نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٥

وبلاگ گروهی

یه عالمه سلام! وبلاگ گروهی که قولش رو داده بودم

امروز با هزار زحمت ثبت کردیم.منتظر شما هستیم.

آدرس وبلاگمون:  http://www.kushk.persianblog.ir    

ایمیل وبلاگمون: kushkezibayema@yahoo.com








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٥

خيال روشن

عجيبه که پنجره اتاق من هميشه به يه ديواره سنگي باز ميشه ...

يه ديواره بلند  که جلوي خورشيد رو ميگيره و من خودم مجبورم که از لاي اين ديواره

سخت يه پنجره بسازم يه پنجره که سنگ ها روکنارميزنه و به زورم شده به خورشيد

مي رسه در ست مثل زندگيم ...

ديگه به ديوار و به اين روزهاي بي خورشيد  عادت کردم .. عادت کردم  حتي اگه

خورشيدم نبود نور و ببينم...

اسم اين پنجره رو گذاشتم  خيال روشن هر وقت دلم مي گيره ميرم پشت  پنجره و تا

مدتها روح خستمو مي سپارم به دستاش و اون خوب مي دونه منو کجا ببره

منو مي بره به  نه به يه جاي دور  به يه جاي نزديک همين نزديکيا  با هم مي ريم به

قلب من ....

همون جا که تو مهموني   من ميام که تو رو ببينم

واي چه خوبه بيام به جايي که تو هستي  چه آرومه چه خوبه   چه  خوبم  تو هستي

من ديگه چي مي خوام   ساعتها کنارت مي شينم و تو حرف ميزني و من گوش مي

دم دستات که باشه  حتي پلکم نميزنم  اون قدر آرومم که هيچي  نميخوام محو تو

ميشم  بوي دستات بوي گل شقايقه نگاهت مثل آسمون و من همون کبوتره بي

آشيونه ام که دلش مي خواد فقط تو چشماي تو پر بگيره

پنجره خيالمو خيلي دوست دارم  چون تنها  اونه که مي تونه منو به تو برسونه

دلتنگيامو که به چشمات گفتم ديگه وقته رفتنه  پنجره صدام مي زنه  دلم نمي خواد

برم اما ....

بازم  ميام .. هميشه مي يام..  ياد تو همين جاست با من...

تو قلب من ... من با تو زنده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٥

اين دل آن دل

ديگر اين دل آن دلي نيست که در آرزوي يک يار با وفا باشد ،
 
 اين دل از بي وفايي خود نيز بي وفا شده است....
 
ديگر اين دل آن دلي نيست که در انتظار يک همزبان و هميار باشد ،
 
 اين دل از تنهايي خرد خرد شده است....
 
ديگر اين دل آن دلي نيست که کسي را دوست داشته باشد ،
 
 اين دل از شکست و بي محبتي بي احساس شده است....
 
ديگر اين دل آن دلي نيست که در تب و تاب يک لحظه عاشق شدن باشد
 
، بي قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، اين دل از انتظار خسته شده است....
 
ديگر اين دل آن دل سرخ و با احساس نيست ، اين دل احساساتش همه سوخته

شده است....
 
ديگر اين دل آن دل پر غرور نيست ، اين دل غرورش شکسته شده است....
 
ديگر اين دل هيچ همدل و عشقي را ندارد ، آري اين دل اينک تنهاي تنها شده است....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥

تحملم کن

حالا که تو عاشقي نابلدم تحملم کن

حالا که به دنيا پشت پا زدم تحملم کن

حالا که دنبال چشمات اومدم پناه من باش

حالا که براي موندن اومدم تحملم کن

عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن

تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن

بيا و تو آسمون شب من ستاره تر باش

جاي ناخدا بشين مدعيان عشقو سر باش

واسه اين سربه هواي عاشقت يه خورده ناز کن

با من عاشق پيشه تر ديوونه تر پرنده تر باش

اگه ديوونه ميخواي فقط اشاره کن عزيزم

منو ويروونه ميخواي فقط اشاره کن عزيزم

تو بگو من کي باشم من چي باشم از چي بخونم؟

تو رو چند تا شعله پرپر بزنم بگو بدونم

عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن

تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن

با خيال تو خطر کردن واز تو گفتن عشقه

باغ چيه باغچه کدومه؟ تو چشات شکفتن عشقه

غم فردا رو نخور دنيا همش مکر و دروغه

همه دنيا رو ولش فقط عزيزم تو رو عشقه

پيش تو آينه حريفي نداره پريچه هيچه

پيش تو دنيا کمه دريا حقيره کوه کوچيکه

اي خودي تر از خود من اي تو تازه ي هميشه

تو رو من تو رو ميخوام که مثل تو پيدا نميشه

عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن

تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥

خاتون مهربان حرفهاي طلاِِيي سلام


دستهايت قداست آسمان را نيلي کرد و چشمانت دريا را شرمسار مهرباني آبي

صداقتش.

