نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۰۱/۰۱/۸۶

بهار آمده

خاک باغچه ي خانه ي پاييزي ما آبستن رويش مجدد است .

و غنچه ها...

بي هراس از چيده شدن  مانند دختران تازه بلوغ يافته طنازي مي کنند .

بهار آمده

باغچه بهاري است اما !

خانه هنوز بوي پاييز مي دهد...

صداي پاي بهار شنيده مي شود

درخت ها جان تازه اي گرفته اند

آسمان هم با آسمان زمستان فرق دارد

گاهي سرد مي شود اما خيلي زود نسيم بهاري سردي زمستان را به خنکاي دوست

داشتني بهار تبديل مي کند

خيابان که مي روي مي بيني مردم با چه شوقي رفت و آمد مي کنند، خريد مي کنند

و ...

ولي نگاه عاشق به بهار نگاه ديگري است

يک نسيم از درد عشق است اين بهار

آري دستاورد عشق است اين بهار

بهار با همه خوبي و عظمت و طراوت يک وزش از نسيم عشق است

بهار حقيقي در دل آنان است که عاشقانه مي انديشند، عاشقانه مي نگرند،

عاشقانه رفتار مي کنند، عاشقانه مي زيند و عاشقانه مي ميرند

گويي بهار مي خواهد به ما بگويد که اگر عاشقانه مرديم، هرگز نمي ميريم


آه، باور دارم که عشق پر از زخم و داغ است خصوصا براي عاشقي که جز جفا هيچ

نبيند و حتي براي عاشقي که وفا ديده است نيز تلخ است، اما مگر بهار تلخ نيست؟

بهار هم با همه زيبايي تلخ است. مگر همه گلهاي بهاري روزي به باد خزان دچار نمي

شوند؟ بهار نيز چونان عشق زيباي پيچيده شده در غمهاست و آن چه که بهار را با

عشق پيوند مي زند همين پارادوکس زيباي بهار است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

دلم پيشته

دلم پيشته... گل من مي دوني؟ بگو تا ابد پيش من مي موني

تو را دوست دارم با دل و جونم تا دنيا دنياست با تو مي مونم
 
وقتي چشماتو روبروم مي بينم وقتي عزيزم پيش تو مي شينم
 
هميشه پنهون ميخوامت از جون عشقت از قلبم نمي ره بيرون
 
نازنينم با تو بودن واسه من خواب و روياست
 
بيا پيشم تو نباشي اين دل من خيلي تنهاست
 
آرزومه با تو باشم تا ببيني دل چه حالي مي شه
 
بي تو تنهام تو را مي خوام يه روز بي تو يه سالي مي شه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

به که گويم

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش

غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش

گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو

که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش

به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم

همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش

من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب

غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

احساس آن روز

چرا چشمان پر دردت شکسته است؟

چرا رنگ در اميد تو ديگر براي عشق تو پايان ندارد؟

ازين سر در گمي آينده اي را

براي سخت پاشيدن به روي  هستي ات آماده  کردي

بس که ريختي درد وجودت را به دامان فکر

فکري نمانده برايت به جز فکر ديگري

سروي ولي نه آن سرو پر شکوه

سروي ولي نه در آغوش آسمان

زيباي من تا به کي تازيانهُ طبيعت را به جان خري؟

هزاران بار اگر اشک شرابي را به گونه هايت حس کردي

حال نهايت چه شد؟

گاه مي گويم چه مي شد من به جز احساس غمگين خاموشي

حس ديگري را با نهايتم احساس مي کردم

کاش مي شد پنج حس وجودت را کناري

براي حس شيشم واگذارم

و آن حس جديد آشتي را براي شعر از تو نوشتن در اعماق وجودم خاک مي کردم

نه مي خواهم ببينم بي تو را پيمان

نه مي خواهم شنيدن را به جز تو

نه مي خواهم حس  با دست لمسم

نه مي خواهم ببويم گل به جز تو

و در آخر که هستم من بدونت

نه مي خواهم ببوسم من لبي را

و آن حس جديد اشتي را براي خود به يادت خاک مي کردم

و قلبم را کنارت ياد مي کردم

تو را قسم تو ماه من

چگونه اي که من به جز تو ديگر اين دنيا را نيستم؟

چگونه اي که هستي ام را با هستي تو احساس کردم؟

آمدي و فهميدم که دنيا قبل از آن چيزي به جز تو را کم داشت

و آن احساس با تو بودن بود

پاک

خاموش

آرام و درخشان

تو ماه زميني من

بدان که هنوز که هنوز است احساسم را با احساس آن روز قياس مي کنم

و اينک

چرا چشمان پر دردم شکسته است؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

وقتي که خاکم مي کنن

وقتي که خاکم مي کنن ، بهش بگين پيشم نياد

بگيد که رفت مسافرت ، بگين شماره اي نداد

يه جور بگين که آخرش ، از حرفاتون هول نکنه

طاقت ندارم ببينم ، به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو برداريد آتيش بزنيد

هر چي که خاطره دارم ، بريد و از بيخ بکنيد

نذاريد از اسم منم يه کلمه جا بمونه

نمي خوام هيچ وقت تنمو ، توي گورم بلرزونه

برو آتيش به قلب من نزن ، بذار نگاهت از يادم بره

بذار واسه هميشه قلب من ، چال بشه با من کلي خاطره

برو نمي خوام ببيني ، خونه ي من خالي شده

همدم من به جاي تو ، ريگاي پوشالي شده

اونکه مي گفت مي مُرد برات ، ديدي راس راسي مرُد

رفت و همه خاطرشم ، به خاطرت برداشت و برد

بهش بگين نشست به پات ، بهش بگين نيومدي

بهش بگين دوسِت داره ، با اينکه قيدشو زدي

نشونيه قبر منو ، بهش ندين خوب مي دونم

مياد جاي هميشگي ، سر قرار تو رودخونه

مي خوام رو سنگ قبرم اين باشه

طلوعي که خيلي غم انگيز بود

قشنگ ترين خاطره ي عمرم

غروبي که خيلي دل انگيز بود

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

گل من

اي گل من گل شبو

واسه شبهام ميشي خوشبو

دل ميگه بي تو ميميرم

واسه من هستي يه دل جو

همه شبها هستي بيدار

دل من شده گرفتار

دلو از خودت نرنجون

من ميشم برات يه هميار

شبها زيبا ميشه با تو

غصه هام وا ميشه با تو

اين همه قشنگيهارو

چه كسي داره بجز تو

من بدون بوت ميميرم

كمكم كن جون بگيرم

نزار اينجا منو تنها

من به عشق تو اسيرم

هيچي مثل تو نميشه

زندگيم بي تو نميشه

توي شب تو رو شناختم

عطرشب بي تو نميشه

شبها زيبا ميشه با تو

غصه هام وا ميشه با تو

اين همه قشنگيهارو

چه كسي داره بجز تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

نور ماه

و نور ماه اينبار هم بر من مي تابد

و مرا در تراوشات نقره فامش غرق مي سازد

و من يكبار ديگر خسته از

حل معماي زندگي لحظات كم مانند جواني را

در زير دست و پايم به هدر مي دهم

و من يك شب ديگر را تا سپيده تنها ترين فانوس

روشنايي بيدار خواهم پيمود

و هيچكس نخواهد فهميد كه چه زيبا ستاره ها

غروب مي كنند

و من چه بينا بر آنها مي نگرم

و يكباره هجوم روز ديگري است كه بر من مي تازد

و من چه تنها به نبرد روشنايي مي روم

و من پر از سكوت روز بعدي را نيز خواهم گذراند

تا به مهتاب شب برسم

تا عمرم را با ورق زدن شب و روز

تاريكي و روشنايي

فقط پر كرده باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

سرنوشت

سرنوشت را مي خوانم در افكارم

گاه درست

و گاه اشتباه

خطاهايم را مي توانم ببينم ولي نمي توانم عبرت بگيرم

و غبار در راه آنقدر در راه زياد است كه من در

ميان هياهو خود را نيز گم مي كنم

و تو كه در پيچش هاي زمان گاهي خود را به من مي نمايي

من به انتظار آمدنت همه راهها را نيمه كاره

رها كرده ام

به گلباران كردن مقدمت خواهم پرداخت و

طلسم خود را بر گردنت خواهم انداخت

و آن روز من هنگام ترانه خواندن

تنها نخواهم بود

و تو براي هميشه غبار جاده ها را برايم

كنار خواهي زد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

خانه به دوش

خانه به دوش تو شدم

بنگر که مرا تا کجا کشاندي

عاشق روي تو شدم

تو که جان مرا به لبم رساندي

اي با تو بودن حسرت ديرينه من

اي راز عشقت تا ابد در سينه من

اي با تو بودن حسرت ديرينه من...

از تو بريدن خيلي سخته نازنين

به تو رسيدن خيلي سخته نازنين

از تو بريدن خيلي سخته خيلي سخته نازنينم

به تو رسيدن خيلي سخته خيلي سخته نازنينم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

بهار آرزوها

بهار .... بهار ..... و باز بهاري ديگر

آري بهار آرزوها

بوشو حس مي كني؟ آره درست شنيدي بوشو! اگه شامه ي قوي داشته باشي

بوشو حس مي كني. وقتي كه صبح از خواب ناز پا شدي، پنجره اتاقتو باز كن.

چشماتو ببند و دستاتو به اندازه يه دنيا باز كن. اون وقت خيلي ساده وجودشو ،

آمدنشو حس مي كني. با تمام وجودت مي توني اونو احساس كني و بغلش كني .

به سادگي نوشيدن يك ليوان آب گوارا

... ولي اي كاش وجود اين بهار فقط فيزيكي نباشه يعني همون بهاري كه سالي يك

بار با اومدنش همه ي گرد و غبار شهرو با اون باروناي قشنگش از بين مي بره و همه

چيزو همه جا را پاك و زيبا و باطراوت مي كند.

بهاري كه با اومدنش همه چيز تازه و نو مي شه. بهاري كه فصل تولده، تولد دوباره

طبيعت و شايد تولد دوباره انسان ها ! كاش اين بهار فقط تولد دوباره ي طبيعت

نباشه. تولد دوباره ما انسان ها هم باشه. يعني ما سعي كنيم كه با تغيير فصل و

سال آدم ديگه اي باشيم، به قول هايي كه به خودمون و ديگران داديم عمل كنيم و

بهتر از هميشه و قبل بشيم. سعي كنيم همان طور كه بهار با اومدنش گردوغبارو از

همه جا پاك مي كنه ما هم دل هامونو از هر چي غم و كينه و گرد و غبار پاك كنيم.

سرماي زمستا نو دور بريزيم و كاري كنيم كه گرد و غبار دلمون پاك بشه و دلاي

شيشه اي مون مثل آينه برق بزنه و صاف و زلال بشه. ما هم سبز بشيم ،مثل بهار، به

رنگ طبيعت. دلامونو پر كنيم از صفا و عشق و محبت. اگه تو روزاي سرد زمستوني

دلي رو از روي يه اشتباه كوچك شكستيم بريم و دوباره اونو به دست بياريم. بريم و به

دوستامون يه سلام دوباره بكنيم و پيام آور مهر و محبت باشيم و كاري كنيم كه همه

جا پر بشه از شادي و محبت، از سرور و آواز، از ترانه ي عشق و دوستي. اون وقته كه

ديگه همه جا بهاري ميشه. همه جا بوي بهار و تازگي مياد. همه جا سبز ميشه حتي

تو. آره! تو هم سبز مي شي و گويي يك تولد دوباره پيدا مي كني و اون موقع است

كه احساس طراوت و شادابي مي كني ، درست مثل شكوفه هاي بهاري كه به اميد

بارور شدن و به كمال رسيد و دست يابي به اوج به بهار سلام مي كنند. سلامي

دوباره و نو. يك سلام با بو و رنگي تازه. يك سلام با تمامي وجود. و سلامي هم از

طرف من به تو دوست خوبم. به تويي كه متولد هر روزي از اين سال نو و قشنگي و

همين الان اضافه شدن يك بهار به بهاراي عمرتو و طلوع بهاري ديگر از عمرت را تبريك

مي گويم و اميدوارم هميشه بهاري باشي و سرسبز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

"هيچ کس"، معشوق توست

عاشقي مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي

بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي

کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه مي کرد.

او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که

ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما

سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي

شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه

مي خواهي بکني؟

عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته

ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم

کم است.

خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و

سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.

عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي

را.

اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به

کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق

تو، در سفري که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

نـيمـه شـب

نـيمـه شـبي در هـوست سوختم            

تا بـه سحر چشم بـه در دوخـتم

سجده همان فــرصت دلـباختن             

کـعبه همان کـعبه تو را ساختن
 
واي اگــر واديــه پـــيـــدا کــنم            

نـفـس زنان تو را تـمـاشا کـنـم
 
اگر بـخواهي بـه ورا مـي روم             

سـر بـه پايان بـه حرا مي روم
 
عـشـق تـو ديـوانـه هـوايـي کـنـد ابـهـتـت فــقـط خـدايـي کـنـد 

چـنـد صـباحيست هـوايت کنم سخت ترين لحظه دعايت کـنم
  
له له دل از نـگهت عـار نيست             

کجا نـشسته اي خدا يارنـيـست
 
هـزار بـار آمــده ام کــيســتـي             

در زده ام خـانـه چرا نـيـسـتـي
 
پنجره ات بـاز ولـي دور بــود           

چـشم تو بر ديـدن مـا کـور بـود
 
از مـي و ميخانه رهـا مـيشـوم           

رخصت بده امـشب خدا مـيشوم

مرگ چرا اين در و آن در زني غيردلم بر هـمگان سر زني

درد مـعـمـا شـده تـدبـيـر کن خواب نـديـده را تـو تـعبير کـن
 
تـير غمم سوي تـو پرتاب شد              

سـراب ديــده ام پـر از آب شــد
 
درد دلـم يــاد جـــوانــي کـنـد              

لـشـکر غم حمـلـه چـو آنـي کـند
 
هرکس ونا کسي مرا باج برد            

جـوانــيـم خــدا بــه تــاراج بـرد
 
سوي تـوشـکوايه جدا کرده ام            

بـه خلوتي تـو را صـدا کــرده ام

نـامه ام از فـقر پـديـدار بـود نـالـه مـن کهـنـه و بـيـمـار بـود

خدا فـقط درد خودش چاره کرد نخواند و نامه مرا پاره کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

تعريف تو

نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد

نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد

نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد

نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .

و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !

يک نصيحت : مواظب خودت باش !

يک خواهش : اصلاً عوض نشو !

يک آرزو : فراموشم نکن !

يک دروغ : تو رو دوست ندارم !

يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !

ميدانم که امروز تو هم گوشهايت زنگ بيداري خواهد زد ، ميفهمي که تو را چقدر من

دوست داشتم و چقدر براي ديدنت دلتنگي ميکردم ، دستهايت خواهد لرزيد ، چشم به

در خواهي ماند ، چون تو هم امروز حس خواهي کرد که در دلم من چه ميگذشت ؟

ميداني چرا ؟ چون ديگر من آغوش خاک سرد و بي روح را به آغوش تو ترجيح داده بودم

نرو !! تنهايم نذار ، من رفتن و ترک کردن کسي که دوست دارم را ندارم

من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم

مي گويي برميگردم و من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگاز اعتماد ندارم

در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم !

نگاه هايي هستند که انسان را تا عمر دارد ميگرياند و دلش را خاکستر ميکند !

راه هايي هستند که تا به مقصد برسد تاب و توانت را از دست ميدهي !

قلبهابي هستند که غمها و دردها شکسته و پيرشان کرده اند !

انسانهايي هستند که هرگز فراموش نمي شوند !

دوستها و عشقهايي هستند که دوست داشتند ولي به مانند تو فراموش کردند !

ولي عشق تا لحظه اناالله وانا اليه الراجعون در قلبش زنده مي ماند !

اگه اين به اين حرفها دلشو خوش نميکرد ديگه اين نوشته ها نيود

آرزو داشتم بالهاي تو بودم اگر من نبودم پرواز کردن برايت امکان نداشت

و آرزو داشتم بهار فصلهايت بودم چون اگر من نبودم گلهاي زيبا باز نميشدند

براي من ديدن تو به مانند آب خوردن بود و زندگي کردن با تو به مانند نفس کشيدن :

بدون آب خوردن و تشنه ماندن ميتوانم 3 روز زنده بمانم ولي بدون نفس کشيدن هرگز !

به تو چي بگويم ؟ نمي دانم !

اگه بگم خورشيد تابان ! آن هم غروب ميکند

اگه بگم زندگيم هستي آن هم کوتاه است !

اگه گلم بگم ؟ آن هم زود پژمرده ميشود !

به تو ميگم ( روحم ) که اين روح با تو زندگي ميکند .

تو به زيبايي گلها حسودي نکن چون تو از هر گلي زيباتري پس بذار گلهاي حسودي

تو را بکنن

خودت را ناراحت نکن زيبايي تو از هرگل زيباتري پر فروغتر است ، تو به مانند عشق

آزادي ، به مانند آزادي فراتر و دلنشين تر ،، پس تو از يک دنيا با ارزش تر و با معناتر

هستي !

يک اميدي در زندگي دارم که هرگز از بين نخواهد رفت !

يک حسرتي هست که هرگز تاب کشيدنش را نخواهم داشت !

و يک يک مرگ وجود دارد ،،، يک روز البته خواهد آمد اما ....

عشقي که نسبت به تو دارم نه خواهد مرد و نه کم خواهد شد .

هترين و زيباترين و دلنشين ترين < واژه عشق > تو را دوست داشت است !

شيرين ترين و خوشترين لحظه هاي < انتظار زندگي > انتظار کشيدن براي توست !

و مکمل زندگي و روح نوازترين صبح بيداري وجود تو ، و هستي تو بوده است !

شاد باشيد و هميشه خندون، بدرود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

ديده گانت را بگشا

نگاه کن ديده گانت را بگشاو ببين در کدامين جا ي دنيا مي توان چنين نقاش ماهري

را يافت که غروب خورشيد رابه اين زيبايي قلم زند

در کجاي دنياميتوان باغباني بهاين زبردستي رايافت

که جنگل هاو گلهارا به اين زيبايي پرورش دهد

در کجاي اين زمين خاکي ميتوان شاعري به اين هنرمندي را يافت

که ترانه هاي باران را به اين زيبايي بسرايد

در کجاي اين زمين سبز مي توان موسيقيداني به اين هنرمندي را يافت

که موسيقي باد را با آهنگ شاخ وبرگ درختان بسازد

در کجاي اين کهکشان ميتوان معماري به اين زبردستي را يافت

که اين کره خاکي را به اين نظم و زيبايي معماري کند

 او کيست که از همهبرتري دارد

او کيست که تمام در ختان او را تعظيم مي کنند

او کيست که تمام مرغان عالم در تسبيح اويند

او کيست که تمام ابرهاي آسمان بهفرماناو درحرکتند

نمي دانم هر چه فکر ميکنم جز يک نفر کسي را پيدا نميکنم که تمام اين کارها را بانيم

نگاهي انجامدهد

آري فکر کنم که شما هم فهميد يد او کيست

او خداست خدايي که همه عاشقان عالم سعي مي کنند به اين معشوقه ي خود

نزديک شوند وذکر او گويند.

او خداي محمداست

اوخداي تمام عاشقان اين دنياست

اوست که مي افريند و مي ميراند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

 نزديک ترين نقطه به خدا

نزديک ترين نقطه به خدا هيچ جاي دوري نيست.نزديک ترين نقطه به خدا

نزديک ترين لحظه به اوست،وقتي حضورش را درست توي قلبت حس مي

کني، آنقدر نزديک که نفست از شوق والتهاب بند مي آيد.

آنقدر هيجان انگيزکه با هيجان هيچ تجربه اي قابل مقايسه نيست.تجربه اي

که بايد طعمش را چشيد. اغلب درست همان لحظه که گمان مي کني در برهوت

تنها ماندي، درست همان جا که دلت سخت مي خواهد او با تو حرف بزند،همان

لحظه که آرزو داري دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نوراني

که ازشوق اين معجزه دلت مي خواهد تاآخردنيا از ته دل وبا کل وجودت اشک

شوق شوي وتا آخرين ذره وجود بباري. نزديک ترين لحظه به خدا مي تواند

در دل تاريک ترين شب عمر تو رخ دهد،يا در اوج بزرگ ترين شادي

دلخواسته ات.مي تواند درست همين حالا باشد و زيباترين وقتي که مي تواند

پيش بيايدهمان دمي است که برايش هيچ بهانه اي نداري. جايي که دلت براي

او تنگ است. زيبا ترين لحظه ي عمر و هيجان انگيز ترين دم حيات همان لحظه

باشکوهي است که با چشم خودت خدا را مي بيني.درست همان لحظه که مي

بيني او با همه عظمت بيکرانش در قلب کوچک تو جا شده است.

همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نوراني و متعالي شدن حست را

درک مي کني.آن لحظه که مي بيني آنقدر اين قلب حقير ارزشمند شده است که خدا

با همه عظمت بيکرانش آن را لايق شمرده و بر گزيده.

و تو هنوز متعجب و مبهوتي که اين افتخار و سعادت آسماني چگونه و ازچه رو

از آن تو شده است.

توي آسمون دنياهر کسي ستاره داره .چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

نامه عشقم برايت

سلام من به يار خوب ديرينم

که ديگر روي ماهش را نميبينم

اگر ماهي چرا يکشب نديدم

شبي خوابيدمو در خواب ديدم

بگفتند او ستاره سهيل است

اگرآني، چرايکدم نديدم

پيت در آسمان يا در زمينم

کجايي تو که خوابت هم نبينم

مرا نشناختي اميد جانم؟

درست است نازنينم من همانم

که در اعماق قلبت خانه دارم

ويادر ديدگان تو نهانم

زحالم گربپرسي خوب دانم

که شورورغبتي در خود ندارم

اگرگويم ملالم دوريت نيست

دروغ است وبدان کارم صبوريست

گهي خشنود گه در غرق ماتم

زتنهايي بگيرم زانوي غم

گهي چون جوي خشک وگه روانم

خلاصه بگذرانم روزگارم

تو از خود گو چطوري روبراهي؟

نميبيني مرا چه سربحالي

بدون ديدن رخسارورويم

ويا دور از تمام هايوهويم

سراپا شادوخشنودي وخوبي؟

ويا دلتنگ ومحزون وملولي؟

چرا ديگر به ديدارم نميايي

نميخواهي بيايي يا نميداني

که شبنم صبحگاه پرکرده جايت را

طلوع نور پوشانده شعاعت را

اگررويت نبينم آسمان هست

ستاره،قرص ماه وکهکشان هست

فلق بينم به ياد مويت افتم

شفق بينم به وصف رويت افتم

ستاره آرزوداردنشيند

به جاي هردوچشمت تاببيند

کبوترخسته بالي را که خواهد

به روي شانه هاي تو بخوابد

زهرچه بگذريم بايد بگويم

زمانه يکسره ناسازگارست

تمام خاطراتش ماندگارست

چه کردي با فرازوبانشيبش

چه کردي بارفيق ونارفيقش

اگرهرجاي اين دنيا که باشي

بخواهي روزوشب دلشادباشي

اميدت رامکن نوميدهرگز

نشوآزردگي دوست باعث

خلاصه اختتام نامه خود

خورم سوگند نزدخالق خود

قسم برلحظه ديداراول

به تلخي وداع روز آخر

قسم بر حرمت ايام رفته

قسم برعهدوپيمانهاي بسته

به يادخاطرات نازنيني

که تااين لحظه در يادم نشسته

سراغ ازمعرفت ازعشق گيرم

به ياديارهستم تا بميرم

سراغ ازمن نگير آندم که پيرم

ويادر دامن خاکي اسيرم

گلم!ديراست وقتت را نگيرم

زپرحرفي خودسردردگيرم

دگرحرفي ندارم تابگويم

سلامت باشي،اينست آرزويم

فداي تو مواظب خودت باش

به يادهمره تنهاييت باش

خداحافظ عزيز نازنينم

الهي هيچوقت داغت نبينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

قبولش کن که ديگه تنها شدي

قبولش کن که ديگه تنها شدي

کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي

بهونه نداري بيدار بموني

بگي عاشقي بي اون خواب نداري

توي اين جهان بايد تنها باشي

هميشه کنجه اتاقت بميري

ديگه رفته اون روزاي عاشقي

که واسش شعر بگيو اشک بريزي

به خدا من ميدونم دوسش داري

ولي قسمت نبوده با هم باشين

فراموش کن عشقتو تا بتوني

دوباره شعر بگيو زنده باشي

خيلي سخته که ازش دل بکني

فراموش کني واسش شعر نخوني

ولي چاره اي نمونده ميدوني

بهترين کاره که تنهاش بذاري

تا ببينه بي وفايي يعني چي

دوريو صبرو جدايي يعني چي

اگه تنها شدي اون بالا يکي

هميشه يادته تا تنها نشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

عشق يک فرشته

مي خوام براتون قصه بگم.قصه عشق يک فرشته.فرشته ما ميون آدم ها بود ولي

آدم ها نمي تونستند  ببيننش مگر اينکه خودش بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگي

روزمره و کارهايي بود که از طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولي روزي

عاشق نگاهي شد. عاشق اشک و گريه کردني شد.ولي عاشق نگاه يه آدم.کم کم

خودشو به عشقش نشون داد.ولي عشقش نمي دونست که اون يه فرشته

است.چون ظاهرش

مثل آدم ها بود و هميشه يه نوع لباس مي پوشيد. کم کم عشقش هم به اون علاقه

مند شدولي اين واسه فرشته قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزديکي مياره و

فرشته ما نمي تونست به عشقش نزديک بشه يا حتي اونو لمس کنه. بالاخره

فرشته قصه ما با کسي آشنا شد که قبلا فرشته بوده ولي الان تبديل به آدم

شده.حالا فرشته قصه ما مي تونه تبديل به آدم بشه ولي بايد با جاودانگي

خداحافظي کنه.حالا فرشته ما بين دو راهي عشق و جاودانگي قرار گرفته و بايد يک

راه را انتخاب کنه.بالاخره تصميمشو مي گيره و عشق را انتخاب مي کنه و با

جاودانگي تا ابد خداحافظي مي کنه.حالا اون تبديل به آدم شده.حالا به آرزوش

رسيده.حالا مي تونه عشقش رو در آغوش بگيره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح

کنه....امروز صبح اولين شبي است که اون با عشقش سحر کرده.ولي امروز بدترين

روز براي اون هستش چون عشقش در اثر يک تصادف ميميره.حالا فرشته سابق

قصه ما نه عشقشو داره نه جاودانگي را.در دوران فرشتگي دوستي داشت که

هميشه همراهش بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر مي شه و ازش مي

پرسه:ارزشش رو داشت؟
 
فرشته قصه ما مي گه: <يک بار بوسيدن او به تمام عمرم مي ارزد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

تکه اي از ابر

دستم را دراز مي کنم

و تکه اي از ابر بي باران اميد را

به زير مي آورم

و در آسمان خيال رها مي کنم

تا شايد دوباره بر كوير خشكيده ي احساس ببارد

و گلهاى عشق

دوباره شکوفا شوند...

هر روز با اين رويا دلخوشم

اما...

اما مي ترسم

مي ترسم تند باد سرنوشت ابرهاي روياى مرا با

خود ببرد

و كوير احساسم هميشه کوير بماند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

خدايا از تو سپاسگزارم

خدايا بخاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم .
 
خدايا بخاطر اينکه هرگاه در جاده زندگي قدمهايم اندکي از راه راست سست ميشود

تو با تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم .

خدايا ممنونم که هرزمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام

با نازل کردن بلائي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر

اراده  بي نهايت هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد.

خدايا از اينکه مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زيرنظر دارد و هرگز فراموشم نمي

کند سخت به خود مي بالم .

خدايا با اينکه گناه کرده ام،  ناسپاسي نموده ام، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا

اميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان هرزمان که درمانده از همه

چيز و همه کس شده ام با ز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و درنهايت بزرگواري

حمايتم کرده اي .

براستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي چه ميتوانم

بگويم؟

اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟

خدايا شمار دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق

العاده ات در سختترين  و غيرممکن ترين شرايط ياورم بوده اي از حساب بيرون است.

تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيزهائي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد.

پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي وبه دست آوردن شادماني ، عشق ، آرامش

و سعادت حقيقي ياري ام کني . چرا که بدون تو هيچ ندارم و باتو از همگان بي نيازم .
خداي من مي دانم که با اين همه تو با زهم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه

مواظبم هستي .

زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند.

 " اگر آنان که از من روي برتافتند مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم هر

آينه از شوق جان مي سپردند" .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۹/۱۲/۸۵

ساعت تحويل سال 1386 هجري خورشيدي- 2566 ايراني خورشيدي

در تهران چهارشنبه 3 و 37 دقيقه و 26 ثانيه صبح زمان تحويل سال 1386 هجري

شمسي است.

در تورنتو سه شنبه ساعت 8 و 7 دقيقه و 26 ثانيه عصر

در لوس آنجلس سه شنبه 5 و 7 دقيقه و 26 ثانيه عصر

و در لندن چهارشنبه 12 و 7 دقيقه و 26 ثانيه صبح تحويل سال جديد شمسي است

هفت سين

خانه تميز است.لباسهاي نوبرتن کرده اي وحالا کنارسفره هفت سين

درکناراعضاي خانواده هستي.صداي ملکوتي تلاوت قران به گوش

ميرسد.سفره زيباييست.همه منتظر حلول سال نو. هيجاني تمام

وجوداعضاي خانواده رادربرگرفته

همه جاتميزوخوب است و همه چيز نو.

ولي آيا براستي همه چيز را نوکرده اي؟

آياسراغ ذهنت نيزرفته اي؟

گردو غبارساليان سال را ازگنجينه هاي ذهنت زدوده اي؟

آيا براي روح وروانت نيز رختي نو وپاک دوخته اي؟

حتماً که همينطوراست.

بيا باهم به صندوقخانه دلمان برويم وآن رابراي سال نو گردگيري کنيم واگرآنجا

چيزهائي يافتيم که بدردمان نميخورد چه بهتر که آنها را بدور بياندازيم ومنتظر

ورود افراد واشيائي نوباشيم.براي چيزهاي تازه جابازکنيم.شايد بعضي خاطره

هارادوست داشته باشيم پس آنها را گردگيري کرده سرجايش ميگذاريم ولي

خاطرات بد ممکن است اينده مان را هم آلوده کنند آنها آلوده هستند و بايد دور

بريزيمشان.

دوستان درسال نو کينه وخشم ونفرت رادوربريزيم تا ذهن وروح وقلبمان

رافاسد نکنند وبجاي آن دوستي ومهرومحبت را جايگزين کنيم وگذشته

رارهاکنيم.باشه؟

 
چيدن سفره هفت سين

اين سفره يک سفره خيالي وپوچ وبي معني نيست بلکه نشانه اي ازآنست

که درآغاز سال که روز وسال نو ميشود ما نيز نفس خويش راتهذيب کنيم

وبر آن تزکيه ارج نهيم تا خداوندي که هفت آسمان را آفريده وهفت دريا رازيرآن

نشانيده وبدين وسيله هفت نماد رافراروي ماقرار داده وبه مانشان ميدهدکه

به کدامين وجه  زندگي خويش راسپري کنيم وبا نشستن وبرخاستن

درکناراين سفره اسطوره اي عشق وصفاوپاکي اي را که درآن

وجود دارد در جسم وروح خود منعکس کنيم

اولين سين سنجد

سنجدنماد سنجيده عمل کردن است.سنجد را براين باور بر سفره ميگذارند

که هرکس باخويشتن عهدکند که درآغازسال هرکاري را سنجيده انجام

دهد.سنجد نشانه گرايش به عقل است .احترام به تفکروترويج

وخردمندي.اولين چيزي که خداوند آفريد عقل بود پس عقلانيت را ارج مينهيم و

خردمندي را بزرگ.

دومين سين سيب

دومين سيني که برسفره مينهند سيب است که نماد سلامتي ميباشد.

سومين سين سبزه

سبزه پس ازسنجدوسيب بر سفره گذاشته ميشود که نشانه خرّمي

وشادابي وخوش اخلاقي است.سبزي باخود شادابي  نيکويي وزندگي را

بهمراه مي آورد.

من باخويشتن عهد ميکنم که دراين سال شادو خوش خلق وخوش اخلاق

باشم.

رنگ سبز ارتعاش افکارمارا موزون نگه ميدارد وبه ما آرامش ميدهد

چهارمين سين سمنو

سمنو مظهرصبرومقاومت وعضو عدالت وقدرت است.

پنجمين سين سير

سيربه نشانه دست نگه داشتن ازتجاوزبه سفره هفت سين راه يافته تاپاي

راازگليم خويش بيرون ننهيم .سيرنمادمناعت طبع است يعني انسان بايد

همواره باقناعت برجهان بنگرد که انسان قانع ازنفس کريحش برترازانسان قانع

به دارندگي ثروت است.

پس سير که نشانه قناعت ويادآور امتناع ازتجاوزاست رابرسرسفره مينهيم

تاانساني عاقل سالم شاداب قوي وقانع باشيم.سيرچشمي وچشم سيري

ازبزرگترين صفات انسان برتر ميباشد.

ششمين سين سرکه

سرکه نماد پذيرش ناملايمات ونماد رضاوتسليم است.واقف براين نکته

هستيم که زندگي پيوسته توام بارنج ومشقت وزحمت است وهيچ انسان

متعهد و با مسئوليتي نيست که بدون دغدغه بتواند به زندگي ادامه

دهد.خداوندزمين وآسمان  وانسان راآسوده وبي غم نيافريد وسرکه گوياي

نکته ايستازتسليم دربرابررخدادهاي ناگوارزندگي.

هفتمين سين سماق

آخرين سين سفره هفت سين سماق است.سماق نمادصبروبردباري وتحمل

ديگران است.صبربه انسان مياموزدکه درگذرزندگي خستگي رابايدخسته

کندوکام رابيابد.

پس بيائيد باايمان به چنين ارزشهايي سال نوراآغازکنيم وباگرايش به عقل

وغلبه برترس واضطراب تصميم بگيريم زندگي را ازنوبسازيم....

سال نو مبارك








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

فاني شيرينم

گاه نگران ميشوي که نکند آنقدر که انتظار داري تو را دوست نداشته باشم .

عزيزم،دوستت دارم هميشه و هميشه بي هيچ قيد و شرطي. هر چه بيشتر تو را

ميشناسم بيشتر به تو علاقه مند ميشوم. همه احساسات من حتي حسادتهايم

ناشي از شور عشق بوده است.

در پر شور ترين احساسم حاضرم برايت بميرم.تو را بيش از اندازه ناراحت و آشفته

کرده ام، ولي تو را به عشق قسم، آيا کار ديگري ميتوانم بکنم؟

هميشه براي من تازه هستي. آخرين تبسم تو شاداب ترين و آخرين حرکات تو،

زيباترين آنهاست.
 
تقديم به کسي که بودنش دليل بودنم شد و اگه يه روز نباشه ديگه زندگي هم

نيست چون با بودنش زندگي معنا و هدف پيدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

وقتي رفت

وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزيزم ، اين کار را نکن.

نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده.

وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه،

رويم را برگرداندم،

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.

نگفتم: عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم،

چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده اي،

من آن را سد نخو اهم کرد.

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم: اگر تو نباشي، زندگي ام بي معني خواهد بود.

فکر مي کردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.

اما حالا، تنها کاري که مي کنم

گوش دادن به چيزهايي است که نگفتم.

نگفتم: باراني ات را درآر...

قهوه درست مي کنم و با هم حرف مي زنيم.

نگفتم: جادهء بيرون خانه

طولاني و خلوت و بي انتهاست.

گفتم: خدا نگهدار، موفق باشي،

خدا به همراهت. او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چيزهايي که نگفتم، زندگي کنم.

زندگي چيزي جز يک دروغ بزرگ نيست !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

مرگ سنگين

مي روم

سنگين تر از هميشه

اين بار کوله باري تازه بر دوش دارم

اين بار انگار

از هميشه تنها ترم

خسته ترم ...

يک شاخه گل ميخک

يعني چه ... ؟

تکرار کن

يعني چه ... ؟

يعني چه ... ؟
 
من نسيم را مي فهمم

من دستان خميده ي درخت پير را مي فهمم

من ريشه هاي زير خاک را مي فهمم

يک جرعه تنهايي

شايد تنها آرزوي من باشد

شايد تنها گرفتن دستان تو

ابديت آرزوي من باشد

اي ابرو خميده و ناز بر زلف

اي تنها تفکر زمان معصوميتم

اي تمام مقدسات من

تنها براي توست که خواهم نوشت
 
فکر کن ...

کسي که مرگ برگ ها را کشيده است

منم !

بايد براي مرگ تدريجي احساس گريست

براي دروغ ها

براي ذره ذره ي بهشت که مي رود

به اعماق فراموشي ها

بايد براي تمام معصوميت از دست رفته

ناله کرد

اينجا صحبت گناه ديگر نيست

اينجا حرف

حرف يک جهنم است

حرف

حرف نهايتي خيره از  شهوت است

ببين که برهنه برهنه فکر مي کنند

و آغوش آغوش انجام مي دهند
 
براي خداوند که ديگر

نماز وحشت نمي خوانند

اين چاپلوسي ها کافي نيست ... ؟

اينجا زمين معصيت کار است

زمين تشنه ي کفر است

جنايت کار است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

محبت ديدن

محبت ديدن

خيلي دوست داشتني است

ولي

دوست داشتني تر از آن

محبت کردن است

بعضي ها که روح بزرگي دارند

هر محبتي را جبران مي کنند

ولي بزرگتر از آنها کساني هستند

که بي هيچ چشمداشتي محبت مي کنند

بعضي ها ارزش محبت ديدن ندارند

ولي

بي ارزشتر از آنها

کساني هستند که قدر محبت رو نمي دونند

خوبه که محبت کردن رو ياد بگيريم

ولي بهتره که هميشه منتظر محبت ديدن نمانيم

عشق و محبت مثل بومرنگ مي مونه

به هرطرف و با هر قدرتي که پرتابش کني

به طرف خودت بر مي گرده

حتي اگر مسيري که پرتاب شده اشتباه باشه

حتي اگر به هدف بخوره يا نخوره

اگر هزار بار هم بومرنگ احساست را پرتاپ کردي

و به هدف نخورد

نااميد نشو

چون هنوز چيزاين هدف بوده که لايق اين برخورد نبوده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

غير طبيعي

زندگي من به نظرم همانقدر غير طبيعي،نامعلوم و باور نکردني

ميامد که نقش روي قلمداني که با آن مشغول نوشتن هستم

گويا يک نفر نقاش مجنون وسواسي

روي جلد اين قلمدان را کشيده-

اغلب به اين نقش نگاه ميکنم.

مثل اينست که به نظرم آشنا مي آيد...

شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن مي کند.

خيلي دلم ميخواد که نقش آن قلمدان را ميتونستم ببينم...

شايد من هم بتونم قوي و پرمايه بنويسم،

شايد هم هر کدام از ما بايد

نقشي که متعلق به خود ماست پيدا کنيم

و با تاثير گرفتن از آن بنويسيم

و شايد بتوان نوشته هاي هر  کدام از ما را به نقشي تبديل کرد.

شما مي تونيد نقش نوشته هاي خودتون رو بکشيد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

شب آمد دوباره

شب آمد، شب آمد دوباره

که سوسو زند هر ستاره

به دامان شبها  دو چشمم

کمي فرصت گريه داره

تو اي شب که مثل خود من

غريبي و تنها تريني

دلت را گرفته سياهي

خموشي و عشق آفريني

نواها به دل کرده پنهان تويي

تو پرسوز و پررمز و رازي

بلا کش تويي، روح سرکش تويي

تو بايد به فردا ببازي
 
آنکه دل داد و پژمرد و افسرد

حسرت روزگاران به جان بُرد

آنکه با آرزوهاي بسيار

رنج ياران نامهربان برد

نواها به دل کرده پنهان تويي

تو پرسوز و پررمز و رازي

بلا کش تويي، روح سرکش تويي

تو بايد به فردا ببازي

اي خدا خسته ام

ساز بشکسته ام

جز تاثر نوايي  ندارم

اي شَوَم رحمتي

تا که در فرصتي

همچو ابر بهاران ببارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

شايد بيابم نشاني

دور دست ها به دنبالت ميگردم

شايد بيابم نشاني از چشمان مهربانت

يا بيابم نشاني از غرور سرکشت

که باعث اين جدايي شد

در کدامين افق و در کدامين بالين آرميده اي

و آيا به ياد مياوري نگاه تنهايي يک پرستوي مهاجر را

و آيا بياد مياوري انتظار و فاصله اي دور با دو قلب نزديک را

آيا هنوز پنجره را به ياد مي آوري و آيا شب ها هنوز به ياد نگاه يک مسافر انتظار را

تجربه ميکني

با کدامين قلب شيشه اي آميخته اي که قلب سنگي مرا فراموش کردي؟

نمي دانم چه به دنبالت هستم؟واقعا نمي دانم؟

من؟

من که نتوانستم انتظار را تحمل کنم؟

شب ها با ياد و نگاه تو آرام ميگرفتم و صبح ها چشم به افق چشمان تو داشتم

کجايي؟کجايي اي آرامش شيرين رويا هاي کودکانه

يادم هست پيمان بستيم که هم پاي پيمانمان بجنگيم

سلطان قلب يکديگر باشيم و پيمان ياري را نشکنيم

پس چه شد؟چه شد که هر دو سنگي شديم؟

شايد من زودتر سنگي شدم؟ولي تو هم مقصري

مقصري که هيچگاه قلب شيشه ايت را برويم نگشودي

هميشه پشت پنجره غرور ايستادي و فقط نظاره کردي

فقط نگاه؟

حال که از دست دادمت مدتي است که ميبينمت

در خيال-خواب-بيداري-ميان مردم-در شلوغي شهر

آيا او همان گمشده من است؟

ولي نه

تو نيستي-----------پس چه؟

حال که در اعماق قلبم خانه کرده اي

از خودت خبري به من بده

نگرانت هستم

واي که چقدر زود دير ميشود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

خيلي خوب ، خيلي بد

خيلي خوب...خيلي زود تبديل شد به خيلي بد

خيلي زود .

هيچ كس هيچ چيز به من نگفت و به همين دليل سر در نياوردم!

كه خيلي خوب چقدر زود تبديل مي شود به خيلي بد!

آفتاب ... تبديل شد به سايه ، به باران

شور و شوق ... تبديل شد به لذت ، به درد

ترنم ترانه هاي دل انگيز جايش را داد به سر دادن سرود هاي غم انگيز

خيلي زود .

با " تا ابد " شروع شد

و ابد تبديل شد به گاهي ، به هيچ وقت!

و "مرا دوست داشته باش " تبديل شد به " جايي هم ( در قلبت ) براي من در نظر

بگير "

خيلي زود .

خيلي خوب ... زودتر از آنكه فكر مي كرديم تبديل شد به خيلي بد

خيلي زود .

اگر هيچ كس به تو نگفته باشد ، حالا ديگر بايد بداني

كه خيلي خوب ، خيلي زود تبديل مي شود به خيلي بد !

خيلي زود .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

خيال انگيز

خيال انگيز و جان پرور، چو بوي گل سراپايي

نداري غير از آن عيبي، که مي­داني که زيبايي
 
من از دلبستگي هاي تو با آيينه دانستم

که بر ديدار طاقت سوز خود، عاشق تر از مايي
 
به شمع و ماه حاجت نيست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس افروزي، تو ماه مجلس آرايي
 
منم ابر و تويي گلبن، که مي­خندي چو مي­گريم

تويي مهر و منم اختر، که مي­ميرم چو مي­آيي
 
مه روشن، ميان اختران پنهان نمي­ماند

ميان شاخه هاي گل مشو پنهان،که پيدايي
 
کسي از داغ و درد من، نپرسد تا نپرسي تو

دلي بر حال زار من، نبخشد تا نبخشايي
 
مرا گفتي، که از پير خرد پرسم علاج خود

خرد، منع من از عشق تو فرمايد، چه فرمايي؟
 
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشايد

مگر اي اشک غم امشب، تو از دل عقده بگشايي
 
رهي، تا وارهي از رنج هستي، ترک هستي کن

که با اين ناتواني ها، به ترک جان توانايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

شادي حرومه

رفتم و تنهات مي ذارم

با يه دنيا گله

واسه دست کشيدن از عشقت

چاره شد فاصله

روزي که چشمات وديدم

چشم از همه بريدم

اما دريغ از عشق تو

ديگه تمومه

شادي حرومه

به قلب خستم

زدي نشونه

اي جونم   

ديگه نمي خوام

دل ديوونه

ازخاطراتم
 
چيزي بمونه

اي جونم

اي واي ازاون همه احساس

شدپرپرنگاه تو

حيف ازدلي که باجونم

ميرفت به راه تو

حالاکه دست دل سنگت

روشد واسه دل خستم

نمي خوام بدوني چشمامو

روي تو بستم

رفتي وقلبِ توتنهاست

بين اين همه سياهي

حالاببين بدون من چه سخته بي پناهي

روزي که دل کندي ازمن

گفتي آسونه رفتن 

اما دريغ از عشق ِمن

ديگه ندارم

عشق ِ به سينه

روقلبِ زخمي

نشسته کينه

اي واي

ديگه نمي خوام

بمونه يادم

عشق ِ سياهت

داده به بادم

اي واي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

به شدت آشفته ام

کجايي پس ؟ مگه نمي دوني دلم برات تنگ شده ؟ مگه دلت برام تنگ نشده ؟ پس

چرا نيستي ؟

بشين روبروم ... بگذار خوب نگات کنم ... من يه گمشده تو نگاهت دارم ، ازش خبر

نداري ؟

دستات مهربونه مثل نگاهت ... و گرم مثل زندگي ...

فکر کنم کارت داشتم ، فکر کنم مي خواستم بهت چيزي بگم ، اما الان هيچي يادم

نمياد ، يعني حرف ها يادمه اما اهميتشون تو اين لحظه کم شده ... حضورت حرف

هام رو تحت الشعاع قرار داده ...

خيلي چيزها بايد بگم ... اما لال شدم ، حرفم نمياد ... شايد هم از سکوت تو مي

ترسم ...

دلم يه گريه ي سير مي خواد ... نه از روي درد ، براي رها شدن ... خود اين مدليم رو

دوست ندارم و دارم سعي مي کنم پنهان شم که ديگران هم من رو اين مدلي ، لب

ورچيده و بي حوصله نبينند ...

دوست دارم عين گربه تازه از جنگ برگشته، يه گوشه تنها گير بيارم و آرام آرام

زخمهايي که در اثر مرور زمان از ادمها و مکانها و اتفاقها برداشتم، بليسم

با تمام بدخلقي هايم، چه دلتنگ هستم.

زندگي چيز بارزشي نيست، اما بعد از مدتي ميفهمي تو براي آن با ازرش ترين ها را

خرج کرده اي، يعني عشقت را فداي زندگي کردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

با من بگو درد دلت

با من بگو درد دلت

با من بگو ساز دلت

آه دلم را ببين که بي تو چه باشکوه مي نوازد

من شدم شبنم لغزيدم ز چشمان غم

بشنو صداي قلبم که باز از فرو ريختن مي گويد

لمس کن دست سردم را که بي تو گرمي ندارد

با توام ولي با تو نخواهم ماند

درد نرسيدن سنگين نيست

درد خواستن و گذشتن سنگين است

بار غم تقسيم کن

من هم خواستم

من هم لايق اين غمم

نگاهم بي تو نوري ندارد

نور دو چشمانم توئي

به تو گفتم اين عشق تا ندارد

جاودانه دوست داشتنيه من

صبر نوح از خدا طلب کردم

بي توام اما با تو زنده ام

جسمت ازآنم نيست روحت شدم

دستم از سنگ رود خروشان جدا کردم

با شوقي سرشار از رسيدن به سوي آبشار رفتم

پرت شدم

فشار آب قلبم را فشرد

سنگ سخت قلبم را شکست

فکر کردم دلم در انتهاي آبشار انتظارم را ميکشد

آه آه دلم نيست!!!

اي آب خروشان دلم را به تو سپرده بودم

آبشار گفت:

دلت را بر نخواهم گرداند؛

گفتم: چرا؟؟

گفت :

آنقدر پاک و زلال بود که با من يکي شد

گفتم :

مرا هم با خود يکي کن

گفت :

تو به زلاليه دلت نيستي

گفتم :

ميشوم

گفت : بدرود

گفتم :

صبر کن ، خواهشي دارم

برگشت و نگاهم کرد

گفتم :

حالا که با دلم يکي شدي؛ خود دلم هستي

برايت هديه اي دارم

با فشارآب خروشانت دلم را فشردي

با سنگ سختت آنرا شکستي

خون پاک وسرخم تقديم تو

گريستم ، قطره اشکي همراه قطره خون به او دادم

آنرا بوسيد و ناپديد شد

از آنروز هر روز به آبشار مي آيم

که شايد باز او را ببينم

گوئي که مرا ميبيند و پنهان ميشود

اما قلبم قطره خونش را حس ميکند

ميدانم که همين نزديکي هاست

ميدانم که او هم مرا ميخواهد

آه که رود خروشان مارا از هم جدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

خالي از غم

اين عشق تو چرا کم نمي شــود

وين سينه خالي از غم نمي شود

دواي دردهـــاي مـن تـــو بـوده اي

چــرا نـگاه تـــو مرهـــم نمي شود

تـمـــــام دل مـــــرا ســــــروده اي

ســـرود تـــو تمـام هـم نمي شود

آوارگــــي خســته مي کنـد مـرا

خستــگي دليـل خوابم نمي شود

عشـــق تــو وابـستـه مي کند مرا

و ايــــن طنــاب چــاهم نمي شود

کجاست خنده هاي مه گرفته ات

کـه ابـر ، عـابر سرابـم نمي شود

کجاست دستهاي تب گرفتــه ات

کــه رهنــماي راهــــم نمي شود

من از غريـب زادگــي دلـم گرفــت

چــــــرا تمــام ، غربتـم نمي شود

من از کـوير مانــدگي دلـم گرفــت

چــــــرا وقـــت رفتنـــم نمي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

هواي گريه دارم

امروز بد جوري حضور دستاي مهربونت رو روي شونه هام کم دارم.....

امروز هواي گريه دارم...

دلم خيلي برات تنگ شده..

خيلي به بودنت نياز دارم...

دلم ميخواد کنارم باشي...

ميخوام که باشي...

امروز خيلي دلم مي خواد از تو بگم...

مي خوام سرمو بذارم رو شونه ت...

مي خوام تمام دلتنگي هامو تو بغلت گريه کنم...

کاش مي دونستي تو دلم چه خبره...

کاش بودي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

آسمـان

آسمـان را ستـاره زيـبـا مي کند
 
بـاغـچـه را گـل

چـشـم را اشـک

قـلـب را عـشـق

امـا تـو هـمـه چـيـز را !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

آرزو دارم

آرزو دارم دستي در دستانم بود و مرا نوازش ميكرد

اي كاش آن دست، دستان مهربان تو بود!

آرزوي آغوش گرمي را دارم كه مرا در آغوش خود گيرد

ودر اغوشش با من با صداي آهسته درد و دل كند

و اي كاش آن آغوش، آغوش گرم تو بود!

آرزوي يك بوسه را دارم!

بوسه اي از سوي يك لب سرخ!

از سوي كسي كه زندگي

من است و با تمام وجود دوستش دارم

كاش و اي كاش آن بوسه از سوي تو بود

آرزوي پرواز دارم، پرواز از اين سرزمين بي محبت

ميخواهم سفر كنم، سفر بسوي سرزمين خوشبختي ها

و كاش همسفري بود، و آن همسفر من تو بودي!

آه

آرزوي شنيدن صداي نفسهايت را دارم

كاش فاصله اي نبود و كاش ما در كنار هم بوديم

تا صداي نفسهاي گرمت را احساس كنم

كاش مرزي نبود بين ما و اي كاش اگر هم

مرزي بود آن مرز تو بودي!

آرزو دارم دست درون موهايت كنم و

برايت در يك شب عاشقانه لالايي را بخوانم

كاش اگر همبستري بود ، آن همبسترم تو بودي

آرزو دارم حتي از دور دست ها نيز چهره ات را ببينم، اما !

آرزو دارم تمام آرزوهايم را زنده كني

آرزو دارم دستانت را بگيرم و بر لبانت بوسه

زنم و بگويم كه خيلي دوستت دارم عزيزم

و اي كاش آرزوي من آن آرزوهاي من

همه تو بودي تا ديگر نه آرزويي داشتم

و نه ديگر رويايي را در سر داشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

آرام دل

عمريست تا من در طلب هر روز گامي ميزنم

دست شفاعت هر زمان در نيکنامي مي زنم

بي ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود

دامي براهت مينهم مرغي بدامي ميزنم

اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو

حالي من اندر عاشقي داد تمامي ميزنم

تا بو که يابم آگهي از سايه سرو سهي

گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامي ميزنم

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خيالي ميکشم فال دوامي ميزنم

با آنکه از وي غايبم وز مي چو حافظ  تايبم

 در مجلس روحانيان گه گاه جامي ميزنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

حرمت اين پنجره ها

آدما حرمت اين پنجره ها رو ميشيکنن

با نگاه زردشون ، دل بهارو ميشکنن
 
لهجه ي سلامشون ، بوي خدافظي ميده

دل نازکم از اين آدما خيلي رنجيده
 
ميدون مسابقس ، بازيه دل شکستنه

قهرمان ميشه با سر، هر کسي نارو بزنه
 
ميون اين آدما ، چطور بايد بُر بخورم

مثل ابرا بازم از ، بارون دلتنگي پُرم
 
تو که درس کينه رو ، مشغول دوره کردني

نگا کن دلت شده ، رنگ سياهه روشني
 
کاش دوباره حرفي از عاشقي در ميون باشه

هر کي هر چي که ميگه ، تو دلشم همون باشه
 
کاشکي آدما با هم يه ذره مهربون بشن

فصل پيوند گُلاس ، کاش همه باغبون بشن
 
ميدون مسابقس بازيه دل شکستنه

قهرمان ميشه با سر هر کسي نا رو بزنه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

آدم ها

آدم ها مثل كتاب هستند ...
 
بعضي از آدم ها جلد زر كوب دارند ... بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك .
 
بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي .
 
بعضي از آدم ها ترجمه شده اند .
 
بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدم هاي ديگه

هستند .
 
بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها صفحه رنگي

دارند .
 
بعضي از آدم ها تيتر دارند , فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشتند :
 
حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است .
 
بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند . بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به

فروش مي رسند و بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند .
 
بعضي از آدم ها نمايشنامه هستند . در چند پرده نوشته مي شوند .
 
بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدم ها معلومات عمومي

هستند .
 
بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند .
 
از روي بعضي آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها بايد جريمه نوشت .
 
بعضي از آدم ها رو بايد چند بار بخوونيم تا معني اونها رو بفهميم و بعضي از آدم ها رو

بايد نخونده دور انداخت ... !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۸/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه ي هشتم)

عزيز من! 

بي پروا به تو مي گويم كه دوست داشتني خالصانه، هميشگي، و رو به تزايد،

دوست داشتني ست بسيار دشوار- تا مرزهاي ناممكن. اما من، نسبت به تو از پس

اين مهم دشوار به آساني برآمده ام؛ چرا كه خوبي تو، خوبي خالصانه، هيمشگي و

روبه تزايدي ست كه هر امر دشوار را بر من آسان كرده است و جميع مرزهاي ناممكن

را فروريخته.

امروز كه روز تولد توست، و حق است خانه را به مباركي چنين روزي گل باران كنم، اگر

تنها غنچه فروبسته گل سرخ به همراه اين نامه كرده ام دليلش اين است گمان مي

كنم، عصر، بچه ها، و شايد برخي از دوستان و خويشان، با گل هايشان از راه برسند.

و اين، البته، شرط ادب و مهمان نوازي نيست كه ما، پيشاپيش، همه ي گلدان ها را

اشغال كرده باشيم.

گلدان، خانه ي محبت دوستان ماست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

ميخواهم براي تو بنويسم

وقتي ميخواهم براي تو بنويسم دوست دارم از هر چه در طبيعت است کمک بگيرم از

يک گل سرخ تنها در بيشه اي بي نشان از کبوتري که در ابر ها لانه دارد. از چشمه

اي زلال آنقدر زلال که انسان حيفش آيد قطره اي از آن بنوشد از شاپرکي که صداي

خود را صيقلي داده از پروانه اي که هر روز زيباتر ميشود از کوهي که هيچ پايي به

قله اش نرسيده از دريايي که دستي کاکل موجهايش را لمس نکرده از قصه اي که

هيچ گوشي آن را نشنيده و از تصويري که هيچ نقاشي آن را نکشيده است.

