نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۰۱/۱۲/۸۵

تو باختي

نامه اي بر اب و بر باد

واي که چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين پنجره ها کشيدم و ...تو نيامدي

نيامدي تا ببيني که بي تو چه تنهايم

نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند

تا يادت نيايد که چه قولها دادي و چه قسم ها خورده بودي

نيامدي تا نشنوي تمام وجودم فرياد ميزند بي معرفت ترين دوست دنيا هستي

تا يادت نيايد که روزگاري من تمام دنيات بودم

اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بي مهري ات را

من شايد بتوانم باز هم سکوت کنم

اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

نگرانم

نگرانم براي روزهايي که ميايند تا از تو تاوان بگيرند

نگرانم براي پشيماني ات زماني که هيچ سودي ندارد

روزگاري درد کشيدنت برايم عذاب اور بود

اما روزها خواهند گذشت

و

تو

آري تو

آنچه را به من بخشيدي

ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت

تو مرا فراموش خواهي کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

ميدانم

من منتظر شکستنت نيستم

نفرين هم نميکنم

به حرمت عشقي که هرگز معنايش را ندانستي

به خاطر اشکهايي که به من ارزاني داشتي

به خاطر

به خاطر خودت

اما ميدانم که اين براي فرار از سرنوشت کافي نيست

نميدانم هنوز هم ميتواني مثل قديم بخندي

اينجا هميشه سرد است

هميشه هميشه حالم خوب نيست

اما هرگز ديگر گرمايي از وجودت طلب نخواهم کرد

باورم بود کنارمي هميشه

باورت داشتم

بودنت مهمترين دليل بودنم بود

ستايش ات کردم نه آنگونه که لايقش باشي

اما چشمانم تنها تو را ميديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

خواب زمستاني

زندگي فرصت بس كوتاهيست

تابدانيم كه مرگ اخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست

مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ

كه بدانيم پس از خواب زمستاني خاك نفس سبز بهاري جاريست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

تقاضاي سکوت

خواستم تا بار ديگر داستاني بنويسم

قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...

همه از من تقاضاي سکوت کردند .

قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشي کند .

کاغذ مي دانست که در زير سطور غم و اندوه محو مي شود .

و ... افکارم ميدانستند که از در همي همانند زنجيري سر در گم مي شوند .

و من خاموش سکوت را برگزيدم .

اما ....

چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .

و قطره هاي اشک و اندوه دل

مثل باران بهار

ارمغان کوير گونه ها شدند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

خداوندا

خداوندا تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است !!  چه

زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سر شار است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

بيا برگرديم

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم

قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم
 
عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما

دختر عشق نجيب است بيا برگرديم
 
كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند

روستا مامن سيب است بيا برگرديم
 
چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر

جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

اشک ريختم

به چه سان اشک ريختم

که شايد گرماي اشکهايم دل سخت تو را نرم کند

اما چه خيال باطلي

تو نگاهت به من نبود

دلت در نهان خانه دلي ديگر بود

و

من تنها يه بازيچه

بازيچه

هرگز ندانستم چه از تو دريغ کردم

چه برايت کم گذاشتم

که بي من قصد رفتن کردي

کاش هرگز نمي ديدمت

کاش چشمانم کور بود

کاش هرگز از تو بودن نخواسته بودم

کاش

کاش مي دانستم چه با من خواهي کرد

کاش مي گفتي تو چه خواستي که من به تو ارزاني نداشتم

کاش...

وقتي مي رفتي باورم نبود که تنها مي روي

اما تو باورهاي مرا هم درهم شکستي

هرگز نپرسيدي بي تو چه خواهم شد

ندانستي بي تو هيچم

هرگز نفهميدم در شکستنم.در نابوديم چه رازي نهفته بود

که مرا اينگونه بر باد دادي؟

بخند شاد باش براي دلي که شکستي

براي حريم حرمتي که زير پا گذاشتي

اينک در آتشي مي سوزم که تو به جانم افکندي

به کامم شوکرانيست که تو در جامم ريختي

اما من به عشق تو تا آخرين جرعه سر کشيدم

آخر باکم نبود

چون خيالم بود تو با مني

روزها خواهد گذشت

تو با عشقي دگر

با شادي و شور

با تب وتاب

لحظه ها را ز دست ندانسته خواهي داد

و

من با آتشي به جان و زهري به کام

خواهم سوخت

خواهم درد کشيد

و زان پس ز ميان خاکسترم

چون ققنوس افسانه ها

جوانه مي زنم

بهار مي شوم

دوباره جان خواهم گرفت

و سرنوشت

آنچه که با من و دلم روا داشتي

به تو بازخواهد گرداند

نه

سوختنت را نمي خواهم

درد کشيدنت را ارزو نداشتم

فقط از خدا يک چيز خواستم

که ترا به يکي چون خودت مبتلا کند

آن دقايق که خودت را در جسمي ديگر نظاره گر باشي

ميداني چه با من ميکردي

اما من به حرمت عشقت دم نميزدم

اسم تو صورت تو و ياد تو

تنها يک چيز را بخاطر من مياورد دروغ را

تو يک دوست را از دست دادي و من دشمنم را شناختم

راستي ميتواني بگويي چه کسي ضرر کرده؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

بعضي ها

بعضي ها دلشان سياه است

بعضي ها پوستشان سياه است

بعضي ها فکرشان سياه است

بعضي ها روزگارشان سياه است

بعضي ها بخشان سياه است

بعضي ها روزگارشان سياه است

بعضي ها از کتک بدنشان سياه است

بعضي ها پاي چشمشون سياه است

بعضي ها ماشينشون سياه است

بعضي ها بعضي ها دعاهاشون اثر نداره مثل گربه سياهه که به حرفش بارون نمي

ياد

بعضي ها لباسشان سياه است

بعضي ها موهايشان سياه است

بعضي ها دهنشان سياه است

بعضي ها چشمشان سياه است

بعضي ها چشمشان سياهي مي رود

بعضي ها چشمشان هه جا را سياه مي بيند

بعضي ها از ريسمون سياه و سفيد مي ترسن

بعضي ها سياه کارن

بعضي ها سياه بازي مي کنن

بعضي ها سياه رو رنگ عشق مي دونن

بعضي ها سياه رو رنگ عذا مي دونن

بعضي ها سياهي شبو دوست دارن

بعضي ها تو سياهي شب با خداي خودشون خلوت مي کنن

بعضي ها فقط تو سياهي شب کار مي کنن

بعضي ها تو سياهي شب دعاهاشون برآورده مي شه

بعضي ها مي گن اگه سياهي شب نبود روشنايي روز معنايي نداشت

بعضي ها تو سياهي شب ستاره آرزوهاشونو پيدا مي کنن

بعضي ها هم تو سياهي شب عزيزانشونو از دست مي دن

بعضي ها تو سياهي شب خدا بهشون عزيزي رو مي ده

بعضي ها به دل سياه شيطون لعنت مي فرستن

بعضي ها اسمشون تو ليست سياهه

بعضي ها سياهه مي نويسن

بعضي ها به بعضي هاي ديگه مي گن روت سياه

بعضي ها سياه برزنگي هستن

بعضي ها سياه آفتاب سوخته

بعضي ها هم رو سياه

بعضي ها مي گن بالاتر از سياهي رنگي نيست

بعضي ها هم فقط با رنگ سياه مي نويسن

بعضي ها هم ديگه سياهاشون تموم شد مثل من

بعضي ها اميدوارم به اين چرا ها کمي فکر کنيد

بعضي ها شاد و موفق باشيد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

باز هم من

باز هم من

غريبه اي تنها

تکه تکه هاي وجودم را بر دوش ميکشم

ميروم

به کجا؟!!

با تاروپودي خسته و سوخته

به کدامين سرزمين مي توان کوچ کرد

در کدامين وادي شانه هاي خسته و لرزانم تاب مياورد

کي ناي مردن بيابم؟!!

دلم سخت گرفته است

از من

از تو

از شب گريه ها

از من

از من

از من ...

از من نيز ميگذرد

چشمانم براي آرامش پر ميکشد

ديگر نخواهم ديدشان

اشک ميريزم

بي صدا

دلم براي رفتن پر ميکشد

دلم پر ميکشد

با دستان ناتوانم گدايي ميکنم

خسته ام

خسته ام

اغلب زندگيم را مي بازم

ساده

ارزان

بدون حريف








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

همين الان...در همين لحظه...

* يک نفر به در فکر شماست

*يک نفر نگران شماست

*يک نفر دلش براي شما تنگ شده

*يک نفر مي خواهد با شما حرف بزند.

*يک نفر مي خواهد که با شما باشد.

*يک نفر آرزو داره تا شما مشکلي نداشته باشيد.

*يک نفر اميد به پشتوانه شما و حمايت شما دارد.

*يک نفر مي خواهد دستهاي شما را نگه دارد.

* يک نفر مي خواهد همه مشکلات شما حل شود

* يک نفر مي خواهد شما خوشحال باشيد .

*يک نفر مي خواهد شما او را پيدا کنيد

*يک نفر موفقيت شما را داره جشن مي گيره

*يک نفر دوست داره به شما هديه بدهد.

* حتي يک نفر فکر مي کند که خود شما هديه هستيد.

*يک نفر شما را دوست دارد.

*يک نفر آرزو دارد که شانه شما براي حل مشکلاتتان باشد.
 
يک نفر منتظره تا اين متن را دريافت کنه ... بفرست .. به هرکس که انتظار داره و حتي

نداره بفرست . بفرست  تا اون يکنفر خودش پيش شما برگرده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

سكوت كرده ام

من از سكوت گريزان بوده ام هميشه ... سالهاست كه سكوت كرده ام ..... و اينك

ترس مرا تكان مي دهد و من پيوسته به عقب بر مي گردم و از خود اين سوال را بارها

و بارها مي پرسم كه آيا من راه را عوضي آمدم ؟.. دلم گرفته است از اين فريبها و

نيرنگها ... از اين دورويه مردمان بيهوده گو ... از آنها كه خدا را در پشت يك تكه ابر

پنهان كرده و مي كنند و خود را قديس وار خالص خالص مي نمايانند .... چرا سادگيها

هميشه تهش باختن است ؟ چرا قلب ساده من هميشه ساخت و ويران نكرد اما

ساخته هايش را ويران كرد دست فريب ؟ ... چرا بالهايم را ديگران نمي بينند ... پرواز را

از همين سكوي كوچك هم مي شود آغاز كرد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

مخمل خاطره تو

وقتي كه نگات ميشينه روي ديوار اتاقم

عكس تو تو قاب چوبي دوباره مياد سراغم
 
ياد اون روزا مي‌افتم، با تو بودن زير بارون

وقتي كه شرمنده بودن، پشيمون ليلي و مجنون
 
ياد اون شبا مي‌افتم، لب اون چشمه جاري

كه گرفت از ما يه عكاس، دو تا عكس يادگاري
 
يكي‌شون سهم تو بود و يكي‌شونم مال من بود

كجا فكرشو مي‌كرديم، آخرش جدا شدن بود
 
زير رعد و برق تقدير، من و تو با هم شكستيم

توي روياهامون اما، هنوزم صاف و يه‌دستيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

تورا خواب ديدم

شبي باز تورا خواب ديدم

ديگر مانند قبل نبودي

مي داني ديگر تو را باور ندارم

اين بار سادگي خود را باتمام وجودم باور مي کنم

هنوز با خاطرات گذشته تو را مي خواهم

توديگر براي من نيستي و من اين را خوب مي دانم

از اول هم براي من نبودي

هيچ گاه تو را اينچنين نمي ديدم

تو را چون بتي در بلند ترين مکان قلبم جاي دادم

آيا مي توانم تو را فراموش کنم ؟

عشق را در قلبم پروراندي

اما آيا فکر کردي چگونه به تنهايي بار اين عشق سنگين را به دوش کشم؟

و اين بار با تمام وجودم فرياد مي زنم

تو را نخواهم بخشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

عشق زماني است که

عشق زماني است که نتواني به چيزي جز او فکر کني.

عشق زماني است که دستش را در دست داري و آغاز آشنايي تان را به ياد نمياوري.

عشق زماني است که هر وقت خبر جالب يا غم انگيزي مي شنوي به اولين کسي

که دوست داري بگويي ، اوست .

عشق زماني است که اگر شرايط فراهم نشد چند وقتي او را ببيني ، احساس

بيماري و کسالت کني .

عشق زماني است که وسايلي را که دوست دارد بلافاصله برايش مي خري، فقط

چون مي داني وقتي ان را به او مي دهي به تو لبخند مي زند.

عشق زماني است که تو رضايت او را به رضايت خودت ترجيح دهي.

عشق زماني است که او لباسهاي زيبايش را فقط به خاطر تو بپوشد .

عشق زماني است که هر وقت از موضوعي نگران است ، به او ارامش دهي.
                 
عشق زماني است که حتي وقتي در مهماني جاي زيادي براي نشستن هست

درکنار تو بنشيند.

عشق زماني است که بعد از انکه از او جدا شدي ، ديگران را با او مقايسه کني و

همه ي انها را در مقابل او کوچک ببيني .

عشق زماني است که " زندگي " مي کني

عشق زماني است که  به اوج مي رسي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

شيشه ها

مي گويند شيشه ها بي احساسند

اما وقتي بر روي شيشه بخار گرفته پنجره اتاقم نوشتم دوستت دارم

به آرامي گريه مي گرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

جواب او

دست بالا بردم

تا که دستان پر از خواهش من را شايد

مهر او در يابد

بارها خوانده ام او را اما

او مرا مي شنود؟

و ميان همه هستي بي پايانش

او مرا مي بيند؟

در جهاني که هزاران مه و خورشيد در آن ناچيزند

ذره را راهي هست؟

بارش ابر سپيد

تاري پنجره  وهم مرا مي شويد

کهکشاني به دل پنجره ام جاي گرفت

و خدايي به دل کوچک من

قاصدي در راه است

و پيامي از نور

مي تواني که بخواني تو مرا

من تو را مي شنوم مي بينم

ميل جاري شده در خواندن تو

پاسخ ماست

رود با ميل خودش جاري نيست

جذبه مهر فرا خوانده ز دريا

سبب جاري رود

دست خالي مرا نور اجابت پر کرد

چشم نمناک مرا

گريه شوق








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

توفردا ميروي

توفردا ميروي اما ؛ بهرجا ميروي بي من

دمي درپرنيان خاطرات خويش تنها باش

بهر جا اشيان كردي

سكوت سنگفرش ياد هارا يكزمان بشكن

ودر امواج روياهاي رنگارنگ

بياد اور تو مردي را ،

كه در اعماق چشمان بلورينت

تمام هستي اش را جستجو ميكرد

كه با اميد ديدار تو در رويا به بستر ميخزد از شوق

وبايادت سحر از خواب برمي خاست

بياد اور تو ابر ديدگاني را كه اينك در سكوتي گنگ

بلورين قطره هاي اشك حسرت بار خود را برمزار خاطرات خويش ميبارد

تو فردا از ديارم كوچ خواهي كرد ؛ ولي هرگز !

تو در اين ره گذر تنها نخواهي بود

دلم اين كولي غمگين به همراهت سفر را تا ابد آغاز خواهد كرد

تو اين ديوانه را تا شهر هاي دور خواهي برد

تو فردا كوچ خواهي كرد

ولي هرگز تو تنهانيستي . هرگز ؛

 تواحساس مرا با خويش خواهي برد

تو با اين كوچ نا هنگام ،

 تمامي وجودم را درون كوچه هاي نيستي برباد خواهي داد

ومن اين شاعر ديوانه  ؛ در تنهائيم  آواره خواهم ماند

تو فردا ميروي  ؛ اما

بگو من ..... بي تو ... بي احساس .... بي انديشه فردا

چگونه ميتوانم ماند ؟!

چگونه ميتوانم زيست ؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

تو نبودي و من

تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم...

تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود...

تو نبودي و باز به تو وفادار بودم...

تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم...

و تو آمدي.از دوردستها...

از سرزمين عشق...

تو مرا با عشق آشنا كردي...

با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم...

تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختي...

با تو كامل شدم...

با تو بزرگ شدم...

با تو الفباي عشق را اموختم...

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم...

به تو و كلبه عاشمان باليدم...

تو نيمه گمشده ام شدي...

حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم...

حتي براي لحظه اي از من جدا نشو...

بدون تو دستم سرد است...

بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است...

به حرمت عشقمان...

به حرمت لحظات زيبايمان...

مرو كه بي تو من هيچم...

بمان با من...

بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده...

بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند...

به وفايم ايمان داشته باش...

تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥

تو مي روي زمن

تو مي روي زمن، من زديگران غربيه مي شوم

در اين سراي انتظار پر از گلايه مي شوم

تو مي روي به سرنوشت من انتظار مي شوم

زناله هاي نبودنت منم که ديوانه مي شوم

تو مي روي و دل من مي شود ز ديگران جدا

ز لحظه هاي نبودنت کار دل شده خداخدا

تو مي روي من خيره مي شوم به انتظار

ز غم دوريت دل را پراز ترانه مي کنم

تو مي روي من پراز بهانه مي شوم

زنگاهاي ديگران پر از کنايه مي شوم

تو مي روي به زندگي من ز دنيا غريبه مي شوم

تو مي روي و مي روي...

من زنبودنت پر از شعله هاي غم مي شوم

در اين دنيا بي حصار پر از انتظار مي شوم

تو مي روي من بي تو خزان مي شوم

ز غم نبودنت من برگي بي پناه در دست خزان مي شوم

تو مي روي و مي روي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۳۰/۱۱/۸۵

انديشه است نه ترديد

ترديدم آغازگر راهي نرفته است

راهي

که مي آغازمش

تا به پايانش برسانم

تا از احتمال حادثه و کشف

برهنه اش نکرده باشم

در جاده هاي تکرار

خواندنم نمي گيرد

انديشه است
 
نه ترديد
 
اينکه به بازگشتم وا مي دارد
 
انديشه آواز سر دادن
 
در افقي

که هوايي ديگر دارد
 
که هجايي زخمي پژوک هاي ديگر پس مي گيرند

و تحرير ديگري به صدا داده مي شود

نا آشنا براي گلوهاي پير

هميشه از ميانه هر راه

باز مي گردم
 
تصوير پايان

نوميدم مي کند

کلاف درهم اين جاده ها

جغرافياي سفرهاي ناتمام من است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

حقيقت زندگي

هيچوقت به کسي که دوستش داري

دوست داشتنت رو نشون نده نذار بفهمه

که دوستش داري

چون اگر بفهمه به نظرش کوچک و خار ميآي

و ازت زده ميشه چون ميدونه هرموقع بخواد

تورو داشته باشه مي تونه به سراغت بياد

و اينطوري تو ارزشه خودت رو از دست ميدي

هيچوقت بيشتر از يک بار کسي رو نبخش

و به راحتي از اشتباهش نگذر

چون عادت ميکنه هرکاري ميخواد باهات بکنه

و بياد بگه ببخشيد و اين عادتش بشه

تو يه انسان هستي و ارزشه

تو بالا هست عشق دوست داشتن چيزه شيرينيه

اما تو اين زمونه ديگه عشق واقعيي وجود نداره

پس اول به خودت فکر کن

و بعد به عشق و کسي که دوست داري

شايد فکر کني من آدم سنگدليم اما اينو بدون :

تجربه با اينکه سنگين بوده اما اينو به من آموخته

هيچوقت اين کارو نکردم

به حرف خودم و به حرف عقل گوش ندادم

اما بهايي سنگيني براي اين دادم

براي تجربه اي که ميگه اول تو و بعد

عشق توصيه نميکنم

اينو گوش بدي و به حرف من عمل کني ا

ما يادت باشه اگه تو واسه خودت ارزش قائل نباشي

واسه ديگرانم ارزش نداري

پس اگه اين کار را بکني باور کن که ديگه قلبت نميشکنه

و غرورت خورد نميشه

و اينطوري ارزشت بيشتر ميشه پيش اوني که دوستش داري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

چه بنويسم

روزگاري ايست مانده ام ...!

چه بنويسم...

از تلخي لحظه هايم؟!

ونخواستم ‌  وخواستني هم نبود!

که لهظه هاي شيرينت را با آن تلخ کنم.

کسي که ندارد نمي بخشد

از بخل او نيست نمي تواند

ومن در ميان اين ديوارهاي سرد

که پنجره اش رو به هيچ است

از غروب چه نقشي بنويسم

واز آن خورشيد که براي رسيدن به پنجره ما وقت نمي کند

تنها دستي تکان ميدهد ومي گذرد.

من هنوز دراين سکوت غم گرفته خويش

مانده ام...

چه بنويسم...!

و از زندان خويش که تنها پناه من است

از غولان سرماي کوير

که امده اند

درختان پير قامت را به دشمني نوازش ميکنند!

وگاه از ميان دَرز  نگاه پنجره

بر وجود کِرخ من مي نشينند

و دستانم را از نوشتن آخرين کلام باز ميدارند

تا چند ثانيه سکوت بر آخرين سطر بنشيند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

برا ي بتو  رسيدن

برا ي    بتو    رسيدن   فاصله     اگر    زياده

منکه راه  افتاده بودم  با دلي عاشق  و ساده

ميدونستم  راه رفتن    شبو روزائي  رو   داره

حالا   عمريه    براهم   گرچه  با  پاي    پياده

نميخواد  برام  بخوني   قصه هاي   عاشقونه

دل خودش تو راه رفتن  شعرعاشقي ميخونه

اره    اينو  قلب عاشق   توي خلوتش ميدونه

که   اگه  تو راه عشقه ..ته جاده  بي نشونه

باور   بتو   رسيدن    توي   رويا   هم    محاله

همه   آرزو يا   خوابه  همه  وهم,   و  خياله

ولي دل چاره نداره رفتنش دست خودش نيست

ميره   با   اينکه  ميدونه  زندگيش رو به زواله

گريه ها ...کجا  نشستين راه اشکمو   بگيرين

باز  بياين  بروي چهره   باز  پاي غمم  بميرين

آخه  دل داره   ميمره بسکه  غصه هاش زياده

ميدونم   که  بادل   من شما  هم يه جور اسيرين

من همه بغضاي تلخو ...گرچه هر لحظه شکستم

با دلو  خواسته  قلبم ...  عهداي    زيادي     بستم

بخودم      گفتم  و   گفتم   راه دل  راهي   قشنگه

اي خدا کجاي کارم  ؟! وقتي  پاي دل   نشستم

حالا   توي  آينه ء غم   دوتا  چشم  زار و خسته ست

توي سينه اش جاي اون دل.. طپش دلي شکسته ست

پاي   دل   اگر نشسته ...پاش  همه عمرشو   داده

هنوزم بپاي اين دل... دست وپاش هميشه بسته س

جلو     روش   يه   جاده راهه ....ته   جاده تو غباره

خود   قلبمم    ميدونه  .. ديگه   اينجا  کم   مياره

توي    تنهائيش تو   راهه  توي روزاش بي پناهه

خوبه    تُو خلوت  شبهاش  ستاره   ماهشو  داره

دل   ما   مگه   بخيله خوش  باشين مردم دنيا

اي  ستاره   عاشقي کن   باماهت  برو تُو ابرا

ما  ميريم   پاي    پياده  آخه    رومونم    زياده

ميزنيم  دل رو به  دريا    يا ميريم بسوي صحرا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

بار الها

بار الها وقتي كه بود نمي ديدم ، وقتي كه مي گفت نمي شنيدم ، وقتي ديدم كه

نبود ، وقتي شنيدم كه نخواند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

اي کاش

اي کاش ميشد سکوت غريبانه نيلوفرهاي اسير مرداب را معني کرد

اي کاش ميشد صحبتهاي گل باپروانه را فهميد

اي کاش ميشد شکست را نوعي پيروزي دانست

اي کاش ميشد بيشتر مهربان بود و با عشق ديگران را دوست داشت

اي کاش ميشدطبيعت را به خوبي درک کرد و به راز گل سرخ پي برد

اي کاش ميشد دنيا را از دريچه ديگر ديد و واژه هارا طوري ديگر تفسير کرد

اي کاش ميشد دل را با محبت , پاييز را با گل و آرامش را با قلب پيوند زد

اي کاش ميشد هيچ چشمي جنگي را نميديد و هيچ گوشي نام آنرا حتي از فرسنگها

فاصله نميشنيد و هيچ زباني براي بيان اسم آن به گردش در نميامد و هيچ گوري

پذيراي پنهان دسته دسته انسان بي گناه نبود

اي کاش کبوتر صلح پيام آور عشق و محبت بالهاي خود را به قصد پرواز بگشايد و به

مهماني پشت بام همه, حتي انان که بدن قفل زده اند برود تا ستاره کوچک

خوشبختي را به آنان هديه دهد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

زندگي

همه چيز دل انگيز و لذت بخش است ...

آنگاه که تو باشي

حتي غم !

چه زيبا روزها و شبهايي

که پر است از صوت روح افزاي تو

حتي در خواب !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

ياد و  نامش

با ياد و  نامش و با رخصت از حضور پر عشقش ، يکباره ديگه و از هميشه کوبنده تر  ؛

با تمام حضور سلامت ميکنم ، 

با تمام وجود تمنايت ،

با تمام غرور نگاهت ،

با تمام سرور صدايت ،

و با تمام شکوه يادت ؛

اي تنها سلام من !

اي تنها مراد دل پر سوداي من !...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

آرزو داشتم که بزرگ بشم

تو کودکي آرزو داشتم که بزرگ بشم تا معني کلماتي چون مهرباني و محبت رو

بفهمم

چون هنگامي که تو بحث بزرگترها شرکت مي کردم

گاه گاهي سخن از اميد و رويا ....به ميان مي يومد

و من از شنيدن اونا مات و مبهوت سکوت رو نشانه رضايت قرار مي دادم

و هر گاه از مادرم سئوال مي کردم او در جوابم مي گفت

وقتي بزرگ شدي مي فهمي

يک روز هنگاميکه پدر و مادرم با چند تن از اقوام صحبت مي کردند

من هم تو گوشه اي نشستم و به حرفاشون گوش مي دادم.

وقتي اونا در ميون صحبتاشون از وفا و معرفت سخن گفتند

اين سوال تو ذهنم ايجاد شد که وفا و معرفت چيه

هيچ وقت از مادرم در اين مورد سوال نکردم

چون جواب مادرم رو مي دونستم

حالا که بزرگتر شدم معني اونا رو دريافتم

و مي تونم بي معرفتي و بي وفايي رو احساس کنم

و اين بار آرزو مي کنم اي کاش همون کودک نه ساله باقي مي موندم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

آدم

آدم، کلمه ي غريبي است، مدت ها از مرگ آدم گذشته است.در اين دنيا ي پوچ که

حتي تصوّراز دست دادنش اين موجودات را تا مرز جنون ميکشد، سخن گفتن جرم

است. آزادي هويتش را از دست داده. محکوم به اعدام، يک تبعيدي، به جرم سخن

گفتن، محروم از زندگيست. گرفتن نفس ديگران براي اين موجودات گلي به حدّي

سهل گشته است که حتّي هيچ حيواني به حيواني ديگر روا نمي دارد. اينجا آزادي را

از خيابان مي طلبند. طلبه ي آزادي بازندست به هنگام سخن، يک مهر باطل و پايان

زندگي اش. پرنده اي در قفس مشتاق آزادي،حسرت پرواز بدون ترس از صياد تمام

فکر و ذهنش را مشغول کرده. صياد در کمين است، اگر آزادي دست ندهد پرنده

خواهد مرد. پرنده آزادي اش در پروازش و موجودات در کلام شان خلاصه مي شود.

فراتر از حد پرواز نکن، حرف نزن، زندگي را بر باد مده، اين ها قوانين اين دنيا ي پوچي

است که اين موجودات بهش وابستن...
 
براي طالبان آزادي تا زماني که مطيع و برده ي ترس باشند آزادي تنها يک نام است،

يک نام کهنه در صفحه ي آخر کتاب تاريخ آدميت. هر آنکه با تو گفت آزادم، بدان به

زنداني بودن خود هنوز پي نبرده است. به کدامين اميد زندگي بر پا ساخته ايد؟ در

آن نقطه اي که تبعيت قانون است، در پي آزادي هستيد؟
 
در کوير به دنبال آب مباش، آب را به کوير بياور. به کوير ثابت کن آب را، حيات را، معناي

ديگر زندگي را. آنگاه است که شاهد دست به دعا شدن کوير از آسمان و ابر ها و

باران شوي.
 
 به کودکان ياد مي دهند، آزادي همين جاست، تا روزي را نيابند که پرنده اسير بودن

خود را در يابد و ميله هاي زندان را به وضوح ببيند. يک ماهي کوچولو توي يک

اقيانوس بزرگ گر گم شود، هيچ کس متوجه ي غيبت اش نخواهد شد. يک ستاره

ميان آن همه ستاره ي پرنور گر نورش را از دست بدهد، کسي تاريکي اش را نمي

يابد. تا زماني که رازغيبت ماهي و تاريکي ستاره فاش نشود قفس پايدار است.
 
چشمانت را باز کن فراتر از آن چه معين شده ببين. گر تواني چشمانت و دهانت را بر

دليل غيبت ماهي و تاريکي ستاره ببندي، پس وجدانت را چه ميکني؟

گر اينگونه حياتت را حفظ کرده اي آن را زندگي ننام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

يك بغل دلواپسي 

عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاك

عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاك
 
عشق گاهي ناودان گريه ي اشك بهار

عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار
 
عشق گاهي يك تلنگر بر زلال تنگ نور

پيچ و تاب ماهي انديشه در ژرفاي تور
 
عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه

همنشين خلوت غمگين آه
 
عشق گاهي شور رستن در گياه

عشق گاهي غرقه ي خورشيد در افسون ماه
 
عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني

رمز هوشياريست در مستي مي
 
عشق گاهي آبي نيلوفريست

قلك انديشه ي سبز خيال كودكيست
 
عشق گاهي معجز قلب مريض

رويش سبزينه اي در برگ ريز
 
عشق گاهي شرم خورشيد است در قاب غروب

روزه اي با قصد قربت ذكر بر لب پايكوب
 
عشق گاهي هق هق آرام اما بي صدا

اشك ريز ذكر محبوب است در پيش خدا
 
 عشق گاهي طعم وصلت مي دهد

مزه ي شيرين وحدت مي دهد
 
عشق گاهي شوري هجران دوست

تلخي هرگز نديدن هاي اوست

عشق گاهي يك سفر در شط شب

عشق پاورچين نجواي دو لب
 
عشق گاهي مشق هاي كودكيست

حس بودن با خدا در سادگيست
 
عشق گاهي كيمياي زندگيست

عشق در گل راز ناپژمردگيست
 
عشق گاهي هجرت از من تا ما شدن

عشق يعني با تو بودن ما شدن
 
عشق گاهي بوي رفتن مي دهد

صوت شبناك تو را سر مي دهد
 
عشق گاهي نغمه اي در گوش شب

عادتي شيرين به نجواي دو لب
 
عشق گاهي مي نشيند روي بام

گاه با صد ميل مي افتد به دام
 
عشق گاهي سر به روي شانه اي

اشك ريز آخر افسانه اي
 
عشق گاهي يك بغل دلواپسي

عطر مستي ساز شب بو اطلسي

عشق گاهي هم حكايت مي كند

از جدايي ها شكايت مي كند
 
عشق گاهي نو بهاري گاه پاييزي سرخ زرد!

