيست

تا مات شود زين همه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند به تن من

با خنده بگويد که چه زيبا شده اي باز

او نيست که در مردمک چشم سياهم

تا خيره شود عکس رخ خويش ببيند

اين گيسوي افشان به چه کار آيدم امشب

کو پنجه ي او تا که در آن خانه  گزيند

من خيره به آئينه و او گوش به من داشت

گفتم که چه سا ن حل کني اين مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خويش

اي زن،چه بگويم،که شکستي دل ما را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

سرانجام


عشق من نمايان شده است

زندگي همچون يک ترانه است

آه،آري ،آري ،سرانجام

آسمانهاي بالا،آبي هستند

قلبم پوشيده از سبزه و گل بود

در شبي که به تو نگريستم

رويايي يافتم

که مي توانم در موردش صحبت کنم

رويايي که من مي توانم خود را فراخوانم

هيجاني پيدا کردهام که بفشارم

گونه هايم را به تو

هيجاني که هرگز احساس نکرده بودم

آه ، آري ، آري

و تو لبخند مي زني

و طلسم موثر واقع شد

زيرا اينجا در بهشت هستيم

به خاطر اينکه تو سرانجام از آن مني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر گريان شوي ، چو شاخه اي لرزان شوي، در اشکها غلطان شوي

ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر محرم رازم شوي ، شکسته چون تارم شوي ، تنها گل نازم شوي

ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر باز گردي از سفر ، آواره گردي در به در ، شب نخوابي تا سحر

ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي به هر کجا ، اي سنگدل اي بي وفا

ديگر نمي خواهم تو را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

بارون

دونه هاي بارون بر گونه ام بوسه مي زنه...عطرش بهم زندگي مي ده...تو هم بارون

رو دوست داشتي نه؟! با اينکه به روي خودت نمي اوردي...

اشکام با بارون يکي مي شه...کسي چه مي دونه اون دونه هاي الماسي که قاطي

بارونه چيه و چقدر ارزش داره...

دستام يخ کرده...نکنه همه ي اينا خوابه...نکنه دارم مي ميرم...دوباره آرزوم به بن

بست خورد...آرزوي داشتن دستان گرمت...

گريه ي ابرا بند اومده...شايد وقتي درد منو در مقابل درد نا چيز خودش ديد، خجالت

کشيد!...ولي اشکاي من همينطور داره مي ريزه...سرما رو حس نمي کنم چون توي

دلم آتيشه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

خونه غمگين

خونه خالي خونه غمگين

خونه سوت و كوره بي تو

رنگ خوشبختي عزيزم

ديگه از من دوره بي تو

مه گرفته كوچه‌ها رو

اما سايه تو پيدا

ميشنوم صداي شب رو

ميگه اون كه رفته اينجاست

تو با شب رفتي و با شب

مياي از ديار غربت

توي قلب من ميموني

پرغرور و پر نجابت

حالا دست من تنها شعر

دستات و ميخونه حس خوبه

با تو بودن تو رگاي من ميمونه
 
نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

مهم نيست

آخ.....چقدر دلم واسه اينجا تنگ شده بود...خونه ي قديمي من که روي ديواراش پر از

قاب عکس هاي قديميه...امروز بعد از مدت ها گذرم به اينجا افتاد... چشام پر اشک

شده...دلم بدجوري بي تابي مي کنه...عطر تو هنوز توي خونه ست...

چقدر خونه سوت و کوره...از سوکوتش مي ترسم....همه جاي خونه رو يه وجب خاک

گرفته...چه اهميتي داره؟! ديگه کسي نيست که به اين خونه زندگي ببخشه... کجان

اون دوستايي که دم از رفاقت مي زدن؟! کجان اونايي که بودن و حالا پشتمو خالي

کردن؟! دور و برتونو نگاه نکنيد، با شمام!... قلبم بدجوري شکسته... بدجوري...

تو نيستي ولي...

مهم نيست...

فقط مي خواستم به ياد اون روزا که بودنت به قلمم قوت مي داد بنويسم...همين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

خورشيد شکسته

تو يه خورشيد شکسته، من زمين بند و خسته

بي حرارت وجودت، توي بُهْت غم نشسته

منه ديوونه ي عاشق، به خيالم تو خدايي

همه شب بيدار مي موندم، که تو با سحر بيايي

من مي خواستم توي رگ هام، معني زندگي باشي

به تن خسته ي عاشق، نور آرزو بپاشي

واسه تو فرقي نمي کرد، بودن و نبودن من

پاي خستَمو نديدي، لحظه ي تلخ شکستن

تو هنوز توُ آسموني، من زمينم که اسيرم

من بازم در انتظارم، که نفس از تو بگيرم

تو غريبه، من يه عاشق، که برات دل نگرونه

فاصله بين منو تو، از زمين تا آسمونه

روزاي خوب گذشته، کاشکي بر مي گشت دوباره

شباي سرد جدايي، باز مي شد پر از ستاره

کاش مي ديدم که نگاهت، پُر عشقه، مهربونه

از لب تو مي شنيدم، غزلاي عاشقونه

تن من پُر از شکايت، دل من پُر از حکايت

من مي خواستم با تو باشم، برسم تا  بي نهايت...

تو هنوز توُ آسموني، من زمينم که اسيرم

من بازم در انتظارم، که نفس از تو بگيرم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

پريشاني

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد

داستان غم پنهاني من گوش كنيد

قصه بي سر و   ساماني من گوش كنيد

 گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟

سوختم ، سوختم اين راز نهفتن تا کي ؟
 
روزگاري من و او ساكن كويي بوديم

ساكن كوي بت عربده جويي بوديم

عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم

بسته سلسله، سلسله مويي بوديم

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت

بلبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت

اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت

يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت

اول آنكس كه خريدار شدش من بودم

 باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او

داد رسوايي من شهرت زيبايي او

بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او

 شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

كي سر برگ من بي سروسامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر

 كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر

چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر

بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر

بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست

حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سي

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست

نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست

اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پي كار دگر باشم به

چند روزي پي دلدار دگر باشم به

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چنين ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست

ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست

از من و بندگي من اگر اشعاري هست

بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست

به وفاداري من نيست در اين شهر كسي

بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است

راه صد باديه درد بريديم بس است

قدم از راه طلب باز كشيديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر 

با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود

وين محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است اين برود چون نرود

چند كس از تو و ياران تو آزرده شود 

دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود

يار اين طايفه خانه برانداز مباش

از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش

ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش

غافل از لعب حريفان دغل باز مباش

باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري

واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري

گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت

وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت

با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت

حاش لله كه وفاي تو فراموش كند

سخن مصلحت آميز كسان گوش كند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

پاسي از شب

پاسي از شب گذشته و ياد آخرين لحظات با تو بودن ويرانه هاي ذهنم را مي كاود

به ياد چشمانت مي افتم كه به رنگ يك دشته سوخته مي ماند و اشك هايت كه اي

كاش سرازير نمي شد

تا غرورت را

نگاهت كردم زيرا ثانيه ها در كمال ناجوانمردي به سرعت مي گذشتند

مي خواستم بگويم بمان من هم دوسستت دارم

اما زبانم با دلم يكي نمي شد

لعنت به زمان لعنت به تمام قاعده هاي بازي روزگار كه مرا كيش و مات عشق تو كرد

اين نامه نذر چشمان معصوم و باراني تو هرچند ميشد الان جور ديگر بود

چمدانت را خودم به دستت دادم و گفتم روزگارست ديگر

اميدوارم هر كجا هستي قلبت ستاره باران عشق باشد

نگاهت به نگاهم گره خورد انگار خوب حرف دلم را خوانده بودي اما

توهم قلبت با زبانت يكي نشد

چقدر زجر اور است لحظه اي كه تمام عشقت را لاي بقچه اي مي پيچي و به دستان

نامرد روزگار مي سپاري

به قلم مي گويم اي همزاد اي همراه

هر دومان حيران بازيهاي دوران هاي زشت

شعرهايم را نوشتي دست خوش

اشكهايم را كجا خواهي نوشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥

 اگه تو مال من بودي

اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع ميكرد

پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع ميكرد

 اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش ميرسيد

 مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش ميرسيد

 اگه تو مال من بودي همه خبردار ميشدن

 ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار ميشدن

 اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم

 پاييز ميفهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم

 اگه تو مال من بودي انقد غريب نميشدم

 من چي ميخواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم

 اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود

 دل من اون آواره اي كه شبا ميگرده نبود

 اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت

 تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت

 اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت ميشد

 قصه ي عشق ما دو تا، عبرت سرنوشت ميشد

 اگه تو مال من بودي ميبردمت يه جاي دور

 يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور

 اگه تو مال من بودي،‌ ميذاشتمت روي چشام

 بارون ميخواستي ميباريد، ابر سفيد گريه هام

 اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نميريخت

 شمعي كه پروانه داره، اشك غم انگيز نميريخت

 اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت

 آدما دارا ميشدن، دنيا ديگه فقير نداشت

 اگه تو مال من بودي خيال نميكنم باشي

 پس ميرم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید* ۱۸/۰۸/۸۵

ديگه دل با کسي نيست

دلم از خيلي روزا با کسي نيست

تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست

شدم اون هرز گياهي که گلا

پرپر دستهاي خار و خثي نيست

ديگه دل با کسي نيست             ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست

بارون از ابرا سبک تر مي پره هر کسي سر به سوي خودش داره

مثل لاک پشت تو خودم قايم شدم

ديگه هيچ کس دلم و نميبره

ديگه دل با کسي نيست             ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست

ماهيها از پاشوره بيرون افتاده

شاپرکها پراشون زخمي شده

نکنه تو گله بره هامون گذر گرگ بيابون افتاده

ديگه دل با کسي نيست             ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

نام تو

نام تو درسـينـه ام جـايـگـاهـي اسـت نـامت را حـک کـردم

هر روز تـرا مي بـوسم ومـي بويم و عـاشقانه چـشـمهايت را نـگـاه مـي کـنم
 
دنـيـايـي سـاخـتـه ام ...
 
خـانـه اي بـر بـلـنداي مـحـبـت
 
رشته هاي مهر پيچکها يش گـلدان هايي پر از گـلهاي سـرخ
 
و تو ...
 
و تو تـنهـا مـعـبود خـانـه کـوچـک مـن
 
خانه اي کـه بـه وسعت سر سبزي کـوهساران است
 
و مـن در کنار چشمه ساران محبت دسـتانت را مـي فشارم
 
من هنوزفرداي اميد را بـا چـشمانـي مشتاق مينگرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

گمگشته

 
بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ

باورم نايد که عاشق گشته ام

گوئيا او مرده در من کاينچنين

خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئينه ميپرسم ملول

چيستم ديگر ؟ بچشمت چيستم؟

ليک در آئينه ميبينم که واي

سايه اي هم زانچه بودم نيستم

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پاي ميکوبم ولي بر گور خويش

وه که با صد حسرت اين ويرانه را

روشني بخشيده ام از نور خويش

ره نمي جويم بسوي شهر روز

بيگمان در قعر گوري خفته ام

گوهري دارم ولي او را زبيم

در دل مردابها بنهفته ام

ميروم اما نميپرسم ز خويش

ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چيست؟

بوسه ميبخشم ولي خود غافلم

کاين دل ديوانه را معبود کيست

او چو در من مرد ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتي ديگر گرفت

گوئيا شب با دو دست سرد خويش

روح بي تاب مرا در برگرفت

آري اين منم  اما چه سود

او که در من بود ديگر نيست نيست

ميخروشم زير لب ديوانه وار

او که در من بود آخر کيست؟ کيست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

غريبه

ندونسته دلم رو به غريبه سپردم

اين غريبه رو ساده شمردم

گول چشم سياهش و خوردم

رفت از اين شهر

که دلم رو به خون بکشونه

جون من رو به لب برسونه

جاي ديگه آتيش بسوزونه

ندونستم که غريبه هر چي باشه يه غريبست

يه غريبه اومد از راه

با من آشنا شد

با تموم خستگيهاش

با من همصدا شد

يه دل از محبت در ما با صفا شد

به غرور گذشته رسيدم

به هواي گذشته پريدم

چي بگم، ندونستم که غريبه هر چي باشه يه غريبست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

 بي تو هرگز

عشق يعني خاطرات بي غبار...دفتري از شعر و از عطر بهار... عشق يعني يك تمنا ,

يك نياز.... زمزمه از عاشقي با سوز و ساز...عشق يعني چشم خيس مست او... زير

باران دست تو در دست او ...عشق يعني ملتهب از يك نگاه ...غرق در گلبوسه تا وقت

پگاه... عشق يعني عطر خجلت ...شور عشق... گرمي دست تو در آغوش

عشق ... عشق يعني "بي تو هرگز "

پس بمان...

تا سحر از عاشقي با او

بخوان...عشق يعني هر چه داري نيم كن...از برايش قلب خود تقديم كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

غم دوريت

شايسته شانه هاي تو نيستم

اما

بگذار براي ساعتي

سر بي سامانم را بر شانه هايت بگذارم

و به زبان اشک

غم دوريت را برايت ترجمه کنم

هر چند من

شايسته شانه هاي تو نيستم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

سکوت تنها چاره ي من بود

گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد

گر زبانم ميگفت ،دلم ميشکست

سکوت تنها چاره ي من بود

آنجا که قلبم شکست

درد هايم را فقط،آسمان ميدانست

ستاره ها يگانه شاهد هايم بودند

عيبشان اين بود ...

حرف هاشان را ستاره اي ميگفتند!

زبانشان را زميني ها نميدانستند

من ميدانستم ،اما...

سکوت تنها چاره ي من بود

سکوت و انتظار

تا بيايد مردي که آسمان بشناسدش

بداند ابر چيست

بداند اشک چيست

زبان ستاره ها را بفهمد

تا او معني کند چشمک ستاره ها را براي زمين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

سراب

عمري به سر دويدم در جست وجوي يار

جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود

دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد

اين جست و جو نبود

هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس

گاهي ز شوق خنده زدم گه گريستم

بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار

مشتاق كيستم
 
رويي شكست چون گل رويا و ديده گفت

اين است آن پري كه ز من مي نهفت رو

خوش يافتم كه خوش تر ازين چهره اي نتافت

در خواب آرزو

هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر
 
اين خوشپسند ديده زيباپرست من

شد رهنماي اين دل مشتاق بي قرار

بگرفت دست من

و آن آرزوي گم شده بي نام و بي نشان
 
در دورگاه ديده من جلوه مي نمود

در وادي خيال مرا مست مي دواند
 
وز خويش مي ربود
 
از دور مي فريفت دل تشنه مرا
 
چون بحر موج مي زد و لرزان چو آب بود

وانگه كه پيش رفتم با شور و التهاب
 
ديدم سراب بود

بيچاره من كه از پس اين جست و جو هنوز
 
مي نالد از من اين دل شيدا كه يار كو ؟
 
كو آن كه جاودانه مرا مي دهد فريب ؟
 
بنما كجاست او

 آنا صبح مي خندد و باغ از نفس گرم بهار

مي گشايد مژه و مي شكند مستي خواب

آسمان تافته در بركه و زين تابش گرم

آتش انگيخته در سينه افسرده آب

آفتاب از پس البرز نهفته ست و ازو

آتشين نيزه برآورده سر از سينه كوه

صبح مي آيد ازين آتش جوشنده به تاب

باغ مي گيرد ازين شعله گل گونه شكوه

آه ديري ست كه من مانده ام از خواب به دور

مانده در بستر و دل بسته به انديشه خويش

مانده در بسترم و هر نفس از تيشه فكر
 
مي زنم بر سر خود تا بكنم ريشه خويش
 
چيست انديشه من ؟ عشق خيالي آشوبي

كه به بازويم گرفته ست به بيداري و خواب
 
مي نمايد به من شيفته دل رخ به فريب

مي ربايد ز تن خسته من طاقت و تاب

آنچه من دارم ازو هست خيالي كه ز دور
 
چهر برتافته در آينه خاطر من

همچو مهتاب كه نتوانيش آورد به چنگ

دور از دست تمناي من و در بر من

مي كنم جامه به تن مي دوم از خانه برون

مي روم در پي او با دل ديوانه خويش

پي آن گم شده مي گردم و مي آيم باز
 
خسته و كوفته از گردش روزانه خويش

خواب مي آيد و در چشم نمي يابد راه

يك طرف اشك رهش بسته و يك سوي خيال
 
نشنوم ناله خود را دگر از مستي درد

آه گوشم شده كر يا كه زبانم شده لال

چشم ها دوخته بر بستر من سحرآميز

خواب بر سقف نشسته ست چو جادوي سياه
 
آه از خويش تهي مي شوم آرام آرام

مي گريزد نفس خسته ام از سينه چو آه

بانگ برمي زنم از شوق كه : آنا آنا

ناگهان مي پرم از خواب گشاده آغوش
 
مي شود باز دو دست من و مي افتد سست
 
هيچ كس نيست به جز شب كه سياه است و خموش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

روزگـار عـجيبي اسـت

خاطرات پر مي کـشـنـد . با وزش بادي سرد. باز دوباره بر ميگردد
 
بـي صـدا ولـي سـنـگين
 
نـمـي دانيم بـه کـدامين جـويبار سرازير شده ايم
 
تنها خش خش . تـنها سـکـوت
 
بي درمانم. بي درمـان
 
بازنده. برنده. بي معنا
 
باز مي گوييم :

فـردا نـفـسي نـو از آن مـاسـت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

دل ميگيره

با تو ميرم تا اون ور ابرا

به شهر روشنايي

بي تو دل من هميشه تنهاست

توئي که آشنايي

بي تو مثل پائيزِ برگا ميريزه

بي تو شادي ميميره هميشه دل ميگيره دل ميگيره دل ميگيره

بي تو دل من پر از تمناست بيا

بي تو دل من هميشه تنهاست بيا

بي تو همه جا پر از نگاهست  و سکوت

عشق من و تو هميشه زيباست بيا

بي تو دل من پر از تمناست بيا

بي تو دل من هميشه تنهاست بيا

بي تو همه جا پر از نگاهست  و سکوت

عشق من و تو هميشه زيباست بيا

بي تو دل من پر از تمناست بيا

بي تو دل من هميشه تنهاست بيا

بي تو همه جا پر از نگاهست  و سکوت

عشق من و تو هميشه زيباست بيا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

دلم مي خواد خودت بياي ببيني

گفته بودم اگه دلت گرفته ست

کنج دلم جا واسه ي دلت هست

شايد دلت خواست و پاهات نيومد

يا شايدم دلت باهات نيومد

هرچي که بود بذار که گفته باشم

هرجا که هست دلت منم باهاشم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

يادت بخير

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي

از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:

يادت بخير








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

حالمان بد نيست

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

 خود نمي دانم کجا رفتم به خواب

 از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!

 خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

 دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شکست

 سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 يک شبه بيداد آمد داد شد

 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم

خوب اگر اينست من بد مي شوم

 بس کن اي دل نابساماني بس است

کافرم! ديگر مسلماني بس است

 در ميان خلق سر در گم شدم

 عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم

 هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

 بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

 بت پرستم،بت پرستي کار ماست

 چشم مستي تحفه ي بازار ماست

 درد مي بارد چو لب تر مي کنم

طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 قفل غم بر درب سلولم مزن!

من خودم خوشباورم گولم مزن!

 من نمي گويم که خاموشم مکن

من نمي گويم فراموشم مکن

 من نمي گويم که با من يار شو....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

تو اين غربتي که هستم

 
سياه چشمون چرا تو نگات ديگه اون همه وفا نيست

سياه چشمون بگو نکنه دلت ديگه پيش ما نيست

پريشونت شدم ميدوني واست همه چيمو باختم

واسه دوست داشتنت طاقتم ديگه بيشتر از اينا نيست

تو اين غربتي که هستم دارم ميميرم حاليت نيست

بازم دستت و تو دستم ميخوام بگيرم حاليت نيست

سياه چشمون قسم خوردي که جز مال من نباشي

قسم خوردي که اينجور غافل از حال من نباشي

تو اين غربتي که هستم دارم ميميرم حاليت نيست

بازم دستت و تو دستم ميخوام بگيرم حاليت نيست

هنوز يار تو هستم حاليتم نيست

به هيچکي دل نبستم حاليتم نيست

سياه چشمون ميخوام حالمو بپرسي

بشي مهمونم احوالم و بپرسي

نگفتي نکنه خونش خرابه

نديدنم واسش رنج و عذابه

نگفتي که غريبه اين ولايت

تمومه زندگيش نقش بر آبه

تو اين غربتي که هستم دارم ميميرم حاليت نيست

بازم دستت و تو دستم ميخوام بگيرم حاليت نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

تکيه به شونه هام نکن

تکيه به شونه هام نکن

من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمي رسيم

بسه ديگه بذار برم

کي گفته بود به جرم عشق يک عمري پرپرت کنم ؟

يک گوشه اي کنج قفس چادر غم سرت کنم ؟

من نه قلندر مي شم و نه قهرمان قصه ها

نه برده ي حلقه به گوش نه مثل اون فرشته ها

من عاشقم همين و بس ... غصه نداره بي کسيم !!!!

قشنگيه قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم !!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

هر جا بري باهات مي يام

تا حالا شده بخواي اشک بريزي ، گريه کني يه عالمه اما نتوني و گلوت از زور بار بغز

بخواد خفه شه ...

تا حالا شده که بخواي با تمام قدرت خدا رو فرياد بکشي و ازش کمک بخواي که

رهات کنه ، به دادت برسه ...

تا حالا شده که دلت بخواد يه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از اين همه چشم

انتظاري در بياره ...

تا حالا شده زير بار سنگين فاصله انقدر له بشي که ديگه حتي نتوني جيک بزني ...

تا حالا شده عشقت و نديد بگيرن و بعد هم ...

اصلا تا حالا شده عاشق بشيد من شدم و فهميدم عشقم مثل همه چيز تو دنيا واسه

همه يه شکل نيست ...

عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوري ، فاصله ، انتظار و شور مثل غم ،

مثل اشک و گرفته و تنگ مثل بغز ، مثل نفسهاي کوتاه من و از جنس من از جنس

برزخ ، از جنس مه و بزرگ از قد آسمون هم خيلي بالاتر شايد هم بيشتر ، عاشقانه

اونقدر که دوستم داشت و دارم

لطيف مثل ابريشم ، ابر و تموم مهربونياش ... تا حالا شده به انتظار شنيدن دوباره ي

يه صداي آشنا روزها ، شبها ،ماهها و شايد سالها به انتظار بشيني که بياد بياد ،

برگرده و بالاخره تنهايي تو هم تموم شه

يه زماني بود که مي خنديدم ، مي رقصيدم با عشق و بوسه و احساس ... بجاي

درويشي و تنهايي و هاي هاي بي خبري دامنم پر بود از احساس خوشبختي ،

عشق ، عشق ، عشق ...

حالا هم حالم خوبست يه تنهايي دارم به وسعت عشق تو ، يه آرامش و سکوت

محض که اونجا فقط صداي تيک تيک ساعت  که مي تونه جاي تو رو بگيره ، جاي

عشقم رو بگيره ، جاي نفسهاي گرمت و بگيره ...

از وقتي رفتي چشماي کسي ديگه آينه صورتکم نشد ، ا ز وقتي که رفتي ...واي به

روزي که از سفر بر گردي ديگه نمي ذارم بري و تنهام بزاري هر جا بري باهات مي

يام ، باهات مي يام .... دوسِت دارم ...دوسِت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

بـــــازم خـــدارو شـــکـر

بي کـسـي امــونم رو بـــريـده ولــي بــازم خــدارو شــکـر
 
تـا حـالا تـنها نـشـدي کـه بـدوني چي مـيگم
 
بـا تـو ام ...
 
تويي که همه چيز رو تو رفيق فاب ميبيني
 
يـه زمـاني خـيلي دوسـتت داشـتم
 
حالا هــم مـي خـوام دوسـتت داشـته بـاشم
 
اما ...
 
ظـاهـرا خـيـلي بـاهـم رفـيـقـيم
 
بــازم خــدارو شـکر
 
يـه زمـاني قــلبـت تـو چـشـمـات مـي تپيد
 
ولي حــالا مـعـلـوم نـيست کـه نـگـاهـت تـنـفره يـا تـظـاهـر
 
هـمـيـنـي کـه بــه زبــون نـمـيـاري ... باعــث دل گــرمـيـه
 
بــازم خـدارو شـکر
 
خيلي بيشتر از اونچه ميدوني مي دونم
 
مي دونم که رفيق نيـمه راهاي ... ولي
 
بــازم خـدارو شـکر
 
تا حالا کسي تو رو از دوربا انگـشت نـشون نـداده کـه بـفهمي چي مـيگم
 
تا حالا زمين نخوردي چـون لـباسات بـوي خـاک نـمـيدن
 
بــازم خـدارو شـکر
 
سالها رفت و هنوز يه نفر نيست بپرسه از من
 
کــــه از پــنـجـره چـي ميخواي ؟
 
صبح تـا شـب مـنـتـظري و هـمـه جـارو نـگـاه مـي کـني
 
گاهي وقتام با ماه حرف مي زني
 
بعضي وقـتـام خبر گـمـشـده اي رو مـي گيري
 
کــسي نـيـست کـه بپرسه از مـن
 
کـه اصـلا گـمشـدت کـيـه ...؟ کـجـاســت... ؟
 
صـدفـي تـو دريـا هـا ... يا ! يا شــايدم نـوري از روزنـه فـردا هـاسـت
 
يـــا خـــدايـي کــه از روز ازل پـــنـــهـــونــه
 
خـيلي تـنـهـام ...
 
ولــــــــــــــي ... بـــــازم خـــدارو شـــکـر ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

براي تويي که تنها دليل موندنم شدي 

ميون دشت شقايق

اگه قلب من يه کندو

تو چکيده بهاري

مثل عطر ياس شب بو

توي اين کندو که باشي

با تو من هميشه عاشق

صد عسلترانه  مي گم

واسه هر گل شقايق

عمريه ميون اين دشت

من تک و تنها نشستم

واسه داشتنت تو کندوم

چشمامو رو دنيا بستم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

آرام دل


عمريست تا من در طلب هر روز گامي ميزنم

دست شفاعت هر زمان در نيکنامي مي زنم

بي ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود

دامي براهت مينهم مرغي بدامي ميزنم

اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو

حالي من اندر عاشقي داد تمامي ميزنم

تا بو که يابم آگهي از سايه سرو سهي

گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامي ميزنم

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خيالي ميکشم فال دوامي ميزنم

با آنکه از وي غايبم وز مي چو حافظ  تايبم

 در مجلس روحانيان گه گاه جامي ميزنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥

به او بگوييد دوستش دارم


به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من درآن غرق شده
 
به او که مرا از ايـن زمـيـن خـاکي بـه سـرزمين نـورو شـعرو تـرانه بـرد
 
به او که چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد
 
به او بگوييد دوستش دارم
 
به او که صداي پايش را ميـشنوم
 
به او که لحن کلامش را ميشناسم
 
به او که عمق نگاهش را مـيـفهمم
 
به او که گل هميشه بهارمن اسـت
 
به او که قـشنـگـترين بـهـانه بـــراي بـودن مـن اسـت
 
بگوييد دوستش دارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید* ۱۶/۰۸/۸۵

وبلاگ نمونه

قديما , وقتي كه هنوز وبلاگ و چت و اين جور قرتي بازيها !! نبود , من وقتي اينجوري

قاط ميزدم يا ميرفتم كتاب ميخوندم يا ميرفتم سر تپه اي , رو به منظره اي چيزي با

خدا حرف ميزدم و با خودم. يا دراز ميكشيدم و فكر ميكردم و فكر ميكردم و خوب كه

خل و چل ميشدم پا ميشدم ميزدم بيرون از خونه يا باز سرمو ميكردم تو كتاب و ميرفتم

توي دنيايي كه از دنياي من خيلي دور باشه و غصه هاش و قصه هاش از يه جنس

ديگه باشه. حالا ولي وقتي فكر ميكنم يه آدمايي هستند كه ميتونم براشون بنويسم

و ازشون جواب بگيرم , ديگه دست و دلم به تنها موندن و سر توي لاك خودم كردن

نميره. هي جفنگيات مينويسم و ميدم به خورد مردم و منتظرم برام كامنتهاي روح پرور

و جان افزا بفرستند , هي فكر ميكنم عجب شاهكاري خلق كردم با شعر نيم بندي كه

گفتم و منتظرم آدما دو تا شاخ پيچ پيچي رو سرشون در بياد از اين استعداد

درخشاني كه تا حالا كشف نشده بوده و يه هويي از وسط آسمون تالاپي افتاده تو

يه وبلاگ بي نام و نشون. تازه خوشمزش اينجاست كه يه روزايي انگشت به دهن

ميمونم چرا ميليون ميليون بازديد كننده نيومده تا از اين استعداد فوق بشري كه تازه

ظهور كرده تجليل بعمل بياره. فكر ميكنم چطور شده كه هنوز اين همه هنر و خلاقيت

مورد توجه عموم قرار نگرفته و نام وبلاگ من تو سازمان استعدادهاي درخشان ثبت

نشده !!