وقتي ميخواهم براي تو بنويسم دوست دارم از هر آنچه در کاينات است کمک بگيرم

دوست دارم ستاره ها را آب کنم و به جاي جوهر در قلم بريزم تا کلمه هايم نوراني

شوند. دوست دارم در خلوترين نقطه ماه بنشينم و حرف دلم را براي تو بنويسم دلم

نميخواهد هيچ کس حتي فرشته هايي که در دو طرف شانه هايم زندگي مي کنند

حر فهايم را بشنوند.

من تو را در همه اي کاش هايم ميبينم. تو را در همه دلواپسي ها و دلشور هايم در

اشکها و شاديهاي کودکانه ام در حسرتها و آهها و در سوزو گدازهايم ميبينم من هر

دري را به اميد آمدن تو باز ميکنم و هر دفتر چه اي به اميد خواندن نام تو ورق ميزنم با

کلمه هاي نمي توانم حرف بزنم کاش حرفهاي ساکتم را ميشنيدي حرفهاي که در

چشمهايم زندگي ميکنند. حرفهايي که هيچ گاه نتوانستم بر زبان بياورم . به آويشن و

سوسن و شبنم اين حرفها سالها ست که منتظرند به تو برسند. مي خواهم برايت

آسماني بسازم و خورسيدي که هيچ گاه غروب نکند مي خواهم برايت کهکشاني

بسازم که هيچ فرشته اي به آنجا نرسيده باشد مي خواهم قلبم شعله اي گيرا باشد

و من در پرتو آن تا روز قيامت بسوزم و تو را تما شا کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

وقتي رفتي

وقتي رفتي همه چي رفت

همه ي دلبستگي رفت

شب و روز من يکي شد

حتي حس زندگي رفت

ديگه بي تو مرده بودم

حرف مردم شده بودم

توي آغوش نبودت

تو خودم گم شده بودم

وقتي رفتي تازه فهميدم کي بودي

براي من تپش زندگي بودي

وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد

وقتي رفتي

آره! رفتي

وقتي رفتي

از تو مونده يادگاري

واسه ي من بي قراري

خنده رو لبامه اما

از دلم خبر نداري

نه تو بودي نه ترانه

نه يه حرف عاشقانه

من مگه از تو چي خواستم

فقط و فقط بهانه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

من چه ساده ام

من چه ساده ام و از صداقت سرشار ....

اما...

دنيا پر از ريا ودروغ و مرا نيز اينگونه مي خواهد...

امروز بر سادگي خود گريستم ...و يا نه....خنديدم

وقتي ديدم چه راحت به اتهام ساده دلي ،

دل ديگري را رنجاندم...

آيا گناه از من بود که بي ريا بودم؟...يا نه....

يا گناه از نگاه ديگران است که مرا رياکار مي خواهند...

چگونه تاب آورم اين نگاههاي سنگين را...

مي گريزم و خود را تنها مي يابم.

در تنهايي غرق سکوت مي شوم...

سکوتي سنگين که راه فرياد را بر من مي بندد

و چه زجرآور است فريادي که در درون

سينه ام حبس شده است...

کاش ميمردم

ديگر طاقت اين زندگي را ندارم

کاش مي شد امشب که مي خوابم ديگر بيدار نمي شدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

سفر

زندگي باز رود ثانيه آرام تر است

در کنارش آسمان باز غم انگيزتر است

روز و شب از پس من مي رود ومي آيد

واژه هاي دفترم از اين تنم سيرتر است

شمع شب را با وجودم آنچنان مست و خراب

مي شمارم که در آن شمس تاريکتر است

پس هر دکلمه از زندگي چالش وار

شعر ناب سحرم باز به پاس دگر است

شده ام آگه از اين فکر طلا کوبيده

که نيارم سخن از او ، چشم تيزتر است

به کنارم تو نيايي ،تو بدان اين پيمان

گر بخشکيده غرورش ،پس آن نيز ، تر است

اما زندگي باز رود ثانيه آرام تر است

شعلهُ چشمهُ آسودهُ من

در کنارش ماه نزديک تر است

مي روم آرام پا به پاي زندگي

مي روم آسوده سوي ييلاق حواس

مي روم آنطور بي کلام

که نيايد ز من از من خبرم

به کجـــــا؟

به هر آن کجا که سايه ز سر من

برود به راه خود او

نشناسد او سر من

به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم!!

به ديار آشنايي

به شروع هر کلامم

به خرابه هاي خشتي

به کناره هاي مسکوت

به پياله هاي ريزان

به شراب زان جدايي

کس نگويد ز بر من

سفرم بخير اما ، من و دوستي خدا را !

من از اين کوير وحشت به سلامتي گذشتم !

نه بهاري که بديدم نه قطرات باران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

چند نفر نام ببر

چند نفر نام ببر

زن يا مرد فرقي نمي كند

كه به دنيا آمدند

خنديدند

گريه كردند

آرزو داشتند

تلاش كردند

عاشق شدند

بيدار ماندند

ترسيدند

خوشحال شدند...

چند نفر نام ببر

زن يا مرد فرقي نمي كند

كه بودند

رنگ ها را مي شناختند

سفر رفتند

گلها را بو كردند

در مرگ ديگران گريستند

خيس باران شدند...

چند نفر نام ببر

زن يا مرد فرقي نمي كند

بدهكار بودند

مي ترسيدند

مي ترساندند

زندگي كردند

و مر دند...

بي آنكه تو حتي اسمي از آنان شنيده باشي

عاشق شدند

شكست خوردند

نامه نوشتند

نامه گرفتند

آواز خواندند

گريه كردند

و
.
.
.
و تنها ماندند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

تو راگم کرده ام

تو راگم کرده ام امروز

و حالا لحظه هاي من

گرفتار سکوتي سردو سنگينند..

وچشمانم

که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند

نميداني چه غمگينند..

چراغ روشن شب بود

برايم چشم هاي تو

نمي دانم چه خواهد شد!

پراز دلشوره ام،بي تاب و دلگيرم

کجا ماندي که من بي تو

هزاران بار،در هر لحظه ميميرم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

بي تو

بي تو به روي پلکم لم داده خون و شبنم

بي تو شکسته ام من ذهنم گسسته از هم

بي توچه برگريزي در باغ حمله ورشد

مي ريخت استخوانم بر سنگ وخاک کم کم

بي تو اگر بميرم نام و نشان ندارم

بايد بگويم اينک زاين مرگ مي هراسم

بي تو نوشتن من محدود يا نحيف است

بي تو است قصه ام گنگ بي تواست شعر مبهم

بي تو نمي شود گفت با هيچکس غمم را

بي توکجاست همدل بي تو کجاست همدم؟

حالا که نيستي تو اي کاش من بميرم

بي تو دراحتظارم در انتظار مرگم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

ازت ميخواد بموني

وقتي كه بوي بارون ميپيچه تو خيابون

دلم ميخواد بمونم مي دونم نميتونم

وقتي صداي چيك چيك ميپيچه تو آلاچيق

دلم ميخواد بموني مي دونم نميتوني

وقتي مي شينه رو خاك يه قطره از آسمون

عطرش ميپيچه آروم به زير چطر ناودون

وقتي يه قطره بارون يواش يواش و لرزون

مي شينه روي پلكام به زير طاق ايوون

دلم ميگه ميتونم اگه بخوام بمونم

چتري باشم براي گريه اين آسمون

امشب تو اين خيابون نگاه كن به آسمون

توو قطره بارون ببين چشاي گريون

يه دل پر از هياهو صداي كمي لرزون

ازت ميخواد بموني ميدونم كه ميتوني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

ابليس و جوان

ابليس شبي رفت به بالين جواني

آراسته با شکل مهيبي سر و بر را

گفتا که منم مرگ اگر خواهي زنهار

بايد بگزيني تو يکي زين سه خطر را

يا آن پدر پير خودت را بکشي زار

يا بشکني از خواهر خود سينه و سر را

يا خود زمي ناب بنوشي دوسه ساغر

تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را

لرزيد از اين بيم جوان برخود و جاداشت

کز مرگ فتد لرزه به تن ضيغم نر را

گفتا که نکنم با پدر و خواهرم اين کار

ليکن به مي از خويش کنم دفع ضرر را

جامي دوسه مي خورد چو شد چيره زمستي

هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

اي کاش شود خشک بن تاک و خداوند

زين مايه شر حفظ کند نوع بشر را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

من هم مانند توام

من هم مانند توام اي شب تاريك و برهنه

بر جاده فروزاني كه بر فراز رؤياهاي من است راه مي روم

و هر گاه پايم به زمين مي خورد يك درخت بلوط  تناور پديد مي آيد

نه تو مانند من نيستي اي ديوانه

زيرا تو به پشت سر نگاه ميكني تا ببيني كه جاي پايت بر روي ريگ به چه بزرگي

است

من مانند توام اي شب خاموش و عميق

و در دل تنهايي من الهه اي ست در بستر زايمان

و در وجود آن كه زاييده مي شود آسمان به زمين مي رسد

نه تو مانند من نيستي اي ديوانه زيرا كه تو هنوز در برابر درد مي لرزي

و از صداي سرود مغاك به وحشت مي افتي

من مانند توام اي شب وحشي و وحشتناك

زيرا گوش هاي من پر است از فرياد ملت هاي مسخر و اه زمين هاي فراموش شده

نه تو مانند من نيستي اي ديوانه

زيرا كه تو هنوز آن خويشتن حقيرت را به رفاقت مي گيري

و با ان خويشتن غول آسايت رفيق نمي شوي

من مانند توام اي شب بي رحم و هولناك

زيرا كه آغوشم از سوختن كشتي ها در درياروشن مي شود

و از لب هايم خون جنگيان به خون غلتيده مي چكد

نه تو مانند من نيستي اي ديوانه

زيرا كه هنوز آرزوي يك روح ديگر در دل داري

و به قانوني از براي خود مبدل نشده اي

من مانند توام اي شب شاد و سرخوش

زيرا ان مردي كه در سايه من آرميده

اكنون از باده ناب سرمست است

و آن زني كه در پي من افتاده سرگرم گناه لذت ناك است

نه تو مانند من نيستي اي ديوانه

زيرا كه روح تو در هفت لفاف پيچيده ست و دلت را در كف دست نگرفته اي

من مانند توام اي شب شكيبا و پر شور

زيرا كه در سينه من هزار عاشق در كفن بوسه هاي پژمرده مدفون اند

آري ديوانه ايا تو مانند مني؟

آيا تو مي تواني بر طوفان سوار شوي

چنان كه بر اسبي و آذرخش را به دست بگيري به سان شمشيري؟

مانند تو اي شب مانند تو بزرگ و بلند و تخت مرا بر توده خدايان فروافتاده ساخته اند

و روز ها نيز از برابر من مي گذرند تا دامن پيراهنم را ببوسم

ولي هرگز بر رويم نيندازند

آيا تو مانند مني اي زاده تاريك ترين قلب من؟

ايا تو انديشه هاي رام نگشته مرا مي انديشي و به زبان بيكران من

سخن مي گويي؟

اري ما برادران همزاديم اي شب

زيرا كه تو فضا را آشكار مي كني و من روح خود را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

ماه تنها بود، منم

اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم

ماه نقطه آخر خط است

و اين هواي كوچك

دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...

نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام

رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه

و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم

تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي

دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!

اين جا و آن جا

حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده

و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت

اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها،

اين روزهاي كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست، اين

روزهاي كه دوستي ها و رفاقتها به طنابي پوسيده و كهنه مي ماند، كاش كسي

ميدانست كه تقصير كدامين ماه است كه بدون اينكه ما بدانيم شب تو آسمان در كنار

ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند و ما خيره به آسمان تا صبح بيدار مي

مانيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

فرياد نزن اي عاشق

من صدايت را درون قلب خود مي شنوم

درد را در چهره ي عاشق تو

با ذهن خود مي نگرم

فرياد نزن اي عاشق

فرياد نزن... بي سبب نيست چنين فريادم

بيگناه در دام عشق افتادم

چه درست و چه غلط زندگي

هم خودم هم تورو بر باد دادم

بي گناه در دام عشق افتادم اگر احساسمو مي فهميدي

قلبتو دوباره مي بخشيدي

لحظه ي پايان اين ديدار را

روز آغازي دگر مي ديدي اگه بيهوده نمي ترسيدم

عشقو آنگونه که هست مي ديدم

شايد اين لحظه ي غمگين وداع

قلبمو دوباره مي بخشيدم

کاش از اين عشق نمي ترسيدم ما سزاواريم اگر گريانيم

اين چنين خسته و سرگردانيم

ما که دانسته به دام افتاديم

چرا از عاشقي رو گردانيم وقتي پيمان دل رو مي بستيم

گفته بوديم فقط عاشق هستيم

ولي با عشق نگفتيم هرگز

از دو ايل نا برابر هستيم

از دو ايل نا برابر هستيم نه گناه کاريم نه بي تقصير

منو تو بازيچه ي تقديريم

هر دو در بيراهه ي بي رحم عشق

با دل و احساس خود درگيريم بيشتر از هميشه دوستت دارم

گرچه از عاشقي و عاشق شدن بيزارم

زير آوار فرو ريخته ي عشق

از دلم چيزي نمونده که به تو بسپارم تو که همدردي مرا ياري بده

به من عاشق اميدواري بده

اگر عشق با ما سر ياري نداشت

تو به من قول وفاداري بده

تو به من قول وفاداري بده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

خوبي او

هر کس بد ما به خلق گويد ما سينه او نمي خراشيم

ما خوبي او به خلق گوئيم تا هر دو دروغ گفته باشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

خدايا

"خدايا ! وقتي مرا بخواني ، به تو خواهم رسيد .

در نام مطهرت ، سرور وصال نهفته است.

در عشق تو مرگ پايان مي پذيرد.

آن که با کلامت زندگي کند ، هجوم ترديدها را فرو ميگذارد و شب و روز کمر به خدمتت

ميبندد."








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

تنهايي

به تو نگاه مي کنم

به دور دست

به نقطه تاريک عمرم

به جايي نگاه مي کنم که روزي به واسطه تو

بر قله آن مي ايستادم

به جاده نگاه مي کنم

جاده اي که روزي همه دلخوشي من بود

روزي گفتم تنهايي خيلي تنها

گفتي با تنهايي تنها ترم

به خود مي گويم که چرا

که چرا رفت و نگاه نکرد

چرا چشمان خسته و گريان مرا نديد

چرا رفت وعشق را با خود برد

بازهم به دور دست نگاه مي کنم

باز هم به نقطه اي سياه نگاه مي کنم

چشمهايم را مي بندم

چشمهايم را از جاده بر مي گردانم

آن روز يادت هست

آن روز را به ياد مي آوري

روزي که به تو گفتم دوستت دارم

روزي را که قلبم را به تو تقديم کردم

روزي که پلک هايم قدرت زدن نداشت

چون چشم هايم به چشمانت خيره بود

روزي را به ياد مي آوري

که عاشقانه از درد هايم برايت سخن گفتم

آن را براي تو کنار گذاشته ام

قلبم را مي گويم

قلبي که از غصه و درد سنگين است

قلبي که مالامال از محبت خاليست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

تضاد

و غزل عاشقانه اي را کشتم!

پروانه اي را از شمع دور کردم!

مجسمه سازي را به کوه بردم!

مجنوني را به دشت!

عارفي را به ديوانه خانه!

ديوانه اي را به مکتب!

آخوندي را به رقاص خانه!

رقاصي را به مسجد!

مرگ را کشتم!

زندگي را نفس کشيدم!

شعر نوعي سروده ام ضد!

شعر سپيدي نغز!

به غزل سرانه دادم!

سهراب را حافظ کردم!

پرنده را سهراب!

آب را به سربالايي کشيدم!

آتش را به سرا زيري!

حال خود را کجا برم؟؟؟

خانه ي معشوق؟

کنار شمع؟

پيش شيرين يا کنار ليلي؟

مجلس درس عارف خوب است

يا ديوانه خانه؟

پيش شيخ يا کنار ميخانه؟

مرگ برايت بهتر است

يا تنفس؟

آيا شعري نو مي گويم؟

شعر سپيدم کو؟

غزلک کجايي؟

فال سهراب بگيرم؟

يا پرنده را آزاد کنم؟

آب را بنوشم

يا آتش درون راخاموش کنم؟

همه ي تضاد ها

از روي عادت

سازش يافتن

مگر دل کوچک پرنده

به سنگ

و دل نازک من

به غم

ميرم به دياري دور

به خاک








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

همه رو جواب كردم

به نام عشق و زندگي تو را انتخاب كردم

من از در خونه دل همه رو جواب كردم

گفتم براي چيدنت گلي از گلزار بهشت

ديگه به اميد خدا ميرم به سوي سرنوشت

زدم به قلب زندگي براي انتخاب يار

قرعه به نام تو زده سهم من و اين روزگار

عاقبت يار ديگه خوب و بدش به دست توست

بذار كه سربلند باشيم شكست من شكست توست

من دوست دارم را به تو راحت گفتم

گفتم ولي از روي صداقت گفتم

گاهي وقتي كه مي خوام به ياد تو گريه كنم

اشـــك بيكسي من گونه هامو مي سوزونه

تا مياد خنده ي رو لب هاي من جون بگيره

ياد چشمات روي لبخند من و مي پوشونه

جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه

كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه

در و ديوارهاي خونه از تو داره صد نشونه

گل هاي باغچه ميگيرن از فراق تو بهونه

كاش مي شود با مهربوني پُـر كنيم فاصله ها رو

من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه

من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه

جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه

كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه

من كه چون شمعي به شام تار تو افروختم

هر چه كردي با دلم از شكوه لب را دوختم

روز شب بوده دعايي من سلامت بودنت

پس چرا آتش شدي از شعله هايت سوختم

خيلي دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

ميخواستم از او بگويم

به نام حق

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.

و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.

سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.

و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم

اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.

فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا

باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.

شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .

اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.

حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

به تواز تو ميرسيدم

توي باور نازت ازم يه ياغي ساختي

ميخوام بگم عزيزم  منو تو نشناختي

دوست دارم که باشم تو باور تو يک مرد

با حال التماسي بگم دوباره برگرد

هر واژه‌ي بي ربطي اونو يادم مياره

همه ميخوان بگن که اون منو دوست نداره

هر روز مثل اشکي که ميخوام بارون ببينم

ولي طاقت نميارم تو چشماي تو بشينم

مگه من دل نداشتم ؟؟ دل منو شکستي

چرا وفانکردي به اون عهدي که بستي

تو که گذاشتي رفتي منو تو اين شب سرد

با التماس دستهام ميگم دوباره برگرد

ميخوام بگم که يادت توي دلم ميمونه

توي دلم سياه نيست !! اينو چشات ميدونه

ميگن شيرين و فرهاد رفتن توي هر ياد

چون به هم نرسيدن  کردن عشقو فرياد

مگه من دل نداشتم ؟؟ دل منو شکستي

چرا وفانکردي به اون عهدي که بستي

چه کنم حالا که بي تو تنهاي تنها موندم

اينا حرفهاي دل بود که برات ترانه خوندم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۶/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه هفتم)

عزيز من!

مدتي ست مي خواهم از تو خواهش كنم بپذيري كه بعض شب هاي مهتابي،

عليرغم جميع مشكلات و مشقات، قدري پياده راه برويم – دوش به دوش هم.

شبگردي، بي شك، بخش فرسوده ي روح را نوسازي مي كند و تن را براي تحمل

دشواري ها، پرتوان.
 
از اين گذشته، به هنگام گزمه رفتن هاي شبانه، ما فرصت حرف زدن درباره ي

بسياري چيزها را پيدا خواهيم كرد.
 
نترس بانوي من! هيچكس از ما نخواهد پرسيد كه با هم چه نسبتي داريم و چرا

تنگاتنگ هم، در خلوت، زير نور بدر، قدم مي زنيم. هيچكس نخواهد پرسيد؛ و تنها

كساني خواهند گفت:«اين كارها برازنده جوانان است» كه روح شان پير شده باشد؛

و چيزي غم انگيز تر از پيري روح وجود ندارد. از مرگ هم صد بار بدتر است.
 
راستي، طلب فروشگاه محله را تمام و كمال دادم. حالا مي تواني با خاطر آسوده از

جلوي فروشگاه رد شوي. هيچ نگاهي ديگر نگاه سرزنش بار طلب كار نخواهد بود.

مطمئن باش!
 
ضمنا همه ي چيزهايي را هم كه فهرست كرده بودي، تمام و كمال خريدم: برنج، آرد

نخودچي، آرد سه صفر، ماكاروني، فلفل سياه، زرد چوبه، آبغوره، نبات، برگ مو ،

صابون، مايع ظرفشويي، و دارچين(كه چه عطر قديمي يادانگيزي دارد)
 
مي بيني كه چقدر خوب، من بي حافظه، نام تك تك چيزهايي را كه خواسته بودي به

خاطر سپرده ام؟
 
خب... ديگر مي تواني قدري آسوده باشي، و شبي از همين شب ها، پيشنهاد يك

پياده روي كوتاه را به ما بدهي. ما، با اين كه خيلي كار داريم، پيشنهاد شما راخواهيم

پذيرفت.
 
عزيز من!

ما آنقدر بدهكار نخواهيم شد كه نتوانيم از پس بدهي هايمان برآييم، و هرگز آنقدر پير

نخواهيم شد كه نتوانيم متولد شويم.

ما از زمانه عقب نخواهيم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهيم كشي.

فقط كافي ست كه قدري ديگر هم از نفس نيفتيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

زنداني و زندانبان

سر پيچ از هم جدا شدند.

يكي زنداني بود ديگري زندانبان.

زنداني دوره ي محكوميتش را گذرانده بود و زندانبان دوره ي خدمتش را.

چمدان هايشان پر از گذشته بودحوله ي كهنه ريش تراش زنگ زده و آينه ي جيبي

و...

آنها سرنوشت مشترك داشتند.

هر دو خاطرات خود را پشت ميله ها گذاشته بودند

و وقتي سر پيچ از هم جدا شدند برف بر هر دوي آنها يكسان ميباريد...

چشم از ديوار گرفتي

و گفتي

كي؟ كجا؟

و گفتم

به راستي

كي؟ كجا؟

غروب

با چشمان خيس از هم جدا شديم

و گم شديم

در شهري كه هيچ يك از ساكنانش نمي دانستند

به راستي كي و كجا

به جز حضور تو

هيچ چيز از اين جهان بيكرانه را

جدي نگرفتم...

حتي عشق را!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

سفر دل

هر از گاهي در جستجوي نامي و يادي از تو

دلم مي رود

بي آنكه يادي از من بكند

بي هيچ خداحافظي!

مي رود و با يك سبد گلهاي سپيد لطف برمي گردد

با كوله باري پر از روشنايي آبي عفو

با تني داغ از حرارت مهر

با چشماني روشن از نور اشك

با گوشهايي سرشار از ترانه ي «دوستت دارم!»

با زباني شاداب از ذكر « تنها تو را مي خواهم!»

با پاهايي بريده از خاكستان و رسيده به دلستان

با دستاني خيس از چشمه ي حرارت زلال «روز ازل»

طراوت آن روزي كه شهادت دادم به آنكه «تنها تو را دوست دارم»

«تنها تو دوست داشتني هستي و بس!»

روزي كه تو امر به گفتنم فرمودي و من لب گشودم كه :

«فقط تو سزاوار همنشيني هستي و بس!»

امشب نيز

از ابتداي دل سياه شب

دلم باز عزم سفري سپيد كرده

باز هم دارد مي رود

گوي اين بار خود را براي سفري طولاني آماده كرده است

سفري طولاني به مقصدي

نزديك تر از نزديك...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

شعر من حرف من است

شعر من حرف من است

حرف من خستگي سينه پر درد من است

شعر من حرف دلي است که در آن چشمه جوشان محبت جاريست

اين شعر دلي است که در آن شاخه افسرده غمگين خاطر چشم بهاري دارد

من پري کوچک غمگيني را مي شناسم

که در اقيانوسي مسکن دارد

و دلش را در يک ني لبک چوبين مي نوازد

آرام آرام پري کوچک غمگيني

شب از يک بوسه مي ميرد

و اينک هر سحر در قلب من نيلوفري نمناک مي رويد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

روزهاي جاده

شروع شد از يک ثانيهُ ساعت از حرکت ايستاده

و روزها را بدون آنکه بدانم خواب ساعتم را بي هدف شب مي کردم

مي نويسم

اقتدار پاييز را با آمدن بهار جبر دانستم

اما مي دانم که پاييز با وجود جبرش هنوز هم پاييز مي ماند

و منتظر پاييز قول داده شدهُ ديگر

پس در خواب و خوراک زندگي وجود اميد را ميستايم

که نويد دهندهُ مرگ بديهاست

من مسافر زمان زندگي

زمان خود ز ياد برده ام

چه ميشود اگر براي لمس او

کشم خيال را به زير عکس خورده ام

کمال من ز من فرار ميکند

شراب زندگي مرا هلاک ميکند

به پاس صحبت طلاي حافظم

تفکرش مرا خلاص ميکند

بيا تو ماه من که شب به روز ميکشد

سراب زندگي تو را به گوش ميکشد

کنم خطا اگر پياله را به او دهم

که چوب زندگي مرا به دوش ميکشد

بيا تو ماه من که زندگي دهي

مرا به روي اين زمين تو بندگي دهي

خيالم اين بود که سر به او دهم

بيا که تو مرا رميدگي دهي

تصورم کلام آخرين توست

که بايدت ز در روي برون

ز در روي برون ز قلب من که نه

بيا که ماه من ز من نري برون

اميد زندگي مرا اميد ميدهد

ز ديدنت مرا نويد ميدهد

کنم صبوري از نديدنت که او

شراب بس دو ساله را پليد ميدهد

شوم جنون وصل عشق تو

کنم کتاب زندگي ز بر

بيا که ماه من شراب عشق تو

مرا برد به آسمان شرر

به روز ديدنت تو ماه من قسم

تو را به خاطر هوس نخواستم

که قلب من به زيرپاي تو فتاد

غم تو را براي شاديم نخواستم

ببخشم اي تو ماه من هواي آخرم

من ار چه نيست شدم ز هست اين غرور

دگر ز تو تمنا نکرده اين دلم

به جاي صحبتم شوم دگر صبور








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

هميشه اينگونه بوده است

کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش

کني.   پيش از آنکه  تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به

او نشان بدهي  مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي

ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها

سرک مي کشد در کنارش باشي .

هميشه اين گونه بوده است:

کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي

که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر

بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي

صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي

هميشه اين گونه بوده است:

وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر

تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي  ناباورانه او را

در کنارت نمي بيني ،  فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده

هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را  پر از بوسه و نور کند .

هميشه اين گونه بوده است:

او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را

فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد
 
راستي اگر هنوز او نرفته ؛ اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده ؛ اگر هنوز

مي تواني برايش يک گل بفرستي  و غزلي از حافظ بخواني پس قدر تک تک

نفسهايش را بدان
 
مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

ميخوام ببينمت

بنام تمثال جاودانه عشق ،
 
بنام تکتاز دشت بي بديل يغما برده از سکوت زيبانواز فريادگر تنهائي ،
 
بنام آن بي ادعا که قرون شاهد اين بي ادعائيش بود تا من يک آن صدايش کنم !!!
 
ببين دلم چقدر تنگ شده که روبروت بشينم و حرفام يکي يکي که نه ! همشون

يهويي يادم بره و زبونم بند بياد که چي ميخواستم از ته دل بي کينه ام برات بگم !
 
حال عزيز دلم چطوره ؟
 
معلومه با کدوم جمله از دست بي ذوقم در رفتي که با طومار طومار لغت نميتونم
 
آرومت کنم ؟!!!
 
چرا رحمِت منو به آتيشِ خودآزاري ميندازه ؟
 
چرا باورم رنگبندي از نوع اين بيدلان گرفته بدست و تورو بيداد ميکنه ؟
 
آخه فدات شم ! چي گفتم که اينهمه بايد درد گم شدنتو اونم تو ثانيه هائي که

هميشه مثل نفس بودي و رگهاي اميدمو مملو از خون سرخِ سبزينه بودنت ميکرد ،

احساس کنم ؟!
 
بيا دورت بگردم !
 
بيا دردت به جونم !
 
بيا آيه "خودآ"ئي بودنم !
 
بيا احساس سرخ طپيدنم !
 
بيا نقشينه پر رونق دل ساده بي پيرايه ام !
 
بيا فريادترين آغوش تنهائيهام !
 
بيا آشوبگر بي پرواي دل بيقراران دلدار !
 
بيا منتهاي جاده هاي ييلاقي تنها باتو بودن !
 
بيا ابرک بيقرار دل طوفانخيزم !
 
ميدوني چرا دارم اينطور صدات ميکنم ! ميدوني ، درسته ؟
 
پس منو لابلاي اين بي ترانه ها جا نذار ،
 
ميخوام دوباره ، همونجوري ، واسه حتي يکباره ديگه ...
 
ميخوام ببينمت ،
 
                   ميخوام ببينمت ،
 
                                      ميخوام ببينمت ،..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

 عمر نوح

مي انديشم زندگي روياييست و بال و پري دارد به اندازه عشق....بيانديش

اندازهعشق در زندگيت چقدر است؟در کجاي زندگيت است؟ ..دلم به حال عشق مي

سوزد.چرا سالهاست کسي را عاشق نديدم؟.....مگر نمي دانيم براي هر کاري عشق

لازم است 

رهگذري ارام از کنارم مي گذرد و بدون حس عشق مي گويد : صبح بخير.... صدايش

در صداي باد گم مي شود و به گوش قلبم نمي رسد.
 
زمان مي گذرد و در انتهاي راه مي فهمي چقدر حرف نگفته در دل باقي

ماند ,حرفهايي که مي توانست راهي به سوي عشق باشد.

حرفهاي ناتمامي که در کوچه هاي بن بست زندگي اسيرند.ناگهان لحظه غربت مي

رسد و تو در ميابي که چقدر زود دير شده.

به تکاپو مي افتي...در غربت بيابان ,در کوچ شبانه پرستوها, در لحظه وصال موج و

ساحل دنبال عشق مي گردي.

دير شده خيلي دير.

هر روز دوست داشتن را به فردا مي انداختي و حالا مي بيني ديگر  فردا يي وجود

ندارد.

سالها چشمت را به رويش بسته بودي و نمي دانستي و يا شايد نمي فهميدي.

امروز حرف حقيقت را باور مي کني ...اما افسوس که خيلي زودتر از انچه فکر مي

کردي دير شده
 
 آن كس كه لذت يك روز زيستن و عاشق بودن را تجربه كنه ، انگار كه هزار سال

زيسته و آنكه امروزش رو قدر نميدونه ، هزار سال هم به كارش نمي آد

اگه بگن يه روز واسه زندگي کردن فرصت دارين اگه اعلام کنن دنياداره تموم ميشه

تمام خطوط تلفن اشغال ميشه واسه دوستت دارم گفتن ها يعني در آخرين لحظات

تازه به اون کسي که دوستش داريم ابراز علاقه ميکنيم

در همان يك روز دست بر پوست درخت مي كشين... روي چمن ميخوابين .... كفش

دوزك ها رو تماشا ميکنين....سرتونو را بالا ميگيرين ... و ابرها را ميبينين ...انگار که بار

اوله اون هارو ميبينين و به آنهائي كه نميشناسين سلام ميکنين ...غصه نبايد

بخورين ...وگرنه همين يه روز رو هم با غصه خوردن از دست ميدين ....

شما در همان يك روز آشتي ميکنين ومي خندين مي بخشين....تازه ميفهمين عاشق

بودين و نميدونستين ...اين قدر که غرق در زندگي بودين هيچوقت نه به کسي محبت

کردين و نه اجازه محبت کردن رو به کسي دادين....دلم ميسوزه واسه آدم هايي که

هميشه در فردا زندگي ميکنن به خيال داشتن عمر نوح








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

خير و ....شايد هم شر

ديشب را سپردم به غفلت خويشتن و چشم را مـامن  تاريکي ها نمودم 

تا مغزم خميازه اي بکشد از سر بي خبري  و جانم رونقي متظاهر گيرد

تا شايد رخسار واژه هاي نهفته در خيالم خود را به کس ديگري عرضه کنند

و با هجرتشان ، تنها مشغله ي افکارم نشوند !

اما  دلداده ترين مجنون زندگي من کلماتي هستند که وقتي دستشان را به هم مي

دهم ذهن من  را ارضا مي کنند

در مسيرعمر شب ، وقتي خيالات اثيرم خنثي شد به عشقبازي دو پلک و يک چشم بر

هم بستن چهره اي فريبا مرا وادار به تعقيب خود کرد

و با طنازي خود روح استوارم را در درياي خيال خويشتن غرق نمود

فکر کنم  همه ي زندگي من در ژرفاي نگاه پر اضرابش خلاصه مي شد

و سايه اش  در معبد تفکراتم  دوست داشتني ترين تاريکي براي ستودن بود

لبخند او شيرين ترين حادثه اي بود که تا آن زمان روحم از حس کردنش  عاجز بود

و مناظره اش زيبا ترين رخدادي بود که مي توانست رخوت افکارم را نابود کند و جاي

آن را به آرامش دهد اصلا ،تنها موجودي که واژه ي اعتماد از زنده بودنش  نمي

ترسيد، رواني بود که سنگيني اش را جسم او  او متحمل مي شد !

او نه خورشيد بود و نه ماه !

و نه همان موجوداتي که بوي ادکلن هايشان تو را مي کشاند تا ناکجا و معصوميتت

را از دست رفته مي سازد

وجود او فراتر از اين بود که طبيعت قادر باشد  او را در دامان خويشتن تکامل بخشد !

رخسار او روي بوم هيچ تصوير گري حک نشده بود

و پيکرش دست سنگ تراشان را عاجز مي نمود

هر چه من واژه هايم را در سايه سار نگاهت  تزيين کنم ؛ در برابر واقيعتي که پيش

روي من مصور مي شد مهملي بيش نيشت !

نمي دانستم به چه نامي بخوانمش !

او که نه در وراي دنيا دستي در ميان داشت و نه در ماوراء نوشته هاي من قابل

توصيف بود

نفس زنان در تعقيب سايه اش افتادم تا فرهي را در قربت او حس کنم

و لطافت او را اسوه ي مجنون خويشتن کنم

اما همين که سايه هاي مان آغوش يکيدگر را لمس نمود 

چشم وصال به ظلمت باز شد و ديده ي صبح هم به شروع من  !

تا اين گونه طلوعي ديگر را مناظره کنم و خيالش خاتمه يابد !

بوي نان تازه مي آيد و ريحان

کلاغ ها روي بام ديوارمان يکيديگر را صدا مي زنند و شايد هم به يکي خبري خوش

مي دهندصداي خش خش جارو از کوچه به گوشم مي رسد

و بچه اي هم توپ را به ديوار خانه مان مي زند !

به ظاهر آرامشي پيرامونم را در آغوش مي گيرد

مثل آن زمان هايي که نيستي و خيالت هست !

همه چيز نويد مي دهد دنيا همان است که ديروز و پريروز و چند روز پيشش بوده

است و هنوز قلبش در مدار صفر درجه ي خويشتن مي تپد !

به راستي !

اين همه شکوه و جلوه را يک زميني مي تواند صاحب شود !

آن وقت چگونه مي توانست نزد اين همه ناپاک عصمت خود را دست نخورده حفظ

کند ؟!

شايد اين همه وقار و عظمت

متعلق به فرشته اي بود که خدا در يمين کالبد من نهاد تا ابزار سنجش من شود

همان که سنگيني اش کم تر حس مي شود و گاهي هم فرار مي کند به نا کجا !

او که پليدي را در چند قدمي خود حس مي کند

و رفيق نا اهل من را مي شناسد !

آري رفيق نا اهل من !

همان که تنها واسطه ي آشنايي مان شيطان –اين موجود سراسر تنفر – شد

و هنوز ريسمان پليدي را به دستانم مي بندد

و تنها هدف متعالي من را به حقارت مي کشاند !

مي ترسم يک روز در آتش او تجزيه شوم !

اي دوست داشتني ترين بهانه براي شب بيداري هاي من

اين موجود

نه در خيابان فرشته پيدا مي شود

نه در کوچه و پس کوچه هاي شهرتان !

نگاهت را برگردان و خوبي ها را حس کن و معلولشان شو

تا وجودش آشکارا شود و لياقتت را لمس کني !

بجوش و حرکت کن

شايد دير شود "يک کمي "

آري !

دير مي شود يک کمي !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

چيزي است غيرممکن

زندگي چيزي است غيرممکن; نبايستي باشد، ولي هست. بودن ما، درختان،

پرندگان، اينها همه معجزه است. واقعا معجزه است، براي اينکه کل کائنات بي جان

است. ميليونها و ميليونها ستاره و ميليونها و ميليونها منظومه ي شمسي همگي فاقد

حيات هستند. فقط بر روي زمين، اين سياره ي ناچيز- که در مقايسه با کائنات ذره اي

غبار بيش نيست - حيات و زندگي به وجود آمده است. زمين خوش اقبال ترين مکان

در کل هستي است; چرا که در آن پرنده ها مي خوانند، درختان رشد مي کنند و

شکوفه مي دهند، انسانها عشق مي ورزند، آواز مي خوانند، مي رقصند. واقعا

اتفاقي غيرقابل باور رخ داده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

قصه هاي عشق

گر نبوديم ما سزاوار قصه هاي عشق

آن ناسزاي قصه منم

حقا سزا تويي

صدام کن بال فريادم نمي ره عشقت از يادم

مني که بي وفايي رو جوابش رو وفا دادم

صدا کن اسممو يک بار

نه با ترديد

که با ايمان

تن خشک کويرم من ببار اي نم نم باران

ببار اي ابر باروني

که خستم از دگرگوني

ببر من را به آرامش که خستم از پريشوني

صدام کن عطر آزادي

تو عشقو ياد من دادي

بگير دستي که افتاده اگر از پا نيفتادي

صدام کن تا هنوز روزه که فردا مرگ امروزه ....

من عاجزانه گريختم ، از بند ايمانم چه سود

پاي گريز از من و رد پا تويي

ناراضي ام از اين روز و روزگار خود

اما آن روزن اميد من و راز رضا تويي

در ابتدا تو بودي و در انتها تويي

من مجرمم به جرم تو و اينک جزا تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

مرا از شاخه چيدند

من گلي بودم مرا از شاخه چيدند

به گلداني برده و آبي چکيد ند

به من گفتند اينجا خانه ي توست

به جاي باغ و بوستان کاشانه ي توست

يکي بود همراه من طاقت نياورد

همان روز نخستين عزم سفر کرد

و رفت و من ماندم و غم

به گلدان کوچکم عادت نمودم

به چشم مردمان من راز ديدم

در صد قفل دل را من باز ديدم

که هر کس آمد وبرمن نظر کرد

به آني غصه از يادش سفر کرد

به من اين روزها رفت بگذشت

نمي گويم که آسان سخت بگذشت

من اما شکوه بر ايزد نگفتم

به زندان کوچکم گاهي شکفتم

ز راهي عاقبت يک مرد آمد

نمي دانم چه فکري کرد آمد

من خشکيده را او سبز مي ديد

ز چشم عاشقم او غصه مي چيد

نمي دانم چرا من گريه کردم

ز نامردي مردم به او من شکوه کردم

به او گفتم ز داغ اين جدايي

که از خانه مرا بردند جايي

که نام خانه را بر آن نهادند

بهشت کوچکم را از من گرفتند

ز غربت چشم من همواره گرييد

ز نامردي اين مردم به جانم خار روييد

مرا که از غربت نشاني داشتم

تنم سبز بود روح عرياني داشتم

مرا هر روز بر هم هديه کردند

که گويي همراه من غم هديه کردند

به درد غربتم آن مرد گرييد

نمي دانم سخن هاي مرا بشنيد يا نشنيد

مرا با دستهاي مهربانش...

مرا با آن نگاه بردبارش

ز زندان کوچکم آرام برداشت

به راهي آشنا او گام برداشت

مرا برد عاقبت از آن سرايي

که بوي درد مي داد و جدايي

مرا بر خاک آشناي خانه بنهاد

و قصه ي يک گل خشکيده را اينگونه سرداد....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

من امشب ميميرم

يه عاشق بي قايق تو دريا چشماشو مي بنده تو رويا

من عاشق بي قايق تو دريا مي ميرم چشمامو مي بندم بي رويا مي ميرم

مي رمو ميميرم آسوده مي شم از عشق مي رمو ميميرم

جشن تولد مرگمو براي تو زير آب مي گيرم

يه زيبا نگاهش به موجا يه عاشق بي ساحل تو دريا

پرياي دريا من امشب ميميرم  از عشق يه زيبا من امشب ميميرم

مي رمو ميميرم آسوده مي شم از عشق مي رمو ميميرم

جشن تولد مرگمو براي تو زير آب مي گيرم

يه عاشق من عاشق بي قايق تو دريا چشمامو مي بندم بي رويا

يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه

يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

شب مثل شبهاي غريب

شب بي تو يک تکه کاغذ سياه است که بايد آن را مچاله کرد و دور انداخت.

شب بي تو تراکم لحظه هاي سنگين و معشوش بر گرده زمين است.

شب بي تو يک حرف بيهوده در دفتر زمان است.

شب بي تو يک اندوه تبدار تاريک است ؛ يک خاطره غم انگيز و متروک.

شب بي تو يک قصه ملال اور و تکراري است که حتي اگر شهرزاد آن را باز گويد به دل

نمي شيند.

شب بي تو يک غريبه اي سياهپوش است که در هيچ خانه ايي راه ندارد و همه

پنجره ها به روي او بسته است.

شب بي تو يک شعر نا موزون ومهمل است که حتي ديوانگان آن را زمزمه نمي کنند .

شب بي تو کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلکها مي گذرد و خواب شيرين را مي

آشوبد.

شب بي تو حسرت طولاني يک مسافر سر گردان است که از کاروان جا مانده است.

شب با تو يک کاغذ نا نوشته و سپيد است که ستارگان مشقهايشان را بر آن مي

نويسند.

شب با تو يک تالار مواج است که از دره هاي بادام و بلوط مي گذرد و به دروازه صبح

مي رسد.

شب با تو يک شعر نجيب و عاشقانه است هماني که مجنون در صحرا براي ليلي مي

خواند و فرهاد در بيستون به بيش اش اموخت.

شب با تو يک آينه زيباست که فرشتگان گيسوان خود را در آن مي بافند.

شب با تو يک باغ معلق در آسمان است که پيچکهاي عشق از همه سوي آن سر

برآورده اند.

شب با تو يک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سر چشمه مي گيرد و در کوچه هاي

افسانه ديدار جاري مي شود .

شب با تو يک خوشبختي دامنه دار است که مرا از کناره سخت و گنگ زندگي جدا مي

کند و به نيزارهاي روشن مترنم باران مي برد.

شب با تو مثل شبها ي غريب است كه در خلوت شبانه ام به گونه هايم جاي       مي

شود ببين و دلتنگي هايم را مرهمي مي گذارد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

سفر

نرو چشم انتظارم نذار

بيا تو باز سر روي شونم بذار

ميخوام تموم عمرمو من خاک پايت کنم

چشمامو من بدم برات جون و فدايت کنم

بذار که خوب نگات کنم

براي آخرين بار

نمي تونم بهت بگم

خدا تورونگهدار

هرچي که تو دلم بود

چه صادقانه گفتم

نذارکه بيشتر از اين

به پاي تو بي افتم

سفر نرو چشم انتظارم نذار

بيا تو باز سر روي شونم بذار

ميخوام تموم عمرمو من خاک پايت کنم

چشمامو من بدم برات جون و فدايت کنم

حقيقت و واست بگم

به آخر خط رسيدم

اينو بدون از همه کس

تو زندگيم دل بريدم

نميدوني چقدر دلم

تنگ براي ديد نت

براي مهربونيات

نوازشات بوئيدنت

تا جون دارم هميشه پا به پاتم

تا دم مرگم که باشه من يکي باز فداتم  








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

جاده

 جاده يعني حسرت

جاده يعني رفتن

گم شدن چون سايه

به سفر دل بستن

گريه آينه هاست

سايه اي سرگردان

مثل شمعي در باد

آتشي در باران

جاده يعني بدرود

در غروبي دلتنگ

در طلوعي خسته

گفتن از شيشه و سنگ

جاده يعني شيرين

انتظار فرهاد

جاده يعني خسرو

مثل رفتن از ياد

جاده يعني تقدير

جاده يعني رفتن

کاش پاياني نداشت

جاده ي غربت من

جاده يعني رفتن

به سفر دل بستن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

سنگ

توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسيار

زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بودند که مردم از راه هاي دورو نزديک واسه

ديدنش به اونجا مي اومدن.

و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه

يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن

کرد و گفت:

"اين؛ منصفانه نيست!

چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!

مگه يادت نيست؟!

ما هر دومون  توي يه معدن بوديم,مگه نه؟

اين عادلانه نيست!

من خيلي شاکيم!"

مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:

"يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي  و مقاومت

کردي؟"

سنگ پاسخ داد:

"آره ؛آخه ابزارش به من آسيب ميرسوند."

آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."

و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:

"ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.

به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .

به طور حتم در پي اين رنج ؛گنجي هست.

پس بهش گفتم :

"هرچي ميخواي ضربه بزن ؛بتراش و صيقل بده!"

و درد کارهاش و لطمه هائي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم.

و هر چي بيشتر مي شدن؛بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!

پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بي توجه

عبور مي کنن."

آره عزيز دلم!رنج و سختي ها هداياي خالق مهربون هستيه به من و تو .

و يادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشيم که خودمون هم نمي تونيم از الان باور و

تصور کنيم.

پس بيا ازين به بعد به هر مسئله و مشکلي سلام کنيم و بگيم:"خوش اومدي"

و از خودمون بپرسيم :

"اين بار اون لطيف بزرگ چه موهبت و هديه اي برامون فرستاده؟"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

تو را

تو را

در بهار صدا کردم

نامت گلي شد

ميان دست هايم خنديد

تو را

در تابستان خواندم

يک آفتاب در چشم من گريست

تو را

از پاييز پرسيدم

درختي راز خويش را

به خاک گفت

نشان تو را

از زمستان پرسيدم

بغض تمام پرندگان

باران شد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

توي تقويم مي نويسم

توي تقويم مي نويسم تا بمونه يادگاري

روز تلخ عاشقي مون گفتي که دوستم نداري

مي چکه قطره ي اشکم روي اين جمله آخر

حتي اين قلم نداره اين شکست تلخ را باور

مي گذره ماهي و سالي اما باز پر از غروبم

هر کي حالم و مي پرسه به دروغ ميگم که خوبم

نه مي خوام کسي بفهمه با پريدنت شکستم

رفتي و تنهاي تنها با خيال تو نشستم

تو تقويم مي نويسم رفت اوني که عاشقم کرد

ديگه خورشيدي ندارم واسه اين روزهاي دلسرد

ولي تو ، تويي که رفتي حرمت عشق و شکستي

روي التماس چشمام، چشماي نازتا بستي

تقويم از اسم تو پر شد اما  جات خالي اينجا

منم و خاطره ي تو منم و قصه فردا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

پنجره را باز ميكنم

پنجره را باز ميكنم

در آغوش آسمـان فرياد ميزنم ...

حضور آسمان گاهي چون بادي موافق در افكارم رخنه ميكند

و پريشاني موهايم را بهانه اي ميشود ...
 
زوزه هاي دلواپس انتظار 

زير بار سنگين قدم هايم ناتواني خود را خش خش ميكنند 
 
تاريكي آرام از فراز كوهها فرود مي آيد
 
امشب از جنس فريادم

از جنس نيـــاز ...
 
در دالان هاي تاريك ترديد كورسوي كوچكي از اميد اما

هنــوز نفس نفس ميزند 
 
امشب همدوش تاريكي ام ...

فرياد به هر چه تاريكي 

كه مرا اين چنين سخت در آغوش گرفته است ...
 
فرياد به تو اي دل

تا باز ماني ز سوختن

و فرياد به تو اي چشم هاي من

كه هنوز و هميشه در اين بغض دردناك غلت مي خوريد ...
 
فرياد به قفل اين سكـــوت كه هنوز بسته است

و اي آسمـــان

فرياد به بادهايت كه اينگونه بر گونه هاي خورشيـــد سيلي مي زنند 
 
و اي بادها فرياد به شما که به آفريننده تان بگوييد

گناه خورشيد چه بود كه اينگونه به شلاق كشيده شد؟ 
 
امشب خورشيد در حسرت پــرواز بيدار است 

امشب خورشيد گيسوانش را به باد خواهد داد

تا شايد شاخه درختي تكيه گاهش شود

و ترانه اي يابد از رهايي

تا نجات اين چشم هاي ساكت خاموشي

كه هيچ گاه پلك نمي زنند ... 
 
امشب خورشيد تشنه نور است

و آسمــان روزي ، در هراس گم شدن هميشه خورشيد در برفها

خواهد ماند . . .

روزي كه خورشيد 

براي هميشه در انجماد مبهم برف ها گم ميشود . .  
 
آه . . .

كاش تاريكي مي گذاشت خورشيد براي هميشه در آغوش آسمانش بماند

گوش كن!   چگونه مي خندند ستاره ها در نبود خورشيد !!!
 
امشب خورشيد همدوش سحر تا هم آغوشي نور پــرواز خواهد كرد

گرچه براي پرواز آسمان تاريك است و دستان خورشيد خسته

اما درون آسمان هنوز آتشي روشن است

كه امنيت رفته را باز مي آورد

و ترانه اي به گوش ميرسد كه از نخستين سكوت جهان مي آيد ...

ظرف آبي بايد برداشت

عكس آسمـــان و خورشيـــد درون کاسهء آب هم 

بدون شك زيباست
 
و اين تصوير شروع داستاني ست كه تا ابد ادامه مي يابد

گرد تو ميچرخد

و در من تمام ميشود ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۴/۱۲/۸۵

همه ميگن

همه ميگن آدم بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنياش بگذره ...

ولي تو که دنياي مني چطور ازت بگذرم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

شبي از شب ها

در شبي از شب ها خدا را ديدم كه در حال بازرسي پرونده ها بود...

يكي را  برداشت و رو به من گفت آدمكشتي ؟

گفتم تو مرا قاتل كردي

گفت دزدي كردي؟

گفتم تو مرا محتاج كردي

گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟

گفتم تو مرا عاشق كردي

پس از اندكي سكوت گفت تو تنها بنده اي هستي كه

حقيقت زندگي را در يافتي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

سه چيز

زندگي سه چيز بيش نيست :

به اجبار دنيا آمدن ...

با غم زيستن ...

با آرزو مردن ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

زندگي را دوست دارم

زندگي را دوست دارم

نه در قفس...

عشق را دوست دارم

نه در هوس...

تو را دوست دارم

تا اخرين نفس...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

ديوِ توي قصه ها

ديوِ توي قصه ها كه هميشه برام ميخوندن تو بودي

فكرمي كردم همچون پريا مهربوني كاش من دختر مهربون بودم

تو شاهزاده قصه ي من

واسه ي دوست داشتنت كافي بود صفحه ي بعد رو بزنم

اما انگار نميشه قصه ي من مثل تموم قصه ها

اولش دوستي باشه و آخراش مهربوني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

دل هر كس دل نيست

من چه ميدانستم ، دل هر كس دل نيست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بي خبر از عاطفه اند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

از همه دشوارتر

عقل پرسيد كه دشوارتر از مردن چيست؟

عشق گفت : فراق از همه دشوارتر است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

تنهادليل من

براي دريافت عشق بايد آن را مي بخشيديم.

تنهادليل من مخفي كردن عشق بود

و مخفي عشق سريع ترين راه از دست دادن آن است...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

تمنا كردم

من تمنا كردم كه تو با من باشي

توبه من گفتي : هرگز هرگز ، پاسخي سخت و درشت !!!

و مرا غصه اين! هرگز! كشت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

باز هم تو نيستي

باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است

زندگي بدون تو خارج از تصور است

پرسه اي كه ميزنم اوج دل گرفتگيست

خنده اي كه ميكنم از سر تظاهر است

بي وساطت تو اي ابي هميشگي

بين آب و آينه سايه تنفر است

از جداره هاي خواب آفتاب من بتاب

زير سايه زيستن واقعا نفس بر است

باز هم در آينه خيره ميشوم ولي

باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است

زندگي بدون تو خارج از تصور است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

وقتي دلم تنگه برات

وقتي دلم تنگه برات

وقتي دلم مي کنه صدات

مي شنوي صداي نالمو؟

که مي رسونه باد برات؟

من يه عمر عاشقتم ....

عاشق خودت عاشق چشات

نگو چشات نا مردي کرد

عشقمو ديد رحم نکرد

آخه نگاه منم عاشقته

ميزنه قلبم با يه نگات

زمونه بود نا مردي کرد

عشقمو ديد حسودي کرد

دلم موندو صبوري کرد

نشست به پات عاشقي کرد

اما نگام نگاهتو هوايي کرد

بي خيالي دلم دل تورو

خودت بگو کجايي کرد؟

تو راست مي گي سر به هوام

از يه سراي ديگه و

شايدم از ناکجام....

تو راست مي گي ...

بال وپر شکستمو مرهمي نيست

آخر قصه ي دلم

رسيدن و با همي نيست

تو راست مي گي که دنيا

مال منو مال تو نيست

مال دلاي عاشق و

مال چشاي ساده نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

قصه ي قرار اخر

يادته تو اوج پاييز ، اخرين لحظه ي ديدار

خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار
 
يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم

تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار
 
تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد

بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار
 
بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون

هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار
 
يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟

يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟
 
منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم

يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار
 
خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن

بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار
 
نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري

من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار
 
دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم

شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار
 
دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر

خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من اوار
 
حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت

همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار
 
اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم

غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

قاب عکس خالي

از تو قاب عکس خالي باز داره صدا مي پيچه    

روي ديوار تک و تنهام يکي من رو هم ببينه

تنها موندم توي قاب روي ديواراي سنگي

پس تو کي ميخواي بيايي با يه دونه قلب سنگي

توي اين اتاق تاريک با يه عالم خاطراتت

مي شکنه بغض سکوتم توي روياي نبودت

ياد روزهايي که با هم زير آسمون آبي

پا مي زاشتيم روي ابرا پا برهنه و دو تايي

حالا اون روزا عزيزم ديگه رفته از تو يادم

منم و يه قاب خالي با تو که نيستي کنارم

چشام و رو هم ميزارم شايد تو بياي کنارم

بگيرم دستت و اينبارنذارم بري ز يادم

يعني ميشه که تو باشي کنارم تو قاب چوبي

منو فرياد بزني بعد بگي که مياي مي موني

يا که نه دست من از تو ديگه دور شده يه دنيا

حالا من چي هستم اينجا يه دونه عاشق تنها

عاشقي که توي قابه زندگي براش عذابه

پر کشيدنش چه آسون موندنش ديگه مهال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

فرصتي نمانده است

فرصتي نمانده است

بيا همديگر را بغل کنيم

فردا يا من تو را مي کشم

يا تو چاقو را در آب خواهي شست

همين چند سطر

دنيا به همين چند سطر رسيده است

به اينکه انسان کوچک بماند بهتر است

به دنيا نيايد بهتر است

اصلاٌ اين فيلم را به عقب برگردان

آنقدر که پالتوي پوست پشت ويترين پلنگي شود

که مي دود در دشت هاي دور

آنقدر که عصاها پياده به جنگل برگردند

و پرندگان

دوباره بر زمين...

زمين...

نه! به عقب تر برگرد

بگذار خدا دوباره دست هايش را بشويد

در آينه بنگرد

شايد

تصميم ديگري گرفت....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

عشق تو، ياد تو،اسم تو ، خاطره شد

مثل يه حس زيبا، مثل يه خواب کوتاه، من اسمتو گذاشتم، قشنگترين اشتباه بي تو

هر لحظه من ،شکسته بي صدا بود، اين خنده ها دروغه، بي تو شادي کجا بود

روزهاي شادي وعشق،حيف که چه زود ميگذره، از قصه من وتو چي موند به جز

خاطره يه قاب عکس خالي، زير غبار هميشه، يه پنجره که هر گز ،به جايي باز

نميشه گرفته هر ستاره، فانوس عشق به راهه، نرفت از ياد آينه، هنوز رنگ نگاهت

رفتي تو اززندگيم، انگار که يه خواب بودي، تو لحظه هاي عمرم ،افسوسي کمياب

بودي مي دونستم از اول ،اين رسم زندگي نيست ،خوشبختي ها زود گذر، هر گز

هميشگي نيست به دنبال يه رويا، که دست نيافتني بود، مي دونستم از اول قلبم

شکستني بود مثل يه حس زيبا، مثل يه خواب کوتاه، من اسمتو گذاشتم، قشنگترين

اشتباه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

خواب آب مي ديدم


خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..

بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به

هدر ندهم ...

با تمام وجود خواستمش ...

غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...

بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...

بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...

شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...

شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم

کند ....

و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .

شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...

سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..

براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...

ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد

روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....

هنوزهم اميدوارم ...

او مي رود تا با ديگري برود

و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....

چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

تو هم آخر توانستي

تو هم آخر توانستي به قلبم داغ بگذاري

و عشق آتشينم را ز سردي هيچ انگاري

تظاهر بود گفتي : تو را من دوست مي دارم

ندانستم به غير از من کسي را زير سر داري

همواره ياد تو همزاد چشمان تر من بود

چه هنگامي که مي خوابم ? چه در اوقات بيداري

تو دنياي دلم بودي چرا ترک وفا کردي

که خون و اشک از چشمم به يادت مي شود جاري

به ديده ياد سبزت را هميشه آب خواهم داد

اگر چه جاي دل ? سنگي درون سينه ات داري

به پايت زندگاني را فنا کردم ? نمي داني

ندارم دل که بينم از دو چشمت اشک غم باري

شکايت هاي قلبم را دوباره سرخ ميگريم

که زردي نگاهم را به روي خود نمي آري

ما رو باش سپرديمش دل و چشمامونو به کي

اون که به زندگي ميگه ، نمايش عروسکي

با همه مي بينمت ، با همه کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

تو بگو چگونه باور كنم

از هر كه پرسيدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هيچكس نگفت . يكي گفت :

ديگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ، در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر

من است . ديگري گفت : ديگر به او نگاهي نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالي

كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست . ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير . اما چگونه

نگاهش را ناديده بگيرم ، درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست . تمام راه حلها را

امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از ديروز و هر روز نگاهش

همان نگاه ديروز است ، همان نگاه اول روز . چگونه مي توانم فراموشش كنم در

حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ

سبزِ سرو نامش را نوشته ام . و از صداي چكاوك ، و از صداي بلبل ، و از سكوت

قاصدك ، تنها صداي سلام او را مي شناسم . در هر آينه اي ، و بر هر ديواري ، قابي از

نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو مي پرسم : چگونه فراموشت كنم ؟! چگونه

ديگر نگاهت نكنم ؟! چگونه ديگر نامت را نياورم ؟! چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟! چگونه

ديگر صدايت را نشنوم ؟! وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟! اي كاش پاسخم

مي دادي . اي كاش فقط براي يك لحظه سكوت را مي شكستي . از تو مي پرسم :

چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم ؟! چگونه چشمه آب را

بنگرم ، و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهي اندازم ، و

عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟! چگونه از كنار نسيم بگذرم ، و بوي خوش تو به

مشامم نرسد ؟! چگونه موجهاي دريا را ببينم ، و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم

؟! چگونه ؟! بگو چگونه مي توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ،

وداع كنم و فرض كنم از ابتدا هيچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهاي شقايق همه

دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهاي قاصدك ، و اميد گنجشك، و تمام خاطرات پرستو .

چگونه باور كنم تو ديگر نگاهم نخواهي كرد ؟! چگونه باور كنم زندگي به همين

سادگي مسير جاده تو را از من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بيابان كه جز برهوت

تنهايي نيست خيلي وقت است آغاز گشته است ؟! چگونه باور كنم سرابي بيش

نبودي ؟! چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را براي همگان تنها در زندگي من به

نمايش گذاشت ؟! چگونه باور كنم ماه از سرزمين من گريخت ، بي آنكه مهتابي او را

بربايد ؟! تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

تو اينجايي

تو اينجايي بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش مي خواد بباره

دوباره رخت عرياني به تن كن

بگو آينه مكرر شه دوباره

كنار تو پر آواز قلبم

غزل بارونه جانم از حضورت

به من تا مي رسي گل ميده دستت

گلستون ميشه ساعت از عبورت

توي شب كوچه هاي ترس و پرسه

منو پيدا كن از اندوه آواز

كنار مرگ خاموش كبوتر

منو پيدا كن از رؤياي پرواز

تو اينجايي كه نوراني شه اسمم

به من برگرده خورشيد شبانه

كه من ديوانه شم از خواستن تو

جهان رنگين كمون شه از ترانه

به من چيزي بده از موج و شبنم

به من چيزي بگو از ماه و ماهي

صدام كن تا كه در واشه به رؤيا

كه رد شم از شبستان تباهي

تو اينجايي بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش مي خواد بباره

دوباره رخت عرياني به تن كن

بگو آينه مكرر شه دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

به خاك مقدس عشق مي افتم

به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم ، در برابرش

سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود برگرد.

بيا وبـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان .

من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه دوري تو

را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو غافل باشم . من نـمي توانـم

حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي

داد ودلـم را آرام مي كرد وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده

ام.

تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود.

ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند ،مـخصوصا

ستاره هاي بادبادكي .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به

روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است.

چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند.

هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ،سوار بر موتور توي خيابانـهاي شهر پرسه مي زدم ،

اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد . دست به سوي آب مي برم ووضو

از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت مي كنم وفقط تو را مي خواهم.

تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو را فرياد

مي كند .

نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان …

لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟

يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك

احساسم گذاشتـي؟

يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست وخواستـي كه

مراقب آسـمانت باشم .

آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه رفتي تنها

هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند نـمي دانـم چه بر سرم

مي آمد.

مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي.

با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما …

بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند.

من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۲۲/۱۲/۸۵

نيازمند

من همانم که شبي، نيمه شبي

درگذار ره تو خانه  کنم

گرتو راهم ندهي در حرَمت

خانهء ساخته ويرانه کنم

کوچ خودرا بدهم در کف باد

خويش ازبهر تو آواره کنم

چندوقتيست گذاري هم به خوابم نکني

ديدن روي تودرخواب هم افسانه کنم
 
من همانم که زشوق رويت

زرقباي تن خود پاره کنم

بارداي مندرس گونه تو

رخت اشراف به تن تازه کنم

بي نيازم !بي نياز از اغناء

بانياز تو به شب چاره کنم

طعم آن مستي جام مي ِتو

شدسبب قصد به ميخانه کنم

گرلبم تربشد ازمستي مي

عاشقان راهمه مستانه کنم

مرغ عشقم که دلم ميخواهد

درکف دست تو کاشانه کنم

چون شوي شمع ميستان دلم

همه راچون گل وپروانه کنم

گرکسي غم به دلت راه انداخت

بزم شادش همچو غمخانه کنم

باد درزلف سياهت سرزد

رخصتي ده که سرت شانه کنم
 
گربخواهم ناز چشمت خود را

همچو يک کودک دردانه کنم

ور بخواهم جرعه اي آب زبهر

آب دردست تو پيمانه کنم

تانياز دل من رفع کني

عالمي را همه ديوانه کنم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

مي دونستم

مي دونستم يه روزي، تو رُ پيدا مي کنم
 
اين دلِ غمزدَه رُ، با تو شيدا مي کنم
 
مي دونستم عاقبت اين وَرا پَر مي زني
 
زيرِ بارونِ سکوت، دِلَمُ در مي زني
 
مي دونستم تو چشات، مَنُ خوابم مي کني
 
تُو با اُون هُرمِ نِگات، منُ آبم مي کني
 
مي دونستم اِنتظار، آخرين راهِ منِه
 
اسمِ تُو ترانه ي، گاهُ بيگاهِ منِه
 
آخر اُون لحظه رسيد، دِلم از قفس پريد
 
با دُو بالِ آرزو، تا تَهِ نفس پريد
 
اُمدي از راهِ دور، جا گرفتي تو دِلم
 
عشقُ با خطِّ دُرشت، تُو نوشتي رو دِلم
 
من همون خسته بودم، تُو بِمَن نَفَس دادي
 
مُژده ي پَر کشيدن، از توي قفس دادي
 
با سَر اَنگُشتاي ِ عشق، تُو به جِلدِ تَن زدي
 
قُرعه ي عاشقي رُ، تُو به اسمِ مَن زدي
 
تو چشات پيدا شُدم، که منَ گُم نکُني
 
عشقَمُ قُربونِي، حَرفِ مردُم نکُني
 
توي ِ صندوقچه ي شب، اِسممُ جا نذاري
 
دلُ دادم دس ِ تُو، روي ِ اُون پا نذاري....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

مثل شمع

مي پرسي با كسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع : همين

كه صبح مي رسد خاموش مي شوم و با وجود اين ، استعداد روشن شدن دوباره در

من مهيا است .

بالعكس ديشب را خوب خوابيده ام . ولي خواب را براي بي خوابي دوست مي دارم .

دوباره حاضرم . من هرگز اين راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتي به نظر مي آيد ترجيح

نخواهم داد . در آن راحتي دست تو در دست من است و در اين راحتي ... آه ! شيطان

هم به شاعر دست نمي دهد ، مگر اين كه در اين تاريكي شب ، خيالات هراسناك و

زمان هاي ممتد نااميدي را به او تلقين كند

بارها تلقين كرده است : تصديق مي كنم سالهاي مديد به اغتشاش طلبي و شرارت

در بسطي زمين پرواز كرده ام . مثل عقاب ، بالاي كوه ها متواري گشته ام ، مثل دريا ،

عريان و منقلب بوده ام . بدي طينت مخلوق ، خون قلبم را روي دستم مي ريخت . پس

با خوب به بدي و با بد به خوبي رفتار كرده ام ، كمكم صفات حسنه در من تبديل

يافتند : زودباوري ، صفا و معصوميت بچگي به بدگماني ، خفگي و گناه هاي عيب

عوض شدند .

آه ! اگر عذاب هاي الهي و شراره هاي دوزخ دروغ نبود ، خدا با شاعرش چه طور

معامله مي كرد

حال ، من يك بسته ي اسرار مرموزم ، مثل يك بناي كهنه ام كه دستبردهاي روزگار مرا

سياه كرده است . يك دوران عجيب خيالي در من مشاهده مي شود . سرم به شدت

مي چرخد . براي اين كه از پا نيفتم ، عاليه ، تو مرا مرمت كن

راست است : من از بيابان هاي هولناك و راه هاي پر خطر و از چنگال سباع گريخته

ام . هنوز از اثره ي آن منظره هاي هولناك هراسانم

چرا ؟ براي اين كه دختر بي وافيي را دوست مي داشتم ، قوه ي مقتدره ي او بي تو ،

وجه مشابهت را از جاهاي خوب پيدا مي كند

پس محتاجم به من دلجويي بدهي . اندام مجروح مرا دارو بگذاري و من رفته رفته به

حالت اوليه بازگشت كنم

گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پيشگاه تو آورده ام . عاليه ي

عزيزم ! آن چه نوشته اي ، باور مي كنم . يك مكان مطمئن به قلب من خواهي داد .

ولي براي نقل مكان دادن يك گل سرمازده ي وحشي ، براي اين كه به مرور زمان

اهلي و درست شود ، فكر و ملايمت لازم است .

چه قدر قشنگ است تبسم هاي تو

چه قدر گرم است صداي تو وقتي كه ميان دهانت مي غلتد

كسي كه به ياد تبسم ها و صدا و ساير محسنات تو هميشه مفتون است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

منو نو كن به يه بوسه

منو نو كن به يه بوسه

برسونم به ستاره

اسمم وبپاش تو آينه

بذار بشكفم دوباره

شب و برگردون به اول

زير موسيقي بارون

واسه دوره كردن عشق

لحظه رو غزل بپوشون

ساعت ساعت سبزعاشقانست

ساعت سرخ يه ترانست

با تو جهان شعري به شكوه رقص يه پروانست

بده شعري به نسيم و گل سرخي به كبوتر

معجزه كن اي معجزه گر

دست بكش رو خواب ابرا

ماه و مهمون كن به بستر

معجزه كن اي معجزه گر

از جشن رنگين ماهي ها

يه قطره دريا به من بده

از خواب ترد قناري ها

يه شاخه رويا به من بده

از كهكشون افسانه يك رنگين كمون جا به من بده

از آب و مهتاب و خاطره يه لحظه فردا به من بده

ساعت ساعت سبز عاشقانست

ساعت سرخ يه ترانست

با تو جهان شعري به شكوه رقص يه پروانست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

دوستت دارم بسيار هنوز

ان سيه دست، سيه داس، سيه دل که تو را

چو گلي با ريشه

از زمين دل من کند و ربود

نيمي از روح مرا با خود برد

نشد اين خاک بهم ريخته هموار هنوز

ساقه اي بودم پيچيده بر ان قامت مهر

ناتوان...نازک...ترد

تندبادي برخاست ، تکيه گاهم افتاد، برگها يم پژمرد

روزها طي شد،از تنها يي مالامال

شب همه غربت و تاريکي و غم بود و خيال

همه شب چهره ي لرزان تو بود، کز فراسوي سپهر

گرم مي امد در اينه اشک فرود

نقش روي تو در اين چشمه ، پديدار هنوز

تو گذشتي و شب و روز گذشت

ان زمان ها به اميدي که تو برخواهي گشت

پاي هر پنجره مات

مي نشستم به تماشا، تنها

گاه بر پرده ي ابر، گاه در روزن ماه

دورتا دورترين جاها مي رفت نگاه

باز مي گشتم تنها،هيهات

چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز

دوستت دارم بسيار هنوز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

تا حالا شده که

تا حالا شده بخواي اشک بريزي ، گريه کني يه عالمه اما نتوني و گلوت از زور بار بغز

بخواد خفه شه ...

تا حالا شده که بخواي با تمام قدرت خدا رو فرياد بکشي و ازش کمک بخواي که

رهات کنه ، به دادت برسه ...

تا حالا شده که دلت بخواد يه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از اين همه چشم

انتظاري در بياره ...

تا حالا شده زير بار سنگين فاصله انقدر له بشي که ديگه حتي نتوني جيک بزني ...

تا حالا شده عشقت و نديد بگيرن و بعد هم ...

اصلا تا حالا شده عاشق بشيد من شدم و فهميدم عشقم مثل همه چيز تو دنيا واسه

همه يه شکل نيست ...

عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوري ، فاصله ، انتظار و شور مثل غم ،

مثل اشک و گرفته و تنگ مثل بغز ، مثل نفسهاي کوتاه من و از جنس من از جنس

برزخ ، از جنس مه و بزرگ از قد آسمون هم خيلي بالاتر شايد هم بيشتر ، عاشقانه

اونقدر که دوستم داشت و دارم لطيف مثل ابريشم ، ابر و تموم مهربونياش ... تا حالا

شده به انتظار شنيدن دوباره ي يه صداي آشنا روزها ، شبها ،

ماهها و شايد سالها به انتظار بشيني که بياد بياد ، برگرده و بالاخره تنهايي تو هم

تموم شه يه زماني بود که مي خنديدم ، مي رقصيدم با عشق و بوسه و احساس ...

بجاي درويشي و تنهايي و هاي هاي بي خبري دامنم پر بود از احساس خوشبختي ،

عشق ، عشق ، عشق ...

حالا هم حالم خوبست يه تنهايي دارم به وسعت عشق تو ، يه آرامش و سکوت

محض که اونجا فقط صداي تيک تيک ساعت

که مي تونه جاي تو رو بگيره ، جاي عشقم رو بگيره ، جاي نفسهاي گرمت و بگيره ...

از وقتي رفتي چشماي کسي ديگه آينه صورتکم نشد ، ا ز وقتي که رفتي ...واي به

روزي که از سفر بر گردي ديگه نمي ذارم بري و تنهام بزاري هر جا بري باهات مي

يام ، باهات مي يام .... دوسِت دارم ...دوسِت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

به سوي تو مي آيم

اگر براي آن به سوي تو مي آيم

که مرا از شعله هاي دوزخ نجات بخشي

بگذار که در انجا بسوزم

و اگر

براي آن به سوي تو مي آيم

که لذت بهشت را به من ببخشي

بگذار که درهاي بهشت به رويم بسته شود

اما اگر

براي خاطر تو به سويت مي آيم

محبوبم

مرا از خويش مران

متبرکم کن

تا در کنار زيبايي جاودانه ات

تا ابد لانه کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

اجازه هست

اجازه هست بشم فدات؟ اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات؟ شب که ميآد

يواش يواش با چشمک ستاره هاش,اجازه هست ازآسمون ستاره کش برم برات؟

اجازه هست بياي پيشم يه کم بگم دوست دارم ؟تو هم بگي دوسم داري؟ بريم تو

باغ اطلسي بي رنج و درد و بي کسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بزارم؟

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟خيال کنم با رفتنت دل منو نميشکني؟

اجازه هست بشم فدات ؟برم به قربون چشات؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

آخرين لحظه

زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي كردن را ، تنها به
 
زندگي ، سالهاي عمر را افزوده ايم نه زندگي را به سالهاي عمرمان.
 
بيشتر خرج مي كنيم اما كمتر داريم بيشتر مي خريم اما كمتر لذت مي بريم .
 
ما تا ماه رفته و برگشته ايم ، اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان
 
از يك سوي خيابان به آن سو برويم .
 
بيشتر مي نويسيم اما كمتر ياد مي گيريم ، بيشتر برنامه مي ريزيم اما كمتر
 
به انجام مي رسانيم .
 
فضاي بيرون را فتح كرده ايم اما نه فضاي درون را ،‌ ما اتم را شكافته ايم
 
اما نه تعصب خود را .
 
عجله كردن را آموخته ايم ، نه صبر كردن را .
 
درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر ، فرصت بيشتر اما
 
تفريح كمتر ، درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر ، منازل رويايي اما خانواده اي
 
از هم پاشيده ......
 
زندگي فقط حفظ بقا نيست ، بلكه زنجيره اي از لحظه هاي لذت بخش است
 
زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد و جاهايي را كه دوست
 
داريد ببينيد ، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين كنيد .
 
عباراتي مانند : يكي از اين روزها و روزي را از فرهنگ لغت خود
 
خارج كنيد .
 
 بياييد نامه اي را كه قصد داشتيم ، يكي از اين روزها بنويسيم همين
 
امروز بنويسيم .
 
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم كه چقدر آنها را دوست داريم .
 
هيچ چيزي را كه مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاخير نيندازيد .
 
هر روز ، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نمي دانيد كه شايد
 
آن مي تواند *آخرين لحظه* باشد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

آخرين فريب

گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود

اينك هزار بار ، رها كرده بودمت

زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي

در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت

هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد

آغوش گرم خويش برويم گشاده اي

 دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست

اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي

در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب

ليكن هزار جامه بر اندام او كني

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب كني و مرا رام او كني

روزي نقاب عشق به رخسار او نهي

 تا نوري از اميد بتابد به خاطرم

روزي غرور شعر و هنر نام او كني

تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم

در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام

ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش

اي زندگي ، دريخ كه چون از تو بگسلم

در آخرين فريب تو جويم پناه خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۱/۱۲/۸۵

يك نفر هست هنوز

يك نفر هست هنوز

كه سرا پاي وجودش مرا مي فهمد

يك نفر هست هنوز

كه در همه ثانيه ها مي جويد

و غم فاصله را مي داند

يك نفر هست هنوز

كه نگاهش سخن از چشم ترم مي خواند

و دلش تا به ابد در پي من مي ماند

يك نفر هست هنوز

كه در آتش تند غمم تب دارد

گر نباشم هر دو چشمش مي بارد * نمي دانم دلم پي کيست !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

مي نشينم

مي نشينم

در كور سوي كوچه ي تنهايي

روزها به صبر

شب ها به انتظار

گذر زمان

گذر عمر

گفتند چون مي گذرد غمي نيست

گذشت

اما با غم

گفتند اين نيز بگذرد

گذشت

اما سخت

حال چه كنم

به چه شوقي

به چه اميدي

گذرعمر را تماشا كنم

در انتهاي كوچه ي تنهايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

محتاج است

خدا كند كه بداني چقدر محتاج است

نگاه خسته ي من به دعاي چشمانت

چه مي شود كه صدايم كني به لهجه موج

به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

ليلي و مجنون

به مجنون گفت روزي عيب جويي

كه پيد ا كن به از ليلي نكويي

كه ليلي گرچه در چشم تو حوريست

به هر جزوي زحسن او قصوريست

زحرف عيبجو مجنون برآشفت

در آن آشفتگي خندان شد و گفت

اگر در ديده مجنون نشيني

به غير از خوبي ليلي نبيني

تو كي داني كه ليلي چون نكوييست

كزو چشمت همين بر زلف وروييست

تو قد بيني ومجنون جلوه ناز

تو چشم و او نگاه ناوك انداز

تو مو بيني و مجنون پيچش مو

تو ابرو، او اشارت هاي ابرو

دل مجنون ز شكر خنده خون است

تو لب ميبيني و دندان كه چونست

كسي كاو را تو ليلي كرده اي نام

نه آن ليليست كز من برده آرام

اگر مي بود ليلي بد نمي بود

ترا رد كردن او ،حد نمي بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

درک کن

همه رفتن ولي اين دل ما رو اوني که فکر نمي کرديم سوزوندش 

انتخاب مرا در اين بيراهه هاي شب

درک کن

من را درون جهنمي که ساخته ام

پوست من ملتهب و کرچ است

کافي است تا فقط نسيم بوزد

تا چون کوير وحشت تو

ترک بر دارم

فضاي خالي ميان انگشتان من

فقط

انگشتان مردد تو را مي طلبند

من

صبر خواهم کرد

دستان من

شايد

دستان يک شيطان باشند

اما

تنها براي تو نيستند اي زيباي من

بايد براي نيمه هاي خالي تنهايي فکري کرد

بايد دستان پرورد گار را گرفت

با برج ها نشست و بر خاست

فکر ها را طويل کرد

بايد سپهري خواند

اما مثال شاملو ديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

دنيا

دنيا گذرگاهي است

ميان آنچه که انديشيده ايم

و آنچه کرده ايم

دريغ که انديشه ها بيش از کرده هاست

همين لعن تاريخ است

بر انساني که خواست اما نشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

گريه ميكنم

هر وقت دلم برات تنگ ميشه

ميرم پيشه ابرا ، زار زار گريه ميكنم

پس هر وقت بارون و ديدي بدون دلم برات تنگ شده ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

بهترين دشمنم باش

اگر بهترين دوست نيستي لااقل بهترين دشمنم باش

اگر غمخوارم نيستي لااقل بزرگترين غمم باش

هرچه هستي هميشه بهترين باش

چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند

پس در بدترين خاطراتم بهترين باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

به تو مي آموزم

(الف)ايمان را

تا كه روحت با آن

نور و صيقل يابد

به تو مي آموزم

كه چطور

فعل مجهول« ستمها شده است»

فاعلش معلوم است

بشناسش، كه ستمكش نشوي

با ستم هيچ مساز

با ستمگر بستيز

به تو مي آموزم

كه اگر ما همه يك تن بشويم

يك تن تنها نيست

كه ستمديده شود

به تو مي آموزم

هر كجايي سخن از زور و زر است

حرف ربط آنجا نيست

به تو مي آموزم

كه گذشت

آن زمانها كه كلام

كنج زندان دهان من و تو مي پوسيد

حرف را بايد زد

به زبان همه كس

به تو مي آموزم

كه چطور

بر رخ اطلس انسانيت

رنگها بي مفهوم

مرزها بي معني است؛

و تو هم در تاريخ

جاي پايي داري

به تو مي آموزم

كه چطور

عشق را در دل خود ضرب كني

و سپس بر همگان تقسيمش

و چطور

نا مساوي ها را

به تساوي بكشي

به تو مي آموزم

لحظه هاي گذران هستي

چه بهايي دارند؛

هر زمان گلبرگي

از گل عمر من و تو به زمين مي افتد

پس بيا بوي خوش خوبي را به همه هديه كنيم

نو گلم ، فرزندم

اي سراپا همه شوق

تو بخواه ...

تو بپرس

تا كه تعريف كنم

بي نهايت ها را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

مرا مرور کن

بايد کسي که به بنفشه ها چشم دارد را کشت

بايد صليب ساخت

اما به دوش نکشيد

بايد به مسلمان بودن گريست

من رهگذر خيابان هاي تنهايي ام

من از شهر بي ايمان مسلمانان مي آيم

من خداوندم چند روزي ايست که مي گريد

شايد براي آنهايي که در دست ابليس اند

مرا نمي فهمي

نگاه نکن

مرا با خط ها موازي نکن

مرا نبر و هي ندوز

من يک جنس بي ترحمم

من مثل ديو ها نبوده ام

بر عکس نبوده ام

من مثل آينه

مثل انعکاس رنگ ها

نشسته ام

بيا و آرام آرام

مرا مرور کن

من هميشه در رگ فکر هايت جاري ام

خون نيستم

از آن مهم تر ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

خسته ام خسته

امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ...

خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن...

امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مي نوازم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

من مي دانم

مي دانم روزي از کوچه دل تنگي هايم گذر خواهي کرد

من آن روز کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد

تا بوي خوش آمدن يار همه را با خير کند

و به انتظار ديرينه من پايان دهد

و من تو را

عشقت را

حتي دوست نداشتن هايت را

در سينه ام

در خيالم

در روحم

حبس خواهم کرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

 عشق يعني

عشق يعني يك سلام بي جواب

عشق يعني حسرت تشنه به آب

عشق يعني يك شب پر رمز و راز

عشق يعني كوله باري از نياز  

عشق يعني چشمه آب زلال    

عشق يعني يك فروغ بي زوال 

عشق يعني در شب در ماندگي   

خسته از اين روزگار بندگي  

معني عشق و دل و دلدادگي

در كتاب قصه اي از بچگي   

در ميان لحظه هاي خستگي       

عقل را شالوده بود اين زندگي    

تا كه يك شب ، پيغام خدا    

از درون برق و سيم و از هوا  

همچو تيري گرم و تيز  

بر نشان قلب من با صد ستيز 

بر نشست و شعله زد بر خرمنم  

روح من پرواز دادي از تنم       

اي يگانه سرنشين قلب من       

اي طنين بي رقيب آهنگ من     

عشق يعني بوسه اي از راه دور

عشق يعني كاسه اي لبريز نور

عشق يعني خواب من با يك خيال

عشق يعني يك فروغ بي زوال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

عشق

عشق يعني خاطرات بي غبار...

دفتري از شعر و از عطر بهار...

عشق يعني يك تمنا ,يك نياز...

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز...

عشق يعني چشم خيس مست او...

زيرباران دست تو در دست او ...

عشق يعني ملتهب از يك نگاه ...

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه...

عشق يعني عطر خجلت شور عشق...

گرمي دست تو در آغوش عشق ...

عشق يعني "بي تو هرگز "...

پس بمان...

تا سحر از عاشقي با او  بخوان...

عشق يعني هر چه داري نيم كن...

از برايش قلب خود تقديم كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

شعرهايم را شکستي

شعرهايم را شکستي

 غصه در آغوش رفتي

 حرمت يک جفت چشم عاشقت را

 بي بهانه..بي مهابا شکستي

 تو که رفتي دنيا تيره شد

 دستهايم خسته و شعرهايم بسته شد

 آنقدر از جاده ها نام و نشانت خواستم

 راه هم از يک مسافرخسته شد

 وقتي که تو رفتي آسمان هم گرييد

 شمعداني سوخت عاشقانه پرسيد

 منتظر مي ماني؟تا بيايد؟

 گريه کردم خود فهميد!

 منتظر ماندم با دلي خسته

 منتظر ماندم به درهايي بسته

 تا که شايد يک روز او بيايد

 دل پراز ترديد که آيا مي آيد؟

 يک نفر آمد که چشمانش زلالي داشتند

 حرفهايش بوي تواز تو نشاني داشتند

 من گمان کردم که او همتاي توست

 عشق او مانند تو همرنگ توست

 پاک و بيرنگ است ..خاموش

 هم آواي توست....

 آن مسافر دستهايم را سردو بي جان کرد

 خسته بودم خسته تر کرد

 آن مسافر حرمت عشقم شکست

 پرواز را از يادم برد پرهايم شکست

 چشم هاي انتظارم بسته شد

 من نگاهم بر راه تو يک خسته شد

 با دلي پردرد بر راهت نشستم

 با يک بغض نشکسته بر راهي که رفتي خواندم

 بيا ديگر که جانم خسته است

 بيا ديگر که پرها بسته است

 بيا ديگر که بر اين سرنوشت

 ايزدش مهر تمامي بسته است

 يک شبي آمد ماه مي لغزيد

 در دلم غوغا بود گرچه دل مي ترسيد

 آمدي شب از دلم رخت خود را بست

 جاي آن يک خورشيد" عشق زيبايت" نشست

 شعر يعني عشق يعني بودنت

 عشق يعني آن نگاهت..غصه يعني رفتنت

 شعرهايم با تو رفت و با تو آمد

 خنده هايم با تو رفت و با تو آمد

 وقتي که تو هستي آسمان هم آبيست

 دستهاي سرد و بيجانم آفتابيست

 وقتي که تو هستي آسمان رنگ صدفهاست

 چشمهايم خسته اند اما

 "زندگي زيباست"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

جا پاي خدا

خوابي ديدم.

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم. بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام

برق زد.

در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديگري متعلق به

خدا.

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه

کردم.

متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا روي شن

بوده است.

همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده

است.

اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم:    “خدايا تو گفتي

اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت ترين دوران

زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت. نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت

ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي.”

خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم وهرگز تنهايت نخواهم گذاشت.

اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديدي زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي

کردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

تنها شدم

تنها شدم اين دل اين دله ديوونه مستي از مي عشق از تو ديوونه

باورنکن ، عاشق نشو

رسواي عشق تو اين زمونه تنها ميمونه

اي دل اي دل اي ديوونه

دنياي من همه رفت از يادم خداي من بيا برس به دادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...

ديوونه دل تو با من چه ها کردي؟   

عاشق شدي خودتورها کردي

دريا دريا غم آشنا کردي

اون يار من دلمو به تو دادم اي عشق من چرا دادي بر بادم

آتيش زدي به دل و بنيادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...

دل ديوونه ي من ميگه آروم نداره

براي ديدن تو هميشه بيقراره

دلم دل دار ديدارم بيا که دل به ياد خبر نداري

اي يار هستيمو به تو دادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

ديگر تنها نيستم

وقتي با تو بودم خيال ميکردم که ديگر تنها نيستم ولي حال که  رفتي و من به پشت

سرم مي نگرم ميبينم مدتي که با تو بودم نه تنها ...تنها بودم بلکه حالا هم تنها ترين

تنهايان هستم .

سرنوشت من اين بوده و هست و خواهد بود که هميشه تنها باشم و من  در مقابل

سرنوشتم جزپذيرش راهي ندارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

تمناي تو

گفتي :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت ."

گفتم : "من دعا نکردم ."

گفتي :" او به من وفا نکرد."

گفتم : " حالا مثل من شدي ! بي وفايي , تور ا شکست !"

گفتي  : " به تلخي مرگ نيلوفر ها شکستم ."

گفتم :" تنها دل شکسته , هيچ مرهمي ندارد !"

گفتي :" دستانت را به دستان من بسپار !"

گفتم :" يک بار سپردم و آواره شدم ."

گفتي :" قسم به عشق , اين با من مجنونم !"

گفتم :" قسم به شب به آسمان دل سپرده ام !"

گفتي :" چتر دلم را پناه دلت مي کنم !"

گفتم :" باران , سهمي از زندگي من است ."

گفتي :" زير باران خيس و بي پناه مي شوي ."

گفتم :" خيس شدن دليل ديوانگي من است ."

گفتي :"بگذار من شاهزاده ي قلبت باشم !"

گفتم :" قلبم سال هاست با زخمي کهنه , زندگي مي کند !"

گفتي :" من آمدم تا مرهم دلت باشم ."

گفتم :" دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند."

گفتي :"دل به من بسپار!"

گفتم :" دلت در هياهوي بي وفايي ديگري ست."

گفتي :" تو منتظر من بودي !"

گفتم :" مدت هاست انتظار را , در نقاشي روياهاي محالم رنگ آميزي مي کنم ... و

تو , دلت هنوز اسير بي او بودن است."

گفتي :" از روزگار بي وفا دلم گرفته !"

گفتم :" دل به دريا بسپار و از غم رها شو !"

گفتي:" دلت با من نا مهربان نبود."

گفتم :" دل تو بي وفايي را , بر قاب آبي اش نوشت."

گفتي:" با هم ازاين ديارسفر کنيم ."

گفتم :" تو سفر کردي و من تنها شدم ."

گفتي :" اين بار, تو همراه من بيا!"

گفتم :" برو , من اين ديار را عاشقانه دوست دارم !"

گفتي :" او مثل تو عاشق نبود."

گفتم :" عاشقي درد سختي بود!"

گفتي:" اين بار من عاشقم !"

گفتم:" پس برگرد!...به سرزميني

که به نيت چشمانش دلم را اواره کردي ...

برگرد من سالهاست , بي تو نفس مي کشم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

رنگهاي سفيد

روزي به شهري سفر خواهم كرد كه دلم هرگز نگيرد ... خسته از اين رنگهاي سفيد

وسياه ... از اين پيچش و التهاب واژه ها و مبهوت از اين سكون لحظه ها دايره وار به

گرد خويش چرخيده ام و پيوسته از خود مي پرسم آيا دنيا همينقدر كوچك است ؟

همانند مورچه اي كه درون يك قطره آب زنداني شده است ... شايد روزي بشود از اين

قطره آب خود را رها كنم و به شهري بزرگتر كه درياچه اش يك قطره آب نباشد

سفركنم... به شهري كوچ خواهم كرد كه درياي ذهن من اسير قطره خرده فكري

سراب گونه نشود ... من از آدميان خسته و به آدميان مشتاقم ... من ذهن خويش را

تكانده ام از همه مشاقيها و از همه اسارتها و نفرتها و خستگيها .. اكنون كه با

سربلندي به اين احساس نائل آمدم مي خواهم راه خويش گيرم و به شهري سفر

كنم كه خدا آنجا فانوسي برايم روشن گذاشته است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۰/۱۲/۸۵

مادر من فقط يك چشم داشت

(یک واقعیت تلخ حتما بخونین)

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من

بود

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك

چشم داره

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و

منو ..

كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟

اون هيچ جوابي نداد....

حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا

خودش رو

دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر

سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”

گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي

اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار

دانش آموزان مدرسه

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

همسايه ها گفتن كه اون مرده

ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو

سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از

دست دادي

به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

بنابراين مال خودم رو دادم به تو

براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور

كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

امروز

امروز هم گذشت با هر تلخي كه داشت

در انتظار سخت فردا نشسته ايم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

هستم تو هم باش

نميتونم فراموشت كنم وقتي كه بهت فكر مي كنم

نمي تونم در آغوشت نگيرم وقتي چشماي نازت رو به خاطر نيارم

نمي تونم زندگي كنم وقتي كه تو نباشي

فقط مي تونم باشم وقتي كه تو باشي ...

هستم تو هم باش...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

سري عاشقانه 3

يک عاشق چشم به راه عاشقي که مدتهاست در غم انتظار نشسته است درآتش

فاصله ها سوخته است در گلدان طاغچه تنهايي ها شکسته است و هماني که تمام

درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته است آري من همانم که به او مي گويند ديوانه به

او مي گويندآواره من همانم که لحظه هايم را به ياد عشق مي گذرانم با ياد او اشک

مي ريزم و در کوچه دلتنگي ها نام مقدس او را فرياد مي زنم فرياد مي زنم تا تمام

پنجره هاي خاموش با فرياد من

*.*.*.*.*.*. *

هر کي عاقله ، غمي داره روزگار درهمي داره عاشق نشدي تا بدوني ،‌ نفرت هم

عالمي داره

*.*.*.*.*.*. *

اري اغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم که

همين دوست داشتن زيباست روي هر شانه سري وقت وداع ميگريد سر من وقت

وداع گوشه ديوار گريست
 
*.*.*.*.*.*. *

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط

خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که

نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

*.*.*.*.*.*. *

شريك عشق تو شدن يعني همنفس شعر و ترانه شدن يعني چون ابري تيره به دريا

زدن ديوانه شدن شريك عشق تو شدن يعني عاشقي به سان يك مجنوني يعني

قطره باراني در دل كوير جاري شدن شريك عشق تو شدن يعني ديوانه وار عاشق

شدن زدن به كوه و بيابان و سرمست لحظه اي ديدار تو شدن

*.*.*.*.*.*. *

نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه

تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که

سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه

هم ميتونه باش
 

*.*.*.*.*.*. *

مي دونم عشق يه معماي ديگه س  ***   سرزمين دل يه دنياي ديگه س

*.*.*.*.*.*. *

دوست داشتن او اگر گناه است ...من در قعر جهنمم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

خوش جلوه

خوش جلوه تر از رخت نديدم عسلک

بگذار فدايت بشود اين پسرک

يک عمر غلام تو شوم اي بانو

دادي تو اگر جواب رد خوب به درک

لبخند زدم براي من همدم شد

اين عهد ميان من و او محکم شد

اينها همه ناشي از وفاداري اوست

روي سي و يک دختر قبلي کم شد

پريشانم ز بدعهدي ايام

جواني طي شد و مانديم ناکام

ندارم يار و دلدار و انيسي

به جز آزاده و مينا و الهام

عمري است که داغ دل من پنهان است

در وادي عشق راه بي پايان است

هرکس دل خود باخته بر (يک) دلبر

اما دل من در گرو (زيد)ان است
     
تو پرچم مهر را برافراشته اي

از عطر خوش و رايحه انباشته اي

با لطف تو من ريشه دواندم در خاک

از بس سر وعده ها مرا کاشته اي
 
شميم زلف تو پيچيد در سر

شدم مست از گلاب و مشک و عنبر

ولي آن عطر و ريحان و شکوفه

همه جمعا به آن بوي دهان در








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

به او بگو

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

من مي شناختم او را

نام تو را هميشه بر لب داشت

حتي در حال احتضار

آن دلشکسته عاشق بي نام و نشان

آن مرد بي قرار

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

هرروز پاي پنجره غمگين نشسته بود

و گفتگو نمي کرد

جز با درخت سرو


روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

او پاک زيست

پاک تر از چشمه هاي نور

همچون زلال اشک

يا چون زلال قطره باران به نوبهار

آن کوه استقامت

آن کوه استوار

وقتي به ياد روي تو بود

مي گريست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

او آرزوي ديدن رويت را

حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت

اما براي ديدن تو چشم خويش را

آن چشم پاک را

پنداشت

آلوده است و لايق ديدار يار نيست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

آن لحظه اي که ديده براي هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شايد

روزي اگر
.
.
.
.
نه
.
.
.
آهبه
.
.
.
نمي آيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

ببار

قطره اي را ز دريا جدا کردم

و آن را سبز پاشيدم به روي هر چه از شرمندگي پر بود

و آن درياي بي قطره مرا نفرين صد آه دل خود کرد

نمي دانم مگر کم مي شود از او

که آن قطره ز درياي کلامش امانت دار شبهاي درازم گشت

کنم تمثيل

منم آن قطره روياروي هر شعري ز هر سطري که افشاندم

منم آن بي همه کس راز را با هستي صدباره ام گفتم

نمي دانم چرا درگاه هر اين آشيان هستي

چراغ روشن و خاموش عمر دير پا را ميکند سستي

من آن مستم که بر بستم غمم را زين ديار غربت خاموش تنهايي

منم آن شمع اشکانده به روي هر چه از عاشق کشي خم بود

من آن قطره ، من آن شمعم

من آن سيلاب آرام گرفتار شب ديشب

بيا با هم کنيم اين ماندن سکوي بي آرامش پر درد را فرياد

که اي سوزنبن فانوس دست ، اي تو کز مهر خود ريل زمان را مي کني بر هم

نه آن دريا ، نه اين خشکي را نمي خواهم

من آن ابر سپيد آشتي را کنار آسمان آبي بي ته طلب دارم

بيا با من شويم آن ابر را آرام

بپاشيم روي هر چه غم بي ماه بودن را اشک تنهايي

و باز اين چرخه را با چلچراغ آسمان خورشيد

کنار هم در اين بي کهکشان بازار تنهايي

دوباره قطره را ابري شويم آزاد

و باز اين ابر را باران تنهايي ببارانيم

که رخ هرگز نکند ، چشم پر اشک عاشق پيشه را محکوم

ببار اي ابر من روي تمام هستي پر درد آرامش

ببار اي همه نور الهي روي هرچه بيني و ما آنرا نخواهيم ديد...

ببار...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

اين عشق ماندني

اين عشق ماندني

اين شعر بودني

اين لحظه هاي با تو نشستن

سرودني ست

اين تيره روزگار

در پرده غبار دلم را فروگرفت

تنها به خنده

يا به شکر خنده هاي تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست

تنها تويي که بود و نمودت يگانه بود

غير از تو هر که بود هر آنچه نمود نيست

بگشاي در به روي من و عهد عشق بند

کاين عهد بستني اين در گشودني ست

اين شعر خواندني

اين شعر ماندني

اين شور بودني

اين لحظه هاي پرشور

اين لحظه هاي ناب

اين لحظه هاي با تو نشستن

سرودني ست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

اين باران نيست که ميبارد

اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

از وقتي كه مردم

دلتنگي هايم چندين برابر شده است.

يادت هست؟

حتي آن روزها كه تمام ثانيه هايش را

با تو بودن خرج مي كردم

آرام و بي صدا مي گفتمت:

دلتنگم.

و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نكرد

تا لحظه ي مرگ.

مرا از تنهايي چه باک که بي آن تنها تر از تنهايي ام

خسته ام

خسته ام از اين زنده بودن هاي بيهوده

خسته از اغوش سرد ?از بي وفايي

من از اين زندگي ها سخت بيزارم

خسته ام

خسته از دل بستن و عاشق نبودن

من مرگ را در اغوش ميگيرم

من به خدا سلام ميکنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

عاطفه پيغام آور

اي تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر

اي تو از خاصيت عاطفه پيغام آور

همدم دور به من مثل تن من نزديک

صاحب قصه ي ميلاد و هنوز و آخر

رحم کن دست تو پرپر شدنو مي فهمه

رحم کن چشم تو ايثار منو مي فهمه

با چه ترسي بي تو دور از چشم تو مي زيستم

من حريف جذبه ي چشم تو هرگز نيستم

رحم کن تا شب بي جنبش بي حوصلگي

پشت اين پنجره ي خالي قابم نکنه

دارم از فکر رسيدن به تو آباد مي شم

تو بيا که باد ولگرد خرابم نکنه

رحم کن دست تو پر پر شدنو مي فهمه

رحم کن چشم تو ايثار منو مي فهمه

اي مراقب چراغ نفس من در باد

نفست به شعر من جرأت عرياني داد

بال پرواز من در به در عاشق باش

چون که در من کسي از اوج پريدن افتاد

رحم کن دست تو پر پر شدنو مي فهمه

رحم کن چشم تو ايثار منو مي فهمه

دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري

اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري

دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري

اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري

در کتاب قصه ي من معني هر دل سپردن

خودشکستن بود و مردن در غم خود سوگواري

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

من چه بودم نقش باطل قايقي گم کرده ساحل

با هزاران زخم بر دل از عزيزان يا نگاري

بي نياز از هر نيازي بي خبر از حيله سازي

با گناه پاکبازي باختن در هر قماري

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

من چه بودم شعله ي درد قصه ي خاکستر سرد

زخمي دنياي نامرد قصه ي چشم انتظاري

با من ويرانه از درد دست تو اما چه ها کرد

اي که با معناي ديگر عشق را آموزگاري

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

پاييز با تو از راه رسيد

و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به سوي دستانت

چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به آسمان فرستاديم

تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ...

و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو کبوتر را به ياد مي آورد...

تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدي ...

و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي...

تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي نگاه خسته ام بر چشمان پر

نيازت مي توانم زندگي کنم.

من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق

آن نگاه خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد.

دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي خوب

افسانه هايم را با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...

شانه هايت چه غريبانه مي لرزد از ترس جدايي بود ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

بهار گذشته

به خاطر تو گذشتم، ز يادگار گذشته

تو هم گذشتي، و حيران شدم به کار گذشته
 
گذشت عمر عزيز و تو را نديده گذشتم

ز خاطرات غم انگيز انتظار گذشته
 
بشوي ازرخ زرد من اي سرشک خدا را

غبار حسرت و اندوه روزگار گذشته
 
بهار زندگيم شد خزان و خير نديدم

نه از خزان کنوني ، نه از بهار گذشته
 
نشاط و شور جواني، ز کف به عشق تو دادم

ز کوي خويش مرانم، به اعتبار گذشته
 
به بي قراري من دل بسوزدت ز محبت

بياد خوشتنآري، اگر قرار گذشته
 
اميد زندگيم بودي و، ز دست برفتي

کنون ترانه سرايم به ياد يار گذشته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

يادداشتي از طرف خدا

يادداشتي از طرف خدا

به: شما

تاريخ : امروز

از: رئيس

موضوع : خودت

عطف به : زندگي

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش

كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره

كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا

انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو .

وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن .

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد

تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ

است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيکار

است و شغلي ندارد

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با

تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم

فرزندانش را سير كند

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر

كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به

معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي

هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه

بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر

كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ،

ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

نمي خوام با تو بمانم

واسه گم شدن تو رويا نمي خوام با تو بمانم

خاطره هامونو امشب با دقائق مي سوزونم

يه روزي به خاطر تو روي شبها پا گذاشتم

اون روزا هيچ چيو و قد يه نگات دوست نداشتم

توي چشمات يه غزل بود يه غزل جنس ترانه

تپش قلب من و تو مي سرودش عاشقانه

چشمات و به روي عشق و روي مهربوني بستي

هر چي مهربوني کردم تو شدي نامهربون تر

واسه اين شهرزاد عاشق توشدي غريبه اخر

اون کسي که عاشقت بود تو رو ديگه دوست نداره

واسه دل بريدن از تو لحظه ها رو مي شماره ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

 کاش ميشد

کاش ميشد فقط يه بار واسه دلم سايه بودي

هر جا که دلم ميرفت تو واسش همسايه بودي

کاش ميشد توي دلم يه مرغ دريايي بودي

توي دراي دلم هميشه آفتابي بودي

کاش ميتونستم نگاهتو

اسير اين دل بکنم

اما نشد

تو رفتي و دلم گرفتار نگاهت هنوز

اسير نشد نگاه تو تو کنج خونه ي دلم

مثل پرستو اومدي يه روز توخلوت دلم

آشيونه ساختي , پاييز رسيد پر کشيدي از خونه ي دلم

ببين هنوز به يادت من شبا يه فال حافظ ميگيرم!

چشمم به آسمونه وشعراي غمگيني ميگم

درسته که جات خاليه

اما صداي گرم تو

تو خلوت تنهايي ام واسه هميشه باقيه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

 سلام گل مهربونم

سلام گل مهربونم ، تو اين چند روز فهميدم نه تنها خيلي واسم عزيزي، بلکه هيچي

نميتونه تو رو از خاطره من ببره…..هيچ چيز.

تو اين چند روز تو خلوتام فهميدم خيلي چيزا رو ياد گرفتم….. اين که اگه آدم تونست

قلبشو پاک کنه و سيقل بده عاشق ميشه اون وقت اين عاشقي ديگه خيلي واسش

قشنگ ميشه ….خيلي… اين عالم خيلي پاکه و هيچي نميتونه خدشه دارش

کنه….هيچي. تو اين عالم ديگه دوري و نزديکي به عشقت فرقي نداره تو همه جوره

باهاش خوشي… براش نگران ميشي همش به يادشي و حتي به يادش اشک

ميريزي …. اشک… آره تو اين عالم اشک ريختن خيلي قشنگه…خيلي...تو اين عالم

هر چيزي تورو به ياده عشقت ميندازه …نميدونم بعد از اين حرفام تو چه فکري ميکني

اينارو بيشتر واسه دله خودم گفتم…هميشه شنيده بودم عشق خودخواهي مياره

ولي تو اين عالم اثري از خود خواهي نديدم…اصلا… مهربونم به نظر من اين دله آدمه

که دنيا رو براش ميسازه يا برعکس خراب ميکنه …… يه چيزه ديگه ام ياد گرفتم اينکه

آدم تو اون عالم ديگه از خواهشهاي دلش خجالت نميکشه… يعني ديگه همه چيز

براش مقدسه… پاکه… و ديگه از اينکه ميگي دوست دارم خجالت نميکشي و بدون

هيچ چشمداشتي ، با تمامه وجودت دوست ميداري….حتي اگه جوابي نشنوي…به

قوله حافظ : عشق ميورزم و اميد که اين فن شريف چون هنرهاي دگر موجب حرمان

نشود.

راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست

من تو اين دنيا يه جاده دارم.. جادم هميشه منتظره

هميشه رو به فرداس وسکون نداره .... من هميشه همسفرشم و به نداش پاسخ

ميدم....و تنهاش نميذارم

اگه عاشق شي سختيهارو هم راحت ميتوني تحمل کني…. پيش مياد که بيقرار

ميشي، دلتنگ ميشي، يهويي احساس پرواز ميکني، اشک ميريزي… مينويسي چرتو

پرت به هم ميبافي... خلاصه همه چيش با هم برات شيرينه و پاکه.... پاک .

تو اين عالم ديگه نگاها و حرفا ، خواهشا وسوست نميکنه و هر چيم زياد شه نميتونه

تورو از عشقه واقعيت جدا کنه… و ياده هيچ کس برات جاي گزينه عشقت نميشه….

و يه جورايي از اين جور چيزا فرار ميکني تا با خيالي راحت باشي…

من اين دنيا رو با هيچي عوض نميکنم… و دعا ميکنم هر کسي اين دنياي قشنگو

واسه خودش ساخته هيچ وقت خراب نشه …هيچ وقت.

از اين به بعد عشق واسم مقدسه... ديگه دلم نمياد ازش فرار کنم امتناع کنم... چون

حالا واقعا شناختمش...و به حقيقتش پي بردم....و تو اي عشق پاک من،  تو بودي که

خواسته يا ناخواسته منو بردي تو اين عالم! حالا نميدونم کجايي يا چه حالي داري

ولي مثه هميشه برات دعا ميکنم سلامت باشي و موفق.... و شبات پر ستاره باشه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

ديگه باورم شده تنها شدم

ديگه باورم شده تنها شدم

هيچكي نيست دست توي دستام بذاره

ديگه آرزوم اينه ببينمت سر رو شونه هات بذارم دوباره

هر شب خوابتو مي بينم اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم

خواستي كه فراموشت كنم ولي

اينو از دلم نخواه نمي تونم

مي دوني تنها شدن حقم نبود

مني كه هميشه عاشقت بودم

تو برو سفر فراموشم بكن اما من هميشه عاشق مي مونم

با تو بودن فقط تو خواب و خيال

رفتي از پيشم هنوزم رفتنت واسم سواله

رفتي سفر با رفتنت سوختم و خاكستر شدم

خواستم كه از يادم بري رفتي و عاشق تر شدم

درد رفتن هنوزم يه عذابه سينه سوزه

يكي هست به انتظارت چشماشو به در بدوزه

اگر تنهام بذاري ميميرم و يه روزي سر به بيابوون مي ذارم

بذار تا همه بدونن عاشقم بدونن جز تو كسي و ندارم

مي دوني تنها شدن حقم نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

دعا کنيد

بالم شکسته چاره ندارم دعا کنيد

پژمرده شاخه هاي قرارم دعا کنيد

احساس آشنايي من مانده در قفس

وا مانده اي به پشت حصارم دعا کنيد

از من گرفته اند حسودان مسير عشق

ديگر کجا قدم بگذارم دعا کنيد

من خسته ام و از سفري دور مي رسم

تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنيد

ياران صفا و تازگي باغتان کجاست

پژمرده شاخه هاي بهارم دعا کنيد

دعا کنيد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

به تو ميرسم باران

به نام خالق باران .... خداي مهربان
 
به تو ميرسم باران
 
ناب تر از باران نديده ام . باران که مي آيد بي تاب مي شوم
 
نميد انم بي تاب شده ايد يا نه ؟؟
 
اما اين را مي دانم که اگر باران دچار و بيقرارتان نمي کند
 
عاشق نبوده ايد هرگز
 
صداي شيشه مي آيد ... کسي به پنجره مي کوبد ؟؟
 
نه اين صداي باران است
 
آمدنش را خبر مي دهد . ساعت ساعت عاشقي ست به کوچه
 
بايد رفت و من مي روم
 
مثل هميشه  تا دوباره خيس خيس  از تو بنويسم بي بي آبي
 
باران که مي آيد يادم مي رود که تو چه بودي و چه کردي . انگار
 
نه انگار که ...اما
 
خيلي وقت است که تو را به خاک سپرده ام از همان نگاه آخر
 
در اين شک نکن ... اما  نمي دانم اين باران چه قدرتي  دارد که
 
مرده را هم زنده ميسازد
 
هرچه هست تو در باران به من بر مي گردي و البته من هم به تو
 
اين است جادوي باران
 
کاش ميدانستم باران چه سحري دارد که اين قدر آسان  از يـــادم
 
مي برد که تو با من ... با سادگي هايم و با صداقتم و با احساسم
 
چه کردي ....... خودت هم مي داني که هرچه بود فقط  تو بود وبس
 
اما اگر نمي داني بدان که به راحتي مي توانستم  برند ه ي اي قمار
 
از پيش  باخته باشم ...... اما خواستم تو پيروز شوي  شايد که
 
مرهمي باشد بر زخم هايي که پيش از من از روزگار خورده اي
 
هر چه که بود گذشت اما باز هم  مي گويم  خودم خواستم بازنـد ه
 
 باشم ... سادگي را با ساده لوحي اشتباه نگير... سادگي  يعنـــي
 
صداقت .... يعني يکرنگي  يعني عشق
 
هه  .. عجب  ترجمه اي کردم ... تو اصلا "   اين واژ ه ها را
 
نمي فهمي  که از روي آن ها بتواني سادگي را حس کني
 
اصلا"  بي خيال  همان ها که تو مي داني درست است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

بگفتا اي عزيز

چرا از حال معشوقت نپرسي

تو که از يار خود غافل نبودي

تو که از وصف او حرمان نبودي

تو که عشقت همه دشت و دمن را

همه ماه و زمين و کهکشان را

تو که پندت همه پير و جوان را

همه دفتر همه ديوارها را

تو که در آسمان جز او نبيني

تو که در آفتاب رويش بديدي

بگفتا من به يارم عشق دارم

من از هجرش دمي آسان نخوابم

اگر بيني که از عشقش چو نالم

اگر در شرح او بي تاب هستم

بدان از دوريش تابم رميده

که جان و روح را از ياد برده

بدان در عشق او بي انتهايم

بدان از مهر او بيمار گونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۹/۱۲/۸۵

بعضي ها

بعضي ها سلام

بعضي ها سفيد رويند

بعضي ها سفيد مويند

بعضي ها سفيد بختند

بعضي ها سفيد دندانند

بعضي ها روزگارشون سفيده

بعضي ها پروندشون سفيده

بعضي ها لباساشون سفيده

بعضي ها وقتي به دنيا مي يان اولين لباسشون سفيده

بعضي ها که نه همه وقتي از دنيا مي رن با لباس سفيد مي رن

بعضي ها رو که مار مي گزه از ريسمون سفيد مي ترسن

بعضي ها دنياشون سفيده

بعضي ها روزيشون سفيده

بعضي ها سفيد کارند

بعضي ها رنگ سفيدو دوست دارند

بعضي ها ماشينشون سفيده

بعضي ها خونشون سفيده

بعضي ها وقتي مي ترسن رنگشون سفيد مي شه

بعضي ها با لباس سفيد مي رن خونه بخت

بعضي ها دلشون سفيده

بعضي ها اعمالشون سفيده

بعضي ها فکرشون سفيده

بعضي ها سر قبرشون گل سفيد مي ذارن

بعضي ها نمي دونم چرا تو عزاشون همه چيز سياهه ولي گلها سفيده

بعضي ها مي دونيد چرا کفن بايد سفيد باشه ؟؟؟

بعضي ها چرا عروس بايد با لباس سفيد بره خونه بخت ؟؟؟

بعضي ها هيچ دقت کرديد بيشترين رنگي که هر روز اطرافتون مي بينيد سفيده

بعضي ها چرا دکترها لباسشون سفيده ؟؟؟

بعضي ها مي دونيد چرا اين همه سفيد زياده

بعضي ها من فکر مي کنم تو رنگ سفيدي اگه کوچکترين کثيفي بشينه زود مشخص

ميشه

بعضي ها برا اين رنگ سفيدو انتخاب مي کنن چون نشان دهنده سليقه فرده

بعضي ها چرا همه رنگ خدا رو سفيد مي دونن؟؟؟

بعضي ها چرا هميشه و همه جا خوبي با رنگ سفيد معلوم ميشه ؟؟؟

بعضي ها فکر مي کنم سفيد رنگ عشقه البته به گفته بعضي هاي ديگه

بعضي ها تا حالا فکر کرديد فرق بين رنگ سفيد و سياه چيه

بعضي ها چرا همه رنگ سفيدو خوب و رنگ سياهه بد مي دونن

بعضي ها راستي تا حالا فکر کرديد که چرا ؟؟؟

بعضي ها سنگ قبرشون سياهه و

بعضي هاي ديگه هم سنگ قبرشون سفيده اصلا چرا به جز اين دو رنگ سنگ قبر

ديگه اي نيست

بعضي ها يه کم به اين موضوع فکر کنيد به راستي چرا اينطوريه ؟؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

20روش عاشقانه ( 3 )

1 - سعي کنيد هميشه جواب‌تان در برابر او «چشم» باشد.

