نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥

سرشار عاطفه


اي که چشمانت سرشار عاطفه است و دستانت شاخه هاي ترد محبت

مدتي هست ترا مي بينم

که لبت غنچه پژمرده يک لبخند است

تو که خود روشني سبز بهاران بودي

ز چه رو زرد شدي و چرا غنچه لبخند به لبهاي تو پژمرده کنون

چه غمي زرد نمود است ترا اي سرسبز؟

تو که خود قلقلک جامعه ما بودي

ز چه رو مي گريي

هان!نمي گويي هيچ؟

نکند مي ترسي

آه شايد که کنار من و تو

گوش نامحرم هست

مصلحت نيست کسي حرف ترا گوش کند

مي روم وقت دگر مي آيم.

                                                 
"در جواب متن بالايي"


اي صميمي،اي خوب

سايه ات بر سر من، اي تو لبريز تر از بوي بهار

چشم تو آينه اشک من است

غم غربت که خودت ميداني؟

بوي رخوت که خودت ميداني؟

که چه بي رحم چه تلخ پيکر زخمي اميد مرا در هم ريخت

و سفر آه سفر

نقطه پيوند من و آتش شد.

آه اي خوب مگو حرف بزن نقل بپاش!

قصه درد چه گفتن دارد؟

تو مگو راز بگو ،آه سينه پر از شنيدن دارد

نه نمي ترسم من

گوش نامحرم نيست، حيف يکي محرم نيست.

تو نرو باز بمان

که سفر بخت من است

جاده خلوتگه و همراز من است

طالعم اين گونست

تو نرو باز بمان

خنده کن ناز بپاش

تو بمان عاطفت نرم شقايق از توست

تو بمان سرخي گلبرگ شقايق از توست

من چرا جا مانم؟

جاي من اينجا نيست

اي صميمي اي خوب

دست حق همراهت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥

براي تو مي سرايم

 
بيا تا تا نقش رويت را به نقشي از طلا گيرم
 
بيا تا خاك راهت را به روي ديده ها گيرم
 
بيا تا بر جمال تو گل ريحان نشانم من
 
بيا كز ساغر چشمت شراب جان فزا گيرم
 
بيا كه ديده خون بارد ز بس كه در رهت ماندم
 
بيا تا خاك اقدامت به جاي توتيا گيرم
 
بيا كه بي تو تنهايم  دلم بي اشنا باشد
 
بيا تا من در اغوشت بردل  اشنا گيرم
 
بيا كه پايابم برفت ز هجر رخ تو اميدم
 
من احوالت ز كه پرسم سراغت از كجا گيرم
 
بيا در محفل ليلي كه كام دل بر اري تو
 
بيا اندر كنار من كه از دل صد نوا گيرم
 
بيا كه انتظار تو را دارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥

تو مي روي زمن

تو مي روي زمن، من زديگران غربيه مي شوم

در اين سراي انتظار پر از گلايه مي شوم

تو مي روي به سرنوشت من انتظار مي شوم

زناله هاي نبودنت منم که ديوانه مي شوم

تو مي روي و دل من مي شود ز ديگران جدا

ز لحظه هاي نبودنت کار دل شده خداخدا

تو مي روي من خيره مي شوم به انتظار

ز غم دوريت دل را پراز ترانه مي کنم

تو مي روي من پراز بهانه مي شوم

زنگاهاي ديگران پر از کنايه مي شوم

تو مي روي به زندگي من ز دنيا غريبه مي شوم

تو مي روي و مي روي...

من زنبودنت پر از شعله هاي غم مي شوم

در اين دنيا بي حصار پر از انتظار مي شوم

تو مي روي من بي تو خزان مي شوم

ز غم نبودنت من برگي بي پناه در دست خزان مي شوم

تو مي روي و مي روي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥

روز و شب


روز و شب را دور از نگاه ديگران بهم پيوند مي زنم

لحظه ها را باثانيه ها جمع مي کنم

انتظار تو را با اميد کنار يکديگر قرار مي هم

خيانت را از عشق کم مي کنم

نگاهم را از نگاه ديگران مي دوزدم

که نگويند چشمانش هنوز انتظار مي کشد

اشک هايم را با بغض گلويم حبس مي کنم

درخت انتظارم ديگر خشک مي شود

اما من هنوز او را به چشم نهال پر شکوفه مي بينم

کوچه دلتنگ هايم هر روز سوت و کور مي شود

ما در دل من غوغاي عشق تو برپاست

ومن هر لحظه تابلوي از نگاه تو در سينه ام به تصوير مي کشم

نامه هاي که با قلم تقدير نوشته شده است را هر مي خوانم

ولي من هنوز به آمدن تو،دور از نگاه ديگران انتظار مي کشم

آيئنه شکسته قلبم را هر روز با اميد آمدن تو جلا مي دهم

و در آخر به اميد آمدن تو زنده ام اي مهربانتر از...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥

من مي دانم

مي دانم روزي از کوچه دل تنگي هايم گذر خواهي کرد

من آن روز کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد

تا بوي خوش آمدن يار همه را با خير کند

و به انتظار ديرينه من پايان دهد

و من تو را

عشقت را

حتي دوست نداشتن هايت را

در سينه ام

در خيالم

در روحم

حبس خواهم کرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥

لحظه مرگ

وقتي لحظه مرگم فرا خواهد رسيد

وقتي که دگر دست از دنيا خواهم کشيد

وقتي که دگر روي ماهت را نخواهم ديد

وقتي که دگر ديده از جهان خواهم بست

تو مرا غسل و کفن کن

تو مرا آرام در خاک کن

تو برايم بي صدا اشک ريز

هنگام آمدن بر روي مزارم بياور برايم شاخه گل عشق را

هنگام رفتن ببوس بالين خاک را.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٥

خانه تنهايی

خانه اي خواهم ساخت

ازدوبيد تنها

و به روي بامش

شاخه اي از گل ياس آبي

ورديفي از نسترن سبز مي آويزم

و درون حوضش که به تنهائي اين قلب منست

از قرمزي خون دلم

دو حَزين ماهي خوش رنگ رها خواهم ساخت

و کنار حوضش که ازانديشه من زرد شده

شاخه اي ازگل زيباي رسول و کنارش رُز سرخ

و هماهنگ به اوقفسي بي بدنه،

 اما با همه سادگيش يک زندان

و درون زندان، بلبلي خواهم داشت

که براي همه عشق به آن سُرخ گُلک

همه شب تا به سحر،به نواي دل من

چَهچَهي چَه چَهکي گرم بخواهد خواندن

که به آواز همان بلبل شيدا،

ساعتي ياکه زماني چندين نرم و آهسته به خود مي غلتم

زکنار چشمم نم نم اشک که جاويد ترين ياد خداست

فرو مي افتد،

و من انديشه کنان ياد آن عشق

ياد آن عاشقي و مهجوري

و سپس تنهايي!

با همه جمع شدن باز تنها گشتم

با همه ذوب شدن باز رسوا گشتم

به درو ديوارش نگهي يا که صدايي ،

که زيارم باشد مي بندم

باز انديشه کنان با تبسم بر لب،

به خودم مي نگرم

که چگونه تنها

خانه تنهايي خود را با کلامي چندين مي سازم

همه شب تا به سحر

از سحر تابه سر آغازه شب،

سر به زانو دارم، سر به زانوي غمم

به در کوچه اين ويرانه

با خطي سبزبَرانديشه آرام و دروديوارش

مي نويسم با گل،

به کنارم بنشين،اما!

نه سخن مي گويم نه کلامي تو بگو

بگذار انديشه اين ذهن کبود به نگاهم آيد

آنقدر حرف زنم که دگرخسته شوي

آنقدرحرف زنم نه به آهنگ زبان،

بلکه با جنبش چشم

بلکه با ناله دل

خسته ام ،خسته ازاين حرف و کلام

خسته ام، خسته زدشنام وزپند

ديگرم هيچ زبان نگشايم

کام گيرم به دهان،

وبه چشمم گويم:

حال هم نوبت توست

توسخن بازبگوي که دلم تنگ شُدست

که دلم سنگ شُدست،نه زسنگ خارا

نتوانم گفتن که چگونه است دلم

خرد و لغزنده مثال باران

سخت و کوبنده چو ديواره کوه

اما خسته ودرمانده، چو يکي دانه بي ريشه و خاک

چه بگويم ديگر،

خسته ام من زهمه گفتن ها

چه برويم ديگر،

خسته ام من زهمه رُستن ها

ديگرم آه و فغانم کافيست ،

خانه ام خانه اين غمزده دل

خانه تنهائيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٥

دلتنگي

روزيکه زادگاهم را ترک کنم دلتنگ خواهم شد براي هر آنچه که مرا وابسته ی

خود کرده است .دلتنگ خواهم شد براي پنجره ي اتاقم که روزهاي تنهايي ام

را در لب پنجره مي نشستم و به تما شاي دشت زيباي جلوي خانه ي مان

سپري ميکردم..

دلتنگ خواهم شد براي شنيدن صداي پرستو هايي که هر سال فصل بهار در

گوشه اي از حياطمان براي خود آشيانه اي ميساختند وآواز ميخواندند.دلتنگ

خواهم شدبراي باغچه ي کوچکمان براي     نها لهاي درختان کيوي برای

گلهاي رنگ رنگي که روزها در دل تنگ غروب با آنها از تلخي ها و شيرينی

هاي زندگي ام سخن ميگفتم.دلتنگ خواهم شد برا ي کوچه اي که سکوتش

رادرهيچ جاي دنيانمي توان يافت کوچه ايکه تمام دوران مدرسه را ازآنجا

ميرفتم وتنها کسي که حرمت اين سکوت زيباي کوچه رادر هم مي شکست

باد بود که شکستن سکوتش هم زيبا بود .دلتنگ خواهم شد حتي برای

علفهاي هرز روي بلوار خيابان که صبح ها پا بر روي آنها ميگذاشتم اما آنها

شکايتي نميکردند.دلتنگ خواهم شدبراي درختاني که يک عمر ازآنها برای

نقاشي هايم الهام ميگرفتم درختان خشک و پاييزي که تمام نقاشي هايم را

پر ميکرد .آري دلتنگ خواهم شد براي اين شهر از کوچه هايش گرفته تا گرد

وغبار نشسته بر روي آينه هااما دلتنگي زياد من براي تمام کساني است که

يک عمر با آنها زندگي کردم و زندگي کردنرااز آنان آموختم اري اگر بروم دلم

براي دو کبوتر عاشق زندگيم تنگ خواهد شد پدرم ومادرم که تمام هستی

من هستند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥

هيچوقت نگو خداحافظ


توي دنيا سه نوع زوجهاي ازدواج کرده هستن: اول اونايي که سنتي و طبق

رسوم ازدواج کردن... من خودم هيچوقت اينو درک نکردم اما مطمئنم اونا

ميدونن دارن چيکار ميکنن... دوم زوجهايي هستن که عاشق هم ميشن و با

عشق ابديشون ازدواج ميکنن. من معتقدم اين گروهِِ کم خوشبخت ترين

انسانهاي روي زمينن.... و بالاخره گروه سوم زوجهايي هستن که به خاطر

خانواده شون يا به خاطر پول ازدواج ميکنن يا ترجيح ميدن راه مطمئنو طی

کنن و با يکي از دوستانشون ازدواج ميکنن... اين گروه بدبخت ترين انسانهای

زمينن! درحاليکه حتي خودشونم نميدونن! تا اينکه يک روز در سفر سريع

قطار زندگي زوج واقعيشون رو پيدا ميکنن...