خاتون من بگو براي از تو گفتن کدام لحظه را بهانه کنم، کدام جاده را براي رسيدن

طي کنم تا  براي هميشه کنار محبت سبز تو باشم براي هميشه با تو.

خاتون من دلم براي روزهاي شاد و پر لبخند تنگ شده،

فرشته من چه دردي آسمان دلت را ابري کرد و چه حرفي بغض بزرگ گلويت را پر

کرد.

از غريبگي با من بگو ، بگو خاتون من  بگو من هميشه منتظرم، منتظر شنيدن حرفهاي

خوب تو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥

 دلي بسوخت

 دلي بسوخت ،اشكي بريخت

عشقي بسوخت ،جامي بريخت

آسمان نيلگون هوا طوفاني

همه منتظر بهر اتفاقي ناگهاني

پروانه آرزوي پرواز داشت

پر زدن را در هواي يار به سر داشت

كرم بيچاره پيله را هموار نمود

عشقش بهر شمع او را رسوا نمود

شمع او را بهر اين مهماني دعوت نمود

اما حيف پروانه در برش كوچك مي نمود

اي كه حسرت پرواز به دل داشتي

خود نمي خواستي آنچه را بگذاشتي

اي كه بادبان كشتي ات بر آب شد

 عشق توچون حبابي بر آب شد

اي كه ساغرت از پيمانه خالي گشته است

تويي كه جامت بشكسته جامي گشته است

اي كه خون دل بنوشانند تو را جام به جام

تا به كي پيمانه ات چون زهرباشد به كام

اي كه روح عشق تو روح مجنون بود

سينه ات از حك مهربان چون بيستون بود

كرم كوچك جان خود را در پيله جا گذاشت

جانش را به جان آفرين در آخر وا گذاشت

قاصدكها گفتند پيغام پروانه را

مهربان،مهربان ،دوست مي دارم تو را

گهي پر ،گهي تهي از عشق گردي

گهي ساكن ،گهي روان از عشق گردي

شقايقها آمدند همه زنبق به دست

كنار جسم بي جان پروانه همه دست به دست

نرگسها همه مرثيه خوان عشقش بودند

نيلوفران شرمنده از گلگوني رخش بودند

عجب بدرقه اي بود پروانه را

عجب شرري بود بال پروانه را

تير بهتان سوي پروانه پرواز داشت

پروانه اما سينه اي بازِ باز داشت

پروانه آموخته بود اما صبوري را پيشتر

زين سبب پذيرا بود تيرها را بيشتر

پروانه به دل اشك و به لب خنده داشت

مهربان را ستايش مي كرد وچيزي ديگر كم نداشت

پروانه سوي پرواز داشت اما پيله تنگ

گويا زمين و زمان  با پروانه داشت جنگ

عشق آسماني پروانه را ندا در مي داد

آغوشش اما بسته و پروانه را شوكران در مي داد

اما نمي دانستند پروانه را نايي در بدن نيست

كالبد را تهي كرده است و در بند اين بدن نيست

نمي دانستند پروانه ديگر شوق پروازي ندارد

پروانه ديگر به تن بال پروازي ندارد

شمع اما همچنان مي سوخت بي پروا

قطره ،قطره كوچك مي گشت اما نابجا

شمع را نوري نبود،گرمايي نبود

پروانه هم ديگر به تن جاني نبود

طفلكي پروانه ايستاد و سوخت تا انتها

قلبش مي تپيد و مي گفت مهربانم بيا

گرچه عمر پروانه ،شمع را كم مي نمود

درسهايي از اين عشق پروانه از بر مي نمود

عشق پروانه و شمع ،عشق سوختن است

عشق صبوري و لب از لب دوختن است

عشق پروانه و شمع ،عشق بانوي عشق است

چله نشيني و قطره باران و مرواريد عشق است

عشق پروانه و شمع عشق آسماني است

يك دسته گل انتظار و آخرين مهرباني است

عشق پروانه و شمع را من بعد چه كنم؟

عصمت ستايي  و سرودن مهربان را چه كنم؟

عشق پروانه و شمع زين پس جمعه ها دلگير است

بوسه بر غربت ستاره و زخم دلي سنگين است

عشق پروانه و شمع ستايش مهربان است

آنكه تو را مي ستايد ،غريبانه دلگير است

عشق پروانه و شمع راكجا يابند

مهربونم تو رو خدا يه كم بخند

عشق پروانه وشمع شب تنهايي عاشقان است

توي آسمان عشق فقط تويي فرياد اين است

عشق پروانه و شمع ساقي گم گشته و عشقي ناخوانده است

عشق پروانه و شمع سهمي از تو و مرگ پروانه است

سهم پروانه از عاشقي اين بود

سينه ها را از كينه تهي مي بايد نمود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥

بيان احساسات



چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند  
  
حرفي براي هم نداشتيم
 
 زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند
      
نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم
 
سكوت را ترجيح دادم
 
تا قلبهايمان درد و دل كنند
 
چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد
 
هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد
 
عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم
 
اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد
 
چه عاشقانه بود ديروزم...
 
 چه تاريکست امروزم...
 
به آتش مي کشم خود را

اگر فردا چنين باشد...

بعد از اين همه انتظار حالا تنها بر ديوار کوچه باغ پاييز زندگي نقشي از ياس و نرگس

مانده ...

اين همه منتظر ماندي که چه ؟ که مرگ ياس و نرگس را باور کني ... که تنها ياد آنها را

در دل بپروراني ... نه ! تو براي انتظار نيستي ! تو خود ياسي که من از عطر تو تا ته

کوچه باغ بهار ؛ آري ! کوچه باغ بهار زندگي مي روم و پيچکي مي شوم بر تن

احساس تو ... تو حسرت نخور که من آمدم با بهانه ي پر کردن پروانه وار روزهاي

زندگي تو در ته کوچه باغ ... فقط مشکل اين است که کمي بيش نمانده تا زود دير

شود و من آن نقطه ي ارزن وار و تنها شوم ... به گمانم کمي ميتواني سريعتر

بيايي ... پس بيا ... 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٥

هي نشين غصه نخور

هي نشين غصه نخور, رفته که رفته

اگه دوستت داشت نمي رفت اون که رفته

هي نشين چشم به راه رفته که رفته

اگه عاشق بود نمي رفت اون که رفته

بي خيالش مگه تو چند سال جووني

بي خيالش مگه تو چند سال مي موني

بي خيالش اينا رسم روزگاره

همه شون کار خداست حکمتي داره

ياد حرفاي قشنگش ميدونم مثل يه داغ

اون دلت خيلي گرفته, شده قلبت پاره پاره

اون که رفته ديگه رفته, ديگه اون دوست نداره

ديگه دست بردار عزيزم, برو سوي عشق تازه

هيچ کسي نمي دونه توي دلت چي ميگذره

حرفات اندازه کوه ,پر غروري ,خيلي ساده

اون که رفته ديگه رفته ديگه برگشتن نداره

اگه دوست داشت نمي رفت حتي واسه ي يه لحظه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٥

وقتي دلم تنگه برات

وقتي دلم تنگه برات

وقتي دلم مي کنه صدات

مي شنوي صداي نالمو؟

که مي رسونه باد برات؟

من يه عمر عاشقتم ....

عاشق خودت عاشق چشات

نگو چشات نا مردي کرد

عشقمو ديد رحم نکرد

آخه نگاه منم عاشقته

ميزنه قلبم با يه نگات

زمونه بود نا مردي کرد

عشقمو ديد حسودي کرد

دلم موندو صبوري کرد

نشست به پات عاشقي کرد

اما نگام نگاهتو هوايي کرد

بي خيالي دلم دل تورو

خودت بگو کجايي کرد؟

تو راست مي گي سر به هوام

از يه سراي ديگه و

شايدم از ناکجام....

تو راست مي گي ...

بال وپر شکستمو مرهمي نيست

آخر قصه ي دلم

رسيدن و با همي نيست

تو راست مي گي که دنيا

مال منو مال تو نيست

مال دلاي عاشق و

مال چشاي ساده نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥

دلخوشيهاي کودکانه ما

از همان روز اول که به دنيا مي آييم دلمان خوش است

دلمان خوش است که مادري داريم که شيرمان مي دهد

دلمان خوش است که پدري داريم که مي توانيم با موهاي صورتش بازی

کنيم.

دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها براي شکم ما

آفريده شده اند.

دلمان به اين خوش مي شود که زمين زير پاي ماست و آسمان هم ,

دلمان به قيافه خودمان توي آينه خوش مي شود دلمان خوش مي شود

به اينکه توي جيبمان يک دسته اسکناس داريم.

دلمان به لباس نويي خوش مي شود و به اصلاح سر و صورتي ذوق می

کنيم يا وقتي که جشن تولدي برايمان مي گيرند يا زماني که شاگرد اول

مي شويم.

دلمان ساده خوش مي شود به يک شاخه گل يا هديه اي که مي گيريم

يا به حرف هاي قشنگي که مي شنويم

دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش مي شود

به تماشاي تابلويي يا منظره اي يا غروبي يا فيلمي در سينما و شکستن

تخمه اي دلمان خوش مي شود به اينکه روز تعطيلي را برويم کنار دريا و

خوش بگذرانيم مثلا خنده هاي بي دليل , يا سرمان را تکان بدهيم که حيف

فلاني مرد يا گريه کنيم

براي کسي دلمان خوش مي شود به تعريفي از خودمان و تمسخري برای

ديگران يا به رفتني به مهماني و نگاه هاي معني دار و اينکه عاشق

شده ايم مثلا دلمان خوش مي شود به غرق شدن در روياهاي بی

سرانجام به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه هاي فدايت شوم

دلمان ساده خوش مي شود با زآغوشي گرم و حرف هايي داغ دلمان

خوش است که همه چيز رو براه است

که همه دوستمان دارند

که ما خوبيم.

چقدر حقيريم ما....

چقدر ضعيفيم ما...
 
دلمان خوش است که مي نويسيم و ديگران مي خوانند و عده اي می

گويند , آه چه زيبا...

و بعضي اشک مي ريزند و بعضي مي خندند

دلمان خوش است به لذت هاي کوتاه

به دروغ هايي که از راست بودن قشنگ ترند

به اينکه کسي برايمان دل بسوزاند يا کسي عاشقمان شود

با شاخه گلي دل مي بنديم و با جمله اي دل مي کنيم

دلمان خوش است به شب هاي دو نفري و نفس هاي نزديک

دلمان خوش مي شود به برآوردن خواهشي و چشيدن لذتی

و وقتي چيزي مطابق ميل ما نبود

چقدر راحت لگد مي زنيم و چه ساده مي شکنيم همه چيز را .......

روز و شب ها تمام مي شود و زمان مي گذرد

دلمان خوش مي شود به اينکه دور و برمان پر مي شود از بچه ها

دلمان به تعريف خاطره ها خوش مي شود و دادن عيدی

دلمان به اينکه دکتر مي گويد قلبت مشکلي ندارد ذوق مي کند

و اينکه مي توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم

دلمان به خواب هاي طولاني و بيداري هاي کوتاه خوش است

و زمان مي گذرد 

حالا دلمان خوش مي شود به گريه اي و فاتحه ای

به اينکه کسي برايمان خيرات بدهد و کسي و به يادمان اشک بريزد

ذوق مي کنيم که کسي اسممان را بگويد

و يا رهگذري سنگ قبرمان را بخواند

و فصل ها مي گذرد

دلمان تنها به اين خوش مي شود که موشي يا کرمي از گوشت تنمان

تغذيه کند يا ريشه گياهي ما را بمکد به ساقه گياهی

دلمان خوش است به صداي عبور آدم هايي که آن بالا دلشان خوش است

که راه مي روند روي قبر ما و دلمان مي شکند از لايه هاي خاکي که

سنگ قبرمان را در مرور زمان مي پوشاند و اينکه اسممان از ياد بچه ها

رفته است

و زمان باز مي گذرد

دلمان خوش است به استخوان بودن

به هيچ بودن

به خاک بودن دلمان خوش است

به مورچه ها و موش ها و مارها
 
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش مي شود

مثل کودکاني که هنوز نمي فهمند

ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان مي شود

ما خيلي خوبيم  ... !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥

جاي تو خالي ست

چقدر جاي تو خالي ست

کجاست لحظه ديدار

ميان بغض، سکوتي از جنس فرياد است

بيا، که ديده، تو را آرزوي ديدار است

تو از قبله نوري، من از تبار صبوري

تو از سلاله عشقي، من از ديار نياز

من از نگاه مانده به در خسته ام، عزيز رويايي

تويي نشسته به فردايم، بگو که مي آيي

اگر نگاه منتظرم را گواه مي خواهي

اگر شکسته دلي را بهانه ميداني

اگر سکوت غريبانه آيت عشق است

اگر صبر، صبر، صبر، بهاي ديدار است

به جان غنچه نرگس تو را خريدارم

نشان ده مهر تو بر دل، به شوق ديدارم

من عاشقانه تو را در نماز از خدا مي خواهم

شکوه نام تو را خوانده ، باز مي خوانم

هزار پنجره از اين نگاه لبريز است

بگو بگو که وقت طلوع ستاره نزديک است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥

خواستم تو نخواستی

خواستم با تو باشم نخواستي.

خواستم مونس و يارت باشم نخواستي.

خواستم در زندگي هم قدمت باشم نخواستي.

خواستم براي هميشه در کنارت بمانم نخواستي.

خواستم هم گام و هم نفس روزهاي تنهايي ات باشم نخواستي.

خواستم پذيراي نگاه مهربانت باشم نخواستي.

خواستم قلبم را به يادگار تقديمت کنم باز هم نخواستي.

نخواستي... هيچ کدام را نخواستي...

نخواستي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥

بي شك

ـ بي شك ، بي تو خواهد ماند ـ در هواي آرزوي تو را داشتن .

كسي را كه تو مي خواهي

ـ بي شك رهايت خواهد كرد ـ در فضايي ، غمناك ، غمناك ، غمناك

هيچ كس را ، هيچ كس را ديگر نمي خواهم .

نه دوست داشتنت را و نه . . .

دوستت داشتن را .

چون هميشه تنها خواهم ماند .

از هميشه تنهاتر ..

غروب خواهد شد و در قلبم ، آرزويي فرو خواهد ريخت .

بي چشم هاي تو ، اينجا چيزي كم دارد ،

مثل آسمان بي خورشيد ، بي ستاره ، بي ابر .

كسي اگر بپرسد ؛

پاسخم فرار خواهد بود

گريز از همه ي سؤال هاي بي جواب

گريز از همه ي لحظه هاي زندگي و . . .

گريز از تو . . .

گريز از نگاه تو . . .

گريز از دست هاي سرد تو .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥

براي کسي که مرا آتش زد و خود ندانست

گفتمش چاره غم داني چيست؟

گفت: اشک از غم تو مي کاهد

گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت

گريه هم خاطر خوش مي خواهد!؟

کاش اين درد که در سينه من پنهان است

آتشي مي شد و مي سوخت مرا

با که گويم که پس از عمري ، دوست

شيوه ي دشمني آموخت مرا ؟

اي آفتاب پاک صداقت ، در من غروب کن.؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥

چشمات


اگه چشمات نبودن، دنيا اين رنگي نبود

رو لب پرنده ها،ديگه آهنگي نبود

اگه چشمات نبودن،آسمون آبي نبود
ُ
گلاي ياس ِ سفيد، توي ِ هيچ خوابي نبود

اگه چشمات نبودن، شب ِ مهتابي نبود

پشت ِِ اَبراي ِ دلم ديگه آفتابي نبود

اگه چشمات نبودن، کي واسم گريه مي کرد

دل ِ من وقتي شکست، به کجا تکيه مي کرد

اگه چشمات نبودن،کي با من سفر مي کرد

واسه جشن ِ ماهيا کي ماهُ خبر مي کرد

اگه چشمات نبودن، کي ُگلا رو آب مي داد

واسه گنجشک دلم کي يه جاي ِ خواب مي داد

حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم

جُرأت پر کشيدن از توي ِ قفس دارم

ديگه چشماتُ نگير،که من آزُرِده ِبشم
ِ
مث ِ ُگل تو فصل يخ،زردُ پژمرده بشم

تا که چشماتُ دارم شعراي تازه ميگم

همش از پنجره اي،که به روم بازه مي گم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥

دوستت دارم بسيار هنوز

ان سيه دست، سيه داس، سيه دل که تو را

چو گلي با ريشه

از زمين دل من کند و ربود

نيمي از روح مرا با خود برد

نشد اين خاک بهم ريخته هموار هنوز

ساقه اي بودم پيچيده بر ان قامت مهر

ناتوان...نازک...ترد

تندبادي برخاست ، تکيه گاهم افتاد، برگها يم پژمرد

روزها طي شد،از تنها يي مالامال

شب همه غربت و تاريکي و غم بود و خيال

همه شب چهره ي لرزان تو بود، کز فراسوي سپهر

گرم مي امد در اينه اشک فرود

نقش روي تو در اين چشمه ، پديدار هنوز

تو گذشتي و شب و روز گذشت

ان زمان ها به اميدي که تو برخواهي گشت

پاي هر پنجره مات

مي نشستم به تماشا، تنها

گاه بر پرده ي ابر، گاه در روزن ماه

دورتا دورترين جاها مي رفت نگاه

باز مي گشتم تنها،هيهات

چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز

دوستت دارم بسيار هنوز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥

چند پيشنهاد دوستانه


روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش ... براي هر مناسبت کوچک جشن

بگير ...

اجناسي را که بچه ها ميفروشند بخر ...

هميشه در حال اموختن باش ...

انچه مي داني به ديگران بيا موز ...

روز تولدت يک درخت بکار ...

دوستان جديد پيدا کن اما قديميها را فراموش مکن ...

راز دار باش  ...

به ديگران متکي مباش  ...

فرصت لذت بردن از خوشي ها يت را به بعد موکول نکن  ...

اشتباهايت را بپذير  ...

شجاع باش حتي اگر نيستي وانمود کن که هستي هيچکس نمي تواند تفاوت اين دو را تشخيص دهد ...

سعي کن هميشه خيلي هوشيار باشي شانس گاهي اوقات خيلي ارام در ميزند ...

کسي که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن شايد اميد تنها دارايي او باشد ...

وقتي با بچه ها بازي ميکني سعي کن انها برنده شوند ...

از حدي که لازم است مهربانتر باش  ...

وقتي عصباني هستي به هيچ کاري دست نزن ...

بهترين دوست همسرت باش ...

سعي کن مفيد ترين و با احساس ترين ادم روي زمين باشي ...

از کسي کينه به دل نگير.براي تمام موجودات زنده ارزش قائل شو ...
                    

 و در آخر :

تمام پلها رو از بين نبر شايد مجبور باشي بار ديگر از رودخانه عبور

کني ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥

برو بمير

بروبميرديگه دوست ندارم

شدي سياهي واسه روزگارم

ديگه نمي خوام واسه بي وفائيت

مثل يه ابري بشمُ ببارم

بروبميرکه ديگه عاشقت رفت

رفتُ يه دنياي ديگه بسازه

ديگه نمي خواد توي راه عشقش

دل به هربي سروپا ببازه

خيلي ساده جاي عشقت

تودلم نفرتُ کاشتي

همه هستي موگرفتي

واسه من چيزي نذاشتي

واسه نفرت تو وجودم

توتموم تاروپودم

واسه اينه که تو قلبت

من واست بازيچه بودم

فکرنکني حال منُ گرفتي

اينم بدون تا وقتي که نفهمي

تنها چيزي که حالمو ميگيره

قيافتِ نگي بهم نگفتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥

احساس

ديگر نگران فردا نخواهم ماند، نخواهم خواند، نمي دانم ولي شا يد، زندگی

وسر مستي را در سراب نامت، جستجو ميكردم ولي حالا در بيابان

تنهايي ام در دشت احساسم

در آسمان ابري قلبم فكري ديگر روييده

در تلالو آبي دريا نگاهي را دو باره روبه روي چشم خود احساس كردم

ولي ديدم آن هم  همان فرداي بي قانون من بوده

زمان را خواستم در دست خود گيرم كة شايد در قبال ساعتي با من بودن

براي من راي قلب من نقشي نه چندان سخت را در پرده ابهام روحم بارور

سازد .

ولي حالا او نيز در توقف و انعكاسش

سر سازگاري ندارد

گوشم از فريادهاي كهنة تاريك پر گشتة زنگ مي زند گوشم او نيز يارای

شنيدن ندارد چرا وصد چرا     

بگذاريد تا تنها باشم در دشت احساسم، بي من شوم بگذرم واز قانون

طبيعت رهايي يابم شايد او هم خوا ست تا ديگر من نباشم وشايد خواست

پيمان ببندد تا فردايي ديگر ويران كنم قلبم وجودم تاروپودم را.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥

آخرين فريب

گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود

اينك هزار بار ، رها كرده بودمت

زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي

در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت

هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد

آغوش گرم خويش برويم گشاده اي

 دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست

اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي

در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب

ليكن هزار جامه بر اندام او كني

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب كني و مرا رام او كني

روزي نقاب عشق به رخسار او نهي

 تا نوري از اميد بتابد به خاطرم

روزي غرور شعر و هنر نام او كني

تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم

در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام

ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش

اي زندگي ، دريخ كه چون از تو بگسلم

در آخرين فريب تو جويم پناه خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٥

فيلتر شکن

دوستای خوبم :

اونايی که دنبال فيلتر شکن خوب ـ قوی و جديد هستين حتما به لينک زير

سر بزنيد.

www.tabrizomega.co.sr








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٥

اطلاعيه ۲

سلام به همه

اميدوارم هميشه خوب باشين.

زياد وقتتونو نمیگيرم فقط خواستم بگم از اينکه مشکل عکسهارو حل

کردم .

انشاالله خوشتون بياد.

خوش باشين.

با تشكر : سعيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥

اطلاعيه

سلام به همه

اميدوارم هميشه خوب باشين.

زياد وقتتونو نمیگيرم فقط خواستم بگم از اينکه عکس نتونستم بزارم

شرمنده ميزبانم Error ميده .

انشاالله درستش ميكنم.

خوش باشين.

با تشكر : سعيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥

حرمت اين پنجره ها


آدما حرمت اين پنجره ها رو ميشيکنن

با نگاه زردشون ، دل بهارو ميشکنن
 
لهجه ي سلامشون ، بوي خدافظي ميده

دل نازکم از اين آدما خيلي رنجيده
 
ميدون مسابقس ، بازيه دل شکستنه

قهرمان ميشه با سر، هر کسي نارو بزنه
 
ميون اين آدما ، چطور بايد بُر بخورم

مثل ابرا بازم از ، بارون دلتنگي پُرم
 
تو که درس کينه رو ، مشغول دوره کردني

نگا کن دلت شده ، رنگ سياهه روشني
 
کاش دوباره حرفي از عاشقي در ميون باشه

هر کي هر چي که ميگه ، تو دلشم همون باشه
 
کاشکي آدما با هم يه ذره مهربون بشن

فصل پيوند گُلاس ، کاش همه باغبون بشن
 
ميدون مسابقس بازيه دل شکستنه

قهرمان ميشه با سر هر کسي نا رو بزنه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥

به خاك مقدس عشق مي افتم

به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم

در برابرش سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود

برگرد.

بيا و بـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان .

من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك

لـحظه دوري تو را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو

غافل باشم . من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان

نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي داد ودلـم را آرام مي كرد

وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده ام.

تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود.

ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند

مـخصوصا ستاره هاي بادبادكي .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه می

زند وقطره هاي آن به روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر

وجودم را گرفته است.

چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند.

هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ،سوار بر موتور توي خيابانـهاي شهر

پرسه مي زدم ، اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد . دست

به سوي آب مي برم ووضو از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت می

كنم وفقط تو را مي خواهم.

تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو

را فرياد مي كند .

نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان …

لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از

كجاست؟

يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به

كلبه كوچك احساسم گذاشتـي؟

يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست

وخواستـي كه مراقب آسـمانت باشم .

آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه

رفتي تنها هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند

نـمي دانـم چه بر سرم مي آمد.

مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي.

با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما …

بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند.

من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥

دلتنگ

و در تمام اين لحظه هاي دلتنگي ، دل عجيب بهانه ات را مي گيرد . نمی

دانم چه كنم كه ديگر يادت نكند . نمي دانم ... نمي دانم " تو با من چه

كرده اي ، كه از يادم نمي روي ؟ " . مدتهاست كه ديگر عقل هم قادر به

قانع كردن دل نيست . سالهاست كه دل ساز خود را مي زند ، حرف خود

را مي زند و كار خود را مي كند ، و عقل فقط نظاره گر است .

اين روزها بيشتر از هميشه به گوش دل قصه رفتن مي خوانم تا شايد باور

كند كه خزان امسال پايان همه چيز است ، اما انگار هرچه من بيشتر می

گويم ، او كمتر گوش مي كند و بيشتر هواي ديدنت به سرش مي زند .

ديگر نمي دانم چه كنم . چگونه از بار اين بغض كم كنم ؟ چه كنم كه جايت

اينقدر در لحظه هايم خالي نباشد ؟ ساده برايت بگويم اين روزها " در جمع

من و اين بغض بي قرار جاي تو خاليست ... "

و من در تمام اين لحظه ها با خود مي انديشم : آخرين پاييز دانشگاه با

اولين آن چه فرقي دارد ؟ آخرين پاييز دانشگاه هم بي صدا از راه رسيد و

باد سرگردان همچون هميشه بي مقصد آواي رفتن سر داده ، كسي چه مي داند ، شايد اوهم سالهاست به دنبال كسي مي گردد كه در پاييز گم

كرده !

شايد پاييز امسال براي تو و ديگران مثل همه سالها باشد و شايد اصلا" از

آمدنش خوشحال نباشيد . اما براي من يك فرق اساسي با همه سالها

دارد و آن اينكه امسال پاييز، من بي دليل هر روز بيشتر دوستت دارم . و

بي آنكه بدانم چرا ، بيشتر به فكرت هستم . اما نه ، مهمترين فرقش چيز

ديگري است : پاييز امسال عجيب بوي جدايي مي دهد . بوي غربت و

تنهايي امسال تمام پاييز را در بر گرفته و من با هر نفس عميق بوي بغض

فروخورده آسمان را حس مي كنم .

كاش پاييز امسال مثل تمام قصه هاي ناتمام ، پاياني نداشته باشد . كاش

آذر امسال آنقدر طولاني شود تا من از ديدنت سير شوم . كاش پاييز

امسال پايان قصه من نبود ...

از امسال پاييز معني تلخ تري پيدا خواهد كرد : معني تلخ جدايي . چون از

اين پس به ياد خواهم آورد كه تو را در پاييز گم كردم !
 
فردا روز ديگري است

كه بي تو

بر عمر تلف شده افزوده مي شود

همين روزها

روز رفتن از راه مي رسد

و من طوري از خيال تو گم مي شوم

كه انگار هرگز نبوده ام ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸٥

يادداشتي از طرف خدا

به: شما

تاريخ : امروز

از: رئيس

موضوع : خودت

عطف به : زندگي

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر

داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت

پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن .

آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام

خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در

صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض

روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد

تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك

امتياز بزرگ است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه

سالهاست بيکار است و شغلي ندارد.

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن

كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار

ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به

انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را

نچشيده.

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده

بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته

باشد.

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگی

ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند

كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار

سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند


ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي :

متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه

خودت هرگز نميدانستي.

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳۸٥

دانلود موزيک

گوش کنين و نظر يادتون نره.

Download  1.78 MB








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥

شهر شب

شهر شب شاهدش تنها خداست

هر که بارش بر زمين افتاده است

يا که غصه ياد او آزرده است

مرهم و درمان دردش ياد او...

ياد خداست

چون که او مهربا ن و صاحب و

تنها خداست

من دلم را برده بود تلخي و سرماي شب

حال دلم آسوده است

که صاحب کابوس و روياها خداست

شاهد خوبي خداست

او که نور است و حضور است و بزرگ است

او خداست

او که دور است وقت معصيت ها

يا که حاضر وقت خوبيها

يا که ناظر بر شام تار غصه ها

او خداست

او که عشق را معني مي کند

او خداست

من دلم را برده بود صاحب يک عشق ناب

حاميم ياورم تنها کسم تنها خداست

تا رود از ياد من

صاحب يک عشق ناب

تنها خداست

شانه هاي خسته ام....

بارهاي زندگي....

يار من ياور من تنها خداست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥

فرق من و تو

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر

مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با

يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟

نه!فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.









نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥

درد کوير

کاش آسمان مي دانست درد من چيست؟

کاش مي دانست نياز من چيست؟

کاش مي دانست به يک قطره باران نيز قانعم

کاش آسمان مي دانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم

چيست؟

دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است

عاشقم ولي يک عاشق تنها يک عاشق بي کس عاشقي که معشوقش

در کنارش نيست

کاش دريا مي دانست کوير چيست؟

راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها

دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد

اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس

کاش باران مي دانست معني انتظار چيست

مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران

را مي کشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است

و اي کاش آسمان مي دانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست؟