نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

UP  ۱۰  جدید*

 بهار زندگيم

تقديم به او ... همنفس دور از من ...
 
سلام بهار زندگيم . خوبي گلم ؟ مثل هميشه ... همون مزاحم كوچولو كه داره با يادت

نفس ميكشه . اين بار در جواب نامه هايي كه ...

دوستت دارم . يا حق ...

نامه ي تو چقدر زيبا بود ... هر خطش را سه مرتبه خواندم ...

بعد آن را به روي يك دفتر ... تانخورده قشنگ چسباندم ...

نامه ي تو چقدر خوشبو بود ... بوي گلهاي رازقي ميداد ...

حرفهايت هنوز هم طعم ... عطر پائيز عاشقي ميداد ...

گفته بودي عجيب دلتنگي ... دل من هم براي تو تنگ است ...

پيش من هم غروب غمگين است ... پيش من هم طلوع كمرنگ است ...

خوشم آمد چقدر دانايي .. حالي از حال من نپرسيدي ...

ولي از پشت قاب دلتنگي ... زردي ام را چه زود فهميدي ...

ياس زرد دو خانه آنورتر ... داشت ديشب تورا دعا ميكرد ...

تشنه بود و نبودي و او داشت ... التماس پرنده ها ميكرد ...

گفته بودي ز غيبت باران ... باز هم درد مشترك داريم ...

تا بخواهي شقايق تشنه ... گل سرخ پر از ترك داريم ...

دوريت كار دست من داده ... فاصله كه ميان ما كم نيست ...

هيچ كس روزگار و اقبالش ... مثل ما بي نشان و مبهم نيست ...

فكرت اينجا ميان گلدان است ... جلوي چشم آرزوهايم ...

تو خودت را به جاي من بگذار ... تو دلت سوخت من چه تنهايم ؟؟؟

سالها ميشود كه با عكست ... توي اين شهر زندگي كردم ...

با يكي دو تماس كوتاهت ... ماه ها رفع تشنگي كردم ...

ولي آخر چقدر بنشينم ... نامه اي حرف روشني چيزي ...

گل خشكي ميان اين كاغذ ... كه به آن وعده اي بياميزي ...

بنويس از خودت از اين نامه ... دو سه خط مختصر فقط فهرست ...

فقط اين بار خواهشي دارم ... عكس تازه براي من بفرست  ....

بازم مثل هميشه ... منتظر جوابتم ... خداي نور و ابريشم ... قرارمون همون جايي

كه ... يه دنيا عاشقشم ...

كسي كه بيشتر از همه دوست دارم هاي دنيا دوستت دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

بهترين روز زندگيم

دلم عجيب هواتو كرده ، زيبا
 
اول اسم نازتم نميدم
 
به لشگر ستاره هاي دنيا
 
تو گفتي عاشقي رسيدني نيست

درس مث روياي من كه كاله
 
مث صريحي تو، يه مرزي داري

شكستن ضريح تو محاله

زيبا فقط يه چيز ديگه مونده
 
اينكه ميگم، تمام آرزومه

بگي ميدوني من چه قد ديوونم

فقط همينو بدوني، تمومه

تو مخمل صورتي خيالم

سر تو هر لحظه سر پادشاس

خيال چشماي قشنگ تو تخت
 
عادت و اين حرفا مال آدماس
 
كسي كه عاشق تو شد يه روزي
 
همه مي گفتن يه ذره آدمه
 
حالا ميگن مجنون عشق زيباست
 
توي شناسنامه، ولي مريمه

زيبا، نرو، مي ري ولي ديوونت
 
يه روزي ثابت ميكنه به دنيا
 
كه آدما واسه جواب گرفتن

فقط بايد بريد سراغ زيبا
 
دو ديقه بعد يه تماس كوتاه
 
يك شب نرم و خنك و پاييزي

زيبا جونم كاش كه يكي مي فهميد
 
چقدر دوست دارم چقدر عزيزي

بهترين روز زندگيم روز ديدن تو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

عظمت عشق

سعي کن هميشه تنها باشي

زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت

بگذار عظمت عشق را درک کني

زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند

بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد

زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد

اما ;

اگر روزي امد که عاشق شدي

تنها يک نفر را دوست داشته باش

 بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"

بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني

ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

اي كاش

كاش يك ماه بودم تا در آسمان آرزويت يك جا مي نشستم و شبها برايت روشنايي

مي تاباندم.

كاش مي شد كه كبوتري بودم كه در آسمان خيالت پرواز مي كردم و به پشت بام

خيالت فرود مي آمدم و دانه هايي را كه از مهر و محبتت پاشيده بودي بر مي چيدم

كاش ستاره اي بودم و در آسمان سياه شب جا مي گرفتم و گاه گاهي

برايت چشمك ميزدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

اگه


اگه يه روز نگام نكني

درو به رون وا نكني

اگه يه روز نياي پيشم

مي دوني كه من آب ميشم

 ميشم گريه مثل بارون

مثل دريچه ناودون

مي خوام يه قصري بسازم

پنجره هاش رنگ چشاي تو باشه

من باشم و تو باشي و يك شب مهتابي باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

کنارم نيستي

تو که نيستي تا ببيني ريخته سقف مأمن من

اي ستاره تن کجايي باز بيا به خلوت من

لحظه هام پر از هراسن واسه تکرار شب و روز

نمي شه باورم اينکه تو کنارم نيستي امروز

نمي خوام بهت بگم که لحظه هام بي تو مي ميرن

آخه مردنه واسه من به لحظه رنگ چشماتو نديدن

اما تو رفتي و با رفتنت همه ي دنيامو بردي

آخرش به من نگفتي قلبت رو به کي سپردي

اما من واسه دوباره ديدنت همه ي ثانيه هامو مي شمارم

لحظه لحظه ياد خاکستري خاطره هاتو مي شمارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

اشک و خار

اشکم ولي به پاي عزيزان چکيده ام

خارم ولي به سايه گل آرميده ام
 
با رنگ و بوي تو اي نو بهار عشق

هم چون بنفشه سر به گريبان کشيده ام
 
چون خاک در هواي تو از پا فتاده ام

چون اشک در قفاي تو با سر دويده ام
 
من جلوه شباب نديدهم  به  عمر خويش

از ديگران حديث  جواني شنيدام
 
از جام عافيت  مي  ناب  نخورده ام

وز  شاخ آرزو گل عيشي نچيده ام
 
موي سپيد را  فلک  رايگان نداد

اين رشته را به نقد جواني خريده ام
 
اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز

آزاده منم که از همه عالم بريده ام
 
گر مي گريزم از مردمان رهي               

عيبم مکن که آهوي مردم نديده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

چشمانت

به چشمانت که رنگ آب درياست

به آن نازي که در چشم تو پيداست

به آن لبخندت که چون لبخند گلهاست

به رخسارت که چون مهتاب زيباست

به گلهاي بهار عشق و مستي

به قرآني که آن را ميپرستي

قسم اي نازنين تا زنده هستم

تو را من دوست دارم ميپرستم

درون کلبه تاريک و تارم

تويي تنها چراغ روزگارم

کبوترهاي شعرم تير خوردند

نميبيني که عمري بي قرارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

قاب چوبي

وقتي كه نگات مي شينه روي دويار اتاقم

عكس تو تو قاب چوبي دوباره مياد سراغم
 
ياد اون روزا مي افتم ، با تو بودن زير بارون
 
وقتي كه شرمنده بودن ، پشيمون ليلي و مجنون
 
ياد اون شبا مي افتم ، لب اون چشمه ي جاري
 
كه گرفت از ما يه عكاس ، دو تا عكس يادگاري

يكي شون سهم تو بود و يكي شونم مال من بود
 
كجا فكرشو مي كرديم ، آخرش جدا شدن بود

زير رعد و برق تقدير ، من و تو با هم شكستيم

توي رؤياهامون اما ، هنوزم صاف و يه دستيم
 
گل سرخي اينجا روي طاقچس ، خاطرش هست و خودش مرد
 
توي ميدون زمونه ، من و تو بازي رو باختيم
 
تقصير طالع ما بود ، سرنوشتو خوب شناختيم
 
مث اون كلاغ قصه ، كه نمي رسيد به خونه

دوس نداش كه مال هم شيم دست بي رحم زمونه

اسمش اينه كه تو رفتي ، يادگاريت رو به رومه

تو رو داشتن تا هميشه منتهاي آرزومه

بي گناهي ، اما كوچت ، چه آتيشي زد به ريشه م
 
هميشه بهت مي گفتم ، نباشي ديوونه مي شم
 
مي دوني ما بي گناهيم ، جرممون فقط وفا بود
 
هيچ دلي راضي نمي شه ، كه بگه تقصير ما بود
 
مخمل خاطره ي تو ، تو صندوقچه ي چوبي
 
خوابيده مثل يه قصه ، پر راز و پر خوبي

تو رو مي سپرم به دست صاحب پونه و خورشيد
 
اما افسوس و صد افسوس كه تو رو به من نبخشد

شايد يه روزي دوباره...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥

ماهي

ماهي هر جايي که باشه

هميشه تو دل درياست ،

پر زدن روياي اون نيست

چون که دريا اوج روياست ؛

ماهي حتي توي طوفان

اگه از دريا جدا شه

بخوره تنش به صخره

پولکاش جدا جدا شه ،

غمي تو دلش نمي ره

روي ساحل مي نشينه

تا بازم يه موج ديگه

از دل دريا ببينه ؛

دل دريا قدر درياس

نفساش زنده و برجاس ،

ماهي ساحل رسيده

تشنه ي دعاي درياس ؛

آره ؛ اينم امتحان ِ

آره ؛ رسم روزگار ِ

واس ِ دريا کار نداره

صبر ِ و برد ِدوباره ؛

مي شينم تو هر ترانه

همدل و همراه دريا

جاي ماهيش پُر نمي شه

ولي من ماهي ِ دريام ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

فعال ترین وبلاگ ها

فعال ترین وبلاگ ها

 .::. پشت نقاب شب...
 کتيبه دل
 بی دلک
 آسمان ریسمان
 عاشقونه های حامد...
 برای حقوق بشر در...
 آهــــــو...
 باورهاي يك روحاني
 آهنگهای جديد،نرم...
 چسب زخم

لیست کامل...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

UP  ۱۲  جدید*

هر دو

هر کس بد ما به خلق گويد ما سينه او نمي خراشيم

ما خوبي او به خلق گوئيم تا هر دو دروغ گفته باشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

 ارزش عشق

انا يللي بحبك وحدي انا
من هماني هستم که به تنهايي تو را دوست دارم

انا يللي بريدك لي انا
من هماني هستم که تو را فقط براي خود مي خواهم

انا يللي بعمري ببقى أنا
من هماني هستم که تمام عمرم را باقي خواهم ماند

على وعدي يا وعدي
بر پيماني که با تو بستم باقي خواهم ماند

لوحدي انا
تنها من

الهوى يا حبيبي الهوى أسرار
 عزيزم ,عشق سرشار از ناگفتني ها مي باشد

حيرة و غيرة و شوق و نار
پريشاني و حسادت و دلتنگي و گرمي

بتسال كيف بغار عليك
از من مي پرسي که چگونه به تو حسادت مي کنم

و قلبك علم قلبي يغار
در حاليکه قلب تو به من آموخت که حسود باشم
 
الدنيي بتحلى و انا وياك
هنگاميکه من با تو هستم جهان زيباتر مي شود

غير عمري بلحظة هواك
هواي عشق تو , زندگي من را در يک آن دگرگون کرد

ما كان قلبي بيعرف حب
قلب من معناي عشق را نمي دانست

و لا عنده غالي لولاك
و اگر که تو نبودي هيچ وقت ارزش عشق را نمي فهمي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

مردم دنيا

بيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت

هيچ کس غصه ي اين را که چه مي کرد نداشت

چشمه سادگي از لطف زمين مي جوشيد

خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

چشم عزت

روي نيکويي نبيند هر که نيکوکارتر

بيشتر آزار بيند هر که بي آزارتر

من که هر کس را به ياري بودم از جان دستگير

مانده ام از هر کسي بي کس تر و بي يارتر

هر قدر با چشم عزت سوي مردم بنگري

مي شوي هر روز چون من در نظر ها خوارتر .....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

گداي عاشق

تو که در هر جائي ! کجا پيدايت کنم ؟!
 
         در قلب کدام با سخاوت دور دست ؟!

          در دستان کدام گداي عاشق ؟!

          در چشمان کدام منتظر بي پناه ؟!

          در دهان کدام شاعر گنگ پريشان ؟!

          ودر جاي پاي کدام رهگذر غريب ؟!

 اينها که :

          همه بي سخاوتند ! 

          همه سرشار از دنيايند ! 

          همه در کنار معشوق خود هزار ناز و افاده دارند که به من افتاده و تنها ، پوزخند

          ميزنند !,

          همه که قفل سکوت لعنت باري بر دهان کوبيده اند ! و

          همه که ساکن شهر بي طلوع خويشند !

                 پس ؛

                          تورا از که بپرسم؟! پس از چه کسي وصف خيالت را بشنوم؟!

تورا به کرامتت  به وسعتت و به حرمتت که ديگر کسي نگه دارش نيست ! التماست

ميکنم کمي هوشياري نصيبم کن ، 

ديگر جاي هيچ رنگي در دلم خالي نيست ! فرياد احتياج بيرنگي ميکنم ،

قلبم پير شد از بس که مرد ! جواني دل عطا کن .

زبانم خاموش شد از بس که بريده شد ! پس ؛ بگذار زمزمه عشقت در گوشم زنگ

زند .

از بس بيهوده رفته ام ، از جايم تکان نخورده ام !

 کمکم کن نقاب از چهره ام برگيرم تا زيباتر ببينمت ، تا آئينه ها شکسته شوند

 دروغ اين آئينه ها مرا در دره سوت کور امروز قرار داده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

شبح

 
اي نگاهت نخي از مخمـــل و از ابريشـــم

چند وقت است که هر شب به تـو مي انديشم

به تـو آري به تـو يعني به همان منظر دور

به همان عشق صميمي به همان باغ بلور

به همان سايه همان وهـــم همان تصــــويري

که سراغش را ز غـــزل هاي خودم مي گـيري

بـه همان زل زدن از فاصلـه دور به هــم

يعني آن شيـوه فهماندن مـنظـور به هـم

به تبســـم ؛ به تکلـــم ؛ بـه دل آرايي تــــو

به خموشـــي ؛ به نماشــا ؛ به شکيبايي تــــو

                                                شبحي چندشب است آفت جانم شده است

اول نـام کسي ورد زبانــــم شده اسـت

در من انگارکسي در پــي انکـــار من اسـت

يک نفـــر مثل خودم عاشق ديدار من اســت

                                                يک نفرساده چنان ساده که ازسادگي اش

                                                مي توان يک سـره  پي برد به دلدادگي اش

يک نفرسبــزچنان سبـــزکه ازسرسبـــزي اش

مي توان پل زد ازاحسـاس خدا تــا دل خويش

                                               آي آبي رنگ تراز آئينه يک لحظه بـــايست

                                                داني اين شبـح هـر شبه تصوير تـــو نيست

اگراين شبـــح هر شبــــه تصوير تــــو نيست

پس چرا رنگ تــــو آئينه اين قدر يکـي است

                                                حتم دارم که تــوئي اين شبــح آئينه پوش

                                                عاشقي جرم قشنگي است به انکار مکوش

آري آن سايه که شــب آفت جـانم شده بود

آن الفبــــا که همــه ورد زبانـــم شده بود

                                             اينک از پشت دل آئينــــــه پيدا شده است

                                             و تماشـــاگه اين خيل تماشـــا شده است

آن الفبـــــــــــــاي دبستاني دلخواه تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

خدايا

"خدايا ! وقتي مرا بخواني ، به تو خواهم رسيد .

در نام مطهرت ، سرور وصال نهفته است.

در عشق تو مرگ پايان مي پذيرد.

آن که با کلامت زندگي کند ، هجوم ترديدها را فرو ميگذارد و شب و روز کمر به خدمتت

ميبندد."








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

تا تو هستي

تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست

محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در اين وصف زبان دگري گويا نيست

بعد تو قول وغزلهاست جهان را اما

غزل توست که در قولي از آنه ما نيست

تو چه رازي ؟ که به هر شيوه تو را مي جويم

تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست

شب که آرام تر از پلک تو را مي بندم

در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست

اين که پيوست به هر رود که دريا باشد

از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست

من نه آنم که به توصيف خطا بنشينم

اين تو هستي که سزاوار تو باز اينها نيست .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

با من که


با من که تنها عاشق چشماي مست و نازتم

با من که هر جا که باشم عشق تو رو داد ميزنم

با من که توي آسمون عکس چشاتو ميکشم

با من که از پشت نگات طلوع خورشيد ميبينم

با من که در فراغ تو قاب چشام ابري ميشه

با من که لحظه وداع غم توي قلبم ميشينه

با من که بين آدما فقط تو رو جار ميزنم

با من که تا نفس دارم ز عشق تو دم ميزنم

با من که جاي خوبيهات قلبمو هديه ميکنم

با من که از خود خدا قول رسيدن ميگيرم

با من که تنها همدمم آغوش عکساي توئه

با من که بهترين دمم لحظه گريه کردنه

با من که جاي خنده هات بوسه به لبهات ميزنم

با من که اسم نازتو روي دلم حک ميکنم

با من که نذر هر شبم فال چشاي مستته

با من که شعر عاشقيم اسم تو رو داد زدنه

با من بمون عروسکم با من بمون ترانه ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

اي خدا

اي تنها سلام من 

اي تنها مراد دل پر سوداي من

اي سليس ترين سلام عالم معنا

اي عزيزترين غايب پر نشان آشکار

اي "قريب" ترين "غريب" ولايت انسان

اي عظيم ترين شکوه قلب مشتاقان

اي پرفروغترين شبچراغ دل بيداران

اي غوغاترين سکوت اين آشفته بازار

اي آزاد ترين پرواز قناري در قفس مانده

اي قشنگترين نگاه يک کودک معصوم به گل سرخ

اي فريادترين تنهايي يک عاشق

اي انتهاترين بي انتهاي جاده تنهايي

اي ويرانگرترين باني قلوب دلسوختگان

اي طبيب ترين مريض لاعلاج عشق

اي بيدارترين زمستان زمزمه ترانه هاي جدائي 

اي هوشيارترين تصوير مستي عشق

اي تنهاترين تنهاي بي نياز 

اي فائق ترين حاکم سرمست وادي دل 

اي زلالترين جاري اين رود بي آرام

اي خرم ترين خرابه آبادي دل تنها 

اي سرور و مالک دشت بيکران دل ؛

                                                " اي خدا "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

غم عشق

از غم عشق چه مي بايد کرد

مي توان گريه جان سوزي کرد

مي توان قصه نوشت شعر سرود

مي توان از غم عشق لب پر تبسم داشت

به دمي به ديداري مي توان راضي شد

به تمناي نگاهي مي توان تشنه جانبازي شد

 از غم عشق چه مي بايد کرد

در پيچ و خم گيسوي يار

مي توان راه گشود دورا دور

مي توان مست شد از عطر و غرور

مي توان دل خوش کرد به کلامي که شنيد

از دو خط نامه سرد مي توان داغ شد و شعله کشيد

از جهنم گذري کرد و گذشت به گذر گاه رسيد

به گذر گاه تباهي به جنون

وز عطش فرياد زد

مي توان نيست شد و هيچ نديد

لحظه غربت خود را حس کرد

و در آن مرز غريبانه چه شيرين جان داد

از غم عشق چه مي بايد کرد

من نمي دانم هيچ تو بگو

تشنه ام تشنه ترين تشنه ها

از غمي مي سوزم

تو بگو

از غم عشق چه مي بايد کردن؟

خوشحال مي شم شما بهم بگين از غم عشق چه مي  بايد کردن؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥

مهربا نتر کيست

از تو مهربا نتر کيست که دردهايم را با او در ميان بگذارم و زخمهاي دلم را پيش رويش

بشمارم؟

از تو آيينه تر کيست که هزار توي روحم را به من نشان دهد،بي آنکه سرزنشم کند؟

در شبهايي که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هر يک به سويي مي

گريزند،جز تو چه کسي شمعي در دلم روشن مي کند؟

خوبا،مرا به خاطر همه ي نامه هايي که براي تو نوشتم،ببخش!مرا به خاطر همه ي

آوازهايي که براي تو نخوانده ام،ببخش

من مي توانستم در يک بعد از ظهر زيبا شاخه اي گل به تو بدهم،اما پاييز اجازه نداد

بهترينا،صدايم راببخش!لبهايم را ببخش!اشکهايم را ببخش

از تو مهربانتر کيست که سرگذشت دستهايم را برايش بنويسم و از فاصله ها گله

کنم؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

UP  ۱۵  جدید*

افسوس

براي کسي که مرا آتش زد و خود ندانست

گفتمش چاره غم داني چيست؟

گفت: اشک از غم تو مي کاهد

گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت

گريه هم خاطر خوش مي خواهد!؟

کاش اين درد که در سينه من پنهان است

آتشي مي شد و مي سوخت مرا

با که گويم که پس از عمري ، دوست

شيوه ي دشمني آموخت مرا ؟

اي آفتاب پاک صداقت ، در من غروب کن.؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

چند حرف زيبا

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه

چيزي رودوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .

********************

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو

بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو

قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده

********************

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست

داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو

فراموش كرد

********************

دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي

كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز

تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه

********************

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از

رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني

********************

رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي

باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام

بدي

********************

آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي

بكوشي تا قوي باشي

********************

به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا

خوشحال بموني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

نگران نباش
 

نگران نباش ... !‌ من و تو روزي سفر خواهيم كرد به باغ آقاقيها و روزي خواهد آمد كه

سر كوچه تنهايي نيلوفر از پشت ديوار سرك بكشد و بگويد « سلام ! » روزي خواهد

آمد كه دست من و تو به ضريح خدا خواهد رسيد و ما پيوسته سرود رهايي خواهيم

خواند .... روزي كه به شهر روياهامان سفر كينم ذهن ما شكوفه مي زند در باغ

جواني و من اهميت نمي دهم اگر كمي هم دير شده باشد ! ..... هر آنچه رفته است

مربوط به سالهاي رفته است و هر آنچه در پيش است تصوري از روياي من و تو روي

صفحه پراصطكاك ذهن  ... غباري روي آئينه اي ... چند كلمه اي روي تخته سياه

نوشته به دست كودكي ...! و روزي خواهد آمد كه من و تو يكديگر را دربهشت ملاقات

خواهيم كرد ... اصلا چه كسي گفته است كه روياها همانند كه هستند ... رويا مي

تواند تغيير كند .. در سرزمين رويا مي توان پرش كرد ... گذر كرد .. گذشت و گذارد كه

خاطره هامان زير شنهاي عميق دريا دفن شود ...پس به خاطر روياهايمان اين بار را

مردانه بخند ... ! ‌و ببين كه بهار پيام تازه اش براي تو چيست ... كشفش كن ...!‌حتما او

حرفي دارد كه قرار است امسال به تو بگويد ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

نقش صورتت


نقش صورتت را در گلها مي جويم و برق چشمانت را تنها در ستارگان

در تنهايي تو را مي بينم

و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم

در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم

و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت رانقش صورتت را در گلها مي جويم و

برق چشمانت را تنها در ستارگان

در تنهايي تو را مي بينم

و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم

در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم

و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت را

پس كام فرو مي بندم تا زماني كه حلاوت عشق تو

عشق بي فرجامت تلخي تنهاييها و تشنگي هايم را

به قعر فراموشي كشاند

اشكهايم گل هاي عشق تو را سيراب مي كند

و خوناب دلم ريشه درخت ترديد را

پس هست آنچه را كه براي من است!

يا نيست آنچه را كه مرا هست است؟

هستي اش غروب مرگ دلم را مژده مي دهد؟

يا طلوع خورشيد وجودش را به مرگ ترديد ها؟

چه ديوانه وار مي انديشم

چرا نه  مگر نه اينكه دوستت دارم پس ديوانه ام در بهار افكارم

چه انديشه ها كه بارور نمي گردد

و چه تضاد ها كه وجودم را مي كاهد

پس اي كاش عشق تورا در وجودم نمي پروراندم

و تلخي كامم را به شهد تو مژده نمي دادم

با همه اين تضادها خسته و در مانده

به اخرين كلام در دنياي بيداري

در دنياي رنگ ها زمزمه مي كنم دوستت دارم

و آنگاه در طلوع دنياي خواب

و غروب دنياي بيداري و رنگ ها به خواب ميروم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

عشقت را ببخش


ارزشت را با مقايسه کردن خود با ديکران پايين نياور،زيرا همه ما با يکديگر متفاوتيم.

اهداف و آرزوهايت رابا توجه به آنچه که ديگران،با اهميت تصور مي کنند؛تعيين

نکن،زيرا فقط تو ميداني که چه چيزي برايت بهترين است.

با زندگي کردن در گذشته يا آينده،زيستن در زمان حالرا از دست نده.حتي اگر يک روز

در زمان حال زندگي کني،همه روزهاي عمرت را زيسته اي.

هنگامي که هنوز چيزي براي بخشيدن داري،هرگز نا اميد نشو.

هيچ چيز واقعا به پايان نميرسد تا لحظه اي که خودت دست از تلاش برداري.

از مواجه شدن با خطرات نترس؛زيرا بدين ترتيب فرصت مي يابي که بياموزي چقدر

بايد شجاع باشي.

با گفتن اينکه؛يافتن عشق غير ممکن است مانع ورود عشق به زندگي خود نشو.

سريع ترين راه دريافت عشق،بخشيدن آن به ديگران است.

سريع ترين راه از دست دادن آن،محکم نگاه داشتن آن است.

روياهاي خود را رها نکن.بدون رويا بودن يعني بدون اميد بودن و نااميدي يعني اينکه

که هيچ هدفي نداري.

زندگي يک مسابقه نيست،بلکه سفري است که هر قدم از مسير آن را بايدلمس کرد

و چشيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

صداي شكستن

براي اينكه صداي شكستن دلش شنيده نشود با صداي بلند مي خندد.

آنقدر تنهايي را دوست داشت كه از سايه خودش هم بيزار بود.

براي اينكه عشقش را از قلبش پاك كند، قلبش را فرمت كرد.

خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم كند.

اگر درخت نبود، هيچ‌کس نمي‌توانست چوب لاي چرخ ديگري بگذارد.

بيدمجنون، بهترين چوبه‌دار براي شکست‌خورده در عشق است

عاشق دلشکسته، هميشه زير درخت بيدمجنون مي‌نشيند.

درودگر عاشق‌پيشه، دنبال درخت بيدمجنون مي‌گردد.

بهترين زغال، از درخت روسياه به‌دست مي‌آيد.

بخاطر افکار فسيل واري که داشت, جشنواره فسيلي راه انداخت.

آنقدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست.

بخاطر افکار عتيقه اي که داشت, مغزش را به موزه سپرد.

مغز کوچکش در فضاي جمجمه اش, لق ميزند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

دلتنگ

دلم براي كسي تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

وگيسوان بلندش را

به بادها مي داد

ودستهاي سپيدش را

به آب مي بخشيد

دلم براي كسي تنگ است

كه چشمهاي قشنگش را

به عمق درياي واژگون مي دوخت

وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي كسي تنگ است

كه همچو كودك معصوم

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را

نثار من مي كرد

دلم براي كسي تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

ودر جنوب ترين جنوب

هميشه درهمه جا

آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

پيوسته نيز بي من بود

وكار من زفراقش فغان وشيون بود

كسي كه بي من ماند

كسي كه با من نيست

كسي ...

دگر كافيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

دلتنگي


روزيکه زادگاهم را ترک کنم دلتنگ خواهم شد براي هر آنچه که مرا وابسته ي خود

کرده است .دلتنگ خواهم شد براي پنجره ي اتاقم که روزهاي تنهايي ام را در لب

پنجره مي نشستم و به تما شاي دشت زيباي جلوي خانه ي مان سپري ميکردم..

دلتنگ خواهم شد براي شنيدن صداي پرستو هايي که هر سال فصل بهار در گوشه

اي از حياطمان براي خود آشيانه اي ميساختند وآواز ميخواندند.دلتنگ خواهم شدبراي

باغچه ي کوچکمان براي     نها لهاي درختان کيوي براي گلهاي رنگ رنگي که روزها

در دل تنگ غروب با آنها از تلخي ها و شيريني هاي زندگي ام سخن ميگفتم.دلتنگ

خواهم شد برا ي کوچه اي که سکوتش رادرهيچ جاي دنيانمي توان يافت کوچه ايکه

تمام دوران مدرسه را ازآنجا ميرفتم وتنها کسي که حرمت اين سکوت زيباي کوچه

رادر هم مي شکست باد بود که شکستن سکوتش هم زيبا بود .دلتنگ خواهم شد

حتي براي علفهاي هرز روي بلوار خيابان که صبح ها پا بر روي آنها ميگذاشتم اما آنها

شکايتي نميکردند.دلتنگ خواهم شدبراي درختاني که يک عمر ازآنها براي نقاشي

هايم الهام ميگرفتم درختان خشک و پاييزي که تمام نقاشي هايم را پر ميکرد .آري

دلتنگ خواهم شد براي اين شهر از کوچه هايش گرفته تا گرد وغبار نشسته بر روي

آينه هااما دلتنگي زياد من براي تمام کساني است که يک عمر با آنها زندگي کردم و

زندگي کردنرااز آنان آموختم اري اگر بروم دلم براي دو کبوتر عاشق زندگيم تنگ

خواهد شد پدرم ومادرم که تمام هستي من هستند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

مرا صدا كن

دستهايم را تنها تو بگير شعرهايم را تنها تو بخوان

و مرا صدا كن

به تماشاي بهاران در باغ به فرود برف بر روي درختان غريب

به گذر از راهي پر برگ در فصل خزان

اين خزان كه چنين مي گذرد مي توانست بهاران باشد

چه زمستان ملال انگيزي در راهست

باز هم ريزش برف

باز هم شر شر باران در شب باز هم يك شب طولاني

باز هم پنجره اي بسته و دستاني سرد باز هم خيره شدن به در و ديوار اتاق

سال ها پيش زمستان هم زيبايي داشت

خنده ها خنده ديگر بود

دختري بود كه در خاطره هايش در شب به تو مي گفت سلام

و به همراه تو مي رفت به مهماني گنجشك هاي كوچك باغ

و دلش را به تو مي پيوست در اوج بلا تكليف سال هايي كه گذر كردند

و تماشاي بهاران را با خود بردند

فصل ها مي گذرند من در اينجا به تو مي انديشم و دريغا كه همه هستي من

همچو آن جوي طويلي ست كه بر سينه دشت روز و شب مي گذرد

فصل هايي كه اگر بودي بهتر بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

درد کوير


کاش آسمان مي دانست درد من چيست

کاش مي دانست نياز من چيست

کاش مي دانست به يک قطره باران نيز قانعم

کاش آسمان مي دانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست

دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است

عاشقم ولي يک عاشق تنها

يک عاشق بي کس عاشقي که معشوقش در کنارش نيست

کاش دريا مي دانست کوير چيست

راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها

دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد

اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس

کاش باران مي دانست معني انتظار چيست

مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران

را مي کشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است

و اي کاش آسمان مي دانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

خنجر

خنجر برام بياريد

من از تبار دردم

عمريه بي طلوعم

مثل غروبي سردم

آيينه دار غربت

با آدما غريبه

هواي چشماي من

در حسرت يه سيبه

تاريک سرنوشتم

فانوس من شکسته

عمريه بقضي سنگين

راه گلوم و بسته

از شب به شب رسيدم

از کوچه ها به بن بست

آي آدماي سر خوش

جايي براي من هست ؟

شبگر قصه عشق

تنها و بي پناهم

اشکم رو گونه هاتون

من سردي يه آهم

از شب به شب رسيدم

از کوچه ها به بن بست

آي آدماي سر خوش

جايي براي من هست ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

جدائيها


اگر جدائيها تو را به صليب فراق كشاند

با خاطره ها بساز

نازنينم نقش صورتت را در گلها مي جويم و برق چشمانت را تنها در ستارگان

در تنهايي تو را مي بينم

و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم

در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم

و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت را

پس كام فرو مي بندم تا زماني كه حلاوت عشق تو

عشق بي فرجامت تلخي تنهاييها و تشنگي هايم را

به قعر فراموشي كشاند

اشكهايم گل هاي عشق تو را سيراب مي كند

و خوناب دلم ريشه درخت ترديد را

پس هست آنچه را كه براي من است!