و اينجاست که با دشوارترين سوال زندگي مواجه ميشن : چيکار ميکنيد اگه

عشق واقعي زندگيتون رو پيدا کنيد در   حاليکه با يه نفر ديگه ازدواج کرديد؟

چيکار ميکنيد؟ چيکار ميکنيد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥

تنهايي من


تنهايي من پاکترين و باوفاترين ياري است که در تمام زندگي پيدا کرده ام.

تنهايي من با شادي هاي من شاد مي شود و با غم هاي من غمگين.

تنهايي من هيچ وقت مرا تنها نگذاشته است.

من هرگز تنها نبوده ام چون هميشه تنهايي من در کنار من بوده است.

در فرهنگ تنهايي من خيانت جايي ندارد.

تنهايي من به آساني به دست نيامده است.

تنهايي من از انتهاي يک کوچه مه گرفته و غمگين با ناز و کرشمه به سمت

من تنها آمده است.

تنهايي من با تمام چيزهايي که در خود دارد مرا تنها نمي گذارد.

در تنهايي من، غم ، اندوه، عشق،شادي،خاطرات و من جاي گرفته است.

در تنهايي من هميشه مي توان صداي موسيقي را شنيد.

در تنهايي من هميشه فيلمي براي ديدن وجود دارد.

در تنهايي من هميشه کتابي براي خواندن هست.

در تنهايي من اشک همچون مرواريدي مي درخشد.

من تنهايي خود را دوست دارم.

چون با وفاترين ياري است که در تمام زندگي پيدا کرده ام...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٥

دعايي که هيچ وقت به استجابت نرسيد

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .

گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .

گفتم مگه مي توني ؟

گفت : آره سخت نيست ، آسونه.

گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

يه خنجر برداشت .

گفتم اين چيه ؟

گفت : سيسسسسس.

ساکت شدم .

گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .

خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

دوست دارم ديوونه.

اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.

دوست دارم ديوونه .

ميگن هر چي تو آفتاب بمونه رنگش مي پره.......منم مدتيه قلبمو گذاشتم تو

آفتاب تا سياهي هاش بپره

آن عشق که ديده گريه آموخت ازو

دل در غم او نشست و جان سوخت ازو

امروز نگاه کن که جان و دلِ من

جز يادي و حسرتي چه اندوخت ازو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٥

فصل چشمانت

يادمه فصل پاييز توي چشمات

يادمه فصل موندن توي حرفات

ميدونم ميخواي بري سفر سلامت

ميمونم منتظرت تا صبح برگشت

رفتي و پاييز اينجا بي تو هيچ رنگي نداره

ابراي تيره و خسته حال باريدن نداره

رفتي و کبوتر دل بي تو اهنگي نداره

تو بگو که اين جدايي تا کجا ادامه داره ...

مي بارد از چشمم

کم کم خدا حافظ

گفتي سلامت کو؟

گفتم:خدا حافظ

دست سفر در دست

رفتند از اين بن بست

من هم سفر خوبست

من هم خدا حافظ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥

سرماي زمستون


توي سرماي زمستون

روبخارپشت شيشه

اسم تونوشتم اما

ميدونم بي تو نميشه

ميدونم که با توبودن

يه هواي ديگه داره

اين دل عاشق وتنها

طاقت دوري نداره

همه ي شعرهامو خوندم

که تو برگردي دوباره

آخه اين دلم بجزتو

هيچکسي رو دوست نداره

کاش مي شدخاطره هامون

دوباره مثل هميشه

تازه شن توفصل سرما

روبخار پشت شيشه

همه ي شعرهامو خوندم

که تو برگردي دوباره

آخه اين دلم بجزتو

هيچکسي رو دوست نداره

هنوزم دلخوش و شادم

به شمردن دقايق

که يروز ميايي کنارم

اينه آرزوي عاشق

بيهوده واژه هارا زحمت دادم ،نه عشق، نه طوفان، نه خاکستر،نه درد

هيچکدام ترجمان تو نبودند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥

تو اينجايي

 
تو اينجايي بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش مي خواد بباره

دوباره رخت عرياني به تن كن

بگو آينه مكرر شه دوباره

كنار تو پر آواز قلبم

غزل بارونه جانم از حضورت

به من تا مي رسي گل ميده دستت

گلستون ميشه ساعت از عبورت

توي شب كوچه هاي ترس و پرسه

منو پيدا كن از اندوه آواز

كنار مرگ خاموش كبوتر

منو پيدا كن از رؤياي پرواز

تو اينجايي كه نوراني شه اسمم

به من برگرده خورشيد شبانه

كه من ديوانه شم از خواستن تو

جهان رنگين كمون شه از ترانه

به من چيزي بده از موج و شبنم

به من چيزي بگو از ماه و ماهي

صدام كن تا كه در واشه به رؤيا

كه رد شم از شبستان تباهي

تو اينجايي بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش مي خواد بباره

دوباره رخت عرياني به تن كن

بگو آينه مكرر شه دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥

DOWNLOAD (موزيک)

اينو حتما دانلود کنين گوش بدين و حتما نظرتونم بگين بهم.

ممنونم.

Download  1.92 MB








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥

باز بي تو


بي تو شبهايي از من به سر شد

باز بي تو آرزوهايم همه خون جگر شد

باز حسرت ديدار تو گشت سيماب وجودم

بازبه دنبال تو بسي ره وز پي ره پيمودم

باز صداي موذن مي آيد وبه چشمم خواب نيست

بازعطشي درون دارم وزدست مهربانم آب نيست

باز خدايا آه من هم بغض ناله گشته

باز وجودم با وجودش در خيال هم پياله گشته

باز مست مست گشته ام از سراب خيالش

باز پيمانه ام خالي ست از شراب وصالش

باز سرخوشي من مدتي كوتاه داشت

باز حمارمُراد ِلنگهايي زهم كوتاه داشت

باز نجوا در گلويم فرياد شد

باز هر چه كِشته بودم بر باد شد

باز شقايق عشق رنگ زنبق به دل دارد

باز بخت من از عشقش پا به گل دارد

باز از عشق خوشه چيني مي كنم

باز براي بَرش چله نشيني مي كنم

باز دردي عجيب در سينه دارم

باز از مهربان دلي بي كينه دارم

باز مجنون وار ليلي را صدا مي دهم

باز فرهاد وش بيستون را تكان مي دهم

باز خرده غرورم را فرش راهش مي كنم

باز از خون خود شيرين كامش را مي كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥

بادل عاشق بدنکن


بادل عاشق بدنکن

اي آدم نامهربون

سنگ دل وبي وفانشو

تودل داري اينم بدون

توقول همراهي دادي

رووعده دلت بمون

خاطرپاک وتوجهان

ميخرنش خيلي گرون

عهدشکن عشق نبا ش

خيرنمي بيني ازاون
 
باهمون نگاه اول

توي قلبم خونه کردي

مثل يک پرنده ازعشق

توي سينه لونه کردي

دلُ بردي ونگفتي

که دلي به اين ظريفي

واسه باختن ناه نداره

که ببازه به حريفي

توهموني که تو قلبم

قدِدنيا خونه داره

توي تک باغ دل من

گل خوشبختي مي کاره

توهمون خوبي که اسمت

به لبم خنده مياره

اگه باشي تاهميشه

ديگه اين دل غم نداره

عشق تو يه آسمونه

پرازنوروقشنگي

دل ساده که نفهميد

توقشنگ اما دورنگي

توکه احساسي نداري

چرابامن عهد بستي

به خداکه بي وفايي

آخه توپيمون شکستي

من که باز دارم هنوزم

توي خاطرات ميسوزم

ياد ظلمهاي گذشته

سياه کرده شب وروزم

دوس دارم يادت تو سينه

واسه هميشه بميره

توشکست سخت عشقت

دلم عبرتي بگيره

تابفهمه توي دنيا

خيلي ازعشقا فريبه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥

تسليت

شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) ، دخت پيامبر(ص) و ايام فاطميه بر شما

خوبان تسليت باد.

من و هم  از دعا خيرتون فراموش نکنين.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥

بهار گذشته

به خاطر تو گذشتم، ز يادگار گذشته

تو هم گذشتي، و حيران شدم به کار گذشته
 
گذشت عمر عزيز و تو را نديده گذشتم

ز خاطرات غم انگيز انتظار گذشته
 
بشوي ازرخ زرد من اي سرشک خدا را

غبار حسرت و اندوه روزگار گذشته
 
بهار زندگيم شد خزان و خير نديدم

نه از خزان کنوني ، نه از بهار گذشته
 
نشاط و شور جواني، ز کف به عشق تو دادم

ز کوي خويش مرانم، به اعتبار گذشته
 
به بي قراري من دل بسوزدت ز محبت

بياد خوشتنآري، اگر قرار گذشته
 
اميد زندگيم بودي و، ز دست برفتي

کنون ترانه سرايم به ياد يار گذشته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥

غروب


ببين سياهي بخت و مپرس از نامم

من از قبيله ي عشاق بي سر انجامم
 
به آن دقايق پر درد زندگي سوگند

که بي تو يک نفس اي هم نفس نيارامم
 
مکش ز دامن من دست با فراغت دل

که آفتاب غروبي به گوشه ي بامم
 
مرا که اين همه طوفان طبيعتم، درياب

که من به يک سر موي محبّتي رامم
 
ز عمر شکوه ندارم که خامه ي تقدير

نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
 
مرا اميد رهايي ز قيد هستي نيست

که با تمام وجودم فتاده در دامم
 
به هرکه دل بسپردم ز من چو سايه رميد

مرا ببين که شوريده بخت و ناکامم
 
چگونه پاي نهم در حريم حضرت دوست؟!

