نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

UP  ۲۰ جدید* ۰۱/۰۱/۸۶

بهار آمده

خاک باغچه ي خانه ي پاييزي ما آبستن رويش مجدد است .

و غنچه ها...

بي هراس از چيده شدن  مانند دختران تازه بلوغ يافته طنازي مي کنند .

بهار آمده

باغچه بهاري است اما !

خانه هنوز بوي پاييز مي دهد...

صداي پاي بهار شنيده مي شود

درخت ها جان تازه اي گرفته اند

آسمان هم با آسمان زمستان فرق دارد

گاهي سرد مي شود اما خيلي زود نسيم بهاري سردي زمستان را به خنکاي دوست

داشتني بهار تبديل مي کند

خيابان که مي روي مي بيني مردم با چه شوقي رفت و آمد مي کنند، خريد مي کنند

و ...

ولي نگاه عاشق به بهار نگاه ديگري است

يک نسيم از درد عشق است اين بهار

آري دستاورد عشق است اين بهار

بهار با همه خوبي و عظمت و طراوت يک وزش از نسيم عشق است

بهار حقيقي در دل آنان است که عاشقانه مي انديشند، عاشقانه مي نگرند،

عاشقانه رفتار مي کنند، عاشقانه مي زيند و عاشقانه مي ميرند

گويي بهار مي خواهد به ما بگويد که اگر عاشقانه مرديم، هرگز نمي ميريم


آه، باور دارم که عشق پر از زخم و داغ است خصوصا براي عاشقي که جز جفا هيچ

نبيند و حتي براي عاشقي که وفا ديده است نيز تلخ است، اما مگر بهار تلخ نيست؟

بهار هم با همه زيبايي تلخ است. مگر همه گلهاي بهاري روزي به باد خزان دچار نمي

شوند؟ بهار نيز چونان عشق زيباي پيچيده شده در غمهاست و آن چه که بهار را با

عشق پيوند مي زند همين پارادوکس زيباي بهار است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

دلم پيشته

دلم پيشته... گل من مي دوني؟ بگو تا ابد پيش من مي موني

تو را دوست دارم با دل و جونم تا دنيا دنياست با تو مي مونم
 
وقتي چشماتو روبروم مي بينم وقتي عزيزم پيش تو مي شينم
 
هميشه پنهون ميخوامت از جون عشقت از قلبم نمي ره بيرون
 
نازنينم با تو بودن واسه من خواب و روياست
 
بيا پيشم تو نباشي اين دل من خيلي تنهاست
 
آرزومه با تو باشم تا ببيني دل چه حالي مي شه
 
بي تو تنهام تو را مي خوام يه روز بي تو يه سالي مي شه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

به که گويم

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش

غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش

گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو

که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش

به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم

همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش

من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب

غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

احساس آن روز

چرا چشمان پر دردت شکسته است؟

چرا رنگ در اميد تو ديگر براي عشق تو پايان ندارد؟

ازين سر در گمي آينده اي را

براي سخت پاشيدن به روي  هستي ات آماده  کردي

بس که ريختي درد وجودت را به دامان فکر

فکري نمانده برايت به جز فکر ديگري

سروي ولي نه آن سرو پر شکوه

سروي ولي نه در آغوش آسمان

زيباي من تا به کي تازيانهُ طبيعت را به جان خري؟

هزاران بار اگر اشک شرابي را به گونه هايت حس کردي

حال نهايت چه شد؟

گاه مي گويم چه مي شد من به جز احساس غمگين خاموشي

حس ديگري را با نهايتم احساس مي کردم

کاش مي شد پنج حس وجودت را کناري

براي حس شيشم واگذارم

و آن حس جديد آشتي را براي شعر از تو نوشتن در اعماق وجودم خاک مي کردم

نه مي خواهم ببينم بي تو را پيمان

نه مي خواهم شنيدن را به جز تو

نه مي خواهم حس  با دست لمسم

نه مي خواهم ببويم گل به جز تو

و در آخر که هستم من بدونت

نه مي خواهم ببوسم من لبي را

و آن حس جديد اشتي را براي خود به يادت خاک مي کردم

و قلبم را کنارت ياد مي کردم

تو را قسم تو ماه من

چگونه اي که من به جز تو ديگر اين دنيا را نيستم؟

چگونه اي که هستي ام را با هستي تو احساس کردم؟

آمدي و فهميدم که دنيا قبل از آن چيزي به جز تو را کم داشت

و آن احساس با تو بودن بود

پاک

خاموش

آرام و درخشان

تو ماه زميني من

بدان که هنوز که هنوز است احساسم را با احساس آن روز قياس مي کنم

و اينک

چرا چشمان پر دردم شکسته است؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

وقتي که خاکم مي کنن

وقتي که خاکم مي کنن ، بهش بگين پيشم نياد

بگيد که رفت مسافرت ، بگين شماره اي نداد

يه جور بگين که آخرش ، از حرفاتون هول نکنه

طاقت ندارم ببينم ، به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو برداريد آتيش بزنيد

هر چي که خاطره دارم ، بريد و از بيخ بکنيد

نذاريد از اسم منم يه کلمه جا بمونه

نمي خوام هيچ وقت تنمو ، توي گورم بلرزونه

برو آتيش به قلب من نزن ، بذار نگاهت از يادم بره

بذار واسه هميشه قلب من ، چال بشه با من کلي خاطره

برو نمي خوام ببيني ، خونه ي من خالي شده

همدم من به جاي تو ، ريگاي پوشالي شده

اونکه مي گفت مي مُرد برات ، ديدي راس راسي مرُد

رفت و همه خاطرشم ، به خاطرت برداشت و برد

بهش بگين نشست به پات ، بهش بگين نيومدي

بهش بگين دوسِت داره ، با اينکه قيدشو زدي

نشونيه قبر منو ، بهش ندين خوب مي دونم

مياد جاي هميشگي ، سر قرار تو رودخونه

مي خوام رو سنگ قبرم اين باشه

طلوعي که خيلي غم انگيز بود

قشنگ ترين خاطره ي عمرم

غروبي که خيلي دل انگيز بود

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

گل من

اي گل من گل شبو

واسه شبهام ميشي خوشبو

دل ميگه بي تو ميميرم

واسه من هستي يه دل جو

همه شبها هستي بيدار

دل من شده گرفتار

دلو از خودت نرنجون

من ميشم برات يه هميار

شبها زيبا ميشه با تو

غصه هام وا ميشه با تو

اين همه قشنگيهارو

چه كسي داره بجز تو

من بدون بوت ميميرم

كمكم كن جون بگيرم

نزار اينجا منو تنها

من به عشق تو اسيرم

هيچي مثل تو نميشه

زندگيم بي تو نميشه

توي شب تو رو شناختم

عطرشب بي تو نميشه

شبها زيبا ميشه با تو

غصه هام وا ميشه با تو

اين همه قشنگيهارو

چه كسي داره بجز تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

نور ماه

و نور ماه اينبار هم بر من مي تابد

و مرا در تراوشات نقره فامش غرق مي سازد

و من يكبار ديگر خسته از

حل معماي زندگي لحظات كم مانند جواني را

در زير دست و پايم به هدر مي دهم

و من يك شب ديگر را تا سپيده تنها ترين فانوس

روشنايي بيدار خواهم پيمود

و هيچكس نخواهد فهميد كه چه زيبا ستاره ها

غروب مي كنند

و من چه بينا بر آنها مي نگرم

و يكباره هجوم روز ديگري است كه بر من مي تازد

و من چه تنها به نبرد روشنايي مي روم

و من پر از سكوت روز بعدي را نيز خواهم گذراند

تا به مهتاب شب برسم

تا عمرم را با ورق زدن شب و روز

تاريكي و روشنايي

فقط پر كرده باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

سرنوشت

سرنوشت را مي خوانم در افكارم

گاه درست

و گاه اشتباه

خطاهايم را مي توانم ببينم ولي نمي توانم عبرت بگيرم

و غبار در راه آنقدر در راه زياد است كه من در

ميان هياهو خود را نيز گم مي كنم

و تو كه در پيچش هاي زمان گاهي خود را به من مي نمايي

من به انتظار آمدنت همه راهها را نيمه كاره

رها كرده ام

به گلباران كردن مقدمت خواهم پرداخت و

طلسم خود را بر گردنت خواهم انداخت

و آن روز من هنگام ترانه خواندن

تنها نخواهم بود

و تو براي هميشه غبار جاده ها را برايم

كنار خواهي زد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

خانه به دوش

خانه به دوش تو شدم

بنگر که مرا تا کجا کشاندي

عاشق روي تو شدم

تو که جان مرا به لبم رساندي

اي با تو بودن حسرت ديرينه من

اي راز عشقت تا ابد در سينه من

اي با تو بودن حسرت ديرينه من...

از تو بريدن خيلي سخته نازنين

به تو رسيدن خيلي سخته نازنين

از تو بريدن خيلي سخته خيلي سخته نازنينم

به تو رسيدن خيلي سخته خيلي سخته نازنينم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

بهار آرزوها

بهار .... بهار ..... و باز بهاري ديگر

آري بهار آرزوها

بوشو حس مي كني؟ آره درست شنيدي بوشو! اگه شامه ي قوي داشته باشي

بوشو حس مي كني. وقتي كه صبح از خواب ناز پا شدي، پنجره اتاقتو باز كن.

چشماتو ببند و دستاتو به اندازه يه دنيا باز كن. اون وقت خيلي ساده وجودشو ،

آمدنشو حس مي كني. با تمام وجودت مي توني اونو احساس كني و بغلش كني .

به سادگي نوشيدن يك ليوان آب گوارا

... ولي اي كاش وجود اين بهار فقط فيزيكي نباشه يعني همون بهاري كه سالي يك

بار با اومدنش همه ي گرد و غبار شهرو با اون باروناي قشنگش از بين مي بره و همه

چيزو همه جا را پاك و زيبا و باطراوت مي كند.

بهاري كه با اومدنش همه چيز تازه و نو مي شه. بهاري كه فصل تولده، تولد دوباره

طبيعت و شايد تولد دوباره انسان ها ! كاش اين بهار فقط تولد دوباره ي طبيعت

نباشه. تولد دوباره ما انسان ها هم باشه. يعني ما سعي كنيم كه با تغيير فصل و

سال آدم ديگه اي باشيم، به قول هايي كه به خودمون و ديگران داديم عمل كنيم و

بهتر از هميشه و قبل بشيم. سعي كنيم همان طور كه بهار با اومدنش گردوغبارو از

همه جا پاك مي كنه ما هم دل هامونو از هر چي غم و كينه و گرد و غبار پاك كنيم.

سرماي زمستا نو دور بريزيم و كاري كنيم كه گرد و غبار دلمون پاك بشه و دلاي

شيشه اي مون مثل آينه برق بزنه و صاف و زلال بشه. ما هم سبز بشيم ،مثل بهار، به

رنگ طبيعت. دلامونو پر كنيم از صفا و عشق و محبت. اگه تو روزاي سرد زمستوني

دلي رو از روي يه اشتباه كوچك شكستيم بريم و دوباره اونو به دست بياريم. بريم و به

دوستامون يه سلام دوباره بكنيم و پيام آور مهر و محبت باشيم و كاري كنيم كه همه

جا پر بشه از شادي و محبت، از سرور و آواز، از ترانه ي عشق و دوستي. اون وقته كه

ديگه همه جا بهاري ميشه. همه جا بوي بهار و تازگي مياد. همه جا سبز ميشه حتي

تو. آره! تو هم سبز مي شي و گويي يك تولد دوباره پيدا مي كني و اون موقع است

كه احساس طراوت و شادابي مي كني ، درست مثل شكوفه هاي بهاري كه به اميد

بارور شدن و به كمال رسيد و دست يابي به اوج به بهار سلام مي كنند. سلامي

دوباره و نو. يك سلام با بو و رنگي تازه. يك سلام با تمامي وجود. و سلامي هم از

طرف من به تو دوست خوبم. به تويي كه متولد هر روزي از اين سال نو و قشنگي و

همين الان اضافه شدن يك بهار به بهاراي عمرتو و طلوع بهاري ديگر از عمرت را تبريك

مي گويم و اميدوارم هميشه بهاري باشي و سرسبز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

"هيچ کس"، معشوق توست

عاشقي مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي

بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي

کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه مي کرد.

او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که

ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما

سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي

شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه

مي خواهي بکني؟

عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته

ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم

کم است.

خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و

سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.

عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي

را.

اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به

کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق

تو، در سفري که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

نـيمـه شـب

نـيمـه شـبي در هـوست سوختم            

تا بـه سحر چشم بـه در دوخـتم

سجده همان فــرصت دلـباختن             

کـعبه همان کـعبه تو را ساختن
 
واي اگــر واديــه پـــيـــدا کــنم            

نـفـس زنان تو را تـمـاشا کـنـم
 
اگر بـخواهي بـه ورا مـي روم             

سـر بـه پايان بـه حرا مي روم
 
عـشـق تـو ديـوانـه هـوايـي کـنـد ابـهـتـت فــقـط خـدايـي کـنـد 

چـنـد صـباحيست هـوايت کنم سخت ترين لحظه دعايت کـنم
  
له له دل از نـگهت عـار نيست             

کجا نـشسته اي خدا يارنـيـست
 
هـزار بـار آمــده ام کــيســتـي             

در زده ام خـانـه چرا نـيـسـتـي
 
پنجره ات بـاز ولـي دور بــود           

چـشم تو بر ديـدن مـا کـور بـود
 
از مـي و ميخانه رهـا مـيشـوم           

رخصت بده امـشب خدا مـيشوم

مرگ چرا اين در و آن در زني غيردلم بر هـمگان سر زني

درد مـعـمـا شـده تـدبـيـر کن خواب نـديـده را تـو تـعبير کـن
 
تـير غمم سوي تـو پرتاب شد              

سـراب ديــده ام پـر از آب شــد
 
درد دلـم يــاد جـــوانــي کـنـد              

لـشـکر غم حمـلـه چـو آنـي کـند
 
هرکس ونا کسي مرا باج برد            

جـوانــيـم خــدا بــه تــاراج بـرد
 
سوي تـوشـکوايه جدا کرده ام            

بـه خلوتي تـو را صـدا کــرده ام

نـامه ام از فـقر پـديـدار بـود نـالـه مـن کهـنـه و بـيـمـار بـود

خدا فـقط درد خودش چاره کرد نخواند و نامه مرا پاره کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

تعريف تو

نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد

نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد

نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد

نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .

و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !

يک نصيحت : مواظب خودت باش !

يک خواهش : اصلاً عوض نشو !

يک آرزو : فراموشم نکن !

يک دروغ : تو رو دوست ندارم !

يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است !

ميدانم که امروز تو هم گوشهايت زنگ بيداري خواهد زد ، ميفهمي که تو را چقدر من

دوست داشتم و چقدر براي ديدنت دلتنگي ميکردم ، دستهايت خواهد لرزيد ، چشم به

در خواهي ماند ، چون تو هم امروز حس خواهي کرد که در دلم من چه ميگذشت ؟

ميداني چرا ؟ چون ديگر من آغوش خاک سرد و بي روح را به آغوش تو ترجيح داده بودم

نرو !! تنهايم نذار ، من رفتن و ترک کردن کسي که دوست دارم را ندارم

من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم

مي گويي برميگردم و من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگاز اعتماد ندارم

در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم !

نگاه هايي هستند که انسان را تا عمر دارد ميگرياند و دلش را خاکستر ميکند !

راه هايي هستند که تا به مقصد برسد تاب و توانت را از دست ميدهي !

قلبهابي هستند که غمها و دردها شکسته و پيرشان کرده اند !

انسانهايي هستند که هرگز فراموش نمي شوند !

دوستها و عشقهايي هستند که دوست داشتند ولي به مانند تو فراموش کردند !

ولي عشق تا لحظه اناالله وانا اليه الراجعون در قلبش زنده مي ماند !

اگه اين به اين حرفها دلشو خوش نميکرد ديگه اين نوشته ها نيود

آرزو داشتم بالهاي تو بودم اگر من نبودم پرواز کردن برايت امکان نداشت

و آرزو داشتم بهار فصلهايت بودم چون اگر من نبودم گلهاي زيبا باز نميشدند

براي من ديدن تو به مانند آب خوردن بود و زندگي کردن با تو به مانند نفس کشيدن :

بدون آب خوردن و تشنه ماندن ميتوانم 3 روز زنده بمانم ولي بدون نفس کشيدن هرگز !

به تو چي بگويم ؟ نمي دانم !

اگه بگم خورشيد تابان ! آن هم غروب ميکند

اگه بگم زندگيم هستي آن هم کوتاه است !

اگه گلم بگم ؟ آن هم زود پژمرده ميشود !

به تو ميگم ( روحم ) که اين روح با تو زندگي ميکند .

تو به زيبايي گلها حسودي نکن چون تو از هر گلي زيباتري پس بذار گلهاي حسودي

تو را بکنن

خودت را ناراحت نکن زيبايي تو از هرگل زيباتري پر فروغتر است ، تو به مانند عشق

آزادي ، به مانند آزادي فراتر و دلنشين تر ،، پس تو از يک دنيا با ارزش تر و با معناتر

هستي !

يک اميدي در زندگي دارم که هرگز از بين نخواهد رفت !

يک حسرتي هست که هرگز تاب کشيدنش را نخواهم داشت !

و يک يک مرگ وجود دارد ،،، يک روز البته خواهد آمد اما ....

عشقي که نسبت به تو دارم نه خواهد مرد و نه کم خواهد شد .

هترين و زيباترين و دلنشين ترين < واژه عشق > تو را دوست داشت است !

شيرين ترين و خوشترين لحظه هاي < انتظار زندگي > انتظار کشيدن براي توست !

و مکمل زندگي و روح نوازترين صبح بيداري وجود تو ، و هستي تو بوده است !

شاد باشيد و هميشه خندون، بدرود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

ديده گانت را بگشا

نگاه کن ديده گانت را بگشاو ببين در کدامين جا ي دنيا مي توان چنين نقاش ماهري

را يافت که غروب خورشيد رابه اين زيبايي قلم زند

در کجاي دنياميتوان باغباني بهاين زبردستي رايافت

که جنگل هاو گلهارا به اين زيبايي پرورش دهد

در کجاي اين زمين خاکي ميتوان شاعري به اين هنرمندي را يافت

که ترانه هاي باران را به اين زيبايي بسرايد

در کجاي اين زمين سبز مي توان موسيقيداني به اين هنرمندي را يافت

که موسيقي باد را با آهنگ شاخ وبرگ درختان بسازد

در کجاي اين کهکشان ميتوان معماري به اين زبردستي را يافت

که اين کره خاکي را به اين نظم و زيبايي معماري کند

 او کيست که از همهبرتري دارد

او کيست که تمام در ختان او را تعظيم مي کنند

او کيست که تمام مرغان عالم در تسبيح اويند

او کيست که تمام ابرهاي آسمان بهفرماناو درحرکتند

نمي دانم هر چه فکر ميکنم جز يک نفر کسي را پيدا نميکنم که تمام اين کارها را بانيم

نگاهي انجامدهد

آري فکر کنم که شما هم فهميد يد او کيست

او خداست خدايي که همه عاشقان عالم سعي مي کنند به اين معشوقه ي خود

نزديک شوند وذکر او گويند.

او خداي محمداست

اوخداي تمام عاشقان اين دنياست

اوست که مي افريند و مي ميراند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

 نزديک ترين نقطه به خدا

نزديک ترين نقطه به خدا هيچ جاي دوري نيست.نزديک ترين نقطه به خدا

نزديک ترين لحظه به اوست،وقتي حضورش را درست توي قلبت حس مي

کني، آنقدر نزديک که نفست از شوق والتهاب بند مي آيد.

آنقدر هيجان انگيزکه با هيجان هيچ تجربه اي قابل مقايسه نيست.تجربه اي

که بايد طعمش را چشيد. اغلب درست همان لحظه که گمان مي کني در برهوت

تنها ماندي، درست همان جا که دلت سخت مي خواهد او با تو حرف بزند،همان

لحظه که آرزو داري دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نوراني

که ازشوق اين معجزه دلت مي خواهد تاآخردنيا از ته دل وبا کل وجودت اشک

شوق شوي وتا آخرين ذره وجود بباري. نزديک ترين لحظه به خدا مي تواند

در دل تاريک ترين شب عمر تو رخ دهد،يا در اوج بزرگ ترين شادي

دلخواسته ات.مي تواند درست همين حالا باشد و زيباترين وقتي که مي تواند

پيش بيايدهمان دمي است که برايش هيچ بهانه اي نداري. جايي که دلت براي

او تنگ است. زيبا ترين لحظه ي عمر و هيجان انگيز ترين دم حيات همان لحظه

باشکوهي است که با چشم خودت خدا را مي بيني.درست همان لحظه که مي

بيني او با همه عظمت بيکرانش در قلب کوچک تو جا شده است.

همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نوراني و متعالي شدن حست را

درک مي کني.آن لحظه که مي بيني آنقدر اين قلب حقير ارزشمند شده است که خدا

با همه عظمت بيکرانش آن را لايق شمرده و بر گزيده.

و تو هنوز متعجب و مبهوتي که اين افتخار و سعادت آسماني چگونه و ازچه رو

از آن تو شده است.

توي آسمون دنياهر کسي ستاره داره .چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

نامه عشقم برايت

سلام من به يار خوب ديرينم

که ديگر روي ماهش را نميبينم

اگر ماهي چرا يکشب نديدم

شبي خوابيدمو در خواب ديدم

بگفتند او ستاره سهيل است

اگرآني، چرايکدم نديدم

پيت در آسمان يا در زمينم

کجايي تو که خوابت هم نبينم

مرا نشناختي اميد جانم؟

درست است نازنينم من همانم

که در اعماق قلبت خانه دارم

ويادر ديدگان تو نهانم

زحالم گربپرسي خوب دانم

که شورورغبتي در خود ندارم

اگرگويم ملالم دوريت نيست

دروغ است وبدان کارم صبوريست

گهي خشنود گه در غرق ماتم

زتنهايي بگيرم زانوي غم

گهي چون جوي خشک وگه روانم

خلاصه بگذرانم روزگارم

تو از خود گو چطوري روبراهي؟

نميبيني مرا چه سربحالي

بدون ديدن رخسارورويم

ويا دور از تمام هايوهويم

سراپا شادوخشنودي وخوبي؟

ويا دلتنگ ومحزون وملولي؟

چرا ديگر به ديدارم نميايي

نميخواهي بيايي يا نميداني

که شبنم صبحگاه پرکرده جايت را

طلوع نور پوشانده شعاعت را

اگررويت نبينم آسمان هست

ستاره،قرص ماه وکهکشان هست

فلق بينم به ياد مويت افتم

شفق بينم به وصف رويت افتم

ستاره آرزوداردنشيند

به جاي هردوچشمت تاببيند

کبوترخسته بالي را که خواهد

به روي شانه هاي تو بخوابد

زهرچه بگذريم بايد بگويم

زمانه يکسره ناسازگارست

تمام خاطراتش ماندگارست

چه کردي با فرازوبانشيبش

چه کردي بارفيق ونارفيقش

اگرهرجاي اين دنيا که باشي

بخواهي روزوشب دلشادباشي

اميدت رامکن نوميدهرگز

نشوآزردگي دوست باعث

خلاصه اختتام نامه خود

خورم سوگند نزدخالق خود

قسم برلحظه ديداراول

به تلخي وداع روز آخر

قسم بر حرمت ايام رفته

قسم برعهدوپيمانهاي بسته

به يادخاطرات نازنيني

که تااين لحظه در يادم نشسته

سراغ ازمعرفت ازعشق گيرم

به ياديارهستم تا بميرم

سراغ ازمن نگير آندم که پيرم

ويادر دامن خاکي اسيرم

گلم!ديراست وقتت را نگيرم

زپرحرفي خودسردردگيرم

دگرحرفي ندارم تابگويم

سلامت باشي،اينست آرزويم

فداي تو مواظب خودت باش

به يادهمره تنهاييت باش

خداحافظ عزيز نازنينم

الهي هيچوقت داغت نبينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

قبولش کن که ديگه تنها شدي

قبولش کن که ديگه تنها شدي

کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي

بهونه نداري بيدار بموني

بگي عاشقي بي اون خواب نداري

توي اين جهان بايد تنها باشي

هميشه کنجه اتاقت بميري

ديگه رفته اون روزاي عاشقي

که واسش شعر بگيو اشک بريزي

به خدا من ميدونم دوسش داري

ولي قسمت نبوده با هم باشين

فراموش کن عشقتو تا بتوني

دوباره شعر بگيو زنده باشي

خيلي سخته که ازش دل بکني

فراموش کني واسش شعر نخوني

ولي چاره اي نمونده ميدوني

بهترين کاره که تنهاش بذاري

تا ببينه بي وفايي يعني چي

دوريو صبرو جدايي يعني چي

اگه تنها شدي اون بالا يکي

هميشه يادته تا تنها نشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

عشق يک فرشته

مي خوام براتون قصه بگم.قصه عشق يک فرشته.فرشته ما ميون آدم ها بود ولي

آدم ها نمي تونستند  ببيننش مگر اينکه خودش بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگي

روزمره و کارهايي بود که از طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولي روزي

عاشق نگاهي شد. عاشق اشک و گريه کردني شد.ولي عاشق نگاه يه آدم.کم کم

خودشو به عشقش نشون داد.ولي عشقش نمي دونست که اون يه فرشته

است.چون ظاهرش

مثل آدم ها بود و هميشه يه نوع لباس مي پوشيد. کم کم عشقش هم به اون علاقه

مند شدولي اين واسه فرشته قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزديکي مياره و

فرشته ما نمي تونست به عشقش نزديک بشه يا حتي اونو لمس کنه. بالاخره

فرشته قصه ما با کسي آشنا شد که قبلا فرشته بوده ولي الان تبديل به آدم

شده.حالا فرشته قصه ما مي تونه تبديل به آدم بشه ولي بايد با جاودانگي

خداحافظي کنه.حالا فرشته ما بين دو راهي عشق و جاودانگي قرار گرفته و بايد يک

راه را انتخاب کنه.بالاخره تصميمشو مي گيره و عشق را انتخاب مي کنه و با

جاودانگي تا ابد خداحافظي مي کنه.حالا اون تبديل به آدم شده.حالا به آرزوش

رسيده.حالا مي تونه عشقش رو در آغوش بگيره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح

کنه....امروز صبح اولين شبي است که اون با عشقش سحر کرده.ولي امروز بدترين

روز براي اون هستش چون عشقش در اثر يک تصادف ميميره.حالا فرشته سابق

قصه ما نه عشقشو داره نه جاودانگي را.در دوران فرشتگي دوستي داشت که

هميشه همراهش بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر مي شه و ازش مي

پرسه:ارزشش رو داشت؟
 
فرشته قصه ما مي گه: <يک بار بوسيدن او به تمام عمرم مي ارزد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

تکه اي از ابر

دستم را دراز مي کنم

و تکه اي از ابر بي باران اميد را

به زير مي آورم

و در آسمان خيال رها مي کنم

تا شايد دوباره بر كوير خشكيده ي احساس ببارد

و گلهاى عشق

دوباره شکوفا شوند...

هر روز با اين رويا دلخوشم

اما...

اما مي ترسم

مي ترسم تند باد سرنوشت ابرهاي روياى مرا با

خود ببرد

و كوير احساسم هميشه کوير بماند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

خدايا از تو سپاسگزارم

خدايا بخاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم .
 
خدايا بخاطر اينکه هرگاه در جاده زندگي قدمهايم اندکي از راه راست سست ميشود

تو با تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم .

خدايا ممنونم که هرزمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام

با نازل کردن بلائي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر

اراده  بي نهايت هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد.

خدايا از اينکه مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زيرنظر دارد و هرگز فراموشم نمي

کند سخت به خود مي بالم .

خدايا با اينکه گناه کرده ام،  ناسپاسي نموده ام، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا

اميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان هرزمان که درمانده از همه

چيز و همه کس شده ام با ز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و درنهايت بزرگواري

حمايتم کرده اي .

براستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي چه ميتوانم

بگويم؟

اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟

خدايا شمار دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق

العاده ات در سختترين  و غيرممکن ترين شرايط ياورم بوده اي از حساب بيرون است.

تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيزهائي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد.

پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي وبه دست آوردن شادماني ، عشق ، آرامش

و سعادت حقيقي ياري ام کني . چرا که بدون تو هيچ ندارم و باتو از همگان بي نيازم .
خداي من مي دانم که با اين همه تو با زهم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه

مواظبم هستي .

زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند.

 " اگر آنان که از من روي برتافتند مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم هر

آينه از شوق جان مي سپردند" .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۹/۱۲/۸۵

ساعت تحويل سال 1386 هجري خورشيدي- 2566 ايراني خورشيدي

در تهران چهارشنبه 3 و 37 دقيقه و 26 ثانيه صبح زمان تحويل سال 1386 هجري

شمسي است.

در تورنتو سه شنبه ساعت 8 و 7 دقيقه و 26 ثانيه عصر

در لوس آنجلس سه شنبه 5 و 7 دقيقه و 26 ثانيه عصر

و در لندن چهارشنبه 12 و 7 دقيقه و 26 ثانيه صبح تحويل سال جديد شمسي است

هفت سين

خانه تميز است.لباسهاي نوبرتن کرده اي وحالا کنارسفره هفت سين

درکناراعضاي خانواده هستي.صداي ملکوتي تلاوت قران به گوش

ميرسد.سفره زيباييست.همه منتظر حلول سال نو. هيجاني تمام

وجوداعضاي خانواده رادربرگرفته

همه جاتميزوخوب است و همه چيز نو.

ولي آيا براستي همه چيز را نوکرده اي؟

آياسراغ ذهنت نيزرفته اي؟

گردو غبارساليان سال را ازگنجينه هاي ذهنت زدوده اي؟

آيا براي روح وروانت نيز رختي نو وپاک دوخته اي؟

حتماً که همينطوراست.

بيا باهم به صندوقخانه دلمان برويم وآن رابراي سال نو گردگيري کنيم واگرآنجا

چيزهائي يافتيم که بدردمان نميخورد چه بهتر که آنها را بدور بياندازيم ومنتظر

ورود افراد واشيائي نوباشيم.براي چيزهاي تازه جابازکنيم.شايد بعضي خاطره

هارادوست داشته باشيم پس آنها را گردگيري کرده سرجايش ميگذاريم ولي

خاطرات بد ممکن است اينده مان را هم آلوده کنند آنها آلوده هستند و بايد دور

بريزيمشان.

دوستان درسال نو کينه وخشم ونفرت رادوربريزيم تا ذهن وروح وقلبمان

رافاسد نکنند وبجاي آن دوستي ومهرومحبت را جايگزين کنيم وگذشته

رارهاکنيم.باشه؟

 
چيدن سفره هفت سين

اين سفره يک سفره خيالي وپوچ وبي معني نيست بلکه نشانه اي ازآنست

که درآغاز سال که روز وسال نو ميشود ما نيز نفس خويش راتهذيب کنيم

وبر آن تزکيه ارج نهيم تا خداوندي که هفت آسمان را آفريده وهفت دريا رازيرآن

نشانيده وبدين وسيله هفت نماد رافراروي ماقرار داده وبه مانشان ميدهدکه

به کدامين وجه  زندگي خويش راسپري کنيم وبا نشستن وبرخاستن

درکناراين سفره اسطوره اي عشق وصفاوپاکي اي را که درآن

وجود دارد در جسم وروح خود منعکس کنيم

اولين سين سنجد

سنجدنماد سنجيده عمل کردن است.سنجد را براين باور بر سفره ميگذارند

که هرکس باخويشتن عهدکند که درآغازسال هرکاري را سنجيده انجام

دهد.سنجد نشانه گرايش به عقل است .احترام به تفکروترويج

وخردمندي.اولين چيزي که خداوند آفريد عقل بود پس عقلانيت را ارج مينهيم و

خردمندي را بزرگ.

دومين سين سيب

دومين سيني که برسفره مينهند سيب است که نماد سلامتي ميباشد.

سومين سين سبزه

سبزه پس ازسنجدوسيب بر سفره گذاشته ميشود که نشانه خرّمي

وشادابي وخوش اخلاقي است.سبزي باخود شادابي  نيکويي وزندگي را

بهمراه مي آورد.

من باخويشتن عهد ميکنم که دراين سال شادو خوش خلق وخوش اخلاق

باشم.

رنگ سبز ارتعاش افکارمارا موزون نگه ميدارد وبه ما آرامش ميدهد

چهارمين سين سمنو

سمنو مظهرصبرومقاومت وعضو عدالت وقدرت است.

پنجمين سين سير

سيربه نشانه دست نگه داشتن ازتجاوزبه سفره هفت سين راه يافته تاپاي

راازگليم خويش بيرون ننهيم .سيرنمادمناعت طبع است يعني انسان بايد

همواره باقناعت برجهان بنگرد که انسان قانع ازنفس کريحش برترازانسان قانع

به دارندگي ثروت است.

پس سير که نشانه قناعت ويادآور امتناع ازتجاوزاست رابرسرسفره مينهيم

تاانساني عاقل سالم شاداب قوي وقانع باشيم.سيرچشمي وچشم سيري

ازبزرگترين صفات انسان برتر ميباشد.

ششمين سين سرکه

سرکه نماد پذيرش ناملايمات ونماد رضاوتسليم است.واقف براين نکته

هستيم که زندگي پيوسته توام بارنج ومشقت وزحمت است وهيچ انسان

متعهد و با مسئوليتي نيست که بدون دغدغه بتواند به زندگي ادامه

دهد.خداوندزمين وآسمان  وانسان راآسوده وبي غم نيافريد وسرکه گوياي

نکته ايستازتسليم دربرابررخدادهاي ناگوارزندگي.

هفتمين سين سماق

آخرين سين سفره هفت سين سماق است.سماق نمادصبروبردباري وتحمل

ديگران است.صبربه انسان مياموزدکه درگذرزندگي خستگي رابايدخسته

کندوکام رابيابد.

پس بيائيد باايمان به چنين ارزشهايي سال نوراآغازکنيم وباگرايش به عقل

وغلبه برترس واضطراب تصميم بگيريم زندگي را ازنوبسازيم....

سال نو مبارك








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

فاني شيرينم

گاه نگران ميشوي که نکند آنقدر که انتظار داري تو را دوست نداشته باشم .

عزيزم،دوستت دارم هميشه و هميشه بي هيچ قيد و شرطي. هر چه بيشتر تو را

ميشناسم بيشتر به تو علاقه مند ميشوم. همه احساسات من حتي حسادتهايم

ناشي از شور عشق بوده است.

در پر شور ترين احساسم حاضرم برايت بميرم.تو را بيش از اندازه ناراحت و آشفته

کرده ام، ولي تو را به عشق قسم، آيا کار ديگري ميتوانم بکنم؟

هميشه براي من تازه هستي. آخرين تبسم تو شاداب ترين و آخرين حرکات تو،

زيباترين آنهاست.
 
تقديم به کسي که بودنش دليل بودنم شد و اگه يه روز نباشه ديگه زندگي هم

نيست چون با بودنش زندگي معنا و هدف پيدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

وقتي رفت

وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزيزم ، اين کار را نکن.

نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده.

وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه،

رويم را برگرداندم،

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.

نگفتم: عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم،

چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده اي،

من آن را سد نخو اهم کرد.

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم: اگر تو نباشي، زندگي ام بي معني خواهد بود.

فکر مي کردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.