آدم ياد اون مثل معروف ميافته كه ميگه يه جونوري در خواب بيند پنبه دانه .... !!!

ولي خوب , آدميزاد تا وقتي زنده است هي اميد ميبنده ديگه ! اصلاً از قديم گفتن آرزو

بر جوانان !!!! عيب نيست.

حالا من چرا خودمو قاطي مي كنم نميدونم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

يك پرتو از آن تافته


از زيستن بي تو مگو زيستن اين نيست
 
ورهست به زعم تو به تعبير من اين نيست
 
از بويش اگر چشم دلم را نگشايد
 
يكباره كفن باد به تم پيرهن اين نيست

يك چشم به گردابت و يك چشم به ساحل
 
گيرم كه دل اينست به دريا زدن اين نيست
 
تو يك تن و من يك تن از اين رابطه چيزي
 
عشق است ولي قصه ي يك جان دو تن اين نيست
 
عطري است در اين سفره ي نگشوده هم اما
 
حون دل آهوي ختا و ختن اين نيست
 
سخت است كه بر كوه زند تيشه هم اما
 
بر سر نزند تيشه اگر كوهكن اين نيست
 
يك پرتو از آن تافته در چشم تو اما
 
خورشيد من - آن يكتنه صد شب شكن - اين نيست

زن اسوه ي عشق است و خطر پيشه چنان ويس

ليلاي هراسنده ! نه ، تمثيل زن اين نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

غنچه سربسته

برج ويرانم غبار خويش افشان کرده ام

تا به پرواز ايم از خود جسم را جان کرده ام

غنچه ي سربسته ي رازم بهارم در پي است

صد شکفتن گل درون خويش پنهان کرده ام

چون نسيمي در هواي عطر يک نرگس نگاه

فصل ها مجموعه ي گل را پريشان کرده ام
 
کرده ام طي صد بيابان را به شوق يک جنون
 
من از اين ديوانه بازي ها فراوان کرده ام
 
بسته ام بر مردمک ها نقشي از تعليق را
 
تا هزار ايينه را در خويش حيران کرده ام
 
حاصلش تکرار من تا بي نهايت بوده است
 
اين تقابل ها که با ايينه چشمان کرده ام
 
من که با پرهيز يوسف صبر ايوبيم نيست
 
عذر خواهم را هم آن چک گريبان کرده ام
 
چون هواي نوبهاري در خزان خويش هم
 
با تو گاهي آفتاب و گاه باران کرده ام
 
سوزن عشقي که خار غم بر آرد کو که من
 
بارها اين درد را اينگونه درمان کرده ام
 
از تو تنها نه که از ياد تو هم دل کنده ام
 
خانه را از پاي بست اين بار ويران کرده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

افتخار عشق تو

من بي تو يه ناتمومم

من بي تو يه نيمه جونم

دور از تو ،نذار بمونم

من بي تو ،نه نمي تونم

اي عشق راه دورمن

شکست دل مغرور من

حادثه رفتن تو بود

مهم نبود غرور من

مهم نبود شکستنم

به پاي تو نشستنم

مهم تو بودي عشق من

نه قصه ي دل بستنم

جاي تو آغوش منه

اين معني دوست داشتنه

رفتي و خاطرات تو

قلبم و آتيش مي زنه

اشکام به وقت رفتنت

عذاب تلخ باختنت

ارزشش و داشت عشق من

معجزه ي شناختنت

مهم نبوده سوختنم

دور از تو پرپر زدنم

به افتخار عشق تو

مي گم که بازنده منم

من بي تو يه ناتمومم

من بي تو يه نيمه جونم

دور از تو نذار بمونم

من بي تو ،نه نمي تونم

من بي تو يه بي نشونم

من بي تو رو به جنونم

دور از تو نذار بمونم

من بي تو نه نمي تونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

من به خودم رسيده ام

 به يك باور بيست و پنج ساله ي گنگ مبهم

 و هنوز هم خودم را پيدا نكرده ام 

 و نمي دانم كه اصلا چرا هستم و چرا بايد باشم !!!

 ( بيست و پنج سال از اين اتفاق مي گذره و من هنوز هم درك نكردم كه چرا انسانها

معتقدند لحظه تولد زيباترين لحظه زندگي ست !!!)

 من خودم را مي بينم كه هر روز مثل ديروز از خواب بيدار مي شود و تمام كارهاي

تكراري ديروز را انجام مي دهد

 مثل يك رباط يا يك عروسك كوكي ....

 من خودم را مي بينم كه هر روز در جستجوي چيز تازه ايست و نمي داند كه آن

چيست فقط مي گردد و پيدا نمي كند و باز هم مي گردد و مي گردد اما.....

 من خودم را مي بينم و دلم را كه هر روز با من قهر مي كند و هر وقت هم فرصت پيدا

مي كند مدام بهانه مي گيرد و بيقراري مي كند و هنوز هم نمي دانم كه حرف

حسابش چيست!!!

 من خودم را مي بينم كه گاهي احساس مي كند به آخر خط رسيده و مرگ را به هر

چيز ديگري ترجيح مي دهد و گاهي آنقدر شاد است كه قلبش مثل قلب يك گنجشك

مي زند و دلش مي خواهد كه زمان بايستد وحركت نكند ...

 من خودم را مي بينم ... خودم را و تمام صفات خوب و بدم را.... و گاهي تصوير

مبهمي از پيري و مرگم را مي بينم و تصويري از سنگ قبرم و قطره اشكي را كه

ممكن است براي من و به خاطر من از گونه اي به زمين بچكد ....

 و حال من به يك باور بيست و سه ساله از خودم رسيده ام 

 و بعد هراسان مي شوم كه من كه هستم چه هستم و چرا بايد باشم و اصلا به كجا

بايد برسم ؟

 احساس مي كنم كه خودم را گم كرده ام ....

 آه من گم شده ام در اين باور بيست وپنج ساله ام ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

 هميشه آفتابي

کاش ميشد فقط يه بار واسه دلم سايه بودي

هر جا که دلم ميرفت تو واسش همسايه بودي

کاش ميشد توي دلم يه مرغ دريايي بودي

توي دراي دلم هميشه آفتابي بودي

کاش ميتونستم نگاهتو

اسير اين دل بکنم

اما نشد

تو رفتي و دلم گرفتار نگاهت هنوز

اسير نشد نگاه تو تو کنج خونه ي دلم

مثل پرستو اومدي يه روز توخلوت دلم

آشيونه ساختي , پاييز رسيد پر کشيدي از خونه ي دلم

ببين هنوز به يادت من شبا يه فال حافظ ميگيرم!

چشمم به آسمونه وشعراي غمگيني ميگم

درسته که جات خاليه

اما صداي گرم تو

تو خلوت تنهايي ام واسه هميشه باقيه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

قصه روزها

روزهاميگذرند,لحظه ها ازپي هم ميتازند

وگذشت ايام,چون چروکي است که برچهره من ميماند

روزهاميگذرند,که سکوتي ممتد,برلبم ميرقصد

قصه هايي که زدل مي آيند,زيرسنگيني اين بارسکوت بي صداميميرند

روزها ميگذرند,که به خود ميگويم

گرکسي آمدوبرداشت زلب مهرسکوت

گرکسي آمدوگفت قطعه شعري بسرود

گرکسي آمدوازراه صفادل مارابربود

حرفهاخواهم زد,شعرهاخواهم خواند

بهرهرخلق جهان,قصه اي خواهم ساخت

روزها ميگذرند

که به خود ميگويم

گرکسي آمدوبرزخم دلم,مرحمي تازه گذاشت

گرکسي آمدوبرروي دلم,طرحي ازخنده گذاشت

گرکسي آمدودرخاطرمن,نقشي ازخودانداخت

صدزبان بازکنم

قصه هاسازکنم

گره ازابروي هرغمزده اي درجهان بازکنم

من به خود ميگويم

اگرآمدآن شخص

من به او خواهم گفت,آنچه درمحبس دل زندانيست

من به او خواهم گفت,تاابددردل من مهمانيست

ولي افسوس ودريغ

آمدي نقشي زخوددرسرمن افکندي

دل ربودي وبه زيرقدمت افکندي

ديده دريا کردي

عقل شيداکردي

طرح جاويدسکوت,توبه جاي لبخند,برلبم افکندي

دل به اميد دوا آمده بود

به جفا درد برآن زخم کهن افکندي

روزها مي آيند

لحظه ها ازپي هم ميتازند

من به خود ميگويم

مستحق مرگ است گرکبوتربدهد دل به عقاب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

خسته و افسرده

مي روم خسته و افسرده و زار، سوي منزلگه ويرانه ي خويش
 
به خدا مي برم از شر شما، دل شوريده و ديوانه ي خويش
 
مي برم تا که در آن نقطه دور ، شست و شويش دهم از رنگ گناه
 
شست و شويش دهم از لکه عشق ، زين همه خواهش بي جا و تباه
 
مي برم تا ز تو دورش سازم ، زتو اي جلوه اميد محال
 
مي برم زنده به گورش سازم ، تا از اين پس نکند ياد وصال
 
ناله مي سوزد و مي رقصد عشق ، آه .... بگذار که بگريزم من
 
از تو اي چشمه جوشان گناه ، شايد آن که بپرهيزم من
 
به خدا غنچه شادي بودم ، دست عشق آمد واز شاخم چيد
 
شعله آه شدم صد افسوس ، که لبم باز به آن لب نرسيد
 
عاقبت بند سفر پايم بست ، مي روم خنده به لب خونين دل
 
مي روم از دل من دست بردار ، اي اميد عبث بي حاصل...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

عاشقي يعني همين!

اگه خاکستر نشيني؟ اگه اهل آسموني؟

اگه جنس خودمايي؟ اگه ازما بهتروني؟

اگه شاعر؟ اگه سرباز؟ اگه قصاب؟ اگه سارق؟

اگه ارباب؟ اگه زارع؟ اگه پاروزن قايق؟

اگه آهنگرو خرّات؟ اگه سرگرم تجارت؟

يا اگه حتي وزيري؟پشت مسند صدارت؟
 
يه نفر دلت رو مي دزده با يه نگاه!

عاشقي يعني همين؟ يعني گناه بي گناه!
 
بعد ازاون روز ديگه ازخودت رهايي مث من!

خوش ترانه ؟خوش طنين و خوش صدايي مث من!

بعدازاون ديگه دلت ميشه چراغ راه تو!

غير از عشقت کسي رو نمي بينه نگاه تو!

دنيا تودست توئه؟ باهيشکي کاري نداري!

همه ي زندگيتو به پاي عشقت مي ذاري!
 
عاشقي يعني همين؟يعني گناه بي گناه!

يه نفر دلت رو مي دزده با يه نگاه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

حيله و افسون

از چشم حيله و افسون تو برداشتم شوق نگاهم را

وآن تاجي که از گلهاي لادن

در بهار عشق تو از خون چشمانم بپروردم

به يک افسون بي پايان و سرگردان

خزان کردم

نه تنها عشق تو هر عشق ديگر را به دل کشتم

و تنها ميروم اين راه را با ديده اي پر خون

اگر اشکي پديد آيد از اين رفتن

بدان هر قطره اش پيمانه اندوه حزن بار است

خداحافظ.

خداحافظ واي همداستان بي وفاي من

خداحافظ

خداحافظ تو اي همصحبت دير آشناي من

خداحافظ دگر با تو سرود آشنايي رانخواهم خواند

و خود با کوله بار خاطراتم در دل صحرا

به سوي آينده خواهم رفت.......

مي توان بار دگر او را ديد

باز با شبنم پاک

مي توان شست غبار تن نيلوفر را

در ميان سبد خاطره هامان تنها

معرفت/عشق/عطوفت را ديد

باز با پاي تمنا بايد

رفت تا مقصد احساس خدا

باز بايد به گل نور رسيد

گل زيباي اميدي که به تاريکي شب مي خندد

او که بر بام وجودم آرام /مي خرامد هر شب /مي خرامد بي تاب /مي خرامد بي تب

او که هستي من است

شيشه ي عمر اهورايي من را

مي فشارد در دست

کوله بار خود را مي بندد

او به آرامش يک عاطفه مي پيوندد

بايدم رفتن از اين خاموشي

بانگ و فرياد بر آرم :کـــــــــــيستي آينه دار دل من

اندکي صبر که من بيمارم

هستي ام عشق به توست

بذر اميدم بايد افشاند

که در اين تشنه کوير دل من

با يادت

هر گلي خواهد رست

برود لحظه لحظه

درد سوزان زتنم

باز اي کاش

اما تو!

اي تب زيستنم!
بمان

با من باش...

بايد ازاين خاموشي رفت... چه کسي بامن مي آيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

زوركي نخند عزيزم

زوركي نخند عزيزم مي دونم اومدي بازي
 
نمي خوام اين اخرين بازي زندگيم ببازي
 
خودتو راحت كن و فكر كن كه جبران گذشتست
 
از منم مي گذره اما به دلت چاله نسازي
 
اومدي بشكني، بشكن ،از من ساده چي مونده
 
قبل تو هر كي بوده تموم تاروپودم و سوزونده
 
تو هم از يكي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه
 
بيا اين تو ودل و باقيه احساسي كه مونده
 
دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست
 
اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست
 
هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن
 
تيكه تيكه هامو بردن اخرينشم تو بكن
 
نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم
 
يقتو نمي گيره هيچكس اخه من اينجا غريبم
 
بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد
 
طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد
 
نفرتت رو از غريبه سر يك غريب خراب كن
 
خنده ي كوتاه من رو بيا گريه كن عذاب كن
 
مهمم نيست كه چه جرمي يا گناهي اين سزاش
 
باقيه دلم يه مشت خاك همينم مي خوام نباشه
 
عقده هاي يك شكسته خالي كن سر دل من
 
ديگه متروك مونده و سرد، خاك پير ساحل من
 
از نگاهات خوب مي فهمم كه تو فكرت يه فريبه
 
بازي بسته پاشو بشكن، من غريب و تو غريبه
 
دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست
 
اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست
 
هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن
 
تيكه تيكه هامو بردن  اخرينشم تو بكن
 
نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم
 
يقتو نمي گيره هيچكس من كه با خودم غريبم
 
بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد
 
طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

 شعرسپيد

دير زمانيست كه شعرهاي من ديگر سپيد نيست ... سپيد را سياه كردن از آن منست و

نگاه ناتمام از تو ..... دل سپردن از منست و برف شدن و باريدن از تو ...... صدا از منست

و سكوت از تو و انتظار .... چه سهمگين است انتظار كسي يا چيزي را كشيدن كه

حتي نمي داني كيست يا چيست ؟‌! از كدام در وارد مي شود و از كدام جاده سر مي

رسد ؟ ... تنها سپري كردن ايام به اميد واهي يك طليعه ،‌يك اشعه ،‌يك دريچه ... اكنون

كه در غايت خستگي به اين احساس رسيده ام با تو جاودانه تريد زمزمه مي كنم :

خداوندگار من ! اي خالق هستي بخش جاودان جاودانه خواه !‌آغوشت را باز كن كه

روح بيقرار من تشنه آرام يافتن است و هيچ لعبده اي مرا سرگرم نمي كند جز خيال و

اوهام كه به تباهي مي كشاندم ... خدايا در گرداب ساكت فراموشي گرفتار سايه

هاي وهم گشته ام بي حضور « هيچ كس » حتي ! پريشاني روزها وشبهاي من

بيش از گذشته روح فرسوده مرا شلاق مي زند .. كجاست دشت زيبايي كه نشانش

مي دهند ؟

كجاست پله هاي آساني و كجا رفت دست ماندگار دوست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

من مست مستم

ديريست كه پا بند گلي هستم

و از عطر خاطرش من مست مستم

ديريست كه فرهاد زمانم

واژه عشق مي رانم بر زبانم

ديريست مهربانم را طلب دارم

گويا حسرتش را بايد به دل پاس دارم

ديريست ساغر در پياله ام نيست

ساغي و ميخانه ام ياورم نيست

ديريست خمار عشق گشته ام

آواره در وادي عشق گشته ام

ديريست كه ايوب وار صبوري ميكنم

به عصمت و طهارت پايبندي مي كنم

ديريست مهربانم را دوست ميدارم از جان

تير هاي تهمت مي بارد همچو باران

ديريست كه خلايق مشكوك به رفتار من

خدايا تو شاهدي بر اعمال و افكار من

ديريست شُكوه را شِكوه مي خوانم

در دل شعرهاي غمگنانه مي خوانم

ديريست كه حسرت بوسيدنش را به دل مي كشم

روز و شب پاكيش را ،به مريم به رخ مي كشم

ديريست كه مهربان و مهرباني در رگهاي من جاريست

تا به ابد آسمان دوستيمان هميشه وسيع وآفتابيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

دوستت دارم بسيار هنوز

ان سيه دست، سيه داس، سيه دل که تو را

چو گلي با ريشه

از زمين دل من کند و ربود

نيمي از روح مرا با خود برد

نشد اين خاک بهم ريخته هموار هنوز

ساقه اي بودم پيچيده بر ان قامت مهر

ناتوان...نازک...ترد

تندبادي برخاست ، تکيه گاهم افتاد، برگها يم پژمرد

روزها طي شد،از تنها يي مالامال

شب همه غربت و تاريکي و غم بود و خيال

همه شب چهره ي لرزان تو بود، کز فراسوي سپهر

گرم مي امد در اينه اشک فرود

نقش روي تو در اين چشمه ، پديدار هنوز

تو گذشتي و شب و روز گذشت

ان زمان ها به اميدي که تو برخواهي گشت

پاي هر پنجره مات

مي نشستم به تماشا، تنها

گاه بر پرده ي ابر، گاه در روزن ماه

دورتا دورترين جاها مي رفت نگاه

باز مي گشتم تنها،هيهات

چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز

دوستت دارم بسيار هنوز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

هوای طوفاني

دلي بسوخت ،اشكي بريخت

عشقي بسوخت ،جامي بريخت

آسمان نيلگون هوا طوفاني

همه منتظر بهر اتفاقي ناگهاني

پروانه آرزوي پرواز داشت

پر زدن را در هواي يار به سر داشت

كرم بيچاره پيله را هموار نمود

عشقش بهر شمع او را رسوا نمود

شمع او را بهر اين مهماني دعوت نمود

اما حيف پروانه در برش كوچك مي نمود

اي كه حسرت پرواز به دل داشتي

خود نمي خواستي آنچه را بگذاشتي

اي كه بادبان كشتي ات بر آب شد

 عشق توچون حبابي بر آب شد

اي كه ساغرت از پيمانه خالي گشته است

تويي كه جامت بشكسته جامي گشته است

اي كه خون دل بنوشانند تو را جام به جام

تا به كي پيمانه ات چون زهرباشد به كام

اي كه روح عشق تو روح مجنون بود

سينه ات از حك مهربان چون بيستون بود

كرم كوچك جان خود را در پيله جا گذاشت

جانش را به جان آفرين در آخر وا گذاشت

قاصدكها گفتند پيغام پروانه را

مهربان،مهربان ،دوست مي دارم تو را

گهي پر ،گهي تهي از عشق گردي

گهي ساكن ،گهي روان از عشق گردي

شقايقها آمدند همه زنبق به دست

كنار جسم بي جان پروانه همه دست به دست

نرگسها همه مرثيه خوان عشقش بودند

نيلوفران شرمنده از گلگوني رخش بودند

عجب بدرقه اي بود پروانه را

عجب شرري بود بال پروانه را

تير بهتان سوي پروانه پرواز داشت

پروانه اما سينه اي بازِ باز داشت

پروانه آموخته بود اما صبوري را پيشتر

زين سبب پذيرا بود تيرها را بيشتر

پروانه به دل اشك و به لب خنده داشت

مهربان را ستايش مي كرد وچيزي ديگر كم نداشت

پروانه سوي پرواز داشت اما پيله تنگ

گويا زمين و زمان  با پروانه داشت جنگ

عشق آسماني پروانه را ندا در مي داد

آغوشش اما بسته و پروانه را شوكران در مي داد

اما نمي دانستند پروانه را نايي در بدن نيست

كالبد را تهي كرده است و در بند اين بدن نيست

نمي دانستند پروانه ديگر شوق پروازي ندارد

پروانه ديگر به تن بال پروازي ندارد

شمع اما همچنان مي سوخت بي پروا

قطره ،قطره كوچك مي گشت اما نابجا

شمع را نوري نبود،گرمايي نبود

پروانه هم ديگر به تن جاني نبود

طفلكي پروانه ايستاد و سوخت تا انتها

قلبش مي تپيد و مي گفت مهربانم بيا

گرچه عمر پروانه ،شمع را كم مي نمود

درسهايي از اين عشق پروانه از بر مي نمود

عشق پروانه و شمع ،عشق سوختن است

عشق صبوري و لب از لب دوختن است

عشق پروانه و شمع ،عشق بانوي عشق است

چله نشيني و قطره باران و مرواريد عشق است

عشق پروانه و شمع عشق آسماني است

يك دسته گل انتظار و آخرين مهرباني است

عشق پروانه و شمع را من بعد چه كنم؟

عصمت ستايي  و سرودن مهربان را چه كنم؟

عشق پروانه و شمع زين پس جمعه ها دلگير است

بوسه بر غربت ستاره و زخم دلي سنگين است

عشق پروانه و شمع ستايش مهربان است

آنكه تو را مي ستايد ،غريبانه دلگير است

عشق پروانه و شمع راكجا يابند

مهربونم تو رو خدا يه كم بخند

عشق پروانه وشمع شب تنهايي عاشقان است

توي آسمان عشق فقط تويي فرياد اين است

عشق پروانه و شمع ساقي گم گشته و عشقي ناخوانده است

عشق پروانه و شمع سهمي از تو و مرگ پروانه است

سهم پروانه از عاشقي اين بود

سينه ها را از كينه تهي مي بايد نمود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

قصه من وتو

دلم مي خواد قصه بگم اما نه اون قصه ها ، قصه من وتو

يه قصه اي که توي اون من باشم و تو شما

مي خوام از اون روزي بگم که سرد و باروني بودش

اما نگاه ما دو تا بارونو زيبا مي دونست

مي خوام از اون روزي بگم کا در کنار هم بوديم

تو پيش من

من پيش تو

مي خوام بگم خدا کنه

که مرغ عشق باز بخونه

گلدون مهر و عاطفه نشکنه سالم بمونه

بگو اصلا تو دوست داري قلبو شکارش بکني؟

يا مرغ عشقي بخري هر روز نگاهش بکني ؟

بگو شده قلب تو هم جيک جيک و تاپ تاپ بکنه؟

با ديدن يه همسفر بهونه سفر کنه؟

شده بهارا بشيني شکوفه ها رو ببيني؟

اونوقت بياي و از بهار شور پريدن بگيري؟

شده يه روز به آسمون خيره بشي نگاه کني؟

بعد يه مدتي ستاره تو پيدا کني؟

شده کنار گل سرخ بخواي يه قصه اي بگي؟

نگاش کني ،نازش کني اما بعدش هيچي نگي؟

شده يه روز يه قاصدک رو توي دستات بگيري؟

نزديک لبهات کني و براش ترانه بخوني؟

بعدش فوتش کني و بعد يه فال حافظ بگيري؟

شده دلت هوايي گرماي خنده هاش بشه؟

يا که چشات باروني گل هاي پرپرش بشه؟

شده به خاطر دلش گلهاي ياس رو بچيني؟

يا بعد فقط براي اون جشن ستاره بگيري؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

بودنت وحضورت

داستان بودنت وحضورت درذهن مخدوشم درحال ورق خوردن است ودرصفحات

آن نشانه هايي ازصورت تو،مهربان رامي يابم...

با من از خلوت خويش سخن بگو...به من بگو رازواسرارتوچيست که آن را پشت سرت

نگاه داشته اي؟

درماوراي بودنت،چه چيزرا صرف مي کني؟نمي دانم... بااينکه مي خواهم که بدانم،

اما هنوز نمي دانم!!آيا مي تواني باورکني که من،دوباره احمق شده ام؟

آيا مي تواني باورکني که دوباره به مرزجهالت نزديکم ونشانه اي از تو نمي بينم؟چه

کنم؟ بايد چشم به راه تو با شم؟بايد به دنبال ستاره اي قطبي بگردم تا تو را

بيابم؟نمي دانم... ديگرهيچ نمي دانم...گفتم که اين عشق هرگزخوانده نمي شود.

گفتي عشق که خواندني نيست. عشق را يايد بوييد وآن زمان بود که تو را بو ييدم،تو

را نفس کشيدم و تورا خواستم... چطور من بايد اينقدرميدانستم وتو هرگزبه من

نگفتي؟

کاش مي توانستم در آغوش زمان،امان گيرم...

آن وقت مي توانستم براي هميشه نزد تو بمانم،مي توانستم جاودان ياشم وجاودان

بمانم... مي توانستم؟مي توانستم؟نه،نمي توانستم...چون هر دويمان طعمه ي زمان

بوديم. هردونفرمان در دام زمان دست و پا مي زديم و به دنبال راه گريزي مي

گشتيم،هر چند که ميدانستيم اين خون آشام نامهربان من وتو را خواهد بلعيد.

داستان بودنت را باز هم ورق زدم وبه جايي رسيدم که هويت تو،وجود بي وجودم را

درنورديد،تو پيش مي تاختي ومن نيز هم،اما به کجا؟دوباره نميدانم!در آنجا بود که

ديگر مني وجود نداشت.ديگر خودم را نمي ديدم وفقط تو بودي و تو...

در آنجا بود که دريافتم همه چيز و همه کس فقط رنگ بودن به خود زده اند.اما در

اصل ، نيستند،وجود ندارند...

در آنجا بود که فقط تو را ديدم،تو را لمس کردم،تو را بوييدم وتو را خواستم،خواستم تو

را.

اما تو بودي و من نبودم!آنگاه بود که تو را فرياد زدم و در کمال ناباوري تو مرا

ديدي،آغوشت را به رويم گشودي و من و تو در پيچشي سخت،به رقص درآمديم...

نجوا کنان گفتم:من که نبودم...من وجود نداشتم...من...

امواج صدايت به صخره هاي ساحلي قلبم فرو نشست وغوغا کنان گفت:آن زمان که

تو نيست شدي،هست شدي و از اين روست که با مني...

دوباره داستان بودنت را ورق زدم...

ورق زدم...

ورق زدم...

ورق زدم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

روي دنيا

پُرم از ترانه ي بي انتها

پُرم از له شدن اقاقيا

مردن ستاره در وقت غروب

رفتن و رسيدن به انتها ؛
 
چراغ قرمزُ از

جلو چشام بر مي دارم ،

گريه ي شبونه رو مي بوسم و

تو دل تو پا مي ذارم ؛
 
تو بگو کي مي تونه

جلوي رامُ بگيره ؟،

وقتي که خدا مي خواد

پا روي دنيا مي ذارم ؛
 
نمي تونم به چشات پشت بکنم

بگم اين عاشقي رو

فداي دنيات مي کنم ؛

مي سوزونم هيزم فاصله رو

گرمي دستاي نازت مي کنم ؛
 
مي زنم به سيم آخر دوباره

مي کشم خط روي چشم ستاره

مي رم و باز روي ابرا مي شينم

تا بگم ، دنيا مثل تو نداره ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

لحظه ديدار

به شيدايي به شور عشق

به مجنون پرُ آوازه

به قطره قطره ي باران

به گلبرگ تر و تازه

به هر يادي که در خاطر

به يادت بسته شيرازه

به چشمانت که مي دوزد

نگاهم را به دَروازه

تو را من دوست مي دارم

نمي دانم، نمي دا نم چه اندازه

به گل هايي که مي رويد

بهاران در دل صحرا

به دشت سينه عاشق

که مي سوزد زهجران ها

به سوگند دو دل با هم

که مي بندند پيمان ها

به گرمايي که مي بخشد

نگاهي بر دل شيدا

تو را من دوست مي دارم

به آبي وسعت دريا

به اشک شوق ديداري

به پايان شب هجران

به مستي و صفاي مي

به شور و عشق بي پايان

به غوغاي دل عاشق

به صبح وصل مشتاقان

به لحظه لحظه با يادت

که آرامش دهد بر جان

تو را من دوست مي دارم

ميان جمله ي خوبان

كاش مي شد اشك را تهديد كرد ِ مدت لبخند را تمديد كرد ِ

كاش مي شد از ميان لحظه ها ؛ لحظه ديدار را نزديك كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

لبخند

درد

در طي اين هفت ماه درد بي پايان، براي اولين بار به خواب عميقي فرو رفته بود و

خواب مي ديد. فرشته اي آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم کرد. بخشي را، به

يادگار بر زمين خواهم گذاشت، و بخشي را با خود خواهم برد.

لبخندي بر لبش نشست. دردش تمام شد. رفت.

********************

وطن

زماني عاشق شده بود که هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستي ميدانست که کجا و

براي چه آمده. ولي زماني فهميد، که هم زبان بلد بود و هم مي دانست که کجا و به

چه منظور آمده. او حتي درک کرده بود که مردم اين سرزمين به چه زباني، در کجا،

چگونه و به چه منظور عبادت مي کنند. ديگر به رنگ موهايش هم توجهي نداشت و با

آنکه آخرين روز آخرين هفته سال بود، منتظر تبريک هيچ يک از هموطنانش نبود.

پس از پوشيدن کت مشکي، نگاهي به آينه کرده بود و متوجه شده بود که چهره اش

هيچ شباهتي به عکس شناسنامه اش ندارد. براي شرکت در مراسم پايان سال از

خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولين سطل زباله انداخت و ديگر هيچگاه به زبان

مادري صحبت نکرد!

********************

معامله

مرد مو سفيد وقتي رسيد که دخترک مي خنديد. خندهايش را ديد و به خود لرزيد.

قرار داد خريد کليه را امضا کرد و چکش را هم کشيد. خارج که شد، نفسي کشيد و

خنديد. دخترک ماند و چک و پس انداز سه ماه فاحشگي. او هنوز براي خريد قلب

انتظار مي کشيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید* ۱۵/۰۸/۸۵

بي تو من كيستم 

گفته بودم تو نباشي من نيستم

زين پس مهربانم بي تو من كيستم

اي همه كسم در دوران بي كسي

اي كه نفسي ،وز پي هر نفسي

اي همه مهرباني ،اي همه خوب

اي كه وجودم بسته به وجود توخوب

اي كه صبوري فراغت آن من

اي كه داغ عشقت بر پيشان من

من بعد طليعه دارعشقت هستم

چشم به ره،مجنون ديدارت هستم

من بعد كوچه انتظار را هر روز آبپاشي كنم

من بعد باغ شقايقها را باغباني كنم

من بعد خار رز را به دل مي خرم

من بعد رنج بار فراغت را به دل مي برم

من بعد عشقت را در گل شيپور فرياد زنم

من بعد رنگ رنگين كمان را برهم زنم

من بعد راز عشقت را با گل شب بو نجوا كنم

من بعد دل خود را با دل پروانه همراه كنم

من بعد مهربانم شاه بيت شعرهايم مهرباني است

من بعد بانوي عشق ،نام تومظهر هر بي زباني ست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

 رفته که رفته

هي نشين غصه نخور, رفته که رفته

اگه دوستت داشت نمي رفت اون که رفته

هي نشين چشم به راه رفته که رفته

اگه عاشق بود نمي رفت اون که رفته

بي خيالش مگه تو چند سال جووني

بي خيالش مگه تو چند سال مي موني

بي خيالش اينا رسم روزگاره

همه شون کار خداست حکمتي داره

ياد حرفاي قشنگش ميدونم مثل يه داغ

اون دلت خيلي گرفته, شده قلبت پاره پاره

اون که رفته ديگه رفته, ديگه اون دوست نداره

ديگه دست بردار عزيزم, برو سوي عشق تازه

هيچ کسي نمي دونه توي دلت چي ميگذره

حرفات اندازه کوه ,پر غروري ,خيلي ساده

اون که رفته ديگه رفته ديگه برگشتن نداره

اگه دوست داشت نمي رفت حتي واسه يه لحظه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

يکي را دوست ميدارم

آري ، يکي را دوست ميدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است…

او همان خورشيد درخشان آسمان روزهاي زندگي من است…

يکي را دوست ميدارم …آري ، او همان مهتاب روشن بخش شبهاي من است …

قلبم او را دوست ميدارد و من هم تسليم احساست پاک قلبم ميباشم…

يکي را دوست ميدارم ،

همان فرشته اي که در نيمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستي ها برد…او همان فرشته اي است که با بالين سفيدش

مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با دنياي دوستي و محبت آشنا کرد…

يکي را دوست ميدارم ،

همان کسي که هر شب برايم قصه ليلي و مجنون در گوشم

زمزمه ميکرد و مرا به خواب عاشقي مي برد …

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که مرا آرام کرد و معني دوستي را به من

آموخت…اينک که من با او هستم معني واقعي دوست داشتن را فهميدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نيست ،

او برايم مانند يک آسمان است که هميشه بالاي سرم

مي باشد…آسماني که زماني ابري مي شود

چشمهاي من هم از دلگيري او باراني مي شود…

آري ، تو برايم مانند همان آسماني…يکي را دوست ميدارم ،

او ديگر يکي نيست او برايم يک دنيا عشق است…

پس بمان اي کسي که تو را دوست ميدارم ،

بمان و تسليم احساسات پاک من باش

مي خواهم با تو تا آخرين نفس بمانم....

مي مانم تا زماني که خون عشق در رگهاي من جاري است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

نگاه خسته من

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت

دوباره فال گرفتم براي چشمانت 

اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا

قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت 

بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د

اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت 

دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست

كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت 

تمام آينه ها نذر ياس لبخندت

جنون آبي در يا فداي چشمانت 

چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج

به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت 

تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي

در انتظار چه خاليست جاي چشمانت 

به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون

به انتهاي خود و ابتداي چشمانت 

من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز

تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت 

خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست

نگاه خسته من به دعاي چشمانت... 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

ديوونتم، ديوونه

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

شب شده ساكته دوباره خونه

ميگرده دل دنبال يك بهونه

ميگرده باز گنجه ي خاطراتو

پي يه حرف ناب و عاشقونه
 
عكس تو رو باز ميذاره روبروش
 
كه تا ته شب واسه تو بخونه
 
دلم تو التهابه كه چه جوري
 
قدر چشاي نازتو بدونه
 
تو عصري كه قحطي عطر ياسه
 
اما به جاش دوست دارم گرونه
 
كافيه اسمتو يه جا ببينم
 
تا حس شعرم بزنه جونونه

من نميتونم بگم اندازه شو

اينو فقط شايد خدا بدونه
 
محاله كه عشق ما رو ندونن
 
برو سوال كن از گلاي پونه
 
اگه بخوان خيلي كم از تو بگن
 
ميگن همون كه خيلي مهربونه؟
 
بي خبري تو ولي از حال من
 
ميندازم اينو گردن زمونه
 
چقدر حسوديم ميشه وقتي همه
 
بهم ميگن دل تو پيش اونه؟
 
من خودم باز ميزنم به اون راه
 
ميگم بياريد واسه من نشونه
 
اما تا كي فريب بدم دلم رو
 
اون داره كلي آدرس و نشونه
 
مهم ولي تويي كه اسم نازت
 
با من يه جايي پشت آسمونه

اونا نميدونن ستاره هامون
 
دوتاس ولي توي يه كهكشونه
 
اينو بخون تا دوباره بدوني
 
ديوونتم، ديوونتم، ديوونه

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

نگاه معصومت

ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم آرزويي هر چند بچه گانه

هر چند از روي دل هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم ولي حتي اگر به

آرزويم نرسم! من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود هرگز

تو را فراموش نخواهم کرد حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد هميشه در

دلم خواهي ماند جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو و هيچ کسي نمي تواند

جاي تو را در دلم بگيرد... نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است براي هميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

در قلبم

مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم

مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم

مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم

من در قلبم تو را دارم

پس با قلبم تو را  صدا مي زنم

و با قلبم به سوي تو مي ايم

وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

مهمترين بخش از بدن

مادرم هميشه از من مي پرسيد که مهمترين بخش از بدن تو کدام است؟
 
در طول سالها حدسيات مختلفي مي زدم که گمان مي کردم درست است.
 
اون اوايل فکر مي کردم که صدا براي ما انسانها بسيار مهم است،
 
پس جواب دادم که گوشها. اما مادرم گفت که نه خيلي از مردم کرهستند،
 
بيشتر فکر کن دوباره از تو سوال خواهم کرد.
 
يه مدت طولاني گذشت و من در طي اين مدت همواره به جواب اين سوال
 
فکر مي کردم بالاخره روزي به مادرم گفتم که ديدن براي ما انسانها خيلي
 
مهم است پس مهمترين بخش از بدن بايد چشمها باشند. او به من نگاهي کرد
 
و گفت تو خيلي سريع پيشرفت مي کني اما نه عزيزم جواب درست نيست
 
چرا که خيلي از انسانها کور هستند.
 
من جوابهاي مختلفي به مادرم دادم اما پاسخ همچنان نه بود.
 
سال گذشته مادر بزرگ از دنيا رفت همه غمگين و نارحت شدند همه گريه
 
مي کردند،حتي پدر نيز گريه مي کرد.
 
وقتي با مادر بزرگ در آرامگاهش وداع کرديم مادر به من چشم دوخت و گفت
 
آيا هنوز نميداني مهمترين بخش از بدن ما انسانها کدام است؟؟؟
 
من گيج شده بودم چرا حالا؟من هميشه فکر مي کردم که اين يک بازي ميان
 
من و اوست. وقتي آثار گيجي و سردر گمي را در من ديد به من گفت:
 
اين سوال بسيار مهم است.اين سوال نشان مي دهد که تو واقعا به معني زندگي
 
پي برده اي. به تمامي قسمتهايي که در طول سالهاي گذشته اشاره کردي پاسخ
 
منفي دادم و مثالي برايت آوردم اما امروز لازم است که تو درس مهمي بياموزي.
 
سرش را که پايين انداخته بود بالا کرد و من ديدم که چشمهايش پر از اشک هستند.
 
او گفت:عزيزم مهمترين بخش از بدن تو شانه هاي توست.
 
من گفتم:چونکه سرم را نگاه مي دارد؟و او در جوابم گفت: نه
 
چون مي تواند سر دوست يا عشقت را آنزمان که مي گريد نگاه دارد.
 
هرکس به شانه اي نيازمند است تا زماني روي آنها بگريد. عزيزم اميدوارم
 
هميشه شانه اي براي گريه کردن داشته باشي.
 
آنروز دريافتم که شانه ها چه با اهميتند.
 
خدايا!...
 
خودت ميدوني چي ازت ميخوام پس خواهش مي کنم بهم بده،خيلي خسته ام...
 
دوستاي خوب و مهربونم اميدوارم همه ي شما هم شانه اي استوار،محکم و لايق

براي گريستن داشته باشيد و هم شانه هايتان،شانه هايي استوار،محکم و لايق

براي ديگري باشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

غم وغصه

من همونم که هميشه

غم وغصم بي شماره

اونيکه تنها ترين

حتي سايه ام نداره

اين منم که خوبيامو

کسي هرگز نشناخته

اونکه در راه رفاقت

همه هستي شو باخته

هر رفيق راهي با من

دوسه روزي همسفر بود

ادعاي هر رفاقت

واسه من چه زودگذربود

هر کي بازمزمه عشق

دو سه روزي عاشقم شد

عشق اون باعث زجر

همه دقايقم شد

اونکه عاشق بود عمري

از جدا شدن مي ترسيد

همه هراس وترسش

به دروغش نمي ارزيد

چه اثرازاين صداقت

چه ثمرازاين نجا بت

وقتي قد سرسوزن

به وفا نکرديم عادت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

من عشق نمي دانم


من عشق نمي دانم! با من ازآن سخن مگو. بيراهه اي دردل سياه نيستي؟ به کجا

مي برندمان؟

به کدامين راهنما مي سپارندمان؟

گفتي که عشق بهانه ايست تا بتواني دمت را فرو بري و بازدمت را به من ببخشايي

تا من بتوانم با بازدم تو به خود تو حيات بخشم! اما من اين نمي خواهم. او را مي

خواهم...

او که حيات را در پيکره ي خاکي ام به تصوير کشيد. منِِِ خاکي،که روحم همچون

کويري بکرو وحشي است، به او محتاجم.
 
من عشق نمي دانم! من از عشق نمي خوانم.هردو از خاکيم.هم من و هم خاک کوير

تشنه ي زير پايم... تو گفتي : " تو خاکي و روح پاک و رام در تو دميده شده،اما خاک

زيرپايت بي روح است."

من اين نمي خواهم.چون من روح پاک ندارم!

گفتي پاک ورام ومن چقدر وحشي ام. سرکش و دست نيافتني!

طنابت را که به آن لقب عشق داده اي،به زمين بيافکن.من قلاده نمي خواهم ، چون
 
من عشق نمي دانم! با من ازآن سخن مگو...

عشق چيست؟ صداي ناله هاي دلخراش پيرمردي که زيرشلاق جور و بي عدالتي

کمرخم کرده و توانش نيست که به چشمان سراپا منتظر و نگران فرزندانش چشم

بدوزد!!! صدايش را مي شنوي؟

با تمام وجودم، با ذره ذره ي قلبم، صدايش را مي شنوم. تو مي گويي:" از

تقديرسخن مران که او حريفي بي رقيب است."

چگونه ميتوانم ببينم و بگذرم؟

 چگونه مي توانم ازارتعاش بدن يک مريض رو به مرگ بر خود نلرزم؟

چگونه؟

چگونه؟
 
من عشق نمي دانم! عشقي که در حصار عدد دو محبوس شده ! همانند ليلي و

مجنون، شيرين و فرهاد...

عشقي که در نهايت غرور و افتخار به زيبايي خويش،بويي جزکثافت و تباهي ندارد.
 
من عشق نمي دانم! با من ازعشق سخن مگو.گفتي که :" روح بدبيني با جسم تو

همانند پيچک و ديوار به هم تنيده شده اند. از بند غرور رها شو وعشق را بياموز!

مي خواهم بمانم.آري، مي دانم که مي خواهم در بند غرور باشم.مي داني چرا؟

چون به محض رهايي از بند غرور، تو طنابت را به گردنم مي آويزي به اميد اينکه مرا از

گرداب تزلزل رهايي دهي ولي نمي داني که اين طناب به دور گردن من آويخته شده

ومرا بي آنکه بداني به نام عشق به دار مي آويزي!!!

گفتم که من عشق نمي دانم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

لحظه مرگ

وقتي لحظه مرگم فرا خواهد رسيد

وقتي که دگر دست از دنيا خواهم کشيد

وقتي که دگر روي ماهت را نخواهم ديد

وقتي که دگر ديده از جهان خواهم بست

تو مرا غسل و کفن کن

تو مرا آرام در خاک کن

تو برايم بي صدا اشک ريز

هنگام آمدن بر روي مزارم بياور برايم شاخه گل عشق را

هنگام رفتن ببوس بالين خاک را.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

من امشب ميميرم


يه عاشق بي قايق تو دريا چشماشو مي بنده تو رويا

من عاشق بي قايق تو دريا مي ميرم چشمامو مي بندم بي رويا مي ميرم

مي رمو ميميرم آسوده مي شم از عشق مي رمو ميميرم

جشن تولد مرگمو براي تو زير آب مي گيرم

يه زيبا نگاهش به موجا يه عاشق بي ساحل تو دريا

پرياي دريا من امشب ميميرم  از عشق يه زيبا من امشب ميميرم

مي رمو ميميرم آسوده مي شم از عشق مي رمو ميميرم

جشن تولد مرگمو براي تو زير آب مي گيرم

يه عاشق من عاشق بي قايق تو دريا چشمامو مي بندم بي رويا

يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه

يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

 پايان غم هام

گمون مي کردم شروع ترانه هام پايان غم هام باشه اما خوب مي دونستم خودمو

گول مي زنم .

از توي دست نوشته هام که شايد بهش بتوني بگي ترانه يا شعر ميشد برگ برگ

درخت غم هامو ديد .

سبز نيست * زرد نيست*اين بار سياه ست.

اما چرا من از رنگ روسري مادر غمگين نمي شوم ؟

ميدوني: فرق برگ زرد پاييزي با برگاي سياه درخت غمم تو چيه؟

تو برگ زيباي پاييز رو زير پاها ت حس مي کني از صداي خش خش اونا لذت مي بري

برات خاطره مي سازن و اما....

اما برگاي درخت من به من اين فرصت رو ندادن اين من بودم که بايد زير پاي درخت

قرباني برگ ها مي شدم .

سياه.. زرد..سبز..آبي

همشون برام بي معنا بود. براي من آب با تمام پر رنگي اش پر معنا ترين واژه بود.

براي من هر کدام از آن به ظاهر رنگ ها با تو زيبا جلوه مي کند .

با تو حتي ميشد سياهي برگاي درخت غم را براي هميشه نديد

يا حداقل تحمل کرد ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

گل من باغچه نو مبارک

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

چه قدر سخته وقتي

پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي

تا نفهمه هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب

بگي : گل من باغچه نو مبارک








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

کس چه ميداند

كسي نمي داند چه مي گذرد

نمي داند در دفتر زندگي من چه ميگذرد
 
جز ياسهاي دست تو
 
جز سنگ فرشهاي خانه دوست
 
کس چه ميداند که با من چه ميگذرد
 
کس چه ميداند
 
که صداي ناله قلبم از سوي کيست
 
که صداي زنجير درهاي بسته از آن کيست
 
هيچ کس نخواهد دانست
 
که سراب زندگي چيست
 
جز من که سراب را مي بينم ,مي فهمم
 
چون سراب را در نگاه تو ,در عشق تو ديدم و فهميدم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

قصه ي قرار اخر

يادته تو اوج پاييز ، اخرين لحظه ي ديدار

خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار
 
يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم

تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار
 
تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد

بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار
 
بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون

هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار
 
يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟

يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟
 
منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم

يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار
 
خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن

بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار
 
نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري

من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار
 
دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم

شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار
 
دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر

خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من اوار
 
حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت

همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار
 
اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم

غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

فصل چشمانت

يادمه فصل پاييز توي چشمات

يادمه فصل موندن توي حرفات

ميدونم ميخواي بري سفر سلامت

ميمونم منتظرت تا صبح برگشت

رفتي و پاييز اينجا بي تو هيچ رنگي نداره

ابراي تيره و خسته حال باريدن نداره

رفتي و کبوتر دل بي تو اهنگي نداره

تو بگو که اين جدايي تا کجا ادامه داره ...

مي بارد از چشمم

کم کم خدا حافظ

گفتي سلامت کو؟

گفتم:خدا حافظ

دست سفر در دست

رفتند از اين بن بست

من هم سفر خوبست

من هم خدا حافظ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

عشق تو و روح تو

دگر عشق تو و روح تو در كالبدم نيست

دگر حرف تو و فكر تو در جان و دلم نيست

دگر دوست ندارم بشوم ملعبه ي تو

دگر نيست خبر از هوس زودگذر تو

دگر خسته شده جان من از دوري تو

چه كردي كه شدم عاشق زارو همه جا در هوس تو

دگر از عكس تو در شيشة قلبم خبري نيست

دگر از دست تو در دست غريبم خبري نيست

ديدي كه چگونه شده ام خوارو خفيفت

در اين طرف و آن طرفت زارو ذليلت

ديدي كه دوباره مثل ديروز شدي حاكم قلبم

با دست پليدت دوباره بزدي تيشه به قلبم

نفرين به تو و عشق تو درعمق وجودم

نفرين به من و قلب من و باور زودم

نفرين ابد بر تو كه آتش زدي دامان وفايم

نفرين ابد برمن مسكين كه شدم مست نگاهت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

فرق من و تو

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،

من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟

نه!فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

گنـــــــــــــــاه


گنه کردم گناهي پر زلذت

در آغوشي که گرم و آتشين بود

گنه کردم ميان بازواني

که داغ و کينه جوي و آهنين بود
 
درآن خلوتگه تاريک و خاموش

نگه کردم به چشمان پر ز رازش

دلم در سينه بي تابانه لرزيد

ز خواهش هاي چشم پر نيازش
 
درآن خلوتگه تاريک و خاموش

پريشان درکناراو نشستم

لبش بر روي لبهايم هوس ريخت

ز اندوه و دل ديوانه رستم
 
فرو خواندم به گوشش قصّه عشق

ترا مي خواهم اي جانانه من

ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش

ترا اي عاشق ديوانه مست
 
هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

به روي سينه اش مستانه لرزيد
 
گنه کردم گناهي پر زلذت

کنار پيکري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي دانم چه کردم

درآن خلوتگه تاريک و خاموش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید* ۱۴/۰۸/۸۵

تشكر و قدرداني از شما (البته با کمی تاخیر)

   ((بازگشت همه به سوي اوست))

بدينوسيله از تمام وبلاگنويسان- كسبه-تجار- دانشجويان- دانش آموزان- هنرمندان-

صنعتگران - جوانان - خانمهاو آقايان-همشهريان- هموطنان وكليه عزيزاني كه با

تشريف فرمايي خود به اين مكان قدم بر سر چشم ما گذاشتند و با فرض اينكه

اينجانب به ديار باقي شتافته ام فا تحه اي براي اينجانب قرائت نمودند قدرداني و

تشكر فراوان به عمل مي آيد. باشد كه در شادي هاي شما عزيزان جبران كنيم و با

كمال تاسف و تاثر خدمت شما دوستان و دشمنان عزيز اعلام ميداريم كه اينجانب

هنوز در قيد حيات مي باشم و متاسفانه شما هنوز به آرزويتان نرسيدين و همچنان

محكوم به خواندن اراجيف اينجانب مي باشيد...

و اما از آنجايي كه تعداد اندكي از شما عزيزان دليل آپديت نشدن اينجا را از من

پرسيده بودين و پيش فرض هايي را نيز بيان كرده بودين لازم به توضيح است كه :

اينجانب خوشبختانه نه پسورد وبلاگم رو فراموش كردم...

نه به مسافرت دور دنيا (جايزه موسسه مالي و اعتباري بنياد) رفتم...

نه سواد خوندن و نوشتن يادم رفته...

نه دچار اسكيزوفرني شدم...

نه كارت اينترنتم تموم شده...

نه كامپيوترم خراب شده...

نه مطلب كم آوردم...

نه اوفتادم زندان

و نه....

بلكه

خواستيم براي مدتي از فكر كردن بيهوده خودداري كنيم و همچنان بگذاريم اين

مخمون آك بمونه تا شايد خدا خواست ما هم... (ولش كن بابا بي خيال)

ولي آنچه مهم است (البته نه براي شما)اين است كه ما دوباره برگشتيم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

بريد و رفت

اون چقدر ساده ازم بريد و رفت

وانمود كرد كه من و نديد و رفت

همه گفتن اون ازت بي خبره

به خدا گريه هام وشنيد و رفت

كم كم حس كرد كه براش تكراريم يه عروسك جديد خريد ورفت
 
از من بريده اي و صدايم نمي کني

چون درد در مني و رهايم نمي کني

گم گشته ام ميان تماشاي چشم تو

از اين جنون تلخ جدايم نمي کني

هر شب چو باد مي وزم از داغ ياد تو

آخه چرا؟ چه شد که دعايم نمي کني

من آخرين پرنده گم کرده لانه ام

در آسمان خويش هوايم نمي کني

امشب ميان کوچه تو را جار مي زنم

اما تو باز رو به صدايم نمي کني
 
تو رفتي و مرا در اين شب هاي غربت تنها گذاشتي

با دلي كه از عشق تو سرشار است

در كوچه باغ هاي بيقراري ام به دنبالت ميگردم

اما مي دانم كه ديگر رفته اي بر نمي گردي

و ميدانم كه تو رفتي و من ماندم بدون تو
 
عشقي كه نثار ره تو كردم

در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

شورنده تر اذري نخواهي يافت..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

عهدشو شكست

اوني كه مي خواستم عهدشو شكست و

به پاي يه عشق جديد نشست و

چش روي آرزوم هميشه بست و

پشت مه پنجرمون رها شد

اوني كه مي خواستم مثل اشك چكيد و

توي طول راه يهو يكي رو ديد و

صداي از ما بهتر و شنيد و

به خاطر هيچي ازم جدا شد

اوني كه مي خواستم دل ما رو برد و

تو راه كه مي رفت به يكي سپرد و

تو خاطرش خاطره ي ما مرد و

يكي ديگه تو روياهاش خدا شد

اوني كه مي خواستم دل ازم بريد و

بين گلا يك گل تازه چيد و

به اوني كه دلش مي خواست رسيد و

مثل تموم مردا بي وفا شد

اوني كه مي خواستم زود ازم گذشت و

يه روزي رفت و دي گه بر نگشت و

منكر مجنون شد و كوه و دشت و

منكر عشق و بودن با ما شد

اوني كه مي خواستم زير قولش زد و

با يكي ديگه پيش من اومد و

به خاطر اون به ما گفتش بد و

عزيزتر از ديروز واز حالا شد

اوني كه مي خواستم شدش از ما سردو

پيغام دادش كه ديگه بر نگرد و

بد بودن ما رو بهونه كرد و

غيبش زد و يك دفعه كيميا شد

اوني كه مي خواستم ما رو بد شناخت و

هستي شو پيش يكي ديگه باخت و

قصر منو با يكي ديگه ساخت و

شكر خدا باز ولي پادشاه شد

اوني كه مي خواستم من وداد به باد و

رفت پيش اون كس كه دلش مي خواد و

زد زير عشقش تا يادش نياد و

اسم منم جزء آدم بدا شد

اوني كه مي خواستم منو زد كنار و

خزونشو يه جوري كرد بهار و

قايم شدش تو يه عالم غبارو

تقدير ما مثل موهاش سياه شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

طنز

شعري در وصف حال و هواي برره از زبان كيانوش

از قضاي روزگار بد نهاد

يك نشيمن گز به پشتم بوسه داد

تا گشودم چشم ديدم يك سره

در دهي هستم به نام برره

مركز خنگان بي فكر و شعور

همچو سردار و سحرناز و بگور

چون كه من چمپت بدم همچو بگور

زور چپون كردند سحرناز شرور

گر چه من شوهر بدم از بهر او

ميكنم امرش اطاعت مو به مو

در حقيقت من زنم او شوهر است

او كه بر دستش هميشه خنجر است

من كيانوشم كه باشم زن ذليل

گويا خورده به مغزم دسته بيل

شب كه مي ايم كنار بسترم

تا بخوابم لحظه اي خير سرم

قلچماقي خنگ مي خوابد برم

آخ كه من هم واقعا خيلي خرم

موش فرهادي كه مي خوابد به بر

او برادر باشد از بهر سحر

آدمي چورمنگ تر از من بود

صد برابر خنگ تر از من بود

چون كه خوب مانده است اين مادر زنم

دائما اين را تو چشمش مي زنم

او زن خنگي است همچو شوهرش

او بود بي كله تر از دخترش

بر بگوري گفته ام شعري قشنگ

دركند از حال سالار مشنگ

بسكه خوردم من نخودهاي درشت

مي زنم شيپور از سوراخ پشت

باد كرده شكمم چون مشك اب

حال و روزم را بكرده او خراب

من چرا در همچو جايي مانده ام ؟

در چنين ماتم سرايي مانده ام ؟

بسكه بودند ابلهانم در كنار

هي نچفسكو خوردمي جاي ناهار

خود شدم ابله تر از اين قوم دون

اي خدا من را بكن زين جا برون

انقدر در كردم از خود حرف مفت

تا كه مهران از برايم شعر گفت

آن هم آن شعري نه مانند بگور

كه ندارد قافيه يا وزن و شور








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

چگونه بايد از همسرتان حمايت كنيد

يكي از موارديكه زنها و مردها به هم نياز دارند از نظر حس طبيعي و ذاتي آنها

ميباشد.چيزي كه واقعيت دارد اين است كه پتانسيل عظيمي در زنها براي حركت

نهفته است كه از آن استفاده نميشود! و اينكه تنها در صورت شناخت آن مي توان

بهترين استفاده را از آن كرد….

بايد بدانيد كه زنها عموماً ميل ندارند كه بازور كار كنند بلكه مايلند مردها آنها را هدايت

كنند و نيز بدانيد كه زنها دوست دارند حس كنند كه وجودشان براي كار لازم است و

اين حس را تنها شوهران ميتوانند در آنها بوجود بياورند..به عبارت ديگر زنها حس

ميكنند و مردها فكر ميكنند…

اگر يكم به زنها و مردها نگاه كنيد ميبينيد كه مردها مرض رئيس شدن دارند!! اصلا كرم

دارند رئيس باشند و زير آن هم رضايت نميدهند!! ولي زنها دوست دارند كه يك معاون

قوي باشند.مردها هميشه براي انجام كاري كله خرابند!ميزنند تو دل كار.اگر هم

موفق نشدند دو مرتبه شروع ميكنند.و اين بار آماده تر و بهتر حمله ميكنند.زنها معمولاً

سياست يك هدف يك شليك را رعايت ميكنند.آنها هدف را در نظر ميگيرند و روي يك

خط مستقيم به سمت آن ميروند و در راه فكر مخافظت از ديگران را نيز ميكنند در

حاليكه آقايان اگر لازم باشد يه پايي هم روي ديگران مي گذارند!!!

اين احتياطها، حساسيت زن را در مقايل خطر بيشتر ميكند و ترس عامليست كه

سراسر زندگي زن را فرا ميگيرد.آقايان بايد بدانند كه زنها به پشتوانه آنها نياز

دارند….آقايان..ترس و وحشت زن هيچ دليل واضحي ندارد ولي اين حس سد بزرگي

در سر راهش ميباشد.آنچه همسرتان را ميترساند نتيجه اضطرابي است كه زن فكر

ميكند نمي تواند نوفق شود.اگر زير حملات و فشارها موفق نشود ما’يوس خواهد

شد و تنها وجود شماست كه ميتواند به وي اطمينان بدهد اگر همه چيز نابود شده

شما همچنان در كنارش هستيد كه از او محافظت كنيد!

نكاتي را كه لازم است بدانيد كوتاه و مختصر برايتان فهرست كرده ام….

1-طوري رفتار كنيد كه زن بداند وجودش حتماً لازم است زيرا اگر اين كار را نكنيد

افكارش او را بجايي ميكشاند كه فكر ميكند وجودش غير ضروريست و شما وي را با

چهارچوب در يكي ميبينيد!!زنها دوست ندارند با ريسكي كه ميكنند زندگيشان از هم

بپاشد و تنها مردان هستند كه اين اطمينان را در آنها بوجود مي آوريد

2-اجازه بدهيد كه زنها استقلالشان را حفظ كنند و بتوانند از ايده هايشان استفاده

كنند.باور كنيد شما بايد اين اطمينان را به آنها بدهيد

3-فكر نكنين نظر يك زن نمي تواند چاره گشا باشد..اين افكار قديمي را بريزين

دور..نظر را از هركسي هست بپذيريد و به آن فكر كنيد….

4-آقايان..لطف كنيد بدانيد زنها اگر موفقيتي بدست مي آورند سريعاً آن را با شما

تقسيم ميكنند . پس نگران نباشيد!!!!

5-او را تنها نگذاريد..به زنتان اطمينان بدهيد حتي اگر مي خواهد كره زمين را هم

منفجر كند شما با او خواهيد بود!!!..بگذاريد امتحان كند!!!!

6-آقايان…بدانيد اگر بتوانيد ترس عدم موفقيت را در همسرتان از بين ببريد ميشويد

بهترين همسر دنيا!!…!!!باور كنين چيزي جز قدرشناسي بدست نمي آوريد

7-آقايان…در صورت شكست همسرتان به وي آرامش بدهيد نه اينكه پتكي بشويد و

بر سرش فرود بيايد…همانطوريكه در موفقيت هايش صورتحساب جلوش ميگذاريد در

شكست هايش هم بفرماييد حساب كنيد!!!!!!!

8-افكارتان را تحميل نكنيد…!..واقعاً دليلي ندارد چون شما مرد هستيد نظرتان قابل

اجرا باشد…

9-بدانيد قدرت و اعتماد بنفس مرد بعلاوه سنجش و دورنگري زن ، اعتدال در زندگي

مشترك را تضمين ميكند…








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

چند نکته

تو دنيا سه تا فرشته هست. ..يکي داره به پرندهاي خوشکل غذا ميده ..يکي داره به

درد دل عاشق خوشکل ما گوش ميده سومي هموني که من خيلي خيلي دوسش

دارم والان داره اينو ميخونه

---------------------------------------------------

وقتي آموزگار گفت: عشق چند بخشه؟؟ دستم را بالا بردم و با خوشحالي داد زدم:

يک بخش فقط يک بخش ....... ولي وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق سه بخشه!! عطش ديدن تو شوق با تو بودن اندوه بي تو بودن

---------------------------------------------------

اگه يه روز چشمات پر اشک شد و دنبال يه شونه گشتي که گريه کني صدام کن.

بهت قول نمي دم که ساکتت کنم.. .ولي قول مي دم که پا به پات گريه کنم

---------------------------------------------------

شيشه اي مي شکند...يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي

گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک

شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي

مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد...تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر

دل تنگم مي شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم

مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست

اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

---------------------------------------------------

ديروزدر دادگاه دلم مغز من قاضي بود ، متّهم قلبم بود جرم من عاشقي بود ،عشق

من ياد تو بود ،حقّ من اعدام بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

پروردگارم

پروردگارم لحظه اي به اين شکسته دل گوش فرا ده .ببين که رنج بي کسي در

روزهايم چگونه نفوذ کرده .خداي بزرگم در اين دنيا همه چيز برايم آفريدي جز يک

گوش که حرفهايم را بشنود

 مروز روز هفتم است از مرگ آرزوهايم شايد هم هفتمين سال است مرا ببخش اگر

روزهايم را فراموش کرده ام آخر تقصير من نيست وقتي تو نيستي دنيا رنگ و

زيباييش را از دست ميدهد

به تو گفتم اولين و آخريني و باور نکردي اين را بار ها فرياد زدم که نرو ....نرو و در کنار

تن زخمي من بمان ولي تو نخواستي به حرف دلم گوش فرا دهي

تو و آسمان با هم پيمان بستيد که مرا در تنهاييهايم جا بگذاريد آري ميديدي در طلبت

پر از حسي چون سکون بودم ولي رفتي و پشت مه غليظ پنجره ها گم شدي

من بودم و من بودم ومن...و حتي تنهايي هم از من گريزان بود سايه ام هم از من

ميگريخت باد سرد بر صورتم سيلي ميکوباند و من آرام و بيصدا اشک ميريختم و

تنهاييم را در ميان برگهاي زرد خزان گم ميکردم و سرماي گرمترين روزهاي سال همه

زندگي و هستي مرا به يغما ميبرد .

من بودم و من بودم و من...در سکوت پر ترحمي صداي تاب خوردن انگشتان يک مرد

روي تار گيتار مرا به ياد روزهاي گذشته انداخت اشکم داغ و روان گونه ام را ميسوزاند

و من همچنان خاموش به گوش دادن نواي غمناک گيتار بسنده کردم سر بر زانوانم

گذاشتم و آن شب  تا صبح گريه کردم و تو را فرياد زدم ....که بود آنکه دست بر سرم

کشيد و مرا با دو پاي به زنجير کشيده دنبال خود کشيد اشکهايم را پاک کرد و با تبسم

ملوسش در دلم جا باز کرد دستان پر عطشم را در دستش گرفت و مرا به اوج رويايي

پوشالي برد همچنان بيصدا به من نگاه ميکرد و اينبار من بودم که يکدم از حرف زدن

دست بر نميداشتم و او دست مرا هر لحظه محکمتر ميگرفت و شرار بوسه اش لبانم

را ميسوزاند و دلم از شوق سر پناه در خود ميترکيد آخر من بودم و من بودم و من...من

بودم يک کوير...من بودم و جاي خالي سايه ام زير آفتاب وحشي و حالا ديگر نگران

فردا ها نبودم در همين خيال بودم چشمانم را گشودم و  ديدم دستانم خاليست هيچ

ندارم ...فقط زخم روي دستانم ميسوخت ديگر از بهشت من خبري نبود زانوانم سست

شد و به زمين افتادم دست بر زمين گذاشتم ولي چيزي حس نکردم زير پايم خالي

بود گويا در هوا معلق بودم و تازه فهميدم که او چيزي نبوده جز کابوس روزهاي

کودکيم ولي نه رويا نبود کابوسي در عين واقعيت بود و حالا در به در دنبال روزهاي از

دست رفته گذشته ها ميگردم و آرزو ميکنم کاش همه اينها خواب بوده باشد و هر

لحظه در پي اين هستم که از خواب بپرم اما بي نتيجه است کوشش من فايده ندارد

من نميتوانم با خيال تو هم عشقبازي کنم پاکي عشقمان را ربودند

باور کن....ديگر نميتوانم به گلهاي سرخ خيره شوم و تو يک لحظه هم

نميخواهي مرا تنها بگذاري  بس نيست؟

کيست اشک حلقه زده را از چشمان داغ بشويد.کيست حسرت را از نگاهمان

بدزدد .کيست لبخند را هديه دهد و ما همان لاشخورهاي پست زمانه ايم که در پي

تکه کردن اجساد نحيف عزيزانمان هستيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

بيا جوانه بزن

بيا جوانه بزن روي خاک خشک تنم که غرق گل بشود آسمان پيرهنم و من عروسک

خوشبخت قصه ات بشوم برقصم و گل و پولک به دامنم بزنم خيال مي کنم آن وقت

من همان ليلام و يا فرشته ي شيرين قلب کوهکنم و تو...نه کوهکنم مي شوي نه

مجنونم هميشه تيشه اي و صخره وار مي شکنم بيا به خاطر من يک دقيقه دريا باش

ببين چقدر در انديشه ي پري شدنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

اوج ويراني

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايي است ، ببين مرگ مرا در خويش که مرگ

من تماشايي است . مرا در اوج مي خواهي تمـــاشا کن ، دروغـين بودم از ديروز مرا

امروز حاشا کن . در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حــال ما ، همه از من گريزانند

تو هم بگذر از اين تنها . فقط اســمي بجا مانده از آنچه بـــودم و هســـتم ، دل من

چون دفترم خالي قــلم خشکيده در دســتم . گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

، به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم . رفيقان يک به يک رفتند مرا با خو د

رها کردند ، همه خود درد من بودند گمـــــــــــــــــــــــــان کردند که همـــــــــدردند .

شگفتا از عزيزاني که هم آواز من بودند

                                        به سوي اوج ويراني پـــل پرواز من بودند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

ارامشي بزرگ

به انتهاي احساسي ارام انديشيدم

به انچه که ارامشي بزرگ است
 
در نهايت تصويري عاشقانه
                  
به دنبال نگاهي عاشق اما محروم
 
تصويري که سهمي از ان نداشتم
          
فقط حس مي کردم ارامشي بزرگ است
 
پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد
 
از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
 
که از هوي و هوس راهش جداست
     
ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
 
انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد
 
بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
 
از جنس باران که مرا جان بخشيد
                                                
از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
 
گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد
  
مرا از عشق سيراب کند
 
اين احساس که از اسمان باريد
     
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
 
و حالا من هم قدري پاک شده ام
     
تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

دوستت دارم

اگه چشمات مشکي يا عسلي دوستت دارم اگه موي تو کوتاست يا که بلند دوستت

دارم اگه چون دوستم داري ميخواي اذيتم کني هر چقدر مي خواي اذيتم بکن دوستت

دارم وقتي با برق چشات چشماموادب ميکني دو تا چشم من مي خوان بهت بگن

دوستت دارم وقتي که دستم ومي گيري ونازش ميکني تو دلم داد ميزنم هزار دفعه

دوستت دارم وقتي که نگام به نيمرخت عمود اين لبام دوتاشون ميخوان درگوشت

بگن دوستت دارم اگه دوستم داري فقط يه بار درگوشم حالا نه بعدا"بگو :

دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

تنهايم نگذار

مي دانم كه برف عمرش كوتاه است و سپيدي اش جاودان

مي دانم كه با رفتن پاييز سپيدي مي آيد، ترنم دلپذير عشق مي آيد، قدم زدنهاي

عاشقانه روي زمين برفي در تنهايي غريبانه سكون مي آيد، اما اين را هم مي دانم

كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبينيم بهار را ايمان نخواهم آورد و مطمئن

باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است

مي خواهم اعتراف كنم. اعترافهاي عاشقانه ام را اعتراف كنم

حال كه ديگر نخواهمت ديد و چشمم به چشمهاي هميشه منتظرت نخواهد افتاد،

توان نوشتن اعترافهاي فروخروده ام را مي يابم

به ترم آخر نرسيده رفتني شدم

يا دانشكده مرا تاب نياورد، يا من دنيا را، يا دنيا نوشته هايم را، يا نوشته هايم انتظار

تو را، صبر و استقامت شش ساله تو را

با اينكه مي توانستي زودتر از اينها از اين خراب شده لعنتي بري و همه چيز را پشت

سرت به خاك بسپاري، ماندي

شايد نذر و نيازها و دعاهاي من بود كه مستجاب شد تا تو يك ترم ديگر بماني و صد و

خورده اي از پول فروش كتابت رو دو دستي تقديم مسئول ثبت نام بكني. و بگذار

اعتراف كنم وقتي كارنامه ات رو ديدم و وقتي اونو جلوي روي من پاره كردي و با

خشم و بدون خداحافظي رفتي، از خوشحالي رفتم يه كلاس خالي پيدا كردم و هزار

بار روي تخته سياه نوشتم: خدايا دوستت دارم

سرزنشهاي من بخاطر افتادن واحدهايت همه اش به خاطر لجبازي بود

اما، تو جدي گرفتي حتي آن يك هفته اي كه نمي خواستم چهره زيبايت را ببينم همه

اش از خوشحاليبود.

نمي خواستم ببينمت چون هيچ دلم نمي خواست كه مجبور بشم فيلم بازي كنم

و علي رغم ميل باطني ام با تو رفتار كنم نمي دانم چطور اين ترم هم گذشت و باز، تو

6 واحد رو گذاشتي براي ترم دوازدهم و ماندي. ماندي تا اسمم در كنار نام زيبايت در

پروژه پايان ترم هر دويمان حك شده و زركوب به يادگار بماند

وقتي هنگام ارائه پروژه در كمال خودخواهي هشتاد درصد پروژه را تحقيقات گسترده

و وتلاش شبانه روزي خودم به تنهايي عنوان كردم مي خواستم براي بار آخر چهره

عصباني ات را ببينم

مي خواستم براي بار آخر، دل سير خشم و نفرت را در چهره منحصر بفردت ببينم تا

بتوانم فراموشت كنم... كه تو فراموشم كردي. و اينبار با جديت تمام رفتي كه رفتي

اگر نگاهت نمي كردم و يا خودم را مي زدم به اون راه كه انگار نديدمت منتظر بودم

بيايي... بيايي تا

و تو ديگر نيامدي

روز امتحان آخر از اول صبح منتظرت بودم .... منتظر بودم سوالي را كه مدتها پيش از

من پرسيدي و گفتم نمي دانم بگويم كه مي دانم و خوب هم مي دانم

و تو نيامدي و من سر جلسه امتحان نرفتم تا شايد تو بيايي و تو نيامدي و اولين صفر

كارنامه چهارساله دوران دانشجويي ام بخاطر تو بود. فقط به خاطر تو.... و تنها

صفري است كه عاشقانه دوستش دارم

آن صفر توي كارنامه را به خاطر تو دوست دارم

ديگر نمي توانم بنويسم

آخرين نوشته ام هم درباره تو بود. تويي كه طنين صدايت ونوازش دستهايت، سنگيني

خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برايم به ارمعان آورد

تحمل اين زندگي رو ندارم. از خودم بدم مي آد

بس است

شايد خاطرات بيادماندني گذشته آرامم كند

تنهايم نگذار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

بخوان براى دل من

بخوان براى دل من ترانه اى ديگر

ترانه اى ز شب شاعرانه اى ديگر

مرا در آتش آغوش خويش گرمى بخش

بزن به زلف گرهگير شانه اى ديگر

ز عشق قصه شيرين بگوى با دل من

كه غير عشق، ندارد بهانه اى ديگر

تو اى پرنده صحراى دور دست خيال

مگير جز دل من آشيانه اى ديگر

به اشك ديده نويسم حكايت غم خويش

كه ماند از من و عشق نشانه اى ديگر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

باور مي کني

نمي توانم بنويسم باور مي کني، اينها شعر نيست، يادداشت هم نيست، اصلا هيچ

چيز نيست، به قول خودم اينها از سر عاشقي است. فقط همين. اي کاش به غير از

نوشتن کار ديگري هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون دلم مي گذرد يا حتي نيمي

از آن يا شايد ذره اي از آن را بروز دهم.

اي کاش مي دانستي چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بي آنکه تو در

کنارم باشي با يادت بنشينم و ترا زمزمه کنم و برايت بنويسم.

اي کاش بودي تا ببيني. چقدر در التهابم. نيستي در کنارم تا حرفهاي دلم را رو در رو

برايت بازگو کنم و من بايست هر شب، خسته از گذشت روز، خميده از خستگي ها،

بي تاب از خمودگي ها و رنجور از بي تابي ها و رنجيده از غريبه ها بنشينم و برايت

سخنان شيرين بنويسم.

هيچ کس نيست که بداند در دلم چه مي گذرد. اگر مي بيني مي نويسم و مي

نويسم و به نوشتن ادامه مي دهم از آن روست که مي دانم تو مي خواني. مي دانم

تو هستي و تو مي بيني و مي شنوي. مي دانم که تو در کنار مني. شايد نه در

فاصله اي نزديک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم نيست. کافي لبخندي از تو و يا حتي

گوشه چشمي را در ذهن مرور کنم. مي توانم ساعتها بنويسم و براي همين است که

مي گويم اينها همه از سر عاشقي است.

نترس. هنوز ديوانه نشده ام. اما فرصت دارم. براي ديوانگي. براي فرزانگي. براي

جاودانگي.

و من به حضور نزديکم. و به ديدار. و به کنار. در کنارم باش. حتي اگر از من دوري. عزيز

دل!

دلم طاقت نشستن ندارد وقتي به چشمهايم مي نگري

چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتي مرا مي نوازي

روحم پر مي کشد وقتي با من سخن مي گويي

زبانم هم که بند مي آيد

تو بگو چه کنم با اين همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هايم را فراموش مي کنم

از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزي به ياد نمي آورم

فقط بايد زمزمه کنم

زير لب به گونه اي که تو نيز بشنوي

کسي درون من است که از دريچه چشمم به کوچه مي نگرد

کسي درون من است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من

درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي 

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را

اشتباه مي گيرم

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز

هم خنديد

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد .

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک

آبي دور – يک اوج دوست داشتني

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته

است

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي

شود 

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي

بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي

شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را

با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را

نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو

به خدا کرد و گريست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

 بدنکن


بادل عاشق بدنکن

اي آدم نامهربون

سنگ دل وبي وفانشو

تودل داري اينم بدون

توقول همراهي دادي

رووعده دلت بمون

خاطرپاک وتوجهان

ميخرنش خيلي گرون

عهدشکن عشق نبا ش

خيرنمي بيني ازاون
 
باهمون نگاه اول

توي قلبم خونه کردي

مثل يک پرنده ازعشق

توي سينه لونه کردي

دلُ بردي ونگفتي

که دلي به اين ظريفي

واسه باختن ناه نداره

که ببازه به حريفي

توهموني که تو قلبم

قدِدنيا خونه داره

توي تک باغ دل من

گل خوشبختي مي کاره

توهمون خوبي که اسمت

به لبم خنده مياره

اگه باشي تاهميشه

ديگه اين دل غم نداره

عشق تو يه آسمونه

پرازنوروقشنگي

دل ساده که نفهميد

توقشنگ اما دورنگي

توکه احساسي نداري

چرابامن عهد بستي

به خداکه بي وفايي

آخه توپيمون شکستي

من که باز دارم هنوزم

توي خاطرات ميسوزم

ياد ظلمهاي گذشته

سياه کرده شب وروزم

دوس دارم يادت تو سينه

واسه هميشه بميره

توشکست سخت عشقت

دلم عبرتي بگيره

تابفهمه توي دنيا

خيلي ازعشقا فريبه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

اينجا مکان عشقه

توقف کينه

مطلقا ممنوع!!!!
 
همسفرم ميشي؟آره با توام.با خود خودت.

کجا ميرم؟يه سر ميرم به مکان عشق، يه سفر رويايي به جايي که فقط جاي پاکي

هاست.همون جا که بلرزه، مي تونه زندگيتو بلرزونه.وقتي بسوزه ميتونه آتيشت بزنه،

وقتي بگيره مي تونه دليل مبهم باريدن بي اختيار چشمات مثه ابر بهار شه.اون جا که

اگه بشکنه ، آه ناخواستش ميتونه قدرت سحر و جادو بگيره.اون جا که مهرش افسون

ميکنه.همون جا که اگه از عمقش چيزي رو از خدا بخواي، اگه خيرت، تو اون خواسته

باشه ،استجابتش رد خور نداره.

اون جا که يه وقتا يي فقط تو هستي وخدا ، سکوت و انعکاس زمزمه هاي دعا و همه

چشم اميدت به خونه خداست اون جا که گاهي عيارصميميت با خدا اون قدر بالاست

که قيمت نداره.

اين جا همون مکان عشقه.

جاي باشکوه ترين و زيباترين احساسات.بايد عشق از خود، بي خودت کنه.

جاي بزرگنمايي قضاوت هاي ناعادلانه و گير دادن به انديشه هاي منفي نيست.

يادت نره خونه دلت، مکان عشقه.

اين جا مهربون ترين عضو وجودته.جايي که فقط متعلق به عزيزترين هاست.

اگه تو هم مثل من مي خواي سبک شي ، اگه مي خواي طعم شيرين پروازو خودت

بچشي بيا همين حالا با من همسفر شو.

چشماتو ببند فقط اراده کن.از خودت شروع کن تا آخرين کسي که هميشه محال

بتوني ببخشيش.

يادت باشه محال بي معنيه، قبول دارم ممکنه خيلي آسون نباشه، حتي اگه معتقدي

سخته، ميگم عيب نداره.

بذار يه سختي به سختي هاي زندگيت اضافه بشه، ولي در عوض رنگ زندگيت

عوض ميشه.

عشق در قلب ما امانت گذاشته نشده تا زير گردو غبار کدورت و بي مهري بوي نا

بگيره.

عشق عطري داره که همه رو مست مي کنه ، حيف نيست که تو جاش اون قدر

بمونه که بي مصرف و بي خاصيت بشه.

و عشق همون جادوي است که راهش هميشه بازه.قدرتش نا محدود وعميق و

نفوذش معجزه ميکنه و اگه خالص باشه، هيچي جلودارش نيست چون کل موانع رو

تو چشم بهم زدني ذوب ميکنه.بيا نذاريم از گذشت لحظه ها ، افسوس و سرزنش از

دست دادنش باقي بمونه.به هيچ قيمتي اجازه نديم نصيب ما از گذر لحظه ها

پشيموني و بي خبري باشه.

بيا گذشته هاي دردناک و رها کنيم.اين جوري امروز قطعا يه روز ديگه هست.امروز

ديروز نيست امروز شروع تازه باقي زندگي ماست...

به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هيچ وقت اونو گدايي نکن!!!!!!!!!!!!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

آموخته ام كه


آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت   .اموخته ام كه: اين عشق

است كه زخمها را شفا مي دهد.نه زمان

آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي خلاق ترين فرد‌‌

خالق يكتا) است

آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب خوب بودن از ان مهمتر

آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند

آموخته ام كه: خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمي شود كه من

همه چيز را در يك روز بدست اورم

آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق انها را تغيير نمي دهد

آموخته ام كه: در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف كردن وجود

ندارد

آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم

آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:(باور داشتن موفقيت )

آموخته ام كه: تنها كسي كه مرا شاد مي كند.كه مي گويد تو مرا شاد كردي

آموخته ام كه: گاهي مهر بان بودن .بسيار مهمتر از درست بودن است

آموخته ام كه: هرگز نبايد به هديه اي كه از طرف كودكي داده مي شود نه گفت

آموخته ام كه: در اغوش داشتن كودكي به خواب رفته. يكي از ارامش بخش ترين

حس هاي دنيا را درون ادمي بيدار ميكند

آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي ان نزديكتر مي شوي

سريعتر مي گذرد

آموخته ام كه: بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر انچه مي طلبيم را به ما نمي دهد

آموخته ام كه: وقتي نوزادي انگشت كوچكتان را در مشت كوچكش مي گيرد.در واقع

شما را به اسارت زندگي ميكشد

آموخته ام كه:هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام ميدهيم

آموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم.دعا كنم

آموخته ام كه: زندگي خدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه لحظه اي با او از

جدي بودن دور باشيم

آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست

او و قلبي براي فهميد نش

آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با ان نگاه را وسعت بخشيد

آموخته ام كه : باد با چراغ خاموش كاري ندارد

آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست

آموخته ام كه : خوشبختي جستن ان است نه پيدا كردن ان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

 تشنه سخن


اگرچه نزد شمـــــــــا تشنه سخن بودم           

کسي که حرف دلش را نگفت من  بودم

دلم براي خودم تنـــــگ مي شود آري           

هميشه بي خبر از حــال خويشتن  بودم

نشد جواب بگيرم ســــــــــلام هايم را           

هر آنچه شيــــــفته تر از پي شدن  بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را           

اشاره اي کنم انگار کوه کـــــــــن  بودم

من آن زلال پرستم در آب گــند زمان           

که فکر صافي آبي چنين لــــــــجن بودم

غريب بودم و گشتم غريــــــــــــب تر          

دلم خوش است که درغربت وطن بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥

حرمت پنجره ها


آدما حرمت اين پنجره ها رو ميشيکنن

با نگاه زردشون ، دل بهارو ميشکنن
 
لهجه ي سلامشون ، بوي خدافظي ميده

دل نازکم از اين آدما خيلي رنجيده
 
ميدون مسابقس ، بازيه دل شکستنه

قهرمان ميشه با سر، هر کسي نارو بزنه
 
ميون اين آدما ، چطور بايد بُر بخورم

مثل ابرا بازم از ، بارون دلتنگي پُرم
 
تو که درس کينه رو ، مشغول دوره کردني

نگا کن دلت شده ، رنگ سياهه روشني
 
کاش دوباره حرفي از عاشقي در ميون باشه

هر کي هر چي که ميگه ، تو دلشم همون باشه
 
کاشکي آدما با هم يه ذره مهربون بشن

فصل پيوند گُلاس ، کاش همه باغبون بشن
 
ميدون مسابقس بازيه دل شکستنه

قهرمان ميشه با سر هر کسي نا رو بزنه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید*

بـــــــــــــــــــــــــــاران مـــــــــــــــــــــــــــن

دستم به دامانت مرو

آتش مزن بر جان من      

جانم به قربانت بيا

امشب بمان مهمان من

سر در گريبانم مرو

مشتاق و حيرانم مرو

يارا پريشانم مرو

بر هم مزن سامان من

يک روز مي ايي که من

دل کنده ام از جان وتن

مي جوييم از پيرهن

کو يوسف کنعان من

اي نازنين بي وفا

دير آمدي حالا چرا

ديگر نمي يابي مرا

جانا رها کن جان من

ديروز و امروزم ببين

حال شب و روزم ببين

چون شعله مي سوزم ببين

کو ابر من باران من

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاران مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥

تو کي هستي

تو کي هستي واسه دستام نمي دونم

مي خوام از تو بنويسم نمي تونم

بعضي وقتا يه اميدي واسه دلواپسيام

بعضي وقتا مهربونتر از همه دور و بريام

بعضي وقتا عشق نابي عشقي از جنس رفاقت

که ندارم به خدايي جز خداي عشقت عادت

بعضي وقتا نور شادي واسه چشماي خستم

بعضي وقتا گل خنده واسه لبهاي بستم

بعضي وقتا پر و بالي واسه پرواز خيالم

که به عشق ديدن تو سر رو بالشم مي ذارم

تو بزرگترين بهونه واسه گفتن و نوشتن

اما دستاي کوچک من نمي تونن نمي تونن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥

ديدن تو

يکبار خواب ديدن تو

به تمام عمر مي ارزد

        پس نگو!...

نگو که روياي دور از دسترس خوش نيست که

                                                           قبول ندارم...

گر چه به ظاهر جسم خسته است

ولي دل درياست تاب و توانش بيش از اينهاست

دوستت دارم...

و تا کنون هر چه باشد ... باشد ...

دوستت خواهم داشت بيشتر از ديروز

باکي ندارم از هيچ کس و هر کس که تو را دارم

                   عزيزم......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥

 گمشده ي من

و به هر چه نگاه مي کنم نشاني از من ندارد. بعضي چيزها آنچنان در من گمشده اند

که ديگر در خود پيدا نمي کنمشان. و خود نيز چنان گمشده ام که در هيچ بهانه اي

خود را نخواهم يافت.و اين همان حکايت ِ فصلي است که در آن خواهم زيست بي

انديشهء فردا.

مي بارد تنپاره ي آسمان بر چشمهاي منتظري که در انتظار نشسته اند تا در گوشه

اي از نجواي خويش همسوي صداي ريزش ِ بي غرور ِ قطره هايي باشند که سرود

رهايي مي خوانند. چه قصه ها که در زمزمه شان نيست. چه غصه ها که در زير نقاب

کشيده بر چهره شان نيست. مي بارد از چشماني که در حضور ِ خاکستر ِ پاشيده بر

آسمان، شکايت ِ لحظه ها را در خود تکرار مي کنند. آنجا که هيچ کس براي هيچ کس

آشنا نيست. مي بارد از درون سينه هايي که در طپش هايشان ناله ها سرازير

است... و نفسهايي که دمي در آنها به شوقي نخواهد رسيد. مي شويد غبار ِ کوچه

ها را براي قدمهاي شبزده هايي که در تمام ِ عبور ِ خود، ترانه اي جانشان را از غمي

که هست آسوده نمي کند. و در اين لحظه ها چه کودکانه شبنم ِ نشسته بر گونه

هايم را براي گلدان ِ خشکيده در قاب عکسي بر مي چينم... شايد طراوتي در هستي

بي هستي اش نقش بندد... و چه کودکانه ، و چه ساده انگارانه ...

دلم مي خواست گونه هاي خيس از اشک آسمان را مي بوسيدم. دلم مي خواست

پرواز مي کردم و سر به روي شانه هاي ابري مي گذاشتم که محزون از تنهايي بود.

اما چه افسوس که اشکهاي پنهانم را آسمان بوسيد ، و شانه هايم را نمناک از شب

گريه هايش کرد.

در اين زمان ِ آشفته به دنبال چه هستم!! . به دنبال گمشده اي که شايد در لحظهء

باران، دستهايش را به سويم آورده باشد. اما ... به هر چه نگاه مي کنم نشاني از او

ندارد... آنقدر گم شده است که در هيچ بهانه اي طرح ِ خيالش جان نمي گيرد. آري،

من، خويش را چه بي نشان گم کرده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥

كنار تو

با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو

باشد كه خستگي بشود شرمسار تو

در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
 
اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو

تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
 
مي خواستم كه گم بشوم در حسار تو
 
احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
 
همچون شهاب سوخته اي از مدار تو

آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام

خالي تر از هميشه و در انتظار تو

اين سوت آخر است و غريبانه مي رود
 
تنهاترين مسافر تو از ديار تو

هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو

هشدار مي دهد به خزانم بهار تو

اما در اين زمانه عسرت مس مرا

ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥

عشق

عشق مدار کسي است که از آينده نمي ترسد. کسي که از پيامد ها و نتايج واهمه

ندارد.او در اينجا و حالا زندگي مي کند.

نگران نتيجه نيست.نگراني کار ذهن ترس مدار است.و فکر نکن بعدش چه مي

شود.تنها در اينجا باش و به تمامي عمل کن. حسابگري را کنار بگذار.شخص ترس

مدار مدام در حال حسابگري – نقشه کشي- منظم کردن و محافظت است.تمام

زندگي اش اينگونه از بين مي رود. 

********************

هيچکس دشمن شما نيست.

حتي اگر تصور مي کني کسي مقابل تو است آنقدر ها هم دشمني ندارد چرا که

درگير کار خود است.چيزي براي ترسيدن وجود ندارد.اين موضوع بايد قبل از برقراري

ارتباط حقيقي درک شود.روي اين موضوع مراقبه کن.هيچ جا مانعي ايجاد

نکن.گذرگاهي هميشه باز و گشاده باش بدون هيچ دري در برابرت.

********************

بخاطر بسپار:

اگر به کسي اجازه دهي تا به عمق وجودت رسوخ کند ديگران هم چه

مرد و چه زن اين اجازه را به تو خواهند داد.چون وقتي به کسي اجازهء نفوذ مي

دهي در واقع اعتماد بوجود مي آيد.وقتي تو نترسي ديگران هم بي ترس مي شوند.

********************

شهامت بسويتان خواهد آمد.تنها با فرمولي ساده شروع کنيد: هرگز ناشناخته را از

دست نده.هميشه ناشناخته را برگزين و به پيش برو.حتي اگر به زحمت بيفتي

ارزشش را دارد.هميشه سودمند است و شما به اين صورت بالغ تر –صادق تر و

هوشمند تر مي شويد.

********************

شخص با پذيرش ترس هايش بي ترس مي شود با ديدن حقايق زندگي و تشخيص

اينکه اين ترس ها طبيعي هستند شخص آنها را مي پذيرد.   

********************    

تنها راه بي ترسي پذيرفتن ترس است.آنگاه انرژي آزاد شده به آزادي تبديل مي

شود. ولي اگر ترس را نکوهش کنيد آنگاه سر بر مي آورد.

********************

به محض زايل شدن ترس –معصوميت حاضر مي شود و اين معصوميت خير مطلق

است- کل جوهر يک انسان مذهبي.معصوميت قدرت دارد.اين معصوميت تنها معجزهء

وجود است.با معصوميت هر چيزي امکان پذير است.

********************

ترس بيش از چند سانتي متر عمق ندارد.چيزي براي ترسيدن وجود ندارد.

********************

وقتي طبيعي باشي و بگذاري اتفاقات خود بخود روي دهند خداوند پشت و پناه تو

خواهد بود.

********************

اگر عاشق باشي خواهي ديد که کل هستي داراي فرديت است بي جهت انرژيت را

صرف کشدن و هل دادن عشق نکن

با دقت نگاه کن و با اشياء ارتباط برقرار کن.از آنها کمک بگير تا مقدار زيادي از انرژي

حفظ گردد.

********************

ترس چيزي جز بي عشقي نيست .عشق بورز و ترس را فراموش کن. اگر حقيقتا"

عشق بورزي ترس ناپديد مي شود.

با ترس نجنگيد.در غير اينصورت بيشتر و بيشتر مي ترسيد

 و ترس تازه اي وارد و جودتان مي شود. اين- ترس از ترس است

که بسيار خطرناک است.اگر در زندگي مي ترسي پس بيشتر

عشق بورز اما شهامت در عشق احتياج به جسارت دارد.در عشق ماجراجو

باش.بيشتر عشق بورز- بدون شرط عشق بورز چراکه هرچه بيشتر عاشق باشي

کمتر مي ترسي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥

سه نقطه


ما پرنده هاي تنها

زير شيرووني خونه

هر دو تا خسته زغربت

هر دو آواره زلونه

ما دو تا مثل مسافره کوير

تشنه جرعه اي از محبتيم

ولي بيگانه ز هم

در اين سرا

لب پر بسته

پر از شکايتيم

اگه دست سرنوشت رقمه بختو

برامون مي نوشت

يا اگه آينده باز

بهمون فرصت بودن مي داد

ديگه دنيا برامون تنگ نمي شد

ديواراي لونمون سنگ نميشد

حالا هم دير نشده

مي تونيم پرهامونو باز بکنيم

را ه يک لونه رو پيدا بکنيم

لونه اي که عشق برامون بياره

خنده و شادي رو لبها بذاره

اونجايي که غم فردا نباشه

واسه اين دل تنها نباشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

زمستان

اينجا زمستان است

ديگر چه ميخواهي بداني نازنين من !

برف است و باران است

سرما ميان كوچه ها چون پاسبان ابلهي

تا صبح ميگردد

و ماه

د ر قرص يخين اش در ميان آسمان

تنها و حيران است

گنجشگ ها و سارها و غاز ها

كوچيده اند و رفته اند از شهر

حتي كلاغي هم نمي بيني ميان راه

تنها درختان مانده اند و پيكر عريانشان در باد

و كاج ها با شبكلاه پنبه اي شان در ميان برف

اما ميان خانه مان گرما فراوان است

و در ميان قلب من

هر چند تنهايي

تاراج كرده برگ هاي شادماني را

اما هنوزم درميان شاخه هاي مانده از پاييز

مرغي كه تنها مانده ميخواند

و در اجاقي كه ميان برف دود آلود ميسوزد

گرماي پنهاني است

و در كنار پنجره

روشن چراغي

گرچه با ترديد

 چشم انتظار

ناخوانده مهماني است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

شب آتش

دلم برايش تنگ شده. دلم براي تو هم تنگ شده. او سالهاست که رفته. اين را مي

دانم. اين عشق سالهاي دور است که اينچين از خاکستريها سر بر مياورد و مرا مي

سوزاند. تو را چه کنم؟ تو بودي؟ هستي؟ رفته اي؟ حضورت کمرنگترين حضور اين

روزهاي من است. نبودنت را عادت کرده ام. راستي حالت خوب است؟ پيشانيت برق

مي زند اين روزها. برقش را ديدي؟

نگاه مي کنم که چگونه آرام آرام از من دور مي شود و ميرود. نگاه مي کنم که چگونه

آرام آرام ميان ابرها و دودها و صداها دور مي شود و ميرود. نگاه مي کنم که چگونه

آرام آرام پوست تنم را مي خراشد و مي رود.

انگار غريبه ايست که هيچگاه نمي شناختمش. غريبه اي از سالهاي خاکستري.

غريبه اي که شبيه هيچ کس نيست.

يک شب آتش در نيستان مي فتاد

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد

شعله تا سرگرم کار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

ني به آتش گفت، کين آشوب چيست؟

مر تورا زين سوختن مطلوب چيست؟

گفت آتش بي سبب نفروختم

دعوي بي معنيت را سوختم

زانکه مي گفتي نيم با صد نمود

همچنان در بند خود بودي که بود

مرد را دردي اگر باشد خوش است

درد بي دردي علاجش آتش است

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

دلم براي صدات تنگ شده

امروز چندم است؟

ميدانم

ميدانم

ميدانم

و ...

بازم مي گم ، من احتياج ندارم كسي برام عضه بخوره .

-چقدر نقاب بسه ديگه . تو هم از گوشت و پوست و استخوني . بذار بدونن غصه داري .

-نه

-مي خوام دستتو بگيرم ، ببرمت يه جاي ديگه

-آخ ، اينو هستم .

اميد  نيازي به هم دردي نداره

اومده ميگه ..

اميد  جوني لطفاً برام ماشين بازي بذار

ازش مي پرسم ماشين چه رنگي برات انتخاب كنم ؟

ميگه سفيد پر رنگ !!!!!!!

كلي حرف زدم

يه خورده با بغض

يه خورده با گريه

يه خورده با صداي بلند

بعد كه حرفام تموم شد از نگاهِ بي حركتش حس كردم كه نفهميده چي گفتم

بعد از چند ثانيه لباش از هم باز شد و حرف زد

چيزي مشابه همون سوال معروفِ « ليلي زن بود يا مَرد ؟ »

ميخوايي ببيني تحملم چقدره؟

پس بذار يه چيزي بهت بگم

من ميخوام حالا حالا ها تحمل كنم

هر چي نيرو دارم براي تحمل كردن جمع كردم

هر چي برام مونده…

همه رو دارم از گوشه كنار وجودم يه جا جمع ميكنم

يه جا ….براي يه كار…

براي تحمل كردن

تحمل ...

بازم تحمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

اگر جاي تو بودم

ميان چهره ها هميشه به دنبال تو بوده ام...

شايد كه روزي جاي پاي عشق را بيابم...

گاهي كه تو را احساس مي كنم صداي تپش قلبم، انديشه ام را مي آشوبد...

و باز از ترس امتداد نگاهم كه اگر به چشمان تو ختم شود، مي گريزم...

سالهاست كه تو مرا ميان آغوش خويش پرورانده اي و عشقم آموخته اي

اكنون با من بگو

كه بودن در روزگار آمدنت نصيب مي شود مرا ؟

اگر جاي تو بودم باراني و بخشنده بودم..

اگر جاي تو بودم نگاه آبي پروانه را تا شعله هاي زرد به نظاره مي نشستم

اگر جاي تو بودم از جدايي به پاس حرمت شب مي گذشتم

اگر جاي تو بودم قاصدکها را به جاي پرپر کردن به سرزمين باد مي بردم

اگر جاي تو بودم در سياهي به شوق ديدن باران مي نشستم

اگر جاي تو بودم نگاهم را از عشق دريغ نمي کردم و غرور را مي شکستم

افسوس که تو اينگونه نيستي...با اين همه هيچ اشکالي ندارد، من هنوز در

جستجوي شنيدن سلامت به انتظار خواهم نشست و غريبانه عشقت را آرزومندم.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

خاطره‎ها

رفتي و خاطره‎هاي تو نشسته تو خيالم

بي‎تو من اسير دست آرزوهاي محالم

ياد من نبودي اما من به ياد تو شکستم

غير تو که دوري از من دل به هيچ‎کسي نبستم

هم‎ترانه ياد من باش بي‎بهانه ياد من باش

وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش

اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد

ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتنو بلد شد

اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش

تا ابد تا ته دنيا تو هميشه ياد من باش

رفتي و خاطره‎هاي تو نشسته تو خيالم

بي‎تو من اسير دست آرزوهاي محالم

ياد من نبودي اما من به ياد تو شکستم

غير تو که دوري از من دل به هيچ‎کسي نبستم

اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد

ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتنو بلد شد

اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش

تا ابد تا ته دنيا تو هميشه ياد من باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

چي شد

چي شد چي شد؟!

داري ميري؟

درست فهميدم؟

اين اشتباه رو نکني ها!!از تو بعيده.يه آدم با روح لطيفي مث تو ،درسته که زود مي

شکنه اما درست نيست که مث بقيه زود کنار بکشه و ميدون رو به غصه و نا اميدي

بده.عزيز من،مطمئنم و مطمئن باش پشت هر ابر-هرچند ضخيم و سياه- خورشيد

روشن وفروزاني نشسته.فقط بايد کمي صبر کني تا يه کم باد بياد و ابرا رو جابجا

کنه.و يه چيز ديگه...عشق حقيقي رو نمي توني انکار و يا فراموش کني اما اگه يه

روزي تونستي ازعشقي بگذري-هرچند سخت- همون بهتر که بگذري! در حقانيتش

شک کن.و در اخر ممنونم که منو با مهربونيت،جزو دوستاي خوبت آوردي.شاد زي و

سربلند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

تنگه غروب

تنگه غروبه خورشيد اسيره

ميترسم امشب خوابم نگيره

سياهي شب چشماش و وا کرد

ستاره من تو رو صدا کرد

باز مثل هر شب از ديده پنهون

يه مرد عاشق سر در گريبون

آواز ميخونه از پشت ديوار

کي خوابه امشب کي مونده بيدار

چرا شب ما سحر نميشه

گل ستاره پر پر نميشه

تو شهر خورشيد يه قصر نوره

راه منو تو امشب چه دوره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

پشت شيشه

پشت شيشه برف ميبارد

در سکوت سينه ام دستي

دانه اندوه ميکارد
 
مو سفيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دلم باريدي...اي افسوس

بر سر گورم بناريدي
 
چون نهالي سست ميلرزد

روحم از سرماي تنهايي

ميخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنياي تنهايي
 
ديگرم گرمي نمي بخشي

عشق‘اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميد يست

خسته ام از عشق هم خسته
 
غنچه شوق تو هم خشکيد

شعر ‘اي شيطان افسونکار

عاقبت زين خواب درد آلود

جان من بيدار شد‘ بيدار
 
بعد از او بر هر چه رو کردم

ديدم افسون سرابي بود

آنچه ميگشتم به دنبالش

واي بر من نقش خوابي بود
 
اي خدا...بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را.

تا به کي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را؟
 
ديدم اي بس آفتابي را

کو بيابي در غروب افسرد

آفتاب بي غروب من!

اي دريغا در جنوب افسرد
 
بعد از او ديگر چه ميجويم؟

بعد از او ديگر چه ميبايم!

اشک سردي تا بيفشانم

گور گرمي تا بياسايم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

چون پائيز

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

اشگ هايم همچو باران

دامنم را رنگ مي زد

وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني

در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش دردي نهاني

نغمه من ...

همچو آواي نسيم پر شكسته

عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته

پيش رويم:

چهره تلخ زمستان جواني

پشت سر:

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

سينه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگماني

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

بي تفاوت مگذر
 

بي تو هيچم به خدا

پيش اين دل بنشين

قدر اين سينه پر مهر بدان

در دل خسته بمان

منم و خانه ويرانه دل

بي تفاوت مگذر از در ميخانه دل

مشکن ساغر اميد مرا

اي همه هستي من

اين نفسها به خدا ارزان نيست

بر نمي گردد هيچ

شايد امروز چو بگذشت نباشم فردا

آه شايد که نبيني دگرم

بعد من در قفس هيچ نماند

به جز از مشت پرم که نمي ارزد هيچ

بنشين پيش دل من بنشين

قدرم امروز بدان

که به دام تو اسيرم اي دوست

و خدا داند و تو

از همه هستي خود

بي تو سيرم اي دوست

سخن از عشق بگو با دل من

که ندارد دل من جز تو با کس سخني

همچو يک ذره مرا

زيراين گنبد نيلي مکن از بند رها

صحبت از آه و دمست

آه بي سوز محبت، نفس سرد غم است

و دم خالي عشق مرگ درد آلودي است

که رسد پيش تر از مرگ وجود...! 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

به شدت آشفته ام

کجايي پس ؟ مگه نمي دوني دلم برات تنگ شده ؟ مگه دلت برام تنگ نشده ؟ پس

چرا نيستي ؟

بشين روبروم ... بگذار خوب نگات کنم ... من يه گمشده تو نگاهت دارم ، ازش خبر

نداري ؟

دستات مهربونه مثل نگاهت ... و گرم مثل زندگي ...

فکر کنم کارت داشتم ، فکر کنم مي خواستم بهت چيزي بگم ، اما الان هيچي يادم

نمياد ، يعني حرف ها يادمه اما اهميتشون تو اين لحظه کم شده ... حضورت حرف

هام رو تحت الشعاع قرار داده ...

خيلي چيزها بايد بگم ... اما لال شدم ، حرفم نمياد ... شايد هم از سکوت تو مي

ترسم ...

دلم يه گريه ي سير مي خواد ... نه از روي درد ، براي رها شدن ... خود اين مدليم رو

دوست ندارم و دارم سعي مي کنم پنهان شم که ديگران هم من رو اين مدلي ، لب

ورچيده و بي حوصله نبينند ...

دوست دارم عين گربه تازه از جنگ برگشته، يه گوشه تنها گير بيارم و آرام آرام

زخمهايي که در اثر مرور زمان از ادمها و مکانها و اتفاقها برداشتم، بليسم

با تمام بدخلقي هايم، چه دلتنگ هستم.

زندگي چيز بارزشي نيست، اما بعد از مدتي ميفهمي تو براي آن با ازرش ترين ها را

خرج کرده اي، يعني عشقت را فداي زندگي کردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

به تواز تو ميرسيدم


توي باور نازت ازم يه ياغي ساختي

ميخوام بگم عزيزم  منو تو نشناختي

دوست دارم که باشم تو باور تو يک مرد

با حال التماسي بگم دوباره برگرد

هر واژه‌ي بي ربطي اونو يادم مياره

همه ميخوان بگن که اون منو دوست نداره

هر روز مثل اشکي که ميخوام بارون ببينم

ولي طاقت نميارم تو چشماي تو بشينم

مگه من دل نداشتم ؟؟ دل منو شکستي

چرا وفانکردي به اون عهدي که بستي

تو که گذاشتي رفتي منو تو اين شب سرد

با التماس دستهام ميگم دوباره برگرد

ميخوام بگم که يادت توي دلم ميمونه

توي دلم سياه نيست !! اينو چشات ميدونه

ميگن شيرين و فرهاد رفتن توي هر ياد

چون به هم نرسيدن  کردن عشقو فرياد

مگه من دل نداشتم ؟؟ دل منو شکستي

چرا وفانکردي به اون عهدي که بستي

چه کنم حالا که بي تو تنهاي تنها موندم

اينا حرفهاي دل بود که برات ترانه خوندم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

اعتراف

يادته من وتو داشتيم ساده زندگي ميکرديم

از همين چشمه شفاف ،رفع تشنگي ميکرديم

يه دفعه يه مهمون اومد ،عقلم رو يه جوري دزديد

دل تو به روش نياورد ،از همون دقيقه فهميد

اولش فکر نميکردم ،که دلم رو برده باشه

يا دلم گوله چشماي روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و ديدم ،دل من ديوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از قصه من باخبر شد

اولش گفتم يه حسه ، يا يه احترامه ساده

اما بعد ديدم که عشقه ،آخه اندازش زياده

تو بازم طاقت آوردي ، مثل پونه ها تو پاييز

سرنوشت تو سفيده ، سرگذشت من غم انگيز

اما روحه من يه درياست،پر از موج و تلاطم

ساحلش تويي و موجهاش،خنجر هاي حرفه مردم

آخ که چه لذتي داره ،نازه چشمات رو کشيدن

رفتنه يه راه دشوار ،واسه هرگز نرسيدن

من که آسمون نبودم،اما عشق تو يه ماهه

سرزنش نکن دلم رو ،به خدا اون بي گناهه

تو که چشماي قشنگت،خونه صد تا ستاره ست

تو که لبخند طلاييت،واسه من عمره دوباره ست

بيا و مثل گذشته ،جز به من به همه شک کن

من بدون تو ميميرم، بيا و بهم کمک کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید*(ترفند)

موبايل

کدهاي مخفي گوشي هاي نوکيا

قصد داريم شما را با تعداد زيادي کد مخفي گوشي نوکيا آشنا کنيم. هر کارخانه

سازنده گوشي هاي تلفن همراه کدهايي را براي دريافت اطلاعات يا تنظيمات

گوشي در نظر گرفته است. قابل ذکر است که بعضي از اين کدها مربوط به تنظيمات

حساس گوشي مي باشد. پس در اجراي آنها دقت بکنيد.

#06#*
سريال نامبر گوشي را نشان ميدهد

#92702689#*
نمايش : سريال نامبر گوشي ، تاريخ ساخت ، تاريخ فروش ، تاريخ آخرين تعميرات (

0000 به معناي نداشتن تعمير قبلي) براي خروج از اين صفحه بايد گوشي را خاموش

و دوباره روشن کنيد.

#3370*
با اين کد شما از حالت EFR استفاده خواهيد کرد که باعث ميگردد از حداکثر کيفيت

صداي گوشي برخوردار شويد اما در عوض مصرف باطري شما کمي بالاتر خواهد

رفت ؛ بر روي گوشي نوکيا 3310 آزمايش شد و عمل کرد)

#3370#
حالت EFR را غير فعال ميسازد.

#4720#*
گوشي را در حالت کيفيت صداي پائين قرار ميدهد و در عوض مصرف باطري شما

درحدود 30 درصد کاهش ميابد.

#4720#*
حالت قبل را غير فعال ميسازد.

#0000#* و يا #9999#*
ورژن سيستم عامل گوشي ، تاريخ ساخت نرم افزار ، و نوع فشرده سازي را نشان

ميدهد.

#30#*
شماره هاي محرمانه گوشي را نمايش ميدهد.

#67705646#*
در گوشيهاي مدل 3310 و 3330 لگوي شبکه را حذف ميکند  IR-TCI

#73#*
تايمر گوشي و همچنين تمام امتيازات بدست آمده در بازيها را Reset ميکند.

#746025625#*
نمايش وضعيت سرعت clock سيمکارت گوشي. اگر گوشي شما داراي حالت SIM

Clock Stop Allowed باشد به اين معنا خواهد بود که گوشي شما ميتواند درحالت

کمترين ميزان مصرف باطري درحالت Standby قرار بگيرد.

#2640#*
کد رمز فعلي گوشي را نشان ميدهد. کد رمز گوشي در حالت عادي 12345ميباشد.

#7780#*
RESET گوشي يا همان بازگشت به حالت تنظيمات کارخانه اي. مناسب براي زمانيکه

گوشي قاطي کرده است . درواقع درايو C گوشي را ريست ميکند (ريست گوشي

بدون حذف برنامه ها) بعد از وارد کردن اين کد ، گوشي از شما تقاضاي وارد کردن

security code را خواهد داشت که اگر آنرا قبلا تغيير نداده باشيد 12345 ميباشد.)

#7370#*
فرمت گوشي . مناسب براي زمانيکه گوشي خيلي خيلي قاطي کرده است. درواقع

اين کد درايو C گوشي را فرمت ميکند و البته تمامي برنامه ها و فايلهاي موجود بر

روي اين درايو از بين خواهند رفت . بعد از وارد کردن اين کد ، گوشي از شما تقاضاي

وارد کردن security code را خواهد داشت که اگر آنرا قبلا تغيير نداده باشيد 12345

ميباشد.)

روش مستقيم فرمت گوشي هاي اسمارت فون بدون نياز به

منوي گوشي:

اگر پسوورد ( security code ) گوشي قبلا تغيير داده شده است و آنرا نمي دانيد و

همچنين گوشي شما از سيستم عامل سيمبين ورژن7 استفاده مي کند ( مثل 6600

و 7610 و 6620 و 6260 و 9500 و 9300 ) ابتدا گوشي را خاموش کرده و در حاليکه

سه دگمه سبز ، * ، 3 را همزمان نگه داشته ايد گوشي را روشن کنيد و آنها را آنقدر

نگه داريد تا کار فرمت آغاز بشود. دراين حالت از شما ديگر پسوورد خواسته نخواهد

شد و مستقيما گوشي فرمت خواهد شد.

#43#*
کنترل حالت call waiting ( انتظار) گوشي.

#61#*
کنترل شماره اي که به عنوان divert در صورتيکه به تلفن پاسخ داده نشود ، تعيين

گرديده است.

#62#*
کنترل شماره اي که به عنوان divert درصورتيکه شبکه دچار اشکال باشد( آنتن

نباشد) تعيين گرديده است.

#67#*
کنترل شماره اي که به عنوان divert درصورتيکه گوشي اشغال باشد ، تعيين گرديده

است.

#شماره*21**
divert به شماره مورد نظر در هر حالتي.

#شماره*61**
divert به شماره موردنظر در حالت عدم پاسخ گوئي ( no Reply )به تلفن زده شده.

#شماره*67**
divert به شماره مورد نظر در حالت اشغال بودن گوشي ( on Busy )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

موبايل

کدهاي مخفي گوشي هاي سامسونگ

اين بار براي علاقه مندان ترفندهاي موبايل و به خصوص کساني که گوشي

سامسونگ دارند کدهاي مخفي اين نوع گوشي ها را جمع آوري کرده ايم. کافي

است براي اجراي هر کدام آنها را در گوشي خود اجرا کنيد.


#06#*
سريال نامبر گوشي

#9999#*
ورژن نرم افزار گوشي

228#*#8999*
وضعيت باطري ( دما ، ولتاژ ، ظرفيت)

246#*#8999*
وضعيت برنامه

289#*#8999*
تغيير سرعت زنگ آلارم گوشي

324#*#8999*
Debug screen

367#*#8999*
Watchdog ( رمز گوشي)

427#*#8999*
Trace Watchdog ( پيدا کردن رمز گوشي)

523#*#8999*
تغيير ميزان کنتراست صفحه تصوير تنها در ورژن G60L01W

636#*#8999*
وضعيت حافظه

746#*#8999*
حجم فايل سيم کارت

778#*#8999*
اطلاعات سيم کارت

289#*#8999*
تست رينگ تون

778#*#8999*
جدول SIM Service

377#*#8999*
تصحيح EEPROM Error ( از کليدهاي جانبي براي انتخاب مقادير cancel و ok استفاده کنيد)

785#*#8999*
RTK( Run Time Kernel ) Error اگر ok را بزنيد گوشي ريست ميگردد.

947#*#8999*
ريست گوشي در مواقعي که گوشي بسيار قاطي کرده است.

842#*#8999*
تست ويبراتور

توجه:

اگر  کدهاي بالا در گوشي شما عمل نکرد به جاي *8999 کدها ، عدد 0 را قرار

بدهيد. براي مثال : کد #842*8999#* تبديل به کد #0842#* ميگردد.

اگر باز هم تاثير نکرد اينبار به جاي عدد 8999 که در همه کدها مشترک ميباشد عدد

9998 را قرار بدهيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

رجيستر

کمتر کردن زمان خاموش شدن کامپيوتر

شايد ويندوز شما هم به اين مشکل دچار شده باشد که هنگام خاموش کردن

سيستم ، مدت زماني نسبتا زيادي طول بکشد تا کامپيوتر به طور کامل خاموش

شود. اما نگران نباشيد ، با استفاده از اين ترفندي که هم اکنون به شما معرفي

خواهيم کرد مي توانيد کاري کنيد که سرعت خاموش شدن کامپيوترتان تا چندين

برابر سريع تر شود.

بدين منظور:

ابتدا در منوي start گزينه ي run را انتخاب کنيد و در آن عبارت regedit را تايپ کنيد و

کليد Enter را بفشاريد.

پس از باز شدن رجيستري به دنبال اين مسير بگرديد :

hkey_current_user/controlpanel/desktop

حال در پنجره ي سمت راست عبارت hangapptimeout راخواهيد داشت. روي عبارت

مذکور دوبار کليک کنيد و بجاي عدد موجود عددي کمتر را وارد کنيد.

تنها دقت کنيد که عددي که وارد مي کنيد نبايد کمتر از 100 باشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

موبايل

پيغام خطاهاي گوشيهاي نوکيا

در صورتي که گوشي شما نوکياست ، حتما تاکنون هنگام کار با گوشي با پيغام هاي

خطاي مختلف روبرو شده ايد. هر کدام اين Error ها دليل خاصي دارند و به نوعي

رفع ميشوند. در اينجا تمامي اين خطا ها را به همراه راههاي رفع آنها را گردآوري

کرده ايم. دانستن اين خطاها ميتواند از خطرات احتمالي بعدي جلوگيري کند.

پيغام هاي خطا:

پيغامي خطاي temporary over-load. Continue :

با اين پيغام احتمالا موقع گرفتن عكس مواجه ميشويد.

پيشنهاد براي رفع اين مشكل:

1- خاموش روشن كردن گوشي

2- خالي كردن فايلهاي tmp از MMC (با برنامه Extended File Manager مي‌تونيد اين

كار رو انجام بديد )

3- خالي كردن ram گوشي ( براي اينكار كليد meno را بزنيد و نگه داريد و با زدن كليد

c برنامه هاي را كه احتياج ندارين ببندين )

* روشي كه نتيجه داده: خالي شدن باطري گوشي تا اينكه خود گوشي اتوماتيك

خاموش شود، بعد از ساعاتي گوشي را به شازژ بزنيد و پس از شارژ روشن كنيد.

پيغام خطاي App. Closed gs و يا App Closed main :

اين يك پيغام كلي است و پيگيري اين پيغام كار آسوني نيست.

پيشنهاد براي رفع اين مشكل :

1- پاك كردن آخرين برنامه‌هاي ريخته شده روي گوشي

2- مستر ريست گوشي

پيغام خطاي App. Closed sSaverdaemon :

اخطاري است براي اسكرين سيوري كه خوب كار نمي‌كند، برنامه اسكرين سيور

خودتونو پاك كنيد.

پيغام خطايApp..Closed.ACN LIST :

اخطاري است كه به دلايل زير پيش مي‌ياد:

1.ايجاد مشكل در نرم افزار

2. ناهمخواني نرم افزار با سخت افزار گوشي

3. اجراي همزمان چندين برنامه

پيغام خطاي App.Closed mailnit :

اين پيغام زماني ظاهر مي‌شود كه در مموري كارت مشكل پيش بياد، در اين حالت

مموري كارت بايد فرمت بشه.

پيغام خطاي App. Closed ncnlist :

وقتي messege مياد بجاي زنگ زدن اين erorr مشاهده مي‌شه .

پيشنهاد براي رفع اين مشكل :

۱- پاك كردن آخرين برنامه‌هاي نصب شده.

۲- غير فعال كردن Receive Report در بخش Text Message

۳- پاك كردن پيغامهايي كه بصورت فونت فارسي در گوشي ذخيره شدند

۴- مستر ريست گوشي

پيغام خطاب System Error :

پيغام مربوط به سيستم گوشي هست. مشكلات زيادي باعث ايجاد اين error ميشه1

:- وصل كردن مموري كارت گوشي ديگه كه روش برنامه نصب هست -2كامل نصب

نشدن يك برنامه كه در روت گوشي نصب شده -3 مستر ريست كردن گوشي قبل از

فرمت كردن مموري كارت و...

پيشنهاد براي رفع اين مشكل :

1- مستر ريست گوشي

پيغام خطاي phone will be restarted :

اين پيغام وقتي مياد كه شما برنامه هاي زيادي رو لود كرده باشين

پيغام خطاي General :Alredy in use :

اينError هنگام پاك كردن مسيج و يا فايلي ديده شده.

پيشنهاد براي رفع اين مشكل :

فايلي توي فولدر Message بصورت Hidden شده كه اگر از Hidden بودن خارجش

كنيد درست ميشه. براي اينكار از برنامه SeleQ استفاده كنيد.

پيغام خطاي Memmory Card Corrupted :

اين مشكل زماني ايجاد مي‌شود كه مموري كارت خوب فرمت نشده و يا در حين

فرمت با مشكل ديگه‌اي روبرو شده، براي مثال خود من وقتي يكبار مموري كارت

روفرمت مي كردم، وقتي وسطهاي كار Cancel كردم – اين پيغام را براي من مي‌داد.

دوباره فرمت كردم و درست، شما هم سعي كنيد دوباره فرمت كنيد و اگه نشد با

كارت ريدر فرمت كنيد.

پيغام خطاي there is nothing good palying :

زماني با اين پيغام مواجه مي‌شويم كه از برنامة mum sms و يا برنامه‌هاي مشابهي

كه براي sms هست استفاده مي‌كنيم. اين برنامه‌ها smsها رو مخفي ميكنه – اگه

شما اين برنامه رو پاك كنيد از اين مشكل هم راحت مي شويد.

پيغام خطاي Phone Startup Failed.Contact the retailer :

اين پيغام موقعي ظاهر ميشود که بعلت ريستارت نادرست و يا نصب يک برنامه

مخرب فايل startup گوشي پاک شده باشه

براي حل اين مشكل سيم كارت ومموري كارت را درآورده و دوباره جا بزنيد، اگه درست

نشد مستر ريست كنيد. در صورتيكه با فلش هم درست نشود نياز به سرويس در يك

نمايندگي است و احتمال مشكل سخت افزاري دارد.

پيغام خطاي close all application :

هنگام نصب برنامه و يا ... رخ مي‌دهد. گوشي را خاموش كرده و پس از روشن كردن

دوباره سعي نماييد

پيغام خطاي unable to install comitable with series 60

support version 0.00 :

معمولا براي گوشي هاي غيراز سري 60 به هنگام نصب برنامه ايجاد مي‌شود ولي

گاهي در گوشي هايي كه مربوط به سري 60 هم هستند ديده مي‌شود. براي اينكار

بهتر است گوشي را مستر ريست كنيد.

پيغام خطاي (select access point (no data :

علت اون پيغام اينکه يکي از برنامه هاي موجود در گوشي شما در خواست

دسترسي به اينترنت ميکنه اون ميتونه يک برنامه آنتي ويروس يا هر برنامه ديگري

باشه. اونها رو غير فعال كنيد

ايراد هاي ريز هنگام کار با گوشي:

زماني که گوشي فقط عدد تايپ مي‌كند:

پيشنهاد براي رفع اين مشكل :

1- دكمه مربع را بگيريد و نگه داريد تا حروف تايپ بشه

2- تعريف كردن كاري براي دكمه مربع درگوشي ( مانند برنامه‌هاي چراغ قوه (power

torch ) و ... )

ساعت گوشي عقب وجلو مي‌شه:

پيشنهاد براي رفع اين مشكل : به قسمت تنظيم زمان مي رويد و GMT offset را روي

03:30+ تنظيم مي كنيد به محض تغيير دادن offset از شما سوال مي كند كه

update date and time of the phone? شما No را انتخاب كنيد

آمدن صداي موزيك از گوشي هنگام استفاده از هندزفري :

اين مشكل روي گوشي‌هاي 3650 مي‌باشد – راه حلي غير علمي دارد به اين صورت

كه خيلي آروم فيش هندز فري رو تا نصفه داخل گوشي فرو كنيد بعد كه صدا داخل

اسپيكر ها شد فيش رو آروم تا ته فرو كنيد

گوشي مدام پيغام خطاي با علامت ! را نشان مي دهد:

احتمالا Error مربوط به برنامه Mini Gps باشه كه تنظيم شده روي Event Alarm و يا

يه برنامه مثل( screen saver ) كه بعد از هر 20-30 ثانيه ميخواد فعال شه و چون

نميتونه ارور ميده

موبايل پيغامهايي مثل رسيدن پيام كوتاه(مَسيج) و تلفنهايي كه

جواب نداده شده(ميس كال) را نمايش نمي دهد:

در قسمت log گوشي منوي چپ را بزنيد و سپس در قسمت اپشن گوشي در

قسمت log duration به جاي گزينه no log يا 1 روز يا 10 يا 30 را انتخاب كنيد!

كم شدن صدا هنگام صحبت در 6600 :

برنامة Callcheater را غير فعال كنيد و يا كلاً پاك كنيد

پس از خاموش كردن گوشي روشن نمي شود:

اين مورد در موارد زيادي اتفاق مي‌افتد. در حالت شايع وقتي sms ها در حالت

Sending در Outbox باقي بمانند و گوشي خاموش شود، ديگه روشن نمي‌شه.

بهتره در درجة اول مموري كارت رو درآورده و گوشي رو روشن كنيد اگه درست نشد

مستر ريست كنيد و بعد گوشي رو فرمت.

مشكل 6600 كه ساعتش خود به خود عوض ميشه:

ممكن هست از قسمت auto time update باشه.اگر اون فعال باشه اين مشكل پيش

مي آيد

موزيك روشن شدن گوشي نوكيا 6600 قطع و وصل ميشه :

در حالت Safe Mode اين مشكل بوجود نمياد. اين مشكل مربوط به مموري كارت

مي‌باشد و ربطى هم به Firmware نداره. بهتره نرم افزار هاى Autorun رو حذف كنيد.

كساني هم كه پين كد وارد گوشي كردند اگه مدتي پس از درخواست پين كد و وارد

كدن اون فاصله بذارند مشكل حل مي‌شود.

دريافت نكردن sms :

اگه برنامه‌اي درباره sms داريد پاك كنيد. به تنظيمات message مراجعه كنيد و شماره

مركز sms رو چك كنيد. در صورتي كه با اينكارها درست نشد مستر يست و غير از اون

مراجعه به مخابرات.

جايگزيني صداي زنگ اصلي گوشي 3230 بجاي زنگ انتخابي:

با تعويض سيمكارت درست شده

ذخيره نشدن عكسهاي گرفته شده توسط گوشي، وارد نشدن به

گالري ، نمايش داده نشدن عكسها در گوشي:

فقط مستر ريست

قطع شدن تماسها و دادن miss Call به اونها:

اين ايراد از مخابرات مي‌باشد و از گوشي شما مشكلي ندارد.

ويبره موبايل كار نمي‌كنه:

مشكل سخت افزاري و يا مكانيكي است، ضربه هاي كوچكي به گوشي وارد كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

رجيستر

رجيستر کردن برنامه ها توسط رجيستري ويندوز


ممکن است شما نيز برنامه هايي را بر روي سيستم تان نصب کرده باشيد که پس از

مدتي ، زمان استفاده رايگان از آنها پايان ميبابد. بنابراين بايد اينترنت را براي يافتن

کرک آن زير و رو کنيد. اما اکنون قصد داريم ترفندي را به شما معرفي کنيم که با

استفاده از آن ميتوانيد اين برنامه ها را از طريق رجيستري ويندوز کرک کنيد.

بدين منظور:

از منوي Start وارد محيط Run شويد و در آن عبارت regedit را تايپ کنيد تا ويرايشگر

رجيستري باز شود.

حال وارد HKEY_CURRENT_USER / Software شويد و به دنبال نام برنامه مورد نظر

بگرديد و روي آن دوبار کليک کنيد.

حال از قسمت ديگر ، بر روي Maxusage دوبار کليک کرده و در پنجره باز شده مقدار

Value آن را به 1 تغيير دهيد.

در پايان دقت کنيد که:

* اين ترفند ممکن است بر روي برنامه هاي خاصي جواب نده.

* در صورت عدم وجود Maxusage خودتان آن را ايجاد کنيد.

* اين ترفند مخصوص برنامه هاي مدت دار است نه آنهايي که حتما براي استفاده

نياز به کرک داشته باشند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

رجيستر

پاک کردن برنامه هايي که پاک نميشوند

ممکن است اين مشکل براي شما نيز پيش آمده باشد که قصد پاک کردن و Uninstall

کردن برنامه اي را داريد و هر چه ميکنيد برنامه پاک نميشود. حتي ابزار Add/Remove

Programs موجود در کنترل پنل نيز به کمک شما نميايد. با استفاده از اين ترفند

ميتوانيد تمامي برنامه هاي نصب شده بر روي سيستم خود را به وسيله رجيستري

ويندوز پاک کنيد.

بدين منظور:

از منوي Start وارد Run شده و در آن عبارت regedit را تايپ کنيد و Enter بزنيد تا

ويرايشگر رجيستري باز شود.

سپس به آدرس زير برويد:

HKEY_LOCAL_MACHINE/SOFTWARE/Microsoft/Windows/CurrentVersion/Uninstall

حالا در ليست باز شده نام تمامي برنامه هاي نصب شده را ميبينيد. کافي است روي

برنامه مورد نظر کليک کرده و دکمه Delete را بزنيد.

تنها دقت کنيد براي Uninstall کردن برنامه ها از روش معمول استفاده کنيد و تنها در

مواري که برنامه پاک نميشود از اين روش استفاده نماييد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

موبايل

ريست کردن گوشي ديگران توسط بلوتوث!


قصد داريم روشي بسيار نوين را به شما معرفي کنيم که با انجام آن مي توانيد کاري

کنيد که در هر زمان شخصي اقدام به ارسال فايل از طريق بلوتوث به شما کند

بلافاصله پس از اين کار موبايل شخص ريست شود. توجه کنيد اين روش در واقع هک

کردن گوشي نيست بلکه باگي است که فقط در گوشي هاي نوکيا وجود دارد و در

آنها عمل مي کند. اين روش مي تواند بسيار براي شما مفيد باشد زيرا با اين کار مي

توانيد بدون نصب نرم افزار خاصي يک سپر مدافع براي گوشي خود ايجاد کنيد.

1- براي شروع ابتدا فايل text مورد نظر براي کار را از اينجا دانلود کنيد ، البته مي

توانيد به جاي اين کار مي توانيد متن Tarfandestan[Tab]dot[Tab]com را در

notepad نوشته و ذخيره کنيد.( دقت کنيد منظور از [Tab] فشردن کليد Tab است).

2- اين فايل متني را توسط بلوتوث يا اينفرارد و يا USB به گوشي انتقال دهيد.

3- فايل را در گوشي باز کرده ، اگر به عنوان Message آمده آن را Save کنيد (دقت

کنيد در قسمت Note ذخيره ميشود) و توسط دکمه مداد روي گوشي يا همان Pen

متن مورد نظر را انتخاب و در همان حال دکمه Copy را بزنيد.

4- به قسمت Connect/Bluetooth گوشي رفته و در قسمت My phone's name اين

متن را Paste کنيد. پس از اين کار مشاهده خواهيد کرد که يک به هم خوردگي در

قسمت نام بلوتوث وجود دارد.

5- بعد از اين هر کسي بخواهد توسط بلوتوث شما را بيابد گوشي اش ريست خواهد

شد.

مزايا:

روش بسيار موثري است تا از ورود ويروسها به گوشي خود رهايي پيدا کنيد. آن

هم بدون اينکه نرم افزار خاصي نصب کنيد و بدون اينکه به گوشي ارسال کننده

ويروس آسيبي برسانيد.

معايب:

 فقط در گوشي هاي نوکيا اين عمل موثر است. و هنگامي که قصد رد و بدل

کردن اطلاعات با دوست خود توسط بلوتوث را داريد بايد اين اسم را عوض کنيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

موبايل

شماره مشترک مورد نظر در شبکه موجود

نميباشد ... و باقي قضايا!

قصد داريم تا هم اکنون يکي از کاربردي ترين و جالب ترين ترفندهاي موبايل را که

کمتر کسي از آن با خبر است را براي شما بازگو کنيم. ممکن است شما نيز گاهي

حوصله و وقت کافي براي پاسخ گويي به تلفن هايي که به موبايلتان زده ميشود را

نداشته باشيد ؛ شايد گوشي را خاموش کنيد و يا حتي بدان پاسخ نگوييد که اين دو

کار تا حدودي خلاف ادب است. اما قصد داريم تا روشي ساده اما کاربردي را به شما

معرفي کنيم که با استفاده از آن ميتوانيد کاري کنيد که هر زمان کسي با شما تماس

گرفت با پيغام " شماره مشترک مورد نظر در شبکه موجود نميباشد " يا " شماره مورد

نظر مسدود است " و يا ... روبرو شود.

بدين منظور گوشي خود را ابتدا روشن کنيد.

سپس ميبايست کد #094*21*را در گوشي وارد کنيد و سپس دکمه Call (دکمه سبز

رنگ) را فشار دهيد.

پس از چند ثانيه علامتي بر روي صفحه گوشي ظاهر ميشود که به معناي فعال

شدن اين موضوع است.

اکنون هر کس با شما تماس بگيريد با پيغام هاي ذکر شده بر خورد ميکند.

اما براي غيرفعال کردن اين قابليت کافي است که کد #21# را در گوشي وارد کنيد و

سپس دکمه Call (دکمه سبز رنگ) را فشار دهيد.

اکنون ميتوانيد تماسهاي رسيده را دريافت کنيد.

چند نکته:

با فعال سازي اين قابليت هم ميتوانيد SMS بفرستيد هم SMS دريافت کنيد.

اين ترفند روي گوشيهاي نوکيا و سوني اريکسون تست شده است.

اين ترفند با استفاده از سيستم Diverting گوشي ها صورت ميپذيرد.

اين ترفند تنها بر روي مخابرات ايران تست شده است.

اگر در حين نوشتن کد به Error برخورد کرديد مجدد کد را وارد کنيد.

افرادي که با موبايل با شما تماس ميگيرند با پيغام Diverting نيز روبرو ميشوند که

چندان مشکلي پديد نمياورد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

 ويندوز

يک اشتباه برنامه نويسي در ويندوز XP

مطمئنأ همگي برنامه نويسان هنگام نوشتن برنامه هاي خودشان ممکن است

اشتباه کنند. اما اين اشتباه اگر از جانب شرکت غول پيکر مايکروسافت باشد اندکي

جاي بحث دارد! در اين ترفند قصد داريم يکي از اشتباهات برنامه نويسي موجود در

ويندوز XP اشاره کنيم که در نگارش هاي بعدي نيز فيکس نشده است را براي شما رو

کنيم.

براي ديدن اين اشتباه:

ابتدا بايد يکي از فولدرهاي سنگين موجود در هارد را انتخاب کنيد. بهترين انتخاب

پوشه WINDOWS است که در درايوي که ويندوز را در آن نصب کرده ايد وجود دارد.

اکنون روي پوشه WINDOWS راست کليک کنيد و از قسمت Send To ، درايوي سيدي

خودتان را انتخاب کنيد.

خواهيد ديد که عمل کپي آغاز ميشود.

تا اينجاي کار ، همه چيز عادي است.

اما اکنون کافي است روي آيکون ...Copying که در Taskbar ويندوز شما ظاهر شده

است ، راست کليک کنيد و Maximize را برگزنيد.

اکنون با صفحه اي مواجه ميشويد که مطمئنأ تاکنون نديده ايد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

ويندوز

هنگامي که ويندوز کلمه را اشتباه ميخواند!

در ويندوز XP قابليتي به نام Speech وجود دارد. با استفاده از اين قابليت شما ميتوانيد

متون مختلف انگليسي را توسط آن تايپ نموده و برنامه آنها را براي شما ميخواند. به

طور صحيح و با تلفظ صحيح کلمه. اما در اين قابليت اشتباهي کوچک نهفته است!

کافي است کلمه اي را که به شما معرفي خواهيم کرد را در آن وارد کنيد تا ببينيد

Speech آن را يک جور ديگر تلفظ ميکند!

بدين منظور:

از منوي Start وارد Control Panel شويد. سپس روي آيکون Speech دوبار کليک کنيد.

در پنجره جديد باز شده ، در قسمت Use the following text to preview the voice

ميتوانيد کلمه مورد نظر خود را براي تست کردن به زبان انگليسي وارد کنيد و روي

دکمه Preview Voice کليک کنيد.

خواهيد ديد که متن شما توسط ويندوز خوانده ميشود.

اما ترفند مورد نظر ما!

کافي است که اين بار عبارت Crotch به معناي انشعاب را وارد کنيد و روي دکمه

Preview Voice کليک کنيد.

اما اين بار ، برنامه کلمه مورد نظر شما را نميخواند بلکه واژه Crow's Nest به معناي

قلعه را تلفظ ميکند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

موبايل

نكته ها و نشانه هاي خرابي باتري در موبايل و

راه رفع آن

در صورتي که احساس ميکنيد گوشي شما دچار مشکل شده است ، چه بسا اين

مشکل از طرف باتري شما ايجاد شده باشد. در اينجا قصد داريم تا به شما

ترفندهايي را معرفي کنيم که با علم به آنها ميتوانيد پي به اين موضوع ببريد که آيا

باتري گوشي شما سالم است يا خير و در نهايت راههاي رفع اين مشکل ها را

بياموزيد.

در ابتدا بايد به اين موضوع توجه داشت که نشانه هاي خرابي باتري موبايل چيست؟

به طور کلي در هنگام خرابي بارتي اين مشکلات براي گوشي پيش ميايد:

1-گوشي خود به خود خاموش ميشود.

2-گوشي هنگ ميكند.

3-تنظيمات تاريخ وساعت به هم ميريزد.

4-تخليه سريع باتري صورت ميگرد.

و حال راههاي پيش گيري از اين مشکلات:

ميبايست به اين نکته مهم دقت کنيم که مشاهده يکي از اين نوع مشکلات و تنها در

يک مرتبه نشان دهنده خرابي باتري شما نيست ، بلكه اگر باتري خراب باشد اين

نشانه ها به دفعات درگوشي ظاهر ميشود.

و هنگام شارژ باتري زمان لازم براي شارژ باتري موبايل فقط وفقط بين 45 دقيقه تا

ساعت ميباشد كه اگر اين زمان كمتر شود باعث ميشود كه باتري به اندازه كافي

شارژ نشود وكارايي را كه ما ازباتري انتظار داريم به ما ندهد.واما اگر اين زمان بيشتر

از يك ساعت شود باعث آسيب ديدن سلولهاي داخلي باتري و در نتيجه كاهش طول

عمر باتري ميشود.ضمناً بايد حتماً اين نكته را مد نظر داشته باشيد كه قبل از اينكه

باتري را شارژ كنيد بايد كاملاً باتري تخليه شده باشد. براي اين منظور كافيست چند

دقيقه قبل از شارژ باتري (كاملاً تخليه نشده) گوشي را روشن نگه داريد تا باتري به

حالت ولتاژ صفر برسد وبعد ميتوان آن را با خيالي آسوده تر شارژ كرد. اينكار باعث

ميشود اولاً باتري گوشيتان كاملاً ولتاژ نويي رابه شما ارمغان دهد؛ ثانياً باعث افزايش

طول عمر باتري ميشود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

موبايل

معرفي تمامي برنامه هاي معروف موبايل

بسياري از ما در مورد انواع و اقسام گوشي هاي تلفن همراه اطلاعات زيادي داريم ؛

اما بسياري افراد اطلاعات کمي در مورد نرم افزارهاي موجود براي اين گوشي دارند.

در اين ترفند قصد داريم تا بيش از 100 نوع از نرم افزارهاي معروف تلفن همراه و به

ويژه گوشي هاي نوکيا را به شما معرفي کنيم که و هر يک را مختصرا توضيح دهيم.

 

GSM.Position.Locator : نشان دادن وضعيت باطري و مشخصات سلول فعال

nokia3650

RescoViewer.4.10-XiMpDA : نمايش عكسها بصورت اسلايد روي گوشي.

fullscreencaller id : نشان دادن عكس تماس گيرنده بصورت تمام صفحه روي

گوشي.

مشكلات اين برنامه: ثابت موندن عكس تماس گيرنده به نحوي كه مجبور به

ريست گوشي مي‌شويد، برگرداندن زنگ گوشي به حالت اوليه (در حالتي كه براي

هر شخص زنگ جداگانه‌اي تعريف كرده باشيد، در صورت استفاده از اين برنامه زنگ

اصلي گوشي به صدا در خواهد آمد)

PhoneSafe : براي پسورد گذاردن در هر موردي از برنامه استفاده كنيد

Quick.Office : براي اجراي فايلهاي اكسل و فايلهاي پاور پوينت

mobile web cam : دوربين 6600 را Webcam مي‌كند.

remote s 60 : دوربين 6600 را Webcam مي‌كند. سرعت ارسال با بلوتوث 15 فريم

مي‌باشد. در كل 2 تا برنامه هست كه يكي رو گوشي نصب ميشه و اون يكي رو

سيستم و بعد كه گوشي رو به pc كانكت كردين و 2 تا برمامه رو اجرا كردين تصوير

گوشي رو ميتونين روي مانيتور ببينيد و خوبي كه داره مثلا براي نوشتن مسيج هم

ميتونين با كيبورد تايپ كنيد و مستقيما هم رو گوشي نوشته ميشه

Photographer : براي ايجاد تغييرات در عكس از اين برنامه استفاده مي شه.

Photofusion : براي ايجاد تغييرات در عكس از اين برنامه استفاده مي شه.

Facewarp : براي ايجاد تغييرات در عكس از اين برنامه استفاده مي شه.

Camera FX 8 : براي ايجاد تغييرات در عكس از اين برنامه استفاده مي شه.

mini GPS : مشخصات محل قرار گرفتن خودمونو از نظر آنتن و غيره نشون ميده.

Talking 6600 & 3650 : نرم افزاري كه 6600 را سخنگو مي كند. مشكلي كه داره

اينه كه فقط پس از چند دقيقه expire ميشه ومدام ميگه : licence is expire ولي بعد

از روشن خاموش كردن گوشي درست ميشه.

contacts transfer : جهت backup گرفتن از دفترچه تلفن (نوكيا 6600)

Marquee : با استفاده از تنظيمات برنامه ميتونيد متن sms و نام فرستنده اون رو بدون

هيچ دردسري با افكتهاي متفاوت روي صفحه دسكتاپتون ببينيد و تا زماني كه sms

جديدي رو دريافت نكردين آخرين دريافتي inbox رو بتون نشون ميده براي مثال

ميتونيد در مدتي كه نميخواين پيامي رو دريافت كنيد يه جمله از پيش تنظيم شده رو

بجاي متن آخرين پيام به صورت متحرك روي دسكتاپ گوشي خود مشاهده كنيد.

system tools : استفاده از 6600 بدون سيم كارت. از گزينه هاي داخل برنامه گزينه

flymode انتخاب ميكني بعد خودش ميگه سيم كارت و در بيار.

KasperSky : آنتي ويروس خوب وقوي

PHONE SAFE : آنتي ويروس

SIMWORKANTIVIRUS : آنتي ويروس

Sms Face : برنامه‌اي براي نمايش دادن تصوير كسي كه SMS مي فرسته. در اين

برنامه بايد اول Report Message رو غير فعال كنيم حال بايد يك thumbnail براي

دوستتان انتخاب كنيد براي اين كار به Contact رفته و شخص مورد نظر را انتخاب

كرده و به Options و Edit ميرويم و Add Thumbnail رو انتخاب ميكنيم حال بايد

عكسي از حافظه گوشي انتخاب كنيد و Done را بزنيد. در صورتي كه برنامه رو روي

Hide قرار دهيد هنگامي كه كسي Message ميفرستد تصوير آن به صورت Auto به

نمايش در مي آيد

Oxygen Phone Manager II : گوشي كانكت شين برين قسمت مربوط به Messeg

بعدم همه رو رو كامپيوتر كپي كنيد حتا ميشه با كامپيوتر sms بفرستين

Dicta phone : براي ضبط مكالمه

3GP to AVI : برنامه تبديل فايلهاي ويدئويي موبايل به avi

Active Today : برنامه ريزي كردن کارهاي روزانه

Adnota : برنامه ضبط صدا براي يادآوري کارهاي روزانه

Advanced Call Manager : برنامه کنترل تماسها قبول يا رد تماسهاي خاص

AL-Moazen : برنامه يادآورنده زمان نماز

AMR Conver : برنامه تبديل فايل هاي صوتي به AMR و بلعکس

Anti Mosquitos : ضد پشه

Answering Machine : پيغام گير

Appman : برنامه مديريت سيستم موبايل مقدار حافظه فشرده سازي

Auto Pilot (answering machine) : پيغام گير

Black List : کنترل تماسهاي قبول يا رد تماسهاي خاص

Black Lister : کنترل تماسهاي قبول يا رد تماسهاي خاص

Call Cheater : ايجاد صداي مجازي محيط در هنگام مکالمه

Camera FX : ويرايش عکس به همراه جلوه هاي ويژه

Cair Cature : تغيير چهره

Commodore 64 : شبيه ساز

Hair Style : تغيير موي سر

Handy Photo Safe : قرار دادن قفل بر روي عکس برنامه

Devman : برنامه نمايش اطلاعات سيستمي موبايل

Dream Chat : برنامه چت کردن با موبايلهاي ديگر داراي همين نرم افزار

E-Book Collection : بانک اطلاعاتي براي کتابها

Face Wave+Packs : قرار دادن صداي شخص بر روي تصويرهاي متنوع

Face Wrapping : برنامه تغيير چهره

File Man : برنامه مديريت فايلهاي موبايل

Mad Mixer : ميکس کردن زنگ موبايل

MP3 Player MP3 : برنامه پخش

Pc File Manager : مديريت فايلهاي موبايل بر روي کامپيوتر

PDF+ v1.35 PDF : نمايش فايلهاي Philips Camcorder Pro(3different versions,all

working on 6600,video+sound+ unlimited recordin) فيلمبرداري با صدا و تصوير

بدون محدوديت زماني

Poda : مديريت عکسها

Photo Acute : عکس برداري با کيفيت دو برابر حالت معمول

Photo Fusion : ويرايش عکس

Photo Manager II : سازمان دهي فايلهاي موبايل بر روي کامپيوتر

Photo Safe : ضد ويروس

Photo SMS : برنامه تبديل عکس به پيام کوتاه

Photo Spin : ويرايش عکس

Pocket Quran : قرآن مجيد

Process Viewer : نمايش عمليات در حال اجرا

Psiloc Auto Start : اجراي برنامه هاي خاص در هنگام روشن نمودن

Psiloc Elog : ضبط عمليات اجرا شدن

Psiloc E-Recorder : ضبط صداي مکالمات

Psiloc Mini GPS : مکان ياب ماهوره اي

Psiloc Capture : عکس برداري از صفحه عمليات در حال اجرا

Psiloc Screen Saver : برنامه نمايشگر تصوير

Psiloc Space Doubler : فشرده سازي برنامه ها براي بالا بردن حافظه

Psiloc Taskman : سازمان دهي اجرا برنامه

Psiloc Total Ir-remote : کنترل از راه دور

Psiloc Where I AM : مکان ياب ماهواره اي

Psiloc World Clock : تنظيم ساعت در هر جاي دنيا

Real Player Advanced : پخش فايلهاي ويدئويي

Remote S60 : استفاده از موبايل به جاي WEB CAM

Repli Go : تبديل فايلهاي کامپيوتر براي مشاهده بر روي موبايل

Ring Tone Studio : ويرايش زنگهاي موبايل

Dictionary With Installation Help In Farsi(Slovoed)English-English : ديکشنري

انگليسي به انگليسي با راهنماي فارسي

Smart Answer Answering Machine : پيغام گير

Smart Movie : تبديل و پخش فايلهاي ويدئويي

SMS Reminder : يادآورنده با پيغام کوتاه

SMS Machine : پيغام دهنده خودکار توسط پيغام کوتاه

Sounder Cover : ايجاد صداي مجازي محيط در هنگام مطالعه

Spam Killer : رد نمودن پيغام کوتاه خاص

Splash Photo : مديريت عکسها

: Torch چراغ قوه

Ulead Video Studio : ويرايش فيلم

Ultera MP3 : پخش MP3

Blu Viewer + Blu Streamer : تبادل تصوير دورين و يا پيغام متن با موبايل يا کامپيوتر

World Mate : تنظيم ساعت در هر نقطه جهان

Zip Man : شده Zip باز نمودن فايلهاي

Auto Exec : اجراي برنامه هاي خاص در هنگام روشن کردن موبايل

Call Cheater : ايجاد صداي مجازي محيط در هنگام مکالمه

Key Locker : قفل کردن کليدهاي موبايل بدون قفل کردن گوشي

Massage Storer : پيامهاي کوتاه بر روي فايلهاي تکست براي استفاده در کامپيوتر

Power Car : نمايش مقدار بنزين ماشين بر روي ماشين

Power Dictaphone : استفاده از پيام کوتاه بدون تايپ کردن در هر محيطي

Power Lock : قرار دادن قفل بر روي هر گونه عکس

Power Navigation : مکان ياب ماهواره اي

Power Notes : برنامه ريزي کردن کارهاي روزمره به صورت يادآوري فايلهاي صوتي

Screen Taker : برنامه تبديل عکس به يپام کوتاه

Skin Editor : برنامه ارسال عکس توسط پيغام کوتاه

Smart Answer : پيغام گير

Smart Birthday : برنامه يادآوري زمان تولد اشخاص

Smart Crypto : مديريت فايلهاي موبايل

Smart Launcher : برنامه يادآوري زمان صرف ناهار اشخاص

Smart Profiles : بانک اطلاعاتي براي عکس

Smart Cal : برنامه ريزي کارهاي روزمره

Smart Card : برنامه کنترل تماسها

Smart Viewer : برنامه خواندن فايلهاي تايپي

SMS Spam Killer : رد نمودن پيغام هاي کوتاه خاص

Stacker : برنامه براي بالا بردن حافظه گوشي

Wallpaper Change : برنامه مديريت عکسهاي پشت زمينه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

ویندوز

متداولترين اشتباهات كاربران در هنگام کار با

کامپيوتر

در اين ترفند قصد داريم به معرفي متداول ترين اشتباهات کاربران در تمامي سطوح

دانسته ها بپردازيم. بيشتر اين اشتباهات به مسائل امنيتي مربوط ميشود. نصب بي

رويه نرم افزار خصوصأ نرم افزارهائي كه از طريق اينترنت دريافت مي گردد ، كليك بر

روي دكمه OK در يك جعبه محاوره اي كه ممكن است باعث تغيير تنظيمات يك برنامه

و در نهايت رفتار يك كامپيوتر و حتي در برخي موارد از كارافتادن سيستم گردد ،‌ نمونه

هائي اندك در اين زمينه مي باشند. پيشنهاد ميکنيم اين ترفند را حتما با دقت مطالعه

بفرماييد چرا که ممکن است شما نيز اين اشتباهات را مرتکب شويد و خودتان بي خبر

باشيد!


اتصال كامپيوتر به برق بدون استفاده از يك سيستم حفاظتي به

منظور كنترل نوسانات جريان برق : عدم رعايت اين موضوع مي تواند باعث

صدمه فيزيكي به كامپيوتر و از بين رفتن داده موجود بر روي آن گردد . برخي از

كاربران اين تصور را دارند كه صرفا" پس از بروز يك شوك الكتريكي قوي احتمال بروز

مشكل براي سيستم وجود خواهد داشت . ضمن رد اين برداشت ، مي بايست به اين

نكته اشاره گردد كه هر چيزي كه بتواند در سيگنال هاي الكتريكي وقفه اي را ايجاد و

جريان برق را مجددا" از ابتدا آغاز نمايد ، مي تواند باعث سوزاندن قطعات كامپيوتر

گردد . استفاده از برخي وسايل برقي ، خصوصا" دستگاه هائي‌ نظير سشوار و هيتر

كه به ولتاژ بالائي نياز دارند ، مي تواند باعث ايجاد نوسانات شديد گردد . پس از قطع

جريان برق و اتصال مجدد آن نيز ممكن است تا رسيدن به يك سطح ولتاژ مطلوب ،

زماني بطول انجامد ( هر چند اندك ) و در همين فاصله ممكن است مشكلات خاصي

براي برخي از دستگاه ها ايجاد گردد .

براي حفاظت سسيستم در مقابل خرابي ناشي از نوسانات شديد جريان برق ، مي

بايست از يك محافظ مناسب استفاده نمود . استفاده از ups ( برگرفته از

Uninterruptible Power Supply ) در بسياري از موارد نسبت به دستگاه هاي محافظ

ترجيح داده شود ،‌ چراكه اين نوع دستگاه ها داراي امكانات مناسبي مي باشند كه

مي توان عليرغم قطع جريان برق همچنان از كامپيوتر استفاده و در صورت لزوم

سيستم را بطور موفقيت آميز خاموش نمود .

استفاده از اينترنت بدون فايروال : تعداد زيادي از كاربران ( خصوصا"

كاربراني كه از طريق منزل به اينترنت متصل مي شوند ) ، كامپيوتر خود را به مودم

متصل و بلافاصله از اينترنت استفاده مي نمايند ، بدون اين كه نسبت به اين موضوع

آگاهي داشته باشند كه خود را در معرض چه تهديداتي قرار داده اند . هر كامپيوتر

متصل به اينترنت مي بايست با بكارگيري فايروال ، حفاظت گردد . فايروال ، مي تواند

بخشي درون مودم / روتر و يا يك دستگاه جداگانه باشد كه بين مودم /روتر و كامپيوتر

قرار مي گيرد و يا يك نرم افزار خاص باشد كه بر روي كامپيوتر نصب مي گردد (نظير

فايروال ارائه شده به همراه ويندوز XP ) . نصب يك فايروال به تنهائي كافي نبوده و

مي بايست پيكربندي آن را با رعايت مسائل امنيتي انجام داد .

قصور در اجراء و يا بهنگام سازي نرم افزارهاي آنتي ويروس و

آنتي spyware : بدون شك ، برنامه هاي آنتي ويروس داراي يك نقش اساسي

به منظور ايمن سازي يك كامپيوتر مي باشند . به دنبال نصب اينگونه نرم افزارها

ممكن است كاربران با مشكلات خاصي در خصوص اجراي برخي برنامه هاي

كامپيوتري مواجه و يا به منظور نگهداري و بهنگام سازي آنان هزينه هاي خاصي را

متقبل شوند ، ولي مسائل فوق نمي تواند دلايل قانع كننده و منطقي به منظور عدم

نصب و بهنگام سازي يك نرم افزار آنتي ويروس بر روي سيستم باشد . برنامه هاي

مخرب كه نرم افزارهاي آنتي ويروس آنان را به عنوان ويروس ، تروجان و يا كرم ها

تشخيص خواهند داد ، علاوه بر اين كه ممكن است مشكلات خاصي را براي يك

سيستم ايجاد نمايند ، مي تواند يك شبكه كامپيوتري را نير با مشكلات عديده اي

مواجه نموده و حتي باعث از كارافتادن سرويس هاي شبكه گردند .

spyware ، نوع ديگري از تهديدات فزاينده در عصر حاضر مي باشند كه بر روي

كامپيوتر كاربران و بدون آگاهي آنان نصب و اقدام به جمع آوري اطلاعات و ارسال آنان

به يك مكان ديگر مي نمايند . برنامه هاي آنتي ويروس ، اغلب قادر به تشخيص و

برخورد مناسب با اين نوع برنامه هاي مخرب نمي باشند ، بنابراين مي بايست از يك

نرم افزار اختصاصي تشخيص spyware استفاده گردد .

نصب و uninstall برنامه هاي مختلف خصوصا" نسخه هاي beta :

تعداد زيادي از كاربران كامپيوتر تمايل دارند كه از آخرين فن آوري ها و نرم افزارهاي

موجود استفاده نمايند . اين گروه از كاربران، همواره اقدام به نصب نسخه هاي جديد

نرم افزارها بر روي سيستم خود مي نمايند . نسخه هاي beta معمولا" رايگان مي

باشند و اين فرصت را در اختيار كاربران علاقه مند قرار مي دهند كه قبل از ارائه

نسخه نهائي كه اكثر كاربران با آن كار خواهند كرد ، با ويژگي ها و پتانسيل هاي آن

آشنا شوند . همچنين ، امروزه مي توان نرم افزارهاي shareware و freeware

متعددي را در اينترنت يافت كه كاربران علاقه مند و كنجكاو را ترغيب به دريافت و نصب

آنان بر روي سيستم بدون توجه به مسائل امنيتي مي نمايد .

به موازات افزايش تعداد نرم افزارهاي نصب شده و يا متعاقب آن uninstall كردن آنها

، احتمال بروز مشكلات متعددي براي كاربران وجود خواهد داشت . حتي در صورتي

كه نرم افزارهاي اشاره شده قانوني باشند ، با نصب و uninstall آنها ، ممكن است

براي ريجستري مشكل ايجاد گردد چراكه تمامي برنامه هاي uninstall قادر به حذف

تمامي تنظميات انجام شده در ريجستري نمي باشند. مشكل فوق ، در نهايت كند

شدن سيستم را به دنبال خواهد داشت .

پيشنهاد مي گردد ‌، صرفا" برنامه هائي را كه ضرورت استفاده واقعي از آنان

احساس و از عملكرد آنان اطمينان حاصل شده است را بر روي سيستم نصب نمود.

همچنين ، مي بايست تعداد دفعات نصب و uninstall نرم افزار را به حداقل مقدار

ممكن رساند .

پركردن فضاي ذخيره سازي هارد ديسك و تقسيم آن به بخش

هاي مختلف (fragmentation) : يكي از نتايج نصب و uninstall كردن برنامه

ها و يا اضافه و حذف داده ، fragmentation ديسك است . علت بروز مشكل فوق به

ماهيت و روش ذخيره اطلاعات برمي گردد . در يك ديسك جديد ، از بخش هايپيوسته

و پشت سرهم ( موسوم به كلاستر ) در زمان ذخيره يك فايل استفاده مي گردد . در

صورتي كه اقدام به حذف فايلي گردد كه پنج كلاستر را اشغال كرده است و در ادامه

فايل جديدي را ايجاد نمائيم كه به هشت كلاستر جهت ذخيره شدن نياز داشته باشد ،

پنج كلاستر اوليه به آن اختصاص داده شده و سه كلاستر ديگر از بخش ديگري بر روي

ديسك به آن اختصاص داده مي شود . بدين ترتيب ، اطلاعات موجود در فايل در دو

مكان متفاوت ذخيره مي گردند . در ادامه و به منظور دستيابي به فايل ، هدهاي هارد

ديسك مي بايست با قرار گرفتن در مكان هاي مختلف اقدام به بازيابي اطلاعات يك

فايل نمايند . بدين ترتيب ، سرعت دستيابي به فايل كاهش و در صورتي كه فايل

اشاره شده مربوط به يك برنامه باشد ، سرعت آن برنامه نيز كاهش خواهد يافت .

براي استفاده از برنامه disk defragmenter در ويندوز مي توان از مسير Programs |

Accessories | System Tools برنامه را فعال و يا از ساير برنامه هاي موجود استفاده

نمود . برنامه هاي فوق با سازماندهي مجدد فايل ها ، آنها را حتي المقدور در مكان

هاي پشت سرهم قرار خواهند داد . بدين تريتب ، سرعت دستيابي به اطلاعات

ذخيره شده بر روي هارد ديسك افزايش خواهد يافت .

باز كردن تمامي ضمائم همراه نامه هاي الكترونكيي : فايل هاي

ضميمه ارسالي همراه يك email مي تواند مشكلات امنيتي متعددي را براي كاربران

ايجاد نمايد. حذف اطلاعات موجود بر روي سيستم و يا ارسال ويروس براي افرادي كه

آدرس آنان در ليست تماس مي باشد از جمله مشكلات فوق مي باشد . متداولترين

فايل هاي ضميمه خطرناك ، فايل هائي اجرائي (فايل هائي كه توان اجراي كد را

دارند) با انشعاب exe . و يا cmd . مي باشند . فايل هائي كه خود توان اجراي

مستقيم را ندارند نظير فايل هاي doc . برنامه word و يا فايل هاي xls . برنامه اكسل

، نيز مي توانند حاوي كدهاي مخرب باشند . اسكريپت ها ( Vbscript ,javaScript و

فلش ) نيز مستقيما" اجراء نمي شوند ولي مي توانند توسط ساير برنامه ها اجراء

شوند .

برخي از كاربران اين تصور را دارند كه فايل هاي متن با انشعاب txt . و يا فايل هاي

گرافيكي (gif, .jpg, .bmp .) ايمن مي باشند ولي همواره اينچنين نخواهد بود .

انشعاب يك فايل مي تواند جعل شود و مهاجمان از تنظيمات پيش فرض ويندوز كه

انشعاب فايل هاي متداول را نمايش نمي دهد ، سوء استفاده نمايند . به عنوان

نمونه ، فايل greatfile.jpg.exe كه انشعاب واقعي آن مخفي است به صورت

greatfile.jpg نمايش داده خواهد شد و كاربران فكر مي كنند كه فايل فوق يك فايل

گرافيكي است ولي در واقع يك برنامه مخرب است .

كاربران كامپيوتر مي بايست صرفا" در مواردي كه انتظار دريافت يك email به همراه

ضميمه مورد نظر را از يك منبع تائيد شده و در آن زمان خاص دارند ، اقدام به بازنمودن

فايل هاي ضميمه نمايند . حتي در صورتي كه يك نامه الكترونيكي به همراه فايل

ضميمه اي را دريافت مي نمائيد كه نسبت به هويت ارسال كننده آن هيچگونه ترديدي

وجود ندارد ، اين احتمال وجود خواهد داشت كه آدرس فوق توسط مهاجمان جعل و

يا توسط كامپيوتري آلوده به ويروس و بدون اطلاع صاحب آن ارسال شده باشد .


كليك بر روي هر چيز : باز نمودن فايل هاي ضميمه تنها نوع كليك بر روي موس

نمي باشد كه مي تواند مشكلات امنيتي متعددي را براي كاربران ايجاد نمايد . كليك

بر روي لينك موجود در يك نامه الكترونيكي و يا صفحه وب نيز مي تواند كاربران را به

سمت يك وب سايت مخرب هدايت نمايد . در اين نوع سايت ها ، احتمال انجام

هرگونه عمليات مخربي وجود خواهد داشت . پاك كردن هارد ديسك ، نصب يك

backdoor كه به مهاجمان اين امكان را خواهد داد تا كنترل يك سيستم را بدست

بگيرند ، نمونه هائي در اين زمينه مي باشد .

كليك بر روي لينك هاي نامناسب ، مي تواند كاربران را به سمت يك وب سايت

نامناسب نظير سايت هاي پرونوگرافي ، موزيك ها و يا نرم افزارهاي سرقت شده و

ساير محتوياتي كه ممكن است براي كاربران مشكلاتي را به دنبال داشته باشد ،

هدايت نمايد . قبل از كليك بر روي يك لينك ، مي بايست نسبت به عواقب آن فكر كرد

و هرگز جذب پيام هاي اغواكننده نگرديد .


اشتراك فايل ها و اطلاعات : شايد به اشتراك گذاشتن برخي چيزها در

زندگي روزمره امري مطلوب باشد ( نظير اشتراك دانش ) ولي در زمان حضور در يك

شبكه با كاربران گمنام و بيشمار ، اشتراك فايل ها و ... مي تواند تهديدات امنيتي

خاص خود را براي كاربران به دنبال داشته باشد . در صورتي كه امكان اشتراك فايل و

چاپگر فعال است ، ساير كاربران مي توانند از راه دور به سيستم متصل و به داده

موجود بر روي آن دستيابي داشته باشند . حتي المقدور مي بايست گزينه file and

printer sharing غيرفعال گردد و در صورتي كه لازم است برخي فولدرها به اشتراك

گذاشته شوند ، مي بايست از آنان در دو سطح متفاوت حفاظت نمود : مجوزهاي

share-level و مجوزهاي file-level ( مجوزهاي مبتني بر NTFS ) . در چنين مواردي

مي بايست از استحكام رمزهاي عبور در نظر گرفته شده براي local account و local

administrator نيز اطمينان حاصل نمود .

انتخاب رمزهاي عبور ضعيف : انتخاب رمزهاي عبور ضعيف مي تواند كاربران

را درمعرض تهديدات امنيتي متعددي قرار دهد . حتي اگر كاربران وابسته به شبكه اي

نمي باشند كه مديريت شبكه از آنان مي خواهد كه از رمزهاي عبور قوي استفاده و

بطور مستمر آنها را تغيير دهند ، مي بايست از رمزهاي عبور قوي استفاده گردد . از

رمزهاي عبوري كه امكان حدس آنها به سادگي وجود دارد نظير تاريخ تولد ، نام فرد

مورد علاقه ، شماره شناسنامه و ... نمي بايست استفاده گردد . تشخيص رمزهاي

عبور طولاني براي مهاجمان بمراتب مشكل تر است . بنابراين ، پيشنهاد مي گردد كه

از رمزهاي عبوري با حداقل هشت حرف استفاده گردد ( چهارده حرف مناسب تر

است ) . در برخي موارد مهاجمان به منظور تشخيص رمز عبور كاربران از روش هائي

موسوم به حملات "ديكشنري " استفاده مي نمايند . بنابراين ، نمي بايست رمز عبور

خود را از كلماتي انتخاب نمود كه مشابه آن در ديكشنري موجود باشد . رمز عبوري را

انتخاب ننمائيد كه به دليل مشكل بودن بخاطر سپردن آن مجبور به نوشتن آن در يك

مكان ديگر شد، چراكه اين احتمال وجود خواهد داشت كه مهاجمان نيز به آن

دستيابي پيدا نمايند . براي ايجاد يك رمز عبور ، مي توان يك عبارت خاص را در نظر

گرفت و از حروف اول هر يك از كلمات آن استفاده نمود.


عدم توجه به ايجاد يك استراتژي خاص براي backup : حتي اگر شما

تمامي موارداشاره شده را رعايت نمائيد ، همچنان اين احتمال وجود خواهد داشت

كه مهاجمان بهسيستم شما دستيابي و داده موجود بر روي آن را حذف و يا حتي

تمامي اطلاعاتموجود بر روي هاردديسك را پاك كنند . بنابراين ، لازم است كه همواره

از اطلاعات مهم موجود backup گرفته شود و از يك برنامه زمانبندي خاص در اين

رابطه استفاده گردد .

اكثر كاربران نسبت به گرفتن backup و مزاياي آن آگاهي كامل دارند ولي تعداد

زيادي از آنان هرگز اين كار را انجام نمي دهند . برخي ديگر اولين backup را مي

گيرند ولي آن را به صورت مستمر و سازمان يافته ادامه نمي دهند .

با استفاده از برنامه هاي موجود در ويندوز نظير Ntbackup.exe و يا ساير نرم افزارها

، مي توان زمانبندي backup را بگونه اي انجام داد كه اين فرآيند بطور اتوماتيك انجام

شود . داده backup را مي بايست در يك سرويس دهنده ديگر شبكه و يا درايو

removable و در مكاني متمايز از كامپيوتر فعلي نگهداري نمود .

بخاطر داشته باشيد كه داده مهمترين چيز برروي يك كامپيوتر است . سيستم عامل و

ساير برنامه ها را مي توان مجددا" نصب نمود ولي بازيابي داده اوليه مشكل و در

بسياري از موارد نيز غيرممكن است .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

ويندوز

عبارات پرکاربرد خود را ساده تر در Word وارد

کنيد

ممکن است اين مسئله براي شما نيز پيش آمده باشد که در نرم افزار Microsoft Wor

 مشغول تايپ متني باشيد و در داخل اين متن عبارت يا عباراتي وجود داشته باشد

که ممکن است چندين و چند بار تکرار شده باشد. کافي است اين عبارت اندکي بزرگ

و پيچيده باشد تا کار شما مشکل تر شود. در اين ترفند قصد داريم راهي بسيار

کاربردي را به شما معرفي کنيم که با استفاده از آن ميتوانيد هنگام تايپ يک متن در

Word کلمات مورد نظر را طوري تعيين کنيد که ديگر نيازي به تايپ مجدد هر يک

نداشته باشيد. در صورتي که با Word زياد سر و کار داريد اين ترفند را به شما

پيشنهاد ميکنيم.

براي اين کار:

نرم افزار Microsoft Word را اجرا نماييد.

از منوي Insert بر روي AutoText کليک کنيد.

در پنجره باز شده عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد سپس دکمه Add را بزنيد.

اکنون اين کار را با تک تک عبارت مورد نظر انجام دهيد و پس از پايان کار دکمه OK را

انتخاب کنيد.

حالا کافي است در يکي از صفحات باز Word ، کلمه مورد نظر خود را وارد نماييد تا

پس از تايپ چند حرف آن در کادر زرد رنگ کلمه پيشنهادي را ببينيد و با زدن دکمه

Enter کلمه را کاملأ وارد Word نماييد.

در پايان دقت کنيد:

اين ترفند روي تمامي ورژنهاي Microsoft Word عملي است.

براي وارد کردن عبارات از کلمات فارسي نيز ميتوانيد استفاده کنید.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

موبايل

حفاظت از تلفن همراه در برابر حملات مخرب

هر چه قدر گوشي هاي موبايل ، همراه با عصر مدرن پيشرفت ميکنند ، مهاجمين نيز

نقشه هاي بيشتري را براي آسيب رساندن به تلفن هاي همراه طراحي ميکنند. اين

حملات ميتواند از طريق پيام هاي کوتاه ، نامه هاي الکترونيکي و ساير راه هاي

ارتباطي براي شما ايجاد مشکل کند. هم اکنون قصد داريم ترفندهاي اين مهاجمين را

براي شما بازگو کرده و راههاي رفع آنها را نيز مطرح کنيم.

تهديدات امنيتي

اكثر تلفن هاي موبايل داراي قابليت ارسال و يا دريافت پيام كوتاه مي باشند . برخي

از تلفن هاي موبايل و يا دستگاه هاي PDA داراي قابليت اتصال به اينترنت نيز مي

باشند .عليرغم مفيد بودن امكانات فوق براي استفاده كنندگان ، مهاجمان نيز ممكن

است از اينگونه پتانسيل ها در جهت اهداف مخرب خود سوء استفاده نموده و عمليات

زير را انجام دهند :

سوء استفاده از سرويس : اكثر تلفن هاي موبايل داراي محدوديت هاي

مختص به خود در خصوص تعداد پيام ارسالي و يا دريافتي مي باشند . در صورتي كه

يك مهاجم بتواند تعداد زيادي پيام ناخواسته را براي شما ارسال نمايد ( Spam ) ،

ممكن است هزينه هاي فيزيكي و منطقي بيشتري را به شما تحميل نمايد . يك

مهاجم همچنين مي تواند تلفن موبايل و يا دستگاه PDA شما را آلوده به كدهاي

مخربي نمايد كه به آنان اجازه استفاده غيرقانوني از آن را خواهد داد . با توجه به اين

كه از لحاظ قانوني تلفن به نام شما است ، اين موضوع مي تواند مشكلات قانوني

متعددي‌ را براي مالك آن به دنبال داشته باشد . 

 ترغيب كاربران به استفاده از يك وب سايت مخرب : با اين كه دستگاه

هاي PDA وتلفن هاي موبايلي كه به شما امكان دستيابي به نامه هاي الكترونيكي را

مي دهند ، گزينه اي مناسب براي حملات استاندارد Phishing مي باشند  ، مهاجمان

با استفاده از پتانسيل هاي جديد موجود در اينگونه دستگاه ها قادر به ارسال پيام

كوتاه نيز مي باشند . اين نوع پيام ها در ظاهري موجه و ارسالي توسط يك شركت

معتبر خود را قلمداد نموده و كاربران را ترغيب به استفاده از يك وب سايت مخرب مي

نمايند . اينگونه وب سايت ها از مكانيزم هاي مختلفي براي تشويق كاربران براي درج

اطلاعات شخصي و يا دريافت يك فايل مخرب استفاده مي نمايند .

استفاده از تلفن موبايل و يا دستگاه PDA كاربران براي تدارك ساير

حملات :

مهاجماني كه قادر به دستيابي و كنترل سرويس هاي ارائه شده در تلفن هاي

موبايل و يا دستگاه هاي PDA كاربران گردند ،‌ ممكن است از آنها براي تهاجم عليه

ساير كاربران استفاده نمايند . بدين ترتيب، ‌از يك طرف هويت مهاجمان پوشيده

خواهد ماند و از طرف ديگر تعداد قربانيان افزايش خواهد يافت .

دستيابي به اطلاعات حساس و مهم : در برخي موارد ، تلفن هاي موبايل

قادر به انجام برخي تراكنش هاي خاص مي باشند (  نظير مشاهده صورتحساب

بانكي و يا واريز پول به حساب بانكي و ... ) . مهاجمي كه بتواند به تلفن موبايلي كه

از آن به منظور اينگونه تراكنش ها استفاده شده است ، دستيابي پيدا نمايد ممكن

است قادر به تشخيص اطلاعات ، سوءاستفاده و يا فروش آنها به ساير افراد غيرمجاز

گردد . 

حفاظت در مقابل تهديدات

به منظور حفاظت در مقابل تهديدات، رعايت موارد زير توصيه مي گردد :

رعايت توصيه هاي امنيتي در خصوص حفاظت از دستگاه هاي قابل حمل . رعايت

اقدامات احتياطي و پيشگيرانه به منظور ايمن نمودن تلفن هاي موبايل و دستگاه

هاي PDA همانند روش هائي كه از آنها به منظور ايمن سازي كامپيوتر استفاده مي

گردد ، امري الزامي است .

حفاظت از شماره تلفن موبايل و يا آدرس پست الكترونيكي :

مهاجمان ، اغلب از نرم افزارهائي خاص به منظور يافتن وب سايت ها و يا آدرس هاي

پست الكترونيكياستفاده مي نمايند . از آدرس هاي جمع آوري شده در ادامه براي

تدارك حملات وارسال پيام هاي ناخواسته استفاده مي گردد . شماره تلفن هاي 

موبايل نيز ميتواند بطور اتوماتيك جمع آوري گردد . با اعمال محدوديت در ارائه

اطلاعات شخصي( شماره تلفن موبايل و آدرس پست الكترونيكي ) ، احتمال هدف

قرار گرفتن شماكاهش پيدا مي نمايد .

عدم استفاده از لينك هاي توصيه شده در نامه هاي الكترونيكي و يا پيام هاي كوتاه .

همواره با ديده شك به آدرس هاي ارسالي در نامه هاي الكترونيكي و پيام هاي

كوتاه ناخواسته  نگاه كنيد . با اين كه در برخي موارد ممكن است اين نوع لينك ها

ظاهري موجه را داشته باشند ، ولي اين احتمال وجود خواهد داشت كه آنها شما را

به يك وب سايت مخرب هدايت نمايند .

دريافت نرم افزار از منابع كاملا" مطمئن : امروزه وب سايت هاي متعددي

را مي توانيافت كه بازي و يا نرم افزارهاي رايگان را به منظور نصب بر روي دستگاه

هاي PDA و يا تلفن هاي موبايل در اختيار كاربران قرار مي دهند . اين نوع نرم افزارها

ممكن استحاوي كدهاي مخربي باشند كه آلودگي موبايل و يا PDA را به دنبال داشته

باشد .  توصيه مي گردد كه هرگز از سايت هائي كه هويت آنها به اثبات نرسيده و

نسبت به صحت و صداقت عملكرد آنها اطمينان حاصل نشده است ، نرم افزاري

دريافت نگردد . در صورت دريافت يك فايل از يك وب سايت معتبر نيز مي بايست در

ابتدا با استفاده از نرم افزارهاي آنتي ويروس آن را بررسي نمود.

بررسي تنظيمات امنيتي :‌ از امكانات امنيتي‌ ارائه شده همراه دستگاه خود

استفاده نمائيد . مهاجمان از مزاياي اتصالات Bluetooth به منظور دستيابي و يا

دريافت اطلاعات موجود بر روي دستگاه كاربران استفاده مي نمايند . در زماني كه از

پتانسيلBluetooth استفاده نمي گردد آن را غيرفعال نمائيد تا امكان استفاده از آن

توسط كاربران غيرمجاز سلب گردد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

موبايل

چگونه تلفن همراه خود را جذاب تر كنيم؟


رشد سرسام آور اين صنعت به گونه اي است كه اگر امروز يك گوشي بخريد، ديري

نمي گذرد چند مدل جديدتر با كارايي هاي بيشتر وارد بازار مي شود، كه در اين

صورت بايد هم ناراحت اين موضوع باشيد كه گوشي اي رو دست گوشي شما آمده

هم اينكه قيمت گوشي خودتان پايين تر مي آيد، البته اين اصول تكنولوژي و دنياي

ديجيتال است، هميشه بايد آمادگي چنين پيش آمدهايي را داشته باشيد. وقتي تلفن

ها چنين قابليتي داشته باشند، بايد از آن،استفاده كرد. مي شود با استفاده از عكس

هاي پيش زمينه ، محافظ هاي صفحه نمايش، و theme هاي متفاوت ، روح تازه اي به

آنها بخشيد. پس با ما همراه باشيد تا چندين ترفند مفيد براي هر چه جذاب تر کردن

گوشي خود بياموزيد.


البته اين موضوع بستگي زيادي به كيفيت تصوير تلفن همراه هم دارد ولي

خوشبختانه گوشي هايي كه جديدا به بازار مي آيند، همگي از كيفيت تصوير بسيار

خوبي برخوردارند. با استفاده از رنگ هاي متفاوت، بازي هاي مختلف و فيلم هاي

ويدئويي هم مي توان بر جذابيت تلفن همراه افزود. اگر گوشي تان اين قابليت را

داشته باشد، مي توانيد از فايل هاي MP3 هم در انها استفاده كنيد و آن را تبديل به

يك دستگاه Mp3 player كنيد، اگر بتوانيد فايل هاي ويدئويي خنده دار يا فيلم جالبي

در آن بريزيد، مي توانيد هر وقت خسته شديد، آنها را تماشا كنيد تا شايد خستگي تان

برطرف شود، حتي اگر حوصله تان سر رفت مي توانيد از بين گيم هاي مختلف، يكي

را انتخاب كرده و بازي كنيد تا حوصله تان سرجايش بيايد. خلاصه اينكه اين روزها،

تلفن هاي همراه تبديل به دستگاه هاي همراه همه فن حريفي شده اند كه مي

توانند ساعت ها شما را با خود سرگرم كنند.

از كجا؟

خب تا اينجا كلي از مزاياي اين برنامه ها و جذابيتشان تعريف كردم. شايد اين فكر به

مغزتان برسد كه گفتنش جالب است، اما از كجا مي توان آنها را پيدا كرد؟

سايت هاي بسيار زيادي در اينترنت وجود دارند كه انواع مختلف اين فايل ها را در

اختيارتان قرار مي دهند. اما بعد از اينكه جست و جو كرديد و فايل دلخواهتان را يافتيد

و خواستيد آن را در كامپيوترتان ذخيره كنيد مي فهميد كه هيچ كدامشان رايگان

نيستند! اما نگران نشويد. سايت هايي هم هستند كه به صورت مجاني اين فايل ها

را در اختيارتان قرار مي دهند. در اينجا به معرفي تعدادي از اين سايت ها هم مي

پردازيم. يكي از معروف ترين و بهترين سايت ها، سايت http://www.Zedge.no

است. در اين سايت مي توانيد theme ، عكس پيش زمينه، فايل هاي ويدئويي، عكس

هاي انيميشني، رينگ تون، بازي و برنامه هاي كاربردي مخصوص به تلفن همراهتان

را به صورت رايگان پيدا كنيد. تنها محدوديتي كه در اين سايت با آن مواجه مي شويد،

اين است كه تنها به شما اجازهمي دهد در روز 20 فايل را از آن دانلود كنيد، ولي به

نظرم ارزشش را دارد. اولين كاري كه بايد بكنيد اين است كه عضو اين سايت شويد.

فقط در اين صورت است كه اجازه دريافت فايل ها را به شما مي دهد. بعد از پر كردن

يك فرم ساده، نوبت به گشت و گذار در اي سايت جالب فرا مي رسد. در اين سايت با

رديابي از فايل هاي مخصوص تلفن همراه مواجه مي شويد كه گاهي انتخاب از بين

آنها، كار بسيار دشواري به نظر مي رسد، مخصوصا اينكه روزي 20 فايل هم بيشتر

نمي شود دانلود كرد. علاوه بر فايل هاي رايگان، فايل هاي پولي هم وجود دارند كه

چندان براي ما كارايي ندارد پس بهتر است كه آنها را فراموش كنيد. در اين سايت

بخشي هم براي آپلود فايل هايتان به داخل اين سايت وجود دارند كه براي فعال

نگهداشتن و جذاب كردن بيشتر اين سايت، مي توانيد فايل هايي كه خودتان هم

دوست داريد و مي توانند براي ديگران هم جذاب باشند، در آن قرار دهيد. بعد از اين

سايت، نوبت به سايت http://k500i.atw.hu مي رسد. اما يك مشكل عمده دارد و آن

هم اين است كه سايت به زبان لهستاني است. اما اصلا جاي نگراني نيست چون با

استفاده از عكس ها، مي توانيد راه خود را به آساني پيدا كنيد. نكته اي كه در مورد

اين سايت بد نيست بدانيد اين است كه اين سايت به طور اختصاصي، مخصوص

گوشي هاي Sony Ericsson k500I است، اما شما به راحتي مي توانيد از فيلم ها،

عكس هاي پيش زمينه ، فايل هاي انيميشني و رينگ تون هاي آنها به صورت رايگان

استفاده كنيد. همچنين فايل هايي كه در اين سايت پيدا مي كنيد. همگي فايل هايي

هستند كه در اكثر سايت ها به فروش مي رسند. اما اگر خودتان گوشي سوني

اريكسون F500i, K508i,Z500i داريد كه خيلي بهتر است چون مي توانيد از theme ها

و نرم افزارهاي مخصوص اين گوشي ها در اين سايت هم استفاده كنيد. سايت هاي

اين چنيني در اينترنت زياد هستند و با كمي حوصله مي توانيد بسياري از آنها را پيدا

كنيد. براي به دست آوردن فايل هاي دلخواه، يك راه حل خلاقانه ديگري هم وجود

دارد و آن هم اين است كه با كمي حوصله، خودتان تمام اين فايل ها را به سليقه

خودتان بسازيد. ساختن عكس پيش زمينه چندان سخت نيست فقط كافي است

يكي از اين نرم افزارهاي ويرايش عكس ها مثل ACDSee را داشته باشيد و اندازه

صفحه نمايش تلفن هاي همراهتان را هم بدانيد. بعد با بريدن و تغيير اندازه عكس

مورد نظرتان، مي توانيد عكس پيش زمينه دلخواهتان را داشته باشيد. براي ساخت

theme هم، نرم افزارهاي مخصوص ساخت آن براي هر گوشي در اينترنت موجود

است. بعد از دانلود آن نرم افزار، كافيست كمي خلاقيت نشان بدهيد و با تنظيم

مناسب رنگ ها و عكس هايتان ، theme زيبايي بسازيد.

انتقال فايل ها به تلفن همراه

بعد از اينكه فايل ها را دانلود كرديد به اين فكر مي افتيد كه چگونه آنها را به تلفن

همراهتان انتقال دهيد. در اينجا بايد بگويم كه همه چيز به تلفن خودتان بستگي دارد

و اينكه گوشي تان چه امكاناتي براي انتقال فايل در خود دارد. برخي گوشي ها،

فايل ها را از طريق كابل USB با كامپيوتر، رد و بدل مي كنند. برخي ديگر به Infrared

مجهز هستند و از طريق اشعه مادون قرمز، اطلاعات را دريافت و انتقال مي دهند.

برخي ديگر هم به وسيله Bluetooth اين كار را انجام مي دهند. با توجه به نوع

امكاني كه تلفنتان دارد، مي توانيد راه انتقال فايل ها را پيدا كنيد و كابل مخصوص به

آن را تهيه كرده و فايل هايتان را بين كامپيوتر و تلفن همراهتان انتقال دهيد و از

داشتن آنها روي تلفتان لذت ببريد. البته راه ديگري هم وجود دارد و آن انتقال فايل ها

از طريق WAP است كه خب اين سرويس در ايران هنوز كارايي ندارد.

اگر تنها يك بار به يكي از اين سايت ها سر بزنيد و فايل هاي آنها را ببينيد طوري شما

را جذب مي كند كه مايليد بازهم در آن جست و جو كرده و هر روز به دنبال اين خواهيد

بود كه فايل هاي جذاب تر و زيباتري پيدا كنيد.  در اين صورت خود گوشي تان هم

جذاب تر مي شود و دوست داريد مرتببا آن كار كنيد و عكس ها و فايل هايش را زير و

رو كنيد. آن وقت است كه از رويگوشي تان هم مي شود فهميد چقدر با ذوق و خوش

سليقه هستيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

موبايل

چک کردن اعتبار باقي مانده در تاليا بدون صرف

هزينه

اين ترفند مخصوص افرادي است که از سيم کارتهاي اعتباري تاليا استفاده ميکنند.

مطمئنأ ميدانيد که براي چک کردن اعتبار باقي مانده از حساب شما در تاليا بايد با

شماره تلفن 888 تماس بگيريد و اپراتور مخصوص اعتبار شما را اعلام ميکند. اما اين

روش طبيعتأ هزينه اي نيز براي شما دارد. هم اکنون قصد داريم ترفندي را به شما

معرفي کنيم که با بهره گيري از آن ميتوانيد بدون نياز به تماس با شماره تلفني به

اعتبار سيم کارت خود پي ببريد.

براي اين کار کافي است:

کد #140* را وارد کنيد سپس دکمه شماره گيري (دکمه سبز) را بزنيد.

خواهيد ديد که ميزان اعتبار باقي مانده شما نمايان خواهد شد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

ویندوز

جلوگيري از اشغال شدن خط تلفن به هنگام

استفاده از اينترنت

در اين ترفند قصد داريم به معرفي يک روش کاربردي بپردازيم که با بهره گيري از آن

ميتوانيد کانکشن خود را طوري تنظيم کنيد که به هيچ گاه اشغال نشود ؛ بدين شکل

که به هنگام تماس به خط تلفن شما ، ميتوانيد از اينترنت خارج شويد و پاسخ تلفن را

بدهيد. البته براي اين کار بايد خط شما قابليت پشت خطي را داشته باشد.


بدين منظور:

1- از منوي Start وارد Control Panel شويد.

2- سپس وارد Network Connections شويد.

3- کانکشني که با آن به اينترنت وصل ميشويد را انتخاب کرده و بر روي آن راست

کليک کنيد ، سپس Properties را برگزنيد.

4- در پنجره باز شده به تب Advanced برويد.

5- از قسمت پايين ، دکمه Settings را برگزنيد.

6- در پنجره جديد باز شده دکمه Edit را بزنيد.

7- باز هم در پنجره جديد ، در کادر خالي عبارت Call Waiting را وارد نماييد.

8- در پايان تمام پنجره ها را OK کرده و خارج شويد.

اکنون در صورتي که در اينترنت باشيد و کسي با شما تماس بگيرد ، با پيام Call

wating now active روبرو خواهيد شد.

لازم به ذکر است که بايد براي بهره گيري از اين سرويس ، مودم شما از Voice

پشتيباني کند و اينکه سيستم هاي مخابراتي برخي از مناطق امکان اين کار را ندارند.

همان طور که ذکر شد خط شما نيز بايد قابليت پشت خطي داشته باشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

ويندوز

پس از Logoff ، پنجرهاي باز شده در هارد را

بازيابي کنيد
 

در ويندوز XP قابليتي وجود دارد که کمتر کسي از آن اطلاع دارد. با استفاده از اين

قابليت شما ميتوانيد کاري کنيد که پس از عمل Logoff پنجره هايي که در هنگام اين

عمل در ويندوز باز بوده اند مجددأ به طور خودکار باز شوند. بدين وسيله ديگر نگراني

از بابت اينکه پس از Logoff پنجره هاي باز مانده خود را از دست داده ايد نداريد.

براي اين کار:

ابتدا وارد My Computer شويد.

سپس از منوي بالا ، وارد Tools شده و گزينه Folder Option را برگزنيد.

در پنجره باز شده به تب View برويد.

حالا تيک گزينه Restore Previous Folder Windows at Login را بزنيد (براي پيدا کردن

اين گزينه از Scroll Bar استفاده کنيد.)

در پايان تمام پنجره ها را OK کرده و خارج شويد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥

موبايل

از بين بردن مشکل ارسال فايل 

حتما براي شما نيز پيش آمده که بخواهيد نرم افزار خاصي رو با پسوند sis. براي

دوست خودتون از طريق بلوتوث يا اينفرارد ارسال کنيد و هنگام انجام اين عمل به

مشکل بر بخوريد. براي اينکه ديگر هيچگاه همچين مشکلي برايتان پيش نيايد کافي

است اين ترفند را امتحان کنيد تا براي هميشه خيالتان در اين باره راحت باشد.


براي اين کار کافي است نام فايل راا به _filename.si تغيير بدهيد. يعني در واقع

پسوندش را از sis تبديل به _si کنيد و با خيال راحت فايل رو بفرستيد.

با اين کار نه ديگر گوشي شما به فايل ايراد ميگيرد و نه ديگر دوست شما دچار

مشکل ميشود و ميتواند به راحتي نرم افزار را از قسمت مسيج نصب کند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٥

خبر...خبر...خبر...خبر...خبر...خبر...خبر...خبر...خبر...خبر...خبر...خبر...خبر...

خبر

امشب ۲۰ تا ترفند جالب براتون میزارم

منتظرم باشید








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید*

خود کشي

ميگه:ميدوني چيه؟ به نظر من تنها راه نجات از اين فلاکت خود کشيه
 
ديگه تصميم  خودمو گرفتم...
 
ميگم: آره ايول... اگه يه تصميم درست هم تو زندگيت گرفته باشي همينه...
 
خوشم مي ياد براي يه دفه هم که شده اون عقل ناقصتو کار انداختي.
 
آره عزيزم...اين تنها راه و بهترين راهه...خودتو زودتر خلاص کن.
 
اصلا تو نبايد به دنيا مي يومدي
 
تو خلقت تو اشتباه شده...
 
مي گه: داري مسخرم ميکني؟
 
ميگم :نه بابا...اين حرفا چيه؟براي چي مسخره؟اين جور تصميما
 
شوخي بردار نيست...به نظرمن هر چي زودتر عمليش کن...
 
خوب راهي رو انتخاب کردي... اصلا ترديد نکن
 
آخرين سيگارو از تو پاکت در مي ياره و روشن مي کنه...دود همه اتاقو برداشته..
 
ميگم:ديوونه تو که ميخواي خودتو راحت کني و بري اون دنيا براي
 
خودت حال کني...حالا چرامنو داري با اين سيگارات خفه ميکني؟
 
ميدوني که من سرما خوردم؟ دود براي سينه ام خوب نيست..
 
بعدشم ميدوني که مرز من و مامان همين دستگيره در هستش که اونو
 
بچرخونه و بياد تو و منو ببينه که با تو ديوونه همنشين شدم.
 
ميگه: ديدي گفتم داري شوخي ميکني...جدي باش. جون هر کي دوست داري..
 
دارم ميميرم زير بار اين همه بدبختي(هر کي ندونه ميگه حتما از يتيمان
 
جنگ زده عراقه)
 
سيگارو از دستش مي گيرم و از پنجره پرت مي کنم بيرون..
 
همين موقع موبايلش زنگ ميزنه...نميدونم کيه ولي با حرص تماسشو رد مي کنه...
 
چند دقيقه بعد که موبايل من زنگ ميزنه با ديدن شماره متوجه ميشم که سرکار
 
سيندريلا تشريف دارن که زنگ زدن تا با نامزدشون صحبت کنن...
 
ميگم: ملاحظه ميفرماييد... چه کار کنم...جواب بدم...اصلا از کجا ميدونه
 
 پيش مني...آخي...چه بچه خوبيه...زود زنگ ميزنه تا از دلت در بياره...
 
ميگه: نه ...تو غلط ميکني جواب بدي...اصلا به تو چه؟
 
ميگم:آره به من چه...من غلط ميکنم جواب بدم؟
 
موبايلو جواب ميدم...يه صداي بغض کرده از اون طرف گوشي ميگه: بهنام پيش
 
 شماست؟
 
ميگم:آره...اتفاقا الان داشت شمارتونو مي گرفت...(!)(من غلط ميکنم؟)
 
آره؟ يه بهنامي بسازم من...
 
صحبتش که بعد از 1ساعتو 45 دقيقه تموم ميشه ميگم :بهنام جان پس
 
چرا معطلي؟...داره دير مي شه ها...بلند شو ديگه يالا...مگه نمي خواستي
 
خود کشي کني؟...دير ميشه ها...يک ساعت هم يک ساعته...زودتر خودتو
 
خلاص کن.
 
ميگه:نه...ميخوام زنده بمونم تا حال تو يکي رو بگيرم...(!!!!!!!)اصلا به کوري چشم
 
تو هنوز هم دوسش دارم...هنوز هم براي اون مي خوام زنده باشم...هنوز
 
هم براي اون حاضرم تمام زندگيم رو بدم...
 
ميگم:برو بابا...از اولشم مي دونستم تو مال اين حرفا نيستي(!!!!!!)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

يک .. دو .. سه ..

ببيــــن

بيشتر ِ برگها به احترام ِ تو ريخته اند ! برگها بيشتر از آدمها

قدر ِ تو را ميدانند و من .. بيشتر از برگها !

چهار .. پنج .. شش ..

نگاه کن !

تو بزرگ ميشوي و من کوچک ..!!

دارم پا به پاي شمع ِ تولدت ? قطره قطره آب ميشوم !

هفت .. هشت .. نُه ..

گوش کن !

ميخواهم با عاشقانه ترين لهجه اي که يک ليلاي باوفا

در صحراي زندگي آموخته ? با تو صحبت کنم .. صدايم را ميشنوي ؟!

ده .. يازده .. دوازده ..

چشمهايت را باز کن و تمام ِ مهربانيت را

در يک نگاه ِ بلند و پُر معنا بريز و بپاش به روي حرارت ِ گونه هايم ..

سيزده .. چهارده .. پانزده ..

صبر کن !

بايد فرشته ها را خبر کنم تا از اوج ِ نگاه ِ عاشقت

براي ستاره هاي آسمان ? عکس ِ يادگاري بگيرند ..!

شانزده .. هفده .. هجده ..

هيچ فکرش را ميکردي که مراسم ِ افتتاحيه ي زندگي ِ تو

باعث ِ برگزاري ِ مراسم ِ غير ِ منتظره ي اختتاميه ي طاقت ِ من

در وسيع ترين تالار ِ خاکستري ِ يک سرنوشت ِ سراسر غرق ِ انتظار و دلتنگي باشد ؟!

نوزده .. بيست .. بيست و يک ..

صداي به هم خوردن ِ بال ِ معصوم ِ فرشته مي آيد ..

انگار آمدنت نزديک است ..!!

بيست و دو .. بيست و سه ..

نه ! کافيست .. ديگر نشمار ..!!

من ميروم تا تو بيايي .. ديگر رسيدي .. رسيدنت مبارک ..!

نه !

اصلا خيلي ساده .. يگانه معجزه ي پاييــــــز .. تولــــدت مبارک !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

نياز من


کسي که طعم اسمش طعم عاشق بودنه

تمام لحظه مثل خود من با منه

تويي که از تمام عاشقا عاشق تري

منو تا غربت پاييز چشمات مي بري

کسي که عمق چشماش جاي امن بودنه

تويي که با تو بودن بهترين شعر منه

تو مثل خواب گل لطيفي و ساده اي

مثل من عاشقي به خاک افتاده اي

يه جنگل رمز و راز يه دريا ساده اي

اسير عاطفه و لي آزاده اي 

نياز من به تو براي خواستنه

نياز جويباري به جاري بودنه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

مي دونستم

مي دونم که تو هم دوستم داري... عاشقمي... اينو همون روز اول از چشات خونده

بودم... مي دونم... مي دونم که يالاخره يه روز مي ياد که براي هميشه با هم مي

مونيم... آخ که چه لذتي داره ... وقتي که خيره مي شم به چشات اونقدر محو و

مست چشات مي شم که زمان و مکان يادم مي ره... ديوونه ي نگاهتم من... وقتي

باهام حرف مي زني از صدات عشق مي باره... واسم شعر که مي خوني لرزش

صداتو احساس مي کنم... آخ که چقدر عميق و از ته دل اسممو صدا مي کني... مي

دونستم دوستم داري... چقدر منتظر اين روز بودم که براي همديگه اعتراف کنيم...

ديگه کم کم داشتم خسته مي شدم... کلافه شده بودم... اينهمه مدت ميديدمت اما

نمي شد بت بگم...  من مي دونستم که بالاخره يه روزي مي ياد که آزادانه همديگه

رو دوست داشته باشيم... واي که چه لذتي داره اين دوستت دارم ها... فکر کرده

بودي از اون نگاهت نفهميدم؟... فکر کرده بودي نمي فهمم تمام فکر و ذکرت شده

من؟... مي دونستم دوستم داري... منتظرت بودم... عاشقت شده بودم... ديوونت

شده بودم... مجنونت شده بودم... مجنون تر از خودت... چشات بت من بود... نگاهت

قبله ي من بود... صدات لالايي يه شبام شده بود... حرفات قانون زندگيم شده بود...

وجودت بهونه ي موندنم شده بود... واي که چقدر غرق نگاهت مي شدم... ديوونه ي

صدات بودم... انگاري تو هم مي دونستي... مي دونستم که مي دوني دوستت

دارم... تو هم مثل من منتظر يه اعتراف بودي... چقدر هر دومون از اعتراف مي

ترسيديم... چقدر اعتراف براي من سخت بود...  حاضر نبودم اين لحظات با ارزش با

هم بودن رو از دست بدم... چقدر من به خاطر تو خودمو کوچيک کردم که فقط بيام

اونجا و ببينمت... چقدر من و تو به خاطر همديگه از خودمون گذشتيم... مي دونستم

که دوستم داري... مي دونستي که دوستت دارم... فقط منتظر يه اعتراف بوديم... من

که مي ميرم برات... جونم فدات...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

ثروت‌ و موفقيت‌

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد.

زن‌گفت‌:شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و

چيزي‌بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند:آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌.

آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌

همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌

درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌

آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد

كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و

ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد

طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار

خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ رادعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از

دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌

ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را

دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌:

بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد

پيرمردان‌ رفت‌ وپرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما

باشيد.در اين‌ لحظه‌عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو

نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌

فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌

مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌را

دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من مي‌آيند.

هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

گم کرده

انگار دلم کسي را گم کرده ...

غربت ، سرزميني است که هم تو براي او بيگانه اي وهم او براي تو. نه چشمان

آشنايي که چتر پرنيانش را بر تارک تنهايي ات بگستراند و نه انگشتان باوري که

تاروپود انديشه ات را بنوازد. نه حرارت بوسه اي که بع خلسه ابديت فرو برد و نه

شانه هاي مطمئني که دريا دريا بباري . نه آغوش امني که از هراس زخمه هاي

تنهايي و بي کسي پناهش ببري ؛ و نه عطر دلپذيري که بوي باران بشنوي ، نه لحن

اميدواري که شاهرگ يأس ببّرد و نه طوفان مهيبي که طوفان گيتي بپيچد. تنها مي

ماني و سرگردان ، نه در دلت هوس رييدني ، نه در گامهايت رمق تحرکي ، نه در

چشمانت فروغ اميدي  ، نه در سرت سوداي شوري ونه در انتظارت پيام آشنايي . هر

قدمي که بر زمين مي نهي ، سينه عطشانش ترک مي خورد و طرح ستوه و انفجار

مي ريزد . به هرجا که چشم مي اندازي ، خالي و خالي مي يابي ، سوت وکور .

آه... اينجا کجاست؟ اينجا کجاست که يا بايد تن به ذلت الزام ها بسپاري و يا ذره ذره

جان بکني ؟ ... يکباره سردت مي شود ، تمام وجودت مي لرزد ، به گوشه دنج و

خلوتي مي خزي و چشم هايت را مي بندي ، آري اينجا غربت است ، غربت.

غربت، ارزاني دل هاي پاک و مقدس ، ارزاني عظيم ترين روح ها . اينجا براي تو غربت

است ؛ اينجا براي انسان ترين انسان ها غربت است و براي خيل عظيم گله ها که سر

در آبشخورند ،بهشت.

و تو در اين غربت ،سر در پي چشمان ناشناسي داري ؛ گويا در افق هاي دوردست

چشمان درخشان پري زادي برايت ناز مي بافد. کوله بارت را مي بندي و آنگاه که مي

خواهي قدم بر جاده بگذاري ناگهان بيدار مي شوي و در مي يابي که همه چيز

کابوس بوده،سراب بوده. آري اينجا غربت است و غربت ، ارزاني قلب هاي سوخته...

وتو اي همسفر! تو در اين غربت سرا بهشتي بساز به وسعت عشق ، با ستون هنر.

اگر يقين کني که چشم هايي ، هذ يان غربت تو را مي نگرد ، طرح بناي اين قصر

عظيم را ريخته اي ، باور کن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

گل سرخ

پرسيدم از گل سرخ در سينه ات چه داري

بر گونه هاي سرخ ات داغ غم که داري

خوش مي تراود از تو عطر هواي مستي

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستي؟

او با تبسمي گفت: اي يار دل شکسته

اين شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته

پرورده جانم از عشق در دامن بهاران

در هر نسيم عاشق دل داده ام فراوان

دل خسته ام ز غربت بي عطر مهرباني

بي رحمت بهاران مي پژمرم به آني

اين راز شور عشق است يک رمز جاوداني

بي عاشقي حرام است هر لحظه زندگاني ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

گاهي سخته

گاهي سخته گفتن آنچه درون ماست

گاهي سخته قبول آنکه عاشق شدي

خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست

اگر باز هم …. اگر باز هم او ….

قلبم خسته است

خسته تازه التيام يافته

روزي ميرسد که ديگر وصله اي به آن نتوان کرد

آن وقت چه کنم خدايا

حرفهايت هنوزم دلم را مي لرزاند

اکنون ديگر مي توانم بگويم که قلبم نزد توست

آن دورها …اما چه نزديک

من ديگر چه دارم که بمانم؟!

همه چي در دست توست….

براي کسي که ميدونه چقدر دوستش دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

غزل آخرين انزوا

من فروتن بوده ام

و به فروتني, از عمق خواسته هاي پريشان خاكساري خويش تمامي عظمت

عاشقانه ي انساني را سروده ام تا نسيمي برآيد.

نسيمي برآيدو ابرهاي قطراني را پاره پاره كند.ومن بسان دريايي از صافي آسمان پر

شوم-از آسمان و مرتع ومردم پر شوم.

تا از طراوت برفي آفتاب عشقي كه بر افق ام مي نشيند,يك چند درسكوت وآرامش

باز نيافته ي خويش از سكوت خوش آواز"آرامش" سرشارشوم- چرا كه من,دير

گاهي ست جز اين غالب خالي كه به دندان طولاني لحظه ها خاييده شده است

نبودهام;جز مني كه از وحشت

خلاء خويش فرياد كشيده است نبوده ام.......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

غروب

غروب داره از راه مي رسه

وتنهايي شعر بي پايانيه که هميشه برام مي خونه

ولي انگار که اين بار کوله باري از غم و اندوه رو واسم به ارمغان آورده

دلم رو به جاده مسپرم

به جاده اي که دچار پيچ و خم روزگار شده

خيلي سخته...

ولي...

سخت تر از اون چيزيه که که من بهش دچار شدم...

دچار عشقي که به تاريکي غبار آلود يک سوال ختم مي شه...

پاهاي بي رمقم رو به بي انتهاي جاده مي سپرم

و صندلي گرد گرفته ي تنهايي ام رو به تو پيشکش مي کنم

به اميد روزي که شايد چشمات به خلوت اون خيره بشن...

شايد روزي تو هم غروب جاده رو ديدي

و ذره اي از گرد رفتن بي صداي من به روي احساس تو نشست...

و تو آن روز خواهي فهميد که غروب و جاده و صندلي خالي  که روبروي توست

يعني چه....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

صفحه دل من

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه هاي مهتابست

امشب از خواب خوش گريزانم

كه خيال تو خوشتر از خوابست

خيره بر سايه هاي وحشي بيد

مي خزم در سكوت بستر خويش

باز دنبال نغمه اي دلخواه

مي نهم سر بروي دفتر خويش

تن صدها ترانه مي رقصد

در بلور ظريف آوايم

لذتي ناشناس و رؤيا رنگ

مي دود همچو خون به رگ هايم

آه ... گوئي ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر كرده

يا نسيمي در اين ره متروك

دامن از عطر ياس تر كرده

بر لبم شعله هاي بوسه تو

مي شكوفد چو لاله گرم نياز

در خيالم ستاره اي پر نور

مي درخشد ميان هاله راز

ناشناسي درون سينه من

پنجه بر چنگ و رود مي سايد

همره نغمه هاي موزونش

گوئيا بوي عود مي آيد

آه ... باور نمي كنم كه مرا

با تو پيوستني چنين باشد

نگه آندو چشم شورافكن

سوي من گرم و دلنشين باشد

بي گمان زان جهان رؤيائي

زهره بر من فكنده ديده عشق

مي نويسم بروي دفتر خويش

(( جاودان باشي، اي سپيده عشق ))








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥

شبهاي تنهايي

هواي خانه ام امشب

غبار آلود و سنگين است

و من هم سخت تنهايم...

صداي ناله نائي

چنان دلگيرو و ماتم زا

ميان کوچه هاي خلوت تنهائي اين سينه ميريزد

و پنداري صدا از عمق مجروح دلم اينگونه مي خيزد

چه نالان ميزند - ني زن !

پر يشان ميزند - ني زن !

صدايش ميکنم :

ني زن  ...

ني زن ...

بيا درسايه ديوار مخروب دلم بنشين

و بامن همنوائي کن

دمت گرم و دلت بي غم

که اينک اين نواي ني

همانکو کز ميان ناي دلخون تو ميريزد

خدا ميداند از اعماق مجروح دلم جاريست

چه شيرين ميزني ني زن!

چه غمگي