هنوز دست ارادت نبسته احرامم
 
هواي خواندن افسانه ام مکن اکنون

ورق ورق شده ديگر کتاب ايّامم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٥

به خاطر عشق

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم

خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جای

دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره

مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من

اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه

لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا

ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم

و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».حالا ديگه

اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر

خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام 

**به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هيچ وقت اونو گدايي نکن**








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٥

تاريکي شبها


وقتي تاريکي شبها رو چشام پا ميذاره

نور چشماي قشنگت توي قلبم ميزنه

وقتي سرماي زمستون توي رگهام ميزنه

گرمي دستاي نازت منو آروم ميکنه

وقتي تلخي فراغت تو نگام موج ميزنه

شهد بوسه لبانت رو دلم ساز ميزنه

وقتي کابوس جدايي رو دلم خط ميزنه

روي خواب خط ميکشم تا منو داغون نکنه

وقتي لحظه وصالت داد رفتن ميزنه

ابر چشماي غريبم تا سحر زار ميزنه

وقتي قصه رسيدن کج و ناخوانا ميشه

واژه هرگز نميخوام واسه من خوانا ميشه

وقتي رسم و عادت بدقوليهات تازه ميشه

رد پاي گريه هام رو صورتم خط ميذاره

وقتي قفل دستات از دستاي من جدا ميشه

زنگ خوابيده قلبم بي صدا کنده ميشه

آي خداي عاشقا دلم ميخواد بهت بگه

اگه به عشقم برسم چيزي ازت کم نميشه

فداي مهربونيهات قصه ما تموم نشه

گوشه نگاهي بکني واسه عشق ما بسه

نذار گل وصال ما به دست تقدير برسه

واسه يه بار هم که شده هر چي ميگم بذار بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥

نامه من به تو


سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمي داني ...

نمي دانم با چه کلماتي نامه را آغاز کنم ،

چون نمي دانم حرف هاي دلم را به تو که دوستت دارم ،
 
به تو که تنها کسي هستي که دريچه هاي قلبم را به سويت مي گشايم

چگونه بگويم که آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشي بر آن

نيست ...

حالا که نيستي مثل مرداب تنهايم ، مثل مرداب آرام و ساکت و غمگين ...

اما اين را هم بدان که اگر کنار من باز نيايی مرا هم چون مرداب سکون و مرگ

فرا مي گيرد !
 
مرداب تنهاست و من تنها تر ...

بدون تو در آسمان عشق من نوري نمي تابد و تمام زندگيم را يکدم رنج و غم

فرا گرفته ، بيا و برگرد و حرف هايم را در نگاهم بخوان ...

بخوان و بدان که بي تو شمعي بي پروانه شده ام ...

و نمي دانم طوفان عشق سرکشم را بي تو چه کنم ؟!

تو نيستي تا حرف هايم را به تو بگويم پس غم بي هم زبانيم را به باد

می گويم .

تا شايد آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...

خواهش خاموشم را در چشم هاي خسته ام ببين ...
 
ديشب خيال روي تو به من گفت که تو باز خواهي گشت !

آيا تو اين روياي دور را رنگ واقعيت مي بخشي ؟

" ... تو با شب رفتي و با شب مياي از ديار غربت ، توي قلب من مي موني پر

غرور و پر نجابت ... "

مي دانم باز مي گردي و تمام کوچه پس کوچه هاي قلبم را

لبريز از آمدنت خواهي کرد ...

مرا همانگونه ببين که هستم ، همانگونه که تو را دوست مي دارم ...

من از تو آمدن و برگشتنت را مي خواهم ، پس بيا و دست مرا بگير و از اين

شهر غربت زده ، از اين شهر غم زده به روياهاي خود ببر ...

و بدان که دوستت دارم و آمدنت را مي خواهم ...

به انتهاي احساسي آرام مي انديشم ، به آنچه که آرامشي بزرگ است و تو

همان آرامشي ...
 
پاکي احساس و قلبت ، روحم را نوازش مي دهد ...

با وجود تو طراوتي را در وجودم حس مي کنم خالي از هوي و هوس ...

اما حالا تنها تصوير خياليم از توست که همراه با آرامش به من زجر دوري تو را

يادآور مي شود ...

تو همچون باران پاکي ، پاک و زلال ...

بيا و مرا از عشق سيراب کن ...

تصوير برگشتن تو مرا تا اوج مي برد و آرام ميکند ...

پس بيا و با من باش ..

برگرد و باز با من باش و با من بمان ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥

كوچ دستانت


با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند

كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد

كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند

مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزی

از من نماند و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره

هايمان وزيد كوچ كردند

كاش مي دانستي :

تو  دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه می

خواستي از من بماند ؟ از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ...

روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ...

مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ...

با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد

جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو

آيم و همه چيز را يرايت بگويم...

كاش ديوار فاصله اي كهميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم می

گفتي تمام ناگفته ها را.........

ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٥

گمون مي کردم


گمون مي کردم شروع ترانه هام پايان غم هام باشه اما خوب مي دونستم

خودمو گول مي زنم .

از توي دست نوشته هام که شايد بهش بتوني بگي ترانه يا شعر ميشد برگ

برگ درخت غم هامو ديد .

سبز نيست * زرد نيست*اين بار سياه ست.

اما چرا من از رنگ روسري مادر غمگين نمي شوم ؟

ميدوني: فرق برگ زرد پاييزي با برگاي سياه درخت غمم تو چيه؟

تو برگ زيباي پاييز رو زير پاها ت حس مي کني از صداي خش خش اونا لذت

مي بری برات خاطره مي سازن و اما....

اما برگاي درخت من به من اين فرصت رو ندادن اين من بودم که بايد زير پای

درخت قرباني برگ ها مي شدم .

سياه.. زرد..سبز..آبي

همشون برام بي معنا بود. براي من آب با تمام پر رنگي اش پر معنا ترين واژه

بود.

براي من هر کدام از آن به ظاهر رنگ ها با تو زيبا جلوه مي کند

با تو حتي ميشد ***

سياهي برگاي درخت غم را براي هميشه نديد

يا حداقل تحمل کرد ....

جنبه تزئيني دارد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥

غم فزون دارم


غم فزون دارم،به سيلي چهره گلناري کنم

ترس دشمن شادي است و خويشتن داري کنم
 
هيچ کس آگه ز دردم نيست ، اين خود نعمت است

دم به دم شکرانه از اين بي پرستاري کنم
 
در قبال دوستي ها، مي کشم آزارها

زندگي اما حرامم باد اگر زاري کنم
 
تا بياسايم ز رنج نا مرادي هاي خويش

در پناه باده گاهي ترک هوشياري کنم
 
همچو بيدي در کنار صخره ها روئيده ام

اين همه خواري کشيدم، تا سبکباري کنم
 
تن بکاهم آنقدر از قيدها، تا همچو کاه

با نسيمي در فناي خويش ياري کنم
 
اي صدف در پهنه ي دريا دهاني باز کن

تا به جاي گريه ي خونين گهر باري کنم
 
بر مزارم لاله ها روئيد ز داغ سينه سوز

ذوق من را بين، کجاها فکر گلکاري کنم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥

خدا حافظ

ازاين جا که پرازغمه خسته شدم مي خواهم برم

قلبم و که دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم

موندن هرگز

خداحافظ

ديگه ميرم

اگه يه روزدرداي دنيا بريزه توقلب من

ستاره ها خاموش بشن توآسمون شب من

من ميميرم

ديگه ميرم

خداحافظ

ديگه رفتم

پايان ثانيه منم

هرجايي ساعت ببينم

عقربه هاشو ميشکنم

حتي نشد واسه يه بار

من بدي ياتو خوب کنم

خورشيد وکشتم تا ديگه

 خودم بجات غروب کنم

دل ميسوزه

ازم نخواه بيشترازاين اسير اين قفس باشم

هيچي نمونده ازدلم خاکستر دو آتيشم

ريزه ريزه

دل ميسوزه

خسته شدم

دلم گرفته اين روزا غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه انگاري مي باره تو ترانه هام

عاشق بودم

خسته شدم

خسته شدم

ديگه ميرم

گريه نکن

دل بيا بريم

ازعشق ديگه نگيم

درد عشقي که کشيديم

جزخدا به کسي نگيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥

باوركن

باور کن که دوستت دارم

اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دارم ....

اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم....

اي تو به زيبايي يک گل سرخ ، به پاکي يک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار

دوستت دارم....

اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم....

اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم....

اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم....

اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم....

دوستت دارم و خواهم داشت اي که تو لايق اين دوست داشتني .....

عاشقت مي مانم و خواهم ماند اي که تو ليلي اين دل ديوانه اي....

به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ، فدايت مي کنم ، نثارت ميکنم ......

دوستت دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت ميکنم ....

اگر مي گويم که دوستت دارم از ته دلم مي گويم ، از تمام وجودم مي گويم!

باور کني ، باور نکني يک کلام! دوستت دارم.........

به خداخيلي دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥

بي مقدار


طبيبا بس کن اين درمان ، من بيمارم

مرا ديگر به حال خويشتن بگذار، مي ميرم
 
دمادم مي شوم کاهيده تر، زين عشق جانفرسا

زمن شوييد دست اي دوستان، کاين بار، مي ميرم
 
ندارم تاب ديدارت ، که با آن شعله مي سوزم

نمي خواهم ترا بينم،کز آن ديدار مي ميرم
 
من ديوانه را بگذار تا با خود سخن گويم

به شهر غم غريبم ، روي بر ديوار مي ميرم
 
گل خودروي اين دشتم، نه گلکاري نه گلچيني

به خواري عاقبت در گوشه اي ، چون خار مي ميرم
 
شکفتم بي هوس ، بر شاخه ي لرزان عمر اما

چنان نازک دلم ، کاخر به يک رگبار مي ميرم
 
هزران قصه گفتم، شاهکار شعر من

داني چه باشد؟ آن که من لب بسته از گفتار مي ميرم
 
سخن هايم گرامي تر ز دُرّ باشد و ليکن خود

چه بي قدر آدمدم دنيا ، چه بي مقدار مي ميرم
 
زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون

چنان عزلت گشتم، که بي غمخوار مي ميرم
 
ز خود زين رنج بيزارم که با اين خلق مأنوسم

به خود زين درد مي پيچم که دور از يار مي ميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٥

حيف عمرم

حيف لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم

حيف غصه اي که خوردم، چون ازت خبر نداشتم

حيف اون روزا که کلي ناز چشماتو کشيدم

حيف شوقي که تو گفتي داري اما من نديدم

حيف حرفاي قشنگي که براي تو نوشتم

حيف رويام که واسه تو از قشنگياش گذشتم

حيف شبها که نشستم با خيالت زير مهتاب

حيف وقتي که تلف شد واسه ديدن تو ، تو خواب

حيف با وفايي من، حيف عشق و اعتمادم

حيف اون دسته گلي که ، توي پاييز به تو دادم

حيف فرصت هاي نقرم ، حيف عمرم و دقيقه م

حيف هرچي به تو گفتم ،راس راسي حيف سليقه م

حيف اشکايي که ريختم واسه تو دم سپيده

حيف احساس طلاييم ، حيف اين عشق و عقيده

حيف شادي توي روزي که مي گن تولدت بود

حيف عاشقيم که گفتي اولش کار خودت بود

حيف جمعه هاي دلگير ، حيف شنبه هاي رنگي

حيف اون روز که نوشتم ، چشاي به اين قشنگي

حيف فکرايي که کردم واسه جستن بهونه

حيف عشقي که کسي نيس حالا قدرشو بدونه

حبف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم

حيف نازي که کشيدم چون که طاقت نياوردم

حيف اون کسي که دائم عاشقم بود توي رويا

حيف که تو از راه رسيدي اون و دادمش به دريا

حيف چيزي که ندارم ،حيف ذوقي که نکردي

حيف گرمايي دستم که سپردمش به سردي

حيف قلبم که يه روزي دادمش دستت امانت

حيف اعتماد اون روز ،حيف واژه خيانت

حيف اون همه دعاهام، واسه ي تو شب يلدا

حيف اون چيزي که گم شد ، ديگه هم نمي شه پيدا

حيف اون شبي که گفتم پيش تو کمه ستاره

حيف اون حرفا که گفتي ، گفتم اشکالي نداره

حيف چشمايي که گفتم با تو با لباي خندون

حيف آرزوي ديدار ، با تو بودن زير بارون

زير سايه ي امن ترين سايه بان هستي دلواپس دلواپسي هاي يکديگر

باشيم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٥

تمناي تو

گفتي :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت .

گفتم : "من دعا نکردم .

گفتي :" او به من وفا نکرد.

گفتم : " حالا مثل من شدي ! بي وفايي , تور ا شکست .

گفتي  : " به تلخي مرگ نيلوفر ها شکستم

گفتم :" تنها دل شکسته , هيچ مرهمي ندارد.

گفتي :" دستانت را به دستان من بسپار.

گفتم :" يک بار سپردم و آواره شدم .

گفتي :" قسم به عشق , اين با من مجنونم .

گفتم :" قسم به شب به آسمان دل سپرده ام .

گفتي :" چتر دلم را پناه دلت مي کنم .

گفتم :" باران , سهمي از زندگي من است .

گفتي :" زير باران خيس و بي پناه مي شوي .

گفتم :" خيس شدن دليل ديوانگي من است .

گفتي :"بگذار من شاهزاده ي قلبت باشم .

گفتم :" قلبم سال هاست با زخمي کهنه , زندگي مي کند .

گفتي :" من آمدم تا مرهم دلت باشم .

گفتم :" دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند.

گفتي :"دل به من بسپار.

گفتم :" دلت در هياهوي بي وفايي ديگري ست.

گفتي :" تو منتظر من بودي.

گفتم :" مدت هاست انتظار را , در نقاشي روياهاي محالم رنگ آميزي می

کنم ... و تو , دلت هنوز اسير بي او بودن است.

گفتي :" از روزگار بي وفا دلم گرفته !

گفتم :" دل به دريا بسپار و از غم رها شو .

گفتي:" دلت با من نا مهربان نبود.

گفتم :" دل تو بي وفايي را , بر قاب آبي اش نوشت.

گفتي:" با هم ازاين ديارسفر کنيم .

گفتم :" تو سفر کردي و من تنها شدم .

گفتي :" اين بار, تو همراه من بيا !

گفتم :" برو , من اين ديار را عاشقانه دوست دارم .

گفتي :" او مثل تو عاشق نبود.

گفتم :" عاشقي درد سختي بود.

گفتي:" اين بار من عاشقم.

گفتم:" پس برگرد!...به سرزميني

که به نيت چشمانش دلم را اواره کردي ...

برگرد من سالهاست , بي تو نفس مي کشم.

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥

تو بگو چگونه باور كنم

از هر كه پرسيدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟

هيچكس نگفت . يكي گفت : ديگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ،

در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر من است .

ديگري گفت : ديگر به او نگاهي نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالي كه

نگاه تنها مسير ميان من و اوست .

ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير . اما چگونه نگاهش را ناديده بگيرم ،

درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست .

تمام راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از

ديروز و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است ، همان نگاه اول روز .

چگونه مي توانم فراموشش كنم در حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان

بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش را نوشته ام .

و از صداي چكاوك ، و از صداي بلبل ، و از سكوت قاصدك ، تنها صداي سلام او

را مي شناسم .

در هر آينه اي ، و بر هر ديواري ، قابي از نگاهش نصب كرده ام . حال از خود

تو مي پرسم : چگونه فراموشت كنم ؟

چگونه ديگر نگاهت نكنم ؟

چگونه ديگر نامت را نياورم ؟

چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟! چگونه ديگر صدايت را نشنوم ؟

وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟

اي كاش پاسخم مي دادي . اي كاش فقط براي يك لحظه سكوت را می

شكستي . از تو مي پرسم : چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر

شب تمام نبينم ؟

چگونه چشمه آب را بنگرم ، و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟

چگونه به كوه نگاهي اندازم ، و عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟

چگونه از كنار نسيم بگذرم ، و بوي خوش تو به مشامم نرسد ؟

چگونه موجهاي دريا را ببينم ، و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم ؟

چگونه ؟

بگو چگونه مي توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ، وداع

كنم و فرض كنم از ابتدا هيچ نداشته ام ؟

چگونه باور كنم حرفهاي شقايق همه دروغ بوده است و تمام حرفهای

قاصدك ، و اميد گنجشك، و تمام خاطرات پرستو . چگونه باور كنم تو ديگر

نگاهم نخواهي كرد ؟

چگونه باور كنم زندگي به همين سادگي مسير جاده تو را از من جداكرد ؟

چگونه باور كنم آن بيابان كه جز برهوت تنهايي نيست خيلي وقت است آغاز

گشته است ؟

چگونه باور كنم سرابي بيش نبودي ؟

چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را براي همگان تنها در زندگي من به

نمايش گذاشت ؟

چگونه باور كنم ماه از سرزمين من گريخت ، بي آنكه مهتابي او را بربايد ؟

تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥

از تو متشکرم

از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتي که تو ذهنم نقش دادي.

از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدي تا بفهم که دوست داشتن کسی

که ديگه دوستت نداره چقدر احمقانه است .

از تو متشکرم به خاطر لحظه هايي که به من بخشيدي و لحظه هايي که از

من گرفتي.

از تو متشکرم به خاطر اينکه به من ياد دادي که راحت بتونم فراموش کنم

ولي به من ياد ندادي که با فراموش کردن هر چيزي خودم هم به فراموشی

سپرده مي شوم .

از تو متشکرم به خاطر اينکه به من فهماندي که دلدادگي دروغه و هر کس از

عشق گفت صددرصد دروغگوي بزرگي خواهد بود .

از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدي مسير زندگي ام را عوض کنم و با

آدمها همان طور که خودم دوست دارم ، زندگي کنم .

از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهميدم بعد از اينکه از تو کلمه

خداحافظ را شنيدم

از تو به خاطر خيلي چيزهاي ديگر هم متشکرم اما مي ترسم که با گفتن آنها

تو را از ياد ببرم ... 
 
اما اينو بدون :

من هيچ بهانه اي را براي رفتن نمي پذيرفتم و اما تنها دليل من براي رفتن ،

اين بود که خودم را خوب مي شناختم .
 
« تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
      
                                           توي کوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥

با من


با من که تنها عاشق چشماي مست و نازتم

با من که هر جا که باشم عشق تو رو داد ميزنم

با من که توي آسمون عکس چشاتو ميکشم

با من که از پشت نگات طلوع خورشيد ميبينم

با من که در فراغ تو قاب چشام ابري ميشه

با من که لحظه وداع غم توي قلبم ميشينه

با من که بين آدما فقط تو رو جار ميزنم

با من که تا نفس دارم ز عشق تو دم ميزنم

با من که جاي خوبيهات قلبمو هديه ميکنم

با من که از خود خدا قول رسيدن ميگيرم

با من که تنها همدمم آغوش عکساي توئه

با من که بهترين دمم لحظه گريه کردنه

با من که جاي خنده هات بوسه به لبهات ميزنم

با من که اسم نازتو روي دلم حک ميکنم

با من که نذر هر شبم فال چشاي مستته

با من که شعر عاشقيم اسم تو رو داد زدنه

با من بمون عروسکم با من بمون ترانه ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥

عشق (LOVE)


عشق ، يك عكس يادگاري نيست ، يك مزاح شش ماهه يا يك ساله

نيست .واقعيت عشق در بقاي آن است حقيقت عشق در عمق آن ، و اين هر

دو در اراده ي انساني ست كه مي خواهد رفعت زندگي را به زندگي باز

گرداند .

دختران و پسران بسياري هستند كه تمام هدفشان از طرح مساله ي عشق

،رسيدن است .

عجب جنجالي به پا مي كنند !اعتصاب غذا ، تهديد ، گريه ، سكوت ، فرياد ... و

سرانجام ، رسيدن .

اما از همين لحظه مشكل آغاز مي شود . وقتي هدف اينقدر نزديك باش

(گرچه كمي هم دور به نظر مي رسد ) بعد از زماني كه برق آسا مي گذرد

ديگر نمي دانند چه بايد بكنند . با اولين شست و شوي پرده ها ، لب پر شدن

بشقاب ها بو كهنگي گرفتن جهيزيه ، مي مانند معطل .قصد بي حرمتي به

هم را كه ندارند .بي حرمتي ، فرزند كهنگي ست ، فرزند تكرار .  اين را بايد

مي دانستند كه رسيدن پله ي اول مناره يي ست كه بر اوج آن اذان عاشقانه

مي گويند .برنامه اي براي بعد از وصل . برنامه اي براي تداوم بخشيدن به

وصل .

از وصل ممكن و آسان تن به وصل دشوار و خطير روح








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳۸٥

کنارم باش

کنارم باش ...

شاهد لحظه هايم باش...

ببين با رفتنت چه دردي ميکشم ...

ببين ديگر زمونه طلوع عاشقانه ندارد ...

اي عزيز دلم اي تنها سنگ صبورم با رفتنت من نيز نابود شده ام اري عزيز دلم

من بي تو اين زندگي اين دنيا را نميخواهم من تو را ميخواهم .
 
تويي که پاکي را در نگاه زيبايت ميبينم تويي که صداقت را در اعماق وجودت

حس ميکنم پس نرو  و تنهايم نگذار اين دنيا بي تو زيبايي ندارد اين دنيا برايم

بي تو پوچ و بي مفهوم است اري  عزيز دلم من ميخواهم کنارت باشم نه

ساعت ها بلکه ساليان دراز ميخواهم تو از ان من باشي ميخواهم ان قلب

پاک و معصوم در زندان دل من باشد عزيزم دوستت دارم باور کن که تو تنها

عشق بودي و خواهي ماند اي ستاره ي شب هاي بي قراري اي تک سوار

جاده ي عشق و زندگيم دوستت دارم به ان ايزد يکتا که تو را مرا افريد قسم

که دوستت دارم بمان ...

اري بمان شاهد لحظه هايم باش شاهد لحظه هايي که من بي تو مانند

شمع اب ميشوم و ميسوزم...  

اي تمام وجودم دوستت دارم به وسعت يه درياي طوفاني دوستت دارم به

اندازه تمام دنيايي که پروردگار افريده تو را ميپرستم اي عشق مقدسم

دوستت دارم دوست داشتم دستانت در دستانم بود تا از عشق تو اب

ميشدم و در اتش عشقت ميسوختم .

دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خيره ميشدم و دوست داشتنم

را به زبان مي اوردم اري اي عشقم تنها کسم من عاشقم عاشق تو عاشق

چشمهايت دل مهربانت تنهايم نگذار ...

نگذار با بدي ها زشتي ها نامردي هاي دنيا اشنا شوم اي عزيزم تنهايم نگذار

من به جز تو همدمي ندارم مونس دلي ندارم اي تنها ستاره ي شب هاي بی

کسي ام تو هم مثل من با سختي ها بجنگ براي بهم رسيدن بايد جنگيد پس

تنهايم نگذار تو هم مثل من با خوبي ها بدي ها بجنگ نگذار با نبودنت در اين

دنياي به ظاهر زيبا غرق شوم نگذار با نبودنت من نيز نابود شوم بگذار با

بودنت طعم  عشق را بچشم بگذار با بودنت به شهر ارزوها سفر کنم پس

بمان و دستانم را در اين شهر غريب بي کس نگذار پس بمان و مثل من چشم

انتظار پيوند باش.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳۸٥

ماندگاري مي خواهم


پيش از آنکه شب و روزم به آخر خط برسد

و براي ديدنت اشک ها بر گونه ام خشک شوند

و فقط ردپايي از آن ها به يادگار بماند....

بيا و بگرد و مرا پيدا کن ...

بيا من در غروب خانه دارم و تو اگر مرا بيابي .... و اگر مرا بيابي ...

بيا باور کن که اگر مرا بيابي ، من هم تو را ناجي مي شوم ...

من به هواي دل گم شده ي تو پر گرفته ام رو به غروب غم زده ...

نمي دانم چرا اين غروب بي تو به طلوع نمي رسد ...

شايد قسمت اين بود که تو آنجا باشي و من اينجا ...

تو در طلوع باشي و من در غروب ..

در فاصله ي طلوع و غروبي که نه هرگز بر آن پاياني است و نه اين فاصله را

هرگز نزديکي ....

من که در غروب زنداني ام !

اما تو مي تواني خانه ات را در آن سوي خورشيد رها کني ، بيايي و مرا پيدا

کني ...

بارها انديشيدم که اي کاش هيچ گاه دل به روياي تو نمي دادم اما بعد

پشيمان مي شوم ، چرا که اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده

بودم ...

پس لبخند بزن...

من دل داده ام تا جان نبازم ...

مهربانم ، من که نمي دانم تو چيستي !

فقط مي دانم که خدا تو را براي من آفريده ...

اين را در خوابي که در آن شب باراني ديدم ، فرشته اي به من گفت ...

گفت که تو سوار سپيد پوشي خواهي بود که مرا از اين زندان غربت زده

نجات خواهي داد ...

من از اين شهر پر بهانه مي روم تا تو بهانه اي باشي برای هم آغوشي نور و

قطره تا در اين نرم بهار ، هر گاه چشمي به آسمان خيره شد ، رنگين کمان

عشق را ببيند ...

در اين بهار وقتي از پس هر باران ،آسمان را مي نگرم ،سکوت است و لطافت

و رنگين کمان ...

اي کاش از پس هر غباري ،

رنگين کمان بر آسمان چشمان باراني ام خيمه مي زد ...

من فقط ماندگاري مي خواهم ...

آن هم ماندگاري در طلوع ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٥

بعضي وقتها

به نام حضرت دوست

كه هر چه دارم از اوست

بعضي وقتها احساس مي كنم كه خيلي پرم , پرازعشق و پرازهمه چيز كه

مي تونه مرا براي هميشه سرفراز بكنه براي هميشه پرقدرت و مغرور كنه ...
به راستي كه عشق پرقدرترين هاست.

بعضي وقتها هم احساس مي كنم كه فشرده  و فشرده شدم و...

واي ازاين لحظاتي كه چنين احساسي دارم اين احساس هميشه احساس

ضعف و يآس و نااميدي است ...

حتما تابحال با اين چيزي كه مي گم روبروشديد...

مدتي هم ميل ام به اين بود كه اينطوري باشم , فشرده باشم .. درخود

باشم ... به كسي نگاه نكنم , به كسي فكرنكنم... درسكوت باشم و به هيچ

موزيكي گوش ندم , هيچ كتابي و هيچ برگي رو نخونم .. قلبم براي هيچكی

يكدفعه تند تند نطپه و.... برا خودم فقط نفس بكشم ... فقط نفس....

ديدم نه ..

نه اين كارهم نمي تونم بكنم...

اينهم گذشت ولي ديدم كه با هيچكدوم نمي شه

چيزي رو ازياد برد , نمي شه عشقي رو فراموش كرد و اونو به گذشته ها

سپرد ... و ديدم نمي شه و نمي تونم خودمو به بي خيالي بزنم ... هميشه

يك چيزي هست كه منو ياد اون ميندازه  مهتابي كه مي تابه ... شبي كه

پرازستاره است ... بنان كه مي خونه .... استاد شجريان كه كلماتشو با تمام

حس دوست داشتن فرياد مي كنه و.... 

آره بالاخره يه چيزي هست كه منو دگرگون مي كنه و تمام تلاشهامو به

نقطه شروعش مي رسونه ....

براي دوست داشتن دو قلب لازم است . . .

قلبي که دوست بدارد

قلبي که دوستش بدارند

قلبي که هديه کند

قلبي که بپذيرد . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٥

اجازه هست

اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟

رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فريادبزنم؟

اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟

اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوي کتــــابا بخونن؟

اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغوني کـــنم؟

پــيش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربونيکنـــم؟

اجــازه مي دي تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟

روزي هزارو صد دفه ، بگــم که مــي ميرم بـــرات؟

اجازه مي دي که بگــم حــرف تـــرانــه هام تويي؟

دليـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــويي؟

اجــازه دارم به هــمه بگم کـــه تــــو مـــال مــني؟

سـتارتم ايــنو مــي گه،کــه تو ، تـــو اقبال منــي؟

اجــــازه هست تـــا ته مـــرگ منتظر تو بشــينم ؟

تو رويــاهاي صــورتيم، خودم روبـــا تــو بــبينم ؟

اجازه هست جار بــزنم بگـم چقــد دوست دارم ؟

بگـم مـي خوام بـخاطرت ســر بـه بـيابون بذارم ؟

اجــازه هسـت بــراي تـو از تـه دل ديـوونه شــم ؟

اجازه مي دي که بگم همين روزاي مياي پيشم؟

اجازه هست عکس تو رو ، رو صـورت مــاه بزنم ؟

طـــلسم قــصه هامونو ، با داشــتن تو بشکــنم؟

اجازه مي دي که شبا همش بيام تـو خـواب تو ؟

اون عکسي که باهم داريم جا بدمش تو قاب تو؟

اجازه مي دي قصه هام با عشق تو جون بگيره ؟

چشـماي عاشقم واست روزي هـزار بـار بـميره ؟

اجازه مي دي عشقمو همش بهت نشون بدم ؟

پيش زمين و اسمون واسه تو دس تکــون بـدم ؟

اجـازه مـي دي واسـه تـو قصـر طـلايي بسـازم ؟

بــا يـه صـداي مـخمـلي بـــرات لالايـي بسـازم ؟

اجازه مي دي که فقط تـو دنــيا بــا تــو بــمونـم ؟

هر چي که عــاشقانه بـود به خـاطر تو بخـونم ؟

اجازه هست با بال تو پر بزنيم ، بريم بهشـت ؟

کاش نذاريم برنده شه،تو بازي ما،سرنوشـت ؟

اجـازه هست با افتخـار آهنگ ساز من بشـي ؟

تو فصل سـخت زندگـي باز گل نـاز مـن بشـي؟

اجازه هست پنـاه من گرمـي آغوشـت بشـه ؟

هراسمي جزاسـم خودم،ديگه فراموشت بشه؟

اجـــازه مـي دي پاييــزوپــر از تولــدت کنـــم ؟

بيـــامــو مــاه اذروپيشــکشـي خــودت کــنم ؟

اجازه هست؟بگوکه هست من همشودارم ميگم

بــا تو بــه آسمون مــي رم بـا تـو يه ادم ديـگهم

اجـازه هستيه لحظه هم ديگه ازت جدا نشم؟

گولگـلارو نخـورم، محــو ســتاره ها نشــم ؟

اجازه مي دي که بگم، مـن مال تو، تـو مـال من؟

من از توخواهش مي کنم که زير وعده هات نزن

اجــازه ي تــو دسـت تـو، اجـازه مـن دسـت تو

خنده ي من خنده ي تو ، شکست من شکست تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٥

آخرين لحظه 

زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي كردن را ، تنها به زندگي سالهای

عمر را افزوده ايم نه زندگي را به سالهاي عمرمان.
 
بيشتر خرج مي كنيم اما كمتر داريم بيشتر مي خريم اما كمتر لذت مي بريم .
 
ما تا ماه رفته و برگشته ايم ، اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان
از يك سوي خيابان به آن سو برويم .
 
بيشتر مي نويسيم اما كمتر ياد مي گيريم ، بيشتر برنامه مي ريزيم اما كمتر
 
به انجام مي رسانيم .
 
فضاي بيرون را فتح كرده ايم اما نه فضاي درون را ،‌ ما اتم را شكافته ايم
 
اما نه تعصب خود را .
 
عجله كردن را آموخته ايم ، نه صبر كردن را .
 
درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر ، فرصت بيشتر اما
 
تفريح كمتر ، درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر ، منازل رويايي اما خانواده اي
 
از هم پاشيده ...
 
زندگي فقط حفظ بقا نيست ، بلكه زنجيره اي از لحظه هاي لذت بخش است
 
زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد و جاهايي را كه دوست
 
داريد ببينيد ، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين كنيد .
 
عباراتي مانند : يكي از اين روزها و روزي را از فرهنگ لغت خود
 
خارج كنيد .
 
بياييد نامه اي را كه قصد داشتيم ، يكي از اين روزها بنويسيم همين
 
امروز بنويسيم .
 
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم كه چقدر آنها را دوست داريم .
 
هيچ چيزي را كه مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاخير نيندازيد .
 
هر روز ، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نمي دانيد كه شايد
 
آن مي تواند *آخرين لحظه* باشد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥

اميدي به ماندن تو نيست


ديگر اميدي به ماندن تو نيست؟

ديگر بگو بهاي همسفر شدن

جزء قلب و روح من دوباره چيست؟

آيا براي ما در اين گذر

ديگر بهانه هاي تازه نيست؟

آيا بگو در اين جهان سرد

بيهوده آتشي زديم به قلب هم؟

با من مگو بمان و بخوان

ديگر چرا بخوانم از عاشقي

وقتي که در عشق سرانجام تازه نيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥

نا رفيق


خدا نصيب هيچکس ،نا رفيق نکنه

زمين گرمم کمِتِ

کمِتِ آتيش به خدا

بوسه ي مرگ و بچشي

بند ت بشه جداجدا

زمين گرمم کمِتِ

توکه ميگفتي من سرم

کي ميشه اون گلوت و

با دشنه نامردي بدرم

تو که نديدي خورشيد و

پس چرا ميخواي بتابي

مگه تو فردا نمي خواي

تو يه وجب جابخوابي

آخه چي کار کرده با من

ريشه مو ازجا ميکنه

وقتي که نفرين ميکنم

برميگرده خودمو ميزنه

هرکاري ميخواي ميکني

ظل ميزني ميگي نباش

زخم زبونم که زدي

حالا ديگه نمک نپاش

يه جوري حرفم ميزني

که من ازت بدم بياد

آخه يذره فکر کني

کي ديگه حالا جز من مياد

حالا هر جا که هستي

پاي هرکي نشستي

بدون اين رسم رفاقت

چندين وچند سالمون نبود

آخه نبود

آخه اين قلب خسته

پاي يکي نشسته

اما بدون نمي دونست

که ميخواد بشکنه

خيلي زود، خيلي زود

آخه اي زخم کاري

چرا آروم نداري

چرا ميسوزي وميسازي و ميگي دردي نداري

بگو، آخه بگو

درد نفرين تو از

درد اين زخم کاري

حتي دردهايي که تو

توزندگي خود داري

بدتره اي دورو

گوشا توبازکن ميشنوي

صداي خرده هاي من 

صداي پرروکه ميگه

دلت مي خواد بازم بزن

يادتِ بردي با خود ت

اين دلمو باز اسيري

خيالت وراحت کنم

نمي ميرم تا نميري

تو که واسه مردم همش

آسمون بي د ريغي

با يد بگم خد متتون

نارفيقي، نارفيقي

يادم نميره حرفا تو

يادم نرفته تا هنوز

يادمِه آتيشم زدي

رفتي عقب گفتي بسوز

 هرکاري ميخواي ميکني

ظل ميزني ميگي نباش

زخم زبونم که زدي

حالا ديگه نمک نپاش

يه جوري حرفم ميزني

که من ازت بدم بياد

آخه يذره فکر کني

کي ديگه حالا جز من مياد

حالا هر جا که هستي

پاي هرکي نشستي

بدون اين رسم رفاقت

چندين وچند سالمون نبود

آخه نبود

آخه اين قلب خسته

پاي يکي نشسته

اما بدون نمي دونست

که ميخواد بشکنه

خيلي زود خيلي زود

آخه اي زخم کاري

چرا آروم نداري

چرا ميسوزي وميسازي و

ميگي دردي نداري

بگو آخه بگو

درد نفرين تو از

درد اين زخم کاري

حتي دردهايي که تو

توزندگي خود داري

بدتره اي دورو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥

ارزوي فرشته ها

ارزوي فرشته ها اين است : ميهمان نگاه تو باشند

مثل تو كه نمي شود بشوند مثل لبخند ماه تو باشند!

ارزوي فرشته ها اين است : گاه روي زمين قدم بزنند

تا مگر بخت يارشان بشود تا مگر در مسير تو باشند!

گاه شاگرد مدرسه بشوند تو دبير فرشتگي باشي!

در كلاس تو درس گوش كنند پاي تخته سياه تو باشند!

ارزوي فرشته ها اين است : كه بدانند قلب تو از چيست

تا مگر مثل تو لطيف شوند! تا مگر دلبخواه تو باشند!

دوست دارند دختري بشوند تا ببوسند دست هاي تو را

مثل من با تو درد دل بكنند ميزبان نگاه تو باشند!

من خدا را چگونه شكر كنم ؟ كه تو را دارم اي فرشته ترين

كه هزاران فرشته مي خواهند بعد از او در پناه تو باشند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٥

دلمو شکستي برو


من تو را تا بينهايت مي پرسيدم ولي هرگز نفمهيدي

التماست کردمو و در خود شکستم غرورمو نفهميدي

عاشق نبودي ، تا که بفهمي دردمو ،احساسمو

هرگز نخواستي تا که ببيني ناله هاي قلبمو

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،برو ديگه نه نمي خوامت

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،فقط اينه جوابت

برو برو،ديگه نه نميخوامت دلمو شکستي فقط اينه جوابت

برو برو،ديگه نه نميخوامت دلمو شکستي فقط اينه جوابت

به پاي تو نشستم از عشقت مست مستم

دلمو شکستي اما هنوز عاشقت هستم

از ياد من نميري،مردم از اين اسيري

چيکار کنم که امروز از عشق من تو سيري

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،برو ديگه نه نمي خوامت

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،فقط اينه جوابت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٥

سخته وقتي


سخته وقتي انتظار ميشه حجم نفس

وقتي كبوتر دل بي قرار ميشه توي قفس

سخته وقتي بي كسي ميشه همه كس

ورد زبونت مهربون ،مهربون ميشه وبس

سخته وقتي وسعت نگاهش توي نگات

نمي ذاره باز بشه پلك از روي پلكات

سخته وقتي جز التهاب چاره ديگه نيست

پايي واسه رفتن و دويدن ديگه نيست

سخته وقتي خواهشات واسه پاكي كراهت، بي فايده ميشه

بيد مجنون واسه صداقت بي سايه ميشه

سخته وقتي مي بينيش بهش ميگي دوست دارم

اما اون دوست نداره بهت بگه دوست دارم

سخته وقتي بهش ميگي تومث نگارمي

اونم ميگه يه جورايي تو،مث مژگان كنارمي

سخته وقتي خورشيد وجودش تن تو رو مي سوزونه

دوست داري واسش مث ماهي بشي كه از آب دور مي مونه

اما انگاراون توجهي نمي كنه

جدي جدي ماهيه داره جون مي كنه توي خونه

سخته وقتي ببيني حرير خيالت پاره شه

جُل و كنف واقعي جاي حريره جا مي شه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٥

سراغ از من نمي گيري


سراغ از من نمي گيري گل نازم

نمي شناسي صداي کهنه ي سازم

نمي دوني مگه اينجا دلم تنگه؟

نمي دوني مگه با غصه دمسازم؟
 
هواي گريه داره اين دل سردم

چشام گريون صدام لرزون تويي دردم

شبا تو کوچه ي پر ماتم پاييز

به دنبال چراغ خونه مي گردم
 
برات گفتم حديث برگ خشک و باد

لالايي قصه ي پروانه و شمشاد

سراغ از من نمي گيري نگير اما

فراموشم نکن پروانه ي زيبا
 
سرود بي وفايي رو چرا خوندي؟

مگه لالايي هامو برده اي از ياد؟

نذار يادت بره پروانه ي زيباي من روزي

شده قلبي اسير خونه ي غم ها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٥

چه جور دلت اومد


اخه چه جور دلت اومد

تنهام بزاري و بري

اخه مگه حرفي زدم

زخم زبوني من زدم

اره همش بهونه بود

مسئله يار ديگه بود

دلت هوايي شده بود

كارم از كار گذشته بود

برو با يارت عزيزم

رها كن اين تن من رو

الهي صد ساله بشه عشق قشنگت عزيزم

اما يك قول به من بده

يارت رو تنها نزاري

كه مثل من اسير بشه

اواره از خونه بشه

من هم يك قول بهت ميدم

يه روز فراموشت كنم

قلبمو سنگيش بكنم    

عشقت رو خاكستر كنم

اگه يك روز خواستي گلم

كسي رو نفرينش كني

بگو كه مثل من بشه    

زجر جدايي بكشه

اخه چه جور دلت اومد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥

دلم مي خواهد گريه كنم

دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم

دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم

دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم

روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم

دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم

بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده

از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده

بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه

اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون

پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته

مثل من سرشتش طالعش شوم شوم

اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور

اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه

بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه

واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه

اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم

اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق

بشيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥

روزگار دلتنگي

دلم گرفته از اين روزگار دلتنگي

گرفته اند دلم را به کـار دلتنگي

دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند

گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگي

شکست پشت من از داغ بي تو بودنها

به روي شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگي

درون هاله اي از اشک مانده سرگردان

نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگي

از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردي

نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگي

دگر پرنده احساس مــن نمي خواند

مگر سرود غم از شاخسار دلتنگي

بيا که ثانيه ها بي تو کند مي گذرد

بيا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥

 کوچه خيالاتم

ديروز وقتي از پس کوچه خيالاتم عبور مي کردم به مسافري غريب بر خوردم

نمي دانم چرا در يک لحظه احساس کردم که تنهاييش بر وجود سردم آتش

مي زند.

کنارش نشستم . از او پرسيدم آيا تنهايي؟ گفت نه من با روياي عشقم

زنده ام و زندگي مي کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسي بود

که با رويا مي زيست.پرسيدم آيا گمشده اي؟ گفت: نه. عشق من همچون

فانوسي هدايتم مي کند و راه را به من نشان مي دهد. پرسيدم: سفر مي 

کني ؟ گفت: من هميشه در سفرم . پرسيدم:غريبي؟ گفت: غربت يعني چه

هنگامي که با تمام وجود گرماي عشقم حس مي کنم. ناگهان اشکي از

گوشه چشمش سرازير شد و بر روي زمين چکيد. پرسيدم: اين اشک برای

چيست؟ گفت:حرمت سکوتي است که هيچگاه شکسته نشده و فريادی

است به وسعت پرواز. پرسيدم: سکوت مي کني؟ نگاهم کرد؟

پرسيدم:اين نگاه چيست؟  گفت:حرمت کلماتي است که در حصار زمان

مانده اند . مسافر غريبه بلند شد، دستم را به گرمي فشرد و گفت:هرگاه

خواستی عشقت را به شوريده اي ثابت کني، سکوت کن ورفت . و من

همچنان رفتنش را تماشا مي کردم تا شايد رفتنش نيز پيامي از عشق را به

ارمغان بياورد.......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥

به تو عشق ورزيده ام

هميشه به تو عشق ورزيده ام

از ان هنگام که زمان اغازيدن گرفت

از ان هنگام کهباران باريدن گرفت

از ان هنگام که درد عشق تو را احساس کردم

بسيار شاد بودم

و ما از اشتياق هم ترسيده بوديم

من هميشه به تو عشق ورزيده ام

هيچ کس ديگري در ميان نبود

تو را نشناختم پيش از انکه خود را بشناسم

اه! عزيز من! من هميشه به تو عشق ورزيده ام

تو بسيار نزديک براي اسايش من بودي

بسيار دور از دسترس بودي

به دوراز دست گام بر مي داشتي

بايد تو را نگاه مي داشتم

من هميشه دوست دارم

و هنگامي که تو مرا صدا کني اين مرا به گريه مي اندازد

ما هرگز زمان را براي ((تو و من)) نساختيم اگر من همه انها را دوباره زنده

کنم.

من هرگز نمي گذاشتم که پايان يابد

من هنوز با تو بودم

اه خدا من تو را دوست دارم

با وجود اينکه ماراه هاي جدا گانه اي را ميرويم

هرگز ديدن رويا درباره تو را پايان نمي دهم

من هميشه به تو عشق ورزيده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥

ضد حال

فكر نكني باحالي از سرتم زيادم

به جمله هام فكر نكن خيلي بهت حال دادم

تو آسمون قلبم بهت ميگم ستاره

به صدتا اين و گفتم تو هم يكيش بيچاره

از اين لجم مي گيره فكر ميكني باحالي

زهي خيال باطل آخر ضد حالي

تا وقتي با من بودي من چيزي رو نديدم

وقتي كه رفتي تازه زندگي رو فهميدم

ساده تر از فكر تو فكري نخونده بودم

از اين دوست دارم ها به صدتا گفته بودم

از اين لجم مي گيره فكر ميكني باحالي

زهي خيال باطل آخر ضد حالي

خاطر خواهام ميدوني دوروبرم زياده

فكر نكني دل من به هيچكي راه نداده

برو خدا به همرات هيچ چاره اي نداري

اين دفعه رو تو باختي،يه عمر سر كاری








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥

سيلي تقدير

شايد اين اندوه حقم بوده است

سهم من ازعاشقي غم بوده است

پيش درياي محبت هاي تو

تشنگي هاي دلم کم بوده است

پاسخ عشق تو را بد داده ام در دلم رنگ و ريا هم بوده است

رو بر ان آيينه شفاف مهر

چهره ام تاريک و مبهم بوده است

بعد تو اين دل شکسته بسته است

زخم ها محتاج مرهم بوده است

مثل چنگ از زخمه پر سوز غم ناله ام هم زير هم بم بوده است

آه من افتاده ام از پايين

سيلي تقدير محکم بوده است

آه خاتون دست اين دل را بگير

گر چه اين اندوه حقم بوده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥

يکي بود يکي نبود

خدائي بود و دريائي کبود شهري بود و جاده اي داشت که هيچ مسافری

نداشت.

توي اين شهر غريب؛زير ساييه درخت بيدي.

من هميشه به دنبال گمشده ام مي گشتم. هر چند من گمشده ام را نديده

بودم فقط از شدت غصه غروب چيزي مثل بلور لا به لاي اشکهايم می

شکست و روي گونه هايم مي ريخت و گونه هايم از غم کسي که نمی

دانستم کيست خيس باران مي شدند لحظه ها و دقيقه ها مي گذشت و..

من مات و مبهوت و اسير نگاهم به جاده بود

خواستم از پرستو ها در باره مسافرم بپرسم..اما افسوس که هيچ نشانه ای

از او نداشتم هميشه دوست دارم بدانم کسي که قرار است از راه دور و از

جائي دور برسد..

با نگاهش به قلب چند شاپرک تير مي زند و قطره هاي شبنم را از چشمان

چند مسافر غريب پاک مي کند

من عاشق چشمان خيس و دلهاي ابدي و پاک بودم که دوست داشتند

با يک اشاره به آسمان بروند اما افسوس که راهشان خيلي درو بود

روزها از پي هم مي گذشت روزي که مثل هيچ روز نبود

يک نفر با دو چشم نجيب؛با يک لبخند قشنگ و صورتي وبا نگاهي که پر از

عشق بود آمد وزندگيم را تغيير داد.

فقط مي توان گفت او يک فرشته بود و تنها همين

من با اميد به فرشته  صبور وماه ماندني بي بهانه زندگي مي کردم

ياد و خاطره وي را ازطلوع زندگيم شده بود

اما من در پي اين دلخوشيها؛غصه اي به رنگ گلهاي بنفشه در غروب داشتم

به اين فکر بودم که اگر روزي مسافرم هواي سرنوشت به جائي ديگر می

رفت و تقدير او را به راهي دور مي برد و مسافرم يادش مي رفت که کسی

پشت دري بسته منتظرش هست انگاه من غصه هايم را به چه کسي می

گفتم..

من همين تنها عشق را توي دنيا داشتم.جان هر چقدر گل نيلوفر تنها که توی

مرداب خوابيده اند به من بگوئيد که کجاي اين دنياي بزرگ صبوري می

فروشند......

تنها اميد من بمون....

تو بري موندن من معني ديوونگيه

آخرين حرفم اينه......

( تو بري براي من...آخر اين زندگيه...)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥

كيستم من

کيستم من ؟

پسري آميخته با درد يا که يک درد بزرگ ،شايدم صندوقچه درد

من ندانم کيستم !

از کجا آمده ام به کجا خواهم رفت ؟

پسري از جنس بارانم ؟

يا که يک درياي غم،شايدم صحراي غم !

من ندانم کيستم ؟ چيستم ؟

چه کسي مي داند ؟

يکتا خالق هستي !

يافتم کيستم ...

آري من تنها ، بنده ي اويم .... 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥

حس غريب

حس غريبي دارم

حس تنهايي ِ غريبی

مثل آنروزها که نبودي

حس کسي که ماه ها تمام ِ کوچه هاي بي چراغ ِ منتهي به تو را دويد

و کسي از او نپرسيد

که در سرش چه مي گذردچه رسد به دلش!

خسته ام فرشته ي من

در تمام اين سه ماه  ِ متفاوت ِ گذشته

به اندازه ي دويدن هاي اين سه روز خسته نبوده ام

مانده ام با يک خانه پر از بوي تو ...

نگاهم به هر طرف که مي رود تو را مي بيند ...

جاي خالي ات خيلي آزارم مي دهد ...

آزرده مي شوم و دلتنگ ...

دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهايت ... دلتنگ آغوش گرمت ...دلتنگ بوسيدنت

حتي ...

آزرده ام از ديدن روزهاي تلخ بي تو بودن و آزرده که مي شوم به همه

می پرم

تو نيستي و جاي تو را هيچ خدايي پر نمي کند ...

اين روزها پي ِ هر شبي که مي گذرد ، روزي از عمرم کم مي شود

تمام نيرويم را با خود مي برد بي هيچ اغماضي همه اش را مي طلبد

فرو مي کشد و من تمام مي شوم و تُهی

در آخر 

تنها تو در اين فضاي تهي، ته نشين مي شوی

و زمزمه اي در سرم مرور مي شود:

" ...باز با من تا آخر دنيا مي ماني ؟ "

مي دانم تنها مسبب دوري از تو و اين احساس خلاء و تنهايي مرگ آور ، خودم

بوده ام !!

دلتنگم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٥

نمي دونم


نمي دونم چشاي تو

حالا خوابه يا بيداره

اما اين خونه هنوزم

بوي عطر تو رو داره

واسه تو تنگه دل من

اگه نزديک اگه دورم

حالا برعکس هميشه

پا گذاشتم رو غرورم

نمي دونم چرا هر روز

ياد چشم تو مي افتم

مي خوام امشب بنويسم

حرفايي رو که نگفتم

مي دونم نيستي ولي من

واسه تو سفره مي چينم

مي مونم منتظر تو

تا نشيني نمي شينم

گلا رو از توي باغچه

واسه مو هاي تو چيدم

مي دوني نيستي ولي من

واسه تو هديه خريدم

پره تنهاديام از تو

قاب عکست رو برومه

خال تو نقطه سر خط

ديگه اين نامه تمومه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٥

قبولش کن


قبولش کن که ديگه تنها شدي

کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي

بهونه نداري بيدار بموني

بگي عاشقي بي اون خواب نداري

توي اين جهان بايد تنها باشي

هميشه کنجه اتاقت بميري

ديگه رفته اون روزاي عاشقي

که واسش شعر بگيو اشک بريزي

به خدا من ميدونم دوسش داري

ولي قسمت نبوده با هم باشين

فراموش کن عشقتو تا بتوني

دوباره شعر بگيو زنده باشي

خيلي سخته که ازش دل بکني

فراموش کني واسش شعر نخوني

ولي چاره اي نمونده ميدوني

بهترين کاره که تنهاش بذاري

تا ببينه بي وفايي يعني چي

دوريو صبرو جدايي يعني چي

اگه تنها شدي اون بالا يکي

هميشه يادته تا تنها نشی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٥

چشماي غمگين


چشماي غمگينتو وا کن ببينم نازنين

چرا دل شکسته اي برات بميرم نازنين

پشت پلکاي تو بارون داره نم نم مي باره

باروني نشه چشات ، بي تو غريبم نازنين

من دوسِت دارم و تو ، چشماي نازنينت مي ميرم

وقتي نيستي اين نگاه عاشق و از کي بگيرم نازنين

شونه هام پيش کش تو ، ارزونيه دلواپسيت

هر چقدر دلت مي خواد گريه بکن ، به پات مي شينم نازنين

عاشقونه عاشقي کن که تو دنياي دلت

واسه مهربونيات يه عمر، اسيرم نازنين

از تموم دار دنيا تو فقط موندي واسم

دستاي خوب تو بود ، که شد نصيبم نازنين

عاشق چشماي تو ، چشماي تنهاي منه

دوست دارم که بدوني ، عاشقترينم نازنين

شونه هام پيش کش تو ارزونيه دلواپسيت

هر چقدر دلت مي خواد گريه بکن ، به پات مي شينم نازنين...

قصه داره تموم ميشه ، مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنين ، اول خدا بعدم شما ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥

يادته اولين ديدار

اولين بوسه

يادته؟

اولين باري كه همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم

به هم قول داديم مال هم باشيم

به هم دروغ نگيم

چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت

چه قدر سخته آدم كسي رو كه همه عشقش شده.همه ي وجودش شده

هر چند وقت يه بار ببينه

خوش به حال اونايي كه عاشقن و هميشه كنار هم هستن

خوش به حال اونايي كه مي دونن يه روز به هم ميرسن

خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي دارن

خوش به حال اونايي كه اول راه هستن

چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم بمونم منتظر تا برگردي پيشم

اگر چه بوسه ي اونروزمون گناه به شمار ميرفت

ولي براي من مقدس بود

يه جور تجديد ميثاق بود

اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا

عاشقه

يه فضاي مشترك

يه فضاي كوچيك

تو رو تو كدوم ترانه؟ تو كدوم شعر جستجو كرد؟

تو رو تا كي از خدا خواست؟داشتنت رو آرزو كرد؟

كاش ميشد دائم تو رو ديد

به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم .براي هم باشيم

به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم

تكيه گاه دله هم

به هم قول داديم مثل آينه باشيم صافِ صاف كه بشه زشتي ها وزيباييها

رو توي دل هم ببينيم

قسم خورديم كه به جز هم به كسي ديگه ايي پناه نبريم

تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم

به هم ديگه آرامش هديه كنيم

از خدا خواستيم

ما هميشه از خدا خواستيم توي اين عشق كمكمون كنه

از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بزاره رو حسابِ عشقمون

خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم

كاش مي دونستيم تا چه حد به قول يي كه به هم داديم پايبند بوديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥

سهم من از روزگار

شعرهاي نا تمام

حرفهاي ناگفته

نامه هاي ناخوانده

حسرت يک بوسه بي هوس

يک نگاه بي تمنّا

آرزوهاي محال

نقشه ها ، نقش بر آب

قابهاي خالي از عکس

خاطراتِ بي شمار

دل پر درد

سري پر فکر و خيال

چشم پر اشک

قلب بيمار

دست لرزان

پاي لغزان

لب خاموش

روح زخمي ... !

شب ، پر کابوس

روز ، پر آه و فغان

نگاه ، پر خواهش

نفس ، يک در ميان

زندگي ، بي معنا

مرگ ، يک آرزو !

تنهايي ، جانکاه

خانه ، نا امن

دوست ، يک دشمن ... !

سهم من از روزگار ... !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥

ميدوني اگه عشق نبود

ميدوني اگه عشق نبود خانه ، زمين ، جنگل ، كوه ، دشت ، رود ، دريا ،

خورشيد ، مهتاب و گردش دوار نبود .

بود اين گونه نبود.

صلح ، دوستي ، محبت وآشنايي نبود

ميدوني اگر فردا نبود اصلا بودن معني پيدا نمي كرد .

ميدوني اگر مرگ نبود ، عشق مفهومي نداشت و زندگي ارزش . همه اينا در

سايه همين يه كلمه است كه ساليان سال در دنيا بر قراره . از آدم تا محمد و

قرنهاي متمادي با اونا و حالا ساليان درازيه كه  بدون محمد تو اين دنيا در حال

حركته و عاشقانه راه خودش و به سمت ترقي طي مي كنه و هر روز هم از

روز قبل بهتر مي شه . چيزهايي كه چندين سال قبل بوجود آمدنش بعيد به

نظر مي رسيد اكنون موجوده و سير تكاملي خودشو  طي مي كنه ولی

عشق از اول بوده .

چيزي كه به شكل هاي مختلف نمايان شده و هميشه همراه دل ، گل ، راه

بهشت ، جهنم ، رسوايي ، شيدايي،  مستي ، بي وفايي و جدايي ، در كنار

هم بودن ، دور از هم بودن ، منتظر بودن و رسم وفا آموختن با همه اينها ، با

شقايق بوده وهست .

عشق حالا تنها تفاوتي كه پيدا كرده شكلشه.

تلفني . همكلاسي . دنياي مجازي . دنياي حقيقي . دنياي مادي . دنيای

معنوي . عشق پسر به دختر .عشق دختر به پسر . مهم بودنه و پويايي راه

كه سلامت دار راه هستش .

ولي مهم رسيدن به هدفيه كه توجيه پذير باشه امروز براي رسيدن به هدف

كارهاي زيادي انجام داده مي شه كه همه توجيه پذيرند. تنها چيزي كه

توجيه پذيرنيست عشق دنياي مجازي يا تمدن دوم كه اين تمدن دوم در

كشور اسلامي ما داره جاي خودشو به شكل خاصي باز مي كنه. ولي آنچه

با اهميته همين دنياي مجازي هم قدري صداقت مي طلبه كه اصلاً وجود

خارجي نداره .

باز هم مي خوام بگم كاش يك جو صداقت داشتيم و كاري رو كه می

خواستيم انجام بديم  درست انجام مي داديم و اجازه نمي داديم تا نيلوفر ها

خشك . شقايق ها پژمرده . لاله ها افسرده و زندگي در پس پرده ابهام قرار

بگيره و تازه دم از عشق بزنيم . خيلي ها مي دونند عشق چيه و عاشقی

چگونه است . وقتي در عشق و عاشقي اندكي صداقت باشه بي پروا می

شيم .همانطور كه شاعر گفته :

فاش مي گويم از گفته خود دل شادم

                                             بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

حالا خودتون قضاوت كنيد در كجاي كار قرار داريد ؟

وقتي زندگي ماشيني شد و اين زندگي ماشيني به سمت ماشيني تر و اين

ماشيني تر شدن به سوي دنياي مجازي حركت مي كنه و در خانه يا اداره

خود نشسته و با دور ترين نقطه جهان ارتباط داري و در يك صفحه كوچك

نوشته روارسال مي كني و بلافاصله جواب مي گيري حق است كه احترام

ها .محبت ها .دوستي ها .برادري ها .برداشته شه و توهين ها براي رسيدن

به اين دنيا شكل بگيره كه شكل هم گرفته ! و اكنون سالي 500هزار نفر در

دنياي مجازي با هم ازدواج حقيقي مي كنند و زندگي مشترك خود را شروع

مي كنن .خوب وقتي سرعت اين قدر زياد هستش و هزينه ي كمتري داره

همين گونه است كه ديگه شما نمي توني عشقي واقعي پيدا كني و

حقيقت را خيلي وقته كه بايگاني كرده ايم و ديگه از اون حرفي به ميان نمی

آريم چون حقيقت و واقعيت چيزي ديگه اي هستش و بودن چيزي ديگه .

ديدن با احساس كردن تفاوت داره . رهايي با رستن تفاوت داره . وقتي همه

چيز با هم متفاوت شده چطور ممكنه عشق فرق نكرده باشه و شقايق ها

خشك نشن .

ميدوني قرار نبود اصلاً عشقي وجود داشته باشه حالا كه عشق هم به

ميون اومده چيكار بايد بكنيم؟ وقتي حركتي انجام ميشه قبل از حركت لازمه

تمام جوانب حركت سنجيده بشه وآونوقت حركت كنيم زندگي مثل مهره های

شطرنجه كه لازمه با فكر حركت كرد كه از حريف رو دست نخوري .

ميدوني قرار نبود دلمون تنگ بشه و از دوري همديگه گله مند شيم و

حرفهاي هم را بفهميم و نخواهيم بگيم چي كار بايد بكنيم و يا سر كوچه

تنهايي شعري رو بخونيم . و يا دوباره از همديگه گله كنيم .

دنياي مجازي اين حرف ها را بر نمي داره . در عصر تمدن دوم بهتره همين

طور راحت دوست شويم و راحت هم از يكديگر جدا شويم .وقتي مي تونيم

اين طور زندگي كنيم . ميدوني چه اتفاقي رخ خواهد داد . اين اتفاقي كه رخ

مي دهه ديگه گلهاي شقايق رويش نخواهند داشت و زندگي هم ادامه

نخواهد داشت.

ميدوني قرار نبود . دخترا برن سراغ پسرا .

ميدوني قرار نبود زندگي اين طوري بشه .

قرار بود زندگي حالت عادي خودش را طي كنه و مثل اينكه اين دنياي مجازی

همه چيز را ريخته به هم و درست شدني هم نيست .و ديگر مردا وزنا احترام

هم را نگه نمي دارن . ودخترها و پسر ها احترام پدر ومادرا شون را نگه نمی

دارن .همه اين برنامه ها از دنياي مجازي سر چشمه گرفته در صورتي كه

دنياي مجازي يك دنياي پر سرعته و خيلي سريع دوستي ها را بر قرار و

ارتباط ها رو داير مي كنه .

ميدوني قرارنبود . فاصله ها زياد بشه  . حالا فاصله ها مجازي كم شده ولی

حقيقي هماني است كه قبلا بوده .دلم مي خواهد خيلي حرف بزنم ولی

خوب وقت رفتنه وبايد برم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥

دست تو

دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست

اسم تو نوازش لبهاي سرد و بي صداست

چي مي شد عشقا همه مثل تو آسموني بود

چشم تو دنيايي ازجنس محبت و وفاست

دست مهربون تو هديه اي از لطف خداست

همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست

نفسا تازه ميشن وقتي که بوي تو مي ياد

هميشه نفس بکش عطر نفسهات کيمياست

تپشاي قلب تو قصه اي از راز و نياز عاشقاست!

مثل دريا اگه پاكي اينم از معجزه هاست!
 
دل من جوون مي شه وقتي صدا تو مي شنوم

هميشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست