نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

UP   ۷  جدید*

خيلي بد شد

پيش تو باز کم آوردم خيلي بد شد

قسم دروغي خوردم خيلي بد شد

با قريبه منو ديدي خيلي بد شد

پشت من چيا شنيدي خيلي بد شد

بتو گفتم مثل تو زياده اما واسه تو داشتم ميمردم

تو را با اون يکي ديدم کم آوردم

ولي من هر کاري کردم تو را از ياد نمي بردم

اگه اشتباهي کردم آخرش چوبشو خوردم

غير تو هيچکي نديدم همه جا به تو رسيدم

از همه دنيا گذشتم تو را با اون يکي ديدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

خسته شده بودم

خسته شده بودم ديگه داشت خوابم مي گرفت
 
يه جاي قريبي بود ساکت و سياه ، هيچ صدايي نمي آمد ،فقط صداي نفس هام بود

که به شماره افتاده بودند ، سخت نفس مي کشيدم راهم  را گم کرده بودم

انگار ميان زمين وآسمان بودم نمي دانستم چه بايد کرد

چشام ازگودي زده بود بيرون، لبهام به هم چسبيده بودند، ديگر صدام در  نمي آمد ،

خسته بودم  پاهام ديگه به التماس افتاده بود دلم مي خواست بخوابم و به چيزي

فکر نکنم.

هوا کم کم داشت تاريک مي شد از دور رنگ سياهي را مي ديدم که نزديک و نزديکتر

مي شد ديگر فاصله اي نداشت ، تشنه بودم ولي دريغ از جرعه اي آب با خودم فکر

مي کردم اين سرنوشتمه ، من محکومم ، من بايد تقاص گناهانم را پس بدم . نااميد

شده بودم با خودم مي گفتم کسي منتظرت نيست ديگر خانه و کاشانه اي نداري،

خنده ام گرفته بود تصميم گرفتم آنقدر ادامه بدم تا مرگ به سراغم بياد با خودم مي

گفتم اينجا آخر دنياست ديگر تاريکي احاطه ام کرده بود همه جا تاريک شد ، ترسيدم ،

به اطرافم نگاه کردم چيزي نديدم صدايي از دور دست مي آمد نزديک و نزديکتر مي

شد بيشتر ترسيدم ديگه داشتم مي لرزيدم بدنم سست شده بود ناگهان ايستادم هر

چه تلاش کردم که ادامه بدم نتوانستم صدا نزديکتر شد بالا را نگاه کردم چيزي نديدم ،

به فکر فرو رفتم که چه روزگار شيريني داشتم پر از اميد و آرزو

شاد بودم سرشار از غرور و شادي کلي آرزو برايه خودم داشتم ...

آه ! نميدانم چه شد فقط اين را مي دانم طوفاني آمدو همه چيزو با خودش برد

ناگهان به خودم آمدم ديدم کسي به من سيلي مي زند ، صدايي در سرم گيج مي

خورد ، از شدت ترس نيرو گرفتم مي دويدم فقط داشتم مي دويدم شايد به دور خود

اما مي رفتم سيلي ها محکم تر و محکم تر مي شد حتي به چشمام هم رحمي

نداشتند مجبور شدم چشمامو ببندم بازهم مي رفتم دلم مي خواست گريه کنم ، به

جايي رسيده بودم  مثل باتلاق ديگر نمي توانستم راه بروم خيلي سخت شده بود

همه چيزم رفته بود ! احساس کردم مرگ به من نزديکتر شده خوشحال شدم  مدتي

بود آرزويه مرگ را داشتم، دگر دعاهام شده بود مرگ ! به خودم مي گفتم بالاخره

دعاهات مستجاب شده با اون وضعيتم شروع کردم به رقصيدن سيلي ها محکم تر

شد.

برايه يه لحظه چشمامو باز کردم نمي دونم چرا اما باز کردم يک نور کم رنگي بود ! با

خودم گفتم که اين همان مرگه که نزديک مي شه چشامو بستم منتظر شدم، اما

نيامد، باز منتظر شدم ،چيزي نشد، باز کردم ديدم نور همانجاست کم نور و بي حرکت

با خودم گفتم شايد منتظرم باشد پس به استقبالش مي روم به راه افتاده بودم هنوز

صدا در سرم گيج مي خورد و سيلي ها يکي پس از ديگري به صورتم مي خوردهيچ

اهميتي نداشت نزديک و نزديکتر مي شدم ، نور پرنور و پر نورتر مي شد، به نزديکش

رسيدم .
 
يک کرم شب تاب بود !

تعجب کردم آخه يه جا خونده بودم که کرم شب تاب جزئي از خداست چون خدا

مقداري از وجودش به کرم داده بود با خودم فکر کردم اين چه معنايي دارد ؟

در اين برهوت يک کرم شب تاب؟

دست به سوي خدا بلند کردم با تمام وجود فرياد کشيدم  :

خدايا اين چه سرنوشتيه که برايه من رقم زدي

به خودم امدم اطرافم کمي روشن شده بود  ديگر صدايي نمي آمد کسي هم نبود

باخودم فکر کردم.
 
که صدايي آمد :
  
اگر ظلم کرده اند!

اگر جفا کرده اند!

اگر خدا را فراموش کرده اند!

اگر دنيا را توسل شده اند!

اگر گناه را پاک مي شمارند!

اگر عشق را فراموش کرده اند!
 
من فراموششان نکرده ام حتي در سخت ترين شرايط
 
تو هم فراموششان نکن …








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

مسافر

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم

از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم

فرقي نداره بي تو بهارمون با پاييز

نمي بيني که شعرام همه شدن غم انگيز

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نيست

اينجا ولي آسمون اشک ريختن هم بلد نيست

غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت

فداي قلب نازت اون چشماي قشنگت

غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري

من که اينو مي دونم که تو چقدر صبوري

غصه نخور مسافر بازم مياي به زودي

ما رو ببين چه کرديم از وقتي تو نبودي

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

از دل تو ميدونم هيچکي خبر نداره

غصه نخور مسافر هميشه که اينجوري نيست

هميشه که عزيزم راهت به اين دوري نيست

غصه نخور مسافر تولد دوباره

غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره

غصه نخور مگه تو کنار دريا نيستي

من چشم به راهت مي مونم ببين تو تنها نيستي

غصه نخور مسافر غصه کار گلها نيست

سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيست

غصه نخور مسافر تو خود آسموني

در آرزوي روزي که بياي و بموني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

پرسه


تو يه لحظه مثل من تنها نبودي

پرسه گرد مست کوچه ها نبودي

يه دفعه ام نشد که گوش بدي به حرفام

واسه درد دل من دوا نبودي

با چشام هزار دفعه مرگمو ديدم

هميشه رفتم و هيچ وقت نرسيدم

تا بمونم با تو از همه بريدم

تو رو اما دورتر از هميشه ديدم

اون که بي صدا باهات حرف مي زنه

لحظه لحظه زير پاهات مي شکنه

اون منم که از همه عاشق ترم

از تو دورم و باهات همسفرم

همسفرم

همسفرم . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

بعد از مدت ها

بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمي دستانت را بر روي تن

يخ زده ام چه عاشقانه حس مي کردم . نگاهي به چشمان عاشقم انداختي ...

پاکي نگاهت تنم را به لرزه انداخت ...

چه حس زيبايي بود در آغوش تو بودن ...

اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندي ...

چشمانت را بستي و شروع کردي به خواندن ...

آرام زمزمه مي کردي      دلم گرفت اي هم نفس   پرم شکست تو اين قفس ...

دستم را باز کردم تيغ در دستانم برقي زد...

لحظه هاي آخر بود هميشه آرزو داشتم در آغوش تو بميرم و اين بهترين فرصت بود ...

آرام تيغ را بر روي دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجيبي تمام وجودم را فرا گرفت

دستانم مي لرزيد اما فرصتي نداشتم بايد قبل از آنکه چشمانت را باز کني کار را تمام

مي کردم ...

تيغ را روي دستم کشيدم خون به سرعت از بدنم خارج مي شد دست هايم را مشت

کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کني ...

لحظه هاي آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجيبي داشت و تو هنوز

زمزمه مي کردي صدايت را براي آخرين بار مي شنيدم . دستت را آرام بر روي لبهايم

کشيدي براي آخرين بار دستان نجيبت را بوسيدم و چشم هايم را به روي همه تنهايي

ها بستم بدنم يخ زده بود . سرماي ناگهاني بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را باز

کردي و ديدي از من تنها يک لباس خوني و دستمالي خيس از اشک برايت باقي

مانده ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

يك دنيا غم و حسرت


با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم

ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم

به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي

دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي

ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها

منو اينجا رها كردي تو در اين گوشه دنيا

با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم

ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم

ببين بغض شكسته ام رو نمي گم ديره يا زوده

اگر چيزي برام مونده يه مشتي خاطره مونده

واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي

نمي دونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي

با اينكه دل بريدم من شكسته بال پروازم

هنوز هم توي اين غربت برات معناي آوازم

با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم

ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

کمي وقت


از خدا يک کمي وقت خواست

واي اي داد بيداد

ديدي آخر خدا مهلتش داد

آمد و توي قلبت قدم زد

هر کجا پا گذاشت

تکه اي از جهنم رقم زد

او قسم خورد و گفت

آبروي تو را مي برد

توي بازار دنيا

مفت قلب تو را مي خرد

آمد دور روح تو پيچيد

بعد با قيچي تيز نامريي اش

پيش از آنکه بفهمي

بالهاي تو را چيد

آمد و با خودش

کيسه اي سنگ داشت

توي يک چشم بر هم زدن

جاي قلبت

قلوه سنگي گذاشت

قلوه سنگي به اسم غرور

بعد از آن ريخت پرهاي نور

وشدي کم کم از آسمان دور دور

برد شيطان دلت را کجا، کو؟

قلب تو آن کليد خدا ، کو؟

اي عزيز خداوند

پيش از آنکه درآسمان را ببندند

پيش از آنکه بماني

توي اين راههاي به اين دور و ديري

کاش برخيزي و با دليري

قلب خود را از او پس بگيري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥

**(توجه : ۱۳ پست جدید UP شده )**

گونه هاي خيس و دستاي خالي

الان نزديک صبحه نتونستم بخوابم خيلي وقته خوابم قر و قاطي شده خيلي وقته به

خودم نرسيدم انقدر سرم شلوغ بوده که حتي چند روزه تو آينه خودم و نگاه نکردم

شايد بهم بخنديد ولي آينه يکي از همدمهاي تنهاييمه آخه من تو تنهاييام چند تا

همزبون دارم اوليش خداست که قربونش برم اگه نبود منم معلوم نبود الان کجا بودم

يکيش آينه که وقتي مي زنه به سرم مي گيرمش جلو م و باهاش حرف مي زنم فقط

بهش بدوبيراه مي گم چون خيلي ازش عصبانيم يکيش دفترمه که تنها جسمه

خارجيه که از دلم خبر داره .دردم اينه که براي ديگران بهترين سنگ صبور باشم و ولي

نتونم درد دلم و به اونا بگم انقدر دلم باد کرده که نمي تونم نفس بکشم حس مي

کنم الانه که بترکم هميشه براي سبک کردنش دردامو به صورت قطره هاي گرم از

چشماي خاموش مي فرستمش روي گونه هاي سردم که شايد بشه يه کم از

سنگينيشون کم کردراستي دلم براي گريه کردن خيلي تنگ شده با اينکه وقتي سرم

شلوغ باشه کمتر به غصه هام فکر مي کنم و لي اصلا دوست ندارم اينطوري بشه 

دوست دارم تو تنهاييهام اشک بريزم دوست دارم دست خدا رو تو تاريکي حس کنم و

اشکام و پاک کنه منم سرم و بذارم رو شونه هاش و کلي براش درد دل کنم شايد باور

نکنيد ولي وقتي باهاش درد دل نمي کنم خودم و سبک نمي کم انگار يه چيزي تو راه

گلومه بعدش بايد برم دکتر و چندتا آمپول دردناک نوش جان کنم

خدا جون نمي خوام دلت و بشکنم بدون تنها کسم تو دنيا تو بودي و هستي و

خواهي بود ولي انقدر بزرگي که نمي تونم ببينمت خداجون يه خواهش ازت دارم يا

من و ببر پيش خودت يا يه فرشته از طرف خودت برام بفرست تا بتونم براي هميشه

تو چشماش زل بزنم بغلش کنم نوازشش کنم اونم من و نوازش کنه خدا جون انقدر

دوست دارم به اندازه بزرگيت که قا بل درک نيست

هرکي اومد فکر کردم خودشه با اينکه با احتياط نزديک شدم ولي اون بي احتياط و با

سرعت رد شد هر کدومشون يه تيکه از من و کندن و پس نداده رفتن نمي خوام خدا

ديگه تحمل ندارم تمومم کن.

