نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤

پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه

داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر

مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد

آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا

تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام

چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار

ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه

مي‌گرفت.

اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در

درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند.

درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از

شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين

جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را

در ذهن خود مجسم مي‌كردروزها و هفته‌ها سپري شد.

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان

مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد

و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را

با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به

آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به

دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان

خودش ببيند.

در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده

چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند.

پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد

اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببين.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤

خدمت خداي خوب و عزيزم

خدمت خداي خوب و عزيزم سلام‌

اميدوارم حالت خوب باشد و مهربان‌تر از هميشه به من نگاه كني. اگر از حال

من بپرسي هيچ اندوهي نيست مگر دوري از شما و هيچ نگراني‌اي مگر از

خشمت.

اولين نفري را كه به تو نامه نوشت، هرگز نديدم. آخرين نفرش را نيز نمي‌بينم،

ولي خودم را مي‌بينم كه به تو نامه مي‌نويسد در حالي كه تو مي‌داني چه

مي‌خواهم بنويسم. هيچ پست‌خانه‌اي هم آن را پست نمي‌كند.

نازنين! به قدر تمام عددهايي كه نمي‌دانم از سن تو مي‌گذرد، دوستت دارم.

تو برايم نه زياد پيري نه زياد جوان. اين را مي‌دانم آن قدر مسن نيستي كه

حوصله‌ي خواندن نامه‌ي مرا نداشته باشي و آن قدر جوان كه نامه‌ام را

سرسري بخواني.

خدا، من اعتراض دارم، آب‌نبات زندگي‌ام گم شده و مثل بچه‌هايي كه تازه از

خواب بلند مي‌شوند، دنيا برايم عوض شده، لج كرده‌ام، خسته‌ام و دلم گريه

مي‌خواهد. حالا مي‌خواهم از دنياي اطرافم از زمان و مكاني كه برايم صرف

مي‌شود، بنويسم. قصد دارم شكايت كنم، تشكر كنم، خيال دارم درد دل

كنم.

خدا، هزار هزار بار پرسيدم، باز هم مي‌پرسم چرا آدم را آفريدي؟ اصلاً برای

چه؟ مي‌خواستي چه كار؟ با خيال راحت مي‌توانستي به جاي هر آدم هزار

فرشته بسازي. اصلاً چه احتياجي به جادوي آدم! يك سر و دو گوشي كه از

هر ديو هفت‌سر بدتر مي‌شود. من فكر مي‌كنم تو از همان‌هايي هستي كه

سرشان براي اين كارها درد مي‌كند. براي همان‌هايي كه تعريفش را كردي

حسن الخالقين.

ين حرف‌ها حالا چه فايده دارد. به هر حال تو آفريدي و از او قول گرفتي تا

مثل بچه‌ي آدم سرش به كار خودش باشد، اما همه اين كار را نكردند.

مي‌داني تو ما را مثل دانه‌هاي شن و طلاي كف رودخانه در غربال ريختي و

هي تكان دادي تا طلاها باقي بمانند، شن‌ها هم براي لگدمال شدن بروند

ايين.

مي‌دانم چرا هميشه وقتي يك نفر چند بار خرابكاري مي‌كند و حرفي را به او

چند مرتبه متذكر مي‌شوند، به او مي‌گويند مگر با تو نيستم، به بچه‌ي آدم يك

بار مي‌گويند. ولي من فكر مي‌كنم آدم اگر خوب بود همان يك باري كه تو با

همه‌ي ابهت و بزرگي به او گفتي نكن يا فلان چيز را نخور گوش مي‌كرد و

خودش و بچه‌هايش را گرفتار نمي‌كرد.

نتيجه اين كه، آدم با يك بار شنيدن گوش نكرد، چه برسد به بچه‌اش كه

بخواهد حرف يكي مثل خودش را با يك بار گفتن گوش كند. واقعاً كه اين مردم

عجب توقعاتي دارند.

از همه‌ي اين‌ها گذشته، خداي خوب و نازم

عصر من عصر كِل كشيدن جهالت است

عصر انفجار آگاهي‌

عصر اتم‌

عصر من عصر شعرهاي مرده باد، زنده باد

ديوان عشق‌هاي خاك خورده‌

مثنوي‌هاي رقصان ميان گِل‌

عصر من عصر فرياد كتك خورده است‌

احساس شكست خورده‌

طلاق‌هاي قبل از ازدواج‌

عصر من عصر هجي حقوق لگدشده است‌

كشيدن صداي مظلوم له شده‌

نقاشي مداد قرمز روي اسلحه است‌

عصر من عصر پول و غلام تازه است‌

عصر سلطان و شبان‌

عصر رايانه و ماهواره است‌

عصر من عصر فرهنگ دربه‌در

آهنگ‌هاي بي‌خود و بدون سر

حرف‌هاي تكراري پدر

عصر ياد گرفتن حسودي زمين‌

عصر خوب شد دلم خنك شد

عصر برهنگي، گرسنگي، هيچ و پوچ عشق‌

داستان كثيف سياست‌

كار بدون حقوق و رياضت است‌

عصر من عصر نبرد سنگ با گلوله است‌

سرنوشت بدون نقطه‌

مردن در خانه‌ي همسايه است‌

عصر بريدن گلو

تمرين ناخن كشيدن و حرف كشيدن است‌

در عصر من آشناها گم شده‌اند

عصر من عصر دنبال كلانتري محبت گشتن است‌

عصر من تكرار تمام تاريخ لاي زورق طلا است‌

عصر گم شدن علي‌

زهر خوردن مالك‌

رقصيدن اشعري است‌

عصر رفتن توي لاك زندگي است‌

عصر "به من چه مشكل شماست"

عصر دير باور مردن‌

عصر زود باور كشتن‌

آدم شدن‌

وقت زياد براي آدم كردن است‌

عصر من عصر تكه تكه گشتن نقش زمين قالي است‌

آن كه هميشه تو را دوست دارد. 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤

بارونو دوست دارم

بارونو دوست دارم چون تو را به يادم مي‌ندازه و وقي قطراتش رو گونه‌هام

مي‌شينه بيشتر دوسش دارم آخه غرور اشكامو كه شكسته پنهان مي‌كنه.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤

 دلگير نشو

اگر روزي توپت افتاد خونه همسايه و اون پارش كرد دلگير نشو چون يه دوستی

داري كه حاضر قلبش زير پات بندازه تا با اون بازي كني.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤

 

سفارشی (مخصوص)

پنجاه راه براي بازي کردن با اعصاب ديگران

 

1_روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو کوک کنين تا همه از خواب

بپرن! اين روش براي افرادي که غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم

دارن پيشنهاد ميشه.

2_سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها

زود تر راه بيفتند.

3_وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين.

4_وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی

چشمش از يه نفر ديگه بپرسين.

5_کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت

اسکناس هزاري پرداخت کنيد.

6_همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين.

7_جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين.

8_روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه

کيلومتر در ساعت حرکت کنين.

9_وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض

کنين.

10_از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون

بگه.

11_در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين.

12_به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين.

13_وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل

رو ترک کنين.

14_وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين.

15_موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند

روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين.

16_ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين.

17_بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و

نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين.

18_شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين.

19_اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين.

20_وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش

کلاه رفته.

21_صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين.

22_روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين.

23_وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده.

24_وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلی

قديمي بود.

25_چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين.

26_بادکنک بچه ها رو بترکونين.

27_مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و

بهش بخندين.

28_وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند

بيشتر بهش مي ياد.

29_بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين.

30_کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در

آپارتمان رسيدين يادتون بياد! اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره.

31_ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد کنين.

32_توي کنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين.

33_هر جايي که مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! (توی

دستکش دوستتون بهتره).

34_حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين.

35_نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين.

36_دوستتون که پاش توي گچه رو به فوتبال بازي کردن دعوت کنين.

37_عکسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا کنين.

38_پيچهاي کوک گيتار دوستتون رو که 5 دقيقه ديگه اجراي برنامه داره

حداقل 270 درجه در جهات مختلف بچرخونين.

39_با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش

که اونطرف خيابونه رو بپرسين.

40_شيشه هاي سس گوجه فرنگي و سس فلفل رو عوض کنين.

41_موقع عکس رسمي انداختن براي هر کس جلوتونه شاخ بذارين.

42_توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته

بذارين.

43_شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان

خاله سوسکه رو تعريف کنين.

44_توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد

بشين.

45_توي جاي کارت دستگاههاي عابر بانک چوب کبريت فرو کنين.

46_جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض کنين.

47_يکي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق کنين.

48_توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين که هر چي شعر

بلده بخونه.

49_چراغ توالتي که مشتري داره و کليد چراغش بيرونه رو خاموش کنين.

50_ورقهاي جزوه ء 300 صفحه اي دوستتون که ازش گرفتين زيراکس کنين

رو قاطی پاتي بذارين ، يا بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤

جملات قصار

No one can go back and make a brand new start. Anyone can start

from nowand make a brand new endin


هيچ کس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه مي تواند از

همين حالا شروع کنند وپايان تازه اي بسازند.

-------------------------------------------------------------------------------
 
God didn't promise days without pain, laughter, without sorrow, sun

without rain, but He did promise strength for the day, comfort fo

 .the tears, and light for the way

 
خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است.

اما او توان پايداري در آن روزها ، و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده

است.
 
--------------------------------------------------------------------------------------------- 
 
Disappointments are like roud bomps, they slow you down a bit but

 you enjoy the smooth roud afterwards. Don't stay on the bumps too

long. Move on

مشکلات مانند دست اندازهاي جاده اند. کمي از سرعتتان کم مي کنند، اما از

جاده صاف بعد از آن لذت خواهيد برد. زياد روي دست اندازها توقف نکنيد. به

خرکتتان ادامه دهيد.
 
 --------------------------------------------------------------------------------------------


When you feel down because you  didn't get what you want, just sit

 tight and be happy , because GOD has thought of something better

 to give you


وقتي ناراحتيد از اينکه به چيزي که مي خواستيد نرسيديد، محکم بنشينيد و

خوشحال باشيد ، زيرا خداوند در فکر چيز بهتري براي شماست.

-------------------------------------------------------------------------------
  When something happens to you, good or bad, consider what it

means. There's a purpose to life's events, to teach you how to laugh

more or not to cry too hard


 
وقتي اتفاقي برايتان مي افتد چه خوب و چه بد، به معنايش فکر کنيد. در

پشت اتفاقات زندگي منظوري نهفته است، که به شما ياد مي دهد  چطور

بيشتر بخنديد و سخت گريه نکنيد.
 

---------------------------------------------------------------------------------------------
 
You can't make someone love you. All you can do is being someone

who can be loved


 
شما نمي توانيد کسي را وادار کنيد که دوستتان بدارد. اما مي توانيد به

کسي تبديل شويد که دوستش مي دارند.

-------------------------------------------------------------------------------
 
It's better to lose you'r pride to the one you love,than to lose the

one you love because of pride


 
بهتر است غرورتان را به خاطر کسي که دوستش  داريد از دست بدهيد، تا

اينکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهيد.

-------------------------------------------------------------------------------
 We spend too much time looking for the right person to love or

finding fault with those we already love. When instead we should be

 spending the time to love


 
ما زمان زيادي صرف مي کنيم تا کسي را به خاطر دوست داشتن پيدا کنيم يا

خطاي کساني را که دوست داريم بگيريم. اما چه خوب مي شد اگر اين زمان

را براي بيشتر محبت کردن صرف مي کرديم.

-------------------------------------------------------------------------------
 
Never abanden an old friend. You will never find one who can take

his place. Friendship is like wine, it gets  better as it grows older


 
هرگز يک دوست قديمي را ترک نکنيد. جانشيني براي او پيدا نخواهيد کرد.

دوستي مانند شراب است. هر چه کهنه تر، بهتر. 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤

چرا تو

چرا تو باور نداري حرف دل عاشقمو

چرا تو تنها مي ذاري دستهاي سرد خستمو

بيا که با صداي تو، مهر سکوت رو مي شکنم

هزار هزار شعر و غزل نخونده فرياد مي زنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤

خواب

ببين چگونه مرا از خودم جدا کردند

غريبه ها که مرا با تو آشنا کردند

غريبه هاي عزيزي که از نهايت ذوق

مرا به مستي چشم تو مبتلا کردند

مرا به کوه نفس گير عاشقي بردند

و از بلندترين قله اش رها کردند

هنوز چشم من از خواب صبح سنگين بود

که از ميان سياهي مرا صدا کردند

به پشت پنجره سبز و ساده اي بردند

و پلک پنجره را رو به باغ وا کردند

به چشم من گل روي تو را نشان دادند

و در دلم هوس چيدنش بپا کردند

خلاصه، کاش به فردا نمي کشيد آن شب

شبي که چشم مرا عاشق شما کردند








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤

سيب سرخي

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت

ساقه سبز دلم را چيد و رفت

عاشقيهاي مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

چشم از من کند و دل از من بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤

شب را دوست دارم

شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم

نمي گذرد تا  سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به

آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور

اشکهاي یخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را

دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در

شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با

آفتاب قهرم ، چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤

بهتر زندگي كنيم 
 


زندگي يعني تكاپو

زندگي يعني هياهو

زندگي يعني شب نو روز نو انديشه نو

زندگي اموزگار عشق است. چنان زندگي كنيم كه هر كاري از ما سر ميزند

عاشقانه باشد . زيرا تنها چيزي كه در اين دنيا هرز نمي رود عشق است.