اما حالا، تنها کاري که مي کنم

گوش دادن به چيزهايي است که نگفتم.

نگفتم: باراني ات را درآر...

قهوه درست مي کنم و با هم حرف مي زنيم.

نگفتم: جادهء بيرون خانه

طولاني و خلوت و بي انتهاست.

گفتم: خدا نگهدار، موفق باشي،

خدا به همراهت. او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چيزهايي که نگفتم، زندگي کنم.

زندگي چيزي جز يک دروغ بزرگ نيست !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

مرگ سنگين

مي روم

سنگين تر از هميشه

اين بار کوله باري تازه بر دوش دارم

اين بار انگار

از هميشه تنها ترم

خسته ترم ...

يک شاخه گل ميخک

يعني چه ... ؟

تکرار کن

يعني چه ... ؟

يعني چه ... ؟
 
من نسيم را مي فهمم

من دستان خميده ي درخت پير را مي فهمم

من ريشه هاي زير خاک را مي فهمم

يک جرعه تنهايي

شايد تنها آرزوي من باشد

شايد تنها گرفتن دستان تو

ابديت آرزوي من باشد

اي ابرو خميده و ناز بر زلف

اي تنها تفکر زمان معصوميتم

اي تمام مقدسات من

تنها براي توست که خواهم نوشت
 
فکر کن ...

کسي که مرگ برگ ها را کشيده است

منم !

بايد براي مرگ تدريجي احساس گريست

براي دروغ ها

براي ذره ذره ي بهشت که مي رود

به اعماق فراموشي ها

بايد براي تمام معصوميت از دست رفته

ناله کرد

اينجا صحبت گناه ديگر نيست

اينجا حرف

حرف يک جهنم است

حرف

حرف نهايتي خيره از  شهوت است

ببين که برهنه برهنه فکر مي کنند

و آغوش آغوش انجام مي دهند
 
براي خداوند که ديگر

نماز وحشت نمي خوانند

اين چاپلوسي ها کافي نيست ... ؟

اينجا زمين معصيت کار است

زمين تشنه ي کفر است

جنايت کار است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

محبت ديدن

محبت ديدن

خيلي دوست داشتني است

ولي

دوست داشتني تر از آن

محبت کردن است

بعضي ها که روح بزرگي دارند

هر محبتي را جبران مي کنند

ولي بزرگتر از آنها کساني هستند

که بي هيچ چشمداشتي محبت مي کنند

بعضي ها ارزش محبت ديدن ندارند

ولي

بي ارزشتر از آنها

کساني هستند که قدر محبت رو نمي دونند

خوبه که محبت کردن رو ياد بگيريم

ولي بهتره که هميشه منتظر محبت ديدن نمانيم

عشق و محبت مثل بومرنگ مي مونه

به هرطرف و با هر قدرتي که پرتابش کني

به طرف خودت بر مي گرده

حتي اگر مسيري که پرتاب شده اشتباه باشه

حتي اگر به هدف بخوره يا نخوره

اگر هزار بار هم بومرنگ احساست را پرتاپ کردي

و به هدف نخورد

نااميد نشو

چون هنوز چيزاين هدف بوده که لايق اين برخورد نبوده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

غير طبيعي

زندگي من به نظرم همانقدر غير طبيعي،نامعلوم و باور نکردني

ميامد که نقش روي قلمداني که با آن مشغول نوشتن هستم

گويا يک نفر نقاش مجنون وسواسي

روي جلد اين قلمدان را کشيده-

اغلب به اين نقش نگاه ميکنم.

مثل اينست که به نظرم آشنا مي آيد...

شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن مي کند.

خيلي دلم ميخواد که نقش آن قلمدان را ميتونستم ببينم...

شايد من هم بتونم قوي و پرمايه بنويسم،

شايد هم هر کدام از ما بايد

نقشي که متعلق به خود ماست پيدا کنيم

و با تاثير گرفتن از آن بنويسيم

و شايد بتوان نوشته هاي هر  کدام از ما را به نقشي تبديل کرد.

شما مي تونيد نقش نوشته هاي خودتون رو بکشيد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

شب آمد دوباره

شب آمد، شب آمد دوباره

که سوسو زند هر ستاره

به دامان شبها  دو چشمم

کمي فرصت گريه داره

تو اي شب که مثل خود من

غريبي و تنها تريني

دلت را گرفته سياهي

خموشي و عشق آفريني

نواها به دل کرده پنهان تويي

تو پرسوز و پررمز و رازي

بلا کش تويي، روح سرکش تويي

تو بايد به فردا ببازي
 
آنکه دل داد و پژمرد و افسرد

حسرت روزگاران به جان بُرد

آنکه با آرزوهاي بسيار

رنج ياران نامهربان برد

نواها به دل کرده پنهان تويي

تو پرسوز و پررمز و رازي

بلا کش تويي، روح سرکش تويي

تو بايد به فردا ببازي

اي خدا خسته ام

ساز بشکسته ام

جز تاثر نوايي  ندارم

اي شَوَم رحمتي

تا که در فرصتي

همچو ابر بهاران ببارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

شايد بيابم نشاني

دور دست ها به دنبالت ميگردم

شايد بيابم نشاني از چشمان مهربانت

يا بيابم نشاني از غرور سرکشت

که باعث اين جدايي شد

در کدامين افق و در کدامين بالين آرميده اي

و آيا به ياد مياوري نگاه تنهايي يک پرستوي مهاجر را

و آيا بياد مياوري انتظار و فاصله اي دور با دو قلب نزديک را

آيا هنوز پنجره را به ياد مي آوري و آيا شب ها هنوز به ياد نگاه يک مسافر انتظار را

تجربه ميکني

با کدامين قلب شيشه اي آميخته اي که قلب سنگي مرا فراموش کردي؟

نمي دانم چه به دنبالت هستم؟واقعا نمي دانم؟

من؟

من که نتوانستم انتظار را تحمل کنم؟

شب ها با ياد و نگاه تو آرام ميگرفتم و صبح ها چشم به افق چشمان تو داشتم

کجايي؟کجايي اي آرامش شيرين رويا هاي کودکانه

يادم هست پيمان بستيم که هم پاي پيمانمان بجنگيم

سلطان قلب يکديگر باشيم و پيمان ياري را نشکنيم

پس چه شد؟چه شد که هر دو سنگي شديم؟

شايد من زودتر سنگي شدم؟ولي تو هم مقصري

مقصري که هيچگاه قلب شيشه ايت را برويم نگشودي

هميشه پشت پنجره غرور ايستادي و فقط نظاره کردي

فقط نگاه؟

حال که از دست دادمت مدتي است که ميبينمت

در خيال-خواب-بيداري-ميان مردم-در شلوغي شهر

آيا او همان گمشده من است؟

ولي نه

تو نيستي-----------پس چه؟

حال که در اعماق قلبم خانه کرده اي

از خودت خبري به من بده

نگرانت هستم

واي که چقدر زود دير ميشود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

خيلي خوب ، خيلي بد

خيلي خوب...خيلي زود تبديل شد به خيلي بد

خيلي زود .

هيچ كس هيچ چيز به من نگفت و به همين دليل سر در نياوردم!

كه خيلي خوب چقدر زود تبديل مي شود به خيلي بد!

آفتاب ... تبديل شد به سايه ، به باران

شور و شوق ... تبديل شد به لذت ، به درد

ترنم ترانه هاي دل انگيز جايش را داد به سر دادن سرود هاي غم انگيز

خيلي زود .

با " تا ابد " شروع شد

و ابد تبديل شد به گاهي ، به هيچ وقت!

و "مرا دوست داشته باش " تبديل شد به " جايي هم ( در قلبت ) براي من در نظر

بگير "

خيلي زود .

خيلي خوب ... زودتر از آنكه فكر مي كرديم تبديل شد به خيلي بد

خيلي زود .

اگر هيچ كس به تو نگفته باشد ، حالا ديگر بايد بداني

كه خيلي خوب ، خيلي زود تبديل مي شود به خيلي بد !

خيلي زود .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

خيال انگيز

خيال انگيز و جان پرور، چو بوي گل سراپايي

نداري غير از آن عيبي، که مي­داني که زيبايي
 
من از دلبستگي هاي تو با آيينه دانستم

که بر ديدار طاقت سوز خود، عاشق تر از مايي
 
به شمع و ماه حاجت نيست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس افروزي، تو ماه مجلس آرايي
 
منم ابر و تويي گلبن، که مي­خندي چو مي­گريم

تويي مهر و منم اختر، که مي­ميرم چو مي­آيي
 
مه روشن، ميان اختران پنهان نمي­ماند

ميان شاخه هاي گل مشو پنهان،که پيدايي
 
کسي از داغ و درد من، نپرسد تا نپرسي تو

دلي بر حال زار من، نبخشد تا نبخشايي
 
مرا گفتي، که از پير خرد پرسم علاج خود

خرد، منع من از عشق تو فرمايد، چه فرمايي؟
 
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشايد

مگر اي اشک غم امشب، تو از دل عقده بگشايي
 
رهي، تا وارهي از رنج هستي، ترک هستي کن

که با اين ناتواني ها، به ترک جان توانايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

شادي حرومه

رفتم و تنهات مي ذارم

با يه دنيا گله

واسه دست کشيدن از عشقت

چاره شد فاصله

روزي که چشمات وديدم

چشم از همه بريدم

اما دريغ از عشق تو

ديگه تمومه

شادي حرومه

به قلب خستم

زدي نشونه

اي جونم   

ديگه نمي خوام

دل ديوونه

ازخاطراتم
 
چيزي بمونه

اي جونم

اي واي ازاون همه احساس

شدپرپرنگاه تو

حيف ازدلي که باجونم

ميرفت به راه تو

حالاکه دست دل سنگت

روشد واسه دل خستم

نمي خوام بدوني چشمامو

روي تو بستم

رفتي وقلبِ توتنهاست

بين اين همه سياهي

حالاببين بدون من چه سخته بي پناهي

روزي که دل کندي ازمن

گفتي آسونه رفتن 

اما دريغ از عشق ِمن

ديگه ندارم

عشق ِ به سينه

روقلبِ زخمي

نشسته کينه

اي واي

ديگه نمي خوام

بمونه يادم

عشق ِ سياهت

داده به بادم

اي واي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

به شدت آشفته ام

کجايي پس ؟ مگه نمي دوني دلم برات تنگ شده ؟ مگه دلت برام تنگ نشده ؟ پس

چرا نيستي ؟

بشين روبروم ... بگذار خوب نگات کنم ... من يه گمشده تو نگاهت دارم ، ازش خبر

نداري ؟

دستات مهربونه مثل نگاهت ... و گرم مثل زندگي ...

فکر کنم کارت داشتم ، فکر کنم مي خواستم بهت چيزي بگم ، اما الان هيچي يادم

نمياد ، يعني حرف ها يادمه اما اهميتشون تو اين لحظه کم شده ... حضورت حرف

هام رو تحت الشعاع قرار داده ...

خيلي چيزها بايد بگم ... اما لال شدم ، حرفم نمياد ... شايد هم از سکوت تو مي

ترسم ...

دلم يه گريه ي سير مي خواد ... نه از روي درد ، براي رها شدن ... خود اين مدليم رو

دوست ندارم و دارم سعي مي کنم پنهان شم که ديگران هم من رو اين مدلي ، لب

ورچيده و بي حوصله نبينند ...

دوست دارم عين گربه تازه از جنگ برگشته، يه گوشه تنها گير بيارم و آرام آرام

زخمهايي که در اثر مرور زمان از ادمها و مکانها و اتفاقها برداشتم، بليسم

با تمام بدخلقي هايم، چه دلتنگ هستم.

زندگي چيز بارزشي نيست، اما بعد از مدتي ميفهمي تو براي آن با ازرش ترين ها را

خرج کرده اي، يعني عشقت را فداي زندگي کردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

با من بگو درد دلت

با من بگو درد دلت

با من بگو ساز دلت

آه دلم را ببين که بي تو چه باشکوه مي نوازد

من شدم شبنم لغزيدم ز چشمان غم

بشنو صداي قلبم که باز از فرو ريختن مي گويد

لمس کن دست سردم را که بي تو گرمي ندارد

با توام ولي با تو نخواهم ماند

درد نرسيدن سنگين نيست

درد خواستن و گذشتن سنگين است

بار غم تقسيم کن

من هم خواستم

من هم لايق اين غمم

نگاهم بي تو نوري ندارد

نور دو چشمانم توئي

به تو گفتم اين عشق تا ندارد

جاودانه دوست داشتنيه من

صبر نوح از خدا طلب کردم

بي توام اما با تو زنده ام

جسمت ازآنم نيست روحت شدم

دستم از سنگ رود خروشان جدا کردم

با شوقي سرشار از رسيدن به سوي آبشار رفتم

پرت شدم

فشار آب قلبم را فشرد

سنگ سخت قلبم را شکست

فکر کردم دلم در انتهاي آبشار انتظارم را ميکشد

آه آه دلم نيست!!!

اي آب خروشان دلم را به تو سپرده بودم

آبشار گفت:

دلت را بر نخواهم گرداند؛

گفتم: چرا؟؟

گفت :

آنقدر پاک و زلال بود که با من يکي شد

گفتم :

مرا هم با خود يکي کن

گفت :

تو به زلاليه دلت نيستي

گفتم :

ميشوم

گفت : بدرود

گفتم :

صبر کن ، خواهشي دارم

برگشت و نگاهم کرد

گفتم :

حالا که با دلم يکي شدي؛ خود دلم هستي

برايت هديه اي دارم

با فشارآب خروشانت دلم را فشردي

با سنگ سختت آنرا شکستي

خون پاک وسرخم تقديم تو

گريستم ، قطره اشکي همراه قطره خون به او دادم

آنرا بوسيد و ناپديد شد

از آنروز هر روز به آبشار مي آيم

که شايد باز او را ببينم

گوئي که مرا ميبيند و پنهان ميشود

اما قلبم قطره خونش را حس ميکند

ميدانم که همين نزديکي هاست

ميدانم که او هم مرا ميخواهد

آه که رود خروشان مارا از هم جدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

خالي از غم

اين عشق تو چرا کم نمي شــود

وين سينه خالي از غم نمي شود

دواي دردهـــاي مـن تـــو بـوده اي

چــرا نـگاه تـــو مرهـــم نمي شود

تـمـــــام دل مـــــرا ســــــروده اي

ســـرود تـــو تمـام هـم نمي شود

آوارگــــي خســته مي کنـد مـرا

خستــگي دليـل خوابم نمي شود

عشـــق تــو وابـستـه مي کند مرا

و ايــــن طنــاب چــاهم نمي شود

کجاست خنده هاي مه گرفته ات

کـه ابـر ، عـابر سرابـم نمي شود

کجاست دستهاي تب گرفتــه ات

کــه رهنــماي راهــــم نمي شود

من از غريـب زادگــي دلـم گرفــت

چــــــرا تمــام ، غربتـم نمي شود

من از کـوير مانــدگي دلـم گرفــت

چــــــرا وقـــت رفتنـــم نمي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

هواي گريه دارم

امروز بد جوري حضور دستاي مهربونت رو روي شونه هام کم دارم.....

امروز هواي گريه دارم...

دلم خيلي برات تنگ شده..

خيلي به بودنت نياز دارم...

دلم ميخواد کنارم باشي...

ميخوام که باشي...

امروز خيلي دلم مي خواد از تو بگم...

مي خوام سرمو بذارم رو شونه ت...

مي خوام تمام دلتنگي هامو تو بغلت گريه کنم...

کاش مي دونستي تو دلم چه خبره...

کاش بودي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

آسمـان

آسمـان را ستـاره زيـبـا مي کند
 
بـاغـچـه را گـل

چـشـم را اشـک

قـلـب را عـشـق

امـا تـو هـمـه چـيـز را !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

آرزو دارم

آرزو دارم دستي در دستانم بود و مرا نوازش ميكرد

اي كاش آن دست، دستان مهربان تو بود!

آرزوي آغوش گرمي را دارم كه مرا در آغوش خود گيرد

ودر اغوشش با من با صداي آهسته درد و دل كند

و اي كاش آن آغوش، آغوش گرم تو بود!

آرزوي يك بوسه را دارم!

بوسه اي از سوي يك لب سرخ!

از سوي كسي كه زندگي

من است و با تمام وجود دوستش دارم

كاش و اي كاش آن بوسه از سوي تو بود

آرزوي پرواز دارم، پرواز از اين سرزمين بي محبت

ميخواهم سفر كنم، سفر بسوي سرزمين خوشبختي ها

و كاش همسفري بود، و آن همسفر من تو بودي!

آه

آرزوي شنيدن صداي نفسهايت را دارم

كاش فاصله اي نبود و كاش ما در كنار هم بوديم

تا صداي نفسهاي گرمت را احساس كنم

كاش مرزي نبود بين ما و اي كاش اگر هم

مرزي بود آن مرز تو بودي!

آرزو دارم دست درون موهايت كنم و

برايت در يك شب عاشقانه لالايي را بخوانم

كاش اگر همبستري بود ، آن همبسترم تو بودي

آرزو دارم حتي از دور دست ها نيز چهره ات را ببينم، اما !

آرزو دارم تمام آرزوهايم را زنده كني

آرزو دارم دستانت را بگيرم و بر لبانت بوسه

زنم و بگويم كه خيلي دوستت دارم عزيزم

و اي كاش آرزوي من آن آرزوهاي من

همه تو بودي تا ديگر نه آرزويي داشتم

و نه ديگر رويايي را در سر داشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

آرام دل

عمريست تا من در طلب هر روز گامي ميزنم

دست شفاعت هر زمان در نيکنامي مي زنم

بي ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود

دامي براهت مينهم مرغي بدامي ميزنم

اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو

حالي من اندر عاشقي داد تمامي ميزنم

تا بو که يابم آگهي از سايه سرو سهي

گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامي ميزنم

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خيالي ميکشم فال دوامي ميزنم

با آنکه از وي غايبم وز مي چو حافظ  تايبم

 در مجلس روحانيان گه گاه جامي ميزنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

حرمت اين پنجره ها

آدما حرمت اين پنجره ها رو ميشيکنن

با نگاه زردشون ، دل بهارو ميشکنن
 
لهجه ي سلامشون ، بوي خدافظي ميده

دل نازکم از اين آدما خيلي رنجيده
 
ميدون مسابقس ، بازيه دل شکستنه

قهرمان ميشه با سر، هر کسي نارو بزنه
 
ميون اين آدما ، چطور بايد بُر بخورم

مثل ابرا بازم از ، بارون دلتنگي پُرم
 
تو که درس کينه رو ، مشغول دوره کردني

نگا کن دلت شده ، رنگ سياهه روشني
 
کاش دوباره حرفي از عاشقي در ميون باشه

هر کي هر چي که ميگه ، تو دلشم همون باشه
 
کاشکي آدما با هم يه ذره مهربون بشن

فصل پيوند گُلاس ، کاش همه باغبون بشن
 
ميدون مسابقس بازيه دل شکستنه

قهرمان ميشه با سر هر کسي نا رو بزنه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

آدم ها

آدم ها مثل كتاب هستند ...
 
بعضي از آدم ها جلد زر كوب دارند ... بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك .
 
بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي .
 
بعضي از آدم ها ترجمه شده اند .
 
بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدم هاي ديگه

هستند .
 
بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها صفحه رنگي

دارند .
 
بعضي از آدم ها تيتر دارند , فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشتند :
 
حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است .
 
بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند . بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به

فروش مي رسند و بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند .
 
بعضي از آدم ها نمايشنامه هستند . در چند پرده نوشته مي شوند .
 
بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدم ها معلومات عمومي

هستند .
 
بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند .
 
از روي بعضي آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها بايد جريمه نوشت .
 
بعضي از آدم ها رو بايد چند بار بخوونيم تا معني اونها رو بفهميم و بعضي از آدم ها رو

بايد نخونده دور انداخت ... !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۸/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه ي هشتم)

عزيز من! 

بي پروا به تو مي گويم كه دوست داشتني خالصانه، هميشگي، و رو به تزايد،

دوست داشتني ست بسيار دشوار- تا مرزهاي ناممكن. اما من، نسبت به تو از پس

اين مهم دشوار به آساني برآمده ام؛ چرا كه خوبي تو، خوبي خالصانه، هيمشگي و

روبه تزايدي ست كه هر امر دشوار را بر من آسان كرده است و جميع مرزهاي ناممكن

را فروريخته.

امروز كه روز تولد توست، و حق است خانه را به مباركي چنين روزي گل باران كنم، اگر

تنها غنچه فروبسته گل سرخ به همراه اين نامه كرده ام دليلش اين است گمان مي

كنم، عصر، بچه ها، و شايد برخي از دوستان و خويشان، با گل هايشان از راه برسند.

و اين، البته، شرط ادب و مهمان نوازي نيست كه ما، پيشاپيش، همه ي گلدان ها را

اشغال كرده باشيم.

گلدان، خانه ي محبت دوستان ماست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

ميخواهم براي تو بنويسم

وقتي ميخواهم براي تو بنويسم دوست دارم از هر چه در طبيعت است کمک بگيرم از

يک گل سرخ تنها در بيشه اي بي نشان از کبوتري که در ابر ها لانه دارد. از چشمه

اي زلال آنقدر زلال که انسان حيفش آيد قطره اي از آن بنوشد از شاپرکي که صداي

خود را صيقلي داده از پروانه اي که هر روز زيباتر ميشود از کوهي که هيچ پايي به

قله اش نرسيده از دريايي که دستي کاکل موجهايش را لمس نکرده از قصه اي که

هيچ گوشي آن را نشنيده و از تصويري که هيچ نقاشي آن را نکشيده است.

وقتي ميخواهم براي تو بنويسم دوست دارم از هر آنچه در کاينات است کمک بگيرم

دوست دارم ستاره ها را آب کنم و به جاي جوهر در قلم بريزم تا کلمه هايم نوراني

شوند. دوست دارم در خلوترين نقطه ماه بنشينم و حرف دلم را براي تو بنويسم دلم

نميخواهد هيچ کس حتي فرشته هايي که در دو طرف شانه هايم زندگي مي کنند

حر فهايم را بشنوند.

من تو را در همه اي کاش هايم ميبينم. تو را در همه دلواپسي ها و دلشور هايم در

اشکها و شاديهاي کودکانه ام در حسرتها و آهها و در سوزو گدازهايم ميبينم من هر

دري را به اميد آمدن تو باز ميکنم و هر دفتر چه اي به اميد خواندن نام تو ورق ميزنم با

کلمه هاي نمي توانم حرف بزنم کاش حرفهاي ساکتم را ميشنيدي حرفهاي که در

چشمهايم زندگي ميکنند. حرفهايي که هيچ گاه نتوانستم بر زبان بياورم . به آويشن و

سوسن و شبنم اين حرفها سالها ست که منتظرند به تو برسند. مي خواهم برايت

آسماني بسازم و خورسيدي که هيچ گاه غروب نکند مي خواهم برايت کهکشاني

بسازم که هيچ فرشته اي به آنجا نرسيده باشد مي خواهم قلبم شعله اي گيرا باشد

و من در پرتو آن تا روز قيامت بسوزم و تو را تما شا کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

وقتي رفتي

وقتي رفتي همه چي رفت

همه ي دلبستگي رفت

شب و روز من يکي شد

حتي حس زندگي رفت

ديگه بي تو مرده بودم

حرف مردم شده بودم

توي آغوش نبودت

تو خودم گم شده بودم

وقتي رفتي تازه فهميدم کي بودي

براي من تپش زندگي بودي

وقتي رفتي ديگه اون پنجره خوابيد

وقتي رفتي

آره! رفتي

وقتي رفتي

از تو مونده يادگاري

واسه ي من بي قراري

خنده رو لبامه اما

از دلم خبر نداري

نه تو بودي نه ترانه

نه يه حرف عاشقانه

من مگه از تو چي خواستم

فقط و فقط بهانه ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

من چه ساده ام

من چه ساده ام و از صداقت سرشار ....

اما...

دنيا پر از ريا ودروغ و مرا نيز اينگونه مي خواهد...

امروز بر سادگي خود گريستم ...و يا نه....خنديدم

وقتي ديدم چه راحت به اتهام ساده دلي ،

دل ديگري را رنجاندم...

آيا گناه از من بود که بي ريا بودم؟...يا نه....

يا گناه از نگاه ديگران است که مرا رياکار مي خواهند...

چگونه تاب آورم اين نگاههاي سنگين را...

مي گريزم و خود را تنها مي يابم.

در تنهايي غرق سکوت مي شوم...

سکوتي سنگين که راه فرياد را بر من مي بندد

و چه زجرآور است فريادي که در درون

سينه ام حبس شده است...

کاش ميمردم

ديگر طاقت اين زندگي را ندارم

کاش مي شد امشب که مي خوابم ديگر بيدار نمي شدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

سفر

زندگي باز رود ثانيه آرام تر است

در کنارش آسمان باز غم انگيزتر است

روز و شب از پس من مي رود ومي آيد

واژه هاي دفترم از اين تنم سيرتر است

شمع شب را با وجودم آنچنان مست و خراب

مي شمارم که در آن شمس تاريکتر است

پس هر دکلمه از زندگي چالش وار

شعر ناب سحرم باز به پاس دگر است

شده ام آگه از اين فکر طلا کوبيده

که نيارم سخن از او ، چشم تيزتر است

به کنارم تو نيايي ،تو بدان اين پيمان

گر بخشکيده غرورش ،پس آن نيز ، تر است

اما زندگي باز رود ثانيه آرام تر است

شعلهُ چشمهُ آسودهُ من

در کنارش ماه نزديک تر است

مي روم آرام پا به پاي زندگي

مي روم آسوده سوي ييلاق حواس

مي روم آنطور بي کلام

که نيايد ز من از من خبرم

به کجـــــا؟

به هر آن کجا که سايه ز سر من

برود به راه خود او

نشناسد او سر من

به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم!!

به ديار آشنايي

به شروع هر کلامم

به خرابه هاي خشتي

به کناره هاي مسکوت

به پياله هاي ريزان

به شراب زان جدايي

کس نگويد ز بر من

سفرم بخير اما ، من و دوستي خدا را !

من از اين کوير وحشت به سلامتي گذشتم !

نه بهاري که بديدم نه قطرات باران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

چند نفر نام ببر

چند نفر نام ببر

زن يا مرد فرقي نمي كند

كه به دنيا آمدند

خنديدند

گريه كردند

آرزو داشتند

تلاش كردند

عاشق شدند

بيدار ماندند

ترسيدند

خوشحال شدند...

چند نفر نام ببر

زن يا مرد فرقي نمي كند

كه بودند

رنگ ها را مي شناختند

سفر رفتند

گلها را بو كردند

در مرگ ديگران گريستند

خيس باران شدند...

چند نفر نام ببر

زن يا مرد فرقي نمي كند

بدهكار بودند

مي ترسيدند

مي ترساندند

زندگي كردند

و مر دند...

بي آنكه تو حتي اسمي از آنان شنيده باشي

عاشق شدند

شكست خوردند

نامه نوشتند

نامه گرفتند

آواز خواندند

گريه كردند

و
.
.
.
و تنها ماندند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

تو راگم کرده ام

تو راگم کرده ام امروز

و حالا لحظه هاي من

گرفتار سکوتي سردو سنگينند..

وچشمانم

که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند

نميداني چه غمگينند..

چراغ روشن شب بود

برايم چشم هاي تو

نمي دانم چه خواهد شد!

پراز دلشوره ام،بي تاب و دلگيرم

کجا ماندي که من بي تو

هزاران بار،در هر لحظه ميميرم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

بي تو

بي تو به روي پلکم لم داده خون و شبنم

بي تو شکسته ام من ذهنم گسسته از هم

بي توچه برگريزي در باغ حمله ورشد

مي ريخت استخوانم بر سنگ وخاک کم کم

بي تو اگر بميرم نام و نشان ندارم

بايد بگويم اينک زاين مرگ مي هراسم

بي تو نوشتن من محدود يا نحيف است

بي تو است قصه ام گنگ بي تواست شعر مبهم

بي تو نمي شود گفت با هيچکس غمم را

بي توکجاست همدل بي تو کجاست همدم؟

حالا که نيستي تو اي کاش من بميرم

بي تو دراحتظارم در انتظار مرگم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

ازت ميخواد بموني

وقتي كه بوي بارون ميپيچه تو خيابون

دلم ميخواد بمونم مي دونم نميتونم

وقتي صداي چيك چيك ميپيچه تو آلاچيق

دلم ميخواد بموني مي دونم نميتوني

وقتي مي شينه رو خاك يه قطره از آسمون

عطرش ميپيچه آروم به زير چطر ناودون

وقتي يه قطره بارون يواش يواش و لرزون

مي شينه روي پلكام به زير طاق ايوون

دلم ميگه ميتونم اگه بخوام بمونم

چتري باشم براي گريه اين آسمون

امشب تو اين خيابون نگاه كن به آسمون

توو قطره بارون ببين چشاي گريون

يه دل پر از هياهو صداي كمي لرزون

ازت ميخواد بموني ميدونم كه ميتوني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

ابليس و جوان

ابليس شبي رفت به بالين جواني

آراسته با شکل مهيبي سر و بر را

گفتا که منم مرگ اگر خواهي زنهار

بايد بگزيني تو يکي زين سه خطر را

يا آن پدر پير خودت را بکشي زار

يا بشکني از خواهر خود سينه و سر را

يا خود زمي ناب بنوشي دوسه ساغر

تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را

لرزيد از اين بيم جوان برخود و جاداشت

کز مرگ فتد لرزه به تن ضيغم نر را

گفتا که نکنم با پدر و خواهرم اين کار

ليکن به مي از خويش کنم دفع ضرر را

جامي دوسه مي خورد چو شد چيره زمستي

هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

اي کاش شود خشک بن تاک و خداوند

زين مايه شر حفظ کند نوع بشر را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

من هم مانند توام

من هم مانند توام اي شب تاريك و برهنه

بر جاده فروزاني كه بر فراز رؤياهاي من است راه مي روم

و هر گاه پايم به زمين مي خورد يك درخت بلوط  تناور پديد مي آيد

نه تو مانند من نيستي اي ديوانه

زيرا تو به پشت سر نگاه ميكني تا ببيني كه جاي پايت بر روي ريگ به چه بزرگي

است

من مانند توام اي شب خاموش و عميق

و در دل تنهايي من الهه اي ست در بستر زايمان

و در وجود آن كه زاييده مي شود آسمان به زمين مي رسد

نه تو مانند من نيستي اي ديوانه زيرا كه تو هنوز در برابر درد مي لرزي

و از صداي سرود مغاك به وحشت مي افتي

من مانند توام اي شب وحشي و وحشتناك

زيرا گوش هاي من پر است از فرياد ملت هاي مسخر و اه زمين هاي فراموش شده

نه تو مانند من نيستي اي ديوانه

زيرا كه تو هنوز آن خويشتن حقيرت را به رفاقت مي گيري

و با ان خويشتن غول آسايت رفيق نمي شوي

من مانند توام اي شب بي رحم و هولناك

زيرا كه آغوشم از سوختن كشتي ها در درياروشن مي شود

و از لب هايم خون جنگيان به خون غلتيده مي چكد

نه تو مانند من نيستي اي ديوانه

زيرا كه هنوز آرزوي يك روح ديگر در دل داري

و به قانوني از براي خود مبدل نشده اي

من مانند توام اي شب شاد و سرخوش

زيرا ان مردي كه در سايه من آرميده

اكنون از باده ناب سرمست است

و آن زني كه در پي من افتاده سرگرم گناه لذت ناك است

نه تو مانند من نيستي اي ديوانه

زيرا كه روح تو در هفت لفاف پيچيده ست و دلت را در كف دست نگرفته اي

من مانند توام اي شب شكيبا و پر شور

زيرا كه در سينه من هزار عاشق در كفن بوسه هاي پژمرده مدفون اند

آري ديوانه ايا تو مانند مني؟

آيا تو مي تواني بر طوفان سوار شوي

چنان كه بر اسبي و آذرخش را به دست بگيري به سان شمشيري؟

مانند تو اي شب مانند تو بزرگ و بلند و تخت مرا بر توده خدايان فروافتاده ساخته اند

و روز ها نيز از برابر من مي گذرند تا دامن پيراهنم را ببوسم

ولي هرگز بر رويم نيندازند

آيا تو مانند مني اي زاده تاريك ترين قلب من؟

ايا تو انديشه هاي رام نگشته مرا مي انديشي و به زبان بيكران من

سخن مي گويي؟

اري ما برادران همزاديم اي شب

زيرا كه تو فضا را آشكار مي كني و من روح خود را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

ماه تنها بود، منم

اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم

ماه نقطه آخر خط است

و اين هواي كوچك

دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...

نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام

رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه

و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم

تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي

دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!

اين جا و آن جا

حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده

و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت

اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها،

اين روزهاي كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست، اين

روزهاي كه دوستي ها و رفاقتها به طنابي پوسيده و كهنه مي ماند، كاش كسي

ميدانست كه تقصير كدامين ماه است كه بدون اينكه ما بدانيم شب تو آسمان در كنار

ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند و ما خيره به آسمان تا صبح بيدار مي

مانيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

فرياد نزن اي عاشق

من صدايت را درون قلب خود مي شنوم

درد را در چهره ي عاشق تو

با ذهن خود مي نگرم

فرياد نزن اي عاشق

فرياد نزن... بي سبب نيست چنين فريادم

بيگناه در دام عشق افتادم

چه درست و چه غلط زندگي

هم خودم هم تورو بر باد دادم

بي گناه در دام عشق افتادم اگر احساسمو مي فهميدي

قلبتو دوباره مي بخشيدي

لحظه ي پايان اين ديدار را

روز آغازي دگر مي ديدي اگه بيهوده نمي ترسيدم

عشقو آنگونه که هست مي ديدم

شايد اين لحظه ي غمگين وداع

قلبمو دوباره مي بخشيدم

کاش از اين عشق نمي ترسيدم ما سزاواريم اگر گريانيم

اين چنين خسته و سرگردانيم

ما که دانسته به دام افتاديم

چرا از عاشقي رو گردانيم وقتي پيمان دل رو مي بستيم

گفته بوديم فقط عاشق هستيم

ولي با عشق نگفتيم هرگز

از دو ايل نا برابر هستيم

از دو ايل نا برابر هستيم نه گناه کاريم نه بي تقصير

منو تو بازيچه ي تقديريم

هر دو در بيراهه ي بي رحم عشق

با دل و احساس خود درگيريم بيشتر از هميشه دوستت دارم

گرچه از عاشقي و عاشق شدن بيزارم

زير آوار فرو ريخته ي عشق

از دلم چيزي نمونده که به تو بسپارم تو که همدردي مرا ياري بده

به من عاشق اميدواري بده

اگر عشق با ما سر ياري نداشت

تو به من قول وفاداري بده

تو به من قول وفاداري بده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

خوبي او

هر کس بد ما به خلق گويد ما سينه او نمي خراشيم

ما خوبي او به خلق گوئيم تا هر دو دروغ گفته باشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

خدايا

"خدايا ! وقتي مرا بخواني ، به تو خواهم رسيد .

در نام مطهرت ، سرور وصال نهفته است.

در عشق تو مرگ پايان مي پذيرد.

آن که با کلامت زندگي کند ، هجوم ترديدها را فرو ميگذارد و شب و روز کمر به خدمتت

ميبندد."