يا نيست آنچه را كه مرا هست است؟

هستي اش غروب مرگ دلم را مژده مي دهد؟

يا طلوع خورشيد وجودش را به مرگ ترديد ها؟

چه ديوانه وار مي انديشم

چرا نه  مگر نه اينكه دوستت دارم پس ديوانه ام در بهار افكارم

چه انديشه ها كه بارور نمي گردد

و چه تضاد ها كه وجودم را مي كاهد

پس اي كاش عشق تورا در وجودم نمي پروراندم

و تلخي كامم را به شهد تو مژده نمي دادم

با همه اين تضادها خسته و در مانده

به اخرين كلام در دنياي بيداري

در دنياي رنگ ها زمزمه مي كنم دوستت دارم

و آنگاه در طلوع دنياي خواب

و غروب دنياي بيداري و رنگ ها به خواب ميروم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

جاي تو خالي ست

چقدر جاي تو خالي ست

کجاست لحظه ديدار

ميان بغض، سکوتي از جنس فرياد است

بيا، که ديده، تو را آرزوي ديدار است

تو از قبله نوري، من از تبار صبوري

تو از سلاله عشقي، من از ديار نياز

من از نگاه مانده به در خسته ام، عزيز رويايي

تويي نشسته به فردايم، بگو که مي آيي

اگر نگاه منتظرم را گواه مي خواهي

اگر شکسته دلي را بهانه ميداني

اگر سکوت غريبانه آيت عشق است

اگر صبر، صبر، صبر، بهاي ديدار است

به جان غنچه نرگس تو را خريدارم

نشان ده مهر تو بر دل، به شوق ديدارم

من عاشقانه تو را در نماز از خدا مي خواهم

شکوه نام تو را خوانده ، باز مي خوانم

هزار پنجره از اين نگاه لبريز است

بگو بگو که وقت طلوع ستاره نزديک است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

كنار تو

 
تو اينجايي بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش مي خواد بباره

دوباره رخت عرياني به تن كن

بگو آينه مكرر شه دوباره

كنار تو پر آواز قلبم

غزل بارونه جانم از حضورت

به من تا مي رسي گل ميده دستت

گلستون ميشه ساعت از عبورت

توي شب كوچه هاي ترس و پرسه

منو پيدا كن از اندوه آواز

كنار مرگ خاموش كبوتر

منو پيدا كن از رؤياي پرواز

تو اينجايي كه نوراني شه اسمم

به من برگرده خورشيد شبانه

كه من ديوانه شم از خواستن تو

جهان رنگين كمون شه از ترانه

به من چيزي بده از موج و شبنم

به من چيزي بگو از ماه و ماهي

صدام كن تا كه در واشه به رؤيا

كه رد شم از شبستان تباهي

تو اينجايي بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش مي خواد بباره

دوباره رخت عرياني به تن كن

بگو آينه مكرر شه دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥

پنجره

عشق تو پنجره ايست رو به سوي خورشيد

گرمي زندگيم همه زين پنجره است

خا طرت آسوده قدر اين پنجره را مي دانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید*

يادته 

روزاي خيلي طلايي يادته               

روز ترس از جدايي يادته 

دستمون تو دست هم بود يادته       

غصه هامون كم كم بود يادته  

چشم نازت مال من بود يادته              

ديدن من قدغن بود يادته

روزگار قهر و آشتي يادته       

هيچ كس و جز من نداشتي يادته

روياهاي آسموني يادته                 

قول دادي پيشم بموني يادته

روزاي بي غم و غصه يادته                   

ببينم اول قصه يادته

عصر ابراز علاقه يادته                     

خبر خوش كلاغه يادته

دست گرمت تو زمستون يادته         

شونه من زير بارون يادته

واسه خنده اجازه يادته                   

اونا كه ميگفتي رازه يادته

شرطامون سر صداقت يادته              

تو مجازات خيانت يادته

دستاتو ميخوام بگيرم يادته          

راستي تو بي تو ميميرم يادته

واسه فال قهوه رو خوردن يادته

روزي صد بار بي تو مردن يادته

پيش هم بوديم نزاشتن يادته       

اونا ما رو دوست نداشتن يادته

چيزي خواستيم از خدامون يادته      

مستجاب نشد دعامون يادته

چشمون زدند حسودا يادته             

چشامون شد مثل رودا يادته

گفتي ما بايد جدا شيم يادته               

گفتي بايد بي وفا شيم يادته

يه دفعه ازم بريدي يادته              

خط رو اسم من كشيدي يادته

گفتي عشق تو هوس بود يادته  

گفتي خوب بود ولي بس بود يادته

چشم من به چشمت افتاد يادته         

كاري كه دست دلم داد يادته

اما قول دادم به قلبم و خدا                

ديگه دل ندم به عشق آدما

حيف شعري كه نوشتم يادته              

شعر من بدم باشه زيادته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

 دوست دارم

رفتي  ولي اينو بدون

هرجا باشي دوست دارم

هنوز  براي  ديد نت

به رويا هام پا مي ذارم

دل منو شکستي

وقتي تنهام گذاشتي

کاش ميدونستم که تو

هيچ وقت دوسم نداشتي

دل منو شکستي

اما يادت بمونه

که هيچ کسي مثل من

قدر تو نيست بدونه

چقدر دلم ميسوزه

عمري دروغ شنيدم

با اين همه صداقت

آخر به هيچ رسيدم

منو بگو دلم رو

پاک به تو باخته بودم

نفهميدم روي آب

خونمو ساخته بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

ديگه دوست ندارم

واسه من گل نفرست ديگه دوست ندارم

نمي خوام گذشته ها رو باز به خاطر بيارم

مي دوني ميون ما هر چي بود گذشت و رفت

اون بهار آشنايي خيلي زود گذشت و رفت

ديگه از دوست دارم حرفي نزن

آخه عاشقي نيست ميون تو و من

من و تو بنده اين ما و منيم

اما عشق يعني با هم يکي شدن

از دلم مي پرسم آيا تو رو مي بينم دوباره

مي پيچه صدات تو گوشم که با خنده مي گي آره

خنده هاي تو غريب و گريه هاي تو دروغ

تو چي بودي واسه من يک چراغ بي فروغ

ديگه از دوست دارم حرفي نزن

آخه عاشقي نيست ميون تو ومن

من و تو بنده اين ما و منيم

اما عشق يعني با هم يکي شدن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

هميشه جاودان

اي هميشه جاودان در خواب هايم در سكوتم در شبم

در لحظه هاي انتظارم در تمام گفتگو هايي كه با غير تو دارم

من چه خواهم كرد بي تو

واي اگر بي من دلي آسوده داري واي اگر نامي به جز من مي رود روي لبانت

واي اگر دستي به جز من مي فشارد دستهايت

واي بر من گر به كسي دل بسته باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

به تو نياز دارم

من امروز به تو نياز دارم نه فردا

ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند.

لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند.

دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.

گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.

قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.

دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.

جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود

براي تو مي نويسم

به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني

امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن

بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي

امروز با تبسم مختصري شادم كن

بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي

امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن

من امروز به تو نياز دارم نه فردا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

نامه من به تو 


سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمي داني ...

نمي دانم با چه کلماتي نامه را آغاز کنم ،

چون نمي دانم حرف هاي دلم را به تو که دوستت دارم ،
 
به تو که تنها کسي هستي که دريچه هاي قلبم را به سويت مي گشايم چگونه بگويم ...

آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشي بر آن نيست ...

حالا که نيستي مثل مرداب تنهايم ،

مثل مرداب آرام و ساکت و غمگين ...

اما اين را هم بدان که اگر کنار من باز نيايي
 
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا مي گيرد !
 
مرداب تنهاست و من تنها تر ...

بدون تو در آسمان عشق من نوري نمي تابد و
 
تمام زندگيم را يکدم رنج و غم فرا گرفته ،
 
بيا و برگرد و حرف هايم را در نگاهم بخوان ...

بخوان و بدان که بي تو شمعي بي پروانه شده ام ...

و نمي دانم طوفان عشق سرکشم را بي تو چه کنم ؟!

تو نيستي تا حرف هايم را به تو بگويم

پس غم بي هم زبانيم را به باد مي گويم

تا شايد آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...

خواهش خاموشم را در چشم هاي خسته ام ببين ...
 
ديشب خيال روي تو به من گفت که تو باز خواهي گشت !

آيا تو اين روياي دور را رنگ واقعيت مي بخشي ؟

" ... تو با شب رفتي و با شب مياي از ديار غربت ،
 
توي قلب من مي موني پر غرور و پر نجابت ... "

مي دانم باز مي گردي و تمام کوچه پس کوچه هاي قلبم را

لبريز از آمدنت خواهي کرد ...

مرا همانگونه ببين که هستم ،
 
همانگونه که تو را دوست مي دارم ...

من از تو آمدن و برگشتنت را مي خواهم ،

پس بيا و دست مرا بگير و از اين شهر غربت زده ،

از اين شهر غم زده به روياهاي خود ببر ...

و بدان که دوستت دارم و آمدنت را مي خواهم ...

به انتهاي احساسي آرام مي انديشم ،

به آنچه که آرامشي بزرگ است و تو همان آرامشي ...
 
پاکي احساس و قلبت ، روحم را نوازش مي دهد ...

با وجود تو طراوتي را در وجودم حس مي کنم خالي از هوي و هوس ...

اما حالا تنها تصوير خياليم از توست که

همراه با آرامش به من زجر دوري تو را يادآور مي شود ...

تو همچون باران پاکي ، پاک و زلال ...

بيا و مرا از عشق سيراب کن ...

تصوير برگشتن تو مرا تا اوج مي برد و آرام ميکند ...

پس بيا و با من باش ..

برگرد و باز با من باش و با من بمان ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

من و آفتاب

من و آفتاب تو يك لحظه به دنيا آمديم
 
 من از ببرها هيچ ترسي ندارم ، اما از جريان هوا وحشت دارم
 
گلها پُرند از تضادها ....
 
 گلها همگي خودپسند هستند .
 
 فدرت بايد پيش از هر چيز يه عقل متكي باشد .
 
 خودپسندان چيزي جز ستايش خودشان را نمي شنوند .
 
 محاكمه كردن خود ، از محاكمه كردن ديگران مشكل تر است .
 
 ماهي در آب هم به اندازه گلي كه در بستر خشك رودخانه مي رويد ، احساس

تشنگي مي كند .
 
 گربه پر توقع انتظار دارد موش به خودش سوس گوجه فرنگي بزند .
 
 پيري بلند پروازي هاي ايام جواني را به خاك مي سپارد .
 
 پوست موز انتقام لگد مال شدنش را از طرف مي گيرد .
 
ــ ماهي از عرض رودخانه به دريا نمي رسد .
 
 انسان هنگامي راه و رسم زندگي كردن را ياد مي گيرد كه در جاده عمر ، به آخر خط

رسيده ...
 
يكرنگ تر از تخم مرغ نديدم ، آنهم شكست و دورنگي اش پيدا شد !!
 
 هر سلام سرآغاز دردناك يك خداحافظي است .
 
 مادر بزرگ و عصايش با هم پير مي شوند ، هر چه مادر بزرگ خميده تر مي شود

عصايش هم كوتاهتر مي شود .
 
 سن درخت را از روي حلقه هاي مقطعش مي شمرند و سن آدم را از روي تعداد

خطوط پيشاني اش .
 
 آنقدر بهش گفتند الهي پير شوي كه بيچاره در جواني دچار پيري زودرس شد .
 
 بعضي ها انتظار دارند به همان راحتي كه ماهي مي گيرند ، شاه ماهي صيد كنند .
 
 عشق درست مثل يك ساختمان بزرگ است كه يك روزه ساخته نمي شود .
 
 هيچكس براي مرگ گريه گريه نميكند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

ناگفته ها


با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند

كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد

كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند

مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزي از من

نماند

و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره هايمان وزيد كوچ كردند

كاش مي دانستي :

تو  دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه مي خواستي از

من بماند ؟

از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ...

روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ...

مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ...

با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد

جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو آيم و همه

چيز را يرايت بگويم...

كاش ديوار فاصله اي كهميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم مي گفتي

تمام ناگفته ها را...

ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

 مي کشم آزارها


غم فزون دارم،به سيلي چهره گلناري کنم

ترس دشمن شادي است و خويشتن داري کنم
 
هيچ کس آگه ز دردم نيست ، اين خود نعمت است

دم به دم شکرانه از اين بي پرستاري کنم
 
در قبال دوستي ها، مي کشم آزارها

زندگي اما حرامم باد اگر زاري کنم
 
تا بياسايم ز رنج نا مرادي هاي خويش

در پناه باده گاهي ترک هوشياري کنم
 
همچو بيدي در کنار صخره ها روئيده ام

اين همه خواري کشيدم، تا سبکباري کنم
 
تن بکاهم آنقدر از قيدها، تا همچو کاه

با نسيمي در فناي خويش ياري کنم
 
اي صدف در پهنه ي دريا دهاني باز کن

تا به جاي گريه ي خونين گهر باري کنم
 
بر مزارم لاله ها روئيد ز داغ سينه سوز

ذوق من را بين، کجاها فکر گلکاري کنم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

نقاش خيال

شايد آنروز كه نقاش خيال

روي پيشاني

ما نقش كابوس زمان را مي ريخت

رنگ مهتاب نبود

رنگ شب بود و سكوت

كه گره هاي ترك خورده ي عشق

روي تابوت زمان نقش شدند

نتوانستم من باز كنم

چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام

و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي

رنگ تقصير نداشت

دست خلاق هنر مند جهان

قصه ي ما را با هم

روي يك بوم كشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

تيكه هاي قلب من


برای كسي كه مثل خودمه ...

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت: نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد

جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي

مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته

ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته

كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين

فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم

اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

روز و شب


روز و شب را دور از نگاه ديگران بهم پيوند مي زنم

لحظه ها را باثانيه ها جمع مي کنم

انتظار تو را با اميد کنار يکديگر قرار مي هم

خيانت را از عشق کم مي کنم

نگاهم را از نگاه ديگران مي دوزدم

که نگويند چشمانش هنوز انتظار مي کشد

اشک هايم را با بغض گلويم حبس مي کنم

درخت انتظارم ديگر خشک مي شود

اما من هنوز او را به چشم نهال پر شکوفه مي بينم

کوچه دلتنگ هايم هر روز سوت و کور مي شود

ما در دل من غوغاي عشق تو برپاست

ومن هر لحظه تابلوي از نگاه تو در سينه ام به تصوير مي کشم

نامه هاي که با قلم تقدير نوشته شده است را هر مي خوانم

ولي من هنوز به آمدن تو،دور از نگاه ديگران انتظار مي کشم

آيئنه شکسته قلبم را هر روز با اميد آمدن تو جلا مي دهم

و در آخر به اميد آمدن تو زنده ام اي مهربانتر از...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

هميشه جاودان

اي هميشه جاودان در خواب هايم در سكوتم در شبم

در لحظه هاي انتظارم در تمام گفتگو هايي كه با غير تو دارم

من چه خواهم كرد بي تو

واي اگر بي من دلي آسوده داري واي اگر نامي به جز من مي رود روي لبانت

واي اگر دستي به جز من مي فشارد دستهايت

واي بر من گر به كسي دل بسته باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

بي تو نميشه


توي سرماي زمستون

روبخارپشت شيشه

اسم تونوشتم اما

ميدونم بي تو نميشه

ميدونم که با توبودن

يه هواي ديگه داره

اين دل عاشق وتنها

طاقت دوري نداره

همه ي شعرهامو خوندم

که تو برگردي دوباره

آخه اين دلم بجزتو

هيچکسي رو دوست نداره

کاش مي شدخاطره هامون

دوباره مثل هميشه

تازه شن توفصل سرما

روبخار پشت شيشه

همه ي شعرهامو خوندم

که تو برگردي دوباره

آخه اين دلم بجزتو

هيچکسي رو دوست نداره

هنوزم دلخوش و شادم

به شمردن دقايق

که يروز ميايي کنارم

اينه آرزوي عاشق

بيهوده واژه هارا زحمت دادم ،نه عشق، نه طوفان، نه خاکستر،نه درد

هيچکدام ترجمان تو نبودند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

باغ قشنگ‌ آرزوهايت

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه‌ي گل‌هاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ‌ آرزوهايت دعا كردم
 
پس از يك جستجوي نقره‌اي
 
در كوچه‌هاي آبي احساس
 
تو را از بين گل‌هايي كه در تنهايي‌ام روييد با حسرت جدا كردم
 
و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي
 
دلم حيران و سرگردان چشماني‌ست رويايي
 
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
 
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
 
همين بود آخرين حرفت
 
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
 
حريم چشم‌هايم را به روي اشكي از جنس غروب
 
ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
 
نمي‌دانم چرا رفتي؟
 
نمي‌دانم چرا، شايد خطا كردم
 
و تو بي‌آنكه فكر غربت چشمان من باشي
 
نمي‌دانم كجا، تاكي، براي چه
 
ولي رفتي و بعد از رفتنت
 
باران چه معصومانه مي‌تابيد
 
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
 
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
 
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره
 
با مهرباني دانه برمي‌داشت
 
تمام بال‌هايش غرق در اندوه غربت شد
 
و بعد از رفتن توآسمان چشم‌هايم خيس باران بود
 
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي‌تو
 
تمام هستي‌ام از دست خواهد رفت
 
كسي حس كرد من بي‌تو
 
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
 
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
 
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 
هنوز آشفته‌‌ي چشمان زيباي توام
 
برگرد!
 
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
 
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
 
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
 
تو هم در پاسخ اين بي‌وفايي‌ها بگو
 
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
 
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
 
ميان انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
 
و من در اوج پاييزي‌ترين ويراني يك دل
 
ميان غصه‌اي از جنس بغض كوچك يك ابر
 
نمي‌دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي‌مان باز
 
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

چشمانت


اي که چشمانت سرشار عاطفه است و دستانت شاخه هاي ترد محبت

مدتي هست ترا مي بينم

که لبت غنچه پژمرده يک لبخند است

تو که خود روشني سبز بهاران بودي

ز چه رو زرد شدي و چرا غنچه لبخند به لبهاي تو پژمرده کنون

چه غمي زرد نمود است ترا اي سرسبز؟

تو که خود قلقلک جامعه ما بودي

ز چه رو مي گريي

هان!نمي گويي هيچ؟

نکند مي ترسي

آه شايد که کنار من و تو

گوش نامحرم هست

مصلحت نيست کسي حرف ترا گوش کند

مي روم وقت دگر مي آيم.

                                                 
"در جواب متن بالايي"


اي صميمي،اي خوب

سايه ات بر سر من، اي تو لبريز تر از بوي بهار

چشم تو آينه اشک من است

غم غربت که خودت ميداني؟

بوي رخوت که خودت ميداني؟

که چه بي رحم چه تلخ پيکر زخمي اميد مرا در هم ريخت

و سفر آه سفر

نقطه پيوند من و آتش شد.

آه اي خوب مگو حرف بزن نقل بپاش!

قصه درد چه گفتن دارد؟

تو مگو راز بگو ،آه سينه پر از شنيدن دارد

نه نمي ترسم من

گوش نامحرم نيست، حيف يکي محرم نيست.

تو نرو باز بمان

که سفر بخت من است

جاده خلوتگه و همراز من است

طالعم اين گونست

تو نرو باز بمان

خنده کن ناز بپاش

تو بمان عاطفت نرم شقايق از توست

تو بمان سرخي گلبرگ شقايق از توست

من چرا جا مانم؟

جاي من اينجا نيست

اي صميمي اي خوب

دست حق همراهت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

از تو متشکرم

از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتي که تو ذهنم نقش دادي.

از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدي تا بفهم که دوست داشتن کسي که ديگه

دوستت نداره چقدر احمقانه است .

از تو متشکرم به خاطر لحظه هايي که به من بخشيدي و لحظه هايي که از من

گرفتي.

از تو متشکرم به خاطر اينکه به من ياد دادي که راحت بتونم فراموش کنم ولي به من

ياد ندادي که با فراموش کردن هر چيزي خودم هم به فراموشي سپرده مي شوم .

از تو متشکرم به خاطر اينکه به من فهماندي که دلدادگي دروغه و هر کس از عشق

گفت صددرصد دروغگوي بزرگي خواهد بود .

از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدي مسير زندگي ام را عوض کنم و با آدمها

همان طور که خودم دوست دارم ، زندگي کنم .

از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهميدم بعد از اينکه از تو کلمه خداحافظ را

شنيدم

از تو به خاطر خيلي چيزهاي ديگر هم متشکرم اما مي ترسم که با گفتن آنها تو را از

ياد ببرم ...
 
 اما اينو بدون :

من هيچ بهانه اي را براي رفتن نمي پذيرفتم و اما تنها دليل من براي رفتن ، اين بود

که خودم را خوب مي شناختم .
 
« تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
      
                                           توي کوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

احساس


ديگر نگران فردا نخواهم ماند، نخواهم خواند، نمي دانم ولي شا يد، زندگي وسر

مستي را در سراب نامت، جستجو ميكردم  

ولي حالا در بيابان تنهايي ام

در دشت احساسم

در آسمان ابري قلبم فكري ديگر روييده

در تلالو آبي دريا نگاهي را دو باره روبه روي چشم خود احساس كردم

ولي ديدم آن هم  همان فرداي بي قانون من بوده

زمان را خواستم در دست خود گيرم كة شايد در قبال ساعتي با من بودن براي من

براي قلب من نقشي نه چندان سخت را در پرده ابهام روحم بارور سازد

ولي حالا او نيز در توقف و انعكاسش

سر سازگاري ندارد

گوشم از فريادهاي كهنة تاريك پر گشتة زنگ مي زند گوشم او نيز ياراي شنيدن  ندارد

چرا وصد چرا ؟   

بگذاريد تا تنها باشم در دشت احساسم،

بي من شوم بگذرم واز قانون طبيعت رهايي يابم

شايد او هم خوا ست تا ديگر من نباشم وشايد خواست پيمان ببندد تا فردايي ديگر

ويران كنم قلبم وجودم تاروپودم را ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

مثل آن روزها

آمده اي ؟

چه بيصدا آمدي؟

دوباره مرا غافل گير کردي درست مثل گذشته ها مثل آن روزها قبل از رفتنت هيچ

تغيير نکرده اي و در چشمان من هنوز هم همان مرد استوار و با ابهت گذشته اي ولي

چرا قدمهايت لرزان است؟

چرا اينگونه به من زل زده اي؟خواهش ميکنم پنجره اتاق رو ببند دوباره دارم ميلرزم ....
نميدونم اينبار هم به خاطر نگاههاي نافذ توست يا به خاطر باد پاييزيه؟

ميدوني چرا هميشه وقتي از تو مينويسم برام روزا روزاي تابستونه؟چون تو يه روز

تابستوني خاطراتتو تو دلم حک کردي ....ولي اون تابستون آخر ديوانه وار سرد بود و

ما هر دو يخ زده بوديم و احساسهاي ما هم درست مثل ما منجمد شده بود و

نفهميدي که من نياز دارم ببينمت...

نياز دارم باهات حرف بزنم و وقتي اشک از چشمام پايين اومد با دستاي گرمت

پاکشون کني گفتي گرد و غبار پنجره اتاقت رو پاک نکردي و منتظر بودي تا من

پاکشون کنم ولي چه حيف که اينو بهم نگفتي هرگز به من نگفتي که مياي ولي به

هر حال من چشمام رو ثابت روي موجهاي پريشون و شناور روي سراب اون جاده

کاشتم و پلک نزدم ولي کاش ميدونستي که از روزي که از اون جاده عبور

خسته اي کردي و رفتي درختهايش هم ميگريند و تو را صدا ميزنند

فکر نميکردم به اين زودي بيايي و من نباشم...نميدانستم اگر لحظه اي بيشتر به

اين لبخند تصنعي ادامه دهم و دستان زندگي را رها نکنم تو را خواهم ديد

چرا اينقدر بي رحمي کردي و در پاسخ اشکهاي من رو برگرداندي و به من ثابت کردي

که من يک ديوانه اسير شده بيش نيستم

اين همه مدت قدم بر جاي قدمهايت گذاشته ام و مرثيه اي از درد برايت نجوا کردم

ديگر اشک از رويم خجل است که هر از چند گاهي با آهي سوزناک از نهادم بر ميايد و

سکوت تبدار لحظه هايم را بر هم ميزند...چطور با بيوفا يي هايت جنگيدي و

برگشتي؟

ميدونم تقصير تو نبوده و اين سرنوشت من بوده ولي کاش تو هم ميدونستي تو اين

مدت همه چيز رو از دست دادم شور زندگي و خنده هاي واقعيم رو!وتنها عکس غم

زدهاي از چشمان تو بر پلکهاي سوخته پروانه ها نقاشي کردم و به رسم وفا داري

روي آينه اتاقم چسباندم ..... آينه اي که هر ثانيه نبودنت را با من اشک ريخته و با من

منتظر مانده ديگر تمام شد ..باور ميکني اينقدر راحت عاشق کشي کرده

باشي؟

باورت ميشود که اينقدر راحت من بروم و آينه قديمي ترک بردارد؟

حرفهايم قد يک دنياست و من تنها دو دست دارم براي نگاشتنشان و تو هم تنها دو

چشم و دو گوش و يک مغز براي خواندن و درک کردنشان داري و من ديگر سکوتت را

به هم نميزنم ولي من همون بارونيم که زير باروناي سخت تو چله تابستون خشکيدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

مثل هميشه

امروز وقتي باز آسمون حال و هواي منو ديد و مثل هميشه
 
تصميم گرفت همراه دل باروني من بشه و شروع به باريدن كرد
 
سوار ماشين شدم و رفتم جايي كه معمولا وقتي آسمون ميباره ميرم اونجا .
 
وقتي تو ماشين بودم لغزش قطره هاي بارون روي شيشه و رقص برف
 
پاك كن ها بهم اجازه نداد بفهمم كي رسيدم .....
 
وقتي رسيدم رفتم جايي وايسادم كه شهر با تمام زشتي و زيبايش زير
 
پاهاي ناتوانم بود ، تازه اونجا ديدم چه جاده پر پيچ و خمي رو بالا
 
اومدم بدونه اينكه ذره اي از سختي اين راه و احساس كنم .
 
وقتي قطره هاي قشنگ و لطيف بارون به تن تب دارو خسته ام ميخورد
 
و با قطره هاي گرم اشكم يكي مي شد انگار دستان نرم و پر مهر
 
مهربون يكتاست اشك دلم رو با محبت تمام پاك مي كنه .
 
از اون بالا به پايين جاده دقيق شده بودم كه شايد بيايي و تو همراه
 
اين لحظه هاي بي كسيم بشي . ولي هرچي بيشتر دقت مي كردم
 
خودمو تنهاتر ميديدم . حتي يه رهگذر هم از اين جاده گذر نمي كرد
 
اگر كسي هم ميومد يا همون پايين تر به محبوبش مي رسيد و يا بالاتر
 
كسي در انتظارش بود اونوقت مي فهميدم اونم مال من نبود.
 
يك آن از ترس بي كسي و تنهايي به خود لرزيدم و تازه اونموقع
 
بود كه فهميدم 2 ساعته در انتظار اينكه شايد امروز ديگه بيايي
 
آنجا نشسته ام .
 
ولي امروزم نيامدي و من باز هم در حسرت بي تو بودن ..... 
 

دلم گرفت و بر تنهايي خود بيشتر از هميشه گريستم ، آخه نمي دوني
 
چقدر سخته به جاي اينكه از سوز سرما به خودت بلرزي از سرماي
 
بي كسي از دنياي تنهاييت بيرون بياي .......
 
نا اميد و خسته از اينكه امروزم نيومدي بلند شدم كه برم .
 
يك لحظه احساس كردم يكي داره صدام مي كنه و بهم مي گه آهاي فلاني
 
چرا انقدر تنها ؟؟!!

نميخواي منو ببيني ؟
 
همون موقع رو به آسمان كردم وبا تمام وجود در درون خود فرياد زدم
 
اي مهربونترين مهربونا : تو اميد تمام لحظه هايم هستي ،
 
اگر تورا نداشتم كه واي به تمام زندگيم.........
 
اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥

آدم ها


آدم ها مثل كتاب هستند ...
 
بعضي از آدم ها جلد زر كوب دارند ... بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك .
 
بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي .
 
بعضي از آدم ها ترجمه شده اند .
 
بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدم هاي ديگه

هستند .
 
بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها صفحه رنگي

دارند .
 
بعضي از آدم ها تيتر دارند , فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشتند :
 
حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است .
 
بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند . بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به

فروش مي رسند و بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند .
 
بعضي از آدم ها نمايشنامه هستند . در چند پرده نوشته مي شوند .
 
بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدم ها معلومات عمومي

هستند .
 
بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند .
 
از روي بعضي آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها بايد جريمه نوشت .
 
بعضي از آدم ها رو بايد چند بار بخوونيم تا معني اونها رو بفهميم و بعضي از آدم ها رو

بايد نخونده دور انداخت ... !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

UP  ۱۸  جدید*

براي عشق

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

بچه ها

بچه ها!

كاغذي برداريد ،

بنويسيد: كبوتر زيباست.

بنويسيد: كلاغ بي نهايت زشت است.

بنويسيد كه آذر خوب است.

بنويسيد: كه دارا فردا ،

قهرمان مي زايد.

بنويسيد: كه دارا يك ...

                           دارد.

بنويسيد كه آذر بي عروسك هم ...

تا شب جمعه ي آينده

مشق تان اين باشد :

كه پدر دندان دارد ،

اما نان ندارد بخورد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

 خانوم اجازه


خانوم اجازه سلام!

خانوم اجازه! " مداد " ما نوك ندارد.

خانوم اجازه! ما بزرگ شديم مي‌خواهيم " معلم " شويم ، عين شما!

خانوم اجازه! " مشق شب " ما را ديشب باران خط زد.

خانوم اجازه! پس چه قدر مانده تا ما قد شما بشويم؟!

خانوم اجازه! ما بايد " درس بخوانيم تا آدم‌تر بشويم يا پول‌دارتر " ؟!

خانوم اجازه! چند فصل ديگر مانده تا " املاي بي‌غلط " ؟!

خانوم اجازه! روي لباس‌تان يك عالمه " گچ " نشسته!

خانوم اجازه! شما لبخند وسيعي داريد ، حتي " زنگ آخر " ، آخر خستگي!

خانوم اجازه! دست‌هاي گچي شما بوي خدا مي‌دهد.

خانوم اجازه! چرا " زنگ تفريح " اين قدر كوتاه است؟!

خانوم اجازه! ما هر وقت " حساب " را كم مي‌گيريم صورت بابا پر از اخم مي‌شود !

خانوم اجازه! آن " نشاني " را بگذاريد در جيب قلب ما ، از گم شدن مي‌ترسيم!

خانوم اجازه! آن " مرد " با اسب مي‌آيد...

فصل كودكي تمام شد.

حلال كن!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

خدا

اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,

اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,

اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي ؛ بدون تنها محرمت

"خدا" بوده ! ,

حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفتت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت

"خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آوورده !

آخه مي دوني ؟ :

"خدا" خيلي تنهاست !!! قربونش برم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥


هيچوقت نگو خداحافظ


توي دنيا سه نوع زوجهاي ازدواج کرده هستن: اول اونايي که سنتي و طبق رسوم

ازدواج کردن... من خودم هيچوقت اينو درک نکردم اما مطمئنم اونا ميدونن دارن چيکار

ميکنن... دوم زوجهايي هستن که عاشق هم ميشن و با عشق ابديشون ازدواج

ميکنن. من معتقدم اين گروهِِ کم خوشبخت ترين انسانهاي روي زمينن.... و بالاخره

گروه سوم زوجهايي هستن که به خاطر خانواده شون يا به خاطر پول ازدواج ميکنن

يا ترجيح ميدن راه مطمئنو طي کنن و با يکي از دوستانشون ازدواج ميکنن... اين گروه

بدبخت ترين انسانهاي زمينن! درحاليکه حتي خودشونم نميدونن! تا اينکه يک روز در

سفر سريع قطار زندگي زوج واقعيشون رو پيدا ميکنن... و اينجاست که با دشوارترين

سوال زندگي مواجه ميشن : چيکار ميکنيد اگه عشق واقعي زندگيتون رو پيدا کنيد

در   حاليکه با يه نفر ديگه ازدواج کرديد؟

چيکار ميکنيد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

نامه عشقم برايت

سلام من به يار خوب ديرينم

که ديگر روي ماهش را نميبينم

اگر ماهي چرا يکشب نديدم

شبي خوابيدمو در خواب ديدم

بگفتند او ستاره سهيل است

اگرآني، چرايکدم نديدم

پيت در آسمان يا در زمينم

کجايي تو که خوابت هم نبينم

مرا نشناختي اميد جانم؟

درست است نازنينم من همانم

که در اعماق قلبت خانه دارم

ويادر ديدگان تو نهانم

زحالم گربپرسي خوب دانم

که شورورغبتي در خود ندارم

اگرگويم ملالم دوريت نيست

دروغ است وبدان کارم صبوريست

گهي خشنود گه در غرق ماتم

زتنهايي بگيرم زانوي غم

گهي چون جوي خشک وگه روانم

خلاصه بگذرانم روزگارم

تو از خود گو چطوري روبراهي؟

نميبيني مرا چه سربحالي

بدون ديدن رخسارورويم

ويا دور از تمام هايوهويم

سراپا شادوخشنودي وخوبي؟

ويا دلتنگ ومحزون وملولي؟

چرا ديگر به ديدارم نميايي

نميخواهي بيايي يا نميداني

که شبنم صبحگاه پرکرده جايت را

طلوع نور پوشانده شعاعت را

اگررويت نبينم آسمان هست

ستاره،قرص ماه وکهکشان هست

فلق بينم به ياد مويت افتم

شفق بينم به وصف رويت افتم

ستاره آرزوداردنشيند

به جاي هردوچشمت تاببيند

کبوترخسته بالي را که خواهد

به روي شانه هاي تو بخوابد

زهرچه بگذريم بايد بگويم

زمانه يکسره ناسازگارست

تمام خاطراتش ماندگارست

چه کردي با فرازوبانشيبش

چه کردي بارفيق ونارفيقش

اگرهرجاي اين دنيا که باشي

بخواهي روزوشب دلشادباشي

اميدت رامکن نوميدهرگز

نشوآزردگي دوست باعث

خلاصه اختتام نامه خود

خورم سوگند نزدخالق خود

قسم برلحظه ديداراول

به تلخي وداع روز آخر

قسم بر حرمت ايام رفته

قسم برعهدوپيمانهاي بسته

به يادخاطرات نازنيني

که تااين لحظه در يادم نشسته

سراغ ازمعرفت ازعشق گيرم

به ياديارهستم تا بميرم

سراغ ازمن نگير آندم که پيرم

ويادر دامن خاکي اسيرم

گلم!ديراست وقتت را نگيرم

زپرحرفي خودسردردگيرم

دگرحرفي ندارم تابگويم

سلامت باشي،اينست آرزويم

فداي تو مواظب خودت باش

به يادهمره تنهاييت باش

خداحافظ عزيز نازنينم

الهي هيچوقت داغت نبينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

ناز مفروش

ديدم از كوچه ي ما با دگران مي گذري

با دلم گقتم نگاهت : نگران مي گذري

خبرت هست كه دل از تو بريدم زين روي

ديده مي بندي و چو بي خبران مي گذري

گاه بشكفته چو گلهاي چمن مي آيي

روزي آشفته چو شوريده سران مي گذري

ما نظر از تو گرفتيم چه رفته است تو را

كه به ناز از بر صاحبنظران مي گذري

بگذر از من كه ندارم سر ديدار تو را

چه غمي دارم اگر با دگران مي گذري

اي بسا ماهرخان را كه در آغوش گرفت

خاك راهي كه عروسانه بر آن ميگذري

ناز مفروش و از اين كوچه خرامان مگذر

كه به خواري ز جهان گذران مي گذري

تو هم اي يار چو آن قوم كه در خاك شدند

روزي از كارگه كوزه گران مي گذري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

مي دونم يه روزي دل من ميميره

خورشيد عشقم اون بالا ها سايه ميگيره

رنگ تاريکي گرفته قصه و افسانه من .رنگ شادي رو نديده اين دل ديوونه من . اشک

ميريز م روز و شب مثل روزهاي بهاري .

مانده از تو پيش من تار مويي يادگاري. قلب من خاموش و غمگين چون غروب يک

ستاره . گريه ام از درد جدايي مثل ابرهاي پاره پاره . همچون مرغي پر شکسته تو

قفسي تنها نشسته . در غروبي بي ترانه مانده ام بي آب و دانه. 
         

