نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٥

خداحافظ اي عشق من...

خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من

خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش

مثل عذابِ مردن

به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من

خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من

به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته

دلم از رفتنت بد جوري شكسته

تو نمي ماني روياهاي خوبم

اما من فقط به تو مي گويم

فقط براي تو مي خوانم

فقط براي تو مي نويسم

از رنجي كه مي برم

از دردي كه دارم

تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب

براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري

چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند

اسمت را از خاطره ها پاك كنند

چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند

با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند

اگر مي خواهي من بشكنم

اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم

برو حرفي نيست

هميشه براي رفتن بهانه زياد است

آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است

يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست

خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست

برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد

شايد عشق تو جاي ديگر

پيش كسي بهتر باشد

برو اما فراموشم نكن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥

براي ديدن تو

براي ديدن تو نقره ي ماهو چيدم

تا آسمون هفتم به خاطرت دويدم

براي ديدن تو. آسمونو شكافتم

ستاره چشيدم تا طعمشو شناختم

برا ديدين تو خارا رو سجده كردم

به جاي چشم ابرا سوختم و گريه كردم

براي ديدن تو پاييز شدم شكستم
 
برف زمستون شدم رو بامتون نشستم
 
براي ديدن تو از درياها گذشتم
 
دور ضريح عكست شب تا سپيده گشتم
 
براي ديدن تو شدم مث پنجره
 
اشاره هات محاله از ياد چشمام بره
 
براي ديدين تو سوار موجا شدم
 
چون تو رو داشته باشم هميشه تنها شدم
 
براي ديدن تو عمري مسافر شدن
 
به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم
 
براي ديدن تو خط كشيدم رو تقدير
 
نگات مث يه صياد منو كشيد به زنجير
 
براي ديدن تو سنگا رو شيدا كردم
 
طلسما رو شكستم راها رو پيدا كردم

براي ديدن تو ، تو جنگلا گم شدم
 
بازيچه ي نگاه ساكت مردم شدم
 
براي ديدن تو خيلي چيزا شنيدم
 
خيلي كارا رو كردم اما تو رو نديدم
 
براي ديدن تو رفتم تو باغ شعرا
 
سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نيما
 
براي ديدن تو چه دردايي كشيدم
 
تبم رسيد به خورشيد ،‌ تموم شدم ، بريدم
 
براي ديدن تو از خواب گل و پروندم
 
چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم
 
براي ديدن تو چه قصه ها كه داشتم
 
سر و رو شونه ي رنج چه روزا كه گذاشتم

براي ديدن تو قامت غصه خم شد
 
انگار كه قحطي اومد هر چي به جز تو كم شد
 
براي ديدن تو نياز نبود بگردم
 
تو هر جا با من بودي پس تو رو پيدا كردم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٥

اي  يار  نازنينم

اي  يار  نازنينم   که   هستي  يک   فرشته

فداي اون  چشمون  پر  از  اميد  و عشقت

همدم من تو  بودي   تو   روزاي  بي کسي

  توشادي و تو غصه   تو  عمق  دلواپسي

عکس قشنگت  حالا  کنار  من  تو  قاب

نوشتت ُ  يادمه   واسم   طلاي  ناب

ميخوام اينو  قاب کنم  بذارمش تو موزه

تا که همه ببينن دوستي با تو  چه  خوبه

هرگز  يادم نميره خوبي هايي که کردي

براي خنده  من  چه خنده هايي  کردي

درسته که هميشه من غرق فکرام بودم

اما به جون خودم کلي خاطر خوات بودم

اگه يه  روزي مد شد  آهنگ  بي وفايي

ولي تو فراموش نکني لحظه  آشنايي

چه نقش نازي داشتي تو قصه زندگيم

فداي اون  وجودت  بودي برام  بهترين

آدماي بي ريا  خيلي  کمن   تو دنيا

يا اوج آسمونن يا پشت ماه يا دريا

اما   نبودي بين کهکشون و  ستاره

من تو رو پيدا کردم بذار بکن محاله

تو هفت آسمونم مثل تو پيدا نميشه

ميخوام بگم پيشم بمون ولي نگو نميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٥

از تو مهربانتر کيست

از تو مهربا نتر کيست که دردهايم را با او در ميان بگذارم و زخمهاي دلم را

پيش رويش بشمارم؟

از تو آيينه تر کيست که هزار توي روحم را به من نشان دهد،بي آنکه

سرزنشم کند؟

در شبهايي که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هر يک به سويي می

گريزند،جز تو چه کسي شمعي در دلم روشن مي کند؟

خوبا،مرا به خاطر همه ي نامه هايي که براي تو نوشتم،ببخش!مرا به خاطر

همه ي آوازهايي که براي تو نخوانده ام،ببخش

من مي توانستم در يک بعد از ظهر زيبا شاخه اي گل به تو بدهم،اما پاييز

اجازه نداد

بهترينا،صدايم راببخش!لبهايم را ببخش!اشکهايم را ببخش

از تو مهربانتر کيست که سرگذشت دستهايم را برايش بنويسم و از فاصله ها

گله کنم؟









نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٥

خنجر

خنجر برام بياريد

من از تبار دردم

عمريه بي طلوعم

مثل غروبي سردم

آيينه دار غربت

با آدما غريبه

هواي چشماي من

در حسرت يه سيبه

تاريک سرنوشتم

فانوس من شکسته

عمريه بقضي سنگين

راه گلوم و بسته

از شب به شب رسيدم

از کوچه ها به بن بست

آي آدماي سر خوش

جايي براي من هست ؟

شبگر قصه عشق

تنها و بي پناهم

اشکم رو گونه هاتون

من سردي يه آهم

از شب به شب رسيدم

از کوچه ها به بن بست

آي آدماي سر خوش

جايي براي من هست ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٥

يه قدم تو ،يه قدم من   

يه قدم تو ،يه قدم من   

يه دل از تو، يه دل از من

واي چه احساس قشنگي   

من و تو هميشه با هم
 
وقته يک ديدار تازه       

توي يک صبح صميمي

اشک نيلوفري تو         

خاک خشک بدن من

با تموم بي قراري        

زير عکس يادگاري

مي نويسم که عزيزم     

نکنه ، دوسم نداري
 
گل  نيلوفر زيبا            

با وفا ، يار شکيبا
   
من براي تو مي خونم     

با يه حس پاک و زيبا
  
عشقي مثل عشق مجنون    

پاکي مثل دل ليلي
 
عشق نيلوفري من           

دوست دارم شما رو خيلی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥

دلم مي خواد قصه بگم

دلم مي خواد قصه بگم اما نه اون قصه ها ، قصه من وتو

يه قصه اي که توي اون من باشم و تو شما

مي خوام از اون روزي بگم که سرد و باروني بودش

اما نگاه ما دو تا بارونو زيبا مي دونست

مي خوام از اون روزي بگم کا در کنار هم بوديم

تو پيش من

من پيش تو

مي خوام بگم خدا کنه

که مرغ عشق باز بخونه

گلدون مهر و عاطفه نشکنه سالم بمونه

بگو اصلا تو دوست داري قلبو شکارش بکني؟

يا مرغ عشقي بخري هر روز نگاهش بکني ؟

بگو شده قلب تو هم جيک جيک و تاپ تاپ بکنه؟

با ديدن يه همسفر بهونه سفر کنه؟

شده بهارا بشيني شکوفه ها رو ببيني؟

اونوقت بياي و از بهار شور پريدن بگيري؟

شده يه روز به آسمون خيره بشي نگاه کني؟

بعد يه مدتي ستاره تو پيدا کني؟

شده کنار گل سرخ بخواي يه قصه اي بگي؟

نگاش کني ،نازش کني اما بعدش هيچي نگي؟

شده يه روز يه قاصدک رو توي دستات بگيري؟

نزديک لبهات کني و براش ترانه بخوني؟

بعدش فوتش کني و بعد يه فال حافظ بگيري؟

شده دلت هوايي گرماي خنده هاش بشه؟

يا که چشات باروني گل هاي پرپرش بشه؟

شده به خاطر دلش گلهاي ياس رو بچيني؟

يا بعد فقط براي اون جشن ستاره بگيري؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥

سفر

نرو چشم انتظارم نذار

بيا تو باز سر روي شونم بذار

ميخوام تموم عمرمو من خاک پايت کنم

چشمامو من بدم برات جون و فدايت کنم

بذار که خوب نگات کنم

براي آخرين بار

نمي تونم بهت بگم

خدا تورونگهدار

هرچي که تو دلم بود

چه صادقانه گفتم

نذارکه بيشتر از اين

به پاي تو بي افتم

سفر نرو چشم انتظارم نذار

بيا تو باز سر روي شونم بذار

ميخوام تموم عمرمو من خاک پايت کنم

چشمامو من بدم برات جون و فدايت کنم

حقيقت و واست بگم

به آخر خط رسيدم

اينو بدون از همه کس

تو زندگيم دل بريدم

نميدوني چقدر دلم

تنگ براي ديد نت

براي مهربونيات

نوازشات بوئيدنت

تا جون دارم هميشه پا به پاتم

تا دم مرگم که باشه من يکي باز فداتم

  








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٥

اينم بمونه

هوا بوي نم گرفته  دوباره دلم گرفته  صداي گريه ي بارون  تو خيابون دم

گرفته
 
با نگاهت قلبمو ازم گرفتي  اينم بمونه

با غرورت منو دسته کم گرفتي  اينم بمونه

گفتي که قلبتو پس مي دم ديونه  اينم بمونه

گفتم اين قلب تو پيشت بمونه  اينم بمونه

خواستم عاشقت کنم گفتي محاله  اينم بمونه

گفتي که تو هم دلت چه خوش خياله  اينم بمونه
 
من مي گفتم شب عشق با اين سياهي  نداره ترسي برام وقتي تو ماهي

تو مي گفتي آره من ماهم ولي  تو اومدي آسمونت رو اشتباههي
 
اينم بمونه 
اينم بمونه

اينم بمونه......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥

مادر را ستايش کنيم

مادر را ستايش کنيم ، مادر را که زنده گي من و تو منوط و مربوط به

اوست،مادر راکه در عرصه مشکلات و سختي ها در کوره راههاي دشوار

زندگي استوار ايستاده و در رساندن قافله و يا کاروان کوچک خا نواده به سر

منزل مقصود نقش حياتي و سازنده را ايفا ميکند.

مادر را ستايش کنيم که پناه بي پناهي هاي ماست،مادررا که در نخستين

روز هاي که هنوز پا بر دنيا نگذاشته بوديم همچو خونخوار خونش را مکيده ايم

يا اينکه شبها موجب بيخوابيهايش شده و در آوان جواني دلهره هاي را به روا

داشته ايم و او با آنکه در جمع همه باشد خود را بدون فرزندش تنها احساس

ميکند،فرزند برا يش همچو گليست که در پرورش و تر بيت آن شب و روز

همچو با غبا ني از دل و جان ميکوشد و هيچگا هي آرزوي دوري از گل پرورش

داده خودشرا ندارد .

آري مادري را بياد آوريم که شجا عا نه راه هاي پر خم و پيچ زنده گي را طی

نموده و ز ماني فرا رسيد که فرزند و توته قلبش از او دور شده راه هجرت را

در پيش گرفت.

مادر هميشه چشم و گوش به ا يستگاه موتر ها و سنگفرش خيا با نها بود که

مبادا روزي فرزندش باز گردد. آري تنها او بود که چشم انتظار فرزند و يا لا اقل

آشناي که از فرزندش بگويد، زماني که صداي مو تري را ميشنيد دست بر

گمر گذاشته و پشت خميده از درد روزگارش را راست موده بر مي خاست

لرزان لرزان گام بر ميداشت  و ميگفت    امروز ميآ يد ، به فکر فرو ميرفت اما

نه باز هم کسي بديدارش نيامده بود ، آخرچرا او که زحمت نکشيده بود که

پس از چند سال بچه داري تکيه گا هش خانه محقري و اميدش به عرش موتر

ها باشد و همدمش کبو تران گرسنه که به دور پايش مي پريدند …

او براي انتظار سختي نکشيده بود ، اشگ انتظار در خانه کم فروغ چشمان

زن آشيانه کرده بود و بر گونه هاي گرم مادر روان بود گو يي از اين سکوت و

بي خبري به جان رسيده و مرگ را بر انتظار تر جيع ميداد.

روح مادر از جسمش قوي تر و صبور تر بود ،کمرش از غم دوري فرزند خميده

شده قلبش شگسته بود ، چشمانش خيلي زود تسليم غصه شده بودند اما

روحش را هيچ کس نميتوا نست از شوق دژدار دوباره فرزند جدا کند.

مادر در انديشه ديدار دوباره فرزند به رو يا ها رفت و با خود ميگفت اگر او را

پس از چند سال ببينم حتمآ عوض شده اما مادر او را خواهد شناخت؟ حتمآ

چند تار موي سپيد نيز پيدا کرده، واي که مادر آنها را با چه رنجي قبول خواهد

کرد، آه خدايا آخر هر هجرتي باز گشتي نيز دارد ، واط که اگر او همچو پرنده

گام مها جر از سفر بر گردد بر گشت او همچو تند بادي غمهاي هر روزه

مادر را  از هم مي پاشد، واي که مادر چقدر به انتظار اين توسن است.

چند روزي بر تقويم روز هاي تنهاي مادر ا ضافه شد و باز با خود ميگفت امروز

چند سال و چند روز از رفتنش ميشود نه در  خانه را قفل نمي کنم مبادا

خواب باشم و او کليد در را ندارد او تنها کليد صندوقچه دل درد مند ما در را

دارد چون خودش آنرا قفل زده و رفته.

روز ديگر گويي با همه روز ها فرق داشت آري آن روز مادر را کسي به انتظار

نشسته بود و مادر را با تمام وجود فر ياد ميزد     و کبوتران بدون او هراسان

بودند  گويي  کبوتران او را فرياد ميزدند : مادر مسا فرت آمده کجاي؟

واي خدايا که آنروز مسافري به دنبال او ميگشت اما چه دير بود که تنهای

 کبوتران  خبر از مسافرت مادر ميدادند سفر به دياري که باز گشت بر آن

نيست  مادر سر بر بالين غم و دست بر عکس فرزند به خواب هميشگي رفته

بود .

صداي در خانه پيچيد : در خانه را قفل کنيد چون ديگر مادر چشم  در انتظار

نيست.

ديگر قلب مادر نبود که ميشکست بلکه قلب فرزند بود که با حسرت و آه به

هاي هاي مادر گفتن پيوند ميخورد .

بياييد کليد ها را قبل از قفل شدن بر در ها بچرخانيم ، يک شاخه گل با يک

لبخند ما يک قلب پر از شور و شادي مادر است .

مادر را چنين تفسير کردم

م -  محبت 

ا  - ايثار

د - دافع

ر- رفيق

مادر همه را محبت ميدهد  خود را ايثار ميکند قرباني ميدهد  از فرزند خويش

در برابر هر چيز دفاع ميکند حتي وقتي پدر قهر ميشود پشتيبان اولاد است و

يار و رفيق  ناز هاي کودکي و جواني و عشق و خواستگاري و عروسي ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥

 دير زمانيست

دير زمانيست كه شعرهاي من ديگر سپيد نيست ...

سپيد را سياه كردن از آن منست و نگاه ناتمام از تو .....

دل سپردن از منست و برف شدن و باريدن از تو ......

صدا از منست و سكوت از تو و انتظار ....

چه سهمگين است انتظار كسي يا چيزي را كشيدن كه حتي نمي دانی

كيست يا چيست ؟‌!

از كدام در وارد مي شود و از كدام جاده سر مي رسد ؟ ...

تنها سپري كردن ايام به اميد واهي يك طليعه ،‌يك اشعه ،‌يك دريچه ...

اكنون كه در غايت خستگي به اين احساس رسيده ام با تو جاودانه تريد

زمزمه مي كنم : خداوندگار من ! اي خالق هستي بخش جاودان جاودانه

خواه !‌آغوشت را باز كن كه روح بيقرار من تشنه آرام يافتن است و هيچ لعبده

اي مرا سرگرم نمي كند جز خيال و اوهام كه به تباهي مي كشاندم ...

خدايا در گرداب ساكت فراموشي گرفتار سايه هاي وهم گشته ام بي حضور

« هيچ كس » حتي ! پريشاني روزها وشبهاي من بيش از گذشته روح

فرسوده مرا شلاق مي زند ..

كجاست دشت زيبايي كه نشانش مي دهند ؟

كجاست پله هاي آساني و كجا رفت دست ماندگار دوست ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥

پا بند گل

ديريست كه پا بند گلي هستم

و از عطر خاطرش من مست مستم

ديريست كه فرهاد زمانم

واژه عشق مي رانم بر زبانم

ديريست مهربانم را طلب دارم

گويا حسرتش را بايد به دل پاس دارم

ديريست ساغر در پياله ام نيست

ساغي و ميخانه ام ياورم نيست

ديريست خمار عشق گشته ام

آواره در وادي عشق گشته ام

ديريست كه ايوب وار صبوري ميكنم

به عصمت و طهارت پايبندي مي كنم

ديريست مهربانم را دوست ميدارم از جان

تير هاي تهمت مي بارد همچو باران

ديريست كه خلايق مشكوك به رفتار من

خدايا تو شاهدي بر اعمال و افكار من

ديريست شُكوه را شِكوه مي خوانم

در دل شعرهاي غمگنانه مي خوانم

ديريست كه حسرت بوسيدنش را به دل مي كشم

روز و شب پاكيش را ،به مريم به رخ مي كشم

ديريست كه مهربان و مهرباني در رگهاي من جاريست

تا به ابد آسمان دوستيمان هميشه وسيع وآفتابيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥

سنسيز

سنسيز اي يار منيم خوشگذرانيم يوخدور               

بي تو اي يار من گذران خوشي ندارم

سنکه يوخ سان اله بير جسمده جانيم يوخدور           

وقتي که تو نيستي مثل اينکه در جسمم جان و روح نيست
 
عشق پروانه سي يم غم اودوينا تابيم وار                

پروانه عشقم تاب و توان به آتش غم را دارم

خسته بلبل کيمي هر لحظه فغانيم يوخدور              

مانند بلبل خسته هر لحظه آه و فغان ندارم
 
بو يامان گونده منيم بيرجه اميديم سن سن              

در اين زندگي بد تنها اميدم تويی

سنسيز هچ بير کسه عالمده گمانيم يوخدور            

بي تو به هيچ کس در عالم گماني ندارم
 
زلفينه باغلي اولاندان بري – مجنون کيمي يم         

از روزي که به زلف تو بسته شده ام مانند مجنون گشته ام

اله سرگشته يم هچ يرده – مکانيم يوخدور              

چنان سر گشته ام که در هيچ جا مکاني ندارم
 
صبر آراميمي الدن غم هجرانين آليپ                  

دوري تو آرامش صبرم را از من گرفت

بيرده غم چکمگه جسميمده- توانيم يوخدور            

ديگر براي تحمل غم در جسمم تواني نيست
 

«سعيدم» آتش حسرت بورويوب- دوروبريم         

من «سعيدم»هستم آتش حسرت دورو برم را به حصار کشيده

يانيرام حاليمه بير، قلبي يانانيم يوخدور               

مي سوزم در حاليکه کسي نيست به حال من بسوزد

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥

وقتي تو رفتي

وقتي تو رفتي

با ل وپرم رفت

عمرم گذشت و

آب از سرم رفت

وقتي تو رفتي

قلبم تو سينه

آتش گرفت و

خاکسترم رفت

تنها تو بودي

مرهمهاي دردم

بي تو چي هستم

خاموش وسردم

وقتي تورفتي

اين دل عاشق

با من چه ها کرد

با چشم گريون

در کوچه ي عشق

تورو صدا زد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥

شور عشق

به شيدايي به شور عشق

به مجنون پرُ آوازه

به قطره قطره ي باران

به گلبرگ تر و تازه

به هر يادي که در خاطر

به يادت بسته شيرازه

به چشمانت که مي دوزد

نگاهم را به دَروازه

تو را من دوست مي دارم

نمي دانم، نمي دا نم چه اندازه

به گل هايي که مي رويد

بهاران در دل صحرا

به دشت سينه عاشق

که مي سوزد زهجران ها

به سوگند دو دل با هم

که مي بندند پيمان ها

به گرمايي که مي بخشد

نگاهي بر دل شيدا

تو را من دوست مي دارم

به آبي وسعت دريا

به اشک شوق ديداري

به پايان شب هجران

به مستي و صفاي مي

به شور و عشق بي پايان

به غوغاي دل عاشق

به صبح وصل مشتاقان

به لحظه لحظه با يادت

که آرامش دهد بر جان

تو را من دوست مي دارم

ميان جمله ي خوبان

كاش مي شد اشك را تهديد كرد ِ مدت لبخند را تمديد كرد ِ

كاش مي شد از ميان لحظه ها ؛ لحظه ديدار را نزديك كرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥

تو گم شدي دوباره

قسم دادي خدا رو به ماه و ستاره

به چشمايي كه هر شب اسير انتظاره
 
به اون بنفشه هايي كه مخصوص بهاره

به اون مهي كه تنهاست مال شباي تاره
 
يه شب خدا گفت تو رو واسم مياره

تو رو اورد و كردي به چشم من اشاره
 
چه كم بود عمر اين فصل ،من و تو و نظاره

دنيا كوچيك بود اما، تو گم شدي دوباره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥

واسه يك بار

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه

من فقط   يه  چيزي از خـــــدا مي خــــوام

واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥

قصه قرار آخر

يادته تو اوج پاييز ، اخرين لحظه ي ديدار

خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار
 
يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم

تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار
 
تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد

بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار
 
بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون

هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار 

يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟

يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟
 
منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم

يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار
 
خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن

بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار
 
نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداری

من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار
 
دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم

شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار
 
دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر

خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من اوار
 
حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت

همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار
 
اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم

غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار 

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥

با تو ـ بي تو


روياي شب هاي نابم پر اسم تو كتابم

ياد تو هميشه با من اگه بيدارم يا خوابم

اگه تو نموني با من روزهاي من تيره ميشه

ولي شب هام ميشه روشن اگه تو باشي هميشه

توي خوابت مي نشينم تا خوابي ديگه نبيني

روياي خوابت ميشم تا  خواب آشفته نبيني

حرف شب هاي دلم  روزهاي بودنم تويي

رمز شادي هاي روز وخواب هاي خوبم تويي

ديدنت شادي مي ريزه توي رگ هاي تنم

با تو من عاشق زندگي ,هميشه بودنم

با تو من پري قصه هاي عاشقا مي شم

بي تو آواره ي دشت و بلم و دريا مي شم

با تو روشن چون تولد با تو شادم واسه بودن

بي تو من سايه ي يك درد, سايه ي غم نبودن

با تو من خود سجودم پاي عشق آسموني

مي توني بتم تو باشي اگه تو با من بموني

بي تو من سردي يك اشك روي گونه ي تكيده

با تو من گرمي شوقم وقتي  مي دمه سپيده








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥

چند حرف زيبا

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا

وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .

********************

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين

كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه

عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل

تو رشد كرده.

********************

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو

دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه

تا كسي رو فراموش كرد.

*********************

دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم

افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك

لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه.

********************

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه می

خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني.

********************

رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه

مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چی

دوست داري انجام بدي.

********************

آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به

اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي.

********************

به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافی

اميد تا خوشحال بموني.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥

زوركي نخند

زوركي نخند عزيزم مي دونم اومدي بازي
 
نمي خوام اين اخرين بازي زندگيم ببازي
 
خودتو راحت كن و فكر كن كه جبران گذشتست
 
از منم مي گذره اما به دلت چاله نسازي
 
اومدي بشكني، بشكن ،از من ساده چي مونده
 
قبل تو هر كي بوده تموم تاروپودم و سوزونده
 
تو هم از يكي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه
 
بيا اين تو ودل و باقيه احساسي كه مونده
 
دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست
 
اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست
 
هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن
 
تيكه تيكه هامو بردن اخرينشم تو بكن
 
نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم
 
يقتو نمي گيره هيچكس اخه من اينجا غريبم
 
بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد
 
طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد
 
نفرتت رو از غريبه سر يك غريب خراب كن
 
خنده ي كوتاه من رو بيا گريه كن عذاب كن
 
مهمم نيست كه چه جرمي يا گناهي اين سزاش
 
باقيه دلم يه مشت خاك همينم مي خوام نباشه
 
عقده هاي يك شكسته خالي كن سر دل من
 
ديگه متروك مونده و سرد، خاك پير ساحل من
 
از نگاهات خوب مي فهمم كه تو فكرت يه فريبه
 
بازي بسته پاشو بشكن، من غريب و تو غريبه
 
دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست
 
اسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست
 
هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن
 
تيكه تيكه هامو بردن  اخرينشم تو بكن
 
نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم
 
يقتو نمي گيره هيچكس من كه با خودم غريبم
 
بزن و برو عزيزم مثل هر كس كه زدو برد
 
طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥

شب مثل شبهاي غريب

شب بي تو يک تکه کاغذ سياه است که بايد آن را مچاله کرد و دور انداخت.

شب بي تو تراکم لحظه هاي سنگين و معشوش بر گرده زمين است.

شب بي تو يک حرف بيهوده در دفتر زمان است.

شب بي تو يک اندوه تبدار تاريک است ؛ يک خاطره غم انگيز و متروک.

شب بي تو يک قصه ملال اور و تکراري است که حتي اگر شهرزاد آن را باز

گويد به دل نمي شيند.

شب بي تو يک غريبه اي سياهپوش است که در هيچ خانه ايي راه ندارد و

همه پنجره ها به روي او بسته است.

شب بي تو يک شعر نا موزون ومهمل است که حتي ديوانگان آن را زمزمه

نمي کنند .

شب بي تو کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلکها مي گذرد و خواب

شيرين را مي آشوبد.

شب بي تو حسرت طولاني يک مسافر سر گردان است که از کاروان جا

مانده است.

شب با تو يک کاغذ نا نوشته و سپيد است که ستارگان مشقهايشان را بر آن

مي نويسند.

شب با تو يک تالار مواج است که از دره هاي بادام و بلوط مي گذرد و به

دروازه صبح مي رسد.

شب با تو يک شعر نجيب و عاشقانه است هماني که مجنون در صحرا برای

ليلي مي خواند و فرهاد در بيستون به بيش اش اموخت.

شب با تو يک آينه زيباست که فرشتگان گيسوان خود را در آن مي بافند.

شب با تو يک باغ معلق در آسمان است که پيچکهاي عشق از همه سوي آن

سر برآورده اند.

شب با تو يک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سر چشمه مي گيرد و در

کوچه هاي افسانه ديدار جاري مي شود .

شب با تو يک خوشبختي دامنه دار است که مرا از کناره سخت و گنگ زندگی

جدا مي کند و به نيزارهاي روشن مترنم باران مي برد.

شب با تو مثل شبها ي غريب است كه در خلوت شبانه ام به گونه هايم

جار ی مي شود .

ببين و بر دلتنگي هايم  مرهمي بگذار.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥

کي بود

کي بود که با اشکاي تو يه اسمون ستاره ساخت

کي بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت

کي بود که با نگاه تو خواب و خيال عشق و ديد

کي بود که تنها واسه تو از همه دنيا دل بريد

نگو کي بود کجايي بوداونکه برات ديوونه بود

رو خط به خط زندگيش از عشق تو نشونه بود

من بودم اونکه دلشوساده به پاي تو گذاشت

اونکه واسش بودن تو به غير غم چيزي نداشت

من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند

اونکه به جاي عاشقي حسرتشو به دل نشوند

حسرت دوست داشتن تو هميشگي بوده و هست

کاش ميرسيد به گوش تو صداي قلبي که شکست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥

هوا تر است

هوا تر است به رنگ هواي چشمانت

دوباره فال گرفتم براي چشمانت 

اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا

قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت 

بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د

اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت 

دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست

كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت 

تمام آينه ها نذر ياس لبخندت

جنون آبي در يا فداي چشمانت 

چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج

به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت 

تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي

در انتظار چه خاليست جاي چشمانت 

به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون

به انتهاي خود و ابتداي چشمانت 

من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز

تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت 

خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست

نگاه خسته من به دعاي چشمانت... 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥

رفتی  ولی  اینو  بدون

رفتی  ولی  اینو  بدون

هرجا باشی دوست دارم

هنوز  برای  دید نت

به رویا هام پا می ذارم

دل منو شکستی

وقتی تنهام گذاشتی

کاش میدونستم که تو

هیچ وقت دوسم نداشتی

دل منو شکستی

اما یادت بمونه

که هیچ کسی مثل من

قدر تو نیست بدونه

چقدر دلم میسوزه

عمری دروغ شنیدم

با این همه صداقت

آخر به هیچ رسیدم

منو بگو دلم رو

پاک به تو باخته بودم

نفهمیدم روی آب

خونمو ساخته بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥

گل نفرست

واسه من گل نفرست ديگه دوست ندارم

نمي خوام گذشته ها رو باز به خاطر بيارم

مي دوني ميون ما هر چي بود گذشت و رفت

اون بهار آشنايي خيلي زود گذشت و رفت

ديگه از دوست دارم حرفي نزن

آخه عاشقي نيست ميون تو و من

من و تو بنده اين ما و منيم

اما عشق يعني با هم يکي شدن

از دلم مي پرسم آيا تو رو مي بينم دوباره

مي پيچه صدات تو گوشم که با خنده مي گي آره

خنده هاي تو غريب و گريه هاي تو دروغ

تو چي بودي واسه من يک چراغ بي فروغ

ديگه از دوست دارم حرفي نزن

آخه عاشقي نيست ميون تو ومن

من و تو بنده اين ما و منيم

اما عشق يعني با هم يکي شدن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥

سفر خواهم كرد

روزي به شهري سفر خواهم كرد كه دلم هرگز نگيرد ... خسته از اين رنگهای

سفيد وسياه ... از اين پيچش و التهاب واژه ها و مبهوت از اين سكون لحظه

ها دايره وار به گرد خويش چرخيده ام و پيوسته از خود مي پرسم آيا دنيا

همينقدر كوچك است ؟ همانند مورچه اي كه درون يك قطره آب زنداني شده

است ... شايد روزي بشود از اين قطره آب خود را رها كنم و به شهري بزرگتر

كه درياچه اش يك قطره آب نباشد سفركنم... به شهري كوچ خواهم كرد كه

درياي ذهن من اسير قطره خرده فكري سراب گونه نشود ... من از آدميان

خسته و به آدميان مشتاقم ... من ذهن خويش را تكانده ام از همه مشاقيها

و از همه اسارتها و نفرتها و خستگيها .. اكنون كه با سربلندي به اين احساس

نائل آمدم مي خواهم راه خويش گيرم و به شهري سفر كنم كه خدا آنجا

فانوسي برايم روشن گذاشته است ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥

تنها ترين

وقتي با تو بودم خيال ميکردم که ديگر تنها نيستم ولي حال که  رفتي و من

به پشت سرم مي نگرم.

ميبينم مدتي که با تو بودم نه تنها ...تنها بودم بلکه حالا هم تنها ترين تنهايان

هستم .

سرنوشت من اين بوده و هست و خواهد بود که هميشه تنها باشم و من  در

مقابل سرنوشتم جز پذيرش راهي ندارم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥

شب آمد

باز شب آمد بدنها خسته شد

خستگان خفتند و درها بسته شد

جز در رحمت که هرگز بسته نيست

عشق دگر باشد کسي دلخسته نيست

شب است و سکوت است و ماه است ومن

شب و خلوت و اشک اه است و من

شبي چون سيه روزي ،روز من

شب و ناله استخوان سوز من

شب و ناله هاي نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو

من امشب خبر مي کنم درد را

که آتش زند اين دل سرد را

بگو بشکفد بغض پنهان من

که گل سر زند از گريبان من

مرا کشت خاموشي ناله ها

دريغ از فراموشي لاله ها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥

زخم دل

نمک بر زخم دل شرين تر از خواب سحر گردد

جگر ها خون شود تا يک پسر مثل پدر گردد

پدر درکودکي دست پسر گيرد !به چه اميدي؟

به اميدي که در پيري پسر دست پدر گيرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥

نگاه معصومت

ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم آرزويي هر چند

بچه گانه هر چند از روي دل هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم

ولی حتي اگر به آرزويم نرسم! من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو

هستم و خواهم بود هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتي اگر فاصله ها

باعث دوري ديده ها گردد هميشه در دلم خواهي ماند جايي که جاي هيچ

کسي نيست بجز تو و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...

نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است براي هميشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥

من امشب میمیرم

یه عاشق بی قایق تو دریا چشماشو می بنده تو رویا

من عاشق بی قایق تو دریا می میرم چشمامو می بندم بی رویا می میرم

می رمو میمیرم آسوده می شم از عشق می رمو میمیرم

جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب می گیرم

یه زیبا نگاهش به موجا یه عاشق بی ساحل تو دریا

پریای دریا من امشب میمیرم  از عشق یه زیبا من امشب میمیرم

می رمو میمیرم آسوده می شم از عشق می رمو میمیرم

جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب می گیرم

یه عاشق من عاشق بی قایق تو دریا چشمامو می بندم بی رویا

یه زیبا نگاشو چه آروم به موجا می دوزه

یه عاشق بی ساحل چه تنها تو دریا می سوزه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥

چند تا شعر باحال

روي نيکويي نبيند هر که نيکوکارتر

بيشتر آزار بيند هر که بي آزارتر

من که هر کس را به ياري بودم از جان دستگير

مانده ام از هر کسي بي کس تر و بي يارتر

هر قدر با چشم عزت سوي مردم بنگري

مي شوي هر روز چون من در نظر ها خوارتر .....

********************

بيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت

هيچ کس غصه ي اين را که چه مي کرد نداشت

چشمه سادگي از لطف زمين مي جوشيد

خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت ....

********************

تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست

محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در اين وصف زبان دگري گويا نيست

بعد تو قول وغزلهاست جهان را اما

غزل توست که در قولي از آنه ما نيست

تو چه رازي ؟ که به هر شيوه تو را مي جويم

تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست

شب که آرام تر از پلک تو را مي بندم

در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست

اين که پيوست به هر رود که دريا باشد

از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست

من نه آنم که به توصيف خطا بنشينم

اين تو هستي که سزاوار تو باز اينها نيست .

********************

هر کس بد ما به خلق گويد ما سينه او نمي خراشيم

ما خوبي او به خلق گوئيم تا هر دو دروغ گفته باشيم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥

وطن

زماني عاشق شده بود که هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستي ميدانست که

کجا و براي چه آمده. ولي زماني فهميد، که هم زبان بلد بود و هم می

دانست که کجا و به چه منظور آمده. او حتي درک کرده بود که مردم اين

سرزمين به چه زباني، در کجا، چگونه و به چه منظور عبادت مي کنند. ديگر

به رنگ موهايش هم توجهي نداشت و با آنکه آخرين روز آخرين هفته سال

بود، منتظر تبريک هيچ يک از هموطنانش نبود.

پس از پوشيدن کت مشکي، نگاهي به آينه کرده بود و متوجه شده بود که

چهره اش هيچ شباهتي به عکس شناسنامه اش ندارد. براي شرکت در

مراسم پايان سال از خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولين سطل زباله

انداخت و ديگر هيچگاه به زبان مادري صحبت نکرد!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥

درد

در طي اين هفت ماه درد بي پايان، براي اولين بار به خواب عميقي فرو رفته

بود و خواب مي ديد.

فرشته اي آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم کرد.

بخشي را، به يادگار بر زمين خواهم گذاشت، و بخشي را با خود خواهم برد.

لبخندي بر لبش نشست. دردش تمام شد و رفت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥

به که گویم

به که گویم که تو منزلگه چشمان منی

به که گویم تو نوازشگر دستان منی

به چه سازی بسرایم دل تنهای تو را

به که گویم که تو آهنگ دل و جان منی

گر چه پاییز نشد همدمو همسایه ی من

به که گویم که تو باران زمستان منی

همه رفتند از این شهر و دلم تنها ماند

به که گویم که تو عمریست که مهمان منی

گر چه خورشید سفر کرده ز کاشانه ی ما

به که گویم که تو عمری مه تابان منی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥

من و تو

منو تو مثل دو تا خط میمونیم

که توی دفتر مشق اسیر شدیم

نرسیدیم  به  هم  و آخرشم

تو همون دفترکهنه پیر شدیم

بی هم وکنار هم روزها گذشت

دستهای من نرسید به دست تو

میدونیم که ما به هم نمی رسیم

مگه با شکست من شکست تو

ما به هم نمی رسیم آخر بازی همینه

آخر عشق دو تا خط موازی همینه

اگه من بشکنم وتو بی خیا ل

بگذری از من و تنهام بذاری

اگه با تموم این خاطره ها

تو همین دفترمشق جام بذاری

بعد اون دیگه نه من ما ل منه

نه تو تکیه گاه این شکسته ای

بیا عاشق بمونیم کنار هم

نگو از این نرسیدن خسته ای








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥

 نشان نبودنت

چگونه فرياد کنم اندوه سالهای نبودنت را انقدر از من دوری که برای رسيدنت

تقويم قد نميدهد اما برايت مينويسم از ته مانده غرورم و دل تهی و چشمان

منتظر و دردی که با ديدنت تسکين می يابد از همه و همه که نشان نبودنت

را ميدهد .

اما تمام نامه هايم را به ادرسی که ندارم پست خواهم کرد.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥

زخم دل

نمک بر زخم دل شرين تر از خواب سحر گردد

جگر ها خون شود تا يک پسر مثل پدر گردد

پدر درکودکی دست پدر گيرد !به چه اميدی

به اميدی که در پيری پسر دست پدر گيرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥

ناز مفروش

ديدم از كوچه ي ما با دگران مي گذري

با دلم گقتم نگاهت : نگران مي گذري

خبرت هست كه دل از تو بريدم زين روي

ديده مي بندي و چو بي خبران مي گذري

گاه بشكفته چو گلهاي چمن مي آيي

روزي آشفته چو شوريده سران مي گذري

ما نظر از تو گرفتيم چه رفته است تو را

كه به ناز از بر صاحبنظران مي گذري

بگذر از من كه ندارم سر ديدار تو را

چه غمي دارم اگر با دگران مي گذري

اي بسا ماهرخان را كه در آغوش گرفت

خاك راهي كه عروسانه بر آن ميگذري

ناز مفروش و از اين كوچه خرامان مگذر

كه به خواري ز جهان گذران مي گذري

تو هم اي يار چو آن قوم كه در خاك شدند

روزي از كارگه كوزه گران مي گذري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥

خدايا از تو سپاسگزارم

 
خدايا بخاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم .
 
خدايا بخاطر اينکه هرگاه در جاده زندگي قدمهايم اندکي از راه راست سست

ميشود تو با تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم .

خدايا ممنونم که هرزمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش

کرده ام با نازل کردن بلائي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم

که در برابر اراده بي نهايت هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد.

خدايا از اينکه مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زيرنظر دارد و هرگز

فراموشم نمي کند سخت به خود مي بالم .

خدايا با اينکه گناه کرده ام،  ناسپاسي نموده ام، حتي گاهي از رحمت بی

کرانت نا اميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان هرزمان که

درمانده از همه چيز و همه کس     شده ام با ز هم با آغوش باز پذيرايم بوده

اي و درنهايت بزرگواري حمايتم کرده اي .

براستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي چه

ميتوانم بگويم؟

اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟

خدايا شمار دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و

خارق العاده ات در سختترين  و غيرممکن ترين شرايط ياورم بوده اي از

حساب بيرون است.

تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيزهائي که تو به او بخشيده اي در

چنته ندارد. پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي وبه دست آوردن

شادماني ، عشق ، آرامش و سعادت حقيقي ياري ام کني . چرا که بدون تو

هيچ ندارم و باتو از همگان بي نيازم .

خداي من مي دانم که با اين همه تو با زهم مرا دوست داري و هميشه و در

هر لحظه مواظبم هستي .

زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند.

" اگر آنان که از من روي برتافتند مي دانستند که چقدر مشتاق

ديدارشان هستم هر آينه از شوق جان مي سپردند" .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥

يکي را دوست ميدارم

 

آري ، يکي را دوست ميدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهاي دلتنگي و تيره و تار من است…

او همان خورشيد درخشان آسمان روزهاي زندگي من است…

يکي را دوست ميدارم …آري ، او همان مهتاب روشن بخش شبهاي من است

قلبم او را دوست ميدارد و من هم تسليم احساست پاک قلبم ميباشم…

يکي را دوست ميدارم ،

همان فرشته اي که در نيمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستي ها برد…او همان فرشته اي است که با بالين

سفيدش مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با دنياي دوستي و محبت آشنا

کرد…

يکي را دوست ميدارم ،

همان کسي که هر شب برايم قصه ليلي و مجنون در گوشم

زمزمه ميکرد و مرا به خواب عاشقي مي برد …

يکي را دوست ميدارم ، همان کسي که مرا آرام کرد و معني دوستي را به

من آموخت…اينک که من با او هستم معني واقعي دوست داشتن را فهميدم

او مثل ابر بهار زود گذر نيست ،

او برايم مانند يک آسمان است که هميشه بالاي سرم

مي باشد…آسماني که زماني ابري مي شود

چشمهاي من هم از دلگيري او باراني مي شود…

آري ، تو برايم مانند همان آسماني…يکي را دوست ميدارم ،

او ديگر يکي نيست او برايم يک دنيا عشق است…

پس بمان اي کسي که تو را دوست ميدارم ،

بمان و تسليم احساسات پاک من باش

مي خواهم با تو تا آخرين نفس بمانم....

مي مانم تا زماني که خون عشق در رگهاي من جاري است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥

10 ثانيه

 
10ثانيه تا انتها ،  پاياني بي سر و صدا
 
بي خبر از هر شب و روز ، منو يه شمع نيمه سوز
 
يکي گذشت از ثانيه ، 9 تاي ديگه باقيه
 
اي کاش تو لحظه اي که رفت ،  ميديدمش 1 بار ديگه
 
اون دور بودو تو حسرتش ، ثانيه ها که ميگذشت
 
اي کاش تو اين 1 ثانيه ، بي بودنش نميگذشت
 
ساعت ميگه 2 ثانيه ، 8 تاي ديگه باقيه
 
يه عمر نشستم منتظر ،  کي ميگه اينا بازيه
 
فقير بودن جرم منه ، عاشق بودن تنها گناه
 
يه عمري چشم به در بودم ، اين آخر ها هم چشم به راه
 
ساعت بازم بهم ميگه ، 3 ثانيه رفته ديگه
 
خبر داري چه زود گذشت ،  مونده فقط 7 ثانيه
 
هي با خودم گفتم مياد ، اميدتو ندي به باد
 
داد ميزنم پس کي مياي ، کسي جوابمو نداد
 
من موندمو 2 ثانيه ، ازم فقط اين باقيه
 
ثانيه پشت سر هم ، رفتن تا شش و هفت و هشت
 
لحظه تو گوشام داد ميزد ، 8 ثانيه ازت گذشت
 
من موندمو 2 ثانيه ، ازم فقط اين باقيه
 
هنوز نشستم منتظر ، چشم اميدم ساقيه
 
آي اي باد سحر ،  واسش ببر تو اين خبر
 
بگو که من تا آخرين ،  خيره بودم چشمام به در
 
ثانيه نهم که رفت ،  مونده فقط 1 ثانيه
 
سرت سلامت نازنين ، از من يه لحظه باقيه
 
قسمت نشد ببينمت ،  شايد که لايق نبودم
 
منتظرت موندم ،  يه وقت نگي که عاشق نبودم
 
ثانيه ي 10 گل ياس ،  راحت شدم ديگه خلاص
 
آزاد شدم بيام پيشت  ، بي واهمه بي چرا
 
قشنگ ترين ثانيه ها ،  اين 10 تا بود که زود گذشت
 
روياي شيرين بود و ناز
 
چون با خياله تو گذشت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥

 اولين شانس

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز

رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن

قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم

هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و

خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از

گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو

از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردنی

بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين

ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر

چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت

گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف

ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، برای

مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و

درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده

ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و

بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه

موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٥

به سوي تو مي آيم

اگر براي آن به سوي تو مي آيم

که مرا از شعله هاي دوزخ نجات بخشي

بگذار که در انجا بسوزم

و اگر

براي آن به سوي تو مي آيم

که لذت بهشت را به من ببخشي

بگذار که درهاي بهشت به رويم بسته شود

اما اگر

براي خاطر تو به سويت مي آيم

محبوبم

مرا از خويش مران

متبرکم کن

تا در کنار زيبايي جاودانه ات

تا ابد لانه کنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸٥

 قاب عکس خالي

از تو قاب عکس خالي باز داره صدا مي پيچه    

روي ديوار تک و تنهام يکي من رو هم ببينه

تنها موندم توي قاب روي ديواراي سنگي

پس تو کي ميخواي بيايي با يه دونه قلب سنگي

توي اين اتاق تاريک با يه عالم خاطراتت

مي شکنه بغض سکوتم توي روياي نبودت

ياد روزهايي که با هم زير آسمون آبي

پا مي زاشتيم روي ابرا پا برهنه و دو تايي

حالا اون روزا عزيزم ديگه رفته از تو يادم

منم و يه قاب خالي با تو که نيستي کنارم

چشام و رو هم ميزارم شايد تو بياي کنارم

بگيرم دستت و اينبارنذارم بري ز يادم

يعني ميشه که تو باشي کنارم تو قاب چوبي

منو فرياد بزني بعد بگي که مياي مي موني

يا که نه دست من از تو ديگه دور شده يه دنيا

حالا من چي هستم اينجا يه دونه عاشق تنها

عاشقي که توي قابه زندگي براش عذابه

پر کشيدنش چه آسون موندنش ديگه مهال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸٥

انتهاي احساسي ارام

 

به انتهاي احساسي ارام انديشيدم

به انچه که ارامشي بزرگ است
 
در نهايت تصويري عاشقانه
                  
به دنبال نگاهي عاشق اما محروم
 
تصويري که سهمي از ان نداشتم
          
فقط حس مي کردم ارامشي بزرگ است
 
پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد
 
از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
 
که از هوي و هوس راهش جداست
     
ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
 
انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد
 
بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
 
از جنس باران که مرا جان بخشيد
                                                
از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
 
گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد
  
مرا از عشق سيراب کند
 
اين احساس که از اسمان باريد
     
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
 
و حالا من هم قدري پاک شده ام
     
تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸٥

اگه يه روز من مُردم

 

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ

سرخي رو  روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به

خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و

اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه

ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥

 گفته بودم تو نباشي من نيستم

گفته بودم تو نباشي من نيستم

زين پس مهربانم بي تو من كيستم

اي همه كسم در دوران بي كسي

اي كه نفسي ،وز پي هر نفسي

اي همه مهرباني ،اي همه خوب

اي كه وجودم بسته به وجود توخوب

اي كه صبوري فراغت آن من

اي كه داغ عشقت بر پيشان من

من بعد طليعه دارعشقت هستم

چشم به ره،مجنون ديدارت هستم

من بعد كوچه انتظار را هر روز آبپاشي كنم

من بعد باغ شقايقها را باغباني كنم

من بعد خار رز را به دل مي خرم

من بعد رنج بار فراغت را به دل مي برم

من بعد عشقت را در گل شيپور فرياد زنم

من بعد رنگ رنگين كمان را برهم زنم

من بعد راز عشقت را با گل شب بو نجوا كنم

من بعد دل خود را با دل پروانه همراه كنم

من بعد مهربانم شاه بيت شعرهايم مهرباني است

من بعد بانوي عشق ،نام تومظهر هر بي زباني ست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥

روزاي خيلي طلايي

روزاي خيلي طلايي يادته               

روز ترس از جدايي يادته 

دستمون تو دست هم بود يادته       

غصه هامون كم كم بود يادته  

چشم نازت مال من بود يادته              

ديدن من قدغن بود يادته

روزگار قهر و آشتي يادته       

هيچ كس و جز من نداشتي يادته

روياهاي آسموني يادته                 

قول دادي پيشم بموني يادته

روزاي بي غم و غصه يادته                   

ببينم اول قصه يادته

عصر ابراز علاقه يادته                     

خبر خوش كلاغه يادته

دست گرمت تو زمستون يادته         

شونه من زير بارون يادته

واسه خنده اجازه يادته                   

اونا كه ميگفتي رازه يادته

شرطامون سر صداقت يادته              

تو مجازات خيانت يادته

دستاتو ميخوام بگيرم يادته          

راستي تو بي تو ميميرم يادته

واسه فال قهوه رو خوردن يادته

روزي صد بار بي تو مردن يادته

پيش هم بوديم نزاشتن يادته       

اونا ما رو دوست نداشتن يادته

چيزي خواستيم از خدامون يادته      

مستجاب نشد دعامون يادته

چشمون زدند حسودا يادته             

چشامون شد مثل رودا يادته

گفتي ما بايد جدا شيم يادته               

گفتي بايد بي وفا شيم يادته

يه دفعه ازم بريدي يادته              

خط رو اسم من كشيدي يادته

گفتي عشق تو هوس بود يادته  

گفتي خوب بود ولي بس بود يادته

چشم من به چشمت افتاد يادته         

كاري كه دست دلم داد يادته

اما قول دادم به قلبم و خدا                

ديگه دل ندم به عشق آدما

حيف شعري كه نوشتم يادته              

شعر من بدم باشه زيادته








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٥

به ياد کدامين خاطره

 

به ياد کدامين خاطره اينگونه دست و پا مي زنم و به عشق کدامين ياد

اينگونه لبريز از اشکم ؟

گذشته را به ياد دارم ... کودکي ام را ... نو جواني ام را .

اينک جوانم . با شوق جواني . با عشق جواني .

امروز در شور لحظه لحظه هاي جواني ام بهار را با تمام وجود مي پيمايم .

آري بهار آمد با تمام رنگها و چهره هايش .

چهره هايي که هميشه مرا مي ترساند .

بهار هزار رنگ هر سال صورتي متفاوت از سال پيش دارد .

گاهي زيبا گاهي زشت

گاهي سياه و گاهي سفيد

گاهي روشن و گاهي خاموش ...

سال گذشته برايم رنگي از ديوانگي داشت .

امسال بهار براي من با رنگي از زهد آمد.

سالها خواهند گذشت و بهار همچنان با من بازي خواهد کرد.

بازي که گاهي چنان رعب آور است که خدا را فراموش مي کنم .

  
حقيقت اين است که زندگي سخت است وخطرناک .

اين است که آنها که به دنبال خوشحالي وبهروزي خودشان هستند آنرا نمی

يابند.

اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند .

اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد .

اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد.

اين است که آنها که در جستجوي صلح و آرامش هستند ، ستيزه مي جويند .

اين است که شادي از آن کساني است که از تنهايي نمي ترسند .

اين است که زندگي فقط از آن کساني است که از مرگ نمي ترسند.

اي زندگي ! اي ابديت ! اي نيستي ! اي گذشته ! اي گردابهاي بي پايان ...

بااين روزهاي پياپي که در کام خود فرو ميبريد چه مي کنيد؟

آخر سخني بگوييد !

آيا اين لذت بي مانند را که بدين بي رحمي از ما مي رباييد روزي پس خواهيد

داد ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٥

 صبوري كن صبوري

اي دل ،زين پس درد عشق را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،زين پس بار تن را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،بي قراريها ديگر بس است

زين پس انتظار را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،اي مهربان ،اي همنشين شبهاي من

زين پس نقش عشق را در رويا مي بايد كشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،در خيال مزه شهد لبش بودي تو

زين پس طعم گس عشق را مي بايد چشيد صبوري كن صبوري

اي دل ،به دل پاس دار مهر مهربان را

زين پس ناز دل را مي بايد كشيد صبوري كن صبوري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٥

عشقت را ببخش

ارزشت را با مقايسه کردن خود با ديکران پايين نياور،زيرا همه ما با يکديگر

متفاوتيم.

اهداف و آرزوهايت رابا توجه به آنچه که ديگران،با اهميت تصور مي کنند؛تعيين

نکن،زيرا فقط تو ميداني که چه چيزي برايت بهترين است.

با زندگي کردن در گذشته يا آينده،زيستن در زمان حالرا از دست نده.حتي اگر

يک روز در زمان حال زندگي کني،همه روزهاي عمرت را زيسته اي.

هنگامي که هنوز چيزي براي بخشيدن داري،هرگز نا اميد نشو.

هيچ چيز واقعا به پايان نميرسد تا لحظه اي که خودت دست از تلاش برداري.

از مواجه شدن با خطرات نترس؛زيرا بدين ترتيب فرصت مي يابي که بياموزی

چقدر بايد شجاع باشي.

با گفتن اينکه؛يافتن عشق غير ممکن است مانع ورود عشق به زندگي خود

نشو.

سريع ترين راه دريافت عشق،بخشيدن آن به ديگران است.

سريع ترين راه از دست دادن آن،محکم نگاه داشتن آن است.

روياهاي خود را رها نکن.بدون رويا بودن يعني بدون اميد بودن و نااميدي يعنی

اينکه که هيچ هدفي نداري.

زندگي يک مسابقه نيست،بلکه سفري است که هر قدم از مسير آن را

بايدلمس کرد وچشيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥

 

بدون شرح

اينو يکی از بچه ها خواسته بود.

اميدوارم خوشتون بياد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥

آدم ها

آدم ها مثل كتاب هستند ...
 
 
بعضي از آدم ها جلد زر كوب دارند ... بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك .
 
بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي .
 
بعضي از آدم ها ترجمه شده اند .
 
بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدم های

ديگه هستند .
 
بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها صفحه

رنگي دارند .
 
بعضي از آدم ها تيتر دارند , فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها

نوشتند :
 
حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است .
 
بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند . بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف

به فروش مي رسند و بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند .
 
بعضي از آدم ها نمايشنامه هستند . در چند پرده نوشته مي شوند .
 
بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدم ها معلومات

عمومي هستند .
 
بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند .
 
از روي بعضي آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها بايد جريمه

نوشت .
 
بعضي از آدم ها رو بايد چند بار بخوونيم تا معني اونها رو بفهميم و بعضي از

آدم ها رو بايد نخونده دور انداخت ... !!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥

به سوی اوج ویرانی

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايي است ، ببين مرگ مرا در خويش

که مرگ من تماشايي است . مرا در اوج مي خواهي تمـــاشا کن ، دروغـين

بودم از ديروز مرا امروز حاشا کن . در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حــال

ما ، همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها . فقط اســمي بجا مانده از

آنچه بـــودم و هســـتم ، دل من چون دفترم خالي قــلم خشکيده در

دســتم . گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم ، به جز در خود فرو رفتن

چه راهي پيش رو دارم . رفيقان يک به يک رفتند مرا با خو د رها کردند ، همه

خود درد من بودند گمـــــــــــــــــــــــــــــان کردند که همــــــــــــــدردند .

شگفتا از عزيزاني که هم آواز من بودند ، به سوي اوج ويراني پـــل پرواز من

بودند .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥

تو را انتخاب كردم


به نام عشق و زندگي تو را انتخاب كردم

من از در خونه دل همه رو جواب كردم

گفتم براي چيدنت گلي از گلزار بهشت

ديگه به اميد خدا ميرم به سوي سرنوشت

زدم به قلب زندگي براي انتخاب يار

قرعه به نام تو زده سهم من و اين روزگار

عاقبت يار ديگه خوب و بدش به دست توست

بذار كه سربلند باشيم شكست من شكست توست

من دوست دارم را به تو راحت گفتم

گفتم ولي از روي صداقت گفتم

گاهي وقتي كه مي خوام به ياد تو گريه كنم

اشـــك بيكسي من گونه هامو مي سوزونه

تا مياد خنده ي رو لب هاي من جون بگيره

ياد چشمات روي لبخند من و مي پوشونه

جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه

كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه

در و ديوارهاي خونه از تو داره صد نشونه

گل هاي باغچه ميگيرن از فراق تو بهونه

كاش مي شود با مهربوني پُـر كنيم فاصله ها رو

من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه

من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه

جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه

كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه

من كه چون شمعي به شام تار تو افروختم

هر چه كردي با دلم از شكوه لب را دوختم

روز شب بوده دعايي من سلامت بودنت

پس چرا آتش شدي از شعله هايت سوختم

خيلي دوست دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥

با من بگو

با من بگو درد دلت

با من بگو ساز دلت

آه دلم را ببين که بي تو چه باشکوه مي نوازد

من شدم شبنم لغزيدم ز چشمان غم

بشنو صداي قلبم که باز از فرو ريختن مي گويد

لمس کن دست سردم را که بي تو گرمي ندارد

با توام ولي با تو نخواهم ماند

درد نرسيدن سنگين نيست

درد خواستن و گذشتن سنگين است

بار غم تقسيم کن

من هم خواستم

من هم لايق اين غمم

نگاهم بي تو نوري ندارد

نور دو چشمانم توئي

به تو گفتم اين عشق تا ندارد

جاودانه دوست داشتنيه من

صبر نوح از خدا طلب کردم

بي توام اما با تو زنده ام

جسمت ازآنم نيست روحت شدم

دستم از سنگ رود خروشان جدا کردم

با شوقي سرشار از رسيدن به سوي آبشار رفتم

پرت شدم

فشار آب قلبم را فشرد

سنگ سخت قلبم را شکست

فکر کردم دلم در انتهاي آبشار انتظارم را ميکشد

آه آه دلم نيست!!!

اي آب خروشان دلم را به تو سپرده بودم

آبشار گفت:

دلت را بر نخواهم گرداند؛

گفتم: چرا؟؟

گفت :

آنقدر پاک و زلال بود که با من يکي شد

گفتم :

مرا هم با خود يکي کن

گفت :

تو به زلاليه دلت نيستي

گفتم :

ميشوم

گفت : بدرود

گفتم :

صبر کن ، خواهشي دارم

برگشت و نگاهم کرد

گفتم :

حالا که با دلم يکي شدي؛ خود دلم هستي

برايت هديه اي دارم

با فشارآب خروشانت دلم را فشردي

با سنگ سختت آنرا شکستي

خون پاک وسرخم تقديم تو

گريستم ، قطره اشکي همراه قطره خون به او دادم

آنرا بوسيد و ناپديد شد

از آنروز هر روز به آبشار مي آيم

که شايد باز او را ببينم

گوئي که مرا ميبيند و پنهان ميشود

اما قلبم قطره خونش را حس ميکند

ميدانم که همين نزديکي هاست

ميدانم که او هم مرا ميخواهد

آه که رود خروشان مارا از هم جدا کرد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥

بخوان براى دل من

بخوان براى دل من ترانه اى ديگر

ترانه اى ز شب شاعرانه اى ديگر

مرا در آتش آغوش خويش گرمى بخش

بزن به زلف گرهگير شانه اى ديگر

ز عشق قصه شيرين بگوى با دل من

كه غير عشق، ندارد بهانه اى ديگر

تو اى پرنده صحراى دور دست خيال

مگير جز دل من آشيانه اى ديگر

به اشك ديده نويسم حكايت غم خويش

كه ماند از من و عشق نشانه اى ديگر








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥

ديروز گريستم 

دلم مي خواد بفهمي     

ديروز تا مي توانستم براي خودم گريه کردم     

ديروز گريستم

براي تمامي روزهايي که گرفتار،  خسته و يا عصباني بودم    

براي تمامي روزها و تمامي نگرش هايم     

براي تمامي لحظاتي که سبب بي حرمتي،  بي احترامي و جدايي از خودم

شده و موجب شده بود،  انعکاس رفتار ديگران در من چنان باشد که     

خود نيز همان رفتار را با خودم داشته باشم.     

ديروز براي تمام تلاش هايي که کرده بودم تا ديگران دوستم بدارند

گريستم براي تمامي خواسته هايي که ميسرنشد و    

براي تمامي کارهايي که فقط به خاطر خشنودي اطرافيانم انجام دادم و

بازتاب آن در خودم جز خلاء روحي،  درد جسمي و خستگي بي حد چيزی

نبود     

ديروز گريستم

چون گاهي جز گريه کاري نمي توان کرد    

ديروز گريستم به اين خاطر که رنجيده بودم،  به اين خاطر که مرا رنجانده

بودند و به اين خاطر که من ِ  رنجور راهي نداشتم   

جز اين که در،  دردي عميق فرو روم    

زماني که در اين درد فرو مي روي،  رنج تو را بيدار مي کند    

ديروز گريستم به خاطر اين که خيلي دير شده بود و به خاطر اين که وقتش

رسيده بود     

ديروز گريستم به اين خاطر که روحم به تمامي چيزهايي که نيازبود بدانم، 

واقف بود     

ديروز با تمامي روحم گريستم و او را راضي کردم     

حال بسيار بدي داشتم     

اما در ميان گريه هايم احساس رهايي مي کردم     
  

             چرا که :     
  

                        ديروز به خاطر همه چيز گريستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥

ليلي از تو  

ليلي از تو     مجنون از من

خواهش از من     خواستن از تو

ناز از تو     خريدنش از من

دروغ از تو     باور از من

موندن از من     رفتن از تو

نيومدن از تو     انتظار از من

جه قشنگه     نگو زشته

حرفها از دله     نه کتابه 

مجنونم بيا ليلي ام باش








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥

من عشق نمي دانم!

 
من عشق نمي دانم! با من ازآن سخن مگو. بيراهه اي دردل سياه نيستي؟

به کجا مي برندمان؟

به کدامين راهنما مي سپارندمان؟

گفتي که عشق بهانه ايست تا بتواني دمت را فرو بري و بازدمت را به من

ببخشايي تا من بتوانم با بازدم تو به خود تو حيات بخشم! اما من اين نمی

خواهم. او را مي خواهم...

او که حيات را در پيکره ي خاکي ام به تصوير کشيد. منِِِ خاکي،که روحم

همچون کويري بکرو وحشي است، به او محتاجم.
 
من عشق نمي دانم! من از عشق نمي خوانم.هردو از خاکيم.هم من و هم

خاک کوير تشنه ي زير پايم... تو گفتي : " تو خاکي و روح پاک و رام در تو

دميده شده،اما خاک زيرپايت بي روح است."

من اين نمي خواهم.چون من روح پاک ندارم!

گفتي پاک ورام ومن چقدر وحشي ام. سرکش و دست نيافتني!

طنابت را که به آن لقب عشق داده اي،به زمين بيافکن.من قلاده نمی

خواهم ، چون من عشق نمي دانم! با من ازآن سخن مگو...

عشق چيست؟ صداي ناله هاي دلخراش پيرمردي که زيرشلاق جور و بی

عدالتي کمرخم کرده و توانش نيست که به چشمان سراپا منتظر و نگران

فرزندانش چشم بدوزد!!! صدايش را مي شنوي؟

با تمام وجودم، با ذره ذره ي قلبم، صدايش را مي شنوم. تو مي گويي:" از

تقديرسخن مران که او حريفي بي رقيب است."

چگونه ميتوانم ببينم و بگذرم؟! چگونه مي توانم ازارتعاش بدن يک مريض رو

به مرگ بر خود نلرزم؟ چگونه؟ چگونه؟
 
من عشق نمي دانم! عشقي که در حصار عدد دو محبوس شده ! همانند

ليلي و مجنون،

شيرين و فرهاد...

عشقي که در نهايت غرور و افتخار به زيبايي خويش،بويي جزکثافت و تباهی

ندارد.
 
من عشق نمي دانم! با من ازعشق سخن مگو.گفتي که :" روح بدبيني با

جسم تو همانند پيچک و ديوار به هم تنيده شده اند. از بند غرور رها شو

وعشق را بياموز!

مي خواهم بمانم.آري، مي دانم که مي خواهم در بند غرور باشم.مي دانی

چرا؟ چون به محض رهايي از بند غرور، تو طنابت را به گردنم مي آويزي به

اميد اينکه مرا از گرداب تزلزل رهايي دهي ولي نمي داني که اين طناب به

دور گردن من آويخته شده ومرا بي آنکه بداني به نام عشق به دار می

آويزي!!!

گفتم که من عشق نمي دانم!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥

 غم عشق

از غم عشق چه مي بايد کرد

مي توان گريه جان سوزي کرد

مي توان قصه نوشت شعر سرود

مي توان از غم عشق لب پر تبسم داشت

به دمي به ديداري مي توان راضي شد

به تمناي نگاهي مي توان تشنه جانبازي شد

 از غم عشق چه مي بايد کرد

در پيچ و خم گيسوي يار

مي توان راه گشود دورا دور

مي توان مست شد از عطر و غرور

مي توان دل خوش کرد به کلامي که شنيد

از دو خط نامه سرد مي توان داغ شد و شعله کشيد

از جهنم گذري کرد و گذشت به گذر گاه رسيد

به گذر گاه تباهي به جنون

وز عطش فرياد زد

مي توان نيست شد و هيچ نديد

لحظه غربت خود را حس کرد

و در آن مرز غريبانه چه شيرين جان داد

از غم عشق چه مي بايد کرد

من نمي دانم هيچ تو بگو

تشنه ام تشنه ترين تشنه ها

از غمي مي سوزم

تو بگو

از غم عشق چه مي بايد کردن؟

خوشحال مي شم شما بهم بگين از غم عشق چه مي  بايد کردن؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥

ساده ازم بريد و رفت

اون چقدر ساده ازم بريد و رفت

وانمود كرد كه من و نديد و رفت

همه گفتن اون ازت بي خبره

به خدا گريه هام وشنيد ورفت

كم كم حس كرد كه براش تكراريم يه عروسك جديد خريد ورفت
 
از من بريده اي و صدايم نمي کني

چون درد در مني و رهايم نمي کني

گم گشته ام ميان تماشاي چشم تو

از اين جنون تلخ جدايم نمي کني

هر شب چو باد مي وزم از داغ ياد تو

آخه چرا؟ چه شد که دعايم نمي کني

من آخرين پرنده گم کرده لانه ام

در آسمان خويش هوايم نمي کني

امشب ميان کوچه تو را جار مي زنم

اما تو باز رو به صدايم نمي کني
 
تو رفتي و مرا در اين شب هاي غربت تنها گذاشتي

با دلي كه از عشق تو سرشار است

در كوچه باغ هاي بيقراري ام به دنبالت ميگردم

اما مي دانم كه ديگر رفته اي بر نمي گردي

و ميدانم كه

تو رفتي و من ماندم بدون تو
 
عشقي كه نثار ره تو كردم

در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

شورنده تر اذري نخواهي يافت..








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥

من به خودم رسيده ام ....

به يك باور بيست و پنج ساله ي گنگ مبهم

و هنوز هم خودم را پيدا نكرده ام

و نمي دانم كه اصلا چرا هستم و چرا بايد باشم !!!

(بيست و پنج سال از اين اتفاق مي گذره و من هنوز هم درك نكردم كه چرا

انسانها معتقدند لحظه تولد زيباترين لحظه زندگي ست !!!)

من خودم را مي بينم كه هر روز مثل ديروز از خواب بيدار مي شود و تمام

كارهاي تكراري ديروز را انجام مي دهد

مثل يك رباط يا يك عروسك كوكي ....

من خودم را مي بينم كه هر روز در جستجوي چيز تازه ايست و نمي داند كه

آن چيست فقط مي گردد و پيدا نمي كند و باز هم مي گردد و مي گردد

اما.....

من خودم را مي بينم و دلم را كه هر روز با من قهر مي كند و هر وقت هم

فرصت پيدا مي كند مدام بهانه مي گيرد و بيقراري مي كند و هنوز هم نمی

دانم كه حرف حسابش چيست!!!

من خودم را مي بينم كه گاهي احساس مي كند به آخر خط رسيده و مرگ را

به هر چيز ديگري ترجيح مي دهد و گاهي آنقدر شاد است كه قلبش مثل

قلب يك گنجشك مي زند و دلش مي خواهد كه زمان بايستد وحركت نكند ...

من خودم را مي بينم ... خودم را و تمام صفات خوب و بدم را....

و گاهي تصوير مبهمي از پيري و مرگم را مي بينم و تصويري از سنگ قبرم و

قطره اشكي را كه ممكن است براي من و به خاطر من از گونه اي به زمين

بچكد ....

و حال من به يك باور بيست و سه ساله از خودم رسيده ام

و بعد هراسان مي شوم كه من كه هستم چه هستم و چرا بايد باشم و اصلا

به كجا بايد برسم ؟

احساس مي كنم كه خودم را گم كرده ام ....

آه من گم شده ام در اين باور بيست وپنج ساله ام ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥

انتظار

لحظه هاي انتظار و يک بغل دلواپسي

قصه شبهاي تارويک بغل دلواپسي

لحظه هايي سردوسنگين خانه اي غرق سکوت

ساعتي شماطه دارويک بغل دلواپسي

رقص گندمزاروطرح زيباي غروب

جاده هاي بي سوارويک بغل دلواپسي

پرسه زن درکوچه هاي ابي چشمان تو

بانگاهي شرمسارويک بغل دلواپسي

ايستگاه اخرويک کوپه ترس واضطراب

سوت لرزان قطارويک بغل دلواپسي

هديه اوردم برايت ازدل شهري غريب

کوله باري انتظارويک بغل دلواپسي.......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥

گفتي ... ، گفتم

 
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم

من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا

من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا

داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با

يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي ... ، گفتم... .حالا

فكر كردي فرق ما كجا بود؟

فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥

جلسه محاكمه عشق

جلسه محاكمه عشق بود

و قاضي عقل

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

يعني فراموشي

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت

ولي همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥

حرف شب عيد

تو نيستي هفت سينم چيدن نداره

مي گن عيده ولي ديدن نداره
 
ببين قلبم شکست اما نترسي

ترقه بازي ترسيدن نداره
 
يکي خواستش دل و چيزي نگفتم

دل خالي که دزدين نداره
 
تو اين ديونه رو باز امتحان کن

ولي عاشق که سنجيدن نداره
 
مي گي شايد که خوابم رو ببيني

چشاي خيس که خوابيدن نداره
 
مي گم چشم تو باشه قبله من؟

مي گي چش که پرستيدن نداره
 
هواي چشمم امشب ابر ابره

وليکن ناي باريدن نداره
 
نگات کاش چشمه بود و مال من بود

حالا درياست و نوشيدن نداره
 
ازت خواستم بپرسم اما ديدم

جواب نه که پرسيدن نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٥

دروغ وحقيقت

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ،

حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ،

وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر

لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ،

اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.