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

تنهايي

به تو نگاه مي کنم

به دور دست

به نقطه تاريک عمرم

به جايي نگاه مي کنم که روزي به واسطه تو

بر قله آن مي ايستادم

به جاده نگاه مي کنم

جاده اي که روزي همه دلخوشي من بود

روزي گفتم تنهايي خيلي تنها

گفتي با تنهايي تنها ترم

به خود مي گويم که چرا

که چرا رفت و نگاه نکرد

چرا چشمان خسته و گريان مرا نديد

چرا رفت وعشق را با خود برد

بازهم به دور دست نگاه مي کنم

باز هم به نقطه اي سياه نگاه مي کنم

چشمهايم را مي بندم

چشمهايم را از جاده بر مي گردانم

آن روز يادت هست

آن روز را به ياد مي آوري

روزي که به تو گفتم دوستت دارم

روزي را که قلبم را به تو تقديم کردم

روزي که پلک هايم قدرت زدن نداشت

چون چشم هايم به چشمانت خيره بود

روزي را به ياد مي آوري

که عاشقانه از درد هايم برايت سخن گفتم

آن را براي تو کنار گذاشته ام

قلبم را مي گويم

قلبي که از غصه و درد سنگين است

قلبي که مالامال از محبت خاليست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

تضاد

و غزل عاشقانه اي را کشتم!

پروانه اي را از شمع دور کردم!

مجسمه سازي را به کوه بردم!

مجنوني را به دشت!

عارفي را به ديوانه خانه!

ديوانه اي را به مکتب!

آخوندي را به رقاص خانه!

رقاصي را به مسجد!

مرگ را کشتم!

زندگي را نفس کشيدم!

شعر نوعي سروده ام ضد!

شعر سپيدي نغز!

به غزل سرانه دادم!

سهراب را حافظ کردم!

پرنده را سهراب!

آب را به سربالايي کشيدم!

آتش را به سرا زيري!

حال خود را کجا برم؟؟؟

خانه ي معشوق؟

کنار شمع؟

پيش شيرين يا کنار ليلي؟

مجلس درس عارف خوب است

يا ديوانه خانه؟

پيش شيخ يا کنار ميخانه؟

مرگ برايت بهتر است

يا تنفس؟

آيا شعري نو مي گويم؟

شعر سپيدم کو؟

غزلک کجايي؟

فال سهراب بگيرم؟

يا پرنده را آزاد کنم؟

آب را بنوشم

يا آتش درون راخاموش کنم؟

همه ي تضاد ها

از روي عادت

سازش يافتن

مگر دل کوچک پرنده

به سنگ

و دل نازک من

به غم

ميرم به دياري دور

به خاک








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

همه رو جواب كردم

به نام عشق و زندگي تو را انتخاب كردم

من از در خونه دل همه رو جواب كردم

گفتم براي چيدنت گلي از گلزار بهشت

ديگه به اميد خدا ميرم به سوي سرنوشت

زدم به قلب زندگي براي انتخاب يار

قرعه به نام تو زده سهم من و اين روزگار

عاقبت يار ديگه خوب و بدش به دست توست

بذار كه سربلند باشيم شكست من شكست توست

من دوست دارم را به تو راحت گفتم

گفتم ولي از روي صداقت گفتم

گاهي وقتي كه مي خوام به ياد تو گريه كنم

اشـــك بيكسي من گونه هامو مي سوزونه

تا مياد خنده ي رو لب هاي من جون بگيره

ياد چشمات روي لبخند من و مي پوشونه

جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه

كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه

در و ديوارهاي خونه از تو داره صد نشونه

گل هاي باغچه ميگيرن از فراق تو بهونه

كاش مي شود با مهربوني پُـر كنيم فاصله ها رو

من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه

من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه

جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه

كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه

من كه چون شمعي به شام تار تو افروختم

هر چه كردي با دلم از شكوه لب را دوختم

روز شب بوده دعايي من سلامت بودنت

پس چرا آتش شدي از شعله هايت سوختم

خيلي دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

ميخواستم از او بگويم

به نام حق

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.

و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.

سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.

و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم

اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.

فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا

باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.

شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .

اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.

حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥

به تواز تو ميرسيدم

توي باور نازت ازم يه ياغي ساختي

ميخوام بگم عزيزم  منو تو نشناختي

دوست دارم که باشم تو باور تو يک مرد

با حال التماسي بگم دوباره برگرد

هر واژه‌ي بي ربطي اونو يادم مياره

همه ميخوان بگن که اون منو دوست نداره

هر روز مثل اشکي که ميخوام بارون ببينم

ولي طاقت نميارم تو چشماي تو بشينم

مگه من دل نداشتم ؟؟ دل منو شکستي

چرا وفانکردي به اون عهدي که بستي

تو که گذاشتي رفتي منو تو اين شب سرد

با التماس دستهام ميگم دوباره برگرد

ميخوام بگم که يادت توي دلم ميمونه

توي دلم سياه نيست !! اينو چشات ميدونه

ميگن شيرين و فرهاد رفتن توي هر ياد

چون به هم نرسيدن  کردن عشقو فرياد

مگه من دل نداشتم ؟؟ دل منو شکستي

چرا وفانکردي به اون عهدي که بستي

چه کنم حالا که بي تو تنهاي تنها موندم

اينا حرفهاي دل بود که برات ترانه خوندم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۶/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه هفتم)

عزيز من!

مدتي ست مي خواهم از تو خواهش كنم بپذيري كه بعض شب هاي مهتابي،

عليرغم جميع مشكلات و مشقات، قدري پياده راه برويم – دوش به دوش هم.

شبگردي، بي شك، بخش فرسوده ي روح را نوسازي مي كند و تن را براي تحمل

دشواري ها، پرتوان.
 
از اين گذشته، به هنگام گزمه رفتن هاي شبانه، ما فرصت حرف زدن درباره ي

بسياري چيزها را پيدا خواهيم كرد.
 
نترس بانوي من! هيچكس از ما نخواهد پرسيد كه با هم چه نسبتي داريم و چرا

تنگاتنگ هم، در خلوت، زير نور بدر، قدم مي زنيم. هيچكس نخواهد پرسيد؛ و تنها

كساني خواهند گفت:«اين كارها برازنده جوانان است» كه روح شان پير شده باشد؛

و چيزي غم انگيز تر از پيري روح وجود ندارد. از مرگ هم صد بار بدتر است.
 
راستي، طلب فروشگاه محله را تمام و كمال دادم. حالا مي تواني با خاطر آسوده از

جلوي فروشگاه رد شوي. هيچ نگاهي ديگر نگاه سرزنش بار طلب كار نخواهد بود.

مطمئن باش!
 
ضمنا همه ي چيزهايي را هم كه فهرست كرده بودي، تمام و كمال خريدم: برنج، آرد

نخودچي، آرد سه صفر، ماكاروني، فلفل سياه، زرد چوبه، آبغوره، نبات، برگ مو ،

صابون، مايع ظرفشويي، و دارچين(كه چه عطر قديمي يادانگيزي دارد)
 
مي بيني كه چقدر خوب، من بي حافظه، نام تك تك چيزهايي را كه خواسته بودي به

خاطر سپرده ام؟
 
خب... ديگر مي تواني قدري آسوده باشي، و شبي از همين شب ها، پيشنهاد يك

پياده روي كوتاه را به ما بدهي. ما، با اين كه خيلي كار داريم، پيشنهاد شما راخواهيم

پذيرفت.
 
عزيز من!

ما آنقدر بدهكار نخواهيم شد كه نتوانيم از پس بدهي هايمان برآييم، و هرگز آنقدر پير

نخواهيم شد كه نتوانيم متولد شويم.

ما از زمانه عقب نخواهيم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهيم كشي.

فقط كافي ست كه قدري ديگر هم از نفس نيفتيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

زنداني و زندانبان

سر پيچ از هم جدا شدند.

يكي زنداني بود ديگري زندانبان.

زنداني دوره ي محكوميتش را گذرانده بود و زندانبان دوره ي خدمتش را.

چمدان هايشان پر از گذشته بودحوله ي كهنه ريش تراش زنگ زده و آينه ي جيبي

و...

آنها سرنوشت مشترك داشتند.

هر دو خاطرات خود را پشت ميله ها گذاشته بودند

و وقتي سر پيچ از هم جدا شدند برف بر هر دوي آنها يكسان ميباريد...

چشم از ديوار گرفتي

و گفتي

كي؟ كجا؟

و گفتم

به راستي

كي؟ كجا؟

غروب

با چشمان خيس از هم جدا شديم

و گم شديم

در شهري كه هيچ يك از ساكنانش نمي دانستند

به راستي كي و كجا

به جز حضور تو

هيچ چيز از اين جهان بيكرانه را

جدي نگرفتم...

حتي عشق را!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

سفر دل

هر از گاهي در جستجوي نامي و يادي از تو

دلم مي رود

بي آنكه يادي از من بكند

بي هيچ خداحافظي!

مي رود و با يك سبد گلهاي سپيد لطف برمي گردد

با كوله باري پر از روشنايي آبي عفو

با تني داغ از حرارت مهر

با چشماني روشن از نور اشك

با گوشهايي سرشار از ترانه ي «دوستت دارم!»

با زباني شاداب از ذكر « تنها تو را مي خواهم!»

با پاهايي بريده از خاكستان و رسيده به دلستان

با دستاني خيس از چشمه ي حرارت زلال «روز ازل»

طراوت آن روزي كه شهادت دادم به آنكه «تنها تو را دوست دارم»

«تنها تو دوست داشتني هستي و بس!»

روزي كه تو امر به گفتنم فرمودي و من لب گشودم كه :

«فقط تو سزاوار همنشيني هستي و بس!»

امشب نيز

از ابتداي دل سياه شب

دلم باز عزم سفري سپيد كرده

باز هم دارد مي رود

گوي اين بار خود را براي سفري طولاني آماده كرده است

سفري طولاني به مقصدي

نزديك تر از نزديك...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

شعر من حرف من است

شعر من حرف من است

حرف من خستگي سينه پر درد من است

شعر من حرف دلي است که در آن چشمه جوشان محبت جاريست

اين شعر دلي است که در آن شاخه افسرده غمگين خاطر چشم بهاري دارد

من پري کوچک غمگيني را مي شناسم

که در اقيانوسي مسکن دارد

و دلش را در يک ني لبک چوبين مي نوازد

آرام آرام پري کوچک غمگيني

شب از يک بوسه مي ميرد

و اينک هر سحر در قلب من نيلوفري نمناک مي رويد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

روزهاي جاده

شروع شد از يک ثانيهُ ساعت از حرکت ايستاده

و روزها را بدون آنکه بدانم خواب ساعتم را بي هدف شب مي کردم

مي نويسم

اقتدار پاييز را با آمدن بهار جبر دانستم

اما مي دانم که پاييز با وجود جبرش هنوز هم پاييز مي ماند

و منتظر پاييز قول داده شدهُ ديگر

پس در خواب و خوراک زندگي وجود اميد را ميستايم

که نويد دهندهُ مرگ بديهاست

من مسافر زمان زندگي

زمان خود ز ياد برده ام

چه ميشود اگر براي لمس او

کشم خيال را به زير عکس خورده ام

کمال من ز من فرار ميکند

شراب زندگي مرا هلاک ميکند

به پاس صحبت طلاي حافظم

تفکرش مرا خلاص ميکند

بيا تو ماه من که شب به روز ميکشد

سراب زندگي تو را به گوش ميکشد

کنم خطا اگر پياله را به او دهم

که چوب زندگي مرا به دوش ميکشد

بيا تو ماه من که زندگي دهي

مرا به روي اين زمين تو بندگي دهي

خيالم اين بود که سر به او دهم

بيا که تو مرا رميدگي دهي

تصورم کلام آخرين توست

که بايدت ز در روي برون

ز در روي برون ز قلب من که نه

بيا که ماه من ز من نري برون

اميد زندگي مرا اميد ميدهد

ز ديدنت مرا نويد ميدهد

کنم صبوري از نديدنت که او

شراب بس دو ساله را پليد ميدهد

شوم جنون وصل عشق تو

کنم کتاب زندگي ز بر

بيا که ماه من شراب عشق تو

مرا برد به آسمان شرر

به روز ديدنت تو ماه من قسم

تو را به خاطر هوس نخواستم

که قلب من به زيرپاي تو فتاد

غم تو را براي شاديم نخواستم

ببخشم اي تو ماه من هواي آخرم

من ار چه نيست شدم ز هست اين غرور

دگر ز تو تمنا نکرده اين دلم

به جاي صحبتم شوم دگر صبور








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

هميشه اينگونه بوده است

کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش

کني.   پيش از آنکه  تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به

او نشان بدهي  مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي

ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها

سرک مي کشد در کنارش باشي .

هميشه اين گونه بوده است:

کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي

که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر

بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي

صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي

هميشه اين گونه بوده است:

وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر

تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي  ناباورانه او را

در کنارت نمي بيني ،  فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده

هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را  پر از بوسه و نور کند .

هميشه اين گونه بوده است:

او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را

فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد
 
راستي اگر هنوز او نرفته ؛ اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده ؛ اگر هنوز

مي تواني برايش يک گل بفرستي  و غزلي از حافظ بخواني پس قدر تک تک

نفسهايش را بدان
 
مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

ميخوام ببينمت

بنام تمثال جاودانه عشق ،
 
بنام تکتاز دشت بي بديل يغما برده از سکوت زيبانواز فريادگر تنهائي ،
 
بنام آن بي ادعا که قرون شاهد اين بي ادعائيش بود تا من يک آن صدايش کنم !!!
 
ببين دلم چقدر تنگ شده که روبروت بشينم و حرفام يکي يکي که نه ! همشون

يهويي يادم بره و زبونم بند بياد که چي ميخواستم از ته دل بي کينه ام برات بگم !
 
حال عزيز دلم چطوره ؟
 
معلومه با کدوم جمله از دست بي ذوقم در رفتي که با طومار طومار لغت نميتونم
 
آرومت کنم ؟!!!
 
چرا رحمِت منو به آتيشِ خودآزاري ميندازه ؟
 
چرا باورم رنگبندي از نوع اين بيدلان گرفته بدست و تورو بيداد ميکنه ؟
 
آخه فدات شم ! چي گفتم که اينهمه بايد درد گم شدنتو اونم تو ثانيه هائي که

هميشه مثل نفس بودي و رگهاي اميدمو مملو از خون سرخِ سبزينه بودنت ميکرد ،

احساس کنم ؟!
 
بيا دورت بگردم !
 
بيا دردت به جونم !
 
بيا آيه "خودآ"ئي بودنم !
 
بيا احساس سرخ طپيدنم !
 
بيا نقشينه پر رونق دل ساده بي پيرايه ام !
 
بيا فريادترين آغوش تنهائيهام !
 
بيا آشوبگر بي پرواي دل بيقراران دلدار !
 
بيا منتهاي جاده هاي ييلاقي تنها باتو بودن !
 
بيا ابرک بيقرار دل طوفانخيزم !
 
ميدوني چرا دارم اينطور صدات ميکنم ! ميدوني ، درسته ؟
 
پس منو لابلاي اين بي ترانه ها جا نذار ،
 
ميخوام دوباره ، همونجوري ، واسه حتي يکباره ديگه ...
 
ميخوام ببينمت ،
 
                   ميخوام ببينمت ،
 
                                      ميخوام ببينمت ،..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

 عمر نوح

مي انديشم زندگي روياييست و بال و پري دارد به اندازه عشق....بيانديش

اندازهعشق در زندگيت چقدر است؟در کجاي زندگيت است؟ ..دلم به حال عشق مي

سوزد.چرا سالهاست کسي را عاشق نديدم؟.....مگر نمي دانيم براي هر کاري عشق

لازم است 

رهگذري ارام از کنارم مي گذرد و بدون حس عشق مي گويد : صبح بخير.... صدايش

در صداي باد گم مي شود و به گوش قلبم نمي رسد.
 
زمان مي گذرد و در انتهاي راه مي فهمي چقدر حرف نگفته در دل باقي

ماند ,حرفهايي که مي توانست راهي به سوي عشق باشد.

حرفهاي ناتمامي که در کوچه هاي بن بست زندگي اسيرند.ناگهان لحظه غربت مي

رسد و تو در ميابي که چقدر زود دير شده.

به تکاپو مي افتي...در غربت بيابان ,در کوچ شبانه پرستوها, در لحظه وصال موج و

ساحل دنبال عشق مي گردي.

دير شده خيلي دير.

هر روز دوست داشتن را به فردا مي انداختي و حالا مي بيني ديگر  فردا يي وجود

ندارد.

سالها چشمت را به رويش بسته بودي و نمي دانستي و يا شايد نمي فهميدي.

امروز حرف حقيقت را باور مي کني ...اما افسوس که خيلي زودتر از انچه فکر مي

کردي دير شده
 
 آن كس كه لذت يك روز زيستن و عاشق بودن را تجربه كنه ، انگار كه هزار سال

زيسته و آنكه امروزش رو قدر نميدونه ، هزار سال هم به كارش نمي آد

اگه بگن يه روز واسه زندگي کردن فرصت دارين اگه اعلام کنن دنياداره تموم ميشه

تمام خطوط تلفن اشغال ميشه واسه دوستت دارم گفتن ها يعني در آخرين لحظات

تازه به اون کسي که دوستش داريم ابراز علاقه ميکنيم

در همان يك روز دست بر پوست درخت مي كشين... روي چمن ميخوابين .... كفش

دوزك ها رو تماشا ميکنين....سرتونو را بالا ميگيرين ... و ابرها را ميبينين ...انگار که بار

اوله اون هارو ميبينين و به آنهائي كه نميشناسين سلام ميکنين ...غصه نبايد

بخورين ...وگرنه همين يه روز رو هم با غصه خوردن از دست ميدين ....

شما در همان يك روز آشتي ميکنين ومي خندين مي بخشين....تازه ميفهمين عاشق

بودين و نميدونستين ...اين قدر که غرق در زندگي بودين هيچوقت نه به کسي محبت

کردين و نه اجازه محبت کردن رو به کسي دادين....دلم ميسوزه واسه آدم هايي که

هميشه در فردا زندگي ميکنن به خيال داشتن عمر نوح








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

خير و ....شايد هم شر

ديشب را سپردم به غفلت خويشتن و چشم را مـامن  تاريکي ها نمودم 

تا مغزم خميازه اي بکشد از سر بي خبري  و جانم رونقي متظاهر گيرد

تا شايد رخسار واژه هاي نهفته در خيالم خود را به کس ديگري عرضه کنند

و با هجرتشان ، تنها مشغله ي افکارم نشوند !

اما  دلداده ترين مجنون زندگي من کلماتي هستند که وقتي دستشان را به هم مي

دهم ذهن من  را ارضا مي کنند

در مسيرعمر شب ، وقتي خيالات اثيرم خنثي شد به عشقبازي دو پلک و يک چشم بر

هم بستن چهره اي فريبا مرا وادار به تعقيب خود کرد

و با طنازي خود روح استوارم را در درياي خيال خويشتن غرق نمود

فکر کنم  همه ي زندگي من در ژرفاي نگاه پر اضرابش خلاصه مي شد

و سايه اش  در معبد تفکراتم  دوست داشتني ترين تاريکي براي ستودن بود

لبخند او شيرين ترين حادثه اي بود که تا آن زمان روحم از حس کردنش  عاجز بود

و مناظره اش زيبا ترين رخدادي بود که مي توانست رخوت افکارم را نابود کند و جاي

آن را به آرامش دهد اصلا ،تنها موجودي که واژه ي اعتماد از زنده بودنش  نمي

ترسيد، رواني بود که سنگيني اش را جسم او  او متحمل مي شد !

او نه خورشيد بود و نه ماه !

و نه همان موجوداتي که بوي ادکلن هايشان تو را مي کشاند تا ناکجا و معصوميتت

را از دست رفته مي سازد

وجود او فراتر از اين بود که طبيعت قادر باشد  او را در دامان خويشتن تکامل بخشد !

رخسار او روي بوم هيچ تصوير گري حک نشده بود

و پيکرش دست سنگ تراشان را عاجز مي نمود

هر چه من واژه هايم را در سايه سار نگاهت  تزيين کنم ؛ در برابر واقيعتي که پيش

روي من مصور مي شد مهملي بيش نيشت !

نمي دانستم به چه نامي بخوانمش !

او که نه در وراي دنيا دستي در ميان داشت و نه در ماوراء نوشته هاي من قابل

توصيف بود

نفس زنان در تعقيب سايه اش افتادم تا فرهي را در قربت او حس کنم

و لطافت او را اسوه ي مجنون خويشتن کنم

اما همين که سايه هاي مان آغوش يکيدگر را لمس نمود 

چشم وصال به ظلمت باز شد و ديده ي صبح هم به شروع من  !

تا اين گونه طلوعي ديگر را مناظره کنم و خيالش خاتمه يابد !

بوي نان تازه مي آيد و ريحان

کلاغ ها روي بام ديوارمان يکيديگر را صدا مي زنند و شايد هم به يکي خبري خوش

مي دهندصداي خش خش جارو از کوچه به گوشم مي رسد

و بچه اي هم توپ را به ديوار خانه مان مي زند !

به ظاهر آرامشي پيرامونم را در آغوش مي گيرد

مثل آن زمان هايي که نيستي و خيالت هست !

همه چيز نويد مي دهد دنيا همان است که ديروز و پريروز و چند روز پيشش بوده

است و هنوز قلبش در مدار صفر درجه ي خويشتن مي تپد !

به راستي !

اين همه شکوه و جلوه را يک زميني مي تواند صاحب شود !

آن وقت چگونه مي توانست نزد اين همه ناپاک عصمت خود را دست نخورده حفظ

کند ؟!

شايد اين همه وقار و عظمت

متعلق به فرشته اي بود که خدا در يمين کالبد من نهاد تا ابزار سنجش من شود

همان که سنگيني اش کم تر حس مي شود و گاهي هم فرار مي کند به نا کجا !

او که پليدي را در چند قدمي خود حس مي کند

و رفيق نا اهل من را مي شناسد !

آري رفيق نا اهل من !

همان که تنها واسطه ي آشنايي مان شيطان –اين موجود سراسر تنفر – شد

و هنوز ريسمان پليدي را به دستانم مي بندد

و تنها هدف متعالي من را به حقارت مي کشاند !

مي ترسم يک روز در آتش او تجزيه شوم !

اي دوست داشتني ترين بهانه براي شب بيداري هاي من

اين موجود

نه در خيابان فرشته پيدا مي شود

نه در کوچه و پس کوچه هاي شهرتان !

نگاهت را برگردان و خوبي ها را حس کن و معلولشان شو

تا وجودش آشکارا شود و لياقتت را لمس کني !

بجوش و حرکت کن

شايد دير شود "يک کمي "

آري !

دير مي شود يک کمي !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

چيزي است غيرممکن

زندگي چيزي است غيرممکن; نبايستي باشد، ولي هست. بودن ما، درختان،

پرندگان، اينها همه معجزه است. واقعا معجزه است، براي اينکه کل کائنات بي جان

است. ميليونها و ميليونها ستاره و ميليونها و ميليونها منظومه ي شمسي همگي فاقد

حيات هستند. فقط بر روي زمين، اين سياره ي ناچيز- که در مقايسه با کائنات ذره اي

غبار بيش نيست - حيات و زندگي به وجود آمده است. زمين خوش اقبال ترين مکان

در کل هستي است; چرا که در آن پرنده ها مي خوانند، درختان رشد مي کنند و

شکوفه مي دهند، انسانها عشق مي ورزند، آواز مي خوانند، مي رقصند. واقعا

اتفاقي غيرقابل باور رخ داده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

قصه هاي عشق

گر نبوديم ما سزاوار قصه هاي عشق

آن ناسزاي قصه منم

حقا سزا تويي

صدام کن بال فريادم نمي ره عشقت از يادم

مني که بي وفايي رو جوابش رو وفا دادم

صدا کن اسممو يک بار

نه با ترديد

که با ايمان

تن خشک کويرم من ببار اي نم نم باران

ببار اي ابر باروني

که خستم از دگرگوني

ببر من را به آرامش که خستم از پريشوني

صدام کن عطر آزادي

تو عشقو ياد من دادي

بگير دستي که افتاده اگر از پا نيفتادي

صدام کن تا هنوز روزه که فردا مرگ امروزه ....

من عاجزانه گريختم ، از بند ايمانم چه سود

پاي گريز از من و رد پا تويي

ناراضي ام از اين روز و روزگار خود

اما آن روزن اميد من و راز رضا تويي

در ابتدا تو بودي و در انتها تويي

من مجرمم به جرم تو و اينک جزا تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

مرا از شاخه چيدند

من گلي بودم مرا از شاخه چيدند

به گلداني برده و آبي چکيد ند

به من گفتند اينجا خانه ي توست

به جاي باغ و بوستان کاشانه ي توست

يکي بود همراه من طاقت نياورد

همان روز نخستين عزم سفر کرد

و رفت و من ماندم و غم

به گلدان کوچکم عادت نمودم

به چشم مردمان من راز ديدم

در صد قفل دل را من باز ديدم

که هر کس آمد وبرمن نظر کرد

به آني غصه از يادش سفر کرد

به من اين روزها رفت بگذشت

نمي گويم که آسان سخت بگذشت

من اما شکوه بر ايزد نگفتم

به زندان کوچکم گاهي شکفتم

ز راهي عاقبت يک مرد آمد

نمي دانم چه فکري کرد آمد

من خشکيده را او سبز مي ديد

ز چشم عاشقم او غصه مي چيد

نمي دانم چرا من گريه کردم

ز نامردي مردم به او من شکوه کردم

به او گفتم ز داغ اين جدايي

که از خانه مرا بردند جايي

که نام خانه را بر آن نهادند

بهشت کوچکم را از من گرفتند

ز غربت چشم من همواره گرييد

ز نامردي اين مردم به جانم خار روييد

مرا که از غربت نشاني داشتم

تنم سبز بود روح عرياني داشتم

مرا هر روز بر هم هديه کردند

که گويي همراه من غم هديه کردند

به درد غربتم آن مرد گرييد

نمي دانم سخن هاي مرا بشنيد يا نشنيد

مرا با دستهاي مهربانش...

مرا با آن نگاه بردبارش

ز زندان کوچکم آرام برداشت

به راهي آشنا او گام برداشت

مرا برد عاقبت از آن سرايي

که بوي درد مي داد و جدايي

مرا بر خاک آشناي خانه بنهاد

و قصه ي يک گل خشکيده را اينگونه سرداد....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

من امشب ميميرم

يه عاشق بي قايق تو دريا چشماشو مي بنده تو رويا

من عاشق بي قايق تو دريا مي ميرم چشمامو مي بندم بي رويا مي ميرم

مي رمو ميميرم آسوده مي شم از عشق مي رمو ميميرم

جشن تولد مرگمو براي تو زير آب مي گيرم

يه زيبا نگاهش به موجا يه عاشق بي ساحل تو دريا

پرياي دريا من امشب ميميرم  از عشق يه زيبا من امشب ميميرم

مي رمو ميميرم آسوده مي شم از عشق مي رمو ميميرم

جشن تولد مرگمو براي تو زير آب مي گيرم

يه عاشق من عاشق بي قايق تو دريا چشمامو مي بندم بي رويا

يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه

يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

شب مثل شبهاي غريب

شب بي تو يک تکه کاغذ سياه است که بايد آن را مچاله کرد و دور انداخت.

شب بي تو تراکم لحظه هاي سنگين و معشوش بر گرده زمين است.

شب بي تو يک حرف بيهوده در دفتر زمان است.

شب بي تو يک اندوه تبدار تاريک است ؛ يک خاطره غم انگيز و متروک.

شب بي تو يک قصه ملال اور و تکراري است که حتي اگر شهرزاد آن را باز گويد به دل

نمي شيند.

شب بي تو يک غريبه اي سياهپوش است که در هيچ خانه ايي راه ندارد و همه

پنجره ها به روي او بسته است.

شب بي تو يک شعر نا موزون ومهمل است که حتي ديوانگان آن را زمزمه نمي کنند .

شب بي تو کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلکها مي گذرد و خواب شيرين را مي

آشوبد.

شب بي تو حسرت طولاني يک مسافر سر گردان است که از کاروان جا مانده است.

شب با تو يک کاغذ نا نوشته و سپيد است که ستارگان مشقهايشان را بر آن مي

نويسند.

شب با تو يک تالار مواج است که از دره هاي بادام و بلوط مي گذرد و به دروازه صبح

مي رسد.

شب با تو يک شعر نجيب و عاشقانه است هماني که مجنون در صحرا براي ليلي مي

خواند و فرهاد در بيستون به بيش اش اموخت.

شب با تو يک آينه زيباست که فرشتگان گيسوان خود را در آن مي بافند.

شب با تو يک باغ معلق در آسمان است که پيچکهاي عشق از همه سوي آن سر

برآورده اند.

شب با تو يک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سر چشمه مي گيرد و در کوچه هاي

افسانه ديدار جاري مي شود .

شب با تو يک خوشبختي دامنه دار است که مرا از کناره سخت و گنگ زندگي جدا مي

کند و به نيزارهاي روشن مترنم باران مي برد.

شب با تو مثل شبها ي غريب است كه در خلوت شبانه ام به گونه هايم جاي       مي

شود ببين و دلتنگي هايم را مرهمي مي گذارد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

سفر

نرو چشم انتظارم نذار

بيا تو باز سر روي شونم بذار

ميخوام تموم عمرمو من خاک پايت کنم

چشمامو من بدم برات جون و فدايت کنم

بذار که خوب نگات کنم

براي آخرين بار

نمي تونم بهت بگم

خدا تورونگهدار

هرچي که تو دلم بود

چه صادقانه گفتم

نذارکه بيشتر از اين

به پاي تو بي افتم

سفر نرو چشم انتظارم نذار

بيا تو باز سر روي شونم بذار

ميخوام تموم عمرمو من خاک پايت کنم

چشمامو من بدم برات جون و فدايت کنم

حقيقت و واست بگم

به آخر خط رسيدم

اينو بدون از همه کس

تو زندگيم دل بريدم

نميدوني چقدر دلم

تنگ براي ديد نت

براي مهربونيات

نوازشات بوئيدنت

تا جون دارم هميشه پا به پاتم

تا دم مرگم که باشه من يکي باز فداتم  








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

جاده

 جاده يعني حسرت

جاده يعني رفتن

گم شدن چون سايه

به سفر دل بستن

گريه آينه هاست

سايه اي سرگردان

مثل شمعي در باد

آتشي در باران

جاده يعني بدرود

در غروبي دلتنگ

در طلوعي خسته

گفتن از شيشه و سنگ

جاده يعني شيرين

انتظار فرهاد

جاده يعني خسرو

مثل رفتن از ياد

جاده يعني تقدير

جاده يعني رفتن

کاش پاياني نداشت

جاده ي غربت من

جاده يعني رفتن

به سفر دل بستن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

سنگ

توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسيار

زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بودند که مردم از راه هاي دورو نزديک واسه

ديدنش به اونجا مي اومدن.

و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه

يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن

کرد و گفت:

"اين؛ منصفانه نيست!

چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!

مگه يادت نيست؟!

ما هر دومون  توي يه معدن بوديم,مگه نه؟

اين عادلانه نيست!

من خيلي شاکيم!"

مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:

"يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي  و مقاومت

کردي؟"

سنگ پاسخ داد:

"آره ؛آخه ابزارش به من آسيب ميرسوند."

آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."

و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:

"ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.

به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .

به طور حتم در پي اين رنج ؛گنجي هست.

پس بهش گفتم :

"هرچي ميخواي ضربه بزن ؛بتراش و صيقل بده!"

و درد کارهاش و لطمه هائي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم.

و هر چي بيشتر مي شدن؛بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!

پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بي توجه

عبور مي کنن."

آره عزيز دلم!رنج و سختي ها هداياي خالق مهربون هستيه به من و تو .

و يادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشيم که خودمون هم نمي تونيم از الان باور و

تصور کنيم.

پس بيا ازين به بعد به هر مسئله و مشکلي سلام کنيم و بگيم:"خوش اومدي"

و از خودمون بپرسيم :

"اين بار اون لطيف بزرگ چه موهبت و هديه اي برامون فرستاده؟"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

تو را

تو را

در بهار صدا کردم

نامت گلي شد

ميان دست هايم خنديد

تو را

در تابستان خواندم

يک آفتاب در چشم من گريست

تو را

از پاييز پرسيدم

درختي راز خويش را

به خاک گفت

نشان تو را

از زمستان پرسيدم

بغض تمام پرندگان

باران شد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

توي تقويم مي نويسم

توي تقويم مي نويسم تا بمونه يادگاري

روز تلخ عاشقي مون گفتي که دوستم نداري

مي چکه قطره ي اشکم روي اين جمله آخر

حتي اين قلم نداره اين شکست تلخ را باور

مي گذره ماهي و سالي اما باز پر از غروبم

هر کي حالم و مي پرسه به دروغ ميگم که خوبم

نه مي خوام کسي بفهمه با پريدنت شکستم

رفتي و تنهاي تنها با خيال تو نشستم

تو تقويم مي نويسم رفت اوني که عاشقم کرد

ديگه خورشيدي ندارم واسه اين روزهاي دلسرد

ولي تو ، تويي که رفتي حرمت عشق و شکستي

روي التماس چشمام، چشماي نازتا بستي

تقويم از اسم تو پر شد اما  جات خالي اينجا

منم و خاطره ي تو منم و قصه فردا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

پنجره را باز ميكنم

پنجره را باز ميكنم

در آغوش آسمـان فرياد ميزنم ...

حضور آسمان گاهي چون بادي موافق در افكارم رخنه ميكند

و پريشاني موهايم را بهانه اي ميشود ...
 
زوزه هاي دلواپس انتظار 

زير بار سنگين قدم هايم ناتواني خود را خش خش ميكنند 
 
تاريكي آرام از فراز كوهها فرود مي آيد
 
امشب از جنس فريادم

از جنس نيـــاز ...
 
در دالان هاي تاريك ترديد كورسوي كوچكي از اميد اما

هنــوز نفس نفس ميزند 
 
امشب همدوش تاريكي ام ...

فرياد به هر چه تاريكي 

كه مرا اين چنين سخت در آغوش گرفته است ...
 
فرياد به تو اي دل

تا باز ماني ز سوختن

و فرياد به تو اي چشم هاي من

كه هنوز و هميشه در اين بغض دردناك غلت مي خوريد ...
 
فرياد به قفل اين سكـــوت كه هنوز بسته است

و اي آسمـــان

فرياد به بادهايت كه اينگونه بر گونه هاي خورشيـــد سيلي مي زنند 
 
و اي بادها فرياد به شما که به آفريننده تان بگوييد

گناه خورشيد چه بود كه اينگونه به شلاق كشيده شد؟ 
 
امشب خورشيد در حسرت پــرواز بيدار است 

امشب خورشيد گيسوانش را به باد خواهد داد

تا شايد شاخه درختي تكيه گاهش شود

و ترانه اي يابد از رهايي

تا نجات اين چشم هاي ساكت خاموشي

كه هيچ گاه پلك نمي زنند ... 
 
امشب خورشيد تشنه نور است

و آسمــان روزي ، در هراس گم شدن هميشه خورشيد در برفها

خواهد ماند . . .

روزي كه خورشيد 

براي هميشه در انجماد مبهم برف ها گم ميشود . .  
 
آه . . .

كاش تاريكي مي گذاشت خورشيد براي هميشه در آغوش آسمانش بماند

گوش كن!   چگونه مي خندند ستاره ها در نبود خورشيد !!!
 
