نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥

روزهاي آخر

گفتي تو روزهاي آخر

تو بخيرما به سلامت

گفتي من برنمي گردم

ديدن ما به قيامت

پشت پات اشکامو ريختم

که توبرگردي دوباره

دل نا قافلم اما

تاابدتوانتظار

تومثل ستاره بودي

توي تاريکي شبهام

يادت صدات ميکردم

نارنين من تورو ميخوام

عاشقونه دلُ باختم

اما تو باور نکردي

گل عشق خاطراتُ

پيش روم پرپرمي کردي

تنهايي گذاشتي رفتي

که بگي ديدي نموندم

بادلي شکسته حتي

قصه رفتن نخوندم

چشم براهت من تنها

بارون اشکام مي باره

روکويرگونه من

گلهاي حسرت مي کاره

توهميشه مهربوني

واسه اين دل شکسته

واسه احساس لطيفم

که فقط دل به تو بسته

تو برويادت بمونه

دل عاشق ديوونه

تا ابد توانتظارت

هميشه ازتومي خونه 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥

غرور


سالها پيش به من مي گفتي

كه مرا هيچ دوست مي داري    

گونه ام گرم شد ز سرخي شرم 

شاد و سر مست گفتمت آري
 
باز ديروز جهد مي كردي

تا زعهد قديم ياد آرم

سرد و بي اعتنا تو را گفتم

كه دگر دوستت نمي دارم
 
ذره هاي تنم فغان كردند

كه خدا را دروغ مي گويد

جز تو كامي ز كس نمي خواهد

جز تو ياري ز كس نمي جويد
 
دوستت دارم و نمي گويم

تا غرورم كشد به بيماري

گر چه مي دانم اين حقيقت را

كه دگر دوستم نمي داري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥

گل گلدون من

گل گلدون من شکسته در باد

تو بيا تا دلم نکرده فرياد

گل شب بو ديگه شب بو نميده

کي گل شب بو رو از شاخه چيده

گوشهء آسمون پر رنگين گمون

من مثل تاريکي تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

آسمون آبي ميشه

اما گل خورشيد

رو شاخه هاي بيد

دلش ميگيره

دره مهتابي ميشه

اما گل مهتاب

از برکه هاي آب

بالا نميره

تو که دست تکون ميدي

به ستاره جون ميدي

ميشکفه گل از گل باغ

وقتي چشمات هم مياد

دو ستاره کم مياد

ميسوزه شقايق از داغ

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

گل گلدون من شکسته در باد

تو بيا تا دلم نکرده فرياد

گل شب بو ديگه شب بو نميده

کي گل شب بو رو از شاخه چيده

گوشهء آسمون پر رنگين گمون

من مثل تاريکي تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب

آسمون آبي ميشه

اما گل خورشيد

رو شاخه هاي بيد

دلش ميگيره

دره مهتابي ميشه

اما گل مهتاب

از برکه هاي آب

بالا نميره

تو که دست تکون ميدي

به ستاره جون ميدي

ميشکفه گل از گل باغ

وقتي چشمات هم مياد

دو ستاره کم مياد

ميسوزه شقايق از داغ

گل گلدون من ماه ايوون من

از تو تنها شدم چو ماهي از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه مرداب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥


قصه را که ميداني؟

قصه را که ميداني؟

قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را؟

قصه سيمرغ و آينه را؟

قصه نيست، حکايت تقدير است که بر پيشانيم نوشته اند.

اما چه کنم با هدهدي

که از عهد سليمان تا امروز ، هر بامداد صدايم مي زند

و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم

که هر روز بهانه يي مي آورد. بهانه هاي کوچک بي مقدار

بهار که بيايد ديگر رفته ام

بهار ،بهانه رفتن است

حق با هدهد است که مي گفت : رفتن زيبا تر است، ماندن شکوهي ندارد

گيرم که بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم

بالهاي بسته اما طعم اوج را کي خواهد چشيد؟

مي روم، بايد رفت ، در خون تپيده و پرپر

سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوست تر دارد

هدهد بود که اين را به من گفت

راستي اگر ديگر نيامدم،

يعني که آتش گرفته ام ، يعني شعله ورم ! يعني سوختم، يعني خاکسترم را هم باد برده است

مي روم از هرجا که رسيدم ، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت

مي دانم اين کمترين شرط جوانمردي ست

بدرود ، رفيق روزهاي بي قراري ام !

قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ

آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشاني ندارد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥

تشکر فراوان

درود بر شما و سپاس از مهرورزي هاي پيوسته و دلگرم کننده تان
 
با آنکه مدت زيادي از از ایجاد این وبلاگ نمي گذرد از داشتن همراهان فهيمي چون

شما که به ياري شيفتگان فرهنگ و عاشقان شعر و ادب مي شتابيد بر خويش مي

بالم .

يادمان باشد که ماهي در آب زنده است و ايراني در فرهنگ و هنر.

لحظه به لحظهء زندگيتان مملو از شادي وجودتان متبلور از مهر و صفا دوستي هايتان

پايدار و نام ايران و ايراني براي هميشه بر تارک اين سقف آسمان نيلگون جاودانه باد.

و به رسم نماز در پايان کلام سلام.

از فاطمه خانم هم (گل یخ) برای فرستادن عکسهای زیبا ممنونم. 

حرف آخر :

من برگشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥

اطلاعیه ۳

سلام دوستان

شاید چند روزی یا شایدم یک دو هفته ای UP نکنم .

منتظرم باشین بر میگردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥

روز پدر

علی ای همای رحمت توچه آيتی خدارا

                                               که نگين پادشاهی دهد از کرم گدا را


تولد مولی الموحدين حضرت علی عليه السلام مولود کعبه و پدر يتيمان را به عموم

شيـعـيان جهان تبريک و تهنيت ميگويم.

پدرم روزت مبارک








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥

لحظه هاي باراني    

دلم پر است پر از لحظه هاي باراني پرم ز گريه پر از گريه هاي طولاني

طلسم بغضم اگر بشکند ز دل تنگي

شکسته دل ترم از ابرهاي باراني

بيا به دامنم اي اشک لحظه اي بنشين

مگر غبار دلم را دوباره بنشاني

بيا که چشم به راهت نشسته ام اي اشک

بيا که با تو شبم مي شود چراغاني

شب است و خلوت و تنهايي و تلاطم درد

من و خيال تو گريه هاي پنهاني

به روي شانه ي دل سر نهاده مي گريم

بياد چشم تو آن نگاه پاياني

مرا در آبي چشمان خود رها کردي

چگونه بگذرم از موجهاي طولاني

به وسعتي ندارد کرانه ، يعني عشق

عبور مي کنم اما به سمت ويراني

بيا که با سر زلفت به هم گره خورده است

شب سياه من و قصه پريشاني

تمام پنجره ها را گشوده ام بر صبح

بيا به خلوتم اي آفتاب روحاني

ميان اين همه گلهاي عشق پروده

به برگ تازه گلهاي ياس ميماني

تو آرزوي مني با دلم هم احساسي

چرا براي دل من غزل نمي خواني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥

پدر و مادر


1- وقتي که تو 1 ساله بودي، اونا(مادرو پدر) بِهت غذا ميدادند و تو رو مي شستند! به

اصطلاح، تر و خشک مي کردند ، تو هم با گريه کردن در تمام شب از اونا تشکر مي

کردي!

 

۲- وقتي که تو 2 ساله بودي، اونا، بهت ياد دادند تا چه جوري راه بري ، تو هم اين

طوري ازشون تشکر مي کردي، که، وقتي صدات مي زدند، فرار مي کردي!

