نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤

باور مي کني

 

نمي توانم بنويسم باور مي کني، اينها شعر نيست، يادداشت هم نيست،

اصلا هيچ چيز نيست، به قول خودم اينها از سر عاشقي است. فقط همين.

اي کاش به غير از نوشتن کار ديگري هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون

دلم مي گذرد يا حتي نيمي از آن يا شايد ذره اي از آن را بروز دهم.

اي کاش مي دانستي چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی

آنکه تو در کنارم باشي با يادت بنشينم و ترا زمزمه کنم و برايت بنويسم.

اي کاش بودي تا ببيني. چقدر در التهابم. نيستي در کنارم تا حرفهاي دلم را رو

در رو برايت بازگو کنم و من بايست هر شب، خسته از گذشت روز، خميده از

خستگي ها، بي تاب از خمودگي ها و رنجور از بي تابي ها و رنجيده از غريبه

ها بنشينم و برايت سخنان شيرين بنويسم.

هيچ کس نيست که بداند در دلم چه مي گذرد. اگر مي بيني مي نويسم و

مي نويسم و به نوشتن ادامه مي دهم از آن روست که مي دانم تو می

خواني. مي دانم تو هستي و تو مي بيني و مي شنوي. مي دانم که تو در

کنار مني. شايد نه در فاصله اي نزديک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم

نيست. کافي لبخندي از تو و يا حتي گوشه چشمي را در ذهن مرور کنم.

مي توانم ساعتها بنويسم و براي همين است که مي گويم اينها همه از سر

عاشقي است.

نترس. هنوز ديوانه نشده ام. اما فرصت دارم. براي ديوانگي. براي فرزانگي.

براي جاودانگي.

و من به حضور نزديکم. و به ديدار. و به کنار. در کنارم باش. حتي اگر از من

دوري. عزيز دل!

دلم طاقت نشستن ندارد وقتي به چشمهايم مي نگری

چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتي مرا مي نوازی

روحم پر مي کشد وقتي با من سخن مي گويی

زبانم هم که بند مي آيد

تو بگو چه کنم با اين همه التهاب که همه از دوست داشتن توست

غزل هايم را فراموش مي کنم

از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزي به ياد نمي آورم

فقط بايد زمزمه کنم

زير لب به گونه اي که تو نيز بشنوی

کسي درون من است که از دريچه چشمم به کوچه مي نگرد

کسي درون من است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤

به تو مي انديشم

ازخودم غافلم اما به تو مي انديشم

شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد

مي نشينم به تماشابه تومي انديشم

چيستي؟

خواب وخيالي؟

سفري؟

خاطره اي؟

كه دراين خلوت شبها به تومی انديشم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤

 نقاش خيال

شايد آنروز كه نقاش خيال

روي پيشاني

ما نقش كابوس زمان را مي ريخت

رنگ مهتاب نبود

رنگ شب بود و سكوت

كه گره هاي ترك خورده ي عشق

روي تابوت زمان نقش شدند

نتوانستم من باز كنم

چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام

و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدی

رنگ تقصير نداشت

دست خلاق هنر مند جهان

قصه ي ما را با هم

روي يك بوم كشيد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤

سال نو مبارک

انشاالله سال خوبی داشته باشين.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤

نگران نباش

نگران نباش ... !‌ من و تو روزي سفر خواهيم كرد به باغ آقاقيها و روزي خواهد

آمد كه سر كوچه تنهايي نيلوفر از پشت ديوار سرك بكشد و بگويد « سلام !

» روزي خواهد آمد كه دست من و تو به ضريح خدا خواهد رسيد و ما پيوسته

سرود رهايي خواهيم خواند .... روزي كه به شهر روياهامان سفر كينم ذهن

ما شكوفه مي زند در باغ جواني و من اهميت نمي دهم اگر كمي هم دير

شده باشد ! ..... هر آنچه رفته است مربوط به سالهاي رفته است و هر آنچه

در پيش است تصوري از روياي من و تو روي صفحه پراصطكاك ذهن  ...

غباري روي آئينه اي ... چند كلمه اي روي تخته سياه نوشته به دست

كودكي ...! و روزي خواهد آمد كه من و تو يكديگر را دربهشت ملاقات خواهيم

كرد ... اصلا چه كسي گفته است كه روياها همانند كه هستند ... رويا می

تواند تغيير كند .. در سرزمين رويا مي توان پرش كرد ... گذر كرد .. گذشت و

گذارد كه خاطره هامان زير شنهاي عميق دريا دفن شود ...پس به خاطر

روياهايمان اين بار را مردانه بخند ... ! ‌و ببين كه بهار پيام تازه اش براي تو

چيست ... كشفش كن ...!‌حتما او حرفي دارد كه قرار است امسال به تو

بگويد ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٤

هفت سين

خانه تميز است.لباسهاي نوبرتن کرده اي وحالا کنارسفره هفت سين

درکناراعضاي خانواده هستي.صداي ملکوتي تلاوت قران به گوش

ميرسد.سفره زيباييست.همه منتظر حلول سال نو. هيجاني تمام

وجوداعضاي خانواده رادربرگرفته

همه جاتميزوخوب است و همه چيز نو.

ولي آيا براستي همه چيز را نوکرده اي؟

آياسراغ ذهنت نيزرفته اي؟

گردو غبارساليان سال را ازگنجينه هاي ذهنت زدوده اي؟

آيا براي روح وروانت نيز رختي نو وپاک دوخته اي؟

حتماً که همينطوراست.

بيا باهم به صندوقخانه دلمان برويم وآن رابراي سال نو گردگيري کنيم واگرآنجا

چيزهائي يافتيم که بدردمان نميخورد چه بهتر که آنها را بدور بياندازيم ومنتظر

ورود افراد واشيائي نوباشيم.براي چيزهاي تازه جابازکنيم.شايد بعضي خاطره

هارادوست داشته باشيم پس آنها را گردگيري کرده سرجايش ميگذاريم ولی

خاطرات بد ممکن است اينده مان را هم آلوده کنند آنها آلوده هستند و بايد دور

بريزيمشان.

دوستان درسال نو کينه وخشم ونفرت رادوربريزيم تا ذهن وروح وقلبمان

رافاسد نکنند وبجاي آن دوستي ومهرومحبت را جايگزين کنيم وگذشته

رارهاکنيم.باشه؟

 
چيدن سفره هفت سين

اين سفره يک سفره خيالي وپوچ وبي معني نيست بلکه نشانه اي ازآنست

که درآغاز سال که روز وسال نو ميشود ما نيز نفس خويش راتهذيب کنيم

وبر آن تزکيه ارج نهيم تا خداوندي که هفت آسمان را آفريده وهفت دريا رازيرآن

نشانيده وبدين وسيله هفت نماد رافراروي ماقرار داده وبه مانشان ميدهدکه

به کدامين وجه  زندگي خويش راسپري کنيم وبا نشستن وبرخاستن

درکناراين سفره اسطوره اي عشق وصفاوپاکي اي را که درآن

وجود دارد در جسم وروح خود منعکس کنيم

اولين سين سنجد

سنجدنماد سنجيده عمل کردن است.سنجد را براين باور بر سفره ميگذارند

که هرکس باخويشتن عهدکند که درآغازسال هرکاري را سنجيده انجام

دهد.سنجد نشانه گرايش به عقل است .احترام به تفکروترويج

وخردمندي.اولين چيزي که خداوند آفريد عقل بود پس عقلانيت را ارج مينهيم و

خردمندي را بزرگ.

دومين سين سيب

دومين سيني که برسفره مينهند سيب است که نماد سلامتي ميباشد.

سومين سين سبزه

سبزه پس ازسنجدوسيب بر سفره گذاشته ميشود که نشانه خرّمی

وشادابي وخوش اخلاقي است.سبزي باخود شادابي  نيکويي وزندگي را

بهمراه مي آورد.

من باخويشتن عهد ميکنم که دراين سال شادو خوش خلق وخوش اخلاق

باشم.

رنگ سبز ارتعاش افکارمارا موزون نگه ميدارد وبه ما آرامش ميدهد

چهارمين سين سمنو

سمنو مظهرصبرومقاومت وعضو عدالت وقدرت است.

پنجمين سين سير

سيربه نشانه دست نگه داشتن ازتجاوزبه سفره هفت سين راه يافته تاپای

راازگليم خويش بيرون ننهيم .سيرنمادمناعت طبع است يعني انسان بايد

همواره باقناعت برجهان بنگرد که انسان قانع ازنفس کريحش برترازانسان قانع

به دارندگي ثروت است.

پس سير که نشانه قناعت ويادآور امتناع ازتجاوزاست رابرسرسفره مينهيم

تاانساني عاقل سالم شاداب قوي وقانع باشيم.سيرچشمي وچشم سيري

ازبزرگترين صفات انسان برتر ميباشد.

ششمين سين سرکه

سرکه نماد پذيرش ناملايمات ونماد رضاوتسليم است.واقف براين نکته

هستيم که زندگي پيوسته توام بارنج ومشقت وزحمت است وهيچ انسان

متعهد و با مسئوليتي نيست که بدون دغدغه بتواند به زندگي ادامه

دهد.خداوندزمين وآسمان  وانسان راآسوده وبي غم نيافريد وسرکه گويای

نکته ايستازتسليم دربرابررخدادهاي ناگوارزندگي.

هفتمين سين سماق

آخرين سين سفره هفت سين سماق است.سماق نمادصبروبردباري وتحمل

ديگران است.صبربه انسان مياموزدکه درگذرزندگي خستگي رابايدخسته

کندوکام رابيابد.

 

پس بيائيد باايمان به چنين ارزشهايي سال نوراآغازکنيم وباگرايش به عقل

وغلبه برترس واضطراب تصميم بگيريم زندگي را ازنوبسازيم....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٤

چه دير فهميدم

اين كه به تو نمي رسم حرف تازه اي نيست مسير آمدن و رفتن تو را آنقدر

آمدم و دست خالي برگشتم كه كفشهايم از التماس نگاهم شرمنده شدند

اين كه ديگر نمي آيي و من بيهوده اين لحظه هاي خسته ملول را انتظار

ميكشم تا شايد فردايي بيايد كه تو دوباره برگردي چيز كمي نيست و تو هيچ

گاه برنميگردي تا ببينی

اين كه هيچ كس نميداند من در انتهاي سكوت حنجره ام آوازهاي قديمي تو را

به سوگ نشسته ام ولحجه دروغين نفرتم روي لحظه هاي خوش گذشته ام

چنبر زده درد كمي نيست

خورشيد هيچ گاه در سرزمين يخبندان قلب تو طلوع نكرد نتابيدو درياچه

قطبي چشمان تو را آب نكرد

هيچ پرنده اي روي شاخه هاي دلت ننشست نخواند ونپريد و من بيهوده در

انتظار آخرين معجزه بودم و چه دير فهميدم.....؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٤

دروغ

 

دروغ ميگفت.ديگري را دوست ميداشت.

بارها گفتم دوستم داري؟گفت:آري

تا ديري خاموش بودم.ولي آخر از پاي شکيب افتادم و گفتم:

راست بگو ترا خواهم بخشيد آيا دل به ديگري بستي؟

گفت:نه!

فرياد زدم .بگو راستش را هر چه هست ترا خواهم گذشت.....

عاقبت باآرزوي فراوان پيش آمد و گفت:

مرا ببخش..... ديگري را دوست دارم

گفتم:حال که سالها تو بمن دروغ ميگفتي اين بار هم من بتو دروغ گفتم:

ترا نخواهم بخشيد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤

آموخته ام كه


آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت.  

اموخته ام كه: اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد.نه زمان.

آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي خلاق ترين

فرد‌‌ خالق يكتا) است.

آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب خوب بودن از ان مهمتر.

آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي می

كند.

آموخته ام كه: خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمی

شود كه من همه چيز را در يك روز بدست آورم.

آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق انها را تغيير نمي دهد.

آموخته ام كه: در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف كردن

وجود ندارد.

آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم.

آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:(باور داشتن موفقيت ).

آموخته ام كه: تنها كسي كه مرا شاد مي كند.كه مي گويد تو مرا شاد

كردي.

آموخته ام كه: گاهي مهر بان بودن .بسيار مهمتر از درست بودن است.

آموخته ام كه: هرگز نبايد به هديه اي كه از طرف كودكي داده مي شود نه

گفت.

آموخته ام كه: در اغوش داشتن كودكي به خواب رفته. يكي از ارامش بخش

ترين حس هاي دنيا را درون ادمي بيدار ميكند.

آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي ان نزديكتر

مي شوي سريعتر مي گذرد.

آموخته ام كه: بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر انچه مي طلبيم را به ما نمی

دهد.

آموخته ام كه: وقتي نوزادي انگشت كوچكتان را در مشت كوچكش می

گيرد.در واقع شما را به اسارت زندگي ميكشد.

آموخته ام كه:هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام

ميدهيم.

آموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش

نيستم دعا كنم.

آموخته ام كه: زندگي خدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه لحظه ای

با او از جدي بودن دور باشيم.

آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است برای

گرفتن دست او و قلبي براي فهميد نش.

آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با ان نگاه را وسعت

بخشيد.

آموخته ام كه : باد با چراغ خاموش كاري ندارد.

آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست.

آموخته ام كه : خوشبختي جستن ان است نه پيدا كردن ان.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤

ارزش يابي کلمات

 
سازنده ترين کلمه" گذشت" است... آن را تمرين کن

پر معني ترين کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.

عميق ترين کلمه "عشق" آست... به آن ارج بنه.

بي رحم ترين کلمه" تنفر" است...از بين ببرش.

سرکش ترين کلمه" هوس" است...با آن بازي نکن.

خود خواهانه ترين کلمه" من" است...از آن حذر کن.

ناپايدارترين کلمه "خشم" است...آن را فرو ببر.

بازدارترين کلمه "ترس" است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترين کلمه " کار" است... به آن بپرداز.

پوچ ترين کلمه "طمع" است... آن را بکش.

سازنده ترين کلمه "صبر" است... براي داشتنش دعآ کن.

روشن ترين کلمه "اميد" است... به آن اميدوار باش.

ضعيف ترين کلمه "حسرت" است... آن را نخور.

تواناترين کلمه "دانش" است... آن را فراگير.

محکم ترين کلمه "پشتکار" است...آن را داشته باش.

سمي ترين کلمه "غرور" است... بشکنش.

سست ترين کلمه "شانس" است... به اميد آن نباش.

شايع ترين کلمه "شهرت" است... دنبالش نرو.

لطيف ترين کلمه "لبخند" است...آن را حفظ کن.

حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت" است... از آن فاصله بگير.

ضروري ترين کلمه "تفاهم" است... آن را ايجاد کن.

سالم ترين کلمه "سلامتي" است... به آن اهميت بده.

اصلي ترين کلمه "اطمينان" است... به آن اعتماد کن.

بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش.

دوستانه ترين کلمه "رفاقت" است... از آن سوءاستفاده نکن.

زيباترين کلمه "راستي" است... با آن روراست باش.

زشت ترين کلمه "دورويي" است... يک رنگ باش.

ويرانگرترين کلمه "تمسخر" است... دوست داري با تو چنين کنند؟

موقرترين کلمه "احترام" است... برايش ارزش قايل شو.

آرام ترين کلمه "آرامش" است... به آن برس.

عاقلانه ترين کلمه "احتياط" است... حواست را جمع کن.

دست و پا گيرترين کلمه "محدوديت" است... اجازه نده مانع پيشرفتت بشود.

سخت ترين کلمه "غيرممکن" است... وجود ندارد.

مخرب ترين کلمه "شتابزدگي" است...مواظب پلهاي پشت سرت باش.

تاريک ترين کلمه "ناداني" است...آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترين کلمه "اضطراب" است...ان را ناديده بگير.

صبورترين کلمه "انتظار" است... منتظرش باش.

بي ارزش ترين کلمه "انتقام" است... بگذار و بگذر.

ارزشمندترين کلمه "بخشش" است... سعي خود را بکن.

قشنگ ترين کلمه "خوشروئي" است... راز زيبائي در ان نهفته است.

تميزترين کلمه "پاکيزگي" است... اصلآ سخت نيست.

رساترين کلمه "وفاداري" است... سر عهدت بمان.

تنهاترين کلمه "گوشه گيري" است...بدان که هميشه جمع بهتر از فرد بوده.

محرک ترين کلمه "هدفمندي" است... زندگي بدون هدف روي آب است.

هدف مندترين کلمه "موفقيت" است... پس پيش به سوي آن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤

 آسمون حال و هواي منو ديد

امروز وقتي باز آسمون حال و هواي منو ديد و مثل هميشه
 
تصميم گرفت همراه دل باروني من بشه و شروع به باريدن كرد
 
سوار ماشين شدم و رفتم جايي كه معمولا وقتي آسمون ميباره ميرم اونجا .
 
وقتي تو ماشين بودم لغزش قطره هاي بارون روي شيشه و رقص برف
 
پاك كن ها بهم اجازه نداد بفهمم كي رسيدم .....
 
وقتي رسيدم رفتم جايي وايسادم كه شهر با تمام زشتي و زيبايش زير
 
پاهاي ناتوانم بود ، تازه اونجا ديدم چه جاده پر پيچ و خمي رو بالا
 
اومدم بدونه اينكه ذره اي از سختي اين راه و احساس كنم .
 
وقتي قطره هاي قشنگ و لطيف بارون به تن تب دارو خسته ام ميخورد
 
و با قطره هاي گرم اشكم يكي مي شد انگار دستان نرم و پر مهر
 
مهربون يكتاست اشك دلم رو با محبت تمام پاك مي كنه .
 
از اون بالا به پايين جاده دقيق شده بودم كه شايد بيايي و تو همراه
 
اين لحظه هاي بي كسيم بشي . ولي هرچي بيشتر دقت مي كردم
 
خودمو تنهاتر ميديدم . حتي يه رهگذر هم از اين جاده گذر نمي كرد
 
اگر كسي هم ميومد يا همون پايين تر به محبوبش مي رسيد و يا بالاتر
 
كسي در انتظارش بود اونوقت مي فهميدم اونم مال من نبود.
 
يك آن از ترس بي كسي و تنهايي به خود لرزيدم و تازه اونموقع
 
بود كه فهميدم 2 ساعته در انتظار اينكه شايد امروز ديگه بيايي
 
آنجا نشسته ام .
 
ولي امروزم نيامدي و من باز هم در حسرت بي تو بودن .....

 
دلم گرفت و بر تنهايي خود بيشتر از هميشه گريستم ، آخه نمي دوني
 
چقدر سخته به جاي اينكه از سوز سرما به خودت بلرزي از سرماي
 
بي كسي از دنياي تنهاييت بيرون بياي .......
 
نا اميد و خسته از اينكه امروزم نيومدي بلند شدم كه برم .
 
يك لحظه احساس كردم يكي داره صدام مي كنه و بهم مي گه آهاي فلاني
 
چرا انقدر تنها ؟! نميخواي منو ببيني ؟
 
همون موقع رو به آسمان كردم وبا تمام وجود در درون خود فرياد زدم
 
اي مهربونترين مهربونا : تو اميد تمام لحظه هايم هستي ،
 
اگر تورا نداشتم كه واي به تمام زندگيم.........
 
اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٤

يک اميد تازه

يک اميد تازه داشتم بر باد شد

خانه ايي آباد داشتم بر بادشد

چشم مستان خواستم رسوا شدم

قلب عاشق داشتم بر بادشد

هر چه ناليدم نبد فرياد رس

شرح پيروز داشتم بر باد شد

با خدا گفتم هزاران درد دل

خود چه اميد دوايي داشتم بر بادشد

نيست اميد رهايي ياربا

راه بازي داشتم بر باد شد

همرهان راه دل تنها شدم

کارواني داشتم بر باد شد

بارالها يک ره رستن نشان دل بده

هرچه من ره داشتم بر باد شد

مانده ام در کار خود وا مانده ام

انتظار يک تبسم داشتم بر باد شد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤

عشق تو و روح تو

 

دگر عشق تو و روح تو در كالبدم نيست

دگر حرف تو و فكر تو در جان و دلم نيست

دگر دوست ندارم بشوم ملعبه ي تو

دگر نيست خبر از هوس زودگذر تو

دگر خسته شده جان من از دوري تو

چه كردي كه شدم عاشق زارو همه جا در هوس تو

دگر از عكس تو در شيشة قلبم خبري نيست

دگر از دست تو در دست غريبم خبري نيست

ديدي كه چگونه شده ام خوارو خفيفت

در اين طرف و آن طرفت زارو ذليلت

ديدي كه دوباره مثل ديروز شدي حاكم قلبم

با دست پليدت دوباره بزدي تيشه به قلبم

نفرين به تو و عشق تو درعمق وجودم

نفرين به من و قلب من و باور زودم

نفرين ابد بر تو كه آتش زدي دامان وفايم

نفرين ابد برمن مسكين كه شدم مست نگاهت...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤

ما رو باش


ما رو باش خيال مي کرديم هميشه يکي روداريم

يکي که به وقت گريه سر رو شونه هاش  بذاريم

ما رو باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمون هست

ميون اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست

ما رو باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم

ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستيم

وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت

تازه فهميدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت

هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي

بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟

تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش  مهتاب

حتي اندازه چشمي که يهو مي پره از خواب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٤

دلم براي كسي تنگ است

دلم براي كسي تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

وگيسوان بلندش را

به بادها مي داد

ودستهاي سپيدش را

به آب مي بخشيد

دلم براي كسي تنگ است

كه چشمهاي قشنگش را

به عمق درياي واژگون مي دوخت

وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي كسي تنگ است

كه همچو كودك معصوم

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را

نثار من مي كرد

دلم براي كسي تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

ودر جنوب ترين جنوب

هميشه درهمه جا

آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

پيوسته نيز بي من بود

وكار من زفراقش فغان وشيون بود

كسي كه بي من ماند

كسي كه با من نيست

كسی که ....

دگر كافيست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤

با من بمان

با من بمان اگرمي خواهي آسمان آبي باشد

ماه در آسمان مهتابي باشد

با من بمان اگر مي خواهي شعله عشق خاموش نشود

اگر مي خواهي ليلي مجنون فراموش نشود

با من بمان اگر مي خواهي عاشق باشيم

من و تو مثال گل شقايق باشيم

با من بمان اگر مي خواهي فردا را ببيني

با من بمان اگر مي خواهي انسان آدم شود

اگر مي خواهي فاصله بين من وتو کم شود

با من بمان اگر مي خواهي برويم به بهشت

خارج شويم من و تو از سرنوشت....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤

درگير با تو بودنم

در گير و دار بودنم درگير با تو بودنم
 
راضي اگه به موندنم عاشق ازتوخوندنم
 
 
ديوونگي يارم شده دلدادگي کارم شده
 
 
ديوونگي کار دل با تو گرفتارم شده
 
 
قلبي که با تو ميزنه تو سينه داغونش نکن
 
 
اشکاي دونه دونموسيلاب بارونش نکن
 
 
تا وقتي قلب عاشقم به خاطر تو ميزنه
 
 
طلسم تنهايي من با دستاي تو مي شکنه
 
 
با اون لباي بسته حرفاي تازه داري
 
 
خوندم من از نگاهت انگار دوستم نداري








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤

مي خواهم

مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم

مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم

مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم

من در قلبم تو را دارم

پس با قلبم تو را  صدا مي زنم

و با قلبم به سوي تو مي ايم

وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤

 اگرچه نزد شمـــــــــا


اگرچه نزد شمـــــــــا تشنه سخن بودم           

کسي که حرف دلش را نگفت من  بودم

دلم براي خودم تنـــــگ مي شود آري           

هميشه بي خبر از حــال خويشتن  بودم

نشد جواب بگيرم ســــــــــلام هايم را           

هر آنچه شيــــــفته تر از پي شدن  بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را           

اشاره اي کنم انگار کوه کـــــــــن  بودم

من آن زلال پرستم در آب گــند زمان           

که فکر صافي آبي چنين لــــــــجن بودم

غريب بودم و گشتم غريــــــــــــب تر          

دلم خوش است که درغربت وطن بودم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٤

آخر دل ما را

آخر دل مارا تو فنا کردي و رفتي

بيهوده مرا چشم براه کردي و رفتي

آن کاخ اميدي که بنا کردم از عشقت

خاکستري از آن تو بپا کردي و رفتي

تو که داني همه ترس من از هجر تو بود

پس چرا شهر دلم را تو رها کردي و رفتي

در توانم نبود دوري و هجر تو عزيز

گو که خواب است که اينگونه جفا کردي و رفتي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٤

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي 

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و

آدمها را اشتباه مي گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را

نفهميد اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر

نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست

چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از

يادشان رفته است.

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند.

فراموش مي شود. 

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک

آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و

چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنوقت خدا برشانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت :"يادت مي آيد"؟

تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو

آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .

آنوقت رو به خدا کرد و گريست.

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٤

بيا جوانه بزن

بيا جوانه بزن روی خاک خشک تنم که غرق گل بشود آسمان پيرهنم و من

عروسک خوشبخت قصه ات بشوم برقصم و گل و پولک به دامنم بزنم خيال

می کنم آن وقت من همان ليلام و يا فرشته ی شيرين قلب کوهکنم و تو...نه

کوهکنم می شوی نه مجنونم هميشه تيشه ای و صخره وار می شکنم بيا

به خاطر من يک دقيقه دريا باش ببين چقدر در انديشه ی پری شدنم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٤

غريبانه

هر چی آرزوی خوب مال تو

هر چی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بیقراری مال من

منم و حسرت بی تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

آخرغربت دنیاست مگه نه

اول دوراهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود

دل تو شکسته بودن همه ی قصه همین بود

می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا

اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤

براي آخرين بار

با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردي که اشک چشمم ست,

به خيسي چشمانم باور نداشتي.

با خون قلبم نوشتم عاشقانه ميپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم

ست .

نمي خواستم ببيني تا در لحظه آخر زندگيم لبخندت رو ببينم به ناچار دست

خوني ام را نشان دادم و تو باور کردي و خيره خون قلبم را که جاري بود

نظاره کردي ولي لحظه ايي بود که چشمانم را براي هميشه بستم و اين هم

برايم کافي ست  براي يکبار چشمان خيره ات را به قلبم ديدم  و هنگام مردنم

با حضور تو و عشق تو مردم.

مرگ هم با عشق زيبا ست.

ديدن تو و عشق تو برايم يک رويا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببينم

براي آخرين بار ....
 
 
 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤

داستان بودنت وحضورت

داستان بودنت وحضورت درذهن مخدوشم درحال ورق خوردن است

ودرصفحات آن نشانه هايي ازصورت تو،مهربان رامي يابم...

با من از خلوت خويش سخن بگو...به من بگو رازواسرارتوچيست که آن را

پشت سرت نگاه داشته اي؟

درماوراي بودنت،چه چيزرا صرف مي کني؟نمي دانم... بااينکه مي خواهم که

بدانم، اما هنوز نمي دانم!!

آيا مي تواني باورکني که من،دوباره احمق شده ام؟

آيا مي تواني باورکني که دوباره به مرزجهالت نزديکم ونشانه اي از تو نمی

بينم؟چه کنم؟بايد چشم به راه تو با شم؟بايد به دنبال ستاره اي قطبی

بگردم تا تو را بيابم؟نمي دانم... ديگرهيچ نمي دانم...گفتم که اين عشق

هرگزخوانده نمي شود. گفتي عشق که خواندني نيست. عشق را يايد بوييد

وآن زمان بود که تو را بو ييدم،تو را نفس کشيدم و تورا خواستم... چطور من

بايد اينقدرميدانستم وتو هرگزبه من نگفتي؟

کاش مي توانستم در آغوش زمان،امان گيرم...

آن وقت مي توانستم براي هميشه نزد تو بمانم،مي توانستم جاودان ياشم

وجاودان بمانم... مي توانستم؟مي توانستم؟نه،نمي توانستم...چون هر

دويمان طعمه ي زمان بوديم. هردونفرمان در دام زمان دست و پا مي زديم و

به دنبال راه گريزي مي گشتيم،هر چند که ميدانستيم اين خون آشام

نامهربان من وتو را خواهد بلعيد.

داستان بودنت را باز هم ورق زدم وبه جايي رسيدم که هويت تو،وجود بی

وجودم را درنورديد،تو پيش مي تاختي ومن نيز هم،اما به کجا؟دوباره نميدانم

در آنجا بود که ديگر مني وجود نداشت.ديگر خودم را نمي ديدم وفقط تو

بودي و تو...

در آنجا بود که دريافتم همه چيز و همه کس فقط رنگ بودن به خود زده

اند.اما در اصل ، نيستند،وجود ندارند...

در آنجا بود که فقط تو را ديدم،تو را لمس کردم،تو را بوييدم وتو را

خواستم،خواستم تو را.

اما تو بودي و من نبودم!آنگاه بود که تو را فرياد زدم و در کمال ناباوري تو مرا

ديدي،آغوشت را به رويم گشودي و من و تو در پيچشي سخت،به رقص

درآمديم...

نجوا کنان گفتم:من که نبودم...من وجود نداشتم...من...

امواج صدايت به صخره هاي ساحلي قلبم فرو نشست وغوغا کنان گفت:آن

زمان که تو نيست شدي،هست شدي و از اين روست که با مني...

دوباره داستان بودنت را ورق زدم...

ورق زدم...

ورق زدم...

ورق زدم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤

گرمي بوسه او

هنگامي که گرمي بوسه او را بر لبان سوزان خود احساس کنم ؛نيم مرده و

بيجان سر به بيابان خواهم نهاد.

سوي باختر؛سوي خاور؛هر کجا که بياباني خشک و سوزان باشد.

لگد کوب پايم نيم جان خواهم شدو تا آنجا که نيرو ودر تن داشته باشم به هر

جانب که پيش آيدخواهم رفت وهنگاميکه پيروزمندانه بيايدودر آغوشم گيرد و

مرا از آن خويش کند.

فرياد زنان دست و پا خواهم زدو داد از دل ديوانه بر خواهم آورد: به او رحم

نمي کنم دشنامش خواهم گفت :در آن هنگام که مرا سراپا از آن خود

پندارد؛گرفتار شوم؛ديوانه ام شود در آتش و صلم بسوزد.آنگاه خويش را از

چنگش بدر خواهم آورد.

تا کارش را دشوار کنم .اما ..... اگر نيايد چکنم؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤

مي دونم يه روزي

مي دونم يه روزي دل من ميميره

خورشيد عشقم اون بالا ها سايه ميگيره

رنگ تاريکي گرفته قصه و افسانه من .رنگ شادي رو نديده اين دل ديوونه

من .

اشک ميريز م روز و شب مثل روزهاي بهاري .

مانده از تو پيش من تار مويي يادگاري. قلب من خاموش و غمگين چون

غروب يک ستاره . گريه ام از درد جدايي مثل ابرهاي پاره پاره . همچون

مرغي پرشکسته تو قفسي تنها نشسته . در غروبي بي ترانه مانده ام بی

آب و دانه. 
         

                          براي کسي که مي دونه دوستش دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤

برای تو می نویسم

برای تو می نویسم . تویی که مرا با عشق خویش خلق کردی .تویی که

پرواز به من آموختی بدون بالی برای گشودن . پر پرواز به من دادی بی آنکه

خویش بر بال هایم بنشینی و اوج گرفتنم را به نظاره روی. خلقم کردی از

هیچ ولی دوباره ویرانم کن که خود طاقت ویران کردن ندارم . بی تو هیچم  و

تو می دانی. تو می دانی وجودم را بر وجودت بنا نمودی و چه قصر سست

بنیادی . قصری که تو بر دریاچه ی هوس ساختی و من بردشت نام آور

عشق. تو ندانستی چه می کنی با قلب یخ زده ی من ومن می دانستم

طریق دل بستن را.

می سرودم عشق را بی آن که بدانم قافیه را .

می کشیدم پروانه را بر بوم گونه هایت بی آن که بدانم شمع چیست.

دیگر گل را باور ندارم . نمی توانم آسمان را باور کنم.

رفتی....

                                           سفرت به خیر

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٤

به یاد داشته باش

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که

عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و

دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به

یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن.

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز

فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کني .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٤

تنهایی

به تو نگاه می کنم

به دور دست

به نقطه تاریک عمرم

به جایی نگاه می کنم که روزی به واسطه تو

بر قله آن می ایستادم

به جاده نگاه می کنم

جاده ای که روزی همه دلخوشی من بود

روزی گفتم تنهایی خیلی تنها

گفتی با تنهایی تنها ترم

به خود می گویم که چرا

که چرا رفت و نگاه نکرد

چرا چشمان خسته و گریان مرا ندید

چرا رفت وعشق را با خود برد

بازهم به دور دست نگاه می کنم

باز هم به نقطه ای سیاه نگاه می کنم

چشمهایم را می بندم

چشمهایم را از جاده بر می گردانم

آن روز یادت هست

آن روز را به یاد می آوری

روزی که به تو گفتم دوستت دارم

روزی را که قلبم را به تو تقدیم کردم

روزی که پلک هایم قدرت زدن نداشت

چون چشم هایم به چشمانت خیره بود

روزی را به یاد می آوری

که عاشقانه از درد هایم برایت سخن گفتم

آن را برای تو کنار گذاشته ام

قلبم را می گویم

قلبی که از غصه و درد سنگین است

قلبی که مالامال از محبت خالیست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٤

بازا

ای پاکترین واژه ی هستی

ای آتش دل نوای مستی

بازا که شکست حرمت دل

بشکن به شراره چشم پستی

بازا که دلم به خون قرین شد

آوازه ی عاشقی همین شد
 
ای پاکترین واژه ی تقدیر

ای رنگ حقیقت از تو تفهیم

بازا که دل از تو می نویسد

ای نقش زمانه از تو تصویر
 
بازا که شب از ستاره خالیست

افسون شده خاک آشنا نیست

چشمان فلک تنگ و حقیر است

بازا که زمانه مهربان نیست
 
بازا بازا دوباره بازا

بازا که صدای دل غمین است

آوازه ی عاشقی همین است








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٤

صحبت از تو عزیز است

دوباره صحبت از تو عزیز است ، تویی که اساس خلقتت دو چیز را دراعماق

نگاهم لرزاند،یکی عرش را و دیگری دل مرا!تو را چه بنامم؟؟؟

تو آرزوی منی،اما نه!تو ازآرزو بهتری.تویی که به تقدیر وجود ماه-زیبا ونورانی

بر سرم سایه ا فکندی ومرا از هر چه داشتم رها کردی وتعلق خاطرم را

دردفترسرنوشتم به اسم خودت به ثبت رساندی.

آنگاه که حضورت را در کاشانه ی قلبم یافتم،با خویش عهد بستم که تو را

درنگارخانه ی ذهنم به تصویر بکشم.گویی هرچه زیبایی وخوبی ونور وجود

داشته همه را ازآن تو کرده بودند وتویکباره مرا ازهرچه خواستنی وآرزو

کردنی ا ست بی نیاز کردی!!!

حرف نمیزنی مگرآنکه مرحمی باشی بر این خسته دل! نگاه نمی کنی

مگرآنکه بخواهی تجربه ی پرواز بدون با ل و پر را به من ارزانی داری.

بی هیچ قید وشرطی وبی هیچ تصویر ذهنی ازوجود مرزهای محبت،تورا

دوست میدارم.......

ای ازآرزو بهتر،ای خدای محبت،تورا می جویم،اما صد افسوس که تو هرگزبه

رازدل من آگاه نخواهی شد.

نه اینکه نخواهی یا نتوانی! هرگز! ازاین رو به این راز دست پیدا نمی کنی

چون آن دست نیافتنی است.

نامحدود ولایتناهی!سکوت وباز هم سکوت!!میدانم که ازآن گریزانی.تو خود به

من گفتی که حجم سکوتم، وجودت را متزلزل میسازد،اما چه کنم؟؟؟

چه کنم که زبانم،فکرم وحتی دستانم تا به این حد درحضو تو،محو وبی

هویت میشوند؟؟!!! چه کنم که وقتی به ذهن من میآیی،ناگهان همه

چیزازبین میرود وفقط تو می مانی وتو! چه کنم که هرچه بگویم،بازهم

ناتوانم؟؟؟ آنقدرناتوان که ازقصور خویش درعذابم...

چه کنم که میخواهم بدانی،اما نمیدانم چطورمیتوانی این ذهن را بخوانی؟چه

کنم؟ برمن بگو چه چاره کنم؟؟؟

چاره ای نیست جزسیاه کردن این ورق باره ها! شاید بتوانی بدانی آنچه را که

ازمن نمیدانی...چاره ای نیست جزدرفکرتوغرق شدن تا بتوانم مرحمی باشم

براین دل پرخواهش...

دلی که فقط تورا میخواهد،دلی که دیگربرای من دل نمیشود،چون توآن را

ازآن خویش نمودی.

مهربان! چاره ای دیگر نیست.

اگرهست برمن بگو. بگذاربدانم آن چاره چیست؟ یا بهتربگویمت آن چاره

کیست؟؟   








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳۸٤

 بيا تا نقش

بيا تا نقش عشق را از لوح دلمان خط نزنيم

بيا تا به دوستيهايمان مكر مكرر نزنيم

بيا تا عشق را همصدا صحبت كنيم

بيا تا به محبت كردن عادت بكنيم

بيا تا دوستي رو ازچشمه معصوميت سيراب كنيم

بيا تا آسمان دوستي را با منيري منور بكنيم

بيا تا شانه در گيسوي ليلي زنيم

بيا تا كه شايد مجنون راكمتر نيشتر زنيم

بيا تاهمنوا با بلبلان، بهار را صدا زنيم

بيا تامثل بهار مهرسياهي بر زغال زنيم

بيا تا آزاد و رها تو آسمون مهربوني پربزنيم

بيا تا مثل قاصدك به هر دل منتظري سربزنيم

بيا تا قافيه و وزنهارا به هم زنيم

بيا تا حرف دل را بي پرده با خدا زنيم

آخدا،ميشه اونم منو دوست داشته باشه

گوشه قلبش اون كنارا اسم منو داشته باشه؟

آخدا،ميشه برق دوست داشتنو تو چشماش ببينم

از اون برق چشاش به جزاو چيزي نبينم

آخدا،از اون لباي خوردنيش جمله دوست دارم ميادبيرون؟

يا كه نمياد ،جون ما از وجودمون مياد بيرون

آخدا،تو كه مريم و باردار ميكني

چوبارو همه رو مارميكني

جان مولا بگو اين مشكلا كاري داره؟

جان مولا دردسر فراوني داره؟

آخدا،نميدونم چه جوري شدعاشقش شدم

واله و شيفته و رامش شدم

آخدا، الان اگه اينو بخونه، من ميدونم

فكرهاي مكدر ميكنه،من ميدونم

آخدا،تو شاهدي كه منو هيچي راضي نداره

به جزء لبخند دوست كه اون هم دريغي نداره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤

 عشق يعني

عشق يعني يك سلام بي جواب

عشق يعني حسرت تشنه به آب

عشق يعني يك شب پر رمز و راز

عشق يعني كوله باري از نياز  

عشق يعني چشمه آب زلال    

عشق يعني يك فروغ بي زوال 

عشق يعني در شب در ماندگي   

خسته از اين روزگار بندگي  

معني عشق و دل و دلدادگي

در كتاب قصه اي از بچگي   

در ميان لحظه هاي خستگي       

عقل را شالوده بود اين زندگي    

تا كه يك شب ، پيغام خدا    

از درون برق و سيم و از هوا  

همچو تيري گرم و تيز  

بر نشان قلب من با صد ستيز 

بر نشست و شعله زد بر خرمنم  

روح من پرواز دادي از تنم       

اي يگانه سرنشين قلب من       

اي طنين بي رقيب آهنگ من     

عشق يعني بوسه اي از راه دور

عشق يعني كاسه اي لبريز نور

عشق يعني خواب من با يك خيال

عشق يعني يك فروغ بي زوال








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤

عشق دروغ !!!

 رفته بوديم که دورازانظارديگران ، ساعتي با سرگرداني يک عشق بي پناه ،

زيرروشنايي مات ماه گردش کنيم ...

آسمان کاملاً صاف بود . معهذا ، پاره اي ابرسياه ، صورت نازنين ماه را ،

درسياهي خود ناپديد مي کرد... گفتم :آسمان به اين صافي ، معلوم نيست

اين قطعه ابرسياه ، ازگريبان  ماچه مي خواهد ؟...اشاره به ابر کرد ، آهی

کشيد وگفت :آن ؟!...

آن ابر نيست!عصاره است!عصاره ي ناله هاي پنهاني عشاق واقعي است...

روي ماه را پوشانيده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من وتو نباشد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٤

توي يه موزه

توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود, مجسمه

بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بودند که مردم از راه های

دورو نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن.

و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه

يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به

حرف زدن کرد و گفت:

"اين؛ منصفانه نيست!

چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!

مگه يادت نيست؟!

ما هر دومون  توي يه معدن بوديم,مگه نه؟

اين عادلانه نيست!

من خيلي شاکيم!"

مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:

"يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي  و

مقاومت کردي؟"

سنگ پاسخ داد:

"آره ؛آخه ابزارش به من آسيب ميرسوند."

آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."

و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:

"ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.

به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .

به طور حتم در پي اين رنج ؛گنجي هست.

پس بهش گفتم :

"هرچي ميخواي ضربه بزن ؛بتراش و صيقل بده!"

و درد کارهاش و لطمه هائي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم.

و هر چي بيشتر مي شدن؛بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!

پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بی

توجه عبور مي کنن."

آره عزيز دلم!رنج و سختي ها هداياي خالق مهربون هستيه به من و تو .

و يادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشيم که خودمون هم نمي تونيم از

الان باور و تصور کنيم.

پس بيا ازين به بعد به هر مسئله و مشکلي سلام کنيم و بگيم:"خوش

اومدي"

و از خودمون بپرسيم :

"اين بار اون لطيف بزرگ چه موهبت و هديه اي برامون فرستاده؟"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٤

تو در جان مني

تو در جان مني من غم ندارم

تو ايمان مني من کم ندارم

اگر درمان تويي دردم فزون باد

وگر معشوقه اي سهم من جنون باد

تويي تنها تويي تو علت من

تو بخشاينده بي منت من

صدايم کن صداي تو ترانه است

کلامت ايه هاي عاشقانه است

تو را من سجده سجده مي پرستم

که بر سر خاک بر زانو نشستم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤

روزي ديگر

خدايا ... در اين دنياي خاکي دلهايمان پر از لکه هاي سياه معصيت است که

فقط بخشش بيکران توست که اين لکه هاي سياه را به نور و روشنايي تبديل

خواهد کرد.
  
خداوندا ، در حضور تو آرام مي گيريم و اعلام مي كنيم كه تو ، تنها خداي اين

عالم ، حاكم اين جهان ، قادر مطلق و زمامدار بي چون و چراي خلقت

هستي . در حالي كه به قدوسيت مهيب و جلال عظيم تو مي انديشيم و در

قدرت بي كران و حاكميت مطلق تو تعميق مي كنيم ، ترس تو را در دل خود

جاي مي دهيم ، ترسي آكنده از عشق و احترام . ترا به دليل شخصيت بي

نقص ، حكمت بي پايان ، و عدالت مطلقت ستايش مي كنيم و به خاطر

رحمت جاودان ، فيض بي همتا ، و خشم عظيم تو در برابر گناه ، تو را مي

پرستيم . در دل خود سر تعظيم فرود مي آوريم و در حالي كه زيبايي خيره

كننده و شخصيت جذاب تو را مي ستاييم در برابر تو زانو مي زنيم و اعتراف

مي كنيم كه بزرگترين نياز ما دستيابي به مكاشفه اي عظيم از وجود تو و

محبت پيمايش ناپذير توست .
 
از تو فروتنانه مي خواهيم كه اين نياز را در ما ببيني .
 
دعاي ما اين است كه :
 
طريق خود را به ما بياموز تا تو را بشناسيم و در حضور تو فيض يابيم .
 
از تو سپاسگذاريم كه درخواستهاي صادقانه و قلبي ما را پاسخ خواهي داد ،

اي خالق محبت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤

احساس مي کنم

احساس مي کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتي

ندارم که به تو سفارش کنم...

وصيت مي کنم وقتي که جانم را بر کف دست گذاشته ام و انتظار دارم هر

لحظه با اين دنيا وداع کنم و ديگر تو را نبينم...

تو را دوست مي دارم و اين دوستي بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا

، به کسي احتياج ندارم و حتي گاه گاهي از خداي بزرگ نيز احساس بی

نيازي مي کنم... و از او چيزي نمي طلبم. احساس احتياج نمي کنم و چيزی

نمي خواهم. گله اي نمي کنم و آرزويي ندارم. عشق من به خاطر آن است

که تو شايسته عشق و محبتي ، و من عشق به تو را قسمتي از عشق به

خدا مي دانم و همچنان که خداي را مي پرستم و عشق مي ورزم به تو نيز

که نماينده او در زميني عشق مي ورزم و اين عشق ورزيدن همچون نفس

کشيدن براي من طبيعي است...

عشق هدف حيات و محرک زندگي من است و زيباتر از عشق چيزي نديده ام

و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموّج وا مي دارد و قلب مرا به جوش مي آورد.

استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي کند و مرا از خودخواهي و خودبيني می

راند. دنياي ديگري حس مي کنم و در عالم وجود محو مي شوم. احساس

لطيف ، قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي کنم. لرزش يک برگ ، نور يک

ستاره دور ، موريانه اي کوچک ، نسيم ملايم سحر ، موج دريا و غروب آفتاب

همه احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري مي برند

،... اين ها همه و همه از تجليت عشق است...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤

دستم را

دستم را دراز می کنم

و تکه ای از ابر بی باران اميد را

به زير می آورم

و در آسمان خيال رها می کنم

تا شايد دوباره بر كوير خشكيده ی احساس ببارد

و گلهاى عشق

دوباره شکوفا شوند........

هر روز با اين رويا دلخوشم

اما.....

اما می ترسم

می ترسم تند باد سرنوشت ابرهای روياى مرا با

خود ببرد

و كوير احساسم هميشه کوير بماند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤

تحمل دلتنگی

در خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر می

زنند، آسان نیست...

خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن

چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....

یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از

خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش

را مینوازند.

آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش

تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت

هایش را به آنها سپرده است.

من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند

گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت

سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند....

شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا

همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود.

و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق

یابد... آدمهایی که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از

حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم

که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.

بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد

راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است

زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤

قبرستان عاشقان

در شهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم

تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته

وجودداره؟ یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای

روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه اون قلبه

همون کسیه که چندساله پیش دله منو شکسته بود.

(ازهردست بدی ازهمون دست میگیری )








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤

خدايا!


خدايا تو خودت مي دوني اشکهايم نشانه چيست .

پس در اين دل شکسته به دنبال چي هستي که هر لحظه غمي را بر آن

ارزاني مي کني

خدايا تو خودت ميدوني دنياي من با تو معني پيدا مي کنه پس چرا هميشه

منو در برزخ زندگي بدون راهنما قرار ميدي ؟

خدايا تو خودت از سر درون خبر داري و مي دوني اين بنده نمي تواند شکرت

را به جاي آورد پس راحتش کن تا در اين شرمندگي نمونه.

خدايا اي يگانه محبوب دل غمگينم !

چه روزهايي براي تو گريستم و تو چشم بر اشکهايم بستي .

چه شبهايي با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردي .

چگونه اي .......؟

من هنوز درحيرتم که بهانه هاي اين دل شوريده براي پيوستن به تو چيست ؟

با همه بديهايم سوي تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار بدی . خدايا تو را

به غروب جمعه که ياد آور حجت توست مرا رها نکن .

من بي تو هيچم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤

تا بيايي به برم

تا بيايي به برم،لمس کني راز دلم
 
واي كه پژمرده گلي بودم و آبم دادي

در نگاه دگران،در پس رازي پنهان

مست و ديوانه اي بودم كه تو جامم دادي

تو چه ميدانستي مرهمي بر دل شيداي مني

آمدي در دل و جانم،تو صفايم دادي

تو اميدم دادي،تو به من عشق،صفا،مهرو وفايم دادي

بوم نقَاشي من بيرنگ بود،وه كه جلايم دادي

پيكرم همچو كويري تشنه

در پي آب سفر كرد خسته

اي كه تو با قلم انگشتت

ضربه بر من زدي و تاب و توانم دادي

ديده ات را به چه شوقي تو به من ميدادي

تو طبيبي بودي كه در اين راز دل انگيز،دوايم دادي

راز من در پي لمس دل تو

واي بر من چه دلي بود دلت نان و نوايم دادي...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤

ماه من

ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن

همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي کم مي شه کسي رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شباي ماست

ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت

خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلاي عاشقه ونازه هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه

مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمي کنن

ماها که از آدماکمک طلب نمي کنن

ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين

دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين

ماه من غصه نخور سبک مي شي بارون بياد

توي عاشقي بايد نترسيد از کم وزياد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن

ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره

کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره

زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه

اوني که غصه نداشته باشه ؛آدم نمي شه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤

گوش کن مي شنوي

وزش غربت را؟

من غريبانه به خوشبختي خود مي نگرم...

سبزي باغ بهاران که دادند به من

آتش عشق که بخشيد و سپردن به دلم

شوکت زيبايي

خنده هاي شيرين

اين همه خوشنامي

از همه وام به من داد خدا

تا ز خوشبختي خود سير شوم.

توي اين باغ اميد

پشت ديوار خدا

مرگ از روزنه ايي مي نگرد

او مرا مي بيند.

گوش کن مي شنوي

نغمه ي هستي را؟

تو به من مي بخشي

هر چه در دل داري

آتش خشم مرا مي بخشي

سايه ي سبز مرا مي بلعي

دستهايت تو نگاهت همه را مي بخشي

تو مرا مي بري تا جنگل مهر

روي سبزي خيال

با هم از شاخه ي يک سرو بلند

به خدا مي نگريم مي خنديم مي خوانيم

پشت يک بوته ي سبز

مرگ را مي بينم که به ما مي نگرد.

گوش کن مي شنوي

جنبش هستي را؟

توي آن خانه زني مي زايد

جنگ غوغايي ميان زن و درد

توي تاريکي شب

کودکي اولين گريه ي

خود را به جهان مي بخشد

روي تصور حيات

مرگ را مي بينم

پشت لالايي مادر پيداست

همه را مي نگرد

گريه ي کودک را مي بيند

بازي بچه ها را با هم

شور و شر پسران

توي خاکي زمين

بازي دخترکان

عمو زنجيرباف و گرگم به هوا

همه را مي نگرد مي بيند

خانه ي مدرسه را

که زفرياد و هياهو غوغاست

تو کلاس روي هر درس و کتاب

پاي هر تخته سياه

روي گچ خورده ي دستاي معلم

روي فرياد مدير

روي حرفاي معلم که ميگه

بچه ها درس تمام.

مرگ را مي بينم

خيره است بر همه جا.

گوش کن مي شنوي

سوزش سردي را؟

خاک را مي بينم

دست سردش به من انسي دارد

خاک را مي بويم

مي زنم غلت در آن گيسوانم پر خاک

تو به من مي گويي

چشمه ي سبز خدا جاري است

جسم خاکي خودت را بشوي

آب بر چهره زدم

مرگ در چشمه ي جوشان پيداست

او مرا مي بيند

با دو چشمان سياهش که پر از تنهايست

با دو ابروي بهم پيوسته

و لبانش که پر از حرف سکوت است و سکوت

ساکت و سرد و مصمم

خيره بود بر همه چيز.

گوش کن

مي شنوي نبض هستي مرا؟

همه را مي بخشم

به اميدي که به من خواهي داد

و نگاهي که به من خواهي کرد

همه را مي بخشم

به سلامي که به من خواهي گفت

مرگ را مي بينم

که به ما مي نگرد

روي مي تابم از او

وحشتم نيست از آن چشم سياه

چونکه چشمان تو را مي بينم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤

تو هم مثل اونايي

يه سلام خيلي كم رنگ يعني هر چي غير اشتي

نمي شد اول مي گفتي يه كمم دوسم نداشتي؟
 
حال تو ، نه ،نمي پرسم، مطمئنم خوبه حالت

هر جا هستي خوبي و خوش ، خيلي راحته خيالت
 
احتمال داره يه وقتا يه كمي دلت بگيره

خب برو سراغ اون كس كه دلت پيشش اسيره
 
شايدم دوست داشته باشي هنوزم بري تو بارون

فقط اين يه فرق و كرده اين دفه با من نه، با اون
 
مي دونم كسي رو داري واسه ي گفتن حرفات

بعدشم قرار و عكس و ديدن و وقت ملاقات
 
يكي هست كه جاي من ، تو پاي صحبتش مي شيني

نمي دونم راه دوره يا راحت اونو مي بيني
 
زيادم فرقي نداره اصل اينه كه بي وفايي

نمي خوام چيزي بدونم حتي اينكه تو كجايي
 
تو همين اخر پاييز يه شبي تا صبح نشستم

ديدم اين دل ديوونه دوباره كار داده دستم
 
آينه رو رفتم اوردم ، با تو روبروم گذاشتم

تلخه اما باورش كن، من ديگه دوست نداشتم
 
اولش خاطره ها رو خيلي با حوصله گشتم

چون چيزي پيدا نكردم يه جوري ازت گذشتم
 
چون تو هم مثل اونايي تازه اينكه اولاشه

چرا اون كسي كه مي خوام نبايد تو دنيا باشه
 
مي دونم حرف و دليلات واسه ي جواب زياده

كلي خستگي و كلي اتفاق فوق العاده
 
اما هر چي بنويسي بدون اون جواب من نيس

به حساب هر كسي خوب باشه، به حساب من نيس
 
مهم اينه كه نميشه عاشقي از روي اجبار

باز ميشي مثل بقيه قصه ي هميشه تكرار
 
از تو كمتر گله دارم ، از خودم دارم شكايت

نتونس بگذره با تو از رو مرز بي نهايت
 
دوباره رفتم تو فكر ليلي و سراغ مجنون

هر چي زود بياد به دستت ، زود ميره از پيشت اسون
 
تو طلوع زرد خورشيد راس راسي فكرامو كردم

قول دادم تو جاده ي عشق ديگه هرگز برنگردم
 
اون كسي كه من مي خوامش يا فرشتس يا ستارست

جنس بغضش از مه و از تيكه هاي ابر پارست
 
توي روياهاش هميشه من مي مونم مي درخشم

تو كه اينجوري نبودي چه جوري تو رو ببخشم
 
شايدم كاري نكردي ، ساقه ي من شكنندس

اينكه با سرما نسازه تقصير خود پرندس
 
ما قرار نبود كه هرگز واسه هم سد بسازيم

با كارا و رفتارامون خاطرات بد بسازيم
 
پس من واسه هميشه ميرم از فكر تو بيرون

توي جنگل، يا كه صحرا، ديدي رفتم پيش مجنون
 
تقصير تو كه نبوده ، من به دردت نمي خوردم

تو رو هم مثل بقيه ، دس سرنوشت سپردم
 
نشوني نمي نويسم تو همون كوچه و شهرم

جوابم ازت نمي خوام چونكه ديگه با تو قهرم
 
تو خيال كن از تو دورم، يه جايي اون ور دنيا

اخراي فصل پاييز ، نزديكاي شب يــــلـــــــــدا








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤

گل من گريه مكن

كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست

قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست

گل من گريه مكن

سخن از اشك مخواه

 كه سكوتت گوياست

از نگه كردنت احوال تو را مي دانم

دل غربت زده ات

بي نوايي تنهاست

من و تو مي دانيم

چه غمي در دل ماست

گل من گريه مكن

اشك تو صاعقه است

تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي

بيش از اين گريه مكن

كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي

من چو مرغ قفسم

تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي

گل ن گريه مكن

 كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست

فطره ي اشك تو داند كه غم من درياست

دل به اميد ببند

نا اميدي كفرست

چشم ما بر فرداست

ز تبسم مگريز

در دندان تو در غنچه ي لب زيباست

گل من گريه مكن








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤

يک عاشقانه دردناک

شکستي و سوزاندي و رفتي....خاموش ماندم

خنديدي و اشکهايم را نديدي و نيش زبان زدي ....خاموش ماندم

با بي تفاوتيهايت مرا آتش کشيدي و با هر نفس مرا به مرگ نزديک

کردي.....خاموش ماندم.

ولي اينبار ديگر ميخواهم فرياد بزنم زخم نبودنت را .ميخواهم حس بي تو

بودن را از دل پوسيده ام خط بزنم تا اين ثانيه هيچ نگفتم ولي از اين به بعد

غم هايم را با ناله زمزمه ميکنم.

حالا که تو دريک قدمي مرگ ايستاده اي چگونه ساکت بمانم و غم از دست

دادن تو را بر شانه هاي کوچک خود تحمل کنم و من بر قله بلند بد بختيها می

ايستم و به گذشته هاي خوبم با تو ميانديشم که چگونه بر بال ابرها

مينشستيم و رها از هر نگاهي خاطره هاي خوب يکديگر را با هم قسمت

ميکرديم.

آري به ياد داري روز اول را؟همه چيز با يک خنده آغاز شد و با همان خنده به

پايان رسيد که مرا به آتش کشيد ولي تو هميشه نميخنديدي بر عکس

من .گويا لبخندهاي تو را هم از لبانت دزديده بودم و ميخواستم يک نفس نماند

که غم بر دشت آرزوهامان بتابد...ولي تو هميشه غمگين بودي و در پاسخ

نگاههاي بي صبرانه و کودکانه ام لبهايت را جمع ميکردي و بر گونه ام بوسه

ميزدي و من آرام ميشدم و حالا دليل اينهمه غم تو را فهميدم يادم ميايد

دستانت را بر موهايم مي کشيدي و لذت را با اطمينان حس ميکردم ناگهان بر

افروخته شدي و از من فاصله گرفتي اشک در نگاهت لرزيد و مرا با خود برد و

پريشان گفتي اگر ما جدا شويم چه ميشود...؟باز در خود فرو رفتي ...با

حالتي بچه گانه پايم را بر زمين کوبيدم و گريه اي سر دادم که گوشهايت را

گرفتي و من فرياد زدم نه..و تو با همان غم هميشگي که در چشمانت موج

ميزد دستم را گرفتي و مرا آرام نمودي و آخرين حرفت را زمزمه

کردي :گاهي از تقدير نميشود گريخت کودکم :

آه...آخرين حرفت بود و تو رفتي آرام و نجيب همانطور که قدم بر دلم نهاده

بودي ..بيصدا  رفتی

اي زندگي نکبت بار امروز که سر انگشت بيروحم را بر شيشه سرد اتاق

ميکشم و بر کليدهاي کيبورد پنجه ميسايم دومين سال است که تو نيستی

ولي من همچنان نفس ميکشم و هنوز نمرده ام تو ميدانستي عمرت قد

گلهاي سرخ است و زود ميروي و من نفهميدم.

چهره ات را از ياد نميبرم وقتي که جسم بي جانت بر من لبخند ميزد ولی

چشمانت همان غم را  داشت دست بر صورتت کشيدم آرام بودي و صبورانه

مرا مينگريستي دردهايم همه سر از گور بر آوردند و کنارت آرام دراز کشيدم

نميدانم چقدر طول کشيد ولي باز هم من بودم و تو

باز هم آرامش را از تو ميربودم و چشمانت را پر هوس ميديدم ولي اينبار

جسمي بي جان در کنارم نفس کشيدن را از ياد برده بود و مرا با خود بردند به

يک جا که فقط غبار بود و خاک و اشک و ناله ....با تو خداحافظي نکردم ولی

تو لبخند زدي و برايم آرزوي خوشبختي کردي وقتي خاک سرد تو را در آغوش

کشيد تازه فهميدم که تو مرا تنها گذاشته اي و ديگر بر نميگردي به کنارم و به

ياد دارم آن روز تا ساعتها بر مزار خاطره هايم اشک ريختم ....از اشکهايم خاک

هم گل شد و تو نيامدي و نيامدي و نيامدی.

دومين سال آرامشت را به تو تبريک ميگويم...کاش من هم زودتر آرامش

بگيرم.

هنوز هم صدايت را ميشنوم که زمزمه ميکنی

گاهي از تقدير نميشود گريخت کودکم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳۸٤

نگاه به تو

با يه کاغذ سفيد هر کاري ميشه کرد،مثلاًميشه يه هواپيماي کاغذي ساخت

براي پرواز يا زير يکي از پايه هاي ميزي گذاشت که ازسه تاي بقيه کوتاهتره،و

يا ميشه روش شعر نوشت که هميشه عمرش از بقيه کوتاهتر...روي يه کاغذ

سفيد هرچيزي ميشه نوشت غير تو،براي توصيف زيبايي تو پيدا کردن تشبيه

و حتي چيزايي که حتي سعي ميکنن کمي شبيه تو باشن_مثل گل،پديده

ويا پاييز_ خيلي خيلي سخته...شايد جواب اين سوال که چرا گل اين همه

شبيه توهستش فقط تو طبيعته و به خاطر همينم هست که من يه باغبان

ساده هستم...چيزايي از گل گياه ميفهمم ولي نميتونم صحبت خاک و

خورشيد رو به واسطه گلي که خيلي شبيه تو هست رو توصيف کنم ...تو به

من نور بده کافيه من جوونه زياد دارم ريشه هاي من تو وجودم پنهونه نه

کسي مياد نه کسي ميره نه کسي حالي از من ميپرسه خلاصه مزاحم

ندارم... شعري از من ميخواي که توش تشبيه و قافيه باشه ولي معذرت

ميخوام پرنسسم تو بقچه من چيز زيبايي که اينقدر شبيه تو باشه نيست اگه

بدونم تموم دردهاي دنيا تو همين راه به تو رسيدنه بازم با تمام وجود به طرف

اون مرجانهاي آبي چشمات ميام...نگاه به تو نگاه به آبه نگاه به تو فهميدن

معجزست اون راههايي که تو مسيرشون حتي اطرافم رو هم نگاه نکردم

شاهد اين حرف منه... هرچي مينويسم بازم نميشه چون فقط اونايي که

تورو ميشناسن ميفهمن که من چي ميگم...وقتي چشمهاي تو مصداق

بهترين چشمهاست،وقتي تو مرز اشتراک خاک و خورشيدي وقتي تو بهشت

رو تو تنت پنهون داري ديگه براي تو شعر نوشتن احمق بودنه...فقط يه حرف

مميمونه تو دلم... من به تو گلم ميگم و از اون روز به بعد عمر گل شروع

ميکنه به زياد شدن... تموم اون قولايي که به تو دادم ميخوام پيش خودت

بمونه...به تو گلم ميگم و به خاطر اينکه گل شبيه توست جاودانست...نگاه به

تو نگاه به يه کاغذ سفيده نگاه به تو آماده هر اتفاقيه...نگاه به صورتي که

ازش خجالت ميکشي نگاه به آبه... نگاه به تو رد تموم احتمال ها و فهميدنه

يه معجزست  **نگاه به تو فهميدن خود خود خداست**








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳۸٤

مي ميرم برات....

نمي دونستي مي ميرم بي تو!بدون چشات

رفتي ازبرم, نمي دونستي دلم بسته به سازصدات

آرزومه که نمي دونستي که من مي ميرم برات

مي ميرم برات

عاشقم هنوز! نمي خواستي که بموني تا بسوزي به سازه دلم

ميگي من ميرم, نمي خواستي بري تا فرداها ياره خوشگلم

برو راهي نيست تا فرداها رها کن دلم

رها کن دلم

سفرت بخير,اگر ميري از اينجا تک وتنها تايه شهر دور

برو که رفتن بدون مامي رسه به يه دنيا نور

 برو که رفتن بدون ما مي رسه به يه دنيا نور

به يه دنيا نور

سفرت بخير, برو گر شکستي زمن مي توني دوباره بساز

 از دلي شکسته, نااميدوخسته تو باز غرور

 از دلي شکسته, نااميدوخسته تو باز غرور

تو بازم غرور                                

نمي خوام بياي!نمي خوام ميونه تاريکيه من تو حروم بشي

نمي خوام ازت, نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي

برو تو بزرگي, نمي خوام که فقط آرزوم بشي

آرزوم بشي!

مي ميرم برات

نمي دونستي مي ميرم بي تو!بدون چشات

رفتي ازبرم!نمي دونستي دلم بسته به سازصدات

آرزومه که نمي دونستي که من مي ميرم برات

              { مي ميرم برات   مي ميرم برات}








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤

بنويس

امروز خيلي حالم بده و حوصله هم اصلا ندارم،يعني دلم بد جوري گرفته

كسي هم نيست بگه بابا چته؟

به قول زنده ياد شهريار :

در دياري كه در او نيست كسي يار كسي 

كاش يا رب كه نيفتد به كسي كار كسی

خلاصه اينکه .......

بنويس ناشناس دلم گرفته امشب

بنويس پريشونم مث هرشب

بنويس ناشناس تشنه غرورتم

بنويس فداي دل صبورتم

بنويس ناشناس مهربونم پريشونه

بنويس طفلكي تنهاست ميون خونه

بنويس ناشناس غم مهربون غم منه

بنويس حال و روزش عين منه

بنويس ناشناس مهربونم وقتي خم به ابروش مياره

بنويس كه اين حالش چه بلايي سر من مياره

بنويس ناشناس خواهشام بي اثرن

بنويس تمناهام همه بي پا و سرن

بنويس ناشناس قلم با وفاي من

بنويس يار با وجود وباصفاي من

بنويس ناشناس دلم جام جم مي خاد

بنويس دلم هواي با هم بودن مي خاد

بنويس ناشناس قلمم بي رمقه

بنويس جوهر زمانمون خيلي كمه

بنويس ناشناس دوستيا صفا ندارن

بنويس بعضي دلا وفا ندارن

بنويس ناشناس دلم گرفته امشب ،مثل ديشب

بنويس پريشونم مثل هرشب








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤

حالم بد نيست

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤

جاي پا

شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد.او ديد که در عالم رويا پابه پاي خداوند

روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زندو در همان حال در آسمان بالاي

سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است او که

محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک

نفر روي شنها ديده مي شودو آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج

زندگيش را طي مي کرده است بنابراين با ناراحتي به به خدا که کنارش راه

مي رفت گفت : پروردگارا... تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و

تو را دوست داشته باشد، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را

محافظت خواهي کرد. پس چرا در مشکل ترين لحظات زندگي ام فقط جاي

پاي يک نفر است، چرا مرا در لحظاتي که به تو احتياج داشتم تنها گذاشتي؟

خداوند لبخندي زد و گفت : بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها

نگذاشته ام.

زمانهايي که در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا

به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤

روزي به تو خواهم گفت

 

روزي به تو خواهم گفت ازغربتم روزي که با ريزش  برگها خزان زندگي من

آغاز شد،آن روز که آفتاب گردان وجودم به سوي خورشيد دلت را آرزو می

کرد .

آن روز که ابرهاي سياه وسفيد سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته بود

وباران غم ازگوشه ي آن به کوير سرد گونه هاي استخوانيم فرو ريخت

آن روزهمه چيزرا در يک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که سيلاب اشک

هايمان يکي گردد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤

ميگفتي

ميگفتي عاشق باروني اما وقتي بارون مياد روي سرت چتر

ميگيري.                                                           

ميگفتي عاشق برفي اما طاقت يه گوله برف را نداري. 

ميگفتي عاشق پرنده هايي اما به راحتي اونارو تو قفس ميكني.
 
ميگفتي عاشق گلهايي اما خيلي راحت اونارو از شاخه جدا ميكني.
 
اونوقت انتظار داري نترسم وقتي ميگي دوستت دارم.
 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤

طناب

داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در

خاطر خواهيد داشت.

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود

او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه

افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا

برود او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولی

قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به

صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد به جز تاريكي هيچ چيز ديده

نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند

حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند  كوهنورد همانطور

كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش

ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشت

و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به

ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان

احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده

است.

حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن

لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند : “خدايا كمكم

كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم

بده.

- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.- البته تو تنها كسي هستي كه

ميتواني مرا نجات دهي.

- پس آن طناب دور كمرت را ببر.

براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با

تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد

منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده

بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت و شما؟ شما تا چه حد به

طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده

باشيد؟

هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.

هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.

هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا

همواره مراقب شماست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤

 قلبم يخ كرده

قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد

و در موردش بنويسم گم شده

.... از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي ....

از نارفيقي ... از بي وفايي ....

نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه ..

ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره ....

اصلا چه فايده داشت

اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد

به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد .....

اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت

نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم .....

تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش

نمي تونن حال دلمو بگه ....

تمام باورامو ازم گرفت .... وقتي صفحه هاي

تقويمم رو ورق مي زنم...

وقتي بارون مياد ..

وقتي برف مي ياد .... وقتي ساعت 8 صبح مي شه ...

وقتي .... تمام خاطره ها مثل فيلم جلو چشمام به حرکت در مي ياد ...

چقدر عذاب اوره

كه بخواي براي كسي يار باشي همدم باشي از

همه مهمتر رفيق باشي ... اما

اون به جاي همه اينا تو رو بشكنه ... خوردت كنه....

ديگه چي برات مي مونه كه

بخواي از اون بنويسي ... دلم مي خواد برم ...

برم يه سفر دور و دراز ... جايي كه ديگه هيچكسي دلمو نشكونه ....

ديگه با قلبم،احساسم و باورام بازي نكنه ...

جايي كه ادمهاش معرفت داشته باشن ...

جايي كه قدر همو بدونن ...

يه ناكجاآباد

نکته : بنويسيد روي قبرم (زنده بودن را براي زندگي دوست داشتم نه زندگی

را براي زنده بودن)








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤

تو نبودي


تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....

تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......

تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........

تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......

و تو آمدي.از دوردستها......

از سرزمين عشق......

تو مرا با عشق آشنا كردي.....

با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........

تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختي..........

با تو كامل شدم.......

با تو بزرگ شدم......

با تو الفباي عشق را اموختم.......

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......

به تو و كلبه عاشمان باليدم.......

تو نيمه گمشده ام شدي........

حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....

حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......

بدون تو دستم سرد است........

بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......

به حرمت عشقمان...

به حرمت لحظات زيبايمان..........

مرو كه بي تو من هيچم.......

بمان با من.....

بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........

بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............

به وفايم ايمان داشته باش...............

تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را