2 - هميشه در اتفاقات خوب زندگي او را سهيم کنيد قبل از اينکه ديگران را در جريان

بگذاريد.

3- سعي کنيد هميشه در مقابل اشتباهي که مرتکب شده‌ايد به او بگوييد: « متأسفم

» .

( به همسرتان دقيقاً همان نکاتي که دوست دارد بشنود و درباره خودش فکر مي‌کند

بگوييد ).

4- لازم است بياموزيد که چطور بايد احساستان را کنترل کنيد تا طرف مقابل‌تان

مستأصل نشود.

5- با هداياي کوچک و ارزنده او را هيجان‌زده و غافلگير نماييد.

6- هدايايي را که به شما ‌مي‌دهد هرگز با چيزي عوض نکنيد.

7- يک قاعده ي مهم و اساسي درباره عشق: «هرگز در عشق صرفه‌جويي نکنيد ».

8- هرگاه کسي به شما هديّه داد، آن را با همسرتان قسمت کنيد.

9- هرگز چيزي را از او پنهان نکنيد.

10- او را در جمع دوستانتان بهترين همسر دنيا معرفي کنيد.

11- رو در روي هم بنشينيد و درباره مشکلات صحبت کنيد.

12- از همديگر دلجويي کنيد.

13- براي هم‌خاطره بسازيد.

14- در مسائل مالي ياور و پشتيبان هم باشيد.

15- نکات منفي اخلاقش را درنظر نگيريد.

16- هرگز همسرتان را با ديگران مقايسه نکنيد.

17- به جاي صد در صد، صد و پنجاه درصد عاشق هم باشيد.

18- پس از مشاجرات لفظي، يک دوجين کارت متأسفم برايش بفرستيد.

19- او را فقط براي دوست داشتن دوست بداريد.

20- پيش از رفتن به مسافرت وسايل‌تان را با هم جمع‌آوري کنيد و تمام زحمات را به

عهده همسرتان نگذاريد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

هر چه کهنه تر، بهتر

هيچ کس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه مي تواند از همين

حالا شروع کنند وپايان تازه اي بسازند

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او

توان پايداري در آن روزها ، و وعده تسلي پس از اشک و چراغ راه را داده است

مشکلات مانند دست اندازهاي جاده اند. کمي از سرعتتان کم مي کنند، اما از جاده

صاف بعد از آن لذت خواهيد برد. زياد روي دست اندازها توقف نکنيد. به خرکتتان ادامه

دهيد

وقتي ناراحتيد از اينکه به چيزي که مي خواستيد نرسيديد، محکم بنشينيد و خوشحال

باشيد ، زيرا خداوند در فکر چيز بهتري براي شماست

وقتي اتفاقي برايتان مي افتد چه خوب و چه بد، به معنايش فکر کنيد. در پشت

اتفاقات زندگي منظوري نهفته است، که به شما ياد مي دهد چطور بيشتر بخنديد و

سخت گريه نکنيد

شما نمي توانيد کسي را وادار کنيد که دوستتان بدارد. اما مي توانيد به کسي تبديل

شويد که دوستش مي دارند

بهتر است غرورتان را به خاطر کسي که دوستش داريد از دست بدهيد، تا اينکه او را

به خاطر غرورتان از دست بدهيد

ما زمان زيادي صرف مي کنيم تا کسي را به خاطر دوست داشتن پيدا کنيم يا خطاي

کساني را که دوست داريم بگيريم. اما چه خوب مي شد اگر اين زمان را براي بيشتر

محبت کردن صرف مي کرديم

هرگز يک دوست قديمي را ترک نکنيد. جانشيني براي او پيدا نخواهيد کرد. دوستي

مانند شراب است. هر چه کهنه تر، بهتر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

مي تواني

قبول کن که خوب هم مي تواني

مرواريد وار از لرزش چشمانم بي افتي

مرا نمي فهمند سياهي هاي دفترم

مرا نمي فهمند

ساده و بي آرايش مي گذرم

نم نم مي ريزم

و بريده بريده به انتها مي رسم

پايان حرف هاي من

يک سکوت لذت بخش است

اي پروردگار

من درميان دو دستان پر لطافت تو

بوده ام

بر هرکه و هر چه که

لايق است

من ميان مرگ برگ زرد تک درخت ترد شده از باغ

تنها بيان زبان روان اندام يک مار پيچ خواهم بود

من مثل اسم زشت يک اثيم مي ميرم

حتي همان زمان که دهان نقش ها را نشانه اي نبوده اند

حتي همان زمان که روان همه پاييزي است

من مرد مرده اي

از جنش کرچ يک مغوا هستم

من مغز هاي نوشته را نمي نوشم

شايد براي پوسته ي شاه توت

من نقشه ي بنفشه ي نشسته ي افسانه اي شدم

من بوته بوته مي روم

من رخنه رخنه مي روم

باور نمي کنيد چرا

اين برکه اي که در نوشته هايم است

تنهايي ميان شعر هاي من

شايد نشانه اند

شايد نشانه هاي رفتن من است

شايد همان زمان که فکر هم نمي کنيد

من هم شوم ميان مثال ها کسي

اينجاي کار کمي دل انگيز است

آن کس که سر د بود

بي عاطفه

عشق و لطافت و دلتنگي اش نبود

يک مرد

يک اثيم

با دست هاي پر ز خشم يک دختر نجيب

من ماهي ملوس سال هاي تنهاييم را رها نموده ام

حالا ميانه ام

تنها ميانه ي درياي ترد ها

مي گذرند خاطره ها

خواهند مرد رابطه ها

من فقط مي مانم

حوض مي ماند و خاک

آب و عشق و ماهي و علاقه مثل عشق مي ميرند

خواب بايد ديد

خواب بايد ديد زندگي را اينجا

زير شير واني احساس بايد رفت

و کمي هم بايد

زير سايه ي عدالت فکر کرد

که چقدر مي مانيم

عاشق و تشنه ي هم

ما همينيم يا نه

شايد هم

ما فقط رابطه ي سست دو احساس جوانيم

هر چند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

مي بيني سكوتم را

مي بيني درماندگي ام را؟!

مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!

مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟!

مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت

مي زند؟!

مي بيني؟!...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.

ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني عكس ِ نداشته ات را مسح مي كند؟!

مي بيني؟!...

هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو بيايي...

بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!

به ديوارها بنگر...

مي بيني ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟!

ديگر ديوارها جايي ندارند كه من خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان نقش كنم!

مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك كند،

لااقل به هواي ديوار ها باز گرد!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

مست و رسوا

عاشق همه سان مست و رسوا بادا

ديوانه و شوريده وشيدا بادا

با هوشياري

با هوشياري غصه هر چيز خوري

چون مست شدي هر چه بادا بادا

ساده مي توان گفت

سخت مي توان فهميد

باور نکردني هم هست

و ساده مي توان فراموش کرد

دوست داشتن را

خداوند بخشي است دست نيافتني

عبور هر کلمه

عبور يک عمر است

مي توانيم بهتر و کامل تر فکر کنيم

حتي اگر نمي خواهيم براي کسي تعريف کنيم

تمام من نا تمام کسي نيست

و نا تمام کسي

تمام من نخواهد بود

بيت هاي آخر را تنها خودم سرودم

براي يک قهرمان سوخته

شايد همان کسي که نور را با رنگ ها کشيد

کسي که گياه گونه شکل گرفت

من کسي را ديدم

که عکس نان را با چندشي عجيب مي ديد

مرگ را مي بلعيد

و ترانه ها را تنها شعار مي دانست

تا کجاي حرف هايم خوب بود

يک مرد که زير بار فقر خم مي شود

فقري کشنده و قوي

شايد کسي که سعادت نمي فهمد

با دست هاي بي شرمانه اش

با مشت هايش

اين مرد را نشانه رفته است

يک انتها از حرف هاي من

چيزي است که من درون پيله ام خواهم نهاد

من پوست خواهم انداخت

و تنها تاريکي فهم پروانگي ام را دارد

مردم نمازشان را

از محراب ها بريده اند

مردم پر از تنفر و شکايتتند

اما کسي هنوز اينجا

شايد

به تنگ نيامده

هر صبح کسي که خورشيد را کشيده است

با حالتي مقدس و

دستاني از لطافتي عريان

بر پوستم روشني مي بخشد

من صبح ها دوباره زنده مي شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

زندگي خالي است

زندگي خالي است ان را پر کن

زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو

زندگي يک معادله است موازنه کن

زندگي يک معما است ان را حل کن

زندگي يک تجربه است ان را مرور کن

زندگي يک مبارزه است قبول کن

زندگي يک کشتي است با ان دريا نوردي کن

زندگي يک سوال است ان را جواب بده

زندگي يک موفقيت است لذت ببر.

زندگي يک بازي است برنده و پيروز شو

زندگي يک هديه است ان را دريافت کن

زندگي دعا است ان را مرتب بخوان

زندگي درد است ان را تحمل کن

زندگي يک دوربين است سعي کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشي

برام دعا کنيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

براي نبودنت

اشكهايم

نگاه هايم

حرفهايم

و سكوتم

نه

هيچ يك اثري نداشت

همه بي اثر بود

مي رود

بدون نگاهي

و من فكر مي كنم

و به ياد مي آورم

روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش"

نگاهي مي كنم

من هستم

اما او............

حرف آخر:خواستم براي نبودنت دلتنگي کنم که....خيالت آمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

خلوت و تنهايي

بگذار تا ترانه هايم هنوز هم بميرند

در خلوت و تنهايي

بگذار براي کسي

کس نباشم هنوز

مي خواهم من

سخت ترين جمله را نماد کنم

چيزي که گفتنش در اين زمانه راحت است

دوستت دارم ها

بگذار تا به روزنه

دهن کجي کنم

به خستگي

به پا گرفتگي

به غم

به دلهره به اشک

مرا به باد ها سپرده اند

و در ميان راه رو ها نوشته اند

که پنجره شکسته است

ولي کسي

به فکر بستن شکسته نيست

مرا شکسته اند

اثيم بودنم بهانه بوده است

اثيم بودنم فقط

بهانه است

خواب خواهم ديد

خواب من خواب پرنده اي مهاجر است

خواب من مقدس است

چون درونش تو نماز مي خواني

چون درونش تو نماز مي خواني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

آرام

مي خواهم که بدانم که دگر نيست مرا رفتن و ماندن

اگر اين چرخش دوران بگذارد

سرنوشت گل شببو که دگر شب بو نمي داد

سرنوشت پر پرواز پرستو

که دگر از سر نمي راند

سرنوشت شاخه را حتي خودش هرگز نداند

نقشهُ بي رنگ آسايش روي سنگ را

پردهُ آفتاب خوردهُ گذشته را

و نگاه التماس فردا را

خدايا تو به من گو که کدامين سر نخ را به سر طناب آينده گره بايد يزنم؟

تا که آرام شود اين دل

تا که عيوب زمان هم

تا که پروانهُ عاشق را هم

بشود زندگي اش آبي آبي

سر هر راه نشاني بايد

سر هر بيراه هم شايد

پس آنکه را بر سر سه راهيست زندگي اش

چشم بسته ببايد پايش در آن راه

معلم را که پايانش شروع هر کسي باشد

معلم سوزد و گويد که فردا بايد اين باشد

ولي انگار

هر کس را که بينم گويدم آرام

که اي آرام ، مرا صبري عطا کن آنچنان آرام

که ترسد هرکه را با من اجين باشد

که اين مرده است

قبر را بايد مهيا ساخت

و من آهسته و آرام سر را از براي خواستن بر باد بسپارم

و گويم قبر را اندک تو بالاتر بکن اي قبر کن

تا که مخلوق خدا

حسرت اين قبر مرا پاک خورد

که چه او مرحمتي را

که به خالق شود او نزديک

و نداند که من آرام

صبرم را

از آن خالق که گويندش خـــــــــــــــــــــــدا دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

هزار کوچه فاصله

تمام عمر ، يک نفس دويده ام به پاي تو

نمي رسم به پاي تو ، نمي رسي به پاي من

من اين طرف ، تو آن طرف ، هزار کوچه بين ماست

من اين طرف به ياد تو ، تو نيمه ي جداي من

چه قدر چشم هاي تو براي من مقدس است

بيا ! دلم براي تو ... نگاه تو براي من

دوباره من براي تو غزل سروده ام بيا

بيا که دوست دارمت ، غريب آشناي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

اوج مي گيرم

وقتي صدايت را مي شنوم در اسمان بي كران اوج مي گيرم ... پرنده ها را همراهي

مي كنم ... شب ها ستاره ها را بر مي چينم ... بخش بزرگي از وجودم را كه روح فرا

گرفته به ارامش مي رساند . انگار چندين سال است كه صدايي نشنيدم . صداي

گرمت را تا ابد مي خواهم . نفس هاي گرمت را به نفس هاي سردم پيوند بزن و

هميشه پرده هاي گوشم را با اين گرما نوازش كن و مگذار اين سردي بر گرمي غلبه

كند . ديگر جاني در توانم نيست . مي خواهم تا زنده هستم باشي كنارم وقتي هم

بار سفر بستم باشي به يادم ... مي داني وقتي صداي گرمت نباشد ارامش من هم

به هم مي ريزد ؟؟ وقتي صداي گرمت نباشد به پايين نگاهي مي اندازم كه چقدر

فاصله ها زيادند ... خورشيد ديگر ان سوزش را ندارد بر جسم نحيف و منجمدم ...

پاهايم سست مي شود گويي رمقي در جسم بيمارم ندارم ... پرنده ها پروازي

ندارند ... ستاره ها نوري ندارند ... اه از نهاد سنگين و پر دردم بر مي ايد . پس اين اه را

تا مي تواني به سراغم نفرست چون من از اين اه دل خوشي ندارم ... سنگ صبورم ..

همچنان همان احساس را نسبت به تو دارم كه تا امروز تصور مي كردم اني و زود گذر

است ولي اني نيست و حقيقت محض است .. گويند حقيقت تلخ است ولي براي من

هميشه شيرين بوده است و نمي توانم انكار كنم و از خود برانم . شايد تو نداني ولي

من مي دانم كه درد چقدر سنگين است .. درد روح را مي گويم كه از جسم بيمارم سر

چشمه گرفته است ... اري .. كسي مي خواهم كه در كنارم باشد هر چند لحظات اخر

عمرم را مي گذرانم ... كسي كه دستانم را بگيرد و در روح پر دردم شريك باشد ... از

تمام عالم و ادم فقط تو را توانستم انتخاب كنم  نمي دانم چرا ؟؟ جسم ناتوان و

بيمارم را با حرف هاي حقيقي نوازش كن و كمي از اين درد را كاهش ده و وجود مرا

همچون وجود او دوست بدار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

تاريکي شبها

وقتي تاريکي شبها رو چشام پا ميذاره

نور چشماي قشنگت توي قلبم ميزنه

وقتي سرماي زمستون توي رگهام ميزنه

گرمي دستاي نازت منو آروم ميکنه

وقتي تلخي فراغت تو نگام موج ميزنه

شهد بوسه لبانت رو دلم ساز ميزنه

وقتي کابوس جدايي رو دلم خط ميزنه

روي خواب خط ميکشم تا منو داغون نکنه

وقتي لحظه وصالت داد رفتن ميزنه

ابر چشماي غريبم تا سحر زار ميزنه

وقتي قصه رسيدن کج و ناخوانا ميشه

واژه هرگز نميخوام واسه من خوانا ميشه

وقتي رسم و عادت بدقوليهات تازه ميشه

رد پاي گريه هام رو صورتم خط ميذاره

وقتي قفل دستات از دستاي من جدا ميشه

زنگ خوابيده قلبم بي صدا کنده ميشه

آي خداي عاشقا دلم ميخواد بهت بگه

اگه به عشقم برسم چيزي ازت کم نميشه

فداي مهربونيهات قصه ما تموم نشه

گوشه نگاهي بکني واسه عشق ما بسه

نذار گل وصال ما به دست تقدير برسه

واسه يه بار هم که شده هر چي ميگم بذار بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

نگران نباش

نگران نباش ... !‌ من و تو روزي سفر خواهيم كرد به باغ آقاقيها و روزي خواهد آمد كه

سر كوچه تنهايي نيلوفر از پشت ديوار سرك بكشد و بگويد « سلام ! » روزي خواهد

آمد كه دست من و تو به ضريح خدا خواهد رسيد و ما پيوسته سرود رهايي خواهيم

خواند .... روزي كه به شهر روياهامان سفر كينم ذهن ما شكوفه مي زند در باغ

جواني و من اهميت نمي دهم اگر كمي هم دير شده باشد ! ..... هر آنچه رفته است

مربوط به سالهاي رفته است و هر آنچه در پيش است تصوري از روياي من و تو روي

صفحه پراصطكاك ذهن  ... غباري روي آئينه اي ... چند كلمه اي روي تخته سياه

نوشته به دست كودكي ...! و روزي خواهد آمد كه من و تو يكديگر را دربهشت ملاقات

خواهيم كرد ... اصلا چه كسي گفته است كه روياها همانند كه هستند ... رويا مي

تواند تغيير كند .. در سرزمين رويا مي توان پرش كرد ... گذر كرد .. گذشت و گذارد كه

خاطره هامان زير شنهاي عميق دريا دفن شود ...پس به خاطر روياهايمان اين بار را

مردانه بخند ... ! ‌و ببين كه بهار پيام تازه اش براي تو چيست ... كشفش كن ...!‌حتما او

حرفي دارد كه قرار است امسال به تو بگويد ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

مي‌تونم

مي‌تونم با تو به هر جا برسم

توي خواب اسمتو فرياد بزنم

مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو

توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم

مي‌تونم تا به هميشه پا به پات

توي هر قصه كنارت بمونم

مي‌تونم زير پر ستاره‌ها

واست از ليلي ومجنون بخونم

مي‌تونه نگاه مهربون تو

منو تا مرز شقايق ببره

مي‌تونه قشنگي برق چشات

منو از ياد حقايق ببره...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

منو تو

 مثل دو تا خط ميمونيم

که توي دفتر مشق اسير شديم

نرسيديم  به  هم  و آخرشم

تو همون دفترکهنه پير شديم

بي هم وکنار هم روزها گذشت

دستهاي من نرسيد به دست تو

ميدونيم که ما به هم نمي رسيم

مگه با شکست من شکست تو

ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه

آخر عشق دو تا خط موازي همينه

اگه من بشکنم وتو بي خيا ل

بگذري از من و تنهام بذاري

اگه با تموم اين خاطره ها

تو همين دفترمشق جام بذاري

بعد اون ديگه نه من ما ل منه

نه تو تکيه گاه اين شکسته اي

بيا عاشق بمونيم کنار هم

نگو از اين نرسيدن خسته اي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

غم عشق

رندي را گفتند . درد بي درمان چيست ؟

گفت . غم عشق

پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود

گفت . در فراق يار

گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند

گفت . با آه جگر سوز

پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر

گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند

گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست

گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد

پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن

گفت . مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد

گفتند . چگونه

گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست..

اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات

پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند

گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند

گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد

گفت .

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه

که زيارتگه رندان جهان خواهد شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

روزاي خيلي طلايي

روزاي خيلي طلايي يادته               

روز ترس از جدايي يادته 

دستمون تو دست هم بود يادته       

غصه هامون كم كم بود يادته  

چشم نازت مال من بود يادته              

ديدن من قدغن بود يادته

روزگار قهر و آشتي يادته       

هيچ كس و جز من نداشتي يادته

روياهاي آسموني يادته                 

قول دادي پيشم بموني يادته

روزاي بي غم و غصه يادته                   

ببينم اول قصه يادته

عصر ابراز علاقه يادته                     

خبر خوش كلاغه يادته

دست گرمت تو زمستون يادته         

شونه من زير بارون يادته

واسه خنده اجازه يادته                   

اونا كه ميگفتي رازه يادته

شرطامون سر صداقت يادته              

تو مجازات خيانت يادته

دستاتو ميخوام بگيرم يادته          

راستي تو بي تو ميميرم يادته

واسه فال قهوه رو خوردن يادته

روزي صد بار بي تو مردن يادته

پيش هم بوديم نزاشتن يادته       

اونا ما رو دوست نداشتن يادته

چيزي خواستيم از خدامون يادته      

مستجاب نشد دعامون يادته

چشمون زدند حسودا يادته             

چشامون شد مثل رودا يادته

گفتي ما بايد جدا شيم يادته               

گفتي بايد بي وفا شيم يادته

يه دفعه ازم بريدي يادته              

خط رو اسم من كشيدي يادته

گفتي عشق تو هوس بود يادته  

گفتي خوب بود ولي بس بود يادته

چشم من به چشمت افتاد يادته         

كاري كه دست دلم داد يادته

اما قول دادم به قلبم و خدا                

ديگه دل ندم به عشق آدما

حيف شعري كه نوشتم يادته              

شعر من بدم باشه زيادته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

ديگه دل با کسي نيست

دلم از خيلي روزا با کسي نيست

تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست

شدم اون هرز گياهي که گلا

پرپر دستهاي خار و خثي نيست

ديگه دل با کسي نيست

 ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست

بارون از ابرا سبک تر مي پره هر کسي سر به سوي خودش داره

مثل لاک پشت تو خودم قايم شدم

ديگه هيچ کس دلم و نميبره

ديگه دل با کسي نيست

ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست

ماهيها از پاشوره بيرون افتاده

شاپرکها پراشون زخمي شده

نکنه تو گله بره هامون گذر گرگ بيابون افتاده

ديگه دل با کسي نيست 

ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

دلم مي خواهد گريه کنم

دلم مي خواهد گريه کنم..داد بزنم..گله کنم

اما کسي نمي شنوه... صداي گريه هاي من

روزا دارن مي گذرن وعمر منم تموم مي شه

شبا دارن صبح مي شن و اين قصه هم تموم مي شه

فقط يه اسم..فقط يه ياد....ازم تو دنيا مي مونه

شايد اگه حرف بزنم...داد بزنم...

يا شعرامو واسه همه...تو کوچه فرياد بزنم!!!

اسم منم خوب بمونه!ياد من از يادا نره

اينکه منم يه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون مي کشيدم

گرچه ديگه فرق نداره ...چونکه ديگه نمي مونم

چه فرقي داره که منم... يه روزي عاشقي بودم!

که دل دادم به عاشقيم.....اما نموند تو زندگيم!

سواي اين عاشقيا ...من عاشق زندگيم

عاشق اين فرشته هام...که گاهيم يه شيطونن!!

من عاشقم و دل دارم...چون که منم يه آدمم!!

آدما زود اسير مي شن....دل رو ميدن فقير مي شن!!!

از همديگه زود سير مي شن...زودي مي يان و پيرمي شن...

بعدش مي رن زير يه خاک..آدما زود تموم مي شن!!

يه عده از اين آدما..انگار تو پيله مي مونن...

عمرشونم تموم مي شه ..توپيله هاشون ميميرن!!

بعضي ها پروازمي کن!!!پيله هارو باز مي کنن!!!

بعدش مي رن به آسمون...پرمي کشن تو کهکشون...

از آدما فقط يه اسم ...فقط يه ياد..فقط همون خاک مي مونه...

بيايد همه قولي بديم...تو پيله هامون نمونيم!

چون آسمون سهممونه...و پر کشيدن تقديرمونه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۷/۱۲/۸۵

هيچ چيز مال من نيست

گاهي اوقات به اين نتيجه مي رسم که هيچ چيز مال من نيست

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايي هستم که بدون هيچ دليلي , و بدون هيچ اراده اي

به اينجا تبعيد شده ام

درون دست هاي من , سيب سرخ گاز زده ايست که نمي دانم چطور به دست من

رسيده است

و من همينطور سرگردان به همهمه هاي مبهم اطراف خويش گوش سپرده ام

محيط من را , هاله اي سياه و غليظ از دروغ پوشانده است

و بر فراز سرم , آسماني به وسعتي که نمي دانم

به وسعت ندانسته هايم

و به رنگ آبي , که پس زمينه دست نيافتني آن است مثل انتهاي خواسته هاي بي

انتهاي من

اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من ,

بدون اينکه بدانند براي چه , بر سنگفرشي از باقيمانده مردگانشان , قدم مي زنند

و گاهي هم , براي اينکه چيزي گفته باشند زير لب زمزمه مي کنند : چه هواي

خوبي !

من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگاني هستم که بر سطح توده اي مدور

بر مدار صفر درجه اي به مرکزيت نوري دست نيافتني مي چرخند

مي دانم , روزي , به دليلي که هيچ ارتباطي به من نخواهد داشت

در حفره اي تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود

در زير سنگفرشهايي که خيلي زود , گذرگاه عابران بي خيال خواهد شد

مدفون مي شوم

انگار نه انگار که بودني برايم بوده است

و انگار نه انگار که رفتني

اين موضوع نه به من مربوط مي شود و نه به هيچ کس ديگر

اين موضوع يک اتفاق ساده است

يک اتفاق ساده مسخره

براي اينکه تنوعي باشد براي گريز از تکرار قدم زدن هاي بيهوده

و به گمانم کسي هم آن بالاهاست

که نظاره ميکند مردن تدريجي ام را ...

از فراز آسمان لاجوردي دست نيافتني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

سهم من اينست

همه هستي من ايه تاريکيست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين ايه ترا آه کشيدم آه

من در اين ايه ترا

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد

يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد طفلي است که از مدرسه بر ميگردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد

که کلاه از سر بر ميدارد

و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست

که نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

که من آن را با ادرک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي که به اندازه يک تنهاييست

دل من

که به اندازه يک عشقست

به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گلها در گلدان

به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي

و به آواز قناري ها

که به اندازه يک پنجره مي خوانند

آه ...

سهم من اينست

سهم من اينست

سهم من

آسمانيست که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد

دستهايت را دوست ميدارم

دستهايم را در باغچه مي کارم

سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم

و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

و به ناخن هايم برگ گل کوکب مي چسبانم

کوچه اي هست که در آنجا

پسراني که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر

به تبسم معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را باد با خود برد

کوچه اي هست که قلب من آن را

از محله هاي کودکيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان

و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمي از تصويري آگاه

که ز مهماني يک اينه بر ميگردد

و بدينسانست

که کسي مي ميرد

و کسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد

من

پري کوچک غمگيني را

مي شناسم که در اقيانوسي مسکن دارد

و دلش را در يک ني لبک چوبين

مي نوازد آرام آرام

پري کوچک غمگيني که شب از يک بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

ندانستم

ندانستم که من کيستم...

ولي دانستم تو کي هستي...

ندانستم که عاشق کيست...

 ولي دانستم عشق چيست...

احساس نکردم شب روز ميگذرد...

ولي احساس  کردم تويي که ميگذري...

چشمانم به روشنايي جوابي نمي گفت...

چشمانم  تو را جواب گفت...

دست هايم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگيرم...

قلبم را خواهم بست تا هيچ کس ديگري وارد آن نشود...

چشمانم را خواهم بست تا  تصويري غير از تو در آن نقش نگيرد...

زبانم را خواهم بست تا بستن در هاي بسته را نگوييم...

گوش هايم را خوام بست تا صداي عشق از ان بيرو نرود...

نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را هميشه ببينم...

احساس نکردم تکه آينه عشق در قلبم فرو رفت...

احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت...

احساس نکردم روزي خواهم شکست...

روزي خواهم گريست...

روزي خواهم رفت  به آن طرف آينه...

آينه اي که تکه اش در قلبم است...

و نور زندگي من ...

و توان زندگي ام...

ندانستم زمستان کي گذشت...

ندانستم بهار آمد...

ندانستم بهار هم دارد مي رود...

فقط دانستم اين ما هستيم که مانده ايم و گذشتن ها رو تماشا ميکنيم...

تماشا ميکنيم و براي روزهاي که بر نمي گردند اشک ميريزيم...

ندانستم زندگي چيست...بلکه دانستم زندگي کردن چيست...

ندانستم دستانم به هم  ميرسند... دانستم دستانم به تو نمي رسند...

نگاهم تورا نخواهد ديد...قلبم تورا خواهد ديد...

بعد از همه ندانسته هايم...

دانستم که  دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند...و من دوست دار تو...

و دانستم که عشقم براي تو است...و من عشق تو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

ميدانم که تا تو راهي نيست

ميدانم که آسمان فيض و رحمتت همه جا بر سرم سايه دارد.
 
ميدانم که دستهاي سبزت هميشه پشت و پناهم است.
 
ميدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهاي ناتمام من هستي.
 
اما نميدانم ؟
 
چرا هرروز که ميگذرد از تو دورتر ميشوم؟!
 
دلم را به دست آب مي سپارم و سبزي روحم را به شيريني ناپايدار و فريبنده ي

گناهان.
 
کمکم کن!
 
من اين لذتها را به بهاي دوري از تو نمي خواهم. من تو را ميخواهم.
 
تنها تو را...اي مهربانترين مهربانان!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

سيب

مي‌خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ مي‌خواست بماند، ولي چيزي او را

به سوي خود مي کشيد؛ مي‌خواست بنويسد، قلمي نداشت، مي‌خواست بايستد،

چيزي او را وادار به نشستن مي‌کرد. مي‌خواست بگويد، لبان خشکيده‌اش

نمي‌گذاشتند. مي‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي‌شد. مي‌خواست بپرد،

ديگر آسمانش تنگ بود، مي‌خواست دست بزند و شادي کند، ولي دستانش ياري

نمي‌دادند. مي‌خواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما

چيري راه تنفسش را بسته بود. مي‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل

شد. مي‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از ديدن زيبايي‌ها لذت ببرد، اما با اين که

پنجره با او فاصله اي نداشت، اين کار برايش غير ممکن بود. مي‌خواست بي‌پروا همه

چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. مي‌خواست گلي بچيند و به کسي

که به او خيره شده بود بدهد، دستش جلو نمي‌رفت. مي خواست به همه بگويد

دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نمي‌شد، مي خواست ستاره هاي

آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند.

آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت. مي‌خواست حداقل

لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس

گفت (بگو سيب) از دنيا گله نمي‌کرد. دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري

بکند فقط بگويد (سيب)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

رفتي

رفتي

بي نگاهي حتي

بي خدا حافظي

ديدي خيلي نامردي*!

اما اي هميشه هميشگي ، جايت خاليست.

اينجا

کنار من!

آغوش من تو را ميخواهد

حتي سايه ات

حتي در خيال

هر جا که هستي ، تنها و جفت ، خوش باشي و شاداب!

اما بدان

من

تو را

نبخشيدم

هرگز و هيچوقت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

راز دل

مي پرسي تو را دوست دارم؟

حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم

مگر مي شود با کلمات ، احساس دستها را بيان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با ديدگان پر انديشه و روشن بين

به من مي نگري چه نشاط و لطفي دلم را فرا مي گيرد ؟

مي پرسي تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ اين سوال را نمي داني ؟

مگر خاموشي من ، راز دلم را به تو نمي گويد ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمي دهد ؟

راستي آيا شکوه آميخته به بيم و اميد ، که من هر لحظه هم مي خواهم به زبان آورم

و هم سعي مي کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمي گويد ؟

عزيز من ! چطور نمي بيني که سراپاي من از عشق به تو حکايت مي کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حديث عشق مي گويند ، بجز زبانم که خاموش است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

دليل بودن تو

هر کسي دوتاست .

و خدا يکي بود .

و يکي چگونه مي توانست باشد ؟

هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست .

و خدا کسي که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است که آنرا ببيند .

خوبي ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زيبايي همواره تشنه دلي است که به او عشق ورزد .

و قدرت نيازمند کسي است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوي غروري است که آنرا بشکند .

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسي نداشت ...

و خدا آفريدگار بود .

و چگونه مي توانست نيافريند .

زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ...

و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ، نمي گوييم .

و حرفهايي است براي نگفتن ...

حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند .

و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...

و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هيچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
        
هر کسي گمشده اي دارد .
                             
و خدا گمشده اي داشت ...    








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

درد خنديدنم

کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه  او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

چشمانت

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
 
دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم
 
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي
 
مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي
 
پرستش
 
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد
 
نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
 
انقدر برايت در زمين ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند !زيبا
 
چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
 
 ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي حوصله كن نازك من كه ديگر
 
باورم شده دوستم داري 

چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر
 
مرهم نمي خواهم همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل
 
عمرم...که جز مرگم نمي خواهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

هر کجا هستي باش

هنوز برايم تمام نشدي ...

نه اين‌که اين اتاق بوي تو را مي دهد هنوز ...

نه اين‌که حلقه‌ي تعلّقت در دستم هست هنوز ...

و يا رنگ لبانم که انگار خاصّ دخترهاي متعهّد است ...

نه هيچ‌کدام از اين‌ها نيست؛ نگاهم است !

همان چشمان کذايي درون قاب آينه

که مي‌گويد هنوز در زندگي‌ام هستي ...

مثل بختک افتادي رو سرنوشتم ...

اين روزها نيستي که ببيني عسل بانوت? عسل گيسوت? عسل چشمت !

چطوري براي پسرکان شهر ماراتن عشق گذاشته ... !

نيستي که ببيني مردکِ کارگردان با چه انگيزه‌ي چندش‌آوري

چشم در چشمانم مي‌گه :

تو همه‌ي فاکتورهايي که يک زن مي‌تونه داشته باشه

تا مردي رو عاشق خود کُند داري !

گوش‌هاي من پُر است از اين حرف‌هاي کليشه‌اي تکراري ... !!!

نيستي که ببيني تمام زواياي روحم را مي‌کاوند به اميد رسيدن به جسمم !

اين جسم بي‌جان اين تن خسته محکوم است به تنهايي ... !!!

نيستي که ببيني عشق ها تبديل شده به قراردادهاي يک ساله ... !

نيستي و نمي‌بيني که نصيب بي‌هويت‌ترين پسر شهرم مي‌شوم ...

روزي ...!!!

هر کجا هستي باش ...

فقط باش !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

من و دريا

از خودم بي خبرم از تو بخواهي بلدم

بي تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم

در کمين صد دل نا پاک نشستست عزيز

تا نفهمند بيا باز جلو چند قدم

خوب پا مينهم اکنون به حريمت دريا

تا تو پاشويه کني اين تن سرشار تبم
 
اشک در دامن دريا چه صفايي دارد

همه شهر به ما زل زده ، ما نيز به هم

سادگي نقطه عطفي است ميان من وتو

که مرا نيز گره زد به نگاهت محکم

ذره اي از دل خود را به من ساده بده

اي دريا بخدا از تو نخواهد شد کم
 
من به موسيقي امواج تو عادت دارم

با سکوتت همه خلوت من ريخت به هم
 
چند روزي که نبودي چه کشيدم بي تو

ساحلت کاغذ من بود و هر انگشت قلم

اسمان هم که دلش سوخت از اين بي مهري

اشک مي ريخت به پيشاني دريا نم نم

بس که با صخره و با موج نشستي دريا

خصلت سنگ گرفته است وجودت کم کم

من همانم که قرار است بميرم اينجا

بي تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

اعتراف ميکنم

من اعتراف ميکنم که دستهاي سنگيم بدون تو شکسته اند

من التماس مي کنم که در نگاه ساکتت دوباره پر شوم ز اشک

دوباره پر شوم زآه

وبگذرم از اين هواي پر گناه

چگونه مي توان نشست

چگونه مي توان نديد

چگونه مي توان نخواند

در اين ديار پر سکوت چگونه مي توان شنيد

چه روزها که آمدند نيامدي

چه هفته ها که مي روند نيامدي

ومن پر از دوباره ها دوباره ها دوباره ها

قسم به او

قسم به آبي حضور او به غربت شکسته ام قدم گزار

غريب تر زغربت پرندگان بسته پر

شکسته تر زماهي شکسته تنگ بي خبر

در اين زمانه خراب خراب تر زنام وننگ سربي تبر

عزيز دل مرا ببر

مرا ببر از اين ديار نا مراد به سر زمين جاودانه حضور حامي خودت

مرا ببر از اين کرانه هاي زرد به ساحل غريب آبي خودت

دلي که سرگران ودربه در اسير درد گشته است

بخوان بخوان به واد ي خودت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

معراج فنا

در کوي محبت به وفايي نرسيديم

رفتيم ازين راه و به جايي نرسيديم

هر چند که در اوج طلب هستي ما سوخت

چون شعله به معراج فنايي نرسيديم

با آن همه آشفتگي و حسرت پرواز

چون گرد پريشان به هوايي نرسيديم

گشتيم تهي از خود و در سير مقامات

چون ناي درين ره به نوايي نرسيديم

بي مهري او بود که چون غنچه ي پاييز

هرگز به دم عقده گشايي نرسيديم

اي خضر جنون ! رهبر ما شو که در اين راه

 رفتيم و سرانجام به جايي نرسيديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

سعي کن

سعي کن هميشه تنها باشي

زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت

بگذار عظمت عشق را درک کني

زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند

بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد

زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد

اما

اگر روزي امد که عاشق شدي

تنها يک نفر را دوست داشته باش

بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"

بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني

ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

روزگـار عـجيبي اسـت

خاطرات پر مي کـشـنـد . با وزش بادي سرد. باز دوباره بر ميگردد
 
بـي صـدا ولـي سـنـگين
 
نـمـي دانيم بـه کـدامين جـويبار سرازير شده ايم
 
تنها خش خش . تـنها سـکـوت
 
بي درمانم. بي درمـان
 
بازنده. برنده. بي معنا
 
باز مي گوييم :

فـردا نـفـسي نـو از آن مـاسـت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

هزاران آرزوی خفته

ديوارهاي اين قفس روح مرا خواهد كشت ... چيزي به تمام شدن نفسم باقي نمانده

است و من هزاران آرزو خفته در خانه دلم ... در اين گوشه زندان ،‌تاريك و تنها به گور

به گور شدن روح خويش مي‌انديشم ... خدايا چرا هر چه مي‌روم نمي‌رسم ؟ من ديگ

آن ماهي قرمز كوچه حوض خانه‌مان نيستم ... من نهنگ شدم ... درون من عنقريب

انفجاري مرا به نابودي خواهد كشانيد ... مرگ روح خويش را نزديك مي‌بينم ...گواينكه

تمام ذهنهاي بيدار خفته‌اند ... انگار من تنها كسي هستم كه انديشه‌ام نفرين شده

است ! من كه هستم كه چنين نفرين مرا احاطه كرده است ؟ خدايا واقفي كه جز راه

تو نپيمودم و همواره شوق رهايي از اين زندان پاهاي خسته مرا به جلو كشانيده

است ... گمان نمي‌كنم بيش از اين بتوانم اميدورا بمانم ! چرا روح من به تسليم رضا

نمي‌دهد ؟ چرا ذليل نمي‌شود ؟ زندگي همواره در ذهن من بسان شورشي عظيم

بوده است ... شورشي عليه خواب ...اما انگار خوابها هيچگاه تعبير نخواهند شد ...

ديگر نميدانم آيا من خوابم يا چشمهاي اين و آن خواب اند ؟ نمي‌دانم زنداني كه برايم

ساخته‌ايد درهايش باز خواهند شد ؟ نمي‌دانم ديگر من خوابم يا من بيدارم ؟ فقط

ذهن آشفته من همين را مي‌فهمد كه شما را هيچگاه نخواهم بخشيد .........!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

تو گم شدي دوباره

قسم دادي خدا رو به ماه و ستاره

به چشمايي كه هر شب اسير انتظاره
 
به اون بنفشه هايي كه مخصوص بهاره

به اون مهي كه تنهاست مال شباي تاره
 
يه شب خدا گفت تو رو واسم مياره

تو رو اورد و كردي به چشم من اشاره
 
چه كم بود عمر اين فصل ،من و تو و نظاره

دنيا كوچيك بود اما، تو گم شدي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

واسه يك بار

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه

من فقط   يه  چيزي از خـــــدا مي خــــوام

واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه

تو گم شدي دوباره

قسم دادي خدا رو به ماه و ستاره

به چشمايي كه هر شب اسير انتظاره
 
به اون بنفشه هايي كه مخصوص بهاره

به اون مهي كه تنهاست مال شباي تاره
 
يه شب خدا گفت تو رو واسم مياره

تو رو اورد و كردي به چشم من اشاره
 
چه كم بود عمر اين فصل ،من و تو و نظاره

دنيا كوچيك بود اما، تو گم شدي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

تو كه مهربوني

ميخوام بازم فكر كنم به تو كه مهربوني

به تو كه تا هميشه واسم يه همزبوني

نگات هميشه نازه چشمات پر نيازه

نياز قلب عاشق براي من يه راز

هميشه فكر ميكردم كنار من مي موني

اما انگار خيال بود كه پيش من بموني

يه روز ميام بازم من به ديدن نگا هت

اونجائي كه نباشه ديگه راه فرارت

واست ميگم از عشقم كه مثل يه جنونه

اگر كه تو نباشي نميتونه بمونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۶/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه ششم)

همراه همدل من!

در زندگي، لحظه هاي سختي وجود دارد؛ لحظه هاي بسيار سخت و طاقت سوزي،

كه عبور از درون  اين لحظه ها، بدون ضربه زدن به حرمت و قداست زندگي مشترك،

به نظر، امري ناممكن مي رسد.

ما كوشيده ييم – خدا را شكر – كه از قلب اين لحظه ها، بارها و بارها بگذريم، و چيزي

را كه به معناي حيات ماست و روياي ما، به مخاطره نيندازيم.

ما، به دليل بافت پيچيده ي زندگي مان، هزار بار مجبور شديم كوچه تنگ و طولاني و

زرورقي را بپيمايم  بي آنكه تنمان ديوار اين كوچه را بشكافد يا حتي لمس كند. _

ما در اين كوچه ي چه بسيار آشنا، حتي بارها، مجبور به دويدن شديم، و چه خوب

ماهرانه دويديم –

انگار كن كه بر پل صراط...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

هر شب

هر شب که فرصت ميکنم جوياي حالش مي شوم

از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم

در اسمان ارزو هر دم صدايش مي زنم

چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم

در هر شب تاريک من بدر است ماه صورتش

از شرم اين ديدار نو منهم هلالش مي شوم

جاريست اشک از ديدگان هر دم که يادش مي کنم

مقبول در گاهش شوم اشک زلالش مي شوم

سر گشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم

گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم

جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم

با اين دل سو دائيم رنج و ملالش مي شوم

تاريکي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر کشيد

انگار خواب است اينکه من غرق وصالش مي شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

نمي دانم

نمي دانم کدامين روي

نمي دانم کدامين بوي

نمي دانم کدامين سوي

مرا با شوق و بيتابي همراه خود مي برد

و آن سان که من غرق در افکار بي رحم جدايي

زير اشکهايم جان مي سپردم

و تو آرام در بستر روياهاي من بي خيال از مردنم

آرام مي راندي و با پلک فرو بسته تاب مي خوردي

من در درون خود چيزي يافتم

چيزي که مرا خواند

چيزي که تو را راند

و مرا از آن خواب آشفته رهانيد

نگاهم، صدايم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد

و از اين ذهن بي تابم تو را برد

خودم را برد

تمام هستي ام را برد

آري هستي پوچي که مي انگاشتم تمام وجودم بود

وجودي که تو فاتحش بودي

وجودي که تو عاشقش بودي

به يادت هست...!!!

آري بهترينم

در زمستاني که از سوز جدايي تمام زندگي يخ زد

صدايم مرد

نگاهم مرد

و من در بهاري نو شکفتم باز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

غربت و دلتنگي

انگاه که نخستين گام را در دنيا گذاشتم

بغض اتشيني گلويم را مي فشرد

شايد دليل ان غربت و دلتنگي بود

و هر لحظه شدت ميگرفت

چنانکه با تمام وجودم گريه را سر دادم اما..

گريه هم ارامم نکرد...

تا اينکه مرا به اغوش کشيدي

و من صداي طپش هاي قلبت را شنيدم

و ارام به صداي روح نواز قلبت گوش سپردم

و چنان ارامشي نصيبم شد که ديگر

نه از بغض خبري بود و نه احساس غربت

گويي با تمام وجودم به صداي قلبت..

بوي محبتت و صفاي وجودت اعتماد کردم

و دريافتم که تنها نياز حقيقي ام لبخند زيباي تو

و اغوش گرم و بي مثالت است

فداي صفاي وجودت شوم

من در خلوت تنهايي خود به اين باور رسيده ام که اينجا براي زنده ماندن بايد مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

گنجي نهان

در دلم گنجي نهان دارم

تاح بر سر نيستم من،

ويرانه اي تنها تر از بادم

عاشقي بي زر و زورم ،

عشق سرمايه ي من

در دل ويرانه ي من عشق خود کردي نهان

گنج در ويرانه خوشتر مي نمايد ،

تا که در بالاي تاج!

در دلم گنجي نهان دارم...

بس شنيدم من حکايت،

از زبان حافظ و سعدي

در بيان حال چاه !

قتل پور زال زر در چاه نامردان؛

يا که جنگ يوسف ريبا با زشتي آن چاه؛

قصه ي چاه حزين و بيژن تنها؛

ديده ام من بارها ماه را در بن چاهي ،

ليکن اما من نديدم چاه را بر روي ماه !

چاه خندان بر مه رويت ، عزيزم

جلوه اي دارد شگفت

جه خيالي به سرم بود ؛

نمي دانم... آه ....!

در طريق عشق او

بس سواران بيني و بس کاروان

پايشان بر مرکب زرين لگام

من، پياده ، به کجا خواهم رسيد

پاي من در غل و زنجير حيات !

در طرب آورده،

سخن پر تب و تاب دل من،

دل کوه و دل سنگ ؛

تيشه ي شعر من اما چه تواند کردن

با دل سنگ تو ، اي تنهاي من!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

عزيز دل

قسم به مهتاب كه عكس رخ اوست

عزيز دل...

گفتم كه هيچگاه اشكهايم را نمي بيني مگر ...

در شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ...

خودت برايم خواندي...نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك ترين چيزها كه

بزرگ جلوه ميكند اشك در چشمانت

جاري شود اشك براي شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ

است...

و امروز من در بزم بودن با تو اشك ريختم تا چشمانم نا تمام نماند وكوير تنم پر شد از

بوي عطر تو...

هق هقي نشنيدي آرام گريه كردم همچون شمع...

قسم به تو كه بهانه اي براي سجده به او

امشب من هستم و يه دل كه دلتنگ نگاهت هست يه دل كه دلتنگ طنين صدايت

هست...

اي تو كه منم...اي مهربان يارم...

كاش تمام لحظات من پر مي شد از طعم شيرين حضورت

نه ياد آن ...كاش تمام لحظات بودنم پر مي شد از طنين جاودانه صدايت نه انتظار

شنيدن...اما در لازمان عشق انتظار براي من طعم حضورت هست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

سهم هر کس

هر کسي سهم خودش را طلبيد

سهم هر کس که رسيد

داغ تر از دل ما بود

ولي نوبت من که رسيد

سهم من يخ زده بود!

سهم من چيست مگر؟

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگيها

شايد از وسعت آن بود

که بي پاسخ ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

سهم تو و من

سهم تو

شوق دلم

مستي من

از نفس باور عشق

در نوازشگري خاطره ات

سهم من

آمدن حس نياز

اين اسارتگر بستان وجود

در پي جستن تصوير نهان

از گهر هم نفسي

سهم تو

حس تلاطم

غزل موج غرور

سفر ابر ملالت زده

در زمزمه بارش چشم

سهم من

رخوت هم فاز شدن

با تپش آينه ات

شعله لحظه دلباختنت

از نگه قاتل من

سهم تو

بو سه بر اين

مخمل گيسوي بلند

رخ ز مستي زده

تا پيچ و گذار کمرم

سهم من

لمس نگاهت

گذر پيچک عشق

دور اين قامت من

در پي تسخير دلم

سهم تو

شعر تب غرق شدن

آمدن فصل نياز

مردن از سوختن و

زنده شدن در شب راز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

کي مي دونه

دلم مي سوزه واسه نامه هايي که هيچ وقت پست نشدند و رو طاقچه اتاق ،مثل

هميشه توي تب انتظار سوختند...

دلم مي سوزه واسه لحظه هايي که با هم بوديم... ولي از هم نگفتيم و نگفتيم....

دلم مي سوزه واسه گل هايي که مي شد به هم ببخشيم و بعد از مرگ نثار هم

نکنيم...

دلم مي سوزه واسه دل هايي که براي دوست داشتن به ما بخشيده شدند ولي ما

اونها رو پر از کينه و نفرت مي کنيم...

دلم مي سوزه واسه زندگي که يه راه برگشتي داره ولي ما نمي تونيم نا مهربوني

ها و بي وفايي هامون رو جبران کنيم...

راستي چه کسي مي دونه فردا فرصتي براي جبران نامهربوني ها و غفلت هاي

امروز پيدا مي کنه...؟؟!!

کي مي دونه؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

دلم گرفته است

هر لحظه فرو ميريزد...چشمانم سياهي ميرود...

قلم بين انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرور ميکند...

دواتم خاليست...دفتر خاطراتم به انتها رسيده...

ورق بزنم ؟؟

اگز برگ آخر باشد !؟

خطوط صفحه چون جاده هايي پيچ در پيچ نگاههاي بي فروغ ..

اما مشتاقم را تا افق بدنبال ميکشند..

کدامين است جاده اي که مـرا به او ميرسا نـــد ؟

بار ها در راه بودم.... در ميانه راه ...و شايد بيشتر !... نزديک رسيدن بودم که

بازگشتم ... نه

باز گردانده شدم...اما

ترديد ندارم ..... دوباره خواهم رفت.

جاده ... هر لحظه مرا نجوا ميکند ...

و من غرق خواستنم ...

هزاران غروب را بر ديوار ماتمکده ام شمارش کرده ام

مگر آخرين عدد چند است ... که

ديگر ديوار هم جائي براي خط کشيدن نشانم نمي دهد ...!

آهسته از پس ديوار...

صدائي منتظر مرا ميخواند ...

بايد صداي قلبم.. صداي نفسهايم ...

خاموش شويد ...

حالا بهتر ميشنوم

دفتر خاطراتم به انتها رسيده است...

و...من

ترديد ندارم ....

رقص مرگ را دوباره بر صحنه خواهم برد...

من... غرق خواستنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

زمان اغازيدن

هميشه به تو عشق ورزيده ام
 
از ان هنگام که زمان اغازيدن گرفت

از ان هنگام کهباران باريدن گرفت

از ان هنگام که درد عشق تو را احساس کردم

بسيار شاد بودم

و ما از اشتياق هم ترسيده بوديم

من هميشه به تو عشق ورزيده ام

هيچ کس ديگري در ميان نبود

تو را نشناختم پيش از انکه خود را بشناسم

اه! عزيز من! من هميشه به تو عشق ورزيده ام

تو بسيار نزديک براي اسايش من بودي

بسيار دور از دسترس بودي

به دوراز دست گام بر مي داشتي

بايد تو را نگاه مي داشتم

من هميشه دوست دارم

و هنگامي که تو مرا صدا کني اين مرا به گريه مي اندازد

ما هرگز زمان را براي ((تو و من)) نساختيم اگر من همه انها را دوباره زنده کنم

من هرگز نمي گذاشتم که پايان يابد

من هنوز با تو بودم

اه خدا من تو را دوست دارم

با وجود اينکه ماراه هاي جدا گانه اي را ميرويم

هرگز ديدن رويا درباره تو را پايان نمي دهم

من هميشه به تو عشق ورزيده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

باز هوا بد شد

وقتي رفتي باز هوا بد شد

روزگار از بدي بدتر شد

وقتي رفني آسمون تر شد

گريه ي ابرا بد ترشد

گلا پژمردن ، واي گلا مُردن

شاخه هاشون زير پا خم شد

ابرا باريدن ، دلا پوسيدن

قفس قناري تنگ تر شد

اين دلم مُرده ، دستمو خونده

صبح تا شب بهونه آورده

بي خبر مونده ، از همه رونده

قاصدک خبر نياورده

ديگه برگرد يار ، ديگه بس کن يار

اين دلم از غصه داغون شد

بي تو من خستم ، درها رو بستم

همه جا واسم يه زندون شد

وقتي  رفتي  باز هوا بد شد

روزگار از بدي بدتر شد

وقتي رفتي آسمون تر شد

گريه ي ابرا بد تر شد

ديگه برگرد يار ، ديگه بس کن يار

دل من از غصه داغون شد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

من به خودم رسيده ام  

من به خودم رسيده ام ....

به يك باور بيست و پنج ساله ي گنگ مبهم

و هنوز هم خودم را پيدا نكرده ام

و نمي دانم كه اصلا چرا هستم و چرا بايد باشم !!!

( بيست و پنج سال از اين اتفاق مي گذره و من هنوز هم درك نكردم كه چرا انسانها

معتقدند لحظه تولد زيباترين لحظه زندگي ست !!!)

من خودم را مي بينم كه هر روز مثل ديروز از خواب بيدار مي شود و تمام كارهاي

تكراري ديروز را انجام مي دهد

مثل يك رباط يا يك عروسك كوكي ....

من خودم را مي بينم كه هر روز در جستجوي چيز تازه ايست و نمي داند كه آن

چيست فقط مي گردد و پيدا نمي كند و باز هم مي گردد و مي گردد اما.....

من خودم را مي بينم و دلم را كه هر روز با من قهر مي كند و هر وقت هم فرصت پيدا

مي كند مدام بهانه مي گيرد و بيقراري مي كند و هنوز هم نمي دانم كه حرف

حسابش چيست!!!

من خودم را مي بينم كه گاهي احساس مي كند به آخر خط رسيده و مرگ را به هر

چيز ديگري ترجيح مي دهد و گاهي آنقدر شاد است كه قلبش مثل قلب يك گنجشك

مي زند و دلش مي خواهد كه زمان بايستد وحركت نكند ...

من خودم را مي بينم ... خودم را و تمام صفات خوب و بدم را....

و گاهي تصوير مبهمي از پيري و مرگم را مي بينم و تصويري از سنگ قبرم و قطره

اشكي را كه ممكن است براي من و به خاطر من از گونه اي به زمين بچكد ....

و حال من به يك باور بيست و سه ساله از خودم رسيده ام

و بعد هراسان مي شوم كه من كه هستم چه هستم و چرا بايد باشم و اصلا به كجا

بايد برسم ؟

احساس مي كنم كه خودم را گم كرده ام ....

آه من گم شده ام در اين باور بيست وپنج ساله ام ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

از آنوقت مال تو بودم

گر شوم مجنون ز عشقت، تا ابد ديوانگي معنا ندارد...

شايد از همان وقت مال تو بودم كه هنوز ترا نديده بودم.

زير خاك مرا از روز ازل  با مهر تو سرشتند . من اين راز را از همان دم دريافتم كه نام

ترا براي نخستين بار شنيدم و ناگهان دل در برم طپيد

زيرا روح تو در اين نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوي خويش خواند.

يك روز نام ترا شنيدم و هماندم نفس در سينه ام خاموش شد مدتي دراز گوش فرا

دادم اما فراموش كردم جوابي بگويم

از آن لحظه بود كه هستي من با وجود تو در اميخت . گويي احساس كردم كه براي

اولين بار صدايي در گوش دلم ندا داده است.

راستي آيا تو از اين اعجاز خبر داشتي؟خبر داشتي كه من بي آنكه ترا شناخته باشم

،بشنيدن نام تو دانستم كه محبوب و آقاي خويش را يافته ام و با شنيدن نخستين

كلمات تو اين گمانم به يقين پيوست .

پيش از تو روزهاي عمر من با تاريكي و نوميدي ميگذشت  تو زندگاني مرا با فروغ اميد

روشن كردي وقتيكه صداي ترا شنيدم رنگ از رخم پريد و بي اختيار نظر بر زمين

افكندم در آن لحظه بود كه دلهاي ما با يك نگاه خاموش از هم بوسه ي عشق

ربودند .

من نام ترا در نگاه تو خواندم و بي آنكه از خود چيزي پرسيده باشم ، بخويش پاسخ

گفتم( خود اوست)

آري خود او بود

خود او بود، او بود كه زمستان زندگيم را به  بهاري شاد   تبديل كرد

خود او بود، كه هر صبح پيش از طلوع خورشيد بديدارم مي آمد و امدن صبح را با ديدار

او، با شنيدن صداي او ،آغازگر بودم

دوستت دارم هاي  او بود كه زندگي را برايم دوست داشتني ميكرد

دوستت دارم هاي او بود كه قلبم را به طپش مي انداخت و مرا به انتظار صبحي ديگر 

وا مي داشت

عزيزا! بي حضور تو، عطر گل مريم و شكوفه هاي بهار ديگر برايم دلپذير نيست ...

تا ابد زنده باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

شبي از شب ها

در شبي از شب ها خدا را ديدم كه در حال بازرسي پرونده ها بود يكي را بر داشت و

رو به من گفت :

آدم كشتي؟ گفتم تو مرا قاتل كردي.