انقدر تنهام  انقدر تنهام که نمي دونم  چقدر.  همدمم شده خدا، تاريکي، گونه هاي

خيس و دستاي خالي...

**(توجه : ۱۳ پست جدید UP شده )**








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥

سالها رفت

سالها رفت وهنوز

يک نفر نيست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي

صبح تا نيمه شب منتظري

همه جا مي نگري

گاه با ماه سخن مي گويي

گاه با رهگذران

خبر گمشده اي مي جويي

راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟

صدفي در دريا است؟

نوري از روزنه فرداهاست

يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟

بارها آمد و رفت

بارها انسان شد

وبشر هيچ ندانست که بود

خود او هم به يقين آگه نيست

چون نمي داند کيست

چون ندانست کجاست

چون ندارد خبر از خود که خداست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥

حس عاشقي

مست يه نيم نگاهتم

خورشيدباشي من ماهتم

اي اشک گريه هاي من

کاش بدوني عاشقتم

نرونرو تواز پيشم

من بي توديوونه ميشم

نميره مهرت ازدلم

من بي توويرونه ميشم

چشات قشنگُ بي رياست

الماس شهرعاشقاست

صورت مثل ماه تو

شاه پري توقصه هاست

اي نازنين دنياي من

اي هم دم شبهاي من

بانوي رويايي من

اي شب آفتابي من

نازوادا ديگه بسه

نگات برام يه نفسه

نازنکن ديگه بسه

نازنکن ديگه بسه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥

اختيار


نمي دانم که ما خوشبختيم يا بدبخت؟

خوشبخت، زيرا عصر ما، عصر تکنولوژي است، عصر همانند سازي، عصر آفريدن

و بدبخت، زيرا که روح ما، خم و ناتوان زير بار اطلاعات به ذهن حمّالي مي دهد

خوشبخت که مي توان با جت سريع و سير، دنيا را کمتر از يک روز دَرنَورديد

و بدبخت که در فشردگي زمان و در حسرت تعطيلات

تنها مي توانيم قدم هايمان را از ماشين تا اطاقک کار بشماريم

خوشبخت که مي توان کتاب را به صورت الکترونيک خواند و کاغذ مصرف نکرد

و بدبخت که ديگر مرگ درختان به قيمت يک جاده ما را سوگوار نمي سازد

خوشبخت که مي توان کلاس عرفان در اينترنت داشت و پير را پشت شيشه ديد

و بدبخت که براي پرداختن کلاس روحمان را زير منگنه ميگذاريم و مي فروشيم

خوشبخت، چون علم آنقدر رفته به پيش، که دنيا دگر دهکده اي است

و بدبخت که در اين دهکده همه خسته، همه بيگانه، همه سرگردان

خوشبخت که انسانيم و فرشته ها به فرمان ما

و بدبخت که مختاريم

مختار که نابود سازيم مثلث روح و جان و تن

و برانيم گاري علم را در جادهء صاف بشريت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥

زنگ تفریح :

موضوع انشاء : از شعر زير چه مفهومي را

برداشت ميکنيد ؟

از اون بالا کفتر ميايه يک دانه دختر ميايه !

                                                            سيا بغل جا جا ، تو منه ديوانه کردي !


مـــدادم را در قــــلب سفيد کاغذ فــــشار مي دهـــــم تا انشاء ام آغاز شود .

اين شعر خيلي با مفهوم ميباشد و من از اين شعر خيلي برداشت ميکنم !

ما هميشه از داخل تلويزيون نگا ميکنيم و پدر من خيلي توي کف اين دختر

افغانيه ميباشد و مادرم غيرتي ميشود و به همين دليل پدرم هر شـــــــب

شام نخورده ميباشد . مادرم وقتي که خيلي قاطي مي باشد در غذاي پدرم

مرگ موش ميريزد ولي پدرم خيلي قوي است و هنوز زنده ميباشد .

ما اين شعر را در ماشين گوش ميدهيم و پدرم جو زده ميباشد و ما خــــيلي

ته چرخ ميکنيم .

پدرم اين شعر را براي مادرم ميخواد و به او ميگويد :

" اي دخــتر افغاني من يه ايراني هستم "

ولي مادرم خيلي شاکي ميباشد و با لقد به اونجاي پدرم مي کوبد .

ما خيلي به مهماني ميرويم و يکبار پدرم در يک مهماني با اين آهنگ در حال

انجام حرکات موزون بود که ما را گرفتن و تا صبح در بازداشت بوديم و خـــيلي

خوش گذشت .

پدر من هميشه توي حمام اين آهنگ را ميخواند و خيلي صداي پدرم ****

ميباشد و مادرم آبگرمکن را خاموش ميکند و پدرم هميشه بـــــــــعد از حمام

به صورت قنديل ميباشد .

پدر من هر شب به برنامه عسل جون زنگ ميزند و خيلي آهنگ در خواست

ميکند ولي همه دارند دنبال گيتار اون آقاي تو دماغي ميگردند و کسي پدرم

را به حساب نمي آورد!

من و پدر و مادرم به شعر و ادبيات خيلي دوست داريم و من از اين شعر خيلي

برداشت کردم و اين بود انشاء من ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥

 شب شد


 شب شد

خورشيد رفت

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو مي کرد

 ناگهان ستاره اي چشمک زد !

آفتابگردان سرش را به زير افکند

گلها خيانت نمي کنن!!!            








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥

قلم


به قلم مي گويم :

- اي همزاد 

اي همراه

اي هم سرنوشت

هردومان  حيران بازي هاي دورانهاي زشت 

شعرهايم را نوشتي

دست خوش ، اشک هايم  را کجا خواهي نوشت؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥

ببخشيد

ببخشيد

اگه تو مسير جاده خسته کردم لحظه هاتو

آخر جاده رسيد ، خسته نباشي

ببخشيد

اگه آفتابي نبودم توي خاکستري باور و ترديد

بي گناهم ، از ديار خيس بارانم نه از ديار خورشيد

ببخشيد ، ببخشيد ، ببخشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥

گريه کن

گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن
 
آدما انگار براي ما دعا نمي کنن

گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم

بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم

گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم

به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...

گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم

 تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...

گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد

گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد

گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد 

واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد

گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من
 
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن

گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت

واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥

نمي خواهي شروع کني ؟

مي گن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو

ببيني ؟

اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت.

مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل

قرار نشست.

ولي مدتي که گذشت خوابش برد.

نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه

داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت.

مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود، آهي کشيد وگفت :

اي دل غافل يار آمد وما در خواب بوديم .

و افسرده و پريشون برگشت به شهر.

در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد :

چرا اينقدر ناراحتي؟

و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت :

اين که عاليه !

آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !

دليل اول اين که :

خواب بودي وبيدارت نکرده !

و به طورحتم به خودش گفته :

اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟

و دليل دوم اينکه :

وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ، پس برات گردو

گذاشته تا بشکني و بخوري!

مجنون سري تکان داد و گفت :

نه!

اون مي خواسته بگه :

تو عاشق نيستي!

اگه عاشق بودي که خوابت نمي برد!

تو رو چه به عاشقي؟

بهتره بري گردو بازي کني!

آره عزيز دلم بايد حواسمون رو جمع کنيم .

نکنه خوابمون ببره !

نکنه فرصتها رو از دست بديم.

نکنه وقتي بيدار بشيم که ديگه کار از کار گذشته باشه !

و بايد بدونيم ، هر ثانيه از زندگي ما لحظه اي بي نظير و تکرار نشدنيه.

و از اون لحظه هاي ناب ، بهترين استفاده رو ببريم.

پس بيا از همين لحظه شروع کنيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥

یادش بخیر

گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد

مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت

هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي

شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه

به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به

موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم

بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون

او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي

كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده

بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن

غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه

روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .

ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ

قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر

شد .كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل

هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان

ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد

تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او

كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان

دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما

خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن

داستان هاي قشنگ وجود ندارد. يادش بخير داستان حسنک کجايي ُتصميم کبريُ

ميهمان ناخوانده (کوکب خانم) دهقان فداکارو پتروس هميشه از روي اينها مشق و

ديکته مي نوشتيم و حالا اينها شايد فقط قصه باشد براي ما تا با گفتن اينها کوچکتر

ها را سرگرم کنيم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥

دوستت دارم

دوستت دارم

 اما نمي توانم بيانش کنم تو مثل سرابي يا نه ... بهتر بگويم مثل آب دريايي .

تشنگي را رفع نمي کني وقتي مي بينمت بيشتر دلم تنگت مي شود ... از

ديدنت سيرنمي شوم.

دوستت دارم تو هما ني که گفتي : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ

بسپار و مرا به سرخي خون دل شقايق اما من جز به تو دل به کسي نمي دهم اين

دل فقط مال توست فقط دوستم بدار و ترکم نکن.

 روز رفتنت روز مرگ شقايق ..روز زردي دل سبز من است دوستت دارم تو هماني که

مي گفتي : من در عالم سرد خودم بايد آنقدر تنها بمانم و آنقدر تنها بگريم که تمام

نوشته هايم بوي باران بگيرد اما من مي گويم که سردي دلت را به من بسپار و گرمي

دل من از آن تو فقط بدان که با يک دل سبز دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥

افسوس

افسوس من مرده ام

و شب هنوزهم

گويي ادامه ي همان شب بيهوده ست

آيا شما که صورتتان را

در سايه ي نقاب غم انگيز زندگي

مخفي نموده ايد

گاهي به اين حقيقت يأس آور

انديشه مي کنيد

که زنده هاي امروزي

چيزي به جز،

تفاله ي يک زنده نيستند.

اي مرگ از آن لبان خاموشت،يک بوسه جاودانه مي خواهم

تنهايي سيماي آدمي را زيبا و تابناک مي سازد.

آسمان را فراموش کرده ايم،به همين دليل،

کاري جز دريدن يکديگر براي مان باقي نمانده است.

ما به حال خود رها شده ايم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥

نمي بخشمت

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام

غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم

شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر

زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت

بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥

خوش به حال آسمون

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه

نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا

آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد

وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه

بارشي بوده.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥

زيبا ترين گل

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد.

اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار

است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥

دستم به تو نمي رسيد

يه عمري آسمون بودي ، دستم به تو نمي رسيد

نه قطره اي روي زمين ، نه چشم تو منو نديد

هر چي  رو من قسم دادم به حرمت ستاره ها

تا که به تو نشون بدم ، بين تموم قطره ها

خدا که اين قصه رو ديد از رو زمينش منو چيد

ابري شدم که آسمون ، باز دوباره منو نديد

از بخت بد، من اين بالا ، اين آسمونِ رو زمين

بايد که قطره اي بشم ، اي آسمون منو ببين

قطره شدم از آسمون تا که بگم ديوونتم

من عاشق بوي نمِ اشکاي روي گونتم

به جاي بارون گريه ها ، مال تو باشه نازنين

بذار که با لمس تنت آروم بميرم رو زمين

نذار که حرف آخرم ، با گريه همبازي بشه

بگو که من دوسِت دارم ، تا اين دلم راضي باشه

هيچي نگفتش آسمون ، حتي منو نگا نکرد

تو لحظهً مرگ منم ، يه بار منو صدا نکرد...
 
قصه داره تموم ميشه ، مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنين ، اول خدا بعدم شما ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥

من و تو در سپيده صبح

من و تو در سپيده صبح به پاکي آسمان به زلالي چشمه ساران به درخشندگي

ستارگان به سبزگي کوهساران به لطافت گلبرگان و به زيبايي عشق سوگند خورديم

که هم چون خورشيد باشيم و سخاوت را از دريا بياموزيم و پايداري را از کوه .

سوگند خورديم بخشندگي را از آسمان و زيبايي را از گل بياموزيم .

من وتو سوگند خورديم تا جهان هست تا خورشيد از شرق طلوع مي کند تا پروانه به

عشق سوختن به استقبال شمع مي رود تا ساحل ميزبان درياست در کنار هم باشيم
آري ما باز هم سوگند خورديم که عشق ورزيدن را از عاشق و وفاداري را از معشوق

بياموزيم .

ما سوگند خورديم اما افسوس که ديوار بلند سرنوشت و دست هاي بي مهر روزگار

ميان ما جز جدايي چيزي نگذاشت و هرگز نگذاشت دست هايمان يک بار ديگر براي

بستن پيمان به يکديگر بپيوندد .

و افسوس که نگذاشت من وتو يکبار ديگر باصدايي آهسته در گوش هم زمزمه کنيم و

زيبايي طبيعت را ياد آور شويم و به پاکي اش سوگند بخوريم .

افسوس که شلاق ظالم روزگار با فقدان محبت بر عاشق دل باخته مي کوبد و

معشوق را به اميد بوسه عشق مي ميراند .

و افسوس که ستم ستم گران لوح درخشنده و سپيدعشق را محو کرده و

ديگرعشقي براي سوگند به پاکي اش در ميان نيست .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥

لاف عاشقي


آهاي تويي که ازاون مينويسي

بدون مرام اون ازجنس سنگِ

اوني که لاف عاشقي روميزد

ببين تنهام گذاشت باکلي نيرنگ

غريبي بي کسي انداره داره

آخه دل منم خدايي داره

يه گيتار شکسته هم دم من

يه کولي وغريب وبي نشونه

کسي که يه روز دلش بامن بود

ببين قلبش شده يه تيکه ازسنگ

يه گيتار شکسته هم دم من

يه کوليُ غريبُ بي نشونه

بريد بهش بگيد فرقي نداره

بخوادپيشم بمونه يا نَمونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥

تنها شدم

ديگه باورم شده تنها شدم

هيچكي نيست دست توي دستام بذاره

ديگه آرزوم اينه ببينمت سر رو شونه هات بذارم دوباره

هر شب خوابتو مي بينم اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم

خواستي كه فراموشت كنم ولي

اينو از دلم نخواه نمي تونم

مي دوني تنها شدن حقم نبود

مني كه هميشه عاشقت بودم

تو برو سفر فراموشم بكن اما من هميشه عاشق مي مونم

با تو بودن فقط تو خواب و خيال

رفتي از پيشم هنوزم رفتنت واسم سواله

رفتي سفر با رفتنت سوختم و خاكستر شدم

خواستم كه از يادم بري رفتي و عاشق تر شدم

درد رفتن هنوزم يه عذابه سينه سوزه

يكي هست به انتظارت چشماشو به در بدوزه

اگر تنهام بذاري ميميرم و يه روزي سر به بيابوون مي ذارم

بذار تا همه بدونن عاشقم بدونن جز تو كسي و ندارم

مي دوني تنها شدن حقم نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥

وقتي که دلت گرفت

وقتي که دلت گرفت وقتي که دلتنگ شدي وقتي ديدي هيچکس نيست که باورت

کنه وقتي فهميدي کسي نيست به حرفات و دردودلات گوش بده بروکنار پنجره پنجره

رو باز کن.يه نگا به اسمون بنداز فرقي نداره صبح باشه يا شب افتابي باشه يا ابري

فقط بهش نگا کن ناخود اگاه احساس ارامش وجودت روتسخير ميکنهروحت به پرواز

در مياد.ميري تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربوني که هر چه قدر هم پيشش

بموني راضي نميشي که ازش دل بکني.يه لحظه چشاتو ببند.اروم هواي تازه رو تو

ريه هات وارد کنبذار احساس کني دفعه اولته که داري اين قدر خوب نفس مي

کشي.وقتي اروم شدي و فهميدي که اون قدر تنها نيستي چون يکي هست که

هميشه با توست اگر اشکات  جاري شد بي خيل بذار ببارن.اون موقع هست که به

ارامش واقعي رسيدي و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل

بيشتر به اون بزرگ دوست داشتني مي توني بقيه مسيرت رو ادامه بدي.وقتي پنجره

رو مي بندي انگاربرگشتي سر جاي اولت اما اين بار بااميد و توکل بيشتر .سعي کن

نه تنها وقتي دلتنگي بلکه هميشه حتي يه ذره هم که شدهبه سراغش بري و

باهاش درددل کني و يادت باشه هيچ وققت پيوند چشاتو با اسمون قطع نکني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥

غزل دلتنگي

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است

تنها سر مويي ز سر موي تو دورم

اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش

تو قاف قرار من و من عين عبورم

بگذار به بالاي بلند تو ببالم

کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥

دروغ

من، با تو بودم و تو، از من چه دور بودي                          

اي کاش تو هم مث من کمي صبور بودي

نگاه من به چشم تو، اما نگات جاي ديگه                          

دلم با حرفاي تو بود،دلت با حرفاي ديگه

اولا ميگفتي به من"فرشته ي خدا شدي"                         

اما نفهميدم چرا تو از دلم جدا شدي

من واسه تو يه عکس شدم،تو واسه من يه بت شدي           

نگو که عاشقم بودي،نگو تو عشق فدا شدي

وقتي شروع شد قصمون گفتي به من "دوسِت دارم"             

اما نگفتي" خيلي زود، تو رو تنهات ميذارم"

گفتي به من" مهتابِ من از عشق سيرت ميکنم"                  

نفهميدم معنيشو که، اين بود "اسيرت ميکنم"

گفتي که" ميدوني چرا من فقط عاشق شبام؟                       

چون که چشاي تو فقط چراغ ميشه شبا برام"

آره گفتي خيلي از عشق و محبت                               

گفتي از نجابت و مهر و صداقت

گفتي اما خودِتم باور نداشتي حرفاتو                            

نميدونستي به کي بايد بگي دروغاتو

اما من تموم حرفاي تورو از بر شدم                            

من همه دروغاتو باور شدم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥

 نجوا

در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور

آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر

من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به

طلوعي ديگر برسان ....

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥

چشمهاي باروني

موندنُ بودن با تو

نگوکه تکرارنميشه

دنيارم اگربدي

دل ازت صاف نميشه

توبروازاين به بعد

تنهايي ياورم بشه

نه ديگه ،دوست دارم

محال باورم بشه

حيف قلبم که يه روزي

به تودادمش امانت

چشمهاي باروني من

کرده بودبه تو عادت

بخداجهنمم جايي واسه تو نداره

حيف آتيش که بخواد روي سر تو بباره

حرف من همينه که بروپيه  کار خودت

هرچي دردُ غمُ غصه است همگي مال خودت

حالاحقتِ بري يه گوشه اي زاربزني

ازغم نبودنم هي دادوفرياد بزني

ازخدااينوميخوام هميشه آواره بشي

واسه درمون دلت دنبال راه چاره شي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥

دلم برات تنگ مي شه

تازه داره دلم برات تنگ مي شه! تازه دارم مي فهمم چه گوهري رو از دست دادم... با

لجبازي هاي خودم، با غرورم. اما شايدم من و تو ديگه نمي تونستيم با هم بمونيم.

چه روزهاي قشنگي بود، هنوز، هرروز بهت فکر مي کنم، مي دونم ديگه هيچ وقت از

من سراغ نمي گيري، اما گاهي با خودم مي گم بيام سراغت حالي ازت بپرسم،

ديگه از قصه نوشتن خسته شدم، نمي دوني چند وقته هيچي نمي نويسم، من که

با نوشتن نفس مي کشيدم!

گاهي فکر مي کنم ديگه هيچي ندارم که بهش دل خوش کنم، حتي خاطراتم. با

خودم مي گم بهتره فراموشت کنم و يک زندگي جديد را شروع کنم، اما نمي شه.

دست خودم نيست، تو از خاطرم نمي ري. تويي که ندارمت هنوزم آزارم مي دي، بي

اون که بدوني.

با خودم مي گفتم از هم جدا بشيم شايد من آروم تر بشم، اما لعنت بر اين عشق که

هيچ چيزش به اختيار من نيست! نه غمش، نه شاديش... ديگه از عشق متنفرم! اما از

تو نه... که تو عشق مني!

برام دعا کن. من خيلي پريشونم، خيلي سخته به اون آرامشي که تو گفتي رسيدن.

تازه بعد از گذشت چندين روز، که خيال مي کردم همه چيز برام تموم شده، دارم مي

فهمم تموم اين غم و برهم بودن و پريشوني من به خاطر گسستن از توست. اما الان

ديگه ديره، خيلي دير... آب از دستم رفته، ديگه نمي تونم برش گردونم!

شايد خيلي خيلي زود نااميد شدم، چون هنوز هم، مطمئنم هيچ کوه بلند و سربه

آسماني بين ما قد علم نکرده....

بين من و تو فقط تپه هست.... تپه هاي متعددي که من ديگه توان گذشتن از اونها را

ندارم. گذشتن از اونها براي رسيدن به تو... اينه که توي خيالم يه کوه بلند مي گذارم

بينمون.... خسته ام مهربون من! خيلي خسته ام!

مي دوني چرا مطمئنم هيچ کوه بلندي بينمون نيست، چون هنوزم حسش مي کنم

اون نسيمي رو که از کوي تو مي وزه..از سرزميني ميان شمال و غرب.

آه اي برگزيده دنياي من!

نگاه دار! که عمري به راه ِ چون تو سواري

فشانده چشم سرشکي، نشانده اشک غباري

به لوح سينه خيالم  کشيده  نقش ِ عزيزي

بدان عزيز نمايد   نشانه ها  که تو داري

کرم نما و فرود آ   که پيش ِ ديده حيرت

همان خيال محالي که در کناري و ياري

چوواگذاشته ام خلق را زخويش به عمري

کنون سزد که به خلقم زخويش وانگذاري

دلم گريخته از دست تو  نشسته به پايت

که از حصار وفايت نجسته راه فراري!

چنان به بوي تو دارد تنم هواي  شکفتن

که گل زسنگ برآرم گرَم به خاک سپاري

به خنده گفتي«اگر جز تو را عزيز بدارم، مرا عزيز بداري؟» به گريه گفتمت«آري!»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥

کاش هیچ کس

کاش هیچ کس تنها نبود

کاش دیدنت رویا نبود

گفته بودی می مانم...

اما رفتی ......

و گفتی: اینجا جا نبود

من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو

ولی گویا بالی نبود!

یک نفر امد صدایم کردو رفت

با صدایش اشنایم کردورفت

پشت پرچین شقایق که رسید

ناگهان تنها رهایم کرد و رفت ....!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥

 از عشق چه داني

آخرش از عشق چه داني که به من پيوستي

چشم در چشم من و دل سوي دلدار دگر

بي خداحافظي رفتي پي يک يار دگر

تو بدون بي تو غروبه همه ساحل من

غير از تو عشق دو رنگت که شده واسه من

بعد يک عمر به روياي خودم ميخندم

که چرا دل به غريبه ز وفا مي بندم

دل من صبر ميخواد تا که سيه پوش بشه

مشعل عشق تو از حافظه خاموش بشه

مشعل عشق تو من را تو دو راهي گم کرد

من و تا آخر عمر قربوني مردم کرد

من بيچاره که با مشعل تو وا موندم

توي مرداب نگاه تو بازم جا موندم

تو بريدي و تو رفافت بازم باختي

من و باش چه قصري از جنس نگاهت ساختم

تو ديگه منو نميخواي رفتن و حاشا ميکني

چرا باز مي خندي و منو تماشا ميکني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥

 اگه از عشق


اگه از عشق مي شه قصه نشت
 
ميشه عاشق شد و افسانه نوشت
 
اگه زندگي پر از رنج وغمه
 
مي شه زد رنگ ديگه به سرنوشت
 
زندگي جاده اي از قشنگياس
 
که پر از پستي يا که بلند ياس
 
با نگاه سبزمون به زندگي
 
بريم اونجا که دلا پر از صفاست
 
نگيره غروب دلگير دلمون
 
نشه پژمرده گل گلخونمون
 
تا که با محبت و مهر وفا
 
برسيم به لحضه باورمون
 
اگه از عشق مي شه قصه نشود
 
ميشه عاشق شد و افسانه نوشت
 
تا که از ميون اين ثانيه ها
 
برسيم به جاده سبز بهشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥

اي بازگشته

 
تنها نگاه بود و تبسم ميان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما...نه...

گاهي كه از تب هيجان ها بي تاب مي شديم

گاهي كه قلب هامان مي كوفت سهمگين

گاهي كه سينه هامان چون كوره مي گداخت

دست تو بود و دست من اين دوستان پاك

كز شوق سر به دامن هم مي گذاشتند

وزين پل بزرگ پيوند دستها

دل هاي ما به خلوت هم راه داشتند

يكبار نيز اگر يادت باشد

وقتي تورا هي سفر بودي

يك لحظه واي تنها يك لحظه

سر روي شانه هاي هم اورديم

با هم گريستيم...

تنها نگاه بود و تبسم ميان ما

ما پاك زيستيم

اي سر كشيده از صدف سالها ي پيش

اي بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهاي خوب

تو آفتاب بودي بخشنده پك گرم

من مرغ صبح بودم مست و ترانه گو

اما در آن غروب كه از هم جدا شديم

شب را شناختيم

در جلگه ي غريب و غم آلود سر نوشت

زير سم سمند گريزان ماه و سال

چون باد تاختيم

در شعله ي بلند شفق ها غمگين گداختيم

جز ياد آن نگاه و تبسم

مانند موج ريخت بهم هر چه ساختيم

ما پاك سوختيم ما پاك باختيم

اي سركشيده از صدف سال هاي پيش

اي باز گشته اي به خطا رفته!!

با من بگو حكايت خود تا بگويمت

اكنون من و توايم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دست هاي گرم

آن قلب هاي پاك

و آن راز هاي مهر كه بين من و تو بود

ما گرچه در كنار يكديگر اينك نشسته ايم

بار دگر بر چهره ي هم چشم بسته ايم

دوريم هر دو دور...!

با آتش نهفته به دل هاي بي گناه

تا جاودان صبور

اي آتش شكفته اگر او دوباره رفت

در سينه ي كدامين محبت بجويمت؟

اي جان غم گرفته بگو دور از آن...نگاه...

در چشمه ي كدام تبسم بشويمت!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥

اين دل من

اين دل من براي يارم ديوانه است

ديوانه ديوانه ، پروانه شعله عشق است

من مي دونم چطور در عشق بسوزم

خيلي سخته كه از دست عشق فرار كني عزيزم

اين دل من براي يارم ديوانه است...

( اين ) دل ، هر كس را كه بخواد به دست مياره

ولي عشق واقعي داره كاملا قرباني نام دلدار ميشه

من عشق رو به عنوان يه هديه براي خودم نگه داشتم

اين دل من براي يارم ديوانه است

ديوانه ديوانه ، پروانه شعله عشق است

هر لحظه در اين دل طوفاني برپاست

لحظه اي كه منتظرش بوده ام به زودي فرا مي رسه

( فقط لحظه) برخورد قلبهامونو فراموش نكن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥

به که بايد پيوست

به که بايد دل داد؟

به که بايد پيوست؟

و به چشمان که بايد خنديد؟

به نسيم گذرا

به گل اطلسي و ياس سفيد

به کبوتر حرم

يا به مهتاب خدا؟

به که بايد پيوست؟

به عبور گل سرخ

يا به تکرار نگاه

يا صداي نفس چلچله ها

يا به يک برگ خزان ديده سرد؟

به که بايد دل داد؟

به يکي مرد بزرگ

يا به يک کودک شيطان و شرور

يا به يک نغمه ي شاد؟

به که بايد پيوست؟به يکي رود زلال

يا به يک رشته پيچيده کوه

يا به يک کوچ پر از عشق پرستوي قشنگ؟

به که بايد خنديد؟

به نگاه تر يک پروانه

يا به يک شعله ي مستانه ي شمع

يا به يک روشني تار دل ديوانه؟

به که بايد خنديد ؟

به که بايد پيوست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥

لحظه هاي بي تو بودن

لحظه هاي بي تو بودن را در گوش شب نجوا مي کنم

ستاره مي شنود و تو را آرزو بر دل مي ماند ...

آرزوهايم را در لحظه هاي بي تو بودن مي شمارم

به گمانم مي آيد که روزي تک تک اين آرزوها را تو حقيقت مي کني ...

از فاصله ي رخوتناک با تو بودن تا بي تو بودن گذشته ام و

به لحظه هاي دوري رسيده ام ، در تمام لحظه ها حس غريبي دارم ...

حس دريايي که از بي موجي به مرداب بودن رسيده است ،

مرداب تنهاست و من تنهاتر ،

 مرداب مرا هم در برگرفته ،

سکوت غريب مرداب ،

حس غريب تنهايي ، حسي که وجودم را در برگرفته ،

تنهايي که چون پيچک بر تن احساسم پيچيده است ،

پيچکي که تا لحظه اي ديگر احساسم را خفه مي کند ،

به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را

تنها تو مي تواني از اسارت برهاني ...

تو خواستي که من با تو باشم !

اما نمي دانم چرا تنها لحظه اي خواستي !؟

لحظه اي ...

و بعد برق نگاه او دوباره تو را مجنون خود کرد ... !!

نمي دانم نگاه بي پرواي او چه در خود دارد که محبتت را دريغ کردي ؟

که تو هم قلبم را زخم زدي ؟؟

هيچ حرف دگري نيست که با تو بزنم ،

تو نمي فهمي اندوه مرا !

و اندوه تو تنها نگاه و صداي اوست ...

قلبم به پاي تو نشست ،

اما نمي دانست که اين چنين زود و بي محابا شکسته مي شود ؟

قلب بي گناهم چه مي دانست که تو هم اين گونه هستي ؟!!!

اين جهان براي تو پر است از او

و براي من خالي از تو ...

تنها مانده به تو بگويم :

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاري بود و

دل من سخت شکست ...

و تو به من و سادگيم خنديدي ... !

به من و حسي پاک که پر از ياد تو شد ؟!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥

اجازه هست

اجازه هست بشم فدات؟

اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات؟

شب که ميآد يواش يواش با چشمک ستاره هاش,اجازه هست ازآسمون ستاره کش

برم برات؟

اجازه هست بياي پيشم يه کم بگم دوست دارم ؟

تو هم بگي دوسم داري؟

بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد و بي کسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات

بزارم؟

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟

خيال کنم با رفتنت دل منو نميشکني؟

اجازه هست بشم فدات ؟برم به قربون چشات؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥

يادش بخير

يادش بخير بچّگيا،شيطونيا، تموم ِ پنهون کاريا
 
بازي ِ گرگم به هوا، کباب کباب،تموم اسباب بازيا
 
لوس شُدَنا،خنديدَنا، دوس داشتني هاي ِ راستَکي
 
عيدي گرفتن از همه،پول تو جيبي،بستَنياي آبکي
 
يادش بخير مادر بزرگ،با قصّه هاي جورواجور
 
حرف زَدن از گذشته ها،از زَموناي خيلي دور
 
يادش بخير اُون زَمونا خنده هامون راستکي بود
 
گريه هامون يه لحظه وُ، کينه تو هيچ دلي نبود
 
مرزيُ حدّي که نبود، پَر مي زديم توي خيال
 
مي رسيديم به سادگي، به آرزوهاي محال
 
مي شد تو اُون روزاي خوب،خدارُ حس کردِشُ ديد
 
مي شد بدونِ پلّه رفت، از آسمون ستاره چيد
 
مي شُد تو اُون عالمِ سبز، رو پُشتِ اَبرا بشينيم
 
گل دادن ِ درختارُ، تو فصلِ سرما ببينيم
 
راستي عجب عالَمي بود، پُر بوديم از فصل بهار
 
دنيا رُ رَنگي مي ديديم، قشنگُ پُر نقشُ نگار
 
دُنياي ِ خوبي بود ولي، حيف که تموم شُدُ گُذشت
 
مثلِ يه موج اَز سَِرمون،گذشتُ ديگه بر نگشت
 
حالا ديگه قد کشيديم، پَُر شديم از رنگُ ريا
 
غرق شديم تو عالم ِ، زرنگيا، دُرنگيا
 
کاشکي مي شد ما آدما، بچه مي مونديم تا اَبد
 
دل مي داديم به چَن تا گَل،يا چن تا سيب تو يِه سَبد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥

ديده گانت را بگشا

نگاه کن ديده گانت را بگشا و ببين

در کدامين جا ي دنيا مي توان چنين نقاش ماهري را يافت

که غروب خورشيد رابه اين زيبايي قلم زند

در کجاي دنياميتوان باغباني بهاين زبردستي رايافت

که جنگل هاو گلهارا به اين زيبايي پرورش دهد

در کجاي اين زمين خاکي ميتوان شاعري به اين هنرمندي را يافت

که ترانه هاي باران را به اين زيبايي بسرايد

در کجاي اين زمين سبز مي توان موسيقيداني به اين هنرمندي را يافت

که موسيقي باد را با آهنگ شاخ وبرگ درختان بسازد

در کجاي اين کهکشان ميتوان معماري به اين زبردستي را يافت

که اين کره خاکي را به اين نظم و زيبايي معماري کند

 او کيست که از همهبرتري دارد

او کيست که تمام در ختان او را تعظيم مي کنند

او کيست که تمام مرغان عالم در تسبيح اويند

او کيست که تمام ابرهاي آسمان بهفرماناو درحرکتند

نمي دانم هر چه فکر ميکنم جز يک نفر کسي را پيدا نميکنم که تمام اين کارها را با

نيم نگاهي انجامدهد

آري فکر کنم که شما هم فهميد يد او کيست

او خداست خدايي که همه عاشقان عالم سعي مي کنند به اين معشوقه ي خود

نزديک شوند وذکر او گويند.

او خداي محمداست

اوخداي تمام عاشقان اين دنياست

اوست که مي افريند و مي ميراند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥

ديگه دوست ندارم

ديگه دوست ندارم                                                           

قلب منُ شکستي تو

خواستي بري عيبي نداره                                                     

ماه ميشينه به جاي تو ؛

يه روز تو رو مي خواستمت                                                  

مي خنديدم با لب تو

خشکيده خنده رو لبم                                                          

گريه شدم به پاي تو؛

هر روز با يک شاخه ي گل                                                   

مي اومدم سراغ تو

پرپر مي کردي دلمُ                                                          

جز گل نگفتم باز به تو ؛

ديگه بهم دروغ نگو                                                           

نداره رنگ حناي تو

آسمونم بياد زمين                                                          

دست نمي دم به دست تو.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥

زير طاق مهتاب


بيا كنارم زير طاق مهتاب

عطش ببازيم به نسيم دريا

غزل برقصيم تا طلوع فردا

بيا كنارم ساقه بهاره

رو فرش برگ وپولك ستاره

خمارشعرم ميشكنه پيش تو

عجب شرابي نفس تو داره

گل بهارم در انتظارم

حريق سبزي بيا كنارم

تن حريرت جوي عطر جاري

صداي گرمت غيرت قناري

بذار بگيرم مثل تور دريا

تو رو در اغوش ماهي فراري

بيا كنارم سرو ناز بيتاب

بيا كنارم زير طاق مهتاب

عطش ببازيم به نسيم دريا

غزل برقصيم تا طلوع فردا

گل بهارم در انتظارم

حريق سبزي بيا كنارم

اگه بدونن ابر و باد و بارون

چه دلنوازه اين شب مهربون

هجوم ميارن روي چرت كوچه

صداي شهرو ميبرن اسمون

غروب گذشت و شب رسيد به نيمه

تب تو مي خواد گل سرخ هيمه

بگو بخوابن همه اهل دنيا

هنوز يه نيمه مونده از شب ما

گل بهارم در انتظارم

حريق سبزي بيا كنارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥

از روزگار دلم گرفته

از روزگار دلم گرفته

از اين تکرار دلم گرفته

دلم مي خواد گريه کنم

بارون ببار دلم گرفته

براي گم کردن خويش

رها شدن از کم و بيش

براي در خود گم شدن

جدا از اين مردم شدن

بهانه ي گريه مي خوام

بهانه ي فرياد زدن

بيا تو باش اي مهربان

بهانه ي گريه ي من

از روزگار دلم گرفته

از اين تکرار دلم گرفته

دلم مي خواد گريه کنم

بارون ببار دلم گرفته

از من ديگه هيچي نمونده

يه قصه ام صد باره خونده

امروز هوا هواي گريه س

گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمي شه

درد سکوت درمون نمي شه

بخون برام از پشت شيشه

درد سکوت درمون نمي شه

از روزگار دلم گرفته

از اين تکرار دلم گرفته

دلم مي خواد گريه کنم

بارون ببار دلم گرفته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

مي دوني

مي دوني تنها شدن حقم نبود

مني كه هميشه عاشقت بودم

تو برو سفر فراموشم بكن

اما من هميشه عاشق مي مونم

 (و منم كه در پس اين غربت به ويراني مي رسم )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

چیه دلم

چیه دلم،گرفتی

واسه چی داری گریه میکنی ؟

چیه دلم،شکستی

واسه کی داری گریه میکنی ؟

چیه دلم، غریبی

چی دیدی داری گریه میکنی ؟

میگی گذاشته رفته

اونی که مثل نفس تو بود

میگی دلتُ شکسته

اونی که همه ی کس توبود

میگی دیدی نموندش

پای همه ی حرفهایی که زده بود

دل من میدونم داری دیوونه میشی

امابازبی خیالش

دل من میدونم داری ویرونه میشی

اما بازبی خیالش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

خوب بينديش

شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها ! چرا دنيا اينقدر به چشم ما سياه شده است ؟

 ميدانم ريشه همه اين دردها در ترس است ! ترس از دوست داشتن ...

ترس از دوست داشته شدن ....

ترس از انتهاي راه كه بي اعتبار شويم ...!

اما همه در بطن انديشه هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم خود را نخواهيم

شناخت ...

راستي تا به حال فكر كرده اي كه دوست داشته شدن بسي سخت تر از دوست

داشتن است؟

براي خواهان يك دل زيبا شدن بايد زيبا باشي ... زيبايي كه دست خود آدم نيست !

لابد اين از مغزت خواهد گذشت ... اما از من كه بپرسي مي گويم هر آدمي يكي از

اجزاي صورتش زيباست ... براي دوست داشته شدن از آن مهمتر بايد بخشنده

باشي ...

قدرت بخشيدن يك لبخند ، يك اعجاز در زندگي تو به پا خواهد كرد ... حال با خود

بينديش آيا توان بخشيدن يك نگاه مستقيم ... يك تبسم شيرين را به آنكه دوستش

داشته اي داشته اي ؟!

خوب بينديش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

زندگي زيباست

شعرهايم را شکستي

 غصه در آغوش رفتي

 حرمت يک جفت چشم عاشقت را

 بي بهانه..بي مهابا شکستي

 تو که رفتي دنيا تيره شد

 دستهايم خسته و شعرهايم بسته شد

 آنقدر از جاده ها نام و نشانت خواستم

 راه هم از يک مسافرخسته شد

 وقتي که تو رفتي آسمان هم گرييد

 شمعداني سوخت عاشقانه پرسيد

 منتظر مي ماني؟تا بيايد؟

 گريه کردم خود فهميد!

 منتظر ماندم با دلي خسته

 منتظر ماندم به درهايي بسته

 تا که شايد يک روز او بيايد

 دل پراز ترديد که آيا مي آيد؟

 يک نفر آمد که چشمانش زلالي داشتند

 حرفهايش بوي تواز تو نشاني داشتند

 من گمان کردم که او همتاي توست

 عشق او مانند تو همرنگ توست

 پاک و بيرنگ است ..خاموش

 هم آواي توست....

 آن مسافر دستهايم را سردو بي جان کرد

 خسته بودم خسته تر کرد

 آن مسافر حرمت عشقم شکست

 پرواز را از يادم برد پرهايم شکست

 چشم هاي انتظارم بسته شد

 من نگاهم بر راه تو يک خسته شد

 با دلي پردرد بر راهت نشستم

 با يک بغض نشکسته بر راهي که رفتي خواندم

 بيا ديگر که جانم خسته است

 بيا ديگر که پرها بسته است

 بيا ديگر که بر اين سرنوشت

 ايزدش مهر تمامي بسته است

 يک شبي آمد ماه مي لغزيد

 در دلم غوغا بود گرچه دل مي ترسيد

 آمدي شب از دلم رخت خود را بست

 جاي آن يک خورشيد" عشق زيبايت" نشست

 شعر يعني عشق يعني بودنت

 عشق يعني آن نگاهت..غصه يعني رفتنت

 شعرهايم با تو رفت و با تو آمد

 خنده هايم با تو رفت و با تو آمد

 وقتي که تو هستي آسمان هم آبيست

 دستهاي سرد و بيجانم آفتابيست

 وقتي که تو هستي آسمان رنگ صدفهاست

 چشمهايم خسته اند اما

 "زندگي زيباست"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

آرام آرام

وقتي شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا مي گذارد...

و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...

حضور آرامت مدتهاست در کنارم نيست... لبخند شيرينت  را ندارم ...

وقتي دلتنگ تو ام اما چشمانت نيست تا بيقراريم را در خود گم کند

وقتي ماه رويت در تاريکي اين شبها بي فروغ است 

وقتي رقص گيسوانت را در سر انگشتانم ندارم

وقتي نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم

وقتي نگاه معصو مانه ات را براي هميشه به خاطره ها سپرده ام

وقتي تنهاي تنهايم و ياد تو تنها مهمان شبهاي بي صبح من است 

من مي مانم و ياد تو  و دلي پر درد ...

سفره اي از عشق و غزل... و شمعي که به ياد چشمان

روشنت تا صبح مي درخشد

در خيالم ... برايت کلبه اي در سبزترين خلوت دنج خدا مي سازم ...

و با خواهش نگاهم تو را به اين ضيافت عاشقانه مي خوانم

به دستان لطيف و کوچکت هزاران بوسه مي زنم

نياز دلم را با ناز نگاهت پيوند مي زنم هزاران گلبرک شقايق را نثار لبخند

نگاهت مي کنم

و با تو تا اوج آبي عشق پر ميکشم  

با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است

تو را مي خوانم

غزل هاي خاموش دلم را بي دغدغه تا بلنداي وجود فرياد ميزنم :

دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم...دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

تو

تن  تو  ظهر  تابستون  و  به يادم مياره        

رنگ چشماي تو بارونو به يادم  مياره
 
وقتي نيستي زندگي فرقي بازندون نداره         

قهر تو  تلخي  زندونو  به يادم  مياره
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه       

از لبت دوست دارم شنيدنه
 
تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون مي زنه
 
تو همون خوني که هر لحظه تو رگ هاي منه
 
تو مثه خواب گل سرخي لطيفي مثه خواب
 
من همونم که اگه بي تو باشه جون مي کنه
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه      

از لبت دوست دارم شنيدنه
 
تو مثه وسوسه شکار يک  شاپرکي         

تومثه شوق رها کردن يک بادبادکي
 
تو هميشه مثه  يک  قصه  پر حادثه اي         

تومثه شادي خواب کردن يک عروسکي
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه        

از لبت دوست دارم شنيدنه
 
تو قشنگي مثه شکلايي که ابرا مي سازن
 
گل هاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي بازن
 
اگه  مرداي  تو  قصه  بودنن تو اينجايي
 
براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه       

از لبت دوست دارم شنيدنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥

اگه صدامو مي شنوي بدون دلم تنگه برات 

دلم نوشتن مي خواهد اما قلم را ياراي نوشتن نيست جملات خيلي سريع از گنجينه

ذهنم خارج مي شوند.

خيلي حرفها براي گفتن دارم نه شايد ديگر حرفي نداشته باشم چون هر چه از تو در

من بود در زير داس ترديد درو شد

اما نه اين بار مي نويسم براي شما

حتما فكر مي كنيد چقدر مرموز مي نويسم؟
 
 
ماندن يا رفتن
 
ديگر رمقي براي رفتن نمانده است به كجا بروم؟ به كجاي اين شب سيه و ديرپاي

بياويزم ديگر چه فرقي مي كند بي تو در كجاي اين برهوت عظيم خدا قرار بگيرم .

نگاه مهربان تو با سرپنجه نيايشگر خويش مرا تا به اقصي نقاط عالم هستي تا

بدانجا كه پاي هيچ انساني آنرا آلوده نساخته بود مي برد امروز كه نگاه تو نيست

ديگر چه فرقي مي كند رفتن يا ماندن حتي ذره ايي ترديد مرا قلقلك نمي دهد كه

بروم يا بمانم و تو بهتر از هر كسي مي داني كه براي من عشق از زندگي كردن برتر

است و وقتي كه تو نباشي من به كجا بروم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥

سفر در شب 

همچون شهاب مي گذرم در زلال شب…
 
از دشت هاي خالي و خاموش
 
از پيچ وتاب گردنه ها ،قعر دره ها …
 
نور چراغ ها ،چون خوشه هاي آتش در بوته هاي درد
 
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
 
همراه من،ستاره غمگين و خسته اي
 
در دور دست ها پرواز مي كند
 
نور غريب ماه،نرم و سبك
 
به خلوت آغوش دره ها تن مي كند رها.
 
بازوي لخت گردنه،پيچيده كام جو
 
بر دور سينه هوس انگيز تپه ها
 
باد از شكاف دامنه فرياد مي زند …
 
من همچو باد مي گذرم روي بال شب
 
در هر دو سوي راه
 
غوغاي شاخه ها و گريز درخت ها ست
 
با برگ هاي سوخته
 
با شاخه هاي خشك
 
سر مي كشند در پي هم خار هاي گيج
 
گاهي دو چشم خونين از لاي بوته ها
 
مبهوت مي درخشد و مسحور مي شود!
 
در هاي و هوي همهمه ها دور مي شود
 
اي روشنائي سحر
 
اي آفتاب پاك
 
اي مرز جاودانگي نيكي...
 
من با اميد وصل تو شب را شكسته ام
 
من در هواي عشق تو از شب گذشته ام
 
بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
 
سوي تو بال و پر زده ام ودر ملال شب!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥

بهاي دانستن

 خدايا امروز مي خواهم با تو حرف از  چيزي بگويم كه تا حال با تو نگفتم كه مثل

سنگي بزرگ بر شانه هايم سنگيني مي كند . نمي دانم من در جهل خود گمراهم يا

مردمان در جهل خويشتن!

هر چه بيشتر سعي ميكنم خوب باشم بيشتر بد مي بينم، هر چه بيشتر سعي مي

كنم انسان باشم نا مردمي بيشتر مي بينم، هر دستي را كه با صداقت جلو بردم با

نيرنگ پاسخ دادند، هرچه بر خشم خود فايق آمدم بيشتر بر من چيره شدند، هرچه

دلي نشكستم و دلي به دست آوردم   دلم را بيشتر شكستند، هر چه صبوري كردم

آماج نيرنگ ها بر سرم بيشتر باريد، هر چه سعي مي كنم دنيا را زيبا ببينم دنيا با

مردمانش در نظرم منفورتر جلوه ميكند. كاش مي شد به سرزميني رفت كه احدي از

بندگانت در آنجا نباشد تا باخود باشم و با تو. دريغا كه زندگي بي مردمان با همه ي نا

مردمي ها يشان امكان ندارد.

خدايا انسان بودن چه قدر سخت و دردناك است. آنجا كه بايد دستي بگيري اما

نتواني. آنجا كه هر چه فرياد بر مي آوري احدي نمي شنود و يا نمي خواهد بشنود.

آنجا كه مي داني تمامي حقايق تلخ را.

خدايا بهاي دانستن چه قدر سنگين است. حقايق چنان جلوه مي كنند كه ديگر

فرصتي براي ديدن آراستگي ها باقي نمي ماند. والبته با ديدن اين حقايق ديگر

زيبايي، معناي خود را از دست مي دهد.

آه، چه قدر دلخسته ام . كاش مي شد همانند مجنونان به همه چيز خنديد و همه چيز

را نديد گرفت. خوشا به حالشان كه زندگي را همان طور كه دوست دارند مي بينند نه

آن طور كه مجبورشان كنند.

نمي دانم من اشتباه مي بينم يا تمام اين ها واقعيت دارد. چنان فكرم مشوش است

كه ديگر خوب را از بد نمي توام مجزا كنم. گاهي اوقات با خود مي گويم شايد من

اشتباه مي كنم و عينك بد بيني بر چشم گذاشته ام.

دنيا زيبا است و مردمانش زيبا تر از آن . به راستي چنين است.

اما چرا من اين گونه فكر مي كنم؟

كسي هست سوالم را پاسخ دهد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥

اگه باشي يا نباشي


حرفِ رفتن يه شکافه، روي ِ قلبِ صافُ ساده
 
دل عاشق يه اسيره، که تو دست سردِ باده
 
تو کدوم قصّه شنيدي، عاشقا بهم رسيدن
 
توي نقاشيا حَتا، اوُنا رُ جدا کشيدن
 
مِثِه روز روشن ِ قصّه، باوِرش يه خورده سخته
 
کي مي گه جمله ي مردن، آخرين برگِ درخته
 
اگه نيستي اگه دوري، واسه من  فرقي  نداره 
 
دل ِ من شوق نفس رُ، از تو قلبِ تُو مي ياره
 
تُو برام زمزمه سازي، مثِه بارون واسه دريا
 
اگه باشي يا نباشي، با مني همش تو رويا
 
من صدا از تُو گرفتم، واسه خوندن ِ ترانه
 
واسه رفتن تا به خورشيد، تُويي آخرين بهانه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥

تقدير من

 

آيا اين تقدير من است؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و افسوس دوري تو را

بخورم.

درختان جاده زندگيم در حا خشك شدن هستند.

افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي

افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده .

افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي

گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود

افسوس كه خوشي ها تمام شد

افسوس كه باهم بودن ها تمام شد

اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم

من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه

به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند.

لعنت به اين دنيا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥

دعا


1- خدايا !

مي شودماازآدم هايي باشيم که کارهاي خوبشان را مي پذيري  ؟ کساني که

فرشته هايت و پيامبرانت به خاطرکارهاي خوبشان به آنها مژده مي دهند مژده

روزهايي خوب مژده به بار نشستن تلاشها.

 

2- خدايا!

تودرکتابت گفتهتاي درکارهاي خوب باهم مسابقه بدهيدپس به ما کمک کن هميشه

دراين مسابقه شرکت کنيم وکاري کن که برنده شويم .

 

3- خدايا!

کمک کن که اهل کاروتلاش باشيم ماراباخوب کارکردن وبا کارهاي خوب آشناومانوس

کن خوب کارکردن ماراتوبه ثمربرسان وکارهاي خوبمان راتوبه نيکي پذيراباش .

 

4- خدايا!

راه کارکردن وخوب کارکردن رابه رويمان بازکن وزمينه کارهاي خوب رابرايمان فراهم

آور.

 

5- خدايا!

ياري کن کند کارنکنيم و کارهايمان را ناتمام نگذاريم کمک کن که اندوه کندي کارها يا

ناتمام ماندن آنهابه سراغمان نيايد بلکه جانمان را سرشار از شادي تمام کردن کارها

بساز.

6-خدايا!

به ما کمک کن طوري زندگي کنيم که هم ما از کارهاي ناخوشايند همديگر بگذريم هم

توازمابگذري واين دسته از کارهايمان رابه خوبي تبديل کني و هم کارهاي خوبمان را

نگه داري و زيادکني .

7- خدايا!

بعضي ها ديگران رابه  کارهاي خوب دعوت مي کنند و خودرا از ياد مي برندخدايا

کاري کن که ماپيش از همه هميشه خودرابه کارهاي نيک دعوت کنيم .

8- خدايا!

راه درستکاري رانشانمان بده و تاب وتوان مقاومت دربرابر شيطان را به ماببخش تابه

وسوسه هايش براي انجام کارهاي زشت پاسخ ندهيم .

9-خدايا!

تو از کساني ياد کرده اي که درراه تو درراه دوستي توازبهترين بخش حاصل

کاروتلاش خود به ديگران مي بخشد به فاميل و دوست و آشنا وغريبه خدايا تواين

کارآنهارابه دانه اي تشبيه کرده اي دانه اي که از دل خاک مي رويد وچند سنبله مي

دهد که هرسنبله صد دانه دردل دارد خدايا!دانه هاي کوچک کارهاي خوبمان را

درخاک خوبي خودت برويان و تکثير کن .

10-خدايا!

مي دانيم که جز حاصل کارهايمان چيزي براي ما نمي ماند خدايا!قدم هاي کوچکمان

را قوت ببخش وبه کارهاي کوچک وريزمان پاداشهاي بزرگ بده.خدايا!لذت احساس

درست انجام دادن کارهاوبه بارنشستن حاصل تلاشهاوزحمت هارا در هردودنيا به

مابچشان.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥

بهم زنگ نزن

بهم زنگ نزن

نمي خواد با اين کار نبودنتو توجيه کني

تو کنارم نبودي

تو از لحظاتت لذت تمام و بردي ومن

تنهاي تنها

گوشه اتاق کز کردم و گريه کردم

تو کجا بودي و من کجا؟

نمي خواد دلمو بدست بياري

دير اومدي

انقدر شکسته و خردوترک دارشده که ميترسم دستتو ببره

حالمو نپرس

من خوبم

تنها حيرانم

حيران از اين همه تنهايي و غصه

که از کجا به دلم راه پيدا کردن

و چه موج انفجاري داشتند که چنين

خرده هاي دلمو از چشام سرازير کردن

هنوز هم حيرانم چه انفجار عجيبيست زندگي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥

بعد مرگم

بعد مرگم سردم !

زير خاکه تنم !

باور ندارم که مردم !

اي خدا اين منم ؟

چرا کبود شده تنم ؟

کسي نمي رسه به دادم !

الان همه دشمنام خوشحال و شادن !

همه اونايي که يه روز بودم به فکرشون !

همه اونايي که جون دادم به عشقشون !

با رفتنم ازشون نشده هيچي کم و کاست !

فقط عشقمه که مي دونم اون منو باخت !

فقط مي تونم که بسوزم و بلرزه تنم تو گور و نبينم اون نور عشق و محبتو!

سهمم از دنيا هيچي نيست جز حسرت !

دنيا و ماديات بي خبر از قيامت !

سفر و کوچ طولاني و رسيدن به نهايت !

ميرم از اين دنيا چون مي دونم که جام نيست !

ميرم ازبين ادمها و پاک ميشم از ليست !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥

اطلاعیه

سلام به همه دوستان

تصميم گرفتم به خاطر تنوع كه شده باز يه مدت عكس رو بزارم كنار و فقط متن

بدون تصوير بذارم.
 
ممنونم با ايميلهاي بيشماري كه ميدين.

امروز 214 تا ايميل داشتم جالبه نه ؟

البته ركوردم 563 تا تو يه روز بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥

دعا

يا فاطِمَةَ الزَّهْراَّءُ يا  بِنْتَ مُحَمَّدٍ يا قُرَّةَ عَيْنِ الرَّسُولِ يا سَيِّدَتَنا وَمَوْلاتَنا اِنّا تَوَجَّهْنا

اى فاطمه زهرا دختر محمد اى نور چشم پيغمبر اى بانوى ما و سرور ما ما رو آورديم

وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكِ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكِ بَيْنَ يَدَىْ حاجاتِنا يا وَجيهَةً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعى

لَنا عِنْدَ اللّهِ .