 

3- وقتي که 3 ساله بودي، اونا، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کردند ، تو هم با

ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازشون تشکر مي کردي! 

 

۴- وقتي 4 ساله بودي، اونا برات مداد رنگي خريد ند، تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق

نهار خوري، ازشون تشکر مي کردي!

 

۵- وقتي که 5 ساله بودي، اونا، لباس شيک به تنت کردند تا به تعطيلات بري  ، تو

هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازشون تشکر کردي!

 

۶- وقتي که 6 ساله بودي، اونا، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کردند  ، تو هم، با

فرياد زدنِ: من نمي خوام برم!، ازشون تشکر مي کردي!

 

۷- وقتي که 7 ساله بودي، اونا، برات وسائل بازي بيس بال خريدند ، تو هم، با پرت

کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناري، ازشون تشکر کردي!

 

۸- وقتي که 8 ساله بودي، اونا، برات بستني خريد ند ، تو هم، با چکوندن(بستني)

به تمام لباست، ازشون تشکر کردي!

 

9- وقتي که 9 ساله بودي، اونا، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداختند ، تو هم، بدون

زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازشون تشکر کردي!

10- وقتي که 10 ساله بودي، اونا، تمام روز رو رانندگي کردند تا تو رو از تمرين فوتبال

به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببرند ، تو هم، ازشون تشکر

کردي،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کني !

11- وقتي که 11 ساله بودي، اونا تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما بردند، تو

هم، ازشون تشکر کردي، ازشون خواستي که در يه رديف ديگه بشينند!

12- وقتي که 12 ساله بودي، اونا تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِون بر حذر

داشتند ، تو هم، ازشون تشکر کردي، صبر کردي تا از خونه بيرون بروند!
 

13- وقتي که 13 ساله بودي، اونا بهت پيشنهاد دادند که موهاتو اصلاح کني ، تو هم،

ازشون تشکر کردي، با گفتن اين جمله: شما اصلاً سليقه اي نداريد!
 

14- وقتي که 14 ساله بودي، اونا، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت

کردند، تو هم،ازشون تشکر کردي، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
 

15- وقتي که 15 ساله بودي، اونا از سرِ کار برمي گشتند و مي خواستند که تو رو در

آغوش بگيرند(ابراز محبت کنند) ، تو هم، ازشون تشکر کردي، با قفل کردن              

درب اتاقت!   (نمي ذاشتي که وارد اتاقت بشوند!)
 

16- وقتي که 16 ساله بودي، اونا بهت ياد دادند که چطوري ماشينش رو برون

(رانندگي ياد دادند) ، تو هم، ازشون تشکر مي کردي، هر وقت  که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي!

17 - وقتي که 17 ساله بودي، وقتيکه اونا منتظر يه تماس مهم بودند ، تمام شب رو با

تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازشون تشکر کردي!

18- وقتي که 18 ساله بودي، اونا ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت،

ازخوشحالي گريه مي کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردي؛ اينطوري که، تا تموم

شدن جشن، پيش پدرومادرت نيومدي!

19- وقتي که 19 ساله بودي، اونا، شهريه دانشگاهت رو پرداخت كردند، همچنين، تو

رو تا دانشگاه رسوندند و وسائلت رو هم حمل کردند ، تو هم، ازشون تشکر کردي، با

گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي خودتو

دست و پا چلفتي نشون بدي!!(به اصطلاح، بچه ماماني!!)

20- وقتي که 20 ساله بودي، اونا ازت پرسيدند که ، آيا شخص خاصي(به عنوان

همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازشون تشکر کردي با گفتنِ: به شما ربطي نداره !!

21- وقتي که 21 ساله بودي، اونا، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات دادند ، تو

هم، با گفتن اين جمله ازشون تشکر کردي : من نمي خوام مثل شما باشم !

22- وقتي که 22 ساله بودي، اونا تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در

آغوش گرفتند ، تو هم ازشون تشکر کردي وازشون پرسيدي که : مي تونيد هزينه

سفر به اروپا را برام تهيه کنيد !

23- وقتي که 23 ساله بودي، اونا  براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه دادند ، تو هم،

ازشون تشکر کردي با گفتن اين جمله، پيش دوستات : اون اثاثيه ها زشت هستن !

24- وقتي که 24 ساله بودي ، اونا دارايي هاي تو رو ديدند و در مورد اينکه در آينده

مي خواي با اون ها چي کار کني ازت سئوال کردند، تو هم با دريدگي و صدايي (که

ناشي از خشم بود)فرياد زدي :پدر، مــادررر، لطفاً !!

25- وقتي که 25 ساله بودي، اونا کمکت کردند تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت

کني و در حالي که گريه مي کردند بهت گفتند که : دلمان خيلي برات تنگ مي شه،

تو هم ازشون تشکر کردي ؛ اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي !!

26- وقتي که 30 ساله بودي ، اونا از طريق شخص ديگه اي فهميدند که تو بچه دار

شدي و به تو زنگ زدند ، تو هم با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي : "همه چيز ديگه

تغيير کرده " !!

27- وقتي که 40 ساله بودي، اونا بهت زنگ زدند تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري

کنند، تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازشون تشکرکردي !!

28- وقتي که 50 ساله بودي، اونا مريض شدند وبه مراقبت و کمک تو احتياج داشتند ،

تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن ، ازشون

تشکر کردي !!


و سپس، يک روز، اونا، به آرامي از دنيا ميرن . و تمام کارهايي که تو(در حق پدرو

مادرت) انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.

اگه پدرو مادرت،هنوز زنده هستند، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهشون محبت

کني...

واگه زنده نيستند ، محبت هاي بي دريغشون رو فراموش نکن و به راحتي از اونها

نگذر...

هميشه به ياد داشته باش که به پدرو مادرت محبت کني و اونارو دوست داشته

باشي، چون، در طول عمرت فقط يه پدرو مادر داري!!!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥

بنويس ازسرخط

                                     
بنويس که دلت ديگه به ياداون نيست 

بنويس که بدونه

وقتي نباشه قلبت ازغصه خون نيست

اون که گذاشت ورفت

يه روز سرش به سنگ ميخوره برميگرده

ديگه صداش نکن

بذارخودش بياد دنبالت بگرده

ديگه گريه نکن

آخه اشک تو باعث شادي اونه

ديگه به پاش نسوز

آخه اون واسه تو ديگه دل نمي سوزونه

اگه ميخواست مي موند

حالا که رفته غصه اش رفته زيادم

اگه پيشم مي موند

ميديد جز اون به هيشکي دل نميدادم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥

اسمون زندگي


تو اسمون زندگي ام ستاره بوده بي شمار

اما شبهاي بي کسي يکي نمونده موندگار

يکي نمونده از هزار

ستاره هاي گمشده هر شب من هزار هزار

اما هميشگي تويي ستاره ي دنباله دار

يکي نمونده از هزار

اي اخرين تنهاترين اواره عاشق

هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق

 ستارهاي گمشده هر شب من هزار هزار

اما هميشگي تويي ستاره ي دنباله دار

يکي نمونده از هزار

اي تو اشناي ناشناسم

اي مرحم دست تو لباسم

ديوار شبم شکسته از تو از

از ظلمت شب نمي هراسم

انگار که زاده شده با من

عشقي که من از تو مي شناسم

اي اخرين تنهاترين اواره عاشق

هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق

 ستارهاي گمشده هر شب من هزار هزار

اما هميشگي تويي ستاره ي دنباله دار

تو بودي و هستي هنوز سهم من از اين روزگار

با شب من فقط تويي ستاره ي دنباله دارششش

با شب من فقط تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٥

رفتم

رفتم که نباشم سر راهت

رفتم رفتم

رفتم که نبينم روي ماهت

رفتم رفتم

رفتم غم تنهايي کشيدم

اما همه جا خوابتو ديدم

اين فاصله ها چاره نبوده

هرجا يه نشوني ازتوبوده

رفتم رفتم

دلگيرم ازاين عمردوروزه نازنينم

قسمت به جدايي ازتو بوده بهترينم

تو در قلب مني هرجا که هستم نازنينم

چه درجمع وچه تنهايي نشستم بهترينم

رفتم رفتم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٥

نيازمند


من همانم که شبي، نيمه شبي

درگذار ره تو خانه  کنم

گرتو راهم ندهي در حرَمت

خانهء ساخته ويرانه کنم

کوچ خودرا بدهم در کف باد

خويش ازبهر تو آواره کنم

چندوقتيست گذاري هم به خوابم نکني

ديدن روي تودرخواب هم افسانه کنم
 
من همانم که زشوق رويت

زرقباي تن خود پاره کنم

بارداي مندرس گونه تو

رخت اشراف به تن تازه کنم

بي نيازم !بي نياز از اغناء

بانياز تو به شب چاره کنم

طعم آن مستي جام مي ِتو

شدسبب قصد به ميخانه کنم

گرلبم تربشد ازمستي مي

عاشقان راهمه مستانه کنم

مرغ عشقم که دلم ميخواهد

درکف دست تو کاشانه کنم

چون شوي شمع ميستان دلم

همه راچون گل وپروانه کنم

گرکسي غم به دلت راه انداخت

بزم شادش همچو غمخانه کنم

باد درزلف سياهت سرزد

رخصتي ده که سرت شانه کنم
 
گربخواهم ناز چشمت خود را

همچو يک کودک دردانه کنم

ور بخواهم جرعه اي آب زبهر

آب دردست تو پيمانه کنم

تانياز دل من رفع کني

عالمي را همه ديوانه کنم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٥

منو نو كن

منو نو كن به يه بوسه

برسونم به ستاره

اسمم وبپاش تو آينه

بذار بشكفم دوباره

شب و برگردون به اول

زير موسيقي بارون

واسه دوره كردن عشق

لحظه رو غزل بپوشون

ساعت ساعت سبزعاشقانست

ساعت سرخ يه ترانست

با تو جهان شعري به شكوه رقص يه پروانست

بده شعري به نسيم و گل سرخي به كبوتر

معجزه كن اي معجزه گر

دست بكش رو خواب ابرا

ماه و مهمون كن به بستر

معجزه كن اي معجزه گر

از جشن رنگين ماهي ها

يه قطره دريا به من بده

از خواب ترد قناري ها

يه شاخه رويا به من بده

از كهكشون افسانه يك رنگين كمون جا به من بده

از آب و مهتاب و خاطره يه لحظه فردا به من بده

ساعت ساعت سبز عاشقانست

ساعت سرخ يه ترانست

با تو جهان شعري به شكوه رقص يه پروانست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٥

مغرور

در آمد از در بيگانه وار سنگين تلخ

نگاه منجمدش به راستاي افق مات در هوا مي ماند

نگاه منجمدش را به من نمي تا باند

عزاي عشق كهن را سياه پوشيده

رخش همان سمن شير ماه نوشيده

نگاه منجمدش خالي از نوازش و نور

نگاه منجمدش كور از غبار غرور

هزار صحرا از شهر اشنايي دور

نگاه منجمدش همين نه بر رخم دري از آشتي نگشود

كه پرس و جوي دو نا آشنا در آن گم بود

نگاه منجمدش را نگاه مي كردم

تنم ار اين همه سردي به خويش مي پيچيد

دلم از اين همه بيگا نگي فرو پاشيد

نگاه منجمدش را نگاه مي كردم

چگونه آن همه پيوند را ز خاطر برد؟

چگونه آن همه احساس را به هيچ شمرد؟

چگونه آن همه خورشيد را به خاك سپرد؟

در اين نگاه در اين منجمد در اين بي درد

مگر چه بود كه پاي مرا به سنگ در اورد

مگر چه بود كه روح مرا پريشان كرد

به خويش مي گفتم:

چگونه مي برد از راه يك نگاه قلب ترا

چگونه دل به كسان سپرده اي كه به قهر

رها كنند و بسوزند بي گناه ترا؟

نگاه منجمدش را نگاه مي كردم

چگونه صاحب اين چهره سنگدل بوده است؟

دلم به ناله در امد كه اي صبور ملول

درون سينه اينان نه دل كه سنگ بوده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥

 
گلهاي تازه


گاهي دلم نمي خواست تو را ببينم اما تو در کنارم بودي و با نفسهايت يخ روزهايم باز

مي شد.

گاهي دلم نمي خواست تو را بخوانم،اما تو چون يک ترانه ي زيبا بر لبم زندگي مي

کردي.

من در کنار تو بودم بدون اينکه شور و نوايي داشته باشم.بي آنکه بدانم تو از خورشيد

کروتري.بي آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهايي که تا به حال از بر کرده ام،شنيدني

تري.

من در کنار تو بودم اما دريغا نمي دانستم کجا هستم.حکايت من حکايت دره اي است

که عمري در کنار کوهستان زندگي مي کند و با قله بيگانه است.

نمي دانستم از آسمان و زمين چه مي خواهم .هر شب در ديوان حافظ دنبال کسي

مي گشتم که مرا تا دروئازه هاي قيامت ببرد.

من انگار منتظر بودم کسي بيايد که قلبش زادگاه همه ي گلها باشد.

وقتي به من نگاه کردي،چشمهايم را بستم،وقتي در جاده هاي خاطره غزل مي

خواندي،ايستادم و خاموش ماندم .مهربانانه آمدي ،سنگدلانه رفتم.

از شکفتن گفتي ،از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت.حرفهايم مرطوب شد

و چشمهايت با ابر هاي مهاجر رفتند.

اکنون مي خواهم دنيا پنجره اي بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا

بخوانم که تو با نخستين خورشيد به خانه ام بيايي.

اکنون دوست دارم باغهاي زمين را دور بريزم،آنگاه گلهاي تازه اي بيافرينم و تقديم تو

ميکنم.

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥

سرتا به پا سياه

سرتا به پا سياه ،چنان طا لع مني

پا تا بسرگناه ،ولي ...پاکدامني

اينسان که ميچکد نگهت بردو چشم من

فردا ميان شهر بپيچد که با مني

اين ديدگان تست که بر من گشاده است

يا پنجه ي خداست که بگشوده روزني ؟

همچون گلي که دوخته بر مخمل سياه

درجا مه ي سياه ، سزاوارديدني

رخشد بروي پيکر تو ،زير نورماه

گلبوسه هاي من ،که شکفته است برتني

همچون ستاره اي که تن از نور شسته است

درآسمان تيره ي اين جامه ،روشني

آگه !که رهگذار،نبيند دراين کنار

لب برلبي نشسته ودستي بگردني .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥

يادي از تو  


وقتي که يادي از تو            

بر چشم من نظر کرد

خو کرده ي قفس را            

بد بخت و دربدر کرد

من آنکه بوده عمري               

مانده ز کاروان ها

دستان بي پناهم ....                 

اميد يک نفر کرد

گفتم خداي شب ها               

شايد به من نظر کرد

افسوس که گريه هايم              

تکرار بي ثمر کرد

گفتم گناه من بود                   

دل با گناه سر کرد

گفتند مرا که خاموش            

آنچه که شد قدر کرد

گفتم خداست شاهد                    

بر مردمان عالم

بشنيد صداي من را              

بر درد من نظر کرد

داد آنچه دل طلب کرد            

يار از دلم سفر کرد

از آن زمان که او رفت           

دلم قصدي دگر کرد

تا آن زمان که آيد                

از جان من حذر کرد.

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥

دلواپسي

روزي كه مي رفتي اشك من چه غريبانه برشيارگونه هايم جاري بود

.گل سرخ من ،بامن حرف بزن.بامن ازكوچه هاي پيچ درپيچ وديوارهاي ترك خورده اين

شهرخزان زده بگو.

بامن ازگلدانهاي پريده وياسهاي خشكيده بگو.بامن ازخاطره هابگوكه تن بي خاطره

مرده است.

بامن ازگذر زمان بگوكه چون بادي مي گذردوخرمن گذرهاي اسياب شده اش را بر سر

من مي ريزدوزلفهاي سياهم را سفيدپوش مي كندورنگ پيري را برگونه هايم به

ارمغان مي آوردوچروكي را به صورتم هديه مي كند.

ازآن روز كه پا به عرصه جهان گذاشتم ،هرروزبالطف آن كه مرابه اين كره خاكي

آورد،چشم باز كردم وهرشب تاريكيها رابا اميد به اوبه روز روشتنري سپري كردم.

دراين گذر روز وشب ،يك روز درآسمان آبي قلبم تابش گرماي خورشيد عشق

رااحساس كردم.اماهمه چيزتمام شد.شايد براي هميشه هنوز.هنوزهيچ تچيز را باور

ندارم .

شايد ديگرهيچ گاه نتوانم خبررسان قاصدكهايت باشم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٥

جایزه

حدس بزن جایزه بگیر .!؟

این چیه؟!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٥

وقتي تو آمدي

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد

وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد

زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد تو مانند باراني بر روي من باريدي

و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردي

تو مانند گلي در باغچه ي قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي كردي

تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي

تو با گرماي وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردي

وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است، چون تو دنياي مني

تو همان اميد زندگي مني كه آمدي

تو كه آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت

تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتردلم سوزاندم

و همه را از صندوقچه قلبم بيرون ريختم و از ياد بردم!

تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد

كلام دوست داشتن مقدس تر هميشه شد، و

داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!

تو كه آمدي، تنهايي به عزا نشست ، غم سفر كرد و قلبم به

استقبال عشق رفت. وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد،و

ديگر كنار ساحل تنها نبودم تو نيز با من بودي

تو مانند يك نواي عاشقانه در قلبم نشستي و

قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت كردي

تو مانند پرنده ايي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم

به من غرور پرواز به دشت عشق بخشيدي

تو مانند يك خاطره ي شيرين در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند!

دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات

شيريني كه با هم داشتيم در صندوقچه ي قلبم ميگذارم

و كليدش را به دست حق ميسپارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٥

 خانم موشه

باباي خانم موشه در حالي که قبض تلفن به دست گرفته بود و داشت داد و بيداد

مي کرد گفت:پول پنيرتون را بايد بدم يا پول تلفنتون رو .زن آقا موشه هم با قيافه حق

به جانب اي ايستاده بود مي گفت: از صبح تا شب توي اين لونه جارو مي کنم ، رخت

مي شورم،و هزار تا کار ديگه.حق تلفن زدن هم ندارم.دختر آقا موشه و پسر آقا

موشه هم سرشان را پايين انداخته بودند.پدر با عصبانيت مي گفت: تقصير اين دوتا

ذليل شده است.يک بار ديگه ببينم توي اينترنت هستيد.کامپيوتر را پرت مي کنم وسط

حياط تا خيال همه راحت بشه…خلاصه بعد از کلي داد و بيداد کردن قبض رو توي

صورت پسرش پرتاب کرد و از در لونه بيرون رفت از بس عصباني بود دُمش لاي در

گير کرد فرياد بلندي کشيد و رفت.خانم آقا موشه رو به بچه ها گفت:هر چي مي

کشم تقصير شماست.از صبح تا شب تو اينترنت چه غلطي مي کنيد.بعد هم با دو تا

پس گردني متفرقشون کرد.و چون دخترا اشکشون دم مَشکشونه،دختره رفت رو

تختش و شروع کرد به گريه کردن ، اما پسرا چون غالبا آزاد تر هستند،وقتي تو خونه

دعوا مي شه ميرن روي صندلي پارک مي نشينند و (بعد از نگاه کردن به اطرافشون

براي اطمينان از حضور نداشتن آشنايي)سيگاري روشن مي کنند و پس از تلقينات

موثر که واقعا سيگار آرامش بخشه.به اين فکر مي کنند که چه متلکي به دختري که

داره از روبروي آنها رد مي شه مي آد. و پسر آقا موشه رفت تا فرمول واقعه را اجرا

کنه. دختر آقا موشه هم چون دختر بود و حق بيرون رفتن زيادي نداشت و بايد توي

اتاقش براي کنکور مي خوند دچار افسردگي شد . احساس کمبود محبت به شدت

آزارش مي داد.تصميم گرفت دوباره به اينترنت پناه ببرد..صداي مودم را قطع کرد و بعد

هم ID خودش را باز کرد و وارد چت روم شد.چقدر شلوغ بود.کار که فراوونه پس اين

همه آدم بيکار اونجا چي کار مي کنند.در همين حال يک نفر pm داد که يک موش

ماده خوشکل و چشم آبي،مو بلند و خوش اندام و همشهري خودمون(به علت عدم

سوءتفاهم از نوشتن شهر خاصي معذوريم) اگه هست Pmبده. خانم موشه با عجله

نوشت ،من همونم که مي خواي حالا خودت چي؟ اونم گفت: منهم صاحب يک

شرکت بزرگم ،خيلي پولدار و خوش تيپ و پس از يک ساعت چت کردن خانم موشه با

خودش گفت:بلاخره کم کم بهش مي گم که دروغ گفتم و قانعش مي کنم، خلاصه

شماره موبايل طرف را گرفت سريع بهش زنگ زد و با کلي عشوه و ناز باهاش قرار

گذاشت .و بعد از کلي من قرمز مي پوشم و تو سفيد بپوش ... تلفن را قطع کرد . فردا

هم به بهانه ي کلاس کنکور زد بيرون و سريع تاکسي گرفت و رفت سر قرار تو کوچه

و منتظر ايستاد. يکهو يک گربه گنده و چاق و زشت به سمتش حمله کرد نمي دانست

کدوم طرف فرار کنه . به هر سختي که بود از چنگ گربه در رفت اما دمش کنده شد و

در چنگال گربه ماند زخم خورده و نالان خود را به يک کافي نت رساند براي طرفoff

گذاشت و نوشت من آمدم اما تو نيامدي يک گربه ي سياه و زشت به من حمله

کرد،حتما يکبار ديگه بيا ببينمت،وقتي کارش تمام شد عنوان ايميل طرف او را به فکر

برد .Cat _Love يکباره وحشت کرد.هميشه فقط love را ديده بود.

(حالا خود دانيد از ما گفتن بود)!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٥

دست خالي نمي موني اگه

هميشه پيش خودم ميگم يه خداي خوبي دارم که مي تونم تموم دردامو بهش

بگم،يه خداي خوبي که نمي ذاره هيچکس رازمو بفهمه و آبرومو نمي بره.

نمي دوني چه ذوقي داره وقتي شبا موقع خواب باهاش درد و دل ميکنم يا

وقتي سحرا که هنوز هوا گرگ و ميشه به عشق نماز پا مي شم.نمي دوني چه

لذتي داره وقتي تو اوج تنهايي آروم آروم اسمشو تو دلم ميگم و اشکام سرازير

ميشه.خودش مي دونه که تو اين دنياي به اين بزرگي همه اميدم به خودشه،

خودش مي دونه که تو اين دنيا پشت و پناهم خودشه.

وقتي باهاش حرف مي زنم صدام رو مي شنوه و به حرفام گوش ميده،هيچ وقت

نااميدم نمي کنه،آخه مي دونم دوسم داره.

هيچ وقت نشده منو يه جايي جا بذاره،حتي اگر شده آخرين ثانيه ها دستمو گرفته.

خوب ميدونم چرا دلمو هيچ وقت نميشکنه،آخه من سحرا واسه دل شکسته ها

دعا ميکنم،واسه مريضا،گرفتارا،خلاصه واسه همه آدم ها دعا مي کنم.

چه خوب مي شد اگه آدم ها واسه همديگه دعا مي کردند ،آره واسه عاقبت خيري
 
هم دعا مي کردن.شک نکن همسفر مطمئن باش تو اين سفر دست خالي

نمي موني دعاي ما مستجاب ميشه آخه خودش گفته دعاي دل شکسته رد نميشه.

فقط يه دل پاک ،يه صبر،يه توکل و ايمان قوي مي خواد.

مي خوام خدا رو قسم بدم ،قسم به خودش که نگاه به دل شکسته ها بيندازه و

دلشونو شاد کنه.

مي خوام خدا رو قسم بدم به مهربوني خودش ههمه مريضامونو شفا بده.

مي خوام خدا رو قسم بدم به بزرگي و يگانگي خودش ،گناهامونو ببخشه.

نمي دوني چه آرامشي داره وقتي به درگاهش با خلوص نيت دعا ميکني.

نمي دونم که تو همسفرم ميشي يا نه اما بيا امشب واسه همه دعا کنيم.

بيا هر شب بعد از دعاي خير واسه آدما به توکل خودش بخوابيم و به اميد

خودش در انتظار موفقيت باشيم.

بيا اي همسفر...

منو تنها نذار...

بيا با من...

بيا با من...

دست خالي نمي موني...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥

زشذهد

ديار غربت (عکس)

دوست دارم لحظه ای خودتونو بزارین جای اینا.

چه حسی بهتون دست میده؟

 

 تحقیر کامل یک ملت رنجدیده

کلیک کن 

 

تصاوير حمله سربازان وحشي صهيونيست به مدارس فلسطين

کلیک کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥

از شمر تا بوش

وقتي مي خواهيم بگوييم، يك نفر آدم خيلي بدي است، مي گوييم، او مثل «شمر»،

«يزيد» ، «چنگيزخان مغول» يا ... است.

در زمان ما ديگر نه اثري از شمر است، نه يزيد و نه چنگيز، اما آدم هاي ديگري هستند

كه خيلي بدترند. امروز، اگر بخواهيم، براي شمر، يزيد و يا چنگيز خان مغول جانشين

تعيين كنيم، بي اختيار به ياد «جرج بوش» رئيس جمهوري آمريكا، «توني بلر»

نخست وزير انگليس و رهبران خون خوار اسراييل مي افتيم؛ يعني در روي كره ي

زمين و در ميان ميلياردها انسان، هيچ كس بدتر و ظالم تر از آن ها نيست. آن چند نفر

و ديگراني كه در پشت صحنه هستند، شغل شان جنايت است. آن ها عاشق خون

ريزي و تشنه ي خون آشامي هستند. به خصوص اگر اين خون، خون مسلمان باشد،

خون كودكان و نوجوانان باشد. در چنين مواقعي آن ها با لذت اين خون را بالا مي

كشند و لذت مي برند.

امروزه آن جماعت كثيف، مشغول خون ريزي در فلسطين و لبنان هستند. شب و روز

روي خانه هاي مردم، بمب و موشك مي ريزند و صدها نفر را به خاك و خون مي

كشند، جاهايي هم، مثل سازمان ملل، شوراي امنيت و كميته ي حقوق بشر و ... كر و

كور شده اند، گويا نمي بينند و نمي شنوند، انگار بر روي آن ها خاك گورستان ريخته

اند. هيچ كس، چيزي نمي گويد. البته معلوم است كه چرا آن ها كر و كور شده اند،

براي اين كه آن سازمان ها دست ساز همان جماعت كثيف و خون خوار هستند

وزماني سر و صداي آن ها بلند مي شود كه منافع آمريكا، انگليس و اسراييل به خطر

افتاده باشند. در غير اين صورت بي خاصيت مي مانند.

اما مجاهدان جنوب لبنان، به رهبري «سيد حسن نصرالله»، مقاومت دليرانه اي از

خود در برابر حمله ي اسراييلي ها نشان مي دهند. آن ها با آن كه از نظر تعداد نفرات

و اسلحه خيلي كمتر از اسراييلي ها هستند، با اين حال، چنان شجاعانه ايستادگي

مي كنند و هر ضربه اي را با ضربه ي ديگر پاسخ مي دهند كه خواب «بوش» و «بلر»

و سران اسراييلي را آشفته كرده اند.

امروز سيد حسن نصرالله و ياران باوفايش در قلب ميليون ها انسان جاي دارند و بيش

تر مردم دنيا آرزوي پيروزي آن ها را دارند و برايشان دعا مي كنند.

ما هم همراه انسان هاي خوب دنيا براي سلامتي و پيروزي سيد حسن نصرالله و

يارانش و مبارزان فلسطيني كه سرزمين شان به وسيله ي اسراييلي ها اشغال شده

است، دعا مي كنيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥

 پشت نقاب

شوق ِ ديدن تو چشام، داره کم کم مي ميره

دردِ گفتن داره باز، منُ از سر مي گيره

يه نفر پشتِ نقاب، داره هِق هق مي زنه

شکلِ من نيس ولي خُب،جنسش از جنسِ منه

هر دُو از جنس ِ غميم، پا به زنجيرِ سکوت

ما هواي ِ مُرده ايم، تو گلوي ِ يه فلوت

يکي از ما دُو نفر، منُ اِنداخ تو قفس

حالا فرياد ندارم ، حتي قدِّ يه نفس

منُ اُون دوره شديم، مِثِه درساي کتاب

به فلک بسته شديم، واسه حرفاي ِ حساب

حرفامون گم شُدُ رفت، لاي ِ ترسُ اضطراب

ولي باز فلک شديم، ما به جُرمِ اعتصاب

ما رُ هيچ کس نَشِنيد،نه تو بيداري نه خواب

به ما گُفتن که فقط، يه حُبابيم روي آب

ما به ماه خيره شديم، خورشيدُ سَر بُريدن

قاتلُ نشون داديم، ولي هيچ وقت نديدن

جنگلُ خواب مي ديديم، رو درخت خط کشيدن

شکلِ دريا کشيديم ، کِشتيا سَر رسيدن

داره اين پنجِرَه رُ، يکي باز دَر مي زنه

انگار از بختِ سيا، وقتِ رفتن ِ منه

منُ من دوره شديم، لاي ِ برگاي ِ کتاب

يکي گُفت تو گوشمون، بمونين پشتِ نقاب

ما به دَر طعنه زديم، تا که ديوار بدونه

حرفِ سر بسته زديم، هر کي هر جور بخونه....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥

 نسيم صبح

به نام خدايي که انتظار را آفريد تا دوام عشق را روز افزون کند

از نسيم صبح پرسيدم خبري از تو

هيچ نگفت برايم جز دوري از تو

گفتم اي نسيم صبحگاهي گو به يار

تا کي اين دل بايد کشد اين انتظار

بازگو اي نسيم با يار اين حال ما

ديگر ندارد اين دل تاب دوري ها

روزها مي گذشت نمي آمد نسيم

تا که روزي چند بگذشت آمد نسيم

گفتمش از چه رو دير آمدي

بهر من از يار دير خبر آوردي

گفت با من که يار از تو بدتر است

گر تو نيک باشي او بهتر است

گفت عشق با انتظار معنا شود

گر شوي نزديک من دل رسوا شود

دل شود رسوا نه از روي دروغ

بلکه از دوست داشتن هاي پر فروغ

انتظار شعله ور گردان کند

عشق تو بر معشوق بي پايان کند

هر زمان شد از انتظار

بيم هلاک از روزگار

آن زمان بر گونه ات يابي

قطره اشکي چون دُرِ دريايي

زين جهت اين اشک ، اشک يار است

پس بدان اين پايان انتظار است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥

ما كه توقع نداريم

ما كه توقع نداريم زندگي زيبا بشه باز

يا كلاغاي قارقاري بيان بشن ترانه ساز

ما كه توقع نداريم دنيابه كاممون بشه

ليلي قصه كشته ي عشق و مراممون بشه

به اسم عشق وعاطفه با قلبمون بازي ميشه

هركي به قانون خودش براي ماقاضي ميشه

اين روزاهرچي عاشقه رو زندگي ميكشه خط

عشق و هوس يه معني تو اين كتاباي لغت

خلاصه دنياي شما براي من خيلي كمه

ازاين ديار بي كسي رفتن من مسلمه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥

دوستم داشته باش


دوستم داشته باش،

دوستم داشته باش،که تويي در نگهم، تو نوايم هستي.

دوستم داشته باش،چون تو را مي پويم، آسمان فرش من است.

رود سرمست من است.

من تو را مي جويم، با سر انگشت  دلم روح پر نقش تو را مي پويم.

شادم از اين پويش، مستم از اين خواهش.

آه، اگر پلک زنم،نکند محو شوي!

آه، اگر گريه کنم،نکند پرده اشک نقش زيبايت را اندکي تيره کند!

از رهي مي ترسم، که تو همراه نباشي با من

از شبي در خوفم، که صدايت برود، دور شود از گوشم.

آه، آن شب نرسد يا اگر خواست رسيد، من به آن شب نرسم.

که تو را مي خوانم، که تو را مي خواهم.






نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥

به وسعت قلب يك پروانه 

 بعضي ها را خيلي دوست داريم وبه ديدنشان عادت كرده ايم وزماني كه از پيش ما

ميروند در دل مي گوئيم.

خدايا چقدر دلمان تنگ شده است.اما خود كلمه دلمان تنگ شده است يعني

چه؟        

يعني قلبمان كوچك مي شود يا دل مخصوص دلتنگي چيزي است كه نه ديدني

است نه لمس كردني يا شايد همان حس غريبي است كه باعث مي شود تپش قلب

زياد شود ونفسها همچون سوزني به سينه فرو رود .همان حسي را مي گويم كه از

انگشت پا شروع مي شود ومثل موج به سمت بالا مي رود ..گريه مان مي گيردوبي

قراري مردمك چشمشانمان را گشاد مي كند...

من مي گويم دل تنگ شدن يعني پروانه شدن

نمي دانم چرا به ياد پروانه افتادم شايد چون ظريف است ورنگارنگي بالهايش مرا به

ياد احساسهاي لطيف و قشنگ مي اندازدپروانه عاشق تست ودلتنگ واز بس كه

دلش تنگ ميشود يكدفعه تمام تنش قلب مي شود وچون روح براي ماندن در جسم

خود جا كم مي اورد او مي مي ميرد.

پروانه با تمام وجود دلتنگ مي شود.

دلم مي خواست من هم پروانه بودم اما نه فكرش را كه مي كنم ميخواهم قلبي به

وسعت يك پروانه داشته باشم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥

يادم باشد


يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجوابدو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم.

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنمو براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرمو از آسمان درسِ پـاك زيستن.

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست.

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند.

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادنبه دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات

گذشتگان.

يادم باشد زندگي را دوست دارم.

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوانبي زباني كه به سوي

قربانگاه مي رودزل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم.

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گرديكه از سازش عشق مي

بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد.

يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده و از اينجا رفته اند… بايد سنجاقك ها را پيدا

كنم.

يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم.
 
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم.

يادم باشد زنده ام









نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥

وقتي با مني

وقتي با مني حواستو جمع كن

 وقتي پيشمي شيطونيتو كم كن

 نه اينور نه اونور فقط خودمو نيگا كن

 وقتي كه منم نيستمو تنهاييي

 تو كوچه تو خيابون يا كه هر جايي

 نه اينور نه اونور جلوي پا تو نيگا كن

چشمات واسه من نيگات واسه من

 تا حرف مي زني صدات واسه من

 تا ناز ميكني ادات واسه من

حتي گل خنده هات واسه من.

 بگو چشماتو از غريبه ميبندي

 بگو هيچ جا بلند بلند نمي خندي

 بزار تا به همه آدما ثابت شه

كه تو به عشق من هميشه پا بندي.

 چشمات واسه من نيگات واسه من

 تا حرف مي زني صدات واسه من

 تا ناز مي كني عدات واسه من حتي گل خنده هات ماله من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥

 وقتي صدايت را مي شنوم

وقتي صدايت را مي شنوم در اسمان بي كران اوج مي گيرم ... پرنده ها را همراهي

مي كنم ...

شب ها ستاره ها را بر مي چينم ... بخش بزرگي از وجودم را كه روح فرا گرفته به

ارامش مي رساند . انگار چندين سال است كه صدايي نشنيدم . صداي گرمت را تا ابد

مي خواهم . نفس هاي گرمت را به نفس هاي سردم پيوند بزن و هميشه پرده هاي

گوشم را با اين گرما نوازش كن و مگذار اين سردي بر گرمي غلبه كند .

ديگر جاني در توانم نيست . مي خواهم تا زنده هستم باشي كنارم وقتي هم

بار سفر بستم باشي به يادم ... مي داني وقتي صداي گرمت نباشد ارامش من هم

به هم مي ريزد ؟

وقتي صداي گرمت نباشد به پايين نگاهي مي اندازم كه چقدر فاصله ها زيادند ...

خورشيد ديگر ان سوزش را ندارد بر جسم نحيف و منجمدم ...

پاهايم سست مي شود گويي رمقي در جسم بيمارم ندارم ...

پرنده ها پروازي ندارند ...

ستاره ها نوري ندارند ...

 اه از نهاد سنگين و پر دردم بر مي ايد . پس اين اه را تا مي تواني به سراغم نفرست

چون من از اين اه دل خوشي ندارم ...

سنگ صبورم ..

همچنان همان احساس را نسبت به تو دارم كه تا امروز تصور مي كردم اني و زود گذر

است ولي اني نيست و حقيقت محض است ..

گويند حقيقت تلخ است ولي براي من هميشه شيرين بوده است و نمي توانم انكار

كنم و از خود برانم . شايد تو نداني ولي من مي دانم كه درد چقدر سنگين است ..

درد روح را مي گويم كه از جسم بيمارم سر چشمه گرفته است ...

اري كسي مي خواهم كه در كنارم باشد هر چند لحظات اخر عمرم را مي گذرانم ...

كسي كه دستانم را بگيرد و در روح پر دردم شريك باشد ... از تمام عالم و ادم فقط تو

را توانستم انتخاب كنم  نمي دانم چرا ؟؟ جسم ناتوان و بيمارم را با حرف هاي

حقيقي نوازش كن و كمي از اين درد را كاهش ده و وجود مرا همچون وجود او

دوست بدار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥

هـمه دلتنگي هاي من

هنوز بغضي كه در هواي آن آخرين ديدار جا خوش كرده بود،بود كه رفتي.پنداري

تقديري بود اين ماندن بامن.

قسمت را گريزي نيست.اما چرا درآن هواي ابري ناگفته دل،مجال باريدن به اين من

خسته را دادي؟

نـمي دانـم ترس از تر شدن در خواب ترانه بود يا … اصلا تو بگو در هاي وهوي رفتنت

دل تو براي سكوت دل من به اندازه يك پرواز،فقط پرواز تا سور ستاره تنگ شد؟!

دل دل نكن،من كه گفتم ((نه گفتن))تو را هيچ وقت به دل نگرفتم . اصلا مي دانـي كه

من مدتـهاست ديگرخيلي چيزها را به دل نـمي گيرم!مي پرسي از كي؟

از هـمان زمان كه بخار دهان چشم انتظار مسافر لحظه ها در هواي سرد انتظار يخ

زد وآرزو هاي من هم!!!

ازهـمان لـحظه كه بال پرواز پروانه به جرم زيبا بودن – با سوزن سرد سخاوت – آذين

دفتر چه هاي سنگي شد وكسي براي غربت آن گريه كه نه،لـحظه اي سكوت هم

نكرد.

از هـمان زمان كه سهم ماندنـهاي عاشقانه گريه هاي كودكانه شد وسهم رفتـن هاي

بـي بـهانه خنده هاي زيركانه!!!

به گمانم گمان كردي فراموشم شد قرارمان برآن بود كه ديگر در ابري ترين هواي

دست نوشت هايـم هم بارانـي نشوم.

اما حالا يك دلـخوشي تازه پيدا كرده ام،دلـخوشي تازه من به قرار اين دل بي قرار با

تو در عالـم روياست.

نكند كه در عالـم خواب هم چشم انتظار بـمانـم.

توكه اين دلـخوشي تازه را ازمن نـمي گيري؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥

شاپرکا


ميدوني شاپرکا عاشق نورن؟

ميدوني شاپرکا براي نور سنگ صبورن؟

ميدوني که شاپرک هيچي به جز نور نميبينه؟

ميدوني گرماي نور بالاي رنگارنگشو هي ميسوزونه؟

ميدوني سوختناشو چرخشا شو افتادناش واسش قشنگن؟

آره هرکسي ببينه با خودش ميگه شايد دارن ميجنگن

نه بابا فکر نکنم اينو ديگه همه ميدونن

رسم نوروشاپرک رو واسه همديگه ميخونن

چه با اون فانوسا وچراغ موشيهاي قديمي

چه با اين لامپهاي رنگارنگي که داري ميبيني

آخه اون دلش خيلي لطيف و پاک

واسه همين که اسير خاک

اون دلش مي خواد بره کنار خورشيد

ولي خب تو تاريکي چراغ و خورشيد نمي فهميد

توي تاريکي ميشينه تا يه ذره نور ببينه

اگه آتيشم ببينه ميره با عشق روي آتيشا ميشينه

ولي خب اين ديگه آخرين کمينه

آخه رسم عشق وعاشقي همش همينه

تو ميخواي پر بکشي به اوج بي نظيرترين نور زمونه

نميدوني که شايد يه اهرمن روي زمين پروبال نازتو کرده نشونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥

چشمهاي تو

بگذار با چشمهاي تو ببينم بگذار در نگاه تو ذوب شوم بگذار در زير باران شانه به

شانه ات قدم زنم و تو برايم از ارزوهايت ترانه بسرايي بگذار به قداست عشقمان

كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم بگذار شبها رو به ستاره

ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و

پاك باشي بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد بگذار نگاهمان

نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي اسماني در هم گره خورد بگذار دلم براي تو

باشد بگذار دلت ...حالم را بپرسد بگذار قلبم براي تو بتپد بگذار آرزوهايم با تو

باشد ...براي تو.....به خاطر تو. بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا

سپيدي روز با ستاره ها باشم.

عشق چيست : عشق حديثي است كه با يك نگاه اغاز ميشود وبا يك لبخند به شكل

ميگيرد وبا بوسه اي به اوج ميرسد وبا يك قطره اشكي به پايان ميرسد.
 
يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم. گر چه در خويش شكستيم صدايي نكنيم يادمان

باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥

دستاي تو

ازدستاي تو خون مي  چکه

انگاري قلب من که ذره ذره مي تکه

اين وصيت يه مردعاشق

تيرخلاصتُ بزن

عاشق کشيت مبارک

بمونم يانمونم

ازته چشمات ميخونم

يه عاشق زياديم

تودستاي توزندونم

بميرم يا نميرم

من به چه عشقي زنجيرم

اين دل تيکه پاره رو

ازکي بايد پس بگيرم

تو عشق تازه تر ميخواي

تو عشق بي خطر ميخواي

فرقي برات نميکنه

يه سايه پشت سر ميخواي

دستمُ  ول کن نارفيق

ازتوبدم مياد ولي

خاطره هامو دوست دارم

تو همون عشق اولي

بانهايت تا سف بايد اعلام بکنم

صبح خروس خون که بشه

اين دلُ اعدام مي کنم

ميخوام که باورت بشه

اين رازعاشقونه نيست

به هرکي ميخواستي بگو

طرف ديگه ديونه نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٥

وقتي رفتي

وقتي رفتي باز هوا بد شد

روزگار از بدي بدتر شد

وقتي رفني آسمون تر شد

گريه ي ابرا بد ترشد

گلا پژمردن ، واي گلا مُردن

شاخه هاشون زير پا خم شد

ابرا باريدن ، دلا پوسيدن

قفس قناري تنگ تر شد

اين دلم مُرده ، دستمو خونده

صبح تا شب بهونه آورده

بي خبر مونده ، از همه رونده

قاصدک خبر نياورده

ديگه برگرد يار ، ديگه بس کن يار

اين دلم از غصه داغون شد

بي تو من خستم ، درها رو بستم

همه جا واسم يه زندون شد

وقتي  رفتي  باز هوا بد شد

روزگار از بدي بدتر شد

وقتي رفتي آسمون تر شد

گريه ي ابرا بد تر شد

ديگه برگرد يار ، ديگه بس کن يار

دل من از غصه داغون شد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٥

مسافر

با تو هستم اي مسافر

اي به جاده تن سپرده

اي که دلتنگي غربت من و از ياد تو برده

هنوزم هواي خونه عطر ديدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه

تور و ياد من مي ياره

با تو من چه کرده بودم که چنين مرا شکستي

بي وداع و بي تفاوت سرد و بي صدا شکستي

به گذشته برمي گردم به سراغ خاطراتم

تازه ميشود دوباره از تو داغ خاطراتم

به تو ميرسم هميشه در نهايت رسيدن

هر کجا باشي و باشم به تو بر مي گردم از من

اين تويي هميشه من توي آيينه تقدير

باهمه شکستم از تو نيستم از دست تو دلگير

با تو من چه کرده بودم که چنين مرا شکستي

بي وداع و بي تفاوت سرد و بي صدا شکستي

به گذشته برمي گردم به سراغ خاطراتم

تازه ميشود دوباره از تو داغ خاطراتم

به تو ميرسم هميشه در نهايت رسيدن

هر کجا باشي و باشم به تو بر مي گردم از من

اين تويي هميشه من توي آيينه تقدير

باهمه شکستم از تو نيستم از دست تو دلگير

با تو من چه کرده بودم که چنين مرا شکستي

بي وداع و بي تفاوت سرد و بي صدا شکستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٥

دلواپسي

از وقتي رفتي از پيشم يه کم واست دلواپسم

حالا گذشته ها گذشت ديگه بهت نمي رسم

ديگه گذشته خاطره نمونده حتي نفسي

نمونده حتي اسم من روي نگين يک کسي

مگه مي شه ستاره چيد از تو شب دلواپسي

ستاره مون شده حالا چشم و چراغ هر کسي

نه عشق مي خوام نه خاطره بزار فراموشش کنم

کاشکي مي شد ستاره تُ يه جوري خاموشش کنم

کاشکي مي شد ديگه صدات يه جور به گوشم نرسه

کاشکي مي شد يه جورايي راهها از هم جدا بشه

ببين هنوز اسم تو رو گوشه ي قلبم مي بينم!!

به ياد خاطراتمون هنوز واست گل مي چينم!!

هر روز به ياد اون روزها به حافظم سر مي زنم

يه فال حافظ مي گيرم اون وقت به جاش من مي ميرم

چي شد ازم گذشتي و حتي به خوابت نمي يام

زدي شکستي قلبم و گفتي که ديگه نمي خوام

فکر نکني سراغتُ از قاصدک نمي گيرم

تو آسمون ستاره اي براي تو نمي چينم

هنوز سئواله واسه من چي شد گذشتي از دلت

چي شد نيومدي ديگه سر قرار هر شبت

روز وداع عشقمون من مي دونم يادت مي ياد

فقط با عذر ساده اي گفتي خدا هم نمي خواد!

فکر نکني نبخشيدم واست دعا نمي کنم

وقتي مي رم پيش خدا تو رو صدا نمي کنم

فکر نکني حالا مي خوام بازم بياي سراغ من

باشي مثِ گذشته ها تک گل سرخ باغ من

دلت رو ديگه پس دادم شايد بشه مال کسي

شايد هم از ما بهترون بشه برات هم نفسي

اما يادت بياد عزيز اگه يه روز پر کشيدم

با قاصدکهاي دلت به آسمون سر کشيدم

بيا سر مزار من گل بفرست هنوز واسم

اما يادت بياد که من هنوز برات دلواپسم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٥

دلم آتش مي گيرد

دلم آتش مي گيرد از نامردميها ... از بي عشقيها .. از نگاههاي سرد در كنار آغوشهاي

گرم .... دلم .. دلم ... آخ كه دلم چه واژه تكراريست !كاشكي هميشه .. هر روز سال

بهار بود ... كاشكي دلهاي شكسته را راه فراري بود و اصلا كاشكي كسي دلش نمي

آمد دلي را بشكند و كاشكي كلمه كاشكي اصلا نبود ! گله ... گله ... شكوه .. اسارت

ذهن و شلاق احساس گناه... خدايا در لحظاتي كه تنهايي و بي لذتي وجود مرا

احاطه مي كند .. مرا در آغوش گير و ببين كه من براي تو خويش را تا لبه پرتگاه گناه

كشانيده ام و ببين كه كودكانه گاهي تو را به باد قضاوتهاي عجولانه خويش گرفته

ام .. ... مرا در برهوت سؤالات بي پايان رها مكن ... چون هميشه دستگيرم باش و مرا

از خويش برهان كه زهر «‌من » تو را از من خواهد گرفت اگر نگاهم نكني مرا نزد

خويش بخوان و به من ياد بده معني عشق چيست؟

زنده ام به عزت خويش و نمرده ام به خاطر رحمت تو و پيوسته صدايي در من فرياد

مي زند فردا روز ديگريست هر چند كه صدا غمگينانه باشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥


مث آينه شکستم

مث آينه شکستم ، تو نديدي

صداي شکستنم رو نشنيدي

يادته بهت مي گفتم نمي موني

ديدي آخرش به حرف من رسيدي

پيچکاي باغچه مون خشک شدو پژمرد

خاطرات ما رو توي قصه ها برد

دلي که حتي به حرفاي تو خوش بود

ديدي آخرش چه جور تو دست تو مُرد

منو دادي به بهانه ، به يه حرف عاشقانه

چه فروختي من و آسون ، زير قيمت هيچ و ارزون

آروم آروم بازي بازي ، زندگيم دادي به بازي

ما که باختيم و تموم شد ، الهي خودت نبازي

تو نبودي ، تو نديدي ، بغض و هق هق نشنيدي

واسه بودن تو موندم ، تو چه بيخيال پريدي

رفتي و زدي شکستي ، گلدون اقاقيا رو

چه کنم با باغ بي گل ، باغ سرد بي بهارو....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥

ديگر اين دل آن دل نيست

ديگر اين دل آن دلي نيست که در آرزوي يک يار با وفا باشد ،
 
 اين دل از بي وفايي خود نيز بي وفا شده است....
 
ديگر اين دل آن دلي نيست که در انتظار يک همزبان و هميار باشد ،
 
 اين دل از تنهايي خرد خرد شده است....
 
ديگر اين دل آن دلي نيست که کسي را دوست داشته باشد ،
 
 اين دل از شکست و بي محبتي بي احساس شده است....
 
ديگر اين دل آن دلي نيست که در تب و تاب يک لحظه عاشق شدن باشد
 
، بي قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، اين دل از انتظار خسته شده است....
 
ديگر اين دل آن دل سرخ و با احساس نيست ، اين دل احساساتش همه سوخته

شده است....
 
ديگر اين دل آن دل پر غرور نيست ، اين دل غرورش شکسته شده است....
 
ديگر اين دل هيچ همدل و عشقي را ندارد ، آري اين دل اينک تنهاي تنها شده است....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥

دلم مي خواهد گريه کنم

دلم مي خواهد گريه کنم..داد بزنم..گله کنم

اما کسي نمي شنوه... صداي گريه هاي من

روزا دارن مي گذرن وعمر منم تموم مي شه

شبا دارن صبح مي شن و اين قصه هم تموم مي شه

فقط يه اسم..فقط يه ياد....ازم تو دنيا مي مونه

شايد اگه حرف بزنم...داد بزنم...

يا شعرامو واسه همه...تو کوچه فرياد بزنم!!!

اسم منم خوب بمونه!ياد من از يادا نره

اينکه منم يه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون مي کشيدم

گرچه ديگه فرق نداره ...چونکه ديگه نمي مونم

چه فرقي داره که منم... يه روزي عاشقي بودم!

که دل دادم به عاشقيم.....اما نموند تو زندگيم!

سواي اين عاشقيا ...من عاشق زندگيم

عاشق اين فرشته هام...که گاهيم يه شيطونن!!

من عاشقم و دل دارم...چون که منم يه آدمم!!

آدما زود اسير مي شن....دل رو ميدن فقير مي شن!!!

از همديگه زود سير مي شن...زودي مي يان و پيرمي شن...

بعدش مي رن زير يه خاک..آدما زود تموم مي شن!!

يه عده از اين آدما..انگار تو پيله مي مونن...

عمرشونم تموم مي شه ..توپيله هاشون ميميرن!!

بعضي ها پروازمي کن!!!پيله هارو باز مي کنن!!!

بعدش مي رن به آسمون...پرمي کشن تو کهکشون...

از آدما فقط يه اسم ...فقط يه ياد..فقط همون خاک مي مونه...

بيايد همه قولي بديم...تو پيله هامون نمونيم!

چون آسمون سهممونه...و پر کشيدن تقديرمونه!