 گفت دزدي كردي؟گفتم تو مرا محتاج كردي

 گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟

گفتم تو مرا عاشق كردي پس از اندكي سكوت گفت تو تنها بنده اي هستي كه

حقيقت زندگي را در يافتي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

نقاش خيال

شايد آنروز كه نقاش خيال

روي پيشاني

ما نقش كابوس زمان را مي ريخت

رنگ مهتاب نبود

رنگ شب بود و سكوت

كه گره هاي ترك خورده ي عشق

روي تابوت زمان نقش شدند

نتوانستم من باز كنم

چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام

و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي

رنگ تقصير نداشت

دست خلاق هنر مند جهان

قصه ي ما را با هم

روي يك بوم كشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

سرماي زمستون

توي سرماي زمستون

روبخارپشت شيشه

اسم تونوشتم اما

ميدونم بي تو نميشه

ميدونم که با توبودن

يه هواي ديگه داره

اين دل عاشق وتنها

طاقت دوري نداره

همه ي شعرهامو خوندم

که تو برگردي دوباره

آخه اين دلم بجزتو

هيچکسي رو دوست نداره

کاش مي شدخاطره هامون

دوباره مثل هميشه

تازه شن توفصل سرما

روبخار پشت شيشه

همه ي شعرهامو خوندم

که تو برگردي دوباره

آخه اين دلم بجزتو

هيچکسي رو دوست نداره

هنوزم دلخوش و شادم

به شمردن دقايق

که يروز ميايي کنارم

اينه آرزوي عاشق

بيهوده واژه هارا زحمت دادم ،نه عشق، نه طوفان، نه خاکستر،نه درد

هيچکدام ترجمان تو نبودند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

تو بامني

تو بامني هرجابرم مهره تو بنده جونمه

عشقت نميره ازسرم،تو پوست و استخونمه

يه دم اگه نبينمت يه دنيا دل تنگت ميشم

نگاه دريايه تو آبيه روي آتيشم

واست دلم واست تنم واست تمام زندگيم

از تو دوباره من شدم با تو تمام شد خستگيم

نم نم بارون چشام گواه عشقه پاکمه

هم نفسه قسمت من دوست دارم يه عالمه

قشنگ ترين خاطره ها با تو و از تو گفتنه

آرامش وجود من صداي تو شنُفتنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

به هم نمي رسيم

تکيه به شونه هام نکن

من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمي رسيم

بسه ديگه بذار برم

کي گفته بود به جرم عشق يک عمري پرپرت کنم ؟

يک گوشه اي کنج قفس چادر غم سرت کنم ؟

من نه قلندر مي شم و نه قهرمان قصه ها

نه برده ي حلقه به گوش نه مثل اون فرشته ها

من عاشقم همين و بس ... غصه نداره بي کسيم !!!!

قشنگيه قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم !!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

غم ما

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود و ليک خون جگر شود

خواهم شدن به ميکده گريان و داد خواه

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

از هر کرانه تير دعا کرده ام روان       

باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود

اي جان حديث ما بر دلدار باز گو  

ليکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کيمياي تو زر گشت روي من

آري به يمن لطف شما خاک زر شود

در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب       

يارب مباد آنکه گدا معتبر شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۵/۱۲/۸۵

قدغن

آبي دريا ، قدغن

شوق تماشا ، قدغن

عشق دو ماهي ، قدغن

با هم و تنها ، قدغن

براي عشق تازه ،

اجازه بي اجازه...

پچ پچ و نجوا ، قدغن

رقص سايه ها ، قدغن

كشف بوسه ي بي هوا

به وقت رويا ، قدغن

براي خواب تازه ،

اجازه بي اجازه...

در اين غربت خانگي

بگو هرچي بايد بگي

غزل بگو به سادگي

بگو ، زنده باد زندگي

براي شعر تازه ،

اجازه بي اجازه...

از تو نوشتن ، قدغن

گلايه كردن ، قدغن

عطر خوش زن ، قدغن

تو قدغن ، من قدغن

براي روز تازه ،

اجازه بي اجازه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

ميله هاي ديوار

خوابم نمي برد..

ساعت از سالها گذشته...

اينک اين ماه است که به دستش ساعت بسته است!

وهم خيال امانم نمي دهد

امواج آرام خيالم ديگر به ساحل روحم نمي آيند

ديگر از آن فرار مي کنند

نمي دانم آنها ديگر چرا؟!

کسي نيست برايم لالايي سرد بي روح کسالت بار را سر دهد...

چه برسد به اينکه بخواهد مرا نوازش کند!

اصلا نوازش چيست؟

همان نيست که وقتي دلبندش مي شوي

دلبندت به تو مي زند و

تو از زجر درد و پرستيدنش

لب از هم باز نمي کني و دندانهايت را به هم مي فشاري

تا....

اين درد به درونت مخفي شود...

صداي درد کشيدنت را او نشنود؟

ولي مگر خزانه دردت چقدر خاليست که

تو همهُ دردهايت را در آن ميريزي؟

شايد تنها چيز...

و تصوري از ماکت آرزو هايت...!

تصورش را بکن...

زمانيکه تو از پشت ميله هاي زندان به آن طرف ميله ها مي نگري...

چه در بند باشي ...

چه آزاد...

باز دلت مي گيرد

چون تو آن لحظه فرق بين دو سوي ميله ها را نمي فهمي...

از هر طرف که بنگري

نمي تواني سرت را از بين آن ميله ها رد دهي تا ...

کاش بفهمي...

من اينطور احساس خفگي مي کنم

حتي ديگر خودم هم مرا تحويل نمي گيرد!

سايه ام هم مثل بقيه از پيشم رفته...

کجا؟

او چرا؟

بغضم مي ترکد و تازه مي فهمم فقط اوست که مرا مي فهمد و ترکم نکرده!

اين بغض توان دوباره گفتن دوستت دارم رو از من گرفته

اما در دلم ميگويم دوستت دارم

اصلا عشق معنيش چيه؟

همان نيست که فقط از طرف تو بود که اينطور معنيش کردي

که

دوستش داري

چه دوستت داشته باشد چه نداشته باشد...

خداي هر همه...

تشنه عشق او بودن کي به سيرابي ختم ميشه؟

اي عشق من...

گفتي من بايد بروم تا ديگر نباشم

گفتي گورت را جاي ديگر پيدا کن..!!

گورت را گم کن...

انگشتم را به نشانهُ آنکه مي دانم رفتنت را

ولي چرايش را نه

به روي لبانت گذاشتم...

ترسيدم....از اينکه نکند کاري کردم که نتواني نفس بکشي ...

و تو تمام احساس سر انگشت مرا بوسيدي...

کاش ميدانست همين مرا آرام مي کند...

مگر از او چيز بيشتر خواستم؟

گفتم مي روي دلم را نيز با خودت ببر...

اما او نمي دانست که فقط يک تعارف بود!!

من دلم را مي خواستم

ولي او با خود برد

به من گفت قول بده گوشه قلبت جايي براي من بگذاري...

نميدانست يه گوشه کوچک گذاشتم

اما...

براي خودم

و بقيه اش را به نام او کردم

کاش ميشد قلبم را به او بدهم تا مطمئن شود

و در آخر باعث ميشد

من مرده که قبل از اينها مرده بودم

باز هم بميرم...

اما براي او...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

مگذار

مگذار كه عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود !

مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه

به عادت آب دادن گلهاي باغچه تبديل شود !

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست .

پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود ، پيوسته ، خواهان نو شدن

است و دگرگون شدن .

تازگي ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق .

چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت ، و

عشق همچنان عشق بماند ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

کاشکي

كاش بودي تا دلم تنها نبود

اسير غصه ي فردا نبود

كاش بودي تا براي قلب من

زندگي اينگونه بي معنا نبود

كاش بودي تا لبان سرد من

قصه گوي قصه ي فردا نبود

كاش بودي تا نگاه خسته ام

بي خبر از موج و دريا نبود

كاش بودي تا زمستان دلم

اين چنين پر سوز و پر سرما نبود

كاش بودي تا فقط باور كني

بعد تو زندگي زيبا نبود

کاش پرستوها ديکه شهرمونو ترک نکنن. کاشکي فصل عاشقي تو شهر ما کوتا

نبود. کاش کتاب قصه ليلي و مجنون نمي‌سوخت. کاشکي عشق قربوني توي

خيابونا نبود
 
كاش ميشد خاطره را تصوير كرد

کاش ميشد لحظه ها را در ظرفي بلورين جمع کرد و هر وقت مي خواستيم بيرونشان

ميکشيديم و به نظاره مينشستيم

کاش ميشد خاطره ها را در کوزه اي محکم ريخت و بر دوش کشيد و براي رفع عطش

مهرباني جرعه اي از آن برکشيد

کاش ميشد دريچه اي باز کرد به لحظه هاي خوش خاطره و درونش جهيد و زندگي را

از آن شروع کرد
 
کاشکي خبر نداشتي ، ديوونه نگاتم

يه مشت خاک ناچيز ، افتاده به زير پاتم

کاشکي صداي قلبت ، نبود صداي قلبم

کاشکي نگفته بودم ، تا جون دادن باهاتم
 
کاشکي واژه‌اي به نام "کاش" تو واژه‌ها نبود

کاشکي "نااميدي" تو کتاب دهخدا نبود

کاش مي‌شد يک کاري کرد تا هيچ دلي يخ نزنه

کاش حديث تنهايي بجز تو قصه‌ها نبود

کاش مي‌شد يک کاري کرد پنجره‌ها بسته نشن

کاش پسِ پنجره‌ها تاريکي و سرما نبود

کاش يه بار وقت بذاريم، رو آينه دسمال بکشيم

کاش روي برگاي شمدوني دود سيا ‌نبود

کاش نگاه مائده به يک عروسک نمي‌موند

کاش توي قلب باباش دلهره فردا نبود

کاشکي حرف دختر خزون رو ميشنيدي که گفت:

"کاش تو قلب بچه‌ها داغ غم بابا نبود"

کاش دلامون بيخودي اسير رنگا نمي‌شد

کاش قفس فلزيا جاي قناريا نبود

کاش پرستوها ديکه شهرمونو ترک نکنن

کاشکي فصل عاشقي تو شهر ما کوتا نبود

کاش کتاب قصه ليلي و مجنون نمي‌سوخت

کاشکي عشق قربوني توي خيابونا نبود

کاش نماز عشقمون فقط يه رکعت بود و بس

کاشکي دهليز دلامون يکي بود، دوتا نبود

کاش از اول ميدونستم که برام نميمونه

کاشکي بعد آشنائي‌ها جدائي‌ها نبود

کاشکي بين من و تو، يه شخص ثالث نمي‌بود

کاش غزل گفتن من بسته به اين چيزها نبود

کاش کتاب زندگي يه‌جور ديگه ورق مي‌خورد

کاش مي‌شد يک کاري کرد تا ديگه ايکاش‌ها نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

قسم به بهار

قسم به بهار كه باز دم مسيحاي اوست...
 
نبض زندگي مي زند...من و تو زنده ايم...بهار در راه است...ستاره چشمك مي

زند...مرغ عشق من و تو

مي خواند...
 
اي مهربان تر از خورشيد... مبارك باد اولين بهار طبيعت بر من و تو در بزم بودن با هم...

وام مي دهم سرماي زمستان را به زمستان و مي گريزم از او و همچو عاشقي ديوانه

در مامن امن تو پناه مي اورم

و زمزمه مي كنم عاشقانه اي آرام را ...
 
خوب من...عشق در هيچ روزي جز همه روز تجلي پيدا نمي كند پس مبارك باد بر من

تجلي نام تو در قلب عاشقم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

شبهاي مهتابي

در اين شبهاي مهتابي

که از تو دورم و از خويشتن سيرم

تنفر دارم از خويش و کمي هم از تو دلگيرم

چنان ديوانگان سر بر در و ديوار مي کوبم

چنان آوارگان در غربت احساس مي ميرم....

به اميدي که باز آيي...

به يا گرمي آغوش جانبخشت

به ياد آن همه مهتاب شبهايي

که تا صبح سحر آندم که خورشيد از کنار پرده توري

کمي آنورتر کوه بلند پير مي آمد

نوازشگر

و با گرمي خود بيدارمان مي کرد

به ياد آنهمه مهتاب شبها که

به دور از چشم آدم هاي بد بيدار مي مانديم

و در گوش هم از احساس مي خوانديم

اگر حتي در اوج نفي و رسوايي

بدون ترس و پروايي ز بد گويان

در اين شبهاي مهتابي من از گلبرگ از گلدان قناري هرچه که زيباست

دل سيرم!

به تو گفتم که نذري دارم و امشب اداي نذر خواهم کرد

از امشب در حياط خانه دستم را به سوي آسمان پرواز خواهم داد

و از آن خالق هستي که دستم را از اوج کبريا پس داد و بر دستان تو بنهاد

خواهم خواست

دوباره بر سر کالسکه هرشب گل مهتاب بنشاند

و دستم را تمنا وار در دست تو بگذارد

و از تو عشق را اين بار بستاند

به دست من من دلپاک بسپارد

که عمري عشق را فرياد سازم با شکيبايي....

 هرگز گمان مبر پنهان که مي شوي در خود

در خود تورا نمي بينم

پنهاني ات زيباترين گواه بينايي من است!

تک واژه را نگاه کن

تنها مکثي ميان انگشت هاي تو کافي ست

تا گرد و غبار پنجره بر گيرم و خورشيد را بنگرم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

شب است

شب است و ماه مي تراود از چشم هاي شب

خواب

اين حس غريب باز به سمت خويش مي کشاندم

و نگاه اين مسير خيال

در انتظار پاسخي ست از راه و از خواب هاي محال....

بند بندم را به احترام تو خواهم سوزاند

و خاکسترم را به باد خواهم داد

و مي دانم

که به حرمت نگاهت

باد خاکسترم را به سمت تو مي آرد

و بر چشمت مي نشاند تا به خواب هايم راه يابي

گلي ميان برگ هاي دفترم گذاشته ام

به ياد تو به ياد ديدار اول

در کوچه هاي هزار نقش و در هواي بهاري انتظار

و در آن غروب دل انگيز که خورشيد از شرم تو به لاک زمين فرو مي رفت....

شکاف پنجره هنوز از دست تو سخن مي گويد

و دستهاي من هنوز گرمي دستهايت را به مسلخ حضور مي کشاند

صورتت را بر ماه ترسيم مي کنم که آسمان بداند

تو ماه مني و ديگر ماه ي نروياند که عکس تو نباشد بر آن...

نگاهم زمزمه خيال هاي دست نيافتني ست

و حس مبهمي دلم را تا کنار تو مي کشاند.....

راستي

هميشه همين گونه است که مي بينيم؟!

يا نه عاقبت دستاني تو را قفل مي کند

و من بي کليد مي مانم!

حضوري غايب بر پيشاني مرصع تو

که چين بر مي دارد

تا پيمانه اي باشد بر قطره قطره اي که مي چکم

راستي هميشه اين گونه فراموش مي شويم

يا پشت بر آينه خواب مي رويم؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

سرود گل

با همين ديدگان اشک آلود

از همين روزن گشوده بدود

به پرستو، به گل ، به سبزه درود ، به شکوفه ،

به صبحدم ، به نسيم

به بهاري که ميرسد از راه ، چند روز دگر به ساز و سرود

ما که دل هامان زمستان است

ما که خورشيدمان نمي خندد

ما که باغ و بهارمان پژمرد

ما که پاي اميدمان فرسود

ما که در پيش چشم مان رقصيد

اين همه دود زير چرخ کبود

سر راه شکوفه هاي بهار ، گريه سر مي دهيم با دل شاد

گريه شوق با تمام وجود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

ارزش غم

زندگي را نفسي

ارزش غم خوردن نيست

و دلم بس تنگ است

بي خيالي

سپر هر درد است

باز هم مي خندم

آن قدر مي خندم

که غم از روي رود .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

مرواريد

آسمانهاي نگاهم روزي

جلوه گاه دو کبوتر بودند

برفي و بال سپيد

پاک چون مرواريد

صبحگاهان در دشت

زير اين گنبد سبز

نگهم از پيشان هر طرفي مي گرديد

شامگاهان که افق

جام خونين به سراپرده ي شب مي نوشيد

باز مي ديدمشان

روي ديواره ي باغ

باد ، نازک پرشان را به هوس مي پوييد

گاه در گوشه ي بام

آن يکي مي زد چتر

اين يکي مست دلارايي دوست

سر فرو برده به گرد پر او مي چرخيد

زندگي زيبا بود

آسمان مي خنديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

 گشت زمان

روي دامان تو مستانه سر،ما، زيباست

خواب پروانه به دوش گل ِزيبا، زيباست

در گريبان تو اشکم چه پر از جلوه شده است

شبنم آويخته بر دامن گلها، زيباست

در قفس مردن مرغان شکيبا، زيباست

بي خبر خلق از از اين سوختن ما، بهتر.

شعله ي شمع، به تاريکي شبها زيباست

دست پرورده ي کس نيستم اين عزّت من

جلوه ي لاله ي روييده به صحرا، زيباست

زين همه نقش و نگاري که بر اين کارگه است

سر به زانو زدن مردم دانا زيباست

سرخي روي شفق نخوت خورشيد شکست

سر نگون گشتن فواره ز بالا، زيباست

حاصل کرده ي ما گشت زمان مي خواهد

عکس امروز، در آيينه ي فردا زيباست

در گذرگاه تو  اين گريه ي من زيبا نيست

حالت چشم تو هنگام تماشا زيباست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

روزگار دلتنگي

دلم گرفته از اين روزگار دلتنگي

گرفته اند دلم را به کـار دلتنگي

دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند

گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگي

شکست پشت من از داغ بي تو بودنها

به روي شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگي

درون هاله اي از اشک مانده سرگردان

نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگي

از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردي

نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگي

دگر پرنده احساس مــن نمي خواند

مگر سرود غم از شاخسار دلتنگي

بيا که ثانيه ها بي تو کند مي گذرد

بيا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

رنج تلخ

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،

 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

 و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده

ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

ديدار

عمري گذشت و عشق تو از ياد من نرفت

دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت

اين درد جانگداز زمن روي برنتافت

وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال هاي سخت

من بودم و نواي دل بينواي من

دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق

دير آشنا دل تو ، نشد آشناي من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان

تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه

كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويي كه به ياد گذشته ها

در چشم رنجديده من مي كني نگاه

چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان

نشناختم صفاي تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند

مي سوزم و ز عهد كهن ياد مي كنم

فرسوده شانه هاي پر از داغ و درد را

نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهي بخوان ز دفتر شعرم ترانه اي

بنگر كه غم به وادي مرگم كشانده است .

تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين

اي بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان

گفتي : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !

ديدي كه آسمان كر و سرنوشت كور

صدها هزار مرتبه از ما قوي تر است ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

مال خودم نيستم

پروردگارا!در اين جهان آرزو چرا كلبه ي كوچكي كه جز دل نام ندارد نصيب من كرده

اي ؟ كاشانه ي محقري كه در برابر طوفان حوادث استقامتي ندارد. كلبه خونيني كه

جز تقدير را در آن راهي نيست. خانه ي ويراني كه در آن جز اشك و صبر همدم و

مونسي را صاحب نيست. ديرگاهي بود كه آرزومي كردم تو را ببينم , تورا به آنچه

زيباست تشبيه مي كردم . اما لحظه اي بعد افسرده و سرافكنده مي شدم , زيرا اين

زيبايي هاست كه شبيه تواند . تو خود الهه زيبايي هستي. خواستم تو را به ماه

تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابي ات چيزي در آن نيافتم. مي خواستم شايد معجزه اي

شود و تو در كنارم بيايي. مي خواستم كه روبه رويم بنشيني ومن خود رادر چشمان

آسماني ات تماشاكنم. افسوس كه تو اشك ها و حسرت هايم را نمي بيني . نمي

بيني كه در خنده هاي من آهنگ هاي ناله پنهان است. اكنون تو اي جان شيرين , بيا

بنشين تا بگويم كه امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است. وقت آن رسيده است كه

بداني تو روح مني و حقيقت من هستي . همچنان كه يك گل احتياج به آفتاب دارد,

من هم براي زنده ماندن به عشق تو احتياج محتاجم . اگر به سويم بازگردي گناهت را

ناديده مي گيرم و باز دامنم را به سويت مي گشايم . كاش هم اكنون باز مي گشتي

تا اشعه ي آفتاب اميد بخش, حزن و افسردگي ام را پايان دهد و اين قلب شكسته ام

به اميد تو, به اميد ديدار تو, به اميد عشق تو, به اميد وصال تو بار ديگر حركت از سر

گيرد و به ادامه ي حيات اميدوار سازد. براي من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است.

اما دور بودن وتو را نديدن را نمي توانم تحمل كنم. تو آن چشمه ي آب گوارايي ! اي

مايه ي حيات كه مي تواني مرا با برق نگاهت عمر دوباره دهي, فراموش مكن كه من

جز تو كس ديگري را ندارم. تو به من كتاب دوست يابي دادي ولي درس دشمني

آموختي. تو از وفا و عاطفه سخن گفتي در حالي كه نا مهرباني و بي مهري پيشه

ساختي. اكنون همه چير جز نگاه تو را از ياد برده ام. چندي است تو را نمي بينم و اگر

چه هرگز تو را فراموش نمي كنم و در پرتو درخشان و سايه ي حيات بخش تو زندگي

مي كنم. اما با وجود اين تو را آزار نمي دهم. تو برو با هر كه مي خواهي خوش باش.
اين تنها آرزوي من است

زندگي ... هوس نيست... اول فقط ميشناختمت... يك روز باهات حرف زدم، بعدا فقط

يك دوست بودي يك كم گذشت، بهترين دوستم شدي... همه حرفهام رو بهت ميگفتم،

خوشحالي و ناراحتي همديگر رو ميدونستيم، نصيحتم ميكردي و دلداريم ميدادي، يا

اينكه با خوشحالي من سهيم ميشدي. زمان گذشت... كم كم بهم نزديكتر شديم، از

همه زندگي هم با خبر شديم، خوب و بدش مهم نبود... اينكه هردومون يكي

روداشتيم باهاش درددل كنيم قشنگ بود. بازم گذشت... گذشت... گذشت... هر روز

برام عزيزتر ميشدي، هرازگاهي ناخودآگاه دلم بدجوري تنگت ميشد... به روي خودم

نمياوردم، ميگفتم: اينم ميگذره... نگذشت... يك روز بهم گفتي كه دل تو هم تنگه...

گفتي كه خيلي دلت تنگه، گفتي كه دوستم داري، منم دوستت داشتم... سكوت

كردم... هيچي نگفتم... ميترسيدم! از چي؟ خودم هم نميدونستم، باز هم گذشت...

ديدم بدون تو خيلي سخت شده، بهت گفتم... بهت گفتم كه همه چيز من هستي،

بهت گفتم چقدر دلم تنگه، بهت گفتم كه چقدر براي بودن باهات بيصبرم، ميترسيدم...

يرسيدي چرا؟ نميدونستم... گفتي كه ترس نداره، باورم نميشد... عاشق شده بودم!

اينقدر اين كلمه رو توي كتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه كشيدن كه ديگه باورم

نميشد عشق وجود داشته باشه. فكر ميكردم هوسي بيش نيست... نميدونستم چه

جوري فرار كنم، كجا برم، به كي بگم، به خودت گفتم... گفتي كه هست، عشق هنوز

هست، هوس نيست! دلم آروم شد... خيلي آروم شد، تازه فهميدم كه دنيا چقدر

قشنگه، تازه فهميدم كه تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.... تازه فهميدم كه عاشق

شدم. و اميد وصال قدرت هركاري رو بهم داد، هركاري... آره، عشق است و با اميد

رسيدن بهش، كوه رو از جا ميشه كند. چه حال و هواي عجيبي است... توي آينه

لبخندي به خودم زدم و گفتم: هوس نيست، عشق است... و چقدر قشنگه اينو بدون

كه يه چشم هميشه بايد توش اشك باشه ، وگرنه ميسوزه . يه دل هميشه بايد توش

غم باشه ، وگرنه مي شكنه . يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه

اسير ميشه . يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه . يه صورت هميشه بايد شاد

باشه وگرنه به دل هيچ كس نمي چسبه . يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه

وگرنه با كاغذ سفيد فرقي نداره . يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه كلاف

سردرگمه . يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه ميريزه . يه چشم اشك آلود ، يه دل غم آلود ، يه

كبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ،

يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاك، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي كه :

چشماي اشك آلودت رو من پاك كنم ، دل غم آلودت رو من شاد كنم ، جفت كبوتر

عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي كوچيكت رو من

خندون كنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاكي قلبت رو با سلامت عشقم معني

كنم ،احساس ميكنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

 رهاش كن

پرنده اي رو كه دوستش داري رهاش كن اگه دوستت داشته باشه بر مي گرده در

غير اين صورت هيچ وقت دوستت نداشته چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف

بزني اما وقتي ديديش هيچ جز سلام نتوني بگي....چه قدر سخته گل آرزوهاتو،توي

باغ ديگه اي ببيني وهزار بار تو خودت بشكني و آروم زير لب بگي: « گل من باغچه نو

مبارك -: چه قدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش

يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده ، زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

بهانه اي ندارم

ديگر براي اينکه گريه نکنم

هيچ بهانه اي ندارم

گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است

کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين

نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم

وراه را بدون آن ادامه بدهيم

زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند

وتو ايکاش مرا مي فهميدي

حالا که مي روي قرارمان هيچ ولي بگو به چه بهانه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

به وسعت قلب يك پروانه 

بعضي ها را خيلي دوست داريم وبه ديدنشان عادت كرده ايم وزماني كه از پيش ما

ميروند در دل مي گوئيم

خدايا چقدر دلمان تنگ شده است...اما خود كلمه دلمان تنگ شده است يعني

چه؟ يعني قلبمان كوچك مي شود يا دل مخصوص دلتنگي چيزي است كه نه ديدني

است نه لمس كردني يا شايد همان حس غريبي است كه باعث مي شود تپش قلب

زياد شود ونفسها همچون سوزني به سينه فرو رود .همان حسي را مي گويم كه از

انگشت پا شروع مي شود ومثل موج به سمت بالا مي رود ..گريه مان مي گيردوبي

قراري مردمك چشمشانمان را گشاد مي كند...

من مي گويم دل تنگ شدن يعني پروانه شدن

نمي دانم چرا به ياد پروانه افتادم شايد چون ظريف است ورنگارنگي بالهايش مرا به

ياد احساسهاي لطيف و قشنگ مي اندازدپروانه عاشق تست ودلتنگ واز بس كه

دلش تنگ ميشود يكدفعه تمام تنش قلب مي شود وچون روح براي ماندن در جسم

خود جا كم مي اورد او مي مي ميرد...

پروانه با تمام وجود دلتنگ مي شود...دلم مي خواست من هم پروانه بودم...اما

نه ...فكرش را كه مي كنم ميخواهم قلبي به وسعت يك پروانه داشته باشم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

شور عشق

به شيدايي به شور عشق

به مجنون پرُ آوازه

به قطره قطره ي باران

به گلبرگ تر و تازه

به هر يادي که در خاطر

به يادت بسته شيرازه

به چشمانت که مي دوزد

نگاهم را به دَروازه

تو را من دوست مي دارم

نمي دانم، نمي دا نم چه اندازه

به گل هايي که مي رويد

بهاران در دل صحرا

به دشت سينه عاشق

که مي سوزد زهجران ها

به سوگند دو دل با هم

که مي بندند پيمان ها

به گرمايي که مي بخشد

نگاهي بر دل شيدا

تو را من دوست مي دارم

به آبي وسعت دريا

به اشک شوق ديداري

به پايان شب هجران

به مستي و صفاي مي

به شور و عشق بي پايان

به غوغاي دل عاشق

به صبح وصل مشتاقان

به لحظه لحظه با يادت

که آرامش دهد بر جان

تو را من دوست مي دارم

ميان جمله ي خوبان

كاش مي شد اشك را تهديد كرد ِ مدت لبخند را تمديد كرد ِ

كاش مي شد از ميان لحظه ها ؛ لحظه ديدار را نزديك كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

اوج ويراني

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايي است ، ببين مرگ مرا در خويش که مرگ

من تماشايي است . مرا در اوج مي خواهي تمـــاشا کن ، دروغـين بودم از ديروز مرا

امروز حاشا کن . در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حــال ما ، همه از من گريزانند

تو هم بگذر از اين تنها . فقط اســمي بجا مانده از آنچه بـــودم و هســـتم ، دل من

چون دفترم خالي قــلم خشکيده در دســتم . گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

، به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم . رفيقان يک به يک رفتند مرا با خو د

رها کردند ، همه خود درد من بودند گمـــــان کردند که همــــــــــــــدردند .

شگفتا از عزيزاني که هم آواز من بودند ، به سوي اوج ويراني پـــل پرواز من بودند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۴/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه چهارم)

همقدم هميشگي من!
 
مطمئن باش هرگز پيش نخواهد آمد كه دانسته تو را بيازارم يا به خشم بياورم.

هرگز پيش نخواهد آمد

آنچه در چند روز گذشته تو را رنجيده خاطر و دل آزرده كرده است

مرا، بسيار بيش از تو به افسردگي كشانده است

و مطمئن باش چنان مي روم كه بدانم – به دقت – كه چه چيزها اين زمان تو را زخم

مي زند

تا از اين پس، حتي ندانسته نيز تو را نيازارم.

ما بايد درست شويم.

ما بايد تغيير كنيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

مي ميرم

اي كسي كه از نگاهت مي ميرم

اي كسي كه با تو آروم مي گيرم

من رو با وجودت آرامش بده

قلبتو با قلب من سازش بده

نذار تا بي تو دلم تنها بمونه

چيزي جز يادت برام باقي نمونه

با حضورت آسمونو آبي كن

هوا رو با اون نگات آفتابي كن

اي عزيزم ...بهترينم....

با تو من عاشقترينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

غم بي هم نفسي

تا كه بوديم نبوديم كسي

كشت ما را غم بي هم نفسي

تا كه رفتيم همه يارشدند

خفته ايم و همه بيدار شدند

قدر آيينه بدانيم چوهست

نه در آن وقت كه اقبال شكست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

طوفان بلا

طوفان بلا باز به رسم كهن خود

برچيد گلي تازه ز باغ و چمن خود

بلبل ز غم دوري گل در شب هجران

تا صبح بناليد و برفت از وطن خود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

سيب

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

سرماي شب

توي اين سرماي شب ، تن تو گرمي من بود

قطره ز چشم افتادگانم ، مرحم و دواي من بود

سپيد گشته زلفانم ، گوياي درد دل من بود

تك تك انگشتان پايم ، بوي زخم دل من بود

واي از اين زمانه واي از اين زمانه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

توي دنيا تو رو دارم

توي دنيا تو رو دارم

واسه من همين بسه ، خوبترينه ، بهترينه  اون كه بامن همنفسه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

تو به من خنديدي

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

پرستش

آخر اگر پرستش اوشدگناه من

عذرگناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من

او هستي من است كه آينده دست اوست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

بيگانه

ما همه بيگانه ز هم نوع

سنت زده ايم با رنگ تمدن

نان درديست ديرينه ز اجداد

مي كشيم با خود غم نان را

هم نوع , مبادا بماني بي لانه و بي نان

تا هست نفس در قفست , بكش غم نان را

آهسته سخن گوي ، كه ديوار به گوش است

ناني كه مي خوري مي رود از دست ...

اميدوارم به عشق پاك خودت برسي.

(اگر ماه بودم به هرجا كه بودم سراغ تو را  از خدا مي گرفتم و

گرسنگ بودم به هرجا كه بودم سر رهگذار تو جا مي گرفتم. )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

يکي را دوست ميدارم

آري ، يکي را دوست ميدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است…

او همان خورشيد درخشان آسمان روزهاي زندگي من است…

يکي را دوست ميدارم …آري ، او همان مهتاب روشن بخش شبهاي من است …

قلبم او را دوست ميدارد و من هم تسليم احساست پاک قلبم ميباشم…

يکي را دوست ميدارم ،

همان فرشته اي که در نيمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستي ها برد…او همان فرشته اي است که با بالين سفيدش

مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با دنياي دوستي و محبت آشنا کرد…

يکي را دوست ميدارم ،

همان کسي که هر شب برايم قصه ليلي و مجنون در گوشم

زمزمه ميکرد و مرا به خواب عاشقي مي برد …

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که مرا آرام کرد و معني دوستي را به من

آموخت…اينک که من با او هستم معني واقعي دوست داشتن را فهميدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نيست ،

او برايم مانند يک آسمان است که هميشه بالاي سرم

مي باشد…آسماني که زماني ابري مي شود

چشمهاي من هم از دلگيري او باراني مي شود…

آري ، تو برايم مانند همان آسماني…يکي را دوست ميدارم ،

او ديگر يکي نيست او برايم يک دنيا عشق است…

پس بمان اي کسي که تو را دوست ميدارم ،

بمان و تسليم احساسات پاک من باش

مي خواهم با تو تا آخرين نفس بمانم....

مي مانم تا زماني که خون عشق در رگهاي من جاري است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

هم صدا

اگه هم صدا بودي اگه هم صدام بودي

هيچ كي حريفم نمي شد

كوه اگه رو شونه هام بود كمرم خم نمي شد

تو اگه خواسته بودي ،‌ آخ تو اگه خواسته بودي

تو اگه مونده بودي

موندني ترين بودم ، عمر صدام كم نمي شد

اگه هم صدا بودي ، اگه هم صدام بودي

هيچ كي حريفم نمي شد

كوه اگه رو شونه هام بود ، كمرم خم نمي شد

اگه زخمي مي شدم به دست تو مرهم بود

زخم قيمتي من محتاج مرهم نمي شد

اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت

گل سرخ قصه مون تشنه ، شبنم نمي شد

تو اگه خواسته بودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

يادي از تو

وقتي که يادي از تو            

بر چشم من نظر کرد

خو کرده ي قفس را            

بد بخت و دربدر کرد

من آنکه بوده عمري               

مانده ز کاروان ها

دستان بي پناهم ....                 

اميد يک نفر کرد

گفتم خداي شب ها               

شايد به من نظر کرد

افسوس که گريه هايم              

تکرار بي ثمر کرد

گفتم گناه من بود                   

دل با گناه سر کرد

گفتند مرا که خاموش            

آنچه که شد قدر کرد

گفتم خداست شاهد                    

بر مردمان عالم

بشنيد صداي من را              

بر درد من نظر کرد

داد آنچه دل طلب کرد            

يار از دلم سفر کرد

از آن زمان که او رفت           

دلم قصدي دگر کرد

تا آن زمان که آيد                

از جان من حذر کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

وقتي رفتم

هيچکي از رفتن من غصه نخورد

هيچکي با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت

بغض هيچ آدمي فرياد نشد

وقتي رفتم کسي غصش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب ميدونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و نا شناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هيچ کسي پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسائيکه واسشون مهم بودم

همه شايد يه جوري مرده بودن

وقتي رفتم کسي غصش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب ميدونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و نا شناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

من و آفتاب

من و آفتاب تو يك لحظه به دنيا آمديم 

من از ببرها هيچ ترسي ندارم ، اما از جريان هوا وحشت دارم 

گلها پُرند از تضادها .... 
 
گلها همگي خودپسند هستند . 
 
فدرت بايد پيش از هر چيز يه عقل متكي باشد . 
 
خودپسندان چيزي جز ستايش خودشان را نمي شنوند . 
 
محاكمه كردن خود ، از محاكمه كردن ديگران مشكل تر است . 
 
ماهي در آب هم به اندازه گلي كه در بستر خشك رودخانه مي رويد ، احساس

تشنگي مي كند .
 
گربه پر توقع انتظار دارد موش به خودش سوس گوجه فرنگي بزند .
 
پيري بلند پروازي هاي ايام جواني را به خاك مي سپارد .

پوست موز انتقام لگد مال شدنش را از طرف مي گيرد .
 
ــ ماهي از عرض رودخانه به دريا نمي رسد .
 
انسان هنگامي راه و رسم زندگي كردن را ياد مي گيرد كه در جاده عمر ، به آخر خط

رسيده ...
 
يكرنگ تر از تخم مرغ نديدم ، آنهم شكست و دورنگي اش پيدا شد !!
 
هر سلام سرآغاز دردناك يك خداحافظي است .
 
مادر بزرگ و عصايش با هم پير مي شوند ، هر چه مادر بزرگ خميده تر مي شود

عصايش هم كوتاهتر مي شود .
 
سن درخت را از روي حلقه هاي مقطعش مي شمرند و سن آدم را از روي تعداد

خطوط پيشاني اش .
 
آنقدر بهش گفتند الهي پير شوي كه بيچاره در جواني دچار پيري زودرس شد .
 
بعضي ها انتظار دارند به همان راحتي كه ماهي مي گيرند ، شاه ماهي صيد كنند .
 
عشق درست مثل يك ساختمان بزرگ است كه يك روزه ساخته نمي شود .
 
هيچكس براي مرگ گريه گريه نميكند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

من بي تو

من بي تو يه ناتمومم

من بي تو يه نيمه جونم

دور از تو ،نذار بمونم

من بي تو ،نه نمي تونم

اي عشق راه دورمن

شکست دل مغرور من

حادثه رفتن تو بود

مهم نبود غرور من

مهم نبود شکستنم

به پاي تو نشستنم

مهم تو بودي عشق من

نه قصه ي دل بستنم

جاي تو آغوش منه

اين معني دوست داشتنه

رفتي و خاطرات تو

قلبم و آتيش مي زنه

اشکام به وقت رفتنت

عذاب تلخ باختنت

ارزشش و داشت عشق من

معجزه ي شناختنت

مهم نبوده سوختنم

دور از تو پرپر زدنم

به افتخار عشق تو

مي گم که بازنده منم

من بي تو يه ناتمومم

من بي تو يه نيمه جونم

دور از تو نذار بمونم

من بي تو ،نه نمي تونم

من بي تو يه بي نشونم

من بي تو رو به جنونم

دور از تو نذار بمونم

من بي تو نه نمي تونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

مرگ

روزها سخته خشکيده درخت عمرم!

توي تنهايي هام روزي هزار بار مردم!

بد بودم! دلم شکست! هيچکي به من دل نبست!

حالا ولم کنين چرا نمي زاريد برم؟

چرا بعد توبه جهنمو خواب ديدم؟

با اين که پيروزمو تو اسمون راه ميرم!

تقصير اين زندگيه خوشونتو وحشيگري!

تو جنگ زندگي حتي ما قاتل همديگريم!

اخرين سيب زندگيمم امشب مي چينم!

بعد اون يه مرده ميشمو يه گوشه ميشينم!

عاشقم! هنوزم اينو مي نويسم توي شبام!

با خون سياهي که جاري ميشه توي رگام!

آخه اين بغز لعنتي رو چه جوري ميشه شکوند؟

چه جوري ميشه بينه اين همه بد از خوبي خوند؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

ماه من

ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن

همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي کم مي شه کسي رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شباي ماست

ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت

خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلاي عاشقه ونازه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه

مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمي کنن

ماها که از آدماکمک طلب نمي کنن

ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين

دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين

ماه من غصه نخور سبک مي شي بارون بياد

توي عاشقي بايد نترسيد از کم وزياد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن

ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره

کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره

زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه

اوني که غصه نداشته باشه ؛آدم نمي شه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

بي هيچ قيد وشرط

دوباره صحبت از توعزيزاست،تويي که اساس خلقتت دو چيز را دراعماق نگاهم

لرزاند،يکي عرش را و ديگري دل مرا!تو را چه بنامم؟

تو آرزوي مني،اما نه!تو ازآرزو بهتري.تويي که به تقدير وجود ماه-زيبا ونوراني-بر سرم

سايه ا فکندي ومرا از هر چه داشتم رها کردي وتعلق خاطرم را دردفترسرنوشتم

بهاسم خودت به ثبت رساندي.

آنگاه که حضورت را در کاشانه ي قلبم يافتم،با خويش عهد بستم که تو را درنگارخانه

ي ذهنم به تصوير بکشم.گويي هرچه زيبايي وخوبي ونور وجود داشته همه را ازآن

تو کرده بودند وتويکباره مرا ازهرچه خواستني وآرزو کردني ا ست بي نياز کردي!!!

حرف نميزني مگرآنکه مرحمي باشي بر اين خسته دل! نگاه نمي کني مگرآنکه

بخواهي تجربه ي پرواز بدون با ل و پر را به من ارزاني داري.

بي هيچ قيد وشرطي وبي هيچ تصوير ذهني ازوجود مرزهاي محبت،تورا دوست

ميدارم.......

اي ازآرزو بهتر،اي خداي محبت،تورا مي جويم،اما صد افسوس که تو هرگزبه رازدل

من آگاه نخواهي شد.

نه اينکه نخواهي يا نتواني! هرگز! ازاين رو به اين راز دست پيدا نمي کني چون آن

دست نيافتني است.

نامحدود ولايتناهي!سکوت وباز هم سکوت!!ميدانم که ازآن گريزاني.تو خود به من

گفتي که حجم سکوتم، وجودت را متزلزل ميسازد،اما چه کنم؟

چه کنم که زبانم،فکرم وحتي دستانم تا به اين حد درحضو تو،محو وبي هويت

ميشوند؟! چه کنم که وقتي به ذهن من ميآيي،ناگهان همه چيزازبين ميرود وفقط تو

مي ماني وتو! چه کنم که هرچه بگويم،بازهم ناتوانم؟ آنقدرناتوان که ازقصور خويش درعذابم...

چه کنم که ميخواهم بداني،اما نميدانم چطورميتواني اين ذهن را بخواني؟چه کنم؟

برمن بگو چه چاره کنم؟

چاره اي نيست جزسياه کردن اين ورق باره ها! شايد بتواني بداني آنچه را که ازمن

نميداني...چاره اي نيست جزدرفکرتوغرق شدن تا بتوانم مرحمي باشم براين دل

پرخواهش...

دلي که فقط تورا ميخواهد،دلي که ديگربراي من دل نميشود،چون توآن را ازآن

خويش نمودي.

مهربان! چاره اي ديگر نيست.

اگرهست برمن بگو. بگذاربدانم آن چاره چيست؟ يا بهتربگويمت آن چاره کيست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

خوب بينديش

شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها ! چرا دنيا اينقدر به چشم ما سياه شده است ؟ مي

دانم ريشه همه اين دردها در ترس است ! ترس از دوست داشتن ... ترس از دوست

داشته شدن .... ترس از انتهاي راه كه بي اعتبار شويم ...! اما همه در بطن انديشه

هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم خود را نخواهيم شناخت ... راستي تا به حال فكر

كرده اي كه دوست داشته شدن بسي سخت تر از دوست داشتن است؟ براي

خواهان يك دل زيبا شدن بايد زيبا باشي ... زيبايي كه دست خود آدم نيست ! لابد اين

از مغزت خواهد گذشت ... اما از من كه بپرسي مي گويم هر آدمي يكي از اجزاي

صورتش زيباست ... براي دوست داشته شدن از آن مهمتر بايد بخشنده باشي ...

قدرت بخشيدن يك لبخند ، يك اعجاز در زندگي تو به پا خواهد كرد ... حال با خود

بينديش آيا توان بخشيدن يك نگاه مستقيم ... يك تبسم شيرين را به آنكه دوستش

داشته اي داشته اي ؟! خوب بينديش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۱/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه سوم)

بانو، بانوي بخشنده ي بي نياز من! 

اين قناعت تو، عجب دل مرا مي شكند...

اين چيزي نخواستنت، و با هر چه كه هست ساختنت...

اين چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوي پرچين ها نگاه نكردنت ...

كاش كاري مي فرمودي دشوار ناممكن، كه من به خاطر تو سهل ممكنش مي

كردم...

كاش چيزي مي خواستي مطلقا ناياب، كه من به خاطر تو آن را به دنياي يافته ها

مي آوردم...

كاش مي توانستم همچون خوب ترين دلقكان جهان، تو را سخت طولاني و عميق

بخندانم...

كاش مي توانستم همچون مهربانترين مادران، رد اشك را از گونه هايت بزدايم...

كاش نامه يي بودم، حتي يك بار، با خوبترين اخبار...

كاش بالشي بودم، نرم، براي لحظه هاي سنگين خستگي هايت

كاش اي كاش كه اشاره يي داشتي، امري داشتي، امري داشتي، نيازي داشتي،

روياي دور و درازي داشتي...

آه كه اين قناعت تو، اين قناعت تو دل مرا عجيب مي شكند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

عصر جمعه ها

عصرهاي نيلوفري ... 

يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ از بودن گفتيم و ماندن! ... و شديم و مانديم!....

يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ زير باران،باران پاييزي!...

از گريه گفتيم.. و گريه كرديم!...

يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ به اين نتيجه رسيديم كه بايد صبر كرد!...

و صبر كرديم!..
 
عصرهاي خاكستري ....

يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ فقط حرف زديم!..باور نكرديم!..

يكي از اين عصرها ما ـ من ـ تونبودي ـ تنها ماندم!..باران و گريه هم نبود!..

وصبر كردم!..

يكي از اين عصرها تو ـ من نيستم ـ تنها مي ماني!..باران و گريه!...ـ نمي دانم ـ

صبر مي كني ؟!...

يكي از اين عصرها ....

* واي!! من چقدر خودخواهم و فقط از دلتنگي هاي خودم حرف مي زنم!...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

رفته که رفته

هي نشين غصه نخور رفته که رفته

دل از عاشقي نبر رفته که رفته

اگه عاشق تو بود تنها نميرفت

شده پا به پات ميسوخت اما نميرفت

بيخيالش ...مگه چند سال تو جووني ؟

بيخيالش ...مگه چند سال تو ميموني ؟

بي خيالش ...اينا رسم روزگاره

همشون کار خداست ...حکمتي داره

يادحرفاي قشنگش ، ميدونم واست عذابه

دلتم خيلي گرفته ...حال و روزتم خرابه

اون که رفته خيلي وقته ،خبري از تو نداره

اون يه ابر پر غباره ،گاهي وقتا نميباره

ديگه تنها شدي و سکوت تو پر از غمه

همه ي عالم و آدم واسه تو جهنمه

اون که رفته ديگه رفته ، ديگه برگشتن نداره

اگه دوستت داشت نميرفت

ديگه تنهايي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

مشکل است

اى كه مى گويى آشنايى با غريبان مشکل است

آشنايى را مى توانم ، اما جدايى مشکل است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

گريه سزاوار تو نيست

گريه سزاوار تو نيست

مگر

قطره هاي نخست

دريايي سازدم

جان داده به صدفي

که مرواريد انگشتانت را

مي ماند و مي رود

آن گاه که ماهيان

بي قرار و فراوان

به شمارشي معکوس مي رسند.

گريه سزاوار من است

که گداخته ام به خورشيدي

زمستاني ام به برفي

و در نوبت ام به تعجيلي

و پايي که ديگرم

توان از تو رفتن نيست

باز هم مي گويم

سزاوار تر از تو گريه من است

که غرقاب خونم مي کند

و راحت و زلال به زاويه درد مي رسد

نه

گريه فقط سزاوار من است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

قصه تلخ

زندگي قصه تلخي است كه از آغازش

بس كه آزرده شدم قصد به پايان دارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

دنيا گذشت

چشمي به هم زديم و دنيا گذشت ، دنبال هم امروز و فردا گذشت

دل ميگه دنيا رو از نو بساز ، اي دل غافل ديگه از ما گذشت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

تابيدي و رفتي

به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار اتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

تمناي مرا ديدي و رفتي

شبي از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيزست توشيداييم را

به چشم خويش فهميدي و رفتي

چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست

ولي دل رابه چشمت هديه كردم

سر راهت كه مي رفتي تو آن را

به يك پروانه بخشيدي و رفتي

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

اينم قشنگه

هي صبر و هي تحمل...

كلاغ ميخوند ميگفتيم يه روز ميخونه بلبل...

توباغچه خار دراومد گفتيم اينم قشنگه ، كمي نداره از گل...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

از هيچي خود مي گويد

اين همان هيچ است كه از هيچي خود مي گويد.

چرا آخرين برگ به هنگام افتادن از شاخه ي درخت آرزوها خنديد؟! مگر نمي دانست

كه تنهاترين لحظه هاي عمر شاپركها در خلوت روياي او رقم مي خورد؟! ولي باز

خنديد و رفت... رفتن از بيداري به خوابي ابدي. اما باز خنديد! زمين او را در آغوش

گرفت، باد وحشي با آن همه فريب نيرنگ خود با نيشخند مرگبارش بر سر برگ

خسته ايستاد، باز برگ خنديد! باد با فريادي پر از كينه پرسيد: به چه چيز مي خندي؟

برگ زرد و خسته در حالي كه برق اميد در چشمهايش مي درخشيد به صورت باد

نگاهي انداخت. سكوتش سرشار از نا گفتني ها بود. باز خنديد و براي هميشه

خوابيد!!!

اين بار، باد بود كه مي لرزيد و وحشت در وجودش موج مي زد. باد چه در چشمهاي

برگ ديد كه اين گونه پريشان شده بود؟؟! زمين لب به سخن آورد و گفت: بهار در راه

است...

اين تكرار هميشگي حيات است كه اين تازگي را در قلب زمين جاي مي دهد.

لحظه اي چشمهايم را مي بندم و به اولين چيز كه به ذهنم ميرسد فكر مي كنم.

چيزي جز تو به يادم نمي آيد. آخر چرا؟!    خوب اين رسم عاشقي است، ديگر غصه

بس است. بايد خنديد! خنديد به آن همه پوچي و بي ثمري. ولي، ولي بهار در راه

است...

به اميد روزي كه از هيچ نباشد هيچ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

آشيان گرم عشق

من اين را خوب مي دانم

مرا از ياد خواهي برد ميدانم

و من از ديدگان سرد تو يک روز

ميخوانم سرود تلخ و غمگين خداحافظ

مرا از ياد خواهي برد و از يادم نخواهي رفت

من اين را خوب ميدانم

که روزي هم ، مرا از خويش خواهي راند

و قلبت را

که روزي آشيان گرم عشقم بود ، خواهي برد

تو از يادم نخواهي رفت

و چشمان تو

هر شب آسمان تيره ي احساس من را نور ميپاشد

و من با خاطراتت زنده خواهم بود

چه غمگينم از اين رفتن

و از اين روزهاي سرد تنهايي چه بيزارم

مرا از ياد خواهي برد ميدانم

و ميداني که از يادم نخواهي رفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

من از تو

من از تو آرامشي مي خواستم تا جسم و جانم را تسکين دهد و روانم را براي کار و

تلاش و حرکت وپويايي آماده نمايد

اما چه بگويم و چگونه بنويسم در تو يافتم در لحظه هاي با تو بودن به آن آرامش

شيرين زندگي رسيدم

حضور تو مرا رام و آرام کرد و من در مقابل تو نشستم و مات ومبهوت تو شدم

نمي داني چه احساسي در آن لحظات داشتم چه پروازي چه معراجي چه صعودي

چه خلسه ايي تو هميشه مرا اشباع مي کني

تو مرا مي فهمي تو خطاهاي مرا ناديده مي گيري تو نقاط ضعف مرا به رويم نمي

آوري تو مرا تضعيف نمي کني

چقدر تو بزرگي و چقدر من مبهوت تو

گاهي اوقات که تو گرفتاري و نمي تواني مرا بپذيري چه بر من که نمي گذرد چه

اظطرابها و نگراني ها دغدغه ها و انتظارها که دنيايم را متلاطم نمي کند و رشته

زندگي را از دستم نمي گسلد

شب از نيمه گذشته است حتما تو در خواب نازي و من فردا مسافرم کاش در اين

سفر مرا همراهي مي کردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

مسافر

از عذاب جاده خسته نرسيده و رسيده

آهي از سر رسيدن نکشيده و کشيده

غم سر گردونامو با تو صادقانه گفتم

اسمي که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم

با تنم زخمي اگه بود بي رمغ بود اگه پاهام

تازه تازه با تو گفتم اگه کهنه بود دردام
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم
 
تو تموم طول جاده که افق برابرم بود

شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود

منه دل شيشه اي هر جا هر شکستن که شکستم

زير کوه بار غصه هر نشستن که نشستم

عشق تو از خاطرم برد که نهيفمو پياده

تو رو فرياد زدمو باز خون شدم تو رگ جاده
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم

نيزه نم باد شرجي وسط دشت تابستون

تازيانه هاي رگبار توي چله زمستون

نتونستن نتونستن جلوي منو بگيرن

از من خسته ي خسته شوق رفتن و بگيرن

حالا که رسيدم اينجا پر غصه برا گفتن

پر نياز تو براي آه کشيدن و شنوفتن
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم

تو رو با خودم غريبه از خودم جدا مي بينم

خودمو پر از ترانه تو رو بي صدا مي بينم

منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم
 
اون هميشه با محبت براي من ديگه نيستي

نگو صادقي يه عشقت آخه چشمات مي گه نيستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

 درد عشق

اي دل ،زين پس درد عشق را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،زين پس بار تن را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،بي قراريها ديگر بس است

زين پس انتظار را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،اي مهربان ،اي همنشين شبهاي من

زين پس نقش عشق را در رويا مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،در خيال مزه شهد لبش بودي تو

زين پس طعم گس عشق را مي بايد چشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،به دل پاس دار مهر مهربان را

زين پس ناز دل را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

نا رفيق

خدا نصيب هيچکس ،نا رفيق نکنه

زمين گرمم کمِتِ

کمِتِ آتيش به خدا

بوسه ي مرگ و بچشي

بند ت بشه جداجدا

زمين گرمم کمِتِ

توکه ميگفتي من سرم

کي ميشه اون گلوت و

با دشنه نامردي بدرم

تو که نديدي خورشيد و

پس چرا ميخواي بتابي

مگه تو فردا نمي خواي

تو يه وجب جابخوابي

آخه چي کار کرده با من

ريشه مو ازجا ميکنه

وقتي که نفرين ميکنم

برميگرده خودمو ميزنه

هرکاري ميخواي ميکني

ظل ميزني ميگي نباش

زخم زبونم که زدي

حالا ديگه نمک نپاش

يه جوري حرفم ميزني

که من ازت بدم بياد

آخه يذره فکر کني

کي ديگه حالا جز من مياد

حالا هر جا که هستي

پاي هرکي نشستي

بدون اين رسم رفاقت

چندين وچند سالمون نبود

آخه نبود

آخه اين قلب خسته

پاي يکي نشسته

اما بدون نمي دونست

که ميخواد بشکنه

خيلي زود، خيلي زود

آخه اي زخم کاري

چرا آروم نداري

چرا ميسوزي وميسازي و

ميگي دردي نداري

بگو، آخه بگو

درد نفرين تو از

درد اين زخم کاري

حتي دردهايي که تو

توزندگي خود داري

بدتره اي دورو

گوشا توبازکن ميشنوي

صداي خرده هاي من 

صداي پرروکه ميگه

دلت مي خواد بازم بزن

يادتِ بردي با خود ت

اين دلمو باز اسيري

خيالت وراحت کنم

نمي ميرم تا نميري

تو که واسه مردم همش

آسمون بي د ريغي

با يد بگم خد متتون

نارفيقي، نارفيقي

يادم نميره حرفا تو

يادم نرفته تا هنوز

يادمِه آتيشم زدي

رفتي عقب گفتي بسوز

 هرکاري ميخواي ميکني

ظل ميزني ميگي نباش

زخم زبونم که زدي

حالا ديگه نمک نپاش

يه جوري حرفم ميزني

که من ازت بدم بياد

آخه يذره فکر کني

کي ديگه حالا جز من مياد

حالا هر جا که هستي

پاي هرکي نشستي

بدون اين رسم رفاقت

چندين وچند سالمون نبود

آخه نبود

آخه اين قلب خسته

پاي يکي نشسته

اما بدون نمي دونست

که ميخواد بشکنه

خيلي زود خيلي زود

آخه اي زخم کاري

چرا آروم نداري

چرا ميسوزي وميسازي و

ميگي دردي نداري

بگو آخه بگو

درد نفرين تو از

درد اين زخم کاري

حتي دردهايي که تو

توزندگي خود داري

بدتره اي دورو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

براي ديدن تو

براي ديدن تو نقره ي ماهو چيدم

تا آسمون هفتم به خاطرت دويدم

براي ديدن تو. آسمونو شكافتم

ستاره چشيدم تا طعمشو شناختم

برا ديدين تو خارا رو سجده كردم

به جاي چشم ابرا سوختم و گريه كردم

براي ديدن تو پاييز شدم شكستم
 
برف زمستون شدم رو بامتون نشستم
 
براي ديدن تو از درياها گذشتم
 
دور ضريح عكست شب تا سپيده گشتم
 
براي ديدن تو شدم مث پنجره
 
اشاره هات محاله از ياد چشمام بره
 
براي ديدين تو سوار موجا شدم
 
چون تو رو داشته باشم هميشه تنها شدم
 
براي ديدن تو عمري مسافر شدن
 
به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم
 
براي ديدن تو خط كشيدم رو تقدير
 
نگات مث يه صياد منو كشيد به زنجير
 
براي ديدن تو سنگا رو شيدا كردم
 
طلسما رو شكستم راها رو پيدا كردم

براي ديدن تو ، تو جنگلا گم شدم
 
بازيچه ي نگاه ساكت مردم شدم
 
براي ديدن تو خيلي چيزا شنيدم
 
خيلي كارا رو كردم اما تو رو نديدم
 
براي ديدن تو رفتم تو باغ شعرا
 
سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نيما
 
براي ديدن تو چه دردايي كشيدم
 
تبم رسيد به خورشيد ،‌ تموم شدم ، بريدم
 
براي ديدن تو از خواب گل و پروندم
 
چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم
 
براي ديدن تو چه قصه ها كه داشتم
 
سر و رو شونه ي رنج چه روزا كه گذاشتم

براي ديدن تو قامت غصه خم شد
 
انگار كه قحطي اومد هر چي به جز تو كم شد
 
براي ديدن تو نياز نبود بگردم
 
تو هر جا با من بودي پس تو رو پيدا كردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

بالهايت را کجا جا گذاشتي

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من

درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي 

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را

اشتباه مي گيرم

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز

هم خنديد

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد .

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک

آبي دور – يک اوج دوست داشتني

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته

است

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي

شود 

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي

بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي

شبيه دلتنگي توي دلش موج زد

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را

با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را

نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو

به خدا کرد و گريست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

با من بمان

با من بمان اگرمي خواهي آسمان آبي باشد

ماه در آسمان مهتابي باشد

با من بمان اگر مي خواهي شعله عشق خاموش نشود

اگر مي خواهي ليلي مجنون فراموش نشود

با من بمان اگر مي خواهي عاشق باشيم

من و تو مثال گل شقايق باشيم

با من بمان اگر مي خواهي فردا را ببيني

با من بمان اگر مي خواهي انسان آدم شود

اگر مي خواهي فاصله بين من وتو کم شود

با من بمان اگر مي خواهي برويم به بهشت

خارج شويم من و تو از سرنوشت....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

نقش عشق

بيا تا نقش عشق را از لوح دلمان خط نزنيم

بيا تا به دوستيهايمان مكر مكرر نزنيم

بيا تا عشق را همصدا صحبت كنيم

بيا تا به محبت كردن عادت بكنيم

بيا تا دوستي رو ازچشمه معصوميت سيراب كنيم

بيا تا آسمان دوستي را با منيري منور بكنيم

بيا تا شانه در گيسوي ليلي زنيم

بيا تا كه شايد مجنون راكمتر نيشتر زنيم

بيا تاهمنوا با بلبلان، بهار را صدا زنيم

بيا تامثل بهار مهرسياهي بر زغال زنيم

بيا تا آزاد و رها تو آسمون مهربوني پربزنيم

بيا تا مثل قاصدك به هر دل منتظري سربزنيم

بيا تا قافيه و وزنهارا به هم زنيم

بيا تا حرف دل را بي پرده با خدا زنيم

آخدا،ميشه اونم منو دوست داشته باشه

گوشه قلبش اون كنارا اسم منو داشته باشه؟

آخدا،ميشه برق دوست داشتنو تو چشماش ببينم

از اون برق چشاش به جزاو چيزي نبينم

آخدا،از اون لباي خوردنيش جمله دوست دارم ميادبيرون؟

يا كه نمياد ،جون ما از وجودمون مياد بيرون

آخدا،تو كه مريم و باردار ميكني

چوبارو همه رو مارميكني

جان مولا بگو اين مشكلا كاري داره؟

جان مولا دردسر فراوني داره؟

آخدا،نميدونم چه جوري شدعاشقش شدم

واله و شيفته و رامش شدم

آخدا، الان اگه اينو بخونه، من ميدونم

فكرهاي مكدر ميكنه،من ميدونم

آخدا،تو شاهدي كه منو هيچي راضي نداره

به جزء لبخند دوست كه اون هم دريغي نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

اي كاش

كاش يك ماه بودم تا در آسمان آرزويت يك جا مي نشستم و شبها برايت روشنايي

مي تاباندم

كاش مي شد كه كبوتري بودم كه در آسمان خيالت پرواز مي كردم و به پشت بام

خيالت فرود مي آمدم و دانه هايي را كه از مهر و محبتت پاشيده بودي بر مي چيدم

كاش ستاره اي بودم و در آسمان سياه شب جا مي گرفتم و گاه گاهي

برايت چشمك ميزدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۰/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه دوم)

بانوي بزرگوار من!

عطر آگين باد و بماناد فضاي امروز خانه مان

و فضاي خانه مان، هميشه، در چنين روزي كه روز عزيز ولادت پر بركت تو براي

خانواده كوچك ماست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

همه چيز عوض شده

همه چيز عوض شده .من ...تو...او...همه چيز تمام شد تا رفتن اغاز شود.

مردانه مرد بودن هنر است نه نامردانه مرد بودن.

هيچکس نمي فهمه حتي تو!

چرا که جمله ي يست بس سنگين ودشوار...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

فراموشم مکن هرگز

نمي گويم فراموشم مکن هرگز،ولي گاهي به ياد آور، رفيقي را که مي داني

نخواهي رفت از يادش

داشتم فکر مي کردم به ماندن و رفتنت،

نفهميدم چه شد ... ديدم رفته اي!

بعد يک دفعه دلم خواست همه ي باورهاي تلخم را بريزم دور؛

"عشق در نرسيدن است. با وصل، عشق مي ميرد."

نفرين به باورهايم!

بعد يک دفعه دلم خواست همه ي فاصله ها را پاک کنم؛

"هميشه فاصله اي هست"

نفرين به فاصله!
.
.
.

بعد نگاه کردم ديدم، چه تنها شده ام. ديدم چه قدر دلم هوايت را کرده است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

من وقف شده ام

مرا با خويش بگذار و بگذر

جاده ي عشق من بن بست است،مگذر!

من وقف شده ام

چشماني که تو چراغ مي خوانيشان،وقف مسجدي تاريک شده است

صدايي که تو وسوسه انگيزش مي خواني،قرار است رستاخيزي بيندازد در

گوش هاي پوسيده مشتي قبر نشين!

در گذر از قرن يخي،قلبم فسرده و سرد است؛ درگذر از من

گر ز من باور نداري گوش کن

اين حماسه باد مي خواند

علمي به نقش غرور و جنون

فتاده چو شير پيرکنون

به روي زمين واژگون

مرا به خويش مي خواند باد

تا برقصاند اين درفش فريدون

تا بميرانم اين ماران دون

مرا به خويش مي خواند اين خاک آغشته به خون

من عشقت را سپردم به امواج سند نيلگون

از پنجره هاي آهنين اين خانه،فرياد سياوش مي آيد به درون

ز هر چاه بي انتها،صداي بيژن مي آيد برون

مرا به خويش مي خوانند

به رزم تزوير مي روم زره به تن

آري ، آري

بگذشته ام من از من

تو هم بگذر از من

رادمردان همه از من

همان پا بستگان چون گون

آري ، آري

چو قصه ي آن پير کدکن

مرا به خويش مي خواند

مرا،اسير آرزوهاي کوچک مکن

رهايم کن !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

فصل هاي زندگي

فصل هاي زندگي اما مانند کتابيست ...

در شب امتحان سراسر دلهره است

و من آنقدر مضطربم که فراموشم شده که پاورقي ها هم مهم هستند

و هر خط نشانه ايست براي درک بهتر حقيقت زندگي در گرداب توهم ...

نبايد هرگز حتي در لحظه هاي دور از انتظار هم ناديده گرفت احساسي را که در

گلدان وجود

ريشه گرفته است و براي جوانه زدن دل دل ميکند ...

و نبايد آنقدر غصه ها و تنهايي ها را در لحظه هاي گذشته جستجو کرد که ديگر

فرصتي براي

آغاز دوباره نباشد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

بي ارزو گشتم

شراب ارزوهايم را چه کسي سر کشيد؟

تا که يکباره بي ارزو گشتم.

در ميخانه را چه کسي برويم بست ؟

تا که تنها و بي کس گشتم.

روح... را چه کسي از او ربود تا بي روح گشتم.

ما را چه کسي از ما گرفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

سفر

سفري بي آغاز

سفري بي پايان

سفري بي مقصد

سفري بي برگشت

سفري تا كابوس

سفري تا رويا

سفري تا بودا

شبنم تاج محل

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

هق هق پارسيان

تكه ناني در خواب

بوي گندم در مشت

مشت كودك در خاك

كفش مادر در برف

چرخ يك كالسكه

گوشه ي گندم زار

بند رختي پاره

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

چمداني بي شكل

جعبه ي يك دوربين

عكس يك بازيگر

جمعه هاي بي مشق

تلي از ته سيگار

دشنه اي زنگ زده

چشم گاوي در ديس

سفره اي پوسيده

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

برج لندن در مه

جان لنون در باران

سوهو در بي حرفي

رود سن در يك قاب

متروي سن ژقمن

قهوه ي سن ميشل

پرسه اي در پيگل

كافه ها بي لبخند

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم

خانه اي در آتش

بوف كوري در نور

گل ياسي در زخم

غربت لالايي

بوسه در راه آهن

سرخي لب در شب

بركه اي از فانوس

انفجاري در ماه

كو چه اي خيس از عشق

شعر سبز لوركا

ساعت 5 عصر

مستي بي وحشت

گريه هاي ژكوند

خط خوب سهراب

نامه اي آب شده

ونگوگ گوش به دست!

با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

دلم تنگ خودم است

دلم تنگ تونيست دلم تنگ خودم است .... دلم تنگ دستان تو نيست .... بلكه براي

دستان خودم تنگ است ... دلم براي دل تو نمي تپد ... دلم براي خودم مي تپد ... چرا

كه من و تو از روز اول يكي بوديم براي هميشه وعده مان هم همين بود . هم اكنون

دنبال خودم مي گردم .... من كجايم

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود ميسرم به روي آتش که نجوشم به هوش

بودم از اول که دل به کس مسپارم شمائل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم به راه

باديه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم من رميده دل آن

به که در سماع نيام که گر به پاي در آيم به در برند به دوشم

كجايي كه مرا بي جواب گذاشتي از دور مرا مي بيني ومي بينم كنج كلامت ولي اي

دوست كجايي از كي بپرسم از كي طلب كنم چشمان مستم كي را ببيند وقتي تو

آنجايي ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي من نگويم چه كن ، ار اهل دلي خود تو

بگوي دو نصيحت كنمت بشنو صد گنج ببر زدر عيش در آي و به ره زهد مپوي بوي

يكرنگي از اين نقش نمي ايد خيز دلق الوده صافي به مي صاف بشوي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

بعضي ها

بعضي ها روزي يک خم شراب معرفت مي نوشند .

بعضي ها در خواب هم بيدارند.

بعضي ها بر فريض پرخوري ، مراقبت کامل دارند .

بعضي ها در درياي خيالات خويش ، بي خيالند .

بعضي ها تعم تلخ دروغ را هرگز نچشيده اند .

بعضي ها در قفس نفسشان ، حبس شده اند .

بعضي ها قلب پاکشان ، نجس شده است .

بعضي ها روحشان در زمين حبس شده است .

بعضي ها جسمشان ، عوالم وجود را حيات بخشيده است .

بعضي ها شيشه هاي هوا را شکسته اند .

بعضي ها سحر ، به عالم بالا سر زده اند .

بعضي ها تشن يک نگاه اين و آنند .

بعضي ها تشن شراب طهوراند .

بعضي ها هم نشين ميز و مدرک و مقامند .

بعضي ها جليس حضرت رب العالمينند .

بعضي ها ميهمان سفر چرب و شيرين اين و آنند .

بعضي ها ميزبان پروردگار جهانند .

بعضي ها اجاره نشين خان? عنکبوتند .

بعضي ها عرش نشين بهشت برينند .

بعضي ها هواي نفسشان از نفس افتاده است .

بعضي ها پله هاي السابقون السابقون را طي کرده اند .

بعضي ها به درک اسفل السافلين سقوط کرده اند .

بعضي ها فقط چند کيلو آب و چند کيلو گوشت و استخوانند .

بعضي ها جوهرجواهرات عالمند .

بعضي ها مسجود فرشتگانند .

بعضي ها معلم شيطانند .

بعضي ها اسير عالم خاکند .

بعضي ها امير افلاکند

بعضي ها گردن بند بندگي شيطان را انتخاب ميکنند .

بعضي ها هنوز از لاک خود پرستي در نيامده اند .

بعضي ها دنبال پاسپرت عالم ملکوتند.

بعضي ها چشم دلشان را کور کرده اند .

بعضي ها روي خطوط خطا ، از هم سبقت مي گيرند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

باد ها مي مانند

که مي گويد باد ها مي مانند و سپيدارها نه؟

پس انعکاس تو در من چگونه آينه اي مي سازد

که از حضور خويش غافلم مي کند

و تشنگي برهان قاطع زباني مي شود

که به خصلت عصا يي در خود تعبيرم ميکند

پس بايد چيزي در من نشسته باشد

وقتي تو

بر تارهاي بسته ي موهايت

فرياد مي زني:

من...

آري من شکل غريق خويشم تا تو سپيد بماني...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

هـمه دلتنگي هاي من

هنوز بغضي كه در هواي آن آخرين ديدار جا خوش كرده بود،بود كه رفتي.پنداري

تقديري بود اين ماندن بامن.

قسمت را گريزي نيست.اما چرا درآن هواي ابري ناگفته دل،مجال باريدن به اين من

خسته را دادي؟

نـمي دانـم ترس از تر شدن در خواب ترانه بود يا … اصلا تو بگو در هاي وهوي رفتنت

دل تو براي سكوت دل من به اندازه يك پرواز،فقط پرواز تا سور ستاره تنگ شد؟!

دل دل نكن،من كه گفتم ((نه گفتن))تو را هيچ وقت به دل نگرفتم . اصلا مي دانـي كه

من مدتـهاست ديگرخيلي چيزها را به دل نـمي گيرم!مي پرسي از كي؟

از هـمان زمان كه بخار دهان چشم انتظار مسافر لحظه ها در هواي سرد انتظار يخ

زد وآرزو هاي من هم!!!

ازهـمان لـحظه كه بال پرواز پروانه به جرم زيبا بودن – با سوزن سرد سخاوت – آذين

دفتر چه هاي سنگي شد وكسي براي غربت آن گريه كه نه،لـحظه اي سكوت هم

نكرد.

از هـمان زمان كه سهم ماندنـهاي عاشقانه گريه هاي كودكانه شد وسهم رفتـن هاي

بـي بـهانه خنده هاي زيركانه!!!

به گمانم گمان كردي فراموشم شد قرارمان برآن بود كه ديگر در ابري ترين هواي

دست نوشت هايـم هم بارانـي نشوم.

اما حالا يك دلـخوشي تازه پيدا كرده ام،دلـخوشي تازه من به قرار اين دل بي قرار با

تو در عالـم روياست.

نكند كه در عالـم خواب هم چشم انتظار بـمانـم.

توكه اين دلـخوشي تازه را ازمن نـمي گيري؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

عمرم گذشت

وقتي تو رفتي

بال وپرم رفت

عمرم گذشت و

آب از سرم رفت

وقتي تو رفتي

قلبم تو سينه

آتش گرفت و

خاکسترم رفت

تنها تو بودي

مرهمهاي دردم

بي تو چي هستم

خاموش وسردم

وقتي تورفتي

اين دل عاشق

با من چه ها کرد

با چشم گريون

در کوچه ي عشق

تورو صدا زد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

نمي خواهي شروع کني

مي گن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو

ببيني ؟

اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت.

مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل

قرار نشست.

ولي مدتي که گذشت خوابش برد.

نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه

داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت.

مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود، آهي کشيد وگفت :

اي دل غافل يار آمد وما در خواب بوديم .

و افسرده و پريشون برگشت به شهر.

در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد :

چرا اينقدر ناراحتي؟

و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت :

اين که عاليه !

آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !

دليل اول اين که :

خواب بودي وبيدارت نکرده !

و به طورحتم به خودش گفته :

اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟

و دليل دوم اينکه :

وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ، پس برات گردو

گذاشته تا بشکني و بخوري!

مجنون سري تکان داد و گفت :

نه!

اون مي خواسته بگه :

تو عاشق نيستي!

اگه عاشق بودي که خوابت نمي برد!

تو رو چه به عاشقي؟

بهتره بري گردو بازي کني!

آره عزيز دلم بايد حواسمون رو جمع کنيم .

نکنه خوابمون ببره !

نکنه فرصتها رو از دست بديم.

نکنه وقتي بيدار بشيم که ديگه کار از کار گذشته باشه !

و بايد بدونيم ، هر ثانيه از زندگي ما لحظه اي بي نظير و تکرار نشدنيه.

و از اون لحظه هاي ناب ، بهترين استفاده رو ببريم.

پس بيا از همين لحظه شروع کنيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

كلاغاي قارقاري

ما كه توقع نداريم زندگي زيبا بشه باز

يا كلاغاي قارقاري بيان بشن ترانه ساز

ما كه توقع نداريم دنيابه كاممون بشه

ليلي قصه كشته ي عشق و مراممون بشه

به اسم عشق وعاطفه با قلبمون بازي ميشه

هركي به قانون خودش براي ماقاضي ميشه

اين روزاهرچي عاشقه رو زندگي ميكشه خط

عشق و هوس يه معني تو اين كتاباي لغت

خلاصه دنياي شما براي من خيلي كمه

ازاين ديار بي كسي رفتن من مسلمه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

وقت گريه

ما رو باش خيال مي کرديم هميشه يکي روداريم

يکي که به وقت گريه سر رو شونه هاش  بذاريم

ما رو باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمون هست

ميون اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست

ما رو باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم

ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستيم

وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت

تازه فهميدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت

هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي

بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟

تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش  مهتاب

حتي اندازه چشمي که يهو مي پره از خواب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

شبي غمگين

شبي غمگين , شبي باراني , شبي سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت ديدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من مي گفت تنهايي غريب است

ببين با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستي ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبي به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهميد

اگر چه تا ته دنيا صدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

قصه من وتو

دلم مي خواد قصه بگم اما نه اون قصه ها ، قصه من وتو

يه قصه اي که توي اون من باشم و تو شما

مي خوام از اون روزي بگم که سرد و باروني بودش

اما نگاه ما دو تا بارونو زيبا مي دونست

مي خوام از اون روزي بگم کا در کنار هم بوديم

تو پيش من

من پيش تو

مي خوام بگم خدا کنه

که مرغ عشق باز بخونه

گلدون مهر و عاطفه نشکنه سالم بمونه

بگو اصلا تو دوست داري قلبو شکارش بکني؟

يا مرغ عشقي بخري هر روز نگاهش بکني ؟

بگو شده قلب تو هم جيک جيک و تاپ تاپ بکنه؟

با ديدن يه همسفر بهونه سفر کنه؟

شده بهارا بشيني شکوفه ها رو ببيني؟

اونوقت بياي و از بهار شور پريدن بگيري؟

شده يه روز به آسمون خيره بشي نگاه کني؟

بعد يه مدتي ستاره تو پيدا کني؟

شده کنار گل سرخ بخواي يه قصه اي بگي؟

نگاش کني ،نازش کني اما بعدش هيچي نگي؟

شده يه روز يه قاصدک رو توي دستات بگيري؟

نزديک لبهات کني و براش ترانه بخوني؟

بعدش فوتش کني و بعد يه فال حافظ بگيري؟

شده دلت هوايي گرماي خنده هاش بشه؟

يا که چشات باروني گل هاي پرپرش بشه؟

شده به خاطر دلش گلهاي ياس رو بچيني؟

يا بعد فقط براي اون جشن ستاره بگيري؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

كه بود با من

دلم براي كسي تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

وگيسوان بلندش را

به بادها مي داد

ودستهاي سپيدش را

به آب مي بخشيد

دلم براي كسي تنگ است

كه چشمهاي قشنگش را

به عمق درياي واژگون مي دوخت

وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي كسي تنگ است

كه همچو كودك معصوم

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را

نثار من مي كرد

دلم براي كسي تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

ودر جنوب ترين جنوب

هميشه درهمه جا

آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

پيوسته نيز بي من بود

وكار من زفراقش فغان وشيون بود

كسي كه بي من ماند

كسي كه با من نيست

كسي...

دگر كافيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

فردا مي رود

به من او گفت فردا مي رود اينجا نمي ماند

و پرسيدم دلم او گفت نه تنها نمي ماند

به او گفتم که چشمان تو جادم کرده اين دل را

گفت اين چشمها تا ابد زيبا نمي ماند

به او گفتم دل دريايي ام قرباني چشمت

ولي او گفت که اين دل دائما دريا نمي ماند

به او گفتم که هر شب بي نگاه تو شب يلداست

ولي او گفت کمي که بگذرد يلدا نمي ماند

به او گفتم که کم دارد تو را روياي کمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رويا نمي ماند

و حق با اوست عاشق شو همين و هر چه باداباد

چرا که در مسير راه , عاشقي باقي نمي ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

نسيم گذرا

به که بايد دل داد؟

به که بايد پيوست؟

و به چشمان که بايد خنديد؟

به نسيم گذرا

به گل اطلسي و ياس سفيد

به کبوتر حرم

يا به مهتاب خدا؟

به که بايد پيوست؟

به عبور گل سرخ

يا به تکرار نگاه

يا صداي نفس چلچله ها

يا به يک برگ خزان ديده سرد؟

به که بايد دل داد؟

به يکي مرد بزرگ

يا به يک کودک شيطان و شرور

يا به يک نغمه ي شاد؟

به که بايد پيوست؟به يکي رود زلال

يا به يک رشته پيچيده کوه

يا به يک کوچ پر از عشق پرستوي قشنگ؟

به که بايد خنديد؟

به نگاه تر يک پروانه

يا به يک شعله ي مستانه ي شمع

يا به يک روشني تار دل ديوانه؟

به که بايد خنديد ؟

به که بايد پيوست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۰۹/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه ي اول)

اي عزيز!

راست مي گويم.

من هرگز يك قدم جلوتر از آن جا كه هستم را نديده ام.

قلمم را ديده ام چنان كه گويي بخشي از دست زاست من است؛ و كاغذ را.

من هرگز يك قدم جلوتر از آن جا كه هستم را نديده ام.

من اينجا «من» را ديده ام – كه اسير زندان بزرگ نوشتن بوده است، هميشه ي خدا،

كه زندان را پذيرفته، باور كرده، اصل بودن پنداشته، به آن معتاد شده، و به تنها پنجره

اش كه بسيار بالاست دل خوش كرده...

و آن پنجره، تويي اي عزيز!

آن پنجره، آن در، آن ميله ها، و جميع صداهايي كه از دوردست ها مي آيند تا لحظه

يي، پروانه وش، بر بوته ذهن من بنشيند، تويي...

اين، مي دانم مدح مطلوبي نيست

اما عين حقيقت است كه تو مهربان ترين زندانبان تاريخي.

و آن قدر كه تو گرفتار زنداني خويشتني

اين زنداني، اسير تو نيست –

كه اي كاش بود

در خدمت تو، مريد تو، بنده ي تو ...

و اين همه در بند نوشتن نبود

اما چه مي توان كرد؟

تو تيمار دار مردي هستي كه هرگز نتوانست از خويشتن بيرون بيايد

و اين، براي خوبترين و صبور ترين زن جهان نيز آسان نيست.

مي دانم.

اينك اين نامه ها

شايد باعث شود كه در هواي تو قدمي بزنم

در حضور تو زانو بزنم

سر در برابرت فرود آورم

و بگويم: هر چه هستي هماني كه مي بايست باشي، و بيش از آني، و بسيار بيش

از آن. به لياقت تقسيم نكردند؛ والا سهم من، در اين ميان، با اين قلم، و محو نوشتن

بودن، سهم بسيار نا چيزي بود: شايد بهترين قلم دنيا، اما نه بهترين همسر...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

تقويم عمرم

يک برگ ديگر از تقويم عمرم را پاره مي کنم

امروز هم گذشت

با مرور خاطرات ديروز

با غم نبودنت..و سکوتي سنگين

و من شتابان در پي زمان بي هدف

فقط ميروم ..فقط ميدوم

ياسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

گرمي مهر تو را ميخواهند

غنچه هاي باغ هم ديگر بهانه ميگيرند

ميان کوچه هاي تاريک غربت و تنهايي

صداي قدمهايت را مي شنوم اما تو نيستي

فقط صدايي مبهم

قول داده بودي برايم سيب بياوري

سيب سرخ خورشيد

سيب سرخ اميد

يادت هست؟

و رفتي و خورشيد را هم بردي

و من در اين کوچه هاي تنگ و تاريک

سرگردانم و منتظر

برگي از زندگي ام را ورق ميزنم

امروز به پايان دفترم نزديکم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

خودش رفت تا او زنده بماند

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .آن ها عاشقانه ... يكديگر را

دوست داشتند

زن جوان : يواش برو من مي ترسم

مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره

زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم

زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني

مرد جوان : مرا محكم بگير

زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري

مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه

نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه

آفريد . در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد يكي از دو سرنشين

زنده ماند و ديگري در گذشت

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند

با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت

دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

حکم آخر

هر صبح که مي بينمت آري به جرم عشق

در دادگاه دلهره

محکوم مي شوم

محکوم به اعدام در صبح روز بعد

اما

هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح

از پشت پنجره مي بينمت سپس

سرباز جذبه هاي ماهر چشمان نافذت

سوي سلول انفرادي چشم تو مي برند

من را

که محو نگاه تو گشته ام...

تا عصر مي رسد از خواب مي پرم

فکر فرار از محبس چشم تو ام ولي

حکمم به دادگاه تجديد نظر داده مي شود...!!

اي داد

اين حکم آخر است_: تبعيد

اينگونه است

که شبها به وقت خواب

من به جزيره خيال تو تبعيد مي شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

ديوارهاي سنگي

همه دنيا ...ديوار بود

ديوارهاي سنگي

ديوارهاي بلند دلتنگي

و تو را ...ديدم

و هزار پنچره بر روي من گشوده شد

هر پنچره هزار فصل بود

که مرا با آن سوي ديوار آشتي مي داد

هر پنچره هزار خاطره بود

که مرا با خودم آشتي مي داد

تو رفتي، و تمام دنيا دوباره ديوار شد

اين بار ، خسته...در اين سوي ديوار نشسته

ولي با بغض هزار خاطره

از آن سوي ديوار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

مصاف عشق

در مصاف عشق چون شمعم که آبم مي کنند

همنشين شعر دلگير و شرابم مي کنند

شعرهايم تا به اوجم مي برند اما دريغ

چشم هاي مست تو فورا خراب مي کنند

باز مي آيم ولي با ديگران مي بينمت

ديگران هم چون تو در درگير عذابم مي کنند

فکر رفتن مي کنم اما همين نا مردمان

با نواي ماندن بيهوده خوابم مي کنند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

اصلا لازم نيست

مي خواستي چيزي بگويي

نه!

لازم نيست

اصلا لازم نيست

پريان

دريا دريا گريسته اند

که چشمانم

اين چنين به خشک سالي رسيده است

لازم نيست

اصلا لازم نيست

تنها

آينه را بردار

و تيري رها کن

بر پيشاني ام اگر نشست

آماده ام

ترديد مکن

من زنده به گور تو ام!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

 نم نمِ غم

همان نم نمِ غم ، كنار تو خوبه ، چه خالي چه پر، مثل شعر نو خوبه

جهان با تو سريزو لبريز رنگه ، كنار توهم آوارگي قشنگه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

دست به دست

يكديگر را مي آزاريم

بي آن كه بخواهيم

شايد بهتر آن باشد

دست به دست يكديگر دهيم ، بي سختي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

نـيـسـتــش

نـيـسـتــش !

نمي دونم كجاسـت ؟!

چه مي كـنـه ؟

ولي مـيـدونـم كـه ندارمـش ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

يه قدم تو ،يه قدم من 

يه قدم تو ،يه قدم من   

يه دل از تو، يه دل از من

واي چه احساس قشنگي   

من و تو هميشه با هم
 
وقته يک ديدار تازه       

توي يک صبح صميمي

اشک نيلوفري تو         

خاک خشک بدن من

با تموم بي قراري        

زير عکس يادگاري

مي نويسم که عزيزم     

نکنه ، دوسم نداري
 
گل  نيلوفر زيبا            

با وفا ، يار شکيبا
   
من براي تو مي خونم     

با يه حس پاک و زيبا
  
عشقي مثل عشق مجنون    

پاکي مثل دل ليلي
 
عشق نيلوفري من           

دوست دارم شما رو خيلي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

هميشه جاودان

اي هميشه جاودان در خواب هايم در سكوتم در شبم

در لحظه هاي انتظارم در تمام گفتگو هايي كه با غير تو دارم

من چه خواهم كرد بي تو

واي اگر بي من دلي آسوده داري واي اگر نامي به جز من مي رود روي لبانت

واي اگر دستي به جز من مي فشارد دستهايت

واي بر من گر به كسي دل بسته باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

اون بالابالاها

وقتي که دلت گرفت وقتي که دلتنگ شدي وقتي ديدي هيچکس نيست که باورت

کنه وقتي فهميدي کسي نيست به حرفات و دردودلات گوش بده بروکنار پنجره پنجره

رو باز کن.يه نگا به اسمون بنداز فرقي نداره صبح باشه يا شب افتابي باشه يا ابري

فقط بهش نگا کن ناخود اگاه احساس ارامش وجودت روتسخير ميکنهروحت به پرواز

در مياد.ميري تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربوني که هر چه قدر هم پيشش

بموني راضي نميشي که ازش دل بکني.يه لحظه چشاتو ببند.اروم هواي تازه رو تو

ريه هات وارد کنبذار احساس کني دفعه اولته که داري اين قدر خوب نفس مي

کشي.وقتي اروم شدي و فهميدي که اون قدر تنها نيستي چون يکي هست که

هميشه با توست اگر اشکات  جاري شد بي خيل بذار ببارن.اون موقع هست که به

ارامش واقعي رسيدي و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل

بيشتر به اون بزرگ دوست داشتني مي توني بقيه مسيرت رو ادامه بدي.وقتي پنجره

رو مي بندي انگاربرگشتي سر جاي اولت اما اين بار بااميد و توکل بيشتر .سعي کن

نه تنها وقتي دلتنگي بلکه هميشه حتي يه ذره هم که شدهبه سراغش بري و

باهاش درددل کني و يادت باشه هيچ وققت پيوند چشاتو با اسمون قطع نکني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

يک شب رويايي

مهمان نگاهم شو دريک شب رويايي

بگشاي به روي من يک پنجره زيبايي

فانوس نگاهم را اويخته ام بر در

من منتظر گفتم , زيرا تو مي آيي

بي تاب ترازموجم بي خواب تراردريا

من مانده ام ويادت بايک شب يلدايي

تاعابرچشمانت ره گم نکند در شب

بر کوچه بتابان نوراي ماه تماشايي

ازپهنه ي چشمانت موج آمدودل رابرد

آي شده ام اينک دريايي دريايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

تنها ترين

من همونم که هميشه

غم وغصم بي شماره

اونيکه تنها ترين

حتي سايه ام نداره

اين منم که خوبيامو

کسي هرگز نشناخته

اونکه در راه رفاقت

همه هستي شو باخته

هر رفيق راهي با من

دوسه روزي همسفر بود

ادعاي هر رفاقت

واسه من چه زودگذربود

هر کي بازمزمه عشق

دو سه روزي عاشقم شد

عشق اون باعث زجر

همه دقايقم شد

اونکه عاشق بود عمري

از جدا شدن مي ترسيد

همه هراس وترسش

به دروغش نمي ارزيد

چه اثرازاين صداقت

چه ثمرازاين نجا بت

وقتي قد سرسوزن

به وفا نکرديم عا دت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

خودمو گول مي زنم

گمون مي کردم شروع ترانه هام پايان غم هام باشه اما خوب مي دونستم خودمو

گول مي زنم .

از توي دست نوشته هام که شايد بهش بتوني بگي ترانه يا شعر ميشد برگ برگ

درخت غم هامو ديد .

سبز نيست زرد نيست اين بار سياه ست.

اما چرا من از رنگ روسري مادر غمگين نمي شوم ؟

ميدوني: فرق برگ زرد پاييزي با برگاي سياه درخت غمم تو چيه؟

تو برگ زيباي پاييز رو زير پاها ت حس مي کني از صداي خش خش اونا لذت مي بري

برات خاطره مي سازن و اما....

اما برگاي درخت من به من اين فرصت رو ندادن اين من بودم که بايد زير پاي درخت

قرباني برگ ها مي شدم .

سياه.. زرد..سبز..آبي

همشون برام بي معنا بود. براي من آب با تمام پر رنگي اش پر معنا ترين واژه بود.

براي من هر کدام از آن به ظاهر رنگ ها با تو زيبا جلوه مي کند

با تو حتي ميشد

سياهي برگاي درخت غم را براي هميشه نديد

يا حداقل تحمل کرد ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

باغچه نو مبارک

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و

به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....

چه قدر سخته وقتي

پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي

تا نفهمه هنوزم دوسش داري

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب

بگي : گل من باغچه نو مبارک








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

غزل آخرين انزوا

من فروتن بوده ام

و به فروتني, از عمق خواسته هاي پريشان خاكساري خويش تمامي عظمت

عاشقانه ي انساني را سروده ام تا نسيمي برآيد.

نسيمي برآيدو ابرهاي قطراني را پاره پاره كند.ومن بسان دريايي از صافي آسمان پر

شوم-از آسمان و مرتع ومردم پر شوم.

تا از طراوت برفي آفتاب عشقي كه بر افق ام مي نشيند,يك چند درسكوت وآرامش

باز نيافته ي خويش از سكوت خوش آواز "آرامش" سرشارشوم-

چرا كه من,دير گاهي ست جز اين غالب خالي كه به دندان طولاني لحظه ها خاييده

شده است نبودهام;جز مني كه از وحشت خلاء خويش فرياد كشيده است نبوده ام...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

دلم باز شكست

امروز شنيدم كه رفته ائ

و دلم باز شكست

و تنم باز گريست

و نگاهم پي ياري گم شد

من چه تلخم امروز!!!
 
دلم پرپر مي زند كه نيايي

كه نبينمت

و تو نمي داني

چقدر صبورم

و بيچاره دلم كه هيچ نمي گويد

و بيچاره دلم كه هيچ نمي داند

واي بر من بي تو

واي بر توي ندانسته بي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

عهد من

عهد من شکستي و گفتي هر چه بود گذشت

به گريه گفتم آري ولي چه زو گذشت

تو بودي و بهار بود و عشق و اميد

تو رفتي و بهار رفت و هر چه بود گذشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۰۸/۱۲/۸۵

همنفس دور از من

تقديم به او ... همنفس دور از من ...

سلام بهار زندگيم . خوبي گلم ؟

مثل هميشه ... همون مزاحم كوچولو كه داره با يادت نفس ميكشه . اين بار در جواب

نامه هايي كه ... دوستت دارم

نامه ي تو چقدر زيبا بود ...

هر خطش را سه مرتبه خواندم ...

بعد آن را به روي يك دفتر ...

تانخورده قشنگ چسباندم ...

نامه ي تو چقدر خوشبو بود ...

بوي گلهاي رازقي ميداد ...

حرفهايت هنوز هم طعم ...

عطر پائيز عاشقي ميداد ...

گفته بودي عجيب دلتنگي ...

دل من هم براي تو تنگ است ...

پيش من هم غروب غمگين است ...

پيش من هم طلوع كمرنگ است ...

خوشم آمد چقدر دانايي ...

حالي از حال من نپرسيدي ...

ولي از پشت قاب دلتنگي ...

زردي ام را چه زود فهميدي ...

ياس زرد دو خانه آنورتر ...

داشت ديشب تورا دعا ميكرد ...

تشنه بود و نبودي و او داشت ...

التماس پرنده ها ميكرد ...

گفته بودي ز غيبت باران ...

باز هم درد مشترك داريم ...

تا بخواهي شقايق تشنه ...

گل سرخ پر از ترك داريم ...

دوريت كار دست من داده ...

فاصله كه ميان ما كم نيست ...

هيچ كس روزگار و اقبالش ...

مثل ما بي نشان و مبهم نيست ...

فكرت اينجا ميان گلدان است ...

جلوي چشم آرزوهايم ...

تو خودت را به جاي من بگذار ...

تو دلت سوخت من چه تنهايم ؟

سالها ميشود كه با عكست ...

توي اين شهر زندگي كردم ...

با يكي دو تماس كوتاهت ...

ماه ها رفع تشنگي كردم ...

ولي آخر چقدر بنشينم ...

نامه اي حرف روشني چيزي ...

گل خشكي ميان اين كاغذ ...

كه به آن وعده اي بياميزي ...

بنويس از خودت از اين نامه ...

دو سه خط مختصر فقط فهرست ...

فقط اين بار خواهشي دارم ...

عكس تازه براي من بفرست

بازم مثل هميشه ... منتظر جوابتم ... خداي نور و ابريشم ... قرارمون همون جايي

كه ... يه دنيا عاشقشم ...

كسي كه بيشتر از همه دوست دارم هاي دنيا دوستت دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

هيچ وقت نخواستم

هيچ وقت نخواستم كه تو رو با چشمـات به ياد بـيـارم

نمي خواستم كه تو رو ، تو گم ترين آرزوهام ببينم

نميخواستم كه بي تو به ديوارها بگم هنوزم دوستـت دارم ...

آخه تو حول و ولاي پريـشونـيهـام ، تورو نداشتـم !

تو گير و دار اي بابا دل تو هيچ و حال او خوش ،

اي بي ‌مروت ، ديگه دلي ميمـونه كه جور دل كبوتر بـتـپـه ؟!

كـه با تو از جون زندگي اش بـگـه ؟

بگه كه هـنــوز زنـدســـت ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

من و سايه ام

من و سايه ام

باز هم

راه خواهيم رفت

و من

برايش قلب خواهم دوخت

چشم خواهم کشيد

کفش خواهم خريد

دستهايش را

رنگ خواهم زد...

من و سايه ام

باز هم

راه خواهيم رفت

خواهيم خنديد

خواهيم گريست

و من برايش

سايه بان خواهم بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

سکوت را فرياد زدم

گوش هايت صداي مرا نمي شنيدند

من فرياد مي زدم

اين من بودم

سکوت را فرياد زدم

تو نمي شنيدي

چون صدايم عاشقانه بود

ديگر هيچ نمي گويم

در سکوت من بمير

کاش آن روز که تقديم تو شد همه ي هستي من
 
مي سپردم که مواظب باشي جنس اين جام بلور است

 لبريز از عشق و غرور گر بازيچه شود        

 مي شکند... مي شکند...مي شکند... مي شکند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

قسم به طراوت باران

قسم به طراوت باران كه جزء اوئي نيست

امروز نسيم آمد تا گرمم نشود "خورشيد تابيد تا سردم نشود

"آب در جويبار جاري شد تا بنوشم

امروز پدر هست تا دخترش باشم "مادر هست تا همرهش باشم"

امروز تو نيز هستي وتمام كساني كه دوستشان دارم

تو نيز اينجايي تا باز كنيم دفتر خاطره را"

و مرور كنيم هر چه گذشته است از غم و شادي

و امروز هر ورقي پر كنيم از خاطره ها

پس باز بپرس چگونه ام...

تا بگويم بسيار عاشقم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

رقص دستان

من رقص دستانم را در تاريکي شب

در ازدحام شلوغي برگهاي دفترم

ورق مي زنم.

بايد که با شب جنگيد

من اندوه شبانه ام را در حسرت و تمناي

واژه هاي پوسيده از دلم بيرون ميکشم تا

بگذرانم گرماي طاقت فرساي اطاقم را

مرا درياب مرا درياب که شب را دريافته ام

با پاهاي خسته قدم بر بيابان داغ اطاقي شني ميگذارم

مي خواهم لمس کنم

با پاهاي برهنه اين خستگي را....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

پاييز عمرم

احساس ميکنم پاييز عمرم فرا رسيده

صداي آه و ناله ام همچون خشخش

به زير پاهاي تو به گوش مي رسد

کاش سر به زير بودي

تا زير چشمي به من مي انداختي

و خرد شدنم را؛شکستنم را

زير قدمهاي سنگينت حس ميکردي

هيچ گاه تو را اينگونه نديده بودم

پشت پازده به گذشته

به سوي آينده اي نامعلوم

يعني نمي تواني شکستنم را

در فراقت احساس کني

تو را به عاشقانه هايمان قسم

زود برگرد"

چشمانم خشکيده بس که به راه مانده

شايد فردا که بيايي دير باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

يك لحظه

بگذار كه فراموش كنم

تو چه هستي، جز يك لحظه، يك لحظه كه

چشمان مرا

مي گشايد در

برهوت آگاهي؟

بگذار

كه فراموش كنم.!؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

اين دل واسه ما دل نـمـيـشـــه

اگه صدا صداي مـنـه ،

نـفـس اگه نـفـس تو ،

بذار كه اون خوش غيرت هـاش بــدونـن :

كه دل ، ديگه دل من نيست !

نه ديگه اين دل واسه ما دل نـمـيـشـــه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

اعتماد تهي

وقتي دستانم از اعتماد تهي است

چه فرقي مي کند
 
که بگويم
 
اينجا زمستان است يا بهار .

اينجا سرد است

از تکرار ِ نبودن اعتماد .

وقتي گوشهايم ايمان نمي اورند به کلام

بيهوده ،  برايم واژه هاي دلفريب ميچيني

من از گور بي اعتمادي برخاسته ام

دشتهاي اعتماد در سيلاب دروغ و خيانت

مرده اند .

وقتي نگاهم لبريز ِ وحشت مي شود

از نگاهت ، مي دزدمشان ...

نگاهم که مي کني ،

فرهنگ لغات ميشود يک کلمه "عبث " .

اينجا تداوم خالي بودن از اعتماد است .

سرد است .

باور کن،

بر هيچ از واژه ها جمله مي بافي .

چرخهاي اعتماد

دير زمانيست که ديگر نمي چرخند .

هيچ حرف دگري نيست که با تو بزنم

تو نمي فهمي اندوه مرا

چه بگويم به تو اي رفته ز دست

شدم از مستي چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنکس دلش را به دل سنگ تو بست

تو نمي فهمي اندوه مرا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش،

که تو را مي خوانم، که تو را مي خواهم.

دوستم داشته باش،

که تويي در نگهم، تو نوايم هستي.

دوستم داشته باش،

چون تو را مي پويم، آسمان فرش من است.

رود سرمست من است.

من تو را مي جويم، با سر انگشت  دلم روح پر نقش تو را مي پويم.

شادم از اين پويش، مستم از اين خواهش.

آه، اگر پلک زنم،نکند محو شوي!

آه، اگر گريه کنم،نکند پرده اشک نقش زيبايت را اندکي تيره کند!

از رهي مي ترسم، که تو همراه نباشي با من

از شبي در خوفم، که صدايت برود، دور شود از گوشم.

آه، آن شب نرسد يا اگر خواست رسيد، من به آن شب نرسم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

دست تو مقدسه

دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست

اسم تو نوازش لبهاي سرد و بي صداست

چي مي شد عشقا همه مثل تو آسموني بود

چشم تو دنيايي ازجنس محبت و وفاست

دست مهربون تو هديه اي از لطف خداست

همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست

نفسا تازه ميشن وقتي که بوي تو مي ياد

هميشه نفس بکش عطر نفسهات کيمياست

تپشاي قلب تو قصه اي از راز و نياز عاشقاست!

مثل دريا اگه پاكي اينم از معجزه هاست!
 
دل من جوون مي شه وقتي صدا تو مي شنوم

هميشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

خيلي بد شد

پيش تو باز کم آوردم خيلي بد شد

قسم دروغي خوردم خيلي بد شد

با قريبه منو ديدي خيلي بد شد

پشت من چيا شنيدي خيلي بد شد

بتو گفتم مثل تو زياده اما واسه تو داشتم ميمردم

تو را با اون يکي ديدم کم آوردم

ولي من هر کاري کردم تو را از ياد نمي بردم

اگه اشتباهي کردم آخرش چوبشو خوردم

غير تو هيچکي نديدم همه جا به تو رسيدم

از همه دنيا گذشتم تو را با اون يکي ديدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

خاتون مهربان

خاتون مهربان حرفهاي طلاِِيي سلام

دستهايت قداست آسمان را نيلي کرد و چشمانت دريا را شرمسار مهرباني آبي

صداقتش.

خاتون من بگو براي از تو گفتن کدام لحظه را بهانه کنم، کدام جاده را براي رسيدن

طي کنم

تا  براي هميشه کنار محبت سبز تو باشم براي هميشه با تو.

خاتون من دلم براي روزهاي شاد و پر لبخند تنگ شده،

فرشته من چه دردي آسمان دلت را ابري کرد و چه حرفي بغض بزرگ گلويت را پر

کرد.

از غريبگي با من بگو ، بگو خاتون من  بگو من هميشه منتظرم، منتظر شنيدن حرفهاي

خوب تو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

حس عاشقي

مست يه نيم نگاهتم

خورشيدباشي من ماهتم

اي اشک گريه هاي من

کاش بدوني عاشقتم

نرونرو تواز پيشم

من بي توديوونه ميشم

نميره مهرت ازدلم

من بي توويرونه ميشم

چشات قشنگُ بي رياست

الماس شهرعاشقاست

صورت مثل ماه تو

شاه پري توقصه هاست

اي نازنين دنياي من

اي هم دم شبهاي من

بانوي رويايي من

اي شب آفتابي من

نازوادا ديگه بسه

نگات برام يه نفسه

نازنکن ديگه بسه

نازنکن ديگه بسه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

چيزي در من شکسته است

چيزي در من شکسته است

پيش تر از حس مغلوب شدن

زيرا تو را نيافتم.

که نامهربان تر از عشق بودي

بگذار همه شب ها در من بگريند

تا از درياي سپيد برآيم

بگذار با دلتنگ ترين غروب ها

با تشييع سرد خويش بروم

تا از سياهي خاک

با ياد روشن نام تو برخيزم

در غارهاي زمستان

به شب برسم

بي آنکه کشف چشمان تو را باور کنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

تمنا كن

براي عشق تمنا كن ولي خوار نشو براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست

نده براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار

پروانه ببينه براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن براي عشق جون خودتو بده

ولي جون كسي رو نگير براي عشق وصال كن ولي فرار نكن براي عشق زندگي كن

ولي عاشقونه زندگي كن براي عشق بمير ولي كسي رو نكش براي عشق خودت

باش ولي خوب باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

تمام کوچه هاي دلتنگي

تمام کوچه هاي دلتنگي

مرا به ياد مي آورند

تمام خيابان هاي بيهودگي

وزن لرزان قدم هايم را مي شناسند

تمام بن بست ها

خراش خونين سياه مشق هايم را

بر سينه دارند

نبض جاده ها

در جستجوي من مي شکفت

و تاول سرگرداني مرا

به خاک مي گفت،

با اين همه در من ،

هزار جنگل مي شکفت

زيرا بهارم تنها در دستان تو گمشده بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

تک فرشتهً وجودم

تک فرشتهً وجودم،اگر چه از تو دورم  ،اما ريسمان محبت تو را به من وصل کرده است.

پادشاه سرزمين تنهاييم،تک نوازندهً  غربت دور اندازهً  وسعت  تنهاييم دوستت

دارم  به اندازهً همهً  آن روزهايي که حسرت نبودنت ديوانه ام کرده بود

دوستت دارم کاشکي دوست داشتن نشان دادني بود تا به تو نشان مي دادم که

چقدر  دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

اگرمي دانستم

اگرمي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،هيچ گاه نگاهت نمي کردم

اگر مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،هيچ گاه به دستت نمي آوردم

اگر مي دانستم جدايي به اين حد تلخ است،هيچ گاه دل به دوستي نمي بستم

اگر مي دانستم جدايي براي عشق است ،هيچ گاه عاشق نمي شدم

اگر مي دانستم سرانجام عاشقي چنين است هيچ گاه آغاز نمي کردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۰۷/۱۲/۸۵

درد بي درمون(جاي خالي ِ عکست)

تازه شده يک دقيقه

تازه تو رفتي از پيشم

ولي هنوز عطر نگات

مونده رو چشم ِ خيس من ؛

هنوز صدات تو گوشمه

داري باهام حرف مي زني

مي گم بهت بمون ، بازم

مي ري و تنهام مي ذاري ،

آره ، آره ، بازم مي گم

ترسي ندارم از کسي

خدا خودش خوب مي دونه

برام تو تنها نفسي ؛

مي گم هنوز توي دلم

خدا باز آبروم نره !

مواظبم باش ، نکنه

بباره چشمام دوباره ؛

خدا کمک اين دفعه

بچرخه خوب اين زبونم

مي خوام بگم دوسش دارم

توي چشاش نگاه کنم ؛

بازم مي لرزه اين تنم

وقتي که واي ميسّي باهام(جلوم)

هر چي قرار بود که بگم

بازم مي خشکه رو لبام ؛

داره صدا داد مي زنه

کجايي تو!، بيا بيرون

ميپَّرم از خواب نگات

هيچي نمونده جز جنون ؛

دردِ بي درومن ِ ديگه ...

نيستي ، هَمَش دل مي گيره

جاي خالي توعکسمُ

هيچ گلي که نمي گيره ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

مرداب

عمر من ديگر چون مردابي ست

راکد و سکت و آرام و خموش

نه از او شعله کشد موج و شتاب

نه در او نعره زند خشم و خروش

گهگاه شايد يک ماهي پير

مانده و خسته در او بگريزد

وز خراميدن پيرانه ي خويش

موجکي خرد و خفيف انگيزد
 
يا يکي شاخه ي کم جرأت سيل
 
راه گم کرده ، پناه آوردش

و ارمغان سفري دور و دراز
 
مشعلي سرخ و سياه آوردش

بشکند با نفسي گرم و غريب

انزواي سيه و سردش را

لحظه اي چند سراسيمه کند

دل آسوده ي بي دردش را

يا شبي کشتي سرگرداني

لنگر اندازد در ساحل او

ناخدا صبح چو هشيار شود

بار و بن برکند از منزل او

يا يکي مرغ گريزنده که تير

خورده در جنگل و بگريخته چست

ديگر اينجا که رسد ، زار و ضعيف

دست و پايش شود از رفتن سست
 
همچنان محتضر و خون آلود

افتد ، آسوده ز صياد بر او
 
بشکند اينه ي صافش را

ماهيان حمله برند از همه سو

گاهگاه شايد مرغابيها

خسته از روز بر او خيمه زنند

شبي آنجا گذرانند و سحر

سر و تن شسته و پرواز کنند

ورنه مرداب چه ديده ست به عمر

غير شام سيه و صبح سپيد ؟

روز ديگر ز پس روز دگر

همچنان بي ثمر و پوچ و پليد ؟

اي بسا شب که به مرداب گذشت

زير سقف سيه و کوته ابر

تا سحر ساکت و آرام گريست

باز هم خسته نشد ابر ستبر
 
و اي بسا شب که بر او مي گذرد

غرقه در لذت بي روح بهار

او به مه مي نگرد ، ماه به او

شب دراز است و قلندر بيکار
 
مه کند در پس نيزار غروب
 
صبح رويد ز دل بحر خموش

همه اين است و جز اين چيزي نيست

عمر بي حادثه ي بي جر و جوش

دفتر خاطره اي پاک سپيد

نه در او رسته گياهي ، نه گلي

نه بر او مانده نشاني نه، خطي

اضطرابي تپشي ، خون دلي

اي خوشا آمدن از سنگ برون

سر خود را به سر سنگ زدن

گر بود دشت گذشتن هموار
 
ور بود درخت سرازير شدن

اي خوشا زير و زبرها ديدن

راه پر بيم و بلا پيمودن

روز و شب رفتن و رفتن شب و روز

جلوه گاه ابديت بودن

عمر « من » اما چون مردابي ست

راکد و ساکت و آرام و خموش

نه در او نعره زند موج و شتاب

نه از او شعله کشد خشم و خروش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

قسم به آتش

قسم به آتش كه گرماي آن جلوه يست

از ذات گرم گرم او

وقتي از فكر غزلهايم سرت آتش گرفت

باورم كردي و يك آن باورت آتش گرفت

درد من را با قفس گفتي صدايت دور شد

مرغ عشقت سوخت بال كفترت آتش گرفت

گفته بودي شعرهايت سرد و بي روح اند

شعرها يم را نوشتي دفترت آتش گرفت

خيس باران آمدي سرما سياهت كرده بود...

آنقدر بوسيدمت تا پيكرت آتش گرفت

دست هايم را گرفتي رفتنت نزديك بود

دستهايت داغ شد انگشترت آتش گرفت

من سراسر آتشم اما نفهميدم چطور

سينه ام با گريه هاي آخرت آتش گرفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

شب شاعرانه من

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

سايه مهرتورا کم دارم.

باتو هستم :

اي سراپا احساس !

خون تو در رگ من هم جاريست ،

جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است.

نازنين !

زندگي جاي هدر دادن فرصتها نيست ،

ما مطهر شده ايم ،

پيش رو راه رسيدن به خداست.

 مهربان !

اين تو هستي که عبارات مرا ميفهمي !

جمله هايم بعد پالايش تو ،

راهي گفته شدن ميگردند

سايه مهرتورا من به شبم چسباندم

خانه طوسي آرامش من دعوت از نام تورا مي خواهد.

مهربان !

سبد معذرتم را بپذير ؛

کودکي هستم شوخ !

خانه ام در ته بن بست فراموشي يک زوج قديمي مانده.

خانه دل اما ، جاي بکريست هنوز ،

- پر سبزينه و ريحان و غزل ،

- پر تکرار گياهان نمو ،

- پر ابيات ملون شده در خمره عشق ،

- پر انوار خدا.

داخل خانه دل ؛

جاي جمعيت هرجائي نيست !

کل دارائي من تازگي دلکده است.

من به دل راز رسيدن دارم ،

طرح تکرار هماوازي ساران سرود ،

پاسخ کل سوالات بشر ،

من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،

خوب مي فهمم اگر در باران ،

چتر خود را به کسي بخشيدم؛

توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست!

خوب ميدانم اگر جاي توپيشم خاليست ؛

حکمتي در کارست!

مهربان !

سبد معذرتم را بپذير.

کار کودک اين است ؛

- اولش حرف زند ، به تامل بنشيند بعدش

- آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛

بيستون کم دارم ،

تيشه عاقبتم را بدهيد.

آنقدر ساده سخن ميگويم ؛

که اگر يکنفر از کوچه دل درگذرد ،

دل و دلداده روهم ببيند.

مهربان !

ساعت الآن دقيقا خواب است !

- و من و پهنه کاغذ بيدار -

روي تو در نظرم نقش نخست ،

و خدا شاهد ديوانگي بنده بازگوشش !

وخود او ميداند ؛

که دلم آنقدر آغشته به توست ؛

[که اگر از صف فردوس برين

طيفي اندازه صد نور ميسر سازد
                                                 
من به آن طيف نبخشم ، دانه اي از مويت.]
 
مهربان !

بازهم ،

سبد معذرتم را بپذير.

آنقدر شاعرم ازتو که نميدانم کي ،

واژه ات راهي شعرم شده است.

لحظه اي گوش بکن ،

يک موذن مست است !

آنقدر خوب اذان ميگويد ، گوئي او عکس خدا را ديده !

خوش بحالش اما ؛

طرح زيباي خدا را گاهي ،

ميتوان در پس سيماي عزيزي جوئيد.

مهربان !

ديرزمانيست که من اين مسئله را فهميدم ؛
 
مهربان !

آنقدر شاعرم امشب که زمين ،

در پي زمزمه ام مست شده ست !

سر ببالين مدارينه کرات نهاده ست و باز

گوشهايش بمن آويزانند.

آنقدر شاعرم امشب که دلم ،

از پس سينه برون آمده باز.

او نگاهش به من است

من نگاهم به قدم رنجه تو.
 
آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

روح روحاني تو حال مرا ميفهمد.
 
مهربان !

- عاشقي ؛ بارش احساس به روي ذهن است.

- عاشقي ؛ لمس خدا با چشم است.

- عاشقي ؛ مظهر نوبودن دل ، در حيات ازليست.

ومن امشب از عشق ،  بخود مي پيچم.

بعد از امشب شايد ،

نقش اعجاز تو را  طرح زنم !
 
مهربان !

پوشش درد من آرامش توست ،

سطح بالين تو اندازه توست ،

بر تنت راحت باش.

به ره خواب برو ،

آسمان را بنورد ،

قطعه منتظم ثانيه ها را بنواز ،

شعر پر مايه بگو ،

 ساز بزن ...

مهربان!

ترکه فرضي تنبيه من آماده نشد ؟

يا مرا  چوب تادب بنواز ؛

يا بيا و سبد معذرتم را بپذير.
 
مهربان !

لذت صبح مجدد اينجاست ،

ميروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم .

ديگر آن جمله سهراب مرا حسرت نيست ؛

" کعبه ام مثل نسيم ،

ميرود باغ به باغ ،

ميرود شهر به شهر."

ثروتي بيش بمن داده خدا...
 
مهربان !

از سر کودکي من بگذر ،

بايد آرام به سجاده تعظيم روم ،

شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است.