امشب خورشيد همدوش سحر تا هم آغوشي نور پــرواز خواهد كرد

گرچه براي پرواز آسمان تاريك است و دستان خورشيد خسته

اما درون آسمان هنوز آتشي روشن است

كه امنيت رفته را باز مي آورد

و ترانه اي به گوش ميرسد كه از نخستين سكوت جهان مي آيد ...

ظرف آبي بايد برداشت

عكس آسمـــان و خورشيـــد درون کاسهء آب هم 

بدون شك زيباست
 
و اين تصوير شروع داستاني ست كه تا ابد ادامه مي يابد

گرد تو ميچرخد

و در من تمام ميشود ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۴/۱۲/۸۵

همه ميگن

همه ميگن آدم بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنياش بگذره ...

ولي تو که دنياي مني چطور ازت بگذرم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

شبي از شب ها

در شبي از شب ها خدا را ديدم كه در حال بازرسي پرونده ها بود...

يكي را  برداشت و رو به من گفت آدمكشتي ؟

گفتم تو مرا قاتل كردي

گفت دزدي كردي؟

گفتم تو مرا محتاج كردي

گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟

گفتم تو مرا عاشق كردي

پس از اندكي سكوت گفت تو تنها بنده اي هستي كه

حقيقت زندگي را در يافتي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

سه چيز

زندگي سه چيز بيش نيست :

به اجبار دنيا آمدن ...

با غم زيستن ...

با آرزو مردن ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

زندگي را دوست دارم

زندگي را دوست دارم

نه در قفس...

عشق را دوست دارم

نه در هوس...

تو را دوست دارم

تا اخرين نفس...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

ديوِ توي قصه ها

ديوِ توي قصه ها كه هميشه برام ميخوندن تو بودي

فكرمي كردم همچون پريا مهربوني كاش من دختر مهربون بودم

تو شاهزاده قصه ي من

واسه ي دوست داشتنت كافي بود صفحه ي بعد رو بزنم

اما انگار نميشه قصه ي من مثل تموم قصه ها

اولش دوستي باشه و آخراش مهربوني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

دل هر كس دل نيست

من چه ميدانستم ، دل هر كس دل نيست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بي خبر از عاطفه اند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

از همه دشوارتر

عقل پرسيد كه دشوارتر از مردن چيست؟

عشق گفت : فراق از همه دشوارتر است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

تنهادليل من

براي دريافت عشق بايد آن را مي بخشيديم.

تنهادليل من مخفي كردن عشق بود

و مخفي عشق سريع ترين راه از دست دادن آن است...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

تمنا كردم

من تمنا كردم كه تو با من باشي

توبه من گفتي : هرگز هرگز ، پاسخي سخت و درشت !!!

و مرا غصه اين! هرگز! كشت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

باز هم تو نيستي

باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است

زندگي بدون تو خارج از تصور است

پرسه اي كه ميزنم اوج دل گرفتگيست

خنده اي كه ميكنم از سر تظاهر است

بي وساطت تو اي ابي هميشگي

بين آب و آينه سايه تنفر است

از جداره هاي خواب آفتاب من بتاب

زير سايه زيستن واقعا نفس بر است

باز هم در آينه خيره ميشوم ولي

باز هم تو نيستي باز هم دلم پر است

زندگي بدون تو خارج از تصور است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

وقتي دلم تنگه برات

وقتي دلم تنگه برات

وقتي دلم مي کنه صدات

مي شنوي صداي نالمو؟

که مي رسونه باد برات؟

من يه عمر عاشقتم ....

عاشق خودت عاشق چشات

نگو چشات نا مردي کرد

عشقمو ديد رحم نکرد

آخه نگاه منم عاشقته

ميزنه قلبم با يه نگات

زمونه بود نا مردي کرد

عشقمو ديد حسودي کرد

دلم موندو صبوري کرد

نشست به پات عاشقي کرد

اما نگام نگاهتو هوايي کرد

بي خيالي دلم دل تورو

خودت بگو کجايي کرد؟

تو راست مي گي سر به هوام

از يه سراي ديگه و

شايدم از ناکجام....

تو راست مي گي ...

بال وپر شکستمو مرهمي نيست

آخر قصه ي دلم

رسيدن و با همي نيست

تو راست مي گي که دنيا

مال منو مال تو نيست

مال دلاي عاشق و

مال چشاي ساده نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

قصه ي قرار اخر

يادته تو اوج پاييز ، اخرين لحظه ي ديدار

خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار
 
يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم

تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار
 
تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد

بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار
 
بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون

هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار
 
يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟

يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟
 
منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم

يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار
 
خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن

بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار
 
نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري

من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار
 
دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم

شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار
 
دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر

خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من اوار
 
حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت

همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار
 
اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم

غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

قاب عکس خالي

از تو قاب عکس خالي باز داره صدا مي پيچه    

روي ديوار تک و تنهام يکي من رو هم ببينه

تنها موندم توي قاب روي ديواراي سنگي

پس تو کي ميخواي بيايي با يه دونه قلب سنگي

توي اين اتاق تاريک با يه عالم خاطراتت

مي شکنه بغض سکوتم توي روياي نبودت

ياد روزهايي که با هم زير آسمون آبي

پا مي زاشتيم روي ابرا پا برهنه و دو تايي

حالا اون روزا عزيزم ديگه رفته از تو يادم

منم و يه قاب خالي با تو که نيستي کنارم

چشام و رو هم ميزارم شايد تو بياي کنارم

بگيرم دستت و اينبارنذارم بري ز يادم

يعني ميشه که تو باشي کنارم تو قاب چوبي

منو فرياد بزني بعد بگي که مياي مي موني

يا که نه دست من از تو ديگه دور شده يه دنيا

حالا من چي هستم اينجا يه دونه عاشق تنها

عاشقي که توي قابه زندگي براش عذابه

پر کشيدنش چه آسون موندنش ديگه مهال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

فرصتي نمانده است

فرصتي نمانده است

بيا همديگر را بغل کنيم

فردا يا من تو را مي کشم

يا تو چاقو را در آب خواهي شست

همين چند سطر

دنيا به همين چند سطر رسيده است

به اينکه انسان کوچک بماند بهتر است

به دنيا نيايد بهتر است

اصلاٌ اين فيلم را به عقب برگردان

آنقدر که پالتوي پوست پشت ويترين پلنگي شود

که مي دود در دشت هاي دور

آنقدر که عصاها پياده به جنگل برگردند

و پرندگان

دوباره بر زمين...

زمين...

نه! به عقب تر برگرد

بگذار خدا دوباره دست هايش را بشويد

در آينه بنگرد

شايد

تصميم ديگري گرفت....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

عشق تو، ياد تو،اسم تو ، خاطره شد

مثل يه حس زيبا، مثل يه خواب کوتاه، من اسمتو گذاشتم، قشنگترين اشتباه بي تو

هر لحظه من ،شکسته بي صدا بود، اين خنده ها دروغه، بي تو شادي کجا بود

روزهاي شادي وعشق،حيف که چه زود ميگذره، از قصه من وتو چي موند به جز

خاطره يه قاب عکس خالي، زير غبار هميشه، يه پنجره که هر گز ،به جايي باز

نميشه گرفته هر ستاره، فانوس عشق به راهه، نرفت از ياد آينه، هنوز رنگ نگاهت

رفتي تو اززندگيم، انگار که يه خواب بودي، تو لحظه هاي عمرم ،افسوسي کمياب

بودي مي دونستم از اول ،اين رسم زندگي نيست ،خوشبختي ها زود گذر، هر گز

هميشگي نيست به دنبال يه رويا، که دست نيافتني بود، مي دونستم از اول قلبم

شکستني بود مثل يه حس زيبا، مثل يه خواب کوتاه، من اسمتو گذاشتم، قشنگترين

اشتباه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

خواب آب مي ديدم


خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..

بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به

هدر ندهم ...

با تمام وجود خواستمش ...

غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...

بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...

بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...

شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...

شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم

کند ....

و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .

شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...

سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..

براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...

ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد

روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....

هنوزهم اميدوارم ...

او مي رود تا با ديگري برود

و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....

چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

تو هم آخر توانستي

تو هم آخر توانستي به قلبم داغ بگذاري

و عشق آتشينم را ز سردي هيچ انگاري

تظاهر بود گفتي : تو را من دوست مي دارم

ندانستم به غير از من کسي را زير سر داري

همواره ياد تو همزاد چشمان تر من بود

چه هنگامي که مي خوابم ? چه در اوقات بيداري

تو دنياي دلم بودي چرا ترک وفا کردي

که خون و اشک از چشمم به يادت مي شود جاري

به ديده ياد سبزت را هميشه آب خواهم داد

اگر چه جاي دل ? سنگي درون سينه ات داري

به پايت زندگاني را فنا کردم ? نمي داني

ندارم دل که بينم از دو چشمت اشک غم باري

شکايت هاي قلبم را دوباره سرخ ميگريم

که زردي نگاهم را به روي خود نمي آري

ما رو باش سپرديمش دل و چشمامونو به کي

اون که به زندگي ميگه ، نمايش عروسکي

با همه مي بينمت ، با همه کس به جز خودم

تقصير من چيه که عاشق چشم تو شدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

تو بگو چگونه باور كنم

از هر كه پرسيدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هيچكس نگفت . يكي گفت :

ديگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ، در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر

من است . ديگري گفت : ديگر به او نگاهي نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالي

كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست . ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير . اما چگونه

نگاهش را ناديده بگيرم ، درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست . تمام راه حلها را

امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از ديروز و هر روز نگاهش

همان نگاه ديروز است ، همان نگاه اول روز . چگونه مي توانم فراموشش كنم در

حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ

سبزِ سرو نامش را نوشته ام . و از صداي چكاوك ، و از صداي بلبل ، و از سكوت

قاصدك ، تنها صداي سلام او را مي شناسم . در هر آينه اي ، و بر هر ديواري ، قابي از

نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو مي پرسم : چگونه فراموشت كنم ؟! چگونه

ديگر نگاهت نكنم ؟! چگونه ديگر نامت را نياورم ؟! چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟! چگونه

ديگر صدايت را نشنوم ؟! وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟! اي كاش پاسخم

مي دادي . اي كاش فقط براي يك لحظه سكوت را مي شكستي . از تو مي پرسم :

چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم ؟! چگونه چشمه آب را

بنگرم ، و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهي اندازم ، و

عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟! چگونه از كنار نسيم بگذرم ، و بوي خوش تو به

مشامم نرسد ؟! چگونه موجهاي دريا را ببينم ، و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم

؟! چگونه ؟! بگو چگونه مي توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ،

وداع كنم و فرض كنم از ابتدا هيچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهاي شقايق همه

دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهاي قاصدك ، و اميد گنجشك، و تمام خاطرات پرستو .

چگونه باور كنم تو ديگر نگاهم نخواهي كرد ؟! چگونه باور كنم زندگي به همين

سادگي مسير جاده تو را از من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بيابان كه جز برهوت

تنهايي نيست خيلي وقت است آغاز گشته است ؟! چگونه باور كنم سرابي بيش

نبودي ؟! چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را براي همگان تنها در زندگي من به

نمايش گذاشت ؟! چگونه باور كنم ماه از سرزمين من گريخت ، بي آنكه مهتابي او را

بربايد ؟! تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

تو اينجايي

تو اينجايي بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش مي خواد بباره

دوباره رخت عرياني به تن كن

بگو آينه مكرر شه دوباره

كنار تو پر آواز قلبم

غزل بارونه جانم از حضورت

به من تا مي رسي گل ميده دستت

گلستون ميشه ساعت از عبورت

توي شب كوچه هاي ترس و پرسه

منو پيدا كن از اندوه آواز

كنار مرگ خاموش كبوتر

منو پيدا كن از رؤياي پرواز

تو اينجايي كه نوراني شه اسمم

به من برگرده خورشيد شبانه

كه من ديوانه شم از خواستن تو

جهان رنگين كمون شه از ترانه

به من چيزي بده از موج و شبنم

به من چيزي بگو از ماه و ماهي

صدام كن تا كه در واشه به رؤيا

كه رد شم از شبستان تباهي

تو اينجايي بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش مي خواد بباره

دوباره رخت عرياني به تن كن

بگو آينه مكرر شه دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥

به خاك مقدس عشق مي افتم

به خاك مقدس عشق مي افتم برگرد، رو به كعبه مقدس عشق مي كنم ، در برابرش

سجده عشق مي كنـم وبا فرياد بـي صدا مي گويـم زود برگرد.

بيا وبـمان در هـميـن ديار عشق ، در هـميـن قلب بي طاقت بـمان .

من تـحمل اين دوري وفاصله را ندارم.من نـمي توانـم حتـي براي يك لـحظه دوري تو

را تـحمل كنم .من نـمي توانـم حتـي يك لـحظه از ياد تو غافل باشم . من نـمي توانـم

حتـي براي يك لـحظه نام تو را بر زبان نياورم . صدايـي كه هر روز به من آرامش مي

داد ودلـم را آرام مي كرد وهر روز با من هـمدل بود وهم درد را روزي است كه نشنيده

ام.

تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود.

ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند ،مـخصوصا

ستاره هاي بادبادكي .نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به

روي گونه جاري مي گردد.دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است.

چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند.

هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ،سوار بر موتور توي خيابانـهاي شهر پرسه مي زدم ،

اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد . دست به سوي آب مي برم ووضو

از عشق مي سازم.رو به درگاه احديت مي كنم وفقط تو را مي خواهم.

تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ، تو را مي خواهد وتو را فرياد

مي كند .

نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان …

لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟

يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك

احساسم گذاشتـي؟

يادت هست كه گفتـي : تـمام آسـمان من خلاصه در چشمان توست وخواستـي كه

مراقب آسـمانت باشم .

آسـمان تو اين چند روز بارانـي بود ، ابري نبود اما باران مي باريد . تو كه رفتي تنها

هـمدم ومونس من هـميـن قطرات باران بودند كه اگر نبودند نـمي دانـم چه بر سرم

مي آمد.

مي دانستم كه دوري سخته اما نه به اين سختـي.

با آن كه مي دانستم اين دوري خيلي طول نـمي كشه اما …

بغض راه گلويـم را بسته ودستانـم ناي نوشتـن را ندارند.

من تـحمل دوري از تو را ندارم ، ندارم ، ندارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۲۲/۱۲/۸۵

نيازمند

من همانم که شبي، نيمه شبي

درگذار ره تو خانه  کنم

گرتو راهم ندهي در حرَمت

خانهء ساخته ويرانه کنم

کوچ خودرا بدهم در کف باد

خويش ازبهر تو آواره کنم

چندوقتيست گذاري هم به خوابم نکني

ديدن روي تودرخواب هم افسانه کنم
 
من همانم که زشوق رويت

زرقباي تن خود پاره کنم

بارداي مندرس گونه تو

رخت اشراف به تن تازه کنم

بي نيازم !بي نياز از اغناء

بانياز تو به شب چاره کنم

طعم آن مستي جام مي ِتو

شدسبب قصد به ميخانه کنم

گرلبم تربشد ازمستي مي

عاشقان راهمه مستانه کنم

مرغ عشقم که دلم ميخواهد

درکف دست تو کاشانه کنم

چون شوي شمع ميستان دلم

همه راچون گل وپروانه کنم

گرکسي غم به دلت راه انداخت

بزم شادش همچو غمخانه کنم

باد درزلف سياهت سرزد

رخصتي ده که سرت شانه کنم
 
گربخواهم ناز چشمت خود را

همچو يک کودک دردانه کنم

ور بخواهم جرعه اي آب زبهر

آب دردست تو پيمانه کنم

تانياز دل من رفع کني

عالمي را همه ديوانه کنم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

مي دونستم

مي دونستم يه روزي، تو رُ پيدا مي کنم
 
اين دلِ غمزدَه رُ، با تو شيدا مي کنم
 
مي دونستم عاقبت اين وَرا پَر مي زني
 
زيرِ بارونِ سکوت، دِلَمُ در مي زني
 
مي دونستم تو چشات، مَنُ خوابم مي کني
 
تُو با اُون هُرمِ نِگات، منُ آبم مي کني
 
مي دونستم اِنتظار، آخرين راهِ منِه
 
اسمِ تُو ترانه ي، گاهُ بيگاهِ منِه
 
آخر اُون لحظه رسيد، دِلم از قفس پريد
 
با دُو بالِ آرزو، تا تَهِ نفس پريد
 
اُمدي از راهِ دور، جا گرفتي تو دِلم
 
عشقُ با خطِّ دُرشت، تُو نوشتي رو دِلم
 
من همون خسته بودم، تُو بِمَن نَفَس دادي
 
مُژده ي پَر کشيدن، از توي قفس دادي
 
با سَر اَنگُشتاي ِ عشق، تُو به جِلدِ تَن زدي
 
قُرعه ي عاشقي رُ، تُو به اسمِ مَن زدي
 
تو چشات پيدا شُدم، که منَ گُم نکُني
 
عشقَمُ قُربونِي، حَرفِ مردُم نکُني
 
توي ِ صندوقچه ي شب، اِسممُ جا نذاري
 
دلُ دادم دس ِ تُو، روي ِ اُون پا نذاري....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

مثل شمع

مي پرسي با كسالت و بي خوابي شب چه طور به سر مي برم ؟ مثل شمع : همين

كه صبح مي رسد خاموش مي شوم و با وجود اين ، استعداد روشن شدن دوباره در

من مهيا است .

بالعكس ديشب را خوب خوابيده ام . ولي خواب را براي بي خوابي دوست مي دارم .

دوباره حاضرم . من هرگز اين راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتي به نظر مي آيد ترجيح

نخواهم داد . در آن راحتي دست تو در دست من است و در اين راحتي ... آه ! شيطان

هم به شاعر دست نمي دهد ، مگر اين كه در اين تاريكي شب ، خيالات هراسناك و

زمان هاي ممتد نااميدي را به او تلقين كند

بارها تلقين كرده است : تصديق مي كنم سالهاي مديد به اغتشاش طلبي و شرارت

در بسطي زمين پرواز كرده ام . مثل عقاب ، بالاي كوه ها متواري گشته ام ، مثل دريا ،

عريان و منقلب بوده ام . بدي طينت مخلوق ، خون قلبم را روي دستم مي ريخت . پس

با خوب به بدي و با بد به خوبي رفتار كرده ام ، كمكم صفات حسنه در من تبديل

يافتند : زودباوري ، صفا و معصوميت بچگي به بدگماني ، خفگي و گناه هاي عيب

عوض شدند .

آه ! اگر عذاب هاي الهي و شراره هاي دوزخ دروغ نبود ، خدا با شاعرش چه طور

معامله مي كرد

حال ، من يك بسته ي اسرار مرموزم ، مثل يك بناي كهنه ام كه دستبردهاي روزگار مرا

سياه كرده است . يك دوران عجيب خيالي در من مشاهده مي شود . سرم به شدت

مي چرخد . براي اين كه از پا نيفتم ، عاليه ، تو مرا مرمت كن

راست است : من از بيابان هاي هولناك و راه هاي پر خطر و از چنگال سباع گريخته

ام . هنوز از اثره ي آن منظره هاي هولناك هراسانم

چرا ؟ براي اين كه دختر بي وافيي را دوست مي داشتم ، قوه ي مقتدره ي او بي تو ،

وجه مشابهت را از جاهاي خوب پيدا مي كند

پس محتاجم به من دلجويي بدهي . اندام مجروح مرا دارو بگذاري و من رفته رفته به

حالت اوليه بازگشت كنم

گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پيشگاه تو آورده ام . عاليه ي

عزيزم ! آن چه نوشته اي ، باور مي كنم . يك مكان مطمئن به قلب من خواهي داد .

ولي براي نقل مكان دادن يك گل سرمازده ي وحشي ، براي اين كه به مرور زمان

اهلي و درست شود ، فكر و ملايمت لازم است .

چه قدر قشنگ است تبسم هاي تو

چه قدر گرم است صداي تو وقتي كه ميان دهانت مي غلتد

كسي كه به ياد تبسم ها و صدا و ساير محسنات تو هميشه مفتون است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

منو نو كن به يه بوسه

منو نو كن به يه بوسه

برسونم به ستاره

اسمم وبپاش تو آينه

بذار بشكفم دوباره

شب و برگردون به اول

زير موسيقي بارون

واسه دوره كردن عشق

لحظه رو غزل بپوشون

ساعت ساعت سبزعاشقانست

ساعت سرخ يه ترانست

با تو جهان شعري به شكوه رقص يه پروانست

بده شعري به نسيم و گل سرخي به كبوتر

معجزه كن اي معجزه گر

دست بكش رو خواب ابرا

ماه و مهمون كن به بستر

معجزه كن اي معجزه گر

از جشن رنگين ماهي ها

يه قطره دريا به من بده

از خواب ترد قناري ها

يه شاخه رويا به من بده

از كهكشون افسانه يك رنگين كمون جا به من بده

از آب و مهتاب و خاطره يه لحظه فردا به من بده

ساعت ساعت سبز عاشقانست

ساعت سرخ يه ترانست

با تو جهان شعري به شكوه رقص يه پروانست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

دوستت دارم بسيار هنوز

ان سيه دست، سيه داس، سيه دل که تو را

چو گلي با ريشه

از زمين دل من کند و ربود

نيمي از روح مرا با خود برد

نشد اين خاک بهم ريخته هموار هنوز

ساقه اي بودم پيچيده بر ان قامت مهر

ناتوان...نازک...ترد

تندبادي برخاست ، تکيه گاهم افتاد، برگها يم پژمرد

روزها طي شد،از تنها يي مالامال

شب همه غربت و تاريکي و غم بود و خيال

همه شب چهره ي لرزان تو بود، کز فراسوي سپهر

گرم مي امد در اينه اشک فرود

نقش روي تو در اين چشمه ، پديدار هنوز

تو گذشتي و شب و روز گذشت

ان زمان ها به اميدي که تو برخواهي گشت

پاي هر پنجره مات

مي نشستم به تماشا، تنها

گاه بر پرده ي ابر، گاه در روزن ماه

دورتا دورترين جاها مي رفت نگاه

باز مي گشتم تنها،هيهات

چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز

دوستت دارم بسيار هنوز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

تا حالا شده که

تا حالا شده بخواي اشک بريزي ، گريه کني يه عالمه اما نتوني و گلوت از زور بار بغز

بخواد خفه شه ...

تا حالا شده که بخواي با تمام قدرت خدا رو فرياد بکشي و ازش کمک بخواي که

رهات کنه ، به دادت برسه ...

تا حالا شده که دلت بخواد يه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از اين همه چشم

انتظاري در بياره ...

تا حالا شده زير بار سنگين فاصله انقدر له بشي که ديگه حتي نتوني جيک بزني ...

تا حالا شده عشقت و نديد بگيرن و بعد هم ...

اصلا تا حالا شده عاشق بشيد من شدم و فهميدم عشقم مثل همه چيز تو دنيا واسه

همه يه شکل نيست ...

عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوري ، فاصله ، انتظار و شور مثل غم ،

مثل اشک و گرفته و تنگ مثل بغز ، مثل نفسهاي کوتاه من و از جنس من از جنس

برزخ ، از جنس مه و بزرگ از قد آسمون هم خيلي بالاتر شايد هم بيشتر ، عاشقانه

اونقدر که دوستم داشت و دارم لطيف مثل ابريشم ، ابر و تموم مهربونياش ... تا حالا

شده به انتظار شنيدن دوباره ي يه صداي آشنا روزها ، شبها ،

ماهها و شايد سالها به انتظار بشيني که بياد بياد ، برگرده و بالاخره تنهايي تو هم

تموم شه يه زماني بود که مي خنديدم ، مي رقصيدم با عشق و بوسه و احساس ...

بجاي درويشي و تنهايي و هاي هاي بي خبري دامنم پر بود از احساس خوشبختي ،

عشق ، عشق ، عشق ...

حالا هم حالم خوبست يه تنهايي دارم به وسعت عشق تو ، يه آرامش و سکوت

محض که اونجا فقط صداي تيک تيک ساعت

که مي تونه جاي تو رو بگيره ، جاي عشقم رو بگيره ، جاي نفسهاي گرمت و بگيره ...

از وقتي رفتي چشماي کسي ديگه آينه صورتکم نشد ، ا ز وقتي که رفتي ...واي به

روزي که از سفر بر گردي ديگه نمي ذارم بري و تنهام بزاري هر جا بري باهات مي

يام ، باهات مي يام .... دوسِت دارم ...دوسِت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

به سوي تو مي آيم

اگر براي آن به سوي تو مي آيم

که مرا از شعله هاي دوزخ نجات بخشي

بگذار که در انجا بسوزم

و اگر

براي آن به سوي تو مي آيم

که لذت بهشت را به من ببخشي

بگذار که درهاي بهشت به رويم بسته شود

اما اگر

براي خاطر تو به سويت مي آيم

محبوبم

مرا از خويش مران

متبرکم کن

تا در کنار زيبايي جاودانه ات

تا ابد لانه کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

اجازه هست

اجازه هست بشم فدات؟ اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات؟ شب که ميآد

يواش يواش با چشمک ستاره هاش,اجازه هست ازآسمون ستاره کش برم برات؟

اجازه هست بياي پيشم يه کم بگم دوست دارم ؟تو هم بگي دوسم داري؟ بريم تو

باغ اطلسي بي رنج و درد و بي کسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بزارم؟

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟خيال کنم با رفتنت دل منو نميشکني؟

اجازه هست بشم فدات ؟برم به قربون چشات؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

آخرين لحظه

زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي كردن را ، تنها به
 
زندگي ، سالهاي عمر را افزوده ايم نه زندگي را به سالهاي عمرمان.
 
بيشتر خرج مي كنيم اما كمتر داريم بيشتر مي خريم اما كمتر لذت مي بريم .
 
ما تا ماه رفته و برگشته ايم ، اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان
 
از يك سوي خيابان به آن سو برويم .
 
بيشتر مي نويسيم اما كمتر ياد مي گيريم ، بيشتر برنامه مي ريزيم اما كمتر
 
به انجام مي رسانيم .
 
فضاي بيرون را فتح كرده ايم اما نه فضاي درون را ،‌ ما اتم را شكافته ايم
 
اما نه تعصب خود را .
 
عجله كردن را آموخته ايم ، نه صبر كردن را .
 
درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر ، فرصت بيشتر اما
 
تفريح كمتر ، درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر ، منازل رويايي اما خانواده اي
 
از هم پاشيده ......
 
زندگي فقط حفظ بقا نيست ، بلكه زنجيره اي از لحظه هاي لذت بخش است
 
زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد و جاهايي را كه دوست
 
داريد ببينيد ، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين كنيد .
 
عباراتي مانند : يكي از اين روزها و روزي را از فرهنگ لغت خود
 
خارج كنيد .
 
 بياييد نامه اي را كه قصد داشتيم ، يكي از اين روزها بنويسيم همين
 
امروز بنويسيم .
 
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم كه چقدر آنها را دوست داريم .
 
هيچ چيزي را كه مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاخير نيندازيد .
 
هر روز ، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نمي دانيد كه شايد
 
آن مي تواند *آخرين لحظه* باشد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥

آخرين فريب

گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود

اينك هزار بار ، رها كرده بودمت

زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي

در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت

هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد

آغوش گرم خويش برويم گشاده اي

 دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست

اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي

در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب

ليكن هزار جامه بر اندام او كني

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب كني و مرا رام او كني

روزي نقاب عشق به رخسار او نهي

 تا نوري از اميد بتابد به خاطرم

روزي غرور شعر و هنر نام او كني

تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم

در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام

ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش

اي زندگي ، دريخ كه چون از تو بگسلم

در آخرين فريب تو جويم پناه خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۱/۱۲/۸۵

يك نفر هست هنوز

يك نفر هست هنوز

كه سرا پاي وجودش مرا مي فهمد

يك نفر هست هنوز

كه در همه ثانيه ها مي جويد

و غم فاصله را مي داند

يك نفر هست هنوز

كه نگاهش سخن از چشم ترم مي خواند

و دلش تا به ابد در پي من مي ماند

يك نفر هست هنوز

كه در آتش تند غمم تب دارد

گر نباشم هر دو چشمش مي بارد * نمي دانم دلم پي کيست !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

مي نشينم

مي نشينم

در كور سوي كوچه ي تنهايي

روزها به صبر

شب ها به انتظار

گذر زمان

گذر عمر

گفتند چون مي گذرد غمي نيست

گذشت

اما با غم

گفتند اين نيز بگذرد

گذشت

اما سخت

حال چه كنم

به چه شوقي

به چه اميدي

گذرعمر را تماشا كنم

در انتهاي كوچه ي تنهايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

محتاج است

خدا كند كه بداني چقدر محتاج است

نگاه خسته ي من به دعاي چشمانت

چه مي شود كه صدايم كني به لهجه موج

به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

ليلي و مجنون

به مجنون گفت روزي عيب جويي

كه پيد ا كن به از ليلي نكويي

كه ليلي گرچه در چشم تو حوريست

به هر جزوي زحسن او قصوريست

زحرف عيبجو مجنون برآشفت

در آن آشفتگي خندان شد و گفت

اگر در ديده مجنون نشيني

به غير از خوبي ليلي نبيني

تو كي داني كه ليلي چون نكوييست

كزو چشمت همين بر زلف وروييست

تو قد بيني ومجنون جلوه ناز

تو چشم و او نگاه ناوك انداز

تو مو بيني و مجنون پيچش مو

تو ابرو، او اشارت هاي ابرو

دل مجنون ز شكر خنده خون است

تو لب ميبيني و دندان كه چونست

كسي كاو را تو ليلي كرده اي نام

نه آن ليليست كز من برده آرام

اگر مي بود ليلي بد نمي بود

ترا رد كردن او ،حد نمي بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

درک کن

همه رفتن ولي اين دل ما رو اوني که فکر نمي کرديم سوزوندش 

انتخاب مرا در اين بيراهه هاي شب

درک کن

من را درون جهنمي که ساخته ام

پوست من ملتهب و کرچ است

کافي است تا فقط نسيم بوزد

تا چون کوير وحشت تو

ترک بر دارم

فضاي خالي ميان انگشتان من

فقط

انگشتان مردد تو را مي طلبند

من

صبر خواهم کرد

دستان من

شايد

دستان يک شيطان باشند

اما

تنها براي تو نيستند اي زيباي من

بايد براي نيمه هاي خالي تنهايي فکري کرد

بايد دستان پرورد گار را گرفت

با برج ها نشست و بر خاست

فکر ها را طويل کرد

بايد سپهري خواند

اما مثال شاملو ديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

دنيا

دنيا گذرگاهي است

ميان آنچه که انديشيده ايم

و آنچه کرده ايم

دريغ که انديشه ها بيش از کرده هاست

همين لعن تاريخ است

بر انساني که خواست اما نشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

گريه ميكنم

هر وقت دلم برات تنگ ميشه

ميرم پيشه ابرا ، زار زار گريه ميكنم

پس هر وقت بارون و ديدي بدون دلم برات تنگ شده ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

بهترين دشمنم باش

اگر بهترين دوست نيستي لااقل بهترين دشمنم باش

اگر غمخوارم نيستي لااقل بزرگترين غمم باش

هرچه هستي هميشه بهترين باش

چون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند

پس در بدترين خاطراتم بهترين باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

به تو مي آموزم

(الف)ايمان را

تا كه روحت با آن

نور و صيقل يابد

به تو مي آموزم

كه چطور

فعل مجهول« ستمها شده است»

فاعلش معلوم است

بشناسش، كه ستمكش نشوي

با ستم هيچ مساز

با ستمگر بستيز

به تو مي آموزم

كه اگر ما همه يك تن بشويم

يك تن تنها نيست

كه ستمديده شود

به تو مي آموزم

هر كجايي سخن از زور و زر است

حرف ربط آنجا نيست

به تو مي آموزم

كه گذشت

آن زمانها كه كلام

كنج زندان دهان من و تو مي پوسيد

حرف را بايد زد

به زبان همه كس

به تو مي آموزم

كه چطور

بر رخ اطلس انسانيت

رنگها بي مفهوم

مرزها بي معني است؛

و تو هم در تاريخ

جاي پايي داري

به تو مي آموزم

كه چطور

عشق را در دل خود ضرب كني

و سپس بر همگان تقسيمش

و چطور

نا مساوي ها را

به تساوي بكشي

به تو مي آموزم

لحظه هاي گذران هستي

چه بهايي دارند؛

هر زمان گلبرگي

از گل عمر من و تو به زمين مي افتد

پس بيا بوي خوش خوبي را به همه هديه كنيم

نو گلم ، فرزندم

اي سراپا همه شوق

تو بخواه ...

تو بپرس

تا كه تعريف كنم

بي نهايت ها را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

مرا مرور کن

بايد کسي که به بنفشه ها چشم دارد را کشت

بايد صليب ساخت

اما به دوش نکشيد

بايد به مسلمان بودن گريست

من رهگذر خيابان هاي تنهايي ام

من از شهر بي ايمان مسلمانان مي آيم

من خداوندم چند روزي ايست که مي گريد

شايد براي آنهايي که در دست ابليس اند

مرا نمي فهمي

نگاه نکن

مرا با خط ها موازي نکن

مرا نبر و هي ندوز

من يک جنس بي ترحمم

من مثل ديو ها نبوده ام

بر عکس نبوده ام

من مثل آينه

مثل انعکاس رنگ ها

نشسته ام

بيا و آرام آرام

مرا مرور کن

من هميشه در رگ فکر هايت جاري ام

خون نيستم

از آن مهم تر ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

خسته ام خسته

امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ...

خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن...

امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مي نوازم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

من مي دانم

مي دانم روزي از کوچه دل تنگي هايم گذر خواهي کرد

من آن روز کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد

تا بوي خوش آمدن يار همه را با خير کند

و به انتظار ديرينه من پايان دهد

و من تو را

عشقت را

حتي دوست نداشتن هايت را

در سينه ام

در خيالم

در روحم

حبس خواهم کرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

 عشق يعني

عشق يعني يك سلام بي جواب

عشق يعني حسرت تشنه به آب

عشق يعني يك شب پر رمز و راز

عشق يعني كوله باري از نياز  

عشق يعني چشمه آب زلال    

عشق يعني يك فروغ بي زوال 

عشق يعني در شب در ماندگي   

خسته از اين روزگار بندگي  

معني عشق و دل و دلدادگي

در كتاب قصه اي از بچگي   

در ميان لحظه هاي خستگي       

عقل را شالوده بود اين زندگي    

تا كه يك شب ، پيغام خدا    

از درون برق و سيم و از هوا  

همچو تيري گرم و تيز  

بر نشان قلب من با صد ستيز 

بر نشست و شعله زد بر خرمنم  

روح من پرواز دادي از تنم       

اي يگانه سرنشين قلب من       

اي طنين بي رقيب آهنگ من     

عشق يعني بوسه اي از راه دور

عشق يعني كاسه اي لبريز نور

عشق يعني خواب من با يك خيال

عشق يعني يك فروغ بي زوال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

عشق

عشق يعني خاطرات بي غبار...

دفتري از شعر و از عطر بهار...

عشق يعني يك تمنا ,يك نياز...

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز...

عشق يعني چشم خيس مست او...

زيرباران دست تو در دست او ...

عشق يعني ملتهب از يك نگاه ...

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه...

عشق يعني عطر خجلت شور عشق...

گرمي دست تو در آغوش عشق ...

عشق يعني "بي تو هرگز "...

پس بمان...

تا سحر از عاشقي با او  بخوان...

عشق يعني هر چه داري نيم كن...

از برايش قلب خود تقديم كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

شعرهايم را شکستي

شعرهايم را شکستي

 غصه در آغوش رفتي

 حرمت يک جفت چشم عاشقت را

 بي بهانه..بي مهابا شکستي

 تو که رفتي دنيا تيره شد

 دستهايم خسته و شعرهايم بسته شد

 آنقدر از جاده ها نام و نشانت خواستم

 راه هم از يک مسافرخسته شد

 وقتي که تو رفتي آسمان هم گرييد

 شمعداني سوخت عاشقانه پرسيد

 منتظر مي ماني؟تا بيايد؟

 گريه کردم خود فهميد!

 منتظر ماندم با دلي خسته

 منتظر ماندم به درهايي بسته

 تا که شايد يک روز او بيايد

 دل پراز ترديد که آيا مي آيد؟

 يک نفر آمد که چشمانش زلالي داشتند

 حرفهايش بوي تواز تو نشاني داشتند

 من گمان کردم که او همتاي توست

 عشق او مانند تو همرنگ توست

 پاک و بيرنگ است ..خاموش

 هم آواي توست....

 آن مسافر دستهايم را سردو بي جان کرد

 خسته بودم خسته تر کرد

 آن مسافر حرمت عشقم شکست

 پرواز را از يادم برد پرهايم شکست

 چشم هاي انتظارم بسته شد

 من نگاهم بر راه تو يک خسته شد

 با دلي پردرد بر راهت نشستم

 با يک بغض نشکسته بر راهي که رفتي خواندم

 بيا ديگر که جانم خسته است

 بيا ديگر که پرها بسته است

 بيا ديگر که بر اين سرنوشت

 ايزدش مهر تمامي بسته است

 يک شبي آمد ماه مي لغزيد

 در دلم غوغا بود گرچه دل مي ترسيد

 آمدي شب از دلم رخت خود را بست

 جاي آن يک خورشيد" عشق زيبايت" نشست

 شعر يعني عشق يعني بودنت

 عشق يعني آن نگاهت..غصه يعني رفتنت

 شعرهايم با تو رفت و با تو آمد

 خنده هايم با تو رفت و با تو آمد

 وقتي که تو هستي آسمان هم آبيست

 دستهاي سرد و بيجانم آفتابيست

 وقتي که تو هستي آسمان رنگ صدفهاست

 چشمهايم خسته اند اما

 "زندگي زيباست"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

جا پاي خدا

خوابي ديدم.

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم. بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام

برق زد.

در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديگري متعلق به

خدا.

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه

کردم.

متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا روي شن

بوده است.

همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده

است.

اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم:    “خدايا تو گفتي

اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت ترين دوران

زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت. نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت

ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي.”

خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم وهرگز تنهايت نخواهم گذاشت.

اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديدي زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي

کردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

تنها شدم

تنها شدم اين دل اين دله ديوونه مستي از مي عشق از تو ديوونه

باورنکن ، عاشق نشو

رسواي عشق تو اين زمونه تنها ميمونه

اي دل اي دل اي ديوونه

دنياي من همه رفت از يادم خداي من بيا برس به دادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...

ديوونه دل تو با من چه ها کردي؟   

عاشق شدي خودتورها کردي

دريا دريا غم آشنا کردي

اون يار من دلمو به تو دادم اي عشق من چرا دادي بر بادم

آتيش زدي به دل و بنيادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...

دل ديوونه ي من ميگه آروم نداره

براي ديدن تو هميشه بيقراره

دلم دل دار ديدارم بيا که دل به ياد خبر نداري

اي يار هستيمو به تو دادم

عاشق شدم من به دام عشق به چه سادگي به بلا افتادم عاشق شدم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

ديگر تنها نيستم

وقتي با تو بودم خيال ميکردم که ديگر تنها نيستم ولي حال که  رفتي و من به پشت

سرم مي نگرم ميبينم مدتي که با تو بودم نه تنها ...تنها بودم بلکه حالا هم تنها ترين

تنهايان هستم .

سرنوشت من اين بوده و هست و خواهد بود که هميشه تنها باشم و من  در مقابل

سرنوشتم جزپذيرش راهي ندارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

تمناي تو

گفتي :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت ."

گفتم : "من دعا نکردم ."

گفتي :" او به من وفا نکرد."

گفتم : " حالا مثل من شدي ! بي وفايي , تور ا شکست !"

گفتي  : " به تلخي مرگ نيلوفر ها شکستم ."

گفتم :" تنها دل شکسته , هيچ مرهمي ندارد !"

گفتي :" دستانت را به دستان من بسپار !"

گفتم :" يک بار سپردم و آواره شدم ."

گفتي :" قسم به عشق , اين با من مجنونم !"

گفتم :" قسم به شب به آسمان دل سپرده ام !"

گفتي :" چتر دلم را پناه دلت مي کنم !"

گفتم :" باران , سهمي از زندگي من است ."

گفتي :" زير باران خيس و بي پناه مي شوي ."

گفتم :" خيس شدن دليل ديوانگي من است ."

گفتي :"بگذار من شاهزاده ي قلبت باشم !"

گفتم :" قلبم سال هاست با زخمي کهنه , زندگي مي کند !"

گفتي :" من آمدم تا مرهم دلت باشم ."

گفتم :" دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند."

گفتي :"دل به من بسپار!"

گفتم :" دلت در هياهوي بي وفايي ديگري ست."

گفتي :" تو منتظر من بودي !"

گفتم :" مدت هاست انتظار را , در نقاشي روياهاي محالم رنگ آميزي مي کنم ... و

تو , دلت هنوز اسير بي او بودن است."

گفتي :" از روزگار بي وفا دلم گرفته !"

گفتم :" دل به دريا بسپار و از غم رها شو !"

گفتي:" دلت با من نا مهربان نبود."

گفتم :" دل تو بي وفايي را , بر قاب آبي اش نوشت."

گفتي:" با هم ازاين ديارسفر کنيم ."

گفتم :" تو سفر کردي و من تنها شدم ."

گفتي :" اين بار, تو همراه من بيا!"

گفتم :" برو , من اين ديار را عاشقانه دوست دارم !"

گفتي :" او مثل تو عاشق نبود."

گفتم :" عاشقي درد سختي بود!"

گفتي:" اين بار من عاشقم !"

گفتم:" پس برگرد!...به سرزميني

که به نيت چشمانش دلم را اواره کردي ...

برگرد من سالهاست , بي تو نفس مي کشم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥

رنگهاي سفيد

روزي به شهري سفر خواهم كرد كه دلم هرگز نگيرد ... خسته از اين رنگهاي سفيد

وسياه ... از اين پيچش و التهاب واژه ها و مبهوت از اين سكون لحظه ها دايره وار به

گرد خويش چرخيده ام و پيوسته از خود مي پرسم آيا دنيا همينقدر كوچك است ؟

همانند مورچه اي كه درون يك قطره آب زنداني شده است ... شايد روزي بشود از اين

قطره آب خود را رها كنم و به شهري بزرگتر كه درياچه اش يك قطره آب نباشد

سفركنم... به شهري كوچ خواهم كرد كه درياي ذهن من اسير قطره خرده فكري

سراب گونه نشود ... من از آدميان خسته و به آدميان مشتاقم ... من ذهن خويش را

تكانده ام از همه مشاقيها و از همه اسارتها و نفرتها و خستگيها .. اكنون كه با

سربلندي به اين احساس نائل آمدم مي خواهم راه خويش گيرم و به شهري سفر

كنم كه خدا آنجا فانوسي برايم روشن گذاشته است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۰/۱۲/۸۵

مادر من فقط يك چشم داشت

(یک واقعیت تلخ حتما بخونین)

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من

بود

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك

چشم داره

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و

منو ..

كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟

اون هيچ جوابي نداد....

حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا

خودش رو

دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر

سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”

گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي

اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار

دانش آموزان مدرسه

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

همسايه ها گفتن كه اون مرده

ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو

سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از

دست دادي

به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

بنابراين مال خودم رو دادم به تو

براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور

كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

امروز

امروز هم گذشت با هر تلخي كه داشت

در انتظار سخت فردا نشسته ايم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

هستم تو هم باش

نميتونم فراموشت كنم وقتي كه بهت فكر مي كنم

نمي تونم در آغوشت نگيرم وقتي چشماي نازت رو به خاطر نيارم

نمي تونم زندگي كنم وقتي كه تو نباشي

فقط مي تونم باشم وقتي كه تو باشي ...

هستم تو هم باش...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

سري عاشقانه 3

يک عاشق چشم به راه عاشقي که مدتهاست در غم انتظار نشسته است درآتش

فاصله ها سوخته است در گلدان طاغچه تنهايي ها شکسته است و هماني که تمام

درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته است آري من همانم که به او مي گويند ديوانه به

او مي گويندآواره من همانم که لحظه هايم را به ياد عشق مي گذرانم با ياد او اشک

مي ريزم و در کوچه دلتنگي ها نام مقدس او را فرياد مي زنم فرياد مي زنم تا تمام

پنجره هاي خاموش با فرياد من

*.*.*.*.*.*. *

هر کي عاقله ، غمي داره روزگار درهمي داره عاشق نشدي تا بدوني ،‌ نفرت هم

عالمي داره

*.*.*.*.*.*. *

اري اغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم که

همين دوست داشتن زيباست روي هر شانه سري وقت وداع ميگريد سر من وقت

وداع گوشه ديوار گريست
 
*.*.*.*.*.*. *

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط

خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که

نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

*.*.*.*.*.*. *

شريك عشق تو شدن يعني همنفس شعر و ترانه شدن يعني چون ابري تيره به دريا

زدن ديوانه شدن شريك عشق تو شدن يعني عاشقي به سان يك مجنوني يعني

قطره باراني در دل كوير جاري شدن شريك عشق تو شدن يعني ديوانه وار عاشق

شدن زدن به كوه و بيابان و سرمست لحظه اي ديدار تو شدن

*.*.*.*.*.*. *

نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه

تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که

سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه

هم ميتونه باش
 

*.*.*.*.*.*. *

مي دونم عشق يه معماي ديگه س  ***   سرزمين دل يه دنياي ديگه س

*.*.*.*.*.*. *

دوست داشتن او اگر گناه است ...من در قعر جهنمم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

خوش جلوه

خوش جلوه تر از رخت نديدم عسلک

بگذار فدايت بشود اين پسرک

يک عمر غلام تو شوم اي بانو

دادي تو اگر جواب رد خوب به درک

لبخند زدم براي من همدم شد

اين عهد ميان من و او محکم شد

اينها همه ناشي از وفاداري اوست

روي سي و يک دختر قبلي کم شد

پريشانم ز بدعهدي ايام

جواني طي شد و مانديم ناکام

ندارم يار و دلدار و انيسي

به جز آزاده و مينا و الهام

عمري است که داغ دل من پنهان است

در وادي عشق راه بي پايان است

هرکس دل خود باخته بر (يک) دلبر

اما دل من در گرو (زيد)ان است
     
تو پرچم مهر را برافراشته اي

از عطر خوش و رايحه انباشته اي

با لطف تو من ريشه دواندم در خاک

از بس سر وعده ها مرا کاشته اي
 
شميم زلف تو پيچيد در سر

شدم مست از گلاب و مشک و عنبر

ولي آن عطر و ريحان و شکوفه

همه جمعا به آن بوي دهان در








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

به او بگو

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

من مي شناختم او را

نام تو را هميشه بر لب داشت

حتي در حال احتضار

آن دلشکسته عاشق بي نام و نشان

آن مرد بي قرار

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

هرروز پاي پنجره غمگين نشسته بود

و گفتگو نمي کرد

جز با درخت سرو


روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

او پاک زيست

پاک تر از چشمه هاي نور

همچون زلال اشک

يا چون زلال قطره باران به نوبهار

آن کوه استقامت

آن کوه استوار

وقتي به ياد روي تو بود

مي گريست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

او آرزوي ديدن رويت را

حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت

اما براي ديدن تو چشم خويش را

آن چشم پاک را

پنداشت

آلوده است و لايق ديدار يار نيست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

آن لحظه اي که ديده براي هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شايد

روزي اگر
.
.
.
.
نه
.
.
.
آهبه
.
.
.
نمي آيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

ببار

قطره اي را ز دريا جدا کردم

و آن را سبز پاشيدم به روي هر چه از شرمندگي پر بود

و آن درياي بي قطره مرا نفرين صد آه دل خود کرد

نمي دانم مگر کم مي شود از او

که آن قطره ز درياي کلامش امانت دار شبهاي درازم گشت

کنم تمثيل

منم آن قطره روياروي هر شعري ز هر سطري که افشاندم

منم آن بي همه کس راز را با هستي صدباره ام گفتم

نمي دانم چرا درگاه هر اين آشيان هستي

چراغ روشن و خاموش عمر دير پا را ميکند سستي

من آن مستم که بر بستم غمم را زين ديار غربت خاموش تنهايي

منم آن شمع اشکانده به روي هر چه از عاشق کشي خم بود

من آن قطره ، من آن شمعم

من آن سيلاب آرام گرفتار شب ديشب

بيا با هم کنيم اين ماندن سکوي بي آرامش پر درد را فرياد

که اي سوزنبن فانوس دست ، اي تو کز مهر خود ريل زمان را مي کني بر هم

نه آن دريا ، نه اين خشکي را نمي خواهم

من آن ابر سپيد آشتي را کنار آسمان آبي بي ته طلب دارم

بيا با من شويم آن ابر را آرام

بپاشيم روي هر چه غم بي ماه بودن را اشک تنهايي

و باز اين چرخه را با چلچراغ آسمان خورشيد

کنار هم در اين بي کهکشان بازار تنهايي

دوباره قطره را ابري شويم آزاد

و باز اين ابر را باران تنهايي ببارانيم

که رخ هرگز نکند ، چشم پر اشک عاشق پيشه را محکوم

ببار اي ابر من روي تمام هستي پر درد آرامش

ببار اي همه نور الهي روي هرچه بيني و ما آنرا نخواهيم ديد...

ببار...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

اين عشق ماندني

اين عشق ماندني

اين شعر بودني

اين لحظه هاي با تو نشستن

سرودني ست

اين تيره روزگار

در پرده غبار دلم را فروگرفت

تنها به خنده

يا به شکر خنده هاي تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست

تنها تويي که بود و نمودت يگانه بود

غير از تو هر که بود هر آنچه نمود نيست

بگشاي در به روي من و عهد عشق بند

کاين عهد بستني اين در گشودني ست

اين شعر خواندني

اين شعر ماندني

اين شور بودني

اين لحظه هاي پرشور

اين لحظه هاي ناب

اين لحظه هاي با تو نشستن

سرودني ست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

اين باران نيست که ميبارد

اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

از وقتي كه مردم

دلتنگي هايم چندين برابر شده است.

يادت هست؟

حتي آن روزها كه تمام ثانيه هايش را

با تو بودن خرج مي كردم

آرام و بي صدا مي گفتمت:

دلتنگم.

و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نكرد

تا لحظه ي مرگ.

مرا از تنهايي چه باک که بي آن تنها تر از تنهايي ام

خسته ام

خسته ام از اين زنده بودن هاي بيهوده

خسته از اغوش سرد ?از بي وفايي

من از اين زندگي ها سخت بيزارم

خسته ام

خسته از دل بستن و عاشق نبودن

من مرگ را در اغوش ميگيرم

من به خدا سلام ميکنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

عاطفه پيغام آور

اي تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر

اي تو از خاصيت عاطفه پيغام آور

همدم دور به من مثل تن من نزديک

صاحب قصه ي ميلاد و هنوز و آخر

رحم کن دست تو پرپر شدنو مي فهمه

رحم کن چشم تو ايثار منو مي فهمه

با چه ترسي بي تو دور از چشم تو مي زيستم

من حريف جذبه ي چشم تو هرگز نيستم

رحم کن تا شب بي جنبش بي حوصلگي

پشت اين پنجره ي خالي قابم نکنه

دارم از فکر رسيدن به تو آباد مي شم

تو بيا که باد ولگرد خرابم نکنه

رحم کن دست تو پر پر شدنو مي فهمه

رحم کن چشم تو ايثار منو مي فهمه

اي مراقب چراغ نفس من در باد

نفست به شعر من جرأت عرياني داد

بال پرواز من در به در عاشق باش

چون که در من کسي از اوج پريدن افتاد

رحم کن دست تو پر پر شدنو مي فهمه

رحم کن چشم تو ايثار منو مي فهمه

دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري

اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري

دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري

اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري

در کتاب قصه ي من معني هر دل سپردن

خودشکستن بود و مردن در غم خود سوگواري

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

من چه بودم نقش باطل قايقي گم کرده ساحل

با هزاران زخم بر دل از عزيزان يا نگاري

بي نياز از هر نيازي بي خبر از حيله سازي

با گناه پاکبازي باختن در هر قماري

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

من چه بودم شعله ي درد قصه ي خاکستر سرد

زخمي دنياي نامرد قصه ي چشم انتظاري

با من ويرانه از درد دست تو اما چه ها کرد

اي که با معناي ديگر عشق را آموزگاري

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم

اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

پاييز با تو از راه رسيد

و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به سوي دستانت

چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به آسمان فرستاديم

تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ...

و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو کبوتر را به ياد مي آورد...

تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدي ...

و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي...

تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي نگاه خسته ام بر چشمان پر

نيازت مي توانم زندگي کنم.

من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق

آن نگاه خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد.

دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي خوب

افسانه هايم را با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...

شانه هايت چه غريبانه مي لرزد از ترس جدايي بود ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

بهار گذشته

به خاطر تو گذشتم، ز يادگار گذشته

تو هم گذشتي، و حيران شدم به کار گذشته
 
گذشت عمر عزيز و تو را نديده گذشتم

ز خاطرات غم انگيز انتظار گذشته
 
بشوي ازرخ زرد من اي سرشک خدا را

غبار حسرت و اندوه روزگار گذشته
 
بهار زندگيم شد خزان و خير نديدم

نه از خزان کنوني ، نه از بهار گذشته
 
نشاط و شور جواني، ز کف به عشق تو دادم

ز کوي خويش مرانم، به اعتبار گذشته
 
به بي قراري من دل بسوزدت ز محبت

بياد خوشتنآري، اگر قرار گذشته
 
اميد زندگيم بودي و، ز دست برفتي

کنون ترانه سرايم به ياد يار گذشته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

يادداشتي از طرف خدا

يادداشتي از طرف خدا

به: شما

تاريخ : امروز

از: رئيس

موضوع : خودت

عطف به : زندگي

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش

كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره

كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا

انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو .

وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن .

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد

تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ

است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيکار

است و شغلي ندارد

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با

تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم

فرزندانش را سير كند

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر

كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به

معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي

هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه

بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر

كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ،

ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

نمي خوام با تو بمانم

واسه گم شدن تو رويا نمي خوام با تو بمانم

خاطره هامونو امشب با دقائق مي سوزونم

يه روزي به خاطر تو روي شبها پا گذاشتم

اون روزا هيچ چيو و قد يه نگات دوست نداشتم

توي چشمات يه غزل بود يه غزل جنس ترانه

تپش قلب من و تو مي سرودش عاشقانه

چشمات و به روي عشق و روي مهربوني بستي

هر چي مهربوني کردم تو شدي نامهربون تر

واسه اين شهرزاد عاشق توشدي غريبه اخر

اون کسي که عاشقت بود تو رو ديگه دوست نداره

واسه دل بريدن از تو لحظه ها رو مي شماره ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

 کاش ميشد

کاش ميشد فقط يه بار واسه دلم سايه بودي

هر جا که دلم ميرفت تو واسش همسايه بودي

کاش ميشد توي دلم يه مرغ دريايي بودي

توي دراي دلم هميشه آفتابي بودي

کاش ميتونستم نگاهتو

اسير اين دل بکنم

اما نشد

تو رفتي و دلم گرفتار نگاهت هنوز

اسير نشد نگاه تو تو کنج خونه ي دلم

مثل پرستو اومدي يه روز توخلوت دلم

آشيونه ساختي , پاييز رسيد پر کشيدي از خونه ي دلم

ببين هنوز به يادت من شبا يه فال حافظ ميگيرم!

چشمم به آسمونه وشعراي غمگيني ميگم

درسته که جات خاليه

اما صداي گرم تو

تو خلوت تنهايي ام واسه هميشه باقيه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

 سلام گل مهربونم

سلام گل مهربونم ، تو اين چند روز فهميدم نه تنها خيلي واسم عزيزي، بلکه هيچي

نميتونه تو رو از خاطره من ببره…..هيچ چيز.

تو اين چند روز تو خلوتام فهميدم خيلي چيزا رو ياد گرفتم….. اين که اگه آدم تونست

قلبشو پاک کنه و سيقل بده عاشق ميشه اون وقت اين عاشقي ديگه خيلي واسش

قشنگ ميشه ….خيلي… اين عالم خيلي پاکه و هيچي نميتونه خدشه دارش

کنه….هيچي. تو اين عالم ديگه دوري و نزديکي به عشقت فرقي نداره تو همه جوره

باهاش خوشي… براش نگران ميشي همش به يادشي و حتي به يادش اشک

ميريزي …. اشک… آره تو اين عالم اشک ريختن خيلي قشنگه…خيلي...تو اين عالم

هر چيزي تورو به ياده عشقت ميندازه …نميدونم بعد از اين حرفام تو چه فکري ميکني

اينارو بيشتر واسه دله خودم گفتم…هميشه شنيده بودم عشق خودخواهي مياره

ولي تو اين عالم اثري از خود خواهي نديدم…اصلا… مهربونم به نظر من اين دله آدمه

که دنيا رو براش ميسازه يا برعکس خراب ميکنه …… يه چيزه ديگه ام ياد گرفتم اينکه

آدم تو اون عالم ديگه از خواهشهاي دلش خجالت نميکشه… يعني ديگه همه چيز

براش مقدسه… پاکه… و ديگه از اينکه ميگي دوست دارم خجالت نميکشي و بدون

هيچ چشمداشتي ، با تمامه وجودت دوست ميداري….حتي اگه جوابي نشنوي…به

قوله حافظ : عشق ميورزم و اميد که اين فن شريف چون هنرهاي دگر موجب حرمان

نشود.

راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست

من تو اين دنيا يه جاده دارم.. جادم هميشه منتظره

هميشه رو به فرداس وسکون نداره .... من هميشه همسفرشم و به نداش پاسخ

ميدم....و تنهاش نميذارم

اگه عاشق شي سختيهارو هم راحت ميتوني تحمل کني…. پيش مياد که بيقرار

ميشي، دلتنگ ميشي، يهويي احساس پرواز ميکني، اشک ميريزي… مينويسي چرتو

پرت به هم ميبافي... خلاصه همه چيش با هم برات شيرينه و پاکه.... پاک .

تو اين عالم ديگه نگاها و حرفا ، خواهشا وسوست نميکنه و هر چيم زياد شه نميتونه

تورو از عشقه واقعيت جدا کنه… و ياده هيچ کس برات جاي گزينه عشقت نميشه….

و يه جورايي از اين جور چيزا فرار ميکني تا با خيالي راحت باشي…

من اين دنيا رو با هيچي عوض نميکنم… و دعا ميکنم هر کسي اين دنياي قشنگو

واسه خودش ساخته هيچ وقت خراب نشه …هيچ وقت.

از اين به بعد عشق واسم مقدسه... ديگه دلم نمياد ازش فرار کنم امتناع کنم... چون

حالا واقعا شناختمش...و به حقيقتش پي بردم....و تو اي عشق پاک من،  تو بودي که

خواسته يا ناخواسته منو بردي تو اين عالم! حالا نميدونم کجايي يا چه حالي داري

ولي مثه هميشه برات دعا ميکنم سلامت باشي و موفق.... و شبات پر ستاره باشه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

ديگه باورم شده تنها شدم

ديگه باورم شده تنها شدم

هيچكي نيست دست توي دستام بذاره

ديگه آرزوم اينه ببينمت سر رو شونه هات بذارم دوباره

هر شب خوابتو مي بينم اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم

خواستي كه فراموشت كنم ولي

اينو از دلم نخواه نمي تونم

مي دوني تنها شدن حقم نبود

مني كه هميشه عاشقت بودم

تو برو سفر فراموشم بكن اما من هميشه عاشق مي مونم

با تو بودن فقط تو خواب و خيال

رفتي از پيشم هنوزم رفتنت واسم سواله

رفتي سفر با رفتنت سوختم و خاكستر شدم

خواستم كه از يادم بري رفتي و عاشق تر شدم

درد رفتن هنوزم يه عذابه سينه سوزه

يكي هست به انتظارت چشماشو به در بدوزه

اگر تنهام بذاري ميميرم و يه روزي سر به بيابوون مي ذارم

بذار تا همه بدونن عاشقم بدونن جز تو كسي و ندارم

مي دوني تنها شدن حقم نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

دعا کنيد

بالم شکسته چاره ندارم دعا کنيد

پژمرده شاخه هاي قرارم دعا کنيد

احساس آشنايي من مانده در قفس

وا مانده اي به پشت حصارم دعا کنيد

از من گرفته اند حسودان مسير عشق

ديگر کجا قدم بگذارم دعا کنيد

من خسته ام و از سفري دور مي رسم

تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنيد

ياران صفا و تازگي باغتان کجاست

پژمرده شاخه هاي بهارم دعا کنيد

دعا کنيد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

به تو ميرسم باران

به نام خالق باران .... خداي مهربان
 
به تو ميرسم باران
 
ناب تر از باران نديده ام . باران که مي آيد بي تاب مي شوم
 
نميد انم بي تاب شده ايد يا نه ؟؟
 
اما اين را مي دانم که اگر باران دچار و بيقرارتان نمي کند
 
عاشق نبوده ايد هرگز
 
صداي شيشه مي آيد ... کسي به پنجره مي کوبد ؟؟
 
نه اين صداي باران است
 
آمدنش را خبر مي دهد . ساعت ساعت عاشقي ست به کوچه
 
بايد رفت و من مي روم
 
مثل هميشه  تا دوباره خيس خيس  از تو بنويسم بي بي آبي
 
باران که مي آيد يادم مي رود که تو چه بودي و چه کردي . انگار
 
نه انگار که ...اما
 
خيلي وقت است که تو را به خاک سپرده ام از همان نگاه آخر
 
در اين شک نکن ... اما  نمي دانم اين باران چه قدرتي  دارد که
 
مرده را هم زنده ميسازد
 
هرچه هست تو در باران به من بر مي گردي و البته من هم به تو
 
اين است جادوي باران
 
کاش ميدانستم باران چه سحري دارد که اين قدر آسان  از يـــادم
 
مي برد که تو با من ... با سادگي هايم و با صداقتم و با احساسم
 
چه کردي ....... خودت هم مي داني که هرچه بود فقط  تو بود وبس
 
اما اگر نمي داني بدان که به راحتي مي توانستم  برند ه ي اي قمار
 
از پيش  باخته باشم ...... اما خواستم تو پيروز شوي  شايد که
 
مرهمي باشد بر زخم هايي که پيش از من از روزگار خورده اي
 
هر چه که بود گذشت اما باز هم  مي گويم  خودم خواستم بازنـد ه
 
 باشم ... سادگي را با ساده لوحي اشتباه نگير... سادگي  يعنـــي
 
صداقت .... يعني يکرنگي  يعني عشق
 
هه  .. عجب  ترجمه اي کردم ... تو اصلا "   اين واژ ه ها را
 
نمي فهمي  که از روي آن ها بتواني سادگي را حس کني
 
اصلا"  بي خيال  همان ها که تو مي داني درست است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥

بگفتا اي عزيز

چرا از حال معشوقت نپرسي

تو که از يار خود غافل نبودي

تو که از وصف او حرمان نبودي

تو که عشقت همه دشت و دمن را

همه ماه و زمين و کهکشان را

تو که پندت همه پير و جوان را

همه دفتر همه ديوارها را

تو که در آسمان جز او نبيني

تو که در آفتاب رويش بديدي

بگفتا من به يارم عشق دارم

من از هجرش دمي آسان نخوابم

اگر بيني که از عشقش چو نالم

اگر در شرح او بي تاب هستم

بدان از دوريش تابم رميده

که جان و روح را از ياد برده

بدان در عشق او بي انتهايم

بدان از مهر او بيمار گونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۹/۱۲/۸۵

بعضي ها

بعضي ها سلام

بعضي ها سفيد رويند

بعضي ها سفيد مويند

بعضي ها سفيد بختند

بعضي ها سفيد دندانند

بعضي ها روزگارشون سفيده

بعضي ها پروندشون سفيده

بعضي ها لباساشون سفيده

بعضي ها وقتي به دنيا مي يان اولين لباسشون سفيده

بعضي ها که نه همه وقتي از دنيا مي رن با لباس سفيد مي رن

بعضي ها رو که مار مي گزه از ريسمون سفيد مي ترسن

بعضي ها دنياشون سفيده

بعضي ها روزيشون سفيده

بعضي ها سفيد کارند

بعضي ها رنگ سفيدو دوست دارند

بعضي ها ماشينشون سفيده

بعضي ها خونشون سفيده

بعضي ها وقتي مي ترسن رنگشون سفيد مي شه

بعضي ها با لباس سفيد مي رن خونه بخت

بعضي ها دلشون سفيده

بعضي ها اعمالشون سفيده

بعضي ها فکرشون سفيده

بعضي ها سر قبرشون گل سفيد مي ذارن

بعضي ها نمي دونم چرا تو عزاشون همه چيز سياهه ولي گلها سفيده

بعضي ها مي دونيد چرا کفن بايد سفيد باشه ؟؟؟

بعضي ها چرا عروس بايد با لباس سفيد بره خونه بخت ؟؟؟

بعضي ها هيچ دقت کرديد بيشترين رنگي که هر روز اطرافتون مي بينيد سفيده

بعضي ها چرا دکترها لباسشون سفيده ؟؟؟

بعضي ها مي دونيد چرا اين همه سفيد زياده

بعضي ها من فکر مي کنم تو رنگ سفيدي اگه کوچکترين کثيفي بشينه زود مشخص

ميشه

بعضي ها برا اين رنگ سفيدو انتخاب مي کنن چون نشان دهنده سليقه فرده

بعضي ها چرا همه رنگ خدا رو سفيد مي دونن؟؟؟

بعضي ها چرا هميشه و همه جا خوبي با رنگ سفيد معلوم ميشه ؟؟؟

بعضي ها فکر مي کنم سفيد رنگ عشقه البته به گفته بعضي هاي ديگه

بعضي ها تا حالا فکر کرديد فرق بين رنگ سفيد و سياه چيه

بعضي ها چرا همه رنگ سفيدو خوب و رنگ سياهه بد مي دونن

بعضي ها راستي تا حالا فکر کرديد که چرا ؟؟؟

بعضي ها سنگ قبرشون سياهه و

بعضي هاي ديگه هم سنگ قبرشون سفيده اصلا چرا به جز اين دو رنگ سنگ قبر

ديگه اي نيست

بعضي ها يه کم به اين موضوع فکر کنيد به راستي چرا اينطوريه ؟؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

20روش عاشقانه ( 3 )

1 - سعي کنيد هميشه جواب‌تان در برابر او «چشم» باشد.

2 - هميشه در اتفاقات خوب زندگي او را سهيم کنيد قبل از اينکه ديگران را در جريان

بگذاريد.

3- سعي کنيد هميشه در مقابل اشتباهي که مرتکب شده‌ايد به او بگوييد: « متأسفم

» .

( به همسرتان دقيقاً همان نکاتي که دوست دارد بشنود و درباره خودش فکر مي‌کند

بگوييد ).

4- لازم است بياموزيد که چطور بايد احساستان را کنترل کنيد تا طرف مقابل‌تان

مستأصل نشود.

5- با هداياي کوچک و ارزنده او را هيجان‌زده و غافلگير نماييد.

6- هدايايي را که به شما ‌مي‌دهد هرگز با چيزي عوض نکنيد.

7- يک قاعده ي مهم و اساسي درباره عشق: «هرگز در عشق صرفه‌جويي نکنيد ».

8- هرگاه کسي به شما هديّه داد، آن را با همسرتان قسمت کنيد.

9- هرگز چيزي را از او پنهان نکنيد.

10- او را در جمع دوستانتان بهترين همسر دنيا معرفي کنيد.

11- رو در روي هم بنشينيد و درباره مشکلات صحبت کنيد.

12- از همديگر دلجويي کنيد.

13- براي هم‌خاطره بسازيد.

14- در مسائل مالي ياور و پشتيبان هم باشيد.

15- نکات منفي اخلاقش را درنظر نگيريد.

16- هرگز همسرتان را با ديگران مقايسه نکنيد.

17- به جاي صد در صد، صد و پنجاه درصد عاشق هم باشيد.

18- پس از مشاجرات لفظي، يک دوجين کارت متأسفم برايش بفرستيد.

19- او را فقط براي دوست داشتن دوست بداريد.

20- پيش از رفتن به مسافرت وسايل‌تان را با هم جمع‌آوري کنيد و تمام زحمات را به

عهده همسرتان نگذاريد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

هر چه کهنه تر، بهتر

هيچ کس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه مي تواند از همين

حالا شروع کنند وپايان تازه اي بسازند

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او

توان پايداري در آن روزها ، و وعده تسلي پس از اشک و چراغ راه را داده است

مشکلات مانند دست اندازهاي جاده اند. کمي از سرعتتان کم مي کنند، اما از جاده

صاف بعد از آن لذت خواهيد برد. زياد روي دست اندازها توقف نکنيد. به خرکتتان ادامه

دهيد

وقتي ناراحتيد از اينکه به چيزي که مي خواستيد نرسيديد، محکم بنشينيد و خوشحال

باشيد ، زيرا خداوند در فکر چيز بهتري براي شماست

وقتي اتفاقي برايتان مي افتد چه خوب و چه بد، به معنايش فکر کنيد. در پشت

اتفاقات زندگي منظوري نهفته است، که به شما ياد مي دهد چطور بيشتر بخنديد و

سخت گريه نکنيد

شما نمي توانيد کسي را وادار کنيد که دوستتان بدارد. اما مي توانيد به کسي تبديل

شويد که دوستش مي دارند

بهتر است غرورتان را به خاطر کسي که دوستش داريد از دست بدهيد، تا اينکه او را

به خاطر غرورتان از دست بدهيد

ما زمان زيادي صرف مي کنيم تا کسي را به خاطر دوست داشتن پيدا کنيم يا خطاي

کساني را که دوست داريم بگيريم. اما چه خوب مي شد اگر اين زمان را براي بيشتر

محبت کردن صرف مي کرديم

هرگز يک دوست قديمي را ترک نکنيد. جانشيني براي او پيدا نخواهيد کرد. دوستي

مانند شراب است. هر چه کهنه تر، بهتر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

مي تواني

قبول کن که خوب هم مي تواني

مرواريد وار از لرزش چشمانم بي افتي

مرا نمي فهمند سياهي هاي دفترم

مرا نمي فهمند

ساده و بي آرايش مي گذرم

نم نم مي ريزم

و بريده بريده به انتها مي رسم

پايان حرف هاي من

يک سکوت لذت بخش است

اي پروردگار

من درميان دو دستان پر لطافت تو

بوده ام

بر هرکه و هر چه که

لايق است

من ميان مرگ برگ زرد تک درخت ترد شده از باغ

تنها بيان زبان روان اندام يک مار پيچ خواهم بود

من مثل اسم زشت يک اثيم مي ميرم

حتي همان زمان که دهان نقش ها را نشانه اي نبوده اند

حتي همان زمان که روان همه پاييزي است

من مرد مرده اي

از جنش کرچ يک مغوا هستم

من مغز هاي نوشته را نمي نوشم

شايد براي پوسته ي شاه توت

من نقشه ي بنفشه ي نشسته ي افسانه اي شدم

من بوته بوته مي روم

من رخنه رخنه مي روم

باور نمي کنيد چرا

اين برکه اي که در نوشته هايم است

تنهايي ميان شعر هاي من

شايد نشانه اند

شايد نشانه هاي رفتن من است

شايد همان زمان که فکر هم نمي کنيد

من هم شوم ميان مثال ها کسي

اينجاي کار کمي دل انگيز است

آن کس که سر د بود

بي عاطفه

عشق و لطافت و دلتنگي اش نبود

يک مرد

يک اثيم

با دست هاي پر ز خشم يک دختر نجيب

من ماهي ملوس سال هاي تنهاييم را رها نموده ام

حالا ميانه ام

تنها ميانه ي درياي ترد ها

مي گذرند خاطره ها

خواهند مرد رابطه ها

من فقط مي مانم

حوض مي ماند و خاک

آب و عشق و ماهي و علاقه مثل عشق مي ميرند

خواب بايد ديد

خواب بايد ديد زندگي را اينجا

زير شير واني احساس بايد رفت

و کمي هم بايد

زير سايه ي عدالت فکر کرد

که چقدر مي مانيم

عاشق و تشنه ي هم

ما همينيم يا نه

شايد هم

ما فقط رابطه ي سست دو احساس جوانيم

هر چند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

مي بيني سكوتم را

مي بيني درماندگي ام را؟!

مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!

مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟!

مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت

مي زند؟!

مي بيني؟!...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.

ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني عكس ِ نداشته ات را مسح مي كند؟!

مي بيني؟!...

هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو بيايي...

بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!

به ديوارها بنگر...

مي بيني ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟!

ديگر ديوارها جايي ندارند كه من خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان نقش كنم!

مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك كند،

لااقل به هواي ديوار ها باز گرد!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

مست و رسوا

عاشق همه سان مست و رسوا بادا

ديوانه و شوريده وشيدا بادا

با هوشياري

با هوشياري غصه هر چيز خوري

چون مست شدي هر چه بادا بادا

ساده مي توان گفت

سخت مي توان فهميد

باور نکردني هم هست

و ساده مي توان فراموش کرد

دوست داشتن را

خداوند بخشي است دست نيافتني

عبور هر کلمه

عبور يک عمر است

مي توانيم بهتر و کامل تر فکر کنيم

حتي اگر نمي خواهيم براي کسي تعريف کنيم

تمام من نا تمام کسي نيست

و نا تمام کسي

تمام من نخواهد بود

بيت هاي آخر را تنها خودم سرودم

براي يک قهرمان سوخته

شايد همان کسي که نور را با رنگ ها کشيد

کسي که گياه گونه شکل گرفت

من کسي را ديدم

که عکس نان را با چندشي عجيب مي ديد

مرگ را مي بلعيد

و ترانه ها را تنها شعار مي دانست

تا کجاي حرف هايم خوب بود

يک مرد که زير بار فقر خم مي شود

فقري کشنده و قوي

شايد کسي که سعادت نمي فهمد

با دست هاي بي شرمانه اش

با مشت هايش

اين مرد را نشانه رفته است

يک انتها از حرف هاي من

چيزي است که من درون پيله ام خواهم نهاد

من پوست خواهم انداخت

و تنها تاريکي فهم پروانگي ام را دارد

مردم نمازشان را

از محراب ها بريده اند

مردم پر از تنفر و شکايتتند

اما کسي هنوز اينجا

شايد

به تنگ نيامده

هر صبح کسي که خورشيد را کشيده است

با حالتي مقدس و

دستاني از لطافتي عريان

بر پوستم روشني مي بخشد

من صبح ها دوباره زنده مي شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

زندگي خالي است

زندگي خالي است ان را پر کن

زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو

زندگي يک معادله است موازنه کن

زندگي يک معما است ان را حل کن

زندگي يک تجربه است ان را مرور کن

زندگي يک مبارزه است قبول کن

زندگي يک کشتي است با ان دريا نوردي کن

زندگي يک سوال است ان را جواب بده

زندگي يک موفقيت است لذت ببر.

زندگي يک بازي است برنده و پيروز شو

زندگي يک هديه است ان را دريافت کن

زندگي دعا است ان را مرتب بخوان

زندگي درد است ان را تحمل کن

زندگي يک دوربين است سعي کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشي

برام دعا کنيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

براي نبودنت

اشكهايم

نگاه هايم

حرفهايم

و سكوتم

نه

هيچ يك اثري نداشت

همه بي اثر بود

مي رود

بدون نگاهي

و من فكر مي كنم

و به ياد مي آورم

روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش"

نگاهي مي كنم

من هستم

اما او............

حرف آخر:خواستم براي نبودنت دلتنگي کنم که....خيالت آمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

خلوت و تنهايي

بگذار تا ترانه هايم هنوز هم بميرند

در خلوت و تنهايي

بگذار براي کسي

کس نباشم هنوز

مي خواهم من

سخت ترين جمله را نماد کنم

چيزي که گفتنش در اين زمانه راحت است

دوستت دارم ها

بگذار تا به روزنه

دهن کجي کنم

به خستگي

به پا گرفتگي

به غم

به دلهره به اشک

مرا به باد ها سپرده اند

و در ميان راه رو ها نوشته اند

که پنجره شکسته است

ولي کسي

به فکر بستن شکسته نيست

مرا شکسته اند

اثيم بودنم بهانه بوده است

اثيم بودنم فقط

بهانه است

خواب خواهم ديد

خواب من خواب پرنده اي مهاجر است

خواب من مقدس است

چون درونش تو نماز مي خواني

چون درونش تو نماز مي خواني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

آرام

مي خواهم که بدانم که دگر نيست مرا رفتن و ماندن

اگر اين چرخش دوران بگذارد

سرنوشت گل شببو که دگر شب بو نمي داد

سرنوشت پر پرواز پرستو

که دگر از سر نمي راند

سرنوشت شاخه را حتي خودش هرگز نداند

نقشهُ بي رنگ آسايش روي سنگ را

پردهُ آفتاب خوردهُ گذشته را

و نگاه التماس فردا را

خدايا تو به من گو که کدامين سر نخ را به سر طناب آينده گره بايد يزنم؟

تا که آرام شود اين دل

تا که عيوب زمان هم

تا که پروانهُ عاشق را هم

بشود زندگي اش آبي آبي

سر هر راه نشاني بايد

سر هر بيراه هم شايد

پس آنکه را بر سر سه راهيست زندگي اش

چشم بسته ببايد پايش در آن راه

معلم را که پايانش شروع هر کسي باشد

معلم سوزد و گويد که فردا بايد اين باشد

ولي انگار

هر کس را که بينم گويدم آرام

که اي آرام ، مرا صبري عطا کن آنچنان آرام

که ترسد هرکه را با من اجين باشد

که اين مرده است

قبر را بايد مهيا ساخت

و من آهسته و آرام سر را از براي خواستن بر باد بسپارم

و گويم قبر را اندک تو بالاتر بکن اي قبر کن

تا که مخلوق خدا

حسرت اين قبر مرا پاک خورد

که چه او مرحمتي را

که به خالق شود او نزديک

و نداند که من آرام

صبرم را

از آن خالق که گويندش خـــــــــــــــــــــــدا دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

هزار کوچه فاصله

تمام عمر ، يک نفس دويده ام به پاي تو

نمي رسم به پاي تو ، نمي رسي به پاي من

من اين طرف ، تو آن طرف ، هزار کوچه بين ماست

من اين طرف به ياد تو ، تو نيمه ي جداي من

چه قدر چشم هاي تو براي من مقدس است

بيا ! دلم براي تو ... نگاه تو براي من

دوباره من براي تو غزل سروده ام بيا

بيا که دوست دارمت ، غريب آشناي من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

اوج مي گيرم

وقتي صدايت را مي شنوم در اسمان بي كران اوج مي گيرم ... پرنده ها را همراهي

مي كنم ... شب ها ستاره ها را بر مي چينم ... بخش بزرگي از وجودم را كه روح فرا

گرفته به ارامش مي رساند . انگار چندين سال است كه صدايي نشنيدم . صداي

گرمت را تا ابد مي خواهم . نفس هاي گرمت را به نفس هاي سردم پيوند بزن و

هميشه پرده هاي گوشم را با اين گرما نوازش كن و مگذار اين سردي بر گرمي غلبه

كند . ديگر جاني در توانم نيست . مي خواهم تا زنده هستم باشي كنارم وقتي هم

بار سفر بستم باشي به يادم ... مي داني وقتي صداي گرمت نباشد ارامش من هم

به هم مي ريزد ؟؟ وقتي صداي گرمت نباشد به پايين نگاهي مي اندازم كه چقدر

فاصله ها زيادند ... خورشيد ديگر ان سوزش را ندارد بر جسم نحيف و منجمدم ...

پاهايم سست مي شود گويي رمقي در جسم بيمارم ندارم ... پرنده ها پروازي

ندارند ... ستاره ها نوري ندارند ... اه از نهاد سنگين و پر دردم بر مي ايد . پس اين اه را

تا مي تواني به سراغم نفرست چون من از اين اه دل خوشي ندارم ... سنگ صبورم ..

همچنان همان احساس را نسبت به تو دارم كه تا امروز تصور مي كردم اني و زود گذر

است ولي اني نيست و حقيقت محض است .. گويند حقيقت تلخ است ولي براي من

هميشه شيرين بوده است و نمي توانم انكار كنم و از خود برانم . شايد تو نداني ولي

من مي دانم كه درد چقدر سنگين است .. درد روح را مي گويم كه از جسم بيمارم سر

چشمه گرفته است ... اري .. كسي مي خواهم كه در كنارم باشد هر چند لحظات اخر

عمرم را مي گذرانم ... كسي كه دستانم را بگيرد و در روح پر دردم شريك باشد ... از

تمام عالم و ادم فقط تو را توانستم انتخاب كنم  نمي دانم چرا ؟؟ جسم ناتوان و

بيمارم را با حرف هاي حقيقي نوازش كن و كمي از اين درد را كاهش ده و وجود مرا

همچون وجود او دوست بدار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

تاريکي شبها

وقتي تاريکي شبها رو چشام پا ميذاره

نور چشماي قشنگت توي قلبم ميزنه

وقتي سرماي زمستون توي رگهام ميزنه

گرمي دستاي نازت منو آروم ميکنه

وقتي تلخي فراغت تو نگام موج ميزنه

شهد بوسه لبانت رو دلم ساز ميزنه

وقتي کابوس جدايي رو دلم خط ميزنه

روي خواب خط ميکشم تا منو داغون نکنه

وقتي لحظه وصالت داد رفتن ميزنه

ابر چشماي غريبم تا سحر زار ميزنه

وقتي قصه رسيدن کج و ناخوانا ميشه

واژه هرگز نميخوام واسه من خوانا ميشه

وقتي رسم و عادت بدقوليهات تازه ميشه

رد پاي گريه هام رو صورتم خط ميذاره

وقتي قفل دستات از دستاي من جدا ميشه

زنگ خوابيده قلبم بي صدا کنده ميشه

آي خداي عاشقا دلم ميخواد بهت بگه

اگه به عشقم برسم چيزي ازت کم نميشه

فداي مهربونيهات قصه ما تموم نشه

گوشه نگاهي بکني واسه عشق ما بسه

نذار گل وصال ما به دست تقدير برسه

واسه يه بار هم که شده هر چي ميگم بذار بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

نگران نباش

نگران نباش ... !‌ من و تو روزي سفر خواهيم كرد به باغ آقاقيها و روزي خواهد آمد كه

سر كوچه تنهايي نيلوفر از پشت ديوار سرك بكشد و بگويد « سلام ! » روزي خواهد

آمد كه دست من و تو به ضريح خدا خواهد رسيد و ما پيوسته سرود رهايي خواهيم

خواند .... روزي كه به شهر روياهامان سفر كينم ذهن ما شكوفه مي زند در باغ

جواني و من اهميت نمي دهم اگر كمي هم دير شده باشد ! ..... هر آنچه رفته است

مربوط به سالهاي رفته است و هر آنچه در پيش است تصوري از روياي من و تو روي

صفحه پراصطكاك ذهن  ... غباري روي آئينه اي ... چند كلمه اي روي تخته سياه

نوشته به دست كودكي ...! و روزي خواهد آمد كه من و تو يكديگر را دربهشت ملاقات

خواهيم كرد ... اصلا چه كسي گفته است كه روياها همانند كه هستند ... رويا مي

تواند تغيير كند .. در سرزمين رويا مي توان پرش كرد ... گذر كرد .. گذشت و گذارد كه

خاطره هامان زير شنهاي عميق دريا دفن شود ...پس به خاطر روياهايمان اين بار را

مردانه بخند ... ! ‌و ببين كه بهار پيام تازه اش براي تو چيست ... كشفش كن ...!‌حتما او

حرفي دارد كه قرار است امسال به تو بگويد ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

منو تو

 مثل دو تا خط ميمونيم

که توي دفتر مشق اسير شديم

نرسيديم  به  هم  و آخرشم

تو همون دفترکهنه پير شديم

بي هم وکنار هم روزها گذشت

دستهاي من نرسيد به دست تو

ميدونيم که ما به هم نمي رسيم

مگه با شکست من شکست تو

ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه

آخر عشق دو تا خط موازي همينه

اگه من بشکنم وتو بي خيا ل

بگذري از من و تنهام بذاري

اگه با تموم اين خاطره ها

تو همين دفترمشق جام بذاري

بعد اون ديگه نه من ما ل منه

نه تو تکيه گاه اين شکسته اي

بيا عاشق بمونيم کنار هم

نگو از اين نرسيدن خسته اي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

مي‌تونم

مي‌تونم با تو به هر جا برسم

توي خواب اسمتو فرياد بزنم

مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو

توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم

مي‌تونم تا به هميشه پا به پات

توي هر قصه كنارت بمونم

مي‌تونم زير پر ستاره‌ها

واست از ليلي ومجنون بخونم

مي‌تونه نگاه مهربون تو

منو تا مرز شقايق ببره

مي‌تونه قشنگي برق چشات

منو از ياد حقايق ببره...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

غم عشق

رندي را گفتند . درد بي درمان چيست ؟

گفت . غم عشق

پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود

گفت . در فراق يار

گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند

گفت . با آه جگر سوز

پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر

گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند

گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست

گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد

پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن

گفت . مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد

گفتند . چگونه

گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست..

اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات

پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند

گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند

گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد

گفت .

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه

که زيارتگه رندان جهان خواهد شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

روزاي خيلي طلايي

روزاي خيلي طلايي يادته               

روز ترس از جدايي يادته 

دستمون تو دست هم بود يادته       

غصه هامون كم كم بود يادته  

چشم نازت مال من بود يادته              

ديدن من قدغن بود يادته

روزگار قهر و آشتي يادته       

هيچ كس و جز من نداشتي يادته

روياهاي آسموني يادته                 

قول دادي پيشم بموني يادته

روزاي بي غم و غصه يادته                   

ببينم اول قصه يادته

عصر ابراز علاقه يادته                     

خبر خوش كلاغه يادته

دست گرمت تو زمستون يادته         

شونه من زير بارون يادته

واسه خنده اجازه يادته                   

اونا كه ميگفتي رازه يادته

شرطامون سر صداقت يادته              

تو مجازات خيانت يادته

دستاتو ميخوام بگيرم يادته          

راستي تو بي تو ميميرم يادته

واسه فال قهوه رو خوردن يادته

روزي صد بار بي تو مردن يادته

پيش هم بوديم نزاشتن يادته       

اونا ما رو دوست نداشتن يادته

چيزي خواستيم از خدامون يادته      

مستجاب نشد دعامون يادته

چشمون زدند حسودا يادته             

چشامون شد مثل رودا يادته

گفتي ما بايد جدا شيم يادته               

گفتي بايد بي وفا شيم يادته

يه دفعه ازم بريدي يادته              

خط رو اسم من كشيدي يادته

گفتي عشق تو هوس بود يادته  

گفتي خوب بود ولي بس بود يادته

چشم من به چشمت افتاد يادته         

كاري كه دست دلم داد يادته

اما قول دادم به قلبم و خدا                

ديگه دل ندم به عشق آدما

حيف شعري كه نوشتم يادته              

شعر من بدم باشه زيادته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

ديگه دل با کسي نيست

دلم از خيلي روزا با کسي نيست

تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست

شدم اون هرز گياهي که گلا

پرپر دستهاي خار و خثي نيست

ديگه دل با کسي نيست

 ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست

بارون از ابرا سبک تر مي پره هر کسي سر به سوي خودش داره

مثل لاک پشت تو خودم قايم شدم

ديگه هيچ کس دلم و نميبره

ديگه دل با کسي نيست

ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست

ماهيها از پاشوره بيرون افتاده

شاپرکها پراشون زخمي شده

نکنه تو گله بره هامون گذر گرگ بيابون افتاده

ديگه دل با کسي نيست 

ديگه فرياد رسي نيست

آسمون ابري شده ديگه خار و خثي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

دلم مي خواهد گريه کنم

دلم مي خواهد گريه کنم..داد بزنم..گله کنم

اما کسي نمي شنوه... صداي گريه هاي من

روزا دارن مي گذرن وعمر منم تموم مي شه

شبا دارن صبح مي شن و اين قصه هم تموم مي شه

فقط يه اسم..فقط يه ياد....ازم تو دنيا مي مونه

شايد اگه حرف بزنم...داد بزنم...

يا شعرامو واسه همه...تو کوچه فرياد بزنم!!!

اسم منم خوب بمونه!ياد من از يادا نره

اينکه منم يه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون مي کشيدم

گرچه ديگه فرق نداره ...چونکه ديگه نمي مونم

چه فرقي داره که منم... يه روزي عاشقي بودم!

که دل دادم به عاشقيم.....اما نموند تو زندگيم!

سواي اين عاشقيا ...من عاشق زندگيم

عاشق اين فرشته هام...که گاهيم يه شيطونن!!

من عاشقم و دل دارم...چون که منم يه آدمم!!

آدما زود اسير مي شن....دل رو ميدن فقير مي شن!!!

از همديگه زود سير مي شن...زودي مي يان و پيرمي شن...

بعدش مي رن زير يه خاک..آدما زود تموم مي شن!!

يه عده از اين آدما..انگار تو پيله مي مونن...

عمرشونم تموم مي شه ..توپيله هاشون ميميرن!!

بعضي ها پروازمي کن!!!پيله هارو باز مي کنن!!!

بعدش مي رن به آسمون...پرمي کشن تو کهکشون...

از آدما فقط يه اسم ...فقط يه ياد..فقط همون خاک مي مونه...

بيايد همه قولي بديم...تو پيله هامون نمونيم!

چون آسمون سهممونه...و پر کشيدن تقديرمونه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۷/۱۲/۸۵

هيچ چيز مال من نيست

گاهي اوقات به اين نتيجه مي رسم که هيچ چيز مال من نيست

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايي هستم که بدون هيچ دليلي , و بدون هيچ اراده اي

به اينجا تبعيد شده ام

درون دست هاي من , سيب سرخ گاز زده ايست که نمي دانم چطور به دست من

رسيده است

و من همينطور سرگردان به همهمه هاي مبهم اطراف خويش گوش سپرده ام

محيط من را , هاله اي سياه و غليظ از دروغ پوشانده است

و بر فراز سرم , آسماني به وسعتي که نمي دانم

به وسعت ندانسته هايم

و به رنگ آبي , که پس زمينه دست نيافتني آن است مثل انتهاي خواسته هاي بي

انتهاي من

اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من ,

بدون اينکه بدانند براي چه , بر سنگفرشي از باقيمانده مردگانشان , قدم مي زنند

و گاهي هم , براي اينکه چيزي گفته باشند زير لب زمزمه مي کنند : چه هواي

خوبي !

من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگاني هستم که بر سطح توده اي مدور

بر مدار صفر درجه اي به مرکزيت نوري دست نيافتني مي چرخند

مي دانم , روزي , به دليلي که هيچ ارتباطي به من نخواهد داشت

در حفره اي تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود

در زير سنگفرشهايي که خيلي زود , گذرگاه عابران بي خيال خواهد شد

مدفون مي شوم

انگار نه انگار که بودني برايم بوده است

و انگار نه انگار که رفتني

اين موضوع نه به من مربوط مي شود و نه به هيچ کس ديگر

اين موضوع يک اتفاق ساده است

يک اتفاق ساده مسخره

براي اينکه تنوعي باشد براي گريز از تکرار قدم زدن هاي بيهوده

و به گمانم کسي هم آن بالاهاست

که نظاره ميکند مردن تدريجي ام را ...

از فراز آسمان لاجوردي دست نيافتني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

سهم من اينست

همه هستي من ايه تاريکيست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين ايه ترا آه کشيدم آه

من در اين ايه ترا

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد

يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد طفلي است که از مدرسه بر ميگردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد

که کلاه از سر بر ميدارد

و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست

که نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

که من آن را با ادرک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي که به اندازه يک تنهاييست

دل من

که به اندازه يک عشقست

به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گلها در گلدان

به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي

و به آواز قناري ها

که به اندازه يک پنجره مي خوانند

آه ...

سهم من اينست

سهم من اينست

سهم من

آسمانيست که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد

سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد

دستهايت را دوست ميدارم

دستهايم را در باغچه مي کارم

سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم

و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

و به ناخن هايم برگ گل کوکب مي چسبانم

کوچه اي هست که در آنجا

پسراني که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر

به تبسم معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را باد با خود برد

کوچه اي هست که قلب من آن را

از محله هاي کودکيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان

و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمي از تصويري آگاه

که ز مهماني يک اينه بر ميگردد

و بدينسانست

که کسي مي ميرد

و کسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد

من

پري کوچک غمگيني را

مي شناسم که در اقيانوسي مسکن دارد

و دلش را در يک ني لبک چوبين

مي نوازد آرام آرام

پري کوچک غمگيني که شب از يک بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

ندانستم

ندانستم که من کيستم...

ولي دانستم تو کي هستي...

ندانستم که عاشق کيست...

 ولي دانستم عشق چيست...

احساس نکردم شب روز ميگذرد...

ولي احساس  کردم تويي که ميگذري...

چشمانم به روشنايي جوابي نمي گفت...

چشمانم  تو را جواب گفت...

دست هايم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگيرم...

قلبم را خواهم بست تا هيچ کس ديگري وارد آن نشود...

چشمانم را خواهم بست تا  تصويري غير از تو در آن نقش نگيرد...

زبانم را خواهم بست تا بستن در هاي بسته را نگوييم...

گوش هايم را خوام بست تا صداي عشق از ان بيرو نرود...

نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را هميشه ببينم...

احساس نکردم تکه آينه عشق در قلبم فرو رفت...

احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت...

احساس نکردم روزي خواهم شکست...

روزي خواهم گريست...

روزي خواهم رفت  به آن طرف آينه...

آينه اي که تکه اش در قلبم است...

و نور زندگي من ...

و توان زندگي ام...

ندانستم زمستان کي گذشت...

ندانستم بهار آمد...

ندانستم بهار هم دارد مي رود...

فقط دانستم اين ما هستيم که مانده ايم و گذشتن ها رو تماشا ميکنيم...

تماشا ميکنيم و براي روزهاي که بر نمي گردند اشک ميريزيم...

ندانستم زندگي چيست...بلکه دانستم زندگي کردن چيست...

ندانستم دستانم به هم  ميرسند... دانستم دستانم به تو نمي رسند...

نگاهم تورا نخواهد ديد...قلبم تورا خواهد ديد...

بعد از همه ندانسته هايم...

دانستم که  دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند...و من دوست دار تو...

و دانستم که عشقم براي تو است...و من عشق تو...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

ميدانم که تا تو راهي نيست

ميدانم که آسمان فيض و رحمتت همه جا بر سرم سايه دارد.
 
ميدانم که دستهاي سبزت هميشه پشت و پناهم است.
 
ميدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهاي ناتمام من هستي.
 
اما نميدانم ؟
 
چرا هرروز که ميگذرد از تو دورتر ميشوم؟!
 
دلم را به دست آب مي سپارم و سبزي روحم را به شيريني ناپايدار و فريبنده ي

گناهان.
 
کمکم کن!
 
من اين لذتها را به بهاي دوري از تو نمي خواهم. من تو را ميخواهم.
 
تنها تو را...اي مهربانترين مهربانان!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

سيب

مي‌خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ مي‌خواست بماند، ولي چيزي او را

به سوي خود مي کشيد؛ مي‌خواست بنويسد، قلمي نداشت، مي‌خواست بايستد،

چيزي او را وادار به نشستن مي‌کرد. مي‌خواست بگويد، لبان خشکيده‌اش

نمي‌گذاشتند. مي‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي‌شد. مي‌خواست بپرد،

ديگر آسمانش تنگ بود، مي‌خواست دست بزند و شادي کند، ولي دستانش ياري

نمي‌دادند. مي‌خواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما

چيري راه تنفسش را بسته بود. مي‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل

شد. مي‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از ديدن زيبايي‌ها لذت ببرد، اما با اين که

پنجره با او فاصله اي نداشت، اين کار برايش غير ممکن بود. مي‌خواست بي‌پروا همه

چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. مي‌خواست گلي بچيند و به کسي

که به او خيره شده بود بدهد، دستش جلو نمي‌رفت. مي خواست به همه بگويد

دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نمي‌شد، مي خواست ستاره هاي

آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند.

آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت. مي‌خواست حداقل

لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس

گفت (بگو سيب) از دنيا گله نمي‌کرد. دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري

بکند فقط بگويد (سيب)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

رفتي

رفتي

بي نگاهي حتي

بي خدا حافظي

ديدي خيلي نامردي*!

اما اي هميشه هميشگي ، جايت خاليست.

اينجا

کنار من!

آغوش من تو را ميخواهد

حتي سايه ات

حتي در خيال

هر جا که هستي ، تنها و جفت ، خوش باشي و شاداب!

اما بدان

من

تو را

نبخشيدم

هرگز و هيچوقت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

راز دل

مي پرسي تو را دوست دارم؟

حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم

مگر مي شود با کلمات ، احساس دستها را بيان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با ديدگان پر انديشه و روشن بين

به من مي نگري چه نشاط و لطفي دلم را فرا مي گيرد ؟

مي پرسي تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ اين سوال را نمي داني ؟

مگر خاموشي من ، راز دلم را به تو نمي گويد ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمي دهد ؟

راستي آيا شکوه آميخته به بيم و اميد ، که من هر لحظه هم مي خواهم به زبان آورم

و هم سعي مي کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمي گويد ؟

عزيز من ! چطور نمي بيني که سراپاي من از عشق به تو حکايت مي کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حديث عشق مي گويند ، بجز زبانم که خاموش است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

دليل بودن تو

هر کسي دوتاست .

و خدا يکي بود .

و يکي چگونه مي توانست باشد ؟

هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست .

و خدا کسي که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است که آنرا ببيند .

خوبي ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زيبايي همواره تشنه دلي است که به او عشق ورزد .

و قدرت نيازمند کسي است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوي غروري است که آنرا بشکند .

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسي نداشت ...

و خدا آفريدگار بود .

و چگونه مي توانست نيافريند .

زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ...

و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ، نمي گوييم .

و حرفهايي است براي نگفتن ...

حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند .

و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...

و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هيچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
        
هر کسي گمشده اي دارد .
                             
و خدا گمشده اي داشت ...    








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

درد خنديدنم

کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه  او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

چشمانت

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
 
دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم
 
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي
 
مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي
 
پرستش
 
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد
 
نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
 
انقدر برايت در زمين ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند !زيبا
 
چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
 
 ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي حوصله كن نازك من كه ديگر
 
باورم شده دوستم داري 

چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر
 
مرهم نمي خواهم همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل
 
عمرم...که جز مرگم نمي خواهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

هر کجا هستي باش

هنوز برايم تمام نشدي ...

نه اين‌که اين اتاق بوي تو را مي دهد هنوز ...

نه اين‌که حلقه‌ي تعلّقت در دستم هست هنوز ...

و يا رنگ لبانم که انگار خاصّ دخترهاي متعهّد است ...

نه هيچ‌کدام از اين‌ها نيست؛ نگاهم است !

همان چشمان کذايي درون قاب آينه

که مي‌گويد هنوز در زندگي‌ام هستي ...

مثل بختک افتادي رو سرنوشتم ...

اين روزها نيستي که ببيني عسل بانوت? عسل گيسوت? عسل چشمت !

چطوري براي پسرکان شهر ماراتن عشق گذاشته ... !

نيستي که ببيني مردکِ کارگردان با چه انگيزه‌ي چندش‌آوري

چشم در چشمانم مي‌گه :

تو همه‌ي فاکتورهايي که يک زن مي‌تونه داشته باشه

تا مردي رو عاشق خود کُند داري !

گوش‌هاي من پُر است از اين حرف‌هاي کليشه‌اي تکراري ... !!!

نيستي که ببيني تمام زواياي روحم را مي‌کاوند به اميد رسيدن به جسمم !

اين جسم بي‌جان اين تن خسته محکوم است به تنهايي ... !!!

نيستي که ببيني عشق ها تبديل شده به قراردادهاي يک ساله ... !

نيستي و نمي‌بيني که نصيب بي‌هويت‌ترين پسر شهرم مي‌شوم ...

روزي ...!!!

هر کجا هستي باش ...

فقط باش !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

من و دريا

از خودم بي خبرم از تو بخواهي بلدم

بي تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم

در کمين صد دل نا پاک نشستست عزيز

تا نفهمند بيا باز جلو چند قدم

خوب پا مينهم اکنون به حريمت دريا

تا تو پاشويه کني اين تن سرشار تبم
 
اشک در دامن دريا چه صفايي دارد

همه شهر به ما زل زده ، ما نيز به هم

سادگي نقطه عطفي است ميان من وتو

که مرا نيز گره زد به نگاهت محکم

ذره اي از دل خود را به من ساده بده

اي دريا بخدا از تو نخواهد شد کم
 
من به موسيقي امواج تو عادت دارم

با سکوتت همه خلوت من ريخت به هم
 
چند روزي که نبودي چه کشيدم بي تو

ساحلت کاغذ من بود و هر انگشت قلم

اسمان هم که دلش سوخت از اين بي مهري

اشک مي ريخت به پيشاني دريا نم نم

بس که با صخره و با موج نشستي دريا

خصلت سنگ گرفته است وجودت کم کم

من همانم که قرار است بميرم اينجا

بي تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

اعتراف ميکنم

من اعتراف ميکنم که دستهاي سنگيم بدون تو شکسته اند

من التماس مي کنم که در نگاه ساکتت دوباره پر شوم ز اشک

دوباره پر شوم زآه

وبگذرم از اين هواي پر گناه

چگونه مي توان نشست

چگونه مي توان نديد

چگونه مي توان نخواند

در اين ديار پر سکوت چگونه مي توان شنيد

چه روزها که آمدند نيامدي

چه هفته ها که مي روند نيامدي

ومن پر از دوباره ها دوباره ها دوباره ها

قسم به او

قسم به آبي حضور او به غربت شکسته ام قدم گزار

غريب تر زغربت پرندگان بسته پر

شکسته تر زماهي شکسته تنگ بي خبر

در اين زمانه خراب خراب تر زنام وننگ سربي تبر

عزيز دل مرا ببر

مرا ببر از اين ديار نا مراد به سر زمين جاودانه حضور حامي خودت

مرا ببر از اين کرانه هاي زرد به ساحل غريب آبي خودت

دلي که سرگران ودربه در اسير درد گشته است

بخوان بخوان به واد ي خودت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

معراج فنا

در کوي محبت به وفايي نرسيديم

رفتيم ازين راه و به جايي نرسيديم

هر چند که در اوج طلب هستي ما سوخت

چون شعله به معراج فنايي نرسيديم

با آن همه آشفتگي و حسرت پرواز

چون گرد پريشان به هوايي نرسيديم

گشتيم تهي از خود و در سير مقامات

چون ناي درين ره به نوايي نرسيديم

بي مهري او بود که چون غنچه ي پاييز

هرگز به دم عقده گشايي نرسيديم

اي خضر جنون ! رهبر ما شو که در اين راه

 رفتيم و سرانجام به جايي نرسيديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

سعي کن

سعي کن هميشه تنها باشي

زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت

بگذار عظمت عشق را درک کني

زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند

بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد

زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد

اما

اگر روزي امد که عاشق شدي

تنها يک نفر را دوست داشته باش

بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"

بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني

ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

روزگـار عـجيبي اسـت

خاطرات پر مي کـشـنـد . با وزش بادي سرد. باز دوباره بر ميگردد
 
بـي صـدا ولـي سـنـگين
 
نـمـي دانيم بـه کـدامين جـويبار سرازير شده ايم
 
تنها خش خش . تـنها سـکـوت
 
بي درمانم. بي درمـان
 
بازنده. برنده. بي معنا
 
باز مي گوييم :

فـردا نـفـسي نـو از آن مـاسـت ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

هزاران آرزوی خفته

ديوارهاي اين قفس روح مرا خواهد كشت ... چيزي به تمام شدن نفسم باقي نمانده

است و من هزاران آرزو خفته در خانه دلم ... در اين گوشه زندان ،‌تاريك و تنها به گور

به گور شدن روح خويش مي‌انديشم ... خدايا چرا هر چه مي‌روم نمي‌رسم ؟ من ديگ

آن ماهي قرمز كوچه حوض خانه‌مان نيستم ... من نهنگ شدم ... درون من عنقريب

انفجاري مرا به نابودي خواهد كشانيد ... مرگ روح خويش را نزديك مي‌بينم ...گواينكه

تمام ذهنهاي بيدار خفته‌اند ... انگار من تنها كسي هستم كه انديشه‌ام نفرين شده

است ! من كه هستم كه چنين نفرين مرا احاطه كرده است ؟ خدايا واقفي كه جز راه

تو نپيمودم و همواره شوق رهايي از اين زندان پاهاي خسته مرا به جلو كشانيده

است ... گمان نمي‌كنم بيش از اين بتوانم اميدورا بمانم ! چرا روح من به تسليم رضا

نمي‌دهد ؟ چرا ذليل نمي‌شود ؟ زندگي همواره در ذهن من بسان شورشي عظيم

بوده است ... شورشي عليه خواب ...اما انگار خوابها هيچگاه تعبير نخواهند شد ...

ديگر نميدانم آيا من خوابم يا چشمهاي اين و آن خواب اند ؟ نمي‌دانم زنداني كه برايم

ساخته‌ايد درهايش باز خواهند شد ؟ نمي‌دانم ديگر من خوابم يا من بيدارم ؟ فقط

ذهن آشفته من همين را مي‌فهمد كه شما را هيچگاه نخواهم بخشيد .........!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

تو گم شدي دوباره

قسم دادي خدا رو به ماه و ستاره

به چشمايي كه هر شب اسير انتظاره
 
به اون بنفشه هايي كه مخصوص بهاره

به اون مهي كه تنهاست مال شباي تاره
 
يه شب خدا گفت تو رو واسم مياره

تو رو اورد و كردي به چشم من اشاره
 
چه كم بود عمر اين فصل ،من و تو و نظاره

دنيا كوچيك بود اما، تو گم شدي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

واسه يك بار

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه

من فقط   يه  چيزي از خـــــدا مي خــــوام

واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه

تو گم شدي دوباره

قسم دادي خدا رو به ماه و ستاره

به چشمايي كه هر شب اسير انتظاره
 
به اون بنفشه هايي كه مخصوص بهاره

به اون مهي كه تنهاست مال شباي تاره
 
يه شب خدا گفت تو رو واسم مياره

تو رو اورد و كردي به چشم من اشاره
 
چه كم بود عمر اين فصل ،من و تو و نظاره

دنيا كوچيك بود اما، تو گم شدي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥

تو كه مهربوني

ميخوام بازم فكر كنم به تو كه مهربوني

به تو كه تا هميشه واسم يه همزبوني

نگات هميشه نازه چشمات پر نيازه

نياز قلب عاشق براي من يه راز

هميشه فكر ميكردم كنار من مي موني

اما انگار خيال بود كه پيش من بموني

يه روز ميام بازم من به ديدن نگا هت

اونجائي كه نباشه ديگه راه فرارت

واست ميگم از عشقم كه مثل يه جنونه

اگر كه تو نباشي نميتونه بمونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۶/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه ششم)

همراه همدل من!

در زندگي، لحظه هاي سختي وجود دارد؛ لحظه هاي بسيار سخت و طاقت سوزي،

كه عبور از درون  اين لحظه ها، بدون ضربه زدن به حرمت و قداست زندگي مشترك،

به نظر، امري ناممكن مي رسد.

ما كوشيده ييم – خدا را شكر – كه از قلب اين لحظه ها، بارها و بارها بگذريم، و چيزي

را كه به معناي حيات ماست و روياي ما، به مخاطره نيندازيم.

ما، به دليل بافت پيچيده ي زندگي مان، هزار بار مجبور شديم كوچه تنگ و طولاني و

زرورقي را بپيمايم  بي آنكه تنمان ديوار اين كوچه را بشكافد يا حتي لمس كند. _

ما در اين كوچه ي چه بسيار آشنا، حتي بارها، مجبور به دويدن شديم، و چه خوب

ماهرانه دويديم –

انگار كن كه بر پل صراط...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

هر شب

هر شب که فرصت ميکنم جوياي حالش مي شوم

از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم

در اسمان ارزو هر دم صدايش مي زنم

چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم

در هر شب تاريک من بدر است ماه صورتش

از شرم اين ديدار نو منهم هلالش مي شوم

جاريست اشک از ديدگان هر دم که يادش مي کنم

مقبول در گاهش شوم اشک زلالش مي شوم

سر گشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم

گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم

جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم

با اين دل سو دائيم رنج و ملالش مي شوم

تاريکي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر کشيد

انگار خواب است اينکه من غرق وصالش مي شوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

نمي دانم

نمي دانم کدامين روي

نمي دانم کدامين بوي

نمي دانم کدامين سوي

مرا با شوق و بيتابي همراه خود مي برد

و آن سان که من غرق در افکار بي رحم جدايي

زير اشکهايم جان مي سپردم

و تو آرام در بستر روياهاي من بي خيال از مردنم

آرام مي راندي و با پلک فرو بسته تاب مي خوردي

من در درون خود چيزي يافتم

چيزي که مرا خواند

چيزي که تو را راند

و مرا از آن خواب آشفته رهانيد

نگاهم، صدايم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد

و از اين ذهن بي تابم تو را برد

خودم را برد

تمام هستي ام را برد

آري هستي پوچي که مي انگاشتم تمام وجودم بود

وجودي که تو فاتحش بودي

وجودي که تو عاشقش بودي

به يادت هست...!!!

آري بهترينم

در زمستاني که از سوز جدايي تمام زندگي يخ زد

صدايم مرد

نگاهم مرد

و من در بهاري نو شکفتم باز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

غربت و دلتنگي

انگاه که نخستين گام را در دنيا گذاشتم

بغض اتشيني گلويم را مي فشرد

شايد دليل ان غربت و دلتنگي بود

و هر لحظه شدت ميگرفت

چنانکه با تمام وجودم گريه را سر دادم اما..

گريه هم ارامم نکرد...

تا اينکه مرا به اغوش کشيدي

و من صداي طپش هاي قلبت را شنيدم

و ارام به صداي روح نواز قلبت گوش سپردم

و چنان ارامشي نصيبم شد که ديگر

نه از بغض خبري بود و نه احساس غربت

گويي با تمام وجودم به صداي قلبت..

بوي محبتت و صفاي وجودت اعتماد کردم

و دريافتم که تنها نياز حقيقي ام لبخند زيباي تو

و اغوش گرم و بي مثالت است

فداي صفاي وجودت شوم

من در خلوت تنهايي خود به اين باور رسيده ام که اينجا براي زنده ماندن بايد مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

گنجي نهان

در دلم گنجي نهان دارم

تاح بر سر نيستم من،

ويرانه اي تنها تر از بادم

عاشقي بي زر و زورم ،

عشق سرمايه ي من

در دل ويرانه ي من عشق خود کردي نهان

گنج در ويرانه خوشتر مي نمايد ،

تا که در بالاي تاج!

در دلم گنجي نهان دارم...

بس شنيدم من حکايت،

از زبان حافظ و سعدي

در بيان حال چاه !

قتل پور زال زر در چاه نامردان؛

يا که جنگ يوسف ريبا با زشتي آن چاه؛

قصه ي چاه حزين و بيژن تنها؛

ديده ام من بارها ماه را در بن چاهي ،

ليکن اما من نديدم چاه را بر روي ماه !

چاه خندان بر مه رويت ، عزيزم

جلوه اي دارد شگفت

جه خيالي به سرم بود ؛

نمي دانم... آه ....!

در طريق عشق او

بس سواران بيني و بس کاروان

پايشان بر مرکب زرين لگام

من، پياده ، به کجا خواهم رسيد

پاي من در غل و زنجير حيات !

در طرب آورده،

سخن پر تب و تاب دل من،

دل کوه و دل سنگ ؛

تيشه ي شعر من اما چه تواند کردن

با دل سنگ تو ، اي تنهاي من!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

عزيز دل

قسم به مهتاب كه عكس رخ اوست

عزيز دل...

گفتم كه هيچگاه اشكهايم را نمي بيني مگر ...

در شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ...

خودت برايم خواندي...نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك ترين چيزها كه

بزرگ جلوه ميكند اشك در چشمانت

جاري شود اشك براي شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ

است...

و امروز من در بزم بودن با تو اشك ريختم تا چشمانم نا تمام نماند وكوير تنم پر شد از

بوي عطر تو...

هق هقي نشنيدي آرام گريه كردم همچون شمع...

قسم به تو كه بهانه اي براي سجده به او

امشب من هستم و يه دل كه دلتنگ نگاهت هست يه دل كه دلتنگ طنين صدايت

هست...

اي تو كه منم...اي مهربان يارم...

كاش تمام لحظات من پر مي شد از طعم شيرين حضورت

نه ياد آن ...كاش تمام لحظات بودنم پر مي شد از طنين جاودانه صدايت نه انتظار

شنيدن...اما در لازمان عشق انتظار براي من طعم حضورت هست...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

سهم هر کس

هر کسي سهم خودش را طلبيد

سهم هر کس که رسيد

داغ تر از دل ما بود

ولي نوبت من که رسيد

سهم من يخ زده بود!

سهم من چيست مگر؟

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگيها

شايد از وسعت آن بود

که بي پاسخ ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

سهم تو و من

سهم تو

شوق دلم

مستي من

از نفس باور عشق

در نوازشگري خاطره ات

سهم من

آمدن حس نياز

اين اسارتگر بستان وجود

در پي جستن تصوير نهان

از گهر هم نفسي

سهم تو

حس تلاطم

غزل موج غرور

سفر ابر ملالت زده

در زمزمه بارش چشم

سهم من

رخوت هم فاز شدن

با تپش آينه ات

شعله لحظه دلباختنت

از نگه قاتل من

سهم تو

بو سه بر اين

مخمل گيسوي بلند

رخ ز مستي زده

تا پيچ و گذار کمرم

سهم من

لمس نگاهت

گذر پيچک عشق

دور اين قامت من

در پي تسخير دلم

سهم تو

شعر تب غرق شدن

آمدن فصل نياز

مردن از سوختن و

زنده شدن در شب راز








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

کي مي دونه

دلم مي سوزه واسه نامه هايي که هيچ وقت پست نشدند و رو طاقچه اتاق ،مثل

هميشه توي تب انتظار سوختند...

دلم مي سوزه واسه لحظه هايي که با هم بوديم... ولي از هم نگفتيم و نگفتيم....

دلم مي سوزه واسه گل هايي که مي شد به هم ببخشيم و بعد از مرگ نثار هم

نکنيم...

دلم مي سوزه واسه دل هايي که براي دوست داشتن به ما بخشيده شدند ولي ما

اونها رو پر از کينه و نفرت مي کنيم...

دلم مي سوزه واسه زندگي که يه راه برگشتي داره ولي ما نمي تونيم نا مهربوني

ها و بي وفايي هامون رو جبران کنيم...

راستي چه کسي مي دونه فردا فرصتي براي جبران نامهربوني ها و غفلت هاي

امروز پيدا مي کنه...؟؟!!

کي مي دونه؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

دلم گرفته است

هر لحظه فرو ميريزد...چشمانم سياهي ميرود...

قلم بين انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرور ميکند...

دواتم خاليست...دفتر خاطراتم به انتها رسيده...

ورق بزنم ؟؟

اگز برگ آخر باشد !؟

خطوط صفحه چون جاده هايي پيچ در پيچ نگاههاي بي فروغ ..

اما مشتاقم را تا افق بدنبال ميکشند..

کدامين است جاده اي که مـرا به او ميرسا نـــد ؟

بار ها در راه بودم.... در ميانه راه ...و شايد بيشتر !... نزديک رسيدن بودم که

بازگشتم ... نه

باز گردانده شدم...اما

ترديد ندارم ..... دوباره خواهم رفت.

جاده ... هر لحظه مرا نجوا ميکند ...

و من غرق خواستنم ...

هزاران غروب را بر ديوار ماتمکده ام شمارش کرده ام

مگر آخرين عدد چند است ... که

ديگر ديوار هم جائي براي خط کشيدن نشانم نمي دهد ...!

آهسته از پس ديوار...

صدائي منتظر مرا ميخواند ...

بايد صداي قلبم.. صداي نفسهايم ...

خاموش شويد ...

حالا بهتر ميشنوم

دفتر خاطراتم به انتها رسيده است...

و...من

ترديد ندارم ....

رقص مرگ را دوباره بر صحنه خواهم برد...

من... غرق خواستنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

زمان اغازيدن

هميشه به تو عشق ورزيده ام
 
از ان هنگام که زمان اغازيدن گرفت

از ان هنگام کهباران باريدن گرفت

از ان هنگام که درد عشق تو را احساس کردم

بسيار شاد بودم

و ما از اشتياق هم ترسيده بوديم

من هميشه به تو عشق ورزيده ام

هيچ کس ديگري در ميان نبود

تو را نشناختم پيش از انکه خود را بشناسم

اه! عزيز من! من هميشه به تو عشق ورزيده ام

تو بسيار نزديک براي اسايش من بودي

بسيار دور از دسترس بودي

به دوراز دست گام بر مي داشتي

بايد تو را نگاه مي داشتم

من هميشه دوست دارم

و هنگامي که تو مرا صدا کني اين مرا به گريه مي اندازد

ما هرگز زمان را براي ((تو و من)) نساختيم اگر من همه انها را دوباره زنده کنم

من هرگز نمي گذاشتم که پايان يابد

من هنوز با تو بودم

اه خدا من تو را دوست دارم

با وجود اينکه ماراه هاي جدا گانه اي را ميرويم

هرگز ديدن رويا درباره تو را پايان نمي دهم

من هميشه به تو عشق ورزيده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

باز هوا بد شد

وقتي رفتي باز هوا بد شد

روزگار از بدي بدتر شد

وقتي رفني آسمون تر شد

گريه ي ابرا بد ترشد

گلا پژمردن ، واي گلا مُردن

شاخه هاشون زير پا خم شد

ابرا باريدن ، دلا پوسيدن

قفس قناري تنگ تر شد

اين دلم مُرده ، دستمو خونده

صبح تا شب بهونه آورده

بي خبر مونده ، از همه رونده

قاصدک خبر نياورده

ديگه برگرد يار ، ديگه بس کن يار

اين دلم از غصه داغون شد

بي تو من خستم ، درها رو بستم

همه جا واسم يه زندون شد

وقتي  رفتي  باز هوا بد شد

روزگار از بدي بدتر شد

وقتي رفتي آسمون تر شد

گريه ي ابرا بد تر شد

ديگه برگرد يار ، ديگه بس کن يار

دل من از غصه داغون شد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

من به خودم رسيده ام  

من به خودم رسيده ام ....

به يك باور بيست و پنج ساله ي گنگ مبهم

و هنوز هم خودم را پيدا نكرده ام

و نمي دانم كه اصلا چرا هستم و چرا بايد باشم !!!

( بيست و پنج سال از اين اتفاق مي گذره و من هنوز هم درك نكردم كه چرا انسانها

معتقدند لحظه تولد زيباترين لحظه زندگي ست !!!)

من خودم را مي بينم كه هر روز مثل ديروز از خواب بيدار مي شود و تمام كارهاي

تكراري ديروز را انجام مي دهد

مثل يك رباط يا يك عروسك كوكي ....

من خودم را مي بينم كه هر روز در جستجوي چيز تازه ايست و نمي داند كه آن

چيست فقط مي گردد و پيدا نمي كند و باز هم مي گردد و مي گردد اما.....

من خودم را مي بينم و دلم را كه هر روز با من قهر مي كند و هر وقت هم فرصت پيدا

مي كند مدام بهانه مي گيرد و بيقراري مي كند و هنوز هم نمي دانم كه حرف

حسابش چيست!!!

من خودم را مي بينم كه گاهي احساس مي كند به آخر خط رسيده و مرگ را به هر

چيز ديگري ترجيح مي دهد و گاهي آنقدر شاد است كه قلبش مثل قلب يك گنجشك

مي زند و دلش مي خواهد كه زمان بايستد وحركت نكند ...

من خودم را مي بينم ... خودم را و تمام صفات خوب و بدم را....

و گاهي تصوير مبهمي از پيري و مرگم را مي بينم و تصويري از سنگ قبرم و قطره

اشكي را كه ممكن است براي من و به خاطر من از گونه اي به زمين بچكد ....

و حال من به يك باور بيست و سه ساله از خودم رسيده ام

و بعد هراسان مي شوم كه من كه هستم چه هستم و چرا بايد باشم و اصلا به كجا

بايد برسم ؟

احساس مي كنم كه خودم را گم كرده ام ....

آه من گم شده ام در اين باور بيست وپنج ساله ام ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

از آنوقت مال تو بودم

گر شوم مجنون ز عشقت، تا ابد ديوانگي معنا ندارد...

شايد از همان وقت مال تو بودم كه هنوز ترا نديده بودم.

زير خاك مرا از روز ازل  با مهر تو سرشتند . من اين راز را از همان دم دريافتم كه نام

ترا براي نخستين بار شنيدم و ناگهان دل در برم طپيد

زيرا روح تو در اين نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوي خويش خواند.

يك روز نام ترا شنيدم و هماندم نفس در سينه ام خاموش شد مدتي دراز گوش فرا

دادم اما فراموش كردم جوابي بگويم

از آن لحظه بود كه هستي من با وجود تو در اميخت . گويي احساس كردم كه براي

اولين بار صدايي در گوش دلم ندا داده است.

راستي آيا تو از اين اعجاز خبر داشتي؟خبر داشتي كه من بي آنكه ترا شناخته باشم

،بشنيدن نام تو دانستم كه محبوب و آقاي خويش را يافته ام و با شنيدن نخستين

كلمات تو اين گمانم به يقين پيوست .

پيش از تو روزهاي عمر من با تاريكي و نوميدي ميگذشت  تو زندگاني مرا با فروغ اميد

روشن كردي وقتيكه صداي ترا شنيدم رنگ از رخم پريد و بي اختيار نظر بر زمين

افكندم در آن لحظه بود كه دلهاي ما با يك نگاه خاموش از هم بوسه ي عشق

ربودند .

من نام ترا در نگاه تو خواندم و بي آنكه از خود چيزي پرسيده باشم ، بخويش پاسخ

گفتم( خود اوست)

آري خود او بود

خود او بود، او بود كه زمستان زندگيم را به  بهاري شاد   تبديل كرد

خود او بود، كه هر صبح پيش از طلوع خورشيد بديدارم مي آمد و امدن صبح را با ديدار

او، با شنيدن صداي او ،آغازگر بودم

دوستت دارم هاي  او بود كه زندگي را برايم دوست داشتني ميكرد

دوستت دارم هاي او بود كه قلبم را به طپش مي انداخت و مرا به انتظار صبحي ديگر 

وا مي داشت

عزيزا! بي حضور تو، عطر گل مريم و شكوفه هاي بهار ديگر برايم دلپذير نيست ...

تا ابد زنده باشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

شبي از شب ها

در شبي از شب ها خدا را ديدم كه در حال بازرسي پرونده ها بود يكي را بر داشت و

رو به من گفت :

آدم كشتي؟ گفتم تو مرا قاتل كردي.

 گفت دزدي كردي؟گفتم تو مرا محتاج كردي

 گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟

گفتم تو مرا عاشق كردي پس از اندكي سكوت گفت تو تنها بنده اي هستي كه

حقيقت زندگي را در يافتي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

نقاش خيال

شايد آنروز كه نقاش خيال

روي پيشاني

ما نقش كابوس زمان را مي ريخت

رنگ مهتاب نبود

رنگ شب بود و سكوت

كه گره هاي ترك خورده ي عشق

روي تابوت زمان نقش شدند

نتوانستم من باز كنم

چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام

و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي

رنگ تقصير نداشت

دست خلاق هنر مند جهان

قصه ي ما را با هم

روي يك بوم كشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

سرماي زمستون

توي سرماي زمستون

روبخارپشت شيشه

اسم تونوشتم اما

ميدونم بي تو نميشه

ميدونم که با توبودن

يه هواي ديگه داره

اين دل عاشق وتنها

طاقت دوري نداره

همه ي شعرهامو خوندم

که تو برگردي دوباره

آخه اين دلم بجزتو

هيچکسي رو دوست نداره

کاش مي شدخاطره هامون

دوباره مثل هميشه

تازه شن توفصل سرما

روبخار پشت شيشه

همه ي شعرهامو خوندم

که تو برگردي دوباره

آخه اين دلم بجزتو

هيچکسي رو دوست نداره

هنوزم دلخوش و شادم

به شمردن دقايق

که يروز ميايي کنارم

اينه آرزوي عاشق

بيهوده واژه هارا زحمت دادم ،نه عشق، نه طوفان، نه خاکستر،نه درد

هيچکدام ترجمان تو نبودند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

تو بامني

تو بامني هرجابرم مهره تو بنده جونمه

عشقت نميره ازسرم،تو پوست و استخونمه

يه دم اگه نبينمت يه دنيا دل تنگت ميشم

نگاه دريايه تو آبيه روي آتيشم

واست دلم واست تنم واست تمام زندگيم

از تو دوباره من شدم با تو تمام شد خستگيم

نم نم بارون چشام گواه عشقه پاکمه

هم نفسه قسمت من دوست دارم يه عالمه

قشنگ ترين خاطره ها با تو و از تو گفتنه

آرامش وجود من صداي تو شنُفتنه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

به هم نمي رسيم

تکيه به شونه هام نکن

من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمي رسيم

بسه ديگه بذار برم

کي گفته بود به جرم عشق يک عمري پرپرت کنم ؟

يک گوشه اي کنج قفس چادر غم سرت کنم ؟

من نه قلندر مي شم و نه قهرمان قصه ها

نه برده ي حلقه به گوش نه مثل اون فرشته ها

من عاشقم همين و بس ... غصه نداره بي کسيم !!!!

قشنگيه قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم !!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

غم ما

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آري شود و ليک خون جگر شود

خواهم شدن به ميکده گريان و داد خواه

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

از هر کرانه تير دعا کرده ام روان       

باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود

اي جان حديث ما بر دلدار باز گو  

ليکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کيمياي تو زر گشت روي من

آري به يمن لطف شما خاک زر شود

در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب       

يارب مباد آنکه گدا معتبر شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۵/۱۲/۸۵

قدغن

آبي دريا ، قدغن

شوق تماشا ، قدغن

عشق دو ماهي ، قدغن

با هم و تنها ، قدغن

براي عشق تازه ،

اجازه بي اجازه...

پچ پچ و نجوا ، قدغن

رقص سايه ها ، قدغن

كشف بوسه ي بي هوا

به وقت رويا ، قدغن

براي خواب تازه ،

اجازه بي اجازه...

در اين غربت خانگي

بگو هرچي بايد بگي

غزل بگو به سادگي

بگو ، زنده باد زندگي

براي شعر تازه ،

اجازه بي اجازه...

از تو نوشتن ، قدغن

گلايه كردن ، قدغن

عطر خوش زن ، قدغن

تو قدغن ، من قدغن

براي روز تازه ،

اجازه بي اجازه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

ميله هاي ديوار

خوابم نمي برد..

ساعت از سالها گذشته...

اينک اين ماه است که به دستش ساعت بسته است!

وهم خيال امانم نمي دهد

امواج آرام خيالم ديگر به ساحل روحم نمي آيند

ديگر از آن فرار مي کنند

نمي دانم آنها ديگر چرا؟!

کسي نيست برايم لالايي سرد بي روح کسالت بار را سر دهد...

چه برسد به اينکه بخواهد مرا نوازش کند!

اصلا نوازش چيست؟

همان نيست که وقتي دلبندش مي شوي

دلبندت به تو مي زند و

تو از زجر درد و پرستيدنش

لب از هم باز نمي کني و دندانهايت را به هم مي فشاري

تا....

اين درد به درونت مخفي شود...

صداي درد کشيدنت را او نشنود؟

ولي مگر خزانه دردت چقدر خاليست که

تو همهُ دردهايت را در آن ميريزي؟

شايد تنها چيز...

و تصوري از ماکت آرزو هايت...!

تصورش را بکن...

زمانيکه تو از پشت ميله هاي زندان به آن طرف ميله ها مي نگري...

چه در بند باشي ...

چه آزاد...

باز دلت مي گيرد

چون تو آن لحظه فرق بين دو سوي ميله ها را نمي فهمي...

از هر طرف که بنگري

نمي تواني سرت را از بين آن ميله ها رد دهي تا ...

کاش بفهمي...

من اينطور احساس خفگي مي کنم

حتي ديگر خودم هم مرا تحويل نمي گيرد!

سايه ام هم مثل بقيه از پيشم رفته...

کجا؟

او چرا؟

بغضم مي ترکد و تازه مي فهمم فقط اوست که مرا مي فهمد و ترکم نکرده!

اين بغض توان دوباره گفتن دوستت دارم رو از من گرفته

اما در دلم ميگويم دوستت دارم

اصلا عشق معنيش چيه؟

همان نيست که فقط از طرف تو بود که اينطور معنيش کردي

که

دوستش داري

چه دوستت داشته باشد چه نداشته باشد...

خداي هر همه...

تشنه عشق او بودن کي به سيرابي ختم ميشه؟

اي عشق من...

گفتي من بايد بروم تا ديگر نباشم

گفتي گورت را جاي ديگر پيدا کن..!!

گورت را گم کن...

انگشتم را به نشانهُ آنکه مي دانم رفتنت را

ولي چرايش را نه

به روي لبانت گذاشتم...

ترسيدم....از اينکه نکند کاري کردم که نتواني نفس بکشي ...

و تو تمام احساس سر انگشت مرا بوسيدي...

کاش ميدانست همين مرا آرام مي کند...

مگر از او چيز بيشتر خواستم؟

گفتم مي روي دلم را نيز با خودت ببر...

اما او نمي دانست که فقط يک تعارف بود!!

من دلم را مي خواستم

ولي او با خود برد

به من گفت قول بده گوشه قلبت جايي براي من بگذاري...

نميدانست يه گوشه کوچک گذاشتم

اما...

براي خودم

و بقيه اش را به نام او کردم

کاش ميشد قلبم را به او بدهم تا مطمئن شود

و در آخر باعث ميشد

من مرده که قبل از اينها مرده بودم

باز هم بميرم...

اما براي او...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

مگذار

مگذار كه عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود !

مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه

به عادت آب دادن گلهاي باغچه تبديل شود !

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست .

پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود ، پيوسته ، خواهان نو شدن

است و دگرگون شدن .

تازگي ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق .

چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت ، و

عشق همچنان عشق بماند ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

کاشکي

كاش بودي تا دلم تنها نبود

اسير غصه ي فردا نبود

كاش بودي تا براي قلب من

زندگي اينگونه بي معنا نبود

كاش بودي تا لبان سرد من

قصه گوي قصه ي فردا نبود

كاش بودي تا نگاه خسته ام

بي خبر از موج و دريا نبود

كاش بودي تا زمستان دلم

اين چنين پر سوز و پر سرما نبود

كاش بودي تا فقط باور كني

بعد تو زندگي زيبا نبود

کاش پرستوها ديکه شهرمونو ترک نکنن. کاشکي فصل عاشقي تو شهر ما کوتا

نبود. کاش کتاب قصه ليلي و مجنون نمي‌سوخت. کاشکي عشق قربوني توي

خيابونا نبود
 
كاش ميشد خاطره را تصوير كرد

کاش ميشد لحظه ها را در ظرفي بلورين جمع کرد و هر وقت مي خواستيم بيرونشان

ميکشيديم و به نظاره مينشستيم

کاش ميشد خاطره ها را در کوزه اي محکم ريخت و بر دوش کشيد و براي رفع عطش

مهرباني جرعه اي از آن برکشيد

کاش ميشد دريچه اي باز کرد به لحظه هاي خوش خاطره و درونش جهيد و زندگي را

از آن شروع کرد
 
کاشکي خبر نداشتي ، ديوونه نگاتم

يه مشت خاک ناچيز ، افتاده به زير پاتم

کاشکي صداي قلبت ، نبود صداي قلبم

کاشکي نگفته بودم ، تا جون دادن باهاتم
 
کاشکي واژه‌اي به نام "کاش" تو واژه‌ها نبود

کاشکي "نااميدي" تو کتاب دهخدا نبود

کاش مي‌شد يک کاري کرد تا هيچ دلي يخ نزنه

کاش حديث تنهايي بجز تو قصه‌ها نبود

کاش مي‌شد يک کاري کرد پنجره‌ها بسته نشن

کاش پسِ پنجره‌ها تاريکي و سرما نبود

کاش يه بار وقت بذاريم، رو آينه دسمال بکشيم

کاش روي برگاي شمدوني دود سيا ‌نبود

کاش نگاه مائده به يک عروسک نمي‌موند

کاش توي قلب باباش دلهره فردا نبود

کاشکي حرف دختر خزون رو ميشنيدي که گفت:

"کاش تو قلب بچه‌ها داغ غم بابا نبود"

کاش دلامون بيخودي اسير رنگا نمي‌شد

کاش قفس فلزيا جاي قناريا نبود

کاش پرستوها ديکه شهرمونو ترک نکنن

کاشکي فصل عاشقي تو شهر ما کوتا نبود

کاش کتاب قصه ليلي و مجنون نمي‌سوخت

کاشکي عشق قربوني توي خيابونا نبود

کاش نماز عشقمون فقط يه رکعت بود و بس

کاشکي دهليز دلامون يکي بود، دوتا نبود

کاش از اول ميدونستم که برام نميمونه

کاشکي بعد آشنائي‌ها جدائي‌ها نبود

کاشکي بين من و تو، يه شخص ثالث نمي‌بود

کاش غزل گفتن من بسته به اين چيزها نبود

کاش کتاب زندگي يه‌جور ديگه ورق مي‌خورد

کاش مي‌شد يک کاري کرد تا ديگه ايکاش‌ها نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

قسم به بهار

قسم به بهار كه باز دم مسيحاي اوست...
 
نبض زندگي مي زند...من و تو زنده ايم...بهار در راه است...ستاره چشمك مي

زند...مرغ عشق من و تو

مي خواند...
 
اي مهربان تر از خورشيد... مبارك باد اولين بهار طبيعت بر من و تو در بزم بودن با هم...

وام مي دهم سرماي زمستان را به زمستان و مي گريزم از او و همچو عاشقي ديوانه

در مامن امن تو پناه مي اورم

و زمزمه مي كنم عاشقانه اي آرام را ...
 
خوب من...عشق در هيچ روزي جز همه روز تجلي پيدا نمي كند پس مبارك باد بر من

تجلي نام تو در قلب عاشقم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

شبهاي مهتابي

در اين شبهاي مهتابي

که از تو دورم و از خويشتن سيرم

تنفر دارم از خويش و کمي هم از تو دلگيرم

چنان ديوانگان سر بر در و ديوار مي کوبم

چنان آوارگان در غربت احساس مي ميرم....

به اميدي که باز آيي...

به يا گرمي آغوش جانبخشت

به ياد آن همه مهتاب شبهايي

که تا صبح سحر آندم که خورشيد از کنار پرده توري

کمي آنورتر کوه بلند پير مي آمد

نوازشگر

و با گرمي خود بيدارمان مي کرد

به ياد آنهمه مهتاب شبها که

به دور از چشم آدم هاي بد بيدار مي مانديم

و در گوش هم از احساس مي خوانديم

اگر حتي در اوج نفي و رسوايي

بدون ترس و پروايي ز بد گويان

در اين شبهاي مهتابي من از گلبرگ از گلدان قناري هرچه که زيباست

دل سيرم!

به تو گفتم که نذري دارم و امشب اداي نذر خواهم کرد

از امشب در حياط خانه دستم را به سوي آسمان پرواز خواهم داد

و از آن خالق هستي که دستم را از اوج کبريا پس داد و بر دستان تو بنهاد

خواهم خواست

دوباره بر سر کالسکه هرشب گل مهتاب بنشاند

و دستم را تمنا وار در دست تو بگذارد

و از تو عشق را اين بار بستاند

به دست من من دلپاک بسپارد

که عمري عشق را فرياد سازم با شکيبايي....

 هرگز گمان مبر پنهان که مي شوي در خود

در خود تورا نمي بينم

پنهاني ات زيباترين گواه بينايي من است!

تک واژه را نگاه کن

تنها مکثي ميان انگشت هاي تو کافي ست

تا گرد و غبار پنجره بر گيرم و خورشيد را بنگرم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

شب است

شب است و ماه مي تراود از چشم هاي شب

خواب

اين حس غريب باز به سمت خويش مي کشاندم

و نگاه اين مسير خيال

در انتظار پاسخي ست از راه و از خواب هاي محال....

بند بندم را به احترام تو خواهم سوزاند

و خاکسترم را به باد خواهم داد

و مي دانم

که به حرمت نگاهت

باد خاکسترم را به سمت تو مي آرد

و بر چشمت مي نشاند تا به خواب هايم راه يابي

گلي ميان برگ هاي دفترم گذاشته ام

به ياد تو به ياد ديدار اول

در کوچه هاي هزار نقش و در هواي بهاري انتظار

و در آن غروب دل انگيز که خورشيد از شرم تو به لاک زمين فرو مي رفت....

شکاف پنجره هنوز از دست تو سخن مي گويد

و دستهاي من هنوز گرمي دستهايت را به مسلخ حضور مي کشاند

صورتت را بر ماه ترسيم مي کنم که آسمان بداند

تو ماه مني و ديگر ماه ي نروياند که عکس تو نباشد بر آن...

نگاهم زمزمه خيال هاي دست نيافتني ست

و حس مبهمي دلم را تا کنار تو مي کشاند.....

راستي

هميشه همين گونه است که مي بينيم؟!

يا نه عاقبت دستاني تو را قفل مي کند

و من بي کليد مي مانم!

حضوري غايب بر پيشاني مرصع تو

که چين بر مي دارد

تا پيمانه اي باشد بر قطره قطره اي که مي چکم

راستي هميشه اين گونه فراموش مي شويم

يا پشت بر آينه خواب مي رويم؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

سرود گل

با همين ديدگان اشک آلود

از همين روزن گشوده بدود

به پرستو، به گل ، به سبزه درود ، به شکوفه ،

به صبحدم ، به نسيم

به بهاري که ميرسد از راه ، چند روز دگر به ساز و سرود

ما که دل هامان زمستان است

ما که خورشيدمان نمي خندد

ما که باغ و بهارمان پژمرد

ما که پاي اميدمان فرسود

ما که در پيش چشم مان رقصيد

اين همه دود زير چرخ کبود

سر راه شکوفه هاي بهار ، گريه سر مي دهيم با دل شاد

گريه شوق با تمام وجود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

ارزش غم

زندگي را نفسي

ارزش غم خوردن نيست

و دلم بس تنگ است

بي خيالي

سپر هر درد است

باز هم مي خندم

آن قدر مي خندم

که غم از روي رود .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

مرواريد

آسمانهاي نگاهم روزي

جلوه گاه دو کبوتر بودند

برفي و بال سپيد

پاک چون مرواريد

صبحگاهان در دشت

زير اين گنبد سبز

نگهم از پيشان هر طرفي مي گرديد

شامگاهان که افق

جام خونين به سراپرده ي شب مي نوشيد

باز مي ديدمشان

روي ديواره ي باغ

باد ، نازک پرشان را به هوس مي پوييد

گاه در گوشه ي بام

آن يکي مي زد چتر

اين يکي مست دلارايي دوست

سر فرو برده به گرد پر او مي چرخيد

زندگي زيبا بود

آسمان مي خنديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

 گشت زمان

روي دامان تو مستانه سر،ما، زيباست

خواب پروانه به دوش گل ِزيبا، زيباست

در گريبان تو اشکم چه پر از جلوه شده است

شبنم آويخته بر دامن گلها، زيباست

در قفس مردن مرغان شکيبا، زيباست

بي خبر خلق از از اين سوختن ما، بهتر.

شعله ي شمع، به تاريکي شبها زيباست

دست پرورده ي کس نيستم اين عزّت من

جلوه ي لاله ي روييده به صحرا، زيباست

زين همه نقش و نگاري که بر اين کارگه است

سر به زانو زدن مردم دانا زيباست

سرخي روي شفق نخوت خورشيد شکست

سر نگون گشتن فواره ز بالا، زيباست

حاصل کرده ي ما گشت زمان مي خواهد

عکس امروز، در آيينه ي فردا زيباست

در گذرگاه تو  اين گريه ي من زيبا نيست

حالت چشم تو هنگام تماشا زيباست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

روزگار دلتنگي

دلم گرفته از اين روزگار دلتنگي

گرفته اند دلم را به کـار دلتنگي

دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند

گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگي

شکست پشت من از داغ بي تو بودنها

به روي شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگي

درون هاله اي از اشک مانده سرگردان

نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگي

از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردي

نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگي

دگر پرنده احساس مــن نمي خواند

مگر سرود غم از شاخسار دلتنگي

بيا که ثانيه ها بي تو کند مي گذرد

بيا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

رنج تلخ

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،

 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

 و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده

ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

ديدار

عمري گذشت و عشق تو از ياد من نرفت

دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت

اين درد جانگداز زمن روي برنتافت

وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال هاي سخت

من بودم و نواي دل بينواي من

دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق

دير آشنا دل تو ، نشد آشناي من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان

تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه

كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويي كه به ياد گذشته ها

در چشم رنجديده من مي كني نگاه

چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان

نشناختم صفاي تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند

مي سوزم و ز عهد كهن ياد مي كنم

فرسوده شانه هاي پر از داغ و درد را

نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهي بخوان ز دفتر شعرم ترانه اي

بنگر كه غم به وادي مرگم كشانده است .

تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين

اي بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان

گفتي : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !

ديدي كه آسمان كر و سرنوشت كور

صدها هزار مرتبه از ما قوي تر است ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

مال خودم نيستم

پروردگارا!در اين جهان آرزو چرا كلبه ي كوچكي كه جز دل نام ندارد نصيب من كرده

اي ؟ كاشانه ي محقري كه در برابر طوفان حوادث استقامتي ندارد. كلبه خونيني كه

جز تقدير را در آن راهي نيست. خانه ي ويراني كه در آن جز اشك و صبر همدم و

مونسي را صاحب نيست. ديرگاهي بود كه آرزومي كردم تو را ببينم , تورا به آنچه

زيباست تشبيه مي كردم . اما لحظه اي بعد افسرده و سرافكنده مي شدم , زيرا اين

زيبايي هاست كه شبيه تواند . تو خود الهه زيبايي هستي. خواستم تو را به ماه

تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابي ات چيزي در آن نيافتم. مي خواستم شايد معجزه اي

شود و تو در كنارم بيايي. مي خواستم كه روبه رويم بنشيني ومن خود رادر چشمان

آسماني ات تماشاكنم. افسوس كه تو اشك ها و حسرت هايم را نمي بيني . نمي

بيني كه در خنده هاي من آهنگ هاي ناله پنهان است. اكنون تو اي جان شيرين , بيا

بنشين تا بگويم كه امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است. وقت آن رسيده است كه

بداني تو روح مني و حقيقت من هستي . همچنان كه يك گل احتياج به آفتاب دارد,

من هم براي زنده ماندن به عشق تو احتياج محتاجم . اگر به سويم بازگردي گناهت را

ناديده مي گيرم و باز دامنم را به سويت مي گشايم . كاش هم اكنون باز مي گشتي

تا اشعه ي آفتاب اميد بخش, حزن و افسردگي ام را پايان دهد و اين قلب شكسته ام

به اميد تو, به اميد ديدار تو, به اميد عشق تو, به اميد وصال تو بار ديگر حركت از سر

گيرد و به ادامه ي حيات اميدوار سازد. براي من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است.

اما دور بودن وتو را نديدن را نمي توانم تحمل كنم. تو آن چشمه ي آب گوارايي ! اي

مايه ي حيات كه مي تواني مرا با برق نگاهت عمر دوباره دهي, فراموش مكن كه من

جز تو كس ديگري را ندارم. تو به من كتاب دوست يابي دادي ولي درس دشمني

آموختي. تو از وفا و عاطفه سخن گفتي در حالي كه نا مهرباني و بي مهري پيشه

ساختي. اكنون همه چير جز نگاه تو را از ياد برده ام. چندي است تو را نمي بينم و اگر

چه هرگز تو را فراموش نمي كنم و در پرتو درخشان و سايه ي حيات بخش تو زندگي

مي كنم. اما با وجود اين تو را آزار نمي دهم. تو برو با هر كه مي خواهي خوش باش.
اين تنها آرزوي من است

زندگي ... هوس نيست... اول فقط ميشناختمت... يك روز باهات حرف زدم، بعدا فقط

يك دوست بودي يك كم گذشت، بهترين دوستم شدي... همه حرفهام رو بهت ميگفتم،

خوشحالي و ناراحتي همديگر رو ميدونستيم، نصيحتم ميكردي و دلداريم ميدادي، يا

اينكه با خوشحالي من سهيم ميشدي. زمان گذشت... كم كم بهم نزديكتر شديم، از

همه زندگي هم با خبر شديم، خوب و بدش مهم نبود... اينكه هردومون يكي

روداشتيم باهاش درددل كنيم قشنگ بود. بازم گذشت... گذشت... گذشت... هر روز

برام عزيزتر ميشدي، هرازگاهي ناخودآگاه دلم بدجوري تنگت ميشد... به روي خودم

نمياوردم، ميگفتم: اينم ميگذره... نگذشت... يك روز بهم گفتي كه دل تو هم تنگه...

گفتي كه خيلي دلت تنگه، گفتي كه دوستم داري، منم دوستت داشتم... سكوت

كردم... هيچي نگفتم... ميترسيدم! از چي؟ خودم هم نميدونستم، باز هم گذشت...

ديدم بدون تو خيلي سخت شده، بهت گفتم... بهت گفتم كه همه چيز من هستي،

بهت گفتم چقدر دلم تنگه، بهت گفتم كه چقدر براي بودن باهات بيصبرم، ميترسيدم...

يرسيدي چرا؟ نميدونستم... گفتي كه ترس نداره، باورم نميشد... عاشق شده بودم!

اينقدر اين كلمه رو توي كتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه كشيدن كه ديگه باورم

نميشد عشق وجود داشته باشه. فكر ميكردم هوسي بيش نيست... نميدونستم چه

جوري فرار كنم، كجا برم، به كي بگم، به خودت گفتم... گفتي كه هست، عشق هنوز

هست، هوس نيست! دلم آروم شد... خيلي آروم شد، تازه فهميدم كه دنيا چقدر

قشنگه، تازه فهميدم كه تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.... تازه فهميدم كه عاشق

شدم. و اميد وصال قدرت هركاري رو بهم داد، هركاري... آره، عشق است و با اميد

رسيدن بهش، كوه رو از جا ميشه كند. چه حال و هواي عجيبي است... توي آينه

لبخندي به خودم زدم و گفتم: هوس نيست، عشق است... و چقدر قشنگه اينو بدون

كه يه چشم هميشه بايد توش اشك باشه ، وگرنه ميسوزه . يه دل هميشه بايد توش

غم باشه ، وگرنه مي شكنه . يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه

اسير ميشه . يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه . يه صورت هميشه بايد شاد

باشه وگرنه به دل هيچ كس نمي چسبه . يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه

وگرنه با كاغذ سفيد فرقي نداره . يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه كلاف

سردرگمه . يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه ميريزه . يه چشم اشك آلود ، يه دل غم آلود ، يه

كبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ،

يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاك، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي كه :

چشماي اشك آلودت رو من پاك كنم ، دل غم آلودت رو من شاد كنم ، جفت كبوتر

عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي كوچيكت رو من

خندون كنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاكي قلبت رو با سلامت عشقم معني

كنم ،احساس ميكنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

 رهاش كن

پرنده اي رو كه دوستش داري رهاش كن اگه دوستت داشته باشه بر مي گرده در

غير اين صورت هيچ وقت دوستت نداشته چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف

بزني اما وقتي ديديش هيچ جز سلام نتوني بگي....چه قدر سخته گل آرزوهاتو،توي

باغ ديگه اي ببيني وهزار بار تو خودت بشكني و آروم زير لب بگي: « گل من باغچه نو

مبارك -: چه قدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش

يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده ، زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

بهانه اي ندارم

ديگر براي اينکه گريه نکنم

هيچ بهانه اي ندارم

گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است

کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين

نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم

وراه را بدون آن ادامه بدهيم

زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند

وتو ايکاش مرا مي فهميدي

حالا که مي روي قرارمان هيچ ولي بگو به چه بهانه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

به وسعت قلب يك پروانه 

بعضي ها را خيلي دوست داريم وبه ديدنشان عادت كرده ايم وزماني كه از پيش ما

ميروند در دل مي گوئيم

خدايا چقدر دلمان تنگ شده است...اما خود كلمه دلمان تنگ شده است يعني

چه؟ يعني قلبمان كوچك مي شود يا دل مخصوص دلتنگي چيزي است كه نه ديدني

است نه لمس كردني يا شايد همان حس غريبي است كه باعث مي شود تپش قلب

زياد شود ونفسها همچون سوزني به سينه فرو رود .همان حسي را مي گويم كه از

انگشت پا شروع مي شود ومثل موج به سمت بالا مي رود ..گريه مان مي گيردوبي

قراري مردمك چشمشانمان را گشاد مي كند...

من مي گويم دل تنگ شدن يعني پروانه شدن

نمي دانم چرا به ياد پروانه افتادم شايد چون ظريف است ورنگارنگي بالهايش مرا به

ياد احساسهاي لطيف و قشنگ مي اندازدپروانه عاشق تست ودلتنگ واز بس كه

دلش تنگ ميشود يكدفعه تمام تنش قلب مي شود وچون روح براي ماندن در جسم

خود جا كم مي اورد او مي مي ميرد...

پروانه با تمام وجود دلتنگ مي شود...دلم مي خواست من هم پروانه بودم...اما

نه ...فكرش را كه مي كنم ميخواهم قلبي به وسعت يك پروانه داشته باشم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

شور عشق

به شيدايي به شور عشق

به مجنون پرُ آوازه

به قطره قطره ي باران

به گلبرگ تر و تازه

به هر يادي که در خاطر

به يادت بسته شيرازه

به چشمانت که مي دوزد

نگاهم را به دَروازه

تو را من دوست مي دارم

نمي دانم، نمي دا نم چه اندازه

به گل هايي که مي رويد

بهاران در دل صحرا

به دشت سينه عاشق

که مي سوزد زهجران ها

به سوگند دو دل با هم

که مي بندند پيمان ها

به گرمايي که مي بخشد

نگاهي بر دل شيدا

تو را من دوست مي دارم

به آبي وسعت دريا

به اشک شوق ديداري

به پايان شب هجران

به مستي و صفاي مي

به شور و عشق بي پايان

به غوغاي دل عاشق

به صبح وصل مشتاقان

به لحظه لحظه با يادت

که آرامش دهد بر جان

تو را من دوست مي دارم

ميان جمله ي خوبان

كاش مي شد اشك را تهديد كرد ِ مدت لبخند را تمديد كرد ِ

كاش مي شد از ميان لحظه ها ؛ لحظه ديدار را نزديك كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

اوج ويراني

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايي است ، ببين مرگ مرا در خويش که مرگ

من تماشايي است . مرا در اوج مي خواهي تمـــاشا کن ، دروغـين بودم از ديروز مرا

امروز حاشا کن . در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حــال ما ، همه از من گريزانند

تو هم بگذر از اين تنها . فقط اســمي بجا مانده از آنچه بـــودم و هســـتم ، دل من

چون دفترم خالي قــلم خشکيده در دســتم . گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

، به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم . رفيقان يک به يک رفتند مرا با خو د

رها کردند ، همه خود درد من بودند گمـــــان کردند که همــــــــــــــدردند .

شگفتا از عزيزاني که هم آواز من بودند ، به سوي اوج ويراني پـــل پرواز من بودند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۴/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه چهارم)

همقدم هميشگي من!
 
مطمئن باش هرگز پيش نخواهد آمد كه دانسته تو را بيازارم يا به خشم بياورم.

هرگز پيش نخواهد آمد

آنچه در چند روز گذشته تو را رنجيده خاطر و دل آزرده كرده است

مرا، بسيار بيش از تو به افسردگي كشانده است

و مطمئن باش چنان مي روم كه بدانم – به دقت – كه چه چيزها اين زمان تو را زخم

مي زند

تا از اين پس، حتي ندانسته نيز تو را نيازارم.

ما بايد درست شويم.

ما بايد تغيير كنيم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

مي ميرم

اي كسي كه از نگاهت مي ميرم

اي كسي كه با تو آروم مي گيرم

من رو با وجودت آرامش بده

قلبتو با قلب من سازش بده

نذار تا بي تو دلم تنها بمونه

چيزي جز يادت برام باقي نمونه

با حضورت آسمونو آبي كن

هوا رو با اون نگات آفتابي كن

اي عزيزم ...بهترينم....

با تو من عاشقترينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

غم بي هم نفسي

تا كه بوديم نبوديم كسي

كشت ما را غم بي هم نفسي

تا كه رفتيم همه يارشدند

خفته ايم و همه بيدار شدند

قدر آيينه بدانيم چوهست

نه در آن وقت كه اقبال شكست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

طوفان بلا

طوفان بلا باز به رسم كهن خود

برچيد گلي تازه ز باغ و چمن خود

بلبل ز غم دوري گل در شب هجران

تا صبح بناليد و برفت از وطن خود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

سيب

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

سرماي شب

توي اين سرماي شب ، تن تو گرمي من بود

قطره ز چشم افتادگانم ، مرحم و دواي من بود

سپيد گشته زلفانم ، گوياي درد دل من بود

تك تك انگشتان پايم ، بوي زخم دل من بود

واي از اين زمانه واي از اين زمانه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

توي دنيا تو رو دارم

توي دنيا تو رو دارم

واسه من همين بسه ، خوبترينه ، بهترينه  اون كه بامن همنفسه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

تو به من خنديدي

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

پرستش

آخر اگر پرستش اوشدگناه من

عذرگناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من

او هستي من است كه آينده دست اوست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

بيگانه

ما همه بيگانه ز هم نوع

سنت زده ايم با رنگ تمدن

نان درديست ديرينه ز اجداد

مي كشيم با خود غم نان را

هم نوع , مبادا بماني بي لانه و بي نان

تا هست نفس در قفست , بكش غم نان را

آهسته سخن گوي ، كه ديوار به گوش است

ناني كه مي خوري مي رود از دست ...

اميدوارم به عشق پاك خودت برسي.

(اگر ماه بودم به هرجا كه بودم سراغ تو را  از خدا مي گرفتم و

گرسنگ بودم به هرجا كه بودم سر رهگذار تو جا مي گرفتم. )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

يکي را دوست ميدارم

آري ، يکي را دوست ميدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است…

او همان خورشيد درخشان آسمان روزهاي زندگي من است…

يکي را دوست ميدارم …آري ، او همان مهتاب روشن بخش شبهاي من است …

قلبم او را دوست ميدارد و من هم تسليم احساست پاک قلبم ميباشم…

يکي را دوست ميدارم ،

همان فرشته اي که در نيمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستي ها برد…او همان فرشته اي است که با بالين سفيدش

مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با دنياي دوستي و محبت آشنا کرد…

يکي را دوست ميدارم ،

همان کسي که هر شب برايم قصه ليلي و مجنون در گوشم

زمزمه ميکرد و مرا به خواب عاشقي مي برد …

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که مرا آرام کرد و معني دوستي را به من

آموخت…اينک که من با او هستم معني واقعي دوست داشتن را فهميدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نيست ،

او برايم مانند يک آسمان است که هميشه بالاي سرم

مي باشد…آسماني که زماني ابري مي شود

چشمهاي من هم از دلگيري او باراني مي شود…

آري ، تو برايم مانند همان آسماني…يکي را دوست ميدارم ،

او ديگر يکي نيست او برايم يک دنيا عشق است…

پس بمان اي کسي که تو را دوست ميدارم ،

بمان و تسليم احساسات پاک من باش

مي خواهم با تو تا آخرين نفس بمانم....

مي مانم تا زماني که خون عشق در رگهاي من جاري است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

هم صدا

اگه هم صدا بودي اگه هم صدام بودي

هيچ كي حريفم نمي شد

كوه اگه رو شونه هام بود كمرم خم نمي شد

تو اگه خواسته بودي ،‌ آخ تو اگه خواسته بودي

تو اگه مونده بودي

موندني ترين بودم ، عمر صدام كم نمي شد

اگه هم صدا بودي ، اگه هم صدام بودي

هيچ كي حريفم نمي شد

كوه اگه رو شونه هام بود ، كمرم خم نمي شد

اگه زخمي مي شدم به دست تو مرهم بود

زخم قيمتي من محتاج مرهم نمي شد

اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت

گل سرخ قصه مون تشنه ، شبنم نمي شد

تو اگه خواسته بودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

يادي از تو

وقتي که يادي از تو            

بر چشم من نظر کرد

خو کرده ي قفس را            

بد بخت و دربدر کرد

من آنکه بوده عمري               

مانده ز کاروان ها

دستان بي پناهم ....                 

اميد يک نفر کرد

گفتم خداي شب ها               

شايد به من نظر کرد

افسوس که گريه هايم              

تکرار بي ثمر کرد

گفتم گناه من بود                   

دل با گناه سر کرد

گفتند مرا که خاموش            

آنچه که شد قدر کرد

گفتم خداست شاهد                    

بر مردمان عالم

بشنيد صداي من را              

بر درد من نظر کرد

داد آنچه دل طلب کرد            

يار از دلم سفر کرد

از آن زمان که او رفت           

دلم قصدي دگر کرد

تا آن زمان که آيد                

از جان من حذر کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

وقتي رفتم

هيچکي از رفتن من غصه نخورد

هيچکي با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت

بغض هيچ آدمي فرياد نشد

وقتي رفتم کسي غصش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب ميدونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و نا شناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هيچ کسي پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسائيکه واسشون مهم بودم

همه شايد يه جوري مرده بودن

وقتي رفتم کسي غصش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد

دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد

وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب ميدونم مهتابي بود

دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و نا شناخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

من و آفتاب

من و آفتاب تو يك لحظه به دنيا آمديم 

من از ببرها هيچ ترسي ندارم ، اما از جريان هوا وحشت دارم 

گلها پُرند از تضادها .... 
 
گلها همگي خودپسند هستند . 
 
فدرت بايد پيش از هر چيز يه عقل متكي باشد . 
 
خودپسندان چيزي جز ستايش خودشان را نمي شنوند . 
 
محاكمه كردن خود ، از محاكمه كردن ديگران مشكل تر است . 
 
ماهي در آب هم به اندازه گلي كه در بستر خشك رودخانه مي رويد ، احساس

تشنگي مي كند .
 
گربه پر توقع انتظار دارد موش به خودش سوس گوجه فرنگي بزند .
 
پيري بلند پروازي هاي ايام جواني را به خاك مي سپارد .

پوست موز انتقام لگد مال شدنش را از طرف مي گيرد .
 
ــ ماهي از عرض رودخانه به دريا نمي رسد .
 
انسان هنگامي راه و رسم زندگي كردن را ياد مي گيرد كه در جاده عمر ، به آخر خط

رسيده ...
 
يكرنگ تر از تخم مرغ نديدم ، آنهم شكست و دورنگي اش پيدا شد !!
 
هر سلام سرآغاز دردناك يك خداحافظي است .
 
مادر بزرگ و عصايش با هم پير مي شوند ، هر چه مادر بزرگ خميده تر مي شود

عصايش هم كوتاهتر مي شود .
 
سن درخت را از روي حلقه هاي مقطعش مي شمرند و سن آدم را از روي تعداد

خطوط پيشاني اش .
 
آنقدر بهش گفتند الهي پير شوي كه بيچاره در جواني دچار پيري زودرس شد .
 
بعضي ها انتظار دارند به همان راحتي كه ماهي مي گيرند ، شاه ماهي صيد كنند .
 
عشق درست مثل يك ساختمان بزرگ است كه يك روزه ساخته نمي شود .
 
هيچكس براي مرگ گريه گريه نميكند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

من بي تو

من بي تو يه ناتمومم

من بي تو يه نيمه جونم

دور از تو ،نذار بمونم

من بي تو ،نه نمي تونم

اي عشق راه دورمن

شکست دل مغرور من

حادثه رفتن تو بود

مهم نبود غرور من

مهم نبود شکستنم

به پاي تو نشستنم

مهم تو بودي عشق من

نه قصه ي دل بستنم

جاي تو آغوش منه

اين معني دوست داشتنه

رفتي و خاطرات تو

قلبم و آتيش مي زنه

اشکام به وقت رفتنت

عذاب تلخ باختنت

ارزشش و داشت عشق من

معجزه ي شناختنت

مهم نبوده سوختنم

دور از تو پرپر زدنم

به افتخار عشق تو

مي گم که بازنده منم

من بي تو يه ناتمومم

من بي تو يه نيمه جونم

دور از تو نذار بمونم

من بي تو ،نه نمي تونم

من بي تو يه بي نشونم

من بي تو رو به جنونم

دور از تو نذار بمونم

من بي تو نه نمي تونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

مرگ

روزها سخته خشکيده درخت عمرم!

توي تنهايي هام روزي هزار بار مردم!

بد بودم! دلم شکست! هيچکي به من دل نبست!

حالا ولم کنين چرا نمي زاريد برم؟

چرا بعد توبه جهنمو خواب ديدم؟

با اين که پيروزمو تو اسمون راه ميرم!

تقصير اين زندگيه خوشونتو وحشيگري!

تو جنگ زندگي حتي ما قاتل همديگريم!

اخرين سيب زندگيمم امشب مي چينم!

بعد اون يه مرده ميشمو يه گوشه ميشينم!

عاشقم! هنوزم اينو مي نويسم توي شبام!

با خون سياهي که جاري ميشه توي رگام!

آخه اين بغز لعنتي رو چه جوري ميشه شکوند؟

چه جوري ميشه بينه اين همه بد از خوبي خوند؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

ماه من

ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن

همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي کم مي شه کسي رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شباي ماست

ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت

خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلاي عاشقه ونازه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه

مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمي کنن

ماها که از آدماکمک طلب نمي کنن

ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين

دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين

ماه من غصه نخور سبک مي شي بارون بياد

توي عاشقي بايد نترسيد از کم وزياد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن

ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره

کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره

زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه

اوني که غصه نداشته باشه ؛آدم نمي شه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

بي هيچ قيد وشرط

دوباره صحبت از توعزيزاست،تويي که اساس خلقتت دو چيز را دراعماق نگاهم

لرزاند،يکي عرش را و ديگري دل مرا!تو را چه بنامم؟

تو آرزوي مني،اما نه!تو ازآرزو بهتري.تويي که به تقدير وجود ماه-زيبا ونوراني-بر سرم

سايه ا فکندي ومرا از هر چه داشتم رها کردي وتعلق خاطرم را دردفترسرنوشتم

بهاسم خودت به ثبت رساندي.

آنگاه که حضورت را در کاشانه ي قلبم يافتم،با خويش عهد بستم که تو را درنگارخانه

ي ذهنم به تصوير بکشم.گويي هرچه زيبايي وخوبي ونور وجود داشته همه را ازآن

تو کرده بودند وتويکباره مرا ازهرچه خواستني وآرزو کردني ا ست بي نياز کردي!!!

حرف نميزني مگرآنکه مرحمي باشي بر اين خسته دل! نگاه نمي کني مگرآنکه

بخواهي تجربه ي پرواز بدون با ل و پر را به من ارزاني داري.

بي هيچ قيد وشرطي وبي هيچ تصوير ذهني ازوجود مرزهاي محبت،تورا دوست

ميدارم.......

اي ازآرزو بهتر،اي خداي محبت،تورا مي جويم،اما صد افسوس که تو هرگزبه رازدل

من آگاه نخواهي شد.

نه اينکه نخواهي يا نتواني! هرگز! ازاين رو به اين راز دست پيدا نمي کني چون آن

دست نيافتني است.

نامحدود ولايتناهي!سکوت وباز هم سکوت!!ميدانم که ازآن گريزاني.تو خود به من

گفتي که حجم سکوتم، وجودت را متزلزل ميسازد،اما چه کنم؟

چه کنم که زبانم،فکرم وحتي دستانم تا به اين حد درحضو تو،محو وبي هويت

ميشوند؟! چه کنم که وقتي به ذهن من ميآيي،ناگهان همه چيزازبين ميرود وفقط تو

مي ماني وتو! چه کنم که هرچه بگويم،بازهم ناتوانم؟ آنقدرناتوان که ازقصور خويش درعذابم...

چه کنم که ميخواهم بداني،اما نميدانم چطورميتواني اين ذهن را بخواني؟چه کنم؟

برمن بگو چه چاره کنم؟

چاره اي نيست جزسياه کردن اين ورق باره ها! شايد بتواني بداني آنچه را که ازمن

نميداني...چاره اي نيست جزدرفکرتوغرق شدن تا بتوانم مرحمي باشم براين دل

پرخواهش...

دلي که فقط تورا ميخواهد،دلي که ديگربراي من دل نميشود،چون توآن را ازآن

خويش نمودي.

مهربان! چاره اي ديگر نيست.

اگرهست برمن بگو. بگذاربدانم آن چاره چيست؟ يا بهتربگويمت آن چاره کيست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

خوب بينديش

شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها ! چرا دنيا اينقدر به چشم ما سياه شده است ؟ مي

دانم ريشه همه اين دردها در ترس است ! ترس از دوست داشتن ... ترس از دوست

داشته شدن .... ترس از انتهاي راه كه بي اعتبار شويم ...! اما همه در بطن انديشه

هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم خود را نخواهيم شناخت ... راستي تا به حال فكر

كرده اي كه دوست داشته شدن بسي سخت تر از دوست داشتن است؟ براي

خواهان يك دل زيبا شدن بايد زيبا باشي ... زيبايي كه دست خود آدم نيست ! لابد اين

از مغزت خواهد گذشت ... اما از من كه بپرسي مي گويم هر آدمي يكي از اجزاي

صورتش زيباست ... براي دوست داشته شدن از آن مهمتر بايد بخشنده باشي ...

قدرت بخشيدن يك لبخند ، يك اعجاز در زندگي تو به پا خواهد كرد ... حال با خود

بينديش آيا توان بخشيدن يك نگاه مستقيم ... يك تبسم شيرين را به آنكه دوستش

داشته اي داشته اي ؟! خوب بينديش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۱/۱۲/۸۵

چهل نامه ي كوتاه به همسرم (نامه سوم)

بانو، بانوي بخشنده ي بي نياز من! 

اين قناعت تو، عجب دل مرا مي شكند...

اين چيزي نخواستنت، و با هر چه كه هست ساختنت...

اين چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوي پرچين ها نگاه نكردنت ...

كاش كاري مي فرمودي دشوار ناممكن، كه من به خاطر تو سهل ممكنش مي

كردم...

كاش چيزي مي خواستي مطلقا ناياب، كه من به خاطر تو آن را به دنياي يافته ها

مي آوردم...

كاش مي توانستم همچون خوب ترين دلقكان جهان، تو را سخت طولاني و عميق

بخندانم...

كاش مي توانستم همچون مهربانترين مادران، رد اشك را از گونه هايت بزدايم...

كاش نامه يي بودم، حتي يك بار، با خوبترين اخبار...

كاش بالشي بودم، نرم، براي لحظه هاي سنگين خستگي هايت

كاش اي كاش كه اشاره يي داشتي، امري داشتي، امري داشتي، نيازي داشتي،

روياي دور و درازي داشتي...

آه كه اين قناعت تو، اين قناعت تو دل مرا عجيب مي شكند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

عصر جمعه ها

عصرهاي نيلوفري ... 

يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ از بودن گفتيم و ماندن! ... و شديم و مانديم!....

يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ زير باران،باران پاييزي!...

از گريه گفتيم.. و گريه كرديم!...

يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ به اين نتيجه رسيديم كه بايد صبر كرد!...

و صبر كرديم!..
 
عصرهاي خاكستري ....

يكي از اين عصرها ما ـ من و تو ـ فقط حرف زديم!..باور نكرديم!..

يكي از اين عصرها ما ـ من ـ تونبودي ـ تنها ماندم!..باران و گريه هم نبود!..

وصبر كردم!..

يكي از اين عصرها تو ـ من نيستم ـ تنها مي ماني!..باران و گريه!...ـ نمي دانم ـ

صبر مي كني ؟!...

يكي از اين عصرها ....

* واي!! من چقدر خودخواهم و فقط از دلتنگي هاي خودم حرف مي زنم!...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

رفته که رفته

هي نشين غصه نخور رفته که رفته

دل از عاشقي نبر رفته که رفته

اگه عاشق تو بود تنها نميرفت

شده پا به پات ميسوخت اما نميرفت

بيخيالش ...مگه چند سال تو جووني ؟

بيخيالش ...مگه چند سال تو ميموني ؟

بي خيالش ...اينا رسم روزگاره

همشون کار خداست ...حکمتي داره

يادحرفاي قشنگش ، ميدونم واست عذابه

دلتم خيلي گرفته ...حال و روزتم خرابه

اون که رفته خيلي وقته ،خبري از تو نداره

اون يه ابر پر غباره ،گاهي وقتا نميباره

ديگه تنها شدي و سکوت تو پر از غمه

همه ي عالم و آدم واسه تو جهنمه

اون که رفته ديگه رفته ، ديگه برگشتن نداره

اگه دوستت داشت نميرفت

ديگه تنهايي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

گريه سزاوار تو نيست

گريه سزاوار تو نيست

مگر

قطره هاي نخست

دريايي سازدم

جان داده به صدفي

که مرواريد انگشتانت را

مي ماند و مي رود

آن گاه که ماهيان

بي قرار و فراوان

به شمارشي معکوس مي رسند.

گريه سزاوار من است

که گداخته ام به خورشيدي

زمستاني ام به برفي

و در نوبت ام به تعجيلي

و پايي که ديگرم

توان از تو رفتن نيست

باز هم مي گويم

سزاوار تر از تو گريه من است

که غرقاب خونم مي کند

و راحت و زلال به زاويه درد مي رسد

نه

گريه فقط سزاوار من است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

مشکل است

اى كه مى گويى آشنايى با غريبان مشکل است

آشنايى را مى توانم ، اما جدايى مشکل است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

قصه تلخ

زندگي قصه تلخي است كه از آغازش

بس كه آزرده شدم قصد به پايان دارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

دنيا گذشت

چشمي به هم زديم و دنيا گذشت ، دنبال هم امروز و فردا گذشت

دل ميگه دنيا رو از نو بساز ، اي دل غافل ديگه از ما گذشت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

تابيدي و رفتي

به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار اتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

تمناي مرا ديدي و رفتي

شبي از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيزست توشيداييم را

به چشم خويش فهميدي و رفتي

چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست

ولي دل رابه چشمت هديه كردم

سر راهت كه مي رفتي تو آن را

به يك پروانه بخشيدي و رفتي

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

اينم قشنگه

هي صبر و هي تحمل...

كلاغ ميخوند ميگفتيم يه روز ميخونه بلبل...

توباغچه خار دراومد گفتيم اينم قشنگه ، كمي نداره از گل...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

از هيچي خود مي گويد

اين همان هيچ است كه از هيچي خود مي گويد.

چرا آخرين برگ به هنگام افتادن از شاخه ي درخت آرزوها خنديد؟! مگر نمي دانست

كه تنهاترين لحظه هاي عمر شاپركها در خلوت روياي او رقم مي خورد؟! ولي باز

خنديد و رفت... رفتن از بيداري به خوابي ابدي. اما باز خنديد! زمين او را در آغوش

گرفت، باد وحشي با آن همه فريب نيرنگ خود با نيشخند مرگبارش بر سر برگ

خسته ايستاد، باز برگ خنديد! باد با فريادي پر از كينه پرسيد: به چه چيز مي خندي؟

برگ زرد و خسته در حالي كه برق اميد در چشمهايش مي درخشيد به صورت باد

نگاهي انداخت. سكوتش سرشار از نا گفتني ها بود. باز خنديد و براي هميشه

خوابيد!!!

اين بار، باد بود كه مي لرزيد و وحشت در وجودش موج مي زد. باد چه در چشمهاي

برگ ديد كه اين گونه پريشان شده بود؟؟! زمين لب به سخن آورد و گفت: بهار در راه

است...

اين تكرار هميشگي حيات است كه اين تازگي را در قلب زمين جاي مي دهد.

لحظه اي چشمهايم را مي بندم و به اولين چيز كه به ذهنم ميرسد فكر مي كنم.

چيزي جز تو به يادم نمي آيد. آخر چرا؟!    خوب اين رسم عاشقي است، ديگر غصه

بس است. بايد خنديد! خنديد به آن همه پوچي و بي ثمري. ولي، ولي بهار در راه

است...

به اميد روزي كه از هيچ نباشد هيچ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

آشيان گرم عشق

من اين را خوب مي دانم

مرا از ياد خواهي برد ميدانم

و من از ديدگان سرد تو يک روز

ميخوانم سرود تلخ و غمگين خداحافظ

مرا از ياد خواهي برد و از يادم نخواهي رفت

من اين را خوب ميدانم

که روزي هم ، مرا از خويش خواهي راند

و قلبت را

که روزي آشيان گرم عشقم بود ، خواهي برد

تو از يادم نخواهي رفت

و چشمان تو

هر شب آسمان تيره ي احساس من را نور ميپاشد

و من با خاطراتت زنده خواهم بود

چه غمگينم از اين رفتن

و از اين روزهاي سرد تنهايي چه بيزارم

مرا از ياد خواهي برد ميدانم

و ميداني که از يادم نخواهي رفت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

من از تو

من از تو آرامشي مي خواستم تا جسم و جانم را تسکين دهد و روانم را براي کار و

تلاش و حرکت وپويايي آماده نمايد

اما چه بگويم و چگونه بنويسم در تو يافتم در لحظه هاي با تو بودن به آن آرامش

شيرين زندگي رسيدم

حضور تو مرا رام و آرام کرد و من در مقابل تو نشستم و مات ومبهوت تو شدم

نمي داني چه احساسي در آن لحظات داشتم چه پروازي چه معراجي چه صعودي

چه خلسه ايي تو هميشه مرا اشباع مي کني

تو مرا مي فهمي تو خطاهاي مرا ناديده مي گيري تو نقاط ضعف مرا به رويم نمي

آوري تو مرا تضعيف نمي کني

چقدر تو بزرگي و چقدر من مبهوت تو

گاهي اوقات که تو گرفتاري و نمي تواني مرا بپذيري چه بر من که نمي گذرد چه

اظطرابها و نگراني ها دغدغه ها و انتظارها که دنيايم را متلاطم نمي کند و رشته

زندگي را از دستم نمي گسلد

شب از نيمه گذشته است حتما تو در خواب نازي و من فردا مسافرم کاش در اين

سفر مرا همراهي مي کردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

مسافر

از عذاب جاده خسته نرسيده و رسيده

آهي از سر رسيدن نکشيده و کشيده

غم سر گردونامو با تو صادقانه گفتم

اسمي که اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم

با تنم زخمي اگه بود بي رمغ بود اگه پاهام

تازه تازه با تو گفتم اگه کهنه بود دردام
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم
 
تو تموم طول جاده که افق برابرم بود

شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود

منه دل شيشه اي هر جا هر شکستن که شکستم

زير کوه بار غصه هر نشستن که نشستم

عشق تو از خاطرم برد که نهيفمو پياده

تو رو فرياد زدمو باز خون شدم تو رگ جاده
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم

نيزه نم باد شرجي وسط دشت تابستون

تازيانه هاي رگبار توي چله زمستون

نتونستن نتونستن جلوي منو بگيرن

از من خسته ي خسته شوق رفتن و بگيرن

حالا که رسيدم اينجا پر غصه برا گفتن

پر نياز تو براي آه کشيدن و شنوفتن
 
منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم

تو رو با خودم غريبه از خودم جدا مي بينم

خودمو پر از ترانه تو رو بي صدا مي بينم

منه سرگردون ساده تو رو صادق مي دونستم

اين برام شکسته اما تو رو عاشق مي دونستم
 
اون هميشه با محبت براي من ديگه نيستي

نگو صادقي يه عشقت آخه چشمات مي گه نيستي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

 درد عشق

اي دل ،زين پس درد عشق را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،زين پس بار تن را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،بي قراريها ديگر بس است

زين پس انتظار را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،اي مهربان ،اي همنشين شبهاي من

زين پس نقش عشق را در رويا مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،در خيال مزه شهد لبش بودي تو

زين پس طعم گس عشق را مي بايد چشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،به دل پاس دار مهر مهربان را

زين پس ناز دل را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥

نا رفيق

خدا نصيب