عشق متضمن پيروزي‌ است.

تنها عاشق است كه پيروز است، روند عشق بسيار متناقض است.

در اين ميدان اگر مي‌خواهيد پيروز باشيد، بايد هرگز پيروز نباشيد.

عشق هرگز جوياي غلبه نيست، اما همواره غالب است. عشق از آنرو غالب

است كه نمي‌خواهد غلبه كند.

تحميل و غلبه بركسي، خشونت است و دير يا زود مغلوب به فكر شورش

مي‌افتد.

اما وقتي پاي عشق در ميان باشد، طغيان رنگ‌ مي‌بازد .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤

خاطره های من سیاهند

تمام خاطره های من سیاهند
 
با لکه های ریز نورانی

درست مثل آسمان پر ستاره شب

آن روز که تو ستاره صدایم کردی

بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟

جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه

تو از من دروغ بافته بودی

و من از تو

گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند

حالا

چه فرقی میکند که تو مرا سیاه

و من تو را زرد یا سرخ

بافته باشم

ما هر دو پایمال شده ایم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤

سفارشي

راهي به جز تقدير نيست 

از صفر من تا بيست تو راهي به جز تقدير نيست 

دلخوش به استادم نکن حذف اضطراري دير نيست
 
من غايبم يا در سکوت,تو حاضر و در گفتگو
 
من غافل از استاد و درس,تو مي نويسي مو به مو
 
با جزوه و فرمول بيا,تا پاس کنم يک واحدي
 
چيزي نخواندن بهتر از يک شب تلاش بيخودي
 
با عشق در دانشکده جايي براي درس نيست
 
البته ترم هفت و هشت,ديگر مجال ترس نيست
 
دانشجو گر عاشق شود,بي پرده مشروط مي شود

چيزي شبيه آب هويج با کوفته مخلوط مي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤

نبودیم ما

گر نبودیم ما سزاوار قصه های عشق

آن ناسزای قصه منم

حقا سزا تویی

صدام کن بال فریادم نمی ره عشقت از یادم

منی که بی وفایی رو جوابش رو وفا دادم

صدا کن اسممو یک بار

نه با تردید

که با ایمان

تن خشک کویرم من ببار ای نم نم باران

ببار ای ابر بارونی

که خستم از دگرگونی

ببر من را به آرامش که خستم از پریشونی

صدام کن عطر آزادی

تو عشقو یاد من دادی

بگیر دستی که افتاده اگر از پا نیفتادی

صدام کن تا هنوز روزه که فردا مرگ امروزه ....

من عاجزانه گریختم ، از بند ایمانم چه سود

پای گریز از من و رد پا تویی

ناراضی ام از این روز و روزگار خود

اما آن روزن امید من و راز رضا تویی

در ابتدا تو بودی و در انتها تویی

من مجرمم به جرم تو و اینک جزا تویی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤

از خدا خواستم

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،

خدا گفت : نه !

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند ،

خدا گفت : نه !

روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر .

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی

بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

سعادت را فراچنگ آوری .

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

خدا گفت : نه !

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک

تر و نزدیک تر می کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،

خدا گفت : نه !

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از

خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی

لذتی به کف آری .

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤

شده تا حالا ؟

 
شده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟

شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟

شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟

شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟

شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟

شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟

شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كني؟

شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟

شده تا حالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟

شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ

باشه؟

شده تا حالا اه بسه .... ! ديگه خسته شدم از اين شده ها از اين همه تكرار

راسته تكرار تا ابديت اما خدايا به فكر جثه بنده خودش هم بايد باشه شايد

من نوعي نتونم تحمل كنم اين همه سختي اين همه زجر رو تحمل كنم.

چرا بعضي وقتها خدا به ما مي رسه خوابش مي گيره؟

نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم

اما خدا به خدا گريه خودت بسه

بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟

بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعني چي؟

من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري

خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ...

امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد

اما نمي دونم جواب منو مي ده يا نه

ديگه از تنهايي داره گريم مي گيره !

ولي خيلي خسته ام به خدا از همه چيز ...
 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤

 سهل و ممتنع

هستم و نيستم

قانون عشق همين است

آن قدر ممتنع كه هرگز

با آن همه تفكر خالص كه داشتي

قادر به شرح قاعده ي آن نبوده اي

توضيح قاعده

كار فلاسفه است

كاري به اين امور ندارم

من

تنها همين كه شب

با آرزوي بودن تو صبح مي شود

قانون گرم عشق مرا شكل مي دهد

اين قدر سهل كه هرگز

ميدان يك تفكر خالص

قادر به جذب قاعده ي آن نمي شود








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٤

نگفته بودم


نگفته بودم از دلم كه آب مي شود

هميشه لحظه هاي عشق خراب مي شود

به پشت سر نگاه مي كنم هزار بار

تمام هستيم حباب مي شود

به دل نويد عشق تازه مي دهم

عشقهاي تازه هم سراب مي شود

من و شب و فرار و مستي و غرور

شبم به احترام تو شراب مي شود

دو چشم من نخفته تا سحر ز خشم شب

سحر بهانه اش دو لحظه خواب مي شود

دلم به برف قاصدك خوش است و دست باد

و برف چه ساده آب مي شود

بس است سفر حديث تازه اي بگو

به قاصدك بگو دلم كباب مي شود 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٤

Yikilmadim زمین نخوردم


Yoluklara göğüs gerdim سينه ام را در برابر سختي ها قرار دادم

Hep sabrettim kader dedim همیشه صبرکردم وگفتم که طالعم همین

است.

Acılarla çilelerle با تلخی ها و درد ورنجها

Bu günüm bِyle geldim امروز اين طوري رسيدم

Yıkılmadım ayaktayım زمین نخوردم ، سرپام

Dertlerimle başbaşayım با دردهام دست وپنجه نرم می کنم

Zalimlere kötülere ازظالمان وشرو بدیها

Yenilmedim buradayım شکست نخوردم ، همینجا سرپام

Yıkılmadım... acılardan زمین نخوردم از سختیها

Yıkılmadım... yoksulluktan زمین نخوردم از نداری

Yıkılmadım... yalnızlıktan زمین نخوردم از تنهایی

Yıkılmadım...yıkılmadım زمین نخوردم زمین نخوردم

Yıkılmadım... hilelerden زمین نخوردم از نیرنگها

Yıkılmadım... sensizlikten زمین نخوردم از بی تو بودن

Yıkılmadım... bu dertlerden زمین نخوردم از این دردها

Yıkılmadım yıkılmadım زمین نخوردم زمین نخوردم

Sonu gelmez yarınlarda این رنجها در فرداها به پایان نمی رسه

Acılarla doluyum ben arkadaş من لبریز از دردم ای دوست

Her şarkıda hüzünlenen در هر آواز محزون آن

O hasretin oğluyum ben arkadaş من پسر اون رنج وحسرتم ای دوست

Her şarkıda duygulanan در هر آوازی کسی که محسوسه
 
O hasretin oğluyum ben من پسر اون رنج وحسرتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٤

کوير تشنه ي عشق

در کوير تشنه ي عشق من آبي ترين ستاره ام را به تماشا نشسته ام

ديگر نمي خواهم جسدي را که در سردخانه ي قلبم به يادگار نگاه داشته ام

با خود حمل کنم .

هر کجا که ميروم ياد و خاطره اش آزارم ميدهد عذاب مي کشم.

هزاران بار خواسته ام اورا در گورستان ابدي دفن کنم اما......................

ولي هر بار که نگاهم به او مي افتد ناقوس دلم برمي آورد که دست نگه

دار.........

عقلم به من راه سلامت را مي نماياند اما دلم از روي آتش مي گذرد و مرا

مي سوزاند.

هميشه اوست که در من حرف آخر را مي زند و من به حکم او در اتش جهنم

عشق خاکستر مي شوم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

غمگسار

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند                     

                                 تو در میانه خداوند گار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم زعشوه او                    

                                  اگر کنم گله یی غمگسار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند                  

                                  گرت زدست بر اید نگار من باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آ یی                 

                                  دمی انیس دل سوگوار من باشی

سه بوسه کز دولبت کرده یی وظیفه من

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند                     

                                 تو در میانه خداوند گار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم زعشوه او                    

                                  اگر کنم گله یی غمگسار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند                  

                                  گرت زدست بر اید نگار من باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آ یی                 

                                  دمی انیس دل سوگوار من باشی

سه بوسه کز دولبت کرده یی وظیفه من








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

مطمئن باش

مطمئن باش ، برو ...

ضربه ات كاري بود ، دل من سخت شكست ...

و چه زشت به من و سادگيم خنديدي

به من و عشقي پاك ، كه پر از ياد تو بود ...

و به اين قلب يتيم

كه خيالم مي گفت   تا ابد مال تو بود ...

تو برو تا راحت تر

تكه هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

 مطمئن باش ، برو ...

ضربه ات كاري بود ، دل من سخت شكست ...

و چه زشت به من و سادگيم خنديدي

به من و عشقي پاك ، كه پر از ياد تو بود ...

و به اين قلب يتيم

كه خيالم مي گفت   تا ابد مال تو بود ...

تو برو تا راحت تر

تكه هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

 من عريانم , عريانم , عريانم

مثل سكوتهاي ميان كلام هاي محبت عريانم

و زخمهاي من همه از عشق است

از عشق, عشق, عشق

من عريانم , عريانم , عريانم

مثل سكوتهاي ميان كلام هاي محبت عريانم

و زخمهاي من همه از عشق است

از عشق, عشق, عشق

كدامين نگاه برايم فردا را زمزمه می كند؟

من باران عشق می خواهم

و سكوتی به پاكی اطلسی ها

افسوس كه اينجا را

هيچ نشانی از اينان نمی توان يافت

افسوس

به يادت كه مي افتم مي ايي كنار دل تنگيم مي نشيني

بوي لبخند هايت ، بي پناهي ام را خا نه مي شود

و دستان آبيت تشنگي ام را دريا

به يادت كه مي افتم همسايگان را مي بينم و رهگذران را.         

و سفره اي كه مهرباني را آواز مي خواند

همسايگان و رهگذران تو را به خاطر دارند و مرا   كه آن روز تو را به باران سپردم

و تشنه با چند دانه شعر به خانه آمدم

امشب سالگرد باران سپاريمان است

لبخند هايت كنارم نشسته است

نمي دانم امشب

چرا اين همه باران مي بارد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

خاطره

 
دفتر خاطراتمو ، وا می کنم به یاد تو

در میارم از آلبومم ، عکسای یادگاریتو

عکسا تو هی می بوسمو ، زل می زنم به دفترم

عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده در سرم

من هنوزم دوست دارم

زنجیر قفل یاد تو ، از دل من وا نمی شه

طفلکی قلب عاشقم ، فکرته هر جا همیشه

بعد تو روزگار من ، خیلی به سختی می گذره

فکر نکن عاشقت یه روز ، عشق تو از یاد می بره

من هنوزم دوست دارم

کاش خونه قلبمو باز، بیای چراغونی کنی

کاش تو حصار زندگیت ، باز منو زندونی کنی

کاشکی بیای مثل قدیم ، دست تو دستام بذاری

قول بدی این بار که بیای ، باز نری تنهام بذاری

من هنوزم دوست دارم                            








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

پنج قانون خوشبختی

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید
 
قلبتان را از نفرت پاک کنید

ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید

ساده زندگی کنید

بیشتر بخشش کنید

کم تر توقع داشته باشید








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

بي تو هرگز با تو عمر Senle Asla Sensiz Asla

Bito hargez
 
Bato omri

Bito hargez nemikham be arezuham beresam

Bato omri mitunam be harçi mikham beresam

Hayallerim vardi چه خيالاتي داشتم

Umutlarim vard چه اميدهايي داشتم

Gittin yarim kaldi با رفتنت ( آرزوهام ) نيمه كاره موند

Şimdi sensizaim ben الان بي تو موندم من

Ba to cun migiram
 
Dota çeşmam cate

Hameye eşğe man
 
Un dota çeşmate

Bito hargez

Ba to omri

Senle asla  با تو عمري

Sensiz asla بي تو هرگز

Razi beşo be budanam

Bedun ke aşeğet manam

Bito mimiram

Çok ِözledim deli gibi ديوانه وار دلتنگت هستم

Bu hasretin yakar beni  اين آتيش اشتياقت منو ميسوزونه

Gel gör halimi  بيا حال و روزم رو ببين

Nemiduni çi mikeşam az daste to

Tuye hameye dağayeğam

Bebin hanuz be eşğe to

Aşeğamo hamun adame sabeğamü

Şimdi sensiz yapayalniz  اكنون بي تو تنهاي تنها

Sokaklarda tek başima dolaşiyorum  در كوي و برزن بي هدف مي گردم

O gözlerin hep aklimda  چشمانت همواره در فكرمه

Senden başka hiç kimseyi sevemiyorum  بجز تو كسي رو دوست ندارم

Bito man mimiram in delam migire

Bito harca başam hameca delgire

Hayallerim vardi  چه خيالاتي داشتم

Umutlarim vardi  چه اميدهايي داشتم

Gittin yarim kaldi  با رفتنت ( آرزوهام ) نيمه كاره موند

Şimdi sensizaim ben  الان بي تو موندم من

Senle asla sensiz asla  باتو عمري ، بي تو هرگز

Bito hargez bato omri

Senle asla sensiz asla باتو عمري ، بي تو هرگز 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

تا حالا

تا حالا شده بخوای اشک بریزی ، گریه کنی یه عالمه اما نتونی و گلوت از زور

بار بغز بخواد خفه شه ...

تا حالا شده که بخوای با تمام قدرت خدا رو فریاد بکشی و ازش کمک بخوای

که رهات کنه ، به دادت برسه ...

تا حالا شده که دلت بخواد یه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از این همه

چشم انتظاری در بیاره ...

تا حالا شده زیر بار سنگین فاصله انقدر له بشی که دیگه حتی نتونی جیک

بزنی ...

تا حالا شده عشقت و ندید بگیرن و بعد هم ...

اصلا تا حالا شده عاشق بشید من شدم و فهمیدم عشقم مثل همه چیز تو

دنیا واسه همه یه شکل نیست ...

عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوری ، فاصله ، انتظار و شور

مثل غم ، مثل اشک و گرفته و تنگ مثل بغز ، مثل نفسهای کوتاه من و از

جنس من از جنس برزخ ، از جنس مه و بزرگ از قد آسمون هم خیلی بالاتر

شاید هم بیشتر ، عاشقانه اونقدر که دوستم داشت و دارم لطیف مثل

ابریشم ، ابر و تموم مهربونیاش ... تا حالا شده به انتظار شنیدن دوباره ی یه

صدای آشنا روزها ، شبها ،ماهها و شاید سالها به انتظار بشینی که بیاد بیاد ،

برگرده و بالاخره تنهایی تو هم تموم شه یه زمانی بود که می خندیدم ، می

رقصیدم با عشق و بوسه و احساس ... بجای درویشی و تنهایی و های های

بی خبری دامنم پر بود از احساس خوشبختی ، عشق ، عشق ، عشق ...

حالا هم حالم خوبست یه تنهایی دارم به وسعت عشق تو ، یه آرامش و

سکوت محض که اونجا فقط صدای تیک تیک ساعت که می تونه جای تو رو

بگیره ، جای عشقم رو بگیره ، جای نفسهای گرمت و بگیره ...

از وقتی رفتی چشمای کسی دیگه آینه صورتکم نشد ، ا ز وقتی که

رفتی ...وای به روزی که از سفر بر گردی دیگه نمی ذارم بری و تنهام بزاری

هر جا بری باهات می یام ، باهات می یام .... دوسِت دارم ...دوسِت دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

چیست

مرا به آغوشت راه بده ،می خواهم برای اولين با ر ببوسمت ، بيا چشمانمان

را ببنديم ، مي خواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره ميخورد وهر دو از

فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم ، از لذت انتهایی جسممان ،

وجود نا محدود خداوند را با چشمانی بسته تصور كنيم ، چشمانت را باز كن , 

لبهايمان از گرمی شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس، ما

ساعتها ست كه در آغوش يكديگر می گرييم . ای تنها هم آغوش من ، بيا كه

احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام وجسمم را به لذت بوسه ای

نفروخته ام ، بيا كه ميخواهم وقتی دستانت را به روی احساسم می گذاری ،

از فرط لذت ، قطره های اشك بر گونه هايت بدرخشد. ميخواهم با اشكهايت

برتمام احساسم بوسه زنی ، ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند .
 


همه می پرسند چیست در زمزمهء مبهم آب

چیست در همهمهء دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند که تو را می برد

این گونه به ژرفای خیال

چیست در خنده جام که تو چندین

ساعت مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر,نه به آب ,نه به برگ

نه به آبی آرام وبلند,نه به خلوت خاموش

کبوترها ,نه به این آتش سوزنده

که لغزیده به جام,من به این جمله نمی اندیشم

من به مناجات درختان هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک گل شقایق را درسینهءکوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاینده هستی را در گندم زار

ردش رنگ و طراوت را درگونهء گل

همه را می شنوم می بینم من به این

جمله نمی اندیشم , به تو می اندیشم

ای سراپاهمه خوبی

تک وتنها به تو می اندیشم

تو بدان تنها این را تو بدان

تو بیا, تو بمان با من ,تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها

تو بتاب من فدای تو

جای همهء گل ها تو بخند.

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست

خو کرده قفس را میل رها شدن نیست

من با تمام جانم پر بسته و اسیرم

باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست

این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست

 
((بهش بگید که من خیلی دوستش دارم))








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

اسمان هستي

اسمان هستي ات پر نور باد

مكتب سر مستي ات لبريز باد

تا هميشه خوب من جانان من

يادگارت سبزي پرديس باد

بادبان قايقت فر خدا

سايبان خانه ات تنديس باد

خانه گاهت جايگاه اقتدار

عاشقانت تا قيامت پايدار

شعر هايت استواروپر فريب

نور هستي روشني بخش وسخي

نازنينم تا ابد لبريز عشق

از نگاهت عالمي مسرور باد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

 فصل آشنایی


آری ...با نگاه شروع شد.....و با نگاه ادامه یافت.....اما ، اما آیا با نگاه...؟

نه ، نه ، من این را نمی خواهم.

روزها و شب های زیبایی بود .

روزها من بودم و سایه و... شب ها من بودم و مهتاب و...

هر دم یک نگاه... و هر ساعت منتظر آن دم... و هر شب منتظر آن دم...

و دیگر هیچ ...

نگاه های ممتد مانند ستاره های دنباله دار... شاید آغاز فصل آشنایی!!!

مات و مبهوت...سرگشته وحیران...

و همراهی لبخندهای زیبا با نگاه های مهربان .

ساده بگویم : من،من نمی دانم چگونه بگویم که می خواهمش؟

و باز هم نمی دانم که من آیا می توانم

خود را به داستان خنده های زیبا برسانم؟

و آخر هم نمی دانم که چگونه نگاه های سرد خود را

با نگاه های گرمش همراه سازم؟

و اما...انتظارعبور او از فرش چشمان من مرا امیدوار به شبی زیبا می کرد .

گذشت و گذشت و گذشت.

روزها منتظر شب و او می ماندم .

کم کم باور کرده بودم که روزی به سرزمین مهربانی خواهم رسید.

آری، او بهانهً خوبی بود . بهونه ای برای دوستی من با خدا...

آه ، خسته شده بودم . و منتظر گفتن گفته ای که از گفتنش می ترسیدم.

اما ، من عاقبت گفتم.

خدا می داند که زیباترین سلام دنیا را من آن شب گفتم .

ما نمی دانستم جواب مرا به کدامین صورت خواهد داد؟

آیا خشم ، آیا نفرت ، آیا هم نفرت ، هم خشم؟

چه زیبا بود... سلام را علیک گفت.

پاهایم سست شده بود . دیگر نمی توانستم بایستم .

اجازه گرفتم و گفتم که ... گفتم که ... من ، من ، تو را ، تو را می خواهم.

او می دانست که خواستنش دوای درد من است .

_ و من هم می دانستم خواستنم مرهمی بر درد دل اوست._

نیمکت زرد تنهایی من ، ما را به میهمانی خود دعوت می کرد

و ما هم او را به هم نشینی و هم صحبتی.

اما... سکوت بیداد می کرد. صدایی شنیده نمی شد ،

حتی زوزهً باد خشمگین هم ... !

میهمانی عجیبی بود . من لبریز از خواستنش بودم .

نمی دانستم حرفهایم را چگونه آغاز کنم؟

شاید حرف هایم خوب نباشد. عاقبت گفتم بسم اللّه و دل به دریا زدم و ...

چه قدر حرف می زنم . هیچ کس نیست مرا بگیرد ؟

خودمونی بگم : جو مرا گرفته بود .

دیگر نگفتم و او گفت . و باز هم گفت...

حال بیش از روزهای قبل هم دیگر را باور کرده بودیم .

آیا من و خنده با هم آشناتر خواهیم شد؟ و آیا من را می پذیرد ؟

یک روز ... دو روز ... شاید فکر کردن ؟

نمی دانم . شاید فکر کردن بهانه ای بیش نبود؟ نمی دانم!

اما ، اما او قبول کرد ...آری، او دعوت مرا اجابت کرد ...

شاد بودم ، خوشحال تر از پرنده ها .

با تمام وجود منتظر روزهای و شب های با تو بودن بودم .

حال ، چند صباحی می گذرد از آن ایام .

اما من ... باز هم حیران تر از آن روزها هستم.

آری ، روزهای خوبی بود . ایا قصه خنده های زیبا مرا پذیرفته است .

و لیلای عشق مرا مجنون خود کرده است ؟

ای خدای من آیا این داستان حقیقت دارد ؟

و اما امروز می گویم : تو را من دوست می دارم .

من و... دوست بودیم و همدیگر را دوست داشتیم

و امروز دوست هستیم و یکدیگر را بیشتر دوست داریم .

آری، من و مهربانم عاشق شده ایم . اما ، نه می داند

و نه می دانم فرجام این عشق چیست ؟

من امید دارم به فردایی بهتر با او ...

و هراسانم از روزی که او کنار من باشد !

شب و روز از پی هم می گذرند ...من او را در کنار خود دارم

و بیش از هر چیز دیگری او را می خواهم

ولی می گویم : کاش آن روز هرگز نیاید که آن روز

تو ، ای دوست من دوست نداشته باشی که من باشم .

کاش پایان قصه من و تو را می دانستم .

کاش ، کاش آخر قصه ما مثل آخر داستان شیرین و فرهاد نباشد.

اما تو ...

تو این را بدان : اگر روزی تورا نداشته باشم ،

آن روز از عشق تو ، من می میرم .

کاش هر روز من دیروز می شد . دیروزی که

می دانستم تو در کنار من هستی ... و ما در کنار هم .

و باز هم می گویم و با تمام وجود فریاد می زنم :

من امروز تو را برای تو دوست دارم

و من تو را اینک بیش از پیش می خواهم .

حرف آخرم را به تو بگویم : من تو را دوست دارم .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

آنکه می گذشت

آنکه می گذشت روزی

به شیشه کوبید و گفت

نسیم می گذرد تماشا کن

ببین حدیث دیگران که رفته از نظر

جای پای لحظه های رفته را تماشا کن ....

من نگاه کردم به شیشه های زمانه

هر آنچه می گذشت می دیدم

مسیر بود و راه بود و انسانها

شب بود و روز بود و من بودم .....

پشت قاب خاکی دیروز

عکس من بود با کسی که دیگر نیست

می نوشتم به خط پاییزی

اسم من هم زمان دیگر نیست.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

با من منشين

من از آن غفلت معصوم تو اي شعله پاك

بيشتر مي‌سوزم و دندان به جگر مي‌فشرم

منشين با من - با من منشين

تو چه داني كه چه افسونگر و بي‌پا و سرم

تو چه داني كه پس هر نگه ساده من

چه جنوبي - چه نيازي - چه غمي‌ست

يا نگاه تو كه پر عصمت و ناز

بر من افتد چه عذاب و ستمي‌ست

دردم اين نيست ولی

دردم اين است كه من بي تو دگر

از جهان دورم و بي‌خويشتنم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤

 مثل من هرگز


مثل من هرگز کسی عاشق نبوده

سوختن از عشق را لایق نبوده

از توام بر آتش و خاموشم از تو

تا نگوئی بر وفا صادق نبوده

هر چه میسوزم تو میگوئی کم است

قصه ام ورده تمامه عالم است

پس چرا آزردنم را دوست داری

حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟

هر چه را میخواستی از من بدست آورده ای

مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده ای

منکه دنیا را به پایت ریختم

زندیگیها را به پایت ریختم

من که با خوب و بده تو ساختم

آبرویم را به خاک انداختم

دیگر چه خواهی ؟

من که همچون بت پرستیدم ترا ....

هرکجا رفتم فقط دیدم تورا ....

با تمام گریه ها از دست تو ...

میشکستم بغض و خندیدم تورا ...

پس چرا آزردنم را دوست داری

حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

دليلدليل

يه آدم معمولي ام  نه خيلي خوب نه خيلي بد

يه آدمي كه اشتباه كاشكي ازش سر نمي زد

اما بايد ياد بگيرم  گذشته ها نداره سود

مي خوام بگم، عزيز من! قصد من آزارت نبود

مي خوام كه اين حقيقتو بدوني قبل رفتنم

من يه دل نو دارم تا خودمو عوض كنم

دليلي واسه زندگي  براي يك شروع نو

و اون دليل نو شدن كيه؟كيه به غير تو؟

من به تو بد كردم،عزيز! معذرتم رو بپذير

هميشه همراه منه اين غم و شرم ناگزير

منم كه باعث شدم اون  مصيبتا سرت بياد

كاش واسه جبران اونا دنيا به من امون مي داد

دلم مي خواد اوني باشم  كه اشكاتو پاك مي كنه

دلم مي خواد اوني باشي كه گوش حرفاي منه

من يه دليل نو دارم  براي تغيير خودم

اون روي خوبمو مي خوام  حالا بهت نشون بدم

من يه دليل نو دارم  براي يك شروع نو

و اون دليل نو شدن كيه؟ كيه به غيرتو








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

مرا طاقت نيست!


خدايا چگونه مي تواني بي قراريم را ببيني؟

من که سرتا پا نيازم به تو و مهر تو

يعني رحمت تو از مهر مادران کمتر است؟

تو که سايه رحمتت هيچوقت کوتاه نبوده!

به من بگو،

گناهي کردم که در مرام تو توان بخشيدنش نباشد؟

شرمم باد از اين کوه گناه

که هر کارش مي کنم قله اش آفتابيست!

چگونه فريادت کنم تا اين سکوت سنگين را بشکني

و با لبخندت آرامم کني؟

خدايا

تا حال همه خواندن ها از تو بوده و اجابت نکردن ها از من

زمين تا آسمان فرق است ميان روبرگرداندن همچون من اي و اجابت نشنيدن

از تومرا طاقت اجابت نشنيدن از تو نيست!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

دلت تنگ است ميدانم

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شکسته است مي دانم ، زندگي

برايت عذاب اور است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما

براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …

گريه نکن که اشکهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي کند ، گريه

نکن که چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،

دواي درد تو گريه نيست!

بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نکن...!

با تنهايي باش اما اشک نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني که

تنهايي!

گريه نکن که اشکهايت مرا نا آرام ميکند .! گريه نکن چون گريه تو را

به فراسوي دلتنگي ها ميکشاند ! گريه نکن که چشمهايم طاقت اين

را ندارند که آن اشکهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت

ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند که اشکهاي چشمهايت را از

گونه هايت پاک کنند .! گريه نکن که من نيز مانند تو آشفته مي شوم!

گريه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!

حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست که از اشک ريختن

خيس و خسته شود؟

اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي

باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يک چيز از تو

ميخواهم که دوست دارم به آن عمل کني و آن اين است که ديگر

نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشک

ريختن را ندارد ، آن اشکهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت

نگه دار ، بگذار اين اشکها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نکن

چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشکهايت را

ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!

وقتي اشکهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !

وقتي اشکهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي

اشک ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض

آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق

خسته از پرواز !

گريه نکن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشکهاي گذشته را از

گونه هاي نازنينت پاک کنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،

سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم

زمزمه کن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!

با گريه خودت را خالي نکن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با

گفتن درددلت به من خودت را خالي کن تا دل من نيز خالي شود!

ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشک از چشمانت سرازير مي

شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه کن چون اين درد دلي بود که

من نيز با چشمان خيس نوشتم!

هنوز هم پريشانم ، هنوز هم پشيمانم ، هنوز هم قطره اي از اشکهاي زمانی

جدايي ام با تو در چشمانم ديده مي شود !

هنوز هم ياد و خاطره هاي با هم بودنمان در ذهنم تکرار مي شود .

هنوز هم پشيمانم از اينکه عاشقت شدم ، پشيمانم از اينکه خودم را در اين

منجلاب عاشقي رها کردم . پشيمانم از اينکه نيامدم و به تو کلمه دوستت

دارم را بگويم!

تو رفتي ، بدون هيچ حرف ناگفته ، و بدون هيچ سختي !

رفتي، خيلي آرام ، چون عاشق نبودي ، رفتي خيلي زود چون مرا دوست

نمي داشتي!

اما من عاشقت بودم ، من ديوانه ات بودم … قلب مرا را شکستي و خودت

نيز با کوله باري از اميد به سوي مرز خوشبختي ها روانه شدي !

هنوز هم تکه هاي شکسته شده احساس محبت و عشق در قلبم ديده می

شود.

هنوز هم خورده شيشه هاي شکسته پنجره اي که رو به امواج درياي دلت

بود در قلبم ديده مي شود! هنوز هم خسته ام ! هنوز پريشانم ، و هنوز آن

احساس سياه غم وغصه در قلب من نشسته است! قصه من و تو قصه

عشقي بود که تنها در قلب من احساس مي شد!
 
پيشمانم از اينکه قلبم آن احساس عشق و محبتش را درون خودش نگه

داشت و آن را فاش نکرد!

اما ديگر به دنبال فاش شدن آن راز نخواهم رفت! در يک نگاه عاشقت شدم

لحظه ها و ساعتها در کوچه خاطره ها قدم ميزدم تا تو را ببينم ، سالها و

روزها انتظار کشيدم تا قلبت را روزي به من هديه دهي ، اما تو غرورم را

شکستي ، عشقم را کشتي ، و قلبت را به کسي ديگرهديه دادي!

نمي توانم بگويم لعنت به تو ! و نميتوانم بگويم لعنت به من!

تنها مي توانم بگويم نفرين به اين سرنوشت ! اينک با کوله باري از غم و غصه

اين کوچه بي محبت را ترک ميکنم تا ديگر خاطرات گذشته که با هم بوديم و

از هم مي گفتيم در ذهنم تکرار نشود.پس خدانگهدار اي کوچه خاطره ها!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

خدای من

اي خدا من!
 
من کورکورانه تو را بندگي ميکنم

صحيح!

امّا حق را به من بده!

که آخر

کيست که در مقابل چنين نوري کور نشود؟
 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

پنجره را باز ميكنم

در آغوش آسمـان فرياد ميزنم ...

حضور آسمان گاهي چون بادي موافق در افكارم رخنه ميكند

و پريشاني موهايم را بهانه اي ميشود ...
 
زوزه هاي دلواپس انتظار 

زير بار سنگين قدم هايم ناتواني خود را خش خش ميكنند 
 
تاريكي آرام از فراز كوهها فرود مي آيد
 
امشب از جنس فريادم

از جنس نيـــاز ...
 
در دالان هاي تاريك ترديد كورسوي كوچكي از اميد اما

هنــوز نفس نفس ميزند 
 
امشب همدوش تاريكي ام ...

فرياد به هر چه تاريكي 

كه مرا اين چنين سخت در آغوش گرفته است ...
 
فرياد به تو اي دل

تا باز ماني ز سوختن

و فرياد به تو اي چشم هاي من

كه هنوز و هميشه در اين بغض دردناك غلت می خوريد ...
 
فرياد به قفل اين سكـــوت كه هنوز بسته است

و اي آسمـــان فرياد به بادهايت كه اينگونه بر گونه هاي خورشيـــد سيلی

مي زنند. 
 
و اي بادها فرياد به شما که به آفريننده تان بگوييد

گناه خورشيد چه بود كه اينگونه به شلاق كشيده شد؟ 
 
امشب خورشيد در حسرت پــرواز بيدار است 

امشب خورشيد گيسوانش را به باد خواهد داد

تا شايد شاخه درختي تكيه گاهش شود

و ترانه اي يابد از رهايي

تا نجات اين چشم هاي ساكت خاموشي

كه هيچ گاه پلك نمي زنند ... 
 
امشب خورشيد تشنه نور است

و آسمــان روزي ، در هراس گم شدن هميشه خورشيد در برفها

خواهد ماند . . .

روزي كه خورشيد 

براي هميشه در انجماد مبهم برف ها گم ميشود . .  
 
آه .  .   .     . 

كاش تاريكي می گذاشت خورشيد براي هميشه در آغوش آسمانش بماند

گوش كن!   چگونه می خندند ستاره ها در نبود خورشيد !!!
 
امشب خورشيد همدوش سحر تا هم آغوشي نور پــرواز خواهد كرد

گرچه براي پرواز آسمان تاريك است و دستان خورشيد خسته

اما درون آسمان هنوز آتشي روشن است

كه امنيت رفته را باز مي آورد

و ترانه اي به گوش ميرسد كه از نخستين سكوت جهان مي آيد ...

ظرف آبي بايد برداشت

عكس آسمـــان و خورشيـــد درون کاسهء آب هم 

بدون شك زيباست
 
و اين تصوير شروع داستاني ست كه تا ابد ادامه مي يابد

گرد تو ميچرخد

و در من تمام ميشود ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

جا پاي خدا

خوابي ديدم.

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم. بر پهنه آسمان صحنه هايي از

زندگي ام برق زد.

در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديگری

متعلق به خدا.

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن

نگاه کردم.

متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا

روي شن بوده است.

همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام

بوده است.

اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم:    “خدايا تو

گفتي اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت

ترين دوران زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت. نمي فهمم چرا هنگامی

که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي.”

خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم وهرگز تنهايت نخواهم

گذاشت. اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديدی بود زماني بود که تو را

درآغوشم حمل مي کردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

حجم سرخ نگاه

قدر قلب زمان را چه كسي ميداند

آدمي رفت و گذري نكرد به آينده

حاجت دل شكستگان را چه كسي ميداند

من و من هاي من به درك واصل شد

رمز من هاي نهان را چه كسي ميداند

در اين مردابهاي بي نشاني

راه نوراني وبي مُهر وعيان را چه كسي ميداند

منم و گرد و غباري به تنم

خانه عشق و صفا را چه كسي ميداند

خسته و رنجور از بي راهة راه

منزل ساده دلان را چه كسي ميداند

چه كسي ميداند پرسشم ديگر چيست

شيشه عمر خزان را چه كسي ميداند؟؟؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

دل تنگی

دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست داده ام چشمانم گريانند براي هر آنچه

نداشته ام دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد و روحم

شوق پرواز دارد همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي از ميان انگشتانم

رها شد و به آسمانها رفت تا همبازي فرشته ها شود .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

يک جمله

هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را

ببخشي.بدان که آن از کوچکي روح توست نه از بزرگي گناه او.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

 چند چيز

 
دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ .

دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران .

چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را

سر نماز و چشمت را در خانه دوست.

 
اگر تنها ترين تنها شوم ، باز هم خدا هست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

چند نكته ارزشمند از بزرگان  

هر روز به سه نفر اظهار ادب كن

در هر بهار گلي بكار

در حمام آواز بخوان

بي هيچ علت خاصي بگذار بهت خوش بگذرد

بعد از مصرف ، در خمير دندان را ببند

همه لباسهائي را كه ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي به خيريه ببخش

شريك زندگي ات را با دقت انتخاب كن ، نود و پنج درصد خوشبختي ها و

بدبختي هاي زندگي ات ناشي از همين يك تصميم خواهد بود.

ساعتت را پنج دقيقه زودتر تنظيم كن

هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد

هنگام صرف شام تلويزيون را خاموش كن

در جهت تعالي تلاش كن نه كمال

شرافتمند باش

بيش از حد لازم مهربان باش

عاشق پيشه باش

به ديگران فرصتي دوباره بده ، نه سه باره

مواظب سرعتت باش

كمتر در قيد اين باشه كه چه كسي حق است ،بيشتر در اين قيد باش كه چه

چيزي حق است.

در اولين نظر فريب نخور

يك ظرف غذاي پرندگان بخر و آن را در جائي قرار بده كه از آشپزخانه ببيني

بگذار همه چيز ساده باشد غر نزن

طوري زندگي كن كه بتوانند روي سنگ قبرت بنويسند متاسف نبود

هرگز آخرين قطعه شيريني را نخور

دوستي پيدا كن كه يك وانت داشته باشد

درخصوص سه دين ديگر به جز دين خودت اطلاعاتي كسب كن

صداي خنده والدينت را روي نوار ضبط كن

از گفتن نمي دانم نترس

ارزش هر لحظه را با فكر كردن به لحظه بعد از دست نده

با عشق ازدواج كن

قهرمان كسي باش

وبه مادرت تلفن كن

همیشه خندان باشید








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

تا کدوم ستاره

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم

تا کجا بی خبر از حال تو باشم

مگه میشه از تو دل برید و دل کند

بگو می خوام تا ابد مال تو باشم

از کسی نیس که نشونی تو نگیرم

به تو روزی میرسم من که بمیرم

هنوزم جای دو دستات خالی مونده

تا قیامت توی دستای حقیرم

خاک هر جاده نشسته روی دوشم

کی میاد روزی که با تو روبرو شم

من که از اول قصه گفته بودم

غیر تو با سایه م نمی جوشم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

Belalim عزيزم

Belalim عزيزم

Yine hasretli bir güne دوباره به یه روز پرحسرت

Giriyorum hayalinle با خیالت وارد میشم

Akl‎mdan ç‎km‎yorsun belal‎m از ذهنم بیرون نمیروی

Sensiz geçen akamlarda شبهای که بدون توبگذره

Yine ba‏‎m belalarda بازم در رنج و درد به سر می برم

Mutlumusun oralarda belal‎m در اونجا آیا خوشبختی عزیزم

Belal‎m عزيزم

Yaban çiçeًim گل صحرایم

Belal‎m عزيزم

A‏k‎m gerçeًim عشقم ، حقیقتم

Belal‎m عزيزم

Tek sevdiceًim تنها عشق من

Belal‎m ah... yaral‎m رنج كشيده من، رنج کشیدۀ من

Sevdiًim dert ortaً‎ms‎n عشق من تو شریک رنجهام هستی

Hazan‎ms‎n bahar‎ms‎n sen benim tek varl‎ً‎ms‎n پاییزوبهارم تو هستی

هستیه من تو هستی

Sensiz geçen ak‏amlarda شبهای که بدون توبگذره

Yine ba‏‎m belalarda بازم در رنج و درد به سر می برم

Mutlumusun oralarda belal‎m در اونجا آیا خوشبختی عزیزم

Belal‎m عزيزم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

چرا شكسته دلت

همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها

پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در

لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن

پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من از قله

نمی آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه

باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من

كوله بار خويش را بسته ام .
 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤

يادم باشه

يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم كه ياد بگيري كه يادم

بياري كه هميشه به يادتم و يادت هيچوقت از يادم نميره. اين رو يادت نره.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٤

طعم چشمهاي تو

تنهائيم را که ميچشم ..

طعم چشمهاي تو را ميدهد 

باران تمام ميشود   

و من هنوز به فکر خاطره ها هستم....

                                          

                                         








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٤

ديگر نميتوانم

ديگر نميتوانم با تو بمانم

همين عصر خواهم رفت

قضاوت کارهايم بماند برايه روز محشر

خود را ويران کرده و ميروم

تو خود را به زحمت مينداز

با تو وداع نخواهم کرد

از ميان انگشتانت

همچون آب،جاری شده،خواهم رفت

تو بعد از اين لزات بسياری خاهی برد

من نه جسمم باقی خاهد ماند نه سختيهايم برايه تو

و اين بار شکايتی نخواهم کرد

دندانهايم را به هم ميفشارم و ميروم

خود را به بلا افکنده و ميروم

همچون گلوله ، همچون بمب

همچون کوه خود را منفجر کرده و ميروم

همه چيز را اينگونه به پايان خواهم رساند(اينگونه محو خواهم شد)

اين عشق را دريده خواهم رفت

وداعم گرم و صميمی نخواهد بود

درها را پشت سر بر هم خواهم زد و خواهم رفت

ترانه ای را که برايت نوشتم

در سازم شكافته،خواهم رفت

من گريه نميکنم اين را خود ميدانی

رويم را پوشانده و خواهم رفت

از پرندگان از سگها

از عزيزم گريخته خواهم رفت

هر چه را که از تو به امانت دارم

به جايش برگردانده و ميروم

خود را برايت لوس نميکنم

قلبم را له کرده خواهم رفت

برايت وصيتی نمينويسم،از من گلايه مکن

*گلوله را بز سرم خالی کرده خواهم رفت*

اينم ترجمه post قبلی .....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٤

seninle duramam

Artık seninle duramam

Bu akşam çıkar giderim

Hesabım kalsın mahşere

Elimi yıkar giderim

Sen zahmet etme yerinden

Gürültü yapmam derinden

Parmaklarım üzerinden

Su gibi akar giderim

Artık sürersin bir sefa

Ne cismim kaldı ne cefa

Şikayet etmem bu defa

Dişimi sıkar giderim

Bozar mı sandın acılar

Belaya atlar giderim

Kursun gibi mavzer gibi

Dağ gibi patlar giderim

Kaybetsem bile herşeyi

Bu aşkı yırtar giderim

Sinsice olmaz gidişim

Kapıyı çarpar giderim

Sana yazdığım şarkıyı

Sazımdan söker giderim

Ben ağlayamam bilirsin

Yüzümü döker giderim

Köpeklerimden kuşumdan

Yavrumdan cayar giderim

Senden aldığım ne varsa

Yerine koyar giderim

Ezdirmem sana kendimi

Gövdemi yakar giderim

Bettua etmem üzülme

Kafama sıkar giderim

دفعه بعد ترجمشو براتون ميزارم ....  

                                    








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٤

من

من.........کاري ندارم با اشکاي تو

من.........نمي ميرم ديگه براي تو

من.........نمي ريزم اشکي به پاي تو

من.........خسته شدم ديگه به جون تو

من.........جون سپردم توي زندون تو

من.........مي خوام برم ديگه بدون تو

اينو ميدونم بدون تو شبها با غمها مهمونم

تو نباشي پيشم بي تو من ويروونم

خداحافظ اي يار..........مهربونم

حالاکه رفتني ام با کوله بار خاطره

نمي خوام حتي بياي يه لحظه پشت پنجره

به خدا راه من و تو عزيزم جدا شده

سهم من از عشق تو گريه بي صدا شده

نه ديگه نمي شه.......با تو نمي شه

مي دونم نمي تونم

نه ديگه نمي شه.......واسه هميشه

بزار تنها بمونم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٤

من از تو

من از تو آرامشي مي خواستم تا جسم و جانم را تسکين دهد و روانم را برای

کار و تلاش و حرکت وپويايي آماده نمايد.

اما چه بگويم و چگونه بنويسم در تو يافتم در لحظه هاي با تو بودن به آن

آرامش شيرين زندگي رسيدم.

حضور تو مرا رام و آرام کرد و من در مقابل تو نشستم و مات ومبهوت تو شدم
نمي داني چه احساسي در آن لحظات داشتم چه پروازي چه معراجي چه

صعودي چه خلسه ايي تو هميشه مرا اشباع مي کني .

تو مرا مي فهمي تو خطاهاي مرا ناديده مي گيري تو نقاط ضعف مرا به رويم

نمي آوري تو مرا تضعيف نمي کني.

چقدر تو بزرگي و چقدر من مبهوت تو

گاهي اوقات که تو گرفتاري و نمي تواني مرا بپذيري چه بر من که نمي گذرد

چه اظطرابها و نگراني ها دغدغه ها و انتظارها که دنيايم را متلاطم نمي کند

و رشته زندگي را از دستم نمي گسلد.

شب از نيمه گذشته است حتما تو در خواب نازي و من فردا مسافرم کاش در

اين سفر مرا همراهي مي کردي.

                                          








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳۸٤

تعبير


مي خوام فلاني تو بگي تعبير فال من چيه؟
 
ديشب که روي بوم دل، مرغ دل ُصدازدم

سر دو راهي دلم، اسم تو رو صدا زدم
 
رفتم کنار پنجره تا فال حافظ بگيرم

براي مرهم دلم اومد که: بايد بميرم

اومد: فراموشت نشه! دلت اسير کس نشه !

يه وقت دلت رو نبره آخر سر جا بزاره
 
گفته بودم درِ دلُ به روي کس وا نکنم

براي هيچ دلي يه وقت، خودم رو رسوا نکنم
 
از اينکه عابري يه وقت قدم به قلبم بزاره

بعدِ يه مدتي بره فقط يه اسم جا بزاره
 
قفلي به روي دل زدم مثل تموم بي دلا

کتاب عشقُ خط زدم ورق ورق چه بي صدا
 
ديگه تو راه زندگي کسي دلم رو نديده

هر کي گذشته ها اومد صداي عشقُ نشنيده
 
جواب سلام هيچ کسُ با مهربوني ندادم

سلام گرم کسي رو با گرمي دل ندادم
 
ديشب دوباره ديدمت، بودي مثه گذشته ها

بازم ديدم تک گل سرخ، واشده زيرِ نامه ها
 
تا اومدم بازم برات از غصة دلم بگم

از مهربونيات بگم از خوبياي تو بگم
 
ديدم کنار پنجره يه فال حافظ مي گيرم

گفته بودم يه عادته که بي وجودش مي ميرم
 
اومد: فراموشت شده!؟ دلت اسير چي شده؟

اصلا بگو که اين روزها دل تو مالِ کي شده؟
 
قفل دل تو سنگي بود! اينُ خودت گفته بودی

يادت مي ياد گذشته رو؟ عشقُ ز دل رونده بودي
 
روي تمام ذهن من حک شده جاي يک سئوال

حک شده روي خاطرم تعبير زيباي يه فال
 
منتظرم خودت بگي مي خواي بري يا بموني؟

براي قلب عاشقم بگو تا آخر مي خوني؟
 
اول و اخرش بگو سلام هر شبت چيه؟

تو راه عشق و عاشقي طرف حساب تو کيه؟
 
هدف چيه ، طرف کيه جواب سلام تو چيه؟

نگي يه وقت تو قلب من پر از چيزهاي خاليه
 
نگي يه وقت، خيالي نسيت يه روز دل تو بشکنه

بگي که ارزشي نداشت دلم واست زياديه
 
تعبير تو هر چي که بود مي خوام صدايي بکنم

تو دستتُ بالا بگير مي خوام دعايي بکنم
 
هر جاي دنيا که مي ري مي خوام که باورت بشه

مي خوام بگم خدا جونم الهي که خوشبخت بشه








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳۸٤

کاش

کاش اي تنها اميد زندگي

مي توانستم فراموشت کنم

يا شبي چون آتش سوزان دل

در لهيب سبز خاموشت کنم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳۸٤

ديدار تلخ

به زمين مي زني و مي شکنی

عاقبت شيشهء اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي آتش جاويدي را

ديدمت واي چه ديداري

اين چه ديدار دل آزاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

که مرا با تو سر و کاري بود

ديدمت واي چه ديداری

نه نگاهي نه لب پرنوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

اين چه عشقي است که در دل دارم؟

من از اين عشق چه حاصل دارم؟

مي گريزي ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم

باز لب هاي عطش کرده من

عشق سوزان تو را مي جويد

مي تپد قلبم با هر تپشی

قصهء عشق تو را مي گويد

بخت اگر از تو جدايم کرد

مي گشايم گره از بخت چه باک

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بکشد تا سرا پردهء خاک

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردي ای عشق

شعر من شعلهء احساس من است

تو مرا شاعر کردي اي عشق!!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳۸٤

چگونه باور کنم

چگونه باور کنم لحظه هاي بي تو بودن را. شب و روز ديدهء حسرت باورم بر

سنگفرش خيابان مي لغزد و فکر کردن به لحظات دردناک جدايي چون تيشه

اي بر جان خسته ام فرو مي رود . چشمانم هر سايه را به اميد ديدن قامت

استوارت مي بلعد. آخر مي داني تو برايم چه مفهومي داري؟داستان

شيدايي پروانه به گرد شمع را شنيده اي؟ من آن پروانه ء پر و بال سوخته

بودم که هر دم به گرد شمع وجودت مي گشتم تا پر و بال خويش را بسوزانم

و از حرارتت نيرو بگيرم . اي ديده گان حسرت زده به چه مي نگريد؟ به راهی

که او باز نخواهد گشت يا به غروب قلب بيمارم . اي خوب من , اي مهربانم آيا

شود روزي که تو مسيح وار بر من رخ نمايي و من با عطر نفسهاي تو زندگی

دوباره اي را آغاز گر شوم در اينجا جز سکوت و مرگ چيزي نيست. خانه در

انزواي سرد خود تو را فرياد مي زند نمي دانم چرا دلتنگم من در اين کوير

محنت زده پژمرده ام , افسرده ام, پرندگان آواز غم سر دادند و من در اين

محنتگاه نشان از تو مي جويم . بي تو خورشيد بر من نمي تابد بي تو زندگی

سرد است بي تو بهاران خزاني بيش نيست بي تو گل هاي گلدانم نخواهند

روييد بي تو حتي خورشيد هم بر سينه ء آسمان نخواهد درخشيد بي تو

حتي پرندگان هم نخواهند خواند. بيا که دستان يخ زده ام نيازمند توست ,

تويي که قلبي به پاکي و زلالي چشمه ساران داري. بر من طلوع کن , طلوع

کن تا بار ديگر با حرارتت زندگي را از سر گيرم که بي تو من مرده اي بيش

نيستم بر من طلوع کن تا حيات جاويد يابم و در لحظه لحظهء عشق تو اشباع

شوم , اي فرشتگان رحمت الهي اي سپيد بالان پهن دشت نيلي آيا مي بينيد

که ناله هاي جانسوزم چون فواره هاي خشمگين و رها شده از ظلم و اسارت

به سوي او در حرکت اند.اين آب هاي خروشان که درون کوهساران جاری

است اشک ديدگان من است. اي فرشتگان آسمان اي پيام آوران نور دردی

استخوان سوز در سينه ام پنهان دارم که جز الله کسي از آن آگاه نيست ای

سروش غيبي به پروردگار بگو سوگند به هستي که هستي از اوست سوگند

به يگانه معبود عالميان که تا پايان عمر از او دست بر نخواهم داشت اگر چه

ممکن است جسممان از يکديگر جدا بماند اما تا پايان آخرين ضربان حيات قلبم

ياد و خاطرات او را در خود جاي خواهم داد. آنان که دوست داشتن را مسخره

مي کنند و عشق را زشت و مزموم مي پندارند ,آنان که محبت و صفا را با

نيرنگ و ريا در هم آمي ختند همانان که عشق و مهرورزي را استهزار می

گويند همانان که الطاف و عواطف را باور دارند اما با تنگ نظري همانند سيم

خارداري مرز عشق را به تصرف خود در مي آورند,بدانند و آگاه باشند که علی

رقم صفات ناپسندي که در وجودشان هست اگر ژرف و بدون اغراق ورزي به

خويشتن خويش ردپايي از عشق را درون خود خواهند يافت . اگر عاشقی

بميرد از خاکستر وجودش هزاران گل عاشق خواهند روييد و خهان را سراسر

گلهاي شقايق احاطه خواهند نمود . پس بيا جستجوگر باشيم و با هم واقعيت

عشق را درک و لمس کنيم .

مي دانم که امروز حوصله ام را نداري و آدمهاي اطرافت کلافت کردن اما حتم

دارم که اين سطر هاي آرام را مي خواني و چشمه هاي مواج احساساتت را

در آئينه شکسته ء حرفهاي من تماشا مي کني . شايد باور نکني اما از من

فقط همين کلمه ها که با شوق به سوي تو بال مي زنند باقي مي ماند و

خودکاري که هيچ گاه آخرين حرف هايم را براي تو نمي تواند بنويسد و

جوهرش پايان مي پذيرد.

شايد يک روز وقتي مي خواهي احوال روزنامه را بپرسي  عکسم را در

صفحه سفر کرده ها ببيني شايد کودکي با شيطنت اعلاميه ء سفر بی

بازگشتم را از ديوار سيماني کوچه شان بکند. تمام دغدغه ام اين است که آيا

بعد از اين سفر , همچنان مي توانم با تو حرف بزنم آيا دستي براي نوشتن و

قلبي براي تپيدن خواهم داشت . شايد باور نکني اما دوست دارم مدام برای

تو بنويسم بعضي وقتها که کلمات را گم مي کنم دوست دارم هر چه که در

اين دنياي خاکي وجود دارد کلمه شوند تا بهتر بتوانم بنويسم دوست دارم به

هيبت کلمه اي نجيب در بيايم تا رهگذران زير آفتابي نارس مرا زمرمه کنند .

مي دانم خسته اي اما دوست دارم اجازه بدهي کلمه هايم لحظه ای

روبرويت بنشينند و نگاهت کنند.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳۸٤

حس نکرد

در تمام لحظه هايم هيچکس خلوت تنهاييم را حس نکرد

آسمان غم گرفته هيچگاه برکه ء طوفانيم را حس نکرد

آنکه سامان غزل هايم از اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳۸٤

چشمات

اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام

کن. بهت قول نمی دم که ساکتت کنم.. .ولی قول می دم که پا به پات گریه

کنم.

                                    








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر

رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان

تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت

اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر

نيست .


مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار

دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده

نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤

بهانه

ديگر براي اينکه گريه نکنم هيچ بهانه اي ندارم

گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است

کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين

بياندازيم وراه را بدون آن ادامه بدهيم.

زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت

مي شکند.

وتو ای کاش مرا مي فهميدی

حالا که مي روي قرارمان هيچ ولي بگو به چه بهانه؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤

 پرسيد

ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم،

گفتم زندگيمو!

ازم نپرسيد چرا ؟ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤

بوسه مي زد

بوسه مي زد ناله بر لبهاي من

در بلور اشک من ياد تو بود

در سکوت سينه فرياد تو بود

مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت

پرده هاي ساز آهنگ تو داشت

تو شادي گذشتمي، بخت سعيد رفتمی

تو اين هياهوي غريب، بهونه قشنگمی

گفتي نگو دوست دارم، حرفتو باور ندارم

اشتباه مي کني باز هم اشتباه مي کني باز هم

دوسِت دارم من به خدا، قدر تمام قصه ها

تو رو قسم به عشقمون، يه شب ديگه پيشم بمون

چرا تو باور نداري حرف دل عاشقمو

چرا تو تنها مي ذاري دستهاي سرد خستمو

بيا که با صداي تو، مهر سکوت رو مي شکنم

هزار هزار شعر و غزل نخونده فرياد مي زنم

دوسِت دارم من به خدا، قد تمام قصه ها

تو رو قسم به عشقمون، يه شب ديگه پيشم بمون








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤

بگذار آن باشم

بگذار آن باشم كه با تو تا آخرين لحظه زندگي خواهد ماند

بگذار آن باشم كه با صداقت با تو درد دل ميكند و با يكرنگي و يكدلي زندگی

ميكند.

بگذار آن باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد ميزند و آن باشم كه برای

عشقت: جان خواهد داد

بگذار هماني باشم كه در شادي هايت ميخندد و در غم هايت با تو شريك

است.

بگذار كسي باشم كه به داشتن چينين عشقي مانند تو افتخار كند.

بگذار كسي باشم كه وقتي كلمه دوستت دارم را بر زبان مي آورد اشك از

چشمانش سرازير شود.

بگذار هماني باشم كه تو ميخواهي ، هماني باشم كه تو آرزوي آن را داري.

بگذار كسي باشم كه با احساس سخن نگويد ، از ته دل دردش را بگويد و از

تمام وجود عاشق و دل شيفته تو باشد.

بگذار كسي باشم كه زمان تنهايي اش تو همان تنهايي او باشي و زمان

خوشبختي اش تو همان خوشبختي او باشي.

بگذار هماني باشم كه با باوري عميق به تو و زندگي نگاه بيندازد و با

احساسي پاك عاشق قلب مهربان تو باشد.

بگذار هماني باشم كه بتوانم ستون هاي استوار زندگي را با محبت و عشق

بنا كنم تا تو با آرامش با من زندگي كني.

بگذار هماني باشم كه تو در روياها منتظر او ماندي و به استقبال او رفتي.

بگذار كسي باشم كه ديگر به جز تو به كسي ديگر نگاه نكند و تنها تو باشی

و قلب مهربانت و يك دنيا عشق در وجودش.

اينك من با تمام وجودم كاري كرده ام و خواهم كرد كه هم تو را به آرزويت

رسانده باشم و هم خودم آينده اي خوشبخت را در كنار تو داشته باشم.

بگذار هماني باشم كه دوستش ميداري و بگذار هماني باشم كه برای

عشقش جاني خواهي داد. عزيزم   بگذار ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤

الفبا

a b c d e f g h (I) j k l m n o p q r s t (U) v w x y z

كسي كه الفبا رو اختراع كرد

يه اشباهه خيلي خيلي بزرگي كرد

و اونم اين بود كه :

ميون I و U رو فاصله انداخت.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤

بهترين باش!

بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي،

لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه

در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش!

 

 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤

باور کنيد

اگر زندگي يك. پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بكنيد و به دنبال دوستی

باشيد تا با او قسمت كنيد.
 
مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که

يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت:

کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه

ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها

زندگي نميکرديم.

هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تا ببيني كه چقدر

دل شكستي هروقت كه دلشان را بدست آوردي ميخي را از روي ديوار بكن تا

ببيني كه چقدر دل بدست آوردی اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي ديوار

مي مانددوست داشتن درست مثل ايستادن در سيمان خيس ميمونه که هر

چه بيشتر توش بموني سخت تر جدا ميشي، و اگر هم بتوني ازش بيرون

بياي حتما رد پات باقي ميمونه.

باور کنيد ، نيروي آدمي ، بي کران است.

باور کنيد ،هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست

باور کنيد ،که از عشق آفريده شده ايد ، پس عشق را بيافرينيد.

باور کنيد ،خورشيد به خاطر شما ، طلوع مي کند.

باور کنيد ،خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود ولي بندگان او چرا!

باور کنيد ، لايق بودن هستيد.

باور کنيد ، که اکنون مهم ترين لحظه است.

باور کنيد ، که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.

باور کنيد ، که شما هم مي توانيد

و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد تا زندگي ، شما را باور کند!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٤

ميتوني

ميتوني منو از پا دراري تو ميتوني که اشکم در بياري فقط تويي که ميتوني عزيـــــزم منو

عمري توي کما بزاري تو ميتوني که روحم رو بپاشي.

تو ميتوني دوسم نداشته باشي آره تويي که ميتوني عزيــــزم بري لحظه اي ياد ما

نباشي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤

تعزيت

عالم همه قطره اند و درياست حسين (ع)

خوبان همه بنده اند و مولاست حسين(ع)

ترسم كه شفاعت كند از قاتل خويش

از بس كه كرم دارد و آقاست حسين (ع)

تو اين روزای عزيز از همتون التماس دعا دارم ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤

شنيدم كه رفته ائ

امروز شنيدم كه رفته ائ

و دلم باز شكست

و تنم باز گريست

و نگاهم پي ياري گم شد

من چه تلخم امروز!!! 
 
دلم پرپر مي زند كه نيايی

كه نبينمت

و تو نمي داني

چقدر صبورم

و بيچاره دلم كه هيچ نمي گويد

و بيچاره دلم كه هيچ نمي داند

واي بر من بي تو

واي بر توي ندانسته بي من ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤

افسوس

در تنهايی شکفتم

در تاريکی نهفتم

با سايه سخن گفتم

با عشق به خواب رفتم

از تو خبری افسوس

از تو گذری افسوس

با غربت دل ساختم

تنها و رها ماندم

حال خاکستری سردم

پاييزی و بی برگم

از تو خبری افسوس








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤

می رسد روزی

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

 می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

قصه ء عشق کهنه ام را مو به مو از بر کنی








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤

اگر خدا هست پس .....؟

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضی

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت :

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤

دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم بيش تر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن! 

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري! دوستت دارم چون تو نيز

مرادوست مي داري! دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال

عبورند. دوستت دارم چون تو رو ميخواهم ! دوستت دارم از تمام وجودم، با

احساس پر از محبت و عشق! دوستت دارم بيش تر از آن چه تصور مي كني!

دوستت دارم همچو رهايي پرنده از قفس و .....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤

برام دعا کنين

برام دعا کنين

نپرسين چرا فقط دعا کنين

به خدا محتاجم به دعا هاتون ......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤

غم

در خواب ناز بودم شبي ...

ديدم کسي در مي زند ...

در را گشودم روي او ...

ديدم غم است در مي زند ...

اي دوستان بي وفا ...

از غم بياموزيد وفا ...

غم با آن همه بيگانگي ...

هر شب به من سر ميزند ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٤

اگر فکر می کنی

اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود

اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم

اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند

اگر فکر می کنی که هر لـحـظـه دلـم برایت تنگ می شود

اگر فکر می کنی که بی تو می میرم٬بسیار درست فکر کرده ای٬خب تو که

می دانی نبودنت را تاب نمي آورم پس بمان.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٤

امروز

امروز بد جوری حضور دستای مهربونت رو روی شونه هام کم دارم.....

امروز هوای گریه دارم...

دلم خیلی برات تنگ شده....

خیلی به بودنت نیاز دارم......

دلم میخواد کنارم باشی......

میخوام که باشی.....

امروز خیلی دلم می خواد از تو بگم...

می خوام سرمو بذارم رو شونه ت....

می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...

کاش می دونستی تو دلم چه خبره...

کاش بودی......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٤

فقط همین

طوریم نیست خرد و خمیرم فقط همین

کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین

از  هر چه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

در مرز چشم های تو گیرم فقط همین

با دیدنت زبان دلم بند آمده است

شاعر شدم که لال نمیرم فقط همین








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤

شبي از شب ها

در شبي از شب ها خدا را ديدم كه در حال بازرسي پرونده ها بود يكي را بر

داشت و رو به من گفت :

آدم كشتي؟ گفتم تو مرا قاتل كردي.

گفت دزدي كردي؟گفتم تو مرا محتاج كردی

گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟

گفتم تو مرا عاشق كردي پس از اندكي سكوت گفت تو تنها بنده اي هستي

كه حقيقت زندگي را در يافتي.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤

دعا کنید

بالم شکسته چاره ندارم دعا کنید

                          پژمرده شاخه های قرارم دعا کنید

احساس آشنایی من مانده در قفس

                          وا مانده ای به پشت حصارم دعا کنید

از من گرفته اند حسودان مسیر عشق

                          دیگر کجا قدم بگذارم دعا کنید

من خسته ام و از سفری دور می رسم

                          تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنید

یاران صفا و تازگی باغتان کجاست

                          پژمرده شاخه های بهارم دعا کنید

دعا کنید ........








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤

جواب او

دست بالا بردم

تا که دستان پر از خواهش من را شاید

مهر او در یابد

بارها خوانده ام او را اما

او مرا می شنود؟

و میان همه هستی بی پایانش

او مرا می بیند؟

در جهانی که هزاران مه و خورشید در آن ناچیزند

ذره را راهی هست؟

...

بارش ابر سپید

تاری پنجره  وهم مرا می شوید

کهکشانی به دل پنجره ام جای گرفت

و خدایی به دل کوچک من

قاصدی در راه است

و پیامی از نور

می توانی که بخوانی تو مرا

من تو را می شنوم می بینم

میل جاری شده در خواندن تو

پاسخ ماست

رود با میل خودش جاری نیست

جذبه مهر فرا خوانده ز دریا

سبب جاری رود

دست خالی مرا نور اجابت پر کرد

چشم نمناک مرا

گریه شوق......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤

من از تو

من از تو آرامشی می خواستم تا جسم و جانم را تسکین دهد و روانم را برای

کار و تلاش و حرکت وپویایی آماده نماید.

اما چه بگویم و چگونه بنویسم در تو یافتم در لحظه های با تو بودن به آن

آرامش شیرین زندگی رسیدم.

حضور تو مرا رام و آرام کرد و من در مقابل تو نشستم و مات ومبهوت تو شدم
نمی دانی چه احساسی در آن لحظات داشتم چه پروازی چه معراجی چه

صعودی چه خلسه ایی تو همیشه مرا اشباع می کنی

تو مرا می فهمی تو خطاهای مرا نادیده می گیری تو نقاط ضعف مرا به رویم

نمی آوری تو مرا تضعیف نمی کنی .

چقدر تو بزرگی و چقدر من مبهوت تو

گاهی اوقات که تو گرفتاری و نمی توانی مرا بپذیری چه بر من که نمی گذرد

چه اظطرابها و نگرانی ها دغدغه ها و انتظارها که دنیایم را متلاطم نمی کند

و رشته زندگی را از دستم نمی گسلد

شب از نیمه گذشته است حتما تو در خواب نازی و من فردا مسافرم کاش در

این سفر مرا همراهی می کردی.....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤

نهایت شب

تو این نهایت شب ، وقتی نگات می خندید، چشمای خیره من اندوهتو نمی

دید. چرا غریبه بودم با غربت نگاهت ،تصویرمو ندیدم تو چشم بی گناهت .

کاشکی برای قلبت یه آسمون می ساختم، روح بزرگ تو رو چرا نمی

شناختم. آینه گریه می کرد وقتی تو رو شکستم ،ستاره پشت در بود وقتی

درارو بستم.تو بودیو سکوت و غروب سرد پائیز، باغچه رو زیرو رو کرد برگای

زرد پائیز حالا منه غریبه دنبال تو می گردم با قلب آسمونی کمک کن تا

برگردم.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤

خدايا .....

نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين

می دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می

زنن و تو حرف همه رو ميشنوی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .

خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ...

خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...

چند تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم

همينطور ...

خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟

آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی ..

خدايا منو می بينی اصلا .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و

شماره شناسنامم ؟

خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...

چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..

خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟

می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟

اصلا الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...

خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟

خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟

اصلا چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.

خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟

نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی

دستات ...

خب تو حق داری .. تو خدايی ...

خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟

سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ...

خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...

سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟

دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو  تو

کشتی خدايا ؟

چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟

خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی

کردی ...

راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟

خدایا من می ترسم ...

خسته ام ...

خدايا شب به خير ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤

بهانه

ديگر براي اينکه گريه نکنم

هيچ بهانه اي ندارم

گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است

کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين

نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم

وراه را بدون آن ادامه بدهيم

زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت

مي شکند.

وتو ايکاش مرا مي فهميدی

حالا که مي روي قرارمان هيچ ولي بگو به چه بهانه؟!!!








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤

هر زني زيباست

پسركي از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه ميكني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نميدانم فرزندم. نميدانم.

پسرك نزد پدرش رفت و گفت: پدر ! چرا مادر هميشه گريه ميكند؟او چه

ميخواهد؟

پدر تنها دليلي كه به ذهنش رسيد اين بود: زنها همه بي هيچ دليلي گريه

ميكنند.پسرك متعجب شد. و او هنوز از اينكه چرا زنها به راحتي گريه ميكنند

متعجب بود. تا اينكه شبي در خواب ديد با خدا سخن ميگويد. از او پرسيد :

خدايا چرا زنها اين همه گريه ميكنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام. به شانه هاي او قدرتي

داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند

درد زايمان را تحمل كند به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام

كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد. به او احساسي داده ام تا

با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد. ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند.

به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و

همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام هرگاه نياز داشت تا هرهنگام

كه خواست، فرو بريزد اين اشك را منحصرا براي او،. خلق كرده ام تا بتواند از

آن استفاده كند

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد

در چشمانش جست و جو كرد

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٤

از دوري او

سر فرو آورده ام از دوري او، مدتي است كه نيست پيدا. دلدار من گفته بود

هر شب با ياد تو سر به بستر مي نهم. گفتم بي تو خواب از چشمانم مي

رود.

خورشيد با همه زيبايي به دنيا فخر مي فروخت. وجود من، بي وجود او خالي

بود از هر آرزو. وعده هايش فراموشش گشت. قراري كه با من بسته بود كو؟

شبي بي قرار و خاموش، با ياد او ترانه ها سروده بودم. هر روز هنگام غروب

آفتاب، به انتظارش مي نشستم و به اميد ديدار او ماه و ستارگانش، دريا و

ساحلش را، رود را با همه زيبايي و خورشيد را با همه گرمي اش به شهادت

مي گرفتم. و اونيست. به راستي كو؟

نيست پيدا دلدار من! آري او مرا از ياد برده و به وعده گاه نيامده و من به

انتظارش تا تمامي عمر مي نشينم تا بيايد. راستي كو؟ كو؟ چرا به وعده گاه

نيامد؟








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٤

خيال کردم

خيال کردم يه عمر با من مي مونه  

گمون کردم واسم يه همزبونه

نگفته بود پي يه عشق ديگس

تا تحقير بشم و دل بسوزونه

نگفت به فکر فرصتي دوبارس

براي دل بريدن فکر چارس

نگفت به فکر تحقير نگامو

شکستن غروري پاره پاره اس

حالا به مرگ من راضي نميشه

مي خواد جون بکنم واسش هميشه

به اون ظالم بگين نفرين اين دل

تا زنده ام به راه زندگيشه

درسته کولي و بي کس و کارم

ولي واسه خودم خدايي دارم

براي ديدن روز عذابت

دارم ثانيه ها رو مي شمارم...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٤

وقتي اومدي

وقتي اومدي کسي تورو نديد اما من ديدمت    

کسي تو رو حس نکرد ولي من باهمه وجودم حست کردم

هميشه دلم مي خواهد برات شعر بنويسم

عاشق باشم و دلتنگ نمي ذاره نذاشته

همين خورده ريزي که اسمش زندگي  

مسافر غريب من جاده زندگيت کجاست 

بگو که مقصد دلت تو خونه فرشته هاست

چه قصه ها گفتي برام از روزگار نالوتي

گفتي ديگه خسته شدم از عشقهاي دروغکي

سفر يه جور شکايت به خنده هاي ديگران

چقدر دلم خسته اس کنار من بمون

حرفهاي من هنوز ناتمام تا نگاه مي کنم وقت رفتن است

باز هم همون حکايت هميشگي

پيش از اونکه با خبر بشم لحظه عظيمت تو ناگزير ميشه

تو کوله بار خستگي که پر شده از خاطره

يه قلبي هست که مي شکنه

بهت ميگه يه حس کور که از اين بيچاره دل بکن

ديو فريب سرنوشت مي خواهد تو رو جدا کنه 

يکي ميگه کاشکي نره منم ميگم خدا کنه خدا کنه خدا کنه 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٤

روزگار


توي دلم يه دنيا حرفه فرصت گفتن نميشه            

نميشه فصلي بياد و بهار عمر من بشه

نميشه خوش بود و خنديد وقتي خوشبختي کمه      

وقتي رنگ زندگي، هميشه رنگ ماتمه

هميشه به فکر روياي يه روز بهترم                  

اما روز به روز و هر روز بدترش مياد سرم

روزگار که من و دست فراموشي داده                

واسه شهر دل من حکم خاموشي داده

سر سازش نداره حرف فقط حرفه اونه              

آدمي پيدا نميشه که قلبشو نسوزونه

نميشه کنار نمياد، را نمياد با کسي                    

لحظه اي صبر نداره به گردشم نمي رسی

زندگي زندونه و اسير در بندش منم                   

همه زندونين و کسي نمياد کمکم

نمي زاره لحظه اي غصه بره از تو سينه             

مي گه هر جا که بري آسمونش همينه

مي گه بود و نبود تو فرقي با هم فرقي نمي کنه       

حتي ثانيه رو براي تو کم نمي کنه

يه عمري مي جنگي تا آخرش نشي هلاک             

اما ميره جات مي زاره ميونه سنگ و خاک 








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤

امروز مثل ديروز

امروز مثل ديروز شروع شد

مثل يک برنامه از پيش تنظيم شده با اندکي چاشني بي حوصلگي

روزهاي زندگيم هياهويي ست براي هيچ !

و شايد در فلسفه غريب ذهن خامم هيچ مساوي باشد با ... نقطه و سکوت

همين!

عصرها کمي زندگي زيباتر مي شود و شب هنگام زيبايي زندگي به حد کمال

مي رسد .

و شبها تنها زمانيست که مي توانم برگردم به خودم

تنها زمانيست که رخوتي دل انگيز همدمم مي شود و من مي شوم خود

خودم ...

زيباترين نغمه را در سکوت شب خلاصه مي کنم و بهترين لحظه را در خلسه

هاي عارفانه مي بينم .

وتنها تا سپيده دم زندگي مي کنم و از سپيده دم به بعد باز هم...نقطه و

سکوت








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤

اين روزها دلت با ما نيست ....

اين روزها دلت با ما نيست .... نگفتم چرا ؟

توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته

يکي با چشماي گريون گوشه اي تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بينهايت

ساکته اما تو قلبش داره يک دنيا شکايت

توچشاش حلقه اشکه

توي قلبش غم دنيا

منتظر به راه ياره

تا بياد امروز و فردا

باورش نميشه عشقش همه دنياش زير آبه

تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه

خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره

همه دنياش زير آبو خودش هم به غم اسيره

دست بيرحم زمونه عشقشو برده به دريا

حالا از خودش مي پرسه ميادش آيا و آيا ؟؟

عاشقي که تنها باشه توي دنيا نميمونه

دل عاشقو شکستن شده کار اين زمونه

هرگز از يادش نميره از غم دوريش ميميره








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤

دلم کلبه ايست

دلم کلبه ايست و غم رودي کز پيش روي آن مي گذرد .

آه اي عشق در تو کدام جادوست که در همنشيني تو تنهايي ام بهم مي

رسد و راه تو شاد ترين پيچ و خمي است که به کعبه غم مي رسد .

درازدامنا اي شب مرا چون ذره اي در خويش بفشر که دلم آشناي باستاني

توست.

روح من تقويمي است که جز خزان ندارد . کسي آيا دورد مرا به سپيدارها

مي رساند . سرزنشم نکنيد بخدا مرا زميني به فراخي يک خسبيدن بسنده

است با فرشي از سبزينه گياه و همانقدر آسمان کز لابه لاي شاخسار بيد

محزوني قسمت مرا از خورشيد و ستاره در سفره چشمم غربال کند. بخدا به

لبخندي قانع ام... تغسيلي در برکه نگاهت و نمازي گرم در محراب دوست

داشتن فريضه من نيست غريزه من است . وقتي با افسون نگاهت در من

مي دمي از ناي من شيري مي خروشد زير باران نگاهت چون دشت نسترن

مي گسترم .

تنها دست توست که از سينه من عبور مي کند .من خزانه توام هرچه

خواهي از من بر آور.خيالت از آفتاب صميم تر است و دستانت از چشمه

راستگو تر . کنارم بنشين تا برکه اي شوم آرام سنگهاي ملامت را هر چه

داري در من بيفکن پا به پاي من بيا راهي مي شويم تا ناکجاي هر آرزو.پشت

به پشت من بده راه پنهان خنجرهاي کينه را م مي بنديم . رو به روي من

بنشين تا عشق را در ميان بگيريم ...

وقتي که در را مي گشايي نرگسي که به پيشکشت آورده ام شرمگين مي

شود به کنجي مي نشينم گرما جامه هاي مقوايي ام را فرو مي ريزد و من

سمندر وار بر آتشي از مهر مي نشينم . مرا با تو رازي است که درهيچ

بوستاني و گلگشتي نمي توان بافت . با آن چشمان درشت به درشتي

عشق نگاه کن .

پايان سخن پايان من است تو انتها نداري .....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٤

انگار دلم کسي را گم کرده ...

غربت ، سرزميني است که هم تو براي او بيگانه اي وهم او براي تو. نه

چشمان آشنايي که چتر پرنيانش را بر تارک تنهايي ات بگستراند و نه انگشتان

باوري که تاروپود انديشه ات را بنوازد. نه حرارت بوسه اي که بع خلسه ابديت

فرو برد و نه شانه هاي مطمئني که دريا دريا بباري . نه آغوش امني که از

هراس زخمه هاي تنهايي و بي کسي پناهش ببري ؛ و نه عطر دلپذيري که

بوي باران بشنوي ، نه لحن اميدواري که شاهرگ يأس ببّرد و نه طوفان

مهيبي که طوفان گيتي بپيچد. تنها مي ماني و سرگردان ، نه در دلت هوس

رييدني ، نه در گامهايت رمق تحرکي ، نه در چشمانت فروغ اميدي  ، نه در

سرت سوداي شوري ونه در انتظارت پيام آشنايي . هر قدمي که بر زمين

مي نهي ، سينه عطشانش ترک مي خورد و طرح ستوه و انفجار مي ريزد .

به هرجا که چشم مي اندازي ، خالي و خالي مي يابي ، سوت وکور .

آه... اينجا کجاست؟ اينجا کجاست که يا بايد تن به ذلت الزام ها بسپاري و يا

ذره ذره جان بکني ؟ ... يکباره سردت مي شود ، تمام وجودت مي لرزد ، به

گوشه دنج و خلوتي مي خزي و چشم هايت را مي بندي ، آري اينجا غربت

است ، غربت.

غربت، ارزاني دل هاي پاک و مقدس ، ارزاني عظيم ترين روح ها . اينجا براي

تو غربت است ؛ اينجا براي انسان ترين انسان ها غربت است و براي خيل

عظيم گله ها که سر در آبشخورند ،بهشت.

و تو در اين غربت ،سر در پي چشمان ناشناسي داري ؛ گويا در افق هاي

دوردست چشمان درخشان پري زادي برايت ناز مي بافد. کوله بارت را مي

بندي و آنگاه که مي خواهي قدم بر جاده بگذاري ناگهان بيدار مي شوي و در

مي يابي که همه چيز کابوس بوده،سراب بوده. آري اينجا غربت است و

غربت ، ارزاني قلب هاي سوخته...

وتو اي همسفر! تو در اين غربت سرا بهشتي بساز به وسعت عشق ، با

ستون هنر. اگر يقين کني که چشم هايي ، هذ يان غربت تو را مي نگرد ،

طرح بناي اين قصر عظيم را ريخته اي ، باور کن.








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٤

سخته گفتن

گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست

گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی

خدایا دیگر طاقت دوری و انتظارم نیست

اگر باز هم …. اگر باز هم او ….

قلبم خسته است

خسته تازه التیام یافته

روزی میرسد که دیگر وصله ای به آن نتوان کرد

آن وقت چه کنم خدایا

حرفهایت هنوزم دلم را می لرزاند

اکنون دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست

آن دورها …اما چه نزدیک

من دیگر چه دارم که بمانم؟!

همه چی در دست توست….           

برای کسی که میدونه چقدر دوستش دارم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٤

مجنون

گر شوم مجنون ز عشقت، تا ابد ديوانگي معنا ندارد...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٤

 آرزوي خوب

هر چي آرزوي خوبه مال تو هر چي كه خاطره داري مال من

اون روزاي عاشقونه مال تو اين شباي بيقراري مال من

منم و حسرت تو ما شدن تويي و بدون من رها شدن

آخر غربت دنياست مگه نه؟ اول دوراهي آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود

دلتو شكسته بودن.... همه ي قصه همين بود

ميتونستم با تو باشم مثل سايه مثل رويا ...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٤

از آنوقت مال تو بودم

 

شايد از همان وقت مال تو بودم كه هنوز ترا نديده بودم.

زير خاك مرا از روز ازل  با مهر تو سرشتند . من اين راز را از همان دم دريافتم

كه نام ترا براي نخستين بار شنيدم و ناگهان دل در برم طپيد

زيرا روح تو در اين نام پنهان شده بود تا روح مرا بسوي خويش خواند.

يك روز نام ترا شنيدم و هماندم نفس در سينه ام خاموش شد مدتي دراز

گوش فرا دادم اما فراموش كردم جوابي بگويم

از آن لحظه بود كه هستي من با وجود تو در اميخت . گويي احساس كردم

كه براي اولين بار صدايي در گوش دلم ندا داده است.

راستي آيا تو از اين اعجاز خبر داشتي؟خبر داشتي كه من بي آنكه ترا

شناخته باشم ،بشنيدن نام تو دانستم كه محبوب و آقاي خويش را يافته ام و

با شنيدن نخستين كلمات تو اين گمانم به يقين پيوست .

پيش از تو روزهاي عمر من با تاريكي و نوميدي ميگذشت  تو زندگاني مرا با

فروغ اميد روشن كردي وقتيكه صداي ترا شنيدم رنگ از رخم پريد و بي اختيار

نظر بر زمين افكندم در آن لحظه بود كه دلهاي ما با يك نگاه خاموش از هم

بوسه ي عشق ربودند .

من نام ترا در نگاه تو خواندم و بي آنكه از خود چيزي پرسيده باشم ، بخويش

پاسخ گفتم( خود اوست)

آري خود او بود

خود او بود، او بود كه زمستان زندگيم را به  بهاري شاد تبديل كرد......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤

من بی قرار عشقم

من بی قرار عشقم
       از جونو دل نوشتم
            خونه خراب اين دل
                 اين بود سرنوشتم
                      من با تو سبزه زارم
                                 بی تو در انتظارم
                                    جونـمـو قـربــو ن ميدم
                                                دست تو می سپارم ....








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤

الفباي عشق !

باردگر نامه تو بازشد

مستي ام از نامه ات آغازشد

نام خدا زيور آن نامه بود

من چه بگويم كه چه هنگامه بود؟

بوسه زدم سطر به سطر تو را

تا كه ببويم همه عطر تو را

سطربه سطرش همه دلداگيست

عطر جوانمردي وآزادگيست

عطر تو در نامه چها ميكند

غارت جان و دل ما ميكند

ازغم خود جان مرا كاستي

بار دگر حال مرا خواستي

بي تو چه گويم كه مرا حال نيست

مرغ دلم بي تو سبكبال نيست

هرچه كه خواندم دل تو تنگ بود

حال من و حال تو همرنگ بود

بي تو از اين خانه دل شاد رفت

رفتي و باز آمدن ازياد رفت

هركه سر انگشت به در مي زند

جان و دلم بهر تو پر ميزند

بي تو مراروز طلايي نبود

فاجعه بود اين كه جدايي نبود

چون به نگه نقش تو تصوير شد

اشك من از شوق سرازير شد

اشك كجا گريه باران كجا ؟

باده كجا نامه ياران كجا ؟

برسر هر واژه گلي ريختي

شوق و غمم را به هم آميختي

روح به هر واژه كه كاوش كند

عطر تو از نامه تراوش كند

عكس توونامه تو ديدنيست

بوسه ز نقش لب تو چيدنيست

هرچه نوشتي همه بوي تو داشت

بردل من مژده ز سوي تو داشت

هرسوخنت چون سخن يوسف است

بوي خوش پيرهن يوسف است

من ز غمت خسته كنعاني ام

بي تو گرفتار پريشاني ام

مهر تو چون باد بهاري بود

دردل من مهر تو جاري بود

نامه به من عشق سفر مي دهد

از سر كوي تو گذر مي دهد

نامه تو باده مرد افكنست

هر سخنت آفت هوش من است

جان و دلم مست جنون ميشود

تشنگي ام برتو فزون ميشود

نامه تو گرچه خوش و دلكشست

دردل هر واژه گل آتشست

حرف به حرف تو به هر نامه يي!

خواندم وديدم كه چه هنگامه يي

نامه تو قاصد دنياي عشق

بر دلم آموخت الفباي عشق

حرف الفش قد مرا راست كرد

با دل من هرچه دلش خواست كرد

از ب ي تو بوسه گرفتم بسي

نامه نبوسيده به جز من كسي !

پ چون نوشتي دل من پر گرفت

آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بردل غم دوري نهاد

صاد تو دل را به صبوري نهاد

سين تو سرمايه سود من است

سين همه ي بود ونبود من است

سوروسرورم همه از سين توست

سين اثر سينه سيمين توست

شين تو درخاطره شوق آورد

ذال تو ما را سر ذوق آورد

لام تو ياديست ز لبهاي تو

وان نمكين خنده زيباي تو

ميم بود شمه يي ازموي تو

زانكه معطر بود از بوي تو

نون تو ازناز حكايت كند

هاي تو از هجر شكايت كند

واوتو پيغام وصال آورد

جان ودل خسته به حال آورد

ازسخنت برتن من جان رسيد

حيف ازاين نامه به پايان رسيد

بوسه به امضاي تو بگذاشتم

ياد زماني كه تو را داشتم








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤

مي روم

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه ي خويش
 
به خدا مي برم از شر شما
دل شوريده و ديوانه ي خويش
 
مي برم تا که در آن نقطه دور
شست و شويش دهم از رنگ گناه
 
شست و شويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بي جا و تباه
 
مي برم تا ز تو دورش سازم
زتو اي جلوه اميد محال
 
مي برم زنده به گورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
 
ناله مي سوزد و مي رقصد عشق
آه .... بگذار که بگريزم من
 
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن که بپرهيزم من 


به خدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد واز شاخم چيد 


شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز به آن لب نرسيد
 
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب خونين دل
 
مي روم از دل من دست بردار
اي اميد عبث بي حاصل...








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٤

همين الان.......در همين لحظه...

* يک نفر به در فکر شماست.

*يک نفر نگران شماست.

*يک نفر دلش براي شما تنگ شده

*يک نفر مي خواهد با شما حرف بزند.

*يک نفر مي خواهد که با شما باشد.

*يک نفر آرزو داره تا شما مشکلي نداشته باشيد.

*يک نفر اميد به پشتوانه شما و حمايت شما دارد.

*يک نفر مي خواهد دستهاي شما را نگه دارد.

* يک نفر مي خواهد همه مشکلات شما حل شود.

* يک نفر مي خواهد شما خوشحال باشيد .

*يک نفر مي خواهد شما او را پيدا کنيد.

*يک نفر موفقيت شما را داره جشن مي گيره

*يک نفر دوست داره به شما هديه بدهد.

* حتي يک نفر فکر مي کند که خود شما هديه هستيد.

*يک نفر شما را دوست دارد.

*يک نفر آرزو دارد که شانه شما براي حل مشکلاتتان باشد.
 
يک نفر منتظره تا .......








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٤

هنوز بيداري بازم

ستاره هنوز بيداري بازم امشب خواب نداري
 
نكنه تو هم مثل من عاشقي چشم انتظاري
 
نكنه تو هم تو شبها خسته از غبار جاده
 
خواب مهتاب و ميبيني كه مياد پاي پياده
 
نكنه هجوم ابرا تو رو هم از ما بگيره
 
ستاره براي بودن ديگه فردا خيلي ديره
 
حالا كه خورشيد طلسم قلعه ي سنگي خوابه
 
تو نگو عشقا دروغه تو نگو دنيا سرابه
 
با كدوم بهونه بايد شب و از تو كوچه دزديد
 
گل سرخ عاشقي رو به غريبه ها نبخشيد
 
ستاره همه غروبم پيشكش ناز تو باشه
 
تو بمون تا چشماي من با سپيدي اشنا شه
 
من اگه اسير خاكم تو كه جات تو اسمونه
 
دل خوشم به اين كه هر شب توبياي رو بوم خونه
 
همنشين ابر و ماهي توي اون همه سياهي
 
نكنه اينقده دور شي كه ديگه منو نخواهي








نويسنده : سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٤

بي تو بارانيم


باز بي تو تا ابد بارانيم

در حصار عشق تو زندانيم

باز امشب دل صدايت ميكند

با تب عشق آشنايت ميكند

باز امشب كوچه پر از ياس شد

آسمان دل پر از احساس شد

باز چشمانم به راهت مانده است

بي تو مي دانم كه قلبم مرده است

باز لبهايم غزل خوانت شده

عاشق پيدا و نهانت شده

باز بي تو تا ابد بارانيم

در حصار عشق تو زندانيم