" به خدا ميدهمت عاريه وار ،

آري عاشق شده بودم اينبار "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

زندگي

کاش  زندگيمان خوش رنگ بود

کاش فکرمان همه يکرنگ بود

کاش گلهامان ارغواني رنگ بود

کاش قلبمان خالي از نيرنگ بود

کاش پاييزمان بي غم و بي درد بود

کاش بهارمان پرگل و پر برگ بود

کاش کوير دلمان خشک و بي آب بود

کاش چشم و دلمان سيراب بود

کاش دستهامان همه ياور بود

کاش پاهامان همه باربر بود

کاش قلبمان در حال تپيدن بود

کاش روحمان به فکر پريدن بود

کاش براي زخممان مرحم بود

کاش خوب و بدمان همه درهم بود

کاش قناري روي شاخه همصدامان بود

کاش عشقي در سينه هامان بود

کاش غمها فقط تفصير ما بود

کاش گناهان همه تقصير ما بود

کاش مي شد کمي ديوانه بود

کاش بندو زنجيرها همه ويرانه بود

کاش دعاي خير به جاي نفرين بود

کاش توان تا آخر رفتن بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

دوستي

دوستي چه کلمه آشنا و غريبي

آشنا براي اونايي که نمي دونن اين کلمه يعني چي !

غريبه براي اونايي که مي دونن دوستي چيه !

کسي که نمي دونه دوستي چيه و دوست داشتن يعني چي به هر کسي که

ميرسه ميگه دوست دارم !

هيچ وقت به معني اين کلمه فکر نميکنه ! به همه ميگه اگر هم ازش بپرسي يعني

چي ؟

ميگه خوب يعني دوست دارم ديگه ،

تا حالا شده به معني اين کلمه فکر کنيد ؟

اصلا دوستي يعني چي ؟ دوست به کي ميگن ؟ دوست داشتن چيه ؟

اسم هر کسي که باهاش يه سلام عليک معمولي داريم رو ميشه گذاشت دوست ؟

هر کسي که باهات صميميه و باهاش درد دل ميکني اون دوستته ؟

پدرو مادرت هم دوست حساب ميشن ؟

خواهر و برادر چي ؟

اگه واقعا اين جوره

پس چرا همون دوست وقتي منافع خودش در خطره خيلي راحت کنارت ميذاره

و رو دوستيت پا ميذاره و ميره ؟

يا همون کسي که خيلي باهات صميميه و حرفاي دلتو بهش ميزني

با يه سوء تفاهم ميذاره ميره

يا خواهر برادري که يه روز همپاي گريه هاي تنهاييت بودن وقتي باهات دشمن ميشن

از غريبه ها بدتر ميشن .

و هزار تا مثال ديگه که مي تونم براتون بزنم

اگه اسم اينا دوستيه اين چه جور دوستي واقعا دوستي يعني اين ؟

مي دونيد دوستي بدون تا يعني چي ؟

يعني با هم دوستيم فقط همين ولي دوستي با تا يعني با هم دوستيم تا ......

دوستي که مياد بهت معني دوستي بدون تا رو مي فهمونه

و هميشه بهت ميگه دوستي من هيچ وقت تا نداره

ولي همون که يه دنيا قبولش داري يه روز براي دوستيت يه تا ميذاره ميره

و برات مينويسه حالم از کسايي که ميگن دوست دارم به هم ميخوره

اين نمونه يه دوست بدون تا بود

حالا بازم فکر ميکنيد تو اين دنيا ميشه دوست بدون تا پيدا کرد ؟

من که فکر نمي کنم پيدا بشه

هر کسي هم که ميگه دروغ ميگه

ميدوني چرا ؟

چون اگه خودشم نخواد زمونه براي دوستي ها تا ميذاره

پس بهتره هيچ وقت نگيد که دوستي من تا نداره

چون دروغه

فقط يه دوست بدون تا وجود داره

دوستي که هيچوت برا دوستيش تا نمي ذاره

اگه تو هم تا بذاري اون نمي ذاره

و هميشه راه برگشت براي دوستي مي ذاره و با آغوش باز قبولت ميکنه

اونم دوستي خدا با بنده هاشه که هيچوت تا نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

دستمال کاغذي

دستمال کاغذي به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

يک کم از طلاي خود حراج مي کني؟

عاشقم با من ازدواج مي کني؟

اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذي!

تو چقدر ساده اي خوش خيال کاغذي!

توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي چرک مي شوي و تکه اي زبا له مي شوي

پس برو و بي خيال باش

عاشقي کجاست !

تو فقط دستمال باش...

دستمال کاغذي دلش شکست گوشه اي کنار جعبه اش نشست

گريه کرد و گريه کرد

در تن سفيدو نازکش دويد خون درد

آخرش دستمال کاغذي مچاله شد

مثل تکه اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرک و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگرچه توي سطل آشغال

پاک بودو عاشق و زلال

او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت

چون که در ميان قلب خود دانه هاي اشک داشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

در چشم من

سال ها در چشم من دنيا جهنم بود

قصه حوا و آدم قصه سيب و بهشت و

وعده هاي پوچ

وحشت ديرين آدم بود

دستهايم را

خدا پس داد از افلاک رويايي

راه رفتن در افق گم شد

کفش هايم گور پايم بود

چشم هايم بي رمق بود و خواب هايم گنگ و مبهم بود

قانع و ديوانه بودم

هرچه که قسمت به من مي داد مي ديدم

در خرافات و ريا گم بودم و

جالب که قلبم عاشق آنچه نديدم بود.......

روز و شب با آن خداي قيمتي که قيمتش اندازه تسبيح چوبي بود

مي گفتم

بر سرم هرچه که آوردي خدا...کم بود

غافل از امروز که در خويشتن ديدم خدايم را!

فکر مي کردم خدا را

بهترين بنده منم اما دريغ و درد

چهره اي مضحک خدايم بود....!!!

غافل از اينکه خدا در قلب مي رويد نه در صورت

بي سبب مي رفتم و خشم خدا را خواب مي ديدم

روي دوشم مي کشيدم.....کولبار جمله هاي سخت

روي مغزم .....فکرهايي خسته و کهنه دمادم بود

فکر مي کردم که شادم اينچنين

اما دريغ و درد

پيکرم غم بود

فکر مي کردم که اين قسمت خداونديست

اين قناعت را به جايي مي رساندم که

جهاني غم مرا کم بود...

مشکلم غم بود همدمم غم بود...

آي...

چقدر پريده اي

رنگ ات را مي گويم

کف دستانت را نگاه کن!دو چشم قفل شده در چشمانت .کمي گريه کن لازم است

آنگاه آستين خيست را رها کن در باد.دامني گل بوسه عطر و نگاهي که جا گذاشتي

و هيچ کس جز من نديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

خدا را

کارم شده خدا خدا کردن

کارم شده صدا صدا زدن

چقدر آخه خداي من

کنه اسيرت هي دعا؟
 
از پنجره تقصير به من نگاه نکن..

من همانم که تو گفتي

اشرفم در همه عالم!!

پس چه شد آن همه تاجم

که کنون از تو ندارم؟
 
عادتم ترک شده معتمد عــشــــــــــق توام

کارم با خودم تمام شده....

همچنان باران بي مهري مي بارد

همچنان اشک من مي بارد

آخر مي خواهم زمين را سيراب کنم

حتي از اشک دوري او!!!!!
 
کمکم کن اي خدا

مرا به آينه نسپار

ديگر...

کاغذهاي تاخوردهُ ساعتهاي شني زندگي بي ثمرم تمام شده!!!!

مــــــــــــــــــــــــن

نه کاغذهاي جديد مي خواهم...

نه ساعتهاي شني برگردانده....

نه زندگي ثمر بخش!!!!
 
من تو را مي خواهم با همهُ از دست رفتگي ام!!!

با همهُ دور ماندگي ام از تو

مي دانم که مي داني

کسي به من گفت:

فراموش شوندگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمي کنند!!!!

پس چه شد که تو مرا فراموش کردي؟

خدايا جواب مرا بده...

کمکم کن خدايا...

بگذار نگذارند که عاشقان تو

تو را بيش ازاين از دست دهند...

بگذار پايان يابد عصر يخبندان ذهن!!!!!!!

بگذار....

گرچه گذارده اي اما ما نمي بينيم

کمکم کن ....

بي کمکت هچم....

و

با کمکت نزديک تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

باز من و تنهايي

چه کسي تنهايي مرا مي شکند ؟

باز من و تنهايي و قلم و کاغذ

بازم دل گرفته و خسته

بازم

بازم ... ؟

نيست رهگذري آشنا

که دل خسته مرا به آواز بهار

به نم هوا

به طراوت گل

و روشنايي نور نشان دهد

شايد با زنگي آشتي دهد ؟

شايد ...

خورشيد خاموش ، بهتر خموش

نيست کسي که بشکند تنهايي تو را

به تبسم بهاري

به نگاه رازقي

انتظار از نسيم بهاري

کو بهاري ؟

شايد نيست نسيم بهاري ؟

بدهد طراوت

به لحظه هاي بي خاطره

پاک کند غبار از ذهن

از قلب

باز مينويسم

از تنهاييم

روي ذهن سفيد ترانه ها

با قلم جاودانگي

چه کسي تنهاي مرا ميشکند ؟

چه کسي از پس غروب تنهايي

با لطافت محبت

با گرمي عشق

ميشکند ؟

اي خورشيد چه انتظار بيهوده

نديدي ؟ چه کسي روشنايي خورشيد رو شکست

اري حالا خورشيد خاموشم

هنوز اميد به انتظار بيهوده

که شايد

بشکند تنهاي مرا دوباره

روشنايي بخشد به خورشيد خاموش

آيا کسي تنهايي مرا ميشکند ؟

يک دوست ...

يک آشنا ...

يک غريبه ...

شايد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

يادت نره

يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم كه ياد بگيري كه يادم بياري كه

هميشه به يادتم و يادت هيچوقت از يادم نميره. اين رو يادت نره.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

نيستي پيشم

دلم برات تنگ شده جونم

مي خوام ببينمت نمي تونم

بين ما ديوارايي سنگي

فاصله يک عمره مي دونم

بغض ترانمو شکستم

مي خوام بگم عاشقت هستم

تو عين ناباوري, يک شب

خالي گذاشتي هر دو دستم

تو بودي ...

تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من

تو بودي ...

سنگ صبورم و نگاه دورم و لب هاي بسته من

نيمه شب از خوابم پا ميشم

نيستي پيشم ...

باز ديونه م شم

دوري تو تيشه زد به ريشم

نيستي پيشم ...

بي صدا, از من خالي ميشم

هم صدا, با بي بالي ميشم

گونه هام, خيس از شبنم غم

نيستي پيشم ...

نيستي پيشم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

مرا طاقت نيست

خدايا چگونه مي تواني بي قراريم را ببيني؟

من که سرتا پا نيازم به تو و مهر تو

يعني رحمت تو از مهر مادران کمتر است؟

تو که سايه رحمتت هيچوقت کوتاه نبوده!

به من بگو،

گناهي کردم که در مرام تو توان بخشيدنش نباشد؟

شرمم باد از اين کوه گناه

که هر کارش مي کنم قله اش آفتابيست!

چگونه فريادت کنم تا اين سکوت سنگين را بشکني

و با لبخندت آرامم کني؟

خدايا

تا حال همه خواندن ها از تو بوده و اجابت نکردن ها از من

زمين تا آسمان فرق است ميان روبرگرداندن همچون من اي و اجابت نشنيدن از تو

مرا طاقت اجابت نشنيدن از تو نيست!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

مثل من هرگز

مثل من هرگز کسي عاشق نبوده

سوختن از عشق را لايق نبوده

از توام بر آتش و خاموشم از تو

تا نگوئي بر وفا صادق نبوده

هر چه ميسوزم تو ميگوئي کم است

قصه ام ورده تمامه عالم است

پس چرا آزردنم را دوست داري

حصرت و غم خوردنم را دوست داري ؟

هر چه را ميخواستي از من بدست آورده اي

مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده اي

منکه دنيا را به پايت ريختم

زنديگيها را به پايت ريختم

من که با خوب و بده تو ساختم

آبرويم را به خاک انداختم

ديگر چه خواهي ؟

من که همچون بت پرستيدم ترا ....

هرکجا رفتم فقط ديدم تورا ....

با تمام گريه ها از دست تو ...

ميشکستم بغض و خنديدم تورا ...

پس چرا آزردنم را دوست داري

حسرت و غم خوردنم را دوست داري ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

شب زنده داري

شبي از شدت درد و غم يار دل آزاري

نشستم در خرابات و زدم بر طبل بي عاري
 
صفاي عالم مستي غمم را برده از يادم

صفايي را که من هرگز نمي ديدم به هوشياري

من و سوته دلان هر شب در اينجا گرد هم آييم

همه شب زنده داريها، همه مشتاق بيداري

غم از اندازه افزون و تنم رنجور بيماري

نشستم در خرابات و زدم بر طبل بي عاري
 
مي ناب از کف ساقي شفاي نوشدارو را

دل ديوونه من را که زخمي خورده بود کاري

به جامي آنچنان از خود شوم بي خود که در مستي

حراج مُلک عالم را ببخش اندوه ديناري
 
نه در درماندگي و نه بر بالين پرستاري

نشستم در خرابات و زدم بر طبل بي عاري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

خلوت خاموش

وقتي شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا مي گذارد...

و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...

حضور آرامت مدتهاست در کنارم نيست... لبخند شيرينت  را ندارم ...

وقتي دلتنگ تو ام اما چشمانت نيست تا بيقراريم را در خود گم کند

وقتي ماه رويت در تاريکي اين شبها بي فروغ است 

وقتي رقص گيسوانت را در سر انگشتانم ندارم

وقتي نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم

وقتي نگاه معصو مانه ات را براي هميشه به خاطره ها سپرده ام

وقتي تنهاي تنهايم و ياد تو تنها مهمان شبهاي بي صبح من است 

من مي مانم و ياد تو  و دلي پر درد ...

سفره اي از عشق و غزل... و شمعي که به ياد چشمان

روشنت تا صبح مي درخشد

در خيالم ... برايت کلبه اي در سبزترين خلوت دنج خدا مي سازم ...

و با خواهش نگاهم تو را به اين ضيافت عاشقانه مي خوانم

به دستان لطيف و کوچکت هزاران بوسه مي زنم

نياز دلم را با ناز نگاهت پيوند مي زنم هزاران گلبرک شقايق را نثار لبخند

نگاهت مي کنم

و با تو تا اوج آبي عشق پر ميکشم  

با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است

تو را مي خوانم

غزل هاي خاموش دلم را بي دغدغه تا بلنداي وجود فرياد ميزنم :

دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت

دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

شايد ندونين چقدر سخته

روبروت کسي ايستاده که با جون و دل دوسش داري

با اينکه به خاطرنجابت اون و به حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه نکردي ولي

چشماي خسته تو ، توي چشماي نازنينش ميفته

توي يلداي چشماي سياهش غرق ميشي .

اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه.

حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد

چي شد که اين شد

فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره .

جرات ابراز احساس  و دارم

اما از جفاي زمونه و مردمش ميترسم.

از اينکه شايد خداي عاشقا يه گوشه نظري هم به من داشته باشه و بتونم اونو هم

مثل خودم شيدا کنم تا منتظرم بمونه

ولي اگه فرداهاي نامهربوني روزگار ،

يقه هر دوتامونو بگيره

و انتظار بسر نرسه

و فراق نصيبمون بشه

اونوقته که اونم به خاطر خودخواهي من به پاي من ميسوزه.

پس

نگاهمو آروم از نگاهش ميدزدم

و اونو به خدا ميسپارم

دلمو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکنم

و آتيش عشقشو تو پستوي قلبم پنهون ميکنم

تاخودم تنهابسوزم

و فقط دعا ميکنم

دعا مي كنم

هر جا که هست خوشبخت باشه

و من هم يه بار ديگه ببينيش تا بتونم يه شاخه گل بهش هديه بدم

گلي به نام و رنگ و عطر خودش .

دارو شکر که مي تونم دوست داشتني ها رو دوست بدارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

در كنارت خواهم ماند 

روي پلي ايستاده ام و در تاريكي انتظار مي كشم

فكر مي كردم تا به حال به اين جا رسيده اي

اما در اينجا چيزي جز بارش باران نمي بينم

حتي جاي پايي هم بر روي زمين نيست

و صدايي نيز به گوش نمي رسد

در جستحوي پناهگاهي يا چهره اي هستم تا مرا ياري دهد

آيا آشنايي هم وجود دارد ؟

چرا كه هيچ چيز درست پيش نمي رود

همه چيز آشفته است

و مي داني هيچ كس دوست ندارد تنها باشد

آيا كسي نيست كه در جستجوي من باشد ؟

تا مرا با خود به خانه ببرد ؟

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري ؟

تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم تو كه هستي

اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

چرا همه چيز اينقدر آشفته است؟

شايد من عقل خود را از دست داده ام

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم - نمي دانم تو كه هستي اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

صداي تولد

داشتم فکر مي کردم به صداي تولد

تولد هر چيزي يک صداي خاص دارد

تولد يک نوزاد ، تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم ...

خاک را شکافتن و دانه در آن نهادن , چقدر براي من لذت بخش است

دانه را پوشاندن و به انتظار نشستن , چقدر بيشتر برايم لذت بخش است

خاک سنگ دارد , و خارهاي خشک

و گاهي لانه مورچه هاي ريز و سياه هم خراب مي شود

و مورچه هاي هراسان , انگشتان آدم را گاز مي گيرند

اما نفوذ , سرسختي مي خواهد

جاي دانه , گرمترين گوشه دل خاک است

آن جايي که کمي هم رطوبت باران روزهاي قبل را دارد

گاهي دلم مي خواهد جاي يک دانه باشم ,

کسي از راه برسد و مرا در گرمترين گوشه دل خاک بکارد

کسي چه مي داند

شايد جوانه هاي خجالتي و سبز رنگ دل سرخ من ,

آن زير ها تقلايي بکنند

و من ريشه هايم را محکم کنم

سالهاست که من تشنه جرعه اي آب

قطره اي نوازش

و اندکي خواب هستم

خوابي که سرانگشتان نوازشگر آفتاب , بيدار گر آن باشد

نه صداي گوشخراش زنگ ساعت شماطه دار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

بودنت وحضورت

داستان بودنت وحضورت درذهن مخدوشم درحال ورق خوردن است ودرصفحات

آن نشانه هايي ازصورت تو،مهربان رامي يابم...

با من از خلوت خويش سخن بگو...به من بگو رازواسرارتوچيست که آن را پشت سرت

نگاه داشته اي؟؟

درماوراي بودنت،چه چيزرا صرف مي کني؟نمي دانم... بااينکه مي خواهم که بدانم،

اما هنوز نمي دانم!!آيا مي تواني باورکني که من،دوباره احمق شده ام؟؟

آيا مي تواني باورکني که دوباره به مرزجهالت نزديکم ونشانه اي از تو نمي بينم؟چه

کنم؟؟ بايد چشم به راه تو با شم؟؟بايد به دنبال ستاره اي قطبي بگردم تا تو را

بيابم؟؟نمي دانم... ديگرهيچ نمي دانم...گفتم که اين عشق هرگزخوانده نمي شود.

گفتي عشق که خواندني نيست. عشق را يايد بوييد وآن زمان بود که تو را بو ييدم،تو

را نفس کشيدم و تورا خواستم... چطور من بايد اينقدرميدانستم وتو هرگزبه من

نگفتي؟

کاش مي توانستم در آغوش زمان،امان گيرم...

آن وقت مي توانستم براي هميشه نزد تو بمانم،مي توانستم جاودان ياشم وجاودان

بمانم... مي توانستم؟مي توانستم؟نه،نمي توانستم...چون هر دويمان طعمه ي زمان

بوديم. هردونفرمان در دام زمان دست و پا مي زديم و به دنبال راه گريزي مي

گشتيم،هر چند که ميدانستيم اين خون آشام نامهربان من وتو را خواهد بلعيد.

داستان بودنت را باز هم ورق زدم وبه جايي رسيدم که هويت تو،وجود بي وجودم را

درنورديد،تو پيش مي تاختي ومن نيز هم،اما به کجا؟دوباره نميدانم!در آنجا بود که

ديگر مني وجود نداشت.ديگر خودم را نمي ديدم وفقط تو بودي و تو...

در آنجا بود که دريافتم همه چيز و همه کس فقط رنگ بودن به خود زده اند.اما در

اصل ، نيستند،وجود ندارند...

در آنجا بود که فقط تو را ديدم،تو را لمس کردم،تو را بوييدم وتو را خواستم،خواستم تو

را.

اما تو بودي و من نبودم!آنگاه بود که تو را فرياد زدم و در کمال ناباوري تو مرا

ديدي،آغوشت را به رويم گشودي و من و تو در پيچشي سخت،به رقص درآمديم...

نجوا کنان گفتم:من که نبودم...من وجود نداشتم...من...

امواج صدايت به صخره هاي ساحلي قلبم فرو نشست وغوغا کنان گفت:آن زمان که

تو نيست شدي،هست شدي و از اين روست که با مني...

دوباره داستان بودنت را ورق زدم...

ورق زدم...

ورق زدم...

ورق زدم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۰۶/۱۲/۸۵

يادمان باشد

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بي سر و پايي نكنيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

وجود من

وجود من شمعيست ، شمعي كه از فراغت آتش به جان كشيده

شمعي كه از نگاهت رود فرات ديده شمعي مثال باران

نه مثل روزگاران آرام و قطره قطره خيس از نگاه ياران ما را ز غم طلب كن . وقت است

خنده باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

نياز من

نياز من ناز تو است ... ديدن رخساره تو است ... تنها دليل زندگيم

نگاه به چشمهاي تو است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

مي خواهي بروي

مي خواهي بروي ؟ بي بهانه برو مي روي اگر ، بگذار بيگانه بماند صدايت هم . تو گل

رها شده در آغوش دريايي، فرا خواهند گرفت تو را موجها و گرفتارت خواهد ساخت

روزي محبت ساختگي ات، همان سند جعلي. پهن مي شوم به سان راهها بر

گامهايت و التماست کنم؟

اين ، ممکن نيست !

شکستني نيست وقارم همانند قلبم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

زانوي غم

زانوي غم گرفتم در بغز هر ترانه خالي نبوده و نيست

احساس من كنارت وقتي غريبه اي گفت :تولدت مبارك وقتي براي قلبت همسايه اي

دگر هست

وقتي براي اشكت هم غصه اي دگر هست وقتي براي ديدار وقتي براي من نيست

وقتي براي احساس قلبي به نام دل نيست

چرا به من نگفتي جشني براي من نيست ؟

چرا به من نگفتي قلبت از آن من نيست ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

خلوت شب

من تو را در خلوت شب هاي عشاق مي جويم

تو را در ترنم باران بهاري كه دلنشين ترين نغمه حيات است مي بينم

من تو را در سوسوي ستارگان دور دست

كه آسمان شب را به زيبائي مي كشاند مي جويم

تو را در رويش يك جوانه ، در موج درياهاي خروشان

در تپيدن يك قلب عاشق و در صداي يك نفس كه در اخرين لحظات به اميد ماندن مي

تازد ، مي جويم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

چشم مست

براي چشم مستي مي سرايم شعر تلخم را 

مي دانم كه بايد رفت

چون ديده ام ، كوچ غريب دوستان را ، چه غمگين است آهنگ خداحافظ خداحافظ من

از شهر تو  با ياد تو مي روم

و مي دانم كه از يادم نخواهي رفت ...

دوباره شهري ديگر ياري ديگر روزي ديگر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

يه تقويم پر

منم يه تقويم پر از زمستون

چله نشين دل درب و داغون

سال كبيسمو شگون ندارم

از هيچ كسي خاطره اي ندارم

جز يه نفر كه درب و داغونم كرد

بره بودم گرگ بيابونم كرد

اما دلم تو غربت بيابون

از راهي كه رفته نشد پشيمون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

اگه

اگه از پرنده پرواز و بگيرند چى مي مونه

اگه از مستاي شب خوندن آواز و بگير ند چي مي مونه

اگه از هرچي صداست زمزمه سازو بگيرند چي مي مونه

اگه از من ناز نگاتو بگيرند چي مي مونه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

قافله عشق

از اون گوشه دنيا به اين گوشه رسيدم

نگيد دنيا قشنگه ، قشنگيشو نديدم

هنوز غم تو وجودم ، عذاب سينه سوزه

نگيد گريرو بسكن ، نگيد دنيا دو روزه

هنوز قافله عشق به منزل نرسيده غريقيمو صدامون به ساحل نرسيده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

مث آينه شکستم

مث آينه شکستم ، تو نديدي

صداي شکستنم رو نشنيدي

يادته بهت مي گفتم نمي موني

ديدي آخرش به حرف من رسيدي

پيچکاي باغچه مون خشک شدو پژمرد

خاطرات ما رو توي قصه ها برد

دلي که حتي به حرفاي تو خوش بود

ديدي آخرش چه جور تو دست تو مُرد

منو دادي به بهانه ، به يه حرف عاشقانه

چه فروختي من و آسون ، زير قيمت هيچ و ارزون

آروم آروم بازي بازي ، زندگيم دادي به بازي

ما که باختيم و تموم شد ، الهي خودت نبازي

تو نبودي ، تو نديدي ، بغض و هق هق نشنيدي

واسه بودن تو موندم ، تو چه بيخيال پريدي

رفتي و زدي شکستي ، گلدون اقاقيا رو

چه کنم با باغ بي گل ، باغ سرد بي بهارو....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

قلبم يخ كرده  

قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد

و در موردش بنويسم گم شده

.... از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي ....

از نارفيقي ... از بي وفايي ....

نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه ..

ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره ....

اصلا چه فايده داشت

اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد

به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد .....

اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت

نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم .....

تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش

نمي تونن حال دلمو بگه ....

تمام باورامو ازم گرفت .... وقتي صفحه هاي

تقويمم رو ورق مي زنم...

وقتي بارون مياد ..

وقتي برف مي ياد .... وقتي ساعت 8 صبح مي شه ...

وقتي .... تمام خاطره ها مثل فيلم جلو چشمام به حرکت در مي ياد ...

چقدر عذاب اوره

كه بخواي براي كسي يار باشي همدم باشي از

همه مهمتر رفيق باشي ... اما

اون به جاي همه اينا تو رو بشكنه ... خوردت كنه....

ديگه چي برات مي مونه كه

بخواي از اون بنويسي ... دلم مي خواد برم ...

برم يه سفر دور و دراز ... جايي كه ديگه هيچكسي دلمو نشكونه ...

ديگه با قلبم،احساسم و باورام بازي نكنه ...

جايي كه ادمهاش معرفت داشته باشن ...

جايي كه قدر همو بدونن ...

يه ناكجاآباد

نکته : بنويسيد روي قبرم (زنده بودن را براي زندگي دوست داشتم نه زندگي را براي

زنده بودن)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

خواب ناز

در خواب ناز بودم شبي ...

ديدم کسي در مي زند ...

در را گشودم روي او ...

ديدم غم است در مي زند ...

اي دوستان بي وفا ...

از غم بياموزيد وفا ...

غم با آن همه بيگانگي ...

هر شب به من سر ميزند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

شب را دوست دارم

شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد

تا  سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتيا قي

نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام

را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو

را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به

اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ، چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

شايسته شانه هاي تو نيستم

شايسته شانه هاي تو نيستم

اما

بگذار براي ساعتي

سر بي سامانم را بر شانه هايت بگذارم

و به زبان اشک

غم دوريت را برايت ترجمه کنم

هر چند من

شايسته شانه هاي تو نيستم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

شاعر شعرم

شاعر شعرم مرا تنها گذاشت

او مرا در حسرت فردا گذاشت

غصه اي را بر دلم حک کرد ورفت

پس مرا تنها تر از تنها گذاشت

شمعم وپروانه دورم پر نزد

مرا در حجمي از رويا گذاشت

او که صبح هر شب تاريک بود

سخت مرا در دل شب جا گذاشت

در شروع قصه اي بودم که آه....

در دلم زخمي چه بي پروا گذاشت

شعله ي دردي که مي سوزد مرا

آتشي بر تن دريا گذاشت

شاعر شعرم به من مي گفت کاش

از چه رو در شعرم اين غوغا گذاشت.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

رفتم 

رفتم که نباشم سر راهت

رفتم رفتم

رفتم که نبينم روي ماهت

رفتم رفتم

رفتم غم تنهايي کشيدم

اما همه جا خوابتو ديدم

اين فاصله ها چاره نبوده

هرجا يه نشوني ازتوبوده

رفتم رفتم

دلگيرم ازاين عمردوروزه نازنينم

قسمت به جدايي ازتو بوده بهترينم

تو در قلب مني هرجا که هستم نازنينم

چه درجمع وچه تنهايي نشستم بهترينم

رفتم رفتم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

دوستت دارم

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...

چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلي...

چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...

چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي...

چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...

چون منکه اصلا دوستت ندارم...

بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

دلم مي خواد خودت بياي ببيني

گفته بودم اگه دلت گرفته ست

کنج دلم جا واسه ي دلت هست

شايد دلت خواست و پاهات نيومد

يا شايدم دلت باهات نيومد

هرچي که بود بذار که گفته باشم

هرجا که هست دلت منم باهاشم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥

دست خالي نمي موني

دست خالي نمي موني اگه

هميشه پيش خودم ميگم يه خداي خوبي دارم که مي تونم تموم دردامو بهش

بگم،يه خداي خوبي که نمي ذاره هيچکس رازمو بفهمه و آبرومو نمي بره.

نمي دوني چه ذوقي داره وقتي شبا موقع خواب باهاش درد و دل ميکنم يا

وقتي سحرا که هنوز هوا گرگ و ميشه به عشق نماز پا مي شم.نمي دوني چه

لذتي داره وقتي تو اوج تنهايي آروم آروم اسمشو تو دلم ميگم و اشکام سرازير

ميشه.خودش مي دونه که تو اين دنياي به اين بزرگي همه اميدم به خودشه،

خودش مي دونه که تو اين دنيا پشت و پناهم خودشه.

وقتي باهاش حرف مي زنم صدام رو مي شنوه و به حرفام گوش ميده،هيچ وقت

نااميدم نمي کنه،آخه مي دونم دوسم داره.

هيچ وقت نشده منو يه جايي جا بذاره،حتي اگر شده آخرين ثانيه ها دستمو گرفته.

خوب ميدونم چرا دلمو هيچ وقت نميشکنه،آخه من سحرا واسه دل شکسته ها

دعا ميکنم،واسه مريضا،گرفتارا،خلاصه واسه همه آدم ها دعا مي کنم.

چه خوب مي شد اگه آدم ها واسه همديگه دعا مي کردند ،آره واسه عاقبت خيري
 
هم دعا مي کردن.شک نکن همسفر مطمئن باش تو اين سفر دست خالي نمي

موني

دعاي ما مستجاب ميشه آخه خودش گفته دعاي دل شکسته رد نميشه.

فقط يه دل پاک ،يه صبر،يه توکل و ايمان قوي مي خواد.

مي خوام خدا رو قسم بدم ،قسم به خودش که نگاه به دل شکسته ها بيندازه و

دلشونو شاد کنه.

مي خوام خدا رو قسم بدم به مهربوني خودش ههمه مريضامونو شفا بده.

مي خوام خدا رو قسم بدم به بزرگي و يگانگي خودش ،گناهامونو ببخشه.

نمي دوني چه آرامشي داره وقتي به درگاهش با خلوص نيت دعا ميکني.

نمي دونم که تو همسفرم ميشي يا نه اما بيا امشب واسه همه دعا کنيم.

بيا هر شب بعد از دعاي خير واسه آدما به توکل خودش بخوابيم و به اميد

خودش در انتظار موفقيت باشيم.

بيا اي همسفر...منو تنها نذار

بيا با من...

بيا با من...

دست خالي نمي موني...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۰۵/۱۲/۸۵

به دنيا آمده ام

الان که اين شعر را مي گويم

حدودا يک قصيده است که به دنيا آمده ام

پوست مي اندازم و يک رباعي نفس مي کشم

و اکنون که يک مثنوي از عمرم گذشته است

سکوت سپيد را مي شکنم و اعتراف مي کنم

که يک غزل به مرگم باقيست...

و فردا مرا در گور تاريخي شاعران دزد

خاک خواهند کرد

و بر گورم خواهند نوشت

شاعرکي بود که حقيقت را مي دزديد و مي نوشت...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

هرگز

ميترسم براي روزهايي که ميايند براي تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

نشاني

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسيد سوار
 
آسمان مکثي کرد

رهگذر شاخه نوري که به لب داشت به تاريکي شن ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت

نرسيده به درخت

کوچه باغي است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است

مي روي تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر مي آرد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد

در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي

کودکي مي بيني

رفته از کاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي پرسي

خانه دوست کجاست؟

مردم اغلب تنهايند ، زيرا به جاي ساختن پل ديوار ميسازند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

مي روم

مي روم شايد كه زندگي را دريابم
 
در سراشيبي كه نامش زندگي است ،

با همه بيگانگي ها مي روم

در سكوت سرد غمگين زمان

بي هدف ، بي يار و تنها مي روم

مي روم شايد كه در دشتي كه

نامش زندگي است ، بازيابم آنچه را

كه گم كرده ام

چرا كه زندگي همچون سيب سرخي است

كه روزگار آن را دو نيم كرده است ، كه

نيمه اول در انتظار نيمه دوم و نيمه دوم

به دنبال نيمه اول است

نيمه هايي كه از پي عشق سر به بيابان مي گذارند،

بياباني كه در دشتهاي مهر و محبت ، گم شده اي

بيش نيست

و انسان بايد زندگي را باور داشته باشد

تا گذر ثانيه ها را با تمام وجود حس كند

ثانيه هايي كه به تندي باد مي آيند و مي روند

و در سهايي از عشق و محبت به انسان مي دهند،

درسهايي كه گذشت در برابر نفرت ها و

نابرابري ها را در گوشها زمزمه مي كنند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

رهگذارِ خسته

من رهگذارِ خسته دشت جنونم

من مرغک بشکسته پر در خاک و خونم

افسانه ساز شهر تنهايي منم من

افتاده در گرداب رسوايي منم من

گفتم ولي باور نکردي

گفتم ولي باور نکردي
 
ديگر زمن جز نقش ديواري نمانده

گل نيستم از من به جز خاري نمانده

گفتم رها کن اين دل ديوانه ام را

بشکن به سنگ نيستي پيمانه ام را

گفتم ولي باور نکردي

گفتم ولي باور نکردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

قلم است و دو کاغذ سفيد

بنويس!

بي نوا!

سپيد همان سپيدار است

و قلم ني لبکي بي نوا

حوالت تو به قلبم نشانه گير و برو

جوخه!

آتش!

سه قطره خون بر درگاه

قلم

کاغذ

سپيدار و ما هنوز.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

صحبت دلدار

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت

حيف و صد حيف که آن دولت بيدار گذشت

آفتابي زد و ويران? دل روشن کرد

ليک افسوس که زود از سر ديوار گذشت

خيره شد چشم دل از جلو? مستان? او

تا زدم چشم به هم مهلت ديدار گذشت
 
تو نگاه تو

تو نگاه من

رنگ باوري نمونده

دست زندگي

گرد حسرتي

روي چهره مون نشونده

عجب عُمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شيريني که موند و ناتموم شد

حالا روزگار، با اين لطف و حال

مي گذره خبر نداريم

جز سپيدي، موي تيره مون

انگار که سحر نداريم

خط به خط فلک

روي گونه ها

نقش رنج و غم کشيده

زندگي چنان ، اشک حسرتي

از دو چشم ما چکيده

من شکسته، تو شکسته

از گذشت عمر و خسته

جاي پاي روزگار، روي گونه ها نشسته

تو نگاه تو

تو نگاه من

رنگ باوري نمونده

دست زندگي

گرد حسرتي

روي چهره مون نشونده

عجب عُمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شيريني که موند و ناتموم شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

شايد باور نکردي

شايد باور نکردي آن زمان که گفتم مي روم براي ابد رفتم.....هيج گاه جدي نگرفتي که

صبح گاهي خواهد آمد که خواهم رفت....آخرين وداعم را ديدي اما باز سکوت

کردي.....تنها گفتي کاش امشب بميرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که

سخنت پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمي رسد و اين چه زيباست!
 
و اکنون دير زماني است که من رفته ام....گويا هرگز نيامده بودم.....باز چون هميشه

خورشيد طلايي رنگ طلوع مي کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ مي کشد در

آسمان خيا لت.....اما ديگر سلامي نيست.....

قلبم گرفت اي نازنين نفس ديگه نفس نيست....آه اين زمين و سرزمين واسم به جز

قفس نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

زيباترين تصوير زندگاني

زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم

نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود
 
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
 
زيباترين هديه عمرم محبت توبود

زيباترين تنهاييم گريه براي توبود

زيباترين اعترافم عشق توبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

ستايش تو

الهي کدام زبان به ستايش تو رسد؟ کدام خرد صفت تو را برتابد، کدام شکر با نيکوئي

تو برابر آيد، کدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد.

خدايا از ما هر که را بيني معيوب بيني، هر کر دار بيني همه با تقصير بيني، با اينهمه

باران رحمت تو باز نايستد و جز گل کرم نرويد، چون با دشمن با چنان پس با دوستان

چه اندازه و چه پايان.

الهي اين سوز امروز ما دردآميز است ، نه طاقت بسر بردن نه جاي گريز است ، اين

چه تيغ است که چنين تيز است ، نه جاي آرام و نه روي پرهيز است.

الهي هر کس بر چيزي است و من ندانم بر چه ام، هميم آن است که کي دانسته

شود که من کيم؟

الهي اين تن کان حسرت است و دل من مايه درد و محنت، مي نيارم گفت کاين همه

چرا بهره من، نه دست رسد مرا بر کان چاره من.

الهي بود من بر من تاوان است، تو يک بار بود خود بر من تابان، مصيبت من بر من

گران است، تو آب خود بر من باران .

خداوندا گناه من زير حلم تو پنهان است تو پرده عفو بر من گستران.

الهي دوستدار از زبان خاموش است ولي حالش همه زبان است ، و گر جان در سر

دوستي کرد شايد، که دوست را به جاي جان است، غرق شده آب نبيند که گرفتار آن

است به روز چراغ نيفروزند که روز خود چراغ جهان است.

الهي چون با خود نگرم و کردار خود بينم گويم از من زارتر کيست؟ بندگي تو بينم گويم

از من بزرگوارتر کيست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

 من کيم

براي دلاي پر درد گاهي من سنگ صبورم

يه روزي ساکت و خاموش يه روزم شوخُ شرورم
 
پراي پرواز قلبم گاهي بازن گاهي بسته

بعضي روزا تنهام ، بعضي شبها خسته
 
بعضي وقتا مثه دريام ، بعضي وقتا مثه خشکي

گاهي رنگي ، گاهي آبي ، گاهي ساده رنگ مشکي
 
يه روزي يکّه وُ تنهام ، يه روزم تو جمع مردم

يه روزي پيداي پيدا ، يه روزي مي شم گم ِ گم
 
دل من يه روز کويره ، يه روزم سبزه و پرآب

يه روزي هشياره هشيار ، يه روزم مستو خراب ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

مسافر

تو ازم مي خواي نخونم ديگه از غصه و دردم

اما شايد نمي دوني رازه اين دستاي سردم

هواي زندگي سرده ، دنياي ما پر درده

تو قفس موندن و مردن ، بدترين درده يه مرده

تو مي پرسي که مي مونم يا بازم مي خوام بميرم

زندگي معني نداره ، وقتي هر لحظه اسيرم

تو گوشم يه مرغ عاشق ، مي گه بايد که سفر کرد

رفت و از موندن نترسيد ، قلب آماج خطر کرد

منم همراه پرنده ، مي رم و مي شم مسافر

توي شعرات جاي اسمم بنويس مرغ مهاجر ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

گنـــــــــــــــاه

گنه کردم گناهي پر زلذت

در آغوشي که گرم و آتشين بود

گنه کردم ميان بازواني

که داغ و کينه جوي و آهنين بود
 
درآن خلوتگه تاريک و خاموش

نگه کردم به چشمان پر ز رازش

دلم در سينه بي تابانه لرزيد

ز خواهش هاي چشم پر نيازش
 
درآن خلوتگه تاريک و خاموش

پريشان درکناراو نشستم

لبش بر روي لبهايم هوس ريخت

ز اندوه و دل ديوانه رستم
 
فرو خواندم به گوشش قصّه عشق

ترا مي خواهم اي جانانه من

ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش

ترا اي عاشق ديوانه مست
 
هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

به روي سينه اش مستانه لرزيد
 
گنه کردم گناهي پر زلذت

کنار پيکري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي دانم چه کردم

درآن خلوتگه تاريک و خاموش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

کجايي پرده دارِ عشق

من بيزارم از بودن 

هم از بيهوده پيمودن

در اين بازارِ خاموشان

کجايي فرصت ِ رفتن

مرا رختِ سفر پوشان .

که من تنهاترين مَردم

کنون آبستن ِ دردم 

اسيرِ فصل زردي سرد

کجائي اي اهورائي

خدا را لحظه اي برگرد .

و من فريادِ خاموشم

که نفرت گشته تن پوشم

غريق ِ باتلاقي پير

کُجايي دستِ آزادي

بگير از بال ِ من زنجير .

آه من در سوگ ِ فردايم

تواني نيست در پايم

شکسته شاخ ُ برگ من

کُجايي پرده دارِ عشق 

رسيده وقتِ مرگ من .

و من لبريزم از باران

کنون در کُنج اين زندان

من از بيداد محزونم

و در اين واپسين مصرع

تو ليلي شُو ، که من عمريست مجنونم ...

هرگز نمي مانم


عمري در اين عالم با غصه خو کردم

يک روزِ بي غم را من آرزو کردم

شايد که تقديرم با غم گره خورده

حالا که بنشستم تنها وُ افسرده

اي کاش مرا از نُو ، يک باغبان مي کاشت

تا ريشه وُ برگم نقشي ز شادي داشت

اما دگر دير است ، من خوب مي دانم

تا رويشي ديگر ، هرگز نمي مانم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

غروب

ببين سياهي بخت و مپرس از نامم

من از قبيله ي عشاق بي سر انجامم
 
به آن دقايق پر درد زندگي سوگند

که بي تو يک نفس اي هم نفس نيارامم
 
مکش ز دامن من دست با فراغت دل

که آفتاب غروبي به گوشه ي بامم
 
مرا که اين همه طوفان طبيعتم، درياب

که من به يک سر موي محبّتي رامم
 
ز عمر شکوه ندارم که خامه ي تقدير

نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
 
مرا اميد رهايي ز قيد هستي نيست

که با تمام وجودم فتاده در دامم
 
به هرکه دل بسپردم ز من چو سايه رميد

مرا ببين که شوريده بخت و ناکامم
 
چگونه پاي نهم در حريم حضرت دوست؟!

هنوز دست ارادت نبسته احرامم
 
هواي خواندن افسانه ام مکن اکنون

ورق ورق شده ديگر کتاب ايّامم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

عهدشو شكست

اوني كه مي خواستم عهدشو شكست و

به پاي يه عشق جديد نشست و

چش روي آرزوم هميشه بست و

پشت مه پنجرمون رها شد

اوني كه مي خواستم مثل اشك چكيد و

توي طول راه يهو يكي رو ديد و

صداي از ما بهتر و شنيد و

به خاطر هيچي ازم جدا شد

اوني كه مي خواستم دل ما رو برد و

تو راه كه مي رفت به يكي سپرد و

تو خاطرش خاطره ي ما مرد و

يكي ديگه تو روياهاش خدا شد

اوني كه مي خواستم دل ازم بريد و

بين گلا يك گل تازه چيد و

به اوني كه دلش مي خواست رسيد و

مثل تموم مردا بي وفا شد

اوني كه مي خواستم زود ازم گذشت و

يه روزي رفت و دي گه بر نگشت و

منكر مجنون شد و كوه و دشت و

منكر عشق و بودن با ما شد

اوني كه مي خواستم زير قولش زد و

با يكي ديگه پيش من اومد و

به خاطر اون به ما گفتش بد و

عزيزتر از ديروز واز حالا شد

اوني كه مي خواستم شدش از ما سردو

پيغام دادش كه ديگه بر نگرد و

بد بودن ما رو بهونه كرد و

غيبش زد و يك دفعه كيميا شد

اوني كه مي خواستم ما رو بد شناخت و

هستي شو پيش يكي ديگه باخت و

قصر منو با يكي ديگه ساخت و

شكر خدا باز ولي پادشاه شد

اوني كه مي خواستم من وداد به باد و

رفت پيش اون كس كه دلش مي خواد و

زد زير عشقش تا يادش نياد و

اسم منم جزء آدم بدا شد

اوني كه مي خواستم منو زد كنار و

خزونشو يه جوري كرد بهار و

قايم شدش تو يه عالم غبارو

تقدير ما مثل موهاش سياه شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

سکوت تنها چاره ي من بود

گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد

گر زبانم ميگفت ،دلم ميشکست

سکوت تنها چاره ي من بود

آنجا که قلبم شکست

درد هايم را فقط،آسمان ميدانست

ستاره ها يگانه شاهد هايم بودند

عيبشان اين بود ...

حرف هاشان را ستاره اي ميگفتند!

زبانشان را زميني ها نميدانستند

من ميدانستم ،اما...

سکوت تنها چاره ي من بود

سکوت و انتظار

تا بيايد مردي که آسمان بشناسدش

بداند ابر چيست

بداند اشک چيست

زبان ستاره ها را بفهمد

تا او معني کند چشمک ستاره ها را براي زمين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

زخم دل

نمک بر زخم دل شرين تر از خواب سحر گردد

جگر ها خون شود تا يک پسر مثل پدر گردد

پدر درکودکي دست پسر گيرد !به چه اميدي؟

به اميدي که در پيري پسر دست پدر گيرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

روزي ديگر

خدايا ... در اين دنياي خاکي دلهايمان پر از لکه هاي سياه معصيت است که فقط

بخشش بيکران توست که اين لکه هاي سياه را به نور و روشنايي تبديل خواهد کرد.
  
خداوندا ، در حضور تو آرام مي گيريم و اعلام مي كنيم كه تو ، تنها خداي اين عالم ،

حاكم اين جهان ، قادر مطلق و زمامدار بي چون و چراي خلقت هستي . در حالي كه

به قدوسيت مهيب و جلال عظيم تو مي انديشيم و در قدرت بي كران و حاكميت

مطلق تو تعميق مي كنيم ، ترس تو را در دل خود جاي مي دهيم ، ترسي آكنده از

عشق و احترام . ترا به دليل شخصيت بي نقص ، حكمت بي پايان ، و عدالت مطلقت

ستايش مي كنيم و به خاطر رحمت جاودان ، فيض بي همتا ، و خشم عظيم تو در

برابر گناه ، تو را مي پرستيم . در دل خود سر تعظيم فرود مي آوريم و در حالي كه

زيبايي خيره كننده و شخصيت جذاب تو را مي ستاييم در برابر تو زانو مي زنيم و

اعتراف مي كنيم كه بزرگترين نياز ما دستيابي به مكاشفه اي عظيم از وجود تو و

محبت پيمايش ناپذير توست .
 
از تو فروتنانه مي خواهيم كه اين نياز را در ما ببيني .
 
دعاي ما اين است كه :
 
طريق خود را به ما بياموز تا تو را بشناسيم و در حضور تو فيض يابيم .
 
از تو سپاسگذاريم كه درخواستهاي صادقانه و قلبي ما را پاسخ خواهي داد ، اي

خالق محبت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

پيدا شد

به شبهاي تودل بستم که زلف و شانه پيدا شد

به چشمان تو خو کردم که صد افسانه پيدا شد

رها کردم دل خودرابه دشت بي خياليها

هزاران لاله درسرماي اين ويرانه پيدا شد

شکستم عاشقانه بين دستان صميميّت

که ليلي بر سردرعشق اين ديوانه پيداشد
 
به صوداي وصالت همچنان پيوسته مي سوزم

که دراين بزم تنهايي پر پروانه پيدا شد
 
هواي اين و آن درسر نمي آيد که برخيزم

چنان مستم که گويي طوطي مستانه پيدا شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۰۴/۱۲/۸۵

در زلال شب

شب هايم باراني است ...

روزهايم ميگذرد ...

من باران اشك مي خواهم ...

آنقدر باران مي خواهم، تا بتوانم با آن تمامي دلتنگي هايم را در آن زلال کنم

ديوانه ات گشتم تو عاشق نبودي خيلي دير فهميده بودم.

چشم هايت پي ديگري بود ومن اين را نفهميده بودم.

درتمام لحظه هايم هيچ کس تنهائيم را حس نکرد

آسمان غم گرفت

هيچ کس برکه طوفاني ام را حس نکرد.

آنکه سامان غزلهايم از اوست

بي سرو سامانيم را حس نکرد.

آهي از ته دل به خاطر گذشته ها? تبسمي خشک و سرد به خاطر آينده اي نامعلوم

که در پيش دارم وخنده هائي همراه بغض کشنده چندين ساله که در سينه حبس

اش کرده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

چتر

بند بند وجودم زجه هاي شکنندهُآسمان را سر مي دهد

اي شکوه باران هاي شک

ببار بر تمام شعرهايم

 زير باران رفتم و چتر بي کسي ام را بر سر گرفتم

و اشک دوريت را با لبانم جمع بستم

اينک بالا و پايين چتر  بي کسي ام باران مي بارد
 
پس بي کسي ام را ديگر فرياد نمي کنم

آسمان از براي من و من از براي او مي گريست!

کاش عقيق گرانبها

تو را زودتر مي خواستم

تا اينطور روزي به دير آمدنم  دشنام ندهي

کاش باورت مي کردم زودتر از آني که بميرم

کاش هيچ وقت نمي ديدمت تا اينطور طلسم نبودت شوم

اي بهانهُ بودن ديگر بدونت بهانه اي ندارم

آرزوي بوئيدنت را دوباره در خاطرم تکرار مي کنم

اما تکرار مکررات هيچ!!

به چه؟؟

تو را از بين هزاران گل سرخ شبنم نخورده جدا کردم

من تو را مي خواهم

من خداي درونت را از خداي درونم مي خواهم

مي خواهمت آنطور که شب مهتاب را

مي خواهمت آنطور که ماهي آب را

مي خواهمت امروز نه آنکه فردا را بدون تو بخواهم

تو را براي هميشه

و

هميشه را براي تو مي خواهم

سرماي طلوع خورشيد ، سرماي بي ماه بودن را نغمه مي دهد

آسمان بي ماه  و

من بي تو را چه خواهد شد؟

هر چه مي خواهم ماتم دوريت را از خود دور کنم بيشتر با من اجين ميشوي

هنوز دوستت دارم

هنوز مپرستمت

کاش کنارت بودم و بر روي قلبت سرم را مي کشتم

تا بداني مرگم را

کاش دستانت را داشتم تا بر روي  قلبم مي گذاشتم

تا بداني زندگي ام را

پايان ده اين لحظات بي تو شکستن را

ديگر ساقه اي  برايم نمانده تا تبر نبودت بشکندش

مي خواهمت              کاش مي خواستي ام

مي بوسمت                کاش بوسيدنت تکرار ميشد

مي گريمت               

کاش نبودت با بودنت برابر ميشد و به بودنت ختم ميشد!

اي زيلاي مهتابي آسمان بي کسي ام

دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

باور نداشتم

تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و تنها رفتي

بي من بمان تجربه کن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را

بخاطر هم نياور مرا اگر اينگونه راحتي

بخند به همه بگو که شادي

ولي من که ميدانم

حتي دمي هم نمي تواني آسايش داشته باشي

آخر انچه تو با من کردي خارج از توان

تو

بود

هرگز باور نداشتم اينچنينم کني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

تو فکر يک سقفم

تو فکر يک سقفم يه سقف بي روزن           

يه سقف پا بر جا محکم تر از آهن

تو فکر يک سقفم يه سقف رويايي

سقفي براي ما حتي مقوايي

سقفي که تن پوشه هراس ما باشه

تو سردييه شبها لباس ما باشه

سقفي اندازه قلب من و تو

واسه لمس طپش دلواپسي

براي شرم لطيف آيينه ها

واسه پيچيدن بوي اطلسي

زير اين سقف با تو از گل از شب و ستاره مي گم

از تو و از خواستن تو مي گم و دوباره مي گم

زندگيم و زير اين سقف با تو اندازه مي گيرم

گم مي شم تو معني تو معني تازه مي گيرم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه

يه افق يه بي نهايت کمترين فاصله مونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

باور کن

تنها شاهد اشک هاي شبانه ام

همين صفحه سفيد و جوهر سياه است

هرگز نخواستم چشم نامحرم اين لحظه هاي ناآشنا 

وفروريختن اشک را بر گونه هايم ببيند 

هميشه بالش سکوت را

زير سر هق هق تنهايي ام گذاشتم 

تا کسي صدايم را نشنود

اما تو ?

تو که از گريه هاي پنهاني من باخبري

چه کنم 

گاهي همين گريه هاي گهگاه

جاي خالي تو را

در غربت لحظه هايم پر مي کند

باور کن!!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

عشق پاک من

اي از عشق پاک من هميشه مست

من تو را آسان نياوردم به دست

بارها، کودک احساس من

زير باران هاي اشک من نشست

من تو را آسان نياوردم به دست
 
در دل آتش نشستن کار آساني نبود

راه را بر اشک بستن کار آساني نبود

با غروري هم قد و بالاي بام آسمان

بارها در خود شکستن کار آساني نبود

بارها، دل به جرم عاشقي

زير سنگيني بار غم شکست

من تو را آسان نياوردم به دست
 
در به دست آوردنت

بردباري ها شده

بي قراري ها شده

شب زنده داريها شده

در به دست آوردنت

پايداري ها شده

با ظلم و جور روزگار

سازگاري ها شده

اي از عشق پاک من هميشه مست

من تو را آسان نياوردم به دست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

اندوه پرست

کاش چون پاييز بودم...کاش چون پاييز بودم

کاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

برگهاي ارزوهايم يکايک زرد ميشد

افتاب ديدگانم سرد ميشد

اسمان سينه ام پر درد ميشد

ناگهان طوفان اندوهي بجانم نگ ميزد

اشکهايم همچو باران

دامنم را رنگ ميزد

وه...چه زيبا بود اگر پاييز بودم

وحشي و پرشور و رنگ اميز بودم

شاعري در چشم من ميخواند...شعري اسماني

در کنارم قلب عاشق شعله ميزد

در شرار اتش دردي نهاني

نغمه ي من...

همچو اواي نسيم پر شکسته

عطر غم ميريخت بر دلهاي خسته

پيش رويم:

چهره تلخ زمستان جواني

پشت سر:

اشوب تابستان عشقي ناگهاني

سينه ام:

منزلگه اندوه و درد و و بد گماني

کاش چون پاييز بودم....کاش چون پاييز بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

انتظار

تازه از راه رسيده بودم

پر از غربت سالهايي که با خويش زمزمه مي کردم

پر از خستگي هايي که بر دوش مي کشيدم

آسمان صاف و بي نهايت بود

و چشمان خسته من پر از حس دلواپسي

جاده ها پر از حس هميشگي

و من خسته تر از آن که انتظاري تازه را تاب بياورم

در امتداد جاده گام بر مي داشتم

طنين گامهاي سنگينم

دلواپسي هاي جاده را تشديد مي کرد

به خود نهيب مي زدم که شايد اين همه انتظار را مقصدي باشد

اما هيچ چيز نبود تا اين همه انتظار را نويد دهد

گونه هاي آسمان پر از سرخي شعرم بود

و جاده ها پر از فريادهاي خاموشي که مرا مي آزارد

بايد مي رفتم

به پايان اين همه انتظار مي رسيدم...

تازه از راه رسيده ام

با کوله باري از عشق...

به دور دست ها مي نگرم...

هنوز هم بايد رفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

افسوس

افسوس که تا آخرين دم ندانستم چه با من خواهي کرد

ندانستم دلت.نگاهت.دوست داشتنت همه يک فريب بود

ميترسم از روزي که چشمانت چون حال امروزم بارانيست

و درپي شانه اي براي گريستن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

چه کردي با من

آرزوهايم زير انبوهي از خاکستر هنوز نفس مي کشند... هنوز شعله ورند... نسيم

مهرباني تو کي مي وزد؟؟
 
چه کردي با من؟...   

ميخواهم بنويسم...

اما از چه؟از کي؟

و براي چي؟...

وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...

اما براي شنيدن چه کلامي؟...

مي خواهم بنويسم...

از تو..

از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..

مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...

چه کردي با من؟...

چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟....

چه خواستي که نکردم؟...

غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند...

اما درماني نيست که به مقابلش روم...

آخر تو تنها اميد بودي...

تنها دعاي شبانه ام...

مي خواهم بنويسم...

از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته...

از آرزوها و دعا هاي بيهوده...

هنوز دستانم ميلرزد ...

اما باز هم مي خواهم عقده نشکفته ي دل را با نوشتن باز کنم....

نمي نويسم چگونه مي پرستمت...

مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري...

مي نويسم که من همان جزيره متروک بودم...

اي که بي من قصد رفتن مي کني...

مي خواهم بنويسم اما چه سود؟...

تو که نخوانده دوررش مي اندازي....

چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد..

ديگر نمي خواهم بنويسم ...

ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي...

نمي خواهم بنويسم که چگونه دستي که به نياز بسويت دراز شده بود...

رد کردي...

نمي خواهم بنويسم که مي تواني فراموش کني ...

اما نا نوشته مي داني که هرگز فراموش نخواهم کرد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

ناز مفروش

ديدم از كوچه ي ما با دگران مي گذري

با دلم گقتم نگاهت : نگران مي گذري

خبرت هست كه دل از تو بريدم زين روي

ديده مي بندي و چو بي خبران مي گذري

گاه بشكفته چو گلهاي چمن مي آيي

روزي آشفته چو شوريده سران مي گذري

ما نظر از تو گرفتيم چه رفته است تو را

كه به ناز از بر صاحبنظران مي گذري

بگذر از من كه ندارم سر ديدار تو را

چه غمي دارم اگر با دگران مي گذري

اي بسا ماهرخان را كه در آغوش گرفت

خاك راهي كه عروسانه بر آن ميگذري

ناز مفروش و از اين كوچه خرامان مگذر

كه به خواري ز جهان گذران مي گذري

تو هم اي يار چو آن قوم كه در خاك شدند

روزي از كارگه كوزه گران مي گذري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

لحظه هاي باراني    

دلم پر است پر از لحظه هاي باراني پرم ز گريه پر از گريه هاي طولاني

طلسم بغضم اگر بشکند ز دل تنگي

شکسته دل ترم از ابرهاي باراني

بيا به دامنم اي اشک لحظه اي بنشين

مگر غبار دلم را دوباره بنشاني

بيا که چشم به راهت نشسته ام اي اشک

بيا که با تو شبم مي شود چراغاني

شب است و خلوت و تنهايي و تلاطم درد

من و خيال تو گريه هاي پنهاني

به روي شانه ي دل سر نهاده مي گريم

بياد چشم تو آن نگاه پاياني

مرا در آبي چشمان خود رها کردي

چگونه بگذرم از موجهاي طولاني

به وسعتي ندارد کرانه ، يعني عشق

عبور مي کنم اما به سمت ويراني

بيا که با سر زلفت به هم گره خورده است

شب سياه من و قصه پريشاني

تمام پنجره ها را گشوده ام بر صبح

بيا به خلوتم اي آفتاب روحاني

ميان اين همه گلهاي عشق پروده

به برگ تازه گلهاي ياس ميماني

تو آرزوي مني با دلم هم احساسي

چرا براي دل من غزل نمي خواني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

گمگشته

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ

باورم نايد که عاشق گشته ام

گوئيا او مرده در من کاينچنين

خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئينه ميپرسم ملول

چيستم ديگر ؟ بچشمت چيستم؟

ليک در آئينه ميبينم که واي

سايه اي هم زانچه بودم نيستم

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پاي ميکوبم ولي بر گور خويش

وه که با صد حسرت اين ويرانه را

روشني بخشيده ام از نور خويش

ره نمي جويم بسوي شهر روز

بيگمان در قعر گوري خفته ام

گوهري دارم ولي او را زبيم

در دل مردابها بنهفته ام

ميروم اما نميپرسم ز خويش

ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چيست؟

بوسه ميبخشم ولي خود غافلم

کاين دل ديوانه را معبود کيست

او چو در من مرد ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتي ديگر گرفت

گوئيا شب با دو دست سرد خويش

روح بي تاب مرا در برگرفت

آري اين منم  اما چه سود

او که در من بود ديگر نيست نيست

ميخروشم زير لب ديوانه وار

او که در من بود آخر کيست؟ کيست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

كلا م آخر

خدايا...

اگه فراموشت كردم فراموشم نكن...

اگه خطا رفتم...

گناه كردم تو ببخش..

كمكم كن تا بتونم درست برم...

به من عقل دادي و توان دادي كه بتونم فكر كنم و تصميم بگيرم..

اما زر و زيور دنيا چشم هام رو بست...

دل به چيزهايي بستم كه فنا پذير هستن...

اگر هم ميخواهم سعي كنم خوب و درست باشم نميگذارن ...

سنگ ميندازن جلو پاهاي آدم....

خدايا تو ابدي هستي..

تو هميشه هستي و هر وقت صدات كنيم جواب ميدي....

مثل بعضي از آدما تنهامون نميگذاري .....

ماها بي وفا هستين اما تو وفا داري....

خدايا تنهام نگذار..

راه درست رو به من و همه كسانيكه تورو دوست دارن نشون بده....

خدايا بابت هر چيزي كه به من دادي ممنونتم و ميتونم فقط بگم....

خدايا شكرت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

زندگي زيباست دوست من

اگر باور نمي کني , لحظه اي را تصور کن که

آدامست مي پرد توي گلويت , نفست مي گيرد و صورتت سياه مي شود 

و حس مي کني الان است که بميري

داغ ميشوي و همه جاي تنت را عرق سردي مي پوشاند

دستت را به هر چيز که نزديکت باشد چنگ ميزني و چشمانت از حدقه مي زند بيرون

آنوقت کسي مي زند به پشت ,  "  گرومب "

و همان تکه کوچک آدامس از حلقومت مي پرد بيرون

و بعد ,

با تمامي وجودت نفسي عميق ميکشي

و اگر ذره اي احساس داشته باشي حس مي کني که

زندگي چقدر زيباست ...

عشق زيباست دوست من

وقتي خسته از کار مي آيي خانه

همسرت , يک ليوان چاي داغ برايت ميريزد

و يک ليوان هم براي خودش

چاي را که مي خواهي بخوري , قند پيدا نمي کني براي خوردن

و همسرت , با دست جلوي دهانش را ميگيرد و مي گويد : واي , قند نداريم ...

و تو مي خندي و مي گويي :

- چاي تلخش خوشمزه تره

و وقتي هر دو چاي تلخ مي خوريد و تو با صداي بلند مي خندي , همسرت انگشتش

را مي گذارد روي لبت و مي گويد :

هيس ، دخترمون تازه خوابيده
 
تنهايي زيباست دوست من

مثل همان لحظه اي که توي اتاقت تنها نشسته اي , و آدامست را باد مي کني

آنقدر که اندازه يک بادکنک مي شود

و بعد مي ترکد و مي چسبد به تمام صورت

و تو خنده ات ميگيرد

و آهسته لايه هاي نازک آدامس را از روي پوست صورتت , بر مي داري ...

مرگ زيباست دوست من

لحظه اي را تصور کن که نشسته اي روي صندلي

دستهايت را چين و چروک و غبار گذشت زمان پوشانده است

و قلبت ,

خسته از تپيدن , سرش درد مي کند

صداي خنده چند کودک از حياط خانه به گوش مي رسد

و تو با چشم هاي بسته , خواب روزهاي جواني ات را مي بيني

خواب مي بيني دوباره جوان شده اي

و اين بار جواني ات با گذشته هم فرق مي کند

هر قدمت , مثل پريدني مي ماند بلند و سبک

چند قدم مي دوي و بعد ,

شناور و سبکبال , روي ابرها غلت مي زني

ديگر نقرس و ديسک کمر و تنگي شريان , اذيتت نمي کند

و چشم هايت هم خوب , همه چيز را درک مي کند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

روزگار

توي دلم يه دنيا حرفه فرصت گفتن نميشه            

نميشه فصلي بياد و بهار عمر من بشه

نميشه خوش بود و خنديد وقتي خوشبختي کمه      

وقتي رنگ زندگي، هميشه رنگ ماتمه

هميشه به فکر روياي يه روز بهترم                  

اما روز به روز و هر روز بدترش مياد سرم

روزگار که من و دست فراموشي داده                

واسه شهر دل من حکم خاموشي داده

سر سازش نداره حرف فقط حرفه اونه              

آدمي پيدا نميشه که قلبشو نسوزونه

نميشه کنار نمياد، را نمياد با کسي                    

لحظه اي صبر نداره به گردشم نمي رسي

زندگي زندونه و اسير در بندش منم                   

همه زندونين و کسي نمياد کمکم

نمي زاره لحظه اي غصه بره از تو سينه             

مي گه هر جا که بري آسمونش همينه

مي گه بود و نبود تو فرقي با هم فرقي نمي کنه       

حتي ثانيه رو براي تو کم نمي کنه

يه عمري مي جنگي تا آخرش نشي هلاک             

اما ميره جات مي زاره ميونه سنگ و خاک

سر سازش نداره حرف فقط حرفه اونه              

آدمي پيدا نميشه که قلبشو نسوزونه

نميشه کنار نمياد، را نمياد با کسي                    

لحظه اي صبر نداره به گردشم نمي رسي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

تو خوشبختي

آيا سقفي بالاي سرت هست؟

ناني براي خوردن ،

لباسي براي پوشيدن و ساعتي براي خوابيدن داري؟ آري .

نامي براي خوانده شدن ،

کتابي براي آموختن و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري .

بدني سلامت براي برداشتن سبد يک پيرزن ،

سخني براي شاد کردن يک کودک ،

دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري .

لحظه اي براي حس کردن،

قلبي براي دوست شدن و خدايي براي پرستيدن داري ؟ آري .

پس خوشبختي ، بسيار خوشبخت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

تو تکرار نخواهي شد

انتظار بيهودست

انتظار سنگي ست

براي توازن حيات

و سرنوشت ما چنين بوده است

ببين که چگونه تقدير

خودش را بخواب خواهد زد

تا عادت کنيم به فاصله ها

وبدانيم خورشيد بي ما طلوع خواهد کرد

وما در لابلاي خاطره ها خواهيم پوسيد

افسوس که قانون سرنوشت

تسليم ما نشد

وما پنهان شديم از چشمهاي روز و شب

تنها در لفافه هاي عاشقانه ي خويش

حيات داشتيم

و شوق ترنم صدايمان

لبريز شاعرانه بود

براي دوباره بودن

اما تو

تکرار نخواهي شد

زيرا تو براي ابديت آمده بودي

از عبورهاي رنگي

براي معنا شدن در خويش

ناب و بي همتا

ماندي و خواهي ماند

و من هرگز ماءيوس نيستم از اين عشق

که اينجا

در خاکي ديگر

در هر فصلي که بي تو خواهم داشت

تصويري از تو خواهم بود تا ابد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

تو

تن  تو  ظهر  تابستون  و  به يادم مياره        

رنگ چشماي تو بارونو به يادم  مياره
 
وقتي نيستي زندگي فرقي بازندون نداره         

قهر تو  تلخي  زندونو  به يادم  مياره
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه       

از لبت دوست دارم شنيدنه
 
تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون مي زنه
 
تو همون خوني که هر لحظه تو رگ هاي منه
 
تو مثه خواب گل سرخي لطيفي مثه خواب
 
من همونم که اگه بي تو باشه جون مي کنه
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه      

از لبت دوست دارم شنيدنه
 
تو مثه وسوسه شکار يک  شاپرکي         

تومثه شوق رها کردن يک بادبادکي
 
تو هميشه مثه  يک  قصه  پر حادثه اي         

تومثه شادي خواب کردن يک عروسکي
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه        

از لبت دوست دارم شنيدنه
 
تو قشنگي مثه شکلايي که ابرا مي سازن
 
گل هاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي بازن
 
اگه  مرداي  تو  قصه  بودنن تو اينجايي
 
براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن
 
من نيازم تو رو هر روز ديدنه       

از لبت دوست دارم شنيدنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

به دنبال چيزي که نمي دانم چيست

تمام زمان را پرسه زنان به حقيقت شوم بي مرزي ميرسم

نمي دانم چيست آنچه که در تمنايش روز و شبم تهي از بودنم شده است

بي وصل و فصل ،

حيران و سرگردان ،

مي گردم و هيچ مرا نمي پايد..

قلبم تهي تر از هميشه

روحم سرکش تر از هميشه

جسمم ضعيف تر از هميشه

به هر سو مي نگرم جز هيچ نميبينم

به هر زماني سرک مي کشم جز آهي سوزناک و تلخ عايده اي ندارم

چيزي در من ، من را فرياد ميزند ...

نداي عقل را مي شنوم  که فرياد مي زند

تا کي مدهوش اين دل شيدا خواهي بود...

من انگار گمشده ام و.... شايد چون تو را گم کرده ام اين گونه شده ام .

ديگر چه اهميتي دارد؟!

ديگر از سياه بختيم ناله نمي کنم .

ديگر از بيوفايي و غم لابه نمي کنم .

ديگر با هيچ کسي بحث و جدل نمي کنم .

من ديگر به روزهاي نبودنت بيشتر اطمينان دارم تا به روزهاي بودنت .

حقيقت را مدام بر خود تکرار مي کنم .

حقيقتي عريان و تلخ :

تو رفته اي ، به هر دليلي ، تو رفته اي .

روزها کشدار تر از هميشه مي گذرند

 و شبها بيخوابي کابوسي بر خوابهايم مي شود .

از وقتي که رفته اي ديگر دستهاي سرد و يخ زده ام

را به هواي برگشتنت گرم نگه نميدارم.

تو رفته اي ، بايد بپذيرم ، بايد .

چراغ خانه ام هنوز روشن است .

ديگر خيالم را به مهماني شبهايت نمي فرستم .

مي دانم که تو خاطراتم را در يک روز سرد زمستاني

در گنجه اي شکسته مدفون کرده اي .

فقط ، فقط کاش زودتر گفته بودي:

که عشق برايت جز سراب چيزي بيش نيست .

کاش گفته بودي که کاخ آرزوهايم را آنقدر بلند و رفيع نمي ساختم .

آرزوهايي که رنگين تر از هر رنگين کماني بود .

پاسخم را بده

چرا نگفتي که روزها و شبهايم را با تو زندگي نکنم

اگر قرار است من جا بمانم و تو بي من سفر کني ؟

چرا!!!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۰۳/۱۲/۸۵

هرگز مپرس چرا تنهايم

هرگز مپرس چرا تنهايم

کهکشانم

پيش تر از آن که دريابي ام زخم بر داشته ام

هرگز مپرس چرا گريانم

آبي چشمانت را باخته ام

کاين گونه آبي گشته ام

تنها بپرس چرا زنده ام

پروازت را نديده ام

کبوتر سپيد تنهاي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

نيمه شب

نيمه شب بود و غمي تازه نفس
 
ره خوابم زدو ماندم بيدار
 
ريخت از پرتو لرزنده ي شمع
 
سايه ي دسته گلي بر ديوار.
 
همه گل بود ،ولي روح نداشت
 
سايه اي مضطرب و لرزان بود
 
چهره اي سرد و غم انگيز و سياه
 
گوييا مرده ي سرگران بود!
 
شمع ،خاموش شد از تندي باد.
 
اثر از سايه به ديوار نماند!
 
کس نپرسيد کجا رفت، که بود،
 
که دمي چند درين جا گذراند!
 
اين منم خسته درين کلبه ي تنگ
 
جسم درمانده ام از روح کجاست
 
من اگر سايه ي خويشم، يا رب،
 
روح آواره ي من کيست، کجاست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

يادت هست

نميدانم يادت هست

چگونه دلي که در دستانت بود

براي تو ميتپيد زير پايت گذاشتي

تا انجا که توان داشتي فشردي

که نشايد باري ديگر در پي ات چون کودک گرياني دوان دوان

گوشه دامنت را بگيرد تا لحظه اي درنگ کني

اما تو حتي نگاه هم نکردي

نگاه نکردي

مي دانم

چون نمي توانستي

نمي توانستي ببيني آنکه زير گامهاي توست

منم

مني که تمام زندگيم بودي

مني که دنيايم را به پايت مي ريختم تا نروي

يادت مي آيد

پيش روي توي سرد دل








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

نغمه درد

در مني و اين همه ز من جدا

با مني ور ديده ات بسوي غير

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوي غير

غرق غم دلم به سينه مي تپد

با تو بي قرار و بي تو بي قرار

واي از آن دمي که بيخبر زمن

بر کشي تو رخت خويش از اين ديار

سايه تو ام بهر کجا روي

سر نهاده ام به زير پاي تو

 چون تو در جهان نجسته ام هنوز

 تا که برگزينمش به جاي تو

شادي و غم مني به حيرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشيم که بي خبر ز خويش

گشته ام اسير جذبه هاي ماه

گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد

رشته وفا مگر گسستني است ؟

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستني است ؟

ديدمت شبي بخواب و سرخوشم

وه ... مگر به خوابها ببينمت

غنچه نيستي که مست اشتياق

خيزم و ز شاخه ها بچينمت

شعله ميکشد به ظلمت شبم

آتش کبود ديدگان تو

ره مبند... بلکه ره برم شوق

در سراچه غم نهان تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

مي دونستي

مي دونستي اگه خداوند يخچال داشت حتما عکست رو بروي در اون مي چسبوند ؟

مي دونستي اگه خداوند کيف پول داشت حتما عکس تو رو داخل اون قرار مي داد ؟

مي دونستي اين خداست که هر بهار واست گلهاي زيبا به نشوني دلت پست مي

کنه ؟

مي دونستي اين خداست که هر سپيده دم خورشيد رو مهمون خونه ت مي کنه ؟

مي دونستي که خدا هميشه دستشو زده زير چونش و داره به حرفات گوش ميده؟

مي دونستي اين قلب مهربوني که داري انتخاب خدا بوده ؟

اگه نمي دونستي خوب حالا که دونستي پس معطل نکن و با قلب بي همتات ازش

تشکر کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

فقط منم و تو

من تو را انتخاب کرده ام و اين بزرگترين خوشبختي من است . اين که بنده اي خودش

خدايش را انتخاب کند . من جاهاي زيادي دنبال خدا گشته ام . درون و بيرون خودم .

به خيلي ها چنگ زده ام و بارها دست از گشتن برداشته ام . اما هر بار تنيجه يکي

بوده و هميشه تنها تو بوده اي که خداي من شده اي .

حالا من به خودم مي بالم . من در برابر تو به خودم مي بالم . چرا که من و تو يک

فرق بزرگ با هم داريم . تو يک خدا هستي و يک عالم بنده داري . اما من يک بنده

هستم و تنها يک خدا دارم . فقط منم و تو . هيچ کس پيش من رقيب تو نمي شود . تو

هميشه پيروزي . قهرمان بزرگ زندگي من . هر جا که در خطر باشم سر مي رسي .

هر وقت دلم بخواهد با تو حرف مي زنم . من خوشبختم که فقط به يکي فکر مي کنم

که دل شوره ندارم که او را از دست بدهم . هر وقت که بخواهمش هست و اين طور

است که من يک بار براي هميشه خدايم را انتخاب کردم و کسي از من خوشبخت تر

نيست.

تنها رابطه دوستي که (( تا )) نداره دوستي خدا با بنده هاشه دوستي هاي بنده

هاش هر چقدر هم سعي کنن يه دوستي با (( تا )) و فقط دوست خداست که (( تا ))

نداره .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

فال حافظ

مي خوام فلاني تو بگي تعبير فال من چيه؟
 
ديشب که روي بوم دل، مرغ دل ُصدازدم

سر دو راهي دلم، اسم تو رو صدا زدم
 
رفتم کنار پنجره تا فال حافظ بگيرم

براي مرهم دلم اومد که: بايد بميرم

اومد: فراموشت نشه! دلت اسير کس نشه !

يه وقت دلت رو نبره آخر سر جا بزاره
 
گفته بودم درِ دلُ به روي کس وا نکنم

براي هيچ دلي يه وقت، خودم رو رسوا نکنم
 
از اينکه عابري يه وقت قدم به قلبم بزاره

بعدِ يه مدتي بره فقط يه اسم جا بزاره
 
قفلي به روي دل زدم مثل تموم بي دلا

کتاب عشقُ خط زدم ورق ورق چه بي صدا
 
ديگه تو راه زندگي کسي دلم رو نديده

هر کي گذشته ها اومد صداي عشقُ نشنيده
 
جواب سلام هيچ کسُ با مهربوني ندادم

سلام گرم کسي رو با گرمي دل ندادم
 
ديشب دوباره ديدمت، بودي مثه گذشته ها

بازم ديدم تک گل سرخ، واشده زيرِ نامه ها
 
تا اومدم بازم برات از غصة دلم بگم

از مهربونيات بگم از خوبياي تو بگم
 
ديدم کنار پنجره يه فال حافظ مي گيرم

گفته بودم يه عادته که بي وجودش مي ميرم
 
اومد: فراموشت شده!؟ دلت اسير چي شده؟

اصلا بگو که اين روزها دل تو مالِ کي شده؟
 
قفل دل تو سنگي بود! اينُ خودت گفته بودي

يادت مي ياد گذشته رو؟ عشقُ ز دل رونده بودي
 
روي تمام ذهن من حک شده جاي يک سئوال

حک شده روي خاطرم تعبير زيباي يه فال
 
منتظرم خودت بگي مي خواي بري يا بموني؟

براي قلب عاشقم بگو تا آخر مي خوني؟
 
اول و آخرش بگو سلام هر شبت چيه؟

تو راه عشق و عاشقي طرف حساب تو کيه؟
 
هدف چيه ، طرف کيه جواب سلام تو چيه؟

نگي يه وقت تو قلب من پر از چيزهاي خاليه
 
نگي يه وقت، خيالي نسيت يه روز دل تو بشکنه

بگي که ارزشي نداشت دلم واست زياديه
 
تعبير تو هر چي که بود مي خوام صدايي بکنم

تو دستتُ بالا بگير مي خوام دعايي بکنم
 
هر جاي دنيا که مي ري مي خوام که باورت بشه

مي خوام بگم خدا جونم الهي که خوشبخت بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

سرنوشت

سرنوشت سه دفعه بهت دروغ ميگه؟!

اولين بار وقتي به دنيات مياره...

دومين بار وقتي عاشقت ميکنه...

سومين بار هم زندگي رو ازت ميگيره تا بفهمي همش خواب بود و بس ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

درختي غريب

ديدم در آن کوير درختي غريب را

محروم از نوازش يک سنگ رهگذر

تنها نشسته اي،

بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره ي باران

در آرزوي آب.

ابري رسيد،

چهره درخت از شعف شکفت.

دلشاد گشت و گفت:

اي ابر، اي بشارت باران!

آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟!

غريد تيره ابر،

برقي جهيد و چوب درخت کهن

بسوخت!

چون آن درخت سوخته ام در کوير عمر

اي کاش،

خاکستر وجود مرا با خويش

مي برد باد،

باد بيابانگرد.

اي داد،

ديدم که گرد باد

حتي

خاکستر وجود مرا،

با خود نمي برد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

قولم را فراموش نکرده بودم

بخدا من قولم را فراموش نکرده بودم

اصلا ً مگر مي شود به چشمهاي تو

قول سکوت داد و چيزي گفت ؟!

آنروز واپسين تب زده

با مشتي از ستاره و سوگند آمده بودم

و کوله بارم

همه پر بود از آنچه تو خواسته بودي

سنجاقکي که براي تو کشته بودم

شب بوهايي که براي تو چيده بودم

و بوسه هايي براي خلوت دلخواه خانهء يواشکي

همه يافته هايم

پر بود ازعطر نازهاي وحشي ِ تو

پُر بودم از نياز ترانه هاي نديده ات

از آوازهاي تنهايي نشنيده ات

اما نفهميدم گلم

چه کسي سنجاقکم را دزديد ؟

چه کسي شب بوها راپرپر کرد ؟

چه کسي خانهء يواشکي ما را لو داد ؟

و تو رنجيدي و گفتي :

با شب از اينجا مي روم

دست به دامن هر که شد م

گفت: نمي دانم

و نفهميدم چرا هر چه از ته ته دل دعا کردم

مثل هميشه شب ته کشيد

هر چه ابر کشيدم

باران نيامد که نروي

نمي دانم شايد آنشب خدا خواب بود

و شايد دست دعاهايم هرچه بلند

به آسمان او نمي رسيد .

مرا از چه مي ترساني!

که سال هاست تنهايم
         
و به تنهايي،مانوس ،تا ابد

مي خواهي بروي؟

ملالي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

نمي بخشمت

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام

غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم

شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر

زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت

بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

برايت مينويسم

چگونه فرياد کنم اندوه سالهاي نبودنت را انقدر از من دوري که براي رسيدنت

تقويم قد نميدهد اما برايت مينويسم از ته مانده غرورم و دل تهي و چشمان

منتظر و دردي که با ديدنت تسکين مي يابد از همه و همه که نشان نبودنت

را ميدهد .

اما تمام نامه هايم را به ادرسي که ندارم پست خواهم کرد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

گوش کن مي شنوي

گوش کن مي شنوي

وزش غربت را؟

من غريبانه به خوشبختي خود مي نگرم...

سبزي باغ بهاران که دادند به من

آتش عشق که بخشيد و سپردن به دلم

شوکت زيبايي

خنده هاي شيرين

اين همه خوشنامي

از همه وام به من داد خدا

تا ز خوشبختي خود سير شوم.

توي اين باغ اميد

پشت ديوار خدا

مرگ از روزنه ايي مي نگرد

او مرا مي بيند.

گوش کن مي شنوي

نغمه ي هستي را؟

تو به من مي بخشي

هر چه در دل داري

آتش خشم مرا مي بخشي

سايه ي سبز مرا مي بلعي

دستهايت تو نگاهت همه را مي بخشي

تو مرا مي بري تا جنگل مهر

روي سبزي خيال

با هم از شاخه ي يک سرو بلند

به خدا مي نگريم مي خنديم مي خوانيم

پشت يک بوته ي سبز

مرگ را مي بينم که به ما مي نگرد.

گوش کن مي شنوي

جنبش هستي را؟

توي آن خانه زني مي زايد

جنگ غوغايي ميان زن و درد

توي تاريکي شب

کودکي اولين گريه ي

خود را به جهان مي بخشد

روي تصور حيات

مرگ را مي بينم

پشت لالايي مادر پيداست

همه را مي نگرد

گريه ي کودک را مي بيند

بازي بچه ها را با هم

شور و شر پسران

توي خاکي زمين

بازي دخترکان

عمو زنجيرباف و گرگم به هوا

همه را مي نگرد مي بيند

خانه ي مدرسه را

که زفرياد و هياهو غوغاست

تو کلاس روي هر درس و کتاب

پاي هر تخته سياه

روي گچ خورده ي دستاي معلم

روي فرياد مدير

روي حرفاي معلم که ميگه

بچه ها درس تمام.

مرگ را مي بينم

خيره است بر همه جا.

گوش کن مي شنوي

سوزش سردي را؟

خاک را مي بينم

دست سردش به من انسي دارد

خاک را مي بويم

مي زنم غلت در آن گيسوانم پر خاک

تو به من مي گويي

چشمه ي سبز خدا جاري است

جسم خاکي خودت را بشوي

آب بر چهره زدم

مرگ در چشمه ي جوشان پيداست

او مرا مي بيند

با دو چشمان سياهش که پر از تنهايست

با دو ابروي بهم پيوسته

و لبانش که پر از حرف سکوت است و سکوت

ساکت و سرد و مصمم

خيره بود بر همه چيز.

گوش کن

مي شنوي نبض هستي مرا؟

همه را مي بخشم

به اميدي که به من خواهي داد

و نگاهي که به من خواهي کرد

همه را مي بخشم

به سلامي که به من خواهي گفت

مرگ را مي بينم

که به ما مي نگرد

روي مي تابم از او

وحشتم نيست از آن چشم سياه

چونکه چشمان تو را مي بينم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

کوچه اي زنده در خاطره ها

گاهي صداي قدم هاي پايي را مي شنوي که در کوچه زنده خاطره هايت تو راصدا

مي زند و دل تو را نرم نرمک مي لرزاند.اين صدا را مي شناسي؟به ياد مي آوري که

با دل تو چه کرده؟شوق پرواز را درآسمان از تو گرفت.دلهره اي نا خوانده را ميهمان

زندگي ات کرد و تو مجبور شدي با همان قلب شکسته پذيراي کسي باشي که تو را

به تنهايي سوق داده!اکنون به يادش بياور از لحظه اي که به تو رسيده تو از همه

گسسته و به اوپيوسته اي و تو را درسي داده که مدتهاست از مکتب دل شيدا حذف

شده:آري آري...........

اين صداي پاي تزوير است همان که مي گفت رهايي يعني :نه اين باشي و نه آن

جايي بماني که ....کلام تو معجزه مي کند، نگاه تو عشق مي بخشد و گرمي

دستانت پناه را نويد مي دهد و آن جايي سکوتت را بشکني که پرده دل ها را

بدراني.حريم ها را بشکني، چشم ها را بگرياني...آري.....اين صداي نيرنگ است،اين

صداي ناامن دورويي است که مي خندد و مي رود و تو را دورادور مي نگرد تا نيابي و

يافت هم نشوي.آيا زندگي مي کني که گم شوي؟به کنارت سايه هر و به پشت

گرمي حمايت دوست را چمبره در صحراي غم کني!نازنين عمر را تبار لحظه اي پر

غبار کني؟خاموشي، اي دوست!!!هستي صدايت مي زند،کسي آمده تا بگويد هنوز

فرصتي باقي است اگر زندگي مي کني ،شفاف باش با درونت،با قلبت...با عطش

عشق در نهادت مبارزه نکن.بپذير به جايي که عشق الهي منتظر توست نخواهي

رفت...... تا از قالب تزويربيرون نيايي،تا با همه هستي آشتي نکني و در خانه ات را به

روي مهرباني نگشايي...شوقت را کامل کن! در خانه ات کوبيده مي شود... در لحظه

اي که آسمان ،تصوير بهشت را بر خود مي نشاند... آرام و سر به راه،دورويي را

رها کن! بي نياز هر چشم تنگي، ديده جانت را به روي دوستي هاي تازه بگشا.ورود

تازه واردي مهربان را با همه اميدي که به زندگي داري به خودت، به من دلتنگ و به

همه دوستاني که محبت تو را مي جويند نويد بده، تا متبرک و پرنشاط اين نيز بر تو

بگذرد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

قلب شيشه اي

هنوز هم وقتي قلب شيشه اي احساسم را با سنگ نا مهربانيها مي شکنند

شمع آرزو هايم را با جرقه اشک روشن مي کنم و در اقيانوس ژرف خيال

سوار بر زورق انديشه تا فراسوي دشت آرزوها سفر مي کنم

راستي چه خوب بود اگر من هم بالهائي به سپيدي نور و به لطافت پر پروانه داشتم

در اين صورت تا آبي آسمان عشق تا سرزمين کبوتران عاشق آنجا که کينه و ريا جواز

ورود ندارد چرخ مي زدم آنجا که پلاک خانه دلها عشق است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

بازم امشب

ستاره هنوز بيداري بازم امشب خواب نداري
 
نكنه تو هم مثل من عاشقي چشم انتظاري
 
نكنه تو هم تو شبها خسته از غبار جاده
 
خواب مهتاب و ميبيني كه مياد پاي پياده
 
نكنه هجوم ابرا تو رو هم از ما بگيره
 
ستاره براي بودن ديگه فردا خيلي ديره
 
حالا كه خورشيد طلسم قلعه ي سنگي خوابه
 
تو نگو عشقا دروغه تو نگو دنيا سرابه
 
با كدوم بهونه بايد شب و از تو كوچه دزديد
 
گل سرخ عاشقي رو به غريبه ها نبخشيد
 
ستاره همه غروبم پيشكش ناز تو باشه
 
تو بمون تا چشماي من با سپيدي اشنا شه
 
من اگه اسير خاكم تو كه جات تو اسمونه
 
دل خوشم به اين كه هر شب توبياي رو بوم خونه
 
همنشين ابر و ماهي توي اون همه سياهي
 
نكنه اينقده دور شي كه ديگه منو نخواهي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

چگونه مي شود

چگونه مي شود قلب داشت اما نبخشيدش؟ چشم داشت اما فرو افتاده نگاه

داشتش؟ دست داشت اما در قفا پنهان كردش؟

چگونه مي شود ماسه نبود روان نبود جاري نبود وقتي كه مي شود؟؟ چگونه مي

شود جوانه نداد شكوفه نداد سبزه نبود وقتي كه مي شود؟؟ چگونه مي شود شبنم

نبود زلال نبود آيينه نبود وقتي كه مي شود؟؟ چگونه مي شود نوازش نبود نوازش

نكرد پريشان نكرد وقتي كه مي شود؟؟ چگونه مي شود پرنده نبود رها نبود

آسماني نبود وقتي كه مي شود؟؟

چگونه مي شود آدمي بود اما در سينه سنگ پروراند؟ چگونه مي شود گوش كرد اما

نشنيد؟ چگونه مي شود نگريست اما نديد؟ چگونه مي شود زيست اما دوست

نداشت؟ چگونه مي شود ادامه داد، اما خالي بود؟ چگونه مي شود بود اما نبود؟

چگونه مي شود اين همه هراسيد؟ چگونه مي شود اين همه تنها بود؟ چگونه مي

شود اين همه " من " بود؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

توي خواب و توي رويا

توي خواب و توي رويا ، رو دلم تو پا گذاشتي

اينجا تو بيداري اما ، دلمو تنها گذاشتي

اومدي قدم گذاشتي تو به آرومي تو دنيام

به همون لطافتي که ، گم شدي تو خواب و رويام

اومدي مثل پرنده ، روي بوم من نشستي

دل من قفس نبود که ، پس چرا اونو شکستي

اومدي مثل کسي که مي تونست ترانه باشه

واسه زنده بودن من ، بهترين بهانه باشه

اومدي شدي کسي که تا هميشه بهترينه

ولي افسوس که نموندي ، آخر قصه همينه

اومدي مثل يه صوفي با نگاهي خيلي ساده

حتي ذره اي نگاهت از سر چشام زياده

اومدي مثل يه خورشيد با يه نور ارغواني

اما بي تو تنها موندم ، تو بهار نوجواني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

تو هم مثل اونايي

يه سلام خيلي كم رنگ يعني هر چي غير اشتي

نمي شد اول مي گفتي يه كمم دوسم نداشتي؟
 
حال تو ، نه ،نمي پرسم، مطمئنم خوبه حالت

هر جا هستي خوبي و خوش ، خيلي راحته خيالت
 
احتمال داره يه وقتا يه كمي دلت بگيره

خب برو سراغ اون كس كه دلت پيشش اسيره
 
شايدم دوست داشته باشي هنوزم بري تو بارون

فقط اين يه فرق و كرده اين دفه با من نه، با اون
 
مي دونم كسي رو داري واسه ي گفتن حرفات

بعدشم قرار و عكس و ديدن و وقت ملاقات
 
يكي هست كه جاي من ، تو پاي صحبتش مي شيني

نمي دونم راه دوره يا راحت اونو مي بيني
 
زيادم فرقي نداره اصل اينه كه بي وفايي

نمي خوام چيزي بدونم حتي اينكه تو كجايي
 
تو همين اخر پاييز يه شبي تا صبح نشستم

ديدم اين دل ديوونه دوباره كار داده دستم
 
آينه رو رفتم اوردم ، با تو روبروم گذاشتم

تلخه اما باورش كن، من ديگه دوست نداشتم
 
اولش خاطره ها رو خيلي با حوصله گشتم

چون چيزي پيدا نكردم يه جوري ازت گذشتم
 
چون تو هم مثل اونايي تازه اينكه اولاشه

چرا اون كسي كه مي خوام نبايد تو دنيا باشه
 
مي دونم حرف و دليلات واسه ي جواب زياده

كلي خستگي و كلي اتفاق فوق العاده
 
اما هر چي بنويسي بدون اون جواب من نيس

به حساب هر كسي خوب باشه، به حساب من نيس
 
مهم اينه كه نميشه عاشقي از روي اجبار

باز ميشي مثل بقيه قصه ي هميشه تكرار
 
از تو كمتر گله دارم ، از خودم دارم شكايت

نتونس بگذره با تو از رو مرز بي نهايت
 
دوباره رفتم تو فكر ليلي و سراغ مجنون

هر چي زود بياد به دستت ، زود ميره از پيشت اسون
 
تو طلوع زرد خورشيد راس راسي فكرامو كردم

قول دادم تو جاده ي عشق ديگه هرگز برنگردم
 
اون كسي كه من مي خوامش يا فرشتس يا ستارست

جنس بغضش از مه و از تيكه هاي ابر پارست
 
توي روياهاش هميشه من مي مونم مي درخشم

تو كه اينجوري نبودي چه جوري تو رو ببخشم
 
شايدم كاري نكردي ، ساقه ي من شكنندس

اينكه با سرما نسازه تقصير خود پرندس
 
ما قرار نبود كه هرگز واسه هم سد بسازيم

با كارا و رفتارامون خاطرات بد بسازيم
 
پس من واسه هميشه ميرم از فكر تو بيرون

توي جنگل، يا كه صحرا، ديدي رفتم پيش مجنون
 
تقصير تو كه نبوده ، من به دردت نمي خوردم

تو رو هم مثل بقيه ، دس سرنوشت سپردم
 
نشوني نمي نويسم تو همون كوچه و شهرم

جوابم ازت نمي خوام چونكه ديگه با تو قهرم
 
تو خيال كن از تو دورم، يه جايي اون ور دنيا

اخراي فصل پاييز ، نزديكاي شب يــــلـــــــــدا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥

تو که نيستي

تو که نيستي تا ببيني ريخته سقف مأمن من

اي ستاره تن کجايي باز بيا به خلوت من

لحظه هام پر از هراسن واسه تکرار شب و روز

نمي شه باورم اينکه تو کنارم نيستي امروز

نمي خوام بهت بگم که لحظه هام بي تو مي ميرن

آخه مردنه واسه من به لحظه رنگ چشماتو نديدن

اما تو رفتي و با رفتنت همه ي دنيامو بردي

آخرش به من نگفتي قلبت رو به کي سپردي

اما من واسه دوباره ديدنت همه ي ثانيه هامو مي شمارم

لحظه لحظه ياد خاکستري خاطره هاتو مي شمارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۰۲/۱۲/۸۵

يک عاشقانه دردناک

شکستي و سوزاندي و رفتي....خاموش ماندم

خنديدي و اشکهايم را نديدي و نيش زبان زدي ....خاموش ماندم

با بي تفاوتيهايت مرا آتش کشيدي و با هر نفس مرا به مرگ نزديک کردي.....خاموش

ماندم

ولي اينبار ديگر ميخواهم فرياد بزنم زخم نبودنت را .ميخواهم حس بي تو بودن را از

دل پوسيده ام خط بزنم تا اين ثانيه هيچ نگفتم ولي از اين به بعد غم هايم را با ناله

زمزمه ميکنم

حالا که تو دريک قدمي مرگ ايستاده اي چگونه ساکت بمانم و غم از دست دادن تو

را بر شانه هاي کوچک خود تحمل کنم و من بر قله بلند بد بختيها مي ايستم و به

گذشته هاي خوبم با تو ميانديشم که چگونه بر بال ابرها مينشستيم و رها از هر

نگاهي خاطره هاي خوب يکديگر را با هم قسمت ميکرديم

آري به ياد داري روز اول را؟همه چيز با يک خنده آغاز شد و با همان خنده به پايان

رسيد که مرا به آتش کشيد ولي تو هميشه نميخنديدي بر عکس من .گويا لبخندهاي

تو را هم از لبانت دزديده بودم و ميخواستم يک نفس نماند که غم بر دشت آرزوهامان

بتابد...ولي تو هميشه غمگين بودي و در پاسخ نگاههاي بي صبرانه و کودکانه ام

لبهايت را جمع ميکردي و بر گونه ام بوسه ميزدي و من آرام ميشدم و حالا دليل اينهمه

غم تو را فهميدم يادم ميايد دستانت را بر موهايم مي کشيدي و لذت را با اطمينان

حس ميکردم ناگهان بر افروخته شدي و از من فاصله گرفتي اشک در نگاهت لرزيد و

مرا با خود برد و پريشان گفتي اگر ما جدا شويم چه ميشود...؟باز در خود فرو

رفتي ...با حالتي بچه گانه پايم را بر زمين کوبيدم و گريه اي سر دادم که گوشهايت را

گرفتي و من فرياد زدم نه..و تو با همان غم هميشگي که در چشمانت موج ميزد

دستم را گرفتي و مرا آرام نمودي و آخرين حرفت را زمزمه کردي :گاهي از تقدير

نميشود گريخت کودکم :

آه...آخرين حرفت بود و تو رفتي آرام و نجيب همانطور که قدم بر دلم نهاده

بودي ..بيصدا  رفتي

اي زندگي نکبت بار امروز که سر انگشت بيروحم را بر شيشه سرد اتاق ميکشم و بر

کليدهاي کيبورد پنجه ميسايم دومين سال است که تو نيستي ولي من همچنان

نفس ميکشم و هنوز نمرده ام تو ميدانستي عمرت قد گلهاي سرخ است و زود ميروي

و من نفهميدم

چهره ات را از ياد نميبرم وقتي که جسم بي جانت بر من لبخند ميزد ولي چشمانت

همان غم را  داشت دست بر صورتت کشيدم آرام بودي و صبورانه مرا مينگريستي

دردهايم همه سر از گور بر آوردند و کنارت آرام دراز کشيدم نميدانم چقدر طول کشيد

ولي باز هم من بودم و تو

باز هم آرامش را از تو ميربودم و چشمانت را پر هوس ميديدم ولي اينبار جسمي بي

جان در کنارم نفس کشيدن را از ياد برده بود و مرا با خود بردند به يک جا که فقط غبار

بود و خاک و اشک و ناله ....با تو خداحافظي نکردم ولي تو لبخند زدي و برايم آرزوي

خوشبختي کردي وقتي خاک سرد تو را در آغوش کشيد تازه فهميدم که تو مرا تنها

گذاشته اي و ديگر بر نميگردي به کنارم و به ياد دارم آن روز تا ساعتها بر مزار خاطره

هايم اشک ريختم ....از اشکهايم خاک هم گل شد و تو نيامدي و نيامدي و نيامدي

دومين سال آرامشت را به تو تبريک ميگويم...کاش من هم زودتر آرامش بگيرم

هنوز هم صدايت را ميشنوم که زمزمه ميکني

گاهي از تقدير نميشود گريخت کودکم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

يادته اولين ديدار

يادته اولين ديدار

اولين بوسه

يادته؟

اولين باري كه همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم

به هم قول داديم مال هم باشيم

به هم دروغ نگيم

چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت

چه قدر سخته آدم كسي رو كه همه عشقش شده.همه ي وجودش شده

هر چند وقت يه بار ببينه

خوش به حال اونايي كه عاشقن و هميشه كنار هم هستن

خوش به حال اونايي كه مي دونن يه روز به هم ميرسن

خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي دارن

خوش به حال اونايي كه اول راه هستن

چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم بمونم منتظر تا برگردي پيشم

اگر چه بوسه ي اونروزمون گناه به شمار ميرفت

ولي براي من مقدس بود

يه جور تجديد ميثاق بود

اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا

عاشقه

يه فضاي مشترك

يه فضاي كوچيك

تو رو تو كدوم ترانه؟ تو كدوم شعر جستجو كرد؟

تو رو تا كي از خدا خواست؟داشتنت رو آرزو كرد؟

كاش ميشد دائم تو رو ديد

به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم .براي هم باشيم

به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم

تكيه گاه دله هم

به هم قول داديم مثل آينه باشيم صافِ صاف كه بشه زشتي ها وزيباييها

رو توي دل هم ببينيم

قسم خورديم كه به جز هم به كسي ديگه ايي پناه نبريم

تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم

به هم ديگه آرامش هديه كنيم

از خدا خواستيم

ما هميشه از خدا خواستيم توي اين عشق كمكمون كنه

از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بزاره رو حسابِ عشقمون

خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم

كاش مي دونستيم تا چه حد به قول يي كه به هم داديم پايبند بوديم

تقديم به همه ي عاشق ها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

هق هقِِِِِِِِِِِ تلخمو بشنو

هق هقِِِِِِِِِِِ تلخمو بشنو، توي کوچه هاي خلوت

اين خودِِِِ عشقه عزيزم، نه بهانه ست، نه يه عادت

غصه ها مو به تو گفتم، اما چي ازت شنُفتم

يه نفس هم نفسم باش، نزار از نفس بيوفتم

گريه هامو تو نديدي، هر چي گفتم  نشنيدي

من کدوم عهد رو شکستم، که از عشق من بريدي

وقتي نيستي لحظه هامو با خيالت مي گذرونم

حتي تا آخر دنيا من براي تو مي خونم

وقتي نيستي حتي خورشيد ، مي شه مثل لحظه ها زد

با تو ام آهاي مسافر، با همين ترانه برگرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

 خواب نيمه شب

وقتي که خوابي نيمه شب تو را نگاه مي کنم

زيبا ئيت را با خدا گاه اشتباه مي کنم

از شرم سر انگشت من پيشانيت تر مي شود

بوي تنت مي پيچد و دنيا معطر مي شود
 
گيسوت تابي ميخورد مي لغزد از بازوي تو

از شانه جاريمي شود چون آبشاري موي تو

چون نسترن در بسترم  مي گستراني بوي خود

من را نوازش مي کني بر مهربان زانوي خود
 
اي آفتاب! اي آفتاب!  امشب بمير و در نيا

اي شب!بيا مردانه تا  روز قيامت سر نيا

آسيمه مي خيزم ز خواب اما تو پيشم مانده اي

مجراي نور پنجره  با دامنت پوشانده اي
 
حالا که خوابي نازنين  تو را نگاه مي کنم

درعشق تو مي ميرم و با تو گناه مي کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

واسه يك بار

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه

من فقط   يه  چيزي از خـــــدا مي خــــوام

واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

نامه من به تو

سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمي داني ...

نمي دانم با چه کلماتي نامه را آغاز کنم ،

چون نمي دانم حرف هاي دلم را به تو که دوستت دارم ،
 
به تو که تنها کسي هستي که دريچه هاي قلبم را به سويت مي گشايم چگونه

بگويم ...

آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشي بر آن نيست ...

حالا که نيستي مثل مرداب تنهايم ،

مثل مرداب آرام و ساکت و غمگين ...

اما اين را هم بدان که اگر کنار من باز نيايي
 
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا مي گيرد !
 
مرداب تنهاست و من تنها تر ...

بدون تو در آسمان عشق من نوري نمي تابد و
 
تمام زندگيم را يکدم رنج و غم فرا گرفته ،
 
بيا و برگرد و حرف هايم را در نگاهم بخوان ...

بخوان و بدان که بي تو شمعي بي پروانه شده ام ...

و نمي دانم طوفان عشق سرکشم را بي تو چه کنم ؟!

تو نيستي تا حرف هايم را به تو بگويم

پس غم بي هم زبانيم را به باد مي گويم

تا شايد آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...

خواهش خاموشم را در چشم هاي خسته ام ببين ...
 
ديشب خيال روي تو به من گفت که تو باز خواهي گشت !

آيا تو اين روياي دور را رنگ واقعيت مي بخشي ؟

" ... تو با شب رفتي و با شب مياي از ديار غربت ،
 
توي قلب من مي موني پر غرور و پر نجابت ... "

مي دانم باز مي گردي و تمام کوچه پس کوچه هاي قلبم را

لبريز از آمدنت خواهي کرد ...

مرا همانگونه ببين که هستم ،
 
همانگونه که تو را دوست مي دارم ...

من از تو آمدن و برگشتنت را مي خواهم ،

پس بيا و دست مرا بگير و از اين شهر غربت زده ،

از اين شهر غم زده به روياهاي خود ببر ...

و بدان که دوستت دارم و آمدنت را مي خواهم ...

به انتهاي احساسي آرام مي انديشم ،

به آنچه که آرامشي بزرگ است و تو همان آرامشي ...
 
پاکي احساس و قلبت ، روحم را نوازش مي دهد ...

با وجود تو طراوتي را در وجودم حس مي کنم خالي از هوي و هوس ...

اما حالا تنها تصوير خياليم از توست که

همراه با آرامش به من زجر دوري تو را يادآور مي شود ...

تو همچون باران پاکي ، پاک و زلال ...

بيا و مرا از عشق سيراب کن ...

تصوير برگشتن تو مرا تا اوج مي برد و آرام ميکند ...

پس بيا و با من باش ..

برگرد و باز با من باش و با من بمان ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

اگه عشق نبود

ميدوني اگه عشق نبود خانه ، زمين ، جنگل ، كوه ، دشت ، رود ، دريا ، خورشيد ،

مهتاب و گردش دوار نبود .

بود اين گونه نبود.

صلح ، دوستي ، محبت وآشنايي نبود

ميدوني اگر فردا نبود اصلا بودن معني پيدا نمي كرد .

ميدوني اگر مرگ نبود ، عشق مفهومي نداشت و زندگي ارزش . همه اينا در سايه

همين يه كلمه است كه ساليان سال در دنيا بر قراره . از آدم تا محمد و قرنهاي

متمادي با اونا و حالا ساليان درازيه كه  بدون محمد تو اين دنيا در حال حركته و

عاشقانه راه خودش و به سمت ترقي طي مي كنه و هر روز هم از روز قبل بهتر مي

شه . چيزهايي كه چندين سال قبل بوجود آمدنش بعيد به نظر مي رسيد اكنون

موجوده و سير تكاملي خودشو  طي مي كنه ولي عشق از اول بوده .

چيزي كه به شكل هاي مختلف نمايان شده و هميشه همراه دل ، گل ، راه بهشت ،

جهنم ، رسوايي ، شيدايي،  مستي ، بي وفايي و جدايي ، در كنار هم بودن ، دور از

هم بودن ، منتظر بودن و رسم وفا آموختن با همه اينها ، با شقايق بوده وهست .

عشق حالا تنها تفاوتي كه پيدا كرده شكلشه.

تلفني . همكلاسي . دنياي مجازي . دنياي حقيقي . دنياي مادي . دنياي معنوي .

عشق پسر به دختر .عشق دختر به پسر . مهم بودنه و پويايي راه كه سلامت دار راه

هستش .

ولي مهم رسيدن به هدفيه كه توجيه پذير باشه امروز براي رسيدن به هدف كارهاي

زيادي انجام داده مي شه كه همه توجيه پذيرند. تنها چيزي كه تو جيه پذيرنيست

عشق دنياي مجازي يا تمدن دوم كه اين تمدن دوم در كشور اسلامي ما داره جاي

خودشو به شكل خاصي باز مي كنه. ولي آنچه با اهميته همين دنياي مجازي هم

قدري صداقت مي طلبه كه اصلاً وجود خارجي نداره .

باز هم مي خوام بگم كاش يك جو صداقت داشتيم و كاري رو كه مي خواستيم انجام

بديم  درست انجام مي داديم و اجازه نمي داديم تا نيلوفر ها خشك . شقايق ها

پژمرده . لاله ها افسرده و زندگي در پس پرده ابهام قرار بگيره و تازه دم از عشق

بزنيم . خيلي ها مي دونند عشق چيه و عاشقي چگونه است . وقتي در عشق و

عاشقي اندكي صداقت باشه بي پروا مي شيم .همانطور كه شاعر گفته :

فاش مي گويم از گفته خود دل شادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

حالا خودتون قضاوت كنيد در كجاي كار قرار داريد ؟

وقتي زندگي ماشيني شد و اين زندگي ماشيني به سمت ماشيني تر و اين ماشيني

تر شدن به سوي دنياي مجازي حركت مي كنه و در خانه يا اداره خود نشسته و با

دور ترين نقطه جهان ارتباط داري و در يك صفحه كوچك نوشته روارسال مي كني و

بلافاصله جواب مي گيري حق است كه احترام ها .محبت ها .دوستي ها .برادري

ها .برداشته شه و توهين ها براي رسيدن به اين دنيا شكل بگيره كه شكل هم

گرفته ! و اكنون سالي 500هزار نفر در دنياي مجازي با هم ازدواج حقيقي مي كنند و

زندگي مشترك خود را شروع مي كنن .خوب وقتي سرعت اين قدر زياد هستش و

هزينه ي كمتري داره همين گونه است كه ديگه شما نمي توني عشقي واقعي پيدا

كني و حقيقت را خيلي وقته كه بايگاني كرده ايم و ديگه از اون حرفي به ميان نمي

آريم چون حقيقت و واقعيت چيزي ديگه اي هستش و بودن چيزي ديگه . ديدن با

احساس كردن تفاوت داره . رهايي با رستن تفاوت داره . وقتي همه چيز با هم

متفاوت شده چطور ممكنه عشق فرق نكرده باشه و شقايق ها خشك نشن .

ميدوني قرار نبود اصلاً عشقي وجود داشته باشه حالا كه عشق هم به ميون اومده

چيكار بايد بكنيم؟ وقتي حركتي انجام ميشه قبل از حركت لازمه تمام جوانب حركت

سنجيده بشه وآونوقت حركت كنيم زندگي مثل مهره هاي شطرنجه كه لازمه با فكر

حركت كرد كه از حريف رو دست نخوري .

ميدوني قرار نبود دلمون تنگ بشه و از دوري همديگه گله مند شيم و حرفهاي هم را

بفهميم و نخواهيم بگيم چي كار بايد بكنيم و يا سر كوچه تنهايي شعري رو بخونيم . و

يا دوباره از همديگه گله كنيم .

دنياي مجازي اين حرف ها را بر نمي داره . در عصر تمدن دوم بهتره همين طور راحت

دوست شويم و راحت هم از يكديگر جدا شويم .وقتي مي تونيم اين طور زندگي كنيم .

ميدوني چه اتفاقي رخ خواهد داد . اين اتفاقي كه رخ مي دهه ديگه گلهاي شقايق

رويش نخواهند داشت و زندگي هم ادامه نخواهد داشت.

ميدوني قرار نبود . دخترا برن سراغ پسرا .

ميدوني قرار نبود زندگي اين طوري بشه .

قرار بود زندگي حالت عادي خودش را طي كنه و مثل اينكه اين دنياي مجازي همه

چيز را ريخته به هم و درست شدني هم نيست .و ديگر مردا وزنا احترام هم را نگه

نمي دارن . ودخترها و پسر ها احترام پدر ومادرا شون را نگه نمي دارن .همه اين

برنامه ها از دنياي مجازي سر چشمه گرفته در صورتي كه دنياي مجازي يك دنياي پر

سرعته و خيلي سريع دوستي ها را بر قرار و ارتباط ها رو داير مي كنه .

ميدوني قرارنبود . فاصله ها زياد بشه  . حالا فاصله ها مجازي كم شده ولي حقيقي

هماني است كه قبلا بوده .دلم مي خواهد خيلي حرف بزنم ولي خوب وقت رفتنه

وبايد برم

به همه جوان ها و دوستاي عزيزم تو گروه توصيه مي كنم كه عشق رو به صورت

واقعي قبول كنن نه در دنياي مجازي كه اين دنيا خيلي دور از واقعيت هستش و

سعي كنيد خودتون باشيد موفق باشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

زبان ندارم

مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم

مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم

مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم

من در قلبم تو را دارم

پس با قلبم تو را  صدا مي زنم

و با قلبم به سوي تو مي ايم

وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

 از دوري او

سر فرو آورده ام از دوري او، مدتي است كه نيست پيدا. دلدار من گفته بود هر شب با

ياد تو سر به بستر مي نهم. گفتم بي تو خواب از چشمانم مي رود.

خورشيد با همه زيبايي به دنيا فخر مي فروخت. وجود من، بي وجود او خالي بود از

هر آرزو. وعده هايش فراموشش گشت. قراري كه با من بسته بود كو؟

شبي بي قرار و خاموش، با ياد او ترانه ها سروده بودم. هر روز هنگام غروب آفتاب،

به انتظارش مي نشستم و به اميد ديدار او ماه و ستارگانش، دريا و ساحلش را، رود را

با همه زيبايي و خورشيد را با همه گرمي اش به شهادت مي گرفتم. و اونيست. به

راستي كو؟

نيست پيدا دلدار من! آري او مرا از ياد برده و به وعده گاه نيامده و من به انتظارش تا

تمامي عمر مي نشينم تا بيايد. راستي كو؟ كو؟ چرا به وعده گاه نيامد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥

انتظار سخته

سخته وقتي انتظار ميشه حجم نفس

وقتي كبوتر دل بي قرار ميشه توي قفس

سخته وقتي بي كسي ميشه همه كس

ورد زبونت مهربون ،مهربون ميشه وبس

سخته وقتي وسعت نگاهش توي نگات

نمي ذاره باز بشه پلك از روي پلكات

سخته وقتي جز التهاب چاره ديگه نيست

پايي واسه رفتن و دويدن ديگه نيست

سخته وقتي خواهشات واسه پاكي كراهت، بي فايده ميشه

بيد مجنون واسه صداقت بي سايه ميشه

سخته وقتي مي بينيش بهش ميگي دوست دارم

اما اون دوست نداره بهت بگه دوست دارم

سخته وقتي بهش ميگي تومث نگارمي

اونم ميگه يه جورايي تو،مث مژگان كنارمي

سخته وقتي خورشيد وجودش تن تو رو مي سوزونه

دوست داري واسش مث ماهي بشي كه از آب دور مي مونه

اما انگاراون توجهي نمي كنه

جدي جدي ماهيه داره جون مي كنه توي خونه

سخته وقتي ببيني حرير خيالت پاره شه

جُل و كنف واقعي جاي حريره جا مي شه