و شفيع گرفتيم و توسل جستيم بوسيله تو به درگاه خدا و تو را پيش روى حاجتهاى

خويش قرار دهيم اى آبرومند پيش خدا شفاعت كن براى ما نزد خدا .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥

هر لحظه و هر روز

هر لحظه و هر روز

من در عذابم

بدون تو

تو بايد جلوه صورتت را دوباره نشان دهي

تو بايد سال بعد دوباره برگردي

چشمان تشنه در جستجوي تو خواهند بود

پس به دعاهاي من گوش كن

تو بايد سال بعد دوباره برگردي . به صداي اين مجنون پرشور گوش كن

ما تنها زماني آرامش خواهيم داشت كه يك نظر تو را ببينيم

آه اي صاحب پيروزي

اي پدر همه ما

چه اين روز روز خوشي باشد و چه زمان غم

قلب من تنها نام تو را مي برد

تو دليل اين زندگي زيبا هستي

تو تنها كسي هستي كه در قلب و روح من است

تو مي تواني هميشه در قلب من ساكن باشي

من مريد تو هستم

من به درگاه تو دعا مي كنم

پس به دعاهاي من گوش كن

تو بايد سال بعد دوباره برگردي . به صداي اين مجنون پرشور گوش كن

ما تنها زماني آرامش خواهيم داشت كه يك نظر تو را ببينيم

آه اي صاحب پيروزي

اي پدر همه ما

تو كسي هستي كه تمام آرزوهاي ما را برآورده مي كني

تو كسي هستي كه از ما مراقبت مي كني

تو كسي هستي كه زبان قلب ها را مي فهمي

تو كسي هستي كه به آرزوهاي دل ما گوش مي كني ( به تپش هاي قلب ما)

هيچ چيز از تو پنهان نيست ( همه چيز را مي داني)

حالا من چه چيزي مي توانم از تو بخواهم؟

تو متعلق به من هستي و من متعلق به تو

پس به دعاهاي من گوش كن

تو بايد سال بعد دوباره برگردي . به صداي اين مجنون پرشور گوش كن

ما تنها زماني آرامش خواهيم داشت كه يك نظر تو را ببينيم

آه اي صاحب پيروزي

اي پدر همه ما








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥

دانلود آهنگ

نظر یادتون نره.

Download  632 Kb








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥

 گلبرگي از زندگي انسان  

 
اين روزها , براي نوشتن تا دلت بخواهد حرف هست 

تا دلت هم بخواهد , تنبلي هست وقت هم که نيست 

من مي مانم و کاغذ هاي بي خط  و ذهني خط خطي 

کاش يکي مي آمد خط خطي هاي ذهنم را با پاک کن فراموشي مي زدود  

 و من را لابه لاي صفحه هاي سفيد , شبيه يک ساندويچ , مي پيچاند 

 و مي گذاشت توي يخچال خاطرات

 کسي که اينقدر تنبل باشد , آخر و عاقبتي بهتر از اين هم , نتيجه اش نخواهد بود به

گمان ... !

 گاهي وقت ها حس مي کنم همين تعدد آدم ها

همين شلوغي بي معنا , همين سر و صداها و همين جوامع بشري !

باعث تنهايي هر کسي با خودش مي شود 

 در ميان اين شلوغي که نگاه مي کني , مي بيني هر کسي بار تنهايي خويش را به

دوش مي کشد  مثل قطره هايي که ميلي به دريا شدن ندارند 

 خشک , مثل دانه هاي تگرگ , در کنار هم مي لولند و ميلي به حرکت و جريان يافتن

از خود نشان نمي دهند

انبوهي از دانه هاي خشک و ريز و درشت تگرگ بر زمين مي مانند تا دانه دانه آب

گردند و در کوير خشک خاطرات  فراموش شده , براي هميشه مدفون شوند ,

گاهي از گوشه و کنار کوير جوانه اي سر مي زند و زود , در حرارت غرور کوير , مبدل

به خاري گزنده مي شود  و بعضي از همين دانه هاي تگرگ , بر خلاف روال , بخار مي

شوند و پر مي کشند

به سوي آسمان

 آن بالا , حس يکي شدن را تجربه مي کنند و مي روند رو به سوي دريا

 راه اگر زميني ميسر نباشد , آسمان به اين بزرگي که هست

 ولي کاش مي فهميديم که

 تنهايي ...  نمي شود .
   

 زندگي براي من شبيه يک بازي گل يا پوچه

درون يک دستم , تمام پوچي هاي زندگي ام

و درون دست ديگرم گليست اندازه تمام زيبايي ها و معناهاي زندگي خودم

در اين بازي وقتي برنده ام که , خودم دستي که درون آن گل است را ,پيشکش

کسي کنم که روبروي من , به انتظار , ايستاده است .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥

 لحظه ها رو با تو بودن

لحظه ها رو با تو بودن.در نگاه تو شكفتن

حس عشق و در تو ديدن.مثل روياي تو خوابِ

با تو رفتن با تو موندن.مثل قصه تو رو خوندن

تا هميشه تو رو خواستن مثل تشنگي ِ آبِ

اگه چشمات منو مي خواست. تو نگاه تو مي مردم

اگه دستات مال من بود.جون به دستات مي سپردم

اگه اسمم رو مي خوندي.ديگه از ياد نمي بردم

اگه با من تو مي موندي. همه دنيا رو مي بردم

بي تو اما سر سپردن.بي تو عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن.بي تو خوبِ من محاله

بي تو حتي زنده بودن.بي هدف نفس كشيدن

تا ابد تو رو نديدن.واسه من رنج و عذابِ

اگه چشمات منو مي خواست .تو نگاه تو مي مردم

توي آسمون عشقم غير تو پرنده ايي نيست

روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه ايي نيست

توي قلب من عزيزم هيچ كسي جايي نداره

دل عاشقم بجز تو هيچ كسي رو دوست نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥

هزار کوچه فاصله
 

تمام عمر ، يک نفس دويده ام به پاي تو

نمي رسم به پاي تو ، نمي رسي به پاي من

من اين طرف ، تو آن طرف ، هزار کوچه بين ماست

من اين طرف به ياد تو ، تو نيمه ي جداي من

چه قدر چشم هاي تو براي من مقدس است

بيا ! دلم براي تو ... نگاه تو براي من

دوباره من براي تو غزل سروده ام بيا

بيا که دوست دارمت ، غريب آشناي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥

پيوند ناگستني


بوته ي اقاقيا بودم با عشق تو بزرگ شدم .

حالا درختي پر شاخ و برگ شده ام بيا و مرا از ريشه بيفكن . دلم مي خواهد هيزم

شكن اين درخت تو باشي.

شاخه ي زنبق بودم با عشق تو گل دادم ،

حالا كه شاخه اي پرگل شده ام بيا و مرا بچين .آخر اگر تو مرا نچيني ،برايم خار و گل

چه فرقي خواهد داشت؟

آب چشمه بودم با عشق تو از دل سنگ بيرون آمدم .

حالا كه سر از سنگ خارا بد آورده ام ،بيا و مرا بنوش . مرا كه بلور شفاف نيز

بدرخشندگيم رشك مي برند.

پروانه بودم با عضق تو بال و پر يافتم

حالا كه پر و بال گشوده ام بيا ومرا در دام انداز ،بگذار آتش عشق تو و پرم را بسوزاند.

بخاطر تو رنج خواهم برد زيرا غمي كه از عشق تو بر دلم نشيند برايم فرح بخش

است نميداني چطور روز و شب در آرزوي هيزم شكني تو،در آرزوي گل چيني تو،در

آرزوي عطش تو،در آرزوي آتش تو هستم .

بگذار زخم عشق تو بر دلم نشيند تا خوني را كه از آن بيرون خواهد چهيد چون

گوهري لعلگون ارمغان تو كنم.

بخاطر تو ،در جاي زيورهاي عادي،گيسوانم را با هفت خار بلند خواهم آراست و بجاي

ياقوتهاي گرانبها ،دو شراره ي خون فام آتش از دو گوشم خواهم آويخت.

آنوقت ،اي محبوب من ! به ديدار تو خواهم آمد تامرا ، در عين رنج بردن خندان ببيني و

گريان در آغوشم گيري

در آغوشم گيري تا بيش از همه مال تو باشم ،مال تو باشم…

آه و افسوس ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥

حس خوب خوشبختي
 

خوشبختي از جنس يه حسه.خوشبختي نه در داشتن يه ثروت بي حده نه در يه

زندگي مرفه.خوشبختي يعني دل خوش،خوشبختي يعني درک آرامش،يعني حس

قشنگ رضايت.

معني خوشبختي،رخ دادن اتفاقات در جهت خواسته ما نيست.روند زندگي خيلي

وقت ها بر وفق مراد ما نيست،اما خوشبختي حتي تو همون لحظه هاجاري و زنده

است.خوب که نگاه کني توي سخت ترين و تاريک ترين اوضاع،مثه درخشان ترين

ستاره تو شباي تار مي درخشه.ممکنه توي همون اتفاقي باشه که با تموم وجود در

انتظارش بودي اما درست عکسش رخ داده.اولش ممکنه خيلي دلخور شي و از بخت

بدت بنالي ، اما وقتي دلايل پنهان اون رخداد به مرور زمان برات روشن مي شه به

خاطر حکمتي که توش مخفي بوده متعجب مي شي و حتي مي خواي با تموم

وجودت به خاطرش خدا رو شکر کني. خوشبختي همون حسي است که يه چشم

تيز بين مي خواد که ببينتش،يه نگاه ريزبين مي خواد تا اونو بشناسه،يه دقت کافي

مي خواد تا بين اين همه نگاه که ظرافت و دقتشون کم رنگ شده،بفهمدش.

خوشبختي درک معناي ارزشمند سلامتي است که داريم ولي ازش غافل شديم و

گاهي حتي نمي بينيمش.همون نعمت ارزشمنديه که قيمت نداره.خوشبختي حس

حضور و همراهي خدا در همه دقايق عمره،خوشبختي ايمان داشتن به حمايت خدا

در سخت ترين و دشوارترين مسايل زندگيه.

خوشبختي قدرت نشوندن لبخند رو لب مادري است که عمرش رو با هزار اميد و

آرزوي شيرين صرف به اين جا رسوندن تو کرده.خوشبختي حس قشنگ شاد کردن

يه دل  غمگينه که وقتي تو شادش مي کني ، اميد زندگي رو بهش هديه مي دي و

عظمت با شکوه زندگي رو با لطف تودوباره درک مي کنه. خوشبختي همون لحظه

اي است که حس واضح حضور خدا تو رو از انجام دادن کاري منع مي کنه.خوشبختي

همون کار خيري است که دور از چشم بقيه فقط به خاطررضايت خدا با عشق

انجامش مي دي.خوشبختي اينه که بين اين همه آدم تو مسلموني و تو يه خانواده

مسلمون دنيا اومدي.

خوشبختي تموم گرفتاري ها و موانعي است که ازش گذشتي.خوشبختيتموم

سختي هايي است که با استواري پشت سر گذاشتيش ، خوشبختي اينه که تسليم

نشدي.خوشبختي اينه که کوتاه نيومدي و مسايل در بدترين حالت تو رو از رو نبرده.

حس خوب خوشبختي با همه عظمت بي اندازه، و شيرين و بي انتهاش

پيشکشت.

آرزو مي کنم واسه هميشه در قلب مهربون تو جا داشته باشه.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥

خاک خشکيده


در تنهايي روحم تيرگي ها به هم مي پيچند

دل خونين من را طلسم هراس به صلابه مي کشد

مانده ام حيران از آن همه فريب مرگ

سرزنشها ديده ام از پي هم

عرصه ي گيتي برايم تنگ گشته است و بيگانه

آري که چه مي گويم

پيشتر نيز چنين بوده ام ، تلخ و تاريک در خانه

باري اينک بر پاهاي لرزانم ايستاده ام

و چشمان بي فروغم را به روشناي کبود خاطرات سپرده ام

تا تو را دريابم

تا تو، مرا دريابي

تا به سوي آنچه بر ميراثمان، پليدانه چنگ مي زند

سهمي ، يورش بريم

تا خون سياه اين مردار

خاک خشکيده مان را

دگر باره

رونق ده باران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥

داغ دل

تو هم آخر توانستي به قلبم داغ بگذاري

و عشق آتشينم را ز سردي هيچ انگاري

تظاهر بود گفتي : تو را من دوست مي دارم

ندانستم به غير از من کسي را زير سر داري

همواره ياد تو همزاد چشمان تر من بود

چه هنگامي که مي خوابم ? چه در اوقات بيداري

تو دنياي دلم بودي چرا ترک وفا کردي

که خون و اشک از چشمم به يادت مي شود جاري

به ديده ياد سبزت را هميشه آب خواهم داد

اگر چه جاي دل ? سنگي درون سينه ات داري

به پايت زندگاني را فنا کردم ? نمي داني

ندارم دل که بينم از دو چشمت اشک غم باري

شکايت هاي قلبم را دوباره سرخ ميگريم

که زردي نگاهم را به روي خود نمي آري

ما رو باش سپرديمش دل و چشمامونو به کي

اون که به زندگي ميگه ، نمايش عروسکي

با همه مي بينمت ، با همه کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥


خوبي ديگه تموم شده

خوبي ديگه تموم شده

منم مثل خودت بدم

منم ميخوام دروغ بگم

منم دورنگي بلدم

کاري به کارت ندارم

قصه ي من گلايه نيست

طعنه به تونميزنم

طعنه به ماجرازدم

خوب ميدونم که اين روزا

يکي ديگه کنارتِ

مبارکِ هم واسه تو

هم واسه اون که يارتِ

بياوخاطراتتو برداروازاينجاببر

من يادگاري نميخوام

نگوکه يادگارتِ

دستتوخوندم عزيزم

بازي ديگه تموم شده

بروکه بي توپرزدن

اين روزاآرزوم شده

مي خوام مثل گذشته ها

مهرم و پنهون بکنم

حس ميکنم که عاطفه ام

به پاي تو حروم شده

خلاصه اينکه نازنين منم مثل خودت بدم

منم ميخوام دروغ بگم منم دورنگي بلدم

امابازم دارم ميگم قصه ي من گلايه نيست 

طعنه به تو نميزنم طعنه به ماجرازدم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥

تو فردا ميروي

توفردا ميروي اما ؛ بهرجا ميروي بي من

دمي درپرنيان خاطرات خويش تنها باش

بهر جا اشيان كردي

سكوت سنگفرش ياد هارا يكزمان بشكن

ودر امواج روياهاي رنگارنگ

بياد اور تو مردي را ،

كه در اعماق چشمان بلورينت

تمام هستي اش را جستجو ميكرد

كه با اميد ديدار تو در رويا به بستر ميخزد از شوق

وبايادت سحر از خواب برمي خاست

بياد اور تو ابر ديدگاني را كه اينك در سكوتي گنگ

بلورين قطره هاي اشك حسرت بار خود را برمزار خاطرات خويش ميبارد

تو فردا از ديارم كوچ خواهي كرد ؛ ولي هرگز !

تو در اين ره گذر تنها نخواهي بود

دلم اين كولي غمگين به همراهت سفر را تا ابد آغاز خواهد كرد

تو اين ديوانه را تا شهر هاي دور خواهي برد

تو فردا كوچ خواهي كرد

ولي هرگز تو تنهانيستي . هرگز ؛

 تواحساس مرا با خويش خواهي برد

تو با اين كوچ نا هنگام ،

 تمامي وجودم را درون كوچه هاي نيستي برباد خواهي داد

ومن اين شاعر ديوانه  ؛ در تنهائيم  آواره خواهم ماند

تو فردا ميروي  ؛ اما

بگو من ..... بي تو ... بي احساس .... بي انديشه فردا

چگونه ميتوانم ماند ؟!

چگونه ميتوانم زيست ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥

زير اين نقاب چيست؟

كيست كه مرا بشناسد و دريافته باشد زير اين نقاب چيست؟

حتي حدس زده باشد.

كيست كه مراهمانگونه هستم بپذيرد و توان مقاومت و ايستاده گي با من را در اين

طوفان داشته باشد؟

(بدون تصویر)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥

مرگ 

روزها سخته خشکيده درخت عمرم!

توي تنهايي هام روزي هزار بار مردم!

بد بودم! دلم شکست! هيچکي به من دل نبست!

حالا ولم کنين چرا نمي زاريد برم؟

چرا بعد توبه جهنمو خواب ديدم؟

با اين که پيروزمو تو اسمون راه ميرم!

تقصير اين زندگيه خوشونتو وحشيگري!

تو جنگ زندگي حتي ما قاتل همديگريم!

اخرين سيب زندگيمم امشب مي چينم!

بعد اون يه مرده ميشمو يه گوشه ميشينم!

عاشقم! هنوزم اينو مي نويسم توي شبام!

با خون سياهي که جاري ميشه توي رگام!

آخه اين بغز لعنتي رو چه جوري ميشه شکوند؟

چه جوري ميشه بينه اين همه بد از خوبي خوند؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥

گسست و رفت

بند تمــام خاطره ها را گسست و رفت

بغض تمام حنجره ها را شکست و رفت

ســاحل کنـار پنجره مـا رسـيده بـود

اما به نبض پنجره ها دل نبست و رفت

نزديک ظهر داغ غزل خيز فصل مهر

بر فرش باد سرد زمستان نشست و رفت

انبـوه شـعرهاي دلـم بي جواب مـاند

رسم تمام شاعره ها را شکست و رفت

دنيا خلاصه شد به اتــاقي شـبـيه عشق

ازاين اتاق گرم و صميمانه رست و رفت

قصه ، تمام جاذبه اش فصل آخــر است

حيف از کتاب دل...که چه آرام بست و رفت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥

رنج تلخ است

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،

 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده

ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥

آرزو دارم

آرزو دارم دستي در دستانم بود و مرا نوازش ميكرد

اي كاش آن دست، دستان مهربان تو بود!

آرزوي آغوش گرمي را دارم كه مرا در آغوش خود گيرد

ودر اغوشش با من با صداي آهسته درد و دل كند

و اي كاش آن آغوش، آغوش گرم تو بود!

آرزوي يك بوسه را دارم!

بوسه اي از سوي يك لب سرخ!

از سوي كسي كه زندگي

من است و با تمام وجود دوستش دارم

كاش و اي كاش آن بوسه از سوي تو بود

آرزوي پرواز دارم، پرواز از اين سرزمين بي محبت

ميخواهم سفر كنم، سفر بسوي سرزمين خوشبختي ها

و كاش همسفري بود، و آن همسفر من تو بودي!

آه ...

آرزوي شنيدن صداي نفسهايت را دارم

كاش فاصله اي نبود و كاش ما در كنار هم بوديم

تا صداي نفسهاي گرمت را احساس كنم

كاش مرزي نبود بين ما و اي كاش اگر هم

مرزي بود آن مرز تو بودي!

آرزو دارم دست درون موهايت كنم و

برايت در يك شب عاشقانه لالايي را بخوانم

كاش اگر همبستري بود ، آن همبسترم تو بودي

آرزو دارم حتي از دور دست ها نيز چهره ات را ببينم، اما !

آرزو دارم تمام آرزوهايم را زنده كني

آرزو دارم دستانت را بگيرم و بر لبانت بوسه

زنم و بگويم كه خيلي دوستت دارم عزيزم

و اي كاش آرزوي من آن آرزوهاي من

همه تو بودي تا ديگر نه آرزويي داشتم

و نه ديگر رويايي را در سر داشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥

نيستي پيشم

دلم برات تنگ شده جونم

مي خوام ببينمت نمي تونم

بين ما ديوارايي سنگي

فاصله يک عمره مي دونم

بغض ترانمو شکستم

مي خوام بگم عاشقت هستم

تو عين ناباوري, يک شب

خالي گذاشتي هر دو دستم

تو بودي ...

تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من

تو بودي ...

سنگ صبورم و نگاه دورم و لب هاي بسته من

نيمه شب از خوابم پا ميشم

نيستي پيشم ...

باز ديونه م شم

دوري تو تيشه زد به ريشم

نيستي پيشم ...

بي صدا, از من خالي ميشم

هم صدا, با بي بالي ميشم

گونه هام, خيس از شبنم غم

نيستي پيشم ...

نيستي پيشم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥

در كنارت خواهم ماند 
 

روي پلي ايستاده ام و در تاريكي انتظار مي كشم

فكر مي كردم تا به حال به اين جا رسيده اي

اما در اينجا چيزي جز بارش باران نمي بينم

حتي جاي پايي هم بر روي زمين نيست

و صدايي نيز به گوش نمي رسد

در جستحوي پناهگاهي يا چهره اي هستم تا مرا ياري دهد

آيا آشنايي هم وجود دارد ؟

چرا كه هيچ چيز درست پيش نمي رود

همه چيز آشفته است

و مي داني هيچ كس دوست ندارد تنها باشد

آيا كسي نيست كه در جستجوي من باشد ؟

تا مرا با خود به خانه ببرد ؟

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري ؟

تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم تو كه هستي

اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

چرا همه چيز اينقدر آشفته است؟

شايد من عقل خود را از دست داده ام

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم - نمي دانم تو كه هستي اما هر كه هستي در كنارت

خواهم ماند.









نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥

اي کاش


کاش راه زندگي، در پاي دل خاري نداشت

يا که چون دارد، فراز و شيبِ دشواري نداشت

کاش از پا در نمي افتاد، هر سو  رهروي ست

يا که تا سر منزلِ خود، راه بسياري نداشت

کاش خيل دلبران، پنهان نمي کردند روي

يا که چشم بيدلان، حاجت به ديداري نداشت

کاش از روز نخستين خارزارِ ِ اين وجود

روزني از ديده ي حسرت، به گلزاري نداشت

کاش جانِ پاک، با اين خاکدان خو مي گرفت

يا که اصلاً شهر ما، دکان خمّاري نداشت

کاش هر باطل نمي شد عرضه بر اَفهام خلق

يا متاع کفر و دين، هريک خريداري نداشت

کاش واعظ لب فرو مي بست از گفتار نيک

يا خلاف آنچه گويد، زشت کرداري نداشت

کاش از خوي پزشکان بود کمتر جلبِ مال

يا که جمع بينوايان، هيچ بيماري نداشت

کاش فکر بيش و کم در مغز انساني نبود

تا که بارِ زندگاني، هيچ سرباري نداشت

کاش چشم و گوش هر کس بر حقايق باز بود

تا که ديگر عِلم و دين پوشيده اسراري نداشت

کاش هر کس دعويِ اسلام و ايمان مي نمود

از نفاق و کفر پنهان، بسته زُنّاري نداشت

کاش هر گندم نماي جو فروش از هر کنار

در ميان شهر کوران، گرم بازاري نداشت

کاش چشم نيم مستي هوش از «الفت» مي ربود

تا که با سود و زيانِ ديگران کاري نداشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥

بايد سفر کنم ؛ اما 
                              

آن شب دوباره غصه ي تنهايي ، از اشک هاي چشم تو پيدا شد

بغض نگاه غمزده ي باران ، در ساحل نگاه تو دريا شد

آن شب دوباره دست و دلم لرزيد ، شوري عجيب در دل من گل کرد

شوري شبيه شعر و شب شبنم ، از لابه لاي پنجره پيدا شد

يادش به خير آن شب پر احساس ، مانديم و عاشقانه غزل خوانديم

اما دريغ ! رفتي و آن احساس ، افسانه ي تمام غزل ها شد

تا شهر چشم هاي تو راهي نيست ، تا شهر آب ، آينه و باران

شهري که پلک هاي پر از مهرش ، با غنچه هاي پنجره ها وا شد

در واپسين يک شب نم خورده ، از کوچه هاي شهر ، گذر کردم

اما تو را نيافتم و يادت ، در کوچه هاي شهر ، معما شد

بايد سفر کنم به تو اما نه ... ديگر به تو نمي رسم اي رويا

حالا بيا ببين که دلم بي تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد

دلم بي تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد