نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

شايد ندونين


شايد ندونين چقدر سخته :

روبروت کسي ايستاده که با جون و دل دوسش داري

با اينکه به خاطرنجابت اون و به حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه

نکردي ولي چشماي خسته تو ، توي چشماي نازنينش ميفته

توي يلداي چشماي سياهش غرق ميشي .

اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه.

حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد

چي شد که اين شد فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره .

جرات ابراز احساس  و دارم اما از جفاي زمونه و مردمش ميترسم.

از اينکه شايد خداي عاشقا يه گوشه نظري هم به من داشته باشه و بتونم

اونو هم مثل خودم شيدا کنم تا منتظرم بمونه ولي اگه فرداهاي نامهربونی

روزگار ، يقه هر دوتامونو بگيره و انتظار بسر نرسه و فراق نصيبمون بشه

اونوقته که اونم به خاطر خودخواهي من به پاي من ميسوزه.

پس نگاهمو آروم از نگاهش ميدزدم و اونو به خدا ميسپارم.

دلمو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکنم و آتيش عشقشو تو

پستوي قلبم پنهون ميکنم.

تاخودم تنهابسوزم

و فقط دعا ميکنم دعا مي كنم هر جا که هست خوشبخت باشه و من هم يه

بار ديگه ببينيش تا بتونم يه شاخه گل بهش هديه بدم گلي به نام و رنگ و

عطر خودش .

خدا رو شکر که مي تونم دوست داشتني ها رو دوست بدارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

شادي حرومه

 
رفتم و تنهات مي ذارم

با يه دنيا گله

واسه دست کشيدن از عشقت

چاره شد فاصله

روزي که چشمات وديدم

چشم از همه بريدم

اما دريغ از عشق تو

ديگه تمومه

شادي حرومه

به قلب خستم

زدي نشونه

اي جونم   

ديگه نمي خوام

دل ديوونه

ازخاطراتم
 
چيزي بمونه

اي جونم

اي واي ازاون همه احساس

شدپرپرنگاه تو

حيف ازدلي که باجونم

ميرفت به راه تو

حالاکه دست دل سنگت

روشد واسه دل خستم

نمي خوام بدوني چشمامو

روي تو بستم

رفتي وقلبِ توتنهاست

بين اين همه سياهي

حالاببين بدون من چه سخته بي پناهي

روزي که دل کندي ازمن

گفتي آسونه رفتن 

اما دريغ از عشق ِمن

ديگه ندارم

عشق ِ به سينه

روقلبِ زخمي

نشسته کينه

اي واي

ديگه نمي خوام

بمونه يادم

عشق ِ سياهت

داده به بادم

اي واي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

سلام عزيز مهربون

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟

شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون

ستاره كش برم برات..؟

اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟

تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و

درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم

اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟

خيال كنم دل منو با رفتنت نمی شكني؟

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت؟
 

چه بي دليل غمگينم...تو دلم پر غصه...پر هول...پر دلشوره نمي تونم اين

دوروبريا رو تحمل کنم....اين جو سنگين و پر نيرنگ..... اينقدر نمي تونم که

امروز داشتم از سردرد مي مردم! از بغض! واي خدايا اينا خيلي زود بزرگ

شدن...از بزرگ شدن هم فقط و فقط سياهياشو ن بزرگ شده! حقارت من در

برابر عظمت اينا خودشو گم مي کنه! چطور تحمل کنم؟
 

آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به

دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم









نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

تشکر و اطلاعيه

ممنون از همه بچه هايي كه با ايميلهاي زيباشون منو مورد لطف و محبتشون

قرار ميدن .

اميدوارم لايق اين همه محبت باشم.

در ضمن از اين به بعد به پيشنهاد دوستم دوشنبه ها و پنجشنبه ها

مطالب رو  Up Date خواهم كرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

دوباره من دوباره تو

دوباره من دوباره تو

دو همنفس دو همزبون

دوباره عشق دوباره ما

دو همسفر دو همصدا

تو اي پايان تنهائي پناه آخر من باش

تو اين شب مرگي پائيز بهار باور من باش

بزار با مشرق چشمات شبم روشنترين باشه

مي خوام آئينه خونه با چشمات همنشين باشه
 
اين سخن ها كه شنيدي همه از هجر و جفا بود

انتظار دل خسته ز دلش مهر و وفا بود

در پي رفتن تو غصه همي همدم من شد

اي درغا چه بگويم همه جا صلح و صفا بود

خون چشمم كه براي تو دمي آب نباريد

اين شنيد از لب لعلت كه دگر وقت كفي بود

بي حد از پاي فتادم كه به دنبال تو گشتم

هاجر از بهر دو جرعه گه ز مروه به صفا بود

هرچه باريدم و دل را خبري زنده نگرداند

سيل اشكم سر سجاده و در كنج خفا بود

درد عشق دل ما را كه فقط بهر جدايي است

به شبانگاه و صباحي غم تو ذكر شفا بود

سخن ار مي طلبي گوي غم عاشق ما باش

نظر رحمت هو بر دل پاك ضعفا بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

براي تعريف تو


نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد

نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد

نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد

نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .

و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !

يک نصيحت : مواظب خودت باش !

يک خواهش : اصلاً عوض نشو !

يک آرزو : فراموشم نکن !

يک دروغ : تو رو دوست ندارم !

يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !

ميدانم که امروز تو هم گوشهايت زنگ بيداري خواهد زد ، ميفهمي که تو را

چقدر من دوست داشتم و چقدر براي ديدنت دلتنگي ميکردم ، دستهايت

خواهد لرزيد ، چشم به در خواهي ماند ، چون تو هم امروز حس خواهي کرد

که در دلم من چه ميگذشت ؟

ميداني چرا ؟ چون ديگر من آغوش خاک سرد و بي روح را به آغوش تو ترجيح

داده بودم نرو !! تنهايم نذار ، من رفتن و ترک کردن کسي که دوست دارم را

ندارم من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم

فراموش کنم مي گويي برميگردم و من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به

روزگاز اعتماد ندارم

در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه

دهم !

نگاه هايي هستند که انسان را تا عمر دارد ميگرياند و دلش را خاکستر ميکند !

راه هايي هستند که تا به مقصد برسد تاب و توانت را از دست ميدهي !

قلبهابي هستند که غمها و دردها شکسته و پيرشان کرده اند !

انسانهايي هستند که هرگز فراموش نمي شوند !

دوستها و عشقهايي هستند که دوست داشتند ولي به مانند تو فراموش

کردند !

ولي عشق تا لحظه اناالله وانا اليه الراجعون در قلبش زنده مي ماند !

اگه اين به اين حرفها دلشو خوش نميکرد ديگه اين نوشته ها نيود

آرزو داشتم بالهاي تو بودم اگر من نبودم پرواز کردن برايت امکان نداشت

و آرزو داشتم بهار فصلهايت بودم چون اگر من نبودم گلهاي زيبا باز نميشدند

براي من ديدن تو به مانند آب خوردن بود و زندگي کردن با تو به مانند نفس

کشيدن :

بدون آب خوردن و تشنه ماندن ميتوانم 3 روز زنده بمانم ولي بدون نفس

کشيدن هرگز !

به تو چي بگويم ؟ نمي دانم !

اگه بگم خورشيد تابان ! آن هم غروب ميکند

اگه بگم زندگيم هستي آن هم کوتاه است !

اگه گلم بگم ؟ آن هم زود پژمرده ميشود !

به تو ميگم ( روحم ) که اين روح با تو زندگي ميکند .

تو به زيبايي گلها حسودي نکن چون تو از هر گلي زيباتري پس بذار گلهای

حسودي تو را بکنن.

خودت را ناراحت نکن زيبايي تو از هرگل زيباتري پر فروغتر است ، تو به مانند

عشق آزادي ، به مانند آزادي فراتر و دلنشين تر ،، پس تو از يک دنيا با ارزش

تر و با معناتر هستي !

يک اميدي در زندگي دارم که هرگز از بين نخواهد رفت !

يک حسرتي هست که هرگز تاب کشيدنش را نخواهم داشت !

و يک يک مرگ وجود دارد ،،، يک روز البته خواهد آمد اما ....

عشقي که نسبت به تو دارم نه خواهد مرد و نه کم خواهد شد .

هترين و زيباترين و دلنشين ترين < واژه عشق > تو را دوست داشت است !

شيرين ترين و خوشترين لحظه هاي < انتظار زندگي > انتظار کشيدن برای

توست !

و مکمل زندگي و روح نوازترين صبح بيداري وجود تو ، و هستي تو بوده

است !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥

تو تکرار نخواهي شد

انتظار بيهودست

انتظار سنگي ست

براي توازن حيات

و سرنوشت ما چنين بوده است

ببين که چگونه تقدير

خودش را بخواب خواهد زد

تا عادت کنيم به فاصله ها

وبدانيم خورشيد بي ما طلوع خواهد کرد

وما در لابلاي خاطره ها خواهيم پوسيد

افسوس که قانون سرنوشت

تسليم ما نشد

وما پنهان شديم از چشمهاي روز و شب

تنها در لفافه هاي عاشقانه ي خويش

حيات داشتيم

و شوق ترنم صدايمان

لبريز شاعرانه بود

براي دوباره بودن

اما تو

تکرار نخواهي شد

زيرا تو براي ابديت آمده بودي

از عبورهاي رنگي

براي معنا شدن در خويش

ناب و بي همتا

ماندي و خواهي ماند

و من هرگز ماءيوس نيستم از اين عشق

که اينجا

در خاکي ديگر

در هر فصلي که بي تو خواهم داشت

تصويري از تو خواهم بود تا ابد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥

هر که مرا ديد تورا نفرين کرد


ازتوبايد مي گذشتم

ولي افسوس نتونستم

توعروسک بودي ومن

آخرقصه دونستم

تووجودخالي تو

جزدروغ هيچي نديدم

کاش ميشد به اين حقيقت

پيش ازاينها مي رسيدم

سوختم و سوختم وساختم

هرچي داشتم به پات باختم

کاش تورو از روز اول

مثل امروزمي شناختم

آخه عشق يعني شکستن

عاشقانه سرسپردن

دل سپردن به سراب

درسکوت خويش مردن

يه روزي يه روزگاري

حرف بين ما نگاه بود

عشق ونقاشي ميکرديم

نقش ما خورشيد وماه بود

بعدازاون واژه نوشتيم

جملمون ستاره چين بود

مثل دريا آبي بوديم

معني زندگي اين بود.

ماگذشتيم وگذشت
 
آنچه توکردي باما

توبمان با دگران

واي به حال دگران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

بچه ها

كاغذي برداريد

بنويسيد:كبوتر زيباست

بنويسيد: كلاغ بي نهايت زشت است

بنويسيد:كه آذر خوب است

بنويسيد: كه دارا فردا يك قهرمان مي زايد

بنويسيد: كه دارا يك نوزاد دارد

بنويسيد: كه آذر بي عروسك هم مي تواند باشد

تا شب جمعه آينده

مشق تان اين باشد

كه پدر دندان دارد

اما نان ندارد بخورد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

حباب

زنـدگـي فــقــط حبــابه قصه بيدارو خوابه
 
اون کــه خـــوابـــه هميشه توي سرابه

اون کـــه بــيــــدار هــمــش تو اضطرابه

اون کـــه خـــوابـه نميدونه چي گذشته

اون کــــه بـــيــدار هـــمــش فـــکـر فـرار

اون کـــه خوابـــه زندگي براش بهشته

اون کــــه بـــيــدار ميگه اين سرنوشته؟

اون کـــه خوابــــه چشماشو رو هم گذاشته
 
اون کــــــه بـــيـــدار چشمک هم براش محاله

اون کـــــه خـــوابــــه ببينيد چــه بي خــياله

اون کــــه بـــيـــدار همه چي براش سواله

اون کـــــه خــــوابـــه يــــه جورايي غم نداره

اون کـــــه بـــــيــــدار واسه غمهاش جا نداره

زندگي فـــقـــط حــبــابــه قــصـــه بيدار و خوابه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

عاشقم

حالا باز دوباره من  تو کلام و قصه هاتم 

من دل شکسته بازم  رو پناه شونه هاتم

حالا با بغض تنم  باز دليل گريه هاتم 

بارون و هق هق گريم  چشم به روي گونه هاتم
 
خيلي وقته عاشقم عاشق سادگياتم  

تو بتي براي من ، من بت شکن فداتم
 
شبا آغاز مي شن  نغمه ها ساز مي شن 

پرياي گوشه گير  فکر پرواز مي شن

باز تولد منه  توي انتظار تو
 
اولين فصل منه  اولين بهار تو
 
خيلي وقته عاشقم ، عاشق سادگياتم  

تو بتي براي من ، من بت شکن فداتم
 
من و مي شناسي عزيزم ، من همون عاشق خستم       

اسم من مونده به يادت ، يا که از ياد تو رفتم
 
بيا امروز و سفر کن ، واسه فردايي دوباره        

خستگي هامو تو در کن ، توي دنيايي دوباره
 
خيلي وقته عاشقم ، عاشق سادگياتم  
 
تو بتي براي من ، من بت شکن فداتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

به تو ميرسم باران

به نام خالق باران .... خداي مهربان
 
ناب تر از باران نديده ام . باران که مي آيد بي تاب مي شوم
 
نميد انم بي تاب شده ايد يا نه ؟
 
اما اين را مي دانم که اگر باران دچار و بيقرارتان نمي کند
 
عاشق نبوده ايد هرگز
 
صداي شيشه مي آيد ... کسي به پنجره مي کوبد ؟
 
نه اين صداي باران است
 
آمدنش را خبر مي دهد . ساعت ساعت عاشقي ست به کوچه
 
بايد رفت و من مي روم
 
مثل هميشه  تا دوباره خيس خيس  از تو بنويسم بي بي آبي
 
باران که مي آيد يادم مي رود که تو چه بودي و چه کردي . انگار
 
نه انگار که ................ اما خيلي وقت است که تو را به خاک سپرده ام از

همان نگاه آخر در اين شک نکن ... اما  نمي دانم اين باران چه قدرتي  دارد

که مرده را هم زنده ميسازد.
 
هرچه هست تو در باران به من بر مي گردي و البته من هم به تو
 
اين است جادوي باران.
 
کاش ميدانستم باران چه سحري دارد که اين قدر آسان  از يـــادم
 
مي برد که تو با من ... با سادگي هايم و با صداقتم و با احساسم
 
چه کردي ....... خودت هم مي داني که هرچه بود فقط  تو بود وبس
 
اما اگر نمي داني بدان که به راحتي مي توانستم  برند ه ي اي قمار
 
از پيش  باخته باشم ...... اما خواستم تو پيروز شوي  شايد که
 
مرهمي باشد بر زخم هايي که پيش از من از روزگار خورده اي
 
هر چه که بود گذشت اما باز هم  مي گويم  خودم خواستم بازنـد ه
 
 باشم ... سادگي را با ساده لوحي اشتباه نگير... سادگي  يعنـــي
 
صداقت .... يعني يکرنگي  يعني عشق
 
هه  .. عجب  ترجمه اي کردم ... تو اصلا "   اين واژ ه ها را
 
نمي فهمي  که از روي آن ها بتواني سادگي را حس کني
 
اصلا"  بي خيال  همان ها که تو مي داني درست است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٥

"هيچ کس"، معشوق توست

عاشقي مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان

مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها

را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به

چمدانش اضافه مي کرد.

او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن

هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.

اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد

دير مي شود؟

 چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته

چه مي خواهي بکني؟

عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها

و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که

عاشقي کنم، باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ

قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که

من به تو مي دهم.

عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و

هفته اي را.

اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش

کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس"

معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او

داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

لحظه يکي شدن

مي دونم آخره قصه ميرسي به داد من ...

لحظه يکي شدن...

وقتي هيچ خبري از تو ندارم وقتي نيستي تا سرم رو روي شونه هات بذارم

وقتي تنهاي تنها شدم وقتي که تمام غم دنيا مياد سراغم وقتي که ديگه 

حتي اشک هم جواب نميده وقتي بايد باور کنم که من هم پشت تابلو عبور

ممنوع عشق ايستادم" يه گوشه آروم و ساکت مي شينم ديوان حافظ رو بر

ميدارم به ياد يه شب به نيت دل تو فال مي گيرم ... بعد هم آروم اشکامو پاک

مي کنم به تنهايي و تاريکي شب لبخند مي زنم ...

مي دونم که يکي هست که فرياد دلم رو ميشنوه ميدونم  که خدا مي دونه

که چه قدر دوست دارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

 كلمه دوستت دارم

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم
                          
                                         كه من دوستت دارم


 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

فهميدن دريا


مدت ها بود دنبال فرصت زندگيم مي گشتم اما پيداش نمي کردم.پيش خودم

گفتم شايد فرصت زندگي من ،در آينده هاي دور قرار گرفته و بايد منتظر

بمونم تا از راه برسه.از خودم پرسيدم آدما فرصت زندگيشونو تو چي ميبينن؟

شايد از نظر پدر و مادرها فرصت زندگي يعني تربيت يه فرزند خوب.

يا براي اوني که مدتها گوشه بيمارستان خوابيده ،فرصت زندگي،شايد تو

ديدن طلوع خورشيد باشه يا حس کردن يه روز،با سلامتي کامل بدون هيچ

دردی همون سلامتي که اونقدر احساسش کرديم که برامون عادي شده.

از نظر يه عاشق ،تجربه لحظات بودن با کسي که دوستش داره.

اما حالا که خوب با خودم فکر مي کنم ميبينم مگه فرصت واسه زندگي کردن

بيشتر از يه باره که با نگاه کردن به آينده حتي فرصت الان رو هم از دست

بديم.

بايد به قول معروف دل به دريا زد اما بايد بدوني اين دريا هميشه آروم نيست

گاهي هم طوفاني ميشه،طغيان ميکنه و همه اون چه روکه ساختي خراب

ميکنه و بعصي اوقات نسيم خنکش صورتتو نوازش ميکنه.

بايد راهي رو که شروع کردي تموم کني با توکل به کسي که سرچشمه

تموم مهربونياس و رحمتش بي انتهاس و اون توکل بهت نيرو مي ده که با

قدرت حرکت کني.فرصت زندگي چيزي جز فهميدن اون دريا نيست با تموم

نسيمای خنکش، با تموم نا آرامي هاش، اون وقت احساس ميکني فرصت

زندگيتو پيدا کردي و ميتوني به بهترين شکل ازش استفاده کني.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

تلفن بي هزينه

بودن را باور کن و تا زماني که زنده هستي با عشق زندگي کن.لازمه عشق

يک ارتباط عارفانه است پس به نيت قربت آماده شو،وضو بگير و با تن پوشی

از دعا و مناجات در محلي آرام ،دلبستگي دنيوي را قطع کن و به هيچ چيز جز

او نينديش.شماره بگير و از ته قلب صدايش کن و او را به بزرگي و يکتا بودن

ياد کن. مي خواهي آسمان دلت آبي وخورشيد،روشنگر زندگي ات

باشد.ميخواهي زبان گلها را بداني و راز خلقت را دريابي پس به اوتوکل

کن،دست هايت را بالا ببر،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو

دوستش داري و فقط او را مي ستايي، از او کمک مي جويي،بخواه که راه

راست را به تو نشان دهد، خودت را گم کن بگذار هيچ نقشي از تو بر زمين

نماند بال هايت را باز کن به سوي معبود حقيقي پرواز کن. از او بخواه گاهی

مواقع اختيار را از دست تو گرفته و به جايت تصميم بگيرد،وقتي او را به

بزرگي ياد کردي و در برابرش سر بر سجده نهادي وقتي صداي ناله هايت به

عرش کبريا رفت و قلبت تپيد ، قطرات اشک در چشمان زيبايت حلقه زد و

گرمي اش را بر گونه هايت حس کردي،آن هنگام که در گفتن اياک نعبد و اياک

نستعين، دلت شکست و صدايت لرزيد،بدان که گوشي را برداشته است و

بشارت مي دهد بنده به من بگو چه مي خواهي تادعايت را اجابت نمايم.در

اين لحظه فرشته ها ناظر اين همه شکوه و عظمت هستند بدان که اگر به

صلاح تو باشد همه چيز به تو عنايت ميکند. دوست من دعا کن هميشه با تو

در تماس باشد و اگر روزي يادت رفت زنگ بزني ،تو را بيدار کند و عبادت را در

تو بپروراند. هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسير زندگي هدايت کند.تنها

سعي کن براي چند لحظه به جز او همه چيز را فراموش کني.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥

چي بـــــاقــــــيـــــــــــه

از تموم دنيا و داروندارش

شونه هات و كم دارم براي بارش
 
زخمي خنجر زهراگين يارم

تو كه تازه اومدي تنها نزارم
 
به چشام خوب خيره شو ببين چه پيرن،

منو درياب خوب من دارم ميميرم

ديگه حتي نايي نيست براي گفتن

خيلي وقت تو سكوت غم اسيرم

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم

براي يك لحظه خوشي به هر دري در ميزنم

برگردون و نرفتن و حتي واسه يه ثانيه

دلخوش كنم حتي تو رو از من مگه چي باقيه

غربتم رو آشنايي كن بهارم

روزام و درياب عزيز دور شد قطارم

تنها يك ثانيه عاشقي به جز اين هيچ توقعي از اين روزا ندارم

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم

براي يك لحظه خوشي به هر دري در ميزنم

برگردون و نرفتن و حتي واسه يه ثانيه

دلخوش كنم حتي تو ور از من مگه چي بـــــاقــــــيـــــــــــه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥

آشناترين آشناي دل

لحظه هاي دلتنگيم را مي سرايم
 
لحظه هاي با تو بودن در عين بي تو بودن
 
لحظه هاي جاويد ذهنم را مي گويم
 
لحظه ها يي که ياد تو ميهمان دل شکسته ام است
 
دلي که روزي هزار بار مي شکند
 
از دوري از فراق از انتظار
 
مي داني چه مي گويم  تنها تو مي داني
 
مي داني دل شکسته را مرهم بودن يعني چه
 
مي داني تکرار واژه غريب بي تو بودن يعني چه
 
مي داني زخم خورده از دنياي ويران بودن يعني چه
 
مي داني بين آشنا بيگانه بودن يعني چه
 
تو مي داني و تنها تو مي دانی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

بره و گرگ

بيا تا برات بگم آسمون سياه شده

ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده

بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده

دست سردم تا حالا دست گرمي نديده

بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم

گم بشيم تو رؤيا ها قصه از غصه بگيم

بيا تا برات بگم قصه بره و گرگ

كه چه جور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ

آخه شب بود مي دوني بره گرگو نمي ديد

بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد

بره تنها رو گرگ به يه شهر تازه برد

بره تا رفت تو خيال گرگ پريد و اونو خورد

بره باور نمي كرد گفت شايد خواب مي بينه

ولي ديد جاي دلش خالي مونده تو سينه

بيا تا برات بگم تو همون گرگ بدي

.كه با نيرنگ و فريب به سراغم اومدي

خدايا آبروي من را به توانگري نگه دار

و شخصيت من را با تنگدستي از بين مبر

تا مبادا از روزي خواران تو روزي بخواهم

و از آفريده هاي بد کردار طلب مهرباني کنم

و در حالتي قرار گيرم

که به تعريف و تمجيد کسي که به من چيزي داده بپردازم

و از کسي که مرا از امکاناتي منع کرده است بدگويي کنم

  








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

عاشقانه

اي شب از روياي تو رنگين شده

سينه از عطر تو ام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شايدم بخشيده از اندوه پيش

همچو باراني كه شويد جسم خاك

هستيم ز آلودگي ها كرده پاك

اي تپش هاي تن سوزان من

آتشي در سايه مژگان من

اي ز گندمزار ها سرشارتر

اي ز زرين شاخه ها پر بارتر

اي در بگشوده بر خورشيدها

در هجوم ظلمت ترديد ها

با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست

هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست

اي دلتنگ من و اين بار نور ؟

هايهوي زندگي در قعر گور ؟

اي دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اينت گر كه در خود داشتم

هر كسي را تو نمي انگاشتم

درد تاريكيست درد خواستن

رفتن و بيهوده خود را كاستن

سرنهادن بر سيه دل سينه ها

سينه آلودن به چرك كينه ها

در نوازش  ‚ نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران يافتن

زر نهادن در كف طرارها

گمشدن در پهنه بازارها

آه اي با جان من آميخته

اي مرا از گور من انگيخته

چون ستاره با دو بال زرنشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهاييم خاموشي گرفت

پيكرم بوي همآغوشي گرفت

جوي خشك سينه ام را آب تو

بستر رگهايم را سيلاب تو

در جهاني اين چنين سرد و سياه

با قدمهايت قدمهايم براه

اي به زير پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه اي بيگانه با پيراهنم

آشناي سبزه زاران تنم

آه اي روشن طلوع بي غروب

آفتاب سرزمين هاي جنوب

آه آه اي از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سيراب تر

عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست

چلچراغي در سكوت و تيرگيست

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم  ‚ من نيستم

حيف از آن عمري كه با من زيستم

اي لبانم بوسه گاه بوسه ات

خيره چشمانم به راه بوسه ات

اي تشنج هاي لذت در تنم

اي خطوط پيكرت پيراهنم

آه مي خواهم كه بشكافم ز هم

شاديم يكدم بيالايد به غم

آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي

همچو ابري اشك ريزم هايهاي

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟

در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟

اين فضاي خالي و پروازها ؟

اين شب خاموش و اين آوازها ؟

اي نگاهت لاي لايي سحر بار

گاهواره كودكان بي قرار

اي نفسهايت نسيم نيمخواب

شسته از من لرزه هاي اضطراب

خفته در لبخند فرداهاي من

رفته تا اعماق دنيا هاي من

اي مرا با شعور شعر آميخته

اين همه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختي

لا جرم شعرم به آتش سوختی

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

 دلبسته

وقتي رفت  دلبسته چشماي همديگه بوديم

يه چيزي مثل اوني که مولوي  ميگه   بوديم  

وقتي رفت حاشه درختامون طلايي  بود

ماه تو اسمون بودو قحطي روشنايي بود

وقتي رفت هر دوي ما بد جوري ديوونه بوديم

از اونايي که به ياد هر کي مي مونه بوديم

وقتي رفت يه تيکه از گنبد نيلي کنده  شد

سر نوشت بازم  توي مسابقه برنده شد

وقتي رفت به روش نياورد  اشک من داره مياد

بست چشاش و گفت به من گريه نکن خيلي زياد

وقتي رفت  هردومون  و گذاشت توي ناباوري

من بهش گفتم حالا اينبار نميشه که نري

وقتي رفت يه عالمه سوالا بي  جواب شدن

وقتي رفت درا به روي هر دوي ما بسته بود

يه چيزي مثل يه دل تو اين ميون شکسته بود

وقتي رفت دريا ديگه به ماهيا نگاه نکرد

ماه ديگه در نيومد ستاره  ادعا  نکرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

تو تکرار نخواهي شد

تو تکرار نخواهي شد

انتظار بيهودست

انتظار سنگي ست

براي توازن حيات

و سرنوشت ما چنين بوده است

ببين که چگونه تقدير

خودش را بخواب خواهد زد

تا عادت کنيم به فاصله ها

وبدانيم خورشيد بي ما طلوع خواهد کرد

وما در لابلاي خاطره ها خواهيم پوسيد

افسوس که قانون سرنوشت

تسليم ما نشد

وما پنهان شديم از چشمهاي روز و شب

تنها در لفافه هاي عاشقانه ي خويش

حيات داشتيم

و شوق ترنم صدايمان

لبريز شاعرانه بود

براي دوباره بودن

اما تو

تکرار نخواهي شد

زيرا تو براي ابديت آمده بودي

از عبورهاي رنگي

براي معنا شدن در خويش

ناب و بي همتا

ماندي و خواهي ماند

و من هرگز ماءيوس نيستم از اين عشق

که اينجا

در خاکي ديگر

در هر فصلي که بي تو خواهم داشت

تصويري از تو خواهم بود تا ابد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

يه عمري آسمون بودي

يه عمري آسمون بودي ، دستم به تو نمي رسيد

نه قطره اي روي زمين ، نه چشم تو منو نديد

هر چي  رو من قسم دادم به حرمت ستاره ها

تا که به تو نشون بدم ، بين تموم قطره ها

خدا که اين قصه رو ديد از رو زمينش منو چيد

ابري شدم که آسمون ، باز دوباره منو نديد

از بخت بد، من اين بالا ، اين آسمونِ رو زمين

بايد که قطره اي بشم ، اي آسمون منو ببين

قطره شدم از آسمون تا که بگم ديوونتم

من عاشق بوي نمِ اشکاي روي گونتم

به جاي بارون گريه ها ، مال تو باشه نازنين

بذار که با لمس تنت آروم بميرم رو زمين

نذار که حرف آخرم ، با گريه همبازي بشه

بگو که من دوسِت دارم ، تا اين دلم راضي باشه

هيچي نگفتش آسمون ، حتي منو نگا نکرد

تو لحظهً مرگ منم ، يه بار منو صدا نکرد...

قصه داره تموم ميشه ، مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنين ، اول خدا بعدم شما ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

سهم من از روزگار

شعرهاي نا تمام

حرفهاي ناگفته

نامه هاي ناخوانده

حسرت يک بوسه بي هوس

يک نگاه بي تمنّا

آرزوهاي محال

نقشه ها ، نقش بر آب

قابهاي خالي از عکس

خاطراتِ بي شمار

دل پر درد

سري پر فکر و خيال

چشم پر اشک

قلب بيمار

دست لرزان

پاي لغزان

لب خاموش

روح زخمي ... !

شب ، پر کابوس

روز ، پر آه و فغان

نگاه ، پر خواهش

نفس ، يک در ميان

زندگي ، بي معنا

مرگ ، يک آرزو !

تنهايي ، جانکاه

خانه ، نا امن

دوست ، يک دشمن ... !

سهم من از روزگار ...

سهم من از روزگار ... !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

مهمترين بخش از بدن

مادرم هميشه از من مي پرسيد که مهمترين بخش از بدن تو کدام است؟
 
در طول سالها حدسيات مختلفي مي زدم که گمان مي کردم درست است.
 
اون اوايل فکر مي کردم که صدا براي ما انسانها بسيار مهم است،
 
پس جواب دادم که گوشها. اما مادرم گفت که نه خيلي از مردم کرهستند،
 
بيشتر فکر کن دوباره از تو سوال خواهم کرد.
 
يه مدت طولاني گذشت و من در طي اين مدت همواره به جواب اين سوال
 
فکر مي کردم بالاخره روزي به مادرم گفتم که ديدن براي ما انسانها خيلي
 
مهم است پس مهمترين بخش از بدن بايد چشمها باشند. او به من نگاهی

کرد و گفت تو خيلي سريع پيشرفت مي کني اما نه عزيزم جواب درست

نيست چرا که خيلي از انسانها کور هستند.
 
من جوابهاي مختلفي به مادرم دادم اما پاسخ همچنان نه بود.
 
سال گذشته مادر بزرگ از دنيا رفت همه غمگين و نارحت شدند همه گريه
 
مي کردند،حتي پدر نيز گريه مي کرد.
 
وقتي با مادر بزرگ در آرامگاهش وداع کرديم مادر به من چشم دوخت و گفت
 
آيا هنوز نميداني مهمترين بخش از بدن ما انسانها کدام است؟؟؟
 
من گيج شده بودم چرا حالا؟من هميشه فکر مي کردم که اين يک بازي ميان
 
من و اوست. وقتي آثار گيجي و سردر گمي را در من ديد به من گفت:
 
اين سوال بسيار مهم است.اين سوال نشان مي دهد که تو واقعا به معنی

زندگی پي برده اي. به تمامي قسمتهايي که در طول سالهاي گذشته اشاره

کردي پاسخ منفي دادم و مثالي برايت آوردم اما امروز لازم است که تو درس

مهمي بياموزي.
 
سرش را که پايين انداخته بود بالا کرد و من ديدم که چشمهايش پر از اشک

هستند.
 
او گفت:عزيزم مهمترين بخش از بدن تو شانه هاي توست.
 
من گفتم:چونکه سرم را نگاه مي دارد؟و او در جوابم گفت: نه
 
چون مي تواند سر دوست يا عشقت را آنزمان که مي گريد نگاه دارد.
 
هرکس به شانه اي نيازمند است تا زماني روي آنها بگريد. عزيزم اميدوارم
 
هميشه شانه اي براي گريه کردن داشته باشي.
 
آنروز دريافتم که شانه ها چه با اهميتند.
 
خدايا!!.... 

خودت ميدوني چي ازت ميخوام پس خواهش مي کنم بهم بده،خيلي خسته

ام...
 
دوستاي خوب و مهربونم اميدوارم همه ي شما هم شانه اي استوار،محکم و

لايق براي گريستن داشته باشيد و هم شانه هايتان،شانه هايی

استوار،محکم و لايق براي ديگري باشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

من همونم

من همونم که هميشه

غم وغصم بي شماره

اونيکه تنها ترين

حتي سايه ام نداره

اين منم که خوبيامو

کسي هرگز نشناخته

اونکه در راه رفاقت

همه هستي شو باخته

هر رفيق راهي با من

دوسه روزي همسفر بود

ادعاي هر رفاقت

واسه من چه زودگذربود

هر کي بازمزمه عشق

دو سه روزي عاشقم شد

عشق اون باعث زجر

همه دقايقم شد

اونکه عاشق بود عمري

از جدا شدن مي ترسيد

همه هراس وترسش

به دروغش نمي ارزيد

چه اثر از اين صداقت

چه ثمر از اين نجا بت

وقتي قد سرسوزن

به وفا نکرديم عا دت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥


سهم از تنهايي

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند               

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت: نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته.

خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد

نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو

دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب

بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون

خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من

توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسی

نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥

من بي تو يه ناتمومم

من بي تو يه ناتمومم

                    من بي تو يه نيمه جونم

                                        دور از تو ،نذار بمونم

من بي تو ،نه نمي تونم

                    اي عشق راه دورمن

                                        شکست دل مغرور من

حادثه رفتن تو بود

                    مهم نبود غرور من

                                        مهم نبود شکستنم

به پاي تو نشستنم

                    مهم تو بودي عشق من

                                        نه قصه ي دل بستنم

جاي تو آغوش منه

                    اين معني دوست داشتنه

                                        رفتي و خاطرات تو

قلبم و آتيش مي زنه

                    اشکام به وقت رفتنت

                                        عذاب تلخ باختنت

ارزشش و داشت عشق من

                    معجزه ي شناختنت

                                        مهم نبوده سوختنم

دور از تو پرپر زدنم

                    به افتخار عشق تو

                                        مي گم که بازنده منم

من بي تو يه ناتمومم

                    من بي تو يه نيمه جونم

                                        دور از تو نذار بمونم

من بي تو ،نه نمي تونم

                    من بي تو يه بي نشونم

                                        من بي تو رو به جنونم

دور از تو نذار بمونم

                    من بي تو نه نمي تونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

كسي نمي داند

كسي نمي داند چه مي گذرد

نمي داند در دفتر زندگي من چه ميگذرد
 
جز ياسهاي دست تو
 
جز سنگ فرشهاي خانه دوست
 
کس چه ميداند که با من چه ميگذرد
 
کس چه ميداند
 
که صداي ناله قلبم از سوي کيست
 
که صداي زنجير درهاي بسته از آن کيست
 
هيچ کس نخواهد دانست
 
که سراب زندگي چيست
 
جز من که سراب را مي بينم ,مي فهمم
 
چون سراب را در نگاه تو ,در عشق تو ديدم و فهميدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

چه بيصدا آمدي

آمده اي؟

چه بيصدا آمدي؟

دوباره مرا غافل گير کردي درست مثل گذشته ها مثل آن روزها قبل

از رفتنت هيچ تغيير نکرده اي و در چشمان من هنوز هم همان مرد استوار و با

ابهت گذشته اي ولي چرا قدمهايت لرزان است؟

چرا اينگونه به من زل زده اي؟

خواهش ميکنم پنجره اتاق رو ببند دوباره دارم ميلرزم ....

نميدونم اينبار هم به خاطر نگاههاي نافذ توست يا به خاطر باد پاييزيه؟

ميدوني چرا هميشه وقتي از تو مينويسم برام روزا روزاي تابستونه؟چون تو

يه روز تابستوني خاطراتتو تو دلم حک کردي ....ولي اون تابستون آخر ديوانه

وار سرد بود و ما هر دو يخ زده بوديم و احساسهاي ما هم درست مثل ما

منجمد شده بود و نفهميدي که من نياز دارم ببينمت...

نياز دارم باهات حرف بزنم و وقتي اشک از چشمام پايين اومد با دستای

گرمت پاکشون کنی گفتي گرد و غبار پنجره اتاقت رو پاک نکردي و منتظر

بودي تا من پاکشون کنم ولي چه حيف که اينو بهم نگفتی

هرگز به من نگفتي که مياي ولي به هر حال من چشمام رو ثابت روی

موجهاي پريشون و شناور روي سراب اون جاده کاشتم و پلک نزدم ولي کاش

ميدونستي که از روزي که از اون جاده عبور خسته اي کردي و رفتی

درختهايش هم ميگريند و تو را صدا ميزنند

فکر نميکردم به اين زودي بيايي و من نباشم......نميدانستم اگر لحظه ای

بيشتر به اين لبخند تصنعي ادامه دهم و دستان زندگي را رها نکنم تو را

خواهم ديد

چرا اينقدر بي رحمي کردي و در پاسخ اشکهاي من رو برگرداندي و به من

ثابت کردي که من يک ديوانه اسير شده بيش نيستم

اين همه مدت قدم بر جاي قدمهايت گذاشته ام و مرثيه اي از درد برايت نجوا

کردم ديگر اشک از رويم خجل است که هر از چند گاهي با آهي سوزناک از

نهادم بر ميايد و سکوت تبدار لحظه هايم را بر هم ميزند.........چطور با

بيوفايي هايت جنگيدي و برگشتي؟

ميدونم تقصير تو نبوده و اين سرنوشت من بوده ولي کاش تو هم ميدونستی

تو اين مدت همه چيز رو از دست دادم شور زندگي و خنده هاي واقعيم رو

وتنها عکس غم زدهاي از چشمان تو بر پلکهاي سوخته پروانه ها نقاشی

کردم و به رسم وفا داري روي آينه اتاقم چسباندم ..... آينه اي که هر ثانيه

نبودنت را با من اشک ريخته و با من منتظر مانده ديگر تمام شد ..باور ميکنی

اينقدر راحت عاشق کشي کرده باشي؟باورت ميشود که اينقدر راحت من

بروم و آينه قديمي ترک بردارد؟

حرفهايم قد يک دنياست و من تنها دو دست دارم براي نگاشتنشان و تو هم

تنها دو چشم و دو گوش و يک مغز براي خواندن و درک کردنشان داري و من

ديگر سکوتت را به هم نميزنم ولي من همون بارونيم که زير باروناي سخت تو

چله تابستون خشکيدم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

سخن عشق

عشق واقعي، ايثار است. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به

دست آوردن، با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق مي‌ورزيم.

******************************

زندگي حقيقي در عشق خدا و مهر به موجودات ريشه دارد، برخاك تواضع

مي‌رويد و ميوه‌اش معرفت الهي‌ست.

******************************

شعله عشق هرگز خاموش نمي‌شود . تمامي ظلمت دنيا هم قادر به

خاموش كردن آن نيستند.

******************************

تنها عشق حقيقي عشق الهي‌است . انواع ديگر عشق در صورتي مفيدند

كه عشق الهي در قلب حضور داشته باشد.

******************************

عشق حتي زماني كه آسيب ببيند نمي‌تواند آسيب برساند. عشق صبور،

بخشاينده و وفادار است. عشق اعتماد مي‌كند و مي‌بخشد بي‌آن كه به فكر

گرفتن باشد.

******************************

مهمترين وظيفه براي جوينده معنويت، پرورش عشق به خداست. با عشق به

زنجديدگان مي‌توان به خدا عشق ورزيد.

******************************

راه عشق شعله‌ها هموار مي‌كنند، راه عشق را فقط كساني مي‌پيمايند كه

شهامت آن را دارند از ميان شعله‌ها بگذرند، فقط چنين كساني به سرور ابدی

دست خواهند يافت.

******************************

عشق منجي جهان است. پرده‌ها را كنار بزنيد تا عشق وارد شود، تا اگر

تندبادها خروشند و توفان‌ها شما را در برگيرند در آرامش باشيد.

******************************

منتظر نشويد تا ديگران به شما عشق بورزند، بلكه نخست شما بايد به آنها

عشق بورزيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

گل من باغچه نو مبارک

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار

غرورش همه وجودت له شده ....

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری .......

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب

بگي : گل من باغچه نو مبارک








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

دفتر خاطرات

در دفتر خاطراتت امشب
 
بنويس که من خداي اويم
 
بنويس خداي من که او گفت
 
من چشمه ي شعر هاي اويم

بنويس که شاعريست سرکش

از ساغر بوسه هاي من مست

با آنهمه دختران مهوش

او چشم به راه من نشسته است

بنويس در آسمان عشقش

جز چهره ي من ستاره اي نيست

در سينه ي آتشين اين من

جز آتش من شراره اي نيست

بنويس که باز هم من امشب

با شاعر خويش عهد بستم
 
شيداي من است او و من هم

مانند خداش مي پرستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

نامه عشقم برايت...

سلام من به يار خوب ديرينم

که ديگر روي ماهش را نميبينم

اگر ماهي چرا يکشب نديدم

شبي خوابيدمو در خواب ديدم

بگفتند او ستاره سهيل است

اگرآني، چرايکدم نديدم

پيت در آسمان يا در زمينم

کجايي تو که خوابت هم نبينم

مرا نشناختي اميد جانم؟

درست است نازنينم من همانم

که در اعماق قلبت خانه دارم

ويادر ديدگان تو نهانم

زحالم گربپرسي خوب دانم

که شورورغبتي در خود ندارم

اگرگويم ملالم دوريت نيست

دروغ است وبدان کارم صبوريست

گهي خشنود گه در غرق ماتم

زتنهايي بگيرم زانوي غم

گهي چون جوي خشک وگه روانم

خلاصه بگذرانم روزگارم

تو از خود گو چطوري روبراهي؟

نميبيني مرا چه سربحالي

بدون ديدن رخسارورويم

ويا دور از تمام هايوهويم

سراپا شادوخشنودي وخوبي؟

ويا دلتنگ ومحزون وملولي؟

چرا ديگر به ديدارم نميايي

نميخواهي بيايي يا نميداني

که شبنم صبحگاه پرکرده جايت را

طلوع نور پوشانده شعاعت را

اگررويت نبينم آسمان هست

ستاره،قرص ماه وکهکشان هست

فلق بينم به ياد مويت افتم

شفق بينم به وصف رويت افتم

ستاره آرزوداردنشيند

به جاي هردوچشمت تاببيند

کبوترخسته بالي را که خواهد

به روي شانه هاي تو بخوابد

زهرچه بگذريم بايد بگويم

زمانه يکسره ناسازگارست

تمام خاطراتش ماندگارست

چه کردي با فرازوبانشيبش

چه کردي بارفيق ونارفيقش

اگرهرجاي اين دنيا که باشي

بخواهي روزوشب دلشادباشي

اميدت رامکن نوميدهرگز

نشوآزردگي دوست باعث

خلاصه اختتام نامه خود

خورم سوگند نزدخالق خود

قسم برلحظه ديداراول

به تلخي وداع روز آخر

قسم بر حرمت ايام رفته

قسم برعهدوپيمانهاي بسته

به يادخاطرات نازنيني

که تااين لحظه در يادم نشسته

سراغ ازمعرفت ازعشق گيرم

به ياديارهستم تا بميرم

سراغ ازمن نگير آندم که پيرم

ويادر دامن خاکي اسيرم

گلم!ديراست وقتت را نگيرم

زپرحرفي خودسردردگيرم

دگرحرفي ندارم تابگويم

سلامت باشي،اينست آرزويم

فداي تو مواظب خودت باش

به يادهمره تنهاييت باش

خداحافظ عزيز نازنينم

الهي هيچوقت داغت نبينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٥

اينجا مکان عشقه

توقف کينه مطلقا ممنوع!!!!
 
همسفرم ميشي؟آره با توام.با خود خودت.

کجا ميرم؟

يه سر ميرم به مکان عشق، يه سفر رويايي به جايي که فقط

جاي پاکي هاست.همون جا که بلرزه، مي تونه زندگيتو بلرزونه.وقتي بسوزه

ميتونه آتيشت بزنه، وقتي بگيره مي تونه دليل مبهم باريدن بي اختيار

چشمات مثه ابر بهار شه.اون جا که اگه بشکنه ، آه ناخواستش ميتونه قدرت

سحر و جادو بگيره.اون جا که مهرش افسون ميکنه.همون جا که اگه از

عمقش چيزي رو از خدا بخواي، اگه خيرت، تو اون خواسته باشه ،استجابتش

رد خور نداره.

اون جا که يه وقتا يي فقط تو هستي وخدا ، سکوت و انعکاس زمزمه های

دعا و همه چشم اميدت به خونه خداست اون جا که گاهي عيارصميميت با

خدا اون قدر بالاست که قيمت نداره.

اين جا همون مکان عشقه.

جاي باشکوه ترين و زيباترين احساسات.بايد عشق از خود، بي خودت کنه.

جاي بزرگنمايي قضاوت هاي ناعادلانه و گير دادن به انديشه هاي منفی

نيست.

يادت نره خونه دلت، مکان عشقه.

اين جا مهربون ترين عضو وجودته.جايي که فقط متعلق به عزيزترين هاست.

اگه تو هم مثل من مي خواي سبک شي ، اگه مي خواي طعم شيرين

پروازو خودت بچشي بيا همين حالا با من همسفر شو.

چشماتو ببند فقط اراده کن.از خودت شروع کن تا آخرين کسي که هميشه

محال بتوني ببخشيش.

يادت باشه محال بي معنيه، قبول دارم ممکنه خيلي آسون نباشه، حتي اگه

معتقدي سخته، ميگم عيب نداره.

بذار يه سختي به سختي هاي زندگيت اضافه بشه، ولي در عوض رنگ

زندگيت عوض ميشه.

عشق در قلب ما امانت گذاشته نشده تا زير گردو غبار کدورت و بي مهری

بوي نا بگيره.

عشق عطري داره که همه رو مست مي کنه ، حيف نيست که تو جاش اون

قدر بمونه که بي مصرف و بي خاصيت بشه.

و عشق همون جادوي است که راهش هميشه بازه.قدرتش نا محدود

وعميق و نفوذش معجزه ميکنه و اگه خالص باشه، هيچي جلودارش نيست

چون کل موانع رو تو چشم بهم زدني ذوب ميکنه.بيا نذاريم از گذشت لحظه

ها ، افسوس و سرزنش از دست دادنش باقي بمونه.به هيچ قيمتي اجازه

نديم نصيب ما از گذر لحظه ها پشيموني و بي خبري باشه.

بيا گذشته هاي دردناک و رها کنيم.اين جوري امروز قطعا يه روز ديگه

هست.امروز ديروز نيست امروز شروع تازه باقي زندگی

ماست...

به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هيچ وقت اونو گدايي نکن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٥

بزن برو

زورکي نخند عزيزم مي دونم آمدي بازي                

نمي خوام اين اخرين بازي زندگيم ببازي

خودت راحت کن و فکر کن که جبران گذشتست        

از منم ميگذره اما به دلت چانه نسازي

امدي بشکني بشکن از من ساده چي مونده               

قبل تو هر کي بوده تموم تار و پود سوزونده

تو هم از يکي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه      

بيا اين تو و دل و باقي احساسي که مونده

دل ما انقده پارست موندنش مرگ دوبارست             

اسمون سينه ي ما خيلي وقت بي ستارست

هميني که باقي مونده واسه دل خوشي تو بشکن         

تيکه تيکه هامو بردن آخرينشم تو بکن

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم          

يقتو نمي گيره هيچکس آخه من اينجا غريبم

بزنو برو عزيزم مثل هر کس که زدو برد               

طفلي اين دل که هميشه به گناه ديگرون مرد

نفرت رو از غريبه سر يک غريبه خراب کن           

خنده ي کوتاهمم رو يه گريه کن عذاب کن

مهمم نيست که چه جرمي يا  گناهي اين سزاشه         

باقيه دلم يه مشت خاک همينم ميخوام نباشه

عقده هاي يک شکست خالي کن سردل من               

ديگه متروک مونده و سرد خاک پير ساحل من

از نگاهات خوب مي فهمم که تو فکرت يه فريبه        

بازي بسه پاشو بشکن من غريبو تو غريبه

دل ما انقده پارست موندنش مرگ دوبارست             

اسمون سينه ي ما خيلي وقت بي ستارست

هميني که باقي مونده واسه دل خوشي تو بشکن         

تيکه تيکه هامو بردن آخرينشم تو بکن

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم          

يقتو نمي گيره هيچکس من که با خودم غريبم

بزنو برو عزيزم مثل هر کس که زدو برد              

طفلي اين دل که هميشه به گناه ديگرون مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

بهترين جاي دنيا...

واسه خودم و تنهايي هام ، واسه دلم و مهربوني هام ، واسه تو و ياد تمام

روياهام.

يه دنيا کوير سادگي مي خوام

واسه ديدن بي طاقتي هام ، واسه فهميدن ترانه هام

يه آسمون و درياي آبي مي خوام

واسه نديدن خستگي هام

يه دل و قلب مهربون مي خوام

يه دنيا کوير سادگي مي خوام، که من و تو رو صدا کنه، من و تو رو جدا کنه

از اين همه رنگ و ريا رها کنه . مارو ببره به آسمون ، به کهکشون .

يه دل و قلب مهربون مي خوام ، که من و تو رو تنها کنه

مارو ببره اون جايي که منم ، تويي ، يه دنيا تنهايي و ديگه هيچي نيست

يه آسمون و درياي آبي مي خوام ، تا دل کوچيک من رو آبي تر کنه ،

خنده هاي من راستي کنه .

آره ، من و با تو ما کنه

چي بگم . هيچي نگم ، آخه من که اهل گله نيستم ، اما ...

واسه من يه دنيا کوير سادگي و آسمون و درياي آبي ، تمام دنياست ، همه

دنياست .

بهترين جاي دنيا همين جاست که منم ، تويي ، تنهايي و ديگه هيچی

نيست .

آره ، من يه دنيا کوير سادگي مي خوام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

چيزي که نمي دانم چيست

به دنبال چيزي که نمي دانم چيست

تمام زمان را پرسه زنان به حقيقت شوم بي مرزي ميرسم

نمي دانم چيست آنچه که در تمنايش روز و شبم تهي از بودنم شده است

بي وصل و فصل ،

حيران و سرگردان ،

مي گردم و هيچ مرا نمي پايد..

قلبم تهي تر از هميشه

روحم سرکش تر از هميشه

جسمم ضعيف تر از هميشه

به هر سو مي نگرم جز هيچ نميبينم

به هر زماني سرک مي کشم جز آهي سوزناک و تلخ عايده اي ندارم

چيزي در من ، من را فرياد ميزند ...

نداي عقل را مي شنوم  که فرياد مي زند

تا کي مدهوش اين دل شيدا خواهي بود...

من انگار گمشده ام و.... شايد چون تو را گم کرده ام اين گونه شده ام .

ديگر چه اهميتي دارد؟!

ديگر از سياه بختيم ناله نمي کنم .

ديگر از بيوفايي و غم لابه نمي کنم .

ديگر با هيچ کسي بحث و جدل نمي کنم .

من ديگر به روزهاي نبودنت بيشتر اطمينان دارم تا به روزهاي بودنت .

حقيقت را مدام بر خود تکرار مي کنم .

حقيقتي عريان و تلخ :

تو رفته اي ، به هر دليلي ، تو رفته اي .

روزها کشدار تر از هميشه مي گذرند

 و شبها بيخوابي کابوسي بر خوابهايم مي شود .

از وقتي که رفته اي ديگر دستهاي سرد و يخ زده ام

را به هواي برگشتنت گرم نگه نميدارم.

تو رفته اي ، بايد بپذيرم ، بايد .

چراغ خانه ام هنوز روشن است .

ديگر خيالم را به مهماني شبهايت نمي فرستم .

مي دانم که تو خاطراتم را در يک روز سرد زمستاني

در گنجه اي شکسته مدفون کرده اي .

فقط ، فقط کاش زودتر گفته بودي:

که عشق برايت جز سراب چيزي بيش نيست .

کاش گفته بودي که کاخ آرزوهايم را آنقدر بلند و رفيع نمي ساختم .

آرزوهايي که رنگين تر از هر رنگين کماني بود .

پاسخم را بده

چرا نگفتي که روزها و شبهايم را با تو زندگي نکنم

اگر قرار است من جا بمانم و تو بي من سفر کني ؟

چرا!!!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

حلقه زرد رنگ طلايي

تو اي حلقه زرد رنگ طلايي

که باز امدي امشب از پيش يارم

تو داني که از  دوري لاله  رويي

رخي  رعفراني  برنگ تو دارم 

تو امشب چو از پيش او باز گشتي

در رنج ها را بررويم  گشودي

ز بخت بد من تو هم خوار ماندي

قبولت نکردندو قابل  نبودي

تو بنشين امشب به چشمم نگه  کن

که تا بامدادان  گهر مي فشانم

مخور غم اگر بي نگيني  که از اشک

 بر وي تو صدها نگين مينشانم

بروي تو از قطره ي روشن اشک نشانم نگين ها ز الماس و گوهر 

ز خون دلم همچو گوهر تراشان

گذارم  بفرق تو ياقوت احمر

ولي باز بخت تو پيروز تر  بود

که چندي دلت شاد شد از وصالش

تو هم گريه کن بر سيه بختي من

که مي سوزم  از سوز تب با خيالش

تو بودي در انگشت او چند ماهي 

نبودت خبر کز غمش بيقرارم 

تو ديدي وصال و من دلشکسته

بقدر تو هم پيشش  ارزش ندارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

يه عاشق ، بي قايق

يه عاشق ، بي قايق ، تو دريا

چشماشو مي بنده تو رويا

من عاشق ، بي قايق ، تو دريا مي ميرم

چشمامو مي بندم بي رويا مي ميرم

مي رم و مي ميرم آسوده مي شم از عشق ، مي رم و مي ميرم

جشن تولد مرگما براي تو ، زير آب مي گيرم

يه زيبا ، نگاهش به موجا

يه عاشق ، بي ساحل ، تو دريا

پريا ي دريا من امشب مي ميرم

از عشق يه زيبا ، من امشب مي ميرم

مي رم و مي ميرم آسوده مي شم از عشق ، مي رم و مي ميرم

جشن تولد مرگما براي تو ، زير آب مي گيرم

يه عاشق ، من عاشق ، بي قايق ، تو دريا

چشمامو مي بندم بي رويا

يه زيبا ، نگاشو چه آروم ، به موجا مي دوزه

يه عاشق ، بي ساحل ، چه تنها تو دريا مي سوزه

مي رم و مي ميرم آسوده مي شم از عشق ، مي رم و مي ميرم

جشن تولد مرگما براي تو ، زير آب مي گيرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥

تنهايي

در تنهايي ، خيالها مي پروراني كه برقراري رابطه چه شادي و سروري برايت

به ارمغان خواهد آورد.

و پس از برقراري اين رابطه خيالها مي پروراني كه بهتر آن است كه تنها

باشي .

تنهايي احساس مثبتي است ،

احساس وجود خود و احساس اين كه

چنان با خودي كه نيازي به ديگر كس نداري .

بي كسي بيماري دل است ، و تنهايي التيام بخش آن