نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥

UP  ۱ جدید* ۰۱/۱۱/۸۵

تولّد نامه

تشكّر نامه اي بر تولّد نامه ام.....

سلامي چو بوي خوش آشنايي               بدان مردم ديده روشنايي

سلام به ياران آفتاب! سلام به شما دوستان عزيز و همراهان هميشگيِ .::.پشت نقاب شب.::.

نمي دانم از كجا بايد شروع كرد.

يكسال پيش بود.درست اول بهمن ماه 1384 وبلاگي رو به نام .::.پشت نقاب شب.::. ثبت

كردم و از اون به بعد شروع كردم به نوشتن.البتّه قبل از .::.پشت نقاب شب.::. وبلاگ هاي

ديگري نيز داشتم امّا .::.پشت نقاب شب.::. چيز ديگري شد.به ياري شما دوستان گرانقدر و

همراهان مهربانم .::.پشت نقاب شب.::. پله هاي موفقيت رو به سرعت طي كرد و در كمتر

از يكسال ثمري شد شيرين بر شاخساران درخت پرشين بلاگ.از رهگذر همين نيمه

موفقيت، موفقيت هاي ديگري كسب كردم؛ همچون مديريت باشگاه وبلاگ نويسان تبريز كه

مي دانم و ارج مي نهم اين دانايي را كه اگر صفحاتِ.::.پشت نقاب شب.::. امروز حرفي

براي گفتن دارد و اندامي براي عرضه نمودن، از محبّتِ بي دريغِ دوستاني است كه از

ابتداي آشنايي تا كنون من را تنها نگذاشته اند و همواره با نيكي ها و مهرباني ها و

راهنمايي هاي خود در مسير موفقيت راهبرم بوده اند و نيز مي دانم كه تشكّري اين چنين

نخواهد توانست آن چنان محبت ها را جبران نمايد امّا گوشه اي از فرهنگ زيباي دوست

نوازي ايرانيان را خواهد نمود.

به رسمِ ادب و به پاسِ اين همه نيكي، واژه به واژه ي وبلاگم در برابر شما عزيزان سرِ

تعظيم فرود مي آورد و بر تاركِ درختِ انديشه تان بوسه مي زند.

اگر گاهي با سخني يا كلامي روحتان را آزردم يا نتوانستم خوبي هايتان را به نيكي جبران

نمايم، شما بزرگواران بر من كه كوچكم ببخشاييد!

.::.پشت نقاب شب.::.- اين كودك يكساله-  را دوست دارم كه زمينه اي شد براي يافتن

دوستان عزيزي همچون شما و اميدوارم تا وقتي اين كودك راه رفتن را بياموزد، راهنمايي

ها و مهرباني هاتان را از او دريغ نكنيد.

سربلند و پايدار باشيد....

                                                                      دوستِ شما، سعيد

 

به احترام ۱ سال کار مداوم وبلاگم امروز مرخصی تشویقی دادم بهش

 

 

 

 

احسان - مجتبی و آیدین عزیز این بهترین هدیه تولد .::.پشت نقاب شب.::. بود.

 

ممنونم از همتون

 

برای دیدن قالب حدیدم اینجا کلیک کنید. ( در حال تست )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۳۰/۱۰/۸۵

بدون شرح








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

قسم

تو رو به قيمت جون

به همين يک لقمه ي نون

تو رو به ماه آسمون

به عاشقاي بي نشون

تو رو به حرمت چشمات

به همه ي مقدسات

تو رو به خود خدا

به هق هق شبونه ها

قسمت ميدم، قسمت ميدم

قسمت ميدم از عشقم نگذري

قسمت ميدم که از اينجا نري

قسمت ميدم، قسمت ميدم

تو اگه بخواي فقط با يک نگاه

من برات خورشيد و آتيش ميزنم

يه روزي دلم اگه تو رو نخواد

من اون و از توي سينه ميکنم

تو رو به خود خدا

به تموم اين شبها

تو رو جون رازقي

به نماز عاشقي

قسمت ميدم، قسمت ميدم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

کجاي ماجرايي

به من گفت : کجاي ماجرايي ؟

گفتم : شايد پايان ؛ بدم نمي آيد دوباره آغازشوم !

گفت : حرفهايت بوي نيرنگ دارد ...

خنديدم ... خنديد ... پرسيدم : چرا ؟

دوباره خنديد و گفت : شايدم نه !

گفتم: متعجبي ؟

گفت : شايد !

خنديدم ... خنديد ... آهسته رفتم ... اهسته نگاه کرد ...

و هنوز هفت هزار سال است که من مي روم و او نگاه مي کند ...

و من مي خندم و او مي خندد ... وهنوز مي پرسم ...

چرا ؟!
 
هيچ وقت ،

هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد !

امشب دلي کشيدم

شبيه نيمه ي سيبي ،

که به خاطر لرزش دستانم

در زير آواري از رنگ ها

ناپديد ماند ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

پچ پچ گل هاي باغچه

کاش اينجا بودي و مي توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگيني مي کند درنگاهت

زمزمه کنم.

نه!... اگر بودي مي دانم باز هم تنها سکوت مي کردم.

بعضي چيز ها را نمي توان بر زبان راند...

مثلا پچ پچ گل هاي باغچه عشق و يا راز دلدادگي من به تو...

بعضي از حرفها هميشه پشت سکوت جا خوش مي کنند.

شايد ميترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروري را هم به مرداب فراموشي

بسپارند.

نمي دانم...

شايد هم نازنينت جسارت آن را نداشته باشد که در نگاهت خيره شود و بگويد آنچه را

که نبايد بگويد...

همان نبايدي که مي دانم اگر تو بداني لحظه اي از نازنينت جدا نخواهي شد...

و اين مي شود سر آغاز فرداي نيامدهء جدائي...

تو بهتر مي داني منظورم از جدائي چيست.

بارها من و تو از جدائي سخن گفته ايم و هر بار نيز اشک ريخته ايم در تاريکي و

سکوت...

اما... باشد هيچ نمي گويم... سکوت مي کنم...

خوب من! ديشب پا به پاي آسمان گريستم.

مي دانم... در اين شهر پر از خاکستر از باران خبري نبود اما آسمان دل نازنينت باراني

بود...

آسمان دل من، به هواي دل شکستهء شقايق مي گريست ..

و چشم بيمار من، به هواي روح پاک مريم گونهء تو...

مي خواستم آنقدر اشک بريزم که با قطرات آن بتوانم غم دوري از تو را حل کنم.

اما غم دوري از تو آنقدر عظيم بود که حتي با بارش آسمان هم حل نمي شد چه رسد

به اينکه...

مي دانم شايد قسمت اين بوده که تو آنجا باشي و من اينجا...

شايد قسمت اين بوده که، دل من هم همان جا، پيش تو جا بماند...

من نمي دانم چرا دليل ناکامي در هر آرزو را، به حساب قسمت مي گذاريم!

وقتي تو خود مي خواهي آنجا باشي و من خود نمي توانم از اينجا دل بکنم، اين

وسط قسمت چه سهمي دارد؟!

زماني که از ابتداي آفرينش، سرنوشت من و تو با جدائي نوشته شده است،

ديگر تقدير چه گناهي دارد.

شايد سهم قسمت اين است که، قبل از اينکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرار

کرد...

عاشق فرار از دلهاي عاشقمان...

مي دانم باز هم مي گويي قسمت را فراموش کن.

جدائي را از ياد ببر ...

اما مي دانم زماني که به جدائي مي انديشي، باز هم نگاهت از اشک تارمي شود.

اما... بهترين من! نازنينت همه را مي داند همه را...

تنها نمي داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوري شده است...

تنها نمي دانم که اگر قرار بر اين بود که تو با نازنينت نماني پس چرا آمدي...

چرا ميهمان دلش شدي و بعد صاحبخانه و بعد هم دل نازنينت را در کوله بارت گذاردي

و با خود بردي؟...

بارها به اين انديشيدم که اي کاش، هيچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشيمان

شدم.

آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.

لبخند بزن...نازنينت دل داده است تا جان نبازد...

ميدانم که باز هم در خيالت به اين مي انديشي که چگونه باور کني دختري را که

دلش را به تو بخشيده است...

مي دانم باز هم به نتيجه هميشگي مي رسي! مهم نيست.

مهم اين است که دل من آنجاست... در امن ترين مکان...

مي دانم رسم امانت داري را به جا مي آوري...

باورت مي شود که نازنينت به تو بيشتر از خودش ايمان دارد؟...

مي دانم باور مي کني...

بروي نوشته هايم عطر ياس پاشيده ام تا شايد، باز تو را به ياد من بيندازد...

اگر دوست نداري بگو تا بعد از اين عطر هر گلي را که تو دوست داري برويشان

بپاشم...

سلام من را به تمام نگاههاي دور و برت برسان








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

 پشت يک تنهايي

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني ،

ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم

پس از يک جستجوي نقره ايي در کوچه هاي ابي احساس

تو را از بين گلهايي که در تنهائيم روئيد ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي ان چشم

تورا در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

همين بود اخرين حرفت.

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

نمي دانم چرا رفتي

نمي دانم چرا، شايد خطا کردم

و تو بي انکه فکر غربت چشمان من باشي

نمي دانم کجا ، تا کي، براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو اسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگارکسي حس کرد من بي تو

تمام هستي ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد که من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد

کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با انکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز اشفته چشمان زيباي توام برگرد!

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان وهم و پرسش و ترديد

کسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا گفت

تو هم در پاسخ اين بي وفاييها بگو

در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم

ومن در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاري که بدون پا سخ و سردست

ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل

ميان غصه ايي از جنس بغض کوچک يک ابر

نمي دانم چرا

شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

بهترین کلمات

سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن.
 
پرمعني ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.
 
عميق ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.
 
بي رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با آن بازي نکن.
 
خودخواهانه ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن.
 
نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.
 
بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.
 
با نشاط ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.
 
پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش.
 
سازنده ترين کلمه((صبر)) است...براي داشتنش دعا کن.
 
روشن ترين کلمه((اميد)) است...به آن اميدوار باش.
 
ضعيف ترين کلمه((حسرت)) است...آن را نخور.
 
تواناترين کلمه((دانش)) است...آن را فرا گير.
 
محکم ترين کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش.
 
سمي ترين کلمه((شانس)) است...به اميد آن نباش.
 
لطيف ترين کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن.
 
ضروري ترين کلمه((تفاهم)) است...آن را ايجاد کن.
 
سالم ترين کلمه((سلامتي)) است...به آن اهميت بده.
 
اصلي ترين کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.
 
دوستانه ترين کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.
 
زيباترين کلمه((راستي)) است...با آن روراست باش.
 
زشت ترين کلمه((تمسخر)) است... دوست داري با تو چنين شود؟؟
 
موقر ترين کلمه((احترام)) است...برايش ارزش قايل شو.
 
آرامترين کلمه((آرامش)) است...به آن برس.
 
عاقلانه ترين کلمه((احتياط )) است...حواست را جمع کن.
 
دست و پا گير ترين کلمه((محدوديت)) است...اجازه نده مانع پيشرفتت شود.
 
سخت ترين کلمه ((غير ممکن)) است...وجود ندارد.
 
مخرب ترين کلمه((شتابزدگي)) است...مواظب پلهاي پشت سرت باش.
 
تاريک ترين کلمه((ناداني)) است...آن را با نور علم روشن کن.
 
کشنده ترين کلمه((اضطراب)) است...آن را ناديده بگير.
 
صبور ترين کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان.
 
با ارزش ترين کلمه((بخشش)) است...سعي خود را بکن.
 
قشنگ ترين کلمه((خوشرويي)) است...راز زيبايي در آن نهفته است.
 
رسا ترين کلمه((وفاداري)) است...بدان که جمع هميشه بهتر از يک فرد بودن است.
 
محرک ترين کلمه((هدفمندي)) است...زندگي بدون آن پوچ است.
 
و هدفمند ترين کلمه((موفقيت)) است...پس پيش به سوي آن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

من به انتظار نشستم

دلم نمي خواهد دلايل اندوهم را بررسي کنم. زندگي همين است که هست. با

دلتنگي ها خو ميکنم.
 
وقتي كه ديگر نبود!

من به بودنش نيازمند شدم.

وقتي كه ديگر رفت

من به انتظار نشستم.

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتي كه او تمام كرد

من شروع كردم

وفتي او تمام شد........من اغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن..

مثل تنها زندگي كردن

مثل تنها مردن!
 
دستانت ديگر مرا گرم نمي کند

و نگاهت خالي ست . بي هيچ مفهومي ...

دود چشمانم را آزار مي دهد

فقط بگذار بخوابم . بي هيچ رويايي...

و تمام نفس هايم را هدر دهم .

ديگر کسي نيازي به نگاه منتظر من ندارد ...

رفاقت واژه غريبيست كه از نامش گريزانم!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

توبه مي کنم

ديگر کسي را دوست نداشته باشم

حتي به قيمت سنگ شدن

توبه مي کنم ديگر براي کسي اشک نريزم

حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود

چشمانم را مي بندم

توبه مي کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود

حتي چند لحظه قول مي دهم

نامت را بر زبان نمي آورم

لبهايم را مي دوزم

توبه مي کنم ديگرعاشق نشوم

قلبم را دور مي اندازم

براي هميشه

و به کوير تنهايي سلام مي کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

ثانيه ها ميگذرند

به ساعتت نگاه كن فقط چند دقيقه به وداع مانده است چند دقيقه ديگر به ابديت

ميرسيم چند فصل  از زندگي  را خوانده اي؟فرصتي نيست ممكن است مهرباني قضا

شود.بيا از خودمان فاصله بگيريم و روحمان را زير باران بگذاريم من دستهايم را گم

كرده ام وتو چشمات را در شبستان جا گذاشته اي من ميان بيشه هاي سكوت گم

شده ام  تو هر چه ميدوي به جاده ها نميرسي .

بيا روشن شويم مثل كبوتراني كه در سحرگاهان به دنيا  ميايند.بيا مثل بغضهاي نا

شكفته مقدمه گريه باشيم بيا  اگر رودخانه نيستيم مثل سنگهاي هميشه خيس  در

متن رودخانه ها زندگي كنيم.

ثانيه ها ميگذرند و محو ميشوند دلها ميگذرن و خاموش ميشوند .من تو ميگذريم و

كلمه اي ميشويم كه فردا از يادها ميرود.به ساعتت نگاه كن عقربه ها در پي زمان

ميدوند فقط چند لحظه به ديدار مانده است فر شتهايميايد ديوارها كنار ميروند پنجره

ها پي در پي ميرويند تو اما سنگين شده اي انگار به زمين چسبيده اي به هر طرف رو

ميكني بجز غبار به كف نمي اوري فرشته بال ميزند و نزديكتر ميايدچند قطره در

چشمات ميريزد ناگهان دنيا زير و رو مي شود سنگها  برايت اواز ميخوانند گلها  كاسه

هايت را پر از گلاب ميكنند و بهار خرامان از خم كوچه برايت دست تكان مي دهد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

اي دوست من

اي دوست من من آن نيستم که مي نمايد نمود آن پيراهني است که به تن

دارم .پيراهني بافته ز جان که مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان

مي دارد.

آن مني که در من است در خانه خاموشي ساکت است و تا ابد همان جا مي ماند  

ناشناس و در نيافتني

من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني وهر چه مي گويم بپذيري.زيرا سخنان من

چيزي جز انديشه هاي تووکارهاي من چيزي جز عمل ارزوهاي تو نيستند

هنگامي که تو مي گويي" باد به مشرق مي وزد"من مي گويم:آري به مشرق مي

وزد زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه هاي من در بند باد نيست بلکه در بند

درياست

تو نمي تواني انديشه هاي درياي مرا در يابي و من نمي خواهم که تو در يابي.

من مي خواهم در دريا تنها باشم

وقتي که نزد تو روز است نزد من شب است.با اين همه از رقص روشنايي نيم

روزبرفرازتپه ها سخن مي گويم.زيراکه تو ترانه هاي مرا نمي شنوي وسايش بال

هاي مرا برستارگان نمي بيني.ومن نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي

مي خواهم با شب تنها باشم

هنگامي که تو به اسمان خودت فرا ميشوي من به دوزخ خودم فرو ميروم.من نمي

خواهم تودوزخ مرا ببيني شراره اش چشمت را مي سوزاندودودش مشامت را مي

آزارد.من دوزخم رابيش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي

مي خواهم در دوزخم تنها باشم.

توبه راستي و درستي مهر مي ورزي.ومن از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن

به اينها خوب و زيبنده است.ولي در دلم به مهر تو مي خندم گر چه نمي خواهم تو

خنده ام را ببيني.

مي خواهم تنها بخندم.

دوست من تو خوب و هشيار و دانا هستي.يا نه تو عين کمالي و من با تو از روي

دانايي و هوشياري سخن مي گويم .گرچه من ديوانه ام ولي ديوانگي را مي پوشانم

مي خواهم تنها ديوانه باشم

دوست من تو دوست من نيستي ولي من چگونه اين را به توبگويم.راه من راه تو

نيست گرچه با هم راه ميرويم دست در دست.

تا چندي ديگر من بر بال باد مي اسايم و انگاه از زني ديگر بازمرا خواهيد زاييد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

بزن برو

زورکي نخند عزيزم مي دونم آمدي بازي                

نمي خوام اين اخرين بازي زندگيم ببازي

خودت راحت کن و فکر کن که جبران گذشتست        

از منم ميگذره اما به دلت چانه نسازي

امدي بشکني بشکن از من ساده چي مونده               

قبل تو هر کي بوده تموم تار و پود سوزونده

تو هم از يکي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه      

بيا اين تو و دل و باقي احساسي که مونده

دل ما انقده پارست موندنش مرگ دوبارست             

اسمون سينه ي ما خيلي وقت بي ستارست

هميني که باقي مونده واسه دل خوشي تو بشکن         

تيکه تيکه هامو بردن آخرينشم تو بکن

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم          

يقتو نمي گيره هيچکس آخه من اينجا غريبم

بزنو برو عزيزم مثل هر کس که زدو برد               

طفلي اين دل که هميشه به گناه ديگرون مرد

نفرت رو از غريبه سر يک غريبه خراب کن           

خنده ي کوتاهمم رو يه گريه کن عذاب کن

مهمم نيست که چه جرمي يا  گناهي اين سزاشه         

باقيه دلم يه مشت خاک همينم ميخوام نباشه

عقده هاي يک شکست خالي کن سردل من               

ديگه متروک مونده و سرد خاک پير ساحل من

از نگاهات خوب مي فهمم که تو فکرت يه فريبه        

بازي بسه پاشو بشکن من غريبو تو غريبه

دل ما انقده پارست موندنش مرگ دوبارست             

اسمون سينه ي ما خيلي وقت بي ستارست

هميني که باقي مونده واسه دل خوشي تو بشکن         

تيکه تيکه هامو بردن آخرينشم تو بکن

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم          

يقتو نمي گيره هيچکس من که با خودم غريبم

بزنو برو عزيزم مثل هر کس که زدو برد              

طفلي اين دل که هميشه به گناه ديگرون مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

چند تکه ناب

تو دنيا سه تا فرشته هست. ..يکي داره به پرندهاي خوشکل غذا ميده ..يکي داره به

درد دل عاشق خوشکل ما گوش ميده سومي هموني که من خيلي خيلي دوسش

دارم والان داره اينو ميخونه

********************

وقتي آموزگار گفت: عشق چند بخشه؟؟ دستم را بالا بردم و با خوشحالي داد زدم:

يک بخش فقط يک بخش ....... ولي وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق سه

بخشه!! عطش ديدن تو شوق با تو بودن اندوه بي تو بودن

********************

اگه يه روز چشمات پر اشک شد و دنبال يه شونه گشتي که گريه کني صدام کن.

بهت قول نمي دم که ساکتت کنم.. .ولي قول

مي دم که پا به پات گريه کنم

********************

شيشه اي مي شکند...يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي

گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک

شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي

مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد...تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر

دل تنگم مي شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم

مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست

اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

********************

ديروزدر دادگاه دلم مغز من قاضي بود ، متّهم قلبم بود جرم من عاشقي بود ،عشق

من ياد تو بود ،حقّ من اعدام بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

چشماي غمگين

چشماي غمگينتو وا کن ببينم نازنين

چرا دل شکسته اي برات بميرم نازنين

پشت پلکاي تو بارون داره نم نم مي باره

باروني نشه چشات ، بي تو غريبم نازنين

من دوسِت دارم و تو ، چشماي نازنينت مي ميرم

وقتي نيستي اين نگاه عاشق و از کي بگيرم نازنين

شونه هام پيش کش تو ، ارزونيه دلواپسيت

هر چقدر دلت مي خواد گريه بکن ، به پات مي شينم نازنين

عاشقونه عاشقي کن که تو دنياي دلت

واسه مهربونيات يه عمر، اسيرم نازنين

از تموم دار دنيا تو فقط موندي واسم

دستاي خوب تو بود ، که شد نصيبم نازنين

عاشق چشماي تو ، چشماي تنهاي منه

دوست دارم که بدوني ، عاشقترينم نازنين

شونه هام پيش کش تو ارزونيه دلواپسيت

هر چقدر دلت مي خواد گريه بکن ، به پات مي شينم نازنين...

قصه داره تموم ميشه ، مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنين ، اول خدا بعدم شما ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

چشمهاي باروني

موندنُ بودن با تو

نگوکه تکرارنميشه

دنيارم اگربدي

دل ازت صاف نميشه

توبروازاين به بعد

تنهايي ياورم بشه

نه ديگه ،دوست دارم

محال باورم بشه

حيف قلبم که يه روزي

به تودادمش امانت

چشمهاي باروني من

کرده بودبه تو عادت

بخداجهنمم جايي واسه تو نداره

حيف آتيش که بخواد روي سر تو بباره

حرف من همينه که بروپيه  کار خودت

هرچي دردُ غمُ غصه است همگي مال خودت

حالاحقتِ بري يه گوشه اي زاربزني

ازغم نبودنم هي دادوفرياد بزني

ازخدااينوميخوام هميشه آواره بشي

واسه درمون دلت دنبال راه چاره شي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

دروغ

من، با تو بودم و تو، از من چه دور بودي                          

اي کاش تو هم مث من کمي صبور بودي

نگاه من به چشم تو، اما نگات جاي ديگه                          

دلم با حرفاي تو بود،دلت با حرفاي ديگه

اولا ميگفتي به من"فرشته ي خدا شدي"                         

اما نفهميدم چرا تو از دلم جدا شدي

من واسه تو يه عکس شدم،تو واسه من يه بت شدي           

نگو که عاشقم بودي،نگو تو عشق فدا شدي

وقتي شروع شد قصمون گفتي به من "دوسِت دارم"             

اما نگفتي" خيلي زود، تو رو تنهات ميذارم"

گفتي به من" مهتابِ من از عشق سيرت ميکنم"                  

نفهميدم معنيشو که، اين بود "اسيرت ميکنم"

گفتي که" ميدوني چرا من فقط عاشق شبام؟                       

چون که چشاي تو فقط چراغ ميشه شبا برام"

آره گفتي خيلي از عشق و محبت                               

گفتي از نجابت و مهر و صداقت

گفتي اما خودِتم باور نداشتي حرفاتو                            

نميدونستي به کي بايد بگي دروغاتو

اما من تموم حرفاي تورو از بر شدم                            

من همه دروغاتو باور شدم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

رفت

رفت ، رفت تا ثابت کند اين همه دروغ در اوج ناباوري واقعيت دارد ... رفت ، رفت تا

بگويد فعل رفتن نيز حقيقت دارد. رفت از کف من شاعر بي قصيده و غزل ، منسوخ و

باطل و منفور شده در چشمان آينه ، واژه بود و رفت ...چه شعر نفرين شده اي

ميسرودم در مرصيه اين عزاي نابرابر ... شعر کدام بود ؟؟ ميخندم ... چيست بود ؟

ليچار آرام بخش ... داروي لحظه اي بر زخم ...نوش داروي همان لحظه که در هر آن

قافيه را باختم و قافيه هم رفت ... رفت تا ديگر باران نبارد ... آسمان آنقدر کدورت در

دل دارد چون دل من که بغزش در گلو خشکيده و مانده و شايد اين نوحه را جاي ديگر

از سر خوانده و از زمين رانده و در خود مانده ... مردم شهر دروغ را خفقان بايد...تن بي

حرمت اين بيشرفان گيرش جان بايد. به هر آشوب سربلندم و در حال زوالم ... قصه

ها تکراريست به خدا تکراريست ... خنده ام ميگيرد زانکه آنقدر اين واژه تکراريه ّتکرار ّ را

تکرار کردم و در آخر حاصل چه بود در اين لعنت شبنگاه نفرين گر گل اميد من پژمرد و

روحم مرد . رفت ، رفت تا ديگر هنگام تنهائي مصداق هدايت بي روال و بي آغاز

سردرگم ميان چين ها و چروکهاي دستانش خود را نيابم ... چه دستي چه صدائي تو

به اين لاشه هاي آويزان ميگوئي دست ؟... مردم از بس که گرفت و شکستند و باز در

خود نشست ... مردم از بس که شکست ... مردم از بس که درهاي غرورم را بست ...

مردم از بسکه حرمتش را داد از دست.... گوئي هست ؟!؟! ديگر نيست ،مرد از بسکه

شدش اسير مرغان غم پرست ...!!! ديگر از آن همه ارتفاع قدرت چيست به جا ؟!...

نعش بي لياقتي و آويزان به هيکلي رفته فنا ...اين کجا و دست بي رقيب از دست

رفته ام کجا ؟؟ خاطرم آشوب و چشمم خون و دريا آشوب و آسمان همچنان

ساکت ...روحم در حال زوال محلکيست و تنم ساکت ... حاصلم اين است از اين

بيهودگي با ضرب تبر ديگر دست خودم ميشکنم ... بعد با فرياد و فغاني داد و طوفاني

ريشه ام را از خاک ، پاک و ديگر ميکنم ...رفتي اما اين را فقط با تو ميتوانستم بگويم

اي همه آرام من اي همه جان من و روان من ...امشبي را بر ت مهمانم گذر کن از

برم .... فردا که آيد من دگر از اين بام شوم ميپرم ...همه از ياد بردندم تو ديگر يادم ميار

چهره ام را ...تو هم رو چون که آفتاب برآيد از تو نيز ميگذرم ... رفت ، و او که در اين

انزواي مطلق ميرفت و ردپايي نداشت ، تصويري بود که هيچ وقت نرسيدم به او

وهميشه در حسرت عشق و آرزوي او پشت آن صفحه شيشه اي ما محبوس

مانديم ... گمان ميکردم او از همه شبيه تر به من باشد... ولي او هم با ما نبود و امشب

رفت.گمان ميکردم و او رفت ... حال من ماندم و غبار آه سرد من و محبوس پشت آن

شيشه براي هميشه و او آزاد گشت و رفت ... آنچنان افسوس خورم که آهم شيشه

را گرفت و روي حسرتم ، نام يار رفته را نوشتم با سر انگشت ... آيــــنــه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

رفتي  ولي  اينو  بدون

رفتي  ولي  اينو  بدون

هرجا باشي دوست دارم

هنوز  براي  ديد نت

به رويا هام پا مي ذارم

دل منو شکستي

وقتي تنهام گذاشتي

کاش ميدونستم که تو

هيچ وقت دوسم نداشتي

دل منو شکستي

اما يادت بمونه

که هيچ کسي مثل من

قدر تو نيست بدونه

چقدر دلم ميسوزه

عمري دروغ شنيدم

با اين همه صداقت

آخر به هيچ رسيدم

منو بگو دلم رو

پاک به تو باخته بودم

نفهميدم روي آب

خونمو ساخته بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

عشق دروغ

رفته بوديم که دورازانظارديگران ، ساعتي با سرگرداني يک عشق بي پناه ،

زيرروشنايي مات ماه گردش کنيم ...

آسمان کاملاً صاف بود . معهذا ، پاره اي ابرسياه ، صورت نازنين ماه را ، درسياهي

خود ناپديد مي کرد... گفتم :آسمان به اين صافي ، معلوم نيست اين قطعه ابرسياه ،

ازگريبان  ماچه مي خواهد ؟...اشاره به ابر کرد ، آهي کشيد وگفت :آن ؟!...

آن ابر نيست!عصاره است!عصاره ي ناله هاي پنهاني عشاق واقعي است...

روي ماه را پوشانيده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من وتو نباشد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

 گمشده ي من

و به هر چه نگاه مي کنم نشاني از من ندارد. بعضي چيزها آنچنان در من گمشده

اندکه ديگر در خود پيدا نمي کنمشان. و خود نيز چنان گمشده ام که در هيچ بهانه اي

خود را نخواهم يافت.و اين همان حکايت ِ فصلي است که در آن خواهم زيست بي

انديشهء فردا

مي بارد تنپاره ي آسمان بر چشمهاي منتظري که در انتظار نشسته اند

تا در گوشه اي از نجواي خويش همسوي صداي ريزش ِ بي غرور ِ قطره هايي باشند

که سرود رهايي مي خوانند. چه قصه ها که در زمزمه شان نيست. چه غصه ها که

در زير نقاب کشيده بر چهره شان نيست. مي بارد از چشماني که در حضور ِ خاکستر ِ

پاشيده بر آسمان، شکايت ِ لحظه ها را در خود تکرار مي کنند. آنجا که هيچ کس براي

هيچ کس آشنا نيست. مي بارد از درون سينه هايي که در طپش هايشان ناله ها

سرازير است... و نفسهايي که دمي در آنها به شوقي نخواهد رسيد. مي شويد غبار ِ

کوچه ها را براي قدمهاي شبزده هايي که در تمام ِ عبور ِ خود، ترانه اي جانشان را از

غمي که هست آسوده نمي کند. و در اين لحظه ها چه کودکانه شبنم ِ نشسته بر

گونه هايم را براي گلدان ِ خشکيده در قاب عکسي بر مي چينم... شايد طراوتي در

هستي بي هستي اش نقش بندد... و چه کودکانه ، و چه ساده انگارانه ...

دلم مي خواست گونه هاي خيس از اشک آسمان را مي بوسيدم. دلم مي خواست

پرواز مي کردم و سر به روي شانه هاي ابري مي گذاشتم که محزون از تنهايي بود.

اما چه افسوس که اشکهاي پنهانم را آسمان بوسيد ، و شانه هايم را نمناک از شب

گريه هايش کرد.

در اين زمان ِ آشفته به دنبال چه هستم!! . به دنبال گمشده اي که شايد در لحظهء

باران، دستهايش را به سويم آورده باشد. اما ... به هر چه نگاه مي کنم نشاني از او

ندارد... آنقدر گم شده است که در هيچ بهانه اي طرح ِ خيالش جان نمي گيرد. آري،

من، خويش را چه بي نشان گم کرده ام.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥

خاليست جاي چشمانت

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت

دوباره فال گرفتم براي چشمانت 

اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا

قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت 

بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د

اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت 

دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست

كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت 

تمام آينه ها نذر ياس لبخندت

جنون آبي در يا فداي چشمانت 

چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج

به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت 

تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي

در انتظار چه خاليست جاي چشمانت 

به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون

به انتهاي خود و ابتداي چشمانت 

من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز

تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت 

خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست

نگاه خسته من به دعاي چشمانت... 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۲۹/۱۰/۸۵

اَتَلَ مَتَل يه بابا

اتـل متل يه بابا
 
كه اون قديم قديما
 
حسرتشو مي خوردن
 
تمومي بچه ها
 
اتل متل يه دختر
 
دردونه باباش بود

هر جا كه بابا مي رفت

دخترش هم با هاش بود

اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود
 
به گفته رفيقاش

بابا چه مهربون بود

يه روز آفتابي

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دخترُ جا گذاشتش

چه روز هاي سختي بود

اون روز هاي جدايي

چه سال هاي بدي بود

ايام بي بابايي

چه لحظه سختي بود

اون لحظه رفتنش

ولي بدتر از اون بود

لحظه بر گشتنش

هنوز يادش نرفته

نشون به اون نشونه

اونكه خودش رفته بود

آوردنش به خونه

زهرا به اون سلام كرد

بابا فقط نگاش كرد

اداي احترام كرد

بابا فقط نگاش كرد

خاك كفش بابا رو

سرمه ي تو چشاش كرد

هي بابا رو بغل كرد

بابا فقط نگاش كرد

زهرا براش زبون ريخت

دو صد دفعه صداش كرد

پيش چشاش ضجه زد

بابا فقط نگاش كرد

اتل متل يه بابا

يه مرد بي ادعا

مي خوان كه زود بميره

تمومه خواستگارا

اتل متل يه دختر

كه بر عكس قديما

براش دل مي سوزونن

تمومي بچه ها

زهرا به فكرباباس

بابا به فكر زهرا

گاهي به فكر ديروز

گاهي تو فكر فردا

يه روزي مي گفت كه خيلي

براش آرزو داره

ولي حالا دخترش

زيرش لگن مي ذاره

يه رمز مي گفت دوسْت دارم

عروسيتو ببينم

ولي حالا دخترش

ميگه به پات مي شينم

مي گفت برات بهترين

عروسي رو مي گيرم

ولي حالا مي شنوه

تا خوب نشي نمي رم
 
وقت غذا كه مي شه

سرنگُ ور ميداره

گوشه لُپ باباش

سرنگ و مي فشاره

براي اشك چشماش

هي بهونه مياره

”غصه نخور بابا جون

اشكم مال پيازه“

بابا با چشماش مي گه

خدا برات بسازه

هر شب وقتي بابا رو

مي خوابونه توي جاش

با كلي اندوه و غم

ميره سر كتاباش

حافظُ ور مي داره

راه گلوش مي گيره

قسم مي ده حافظُ

خواجه بابام نميره

دو چشمشُ مي بنده

خدا خدا ميكنه

با آهي از ته دل

حافظ ُ وا مي كنه

فال ُ شاهد فال ُ

به يك نظر مي بينه

نمي خونه ، چرا كه

هر شب جواب همينه

ديشب كه از خستگي

گرسنه خوابيده بود

نيمه شب چه خوابِ

قشنگي رو ديده بود

تو يك باغ پر از گل

پر از گل شقايق

ميون رودي بزرگ

نشسته بود تو قايق

يه خورده اونطرف تر

ميون دشت لاله

بابا سوار اسبه

مگه ميشه ؟ محاله

بابا به آسمون رفت

به پشت يك در رسيد

با دستاي مردونش

حلقه در و كوبيد

ندايي اومد از غيب

دروازه رو واكنيد

مهمون رسيده از راه

قصري مهيا كنيد

وقتي بلند شد از خواب

ديد كه وقت اذونه

عطر گل نرگسي

پيچيده بود تو خونه

هي بابا رو صدا كرد

بابا چشاش بسته بود

ديگه نگاش نمي كرد

بابا چقدر خسته بود
 
آي قصه قصه قصه

يه دختر شكسته

كه دستهاي ظريفش

چند يال پينه بسه

چند ساليه كه دختر

زرنگ و ساعي شده

از اون وقتيكه بابا

قطع نخاعي شده

نشونه بيعته

پينه دست زهرا

بهترين شفاعته

نگاه گرم بابا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

ياد تو


شب بود و غمي زشمع جان سر ميزد

پروانه ي دل به سينه پر پر ميزد

مي خواست دلم ز سينه بيرون افتد

بس ياد تو بر خانه ي دل در ميزد

در خاطره ام عکس تو را ديدم حيف

حرف خوش عاشقانه کمتر ميزد

چشمان ملامت گر تو پي درپي

سنگي به شکسه پر کبوتر ميزد

مژگان تو در نهايت بي رحمي

بر قلب خون نشسته خنجر ميزد

بييهوده دلم اشک ندامت ميريخت

اتش به دل سياه مجمر ميزد

ميرفت زخاطرم خيال رويت

اتش به حريم شعر و دفتر ميزد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

لحظه هاي کاغذي


خسته ام از ارزوها ، ارزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگاني ، زندگي هاي  اداري

افتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سردو سنگين ، اسمتنهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته  ، چشمهايي پينه بسته

خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري

صندليهاي خميده ، ميز هاي صف کشيده

خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدولهاي خالي ، پارکهاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي ، نيمکتهاي خماري

رونوشت روزها را ، روي هم سنجاق کردم

شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را ، با غبار ارزوها

خاک خواهد بست روزي ، باد  خواهد برد  باري

روي ميز خالي من ، صفحه باز حوادث

در ستون تسليتها، نامي از ما يادگاري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

کسي که دلم هميشه برا ي او تنگ است
 

دلم براي کسي تنگ مي شود.کسي که با سکوت کوچه ما همسايه است.

و بوي غريب غبار را حس مي کند .

کسي که در باغچه خانه اش نگاه مي کارد

و هر شب به بوته هاي تشنه احساس آب مي دهد.

اوبا زبان پرنده ها آشناست وبي قراري را در چشمهاي من وقتي که شرمگين ميشوم

خوب مي فهمد.

هر روز وقتي که خورشيد با دستهاي طلايي اش چشمهاي خواب را   مي مالد؛

او زود تر از تمام اهل محل به ميهماني آفتاب مي رود

وهيچ وقت ازفقر سبز باغچه و آوارگي پرستوها غيبت نميکند.....

کسي که از شب تمام انعکاس ماه را به وديعه ميگيرد تا در تاريکي شاخه اي به ديدار

گنجشکها رود

او براي ماهيها قصه ميگويد و بچه هاي يتيم عشق هيچ وقت حوصله شان سرنمي

رود...

کسي که وقتي احساس گريه مي کند

بر گيسوان قشنگش دستي به مهر ميکشد و آرام ميشود

او با تمام پنجره ها آشناست و هر وقت مي بيند در پشت پنجره باد     مي لرزد او را به

خانه مي آورد....

دلم براي کسي تنگ مي شود که چشم هاي مرا گوش مي کند.

در دستهاي بهاري اش هميشه برف دستهاي من آب مي شود.

کسي که من تمام روزها برايش دعا مي کنم

و تمام شبها براي آمدنش بيدار مانده ام کسي که من

هميشه دلم برايش تنگ ميشود.......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

فرشته بيكار

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه

مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند

تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل

جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي

که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و

تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از

فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي

به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله

گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان

مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب

از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب

است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار

کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

دوباره ديدمت

دوباره ديدمت ،باز هم پا به روياي بيداريم گذاشتي

آمدنت مثل گذشته هاي دور بود و رفتنت مثل آينده هاي نزديك

هنوز هم همان بودي

همانقدر مهربان و دوست داشتني

همانقدر لوس و بي مزه

همانقدر شوخ و با مزه

همانقدر سنگين و سر به زير

همانقدر مغرور و سر فراز

همانقدر عزيز و قابل احترام

تنها چيزي كه تغيير كرده بود........

نميدانم از تعارف كردن جاي خود به ديگري چه لذتي مي بري..!؟؟

آيا سراي قلب من براي عظمت عشق تو كوچك است؟

قول ميدهم در قلبم قصري از عشق برايت بسازم

حتي قول ميدهم رود خانه اي از خون رگانم از ميان قصر بگذرانم

تا صدايش لالايي شبهايت باشد و نجواگر عشق ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

چه آسونه شكستن

چه آسونه شكستن، رفتن و بردن
 
زيادت تلخي عشقي
 
پراز تزوير
 
پر از ترديد
 
صدايم كن كنون بي تو نفسهايم شمارش را ز ياد برده
 
هر از گاهي به ياد تو رود
 
گاهي فراموشش شود بايد كه باز آيد
 
وقار ناصحه هردم كشد شعله بر اندامم
 
خداحافظ اگر گفتم، شكستم، سوختم، ساختم
 
فقط بر رنج بيرحمي ترا ديدم، پرستيدم
 
من از خالي پر، از دريا تهي
 
توانائي به پنداريست كز روح من آويزد
 
خود كوهم، كه ويرانم
 
به چشم خاك من بنشين
 
و فكر كن به شبي تنها كه با تو همدمي كردم خروشيدم، تراويدم
 
ولي هرگز نخنديدم
 
نميداني
 
اگر پروانه هم باشي
 
نِيَم شمعي كه بر جانت نثار عشق ميريزد
 
نميبازم من هرزه تمام آرزوهايم
 
من اكنون از تو تنهايم
 
تو آتش را كشيدي بر لب سنگين پر دردم.
 
لبم از آرزو خشكيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

به نام وداع

باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته

باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد

آري ...

من ...

با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !

نازنينم !

غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد

سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده

كوركورانه زيستن را خوب آموختم !

توان نوشتن ندارم

واژه هايم گرد و غبار گرفته

من !

باور كن كه باورت كردم ...

باور كن كه بي تو بي باور شده ام !

من !

زندگيم را تمام كردم

حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !

حس مي كنم ...

هواي اينجا سرد و سنگين است

نازنينم !

ديگر نگو خداحافظ !

اگر مي روي بدون وداع برو ...

گله اي نيست !
 
ببين !

نقاشي عشق مي كشم و
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد

نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
 
ببين !

دستانم را ببين

چشمان ترم را ببين

ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !

به خاطر تو ...

نامت را هر روز زمزمه مي كنم

مبادا يادم رود

كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !

آري ... عاشق

خيال نكن ديوانه شدم ...

اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !

نازنينم !

ما محكوميم... محكوم به زندگي !

و شايد محكوم به مرگ!!!
 
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
 
رفته اي اينک اما
 
باز برمي گردي؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

افق روشن

روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت

روزي که کم ترين سرود

بوسه است

و هر انسان براي هرانسان برادريست

روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل

افسانه ايست

وقلب

براي زندگي بس است

روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي
 
روزي که آهنگ هر حرف ، زندگي است

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم
 
روزي که هر لب ترانه ايست

تا کم ترين سرود بوسه باشد
 
روزي که تو بيايي ، براي هميشه بيايي

ومهرباني با زيبايي يکسان شود
 
روزيکه ما دوباره براي کبوترهاي مان دانه بريزيم ...

و من آن روز را انتظار ميکشم

حتا روزي که ديگر

نباشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

10 واقعيت اساسي در رابطه با ازدواج
 


1- شما نميتوانيد فردي را مجبور كنيد تا شما را دوست داشته باشد و هيچ كس

توانايي خوشبخت ساختن صد در صد شما را ندارد.

2- هر چه ميخواهيد تلاش كنيد، شما هيچگاه قادر نخواهيد بود شريك خود را تغيير

دهيد، هر چند اگر شما خود را تغيير دهيد، ممكن است شريك شما نيز تغيير كند.

3- اشخاص با اشخاص ازدواج نميكنند، بلكه آنها با توهمات و خيالپردازيهاي خودشان

ازدواج ميكنند.

4- يك ازدواج حقيقي درست از نقطه اي آغاز ميگردد كه توهمات پايان مي يابند.

چالش يك ازدواج آن است كه كشف كنيم با چه كسي ازدواج كرده ايم.

5- عشق تنها يكي از عللي است كه ما شريك خود را بر ميگزينيم. (برخي اوقات

مهمترين فاكتور نميباشد)

6- به احتمال زياد، خصلتها و صفات موجود در شريكتان كه ديوانه وار خشم شما را

برمي انگيزند، همان صفاتي هستند كه در ابتدا شما را مجذوب شريكتان كرده بوده

اند.

7-اين غير ممكن است كه شما  بدون تجربه كردن دوران درد و تنهايي يك رابطه را

پشت سر بگذاريد.

8-بزرگترين هديه اي كه ميتوانيد به فرزندانتان اعطا كنيد يك ازدواج محبت آميز

ميباشد.

9-موفقيت زماني در يك ازدواج حاصل ميگردد كه هر كدام از ما به اين واقعيت پي

ببريم كه نيازهاي شريكمان حداقل به اهميت نيازهاي خودمان ميباشد.

10- ازدواج بهترين فرصت براي رشد و بالندگي، غلبه بر حس خودخواهي و آموزش

عشق ورزي ميباشد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

بگو که من دوسِت دارم

يه عمري آسمون بودي ، دستم به تو نمي رسيد

نه قطره اي روي زمين ، نه چشم تو منو نديد

هر چي  رو من قسم دادم به حرمت ستاره ها

تا که به تو نشون بدم ، بين تموم قطره ها

خدا که اين قصه رو ديد از رو زمينش منو چيد

ابري شدم که آسمون ، باز دوباره منو نديد

از بخت بد، من اين بالا ، اين آسمونِ رو زمين

بايد که قطره اي بشم ، اي آسمون منو ببين

قطره شدم از آسمون تا که بگم ديوونتم

من عاشق بوي نمِ اشکاي روي گونتم

به جاي بارون گريه ها ، مال تو باشه نازنين

بذار که با لمس تنت آروم بميرم رو زمين

نذار که حرف آخرم ، با گريه همبازي بشه

بگو که من دوسِت دارم ، تا اين دلم راضي باشه

هيچي نگفتش آسمون ، حتي منو نگا نکرد

تو لحظهً مرگ منم ، يه بار منو صدا نکرد...
 
قصه داره تموم ميشه ، مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنين ، اول خدا بعدم شما ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

به خاطر عشق

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي

تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه

روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي

تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».يه روز

ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و

گفتم: «آره مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من

اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم وزيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه

نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره

مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت

خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز

هم خيلي تنهام 

به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هيچ وقت اونو گدايي نکن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

برام قصه مي گي

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه

سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو

تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با

پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو

ميبندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو

گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه

قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ

خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي

دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در

ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي

سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو

باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو

زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير

حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني

که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي

کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي

کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني

من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي

مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو

همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح

نازکه.. نشکونش خب؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

کمکم کن

تو که در هر جائي ! کجا پيدايت کنم ؟!
 
در قلب کدام با سخاوت دور دست ؟!

در دستان کدام گداي عاشق ؟!

در چشمان کدام منتظر بي پناه ؟!

در دهان کدام شاعر گنگ پريشان ؟!

ودر جاي پاي کدام رهگذر غريب ؟!

 اينها که :

همه بي سخاوتند ! 

همه سرشار از دنيايند ! 

همه در کنار معشوق خود هزار ناز و افاده دارند که به من افتاده و تنها ، پوزخند

ميزنند !,

همه که قفل سکوت لعنت باري بر دهان کوبيده اند ! و

همه که ساکن شهر بي طلوع خويشند !

پس ؛

تورا از که بپرسم؟! پس از چه کسي وصف خيالت را بشنوم؟!

تورا به کرامتت  به وسعتت و به حرمتت که ديگر کسي نگه دارش نيست ! التماست

ميکنم کمي هوشياري نصيبم کن ، 

ديگر جاي هيچ رنگي در دلم خالي نيست ! فرياد احتياج بيرنگي ميکنم ،

قلبم پير شد از بس که مرد ! جواني دل عطا کن .

زبانم خاموش شد از بس که بريده شد ! پس ؛ بگذار زمزمه عشقت در گوشم زنگ

زند .

از بس بيهوده رفته ام ، از جايم تکان نخورده ام !

کمکم کن نقاب از چهره ام برگيرم تا زيباتر ببينمت ، تا آئينه ها شکسته شوند

دروغ اين آئينه ها مرا در دره سوت کور امروز قرار داده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

قلبم خسته است

گاهي سخته گفتن آنچه درون ماست

گاهي سخته قبول آنکه عاشق شدي

خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست

اگر باز هم …. اگر باز هم او ….

قلبم خسته است

خسته تازه التيام يافته

روزي ميرسد که ديگر وصله اي به آن نتوان کرد

آن وقت چه کنم خدايا

حرفهايت هنوزم دلم را مي لرزاند

اکنون ديگر مي توانم بگويم که قلبم نزد توست

آن دورها …اما چه نزديک

من ديگر چه دارم که بمانم؟!

همه چي در دست توست….

براي کسي که ميدونه چقدر دوستش دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

غمگسار من

هزار جهد بکر دم که يار من باشي                      

مرا دلبخش دل بيقرار باشي

چارغ ديده شب زنده دار من باشي                   

انيس خاطر اميدوار من باشي

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند                     

تو در ميانه خداوند گار من باشي

از آن عقيق که خونين دلم زعشوه او                    

اگر کنم گله يي غمگسار من باشي

در آن چمن که بتان دست عاشقان گيرند                  

گرت زدست بر ايد نگار من باشي

شبي به کلبه احزان عاشقان آ يي                 

دمي انيس دل سوگوار من باشي

سه بوسه کز دولبت کرده يي وظيفه من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

غزل دلتنگي

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است

تنها سر مويي ز سر موي تو دورم

اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش

تو قاف قرار من و من عين عبورم

بگذار به بالاي بلند تو ببالم

کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

سلام قشنگ بي ريا

سلام بهار زندگيم ، سلام قشنگ بي ريا

حالت چطوره نازنين ، چه مي کني با دوريا

روزات چه جوري مي گذرن ، شبا چطور سر مي کني

چقد تا خوابت ببره ، اين ور و اون ور مي کني

از تو دلت خبر دارم حال دلت خيلي بده

اين سرنوشت عاشقا ، از اون قديم تا ابده

عشقه و سيصد تا بلا ، يه وقت نگي نمي توني

قصه مونو ولش کني ، بگي ديگه نمي خوني

يه وقت نياد اونروزي که بگي ديگه خسته شدي

با اينهمه دام و قفس بگي که پر بسته شدي

نبينم از تو خاطرت ، عهدي که بستيم پاک بشه

درخت خاطراتمون ، يه وقت بميره خاک بشه

يه وقت نگي ديگه بسه ، بري و تنهام بزاري

به وسعت دشت دلم گلاي ماتم بکاري

درسته که اگه بري ، غصه و دردت کم مي شه

ولي بدون که اينجوري ، درخت عمرم خم مي شه

راستي تو مي توني بري ؟ بي من بري ، بي همنفس

تو بري و رها بشي ، منم بمونم تو قفس؟

فکر نکنم دلت بياد ، دل منو خون بکني

قلب منو بشکني و منو پريشون بکني

درسته که بعضي روزا ، يه خورده غرغر مي کني

ولي اگه پاش برسه ، حسابي شرشر مي کني

من تو رو خوب مي شناسمت ، تو مثل رويا مي موني

قصه زنده موندنو تو گوشاي من مي خوني

قلب تو عين درياست زلال و پاک و آبي

تو عالم رفاقت تو نابه نابه نابي

سرت رو درد نمي يارم ، فکر مي کنم ديگه بسه

مي بخشي بعضي گفته هام يه جورايي پيش و پسه

تو رو سپردم به خدا ، خداي خوب و مهربون

قدر دل قشنگتو ، تو رو به جون من بدون ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

سفرت به خير

براي تو مي نويسم . تويي که مرا با عشق خويش خلق کردي .تويي که پرواز به من

آموختي بدون بالي براي گشودن . پر پرواز به من دادي بي آنکه خويش بر بال هايم

بنشيني و اوج گرفتنم را به نظاره روي. خلقم کردي از هيچ ولي دوباره ويرانم کن که

خود طاقت ويران کردن ندارم . بي تو هيچم  و تو مي داني. تو مي داني وجودم را بر

وجودت بنا نمودي و چه قصر سست بنيادي . قصري که تو بر درياچه ي هوس

ساختي و من بردشت نام آور عشق. تو ندانستي چه مي کني با قلب يخ زده ي من

ومن مي دانستم طريق دل بستن را.

مي سرودم عشق را بي آن که بدانم قافيه را .

مي کشيدم پروانه را بر بوم گونه هايت بي آن که بدانم شمع چيست.

ديگر گل را باور ندارم . نمي توانم آسمان را باور کنم.

رفتي....

سفرت به خير








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

دوباره من دوباره تو

دوباره من دوباره تو

دو همنفس دو همزبون

دوباره عشق دوباره ما

دو همسفر دو همصدا

تو اي پايان تنهائي پناه آخر من باش

تو اين شب مرگي پائيز بهار باور من باش

بزار با مشرق چشمات شبم روشنترين باشه

مي خوام آئينه خونه با چشمات همنشين باشه
 
اين سخن ها كه شنيدي همه از هجر و جفا بود

انتظار دل خسته ز دلش مهر و وفا بود

در پي رفتن تو غصه همي همدم من شد

اي درغا چه بگويم همه جا صلح و صفا بود

خون چشمم كه براي تو دمي آب نباريد

اين شنيد از لب لعلت كه دگر وقت كفي بود

بي حد از پاي فتادم كه به دنبال تو گشتم

هاجر از بهر دو جرعه گه ز مروه به صفا بود

هرچه باريدم و دل را خبري زنده نگرداند

سيل اشكم سر سجاده و در كنج خفا بود

درد عشق دل ما را كه فقط بهر جدايي است

به شبانگاه و صباحي غم تو ذكر شفا بود

سخن ار مي طلبي گوي غم عاشق ما باش

نظر رحمت هو بر دل پاك ضعفا بود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۲۸/۱۰/۸۵

يار بيوفـــــا

راستي را يار مــــا با گــــوش دل نشنيد حيف

چــون به شيوهء دروغ خـــويش مينازيد حيف

نقص او را شمــهء اظهار کـــــردم خسته شد

خير را گفتم بــــه وي امــــا زمن رنجيد حيف

نيگويي ميکردمش افسوس بــــد بيني نمـــــود

رشته مهـــر و محبت از ميان ببـــــريد حيف

پينه اندر جــــامه اش ميدوختم با خـــــون دل

دامن را از جهالت عــــــاقبت بــــدريد حيف

علت ويرا بـــــآب ديــــــده ميـــــــــدادم صفا

در عوض او خاکرا با صــــورتم پاشيد حيف

روي خود را از بساط صدق گردانيــد و رفت

راه نا همواري تـاريکي بخود بــــگــزيد حيف

"تنها" از آنکس کــــــــه تـو اميد ياري داشتـي

سيلي از نــــا اميدي بـــــر رخت کوبيـد حيف








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

نرگس

نرگس جوان زيبايي بود که هر روز مي رفت تا خود را در درياچه

 تماشا کند چنان شيفته خود مي شد که روزي به درون درياچه افتاد

در جايي که نرگس به اب افتاده بود گلي روييد که نر گس ناميدندش

وقتي نرگس مرد الهه هاي جنگل به کنار درياچه امدند. که از يک در

ياچه با اب شيرين به کوزهاي سرشار از اشک تبديل شده بود

الهه ها پرسيدند:چرا گريه مي کني؟

درياچه گفت:براي نرگس مي گريم

الهه ها گفتند: شگفت اور نيست که براي نرگس مي گريي.......... و

ادامه دادند.هر چه که بود با انکه ما همواره در جنگل در پي اش مي

شتافتيم تنها تو فرصت داشتي که از نزديک زيبايش را تماشا کني

درياچه پرسيد:مگر نرگس زيبا بود؟

اورياد ها شگفت زده جواب دادند:چه کسي بهتر از تو ميتوانست اين

حقيقت را بداند؟هر چه بود هر روز در کنار تو مي نشست

درياچه گفت:من براي نرگس ميگريم ولي هرگز زيبايي در او نيافته

بودم!!!

من براي نرگس ميگريم چون هر بار که از فراز کناره ام به رويم خم

ميشد مي توانستم در اعماق ديدگانش  بازتاب زيبايي خود را ببينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

آخرين نگاه

گفتم:كبوتر بوسه!

گفتي:پر

گفتم:گنجشك آن همه آسودگي

گفتي پر

گفتم:پروانه پرسه هاي بي پايان

گفتي :پر

گفتم:التماس علاقه

بي تابي ترانه

بيداري بي حساب

نگاهم كردي

نه انگشتت از زمين زندگي ام بلند شد

نه واژه پر از بام لبان تو پر كشيد

سكوت كردي كه چشمه شبنم

از شنزار انتظار من بجوشد

عاشقم كردي همبازي نا ماندگار اين همه گريه

و آخرين نگاه تو

هنوز در درگاه گريه هاي من ايستاده است

حالا بدون تو!

روبه روي آيينه مي ايستم!

مي گويم:زنبور گزنده اين همه انتظار

كلاغ سق سياه اين همه غصه

و كسي در جواب گفته هاي من پر نمي گويد

تكرار آن بازي بدون دست و صداي تو ممكن نيست

پس به پيوست تمام ترانه هاي قديمي

باز هم مي نويسم...!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

عشق از نگاهي ديگر

تو نمي داني چه قدر آرام کننده است که در آغوشش سر بگذاري و هاي هاي گريه

کني،چه لذتي دارد که بر شانه هايش دست بگذاري و با تمام وجود بخندي. نمي

داني چه حسي دارد که چشم به راهش بماني و منتظر بر در نشيني. نمي داني که

انتظار آمدنش اميد شبي دل انگيز را بر بسترش مي دهد.

نمي رنجي از طغيان هاي درونش چون خود نيز طغيان مي کني. آرام نگاهش مي

کني تا درون شعله ورش خاموش شود و به بعد به پاي صحبتش مي نشيني. مي

شنوي ، مي شنوي و باز مي شنوي چيزي نمي گويي اما او از نگاهت مي خواند که

حرفش را پذيرفته اي يا نه. و هنگامي که تو طغيان مي کني تو را کنار خود مي

نشاند و حرف به حرف و کلمه به کلمه مي شنود و بعد برايت حلاجي مي کند و تو نيز

خاموش مي شوي.

لذت مي بري از اينکه چشم براهت باشد از اينکه نبودن تو در کنارش آرام و قرار را از او

گرفته ست و لذت مي بري از اينکه وقتي از دور مي بينيش آغوش گرمش را برايت باز

مي کند و تو نيز بي دريغ پاسخش مي دهي. آه، چه قدر زيباست که نفس هاي

گرمش گونه ات را بسوزاند و چه زيبا تر که تپيدن قلبت به قلبش نوايي شاد دهد.

چه غرورآورست که خود را براي او بداني او نيز خود را براي تو.

چه ساده مي نشيند پاي صحبتت و چه زيبا گوش فرا مي دهد. مي گويي برايش " از

چيزهاي کوچک ، از دانه هاي شبنم بر تيغه هاي علف . يا از چيزهاي بزرگ ، از آن چه

که در جهان مي گذرد."

مي گويي و مي گويي و او مي شنود و مي شنود.

وقتي افکارش مشوش مي شود به ياريش مي شتابي و هم کلامش مي شوي.

روزي که بي قراري و مضطرب، آرام نگاهت مي کند و مي گويد چه چيز آشفته ات

کرده در حالي که من کنار توام و لحظه ايي تنهايت نمي گذارم. آه، اين حرفش چه

قدر به دل مي نشيند.
 
آه، چه زيباست وقتي حس مي کني موجودي ديگر درونت رشد مي کند، نفست را

مي گيرد و لگد بر شکمت مي کوبد اما آخ بر زبان نمي آوري و به روي نديده اش مي

خندي. لحظه به لحظه حسش مي کني، نوازشش مي کني و برايش لالايي مي

خواني.

و تو! چه لذت مي بري که فرزندت درون همسرت آرام آرام رشد مي کند ونشان از تو

مي برد. سر بر شکم همسرت مي گذاري و هياهوي کودکت را مي خندي.

روز ها مي گذرد و منتظري تا رخ زيباي کودکت را ببيني.

آه، درد به سراغ تو مي آيد . فرياد مي زني، ناله مي کني و چنگ بر بستر مي زني.

و تو! نگراني و از ديدن رخ پر درد همسرت اشک بر گونه ات روان مي شود.

و در اين هياهو گريه ي نوزادت تو را به خود مي آورد ، صدايش را مي شنوي و از

هوش مي روي و بخوابي عميق فرو مي روي.

و تو! اشکت به خنده بدل مي شود.

نمي داني چه حسي دارد که سينه ات را در دهان بچه ات بگذاري تا از شيره ي

وجودت بمکد و به واسطه اش نيرو گيرد.

وتو! نمي داني ، چه قدر سرشار از غرور مي شوي که کودکت صدايت کند و تو را

حامي خود بداند و دستانش کوچکش را در دستانت بگذارد و با تو به گردش رود.

چه حسي دارد که کودکت را ميان خود و همسرت بنشاني و برايش قصه بگويي و

بخندانيش. شاهد بزرگيش مي شوي و به کمالش مي رساني .

تو نمي داني چه قدر لذت بخش است که در آغوش همسرت باشي و بوسه ي

گرمش لبانت را به هم دوزد. او اشک مي ريزد و تو دلداريش مي دهي و آخرين بار

چشمانش را که با هر قطره از اشکش عشقت فرياد مي زند، مي بيني و چشم از

دنيا فرو مي بندي.

نه! تو نمي داني... تو نمي بيني اين همه زيبايي را!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

زندگاني جاودانه

در منتهاي وجود من كسي نهفته است

كسي كه رنگ سرخ عشق را شكفته است

كسي كه نغمه و سرود پاكي ام را سروده است

كسي كه هرگز از براي من سخن نگفته است

كسي كه نه مرا ديده نه شنيده است

ولي در عمق وجود من هنوز نهفته است

او براي من زني با احساس شاعرانه است

او شبيه يك غزل يا يك ترانه است

او درون من شبيه يك بركه بيكرانه است

تپشهاي قلب من براي او شبيه يك شعر با نواي عاشقنه است

نگاه شيشه اي من منشاش نگاه اوست

به روي هر كه هست و نيست پاك و بي كنايه است

او براي من همان اميد جاودانه زندگاني جاودانه است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

در من کسي

تنگ غروب است

در خانه شمعي است و چراغي يا صدايي نيست اما

در من کسي مي گريد اينجا

ساعت به تابوت سياهش خفته گويي

قلب زمان استاده از کار

از قاب عکسي چشمهاي آشنايي روي ديوار

دارد به روي من نظر اما چه بيمار

در آسمان تيره يک چابک پرستو

با پنجه هاي باد وحشي در ستيز است

باران نمي بارد ولي ابري شناور

با بادهاي خوب من پا در گريز است

دور است از من آرزو دور

دير است بر من زندگي دير

دل تنگ از اين دوري و ديري وتماشا

در من کسي خاموش مي گريد در اينجا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

بن بست

نه دست اشتياق

نه پاي پيشواز

درهم شكسته عطر لطيف نياز و ناز

گلهاي من شکفته به گلدان او ولي

چشمان سبز فام وي از من گريخته است

لبريز کرده جام من از نوش آن نگاه

اما دريغ دست من اين جام ريخته است

تا کي به هر بهانه سرودي نگاشتن

حرفي نمانده است

از او رميده است

روياي خواستن

از من کلام غمزده دوست داشتن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

همه اينو مي دونن

من هيچوقت يه آدم سياسي نبودم ..
 
همه اينو مي دونن ..

به سرباز دم در لبخندي مي زنم و
 
وارد صف ميشم ..
 
برگه رو مي گيرم ..
 
زير چشمي همه رو نگام مي کنم ..
 
با يه حرکت سريع اونو تا مي کنم و
 
توي جيبم مي ذارم ..
 
به مرد ريشو که داره منو مي پاد نگاهي مي ندازم ..
 
گوشي همراهمو در ميارم و
 
در حاليکه نشون مي دم
 
مشغول شماره گرفتن هستم مي زنم بيرون ..

قدمهامو تند تر مي کنم و دور ميشم ..
 
از شادي سر از پا نمي شناسم ..
 
گويي دنيا را فتح کرده ام ..

يادمه يه بار با همين روش از بيمارستان رواني زدم به چاک ..
 
آخه من هيچوقت يه آدم سياسي نبودم ..
 
همه اينو ميدونن ..

مي دوني ..؟
 
آتش شومينه جايگاه برگه ام شد ..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

آزاده

با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتاده ام من

با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام من

در سر ندارم هوسي، چشمي ندارم به کسي، آزاده ام من

با آنکه از بي حاصلي سر در گريبانم چو گل

شادم که از روشندلي  پاکيزه دامانم چو گل

خندان لب و خونين جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من

يا رب چو من افتاده اي کو؟

افتاده ي  آزاده اي    کو؟

تا رفته از جانم برون سوداي هستي

آسوده ام آسوده از غوغاي هستي

گلبانگ مستي آفرين همچون رهي سر داده ام من

مرغ شباهنگم ولي در دام غم افتاده ام من

خندان لب و خونين جگر مانند جام باده ام ، آزاده ام من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥

چند تا حرف

بعضي آدم ها مثل يه آپارتمان اند، مبله و شيك و راحت ، دو روز كه توش مي شيني

دلت مي گيره. بعضي ها هم مثل يه قلعه اند ، خودت رو مي كشي تا بري توش بعد

مي بيني اون تو هيچي نيست جز چند تا سنگ كهنه و رنگ و رو رفته. بعضي ها هم

مثل خونه ويلايي اند ، پات رو كه مي ذاري تو مي فهمي دو روز ديگه بايد از اونجا بري

، بعضي ها هم مثل يه ديوار قديمي كوتاه يه باغ اند ، مي ري تو و هي قدم مي زني

و باغ تموم نمي شه ، نگاه مي كني ، عطرها رو بو مي كشي ، رنگ ها رو تماشا مي

كني ، مي ري و مي ري... آخري در كار نيست ، به ديوار كه رسيدي مي توني دور باغ

بگردي ، تازه هر فصلش هم يه جوره...

********************

چند سال از عمرت رو پاي عشق ريختي؟ چند ساعت از روز رو به فكر كردن به عشق

مي گذروني؟ غمگيني؟ مضطربي؟ نااميدي؟ سرخورده اي؟ عصباني هستي؟ باور

كن تقصير هيچ كسي جز خودت نيست. چرا به ما ياد نمي دن چيزها رو بيشتر از اون

چه هست جدي نگيريم؟ چرا از زندگي كه مثل يه آسمون بزرگه يه قفس مي سازيم؟

چرا به ما ياد نمي دن كه مقصد همه چيز نيست و مسيره كه مهمه؟

********************

دنيا مزخرفه؟ از دروغ و خشونت و تنهايي خسته اي؟ زندگي همينه. رنج بكشي و به

ديگران لبخند هديه كني. تنها باشي و تنهايي ديگران رو پر كني. غمگين باشي و به

ديگران شادي بدهي. دستت را به من بده. روياهايت را با روياهايم در هم بياميز. عطر

زندگي را نفس بكش. ترس ها و تنفرهايت را دور بريز. شعر يعني زيبا خواستن دنيا از

سوي من و تو . شعر يعني به زبان معصومانه ي كودكي سخن گفتن. شعر يعني آن

طرف ديوار دروغ. شعر يعني من تو را دوست دارم و تو مرا دوست داري. شعر يعني

زندگي مال ماست ، مال كودكانمان كه ايمان داريم تاريكي ها را خواهند تاراند و آنچه

را كه ما نتوانستيم نشا نشان دهيم نشانمان خواهند داد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۲۷/۱۰/۸۵

هر که مرا ديد تورا نفرين کرد

ازتوبايد مي گذشتم

ولي افسوس نتونستم

توعروسک بودي ومن

آخرقصه دونستم

تووجودخالي تو

جزدروغ هيچي نديدم

کاش ميشد به اين حقيقت

پيش ازاينها مي رسيدم

سوختم و سوختم وساختم

هرچي داشتم به پات باختم

کاش تورو از روز اول

مثل امروزمي شناختم

آخه عشق يعني شکستن

عاشقانه سرسپردن

دل سپردن به سراب

درسکوت خويش مردن

يه روزي يه روزگاري

حرف بين ما نگاه بود

عشق ونقاشي ميکرديم

نقش ما خورشيد وماه بود

بعدازاون واژه نوشتيم

جملمون ستاره چين بود

مثل دريا آبي بوديم

معني زندگي اين بود.

ماگذشتيم وگذشت
 
آنچه توکردي باما

توبمان با دگران

واي به حال دگران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

يادش بخير

يادش بخير بچّگيا،شيطونيا، تموم ِ پنهون کاريا
 
بازي ِ گرگم به هوا، کباب کباب،تموم اسباب بازيا
 
لوس شُدَنا،خنديدَنا، دوس داشتني هاي ِ راستَکي
 
عيدي گرفتن از همه،پول تو جيبي،بستَنياي آبکي
 
يادش بخير مادر بزرگ،با قصّه هاي جورواجور
 
حرف زَدن از گذشته ها،از زَموناي خيلي دور
 
يادش بخير اُون زَمونا خنده هامون راستکي بود
 
گريه هامون يه لحظه وُ، کينه تو هيچ دلي نبود
 
مرزيُ حدّي که نبود، پَر مي زديم توي خيال
 
مي رسيديم به سادگي، به آرزوهاي محال
 
مي شد تو اُون روزاي خوب،خدارُ حس کردِشُ ديد
 
مي شد بدونِ پلّه رفت، از آسمون ستاره چيد
 
مي شُد تو اُون عالمِ سبز، رو پُشتِ اَبرا بشينيم
 
گل دادن ِ درختارُ، تو فصلِ سرما ببينيم
 
راستي عجب عالَمي بود، پُر بوديم از فصل بهار
 
دنيا رُ رَنگي مي ديديم، قشنگُ پُر نقشُ نگار
 
دُنياي ِ خوبي بود ولي، حيف که تموم شُدُ گُذشت
 
مثلِ يه موج اَز سَِرمون،گذشتُ ديگه بر نگشت
 
حالا ديگه قد کشيديم، پَُر شديم از رنگُ ريا
 
غرق شديم تو عالم ِ، زرنگيا، دُرنگيا
 
کاشکي مي شد ما آدما، بچه مي مونديم تا اَبد
 
دل مي داديم به چَن تا گَل،يا چن تا سيب تو يِه سَبد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

گم کرده ام کيست

نميدانم زندگي دراين دنيا چقدر به گم کردن و پيدا کردن مربوط ميشود.همينقدر

ميدانم کسي نيست که گم کرده اي نداشته باشد. هر قدر بزرگتر و

پر سوزتر.بعضي ها گمشده هايشان دم دست است و يدکي دارد ميشود چيزي را

جايگزينش کرد. بعضي هاکه مشغول چيزهاي مهم و بزرگند و

گمشده هايشان هم مهمند. بعضي ها خودشان را گم مي کنند و بعضي چيزهايي را

که براي انسان عزيز است. بعضي ها عزيز ترين چيزهايشان

را گم مي کنند و بعضي.....

نمي دانم خدا چقدر بر اين گم کردن و پيدا کردن نظر دارد . همين قدر مي دانم با گم

شدن هر چيزي و اولين کسي که به ياد مي آيد ...خداست. مثل

اينکه دلش مي خواهد چيز هايي گم بشوند و تا او به ياد بيايد. مثل اينکه دلش مي

خواهد چيزهايي عزيز بشوند و دلخواه بشوند و عاشقانه دوست

داشته شوند و بعد گم بشوند. نه بفهمي چطور گم شده اند و نه تا ابد بتواني

پيدايشان کني. دلش مي خواهد وقتي چيزي گم مي شود و دلها خوب

بسوزند . مثل اينکه سالهاي سال به هر زباني گفته است: من گم شده شمايم و چرا

مرا نمي يابيد؟

مثل اينکه بازهم آدمها نفهميده اند چه کسي را گم کرده اند. دلش مي خواهد آدمها

بفهمند که گمشده آنها اوست و همه چيز گم مي شود. برهوت و

تنها و بي کس و بي هيچ پناهي. آنوقت تنها کسي که هستو آغوشش پر از محبت

است و گرم است و آرام است و بي دغدغه و تو را از انديشه ئ

هر چه هست مي رهاند .... اوست.

واين حديث قدسي به يادم مي آيد:

" آنکس که مرا بجويد و مي يابد و

و آنکس که مرا بيايد و دوستم دارد و

و چون دوستم بدارد و عاشقم مي شود و

و چون عاشق من گردد و عاشقش مي شوم و

و چون عاشق او شوم و او را مي کشم و

و چون بکشم و خود خونبهايش مي گردم "








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

گل آرزوي من

باور نداشتم که گل آرزوي من

با دست نازنين تو بر خاک اوفتد

با اين همه هنوز به جان مي پرستمت

بالله اگر که عشق چنين پاک اوفتد

مي بينمت هنوز به ديدار واپسين

گريان در آمدي که: « ...، خدا نخواست!»

غافل که من به جز تو خدايي نداشتم

اما دريغ و درد نگفتي چرا نخواست!

بيچاره دل خطاي تو در چشم او نکوست

گويد به من : « هر آنچه که او کرد خوب کرد »

فرداي ما نيامد و خورشيد آرزو

تنها سپيده اي زد و آنگه ... غروب کرد

بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم

داني چرا نواي عزا سر نمي کنم؟

تو صحبت محبت من باورت نبود

من ترک دوستي ز تو باور نمي کنم!

پاداش آن صفاي خدايي که در تو بود

اين واپسين ترانه تو را يادگار باد

ماند به سينه ام غم تو ياد گار تو

هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد

ديگر ز پا فتاده ام اي ساقي عجل

لب تشنه ام، بريز به کامم شراب را

اي آخرين پناه من ، آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

گرمي بوسه او

هنگامي که گرمي بوسه او را بر لبان سوزان خود احساس کنم ؛نيم مرده و بيجان

سر به بيابان خواهم نهاد.

سوي باختر؛سوي خاور؛هر کجا که بياباني خشک و سوزان باشد.

لگد کوب پايم نيم جان خواهم شدو تا آنجا که نيرو ودر تن داشته باشم به هر جانب

که پيش آيدخواهم رفت وهنگاميکه پيروزمندانه بيايدودر آغوشم گيرد و مرا از آن

خويش کند.

فرياد زنان دست و پا خواهم زدو داد از دل ديوانه بر خواهم آورد: به او رحم نمي کنم

دشنامش خواهم گفت :در آن هنگام که مرا سراپا از آن خود پندارد؛گرفتار شوم؛ديوانه

ام شود در آتش و صلم بسوزد.آنگاه خويش را از چنگش بدر خواهم آورد.

تا کارش را دشوار کنم .اما ..... اگر نيايد چکنم؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

كسي نمي داند چه مي گذرد

 
نمي داند در دفتر زندگي من چه ميگذرد
 
جز ياسهاي دست تو
 
جز سنگ فرشهاي خانه دوست
 
کس چه ميداند که با من چه ميگذرد
 
کس چه ميداند
 
که صداي ناله قلبم از سوي کيست
 
که صداي زنجير درهاي بسته از آن کيست
 
هيچ کس نخواهد دانست
 
که سراب زندگي چيست
 
جز من که سراب را مي بينم ,مي فهمم
 
چون سراب را در نگاه تو ,در عشق تو ديدم و فهميدم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

غم فزون دارم

غم فزون دارم،به سيلي چهره گلناري کنم

ترس دشمن شادي است و خويشتن داري کنم
 
هيچ کس آگه ز دردم نيست ، اين خود نعمت است

دم به دم شکرانه از اين بي پرستاري کنم
 
در قبال دوستي ها، مي کشم آزارها

زندگي اما حرامم باد اگر زاري کنم
 
تا بياسايم ز رنج نا مرادي هاي خويش

در پناه باده گاهي ترک هوشياري کنم
 
همچو بيدي در کنار صخره ها روئيده ام

اين همه خواري کشيدم، تا سبکباري کنم
 
تن بکاهم آنقدر از قيدها، تا همچو کاه

با نسيمي در فناي خويش ياري کنم
 
اي صدف در پهنه ي دريا دهاني باز کن

تا به جاي گريه ي خونين گهر باري کنم
 
بر مزارم لاله ها روئيد ز داغ سينه سوز

ذوق من را بين، کجاها فکر گلکاري کنم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

غزلي با رديف شب

با احترام! خدمت نام شريف شب

تكرار مي‌كنم غزلي با رديف شب

باران، كنار پنجره‌ها شعر مي‌شود

و قطره قطره مي‌چكد از قيف شب

اين مشق را دوباره ورق مي‌زنم و بعد

آماده مي‌كنم كه بخوابد به كيف شب

آه، اي ستاره! ماه شما غصه مي‌خورد؟

يا خنده مي‌زند به خيال نحيف شب؟

من خواب مي‌روم و در آن انتظارها

ساعت، دوان دوان به سراغ حريف شب‌

هر چند خواب چشم مرا غرق مي‌كند

تكرار مي‌كنم غزلي با رديف شب‌








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

سفر در شب

همچون شهاب مي گذرم در زلال شب…
 
از دشت هاي خالي و خاموش
 
از پيچ وتاب گردنه ها ،قعر دره ها …
 
نور چراغ ها ،چون خوشه هاي آتش در بوته هاي درد
 
راهي ميان ظلمت شب باز مي كند
 
همراه من،ستاره غمگين و خسته اي
 
در دور دست ها پرواز مي كند
 
نور غريب ماه،نرم و سبك
 
به خلوت آغوش دره ها تن مي كند رها.
 
بازوي لخت گردنه،پيچيده كام جو
 
بر دور سينه هوس انگيز تپه ها
 
باد از شكاف دامنه فرياد مي زند …
 
من همچو باد مي گذرم روي بال شب
 
در هر دو سوي راه
 
غوغاي شاخه ها و گريز درخت ها ست
 
با برگ هاي سوخته
 
با شاخه هاي خشك
 
سر مي كشند در پي هم خار هاي گيج
 
گاهي دو چشم خونين از لاي بوته ها
 
مبهوت مي درخشد و مسحور مي شود!
 
در هاي و هوي همهمه ها دور مي شود
 
اي روشنائي سحر
 
اي آفتاب پاك
 
اي مرز جاودانگي نيكي...
 
من با اميد وصل تو شب را شكسته ام
 
من در هواي عشق تو از شب گذشته ام
 
بهر تو دست و پا زده ام در شكنج راه
 
سوي تو بال و پر زده ام ودر ملال شب!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥

سرانجام

عشق من نمايان شده است

زندگي همچون يک ترانه است

آه،آري ،آري ،سرانجام

آسمانهاي بالا،آبي هستند

قلبم پوشيده از سبزه و گل بود

در شبي که به تو نگريستم

رويايي يافتم

که مي توانم در موردش صحبت کنم

رويايي که من مي توانم خود را فراخوانم

هيجاني پيدا کردهام که بفشارم

گونه هايم را به تو

هيجاني که هرگز احساس نکرده بودم

آه ، آري ، آري

و تو لبخند مي زني

و طلسم موثر واقع شد

زيرا اينجا در بهشت هستيم

به خاطر اينکه تو سرانجام از آن مني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۲۶/۱۰/۸۵

گريه اي در شب

مردم نميدانند پشت چهره من يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي تا آنكه دانند بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشكم گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است

من هيچگه بر درد  خود  زاري نكردم

اندوه من، اندوه پست  آب و نان »نيست

اين اشكها بي امان از تو پنهان

جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست

شبها ز بام خانه ويرانه خود

هر سو ببامي ميدود موج نگاهم

در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:

من دردمندم

من بي پناهم

از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !

من تيره بختم

من موج اشكم

من ابر آهم

بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:

كاي بر فراز بام خود استاده آرام !

من در حصار بينوائيها اسيرم

در قعر چاهم

بي خان و ماني ناله اي دارد كه:  اي مرد !من تيره روزم بر كوچه هاي روشني  بسته

است راهم

ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار

در سينه مي پيچد فغان  عمر كاهم

با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:

كاي شب نشينان تهي دست !

وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !

آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !

من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست

در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم

شرمنده ام از دستگيري

اما در اين شرمندگي ها بيگناهم

دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم

اين را تو ميداني و ميداند خدا هم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

مي بخشمت عزيزم

ميبخشمت بخاطرترانه هاي صادقم

بخاطرسخاوت قلب هميشه عاشقم

ميبخشمت بخاطرتويي که خيلي بدشدي

پيش توگريه کردمُ رفتي نموندي کم شدي

ميبخشمت اگه نشد يه روزي مال من باشي

ولي بازم ازت ميخوام گاهي بياد من باشي

ميبخشمت اگه که من خوب ميدونم دلت ميخواست

چشماي تورازي بودن ولي غرورتونخواست

مي بخشمت عزيزم            مي بخشمت عزيزم

ميبخشمت بخاطرچشمايي که منتظرن

خاطره هايي که نشد ازتوخيال من برن

ميبخشمت بخاطرفاصله هاي دم به دم

بيادشعري که نشد يه خطِ شم برات بگم

رفتيُ کاري ازدل خسته ي من برنمي ياد

بايدباهاش کناربيام خدابرام بدنمي خواد

بااين که بانبودنت غصه گذاشتي رودلم

امابدون هرجا باشي دوست دارم خيلي زياد

دوست دارم عزيزم            دوست دارم عزيزم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

مي ميرم برات

مي ميرم برات ...

نمي دونستي مي ميرم بي تو!بدون چشات

رفتي ازبرم, نمي دونستي دلم بسته به سازصدات

آرزومه که نمي دونستي که من مي ميرم برات

مي ميرم برات

عاشقم هنوز! نمي خواستي که بموني تا بسوزي به سازه دلم

ميگي من ميرم, نمي خواستي بري تا فرداها ياره خوشگلم

برو راهي نيست تا فرداها رها کن دلم

رها کن دلم

سفرت بخير,اگر ميري از اينجا تک وتنها تايه شهر دور

برو که رفتن بدون مامي رسه به يه دنيا نور

 برو که رفتن بدون ما مي رسه به يه دنيا نور

به يه دنيا نور

سفرت بخير, برو گر شکستي زمن مي توني دوباره بساز

 از دلي شکسته, نااميدوخسته تو باز غرور

 از دلي شکسته, نااميدوخسته تو باز غرور

تو بازم غرور                                

نمي خوام بياي!نمي خوام ميونه تاريکيه من تو حروم بشي

نمي خوام ازت, نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي

برو تو بزرگي, نمي خوام که فقط آرزوم بشي

آرزوم بشي!


مي ميرم برات

نمي دونستي مي ميرم بي تو!بدون چشات

رفتي ازبرم!نمي دونستي دلم بسته به سازصدات

آرزومه که نمي دونستي که من مي ميرم برات

{ مي ميرم برات   مي ميرم برات}








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

 نامرد

بيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت

هيچ کس غصه ي اين را که چه مي کرد نداشت

چشمه سادگي از لطف زمين مي جوشيد

خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

نمي دانم

مي روم... نمي دانم به کجا...

نمي دانم چه زمان پاهايم عزم بازگشت کنند.

نمي دانم وقتي مي روم لبخندي بدرقه ام مي کند يا نه...

نمي دانم وقتي نيستم دلي دلتنگم مي شود يا نه...

نمي دانم وقتي آمدنم دور شود چشمي چشم انتظارم مي ماند يا نه...

هيچ نمي دانم.

تنها مي دانم بايد بروم.

مراقب دلهايتان باشيد...

نکند سرماي پاييز بر دلهايتان بنشيند.

هر چه باشد دلهايتان آنقدر ظريف است که مي ترسم پاييز...

فداي دلهاي باراني و چشمان بهاريتان.

باز هم مي گويم...

مراقب دلهايتان باشيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

انگار دلم کسي را گم کرده

غربت ، سرزميني است که هم تو براي او بيگانه اي وهم او براي تو. نه چشمان

آشنايي که چتر پرنيانش را بر تارک تنهايي ات بگستراند و نه انگشتان باوري که

تاروپود انديشه ات را بنوازد. نه حرارت بوسه اي که بع خلسه ابديت فرو برد و نه

شانه هاي مطمئني که دريا دريا بباري . نه آغوش امني که از هراس زخمه هاي

تنهايي و بي کسي پناهش ببري ؛ و نه عطر دلپذيري که بوي باران بشنوي ، نه لحن

اميدواري که شاهرگ يأس ببّرد و نه طوفان مهيبي که طوفان گيتي بپيچد. تنها مي

ماني و سرگردان ، نه در دلت هوس رييدني ، نه در گامهايت رمق تحرکي ، نه در

چشمانت فروغ اميدي  ، نه در سرت سوداي شوري ونه در انتظارت پيام آشنايي . هر

قدمي که بر زمين مي نهي ، سينه عطشانش ترک مي خورد و طرح ستوه و انفجار

مي ريزد . به هرجا که چشم مي اندازي ، خالي و خالي مي يابي ، سوت وکور .

آه... اينجا کجاست؟ اينجا کجاست که يا بايد تن به ذلت الزام ها بسپاري و يا ذره ذره

جان بکني ؟ ... يکباره سردت مي شود ، تمام وجودت مي لرزد ، به گوشه دنج و

خلوتي مي خزي و چشم هايت را مي بندي ، آري اينجا غربت است ، غربت.

غربت، ارزاني دل هاي پاک و مقدس ، ارزاني عظيم ترين روح ها . اينجا براي تو غربت

است ؛ اينجا براي انسان ترين انسان ها غربت است و براي خيل عظيم گله ها که سر

در آبشخورند ،بهشت.

و تو در اين غربت ،سر در پي چشمان ناشناسي داري ؛ گويا در افق هاي دوردست

چشمان درخشان پري زادي برايت ناز مي بافد. کوله بارت را مي بندي و آنگاه که مي

خواهي قدم بر جاده بگذاري ناگهان بيدار مي شوي و در مي يابي که همه چيز

کابوس بوده،سراب بوده. آري اينجا غربت است و غربت ، ارزاني قلب هاي سوخته...

وتو اي همسفر! تو در اين غربت سرا بهشتي بساز به وسعت عشق ، با ستون هنر.

اگر يقين کني که چشم هايي ، هذ يان غربت تو را مي نگرد ، طرح بناي اين قصر

عظيم را ريخته اي ، باور کن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

گل سرخ

پرسيدم از گل سرخ در سينه ات چه داري

بر گونه هاي سرخ ات داغ غم که داري

خوش مي تراود از تو عطر هواي مستي

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستي؟

او با تبسمي گفت: اي يار دل شکسته

اين شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته

پرورده جانم از عشق در دامن بهاران

در هر نسيم عاشق دل داده ام فراوان

دل خسته ام ز غربت بي عطر مهرباني

بي رحمت بهاران مي پژمرم به آني

اين راز شور عشق است يک رمز جاوداني

بي عاشقي حرام است هر لحظه زندگاني ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

بهم زنگ نزن

بهم زنگ نزن

نمي خواد با اين کار نبودنتو توجيه کني

تو کنارم نبودي

تو از لحظاتت لذت تمام و بردي ومن

تنهاي تنها

گوشه اتاق کز کردم و گريه کردم

تو کجا بودي و من کجا؟

نمي خواد دلمو بدست بياري

دير اومدي

انقدر شکسته و خردوترک دارشده که ميترسم دستتو ببره

حالمو نپرس

من خوبم

تنها حيرانم

حيران از اين همه تنهايي و غصه

که از کجا به دلم راه پيدا کردن

و چه موج انفجاري داشتند که چنين

خرده هاي دلمو از چشام سرازير کردن

هنوز هم حيرانم چه انفجار عجيبيست زندگي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

بهترين روز زندگيم

دلم عجيب هواتو كرده ، زيبا
 
اول اسم نازتم نميدم
 
به لشگر ستاره هاي دنيا
 
تو گفتي عاشقي رسيدني نيست

درس مث روياي من كه كاله
 
مث صريحي تو، يه مرزي داري

شكستن ضريح تو محاله

زيبا فقط يه چيز ديگه مونده
 
اينكه ميگم، تمام آرزومه

بگي ميدوني من چه قد ديوونم

فقط همينو بدوني، تمومه

تو مخمل صورتي خيالم

سر تو هر لحظه سر پادشاس

خيال چشماي قشنگ تو تخت
 
عادت و اين حرفا مال آدماس
 
كسي كه عاشق تو شد يه روزي
 
همه مي گفتن يه ذره آدمه
 
حالا ميگن مجنون عشق زيباست
 
توي شناسنامه، ولي مريمه

زيبا، نرو، مي ري ولي ديوونت
 
يه روزي ثابت ميكنه به دنيا
 
كه آدما واسه جواب گرفتن

فقط بايد بريد سراغ زيبا
 
دو ديقه بعد يه تماس كوتاه
 
يك شب نرم و خنك و پاييزي

زيبا جونم كاش كه يكي مي فهميد
 
چقدر دوست دارم چقدر عزيزي

بهترين روز زندگيم روز ديدن تو ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

بهترين باش

بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل

بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر

مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۲۵/۱۰/۸۵

اگه مي موندي

اگه مي موندي مي سوختي

قاب عکس لخت خالي

روي ديوار ميگه نيستي

همنفس بودي يه روزي

ديگه نيستي ! ديگه نيستي
 
تو ديگه نيستي و چشمات
 
ديگه جاي گم شدن نيست
 
بي تو تن پوش ترانه

مرهم زخماي من نيست

اگه مي موندي کنارم پابه پاي من مي سوختي

اينه ي خاطره ها رو به يه گريه مي فروختي

تو بايد مي رفتي بانو ! موندنت سقوط ما بود
 
حالا دوري اماهستي اين تمام ماجرا بود
 
هنوزم وقتي شبام رو

با ترانه مي گذرونم
 
بهترين ترانه هام رو
 
تو دل خودم مي خونم
 
تو رو مثل يه ستاره
 
اونور گريه مي بينم
 
همه گلايه هام رو

تو يه لحظه پس مي گيرم
 
حالا دوري اما هستي اين تمام ماجرا بود

بايد بروي... چه وقت صبر است اينجا؟ قبر است اينجا... عزيز! قبر است اينجا؟

تاريکـــــي شـــعر هاي مــن مي گويد خورشيد هميشه پشت ابر است اينجا!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥

مي خواستم بروم

امروز كه مي خواستم بروم

حجم سرد تنت عجيب مرا آشفت زيبا روي سنگي بگذار برود اينقدر در كشاكش لحظه

ها اسيرش نكن.

او براي رفتن آمده بود نه براي ماندن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥

هنر زندگي

هيچ وقت نمي توانيد با مشت گره كرده ، دست كسي را به گرمي بفشاريد .
 
هنر زندگي اين است كه بتواني صداقت دستهايت را به همگان نشان دهي .
 
در جايي كه هيچ شاهدي براي اثبات دلايل وجود ندارد ، اثر دستها ما را متقاعد مي

سازد كه خدايي هم هست .
 
جنگل ، در مجلس ختم تك درختي كه باد كمرش را شكسته بود ، مي گريست .
 
اشكم چون خيس بود ، از دست دادن با خنده ام معذرت خواست .
 
آدم متملق ذره بيني است كه اشخاص را بزرگتر مي بيند .
 
صحفه بند و صحاف پشت سر خوانندگان صحفه مي گذارند .
 
از وقتي فيلم خام آينه تمام شده است ، ديگر تصويرم را نشان نمي دهند .
 
طناب خودسش را با من حلق آويز كرد .
 
درباره موش حرف مي زدم تا سر و كله گربه پيدا شد . حرفهايم پا به فرار گذاشتند .
 
نزديكترين آدمها به هم ، مسافرين اتوبوس هستند .
 
چون روحم هنگام صعود به آسمان با كسر مواد سوختي روبرو شد ، به زمين

بازگشت .
 
بعضي ها با همند و بعضي از هم ...
 
اغلب آنهايي كه زندگيشان نمي چرخد ، درست نمي گردنند .
 
زنگي در پرتو شمع به نسيمي بند است .
 
اميد ، گلي است كه هر بامداد مي شكفد .
 
بعضي ها براي شناخت خنده ، مي گريند .
 
شما كارتان نباشد ، كار از اين بهتر ؟
 
زمان را به كشتن مي دهد ، زمانه را چه عرض كنم .
 
دنيا ، با همه بزرگيش ، فقط يك دنياست....
 
فقر رنگ واكس است .

اگر ستارگان مثل قطرات باران با هم يكي بشوند آسمان آبي غرق در درياي نور مي

شود .
 
خورشيد با هر گامي كه برمي دارد از مجموع روزها يكي كاسته مي شود .
 
روزها يكي پس از ديگري در آغوش خورشيد امروز مي شوند .
 
هر گامي كه برمي دارم صداي پاي ترا برايم به ارمغان مي آورد .
 
در لحظه ديدار پيمانه چشمم را لبريز از نگاه مي كنم .
 
ديدنت پيمانه چشمم را لبريز از اشك شوق مي كند .
 
خداوند آزادي را به مردمي ارزاني مي دارد که بدان عشق مي ورزند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥

گمشده ام

گمشده ام ، در يک قفس سرخ ،در يک باغ پر از گلهاي سرخ محبت و عشق...

گمشده ام ، در قلب يک عاشق ، در قلب يک مجنون ....

گمشده ام ، در يک آغوش گرم ، در دشت پر از آرزو و اميد ...

گمشده ام ، در کنار دريا ، لحظه غروب خورشيد ، درون دستهاي گرم يک معشوق....

گمشده ام ، در کوهستان و صحرا ، در آسمان و اين دنيا!

من يک گمشده پر آوازه ام ، يک گمشده در دنياي قلبها!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥

ديگر نمانده هيچ

 
ديگر نمانده هيچ به جز وحشت سکوت
 
ديگر نمانده هيچ به جز آرزوي مرگ
 
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
 
جسم است و جان کوفته در جستجوي مرگ
 
تنها شدم ، گريختم از خود ، گريختم
 
تا شايد اين گريختنم زندگي دهد
 
تنها شدم که مرگ اگر همتي کند
 
شايد مرا رهايي ازين بندگي دهد
 
تنها شدم که هيچ نپرسم نشان کس
 
تنها شدم که هيچ نگيرم سراغ خويش
 
دردا که اين عجوزه ي جادوگر حيات
 
بار دگر فريفت مرا با چراغ خويش
 
اينک شب است و مرگ فراراه من هنوز
 
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
 
اينک منم گريخته از بند زندگي
 
با زندگي چگونه توانم دوباره ساخت ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥

خدايا به من بياموز

هر جا زخمي هست,مرهم باشم من!

هرجا ترديدي هست,ايمان باشم من!

هرجا نااميدي هست,اميد باشم من!

هرجا تاريكي هست,روشنايي باشم من!

هرجا غمي هست,شادماني باشم من!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥

بگو گفتم  يا نگفتم
 

به  تو  گفتم قبل رفتنت  اگه نباشي  يک روز کاري با دنيا ندارم به تو گفتم خدمو مي

کشم و پر مي زنم تو آسمونا
 
بگو گفتم  يا نگفتم ...
 
بگو گفتم  يا نگفتم ...

به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات

چشماتم تنهام گذاشتن خالا من ماندمو تيخ و يک دست و رگ عکس پاره تو و من
 
بگو گفتم  يا نگفتم ...
 
بگو گفتم  يا نگفتم ...

مگه  بهت  نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا روزگار من بعد سفر کردن تو

طناب داره تيخ  مي کشم رو رگهام مي پاشه خونم رو عکسات نتونه سدي بسازه

رنگ چشمات سيل اشکات

به  تو  گفتم قبل رفتنت  اگه نباشي  يک روز کاري با دنيا ندارم به تو گفتم خدمو مي

کشم و پر مي زنم تو آسمونا
 
بگو گفتم  يا نگفتم ...
 
بگو گفتم  يا نگفتم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥

پرواز ممکن نيست

بعد از گذشت سالها اندوه و دلگيري

حالا سراغ از اين من ِ دلتنگ مي گيري؟؟

حالا که ديگر دستهايم خالي از عشق اند

سرشارم از شرجي ترين شبهاي زنجيري

من خواب ديدم ، خواب باراني که مي آيد

اما تو رفتي و نشد اين خواب تعبيري

باران نيامد ، نه! نيامد، بعد تو هرگز

آن وقت مي پرسي چرا از جان خود سيري؟

بعد از گذشت سالها بي پنجره بودن

حالا براي اين دل تاريک مي ميري

گيرم تمام آسمان را هم به من دادند

پرواز ممکن نيست وقتي که زمين گيري...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥

آخرين آواز قو


قصه تمومه عشق من! فاصله رو صدا بزن

اينجوري خيلي بهتره ‚ هم واسه تو هم واسه من

قصه تمومه ‚ عشق من !‌ بايد من رو جا بذاري

بايد صدام رو تو شب ترانه تنها بذاري

بدون تو سايه ي من تنها نشوني منه

بغض ترانه ساز من کنار تو نمي شکنه

دل سپردن رمز قفل اين حصار تو به تو نيست

با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست

اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم

انعکاس اين ترانه ‚ آخرين آواز قو نيست

بايد بري تا بتونم اين شب رو نقاشي کنم

طعم گس نيشاي اين عقرب رو نقاشي کنم

بايد بري !‌دوس ندارم شب به تو چپ نگاه کنه

دوس ندارم دستاي شب ‚ صورتت رو سياه کنه

نه من من ‚ نه من تو ‚‌ تو اين شبا ما نميشه

عشق عظيم ما دوتا ‚ زير يه سقف جا نميشه
 
دل سپردن رمز قفل اين حصار تو به تو نيست

با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست
 
اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم

انعکاس اين ترانه ‚ آخرين آواز قو نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥

آتشي در نيستان


يک شب آتش در نيستاني فتاد

يک شب آتش در نيستاني فتاد

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد

شعله تا سرگرم کار خويش شد

شعله تا سرگرم کار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

شعله تا سرگرم کار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

ني به آتش گفت:

ني به آتش گفت:

کين آشوب چيست؟

مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟

گفت آتش بي سبب نفروختم

گفت آتش بي سبب نفروختم

دعوي بي معنيت را سوختم

گفت آتش بي سبب نفروختم

گفت آتش بي سبب نفروختم

دعوي بي معنيت را سوختم

سوختم

زانکه مي گفتي نيم با صد نمود

زانکه مي گفتي نيم با صد نمود

همچنان در بند خود بودي که بود

همچنان در بند خود بودي که بود

مرد را دردي اگر باشد خوش است

درد بي دردي علاجش آتش است

درد بي دردي علاجش

آتش است

آتش است

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۲۳/۱۰/۸۵

طلسم

طلسم رو بايد بشکنيم ما هم بشيم مثل همه

حالا که بي وفاييه ما بي وفاتر از همه

هيچکسي غير از خود ما به داد ما نميرسه

عاشقيا رو هم ديديم به هوس يه بار بسه

عاشقي تو دوره ما والا سرو ته نداره

چيز به اين بي ارزشي چه چه و به به نداره

کوير خشک دلمون ديگه زده هزار ترک

غم ديگه بسه نازنين هرکي نموندش به درک

چاکر هرچي بامرام , مخلص هرچي با وفا

در به درو هلاک يک همدم پاک و با صفا

خلاصه اينکه نازنين گذشته هارو بي خيال

پرواز رو عشق با وفا حتي بدون پرو بال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

لطفا کمي مکث کنيد

بهترين  مبارزه آن است که حريف از تو قوي تر باشد

بهترين شوخي ان است که بدون تحقير و تمسخر ديگران باعث شادي جمع شود

بهترين نگاه آن است که تمامي احساست را بدون به زبان اوردن کلمه اي به طرف

مقابل انتقال دهي

بهترين بازي آن است که برد و باخت به اندازه نفس عمل برايت مهم نباشد

بهترين همسفر آن است که در طول سفر فکر کني يک نفري در عين دو يا چند

نفربودن

بهترين ايينه وجدان توست آگاه و بيدار باش

بهترين شريک آن است که اصلا وجود نداشته باشد

بهترين گذشت آن است که در موضع قدرت باشي و آن را انجام دهي

بهترين ايده ها  را هميشه احساس تو به تو هديه ميدهد نه عقل تو

بهترين راه حرف زدن صريح و شفاف حرف زدن است ازحاشيه بپرهيز

بهترين فرارآن است که از جمع غيبت کنندگان بگريزي

بهترين عمل آن است که بدي را به نيکي جواب دهي

بهترين مامن شانه هاي کسي است که از صميم قلب دوستش داري

بهترين نعمت بدون هيچ قيد و شرطي سلامتي است و دل خوش

بهترين راه براي بد گويانت آن است که در عمل عکس آن چه را گفته اند نشان بدهي

نه با زبان

بهترين جست و جو کنکاش در وجود خودت است

بهترين قدرداني آن است که در آن افراط نباشد

بهترين بزرگواري آن است که هر گز از بالا به کسي نگاه نکني مگر آن که بخواهي او

را از زمين بلند کني

بهترين طرز فکر آن است که به ديگران بر اساس خصوصيات شخصيتي شان امتياز

بدهي نه براساس ظاهر و ثروت شان

و بهترين مرگ آن است که تنها جسمت از ميان رفته باشد و نه اسمت.
 
هيچ مال و ثروتي در جهان به اندازه نام نيک جاودانه نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

بخاطر" او"

سعي کن هميشه تنها باشي

زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت

بگذار عظمت عشق را درک کني

زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند

بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد

زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد

اما

اگر روزي امد که عاشق شدي

تنها يک نفر را دوست داشته باش
 
بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"

بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني

ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

طاقت

من هنوز چيزي نگفتم

که تو طاقتت تموم شد

باقيشم بگم ميبيني

گريه هات کلي حروم شد

من که آسمون نبودم

اما عشق تو يه ماهه

سرزنش نکن دلم رو

بخدا اون يه بيگناهه

باز که ابري شد نگاهت

بغضتم واسم عزيزه

اما اشکاتو نگه دار

نذار اينجوري بريزه

حال من خيلي عجيبه

دوست دارم پيشم بشيني

من نگاهت بکنم تا

تو چشام عشقو ببيني

تو چشام عشقو ببيني

بدجوري ديوونتم من

فکر نکن اين اعتراضه

هميشه نبودن تو

کرده اين دلو کلافه

ميدونم فرقي نداره

واست عاشق بودن من

ميدونم واست يکي شد

بودن و نبودن من

اولش گفتم يه حسه

يا يه احترام ساده

اما بعد ديدم يه عشقه

حد و اندازش زياده

بيا و مثل گذشته

جز به من به همه شک کن

من بدون تو ميميرم

بيا و بهم کمک کن

من هنوز چيزي نگفتم

که تو طاقتت تموم شد

باقيشم بگم ميبيني

گريه هات کلي حروم شد

من که آسمون نبودم

اما عشق تو يه ماهه

سرزنش نکن دلم رو

بخدا اون يه بيگناهه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

ضد حال

فكر نكني باحالي از سرتم زيادم

به جمله هام فكر نكن خيلي بهت حال دادم

تو آسمون قلبم بهت ميگم ستاره

به صدتا اين و گفتم تو هم يكيش بيچاره

از اين لجم مي گيره فكر ميكني باحالي

زهي خيال باطل آخر ضد حالي

تا وقتي با من بودي من چيزي رو نديدم

وقتي كه رفتي تازه زندگي رو فهميدم

ساده تر از فكر تو فكري نخونده بودم

از اين دوست دارم ها به صدتا گفته بودم

از اين لجم مي گيره فكر ميكني باحالي

زهي خيال باطل آخر ضد حالي

خاطر خواهام ميدوني دوروبرم زياده

فكر نكني دل من به هيچكي راه نداده

برو خدا به همرات هيچ چاره اي نداري

اين دفعه رو تو باختي،يه عمر سر كاري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

صفحه دل من

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه هاي مهتابست

امشب از خواب خوش گريزانم

كه خيال تو خوشتر از خوابست

خيره بر سايه هاي وحشي بيد

مي خزم در سكوت بستر خويش

باز دنبال نغمه اي دلخواه

مي نهم سر بروي دفتر خويش

تن صدها ترانه مي رقصد

در بلور ظريف آوايم

لذتي ناشناس و رؤيا رنگ

مي دود همچو خون به رگ هايم

آه ... گوئي ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر كرده

يا نسيمي در اين ره متروك

دامن از عطر ياس تر كرده

بر لبم شعله هاي بوسه تو

مي شكوفد چو لاله گرم نياز

در خيالم ستاره اي پر نور

مي درخشد ميان هاله راز

ناشناسي درون سينه من

پنجه بر چنگ و رود مي سايد

همره نغمه هاي موزونش

گوئيا بوي عود مي آيد

آه ... باور نمي كنم كه مرا

با تو پيوستني چنين باشد

نگه آندو چشم شورافكن

سوي من گرم و دلنشين باشد

بي گمان زان جهان رؤيائي

زهره بر من فكنده ديده عشق

مي نويسم بروي دفتر خويش

(( جاودان باشي، اي سپيده عشق ))








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

نزول عشق

بيا وقتي براي عشق،هورا مي کشد احساس

به روي اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بياندازيم

بيا با خود بيانديشيم

اگريک روز تمام جاده هاي عشق را بستند؛

اگر يک سال چندين فصل برف بي کسي باريد؛

اگر يک روز نرگس در کنار چشمه غيبش زد؛

اگر يک شب شقايق مرد؛

تکليف دل ما چيست؟

و من احساس سرخي مي کنم چنديست

و من از چند شبنم پيش در خوابم

نزول عشق را ديدم

چرا بعضي براي عشق،دلهاشان نمي لرزد؟

چرا بعضي نمي دانند که اين دنيا

به تار موي يک عاشق نمي ارزد؟

چرا بعضي تمام فکرشان ذکر است

و در آن ذکر هم ياد خدا خاليست؟

و گويي ميوه اخلاصشان کال است

چرا شغل شريف و رايج اين عصر رجاليست؟

چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ اين مکاره بازاران

صداقت نيز دلاليست؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

زوركي نخند عزيزم

زوركي نخند عزيزم مي دونم اومدي بازي
 
نمي خوام اين اخرين بازي زندگيم ببازي
 
خودتو راحت كن و فكر كن كه جبران گذشتست
 
از منم مي گذره اما به دلت چاله نسازي
 
اومدي بشكني، بشكن ،از من ساده چي مونده
 
قبل تو هر كي بوده تموم تاروپودم و سوزونده
 
تو هم از يكي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه
 
بيا اين تو ودل و باقيه احساسي كه مونده
 
دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست
 
اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست
 
هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن
 
تيكه تيكه هامو بردن اخرينشم تو بكن
 
نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم
 
يقتو نمي گيره هيچكس اخه من اينجا غريبم
 
بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد
 
طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد
 
نفرتت رو از غريبه سر يك غريب خراب كن
 
خنده ي كوتاه من رو بيا گريه كن عذاب كن
 
مهمم نيست كه چه جرمي يا گناهي اين سزاش
 
باقيه دلم يه مشت خاك همينم مي خوام نباشه
 
عقده هاي يك شكسته خالي كن سر دل من
 
ديگه متروك مونده و سرد، خاك پير ساحل من
 
از نگاهات خوب مي فهمم كه تو فكرت يه فريبه
 
بازي بسته پاشو بشكن، من غريب و تو غريبه
 
دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست
 
اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست
 
هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن
 
تيكه تيكه هامو بردن  اخرينشم تو بكن
 
نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم
 
يقتو نمي گيره هيچكس من كه با خودم غريبم
 
بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد
 
طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

زبان گلها

اگه ميخواهيد بدونين زبان گلها چيه متن زير رو بخونين

تعداد گلها

يک شاخه گل : تو همه چي براي من هستي

دو شاخه : من ميخوام با تو سفر کنم.

سه شاخه:ميخوام تو رو ملاقات کنم .

چهار شاخه :برايت ارزش و احترام قائلم و ازت تشکر ميکنم

پنج شاخه : همه کار برات انجام ميدم.

شش شاخه : به قول و قرار هاي تو اعتماد ندارم!

هفت شاخه : عاشقت هستم

هشت شاخه : من تا زمان مرگم مال تو هستم

نه شاخه : ميخوام باهات تنها باشم

ده شاخه : زن يا شوهرم ميشي؟

رنگ در گلها

صورتي :عاشقتم و بهت وفادار

قرمز : دلم برايت تنگ شده.

نارنجي : من دوست تو هستم.

قرمز پررنگ : منتظرتم.

بنفش : آرزو ميکنم که موفق باشي.

آبي : من تا آخر عمر بهت وفادارم.

زرد : تومثل آفتابي در زندگي من

سفيد : من به صداقت و پاکي تو اطمينان دارم.

براي من جالب بود گفتم شماها هم بدونين بد نيست شايد بخواهين گلي چيزي براي

دوستهاتون بفرستين معني اش هم بدونين بد نيست البته شايد هم قبلا مي

دونستين اما دوباره شنيدنش هم خالي از لطف نيست مگه نه؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

روز و شب

روز و شب را دور از نگاه ديگران بهم پيوند مي زنم

لحظه ها را باثانيه ها جمع مي کنم

انتظار تو را با اميد کنار يکديگر قرار مي هم

خيانت را از عشق کم مي کنم

نگاهم را از نگاه ديگران مي دوزدم

که نگويند چشمانش هنوز انتظار مي کشد

اشک هايم را با بغض گلويم حبس مي کنم

درخت انتظارم ديگر خشک مي شود

اما من هنوز او را به چشم نهال پر شکوفه مي بينم

کوچه دلتنگ هايم هر روز سوت و کور مي شود

ما در دل من غوغاي عشق تو برپاست

ومن هر لحظه تابلوي از نگاه تو در سينه ام به تصوير مي کشم

نامه هاي که با قلم تقدير نوشته شده است را هر مي خوانم

ولي من هنوز به آمدن تو،دور از نگاه ديگران انتظار مي کشم

آيئنه شکسته قلبم را هر روز با اميد آمدن تو جلا مي دهم

و در آخر به اميد آمدن تو زنده ام اي مهربانتر از...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۲/۱۰/۸۵

تغيير عادت منفي به مثبت

بگوييم:از اين که وقت خود را در اختيار من گذاشتيد،متشکرم.

نگوييم:ببخشيد که مزاحمتون شدم.

بگوييم:رحمت بر پدر کسي که اينجا آشغال نريزد.

نگوييم: لعنت بر پدر کسي که اينجا آشغال بريزد.

بگوييم:يادت باشد فلان چيز را بخري يا انجام بدهي.

نگوييم:فراموش نکن فلان چيز را بخري يا انجام بدهي.

بگوييم:در فرصت مناسب در خدمت شما خواهم بود.

نگوييم: گرفتارم.

بگوييم:به اميد هفتادمين سالگرد ازدواجتون!

نگوييم: انشالله به پاي هم پير شويد.

بگوييم:فرزندم خيلي پرتحرک است.

نگوييم:فرزندم خيلي شيطان است.

بگوييم:من سالم و با نشاط هستم.

نگوييم:من مريض و غمگين نيستم.

بگوييم:من ترجيح ميدهم.

نگوييم:من بايد بکنم.

بگوييم:من انتخاب ميکنم.

نگوييم:من نمي توانم.

بگوييم:طول ميکشد تا ياد بگيري.

نگوييم:هيچ وقت چيزي ياد نمي گيري.
 
بگوييم:مساله را خودم حل ميکنم.

نگوييم:مساله به تو ربطي ندارد.

بگوييم:شما را در شادي ها ببينم.

نگوييم:غم آخرتان باشد.
 
بگوييم:با تجربه شده.

نگوييم:شکست خورده.

بگوييم:با اين کار چه لذتي مي بري؟

نگوييم:چرا اذيت ميکني؟

بگوييم:راستي ميگي؟ راستي؟

نگوييم:دروغ نگو.
 
بگوييم:خدا سلامتي بده!

نگوييم:خدا بد نده!

بگوييم:مناسب من نيست.

نگوييم:به درد من نمي خورد.

بگوييم:اين کار را بعدها انجام ميدهم.

نگوييم:دچار ياس شدم.

بگوييم:من به اهدافم خواهم رسيد.

نگوييم:من نمي توانم به اهدافم برسم.

بگوييم:دوست ندارم.

نگوييم:متنفرم.

بگوييم:صدرصد خواهد شد.

نگوييم:اي کاش مي شد.

بگوييم:بفرماييد.

نگوييم:در خدمت هستم.

بگوييم:انشالله حتما موفق مي شوي.

نگوييم:انشالله موفق مي شوي.

بگوييم:خيلي راحت نبود.

نگوييم:جانم به لبم رسيد.

بگوييم:مگر مساله داري؟

نگوييم:مگر مريضي.

بگوييم:سرم شلوغ است.

نگوييم:مشکل دارم.

بگوييم:آسان نيست.

نگوييم:دشوار است.

بگوييم:عالي هستي.

نگوييم:خوب هستي.

بگوييم:ثروت کمي دارم.

نگوييم:فقير هستم.

بگوييم:قشنگ نيست.

نگوييم:زشت است.

بگوييم:خوب هستم.

نگوييم:بد نيستم.

بگوييم:شاد و پر انرژي باشيد.

نگوييم:خسته نباشيد.

بگوييم:مساله دارم.

نگوييم:مشکل دارم.

بگوييم:آرام باش.

نگوييم:داد نزن.

بگوييم:هديه براي شما

نگوييم:قابل ندارد.

بگوييم:من...

نگوييم:اينجانب...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

يادمون باشه

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه

ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا

کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم

عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم

چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت

بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

يك گيلاس تنها هستم

گيلاسي با آروزهاي باور نكردني

گيلاسي كه داره توي اين فصل زمستان رنگ عوض مي كنه و خشك و ميميره . . . .

باعث خشك شدن و مرگش تويي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

کاش


آسمانم ستاره مي خواست که تو آمدي .

ابر حسود اما چشم ديدن خوشحاليم را نداشت.

آسمانم ابري شد.

باريد و باريد و من ...

به انتظار ديدن دوباره ات قطره هاي باران را يکي يکي مي شمردم.

اما تو ديگر پشت ابر ها نبودي وقتي که تمام شدند.

نمي دانم در کدام صورت فلکي بايد به دنبال تو گشت.

در آسمان بزرگ من جاي يک ستاره خالي شد.

کاش از خورشيد فرار نمي کردي تا روشنتر

به دنبالت مي گشتم.

کاش هرگز آسمانم ستاره نمي خواست.

کاش ابر ها کمي مهربانتر بودند ...

تا تو را گم نمي کردم.

اي كاش ميدانستي شبها....

تنها ستاره اي را كه به نامت زده ام

به چشمانم سنجاق ميكنم تا يادم نرود

در روي زمين كسي هم هست

كه سبزي لحظه هايش روزي آرزويم بود ....

خانه را در چشم هاي تو پيدا کردم

پلکهايت را به هم نزن خانه خراب ميشوم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

حضور تو

حضور تو براي من بسان هوايي بود براي نفس كشيدن

و من در شگفتم كه بدون هوا چگونه مي توانم زيست

و هنوز در عجبم كه بي حضور تو چگونه زنده ام

به كجا مي رود اين جسم خسته ام بي حضور تو

كه من بعد از آن غروب سرد هنوز دمي نياسوده ام و بس پريشان حال و رنجورم

و خيره مانده ام در عبور لحظه ها كه مي دوند از پي هم و مي روند به جايي كه هرگز

پاياني از برايشان نيست

و سرنوشت هر كسي به دست كيست به دست چيست چگونه

رغم مي خورد؟؟

و اين سوال گنگ ذهن من بي جواب مانده است

سكوت من دست نخورده مانده است تا با صداي تو بشكند شايد كه حتي صدايت

آرامشي باشد براي قلب بي قرار من

و لبانم بعد تو لب به سخن نگشوده است

كه كليد قفلش به دست توست و گشوده نخواهد شد هرگزاگر تو نيايي

دلم سنگين تر از هميشه و چشمم گريان تر از هر ابر پاييزي و اين همه پريشان حاليم

را با كه گويم

راز دل من تنها براي تو گفتني بود چون براي تو بود هر آنچه در دلم راز مي انگاشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

نان وشراب

چيزهايي هست که نميتوان به زبان آورد،چرا که واژه اي براي بيان آن وجود ندارد .

اگر هم وجود داشته باشد ،کسي معناي آن رادرک نميکند.

اگر من از تو نان وشراب بخواهم تو درخواست مرا درک ميکني...

اما هرگز اين دست هاي تيره اي را که قلب مرا در تنهايي گاه

ميسوزاندو گاه منجمد ميکند،درک نخواهي کرد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

بي تو


نه بوي خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكينم

چرا صدايم كردي؟

چرا؟

سراسيمه و مشتاق

اين همه سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي

نشان به آن نشان

كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت

و عصر

عصر واليوم بود و فلسفه!!!!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

براي زيباترين پروانه‌ي باغ

كرم شب‌تاب نگاهي به پروانه‌يي كه در نزديكي‌اش روي يك گل نشسته بود انداخت

و با حيرت گفت: "آه، تو چه‌قدر زيبا هستي!"

بعد لحظه‌يي سكوت كرد و پرسيد: "مي‌شود تو را دوست داشته باشم؟"

پروانه يكه‌يي خورد. پرسش كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش برد. داده‌ها و معادلات

قبلي رياضي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري را جمع و تفريق كرد، تجزيه و

تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "دوست داشتن من براي تو چه

فايده‌يي دارد؟"

كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد: "آن وقت مي‌توانم از نيروي دوست داشتن تو

تمام انرژي‌ام را به نور تبديل كنم و چنان درخشان بتابم كه تا به حال هيچ كرم

شب‌تابي نتابيده باشد."

پروانه لحظه‌يي ساكت شد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه مغزش داد. داده‌ها و

معادلات قبل و بعد را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم

شب‌تاب پرسيد: "درخشان تابيدن تو چه فايده‌يي براي من دارد؟"

كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد:

"وقتي كه من آن‌قدر درخشان بتابم كرم شب‌تاب‌هاي زيادي توجه‌شان جلب

مي‌شود، مي‌آيند و علت آن را از من خواهند پرسيد. آن وقت من با آن‌چنان شوري

زيبايي تو را براي آن‌ها توصيف خواهم كرد كه عاشق‌ات بشوند و درخشان‌تر بتابند.

آن وقت فكرش را بكن! يك باغ بزرگ كرم شب‌تاب درخشان كه عاشق زيبايي تو

هستند!"

پروانه سكوت كرد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش نداد. رايانه را خاموش

كرد. معادلات ناپديد شدند. سپس به كرم شب‌تاب خنديد و گفت: "دوست‌ام داشته

باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

احساس

بسترم

صدف خالي يک تنهايي ست

و تو چون مرواريد

گردن آويز کسان دگري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

آخر اين نشد

اين نشد که من در پس گلدان گريه ها
 
هر شب نهال ناقص شعري را نشا کنم
 
و تو آنسوي ترانه ها
 
خواب لاله و افرا و ستاره ببيني
 
ديگر کاري به کار اين خيابان بي نگاه و نشانه ندارم
 
مي خواهم بروم آن سوي ثانيه ها
 
مي خواهم بروم آن سوي ثانيه ها
 
مي خواهم به همان کوچه ي پک پروانه برگردم
 
باران که ببارد
 
همان کوچه ي کوتاه بي کبوتر
 
کفاف تکامل تمام ترانه ها را مي دهد
 
بي خبرنيستم ! گلم

مي دانم که ديگر از آن يادگاري رنگ و رو رفته خبري نيست
 
مي دانم که تنها خاطره ي خنجري

در خيال درخت خيابان مانده ست

اما نگاه کن ! زيباجان

آن گل سرخ پر پر لاي دفترم
 
هنوز به سرخي همان پنجشنبه ي دور ديدار است

نگاه کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

يادمان باشد

بگذار با چشمهاي تو ببينم بگذار در نگاه تو ذوب شوم بگذار در زير باران شانه به

شانه ات قدم زنم و تو برايم از ارزوهايت ترانه بسرايي بگذار به قداست عشقمان

كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم بگذار شبها رو به ستاره

ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و

پاك باشي بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد بگذار نگاهمان

نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي اسماني در هم گره خورد بگذار دلم براي تو

باشد بگذار دلت ...حالم را بپرسد بگذار قلبم براي تو بتپد بگذار آرزوهايم با تو

باشد ...براي تو.....به خاطر تو. بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا

سپيدي روز با ستاره ها باشم

عشق چيست : عشق حديثي است كه با يك نگاه اغاز ميشود وبا يك لبخند به شكل

ميگيرد وبا بوسه اي به اوج ميرسد وبا يك قطره اشكي به پايان ميرسد
 
يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم. گر چه در خويش شكستيم صدايي نكنيم يادمان

باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

وقتي با مني

وقتي با مني حواستو جمع كن

وقتي پيشمي شيطونيتو كم كن

نه اينور نه اونور فقط خودمو نيگا كن

وقتي كه منم نيستمو تنهاييي

تو كوچه تو خيابون يا كه هر جايي

نه اينور نه اونور جلوي پا تو نيگا كن

چشمات واسه من نيگات واسه من

 تا حرف مي زني صدات واسه من

تا ناز ميكني عدات واسه من

حتي گل خنده هات واسه من.

بگو چشماتو از غريبه ميبندي

بگو هيچ جا بلند بلند نمي خندي

بزار تا به همه آدما ثابت شه

كه تو به عشق من هميشه پا بندي.

چشمات واسه من نيگات واسه من

تا حرف مي زني صدات واسه من

تا ناز مي كني عدات واسه من حتي گل خنده هات ماله من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

نياز من

کسي که طعم اسمش طعم عاشق بودنه

تمام لحظه مثل خود من با منه

تويي که از تمام عاشقا عاشق تري

منو تا غربت پاييز چشمات مي بري

کسي که عمق چشماش جاي امن بودنه

تويي که با تو بودن بهترين شعر منه

تو مثل خواب گل لطيفي و ساده اي

مثل من عاشقي به خاک افتاده اي

يه جنگل رمز و راز يه دريا ساده اي

اسير عاطفه و لي آزاده اي

نياز من به تو براي خواستنه

نياز جويباري به جاري بودنه ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

لحظه هاي عشق

نگفته بودم از دلم كه آب مي شود

هميشه لحظه هاي عشق خراب مي شود

به پشت سر نگاه مي كنم هزار بار

تمام هستيم حباب مي شود

به دل نويد عشق تازه مي دهم

عشقهاي تازه هم سراب مي شود

من و شب و فرار و مستي و غرور

شبم به احترام تو شراب مي شود

دو چشم من نخفته تا سحر ز خشم شب

سحر بهانه اش دو لحظه خواب مي شود

دلم به برف قاصدك خوش است و دست باد

و برف چه ساده آب مي شود

بس است سفر حديث تازه اي بگو

به قاصدك بگو دلم كباب مي شود 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

کسي درون من است

نمي توانم بنويسم باور مي کني، اينها شعر نيست، يادداشت هم نيست، اصلا هيچ

چيز نيست، به قول خودم اينها از سر عاشقي است. فقط همين. اي کاش به غير از

نوشتن کار ديگري هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون دلم مي گذرد يا حتي نيمي

از آن يا شايد ذره اي از آن را بروز دهم.

اي کاش مي دانستي چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بي آنکه تو در

کنارم باشي با يادت بنشينم و ترا زمزمه کنم و برايت بنويسم.

اي کاش بودي تا ببيني. چقدر در التهابم. نيستي در کنارم تا حرفهاي دلم را رو در رو

برايت بازگو کنم و من بايست هر شب، خسته از گذشت روز، خميده از خستگي ها،

بي تاب از خمودگي ها و رنجور از بي تابي ها و رنجيده از غريبه ها بنشينم و برايت

سخنان شيرين بنويسم.

هيچ کس نيست که بداند در دلم چه مي گذرد. اگر مي بيني مي نويسم و مي

نويسم و به نوشتن ادامه مي دهم از آن روست که مي دانم تو مي خواني. مي دانم

تو هستي و تو مي بيني و مي شنوي. مي دانم که تو در کنار مني. شايد نه در

فاصله اي نزديک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم نيست. کافي لبخندي از تو و يا حتي

گوشه چشمي را در ذهن مرور کنم. مي توانم ساعتها بنويسم و براي همين است که

مي گويم اينها همه از سر عاشقي است.

نترس. هنوز ديوانه نشده ام. اما فرصت دارم. براي ديوانگي. براي فرزانگي. براي

جاودانگي.

و من به حضور نزديکم. و به ديدار. و به کنار. در کنارم باش. حتي اگر از من دوري. عزيز

دل!

دلم طاقت نشستن ندارد وقتي به چشمهايم مي نگري

چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتي مرا مي نوازي

روحم پر مي کشد وقتي با من سخن مي گويي

زبانم هم که بند مي آيد

تو بگو چه کنم با اين همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هايم را فراموش مي کنم

از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزي به ياد نمي آورم

فقط بايد زمزمه کنم

زير لب به گونه اي که تو نيز بشنوي

کسي درون من است که از دريچه چشمم به کوچه مي نگرد

کسي درون من است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

بانوي گل


چه دوري و چه نزديک

تو که يک شب ميايي

تو با بدي غريبي

با خوبي آشنايي

همه دنيا رو هر روز

به دنبالت دويدم

ولي افسوس که هيچ وقت

به چشمات نرسيدم، به چشمات نرسيدم.

يه روز از پشت شب ها

بيا با اسب خورشيد

ببين که بي تو روحم

مي شه خونه ي ترديد

تحمل ديگه بسه

ديگه نمونده طاقت

ببين که دوري تو

واسم نمي شه عادت

تو اي کبوتر عشق

نمي دونم کجايي

فقط اين رو مي دونم

که يه روز تو ميايي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

اگه باشي يا نباشي


حرفِ رفتن يه شکافه، روي ِ قلبِ صافُ ساده
 
دل عاشق يه اسيره، که تو دست سردِ باده
 
تو کدوم قصّه شنيدي، عاشقا بهم رسيدن
 
توي نقاشيا حَتا، اوُنا رُ جدا کشيدن
 
مِثِه روز روشن ِ قصّه، باوِرش يه خورده سخته
 
کي مي گه جمله ي مردن، آخرين برگِ درخته
 
اگه نيستي اگه دوري، واسه من  فرقي  نداره 
 
دل ِ من شوق نفس رُ، از تو قلبِ تُو مي ياره
 
تُو برام زمزمه سازي، مثِه بارون واسه دريا
 
اگه باشي يا نباشي، با مني همش تو رويا
 
من صدا از تُو گرفتم، واسه خوندن ِ ترانه
 
واسه رفتن تا به خورشيد، تُويي آخرين بهانه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

اشک مهتاب


تو ديروز،برچشم من،چشم بستي

بصد ناز،درديده ي من نشستي

مرا با دو چشمي که آتشفشان بود

 نگه کردي و خنده بر لب شکستي

زچشم سيه مست ناز آفرينت-

بجان وتنم،مستي خواب ميريخت

نگاهت چو ميتافت بر ديده ي من

يشام دلم موج مهتاب ميريخت

چو لبخندروي لبت موج ميزد

دل من از آن موج، توفانسرا بود

چو نسرينه اندام تو ،تاب ميخورد

مرا حيرت از شاهکار خدا بود

پي نوشخندي چو لب ميگشودي

بد ندان تو بود، لطف سپيده

ندانم که الماس دندان نما بود

و يا اشک مهتاب، بر گل چکيده؟

بسي رفت و بي مستي عشق بودم

بچشمت قسم،مستي از سر گرفتم

تو ديشب نبودي،خيالت گواه است

که او را به جاي تو در بر گرفتم

پس از اين، دلم بيتو چون گور سرد است

بيا بخت من شو،در آغوش من باش

مرو،بي تو شبهاي من بي ستاره است

تو پروين شبهاي خاموش من باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

از عبور يه غريبه


سرگذشت روزگار، سوت کور يه غريبه

قصه بودن و رفتن تا ابد هم سفرم شد

وقتي آيينه پر شد از حضور يه غريبه

مي گذرم از شب و باور مي کنم

که تموم قصه هام پر از غمه

باز دوباره جاي زخم بي کسي

روي قلبم چشم به راه من همه

مي گذرم از تو که اون غريبه اي

اون که تنهاييمو زير پا گذاشت

آينه قديمي مو شکسته ام

تا ابد دل منو تنها گذاشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥

از تو مهربا نتر کيست

از تو مهربا نتر کيست که دردهايم را با او در ميان بگذارم و زخمهاي دلم را پيش رويش

بشمارم؟

از تو آيينه تر کيست که هزار توي روحم را به من نشان دهد،بي آنکه سرزنشم کند؟

در شبهايي که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هر يک به سويي مي

گريزند،جز تو چه کسي شمعي در دلم روشن مي کند؟

خوبا،مرا به خاطر همه ي نامه هايي که براي تو نوشتم،ببخش!مرا به خاطر همه ي

آوازهايي که براي تو نخوانده ام،ببخش

من مي توانستم در يک بعد از ظهر زيبا شاخه اي گل به تو بدهم،اما پاييز اجازه نداد

بهترينا،صدايم راببخش!لبهايم را ببخش!اشکهايم را ببخش

از تو مهربانتر کيست که سرگذشت دستهايم را برايش بنويسم و از فاصله ها گله

کنم؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۱/۱۰/۸۵

طنز ...

مامور و يه نفر

مامور: كجا داري ميري؟

يه نفر: خونه.

مامور: از كجا مياي؟

يه نفر: از محل كار.

مامور: واسه چي؟

يه نفر: چون كارم تموم شده.

مامور: دانشجويي؟

يه نفر: نه.

مامور: قبلا" هم دانشجو نبودي؟

يه نفر: نه ، من از اول تنبل بودم!

مامور: حرف اضافي موقوف! بابات دانشگاه رفته؟

يه نفر: نه ، بي سواد بود.

مامور: پس تو چرا قيافه ت مشكوكه؟!

يه نفر: نمي دونم! اگه دستور ميدين جراحي پلاستيك كنم!

مامور: نه ، خودمون تغيير قيافه ت ميديم! شغلت چيه؟

يه نفر: حسابدارم.

مامور: پس اختلاس مي كني؟

يه نفر: نه ، جمع دارايي ام صد هزار تومان نميشه.

مامور: پس همه ي پولهاتو از مملكت خارج كردي؟

يه نفر: نه ، من تا حالا دلار نديدم.

مامور: حسابدار دانشگاهي؟

يه نفر: نه.

مامور: پس حسابدار كجايي؟

يه نفر: روزنامه.

مامور: پس اينطوووووررررر.....

**در اين لحظه مذاكرات جدي تر ادامه ميابد**...

مامور: پس معتادي؟

يه نفر: آخ! نه ، من ورزشكارم.

مامور: پس مخالف مايلي كهن هستي؟

يه نفر: آخ سرم! به خدا مخالف مايلي كهن نيستم.

مامور: پدرسوخته ، طرفدار منچستر يونايتدي؟

يه نفر: آخ شكمم! به خدا من طرفدار تيم ملي هستم.

مامور: پس تو بودي روز مسابقه ي ايران و استراليا توي خيابون مست كرده بودي و

مي رقصيدي؟

يه نفر: آخ پام! به خدا من نبودم. اون روز من گلاب به روتون ?...? داشتم اصلا" توي

خيابون نيومدم.

مامور: چرا صورتت رو اينجوري كردي؟

يه نفر: مگه چه جوري شده؟!

مامور: براي چي صورتت زخميه؟

يه نفر: شما زدين.

مامور: مشروب مي خوري ، مياي توي خيابون ، سخنراني مي كني؟

يه نفر: من؟! اينجا كه كسي نيست براش سخنراني كنم.

مامور: بگو اسم مشروبي كه خوردي چي بود؟

يه نفر: من نخوردم.

ماموربه همكارش: بنويس جاني واكر. از كجا خريدي؟

يه نفر: من نخريدم.

مامور به همكارش: بنويس از جردن ، از اصغر سياه خريده.

يه نفر: به خدا من اصغر سياه رو نمي شناسم.

مامور: غصه نخور! بعدا" كه اصلاح شدي اول روزنامه رو ول مي كني ، بعدا" با اصغر

سياه هم آشنا ميشي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

هنگام که گريه مي دهد ساز

هنگام که گريه مي دهد ساز

اين دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نيل چشم دريا

ازخشم به روي ميزند مشت

زان دير سفر که رفت از من

غمزه زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه هاي مانوس

تصويري از او بر گشاده

ليکن چه گريستن چه طوفان؟

خاموشي شبي است هر جه تنهاست

مردي در راه ميزند ني

و آواش فسرده بر مي ايد

تنهاي دگر منم که چشمم

طوفان سرشک مي گشايد

هنگام که گريه مي دهد ساز

اين دود سرشت ابر بر پشت

هتگام که نيل چشم دريا

از خشم به روي مي زند مشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

هزار و يک شب

شونه به شونه مي ولي چه دور راه من و تو

اين همه دريا فاصله س بين نگاه من و تو

کنارمي اما دلت اونور فانوس شبه

من با تو مهربونم حرف تو نيش عقربه

هزار تا شب گذشته از قصه ي پر غصه ي ما

اين آخرين ضيافته ! شهرزاد بي قصه بيا

عزيز من ! ببخش اگه

تلخي واژه با منه

درد رو اگه داد بزنم

ديوار صوتي ميشکنه

بيا تا شام آخر رو کنار هم سحر کنيم

براي فهميدن هم يه بار ديگه خطر کنيم

من نمي خوام که مثل من به اينه نگا کني

من با تو باشم اما تو بازم من رو صدا کني

دلم مي خواد که حرفاي من رو بخوني از چشام

وقتي که آواز مي خونم ‚ دل بدي به بغض صدام

عزيز من ! ببخش اگه

تلخي واژه با منه

درد رو اگه داد بزنم

ديوار صوتي ميشکنه

بر تن نمناك كوچه خش خش پايت شنيدم

خسته و رنجور خود را زير پايت كشيدم

اين دل پائيزيم را زير پايت نديدي؟

آه از عشقت كشيدم جز جفا از تو نديديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

وقتي تو نيستي

وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها

مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خوانم

عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميکنم ، باشد براي روز مبادا

اما در صفحه هاي تقويم روزي بنام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد روزي شبي ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست ،

اما کسي چه ميداند

شايد امروز نيز روز مبادا باشد

وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها

هر روز بي تو روز مباداست

آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند

آيينه ها که دعوت ديدارند، ديدارهاي کوتاه از پشت هفت ديوار

ديوارهاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف

ديوارهاي تو، ديوارهاي من ، ديوارهاي فاصله بسيارند

آه ، ديوارهاي تو همه آيينه اند ، آيينه هاي من همه ديوارند ...

وقتي تو نيستي ... !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

بعد رفتن تو

طاقچه ي پنجره و برف و بهانه

چشم تو چشم آسمون بي ستاره

عادت شباي بعد رفتن تو

چشم به راه تا مرگ آخرين ستاره ؛
 
پرده ي آخر يک قصه ي عشقي

مردن يه عاشق ِ، همينه ، هيچي

مثل پرواز يه پروانه ي عاشق

سوختن و شمع ِ و شعله هاي آتيش ؛
 
عشق تو ، آدم ِ برفي زمستون

صبح تا شب مي سازم ومي ره چه آسون

کم نذاشتم توي عاشقي ، مي دوني ؛

من نبودم واس ِ تو يه چيکه بارون ؛
 
هميشه مي پرسم از دفترچه ي خاطره ها

چرا رفتش عشق من تو اون شبا

صداي سکوت اين دفتر من

مي گه تو يه قصّه اي ، ختم کلام ؛
 
تو بگو ديگه مي خواي چي کار کني

آقا جون نمي خوادش ، بايد ديگه تموم کني

آسمون مگه همين يک ستارس

که مي خواي زندگيتُ فداش کني ؟
 
رفتنش براي تو شايد شده يه فاجعه

دل تو شکسته و دوا و درمون نداره ،

امّا عشق تو دل اون نا آشناس

تو باشي يا نباشي فرقي واس ِ اون نداره ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

رئيس سرخپوستان

رئيس سرخپوستان خداي خودش را اينطور قسم مي دهد:

اي خداي بزرگ به من كمك كن كه هروقت خواستم درباره راه رفتن ديگري قضاوت

كنم قدري با كفشهاي او راه بروم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

دردها و ...

درد فردوسي درد شکستن درفش کاوياني و تخت و تاج کياني و بر باد رفتن تخمه

هاي ساساني است و من درد ديگري دارم ، درد روحي که در کالبدي زنداني است ،
 
درد انساني که عالم برايش کم است ، و با اين همه از لحظه اي آنچنان که بخواهد ،

از گفتگويي با آنکه مي خواهد ، از گفتن آنچه مي خواهد ، محرومش کردند ،
 
آزادي مي خواست و ندادند ، عدالت مي خواست و ندادند ،
 
مي خواست مردم را بفهماند ،  نگذاشتند
 
مي خواست لکه هاي فقر و پستي و ذلت و جهل را از چهره ملتش بزدايد ، نشد ،

مي خواست کاروان بي پناه و بي سرپرستي را راه برد خانه نشينش کردند

مي خواست عمر را همه در ارادت استادش بگذراند مرگ جدائي افکند

مي خواست کسي را دوست بدارد ، امانش را از دستش گرفتند

مي خواست در دنياي بلند انديشه ها يش پرواز کند و با نبوغهاي بزرگ هم آواز شود ،

آنها با چند اسب بارکش به گاريش بستند ،

مي خواست از انديشه هايش بگويد نمي فهمند،

از عقيده هايش بگويد نمي گذارند ،

مي خواست آفريدگار آزادي شود اسير زنجيرش کردند

هر چه مي خواست نشد  و هر چه نميخواست شد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

خواب و خيال

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت

پرده ي خلوت اينغمکده بالا زد و رفت

کنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد

خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد

آتش شوق درين جان شکيبا زد و رفت

خرمن سوخته ي ما به چه کارش مي خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نکرد

چه دلي داشت خدايا که به دريا زد و رفت

 بود ايا که ز ديوانه ي خود ياد کند

آن که زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت

سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت که دوش

عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

امشب ديگر براي تو مي نويسم

امشب ديگر براي تو مي نويسم ...

آري تو ، باز هم تو ، فقط تو...براي تو که آبي ترين ، آبي ها هستي ..کلامم تلخ است

، روزگار و قلمم تلخ تر . هر چه در دفترم نوشتم مشق درد بود.اما نوبت تو که رسيد ،

شيرين شيرين شد.اصلا تو يک معماي هميشه تازه و شيريني ، ناشناخته . دوست

داشتني ، مثل عشق ، مثل درخت...پس خوشا به حال من که باز شب از تو و براي تو

مي نويسم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

عشق بي فرجام

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد.چو بغض تلخ فقدانت امان خواب را از من

بدزديده ست.زمان انتظار است باز امشب گويي اين قلب از ماتم فراموش كرده آن

هجران و دوري را كه تو ديگر نمي آيي.نمي آيي چه سردست اين شب پاييز تنم در

آتش بي يار ماندن واي مي سوزد.هواي هستيم اما سراب و سنگي و سرد است تنم

و رنجور و لرزان است.

عطش گرم است و حسرت سرد غبار گنگ بي بودن به چشمانم سرد و تلخ تنهايي بر

لب اشكي به ناگه مي نشيند در پس اين گونه هاي منجمد از عشق بي فرجام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

يک اميد تازه

يک اميد تازه داشتم بر باد شد

خانه ايي آباد داشتم بر بادشد

چشم مستان خواستم رسوا شدم

قلب عاشق داشتم بر بادشد

هر چه ناليدم نبد فرياد رس

شرح پيروز داشتم بر باد شد

با خدا گفتم هزاران درد دل

خود چه اميد دوايي داشتم بر بادشد

نيست اميد رهايي ياربا

راه بازي داشتم بر باد شد

همرهان راه دل تنها شدم

کارواني داشتم بر باد شد

بارالها يک ره رستن نشان دل بده

هرچه من ره داشتم بر باد شد

مانده ام در کار خود وا مانده ام

انتظار يک تبسم داشتم بر باد شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

 پائيز

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

اشگ هايم همچو باران

دامنم را رنگ مي زد

وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني

در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش دردي نهاني

نغمه من ...

همچو آواي نسيم پر شكسته

عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته

پيش رويم:

چهره تلخ زمستان جواني

پشت سر:

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

سينه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگماني

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

بي تو مي ميرم

نميدانم تو ميداني دل من در هواي ديدنت بي تاب گرديده، سراپاي وجودم آب گرديده

نمي دانم تو ميداني ز هجرت ديدگانم پر ز خون گشته، درون بسترم همچو شمع مي

سوزم، براي ديدن رويت دو چشم اشکبارم را به روي ماه مي دوزم . نمي دانم تو مي

داني درون بسترم من سخت مي گريم و اکنون در فضاي خاطرم مي پيچد که

<<بي تو مي ميرم >>








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

بهترين جاي دنيا

واسه خودم و تنهايي هام ، واسه دلم و مهربوني هام ، واسه تو و ياد تمام روياهام

يه دنيا کوير سادگي مي خوام

واسه ديدن بي طاقتي هام ، واسه فهميدن ترانه هام

يه آسمون و درياي آبي مي خوام

واسه نديدن خستگي هام

يه دل و قلب مهربون مي خوام

يه دنيا کوير سادگي مي خوام، که من و تو رو صدا کنه، من و تو رو جدا کنه

از اين همه رنگ و ريا رها کنه . مارو ببره به آسمون ، به کهکشون .

يه دل و قلب مهربون مي خوام ، که من و تو رو تنها کنه

مارو ببره اون جايي که منم ، تويي ، يه دنيا تنهايي و ديگه هيچي نيست

يه آسمون و درياي آبي مي خوام ، تا دل کوچيک من رو آبي تر کنه ،

خنده هاي من راستي کنه .

آره ، من و با تو ما کنه

چي بگم . هيچي نگم ، آخه من که اهل گله نيستم ، اما ...

واسه من يه دنيا کوير سادگي و آسمون و درياي آبي ، تمام دنياست ، همه دنياست .

بهترين جاي دنيا همين جاست که منم ، تويي ، تنهايي و ديگه هيچي نيست .

آره ، من يه دنيا کوير سادگي مي خوام








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

ديگه دوست ندارم

بروبميرديگه دوست ندارم

شدي سياهي واسه روزگارم

ديگه نمي خوام واسه بي وفائيت

مثل يه ابري بشمُ ببارم

بروبميرکه ديگه عاشقت رفت

رفتُ يه دنياي ديگه بسازه

ديگه نمي خواد توي راه عشقش

دل به هربي سروپا ببازه

خيلي ساده جاي عشقت

تودلم نفرتُ کاشتي

همه هستي موگرفتي

واسه من چيزي نذاشتي

واسه نفرت تو وجودم

توتموم تاروپودم

واسه اينه که تو قلبت

من واست بازيچه بودم

فکرنکني حال منُ گرفتي

اينم بدون تا وقتي که نفهمي

تنها چيزي که حالمو ميگيره

قيافتِ نگي بهم نگفتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

برگ و عابر 

نگاهم ميکني!نامهربان اماچرا ديگر؟

از اينجا ميروم،گويا نمي خواهي مراديگر

نگاهت روبه سردي رفت،من هم ميروم گرچه

برايم سخت باشدباوراين ماجراديگر
 
قصّه دلتنگي من،نازنين بگذار وبگذر

بگذرازمن روبه سوي گرمي آغوش ديگر

عابر تو ،عابري تو، اندرين پاييز،برگم

بر تنم گامي نه،تردم ونزديک مرگم
 
برتن نمناک کوچه،خش خش پايت شنيدم

خسته ورنجورخودرازيرپاهايت کشيدم

اين دل پاييزي ام رازيرپاهايت نديدي

آه ازعشقت کشيدم،جزجفاازتونديدم
 
نازنينم بگذرازمن،کزمن وازماگذشته

دست بي رحم زمانه،اينچنين برمانوشته

قصُه دلتنگي من نازنين بگذاروبگذر

بگذرازمن روبه سوي گرمي آغوش ديگر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

تنهايم نگذار

مي دانم كه برف عمرش كوتاه است و سپيدي اش جاودان

مي دانم كه با رفتن پاييز سپيدي مي آيد، ترنم دلپذير عشق مي آيد، قدم زدنهاي

عاشقانه روي زمين برفي در تنهايي غريبانه سكون مي آيد، اما اين را هم مي دانم

كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبينيم بهار را ايمان نخواهم آورد و مطمئن

باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است

مي خواهم اعتراف كنم. اعترافهاي عاشقانه ام را اعتراف كنم

حال كه ديگر نخواهمت ديد و چشمم به چشمهاي هميشه منتظرت نخواهد افتاد،

توان نوشتن اعترافهاي فروخروده ام را مي يابم

به ترم آخر نرسيده رفتني شدم

يا دانشكده مرا تاب نياورد، يا من دنيا را، يا دنيا نوشته هايم را، يا نوشته هايم انتظار

تو را، صبر و استقامت شش ساله تو را

با اينكه مي توانستي زودتر از اينها از اين خراب شده لعنتي بري و همه چيز را پشت

سرت به خاك بسپاري، ماندي

شايد نذر و نيازها و دعاهاي من بود كه مستجاب شد تا تو يك ترم ديگر بماني و صد و

خورده اي از پول فروش كتابت رو دو دستي تقديم مسئول ثبت نام بكني. و بگذار

اعتراف كنم وقتي كارنامه ات رو ديدم و وقتي اونو جلوي روي من پاره كردي و با

خشم و بدون خداحافظي رفتي، از خوشحالي رفتم يه كلاس خالي پيدا كردم و هزار

بار روي تخته سياه نوشتم: خدايا دوستت دارم

سرزنشهاي من بخاطر افتادن واحدهايت همه اش به خاطر لجبازي بوداما، تو جدي

گرفتي

حتي آن يك هفته اي كه نمي خواستم چهره زيبايت را ببينم همه اش از خوشحالي

بود. نمي خواستم ببينمت چون هيچ دلم نمي خواست كه مجبور بشم فيلم بازي كنم

و علي رغم ميل باطني ام با تو رفتار كنم

نمي دانم چطور اين ترم هم گذشت و باز، تو6 واحد رو گذاشتي براي ترم دوازدهم و

ماندي. ماندي تا اسمم در كنار نام زيبايت در پروژه پايان ترم هر دويمان حك شده و

زركوب به يادگار بماند

وقتي هنگام ارائه پروژه در كمال خودخواهي هشتاد درصد پروژه را تحقيقات گسترده

و وتلاش شبانه روزي خودم به تنهايي عنوان كردم مي خواستم براي بار آخر چهره

عصباني ات را ببينم

مي خواستم براي بار آخر، دل سير خشم و نفرت را در چهره منحصر بفردت ببينم تا

بتوانم فراموشت كنم... كه تو فراموشم كردي. و اينبار با جديت تمام رفتي كه رفتي

اگر نگاهت نمي كردم و يا خودم را مي زدم به اون راه كه انگار نديدمت منتظر بودم

بيايي... بيايي تا

و تو ديگر نيامدي

روز امتحان آخر از اول صبح منتظرت بودم .... منتظر بودم سوالي را كه مدتها پيش از

من پرسيدي و گفتم نمي دانم بگويم كه مي دانم و خوب هم مي دانم

و تو نيامدي و من سر جلسه امتحان نرفتم تا شايد تو بيايي و تو نيامدي و اولين صفر

كارنامه چهارساله دوران دانشجويي ام بخاطر تو بود. فقط به خاطر تو.... و تنها

صفري است كه عاشقانه دوستش دارم

آن صفر توي كارنامه را به خاطر تو دوست دارم

ديگر نمي توانم بنويسم

آخرين نوشته ام هم درباره تو بود. تويي كه طنين صدايت ونوازش دستهايت، سنگيني

خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برايم به ارمعان آورد

تحمل اين زندگي رو ندارم. از خودم بدم مي آد

بس است

شايد خاطرات بيادماندني گذشته آرامم كند

تنهايم نگذار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

باور کنيد

اگر زندگي يك. پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بكنيد و به دنبال دوستي باشيد تا

با او قسمت كنيد

مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد

عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه

بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در

چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم

هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تا ببيني كه چقدر دل

شكستي

هروقت كه دلشان را بدست آوردي ميخي را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل

بدست آوردي اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي ديوار مي ماند

دوست داشتن درست مثل ايستادن در سيمان خيس ميمونه که هر چه بيشتر توش

بموني سخت تر جدا ميشي، و اگر هم بتوني ازش بيرون بياي حتما رد پات باقي

ميمونه

باور کنيد ، نيروي آدمي ، بي کران است.

باور کنيد ،هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست

باور کنيد ،که از عشق آفريده شده ايد ، پس عشق را بيافرينيد.

باور کنيد ،خورشيد به خاطر شما ، طلوع مي کند.

باور کنيد ،خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود ولي بندگان او چرا!

باور کنيد ، لايق بودن هستيد.

باور کنيد ، که اکنون مهم ترين لحظه است.

باور کنيد ، که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.

باور کنيد ، که شما هم مي توانيد

و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد تا زندگي ، شما را باور کند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

اگر خدا هست پس

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥

عشق يادگار

اگر چه باز نبينم به خود كنارِ ترا

عزيز ميشمرم عشق يادگار ترا

در اين خزان جدايي به بوي خاطره ها

شكفته ميكنم از نو به دل بهار ترا

زبان شعله به گوشم به بيقراري گفت

حديثِ سستي ِ قول تو و قرار ترا

ز من جدا شده يي همچو بوي گل از گل؛

مني كه داده ام از دست، اختيار ترا

شدي شراب و شدم مست بوسه ي تو شبي

كنون چه چاره كنم محنت خمار ترا؟

به سينه چون گل ِ عشقت نميتوانم زد

به ديده ميشكنم خارِ انتظار ترا

چو بوي گل چه شود گر شبي به بال نسيم

سبك برآيم و گيرم ره ديار ترا

همان فريفته سيمين با وفاي توأم

اگر چه باز نبينم به خود كنار ترا.

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

نگو اينها دليل محكمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۲۰/۱۰/۸۵

نيست كسي يار كسي


امروز خيلي حالم بده و حوصله هم اصلا ندارم،يعني دلم بد جوري گرفته كسي هم

نيست بگه بابا چته؟ به قول زنده ياد شهريار :

در دياري كه در او نيست كسي يار كسي 

كاش يا رب كه نيفتد به كسي كار كسي

بنويس ناشناس دلم گرفته امشب

بنويس پريشونم مث هرشب

بنويس ناشناس تشنه غرورتم

بنويس فداي دل صبورتم

بنويس ناشناس مهربونم پريشونه

بنويس طفلكي تنهاست ميون خونه

بنويس ناشناس غم مهربون غم منه

بنويس حال و روزش عين منه

بنويس ناشناس مهربونم وقتي خم به ابروش مياره

بنويس كه اين حالش چه بلايي سر من مياره

بنويس ناشناس خواهشام بي اثرن

بنويس تمناهام همه بي پا و سرن

بنويس ناشناس قلم با وفاي من

بنويس يار با وجود وباصفاي من

بنويس ناشناس دلم جام جم مي خاد

بنويس دلم هواي با هم بودن مي خاد

بنويس ناشناس قلمم بي رمقه

بنويس جوهر زمانمون خيلي كمه

بنويس ناشناس دوستيا صفا ندارن

بنويس بعضي دلا وفا ندارن

بنويس ناشناس ترانه ها مدد دهد

بنويس فرياد تو را سعيد سر مي دهد

بنويس ناشناس دلم گرفته امشب ،مث ديشب

بنويس پريشونم مث هرشب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

 بايد كه تو را من فراموش كنم

عذر مرا به خاطر واژه هاي دلتنگيم بپذيريد

زيرا دلتنگي هايم را با كسي جز شما دوستان عزيزم نمي توانم قسمت كنم  
 
بايد كه تو را من فراموش كنم اما چگونه

مهرت از دل بركنم  اما چگونه

يادت از ياد برم اما چگونه

نقطه عشقي از ميان اين همه آدم برخود حك كنم اما چگونه

هر چه هست و نيست در دل به رويش پا نهم اما چگونه

به خود گفتم كه عشق را در دل مي كشم من اما چگونه 

به تو گفتم مي روم گم مي شوم دل مي كنم اما چگونه

با غرور كودكانه زير لب گويم من تو را روزي مال خود خواهم كرد اما چگونه

من روزي هزاران بار مي ميرم اما دل در تپشها، بازم سراغ يار مي گيرد

ولي من خوب مي دانم دل كنده اي از من، بگو اما چگونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

 يكديگر

هريك از ما فرشته هايي هستيم كه تنها يك بال داريم فقط هنگامي قادر به پروازيم

كه به يكديگر بپيونديم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

نميشناسمت

به تويي که نميشناسمت...!

از تو تنها سنگي سياه و عكسي كمرنگ ميشناسم

اما حرفها گفتم با تو

و جوابها نشنيدم از تو

و تو آمدي...

يك شب پر ز گريه آمدي

كنار آرزوهايم نشستي

باز هم من بودم كه ميگفتم

و غرق ميشدم از غصه

و تو بودي با آن نگاه ساكت

و دستهايت كه آرامش مي نواخت

ومن حيرانم

از آن انار ترك خورده ي سوغاتت

و مات ماندم

از پيغام ِ رمز آلود نصفه نيمه ات

بيخبر آمدي ،بيصدا رفتي

من يادم رفت بگويم

سلامم را به خدا و ... برساني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

گريان و نالانم

کسي ديگر نمي کوبد در اين خانه ي متروک ويران را

کسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم

و من چون شمع ميسوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند

و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم

درون کلبه ي خاموش خويش اما

کسي حال من غمگين نمي پرسد

ومن درياي پر اشکم که توفاني به دل دارم

درون سينه ي پر جوش خويش اما

کسي حال من تنها نمي پرسد

و من چون تک درخت زرد پاييزم

که هر دم با نسيمي ميشود برگي جدا از او

و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

عشق دل انگيز

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيکر خود پيرهن سبز نمودم

در اينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه

در کنج لبم خالي آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نيست

تا مات شود زين همه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند به تن من

با خنده بگويد که چه زيبا شده اي باز

او نيست که در مردمک چشم سياهم

تا خيره شود عکس رخ خويش ببيند

اين گيسوي افشان به چه کار ايدم امشب

کو پنجه او تا که در آن خانه گزيند

او نيست که بويد چو در آغوش من افتد

ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را

اي اينه مردم من از حسرت و افسوس

اونيست که بر سينه فشارد بدنم را

من خيره به اينه و او گوش به من داشت

گفتم که چه سان حل کني اين مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خويش

اي زن چه بگويم که شکستي دل ما را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

تو از كدوم دياري

تو از كدوم دياري

كه رنگ حادثه داري

نه دشمني نه ياري،نه خفته نه بيداري

خزان خاطره داري، هواي ابر بهاري،

هزار بغض در سينه داري و نمي باري

تو از كدوم زماني كه جان پاك جهاني

نه حاضري نه غايب،نه سخت و نه آساني

هميشه ايينه داري ،اگرچه غرق غباري

هميشه در نظر اما،تو پنهاني..

تو را چگونه بخوانم،

 تو را چگونه بدانم

چگونهدوست بدارم تو را

من نمي دانم..

نه تشنه اي ، نه سيراب

نه چشمه اي نه گرداب

نه بي صدا ، نه با صدا

نه بنده اي ، نه خدا

نه هم ترانه ي مايي ، نه از ترانه جدايي

هميشه همسفر اما،هميشه تنهايي

تو را چگونه بخوانم

تورا چگونه بدانم

چگونه دوست بدارم تو را

نمي دانم....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

پشت نقاب روزگار

قدم نزن دوباره تو شباي بي خيال من

بازي عشق تو گرفت تمام شور و حال من

پشت نقاب روزگار خاطره مونده تو غبار

از من و تو كه ما شديم چيزي نمونده يادگار

شكر خدا كه زندگي خالي شد از حضور تو

بيشتر از اين دلم نشد بازيچه غرور تو

بهانه ها ترانه ها تمام عاشقانه ها

تمام من تمام تو تمامي شبانه ها

مثل يه برگ كهنه شد تو دفتر گذشتمون

خطاي خيس دفترو جز من و تو كسي نخوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

بگذار و بگذر


مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسـيـر و نـاتـوان بگذار و بگذر
 
چو شمعي سوختم از آتش عشق

مـرا آتش به جـان بگذار و بگذر
 
دلي چون لاله بي داغ غمت نيست

بـر اين دل هم نشان بگذار و بگذر
 
مـرا بـا يـك جـهـان انـدوه جانسوز

تـو اي نـا مـهـربـان بگذار و بگذر
 
دو چشمي را كه مفتون رخت بود

كـنـون گـوهـر فشان بگذار و بگذر
 
در افـتـادم بـه گـرداب غــم عـشـق

مـرا در ايـن مـيـان بـگـذارو بـگـذر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

التماست نمي کنم
 

هرگز گمان نکن که اين واژه را
 
در وادي آوازهاي من خواهي شنيد
 
تنها مي نويسم بيا
 
بيا و لحظه يي کنار فانوس نفس هاي من آرام بگير
 
نگاه کن
 
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
 
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
 
ساعتي پيش
 
اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم
 
حال هم
 
به چراغ همين کوچه ي کوتاه مان قسم
 
بارش قطره يي از ابر باراني نگاهم کافي ست
 
تا از تنگه ي تولد ترانه طلوع کني
 
اما
 
تو را به جان نفس هاي نرم کبوتران هره نشين
 
بيا و امشب را
 
بي واسطه ي سکسکه هاي گريه کنارم باش
 
مگر چه مي شود
 
يکبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت کنم ؟
 
ها ؟
 
چه مي شود ؟

شكسپير ميگه: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ،

وبدست بياورچيزي رو كه نمي توني فراموشش كني.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

حرف آخر

ديگه فرصتي نمونده

نازنين !‌ نازت رو کم کن

دارم از صدا ميفتم

کمکم کن ! کمکم کن

يک ترانه پا به پا باش

اين صداي آخرينه

بي تو رو به انقراضم

حرف آخرم همينه

نبض معيوب حضورت من رو آخر از پا انداخت

بازي عشقت رو آخر دل ناباور من باخت

وه چه بي حنجره ام من

تشنه ي يه جرعه آواز

مثل يه مرغ مهاجر

وقتي تن ميده به پرواز

بي تو بي بهانه ام موندم

واسه پرواز دوباره

مرد غمگين سکوتم

حرف تازه يي نداره

نبض معيوب حضورت ‚ من و آخر از پا انداخت

بازي عشقت رو آخر ‚ دل ناباور من باخت

مثل آسمون عجيبي شبي آبي ، شبي قرمز 

ولي هر رنگي كه باشي منو

دوسم نداري هرگز

دلمودادم به دستت براي يادگاري

قابلي نداره بردار ميدونم دوسم نداري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

دلم برات تنگ مي شه

تازه داره دلم برات تنگ مي شه! تازه دارم مي فهمم چه گوهري رو از دست دادم... با

لجبازي هاي خودم، با غرورم. اما شايدم من و تو ديگه نمي تونستيم با هم بمونيم.

چه روزهاي قشنگي بود، هنوز، هرروز بهت فکر مي کنم، مي دونم ديگه هيچ وقت از

من سراغ نمي گيري، اما گاهي با خودم مي گم بيام سراغت حالي ازت بپرسم،

ديگه از قصه نوشتن خسته شدم، نمي دوني چند وقته هيچي نمي نويسم، من که

با نوشتن نفس مي کشيدم!

گاهي فکر مي کنم ديگه هيچي ندارم که بهش دل خوش کنم، حتي خاطراتم. با

خودم مي گم بهتره فراموشت کنم و يک زندگي جديد را شروع کنم، اما نمي شه.

دست خودم نيست، تو از خاطرم نمي ري. تويي که ندارمت هنوزم آزارم مي دي، بي

اون که بدوني.

با خودم مي گفتم از هم جدا بشيم شايد من آروم تر بشم، اما لعنت بر اين عشق که

هيچ چيزش به اختيار من نيست! نه غمش، نه شاديش... ديگه از عشق متنفرم! اما از

تو نه... که تو عشق مني!

برام دعا کن. من خيلي پريشونم، خيلي سخته به اون آرامشي که تو گفتي رسيدن.

تازه بعد از گذشت چندين روز، که خيال مي کردم همه چيز برام تموم شده، دارم مي

فهمم تموم اين غم و برهم بودن و پريشوني من به خاطر گسستن از توست. اما الان

ديگه ديره، خيلي دير... آب از دستم رفته، ديگه نمي تونم برش گردونم!

شايد خيلي خيلي زود نااميد شدم، چون هنوز هم، مطمئنم هيچ کوه بلند و سربه

آسماني بين ما قد علم نکرده....

بين من و تو فقط تپه هست.... تپه هاي متعددي که من ديگه توان گذشتن از اونها را

ندارم. گذشتن از اونها براي رسيدن به تو... اينه که توي خيالم يه کوه بلند مي گذارم

بينمون.... خسته ام مهربون من! خيلي خسته ام!

مي دوني چرا مطمئنم هيچ کوه بلندي بينمون نيست، چون هنوزم حسش مي کنم

اون نسيمي رو که از کوي تو مي وزه..از سرزميني ميان شمال و غرب.

آه اي برگزيده دنياي من!

نگاه دار! که عمري به راه ِ چون تو سواري

فشانده چشم سرشکي، نشانده اشک غباري

به لوح سينه خيالم  کشيده  نقش ِ عزيزي

بدان عزيز نمايد   نشانه ها  که تو داري

کرم نما و فرود آ   که پيش ِ ديده حيرت

همان خيال محالي که در کناري و ياري

چوواگذاشته ام خلق را زخويش به عمري

کنون سزد که به خلقم زخويش وانگذاري

دلم گريخته از دست تو  نشسته به پايت

که از حصار وفايت نجسته راه فراري!

چنان به بوي تو دارد تنم هواي  شکفتن

که گل زسنگ برآرم گرَم به خاک سپاري

به خنده گفتي«اگر جز تو را عزيز بدارم،

مرا عزيز بداري؟» به گريه گفتمت«آري!»








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

 3 شمع

در تاريکي شب 3 شمع روشن کردم

اولي براي بودنت

دومي براي ديدنت

سومي براي بوسيدنت

و در آخر هر 3 شمع را خاموش کردم !

براي در آغوش گرفتنت  !!!  ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

پشت شيشه

پشت شيشه برف ميبارد

در سکوت سينه ام دستي

دانه اندوه ميکارد
 
مو سفيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دلم باريدي...اي افسوس

بر سر گورم بناريدي
 
چون نهالي سست ميلرزد

روحم از سرماي تنهايي

ميخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنياي تنهايي
 
ديگرم گرمي نمي بخشي

عشق‘اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميد يست

خسته ام از عشق هم خسته
 
غنچه شوق تو هم خشکيد

شعر ‘اي شيطان افسونکار

عاقبت زين خواب درد آلود

جان من بيدار شد‘ بيدار
 
بعد از او بر هر چه رو کردم

ديدم افسون سرابي بود

آنچه ميگشتم به دنبالش

واي بر من نقش خوابي بود
 
اي خدا...بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را.

تا به کي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را؟
 
ديدم اي بس آفتابي را

کو بيابي در غروب افسرد

آفتاب بي غروب من!

اي دريغا در جنوب افسرد
 
بعد از او ديگر چه ميجويم؟

بعد از او ديگر چه ميبايم!

اشک سردي تا بيفشانم

گور گرمي تا بياسايم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

بگذار آن باشم

بگذار آن باشم كه با تو تا آخرين لحظه زندگي خواهد ماند

بگذار آن باشم كه با صداقت با تو درد دل ميكند و با يكرنگي و يكدلي زندگي ميكند.

بگذار آن باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد ميزند و آن باشم كه براي عشقت:

جان خواهد داد

بگذار هماني باشم كه در شادي هايت ميخندد و در غم هايت با تو شريك است.

بگذار كسي باشم كه به داشتن چينين عشقي مانند تو افتخار كند.

بگذار كسي باشم كه وقتي كلمه دوستت دارم را بر زبان مي آورد اشك از چشمانش

سرازير شود.

بگذار هماني باشم كه تو ميخواهي ، هماني باشم كه تو آرزوي آن را داري.

بگذار كسي باشم كه با احساس سخن نگويد ، از ته دل دردش را بگويد و از تمام

وجود عاشق و دل شيفته تو باشد.

بگذار كسي باشم كه زمان تنهايي اش تو همان تنهايي او باشي و زمان خوشبختي

اش تو همان خوشبختي او باشي.

بگذار هماني باشم كه با باوري عميق به تو و زندگي نگاه بيندازد و با احساسي پاك

عاشق قلب مهربان تو باشد.

بگذار هماني باشم كه بتوانم ستون هاي استوار زندگي را با محبت و عشق بنا كنم تا

تو با آرامش با من زندگي كني.

بگذار هماني باشم كه تو در روياها منتظر او ماندي و به استقبال او رفتي.

بگذار كسي باشم كه ديگر به جز تو به كسي ديگر نگاه نكند و تنها تو باشي و قلب

مهربانت و يك دنيا عشق در وجودش.

اينك من با تمام وجودم كاري كرده ام و خواهم كرد كه هم تو را به آرزويت رسانده

باشم و هم خودم آينده اي خوشبخت را در كنار تو داشته باشم.

بگذار هماني باشم كه دوستش ميداري و بگذار هماني باشم كه براي عشقش جاني

خواهي داد.

عزيزم بگذار








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

پرقدرت و مغرور

به نام حضرت دوست كه هر چه دارم از اوست

بعضي وقتها احساس مي كنم كه خيلي پرم , پرازعشق و پرازهمه چيز كه مي تونه

مرا براي هميشه سرفراز بكنه

براي هميشه پرقدرت و مغرور كنه ...

به راستي كه عشق پرقدرترين هاست.

بعضي وقتها هم احساس مي كنم كه فشرده  و فشرده شدم و...

واي ازاين لحظاتي كه چنين احساسي دارم

اين احساس هميشه احساس ضعف و يآس و نااميدي است ...

حتما تابحال با اين چيزي كه مي گم روبروشديد...

مدتي هم ميل ام به اين بود كه اينطوري باشم , فشرده باشم .. درخود باشم ... به

كسي نگاه نكنم , به كسي

فكرنكنم... درسكوت باشم و به هيچ موزيكي گوش ندم , هيچ كتابي و هيچ برگي رو

نخونم .. قلبم براي هيچكي يكدفعه تند تند نطپه و.... برا خودم فقط نفس بكشم ...

فقط نفس....

ديدم نه ..

نه اين كارهم نمي تونم بكنم...

اينهم گذشت ولي ديدم كه با هيچكدوم نمي شه

چيزي رو ازياد برد , نمي شه عشقي رو فراموش كرد و اونو به گذشته ها سپرد ... و

ديدم نمي شه و نمي تونم خودمو به بي خيالي بزنم ... هميشه يك چيزي هست كه

منو ياد اون ميندازه  مهتابي كه مي تابه ... شبي كه پرازستاره است ... بنان كه مي

خونه .... استاد شجريان كه كلماتشو با تمام حس دوست داشتن فرياد مي كنه و.... 

آره بالاخره يه چيزي هست كه منو دگرگون مي كنه و تمام تلاشهامو به نقطه

شروعش مي رسونه ....

براي دوست داشتن دو قلب لازم است . . .

قلبي که دوست بدارد

قلبي که دوستش بدارند

قلبي که هديه کند

قلبي که بپذيرد . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

باور ندارم که مردم

بعد مرگم سردم !

زير خاکه تنم !

باور ندارم که مردم !

اي خدا اين منم ؟

چرا کبود شده تنم ؟

کسي نمي رسه به دادم !

الان همه دشمنام خوشحال و شادن !

همه اونايي که يه روز بودم به فکرشون !

همه اونايي که جون دادم به عشقشون !

با رفتنم ازشون نشده هيچي کم و کاست !

فقط عشقمه که مي دونم اون منو باخت !

فقط مي تونم که بسوزم و بلرزه تنم تو گور و نبينم اون نور عشق و محبتو!

سهمم از دنيا هيچي نيست جز حسرت !

دنيا و ماديات بي خبر از قيامت !

سفر و کوچ طولاني و رسيدن به نهايت !

ميرم از اين دنيا چون مي دونم که جام نيست !

ميرم ازبين ادمها و پاک ميشم از ليست !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

حس زيبايي بود در آغوش تو بودن

بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمي دستانت را بر روي تن

يخ زده ام چه عاشقانه حس مي کردم . نگاهي به چشمان عاشقم انداختي ... پاکي

نگاهت تنم را به لرزه انداخت ...

چه حس زيبايي بود در آغوش تو بودن ...

اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم خواندي ...

چشمانت را بستي و شروع کردي به خواندن ...

آرام زمزمه مي کردي دلم گرفت اي هم نفس پرم شکست تو اين قفس ...

دستم را باز کردم تيغ در دستانم برقي زد......لحظه هاي آخر بود هميشه آرزو داشتم

در آغوش تو بميرم و اين بهترين فرصت بود ....... آرام تيغ را بر روي دستانم گذاشتم

ناگهان ترس عجيبي تمام وجودم را فرا گرفت دستانم مي لرزيد اما فرصتي نداشتم

بايد قبل از آنکه چشمانت را باز کني کار را تمام مي کردم ........

تيغ را روي دستم کشيدم خون به سرعت از بدنم خارج مي شد دست هايم را مشت

کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان بخورم و تو چشمت را باز کني ...

لحظه هاي آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجيبي داشت و تو هنوز

زمزمه مي کردي

صدايت را براي آخرين بار مي شنيدم . دستت را آرام بر روي لبهايم کشيدي براي

آخرين بار دستان نجيبت را بوسيدم و چشم هايم را به روي همه تنهايي ها بستم

بدنم يخ زده بود . سرماي ناگهاني بدنم تو را به خودت آورد چشمانت را باز کردي و

ديدي از من تنها يک لباس خوني و دستمالي خيس از اشک برايت باقي مانده ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

يك دنيا غم و حسرت

با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم

ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم

به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي

دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي

ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها

منو اينجا رها كردي تو در اين گوشه دنيا

با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم

ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم

ببين بغض شكسته ام رو نمي گم ديره يا زوده

اگر چيزي برام مونده يه مشتي خاطره مونده

واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي

نمي دونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي

با اينكه دل بريدم من شكسته بال پروازم

هنوز هم توي اين غربت برات معناي آوازم

با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم

ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥

به او بگوييد دوستش دارم

به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من درآن غرق شده
 
به او که مرا از ايـن زمـيـن خـاکي بـه سـرزمين نـورو شـعرو تـرانه بـرد
 
به او که چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد
 
به او بگوييد دوستش دارم
 
به او که صداي پايش را ميـشنوم
 
به او که لحن کلامش را ميشناسم
 
به او که عمق نگاهش را مـيـفهمم
 
به او که گل هميشه بهارمن اسـت
 
به او که قـشنـگـترين بـهـانه بـــراي بـودن مـن اسـت
 
بگوييد دوستش دارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۹/۱۰/۸۵

يكي بود يكي نبود

تمام قصه ها با بود يكي و نبود ديگري آغاز مي شوند

كه:يكي بود يكي نبود

يكي رفته بود و يكي مانده بود

مانده بودو گريه كرده بود . . .

من و تو ما بوديم!همراه و هم نگاه هم بغض و هم صدا هم پا و پا به راه.........تو اما

دلت با من نبود!گفتم اين سيب سرخ را مي چينم تا كودكان بهانه گير فردا نگويند كه

آدم ي در ميان اين همه آدمي نبود و در تقسيم آن همه علاقه "رفتن" سهم ساده تو

شد و ماندن سهم دشوار دست هاي تنهاي من

امروز هم نه گلايه اي از اين همه انتظار نه بهانه اي از نمناكي كاغذ.راضي به رضاي

همين زندگي و چشم به راه طنين ترانه و بارن ...در خوابهايم بيدار مي شوم و در

بيداريم ميميرم.يك پا به راه رؤيا و يك پا به بن بست بيداري ...خوابگرد و گريه

نشين .همين!

حالا نگو كه در كوچه گربه ها شاخ مي زنند نگو كه هنوز اشك تمساح ها ته نكشيده

آخر قصه روسياهي به زغال شعله هاي غزل سوز مي ماند.

برگرد و دستم را بگير!مي خواهم در كنار تو بر برگ هاي بوسه بنويسم:

آبي ترين آبي دنيا

همين آسمان خاكستري خانه من است!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

آشنا هيچ وقت منتظر نماند

سبد هاي سوالش را برداشت و رفت

وگيسوان خاکستري اش را بادي تکان نداد

آشفته تر از من نيز خواهد خواند

که گريه مي کند و کسي به سويش مي آيد

و مهاجرت شکل ها آغاز مي شود

کمربند ها را باز کنيد

هيچ خبري نيست

کسي پرواز نمي کند

مگر پرنده ي کوچک خوشبختي

که آشيانه ندارد

و هيچ آشنايي منتظر او نيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

وداع


مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه ي خويش
 
مي برم،تاكه درآن نقطه دور

شستويش دهم از رنگ گناه

شتشويش دهم از لكه ي عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه
 
مي برم تا ز تو دورش سازم

زتو،اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال
 
ناله مي لزرد،مي رقصد اشك

آه،بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه ي جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من
 
بخدا غنچه ي شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله ي آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد
 
عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم،خنده به لب ،خونين دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

خنده هاي خام

نه اينکه بي تو نخندم
 
نه
 
اما به خدا تمام اين خنده هاي خام بي خيال
 
به يک تبسم کوتاه ديدار چهارشنبه ها نمي ارزند
 
به تبسم ساعت نه صبح
 
يا دقيقتر بگويم
 
نه وبيست دقيقه ي صبح
 
حالا اگر بانگ بيست و بهانه ي ساعت در ازدحام واژه و وزن موازي ترانه نمي گنجد
 
گناهش به گردن تو
 
که من و اين دل درمانده را
 
چشم در راه طنين تبسم مي گذاشتي
 
حالا هنوز
 
نه صبح چهارشنبه ها که مي شود
 
کنار خيال خالي اتاقک تلفن مي ايستم
 
دل به دامنه ي رويا مي دهم
 
و تو را مي بينم
 
که با لباسي به رنگ بنفشه هاي بنفش
 
به سمت پس کوچه هاي پرسه و پروانه مي روي
 
نه اينکه بي تو نخندم
 
نه
 
اما به نيامدن هميشه ي نگاهت قسم
 
تمام خطوط اين خنده هاي خواب آلود
 
با رگبار گريه هاي شبانه
 
از رخساره ي خسته و خيسم
 
پاک مي شوند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

سه تايي باهميم

كنار تنهايي خود پشت پنجره ايستاده ام

باران مي بارد.

هوا دلگير شده...تنگ..تنگ...

شمع روشن مي كنم براي تو و با ياد تو.

به ضريحش دستهايم را گره زده ام.

مي بارم...

در حلقه هاي اشكهايم خاطره ي تو پيدا ميشود.

چشمهايت كه بازيگوشند

لبخندت كهچقدر مهر بان و پاك است

و دستهايت كه سخاوت و مهر را هديه ميكند...

تتنهايي من پشت اين پنجره

با تنهايي تو جمع ميشود.

حالا ديگر فقط از هم دوريم.

ديگر تنها نيستيم.

چون سه تايي باهميم و مي باريم بر پاكي اين عشق

من

تو

و باران








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

در دلم چيست خدايا

كاش مي شد كه بگويم در دلم چيست خدايا

باز هم اين ره بيهوده به ره كيست خدايا

من به بي چارگي خود و لطف تو ايمان دارم

آه خدايا اين چه بلايي است...؟!

نه بهتر نتوان گفت

خدايا اين چه خطايي  است

كه در اين چند ده عمر

كسي از عشق مرا نظري چند نكرد

وبه من خوب نظر كن و بگو

راست مي گويند كه من ديوانه و مجنون سرابم

قسمم راست نبود

نگهم صاف نبود

حرف من پاك نبود

اما ....

عشق من راست بود خدايا

عشق من صاف بود خدايا

عشق من پاك بود خدايا

پس چيست اين همه آشفتگيم...؟!

دل شكستم باز خدايا..؟!

ره به رهي باز بستم خدايا...؟!

گره بر گرهي سخت بستم خدايا...؟! 

 من چه كردم كه اين چنين عذابم مي دهي بارالاها...؟!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

اين خاك تيره

در انتهاي هر سفر

در آيينه

دارو ندار خويش را مرور مي كنم

اين خاك تيره اين زمين

پاپوش پاي خسته ام

اين سقف كوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خداي دل!در آخرين سفر در آئينه به جز دو بيكرانه كران به جز زمين و آسمان

چيزي نمانده است.گم گشته ام كجا؟! نديده اي مرا؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

حسرت

دختران شهر

 به روستا مي انديشند 

دختران روستا

در آرزوي شهر مي ميرند

مردان بزرگ

به آرامش مردان کوچک مي انديشند

مردان کوچک

در آرزوي آسايش مردان بزرک مي ميرند

کدام پل

در کجاي جهان شکسته است

که هيچ کس

به خانه اش نمي رسد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

اولين و آخرين

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش.مائيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و

غروب مي كنيم هر پسين.آن روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست

نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين مرا به طلوعي دوباره مي كشاند؟اي راز

اي رمز اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

باور


شايد باور کردني نباشيد

اما

اين تقدير است کاري نمي توان کرد ....

نشستن د ر نم نم باران

گذشتن از جوي آب

شايد باور کردني نباشد

اما

اين تقدير است

کاري نمي توان کرد

نگاههاي در هم تلاقي شده

احساس هاي پوچ و تهي از گذشتن

نگاههاي سراسيمه آشفتگي و دلسپردگي

شايد باور کردني نباشد

اما

اين تقدير است

کاري نمي توان کرد

چشم هاي خالي از احساس

دستان خالي از رسيدن

و قدم هاي خالي از برخاستن

شايد باور کردني نباشد

اما

اين تقدير است

کاري نمي توان کرد

بودن من در اينجا

از دست دادن فرصتي ناب

و عجله اي برا ي يافتن

شايد باور کردني نباشد

اما

کاري نمي توان کرد

اين تقدير است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

باران نيمه شب

باران نيمه شب چقدر دوست داشتني است انگار هر كه بيدار باشد صداي پاي قطره

ها  را روي قلب  خود ميشنود گاهي از خود  مي پرسم چرا روز يكباره در اوج شادي و

درخشندگي ها فرو ميرود و تولد شب  براي چيست؟بعد مي انديشم اگر شب نبود از

روزهاي خالي از شور زيستن  به كجا بايد  پناه  ميبرديم؟مگر نه اين است  كه بعضي 

شبها  وقتي  كه  همه فانوسها و مهتابي  وقلبها  خوابيده اند احساس ميكنيم كسي

زمين را در دستهايش گرفته است  و تكان ميدهد؟مگر نه اين است كه همه كوچك و

بزرگو زشت و زيبا درون شب گم مي شويم و در شب كلمات از همه وقت بي تاب ترند

و رساتر؟

ايا كسي براي بدرقه صداي ما كاسه اي اب خواهد  پاشيد؟ايا يك بار ديگر ميتوانم

خورشيد را ببويم و سفره صبحانه را روي فرش  سالخورده بچينم؟ هميشه از خودم

ميپرسم نام من در كجا به خاك سپرده خواهد شد؟خوب است نام مرا پاي درخت

نارون در حاشيه خياباني كه شهيدان از ان عبور كرده اند به خاك بسپارند.اين براي

كسي كه حتي استخوانهايش براي لاله ها اواز خوانده اند  ارزوي موهمي

نيست.اتاقم در شب غوطه ور است پيشاني ام را روي سجاده  ميگذارم و از خاك

فاصله  ميگيرم....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

بوي غربت


بوي غربت ميدهم اما غريبه نيستم

اگر چه مي داني که در غريبي زيستم

مثل رودي بستر اين خاک طي کرده ام

تا بفهمم عاقبت در جستجوي کيستم

روبروي آينه شب تا سحر غم مي خورم

تا بفهمم عاقبت سايه ي گم گشته ي کيستم

اگر چون کبک مي خوانم اگر چون کوه خاموشم

صداي توست در فکرم خيال توست در ذهنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

اميد را نفرين ميکنم

من خورشيد را،نيارم باورکرد.

چشم ترا چگونه دگرچون بذر

درکشتزارسرديقين خويش

با ابري ازفريب،برويانم؟

ما،تا سحر،نشسته به بيداري

ابردروغ بود ودروغين تر

هرنور،کزبلورافق ميرست

ديدم:هرستاره،کلاغي بود

بي آشيان وخسته ونفرين بار

ديدم:چشمهاي پرستورا

درآن زخوف گور،سراغي بود

وزآخرين دقايق يک آوار.

درراه من هرآنچه علف ميرست

جزشوکران بچشم نمي آمد

من پرغروربودم وپرآواز

دستي ولي،صداي مراميکشت

برمن چودار،راه نفس ميبست

من خواندم

من با لجن عطش ننشاندم

رفتم، مُردم

من پيکرتکيده ي خودرا

تا حجله گاه گور،فرابردم.

ديگربآفتاب،يقينم نيست

دشنامهاي زشت نثارش باد

ازماه وآفتاب،گريزم هست

چشم ترا چگونه فروشويم

چون سکه اي بآب تمناها؟

با من حديث صبح طلائي نيست

اي لالهاي شهرتهي آهنگ

فرياد سرکنيد که:هان،فردا...

صبح دروغ،روزنمي زايد

چشم تودربهاريقين،حتي

نمي رويد

اين مائيم:

بي فردا،

بي عطروبي شکوفه وبي پيوند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

اگه


اگه يه روز نگام نكني

درو به روم وا نكني

اگه يه روز نياي پيشم

مي دوني كه من آب ميشم

ميشم گريه مثل بارون

مثل دريچه ناودون

مي خوام يه قصري بسازم

پنجره هاش رنگ چشاي تو باشه

من باشم و تو باشي و يك شب مهتابي باشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

افتاب روي تو

من روز خويش را با افتاب روي تو

کز مشرق خيال دميده است اغاز مي کنم

من با تو مي نويسم و مي خوانم

من با تو راه مي روم و حرف مي زنم

وز شوق اين محال

که دستم به دست توست...

من جاي راه رفتن پرواز مي کنم !!!

ان لحظه ها که مات

در انزواي خويش يا در ميان جمع

خاموش مي نشينم: موسيقي نگاه تو را گوش مي کنم

گاهي ميان مردم ...در ازدحام شهر

غير از تو هر چه هست ,فراموش مي کنم

گويند اين و ان به هم - اهسته

هان و هان"ديوانه را ببينيد.بيخود چو کودکان لبخند مي زند

"با خود چگونه گرم سخن گفتن است؟

اه...من دور از اين ملامت بيگاه -

همچنان سرمست

در فضاي پريخانه هاي راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

اخر چگونه بانگ برارم که

عاقلان...ديوانه نيستم

به خدا سخت عاشقم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

اختيار


نمي دانم که ما خوشبختيم يا بدبخت؟

خوشبخت، زيرا عصر ما، عصر تکنولوژي است، عصر همانند سازي، عصر آفريدن

و بدبخت، زيرا که روح ما، خم و ناتوان زير بار اطلاعات به ذهن حمّالي مي دهد

خوشبخت که مي توان با جت سريع و سير، دنيا را کمتر از يک روز دَرنَورديد

و بدبخت که در فشردگي زمان و در حسرت تعطيلات

تنها مي توانيم قدم هايمان را از ماشين تا اطاقک کار بشماريم

خوشبخت که مي توان کتاب را به صورت الکترونيک خواند و کاغذ مصرف نکرد

و بدبخت که ديگر مرگ درختان به قيمت يک جاده ما را سوگوار نمي سازد

خوشبخت که مي توان کلاس عرفان در اينترنت داشت و پير را پشت شيشه ديد

و بدبخت که براي پرداختن کلاس روحمان را زير منگنه ميگذاريم و مي فروشيم

خوشبخت، چون علم آنقدر رفته به پيش، که دنيا دگر دهکده اي است

و بدبخت که در اين دهکده همه خسته، همه بيگانه، همه سرگردان

خوشبخت که انسانيم و فرشته ها به فرمان ما

و بدبخت که مختاريم

مختار که نابود سازيم مثلث روح و جان و تن

و برانيم گاري علم را در جادهء صاف بشريت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

آفتاب عمر

احساس مي کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتي ندارم که به

تو سفارش کنم...

وصيت مي کنم وقتي که جانم را بر کف دست گذاشته ام و انتظار دارم هر لحظه با

اين دنيا وداع کنم و ديگر تو را نبينم...

تو را دوست مي دارم و اين دوستي بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا ، به

کسي احتياج ندارم و حتي گاه گاهي از خداي بزرگ نيز احساس بي نيازي مي کنم...

و از او چيزي نمي طلبم. احساس احتياج نمي کنم و چيزي نمي خواهم. گله اي نمي

کنم و آرزويي ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شايسته عشق و محبتي ، و

من عشق به تو را قسمتي از عشق به خدا مي دانم و همچنان که خداي را مي

پرستم و عشق مي ورزم به تو نيز که نماينده او در زميني عشق مي ورزم و اين

عشق ورزيدن همچون نفس کشيدن براي من طبيعي است...

عشق هدف حيات و محرک زندگي من است و زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر

از عشق چيزي نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموّج وا مي دارد و قلب مرا به جوش مي آورد.

استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي کند و مرا از خودخواهي و خودبيني مي راند. دنياي

ديگري حس مي کنم و در عالم وجود محو مي شوم. احساس لطيف ، قلبي حساس

و ديده اي زيبابين پيدا مي کنم. لرزش يک برگ ، نور يک ستاره دور ، موريانه اي

کوچک ، نسيم ملايم سحر ، موج دريا و غروب آفتاب همه احساس و روح مرا مي

ربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري مي برند ،... اين ها همه و همه از تجليت

عشق است...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

احساس


ديگر نگران فردا نخواهم ماند،

نخواهم خواند،

نمي دانم ولي شا يد،


زندگي وسر مستي را در سراب نامت، جستجو ميكردم  

ولي حالا در بيابان تنهايي ام

در دشت احساسم

در آسمان ابري قلبم فكري ديگر روييده

در تلالو آبي دريا نگاهي را دو باره روبه روي چشم خود احساس كردم

ولي ديدم آن هم  همان فرداي بي قانون من بوده

زمان را خواستم در دست خود گيرم كة شايد در قبال ساعتي با من بودن براي من

براي قلب من نقشي نه چندان سخت را در پرده ابهام روحم بارور سازد

ولي حالا او نيز در توقف و انعكاسش

سر سازگاري ندارد

گوشم از فريادهاي كهنة تاريك پر گشتة زنگ مي زند گوشم او نيز ياراي شنيدن  ندارد

چرا وصد چرا     

بگذاريد تا تنها باشم در دشت احساسم،

بي من شوم بگذرم واز قانون طبيعت رهايي يابم

شايد او هم خوا ست تا ديگر من نباشم وشايد خواست پيمان ببندد تا فردايي ديگر

ويران كنم قلبم وجودم تاروپودم را








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

آموختم

آموختم

بهار را با عشق

تابستان را با شادي

پاييز را با غم

و.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

آمده اي

چه بيصدا آمدي؟

دوباره مرا غافل گير کردي درست مثل گذشته ها مثل آن روزها قبل

از رفتنت هيچ تغيير نکرده اي و در چشمان من هنوز هم همان مرد استوار و با ابهت

گذشته اي ولي چرا قدمهايت لرزان است؟

چرا اينگونه به من زل زده اي؟خواهش ميکنم پنجره اتاق رو ببند دوباره دارم ميلرزم ....

نميدونم اينبار هم به خاطر نگاههاي نافذ توست يا به خاطر باد پاييزيه؟

ميدوني چرا هميشه وقتي از تو مينويسم برام روزا روزاي تابستونه؟چون تو يه روز

تابستوني خاطراتتو تو دلم حک کردي ....ولي اون تابستون آخر ديوانه وار سرد بود و

ما هر دو يخ زده بوديم و احساسهاي ما هم درست مثل ما منجمد شده بود و

نفهميدي که من نياز دارم ببينمت...

نياز دارم باهات حرف بزنم و وقتي اشک از چشمام پايين اومد با دستاي گرمت

پاکشون کني گفتي گرد و غبار پنجره اتاقت رو پاک نکردي و منتظر بودي تا من

پاکشون کنم ولي چه حيف که اينو بهم نگفتي

هرگز به من نگفتي که مياي ولي به هر حال من چشمام رو ثابت روي موجهاي

پريشون و شناور روي سراب اون جاده کاشتم و پلک نزدم ولي کاش ميدونستي که از

روزي که از اون جاده عبور خسته اي کردي و رفتي درختهايش هم ميگريند و تو را صدا

ميزنند

فکر نميکردم به اين زودي بيايي و من نباشم......نميدانستم اگر لحظه اي بيشتر به

اين لبخند تصنعي ادامه دهم و دستان زندگي را رها نکنم تو را خواهم ديد

چرا اينقدر بي رحمي کردي و در پاسخ اشکهاي من رو برگرداندي و به من ثابت کردي

که من يک ديوانه اسير شده بيش نيستم

اين همه مدت قدم بر جاي قدمهايت گذاشته ام و مرثيه اي از درد برايت نجوا کردم

ديگر اشک از رويم خجل است که هر از چند گاهي با آهي سوزناک از نهادم بر ميايد و

سکوت تبدار لحظه هايم را بر هم ميزند.........چطور با بيوفا يي هايت جنگيدي و

برگشتي؟

ميدونم تقصير تو نبوده و اين سرنوشت من بوده ولي کاش تو هم ميدونستي تو اين

مدت همه چيز رو از دست دادم شور زندگي و خنده هاي واقعيم رو!وتنها عکس غم

زدهاي از چشمان تو بر پلکهاي سوخته پروانه ها نقاشي کردم و به رسم وفا داري

روي آينه اتاقم چسباندم ..... آينه اي که هر ثانيه نبودنت را با من اشک ريخته و با من

منتظر مانده ديگر تمام شد ..باور ميکني اينقدر راحت عاشق کشي کرده

باشي؟

باورت ميشود که اينقدر راحت من بروم و آينه قديمي ترک بردارد؟

حرفهايم قد يک دنياست و من تنها دو دست دارم براي نگاشتنشان و تو هم تنها دو

چشم و دو گوش و يک مغز براي خواندن و درک کردنشان داري و من ديگر سکوتت را

به هم نميزنم ولي من همون بارونيم که زير باروناي سخت تو چله تابستون خشکيدم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۱۸/۱۰/۸۵

تبریک

عيد سعيد غدير بر همه مسلمانان جهان مبارك باد.

أنت قرآنه القديم و أوصافك آياته التي أوحي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

يک شب خوب

يک شب خوب تو اسمون يک ستاره ي چشمک زنون خنديدو گفت:"کنارتم تا اخرش تا

پاي جون ... ستاره ي قشنگي بود ارومو نازو مهربون...ستاره شد عشق منو منم

شدم عاشق اون...اما زياد طول نکشيد عشق منو ستاره جون!! ماهه اومد ستاررو

دزديدو برد نا مهربون...ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي همزبون...!!! حالا شبا به

ياده اون چشم مي دوزم به اسمون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

نقاش و قوهاي وحشي


بدون خطر کردن، به دست آوردن دوست داشتني ها چگونه ممکن است و چه

ارزشي دارد؟

خطرات مي توانند محک عشق باشند و قلب را بيازمايند.

دوست داشتن، خود را به خطر افکندن است و عشق، چشم پوشيدن از خود.

عشق، خود را نديدن است و او را ديدن،

و اگر عاشق خود را ديد، او را در خود ديده و جز او را نمي بيند.

هر چيزي قيمتي دارد و قيمت معشوق حقيقي، همه چيز است، حتي بيش از همه

چيز.

هر چيزي به قيمتي حا صل مي شود و اما معشوق حقيقي خودت را مي خواهد،

کامل و تمام و خالصانه.

کم است، کم است حتي اگر همه چيزي را فداي او کني و خود را قرباني اش.

اگر او يگانه حقيقت است، پس همه چيز کم است...

زيبايي حقيقي ناياب و دور از دسترس است.

حقيقت زيبا، دست يافتني نيست بلکه خودش مي يابد و با خودش مي برد.

حقيقت فرّار است و هرگز در يک جا باقي نمي ماند.

اگر براي دمي هم او را ببيني و تجربه اش کني، اين به تمام زندگي مي ارزد و ارزش

مردن را دارد.

بعد از ديدن زيبايي حقيقي، بدون آن زيستن، زندگي نيست

و پس از ديدن آن زيبايي، مردن، مردن نيست...

و سرانجام عاشق در وجود معشوق مي ميرد. اما در معشوق، مرگ راه ندارد.

پس عاشق در معشوق متولد مي شود و خود، معشوق مي گردد.

معشوق نيز در عاشق، آشکار مي گردد.

و عاشق در مي يابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقيقي، همان معشوق

بوده.

اين گونه است که

عشق و عاشق و معشوق

يکي مي شوند زيرا يکي بوده اند و يکي هستند.

در حضور الهي، اين چنين زندگي کنيد.

آنگاه رستگاريد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

فاصله

فاصله يه حرف ساده س ، بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با کدومه ، شنيدن يا نشنيدن ؟

ما مي خواستيم از درختا کاغذ و قلم بسازيم
 
بنويسيم تا بمونيم پشت سايه جون نبازيم
 
اينه ها اونجا نبودن تا ببينيم که چه زشتيم

رو درخت با نوک خنجر « زنده باد درخت » نوشتيم

زنگ خوش صداي تفريح واسه مون زنگ خطر شد

همه چوباي جنگل ، دسته ي تيغ تبر شد
 
کسي معني خطوط روي کنده رو نفهميد

از صداي اره برقي شونه ي درختا لرزيد

فاصله يه حرف ساده س ، بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با کدومه ، شنيدن يا نشنيدن ؟

اگه حرفم رو شنيدي جنگل رو نده به پاييز
 
کاري کن درخت باغچه تن نده به خنجر تيز

با جوانه ها يکي شو ! قد بکش ! نگو که سخته !
 
جنگل تازه به پا کن ! هر يه آدم يه درخته !

فاصله يه حرف ساده س ، بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با کدومه ، شنيدن يا نشنيدن ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

ضيافت غريب

چه ضيافت غريبي

من و گيتار و ترانه

جاي تو : يه جاي خالي

شعر من شعر شبانه

هرم خورشيدي چشمات

من رو آب کرد تموم کرد

لحظه ي ناب پريدن

با يه ديوار رو به روم کرد

گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ي چشماي توست

تو تموم قصه هام هميشه جاي پاي توست

تو ضيافت سکوتم

تو اگه قدم بذاري

مي بيني از تو شکستم

اما تو خبر نداري

بي تو از زمزمه دورم

بي تو از ترانه عاري

زخم تو : زخم هميشه

اينه تنها يادگاري

گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ي چشماي توست

تو تموم قصه هام هميشه جاي پاي توست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

چگونه فراموشت کنم


چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که از خرا به هاي هرزگي؛ به قصر سپيد عشق هدايتم کردي و عاشقي بيقرار و

ياري با وفا براي خويش ساختي.

آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتي و براي آشک هاي او شانه هايت را

ارزاني داشتي؛و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردي.
 
چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که سال ها در خيالم سايه ات را مي ديدم و طپش قلبت را حس مي کردم؛ و به

جستجوي يافتنت به درگاه پروردگارم دعا مي کردم...

که خدا يا پس کي او را خواهم يافت؟!
 
چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برايم..برايم تمامي اسم

ها بيگانه شده اند و همه ي خاطرات مرده اند...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

گل من

چشمهايم را مي بندم

و زير لب آرام آرام زمزمه مي كنم :

گل من !

زندگي ،‌بدون روزهاي بد نمي شود؛ بدون روزهاي اشك و درد و خشم و غم .

اما ،‌روزهاي بد ، همچون برگهاي پاييزي ،  شتابان فرو مي ريزند ، و در زير پاهاي تو،

اگر بخواهي ، استخوان مي شكنند ،‌و درختْ استوار و مقاوم بر جاي مي ماند.

گل قشنگ من !

برگهاي پاييزي ، بي شك ، در تداوم بخشيدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشيدن به

تداوم درخت ، سهمي از ياد نرفتني دارند ....

طعم حرفات هنوز شيرينه .

چه سخته با تو بودن و تنها موندن

چشمام رو مي بندم

سكوت مي كنم ....سكوت

و مزه شور قطرهاي بي تاب،دهان خشكم را به ضيافت مي خواند

چشمهايم هنوز بسته است

باور كن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

تولدي ديگر


باد ما را خواهد برد

در شب كوچك من، افسوس

باد با برگ درختان ميعادي دارد

در شب كوچك من دلهره ي ويرانيست

گوش كن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم

من به نوميدي خود معتادم

و در اين راه تباه عاقبت هستي خود را دادم

گوش كن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

در شب اكنون چيزي مي گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر اين بام كه هر لحظه بر او بيم فرو ريختن است

ابرها،همچون انبوه عزاداران

لحظه ي باريدن را گويي منتظرند

لحظه اي

و پس از آن،هيچ.

پشت اين اين پنجره شب دارد مي لرزد

و زمين دارد

باز مي مانند از چرخش

پشت اين پنجره يك نامعلوم

نگران من و توست

اي سراپايت سبز

دستهايت را چون خاطره هاي سوزان،

در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسي گرم از هستي

به نوازش لبهاي عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

پرده ها رُ پس بزن پاسخ بده

 
طاقتم از رنگ ها تنگ آمده

خسته ام از دستهاي شعبده

يك تبر،يك مرد، كو تا بشكند

سنگهاي سردُ سختِ بُتكدِه

تا به كي بازيچه ي سالوسيان

خسته ام از بازي ِ بي قاعده

آسمان باران ِ بيداري ببار

بر سر اين مردمان ِ شَبزدِه

چيست در مُشت سياست مردها

پرده ها رُ پس بِزن پاسخ بده

كاش يكدم ،چشمِ دل را وا كنند

عشق هم از دستشان پرپر شده

رنگهاشان رنگِ بيرنگي گرفت

دستهاشان هم برايم رو شده

خسته ام از زهدِ تزويرُ ريا

كو؟نشانم ده طريق ِ مِيكده

قلبم از هرزِه كاريها گرفت

يك وجب از آبِ درياهم بدِه

يك نفر كو؟تا كه آرامم كند

خواب هم از چشمِ قلبم پَر زدِه....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥

بيا گناه کنيم

بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم

و تازه، داشته باشد، بيا گناه کنيم

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد

بيا که نامه اعمال خود سياه کنيم

بيا به نيم نگاهي و خنده اي و لبي

تمام آخرت خويش را تباه کنيم

نگاه، نقطه آغاز عا شقيست، بيا

که شايد از سر اين نقطه عزم راه کنيم

اگر بخاطر هم عاشقانه برخيزيم

نمي رسيم به جايي که اشتباه کنيم

براي شادي و سرخوشي لحظه هات هم که شده

بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم
 
شيرين دروغ و دختر ترسا دروغ بود

افسانه هاي حوري تنها دروغ بود.

مجنون ، دو ساله بر اثر آسم در گذشت!

آوازه هاي حضرت ليلي دروغ بود

چندين هزار حضرت يوسف بياورند؟ ها؟

تا مطمين شويم عشق زليخا دروغ بود؟

در نقشه ، کوه ، دور و بر بيستون نبود!

فرهاد وکوه و تيشه سراپا دروغ بود

العشقُ شـبهُ حادثـةٍ غيــرُ واقعيّ

اول نگاه آدم و حوا دروغ بود

يک بار هم به حرف دلت اعتماد کن

شايد که حرف مردم دنيا دروغ بود!؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۱۷/۱۰/۸۵

فعل مجهول

بچه ها ‏، صبحتان به خير ، سلام ، درس امروز ، فـعـل مـجهـول است

فـعـل مجهول چـيـسـت ؟ مـي دانيد؟

نسبت فـعـل مـا بـه مفعول است...

در دهـــانـــم زبــان چــو آويــزي

در تـهـيـگـاه زنـگ ، مـي لـغـزيـد.

صـوت نـاسـازم آنـچـنـانـكـه مـگـر

شـيـشـه بـر روي سنگ مـي لغزيد.

ســاعــتــي  داد  آن  ســخــن  دادم

حــق  گـــــفــتــار  را  ادا  كـــردم

تـا ز?  اعـجـاز ? خـود شـوم آگـاه

ژالــه را زان مـيـان صـدا كـردم :

? ژاله ! از درس من چه فهميدي ؟

پـاسـخ مـن سكـوت بـود و سكوت...

?دِه جــوابــم بـده ! كــجــا بــودي ؟

رفـتـه بـودي به عـالـم هـپـروت ؟...

خـنـده ي دخــتــران و غـرش مــن

ريخت بر فرق ژالـه ، چو باران ،

لـيـك او بـود غـرق حيرت خويش

غــافــل از اوسـتـاد و از يــاران.

خـشـمـگـيـن ، انـتـقـامجو ، گفتم :

?بچه ها گوش ژاله سنگين است !

دختري طعنه زد كه :نه خانم ،

درس در گوش ژاله ياسين است !

بـاز هـم  خـنـده هـا و هـمـهـمـه ها

تند و پيگير ، مـي رسيد به گوش ،

زيــر آتــشــفــشــان ديــده ي مــن

ژالـه آرام بـود و سـرد و خـمـوش.

رفـتـه تـا عـمـق چـشـم حـيـرانـم ،

آن دو مـيـخ نــگــاه خـيـره ي او.

مـوج زن درد و چـشـم بيگنهش ،

رازي از روزگـار تـيـره ي او.

آنـچـه در آن نـگـاه مـي خـوانـدم

قـصـه غـصه بود و حرمان بود.

نـالـه يـي كـرد و در سـخـن آمـد

با صدايي كه سخت لرزان بود ،

فعل مجهول ، فعل آن پدري است

كـه دلـم را ز درد پـر خـون كرد ،

خواهرم را به مشت و سيلي كوفت

مـادرم را ز خـانـه بـيـرون كـــرد.

شـب دوش از گـرسـنـگـي تا صبح

خـواهـر شـيـرخـوار مـن نـالـيــد ،

سـوخـت در تـابِ تـب بـرادر مـن

تـا سـحـر در كـنـار مـن نـالـيــد.

در غم آن دو تن ، دو ديده ي من

اين يكي اشك بود و آن خون بود

مـــــــادرم را دگــر نــمــيــدانــم

كه كجا رفت و حال او چون بود...

گـفـت و نـالـيـد و آنچه باقي ماند

هـق هـق گـريـه بود و ناله ي او

شسته مي شد به قطره هاي سرشك

چهره ي همچو برگ لالـه ي او.

ناله ي من به ناله اش آميخت

كـه : غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز ، قصه ي غم توست

تو بگو !من چرا سخن گفتم ؟

فعل مجهول ، فعل آن پدري ست

كـه تـو را بـي گـنـاه مـي سوزد

آن حـريـق هـوس بود كه در او

مادري بي پناه ، مي سوزد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

يادم آمد كه بايد بروم

يادم آمد كه بايد بروم

گر چه هركس كه مرا مي بيند با بغض و گريه راه را بر من  مي بندد

بايد امشب در تاريكي و سكوت چمدانم را جمع كنم

امشب برف مي بارد و هوا سرد است

من خودم را خوب مي پوشانم

و چمدانم را از چيزهاي گرم پر خواهم گرد چون هوا امشب خيلي سرد است

اما دل من گرم تر از هر شب  و استوارم بر تصميمم

و به تمام خاطراتم قفل خواهم زد

چون نمي خواهم آنها را با خود ببرم

چمدان پراست از دلي عاشق و حرفهاي گرم و يك عالمه آرزوهاي قشنگ

پس براي خاطراتم جايي نيست

آنها را پيش تو به امانت مي گذارم

تا اگر روزي كه محال است برگردم... آنها را پس گيرم

بايد امشب بروم به ناكجا

يادم آمد كه امشب بايد بروم

به دياري ديگر

به حياطي ديگر

تا دل از اين خاطراتم بركنم

تا نفس تازه كنم

و ببويم خاطرات با تو بودن را

شايد در دياري ديگر يا حياطي ديگر من تو را يافت كنم

در پي ات همه جا را گشتم

شايد بتوانم  تا تو را بار دگر من ملاقات كنم

چهره ات رنگ بهار است نفست باد صبا

من كجا باز توانم كه تو را يافت كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

نگو مي ترسم

دست به کاري بزن که از آن مي ترسي.

شجاعت آن نيست که هرگز نترسي.

شجاعت آن است که با وجود ترسهايت اقدام کني .

آنهايي که ماسک به چهره دارند و چيزي را وانمود مي کنند که نيستند ، بازندگان

هراسان زندگي اند.

آري انسان زيستن و انسان ماندن به راه رفتن بر روي طناب مي ماند.

در حالت تعادل آرامش و سکوتي عظيم تو را فرا ميگيرد.

آرامشي که پيش از آن هرگز تجربه نکرده اي.

در ميانه و در حالت تعادل است که دروازه دلت گشوده مي شود.

قدرت در لطافت است ، نه در سفتي و سختي .

اشياء سفت و سخت بسيار آسيب پذيرند.

خداوند انسان را به منزل نمي رساند ، بلکه او را به صراط هدايت مي کند.

صراط يعني راه ، راهي که از تو تا به هستي مطلق کشيده شده است.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

دريا دلان

دريا دلان بهانه ي ساحل گرفته اند

ديوانگان قيافه ي عاقل گرفته اند

تکرار دلپذيـر سـرود هميـشــه را

با خش خش زوال معادل گرفته اند

کشتـيم عاقبت دل نااهل خويش را

ما را به جرم جاني و قاتل گرفته اند

يک عده تا قلمـرو فـريـاد ميروند

يک عده آه ؛ درد مفـاصـل گرفـته اند

ديگر نميشود به اجابت ؛اميد بست

درهاي باز معجـزه را ؛ گل گرفته اند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

 در حسرت نابودي

چه دنياي رو به زواي ... يکي خيلي بلند بايد سرتو بلند کني يکي خيلي پايين حتي

زير زمين ، نگاه زير پات کن اهسته مواظب باش . خيلي ها اين بين ناظر به بالا و پايين

بيشتر در فکر بالا رفتن مهم نيست جطوري ؟ زمان راه ميره پاييني ها زمان را هل

ميدن برو برو خسته شده اون بالايي نه نه ... زمان رو ميخواد زندوني کنه تا به اوج تر

برسه مهم نيست چطوري ؟ وسطي تکون نخورده شايد تلاش براي بالا حداقل

وسوسه ان جون بکن جون بکن ولي محال بيهوده تلاش . پايييني در حسرت وسطي

اه ه ه اي کاش . وسطي در حسرت باليي اه ه ه  يعني ميشه ؟  بالايي چي ؟ در

حسرت چي ؟ تا کجا بالا بودن ؟ در حسرت نابودي پاييني ؟ چه پليد چه ناپاک . کو

اون انديشه برتر اهورايي ؟ هست هست پاييني قبول داره خوب نگاش کن اميد داره

به جاودانگيي دنياي ديگرهمه چيز معکوس اين اميد نا اميدان از بالايي هاست هر چه

بالا تر پايين تر هر چه پايين تر بالا تر . شايد بالايي فراموش کرده ؟ يک تلنگر نيست

مست را هوشيار کن ؟  اين دنيا زيبا و هميشگي است  انتظار انتظار ...بايد خورشيد

خموش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

تا كي بايد اشك بريزم

تا كي بايد اشك بريزم به پاي تنديسي كه نام تو بر آن است.

ديگر زنده نيستم بدون بغض

تو راز اين دل بستن كور را به كسي نگو

مي دانم همه مي دانند!

رد پاي شيدايي بر جاده قلبم به چشم مي خورد

بوي عطر بهار نارنج كه در كوچه مي پيچد

ترانه نياز را گل هاي سرخ زمزمه مي كنند

بهار كه مي آيد بوي آغوش تو در فضا مي پيچد

اقاقي ها بي تاب مي شوند هشتي از التهاب نفس هاي من و تو خاليست

بيا دزدانه باز هم به هم چشم بدوزيم.كسي چه مي داند!؟

بيا برويم و انار از شاخه همسايه بچينيم كسي چه مي داند؟من بوده ام يا تو

باز مي رويم و پشت علف هاي هرز باغچه براي هم قصيده عشق مي خوانيم

چرا نمي خواهي؟

چرا ديگر با من به مهماني نرگس ها نمي آيي؟

اينقدر به اين زمين لعنتي نچسب

دهانت بوي خاك مي گيرد!

چه مي شود شبي به دور از پچ پچ هاي مردم مرا باز باران خطاب كني








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

هيس ساکت

از روي خستگي ، از روي بي حوصلگي ، از روي شکايت لب به فکر و خيال ميزنم .

ديگه وقتي بارون مياد اسمون پاک نميشه ديگه هيچ پرنده اي عاشق نميشه .

به کجا بايد رسيد ؟ مهم اينست ؟ نشايد نه ، شايد چگونه بايد رسيد ؟ قدم ها را بايد

سبک برداشت روي ابرها هيس هيس ساکت ... بنگر به پايين همه کوچک هم حقير 

کجايي ؟ در اسمونه تخيلت به کجا پرواز ميکني ؟ به انديشه وسوسه انگيز دنيا ؟ به

دنبال چي ؟ پي اسمون ؟ قطره باراني که پاک کننده باشه ؟ يا دريايي که پاک باشه

؟  نه نه چه مقصود پاکي محاله . شايد گودالي دون زمين حاصل انديشه يا مقصودي

نا پاک . صدايي مياد گوش کن تيک تيک اره صداي ثانيه است داره مياد با چه عجله

اي چه کاره بيهوده اي تکرار تکرار. ثانيه اي بي سرنجام در پي هدف بي

فرجام .سرانجام از اين بالا زمين پر از حفره ، گودال نه چاه بهتره ، حاصل اين ادمکها .

بسته اينهمه به تماشا نشستن روي ابر هاي خيال تو هم درون چاهي دور و برتو نگاه

کردي ؟ کسي صداي منو ميشنوه باز تکرا نه تکرار ازمن ، من حتي خسته از تکرار ،

تکرار از چاه کسي صداي منو ميشنوه ميشنوه ... نيست طنابي نيست نردباني شايد

انديشه آنها نيست . به دنبال چه ميگردنند اين بي انديشه ها درون چاههاي عميقتر با

کلنگ بيل . اري هست طتابي هست نردباني چه محکم چه نوراني گويي نيست

انديشه بالا رفتن همه در انديشه چاه کندن غافل . هيس هيس بکن بکن ... 

خورشيد...خموش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

اجازه دادن

اجازه دادن، اصولا كار پيچيده اي است .
 
زندگي "هندسهُ" ساده ويکسان نفسهاست .
 
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما .
 
زندگي "مجذور" آينه است .
 
گو نام ما زياد به عمدا چه مي بري ، خود آيد آن كه ياد نيايد ز نام ما
 
در غنچه اي هنوز و هزارت رقيب هست
 
در غم اين نباش كه هر قدم كه تو بر ميداري به كجا ترا هدايت ميكنه ، فقط كسي كه

دورنگري ميكنه راه اش رو پيدا ميكنه
 
از تجربه روز به روز روزها براي هم بگويم و فاصله ها را در هم بشكنيم و فرزند زمان

خويشتن بباشيم .
 
نجاري رو دوس دارم كه از ميز و صندلي چوبي درخت بسازه .
 
هر درخت پير ميتونه يه صندلي جوون باشه .
 
فرياد خورشيد در دل شب به نجواي ستارگان تبديل ميشه .
 
سكوت فقط از خودش حرف شنوي داره .
 
شب رو به اندازه خواب و روز را به اندازه بيداري دوس دارم .
 
حاصل جمع شبها هم نمي تونه دامن خورشيد و لكه دار كنه .
 
لحظه حال مرز بين گذشته و آيندس .
 
پرنده تيرخورده و مرگ در آغوش هم جون دادن .
 
عمر هزينه سفر زندگي رو ميده .
 
مرگ در واپسين دم حيات متولد ميشه .
 
مرگ و زندگي با هم گورستان و آباد ميكنن .
 
گل پاييزي بر مزار بهار پرپر ميشه .
 
وقتي بين پاهام اختلاف پيش بياد سر دو راهي ميمونم .
 
خدا نكنه پاهام با هم دعواشون بشه .

شرمنده اگه بينمك بود ، ديروز رفتم پيش متخصص بينمكي گفت اميدي نيست .
 
عادت و دقت باهم بدن ، اگر يکي بياد تو ، اون يکي ميره بيرون .
 
انسان در هر کاري که عادت داره ، دقت نداره .
 
زور مال کسانيست که منطق ندارند .
 
چرا مردم هر کاري رو ميتونن بکنن ولي من نه؟

دوري ، عشق را شدت ميبخشد و نزديکي ،قوت  .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

هاله حريق

آن تيره مردمکها آه

آن صوفيان ساده خلوت نشين من

درجذبه سماع دوچشمانش

ازهوش رفته بودند

ديدم که برسراسرمن موج مي زند

چون هرم سرخگونه آتش

چون انعکاس آب

چون ابري از تشنج بارانها

چون آسماني از نفس فصلهاي گرم

تا بي نهايت

تا آن سوي حيات

گسترده بود او

ديدم که دروزيدن دستانش

جسميت وجودم

تحليل مي رود

ديدم که قلب او

با آن طنين ساحر سرگردان

پيچيده در تمامي قلب من

ساعت پريد

پرده به همراه باد رفت

او را فشرده بودم

در هاله حريق

مي خواستم بگويم

اما شگفت را

انبوه سايه گستر مژگانش

چون ريشه هاي پرده ابريشم

جاري شدند از بن تاريکي

در امتداد آن کشاله طولاني طلب

و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود

تا انتهاي گمشده من

ديدم که مي رهم

ديدم که مي رهم

ديدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک مي خورد

ديدم که حجم آتشينم

آهسته آب شد

و ريخت ريخت ريخت

در ماه ‚ ماه به گودي نشسته ‚ ماه منقلب تار

در يکديگر گريسته بوديم

در يکديگر تمام لحظه ي بي اعتبار وحدت را

ديوانه وار زيسته بوديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

حسرت


آرام و آهسته در گوشم زمرمه کرد

براي بندگي فرصتي نداد

آرام و آهسته زمزمه کرد

و در معبد شاديها تنها رهايم کرد

ولي نمي دانست ...

نمي دانست ...

که معبد شادي خودش بوده

آرام و آهسته زمزمه کرد

و در معبد افسانه ها تنهاييم را پسنديد

آرام و آهسته زمزمه کرد ...

همچون کتابي خوانده شده

به گوشه کتابخانه تبعيد شدم

در چشم برهم زدني

سطرهايم را مرور کرد

روزها مي گذرد

گرد و غبار روزگار

بر چهره ام سنگيني مي کند

مرا در حسرت نفسهاي خود نگه مي دارد

براي هميشه روزگار

براي تمام دورانها

حسرت گرمي نگاهش

حسرت صداي گيتار

حسرت صوت گرم و دلنشينش

حسرت تمام دانايي هايش

حسرت ...

حسرت ...

دم گرم مسيحاييت کجاست ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰ جدید* ۱۶/۱۰/۸۵

اندوه تنهايي

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سكوت سينه هم دستي

دانه ي اندوه مي كارد

مو سپيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دلم باريدي... اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

چون نهالي سست مي لرزد

روحم از سرماي تنهايي

مي خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنياي تنهايي

ديگرم گرمي نمي بخشي

عشق،اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميديست

خسته ام،از عشق هم خسته

غنچه ي شوق تو هم خشكيد

شعر،اي شيطان افسونكار

عاقبت زين خواب دردآلود

جان من بيدار شد،بيدار

بعد از او بر هر چه رو كردم

ديدم افسوس سرابي بود

آنچه مي گشتم به دنبالش

واي بر من،نقش خوابي بود

اي خدا...بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را.

تا به كي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را؟

ديدم اي بس آفتابي را

كو پياپي در غروب افسرد

آفتاب بي غروب من!

اي دريغا،در جنوب!افسرد

بعد از او ديگر چه مي جويم؟

بعد از او ديگر چه مي پايم؟

اشك سردي تا بيفشانم

گور گرمي تا بياسايم

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه ي اندوه مي كارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

همينطوري 
 

باز بي خوابي هاي هميشگي و صدايي که هميشه گوشم از آن پر مي شود چرا ؟؟ 

هر چيزي چرايي دارد اما چرا اصلا چرا ؟   کمي بينديش به آن ؟

نمي دانم چرا امشب مي خواهم از هم چيز بنويسم ولي در اين سکوت عميق شبانه

فقط صداي نوشتن من مي آيد

کمي هم صداي کشيده شدن جارو ي رفتگر  بر روي ذهن سرد زمين  کمي هم

صداي سردرد از پيشاني به چشمانم

کشيده شده آنقدر که دارد سوت مي کشد و همين صداي کم را بگير و برو تا برسي

به آهنگ يخ زده قلبي که هر لحظه

بيشتر ترک برمي دارد الکي   
 
از همه چيز دلم پر از خالي است > پر از حرف هاي ... 
 
 گاهي وقتها که فکرش را مي کنم خط بيرنگي را مي بينم  که بوي فريب مي دهد

چه رنگ بدرنگي است اين رنگ نمي گويم چه رنگي است فقط  بدرنگ .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

 مسير ترانه


خســــــــــــــته شدم از اين هــــمه دلواپسي
 
از اين همه ماتم و درد تو جاده هاي بي کسي
 
خدا کنه که راهمون زود برسه به عــــــاشقي
 
به لحظه هاي خوبمون،خنده هاي يـــــواشکي
 
مي خوام نميره دلمون توي مســـير بي نشون
 
نگاه کنه اشـــــکامونو هـــمســـفر هميشمون
 
بخونه صد تــــــرانه از قشنگترين خـــــاطره ها
 
بغض شو فـــــــرياد بزنه تا بشــــکنه فاصله ها
 
آره مي خوام غم نباشه تو فصل عـــاشقونمون
 
يه عـــــالمه شادي باشه تو آسـمون دلــــمون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

مرز گمشده


ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت

و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت
 
از مرزي گذشته بود
 
در پي مرز گمشده مي گشت

کوهي سنگين نگاهش را بريد

صدا از خود تهي شد
 
و به دامن کوه آويخت

پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده

و کوه از خوابي سنگين پر بود

خوابش طرحي رها شده داشت

صدا زمزمه بيگانگي را بوييد
 
برگشت

فضا را از خود گذرداد

و در کرانه ناديدني شب بر زمين افتاد

کوه از خوابي سنگين پر بود

ديري گذشت

خوابش بخار شد
 
طنين گمشده اي به رگهايش وزيد
 
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
 
سوزش تلخي به تار و پودش ريخت

خواب خطکارش را نفرين فرستاد

و نگاهش را روانه کرد

انتظاري نوسان داشت
 
نگاهي در راه مانده بود
 
و صدايي در تنهايي مي گريست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

مراقب افکارت باش

مراقب افکارت باش چون افکارت گفتارت را مي سازد.

مراقب گفتارت باش چون گفتارت اعمالت را مي سازد.

مراقب اعمالت باش چون اعمالت عادتهايت را مي سازد.

مراقب عادتهايت باش چون عادتهايت شخصيتت رامي سازد.

مراقب شخصيتت باش چون شخصيتت سرنوشتت را مي سازد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

ديگر برو

بيا و از خير خواندن خواب و تعبير ترنه ام بگذر

تو كه از باديه بادها برنمي گردي

ديگر چه كار به كار عطر گلاب و گريه هاي من داري؟

بگذار شاعري

در اين سوي سياهي مدام خواب تورا ببيند

مگر چه مي شود

چه مي شود كه هي بگويم بيا و نيايي

من به هم كلامي با كاغذ

و همين عكس سياه و سفيد قاب خاتم راضيم

تو رضايت نمي دهي؟

باور كن گريستن تقدير تمام شاعران است

كوچه را ببين

هنوز آن غول زيبا در مهتابي خاموش خود مي گريد!

آنسو ترك زني تنها در غربت آيينه

و اين سو شاعري از اهالي آفتاب

ديگر به كجاي ابرها بر مي خورد

كه من هم بي امان براي تو ببارم

مي بخشي گلم!

هميشه مي خواستم بي علامت سؤال برايت بنويسم اما اضطراب طپش ها ي ترانه

كه مهلت نمي دهد

ديگر برو!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

عکسي از عشق


زمزمه ي يواشكي تــو گـــــوش من خــــونه داره
 
بــــــدون براي شـــعر من،هــــزار بهونه مي ياره
 
رنــــجيده اين دلم واســــــه،نگاه سنگين چشات
 
اسير شده قـــــلب و دلـــم براي اين سوز صدات
 
غزل غزل غــــــم مي ريزه از اين چشاي مهربون
 
صـــــداي خشم دلــــــمون مثل صـــداي آسمون
 
مي خوام ببينم عــكسي از نشونه هاي عاشقي
 
شــــعري بخونم از تـــــو و از اين گل هاي رازقي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

عشق واقعي

عشقي كه مي آيد و مي رود فقط بازتابي است از عشق واقعي. ماه تمام كه در

درياچه بازتاب دارد، دقيقاً همچون ماه به نظر مي آيد، ولي آن بازتاب به آساني با

مختصر نسيمي مختل مي گردد. آن بازتاب به هزاران تكه ي نقره فام در سراسر

درياچه شكسته مي شود و چون درياچه بارديگر ساكن مي شود، آن بازتاب دوباره

همچون ماه به نظر مي آيد.

ولي ماه واقعي در آسمان، با باد و تغيير فصل ها و هيچ چيز ديگر مختل نمي شود.

حتي در روز نيز وجود دارد، باوجوديكه به سبب نور شديد خورشيد قابل ديدن نيست.

عشق نيز دقيقاً در همين موقعيت است. عشق واقعي فقط "عشق-بودن"being

love  است، عشق واقعي يك رابطه نيست، موقعيت وجودين تو است. عشق واقعي

هيچ ربطي به هيچ كس ندارد، تو به سادگي سرشار از عشقي.

بسياري مي توانند آن عشق را سهيم شوند، آنان كه تشنه اند مي توانند از آن

سيراب شوند.

اين حالت "عشق بودن"، اوج والاي معرفت است كه مي تواني آن را حالت بيداري يا

اشراق بخواني، موقعيت گوتام بودا. بودا عشق نمي ورزد __ او عشق هست.

او از جانب خودش هيچ كاري نمي كند __ فقط حضورش عشق را تشعشع مي كند.

اين عشق به شخص بخصوصي متوجه نيست، درست همانگونه كه شعاع آفتاب

متوجه هيچ گياه يا درخت بخصوصي نيست، بلكه به هر آنچه كه پذيراي آن باشد مي

تابد.

عشق به عنوان حالتي از بودش، فقط يك پذيرا بودن است. مي تواني تا آنجا كه

ممكن است از آن برداشت كني، فراوان و سرشار است. انساني در چنين موقعيت،

حتي اگر تنها نشسته باشد، به تشعشع آن ادامه مي دهد.

اين عشق در انواع مختلف عشق  بازتاب دارد، ولي اين ها فقط بازتاب هايي هستند.

"عشقي بين زن و مرد وجود دارد __ فعال، پراحساس و بازيگوشانه و عشقي نيز

بين مرشد و مريد وجود دارد __ منفعل، خنك و ساكت..."   

عشق ميان دوستان مي تواند تجلي هاي بسيار داشته باشد، ولي اين ها پيوسته در

تغيير هستند. اين تجلي ها بايد هم تغيير كنند، زيرا فقط بازتاب هستند و سايه، و در

زمان خودشان، سبب رنج بسيار خواهند شد.

وقتي كه ماه در درياچه بازتاب دارد، شادماني هست، زيبايي هست و وقتي كه با

باد برهم مي خورد و يا فقط با تكه سنگي كه در درياچه فرو بيفتد، رفته است،

شكسته مي شود.

و تو با تجربه هاي خودت مي داني كه روابط عاشقانه ات با دوستان، با شوهرها، با

همسران و با مرشدان، همگي شكننده هستند. هر مورد جزيي كه پيش آيد، تمامي

آن عشق ناپديد مي گردد. نه تنها ناپديد مي شود، بلكه به ضد خودش بدل مي شود.

دوستان دشمن مي شوند.

زنان و شوهران نيازي ندارند كه دشمن شوند، زيرا پيشاپيش دشمن هستند!

مريدان به مرشدانشان خيانت مي كنند.

هميشه يهوداهايي وجود دارند كه مرشدان خود را بفروشند.

ما با تمام اينگونه عشق ها آشنا هستيم، تمام اين عشق ها مشروط هستند. حتي

عشق والدين به فرزندانشان نيز مشروط است: اگر مطيع آنان باشي، اگر عصيانگر

نباشي، اگر هماني شوي كه آنان بخواهند، مورد عشق والدين هستي.

ولي اگر راه خودت را بروي، مطرود مي شوي، از ارث محرومت مي كنند.

ولي اين بازتاب ها نشان مي دهند كه واقعيتي بايد وجود داشته باشد كه بازتاب

دارد.

بدون چيزي واقعي، نمي تواني هيچ بازتابي داشته باشي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

عشق تمام ـ عشق ناتمام

عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم  .

عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم  .

درحساب عشق يک +يک مساوي است با همه چيز و دومنهاي يک برابرهيچ  .

عشق چيزي جزيافتن خويش در ديگران و شادکامي در شناخت نيست  .

عشق همانند پروانه ايست که اگر سفت بگيري له ميشودو اگر سست بگيري

ميگريزد .

عشق چون ميوه است. ممکن است خوب به نظرآيد اما تا وقتي که نرسيده آن را گاز

نزن  .

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز، قلب پر ميشود .

عشق غلبه خيال بر خرد است  .

مرد به کرات عشق ميورزد ، اما کم . ولي زن به ندرت ،اما بسيار  .

مردها همواره ميخواهنداولين عشق يک زن باشند و زنها دوست دارن آخرين عشق

يه مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقي است  .

با عشق وشکيبائي چيزي ناممکن نيست  .

عشق، قانون نمي شناسد ودوست داشتن  ، اوج احترام به مجموعه اي از قوانين

عاطفي است .

عشق ، معيارها را بهم مي ريزد و دوست داشتن برپايه ي معيارها بنا ميشود .

عشق ،ويران کردن خويشتن است  و دوست داشتن ساختني عظيم .

عشق فوران مي کند چون آتشفشان و سرازير ميشود چون آبشاري عظيم و دوست

داشتن جاري ميشود چون رودخانه اي بر بستري با شيب نرم  .

عشق ناگهان  وناخواسته شعله ميکشد و دوست داشتن از شناختن وخواستن

سرچشمه مي گيرد .

عشق دق الباب نميکند،مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ،

درويش نيست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥

حراج


حريف طلسم خوابم ! من چه بي نفابم امشب

دل بده به اين ترانه ! حرف صد کتابم امشب

وقتي دست بي دريغت توي قصه کيميا شد

گريه تنها سرپناه امن دلواپسيها شد

وقتي شونه هاي آواز از حضور گريه لرزيد

تازه فهميدم که عشقت به سقوطم نمي ارزد

مثل افسانه ي طاووس سختي سفر باهاته

عمري ترانه سازت پا به راه جاده هاته

 من ساده به خيالم که سفر تنها علاجه

ندونستم تو خيابون پر طاووسا حراجه

مي توسنتم از نگاهت برسم به اوج پرواز

اما تو چشمات رو بستي تا بميره نبض آواز

نمي خواستي من بفهمم که شب تو بي چراغه

نمي خواستي که بدونم جنگلت قد يه باغه

نمي خواستي نمي خواستي اما اين رسم صدا نيست

غيبت چشماي نازت ? مرگ اين ترانه ها نيست

مثل افسانه ي طاووس سختي سفر باهاته

عمري ترانه سازت پا به راه جاده هاته

من ساده به خيالم که سفر تنها علاجه

ندونستم تو خيابون پر طاووسا حراجه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

UP  ۲۰ جدید* ۱۵/۱۰/۸۵

خانوم اجازه سلام

خانوم اجازه! " مداد " ما نوك ندارد.

خانوم اجازه! ما بزرگ شديم مي‌خواهيم " معلم " شويم ، عين شما!

خانوم اجازه! " مشق شب " ما را ديشب باران خط زد.

خانوم اجازه! پس چه قدر مانده تا ما قد شما بشويم؟!

خانوم اجازه! ما بايد " درس بخوانيم تا آدم‌تر بشويم يا پول‌دارتر " ؟!

خانوم اجازه! چند فصل ديگر مانده تا " املاي بي‌غلط " ؟!

خانوم اجازه! روي لباس‌تان يك عالمه " گچ " نشسته!

خانوم اجازه! شما لبخند وسيعي داريد ، حتي " زنگ آخر " ، آخر خستگي!

خانوم اجازه! دست‌هاي گچي شما بوي خدا مي‌دهد.

خانوم اجازه! چرا " زنگ تفريح " اين قدر كوتاه است؟!

خانوم اجازه! ما هر وقت " حساب " را كم مي‌گيريم صورت بابا پر از اخم مي‌شود !

خانوم اجازه! آن " نشاني " را بگذاريد در جيب قلب ما ، از گم شدن مي‌ترسيم!

خانوم اجازه! آن " مرد " با اسب مي‌آيد...

فصل كودكي تمام شد.

حلال كن!
 

بچه ها!

كاغذي برداريد ،

بنويسيد: كبوتر زيباست.

بنويسيد: كلاغ بي نهايت زشت است.

بنويسيد كه آذر خوب است.

بنويسيد: كه دارا فردا ،

قهرمان مي زايد.

بنويسيد: كه دارا يك ...

دارد.

بنويسيد كه آذر بي عروسك هم ...

تا شب جمعه ي آينده

مشق تان اين باشد :

كه پدر دندان دارد ،

اما نان ندارد بخورد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

يک حقيقت تلخ


يه نفرخوابش ميادوواسه خواب جانداره

يه نفريه لقمه نون براي فرد ا نداره

يه نفر مي شينه و اسکناساشو ميشمره

ميخواد امتحان کنه که تا داره يا نداره

يه نفرازبس بزرگه خونشون گم ميشه توش

اون يکي اتا قشون واسه همه جا نداره

بابا ميخواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم مي کنه ، پولشو اما نداره

يکي دفترش پراز نقاشي و خط خطيه

اون يکي مداد براي آب و بابا نداره

يکي ويلاي کنار درياشون قصره ولي

اون يکي حتي تو فکرش آب دريا نداره

يکي بعدمدرسه توپ چهل تيکه مي خواد

مامانش ميگه اينا گرونه اين جا نداره

يه نفر تولد ش مهمونيه ، همه ميان

يکي تقويم واسه خط زدن روروزانداره

يکي هرهفته يه روزپزشکشون مياد خونش

يکي داره مي ميره خرج مدا وا نداره

يکي انشاشو مي ده توي خونه صحيح کنن

يکي از بر شده دردو ، ديگه انشا نداره

يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي

يکي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چيزي مي شه که همه دارن

يکي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره؟

يکي دوس داره که کارتون ببينه اماکجا

يکي انقد ديده که ميل تماشا نداره

يکي ازواحداي بالاي برجشون مي گه

يکي جاي خاله بازي کلاس شناميره

يکي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره

يکي پول نداره تا دوروز به شهرشون بره

يکي طاقت واسه ي صدوره ويزا نداره

يکي  فکر آخرين رژيماي غذاييه

يکي از بسکه نخورده شب وروزنا نداره

يکي ازبس شومينه گرمه مي افته ازنفس

يکي هم براي گرماي دساش ها نداره

دخترک مي گه خداچراما...مادرش مي گه

عوضش دخترکم ، اون خونه ليلا نداره

يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه

هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره

يکي آزمايش نوشتن واسش،اما نميره

مي گه تزديکاي ما آزمايشگاه نداره

بچه اي که تو چراغ  قرمزا مي فروشه گل

مگه درس ومشق و شور و شوق ورويا نداره

يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه

پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره

ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم

داراخيلي چيزا داره ولي سارا نداره

راستي اسموواسه لمس بهتر قصه مي گم

مليکا چه چيزايي داره که رعنا نداره ؟

بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره

يه چيزايي داره توش که  توي دنيا نداره

هميشه تو دنيا کلي فرقه  بين آدما

اين يه قانون شده و ديروزوحالا نداره

خدا به هر کسي هر چيزي دلش مي خواد بده

همه چي دسته اونه ، ربطي به شعرا نداره

ادما از يه جا اومدن، همه مي رن يه جا

اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره

کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت

با نمي شه ، با نمي خوام ، با نشد ، با نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

حرفهای ناب

نمي دانم تو مي خواني ز چشمم حرفهايم را نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم

را كه مي گويد بدون مهربانيهاي بي حدت... بدون عشق تو، هيچم
 
********************

مي داني كه من دلواپس فرداي خود هستم مبادا گم كنم راه قشنگ ارزو ها را...

مبادا گم كنم اهداف زيبا را... مبادا جا بمانم از قطار موهبتهايت... دلم بين اميد و

ناميدي ميزند پرسه ميكند فرياد ...ميشود خسته... مرا تنها تو نگذاري 

********************

تو ميداني ... و ميداني كه من ، بي تو و مهر تو ، مي ميرم تو دستش را بگير تا او

نترسد از سيا هي ها، سختي ها ، دو رنگي ها و بداند دوستش داري دوستت دارم

خداي مهربانيها
 
********************

اگر باد بودم مي وزيدم، اگر ابر بودم مي باريدم، اگر مهر بودم مي تابيدم، اگر خدا

بودم مي آفريدم تا بداني دوستت دارم ...

********************

اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم، اگر مهر بودي در پرتو ات خود را گرم مي

کردم، اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم، اگر خدا بودي به تو

ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم، اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم، از

تو خورشيد با شکوهي بوجود مي آوردم، تو را نسيم ملايمي مي کردم از تو خدايي

بزرگ مي ساختم، تا بداني که فقط تو را دوستت دارم
 
********************

زندگي زيباست ؛ نه در رويا بوسه زيباست ؛ نه براي هوس پرنده زيباست ؛ نه براي

قفس دوست داشتن زيباست ؛ نه براي لمس کردن ؛ براي حس کردن پس بدون چه

کسي تو رو دوست داره ؛ بخاطره خودت
 
********************

اي دو چشمت سبزه زاران گريه ات اشک بهاران ميروم غمگين و نالان اشک غم ديگر

نيافشان اي سراپا مهرباني اي نگاهت آسماني در دل نامهربانم شوق ماندن مي

نشاني عاشق و چشم انتظاري پاک و روشن چون بهاري هرچه گفتم باورت شد

حيف از احساسي که داري چشمه ايي خشک و سياهم خسته ايي گم کرده راهم

بگذر از من چونکه ديگر زشت و سرتاپا گناهم

********************

ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردي با همه خوبي و پاکي در خزان پژمرده گردي

ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون مي هراسم شعله ايي افسرده

گردي اي که در خوبي و پاکي چلچراغ آسماني قلب سردم را چه بي حاصل به

سويت ميکشاني قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودي من گنهکارم تو خوب و

مهرباني
 
********************

داشتم يک دل و آن هم به تو كردم تقديم بيش از اين از من مسکين چه تمنا داري

عشق ابدي است و اگر نباشد عشق نيست .

"love is for ever and if it doesn 't last forever it isn't love"

********************

آتش عشق تو شد باده و درجام افتاد هر که نوشيد از آن در نظر عام افتاد قسمت ما

شد آن باده و آن آتش عشق نوش کرديم،چه نوشي،چه سرانجام افتاد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

 از ترس زنده ها

به من بگو قبل از آمدن به اين دنيا كجا بودي ، تا بگويم بعد از مرگ كجا ميروي .

مردن چيزي نيست زندگي ندانستن زشت ترين چيزهاست .

حيات بشر چون شبنم است كه از روي برگ گل ميلغزد و مي افتد .

نزديك ترين چيزها مرگ و دورترين چيزها آرزوست .

چون تاريخ تولد جسم و روحم يكي نيست سالي دو بار برا يخودم جشن تولد مي

گيرم .

وقتي به سرگرداني خونم فكر مي كنم ، سرگرداني خودم را از ياد مي برم .

از روزنه اميد گلوله اي به مغزم شليك شد .

در روزنه اميدم اشك مي ريزم .

از ترس زنده ها به عمق قبرم پناه مي برم .

يكي نيست بگويد ، آنها كه از پا در مي آيند ديگر چرا از دست مي روند .

آنها كه براي هر چيزي مي ميرند معلوم نيست براي چي زندگي مي كنند .

زندگي ، سر هم كردن يك داستان است كه با مرگ به پايان مي رسد .

مرگ فكري است كه تا لحظه پايان دست از سرتان بر نمي دارد .

مردن را چه عرض كنم ، كشته شدن جزو سرنوشت نيست .

مرگ چيزي است شبيه زندگي ، همين ....

به خاطر سفيدي چشم سياه پوستان هم كه شده سفيد پوستان بايد با آنها مهربان

باشند .

ساعتم كار مي كند ولي چون تارهاي صوتي اش را از دست داده است تيك تاك نمي

كند .

موجود گيوتين زده شانس حلق آويز شدن را براي هميشه از دست مي دهد .

چون حوصله پائين آمدن از پلكان را ندارم خودم را از بالاي ساختمان به پائين پرتاب

مي كنم .

افكارم را سمپاشي مي كنم .

لابد بشري هست كه اينهمه سنگ حقوقش را به سينه مي زنند .

با موانع طرح دوستي بريزيد تا از آن نردباني بسازيد .

آنكه سر است نياز به كله شدن ندارد .

حال دنيا به اهل دنيا رفته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

شرمنده ام

گفته بودم:

دست بر د يوار دور آن ور دريا مي زنم

و تا هزاره شمردن چشم مي گذارم

گفته بودم:

غبار قديمي تقويم را

از شيشه هاي شعر و خاطره پاك نمي كنم

گفته بودم:

صداي سرد سكوت اين سالها را

با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم

اما دوباره اين دل درمانده

تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد

هي!

همسفر حدود تنهايي

بگذار كه دفتر دريا هم

گزينه ئي از گريه هاي گاه به گاه من باشد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

درد دل با خدا

بياييد يادمان باشد كه ما انسانيم و به ياد زنده ايم.

و گاهي نياز داريم تا براي خودمان دعا كنيم.

روزها و هر لحظه با خود تكرار مي كنم بارالها به من تواني بخش تا همه را دوست

بدارم و به همه عشق بورزم آن سان كه تمامي وجودم از عشق سيراب گردد و

ببخشم بيشتر از آنچه بستانم و با همه باشم و در كنار همه بي آنكه متوقع باشم از

آنها .

و بدين سان است كه مي توان تجلي عشق خداوند را در وجود خودم و ديگران به

وضوح ببينم و مسرور گردم و از اين فرصتي زندگاني كه به من بخشيده شده تا بجويم

و بشناسم استفاده كنم.

خداوندا مرا ياري كن كه به كسي جز تو دل نبندم كه همه فاني اند و تو تنها كسي

كه مي توانم به آن تكيه كنم و پناه برم كه وجود تو خانه امني است برايم.

خداوندا ياريم كن تا از هيچ كس غمي به دل نگيريم و با همه با تمام وجود محبت كنيم

تا محبت و مهرباني و عشق به سويمان بازگردد.

خداوندا آغوش مهربانت را هميشه به رويم بازگذار تا هر گاه دلم گرفت جايي و پناهي

براي غصه هايم در خلوت تو داشته باشم و مرا بپذير كه من از تو ام .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

درد اينجاست

من بي اندازه از تنهايي رنج ميبرم...

اشو:

تاريکي تنهايي نميتواند  به طور مستقيم مورد تعرض قرار گيرد. فهميدن اين نکته براي

همگان ضروري است:

معدودي چيزهاي بنيادين وجود دارند که نميتوانند تغيير داده شوند. اين يکي از ان

اصول است .شما نميتواني

مستقيما با تاريکي بجنگيد نميتوانيد مستقيما با هراس انزوا بجنگيد .علت ان است که

تمامي اين چيزها وجود ندارند. هستي ندارند.انها فقط نبود چيز ديگري اند دقيقا مثل

تاريکي که نبود نور است حالا شما وقتي که ميخاهيد اتاق تاريک نباشد چه ميکنيد؟

شما مستقيما هيچ کاري با تاريکي نميکنيد يا ميکنيد!؟ شما نميتوانيد ان را هل

دهيد .هيچ راه ممکني وجود ندارد تا چنان ترتيبي بدهيد که تاريکي ناپديد شود شما

بايد با نور کاري بکنيد .حال نور کل موقعيت را تغيير ميدهد.شما در تمامي زندگيتان به

جنگ با تاريکي ادامه ميدهيد و موفق هم نخاهيد شد.اما براي زائل کردنش تنها يک

شمع کوچک کافيست.شما مجبوريد براي نور کاري بکنيد چون مثبت است .وجود

دارد.قائم به خود هستي است و يک بار که نور مي ايد هر انچه که نبود نور بود خود

به خود نا پديد ميشود.

تنهايي مترادف با تاريکي است...

اميدوارم هميشه شاد باشين








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

سرآغاز اميد

خانه اي خواهم ساخت

آسمانش آبي

باز باشد پنجره هايش به پذيرايي نور

ساحت باغچه اش پر ز نسيم

حوض ماهي پر آب

قامت پاک درختانش سبز

و تو را خواهم خواند که در اين خانه کنارم باشي

سينه آينه تصوير تو را مي جويد

که در آيي چون نور

تو بدين خانه بيا
 
در خيابان اميد
  
کوچه باور سبز
  
نبش ميدان صبوري
  
آن جا
  
خانه اي خواهي يافت
  
سردر خانه چراغي روشن
  
روي سکويش گلدان گلي
  
در دل خانه اجاقي دلگرم
  
با حضور تو در اين خانه چه جشني بر پاست
  
آسمان شب اين خانه پر از چشمک و مهتاب و نسيم
  
ناودانش پر از موسيقي آب
 
اي سرآغاز اميد
  
تو بدين خانه درآ
  
من به ديدار تو مي انديشم
  
و به آرامش بودن با تو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

بنويس ازسرخط

                                     
بنويس که دلت ديگه به ياداون نيست 

بنويس که بدونه

وقتي نباشه قلبت ازغصه خون نيست

اون که گذاشت ورفت

يه روز سرش به سنگ ميخوره برميگرده

ديگه صداش نکن

بذارخودش بياد دنبالت بگرده

ديگه گريه نکن

آخه اشک تو باعث شادي اونه

ديگه به پاش نسوز

آخه اون واسه تو ديگه دل نمي سوزونه

اگه ميخواست مي موند

حالا که رفته غصه اش رفته زيادم

اگه پيشم مي موند

ميديد جز اون به هيشکي دل نميدادم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

حلقه زرد رنگ

تو اي حلقه زرد رنگ طلايي

که باز امدي امشب از پيش يارم

تو داني که از  دوري لاله  رويي

رخي  رعفراني  برنگ تو دارم 

تو امشب چو از پيش او باز گشتي

در رنج ها را بررويم  گشودي

ز بخت بد من تو هم خوار ماندي

قبولت نکردندو قابل  نبودي

تو بنشين امشب به چشمم نگه  کن

که تا بامدادان  گهر مي فشانم

مخور غم اگر بي نگيني  که از اشک

 بر وي تو صدها نگين مينشانم

بروي تو از قطره ي روشن اشک نشانم نگين ها ز الماس و گوهر 

ز خون دلم همچو گوهر تراشان

گذارم  بفرق تو ياقوت احمر

ولي باز بخت تو پيروز تر  بود

که چندي دلت شاد شد از وصالش

تو هم گريه کن بر سيه بختي من

که مي سوزم  از سوز تب با خيالش

تو بودي در انگشت او چند ماهي 

نبودت خبر کز غمش بيقرارم 

تو ديدي وصال و من دلشکسته

بقدر تو هم پيشش  ارزش ندارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

يک استکان چاي

يک استکان چاي, و سيگار آشتي

چيزي براي قصه ي خود کم نداشتي

با بوسه هاي بر لب سيگار مي شود

شعري سرود قصه ي تلخي که داشتي

آري درست جمعه ي غمگين بي غروب

تو رفتي و چه قصه ي تلخي نگاشتي

گلدان شکست و حس سفالي ترک ترک

خشکيده است غنچه ي ياسي که کاشتي

دارد تمام مي شود اين چندمين نخ است؟

تو بر لب من يک نخ ديگر گذاشتي

حالا دوباره قصه ي خود را بگو و بعد

چايي بگير , خنده و سيگار , آشتي !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

دلتنگم

حس غريبي دارم
 
حس تنهايي ِ غريبي
 
مثل آنروزها که نبودي
 
حس کسي که ماه ها تمام ِ کوچه هاي بي چراغ ِ منتهي به تو را دويد
 
و کسي از او نپرسيد
 
که در سرش چه مي گذردچه رسد به دلش!
 
خسته ام فرشته ي من
 
در تمام اين سه ماه  ِ متفاوت ِ گذشته
 
به اندازه ي دويدن هاي اين سه روز خسته نبوده ام
 
مانده ام با يک خانه پر از بوي تو ...
 
نگاهم به هر طرف که مي رود تو را مي بيند ...
 
جاي خالي ات خيلي آزارم مي دهد ...
 
آزرده مي شوم و دلتنگ ...
 
دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهايت ... دلتنگ آغوش گرمت ...دلتنگ بوسيدنت حتي ...
 
آزرده ام از ديدن روزهاي تلخ بي تو بودن و آزرده که مي شوم به همه مي پرم
 
تو نيستي و جاي تو را هيچ خدايي پر نمي کند ...
 
اين روزها
 
پي ِ هر شبي که مي گذرد ، روزي از عمرم کم مي شود
 
تمام نيرويم را با خود مي برد
 
بي هيچ اغماضي همه اش را مي طلبد
 
فرو مي کشد
 
و من تمام مي شوم و تُهي
 
در آخر
 
تنها تو در اين فضاي تهي، ته نشين مي شوي
 
و زمزمه اي در سرم مرور مي شود:
 
" ...باز با من تا آخر دنيا مي ماني ؟ "
 
مي دانم تنها مسبب دوري از تو و اين احساس خلاء و تنهايي مرگ آور ،

خودم بوده ام !!
 
دلتنگم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

حالم بد نيست

حالم بد نيست غم کم مي خورم کم که نه! هر روز کم کم مي خورم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!

خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

داري ميري

چي شد چي شد؟! داري ميري؟ درست فهميدم؟اين اشتباه رو نکني ها!!از تو

بعيده.يه آدم با روح لطيفي مث تو ،درسته که زود مي شکنه اما درست نيست که مث

بقيه زود کنار بکشه و ميدون رو به غصه و نا اميدي بده.عزيز من،مطمئنم و مطمئن

باش پشت هر ابر-هرچند ضخيم و سياه- خورشيد روشن وفروزاني نشسته.فقط بايد

کمي صبر کني تا يه کم باد بياد و ابرا رو جابجا کنه.و يه چيز ديگه...عشق حقيقي رو

نمي توني انکار و يا فراموش کني اما اگه يه روزي تونستي ازعشقي بگذري-هرچند

سخت- همون بهتر که بگذري! در حقانيتش شک کن.و در اخر ممنونم که منو با

مهربونيت،جزو دوستاي خوبت آوردي.شاد زي و سربلند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

تونيستي

اما نيلوفر صدايت

پشت پنجره ام قد كشيده است

پنجره را مي گشايم

تورا به درون دعوت مي كنم

و خانه ام پر مي شود

از آينه هاي نگاهت

كه چقدر نيلوفر

در ان تكثير مي شوند

تو نيستي

اما لبخند مي زني

و دشت هاي گرم و سرخ

از ذهنم بالا مي روند

و   چلچله هاي نور و صدا

از تاريكي شبم

پنجره را مي بندم

تو به تمامي

در خانه ام

آشيانه ام كرده اي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

تلخ

پاي آبله ز راه بيابان رسيده ام

بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او

برده به سر بيخ گياهان و آب تلخ

در بر رخم مبند که غم بسته بر درم

دلخسته ام به زحمت شب زنده داريم

ويرانه ام ز هيبت آباد خواب تلخ

عيبم مبين که زشت و نيکو ديده ام بسي

ديده گناه کردن شيرين ديگران

وز بي گناه دلشدگاني ثواب تلخ است

در موسمي که خستگي ام مي برد ز جاي

با من بدار حوصله بگشاي در زحرف

اما در آن نه ذره عتاب و خطاب تلخ

چون اين شنيد بر سر بالين من گريست

گفتا کنون چه چاره ؟ بگفتم اگر رسد با روزگار هجر و صبوري شراب تلخ








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

اولين باش

اولين کسي باش که مي خندد.وقتي دليلي براي خنديدن نمي بيني .همان زماني

است که بيشترين نياز به خنديدن است

اولين کسي باش که مي بخشد .افکار منفي گذشته را براي هميشه کنار بگذار.
 
اولين کسي باش که کاري انجام ميدهد .هرچه زودتر اقدام کني کارهاي بيشتري

مي تواني انجام دهي.

 
اولين کسي باش که تشکر ميکند .برخورد حق شناسانه زندگيت را مملو از

خوشبختي مي کند .
 
اولين کسي باش که با موقعيتهاي جديد و متفاوت وفق مي يابد.وقتي تغيرات را مي

پذيري کارهايت را با علاقه بيشتري انجام مي دهي .
 
ديگر براي داشتن زندگي بهتر منتظر ننشين .بلکه اولين نفر باش که به جلو حرکت

مي کند و تنها کسي باش که سبب اين حرکت مي شود.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

پس بمان

اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود

اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم.اگر فکر مي کني که با نبودنت

لحظه هايم خالي مي شوند.اگر فکر مي کني که هر لـحـظـه دلـم برايت تنگ مي

شود. اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم.بسيار درست فکر کرده اي...

خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم پس بمان.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

اعتراف

يادته من وتو داشتيم ساده زندگي ميکرديم

از همين چشمه شفاف ،رفع تشنگي ميکرديم

يه دفعه يه مهمون اومد ،عقلم رو يه جوري دزديد

دل تو به روش نياورد ،از همون دقيقه فهميد

اولش فکر نميکردم ،که دلم رو برده باشه

يا دلم گوله چشماي روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و ديدم ،دل من ديوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از قصه من باخبر شد

اولش گفتم يه حسه ، يا يه احترامه ساده

اما بعد ديدم که عشقه ،آخه اندازش زياده

تو بازم طاقت آوردي ، مثل پونه ها تو پاييز

سرنوشت تو سفيده ، سرگذشت من غم انگيز

اما روحه من يه درياست،پر از موج و تلاطم

ساحلش تويي و موجهاش،خنجر هاي حرفه مردم

آخ که چه لذتي داره ،نازه چشمات رو کشيدن

رفتنه يه راه دشوار ،واسه هرگز نرسيدن

من که آسمون نبودم،اما عشق تو يه ماهه

سرزنش نکن دلم رو ،به خدا اون بي گناهه

تو که چشماي قشنگت،خونه صد تا ستاره ست

تو که لبخند طلاييت،واسه من عمره دوباره ست

بيا و مثل گذشته ،جز به من به همه شک کن

من بدون تو ميميرم، بيا و بهم کمک کن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥

آرزويي كال

آرزويي كال بلعيده ام

كه از سنگيني اش خوابم نمي برد

هر قدر پشت دنيا بچرخي

كسي مثل من نمي بيني پاييز خانه اش را سبز كند

چرا پنهان كنم

شعر و موسيقي و خوشنويسي

بهانه ايست براي ديدنت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰  جدید* ۱۳/۱۰/۸۵

حاصل جمع تنهائي ها

با حاصل جمع تنهائي ها وعده ديدار دارم .
 
بعضي ها براي سوار شدن كلي پياده مي شوند شما چطور ؟
 
زنده بودن شرط لازم براي زندگي نيست .
 
آنكه توي هفت آسمان يك ستاره هم ندارد ، نفس كشيدن از سرش زياد است .
 
بعضي ها براي پي بردن به عمق فاجعه،فجايعي را به وجود مي آورند ،شما چطور ؟
 
همه چيز درست مي شود نادرستي را چه عرض كنم .
 
در اكثر جوامع براي اينكه از شرت خلاص شوند از خيرت مي گذرند ...
 
مرگ آزموني است كه اكثرا” آنرا به زيبايي از سر مي گذرانند ...
 
يكي مي گفت : تجربه چيز خوبيه ، اما حيف كه بكار كسي نمي آد ...
 
همه حساب پس مي دهند ، من حرفهاي بي حساب ...
 
پرنده اي كه در "قفس" به دنيا مي آيد "آزادي" را نمي شناسد.
 
"زرافه" بين حيوانات جنگل "سرفراز" است.
 
كسي كه سردر "آخور" ديگران دارد حق "تعليف" نمي پردازد.
 
"يد واحده" واقعي اين است كه "همه" بفرمان "يك نفر" باشند.
 
"سه پايه" ترفيع گرفت و "چهارپايه" شد.
 
مگر ما از "گوسفندان" كمتريم كه فقط به اراده ي "چوپان" خود به هر طرف ميروند؟
 
"گرگ" هيچگاه گوسفندهاي "خودي" را پاره پاره نميكند. 
 

به حال مردمي غبطه ميخورم كه فقط "يك نفر" براي "همه ي آنها" تصميم ميگيرد و

آنها "آسوده خاطر" زندگي ميكنند.
 
وقتي به آزادي فكر ميكنم، بي اختيار ميله هاي زندان را در مقابل خود ميبينم.
 
بالاخره جناح" مقابل" مجبور خواهد شد "همه اش" را به جناح "تماميت خواه" رد كند!
 
كسي كه هميشه پشت سر "قبله عالم" حركت ميكرد، مفتخر به دريافت لقب "عقب

حضور" گرديد.
 
تازه دامادي كه با "واياگرا" شروع ميكند، عاقب خوشي نخواهد داشت!
 
"زغال" هيچ رنگي را غير از رنگ "سياه" قبول ندارد
 
بي تفاوت ها، وارثان حقيقي خدا هستند.
 
"نيمرو" محجوب ترين غذاهاست.
 
برگهاى پاييزى رفتگان را سركار مىگذارند.
 
آدمى كه عاشق تكروى است هميشه چند قدم جلوتر از سايه اش راه مىرود.
 
وقتى از خودم بالا مىروم فاتح قله ى آرزوهايم ميشوم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥

همسفر بادها
 

يادي از گذشته :

خانه به دوش فنا در شب طوفاني ام

داغ کدامين خطا خورده به پيشاني ام

همسفر بادها ، رفته ام از يادها

فاصله اي نيست تا لحظهّ ويراني ام

خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بري

بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزاني ام

سايهّ اهريمن است ، يا شبحي از من است

اين که نفس مي کشد در من پنهاني ام

کولي زلفت شبي خيمه بر اين دشت زد

آه که تعبير شد خواب پريشاني ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا

يکسره طوفاني ام ، يکسره باراني ام...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥

من رفتم اما


اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه

توي زندگي يه وقتا ، تنهايي رمز عبوره

اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم

مطمئن باش توي دنيا ، دل به تو سپرده بودم

خيلي سخته بگي ميرم ، وقتي مي خواي که بموني

وقتي مي خواي تو خيالت ، شعراي قشنگ بخوني

من گذشتم از تو اما ، تو هميشه بهتريني

مثل اشکي واسه چشمام ، موندگاري و صميمي

من مي خواستم تو خيالم ، ازتو تا ابد بخونم

تنها باشم بي حضورت ، رازچشماتو بدونم

من مي خواستم واسه دردام ، تنهايي خونه بسازم

با نت هاي مهربونيت ، شعراي قشنگ بسازم

مي دونستم وقتي ميرم ، ديگه تا ابد غريبم

حتي واسه چشم خيست ، بي وفاترين فريبم

شايد امروز که سياهي ،رخنه کرده تو وجودم

بدونم که راستي راستي ، روزي عاشق تو بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥

مرگ وجود ندارد

مرگ وجود ندارد زندگي لايزال است. وقتي در اينسو مردم مي گويند: «كسي مرده

است» آن سو گفته مي شود: «كسي تولد يافته است» خورشيدي كه در اينجا

غروب مي كند در آن سو طلوع مي كند. «جي.پي.واسواني»

من در ساحل دريا ايستاده ام و كشتي در كنارم بادبانهاي سفيدش را در نسيم ملايم

صبحگاهي باز مي كند و عازم اقيانوس آبي مي گردد. كشتي زيبا و محكم است و من

تا جايي كه كشتي مثل نقطه ابر مانندي مي شود و به جايي كه آسمان و دريا به هم

مي پيوندند مي رسد، آن را نظاره مي كنم. كسي در كنارم مي گويد: «آنجا او رفته

است» او فقط از ديدن من رفته است همين و بس. كشتي هنوز به همان بزرگي و

قدرتي است كه در كنار من بود و هنوز هم مي تواند بار خود را به مقصد برساند. در

ذهن من كوچك شده. درست لحظه اي كه يكي در كنار من مي گويد: «آنجا او رفته

است. در آن سوي ديگري يكي آمدن او را تماشا مي كند و صداهايي خبر خوش آمدن

كشتي را پخش مي كنند و اين همان مرگ است.»

اوشو: گورجيف مي گفت: «همه آنچه كه جمع كردم بر باد رفت و همه آنچه كه

بخشيدم مال من ماند. آنچه كه بخشيدم هنوز با من است و آنچه كه جمع كردم از

دست رفت.» در واقع انسان جز آن چيزي كه با ديگران تقسيم مي كند چيزي ندارد.

عشق، پول و مال نيست كه بتوان آن را جمع كرد. عشق عطر و طراوتي است كه بايد

با ديگران تقسيم كرد هرچه بيشتر ببخشي بيشتر بدست مي آوري. هرچه كمتر

ببخشي كمتر داري.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥

گل من گريه مكن


گل من گريه مكن

كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست

قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست

گل من گريه مكن

سخن از اشك مخواه

كه سكوتت گوياست

از نگه كردنت احوال تو را مي دانم

دل غربت زده ات

بي نوايي تنهاست

من و تو مي دانيم

چه غمي در دل ماست

گل من گريه مكن

اشك تو صاعقه است

تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي

بيش از اين گريه مكن

كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي

من چو مرغ قفسم

تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي

گل من گريه مكن

كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست

قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست

دل به اميد ببند

نا اميدي كفرست

چشم ما بر فرداست

ز تبسم مگريز

در دندان تو در غنچه ي لب زيباست

گل من گريه مكن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥

راز عاشقي

هـــــــــمه مي گن عاشقي واسه يه لــــحظه ست
 
اما من خوب مي دونم اين عاشقي پر از ستاره ست
 
ايــــــــن همه نقــــش کبـــــوتر روي قــــالي دلامون
 
چــــــند تا اشـــک عـــاشقونه واسه مرهم چشامون
 
مي گه دل بـــــــراي عشقش صد هــــزار بهونه داره
 
تـــــوي حـــنجره صـــــــــداي درد عـــــــاشقونه داره
 
صــــــداي هق هق عاشق مث ساز يک تـــرانه ست
 
پشت پنجره يه بغض بي صـــدا و بي نشـــــونه ست
 
آره عاشــــقي يـــــه جرم واســـه مــــــوندن و نرفتن
 
رســـــــــم عــــــاشقي يـــــــه راز مث پرواز و پريدن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥

تقصير تونبود

تقصير تونبود ! خودم نخواستم چراغ قديمي خاطره ها ، خاموش شود ! خودم

شعرهاي شبانه اشك را ، فراموش نكردم ! خودم كنار آرزوي آمدنت اردوزدم ! حالا نه

گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند ، نه توچيزي بدهكار دلتنگي اين همه ترانه اي !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥

پرواز

پرواز فرصتي است براي گذر از سرزمينهاي ناشناخته

فرصتي براي تجربه آسمان و لمس آن

پرواز، بزرگي مي دهد و انتظار فروتني دارد

عظمت است و اما به تواضع نيازمند

پرواز، شوق سفر مي خواهد و شور او

پرواز، هنوز بالا نيست بلکه ميان بالا و پايين است

و معلوم خواهد کرد که آيا تسليم جاذب? زمين خواهي شد يا جاذب? آسمان؟

در زمين بودن و جذب آن شدن، مرگي است آرام

، اما از آسمان فرو افتادن و جذب? زمين را پذيرا گشتن خرد و تکه تکه شدن است

و اين مرگي است دردناک و وحشت انگيز

پرواز، پيمودن آسمان است و به آن سوي باران رفتن

وراء را بوسيدن و به فرا رفتن

شکافتن هواي زندگي و کاويدن فضاي به چشم نيامدني

پرواز، خود را به باد وزان سپردن است و وزيدن

عبور است و از دور به نظر رسيدن

پرواز،از بالا ديدن است و از پايين ديده شدن

گذشتن و گرفتار نشدن است

دوست داشتن است و دل نبستن

پرواز، سبکبال بودن است و نداشتن

پرواز، ارتباطي عميق است با آنچه در عمق آسمان است

پرواز، کليد رهايي است

،و پرواز، سکوت است و گاه فرياد کشيدن

سکوت است و گاه فرياد کشيدن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥

بالهاي يه جوجه اردک

تا حالا به بالهاي يه جوجه اردک دقت کرديد؟ بالاش خيلي کوچيکن.خيلي کوچيکتر از

جثه اش , اينو به خاطر اين ميگم که بالهاي جوجه هاي مرغ,خروس و طوطي و...

بزرگترند. تا حالا به اين موضوع توجه کرديد که چقدر به بالهاي خودشون مينازن؟با

چه احساسي اونارو تميز ميکنن و با چه غروري اونارو تو هوا تکون ميدن؟اينارو به

خاطر اين ميگم که يه بار دوستم توي پارک به مسخره گفت: ببين اين اردکه چجوري

بال ميزنه, فکر کرده عقابه...

ديدم راست ميگه. واقعا اين اردکا چه اعتمادي به خودشون دارن, به خصوص وقتي

توي جمع بقيه پرنده ها باشن, انگار ميخوان از اونا کم نيارن.چه خوبه ما هم مثل اردک

بال بزنيم. قدر تمام چيزايي رو که توي زندگي داريم بدونيم وبه اونا بنازيم. اردک هيچ

وقت نميگه چرا بالهام کوچيکن, چون يه نوک بزرگ داره وهيچ وقت نميگه چرا قدرت

پرواز ندارم, چون پاهاي قوي براي شنا داره.

پس خودمونو با ديگران مقايسه نکنيم و ناشکر نباشيم. و بدونيم اون چيزي رو که

داريم بهترينه و ما در نوع خودمون بي نظيريم. در اين صورت راحت توي رودخونه

زندگي شنا خواهيم کرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥

اسمش زندگي است

پس اينها همه اسمش زندگي است:

دلتنگي ها دل خوشي ها ثانيه ها دقيقه ها

حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد

ما زنده ايم چون بيداريم

ما زنده ايم چون مي خوابيم

و رستگار و سعادتمنديم

زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پا نشيني

براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم.

خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست

سروها مبلغين بي منت سر سبزي اند

و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش

برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند

و فكر كن!

واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها

بانگ خروس را بر مي داشتند

و همين طور ريگ ها

و ماه

و منظومه ها

ما نيز بايد دوست بداريم...آري بايد

زيرا دوست داشتن بال روح ماست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰  جدید* ۱۱/۱۰/۸۵

حقايق زندگي

1)حداقل 5نفردر اين دنيا تورا دوست دارند،آنقدرکه حاضرند براي تو بميرند.

2)حداقل 15نفر دراين دنيا ترا به دلايلي دوست دارند.

3)تنها دليلي که ممکن است کسي از تو متنفر باشد اين است که ميخواهد مثل تو

باشد.

4)يک لبخند تو ميتواند براي هرکسي خوشبختي بياورد حتي اگراوازتو خوشش نيايد.

5)هرشب کسي با فکرتو به خواب ميرود.

6)توبراي يک نفر يک دنيايي.

7)بدون تو شايد کسي نتواند به زندگي ادامه دهد.

8)تو فردي بخصوص وبي همتايي اما به روش خودت.

9)کسي که توحتي از وجودش بي خبري ترا دوست دارد.

10)وقتي احساس ميکني دنيا به تو پشت کرده،نگاهي بينداز،بيشتربه مانند اين

است که تو به دنيا پشت کرده اي.

11)وقتي فکر ميکني شانس نداري به آنچه که ميخواهي برسي به آن نخواهي

رسيد اما وقتي به خود ايمان داري دير يا زود به آن خواهي رسيد.

12)هميشه شکاياتي را که به تو ميشود را به ياد داشته باش وکلمات زشت آنرا

فراموش کن.

13)هميشه احساست را بيان کن به اين ترتيب ديگران از آن باخبر ميشوند.

14)اگر دوست خيلي خوبي داري زماني را برايش بگذار تا دريابد که چقدر برايت با

ارزش است.

15)توبايد دوست فوق العاده اي باشي چرا که اين مطا لب را ميخواني.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥

روزهاي بي فروغ

اين طلوع هم مثل روزهاي بي فروغ ديگرم گذشت

اين شبم مثل شبهاي ديگر سياه زندگانيم گذشت

اين همه اميد و اين همه مهر هم گذشت

براي ديدنت

براي ماندنت كنار من

براي يك نگاه هر چند سرد تو 

براي لمس كردن دست من

براي آنكه دوباره عاشقم شوي

مرا شبيه يك قلم درون دست خود بگيري و نوازشم كني

براي آنكه دوباره در درون قلب تو شكوفه اي كنم

براي زنده ماندنم

 به هر دري زدم

به هر كه گفتي و نگفته اي سر زدم

كسي از درون تو براي من خبر نداشت

اين همه رنجش و بي اعتناييت به روي عشق من اثر نذاشت

از روز رفتن تو اين همه سروده ام

در جواب من، خاموش مانده اي چرا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥

مثل تو دلتنگم

نه از خاکم ،

نه از بادم ،

نه در بندم ،

نه آزادم ,

نه من ليلاترين مجنون ،

نه شيرينم ،

نه فرهادم ,

نه از آتش ,

نه از برگم ,

نه از کوهم ,

نه از سنگم ,

فقط مثل تو مسکينم ، فقط مثل تو دلتنگم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥

قولاي تو


من ديگه برنمي گردم ‚ اشکات رو هدر نکن

توي اين لحظه ي آخر دل رو در به در نکن

من بايد برم ولي ‚ تو بايد اينجا بموني

وقت دلتنگي بازم ترانه هام رو بخوني

قد يه چش به هم زدن ‚ قولاي تو دووم نداشت

دست تو حتي يه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت

من مثه ايينه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم

اما چشماي مات تو يه اينه رو به روم نذاشت

من ساده فکر مي کردم که هميشه با مني

فکر مي کردم که مياي سايه ها رو پس مي زني

اما تو به اينه و ترا پشت پا زدي

اون ور حادثه ها ‚ تازه سراغم اومدي

قد يه چش به هم زدن ‚ قول اي تو دووم نداشت

دست تو حتي يه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت

من مثه ايينه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم

اما چشماي مات تو يه اينه رو به روم نذاشت

سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك

درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥

هيچ كس نيست

عابري بودم كنار جوي آبي رهگذر

آرام غرق در بستر افكار و روياهاي ناب

زير لب با خود چنين مي گفتم: فكر من ذهن من روح من درگير عشق هيچ كس

نيست

واي  بر عابران ديگر كه نظر كردم

بر خودم فكرم نگاهم آفرين گفتم و باليدم به خود كه به چه عاقلانه زيستم من به دور

از دردسر هاي جواني

ناگهان تا به خود رفتم سايه اي همراه من مي رفت

هر كجا مي ايستادم تا ببينم كيست  هيچ كس را نمي ديدم

فرياد از خود بر آوردم كه كيستي تو ديدم كه هيچ كس نيست

آرام به راه خود خزيدم پيش خود گفتم كه خيالي بيش نيست

به كه چه خوش خيال بودم من

چون سايه همچنان در پي من بود

در من بود سايه با من بود

گر چه من مغرور او را نمي ديدم...اما

صبح ديگربار از جاي برخواستم  من

ناگهان ديدم كه سايه ديگر با من نيست

حراسان بانگ  فرياد سر دادم 

صدايي دل انگيز از ميان بوته ها برخواست

ديگر از اين غرور كاذبت بر خود  نبال هرگز

هر چه در فكر خود از خود براني

در پيت آيد

عشق را اما هرگز نران از خود چون آن دل نازك است و برنيمي گردد

سالها بايد بماني در فراغش تا بسوزي زين آتشي كه در قلب خود روشن نمودي

تا بداني قدر عشق را

با چشم گريان در پاسخش گفتم

رخ نشان ده تا ببينم كيستي

گفت رخ نمي خواهد درونت را بجوي

گفتم اما صدايت آشناست

گفت آري اين سايه سالهاست كه در كنارت بي صداست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥

 شيرآشپزخانه

شيرآشپزخانه ما چكه مي كند

و من از صداي مداوم قطره ها خوابم نمي برد!

همين بهتر

سه هفته تمام است

كه حتي به خوابم نيامده اي!

وقتي خانه خوابها

از ردپاي رؤياي تو خالي باشند

ديگر به كفر ابليس هم نمي ارزند

باز گلي به جمال هرچه بيداري بي دليل

مي توانم در اين بيداري

به مسائل مهمتري بينديشم

مي توانم حرفهاي بهتري بزنم

بايد حرفهايم آنقدر محكم باشند

كه بعد ها

بتوانم رويشان بايستم

حرفهاي حساب!

كه هرگز بي جواب نيستند

نبوده اند

اصلا مي توانم كمي گريه كنم

براي مرد زرد پوش پارك رفتگر

كه سالهاست

سبيلش را گم كرده است

براي كودكان گلفروش بزرگراه ونك

كه هرسال

دو برابر مي شوند

براي بچه گربه هايي كه سه روز تمام است

در موتورخانه همسايه ناله مي كنند

براي خودم كه سالهاست عطر تورا در كيسه كوچكي حفظ كرده ام! براي غزلك

غمگيني كه يك شب در پس تپه هاي پرسه و پرسش نا پديد شد!

براي تمام كتابهاي نا تمام هدايت! براي شادماني شاملو در آستانه آخرين در!

كوير كور اين همه گلايه ....چند چشم چشمه شكل سيرابت خواهد كرد؟

بگو؟

نه اينكه بي تو نخندم! نه! اما به نيامدن هميشه نگاهت قسم!تمام خطوط اين خنده

هاي خواب آلود با رگبار گريه هاي شبانه از رخساره خسته و خيسم پاك مي شوند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥

سايه هاي كبود  


شب از نيمه مي رفت و من تشنه بودم

و مي سوخت در هُرم تب تار و پودم

تو بوديّ و چشم تو بود و سياهي

اگر چشم در چشم شب مي گشودم

خيالت چنان شعله اي بر دلم ريخت

که برخاست از دوزخي تفته دودم

و شب بر تمام تنم سايه گسترد

درآميخت با تار و پود وجودم

شبي ديگر آمد... و من بار ديگر

اسير همان سايه هاي کبودم

شبي کاش چون شاعران قديمي

شب گيسوان تو را مي سرودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥

 زير خط نقطه چين


لحظه هاي با تو بودن يادمه صحنه به صحنه

رختي از ترانه دارم واسه اين بغض برهنه

فاصله چن تا قدم بود نه هزار سال نوري

تو نخواستي که بموني حالا نزديکي و دوري

دوري اما پش رومي اي دليل خوب تکرار

تويي عکس برگ آخر رو تن کبود ديوار

اي نفس ساز هميشه

 با تو بي قفس ترينم

بي تو حبسي سکوتم

زير خط نقطه چينم

عطش ناب يه شعري تو تن حريض دفتر

غزل زخمي حافظ سط سرخ حرف آخر

يه طنين ناتمومي يه حضور ناسروده

منم آوازه ي طعم بوسه هاي ناربوده

چه پر آوازه سکوتت بعد ازاين همه ترانه

خط سير يه حريقي  از جرقه تا زبانه

اي نفس ساز هميشه

با تو بي قفس ترينم

بي تو حبسي سکوتم

زير خط نقطه چينم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥

تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که ميگيرند در شاخ تلاجن سايه سياه رنگ سياهي

وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که بر جاده دره ها چون مرده مان خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پاي سرو کوهي دام

گرم ياد آوري يا نه من از يادت نمي کاهم

تو را من چشم در راهم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥

آدمک من ( روبات )


به آدمکم گفتم : دستور مرا اجرا کن .

آدمک گفت : شوخيت گرفته ؟

گفتم : سوپي درست کن بخورم .    

گفت : مگر بيکارم ؟
                        
گفتم : اتاقم رو جارو کن .
                        
گفت : مي خواهي مهره هاي کمرم عيب کند ؟
                        
گفتم : جواب تلفن را بده .
                        
گفت : اول تلفنهاي خودم ؟
                        
گفتم : پس چايي دم کن بخوريم .
                        
گفت : حالا چرا تو چايي دم نکني بخوريم ؟      
                        
گفتم : تخم مرغي آبپز کن .
                        
گفت : اول بگو : خواهش مي کنم .   
                        
گفتم : لااقل آوازي بخون .
                        
گفت : مُزدم کو ؟    
               
عاقبت آدمک را فروختم چون هيچگاه نفهميدم
               
کي براي کي کار مي کرد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰  جدید* ۱۰/۱۰/۸۵

نامه عاشقانه لودويک فن بتهوون (۳) به همسرش

فرشته من

اي وجود من .....اي همه چيز من ...

امروز در اين نامه ...در اين نامه اي كه به خواست قلبم براي تو مي نگارم تنها مي

خواهم چند كلمه ..

چند جمله كوتاه بنويسم:

اينك كه روزها اينگونه با شتاب از زندگي ما مي گريزند.

اينك كه گردونه جاوداني زمان ، بي لحظه اي توقف به سير هميشگي اش ادامه

ميدهد، و با هر گردش ما را گامي به دروازه هاي شهر سكوت... به دروازه هاي ابديت

نزديك مي سازد، آيا دريغ نيست ما قلوب خويش را كه آكنده از عشق است به دست

اندوه بسپاريم؟

به من بگو ستاره من

آيا هيچ عشقي مي تواند جز از راه  فداكاري و ايثار نفس، جز از راه كاستن

خواهش هاي رنگين و آلوده پيروز گردد؟

اگر چنين است پس هيچ نيرويي قادر نيست در عشق ما :

در اين حقيقت كه تو كاملا به من تعلق داري ، و من با همه وجودم از آن تو هستم

تغييري وارد سازد؟

زيباي مقدس

به طبيعت ، به شكوه و جلال خفته در آن...

و به عظمت و ابهت و جبروتش نگاه كن و خود را با اين تابلوي اعجاز انگيز

آسماني تسكين ببخش.

من نيك آگاهم كه تو، تو وجود عزيزي كه فانوس اميد من در شب تاريك حيات

هستي ، پيوسته رنج ميبري .

رنج از آلام زندگي .... از مصائب و درد هاي نا گفتني.

ولي اگر مي توانستيم با هم زندگي كنيم.

اگر قادر بوديم فرداي آينده مان را يگانگي بخشيم تحمل اين آلام و رنج ها براي

هردوي ما ، هم من و هم تو آسانتز مي نمود.

دلم از گفتني ها ...از آنچه بايد با تو در ميان بگذارم لبريز است ، ولي افسوس

لحظات ملال انگيزي پيش مي آيند كه احساس مي كنم حتي كلمات...

حتي اين حروف روان نيز نمي توانند ترجمان احساس و خواسته هايم باشند.

نمي توانند آنچه را كه من مي خواهم ، آنچه را كه قلب من مي خواهد ، براي تو

نقاشي نمايند.

اينك يكي از آن لحظه ها است.

ازآن لحظه هاي سياه و اندوه بار...از آن دقايق پريشان و سرسام انگيز...

تو نشاط خود را حفظ كن اي وفادار من ...و اي تنها گنجينه زندگانيم.

از آن من باش همانگونه كه من به تو تعلق دارم . شايد خداوند آسايش و فراغتي

را كه بيش از هر چيز مورد نياز ماست به ما ارزاني دارد.

                                                                                             (( لودويك با وفاي تو ))

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥

چندتا حرف ناب 

هيچ مي داني تک تک آن ستاره هايي که هر شب نگاه خسته اما مشتاقت را به آنها

مي دوزي و آرزو ميکني که کاش مي توانستي با دستهايت سهم خودت را از آسمان

برداري . اگر تو بخواهي مي توانند پلکاني شوند و تو را اوج دهند تا ملاقات خدا؟

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت

هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق

نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در

قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد 
 

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

آنگاه که...ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛ به خاطر بياور

که ... زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!!

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه

ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا

کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم

عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم

چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت

بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

به ديدارم بيا،هر شب دراين تنهايي تنهاو تاريک خدا مانند دلم تنگ است بيا اي روشن

اي روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زير سر پوش سياهي ها دلم تنگ است

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

اگه يکي رو ديدي وقتي داري ترکش مي کني برات فقط سکوت مي کنه بدون

ديوونته اگه يکي رو ديدي که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چي بودي اگه

يکي رو ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله بدون بدون تو مي ميره اگه يکي رو

ديدي که بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده بدون بدون تو مرده اگه يه روز ديديش که يه

گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن بدون واسه خاطر تو مرده...

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي

هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه

منتظر بمونه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥

 از نامه چارلي چاپلين به دخترش

نيمه شب هنگامي كه از سالن پرشكوه تئاتر بيرون مي آيي آن ستايشگران ثروتمند را

فراموش كن ولي حال آن راننده تاكسي را بپرس كه تو را به منزل مي رساند. حلا

زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت مبلغي پنهاني در

جيبش بگذار.

دخترم جرالدين چكي سفيد امضاء براي تو فرستادم كه هرچه دلت خواست در آن

بنويسي و آنرا خرج كني ولي هروقت خواستي دو فرانك خرج كني با خود بگو

سومين فرانك از آن من نيست. بلكه متعلق به مرد فقير گمنامي است كه امشب به

يك فرانك احتياج دارد. جستجو لازم نيست اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا

خواهي يافت.

                    از نامه چارلي چاپلين به دخترش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥

گوش کن

چه کسي آشناي من است ؟

ستاره ام کجاست ؟ آيا آن را ديده ايد ؟

تنهايي ام را چه کسي غم دارد ؟

آيا ستاره اي روشن است ؟

کسي مي نگرد خزانم را ؟ کسي هست ؟

صدايم را مي شنويد ؟ آري منم ، من !

خنده ي آفتاب گوشم را مي خورد . نمي توانم . . .

طاقتم ته کشيده . . .

بغضم را ديده ايد ؟ چشمهايم را آيا لحظه اي دزديده ايد ؟

کسي چه مي داند آشناي من کيست ؟!

درد من است ، کسي را کاري نيست !

روزي گريه خواهم کرد ، آري . . . روزي گريه خواهم کرد . ولي . . .

ولي هنوز مي خندم .

دروغ ، نيست ، خنده ام را مي گويم . . . دروغي نيست !

خنده ، تنها راه من است .

خنده ام زندگي است . خنده ام عشق است . خنده ام عاشق زندگي است .

آري . . .

مي خواهم آيينه اي باشم براي زندگي ،

براي تو . . . تويي که سراپا گريه اي . . .

گوش کن .

خنده گريه ي تنهايي من است ،

ليک ، آفتاب زندگي است . سخت نيست ، زيباست .

خنده ام مال من است . مال همه ست .

تويي که سرا پا گريه اي . . . گوش کن . . .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥

مست و آشفته

صنما ما ز ره دور و دراز آمده ايم

به سر کوي تو با درد و نياز آمده ايم

گر زنزديک تو آهسته و هشيار شديم

مست و آشفته به نزديک تو باز آمده ايم
 
آمدستم خريدار مي و رود و سرود
 
نه فروشنده ي تسبيح و نماز آمده ايم
 
يک زمان گرم کن از مستي ما محفل خويش
 
که ز مستي بر تو گرم فراز آمده ايم
 
گر چه در فرقت تو زار و نزاريم چو شمع
 
از پي سوزش و از بهر گداز آمده ايم
 
بر اميد رخ زيباي تو هم با غم و رنج
 
همچنانست که با شادي و ناز آمده ايم
 
دست ما گر به سر زلف درازت نرسد
 
بر سر زلف تو از دور به راز آمده ايم
 
ما به نظاره آن زلف دراز آمده ايم
 
توشه و ساز ز ديدار تو خواهيم همي
 
گر به ديدار تو بي توشه و ساز آمده ايم
 
صنما ما ز ره دور و دراز آمده ايم
 
به سر کوي تو با درد و نياز آمده ايم
 
گر زنزديک تو آهسته و هشيار شديم
 
مست و آشفته به نزديک تو باز آمده ايم
 
آمدستم خريدار مي و رود و سرود
 
نه فروشنده ي تسبيح و نماز آمده ايم
 
يک زمان گرم کن از مستي ما محفل خويش
 
که ز مستي بر تو گرم فراز آمده ايم
 
گر چه در فرقت تو زار و نزاريم چو شمع
 
از پي سوزش و از بهر گداز آمده ايم
 
بر اميد رخ زيباي تو هم با غم و رنج
 
همچنانست که با شادي و ناز آمده ايم
 
دست ما گر به سر زلف درازت نرسد
 
بر سر زلف تو از دور به راز آمده ايم
 
ما به نظاره آن زلف دراز آمده ايم
 
توشه و ساز ز ديدار تو خواهيم همي
 
گر به ديدار تو بي توشه و ساز آمده ايم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥

آبشار آفتاب

درنوازشهاي باد

درگل لبخند دهقانان شاد

درسرود نرم رود

خون گرم زندگي جوشيده بود

نوشخند مهر آب

آبشار آفتاب درصفاي دشت من کوشيده بود

شبنم آن دشت از پاکيزگي

گوئيا خورشيد را نوشيده بود

روزگاران گشت و گشت

داغ بر دل دارم از اين سرگذشت

ياد باد آن خوشنوا آواز دهقانان شاد

ياد باد آن دلنشين آهنگ رود

ياد باد آن مهربانيهاي باد

ياد باد آن روزگاران ياد باد

دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است

زان همه سرسبزي و شورونشاط

سنگلاخي سرد بر جامانده است

آسمان از ابر غم پوشيده است

چشمه سار لاله ها خوشيده است

جاي گندم هاي سبز جاي دهقانان شاد

خارهاي جانگزا روئيده است

بانگ برميدارم از دل خون چکيد ازشاخ گلباغ وبهاران را چه شد؟

دوستي کي آخرآمد دوستداران راچه شد؟

سرد و سنگين کوه ميگويد جواب

خاک خون نوشيده است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥

سبب دوري

ما چون ز دري پاي کشيديم ،کشيديم

اميد ز هر کس که بريديم ، بريديم
 
دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند

از گوشه ي بامي که پريديم ، پريديم
 
رم دادن صيدِ خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندي و رميديم ، رميديم
 
صد باغ بهارست و صلاي گل و گلشن

گر ميوه ي يک باغ نچيديم ، نچيديم
 
وحشي ! سبب دوري و اين قسم سخن ها

آن نيست که ما هم نشنيديم ، شنيديم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥

تقارن بين احساس و عقل

در بين اين همه قالب و قلب

روح من در هيچ نمي گنجد.از رنگ آميزي تو ديگر خسته ام

باز هم در تركيب رنگ ها

در طراحي موزون

در تقارن بين احساس و عقل

واژه را ارزان فروختم!

طرح ماتي كه از تو در من نقش بست كدر شد و به سياهي متمايل

نمي توانيد روح مرا بشوييد

با خاكستري عجين و هم انس است

نه غبار را پاك مي كنم نه چهره را در چشمه مي شويم

تو را به باد مي سپارم خود را به دريا

به موج

تا باز هم مرا به سينه ساحل بكوبد

تو را به برگ شقايق مهمان مي كنم

خود را به شب نشيني اشك

دمسازي گون

مرا از نو بساز!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥

خيابانها و کوچه هاي خيس

بر آسفالت هاي خيابانها و کوچه هاي خيس قدم مي زنم و برگهاي زرد شده را زير

غرور خيس کفشهايم له مي کنم. دلسوزيم مي خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم

مي شوم و در مقابل چشمهاي گريان درخت برگي را نوازش مي کنم.. خيس شده

است و طروات بهار را يافته... اما مرده است.  دلم مي خواهد خش خش برگها رو

بشنوم اما صدايي به گوش نمي رسد . باران صداي فرياد خشکيده شان را خفه کرده

است.. آهنگي از دور در کوچه هاي خيس و سرد پاييزي مي پيچد حس عجيبي به

من دست مي دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملايم دوره گرد زمزمه مي کنم...

سلطان قلبم تو هستي... من سرد مي شوم و به صداي گرم و آهنگ مهربان دستان

مرد دوره گرد غبطه مي خورم آيا براي سلطان قلبش مي خواند؟ راستي قلب او

هم ...  سردي سست کننده را در خود بيشتر حس مي کنم.. به تاج خالي و سرد قلبم

مي انديشم که روزي پادشاهي آن را تصرف خواهد کرد... و اين انديشه سردم مي

کند..  به صداي سکوت کوچه گوش مي دهم و به حسي که در آن فضا حکمراني مي

کند و به دستان سرد نوازنده پير که ضرب سازش و آهنگ صدايش را غم نان رساتر

مي کند .همه چيز بوي تصرف و حکمراني را مي دهد. حتي پاييز .. چه بد سرنوشتي

است سرنوشت غم انگيز رعاياي بي اراده و افسرده اين حکمرانان.. اما در مقابل

سلطنت عظيم عشق واين فرمانروايي بزرگ بايد مغلوب شد و چه خوشبخت رعايايي

هستند اينان که قلب و احساسشان از وفاداري و عشق و شور سرشار است چرا که

اينان خود هر کدام اقليمي را به پادشاهي نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق

زنده کردن عشق براي خود مي نواخت نه براي سلطنت ستمگر فقر ..  دور ميشود و

صداي ساز را باد به کوچه هاي در خواب رفته و خمار پاييزي ديگر مي برد شايد آهنگ

عشق در مقابل سستي و افسردگي  پاييز پيروز شود.. و چه خسته مي نوازد اين

خنياگر غمگين ... مثل اينکه همه در انديشه خود خواب مي بينند.. و نوازنده به ناني

مي انديشد و به گرمايي که دستان خسته اش را براي فردا نيرو دهد..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥

دوازده ستاره

نمي دانم امروز چندم جهنم است.نعش دوازده ستاره بر دوش دارم.سير از گرسنگي

ام و هي به تو مي انديشم .هنوز ردپاهايت را به سينه قاب كرده ام.

شب ها دلتنگي هايم را خواب مي بينم.

امروز حوصله ام ابريست خدا كند ببارم…








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳۸٥

UP  ۱۰  جدید* ۰۸/۱۰/۸۵

اولين جلسه باشگاه وبلاگ نويسان استان

اميدوارم حال همتون خوب باشه.

امروز اولين جلسه باشگاه وبلاگ نويسان استان تشکيل شد.

خوب بود ولی انتظار داشتيم افراد بيشتری بيان که نيومدن (دلتون آب اونايکه بودن فردا

ميرن استخر)

حدوده 15 نفری ميشدن و رييس سازمان فرهنگی هنری شهرداری هم اومده بودن.

يه صحبتهايي شد و يه تصميماتی هم گرفته شد نميگم چی تا خودتون بياين و مستقيماً با

باشگا ه آشنا شين

قرارهايه هفتگيمون هر پنچشنبه ساعت 4 ساختمان سازمان فرهنگی هنری شهرداری

تبريز

يه چيزه جالبه ديگه اينکه دوربين يادمون رفته بود و نتونستيم يه عکس بگيريم

خبرهای تکميلی رو بدن براتون ميزارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳۸٥

نامه عاشقانه ويکتور هوگو (۲) به همسرش

به ياد داري كه امروز يكسال از روزيكه سرنوشت من معلوم شد مي گذرد ؟

شب 26 آوريل 1819بود  كه كنار هم نشستيم و راز دل به يكديگر گفتيم . چون با دلي

سوزان ، عشق بي پايانم را پيش رويت آشكار ساختم ، و تو نيز با سادگي پرده از

روي عشق پنهاني خويش برداشتي ، سروري در خود احساس كردم . دلم آسوده

گرديد ، و شادماني و خوشبختيم از اين بود كه دانستم كسي مرا دوست مي دارد.

اوه . تو را به خدا بگو كه آيا آن شب را فراموش نكرده اي ؟ بگو كه آن شب را به ياد

داري ؟ زيرا غم و شادي و همه چيز من از آن شب است   . هنوز يكسال از آن شب زيبا

و شادي بخش نگذشته است ، ولي در اين اندك زمان رنج بسيار برده ام ، بگذار رازي

را كه به هيچ كس جز تو نمي توانم بگويم برايت آشكار سازم .

 نمي داني كه آن روز كه خانواده مان از عشق ما آگاه گشتند و قرار شد كه ديگر من

تو يكديگر را نبينيم و با هم سخني نگوييم ، چقدر آشفته و پريشان شدم . بي درنگ به

اتاق خويش رفتم و در تنهايي به تلخي گريستم ، ابتدا مي خواستم به آغوش مرگ

پناه ببرم ، ولي زود چهره زيبايت پيش چشمانم آمد ، و دانستم كه بايد براي عشق تو

زنده باشم . آنگاه بر تيره روزي خويش اشك ها ريختم . زيرا آن بي تو و دور از زندگانيم

از مرگ تلخ تر بود ، از آنروز هر جا مي روم ، هر كار مي كنم و به هر چه مي نگرم ،

روي تو را پيش چشمم مي بينم ، و يك دم فراموشت نمي توانم كرد . اميدوارم آنچه

كه در اين نامه مي خواني سبب اندوه و آزردگي ات نشود .

خيلي شادمان مي شوم اگر تو هم آنچه در دل داري بي پرده براي من بنويسي .

امروز صبح و عصر تو را ديدم . بايد هم ديده باشم زيرا امروز كه يكسال از اقرار عشق

من و تو به هم مي گذرد نمي بايست بدون شادكامي سپري گردد.

امروز صبح جرات نكردم كه با تو حرفي بزنم چون اجازه نداده اي كه تا بيست و

هشتم ماه با تو سخني گويم . هر چند اين فرمان ، مرا بسيار رنج داده است ، ولي باز

هم گفته ات را گرامي و ارجمند شمرده ، فرمانبرداري نمودم. ديري از شب گذشته

است . تو اكنون بي خيال در خواب ناز رفته اي  و نمي داني كه نامزد وفادارت همه

شب پيش از خواب چند تار مويت را به نرمي بر لب مي نهد و با پاكي مي بوسد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳۸٥

مي رسد روزي

مي رسدروزي كه فرياد وفا را سر كني

مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني

مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود

خاطرات رفته را تو مو به مو از بر كني

مي رسد روزي كه بي من سر كني

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

مي رسد روزي كه تنها در كنار خاطرم

شعر هاي گفته ام را دو به دو از بر كني

مي رسد روزي كه در صحراي خشك بي كسي

نامه هاي كهنه ام را با اشكهايت تر كني

مي رسد روزي كه نام تو بميرد بر لبم
 
ان زمان احساس امروز مرا باور كني...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳۸٥

من نباشم


من نباشم کي تو رؤيا ، موهاتو ناز مي کنه ؟
 
کي با بالاي شکسته با تو پرواز مي کنه ؟
 
راس بگو من که نباشم اخماي پيشونيتو
 
کي مياد دونه دونه با حوصله باز مي کنه ؟
 
من نباشم کي مي شينه تا سحر بالاي سرت ؟
 
کي مياد برداره اشکو از رو چشماي ترت ؟

من نباشم کي مياد موقع رفتن اشکاشو

مي کنه بدرقه ي راه بلند سفرت ؟
 
من نباشم کي گلاي خواهشت رو آب ميده ؟

کي به فريادت با حس عاشقي جواب مي ده ؟
 
راس بگو به غير من کدوم ديوونه اي مياد
 
واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب مي ده ؟
 
من نباشم کي مياد با خواهش و با التماس
 
با يه عالم گل ارکيده و کلي گل ياس
 
منت چشماتو مي کشه فقط به اين اميد
 
که بهش بگي برو ، شعراي تو پر از خطاس

من نباشم کي مياد ناز نگاتو مي خره ؟
 
کي مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد مي بره ؟

من نباشم کي ميگه هميشه حقا با توا ؟
 
واسه ي خاطر تو جون مي ده پشت پنجره
 
من نباشم کي مي باره تو زمون تشنگيت ؟
 
کي مي خواد تو رو مث من تو تموم زندگيت ؟
 
من نباشم کي با چشماي تو سازشش مي شه ؟
 
با تموم مهربوني و غم و ديوونگيت

من نباشم کي واسه خوابت لالايي مي خونه ؟
 
تو تو هر هوايي باشي ،‌ باز تو دنيات مي مونه ؟
 
من نباشم کي بهت مي گه بازم عاشقتم ؟

اگه حتي دلمو بشکنه و برنجونه
 
من نباشم کي تحمل مي کنه کار تو رو ؟
 
با رقيب گشتنا و اذيت و آزار تو رو
 
تو خودت داور ميدون شو بگو من نباشم
 
کيه که جواب نده تلخي رفتار تو رو ؟

من نباشم کي برات قصه مي گه تا بخوابي ؟

کي مياد سراغ رؤيات تو شباي مهتابي ؟

من نباشم کي بيداره تا تو خوابت ببره ؟
 
کي قايم مي شه لاي ابرا که راحت بتابي ؟
 
من نباشم کي کلافت مي کنه با سوالاش ؟

کي تو رو بهم مي ريزه ، با بيان خيالاش ؟
 
ولي بي انصافيه ،اينم بگم ، من نباشم
 
کي تو نامه جاي اسمت ماهو مي ذاره بالاش ؟
 
من نباشم کي تو هر چيزي بگي گوش مي کنه ؟
 
کي به خاطر تو دنيا رو فراموش مي کنه ؟
 
من نمي گم تو بگو که کي زمون قهر تو
 
همه ي مردم دنيا رو سياپوش مي کنه ؟
 
من نباشم کي تو رؤيا درو روت وا مي کنه ؟
 
هر چي که گم مي کني يه جوري پيدا مي کنه

واسه ي من افتخاره ، نگي منت مي ذاره

ولي که اندازه ي من ، زيبا ‌زيبا مي کنه ؟

من نباشم کي به مرغ عشق تو دونه مي ده ؟

کي به طاووس قشنگ آرزوت لونه مي ده ؟

کي به اون سري که توش عشق يه آدم ديگس
 
با نهايت جنون و عاشقي شونه مي ده ؟
 
من نباشم کي واست حرفاي رنگي مي زنه ؟
 
ديگه کي حرف چش به اون قشنگي مي زنه ؟
 
کي مياد به جاي طرحاي قديمي و زياد

روي نامه طرح برگ توت فرنگي مي زنه ؟
 
من نباشم کي مياد انقدر برات دعا کنه ؟
 
هر چي برگردوني رو تو ، باز تو رو صدا کنه
 
کيه که بدونه ديشب با رقيبش بودي و
 
انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟
 
من نباشم مي دونم تو استراحت مي کني
 
اولش ساده به اين نبودن عادت مي کني
 
اما وقتي فهميدي راس راسي عاشقت بودم
 
نمي گي اما يه کم ، احساس غربت مي کني
 
من نباشم اگه حس کردي يه کم غريب شدي
 
از يه عاشق يا يه شمع سوخته بي نصيب شدي
 
بنويس رو کاغذ و بده دس باد بياره
 
بنويس فقط تويي ، چون ديگه بي رقيب شدي
 
من ميام گذشته رو مي دم دس آب روون
 
بعدشم با التماس بهت مي گم ديگه بمون

اگه پاي کسي تو زندگي ما وا نشه

مي تونيم با هم بريم تا هفت تا شهر آسمون
 
من نباشم يه روز امتحان کن و بگو چي شد
 
اگه امتحان مي کردي تو ، چه قد چيزا مي شد
 
بعد امتحان اگه يه وقت کسي بود مث من
 
نشونم بده بگو شاگرد اولت کي شد ؟
 
من نباشم مي دنم فکر مي کني خود خواهيه
 
ولي اين حقيقته ، قصه آب و ماهيه
 
هيچ کسي نمي تونه انقد دوست داشته باشه
 
عشق من يه عشق آسموني و الهيه

من نباشم ولي نه ،‌ بايد خودت بگي بيا
 
تو بايد فرقي بذاري ميون عاشقيا
 
ديگه ما تو عصرمون ليلي و مجنون نداريم

قلبامون سنگي شدن ،‌ رنگ دلامونم سيا
 
من نباشم به خدا قدر تو رو نمي دونن
 
دوس دارن باهات بسازن و ليکن نمي تونن
 
من مي رم تا که نباشم ولي يک چيزو بدون
 
اونا هيچ کدومشون آخر باهات نمي مونن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳۸٥

به عيادت گل پژمرده

بدترين عواقب مرگ نيست ، روز مرگي است .
 
لطف مردن در بهار ، شكفتن است .

با يك دست آب حيات مي نوشم و با دست ديگر ماشه اسلحه اي كه روي مغزم

گذاشته ام مي كشم .
 
عزرائيل آنچنان به من نزديك بود كه وقتي به قصد خودكشي ماشه اسلحه را چكاندم

همزمان جان سپرديم .
 
با دسته گل به عيادت هزار دستاني رفتم كه خار پايش را مجروح كرده بود .
 
روحم براي پرواز به آسمان پيله جسمم را سوراخ كرد .
 
ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم .
 
به عيادت گل پژمرده شتافتم
 
هميشه زندگي با عقربه ساعت جلو نمي ره گذر عمر رو به گردن عقربه ها نندازيم
 
اگر به حرف مفت پول ميدادن من الان 21 برابر بيل گيتس پول داشتم
 
براي آدم بزرگ شدن اجباريه ولي رشد كردن چيزييه كاملا اختياري

بجز يكيش همشو خودم گفتم.اونايي كه بيمزس رو خودم در اوردم
 
گربه موش رو گرفته بود و دنبال تاريخ مصرفش ميگشت

وقتي كبريت رو كشيدم شنيدم كه داد زد سوختم
 
يك كف دست صدا نداره

شباهت انسان به سيب :
 
سقوط ، سرنوشت سيب هايي است كه به درخت سنگيني مي كنند .
 
درخت سيبي كه شاخه هاي پرباري داشته باشد ، باعث نابودي خود مي شود .
 
شاخه درخت سيب ، به خاطر سنگيني ميوه هاي خود مي شكند .
 
سيب به درخت چسبيده به فرضيه نيوتون دهن كجي مي كند .
 
كرم سيبها ، از درون خود آنهاست .
 
سيبها مي گويند : از ماست كه بر ماست .

اي كاش گل سرخ مي توانست در فصل پائيز صورتش را با سيلي سرخ نگه دارد .
 
اي كاش جاده متروك مي توانست صداي پاي گذشتگان را نشخوار كند .
 
صداي پايت تشويق به گام برداشتنم مي كند .
 
گوش سنگين فرياد را نجوا مي شنود .
 
يكي مي گفت : همه اش تقصير اين عقربه هاي ساعته و گرنه عمر ما به اين

كوتاهي نبود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳۸٥

گمشده


بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ

با ورم نايد که عا قل گشته ام

گويا "او" مرده در من اينچنين

خسته و خاموش و باطل گشته ام
 
هر دم از آ ئينه مي برسم ملول

چيستم ديگر به چشمت چيستم؟

ليک در آينه مي بينم که  واي

سايه اي هم زانچه بودم نيستم
 
همچو آن رقا صه هند و بنا ز

باي مي کوبم ولي بر گور خو يش

وه که با صد حسرت ا ين و يرانه را

روشني بخشيد ه ام از نور خويش
 
ره نمي جو يم به سوي شهر روز

بيگمانم در قعر گوري خفته ام

گوهري دارم ولي آن را ز بيم

در دل مر دابها بنهفته ام
 
مي رمم . . . اما نمي برسم ز خو يش

ره کجا. . . ؟ منزل کجا. . . ؟ مقصود چيست ؟

بوسه مي بخشم ولي خود غافلم

کاين دل د يوانه را معبود کيست
 
او چو در من مرد ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتي ديگر رفت

گو ئيا شب با دو دست سرد خويش

روح بي تاب در بر گرفت
 
آه. . . آري. . . اين منم. . . اما چه سو د

او که در من بود  ديگر نيست .نيست

مي خروشم زير لب ديوانه وار

او که در من بود آخر کيست. کيست ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳۸٥

به زير باران مي روم

زير باران مي روم

و هم نوا با گريه ي آسمان مي گريم

تا كسي اشك هاي مرا نبيند

به زير باران مي روم

و فرياد مي زنم تا صداي فريادم با فرياد آسمان يكي شود.

به زير باران مي روم

تا ناله هاي دلم با ناله هاي باد يكي شود.

و كسي شاهد شكستن روح خسته ام نباشد.

به زير باران مي روم

و تكيه به همان درخت بيد مجنون كنار جاده

كه يادگاري هاي