 براي کسي که مي دونه دوستش دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

ليلي و مجنون

ليلي از تو    مجنون از من

خواهش از من    خواستن از تو

ناز از تو     خريدنش از من

دروغ از تو   باور از من

موندن از من  رفتن از تو

نيومدن از تو   انتظار از من

جه قشنگه    نگو زشته

حرفها از دله   نه کتابه 

مجنونم بيا ليلي ام باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

غروب


ببين سياهي بخت و مپرس از نامم

من از قبيله ي عشاق بي سر انجامم
 
به آن دقايق پر درد زندگي سوگند

که بي تو يک نفس اي هم نفس نيارامم
 
مکش ز دامن من دست با فراغت دل

که آفتاب غروبي به گوشه ي بامم
 
مرا که اين همه طوفان طبيعتم، درياب

که من به يک سر موي محبّتي رامم
 
ز عمر شکوه ندارم که خامه ي تقدير

نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
 
مرا اميد رهايي ز قيد هستي نيست

که با تمام وجودم فتاده در دامم
 
به هرکه دل بسپردم ز من چو سايه رميد

مرا ببين که شوريده بخت و ناکامم
 
چگونه پاي نهم در حريم حضرت دوست؟!

هنوز دست ارادت نبسته احرامم
 
هواي خواندن افسانه ام مکن اکنون

ورق ورق شده ديگر کتاب ايّامم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

سفرت به خير

براي تو مي نويسم . تويي که مرا با عشق خويش خلق کردي .تويي که پرواز به من

آموختي بدون بالي براي گشودن . پر پرواز به من دادي بي آنکه خويش بر بال هايم

بنشيني و اوج گرفتنم را به نظاره روي. خلقم کردي از هيچ ولي دوباره ويرانم کن که

خود طاقت ويران کردن ندارم . بي تو هيچم  و تو مي داني. تو مي داني وجودم را بر

وجودت بنا نمودي و چه قصر سست بنيادي . قصري که تو بر درياچه ي هوس

ساختي و من بردشت نام آور عشق. تو ندانستي چه مي کني با قلب يخ زده ي من

ومن مي دانستم طريق دل بستن را.

مي سرودم عشق را بي آن که بدانم قافيه را .

مي کشيدم پروانه را بر بوم گونه هايت بي آن که بدانم شمع چيست.

ديگر گل را باور ندارم . نمي توانم آسمان را باور کنم.

رفتي.... 

 سفرت به خير








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

 صبوري كن صبوري


اي دل ،زين پس درد عشق را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،زين پس بار تن را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،بي قراريها ديگر بس است

زين پس انتظار را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،اي مهربان ،اي همنشين شبهاي من

زين پس نقش عشق را در رويا مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،در خيال مزه شهد لبش بودي تو

زين پس طعم گس عشق را مي بايد چشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،به دل پاس دار مهر مهربان را

زين پس ناز دل را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

سفر

نرو چشم انتظارم نذار

بيا تو باز سر روي شونم بذار

ميخوام تموم عمرمو من خاک پايت کنم

چشمامو من بدم برات جون و فدايت کنم

بذار که خوب نگات کنم

براي آخرين بار

نمي تونم بهت بگم

خدا تورونگهدار

هرچي که تو دلم بود

چه صادقانه گفتم

نذارکه بيشتر از اين

به پاي تو بي افتم

سفر نرو چشم انتظارم نذار

بيا تو باز سر روي شونم بذار

ميخوام تموم عمرمو من خاک پايت کنم

چشمامو من بدم برات جون و فدايت کنم

حقيقت و واست بگم

به آخر خط رسيدم

اينو بدون از همه کس

تو زندگيم دل بريدم

نميدوني چقدر دلم

تنگ براي ديد نت

براي مهربونيات

نوازشات بوئيدنت

تا جون دارم هميشه پا به پاتم

تا دم مرگم که باشه من يکي باز فداتم  








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

ديروز گريستم 

دلم مي خواد بفهمي     

ديروز تا مي توانستم براي خودم گريه کردم     

ديروز گريستم

براي تمامي روزهايي که گرفتار،  خسته و يا عصباني بودم    

براي تمامي روزها و تمامي نگرش هايم     

براي تمامي لحظاتي که سبب بي حرمتي،  بي احترامي و جدايي از خودم شده

و موجب شده بود،  انعکاس رفتار ديگران در من چنان باشد که خود نيز همان رفتار را

با خودم داشته باشم     

ديروز براي تمام تلاش هايي که کرده بودم تا ديگران دوستم بدارند گريستم     

براي تمامي خواسته هايي که ميسرنشد و    

براي تمامي کارهايي که فقط به خاطر خشنودي اطرافيانم انجام دادم و بازتاب     

آن در خودم جز خلاء روحي،  درد جسمي و خستگي بي حد چيزي نبود     

ديروز گريستم

چون گاهي جز گريه کاري نمي توان کرد    

ديروز گريستم

به اين خاطر که رنجيده بودم،  به اين خاطر که مرا رنجانده بودند و به اين خاطر    

 که من ِ  رنجور راهي نداشتم   

جز اين که در،  دردي عميق فرو روم    

زماني که در اين درد فرو مي روي،  رنج تو را بيدار مي کند    

ديروز گريستم

به خاطر اين که خيلي دير شده بود و به خاطر اين که وقتش رسيده بود     

ديروز گريستم

به اين خاطر که روحم به تمامي چيزهايي که نيازبود بدانم،  واقف بود     

ديروز با تمامي روحم گريستم و او را راضي کردم     

حال بسيار بدي داشتم     

اما در ميان گريه هايم احساس رهايي مي کردم    

چرا که ديروز به خاطر همه چيز گريستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

دروغ 

دروغ ميگفت.ديگري را دوست ميداشت.

بارها گفتم دوستم داري؟گفت:آري

تا ديري خاموش بودم.ولي آخر از پاي شکيب افتادم و گفتم:

راست بگو ترا خواهم بخشيد آيا دل به ديگري بستي؟

گفت:نه!

فرياد زدم .بگو راستش را هر چه هست ترا خواهم گذشت.....

عاقبت باآرزوي فراوان پيش آمد و گفت:

مرا ببخش..... ديگري را دوست دارم

گفتم:حال که سالها تو بمن دروغ ميگفتي اين بار هم من بتو دروغ گفتم:

ترا نخواهم بخشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

خواستم و نخواستي

خواستم با تو باشم نخواستي.

خواستم مونس و يارت باشم نخواستي.

خواستم در زندگي هم قدمت باشم نخواستي.

خواستم براي هميشه در کنارت بمانم نخواستي.

خواستم هم گام و هم نفس روزهاي تنهايي ات باشم نخواستي.

خواستم پذيراي نگاه مهربانت باشم نخواستي.

خواستم قلبم را به يادگار تقديمت کنم باز هم نخواستي.

نخواستي... هيچ کدام را نخواستي...

نخواستي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

بهترين جاي دنيا


واسه خودم و تنهايي هام ، واسه دلم و مهربوني هام ، واسه تو و ياد تمام روياهام

يه دنيا کوير سادگي مي خوام

واسه ديدن بي طاقتي هام ، واسه فهميدن ترانه هام

يه آسمون و درياي آبي مي خوام

واسه نديدن خستگي هام

يه دل و قلب مهربون مي خوام

يه دنيا کوير سادگي مي خوام، که من و تو رو صدا کنه، من و تو رو جدا کنه

از اين همه رنگ و ريا رها کنه . مارو ببره به آسمون ، به کهکشون .

يه دل و قلب مهربون مي خوام ، که من و تو رو تنها کنه

مارو ببره اون جايي که منم ، تويي ، يه دنيا تنهايي و ديگه هيچي نيست

يه آسمون و درياي آبي مي خوام ، تا دل کوچيک من رو آبي تر کنه ،

خنده هاي من راستي کنه .

آره ، من و با تو ما کنه

چي بگم . هيچي نگم ، آخه من که اهل گله نيستم ، اما ...

واسه من يه دنيا کوير سادگي و آسمون و درياي آبي ، تمام دنياست ، همه دنياست .

بهترين جاي دنيا همين جاست که منم ، تويي ، تنهايي و ديگه هيچي نيست .

آره ، من يه دنيا کوير سادگي مي خوام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥

بهار گذشته

به خاطر تو گذشتم، ز يادگار گذشته

تو هم گذشتي، و حيران شدم به کار گذشته
 
گذشت عمر عزيز و تو را نديده گذشتم

ز خاطرات غم انگيز انتظار گذشته
 
بشوي ازرخ زرد من اي سرشک خدا را

غبار حسرت و اندوه روزگار گذشته
 
بهار زندگيم شد خزان و خير نديدم

نه از خزان کنوني ، نه از بهار گذشته
 
نشاط و شور جواني، ز کف به عشق تو دادم

ز کوي خويش مرانم، به اعتبار گذشته
 
به بي قراري من دل بسوزدت ز محبت

بياد خوشتنآري، اگر قرار گذشته
 
اميد زندگيم بودي و، ز دست برفتي

کنون ترانه سرايم به ياد يار گذشته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید*

لوگو

سلام دوستان

 لوگوی پشت نقاب شب رو ببينيد و بگيد  خوشگل شده یا نه؟ 

خــــدايا:

سايباني از جنس اشک و نياز مي خواهم تا سجاده ي دلم را در آن بگسترانم و با

دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتاباني و گل

هاي زيباي عشق و ايمان را بار دگر در من تازه گرداني....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

 دو داستان زيبا


خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او

در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميکند. کاري از

دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد.

مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد

، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "

حدود يک هفته بعد‎ ، Vikkiپيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته

، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟‎ "

"خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."

او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من

برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين

است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من

نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري .

اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا

الان قندان را پيدا کرده بود‎. با عشق ، مامان

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند بين راه سر موضوع

اختلاف پيدا کردندو به مشاجره پرداختند يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري

سيلي زد

دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آن که چيز ي بگويد روي

شن هاي بيابان نوشت

امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد

آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري

انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد

و در برکه افتاد نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد

بعد از آن که از غرق شدن نجات يافت برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد

امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد

دوستش با تعجب از او پرسيد بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي

شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟

ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد بايد روي شن هاي صحرا

بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما مي

کند بايد آن را روي سنگي حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

باز باران بي ترانه

باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه

مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه

باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم
 
من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده

نمي دانم...نمي فهمم

کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟
 
نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند

که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد

کجاي ذلتش زيباست؟
 
نمي فهمم..کجاي اشک يک بابا

که سقفي از گل و اهن به زور چکمه هاي باران

به روي همسر و پروانه هاي مرده اش ارام باريده

کجايش بوي عشق وعاشقي دارد؟
 
نمي دانم..نمي دانم چرا مردم نمي دانند

که باران, عشق تنها نيست

صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست

کجاي مرگ ما زيباست...نمي فهمم!!!!؟
 
ياد ارم, روز باران را

ياد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکي ده ساله بودم

مي دويدم زير باران..از براي نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه هاي پست شهر ارام جان مي داد

فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود

نمي دانم

کجاي اين لجن زيباست؟
 
بشنو از من, کودک من

پيش چشمم, مرد فردا

که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاريست براي عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
 
خدا هم خوب مي داند که

اين عدل زميني ,عدل کم دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

دعا كردم

دعا كردم كه بماني بيايي كنار پنجره باران ببارد و باز شعر مسافر خاموش خود را

بشنوي

اما دريغ كه رفتن راز غريب همين زندگيست

رفتن پيش از آنكه باران ببارد

اين موسم به خاطرش هر چه بود و هر چه كه هست همين صدا همين كلام

همين عشق پيشكش تو

اگر بيهده زيباست شب

براي چه زيباست شب

براي كه زيباست؟

شب و رود بي انحناي ستارگان

كه سرد مي گذرد

و سوگواران دراز گيسو

بر دو جانب رود

ياد آور كلام خاطره را

با قصيده نفسگير غوكان

تعزيتي مي كنند

به هنگامي كه هر سپيده

به صداي هماواز دوازده گلوله

سوراخ مي شود

اگر كه بيهده زيباست شب براي كه زيباست شب

براي كه زيباست

يك كوچه آنطرف تر خود بهشت است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

رفت

رفت ، رفت تا ثابت کند اين همه دروغ در اوج ناباوري واقعيت دارد ... رفت ، رفت تا

بگويد فعل رفتن نيز حقيقت دارد. رفت از کف من شاعر بي قصيده و غزل ، منسوخ و

باطل و منفور شده در چشمان آينه ، واژه بود و رفت ...چه شعر نفرين شده اي

ميسرودم در مرصيه اين عزاي نابرابر ... شعر کدام بود ؟؟ ميخندم ... چيست بود ؟

ليچار آرام بخش ... داروي لحظه اي بر زخم ...نوش داروي همان لحظه که در هر آن

قافيه را باختم و قافيه هم رفت ... رفت تا ديگر باران نبارد ... آسمان آنقدر کدورت در

دل دارد چون دل من که بغزش در گلو خشکيده و مانده و شايد اين نوحه را جاي ديگر

از سر خوانده و از زمين رانده و در خود مانده ... مردم شهر دروغ را خفقان بايد...تن بي

حرمت اين بيشرفان گيرش جان بايد. به هر آشوب سربلندم و در حال زوالم ... قصه

ها تکراريست به خدا تکراريست ... خنده ام ميگيرد زانکه آنقدر اين واژه تکراريه ّتکرار ّ را

تکرار کردم و در آخر حاصل چه بود در اين لعنت شبنگاه نفرين گر گل اميد من پژمرد و

روحم مرد . رفت ، رفت تا ديگر هنگام تنهائي مصداق هدايت بي روال و بي آغاز

سردرگم ميان چين ها و چروکهاي دستانش خود را نيابم ... چه دستي چه صدائي تو

به اين لاشه هاي آويزان ميگوئي دست ؟... مردم از بس که گرفت و شکستند و باز در

خود نشست ... مردم از بس که شکست ... مردم از بس که درهاي غرورم را بست ...

مردم از بسکه حرمتش را داد از دست.... گوئي هست ؟!؟! ديگر نيست ،مرد از بسکه

شدش اسير مرغان غم پرست ...!!! ديگر از آن همه ارتفاع قدرت چيست به جا ؟!...

نعش بي لياقتي و آويزان به هيکلي رفته فنا ...اين کجا و دست بي رقيب از دست

رفته ام کجا ؟؟ خاطرم آشوب و چشمم خون و دريا آشوب و آسمان همچنان

ساکت ...روحم در حال زوال محلکيست و تنم ساکت ... حاصلم اين است از اين

بيهودگي با ضرب تبر ديگر دست خودم ميشکنم ... بعد با فرياد و فغاني داد و طوفاني

ريشه ام را از خاک ، پاک و ديگر ميکنم ...رفتي اما اين را فقط با تو ميتوانستم بگويم

اي همه آرام من اي همه جان من و روان من ...امشبي را بر ت مهمانم گذر کن از

برم .... فردا که آيد من دگر از اين بام شوم ميپرم ...همه از ياد بردندم تو ديگر يادم ميار

چهره ام را ...تو هم رو چون که آفتاب برآيد از تو نيز ميگذرم ... رفت ، و او که در اين

انزواي مطلق ميرفت و ردپايي نداشت ، تصويري بود که هيچ وقت نرسيدم به او

وهميشه در حسرت عشق و آرزوي او پشت آن صفحه شيشه اي ما محبوسمانديم ...

گمان ميکردم او از همه شبيه تر به من باشد... ولي او هم با ما نبود و امشب

رفت.گمان ميکردم و او رفت ... حال من ماندم و غبار آه سرد من و محبوس پشت آن

شيشه براي هميشه و او آزاد گشت و رفت ... آنچنان افسوس خورم که آهم شيشه

را گرفت و روي حسرتم ، نام يار رفته را نوشتم با سر انگشت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

بهار زندگيم

سلام بهار زندگيم ، سلام قشنگ بي ريا

حالت چطوره نازنين ، چه مي کني با دوريا

روزات چه جوري مي گذرن ، شبا چطور سر مي کني

چقد تا خوابت ببره ، اين ور و اون ور مي کني

از تو دلت خبر دارم حال دلت خيلي بده

اين سرنوشت عاشقا ، از اون قديم تا ابده

عشقه و سيصد تا بلا ، يه وقت نگي نمي توني

قصه مونو ولش کني ، بگي ديگه نمي خوني

يه وقت نياد اونروزي که بگي ديگه خسته شدي

با اينهمه دام و قفس بگي که پر بسته شدي

نبينم از تو خاطرت ، عهدي که بستيم پاک بشه

درخت خاطراتمون ، يه وقت بميره خاک بشه

يه وقت نگي ديگه بسه ، بري و تنهام بزاري

به وسعت دشت دلم گلاي ماتم بکاري

درسته که اگه بري ، غصه و دردت کم مي شه

ولي بدون که اينجوري ، درخت عمرم خم مي شه

راستي تو مي توني بري ؟ بي من بري ، بي همنفس

تو بري و رها بشي ، منم بمونم تو قفس؟

فکر نکنم دلت بياد ، دل منو خون بکني

قلب منو بشکني و منو پريشون بکني

درسته که بعضي روزا ، يه خورده غرغر مي کني

ولي اگه پاش برسه ، حسابي شرشر مي کني

من تو رو خوب مي شناسمت ، تو مثل رويا مي موني

قصه زنده موندنو تو گوشاي من مي خوني

قلب تو عين درياست زلال و پاک و آبي

تو عالم رفاقت تو نابه نابه نابي

سرت رو درد نمي يارم ، فکر مي کنم ديگه بسه

مي بخشي بعضي گفته هام يه جورايي پيش و پسه

تو رو سپردم به خدا ، خداي خوب و مهربون

قدر دل قشنگتو ، تو رو به جون من بدون ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

قله خيالي

تو قله خيالي و تسخير تومحال

بخت مني که خوابي و تعبير تو محال

اي همچو شعر حافظ و تفسير مثنوي

شرح تو غير ممکن و تفسير تو محال

عنقاي بي نشاني و سيمرغ کوه قاف

تفسير رمز و راز اساطير تو محال

بيچاره دچار تو را چاره جز تو چيست؟

چون مرگ ناگزيري و تدبير تو محال

اي عشق،اي سرشت من،اي سرنوشت من

تقدير من غم تو و تغيير تو محال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

نيايش

نور را پيموديم دشت طلا را درنوشتيم

افسانه را چيديم و پلاسيده فكنديم
 
كنار شن زار آفتابي سايه بار ما را نواخت
 
درنگي كرديم

بر لب رود

پهناور رمز روياها را سر بريديم

ابري رسيد و ما ديده فرو بستيم

ظلمت شكافت زهره را ديديم و به ستيغ برآمديم

آذرخشي فرود آ‚د و ما را در نيايش فرو ديد

لرزان گريستيم خندان گريستيم

رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم
 
سياهي رفت سر به آبي آسمان سوديم در خور آسمان ها شديم

سايه را به دره رها كرديم لبخند را به فراخناي تهي فشانديم

سكوت ما به هم پيوست وما ما شديم

تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد
 
آفتاب از چهره ما ترسيد
 
دريافتيم و خنده زديم
 
نهفتيم و سوختيم

هر چه بهم تر تنهاتر

از ستيغ جداشديم
 
من به خاك آمدم و بنده شدم

تو بالا رفتي و خدا شدي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

برايت مينويسم

چگونه فرياد کنم اندوه سالهاي نبودنت را انقدر از من دوري که براي رسيدنت

تقويم قد نميدهد اما برايت مينويسم از ته مانده غرورم و دل تهي و چشمان

منتظر و دردي که با ديدنت تسکين مي يابد از همه و همه که نشان نبودنت

را ميدهد .

اما تمام نامه هايم را به ادرسي که ندارم پست خواهم کرد....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

من مي دانم

مي دانم روزي از کوچه دل تنگي هايم گذر خواهي کرد

من آن روز کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد

تا بوي خوش آمدن يار همه را با خير کند

و به انتظار ديرينه من پايان دهد

و من تو را

عشقت را

حتي دوست نداشتن هايت را

در سينه ام

در خيالم

در روحم

حبس خواهم کرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

ياد خدا

شهر شب شاهدش تنها خداست

هر که بارش بر زمين افتاده است

يا که غصه ياد او آزرده است

مرهم و درمان دردش ياد او...

ياد خداست

چون که او مهربا ن و صاحب و

تنها خداست

من دلم را برده بود تلخي و سرماي شب

حال دلم آسوده است

که صاحب کابوس و روياها خداست

شاهد خوبي خداست

او که نور است و حضور است و بزرگ است

او خداست

او که دور است وقت معصيت ها

يا که حاضر وقت خوبيها

يا که ناظر بر شام تار غصه ها

او خداست

او که عشق را معني مي کند

او خداست

من دلم را برده بود صاحب يک عشق ناب

حاميم ياورم تنها کسم تنها خداست

تا رود از ياد من

صاحب يک عشق ناب

تنها خداست

شانه هاي خسته ام....

بارهاي زندگي....

يار من ياور من تنها خداست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

سراي انتظار

تو مي روي زمن، من زديگران غربيه مي شوم

در اين سراي انتظار پر از گلايه مي شوم

تو مي روي به سرنوشت من انتظار مي شوم

زناله هاي نبودنت منم که ديوانه مي شوم

تو مي روي و دل من مي شود ز ديگران جدا

ز لحظه هاي نبودنت کار دل شده خداخدا

تو مي روي من خيره مي شوم به انتظار

ز غم دوريت دل را پراز ترانه مي کنم

تو مي روي من پراز بهانه مي شوم

زنگاهاي ديگران پر از کنايه مي شوم

تو مي روي به زندگي من ز دنيا غريبه مي شوم

تو مي روي و مي روي...

من زنبودنت پر از شعله هاي غم مي شوم

در اين دنيا بي حصار پر از انتظار مي شوم

تو مي روي من بي تو خزان مي شوم

ز غم نبودنت من برگي بي پناه در دست خزان مي شوم

تو مي روي و مي روي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

تنهايي

در تنهايي ، خيالها مي پروراني كه برقراري رابطه چه شادي و سروري برايت به

ارمغان خواهد آورد.

و پس از برقراري اين رابطه خيالها مي پروراني كه بهتر آن است كه تنها باشي .

تنهايي احساس مثبتي است ،احساس وجود خود و احساس اين كه

چنان با خودي كه نيازي به ديگر كس نداري .

بي كسي بيماري دل است ، و تنهايي التيام بخش آن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

واسه يك بار

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه

من فقط   يه  چيزي از خـــــدا مي خــــوام

واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه

تو گم شدي دوباره

قسم دادي خدا رو به ماه و ستاره

به چشمايي كه هر شب اسير انتظاره
 
به اون بنفشه هايي كه مخصوص بهاره

به اون مهي كه تنهاست مال شباي تاره
 
يه شب خدا گفت تو رو واسم مياره

تو رو اورد و كردي به چشم من اشاره
 
چه كم بود عمر اين فصل ،من و تو و نظاره

دنيا كوچيك بود اما، تو گم شدي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

گفتي و گفتم

گفتي :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت ."

گفتم : "من دعا نکردم ."

گفتي :" او به من وفا نکرد."

گفتم : " حالا مثل من شدي ! بي وفايي , تور ا شکست !"

گفتي  : " به تلخي مرگ نيلوفر ها شکستم ."

گفتم :" تنها دل شکسته , هيچ مرهمي ندارد !"

گفتي :" دستانت را به دستان من بسپار !"

گفتم :" يک بار سپردم و آواره شدم ."

گفتي :" قسم به عشق , اين با من مجنونم !"

گفتم :" قسم به شب به آسمان دل سپرده ام !"

گفتي :" چتر دلم را پناه دلت مي کنم !"

گفتم :" باران , سهمي از زندگي من است ."

گفتي :" زير باران خيس و بي پناه مي شوي ."

گفتم :" خيس شدن دليل ديوانگي من است ."

گفتي :"بگذار من شاهزاده ي قلبت باشم !"

گفتم :" قلبم سال هاست با زخمي کهنه , زندگي مي کند !"

گفتي :" من آمدم تا مرهم دلت باشم ."

گفتم :" دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند."

گفتي :"دل به من بسپار!"

گفتم :" دلت در هياهوي بي وفايي ديگري ست."

گفتي :" تو منتظر من بودي !"

گفتم :" مدت هاست انتظار را , در نقاشي روياهاي محالم رنگ آميزي مي کنم ... و

تو , دلت هنوز اسير بي او بودن است."

گفتي :" از روزگار بي وفا دلم گرفته !"

گفتم :" دل به دريا بسپار و از غم رها شو !"

گفتي:" دلت با من نا مهربان نبود."

گفتم :" دل تو بي وفايي را , بر قاب آبي اش نوشت."

گفتي:" با هم ازاين ديارسفر کنيم ."

گفتم :" تو سفر کردي و من تنها شدم ."

گفتي :" اين بار, تو همراه من بيا!"

گفتم :" برو , من اين ديار را عاشقانه دوست دارم !"

گفتي :" او مثل تو عاشق نبود."

گفتم :" عاشقي درد سختي بود!"

گفتي:" اين بار من عاشقم !"

گفتم:" پس برگرد!...به سرزميني

که به نيت چشمانش دلم را اواره کردي ...

برگرد من سالهاست , بي تو نفس مي کشم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

آخر خط


پيش از آنکه شب و روزم به آخر خط برسد

و براي ديدنت اشک ها بر گونه ام خشک شوند

و فقط ردپايي از آن ها به يادگار بماند....

بيا و بگرد و مرا پيدا کن ...

بيا من در غروب خانه دارم و تو اگر مرا بيابي .... و اگر مرا بيابي ...

بيا باور کن که اگر مرا بيابي ، من هم تو را ناجي مي شوم ...

من به هواي دل گم شده ي تو پر گرفته ام رو به غروب غم زده ...

نمي دانم چرا اين غروب بي تو به طلوع نمي رسد ...

شايد قسمت اين بود که تو آنجا باشي و من اينجا ...

تو در طلوع باشي و من در غروب ..

در فاصله ي طلوع و غروبي که نه هرگز بر آن پاياني است

و نه اين فاصله را هرگز نزديکي ....

من که در غروب زنداني ام !

اما تو مي تواني خانه ات را در آن سوي خورشيد رها کني ، بيايي و مرا پيدا کني ...

بارها انديشيدم که اي کاش هيچ گاه دل به روياي تو نمي دادم

اما بعد پشيمان مي شوم ، چرا که اگر دل به تو نداده بودم

که تا حالا بارها جان داده بودم ...

پس لبخند بزن...

من دل داده ام تا جان نبازم ...

مهربانم ، من که نمي دانم تو چيستي !

فقط مي دانم که خدا تو را براي من آفريده ...

اين را در خوابي که در آن شب باراني ديدم ، فرشته اي به من گفت ...

گفت که تو سوار سپيد پوشي خواهي بود

که مرا از اين زندان غربت زده نجات خواهي داد ...

من از اين شهر پر بهانه مي روم تا تو بهانه اي باشي براي

هم آغوشي نور و قطره تا در اين نرم بهار ،

هر گاه چشمي به آسمان خيره شد ، رنگين کمان عشق را ببيند ...

در اين بهار وقتي از پس هر باران ،

آسمان را مي نگرم ،

سکوت است و لطافت و رنگين کمان ...

اي کاش از پس هر غباري ،

رنگين کمان بر آسمان چشمان باراني ام خيمه مي زد ...

من فقط ماندگاري مي خواهم ...

آن هم ماندگاري در طلوع ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

بيان احساسات  


چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند  
  
حرفي براي هم نداشتيم
 
 زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند
      
نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم
 
سكوت را ترجيح دادم
 
تا قلبهايمان درد و دل كنند
 
چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد
 
هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد
 
عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم
 
اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد
 
چه عاشقانه بود ديروزم...
 
 چه تاريکست امروزم...
 
به آتش مي کشم خود را

اگر فردا چنين باشد...

 بعد از اين همه انتظار حالا تنها بر ديوار کوچه باغ پاييز زندگي نقشي از ياس و

نرگس مانده ... اين همه منتظر ماندي که چه ؟ که مرگ ياس و نرگس را باور کني ...

که تنها ياد آنها را در دل بپروراني ... نه ! تو براي انتظار نيستي ! تو خود ياسي که من

از عطر تو تا ته کوچه باغ بهار ؛ آري ! کوچه باغ بهار زندگي مي روم و پيچکي مي

شوم بر تن احساس تو ... تو حسرت نخور که من آمدم با بهانه ي پر کردن پروانه وار

روزهاي زندگي تو در ته کوچه باغ ... فقط مشکل اين است که کمي بيش نمانده تا

زود دير شود و من آن نقطه ي ارزن وار و تنها شوم ... به گمانم کمي ميتواني سريعتر

بيايي ... پس بيا ... 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

به که گويم

به که گويم که تو منزلگه چشمان مني

به که گويم تو نوازشگر دستان مني

به چه سازي بسرايم دل تنهاي تو را

به که گويم که تو آهنگ دل و جان مني

گر چه پاييز نشد همدمو همسايه ي من

به که گويم که تو باران زمستان مني

همه رفتند از اين شهر و دلم تنها ماند

به که گويم که تو عمريست که مهمان مني

گر چه خورشيد سفر کرده ز کاشانه ي ما

به که گويم که تو عمري مه تابان مني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

شب آمد


باز شب آمد بدنها خسته شد

خستگان خفتند و درها بسته شد

جز در رحمت که هرگز بسته نيست

عشق دگر باشد کسي دلخسته نيست

شب است و سکوت است و ماه است ومن

شب و خلوت و اشک اه است و من

شبي چون سيه روزي ،روز من

شب و ناله استخوان سوز من

شب و ناله هاي نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو

من امشب خبر مي کنم درد را

که آتش زند اين دل سرد را

بگو بشکفد بغض پنهان من

که گل سر زند از گريبان من

مرا کشت خاموشي ناله ها

دريغ از فراموشي لاله ها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥

نازنينم

اي  يار  نازنينم که هستي يک فرشته

فداي اون  چشمون پر از  اميد و عشقت

همدم من تو  بودي تو روزاي بي کسي

توشادي و تو غصه تو عمق دلواپسي

عکس قشنگت حالا کنار من تو قاب

نوشتت ُيادمه واسم طلاي ناب

ميخوام اينو  قاب کنم بذارمش تو موزه

تا که همه ببينن دوستي با تو  چه خوبه

هرگز  يادم نميره خوبي هايي که کردي

براي خنده  من  چه خنده هايي  کردي

درسته که هميشه من غرق فکرام بودم

اما به جون خودم کلي خاطر خوات بودم

اگه يه  روزي مد شد  آهنگ  بي وفايي

ولي تو فراموش نکني لحظه  آشنايي

چه نقش نازي داشتي تو قصه زندگيم

فداي اون  وجودت  بودي برام  بهترين

آدماي بي ريا  خيلي  کمن   تو دنيا

يا اوج آسمونن يا پشت ماه يا دريا

اما   نبودي بين کهکشون و  ستاره

من تو رو پيدا کردم بذار بکن محاله

تو هفت آسمونم مثل تو پيدا نميشه

ميخوام بگم پيشم بمون ولي نگو نميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید*

خدا حافظ

ازاين جا که پرازغمه خسته شدم مي خواهم برم

قلبم و که دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم

موندن هرگز

خداحافظ

ديگه ميرم

اگه يه روزدرداي دنيا بريزه توقلب من

ستاره ها خاموش بشن توآسمون شب من

من ميميرم

ديگه ميرم

خداحافظ

ديگه رفتم

پايان ثانيه منم

هرجايي ساعت ببينم

عقربه هاشو ميشکنم

حتي نشد واسه يه بار

من بدي ياتو خوب کنم

خورشيد وکشتم تا ديگه

 خودم بجات غروب کنم

دل ميسوزه

ازم نخواه بيشترازاين اسير اين قفس باشم

هيچي نمونده ازدلم خاکستر دو آتيشم

ريزه ريزه

دل ميسوزه

خسته شدم

دلم گرفته اين روزا غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه انگاري مي باره تو ترانه هام

عاشق بودم

خسته شدم

خسته شدم

ديگه ميرم

گريه نکن

دل بيا بريم

ازعشق ديگه نگيم

درد عشقي که کشيديم

جزخدا به کسي نگيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

حيف عمرم

حيف لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم

حيف غصه اي که خوردم، چون ازت خبر نداشتم

حيف اون روزا که کلي ناز چشماتو کشيدم

حيف شوقي که تو گفتي داري اما من نديدم

حيف حرفاي قشنگي که براي تو نوشتم

حيف رويام که واسه تو از قشنگياش گذشتم

حيف شبها که نشستم با خيالت زير مهتاب

حيف وقتي که تلف شد واسه ديدن تو ، تو خواب

حيف با وفايي من، حيف عشق و اعتمادم

حيف اون دسته گلي که ، توي پاييز به تو دادم

حيف فرصت هاي نقرم ، حيف عمرم و دقيقه م

حيف هرچي به تو گفتم ،راس راسي حيف سليقه م

حيف اشکايي که ريختم واسه تو دم سپيده

حيف احساس طلاييم ، حيف اين عشق و عقيده

حيف شادي توي روزي که مي گن تولدت بود

حيف عاشقيم که گفتي اولش کار خودت بود

حيف جمعه هاي دلگير ، حيف شنبه هاي رنگي

حيف اون روز که نوشتم ، چشاي به اين قشنگي

حيف فکرايي که کردم واسه جستن بهونه

حيف عشقي که کسي نيس حالا قدرشو بدونه

حبف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم

حيف نازي که کشيدم چون که طاقت نياوردم

حيف اون کسي که دائم عاشقم بود توي رويا

حيف که تو از راه رسيدي اون و دادمش به دريا

حيف چيزي که ندارم ،حيف ذوقي که نکردي

حيف گرمايي دستم که سپردمش به سردي

حيف قلبم که يه روزي دادمش دستت امانت

حيف اعتماد اون روز ،حيف واژه خيانت

حيف اون همه دعاهام، واسه ي تو شب يلدا

حيف اون چيزي که گم شد ، ديگه هم نمي شه پيدا

حيف اون شبي که گفتم پيش تو کمه ستاره

حيف اون حرفا که گفتي ، گفتم اشکالي نداره

حيف چشمايي که گفتم با تو با لباي خندون

حيف آرزوي ديدار ، با تو بودن زير بارون

زير سايه ي امن ترين سايه بان هستي دلواپس دلواپسي هاي

يکديگر باشيم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

ديگه دوست ندارم

برو بميرديگه دوست ندارم

شدي سياهي واسه روزگارم

ديگه نمي خوام واسه بي وفائيت

مثل يه ابري بشمُ ببارم

بروبميرکه ديگه عاشقت رفت

رفتُ يه دنياي ديگه بسازه

ديگه نمي خواد توي راه عشقش

دل به هربي سروپا ببازه

خيلي ساده جاي عشقت

تودلم نفرتُ کاشتي

همه هستي موگرفتي

واسه من چيزي نذاشتي

واسه نفرت تو وجودم

توتموم تاروپودم

واسه اينه که تو قلبت

من واست بازيچه بودم

فکرنکني حال منُ گرفتي

اينم بدون تا وقتي که نفهمي

تنها چيزي که حالمو ميگيره

قيافتِ نگي بهم نگفتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

خانه تنهايي


خانه اي خواهم ساخت

ازدوبيد تنها

و به روي بامش

شاخه اي از گل ياس آبي

ورديفي از نسترن سبز مي آويزم

و درون حوضش که به تنهائي اين قلب منست

از قرمزي خون دلم

دو حَزين ماهي خوش رنگ رها خواهم ساخت

و کنار حوضش که ازانديشه من زرد شده

شاخه اي ازگل زيباي رسول و کنارش رُز سرخ

و هماهنگ به اوقفسي بي بدنه،

 اما با همه سادگيش يک زندان

و درون زندان، بلبلي خواهم داشت

که براي همه عشق به آن سُرخ گُلک

همه شب تا به سحر،به نواي دل من

چَهچَهي چَه چَهکي گرم بخواهد خواندن

که به آواز همان بلبل شيدا،

ساعتي ياکه زماني چندين نرم و آهسته به خود مي غلتم

زکنار چشمم نم نم اشک که جاويد ترين ياد خداست

فرو مي افتد،

و من انديشه کنان ياد آن عشق

ياد آن عاشقي و مهجوري

و سپس تنهايي!