گاه لبخندي به لب هاي تو گاهي كوه درد
 
عشق گاهي دست لرزان تو مي گيرد درون دست خويش

گاه مكتوب تورا ناخوانده مي داند زپيش
 
عشق گاهي راز پروانه است پيرامون شمع

گاه حس اوج تنهاييست در انبوه جمع
 
عشق گاهي بوي ياس رازقي

ساقدوش خانه ي بن بست ياد مادري
 
عشق گاهي هم خجالت مي كشد

دستمال تر به پيشاني عالم مي كشد
 
عشق گاهي ناقه ي انديشه ها را پي كند

هفت منزل را تا رسيدن بي صبوري طي كند
 
عشق گاهي هم نجاتت مي دهد

سيب در دستي و صاحبخانه راهت مي دهد
 
عشق گاهي در عصا پنهان شود

گاه بر آتش گلستان مي شود
 
عشق گاهي رود را خواهد شكافت

فتنه ي نمروديان زو رنگ باخت
 
عشق گاهي خارج از ادراك هاست

طعنه ي لولاك بر افلاك هاست

عشق گاهي استخواني در گلوست

زخم مسماريست در پهلوي دوست
 
عشق گاهي ذكر محبوب است بر ني هاي تيز

گاه در چشمان مشكي اشك ريز
 
عشق گاهي خاطر فرهاد و شيرين مي كند

گاه ميل ليلي اش با جام مجنون مي كند
 
عشق گاهي تاري يك آه بر آيينه اي

حسرت نا ديدن معشوق در آدينه اي
 
عشق گاهي موج دريا مي شود

گاه با ساحل هم آوا مي شود
 
عشق گاهي چاه را منزل كند

يوسفين دل را مطاع دل كند
 
عشق گاهي هم به خون آغشته شد

با شقايق ها نشست و هم نشين لاله شد
 
عشق گاهي در فنا معنا شود

واژگان دفتر كشف و تمناها شود
 
عشق را گو هرچه مي خواهد شود
 
با تو اما عشق پيدا مي شود

بي تو اما عشق كي معنا شود...؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

هر لحظه و هر روز

من در عذابم

بدون تو

تو بايد جلوه صورتت را دوباره نشان دهي

تو بايد سال بعد دوباره برگردي

چشمان تشنه در جستجوي تو خواهند بود

پس به دعاهاي من گوش كن

تو بايد سال بعد دوباره برگردي . به صداي اين مجنون پرشور گوش كن

ما تنها زماني آرامش خواهيم داشت كه يك نظر تو را ببينيم

آه اي صاحب پيروزي

اي پدر همه ما

چه اين روز روز خوشي باشد و چه زمان غم

قلب من تنها نام تو را مي برد

تو دليل اين زندگي زيبا هستي

تو تنها كسي هستي كه در قلب و روح من است

تو مي تواني هميشه در قلب من ساكن باشي

من مريد تو هستم

من به درگاه تو دعا مي كنم

پس به دعاهاي من گوش كن

تو بايد سال بعد دوباره برگردي . به صداي اين مجنون پرشور گوش كن

ما تنها زماني آرامش خواهيم داشت كه يك نظر تو را ببينيم

آه اي صاحب پيروزي

اي پدر همه ما

تو كسي هستي كه تمام آرزوهاي ما را برآورده مي كني

تو كسي هستي كه از ما مراقبت مي كني

تو كسي هستي كه زبان قلب ها را مي فهمي

تو كسي هستي كه به آرزوهاي دل ما گوش مي كني ( به تپش هاي قلب ما)

هيچ چيز از تو پنهان نيست ( همه چيز را مي داني)

حالا من چه چيزي مي توانم از تو بخواهم؟

تو متعلق به من هستي و من متعلق به تو

پس به دعاهاي من گوش كن

تو بايد سال بعد دوباره برگردي . به صداي اين مجنون پرشور گوش كن

ما تنها زماني آرامش خواهيم داشت كه يك نظر تو را ببينيم

آه اي صاحب پيروزي

اي پدر همه ما








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

من بودم و باران

اشك هايش با هق هقي شيرين بر گونه ام مي نشست

من دگر به هيچ چيز نمي انديشم

جز به دانه هاي رحمت

من دگر هيچ چيز نمي خواهم

جز دستان تو تا گل دستانم را بگيري

من دگر به هيچ چيز نمي انديشم

نه به معادله هاي حل نشده ي دفتر حساب

نه به امتحان نخوانده

و نه به اخم هاي معلم جغرافي

من به اين اشك ها

به اين بلور هاي زيبا كه بر شيشه شلاق مي زنند مي انديشم

شايد روزي

من نيز چنين ببارم

شايد روزي

گريه ي بي امانم شهر را بلرزاند

اشك و آه!

شگفتا!

اين كيست كه چنين مي گريد؟

چه مي جويد؟ چه مي گويد؟

در اين روز هاي سرد پاييزي چه مي خواهد؟

اين صداي فلك است

ولي افسوس كه او نمي داند

من هيچ نيستم جز آهي بر شيشه ي باران زده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

كنار تو

با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو

باشد كه خستگي بشود شرمسار تو

در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
 
اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو

تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
 
مي خواستم كه گم بشوم در حسار تو
 
احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
 
همچون شهاب سوخته اي از مدار تو

آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام

خالي تر از هميشه و در انتظار تو

اين سوت آخر است و غريبانه مي رود
 
تنهاترين مسافر تو از ديار تو

هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو

هشدار مي دهد به خزانم بهار تو

اما در اين زمانه عسرت مس مرا

ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

عشقت را ببخش

ارزشت را با مقايسه کردن خود با ديکران پايين نياور،زيرا همه ما با يکديگر متفاوتيم.

اهداف و آرزوهايت رابا توجه به آنچه که ديگران،با اهميت تصور مي کنند؛تعيين

نکن،زيرا فقط تو ميداني که چه چيزي برايت بهترين است.

با زندگي کردن در گذشته يا آينده،زيستن در زمان حالرا از دست نده.حتي اگر يک روز

در زمان حال زندگي کني،همه روزهاي عمرت را زيسته اي.

هنگامي که هنوز چيزي براي بخشيدن داري،هرگز نا اميد نشو.

هيچ چيز واقعا به پايان نميرسد تا لحظه اي که خودت دست از تلاش برداري.

از مواجه شدن با خطرات نترس؛زيرا بدين ترتيب فرصت مي يابي که بياموزي چقدر

بايد شجاع باشي.

با گفتن اينکه؛يافتن عشق غير ممکن است مانع ورود عشق به زندگي خود نشو.

سريع ترين راه دريافت عشق،بخشيدن آن به ديگران است.

سريع ترين راه از دست دادن آن،محکم نگاه داشتن آن است.

روياهاي خود را رها نکن.بدون رويا بودن يعني بدون اميد بودن و نااميدي يعني اينکه

که هيچ هدفي نداري.

زندگي يک مسابقه نيست،بلکه سفري است که هر قدم از مسير آن را بايدلمس کرد

و چشيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

شهر شب

شهر شب شاهدش تنها خداست

هر که بارش بر زمين افتاده است

يا که غصه ياد او آزرده است

مرهم و درمان دردش ياد او...

ياد خداست

چون که او مهربا ن و صاحب و

تنها خداست

من دلم را برده بود تلخي و سرماي شب

حال دلم آسوده است

که صاحب کابوس و روياها خداست

شاهد خوبي خداست

او که نور است و حضور است و بزرگ است

او خداست

او که دور است وقت معصيت ها

يا که حاضر وقت خوبيها

يا که ناظر بر شام تار غصه ها

او خداست

او که عشق را معني مي کند

او خداست

من دلم را برده بود صاحب يک عشق ناب

حاميم ياورم تنها کسم تنها خداست

تا رود از ياد من

صاحب يک عشق ناب

تنها خداست

شانه هاي خسته ام....

بارهاي زندگي....

يار من ياور من تنها خداست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

دوباره مجنون

دوباره مجنون ،‌دوباره بيقرار ، مثل گردباد وحشي بيابانگرد چرخ مي زنم و به گرد و

خاك ، پيراهن خود را مي سايم و مي روم و مي آيم ... ميان مروه و صفاي اين بيابان

بي انتها هروله مي كنم و « عشق » تنها تنديس يك شعار كودكانه است كه از ذهن

جستجوگر من آويزان شده است !

كاش دنيا رنگش مثل قلب من سفيد بود يا كه سبز ! من همان مسافر اعتدال ربيعي

ترديد و هجوم هستم ... و امروز فاتح از نبرد خويشتن با خويشتن به سوي تو دست

دارز كرده ام .... ببين مرا ! به خاطر ديدنت تمام لحظه هاي سوختن درآتش خشم و

بيداد تو را به جان خريده ام ! عشق در خانه چشمان من مثل يك اشك حلقه زده

است و من پيوسته مي پرسم : « خانه دوست كجاست ؟ ... »








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

پاکترين و باوفاترين


تنهايي من پاکترين و باوفاترين ياري است که در تمام زندگي پيدا کرده ام.

تنهايي من با شادي هاي من شاد مي شود و با غم هاي من غمگين.

تنهايي من هيچ وقت مرا تنها نگذاشته است.

من هرگز تنها نبوده ام چون هميشه تنهايي من در کنار من بوده است.

در فرهنگ تنهايي من خيانت جايي ندارد.

تنهايي من به آساني به دست نيامده است.

تنهايي من از انتهاي يک کوچه مه گرفته و غمگين با ناز و کرشمه به سمت من تنها

آمده است.

تنهايي من با تمام چيزهايي که در خود دارد مرا تنها نمي گذارد.

در تنهايي من، غم ، اندوه، عشق،شادي،خاطرات و من جاي گرفته است.

در تنهايي من هميشه مي توان صداي موسيقي را شنيد.

در تنهايي من هميشه فيلمي براي ديدن وجود دارد.

در تنهايي من هميشه کتابي براي خواندن هست.

در تنهايي من اشک همچون مرواريدي مي درخشد.

من تنهايي خود را دوست دارم.

چون با وفاترين ياري است که در تمام زندگي پيدا کرده ام...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

تنهايي

در تنهايي ، خيالها مي پروراني كه برقراري رابطه چه شادي و سروري برايت به

ارمغان خواهد آورد.

و پس از برقراري اين رابطه خيالها مي پروراني كه بهتر آن است كه تنها باشي .

تنهايي احساس مثبتي است ،احساس وجود خود و احساس اين كه

چنان با خودي كه نيازي به ديگر كس نداري .

بي كسي بيماري دل است ، و تنهايي التيام بخش آن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

کدوم ستاره

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم

تا کجا بي خبر از حال تو باشم

مگه ميشه از تو دل بريد و دل کند

بگو مي خوام تا ابد مال تو باشم

از کسي نيس که نشوني تو نگيرم

به تو روزي ميرسم من که بميرم

هنوزم جاي دو دستات خالي مونده

تا قيامت توي دستاي حقيرم

خاک هر جاده نشسته روي دوشم

کي مياد روزي که با تو روبرو شم

من که از اول قصه گفته بودم

غير تو با سايه م نمي جوشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۹/۱۱/۸۵

دوستت دارم

مرا گر هزار بار ز خود براني دوستت دارم

به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم

جگر سهل است اگر جانم فشاني دوستت دارم

مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

نمي خواهم بميرم

نمي خواهم بميرم ،با که بايد گفت؟
 
کجا بايد صدا سر داد؟
 
در زير کدامين آسمان،
               
روي کدامين کوه؟
 
که در ذرات هستي ره برد توفان اين اندوه
 
که از افلاک عالم بگذرد پژواک اين فرياد!
 
کجا بايد صدا سر داد؟
 
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
 
زمين کر ، آسمان کور است
 
نمي خواهم بميرم، با که بايد گفت؟

اگر زشت و اگر زيبا
 
اگر دون و اگر والا
 
من اين دنياي فاني را
 
هزاران با از آن دنياي باقي دوست تر دارم.

به دوشم گر چه بار غم توان فرساست
 
وجودم گرچه گردآلود سختي هاست
 
نمي خواهم از اينجا دست بردارم!
 
تنم در تارو پود عشق انسان هاي خوب نازنين بسته ست.
 
دلم با صد هزاران رشته، با اين خلق
 
با اين مهر،با اين ماه
 
با اين خاک،با اين آب . . .
 
پيوسته ست.
 
مرا از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
 
توان ديدن دنياي ره گم کرده دررنج و عذابم نيست
 
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست.
 
جهان بيمار و رنجور است.
 
دو روزي را که بر بالين اين بيمار بايد زيست
 
اگر دردي ز جانش بر ندارم ناجوانمردي ست.

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسان ها بياموزم
 
بمانم تا عدالت را بر افرازم، بيفروزم
 
خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
 
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
 
چه فردايي،چه دنيايي!
 
جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است . . .
 
نمي خواهم بميرم ، اي خدا!
 
اي آسمان!
 
اي شب!
 
نمي خواهم
 
نمي خواهم

نمي خواهم

مگر زور است؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

گور نيستي

سيرابم کردي از فنا...

بقايم را تو خواهي داد؟
 
تو را کز ديدنت

مهرت به جانم عاشقانه داد پيمانه...

تو را کز چيدنم...زبان صورتي رنگ نگاهت را به نگاهم مي دوزي...

به نگاه صورتي رنگ زبانم!

فقط به بهانهُ درک وهم انگيز کشتن سالخوردهُ جوان!!!

سالخوردهُ جواني که ديگر حتي بقاي پس داده ات!!!
 
تشنهُ فنايش مي سازد....

بيا تو اي سرخوش ژيلاي مشکين چشم

که از آمدنت مرا

مرگيست شيرين...

گر نبايي

مرگم همان است ولي بي رمق...
 
مي داني مرگ را؟

مي داني فرق شيرين و بي رمق را؟
 
نمي داني!!!

گر مي دانستي...

نه مي آمدي

و

نه مي رفتي...

فقط مي ماندي...

نيامدي بدان که رفته ام...

گر آمدي   بدان که عاشقت !!!

عاشقانه حس خود را نيز با خود به گور نيستي برد!!!

ديگر چه بيايي و چه نيايي

کيست منتظرت؟

من؟

خوب فهميدي ...مطمئن باش هستم

منتظرت!!...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

عشق

گاهي وقت ها

به بي مزگي لبخند کودکي فقير است

و بعضي وقت ها

به ابهت نگاه يک عارف

و گاهي

به کثيفي تن آلوده ي من

و يا

به تعفن بوي روسبي خفته در رختخوابم

ولي عشق

هيچ يک نيست

عشق

صداقت من

در خواستن توست

همين!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

راز عشق

راز عشق در اين است كه

بيشتر با نگاه حرف بزني ،

اگر هنگام صحبت كردن از نگاه استفاده كني ،

دوست داشتن را به يكديگر منتقل كرده اي

شوخي را با ديگران فراموش نكني ،

در ضمن مراقب شوخي ها هم باش ،

شوخي نا پسند نكن ،

شوخي بايد از روي حسن نيت باشد نه نيشدار.

راز عشق در اين است كه ..

به محبوبتان قدرت آرامش دهيد ،

واز او قدرت وآرامش دريافت كنيد،

اما....... نه با اصرار.

راز عشق در اين است كه

به ديگري لذت ببخشي ،

ولي عشق را براي لذت نخواهي

زيرا عشق حقيقي هوي  وهوس نيست .

راز عشق در اين است كه ..

باورها ،آرمان ها واهدافتان را با يكديگر در ميان بگذاريد.

راز عشق در اين است كه ..

به عشق بيشتر از يكد يگراحترام بگذاريد،

زيرا عشق يك هد يه ازلي خداوند است.

حس تملك را از خود دور كني ،

راز عشق در اين است كه .

در حقيقت هيچ كس نمي تواند مال كسي شود .

راز عشق در اين است كه

در سكوت دست يكديگر رابگيريد،

كم كم ياد مي گيريد كه بدون كلام رابطه برقرار كنيد.

راز عشق در اين است كه

به يكد يگرسخت نگيريد،

عشقي كه آزادانه هديه نشود ،اسارت است

اين نظر من بود :

به نظر تو راز عشق چيه؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

دوستش دارم

دوستش دارم ، دوستم دارد ، دوست دارد عذابم دهد ، عذابي كه سرچشمه اش

سكوت و پايانش لبخندي همراه با اشك كه مرا ميكشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

بجاي ساعت

بجاي ساعت

نوار سياهي

به مچ بستم

زمان براي من متوقف شد ، و من

پيمان خودم را

با هر چه زمان است و

هر چه مربوط به آن

شكستم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

باور کن

ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،

نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.

واژه ها را هم پيدا نمي كنم.

اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!

كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!

مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.

آنوقت تنها من مي مانم و من.

آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.

آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.

مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.

آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.

آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.

آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم را مي

خواهند.

مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!

مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!

مي گويند اگر نباشي،...

نگاه از من پنهان نكن!

آنها مي گويند.

اما من...

هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،

هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.

هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.

هنوز هم دستهايت را مي خواهم.

و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.

اگر روزي كسي از من بپرسد

كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست
 
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ

مرا راهي به غير از زندگي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

با تو بودن بر من چه سود

با تو بودن بر من چه سود

که با تونبودن باشد

وقتي تونباشي عشق هست وقتي توباشي عشق نيست

نمي دانم شايد در تو نباشد

در تو جستم که عشق باشد

در عشق جستم که تو باشي

باشي يا نباشد

هر دو در من هستيد
 
پس عشق در من هست و همين را بر من بس
 
با تو هستم

تويي که رويت را  از من بر ميگرداني

به چشمانم نگاه کن

اشکهايم هنوز خشک نشده اند

از چه ميترسي  ?من گناهت را بخشيده ام

هنوز آنقدر عاشقت هستم که هيچ کينه اي از تو به دل ندارم

تو را به خدا سپرده ام ?نه نگران نباش نفرينت نمي کنم

برايت دعا ي خير ميکنم

دعا ميکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهايت نگذارد

دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهايي را حس کني

دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کني

پس هرگز نفرينت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد

تا در پناه او به زندگيت ادامه دهي .در کنار هر کس وهر چيز که دوستش داري

به چشمانم نگاه کن آنها را به خاطر بسپار

آنها هميشه نگران تو هستند .
 
دلم گرفته و اين هيچ بهانه اي نميخواهد

هيچ دليلي نميخواهد

يا لااقل من دليل نميخواهم!

هميشه فکر ميکردم چقدر باگذشتي!!!

تو هميشه به لجبازي هاي من مي خنديدي،

حتي گاهي که از بهانه گيري هايم بايد ديوانه ميشدي ،باز مي خنديدي

و من بعد از عمري ، تازه فهميده ام که

به چشم يک دلقک به من نگاه ميکردي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

تو مرا ياد نكردي

آن روز كه بودم تو مرا ياد نكردي

فرياد شنيدي و تو فرياد نكردي

امروز كه غايب ز پريشاني عشقم

افسوس مخور زين كه مرا شاد نكردي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

دل من ميميره

مي دونم يه روزي دل من ميميره

خورشيد عشقم اون بالا ها سايه ميگيره

رنگ تاريکي گرفته قصه و افسانه من .رنگ شادي رو نديده اين دل ديوونه من . اشک

ميريز م روز و شب مثل روزهاي بهاري .

مانده از تو پيش من تار مويي يادگاري. قلب من خاموش و غمگين چون غروب يک

ستاره . گريه ام از درد جدايي مثل ابرهاي پاره پاره . همچون مرغي پر شکسته تو

قفسي تنها نشسته . در غروبي بي ترانه مانده ام بي آب و دانه.

براي کسي که مي دونه دوستش دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

دليل گريه ام چيست

با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟

و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد .

از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟

باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من

بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست .

آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد

از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟

او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست .

از پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟

آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .

تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم .

پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم

زندگي بدون هدفي وجود ندارد .

بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند

اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده .

دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد

و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم

غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار

کردم : چرا گريانم ؟

به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار

نيست .

از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟

او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده

برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد

برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

کاش هيچ کس

کاش هيچ کس تنها نبود

کاش ديدنت رويا نبود

گفته بودي مي مانم...

اما رفتي ...

و گفتي: اينجا جا نبود

من دعا کردم براي بازگشت دستهاي تو

ولي گويا بالي نبود!

يک نفر امد صدايم کردو رفت

با صدايش اشنايم کردورفت

پشت پرچين شقايق که رسيد

ناگهان تنها رهايم کرد و رفت ...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

غريبه

ندونسته دلم رو به غريبه سپردم

اين غريبه رو ساده شمردم

گول چشم سياهش و خوردم

رفت از اين شهر

که دلم رو به خون بکشونه

جون من رو به لب برسونه

جاي ديگه آتيش بسوزونه

ندونستم که غريبه هر چي باشه يه غريبست

يه غريبه اومد از راه

با من آشنا شد

با تموم خستگيهاش

با من همصدا شد

يه دل از محبت در ما با صفا شد

به غرور گذشته رسيدم

به هواي گذشته پريدم

چي بگم، ندونستم که غريبه هر چي باشه يه غريبست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

غرور

سالها پيش به من مي گفتي

كه مرا هيچ دوست مي داري    

گونه ام گرم شد ز سرخي شرم 

شاد و سر مست گفتمت آري
 
باز ديروز جهد مي كردي

تا زعهد قديم ياد آرم

سرد و بي اعتنا تو را گفتم

كه دگر دوستت نمي دارم

ذره هاي تنم فغان كردند

كه خدا را دروغ مي گويد

جز تو كامي ز كس نمي خواهد

جز تو ياري ز كس نمي جويد
 
دوستت دارم و نمي گويم

تا غرورم كشد به بيماري

گر چه مي دانم اين حقيقت را

كه دگر دوستم نمي داري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

خلوت لحظه‌هايم

ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري،

ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت.

سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .

من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!

من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها  پر کرده ام که شايد ....

ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است.

و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند .

و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم

نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي .

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه !

پس اينبار برايت مي نويسم که :

دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند .

مي‌خواهمت هنوز ؟

گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند

اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.

مي‌خوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد.

و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است.

به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که :

دلتنگت شده ام به همين سادگي .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

اين دل آن دل

ديگر اين دل آن دلي نيست که در آرزوي يک يار با وفا باشد ،
 
اين دل از بي وفايي خود نيز بي وفا شده است...
 
ديگر اين دل آن دلي نيست که در انتظار يک همزبان و هميار باشد ،
 
اين دل از تنهايي خرد خرد شده است...
 
ديگر اين دل آن دلي نيست که کسي را دوست داشته باشد ،
 
اين دل از شکست و بي محبتي بي احساس شده است...
 
ديگر اين دل آن دلي نيست که در تب و تاب يک لحظه عاشق شدن باشد 
 
بي قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، اين دل از انتظار خسته شده است...
 
ديگر اين دل آن دل سرخ و با احساس نيست ، اين دل احساساتش همه سوخته

شده است...
 
ديگر اين دل آن دل پر غرور نيست ، اين دل غرورش شکسته شده است...
 
ديگر اين دل هيچ همدل و عشقي را ندارد ، آري اين دل اينک تنهاي تنها شده است...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

ديروز گريستم 

دلم مي خواد بفهمي     

ديروز تا مي توانستم براي خودم گريه کردم     

ديروز گريستم

براي تمامي روزهايي که گرفتار،  خسته و يا عصباني بودم    

براي تمامي روزها و تمامي نگرش هايم     

براي تمامي لحظاتي که سبب بي حرمتي،  بي احترامي و جدايي از خودم شده

و     

موجب شده بود،  انعکاس رفتار ديگران در من چنان باشد که     

خود نيز همان رفتار را با خودم داشته باشم     

ديروز براي تمام تلاش هايي که کرده بودم تا ديگران دوستم بدارند گريستم     

براي تمامي خواسته هايي که ميسرنشد و    

براي تمامي کارهايي که فقط به خاطر خشنودي اطرافيانم انجام دادم و بازتاب     

آن در خودم جز خلاء روحي،  درد جسمي و خستگي بي حد چيزي نبود     

ديروز گريستم

چون گاهي جز گريه کاري نمي توان کرد    

ديروز گريستم

به اين خاطر که رنجيده بودم،  به اين خاطر که مرا رنجانده بودند و به اين خاطر    

 که من ِ  رنجور راهي نداشتم   

جز اين که در،  دردي عميق فرو روم    

زماني که در اين درد فرو مي روي،  رنج تو را بيدار مي کند    

ديروز گريستم

به خاطر اين که خيلي دير شده بود و به خاطر اين که وقتش رسيده بود     

ديروز گريستم

به اين خاطر که روحم به تمامي چيزهايي که نيازبود بدانم،  واقف بود     

ديروز با تمامي روحم گريستم و او را راضي کردم     

حال بسيار بدي داشتم     

اما در ميان گريه هايم احساس رهايي مي کردم    

چرا که ديروز به خاطر همه چيز گريستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

شعرهاي من

دير زمانيست كه شعرهاي من ديگر سپيد نيست ... سپيد را سياه كردن از آن منست و

نگاه ناتمام از تو ..... دل سپردن از منست و برف شدن و باريدن از تو ...... صدا از منست

و سكوت از تو و انتظار .... چه سهمگين است انتظار كسي يا چيزي را كشيدن كه

حتي نمي داني كيست يا چيست ؟‌! از كدام در وارد مي شود و از كدام جاده سر مي

رسد ؟ ... تنها سپري كردن ايام به اميد واهي يك طليعه ،‌يك اشعه ،‌يك دريچه ... اكنون

كه در غايت خستگي به اين احساس رسيده ام با تو جاودانه تريد زمزمه مي كنم :

خداوندگار من ! اي خالق هستي بخش جاودان جاودانه خواه !‌آغوشت را باز كن كه

روح بيقرار من تشنه آرام يافتن است و هيچ لعبده اي مرا سرگرم نمي كند جز خيال و

اوهام كه به تباهي مي كشاندم ... خدايا در گرداب ساكت فراموشي گرفتار سايه

هاي وهم گشته ام بي حضور « هيچ كس » حتي ! پريشاني روزها وشبهاي من

بيش از گذشته روح فرسوده مرا شلاق مي زند .. كجاست دشت زيبايي كه نشانش

مي دهند ؟ كجاست پله هاي آساني و كجا رفت دست ماندگار دوست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

ديدگان

تورا مي گويم اي چشمان دلبر

که هستي بس دل افروز و دل آرا

چو راز عشق خوانم از جبينت

نبينم در جهان مثل تو زيبا

چو موج اشک بر رخسارت آيد

شوي  در دلربايي همچو دريا

مبادا بنگرم در رهگذاري

شوي سوي زني محو تماشا

مبادا بشنوم دور از من اي شوخ

خيالي با تو خلوت کرده تنها

شود پژمرده رخسار من از درد

چو بينم گشته اي معبود دلها

اگر روزي کني جز ياد من ياد

بسازم خنجري نيشش ز پولاد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۵/۱۱/۸۵

ولنتاين

در سده سوم ميلادي که مطابق مي‌شود با اوايل شاهنشاهي ساساني در ايران،

در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام کلوديوس دوم .

کلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينکه سربازي خوب خواهد جنگيد که

مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراتوري روم قدغن مي‌کندلوديوس به

قدري بي‌رحم وفرمانش به اندازه‌اي قاطع بود که هيچ کس جرات کمک به ازدواج

سربازان را نداشت. اما کشيشي به نام والنتيوس (والنتاين)، مخفيانه عقد سربازان

رومي را با دختران محبوبشان جاري مي‌کرد. کلوديوس دوم از اين جريان خبردار

مي‌شود و دستور مي‌دهد که والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق

دختر زندانبان مي‌شود سرانجام کشيش به جرم جاري کردن عقد عشاق، با قلبي

عاشق اعدام مي‌شود...

بنابراين او را به عنوان فدايي و شهيد راه عشق مي‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادي

مي‌شود براي عشق ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

من چه ناپاک ام

گر بدين سان زيست بايد پست
 
من چه بي شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوايي ـ
 
نياويزم.بر بلند کاج خشک کوچه ي بن بست.
 
گر بدين سان زيست بايد پاک
 
من چه ناپاک ام اگرننشانم از ايمان خود چون کوه
 
يادگاري جاودانه، برتراز بي بقاي خاک.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

بنشين به انتظـــــــــــــــــــــار

کسي خواهد آمد
 
به اين بينديش!
 
هيچ پيامي آخرين پيام نيست و هيچ عابري آخرين عابر.
 
کسي مانده است که خواهد آمد.باور کن!
 
کسي که امکان آمدن را زنده نگه مي دارد.
 
بنشين به انتظـــــــــــــــــــــار!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

سزا يا پاداش

نگو اين باز آمد ...

خودم را مي گويم خدا جان

خدايا با توام...

روبرويت نشستم و به خودم مي گويم

کاش کنارم بودي!

کاش من رو از هستي مرگ آورم نجات مي دادي!

سخت است اما اگر تو بخواهي سهل

تو نگفتي من چه کرده اي داشتم که اينگونه عذابم نمودي؟

ولي شکرت...

هنوز اميدوارم

اما هنوز موريانه هاي فکرم

جسمم را آزار مي دهد

کجاييد که بدانيد چه مي کشم؟

من همهُ درونم در درونم نهفته است...

پس نگوييد مي دانيد!

شما هيچ نمي دانيد...

تمام شدم...

اگر مي خواستم از اشکهايم جوهر نگارشم را بسازم!

تا ميليون ها سال نوري مي توانستم

ناله و فريادم را مکتوب کنم!

اما چه کنم که

انسانم و

محدودم و

محکوم...

به خدا نمي دانيد هفته ها را چگونه به ماه تبديل کردم...

وقتي ماه کنارم نبود...

نمي دانيد نقطهُ پايان من بود و

نمي دانم چگونه هنوز ادامه دارم؟

مي خواهم داد بزنم...

مي خواهم فرياد بزنم...

چه اشتباهي شده؟

آخر اين سزاي من نبود...!

اين سزاي يک عاشق بي توقع نبود...!

اين سزاي کسي بود که 14 ميليارد چشم انسانهاي زمين را بلعيده!

من حتي چشم خودم را توان بلعش نيست!

مي دانم اشتباهي شده...

گناه من اين است که

تمام

تمام شدنم را براي آغاز دوبارهُ تولدم در عشق او به خدمت گرفتم!

اين گناه من بود؟

ديگر نه تشنه ام  و نه  خواهم شد...

بگو چه کسي من و تو را در آسمان ديده ...

بگو چه کسي چشم  ديدنمان را نداشت که ...

نفرين بخشش بر او باد!!

نفرين بخشش کم است

درود بر او باد که به خواسته اش رسيد...

او نمي داند من هنوز خـــــــــــــدا را دارم...

اگر مي تواند او را از من بگيرد!

مي دانم که بايد همه را بخشيد

حتي خودم را !

که صادقانه و عاشقانه دوستش داشتم!

پس مي بخشم...

خدايا تو نيز مرا ببخش...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

زندگي

زندگي ،تر شدن پي در پي

زندگي ،آب تني كردن در حوضچه اكنون است

يك بحث فلسفي است با اين موضوع كه آدم بايد ابن الوقت باشد

البته اين فلسفه مربوط به شرقي ها مخصوصا كريشنا مورتي و

بودايي ها مي شود .سهراب سپهري هم از اين فلسفه تاثير گرفته

.منظور از ابن الوقت بودن يعني اينكه انسان در آن زمان حالي

كه هست ،زندگي اش را بسازد نه به گذشته و نه به آينده فكر كند.

يعني هر صبحي با تولدي ديگر زندگي اش را آغاز كند و هر لحظه

با روياي تازه اي مشغول شود.

مثل آب تني كردن – پوست انسان با هر آب تني از بين مي رود و

پوست جديد جايش را مي گيرد- انسان بايد ذهن و فكر حتي جسمش

را شستشو بدهد.

يه تز ديگه هست كه ميگه

زندگي به عشق است.

هر كسي براي خود هدف و عشق و برنامه اي دارد و مسير زندگي اش

روي آن مسايل مي چرخد .تو اين مسير البته ناكاميها تاثير رواني

بزرگي روي ذهن و روان آدم ميگذارد.حتي بعضي آدما چون اون اعتماد

به نفس را ندارند ، در خود احساس ضعف و حقارتي را لمس مي كنند كه

فكر مي كنند به بن بست رسيده اند

ولي واقعيتش اينه كه اصلا مسير زندگي بن بست نداره ، اين ماييم كه

احساس بن بست مي كنيم.

اين ما نيستيم كه از زمان عقبيم ، اين زمان است كه از ما عقبه.

اميدوارم احساستون اين باشه و سخت نگيرين.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

دروغ بزرگ

آفريدگار را سپاس...

نمي دانم اين چه سري هست

که وقتي نامش رو مي آورم ديگر هيچ چيز به يادم نمي آيد

جز اينکه بگويم...

خدايا ممنونت...

از براي تمام چيزها

تمام آياتت

تمام عشقي که در وجود هر آدمي به مانند هر چيز ديگر...

خدايا کمکم کردي...باز کمکم کن...

مرا از آزادي محبوس در زندان عشقش رها کن...

مرا از روي ديوار از بي کسي ممنوع!!!

مرا از شعله زير صفر عشقش که برايت نهان نيست

رهايي ده...

خدايا

کسي را مي شناسي که به غير تو بتواند کمکم کند؟

به اسم زيبايت خداوندگار من قسم

ديگر...به جز تو هنوز تو را کم دارم!!

چطور مي توانم حکمتت را بفهمم؟

آيا ميشود روزي دوباره ببينمش و به او بگويم دروغ بزرگ عمرم را؟!

بگويم ماه من

دوستت ندارم؟

خدايا

اگر اين بازي بود

چرا مني را که اول بازي برنده  بودم را بازاندي؟

مطمئن باش اگر نمي خواستي همان اول بازي

بازي را رها مي کردم ...

گفتم بازي ياد بازي سرنوشت افتادم ...

هميشه مي گفتند:

سرنوشت را مي توان از سر    

 نوشت

ولي اين بار سرمشقم را گم کردم !!

سرمشقم او بود که مرا به نيستي تبديل کرد ...

او بود که تنها مسير قلبم را از من گرفت

و پس از ورود جاي پايش را بر روي قلبم جا گذاشت!!

سرمشقم ماه من بود که باران وار

باد او را به دياري ديگر پاداش داد ...

سرمشقم را گم کردم ...

از روي چه بنويسم؟

از روي کدام دستخط که شايد تو به من دادي بنويسم؟

خدايا تورا به خودت قسم

بگو...

بگو آيا کسي که مي پرستيد روزي مرا

نيز به ياد من است؟

آيا مرا واقعا فراموش کرد و از دلش راند؟

يا هنوز هم مي گويد دوستت دارم؟

همانطور که هنگام خداحافظي اش که بي رحمانه ترين بود مي گفت...

نميدانم راست بود يا دروغ؟

نميدانم باور کنم که ديگر نيست؟

دردانهُ من

..... ماه من ......

بي کس تو هنوز انار ترک خورده ات را دارد

انار قرمز گوني  که خون وجودم را اميدوارانه به جريان مي اندازد

هماني که هنگام رفتن به يادگار گذاشتي ...

هنوز آن را مي بويم

هنوز وقتي بوي آن را حس مي کنم

اشک دوريت آزارم مي دهد

من

هنوز مي پرسم

که

چرا زماني که مي شود شروع نکرد ...

شروع شديم؟

منتظر جوابش از خدا هستم

تو که پاسخم را ندادي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

صفحه سپيد زندگي

خودت را از هر خط

ونقشي پاك كن

تا دوباره نقشي تازه

و خطي پيوسته

بر صفحه سپيد زندگي ات،جان بگيرد.

بگذار زيبائي تو را لمس كند.

تو چمدان هاي خالي مرا هم بسته اي!

ديري است مي دانم.

من هر لحظه آماده ام.

همسفر تو هنوز هم منتظري؟!

در طول اين سفر، من هميشه همراه تو بوده ام

و از همه وجود تو، هيچ نخواسته ام

جز حضور تو،

عطرعبور توو صداي گرمت وخبر بودنت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

خـــــــــ ــــيا ل نــــ ــــ ــــا مه
 

امشب به سرزمين خود سفر کرده ام، و آمده ام که برگردم

آري برگردم به نيستي، به خيال ...

آخر سفر براي من وقت سفر اختيار کرده، باجبار
 
کوچ من با اسب غربت، غربت يعني غارت، يعني حقارت، يعني جدايي برگ از شاخه

اي (نه گل)، غربت يعني بستن و رستن و بر دوش کشيدن، رفتن و رفتن، تا به قربت

رسيدن.
 
سايه هاي آرزو همسفرم بودند، سايه ي آرزو ها در تعقيب...

در پي آن فرياد مي آمد. اسبي نبود، باد مي آورد ...
 
دل من با دل تو در اين ديار، هم قطار

يعني من بوم و تو، نه من بودم و دست تو، پس من بودم و عشق تو، نـــه من بودم و

تک گل رز،آري تک گل رز.

در شهر خواب ما را تشنگي مي کُشاند و مي کشاند مان سوي سراب.

اما چيزي نــــاب!،

ستاره ي اقبال روز ها خود نمايي مي کرد، ستاره ي بي ستاره ...
 
در خيال نامه خود در اين خواب رفته ي شهر خواب ِ خراب، به جستجوي که مي

گشتم؟

پي خود؟!...شايد تو!!...شايد ما!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

بيهوده تکرار

دلم تنگ است، دلم ميسوزد از باغي که مي سوزد

نه ديداري،نه بيداري،نه دستي از سر ياري

مرا آشفته ميدارد، چنين آشفته بازاري

تمام عمر بستيم و شکستيم

به جز بار پشيماني نبستيم

جواني را سفر کرديم تا مرگ

نفهميديم به دنبال چي هستيم
                  
عجب آشفته بازاريست دنيا

عجب بيهوده تکراريست دنيا

چه رنجي از محبت ها کشيديم

برهنه پا به تيغستان دويديم

نگاه آشنا در اين همه چشم

نديديم و نديديم و نديديم.

سبک بالان ساحل ها نديدند،

به دوش خستگان باريست دنيا

مرا در اوج حسرتها رها کرد

عجب يار وفاداريست دنيا
                                     
عجب آشفته بازاريست دنيا

عجب بيهوده تکراريست دنيا

ميان آنچه بايد باشد و نيست

عجب فرسوده ديواريست دنيا

عجب خواب پريشانيست دنيا

عجب درياي طوفانيست دنيا 

عجب آشفته بازاريست دنيا

عجب يار وفاداريست دنيا...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

به که بخشيدي

به که بخشيدي؟

لبخندهايي که از من دريغ کردي

به که باج دادي؟

صداقتي که از آن من بود

به چه کسي سپردي؟

وجودي که هستيم شده بود

همهء باورم بودي که مي روي

همهء ستاره ام در اين سياهي ِ تنهايي

همهء آنچه داروندارم بود

همهء من را

همهء تو را

ستاره و باران را

آسمان و زمين را

بهانه کردي

که مي روي و بفهمم بايد بروي

کاش مي دانستم چه بايد کرد

کاش کسي چيزي به من مي گفت

کسي که در چنين لحظه اي کاري کرده بود

تنها برايت نوشتم:

اگر مي روي

خورشيد را هم با خودت ببر

بي تو خورشيد بر بام آسمان بارانيم

به چه کار مي آيد؟

همه آرامشي که مي روي

همه از تو نيازم

مي بينم مي روي

مي دانم مي مانم

تو چه مي بيني؟

تو چه مي داني؟

دهانت را مي پويند مبادا گفته باشي

دوستت دارم

ذهنت را مي پويند مبادا شعله اي در آن نهان باشد

روزگار غريبي است نازنين!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

سيب سرخي

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت

ساقه سبز دلم را چيد و رفت

عاشقيهاي مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

چشم از من کند و دل از من بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

 ستارگان خاموش

به اينجا مي آيند

همه شب

ستارگان خاموش

روشن هستند از شعله اي دور دست

درست مثل خاطرات تو

که در درون نگه مي دارم

نوازشت را احساس مي کنم

اما هيچ گرمايي ندارد

اتاقهاي خالي

از خاطرات گذشته پر هستند

زمان، دشمن من است

روزها به سرعت در حرکت هستند

اما شبهاي تنهايي مي توانند

ابدي باشند

که هرگز مرحمي نيستند بر زخمهاي من

غرورهاي ابلهانه

اگر فقط مي توانستي مرا بيبني

اکنون وداع آسان نيست

آزادي اي که براي بدست آوردنش در جستجو بودم

چيزي نيست،اما اين زنجيرها

تنها تو مي تواني آنها را بگشايي

و اکنون مي تواني مرا رها کني

که بار دگر مرا بنگرد

و عشق ام تو را باز پس خواهد آورد

تنها اگر مي توانستي مرا ببيني

اينجا هستم

و با لبخند،،بيگانه

سعي دارم بر اشکهايم چيره شوم

تنها کسي نيستم که به تو خنديدم

در آن ديروز

هنگاميکه که خبر دادي از عشقت دست بر مدار

مي داني قلبت مي شکند

اگر مي توانستي صدايم را بشنوي

اگر يکبار صدايم را مي شنيدي

اميدوارم عشق، تو را باز گرداند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

سالها رفت

سالها رفت وهنوز

يک نفر نيست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي

صبح تا نيمه شب منتظري

همه جا مي نگري

گاه با ماه سخن مي گويي

گاه با رهگذران

خبر گمشده اي مي جويي

راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟

صدفي در دريا است؟

نوري از روزنه فرداهاست

يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟

بارها آمد و رفت

بارها انسان شد

وبشر هيچ ندانست که بود

خود او هم به يقين آگه نيست

چون نمي داند کيست

چون ندانست کجاست

چون ندارد خبر از خود که

خداست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

ديگر ديراست

‌شايد ديگر ديراست ، ساز دهني ام را بي حضور تو به دهانم ميگذارم و سرخوش از

عشقت نواي خاموش قلبم را مي نوازم تا شايد نسيم ؛ صدايم را به تو برساند .... و

باز تو را به ياد قلب سوخته ام بيندازد گرچه خيلي دير است اما هنوز هم چشم به راه

جاده اي هستم كه از آن به آسمانها پيوستي و هيچ كبوتري خبر از برگشتنت نياورد و

باز هم در كنار جاده بي حضور تو مي نوازم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

نمي خواهم تو را

ديگر اگر گريان شوي ، چو شاخه اي لرزان شوي، در اشکها غلطان شوي

ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر محرم رازم شوي ، شکسته چون تارم شوي ، تنها گل نازم شويديگر

نمي خواهم تو را

ديگر اگر باز گردي از سفر ، آواره گردي در به در ، شب نخوابي تا سحر

ديگر نمي خواهم تو را

ديگر اگر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي به هر کجا ، اي سنگدل اي بي وفا

ديگر نمي خواهم تو را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

بستر تنهايي من

خاک اي بستر تنهايي من

همه ي عمر سفر کردم و

آخر به تو برمي گردم

همه ي عمر ز هر کوچه و

پس کوچه ي اين راه دراز

همه جا گشتم و آخر

به تو بر مي گردم.

همچو برگي در باد

در عبور از گذر تند زمان

من به هر سو رفتم

من به هر بانگ خوش آهنگ و

بد آهنگ زمان رقصيدم

فصلها را ديدم و دراين قصه ي تقدير

چه خطها خواندم

چه خطرها ديدم

گاهي در اوج به خود باليدم

گاهي در قعر زمين لرزيدم

همه وقت با دل خود بودم و تنها بود

لحظه ايي با دگران

مست و غزل خوان بودم

ولي اي خاک

اي بستر تنهايي من

همه را مي دهم آخر

به تو برمي گردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

ترانه ي بي انتها

پُرم از ترانه ي بي انتها

پُرم از له شدن اقاقيا

مردن ستاره در وقت غروب

رفتن و رسيدن به انتها ؛
 
چراغ قرمزُ از

جلو چشام بر مي دارم ،

گريه ي شبونه رو مي بوسم و

تو دل تو پا مي ذارم ؛
 
تو بگو کي مي تونه

جلوي رامُ بگيره ؟،

وقتي که خدا مي خواد

پا روي دنيا مي ذارم ؛
 
نمي تونم به چشات پشت بکنم

بگم اين عاشقي رو

فداي دنيات مي کنم ؛

مي سوزونم هيزم فاصله رو

گرمي دستاي نازت مي کنم ؛
 
مي زنم به سيم آخر دوباره

مي کشم خط روي چشم ستاره

مي رم و باز روي ابرا مي شينم

تا بگم ، دنيا مثل تو نداره ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

بهتر زندگي كنيم 

زندگي يعني تكاپو

زندگي يعني هياهو

زندگي يعني شب نو روز نو انديشه نو

زندگي اموزگار عشق است. چنان زندگي كنيم كه هر كاري از ما سر ميزند عاشقانه

باشد . زيرا تنها چيزي كه در اين دنيا هرز نمي رود عشق است.

عشق متضمن پيروزي‌ است.

تنها عاشق است كه پيروز است، روند عشق بسيار متناقض است.

در اين ميدان اگر مي‌خواهيد پيروز باشيد، بايد هرگز پيروز نباشيد.

عشق هرگز جوياي غلبه نيست، اما همواره غالب است. عشق از آنرو غالب است كه

نمي‌خواهد غلبه كند.

تحميل و غلبه بركسي، خشونت است و دير يا زود مغلوب به فكر شورش مي‌افتد.

اما وقتي پاي عشق در ميان باشد، طغيان رنگ‌ مي‌بازد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

بهاي دانستن

خدايا امروز مي خواهم با تو حرف از  چيزي بگويم كه تا حال با تو نگفتم كه مثل

سنگي بزرگ بر شانه هايم سنگيني مي كند . نمي دانم من در جهل خود گمراهم يا

مردمان در جهل خويشتن!

هر چه بيشتر سعي ميكنم خوب باشم بيشتر بد مي بينم، هر چه بيشتر سعي مي

كنم انسان باشم نا مردمي بيشتر مي بينم، هر دستي را كه با صداقت جلو بردم با

نيرنگ پاسخ دادند، هرچه بر خشم خود فايق آمدم بيشتر بر من چيره شدند، هرچه

دلي نشكستم و دلي به دست آوردم   دلم را بيشتر شكستند، هر چه صبوري كردم

آماج نيرنگ ها بر سرم بيشتر باريد، هر چه سعي مي كنم دنيا را زيبا ببينم دنيا با

مردمانش در نظرم منفورتر جلوه ميكند. كاش مي شد به سرزميني رفت كه احدي از

بندگانت در آنجا نباشد تا باخود باشم و با تو. دريغا كه زندگي بي مردمان با همه ي نا

مردمي ها يشان امكان ندارد.

خدايا انسان بودن چه قدر سخت و دردناك است. آنجا كه بايد دستي بگيري اما

نتواني. آنجا كه هر چه فرياد بر مي آوري احدي نمي شنود و يا نمي خواهد بشنود.

آنجا كه مي داني تمامي حقايق تلخ را.

خدايا بهاي دانستن چه قدر سنگين است. حقايق چنان جلوه مي كنند كه ديگر

فرصتي براي ديدن آراستگي ها باقي نمي ماند. والبته با ديدن اين حقايق ديگر

زيبايي، معناي خود را از دست مي دهد.

آه، چه قدر دلخسته ام . كاش مي شد همانند مجنونان به همه چيز خنديد و همه چيز

را نديد گرفت. خوشا به حالشان كه زندگي را همان طور كه دوست دارند مي بينند نه

آن طور كه مجبورشان كنند.

نمي دانم من اشتباه مي بينم يا تمام اين ها واقعيت دارد. چنان فكرم مشوش است

كه ديگر خوب را از بد نمي توام مجزا كنم. گاهي اوقات با خود مي گويم شايد من

اشتباه مي كنم و عينك بد بيني بر چشم گذاشته ام.

دنيا زيبا است و مردمانش زيبا تر از آن . به راستي چنين است.

اما چرا من اين گونه فكر مي كنم؟

كسي هست سوالم را پاسخ دهد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥

خودم را گم مي کنم

به نام خدايي که تو رو آفريد

همون خدايي که تو رو به پادشاهي قلب من برگزيد

بي تو که هستم خودم را گم مي کنم! بازم مثل اون وقتها، اون روزهايي که تو با من

نبودي و من به جستجوي تو روون ميون کهکشون بودم، تموم ستاره ها رو دنبالت

گشتم، آخر اون روز قشنگ لبريز از بهار روي ابرها پيدات کردم، توي سرزميني زيباتر از

بهشت. و با يک احساس لطيف سپيد قشنگ ترين ترانه هاي عشقمو توي گوشت

زمزمه کردم، باورم نمي شد بعد از اوني که پيدات کردم يک روز سرد زمستون، به

زمين فرود بيام... روي همين زمين خودمون از دستت بدم. ازت جدا بشم بي اون که

بخواهم. و خودم باعثش بشم...آخه نمي خواستم توي خيال و خاطرم تو را سرزنش

کنم به خاطر اون روزي که مي رسيد و تو باعث جدايي مي شدي.

الان ديگه هيچي برام مهم نيست. ديگه هيچ چيزي رو نمي تونم احساس کنم، انگار

قلب من همراه تو مونده، و من از اون موقع که از تو جدا شدم، بي قلب و بي

احساس دارم به زندگيم ادامه مي دم.

ديگه بعد از تو هيچي برام مهم نيست، هر بار که تصميم گرفتم به طرفت بيام يه

نيروي عجيب، اون آخرين ذره هاي بودن من را توي وجودم کشت! من ديگه وجود

ندارم که بخواهم حتي تو را فرياد بزنم.

من از تو دورم

زندگي جز يک اجباردردناک تکراري نيست

اي کاش مي تونستم از اين سردرگمي رها بشم. اي کاش مي تونستم باز هم خودم

را پيدا کنم. اما مگه خود خود من تو نبودي؟

تو نمي توني بفهمي، من ديگه هيچي ندارم، حتي اگه خورشيد بشم و همه دور من

بگردند... وقتي تو نيستي من هيچي نيستم اي تو تنها برگزيده دنياي من! تنها دليل

آفرينش من! من بي تو بي مفهومم!

فقط مي خواستم بگم، اين تنها ذره درخشانيه که گاه به گاه از عمق دره هاي

خاموش احساسم حسش مي کنم: هنوزم دوستت دارم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۴/۱۱/۸۵

يه روزي

يه روزي ،

      يه کسي،

           يه چيزي،

              يه جايي،

                 يه جوري،

                             . . .

                                صبر داشته باش . 

                                صبر داشته باش .

( فقط اينو بدون که خدا دوستـــــــــ داره . . .)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

يك خانه شلوغ و پراثاث

زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو
 
درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو
 
پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است
 
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه
 
واويلاست وهنوز هم كارهات مانده  است . يكي از مهمان ها كه الان
 
مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى
 
پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى
 
پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور   
 
گل و ميوه  و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و
 
شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و
 
خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر
 
پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...! لحظه اى همه چيز را
 
رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش
 
كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش كن كوشش
 
كن درست بشنا سي اش،  درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان
 
است كه مى خواستى با شى ؟ اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر
 
و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره
 
و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و
 
دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست  كنى، فرصت كم است
 
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
 
چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم
 
كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

مي دونم برات عجيبه

مي دونم برات عجيبه اينهمه اصرارو خواهش

اينهمه خواستن دستات بدون حتي نوازش

مي دونم برات عجيبه من با اينهمه غرورم

پيش همه بديهات چه جوري بازم صبورم

مي دونم واست سواله که چرا پيشت حقيرم

دور ميشي من و نبيني باز سراغت و ميگيرم

مي دوني چرا هميشه من بدهکار تو مي شم

وقتي نيستييم يه جوري با خيالت راضي ميشم

چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام

مي ميرم اگه نباشي بي تو من بد جوري تنهام

مي دونم يه روز مي فهمي روزي که دنيارو گشتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

مهربان من

به شکوه آنچه بازيچه نيست بينديش.

من خوب آگاهم که زندگي،يکسر ، صحنه ي بازي ست.

من خوب مي دانم.

اما بدان که همه کس براي بازيهاي حقيرآفريده نشده است.

مرا به بازي کوچک شکست خوردگي مکشان!

به همه ي سوي خود بنگر وباز مي گويم که مگذار زمان،پشيماني بيافريند.

به زندگي بينديش با ميدانگاهي پهناور و نامحدود.

به زندگي بينديش که مي خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب کند.

به روزهاي اندوه باري بينديش که تسليم شدگي را نفرين خواهي کرد.

و به روزهايي که هزاران نفرين،حتي لحظه اي را بر نمي گرداند.

تو امروز بر فرازي ايستاده اي که هزار راه را مي تواني ديد،و ديدگان تو به تو

امان مي دهند که راه ها راتا اعماقشان بپيمايي.

در آن لحظه يي که تو يک آري را با تمام زندگي تعويض مي کني،

در آن لحظه هاي خطير که سپر مي افکني و مي گذاري ديگران به جاي تو بينديشند،

در آن لحظه هايي که تو ناتواني خويش را در برابرفرياد هاي ديگران احساس مي

کني.

در آن لحظه يي که تو از فراز ، پا در راهي مي گذاري که در آن سوي آن ،

اختتام تمام انديشه ها و روياهاست .

در تمام لحظه هايي که تو مي داني و مي شناسي و مي خواهي شناخت.

به ياد داشته باش

که روز ها و لحظه ها هيچگاه باز نمي گردند.

به زمان بينديش وشبيخون ظالمانه ي زمان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

بي تو چه بايد كرد

گفتمش بي تو چه بايد كرد

عكس رخساره ماهش را داد

گفتمش مونس شبهايم كو

رشته زلف سياهش را داد

وقت رفتن همه را بوسيد

به من از دور نگاهش را داد

يادگاري به همه داد و به ما

انتظار سر راهش را داد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

گفتمش

گفتمش:

شيرين ترين آواز چيست؟

چشم غمگينش به رويم خيره ماند

قطره قطره اشک از چشمش چکيد

لرزه افتادش به گيسوي بلند

زير لب غمناک خواند.....ناله زنجيرها بر دست من!

گفتمش

آنگه که از هم بگسلد....

خنده تلخي به لب آورد گفت:

آرزويي دلکش است اما دريغ

بخت شورم ره بر اين اميد بست و آن طلايي زورق خورشيد را

صخره هاي ساحل مغرب شکست!....

من به خود لرزيدم از دردي که تلخ در دل من با دل او مي گريست

گفتمش

بنگر در اين درياي کور

چشم هر اختر چراغ زورقي است!

سر به سوي آسمان برداشت گفت:

چشم هر اختر چراغ زورقي ست

ليکن اين شب نيز دريايي ست سخت

اي دريغا شب روان کز نيمه راه....

مي کشد افسون شب در خوابشان

گفتمش

فانوس ماه مي دهد از چشم بيداري نشان....

گفت اما در شبي اين گونه گنگ هيچ آوايي نمي آيد به گوش

گفتمش

اما دل من مي تپد گوش کن اينک صداي پاي اوست!

گفت اي افسوس در اين دام مرگ

باز صيد تازه اي را مي برند

اين صداي پاي اوست.....

گريه اي افتاد در من بي امان در ميان اشک ها پرسيدمش:

خوش ترين لبخند چيست؟

شعله اي در چشم تاريکش شکفت

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت

لبخندي که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من زجا بر خواستم بوسيدمش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

عشق کهکشاني

گويدم دل اقيانوس، تنهايي  ...

چون رزي در برف محتاج آفتابي

وبدان که وقتي عشق ميميرد، قلبم غوغا بر پا ميکند،

چه دارم براي رسيد نت،

دستخوش آواجم و سر در گم، ميسوزد اين دل

چرا که متحد نيستيم
 
تو عشق کهکشاني من ، در ذهن مني

و سخت است مفهوم چنين عشقي

تو عشق کهکشاني من ، از ميان رنگين کماني

براي رسيدن به تو ، فرياد بر مي آورم و بر همه چيز پشت ميکنم

آه، عشق کهکشاني ، در قلبم رسوخ کن

که من هيچ وقت نمي توانم آنرا ز قلبم جدا کنم

آه، دختر کهکشاني ، مرا مهلت ده

سوگند که تو هميشه در قلب مني
 
تو چون درخشش آفتاب، و من بوسه اي بعد باران

هان اي شراره، تو را از دست داده ام، مگر نميشود که با هم باشيم؟

بگذار که با هم بمانيم، اينجا براي هميشه...

شايسته  براي من ، براي تو

قلب اقيانوس در تکاپو ست همه وقت

چــه کــــــنم؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

شب را ديده ام

من که از درون ديوار هاي مشبک ، شب را ديده ام.
 
و من که روح را چون بلور بر سنگترين سنگ هاي ستم  

کوبيده ام،
 
من که به فرسايش واژه ها خو کرده ام
 
و من ـ باز آفريننده ي اندوه
 
هرگز ستايشگر فروتن يک تقدير نخواهم بود
 
و هرگزتسليم شدگي را تعليم نخواهم داد
 
زيرا نه من ماندني هستم نه تو!
 
آنچه ماندني ست وراي من و توست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

زندگي

زندگي برگ بودن در مسير باد نيست
 
امتحان ريشه هاست
 
ريشه هم هرگز اسير باد نيست
 
زندگي چون پيچک است
 
انتهايش مي رسد پيش خدا.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

خيابان خلوت خواب

شب ها که در خيابان خلوت خواب

پا به پاي غرور و قافيه مي روي

مرگ با لباس چين دار بلندش پاي پنجره اتاقم مي آيد

سوت مي زند و منتظر مي ماند!

قوطي قرص هاي اين قلب بي قرار که سبک تر شد

مرگ هم بر مي گردد

مي رود سراغ سرايدار پير همسايه!

نه!عزيز دلم!

تازگي بوف کور هدايت را نخوانده ام!

اينها که نوشتم حقيقت محض است

باور نمي کني! يک شب به کوچه دلتنگ ما بکوچ

کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است

بايست و تماشا کن!

تا ببيني چگونه به دامن دريا و گريه ميروم

بس کن ! اي دل ساده!

صفحه صفحه براي که گريه مي کني؟

کتاب کبود گريه ها را آهسته ببند

تا خواب بي خروس بانوي بهار را بر هم نزني!

گوش کن در مانده درد آلود!

از پس پرده هاي پنجره

صداي سوت مي آيد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

گسست و رفت

بند تمــام خاطره ها را گسست و رفت

بغض تمام حنجره ها را شکست و رفت

ســاحل کنـار پنجره مـا رسـيده بـود

اما به نبض پنجره ها دل نبست و رفت

نزديک ظهر داغ غزل خيز فصل مهر

بر فرش باد سرد زمستان نشست و رفت

انبـوه شـعرهاي دلـم بي جواب مـاند

رسم تمام شاعره ها را شکست و رفت

دنيا خلاصه شد به اتــاقي شـبـيه عشق

ازاين اتاق گرم و صميمانه رست و رفت

قصه ، تمام جاذبه اش فصل آخــر است

حيف از کتاب دل...که چه آرام بست و رفت

كيست كه مرا بشناسد ؟ودريافته باشد زير اين نقاب چيست؟حتي حدس زده باشد.

كيست كه مراهمانگونه هستم بپذيرد؟و توان مقاومت و ايستاده گي با من را در اين

طوفان داشته باشد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

شايد واقعا کمتر کسي بتونه بفهمه

وقتي با تموم وجودت عاشقي اما بايد از همه ي اين احساسات  خيلي ساده تر از

عاشقيت بگذري .چون فقط وفقط به فکر اوني . بخدا خيلي سخته نگاهتو براي

هميشه ازش بدزدي چون اونو ديگه نميتوني بشناسي .آره واقعا حقيقت داره که

وقتي عاشق شدي نبايد اون بدونه .خيلي سخته اونقدر سخت که چشماتم ديگه

ياريت نميده ،منم يکي از همون آدما ديگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند

سال عاشق بمونم تا کي ؟ هيچ جوري از اين موضوع رها نميشم .اشتباه من اينه که

عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اوني که عاشقم کرد به فکر اين

نبود که يه روزي مثل الان اين حق و دارم که با همه ي وجودم فرياد بزنم بابا  پس

تکليف اين همه علاقه چي ميشه؟ جز اينه که مثل هربار به جاي شکوه راهيه دياري

کردمش که پر از دعاي سلامتي و خوشبختيشه ؟ جز اينکه خنده هاي تصنعي مو 

بهش تحويل دادم که يه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . يه وقت ناراحت نشه . يه وقت

دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمين خدا ميدوزم و حالا توي تنهايي خودم

اين حق و پيدا کردم با تموم وجودم گريه کنم ولي ديگه چه فايده وقتي هيچ وقت

نتونستم بهش بگم پس حق من چي؟ من از اين گريه هاي يواشکي خسته شدم .

چرا نبايد بدونه چي به سره دلم اومده؟ مثل هميشه دلم به چشمام و چشمام به

فکرم .همه به همه دستور ميدن دختر صبور باش گذشت کن . اين وسط فقط روحمه

که ديگه جوني نداره . و من شرمنده ي چشمام .شرمنده ي دلي که هربار از طرف

يکي شکسته .. من چي دارم که از خودم دفاع کنم. جز اينکه سکوت کنم چون

عاشقم؟يعني ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

پا بند گلي هستم

ديريست كه پا بند گلي هستم

و از عطر خاطرش من مست مستم

ديريست كه فرهاد زمانم

واژه عشق مي رانم بر زبانم

ديريست مهربانم را طلب دارم

گويا حسرتش را بايد به دل پاس دارم

ديريست ساغر در پياله ام نيست

ساغي و ميخانه ام ياورم نيست

ديريست خمار عشق گشته ام

آواره در وادي عشق گشته ام

ديريست كه ايوب وار صبوري ميكنم

به عصمت و طهارت پايبندي مي كنم

ديريست مهربانم را دوست ميدارم از جان

تير هاي تهمت مي بارد همچو باران

ديريست كه خلايق مشكوك به رفتار من

خدايا تو شاهدي بر اعمال و افكار من

ديريست شُكوه را شِكوه مي خوانم

در دل شعرهاي غمگنانه مي خوانم

ديريست كه حسرت بوسيدنش را به دل مي كشم

روز و شب پاكيش را ،به مريم به رخ مي كشم

ديريست كه مهربان و مهرباني در رگهاي من جاريست

تا به ابد آسمان دوستيمان هميشه وسيع وآفتابيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

دوستت دارم

دوستت دارم

اما نمي توانم بيانش کنم

تو مثل سرابي

يا نه ... بهتر بگويم مثل آب دريايي . تشنگي را رفع نمي کني

وقتي مي بينمت بيشتر دلم تنگت مي شود ... از ديدنت سيرنمي شوم

دوستت دارم

تو هما ني که گفتي : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار

و مرا به سرخي خون دل شقايق

اما من جز به تو دل به کسي نمي دهم اين دل فقط مال توست

فقط دوستم بدار و ترکم نکن

روز رفتنت روز مرگ شقايق ..روز زردي دل سبز من است

دوستت دارم

تو هماني که مي گفتي : من در عالم سرد خودم بايد آنقدر تنها بمانم

و آنقدر تنها بگريم که تمام نوشته هايم بوي باران بگيرد

اما من مي گويم که سردي دلت را به من بسپار و گرمي دل من از آن تو

فقط بدان که با يک دل سبز

دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

حس خوب خوشبختي

خوشبختي از جنس يه حسه.خوشبختي نه در داشتن يه ثروت بي حده نه در يه

زندگي مرفه.خوشبختي يعني دل خوش،خوشبختي يعني درک آرامش،يعني حس

قشنگ رضايت.

معني خوشبختي،رخ دادن اتفاقات در جهت خواسته ما نيست.روند زندگي خيلي

وقت ها بر وفق مراد ما نيست،اما خوشبختي حتي تو همون لحظه هاجاري و زنده

است.خوب که نگاه کني توي سخت ترين و تاريک ترين اوضاع،مثه درخشان ترين

ستاره تو شباي تار مي درخشه.ممکنه توي همون اتفاقي باشه که با تموم وجود در

انتظارش بودي اما درست عکسش رخ داده.اولش ممکنه خيلي دلخور شي و از بخت

بدت بنالي ، اما وقتي دلايل پنهان اون رخداد به مرور زمان برات روشن مي شه به

خاطر حکمتي که توش مخفي بوده متعجب مي شي و حتي مي خواي با تموم

وجودت به خاطرش خدا رو شکر کني. خوشبختي همون حسي است که يه چشم

تيز بين مي خواد که ببينتش،يه نگاه ريزبين مي خواد تا اونو بشناسه،يه دقت کافي

مي خواد تا بين اين همه نگاه که ظرافت و دقتشون کم رنگ شده،بفهمدش.

خوشبختي درک معناي ارزشمند سلامتي است که داريم ولي ازش غافل شديم و

گاهي حتي نمي بينيمش.همون نعمت ارزشمنديه که قيمت نداره.خوشبختي حس

حضور و همراهي خدا در همه دقايق عمره،خوشبختي ايمان داشتن به حمايت خدا

در سخت ترين و دشوارترين مسايل زندگيه.

خوشبختي قدرت نشوندن لبخند رو لب مادري است که عمرش رو با هزار اميد و

آرزوي شيرين صرف به اين جا رسوندن تو کرده.خوشبختي حس قشنگ شاد کردن

يه دل  غمگينه که وقتي تو شادش مي کني ، اميد زندگي رو بهش هديه مي دي و

عظمت با شکوه زندگي رو با لطف تودوباره درک مي کنه. خوشبختي همون لحظه

اي است که حس واضح حضور خدا تو رو از انجام دادن کاري منع مي کنه.خوشبختي

همون کار خيري است که دور از چشم بقيه فقط به خاطررضايت خدا با عشق

انجامش مي دي.خوشبختي اينه که بين اين همه آدم تو مسلموني و تو يه

خانوادهمسلمون دنيا اومدي.

خوشبختي تموم گرفتاري ها و موانعي است که ازش گذشتي.خوشبختيتموم

سختي هايي است که با استواري پشت سر گذاشتيش ، خوشبختي اينه که تسليم

نشدي.خوشبختي اينه که کوتاه نيومدي و مسايل در بدترين حالت تو رو از رو نبرده.

حس خوب خوشبختي با همه عظمت بي اندازه، و شيرين و بي انتهاش

پيشکشت.آرزو مي کنم واسه هميشه در قلب مهربون تو جا داشته باشه.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

کنارم باش

کنارم باش ...

شاهد لحظه هايم باش...

ببين با رفتنت چه دردي ميکشم ...

ببين ديگر زمونه طلوع عاشقانه ندارد ...

اي عزيز دلم اي تنها سنگ صبورم با رفتنت من نيز نابود شده ام اري عزيز دلم من بي

تو اين زندگي اين دنيا را نميخواهم من تو را ميخواهم
 
تويي که پاکي را در نگاه زيبايت ميبينم تويي که صداقت را در اعماق وجودت حس
 
ميکنم پس نرو  و تنهايم نگذار اين دنيا بي تو زيبايي ندارد اين دنيا برايم بي تو پوچ و
 
بي مفهوم است اري  عزيز دلم من ميخواهم کنارت باشم نه ساعت ها بلکه
 
ساليان دراز ميخواهم تو از ان من باشي ميخواهم ان قلب پاک و معصوم در زندان دل
 
من باشد عزيزم دوستت دارم باور کن که تو تنها عشق بودي و خواهي ماند اي

ستاره ي شب هاي بي قراري اي تک سوار جاده ي عشق و زندگيم دوستت دارم به

ان ايزد يکتا که تو را مرا افريد قسم که دوستت دارم بمان ...

اري بمان شاهد لحظه هايم باش شاهد لحظه هايي که من بي تو مانند شمع اب

ميشوم و ميسوزم... اي تمام وجودم دوستت دارم به وسعت يه درياي طوفاني

دوستت دارم به اندازه تمام دنيايي که پروردگار افريده تو را ميپرستم اي عشق

مقدسم دوستت دارم دوست داشتم دستانت در دستانم بود تا از عشق تو اب ميشدم

و در اتش عشقت ميسوختم دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خيره

ميشدم و دوست داشتنم را به زبان مي اوردم اري اي عشقم تنها کسم من عاشقم

عاشق تو عاشق چشمهايت دل مهربانت تنهايم نگذار ...

نگذار با بدي ها زشتي ها نامردي هاي دنيا اشنا شوم اي عزيزم تنهايم نگذار من به

جز تو همدمي ندارم مونس دلي ندارم اي تنها ستاره ي شب هاي بي کسي ام تو

هم مثل من با سختي ها بجنگ براي بهم رسيدن بايد جنگيد پس تنهايم نگذار تو هم

مثل من با خوبي ها بدي ها بجنگ نگذار با نبودنت در اين دنياي به ظاهر زيبا غرق

شوم نگذار با نبودنت من نيز نابود شوم بگذار با بودنت طعم  عشق را بچشم بگذار با

بودنت به شهر ارزوها سفر کنم پس بمان و دستانم را در اين شهر غريب بي کس

نگذار پس بمان و مثل من چشم انتظار پيوند باش...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

وصل ممکن نيست

چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهايي

چقدر هم تنها!

خيال ميکنم

دچار آن رنگ پنهان هستي.

دچار يعني...

عاشق.

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه ي آن هاست.

نه. وصل ممکن نيست

هميشه فاصله اي هست.

اگر چه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر.

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست

و عشق...

صداي فاصله هاست...

صداي فاصله هايي که

غرق ابهامند

صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند

و با شنيدن يک هيچ مي شوند کدر

هميشه عاشق تنهاست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

بي مقدار

طبيبا بس کن اين درمان ، من بيمارم

مرا ديگر به حال خويشتن بگذار، مي ميرم
 
دمادم مي شوم کاهيده تر، زين عشق جانفرسا

زمن شوييد دست اي دوستان، کاين بار، مي ميرم
 
ندارم تاب ديدارت ، که با آن شعله مي سوزم

نمي خواهم ترا بينم،کز آن ديدار مي ميرم
 
من ديوانه را بگذار تا با خود سخن گويم

به شهر غم غريبم ، روي بر ديوار مي ميرم
 
گل خودروي اين دشتم، نه گلکاري نه گلچيني

به خواري عاقبت در گوشه اي ، چون خار مي ميرم
 
شکفتم بي هوس ، بر شاخه ي لرزان عمر اما

چنان نازک دلم ، کاخر به يک رگبار مي ميرم
 
هزران قصه گفتم، شاهکار شعر من

داني چه باشد؟ آن که من لب بسته از گفتار مي ميرم
 
سخن هايم گرامي تر ز دُرّ باشد و ليکن خود

چه بي قدر آدمدم دنيا ، چه بي مقدار مي ميرم
 
زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون

چنان عزلت گشتم، که بي غمخوار مي ميرم
 
ز خود زين رنج بيزارم که با اين خلق مأنوسم

به خود زين درد مي پيچم که دور از يار مي ميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

کدامين خاطره

به ياد کدامين خاطره اينگونه دست و پا مي زنم و به عشق کدامين ياد اينگونه لبريز از

اشکم ؟

گذشته را به ياد دارم ... کودکي ام را ... نو جواني ام را .

اينک جوانم . با شوق جواني . با عشق جواني .

امروز در شور لحظه لحظه هاي جواني ام بهار را با تمام وجود مي پيمايم .

آري بهار آمد با تمام رنگها و چهره هايش .

چهره هايي که هميشه مرا مي ترساند .

بهار هزار رنگ هر سال صورتي متفاوت از سال پيش دارد .

گاهي زيبا گاهي زشت

گاهي سياه و گاهي سفيد

گاهي روشن و گاهي خاموش ...

سال گذشته برايم رنگي از ديوانگي داشت .

امسال بهار براي من با رنگي از زهد آمد.

سالها خواهند گذشت و بهار همچنان با من بازي خواهد کرد.

بازي که گاهي چنان رعب آور است که خدا را فراموش مي کنم .

حقيقت اين است که زندگي سخت است وخطرناک .

اين است که آنها که به دنبال خوشحالي وبهروزي خودشان هستند آنرا نمي يابند.

اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند .

اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد .

اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد.

اين است که آنها که در جستجوي صلح و آرامش هستند ، ستيزه مي جويند .

اين است که شادي از آن کساني است که از تنهايي نمي ترسند .

اين است که زندگي فقط از آن کساني است که از مرگ نمي ترسند.

اي زندگي ! اي ابديت ! اي نيستي ! اي گذشته ! اي گردابهاي بي پايان ...  بااين

روزهاي پياپي که در کام خود فرو ميبريد چه مي کنيد؟

آخر سخني بگوييد !

آيا اين لذت بي مانند را که بدين بي رحمي از ما مي رباييد روزي پس خواهيد داد ؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

تو منزلگه چشمان مني

به که گويم که تو منزلگه چشمان مني

به که گويم تو نوازشگر دستان مني

به چه سازي بسرايم دل تنهاي تو را

به که گويم که تو آهنگ دل و جان مني

گر چه پاييز نشد همدمو همسايه ي من

به که گويم که تو باران زمستان مني

همه رفتند از اين شهر و دلم تنها ماند

به که گويم که تو عمريست که مهمان مني

گر چه خورشيد سفر کرده ز کاشانه ي ما

به که گويم که تو عمري مه تابان مني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۳/۱۱/۸۵

تو عزيزتر از چشامي

به جون ستاره هامون تو عزيزتر از چشامي

هرجا هستي خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامي

تورو نبض لحظه هامون نشه باورت يه وقتي

که دوست ندارم!اين و به خدا گفتم به سختي

من اگه دوست نداشتم پاي غمهات نمي موندم

واست اينهمه ترانه از ته دل نمي خوندم

اگه گفتم برو خوبم واسه اين بود که مي ديدم

داري آب مي شي مي ميري اين و از همه شنيدم

تورو محض خيره هامون که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتي روحم از تنم جدا شد

تو که تنها نمي موني منه تنها رو دعا کن

خاطراتم و نگه دار اما دستام و رها کن

دست تو اول عشقه بسپرش به آخرين مرد

مردي که پشت يه ديوار واسه چشمات گريه مي کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

خداحافظ

خداحافظ !

اين همان واژه اي است که اوقات خيالم را ابري مي کند

و وسعت درونم را به تنگنايي محقر مبدل مي سازد

آن گاه فرصت ديدنت را مي سپارم به نديدن هاي مان

و طلوعت را در مغرب خيالم نظاره گر مي شوم !

تو از ديدگان من مستور مي شوي و در آغوش خيالاتم هم اسير !

چنين اسارتي را دوست داري يا نه !

دوست داري که هرشب سياهي سايه ي اشکم وصي آسمان کوچه تان شود

يا دستان کنجکاو افکارم نوازشت کنند و تو را قدر ترين پهلوان داستان خود پندراند ؟

تو

تو اي دورترين سايه به آنچه که حقيقت مي دانمش

چنين اسارتي را دوست داري يا نه ؟!!!

دوست داري سايه بان لطافتت ابرواني باشد که نه کشيده اند و نه کماني

يا شروع دوباره ي صبح را هنجره اي خسته برايت نويد دهد ؟

دوست داري نظاره گرت چشماني شوند که روزي آينه ي زيبايي هاي تو بود ؟ 

ومخاطب آرزوهايت چهره اي باشد که فرسودگي را زود خريدار شده است ؟

تو دوست داري که دستان من هر شب تفرقه افکني نمايند ميان تارهاي گيسوانت ؟

تو ناز کردن براي من را دوست داري ؟

چنين اسارتي را دوست داري يا نه ؟

امروز عکس تو تسخير گر اوقات بودن من شده است !

به هر چيزي که مي نگرم ، سيماي تو در آن هويدا مي شود

گلبرگ هاي نيلوفر

حوض ميان حياط

آينه ي جهيزيه مادر !

حتي دود سيگار پدر بزگ ، زيبايي تو را کوله بار خود کرده است

کاش مي شد تو را از آنها بگيرم

آن وقت تو را مي گذاشتم روي سينه ام

تا خواب را نثار زيبايي چشمانت کنم

و آرامش را سلطان دگرگوني هاي هايت سازم

ولي تو

همه جا هستي اما نيستي !

اين نبودن توست که آرزوي بودنم را به يغما مي برد
 
طلوع صيح زيباست

جيک جيک کردن گنجشک ها و صداي کلاغ ها هم دوست داشتني است

خوردن نان و پنير و ريحان زير آلاچيق هم خيلي صفا دارد !

اما همه ي اينها با وجود تو با طراوتند و نشاط آور

نمي دانم زماني که با قحطي بودنت مواجه مي شوم چه کسي خالق آنها مي

شود !

بدون تو ريحان بوي ريحان دارد !؟

بي تو کلاغ ها هر روز خبر خوش مي آورند و گنجشک ها هم عشق بازي مي کنند ؟

بي تو تويي هست که من دوستش داشته باشم ؟

آيا درخواب خرمن گيسوانت را با شاخه گل هاي نيلوفر مزين مي کنم ؟

و دامنت را غرق در گلبرگ هاي نستزن مي نمايم ؟

اي مرتفع ترين قله براي فاتح شدن !

اين ها همان سوالاتي است که خواب را مي پراند !

اشک را مي چکاند!

شايد هم گاهي روح را مي رهاند !

خداحافظ !

يعني مردن احساسات تو در گورستان انديشه هايت

يعني تولد نوزادي خوش قد و قامت در وسعت سينه ات !

وسپردن من به دست تقديري که تو آن را رقم مي زدي و يک کمي هم خدا !

يعني قرباني شدن سربازي جان نثار در دربار حاکمي نه چندان دل رحيم ! 

اين چنين مردني را  دوست داري ؟

مگر همان نبودم که فرمانروايي مي کردم در سرزمين آرزوهايت ؟

مگر دوست داشتني ترين حادثه نبودم براي وقوع ؟

اما همه ي آنها را فروختي به يک واژه

واژه اي که در سينه اش تحقير من نقش بسته است

و تاريکي اش نشات گرفته از ظلمان من است

تو

تو اي جاويدان ترين بهانه براي آغاز شدن 

به سپردن من به تقديري که خودت آن را رقم مي زدي و يک کمي هم خدا راضي مي

شوي ؟

شب ها زيبا ترين لحظه ها بود براي ديدنت

براي تصور کردن تو در لحظه هاي با تو بودن

براي بوسيدن تو در باغي که درختانش با گل هاي نيلوفر و ياس جامه بر تن کرده

بودند

همان جايي که چندين بار حديث عشق مان را فرياد زدي تا گنجشک ها و کلاغ ها و

کبوترها شاهد جنونت شوند

همان جايي که گرماي خود را سپردي به سرماي پيکرم

اين ها را يادت هست ؟

اما

بي تو ظرافت اصوات ، ذاکر دوست داشتن من نمي شوند !

و کسي ميان باغ فرياد بر نمي آورد

ديگر خاطره اي در ژرفاي خيالم مصور نمي شود

بي تو کلاغ ها و گنجشک ها و حتي کبوتر ها تبسم شان از سر تحقير است "فقط"

خداحافظ !

نه براي يک روز و شايد هم يک هفته

نه فقط براي لحظه اي نبوسيدنت ! 

براي ...

هميشه !

هميشه اي که تو را به دوست داشتنم مقيد مي نمود !

اما اکنون جاودانگي نديدن هاي مان را ناشي مي شود

خوب است !

آدم مي شوم و دل هم نمي بندم

به لب هاي قلوه اي

قدي رعنا

و دستاني کشيده و هم ظريف

خداحافظ !

نه براي يک روز و شايد هم يک هفته

براي

هميشه

خداحافظ !!! ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

ندانسته باختمش

نمي دانم چقدر از بي تو بودنم گذشته است و چقدر نديدنيها را بهانه روزگار

دانستم....!

اما... کاش مي آمدي تا برايت از راز غربت نشيني ام مي گفتم و آنچه را که در درون

خاموشم مي گذرد، مي ديدي.

ندانسته باختمش

آري

باختم دل را

آري

همان دل را

دل تازه بند زده شده را.

به دستش گرفتم

دل را

دل اكنون شكسته را

زين در به آن در

برايش نبود خريداري

كه بخرد دل را

يا بار ديگرش بند زند

نخريدند

بند نزدند

مَردم

نگاهي كنيد

بشكسته دلم

روزگاري دلي بود

دلبري داشت

مَردم

نخريديد

بندش نزديد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

مسافر لحظه ها

يک شبنم، اين است آن مني که ازسالهاي دراز از نخستين روزي که به خويش چشم

گشودم،بر دوش کشيده ام.

و از گرماها و سرماها و شکست ها و پيروزي ها و حضرها و شادي هاغم ها گذشتم

و گذراندم و آوردم.

بعد از ان همه سالها اينک تنهاي تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترين مسافرم.

در زير کوله باري سنگين از اين تنهايي و سفر،پشتم خم گرديده و استخوان هاي قلبم

به درد آمده است.

و مي روم و راه طولاني لحظه ها در پيش رويم تا افق کشيده شده است واز هر

منزلي تا منزل دوردست ديگر لحظه اي است.

و اين چنين من بايد صدهزار،ميليون ها لحظه را طي کنم تا برسم به يک روز يا يک

شب،روزي از روزها، شبي از شب ها، خواهم افتاد و خواهم مرد، امامي خواهم هر

چه بيشتر بروم تا هر چه دورتر بيفتم .

تا هر چه دورتر بيفتم .

هر چه ديرتر و دورتر بميرم.

نمي خواهم حتي يک گام يا يک لحظه پيش از آنکه مي توانسته ام بروم،بمانم،افتاده

و جان داده باشم. دوست دارم به ياري اين سفر از اين منزل ازاين لحظه ها و از اين

خاطرات هر چه دورتر و ديرتر بروم و بميرم،همين...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

نفرین

جديد ترين آهنگ از محسن چاوشي :

الهي تو بميري من نميرم...

سر قبرت بيام پارتي بگيرم...

الهي سرخك و اوريون بگيري...

تب مالت و بلاي جون بگيري...

الهي از سرت تا پات فلج شه ...

كمرت بشكنه دستت قلم شه ...

الهي حصبه و ام اس بگيري...

سر راه بيمارستان بميري...

الهي كور بشي چشمات نبينه...

بميري گم بشي حقت همينه...

الهي آسم نوع آ بگيري ...

هنوز كه زنده اي پس كي ميميري؟...

الهي همسر ايدزي بگيري...

بفهمي كه داري از ايدز ميميري...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

گل يأس

بر چشمانم گل يأس رويئده است

در اين شب هاي سرد و طولاني

بر تنِ  نگاهم خواب نخواهد آمد

آقتاب وجودم را به ماه آويخته ام

هنوز فکر مي کنم خواب ديده ام

گرمي دستانت را

آه" آتش لبانت را

مي سوزم هنوز

افسوس...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

قصه تنها

حالا از تمامي قصه تنها

قاب عکسي مانده ست

که شباهتي عجيب به دختري از تبار ترانه دارد!

حالا باران که مي آيد خاک اين دختر خالي

هنوز بوي عشق و عود و عسل مي دهد!

حالا مدام از پي نشاني تو

فنجان هاي قهوه را دوره مي کنم

مدام اين چشم بي قرار را

با بغض و بهانه باران آشنا مي کنم!

مدام اين دل درمانده را

با برودت عشق آشتي ميدهم

بايد اين ساده بداند

بانوي برفي بيداري ها

ديگر به خانه خواب و خاطره باز نخواهد گشت!...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

سري جديد عاشقانه ها

چه دردي‌ ست در ميان جمع بودن ***ولي در گوشه اي آرام نشستن ****به رسم

دوستي دستي فشردن ***ولي با هر سخن قلبي شکستن ***براي ديگران چون

کوه بودن*** ولي در چشم خود آرام شکستن 

-+-+-+-+-+-

هر كس كه گفت بهر تو مردم، دروغ گفت / من راست گفته‌ام كه براي تو زنده‌ام

-+-+-+-+-+-

روح من براي من رفيقي است كه به وقت سختي‌ام تسلا مي دهد و به هنگام دردها

و رنج هاي زندگي ام همدردي مي‌كند پس كسي كه روح خود را دوست نمي‌دارد ،

دشمن مردم است و او كه در ذات خويش دوستي نمي‌يابد، نااميد خواهد مرد. كه

زندگي از درون مي‌جوشد نه از برون

-+-+-+-+-+-
اگه بارون بزنه بهار ديگه پير نميشه غروباي کوچه ها اينقد دلگير نميشه آخ اگه

چشماي تو ماه و تماشا بکنه روزا خورشيد نميتونه شب و حاشا بکنه شباي تيره پائير

منو آتيش ميزنه غروب و تنهائي داره تنم و نيش ميزنه

-+-+-+-+-+-

ابر بارنده به دريا مي گفت من نبارم تو کجا دريايي , در دلش خنده کنان دريا گفت ابر

بارنده تو خود از مائي

-+-+-+-+-+-
انسان با سه بوسه تکميل مي شود

1- بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري

2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني

3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري

-+-+-+-+-+-
ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع کني و همه را به يک

نفر هديه کني ..! مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگه داشتن او باشد . اما او

بي اعتنا باشد و بي تفاوت . اينچنين است که لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد

-+-+-+-+-+-

بوسه بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب... بوسه يعني مستي از مشروب عشق...

بوسه يعني لذت دل دادگي... لذت از شب . لذت از ديوانگي... بوسه يعني حس خوبه

طعم عشق... طعم شيريني به رنگ سادگي... بوسه يعني آغازي براي ما شدن...

لحظه ي با دلبري تنها شدن... بوسه سرفصله کتاب عاشقي... بوسه رمز وارد دلها

شدن... بوسه آتش مي زند بر جسم و جان... بوسه يعني عشق من با من بمان...

بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم و آرزويم بود

که يک بار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم، حالا که ديگر نمي شود بچه

بود و فقط مي شود عاشق بود، از سر بچگي، هر چه وسط خيابان زندگي سر به

هوا مي دوم، هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم

باشد!

-+-+-+-+-+-

و نتيجه عاشقي

جوان بودم هواي يار كردم خودم را خسته و بيكار كردم/دلم را ز غم انبار كردم خدايا

من چرا اين كار كردم /غلط كردم غلط كردم هواي يار كردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

زندانبان نازک دل

بارها از جلوي من رد ميشود

هر بار مشتي بر من ميکوبد

هر بار صدايم در نمي آيد

هميشه سکوت ميکنم

تا خود را اينگونه خالي کند ...

هر روز نظاره گر تنهايي او هستم

گاهي خود را حبس ميکند

گاهي ديوانه وار ميخندد

گاهي مجنون وار گريه ميکند

گويي غم عالم بر دلش نشسته ...

شايد دلتنگ کسي است

شايد غصه دار عزيزي است

شايد روزگار بر وفق مرادش نيست

شايد هم همزباني ندارد

چون هميشه با خود سخن ميگويد ...

نسبت به او احساس ترحم ميکنم

من بي تفاوت نيستم نسبت به او

با اينکه اکثر اوقات با او هستم

ولي او مرا ناديده ميگيرد

با اين حال دلم برايش ميسوزد ...

ميخواهم کاري کنم برايش

ميخواهم او را در آغوش گيرم

ميخواهم رويش را ببوسم و دلداريش دهم

ميخواهم همدمش شوم

اما او مرا زندانبان خود ميداند ...

آخر من ديوار اتاق او هستم !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

ذره اي از توام

تو با حضورت همه جاي زندگيم و با ايفاي نقشت درحد اعلا تو زندگيم بهم حالي

کردي ؛ ذره اي از توام ! چيز کمي نيست ، برو بالاتر ازين حرفها !...

"خود"مم نميدونستم اينقدر خوب و پاکم

خدايا دوست دارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

چشاي تو

نمي دونم چشاي تو

حالا خوابه يا بيداره

اما اين خونه هنوزم

بوي عطر تو رو داره

واسه تو تنگه دل من

اگه نزديک اگه دورم

حالا برعکس هميشه

پا گذاشتم رو غرورم

نمي دونم چرا هر روز

ياد چشم تو مي افتم

مي خوام امشب بنويسم

حرفايي رو که نگفتم

مي دونم نيستي ولي من

واسه تو سفره مي چينم

مي مونم منتظر تو

تا نشيني نمي شينم

گلا رو از توي باغچه

واسه مو هاي تو چيدم

مي دوني نيستي ولي من

واسه تو هديه خريدم

پره تنهاديام از تو

قاب عکست رو برومه

خال تو نقطه سر خط

ديگه اين نامه تمومه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

 تو انتها نداري

دلم کلبه ايست و غم رودي کز پيش روي آن مي گذرد .

آه اي عشق در تو کدام جادوست که در همنشيني تو تنهايي ام بهم مي رسد و راه

تو شاد ترين پيچ و خمي است که به کعبه غم مي رسد .

درازدامنا اي شب مرا چون ذره اي در خويش بفشر که دلم آشناي باستاني توست.

روح من تقويمي است که جز خزان ندارد . کسي آيا دورد مرا به سپيدارها مي رساند .

سرزنشم نکنيد بخدا مرا زميني به فراخي يک خسبيدن بسنده است با فرشي از

سبزينه گياه و همانقدر آسمان کز لابه لاي شاخسار بيد محزوني قسمت مرا از

خورشيد و ستاره در سفره چشمم غربال کند. بخدا به لبخندي قانع ام... تغسيلي در

برکه نگاهت و نمازي گرم در محراب دوست داشتن فريضه من نيست غريزه من

است . وقتي با افسون نگاهت در من مي دمي از ناي من شيري مي خروشد زير

باران نگاهت چون دشت نسترن مي گسترم .

تنها دست توست که از سينه من عبور مي کند .من خزانه توام هرچه خواهي از من

بر آور.خيالت از آفتاب صميم تر است و دستانت از چشمه راستگو تر . کنارم بنشين تا

برکه اي شوم آرام سنگهاي ملامت را هر چه داري در من بيفکن پا به پاي من بيا

راهي مي شويم تا ناکجاي هر آرزو.پشت به پشت من بده راه پنهان خنجرهاي کينه را

مي بنديم . رو به روي من بنشين تا عشق را در ميان بگيريم ...

وقتي که در را مي گشايي نرگسي که به پيشکشت آورده ام شرمگين مي شود به

کنجي مي نشينم گرما جامه هاي مقوايي ام را فرو مي ريزد و من سمندر وار بر

آتشي از مهر مي نشينم . مرا با تو رازي است که درهيچ بوستاني و گلگشتي نمي

توان بافت . با آن چشمان درشت به درشتي عشق نگاه کن .

پايان سخن پايان من است تو انتها نداري ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

من غم ندارم

تو در جان مني من غم ندارم

تو ايمان مني من کم ندارم

اگر درمان تويي دردم فزون باد

وگر معشوقه اي سهم من جنون باد

تويي تنها تويي تو علت من

تو بخشاينده بي منت من

صدايم کن صداي تو ترانه است

کلامت ايه هاي عاشقانه است

تو را من سجده سجده مي پرستم

که بر سر خاک بر زانو نشستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

دلت با ما نيست

اين روزها دلت با ما نيست .... نگفتم چرا ؟

توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته

يکي با چشماي گريون گوشه اي تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بينهايت

ساکته اما تو قلبش داره يک دنيا شکايت

توچشاش حلقه اشکه

توي قلبش غم دنيا

منتظر به راه ياره

تا بياد امروز و فردا

باورش نميشه عشقش همه دنياش زير آبه

تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه

خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره

همه دنياش زير آبو خودش هم به غم اسيره

دست بيرحم زمونه عشقشو برده به دريا

حالا از خودش مي پرسه ميادش آيا و آيا ؟؟

عاشقي که تنها باشه توي دنيا نميمونه

دل عاشقو شکستن شده کار اين زمونه

هرگز از يادش نميره از غم دوريش ميميره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

امروز مثل ديروز شروع شد 

مثل يک برنامه از پيش تنظيم شده با اندکي چاشني بي حوصلگي
 
روزهاي زندگيم هياهويي ست براي هيچ !
 
و شايد در فلسفه غريب ذهن خامم هيچ مساوي باشد با ... نقطه و سکوت همين!
 
عصرها کمي زندگي زيباتر مي شود و شب هنگام زيبايي زندگي به حد کمال مي

رسد .
 
و شبها تنها زمانيست که مي توانم برگردم به خودم
 
تنها زمانيست که رخوتي دل انگيز همدمم مي شود و من مي شوم خود خودم ...
 
زيباترين نغمه را در سکوت شب خلاصه مي کنم و بهترين لحظه را در خلسه هاي

عارفانه مي بينم .
 
و تنها تا سپيده دم زندگي مي کنم و از سپيده دم به بعد باز هم ... نقطه و سکوت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

10 ثانيه

10ثانيه تا انتها ،  پاياني بي سر و صدا
 
بي خبر از هر شب و روز ، منو يه شمع نيمه سوز
 
يکي گذشت از ثانيه ، 9 تاي ديگه باقيه
 
اي کاش تو لحظه اي که رفت ،  ميديدمش 1 بار ديگه
 
اون دور بودو تو حسرتش ، ثانيه ها که ميگذشت
 
اي کاش تو اين 1 ثانيه ، بي بودنش نميگذشت
 
ساعت ميگه 2 ثانيه ، 8 تاي ديگه باقيه
 
يه عمر نشستم منتظر ،  کي ميگه اينا بازيه
 
فقير بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه
 
يه عمري چشم به در بودم ، اين آخر ها هم چشم به راه
 
ساعت بازم بهم ميگه ، 3 ثانيه رفته ديگه
 
خبر داري چه زود گذشت ،  مونده فقط 7 ثانيه
 
هي با خودم گفتم مياد ، اميدتو ندي به باد
 
داد ميزنم پس کي مياي ، کسي جوابمو نداد
 
من موندمو 2 ثانيه ، ازم فقط اين باقيه
 
ثانيه پشت سر هم ، رفتن تا شش و هفت و هشت
 
لحظه تو گوشام داد ميزد ، 8 ثانيه ازت گذشت
 
من موندمو 2 ثانيه ، ازم فقط اين باقيه
 
هنوز نشستم منتظر ، چشم اميدم ساقيه
 
آي اي باد سحر ،  واسش ببر تو اين خبر
 
بگو که من تا آخرين ،  خيره بودم چشمام به در
 
ثانيه نهم که رفت ،  مونده فقط 1 ثانيه
 
سرت سلامت نازنين ، از من يه لحظه باقيه
 
قسمت نشد ببينمت ،  شايد که لايق نبودم
 
منتظرت موندم ،  يه وقت نگي که عاشق نبودم
 
ثانيه ي 10 گل ياس ،  راحت شدم ديگه خلاص
 
آزاد شدم بيام پيشت  ، بي واهمه بي چرا
 
قشنگ ترين ثانيه ها ،  اين 10 تا بود که زود گذشت
 
روياي شيرين بود و ناز
 
چون با خياله تو گذشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

تو که نيستي تا ببيني

تو که نيستي تا ببيني ريخته سقف مأمن من

اي ستاره تن کجايي باز بيا به خلوت من

لحظه هام پر از هراسن واسه تکرار شب و روز

نمي شه باورم اينکه تو کنارم نيستي امروز

نمي خوام بهت بگم که لحظه هام بي تو مي ميرن

آخه مردنه واسه من به لحظه رنگ چشماتو نديدن

اما تو رفتي و با رفتنت همه ي دنيامو بردي

آخرش به من نگفتي قلبت رو به کي سپردي

اما من واسه دوباره ديدنت همه ي ثانيه هامو مي شمارم

لحظه لحظه ياد خاکستري خاطره هاتو مي شمارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

قصه ي قرار اخر

يادته تو اوج پاييز ، اخرين لحظه ي ديدار

خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار
 
يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم

تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار
 
تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد

بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار
 
بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون

هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار
 
يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟

يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟
 
منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم

يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار
 
خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن

بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار
 
نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري

من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار
 
دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم

شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار
 
دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر

خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من اوار
 
حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت

همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار
 
اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم

غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

غروب

غروب داره از راه مي رسه

وتنهايي شعر بي پايانيه که هميشه برام مي خونه

ولي انگار که اين بار کوله باري از غم و اندوه رو واسم به ارمغان آورده

دلم رو به جاده مسپرم

به جاده اي که دچار پيچ و خم روزگار شده

خيلي سخته...

ولي...

سخت تر از اون چيزيه که که من بهش دچار شدم...

دچار عشقي که به تاريکي غبار آلود يک سوال ختم مي شه...

پاهاي بي رمقم رو به بي انتهاي جاده مي سپرم

و صندلي گرد گرفته ي تنهايي ام رو به تو پيشکش مي کنم

به اميد روزي که شايد چشمات به خلوت اون خيره بشن...

شايد روزي تو هم غروب جاده رو ديدي

و ذره اي از گرد رفتن بي صداي من به روي احساس تو نشست...

و تو آن روز خواهي فهميد که غروب و جاده و صندلي خالي  که روبروي توست

يعني چه....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

دروغ

دروغ ميگفت.ديگري را دوست ميداشت.

بارها گفتم دوستم داري؟گفت:آري

تا ديري خاموش بودم.ولي آخر از پاي شکيب افتادم و گفتم:

راست بگو ترا خواهم بخشيد آيا دل به ديگري بستي؟

گفت:نه!

فرياد زدم .بگو راستش را هر چه هست ترا خواهم گذشت.....

عاقبت باآرزوي فراوان پيش آمد و گفت:

مرا ببخش..... ديگري را دوست دارم

گفتم:حال که سالها تو بمن دروغ ميگفتي اين بار هم من بتو دروغ گفتم:

ترا نخواهم بخشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۱/۱۱/۸۵

تشكر و قدرداني از شما

((بازگشت همه به سوي اوست))

بدينوسيله از تمام وبلاگنويسان- كسبه-تجار- دانشجويان- دانش آموزان- هنرمندان-

صنعتگران - جوانان - خانمهاو آقايان-همشهريان- هموطنان وكليه عزيزاني كه با

تشريف فرمايي خود به اين مكان قدم بر سر چشم ما گذاشتند و با فرض اينكه

اينجانب به ديار باقي شتافته ام فا تحه اي براي اينجانب قرائت نمودند قدرداني و

تشكر فراوان به عمل مي آيد. باشد كه در شادي هاي شما عزيزان جبران كنيم و با

كمال تاسف و تاثر خدمت شما دوستان و دشمنان عزيز اعلام ميداريم كه اينجانب

هنوز در قيد حيات مي باشم و متاسفانه شما هنوز به آرزويتان نرسيدين و همچنان

محكوم به خواندن اراجيف اينجانب مي باشيد...

و اما از آنجايي كه تعداد اندكي از شما عزيزان دليل آپديت نشدن اينجا را از من

پرسيده بودين (که کلاً ۲روز بود) و پيش فرض هايي را نيز بيان كرده بودين لازم به توضيح است كه :

اينجانب خوشبختانه نه پسورد وبلاگم رو فراموش كردم...

نه به مسافرت دور دنيا (جايزه موسسه مالي و اعتباري بنياد) رفتم...

نه سواد خوندن و نوشتن يادم رفته...

نه دچار اسكيزوفرني شدم...

نه كارت اينترنتم تموم شده...

نه كامپيوترم خراب شده...

نه مطلب كم آوردم...

نه اوفتادم زندان

و نه....

بلكه

خواستيم براي مدتي از فكر كردن بيهوده خودداري كنيم و همچنان بگذاريم اين

مخمون آك بمونه تا شايد خدا خواست ما هم... (ولش كن بابا بي خيال)

ولي آنچه مهم است (البته نه براي شما)اين است كه ما دوباره برگشتيم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

خواب خدا

يكي يه شب ميخوابه و خواب خدا رو ميبينه

خواب ميبينه كه خدا هميشه همراه اونه
 
تو جاده هاي زندگي خدا مي رفته پابه پاش

كنار رد پاي اون پاي خدا تو جاده هاش
 
يه روز به فكرش ميرسه پشت سرش نگاه كنه

جاي پاي خودش را از مال خدا جدا كنه
 
به زندگي ديروزش يه نگاه خوب ميكنه

ولي با ديدن يه چجيز خيلي تعجب ميكنه
 
جاده هاي سختي رو كه دوباره از نو ميبينه

ميفهمه كه فقط تو اون روزا جاي پاي اونه
 
با يك زبون گله مند وآه وشكوه شديد

ميخاد خدا بدونهكه جاي پاي اونو نديد
 
رو ميكنه سوي خدا كلي شكايت ميكنه

كم شدن جاپاها رو بازم حكايت ميكنه
 
ولي خدا ندا ميده كه اين نه رسم ديدنه

اوني كه تو ديده بودي فقط جاي پاي منه
 
فكر ميكني تو سختيها تو تنهايي راه اومدي

نه بلكه پيش مشكلات تو خيلي كوتاه اومدي
 
اون روزاي سخت ستم من توي آغوش خودم

از روي پلهاي بلا تنها عبورت ميدادم
 
دست تو ،تو دستاي من ،پاهاي تو رها بودن

هر دو پاهات تو مشكلات از رو زمين جدا بودن
 
حالا ببين كه حتي باز تو جاده هاي مشكلات

تو روي دستاي منو منم هميشه پابه پات








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

سري عاشقانه

عشق مانند يك ساعت شني است كه هرچه 

 در مغز است به درون قلب مي ريزد

-+-+-+-+-+-

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را

براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و

پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي

پرواز مي خواهم

-+-+-+-+-+-

كلبه ام پنجره اي رو به دريا دارد خوب من منظرو خوب تماشا دارد ساختم آئينه اي به

بلنداي خيال تا خودت را به تماشاي خودت وا دارم

-+-+-+-+-+-

به همه لبخند بزن اما با1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز

تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه

-+-+-+-+-+-

آدما مثل كتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه

نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد

نخونده دور انداخت پس از رو من مشق بنويس

-+-+-+-+-+-

چترها را بايد بست زير باران بياد رفت فکر را خاطره را زير باران بايد برد با همه ي

مردم شهر زير باران بايد رفت دوست را زير باران بايد ديد عشق را زير باران بايد

جست زير باران بايد با زن خوابيد زير باران بايد بازي کرد زير باران بايد چيز نوشت

حرف زد نيلوفر کاشت زندگي تر شدن پي در پي زندگي آب تني کردن در حوضچه ي

((اکنون)) است رخت ها را بکنيم آب در يک قدمي است روشني را بچشيم

-+-+-+-+-+-

اگر از پايان گرفتن غم هايت نااميد شده اي به خاطر بياور که زيباترين صبحي که تا به

حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي

براي تمام شدن نمي ديد

-+-+-+-+-+-

نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده

نواز است به بنده چه نياز است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

کافي نيست

منتظري چه اتفاقي بيفتد؟

اينکه دلم برايت تنگ شده کافي نيست؟

اينکه ديگر در اتاق عروسکهايم

پشت دريچهء تنهاييم

زير بالشهاي خيس از گريه ام

هواي تازه ندارم

کافي نيست ؟

منتظري چه اتفاقي بيفتد ؟

اينکه از چشمهاي شب زده ام بجاي باران برف ببارد ؟

اينکه ستاره ها در آسمان براي نياز نيمه شبم

راه باز کنند ؟

اينکه تمام پروانه ها و پرستوهاي سرگردان

بعد دعاهايم آمين بگويند ؟

نه عزيز دلم !

هيچ اتفاق مهمي نمي افتد !

جز پژمردن چشمهاي سرخ و سياه من

جز به خاک افتادن ساقه هاي احساس ِ بچه گانه ام

جز ترک خوردن شيشهء اعتماد عجيبم

جز به خواب رفتن هوس يک قدم زدن

زير آفتاب بعد از ظهر

پشت بلندترين رديف شمشادهاي خيابان

منتظري بميرم تا برگردي ؟

اينکه دلم برايت تنگ شده کافي نيست ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

جند نکته

هيچ پيوندي بدون رويارويي با مشکل به نتيجه نمي رسد.

و اگر ببيني که پيوندي در نبود مشکلي به نتيجه رسيده است.

بدي معنا است که ديگر پيوندي در ميان نيست.

**********

گل سرخ در سپيده دم مي شکوفد و در غروب گلبرگها

بر خاک فروافتاده اند،باد به هر سو مي کشاندشان وباز مي گردند

تا در خاک بياسايند.اين به اين معنا نيست که گل سرخ حضور واقعي

نداشته است.

**********

اوج عشق آزادي است،آزادي محض و هر پيوند که آزادي را

از بين ببرد بي ارزش است.

**********

وقتي مُرديم،براي بي تفاوتي و استراحت،زمان ابدي در

اختيارمان خواهد بود.بنابراين فرصت کوتاه زندگي را صرف

کار شگفت دوست داشتن کنيم.

**********

رستاخيز چيست؟ بيدار شدن.

**********

کافي است خود را بفروشيم دنيا رو به ما خواهند داد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

فنجان فال

در دايره تاريک فنجان فال

عکس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است!

شايد شروع نور نشانه يي از بازگشت نگاه گرم تو باشد!

بايد به طراوت تقويم هاي کهنه سفر کنم!

تقويم ناب ترين ترانه نمناک!

تقويم سبزترين سلام اول صبح

تقويم دور ديدار بوسه و دست...

شايد در ازدحام روزها

يا در انتهاي همان کوچه شاد شمشادها

شاعري دلشکار را ببينم

که شيرين ترين نام جهان را زير لب تکرار مي کند

و تلخ مي گريد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

بي اختيار مي روم

بي اختيار مي روم

نمي دانم به كجا

تنها مي روم با قد مهاي تنهايي

چه هوايي ست

دلم هواي تورا دارد

نه هواي بارش

نه هواي آسمان

فقط هواي تو را دارد

مي داني چه درديست

تنها در كوچه پس كوچه هاي شهر قدم زنان

تنها با ياد تو

تنها با ياد تو كنارت قدم زدن

تنها با ياد تو دستانت را فشردن

تنها با ياد تو سر به روي شانه هايت گذاشتن

آه

همه شان را دوست دارم

ابري كه مي بارد

برفي كه مي رقصد

كوهي كه مي ماند

آفتابي كه مي تابد

همه شان را دوست دارم

اما

با تو بودن را دوست تر دارم

حتي اگر همه اينها نباشد

تو كه باشي كنارم

تمام دنياي مني

همچنان تنها

زير بار نگاه ملامت ها

در كوچه پس كوچه هاي برفي

قدم مي زنم

تنها با ياد تو

با ياد چشمانت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

به پرنده اي مي مانم

به پرنده اي مي مانم

که بر بلندترين دار دنيا آشيانه کرده است

و به اعدام پرواز خويش خو گرفته است

تمام زندگي ام

بر چوبه داري مي رقصد

که گاه با وزش باد به جلو مي رود

و گاه به عقب باز مي گردد

براي تمامي لحظه هاي بر باد رفته ام

آوازي دوباره ساز کرده ام

پاي چوبه داري خواهم رقصيد

که شعله دردهاي من مي سوزاندش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

برداشت آزاد


مرا به کوچه هاي غم زده شهر نبر

من از اين تنهايي شب خسته ام

از اين همه آدم نشانها

از اينهمه ستاره هاي آهني بر سينه ماتم گرفته آسمان

از اينهمه چراغ خاموش

از اينهمه مدال شجاعت بر سينه آدمکها

و از اين نم نم خشک و خالي و بدون احساس باران

اينک سالهاست که پروانه هاي عاشق گرماي وجود شمع را تجربه

نکرده اند . از دور صداي زوزه شغال و بانگ جغد مي آيد .

کسي از من ساده سراغي نميگيرد .

که اي ساده دل اهل کجايي ؟

از چه مي نالي ؟

کسي نيست که بتوانم درد و دل روزهاي تنهايي – که حسرت

روزهاي پيشين –  را با او بگويم .

همه غرق در عادات خويش شده اند همان عادات لاجرم هميشگي

همچون همان ستارگان آهني که جز تابيدن چيزي نمي دانند .

همچون من که چراغ پرست شده ام  و خورشيد را چونان عنصري

زائد و قديمي مي پندارم .

شايد سطرهاي سپيد به کار آيند – چونان ذهنهاي سپيد –

بس است ديگر .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

اعصابم داغونه

خيلي اين روزا اعصابم داغونه برام دعا کنيد تا بتونم روي آرامش و دوباره ببينم

خيلي سخته وقتي قدرت انتخابت و از دست ميدي .من الان به اين روز افتادم.

همه چي واسم يکنواخت شده همه چي .سنگ بودم سنگ تر شدم!!!!

دعا کنيد برام اگه دعاي يکي از شما هم به گوش خدا برسه کافيه.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

زمستان

اينجا زمستان است

ديگر چه ميخواهي بداني نازنين من !

برف است و باران است

سرما ميان كوچه ها چون پاسبان ابلهي

تا صبح ميگردد

و ماه

د ر قرص يخين اش در ميان آسمان

تنها و حيران است

گنجشگ ها و سارها و غاز ها

كوچيده اند و رفته اند از شهر

حتي كلاغي هم نمي بيني ميان راه

تنها درختان مانده اند و پيكر عريانشان در باد

و كاج ها با شبكلاه پنبه اي شان در ميان برف

اما ميان خانه مان گرما فراوان است

و در ميان قلب من

هر چند تنهايي

تاراج كرده برگ هاي شادماني را

اما هنوزم درميان شاخه هاي مانده از پاييز

مرغي كه تنها مانده ميخواند

و در اجاقي كه ميان برف دود آلود ميسوزد

گرماي پنهاني است

و در كنار پنجره

روشن چراغي

گرچه با ترديد

 چشم انتظار

ناخوانده مهماني است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

دلم تنگ شده

دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست داده ام چشمانم گريانند براي هر آنچه

نداشته ام دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد و روحم شوق

پرواز دارد همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي از ميان انگشتانم رها شد و به

آسمانها رفت تا همبازي فرشته ها شود .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

 خلوت زندگي

در خلوت زندگي، تحمل دلتنگي هايي که مدام به پنجره دل ما تلنگر مي زنند، آسان

نيست...

خاطرات شيرين روي ريل ذهن ما به سرعت ثانيه ها مي گذرند و ما دلتنگ آن

چيزهايي مي شويم که روزي لحظه هاي دلپذيري مي آفريدند....

يکي در اين گذر، دلش براي آدمهايي تنگ مي شود که در بخشي از خاطراتش جا

خوش کرده اند. ديگري دلتنگ آواهايي است که از دور حواسش را مينوازند.

آن يکي وقتي در آينه مي نگرد، دلش براي شب از دست رفته گيسوانش تنگ مي

شود و براي همه آن روزها، ماهها و سالهايي که به تدريج شفافيت هايش را به آنها

سپرده است.

من اما لا به لاي اين حال و هوايي که ماندن و نفس کشيدن را معنا مي کند گاه دلم

براي رفتن تنگ مي شود.امروز دلتنگ خاطراتي شده ام که پشت سر جا مانده اند و

بي تاب آرزوهايي که از روبرو مي گريزند....

شايد آخر دنيا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگيرند و شايد تا همين چند

ثانيه ديگر آخر دنيا شود.

و روياي فرشته شدن همه آدمها که هميشه ذهنم را قلقلک مي دهد تحقق يابد...

آدمهايي که الان هم روي زمين خاکي کنار ما هستند و ما آنقدر از حقيقت آنها فاصله

داريم و آنقدر زميني شده ايم

که گاه يادمان مي رود لازم نيست همه فرشته ها بال داشته باشند.

بيراهه راههايي که رفته ايم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد

راه زندگي براي هيچکس رو به گذشته نبوده است

زندگي رو به فرداست که ادامه دارد، نه ديروز...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

بــازم خــدارو شـکر

بي کـسـي امــونم رو بـــريـده ولــي بــازم خــدارو شــکـر
 
تـا حـالا تـنها نـشـدي کـه بـدوني چي مـيگم
 
بـا تـو ام ...
 
تويي که همه چيز رو تو رفيق فاب ميبيني
 
يـه زمـاني خـيلي دوسـتت داشـتم
 
حالا هــم مـي خـوام دوسـتت داشـته بـاشم
 
اما ...
 
ظـاهـرا خـيـلي بـاهـم رفـيـقـيم
 
بــازم خــدارو شـکر
 
يـه زمـاني قــلبـت تـو چـشـمـات مـي تپيد
 
ولي حــالا مـعـلـوم نـيست کـه نـگـاهـت تـنـفره يـا تـظـاهـر
 
هـمـيـنـي کـه بــه زبــون نـمـيـاري ... باعــث دل گــرمـيـه
 
بــازم خـدارو شـکر
 
خيلي بيشتر از اونچه ميدوني مي دونم
 
مي دونم که رفيق نيـمه راهاي ... ولي
 
بــازم خـدارو شـکر
 
تا حالا کسي تو رو از دوربا انگـشت نـشون نـداده کـه بـفهمي چي مـيگم
 
تا حالا زمين نخوردي چـون لـباسات بـوي خـاک نـمـيدن
 
بــازم خـدارو شـکر
 
سالها رفت و هنوز يه نفر نيست بپرسه از من
 
کــــه از پــنـجـره چـي ميخواي ؟
 
صبح تـا شـب مـنـتـظري و هـمـه جـارو نـگـاه مـي کـني
 
گاهي وقتام با ماه حرف مي زني
 
بعضي وقـتـام خبر گـمـشـده اي رو مـي گيري
 
کــسي نـيـست کـه بپرسه از مـن
 
کـه اصـلا گـمشـدت کـيـه ...؟ کـجـاســت... ؟
 
صـدفـي تـو دريـا هـا ... يا ! يا شــايدم نـوري از روزنـه فـردا هـاسـت
 
يـــا خـــدايـي کــه از روز ازل پـــنـــهـــونــه
 
خـيلي تـنـهـام ...
 
ولــــــــــــــي ... بـــــازم خـــدارو شـــکـر ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

شاخه گلي كوچك

جاي دست گلي كه فردا در قبرم نثار مي كني

امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن

به جاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي

امروز با تبسمي  شادم كن

به جاي ان متن هايي تسليت گونه كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي

امروز با پيغام كوچكي خوشحالم كن

من امروز به تو نياز دارم ...نه فردا !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

ميميرم از پا مي افتم

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يک روز

ميميرم از پا مي افتم

به تو گفتم خودم و مي کشم و پر مي زنم تو آسمونا

بگو گفتم يا نگفتم

به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات

چشاتم تنهام گذاشتن

مگه بهت نگفته بودم

بي تو روزگار من تيره و تاره

حالا يادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره

ديگه جون نداره دستام آخر قصه رسيده

عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

احساسي ارام

به انتهاي احساسي ارام انديشيدم

به انچه که ارامشي بزرگ است
 
در نهايت تصويري عاشقانه
                  
به دنبال نگاهي عاشق اما محروم
 
تصويري که سهمي از ان نداشتم
          
فقط حس مي کردم ارامشي بزرگ است
 
پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد
 
از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
 
که از هوي و هوس راهش جداست
     
ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
 
انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد
 
بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
 
از جنس باران که مرا جان بخشيد
                                                
از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
 
گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد
  
مرا از عشق سيراب کند
 
اين احساس که از اسمان باريد
     
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
 
و حالا من هم قدري پاک شده ام
     
تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

بوسه مي زد ناله بر لبهاي من

در بلور اشک من ياد تو بود

در سکوت سينه فرياد تو بود

مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت

پرده هاي ساز آهنگ تو داشت

تو شادي گذشتمي، بخت سعيد رفتمي

تو اين هياهوي غريب، بهونه قشنگمي

گفتي نگو دوست دارم، حرفتو باور ندارم

اشتباه مي کني باز هم اشتباه مي کني باز هم

دوسِت دارم من به خدا، قدر تمام قصه ها

تو رو قسم به عشقمون، يه شب ديگه پيشم بمون

چرا تو باور نداري حرف دل عاشقمو

چرا تو تنها مي ذاري دستهاي سرد خستمو

بيا که با صداي تو، مهر سکوت رو مي شکنم

هزار هزار شعر و غزل نخونده فرياد مي زنم

دوسِت دارم من به خدا، قد تمام قصه ها

تو رو قسم به عشقمون، يه شب ديگه پيشم بمون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

بگو دوستت دارم

اگه چشمات مشکي يا عسلي دوستت دارم اگه موي تو کوتاست يا که بلند دوستت

دارم اگه چون دوستم داري ميخواي اذيتم کني هر چقدر مي خواي اذيتم بکن دوستت

دارم وقتي با برق چشات چشماموادب ميکني دو تا چشم من مي خوان بهت بگن

دوستت دارم وقتي که دستم ومي گيري ونازش ميکني تو دلم داد ميزنم هزار دفعه

دوستت دارم وقتي که نگام به نيمرخت عمود اين لبام دوتاشون ميخوان درگوشت

بگن دوستت دارم اگه دوستم داري فقط يه بار درگوشم حالا نه بعدا"بگو دوستت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

بده دستات و به من

بده دستات و به من تا باورم شه پيش مي

مي دونم خوب ميدوني تو تارو پود و ريشه مي

تو که از دنيا گذشتي واسه يک قصه من

چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي کنم

ممنونم اجازه دادي با تو زندگي کنم

نمي دونم چي بگم که باورت شه جونمي

توي اين کابوس درد روياي مهربونمي

وقتي حتي پيش مي دلم برات تنگ مي شه باز

عشق تو.تو لحظه هام حادثه سازو قصه ساز

به جون خودت که بي تو از نفس هم سير مي شم

نمي دونم چي مي شه بد جوري گوشه گير مي شم

ممنونم که بچه بازيهام و طاقت مي کني

هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت ميکني

هر کجاي دنيا باشم با مني و در مني

نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

مي دوني با تو پرم از شعرو ستاره

مي دوني بي تو لحظه حرمتي نداره

مي دوني در تو اين خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۹/۱۱/۸۵

ميدوني

ميدوني ؟

آخرين باري که مستقيم به چشمام نگاه کردي کي بود ؟

ميدوني ؟

آخرين باري که من مستقيم به چشمات نگاه کردم کي بود ؟

ميدوني ؟

از آخرين باري که خيسي گونه هام رو با دستام تبديل به کوير

کردم چند روز ميگذره ؟

ميدوني ؟

که چند روز به سنگ شدنم مونده ؟

ميدوني ؟

تا به حال چند بار عذاب خودمو با پرومئته مقايسه کردم ؟

ميدوني ؟

چقدر به لذت بي کجايي فکر کردم ؟
.
.
.
نه نميدوني

به خدا نميدوني .
.
.
.
.

Game Over








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

 ماهي شده بود

ماهي شده بود باورش تور اگه بندازن سرش مي شه عروس ماهييا شاه ماهي

ميشه همسرش ماهييه باورش نبود تور اگه بندازن سرش نگاه گرم ماهيگير مي شه

نگاه اخرش...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

تا ابد با درد و رنج 

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم

تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم

رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد

من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم

چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار

من به اين دوري خدايا كي عادت مي كنم ؟

مي روم قلب تو را پيدا كنم

برق چشمان تو را معنا كنم

مي روم شايد كه در دشتي بزرگ

معني عشق تو را پيدا كنم

مي روم تا با نگاه گرم تو

 اين دل ديوانه را شيدا كنم

مي روم عاشق شوم همچون نسيم

غنچه هاي عشق را تا وا كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

عطش

ترسانم

از اين شب

ار اين روز
 
از آنان عاشقان

وز آنان عارفان

از اين تزوير بر ديوار ترسانم
 
چونان برگ پاييزي

چونان ابر باراني
 
ترسانم

ز سيلي زن

ز سيلي خور

زآنان عاشقان

وز اين تصوير بر ديوار ترسانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

 زندگي قصه تلخي‌ست

زندگي قصه تلخي‌ست

که از آغازش

بس که آزرده شدم

چشم به پايان دارم
 
نيست شوقي که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟

من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم

واي از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم

چه بگريم،

چه بخندم،

چه بميرم،








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

دوستش داشتم

دوستش داشتم

تا اينکه مرا از خود راند

بهانه آورد و قلب مرا  هديه مرا چونان برگي زرد و پاييزي به

فراموشي سپرد

من ماندم و خاکسترهاي آتش گرفته وجودم

من ماندم و مشتي حرف عاشقانه

من ماندم و اشکهايم

من ماندم و...

مدتي گذشت

دوباره همه چيز از اول شروع شد

اما نه با کلام من – اشتباه نکنيد –

لبخندها نگاهها اشکها و از همه مهمترعاشقانه ها

حال منتظر جواب من است

و من بازهم دوستش دارم ولي جوابي ندارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

ديار حرکت

در اين ديار حرکت

ما همه حيرانيم ،

همه سرگردانيم

و سر گردانيم .

راستي !

« خانه ي دوست کجاست؟»

پاي اسب خستگي مان هر چند

به خار بيابان تاول مي ترکاند

اما همچنان

سرگشته و حيران

جرم دانستن را

مي دهيم تاوان.

مي گويند

نزديک خانه ي دوست باغي ست

که قمري خانه دارد

ولي کو؟

سرگردانم اما

نبينم سپهداري

هر چه مي گردانم.

شايد بهتر است بخوابم

و من دل به تاريکي مي سپارم

تسليم خواب بي خوابي مي شوم

پلک هاي خسته پا از راه دراز را

رخصت نشستن مي دهم؛

شايد رهگذري

دست به شانه ام زد وگفت
 
خانه ي دوست کجاست !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

براي دوست داشتن تو

تنها کسي که قلبتو پس نمي داد

براي دوست داشتن تو فرصت رواز دست نمي داد

اينو بدون اون غريبه من بودم

توقعم زياد بود براي تو کم بودم

به رسم بي وفايي دل به نگام نبستي

به خاطرغرورت زدي منو شکستي

دلم داره مي سوزه از اين همه دورويي

قند تو دلت آب مي شه چقدر بي چشم و رويي

اينوبدون براي من دنيا به اخر رسيده

دل غريب وبي کسم از عشق تو خير نديده

خدا کنه که نفرينم دامنت و بگيره

با هم برابر مي شيم وقتي دلت بميره

برو هواتو ندارم برام يه خط قرمزي

حتي ديگه نمي خوامت براي من بي ارزشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

بالاخره يک روز

بالاخره روزي تو کشف خواهي کرد که زندگي چيزي بيشتر از يک معامله ساده عمر

با خواسته هاست بالاخره يک روز تو کشف خواهي کرد که قبل از اين که به اندازه

کافي سرمايه داشته اي و ميتوانستي وقتت را به جاي تلاش براي به دست آوردن

مال و دارائي بيشتر ، صرف استفاده از آنچه که داشتي کني آن روز خواهد آمد و هيچ

چيز و هيچ کس به جز خود تو نميتواند آمدن آن روز را به تاخير بياندازد يک روز زندگي

تو از لذت و معنا پر خواهد شد آن روز ميتواند امروز باشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

ادامه بده

وقتي احساس ميکني نميتواني و ميداني بايد انجام بدهي پس سر سختانه مقاومت

کن و ادامه بده به خاطر بياور که چرا اين کار را شروع کردي و به خاطر بياور که کجا

ميروي ؟ به عظمت چيزهايي فکر کن که در مقصد به آنها خواهي رسيد و بعد ادامه

بده . بعد از پل نا اميدي دستاورد هاي بزرگي در انتظار توست پس از اين پل عبور کن

و مسيرت را ادامه بده وقتي زمين خوردي و ادامه دادن براي تو مشکل شد از همين

فرصت براي تجديد قوا استفاده کن فراموش نکن هر تجديد قوايي تو را مقاوم تر مي

کند هنگامي که احساس کردي ديگر توان رفتن نداري لحظه اي استراحت کن و

دوباره ادامه بده تو مي تواني تک تک موانع را از سر راهت بر داري فقط به شرط

اينکه يکي يکي به سراغ آنها بروي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

خوبي ديگه تموم شده

خوبي ديگه تموم شده

منم مثل خودت بدم

منم ميخوام دروغ بگم

منم دورنگي بلدم

کاري به کارت ندارم

قصه ي من گلايه نيست

طعنه به تونميزنم

طعنه به ماجرازدم

خوب ميدونم که اين روزا

يکي ديگه کنارتِ

مبارکِ هم واسه تو

هم واسه اون که يارتِ

بياوخاطراتتو برداروازاينجاببر

من يادگاري نميخوام

نگوکه يادگارتِ

دستتوخوندم عزيزم

بازي ديگه تموم شده

بروکه بي توپرزدن

اين روزاآرزوم شده

مي خوام مثل گذشته ها

مهرم و پنهون بکنم

حس ميکنم که عاطفه ام

به پاي تو حروم شده

خلاصه اينکه نازنين منم مثل خودت بدم

منم ميخوام دروغ بگم منم دورنگي بلدم

امابازم دارم ميگم قصه ي من گلايه نيست 

طعنه به تو نميزنم طعنه به ماجرازدم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

 خسته شده بودم

خسته شده بودم ديگه داشت خوابم مي گرفت
 
يه جاي قريبي بود ساکت و سياه ، هيچ صدايي نمي آمد ،فقط صداي نفس هام بود

که به شماره افتاده بودند ، سخت نفس مي کشيدم راهم  را گم کرده بودم

انگار ميان زمين وآسمان بودم نمي دانستم چه بايد کرد

چشام ازگودي زده بود بيرون، لبهام به هم چسبيده بودند، ديگر صدام در  نمي آمد ،

خسته بودم  پاهام ديگه به التماس افتاده بود دلم مي خواست بخوابم و به چيزي

فکر نکنم

هوا کم کم داشت تاريک مي شد از دور رنگ سياهي را مي ديدم که نزديک و نزديکتر

مي شد ديگر فاصله اي نداشت ، تشنه بودم ولي دريغ از جرعه اي آب با خودم فکر

مي کردم اين سرنوشتمه ، من محکومم ، من بايد تقاص گناهانم را پس بدم . نااميد

شده بودم با خودم مي گفتم کسي منتظرت نيست ديگر خانه و کاشانه اي نداري،

خنده ام گرفته بود تصميم گرفتم آنقدر ادامه بدم تا مرگ به سراغم بياد با خودم مي

گفتم اينجا آخر دنياست ديگر تاريکي احاطه ام کرده بود همه جا تاريک شد ، ترسيدم ،

به اطرافم نگاه کردم چيزي نديدم صدايي از دور دست مي آمد نزديک و نزديکتر مي

شد بيشتر ترسيدم ديگه داشتم مي لرزيدم بدنم سست شده بود ناگهان ايستادم هر

چه تلاش کردم که ادامه بدم نتوانستم صدا نزديکتر شد بالا را نگاه کردم چيزي نديدم ،

به فکر فرو رفتم که چه روزگار شيريني داشتم پر از اميد و آرزو

شاد بودم سرشار از غرور و شادي کلي آرزو برايه خودم داشتم .............

آه ! نميدانم چه شد فقط اين را مي دانم طوفاني آمدو همه چيزو با خودش برد

ناگهان به خودم آمدم ديدم کسي به من سيلي مي زند ، صدايي در سرم گيج مي

خورد ، از شدت ترس نيرو گرفتم مي دويدم فقط داشتم مي دويدم شايد به دور خود

اما مي رفتم سيلي ها محکم تر و محکم تر مي شد حتي به چشمام هم رحمي

نداشتند مجبور شدم چشمامو ببندم بازهم مي رفتم دلم مي خواست گريه کنم ، به

جايي رسيده بودم  مثل باتلاق ديگر نمي توانستم راه بروم خيلي سخت شده بود

همه چيزم رفته بود ! احساس کردم مرگ به من نزديکتر شده خوشحال شدم  مدتي

بود آرزويه مرگ را داشتم، دگر دعاهام شده بود مرگ ! به خودم مي گفتم بالاخره

دعاهات مستجاب شده با اون وضعيتم شروع کردم به رقصيدن سيلي ها محکم تر

شد.

برايه يه لحظه چشمامو باز کردم نمي دونم چرا اما باز کردم يک نور کم رنگي بود ! با

خودم گفتم که اين همان مرگه که نزديک مي شه چشامو بستم منتظر شدم، اما

نيامد، باز منتظر شدم ،چيزي نشد، باز کردم ديدم نور همانجاست کم نور و بي حرکت

با خودم گفتم شايد منتظرم باشد پس به استقبالش مي روم به راه افتاده بودم هنوز

صدا در سرم گيج مي خورد و سيلي ها يکي پس از ديگري به صورتم مي خوردهيچ

اهميتي نداشت نزديک و نزديکتر مي شدم ، نور پرنور و پر نورتر مي شد، به نزديکش

رسيدم
 
يک کرم شب تاب بود !

تعجب کردم آخه يه جا خونده بودم که کرم شب تاب جزئي از خداست چون خدا

مقداري از وجودش به کرم داده بود با خودم فکر کردم اين چه معنايي دارد ؟

در اين برهوت يک کرم شب تاب؟

دست به سوي خدا بلند کردم با تمام وجود فرياد کشيدم  :

خدايا اين چه سرنوشتيه که برايه من رقم زدي

به خودم امدم اطرافم کمي روشن شده بود  ديگر صدايي نمي آمد کسي هم نبود

(سيلي)   باخودم فکر کردم.
 
که صدايي آمد ....!
  
اگر ظلم کرده اند!

اگر جفا کرده اند!

اگر خدا را فراموش کرده اند!

اگر دنيا را توسل شده اند!

اگر گناه را پاک مي شمارند!

اگر عشق را فراموش کرده اند!
 
من فراموششان نکرده ام     حتي در سخت ترين شرايط
 
تو هم فراموششان نکن …..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

خانه تنهايي

خانه اي خواهم ساخت

ازدوبيد تنها

و به روي بامش

شاخه اي از گل ياس آبي

ورديفي از نسترن سبز مي آويزم

و درون حوضش که به تنهائي اين قلب منست

از قرمزي خون دلم

دو حَزين ماهي خوش رنگ رها خواهم ساخت

و کنار حوضش که ازانديشه من زرد شده

شاخه اي ازگل زيباي رسول و کنارش رُز سرخ

و هماهنگ به اوقفسي بي بدنه،

 اما با همه سادگيش يک زندان

و درون زندان، بلبلي خواهم داشت

که براي همه عشق به آن سُرخ گُلک

همه شب تا به سحر،به نواي دل من

چَهچَهي چَه چَهکي گرم بخواهد خواندن

که به آواز همان بلبل شيدا،

ساعتي ياکه زماني چندين نرم و آهسته به خود مي غلتم

زکنار چشمم نم نم اشک که جاويد ترين ياد خداست

فرو مي افتد،

و من انديشه کنان ياد آن عشق

ياد آن عاشقي و مهجوري

و سپس تنهايي!

با همه جمع شدن باز تنها گشتم

با همه ذوب شدن باز رسوا گشتم

به درو ديوارش نگهي يا که صدايي ،

که زيارم باشد مي بندم

باز انديشه کنان با تبسم بر لب،

به خودم مي نگرم

که چگونه تنها

خانه تنهايي خود را با کلامي چندين مي سازم

همه شب تا به سحر

از سحر تابه سر آغازه شب،

سر به زانو دارم، سر به زانوي غمم

به در کوچه اين ويرانه

با خطي سبزبَرانديشه آرام و دروديوارش

مي نويسم با گل،

به کنارم بنشين،اما!

نه سخن مي گويم نه کلامي تو بگو

بگذار انديشه اين ذهن کبود به نگاهم آيد

آنقدر حرف زنم که دگرخسته شوي

آنقدرحرف زنم نه به آهنگ زبان،

بلکه با جنبش چشم

بلکه با ناله دل

خسته ام ،خسته ازاين حرف و کلام

خسته ام، خسته زدشنام وزپند

ديگرم هيچ زبان نگشايم

کام گيرم به دهان،

وبه چشمم گويم:

حال هم نوبت توست

توسخن بازبگوي که دلم تنگ شُدست

که دلم سنگ شُدست،نه زسنگ خارا

نتوانم گفتن که چگونه است دلم

خرد و لغزنده مثال باران

سخت و کوبنده چو ديواره کوه

اما خسته ودرمانده، چو يکي دانه بي ريشه و خاک

چه بگويم ديگر،

خسته ام من زهمه گفتن ها

چه برويم ديگر،

خسته ام من زهمه رُستن ها

ديگرم آه و فغانم کافيست ،

خانه ام خانه اين غمزده دل

خانه تنهائيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

تو اين غربتي که هستم

سياه چشمون چرا تو نگات ديگه اون همه وفا نيست

سياه چشمون بگو نکنه دلت ديگه پيش ما نيست

پريشونت شدم ميدوني واست همه چيمو باختم

واسه دوست داشتنت طاقتم ديگه بيشتر از اينا نيست

تو اين غربتي که هستم دارم ميميرم حاليت نيست

بازم دستت و تو دستم ميخوام بگيرم حاليت نيست

سياه چشمون قسم خوردي که جز مال من نباشي

قسم خوردي که اينجور غافل از حال من نباشي

تو اين غربتي که هستم دارم ميميرم حاليت نيست

بازم دستت و تو دستم ميخوام بگيرم حاليت نيست

هنوز يار تو هستم حاليتم نيست

به هيچکي دل نبستم حاليتم نيست

سياه چشمون ميخوام حالمو بپرسي

بشي مهمونم احوالم و بپرسي

نگفتي نکنه خونش خرابه

نديدنم واسش رنج و عذابه

نگفتي که غريبه اين ولايت

تمومه زندگيش نقش بر آبه

تو اين غربتي که هستم دارم ميميرم حاليت نيست

بازم دستت و تو دستم ميخوام بگيرم حاليت نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

شبي از پشت يك تنهايي نمناك

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه‌ي گل‌هاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ‌ آرزوهايت دعا كردم
 
پس از يك جستجوي نقره‌اي
 
در كوچه‌هاي آبي احساس
 
تو را از بين گل‌هايي كه در تنهايي‌ام روييد با حسرت جدا كردم
 
و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي
 
دلم حيران و سرگردان چشماني‌ست رويايي
 
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
 
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
 
همين بود آخرين حرفت
 
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
 
حريم چشم‌هايم را به روي اشكي از جنس غروب
 
ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
 
نمي‌دانم چرا رفتي؟
 
نمي‌دانم چرا، شايد خطا كردم
 
و تو بي‌آنكه فكر غربت چشمان من باشي
 
نمي‌دانم كجا، تاكي، براي چه
 
ولي رفتي و بعد از رفتنت
 
باران چه معصومانه مي‌تابيد
 
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
 
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
 
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره
 
با مهرباني دانه برمي‌داشت
 
تمام بال‌هايش غرق در اندوه غربت شد
 
و بعد از رفتن توآسمان چشم‌هايم خيس باران بود
 
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي‌تو
 
تمام هستي‌ام از دست خواهد رفت
 
كسي حس كرد من بي‌تو
 
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
 
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
 
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 
هنوز آشفته‌‌ي چشمان زيباي توام
 
برگرد!
 
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
 
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
 
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
 
تو هم در پاسخ اين بي‌وفايي‌ها بگو
 
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
 
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
 
ميان انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
 
و من در اوج پاييزي‌ترين ويراني يك دل
 
ميان غصه‌اي از جنس بغض كوچك يك ابر
 
نمي‌دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي‌مان باز
 
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

خورشيد اسيره

تنگه غروبه خورشيد اسيره

ميترسم امشب خوابم نگيره

سياهي شب چشماش و وا کرد

ستاره من تو رو صدا کرد

باز مثل هر شب از ديده پنهون

يه مرد عاشق سر در گريبون

آواز ميخونه از پشت ديوار

کي خوابه امشب کي مونده بيدار

چرا شب ما سحر نميشه

گل ستاره پر پر نميشه

تو شهر خورشيد يه قصر نوره

راه منو تو امشب چه دوره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

يکبار براي هفت پشتم

از هرچه براي تو نوشتم کافي است

از دغدغه ي ريز ودرشتم کافي است

ديگر به کسي, هيچ کسي دل نسپارم

يکبار براي هفت پشتم کافي است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

غنچه لبخند پژمرده است

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
 
نغمه ام دلگير و افسرده است
 
نه سرودي،نه سروري
 
نه هم آوازي،نه شوري
 
زندگي گويا زدنيا رخت بر بسته است
 
يا که خاک مرده بر شهر پاشيده است
 
اين چه آييني،چه قانوني،چه تدبيري است
 
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر
 
من از اين آهنگ يکسان و مکررعاصي ام ديگر
 
من سرودي تازه مي خواهم
 
جنبشي،شوري،نشاطي،نغمه اي
 
فريادهايي تازه مي جويم
 
من به هر آيين و مسلک
 
کو کسي را،از تلاش باز دارد
 
ياغي ام ديگر
 
من اميدي تازه مي خواهم
 
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
 
کرم خاکي نيستم اينک
 
نيستم شب کور
 
کز خورشيد روشنگر بدوزم چشم
 
آفتابم من
 
که يکجا،يک زمان ساکت نمي مانم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

بخوان براى دل من

بخوان براى دل من ترانه اى ديگر

ترانه اى ز شب شاعرانه اى ديگر

مرا در آتش آغوش خويش گرمى بخش

بزن به زلف گرهگير شانه اى ديگر

ز عشق قصه شيرين بگوى با دل من

كه غير عشق، ندارد بهانه اى ديگر

تو اى پرنده صحراى دور دست خيال

مگير جز دل من آشيانه اى ديگر

به اشك ديده نويسم حكايت غم خويش

كه ماند از من و عشق نشانه اى ديگر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

بخوان اي همسفر با من

بخوان اي همسفر با من                   

بخوان آبي تر از باران
 
بخوان چون بوي نرگس ها              

بيا در باد سر گردان
 
بخوان اي همسفر با من                    

که من چون غنچه دلتنگم
 
بخوان از جنگل و دريا                    

که من يک فصل بي رنگم
 
بيا و هم صدايم باش                        

بخوان اي همسفر با من
 
بيا اي در نگاه تو                            

چراغ قصه ها روشن
 
براي اين قناري ها                          

بخوان يک پنجره آواز
 
بخوان تا در صداي تو                      

بهار من بشه آغاز
 
چه دوري و چه نزديکي                    

در آن سوي پل پيوند
 
در اين سو من چه تنهايم                    

بيا با يک سبد لبخند
 
بخوان اي شاعر شعرم                      

صدايم از تو مي مونه 
 
ببين هر پنجره امشب                       

سرودي از تو مي خونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۷/۱۱/۸۵

مي خوام برم بدون تو

مي خوام برم بدون تو ، بدون حس بودنت

نداره رنگي از خوشي دقيقه هاي موندنت
 
نگاه سردتو بگير بريدم از نگاه تو

نمي تونم که جون بدم به جرم هر گناه تو
 
ميرم که از نبودنت به حس بودن برسم

ميرم که تو فکر نکني پرنده اي تو قفسم
 
اگه يه وقت دلت گرفت براي بچه بازيام

خيال نکن صدام کني دوباره باز پيشت ميام
 
بدون که رفتنم ديگه براي بي تو بودنه

تموم آرزوي من به جاده دل سپردنه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

ننگين

برواي زن،برو اي لکه آلوده به ننگ

برو،اي داغ سيه خورده به پيشاني تو

برو از ديده ام،اي ديو سيهکار پليد

تا زخاطر ببرم ننگ هوسراني تو

راست گو،آن لب گلرنگ شراب آلودت

با کدامين لب افسون شده در بازي بود؟

نگه گرم گنه زاي سخن پردازت-

بانگاه چه کسي،گرم سخن سازي بود؟

فاش گو،چشم سيه مست گنه آموزت

نگه عشق و تمنا،بسراپاي که داشت؟

آن بد انديش بدآموز تبهکار که بود-

که بفرمان هوس،برلب تو بوسه گذاشت؟

مرمرين پيکر افسونگر جادويي تو-

گرد آويزچه کس بود ودر آغوش که بود؟

موي مواج نوازشگر توتا دم صبح

دور از ديده ي من،ريخته بر دوش که بود؟

اين تو بودي که بشبها همه شب تا دم صبح-

نقش رخسارتو بر پندارم بود؟!

اين تو بودي که بهر لحظه،بهنگام سخن-

نام تو در همه جا ،زيور گفتارم بود؟!

من ندانستم از آغاز که نيرنگ و فريب-

خفته در پرده ي چشمان بدين زيبايي

بيخبر بودم از اين ننگ که با بيخبري

ميزدم بوسه بلبهاي زني هرجايي

واي بر من،تو هماني که اميدم بودي؟

توهمان چشم سيه دلبر افسونگر من؟

هرچه کوشم مگر اين حادثه باور نکنم-

ميدود ياد خطاهاي تو در باور من

واي اين ياد گنه خيز جنون آلوده-

آهنين چنگ،فروبرده در انديشه ي من

ترسم اين ياد روانسوز،که درجان زده چنگ-

از سرخشم،بتلخي بکند ريشه ي من

در خيالم چه نشستي به تباهي؟برخيز

تاکه جان رازغم ياد توآزاد کنم

پنجه اهرمني راز گلويم بردار-

تا بچاهي روم از ننگ تو فرياد کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

اين قافله وا مي ماند

نتوان گفت که اين قافله وا مي ماند

خسته و خفته از اين خيل جدا مي ماند

اين رهي نيست که از خاطره اش ياد کني

اين سفر همره تاريخ به جا مي ماند

دانه و دام در اين راه فراوان اما

مرغ دل سير ز هر دام رها مي ماند

مي رسيم آخر و افسانه ي وا ماندن ما

همچو داغي به دل حادثه ها مي ماند

بي صداتر ز سکوتيم ولي گاه خروش

نعره ماست که در گوش شما مي ماند

برويد اي دلتان نيمه که در شيوه ما

مرد با هرچه ستم هر چه بلا مي ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

مطرب دل

با من صنما دل يكدله كن

گر سر ننهم ، آنگه گله كن
 
مجنون شده ام از بهر خدا

زان زلف خوشت يك سلسله كن
 
سي پاره به كف ، صد پاره شكست

صد پاره منم ، ترك چِله كن
 
اي مطرب دل ، زان نغمه ي خوش

اين مغز مرا پر مشغله كن
 
اي موسي جان ، شبان شده اي

بر طور برآ ، ترك گَله كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

شاهد بي اعتنا

به نظر مي رسد عده بي شماري از ما ، از اينکه شاهد بي اعتنايي عشق باشيم

خرسنديم و گمان مي کنيم از آنجا که ما براي عشق ورزيدن خلق شده ايم ، مشکلي

پيش نخواهد آمد. همين که عشق باعث ناراحتي شود يا خواسته اي را در پي داشته

باشد ، بطور غريزي کنار مي کشيم و خود را متقاعد مي سازيم که نبايستي درگير

اين کار شويم.

هيچ کس نگفته که عشق آسان است ، جست و جويي است دايم که بخشي از آن پُر

از آشفتگي ، محروميت و نااميدي است. اگر در پي راحتي هستيم بايستي تمرکز خود

را روي خودمان بگذاريم ؛ جايي که مي توانيم ارباب باشيم و به واسطه درگيري و

سازگاري عقب نيفتيم. اما تا زماني که ديگران را به زندگي خود راه مي دهيم بايد

مطمئن باشيم که درگير خواهيم شد. از سويي عشق هم از اينکه فقط وسيله اي

 براي راحتي شود بي ارزش مي گردد و از اين بي اعتباري رنج مي برد. عشق

هميشه چيزي بيش از يک وسيله براي برطرف کردن کمترين نيازهاي دو انسان است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

دلخوشي هاي بچه گيامون

يه لحظه به دلخوشي هاي بچه گيامون فكر كنيم...!
 
دلخوشي هاي كودكانه

نگراني هاي كودكانه

مقصود من چيست؟

براي چه مي خندم؟

براي چه مي گريم؟

هر آنچه امروز مي ستانم حاصل چيست؟

ديروز يا فردا...!

براي ترك عادتهاي بدم فلك لازم نيست

من درسي گرفته ام سخت تر از فلك كردن

درسي دردناك و آموزنده

آري تجربه اي تلخ

پس سكوت نشانه چيست؟

علامتهاي مجهول

حرفهاي مبهوت

آغاز خوفناك و پاياني عجيب

فكرهاي آشفته

خوابهاي پريشان

حالي غريب

قلبي مايوس

نگاهي بي اميد

شهري ويران

خانه اي نگران

اشكي لطيف

از براي كيست

از براي چيست

پس قول فراموشي چه شد

بخواب و همه چيز را از ياد ببر

برخيز با فكري آزاد

و فراموش كن هر چه را در تو ريشه اي هرز دوانده است

آري گلم فراموش كن و بخواب به آرامي

و خواب كودكي هايت را ببين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

پرواز كن

در خيالت مثل من پرواز كن

تو خود عشقي مرا اغاز كن

سرزمين ارزوهايت كجاست

امدم در را به رويم باز كن

با من از بارون و از شبنم بگو

عشق را با قلب من دمساز كن

عشق تو يك اتفاق ساده نيست

با نگاهت باز هم اغجاز كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

بوسه مرگ

آمدي

گرم وصميمي مثل هميشه

زيبا و دلنشين مثل قديسه آسماني

حرفهايت را با حرفهايم درآميختي

کنارت بودم چشم بسته به روي تمام شيرازه زندگي ام

دستانت را لمس کردم

چه دستان گرمي کاش زودتر پيدايشان مي کردم

دستاني که 13 ماه آرزوي بوئيدن و بوسيدنش را داشتم

چشمانم را با چشمانت درآميختي

کجايند آن چشمها که نظاره کنند مرگ تدريجي بي کسش را؟

کجايند آن چشمها که نظاره کنند جهنم سرد شعله کشيده تحملم را؟

يادم آمد که به تو گفتم چه کنيم

گذارمان از گذرگاه گزند مردمان نگذرد؟

و تو گفتي مي خواهمت

يا نه اينطور گفتي:

گفتي پيمان مي بندم با پيمان که تا زمان پيمان ، پيمانم را نشکنم...

گفتم چطور؟

گفتي ارزشش را دارد عزيز دل...

و من گول حرفهاي چون عسل شيرينت را خوردم!!!

بگذريم ، کجا بوديم؟

آنجا که چشمهايت ، چشمهايم را به خود کوک زده بود!

آنگاه که لبانم را بر لبانت گذاشتي

يادم نمي رود که چه شيرين بودند لبانت...

يادم نمي رود که آن لحظه آرزو مي کردم بتوانم بگويم

دوستت دارم!!!

اما با کدام لبها سخن مي گفتم؟!!!!!

کار ديگر کردم ...

به چشمانت خيره شدم و براي عشقمان قطرات اشکم را آرامانه به روي گونه هايم

پاشيدم!!!

هرگز آن لحظه فراموشم نمي شود...

هرگز

تو را در آغوش بدون آغوشم گرفتم

ديگر حتي هيچ کسي را نمي ديدم...

مگر مي شود دنيا در آغوشت باشد

و تو به آن بنگري؟

خدايم را شکر نعمتش دادم

اما خدايا خدايا تو به من نگفتي

وگرنه بيشتر نگاهش مي کردم...

حال از دست دادمش...همانگونه که ابديت حياتش را منکر مي شود

سيراب زندگي شدم

ناگاه از زندگي تهي

هنوز که هنوز است منتظر جواب او هستم

خداوندم هنوز به من جواب نداده

مي مانم.....

براي من صبر بازيچه شده است

مي خوانم.......

از دوري تو اي عشق پاک زميني من

تا آنگاه که مرگ را در آغوش بگيرم

نازنينم 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

بذر عشق بپاشيد

هر جا قدم مي گذاريد بذر عشق بپاشيد: قبل از همه در خانه تان.

به فرزندان خود، به همسر و شوهر خود عشق بورزيد، به همسايه تان عشق

بورزيد.... مگذاريد كسي به سوي شما بيايد، مگر آنكه هنگامي كه تركتان مي كند

خوش تر و اميدوارتر باشد. حضور مجسّم و زنده ي محبت خدايي باشيد: محبت را در

چهره، در چشمها، در لبخند و در سلام گرم خود به ديگران پيشكش كنيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

باورش کردم

و ندانستم تمام حرفهايش فريب است

خنده هايش دروغ و بي احساس

گريه هايش هم کمي عجيب است

ندانستم ويرانگري آمده ويرانم کند

ساحر است مي خواهد سحر سامانم کند

ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگي

براي اغفال من مي آيد از در دلبستگي

باورش کردم

و حرفهايش را شنيدم

دلم که با دلش يکدل شد جز آزار چيزي نديدم

زبان بازيش که تمام شد

دل ساده ام که رام شد

ديگر دوست داشتني در کار نبود

ديگر دوستي منتظر سر قرار نبود

راست و دروغ به عشق من قسم خورد

چيزي نگفتم من هر چه به روزم آورد

حالا خوب مي فهمم معني حرفهايش را

فريبي بيش نبود

او که دم از محبوبيت ميزد

در شهر خود غريبي بيش نبود

او از عشق بي نصيب بود

او کارش فريب بود

او بازي مي خواست، بازيچه زياد داشت

يکي يکي مي شکست و کنار مي گذاشت

او هميشه فکر دلبري بود

چشمهاي شيطان همه جا دنبال پري بود

او به وفا و صداقت کرده بود پشت

او عاشقانش را پنهاني با محبت مي کشت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

منتظرت نشستم

بازم دلم گرفته ، مي خوام يه کم ببارم

وقتي سبک تر شدم ، چشمامو هم بذارم
 
بازم تو دام غربت ، کبوترام اسيرن

اگه تو رو نبينن ، دق مي کنن مي ميرن
 
بازم غروب که مي شه ، با ياد تو مي شينم

هر چي که غصه دارم ، از چشم تو مي بينم
 
باز آسمونه چشمام ، هواي گريه دارن

براي گريه کردن ، شونه تو کم مي يارن
 
بازم يه چن وقته که ، من از تو خيلي دورم

واسه لحظه ديدار ، من پره شوق و شورم
 
بازم قناري دل ، بهونه تو مي گيره

دونه واسش نپاشي ، جون مي ده و مي ميره
 
باز يه هواي کهنه ، سر به سرم مي ذاره

به جاي جاي خاليت ، تو سينه گل مي کاره
 
بازم چن تا قاصدک ، ياد تو رو مي يارن

عطرتو مثل بارون ، از آسمون مي بارن
 
بازم قصه مجنون ،  واسم تداعي مي شه

شايد که تو ندوني ، يارت فدائي مي شه
 
باز اين دل بي قرار خيلي واست تنگ شده

دل که يه وقتي سبز بود ، ببين چه بي رنگ شده
 
بازم هواي اينجا ، خيلي تاريک و سرده

سهم من از زندگي ، همش غصه و درده
 
باز از غم فراقت ، دلم داره پير مي شه

اين تنه خسته من ، از زندگي سير مي شه
 
بازم بيا تا شعرام رنگه تو رو بگيرن

قنارياي عاشق ، ديگه آروم نگيرن
 
بازم بيا دستتو ، بذار رو قلب خستم

با اين دل شکستم ، منتظرت نشستم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

من بي قرار عشقم 

 من بي قرار عشقم 

       از جونو دل نوشتم

            خونه خراب اين دل

                 اين بود سرنوشتم

                      من با تو سبزه زارم

                                 بي تو در انتظارم

                                    جونـمـو قـربــو ن ميدم

                                                دست تو مي سپارم ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

روزهاي آخر

گفتي تو روزهاي آخر

تو بخيرما به سلامت

گفتي من برنمي گردم

ديدن ما به قيامت

پشت پات اشکامو ريختم

که توبرگردي دوباره

دل نا قافلم اما

 تاابدتوانتظار

تومثل ستاره بودي

توي تاريکي شبهام

يادت صدات ميکردم

نارنين من تورو ميخوام

عاشقونه دلُ باختم

اما تو باور نکردي

گل عشق خاطراتُ

پيش روم پرپرمي کردي

تنهايي گذاشتي رفتي

که بگي ديدي نموندم

بادلي شکسته حتي

قصه رفتن نخوندم

چشم براهت من تنها

بارون اشکام مي باره

روکويرگونه من

گلهاي حسرت مي کاره

توهميشه مهربوني

واسه اين دل شکسته

واسه احساس لطيفم

که فقط دل به تو بسته

تو برويادت بمونه

دل عاشق ديوونه

تا ابد توانتظارت

هميشه ازتومي خونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

 تو نباشي من نيستم

گفته بودم تو نباشي من نيستم

زين پس مهربانم بي تو من كيستم

اي همه كسم در دوران بي كسي

اي كه نفسي ،وز پي هر نفسي

اي همه مهرباني ،اي همه خوب

اي كه وجودم بسته به وجود توخوب

اي كه صبوري فراغت آن من

اي كه داغ عشقت بر پيشان من

من بعد طليعه دارعشقت هستم

چشم به ره،مجنون ديدارت هستم

من بعد كوچه انتظار را هر روز آبپاشي كنم

من بعد باغ شقايقها را باغباني كنم

من بعد خار رز را به دل مي خرم

من بعد رنج بار فراغت را به دل مي برم

من بعد عشقت را در گل شيپور فرياد زنم

من بعد رنگ رنگين كمان را برهم زنم

من بعد راز عشقت را با گل شب بو نجوا كنم

من بعد دل خود را با دل پروانه همراه كنم

من بعد مهربانم شاه بيت شعرهايم مهرباني است

من بعد بانوي عشق ،نام تومظهر هر بي زباني ست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

سيلي تقدير

شايد اين اندوه حقم بوده است

سهم من ازعاشقي غم بوده است

پيش درياي محبت هاي تو

تشنگي هاي دلم کم بوده است

پاسخ عشق تو را بد داده ام در دلم رنگ و ريا هم بوده است

رو بر ان آيينه شفاف مهر

چهره ام تاريک و مبهم بوده است

بعد تو اين دل شکسته بسته است

زخم ها محتاج مرهم بوده است

مثل چنگ از زخمه پر سوز غم ناله ام هم زير هم بم بوده است

آه من افتاده ام از پايين

سيلي تقدير محکم بوده است

آه خاتون دست اين دل را بگير

گر چه اين اندوه حقم بوده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

اينجا دلم تنگه

سراغ از من نمي گيري گل نازم

نمي شناسي صداي کهنه ي سازم

نمي دوني مگه اينجا دلم تنگه؟

نمي دوني مگه با غصه دمسازم؟
 
هواي گريه داره اين دل سردم

چشام گريون صدام لرزون تويي دردم

شبا تو کوچه ي پر ماتم پاييز

به دنبال چراغ خونه مي گردم
 
برات گفتم حديث برگ خشک و باد

لالايي قصه ي پروانه و شمشاد

سراغ از من نمي گيري نگير اما

فراموشم نکن پروانه ي زيبا
 
سرود بي وفايي رو چرا خوندي؟

مگه لالايي هامو برده اي از ياد؟

نذار يادت بره پروانه ي زيباي من روزي

شده قلبي اسير خونه ي غم ها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

 دقيقه ها

به نام خداوند ايثاروانصاف

دوباره دقيقه هارو کند وآهسته ميبينم

دوباره چشم خدارو رو خودم بسته ميبينم

تا دلم آروم بگيره سربه کوچه ها ميذارم

روبه آدما ميخندم تو سياهي يا ميبارم

توي يک جاده برفي پي انتها ميگردم

توي اين روياي آبي هنوزم اسير دردم

آخه دنيا تو چشام رنگشو باخته

آخه يک جنس غريبه آسمون منو ساخته

مرده رنگ انتظارو بارون چشماي خستم

انگارآهنگي نداره بي تو اين قلب سکستم

عشق من جنس هوس نيست رنگ خاطرات تلخه

قصه هاي پرغباره که روشون چشمامو بستم

ازسپيده تا سپيده آسمون ابري وتاره

مثل بغض سينه من شوق باريدن نداره

بوي بارون ميده حرفات اشک چشمات بيقراه

عشق من سوز زمستون عشق تو روبه بهاره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

يادت بخير

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي

از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

يادگاري رو قلبم

دعايي که هيچ وقت به استجابت نرسيد

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .

گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .

گفتم مگه مي توني ؟

گفت : آره سخت نيست ، آسونه.

گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

يه خنجر برداشت .

گفتم اين چيه ؟

گفت : سيسسسسس.

ساکت شدم .

گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .

خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

دوست دارم ديوونه.

اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.

دوست دارم ديوونه .

ميگن هر چي تو آفتاب بمونه رنگش مي پره.......منم مدتيه قلبمو گذاشتم تو آفتاب تا

سياهي هاش بپره

آن عشق که ديده گريه آموخت ازو

دل در غم او نشست و جان سوخت ازو

امروز نگاه کن که جان و دلِ من

جز يادي و حسرتي چه اندوخت ازو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

دعا كردم كه بماني

دعا كردم كه بماني بيايي كنار پنجره باران ببارد و باز شعر مسافر خاموش خود را

بشنوي

اما دريغ كه رفتن راز غريب همين زندگيست

رفتن پيش از آنكه باران ببارد

اين موسم به خاطرش هر چه بود و هر چه كه هست همين صدا همين كلام

همين عشق پيشكش تو...

اگر بيهده زيباست شب

براي چه زيباست شب

براي كه زيباست؟

شب و رود بي انحناي ستارگان

كه سرد مي گذرد

و سوگواران دراز گيسو

بر دو جانب رود

ياد آور كلام خاطره را

با قصيده نفسگير غوكان

تعزيتي مي كنند

به هنگامي كه هر سپيده

به صداي هماواز دوازده گلوله

سوراخ مي شود

اگر كه بيهده زيباست شب براي كه زيباست شب

براي كه زيباست

يك كوچه آنطرف تر خود بهشت است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۶/۱۱/۸۵

سلام خدا جون

سلام خدا جون اول اينكه مي بوسمت

بعد اينكه چند تا چيز بايد بهت بگم

اول اينكه ممنون از اينكه اينقدر باهات حرف مي زنم و تو گوش مي دي و از دستم

خسته نمي شي

بعدش اينكه ببخشيد كه من وسط همه حرفام گير مي كنم

آخه اسمتم من و مست مي كنه و مي بره يه جاي ديگه چه برسه به اينكه اين همه با

هم حرف بزنيم

مي خوام بهت بگم چقدر خواسته ها و خوشحالي هاي ما آدما كوچيك و زودگذره

چقدر دلمون به چيزهاي بيهوده خوشه

بچه كه بوديم اگه شكلات و پفك داشتيم خوشحال مي شديم

مدرسه كه مي رفتيم از كفش و لباس نو كه براي عيد مي خريديم خوشحال مي

شديم

نوجوان كه شديم از اينكه كسي مدام تحسينمون كنه خوشحال مي شديم

جوان كه شديم از اينكه كنكور قبول شديم و يه نفر توي خيابون بهمون نگاه كرد و

شيفتمون شد خوشحال مي شديم

امروز به خاطر اينكه حقوقمون بيشتر شد و تونستيم ماشين بخريم خوشحال مي

شيم

حتماً فردا از اينكه پولدار شديم و مقامي به دست آورديم و ماشين و خونه گرون قيمت

و سفرهاي پشت هم داريم خوشحال مي شيم

توخودت مي دوني كه اگه خواسته هاي كوچيكمون رو امروز برآوره كني فردا ازت يه

چيز بزرگتر مي خوايم

اما تو با اينكه مي دوني توقعات ما هيچ وقت تموم نمي شه و با اينكه مدام بهت مي

گيم :

خدا جون اگه اين چيز رو به من بدي ديگه هيچي ازت نمي خوام

بازم به حرفامون گوش مي دي و اونا رو بهمون مي دي

مي خواي بهمون بفهموني چقدر پيمان شكن و پر توقع و كم توجهيم مگه نه

من ازت خجالت مي كشم

خجالت مي كشم كه ازت چيزي بخوام

مي دونم تو خداي مني

اما آخه خيرگي و پيمان شكني تا چه حد

از خودمم خجالت مي كشم

از كارهايي كه مي كنم

از اينكه نمي تونم اونطوري كه بايد شكرت كنم

اما به خودت كه انقدر بزرگي قسم مي خورم كه نفسها و نگاه ها و حرف ها و گريه

هام همشون لحظه لحظه دارن شكرت مي كنن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

ميدونم برات عجيبه

ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش

اين همه خواستن دستات بدون حتا نوازش

ميدونم كه خم نداره واسه تو گريه ي دردم

ميگذري از من و ميري اما باز من برميگردم

ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم

پيش همه ي بديهات چه جوري بازهم صبورم

ميدونم واسه ات سواله كه چرا پيشت حقيرم

دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم

ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم

وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم

ميدوني واسه چي از تو من ميبينم و ميخنده

تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبنده

چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام

ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام

ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي

من چجوري تو را خواستم تو چجور ازم گذشتي

چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام

ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام

ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي

من چجوري تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

کي با حسين کار داشت

يک قناسه چي ايراني که به زبان عربي هم مسلّط بود اشک عراقيها را در آورده بود 

با سلاح دوربين دار مخصوصش چند ده متري عراقيها کمين کرده بود و شده بود

عذاب عراقيها ، چه ميکرد ؟

بار اول بلند شد و فرياد زد : ماجد کيه ؟ يکي از عراقيها که اسمش ماجد بود سرش را

از خاکريز آورد بالا و گفت: « منم!»

ترق !

ماجد کلّه پا شد و قل خورد آمد پاي خکريز و قبض جناب عزرائيل را امضاء کرد دفعه

بعد قناسه چي فرياد زد :« ياسر کجايي ؟»

و ياسر هم به دست بوسي مالک دوزخ شتافت !

چند بار اين کار را کرد تا اينکه به رگ غيرت يکي از عراقيها به نام جاسم بر خورد .

فکري کرد و بعد با خوشحالي بشکن زد و سلاح دوربين داري پيدا کرد و پريد روي

خاکريز و فرياد زد :

« حسين اسم کيه ؟» و نشانه رفت . اما چند لحظه اي صبر کرد و خبري نشد .

با دلخوري سُر خورد پايين . يک هو صدايي از سوي قناسه چي ايراني بلند شد :

« کي با حسين کار داشت ؟ »

جاسم با خوشحالي ، هول والا کنان رفت بالاي خاکريز و گفت:« من !»

ترق !!!

جاسم با يک خال هندي خودش را در آن دنيا ديد !!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

شهوت

کمدين مشهور گروچومارکس متني طنز آلود اما جدي درباره شهوت نوشته است:

-به اعتقاد من عشق حقيقي تنها هنگامي تجلي مي يابد که آتش شهوت اوليه

فروبخوابد و گدازه هاي سوخته ي آن به خاکستر تبديل شوند.

عشق چنين است.چنين رابطه اي شهوت را تنها نگاره اي از خاطرات مي داند.بخش

هاي تشکيل دهنده ي اين عشق -بردباري-بخشش-تفاهم متقابل-وتحمل عظيمي

نسبت به خطاهاي ديگري است.

-شهوت يک نيرنگ است.وهمان طور که"شاو"مي گويد تاسف آور است که درست

وقتي دو نفر تحت نفوذ خشونت-جنون-و اوهام شهوت قرار مي گيرند همواره يک نفر

پيدا مي شود و از آنها مي خواهد همواره در اين شرايط آشفته غير عادي و

فرسايشگر بمانند تا زماني که مرگ آن ها را از هم جدا کند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

شاخه با ريشه

شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد

باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد

غنچه شوقي به شکوفا شدنش نيست دگر

با خبر گشته که دنيا چه فريبي دارد

خاک کم آب شده مثل کوير تشنه

شايد از جاي دگرمزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شکوفا مي شد

باغبان کرده فراموش که سيبي دارد.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

تورا گم کرده ام امروز

تورا گم کرده ام امروز ...

وحالا لحظه هاي من ...

گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ...

وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...

نمي داني چه غمگينند ...

چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو ... 

نمي دانم چه خواهد شد ...

پر از دلشوره ام بي تاب ودلگيرم ...

کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

خاطره ام ياري داد

باز هم خاطره ام ياري داد

که در اين صبح سپيد آرزو

باز گويم غم دل با تو که از شهر  غزل مي آيي

درک غم, راز دلم, بهتر و بهتر تو فقط مي داني

ياد دارم که شبي تار و سياه

من و دل ساکت و آرام ولي منتظر حادثه اي

در کمينگاه زمان

در پي گام نهادن رو به فرداها بودم

ناگهان دست فلک باز ربود

شاخه نازک آمال دلم

پر گشود از دل من آه زمان

اشک جاري شد و غم مهمان

و از آن وقت دگر هيچ ندانم

که چسان من بودم؟

 که چسان من هستم؟

و چرا مي مانم ؟

شانه گريه من کو کجاست؟

آه وقت وداع باز رسيد

سر من گوشه ديوار گريست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

باراني نمي بارد

هيچ باراني نمي بارد مگر صفا دهد.

هيچ گلي جوانه نمي زند مگر هديه شود.

هيچ خاطره اي زنده نمي ماند مگر شيرين باشد.

هيچ لبخندي نيست مگر شادي بياورد.

وهيچ بهاري نمي ايد مگر سال ديگري در پيش باشد.

پس بگذار باران شوق بر زندگي ات ببارد تا روحت را صفا دهد.

گل هاي عشق در دلت جوانه زنند تا انهارا به ديگران هديه کني .

خاطراتت قشنگ باشند تا همواره بيادشان بياوري.

لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادي را بيفشاني.

و بهار بيايد تا بداني باز هم فر صت بودن هست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

اجازه هست

اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني؟

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت.... بااون چشماي مهربون دوباره چشمك

ميزني؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

آموخته ام

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد

دنياست

آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي

گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي

است که در دنيا وجود دارد

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم

دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد،

همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي

گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت

انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر

مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من

بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را

دارد

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از

دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم

دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا

انتخاب کنم

آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و

پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما

خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد

آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و

وظايف را بايد انجام دهم

شکست تنها يک چيز را ثابت مي کند: اينکه اراده و قصدمان براي پيروزي کافي نبوده

است

هيچکس مجبور نيست انسان بزرگي باشد . تنها انسان بودن کافي است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

نگاه به تو

با يه کاغذ سفيد هر کاري ميشه کرد،مثلاًميشه يه هواپيماي کاغذي ساخت براي

پرواز يا زير يکي از پايه هاي ميزي گذاشت که ازسه تاي بقيه کوتاهتره،و يا ميشه

روش شعر نوشت که هميشه عمرش از بقيه کوتاهتر...روي يه کاغذ سفيد هرچيزي

ميشه نوشت غير تو،براي توصيف زيبايي تو پيدا کردن تشبيه و حتي چيزايي که حتي

سعي ميکنن کمي شبيه تو باشن_مثل گل،پديده ويا پاييز_ خيلي خيلي

سخته...شايد جواب اين سوال که چرا گل اين همه شبيه توهستش فقط تو طبيعته و

به خاطر همينم هست که من يه باغبان ساده هستم...چيزايي از گل گياه ميفهمم

ولي نميتونم صحبت خاک و خورشيد رو به واسطه گلي که خيلي شبيه تو هست رو

توصيف کنم ...تو به من نور بده کافيه من جوونه زياد دارم ريشه هاي من تو وجودم

پنهونه نه کسي مياد نه کسي ميره نه کسي حالي از من ميپرسه خلاصه مزاحم

ندارم... شعري از من ميخواي که توش تشبيه و قافيه باشه ولي معذرت ميخوام

پرنسسم تو بقچه من چيز زيبايي که اينقدر شبيه تو باشه نيست اگه بدونم تموم

دردهاي دنيا تو همين راه به تو رسيدنه بازم با تمام وجود به طرف اون مرجانهاي آبي

چشمات ميام...نگاه به تو نگاه به آبه نگاه به تو فهميدن معجزست اون راههايي که تو

مسيرشون حتي اطرافم رو هم نگاه نکردم شاهد اين حرف منه... هرچي مينويسم

بازم نميشه چون فقط اونايي که تورو ميشناسن ميفهمن که من چي ميگم...وقتي

چشمهاي تو مصداق بهترين چشمهاست،وقتي تو مرز اشتراک خاک و خورشيدي

وقتي تو بهشت رو تو تنت پنهون داري ديگه براي تو شعر نوشتن احمق بودنه...فقط

يه حرف مميمونه تو دلم... من به تو گلم ميگم و از اون روز به بعد عمر گل شروع ميکنه

به زياد شدن... تموم اون قولايي که به تو دادم ميخوام پيش خودت بمونه...به تو گلم

ميگم و به خاطر اينکه گل شبيه توست جاودانست...نگاه به تو نگاه به يه کاغذ سفيده

نگاه به تو آماده هر اتفاقيه...نگاه به صورتي که ازش خجالت ميکشي نگاه به آبه...

نگاه به تو رد تموم احتمال ها و فهميدنه يه معجزست

*نگاه به تو فهميدن خود خود خداست*








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

قصه را که ميداني

قصه را که ميداني؟

قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را؟

قصه سيمرغ و آينه را؟

قصه نيست، حکايت تقدير است که بر پيشانيم نوشته اند.

-اما چه کنم با هدهدي

که از عهد سليمان تا امروز ، هر بامداد صدايم مي زند

و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم

که هر روز بهانه يي مي آورد. بهانه هاي کوچک بي مقدار

بهار که بيايد ديگر رفته ام

بهار ،بهانه رفتن است

حق با هدهد است که مي گفت : رفتن زيبا تر است، ماندن شکوهي ندارد

گيرم که بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم

بالهاي بسته اما طعم اوج را کي خواهد چشيد؟

مي روم، بايد رفت ، در خون تپيده و پرپر

سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوست تر دارد

هدهد بود که اين را به من گفت

راستي اگر ديگر نيامدم،

يعني که آتش گرفته ام ، يعني شعله ورم ! يعني سوختم، يعني خاکسترم را هم باد

برده است

مي روم از هرجا که رسيدم ، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت

مي دانم اين کمترين شرط جوانمردي ست

بدرود ، رفيق روزهاي بي قراري ام !

قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ

آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشاني ندارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

با من باش

از چشم حيله و افسون تو برداشتم شوق نگاهم را

وآن تاجي که از گلهاي لادن

در بهار عشق تو از خون چشمانم بپروردم

به يک افسون بي پايان و سرگردان

خزان کردم

نه تنها عشق تو هر عشق ديگر را به دل کشتم

و تنها ميروم اين راه را با ديده اي پر خون

اگر اشکي پديد آيد از اين رفتن

بدان هر قطره اش پيمانه اندوه حزن بار است

خداحافظ.

خداحافظ واي همداستان بي وفاي من

خداحافظ

خداحافظ تو اي همصحبت دير آشناي من

خداحافظ دگر با تو سرود آشنايي رانخواهم خواند

و خود با کوله بار خاطراتم در دل صحرا

به سوي آينده خواهم رفت.......

مي توان بار دگر او را ديد

باز با شبنم پاک

مي توان شست غبار تن نيلوفر را

در ميان سبد خاطره هامان تنها

معرفت/عشق/عطوفت را ديد

باز با پاي تمنا بايد

رفت تا مقصد احساس خدا

باز بايد به گل نور رسيد

گل زيباي اميدي که به تاريکي شب مي خندد

او که بر بام وجودم آرام /مي خرامد هر شب /مي خرامد بي تاب /مي خرامد بي تب

او که هستي من است

شيشه ي عمر اهورايي من را

مي فشارد در دست

کوله بار خود را مي بندد

او به آرامش يک عاطفه مي پيوندد

بايدم رفتن از اين خاموشي

بانگ و فرياد بر آرم :کـــــــــــيستي آينه دار دل من

اندکي صبر که من بيمارم

هستي ام عشق به توست

بذر اميدم بايد افشاند

که در اين تشنه کوير دل من

با يادت

هر گلي خواهد رست

برود لحظه لحظه

درد سوزان زتنم

باز اي کاش

اما تو!

اي تب زيستنم!

بمان

با من باش...

بايد ازاين خاموشي رفت... چه کسي بامن مي آيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

هر دم يک نگاه

آري ...با نگاه شروع شد.....و با نگاه ادامه يافت.....اما ، اما آيا با نگاه...؟

نه ، نه ، من اين را نمي خواهم.

روزها و شب هاي زيبايي بود .

روزها من بودم و سايه و... شب ها من بودم و مهتاب و...

هر دم يک نگاه... و هر ساعت منتظر آن دم... و هر شب منتظر آن دم...

و ديگر هيچ ...

نگاه هاي ممتد مانند ستاره هاي دنباله دار... شايد آغاز فصل آشنايي!!!

مات و مبهوت...سرگشته وحيران...

و همراهي لبخندهاي زيبا با نگاه هاي مهربان .

ساده بگويم : من،من نمي دانم چگونه بگويم که مي خواهمش؟

و باز هم نمي دانم که من آيا مي توانم

خود را به داستان خنده هاي زيبا برسانم؟

و آخر هم نمي دانم که چگونه نگاه هاي سرد خود را

با نگاه هاي گرمش همراه سازم؟

و اما...انتظارعبور او از فرش چشمان من مرا اميدوار به شبي زيبا مي کرد .

گذشت و گذشت و گذشت.

روزها منتظر شب و او مي ماندم .

کم کم باور کرده بودم که روزي به سرزمين مهرباني خواهم رسيد.

آري، او بهانهً خوبي بود . بهونه اي براي دوستي من با خدا...

آه ، خسته شده بودم . و منتظر گفتن گفته اي که از گفتنش مي ترسيدم.

اما ، من عاقبت گفتم.

خدا مي داند که زيباترين سلام دنيا را من آن شب گفتم .

اما نمي دانستم جواب مرا به کدامين صورت خواهد داد؟

آيا خشم ، آيا نفرت ، آيا هم نفرت ، هم خشم؟

چه زيبا بود... سلام را عليک گفت.

پاهايم سست شده بود . ديگر نمي توانستم بايستم .

اجازه گرفتم و گفتم که ... گفتم که ... من ، من ، تو را ، تو را مي خواهم.

او مي دانست که خواستنش دواي درد من است .

_ و من هم مي دانستم خواستنم مرهمي بر درد دل اوست._

نيمکت زرد تنهايي من ، ما را به ميهماني خود دعوت مي کرد

و ما هم او را به هم نشيني و هم صحبتي.

اما... سکوت بيداد مي کرد. صدايي شنيده نمي شد ،

حتي زوزهً باد خشمگين هم ... !

ميهماني عجيبي بود . من لبريز از خواستنش بودم .

نمي دانستم حرفهايم را چگونه آغاز کنم؟

شايد حرف هايم خوب نباشد. عاقبت گفتم بسم اللّه و دل به دريا زدم و ...

چه قدر حرف مي زنم . هيچ کس نيست مرا بگيرد ؟

خودموني بگم : جو مرا گرفته بود .

ديگر نگفتم و او گفت . و باز هم گفت...

حال بيش از روزهاي قبل هم ديگر را باور کرده بوديم .

آيا من و خنده با هم آشناتر خواهيم شد؟ و آيا من را مي پذيرد ؟

يک روز ... دو روز ... شايد فکر کردن ؟

نمي دانم . شايد فکر کردن بهانه اي بيش نبود؟ نمي دانم!

اما ، اما او قبول کرد ...آري، او دعوت مرا اجابت کرد ...

شاد بودم ، خوشحال تر از پرنده ها .

با تمام وجود منتظر روزهاي و شب هاي با تو بودن بودم .

حال ، چند صباحي مي گذرد از آن ايام .

اما من ... باز هم حيران تر از آن روزها هستم.

آري ، روزهاي خوبي بود . ايا قصه خنده هاي زيبا مرا پذيرفته است .

و ليلاي عشق مرا مجنون خود کرده است ؟

اي خداي من آيا اين داستان حقيقت دارد ؟

و اما امروز مي گويم : تو را من دوست مي دارم .

من و... دوست بوديم و همديگر را دوست داشتيم

و امروز دوست هستيم و يکديگر را بيشتر دوست داريم .

آري، من و مهربانم عاشق شده ايم . اما ، نه مي داند

و نه مي دانم فرجام اين عشق چيست ؟

من اميد دارم به فردايي بهتر با او ...

و هراسانم از روزي که او کنار من باشد !

شب و روز از پي هم مي گذرند ...من او را در کنار خود دارم

و بيش از هر چيز ديگري او را مي خواهم

ولي مي گويم : کاش آن روز هرگز نيايد که آن روز

تو ، اي دوست من دوست نداشته باشي که من باشم .

کاش پايان قصه من و تو را مي دانستم .

کاش ، کاش آخر قصه ما مثل آخر داستان شيرين و فرهاد نباشد.

اما تو ...

تو اين را بدان : اگر روزي تورا نداشته باشم ،

آن روز از عشق تو ، من مي ميرم .

کاش هر روز من ديروز مي شد . ديروزي که

مي دانستم تو در کنار من هستي ... و ما در کنار هم .

و باز هم مي گويم و با تمام وجود فرياد مي زنم :

من امروز تو را براي تو دوست دارم

و من تو را اينک بيش از پيش مي خواهم .

حرف آخرم را به تو بگويم : من تو را دوست دارم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

زيستن اين نيست

از زيستن بي تو مگو زيستن اين نيست
 
ورهست به زعم تو به تعبير من اين نيست
 
از بويش اگر چشم دلم را نگشايد
 
يكباره كفن باد به تم پيرهن اين نيست

يك چشم به گردابت و يك چشم به ساحل
 
گيرم كه دل اينست به دريا زدن اين نيست
 
تو يك تن و من يك تن از اين رابطه چيزي
 
عشق است ولي قصه ي يك جان دو تن اين نيست
 
عطري است در اين سفره ي نگشوده هم اما
 
حون دل آهوي ختا و ختن اين نيست
 
سخت است كه بر كوه زند تيشه هم اما
 
بر سر نزند تيشه اگر كوهكن اين نيست
 
يك پرتو از آن تافته در چشم تو اما
 
خورشيد من - آن يكتنه صد شب شكن - اين نيست

زن اسوه ي عشق است و خطر پيشه چنان ويس

ليلاي هراسنده ! نه ، تمثيل زن اين نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

غریبانه

هر چي آرزوي خوب مال تو

هر چي که خاطره داريم مال من

اون روزاي عاشقونه مال تو

اين شباي بيقراري مال من

منم و حسرت بي تو ما شدن تويي و بدون من رها شدن

آخرغربت دنياست مگه نه اول دوراهي آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود دل تو شکسته بودن همه ي قصه همين بود

مي تونستم با تو باشم مثل سايه مثل رويا اما بيدارم و بي تو مثل تو تنهاي تنها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

بي تاب و خشکيده تنم

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

براي دلبرش آندم

شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز

دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

دلواپسي

روزي كه مي رفتي اشك من چه غريبانه برشيارگونه هايم جاري بود.گل سرخ من

،بامن حرف بزن.بامن ازكوچه هاي پيچ درپيچ وديوارهاي ترك خورده اين شهرخزان

زده بگو.

بامن ازگلدانهاي پريده وياسهاي خشكيده بگو.بامن ازخاطره هابگوكه تن بي خاطره

مرده است.

بامن ازگذر زمان بگوكه چون بادي مي گذردوخرمن گذرهاي اسياب شده اش را بر سر

من مي ريزدوزلفهاي سياهم را سفيدپوش مي كندورنگ پيري را برگونه هايم به

ارمغان مي آوردوچروكي را به صورتم هديه مي كند.

ازآن روز كه پا به عرصه جهان گذاشتم ،هرروزبالطف آن كه مرابه اين كره خاكي

آورد،چشم باز كردم وهرشب تاريكيها رابا اميد به اوبه روز روشتنري سپري كردم.

دراين گذر روز وشب ،يك روز درآسمان آبي قلبم تابش گرماي خورشيد عشق

رااحساس كردم.اماهمه چيزتمام شد.شايد براي هميشه هنوز.هنوزهيچ تچيز را باور

ندارم .

شايد ديگرهيچ گاه نتوانم خبررسان قاصدكهايت باشم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

تا بينهايت مي پرسيدم

من تو را تا بينهايت مي پرسيدم ولي هرگز نفمهيدي

التماست کردمو و در خود شکستم غرورمو نفهميدي

عاشق نبودي ، تا که بفهمي دردمو ،احساسمو

هرگز نخواستي تا که ببيني ناله هاي قلبمو

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،برو ديگه نه نمي خوامت

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،فقط اينه جوابت

برو برو،ديگه نه نميخوامت دلمو شکستي فقط اينه جوابت

برو برو،ديگه نه نميخوامت دلمو شکستي فقط اينه جوابت

به پاي تو نشستم از عشقت مست مستم

دلمو شکستي اما هنوز عاشقت هستم

از ياد من نميري،مردم از اين اسيري

چيکار کنم که امروز از عشق من تو سيري

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،برو ديگه نه نمي خوامت

دلمو شکستي برو، دلمو شکستي برو،فقط اينه جوابت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

دلم مي خواست

دلم مي خواست خانه عشق مرا كسي خراب نمي كرد .... دلم مي خواست كه

روزهاي خوب هيچ وقت تمام نمي شد .... از هميشه تا هنز عاشق مانده ام ... « من

مانده ام ملال و غمم رفته اي تو شاد ... با حالتي كه بدتر از آن كس نديده است ... اي

تخته سنگ پير گويا دگر فسانه به پايان رسيده است .... » افسانه ! ديگر دلم هيچ

آهنگي نمي نوازد و من ، قنديل كوه واپس زده اي هستم كه در ايستايي يك خيال

همچنان چشم به راه خورشيد نشسته ام ! يخ كرده از اضطراب تنهايي و پرواز

خواهشهاي دل ! تنها همين يك شعر برايم كافيست ..... من ديگر ساده تر از اين

نخواهم شد .... نسيم را در كوله پشتي خويش برايت آورده بودم ... طوفان از

دستهاي من گريزان است ... باورت نشد ... نمي دانم چرا ؟ .. و من در كوچ همچنان به

دنبال رهايي سرگردان مانده ام و روح صاعقه زده من باورش نشد فرار چيست ؟! من

نخواهم گريخت ... خواهم ماند ... خواهم سوخت و خاكستر حرفهاي خويش را روزي

آب خواهم كرد در دل سنگ ترين سنگهاي روزگار ... هميشه با يادت .... جان شيفته را

يدك خواهم كشيد ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۱۵/۱۱/۸۵

يادم باشد

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب

دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم

و از آسمان درسِ پـاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن

به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست دارم

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان

بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود

زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي

كه از سازش عشق مي بارد به اسرار

عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده

و از اينجا رفته اند… بايد سنجاقك ها را پيدا كنم

يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس

فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم

يادم باشد زنده ام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

نگات قشنگه

نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه

من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه

من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر

نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه

تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه

من چه جوري واست بگم بارون قشنگ و نم نمه

هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره

اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه

آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي

مردن كه از عاشقيه يك دفه نيست كه كم كمه

من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني

زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه

مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟

مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه

برو به خاطر خودت اما به من قول بده

هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه

رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن

قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه

شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه

حق با تو ا تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه

ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو مي كنن

يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه

تو مي ري و اسم من و از رو دلت خط مي زني

اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه

چشماي روشنت يه كم كاشكه هواي من رو داشت

تنها توقعم فقط يه بار جواب ناممه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

مي رسد روزي

مي رسد روزي که فرياد وفا را سر کني

مي رسد روزي که احساس مرا باور کني

مي رسد روزي که نادم باشي از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از برکني

مي رسد روزي که تنها ماند از من يادگار

نامه هاي کهنه اي را که به اشکت تر کني

مي رسد روزي که صبرت سر شود در پاي من

آن زمان احساس امروز مرا باور کني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

من کاري ندارم

من کاري ندارم با اشکاي تو

من نمي ميرم ديگه براي تو

من نمي ريزم اشکي به پاي تو

من خسته شدم ديگه به جون تو

من جون سپردم توي زندون تو

من مي خوام برم ديگه بدون تو

اينو ميدونم بدون تو شبها با غمها مهمونم

تو نباشي پيشم بي تو من ويروونم

خداحافظ اي يار مهربونم

حالاکه رفتني ام با کوله بار خاطره

نمي خوام حتي بياي يه لحظه پشت پنجره

به خدا راه من و تو عزيزم جدا شده

سهم من از عشق تو گريه بي صدا شده

نه ديگه نمي شه با تو نمي شه

مي دونم نمي تونم

نه ديگه نمي شه واسه هميشه

بزار تنها بمونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

شبهاي تنهايي

هواي خانه ام امشب

غبار آلود و سنگين است

و من هم سخت تنهايم...

صداي ناله نائي

چنان دلگيرو و ماتم زا

ميان کوچه هاي خلوت تنهائي اين سينه ميريزد

و پنداري صدا از عمق مجروح دلم اينگونه مي خيزد

چه نالان ميزند - ني زن !

پر يشان ميزند - ني زن !

صدايش ميکنم :

ني زن  ...

ني زن ...

بيا درسايه ديوار مخروب دلم بنشين

و بامن همنوائي کن

دمت گرم و دلت بي غم

که اينک اين نواي ني

همانکو کز ميان ناي دلخون تو ميريزد

خدا ميداند از اعماق مجروح دلم جاريست

چه شيرين ميزني ني زن!

چه غمگين ميزني ني زن !

به دم در ني !

که صوت ناي دلگيرت

ميان کوچه هاي خلوت تنهائي من

طنين جاودان دارد...

مگر ني زن .

تو هم در سينه دردي جانگداز داري؟

مگر همچون من دلخسته تنهائي؟

مگر جام بلور صبر تو از غصه لبريز است ؟

مگر يار دلارائي ز کف دادي؟

مگر از هجر دلداري در آشوبي؟

مگر چون من جفاي بي وفائي ديده اي جانا؟

مگر...؟!

نميدانم چه دردي در درون داري

ولي از حنجر اين ني

صداي درد ميخيزد...

به دم در نا يت اي ني زن!

دمت گرم و دلت بي غم

که در اين خانه هستي

همانکو را که نام زندگي دادند

کسي ما را نمي فهمد

کسي از ما نمي پرسد

سراغ از ما نمي گيرد

در اينجا که به جز خوردن

بجز خوابيدن و شهوت متاعي نيست

در اين ويرانه هستي

همين غربت سراي درد

فريب آباد وانفسا

که نام زندگي دارد

کسي مارا نمي داند

خبر از ما نمي گيرد ...

بيـــــــــــــــــــــــــا نــــــــــي زن!

بيـــــــــــــــــــــــــا نـــــــــــي زن !

بيا در سايه ديوار مخروب دلم بنشين

وبا من همنوائي کن

دمـــت گـــــــــــــــــرم و دلت بـــــــــــــــــي غم

بزن ني را که دل از غصه آکنده است...

هواي خانه ام امشب

غبار آلود وسنگين است

و مــــــــــــــن هم سخت تنهـــــــــــــــــــا يم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

دلم براي صدات تنگ شده

امروز چندم است؟

ميدانم

ميدانم

ميدانم

و ...

بازم مي گم ، من احتياج ندارم كسي برام عضه بخوره .

-چقدر نقاب بسه ديگه . تو هم از گوشت و پوست و استخوني . بذار بدونن غصه داري .

-نه

-مي خوام دستتو بگيرم ، ببرمت يه جاي ديگه

-آخ ، اينو هستم .

اميد  نيازي به هم دردي نداره

اومده ميگه ..

اميد  جوني لطفاً برام ماشين بازي بذار

ازش مي پرسم ماشين چه رنگي برات انتخاب كنم ؟

ميگه سفيد پر رنگ !!!!!!!

كلي حرف زدم

يه خورده با بغض

يه خورده با گريه

يه خورده با صداي بلند

بعد كه حرفام تموم شد از نگاهِ بي حركتش حس كردم كه نفهميده چي گفتم

بعد از چند ثانيه لباش از هم باز شد و حرف زد

چيزي مشابه همون سوال معروفِ « ليلي زن بود يا مَرد ؟ »

ميخوايي ببيني تحملم چقدره؟

پس بذار يه چيزي بهت بگم

من ميخوام حالا حالا ها تحمل كنم

هر چي نيرو دارم براي تحمل كردن جمع كردم

هر چي برام مونده…

همه رو دارم از گوشه كنار وجودم يه جا جمع ميكنم

يه جا ….براي يه كار…

براي تحمل كردن

تحمل…بازم تحمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

دلتنگي

روزيکه زادگاهم را ترک کنم دلتنگ خواهم شد براي هر آنچه که مرا وابسته ي خود

کرده است .دلتنگ خواهم شد براي پنجره ي اتاقم که روزهاي تنهايي ام را در لب

پنجره مي نشستم و به تما شاي دشت زيباي جلوي خانه ي مان سپري ميکردم..

دلتنگ خواهم شد براي شنيدن صداي پرستو هايي که هر سال فصل بهار در گوشه

اي از حياطمان براي خود آشيانه اي ميساختند وآواز ميخواندند.دلتنگ خواهم شدبراي

باغچه ي کوچکمان براي     نها لهاي درختان کيوي براي گلهاي رنگ رنگي که روزها

در دل تنگ غروب با آنها از تلخي ها و شيريني هاي زندگي ام سخن ميگفتم.دلتنگ

خواهم شد برا ي کوچه اي که سکوتش رادرهيچ جاي دنيانمي توان يافت کوچه ايکه

تمام دوران مدرسه را ازآنجا ميرفتم وتنها کسي که حرمت اين سکوت زيباي کوچه

رادر هم مي شکست باد بود که شکستن سکوتش هم زيبا بود .دلتنگ خواهم شد

حتي براي علفهاي هرز روي بلوار خيابان که صبح ها پا بر روي آنها ميگذاشتم اما آنها

شکايتي نميکردند.دلتنگ خواهم شدبراي درختاني که يک عمر ازآنها براي نقاشي

هايم الهام ميگرفتم درختان خشک و پاييزي که تمام نقاشي هايم را پر ميکرد .آري

دلتنگ خواهم شد براي اين شهر از کوچه هايش گرفته تا گرد وغبار نشسته بر روي

آينه هااما دلتنگي زياد من براي تمام کساني است که يک عمر با آنها زندگي کردم و

زندگي کردنرااز آنان آموختم اري اگر بروم دلم براي دو کبوتر عاشق زندگيم تنگ

خواهد شد پدرم ومادرم که تمام هستي من هستند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

دلت تنگ است ميدانم

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شکسته است مي دانم ، زندگي

برايت عذاب اور است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما

براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …

گريه نکن که اشکهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي کند ، گريه

نکن که چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،

دواي درد تو گريه نيست!

بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نکن...!

با تنهايي باش اما اشک نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني که

تنهايي!

گريه نکن که اشکهايت مرا نا آرام ميکند .! گريه نکن چون گريه تو را

به فراسوي دلتنگي ها ميکشاند ! گريه نکن که چشمهايم طاقت اين

را ندارند که آن اشکهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت

ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند که اشکهاي چشمهايت را از

گونه هايت پاک کنند .! گريه نکن که من نيز مانند تو آشفته مي شوم!

گريه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!

حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست که از اشک ريختن

خيس و خسته شود؟

اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي

باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يک چيز از تو

ميخواهم که دوست دارم به آن عمل کني و آن اين است که ديگر

نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشک

ريختن را ندارد ، آن اشکهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت

نگه دار ، بگذار اين اشکها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نکن

چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشکهايت را

ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!

وقتي اشکهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !

وقتي اشکهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي

اشک ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض

آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق

خسته از پرواز !

گريه نکن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشکهاي گذشته را از

گونه هاي نازنينت پاک کنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،

سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم

زمزمه کن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!

با گريه خودت را خالي نکن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با

گفتن درددلت به من خودت را خالي کن تا دل من نيز خالي شود!

ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشک از چشمانت سرازير مي

شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه کن چون اين درد دلي بود که

من نيز با چشمان خيس نوشتم!

هنوز هم پريشانم ، هنوز هم پشيمانم ، هنوز هم قطره اي از اشکهاي زماني

جدايي ام با تو در چشمانم ديده مي شود !

هنوز هم ياد و خاطره هاي با هم بودنمان در ذهنم تکرار مي شود .

هنوز هم پشيمانم از اينکه عاشقت شدم ، پشيمانم از اينکه خودم را در اين

منجلاب عاشقي رها کردم . پشيمانم از اينکه نيامدم و به تو کلمه دوستت

دارم را بگويم!

تو رفتي ، بدون هيچ حرف ناگفته ، و بدون هيچ سختي !

رفتي، خيلي آرام ، چون عاشق نبودي ، رفتي خيلي زود چون مرا دوست

نمي داشتي!

اما من عاشقت بودم ، من ديوانه ات بودم … قلب مرا را شکستي و خودت

نيز با کوله باري از اميد به سوي مرز خوشبختي ها روانه شدي !

هنوز هم تکه هاي شکسته شده احساس محبت و عشق در قلبم ديده مي

شود.

هنوز هم خورده شيشه هاي شکسته پنجره اي که رو به امواج درياي دلت

بود در قلبم ديده مي شود! هنوز هم خسته ام ! هنوز پريشانم ، و هنوز آن

احساس سياه غم وغصه در قلب من نشسته است! قصه من و تو قصه

عشقي بود که تنها در قلب من احساس مي شد!
 
پيشمانم از اينکه قلبم آن احساس عشق و محبتش را درون خودش نگه

داشت و آن را فاش نکرد!

اما ديگر به دنبال فاش شدن آن راز

نخواهم رفت! در يک نگاه عاشقت شدم ،لحظه ها و ساعتها در کوچه خاطره

ها قدم ميزدم تا تو را ببينم ، سالها و روزها انتظار کشيدم تا قلبت را روزي به

من هديه دهي ، اما تو غرورم را شکستي ، عشقم را کشتي ، و قلبت را به

کسي ديگرهديه دادي!

نمي توانم بگويم لعنت به تو ! و نميتوانم بگويم لعنت به من!

تنها مي توانم بگويم نفرين به اين سرنوشت ! اينک با کوله باري از غم و غصه

اين کوچه بي محبت را ترک ميکنم تا ديگر خاطرات گذشته که با هم بوديم و

از هم مي گفتيم در ذهنم تکرار نشود.پس خدانگهدار اي کوچه خاطره ها!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

بي تفاوت مگذر
 

بي تو هيچم به خدا

پيش اين دل بنشين

قدر اين سينه پر مهر بدان

در دل خسته بمان

منم و خانه ويرانه دل

بي تفاوت مگذر از در ميخانه دل

مشکن ساغر اميد مرا

اي همه هستي من

اين نفسها به خدا ارزان نيست

بر نمي گردد هيچ

شايد امروز چو بگذشت نباشم فردا

آه شايد که نبيني دگرم

بعد من در قفس هيچ نماند

به جز از مشت پرم که نمي ارزد هيچ

بنشين پيش دل من بنشين

قدرم امروز بدان

که به دام تو اسيرم اي دوست

و خدا داند و تو

از همه هستي خود

بي تو سيرم اي دوست

سخن از عشق بگو با دل من

که ندارد دل من جز تو با کس سخني

همچو يک ذره مرا

زيراين گنبد نيلي مکن از بند رها

صحبت از آه و دمست

آه بي سوز محبت، نفس سرد غم است

و دم خالي عشق مرگ درد آلودي است

که رسد پيش تر از مرگ وجود...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥

اي بهونه واسه موندن

اي بهونه واسه موندن

اي دليل گريه کردن

گل بي صبر و تحمل

واسه قلبا هديه کردن

تو بخون توي نگاهم

اين همه راز و نيازم

به کسي نگو تو دردم

هستي تو محرم رازم

تو طراوت بهاري

به شکوه چشمه ساري

واسه دلتنگي دستم

يه بغل رازقي داري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۳/۱۱/۸۵

مسافر گلم

سلام مسافر گلم ...
 
خوبي ؟

دلم برات تنگ شده ، بهونه مي گيره ، گفتم بهت نامه بدم شايد حرفاشُ که زد آروم

بگيره ؛ البته فکر کنم واسم دعا کرديا ! خدا که هميشه بهم لطف داره اين دفعه هم 

بهم صبر عجيبي داده ، خدا ِ و بزرگيش ؛ دوريتُ وقتي خدا مي خواد ،  ميشه تحمل

کرد ...
 
خورشيدکم ؛ شايد مدت زيادي نباشه که رفتي سفر امّا واسه من قدر يه عمر

گذشته ...وقتي بوديا ، پشت ابر بودي امّا ابرا هم نمي تونستن زياد جلوي گرماتُ

بگيرن که به من نرسه ، کم بود ولي مي رسيد ، حست مي کردم ؛ امروز که مسافري

هر چي ابر سياهِ ، صبح تا شب تو آسمون دلم نشسته ، همش بارونه و بارون ...
 
نشستم ، عکستُ کشيدم ، گذاشتم رو ديواراتاقم تا وقتي نيستي بتونم نبودتُ تحمل

کنم تا برگردي .

نقاشيم خوب نيستش ، از اوّلم نبود ، ببخشيد نتونستم قشنگياتُ خوب بکشم ؛ جاي

چشات هيچي نکشيدم ، مثلا ً دو تا ابرو کشيدم ! زير ابروها نوشتم : اين جا جاي

قشنگ ترين چشاي دنياس ؛ مي دوني واسه چي ؟ ترسيدم ، ديدم نمي تونم ، هر

جوريم بکشم مثل چشاي خودت نمي شه ، چشات انقدر قشنگ که فقط خود خدا

مي تونه اينجوري بکشه ...
 
وقتي به عکست نگاه مي کنم انگار يه دفعه جون مي گيره ديگه عکسي جلوي

چشام نمي بينم ، خود خودتي ، راستش اون موقع اصلا ً چشام نمي بينه ، فکر کنم

تمام سلولاي مغزم جمع ميشن جايي که تو رو دارم به ياد ميارم ، جمع ميشن تا

بتونن همون جوري که هستي بيارنت تو ذهنم ...
 
مسافر گلم ؛ اين چند روزي که نيستي بيشتر از هميشه تو فکرمي ... پيش خودت

گفتي : مي رم سفر ، بر مي گردم ، فراموشم مي کنه ؛ نمي دونستي که رفتنت

همانا وعاشق تر شدنم همانا ...
 
راستي مي خوام ازت  سوال کنم : عشق من به تو آخر نداره ؟! هر روز بيشتر ميشه ؛

مگه نمي گن بي نهايت ، بينهايتِ ؟ هر چي بهش اضافه کني فرقي نمي کنه ! پس

چرا اين عشق بي نهايت هر روز بيشتر ميشه ؟

فکر که مي کنم ، مي بينم خدا خيلي دوسم داشته که اجازه داده عاشق بشم ؛ مي

دوني ؟ عشق به آدم عزّت مي ده ، احساس بزرگي ميده ؛ حالا اگه عاشق تو بشي

که ديگه ...
 
گلم ؛ مسافري ؛ سرتُ بيشتر از اين درد نمي يارم ، استراحت کن ، مراقب چشاي

قشنگتم باش ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

نيمکت کهنه

نيمکت کهنه باغ خاطرات دورش را

در اولين بارش زمستاني

از ذهن پاک کرده است

خاطره شعرهايي را که هرگز نسروده بودم

خاطره آوازهايي را که هرگز نخوانده بودي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

منها کنيد

منها کنيد همه ي سنگها را از يک کوه...

از ان کوه چه ميماند؟

هيچ:جز شبح اسکلت يک اندوه...

من کوه بودم ...دريغ

منها کردند از من هرچه سنگ در من بود...

پذيرا باشيد از من

اين شعر نا تمام را

بعنوان شبح اسکلت يک سرود..

در سياه چشمان هر فتنه

ساده دلان طعمه تورند

خواب بر بالين

دنيايي که

هر خالش

چاهي است براي سهراب ها

ثمري ندارد مگر پشيماني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

قلمون و قلم از چوب فلفل

مي نويسم نامه بر پرده دل

مي نويسم نامه اي که هيچ کس نداند

براي دلبر شيرين شمايل

به پشت خونه دلبر رسيدم

من از ته دل آهي کشيدم

همون خاکي که کفشش تکيده

به جاي سرمه در چشمم تکيده

مرا جز عشق جانان دلبري نيست

به آب ديدگان کشتي برانم

همي ترسم که کشتي غرق گردد

اگر در راه او جان را ببازم

از آنم افتخاري بهتري نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

صاف و زلال

صاف و زلال مثل آب

صميمي و پاک مثل خاک

مثل ستاره در سايه سار صبح پابه پاي رفتن و رفتن

مثل ابر که ميل به بارش دارد

مثل گل که تشنه عطر افشاني است

ديديم که:

فرمان چشمه به رفتن است نماندن و سرريز شدن

پس رها...رها شديم که اين خود اتفاق است

آن لحظه سرزدن از خويش

نه باليدن تا کي يا سروي يا که بلوطي برومند وهمسايه خورشيد

که تنها سبزينه اي تازه از خاک سخت رسته

عفيف و بي پيرايه درست مثل او








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

غمي با من است

شبي در من است

که به هيچش نمي توان شکست

ليلاي مرا تازيانه نمي زنند

و طعني بر تنم نيست

چونان که عيسي را بر تن است

اما

غمي با من است که به هيچش نمي توان گسست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

روزها پي در پي مي گذرند


تيک تاک ساعت نشان مي دهد که خطوط صورتهايمان در حال افزايش است.

رفتن بهار آمدن تابستان

رفتن تابستان و آمدن پاييز

رفتن پاييز آمدن زمستان

تکراري است که چهره ي زمين را فرسوده مي کند.

تو چرا قدر نداني لحظه اي که در دسترس توست

شايد اجل به فردا فرصت ندهد که انتظار تو را بکشد

شايد مرگ در نزديکي تو کمين کرده باشد

پس بنگر دقيق بنگر زيباتر بنگر چرا که نبايد دل را به فرداها خوش کرد.شايد

ديگرچشمهايت نبيند.

فردا کلمه اي است که آمدنش دست خداست

و وجود تو براي بودن در فردا را ازرائيل تعيين مي کند

پس برو درسترين راه را طي کن زيباترين راه را

چرا که فردا درخت مي ميرد پرنده مي ميرد شايد زندگي بميرد شايد پاهايت ناتوان

باشد

شايد فردا همه چيز نا زيبا شود.پس برو برو شايد جاده ها فرو بريزند.

و اجازه ي ورود تو را ندهند.

بگو زيباترين جملات را بگو

چرا که عزيزانت منتظر شنيدنش هستند

شايد فردا فرصتي ندهد که بتواني صحبت کني

ومن هم بايد انتظار شنيدن جملات تو را بکشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

گفتگويي با سايه

ديگر چندان گرم نمي شوم وقتي که مي رسد تا دستم را بگيرد

ديگر چندان شاد نمي شوم

ديگر ماه که پشت ابر پنهان شود نمي ترسم

و گفتگويي را که با سايه آغاز کرده ام ادامه مي دهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

دل بســـوي تــو بستم

دل بســـوي تــو بستم خــدا ميــد انـــد

وز مــه و مهــر گستم خـدا ميد انــــــد

ستم عشق تـــو هــر چنــد کشيديم بجان

ز آرزويت ننشستم خــــدا ميـــد ا نــــد

هـــــرگز دلـــم ز کــــوه تــو جـائي دگـــر نرفت

يکـــدم خيــال روي تــــوام از نظـــــــر نــــرفت

جـــان رفت و اشتيـــاق تو از جـــان بـــــدر نشد

سر رفت و آرزوي تــو از سر بــــــــدر نــــرفت

هــــر کـــو قتيــل عشق نشد چــون به خاک رفت

هـــم بي خبــر بيامـــد و هــم بـــــي خبــر بــرفت

در کـــوي عشق بـــي سر و پائـــي نشان نــــــداد

کـــــو خسته دل نيــــامـــــد و خونين جگــربرفت

عمـــرم بــرفت در طلــــب عشـــق و عـــــــاقبت

کــامـــــي نيافت خـــا طــــر و کاري بسر نـــرفت

ندارد بــزم گــردون گــرمــي کــاشــانــه مــارا

که دست غم بــر افــروزد چــراغ خانه مــــارا

بچشم يــار مــي بينم نشان از فتـنـــه گــــردون

ز دشمن در در امـــان دارد خــدا جـانـانه مارا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

دستانم بسته

دستانم بسته

پايم در گل نشسته

وجودم خسته

دلم....شکسته

مرهمي بر دلم نه

نوش داروئي بر وجود خسته ام شو

دستم بگير و پاي از گل خويشم بيرون کش

اي که نام تو را معني نتوانم کرد

و تو را همتا نتوانم يافت

اي همدم لحظه هايم

اي دوست ...
 
چه ناباورانه رفتي ...

هيچ وقت رفتنت را باور نداشتم

ولي رفتي

رفتي

ستاره ها ...

تنها

ستاره ها

شمار زخمهاي مرا مي دانند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

من و تو در سپيده صبح

من و تو در سپيده صبح به پاکي آسمان به زلالي چشمه ساران به درخشندگي

ستارگان به سبزگي کوهساران به لطافت گلبرگان و به زيبايي عشق سوگند خورديم

که هم چون خورشيد باشيم و سخاوت را از دريا بياموزيم و پايداري را از کوه

سوگند خورديم بخشندگي را از آسمان و زيبايي را از گل بياموزيم

من وتو سوگند خورديم تا جهان هست تا خورشيد از شرق طلوع مي کند تا پروانه به

عشق سوختن به استقبال شمع مي رود تا ساحل ميزبان درياست در کنار هم باشيم

آري ما باز هم سوگند خورديم که عشق ورزيدن را از عاشق و وفاداري را از معشوق

بياموزيم

ما سوگند خورديم اما افسوس که ديوار بلند سرنوشت و دست هاي بي مهر روزگار

ميان ما جز جدايي چيزي نگذاشت و هرگز نگذاشت دست هايمان يک بار ديگر براي

بستن پيمان به يکديگر بپيوندد

و افسوس که نگذاشت من وتو يکبار ديگر باصدايي آهسته در گوش هم زمزمه کنيم و

زيبايي طبيعت را ياد آور شويم و به پاکي اش سوگند بخوريم

افسوس که شلاق ظالم روزگار با فقدان محبت بر عاشق دل باخته مي کوبد و

معشوق را به اميد بوسه عشق مي ميراند

و افسوس که ستم ستم گران لوح درخشنده و سپيدعشق را محو کرده و

ديگرعشقي براي سوگند به پاکي اش در ميان نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

مادر بزرگ

گم كرده ام در هياهوي شهر

آن نظر بند سبز را

كه در كودكي بسته بودي به بازوي من

در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق

خمره دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شكست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پاي راه رفت

من چشم خورده ام

من تكه تكه از دست رفته ام

در روز روز زندگانيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

فرق من و تو

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،

من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟

نه!فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

دلم آتش مي گيرد

دلم آتش مي گيرد از نامردميها ... از بي عشقيها .. از نگاههاي سرد در كنار آغوشهاي

گرم .... دلم .. دلم ... آخ كه دلم چه واژه تكراريست !كاشكي هميشه .. هر روز سال

بهار بود ... كاشكي دلهاي شكسته را راه فراري بود و اصلا كاشكي كسي دلش نمي

آمد دلي را بشكند و كاشكي كلمه كاشكي اصلا نبود ! گله ... گله ... شكوه .. اسارت

ذهن و شلاق احساس گناه... خدايا در لحظاتي كه تنهايي و بي لذتي وجود مرا

احاطه مي كند .. مرا در آغوش گير و ببين كه من براي تو خويش را تا لبه پرتگاه گناه

كشانيده ام و ببين كه كودكانه گاهي تو را به باد قضاوتهاي عجولانه خويش گرفته

ام .. ... مرا در برهوت سؤالات بي پايان رها مكن ... چون هميشه دستگيرم باش و مرا

از خويش برهان كه زهر «‌من » تو را از من خواهد گرفت اگر نگاهم نكني مرا نزد

خويش بخوان و به من ياد بده معني عشق چيست؟

زنده ام به عزت خويش و نمرده ام به خاطر رحمت تو و پيوسته صدايي در من فرياد

مي زند فردا روز ديگريست هر چند كه صدا غمگينانه باشد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

دروغ ميگن

شايد اشتباهه اماعاشقا دروغ مي گن

ادماي مهربون و باوفا دروغ مي گن

اونا که مي گن که تا هميشه ديوونتونن

بذا بي پرده بگم که به شما دروغ مي گن

اونا که ميان به اين بهونه ها که اومدن

از توي شهر قشنگ قصه ها دروغ مي گن

اونا که فدات بشم تکيه کلامشون شده

به تمام اسمونا به خدا دروغ مي گن

اونا که با قسم و ايه مي خوان بهت بگن

تا قيامت نمي شن ازت جدا دروغ مي گن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

درد کوير

کاش آسمان مي دانست درد من چيست

کاش مي دانست نياز من چيست

کاش مي دانست به يک قطره باران نيز قانعم

کاش آسمان مي دانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست

دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است

عاشقم ولي يک عاشق تنها

يک عاشق بي کس عاشقي که معشوقش در کنارش نيست

کاش دريا مي دانست کوير چيست

راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها

دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد

اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس

کاش باران مي دانست معني انتظار چيست

مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران

را مي کشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است

و اي کاش آسمان مي دانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

با تو ، بي تو

روياي شب هاي نابم پر اسم تو كتابم

ياد تو هميشه با من اگه بيدارم يا خوابم

اگه تو نموني با من روزهاي من تيره ميشه

ولي شب هام ميشه روشن اگه تو باشي هميشه

توي خوابت مي نشينم تا خوابي ديگه نبيني

روياي خوابت ميشم تا  خواب آشفته نبيني

حرف شب هاي دلم  روزهاي بودنم تويي

رمز شادي هاي روز وخواب هاي خوبم تويي

ديدنت شادي مي ريزه توي رگ هاي تنم

با تو من عاشق زندگي ,هميشه بودنم

با تو من پري قصه هاي عاشقا مي شم

بي تو آواره ي دشت و بلم و دريا مي شم

با تو روشن چون تولد با تو شادم واسه بودن

بي تو من سايه ي يك درد, سايه ي غم نبودن

با تو من خود سجودم پاي عشق آسموني

مي توني بتم تو باشي اگه تو با من بموني

بي تو من سردي يك اشك روي گونه ي تكيده

با تو من گرمي شوقم وقتي  مي دمه سپيده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

با تو

با تو من در عطر ياس ها پخش مي شوم.
 
با تو من در هر شکوفه مي شکفم.
 
با تو دريا با من مهرباني مي کند. 
 
با تو سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند.
 
با تو همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا مي بينم.
 
با تو زمين گاهواره اي است که مرا در آغوش خود مي خواباند،
 
ابر حريري است که بر گاهواره من کشيده اند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

اين دل من

اين دل من براي يارم ديوانه است

ديوانه ديوانه ، پروانه شعله عشق است

من مي دونم چطور در عشق بسوزم

خيلي سخته كه از دست عشق فرار كني عزيزم

اين دل من براي يارم ديوانه است...

( اين ) دل ، هر كس را كه بخواد به دست مياره

ولي عشق واقعي داره كاملا قرباني نام دلدار ميشه

من عشق رو به عنوان يه هديه براي خودم نگه داشتم

اين دل من براي يارم ديوانه است

ديوانه ديوانه ، پروانه شعله عشق است

هر لحظه در اين دل طوفاني برپاست

لحظه اي كه منتظرش بوده ام به زودي فرا مي رسه

( فقط لحظه) برخورد قلبهامونو فراموش نكن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥

 ازم بريد ورفت

اون چقدر ساده ازم بريد ورفت

وانمود كرد كه من و نديد ورفت

همه گفتن اون ازت بي خبره

به خدا گريه هام وشنيد ورفت

كم كم حس كرد كه براش تكراريم يه عروسك جديد خريد ورفت
 
از من بريده اي و صدايم نمي کني

چون درد در مني و رهايم نمي کني

گم گشته ام ميان تماشاي چشم تو

از اين جنون تلخ جدايم نمي کني

هر شب چو باد مي وزم از داغ ياد تو

آخه چرا؟ چه شد که دعايم نمي کني

من آخرين پرنده گم کرده لانه ام

در آسمان خويش هوايم نمي کني

امشب ميان کوچه تو را جار مي زنم

اما تو باز رو به صدايم نمي کني
 
تو رفتي و مرا در اين شب هاي غربت تنها گذاشتي

با دلي كه از عشق تو سرشار است

در كوچه باغ هاي بيقراري ام به دنبالت ميگردم

اما مي دانم كه ديگر رفته اي بر نمي گردي

و ميدانم كه

تو رفتي و من ماندم بدون تو
 
عشقي كه نثار ره تو كردم

در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

شورنده تر اذري نخواهي يافت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۲/۱۱/۸۵

تحمل اين همه دلتنگي

ديگر تحمل اين همه دلتنگي و چشمانم طاقت اين همه باريدن را ندارند
 
عادت به نبودنت اگر چون گياه هرزه اي بر گياه وجودم بپيچد سر به دامان که گريه

کنم؟
 
باران ديدگانم توان سيراب کردن اين باغ تشنه انتظار را ندارد
 
فصل گريه فصل دايمي دل من است در فراق تو !
 
آنكه مي گريد يك درد دارد وآنكه مي خندد هزارو يك درد

بدون شك!

نازنين !

با من ماندن ،خطر کردن است ..

کار تو درست بود !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

تخته سياه

مي گويند تخته سياه است.

من هر چه نگاه مي کنم چيزي جز سبزي لجني نمي بينيم

چرا تخته را سياه مي بينند

اينها که چشمانشان قادر به تشخيص رنگ نيست

چگونه مي خواهند مرا بشناسند

چگونه مي خواهند مرا درک کنند؟چگونه...

چگونه مي توانند آبي زندگي مرا بشناسند

آنها فقط مي گويند سياه است سياه سياه...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

سهم کمي نيست

تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم سهم کمي نيست

گسترده تر از عالم من عالمي نيست

غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را

بر سفره رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست

حواي من بر من مگير اين خودستايي را که بي شک

تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفتم

تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست

همواره چون من نه فقط يک لحظه خوب من بينديش

لبريزي از گفتن ولي در هيچ سوي ات محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم

شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست

شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر ان را

در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگر چه

اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

ديگر شبيه خودم نيستم

شبيه پسر شوخ چشمي

که روزي اسير سِحر ستاره هاي سربي شد

و بدنبال پيچش نيلوفران وحشي رفت

و آنسوي پرچين هاي بلند حماقت گم شد

ديگر شبيه خودم نيستم

شبيه پسر ساده دلي

که شبي خيالش را باد با خود بُرد

شبي در خواب به آسمان بي ستاره دست کشيد

و همراه غا زهاي وحشي ِ مهاجر

از اينجا رفت

اينکه در آينه مي بينم

کسي است

غير از من

باور نمي کني ؟

ديگر تشويش چشمهايم ياد م نيست

لرزش دستها و سرخي گونه هايم را

بخاطر ندارم

شايد جايي آنسوي روياهاي شبانه

دلهره هايم را جا گذاشته ام

و يا اضطرابهايي از جنس عاشقيم را !

هيچکس از من نپرسيد

بعد اين همه غيبت طولاني ِ نامفهوم

چه بر سرت آمد و

باورت را کجا گم کردي؟

از آن روز که قرار بود بيايي و نيامدي

تا همين امروز که قرار نبود بيايي و آمدي

چه بر من گذشت بماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

تنهايي غمگين

آن دم که در تنهايي غمگين خود انديشه مي کنم

و کبوتران سفيد مغموم بر فراز کاج ها به پرواز در مي آيند

آن روز که انجير خانه در احتضاري دراز مي خشکد

و پرندگان مضطرب از بلنداي بام در آن خيره مي شوند

آن دم که بر زخم هاي خويش مي گريم

و تو در من مي نگري

در مي يابم که ميان ما

اندوه پلي ست استوار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

غروب رفتن

پس از آن غروب رفتن

اولين طلوع من باش

من رسيدم رو به آخر

تو بيا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن

چکه کن رو باور من

خط بکش رو جاي پاي

گريه هاي آخر من

اسمتو ببخش به لبهام

بي تو خاليه نفسهام

قد بکش تو باور من

زير سايه بون دستام

خواب سبز رازقي باش

عاشق هميشگي باش

خسته ام از تلخي شب

تو طلوع زندگي باش

من پر از حرف سکوتم

خاليم رو به سقوطم

بي تو و آبي عشقت

تشنه ام کوير لوتم

نميخوام آشفته باشم

آرزوي خفته باشم

تو نـذار آخـر قصه

حرفـمو نگفته باشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

پروانه ي بي پروا

 
من که پيرم ازدرون در نوبهار زندگي

افتدم از پا دگر در گير و دار زندگي

زندگي از زنده بودن خوش تر و زيباتر است

زنده بودن سهم من شد در قمار زندگي

گرچه دائم وصف گل از بلبلان بشنيده ام

خود نچيده شاخه اي از گلعذار زندگي

درد و رنجم حد ندارد اي خدا مرهم کجاست

من نکردم شکوه اي از کار زار زندگي
 
من که چون پروانه ام پروا نيم از شمع غم

چون که بي پروا شدم در رهگذار زندگي

در ميان عاشقان و عارفان گم گشته ام

تيره گشته لوح قلبم از غبار زندگي

روزگاري در پي آرامش دل رفت و رفت

مانده ساسان همچنان در شام تار زندگي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

بغض

بگذار بغض راه نفس بر تو ببندد

و اندوه تکه تکه ات کند

بگذار چشمانت دو گوي آتش باشد

و پيشاني ات به سرعت پير شود

اما هرگز رها شده نباش

با قدم هاي بي هدف و چهره اي خيس اشک

نه! هرگز رها شده نباش

زير نگاهي بي تفاوت که بر دستان بلا تکليف آوار مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

امروز تو

امروز تو ديروز پدرت هست

امروز تو روزگار بازيهاي کودکانه مادرت هست

فرداي تو چه؟

فرداي تو امروز فرزندانت هست

فرداي تو آنقدر زيباست که ورد زبان ديگران است.

چه فايده؟آه چه فايده که روزگار بي وفاست

روزي دست در دست بهار قدم در زندگي مي گذاري

روزي دست در دست پاييز

چه بي وفاست ايام که اينگونه بازيچه ي دست خود مي کند فرداي را

در باد بي وفايي خود مي رقصاند فرداي ما را فرداي ما را ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

آنگه چه دستي مرا رها کرده بود

که من به تمامي

آزاد مي گريستم

و بي آنکه بدانم کدامين ملائکه يا ابليس

در من متولد مي شود لبخند مي زدم

آيا نسيم برهنه پاي دشت با من چه رازي در ميان نهاد

که من شهيد دستان خود شدم

و آب آنگونه که در خاطرم نقش بسته

چه بي حيله پاک بود....

آنگه چه دستي مرا رها کرده بود

که خود را آن سوي دروازه ها ديدم

و در هر دريچه بر فراز تپه اي مي دويدم

چون جبرييل

نا گه چه دستي مرا رها کرده بود

که من

عريان روح خويش را به زيباترين چکامه هاي زمين فراخواندم

و در هر دريچه ي باز و رو به آفتاب

فرو چکيدم از سرانگشتان خويش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

نام تو

نام تو درسـينـه ام جـايـگـاهـي اسـت نـامت را حـک کـردم

هر روز تـرا مي بـوسم ومـي بويم و عـاشقانه چـشـمهايت را نـگـاه مـي کـنم
 
دنـيـايـي سـاخـتـه ام ...
 
خـانـه اي بـر بـلـنداي مـحـبـت
 
رشته هاي مهر پيچکها يش گـلدان هايي پر از گـلهاي سـرخ
 
و تو ...
 
و تو تـنهـا مـعـبود خـانـه کـوچـک مـن
 
خانه اي کـه بـه وسعت سر سبزي کـوهساران است
 
و مـن در کنار چشمه ساران محبت دسـتانت را مـي فشارم
 
من هنوزفرداي اميد را بـا چـشمانـي مشتاق مينگرم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

دل ميگيره

با تو ميرم تا اون ور ابرا

به شهر روشنايي

بي تو دل من هميشه تنهاست

توئي که آشنايي

بي تو مثل پائيزِ برگا ميريزه

بي تو شادي ميميره هميشه دل ميگيره دل ميگيره دل ميگيره

بي تو دل من پر از تمناست بيا

بي تو دل من هميشه تنهاست بيا

بي تو همه جا پر از نگاهست  و سکوت

عشق من و تو هميشه زيباست بيا

بي تو دل من پر از تمناست بيا

بي تو دل من هميشه تنهاست بيا

بي تو همه جا پر از نگاهست  و سکوت

عشق من و تو هميشه زيباست بيا

بي تو دل من پر از تمناست بيا

بي تو دل من هميشه تنهاست بيا

بي تو همه جا پر از نگاهست  و سکوت

عشق من و تو هميشه زيباست بيا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

خورشيد شکسته

تو يه خورشيد شکسته، من زمين بند و خسته

بي حرارت وجودت، توي بُهْت غم نشسته

منه ديوونه ي عاشق، به خيالم تو خدايي

همه شب بيدار مي موندم، که تو با سحر بيايي

من مي خواستم توي رگ هام، معني زندگي باشي

به تن خسته ي عاشق، نور آرزو بپاشي

واسه تو فرقي نمي کرد، بودن و نبودن من

پاي خستَمو نديدي، لحظه ي تلخ شکستن

تو هنوز توُ آسموني، من زمينم که اسيرم

من بازم در انتظارم، که نفس از تو بگيرم

تو غريبه، من يه عاشق، که برات دل نگرونه

فاصله بين منو تو، از زمين تا آسمونه

روزاي خوب گذشته، کاشکي بر مي گشت دوباره

شباي سرد جدايي، باز مي شد پر از ستاره
 
کاش مي ديدم که نگاهت، پُر عشقه، مهربونه

از لب تو مي شنيدم، غزلاي عاشقونه

تن من پُر از شکايت، دل من پُر از حکايت

من مي خواستم با تو باشم، برسم تا  بي نهايت...

تو هنوز توُ آسموني، من زمينم که اسيرم

من بازم در انتظارم، که نفس از تو بگيرم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره

كاش واسه بيراهه ي دل ، يه جا يه راه چاره بود

كاش كه علاجش عين قبل ، دعا و استخاره بود

كاش واسه هر عاشقي كه شبا پي ستارشه

تو دنيا محض دلخوشي ، يك شب پر ستاره بود

ضرب المثل دروغ مي گه

 نه ... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره

آي عاشقاي بي گناه ، ما همه زرد و بي كسيم

تنهاييم عين آسمون ، آواره ايم عين نسيم

همه بايد ياد بگيريم كه مثل مجنون بزرگ

عاشق هر كسي بشيم ، آخر بهش نمي رسيم

ضرب المثل دروغ مي گه

 نه ... دل به دل را نداره

عاشق و طردش مي كنن

تو هيچ دلي جا نداره

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم ورفتيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

تو کي هستي

تو کي هستي واسه دستام نمي دونم

مي خوام از تو بنويسم نمي تونم

بعضي وقتا يه اميدي واسه دلواپسيام

بعضي وقتا مهربونتر از همه دور و بريام

بعضي وقتا عشق نابي عشقي از جنس رفاقت

که ندارم به خدايي جز خداي عشقت عادت

بعضي وقتا نور شادي واسه چشماي خستم

بعضي وقتا گل خنده واسه لبهاي بستم

بعضي وقتا پر و بالي واسه پرواز خيالم

که به عشق ديدن تو سر رو بالشم مي ذارم

تو بزرگترين بهونه واسه گفتن و نوشتن

اما دستاي کوچک من نمي تونن نمي تونن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

پاييز با تو از راه رسيد

و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به سوي دستانت

چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به آسمان فرستاديم

تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ...

و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو کبوتر را به ياد مي آورد...

تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدي ...

و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي....

تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي نگاه خسته ام بر چشمان پر

نيازت مي توانم زندگي کنم.

من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق

آن نگاه خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد.

دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي

افسانه هايم را با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...

شانه هايت چه غريبانه مي لرزد از ترس جدايي بود ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

بياييد مثل گل باشيم

مثل گل باشيم که" ز خاک تيره ميرويد اما نگاهش بر شعاع آفتاب است.

مثل گل باشيم : در زمين است اما بهشتي است ،بهشتي غريب.

مثل گل باشيم ،هميشه متبسم و شکفته.

مثل گل باشيم : همنشين خار است ، اما سراسر زندگي اش همچنان گل مي ماند.

مثل گل باشيم که در عين زيبايي ، سراپايش وقار و شرم و حيا است.

مثل گل باشيم : ياد آور بهشت.

مثل گل باشيم: سراپا مهرباني و لطف و ايثار و سخاوت.

مثل گل باشيم : پس از مرگ،بذر زندگي بخش گل هاي ديگري باشيم.

مثل گل باشيم"که عاشق نور است"

مثل گل باشيم گر چه عمرمان نيز به کوتاهي عمر گل باشد....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

بيان احساسات 

چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند  
  
حرفي براي هم نداشتيم
 
 زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند
      
نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم
 
سكوت را ترجيح دادم
 
تا قلبهايمان درد و دل كنند
 
چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد
 
هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد
 
عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم
 
اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد
 
چه عاشقانه بود ديروزم...
 
 چه تاريکست امروزم...
 
به آتش مي کشم خود را

اگر فردا چنين باشد...

بعد از اين همه انتظار حالا تنها بر ديوار کوچه باغ پاييز زندگي نقشي از ياس و نرگس

مانده ... اين همه منتظر ماندي که چه ؟ که مرگ ياس و نرگس را باور کني ... که تنها

ياد آنها را در دل بپروراني ... نه ! تو براي انتظار نيستي ! تو خود ياسي که من از عطر

تو تا ته کوچه باغ بهار ؛ آري ! کوچه باغ بهار زندگي مي روم و پيچکي مي شوم بر تن

احساس تو ... تو حسرت نخور که من آمدم با بهانه ي پر کردن پروانه وار روزهاي

زندگي تو در ته کوچه باغ ... فقط مشکل اين است که کمي بيش نمانده تا زود دير

شود و من آن نقطه ي ارزن وار و تنها شوم ... به گمانم کمي ميتواني سريعتر

بيايي ... پس بيا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

بيا جوانه بزن

بيا جوانه بزن روي خاک خشک تنم که غرق گل بشود آسمان پيرهنم و من عروسک

خوشبخت قصه ات بشوم برقصم و گل و پولک به دامنم بزنم خيال مي کنم آن وقت

من همان ليلام و يا فرشته ي شيرين قلب کوهکنم و تو...نه کوهکنم مي شوي نه

مجنونم هميشه تيشه اي و صخره وار مي شکنم بيا به خاطر من يک دقيقه دريا باش

ببين چقدر در انديشه ي پري شدنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

نقش عشق

بيا تا نقش عشق را از لوح دلمان خط نزنيم

بيا تا به دوستيهايمان مكر مكرر نزنيم

بيا تا عشق را همصدا صحبت كنيم

بيا تا به محبت كردن عادت بكنيم

بيا تا دوستي رو ازچشمه معصوميت سيراب كنيم

بيا تا آسمان دوستي را با منيري منور بكنيم

بيا تا شانه در گيسوي ليلي زنيم

بيا تا كه شايد مجنون راكمتر نيشتر زنيم

بيا تاهمنوا با بلبلان، بهار را صدا زنيم

بيا تامثل بهار مهرسياهي بر زغال زنيم

بيا تا آزاد و رها تو آسمون مهربوني پربزنيم

بيا تا مثل قاصدك به هر دل منتظري سربزنيم

بيا تا قافيه و وزنهارا به هم زنيم

بيا تا حرف دل را بي پرده با خدا زنيم

آخدا،ميشه اونم منو دوست داشته باشه

گوشه قلبش اون كنارا اسم منو داشته باشه؟

آخدا،ميشه برق دوست داشتنو تو چشماش ببينم

از اون برق چشاش به جزاو چيزي نبينم

آخدا،از اون لباي خوردنيش جمله دوست دارم ميادبيرون؟

يا كه نمياد ،جون ما از وجودمون مياد بيرون

آخدا،تو كه مريم و باردار ميكني

چوبارو همه رو مارميكني

جان مولا بگو اين مشكلا كاري داره؟

جان مولا دردسر فراوني داره؟

آخدا،نميدونم چه جوري شدعاشقش شدم

واله و شيفته و رامش شدم

آخدا، الان اگه اينو بخونه، من ميدونم

فكرهاي مكدر ميكنه،من ميدونم

آخدا،تو شاهدي كه منو هيچي راضي نداره

به جزء لبخند دوست كه اون هم دريغي نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۱/۱۱/۸۵

عاشورا

سلام مهربونها ....

خوبين؟

امروز روز عزيزي بود .

نميدونم شماها امروز و چطور گذروندين اما اينو مطمئنم که همتون دل شکسته اين ،

نه از اون دل شکسته هاي خودمون بلکه دل شکسته حسّين (ع)، اهل بيتش

هستين.

همه ماها امروز با يه دل پر از غم و انده رفتيم به عزاداري سالارمون تا بازم ثابت کنيم

که آقا جون بازم دوست داريم که بگيم آقا جون هنوزم که هنوز عشقت تو سينه هاي

ما جاريه ...

آقا جون تورو به گلوي پاره پاره علي اصغرت تو رو به پاهاي تاول زده و زخمي رقيه

دردانه ات قًسمت ميدم به سقاي تشنه ات که همه اونايي که تو اين ايام با خلوص

نيت ميان براي عزاداري تو همه حاجتهاشونو برآورده به خير بگردان .

آقا جون بدون که قلب همه جوونا به عشق تو مي تپه : يکي برات مداحي ميکنه 

يکي برات گريه ميکنه يکي برات نذر ميده خلاصه همه يه طورايي بهت عرض ارادت

ميکنن.

آقا جون ماروهم ببين ....

يادمون باشه تو اين روزا و شبهاي محرّم يه كم بهتر از بقيه روزها و شبها باشيم..يه

كم بيشتر مراقب رفتار و انديشه هامون باشيم..يه كم بيشتر صبور باشيم..يه كم كمتر

دل بسوزونيم..يه كم بيشتر اشك بريزيم..يه كم كمتر گناه كنيم..يه كم بيشتر تحمل

تشنگي رو داشته باشيم..يه كم كمتر نق بزنيم..يه كم بيشتر مهربون باشيم..يه كم

كمتر بدخلقي كنيم..يه كم بهتر باشم..يادمون باشه محرّم ماهِ امام حسين

هست،همون كسي كه پيغمبر در وصفش فرمودند: او و برادرش حسن(عليه السلام

از برگزيده ترين جوانان بهشتي هستند...همون كسي كه حضرت زهرا(سلام الله

عليها) به زينب(عليها السلام) سفارش كردند هنگام شهادت حسين به نيابت از ايشان

گلوي خونين و بريده شده حسين(عليه السلام) رو ببوسد! و خواهر وصيّت مادر رو در

قبال برادر به زيبايي انجام داد...اگر ما وقتي از در امامزاده اي بيرون مي يايم، بعد از

چند قدم برمي گرديم و به نشانه احترام تعظيمي مي كنيم نشأت گرفته از ماجراي

كربلا است.كه حضرت زينب موقع وداع با برادر و سپردن او به دشت كربلا، بعد از

سپردن چند گام، رو سوي برادر گرداند و دوباره او را بزرگداشت.يادمون نره آقا نگامون

مي كنه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥

قلب شکسته و دلتنگ

قلب شکسته و دلتنگ و باز در يک سکوت تلخ و يک عالمه دلتنگي اسيرم...

باز دلم از دنيا و از اين زندگي گرفته است...

سهم من در اين لحظات تلخ دو چشم خيس است و يک قلب شکسته...

قلبي شکسته که ديگر هيچ اميدي به زندگي دوباره ندارد! احساس تنهايي ميکنم ؛

احساس ميکنم تنهايي دوباره جاي خالي عشق را با  حضور سردش پر کرده است...

تمام نگاهم به قاب عکست است  تو را ميبينم و حسرت آن روزهاي شيرين با هم

بودنمان را ميخورم  و دوباره چشمهايم مثل هميشه بهانه تو را ميگيرند! چه

يادگاريهاي تلخي را از عشقمان برجا گذاشتي ...

دو چشم خيس ؛ يک قلب شکسته و نا اميد ؛  چند خاطره تلخ ؛ يادگاري از عشق تو

بود اي بي وفا! دلم خيلي گرفته ؛ اينبار ديگر کسي نيست که دلم را با  حرفهايش

آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من اميد و دلگرمي بدهد ؛ ديگر کسي نيست که با

دستان مهربانش اشکهاي مرا از گونه هايم  پاک کند و مرا نوازش کند...

تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است  و يک بغض کهنه در گلويم...

هواي دلم ابري است و دلگرفته ؛ کاش دلم باراني ميشد  تا از اين حال و هواي تلخ

بيرون بيايم...

کجايي اي يار بي وفايم ؟ کجايي که زندگي بدون تو يک کاووس است! دلم بدجور

هوايت را کرده است ؛ چرا رفتي؟رفتي و دلم را با خود نبردي ...

رفتي اما بدان که اينجا تنهاتر از من ديگر هيچ تنهايي نيست ؛  رفتي اما بدان که ديگر

در اين دنياهيچکس مثل من ديوانه وار  تو را دوست نخواهد داشت...

هنوز هم چشمهايم از دوري تو باراني است ؛ و هنوز هم تو  با همه بي وفايي ها و

سنگ دلي هايت براي من مقدس و عزيزي...

تو لياقت اين قلب شکسته مرا داري و خواهي داشت...

و باز در يک سکوت تلخ و يک عالمه درد نگفته در دلم اسيرم