با همه جمع شدن باز تنها گشتم

با همه ذوب شدن باز رسوا گشتم

به درو ديوارش نگهي يا که صدايي ،

که زيارم باشد مي بندم

باز انديشه کنان با تبسم بر لب،

به خودم مي نگرم

که چگونه تنها

خانه تنهايي خود را با کلامي چندين مي سازم

همه شب تا به سحر

از سحر تابه سر آغازه شب،

سر به زانو دارم، سر به زانوي غمم

به در کوچه اين ويرانه

با خطي سبزبَرانديشه آرام و دروديوارش

مي نويسم با گل،

به کنارم بنشين،اما!

نه سخن مي گويم نه کلامي تو بگو

بگذار انديشه اين ذهن کبود به نگاهم آيد

آنقدر حرف زنم که دگرخسته شوي

آنقدرحرف زنم نه به آهنگ زبان،

بلکه با جنبش چشم

بلکه با ناله دل

خسته ام ،خسته ازاين حرف و کلام

خسته ام، خسته زدشنام وزپند

ديگرم هيچ زبان نگشايم

کام گيرم به دهان،

وبه چشمم گويم:

حال هم نوبت توست

توسخن بازبگوي که دلم تنگ شُدست

که دلم سنگ شُدست،نه زسنگ خارا

نتوانم گفتن که چگونه است دلم

خرد و لغزنده مثال باران

سخت و کوبنده چو ديواره کوه

اما خسته ودرمانده، چو يکي دانه بي ريشه و خاک

چه بگويم ديگر،

خسته ام من زهمه گفتن ها

چه برويم ديگر،

خسته ام من زهمه رُستن ها

ديگرم آه و فغانم کافيست ،

خانه ام خانه اين غمزده دل

خانه تنهائيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

تحملم کن

حالا که تو عاشقي نابلدم تحملم کن

حالا که به دنيا پشت پا زدم تحملم کن

حالا که دنبال چشمات اومدم پناه من باش

حالا که براي موندن اومدم تحملم کن

عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن

تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن

بيا و تو آسمون شب من ستاره تر باش

جاي ناخدا بشين مدعيان عشقو سر باش

واسه اين سربه هواي عاشقت يه خورده ناز کن

با من عاشق پيشه تر ديوونه تر پرنده تر باش

اگه ديوونه ميخواي فقط اشاره کن عزيزم

منو ويروونه ميخواي فقط اشاره کن عزيزم

تو بگو من کي باشم من چي باشم از چي بخونم؟

تو رو چند تا شعله پرپر بزنم بگو بدونم

عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن

تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن

با خيال تو خطر کردن واز تو گفتن عشقه

باغ چيه باغچه کدومه؟ تو چشات شکفتن عشقه

غم فردا رو نخور دنيا همش مکر و دروغه

همه دنيا رو ولش فقط عزيزم تو رو عشقه

پيش تو آينه حريفي نداره پريچه هيچه

پيش تو دنيا کمه دريا حقيره کوه کوچيکه

اي خودي تر از خود من اي تو تازه ي هميشه

تو رو من تو رو ميخوام که مثل تو پيدا نميشه

عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن

تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

آخرين معجزه

اين كه به تو نمي رسم حرف تازه اي نيست مسير آمدن و رفتن تو را آنقدر آمدم و

دست خالي برگشتم كه كفشهايم از التماس نگاهم شرمنده شدند.

اين كه ديگر نمي آيي و من بيهوده اين لحظه هاي خسته ملول را انتظار ميكشم تا

شايد فردايي بيايد كه تو دوباره برگردي چيز كمي نيست و تو هيچ گاه برنميگردي تا

ببيني اين كه هيچ كس نميداند من در انتهاي سكوت حنجره ام آوازهاي قديمي تو را

به سوگ نشسته ام ولحجه دروغين نفرتم روي لحظه هاي خوش گذشته ام چنبر زده

درد كمي نيست.

خورشيد هيچ گاه در سرزمين يخبندان قلب تو طلوع نكرد نتابيدو درياچه قطبي

چشمان تو را آب نكرد.

هيچ پرنده اي روي شاخه هاي دلت ننشست نخواند ونپريد و من بيهوده در انتظار

آخرين معجزه بودم و چه دير فهميدم.....؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

تو بگو چگونه باور كنم ؟!

از هر كه پرسيدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هيچكس نگفت . يكي گفت :

ديگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ، در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر

من است . ديگري گفت : ديگر به او نگاهي نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالي

كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست . ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير . اما چگونه

نگاهش را ناديده بگيرم ، درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست . تمام راه حلها را

امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از ديروز و هر روز نگاهش

همان نگاه ديروز است ، همان نگاه اول روز . چگونه مي توانم فراموشش كنم در

حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ

سبزِ سرو نامش را نوشته ام . و از صداي چكاوك ، و از صداي بلبل ، و از سكوت

قاصدك ، تنها صداي سلام او را مي شناسم . در هر آينه اي ، و بر هر ديواري ، قابي از

نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو مي پرسم : چگونه فراموشت كنم ؟! چگونه

ديگر نگاهت نكنم ؟! چگونه ديگر نامت را نياورم ؟! چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟! چگونه

ديگر صدايت را نشنوم ؟! وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟! اي كاش پاسخم

مي دادي . اي كاش فقط براي يك لحظه سكوت را مي شكستي . از تو مي پرسم :

چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم ؟! چگونه چشمه آب را

بنگرم ، و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهي اندازم ، و

عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟! چگونه از كنار نسيم بگذرم ، و بوي خوش تو به

مشامم نرسد ؟! چگونه موجهاي دريا را ببينم ، و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم

؟! چگونه ؟! بگو چگونه مي توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ،

وداع كنم و فرض كنم از ابتدا هيچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهاي شقايق همه

دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهاي قاصدك ، و اميد گنجشك، و تمام خاطرات پرستو .

چگونه باور كنم تو ديگر نگاهم نخواهي كرد ؟! چگونه باور كنم زندگي به همين

سادگي مسير جاده تو را از من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بيابان كه جز برهوت

تنهايي نيست خيلي وقت است آغاز گشته است ؟! چگونه باور كنم سرابي بيش

نبودي ؟! چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را براي همگان تنها در زندگي من به

نمايش گذاشت ؟! چگونه باور كنم ماه از سرزمين من گريخت ، بي آنكه مهتابي او را

بربايد ؟! تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

 نقش عشق

بيا تا نقش عشق را از لوح دلمان خط نزنيم

بيا تا به دوستيهايمان مكر مكرر نزنيم

بيا تا عشق را همصدا صحبت كنيم

بيا تا به محبت كردن عادت بكنيم

بيا تا دوستي رو ازچشمه معصوميت سيراب كنيم

بيا تا آسمان دوستي را با منيري منور بكنيم

بيا تا شانه در گيسوي ليلي زنيم

بيا تا كه شايد مجنون راكمتر نيشتر زنيم

بيا تاهمنوا با بلبلان، بهار را صدا زنيم

بيا تامثل بهار مهرسياهي بر زغال زنيم

بيا تا آزاد و رها تو آسمون مهربوني پربزنيم

بيا تا مثل قاصدك به هر دل منتظري سربزنيم

بيا تا قافيه و وزنهارا به هم زنيم

بيا تا حرف دل را بي پرده با خدا زنيم

آخدا،ميشه اونم منو دوست داشته باشه

گوشه قلبش اون كنارا اسم منو داشته باشه؟

آخدا،ميشه برق دوست داشتنو تو چشماش ببينم

از اون برق چشاش به جزاو چيزي نبينم

آخدا،از اون لباي خوردنيش جمله دوست دارم ميادبيرون؟

يا كه نمياد ،جون ما از وجودمون مياد بيرون

آخدا،تو كه مريم و باردار ميكني

چوبارو همه رو مارميكني

جان مولا بگو اين مشكلا كاري داره؟

جان مولا دردسر فراوني داره؟

آخدا،نميدونم چه جوري شدعاشقش شدم

واله و شيفته و رامش شدم

آخدا، الان اگه اينو بخونه، من ميدونم

فكرهاي مكدر ميكنه،من ميدونم

آخدا،تو شاهدي كه منو هيچي راضي نداره

به جزء لبخند دوست كه اون هم دريغي نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

بي مقدار


طبيبا بس کن اين درمان ، من بيمارم

مرا ديگر به حال خويشتن بگذار، مي ميرم
 
دمادم مي شوم کاهيده تر، زين عشق جانفرسا

زمن شوييد دست اي دوستان، کاين بار، مي ميرم
 
ندارم تاب ديدارت ، که با آن شعله مي سوزم

نمي خواهم ترا بينم،کز آن ديدار مي ميرم
 
من ديوانه را بگذار تا با خود سخن گويم

به شهر غم غريبم ، روي بر ديوار مي ميرم
 
گل خودروي اين دشتم، نه گلکاري نه گلچيني

به خواري عاقبت در گوشه اي ، چون خار مي ميرم
 
شکفتم بي هوس ، بر شاخه ي لرزان عمر اما

چنان نازک دلم ، کاخر به يک رگبار مي ميرم
 
هزران قصه گفتم، شاهکار شعر من

داني چه باشد؟ آن که من لب بسته از گفتار مي ميرم
 
سخن هايم گرامي تر ز دُرّ باشد و ليکن خود

چه بي قدر آدمدم دنيا ، چه بي مقدار مي ميرم
 
زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون

چنان عزلت گشتم، که بي غمخوار مي ميرم
 
ز خود زين رنج بيزارم که با اين خلق مأنوسم

به خود زين درد مي پيچم که دور از يار مي ميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

به نام عشق و زندگي


به نام عشق و زندگي تو را انتخاب كردم

من از در خونه دل همه رو جواب كردم

گفتم براي چيدنت گلي از گلزار بهشت

ديگه به اميد خدا ميرم به سوي سرنوشت

زدم به قلب زندگي براي انتخاب يار

قرعه به نام تو زده سهم من و اين روزگار

عاقبت يار ديگه خوب و بدش به دست توست

بذار كه سربلند باشيم شكست من شكست توست

من دوست دارم را به تو راحت گفتم

گفتم ولي از روي صداقت گفتم

گاهي وقتي كه مي خوام به ياد تو گريه كنم

اشـــك بيكسي من گونه هامو مي سوزونه

تا مياد خنده ي رو لب هاي من جون بگيره

ياد چشمات روي لبخند من و مي پوشونه

جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه

كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه

در و ديوارهاي خونه از تو داره صد نشونه

گل هاي باغچه ميگيرن از فراق تو بهونه

كاش مي شود با مهربوني پُـر كنيم فاصله ها رو

من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه

من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه

جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه

كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه

من كه چون شمعي به شام تار تو افروختم

هر چه كردي با دلم از شكوه لب را دوختم

روز شب بوده دعايي من سلامت بودنت

پس چرا آتش شدي از شعله هايت سوختم

خيلي دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

بزن برو

زورکي نخند عزيزم مي دونم آمدي بازي                

نمي خوام اين اخرين بازي زندگيم ببازي

خودت راحت کن و فکر کن که جبران گذشتست        

از منم ميگذره اما به دلت چانه نسازي

امدي بشکني بشکن از من ساده چي مونده               

قبل تو هر کي بوده تموم تار و پود سوزونده

تو هم از يکي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه      

بيا اين تو و دل و باقي احساسي که مونده

دل ما انقده پارست موندنش مرگ دوبارست             

اسمون سينه ي ما خيلي وقت بي ستارست

هميني که باقي مونده واسه دل خوشي تو بشکن         

تيکه تيکه هامو بردن آخرينشم تو بکن

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم          

يقتو نمي گيره هيچکس آخه من اينجا غريبم

بزنو برو عزيزم مثل هر کس که زدو برد               

طفلي اين دل که هميشه به گناه ديگرون مرد

نفرت رو از غريبه سر يک غريبه خراب کن           

خنده ي کوتاهمم رو يه گريه کن عذاب کن

مهمم نيست که چه جرمي يا  گناهي اين سزاشه         

باقيه دلم يه مشت خاک همينم ميخوام نباشه

عقده هاي يک شکست خالي کن سردل من               

ديگه متروک مونده و سرد خاک پير ساحل من

از نگاهات خوب مي فهمم که تو فکرت يه فريبه        

بازي بسه پاشو بشکن من غريبو تو غريبه

دل ما انقده پارست موندنش مرگ دوبارست             

اسمون سينه ي ما خيلي وقت بي ستارست

هميني که باقي مونده واسه دل خوشي تو بشکن         

تيکه تيکه هامو بردن آخرينشم تو بکن

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم          

يقتو نمي گيره هيچکس من که با خودم غريبم

بزنو برو عزيزم مثل هر کس که زدو برد              

طفلي اين دل که هميشه به گناه ديگرون مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

براي ديدن تو

براي ديدن تو نقره ي ماهو چيدم

تا آسمون هفتم به خاطرت دويدم

براي ديدن تو. آسمونو شكافتم

ستاره چشيدم تا طعمشو شناختم

برا ديدين تو خارا رو سجده كردم

به جاي چشم ابرا سوختم و گريه كردم

براي ديدن تو پاييز شدم شكستم
 
برف زمستون شدم رو بامتون نشستم
 
براي ديدن تو از درياها گذشتم
 
دور ضريح عكست شب تا سپيده گشتم
 
براي ديدن تو شدم مث پنجره
 
اشاره هات محاله از ياد چشمام بره
 
براي ديدين تو سوار موجا شدم
 
چون تو رو داشته باشم هميشه تنها شدم
 
براي ديدن تو عمري مسافر شدن
 
به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم
 
براي ديدن تو خط كشيدم رو تقدير
 
نگات مث يه صياد منو كشيد به زنجير
 
براي ديدن تو سنگا رو شيدا كردم
 
طلسما رو شكستم راها رو پيدا كردم

براي ديدن تو ، تو جنگلا گم شدم
 
بازيچه ي نگاه ساكت مردم شدم
 
براي ديدن تو خيلي چيزا شنيدم
 
خيلي كارا رو كردم اما تو رو نديدم
 
براي ديدن تو رفتم تو باغ شعرا
 
سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نيما
 
براي ديدن تو چه دردايي كشيدم
 
تبم رسيد به خورشيد ،‌ تموم شدم ، بريدم
 
براي ديدن تو از خواب گل و پروندم
 
چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم
 
براي ديدن تو چه قصه ها كه داشتم
 
سر و رو شونه ي رنج چه روزا كه گذاشتم

براي ديدن تو قامت غصه خم شد
 
انگار كه قحطي اومد هر چي به جز تو كم شد
 
براي ديدن تو نياز نبود بگردم
 
تو هر جا با من بودي پس تو رو پيدا كردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

براي آخرين بار

با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردي که اشک چشمم ست,

به خيسي چشمانم باور نداشتي.

با خون قلبم نوشتم عاشقانه ميپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .

نمي خواستم ببيني تا در لحظه آخر زندگيم لبخندت رو ببينم به ناچار دست خوني ام

را نشان دادم و تو باور کردي و خيره خون قلبم را که جاري بود نظاره کردي ولي

لحظه ايي بود که چشمانم را براي هميشه بستم و اين هم برايم کافي ست  براي

يکبار چشمان خيره ات را به قلبم ديدم  و هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم.

مرگ هم با عشق زيبا ست.

ديدن تو عشق تو برايم يک رويا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببينم

براي آخرين بار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

براي تو مي سرايم


بيا تا تا نقش رويت را به نقشي از طلا گيرم
 
بيا تا خاك راهت را به روي ديده ها گيرم
 
بيا تا بر جمال تو گل ريحان نشانم من
 
بيا كز ساغر چشمت شراب جان فزا گيرم
 
بيا كه ديده خون بارد ز بس كه در رهت ماندم
 
بيا تا خاك اقدامت به جاي توتيا گيرم
 
بيا كه بي تو تنهايم  دلم بي اشنا باشد
 
بيا تا من در اغوشت بردل  اشنا گيرم
 
بيا كه پايابم برفت ز هجر رخ تو اميدم
 
من احوالت ز كه پرسم سراغت از كجا گيرم
 
بيا در محفل ليلي كه كام دل بر اري تو
 
بيا اندر كنار من كه از دل صد نوا گيرم
 
بيا كه انتظار تو را دارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

باز بي تو


بي تو شبهايي از من به سر شد

باز بي تو آرزوهايم همه خون جگر شد

باز حسرت ديدار تو گشت سيماب وجودم

بازبه دنبال تو بسي ره وز پي ره پيمودم

باز صداي موذن مي آيد وبه چشمم خواب نيست

بازعطشي درون دارم وزدست مهربانم آب نيست

باز خدايا آه من هم بغض ناله گشته

باز وجودم با وجودش در خيال هم پياله گشته

باز مست مست گشته ام از سراب خيالش

باز پيمانه ام خالي ست از شراب وصالش

باز سرخوشي من مدتي كوتاه داشت

باز حمارمُراد ِلنگهايي زهم كوتاه داشت

باز نجوا در گلويم فرياد شد

باز هر چه كِشته بودم بر باد شد

باز شقايق عشق رنگ زنبق به دل دارد

باز بخت من از عشقش پا به گل دارد

باز از عشق خوشه چيني مي كنم

باز براي بَرش چله نشيني مي كنم

باز دردي عجيب در سينه دارم

باز از مهربان دلي بي كينه دارم

باز مجنون وار ليلي را صدا مي دهم

باز فرهاد وش بيستون را تكان مي دهم

باز خرده غرورم را فرش راهش مي كنم

باز از خون خود شيرين كامش را مي كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

با من بمان

با من بمان اگرمي خواهي آسمان آبي باشد

ماه در آسمان مهتابي باشد

با من بمان اگر مي خواهي شعله عشق خاموش نشود

اگر مي خواهي ليلي مجنون فراموش نشود

با من بمان اگر مي خواهي عاشق باشيم

من و تو مثال گل شقايق باشيم

با من بمان اگر مي خواهي فردا را ببيني

با من بمان اگر مي خواهي انسان آدم شود

اگر مي خواهي فاصله بين من وتو کم شود

با من بمان اگر مي خواهي برويم به بهشت

خارج شويم من و تو از سرنوشت....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

با تو, بي تو


روياي شب هاي نابم پر اسم تو كتابم

ياد تو هميشه با من اگه بيدارم يا خوابم

اگه تو نموني با من روزهاي من تيره ميشه

ولي شب هام ميشه روشن اگه تو باشي هميشه

توي خوابت مي نشينم تا خوابي ديگه نبيني

روياي خوابت ميشم تا  خواب آشفته نبيني

حرف شب هاي دلم  روزهاي بودنم تويي

رمز شادي هاي روز وخواب هاي خوبم تويي

ديدنت شادي مي ريزه توي رگ هاي تنم

با تو من عاشق زندگي ,هميشه بودنم

با تو من پري قصه هاي عاشقا مي شم

بي تو آواره ي دشت و بلم و دريا مي شم

با تو روشن چون تولد با تو شادم واسه بودن

بي تو من سايه ي يك درد, سايه ي غم نبودن

با تو من خود سجودم پاي عشق آسموني

مي توني بتم تو باشي اگه تو با من بموني

بي تو من سردي يك اشك روي گونه ي تكيده

با تو من گرمي شوقم وقتي  مي دمه سپيده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

اينم بمونه


هوا بوي نم گرفته  دوباره دلم گرفته  صداي گريه ي بارون  تو خيابون دم گرفته
 
با نگاهت قلبمو ازم گرفتي  اينم بمونه

با غرورت منو دسته کم گرفتي  اينم بمونه

گفتي که قلبتو پس مي دم ديونه  اينم بمونه

گفتم اين قلب تو پيشت بمونه  اينم بمونه

خواستم عاشقت کنم گفتي محاله  اينم بمونه

گفتي که تو هم دلت چه خوش خياله  اينم بمونه
 
من مي گفتم شب عشق با اين سياهي  نداره ترسي برام وقتي تو ماهي

تو مي گفتي آره من ماهم ولي  تو اومدي آسمونت رو اشتباههي
 
اينم بمونه  اينم بمونه اينم بمونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

انتظار

لحظه هاي انتظار و يک بغل دلواپسي

قصه شبهاي تارويک بغل دلواپسي

لحظه هايي سردوسنگين خانه اي غرق سکوت

ساعتي شماطه دارويک بغل دلواپسي

رقص گندمزاروطرح زيباي غروب

جاده هاي بي سوارويک بغل دلواپسي

پرسه زن درکوچه هاي ابي چشمان تو

بانگاهي شرمسارويک بغل دلواپسي

ايستگاه اخرويک کوپه ترس واضطراب

سوت لرزان قطارويک بغل دلواپسي

هديه اوردم برايت ازدل شهري غريب

کوله باري انتظارويک بغل دلواپسي.......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥

اگه يه روز

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي

رو  روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي...

اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با

خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني

هيچ وقت تنها نيستي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

UP  ۱۰  جدید*

به خاطر عشق

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي

تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه

روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي

تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».يه روز

ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و

گفتم: «آره مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من

اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم وزيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه

نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره

مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت

خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوزهم

خيلي تنهام .

به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هيچ وقت اونو گدايي نکن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

يک اميد تازه

يک اميد تازه داشتم بر باد شد

خانه ايي آباد داشتم بر بادشد

چشم مستان خواستم رسوا شدم

قلب عاشق داشتم بر بادشد

هر چه ناليدم نبد فرياد رس

شرح پيروز داشتم بر باد شد

با خدا گفتم هزاران درد دل

خود چه اميد دوايي داشتم بر بادشد

نيست اميد رهايي ياربا

راه بازي داشتم بر باد شد

همرهان راه دل تنها شدم

کارواني داشتم بر باد شد

بارالها يک ره رستن نشان دل بده

هرچه من ره داشتم بر باد شد

مانده ام در کار خود وا مانده ام

انتظار يک تبسم داشتم بر باد شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

هميشه با هم

يه قدم تو ،يه قدم من   

يه دل از تو، يه دل از من

واي چه احساس قشنگي   

من و تو هميشه با هم
 
وقته يک ديدار تازه       

توي يک صبح صميمي

اشک نيلوفري تو         

خاک خشک بدن من

با تموم بي قراري        

زير عکس يادگاري

مي نويسم که عزيزم     

نکنه ، دوسم نداري
 
گل  نيلوفر زيبا            

با وفا ، يار شکيبا
   
من براي تو مي خونم     

با يه حس پاک و زيبا
  
عشقي مثل عشق مجنون    

پاکي مثل دل ليلي
 
عشق نيلوفري من           

دوست دارم شما رو خيلي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

يادداشتي از طرف خدا

به: شما

تاريخ : امروز

از: رئيس

موضوع : خودت

عطف به : زندگي

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش

كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره

كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا

انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو .

وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن .

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد

تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ

است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيکار

است و شغلي ندارد.

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با

تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم

فرزندانش را سير كند.

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر

كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به

معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي

هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه

بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر

كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ،

ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

تاريکي شبها


وقتي تاريکي شبها رو چشام پا ميذاره

نور چشماي قشنگت توي قلبم ميزنه

وقتي سرماي زمستون توي رگهام ميزنه

گرمي دستاي نازت منو آروم ميکنه

وقتي تلخي فراغت تو نگام موج ميزنه

شهد بوسه لبانت رو دلم ساز ميزنه

وقتي کابوس جدايي رو دلم خط ميزنه

روي خواب خط ميکشم تا منو داغون نکنه

وقتي لحظه وصالت داد رفتن ميزنه

ابر چشماي غريبم تا سحر زار ميزنه

وقتي قصه رسيدن کج و ناخوانا ميشه

واژه هرگز نميخوام واسه من خوانا ميشه

وقتي رسم و عادت بدقوليهات تازه ميشه

رد پاي گريه هام رو صورتم خط ميذاره

وقتي قفل دستات از دستاي من جدا ميشه

زنگ خوابيده قلبم بي صدا کنده ميشه

آي خداي عاشقا دلم ميخواد بهت بگه

اگه به عشقم برسم چيزي ازت کم نميشه

فداي مهربونيهات قصه ما تموم نشه

گوشه نگاهي بکني واسه عشق ما بسه

نذار گل وصال ما به دست تقدير برسه

واسه يه بار هم که شده هر چي ميگم بذار بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

شب رويايي

مهمان نگاهم شو دريک شب رويايي

بگشاي به روي من يک پنجره زيبايي

فانوس نگاهم را اويخته ام بر در

من منتظر گفتم , زيرا تو مي آيي

بي تاب ترازموجم بي خواب تراردريا

من مانده ام ويادت بايک شب يلدايي

تاعابرچشمانت ره گم نکند در شب

بر کوچه بتابان نوراي ماه تماشايي

ازپهنه ي چشمانت موج آمدودل رابرد

آي شده ام اينک دريايي دريايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

من و تو

منو تو مثل دو تا خط ميمونيم

که توي دفتر مشق اسير شديم

نرسيديم  به  هم  و آخرشم

تو همون دفترکهنه پير شديم

بي هم وکنار هم روزها گذشت

دستهاي من نرسيد به دست تو

ميدونيم که ما به هم نمي رسيم

مگه با شکست من شکست تو

ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه

آخر عشق دو تا خط موازي همينه

اگه من بشکنم وتو بي خيا ل

بگذري از من و تنهام بذاري

اگه با تموم اين خاطره ها

تو همين دفترمشق جام بذاري

بعد اون ديگه نه من ما ل منه

نه تو تکيه گاه اين شکسته اي

بيا عاشق بمونيم کنار هم

نگو از اين نرسيدن خسته اي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

بوسه او

هنگامي که گرمي بوسه او را بر لبان سوزان خود احساس کنم ؛نيم مرده و بيجان

سر به بيابان خواهم نهاد.

سوي باختر؛سوي خاور؛هر کجا که بياباني خشک و سوزان باشد.

لگد کوب پايم نيم جان خواهم شدو تا آنجا که نيرو ودر تن داشته باشم به هر جانب

که پيش آيدخواهم رفت وهنگاميکه پيروزمندانه بيايدودر آغوشم گيرد و مرا از آن

خويش کند.

فرياد زنان دست و پا خواهم زدو داد از دل ديوانه بر خواهم آورد: به او رحم نمي کنم

دشنامش خواهم گفت :در آن هنگام که مرا سراپا از آن خود پندارد؛گرفتار شوم؛ديوانه

ام شود در آتش و صلم بسوزد.آنگاه خويش را از چنگش بدر خواهم آورد.

تا کارش را دشوار کنم .اما ..... اگر نيايد چکنم؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

اشکاي تو

کي بود که با اشکاي تو يه اسمون ستاره ساخت

کي بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت

کي بود که با نگاه تو خواب و خيال عشق و ديد

کي بود که تنها واسه تو از همه دنيا دل بريد

نگو کي بود کجايي بوداونکه برات ديوونه بود

رو خط به خط زندگيش از عشق تو نشونه بود

من بودم اونکه دلشوساده به پاي تو گذاشت

اونکه واسش بودن تو به غير غم چيزي نداشت

من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند

اونکه به جاي عاشقي حسرتشو به دل نشوند

حسرت دوست داشتن تو هميشگي بوده و هست

کاش ميرسيد به گوش تو صداي قلبي که شکست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

غریبانه

هر چي آرزوي خوب مال تو

هر چي که خاطره داريم مال من

اون روزاي عاشقونه مال تو

اين شباي بيقراري مال من

منم و حسرت بي تو ما شدن

تويي و بدون من رها شدن

آخرغربت دنياست مگه نه

اول دوراهي آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود

دل تو شکسته بودن همه ي قصه همين بود

مي تونستم با تو باشم مثل سايه مثل رويا

اما بيدارم و بي تو مثل تو تنهاي تنها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

UP  ۲۰  جدید*

باوركن

باور کن که دوستت دارم

اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دارم ....

اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم....

اي تو به زيبايي يک گل سرخ ، به پاکي يک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار

دوستت دارم....

اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم....

اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم....

اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم....

اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم....

دوستت دارم و خواهم داشت اي که تو لايق اين دوست داشتني .....

عاشقت مي مانم و خواهم ماند اي که تو ليلي اين دل ديوانه اي....

به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ، فدايت مي کنم ، نثارت ميکنم ......

دوستت دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت ميکنم ....

اگر مي گويم که دوستت دارم از ته دلم مي گويم ، از تمام وجودم مي گويم!

باور کني ، باور نکني يک کلام! دوستت دارم.........

به خداخيلي دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

 چشمات

 
اگه چشمات نبودن، دنيا اين رنگي نبود

رو لب پرنده ها،ديگه آهنگي نبود

اگه چشمات نبودن،آسمون آبي نبود
ُ
گلاي ياس ِ سفيد، توي ِ هيچ خوابي نبود

اگه چشمات نبودن، شب ِ مهتابي نبود

پشت ِِ اَبراي ِ دلم ديگه آفتابي نبود

اگه چشمات نبودن، کي واسم گريه مي کرد

دل ِ من وقتي شکست، به کجا تکيه مي کرد

اگه چشمات نبودن،کي با من سفر مي کرد

واسه جشن ِ ماهيا کي ماهُ خبر مي کرد

اگه چشمات نبودن، کي ُگلا رو آب مي داد

واسه گنجشک دلم کي يه جاي ِ خواب مي داد

حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم

جُرأت پر کشيدن از توي ِ قفس دارم

ديگه چشماتُ نگير،که من آزُرِده ِبشم
ِ
مث ِ ُگل تو فصل يخ،زردُ پژمرده بشم

تا که چشماتُ دارم شعراي تازه ميگم

همش از پنجره اي،که به روم بازه مي گم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

آخرين فريب

گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود

اينك هزار بار ، رها كرده بودمت

زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي

در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت

هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد

آغوش گرم خويش برويم گشاده اي

 دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست

اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي

در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب

ليكن هزار جامه بر اندام او كني

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب كني و مرا رام او كني

روزي نقاب عشق به رخسار او نهي

 تا نوري از اميد بتابد به خاطرم

روزي غرور شعر و هنر نام او كني

تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم

در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام

ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش

اي زندگي ، دريخ كه چون از تو بگسلم

در آخرين فريب تو جويم پناه خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

رفتي

آخر دل مارا تو فنا کردي و رفتي

بيهوده مرا چشم براه کردي و رفتي

آن کاخ اميدي که بنا کردم از عشقت

خاکستري از آن تو بپا کردي و رفتي

تو که داني همه ترس من از هجر تو بود

پس چرا شهر دلم را تو رها کردي و رفتي

در توانم نبود دوري و هجر تو عزيز

گو که خواب است که اينگونه جفا کردي و رفتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

مي روم

مي روم... نمي دانم به کجا...

نمي دانم چه زمان پاهايم عزم بازگشت کنند.

نمي دانم وقتي مي روم لبخندي بدرقه ام مي کند يا نه...

نمي دانم وقتي نيستم دلي دلتنگم مي شود يا نه...

نمي دانم وقتي آمدنم دور شود چشمي چشم انتظارم مي ماند يا نه...

هيچ نمي دانم.

تنها مي دانم بايد بروم.

مراقب دلهايتان باشيد...

نکند سرماي پاييز بر دلهايتان بنشيند.

هر چه باشد دلهايتان آنقدر ظريف است که مي ترسم پاييز...

فداي دلهاي باراني و چشمان بهاريتان.

باز هم مي گويم...

مراقب دلهايتان باشيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

بي قرار عشق

من بي قرار عشقم 

         از جونو دل نوشتم 

                  خونه خراب اين دل

                              اين بود سرنوشتم

                                        من با تو سبزه زارم    

                                               بي تو در انتظارم         

                                                       جونـمـو قـربــو ن ميدم                                            

                                                                    دست تو مي سپارم ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

 دليل گريه

با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟

و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد .

از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟

باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من

بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست .

آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد

از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟

او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست .

از پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟

آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .

تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم .

پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم

زندگي بدون هدفي وجود ندارد .

بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند

اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده .

دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد

و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم

غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار

کردم : چرا گريانم ؟

به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار

نيست .

از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟

او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده

برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد

برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

مسافر


از عذاب جاده خسته نرسيده و رسيده

آهي از سر رسيدن نکشيده و کشيده

غم سر گردونامو با تو صادقانه گفتم

اسمي که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم

با تنم زخمي اگه بود بي رمغ بود اگه پاهام

تازه تازه با تو گفتم اگه کهنه بود دردام
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم
 
تو تموم طول جاده که افق برابرم بود

شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود

منه دل شيشه اي هر جا هر شکستن که شکستم

زير کوه بار غصه هر نشستن که نشستم

عشق تو از خاطرم برد که نهيفمو پياده

تو رو فرياد زدمو باز خون شدم تو رگ جاده
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم

نيزه نم باد شرجي وسط دشت تابستون

تازيانه هاي رگبار توي چله زمستون

نتونستن نتونستن جلوي منو بگيرن

از من خسته ي خسته شوق رفتن و بگيرن

حالا که رسيدم اينجا پر غصه برا گفتن

پر نياز تو براي آه کشيدن و شنوفتن
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم

تو رو با خودم غريبه از خودم جدا مي بينم

خودمو پر از ترانه تو رو بي صدا مي بينم

منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم
 
اون هميشه با محبت براي من ديگه نيستي

نگو صادقي يه عشقت آخه چشمات مي گه نيستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

عشق يعني

عشق يعني سكوت لبهايم

عشق يعني مرگ بيان شاعر

عشق يعني جستجوي چشمان نوجواني

عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت

عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز

عشق يعني قلم برداري

دست را آزاد كني

و چشمها را بسته

رنگها را در اختيار روحت بگذاري

تا با معنا لمس كند

شايد آسماني سبز ساخت

خورشيدي آبي

و صخره هايي نرم تر از روياها

من اگر من باشد

تبسم خدا يعني عشق

من اگر خود باشم

خشم ابليس يعني عشق

من اگر من باشم و براي من عاشق شوم

عشق يعني همين

عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني

با گلبرگ شبو دوستانه صحبتي شبانه كني

عشق يعني قطرات باران را ببوسي

عشق يعني زيبا ببيني

كه اگر بيننده باشي

نعش هفت سال پوسيده ، يعني تجسم زيبايي

عشق يعني همين كه هست را ببيني

در همين كه هست

همين ، كه هست ....

خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال شود

شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند

ذهنت را با نسيم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاك كني

عشق يعني باور كني

شايد امسال بهار تا زمستان باقي بماند

كه اگر خود باشي

عشق يعني بي انتهايي

وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد

راه بي معناست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

شب مثل شبهاي غريب

شب بي تو يک تکه کاغذ سياه است که بايد آن را مچاله کرد و دور انداخت.

شب بي تو تراکم لحظه هاي سنگين و معشوش بر گرده زمين است.

شب بي تو يک حرف بيهوده در دفتر زمان است.

شب بي تو يک اندوه تبدار تاريک است ؛ يک خاطره غم انگيز و متروک.

شب بي تو يک قصه ملال اور و تکراري است که حتي اگر شهرزاد آن را باز گويد به دل

نمي شيند.

شب بي تو يک غريبه اي سياهپوش است که در هيچ خانه ايي راه ندارد و همه

پنجره ها به روي او بسته است.

شب بي تو يک شعر نا موزون ومهمل است که حتي ديوانگان آن را زمزمه نمي کنند .

شب بي تو کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلکها مي گذرد و خواب شيرين را مي

آشوبد.

شب بي تو حسرت طولاني يک مسافر سر گردان است که از کاروان جا مانده است.

شب با تو يک کاغذ نا نوشته و سپيد است که ستارگان مشقهايشان را بر آن مي

نويسند.

شب با تو يک تالار مواج است که از دره هاي بادام و بلوط مي گذرد و به دروازه صبح

مي رسد.

شب با تو يک شعر نجيب و عاشقانه است هماني که مجنون در صحرا براي ليلي مي

خواند و فرهاد در بيستون به بيش اش اموخت.

شب با تو يک آينه زيباست که فرشتگان گيسوان خود را در آن مي بافند.

شب با تو يک باغ معلق در آسمان است که پيچکهاي عشق از همه سوي آن سر

برآورده اند.

شب با تو يک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سر چشمه مي گيرد و در کوچه هاي

افسانه ديدار جاري مي شود .

شب با تو يک خوشبختي دامنه دار است که مرا از کناره سخت و گنگ زندگي جدا مي

کند و به نيزارهاي روشن مترنم باران مي برد.

شب با تو مثل شبها ي غريب است كه در خلوت شبانه ام به گونه هايم جاي       مي

شود ببين و دلتنگي هايم را مرهمي مي گذارد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

وعده گاه

سر فرو آورده ام از دوري او، مدتي است كه نيست پيدا. دلدار من گفته بود هر شب با

ياد تو سر به بستر مي نهم. گفتم بي تو خواب از چشمانم مي رود.

خورشيد با همه زيبايي به دنيا فخر مي فروخت. وجود من، بي وجود او خالي بود از

هر آرزو. وعده هايش فراموشش گشت. قراري كه با من بسته بود كو؟

شبي بي قرار و خاموش، با ياد او ترانه ها سروده بودم. هر روز هنگام غروب آفتاب،

به انتظارش مي نشستم و به اميد ديدار او ماه و ستارگانش، دريا و ساحلش را، رود را

با همه زيبايي و خورشيد را با همه گرمي اش به شهادت مي گرفتم. و اونيست. به

راستي كو؟

نيست پيدا دلدار من! آري او مرا از ياد برده و به وعده گاه نيامده و من به انتظارش تا

تمامي عمر مي نشينم تا بيايد. راستي كو؟ كو؟ چرا به وعده گاه نيامد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

 زخم دل

نمک بر زخم دل شرين تر از خواب سحر گردد

جگر ها خون شود تا يک پسر مثل پدر گردد

پدر درکودکي دست پسر گيرد !به چه اميدي؟

به اميدي که در پيري پسر دست پدر گيرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

دو نگاه


دونگاهي که کردمت همه عمر       
  
نرود، تا قيامت ازيادم               
   
نگه اولين، که دل بردي         

نگه آخرين، که جان دادم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

خانه دوست كجاست

دوباره مجنون ،‌دوباره بيقرار ، مثل گردباد وحشي بيابانگرد چرخ مي زنم و به گرد و

خاك ، پيراهن خود را مي سايم و مي روم و مي آيم ... ميان مروه و صفاي اين بيابان

بي انتها هروله مي كنم و « عشق » تنها تنديس يك شعار كودكانه است كه از ذهن

جستجوگر من آويزان شده است !

كاش دنيا رنگش مثل قلب من سفيد بود يا كه سبز ! من همان مسافر اعتدال ربيعي

ترديد و هجوم هستم ... و امروز فاتح از نبرد خويشتن با خويشتن به سوي تو دست

دراز كرده ام .... ببين مرا ! به خاطر ديدنت تمام لحظه هاي سوختن درآتش خشم و

بيداد تو را به جان خريده ام ! عشق در خانه چشمان من مثل يك اشك حلقه زده

است و من پيوسته مي پرسم : « خانه دوست كجاست ؟ ... »








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

چگونه مي شود

چگونه مي شود قلب داشت اما نبخشيدش؟ چشم داشت اما فرو افتاده نگاه

داشتش؟ دست داشت اما در قفا پنهان كردش؟

چگونه مي شود ماسه نبود روان نبود جاري نبود وقتي كه مي شود؟؟ چگونه مي

شود جوانه نداد شكوفه نداد سبزه نبود وقتي كه مي شود؟؟ چگونه مي شود شبنم

نبود زلال نبود آيينه نبود وقتي كه مي شود؟؟ چگونه مي شود نوازش نبود نوازش

نكرد پريشان نكرد وقتي كه مي شود؟؟ چگونه مي شود پرنده نبود رها نبود

آسماني نبود وقتي كه مي شود؟؟

چگونه مي شود آدمي بود اما در سينه سنگ پروراند؟ چگونه مي شود گوش كرد اما

نشنيد؟ چگونه مي شود نگريست اما نديد؟ چگونه مي شود زيست اما دوست

نداشت؟ چگونه مي شود ادامه داد، اما خالي بود؟ چگونه مي شود بود اما نبود؟

چگونه مي شود اين همه هراسيد؟ چگونه مي شود اين همه تنها بود؟ چگونه مي

شود اين همه " من " بود؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

دقيقه ها

به نام خداوند ايثاروانصاف

دوباره دقيقه هارو کند وآهسته ميبينم

دوباره چشم خدارو رو خودم بسته ميبينم

تا دلم آروم بگيره سربه کوچه ها ميذارم

روبه آدما ميخندم تو سياهي يا ميبارم

توي يک جاده برفي پي انتها ميگردم

توي اين روياي آبي هنوزم اسير دردم

آخه دنيا تو چشام رنگشو باخته

آخه يک جنس غريبه آسمون منو ساخته

مرده رنگ انتظارو بارون چشماي خستم

انگارآهنگي نداره بي تو اين قلب سکستم

عشق من جنس هوس نيست رنگ خاطرات تلخه

قصه هاي پرغباره که روشون چشمامو بستم

ازسپيده تا سپيده آسمون ابري وتاره

مثل بغض سينه من شوق باريدن نداره

بوي بارون ميده حرفات اشک چشمات بيقراه

عشق من سوز زمستون عشق تو روبه بهاره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

پروردگارا

پروردگارا!در اين جهان آرزو چرا كلبه ي كوچكي كه جز دل نام ندارد نصيب من كرده

اي؟ كاشانه ي محقري كه در برابر طوفان حوادث استقامتي ندارد. كلبه خونيني كه

جز تقدير را در آن راهي نيست. خانه ي ويراني كه در آن جز اشك و صبر همدم و

مونسي را صاحب نيست. ديرگاهي بود كه آرزومي كردم تو را ببينم , تورا به آنچه

زيباست تشبيه مي كردم . اما لحظه اي بعد افسرده و سرافكنده مي شدم , زيرا اين

زيبايي هاست كه شبيه تواند . تو خود الهه زيبايي هستي. خواستم تو را به ماه

تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابي ات چيزي در آن نيافتم. مي خواستم شايد معجزه اي

شود و تو در كنارم بيايي. مي خواستم كه روبه رويم بنشيني ومن خود رادر چشمان

آسماني ات تماشاكنم. افسوس كه تو اشك ها و حسرت هايم را نمي بيني . نمي

بيني كه در خنده هاي من آهنگ هاي ناله پنهان است. اكنون تو اي جان شيرين , بيا

بنشين تا بگويم كه امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است. وقت آن رسيده است كه

بداني تو روح مني و حقيقت من هستي . همچنان كه يك گل احتياج به آفتاب دارد,

من هم براي زنده ماندن به عشق تو احتياج محتاجم . اگر به سويم بازگردي گناهت را

ناديده مي گيرم و باز دامنم را به سويت مي گشايم . كاش هم اكنون باز مي گشتي

تا اشعه ي آفتاب اميد بخش, حزن و افسردگي ام را پايان دهد و اين قلب شكسته ام

به اميد تو, به اميد ديدار تو, به اميد عشق تو, به اميد وصال تو بار ديگر حركت از سر

گيرد و به ادامه ي حيات اميدوار سازد. براي من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است.

اما دور بودن وتو را نديدن را نمي توانم تحمل كنم. تو آن چشمه ي آب گوارايي ! اي

مايه ي حيات كه مي تواني مرا با برق نگاهت عمر دوباره دهي, فراموش مكن كه من

جز تو كس ديگري را ندارم. تو به من كتاب دوست يابي دادي ولي درس دشمني

آموختي. تو از وفا و عاطفه سخن گفتي در حالي كه نا مهرباني و بي مهري پيشه

ساختي. اكنون همه چير جز نگاه تو را از ياد برده ام. چندي است تو را نمي بينم و اگر

چه هرگز تو را فراموش نمي كنم و در پرتو درخشان و سايه ي حيات بخش تو زندگي

مي كنم. اما با وجود اين تو را آزار نمي دهم. تو برو با هر كه مي خواهي خوش باش.
اين تنها آرزوي من است

زندگي ... هوس نيست... اول فقط ميشناختمت... يك روز باهات حرف زدم، بعدا

فقط يك دوست بودي يك كم گذشت، بهترين دوستم شدي... همه حرفهام رو بهت

ميگفتم، خوشحالي و ناراحتي همديگر رو ميدونستيم، نصيحتم ميكردي و دلداريم

ميدادي، يا اينكه با خوشحالي من سهيم ميشدي. زمان گذشت... كم كم بهم نزديكتر

شديم، از همه زندگي هم با خبر شديم، خوب و بدش مهم نبود... اينكه هردومون يكي

روداشتيم باهاش درددل كنيم قشنگ بود. بازم گذشت... گذشت... گذشت... هر روز

برام عزيزتر ميشدي، هرازگاهي ناخودآگاه دلم بدجوري تنگت ميشد... به روي خودم

نمياوردم، ميگفتم: اينم ميگذره... نگذشت... يك روز بهم گفتي كه دل تو هم تنگه...

گفتي كه خيلي دلت تنگه، گفتي كه دوستم داري، منم دوستت داشتم... سكوت

كردم... هيچي نگفتم... ميترسيدم! از چي؟ خودم هم نميدونستم، باز هم گذشت...

ديدم بدون تو خيلي سخت شده، بهت گفتم... بهت گفتم كه همه چيز من هستي،

بهت گفتم چقدر دلم تنگه، بهت گفتم كه چقدر براي بودن باهات بيصبرم، ميترسيدم...

يرسيدي چرا؟ نميدونستم... گفتي كه ترس نداره، باورم نميشد... عاشق شده بودم!

اينقدر اين كلمه رو توي كتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه كشيدن كه ديگه باورم

نميشد عشق وجود داشته باشه. فكر ميكردم هوسي بيش نيست... نميدونستم چه

جوري فرار كنم، كجا برم، به كي بگم، به خودت گفتم... گفتي كه هست، عشق هنوز

هست، هوس نيست! دلم آروم شد... خيلي آروم شد، تازه فهميدم كه دنيا چقدر

قشنگه، تازه فهميدم كه تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.... تازه فهميدم كه عاشق

شدم. و اميد وصال قدرت هركاري رو بهم داد، هركاري... آره، عشق است و با اميد

رسيدن بهش، كوه رو از جا ميشه كند. چه حال و هواي عجيبي است... توي آينه

لبخندي به خودم زدم و گفتم: هوس نيست، عشق است... و چقدر قشنگه اينو بدون

كه يه چشم هميشه بايد توش اشك باشه ، وگرنه ميسوزه . يه دل هميشه بايد توش

غم باشه ، وگرنه مي شكنه . يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه

اسير ميشه . يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه . يه صورت هميشه بايد شاد

باشه وگرنه به دل هيچ كس نمي چسبه . يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه

وگرنه با كاغذ سفيد فرقي نداره . يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه كلاف

سردرگمه . يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه ميريزه . يه چشم اشك آلود ، يه دل غم آلود ، يه

كبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ،

يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاك، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي كه :

چشماي اشك آلودت رو من پاك كنم ، دل غم آلودت رو من شاد كنم ، جفت كبوتر

عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي كوچيكت رو من

خندون كنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاكي قلبت رو با سلامت عشقم معني

كنم ،احساس ميكنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

آنچه اهميت دارد

چه آماده باشي چه نباشي روزي همه چيزبه پايان ميرسد.

ذيگر خورشيدي طلوع نخواهد کرد و روزها ساعات و دقايقي وجود نخواهد داشت.

همه چيزهايي را که جمع کرده اي خواه  ارزشمند باشد يا فراموش شده به ديگري

منتقل خواهد شد.

ثروت شهرت و پيروزي موقتي  تو محو خواهد گرديد.آنچه تصاحب کرده اي ديگر

اهميت نخواهد داشت.

کينه ها خشم ها شکستها حسادتهاي تو سرانجام ناپديد خواهد شد.

اميدها روياها ونقشه ها و فهرست برنامه هايت جملگي تمام خواهد شد.پيروزيها و

شکستهايي که روزگاري بسيار مهم به نظر ميرسيدند رنگ خواهند باخت و بتدريج

محو خواهد شد.اهميت نخواهد داشت که از کدام مکان امده اي يا در کدام سمت

جاده زندگي ميکردي .

آنچه اهميت دارد چيزي نيست که آنرا خريداري کني ،بلکه چيزي است که خودت

بنيان مينهي.

چيزي نيست که بدست مي آوري، بلکه چيزي است که به ديگران مي بخشي.

آنچه اهميت خواهد داشت  موفقيت تونيست، بلکه اهميت و معناي وجودي توست.

آنچه اهميت خواهد داشت چيزي نيست که تو آموخته اي، بلکه چيزي است که به

ديگران آموزش داده اي.

آنچه مهم خواهد بود لياقت و توانايي ظاهري تو نيست ،بلکه شخصيت و ماهيت

دروني توست.

آنچه اهميت خواهد داشت تعداد افرادي نيست که تو ميشناسي، بلکه به همان تعداد

افرادي است که وقتي از ميان ،نها رفتي کمبود وجودت  را حس کنند.

آنچه اهميت خواهد داشت خاطرات تو نيست ،بلکه خاطرات آناني است که به وجودت

عشق مي ورزيدند.

انچه اهميت خواهد داشت اين است که در چه مدتي ،توسط چه کسي و براي چه

چيزي در ياد و خاطره ها زنده خواهي شد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

آسمـان


آسمـان را ستـاره زيـبـا مي کند
 
بـاغـچـه را گـل

چـشـم را اشـک

قـلـب را عـشـق

امـا تـو هـمـه چـيـز را !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥

اي جاودان


به كنار من بيا اي جاودان همدم زندگانيم

به كنار من بيا و مذار سرماي زمستان

در ميان ما جدايي افكند.

به كنار من در بر آتش بنشين ، كه يگانه ميوه زمستان آتش است و بس.
 
با من از شكوه قلب خود سخن گوي ،

كه شكوه قلب تو بس عظيم تر

از طوفان پشت پنجره هاست .

در را ببند و پنجره ها بر بند،

كه سيماي خشمناك آسمان

روان مرا در غم فرو مي برد و چهره پر برف دشتها

روح مرا به گريه وا مي دارد.
 
چراغ را ز روغن پركن تا همچنان نور بخشد،

و آن را در كنار خود نه تا بخوانم از اشكهايت

آنچه زندگي در كنار من بر چهره تو نگاشته است .

بيا تا شرب پاييزي بنوشيم و بخوانيم

ترانه يادگار بذر افشاني سبكبار بهار را ،

پاسداري تابستان را و پاداش پاييز

به هنگام خرمن را .
 
به كنار من بيا اي محبوب روح،

كه آتش زير خاكستر رو به سردي و خاموشي است .

مرا در آغوش گير كه از تنهايي در هراسم ،

چراغ ، كم سو است و چشمان ما خواب آلود.

بيا تا به يگديگر بنگريم

پيش از آنكه خواب بر چشمان ما چيره شود.
 
با دستانت مرا درياب و در آغوشم گير ،

و بگذار تا خواب روح هاي ما را هم آغوش سازد.

گرمايم بخش اي محبوب من، كه زمستان

هيچ برايم نگذاشته جز گرماي وجود تو.
 
جاودانه من ، در كنارم بمان .

اقيانوس خواب چه ژرف و بيكرانخواهد بود،

و سپيده خورشيد چه كوتاه در پس ما!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

UP  ۱۶  جدید*

بي تو مي ميرم

نميدانم تو ميداني دل من در هواي ديدنت بي تاب گرديده، سراپاي وجودم آب گرديده

نمي دانم تو ميداني ز هجرت ديدگانم پر ز خون گشته، درون بسترم همچو شمع مي

سوزم، براي ديدن رويت دو چشم اشکبارم را به روي ماه مي دوزم . نمي دانم تو مي

داني درون بسترم من سخت مي گريم و اکنون در فضاي خاطرم مي پيچد که

بي تو مي ميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

ديوانگي

گر شوم مجنون ز عشقت، تا ابد ديوانگي معنا ندارد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

مي‌تونم

مي‌تونم با تو به هر جا برسم

توي خواب اسمتو فرياد بزنم

مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو

توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم

مي‌تونم تا به هميشه پا به پات

توي هر قصه كنارت بمونم

مي‌تونم زير پر ستاره‌ها

واست از ليلي ومجنون بخونم

مي‌تونه نگاه مهربون تو

منو تا مرز شقايق ببره

مي‌تونه قشنگي برق چشات

منو از ياد حقايق ببره...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

ميتوني

ميتوني منو از پا دراري تو ميتوني که اشکم در بياري فقط تويي که ميتوني عزيـــــزم

منو عمري توي کما بزاري تو ميتوني که روحم رو بپاشي. تو ميتوني دوسم نداشته

باشي آره تويي که ميتوني عزيــــزم بري لحظه اي ياد ما نباشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

همين الان...

همين الان.......در همين لحظه...

* يک نفر به در فکر شماست

*يک نفر نگران شماست

*يک نفر دلش براي شما تنگ شده

*يک نفر مي خواهد با شما حرف بزند.

*يک نفر مي خواهد که با شما باشد.

*يک نفر آرزو داره تا شما مشکلي نداشته باشيد.

*يک نفر اميد به پشتوانه شما و حمايت شما دارد.

*يک نفر مي خواهد دستهاي شما را نگه دارد.

* يک نفر مي خواهد همه مشکلات شما حل شود

* يک نفر مي خواهد شما خوشحال باشيد .

*يک نفر مي خواهد شما او را پيدا کنيد

*يک نفر موفقيت شما را داره جشن مي گيره

*يک نفر دوست داره به شما هديه بدهد.

* حتي يک نفر فکر مي کند که خود شما هديه هستيد.

*يک نفر شما را دوست دارد.

*يک نفر آرزو دارد که شانه شما براي حل مشکلاتتان باشد.
 
يک نفر منتظره تا اين متن را دريافت کنه ... بفرست .. به هرکس که انتظار داره و حتي نداره

بفرست . بفرست  تا اون يکنفر خودش پيش شما برگرده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

من از تو

من از تو آرامشي مي خواستم تا جسم و جانم را تسکين دهد و روانم را براي کار و

تلاش و حرکت وپويايي آماده نمايد

اما چه بگويم و چگونه بنويسم در تو يافتم در لحظه هاي با تو بودن به آن آرامش

شيرين زندگي رسيدم

حضور تو مرا رام و آرام کرد و من در مقابل تو نشستم و مات ومبهوت تو شدم

نمي داني چه احساسي در آن لحظات داشتم چه پروازي چه معراجي چه صعودي

چه خلسه ايي تو هميشه مرا اشباع مي کني

تو مرا مي فهمي تو خطاهاي مرا ناديده مي گيري تو نقاط ضعف مرا به رويم نمي

آوري تو مرا تضعيف نمي کني

چقدر تو بزرگي و چقدر من مبهوت تو

گاهي اوقات که تو گرفتاري و نمي تواني مرا بپذيري چه بر من که نمي گذرد چه

اظطرابها و نگراني ها دغدغه ها و انتظارها که دنيايم را متلاطم نمي کند و رشته

زندگي را از دستم نمي گسلد

شب از نيمه گذشته است حتما تو در خواب نازي و من فردا مسافرم کاش در اين

سفر مرا همراهي مي کردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

از آنوقت مال تو بودم

شايد از همان وقت مال تو بودم كه هنوز ترا نديده بودم.

 زير خاك مرا از روز ازل  با مهر تو سرشتند . من اين راز را از همان دم دريافتم كه نام

ترا براي نخستين بار شنيدم و ناگهان دل در برم طپيد

زيرا روح تو در اين نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوي خويش خواند.

يك روز نام ترا شنيدم و هماندم نفس در سينه ام خاموش شد مدتي دراز گوش فرا

دادم اما فراموش كردم جوابي بگويم

 از آن لحظه بود كه هستي من با وجود تو در اميخت . گويي احساس كردم كه براي

اولين بار صدايي در گوش دلم ندا داده است.

راستي آيا تو از اين اعجاز خبر داشتي؟خبر داشتي كه من بي آنكه ترا شناخته باشم

،بشنيدن نام تو دانستم كه محبوب و آقاي خويش را يافته ام و با شنيدن نخستين

كلمات تو اين گمانم به يقين پيوست .

پيش از تو روزهاي عمر من با تاريكي و نوميدي ميگذشت  تو زندگاني مرا با فروغ اميد

روشن كردي وقتيكه صداي ترا شنيدم رنگ از رخم پريد و بي اختيار نظر بر زمين

افكندم در آن لحظه بود كه دلهاي ما با يك نگاه خاموش از هم بوسه ي عشق

ربودند .

من نام ترا در نگاه تو خواندم و بي آنكه از خود چيزي پرسيده باشم ، بخويش پاسخ

گفتم( خود اوست)

آري خود او بود

خود او بود، او بود كه زمستان زندگيم را به  بهاري شاد   تبديل كرد

خود او بود، كه هر صبح پيش از طلوع خورشيد بديدارم مي آمد و امدن صبح را با ديدار

او، با شنيدن صداي او ،آغازگر بودم

دوستت دارم هاي  او بود كه زندگي را برايم دوست داشتني ميكرد

دوستت دارم هاي او بود كه قلبم را به طپش مي انداخت و مرا به انتظار صبحي ديگر 

وا مي داشت

عزيزا! بي حضور تو، عطر گل مريم و شكوفه هاي بهار ديگر برايم دلپذير نيست ...

تا ابد زنده باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

گم کرده ام کيست؟

نميدانم زندگي دراين دنيا چقدر به گم کردن و پيدا کردن مربوط ميشود.همينقدر

ميدانم کسي نيست که گم کرده اي نداشته باشد. هر قدر بزرگتر و

پر سوزتر.بعضي ها گمشده هايشان دم دست است و يدکي دارد ميشود چيزي را

جايگزينش کرد. بعضي هاکه مشغول چيزهاي مهم و بزرگند و

گمشده هايشان هم مهمند. بعضي ها خودشان را گم مي کنند و بعضي چيزهايي را

که براي انسان عزيز است. بعضي ها عزيز ترين چيزهايشان

را گم مي کنند و بعضي.....

نمي دانم خدا چقدر بر اين گم کردن و پيدا کردن نظر دارد . همين قدر مي دانم با گم

شدن هر چيزي و اولين کسي که به ياد مي آيد ...خداست. مثل

ينکه دلش مي خواهد چيز هايي گم بشوند و تا او به ياد بيايد. مثل اينکه دلش مي

خواهد چيزهايي عزيز بشوند و دلخواه بشوند و عاشقانه دوست

داشته شوند و بعد گم بشوند. نه بفهمي چطور گم شده اند و نه تا ابد بتواني

پيدايشان کني. دلش مي خواهد وقتي چيزي گم مي شود و دلها خوب

بسوزند . مثل اينکه سالهاي سال به هر زباني گفته است: من گم شده شمايم و چرا

مرا نمي يابيد؟

مثل اينکه بازهم آدمها نفهميده اند چه کسي را گم کرده اند. دلش مي خواهد آدمها

بفهمند که گمشده آنها اوست و همه چيز گم مي شود. برهوت و

تنها و بي کس و بي هيچ پناهي. آنوقت تنها کسي که هستو آغوشش پر از محبت

است و گرم است و آرام است و بي دغدغه و تو را از انديشه ئ

هر چه هست مي رهاند .... اوست.

واين حديث قدسي به يادم مي آيد:

" آنکس که مرا بجويد و مي يابد و

و آنکس که مرا بيايد و دوستم دارد و

و چون دوستم بدارد و عاشقم مي شود و

و چون عاشق من گردد و عاشقش مي شوم و

و چون عاشق او شوم و او را مي کشم و

و چون بکشم و خود خونبهايش مي گردم "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

اشکاي تو

من کاري ندارم با اشکاي تو

من نمي ميرم ديگه براي تو

من نمي ريزم اشکي به پاي تو

من خسته شدم ديگه به جون تو

من جون سپردم توي زندون تو

من مي خوام برم ديگه بدون تو

اينو ميدونم بدون تو شبها با غمها مهمونم

تو نباشي پيشم بي تو من ويروونم

خداحافظ اي يار مهربونم

حالاکه رفتني ام با کوله بار خاطره

نمي خوام حتي بياي يه لحظه پشت پنجره

به خدا راه من و تو عزيزم جدا شده

سهم من از عشق تو گريه بي صدا شده

نه ديگه نمي شه با تو نمي شه

مي دونم نمي تونم

نه ديگه نمي شه واسه هميشه

بزار تنها بمونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

قطاري به مقصد خدا

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به

جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا

هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي

شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت

است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه

افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد

شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

فقط همين

طوريم نيست خرد و خميرم فقط همين

کم مانده است بي تو بميرم فقط همين

از  هر چه هست و نيست گذشتم ولي هنوز

در مرز چشم هاي تو گيرم فقط همين

با ديدنت زبان دلم بند آمده است

شاعر شدم که لال نميرم فقط همين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

دوستت دارم

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...

چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلي...

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...

چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي...

چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...

چون منکه اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

ستاره ي دنباله دار


تو آسمون زندگيم ، ستاره بوده بي شمار
 
اما شباي بي كسيم يكي نمونده موندگار
 
يكي نمونده از هزار

ستاره هاي گمشده ، هر شب من هزار هزار
 
اما هميشگي تويي ، ستاره ي دنباله دار
 
يكي نمونده از هزار

اي آخرين ، تنهاترين ،‌آوره ي عاشق
 
هر شب عمرم همراه با من ، ستاره اي عاشق
 
اما هميشگي تويي ، ستاره ي دنباله دار
 
يكي نمونده از هزار

اي تو ، آشناي ناشناسم

اي مرهم دست تو لباسم
 
ديوار شبم شكسته از تو
 
از ظلمت شب نمي هراسم

انگار ك زاده شده با من

عشقي كه من از تو مي شناسم
 
انگار كه زاده شده با من
 
عشقي كه من از تو مي شناسم

اي آخرين تنهاتريم آواره ي عاشق

هر شب عمرم همراه با من ، ستاره ي عاشق

تو بودي و هستي هنوز

سهم من از اين روزگار
 
با شب من فقط تويي

ستاره ي دنباله دار
 
با شب من فقط تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

پذيرايي نور

خانه اي خواهم ساخت

آسمانش آبي

باز باشد پنجره هايش به پذيرايي نور

ساحت باغچه اش پر ز نسيم

حوض ماهي پر آب

قامت پاک درختانش سبز

و تو را خواهم خواند که در اين خانه کنارم باشي

سينه آينه تصوير تو را مي جويد

که در آيي چون نور

تو بدين خانه بيا
 
در خيابان اميد
  
کوچه باور سبز
  
نبش ميدان صبوري
  
آن جا
  
خانه اي خواهي يافت
  
سردر خانه چراغي روشن
  
روي سکويش گلدان گلي
  
در دل خانه اجاقي دلگرم
  
با حضور تو در اين خانه چه جشني بر پاست
  
آسمان شب اين خانه پر از چشمک و مهتاب و نسيم
  
ناودانش پر از موسيقي آب
 
اي سرآغاز اميد
  
تو بدين خانه درآ
  
من به ديدار تو مي انديشم
  
و به آرامش بودن با تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

فرشتهً وجودم

تک فرشتهً وجودم،اگر چه از تو دورم  ،اما ريسمان محبت تو را به من وصل کرده است.

پادشاه سرزمين تنهاييم،تک نوازندهً  غربت دور اندازهً  وسعت  تنهايي*دوستت دارم*

به اندازهً همهً  آن روزهايي که حسرت نبودنت ديوانه ام کرده بود* دوستت دارم *

کاشکي دوست داشتن نشان دادني بود تا به تو نشان مي دادم که چقدر * دوستت

دارم*








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥

اگر خدا هست پس .....؟

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

UP  ۱۵  جدید*

غم

در خواب ناز بودم شبي ...

ديدم کسي در مي زند ...

در را گشودم روي او ...

ديدم غم است در مي زند ...

اي دوستان بي وفا ...

از غم بياموزيد وفا ...

غم با آن همه بيگانگي ...

هر شب به من سر ميزند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

دلم باز شكست

امروز شنيدم كه رفته ائ

و دلم باز شكست

و تنم باز گريست

و نگاهم پي ياري گم شد

من چه تلخم امروز!!!
 
دلم پرپر مي زند كه نيايي

كه نبينمت

و تو نمي داني

چقدر صبورم

و بيچاره دلم كه هيچ نمي گويد

و بيچاره دلم كه هيچ نمي داند

واي بر من بي تو

واي بر توي ندانسته بي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

 حقيقت زندگي

در شبي از شب ها خدا را ديدم كه در حال بازرسي پرونده ها بود يكي را بر داشت و

رو به من گفت :

آدم كشتي؟ گفتم تو مرا قاتل كردي.

 گفت دزدي كردي؟گفتم تو مرا محتاج كردي

 گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟

گفتم تو مرا عاشق كردي پس از اندكي سكوت گفت تو تنها بنده اي هستي كه

حقيقت زندگي را در يافتي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

ازم پرسيد

ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفتم

زندگيمو!

ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

 دلم مي خواست

دلم مي خواست خانه عشق مرا كسي خراب نمي كرد .... دلم مي خواست كه

روزهاي خوب هيچ وقت تمام نمي شد .... از هميشه تا هنز عاشق مانده ام ... « من

مانده ام ملال و غمم رفته اي تو شاد ... با حالتي كه بدتر از آن كس نديده است ... اي

تخته سنگ پير گويا دگر فسانه به پايان رسيده است .... » افسانه ! ديگر دلم هيچ

آهنگي نمي نوازد و من ، قنديل كوه واپس زده اي هستم كه در ايستايي يك خيال

همچنان چشم به راه خورشيد نشسته ام ! يخ كرده از اضطراب تنهايي و پرواز

خواهشهاي دل ! تنها همين يك شعر برايم كافيست ..... من ديگر ساده تر از اين

نخواهم شد .... نسيم را در كوله پشتي خويش برايت آورده بودم ... طوفان از

دستهاي من گريزان است ... باورت نشد ... نمي دانم چرا ؟ .. و من در كوچ همچنان به

دنبال رهايي سرگردان مانده ام و روح صاعقه زده من باورش نشد فرار چيست ؟! من

نخواهم گريخت ... خواهم ماند ... خواهم سوخت و خاكستر حرفهاي خويش را روزي

آب خواهم كرد در دل سنگ ترين سنگهاي روزگار ... هميشه با يادت .... جان شيفته را

يدك خواهم كشيد ......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

ترين ها

مهربان ترين آدم دنيا: مادر

شيرين ترين لحظه زندگي: عيدي گرفتن يك بچه

بهترين دوست نوجواني: تنهايي

بهترين هديه ي جواني: نگاه

فتنه انگيزترين چيز توي زندگي: دروغ

بهتريم هديه دوران عاشقي: بوسه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

بهترين باش!

بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل

بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر

مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

بهانه

ديگر براي اينکه گريه نکنم

هيچ بهانه اي ندارم

گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است

کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين

نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم

وراه را بدون آن ادامه بدهيم

زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند

وتو ايکاش مرا مي فهميدي

حالا که مي روي قرارمان هيچ ولي بگو به چه بهانه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

 اينجا نمي ماند

به من او گفت فردا مي رود اينجا نمي ماند

و پرسيدم دلم او گفت نه تنها نمي ماند

به او گفتم که چشمان تو جادم کرده اين دل را

گفت اين چشمها تا ابد زيبا نمي ماند

به او گفتم دل دريايي ام قرباني چشمت

ولي او گفت که اين دل دائما دريا نمي ماند

به او گفتم که هر شب بي نگاه تو شب يلداست

ولي او گفت کمي که بگذرد يلدا نمي ماند

به او گفتم که کم دارد تو را روياي کمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رويا نمي ماند

و حق با اوست عاشق شو همين و هر چه باداباد

چرا که در مسير راه , عاشقي باقي نمي ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

لبهاي من

بوسه مي زد ناله بر لبهاي من

در بلور اشک من ياد تو بود

در سکوت سينه فرياد تو بود

مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت

پرده هاي ساز آهنگ تو داشت

تو شادي گذشتمي، بخت سعيد رفتمي

تو اين هياهوي غريب، بهونه قشنگمي

گفتي نگو دوست دارم، حرفتو باور ندارم

اشتباه مي کني باز هم اشتباه مي کني باز هم

دوسِت دارم من به خدا، قدر تمام قصه ها

تو رو قسم به عشقمون، يه شب ديگه پيشم بمون

چرا تو باور نداري حرف دل عاشقمو

چرا تو تنها مي ذاري دستهاي سرد خستمو

بيا که با صداي تو، مهر سکوت رو مي شکنم

هزار هزار شعر و غزل نخونده فرياد مي زنم

دوسِت دارم من به خدا، قد تمام قصه ها

تو رو قسم به عشقمون، يه شب ديگه پيشم بمون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

عزيزم بگذار

بگذار آن باشم كه با تو تا آخرين لحظه زندگي خواهد ماند

بگذار آن باشم كه با صداقت با تو درد دل ميكند و با يكرنگي و يكدلي زندگي ميكند.

بگذار آن باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد ميزند و آن باشم كه براي عشقت:

جان خواهد داد

بگذار هماني باشم كه در شادي هايت ميخندد و در غم هايت با تو شريك است.

بگذار كسي باشم كه به داشتن چينين عشقي مانند تو افتخار كند.

بگذار كسي باشم كه وقتي كلمه دوستت دارم را بر زبان مي آورد اشك از چشمانش

سرازير شود.

بگذار هماني باشم كه تو ميخواهي ، هماني باشم كه تو آرزوي آن را داري.

بگذار كسي باشم كه با احساس سخن نگويد ، از ته دل دردش را بگويد و از تمام

وجود عاشق و دل شيفته تو باشد.

بگذار كسي باشم كه زمان تنهايي اش تو همان تنهايي او باشي و زمان خوشبختي

اش تو همان خوشبختي او باشي.

بگذار هماني باشم كه با باوري عميق به تو و زندگي نگاه بيندازد و با احساسي پاك

عاشق قلب مهربان تو باشد.

بگذار هماني باشم كه بتوانم ستون هاي استوار زندگي را با محبت و عشق بنا كنم تا

تو با آرامش با من زندگي كني.

بگذار هماني باشم كه تو در روياها منتظر او ماندي و به استقبال او رفتي.

بگذار كسي باشم كه ديگر به جز تو به كسي ديگر نگاه نكند و تنها تو باشي و قلب

مهربانت و يك دنيا عشق در وجودش.

اينك من با تمام وجودم كاري كرده ام و خواهم كرد كه هم تو را به آرزويت رسانده

باشم و هم خودم آينده اي خوشبخت را در كنار تو داشته باشم.

بگذار هماني باشم كه دوستش ميداري و بگذار هماني باشم كه براي عشقش جاني

خواهي داد.

عزيزم بگذار .....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

باورم نمي شود

باورم نمي شود تو از من گذشته باشي

باورم نمي شود تو رفته باشي

صداي گريه ي من تو را راضي نكرد

قطره قطره ي اشكم دل سنگ را سوزاند

ولي دل تو را نرم نكرد

باورم نمي شود كه حتي پشت سرت را هم نگاه نكردي

باورم نمي شود كه فريادم را نشنيده باشي

باورم نمي شود كه رفته باشي

من هنوز نا باورم

ولي ياد گرفتم كه عاشق نباشم

ياد گرفتم دل شكستن را

ياد گرفتم سنگ شدن را

پس مي شكنم قلب هاي عاشق را

قلب من ديگر از گوشت و خون نيست

قلب من از سرب است

وجودم شعله ور از آتش نفرت

كه مي سوزاند جان ها را

حال باور مي كنم مرگ تورا

زيرا باور كردم مرگ قلبم را

مرگ قلبم را

و روي سنگ قبرم نوشتم شعر تو را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

درد نبودنت

اينروزا احساس مي کنم که ديگه درد نبودنت رو نميشه تحمل کرد. حتي اگه بخوام

هم ديگه نمي تونم . نه نمي تونم .. آخ خدا ، خيلي خستم ..خيلي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

هميشه در جستجو

اي کاش مي توانستم نشان دهم،         I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم.       Understand how l love you

هميشه در جستجو هستم،        l am always seeking but

اما نميتوانم راهي بيابم...          cannot find a way….

به آن آني در تو عاشقم،             l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم        that only have descovered

آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد،          the you_ which is beyond the

و تحسين مي کند.         you of the world that is

آني که تنها وتنها از آن من است.          admired and known by others

آني که هرگز رنگ نمي بازد،         a you which is eapecially mine

وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم.        Which cannot ever








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥

آموختم

بهار را با عشق

تابستان را با شادي

پاييز را با غم

و.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

ویژه ...

فوق العاده

کلیک کنین

نظر یادتون نره...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

UP  ۱۱  جدید*

درود و سپاس

درود بر شما و سپاس از مهرورزي هاي پيوسته و دلگرم کننده تان
 
با آنکه مدت زيادي از فعالیت من نمي گذرد از داشتن همراهان فهيمي چون

شما که به ياري شيفتگان فرهنگ و عاشقان شعر و ادب مي شتابيد بر خويش مي

بالم .

يادمان باشد که ماهي در آب زنده است و ايراني در فرهنگ و هنر.

لحظه به لحظهء زندگيتان مملو از شادي وجودتان متبلور از مهر و صفا دوستي هايتان

پايدار و نام ايران و ايراني براي هميشه بر تارک اين سقف آسمان نيلگون جاودانه باد.

و به رسم نماز در پايان کلام سلام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

نهايت شب

تو اين نهايت شب ، وقتي نگات مي خنديد، چشماي خيره من اندوهتو نمي ديد. چرا

غريبه بودم با غربت نگاهت ،تصويرمو نديدم تو چشم بي گناهت . کاشکي براي قلبت

يه آسمون مي ساختم، روح بزرگ تو رو چرا نمي شناختم. آينه گريه مي کرد وقتي تو

رو شکستم ،ستاره پشت در بود وقتي درارو بستم. تو بوديو سکوت و غروب سرد

پائيز، باغچه رو زيرو رو کرد برگاي زرد پائيز حالا منه غريبه دنبال تو مي گردم با قلب

آسموني کمک کن تا برگردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

برات نگرانم

يه موقع سر بلند مي كني مي بيني ازش خبر نداري .

هر چي دنبالش ميگردي نمي توني پيداش كني .

يه موقع مي شه دلت واسه ديدنش پر مي كشه اما بهش دست رسي نداري .

يه موقع مي شه از آب خوردن نياز شديدتري بهش پيدا مي كني اما انگار آب شده

رفته توي زمين.

خلاصه روز مبادا رو يادت نره .
 
همون جاست كه بودنش به دردت ميخوره .
 
همون جاست كه اگه نباشه كلي به خودت چيز ميگي كه چرا گذاشتم بره .

چرا گذاشتم منو تنها ول كنه و بره دنبال خوش گذروني خودش.

هميشه به اش مي گفتم تا به من نگفتي جايي نرو .

هميشه به اش مي گفتم من وقتي تو نيستي برات نگرانم .
 
دلم هزار جا مي ره .
 
همه اش به خودم مي گم نكنه بلايي سرش بياد.
 
همه اش با خودم مي گم سرما نخوره.
 
نكنه تنها گيرش بيارن و انتقام من رو از اون بگيرن .
 
نكنه بكشنش .

نكنه ...

همه اش وقتي نيستي با خودم مي گم نكنه بشكننش .

با خودم مي گم آخه دله .

ظريفه

يهو مي شكنه .

يهو نابود مي شه .

يهو براي هميشه از پيش من مي ره و اون وقت
 
من ديگه چي كار كنم .
 
اما ...

اما تو كه اصلا ملاحظه من رو نمي كني .

هيچ وقت نخواستي به حرف من گوش كني .
 
هيچ وقت تحت فرمان من نبودي .
 
نه كه نبودي اما بالاخره قدرتت بيشتر از من بود ديگه . نمي دونم كي ميخواي دست

از اذيت كردن من برداري.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

هم صدا


اگه هم صدا بودي اگه هم صدام بودي

هيچ كي حريفم نمي شد

كوه اگه رو شونه هام بود كمرم خم نمي شد

تو اگه خواسته بودي ،‌ آخ تو اگه خواسته بودي

تو اگه مونده بودي

موندني ترين بودم ، عمر صدام كم نمي شد

اگه هم صدا بودي ، اگه هم صدام بودي

هيچ كي حريفم نمي شد

كوه اگه رو شونه هام بود ، كمرم خم نمي شد

اگه زخمي مي شدم به دست تو مرهم بود

زخم قيمتي من محتاج مرهم نمي شد

اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت

گل سرخ قصه مون تشنه ، شبنم نمي شد

تو اگه خواسته بودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

واسه يك بار

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه

من فقط   يه  چيزي از خـــــدا مي خــــوام

واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

قصه ي قرار اخر


يادته تو اوج پاييز ، اخرين لحظه ي ديدار

خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار
 
يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم

تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار
 
تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد

بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار
 
بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون

هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار
 
يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟

يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟
 
منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم

يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار
 
خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن

بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار
 
نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري

من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار
 
دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم

شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار
 
دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر

خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من اوار
 
حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت

همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار
 
اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم

غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

طنز...

رستم و سهراب


كنون رزم  virus و رستم شنو        دگرها شنيدستي اين هم شنو
 
كه اسفنديارش يك disk داد             بگفتا به رستم كه اي نيكزاد
 
در اين disk باشد يكي file ناب       كه بگرفتم از site افراسياب
 
چنين گفت رستم به اسفنديار            كه من گشنمه نون سنگك بيار
 
جوابش چنين داد خندان طرف         كه من نون سنگك ندارم به كف
 
برو حال مي كن بدين disk هان!     كه هم نون و هب باشد در آن
 
تهمتن روان شد سوي خانه اش       شتابان به ديدار رايانه اش
 
چو آمد به نزد mini tower اش     بزد ضربه بر دكمه power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت       مَر آن disk را در drive اش گذاشت
 
نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت       يكى list از root ديسكت گرفت
 
در آن disk ديدش يكي file بود      بزد enter آنجا و اِجرا نمود
 
كز آن يك demo شد پس از آن عيان  ابا فيلم و موزيك و شرح و بيان
 
به ناگه چنان سيستمش كرد hang      كه رستم در آن ماند مهبوت و مَنگ
 
چو رستم دگر باره reset نمود          همى كرد hang و همان شد كه بود
 
تهمتن كلافه شد و داد زد                ز بخت بد خويش فرياد زد
 
چو تهمينه فرياد رستم شنود          بيامد كه ليسانس رايانه بود
 
بدو گفت همه مشكلش                  وز آن disk و برنامه ى خوشگلش
 
چو رستم بدو داد قيچي و ريش      يكي ديسك bootable آورد پيش
 
يكى toolkit اَندر disk بود         بر اورد آنرا و اِجرا نمود 
 
همى گشت toolkit  ، hard اَندرش  چو كودك كه گردد پى مادرش
 
به ناگه يكى رمز virus يافت         پى حذف اِمضاى ايشان شتافت
 
چو virus را نيك بشناختش          مَر از boot sector  بر انداختش
 
يكى ضربه زد به سرش toolkit    كه هر byte آن گشت هشتاد bit
 
به خاك اَندر اَفكند virus را           تهمتن به رايانه زد بوس را
 
چنين گفت تهمينه به شوهرش       كه اين بار بگذشت از پل خرش
 
دگر باره امّا خريت مكن               ز رايانه اصلاً تو صحبت مكن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

 دعا کنيد

بالم شکسته چاره ندارم دعا کنيد

                          پژمرده شاخه هاي قرارم دعا کنيد

احساس آشنايي من مانده در قفس

                          وا مانده اي به پشت حصارم دعا کنيد

از من گرفته اند حسودان مسير عشق

                          ديگر کجا قدم بگذارم دعا کنيد

من خسته ام و از سفري دور مي رسم

                          تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنيد

ياران صفا و تازگي باغتان کجاست

                          پژمرده شاخه هاي بهارم دعا کنيد

دعا کنيد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

تو گم شدي دوباره

قسم دادي خدا رو به ماه و ستاره

به چشمايي كه هر شب اسير انتظاره
 
به اون بنفشه هايي كه مخصوص بهاره

به اون مهي كه تنهاست مال شباي تاره
 
يه شب خدا گفت تو رو واسم مياره

تو رو اورد و كردي به چشم من اشاره
 
چه كم بود عمر اين فصل ،من و تو و نظاره

دنيا كوچيك بود اما، تو گم شدي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

بازم امشب

ستاره هنوز بيداري بازم امشب خواب نداري
 
نكنه تو هم مثل من عاشقي چشم انتظاري
 
نكنه تو هم تو شبها خسته از غبار جاده
 
خواب مهتاب و ميبيني كه مياد پاي پياده
 
نكنه هجوم ابرا تو رو هم از ما بگيره
 
ستاره براي بودن ديگه فردا خيلي ديره
 
حالا كه خورشيد طلسم قلعه ي سنگي خوابه
 
تو نگو عشقا دروغه تو نگو دنيا سرابه
 
با كدوم بهونه بايد شب و از تو كوچه دزديد
 
گل سرخ عاشقي رو به غريبه ها نبخشيد
 
ستاره همه غروبم پيشكش ناز تو باشه
 
تو بمون تا چشماي من با سپيدي اشنا شه
 
من اگه اسير خاكم تو كه جات تو اسمونه
 
دل خوشم به اين كه هر شب توبياي رو بوم خونه
 
همنشين ابر و ماهي توي اون همه سياهي
 
نكنه اينقده دور شي كه ديگه منو نخواهي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥

تا ابد بارانيم

باز بي تو تا ابد بارانيم

در حصار عشق تو زندانيم

باز امشب دل صدايت ميكند

با تب عشق آشنايت ميكند

باز امشب كوچه پر از ياس شد

آسمان دل پر از احساس شد

باز چشمانم به راهت مانده است

بي تو مي دانم كه قلبم مرده است

باز لبهايم غزل خوانت شده

عاشق پيدا و نهانت شده

باز بي تو تا ابد بارانيم

در حصار عشق تو زندانيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

دلم تنگه برات

وقتي دلم تنگه برات

وقتي دلم مي کنه صدات

مي شنوي صداي نالمو؟

که مي رسونه باد برات؟

من يه عمر عاشقتم ....

عاشق خودت عاشق چشات

نگو چشات نا مردي کرد

عشقمو ديد رحم نکرد

آخه نگاه منم عاشقته

ميزنه قلبم با يه نگات

زمونه بود نا مردي کرد

عشقمو ديد حسودي کرد

دلم موندو صبوري کرد

نشست به پات عاشقي کرد

اما نگام نگاهتو هوايي کرد

بي خيالي دلم دل تورو

خودت بگو کجايي کرد؟

تو راست مي گي سر به هوام

از يه سراي ديگه و

شايدم از ناکجام....

تو راست مي گي ...

بال وپر شکستمو مرهمي نيست

آخر قصه ي دلم

رسيدن و با همي نيست

تو راست مي گي که دنيا

مال منو مال تو نيست

مال دلاي عاشق و

مال چشاي ساده نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

UP  ۱۶  جدید*

وقتي تو رفتي

وقتي تو رفتي

با ل وپرم رفت

عمرم گذشت و

آب از سرم رفت

وقتي تو رفتي

قلبم تو سينه

آتش گرفت و

خاکسترم رفت

تنها تو بودي

مرهمهاي دردم

بي تو چي هستم

خاموش وسردم

وقتي تورفتي

اين دل عاشق

با من چه ها کرد

با چشم گريون

در کوچه ي عشق

تورو صدا زد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

ارزش يابي کلمات

 
سازنده ترين کلمه" گذشت" است... آن را تمرين کن

پر معني ترين کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.

عميق ترين کلمه "عشق" آست... به آن ارج بنه.

بي رحم ترين کلمه" تنفر" است...از بين ببرش.

سرکش ترين کلمه" هوس" است...با آن بازي نکن.

خود خواهانه ترين کلمه" من" است...از آن حذر کن.

ناپايدارترين کلمه "خشم" است...آن را فرو ببر.

بازدارترين کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترين کلمه "کار"است... به آن بپرداز.

پوچ ترين کلمه "طمع"است... آن را بکش.

سازنده ترين کلمه "صبر"است... براي داشتنش دعآ کن.

روشن ترين کلمه "اميد" است... به آن اميدوار باش.

ضعيف ترين کلمه "حسرت"است... آن را نخور.

تواناترين کلمه "دانش"است... آن را فراگير.

محکم ترين کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.

سمي ترين کلمه "غرور"آست... بشکنش.

سست ترين کلمه "شانس"است... به اميد آن نباش.

شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.

لطيف ترين کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.

حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير.

ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن.

سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده.

اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن.

بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي"است... مراقب آن باش.

دوستانه ترين کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.

زيباترين کلمه "راستي"است... با آن روراست باش.

زشت ترين کلمه "دورويي"است... يک رنگ باش.

ويرانگرترين کلمه "تمسخر"است... دوست داري با تو چنين کنند؟

موقرترين کلمه "احترام"است... برايش ارزش قايل شو.

آرام ترين کلمه "آرامش"آست... به آن برس.

عاقلانه ترين کلمه "احتياط"است... حواست را جمع کن.

دست و پا گيرترين کلمه "محدوديت"است... اجازه نده مانع پيشرفتت بشود.

سخت ترين کلمه "غيرممکن"است... وجود ندارد.

مخرب ترين کلمه "شتابزدگي"است...مواظب پلهاي پشت سرت باش.

تاريک ترين کلمه "ناداني"است...آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترين کلمه "اضطراب"است...ان را ناديده بگير.

صبورترين کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.

بي ارزش ترين کلمه "انتقام"است... بگذار و بگذر.

ارزشمندترين کلمه "بخشش"است... سعي خود را بکن.

قشنگ ترين کلمه "خوشروئي"است... راز زيبائي در ان نهفته است.

تميزترين کلمه "پاکيزگي"است... اصلآ سخت نيست.

رساترين کلمه "وفاداري"است... سر عهدت بمان.

تنهاترين کلمه "گوشه گيري"است...بدان که هميشه جمع بهتر از فرد بوده.

محرک ترين کلمه "هدفمندي"آست... زندگي بدون هدف روي آب است.

 وهدف مندترين کلمه "موفقيت"است... پس پيش به سوي آن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

وقتي رفتم


هيچکي از رفتن من غصه نخورد

هيچکي با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت

بغض هيچ آدمي فرياد نشد

وقتي رفتم کسي غصش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب ميدونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و نا شناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هيچ کسي پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسائيکه واسشون مهم بودم

همه شايد يه جوري مرده بودن

وقتي رفتم کسي غصش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب ميدونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و نا شناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

متاسفم برات


کوله بارآرزوهات رودوشت

تاکجا ها رفتي باپاي پياده

رفتيُ به هرچي خواستي نرسيدي

متاسفم برات اي دل ساده

دل به هر کي دادي ازسادگي دادي

زندگيتُ پاي دل دادگي دادي

هرجا که ديدي چراغي پرفروغ

تا بهش رسيدي فهميدي دروغ

عاشقُ خستهُ غمگينُ پريشون

دل بي کس دل اگه بي سروسامون

دل زخمي دل تنها و تکيده

دل گريون منوهي دل گريون

کوله بارآرزوهاتُ کي دزديد

دل ديوونه به گريه هات کي خنديد

توروباحولُ ولا تنها گذاشتند

اونا که لياقت عشقُ نداشتند

تکُ تنهاييُ با پاي پياده

متاسفم برات اي دل ساده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

 قاب عکس خالي

از تو قاب عکس خالي باز داره صدا مي پيچه    

روي ديوار تک و تنهام يکي من رو هم ببينه

تنها موندم توي قاب روي ديواراي سنگي

پس تو کي ميخواي بيايي با يه دونه قلب سنگي

توي اين اتاق تاريک با يه عالم خاطراتت

مي شکنه بغض سکوتم توي روياي نبودت

ياد روزهايي که با هم زير آسمون آبي

پا مي زاشتيم روي ابرا پا برهنه و دو تايي

حالا اون روزا عزيزم ديگه رفته از تو يادم

منم و يه قاب خالي با تو که نيستي کنارم

چشام و رو هم ميزارم شايد تو بياي کنارم

بگيرم دستت و اينبارنذارم بري ز يادم

يعني ميشه که تو باشي کنارم تو قاب چوبي

منو فرياد بزني بعد بگي که مياي مي موني

يا که نه دست من از تو ديگه دور شده يه دنيا

حالا من چي هستم اينجا يه دونه عاشق تنها

عاشقي که توي قابه زندگي براش عذابه

پر کشيدنش چه آسون موندنش ديگه مهال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

شايد


شايد اگر دائم بودي کنارم

يه روز ميديدم که دوست ندارم

مي خوام برم که تا ابد بمونم

سخته براي هر دومون ميدونم

فکر نکني دوري و اينجا نيستي

قلب من اونجاست تو تنها نيستي

خودم ميرم عکسام ولي تو قابه

ميشنوه حرفو ولي بي جوابه

رفتنه من شايد يه امتحانه

واسه شناخت تو تو اين زمونه

غصه نخور زندگي رنگارنگه

يه وقتايي دور شدنم قشنگه

مراقبه گلدونه اطلسي باش

يه وقتايي منتظره کسي باش

کسي که چشماش يه کمي روشنه

شايد يه قدري هم شبيهه منه

کسي که چشماش کمي روشنه

شايد يه کمي شبيهه منه

شايد اگر دائمم بودي کنارم....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

زندگي


زندگي جز با تو برام حرومه

اگه نياي کاره دلم تمومه

طوري تو کردي که بشه باورم

عشقاي اين زمونه بي دوومه

يه روز برام گل مياري

يه روز من و خار مي کني

هيچ مي دوني با اين کارات من و گرفتار مي کني

يه روز ميگي يارت ميشم دوباره غمخوارت ميشم

روزه ديگه با طعنه هات حرفاتو انکار مي کني

يادم مي ياد يه روز برات مثل پري زاد بودم

تو باغ سر سبزه چشات يه سر و آزاد بودم

هر واژه کلامه تو موج زمان بود واسه من

هر روز اگه مي ديدمت جوون بودم شاد بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

گرگ و ميش

ما رو باش خيال مي کرديم هميشه يکي روداريم

يکي که به وقت گريه سر رو شونه هاش  بذاريم

ما رو باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمون هست

ميون اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست

ما رو باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم

ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستيم

وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت

تازه فهميدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت

هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي

بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟

تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش  مهتاب

حتي اندازه چشمي که يهو مي پره از خواب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

خداحافظ اي عشق من

خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من

خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش

مثل عذابِ مردن

به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من

خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من

به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته

دلم از رفتنت بد جوري شكسته

تو نمي ماني روياهاي خوبم

اما من فقط به تو مي گويم

فقط براي تو مي خوانم

فقط براي تو مي نويسم

از رنجي كه مي برم

از دردي كه دارم

تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب

براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري

چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند

اسمت را از خاطره ها پاك كنند

چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند

با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند

اگر مي خواهي من بشكنم

اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم

برو حرفي نيست

هميشه براي رفتن بهانه زياد است

آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است

يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست

خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست

برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد

شايد عشق تو جاي ديگر

پيش كسي بهتر باشد

برو اما فراموشم نكن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

ستاره تن

تو که نيستي تا ببيني ريخته سقف مأمن من

اي ستاره تن کجايي باز بيا به خلوت من

لحظه هام پر از هراسن واسه تکرار شب و روز

نمي شه باورم اينکه تو کنارم نيستي امروز

نمي خوام بهت بگم که لحظه هام بي تو مي ميرن

آخه مردنه واسه من به لحظه رنگ چشماتو نديدن

اما تو رفتي و با رفتنت همه ي دنيامو بردي

آخرش به من نگفتي قلبت رو به کي سپردي

اما من واسه دوباره ديدنت همه ي ثانيه هامو مي شمارم

لحظه لحظه ياد خاکستري خاطره هاتو مي شمارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

اي كاش

كاش يك ماه بودم تا در آسمان آرزويت يك جا مي نشستم و شبها برايت روشنايي

مي تاباندم.

كاش مي شد كه كبوتري بودم كه در آسمان خيالت پرواز مي كردم و به پشت بام

خيالت فرود مي آمدم و دانه هايي را كه از مهر و محبتت پاشيده بودي بر مي چيدم

كاش ستاره اي بودم و در آسمان سياه شب جا مي گرفتم و گاه گاهي برايت

چشمك ميزدم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

امتحان 


ببين قلبم شکست اما نترسيد

ترقه بازي ترسيدن نداره

يکي خواستش دل و

چيزي نگفتم

دل خالي که دزديدن نداره

تو اين ديوونه رو باز امتحان کن

ولي عاشق که سنجيدن نداره

مي گي که شايد خوابم رو ببيني

چشاي خيس که خوابيدن نداره

مي گم چشم تو باشه قبله ي من

مي گي چشم که پرستيدن نداره

هواي چشمم امشب ابره ابره

وليکن ناي باريدن نداره

ازت خواستم بپرسم

اما ديدم

جواب من که پرسيدن نداره

چه لبخندي زدي به گريه ي من

عزيزم گريه خنديدن نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

اگه


اگه يه روز نگام نكني

درو به رون وا نكني

اگه يه روز نياي پيشم

مي دوني كه من آب ميشم

ميشم گريه مثل بارون

مثل دريچه ناودون

مي خوام يه قصري بسازم

پنجره هاش رنگ چشاي تو باشه

من باشم و تو باشي و يك شب مهتابي باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

10 ثانيه


10ثانيه تا انتها ،  پاياني بي سر و صدا
 
بي خبر از هر شب و روز ، منو يه شمع نيمه سوز
 
يکي گذشت از ثانيه ، 9 تاي ديگه باقيه
 
اي کاش تو لحظه اي که رفت ،  ميديدمش 1 بار ديگه
 
اون دور بودو تو حسرتش ، ثانيه ها که ميگذشت
 
اي کاش تو اين 1 ثانيه ، بي بودنش نميگذشت
 
ساعت ميگه 2 ثانيه ، 8 تاي ديگه باقيه
 
يه عمر نشستم منتظر ،  کي ميگه اينا بازيه
 
فقير بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه
 
يه عمري چشم به در بودم ، اين آخر ها هم چشم به راه
 
ساعت بازم بهم ميگه ، 3 ثانيه رفته ديگه
 
خبر داري چه زود گذشت ،  مونده فقط 7 ثانيه
 
هي با خودم گفتم مياد ، اميدتو ندي به باد
 
داد ميزنم پس کي مياي ، کسي جوابمو نداد
 
من موندمو 2 ثانيه ، ازم فقط اين باقيه
 
ثانيه پشت سر هم ، رفتن تا شش و هفت و هشت
 
لحظه تو گوشام داد ميزد ، 8 ثانيه ازت گذشت
 
من موندمو 2 ثانيه ، ازم فقط اين باقيه
 
هنوز نشستم منتظر ، چشم اميدم ساقيه
 
آي اي باد سحر ،  واسش ببر تو اين خبر
 
بگو که من تا آخرين ،  خيره بودم چشمام به در
 
ثانيه نهم که رفت ،  مونده فقط 1 ثانيه
 
سرت سلامت نازنين ، از من يه لحظه باقيه
 
قسمت نشد ببينمت ،  شايد که لايق نبودم
 
منتظرت موندم ،  يه وقت نگي که عاشق نبودم
 
ثانيه ي 10 گل ياس ،  راحت شدم ديگه خلاص
 
آزاد شدم بيام پيشت  ، بي واهمه بي چرا
 
قشنگ ترين ثانيه ها ،  اين 10 تا بود که زود گذشت
 
روياي شيرين بود و ناز
 
چون با خياله تو گذشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥

دوستت دارم


دوستت دارم بيش تر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن! دوستت دارم چون تو

ارزش دوست داشتن را داري! دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري! دوستت

دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق! دوستت دارم همچو تكه ابرهاي

سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند! دوستت دارم چون تو رو ميخواهم !

دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق! دوستت دارم بيش تر از

آن چه تصور مي كني! دوستت دارم همچو رهايي پرنده از قفس و ... ***** 

ان چشمهايت مرا آواره غربت نمي کرد چه زيبا بود اگر مرغ نگاهت ميان راز چشمان

تو مي ماند تومي ماندي و او هم مثل يک کوچ زباغ ديده ات هجرت نمي کرد تمام

سايه روشن هاي احساس پر از آرامش مهتابيت بود وليکن شاعر آئينه ها هم به

خوبي درک اين وسعت نمي کرد زماني که تو رفتي پاکي ياس

 چه مي شد گر دل آشفته من به شهر چشم تو عادت نمي کرد واي کاش از نخست






نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥

UP  ۸  جدید*

دنيا

دنيا كه اينجوري نميمونه هميشه

يه روز مياي ميگم نميخوام و نميشه

خيال نكن هميشه دلم برات ميميره

يه روزي برميگردي كه ديگه خيلي ديره

يه روز مياي سراغم كه خيلي وقته رفتم

هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم

اين روزارو يادت باشه كه يه وقت نگي نگفتي

اون روزا دور نيست كه به ياده من بازم نيفتي

يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره

هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره

يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره

هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره

دنيا كه اينجوري نميمونه هميشه

يه روز مياي ميگم نميخوام و نميشه

خيال نكن هميشه دلم برات ميميره

يه روزي برميگردي كه ديگه خيلي ديره

يه روز مياي سراغم كه خيلي وقته رفتم

هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم

اين روزارو يادت باشه كه يه وقت نگي نگفتي

اون روزا دور نيست كه به ياده من بازم نيفتي

يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره

هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره

يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره

هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥

از خدا خواسته


به من نگاه کن واسه يه لحظه

نگات به صد تا آسمون ميارزه

من از خدامه که بکشم نازتو

تا بشنوم يه لحظه آوازتو

من از خدامه پيش تو بمونم

جواب حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم ديوونت

سر بذارم رو شهر امن شونت

من از خدامه بموني کنارم

من که بجز تو کسي و ندارم

من از خدامه که نباشه دوري

فقط دلم ميخواد بگي چجوري

من از خدامه که يه روز دعامون

بره تو آسمون پيش خدامون

به عشق اونکه بعد اونهمه درد

خدا يه نگاهيم بما کرد

به من نگاه کن واسه يه لحظه

نگات به صد تا آسمون ميارزه

من از خدامه که بکشم نازتو

تا بشنوم يه لحظه آوازتو

من از خدامه پيش تو بمونم

جواب حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم ديوونت

سر بذارم رو شهر امن شونت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥

 تنها باش

سعي کن هميشه تنها باشي

زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت

بگذار عظمت عشق را درک کني

زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند

بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد

زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد

اما

اگر روزي امد که عاشق شدي

تنها يک نفر را دوست داشته باش

بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"

بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني

ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥

گل آرزوي من

باور نداشتم که گل آرزوي من

با دست نازنين تو بر خاک اوفتد

با اين همه هنوز به جان مي پرستمت

بالله اگر که عشق چنين پاک اوفتد

مي بينمت هنوز به ديدار واپسين

گريان در آمدي که: « ...، خدا نخواست!»

غافل که من به جز تو خدايي نداشتم

اما دريغ و درد نگفتي چرا نخواست!

بيچاره دل خطاي تو در چشم او نکوست

گويد به من : « هر آنچه که او کرد خوب کرد »

فرداي ما نيامد و خورشيد آرزو

تنها سپيده اي زد و آنگه ... غروب کرد

بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم

داني چرا نواي عزا سر نمي کنم؟

تو صحبت محبت من باورت نبود

من ترک دوستي ز تو باور نمي کنم!

پاداش آن صفاي خدايي که در تو بود

اين واپسين ترانه تو را يادگار باد

ماند به سينه ام غم تو ياد گار تو

هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد

ديگر ز پا فتاده ام اي ساقي عجل

لب تشنه ام، بريز به کامم شراب را

اي آخرين پناه من ، آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥

طاقت


من هنوز چيزي نگفتم

که تو طاقتت تموم شد

باقيشم بگم ميبيني

گريه هات کلي حروم شد

من که آسمون نبودم

اما عشق تو يه ماهه

سرزنش نکن دلم رو

بخدا اون يه بيگناهه

باز که ابري شد نگاهت

بغضتم واسم عزيزه

اما اشکاتو نگه دار

نذار اينجوري بريزه

حال من خيلي عجيبه

دوست دارم پيشم بشيني

من نگاهت بکنم تا

تو چشام عشقو ببيني

تو چشام عشقو ببيني

بدجوري ديوونتم من

فکر نکن اين اعتراضه

هميشه نبودن تو

کرده اين دلو کلافه

ميدونم فرقي نداره

واست عاشق بودن من

ميدونم واست يکي شد

بودن و نبودن من

اولش گفتم يه حسه

يا يه احترام ساده

اما بعد ديدم يه عشقه

حد و اندازش زياده

بيا و مثل گذشته

جز به من به همه شک کن

من بدون تو ميميرم

بيا و بهم کمک کن

من هنوز چيزي نگفتم

که تو طاقتت تموم شد

باقيشم بگم ميبيني

گريه هات کلي حروم شد

من که آسمون نبودم

اما عشق تو يه ماهه

سرزنش نکن دلم رو

بخدا اون يه بيگناهه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

تقويم

توي تقويم مي نويسم تا بمونه يادگاري

روز تلخ عاشقي مون گفتي که دوستم نداري

مي چکه قطره ي اشکم روي اين جمله آخر

حتي اين قلم نداره اين شکست تلخ را باور

مي گذره ماهي و سالي اما باز پر از غروبم

هر کي حالم و مي پرسه به دروغ ميگم که خوبم

نه مي خوام کسي بفهمه با پريدنت شکستم

رفتي و تنهاي تنها با خيال تو نشستم

تو تقويم مي نويسم رفت اوني که عاشقم کرد

ديگه خورشيدي ندارم واسه اين روزهاي دلسرد

ولي تو ، تويي که رفتي حرمت عشق و شکستي

روي التماس چشمام، چشماي نازتا بستي

تقويم از اسم تو پر شد اما  جات خالي اينجا

منم و خاطره ي تو منم و قصه فردا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

 مثل گل


مثل گل باشيم که" ز خاک تيره ميرويد اما نگاهش بر شعاع آفتاب است.

مثل گل باشيم : در زمين است اما بهشتي است ،بهشتي غريب.

مثل گل باشيم ،هميشه متبسم و شکفته.

مثل گل باشيم : همنشين خار است ، اما سراسر زندگي اش همچنان گل مي ماند.

مثل گل باشيم که در عين زيبايي ، سراپايش وقار و شرم و حيا است.

مثل گل باشيم : ياد آور بهشت.

مثل گل باشيم: سراپا مهرباني و لطف و ايثار و سخاوت.

مثل گل باشيم : پس از مرگ،بذر زندگي بخش گل هاي ديگري باشيم.

مثل گل باشيم"که عاشق نور است"

مثل گل باشيم گر چه عمرمان نيز به کوتاهي عمر گل باشد....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

وقتي يک  پسر حرفي نمي زند


حرفي براي گفتن ندارد
 
وقتي يک پسر بحث نميکند
 
حال وحوصله بحث کردن ندارد
 
وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند
 
يعني  واقعا گيج شده است
 
وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم 
 
 يعني واقعا حالش خوبه  
 
وقتي يک پسر به تو خيره مي شود
 
دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني
 
وقتي يک پسر سرش را روي پات مي ذاره.
 
آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي
 
وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند
 
او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند
 
وقتي يک پسر هرروز براي تو[اس ا م اس ]ميفرستد
 
 بدون که براي همه "فوروارد" کرده
 
 وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم
 
دفعه اولش نيست[آخرش هم نخواهد بود]
 
وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند
 
تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

UP  ۷  جدید*

وقتي يک دختر حرفي نميزند

وقتي يک دختر حرفي نميزند
 
ميليونها فکر در سرش مي گذرد
 
وقتي يک دختربحث نميکند
 
عميقا مشغول فکر کردن است
 
وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند
 
يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود
 
وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم
 
يعني اصلا حال خوبي ندارد
 
وقتي يک دختر به تو خيره مي شود
 
شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي
 
وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد
 
آرزو ميکند براي هميشه مال او باشي
 
وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند
 
توجه تو را طلب مي کند
 
وقتي يک دختر هر روز براي تو[اس ام اس ]مي فرستد
 
يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي
 
وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم
 
يعني واقعا دوستت دارد
 
وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونميتواند زندگي کند
 
يعني تصميم گرفته که تو تمام اينده اش باشي
 
وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده
 
هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست

برای پسر ها هم فردا .....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

ترجمه آهنگ : " تملي معاک "


تملي معاك
هميشه با تو هستم

ولو حتى بعيد عني في قلبي هواك
حتي اگر ازمن دور باشي عشقت درقلب من وجود دارد

تملي معاك
هميشه با تو هستم

تملي فبالي و فقلبي
هميشه در قلب و فكر من هستي

ولا بنساك
وهيچ وقت فراموشت نمي کنم

تملي واحشني لو حتى بكون وياك
هميشه دلتنگ ديدنت هستم حتي وقتي که با توام

تملي حبيبي بشتاق لك
هميشه شورو شوق وجودت را دارم عزيزم

تملي عينيه تنده لك
هميشه چشمانم تو را صدا مي زند

ولو حواليه كل الكون
حتي اگر تمام دنيا در اختيار من باشد

بكون يا حبيبي محتاج لك
باز هم تنها به تو نياز دارم عزيزم

تملي معاك
هميشه با تو هستم

معاك قلبي معاك روحي يا أغلى حبيب
قلب من , وجود من همراه توست , اي گرانمايه ترين عشق

ومهما تكون بعيد عني
هر چه قدرازمن دورباشي

لقلبي قريب
به قلب من نزديك هستي

يا عمري الجاي والحاضر
اي گذشته و آينده من

يا أحلى نصيب
اي زيباترين اتفاق زندگيم

تملي حبيبي بشتاق لك
هميشه مشتاق ديدنت هستم عزيزم

تملي عينيه تنده لك
هميشه چشمانم اسم تو را صدا مي زند

ولو حواليه كل الكون
حتي اگر تمام دنيا در اختيار من باشد

بكون يا حبيبي محتاج لك
بازهم تنها به تو محتاج هستم عزيزم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

طنز .....

نامه اي عاشقانه ولي تبليغاتي

سلام

سلامي كه گرماي آن از مهياگاز و كيفيت سينجرگاز و نوع آوري نيك كالا با ضمانت 5

ساله اميدوارم صميمانه بوسه مرا پذيرا باشي و آنرا با چسب دوقلوي 5 دقيقه اي

جلاسنج به لبانت بچسباني. امشب با تمام غمهايم كنار مهيا گاز نشسته ام و با

خودكار بل اين نامه را مي نويسم زيرا اين نام نيك است كه مي ماند، هنگامي كه از

من جدا شدي و آن نگاه سرد را از من گذراندي اين فقط ضد يخ كاسپين بود كه پيكر

يخ زده ام را آب كرد و اين بيمه آسيا و ايران بود كه آسايشم را فراهم كرد، همانطوركه

نياز امروز پشتوانه فردا است بايد اعتراف كنم كه نگاهت اثر عجيبي بر كاست دنا و

طه بر جا گذاشته. دلم مي خواهد بر قله بينالود سفر كنيم و در لابلاي كوه هاي سر

به فلك كشيده بهانه نمكي بخوريم. بيا تا راه سخت و طاقت فرساي زندگي را با پژو

پرشياي جديد كه افتخار ملي است آغاز كنيم و با روغن ترمزهاي سپهر و فومن

شيمي آسوده خاطر سفر كنيم. بيا تا پيچهاي زندگي را با ابزار مهدي باز كنيم و

عشقمان را با ساختمان از پيش ساخته شده ي بانك مسكن بهتر آغاز كنيم و سقفش

را ايزوگام شرق كنيم. و آن را با كاغذ ديواري نائين زينت دهيم و مانند خانه سبز همه

اش را سبز كنيم و اتاقهايش را با فرش محتشم كاشان و ستاره كوير يزد رنگين كمان

كنيم

بيا تا دلهاي سوخته مان را با كرم ضد آفتاب ب ب ك مرهم بگذاريم، بيا روزهايمان را با

خمير دندان داروگر 2 كه حاوي فلورايد است آغاز كنيم و عشقمان را با صداي بلند از

دل دوو پخش جديد پارس پخش كنيم و اشكمان را با دستمال كاغذي نرمه پاك

كنيم.بيا تا دست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را كنيم آباد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

طنز .....

شعري در وصف زن زليلان

الهــــي! به مــــــردان در خانه ات!

به آن زن ذليلان فـــــرزانــــــه ات!
 
به آنانکه با امـــــر "روحي فداک"!

نشينند وسبـــــــــــــزي نمايند پاک!
 
به آنانکه از بيـــــــخ وبن زي ذيند!

شب وروز با امــــــر زن مي زيند!
 
به آنانکه مرعــــــــــوب مادر زنند!

ز اخلاق نيکـــــــــوش دم مي زنند!
 
به آن شيــــــــــــر مردان با پيشبند!

که در ظـــرف شستن به تاب وتبند!
 
به آنانکه در بچّــــــــــه داري تکند!

يلان عوض کــــــــــــردن پوشکند!
 
به آنانکه بي امــــــــــــر واذن عيال

نيايد در از جيبشان يک ريــــــــال!
 
به آنانکه با ذوق وشــــــــــوق تمـام

به مادر زن خود بگويند: مـــام (!)
 
به آنانکه دارند بــــا افتخـــــــــــــار

نشان ايزو...نه!"زي ذي نه هزار"!
 
به آنانکه دامـــــــن رفــو مي کنند!

ز بعد رفــــــــويش اُتـــو مي کنند!
 
به آنانکه درگيــــر ســــوزن نخند!

گرفتـــــــــــار پخت و پز مطبخند!
 
به آن قرمــــــــه سبزي پزان قدر!

به آن مادران به ظاهــــــــــر پدر(!)
 
الهـــــــــي! به آه دل زن ذليــــــل!

به آن اشک چشمان "ممّد سبيل"(!)
 
به تنهاي مردان که از لنگـــه کفش

چو جيــــــــغ عيالاتشان شد بنفش!
 
که مارا بر اين عهـــد کن استوار!

از اين زن ذليلي مکن برکنـــــــار!
 
به زي ذي جماعت نما لطف خاص!

نفرما از اين يوغ مــــــارا خلاص!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

يك بغل دلواپسي


عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاك

عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاك
 
عشق گاهي ناودان گريه ي اشك بهار

عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار
 
عشق گاهي يك تلنگر بر زلال تنگ نور

پيچ و تاب ماهي انديشه در ژرفاي تور
 
عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه

همنشين خلوت غمگين آه
 
عشق گاهي شور رستن در گياه

عشق گاهي غرقه ي خورشيد در افسون ماه
 
عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني

رمز هوشياريست در مستي مي
 
عشق گاهي آبي نيلوفريست

قلك انديشه ي سبز خيال كودكيست
 
عشق گاهي معجز قلب مريض

رويش سبزينه اي در برگ ريز
 
عشق گاهي شرم خورشيد است در قاب غروب

روزه اي با قصد قربت ذكر بر لب پايكوب
 
عشق گاهي هق هق آرام اما بي صدا

اشك ريز ذكر محبوب است در پيش خدا
 
 عشق گاهي طعم وصلت مي دهد

مزه ي شيرين وحدت مي دهد
 
عشق گاهي شوري هجران دوست

تلخي هرگز نديدن هاي اوست

عشق گاهي يك سفر در شط شب

عشق پاورچين نجواي دو لب
 
عشق گاهي مشق هاي كودكيست

حس بودن با خدا در سادگيست
 
عشق گاهي كيمياي زندگيست

عشق در گل راز ناپژمردگيست
 
عشق گاهي هجرت از من تا ما شدن

عشق يعني با تو بودن ما شدن
 
عشق گاهي بوي رفتن مي دهد

صوت شبناك تو را سر مي دهد
 
عشق گاهي نغمه اي در گوش شب

عادتي شيرين به نجواي دو لب
 
عشق گاهي مي نشيند روي بام

گاه با صد ميل مي افتد به دام
 
عشق گاهي سر به روي شانه اي

اشك ريز آخر افسانه اي
 
عشق گاهي يك بغل دلواپسي

عطر مستي ساز شب بو اطلسي

عشق گاهي هم حكايت مي كند

از جدايي ها شكايت مي كند
 
عشق گاهي نو بهاري گاه پاييزي سرخ زرد!

گاه لبخندي به لب هاي تو گاهي كوه درد
 
عشق گاهي دست لرزان تو مي گيرد درون دست خويش

گاه مكتوب تورا ناخوانده مي داند زپيش
 
عشق گاهي راز پروانه است پيرامون شمع

گاه حس اوج تنهاييست در انبوه جمع
 
عشق گاهي بوي ياس رازقي

ساقدوش خانه ي بن بست ياد مادري
 
عشق گاهي هم خجالت مي كشد

دستمال تر به پيشاني عالم مي كشد
 
عشق گاهي ناقه ي انديشه ها را پي كند

هفت منزل را تا رسيدن بي صبوري طي كند
 
عشق گاهي هم نجاتت مي دهد

سيب در دستي و صاحبخانه راهت مي دهد
 
عشق گاهي در عصا پنهان شود

گاه بر آتش گلستان مي شود
 
عشق گاهي رود را خواهد شكافت

فتنه ي نمروديان زو رنگ باخت
 
عشق گاهي خارج از ادراك هاست

طعنه ي لولاك بر افلاك هاست

عشق گاهي استخواني در گلوست

زخم مسماريست در پهلوي دوست
 
عشق گاهي ذكر محبوب است بر ني هاي تيز

گاه در چشمان مشكي اشك ريز
 
عشق گاهي خاطر فرهاد و شيرين مي كند

گاه ميل ليلي اش با جام مجنون مي كند
 
عشق گاهي تاري يك آه بر آيينه اي

حسرت نا ديدن معشوق در آدينه اي
 
عشق گاهي موج دريا مي شود

گاه با ساحل هم آوا مي شود
 
عشق گاهي چاه را منزل كند

يوسفين دل را مطاع دل كند
 
عشق گاهي هم به خون آغشته شد

با شقايق ها نشست و هم نشين لاله شد
 
عشق گاهي در فنا معنا شود

واژگان دفتر كشف و تمناها شود
 
عشق را گو هرچه مي خواهد شود
 
با تو اما عشق پيدا مي شود

بي تو اما عشق كي معنا شود...؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

عشق يک فرشته

مي خوام براتون قصه بگم.

قصه عشق يک فرشته.فرشته ما ميون آدم ها بود ولي آدم ها نمي تونستند  ببيننش

مگر اينکه خودش بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگي روزمره و کارهايي بود که از

طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولي روزي عاشق نگاهي شد. عاشق اشک

و گريه کردني شد.ولي عاشق نگاه يه آدم.کم کم خودشو به عشقش نشون

داد.ولي عشقش نمي دونست که اون يه فرشته است.چون ظاهرش

مثل آدم ها بود و هميشه يه نوع لباس مي پوشيد. کم کم عشقش هم به اون علاقه

مند شدولي اين واسه فرشته قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزديکي مياره و

فرشته ما نمي تونست به عشقش نزديک بشه يا حتي اونو لمس کنه. بالاخره

فرشته قصه ما با کسي آشنا شد که قبلا فرشته بوده ولي الان تبديل به آدم

شده.حالا فرشته قصه ما مي تونه تبديل به آدم بشه ولي بايد با جاودانگي

خداحافظي کنه.حالا فرشته ما بين دو راهي عشق و جاودانگي قرار گرفته و بايد يک

راه را انتخاب کنه.بالاخره تصميمشو مي گيره و عشق را انتخاب مي کنه و با

جاودانگي تا ابد خداحافظي مي کنه.حالا اون تبديل به آدم شده.حالا به آرزوش

رسيده.حالا مي تونه عشقش رو در آغوش بگيره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح

کنه....امروز صبح اولين شبي است که اون با عشقش سحر کرده.ولي امروز بدترين

روز براي اون هستش چون عشقش در اثر يک تصادف ميميره.حالا فرشته سابق

قصه ما نه عشقشو داره نه جاودانگي را.در دوران فرشتگي دوستي داشت که

هميشه همراهش بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر مي شه و ازش مي

پرسه:ارزشش رو داشت؟
 
فرشته قصه ما مي گه: يک بار بوسيدن او به تمام عمرم مي ارزد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

پر شکسته


اي عزيز پر شکسته! دل تو قد يه درياست

"گل من"! غصه چشمات , ميدونم قد يه دنياست

کسي نيست اينو بفهمه ؛ که توعاشقي نه مجنون!

غم اين غربت سنگين , دل تو کرده پريشون

ناله و اشک شبونه , خوابو از چشات ربوده

به "خداي اشک و خنده" ! اين گناه تو نبوده

ياد عشق تو عزيزم ,  يه عالم اميد مياره

مگه من زنده نباشم از چشات غصه بباره

يکدم از يادت "عزيزم" , دلم از دلت جدا نيست

به جونت قسم! که دردام , کمتر از خستگيات نيست

با تو آروم ميشه قلبم اينو از چشام ميخوني

جون هر کي که عزيزه , من ميخوام بياي بموني

هميشه , روز باشه يا شب , منتظر به رات ميمونم

اينو ديگه خوب ميدوني ؟! من فقط با تو ميخونم

با تو گرمم , پرازعشقم , پرسرورم , آره مستم !
 
فقط تو هستي مرحم دل شکستم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥

UP  ۸  جدید* 

كلا م آخر


خدايا...

اگه فراموشت كردم فراموشم نكن...

اگه خطا رفتم...

گناه كردم تو ببخش..

كمكم كن تا بتونم درست برم...

به من عقل دادي و توان دادي كه بتونم فكر كنم و تصميم بگيرم..

اما زر و زيور دنيا چشم هام رو بست...

دل به چيزهايي بستم كه فنا پذير هستن...

اگر هم ميخواهم سعي كنم خوب و درست باشم نميگذارن ...

سنگ ميندازن جلو پاهاي آدم....

خدايا تو ابدي هستي..

تو هميشه هستي و هر وقت صدات كنيم جواب ميدي....

مثل بعضي از آدما تنهامون نميگذاري .....

ماها بي وفا هستين اما تو وفا داري....

خدايا تنهام نگذار..

راه درست رو به من و همه كسانيكه تورو دوست دارن نشون بده....

خدايا بابت هر چيزي كه به من دادي ممنونتم و ميتونم فقط بگم....

خدايا شكرت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥

تنهايي من

تنهايي من پاکترين و باوفاترين ياري است که در تمام زندگي پيدا کرده ام.

تنهايي من با شادي هاي من شاد مي شود و با غم هاي من غمگين.

تنهايي من هيچ وقت مرا تنها نگذاشته است.

من هرگز تنها نبوده ام چون هميشه تنهايي من در کنار من بوده است.

در فرهنگ تنهايي من خيانت جايي ندارد.

تنهايي من به آساني به دست نيامده است.

تنهايي من از انتهاي يک کوچه مه گرفته و غمگين با ناز و کرشمه به سمت من تنها

آمده است.

تنهايي من با تمام چيزهايي که در خود دارد مرا تنها نمي گذارد.

در تنهايي من، غم ، اندوه، عشق،شادي،خاطرات و من جاي گرفته است.

در تنهايي من هميشه مي توان صداي موسيقي را شنيد.

در تنهايي من هميشه فيلمي براي ديدن وجود دارد.

در تنهايي من هميشه کتابي براي خواندن هست.

در تنهايي من اشک همچون مرواريدي مي درخشد.

من تنهايي خود را دوست دارم.

چون با وفاترين ياري است که در تمام زندگي پيدا کرده ام...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥

کنارم باش

کنارم باش ...

شاهد لحظه هايم باش...

ببين با رفتنت چه دردي ميکشم ...

ببين ديگر زمونه طلوع عاشقانه ندارد ...

اي عزيز دلم اي تنها سنگ صبورم با رفتنت من نيز نابود شده ام اري عزيز دلم من بي

تو اين زندگي اين دنيا را نميخواهم من تو را ميخواهم
 
تويي که پاکي را در نگاه زيبايت ميبينم تويي که صداقت را در اعماق وجودت حس
 
ميکنم پس نرو  و تنهايم نگذار اين دنيا بي تو زيبايي ندارد اين دنيا برايم بي تو پوچ و
 
بي مفهوم است اري  عزيز دلم من ميخواهم کنارت باشم نه ساعت ها بلکه
 
ساليان دراز ميخواهم تو از ان من باشي ميخواهم ان قلب پاک و معصوم در زندان دل
 
من باشد عزيزم دوستت دارم باور کن که تو تنها عشق بودي و خواهي ماند اي

ستاره ي شب هاي بي قراري اي تک سوار جاده ي عشق و زندگيم دوستت دارم به

ان ايزد يکتا که تو را مرا افريد قسم که دوستت دارم بمان ...

اري بمان شاهد لحظه هايم باش شاهد لحظه هايي که من بي تو مانند شمع اب

ميشوم و ميسوزم...  

اي تمام وجودم دوستت دارم به وسعت يه درياي طوفاني دوستت دارم به اندازه تمام
 
دنيايي که پروردگار افريده تو را ميپرستم اي عشق مقدسم دوستت دارم دوست
 
داشتم دستانت در دستانم بود تا از عشق تو اب ميشدم و در اتش عشقت ميسوختم
 
دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خيره ميشدم و دوست داشتنم را به

زبان  مي اوردم اري اي عشقم تنها کسم من عاشقم عاشق تو عاشق چشمهايت

دل مهربانت تنهايم نگذار ...

نگذار با بدي ها زشتي ها نامردي هاي دنيا اشنا شوم اي عزيزم تنهايم نگذار من به

جز تو همدمي ندارم مونس دلي ندارم اي تنها ستاره ي شب هاي بي کسي ام تو

هم مثل من با سختي ها بجنگ براي بهم رسيدن بايد جنگيد پس تنهايم نگذار تو هم

مثل من با خوبي ها بدي ها بجنگ نگذار با نبودنت در اين دنياي به ظاهر زيبا غرق

شوم نگذار با نبودنت من نيز نابود شوم بگذار با بودنت طعم  عشق را بچشم بگذار با

بودنت به شهر ارزوها سفر کنم پس بمان و دستانم را در اين شهر غريب بي کس

نگذار پس بمان و مثل من چشم انتظار پيوند باش.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥

سرنوشت من

وقتي با تو بودم خيال ميکردم که ديگر تنها نيستم ولي حال که  رفتي و من به پشت

سرم مي نگرم.

ميبينم مدتي که با تو بودم نه تنها ...تنها بودم بلکه حالا هم تنها ترين تنهايان هستم .

سرنوشت من اين بوده و هست و خواهد بود که هميشه تنها باشم و من  در مقابل

سرنوشتم جز پذيرش راهي ندارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥

غنچه لبخند

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
 
نغمه ام دلگير و افسرده است
 
نه سرودي،نه سروري
 
نه هم آوازي،نه شوري
 
زندگي گويا زدنيا رخت بر بسته است
 
يا که خاک مرده بر شهر پاشيده است
 
اين چه آييني،چه قانوني،چه تدبيري است
 
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر
 
من از اين آهنگ يکسان و مکررعاصي ام ديگر
 
من سرودي تازه مي خواهم
 
جنبشي،شوري،نشاطي،نغمه اي
 
فريادهايي تازه مي جويم
 
من به هر آيين و مسلک
 
کو کسي را،از تلاش باز دارد
 
ياغي ام ديگر
 
من اميدي تازه مي خواهم
 
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
 
کرم خاکي نيستم اينک
 
نيستم شب کور
 
کز خورشيد روشنگر بدوزم چشم
 
آفتابم من
 
که يکجا،يک زمان ساکت نمي مانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥

با من بگو درد دلت

با من بگو درد دلت

با من بگو ساز دلت

آه دلم را ببين که بي تو چه باشکوه مي نوازد

من شدم شبنم لغزيدم ز چشمان غم

بشنو صداي قلبم که باز از فرو ريختن مي گويد

لمس کن دست سردم را که بي تو گرمي ندارد

با توام ولي با تو نخواهم ماند

درد نرسيدن سنگين نيست

درد خواستن و گذشتن سنگين است

بار غم تقسيم کن

من هم خواستم

من هم لايق اين غمم

نگاهم بي تو نوري ندارد

نور دو چشمانم توئي

به تو گفتم اين عشق تا ندارد

جاودانه دوست داشتنيه من

صبر نوح از خدا طلب کردم

بي توام اما با تو زنده ام

جسمت ازآنم نيست روحت شدم

دستم از سنگ رود خروشان جدا کردم

با شوقي سرشار از رسيدن به سوي آبشار رفتم

پرت شدم

فشار آب قلبم را فشرد

سنگ سخت قلبم را شکست

فکر کردم دلم در انتهاي آبشار انتظارم را ميکشد

آه آه دلم نيست!!!

اي آب خروشان دلم را به تو سپرده بودم

آبشار گفت:

دلت را بر نخواهم گرداند؛

گفتم: چرا؟؟

گفت :

آنقدر پاک و زلال بود که با من يکي شد

گفتم :

مرا هم با خود يکي کن

گفت :

تو به زلاليه دلت نيستي

گفتم :

ميشوم

گفت : بدرود

گفتم :

صبر کن ، خواهشي دارم

برگشت و نگاهم کرد

گفتم :

حالا که با دلم يکي شدي؛ خود دلم هستي

برايت هديه اي دارم

با فشارآب خروشانت دلم را فشردي

با سنگ سختت آنرا شکستي

خون پاک وسرخم تقديم تو

گريستم ، قطره اشکي همراه قطره خون به او دادم

آنرا بوسيد و ناپديد شد

از آنروز هر روز به آبشار مي آيم

که شايد باز او را ببينم

گوئي که مرا ميبيند و پنهان ميشود

اما قلبم قطره خونش را حس ميکند

ميدانم که همين نزديکي هاست

ميدانم که او هم مرا ميخواهد

آه که رود خروشان مارا از هم جدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥

او

در اين عيش خوش عشاق اگر چه لب فرو بستم

ولي باور بداريدم  که من از بود " او " مستم

من از مه روي شيرينم ,  فقط خال رخش ديدم

نميدانم چه شد بر من؟ که ناگه از درون جستم!

برون از عالم خاکي ,  دمي با " او " نشستم من

زدم پيمانه اي با " او " بشد دل , از کف و دستم

بگفتا دلبر طناز :"دلت از من چه خواهد؟ گو ! "

بگفتم:"باش و با من مان,که هردم با تو من هستم"

ز مشک گيسوي يارم شدم مدهوش و ديوانه

ازين ديوانگي شادم زهر چه غير بگسستم

هواي خوابم از سر شد , بيا تا صبح دلداري

که من از توشه چشمت زبهر راه بربستم

چون آندم سرخوش ازعشقت, زدم پيمانه ها برهم

ولي من زانکه بد مستم ! زدم پيمانه بشکستم !!!

چوازخواب خوش وصلت برون گشتم به وقت صبح

زدل آهي برون جست و ...  , دوباره چشم را بستم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳۸٥

افتاب روي تو

من روز خويش را با افتاب روي تو

کز مشرق خيال دميده است اغاز مي کنم

من با تو مي نويسم و مي خوانم

من با تو راه مي روم و حرف مي زنم

وز شوق اين محال

...که دستم به دست توست

!!!من جاي راه رفتن پرواز مي کنم

ان لحظه ها که مات

در انزواي خويش يا در ميان جمع

خاموش مي نشينم: موسيقي نگاه تو را گوش مي کنم

گاهي ميان مردم ...در ازدحام شهر

غير از تو هر چه هست ,فراموش مي کنم

گويند اين و ان به هم - اهسته

هان و هان"ديوانه را ببينيد.بيخود چو کودکان لبخند مي زند

"با خود چگونه گرم سخن گفتن است؟

اه...من دور از اين ملامت بيگاه -

همچنان سرمست

در فضاي پريخانه هاي راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

اخر چگونه بانگ برارم که

عاقلان...ديوانه نيستم

به خدا سخت عاشقم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥

UP  ۷  جدید*

عهد من

عهد من شکستي و گفتي هر چه بود گذشت

به گريه گفتم آري ولي چه زو گذشت

تو بودي و بهار بود و عشق و اميد

تو رفتي و بهار رفت و هر چه بود گذشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥

شيشه ها بي احساسند

مي گويند شيشه ها بي احساسند

اما وقتي بر روي شيشه بخار گرفته پنجره اتاقم نوشتم دوستت دارم

به آرامي گريه مي گرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥

ميهماني چشمان

 
امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ...

خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن...

امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مي نوازم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥

اشکاي تو

من کاري ندارم با اشکاي تو

من نمي ميرم ديگه براي تو

من نمي ريزم اشکي به پاي تو

من خسته شدم ديگه به جون تو

من جون سپردم توي زندون تو

من مي خوام برم ديگه بدون تو

اينو ميدونم بدون تو شبها با غمها مهمونم

تو نباشي پيشم بي تو من ويروونم

خداحافظ اي يار مهربونم

حالاکه رفتني ام با کوله بار خاطره

نمي خوام حتي بياي يه لحظه پشت پنجره

به خدا راه من و تو عزيزم جدا شده

سهم من از عشق تو گريه بي صدا شده

نه ديگه نمي شه با تو نمي شه

مي دونم نمي تونم

نه ديگه نمي شه واسه هميشه

بزار تنها بمونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥

شبي غمگين

شبي غمگين , شبي باراني , شبي سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت ديدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من مي گفت تنهايي غريب است

ببين با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستي ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبي به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهميد

اگر چه تا ته دنيا صدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥

تو كه مهربوني

ميخوام بازم فكر كنم به تو كه مهربوني

به تو كه تا هميشه واسم يه همزبوني

نگات هميشه نازه چشمات پر نيازه

نياز قلب عاشق براي من يه راز

هميشه فكر ميكردم كنار من مي موني

اما انگار خيال بود كه پيش من بموني

يه روز ميام بازم من به ديدن نگا هت

اونجائي كه نباشه ديگه راه فرارت

واست ميگم از عشقم كه مثل يه جنونه

اگر كه تو نباشي نميتونه بمونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥

تنها شدم


تنها شدم اين دل اين دله ديوونه مستي از مي عشق از تو ديوونه

باورنکن ، عاشق نشو

رسواي عشق تو اين زمونه تنها ميمونه

اي دل اي دل اي ديوونه

دنياي من همه رفت از يادم خداي من بيا برس به دادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...

ديوونه دل تو با من چه ها کردي؟   

عاشق شدي خودتورها کردي

دريا دريا غم آشنا کردي

اون يار من دلمو به تو دادم اي عشق من چرا دادي بر بادم

آتيش زدي به دل و بنيادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...

دل ديوونه ي من ميگه آروم نداره

براي ديدن تو هميشه بيقراره

دلم دل دار ديدارم بيا که دل به ياد خبر نداري

اي يار هستيمو به تو دادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

UP  ۸  جدید*

وقتي که خوابي نيمه شب


وقتي که خوابي نيمه شب تو را نگاه مي کنم

زيبا ئيت را با خدا گاه اشتباه مي کنم

از شرم سر انگشت من پيشانيت تر مي شود

بوي تنت مي پيچد و دنيا معطر مي شود
 
گيسوت تابي ميخورد مي لغزد از بازوي تو

از شانه جاريمي شود چون آبشاري موي تو

چون نسترن در بسترم  مي گستراني بوي خود

من را نوازش مي کني بر مهربان زانوي خود
 
اي آفتاب! اي آفتاب!  امشب بمير و در نيا

اي شب!بيا مردانه تا  روز قيامت سر نيا

آسيمه مي خيزم ز خواب اما تو پيشم مانده اي

مجراي نور پنجره  با دامنت پوشانده اي
 
حالا که خوابي نازنين  تو را نگاه مي کنم

درعشق تو مي ميرم و با تو گناه مي کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

نيستي پيشم


دلم برات تنگ شده جونم

مي خوام ببينمت نمي تونم

بين ما ديوارايي سنگي

فاصله يک عمره مي دونم

بغض ترانمو شکستم

مي خوام بگم عاشقت هستم

تو عين ناباوري, يک شب

خالي گذاشتي هر دو دستم

تو بودي ...

تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من

تو بودي ...

سنگ صبورم و نگاه دورم و لب هاي بسته من

نيمه شب از خوابم پا ميشم

نيستي پيشم ...

باز ديونه م شم

دوري تو تيشه زد به ريشم

نيستي پيشم ...

بي صدا, از من خالي ميشم

هم صدا, با بي بالي ميشم

گونه هام, خيس از شبنم غم

نيستي پيشم ...

نيستي پيشم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

ماه تنها بود

ماه تنها بود، منم

اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم

ماه نقطه آخر خط است

و اين هواي كوچك

دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...

نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام

رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه

و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم

تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي

دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!

اين جا و آن جا

حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده

و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت

اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها،

اين روزهاي كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست، اين

روزهاي كه دوستي ها و رفاقتها به طنابي پوسيده و كهنه مي ماند، كاش كسي

ميدانست كه تقصير كدامين ماه است كه بدون اينكه ما بدانيم شب تو آسمان در كنار

ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند و ما خيره به آسمان تا صبح بيدار مي

مانيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

رود


من يه رودخونه پيرم ، که تو چنگ سد اسيرم

تو دل خودم مي ريزم ، دردمُ تا که بميرم
 
حبس سخره اي کبودم ، داره مي خشکه وجودم

عمر مردابي نمي خوام ، من يه رودم من يه رودم
 
خيلي وقته پشت اين سد ، پشت اين سنگيني بد ،
 
خواباي آبي مي بينم ، تو شب سياه ممتد

پشت اين سخره يه دريا ، چشم به راه من نشسته
 
چشم به راه من تنها ، چشم به راه من خسته

وقتي قطره ها يکي شن ، تازه من مي شم خود من

همه مي بينن که سد رُ ، خشم رودخونه شکسته

خسته از سخره شمردن ، عاشق رفتن و ديدن

ساکتم اما يه طوفان ، خونه داره تو دل من

هنوزم جاريه رويام ، فکر تن زدن به دريام

مي دونم سخره يه روزي ، مي شکنه با مشت موجام

داره تعبير ميشه رويا ، شايد امروز يا که فردا

مي رسه دست من آخر به تن آبي دريا .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

ديدگان


تورا مي گويم اي چشمان دلبر

که هستي بس دل افروز و دل آرا

چو راز عشق خوانم از جبينت

نبينم در جهان مثل تو زيبا

چو موج اشک بر رخسارت آيد

شوي  در دلربايي همچو دريا

مبادا بنگرم در رهگذاري

شوي سوي زني محو تماشا

مبادا بشنوم دور از من اي شوخ

خيالي با تو خلوت کرده تنها

شود پژمرده رخسار من از درد

چو بينم گشته اي معبود دلها

اگر روزي کني جز ياد من ياد

بسازم خنجري نيشش ز پولاد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

در كنارت خواهم ماند


روي پلي ايستاده ام و در تاريكي انتظار مي كشم

فكر مي كردم تا به حال به اين جا رسيده اي

اما در اينجا چيزي جز بارش باران نمي بينم

حتي جاي پايي هم بر روي زمين نيست

و صدايي نيز به گوش نمي رسد

در جستحوي پناهگاهي يا چهره اي هستم تا مرا ياري دهد

آيا آشنايي هم وجود دارد ؟

چرا كه هيچ چيز درست پيش نمي رود

همه چيز آشفته است

و مي داني هيچ كس دوست ندارد تنها باشد

آيا كسي نيست كه در جستجوي من باشد ؟

تا مرا با خود به خانه ببرد ؟

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري ؟

تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم تو كه هستي

اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

چرا همه چيز اينقدر آشفته است؟

شايد من عقل خود را از دست داده ام

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم - نمي دانم تو كه هستي اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

لحن خوش

با همه ي لحن خوش آواييم

در به در کوچه ي تنهاييم

اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر

نغمه ي تو از همه پر شورتر

کاش که اين فاصله را کم کني

محنت اين قافله را کم کني

دوش مرا حال خوشي دست داد

سينه ي ما را عطشي دست داد

نام تو بردم دلم آتش گرفت

شعله به دامان سياوش گرفت

اي نگهت خواستگه آفتاب

بر من ظلمت زده يک شب بتاب

پرده بر انداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥

از عبور يه غريبه


سرگذشت روزگار، سوت کور يه غريبه

قصه بودن و رفتن تا ابد هم سفرم شد

وقتي آيينه پر شد از حضور يه غريبه

مي گذرم از شب و باور مي کنم

که تموم قصه هام پر از غمه

باز دوباره جاي زخم بي کسي

روي قلبم چشم به راه من همه

مي گذرم از تو که اون غريبه اي

اون که تنهاييمو زير پا گذاشت

آينه قديمي مو شکسته ام

تا ابد دل منو تنها گذاشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥

UP  ۶  جدید*

 سكوت

من از سكوت گريزان بوده ام هميشه ... سالهاست كه سكوت كرده ام ..... و اينك

ترس مرا تكان مي دهد و من پيوسته به عقب بر مي گردم و از خود اين سوال را بارها

و بارها مي پرسم كه آيا من راه را عوضي آمدم ؟.. دلم گرفته است از اين فريبها و

نيرنگها ... از اين دورويه مردمان بيهوده گو ... از آنها كه خدا را در پشت يك تكه ابر

پنهان كرده و مي كنند و خود را قديس وار خالص خالص مي نمايانند .... چرا سادگيها

هميشه تهش باختن است ؟ چرا قلب ساده من هميشه ساخت و ويران نكرد اما

ساخته هايش را ويران كرد دست فريب ... چرا بالهايم را ديگران نمي بينند ... پرواز را

از همين سكوي كوچك هم مي شود آغاز كرد ..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥

من آنم

من آنم که سرم را هرگز خم نکردم

من آنم که اسمم اسم هيچ کس را يدک نکشيده

من آنم که روي پاهايم ايستاده ام

من آنم که شانه هايم پناه هق هق مادرم است و مادرم شانه هايش پناه عالم است

من آنم که گريه ام را فقط ماه ديده و صداي گريه ام را ماه هم نشنيده

من آنم که دستم را همواره سوي آنان که در راه جا مانده اند دراز مي کنم

من آنم که سرم همواره سوي آسمان است و خورشيد هيچگاه چشم هايم را زخم

نزده

من آنم که پناهم خداست

من آنم که جز از خدا ياري نخواسته ام

من آنم که جز به خواست او به پا نخواسته ام و ننشسته ام

من آنم که وقتي به نماز ايستادم خدا را ديدم که به نظاره بود

اما روزگار اينها را بر من نبخشيد

اما روزگار اين دل پر درد را هم بر من دريغ کرد

کمر بست بر شکستنم و شکست

ديوارهاي خانه ي مهرم را بر سرم آوار کرد

پس ديگر هيچگاه سرم را بالا نگرفتم

اسمم را خوار کرد و من هرگز ديگر نامم را بر زبان نراندم

شانه هايم زير بار غم شکست

چشم هايم براي گريه از من اجازه نگرفتند و رهگذران گريه ام را به نظاره ايستادند

از راه جا ماندم اما دستي به سويم دراز نشد

مثل ديوانه ها خنديدم

به رسم اين روزگار

به سازي که برايم زد مثل مست ها رقصيدم

گريستم اما مردماني که با گريه شان مي گريستم خنديدند

فرياد زدم اما آنان که دست گرمم نوازششان مي کرد سيليم زدند

آنان که شکستم تا غرورشان نشکند غرورم شکستند

چه بازي سختي کرد روزگار با من

او که مي گفت مست است از جام نگاهم دل به نگاه يک بيگانه سپرد و رفت

باز مثل اول قصه من ماندم و خدا

ياريم کن خدايا به پا خيزم

قسم به همه ي خوبيها ديگر خوبي را فراموش مي کنم!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥

مخمل خاطره تو


وقتي كه نگات ميشينه روي ديوار اتاقم

عكس تو تو قاب چوبي دوباره مياد سراغم
 
ياد اون روزا مي‌افتم، با تو بودن زير بارون

وقتي كه شرمنده بودن، پشيمون ليلي و مجنون
 
ياد اون شبا مي‌افتم، لب اون چشمه جاري

كه گرفت از ما يه عكاس، دو تا عكس يادگاري
 
يكي‌شون سهم تو بود و يكي‌شونم مال من بود

كجا فكرشو مي‌كرديم، آخرش جدا شدن بود
 
زير رعد و برق تقدير، من و تو با هم شكستيم

توي روياهامون اما، هنوزم صاف و يه‌دستيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥

مثل گلها

مثل گلها باشيم زيبا باشيم با وفا باشيم و پر احساس مثل باران باشيم پاک باشيم

زلال باشيم و پر از طراوت مثل آفتاب باشيم پر از حرارت پر نور باشيم و دل فريب مثل

دريا باشيم بيکران و بزرگ پر تلاطم باشيم و گاهي آرام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥

ساز دهني

شايد ديگر ديراست ، ساز دهني ام را بي حضور تو به دهانم ميگذارم و سرخوش از

عشقت نواي خاموش قلبم را مي نوازم تا شايد نسيم ؛ صدايم را به تو برساند .... و

باز تو را به ياد قلب سوخته ام بيندازد گرچه خيلي دير است اما هنوز هم چشم به راه

جاده اي هستم كه از آن به آسمانها پيوستي و هيچ كبوتري خبر از برگشتنت نياورد و

باز هم در كنار جاده بي حضور تو مي نوازم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥

چقدر سخته

پرنده اي رو كه دوستش داري رهاش كن اگه دوستت داشته باشه بر مي گرده در

غير اين صورت هيچ وقت دوستت نداشته  چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش

حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ جز سلام نتوني بگي....چه قدر سخته گل

آرزوهاتو،توي باغ ديگه اي ببيني وهزار بار تو خودت بشكني و آروم زير لب بگي: « گل

من باغچه نو مبارك  چه قدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و

به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده ، زل بزني و به جاي اينكه لبريز

كينه و نفرت باشی بهش بگی بازم دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥

UP  ۷  جدید* 

يه قصه ي هميشگي


اي دل عاشق دردم گذر عمر ببين ... تو مرا گفتي عاشق زارم... گفتم اي دل

بگذر...من که خو کرده به دردم..من که تنها کس من تنهاييست...تو که مي داني

ولي...تاب غم عشق ندارد دل من..ديدي اي دل که چه کرد او با من؟!!ديدي اي دل

اشک به چشم گوشه ي درد...ديدي اي دل که چه تنها رهايم کرد؟!!ديدي اي دل که

به تو مي گفتم...جان من خانه ي درد است ولي...تاب اين داغ بزرگ نيارد...اي دل

خسته ي من شاهد سوختنم باش...تا بفهمي که چه گفتم با تو!!ديدي اي دل که چه

آسان بگذشت از من...ديدي عاشق زارت چه خوارم کرد؟؟ديدي که سراغي نگرفت از

من...که چرا آمده بودم و چرا رفتم؟دلم آشفته و سرگردان است...دل من ويران

است ...تو اي دل کمکم کن..آسمان بردل من مي بارد...چه سياه است دل

تاريکم...من که خو کرده به درد بودم و تنهايي...تو گفتي اي دل!تو گفتي عاشق

زارست تو را!!عشق او ناب و او يارست تو را...اما او چه کرد با دل کوچک من!!حال که

مي خندم دل من مي سوزد...وقتي مي گريم دل من مي سوزد...که چه شبها به

يادش بودم...که چه تنها و غريبانه پناهش بودم...که چه تنها يارش بودم...ولي او رفت

و از رفتن من ...آهي از جان و وجودش نکشيد..يعني آيا گريه کرد؟!!ولي اي دل بگذار

که راحت برود.. دل من تاب ندارد ولي اما بگذار که برود...روزي آيا مي آيد ياد او برود از

يادم؟!روزي آيا مي آيد بنويسم شعري که نباشد در آن؟راز اسمش را بخوانند ...ولي

اين اشک نلغزد !ولي اين دل نلرزد؟!ولي اي دل بگذار که برود..بدرقه اشک به راهش

مگذار..بگذار که آسان برود...اين شعر نوشتم و او رفت..اين بغض فرو خوردم و او

رفت...و سالهاي درازي چه زود براي من و او رفت....

شعرهايي نوشتم که دگر...نام و يادش در آن جاي نداشت...عين مردن بود ولي

فراموشم شد!نه که آسان به سان جان کندن فراموشم شد....که او بود ..که او

رفت..که دلم شکست و او رفت...روزها بگذشت...و او روزي آمد... به سراغم آمد...پر از

حسرت عشق... پر از بغض فرو خورده ي من..وقتي از عشق و نشانش همه جانم

تهي بود...آمد از عشق سرود و گريست...چشم هايش خسته بودند.. پراز حرف و

فقط يک جمله ادا کرد:"من پشيمانم" دير بود....دير بود...سينه ي سوخته ام را جاي

دل خالي بود..ذره ذره اين سالها روزها ماهها...دل من را به يغما برد..دير بود..او

سخن مي گفت من سرم پايين بود..."بيا تا عاشقي را آغاز کنيم..هر چه

بگذشت ..بگذشت!بيا با هم پرواز کنيم...بدان که بال وپرم تويي...خسته از

ديروزم..براي فردا اميدم تويي" من سرم پايين بود..يادم آمد روزي که با او گفتم:بي تو

من ميميرم و او خنديد... سرپر از غوغا ...که برانم او را.. ناگهان جاي خالي دلم فرياد

زد :جاي خالي دلت که يادت هست؟!دل او را نشکن..بايد بخشيد...و لبخند زدم..روزها

بگذشت...او سخن ها گفت و من تنها لبخند زدم...و روزي گفتم:اما عاشقي دل مي

خواهد !من دلم...و او خنديد باز هم خنديد...او نمي فهميد...من دلش نشکستم که او

هم بداند که چه سان..ذره ذره دل آدم را غم عشق مي کاهد...

و او خنديد به اينکه من دل ندارم...گفت اما تو خوبي مهرباني...گفتم ولي دل

ندارم...عاشقي دل مي خواهد..گفت تو با من مي ماني!!گفتم دل ندارم...گفت تقصير

من است؟همه جانم به فرياد آمد..آري..و گفتم نه!!گفت اين يک شوخيست

تلافيست...بغض او بغض خودم را به يادم آورد...لبخند زدم..تلافي نيست اما آري

شوخيست.

گفتم آري دوستت دارم اما دروغ بود... پايت مي مانم اما دروغ بود...گفتم عاشقت

هستم اما دروغ بود... !!! و او خنديد و من!احساس کردم که دوستش دارم!!

 پس هنوز ذره ي کوچکي از دل باقي بود!!!با همه تاب و توانم در نهانخانه ي دل

پنهانش  کردم که نبيند...که آنرا هم از من نگيرد

ذره کوچک و بشکسته ي دل عاشقش شد و من ترسيدم!که او هم برود از

دستم...دستها باز هم لرزيدند..اشکها باز هم غلتيدند و فرياد زدم: من از او بيزارم!!من

از او بيزارم!!و او را راندم...همه روزها همه سالها همه شبها که به يادش تا سحر زار

زدم يادم هست..من از او بيزارم...و دلم آرام گرفت..از تب و تابش افتاد..آري اي دل تو

بمان با من..من بدون تو دگر ميميرم..آن ذره ي کوچک قدر عالم وفا داشت..و او با من

ماند...جان خسته ي من را او نگه داشت!!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥

ميداني من عجيبم


من حيوان نامي حساس ناطقي هستم که تکراري نيستم

تمام احساس من سرد است و تاريک ،  اما به نور ايمان دارم

نور تنها ايماني است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !

شب را بيشتر از روز دوست دارم چون بر اين باورم که :

انديشه هاي شب هنگام ژرف تر هستند

و اينکه احساس ميکنم

در تاريکي و سياهي و سکوت شب است که من  ـ خودم ـ  مي شوم

شب هاي سرد و خالي پاييز و زمستان عجيب مرا بارور ميکنند !

من تنها درختي هستم که در پاييز و زمستان  شکوفه مي زنم! مانند گل يخ !

چه عطر خوبي دارد حياط کوچک خانه ي مان ...

اکسيژني از جنس گل هاي نرگس در ريه ام  جاريست ....

و احساس ميکنم اين رايحه ي لطيف ، همان عشق است !

راز افرينش اين حيوان نامي حساس ناطق - خودم-  را نميدانم در چيست !

اين موجود بسيار تلاش ميکند ...  و اطرافيانش او را دعا ميکنند که عاقل شود !

من در حد خود عاقلم !

من در تلاش بسيارم براي شنا کردن در خلاف جهت مسير رود زندگيست !

چون باور دارم در مسير رود زندگي شنا کردن کاري دشوار نيست !

و من ميخواهم دشوار باشم  !!!

نميدانم ... شايد اشتباه ميکنم !

ذهن من چند صباحي است که درگير انديشه هاي ماليخوليايي است

دلم به حالش مي سوزد ...  او را هم به زحمت انداخته ام !

گاهي احساس ميکنم از بس که به چيزهاي جزيي فکر ميکنم

چيزي در سرم با شدت خود را به اطراف ميکوبد و ميخواهد راهي

به بيرون يابد !!!

بخاطر همين هم گاهي فکر ميکنم در سر من ديوانه خانه اي وجود دارد

و ديوانه اي که به زنجير کشيده شده است ... دلم بحالش مي سوزد

و هر دوي ما بدون هيچ شناختي از هم ، داراي يک هدف هستيم !

هدف ما ...... رهايي است !

هر دوي ما از روزي که به دنيا آمده ايم در تلاشيم که از اينجا برويم

اما همچنان ساکن اين کره ي خاکي هستيم ولي اميدواريم که خواهيم رفت !

اما با توشه اي پر از مهرباني و نياز و سپاس که با خود براي پدر  - خداوند - سوغات

مي بريم .

خواهم  رفت  و  خواهيم  رفت  ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥

 مهمان ناخوانده
 

نمي خواهم چيزي بنويسم .اما هرروزکه مي گذرد،دلتنگي هايم چون ميهمان

ناخوانده اي حريم احساسم را لکه دار مي کنند . و  من از روي جبرونه اختيار ، بغض

هاي نيمه فرو خورده ام را بر روي برگ هاي دفترمنعکس مي کنم .

با اين که به قول سهراب : ديروز زندگي را جور ديگر ديده بودم وبراي فرداهاي نيامده

، سايه روشن هاي آبي کشيده بودم ونقطه سرخط هاي بي پايان رابا فاصله هاي

کم کنارهم گذاشته بودم که مبادا حضورکلمات شکسته وتنها را احساس کنند وغربت

را ضميمه ي ورق هاي مچاله شده ي دفتر ؛ امااين بارهم نشدکه سکوت کنم ونگويم

چگونه درلحظه لحظه هاي تنهايي مي شکنم وقتي مي دانم هرچقدرهم که بخواهم

، ديگر نمي توانم ديوارهاي قفس را بر دارم واز دريچه ي دنيا روز را آغاز کنم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥

من کتاب نبوده ام

من کتاب نبوده ام ... که بخواني ... که نخواني ... که خسته شوي ... که خسته

نشوي ... که ورق بخورم ... که ورق نخورم ... که خاک بخورم ... که خاک نخورم ... که

اعجاب انگيز باشم ... که اعجاب انگيز نباشم ...که گم بشوم ... که گم نشوم ... که

سياه باشم ... که سياه نباشم ... که آخرين برگم تلخ باشد ... که آخرين برگم تلخ

نباشد ... من کتاب نبوده ام هرگز ! من دفترم ! مرا بنويس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥

من و دريا


از خودم بي خبرم از تو بخواهي بلدم

بي تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم

در کمين صد دل نا پاک نشستست عزيز

تا نفهمند بيا باز جلو چند قدم

خوب پا مينهم اکنون به حريمت دريا

تا تو پاشويه کني اين تن سرشار تبم
 
اشک در دامن دريا چه صفايي دارد

همه شهر به ما زل زده ، ما نيز به هم

سادگي نقطه عطفي است ميان من وتو

که مرا نيز گره زد به نگاهت محکم

ذره اي از دل خود را به من ساده بده

اي دريا بخدا از تو نخواهد شد کم
 
من به موسيقي امواج تو عادت دارم

با سکوتت همه خلوت من ريخت به هم
 
چند روزي که نبودي چه کشيدم بي تو

ساحلت کاغذ من بود و هر انگشت قلم

اسمان هم که دلش سوخت از اين بي مهري

اشک مي ريخت به پيشاني دريا نم نم

بس که با صخره و با موج نشستي دريا

خصلت سنگ گرفته است وجودت کم کم

من همانم که قرار است بميرم اينجا

بي تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥

 کوچه اي زنده در خاطره ها


گاهي صداي قدم هاي پايي را مي شنوي که در کوچه زنده خاطره هايت تو راصدا

مي زند و دل تو را نرم نرمک مي لرزاند.اين صدا را مي شناسي؟به ياد مي آوري که

با دل تو چه کرده؟شوق پرواز را درآسمان از تو گرفت.دلهره اي نا خوانده را ميهمان

زندگي ات کرد و تو مجبور شدي با همان قلب شکسته پذيراي کسي باشي که تو را

به تنهايي سوق داده!اکنون به يادش بياور از لحظه اي که به تو رسيده تو از همه

گسسته و به اوپيوسته اي و تو را درسي داده که مدتهاست از مکتب دل شيدا حذف

شده:آري آري...........

اين صداي پاي تزوير است همان که مي گفت رهايي يعني :نه اين باشي و نه آن

جايي بماني که ....کلام تو معجزه مي کند، نگاه تو عشق مي بخشد و گرمي

دستانت پناه را نويد مي دهد و آن جايي سکوتت را بشکني که پرده دل ها را

بدراني.حريم ها را بشکني، چشم ها را بگرياني.......آري.....اين صداي نيرنگ

است،اين صداي ناامن دورويي است که مي خندد و مي رود و تو را دورادور مي نگرد

تا نيابي و يافت هم نشوي.آيا زندگي مي کني که گم شوي؟به کنارت سايه هر و به

پشت گرمي حمايت دوست را چمبره در صحراي غم کني!نازنين عمر را تبار لحظه اي

پر غبار کني؟خاموشي، اي دوست!!!هستي صدايت مي زند،کسي آمده تا بگويد

هنوز فرصتي باقي است اگر زندگي مي کني ،شفاف باش با درونت،با قلبت...با

عطش عشق در نهادت مبارزه نکن.بپذير به جايي که عشق الهي منتظر توست

نخواهي رفت...... تا از قالب تزويربيرون نيايي،تا با همه هستي آشتي نکني و در

خانه ات را به روي مهرباني نگشايي...شوقت را کامل کن! در خانه ات کوبيده مي

شود... در لحظه اي که آسمان ،تصوير بهشت را بر خود مي نشاند... آرام و سر به

راه،دورويي را

رها کن! بي نياز هر چشم تنگي، ديده جانت را به روي دوستي هاي تازه بگشا.ورود

تازه واردي مهربان را با همه اميدي که به زندگي داري به خودت، به من دلتنگ و به

همه دوستاني که محبت تو را مي جويند نويد بده، تا متبرک و پرنشاط اين نيز بر تو

بگذرد....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥

فيلمنامه عشق


امروز روز آن است...

كه فراموش كني آن چه كه بودي.

استواري گام هايت

صلابت عقاب ها را حقير جلوه خواهد داد.

برخيز...

دوباره بياآغاز!!!

براي اين فيلم نامه عشقت

به اين و آن قول نقش اول را مي دادي

اما اکنون...

بدون قهرمان مانده اي

با عده اي سياه لشكر و بدل كار!!!

هميشه به خودت,

تنها به خودت اطمينان داشته باش

و در هنگام مشكلات به آسمان نگاه كن.

چرا كه معمولا"...                         

اطرافت خالي از دوستاني مي شو د       

كه تا ديروز پاي رفاقت جان مي دادند !           

و تو مي تواني,                                         

آن باشي كه يك عمر آرزو داشتي.          

كمي تلاش,كمي ايمان!                              

ديگر وقت آن رسيده است                          

كه به وجودت افتخار كني!                  

به خاطر يافتن مقصر,                          

زندگي ات را تلخ و سياه نكن.                         

بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي مي ماند

خاطرات خوشي باشد

از لحظه هايي كه ديگر...

براي هيچ كدامتان تكرار نخواهد شد.

آن گاه كه...

نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم;

نا اميدي توان را از قدم هايمان مي گيرد

و ترفندهايمان براي رهايي به جايي نمي رسد..

براي بازيابي توان از دست رفته,

بياييد معجزه اشك را از ياد نبريم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

UP  ۸  جدید*

خواب آب مي ديدم


خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..

بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به

هدر ندهم ...

با تمام وجود خواستمش ...

غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...

بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...

بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...

شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...

شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم

کند ....

و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .

شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...

سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..

براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...

ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد

روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....

هنوزهم اميدوارم ...

او مي رود تا با ديگري برود

و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....

چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

دل ديوونه

چند روزه دل ديوونه ميگيره همش بهونه

اتيشم ميزنه هر شب جاي خاليت توي خونه

دل من هواتو داره ديگه طاقت نمياره

اين دل هميشه گريوون مثل ابرايبهاره

کي تورو دوست داره قد يه دنيا

کي ميخواد با تو باشه حتي تو رويا

دنبال جاهاي پاته توي شن هاي خيس دريا

نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره ميشکنه

نگو که بايد جدا شيم نگو قسمت من وتو رفتنه....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

تمنا كن

براي عشق تمنا كن ولي خوار نشو براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست

نده براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار

پروانه ببينه براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن براي عشق جون خودتو بده

ولي جون كسي رو نگير براي عشق وصال كن ولي فرار نكن براي عشق زندگي كن

ولي عاشقونه زندگي كن براي عشق بمير ولي كسي رو نكش براي عشق خودت

باش ولي خوب باش .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

 گشت زمان


روي دامان تو مستانه سر،ما، زيباست

خواب پروانه به دوش گل ِزيبا، زيباست

در گريبان تو اشکم چه پر از جلوه شده است

شبنم آويخته بر دامن گلها، زيباست

در قفس مردن مرغان شکيبا، زيباست

بي خبر خلق از از اين سوختن ما، بهتر.

شعله ي شمع، به تاريکي شبها زيباست

دست پرورده ي کس نيستم اين عزّت من

جلوه ي لاله ي روييده به صحرا، زيباست

زين همه نقش و نگاري که بر اين کارگه است

سر به زانو زدن مردم دانا زيباست

سرخي روي شفق نخوت خورشيد شکست

سر نگون گشتن فواره ز بالا، زيباست

حاصل کرده ي ما گشت زمان مي خواهد

عکس امروز، در آيينه ي فردا زيباست

در گذرگاه تو  اين گريه ي من زيبا نيست

حالت چشم تو هنگام تماشا زيباست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

گريه اي در شب

مردم نميدانند پشت چهره من يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي تا آنكه دانند بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشكم گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است

من هيچگه بر درد  خود  زاري نكردم

اندوه من، اندوه پست  آب و نان »نيست

اين اشكها بي امان از تو پنهان

جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست

شبها ز بام خانه ويرانه خود

هر سو ببامي ميدود موج نگاهم

در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:

من دردمندم

من بي پناهم

از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !

من تيره بختم

من موج اشكم

من ابر آهم

بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:

كاي بر فراز بام خود استاده آرام !

من در حصار بينوائيها اسيرم

در قعر چاهم

بي خان و ماني ناله اي دارد كه:  اي مرد !من تيره روزم بر كوچه هاي روشني  بسته

است راهم .

ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار

در سينه مي پيچد فغان  عمر كاهم

با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:

كاي شب نشينان تهي دست !

وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !

آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !

من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست

در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم

شرمنده ام از دستگيري

اما در اين شرمندگي ها بيگناهم

دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم

اين را تو ميداني و ميداند خدا هم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

تضاد

و غزل عاشقانه اي را کشتم!

پروانه اي را از شمع دور کردم!

مجسمه سازي را به کوه بردم!

مجنوني را به دشت!

عارفي را به ديوانه خانه!

ديوانه اي را به مکتب!

آخوندي را به رقاص خانه!

رقاصي را به مسجد!

مرگ را کشتم!

زندگي را نفس کشيدم!

شعر نوعي سروده ام ضد!

شعر سپيدي نغز!

به غزل سرانه دادم!

سهراب را حافظ کردم!

پرنده را سهراب!

آب را به سربالايي کشيدم!

آتش را به سرا زيري!

حال خود را کجا برم؟؟؟

خانه ي معشوق؟

کنار شمع؟

پيش شيرين يا کنار ليلي؟

مجلس درس عارف خوب است

يا ديوانه خانه؟

پيش شيخ يا کنار ميخانه؟

مرگ برايت بهتر است

يا تنفس؟

آيا شعري نو مي گويم؟؟

شعر سپيدم کو؟

غزلک کجايي؟

فال سهراب بگيرم؟

يا پرنده را آزاد کنم؟

آب را بنوشم

يا آتش درون راخاموش کنم؟

همه ي تضاد ها

از روي عادت

سازش يافتن

مگر دل کوچک پرنده

به سنگ

و دل نازک من

به غم

ميرم به دياري دور

به خاک








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

در غم ما

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود و ليک خون جگر شود

خواهم شدن به ميکده گريان و داد خواه

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

از هر کرانه تير دعا کرده ام روان       

باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود

اي جان حديث ما بر دلدار باز گو  

ليکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کيمياي تو زر گشت روي من

آري به يمن لطف شما خاک زر شود

در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب       

يارب مباد آنکه گدا معتبر شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

ميميرم


به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يک روز

ميميرم از پا مي افتم

به تو گفتم خودم و مي کشم و پر مي زنم تو آسمونا

بگو گفتم يا نگفتم

به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات

چشاتم تنهام گذاشتن

مگه بهت نگفته بودم

بي تو روزگار من تيره و تاره

حالا يادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره

ديگه جون نداره دستام آخر قصه رسيده

عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

UP  ۱۲  جدید*

کوچک که بوديم

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
           
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند
           
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
           
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
           
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

قانون زندگي

قانون زندگي قانون باورهاست.

و انديشه ها از باورها دستور مي گيرند

کافيست باور کنيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

حس مي كنم

وقتي زمانه جوان است

حس مي كنم كه جوانم

آبم كه روشن و لغزان

در رودخانه روانم

حس مي كنم كه سرا پا

شور و شتاب و تلاشم

موجم كه در دل دريا

جاني پر از هيجانم

فواره ام كه به صورت

همتاي بيد بلورم

رقصان و شاد و غزلخوان

پيوسته در فورانم

دارم هواي دويدن

همپاي باد سبك پو

بر آن سرم كه برآيم

از آزمون توانم

صد بوسه دارم و يك لب

كو آن غنچه بچيند

مات از بلوغ بهاري در برگ ريز خزانم

سياره يي كه زمين است

خواهم كه سعد بچرخد

وز نحس دور بماند

اين جرم و آن دگرانم

چشمم به راه كه پيكي

با صلحنامه درآيد

جنگ يهود و مسلمان

آتش فكنده به جانم

من جز يگانه نديدم

پروردگار جهان را

هم جز يگانه نيامد

در ديده خلق جهانم

اي هر كه نام و به هر جا

پيشاني از تو لب از من

بگذار از دل تنگت

شيطان و كينه برانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

کاش مي شد

کاش مي شد ظرفيت ها را قالب گرفت

کاش مي شد در باريکه هاي سيال ذهن

تصويري از فرداهاي دور برداشت

تا با آن ، لحظه هاي زيبا کاشت

کاش مي شد هر روزي را که بد بود ، برداشت

جاي آن روز ، روز ديگري کاشت

کاش مي شد

کاش مي شد با تمام باورها

با زورقي به سوي درياها رفت

و از آنجا

تا فروغ بي نشانه

تا رؤياها

تا اساطير

با پاي برهنه تنها رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

منم اون

منم اون سايه وحشت                  

که به چاهي رفت و برگشت

منم اون ديواره کوتاه                     

که شده مسيره هر راه

منم اون خار بيابون                       

که شده تشنه ي بارون

منم اون مداد بي سر                    

که نشسته روي دفتر

منم اون پنجره ي باز                      

که دلش مملوِ از راز

منم اون کويره لوطي                    

که شده اسيره طوطي

منم اون طناب غيرت                     

که شده فداي صحبت

منم اون باغچه بي گل                   

که پره از داغ سنبل

منم اون دفتره بي خط                   

که به نقطه کرده عادت

منم اون دل شکسته                     

که شده از همه خسته

منم اون عاشق بي کس                

که واسش غريبه هر کس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

دلش گرفته

پنجره خسته است و دلش گرفته

کسي به اون از عاشقي نگفته

پنجره با دلي که جنس شيشه است

خوب ميدونه ميله واسه هميشه است

پنجره خاطراتشو مرور کرد

باز از کنار آرزو عبور کرد

يادش اومد روزي رو که مي باريد

روي تنش بارون از ابره ترديد

يادش اومد غرورشو شکوندن

نگاهشو به جاده ها کشوندن

پنجره مي دونست با سنگ نميشه

بشگنه قلبه عاشقه يه شيشه

پنجره با چشاي باز آدما رو مي بينه

نمي دونه شايد که اين نگاهه آخرينه

بيايم و با چشاي پنجره هم وببينيم

با قلبه شيشه اي بازم کنار هم بشينيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

خواب ديدم

شبي باز تورا خواب ديدم

ديگر مانند قبل نبودي

مي داني ديگر تو را باور ندارم

اين بار سادگي خود را باتمام وجودم باور مي کنم

هنوز با خاطرات گذشته تو را مي خواهم

توديگر براي من نيستي و من اين را خوب مي دانم

از اول هم براي من نبودي

هيچ گاه تو را اينچنين نمي ديدم

تو را چون بتي در بلند ترين مکان قلبم جاي دادم

آيا مي توانم تو را فراموش کنم ؟

عشق را در قلبم پروراندي

اما آيا فکر کردي چگونه به تنهايي بار اين عشق سنگين را به دوش کشم؟

و اين بار با تمام وجودم فرياد مي زنم

تو را نخواهم بخشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

عشق زماني است که

عشق زماني است که نتواني به چيزي جز او فکر کني.

عشق زماني است که دستش را در دست داري و آغاز آشنايي تان را به ياد نمياوري.

عشق زماني است که هر وقت خبر جالب يا غم انگيزي مي شنوي به اولين کسي

که دوست داري بگويي ، اوست .

عشق زماني است که اگر شرايط فراهم نشد چند وقتي او را ببيني ، احساس

بيماري و کسالت کني .

عشق زماني است که وسايلي را که دوست دارد بلافاصله برايش مي خري، فقط

چون مي داني وقتي ان را به او مي دهي به تو لبخند مي زند.

عشق زماني است که تو رضايت او را به رضايت خودت ترجيح دهي.

عشق زماني است که او لباسهاي زيبايش را فقط به خاطر تو بپوشد .

عشق زماني است که هر وقت از موضوعي نگران است ، به او ارامش دهي.
                 
عشق زماني است که حتي وقتي در مهماني جاي زيادي براي نشستن هست

درکنار تو بنشيند.

عشق زماني است که بعد از انکه از او جدا شدي ، ديگران را با او مقايسه کني و همه

ي انها را در مقابل او کوچک ببيني .

عشق زماني است که " زندگي " مي کني

عشق زماني است که  به اوج مي رسي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

راز عشق

به آنان كه عاشقند و دوست دار يار

۱ـ راز عشق در تواضع است

اين صفت به هيچ وضع نشانه تظاهر نيست

بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوي است ـ ميان دو نفري که يکديگر را دوست

دارند ـ تواضع مانند جويبار آرامي است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه

ميدارد

۲ـ راز عشق در احترام متقابل است

احساسات متغير اند امااحترام دو نفر ثابت ميماند

اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو متفاوت است

با احترام به نظريات اش گوش کن

احترام باعث ميشود که او بتواند خودش باشد

۳ـ راز عشق در اينست که

به يکديگر سخت نگيريد

عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است

۴ـ راز عشق درين است که

هر روز کار کني که شريک زندگي ات را خوشحال کن

نگذار که جويبار محبت از کمي باران بخشکد

 ۵ ـ راز عشق در اين است که

حقيقت اصلي عشق يعني تفکر را از ياد نبري

آيا يک رابطه دراز مدت مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست ؟

۶ ـ راز عشق در اين است که

رابطه تان را مانند يک باغ با محبت تزئين کنيد

بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه را بکار که زيبائي ـ برويد

ضمناً فراموش مکن که باغ را بايد هرس کرد

مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود

براينکه عشق همواره با طراوت بماند بايد به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد

۷ـ راز عشق در خوشي مشربي است

شوخي با ديگران را فراموش نکن در ضمن مراقب شوخي ها ات باش

شوخي نا پسند نکن ـ شوخي بايد از روي حسن ونيت باشد نه نيشدار

۸ ـ راز عشق در اين است

که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي و صبر کني تا خون سرد را دو باره

بدست آوري

با اينکه احساس جلوه الهام است اما شخص اعصباني نمي تواند چيز ها را با وضوع

درک کند

قلبت را آرام کن

تنها به اين وسيله است که مي تواني چيزها را آنگونه که هستند دريابي

۹ـ راز عشق در اين است که

طرف مقابل ات را تحسين کني

هرگز با فرض اينکه خودش اين چيز ها را مي داند از تحسين غافل نشو

مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نيت بگويي دوستت دارم

گر چه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ـ اما کلمات تازه و جوان خواهند

ماند

۱۰ـ راز عشق در اين است كه

که بيشتر با نگاه حرف بزني زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند

اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني مثل آن است که پنجره ها را با پرده

زيبايي بيارايي و به خانه گرمي و جذابيت بخشي

۱۱ـ راز عشق در اين است که

وقتي پيشنهادي به ذهنت ميرسد براي نياز خودت به بيان آن فکر نکني ـ بلکه به

علاقه ديگري به شنيدن آن فکر کني

اگر لازم بود حتي ماه ها صبر کن تا آماده گي شنيدن آنچه را که ميخواهي بگوئي

پيدا کند

۱۲ـ راز عشق در اين است که

هيچکدام خود را معلم ديگري ندانيد

به عبارت ديگر از اينکه ميتوانيد از يکديگر ياد بگيريد سپاسگذار باشيد

۱۳ـ راز عشق در اين است که

در سکوت دست يکديگر را بگيريد ـ

کم کم ياد ميگيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد

۱۴ـ راز عشق در اين است که

شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند ـ

گياه هنگامي رشد که آزادانه از هوا ونور آفتاب استفاده کند ـ

۱۵ـ راز عشق در اين است که

به عشق بيشتر از يکديگر احترام بگذاريد ـ

زيرا عشق هديه ازلي خداوند است ـ

۱۶ـ راز عشق در اين است که

هنگام سوء تفاهم فقط به اين فکر نکني که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است ـ

۱۷ـ راز عشق در اين است که

از يکديگر انتظارات بي جا نداشته باشيد

ذهنيت را بر ارزشهائي متمرکز کن که شما را به يکد يگر نزديکتر ميکند ـ

نه بر مسائلي که بين شما فاصله مي اندازد

۱۸ـ راز عشق در اين است که

حس تملک را از خود دور کني

در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود ـ

در عوض به راه حلي فکر کني که در آينده از بروز چنين سوء تفاهم هايي جلوگيري

کني

۱۹ـ راز عشق در اين است که

باور ها آرمان ها و اهدفتان را با يکديگر در ميان بگذاريد 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

دوست معمولي ، دوست واقعي


دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.

دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.

دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.

دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.

دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.

دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.

دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.

دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟

دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.

دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.

دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.

دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.

دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.

دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.

دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند